هجرحبیب | واکنش حاج قاسم به تهدید مستقیم آمریکاییها
هجرحبیب | ایران ۲ بار کردستان را از قتل عام نجات داد
هجر حبیب | روایت فرمانده سابق سپاه از حال و هوای معنادار حاج قاسم قبل از شهادت
«هجرحبیب»| ترور حاج قاسم دریای خون بین ایران و دولت آمریکا بوجود آورد
همه چیز را از دست رفته می دیدم / ماجرای 18 روز محاصره حاج قاسم در حلب
گفتگوی شبکه الکوثر با دکتر علی الشعیبی وهابی جدا شده از دربار آل سعود

دکتر علی الشعیبی از مسلمانان متولد رقه سوریه است که از کودکی علاقه و استعداد سرشاری در یادگیری و تبلیغ اسلام داشت و از زمان 12 سالگی تحت تاثیر شیوخ وهابی رقه به این فرقه مذهبی گرایش پیدا کرد و جوانی خود را در سوریه و عربستان با اعتقاد به وهابیت و تعالیم محمد بن عبدالوهاب گذراند و سال ها نیز به عنوان مشاور ملک فهد پادشاه عربستان فعالیت کرد تا اینکه به دروغگو بودن محمد بن عبدالوهاب و ابن تیمیه پی برد و با آشنایی با حدیث غدیر خود را بر سر دوراهی بهشت و جهنم یافت.
آنچه در ادامه می خوانید ترجمه گفتگوی شبکه الکوثر با این اندیشمند جهان اسلام و کارشناس وهابیت است. علی الشعیبی در این حلقه از گفتگو درباره آغاز تشکیل حکومت وهابی و انگیزه آنها از کشتار و غارت مسلمانان سخن می گوید.
توجیه محمد بن عبدالوهاب و محمد بن سعود برای حمله به روستاهای مجاور خود چه بود؟ در حالی که این روستاها نیز عرب و غیور بودند؟
محمد بن سعود که در الدرعیه زندگی می کرد در ابتدا وابسته و زیر سلطه بنی خالد در احساء بود، زیرا جد او از آنجا آمده بود و الدرعیه را بنا کرده بود که در حد یک آبادی بوده و خیلی هم بزرگ نبوده. خلاصه اینکه محمد بن سعود وابسته به بنی خالد بوده و گه گاهی هم که در پرداخت خراج به بنی خالد تاخیر داشته با او جنگ می کرده اند و این جنگ ها از سال 1695 تا سال 1707 یا 1709 ادامه یافت و پس از آن اتفاقاتی افتاد که محمد بن عبدالوهاب با محمد بن سعود هم پیمان شد و کار محمد بن سعود به جایی رسید که به جای اینکه در برابر حملات بنی خالد از خود دفاع کند به آنها حمله می کرد. هنگامی که محمد بن عبدالوهاب آمد، محمد بن سعود عادتی داشت که در هر سال یک دهم تولیدات گیاهی و حیوانی روستاهی زیر نظر خود را می گرفت و هنگامی که با ابن عبدالوهاب هم پیان شد با او شرط کرد که نباید به این یک دهم خراجی که از مردم می گیرم چشم داشته باشی، اما محمد بن عبدالوهاب به او خندید و گفت: به زودی ثروت های زیادی از هر سو به تو روی خواهد آورد زیرا محمد بن عبدالوهاب از همان ابتدا در ذهن خود برای جنگ با مسلمانان و غارت اموال آنها برنامه ریزی کرده بود. او کسی بود که کاری را بیهوده انجام نمی داد و برای تمام کارهای خود برنامه ریزی داشت و جالب این است که از ابتدا چهار نفر از ماموران انگلستان با او همراه بودند که می گفت آنها بردگانی هستند که از گرجستان خریده ام و این مساله در تاریخ ابن عبدالوهاب و جنگ های او آمده و به آن اشاره شده است. خلاصه اینکه پس از آنکه جنگ های محمد بن سعود به هم پیمانی محمد بن عبدالوهاب آغاز شد غنائم زیادی به دست آوردند و ثروت آنها زیاد شد و افراد زیادی مانند ابن بِشر، ابن غنّام، ابن بسّام این واقعیت را در کتب خود ذکر کرده اند. ابن بشر می گوید: کاخ بن سعود لبریز از خادمان و کنیزان و زنان بود و ثروت و زمین های زیادی به دست آورد و البته محمد بن عبدالوهاب هم از این غنائم سهم داشته و به عنوان نمونه ابن بشر نقل می کند در یکی از جنگ ها سهم او چهل هزار سکه طلا بوده که یک ثروت کامل است.
- پس از آنکه حکومت وهابی با هم پیمانی محمد بن عبدالوهاب و محمد بن سعود آغاز شد اولین جنگ آنها چه بود و به کجا حمله کردند؟
به طور طبیعی جنگ های نخست آنها با روستاهای مجاور و نزدیک به الدرعیه بود و از این جنگ ها غنائمی به دست می آوردند که محمد بن عبدالوهاب یک پنجم آن را به بن سعود می داد و سربازان هم سهم داشتند که سواره دو برابر پیاده سهم می گرفت و باقی اموال را هم برای خود برمی داشت. هنگامی که اهالی حریملاء و عُیینه و مجمعه دیدند اینها به دنبال کسب مال و غنائم هستند و ثروت زیادی در کار است، آنها هم به وهابی ها پیوستند تا چیزی به دست بیاورند.
ابن بشر می گوید در صفحه 63 از کتاب تاریخ خود می گوید اولین جنگ وهابی ها در سال 1159 قمری و جنگ بعدی 1160 بود که اهل درعیه و عیینه و حریملاء علیه ریاض وارد جنگ شدند و در آن زمان امیر عیینه و امیر حریملاء در کنار هم یک ارتش بودند و ارتش محمد بن سعود و محمد بن عبدالوهاب هم یک لشکر دیگر بودند که هردو لشکر در یک جبهه قرار داشتند و با هم کار می کردند. حال که معلوم شد اهالی حریملاء و عیننه ارتشی جداگانه اما در خدمت ارتش بن سعود بوده اند، این سؤال پیش می آید که ارتش خود محمد بن سعود را چه افرادی تشکیل می داده اند؟ تردیدی نیست که اعضای این ارتش مردم روستاها و بیکاران آن زمان بوده اند که دیدند با عضویت در این ارتش به غارت مردم می پردازند و درآمد خوبی دارد و به این کار روی آوردند، اما در اینجا نکته بسیار مهمی وجود دارد که باید به آن اشاره کرد که بخشی مهم و قابل توجه از ارتش محمد بن سعود یهودی بوده اند که در گذشته نیز مطالبی در این رابطه برای شما بیان کردم.
در اینجا دوست دارم درباره راز قساوت شدید ارتش محمد بن عبدالوهاب برای شما بگویم و سؤال ما که وهابی ها باید به آن پاسخ بدهند این است که علت این همه قساوت چیست و سؤال دیگر این است که انگیزه این سربازان و ارتشیان چه بوده؟ آیا آنها انگیزه دینی داشته اند؟ هرگز این گونه نبوده است. هنگانی که حسین بن هبة الله الیامی از الجیزان آمد و در جنگ ها به محمد بن عبدالوهاب کمک کرد سی هزار سکه طلا از آنها دریافت کرد. علاوه بر این ما در دوره از تاریخ جنگ های وهابی ها و ارتش محمد بن عبدالوهاب می بینیم نامی از ارتش حریملاء و درعیه در این جنگ ها برده نشده، علت آن چیست؟ کسانی مانند ابن غنام که تاریخ وهابیت نوشته اند به این واقعیت و علت آن اشاره نکرده اند اما ابن سند علت آن را ذکر می کند چون او تاریخ نویسی بود که به بصره مهاجرت کرد و وهابی ها نمی توانستند روی او فشار بیاورند تا تاریخ را متناسب با میل آنها بنویسد. علت این است که محمد بن عبدالوهاب در این جنگ ها سه چهارم غنیمت ها را برای خود و ارتش خود بر می داشت و چیزی برای ارتش حریملاء و درعیه باقی نمی گذاشتند و این این رو آنها در دوره ای در جنگ ها شرکت نکردند و از اینجا معلوم می شود انگیزه آنها دینی نبوده و اوباشی بوده اند که به دنبال غارت و چپاول مسلمانان و منافع شخصی خود بوده اند نه اینکه دغدغه دینی داشته باشند.
الان نیز اوضاع داعش و تروریست ها در رقه سوریه همین است و شاهد این هستیم که هر از چند گاهی مسئول خزانه دار داعش تمام اموال را با خود می برد و فرار می کند و خبری از او نمی شود و این نشان می دهد سران تروریست ها انگیزه های دینی ندارند و انسان های چپاول گری هستند. در سال 1191 هجری بسیاری از قبایل عربستان حتی بخش زیادی از اهل درعیه مرتد شدند و از شرکت در جنگ خودداری کردند و با مذهب محمد بن عبدالوهاب مخالفت کردند و تمام این اتفاقات به خاطر رفتار وهابی ها بود.
- قبایل عربی سرزمین نجد و پیرامون آن در زمان ظهور حکومت وهابی چه نقش و جایگاهی داشته اند؟ آیا این قبائل مسلح و اهل غارت و چپاول همدیگر بوده اند؟
در سال 254 یا 256 یعنی در عصر عباسی حکومتی در نجد تاسیس شد و در آن زمان تمام قبائل منطقه نجد تحت پرچم یک حکومت بودند و یک امیر داشتند و در نیمه های قرن ششم هجری این حکومت منقرض شد و جزیرة العرب به صورت قبایل و امارت هایی تبدیل شد که برخی از آنها بزرگ و برخی کوچک یا متوسط بودند و در آن دوره برخی قبایل متمدن و شهرنشنین شدند و برخی از آنها به حالت اعرابی بودن خود باقی ماندند و برخی از قبایل هم حالتی بین تمدن و اعرابی بودن داشتند چون شهرنشین شده بودند اما هنوز املاکی در بادیه داشتند و مثلا به پسرعموهای خود سفارش کرده بودند این اموال را سرپرستی کنند اما زندگی قابل در آن دوره به طور کلی بر اساس کشتار و جنگ و چپاول همدیگر شکل گرفت و بر اساس این سبک زندگی، سنت ها و فرهنگی هم پیدا کردند که مثلا به نوجوانان خود اجازه نمی دادند قهوه بنوشند تا اینکه به جنگ بروند و دزدی و غارت کند و آن زمان بود که آن فرزند در چشم والدین خود بزرگ شده بود. آنها همچنین فرزندان خود را زن نمی دادند تا اینکه آن فرزند به جنگ برود و آدم بکشد و غارت کند و در غیر این صورت او را مرد نمی دانستند.
- فایده آشنایی با قبایل شبه جزیره عربی چیست؟
آشنایی با این قبایل واجب است و ما هم پرونده ای در زمینه جنگ های محمد بن عبدالوهاب و بن سعود داریم که در این پرونده آشنایی با قبایل منطقه لازم و ضروری است و ما در آنجا خواهیم گفت که این قبایل در ابتدا به طور کامل با محمد بن عبدالوهاب و بن سعود مخالفت کردند.
- چه قبایلی محمد بن عبدالوهاب را یاری کردند و چرا؟
اهل عیینه و حریملاء از قبیله تمیم بودند. در آن زمان ابن معمر حاکم عیینه به طور قطعی با محمد بن عبدالوهاب مخالفت کرد اما همین شخص هنگامی که دید همراهی با محمد بن عبدالوهاب باعث شده محمد بن سعود ثروتمند شود از مخالفت خود پشیمان شد و گروهی را به سوی محمد بن عبدالوهاب فرستاد تا رضایت او را جلب کنند و بدین ترتیب به ارتش وهابی پیوست. البته بخشی قابل توجه از ارتش ابن عبدالوهاب نیز یهودیان بودند و در اینجا بود که این غارت ها و جمع کردن اموال، باعث شد محمد بن عبدالوهاب در افکار عمومی رسوا شود و مردم بفهمند که او یک مصلح و صاحب دعوت و رسالت نیست و دغدغه دین ندارد.
در کتاب عجائب الآثار فی تراجم الاخبار معروف به تاریخ جبرتی مطالبی درباره جنگ های محمد بن عبدالوهاب آمده که می گوید در سال 1812 ارتش محمد بن عبدالوهاب مدینه را غارت کردند تا به منطقه و محله بدر رسیدند و در آنجا مردان را کشتند و اموال مردم را غارت کردند و زنان را برای شهوترانی با خود بردند و حتی این زنان را میان خود دست به دست می کردند و به همدیگر می فروختند. اکنون وهابی های جدید باید بدانند بر سفره چه کسانی نشسته اند. در همین کتاب ذکر شده یکی از مردان آن منطقه که خودش اموالش را به وهابی ها تقدیم کرد تا او را نکشند، متوجه شد یکی از سربازان وهابی زن او را گرفته و با خود می برد. به آن سرباز گفت این همسر من است آن را به من برگردان و آن سرباز به او گفت به شرطی همسرت را به تو برمی گردانم که امشب در کنار من بخوابی و در این صورت او را از فردا به تو خواهم داد. دین وهابی ها همین است. اصلاح وهابی ها همین است. ما از وهابی ها می پرسیم اصلاح شما همین است؟ چه چیزی مانع بازگشت شما به راه راست و درست شده است؟ چه اتفاقی باید بیفتد که شما دست از محمد بن عبدالوهاب بردارید و رو به سوی محمد بن عبدالله کنید؟
برنامه ما برای این است که چیزهایی را که در مورد این گروه مخفی مانده به مردم بگوییم تا جامعه وهابی تکان بخورد و من یقین دارم که در میان جامعه وهابی مردمی خوب هم هستند که فریب خورده اند و باید با حقیقت آشنا شوند و البته این سخنان ما برای شیوخ وهابی که از این تلویزیون به تلویزیون دیگر می روند و مردم را فریب می دهند فایده ای ندارد و آنها مخاطب ما نیستند.
- سیر معارک وهابی چگونه بوده ؟
در ابتدا لازم است بگویم هدف ما در این برنامه بیان حقایقی درباره وهابیت است که به عمدا یا سهوا بر آن سرپوش گذاشته شده. در سال های جوانی که درباره وهابیت سخنرانی می کردم و اطرافیان از من تعریف و تمجید می کردند نمی دانستم این وهابی ها چه سیره ای داشته اند و چه مقدار قتل و کشتار مرتکب شده اند و چه جنایت هایی انجام داده اند.
درباره حکومت نخستین سعودی ها افراد زیادی کتاب و مطلب نوشته اند اما در این میان خانم دکتر احلام بنت احمد علی القاید در تز دکترای خود در دانشگاه القری در سال 2010 به بررسی تاریخ نخست عربستان پرداخته و از فصل سوم از زندگی محمد بن عبدالوهاب سخن می گوید و بعد از آن به بیان نظریات مستشرقان می پردازد که برخی از آنها با ابن سعود موافق و برخی مخالف هستند. موافقان ابن سعود کسانی هستند که کمپانی هند شرقی انگلستان آنها را به همراه هدایایی نزد محمد بن سعود و محمد بن عبدالوهاب می فرستاد و نامه نگاری های مخفیانه ای نیز با آنها داشتند تا زمانی که عبدالعزیز ابن محمد بن سعود روی کار آمد روابط و با انگلیسی ها علنی شد و هنگامی که سعود بن عبدالعزیز روی کار آمد، همان شبی که پدرش از دنیا رفت، پس از چند روز به انگلیسی ها نامه نوشت که موجب تعجب انگلیسی ها شد و اعلام کرد که من هیچ دشمنی با مسیحی ها (انگلیسی ها ) ندارم و آماده انجام تمام خواسته های انگلیسی ها هستم و به نیروهای خود هم دستور داد که هیچ کس حق ندارد برای کشتی های انگلستان مزاحمتی ایجاد کند.
- جنگ های وهابیت چگونه آغاز شد و چه اهدافی را دنبال می کرد از لحاظ جغرافیایی چه محدوده ای را شامل می شد؟
وهابی ها در جنگ های خود و حمله به شهرها و روستا ها هدفی جز جمع آوری اموال و غارت و کشتار مسلمانان نداشتند و آن گونه که خودشان ادعا می کنند این گونه نبود که محمد بن عبدالوهاب دین جدیدی آورده باشد و اصلاحی ایجاد کرده باشد، بلکه تمام آیین آنها قتل و غارت و جمع ثروت بود، اما شانس خوبی که نصیب آنها شد این بود که در آن زمان رسانه های امروز نبودند تا جنایت های آنها را برای تاریخ منتشر و ثبت کند.
جنایت ها و قساوت وهابی ها در آن دوره به جایی رسید که در سال 1191 هجری عیینه، حریملاء، مجمعه، عنیزه و بخشی از درعیه به توافق رسیدند که به اصطلاح امروزی ها علیه وهابی ها کودتا کنند، چون از دیدن این همه جنایت فجیع خسته شده بودند اما در این حالت و تمام حالت هایی که ابن عبدالوهاب ضعیف می شد این یهودی ها بودند که از او حمایت می کردند و او را به ادامه راه تشویق می کردند تا اینکه پس از یک سلسله جنگ های داخلی حکومت وهابی به این نتیجه رسید به جنگ های خارجی روی بیاورد و در این راستا به شام روی آورد به حوران در سام حمله کردندو 35 روستای آن منطقه را ویران کردند و مردم را کشتند و غارت کردند و اکنون عده ای از مردم سوریه که به تروریست های وهابی وابسته شده اند و خود را وهابی می دانند آیا از این جنایت ها با خبرند و آیا می خواهند همین راه را ادامه بدهند و پیرو چنین افرادی باشند؟!
وهابی ها پس از آن در سال 1220 هجری به حمص و حلب رسیدند و در آنجا هم به جنایت های خود ادامه دادند و تنها هدف آنها هم غارت و دزدی و کشتار و تجاوز به زنان بود.
وهابی ها پس از آن به کربلا حمله کردند و مرقد سید الشهدا(ع) را تخریب کردند و مردم را کشتند و بار دیگر به عربستان بازگشتند. آنها در عمان، کویت و بحرین هم به کشتار مسلمانان پرداختند.
گفتگو با دکتر علی الشعیبی وهابی جدا شده از دربار آل سعود

دکتر علی الشعیبی وهابی تندرو شیعه شده مشاور ملک فهد پادشاه پیشین عربستان در فاصله سالهای 1983 تا 1989 به عنوان رئیس مرکز پژوهشهای ملک فیصل فعالیت داشت و همزمان مشاور وی هم بود.
وی در گفتوگوی تفصیلی با خبرنگار خبرگزاری فارس در سوریه، به تشریح فعالیتهای وهابیت، علل شیعه شدن، نقشه وهابیها برای شیعیان و گروههای مقاومت، تبلیغ فعالیتهای وهابیت در اروپا، نحوه چاپ و توزیع کتب این فرقه در ایران، آفریقا، اروپا و سطح خاورمیانه، نحوه تبلیغات آنها و برگزاری کلاسها افتاء، توضیحی درباره کتاب 100 جلدی خود با عنوان اندیشههای اسلامی با نگاه روز و بسیاری از مسائل دیگر پرداخت که در پی میآید.
* ابتدا به طور مختصر خودتان را معرفی کنید.
ـ علی الشعیبی مشاور ملک فهد پادشاه پیشین عربستان در فاصله سالهای 1983 تا 1989 بودم. روزنامه الاحد چاپ عربستان یک ضمیمه فرهنگی به نام ویژهنامه چهارشنبه فرهنگی داشت که من در آن دو صفحه داشتم و مطلب مینویسم.
* شنیدیم که قبلا وهابی بودید چه طور شد که از این تفکر و اندیشه متنفر شدید؟ چه طور شد که 180 درجه تفکرات خود را تغییر دادید؟ چه کارهایی میکردید؟ ما شنیدیم 5 درصد بودجه نفت عربستان صرف وهابیت میشود، آیا صحیح است؟
ـ اگر منظور شما این است که بدانید آیا واقعا در زمینه تبلیغ اندیشه وهابیت چقدر سرمایهگذاری میکنند، باید بگویم که فعالیتهای وهابیت در عربستان صرفا به 5 درصد از بودجه نفتی منحصر نمیشود بلکه 30 درصد از بودجه کل کشور عربستان از بودجه نفتی صرف این فعالیت میشود.
اولا که آنها مراکزی در این زمینه دارند که در طول سال در راستای اهداف آنها به فعالیت میپردازد که در تمام عربستان به ویژه در جنوب این کشور بسیار به چشم میخورد. به استثنای شرق این کشور که شیعیان در آن حضور دارند در اطراف، جیران، نجران، سودا، طائف، حتی در کشورهای دیگر از جمله منطقه آندلس و جنوب اسپانیا که سالانه میلیاردها دلار در این زمینه هزینه میکنند.
من به عنوان مثال به شما عرض میکنم که کتابی در دست دارم که حدود 800 صفحه به تشریح فعالیتهای یکی از این مراکز میپردازد. من از سال 1971 ارتباط خود را با سلفیهای سوریه آغاز کردم که ارتباط تنگاتنگی با وهابیهای عربستان داشتند و آنها در آن زمان از شیخ ناصرالدین آلبانی خواستند که به آنها اجازه تاسیس یک حزب سلفی سیاسی در سوریه بدهند.
در آن زمان ما به مساجد سوریه برای برپایی نماز صبح میرفتیم و پس از آن در خانه یکی از افرادی که به وی "برادر" میگفتیم جمع میشدیم. هر چند شیخ ناصرالدین آلبانی با تاسیس حزب سیاسی سلفی مخالف بود ولی عدهای بودند که بدون آگاهی وی چنین احزابی را تاسیس میکردند و از جمله اقداماتی که وهابیهای عربستان به آن مبادرت میورزند میتوان اهتمام آنان به مجالس سخنرانی اشاره کرد.
آنها ادعا میکنند که از این طریق به پرورش مبلغ میپردازند و در همین راستا در پایان هر هفته از شرکتکنندگان در سخنرانیها امتحان میگیرند، برنامه روزانه آنها بدین شکل است که پس از اقامه نماز صبح به یک تمرین ورزشی سخت میپردازند و پس از صرف صبحانه تا نماز ظهر کلاسهای درس و سخنرانی آنها ادامه دارد. و به همین روش ادامه میدهند و در پایان هر هفته ارزیابی میشوند.
همچنین در پایان هر ماه نیز از آنها امتحان گرفته میشود. گاهی پیش میآید که برخی از دانشجویان وهابی که در اروپا تحصیل میکنند از آنها دعوت میشود تا در کلاسها شرکت کنند. آنها هیئتی دارند به نام هیئت "افتاء، ارشاد و امور علمی".
شاید این سؤال پیش بیاید که منظور از امور علمی چیست، من با ذکر یک مثال به تشریح این مسئله میپردازم. آنها با صدور یک فتوا اعلام کردند که زمین کروی نیست بلکه مسطح است و هر کس که با این اندیشه مخالفت کند، کافر محسوب شده، باید حد بخورد و اموالش نیز به نفع بیتالمال مسلمین مصادره شود! از نکات حائز اهمیت در این میان این است که تمام منشورات وهابیها در میلیونها نسخه چاپ و منتشر میشود و در تمام نقاط دنیا توزیع میگردد و از فرصت حج و عمره در دو شهر مقدس مکه و مدینه برای توزیع بالاترین استفاده را میبرند.
* آیا در کشورهای دیگر هم این کتابها توزیع میشود؟
ـ بله. در جنوب ایران و در ریاض هم چاپ و توزیع میشود و حتی به زبان انگلیسی هم کتابهای خود را توزیع میکنند. حتی به زبانهای دیگری از جمله فارسی هم کتاب خود را توزیع میکنند.
* از دشمنی وهابیها با شیعیان و محور مقاومت و حزبالله بگویید؟
ـ یکی از بزرگترین مشکلاتی که جهان اسلام با آن روبهروست اینکه وهابیت خود مطلقا بر حق میداند و این حقیقت محض است در وهله اول باید بگویم که مشکل وهابیها تنها با شیعیان نیست بلکه آنها تمام مسلمانان از جمله شیعه و سنی را تکفیر میکنند و این مخالفت با مسلمانان را میتوان در 36 مورد یافت.یعنی در 36 مورد با تمام مسلمانان دیدگاه مخالفت دارند، برخی در ظاهر و شکل مسئله است از جمله در ظاهر لباس و پیش، برخی هم در باطن مسئله.
به طور کلی آنها به بهانه تبلیغ سلفی و جهادی در خسارتهای زیادی را بر عموم مسلمانان تحمیل میکنند و یا در قالب هیئت امر به معروف و نهی از منکر به تبلیغ افکار منحرف خود میپردازند که با اساس اسلام هیچ گونه سازگاری ندارند. هیئت امر به معروف و نهی از منکر آنها کتابهای ابن تیمیه را با بهترین و گرانترین کاغذ چاپ میکنند و به صورت رایگان در اختیار مردم قرار میدهند و گاهی نیز در راستای تبلیغ اندیشه وهابیت، کتابخانه کاملی را به عنوان هدیه به اشخاص مختلف میدهند و اینگونه هدایا هزاران بار در سال اتفاق میافتد.
از 20 سال پیش تاکنون به افتتاح مراکز تبلیغ وهابیت در اروپا روی آوردهاند که امروزه در دهها نقطه اروپا از جمله اطراف سوئیس مرکز دارند و در سال میلیاردها دلار هزینه میکنند.یکی از مسائلی که در نزد وهابیت بسیار تعجببرانگیز است نحوه تکفیر آنان است. مثلا آنها هر گونه سوگند به غیر از خدا را تکفیر میکنند.
* عمده فعالیتهای وهابیون در رابطه با شیعهزدایی در منطقه چیست؟
ـ وهابیون در این راستا تلاشهای بسیاری میکنند و همه این تلاشها به منظور کاستن از محبوبیت شیعه است. به عنوان مثال برخی از شخصیتهای شیعی نه چندان آگاه را برای برگزاری مناظره دعوت میکنند پولهای زیادی خرج میکنند.
* آقای شعیبی بالاخره چه شد که از وهابیت جدا شدید و به تشیّع روی آوردید؟
ـ پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران بسیاری از شخصیتهای برجسته اهل سنت درباره شخصیت مرحوم حضرت امام خمینی (ره) سخن گفتهاند. از آن زمان به یاد دارم که از تلویزیون الحوار متعلق به جماعت اسلامی در لندن، بسیاری از شخصیتهای برجسته اهل سنت در دو برنامه کامل در رابطه با شخصیت مرحوم حضرت امام سخن گفتند و من با گوشهای خود شنیدم که یکی از آن علمای بزرگ میگفت که جهان اسلام به مدت 1200 سال است که شخصیتی با این عظمت به خود ندیده است.
همچنین آنها از نقش امام خمینی در راستای وحدت اسلامی و اتحاد میان اهل سنت و شیعه سخن به میان میآورند. فراموش نشود که نقش امام خمینی صرفا یک نقش تئوریک نبود بلکه وی در عمل خدمات شایانی به مسئله وحدت اسلامی تقدیم کردند. و ادامه همان تفکر وحدتگرایانه را امروز آیتالله امام خامنهای دامت برکاته ادامه میدهد از زمان پیروزی انقلاب اسلامی ایران، وهابیها فشار زیادی بر شیعیان ساکن در منطقه الشرقیه و اسماعیلیان در جنوب عربستان میآورند.همواره فعالیتهای آنان را زیر ذرهبین دارند.
البته نباید فراموش کرد که بسیاری از مسائل را آمریکا بر وهابیها دیکته میکنند و خود وهابیها نیاز احساس میکنند که این اندیشه برای آنها سنگینی میکند. چنانچه یک شهروند سعودی به شما اطمینان کند و بداند که شما خطری برای آن نخواهید داشت، با شما از دردها، غمها و رنجهایش و همچنین مشکلاتی که با آن دست و پنجه نرم میکند، سخن خواهد گفت. از مصیبتهایی که وهابیهای تکفیری برای آنها ایجاد کردهاند، میگوید.در حال حاضر وهابیت هر گونه که تمایل داشته باشد فتوا صادر میکند زیرا پول، اسلحه، و قدرت در دست آنان است.
* جناب شعیبی جواب واضحی نگرفتیم که چرا از وهابیت جدا شدید؟
ـ بعد از آنکه کتاب ابن تیمیه به من هدیه داده شده آن را خواندم و فتواهای عجیبی را مشاهده کردم. ابن تیمیه مسلمانان را به دو قسمت تقسیم میکند: گروه اول؛ وی و هم مسلکهای او هستند و گروه دوم؛ اهل سنت و شیعیان هستند که ابن تیمیه آنها را تکفیر میکند ولی متاسفانه برادران اهل سنتها نمیدانند که ابن تیمیه آن را تکفیر کرده است!
ابن تیمیه، کسی که فلسفه میخواند، به یادگیری زبانی غیر از عربی میپردازد و پیش از طبخ گوشت آن را میشوید، کافر میداند! اگر من به یک نفر گل بدهم هر دو کافر هستیم!
مدت 3سال روی افکار ابن تیمیه کار کردهام و توانستم ایرادات فقهی آن را خارج کنم. من یک مجموعه کتاب 100 جلدی به نام "اندیشههای اسلامی با نگاه روز" دارم که در فصول 37 و 38 آن به طور کامل به اندیشه سلفی وهابی پرداختهام.
به این مسئله پرداختهام که وهابیت اندیشه است یا تعصب و در 20 هزار نسخه این دو جلد را چاپ و در میان اقشار مسلمانان توزیع کردهام. در این دو جلد افشا کردهام که ابن تیمیه هر کسی که قبر پیامبر (ص) را زیارت کند کافر میداند برخلاف آنچه که بسیاری میپندارند، منشورات و کتب چندانی در پاسخ به این اندیشه وهابیت و یا رسوا کردن این گروه تالیف و منتشر نشده است.
در تاریخ 29 /6/ 2007 ولید جنبلاط جهت انعقاد یک قرارداد در زمینه کنترل (مرزها) به سرزمینهای اشغالی رفت و در آنجا یک توافقنامه میان موساد اسرائیل و جماعت القاعده دست یافت و بعدها این پیمان در پایگاههای الکترونیکی اسرائیل نیز منتشر شده و ارتباط وهابیت و اسرائیل را افشا کرد. وهابیها خوارج عصر حاضر هستند و میبینیم که به یهودیها نه تهمت میزنند نه بیحرمتی میکنند نه آنها را تکفیر میکنند.
ولی چه کسی آمده تاکنون اندیشه این گروه منحرف را افشا کند با 5 یا 10 جلد کتاب نمیتوان ماهیت این تفکر ضاله را افشا کرد؛ این در حالی است که وهابیها با تالیف و انتشار هزاران جلد کتاب، شیعیان و اهل سنت را تکفیر میکنند.
زمانی که ابن تیمیه مُرد، افراد معدودی وی را تشییع کردند وهابیت فکر وی را زنده کرد، وهابیها با یهود، صهیونیست و موساد به نبرد نمیپردازند چرا که با هم یکی هستند.
* الآن که از این فرقه ضاله جدا شدهاید چه احساسی دارید؟
ـ من از سال 1987 این اندیشه را ترک کردهام و کتابهای زیادی در راستای برملا کردن اندیشههای وهابیت نوشتهام. من یک جمله به شما میگویم هر کسی جهت تائید اسلام و اندیشه اسلامی خود به مطالعه و بررسی قرآن و احادیث شریف پیامبر نپردازد، از مسلمانی و اسلام فاصله زیادی دارد.
* چه توصیهای به وهابیها دارید؟
ـ اول اینکه مردم را تکفیر نکنند. زیرا هر کسی که شهادتین را به زبان بیاورد از کفر به دور شده است. همچنین به عموم مسلمانان میگویم که تقدیس برخی از شخصیتهای بارز اسلامی و یا احترام گذاشتن به آنها را شرک به حساب نیاورند.
خبرگزاری فارس
زجرهای یک چریک اسلامی به روایت همسرش

آنچه پیش روی دارید، شمهای از خاطرات زندگی مشترک با یک انقلابی بزرگ است که هم اینک به بیان بانو کبری سیل سپور همسر شهید سید علی اندرزگو درآمده است. مطالب این گفتوشنود بدان پایه شفاف هست که مارا از هر توضیحی مستغنی دارد. امید آنکه مقبول افتد.
*خانم اندرزگو قدری از خودتان بگویید.
اهل شمیران هستم. دوروبر اختیاریه و اسمم کبرا سیلسهپور است.
*چطور شد با شهید اندرزگو آشنا شدید؟
شاید شانزده سال بیشتر نداشتم که ایشان به خواستگاری من آمدند. البته حاج آقا موسوی خانواده ما را به ایشان معرفی کرده بودند. حاج آقا موسوی الان به رحمت خدا رفته. آن روزها پیش نماز محله بودند و در حوزه علمیه چیذر درس میدادند یا میخواندند. در همین مدرسه با شهید اندرزگو آشنا شدند که تازه به چیذر آمده و طلبه شده بود.
*شهید اندرزگو هم اهل همان محلههای اطراف بودند؟
خیر، آقای اندرزگو مادرشان اصفهانی بود و پدرشان تهرانی. خود ایشان هم در تهران متولد شده بود. بچه میدان غار بود و همان جا هم بزرگ شده بود؛ درست در جنوبیترین نقطه تهران.
*ایشان با خانوادهشان آمده بودند خواستگاری؟
نه! تنها آمده بود، چون فراری بود. حدود شش سالی میشد که دور از خانواده زندگی میکرد. البته این را بعدها فهمیدم.
*از حرف های آن روز چیزی یادتان مانده است؟
ایشان وقتی آمدند گفتند من زیر بوته به عمل آمدهام! اصلاً هیچ کس را ندارم. به مادرم گفت، «شما باید برای من مادری کنید. شما که دخترتان را به من میدهید همکاری و همیاری کنید.» ما نمیدانستیم، گفتیم بنده خدا لابد کسی را ندارد.
*مهریه شما را چقدر معلوم کردند؟
مهریه هفت هزار تومان بود. اما چون آن روزها، افراد با هفت هزار تومان مکهای میشدند. من گفتم شش هزار و پانصد تومان باشد تا دینی به گردن ایشان نباشد.
*ازدواج شما در چه سالی بود؟
سال 1349. یک ماه مانده بود به تولد حضرت زهرا(س) که عقد کردیم. یک ماه عقد کرده ماندم و روز تولد حضرت زهرا(س) به خانه بخت رفتم. ایشان خانهای در چیذر گرفته بود. مستأجر بودیم با دو اتاق.
*اولین فرزندتان «مهدی» در همین خانه به دنیا آمد؟
بله! آقا سید مهدی را خدا در همین خانه به ما داد. مهدی چهار ماهه بود که از این خانه رفتیم. خانهای رهن کرده بودند کنار خانه آقای صدری. حدود چهار ماه آنجا بودیم که یک روز ایشان آمدند و گفتند، « من تحت نظر هستم و باید فرار کنیم. اگر شما مایل هستید با من بیایید.» مقداری از اسبابها را زود جمع کردیم و آمدیم قم. به من میگفت، «به همه گفتهام برادرم تصادف کرده است و باید سری به او بزنم.» بخشی از اسباب و اثاثیهمان در همان خانه رهنی ماند.
*آمدید قم؟
بله! اتاقی در کوچه جوب شور اجاره کرده بود. البته صاحبخانه، ایشان را از قبل میشناخت. چند ماه هم در همین کوچه که آن روزها در اطراف شهر قم بود، زندگی کردیم، ولی بعد به خاطر اینکه خانه لو رفته بود، دوباره فرار کردیم تهران. البته دیگر اسباب و اثاثیه نیاوردیم. یک ساک برداشتم و مهدی را.
*شما میدانستید ایشان فعالیت سیاسی ـ نظامی دارد؟
قبل از شروع زندگی با ایشان چیزهایی درباره ظلم سلطنت پهلوی و پانزده خرداد میدانستم. از آنجا که خانواده ما متدین بودند، این حرف ها در خانه ما هم مطرح میشدند، به خصوص کشتار حوزه علمیه قم همیشه برای من تأثرانگیز بود. بعداً فهمیدم که ایشان همان کسی است که در ترور حسنعلی منصور به همراه محمد بخارایی بود و موفق شد فرار کند و بیاید قم و از همان روز فرارهای پی در پی ایشان شروع شد. در قم هم درس طلبگی میخواند و هم کارهایی میکرد که کسی متوجه نشود؛ مثل مرغداری و...
یک روز در یکی از مدرسههای قم منبر رفت و علیه پهلوی حرف زد. ساواک هم قصد داشت او را دستگیر کند؛ بدون اینکه بداند این همان کسی است که در ترور منصور نقش جدی داشته است. ایشان آمد تهران و در حوزه علمیه چیذر مشغول تحصیل شد.
*روزی که به خواستگاری شما آمدند، لباس روحانی تنشان بود؟
خیر! آن موقع هنوز روحانی نشده بود. لباسش از آن کتهای بلند بود که طلبهها قبل از لباس پوشیدن، آن را به تن میکردند؛ اما وقتی عقد کردیم لباس روحانی پوشیدند. یک روز که به نظرم عید مبعث بود آقای فلسفی برای شرکت در جشن عید به حوزه علمیه چیذر آمد و مراسم عمامه گذاری هم بود که چند طلبه عمامه گذاری کردند که یکیشان هم شهید اندرزگو بود که به دست آقای فلسفی عمامه گذاشت و به نام شیخ عباس تهرانی معروف شد.
*برگردیم به ماجرای فرار شما از قم به تهران.
وقتی رسیدیم تهران، سه روز ماندیم. ایشان تغییر لباس و ظاهر داد؛ کمی برنامههایش را ردیف کردند و با قرض گرفتن یک اتومبیل پیکان از دوستی به طرف مشهد رفتیم. ده روزی مشهد ماندیم و دوباره مجبور به فرار شدیم. رفتیم زابل تا از آنجا برویم افغانستان و گذرنامهای درست کنیم و برویم عراق و در این کشور ماندگار شویم. مسایل زیادی در آنجا پیش آمدند. پولهایی را از ما گرفتند تا کارمان را درست کنند؛ ولی نکردند. ما مجبور شدیم دوباره برگردیم مشهد، در حالی که تا آن سوی مرز افغانستان هم رفته بودیم.
*به خانه قبلی آمدید؟
نخیر! آمدیم منزل یکی از دوستان شهید اندرزگو که در بازار کار میکرد. خانه را برای ما خالی کرده بود، ولی پیرزنی در یکی از اتاقهایش زندگی میکرد که حواس درست و حسابی نداشت. ایشان هم تعدادی اسلحه داشت که آورد و در باغچه این خانه دفن کرد. وقتی از زابل دست خالی برگشتیم، شهید اندرزگو این بار خودش تنها رفت زابل و قرار شد همان برنامه قبلی را که تهیه پاسپورت افغانی و رفتن به عراق بود، دوباره اجرا کند. گفت، «اگر موفق شوم میآیم و شما را هم میبرم.»
*با یک ساک و یک بچه چطور زندگی میکردید؟
در خانه ای در خیابان تهران مشهد. از کمکهای صاحبخانه هم بینصیب نبودیم، ولی دیگر به این گونه زندگی کردن عادت کرده بودم؛یعنی ساختن با هیچ. یک ماه در مشهد به همین شکل ماندم تا اینکه یک روز خانم و آقایی آمدند دنبال من. از طرف شهید اندرزگو آمده بودند. بعد از انقلاب متوجه شدم آن خانم، خواهر شهید حسینی نماینده زابل بود یا شاید هم امام جمعه زابل؛ درست یادم نیست. در انفجار حزب جمهوری اسلامی شهید شد. آن آقا هم برادرشان بود.
*دوباره آمدید زابل؟
بله! در این شهر هم یک ماه ماندم. صاحبخانه آقایی بود که خودش هم سیاسی بود، اما نه مثل شهید اندرزگو. کسانی را هم میآورد خانه اش که من تصور میکردم آنها ساواکی هستند. آن موقع جوان بودم و درکم از این مسائل خیلی قوی نبود؛ ولی دلم یک چیزهایی میگفت. اتفاقاً آن روزها فرزند دوم را هم باردار بودم. شهید اندرزگو آن طرف مرز بود و من این طرف مانده بودم.
*در سفر اولتان به افغانستان با حادثه مهمی روبرو نشدید؟
چرا! خیلی مسایل بر ما گذشت. من به همراه یک بچه از رودخانهای که آب آن هم خیلی زیاد بود، رد شدیم. با اینکه باردار بودم، آدم هایی که پول از ما گرفته بودند تا ما را از مرز عبور دهند، به نظر میرسید قصد جان ما را دارند. شهید اندرزگو میگفت، «من دعا میخوانم تا اتفاقی برای شما نیفتد.» وقتی رسیدیم آن طرف ایشان به سجده افتاد و گفت، «خدا را شکر که تو را و بچه را از بین نبردند.» وقتی فهمید من باردار هستم، خیلی ناراحت شد. هی ذکر میگفت و شکر خدا را به جای میآورد.
*از سفر مرحله دوم بگویید.
یک ماه در آن خانه بودم. بچهام اسهال خونی گرفته بود. آن روزها شرایط بهداشت در زابل پایین بود. وضعیت من طوری نبود که بچه را به دکتر ببرم؛ اما زن صاحبخانه مرا به یاد آسیه زن فرعون میانداخت. این خانم با من خیلی خوب تا میکرد. درست بر عکس شوهرش که حتی به شهید اندرزگو خبر رسانده بود که من زن و بچه تو را از بین میبرم و در خانهام دفن میکنم. او میترسید که من دستگیر شوم و او را به ساواک لو بدهم. از ترس خودش میخواست ما را از بین ببرد. البته این موضوع را بعداً از شهید اندرزگو شنیدم . ایشان میگفت، «من وقتی این خبر را شنیدم سر گذاشتم به بیابان و نماز آقا امام زمان(عج) را خواندم و به ایشان متوسل شدم و گفتم اگر زن و بچهام را سالم برسانید؛ میروم مشهد و پناهنده حضرت رضا(ع) میشوم و همان جا میمانم پیش حضرت و مبارزهام را یک طوری ادامه میدهم.»
*این آقای صاحبخانه شما را تهدید جدی هم کرد؟
وقتی از امام سجاد(ع) پرسیدند که در کجا به شما سخت گذشت، فرمودند، «الشام...الشام...الشام.» حال هم هر وقت از من میپرسند در کجا بیشتر به شما سخت گذشت میگویم، «الزابل...الزابل...الزابل» بله! این آقا یک شب ساعت یازده دوازده شب بود که آمد اتاق من. این خانه سه اتاق کوچک تودرتو داشت. قدیمی بود و اتاق ها به هم راه داشتند. او دستش را به طرف من گرفت و گفت، «این ده تا قرص را بخور!» من تب هم داشتم. وحشتی در جانم افتاد که نگو! جواب دادم،« من نمیتوانم بخورم.» و شروع کردم به گریه کردن. از بچههایم میترسیدم که از بین خواهند رفت، بچههایی که سید هم هستند. آدم موقع خطر آن قدر به فکر خودش نیست که به فکر اولادش است. به این مرد گفتم، «چرا باید قرص ها را بخورم؟» او با تشر و دعوا گفت، «باید بخوری!» من هم قرصها را گرفتم. مرد به اتاق دیگر رفت. صدای خانم مهربانش که با گریه به او التماس میکرد دست از این کار بردارد به گوش میرسید. او با زبان بلوچی حرف میزد و دائم میگفت، «این زن حامله است. بچهاش سید است گناه دارد.» و مرد هم در جواب او میگفت، «من باید اینها را بکشم و در همین خانه دفن کنم.» در میان این کشمکشها من به حضرت زهرا(س) متوسل شدم. گفتم، «خانم فقط این قدر میدانم که اگر من گناهکارم این دو تا بچه گناهی ندارند. اینها را نجات بده.» این دعا را به خاطر شهید اندرزگو کردم که خیلی دلش میخواست از او نسلی باقی بماند. همیشه به من میگفت، «من دوست دارم بچههایم پسر باشند تا یادم را زنده نگه دارند.» میگفت، «پهلویها دوست دارند نسل من از بین برود، ولی من میخواهم نسلم باقی بماند.»
*قرصها را چه کردید؟
نخوردم، یعنی اصلاً نمیتوانم قرص بخورم. حساسیت دارم. آن آقا وقتی قرصها را به من داد، رفت اتاق خودشان و زنش با او بگو مگو کرد. حدود ساعت دو نیمه شب سروصدا خوابید. حالا شما فکرش را بکیند که من تا صبح چه حالی داشتم . خیلی سخت گذشت. وقتی صبح شد، انگار دنیا را به من دادند. آقا رفت سر کار. معمولاً دوازده شب از کار برمیگشت. نمیدانم چه کاره بود. هر چه بود آدم مشکوکی بود. دوباره شب شد و ترس در جانم ریخت. ساعت هشت بود که در زدند. خانم مهربان صاحبخانه رفت دم در. مردی آمده بود و به خانم صاحبخانه میگفت، «خانمی به نام معصومه اینجا است. آمدهام او را ببرم.» شهید اندرزگو برای من با نام معصومه شناسنامه گرفته بود. فامیل جعلی هم داشتم که الان یادم نیست. خانم آمد و گفت که همراه آن آقا بروم. خدا گواه است نمیدانم چطور ساک و بچه را جمع و جور کردم. یک دستم بچه بود و یک دستم ساک. چادر کودری سنگینی هم سر کردم و با یک دمپایی رفتم دم در. آقایی که آمده بود گفت، «به صورت من نگاه نکن. فقط به پشت پایم نگاه کن و دنبال من بیا.»
*شما هم همراهش رفتید؟
چه رفتنی! انگار پرواز میکردم. او قدم های بلندی برمیداشت و من هم دنبالش کشیده میشدم؛ با آن ساک، بچه و بچهای که در شکم داشتم. آن شب مهتاب هم بود و من میتوانستم جلوی پایم را ببینم. الان که فکر میکنم با آن شرایط چطور به دنبال او رفتم، تعجب میکنم. واقعاً نمیدانم چه کسی به دادم رسیده بود. البته از خانم صاحبخانه حسابی خداحافظی کردم و گفتم، «مرا ببخش که یک ماه مزاحم بودم و به شما زحمت دادم.» خانم هم به گریه افتاد و گفت، «همین قدر که از خانه من به سلامت میروی خوشحالم. خدا پشت و پناهت.» در راه نمیدانستم به کجا می روم و به حضرت زهرا(س) متوسل شدم و گفتم، «خانم! من دو تا بچه بیگناه دارم. شما به این دو بچه بیگناه رحم کنید.» نمیدانم چه مسافتی راه رفتیم. اصلاً به حال خودم نبودم. چشم من بود و پاهای مردی که ناشناس بود و من تا امروز نفهمیدم او که بود. واقعاً نمیدانم چقدر راه رفتیم که مرد جلوی در خانهای ایستاد. من هم ایستادم. در زد. من هم به انتظاری که برایم هم شیرین بود و هم تلخ ایستاده بودم تا این که در باز شد و رفتیم تو.
*شهید اندرزگو در این خانه منتظر شما بودند؟
بله! وقتی رفتم تو، ایشان وسط راهرو ایستاده بود. راهروی کوتاهی بود که دو طرفش اتاقهای کوچکی داشت. ایشان جلو آمد و دست انداخت گردن پسرم مهدی و او را بوسید. یک ماه بود که همدیگر را ندیده بودیم. اولین جملهای که گفت این بود، «من نمیدانستم آقا امام زمان سلامالله علیه این طور به من محبت میکنند. نمیدانستم این طور دوباره زندگی را به من برمیگردانند. خانم! بدان که محبت آقا بوده. حواست باشد که شما و زنده ماندنتان محبت آقا بوده.» این جملهها را میگفت و مثل باران گریه میکرد. بسیار به اهل بیت علاقه داشت.
*آن آقایی که آمده بود دنبال شما، معلوم شد کی بود؟
والله نه! واقعیتش نفهمیدم. یادم نیست که از شهید اندرزگو سئوال کردم یا نه. یک ماه بود که همدیگر را ندیده بودیم و دلمان میخواست با هم حرف بزنیم. ایشان پشت سر هم میگفت، «آقا! تشکر میکنم. آقا! محبت کردید.» و هی گریه میکرد و اشک میریخت. بعد رفتیم توی یکی از اتاقها نشستیم به حرف زدن. ایشان گفت، «فردا باید برویم مشهد. اینجا برای چه بمانیم؟ دور و برمان همهاش دشمن است. اینجا میخواستند شما را از بین ببرند.»
*در همین سفر بود که شما اسلحههای ایشان را حمل کردید؟
بله! چند سلاح کمری و چند خشاب داشت. او میدانست که در پاسگاههای بین راه مسافران را میگردند، به خاطر حمل تریاک و مواد مخدر دیگر. اسلحهها را در بقچهای پیچیدیم و من آن را به کمرم بستم. چون چهارـ پنج ماهه حامله بودم، خیلی به چشم نمیآمد. فردا صبح سوار اتوبوس شدیم وبه طرف مشهد راه افتادیم. در میان راه ایشان نگران من بود. دائم میپرسید، «حالت خوب است؟ یک وقت بچه از بین نرود؟» من هم میگفتم، «احساس سنگینی میکنم. ولی فعلاً حالم خوب است.»
*در پاسگاه بین راه اتفاقی هم افتاد؟
در یکی از پاسگاهها گفتند، «مسافرها پیاده شوند. میخواهیم همه را بگردیم.» و شروع کردند به گشتن. شهید اندرزگو هم آمد پایین وشروع کرد به حرف زدن که، «ای بابا! چقدر سخت است با زن مسافرت کردن...» من هم پیاده شدم و به ایشان گفتم، «آقا! اگر بفهمند پدر ما را در میآورند.» ایشان گفت، «همین الان بیسیم میزنند و با هلیکوپتر میآیند و ما را میبرند!» و بعد گفت، «من الان به حضرت زهرا(س) میگویم خودشان مراقبت کنند. حالا ببین مادرم زهرا چه میکند.» ایشان به طرف رئیس پاسگاه رفت و گفت، «وضع خانم من خوب نیست. حالش به هم خورده است و باردار هم هست.» رئیس پاسگاه گفت، «این که غصه ندارد. ببرش توی قهوهخانه، آب و چای بده تا ما این مسافرها را بگردیم. آن وقت شما بیایید و سوار شوید.»
*شما هم رفتید؟
بله! به همین سادگی آمدیم و در قهوهخانهای که نزدیک پاسگاه بود نشستیم و آب و چای خوردیم. در همین جا بود که دیدم حال شهید اندرزگو دگرگون شده و زیر لب میگوید، «من که بهت گفتم مادرم زهرا یک کاری میکند و بالاخره هم ما را نجات داد.» بعد از چند دقیقه آمدیم و و سوار اتوبوس شدیم.
*پاسگاه دیگری هم سر راه داشتید؟
دم غروب بود که به یک پاسگاه دیگر رسیدیم. از اتوبوس پیاده شدیم. چون هوا تاریک بود، من خودم را گم و گور کردم و بعد از تفتیش مسافرها، وقتی همه سوار شدند، من هم همراه مسافران آمدم و سوار شدم. اتوبوس راند به طرف مشهد و ما خیالمان کمی راحت شد.
*تا آنجا که میدانیمتا روز شهادت شهید اندرزگو در مشهد ماندگار شدید؟
همین طور است؛ ولی در آن چند سال آن قدر خانه عوض کردیم که تعداد آنها از یادم رفته است. آن قدر جابه جا شدیم که امید استقرار در یک خانه را ولو به مدت یک سال نداشتیم. البته در خانه آخری که فرزند سوممان به دنیا آمد، یک سالی بود که نشسته بودیم. سه فرزند من در مشهد به دنیا آمدند. چون کسی را نداشتیم، موقع وضع حمل همه کارها را خودم میکردم و بعد از چند روز بلند میشدم و به کارهایم میرسیدم. حالا خدا چه قوتی به من داده بود، فقط خودش میداند. البته هفته اول را خود شهید اندرزگو از خانه بیرون نمیرفت و به کارهایم میرسید. هنوز هم مدیون کمکها و بزرگواریهای او هستم.
*در این مدتی که مشهد بودید، شهید اندرزگو فعالیت هم داشت؟
بله! حداقل هر یک ماه، سه ـ چهار بار به تهران میآمد یا به شهرهای دیگر میرفت و اسلحه جابه جا میکرد و یا قول و قرارهای سیاسی داشت. در این چند سال، یک سفر به لبنان داشت برای آوردن اسلحه و یک سفر هم به مکه، که این سفرها طولانی بودند. سفر لبنان چهار ماه طول کشید. آن روزها فرزند آخرمان دو ماهه بود که رفت. وقتی برگشت بچه شش ماهه شده بود. میگفت در مکه هم که بود؛ به جای دویست نفر کار میکرد.
*ایشان شما را در جریان کارهایش قرار میداد؟
به طور کلی، یک چیزهایی میگفت. وقتی تعقیبش میکردند یا میخواست اسلحهای را جابه جا کند، میگفت، «دعا بخوان...» خودش هم دعا میخواند و اسلحه را در یکی از همین زنبیلهای معمولی میگذاشت یا یک سبد دردار داشت که اسلحه را میچید زیر آن و رویش چیزهایی میگذاشت. درباره این جریان، مقام معظم رهبری، خاطرهای را برای پسر بزرگم سید مهدی که الان روحانی است، گفتهاند. ایشان نقل میکنند، «یک روز شهید اندرزگو را در بازار مشهد دیدم. با ایشان سلام و علیک کردم؛ ولی دیدم با چشم و ابرو به من اشاره میکند که چرا این موقع با من سلام و علیک میکنید و فهمیدم که نباید با ایشان حرف میزدم. خیلی دلم سوخت. چون دیدم بچههایش را ترک موتور گذاشته. به او گفتم، «اگر با مأموران ساواک درگیر بشوی، این بچهها از بین میروند. من دلم برای بچهها میسوزد. چرا اینها را با خود میآوری؟» یک بار هم نقل کردند که، «من شهید اندرزگو را دیدم که دو تا سبد در دست داشت. به من گفت ، «این سبدها را نگاه کن، مرغ و جوجه گذاشتهام.» نگاه کردم، دیدم یک خروس داخل یکی از سبدهاست.» شهید اندرزگو به شوخی، به آقا گفته بود، «تا به حال دیدید خروس تخم بگذارد؟» ایشان پاسخ داده بودند، «نه!» گفته بود، «میخواهید ببینید؟ » در سبد را کنار زده و زیر پای خروس، یک اسلحه را به ایشان نشان داده بود.
*در این جابه جایی اسلحه ها، شما هم ایشان را در مشهد همراهی میکردید؟
چند بار این کار را کردم؛ البته به پیشنهاد خودش. یک بار به من گفت، «میخواهم اسلحه ببرم تهران. شما همراه بچهها تا راهآهن همراه من بیایید. با سه ـ چهار تا بچه کسی به من شک نمیکند.» من بچهها را مرتب کردم و به دنبالش تا راهآهن رفتیم و بدرقهاش کردیم و رفت تهران.
*حفظ روحیه و خویشتنداری برای شما در آن شرایط مشکل نبود؟
من میدانستم که زندگی خاصی دارم. فراری بودنمان را میدانستم. در افغانستان هم که یک هفته در یکی از روستاها مهمان کدخدا بودیم. او طویله خانهاش را تمیز کرده و داده بود به ما. آن روز به کدخدا و چند نفری که میخواستند برای ما گذرنامه بگیرند، گفته بود، «من تیر خلاص را به حسنعلی منصور زدم و فرار کردم.» من میدانستم با چه کسی زندگی میکنم. ولی با همة این حرف ها، فکر میکنم آرامشی را که در آن روزهای فرار، در کنار آن شهید داشتم، الان ندارم. بعد از شهادت ایشان، آن آرامش را از دست دادم. شاید به خاطر این که ارتباطش با معصومین زیاد بود و این آرامش به من هم منتقل میشد. آن روز هم که چند سلاح کمری را پیچیدم دور کمرم و از زابل به طرف مشهد حرکت کردیم، آرامش من بیشتر از الان بود که در این اتاق نشستهایم و دارم حرف میزنم. اصلاً دلم ناآرام نبود. وقتی میگفت، «من میدانم حضرت زهرا(س) ـ مادرم ـ کاری میکند.» من فکر میکردم واقعاً حضرت زهرا(س) آنجا ایستاده است.
*شهید اندرزگو درباره ترور شاه طرحهایی داشت. شما باخبر بودید؟
آن روزها، ما یک تلویزیون کوچک داشتیم که الان هم داریم. منتهی مأموران ساواک آن را شکستهاند.آن را به یادگار نگه داشتهام. یک روز ایشان اخبار ورود به کارتر به ایران را از تلویزیون تماشا میکرد. من هم کنار ایشان نشسته بودم. پرسیدم، «پس چرا این پهلوی را نمیکشی؟ چرا هیچ اقدامی دربارة نابودی این آدم نمیکنی؟» جواب داد، «من شش ماه تمام روی طرحی زحمت کشیدم. برنامه تنظیم کردم، ولی حاصل کار من لو رفت. برای همین نتوانستم پهلوی را از بین ببرم. حالا شش ماه دوم را شروع کردهام و دارم کار میکنم. این پهلوی را یا با دست خودم از بین میبرم یا با خون خودم.» همان شب، یک بار دیگر که تلویزیون همین خبر را پخش میکرد، شهید اندرزگو یک دفعه برگشت و به من گفت، «میبینی! یک روزی جمهوری اسلامی میشود. اوایل جمهوری اسلامی، یعنی همان سال های اول، همه مردم مورد امتحان خدا قرار میگیرند. همه مردم از عالم تا آدم عادی.»
*شهید اندرزگو کلمه «جمهوری اسلامی» را میگفت یا «حکومت اسلامی»؟
قشنگ میگفت، «جمهوری اسلامی. یک روزی جمهوری اسلامی میشود. اوایل مردم مورد امتحان قرار میگیرند. آقای خمینی به ایران تشریف میآورند.» پیشگوییهایی میکرد که من امروز آنها را به چشم میبیبنم. ولی آن روزها، این حرف ها را خیلی جدی نمیگرفتم. حتی یک بار گفت، «آقایی به نام سید علی رئیس جمهور میشود.» چون نام خودش هم سید علی بود، گفتم، «نکند خودت میخواهی رئیس جمهور شوی؟» جواب داد، «نه! من آن موقع نیستم. مسئولیت من خیلی سنگین است.»
قشنگ میگفت، «جمهوری اسلامی. یک روزی جمهوری اسلامی میشود. اوایل مردم مورد امتحان قرار میگیرند. آقای خمینی به ایران تشریف میآورند.»
*ایشان از لبنان اسلحه آورده بودند؟
بله! میگفت، «من یک سری اسلحه وارد کردهام که از پشت بام خانهمان میتوانم خیابان تهران را ببینم. وقتی شاه میآید مشهد، قشنگ میتوانم او را بزنم. یک اسلحهای وارد کردهام، این طوری است...» همهاش شور بود. یکپارچه قد علم کرده بود که سلطنت پهلوی را سرنگون کند. ایشان آن قدر برای ساواک اهمیت داشت که حتی روزهایی که مبارزات مردم اوج گرفته بود ـ بعد از پانزده سال ـ هنوز به دنبال او بود.
*از شهادت ایشان، چگونه مطلع شدید؟
شانزدهم ماه مبارک رمضان سال 1357 بود که شهید اندرزگو آمد تهران. روز نوزدهم در خیابان سقاباشی به کمین ساواک افتاد و به شهادت رسید. ایشان آن روز تلفنی با من صحبت کرد. تلفن خانه ما هم کنترل میشد. ساواک هم شبانه به خانه ما ریخت. یعنی از در و دیوار بالا آمدند. من بیشتر شبها آیه الکرسی میخواندم. شهید اندرزگو گفته بود، «اگر این آیه را بخوانی، هیچ اتفاقی نمیافتد.هر کس هم بخواهد شب بیاید، میرود و روز میآید. لازم نیست تو بترسی.» آن شب من آیه الکرسی را خواندم و خوابیدم. صبح که شد، دیدم ساواکیها آمدند. بعد فهمیدم همان شب ساواکیها داشتند از در و دیوار خانه بالا میآمدند که همسایهها میبینند و میگویند، «این بنده خدا که شوهرش همیشه مسافرت است. زن جوان را با چهار تا بچه میگذارد و میرود. حالا هم دزدها دارند از دیوار خانهشان بالا میروند.» همسایهها داد و قال راه میاندازند و ساواکیها هم میروند و صبح میآیند. اول وقت ساواک خانه را محاصره میکند. من نمیدانستم دیشب در خیابان سقاباشی تهران چه اتفاقی افتاده است. از شهادت ایشان بیخبر بودم.
*بعد از محاصره خانه، ساواک چه کرد؟
چند مأمور مرا به کوی طلاب آوردند. آنجا یک قطعه زمین داشتیم. آنان خیال میکردند که ما در این زمین اسلحه دفن کردهایم. چیزی آنجا نداشتیم. شهید اندرزگو به من گفته بود، «من همه وسایل را میگذارم دم دست که اگر ساواکیها ریختند خانه، شما را اذیت نکنند، دیوارها را خراب نکنند. ایشان یک جاسازیهایی کرده بود که همه آنها را درآورد و ریخت توی کارتن و گذاشت کنار جا کتابی. وقتی ساواکیها آمدند، هم بیسیم و هم اسلحه ها را بردند. چند رادیوی کوچک هم بود.
*شهید اندرزگو از رادیوها استفاده خاصی میکرد؟
بله! ایشان به بحث تبلیغ اهمیت میداد. شاید جزو معدود روحانیونی بود که در خانه تلویزیون داشت. میگفت، «باید علمای ما تلویزیون داشته باشند و برنامههایش را ببینند و متوچه شوند که دشمن با چه شیوههایی دارد اسلام را از دست ما میگیرد.» یک روز ایشان به من گفت، «من با این رادیو میروم توی بیابان و علیه شاه صحبت میکنم.» گفتم، «چطوری؟» یک حرفهای فنی زد که من سر درنیاوردم. به من سفارش میکرد که موج های مختلف رادیو را بگیرم، ببینم صدایش شنیده میشود یا نه؟ دو، سه رادیوی کوچک هم برایم آورد. میگفت، «من خیلی صحبت میکنم. باید جوانان بیدار شوند. این دستگاه رادیویی مرا جوانان دوست دارند و میگیرند.»
*چند روز بعد شما را به تهران آوردند؟
سه روز بعد. اصلاً اجازه نمیدادند حتی برای خرید چیزهایی که لازم داشتیم؛ از خانه خارج شویم. با بلندگو توی کوچه اعلام کرده بودند هر کسی به این خانواده آذوقه برساند یا چیزی به آنان بدهد، دستگیرش میکنیم. همسایههای آن کوچه هم ترسیده بودند و جلو نمیآمدند هر چه هم در خانه داشتیم، شهید اندرزگو خریده بود. روز روشن ماه مبارک رمضان، ساواکیها جلوی چشم ما میخوردند و من در این روزها، بچهها را با چند تا سیب که برای ما مانده بود، نگه داشتم.
*در این چند روز، شما عکسالعملی به این شرایط نشان ندادید؟
آن روزها من سر نترسی پیدا کرده بودم. در حالی که هلیکوپتر بالای حیاط خانهمان میچرخید و سرتاسر کوچه محاصره بود، گفتم، «این طور نمیشود که من دست روی دست بگذارم و اینها محاصرهام کنند. من باید بروم حرم امام رضا(ع)، چون ما پناهنده امام رضا(ع) هستیم.» شهید اندرزگو این جمله را بارها گفته بود. حتی در زابل. بلند شدم دست چهار تا بچه را گرفتم و آمدم به حرم آقا. گفتم، «باید با آقا حرف هایم را بزنم.» کوچه سرتاسر محاصره بود. ساوکیها کاری به کار من نداشتند. خیال میکردند میخواهیم جایی برویم که آنان میتوانند کسی را هم دستگیر کنند؛ ولی من آمدم بالای سر آقا در حرم نشستم. به بچهها سفارش کردم کاری به کار من نداشته باشند و شروع کردم به داد زدن. میدانستم چند ساواکی هم به دنبال من آمدهاند به حرم و مراقبم هستند. من هم حرف هایم را بلند بلند گفتم.
*چیزی از آن حرف ها به یادتان مانده؟
بله! بلند داد میزدم، «ای امام رضا! دشمن در خانه من نشسته است. مگر ما غیر از راه شما، راه دیگری رفتهایم؟» چادرم را کشیده بودم روی صورتم. طفلک بچههایم جیک نمیزدند. آن روزها یکی هفت ساله بود، یکی پنج ساله، یکی چهارساله. یک هفت ماهه هم توی بغلم بود. حسابی حرم را گذاشته بودم روی سرم. داد میزدم، «ای حضرت رضا! دشمنها با ما چه میکنند؟ آخر من چه کردهام با چهار تا بچه کوچک که دشمن این طور بریزد به خانه من و این مصیبت ها را سر ما بیاورد؟ » بلند بلند این حرف ها را میزدم. بعد از یکی، دو ساعت انگار کسی مرا از حرم بیرون آورد. آمدم خانهمان. احساس کردم خیالم آن قدر راحت است که حساب ندارد.
*تعداد مأموران ساواک که در خانه شما بودند، یادتان مانده است؟
حدود پانزده نفر توی خانه بودند و عدهای هم بیرون. آنها مرا وسط اتاقی نشانده بودند و خودشان هم دور تا دور اتاق ها یا نشسته بودند و یا قدم میزدند. اصلاً اجازه نمیدادند از این اتاق به آن اتاق بروم. حتی وقتی میخواستم بچهها را به دستشویی ببرم، میآمدند و جلوی در توالت میایستادند. شب آخر از آنان خواستم که بروم توی اتاق بچهها و کنارشان بخوابم. بچهها در این چند روز خیلی کلافه شده بودند.
*اجازه دادند؟
بله! رفتم توی اتاق بچهها. خیلی خسته بودم. ساواکیها از صبح تا شب از من بازجویی میکردند. بچه کوچکم را خواباندم. به یاد بعضی از حرفهای شهید اندرزگو افتادم که از معجزه ائمه برایم تعریف میکرد و من در آن لحظهها باور کردم که ائمه مراقب من و بچههایم هستند. در همین فکر و خیال بودم و ساعت حدود دوازده شب بود که یک دفعه صدای عجیب و غریبی از بیرون خانه آمد. انگار یک لشکر پشت در حیاط همهمه میکردند، زنگ در حیاط را میزدند، در حیاط را که بزرگ و آهنی بود میکوبیدند، طوری که انگار میخواستند در را از جا بکنند. ساواکیها با عجله آمدند توی اتاق من و بچهها و با ترس و لرز گفتند، «اینها کی هستند که ریخته اند پشت در؟» گفتم، «من کسی را اینجا ندارم. من جز حضرت علی و خدا هیچ کس را ندارم.» ساواکیها به من فحش دادند و گفتند، «تو دیوانهای! تو دیوانه شدهای.» در اتاق را بستند و رفتند. تلفن زدند. بیسیم زدند.گفتند، «عده زیادی آمدهاند پشت در. اینها کی هستند؟» وجواب شنیدند که، «مأمور دم در حیاط نشسته است. احدی در کوچه نیست. فقط مأموران ما هستند. شما اشتباه میکنید.»
*در این شرایط عجیب شما چه عکسالعملی داشتید؟
یادم هست اولین جملهای که زیر لب گفتم این بود، «یا علی! دوباره اینها را بلرزان.» واقعاً آن شب دل من شکسته بود. گفتم، «این حادثه فقط به خاطر این است که ما دنبالهرو دین حضرت علی هستیم و چیز دیگری نبوده است. چرا باید این ساواکیها با یک زن غریب و چهار بچه این رفتار را داشته باشند. بیایند منزل من و این قدر ظلم کنند.» خیلی دلم شکسته بود. به حضرت علی گفتم، «دوباره تن اینها را بلرزان که من و بچههایم را لرزاندهاند.» ساعت حدود یک شب بود که دوباره این همهمه و در زدنها شروع شد. ساواکیها اسلحههایشان را مسلح کردند و پابرهنه دویدند طرف حیاط. در حیاط را باز کردند، ولی هیچ کس نبود. از مأمورهای توی کوچه پرسیدند. آنان هم گفتند، «غیر از ما کسی توی کوچه نیست. ما همهاش مراقب هستیم. کسی هم در حیاط نیامده است.»
*ساواکیها خانه شما را کی ترک کردند؟
صبح همین شبی که داستانش را برای شما گفتم.اول صبح آمدند و گفتند، «امضا بدهید که ما با شما کاری نداشتهایم.» نامهای آوردند که امضاء کنم. به آنان گفتم، «بروید خدایتان را شکر کنید که دیشب تا صبح اینجا زنده ماندهاید.» گفتند، «این چه حرفی است که میزنی؟» جواب دادم، «بروید! بعدها دربارهاش فکر کنید که من به شما چه گفتم و شما چرا زنده ماندهاید. این نامه را خودتان امضا کنید که سلامت ماندید.»
*آنان جوابی هم داشتند؟
فقط بددهنی کردند. البته برای من مهم نبود. آنان رفتند و یک ماشین آوردند و گفتند، «میخواهیم شما را ببریم.» من هم آماده شدم. بچههایم را هم آماده کردم. تابستان بود و هوا خیلی گرم. من اصلاً حواسم نبود برای بچهها لباس مناسب بردارم که اذیت نشوند. وقتی نشستم توی ماشین، حال بچهها از گرما به هم خورد. ساواکیها ما را آوردند. آمدیم سر کوچه و من چند تا ماشین دیدم که کنارشان تعدادی کماندو ایستاده بودند. محله کاملاً در محاصره بود. ما را سوار یک پیکان آبی رنگ کردند و چقدر برای من سخت بود که توی ماشین، مردهای نامحرم باشند. مخصوصاً این طور برای ما سخت میگرفتند که عذاب بکشیم.
*با همین ماشین آمدید تهران؟
نخیر! وقتی رسیدیم به یک میدان، ساواکیها گفتند، «به جایی نگاه نکن! از این ماشین برو توی آن ماشین.» یک لندرور بود. به همراه بچههایم رفتیم داخل لندرور. سه مأمور هم از تهران آمده بودند که آنان هم سوار شدند و حرکت کردیم به طرف تهران. در راه هم به من سخت گذشت. چون بچه کوچک داشتم و باید لباس زیرش را عوض میکردم.
*آیا بین راه نگه داشتند تا غذایی بخورید یا به بچهها برسید؟
یک بار نگه داشتند. قهوهخانه تمیزی نبود. من هم لباس بچهها را عوض کردم. بعضی از لباسها را شستم و انداختم روی لندرور تا خشک شود. بچههایم آن قدر کوچک بودند که نمیتوانستند خودشان را کنترل کنند. حتی پسر بزرگم نمیتوانست مراقب کوچکتر از خودش باشد که من به دو تای دیگر برسم. مجبور بودم به هر چهارتاشان با هم برسم و نمیدانم خدا چه صبر و حوصلهای به من داده بود. ساواکیها هم دور یک میز نشستند و برای ما هم سفارش غذا دادند.
*شما را آوردند تهران؟
شب رسیدیم آمل. من تابلو «به شهر آمل خوش آمدید» را دیدم. آمدیم ساواک آمل که لب جاده بود. شب را به همراه بچههایم در یک سلول انفرادی گذراندم. شب هم دو، سه تا ساواکی میآمدند و میگفتند، «چرا نخوابیدی؟» من هم میگفتم، « بچه کوچک دارم و نمیتوانم بخوابم.» صبح بعد از نماز حرکت کردیم به طرف تهران.
*شما را به کدام زندان آوردند؟
زندان اوین. بعد از هفت سال من تهران را میدیدم. نزدیک اوین که رسیدیم، چشم مرا بستند. ساواکیها با هم حرف میزدند. یکی از حرف هاشان این بود که، «الان این سربازها ما را میبینند و میگویند چرا اینها یک زن و چهار تا بچه را دستگیر کردهاند.» وسط راه یکیشان پیاده شد و رفت. دو نفر دیگر مرا آوردند و تحویل زندان دادند.
*از شما بازجویی هم کردند؟
بله! همان اول بازجوییام کردند. بچهها هم طفلکها بلاتکلیف بودند. به همین خاطر، بیحوصلگی میکردند و این مسئله باعث اذیت و آزار اطرافیان میشد. همان روز پدر و مادرم را خواستند که بیایند و بچهها را ببرند. فقط بچه شیرخوارم پیشم ماند که البته شیرم خشک شده بود و این هم مشکل دیگری برای بچه و خودم بود. بچهها را تحویل پدر و مادرم دادم و من همراه طفل شیرخوارم راهی سلول شماره 29 شدم.
*کی از شهادت ایشان مطلع شدید؟
وقتی از زندان اوین آزاد شدم. آمدم خانه مادرم. آنان خبر داشتند. باورش برایم سخت بود. فهمیدم که ساواکیها وقتی در کوچه سقاباشی محاصرهاش میکنند و به طرفش تیراندازی میکنند، شهید اندرزگو با این که مجروح شده بود، کاغذهایی را که به همراه داشت وخیلی به درد ساواک میخورد، با خون خودش آغشته کرده و خورده بود. وقتی هم او را روی برانکارد میگذارند که ببرند، خودش را از روی برانکارد، روی زمین میاندازد تا خون بدنش بیشتر برود و تا زنده است، به دست پهلوی ملعون نیفتد. در آن لحظهها، میگویند حتی بعضی از ساواکیها هم متأثر شده بودند. ایشان در آن حال اشهدش را میگفت. حالا هر ماه رمضان، خیلی این حالات ایشان به نظرم میآید و متأثرم میکند. بیشتر وقت ها که برای مصاحبه میآیند، این حالات شهید اندرزگو میآید جلوی چشمانم و گریه میکنم. با این که این همه مشکلات داشتهام و چهار پسر هم بزرگ کردهام، ولی هنوز به همان شدت عاطفی هستم.
*خانم سیل سهپور، در مسائل عاطفی هم از شهید اندرزگو متأثر بودید؟
چطور نباشم؟ درست است که او یک مبارز حقیقی بود و دایم در خطر قرار داشت، ولی کافی بود اسم علیاکبر امام حسین(ع) بیاید، زار زار گریه میکرد. ایشان عاشق حضرت علیاکبر بود و روضهاش را آن قدر قشنگ میخواندکه من واقعاً هنوز در میان مداح ها نشنیدهام کسی این طور روضه حضرت علی اکبر را بخواند. یادم هست در مشهد که بودیم، همسایهمان ده روز روضه حضرت موسی بن جعفر(ع) داشت. شهید اندرزگو توی ایوان و رو به قبله مینشست. صدای روضه از بلندگو قشنگ شنیده میشد. ایشان میگفت، «خدایا! میشود من هم یک روزی آزاد بشوم و ده روز روضه امام حسین(ع) بر پا کنم؛ عمامه مشکیام را روی سرم بگذارم.» و هی گریه میکرد. البته لباسهای ایشان رسید به پسر کوچکم که همهاش اندازه اوست.
*صراط
کتاب «راز جعبه آینه»

آیین رونمایی از کتاب «راز جعبه آینه» و مستند «راز مزار» با حضور علاقمندان در تبریز برگزار شد. علیرضا کمری، از بنیانگذاران ادبیات پایداری و پژوهشگر فرهنگ و هنر دفاع مقدس و همچنین دکتر محمدصادق کوشکی، استاد دانشگاه و از چهره های فعال در موضوع مزار شهدا به همراه محمدجواد مدرسی، نویسنده کتاب «راز جعبه آینه» مهمان نشست در تبریز بودند.
در بخش نخست این آیین، مستند «راز مزار» که رویکردی تحلیلی و انتقادی نسبت به موضوع یکسان سازی مزار شهدا دارد، اکران شد. پوستر این فیلم توسط پدر شهید «وحید نومی» و همچنین پدر شهید «عبدالصمد امام پناه» از شهدای جبهه مقاومت رونمایی شد. روح الله رشیدی، تهیه کننده این مستند در توضیح اهمیت مسئله گفت: به باور ما، خسارت ناشی از تخریب مزارهای شهدا به قدری بزرگ و قابل توجه است که سالها باید در موردش حرف زد. متاسفانه، عاملان این پروژه ی تخریبی، هیچگاه گوششان به حرفهای دلسوزان و اهل نظر بدهکار نبود. آنها، با اصرار بر این عملیات خسارت بار، دست نسل آینده را از ظرفیت عظیم و تاثیرگذار گلزارهای شهدا خالی کردند. به گفته ی رشیدی، بانیان یکسان سازی، با تکیه بر قدرت رسمی خود، اراده ی خود را عملی کردند در حالی که می گفتند منتقدان، حرفی برای گفتن ندارند! آنها اتهامات دیگری مانند منفعت طلبی و سودجویی را هم به منتقدان وارد کردند! اما هرکس نگاهی به صف منتقدان و مخالفان یکسان سازی داشت، می دید که در این جمع، از رزمنده های زخم خورده تا خانواده های شهدا و چهره های علمی و دانشگاهی، حضور دارند.
رشیدی مستند «راز مزار» را تنها یک تصویر مختصر از یک فاجعه فرهنگی عنوان کرد و بر ضرورت پیگیری حداکثری مسئله تا حصول نتیجه تاکید کرد.
مدرسی: جعبه آینه، جهان کوچک شده مادران شهدا
رونمایی از کتاب «راز جعبه آینه» در بخش دوم این برنامه صورت گرفت.
محمدجواد مدرسی، نویسنده کتاب «راز جعبه آینه» زمینه شکل گیری موضوع جعبه آینه ها را مربوط به دوران کودکی اش عنوان کرد و گفت: زمانی که 10 ساله بودم به بهشت رضای مشهد رفته و در لابهلای بوتهها قایم موشکبازی میکردم. دنیای حیرت انگیزی بود و پنهان شدن در پشت پردههای گلدوزی شده حس عجیبی داشت. کلا آن فضا، همیشه برایم دلچسب بود و جزئی از خاطراتم شد.
چند سال بعد که بار دیگر به بهشت رضا رفتم، ناباورانه، جز برهوت چیزی ندیدم. با پیگیری موضوع متوجه شدم خیلی از گلزارهای شهدا را با عنوان طرح یکسانسازی از بین بردهاند. این حیرت و تاسف، باعث شد بعضی دریافت هایم را در این موضوع، یادداشت کنم. مجموعه آن یادداشت ها، تبدیل به کتاب «راز جعبه آینه» شد.
مدرسی با اشاره به محتوای کتاب، گفت: ویترین مزارهای سنتی شهدا، جهان کوچک شده یک مادر است. مادران شهدا در گذر ایام به جعبه آینه محتوای دیگری میبخشیدند، در عید سفره هفتسین برپا میکردند، یک روز حجله عروسی میآوردند؛ چیدمان ویترین حرفهایی را میگفت که مادر در طول سالها نگفته بود.
وی تصریح کرد: من اسم نوشتههایم را تحلیل و دلنوشته نمیگذارم؛ من یک نقاش هستم و کارم دیدن است، من فقط دیدم و نوشتم. لذا شاید بتوان نوع قلم را کار تحلیلی رهگذرانه نام نهاد.
این پژوهشگر جوان، بر اهمیت مراقبت از مزارها تاکید کرد و گفت: زمانی مادرها کلیددار این جعبه آینهها بودند و هر هفته بر سر مزار میرفتند، اما امروز معلوم نیست بعد از درگذشت آنان چه کسی کلیددار خواهد بود؛ آیا ما به فرزندان آنها یاد دادهایم چگونه مراقبت و کلیدداری کنند؟ آیا آنان میدانند راز جعبه آینه چیست؟
وی بیان داشت: زمانی که با طرح یکسانسازی مزارها را با خاک یکسان میکنند ما باید به دنبال مراقبت باشیم؛ آیا کسی هست که امروز مراقبت کند و مانع این کارها شود؟
کوشکی: یکسانسازی مزار شهدا، تعمدی و آگاهانه صورت گرفت
دکتر محمدصادق کوشکی، از اساتید دانشگاه، با انتقاد از نابودی قبور شهدای دفاع مقدس یادآور شد: مزارهای شهدا به بهانه سازندگی، آن هم به صورت تعمدی و آگاهانه تخریب شد. اینکه می گویم تعمدی بود شاید برای بعضی ها باورپذیر نباشد، ولی وقتی می بینیم در دو سال، از شهرها گرفته تا روستاهای دورافتاده، همه مزارهای شهدا با خاک یکسان شد، نمی توانیم بگوییم سهوی بوده و توسط چند کارمند معمولی، این اتفاق افتاده است. حتما پشت این قضیه، فکر و محاسبه ای بوده.
به اعتقاد کوشکی، بعد از جنگ، اراده ای مبتنی بر حذف آثار دفاع مقدس روی کار آمد که شروع کرد به دگرگون سازی مناطق عملیاتی و مناطق جنگ زده. کوشکی خاطرنشان کرد: حضرت امام در پیام 9 ماده ای برای بازسازی بعد از جنگ، صریحاً فرمودند ترکیب یک یا چند شهر خراب شده در جنگ به منظور ترسیم علنی تجاوز دشمنان علیه انقلاب و کشورمان و نشان دادن قدرت دفاع و مقاومت قهرمانانه ملت برای آیندگان، حفظ و نگهداری شود. آیا آقایان این فرمان را نشنیدند؟ چرا. شنیدند ولی اعتنا نکردند و تمام نشانه های جنگ را از شهرها، پاک کردند. ما زمانی 1200 کیلومتر مرز جبهه داشتیم که هزاران اثر از جنگ را در خود داشت، اما امروز در این جبهه گسترده، اثری از جنگ به چشم نمیخورد و حتی در تبریز، که بارها بمباران شده، نشانه ای که دلالت کند بر آن روزهای سخت وجود ندارد.
کوشکی افزود: اینکه آثار اصلی را در مناطق تخریب کرده و به جای آنها برخی یادمانها را قرار داده اند نمی تواند برای آیندگان مستند باشد. ما امروز وقتی اردوی راهیان نور می بریم و برای بچه ها توضیح می دهیم که چنین شده و چنان شده، شواهد عینی برای گفته هایمان نداریم و مخاطب باید تخیل کند! تازه این در حالی است که نسل دفاع مقدس و رزمنده ها و جانبازان، حاضرند؛ پنجاه سال بعد چگونه می خواهیم به نسل آن روز بگوییم که چنین واقعه ای رخ داده؟!
وی با تعمدی و سیاسی خواندن تخریب آثار شهدا و دفاع مقدس یادآور شد: مسئولین ما تاکنون در سطح کشور چه حرکت یکسان و واحدی را در طول دو سال انجام داده و به فرجام رسانده اند؟ هیچ. فقط یکسان سازی مزار شهدا را! آثار شهدا از بین رفت چراکه عدهای نمیخواستند عالیترین وجوه انقلاب و جهاد، در این نشانه ها متجلی بماند. آنها که چنین کردند احمق نبودند؛ بلکه خوب میدانستند با از بین بردن آثار انقلاب تفکر انقلابی خاموش خواهد شد. آنها با حذف آثار جنگ، در واقع نشانه های قوت ایرانی ها را تخریب کردند. نشانه هایی که توانایی و ایمان ایرانی ها را به رخ می کشید. وقتی پل خیبر را از ضایعات ساختند، یعنی می توانند کارهای بزرگتری هم بکنند. آنها دنبال خاموش کردن این اراده ها بودند.
کوشکی با تعریض به انگیزه های عمرانی مسئولین کشور گفت: طرحهای هادی برای بازسازی خانههای روستایی چندین سال است که روی هوا مانده و در کل کشور به صورت یک دست اجرا نمیشود، اما طرح یکسانسازی مزار شهدا خیلی دقیق در کل کشور به مرحله اجرا درآمد. من شک ندارم که پشت پرده این موضوع، اغراض سیاسی بعضی ها جا خوش کرده! عدهای نمیخواهند از معنای شهادت چیزی بماند و برای همین کورسوهای باقیمانده را با یکسانسازی مزار شهدا خاموش میکنند.
این استاد دانشگاه، با اشاره به بیان حضرت امام(ره) مبنی بر اینکه «تربت شهدا، تا قیامت دارالشفای آزادگان خواهد بود»، همسان سازی مزارها را حرکتی در جهت تخریب این دارالشفاها و تبدیل آنها به سنگستانِ بی روح و مرده دانست.
کوشکی با اشاره به اینکه مزارهای شهدا قبل از یکسانسازی پر از خاطرات و یادآور سبک زیبای زندگیشان بود، اظهار داشت: مزارهای امروزی بعد از یکسان سازی، چیزی برای دیدن ندارد ولی مزار های قبلی، با داشتن صندوق هایی که یادگاری های شهید در آن بود خاطرات ارزشمندی داشت. اگر کسی بخواهد بر روی مزارهای یکسان شده ی امروزی پژوهش کند چیزی دستگیرش نمیشود اما مزارهای سنتی شهدا پر از ارزش های پژوهشی بود.
کوشکی تاکید کرد: کار کسانی که طرح یکسانسازی مزار شهدا را اجرا با وهابی ها چه فرقی دارد؟ اقدامات وهابیها نشأت گرفته از تفکرات استعمار انگلیس است؛ مگر اینها همین بقیع را تخریب نکردند؟ زمانی کوچه پس کوچههای بقیع پر از خانههای امامان و نشانههای معصومین بود اما اکنون چیزی باقی نمانده است تا نشانههای توحید و پیوند مردم با اهل بیت را قطع کنند. وقتی مزارها و نشانه های دفاع مقدس را تخریب می کنند، در واقع دارند به ایده های استعماری کمک می کنند. باید جستجو کرد و دید که چه کسانی در این سیستم نفوذ کرده اند که اصرار بر حذف این آثار دارند.
کمری: نثر شورانگیز و شاعرانه کتاب «راز جعبه آینه» قابل اعتناست
علیرضا کمری با اشاره به فیلم مستند راز مزار که در ابتدای این نشست اکران شد از رسانه ملی خواست تا این فیلم را پخش کند؛ و گفت: بنده پس از پایان جنگ متوجه اتفاقات نامناسب بودم که ابزارآلات و خاکریزها در حال جمع آوری بود و من ابزارم قلم بود که مقالاتی را در سال 68 تا 70 در نشریه کتاب مقاومت منتشر کردم و بعد از آن مدتی وقفه افتاد تا سال 75 که خبردار شدم که دارد اتفاقاتی می افتد در مزار شهدا و مقاله ای نوشتم با عنوان «راز مزار» که در سال 77 منتشر شد.
وی با اشاره به تاریخچه مبحث مزارات شهدا، افزود: پس از آن دو جلسه نقد و بررسی درباره دگرسانی مزار شهدا در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار شد و بعدا در سال 85 با حضور دکتر کوشکی و آقای رحماندوست جلساتی برگزار شد و در سال 91 نیز مطالعات بناهای آرامگاهی و مزارات شهدا در دانشگاه اصفهان ارائه کردم و مجمعه مقالاتی را با عنوان نام آورد درباره نشانه شناسی مطالعات جنگ آوردم که از جمله آنها مزارات شهدا به مثابه متن آوردم و کتاب اثرنشان را هم منتشر کردم اما مسئولان که باید آن را می خواندند هیچ واکنشی به آنها نشان ندادند.
کمری با بیان اینکه شما جدایی میز تصمیم از میز مطالعات را می بینید، تصریح کرد: سه مسئله می توان در باب مزارات شهدا می توان مطرح کرد؛ موضوعیت، اهمیت و ضرورت مسائل مربوط به مزارشناسی به طور کلی، مزارات شهدای انقلاب و گلزار شهدا و سوم بررسی متن و محتوا و معرفی کتاب راز جعبه آینه است.
وی با اشاره به حادثه مشروطه در تبریز و بیان اینکه امروز برای برای دانستن درونیات اذهان مشروطه خواهان مجبوریم به نشانه شناسی عکسهای آن دوران بپردازیم، افزود: مسئله مزارشناسی مربوط به تاریخ، ادبیات و فرهنگ شناسی را این مسئله در بر می گیرد؛ و اگر قرار باشد در این حوزه ورود پیدا کنیم اینکه چگونگی درک مردم زمان را بفهمیم نیازمندیم.
کمری با بیان اینکه سخن امام مبنی بر دارالشفا بودن مزارات شهدا برای آزادگان جهان حوزه شناخت عرفانی است، تاکید کرد: فیزیک و فضا و مصالح جمع می شود تا القای حس شود و یک نکته آن است که در آن شیوه مردمی غیردولتی غیردستوری شما حس یک حرکت کاملا خودجوش مردمی می توانید ببینید و زائر سابق ما باید از مزار امروز ما سان ببیند.
وی با تاکید بر اینکه امروز باید به تاریخ فرهنگی رجوع کنیم، گفت: تاریخ فرهنگی در این دوره تبلور یافت چون مردم نقش اول را در انقلاب و در همه اتفاقات ایفا می کنند چه اینکه قبل این مردم جایگاهی نداشتند.
کمری با بیان چرایی اهمیت مزار شهدا، افزود: علت آن است که مفهوم انتزاعی شهادت و ایثار صورت عینی، انضمامی و مصداقی گرفت چه اینکه شهادت تا سال 55 مفهوم انتزاعی داشت و چون به میدان عمل آمد مفهوم بزرگی خلق شد که بخشی از این پهنه را در مزارات شهدا می بینید و این مکان یادها که همان ذکر قرآنی است به مثابه متن است که چه بسا متن و سرشار از داده هستند و روند تکوین آن نیازمند تحلیل است.
وی با اشاره به دیدار محققان فرانسوی و آمریکایی از مزارات شهدا، افزود: آنها حیرت زده عنوان می کردند که شما نیازمند موزه شهدا و جنگ نیستید چرا که آنها متن شناس هستند و می دانند آن مزارات کشته های جنگ یک دست مدرن در غرب کجا و این مزارات مبتنی بر دنیای سنت و مناسک کجا؟
کمری در بخش دیگری از سخنان خود با اشاره به تقسیم بندی مزارات شهدا در کشور، گفت: برخی مزارها توافق ضمنی بین مسئولان و خانواده ها بود مثل اصفهان و دوم مزاراتی که خانواده ها مردمی عمل کردند که از عزم تا اعزام شهید تا مجلس ترحیم و .... سلسله رخدادهای فرهنگی است که هر کدام موضوع مطالعه است و این ساماندهی درباره این قسم دوم شده و دسته سوم مزارها سازماندهی شده است که معنا از آنها خلع شده است.
وی با اشاره به مقدمه کتاب «راز جعبه آینه» افزود: نویسنده مقدمه به درستی عنوان کرده که ما شاهد یک دایره المعارف هستیم که شناختن جز جز آن مداخل دایره المعارف است و مزارات شهدا اگر جز شود، یک حصار است و سنگنوشته و نهایتا جعبه آینه؛ چه اینکه سنگ به عنوان متن نوشته شده تنها آغازه هایش قابل مطالعه است و بسامد کلمات، نوع حروف، جنس و رنگ و ارتفاع سنگ و ... نیز مهم است.
کمری ادامه داد: بخش مهمی جعبه آینه است که می توان از آن به عنوان خاطره خانه، آرمان خانه و مانیفست نما یاد کرد و در این کتاب از آن صحبت شده و در آن نحوه فکر و اندیشه خانواده و تلقی لطیف مادرانه را می توانید ببینید.
وی با بیان اینکه مردم می توانند با این جعبه آینه دیالوگ برقرار کنند، تاکید کرد: همه با آینه می توانند ارتباط برقرار کنند و سفره های آن و به معنای دیگر جعبه آینه مرثیه شور و حماسه ای است که می توان با دیدن آن را شنید.
کمری با اشاره به کتاب «راز جعبه آینه» و برخی جملات و بخش های مهم آن، گفت: کتاب سه قسم دارد، مقدمات و تفسیر مفاهیم کلی و جزشناسی ویترین مزارات شهدا؛ مقدمه یک مانیفست است و آغاز آن نیز با تفسیر مرگ است و بعد به زنانگی و نقش زنانه و پدیدارشناسانه این حجله گاه و تماشاخانه شهید اشاره شده است.
وی به برخی از انتقادهایش به کتاب پرداخت و افزود: متن کتاب به صورت آکادمیک نوشته نشده و صورت استدلالی در آن نیست و نوعی درک و دریافت نشانه شناختی اشراقی و حضوری است و این تلقی موجب شده تا متن شبه شاعرانه یافته است.
کمری با بیان اینکه جایگاه این کتاب در کلان این مبحث معلوم نیست، تاکید کرد: ممکن است کسی با درک اشراقی نویسنده همراه نباشد اما نمی تواند آن را منکر باشد و باید متن به گونه ای باشد که هم اعم و هم اخص را در نظر بگیرد و باید از فکوهی تا فیاض بتوانند آن را آموزش دهند هر چند که نمی خواهم بگویم که باید کار باید برود به سیاق متون اثباتی.
وی افزود: ما در مطالعات جنگ نیازمند جمع و ضربیم نه تفریق و باید عکاسان جنگ را تبارشناسی کنند و بقیه مباحث را همین گونه جمع گرایانه مطرح کنیم چراکه ما بر همه افراد حرف برای زدن داریم و دوری از مبحث علمی درست نیست و می تواند هم علمی باشد هم قابل درک عموم باشد.
این استاد دانشگاه به نکات مثبت این کتاب نیز اشاره کرد و گفت: تعابیر زیبایی در کتاب است و نثر شیوا و شورانگیز و شاعرانه قابل اعتنا و توجه است و مکان مندی مسئله ای است که باید توضیح داده شود و نویسنده وارد دریایی شده اما نمی خواهد خیس شود که این شدنی نیست.
وی ضمن ابراز امیدواری بر ارائه نسخه جدیدتر بر اساس مباحث علمی پیش از این در باب مزار شهدا، افزود: رده بندی از اشیا و تفسیر از پنجره و ... و تقسیم بندی از اشیا نیز قابل اعتناست و موخره کتاب نیز مهم است که اگر مستند به مباحث پیشینی می شد و به میز مسئولان می رفت اتفاق خوبی می افتاد.
*منبع: http://hvasl.ir
گفتوگو با یکی از شیعیان نیجریه پیرامون وقایع اخیر این کشور + دانلود

روز شنبه بود. شیخ زکزاکی در آن روز میخواست مراسمی اجرا کند که در آن پرچم عاشورا را پایین بیاورند و پرچم حرم امام رضا(ع) را در استقبال برای حلول ماه ربیع و میلاد حضرت پیامبر(ص) نصب کنند. یک ساعت مانده بود که شیخ زکزاکی به حسینیه بقیهالله تشریف بیاورند. مردم در حسینیه حضور داشتند و منتظر تشریففرمایی شیخ زکزاکی بودند. ناگهان دیدیم که ارتش به سمت آنها حرکت کرد، حرکت ارتش باعث شد که مردم بپرسند چرا اینها با خودروهای زرهی و تانکها آمدند و میخواهند چکار کنند؟ به جای اینکه با زبان پاسخ دهند با گلوله پاسخ دادند.
طبق اخباری که به ما رسیده بیشتر آنهایی که در آن حسینیه بودند -چون تجمع بزرگی بود- کشته شدند و آن حسینیه را خراب کردند. در ساعت ۱۰ شب رفتند به سمت منطقهای که منزل شیخ زکزاکی در آنجا بود. آنجا را اول محاصره کردند و بعد شروع به حمله علیه کسانی کردند که اطراف آن خانه برای حمایت و حفاظت از شیخ زکزاکی آمده بودند. خانه را محاصره کردند و اجازه نمیدادند کسی داخل منطقه و یا از آن خارج شود. صبح یکشنبه شروع به حمله کردند و به سمت آنهایی که چیزی دستشان نداشتند شلیک میکردند. فقط سینه خودشان را مقابل شیخ زکزاکی سپر قرار میدادند.
این باعث شد که همه آنهایی که در کوچهای که منزل شیخ زکزاکی در آن واقع است کشته شوند و تعداد اندکی که در داخل خود خانه با آقای زکزاکی بودند و از او دفاع میکردند خیلی از آنها را زخمی کردند و بعضی از آنها را کشتند و شیخ زکزاکی از شب تا صبح را در آن سرما (چون نیجریه الان در فصل سرما قرار دارد) با همسر و دخترانشان و تعدادی اطفال در حالیکه دستگیر شده بودند سر کنند. منزل شیخ زکزاکی را بمباران کردند و آنجا را به آتش کشیدند. نمیدانم حدوداً ساعت چند بود که او را بازداشت کردند، چون خودشان سعی کردند اخبار ضد و نقیض را پخش کنند تا یاران شیخ زکزاکی خبر صحیحی دریافت نکنند. چون اگر خبر صحیحی میدادند یاران شیخ زکزاکی میآمدند و باز اتفاقات دیگری میافتاد. اما متأسفانه به خاطر این شایعات که آنها پخش کردند توانستند او را بازداشت کنند و به سمت ایشان شلیک کردند. به شیخ زکزاکی چهار گلوله شلیک کردند که یک گلوله به ناحیه شکم، یکی به دست، یکی به پیشانی و نزدیک چشم ایشان و دیگری به پای ایشان اصابت کرد.
من امروز صبح خبری از بیبیسی شنیدم، چون قبلاً حتی دیشب اخباری منتشر شد که همسر گرامی شیخ زکزاکی را به شهادت رساندند و سه تن از فرزندان ایشان و هم دختر ایشان به نام سهیله گلوله خورده است. امروز صبح اخباری که منتشر شد گفتند وضعیت شیخ زکزاکی خوب و ایشان سالم است. انسانی که ۶۰ سال سن داشته باشد و چهار گلوله خورده باشد چگونه سالم است؟ دروغ میگفتند. بیبیسی اعلام کرد که ساعت ۹ یا ۱۰ به وقت نیجریه شیخ زکزاکی برای یاران خودش پیام میدهد. هنوز ما هیچ پیامی از سمت ایشان نرسیده است.
در غرب آفریقا به نیجریه میگویند مادر آفریقا یعنی مادر آفریقاییها. یعنی هر اتفاقی که در نیجریه میافتد به سرعت در همه آفریقا منتشر میشود و هم اینکه تأثیرش در کل کشورهای آفریقا زیاد است. نیجریه در کل آفریقا تأثیرگذار است. به خاطر همین دعوت اسلامی شیخ زکزاکی باعث شده که کل آفریقا به ایشان امید داشته باشند و کل آفریقاییها شیخ را به عنوان آینده آفریقا میدانند.
حتی بیشتر طلاب آفریقایی که اینجا طلبگی میکنند شیخ زکزاکی را به عنوان آینده آفریقا میدانند، به خاطر همین اینها از آینده آفریقا خیلی میترسند و اجازه نمیدهند نیجریه ایران دوم بشود. چون آمریکاییها گفتند ما اشتباه کردیم که جمهوری اسلامی در ایران تأسیس شد و دومی را اجازه نمیدهند. به خاطر همین شیخ زکزاکی از شروع این حرکت سعی کرد این حرکت اول مسالمتآمیز باشد و دوم اینکه این حرکت باید در خدمت مردم باشد. حتی به یاران خودش میفرماید که ما باید خودمان را برای مردم تسخیر کنیم و خدمت کنیم. مثلاً شیخ زکزاکی هر سال عید قربان و عید فطر، برنج و گوشت و پول بین همسایگان و نیازمندان پخش میکرد. در تجمع ما در روز عاشورا جاهایی را برای اهدای خون تخصیص میدهند، یعنی مثل هلال احمر ایران، صلیب سرخ را دعوت میکند که شیعیان خون خود را به مردم نیازمند اهدا کنند.
در نیجریه خرید و فروش خون میشود، ولی وقتی شیعیان و طرفداران خونشان را اهدا میکنند پولی دریافت نمیکنند. حتی خود صلیب سرخ نیجریه گفتند که ما باید به مجروحان این حادثه خدمت کنیم. چون دیدند در طی این سالها اینها خون خود را اهدا میکردند و الان زخمی شدند و دیگران خون خود را اهدا به آنها میکنند.
همچنین شیخ زکزاکی به زندانیان پیام میدهد کسانی که محکوم میشوند و باید جریمه بدهند و فقیر هستند و نمیتوانند چیزی بدهند را ما جبران میکنیم. البته در جاهایی که به صورت غیرعمد محکوم شده باشند.
شیعیان خدمات جمعی انجام میدهند. مثلاً تمیز کردن کوچهها و حتی مقبرهها. چون ما در نیجریه خیلی باران داریم مثلاً گاهی اوقات هفت ماه بارندگی میشود. گاهی تا سه چهار ساعت باران میآید. مقبرههای ما هم مثل مقبرههای ایران نیست. ممکن است بر اثر بارندگی جسد بیرون بیاید. ایشان دستور میدادند که نباید این مقبره در چنین وضعیتی باشد و وضعیت همه مقبرهها باید درست شود. به خاطر همین مردم نیجریه خودشان میگویند آینده ما این حرکت است. مشکلی که وجود دارد این است که خیلیها میترسند که ما نمیدانیم آیا این جنبش به پیروزی میرسد یا خیر. این مانعی شد که خیلیها خون خود را اهدا نکنند.
متأسفانه نقش عربستان سعودی صد در صد منفی است. چون خبری که به ما رسیده این است هجومی که ارتش به حسینیه و منزل شیخ زکزاکی انجام داده است به طور مستقیم از سفارت عربستان در نیجریه دستور میگرفته است. همچنین در طی این ۳۷ سال از شروع این حرکت، عربستان سعودی به آنهایی که وهابی هستند پول میدهد تا علیه شیعیان در رسانهها، مجالس و در محلهای دیگر تجمع مردم سعی میکنند افکار عمومی را تسخیر کنند تا مردم به سمت وهابیت بروند. به خاطر همین میتوانم بگویم عربستان به عنوان یکی از سه عقل مدبر این قضیه بود. عقل آمریکا، عقل صهیونیستی و عقل عربستان. اینها را عقل مرکب میدانم. در فاجعه منا چه اتفاقی افتاد؟ در نیجریه همه به وهابیها پول دادند و عکسهایی پخش کردند و به شیعیانی که در زیر پا به شهادت رسیدند و مهاجرین الیالله هستند میگویند لعنت به شیعیان که اینطوری طواف میکنند. یعنی واقعیتها را به صورت وارونه جلوه میدهند. به خاطر همین ما احساس کردیم که دولت میخواهد به شیعیان حمله کند، یعنی اول چهره شیعیان را بد میکنند و بعد حمله میکنند.
![]()
شرح اتفاقات اخیر نیجریه | دانلود فیلم
وضعیت جنبش اسلامی نیجریه | دانلود فیلم
مدیریت عربستان در حمله ارتش به شیعیان نیجریه

حادثه کشتار شیعیان در نیجریه که منجر به کشته شدن بسیاری از شهروندان این کشور شد اگرچه بازتاب گسترده بینالمللی را به همراه نداشت، اما حتی بازتاب این خبر در رسانههای منطقهای نیز در حد انتشار اخبار و یا تحلیلهای کوتاهی بود که به تمام ماجرا نپرداخته بودند. این در حالی است که وقوع این حادثه از جانب دولت نیجریه دارای ابعاد و اهداف پشت پرده و امنیتی میباشد که گذشت زمان این واقعیتها را بهتر نشان خواهد داد. در حال حاضر آن گونه که دولت نیجریه گفته است رهبر شیعیان نیجریه به همراه خانوادهاش در جای نامعلومی تحت محاصره نیروهای دولت میباشند و آمار دقیقی نیز از قربانیان این حادثه در دست نیست.
بر این اساس نظر به اهمیت وقوع این حادثه پایگاه الوقت گفتگوی کوتاهی را با «اسماعیل شعیب» یکی از شاهدان عینی و از شاگردان نزدیک شیخ ابراهیم زاکزاکی که نقش فعالی در جنبش اسلامی نیجریه دارد انجام داده و از او خواسته تا جزئیات بیشتری را از این حادثه و مسائل پشت پرده برای ما بازگو کند که در ادامه بدان خواهیم پرداخت.
آقای شعیب؛ ارتش نیجریه مسلمانان را به ایجاد راه بندان در آغاز حادثه متهم می کند، اما بازماندگان و خانوادههای قربانی روایت کاملا متفاوتی را از وقوع حادثه کشتار بازگو می کنند. آیا شما توضیحات ارتش را در ارتباط با این حادثه تائید می کنید؟
شعیب: خیر، همان گونه که شما هم می دانید هرگاه نیروهای دولتی به جایی حمله می کنند، پس از آن بهانه تراشی ها و توجیه مسئله آغاز می شود. ایجاد راه بندان توسط شیعیان یک بهانه و دروغ بیشتر نبود. خیلی پیشتر از این و بطور کلی از گذشته نیروهای ارتش و دولتی در انتظار فرصت مناسب برای حمله به شیعیان بودند چرا که نگران گسترش نفوذ شیخ زکزاکی بودند و از این مسئله که نیجریه ایران دوم در قاره آفرقا شود بشدت می ترسند تا در هفته گذشته نیروهای ارتش به حسینیه حمله کردند. حتی وقتی نیروهای ارتشی وارد حسینیه شدند، در همان دقایق اول از آن ها سوال شد که چرا وارد شده اند؛ اما هیچ کس چیزی نگفت و بلافاصله تیراندازی ها از جانب ارتش در حسینیه شروع شد. بعد از حادثه ما از طریق اخبار شنیدیم که ارتش گفته است علت تیراندازی ایجاد راه بندان در عبور کاروان وزیر دفاع بوده است.
تیراندازی و شروع حادثه از چه ساعتی بود؟
شعیب: تقریبا از ساعت دو بعد از ظهر بود که ارتش وارد حسینیه شد و از همان ابتدا نیز تیراندازی آغاز شد و تا شب ادامه داشت. ویدئوها و عکس هایی هم از آغاز حادثه موجود. بعداز ساعت ۱۰ نیروهای ارتش به سمت خانه شیخ زاکزاکی که ۱۰ کیلومتر با حسینیه فاصله دارد رفتند و خانه وی را محاصره کردند و تا ۲۰ ساعت تیراندازی ها ادامه داشت. خانه شیخ دو روز تحت محاصره قرار داشت و شیخ در تمام این مدت در خانه حضور داشت. در واقع ارتش هم حسینیه و هم خانه شیخ را به محاصره در آورده بود.
با توجه به اینکه آمار ضد و نقیضی از قربانیان این حادثه وجود دارد و برخی تعداد شهدا را ۵۰۰ نفر و برخی بسیار بیشتر عنوان کرده اند، آیا شما می توانید آمار دقیقی را از شهدای حادثه بیان کنید؟
شعیب: هیچ آمار دقیقی وجود ندارد و خود ارتش هم آمار دقیقی ندارد. چون منطقه طی دو روز محاصره بود و هرکس آن جا بوده یا کشته شده، یا فرار کرده و یا دستگیر شده است. بنابراین هیچ آمار دقیقی از تعداد شهدا یا دستگیر شدگان توسط ارتش وجود ندارد. بسیاری از اجساد شهدا جلو خانه شیخ افتاده بود و بعضی ها می گویند به نظر می رسد حدود هزار نفر در جریان این تیراندازی ها طی این دو روز کشته شده اند، ولی این آمار هم دقیق نیست چون خیلی ها هم توسط ارتش دستگیر شده اند. افراد مطلع که در حاکمیت هستند گفتند که وقوع این حادثه بی ارتباط با سفارت عربستان درابوجا نمی باشد و ارتش نیجریه مستقیم از سفارت سعودی دستور حمله دریافت کرد و ما خودمان هم دیدیم که یکی از ماشین های ارتش که به حسینیه آمد بطور کامل سربازان غیرنیجریه ای سفیدپوست بودند که مستقیم مردم را هدف قرار می دادند و پیشتر افراد مطلع خبر داده بودند که گروهی از ارتش برای آموزش به تلاویو رفته بودند که با توجه به این مسئله به نظر می رسد که این سربازان سفید پوست اسرائیلی بوده باشند .
از وضعیت شیخ و خانواده ایشان چه خبری دارید؟
شعیب: از وضعیت شیخ هیچ کسی خبر ندارد. در ابتدا ارتش اعلام کرد که شیخ سالم دستگیر شده است. بعد از آن اعلام کرد که شیخ زخمی شده و عکسش را نیز ارتش منتشر کرد و در حال حاضر نیز فرماندهان نظامی می گویند که شیخ در بیمارستان تحت محافظت و بازداشت قرار دارد، اما ما به هیچ عنوان نمی توانیم به صحبت های آنها اعتماد کنیم چون هربار خبرهای مختلفی را اعلام می کنند. با این شرایط ما حتی نمی توانیم بگوئیم که شیخ زنده است یا خیر؟ تنها خبر ما مربوط به خانواده شیخ در رابطه با آزادی یکی از دختران شیخ بنام سهیلا می باشد که امروز صبح آزاد شد. البته محمد فرزند شیخ همچنین از قول خواهرش گفته است که سه برادر دیگرشان نیز بنام های حمید، علی حیدر و حمد در این حادثه کشته شده اند که با شهادت این سه تن، شیخ تا کنون شش فرزند خود را از دست داده است. همچنین گفته شده که همسر شیخ نیز در این حادثه از ناحیه سر مورد اصابت گلوله قرار گرفته است، اما خبر بیشتری از وی در دسترس نیست.
پس از این حادثه همان گونه که خبرگزاری ها نیز اعلام کردند، ملک سلمان، پادشاه سعودی با رئیس جمهور نیجریه تماس تلفنی داشت. شما این حادثه را چطور ارزیابی می کنید؟
شعیب: دلیل این مسئله روشن است. دولت نیجریه با دولت سعودی رابطه نزدیکی دارد. پیش از این ما با خبر شده ایم که برخی سربازان نیجریه ای برای آموزش های نظامی به سرزمین های فلسطین اشغالی اعزام شده بودند که البته این اعزام با واسطه مالی و تدارکات عربستان سعودی انجام گرفته بود و شیخ نیز از روز عید غدیر این خبر را اعلام کرده بود. پس از انتشار این خبر ما پیش بینی حمله به حسینیه را کرده بودیم و احتمال می دادیم این حملات در محرم اتفاق بیافتد. با این حال در محرم اتفاق خاصی نیافتاد تا اینکه در اربعین یک انفجار انتحاری به کشته شدن ۳۰ نفر منجر گردید و پس از اربعین نیز حملات ارتش و حادثه اخیر به وقوع پیوست.
دولت فعلی نیجریه یک دولت تازه کار است که کمتر از شش ماه از عمرش می گذرد. ما انتظار نداشتیم دولت فعلی نیجریه دست به چنین واقعه هولناکی بزند اما الان متوجه شده ایم که انجام این حادثه بواسطه ارتباط و تامین مالی صورت گرفته است که عربستان سعودی به دولت فعلی نیجریه اعطا نموده است.
طی چند روز گذشته اخباری مبنی بر کشف چند گور دسته جمعی در نیجریه منتشر گردید. آیا کشف این گورهای دسته جمعی پس از حادثه کشتار شیعیان صحت دارد؟
شعیب: بله این موضوع کاملا صحت دارد و برخی از این گورهای دسته جمعی با سیصد کشته و قربانی اخیرا کشف شده است. این گورهای دسته جمعی علاوه بر تعداد قربانیانی می باشد که مخالفان و دشمنان پس از کشته شدن اقدام به سوزاندن آن ها کرده اند.
واکنش دیگر گروه ها و سایر مردم در نیجریه نسبت به فجایع اخیر چگونه می باشد؟
شعیب: بطور کلی مردم نیجریه همراهی و همدردی بسیاری را با شیعیان پس از حوادث اخیر داشتند. در میان مردم هموطنان مسیحی ما بیشترین ابراز همدردی را با ما داشتند و صوفیان نیجریه نیز با شیعیان همراهی کردند. در رسانه ها و تلوزیون ها هم مردم پیام های همدردی خود را با شیعیان اعلام می کردند.
با توجه به عمق فاجعه آیا شما پیگیری های داخلی و بین المللی را نیز در دستور کار دارید؟
شعیب: با توجه به اینکه مجامع حقوقی بین المللی بیشتر تحت نفوذ لابی های غربی و صهیونیستی می باشد ما ترجیح می دهیم از طریق مجامع قضایی داخلی در نیجریه پیگیری حقوقی حادثه اخیر را داشته باشیم، چون خود شیخ نیز دارای مقبولیت و مشروعیت گسترده ای در میان دستگاه های قضایی نیجریه می باشد و بسیاری از مقامات قضایی نیجریه احترام زیادی را برای شخصیت شیخ قائل هستند، لذا برای ما پیگیری حقوقی حادثه در مجامع قضایی نیجریه نسبت به مجامع و موسسات بین المللی ارجحیت دارد. حال ممکن است برخی فعلان نیجریه ای خود شخصا اقدام به پیگیری حقوقی حادثه در مجامع بین المللی نمایند .
اتهاماتی که در ارتباط با غیرقانونی بودن فعالیت شیعیان در نیجریه از جانب برخی مخالفان عنوان شده است تا چه اندازه می تواند قابل تائید باشد؟
شعیب: برخی فرماندهان نظامی در نیجریه اخیرا گفته اند که فعالیت مسلمانان در حسینیه بقیه الله نیجریه غیر قانونی است، در حالی که این صحبت درستی نیست. شیعیان نیجریه در حال حاضر بیش از چهل سال است که بطور قانونی در حال فعالیت می باشند. خرید زمین و احداث حسینیه کاملا قانونی بوده است چون غیرممکن است در آن جا شما بتوانید مثلا در ۱۰۰۰ متر زمین بصورت غیرقانونی ساخت و ساز کنید. اصلا این شعار خود شیخ است که همه فعالیت های ما باید قانونی و مشروع باشد. خود شیخ همیشه می گفت حتی خرید یک میوه باید از یک محل مشخص و با فاکتور باشد. رویه شیخ همیشه مسالمت آمیز و دفع خشونت بوده است. علت این که شیخ در حال حاضر این همه طرفدار دارد همین رویه مسالمت آمیز و آرام شیخ در نیجریه بوده است. اینکه در مدت کمتر از بیست سال شیعیان نیجریه به چندین ملیون می رسد چیزی جز سلوک رفتاری شیخ که متاثر از ائمه بزرگوار می باشد، نبوده است. در مواردی که درگیری میان مسلمانان و مسیحیان رخ داده است، آن جا که مسیحیان برحق بوده اند شیخ طرفداری از مسیحیان را کرده است و همین باعث شده علاوه بر اهل سنت بسیاری از مسیحیان نیز در نیجریه به تشیع گرایش پیدا کنند. در موارد بسیاری شیخ از بسیاری از خون ریزی ها جلوگیری کرده است با وجودی که سال گذشته سه فرزند خود را در حمله ارتش نیجریه از دست داد اما اعلام کرد این شهدا در برابر شهدای کربلا کار بزرگی نیست. بنابراین رفتار شیخ عامل بزرگ جذب بسیاری از مردم در نیجریه به تشیع و نگرانی فزاینده گروه های وهابی و صهیونیستی از رشد شیعیان در نیجریه می باشد.
منبع:تسنیم
خاطرات یک مستند ساز از پیاده روی اربعین ۱۴۳۳
مقدمه
اربعین ۱۴۳۳ با تعدادی از دوستانِ جان، هم برای شرکت در پیادهرویِ میلیونیِ اربعین و هم برای ثبت و مستندسازی این رویداد بینظیر راهی عراق شدیم. آنان که رفتهاند و این چنین توفیق داشتهاند میدانند که سرتاسر این سیر و این سفر سرشار از بزرگی و کرامت است و ثانیه به ثانیهاش مملو از خاطرات ماندگار. وظیفه ما ثبت تصویری بود و کمتر فرصت ثبت مکتوب داشتیم، ولی به جهت ادای دِینی ولو ناچیز به محضر حضرت سیدالشهداء در قبال دریای محبتش به من، چند خطِ مختصر از خاطرات آن روزهایی که به یقین مشابهش در هیچ کجای عالم مکرر نیست را مینگارم. باشد تا آنان که میخوانند بدانند که افسانههای نادیده و خیالی، گاهی در عالم، رنگ واقعیت میگیرند و دیدنی میشوند.
و شاید این دانستن، به پیوستن تنها یکی از ایشان به این سیل عظیم بینجامد که اگر چنین گشت تحفهی آن سفر و این روایت، همین من را کفایت…
*** *** ***
این مختصر را تقدیم می کنم به تمام خادمان مخلص اباعبدالله بالخصوص آنان که مجاهدتشان برای بسط و گسترش این جریان عظیم را دیدهام و از این رو بیشتر دوستشان میدارم و به آنان و این عشقشان عشق میورزم، برادرانم:
عبدالحسین کرمی، روح الله کرمی، محمدرضا کریمی، محمد بهرامی، حسین بهرامی، اسدالله کریمی و مهدی عبداللهی.
۱
پیادهروی اربعین مستند به موارد متعددی است. از جمله روایاتی که زیارت اربعین را از نشانههای مؤمنین میداند، سیره و سنتهای تاریخی بزرگان و علماء و شیعیان در پیادهروی به سمت کربلاء و همچنین ابراز مواسات و همدردی با حضرت زینالعابدین و حضرت زینب سلامالله علیهما است و طبق این سنت، پیادهروی اربعین امری مستحب است اما وقتی که عراق را در دههی اول و دوم ماه صفر مشاهده میکنی چنین می پنداری که گویی این خیل شیفتگان، پیادهروی را بر خود فرض میدانند. آنقدر به شرکت در آن و عرض ارادت متواضعانه به حضرت سیدالشهداء و همدردی با اهلبیت ایشان اهتمام دارند که در ایام پیادهروی، شهرها همه خالی و هر آنچه غیر از امام حسین است به حاشیه میرود. این اهتمام، کودک و پیر، فقیر و غنی و کارگر و دکتر و مهندس و تاجر نمیشناسد، همه به اتفاق هم، فارغ از برتریهای ساختگیِ دنیوی، با یک رنگ و یک نشان، که رنگ حسینی و نشان حب و ارادت و همدردی و تواضع است راهی مسیر میشوند.
دوست داشتیم که گوشهای از این اهتمام و جدیت را ثبت کنیم، از این رو گاهی از پیادهها می پرسیدیم که آیا احتمال نمیدهید که انفجاری در مسیر پیادهروی رخ دهد؟[۱] آیا از اینگونه خطرات بالقوه نمیترسید؟ چه اصراری دارید که در این برنامه شرکت کنید؟
جوابشان خیلی ساده و زیبا بود، اکثراً یک جواب میدادند و فقط یک شعر برایمان میخواندند؛
لو قطّعوا ارجلنا و الیدین
نأتیک زحفاً سیدی یا حسین



اگر پاها و دست هایمان را قطع کنند / با حالت سینهخیز خود را روی زمین میکشیم و به سمت تو میآئیم و به تو لبیک میگوئیم ای سید و مولای ما؛ ای حسین.
و چه جوابی زیباتر از این به فتنه گران و دشمنان تروریستِ تفرقه افکن که اگر دست و پای ما را قطع کنید ما دست از هدفمان و عهدی که با مولایمان داریم نخواهیم کشید…
۲
مسیرهای پیادهروی متعدد است. هر کس از شهر خود راهی میشود. یک سرباز آمریکایی میگفت ما در ماهواره دیدهایم که جمعیت مانند یک مار بزرگ و به هم متصل در جادهها و بیابانها به سمت کربلاء میروند! برخی سه روز در راهند و برخی تا بیست روز. برخی مسیرها فوقالعاده شلوغ است و برخی خلوتتر. تازه داخل عراق شده بودیم و چند روز به اربعین مانده بود. ما با ماشین به سمت نجف میرفتیم تا دو سه روز دیگر پیادهروی را آغاز کنیم ولی جمعیت بسیاری را میدیدیم که تنها یا به اتفاق، کوچک و بزرگ، زن و مرد در بیابانها میروند و میروند و میروند. ساکت و آرام…
روزی که به سمت سامرا میرفتیم همین صحنهها مشاهده میشد. این دیگر برایمان کمی عجیب بود که در بیابانهای این مسیر هم پیادهروی جریان دارد، جادهای که سرتاسرش نیروهای نظامی شبیه میدان جنگ مستقر و کاملاً آمادهاند، و احتمال فعالیتهای تروریستی در هر دقیقه و مکانی محتمل است. آنها که اوضاع عراق را رصد میکنند میدانند که امنیت سامرا و اطراف آن با امنیت کربلاء و نجف قابل مقایسه نیست و بسیار کمتر است. در یک جا، جمعی بیست سی نفره، در کنار جاده «مشیاً بالاقدام»[۲] به سمت کربلای حسینی راه میپیمودند، این صحنه به سبب تعددش دیگر برایمان عادی بود اما آنچه عادی نبود «هامر»ی بود که پشت سر این جمع، اسکورتشان میکرد و بسیار آرام، با سرعت راه رفتن یک انسان! پشت آنان میرفت. این صحنه غیر از زیبایی ذاتیاش، برای ما از این جهت بیشتر جالب بود که کسی این جمعهای کوچک چند نفره را منع نمیکند که ای مردم! امنیت کم است، از این کار حذر کنید، رها کنید، از مسیر دیگری بروید. این حرفها اصلا در میان نیست. پیادهروی آنقدر مهم است که باید همهجا در جریان باشد و پلیس هم این را میداند و به جای اینکه راحتترین کار را انتخاب کند که مردم را منع کند سختترین را می پذیرد و خودش را موظف میداند که جانش را بگذارد کف دستهایش و امنیت را برقرار کند و خودش هم اقتدارش را فدای خدمت به اباعبدالله و زوارش کند. و باز هم جالب آنکه «هامر» یک ماشین قدرتمند و باعظمت نظامی است که آمریکا با خود به عراق آورد، ولی این عظمت در مقابل عظمت اباعبدالله و شکوه خِیلِ زائرینش چه محلی از اعراب دارد؟! این را گفتم تا تأکیدی باشد بر آنچه که ذکرش رفت که در ایام اربعین در عراق، همه چیز حسینی و در خدمت اوست. عکسبرداری از این صحنه دشوار بود اما از برخی صحنههای مشابهش تصاویری برداشتهام:

![00004.MTS_snapshot_00.33_[2014.10.15_20.12.57]](http://arbaeen.net/wp-content/uploads/2015/11/00004.MTS_snapshot_00.33_2014.10.15_20.12.57.jpg)
![00013.MTS_snapshot_00.26_[2014.10.15_20.21.20]](http://arbaeen.net/wp-content/uploads/2015/11/00013.MTS_snapshot_00.26_2014.10.15_20.21.20.jpg)
![00691.MTS_snapshot_00.59_[2014.10.15_21.33.01]](http://arbaeen.net/wp-content/uploads/2015/11/00691.MTS_snapshot_00.59_2014.10.15_21.33.01.jpg)
۳
حضور گسترده مردم بحرین در پیادهروی امسال حال و هوای دیگری به مشائین داده بود. این حضور باعث آن بود که زوار از شمرها و یزیدهای امروز تبری بجویند و با مظلومین همدرد و همراه شوند. اما من میدانم بسیاریمان از مظلومیت این عزیزان فقط مختصری شنیدهایم و بینی و بینالله آنطور که باید، نه درد مظلومیشان را درک کردهایم و نه همراه آنان و یاریرسانشان بودهایم. توفیقمان بود که یکی از موضوعاتمان در این سفر «بحرین» باشد و هر چند در میان ملت بحرین نبودیم که آن را ببینیم و بفهمیم ولی این توفیق کمی از آن مظلومیت را نمایان ساخت و قلبمان را به درد آورد.
- چندین بار بحرینیها را دیدیم که در میان جمعیت بودند و وقتی سراغشان رفتیم گفتند که نمیتوانند صحبت کنند، آل خلیفه شدیداً رسانهها را رصد میکند و اگر تصاویری از آنان پخش شود وقتی بر میگردند دیگر رهایشان نخواهند کرد. و چه مظلومیتی از این بالاتر که در دل میلیونها شیعه و در مسیر حرم حضرت امیرالمؤمنین تا حرم سیدالشهداء سلام الله علیهما هم آزادی نداشته باشی و ناچار شوی که خود را پنهان کنی و زبان در کام گیری تا خود و خانوادهات از ستمگری و درندگی پستترین انسانها در امان باشی!
- تنها موفقیتمان در مصاحبه با بحرینیها خانمی بود که در بینالحرمین یافتیمش. همت عجیبی کرده بود و برای رساندن فریاد مظلومیت مردم بحرین نمایشگاه عکس بزرگی در بینالحرمین برپا کرده بود. مصاحبهی نسبتاً مفصل و البته متفاوت از همه مصاحبهها با وی داشتیم؛ به درخواست خودش اولاً از پشت سر از وی فیلم گرفتیم و ثانیاً قرار شد لحن و تُن صدا را هم تغییر دهیم! پرسیدیم یعنی واقعاً میگردند تا صاحب صدا را پیدا کنند؟! گفت بله و قبلاً این کار را کردهاند. گفت دخترم در زندانهای آل خلیفه است و اگر من را شناسایی کنند او را هم آزار میدهند.
- در سامرا وقتی از حرم امامین عسگرین بیرون آمدم چندین خانم بحرینی را دیدم. پرچم بحرین در دستانشان توجهم به سمت ایشان جلب کرد و آنان نیز فهمیدند که به پرچم خیره شدهام و گویی از همین نگاه فهمیدند که انگار وجه مشترکی بین ما هست و همین باعث شد تا ناگهان سفره دلشان را شاید مدتهاست به ناچار بسته نگه داشتهاند لحظاتی بگشایند. زن من را خطاب کرده بود و بلند بلند میگفت نحن مظلومین، نحن مظلومین. شعب بحرین مظلوم…
دوست داشتم زمین دهان باز میکرد تا من را با تمام شرمندگیهایم از کمکاریها و ضعفهایمان در خود فرو میبرد… وای بر ما که فریاد مظلومیت میشنویم و همچنان به سکوت و غفلت میگذرانیم. اللهم انصر شیعه البحرین…
![01120.MTS_snapshot_00.07_[2014.10.15_21.08.40]](http://arbaeen.net/wp-content/uploads/2015/11/01120.MTS_snapshot_00.07_2014.10.15_21.08.40.jpg)
۴
کاری که حسینی باشد لطف حسین همه جا همراهش هست. این لطف همواره همراهمان بود و برکاتش شامل حال و کارمان. دو روز بود که همراه پیادهها بودیم و مصاحبههای متعددی با افرادی از آسیا و آفریقا ولی از افراد اروپایی و غربی نه. هرچند زیاد در جمع مشائین حضور داشتند ولی به تور ما نخورده بودند و دوست داشتیم کارمان کامل و جامع باشد.
با دوستان همین بحث بود و یکی از بچه ها گفت یا حسین! ما ضعیفیم و ناتوان، شما هم بر احوال ما آگاهید و هم از خودتان بهتر بر میآید که گرهگشای این امور باشید، هر چند کار ناچیز است اما در هر صورت به اسم شماست، پس ما هم سپردیم به خودتان! کار خودتان است، میخواهید درستش کنید میخواهید نکنید!!
هنوز ساعتی نگذشته بود که اتفاقی جوانی که دو روز پیاش بودیم یافتیم! از سوئد آمده بود و دلی دریایی و طمأنینهای بسیار داشت، درخواستمان را اجابت و سئوالاتمان را به زیبایی پاسخ گفت. و زیباتر از آن برای ما اجابت و نگاه مولای عشق بود که در پاسخ به توسل دقایقی قبل بر ما نظر نمود….

۵
شب اربعین به کربلاء رسیدیم. حاج جمال ستار که خانهاش نزدیک ورودی شهر است میزبانمان بود. به رسم هر سال مقداری در منزلش اقامت و استراحت میکنیم و پس از رفع خستگیِ پیادهروی، راهی حرم میشویم. ساعتی از رسیدنمان گذشته بودیم و مشغول عزاداری بودیم که گروهی دیگر رسیدند و همچون ما رحل اقامت افکندند. همراه عزاداری ما شدند و کمکم دیدیم که جناب پناهیان و دوستانش هستند. همراهی دو روزهی ما با این تیم، در اقامت در یک خانه و همراهی با هم در حرکت به سمت حرم و… فرصت چندین مصاحبه بدون دردسر با ایشان را برایمان فراهم ساخت و معلوممان شد که این هم رزقی از سوی صاحب کار است و چون همیشه این بار هم لطفش همراهمان.
روز اربعین با جمعی ماتمزده و محزون و گریان، راهی بینالحرمین شدیم. لحظاتی بسیار زیبا و فراموشنشدنی بود. در کنار بینالحرمین زیارت اربعین و سپس نماز ظهر را به اتفاق خواندیم. جمعیت فراوانِ زوار، دریایی آفریده بود که هیچ متن و هیچ عکس و فیلمی قادر به انعکاس آن نخواهد بود. دوستی در قم سفارش کرده بود که اگر نتوانستید دوربینهایتان را ببرید داخل حرم بروید نزد فلانی. ما هر چند مجوزهایی داشتیم ولی موفق به این کار نشدیم و رفتیم نزد آن شخص. در هتلی کنار بینالحرمین. آنجا هم کارمان راه نیفتاد و از این موضوع منصرف شدیم. خستگی چند ساعت سرپا بودن و کار وادارمان کرد که در همان هتل کمی استراحت کنیم، قرار بود مستند سال گذشتهمان امروز در ایران پخش شود و از این رو این فرصت استراحت را غنیمت دانستیم و از مسئولین هتل خواستیم تا بزنند شبکه ۳ ایران. نتوانستند فرکانس را پیدا کنند و یکیشان گفت بروید طبقه سوم آنجا ایرانیها هستند و شبکههای ایران را هم دارند. رفتیم به سمت طبقه سوم ولی اشتباهاً یک طبقه بالاتر رفتیم و ناگهان دیدیم در پشتبام هتل هستیم! میخواستیم برگردیم که دیدیم چند نفر بالا هستند و دارند همانجا زیارت اربعین میخوانند، توجهمان به حرم امام حسین(ع) جلب شد و دلمان خواست که همانجا بمانیم! از هتل تا حرم فقط یک عرض خیابان فاصله بود و زاویه زیبایی از گنبد که تابحال دیدنش به این شکل قسمتمان نشده بود و تصمیم گرفتیم از آن فیلم بگیریم. تقریبا در ارتفاعی هم سطح گنبد و با فاصله کمی از آن بودیم. دوربین را در آوردیم که ناگهان صحنهای دیگر خشکمان کرد. آقای صدیقی بالای پشت بام و کمی آنطرفتر از ما پیدایش شد! سبحانالله! ایشان اینجا چه میکند؟! روحیه مستندسازی در اینجا اقتضاء میکند که بدون فوت وقت دوربین و میکروفون را ببری جلو و سوالت را بپرسی! و ما هم همین کار را کردیم و اتفاقاً گرفت و در پشتبامی که با چند اتفاق غیر منتظره و پیشبینی نشده به آن رسیده بودیم آقای صدیقی به افرادی که معلوم نبود از کجا آمدهاند و ناگهان با دوربین و میکروفون آمدهاند جلویش و می گویند نظرتان در مورد فلان چیست نگفت اول بگوئید شما که هستید و… بلکه یکییکی و با محبت جوابهایمان را داد تا برای ما یقینیتر فهم شود این معنا که همواره با خود خوانده بودیمش که: لطف حسین ما را، تنها نمیگذارد…

![00974.MTS_snapshot_05.20_[2014.10.15_21.20.19]](http://arbaeen.net/wp-content/uploads/2015/11/00974.MTS_snapshot_05.20_2014.10.15_21.20.19.jpg)
۶
با حاج جمال مصاحبه مفصلی داشتیم. برایمان از خاطرات پیادهروی در سالهای دور و نزدیک گفت و این که این پیادهروی با پوست و خون شیعیان عراق عجین است. از ممانعت رژیم بعث و مقاومت شدید شعب. و از کرامات و معجزاتی که دیده است.
حاج جمال گفت یکی از زوار گوسفندی با خود آورده بود تا در انتهای مسیر آن را برای امام حسین و زوارش یا فقرا قربانی کند. گوسفند در میان راه ضعیف شد و از خوف شدت یافتن و غلبه ضعف تصمیم گرفتند همان جا قربانیاش کنند. در منزلی که توقف داشتند قربانیاش کردند و گوشتش را همراه بقیه گوشتهای موجود در دیگ گذاشتند. مدتی گذشت، گوشتها پخت اما گوشت این گوسفندی که مقداری از مسیر پیادهروی را همراه مردم طی کرده بود نپخت. بیشتر صبر کردند اما باز هم همان وضع بود. تا اینکه ناامید شدند و دانستند که داستان دیگری در میان است و نه چنین است که این صبر بر آن کرامت کارگر افتد…
![00329.MTS_snapshot_00.24_[2014.10.15_21.34.19]](http://arbaeen.net/wp-content/uploads/2015/11/00329.MTS_snapshot_00.24_2014.10.15_21.34.19.jpg)
۷
شعر زیبایی شنیده بودم که: گاهی بساط عشق خودش جور میشود / گاهی به صد مقدمه ناجور می شود.
بعضی وقتها فکر میکنیم که سوژهای خاص و استثنایی یافتهایم و کولاک خواهد شد! و تمام تلاشمان را میکردیم تا به بهترین نحو ثبتش کنیم؛ فیلمبردار دستش نلرزد، درست کادر بندی کند، اضافات در پشت صحنه نباشد، صدا خوب گرفته شود، بهترین سوالها پرسیده شود و روی محتوا تمرکز کنیم تا خوب سخنکِشی کنیم و… و با همه اینها گاهی آنچه که میپنداریم و میخواهیم نمیشود. و برعکس گاهی فکر میکنیم مصاحبه یا صحنه بسیار عادی است و خیلی روی آن حساب باز نمی کنیم و عادی برخورد میکنیم و همان وقت یا بعداً میفهمیم که یک صحنه بسیار بدیع و استثنایی ثبت شده است! البته وظیفه ما کوشش سرسختانه است و الحمدلله بر این طریق استوار بودیم که گفتهاند: گرچه وصالش نه به کوشش دهند / هر قدر ای دل که توانی بکوش. اما مطالبی وجود دارد که عقل دنیوی قادر به درکش نیست! عقل دنیوی تنها حسابگری خودش را در نظر میگیرد ولی حساب و کتاب های دیگری در این عالم هست که او کمتر میبیند و این همان رمز نهفته در این ماجراست.
یکی از همان اوقات عادیمان بود. یک فردی عادی را بدون آن که مطلب خاصی مد نظرمان باشد و شاید برای اینکه آرشیو مصاحبههایمان خیلی خلوت نباشد برای پرسیدن چند سوال عمومی کشیدیم کنار جاده. دکمه رکورد رو زدم و مترجم سوالات را پرسید و او هم پاسخ داد. یه نفر دیگه اومد کنارش و اون هم بعد از نفر اول شرود کرد صحبت کردن. کم کم پشت صحنه و کنار مصاحبه شونده شلوغ شد و کلی آدم جمع شد. یک نفر دیگر هم شروع کرد به صحبت کردن. بعد نوجوان آمد وسط ما و جمعیت و چند شعر حماسی زیبا خواند و آخر هر بیت همه با وی همخوانی میکردند و کمکم افرادی که جمع شده بودند بدون درخواست ما همینطور ادامه میدادند! بعد یک پیرمرد اهوازی گریان شروع کرد صحبت کردن و خیلی شیرین از زیباییهای مسیر گفت و آخرش به عربی از مردم عراق که چنین مهمانی باشکوهی را برای زوار ترتیب دادهاند تشکر کاملی کرد و بعدش عراقیها به این تشکر پاسخی سرشار از شور دادند و از ایرانیها تجلیل کردند، احساسات کولاک کرده بوده و ما فقط دوربین میچرخاندیم، یک پیرزن عراقی با شور و حرارت از ایران گفت که دلشان حسینی است و گفت ما با ایران یکی هستیم و وحدت داریم و بعد یاد از امام خمینی کرد و گفت من شجرهنامهام از جایی با شجرهنامه امام یکی میشود و… چند نفر در اطراف گریه میکردند. از یکی پرسیدیم چرا اشک میریزی؟ گفت یاد امام و یاد شهداء شد، تعجب کردیم که چرا این مرد عراقی از یاد امام اشک میریزد، گفت من اسیر عراق در ایران بودم، ما یکی بودیم با ایرانیها، مهمان آنان بودیم، به لطف امام حسین (ع). اسیر عراقی به عشق امام و با یاد نام امام اشک میریخت…
شاید در نیم ساعت به اندازه چهار پنج ساعت کار، مصاحبه گرفتیم ولی مهمتر از حجمِ کار، محتوای زیبایی بود که ثبت شد که در این چند روز و در کارِ ما، فقط همین برایمان مهم بوده. همان چیزی که گاهی به صد مقدمه ناجور است و گاهی این چنین که ذکرش رفت خود به خود جور…
البته اصطلاح خود به خود روایتِ دنیایی آن است و حقیقت آن است که دست دیگری در کار است که تنها عاشقان وصفش دانند…

۸
در آخرین اوقات پیادهروی رزق عجیبی داشتیم. رفتیم که از داخل موکبی که چند نظامی داخل آن بودند و به زوار خدمات دارویی ارائه می کردند فیلم بگیریم. در کنار موکب دختر جوانی را همراه یک پیرمرد شکسته دیدیم و توجهمان به ایشان جلب شد. نشسته بودند روی صندلیهای پلاستیکی کنار موکب و استراحت میکردند. دختر یک پا نداشت و دو عصا به جای یک پای نداشته در دستانش بود! به نظر میآمد که همین خستهاش کرده و نشستهاند اینجا تا رفع خستگی کند. ما هم گوشهای کمین کرده بودیم تا این استراحت تمام شود و بلند شود و راه برود و ما از این راه رفتن فیلم بگیریم. خیلی گذشت ولی از جایشان بلند نشدند. شاید اگر همینطور میگذشت بیخیال میشدیم اما گویی نیرویی نگهمان داشت. پیرمرد و دختر کمکم متوجهمان شدند و توقع داشتیم که خیلی از اینکه زیر نظر داریمشان خوشحال نشوند ولی همین که فهمیدیم اینگونه نیست نزدشان رفتیم. اول کار فقط میخواستیم از راه رفتن دختر چند ثانیه بگیریم و قصدمان از اول مصاحبه نبود ولی قسمتمان که بود! خود به خود به این کشیده شدیم. از پیرمرد پرسیدیم از کجا میآئید؟ خواست جوابی بدهد ولی دیدیم صدایی از دهانش بیرون نمیآید! متعجب ماندیم، با زحمت و بسیار ضعیف سخنی میگفت و سپس دختر کلامش را تکرار میکرد. دختر گفت از بصره میآئیم، پرسیدیم چند روز است که در جاده و بیابانید و گام بر میدارید؟ گفت چهارده روز! پرسیدیم سوار بر ماشین هم بودهاید؟ قاطع گفتند لا! ماشیاً، بالاقدام! وا ماندیم ناگهان! الله اکبر، آن پیرمرد با آن وضع و این دختر با این حال ۱۶ روز پیاده در جاده و اکنون فقط چند کیلومتر تا کربلاء…
از حال دختر پرسیدیم گفت سال اول پیادهروی بعد از صدام (که هنوز البته امنیت مانند الآن نبود) در مسیر پیادهروی بمبی منفجر شد و پای من را هم با خودش برد. از حال پدرش پرسیدیم گفت ایشان سالها در زندان صدام بوده و صدامیان لوله اسلحه را روی گلویش گذاشتهاند و مستقیم به آن شلیک کردهاند و دیگر حنجره ندارد! پیرمرد سرش را بالا گرفت و آنچه که دیدیم دلمان را به درد آورد! سوراخی به اندازه یک مرمی فشنگ در میان گلویش به عمقی که انتهایش را نمیدیدیم. آن انفجار، این پای نداشته و آن عصاها، دوری راه، سن بالای پیرمرد و گلوی شکافتهای که صدایی از آن بیرون نمیآمد، هیچ یک باعث آن نبود که عاشقانه، با پای پیاده به جاده و بیابان نزنند و راه نپیمایند. آخر مگر عشق این چیزها میداند؟ آن هم عشق به حسینی قبله قلوب تمام ائمه و اولیاء و سرچشمه لطفهای بیکران به محبانش است. و به یقین این عشق، تفسیر بیان زیبای رسولالله است که فرمود آتش عشق حسینم، هرگز در دل شیعیان سرد نخواهد شد. جانم به قربان این حسین…



[۱]. به لطف الهی و ائمه و تلاش خادمان اباعبدالله، به جرئت میتوان ایام پیادهرویِ اربعینِ عراق را جزء امنترین ایام عراق دانست. الحمدلله طی سالهای متمادی پس از سقوط صدام، همه ساله برنامهی پیادهروی، با کمترین انفجار و در سطح امنیتی بسیار بالا برگزار شده است.
[۲]. اصطلاحی است که خود عراقی ها در مورد پیاده روی زیاد به کار می برند و رایج است.
گزارش اولین سفیر امپراتوری بیزانس در دربار بنیامیه
در زمینه ترجمه آثار اهلبیت علیهم السلام به خصوص ترجمه سخنان سالار شهیدان کربلا به زبان انگلیسی کار کردهاید، چگونهاین ایده برای شما به وجود آمد؟
بیش از دوازده سال قبل بود یکی از همکاران در دانشگاه قم سؤالی مطرح کردند، شاید فکر نمیکرد بنده با جدیت به این مطلب بپردازم، همکار من سوال کرد: آیا در زبان انگلیسی راجع به امام حسین علیه السلام شعر پیدا میشود یا خیر؟ برای مصداق هم چیزی را مطرح نکرده بود که مثلاً در فلان دوره ادبی یا توسط فلان شاعر شعری سروده شده یا نه؟ یک سؤال خیلی کلی مطرح کرد، خیلی راحت میتوانستم بگویم نیست، چون ندیده بودیم، اما بنده برای جواب این سؤال خیلی با احتیاط برخورد کردم و گفتم تا به حال در کتابهایی که خواندهام شعر لاتین راجع به امام حسین علیه السلام پیدا نکردهام، اما برهان قاطعی برای عدم وجود چنین شعری نیست، لذا میگردم شاید چیزی پیدا کنم! نمیدانستم که این تحقیق سرآغاز مسیر جالبی است!
چگونه این جستجو را آغاز کردید؟
حقیقتاً نمیدانستم این جمله "من میگردم" چه تبعات مثبتی خواهد داشت، شروع کردم به گشتن در منابعی که در اطراف خود داشتم، اول برخورد کردم به یکی دو شعر انگلیسی سروده خانم ساروجینی نایدو که از مشاوران مهاتما گاندی هند بود، این خانم مسلمان نبود، ولی من دو شعر از او در دو نسخه و دو روایت دیدم، یک متن تماما انگلیسی که از نظر املایی باهم تفاوت داشتند.
برای اینکه اصل این شعر را پیدا کنم، تصمیم گرفتم به هند سفر کنم چرا که فهمیدم این خانم هندی هنوز هست، تصمیم گرفتم به جایی بروم که محل برخورد زبان انگلیسی و فرهنگ عاشورایی باشد،
در سفری که به هند داشتید آیا اشعار دیگری هم درباره امام حسین علیهالسلام به زبان انگلیسی برخورد کردید ؟
در سفر اولی که به هند داشتم به اشعار خیلی بهتری در مورد امام حسین علیه السلام رسیدم، دوستان هندی خیلی خوبی از اساتید دانشگاه و محققین پیدا کردم و البته آن موقع رایزن فرهنگی ایران در هند خیلی به من کمک کرده بود و یک محل اقامتی را به بنده معرفی کرده بودند با هندوها و شیعیانی که به امام حسین علیه السلام علاقه و ارادت داشتند ملاقات داشتم آنها از نظر تحصیلی تخصص دیگری داشتند و صرفاً شیعه بودند، مثلاً با یک نفر، برخورد داشتم که صرفاً شیعه بود و اطلاعات ادبی خاصی نداشت و رشتهاش علوم سیاسی بود یا کسی که صنایع هوا و فضا خوانده بود یا تخصص های مختلف دیگر. بنده دست کم سه بار به هند رفتم و هر بار که رفتم چیزهای خیلی خوبی پیدا کردم، به دهلی، علیگر، حیدرآباد و ... سفر کردم در حیدرآباد مطالب و اشعار بسیار زیبایی را به زبان انگلیسی پیدا کردم. کتابی در موضوع برگزاری مراسم محرم از سوی غیرمسلمانان و هندوها در ایالت آندرا پرادش پیدا کردم، کتاب بسیار زیبایی است، غیر از دو نفر مسلمان و شیعه بقیه تماما غیرمسلماناند و اشعار بسیار زیبایی دارد که در واقع تأثیر تاریخی نهضت عاشورا در آن منطقه را نشان میدهد. البته اشعاری که آنجا دارد با ترجمه انگلیسی و به زبان محلی خودشان است، مضامین اشعار هم مباحثی مانند بهره مندی از شفاعت اهلبیت علیهم السلام در آن دنیاست، یا شجاعت و انسانیت امام حسین علیهالسلام و نیز نقش ارادت ورزی نسبت به امام حسین علیه السلام در جلب نظر محبتآمیز حضرت زهرا سلام الله علیها.
رویکرد غیرمسلمانان به قیام امام حسین علیه السلام و وقایع عاشورا چگونه است؟
وقتی غیرمسلمانان با امام حسین علیه السلام برخورد میکنند، رویکرد اسلامی به آن ندارند، مثلاً به صفات برجسته انسانی امام بیشتر توجه میکنند، میگویند: امام حسین علیه السلام مظهر انسانیت است و آنهایی که با او جنگیدند چقدر خارج از انسانیت بودند، نتوانستند آن وجود تماما نور را تحمل کنند و کاملاً موضوع را انسانی مطرح میکند، اما ما شیعیان موضوع امام حسین علیه السلام را به صورت درون دینی مطرح میکنیم و میگوییم: امام حسین علیه السلام قصد هدایت انسانها را داشت اما عدهای نخواستند هدایت شوند، ولی غیرمسلمانها با نگاهی کاملا انسانی و حقوق بشری این جریان را مطرح میکنند، لذا ما وظیفه داریم با نگاه جهانی به قیام عاشورا بنگیریم و آن را مطرح کنیم چون طرف مقابل مسیحی، زردشتی یا بودائی است و اصل امامت را نمیداند، اگر اباعبدالله علیه السلام با زبان جهانی معرفی گردد، همگان پی به عظمت او میبرند.
آیا دنیا پتانسیل معرفی حضرات معصومین و سالار شهیدان کربلا علیهم السلام را دارد؟ دلیل این امر چیست؟
من با سفرهایی که به برخی نقاط مختلف دنیا داشتم، متوجه شدم به هیچوجه وجود مقدس امام حسین علیه السلام و سایر معصومین علیهم السلام را نباید تنها به شیعه و حتی جهان اسلام محدود کنیم، وجود مقدس امام حسین علیه السلام و باطن واقعه عاشورا چیزی است که در همه دنیا قابل طرح و بحث و شرح و درس گیری است، این یک موضوع کاملاً بینالمللی است و ما اصلاً نمیتوانیم آن را به جهان اسلام محدود کنیم، چرا که ایشان با زبان فطرت با مردم صحبت میکنند، همانگونه که خداوند در قرآن فرمود «هذا بَیانٌ لِلنَّاسِ» قرآن برای کل مردم نازلشده، نه فقط برای مسلمانان؛ ائمه طاهرین علیهم السلام که مفسرین قرآن و تبیینکنندگان قرآن هستند، با زبان فطرت با انسانها صحبت میکنند، ما نمونههای فراوانی داریم که مسیحی خدمت امام صادق علیه السلام میآید و جذب اسلام میشود، یا خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام میرسد و با یک برخورد جذب اسلام میشود، چرا که این برخورد؛ یک برخورد درون دینی نیست، بلکه یک برخورد الهی و انسانی است و هر کس حداقل زبان انسانیت را متوجه شود، جذب این برخورد میشود.
چه مشکلاتی در مسیر یافتن اشعار مرتبط با امام حسین علیهالسلام در زبان انگلیسی داشتید؟ آیا توانستید به اشعاری که در عصر نزدیک حادثه عاشورا توسط غیرمسلمانها سروده شده بود دست پیدا کنید؟
یکی از مشکلاتی که داشتم این بود، امکان دسترسی به زندگینامههای برخی شخصیتهای جهان که من اشعار ایشان راجع به امام حسین علیه السلام را یافته بودم نداشتم، دلیل آن هم این بود با بودجه شخصی، این کارها را دنبال میکردم و بنابراین، اقامت من در حدود یک هفته تا ده روز بود و تنها یک بار بود که حدود بیست روز توانستم بمانم، این اقدامات برای کسی میسر است که بتواند مدتها در آنجا بماند، این اشعار و مطالب را پیگیری کند و فرصت من اجازه نمیداد که دنبال این قضیه بروم، تا زندگینامه فلان شاعر را بیابم و بدانم او در چه سدهای زندگی میکرده، بعضی شعرا هستند که کتابشان وقتی چاپ میشود، تاریخ دارد و یا خود شعر تاریخ دارد؛ ولی برخی اینطور نیستند، اگر ما بخواهیم اینها را تاریخ بزنیم، من چنین امکانی نداشتم که بتوانم چند ماه بمانم و با خیال راحت این را پیگیری کنم.
قدیمیترین سندی که توانستید پیدا کنید مربوط به چه قرنی بود؟
قرن 18 میلادی یعنی حدود سال 1720 که یک شرقشناس اروپایی، راجع به ساختن مهر کربلا و جنبههای هنری بهکاررفته در آن صحبت کرده، اگر بخواهیم به اسناد و مدارک بهتری دست پیدا کنیم، لازم بود چند ماه به این کشورها سفر کنم و به کتابخانههای آنها دسترسی داشته باشم، در حالی که من روی بودجه شخصی خودم حساب میکردم، آن هم با حقوق معلمی؛ در همین حد هم که اینها را با دست خالی پیداکردهام، کار بزرگی بوده است.
نوع اشعاری که یافتهاید از امام علیهالسلام چگونه یاد شده است؟
در بیشتر این اشعار امام حسین علیه السلام را بهعنوان نماد برجسته انسانیت در دنیا معرفی کردهاند، وقتی یک غیرمسلمان به امام حسین علیه السلام نگاه میکند، نگاهی درون دینی نیست، چون خودش به لحاظ اعتقادات به درون جامعه اسلامی تعلق ندارد، بلکه نگاهی جهانی است و نشان میدهد چهقدر ظرفیت وجود دارد تا این پیام همین امروز جهانی شود و بنده به جرأت میگویم اگر بخواهیم پیام امام حسین علیه السلام را بهعنوان عالیترین متد انسانیت به دور از هر گونه بحث اعتقادی، مطرح کنیم، همین الآن میتوان آن را در تمام محافل انسانی دنیا بهعنوان نماد عالی انسانیت مطرح کرد، من نمونههای ادبی آن را دیدهام و اگر این نمونهها را ندیده بودم، نمیتوانستم این مطلب را عرض کنم، من قبل از این سفرهایی که رفتم، این دیدگاهی را که الآن دارم نداشتم؛ لذا به جرأت به شما میگویم که چنین ظرفیتی وجود دارد.
علت نفوذ کلام اهلبیت علیهم السلام چیست؟
در زیارت جامعه کبیره ما میخوانیم «کلامکم نور»، هر انسانی که بینایی داشته باشد، این نور را میتواند درک کند، بنابراین اعتقاد دارم تعالیم اهلبیت علیهم السلام ظرفیت این را دارد تا جهانی شود، حال اگر تا به حال این امر میسر نشده، کم کاری از ماست.
اشعار عاشورایی که از بین متون انگلیسی یافتهاید در چند مجلد منتشر شده است؟
جلد اول کتاب در یک مجلد چاپ شد و ناشر کتاب حرم مطهر امام حسین علیه السلام بود و در سفرهای بعدی کتاب تبدیل به دو مجلد شد و این چاپ مشترک جامعه المصطفی صلی الله علیه و آله و حرم مطهر امام حسین علیه السلام است. برای این که کتاب به جلد دوم خود برسد، ارتباطات بنده خیلی بیشتر شد گاه شاعران انگلیسیزبان اشعارشان را برای من ایمیل میکردند؛ یکی از اینها یک شاعر هندوست که شعر بسیار زیبایی برای امام حسین علیه السلام دارد و در یک مراوده ایمیلی که با او داشتم، سؤال کردم شما این شعر را چهطور سرودی؟ پاسخ داد اولا من مسلمان نیستم و هندو هستم، اولین باری که به کربلا رفتم و جلوی حرم حضرت قرار گفتم، خودم را در میدان مغناطیسی قوی امام حسین علیه السلام دیدم و دیگر نتوانستم جلوی احساساتم را بگیرم و در همین حال و هوا متوجه شدم در جلوی بارگاه شخصیتی ایستادهام که تمام بشریت میتوانند به او افتخار کنند و این شعر را گفتم؛ شعر کوتاهی است، ولی شعر زیبایی است و متن آن را هم در کتاب آوردهام.
از خاطرات سفرهای خارجیتان برایمان بگویید؟
یادم نمیرود در هندوستان مجلسی برگزار شده بود و جالب آنکه مداح و ذاکر مجلس، مسلمان نبود، بلکه هندو بود و آنچنان در مورد امام حسین علیه السلام شعر میگفت که تمام جمعیت را منقلب میکرد، در اولین سفری که به هند رفته بودم و با اشتیاق خاصی کتابها را جمع میکردم، در برگشت درب ورودی فرودگاه دهلی افسر پلیسی بود که گذرنامهها را بررسی میکرد، وقتی دید من سه چمدان بزرگ پر از کتاب دارم، پرسید شما کجا میروید؟ گفتم برمیگردم ایران و شغلم استادی دانشگاه است؛ پرسید این چمدانها برای شماست؟ گفتم بله، همه مال من است. پرسید برای چه مسئلهای تحقیق میکنید؟ وقتی خواستم به او جواب دهم نگاهم افتاد به اتیکت نامش که روی لباسش بود، دیدم نوشته بود حسین سینگ یا حسین کومار که البته الان در اسم فامیلش تردید دارم، این فامیلها فقط مخصوص هندوهاست و برای مسلمانان نیست؛ به او گفتم در مورد این اسم یعنی حسین در اینجا تحقیق میکنم؛ او گفت: من مسلمان نیستم. با تعجب از او پرسیدم: تو مسلمان نیستی، ولی نام تو حسین است؟ گفت بله، اجازه بده من خاطرهای را برای شما بگویم، در همان شلوغی ورودی فرودگاه این خاطره را نقل کرد، من هندو هستم و پدر و مادرم، قبل از من شش دختر داشتند و با هم قرار گذاشتند که اگر پسر دار شوند نام او را حسین گذارند و من همان تک پسرم، البته من از این نوع خاطرات زیاد دارم.
در ملاقاتی که با یکی از اساتید بزرگ تاریخ دانشگاه دهلی داشتم، مطالب جالبی یافتم، ایشان بسیار مؤدبانه صحبت میکرد، دو مطلب برای من بازگو کرد، گفت: فلانی دیشب که شما به من زنگ زدی، بعد از تلفن شما با پدرم صحبت کردم، پدر من نزدیک نود سال دارد و استاد بازنشسته رشته تاریخ دانشگاه دهلی است، هر دوی ما فارغالتحصیل دانشگاه کمبریج هستیم، اطباء پدر من را به دلیل کهولت سن منع کردهاند که از خانه خارج شود یا با کسی تماس داشته باشد و باید در آرامش زندگی کند، معمولاً سعی میکنیم فقط اهل خانه با پدر ارتباط داشته باشند و دیگر آشنایان با ایشان ارتباط ندارند؛ وقتی به پدرم زنگ زدم به ایشان گفتم فردا قرار است با یک استاد ایرانی راجع به امام حسین علیهالسلام صحبت کنم، پدرم برای لحظاتی به فکر فرورفت و بعد به من گفت: هر چه به امام حسین علیه السلام علاقهداری به این استاد ایرانی کمک کن و بعد اضافه کرد: آن موقع که من بچه بودم، یکی از چیزهایی که خیلی علاقه داشتیم این بود روز تاسوعا و عاشورا در دستههای عزاداری شیعیان یا پرچم سیاه بهدست بگیرم یا در دستههای عزاداری من به عزاداران آب میدادم.
آیا در بین کارهای خود به مقاتل و گزارشهایی از حادثه عاشورا در بین آثار غربیان و دیگران دستیافتهاید؟
اتفاقا در کنار این اشعار، کار دیگری که مدت زیادی مشغول جمعآوری مطالب آن هستم، انعکاس مقاتل در بین غیرمسلمانان است، شما گاهی میگویید شیعه یا سنی در فلان مقتل یا کتاب تاریخی، اینچنین میگوید. این کارها انجام شده و من اینها را هم بهعنوان ذخایر خودم نگه میدارم، اما یک هندو، بودائی، مسیحی و یا یهودی درباره امام حسین علیه السلام چه گفته؟ من در بین جستجوهای ترجمه انگلیسی، گزارش اولین سفیر امپراتوری بیزانس در دربار بنیامیه را راجع به امام حسین علیه السلام پیدا کردم؛ در این گزارش، وی شرح میدهد اینها چنین جنایتی کردهاند، یا در زمان خلفای عباسی، دو نوع تاریخ نوشته میشد، در واقع دو نوع مورخ وجود داشتند، دستهای مسلمان بودند که به عربی مینوشتند و دستهای دیگر غیرمسلمان و غیر عرب بودند که نوشتههایشان فرق داشت، اینها تاریخ عربی را برای خوشایند خلیفه مینوشتند، البته نوعی دیگر از تاریخ هم بود که به زبان سریانی مینوشتند، که خلیفه و دیگران نمیتوانستند زبان آن را متوجه شوند.
در این گزارشها چه مطالبی بیان شده است؟
در یکی از اینها، گزارش بسیار زیبایی در مورد امام حسین علیه السلام آمده که وقتی جزئیات شهادت را نقل میکند، میگوید: لشگر آمد و بزرگ مردی از خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله خودشان را در کنار فرات تشنه کشتند، بعد او به امپراتور بیزانس گزارش میدهد که به همین دلیل بنیامیه شریک تجاری خوبی برای امپراتوری بیزانس نمیتواند باشد؛ چون انسانیت را حداقل برای شخصیتی که از خودشان است، رعایت نکردهاند.
خاطره دیگری عرض کنم، شعری به یکی از زبانهای محلی هند است که به انگلیسی هم ترجمه شده، هندوها میگویند: اگر در شب عاشورا گریه کنی و ناراحت باشی، در آن دنیا زهرا سلام الله علیها تو را به بهشت میبرد و این را به عنوان یک آهنگ در مجالس خودشان میخواندند، انسان شیفته اخلاق بالایی است که نماد مظهر انسانیت باشد، آنها فاقد اعتقادات دینی اسلامی هستند، ولی به شخصیتی رسیدند که هر انسان عاقلی، عاشق آن شخصیت میشود، چرا که ایشان با زبان فطرت، با مخاطب خود صحبت میکند.
تورستن هایلن پژوهشگری در مکتب انسانشناسی فرانسوی، در رساله دکترای خود با عنوان شخصیت امام حسین علیه السلام بر اساس ترجمه انگلیسی تاریخ طبری، میگوید: من چهرههای مثبت غالب اسطورههای دنیا را مطالعه کردهام و به این نتیجه رسیدم که غالب این شخصیتهای مثبت اسطورهای، تخیلی هستند؛ اما ترجمه انگلیسی تاریخ طبری را که بررسی کردم، دیدم بهتر از تمام افرادی که در تخیل ملتها به خوبی از آنها یاد میشود؛ نه در تخیل، بلکه در واقعیت، شخصیتی بهنام حسین بن علی علیهالسلام است.
در ادامه این رساله وقتی آقای تورستن هایلن به آنجا میرسد که لشگر حرّ با امام حسین علیهالسلام برخورد میکند و ایشان دستور میدهد هر چه آب برای خودمان ذخیره کردهایم به لشگر حرّ دهید، مکثی میکند و میگوید: این صحنهای است که نه من، بلکه هیچ تئوریسین جنگهای دنیا از پس تحلیل آن برنمیآید، اگر هیچ نمادی برای حقانیت حسین بن علی علیهالسلام نبود؛ همین نمونه بهترین دلیل بر صلحطلبی و حقانیت امام حسین علیهالسلام است.
در ادامه میگوید: اصلاً نمیشود گفت؛ حسین بن علی علیه السلام جنگطلب است، چون اصحاب حسین بن علی علیه السلام تمام تلاششان این بود لشگر خسته دشمن را سیراب کند و امام علیهالسلام دستور دادند به اینها آب دهید تا از تشنگی نمیرند؛ در ادامه کلام خود میگوید: بهترین نکته درباره کم خردی لشگر بنیامیه همین بس که نفهمیدند کسی که اجازه نمیدهد اینها حیات مادیشان از بین رود، چگونه اجازه میدهد که آخرتشان از بین برود!
جناب هایلن در کلام خود حرف عجیبی میزند و میگوید: من تعجب میکنم، چهطور شیعه شخصیتی اینچنینی دارد، اما برای چنین شخصیتی از تولد تا رحلتش، فیلم و یا سریال درخوری نساخته و شخصیت او را جهانی نکردهاند و یا به ادبیات جهان معرفی نشده است.
آیا کتاب ایشان به زبان فارسی ترجمه شده؟
نه اما این کتاب توسط یکی از دوستان عراقی، به عربی ترجمه شده و ظاهرا در حال چاپ در لبنان است.
جنابعالی در مسیر تحقیقات خود با آقای هایلن ارتباط داشتهاید؟
من چند بار به ایشان ایمیل زدهام و بعد از آن دیگر نتوانستم او را پیدا کنم، چون ایشان دنبال فعالیتهای دیگری رفت، در یکی از ایمیلهایش نوشت، من به هیچ وجه ادعای اسلامشناسی یا شیعهشناسی ندارم. اما صرفا بهعنوان کسی که به رفتار انسانی امام حسین علیه السلام علاقمند بودم، جذب این رفتار شدم و در ایمیل دیگری برای من نوشته بود، من اصلا کاری به بحثهای اعتقادی که شیعه مطرح میکند ندارم؛ من نه مسلمانم و نه متخصص بحثهای اعتقادی هستم؛ من امام حسین علیه السلام را وقتی به قدر مطلق رفتار انسانی او نگاه میکنم، میبینم، شما در هیچ فرهنگی چنین انسانی را پیدا نمیکنید که به دشمن خود هم رحم میکند، او را نجات میدهد.
کتاب سخنان امام حسین علیه السلام از مدینه تا کربلا را نیز به زبان انگلیسی ترجمه کردهاید؛ درباره این کار ارزشمندتان نیز توضیحاتی بدهید؟
مدتی بعد از جریاناتی که گفته شد؛ سفر حجی برای من پیش آمد، زمانی که از حج برمیگشتم در یک جلسه سخنرانی که مرا دعوت کرده بودند، متوجه شدم خطبههای امام حسین علیه السلام تا آن زمان به زبان انگلیسی ترجمه نشده یود و دوستی که در سفر حج همراه من بود در آن جلسه به من گفت: فلانی ما بحث ترجمه خطبههای امام حسین علیه السلام را به چندین نفر در ایران و خارج از ایران پیشنهاد کردهایم عدهای قبول نکردند و عدهای هم که قبول کردند، ترجمه دقیقی ارایه ندادند. شما این کار را قبول کنید.
کتاب را چگونه دیدید وآیا فکر میکردید که ترجمه این کتاب نصیب شما بشود؟
کتاب؛ کتاب جا افتاده و معتبری بود، ولی هیچوقت گمان نمیکردم که افتخار ترجمهاش را داشته باشم.
روش کار شما در ترجمه این کتاب چگونه بود و چه دقتهایی را در این ترجمه مد نظر داشتید؟
در طول اینکار مقید بودم که با وضو باشم و رو به قبله بنشینم و یکی دو تا از زیارتنامههای آقا را بخوانم و بعد شروع به ترجمه کنم؛ از آنجایی که رشته من زبان است و وقتی میخواهیم، متنی را ترجمه کنیم باید مترجم مسلط بر متن و متن در اختیار او باشد، اما در اینجا امر معکوس بود و من در اختیار متن بودم، بخشهایی از متن را در سفرهای زیارتی به کربلا؛ ترجمه کردم چرا که در این مکان حس میکردم در محضر آقا هستم، پلهپله این افتخار را پیدا کردم که اول مترجم تمام خطبهها و نامههای حضرت به زبان انگلیسی باشم.
آیا جایی یا ارگانی این پروژه را سفارش داده بود؟
این پروژه هرگز به هیچ وجه دولتی نبود، کار شخصی بود یعنی هیچ ارگانی هنوز در این پروژهها دخیل نبود؛ اهمیت این کار در این است که فارغ از هیاهوهای کارهای اداری، این کار را انجام دادم و شاید بشود گفت که شما اولین خبرگزاری و رسانه ای هستید که بعد از چندین سال، متوجه شدهاید که چنین کاری را انجام دادهام و البته خودم هم بنا نداشتم در داخل کشور رسانه ای شوم و یا خودم را معرفی کنم.
چهطور شد که این کتاب را در انگلستان منتشر کردید؟
بعد از ویرایش نهایی، کتاب را برای یکی از دوستان در انگلستان ایمیل کردم, ایشان یکی از محققان ایرانی است که در انگلستان ساکن است، به من پیشنهاد کردند یک ناشر انگلیسی میتواند این کتاب را منتشر کند و پس از اطمینان از امانت داری این ناشر، قبول کردم؛ همان روز یا روز بعد، ایمیلی از طرف ناشر انگلیسی برایم ارسال شد و خیلی با احترام با من برخورد کردند.
نظرشان راجع به این ترجمه چه بود؟
ایشان نوشته بودند ما در حال بررسی کتاب شما هستیم، ارزیابی آنها این بود که ترجمه انگلیسی شما یک زبان فاخر ادبی است و عامه مردم از این زبان فاخر ادبی سر در نمیآورند؛ یعنی تخصصی نوشتهاید و باید سادهتر بیان شود. من به ایشان گفتم: مسئله این است که شما توسط چه کسی میخواهید این متن را ساده تر باز نویسی کنید؟ گفتند: ما کتاب را به یک نویسنده انگلیسی میدهیم، ولی به دلیل اینکه او مسیحی بود، بعضی قسمتهای متن را بد بازنویسی کرده بود و من مجبور شدم بعد از بازنگری و ساده کردن متن توسط آنها، یک بار دیگر این متن را ویرایش نهایی کنم؛ سرانجام این کتاب در سال گذشته منتشر شد.
استقبال از این کتاب در اروپا چگونه بود؟
سال گذشته اول محرم بود حوالی یک ساعت به غروب به وقت ایران، خانمی از انگلیس با من تماس تلفنی داشت و حدود یک ساعت تلفنی در خصوص این کتاب با من صحبت کردند، ناشر انگلیسی به من گفت: شما نمیدانی چه کردهای! ما میدانیم که این کتاب چه موجی ایجاد میکند و قبل از شما کسی نتوانسته که مجموعه کامل فرمایشات حضرت را به انگلیسی ترجمه کند و شما در صحنه جهانی اولین کسی هستی که توانستهاند این کار را انجام دهید.
در ادامه این ناشر انگلیسی اضافه کرد نکته اینجاست ما حدود ده روز قبل خبر انتشار چنین مجموعهای را در انگلستان اعلام کردهایم بلافاصله تمام مساجد انگلستان اعم از شیعه و سنی خبر انتشار چنین کتابی را روی تابلوهای اعلاناتشان قرارداده اند؛ لذا یکی از چیزهایی که میتوانست اثر زیادی داشته باشد، همان متن انگلیسی خطبههای حضرت بود، چرا که این اثر در انگلستان تاثیر زیادی بر روی مخاطبان خود داشت.
ناشر میگفت: ما در ابتدا این کتاب را برای انگلستان و ایرلند در نظر گرفته بودیم، درخواستهایی از آمریکا، کانادا، استرالیا، نیوزیلند و آفریقای جنوبی برای ما آمده است اما الآن باید یک بازاریابی بزرگتری در این کشورها هم داشته باشیم.
من به ایشان گفتم؛ ارزیابی خود شما چیست؟ جواب داد این کتاب در دانشگاههای اکسفورد و کمبریج نیز علاقمندان زیادی پیدا کرده بهطوری که خیلی از دانشگاهها این کتاب را جزو منابع درسی فوقلیسانس و دکتری قرار دادهاند. البته اینها هنر امام حسین علیه السلام است.
آیا جامعه مسیحیت نیز از این کتاب استقبال کردند؟
بله چون متن انگلیسی است، طبعا جامعه مسیحیت نیز از آن استقبال میکنند.
دو استاد مسیحی کتاب مرا توقیع کردهاند که من آنها را میشناسم، در مجامع مسیحی آنهایی که از نشر این کتاب مطلع شدهاند از این کتاب استفاده میکنند و انشالله قرار است به زبانهای دیگر دنیا نیز ترجمه شود.
آیا در مسیر این کارهای فاخر انتقاداتی هم متوجه شما شد؟
متأسفانه برخی از دوستان میگفتند؛ چه ضرورتی دارد اشعار انگلیسی مربوط به امام حسین علیهالسلام را جمعآوری کنی و یا کلمات حضرت را به زبان انگلیسی ترجمه کنی؟ این یک دیدگاه تنگ نظرانه نسبت به معارف اهلبیت علیهمالسلام است، من اعتقاد دارم معارف اهلبیت علیهالسلام باید حداقل در سطح بینالمللی ارائه بشود، اگر فرمایشات امام حسین علیه السلام را کمتر از سطح بینالملل منتشر کنیم، خیلی کوتاهی کردهایم، چون اهلبیت علیم السلام بر اساس فطرت صحبت میکنند برای نمونه وقتی اولین ترجمه از بخشی از «غررالحکم» امیرالمؤمنین در انگلستان به زبان انگلیسی منتشر میشود، به فاصله بسیار کمی در چاپ دوم آن به عنوان کتاب درسی در دانشگاه کمبریج منتشر میشود و من این کتاب را چاپ مجدد کردم، این کتاب در ایران هیچ انعکاسی نداشت، ولی در عراق و هلند و جاهای دیگر با استقبال خوبی روبرو شد آنها راجع به ذخایر ما انسانها بیتفاوتی نیستند و بعضاً گوهرشناسان خوبی دارند در سال 1727 میلادی 169 کلمه از کلمات امیرالمؤمنین توسط یک انگلیسی ترجمه شده است و او در مقدمه کتاب میگوید، تکتک این جملاتی که از علی بن ابیطالب آوردهام با تمام تعالیم انجیل و زبور و همه اینها برابری میکند و بلکه بالاتر است و بعد رییس وقت دانشگاه آکسفورد مینویسد: اگر کسی تمام عمرش را در صحرای سوزان جزیرهالعرب بگذراد که فقط عربی یاد بگیرد و فقط یکی از این جملات را به زبان عربی بفهمد به هیچوجه عمرش را تلف نکرده و من نمیدانم علی بن ابیطالب علیهالسلام کیست، ولی از این کلمات میفهمم محققاً از تمام انبیایی که در یهود و مسیحیت ما به آنها اعتقادداریم بالاتر است.
*در حال حاضر مشغول ترجمه چه کتابی هستید؟
پروژه فعلی که من انجام میدهم ترجمه زیارتنامههای امام حسین علیه السلام است که مقداری از آن مانده و انشاء الله تمام شود. ما این را دست کم چهار یا پنج بار ترجمه کردهایم، ولی هر بار که ترجمه کردیم مطالب جدیدی به دست آوردیم.
برداشت استاد دانشگاه ویرجینیا از ندای "هَل مِن ناصرٍ یَنصُرنی"
دکتر ساشادینا اسلام شناس و استاد مذهبی دانشگاه ویرجینیا از ندای هَل مِن ناصرٍ یَنصُرنی در فرای مرزهای جغرافیایی صحبت کرد و گفت: «یاد امام حسین این قدرت را دارد که افراد را شفا دهد».
ساشادینا در خانوادهای هندی تبار و شیعه در تانزانیا به دنیا آمد. او مدرک کارشناسی در مطالعات اسلامی را از دانشگاه اسلامی علیگر دریافت نمود. سپس به ایران آمد و در رشته کارشناسی زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه فردوسی مشهد تحصیل کرد. وی در دوران تحصیلش در ایران، به تحصیلات حوزوی در مشهد، قم و حتی نجف در عراق نیز پرداخت.
پروفسور ساشادینا بعد از اتمام تحصیلات در ایران به کانادا رفت و کارشناسی ارشد و دکترای خود را در دانشگاه تورنتو در رشته مطالعات اسلامی دریافت کرد. او پس از فراغت از تحصیل به تدریس و تحقیق در دانشگاههای مختلف در کشورهای آمریکا، کانادا، ایران، اردن و سایر کشورهای خاورمیانه پرداخت.
ایشان معتقدند که بهتر است معرفی امام حسین علیهالسلام را از معرفی شخص حضرت رسول(ص) شروع کرد و مخاطب را با فضای آن زمان و شرایط سرزمین عربستان آشنا کرد.
بخشی از گفتگویی که با ایشان انجام شده است را در زیر بخوانید:
دکتر عبدالعزیز ساشادینا: امام حسین (ع) یک شخصیتی هستند که بایستی از راه پیغمبر شناخته شوند. (این شناخت) جامعتر است. وقتی پیغمبر میفرمایند حسین منی و انا من حسین، این خیلی معنی دارد. فرض کنید شما مخاطب اهل سنت دارید، و مالک بن انس این حدیث را برای ما میگوید، وقتی ازآنجا شروع کنیم میتوانیم بگوییم که پیغمبر دقیقاً چگونه با امام حسین ارتباط پیدا میکند. تأکید این معرفی به نظر من باید بر اخلاق باشد. آنچه امام حسین علیهالسلام یاد دادند اخلاق بود و این پیامی جهانی است که مردم مایل خواهند بود بشنوند. اگر من جای شما باشم از هر مسیری که امام حسین (ع) را در سطح یک شخصیت قومی و یا فقط برای شیعه معرفی کند اجتناب میکنم. ما میخواهیم امام حسین را بهعنوان نمادی از انسانیت نشان دهیم. شهید انسانیت، نه فقط شهید مقاصد اسلامی. خود پیغمبر(ص) شخصیتی است که الگوی انسانیت است و بعد از معرفی ایشان میتوانیم امام حسین (ع) را در کنارشان معرفی کنیم؛ و این (ارتباط پیامبر با امام حسین) یک حقیقت است و یک امر ساختگی و افسانهای نیست.
در ادامه نیز ایشان به صورت مختصر به چند سوال ما پاسخ دادند:
***«این حسین(ع) کسیت که عالم همه دیوانه اوست؟» شاید کسی نتواند پاسخ دقیقی به این پرسش بدهد اما از نظر شما چه ویژگیهایی در شخص امام حسین علیهالسلام وجود دارد که باعث گرایش بسیاری از پیروان آیینهای مختلف به ایشان شده است؟
امام حسین (ع) برای حقیقت و عدالت ایستاد، او علیه سیستمی نامشروع جنگید و جان خود، خانواده و همراهانش را در این راه فدا کرد. هدفی که امام حسین (ع) به خاطر آن تمام این فداکاریها را انجام داد درسی ابدی است و اصولی دارد که پیروان تمامی ادیان و کل بشریت آن را تحسین میکنند. او به حقیقت «شهید راه بشریت» است.
غیرممکن است بتوانی درراه اسلام خدمت کنی، بدون اینکه با تمام وجود محب امام حسین(ع) و اهلبیت باشی. من اگر امام حسین(ع) را نمیشناختم هرگز هدف و مأموریت خودم در زندگی را نمییافتم.

***در تاریخ نقلهای زیادی داریم که افراد نااهل به برکت عزاداری بر امام حسین(ع) هدایتشدهاند و از خوبان روزگار خود گشتهاند. آیا این هدایتها را میتوان اثر عزاداریها و گریههایی دانست که اینهمه در روایات بر آن تأکید شده است؟
بله، یاد امام حسین این قدرت را دارد که اگر افراد معرفت لازم را داشته باشند آن ها را شفا دهد تا بهتر شوند.
افرادی هستند که امام حسین را به یاد دارند، مأموریت او را بهخوبی درک میکنند و اشک میریزند برای اینکه نتوانستند در کنار امامشان باشند و جانشان را فدای او کنند. از طرف دیگر، افراد دیگری هستند که عزاداری را بهعنوان یک رسم در محرم بهجا میآورند، بدون اینکه تحسینکنندهی زندگی و راه امام و همراهانش باشند. بدون شک، گروه اول کسانی هستند که چه از لحاظ معنوی و چه از لحاظ اخلاقی از گریه بر امام حسین نفع میبرند.
***شخصیت امام حسین(ع) به لحاظ ظاهری چه ویژگیهایی دارد که میتواند منجر به نمایش چهره رحمانی اسلام در جهان شود؟
امام حسین (ع) یک راهنمای معنوی و یک معلم مثالزدنی بود که قلب بشریت را تحت تأثیر خود قرارداد. مأموریت او این بود که اصول جهانی اخلاق را زنده کند که همانا حس همدردی و حس تشخیص درست از غلط بودند.
مهاتما گاندی امام حسین(ع) را بهعنوان منبع الهامبخش خود برای مقابله با بیعدالتی در هندوستان معرفی کرد. من قویاً معتقدم اگر بنا بود امام حسین به خاطر آنچه برای دفاع از حقیقت و عدالت انجام داد معرفی شود، تمامی بشریت مجذوب دعوت جهانی او برای حفظ ارزشهای والا و حقیقتهای اخلاقی میشدند.
***پررنگترین واقعه زندگی امام حسین(ع) حادثه عاشوراست، ویژگیهای جهانشمول این رخداد چیست که باعث میشود هر انسانی با هر رنگ و نژاد و سن و دینی در مقابل آن سر تعظیم فرود آورد؟
بزرگترین مسئله در زندگی امام حسین(ع) توانایی او برای ایجاد حس وفاداری در میان اعضای خانواده و دوستانش است. او همهچیزش را فدا کرد تا بشر را از قربانی بیعدالتی و فساد رفتاری و شخصیتی شدن نجات دهد. در تاریخ، کم پیش میآید شخصیتی ببینیم که در برابر تمامی ظلمی که به او و خانوادهاش میشود اینگونه بایستد. تمامی همراهان امام نیز در جای خود مثالزدنیاند. تمامی اعضای خانوادهاش خود را وقف اسلامی کردند که پیامبر آموزش داده بود.
***اگر بخواهید در کوتاهترین عبارات محبت خود به حضرت را توصیف کنید یا برایش دلیل بیاورید چه میگویید؟
غیرممکن است بتوانی درراه اسلام خدمت کنی، بدون اینکه با تمام وجود محب امام حسین(ع) و اهلبیت باشی. من اگر امام حسین(ع) را نمیشناختم هرگز هدف و مأموریت خودم در زندگی را نمییافتم، چه زمانی که شاگرد بودم و چه در زمان استادی. بگذارید صریح بگویم که هیچکس نمیتواند بدون اینکه خود را با تمام وجود وقف مأموریت امام حسین(ع) و آنچه او برای بشریت انجام داد کند، درراه او خدمتی بکند. میگویم «هیچکس» زیرا دعوت جهانی برای رفتن درراه حقیقت و عدالت، خواستهی تمامی انسانهای عاقل و صادق است که به دنبال هدایت پروردگارند.
از سن 13 سالگی من فعالیتهایم را وقف اهلبیت علیهمالسلام کردم؛ آنهایی که در کلام و در شخصیت معلم من بودند. جای تأسف دارد که تمامی مسلمانان باهم جمع نشدند تا نوهی رسولالله و خانوادهاش را به یاد بیاورند، که یاد بگیرند که اسلام چیست و این یادآوری چگونه ارزشهای فداکاری و صدق و صفا را به ما میآموزد.
ایشان در پایان گفتند من شما را به ادامهی این راه تشویق میکنم و اگر بتوانم در این راه به شما کمک خواهم کرد.
گفتگو: پایگاه کرب و بلا
گفتگو با «وحید چاوش» سازنده مهمترین مستندهای پیاده روی اربعین



کربلا; تنها جایی از جهان که آب سربالا می رود

گفتگو با داریوش سجادی اصلاحطلب مقیم آمریکا
داریوش سجادی اصلاحطلب مقیم آمریکا چندی پیش در گفتوگوی تفصیلی با تسنیم، در انتقاد به عملکرد موسوی و کروبی و اصلاحطلبان در جریان فتنه ۸۸، تأکید کرد که هزینهای که جنبش سبز به مملکت وارد کرد از جنگ بیشتر بود و من معتقدم اگر اغتشاشگران در سال ۸۸ پیروز میشدند داعش الآن در تهران بود.
در پی مصاحبه مذکور، سجادی از سوی برخی اصلاحطلبان خارج از دایره اصلاحطلبی تعریف و غیراصلاحطلب خوانده شد! برای برخیها نیز مواضع تندی فردی که خود را اصلاحطلب میداند، به جریانی که عنوان اصلاحات را یدک میکشد، جای تعجب داشت و شاید قابل باور نبود. در همین راستا داریوش سجادی در گفتوگویی تفصیلی با خبرنگار سیاسی خبرگزاری تسنیم، به توصیفی مشروح از اعتقادات و اندیشههای سیاسی خود، اصلاحات واقعی و اصلاحات موجود پرداخت.
متن کامل این مصاحبه به شرح ذیل است:
* به چنین اصلاحاتی کافرم
- در خلاصهترین شکل ممکن داریوش سجادی کیست؟ یعنی از حیث سیاسی کجای جدول مختصات جناحبندیهای سیاسی ایران قرار دارد؟ این را از آن جهت میپرسم که شما خود را اصلاحطلب اطلاق میکنید اما در عموم اظهارات یا مقالات خود با اصلاحطلبان مرزبندی و مواضع تند و منتقدانهای دارید.
بله؛ کاملاً با شما موافقم و بنده در عموم اظهارات و مقالاتم، بعضاً انتقادات تندی به اصلاحطلبان و اصلاحات موجود داشته و دارم و اصلاً بگذارید خیالتان را در همین ابتدا راحت کنم که داریوش سجادی در عین اعترافش به بیوزنی یا کموزنی در قافله سرآمدان جنبش موجود و موسوم به اصلاحطلبی و در عین حالی که خود را اصلاحطلب میداند اما و هم زمان به چنین اصلاحات و اصلاحطلبان موجود در صحنهای تا بُن دندان کافر است!
اما همانطور که بارها هم گفتهام، کماکان خود را ذیل جنبش اصلاحطلبی معنا میکنم که از خرداد ۷۶ و از منتهی الیه «چپ خط امامی» و با دغدغه اصلاح کژیها و کژتابیها و کژفهمیها و کژرویهای مبتلا شده به نظام و انقلاب، به جنبش موسوم به اصلاحات پیوست اما اجازه بدهید همین جا نیز این توضیح را بدهم که پیوستن چپ خط امامی به خمینی و انقلاب خمینی نه به اعتبار قد رعنای ایشان بود و نه محصول صفوت و صلابت و مدهوشی در کاریزمای معظمله بود.
ولایت فقیه و تقید به ولایت فقیه در فهم «چپ خط امامی» قبل از اصل ۱۱۰ قانون اساسی و قبل از تفطن به رشحات قلمی امام در تحریرالوسیله ، ناشی از درک و تقید ایشان به «غدیر خُم» و شأنیت اصل امامت و ولایت در میانه خمسه اعتقادی شیعیان بوده و هست.
تقید به «امامت» نزد شیعه که لقلقه زبانی نیست. ضمانت اجرا دارد. «من کنت مولاه فهذا علی مولا» در غدیر خم اتمام حجت رسول الله و تصریح مُصرح ایشان به ۳ اصل بدیهی و طبیعی در ساحت دین بود دائر بر آنکه اولاً جامعه اسلامی حکومت لازم دارد. ثانیاً حکومت اسلامی محتاج حاکم است. ثالثاً «علی» (ع) شاخص شرایط حاکم اسلامی است.
بر این منوال خمینی و متابعت از خمینی و ایضاً خامنهای و متابعت از خامنهای همان قدر تابع اصل امامت شیعیان است که اعتقاد و التزام به شانیت و اصلحیت حاکمی و حاکمیت علی ابن ابیطالب در فردای رحلت رسول الله.
ولایت فقیه مبنای اعتقادی شیعه است که در انقلاب اسلامی از قوه به فعل رسید و ذیل چنین خوانشی از حاکم اسلامی جمیع پایوران اعم از رئیس جمهور تا رئیس قوه قضائیه و ریاست پارلمان و امرا و وزرا و سفرا اجماعاً «کارگزاران» حاکم اسلامی محسوب و قلمداد میشوند.
همین جا نیز اجازه دهید برای آنها که سفته در دست گرفته و عوامفریبانه با ادعای نقش داشتن در انقلاب اسلامی سهم و حق خود را از انقلاب مطالبه میکنند، یک پرانتز باز کنم و به صراحت خدمت ایشان معروض دارم که خیر! دیر رسیدید؛ تمام شد! ترش یا شیرین در مضیقترین تعریف ممکن انقلاب اسلامی ۵۷ یعنی خمینی و خمینی یعنی انقلاب اسلامی ۵۷!
صدر تا ذیل انقلاب اسلامی ایران خمینی بود و بس. یک خمینی بود و بقیه بهمثابه برادههائی در شعاع مغناطیس ایشان صحنهآرائی میکردند.
آقایان طوری حرف میزنند گوئی ما در انقلاب نبودیم یا مبتلا به آلزایمر شدهایم. جمیع گروها و شخصیتهای سیاسی تا قبل از نماز عید فطر قیطریه شهریور ۵۷ اساساً باوری به اصالت انقلاب خمینی و مذهبیون نداشتند و بعد از رؤیت آن حضور گسترده و میلیونی نمازگزاران بود که به صرافت جدی بودن انقلاب خمینی افتادند و از آن تاریخ به بعد بود که با بلند کردن شمایل و علم و کتل خود در میانه «تظاهرات مردم تحت امر خمینی» رندانه دست به مصادره تظاهرات به نفع خود زدند تا در فردای پیروزی از مستمسک لازم به منظور سهمطلبی از انقلاب برخوردار باشند.
اساسا از فردای سرکوب ماجراجوئی «سیاه کل» در بهمن ۴۹ دیگر هیچ حرکت قابل وثوقی در عرصه مبارزه سیاسی ایران چه در سطح شخصیتهای ملی و ملی ـ مذهبی و مارکسیستی و مجاهد خلقی چه در سطح سازمانهای سیاسی اپوزیسیونی، وجود خارجی نداشت و جملگی یا در خلوت زندان چرت سیاسی میزدند و سرگرم بحثهای ایدئولوژیک خود بودند یا در بیرون دپولتیزه شده و حداکثر شبهای شعر گوته را با «توهم مبارزه» راهاندازی میکردند و «سیاه کل» را باید پایان تمام ژانرهای سیاسی ضد رژیم از منتهی الیه چپ مارکسیستی تا ملیون و ملی ـ مذهبیون داعیهدار مبارزه با رژیم پهلوی محسوب کرد که در فردای سرکوبش جملگی دچار فترت شدند تا آنکه خمینی و خروش خمینی در ۵۶ سنگر و جبهه مذهب علیه استحکامات پهلوی را با قوت و قدرت و ظفرمندی در پهنه سیاسی ایران فعال کرد.
* بار اصلی جنگ به دوش سربازان دینمحور خمینی بود
بعد از انقلاب هم در تمام طول جنگ بار اصلی جنگ و دفاع از انقلاب و ایران و تمامیت ارضی کشور باز هم بر دوش سربازان دینمحور خمینی بود و در طول تمام آن ۸ سال آقایان با همه دواعی وطندوستانه و ایرانپرستانهشان رفته بودند گل بچینند! بدین منوال این کمال پرروئی است که آقایان امروز سفته در دست، سهمخواهی و ریزهخواری خود از سفره انقلاب را کاوشگری میکنند!
به قول میشل فوکو حضور تودههای شرکتکننده در تظاهرات یک حضور دو ساحتی بود که در یک ساحت برخوردار از محاسبات سیاسی شخصی بود و هم زمان و در ساحتی دیگر ایشان را مستحیل در جنبش انقلابی خمینی در مقابل شاه کرده بود اما مقابله ایشان با نظام شاه به واسطه حزب سیاسی و محاسبات سیاسی حزب متبوعهشان نبود. ایشان سلولیهای واحدی بودند که جملگی در شعاع کاریزمای خمینی مبدل به متابعان بدون قید و شرط امامشان شده بودند. مردم در انقلاب اسلامی به مثابه تودههای بیشکل و معترضی بودند که امام به کفایت ایشان را مدیریت و راهبلدی کرد.
* تفاوت قرائت چپ خط امامی از انقلاب با قرائت امثال حجاریان
جاذبه خمینی و انقلاب خمینی برای چپ خط امامی محصول پکیج اعتقادی منسجم ایشان با محوریت عدالت بود که با برند اسلام ناب ممهور شد. حالا این را مقایسه کنید با قرائت امثال آقای حجاریان از انقلاب اسلامی که آمده در مقاله «کامیابان خلاف آمد عادت» با تکلف و لفافهگوئی، انقلاب را وضعیتی «آنتروپی» فهم و معرفی کرده که باید به ید پرقدرت ایشان و امثال ایشان به فاز نورمالیزاسیون منتقل شود! اما مشارالیه از آنجا که برای زیر رادیکال بُردن و مجذور کردن انقلاب خمینی در مقام یک «وضعیت آنتروپی» ماخوذ به حیا هستند، آبرومندانه (!) کوشیده با توسل به مینیاتوریزه و بلکه کاریکاتوریزه کردن انقلاب اسلامی در بازه مسمی به «دوران احمدینژاد» و با جعل اصطلاح دوران «استثنائی» به فراست و غیرمستقیم قرینهای از انقلاب اسلامی را با اسم مستعار «دوران احمدینژاد» جعل کند و با خوانش این قرینه تحت عنوان «وضعیت استثنائی» چنین القا کند که بهمنظور گذشتن از وضعیت آنتروپی باید بکوشیم بهصورت بهداشتی «فاز نورمالیزیشن» را طی کنیم.
* حجاریان و متحدانش نارفیقانه جنبش اصلاحات را مصادره کردند
چنین قرائتی از انقلاب محصول فقد اندیشگی و ضعف مبانی اپیستمولوژیک امثال حجاریان از خمینی و انقلاب خمینی و یک شیدائی و تب زدگی بدون بصیرت و کور امثال ایشان به خمینی و انقلاب خمینی در بهمن ۵۷ بود. چیزی شبیه نسبت بی اصالت «کـَه و کـَهرُبا» که بهمثابه تب و التهابی زودگذر به عرق مینشیند که در فردای دوم خرداد ۷۶ این به عرق نشستن را با مصادره نارفیقانه جنبش اصلاحات توسط ایشان و متحدین ایشان مشاهده کردیم.
شاید این سؤال پیش بیاید که "با این قرائت از انقلاب اسلامی دائر بر آنکه انقلاب اسلامی ۵۷ یعنی خمینی و خمینی یعنی انقلاب اسلامی نقش و جایگاه و خواستهای مردم در این انقلاب چه میشود؟ نمیشود که منکر پایمردیهای مردم در انقلاب اسلامی شد. قطعاً با پذیرش تمام وجوه غیرقابل کتمان از درایت و هوشمندی امام در مدیریت انقلاب اسلامی نمیتوان منکر نقش مردم و بالتبع منکر خواست و خواستهای مردم از انقلاب اسلامی بود. امام هر چقدر هم که امام بود، در خلاء که نمیتوانست اعمال مدیریت کند و مردمی بودند که امام را در به فعلیت رساندن امامتش یاری دادند تا اکنون بتوانند خواستهای خود را از انقلابشان و مسئولین انقلابشان، مطالبه کنند؟" پاسخ این است که بله؛ اما این واقعیت غیرقابل کتمان را نیز نباید از نظر دور داشت که تاریخ را ستارگان ساختهاند و تودهها ذیل مدیریت ستارگان بوده که توانستهاند قابلیتهای خود را به فعلیت برسانند.
اساسا و بدون عوامفریبی و با صراحت باور دارم «تودهها صغیرند» و برخلاف شعارهای عوامفریبانه و مردمگولزنِ «روشنفکران» اعم از روشنفکران سکولار تا روشنفکران دینی که به دروغ شعار بالغ بودن و رشید بودن مردم را سر میدهند، معتقدم فلسفه بعثت انبیا نیز تالی همین صغیر بودن مردم است که ظهور اولیاءالله را بهمنظور تنویر و هدایت و راهنمائی تودهها قابل فهم و توجیه میکند.
آقایان (روشنفکران) از سوئی مزورانه و با گرفتن فیگورهای اولتراروشنفکری شعار بالغ و عاقل و رشید بودن مردم را سر میدهند و همزمان و در کمال پرروئی نام خود را روشنفکر میگذارند!
مگر غیر از این است در قفای این عنوان (روشنفکر) قائل به نظرکردگی و دُردانگی و همهچیزدانی و فضیلت و دانش و سخنوری و فهم و عقل و درایت و دانائی خود در مقابل تودههائی هستید که در نقطه مقابلتان متصف به تاریک فکری و جهل و خرافه و بیسوادی و لاشعوریاند که در کف با کفایت شما «از ما بهتران» قرار است اوسارزده شده و به جنت مکانی و خُلد آشیانی برسند!؟
مگر «خودروشنفکردانی» و «خودروشنفکرخوانی» چیزی جز تقید به خودخاصبینی و خودعاقلدانی و خودفاضلدانی با دامن زدن به دو قطبی «روشنفکر ـ تاریکفکر» است که در این دوگانه یک طرف متهم به عوامی و نادانی و بیسوادی و صغارتاند و قهراً ملزم به تبعیت و انقیاد از آن طرفیها به اعتبار همهچیزدانی و دانائی و فضیلت و سخندانی!
چطور است که نوبت انبیا که میرسد، مردم را رشید فرض کرده که نیازی به متولی ندارند اما خودتان تافتههائی جدابافته بهمنظور چوپانی عوام مفروض الرمهاید؟!
آقایان با چنین خوانشهای معوجی از خود و مردم و امام و انقلاب امام بود که در فهم اصلاحات دچار کژفهمی شدند.
البته که ماهیت دمکراسی عرفی ناظر مشارکت قاطبه شهروندان در انتخابات است و البته که در دمکراسیهای عرفی اصل بر مدیون کردن حکومت به شهروند و طبعا پیروی حکومت از مطالبات شهروند از طریق آرای ایشان است. اساساً در دمکراسی عرفی مردم با رای خود حکومت و جناح حاکم را از طریق نشاندن بر کرسی قدرت مدیون به رای خود میکنند تا از آن طریق حکومت را ملزم به تامین «خواست» خود کنند اما این در نقطه مقابل دمکراسی دینی است که طی آن مردم از طریق رای، حکام خود را برمیگزینند تا «مصالح» ایشان را احصا و تحصیل و تامین کنند!
بی التفاتی به چنین بداهتی بود که جنبش اصلاحطلبی و سرآمدان آن را در تله دمکراسی انداخت و آقایان را دچار بدآموزی کرد تا با نشستن بر مواضع کشدار خود را محبوبالقلوب همه اقشار و طبقات و نحلههای و مشربهای فکری و اجتماعی و اقتصادی موجود در بدنه شهروندی ایران کنند تا با دلربائی از ایشان صندوق آراء را بنفع خود آکنده از آرای نامتجانسی کنند که در فردای نشستن بر کرسی قدرت زیر فشلی محتوم ناشی از عدم تجانس ساختاری آرای مکتسبه دچار شرم حضور و بی عملی شوند.
* اصلاحات مد نظر ما چیزی نبود جز اصلاحات در چارچوب انقلاب اسلامی/ اصلاحات مد نظر ما با سیاستهای ناصواب هاشمی رفسنجانی ضدیت داشت/ گنجی و امثال گنجی اصلاحات را به انحراف، انحطاط و ابتذال کشیدند
- تعریف شما از اصلاحات و اصلاحطلبی چه بود؟! اصلاحاتی که شما به آن پیوستید، چه اعتقادات و اندیشهها و آرمانهایی داشت؟!
اصلاحاتی که ما از منتهی الیه چپ خط امامی میفهمیدیم و به اعتبار چنان فهمی از خرداد ۷۶ به چنان اصلاحاتی پیوستیم، چیزی نبود جز اصلاحات در چارچوب انقلاب اسلامی؛ اصلاحاتی که بزرگترین قوه محرکهاش ضدیت با سیاستهای ناصواب دوران هاشمی رفسنجانی بود. اصلاحاتی که دغدغهاش عقب راندن هاشمی و عملکرد ناصواب هاشمی از سرحدات انقلاب اسلامی بود. اصلاحاتی که شرفش اصالت انقلاب خمینی و مبارزه علیه سیاستهای آمرانه و ظالمانه و عدالتستیزانه با رویکردهای بتمحورانه و تبارسالارانه دوران سازندگی بود که متاسفانه توسط گنجی و شامورتیبازیهای امثال گنجی اعم از تزریق ادبیات جنائی ـ پلیسی آگاتاکریستی به فضای سیاسی کشور تا واریته اعتصاب غذا آن اصلاحات به انحراف و انحطاط و ابتذال کشیده شد.
اصلاحاتی که ما میفهمیدیم نفی توسعه اقتصادی آمرانه با رویکرد بی وقعی به عدالت اجتماعی و بی اعتنائی به طبقه محروم در دولت سازندگی بود. اصلاحاتی که ما میشناختیم فریاد اعتراضی بود علیه بازتولید مناسبات سلطنت و گرتهبرداری ناشیانه از سیاستهای شکست خورده پهلوی در بسط و تعمیق توسعه اقتصادی آمرانه با فرمت غربی و بیوقعی به تودههای محروم و بی توجهی به توسعه سیاسی و اجتماعی و خرد کردن استخوانهای عدالت زیر چرخهای مهیب آریستوکراسی معوج سردار سازندگی.
اصلاحاتی که ما میشناختیم نفی بازتولید مناسبات شاهنشاهی و تخریب بافت اجتماعی ایران از طریق تاسیس طبقهای جدید با نام دروغین «طبقه متوسط» اما با مختصات نامولدی و بلعندگی و بیخاصیتی که تنها مطالبهگر و هرهری مسلک است و در عین حال پر مدعا و تفاخرطلب و از خود متشکر بود. طبقهای که در کنار هاشمی و مانند هاشمی آلوده به انانیت و «خویشبینی» و «خویشبیشبینی»اند.
اصلاحاتی که ما میفهمیدیم، خیزشی علیه تبارسالاری و قبیلهگرائیها و خاصهخرجیهای منحط رائج دوران سازندگی بود. اصلاحات در فهم ما آفتشناسی و آفتزدائی از بدنه انقلاب و نظام بود. اصلاحات برای ما نه آرایش نظام بود و نه پیرایش نظام و فهممان از اصلاحات پالایش نظام از پلشتیهای مبتلابه طی دوران ترمیدور انقلاب بود.
نظام برای ما بهمثابه درختی مفروض بود که اگر مبتلابه میوهای فاسد شده، موظفیم قبل از غرس و هرس یا بزک آن دست به الک خاک نامناسب و آلوده ریخته شده در پای آن درخت بزنیم. خاکی که آغشته به خودمحوریها و شیطانصفتیها و فخرفروشیها و حقویژهطلبیها بود.
بدین لحاظ «احمدینژاد» از یک جهت برای من و امثال من حائز ستایش بود که ناخواسته مانند «زونا» اسباب کهیرزدن و برونریخت ابتلای عمیق بخش معناداری از ایرانیان به سندروم شیطانزدگی شد. قشری با افاده و دماغهای سربالا با نگاهی متفرعنانه و از سر غیظ و تحقیر به قشری که به زعم ایشان متهم به بیهمه چیزی و مبتلا به بیهمه چیزیاند! یک بدآیند تاریخی ناشی از استنتاجات ناصواب ارزش داورانه از مفاهیم هستی شناسانه! که اوج آن را در جنبش سبز و اغتشاشات سال ۸۸ ملاحظه کردیم.
وضعیت در ایران درگیر تعارف و رودربایستی و بیتوجهی به یک بحران بزرگ و تاریخی است. آفتشناسی مطمح نظر در جنبش اصلاحاتی که امثال بنده آن را مراد میکردیم، ناظر بر همین بیاخلاقیها بود و هست. مگر جنبش سبز یا بخش بزرگی از جنبش سبز چیزی جز برون ریخت همین آفات و سیئات بود؟
جنبش سبز اعتراض مدنی به تقلب نبود. فعال شدن گسل تاریخی نفرت هیستریک یک قشر از قشری دیگر بود که سالهاست زیر پوست شهر خوابیده و تخریب کرده و میکند. به همین اعتبار است که شخصا معتقدم دشمن ایران قبل از آمریکا یا اسرائیل یا ریاض در عمق شهر خوابیده و دشمنان خارجی از میانه چنین عمقی در داخل ایران یارگیری میکند.
دشمن واقعی و اصلی ایران درون لایههای متفرعن و شیطانزده مغزهائی است که برخوردار از نگاه شیطانی و روحیات شیطانیاند. بدآیندی که طی دوران سردار سازندگی برخوردار از عمق و عقبه و طبقه اجتماعی شد و اصلاحات برای من و امثال من مبارزه با چنین آفت و مصیبتی معنا میشد و میشود.
ناگفته نماند همین محمود احمدینژاد قابل ستایش بابت برونریخت چنین آفتی هم زمان برای من و امثال من بهشدت لایق نکوهش است که از ناحیه نابلدی و بیمبالاتی و بیتدبیریهایش عملا مسبب زنده شدن کیش هاشمی و مناسبات سلطنتی و نارسیستی ایشان و طبقه محمول ایشان شد که قبلا و با چه مصیبتی به عقب رانده شده بود.
طنز تلخ ماجرا آنجاست که جنبش اصلاحاتی که با رویکرد نفی مناسبات متفرعنانه دولت سازندگی در دوم خرداد ۷۶ در گستره سیاسی ایران به منصه ظهور رسید، اکنون کارش به جائی رسیده که نماینده خودخواندهاش کسی شده که به شهادت خودش چهار تا کلاس مستمر دانشگاهی را به درستی نگذرانده و حالا خودش و حزبش را اصلاحطلب معرفی میکند! آن هم لیدر و پدرخوانده اصلاحات! و بدون آنکه کمترین شناختی از لیبرالیسم فلسفی و مبانی فلسفی لیبرالیسم داشته باشد، از منتهی الیه پا به رکابی سردار سازندگی خود را و حزبش متبوعهاش را اصلاحطلب و و پدرخوانده اصلاحات و لیبرال دمکرات معرفی میکنند!
این توهین به شعور مخاطب است. این خواندن فاتحه بر کالبد اصلاحاتی است که قرار بود آفت شناسانه انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی منتج از آن را از طریق اصلاحات، بهینه سازی کند!
* طفل اصلاحات از فردای دوم خرداد ناقص به دنیا آمد یا مبتلا به بدفهمی شد
- بر این اساس مراد شما از اصلاحات را میتوان تجدیدنظرطلبی در راه طی شده یا منحرف شده انقلاب معنا کرد؟
ببینید اصلاحگری به باور من ملتزم به لوازمی است. لوازم اصلاح مبتنی بر آن است که نخست از غایت قصوی و کمال مطلوب خود معنا و تعریفی مدلل و بسامان در ذهن بسازید یا داشته باشید تا در مصداق بتوانید آن را اصلاح کنید. بدین معنا اصلاحات یعنی رویکرد هرمنوئتیک به کانتکست. یعنی کشف مصداق از مبنا. یعنی باور عقلی و التزام ذهنی به کانتکست و پالایش عینی و بیرونی در تکست. یعنی مصداق سازی برای محتوای ذهنی. اما متاسفانه طفل اصلاحات از فردای دوم خرداد ناقص به دنیا آمد یا مبتلا به بدفهمی شد.
اصلاحات دوم خردادی و دولت مولود اصلاحات دوم خردادی متاثر از رای ۲۰ میلیونی مدیون عوامیت مردمی شد که در سطحی گسترده آغشته به آفت شیطانزدگی بودند و و سرداران اصلاحات بهجای آنکه اهتمام خود را مصروف اصلاح جامعه و آفتزدائی از جامعه و نظام و انقلاب کنند؛ بی جهت خود را هزینه تامین و تحقق مطالبات نامتعارف این جامعه بیمار کرد. در واقع جنبش اصلاحات در فرآیند گذار از نوباوگی به بلوغ با قربانی کردن محتوا، اسیر فرم شد.
این بدآن میماند که شما آب گل آلود را بهجای تصفیه و بهداشتی کردن در نابترین جام کریستال «سوآروسکی چکسلواکی» بریزید و بدینوسیله مراد را حاصل فرض کرده و خود را در خلسه «موفقیت در ماموریت» رفع مسئولیت کنید! بدون تردید نابترین جامهای کریستال در مشهورترین برندهای فرانسه یا چکسلواکی نیز ناتوان از پالایش محتوای خوداند و جنسیت جام اعم از سُفال یا چُدن یا چینی یا بلور یا کریستال نقشی یا سهمی در پالایش ماهیت مایع آلوده خود را ندارد.
اشتباه اصلاحات بی وقعی به ترابط «ظرف و مظروف» و اولویت ناموجه ایشان به فرم و شکل و ظرف اصلاحات بود که در نهایت منجر به موتاسیون قابل فهم اما غیرقابل دفاع اصلاحات و اصلاحطلبان و استحاله هویتی این دو شد.
این استحاله از آنجائی جوانه زد که جنبش اصلاحات بهجای مبارزه با دلیل گریبانگیر علت شد. بهجای مبارزه با بیمار و بیماری به همدلی و همراهی با بیمار رسیدند.
* اصلاحات از عدالتخواهی و استقلالطلبی و استکبارستیزی به سانتیمانتالیسم شکلگرایانه با لعاب «دمکراسیخواهی» گذار کرد
به باور من خطای اصلی جنبش اصلاحات گذارش از عدالتخواهی و استقلالطلبی و استکبارستیزی به یک سانتیمانتالیسم شکلگرایانه با لعاب «دمکراسیخواهی» بود.
اینکه «دمکراسی خواهی» بیتالغزل امروز آقایان سنگرگرفته در اردوی مسمی به اصلاحات شده را باید در چارچوب همین سانتیمانتالیسم شکلگرایانه محسوب کرد که موید بیالتفاتی یا بیاستعدادی یا ناتوانی ایشان در وجدان کردن گوهر انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی و مردمسالاری دینی استوار بر مبانی اندیشه شیعه است.
در مقام تشبیه اگر بتوان نظامهای حکومتی را قرینه اتومبیل فرض کرد، بر این مبنا طبیعی خواهد بود «مرسدس بنز آلمان» از حیث سرعت و امنیت و آسایش بهمراتب شایستهتر از یک «مسکویچ روسی» یـُقـُر و بد قلق دهه ۵۰ اتحاد جماهیر شوروی خواهد بود. حال شما این مرسدس بنز را بخوانید دمکراسی و آن مسکویچ را هم نظام استبدادی فرض کنید. بر این اساس طبیعی خواهد بود که دمکراسی (مرسدس بنز) از حیث ماهیت و کیفیت مرجح بر استبداد (مسکویچ) است اما محل مناقشه آنجاست که برخلاف دواعی شکلگرایانه غربیها بر سر شکل حکومت دغدغه اسلام و مردمسالاری منتسب به اسلام قبل از شکل حکومت، شاکله حاکم است. بدین معنا که در مردمسالاری دینی قبل از آنکه دغدغه مرسدس بنز یا مسکویچ مطرح باشد، قبل از دغدغهیابش و گزینش خودروی بهتر، دغدغه اصلی دغدغه «راننده بهتر» است تا بدین اعتبار چنان «شوفری» پشت فرمان هر خودروئی که بنشیند از آن درجه توان و استعداد و تبحر برخوردار باشد تا مسافران را به سلامت به مقصد برساند.
* اصلاحطلبان محتاج بازتعریف خود و اصلاحطلبی هستند
- و نهایتاً اگر بخواهید در یک کلام اصلاحات و اصلاحطلبان موجود را جمعبندی کنید، پاسختان چیست؟
بالغ بر ۲۵ سال پیش و پیرو مجادلهای که با وزیر خارجه وقت داشتم، خطاب به ایشان نوشتم «اگر نمیتوانید آنی باشید که دوست دارید باشید؛ لااقل بکوشید آنی باشید که میتوانید باشید» بر همین منوال مایلم این قشر از مدعیان یا منسوبان به اصلاحطلبی را گوشزدی خیرخواهانه کنم که ایشان نیز قبل از هر چیز محتاج تعریف یا بازتعریف خود و اصلاحطلبی خود هستند.
قدر مسلم آن است اصلاحطلبی موجود در صحنه آنی نیست که زمانی با مختصات انقلاب اسلامی و امام و نظام همپوشانی داشت. اینکه چی هستند؟ من نمیدانم اما میدانم چی نیستند! لذا بر ایشان فرض است تا قبل از آنکه دیگران تعریفشان کنند، خودشان و از منظری واقعبینانه خود را و نسبتشان یا عدم نسبتشان با انقلاب اسلامی و مولود انقلاب اسلامی و مختصات و متعلقات و ملحقات انقلاب اسلامی و نظام برآمده از انقلاب اسلامی را تعریف کنند و از این دوگانه سوزی و زیست توامان آبزیانه و خاکزیانه خود را منزه و رها کنند. عرضم تمام!
تشکیل هسته اولیه لشکر فاطمیون با ۲۵ نفر
اولین روزهای تابستان امسال بود که به سراغ سید ابراهیم رفتیم. او فرمانده گردان عمار لشکر فاطمیون بود و آن روزها تازه از سوریه برگشته بود.
سید ابراهیم با تهیه مدارک هویتی افغانستانی و یادگیری فارسی دری، خود را در دل لشکر فاطمیون جای کرده بود. او که میگفت با یک دست لباس و یک جفت دمپایی به سوریه رفته، بعد از مدتی نشان داد میتواند فرمانده باشد و شده بود فرمانده گردان.
ساعتی با او به گفتوگو نشستیم و از تشکیل لشکر فاطمیون و عملیاتهای بچههای افغانستانی در سوریه گفت.
اسماش «مصطفی صدرزاده» بود، اما ما برای اینکه هویتاش فاش نشود مجبور بودیم از اسم جهادیاش «سید ابراهیم» استفاده کنیم.
سه روز پیش، در تاسوعای حسینی بود که خبر دادند سید ابراهیم هم شهید شد. خبر برای ما که او را میشناخیتم و تا امروز با او دور و نزدیک در ارتباط بودیم، سخت و باورنکردنی بود. اما باید میپذیرفتیم سید ابراهیم زمینی نیست...
متن زیر حاصل گفتوگوی دفاع پرس با مصطفی صدرزاده معروف به سید ابراهیم است که به مناسبت شهادت این شهید بزرگوار بازنشر میشود.
***
سپاه محمد (ص)، اولین هسته تیپ فاطمیون
هستهی اولیهی شکلگیری تیپ فاطمیون، تعدادی از بچههای افغانستانی بودند که به آنها سپاه محمد(ص) میگفتند. این گروه در افغانستان علیه شوروی میجنگیدند و نیروهایی بودند که از انقلاب اسلامی ایران نیز حمایت میکردند و بهنوعی نیروهای امام خمینی(ره) محسوب میشدند و در جنگ با طالبان نیز حضور داشتند.
سپاهیان محمد(ص) در دورههای مختلف از نظر تعداد اعضا در نوسان بودند و کم و زیاد میشدند. اینها به شدت مرید امام خمینی(ره) بودند. حتی یکی از رزمندهها به خاطر اینکه بتواند در جنگ تحمیلی شرکت کند، شناسنامه ایرانی گرفته بود. زمانی که آمریکا در افغانستان مستقر شد، گروه از هم پاشید و بسیاری از رزمندهها مقیم ایران شدند؛ چون دولت افغانستان آنها را بازداشت میکرد و سرویسهای جاسوسی آمریکا به دنبالشان بودند.

شهید حسین بادپا و شهید مصطفی صدرزاده
زمانی که بحث سوریه پیش آمد از جمهوری اسلامی تقاضا کردند که کمک کند تا در جنگ شرکت کنند. این تقاضا را حاج آقا علوی و شهید ابوحامد(فرمانده تیپ فاطمیون) مطرح کردند. انقلاب اسلامی هم که همیشه و همهجا حامی گروههای مقاومت است، از تشکیل گروه فاطمیون حمایت کرد.
هسته اولیه تیپ فاطمیون با ۲۵ نفر شکل گرفت و اینها اولین نیروهایی بودند که به سوریه رفتند. اوایل با گروههای عراقی کتائب سیدالشهدا و دیگر گروهها کار میکردند و به عنوان دسته کوچکی در کنار آنها قرار میگرفتند. کمکم راه باز شد و هربار که شهیدی از بچههای افغانستانی را برای تشییع به ایران و افغانستان میآوردند، موجی از شیعیان افغانستان برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) به سوریه رفتند.
شهید کلانی، شهید بشیر و شهید مرادی از اولین شهدایی بودند که پیکرشان بازگشت. کمکم جمعیت زیادی برای رفتن به سوریه ثبتنام کردند تا اینکه تعدادشان از ۲۵ نفر به ۵۰، ۶۰، ۱۰۰، ۲۰۰ و چند هزار نفر رسید.
تیپی که به لشکر تبدیل شد
نام «فاطمیون» به این دلیل انتخاب شد که این تیپ در ایام شهادت حضرت زهرا(س) شکل گرفت. همچنین بچهها میگفتند چون حضرت زهرا(س) غریب بود و در غربت شهید شد و ما هم در سوریه غریب هستیم، نام فاطمیون برازنده است. همه رزمندههای تیپ افغانستانی هستند؛ عدهای از خود افغانستان و عدهای هم از افغانستانیهای مقیم سوریه هستند. افغانستانیهای مقیم سوریه در همان اطراف زینبیه زندگی میکردند و جمعیتی در حدود ۱۵ تا ۱۶ هزار نفر داشتند که بعد از حمله تکفیریها، چیزی حدود ۵ هزار نفر ماندند و از حرم دفاع کردند.
یک عده از افغانستانیها هم با حزبالله کار میکنند، ولی غالباً با تیپ فاطمیون هستند. بهدلیل تعداد زیاد نیروها، مدتی است تیپ به لشکر تبدیل شده و تیپهای لشکر در شهرهای مختلف مستقر شدهاند؛ روز به روز نیز در حال گسترش هستند و موج جمعیت به آنها میپیوندد.

فرزند شهید بادپا، شهید مصطفی صدرزاده و فرزند شهید جمالی
به خاطر بلد نبودن زبان نزدیک بود جانمان را از دست بدهیم
اوایل که به سوریه آمده بودیم ارتباطگیری بسیار سخت بود. بعضی مواقع بهدلیل بلد نبودن زبان نزدیک بود جانمان را از دست بدهیم. یک شب از توی سنگر سوریها بیرون رفتم. پشتمان باغ زیتون بود و ۵۰ متر جلوتر از سنگر دشمن قرار داشت. آمدم عقب و میخواستم برگردم به سنگر که یکباره کسی از سنگر داد زد مین! گفتم مین؟! یعنی چهطور میشود در عرض چند دقیقه مین گذاشته باشند. دوباره یک قدم آمدم جلوتر که دیدم با عصبانیت میگوید مییین! تعجب کرده بودم که چطور ممکن است. مگر همچین چیزی میشود. باز با صدای بلند داد زد: مین! چراغ قوه کوچکی که داشتم را روشن کردم شروع کرد به تیراندازی. سریع روی زمین خوابیدم. آن نفر با داد حرف میزد و منم با داد جواب میدادم. هرچه میگفتیم حرف هم را نمیفهمیدیم تا اینکه یکی از نیروهای حزبالله که کمی فارسی بلد بود مرا شناخت. بعد فهمیدم «مین» یعنی تو که هستی که در زبان عامیانه اینطور گفته میشود.
نیروهای ایرانی که زخمی میشدند هم خیلی مظلوم بودند. در بیمارستان نمیتوانستند ارتباط بگیرند یا اینکه نمیدانستند چطور هزینه بیمارستان را پرداخت کنند.
اجازه حضور ما را «ابوحامد» داد
محرم دو سال پیش بود. ما ۲۴ ـ ۴۸ کار میکردیم. یعنی ۲۴ ساعت با ارتش بودیم و ۴۸ ساعت با نیروهای حزبالله. تقریباً هر روزمان پر بود تا اینکه به ایام محرم رسیدیم. ۷ محرم بود و ما هیچ هیئتی نرفته بودم. از نیروهای سوری و حزبالله اجازه گرفتیم که به هیئت برویم. پرسوجو کردیم که هیئت فارسیزبانان کجاست. گفتند یک هیئت در یکی از مناطق دمشق هست. رفتیم در مجلس نشستیم. همینطور که سخنران صحبت میکرد دیدیم جمعیتی با لباس نظامی که همه افغانستانی هستند وارد هیئت شدند.

هیئت که تمام شد و سفره غذا را پهن کردند دیدیم به ظاهر اهالی افغانستانی هستند، ولی یکی با لهجه قمی، یکی با لهجه تهرانی یکی با لهجه مشهدی صحبت میکند. چون افغانستانیهای مقیم سوریه با لهجه غلیظ عربی حرف میزنند و ما و آنها هیچ کدام زبان هم نمیفهمیم، اما این دسته اینطور نبودند.
کمی صحبت کردیم و گرم گرفتیم. ازشان خواهش کردیم که کاری کنید ما هم با شما باشیم. گفتند ایرانیها اجازه ندارند توی گروه ما باشند، چون بنا نیست نیرویی از ایران در جنگ سوریه حضور داشته باشد. خیلی اصرار کردیم. یکی گفت میدانی من که هستم که اینطور اصرار میکنی؟ گفتیم نه. گفت من مسئول حفاظت هستم. زدیم توی سر خودمان! چون کار حفاظت همین بود که اگر ایرانی داخل گروه میشد، او را بیرون میکردند و به شدت در این موضوع سختگیری داشتند. نمیدانم چهطور شد و خدا به دلش انداخت و با «ابوحامد» صحبت کرد.
ابوحامد میگفت اگر شما شهید یا زخمی شدید چه کاری کنیم؟ گفتم اگر شهید شدیم ما را ول کنید و بروید. به زخمیهای ما هم کاری نداشته باشید. فقط اجازه دهید در عملیاتها با شما باشیم.
برای عضویت در تیپ فاطمیون زبان افغانستانی یاد گرفتیم
اولین عملیاتی که با تیپ فاطمیون همراه شدیم عملیات حجیره پشت حرم حضرت زینب(س) بود. عملیات بسیار خوبی بود و توانستیم پشت حرم را آزاد کنیم. روز تاسوعای دو سال پیش این عملیات انجام شد و ما هم توانستیم جزوی از تیپ فاطمیون باشیم.
۷۰ روز با نیروهای تیپ در منطقه بودیم. مدتی میشد که در منطقه حضور داشتیم و عملیاتی هم نبود؛ برای همین تصمیم گرفتیم به ایران برگردیم. با نیروهای تیپ صحبت کردیم که برای بازگشت دوباره به سوریه مشکلی برای حضور در تیپ نداشته باشیم. بهمحض اینکه به ایران برگشتیم مدتی کارهای مجروحیت یکی از دوستان را انجام دادیم. بعد که خواستیم از کانال نیروهای فاطمیون به سوریه برگردیم، دیدیم اجازه نمیدهند. به هر ترتیب ظاهرمان را تغییر دادیم، شناسنامه افغانستانی گرفتیم، زبان کار کردیم و دوباره عضو تیپ شدیم.
این پروسه نزدیک به دو ماه طول کشید. فقط یک ماه زبان کار کردیم. لهجهای که گرفته بودیم شبیه به سنیهای افغانستان شده بود، برای همین شک کرده بودند از نیروهای نفوذی هستیم. مرتب ما را به حفاظت میبردند. خیلی سختی کشیدیم تا اینکه ما را پذیرفتند.
هیچ گردان و دسته نظامی ایرانی در سوریه نیست
در حال حاضر وضعیت خوبی در سوریه وجود دارد. اگر بگوییم ۵۰ درصد کشور دست نیروهای تکفیری است و ۵۰ درصد دست نیروهای ما؛ نکتهی مثبتی که این وسط وجود دارد این است که نیروهای ما همه یکی و متحد هستند؛ اما قسمتی که دست نیروهای دشمن است بین گروههای مختلف مانند جیش الحر، النصره، داعش و غیره درگیری است.

نکته مهم دیگر در درگیریهای سوریه این است که هیچ گردان و دستهٔ نظامی از ایران در سوریه نیست. ایران تنها حضور مستشاری دارد و کمک کرده تا سوریها نیروهای دفاع وطنی داشته باشند. دفاع وطنی هم سعی کرده است تا روی اعتقادات و اخلاق بچهها کار کند. این همان چیزی است که سید حسن نصرالله نیز در سخنرانیهای خود به آن اشاره کرده و گفته اگر سراسر سوریه را بگردید ۵۰ نفر ایرانی را پیدا نمیکنید.
مقاومت دیگری کنار اسرائیل شکل گرفته است
امروز موضوع مقاومت همانگونه که در لبنان زنده شد در سوریه نیز زنده شده است. اینچنین گروهی که متکی به خود است نیز در سوریه نیز شک+ل گرفته است. گروهی قوی و اسرائیلستیز بغل گوش رژیم صهیونیستی شکل گرفته و این از برکات جنگ است.
برکت دیگری که این جنگ داشت این است که بسیاری از علویهای سوریه، از لحاظ اعتقادی به شیعیان دوازده امامی نزدیک شوند. نکته دیگر هم اینکه بسیاری از نیروهای سوری و دفاع وطنی که اهل نماز نبودند نمازخوان شدند. نفوذ ایران سلاح و تکاور و کوماندوها نیست، نفوذ ایران نفوذ روحی بوده است.
یکی از فرماندهان سوری با گریه به یکی از فرماندهان ما میگفت ما از شما خیلی چیزها یاد گرفتیم؛ اینکه در خط مقدم با نیروهایمان باشیم، با نیروها غذا بخوریم، کنارشان باشیم؛ ما اینها را بلد نبودیم.

شهید بادپا، شهید نادر حمید و شهید مصطفی صدرزاده
سیستم نظامی خاصی در سوریه هست، شاید یک سرباز بالاتر از گروهبان را در سیستم ارتشی سوریه نمیدید. وقتی سوریها نیروهای ما را دیدند گفتند ما را با ارتش نگذارید میخواهیم با شما باشیم. ما به اینها میگفتیم سوریهایی که نَفَسِ پاسداری خوردهاند. دلشان میخواست پاسدارها بالا سرشان باشند ولی ایران محدودیت داشت. واقعاً عاشق بچههای ایرانی شده بودند.
فرماندهی میدان نبرد از روی موتور
از صمیمی ترین رفقایم که شهید شدند، حسن قاسمی از بسیجیهایی بود که خودش را به سوریه رساند. در حلب منطقه لیرمون حی الزهرا شهید شد، رزمندهای عجیب دلاور بود که بسیار زیبا و معصومانه به شهادت رسید.
در سوریه باهم آشنا شدیم. منطقهای در سوریه در دست بچههای فاطمیون بود. جناح چپ و راست را فاطمیون گرفته بودند و قسمت وسط منطقه را به دست نیروهای سوری دادند و ۲۰ نفر از نیروهای فاطمیون را عقب اینها گذاشتند تا در صورت درگیری به نیروهای سوری کمک کنند.
اتفاقی که افتاد این بود که حملهای سنگین در یکی از جناحها صورت گرفت. با شهید قاسمی موتوری داشتیم خودمان را سریع به محل درگیری رساندیم. اوضاع که آرام شد و بعد خبر دادند در جناح دیگر درگیری شده رفتیم آنجا و شهید قاسمی شروع کرد به تیربار زدن و دشمن را زمین گیر کرد. دشمن از این دو ناحیه که دست فاطمیون بود نتوانست نفوذ کند برای همین به وسط حمله کرد جایی که ارتش قرار داشت. یک دیده بان تکتیرانداز گذاشته بودیم که اگر اتفاقی افتاد، خبر دهد. به من بی سیم زدند و خبر دادند اینجا حمله شده. ساختمانی که دست سوریهایها بود سقوط کرد و به دست دشمن افتاد. داوطلب خواستیم تا به ساختمان حمله کنیم و آن را پس بگیریم. با فرماندهان هم هماهنگ کردیم. تا گفتیم چه کسی داوطلب است، حسن قاسمی آمد.
به نیت ۸ نفرمان نام عملیات را "علی بن موسی الرضا" گذاشت
۶ نفر دیگر هم آمدند. مجموعا ۸ نفر شدیم. همین که حرکت میکردیم به حسن اشاره کردم که ببیند ۸ نفر هستیم. حسن بچه مشهد و خادم علی بن موسی الرضا(ع) بود و ارادت خاصی با امام رضا(ع) داشت. میگفت از زمانی که به سن تکلیف رسیده است تا پیش از اینکه به سوریه بیاید زیارت شبهای جمعهی حرم او ترک نشده است. همین که فهمید ۸ نفریم گفت اسم عملیات را علی بن موسی الرضا(ع) میگذاریم. یا امام رضا(ع) گویان وارد ساختمان شدیم، همکف را پاکسازی کردیم و وارد طبقه یکم شدیم.

آرام آرام وارد شدیم طوری که بین ما و داعشی تنها یک فضای خالی بین دو دیوار بود. داعشیها گفتند "مین" این دفعه بلد بودم چه بگویم. اشاره دادم بچهها بچسبند به دیوار به حسن اشاره کردم تا نارنجکی را آماده کند. نارنجک را به من نداد کنار دیوار ایستاد و آن را سمت دشمن انداخت و فریاد زد نحن شیعه علی بن ابی طالب(ع) و نارنجک منفجر و درگیری شروع شد. مدام تیراندازی میکردند و ماهم مقاومت میکردیم.
دشمن مدام ما را قوم مشرک و مجوس صدا میزد و حسن هم با حالتی معنوی شروع کرد به جواب دادن که نحن ابناء فاطمه(س) (ما فرزندان فاطمه زهرای رسول اللهایم(ص))، یا ابالفضل و یا حسین(ع) میگفتیم و حمله میکردیم. نارنجکی انداختند و من مجروح شدم.
حسن تنها شده بود. من و دوستم مجروح شدیم. نیم ساعت همینطور نارنجک رد و بدل شد. در دیوار ساختمان رو به بیرون شکاف ایجاد کرده بودند و مدام نیروی به آنان ملحق میشد.
حسن قاسمی رجز میخواند و نارنجک میانداخت. یک دفعه اسلحه را زمین انداخت و دو نارنجک به دست گرفت و گفت میروم کار را تمام کنم. گفتم پس جوری نارنجکها را پرت کن که کار تمام شود. به سمت فضای خالی بین ما و داعشیها میرفت که یهو برگشت، دیدم چیزی زیر لب میخواند. فکر کردم ترسیده گفتم حسن کار را به من بده، گفت تو که مجروح شدی. نگو داشت آخرین ذکرها را زیر لب میگفت. همین که رفت صدای تیراندازی آمد. دست و پایم شل شد.
میدانستم حسن اسلحه نداشت. بعد صدای انفجار آمد. با گریه رفتم و هر جور شد خودم را رساندم و حسن را صدا زدم. یکی دیگر از بچهها به کمک آمد و حسن را گرفت. معلوم شد نارنجک حسن اثر کرده چرا که دیگر تکفیریها تیراندازی نمیکردند. حسن را برگرداندیم عقب. از من هم خون زیادی رفته بود. ما را به بیمارستان بردند. شب جمعه این اتفاق افتاد و روز جمعه ساعت ۱۰ صبح حسن شهید شد.
جالب این بود زمانی که ترکشهای بدنم را شمردم ۸ تا بود. قربانی این عملیات هم همین یک نفر خادم علی بن موسی الرضا(ع) بود. پیکرش را به ایران که آوردند در خواجه ربیع دفن کرد و تنها شهید مدافع حرمی است که در خواجه ربیع دفن شد.

وهابیها بفهمند پاکستانی در سوریه است خانوادهاش را میکشند
دلیل اینکه پیکر شهدا دیر به کشور برمیگردد این است که بعضی جنازهها میماند، بعضی شناسایی نمیشوند، بعضی ها در ایران میماند تا خانوادهها از افغانستان بیایند.
در سوریه به غیر از فاطمیون گروه دیگری به نام زینبیون داریم که اهل پاکستان هستند. زینبیون از خود پاکستان و اکثرا از منطقه پاراچنار میآیند و جالب است آنها در پاراچنار هم در جنگ هستند و اگر وهابیها بفهمند کسی از اعضای خانواده در سوریه است کل خانواده را میکشند؛ ولی با این حال به سوریه میآیند و میجنگند.
فرزندم زمانی به دنیا آمد که در بیمارستان بستری بودم
آخرین باری که به ایران آمدم ماه نهم بارداری همسرم بود. بچهام زمانی به دنیا آمد که من به دلیل مجروحیت طبقه بالای بیمارستان بستری بودم. خانمم نیز طبقه پایین بیمارستان. چیزهایی انسان در آنجا میبیند و به حدی عاشق حرم میشود که نمی تواند از آنجا دل بکند. به قول حضرت آقا کسانی که در سوریه شهید میشوند گویی روز عاشورا با اباعبدالله(ع) شهید شدهاند.
یاسین، شهید سوری که در دامان اباعبدالله جای گرفت
روزی در حرم حضرت رقیه نشسته بودیم. ابویاسین مانیتورینگ حرم حضرت رقیه(س) است و پسرش از اعضای حزب الله بود که مدتی پیش شهید شد. عکس پسرش را در گوشی تلفن همراهش را نشانمان داد. گفتم کمی از یاسین که شهید شده است تعریف کن. فضای خوبی بود شروع کرد به تعریف کردن و گریه کردن. گفت یک هفته قبل شهادت، یاسین پیشم آمد و گفت که خواب امام زمان(غج) را دیدهام. امام زمان لیستی در دست داشت که نام من هم جزو لیست بود. برایم دعا کن تا شهید شوم و این لیست، لیست شهدا باشد. من هم برایش دعا کردم.
پدرش با گریه میگفت: یک هفته بعد شبی خواب دیدم آقا امام حسین(ع) سر یاسین را روی پایش گذاشته و او را میبوسد و با جام زیبایی به او آب میدهد. با گریه از خواب بیدار شدم تا نماز صبح صبر کردم. نماز صبح را خواندم و دیگر خوابم نبرد تا اینکه ساعت حدودا ۹ صبح که تلفن زنگ زد و خبر شهادت یاسین را دادند. درست همان جایی که امام بوسیده بود، تیر اصابت کرده بود.
رزمنده ۸۵ ساله عضو فاطمیون
در لشکر فاطمیون از ۱۵ ساله تا ۸۵ ساله با دشمن تکفیری میجنگند. در عملیات آخر رزمندهای ۸۵ ساله داشتیم که اصرار میکرد مرا به جلو ببرید. بعضیها دانشجو هستند مثل شهید رضایی یا شهید بخشی که فوق لیسانس دارند. همه قشری در بین بچهها دیده میشود. همچون دفاع مقدس ما، راه امام هنوز ادامه دارد.
من هربار میخواهم به سوریه بروم به بهانه خریدن نان و با دمپایی از خانه بیرون میزنم و برنمیگردم. گاهی همسرم ناراحت میشود. واقعا سختیها را اینها میکشند که با بچهای کوچک و حرفهای مردم میسازند.
رزمنده سنی که روز تاسوعا شیعه و در روز عاشورا شهید شد
از شهید صابری هرچه بگویم کم گفتهام. بسیار با محبت بود. به فقیرها محبت میکرد، برای بچهها خوراکی میخرید، با مردم سلام علیک میکرد. هربار می آمد بچههای کوچک دورش جمع میشدند.
رزمندهی سنی داشتیم که روز تاسوعا در حرم شیعه شد و در روز عاشورا شهید شد. اسم جهادیش "سید علی" بود اسمش را بچهها علی گذاشته بودند و سید هم صدایش میکردند. همه رزمندهها را به اسم جهادیشان میشناسیم؛ به این دلیل که شناسایی نشوند. مخصوصا برای بچههای فاطمیون خطرناک است. چرا که چند تن از خانوادههای فاطمیون را ترور کردهاند. حتی زنگ زدند و تهدید کردهاند که به بچههایتان اجازه ندهید برای جنگ بروند.
بچههای فاطمیون بسیار غریب و خاصاند و بسیار هم مورد عنایت حضرت زهرا(س) هستند.

رزمندههای افغانستانی از برخورد ایرانیها گله دارند
بسیاری از بچههای فاطمیون از رفتار ایرانیها ناراحت هستند. واقعا هم اگر نگاه کنیم برخورد ما با بچههای افغانستان خوب نبوده است. عموم مردم برخورد خوبی با آنها ندارند و فکر میکنند همگی کارگر هستند.
عملیات خیبر۹ نام نیروهای فاطمیون را سر زبانها انداخت
در عملیات خیبر ۹ من هنوز وارد تیپ فاطمیون نشده بودم و جزو نیروهای عراق بودم. خیبر ۹ به این شکل بود که بچههای سوری و ملیتهای مختلف بودند. جلوی خط حمله بچههای فاطمیون بودند. عقبیها عقبنشینی کرده بودند اما فاطمیون همچنان ایستاده بود. از همه طرف محاصره شده بودند. همین عملیات هم تیپ فاطمیون را معروف کرد.
ما هم اسم فاطمیون را در خیبر ۹ شنیدیم که نیروهای شیعه از افغانستان آمدهاند. یک رزمندهای به نام ابوسجاد شهدا را با فرغون عقب منتقل میکرد. نیروهای فاطمیون با ۲۲ نفر در این منطقه جانانه ایستاد
محبت رزمنده فاطمیونی به اسیر داعشی
یکی از رزمندهها از شهادت بچهها خیلی ناراحت میشد، میگفت اگر داعشیها را بگیرم سرشان را میبرم. در یکی از عملیاتها یکی از داعشیها را به اسارت گرفتیم. چیزی نگفتم و اجازه دادم هرکار میخواهد بکند تا ببینم واقعا این کار را میکند و دلش را دارد یا نه. یه نگاه به اسیر کرد بعد سهمیه غذایش را به او داد. سیگار داد و آب هم داد. گفتم پس چرا سرش را نبریدی؟ گفت نه، سنت حضرت علی(ع) نیست که اسیر را اذیت کنیم.
در زینبیه، یک قصاب سوری مغازه دارد. یکبار یکی از بچهها گفت برویم این مغازه کار دارم. پول کمی که گاهی به عنوان تشویقی به بچهها میدهند را به قصاب داد و گفت اضافه گوشتهایت را به اندازه این پول به سگهایی که میآیند اینجا و گرسنه هستند بده. قصاب بغض کرد و گفت این کار فقط از امیرالمومنین(ع) و محبان او بر میآید. با اینکه بچهها آنجا مشکل مالی دارند ولی او پولش را برای غذای سگهای ولگرد دور حرم داده بود.

پیامهایی به خاطر شجاعت شیرمردان فاطمیون
ارتفاع «کسب» در مرز ترکیه حدود ۲ هزار متر ارتفاع داشت و به دست نیروهای داعش افتاده بود. حزبالله گفته بود گرفتن این منطقه کار ما نیست چون منطقه مرتفع و دشمن دید کامل دارد. کاری که حزبالله بگوید کار من نیست، هیچ کس دیگر توان انجام آن را ندارد. ارتش سوریه هم گفته بود ما نمیتوانیم؛ اما بچههای فاطمیون قبول کردند عملیاتی را در این منطقه انجام دهند.
ابتدای عملیات شکست خوردیم و حتی سه شهیدمان را هم در آن منطقه جا گذاشتیم. فضای سنگینی ایجاد شده بود. نیروها بعد از عقبنشینی به دلیل شهدایی که جا گذاشتند با بغض به کوه نگاه میکردند. شهدایی که اسطورههای افغانستان بودند مثل شهید جاوید که دورههای تکاوری دیده و واقعا اعجوبهای بود، یک تیر از چپ، یکی از راست یکی از وسط میزد و به جلو میرفت. هنوز هم گاهی که به او فکر میکنم به خاطر نبودنش غبطه میخورم. کسی به عقبنشینی فکر نمیکرد.
مرحلهی دوم عملیات را آغاز کردیم. به واقع اوج قدرت فاطمیون را یکی در دفاع تل قرین و دوم در حمله کسب دیدم. چنان بچهها رسیدند بالای کوه که دشمن را غافلگیر کردند. نفر اولی که از داعشیها تیر میخورد یکی از چپ یکی از راست نارنجک را در سنگر میانداختند. این عملیات آنقدر بزرگ بود که سید حسن نصرالله بعد از این عملیات پیام داد که دست نیروهای فاطمیون را میبوسم و حاج قاسم پیام داده بود دست و پای این رزمندهها را میبوسم. دشمن هرچه سعی کرد منطقه را پس بگیرد نمیتوانست. همان شب حمله کرد و تلفات سنگینی هم داد، اما نتوانست کوه را پس بگیرد.
داعشیها نماز شب میخوانند
یکبار اسیری گرفتیم که اهل پاکستان و آموزش دیده توسط عربستان بود و از راه ترکیه به سوریه آمده بود. واقعا به اینکه اگر شیعه را بکشند به بهشت میروند اعتقاد و ایمان داشت. البته آدمهایشان مختلف است اما این اسیری که ما گرفتیم واقعا اعتقاد قوی داشت. درست مثل خوارج هستند قرآن، نماز و نماز شب میخوانند و برخیهایشان حتی حافظ قرآن هستند ولی از آن طرف سر بچه ۶ ماهه را هم میبرند.
البته در میان نیروهای دشمن جیش الحریها به شعائر دینی اهمیت نمیدهند. آنها نیروهای سکولار هستند که در اسرائیل و اردن تعلیم میبینند. ولی سر شبکهی همهی اینها یکی هستند و هزینه و بودجه را چند خانواده صهیونیست میدهند. بعضا زیر شاخهها باهم مجادله دارند ولی سرشاخه یکی است. حتی نیروهای خودشان هم نمیدانند از طرف اسرائیل حمایت میشوند.
گفت وگوی خواندنی باپدر یک شهید غواص
سلام برغواصانى که تا ژرفاى دریاى ایثار و فداکارى پیش رفتند، سلام بر شاه ماهیهای عاشق بال بسته که خود همچون مرواریدهایی در صدف خفته دست نیافتنى ترینهاى تاریخ عظمت ملتهاى آزاده جهان شدند.
سلام بر آنانی که اروند را شرمنده کردند، سلام بر 175 غواص و سلام بر حسینعلی بالویی غواص خط شکن مازندران.
محرم، ماه حسین(ع) ماه مظلومیت، بهانه ای شد تا خبرنگار تسنیم در منزل شهید بالویی از شهدای غواص و خط شکن مازندران برود و در این دیدار با رویی گشاده از سوی این خانواده شهید والامقام مواجه شده است.
مصاحبه با پدر شهید که اشکانی بر چشم و بغضی در گلو داشت، آغاز شد.
لطفا خودتان را معرفی کنید؟
پدر شهید: درود و سلام میفرستم به روح پاک امام شهدا، شهدای انقلاب و شهدای غربت نشین غواص، من اصغر بالویی هستم خداوند سه فرزند به نامهای حسینعلی، عباسعلی و محمد مهدی به من اعطا کرد که حسینعلی فرزند بزرگ خانواده بود که در یکم آذر 49 در گرجی محله بهشهر به دنیا آمد.
خودم در روستای سوته خیل شهرستان نکا به دنیا آمدم، بعد از ازدواج به بهشهر آمدم که خداوند در نخستین روز آذرماه سال 49 حسینعلی را به ما داد تا 16 سال امانتدار امانتش باشیم.
از حسینعلی،شخصیت و چگونگی اعزام وی به جبهه لطفا برای ما توضیح بفرمایید؟
متاسفانه پس از چند سال کار کردن بیماری سختی گرفتم و همسرم نیز مجبور بود، برای امرار معاش در اداره خانه به من کمک کند. حسینعلی برای ما هم دختر بود و هم پسر، وقتی من و مادرش سرکار میرفتیم او از دو برادر دیگرش نگهداری و آنها را به نوعی تر و خشک میکرد.
کلاس پنجم بود آمد گفت: پدر میخواهم به جهبه بروم. گفتیم پسرم سنت کم است خیلی اصرار کرد و بالاخره 13 سالگی در بسیج ثبت نام کرد و دوران آموزشی را در گهر باران ساری گذراند و اوایل سال 64 بود که به مریوان کردستان اعزام شد در این مدت سخت ترین آموزشها را دیدند تا برای اعزام به جنوب آماده شوند.
عکسی با حسینعلی در حرم امام ضا(ع) را به ما نشان دادید لطفا از این عکس نیز برای ما بگویید؟
اواخر سال 64 پس از 4.5 ماموریت حسینعلی در کردستان به پایان رسید و به خانه برگشت مشغول تعمیر سقف خانه بودیم خوشحال از برگشتش بودیم اما تمام مدت حواسش به جبهه بود. مدام رادیو گوش میکرد تا ببیند امام پیام یا دستوری ندادند که دوباره برگردد برای اینکه روحیه اش را تغییر دهیم، پیشنهاد دادم به پابوس امام رضا (ع) برویم اول قبول نکرد.
شهید میگفت: برای بعد، اما پس از کمی فکر کردن قبول کرد زمستان بود برف سنگینی آمده بود و حرم بسیار شلوغ، دیدم حسینعلی خود را در آن جمعیت شلوغ به ضریح رساند و زیارت کرد نماز و دعا خواندیم. از آنجا برایش مهر و تسبیح گرفتم و چند عکس یادگاری که اکنون برای ما یادگارش ماند...
از آخرین دیدارتان با حسینعلی بگویید و آخرین جملهای که وی به شما گفت؟
16 مرداد سال 65 حسینعلی از کاروان محمد رسول الله از بهشهر به سمت جبهههای جنوب اعزام شد. وقتی برای آخرین بار داشت میرفت به مادرش گفت اگر خبری از من نشد نگران نشوی. مادر فقط گوش به فرمان امام (ره)باشید. ما نیز از او خداحافظی کردیم آخرین باری که داشت می رفت گفتم حسینعلی یعنی من دوباره تو را میبینم. قامتت را در آغوش میگیریم پسرم چشم به راهت میمانیم.
بعد از مدتی چون در منزل تلفن نداشتیم، یک روز همرزم حسینعلی، شهید آشکاران خانه یکی از همسایهها تماس گرفت و گفت: حسینعلی خوب است فقط کمی سرما خورده نگران نباشید ما به عملیات مهمی میرویم برای او و ما دعا کنید.
چند ماهی گذشت. خبری از حسینعلی نشد؛ بی تابی خانواده موجب شد با برادر کوچکم به اهواز رفتیم، در پایگاه شهید بهشتی ماندیم آنجا نماز خواندیم و به دنبال حسینعلی گشتیم. شهید نورعلی نقدی که خود در عملیات کربلای 5 به شهادت رسید گفت: آقای بالویی برویم اتاقم با شما کار دارم. از من سوال کرد حسینعلی را چگونه تربیت کردی. از حسن اخلاقش هر چه بگویم کم گفتم در جواب گفتم من کاری نکردم ،تنها هدفم در زندگی این بود که فرزندانم صالح و پیرو امام باشند و من و مادرش با زحمت روزی حلال بر سر سفره آوردیم.
شهید نقدی به من گفت من حسینعلی را دیدم با لجنها مانند برف گلوله درست میکرد و به سمت عراقیها پرت میکرد یا اسیر شد و یا به شهادت رسید، حسینعلی شیرمردی بود که یک تنه سه نفر از رزمندگان زخمی راچندین کیلومتر به عقب می آورد که برای رزمندگان دیگر حسینعلی یک تکیهگاه بود.
وی ادامه داد: در اهواز برای شناسایی مرا به مقری بردند که آنجا دو پا را به من نشان دادند که شناسایی کنم. اما پای حسینعلی نبود چون پای وی در یکی از عملیاتها ترکش خورده بود.
لطفا از چگونگی مطلع شدن از برگشت حسینعلی میان شهدای غواص برای ما توضیح دهید؟
حاج اصغر بالویی گفت: 18 ماه مبارک رمضان امسال بعد از نماز، دلم به سمت و سوی خانه نبود. ناخودآگاه سوار اتوبوس شدم رفتم، تهران و در مراسم معراج شهدا شرکت کردم. نماز خواندم شب هم کنار تابوت خوابیدم. شب در خواب دیدم حسینعلی آمد به خوابم گفت: پدر من کنارتم نگران نباش. با دیدن حسینعلی در خواب آرامشی به من دست داد که قابل توصیف نیست. موقع سحری بیدار شدم دعای توسل و نماز خواندم رو به تابوتها گفتم حسینعلی بابا میدونم اینجایی، اما بابایی مادر نگرانته زودی بروخونه...
عطر و بوی قرآن در پیراهن شهید پس از 29 سال
برگشتم به منزل که تلفن کردند به ما گفتند: هفتم مردادامسال ساعت 14 به تهران بروید ما نیز به معراج شهدا رفتیم. آنجا تابوت حسینعلی را به ما نشان دادند. من، مادرش و دو برادرش گریستیم و گفتیم چه شد حسینعلی با دستان باز رفتی و دست بسته برگشتی. وقتی تابوت باز شد کارت شناسایی، مهر و تسبیح مشهد در جیبش بودو بعد از 29 سال لباسش عطر و بوی قرآن میداد.
حرف آخر حاج اصغر بالویی چیست؟
فرزندم را تقدیم امام زمان(عج)، رهبر ومردم شریف ایران کردم. امانتی بود دستمان که خدا داد و خودش گرفت. امیدوارم امانتدار خوبی بوده باشیم و همه راه شهدا را ادامه دهیم.
گفتوگو از قدسیه السادات شعبان پور
کنار زدن علی علیهالسلام از منصب امامت و ولایت جامعه، نقطهی آغاز سکولاریسم در جامعه

مسئلهی غدیر بخشی مهم از طرح کلی و نقشهی راه اسلام است که نسبت به امور دنیوی، مسائل اجتماعی، سیاسی و حکومتی سخن، طرح و برنامه دارد. رهبر انقلاب دربارهی رابطهی میان مسائل اجتماعی و سیاسی واقعهی غدیر با سکولاریسم چنین میفرمایند: «آن کسانى که سعى کردند اسلام را از مسائل اجتماعى و از مسائل سیاسى برکنار بدارند و آن را منحصر کنند به مسائل شخصى و مسائل خصوصىِ زندگى افراد- و در واقع نگاه سکولار به اسلام داشته باشند که تبلیغات دشمنان و دستهاى دشمنان هم این بینش را در بین مسلمانان در طول سالیان دراز ترویج کرده است- جوابشان مسئلهى غدیر است.» با آیتالله محمود رجبی، قائممقام مؤسسهی آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمهاللهعلیه دربارهی چگونگی تقابل «سکولاریسم» با «ولایت» به گفتوگو نشستیم.
مصاحبه خواندنی با مهندس مقاومت در عراق
مهمترین لقبش «مهندس» است. که عموما همراه با کنیهاش ابومهدی ذکر میشود و این نام آشنا برای مجاهدین را میسازد: ابومهدی المهندس. هرچند تیم محافظش در مکالماتشان برای رعایت مسائل امنیتی اسمش را نمیآوردند و از کلمهی «الشایب» استفاده میکنند، ولی آشنایانش هر وقت بخواهند از او یاد کنند، فقط میگویند «حاجی.» حاجی، فقط اوست. فقط یک نفر دیگر هست که به او هم صرفا میگویند حاجی، البته به او یک کلمهی کبیر هم اضافه میکنند که میشود «الحاجی الکبیر»، یعنی همان سردار قاسم سلیمانی.
نام اصلی ابومهدی المهندس، جمال جعفر محمد است. او را باید یکی از تأثیرگذارترین چهرههای حال حاضر عراق شمرد. fه این دلیل که به صورت «رسمی» نایب رئیس الحشد الشعبی و به صورت «عملی» رئیس آن است. اگر واقعا چنین باشد هم باید گفت که او فعالیتش را کاملا چراغ خاموش پیش میببرد: از دست دوربینها و روزنامهها فراری است و خیلی کم در رسانهها دیده میشود. این دور بودن از چشمها را برخیها به دلیل اتهامات امنیتیای میدانند که در گذشته داشته [و بر آن اساس تحت تعقیب بوده است]: او یکی از 17 تنی است که در قضیهی انفجار سفارت آمریکا و سفارت فرانسه در کویت در سال 1983 و همچنین قضیهی ترور امیر کویت جابر الاحمد الصباح در سال 1985 متهم شدند. او همچنین متهم شد که در نقشهی ربایش یکی از هواپیماهای خطوط هوایی کویت در سال 1984 دست داشته است.
اتهاماتی که باعث شد او دو بار مهاجرت را در زندگی خود تجربه کند: یک بار مهاجرت از کویت (که در آنجا زندگی میکرد) به ایران (تا پس از آن قضایا و در جریان پیگرد نیروهای امنیتی کویت دستگیر نشود) و هجرت دوم از عراق (که پس از سقوط صدام به آن برگشته بود) باز هم به تهران. دلیل هجرت دوم هم این بود که برخی گزارشهای رسانهای در اواخر سال 2006 اعلام کردند او یکی از اشخاصی است که آن اتهامات دربارهشان وجود دارد و همین، او را (با اینکه در آن زمان به نمایندگی مجلس عراق انتخاب شده بود) تحت پیگرد اشغالگران آمریکایی قرار میداد.
اما داستانهای مهم زندگی ابومهدی المهندس و فرارش از دست حکومتهایی که میخواستند او را دستگیر کنند، خیلی پیش از این دو مهاجرت آغاز شده بود: در سال 1979، «دادگاه انقلاب» وابسته به حکومت حزب بعث، او را متهم کرد که در ایجاد «حوادث ماه رجب» نقش داشته است (منظور، اعتراضات مردمیای بود که پس از دستگیری آیت الله سید محمد باقر صدر توسط بعثیها صورت گرفته بود). در آن روزها، سرکوبی حزب الدعوه (که ابومهدی المهندس از اوایل دههی هفتاد در آن فعال بود) از سوی حزب بعث به اوج خود (و حتی به حد اعدامهای گسترده) رسیده بود. چندی بعد که صدام حسین [از سمت معاونت ریاست جمهور] به ریاست جمهوری رسیده و آیت الله صدر را اعدام کرد، ابومهدی مجبور شد از عراق گریخته و در سال 1980 به کویت برود.

رابطهاش با ایران انقلابی، درست از همان اوایل آغاز شد. به محض تأسیس «سپاه بدر» [مجاهدین شیعه عراقی] توسط سپاه پاسداران در آغاز جنگ تحمیلی، به آن ملحق شد. پس از خروج از کویت و استقرار در ایران، به سرعت در سپاه بدر پیشرفت کرد تا پس از سه سال و از اواسط دههی هشتاد میلادی، فرمانده سپاه بدر شد.
در همان برهه بود که به مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق (به رهبری آیت الله سید محمد باقر حکیم) هم ملحق شد و مدت زیادی نگذشته بود که به عضویت شورای فرماندهی هشت نفرهی مجلس اعلا هم انتخاب کردید.
ابومهدی المهندس هم چنان به مسئولیتهای سیاسیاش در مجلس اعلا و مسئولیتهای نظامیاش در سپاه بدر ادامه میداد تا آنکه در آغاز هزارهی سوم (و چنانکه برخیها میگویند در پی اختلافاتی با آیت الله حکیم) به کلی هم از سپاه بدر و هم از مجلس اعلای انقلاب اسلامی بیرون و فعالیتهای خود را به عنوان یک شخص مستقل و البته با حفظ روابطش با همهی یاران، ادامه داد.

پس از سقوط صدام و بازگشت به عراق، خیلی سریع وارد محافل مهم سیاسی شد. در مذاکرات شورای حکومتی کشور با مقتدا صدر (رهبر جریان صدر) فعالیت جدی داشت. کما اینکه در خاموش کردن بحرانی که بین دولت انتقالی ایاد علاوی و جریان صدر و «سازمان بدر» ایجاد شده بود هم نقش ایفا نمود.
ابومهدی المهندس در تشکیل «ائتلاف ملی واحد عراق» و همچنین «ائتلاف ملی عراق» و سپس «ائتلاف ملی» فعلی هم صاحب نقش بود. کمااینکه گفته میشود او از طراحان و فعالان اصلی رسیدن ابراهیم الجعفری و سپس نوری المالکی به کرسی نخستوزیری بوده است. در کنار همهی اینها، نقش بارزی که او در ارتباط بین احزاب داخل حکومت عراق ایفا میکند را هم نباید فراموش کرد.

بعد از اشغال برخی استانهای عراق به دست داعش در ژوئن 2014، ابومهندس باز لباس نظامیاش را به تن کرد، در 16 ژوئن بیانیهای صادر نمود و در آن از «کادر جهادیای که قبلا [برای جهاد با صدام] سلاح در دست داشتند» درخواست کرد که «فورا» به دفترهای تعیین شده در بغداد بپیوندند تا «حماسهای جهادی» ضد داعش خلق شود. از آن روز تا به حال، الحشد الشعبی (بنا کردن آن و ادارهاش و بهکارگیریاش) تمام هم و غم و زندگی ابومهدی المهندس را به خود اختصاص داده است.
هر چند این باعث شده تا ناچار شود تا حدی از سایه به زیر نور بیاید، ولی در هر حال این ظهورش هم هنوز بی قید و شرط نیست. هنوز هم تصاویری که از او دیده میشود، همان فیلمهایی است که دوربینهای شبکههای مختلف، هنگام بازدیدش از جبهههای نبرد از او میگیرند و گاهی در آنها چند کلمهای هم صحبت میکند.
در حد فاصل اواخر عملیات آزادسازی بیجی (که چیزی تا انتهایش نمانده) تا شروع عملیات آزادسازی فلوجه (که چند روز پیش کلید خورد) احمد ابراهیم از روزنامهی الاخبار لبنان به سراغ ابومهدی المهندس رفته و برای اولین بار در چندین سال گذشته، مصاحبهای تفصیلی با او انجام داده است که بیش از هر چیز پیرامون الحشد الشعبی دور میزند. مصاحبهای که به گفتهی روزنامهی الاخبار، هرچه مقدماتش و راضیکردن ابومهدی المهندس به صورت دادن آن سخت بود، سیرش در اثنای ضبط؛ سلیس و راحت پیش رفت. با هم ترجمهی کامل این مصاحبه را میخوانیم:
*احمد ابراهیم: الحشد الشعبی، نسخهی عراقی سپاه پاسداران ایران است؟
-ابومهدی المهندس: نه. شرایط جمهوری اسلامی با عراق فرق دارد. چه از نظر نظام حکومتی و چه اوضاع داخلی و چه شرایط نظامی و سیاسی و اجتماعی و امنیتی. الحشد الشعبی بر مبنای خطری که به عراق و منطقه هجوم آورد، یعنی داعش، شکل گرفت.
الحشد الشعبی پس از فتوای مشهور آیت اللهالعظمی سید علی سیستانی تشکیل شد. این فتوا باعث شد که جوانان عراقی (و پیشاپیش آنها، گروههای مقاومت) برای دفاع از جان و مال و ناموس عراقیها هجوم بیاورند و البته همچنین برای دفاع از نظامی سیاسیای که در عراق بر سر کار است و اکثریت عراقیها از طریق صندوقهای رأی رضایت خودشان را از آن اعلام کردهاند و از طریق همان صندوقهای رأی دولتی تشکیل شد که همهی بخشهای ملت عراق را در خود جا داده است.
الحشد الشعبی یک نیروی جهادی مردمی است که با فرمانده کل نیروهای مسلح یعنی نخستوزیر عراق ارتباط دارد و وظیفهاش را وظیفهای دینی و ملی میداند و مأموریتش دفاع از همان چیزهایی است که اشاره کردم.

*ارتباط الحشد الشعبی با مرجعیت شیعه از یک طرف و با سپاه پاسداران ایران از طرف دیگر، از چه سنخی است؟
-من تأکید میکنم که الحشد الشعبی چنانکه از اسمش پیداست یک «حشد» [تجمع گسترده] شعبی [مردمی] است و در اساس، از فتوای دینی و احساس وظیفهی شرعیای که از فتوای جهاد کفایی آیت الله العظمی سیستانی برخاسته بود شکل گرفته است. طبیعی بود که مجاهدین به صورت عام و خصوصا گروههایی که در مقابل نظام سابق جهاد کردند و در دورهی اشغالگری آمریکاییها هم به مقاومت برخاستند، برای لبیک به این فتوا از یکدیگر سبقت بگیرند و به آن فتوا ایمان داشته باشند. الحشد الشعبی لشگر مرجعیت و حکومت عراق است. طبیعتا مرجعیت هم جدای از حکومت نیست، چراکه مرجعیت هم از روند سیاسی و حکومت و از تمامی بخشهای تشکیلدهندهی جامعهی عراقی حمایت میکند و همواره همگان را به مسالمت اجتماعی و محافظت از نظام سیاسی کشور دعوت کرده است.
اما در موضوع ارتباط با سپاه پاسداران، طبیعتا اگر حمایت وسیع و عظیم جمهوری اسلامی و در رأس آن حمایت آیت اللهالعظمی خامنهای نمیبود الحشد الشعبی اساسا ممکن نبود که این حجم گسترده از کارها را در عملیاتهایش انجام دهد (که خودتان دیدهاید که امسال چه عملیاتهای [موفقی] داشته است). آیت الله العظمی خامنهای به برادران در سپاه پاسداران دستور دادند که از الحشد الشعبی حمایت شود و سپاه هم حامی ما در بحث تسلیحات و مهمات و همچنین کمک های مستشاری و طراحی نقشههای عملیاتی است. این حمایت هم از همان نقطهی صفرش تا کنون با توافقی بوده که بین فرمانده کل نیروهای مسلح عراق (چه نخستوزیر سابق چه نخست وزیر فعلی) با دولت همسایه یعنی ایران صورت گرفت.
*نظرتان دربارهی سر و صداهایی که اخیرا بلند شده و از لزوم تشکیل «الحشد المرجعیه» در مقابل الحشد الایرانی [نامی کنایهآمیز به الحشد الشعبی] صحبت میکنند چیست؟
-اصلا الان هم این، همان است. الحشد الشعبی در حال حاضر چیزی جز الحشد المرجعیه نیست. حالا اگر کسی هست که میخواهد به الحشد الشعبی بگوید الحشد الایرانی، بله ایرانی است. اشکالی ندارد، بگذار اسمگذاری کنند! اینها پیشتر به ارتش عراق هم گفتند ارتش صفوی و شدیدا طی دو سال با آن جنگیدند.

با این ارتشی که قاعدتا باید ارتشی ملی باشد و در آن سنی و شیعه و کرد و ترکمان و مسیحیها و همهی اقلیتها با هم حضور داشته باشند، دو سال تمام مورد هجوم واقع شد. این دشمن لجوج عنود که از سوی برخی طرفهای منطقهای و حتی بینالمللی حمایت میشود، ارتش عراق را با این اتهام که این ارتش صفوی و ارتشی جنایتکار است شدیدا تضعیف کرد. حالا امروز همان جنگ روانی؛ ضد الحشد الشعبی راه افتاده است، یعنی ضد این نیروی نظامی جوانی که در طول این سال ها جلوی آنها در آمده و در مقابلشان مقاومت کرده. اتهامات زیادی ضد الحشد الشعبی مطرح کردهاند، از جمله اینکه ایرانی است.
حالا عبارت صفوی را رها کردهاند و از عبارت ایرانی استفاده میکنند . از دیگر روشهایشان این است که برای الحشد الشعبی از [لغت تحقیرآمیز و منفی] میلیشیا [به معنای گروه شبهنظامی] استفاده میکنند. اینها همهاش ظلم است و بخشی از جنگ روانی و بخشی از جنگ ما ضد داعش محسوب میشود.
*چند ماه پیش بود که ژنرال دیوید پترائوس، فرمانده سابق نیروهای آمریکایی در عراق (که بعدا رئیس سیا هم شد)، اعلام کرد که الحشد الشعبی یا به قول او میلیشیاهای شیعه برای ثبات منطقهی خاورمیانه از داعش خطرناکتر است. چه پاسخی به این حرف دارید؟
-من در حال حاضر در صدد پاسخ دادن به هر کس که جایی حرفی میزند نیستم ولو اینکه این آدم پترائوس باشد. او الان یک سخنران است که مسئولیتی هم در دولت آمریکا ندارد. ولی بد نیست یادآوری کنم که این شخص وقتی در عراق حضور داشت، کارش منحصر به فعالیتهای نظامی نبود بلکه کارهای سیاسی هم میکرد و طرحهایی برای روند سیاسی داشت از جملهی آن طرحها این بود که از سازمان القاعده به نفع خودش استفاده کند و بخشی از کسانی که در القاعده بودند را هم جذب کرد تا با آمریکاییها کار کنند و نام آنها را گذاشتند الصحوات [نیروهای بیداری عراق].
هیچ بعید نیست که دیوید پترائوس و سیا در این زمینه فعالیت کرده باشند که القاعده (که به صورت مراکز تروریستی در مناطق مختلف جهان ضد منابع آمریکاییها عملیات میکند) تبدیل شود به یک نیروی محلی که به مردم و ساکنین همان مناطق در سوریه و عراق حمله کند (و الان هم پایشان به جاهای دیگر باز شده [و به مردم آن مناطق حمله میکنند]). صحبتهای پترائوس نشان میدهد که او هم در این سیر القاعده به داعش نقشی داشته است.
اگر تحلیل من صحیح باشد که آنها از تبدیل القاعده به داعش نقش داشتهاند، نتیجه این میشود که هر کس با داعش بجنگد در اصل مشغول جنگیدن با منافع پترائوس و کسانی است که پترائوس نمایندهی آنهاست. و ما نیروهایی هستیم که در مقابل داعش و خطر تروریستی آن ایستادهایم.

*همه می دانیم که الحشد الشعبی از نظر قانونی، هیئتی است، وابسته به نخست وزیری است . حالا سؤال اینجاست که اعمال قدرتی که نخست وزیر در خصوص الحشد الشعبی دارد چگونه است؟ آیا تنها نظارتی است یا فرماندهی هم دارد؟
-در همان آغاز به کار الحشد الشعبی، در روز هفدهم ژوئن سال گذشته، هیئت وزرا به نخست وزیر اختیار تام داد که تدابیر لازم جهت استفاده از نیروها و جوانانی که می خواهند به ندای مرجعیت لبیک گفته و با داعش بجنگند را به کار ببندد. در همین راستا نخست وزیر سابق (که فرمانده کل نیروهای مسلح محسوب می شد) دستور تشکیل هیئت الحشد الشعبی را صادر کرد.
در سال 2015 و پس از عملیات تکریت، هیئت وزیران تصویب کرد که هیئت الحشد الشعبی هیئتی رسمی و مرتبط با نخست وزیر باشد که فرمانده کل نیروهای مسلح محسوب می شود. این هیئت به صورت رسمی بخشی از ساختار نیروهای مسلح عراق محسوب می شود و وابسته به فرمانده کل نیروهای مسلح است و طبق اوامر او عمل می کند.
*در رسانه ها خیلی عبارت «گروه های مقاومت» را می شنویم. ممکن است برای ما تشریح کنی این گروه های مقاومت چه کسانی هستند و تفاوت آنها با الحشد الشعبی چیست؟
- در دوره ی صدام تلاش های مخالفین به دلیل جنایت های صدام ضد عراقی ها (کرد و شیعه و سنی) باعث شد که تلاش های مخالفین؛ سبک و سیاق مسلحانه بگیرد که در آن دوره به آنها می گفتیم مخالفین مسلح نظام. که بزرگترین گروه مسلح مخالف نظام هم سازمان بدر بود.

بعد از سقوط عراق و اعلام عراق از طرف آمریکا به عنوان «کشور تحت اشغال» و تصمیم گیری شان مبنی بر اینکه عراق به یک مستعمره ی آمریکایی تبدیل شود؛ جوانان عراقی به صورت گسترده برای مقابله با اشغالگران فعال شدند و پس از آن بود که گروه مسلح مهم و معروفی در میدان مبارزه با اشغالگران ظاهر شدند و در طول سال های اشغال، کارهای قهرمانانه ای را هم رقم زدند. این گروه ها، الان بخشی اساسی از الحشد الشعبی را تشکیل می دهند و نوک پیکان الحشد الشعبی در عملیات هایش هستند.
*آیا این گروهها بخشی از الحشد الشعبی هستند یا آنکه هویت مستقل خود را حفظ کرده اند؟
-این گروهها و دیگر گروههایی که جدیدا تأسیس شدهاند و همینطور برخی احزاب سیاسی که [برای خود] شاخههای جهادی مسلح (در سطوح مختلف) ایجاد کردهاند، هر کدام دو بعد دارند: یک بعد شخصی معروف به عنوان فلان حزب یا فلان گروه مقاومت که از این حیث حق دارند نظرات خود را ابراز کنند و طبق قانون اساسی به ایفای نقش سیاسی بپردازند. اما بعد دیگر این است که بخشی از الحشد الشعبی هستند.
تعداد جوانان داوطلب بسیار بالا بود. الحشد الشعبی هم تازه تأسیس شده بود و زیرساختهای گستردهای برای جذب این نیروها و انرژیها نداشت، فلذا برخی از احزاب سیاسی و حتی نیروهای مذهبی و گروههای مقاومت اقدام به بسیج [و جذب] این جوانان کرده و آنها را در شکل گردان و تیپ؛ سازماندهی کردند. مجموعهی این گردانها و تیپهاست که آن را نیروی رزمی الحشد الشعبی مینامیم.

*میگویند هدایت عملیاتی الحشد الشعبی بر عهدهی تعدادی از مستشاران ایرانی عضو سپاه قدس است. این حرف صحیح است؟
-پیشتر گفتم که فرماندهی الحشد الشعبی با فرمانده کل نیروهای مسلح یعنی نخستوزیر عراق است. و تمام چیزهایی که برادران در سپاه پاسداران و جمهوری اسلامی ارائه می کنند، با توافق فرماندهی کل نیروهای مسلح عراق صورت میگیرد. این توافق هم کلی است و هم جزئی و تفصیلی. هرچه سلاح و مهمات و مستشار بیاید، همگی تحت نظر فرمانده کل نیروهای مسلح است.
*در برخی گزارشهای رسانهای آمده که حزب الله لبنان جهت کمک به فعالیتهای عملیاتی الحشد الشعبی تعدادی مستشار نظامی فرستاده است. آیا این گزارشها را تأیید یا تکذیب میکنید؟
-حزب الله در همهی فعالیتهای مقاومت مسلحانه از زمان صدام نقش اساسی داشته است، یعنی از اوایل دههی هشتاد میلادی. در آن دوره، این حزب مقاوم در آموزش و کمک به عراقیها در اولین تشکیلاتهاشان کمک کرد. رابطهی گرمی بین مخالفان سیاسی و نظامی نظام صدام با حزب الله وجود داشت. این هم امر مخفیای نیست. الان هم طبیعی است که این حزب به رغم مشغولیتهایش در جبههی اسرائیل و جبههی سوریه، به کمک جوانان و مجاهدان در عراق بیاید.
بعد از سقوط نظام صدام، این حزب به صورت اساسی در آموزش و آمادهکردن و خطدادن به گروههایی که ما آن را گروههای مسلح مقاومت میخواندیم نقش ایفا کرد. امروز هم حزب الله (البته در چارچوب فرماندهی کل نیروهای مسلح عراق، نه خارج از فعالیتهای آن) به صورتهای مختلف به ما کمک میکنند. خصوصا در زمینهی مستشاری و آموزش. بله، حزب الله هم نقش دارد و این امری نیست که مخفی باشد. و ما به عنوان یک نیروی گستردهی مردمی افتخار میکنیم که از حمایت این حزب مقاوم و مبارک برخورداریم.
*همه میدانیم که عملیات آزادسازی تکریت [که طی آن اختلافاتی بین حیدرالعبادی و الحشد الشعبی رخ داد] نقطهی عطفی در سیر ارتباط الحشد الشعبی با نخست وزیر بود. ممکن است برای ما توضیح دهی مشکلی که آن روزها رخ داد اساسا چه بود و چه نتایجی در روابط بین شما با هم به وجود آورد؟
-رابطه ما، رابطهی فرمانده کل نیروهای مسلح و نخست وزیر عراق با یک هیئت رسمی و مردمی به نام الحشد الشعبی است. این رابطه، رابطهی تابع و متبوع است. این روشن است. اما دربارهی مسئلهی تکریت، ما در هیچ کدام از عملیاتهایمان خواستار حمایت نیروهای ائتلاف بینالمللی که با توافق دولت عراق به اینجا آمدهاند نبودیم. میدانید که دولت قبلی درخواستی به آمریکا ارائه کرد تا از حمایت و کمکهای آمریکاییها برخوردار شود و بر همین اساس آمریکاییها در عراق حاضر شدند.


تأکید میکنم «دولت قبل» نه شخص «نخستوزیر عراق». یعنی منظور نیروهای سیاسیای است که آن دولت را تشکیل داده بودند. در دولت فعلی یک ائتلاف بینالمللی به رهبری آمریکا تشکیل شد و دولت، خواستار کمکهای این ائتلاف شد. این کمکها نه جلوی خطری را گرفت که بغداد را تهدید میکرد؛ نه مانع سقوط موصل شد و نه توانست حتی یک منطقه را آزاد کند. ارتش عراق هم در حالت پیشروی و عقبنشینی در مناطقی که میجنگید باقی ماند و تلفات زیادی هم داد. وضعیت الرمادی و منطقه کمربند بغداد را در سال گذشته همه میدانند. فلذا ائتلاف بینالمللی بنا بر توافقی که با دولت عراق صورت داده بود به اینجا آمد.
ولی ما به عنوان یک نیروی مردمی و رسمی خواستار کمک ائتلاف بینالمللی نبودیم و بحث با جناب فرمانده کل نیروهای مسلح [حیدر العبادی] این بود که ما میگفتیم نظرمان این است که نیازی به این کمکها نداریم. به دلایل مختلف. یکی اینکه ما ارتباط یا هماهنگی ای با اتاق عملیات مشترک با کسانی که در آسمان هستند [نیروهای ائتلاف] نداریم و طبیعتا این دیوانگی است که ما روی زمین بجنگیم و هواپیماها را در هوا نیرویی دیگر رهبری کند که ما نمیدانیم چطور میخواهد اقدام به بمباران کند.
در همین راستا چندین بار اشتباهاتی رخ داد و نیروهای عراقی بمباران شدند. چیزی که در تکریت رخ داد این بود که ما عملیات گستردهای را انجام داده بودیم و کل شرق تکریت را آزاد کرده بودیم. یعنی منطقهای به وسعت شش هزار کیلومتر مربع. از کوههای حمرین گرفته (یعنی جایی که از ده سال پیش تا آن زمان هیچ کس، نه نیروهای مسلح عراقی نه نیروهای آمریکایی، نتوانسته بودند وارد آن شوند) تا لب دجله در غرب (یعنی منطقهی الدور و العلم و البوعجیل تا الفتحه).
قدم بعدی در عملیاتمان آزادسازی خود شهر تکریت بود که از هشت ماه پیش آن را از جنوب و غرب و شمال محاصره کرده بودیم. اینجا بود که آمریکاییها از دولت عراق درخواست کردند در آزادسازی شهر که وسعتی تنها در حدود 50 کیلومتر مربع دارد وارد شوند. در طرح عملیاتی ما، قرار بود به بیست کیلومتر مربع شهر که بخش حکومتی آن است، حمله کنیم و درنتیجه مابقی شهر به سادگی سقوط میکرد. آمریکاییها اینجا درخواست کردند وارد عملیات شوند و منطقهای تنگ و کوچک را بمباران کنند.

به دلایل مختلف ما با حضور انجام عملیات تحت پوشش هواییای که با ما هماهنگ نیست مخالفت کردیم. ما قرار بود عملیاتمان را جمعه آغاز کنیم. آمریکاییها چهارشنبه شب وارد صحنهی عملیات شدند و ما هم به دلیل نگرانی از بمباران [ضد نیروهای الحشد الشعبی] حمله را متوقف کردیم. دو روز بعد مشکل حل شد و پس از متوقف شدن بمبارانها، ما هم در عملیات آزادسازی مشارکت کردیم.
*یعنی دلیلی سیاسی یا مخالفت با مشارکت ائتلاف بینالمللی در عملیات میدانی وجود نداشته؟
-گفتم که چندین دلیل وجود داشت. یکی ترس از اشتباهات میدانی در بمبارانها بود. داستان، داستان مخالفت نبود. ائتلاف بینالمللی تقریبا در هیچ عملیاتی با ما مشارکت نداشته است، مگر در چند عملیاتی که از نظر ادارهی عملیات و هماهنگی بر عهدهی ارتش عراق بوده و الحشد الشعبی به عنوان کمککنندهی ارتش حضور داشت.
در عملیات آزادسازی تکریت، ما فرماندهی عملیات را به عهده داشتیم و در نتیجه هر کسی که میخواست در سطح میدان مشارکت کند باید حتما با ما هماهنگ میبود. ما هم که هیچ [ارتباط و] هماهنگیای با ائتلاف بینالمللی نداریم. پس چطور ممکن بود برای نیروهایمان و جوانهایمان این را بپذیریم که در کف میدان روی زمین بجنگیم و نیروی دیگری بدون هماهنگی از هوا بمباران کند؟
*آیا چنین هماهنگیای را نخواهید پذیرفت؟
-ما تا الان با ائتلاف بینالمللی هماهنگیای نداریم. معتقد هم نیستیم که ائتلاف بینالمللی جدیتی حقیقی در پشتیبانی از نیروهای مسلح عراقی داشته باشد. این چیزی بود که در [جرین سقوط] الرمادی خودش را نشان داد. گذشته از این، ما در همهی عملیاتهایی که صورت دادیم ثابت کردیم که میتوانیم مناطق را بدون نیاز به ائتلاف بینالمللی آزاد کنیم.
*میگویند نخستوزیر، حیدالعبادی، با اصرار بر اینکه ائتلاف بینالمللی در عملیاتهای الحشد الشعبی مشارکت داشته باشد، دارد چوب لای چرخ عملیاتهای الحشد الشعبی میگذارد.
-نه، اصلا چنین اصراری وجود ندارد. آنچه در تکریت رخ داد یک استثنا بود. ماجرایی بود که رخ داد و گذشت و تمام شد. جناب نخستوزیر وضعیت ما و وضعیت دیگران را درک میکند.

*شکی نیست که پس از شکست روحی و آشفتگی شدیدی که ارتش عراق پس از سقوط موصل بدان دچار شد، الحشد الشعبی نیروی نظامی اصلی عراق به حساب میآید و معروف است که هر نیروی نظامیای باید با داشتن سهمی در قدرت سیاسی، خود را نشان دهد. شما از «کیک قدرت» چه سهمی دارید؟
-این کیک باشد برای کسانی که میخواهند از آن بخورند. ما اصلا کیک خور نیستیم!
*از چند هفته پیش وعده میدهید که نبرد آزادسازی الانبار آغاز خواهد شد [در زمان انجام مصاحبه هنوز این عملیات، که چند روزی است آغاز شده، شروع نشده بود.] چیزی که تا امروز رخ داده این بوده که الرمادی هم به دست داعش سقوط کرده است. این ماجرا انسان را از لحاظ شرایط و تبعاتش به یاد سقوط موصل در سال گذشته میاندازد. چه تفسیری دربارهی تأخیرتان در آغاز عملیات آزادسازی الانبار دارید؟ آیا این ماجرا برمیگردد به مسائل مذهبی و خطوط قرمزی که در مقابل شما ترسیم شده و میگوید شما نباید در استانهایی که از اکثریت اهل سنت تشکیل شده عملیات انجام دهید؟
-ما به عنوان الحشد الشعبی هیچ وقت از مشارکت در آزادسازی الانبار صحبت نکردیم. بله در رسانهها صحبتهایی دربارهی آغاز عملیات آزادسازی الانبار بود ولی از طرف الحشد الشعبی چیزی اعلام نشد. چیزی که بعد از آزادسازی تکریت [توسط الحشد الشعبی] رخ داد عبارت بود از سقوط پالایشگاه بیجی و سقوط الرمادی.
یک جنگ روانی گسترده و شدید هم از طرف داعش و حامیان سیاسیاش در عراق ضد ما به راه افتاد که الحشد الشعبی نمیخواهد وارد الانبار شود، با اینکه ما اصلا نگفته بودیم که طرحی برای ورود به الانبار داریم [که حالا بگویند از آن کوتاه آمدهایم]. ما تحت فرماندهی فرمانده کل نیروهای مسلح هستیم و [از پیش خودمان] اساسا طرحی برای ورود به الانبار نداشتهایم. ما سابقا برای محافظت از پایتخت در غرب بغداد [یعنی مناطق هممرز با استان الانبار] حضور داشتیم. این مربوط به یک سال و چهار ماه قبل بود، یعنی زمانی که فلوجه سقوط کرد. فعالیت ما در آن دوره عبارت بود از برپایی خطوط دفاع از بغداد از سمت غرب.

فرماندهی کل نیروهای مسلح تصمیماتی اتخاذ کرد (حتی در سطح ارتش) که مساحت جغرافیاییای که تحت مسئولیت فرماندهی عملیات بغداد است گسترش پیدا کند. ولی در حال حاضر و بعد از سقوط الرمادی، ما به اراضیای که از نظر اداری وابسته به استان الانبار هستند وارد شده و کل شمال غرب بغداد را آزاد کردهایم (یعنی از شمال شاخه دجله در بغداد تا سامرا). در حال حاضر هم به دریاچهی الثرثار تکیه داریم و در خلال روزهای آینده اقدام به عملیاتی اساسی در منطقهالانبار خواهیم کرد. منتظر اجازهی هیچ کس هم نخواهیم شد مگر چیزی که بر آن توافق کردهایم و از طرف فرماندهی کل نیروهای مسلح به ما ابلاغ میشود.
*در ماههای اخیر اتهامات زیادی دربارهی مذهبگرایی الحشد الشعبی [و ضدیتش با اهل سنت] مطرح شده است و ادعاهایهای زیادی دربارهی به قول آنها جنایات الحشد الشعبی در جریان عملیاتهای نظامیاش (از قبیل دزدی و آتش زدن منازل [اهل سنت]) شنیده میشود. چه پاسخی به این اتهامات دارید و در صورت اثبات چنین مواردی، چه تدابیری اندیشیدهاید تا مسائلی از این دست رخ ندهد؟
-هجوم داعشی، اساسا هجوم به مناطق ما بود. مثلا در جنایت اسپایکر در تکریت هزاران نفر از جوانان ما کشته شدند و اکثرشان هم شیعه بودند که به صرف احراز هویت شیعیشان به قتل رسیدند. رانندههایی که به اردن میرفتند هم بر مبنای هویتشان [شیعه بودنشان] کشته شدند. در ابتدا، هجوم به شیعیان بود. فتوا[ی مقابله با داعش] هم فتوایی شیعی بود، گرچه برای همهی عراق و همهی بخشهای جامعهی عراق [مفید] بود.
این مسئلهی پوشیدهای نیست که عراق جامعهای چند مذهبی و چند طائفهای است. این مسئله در ساختار حکومت فعلی هم منعکس شده است. فلذا طبیعی بود که در ابتدا جوانان شیعه، بیشتر از دیگران برای مبازه بشتابند و در نتیجه، بیشترین بخش الحشد الشعبی از شیعیان تشکیل شده باشد. اما به تدریج [اهل سنت] هم به ما پیوستند. مثلا در الضلوعیه که اهالی عشیرهی سنی مذهب الجبور آنجا ساکن هستند و الان وارد الحشد الشعبی گریدهاند.
ما الان در الانبار و صلاحالدین و موصل حدود 4 تا 5 هزار نفر سنی در الحشد الشعبی داریم. هنگامی که ایزدیها در کوههای سنجار گیر افتاده بودند و سرشان بریده میشد و به بردگی گرفته میشدند ما به خروجشان از آنجا کمک و بعد به تسلیح و آموزش آنها اقدام کردیم، آنها هم سپس به الحشد الشعبی پیوستند. کما اینکه در الحشد الشعبی مسیحی هم داریم. وقتی بخشهای دیگر جامعهی عراق تهدید شدند هیچ جایی برای جذب نیروهای داوطلب نبود مگر الحشد الشعبی. درست است که اغلب اعضای الحشد الشعبی شیعه هستند ولی این، طبیعی است چون اکثریت ساکنان عراق را هم شیعیان تشکیل میدهند. این به این معنا نیست که الحشد الشعبی طائفهگراست. همه، یک خانوادهایم.

تا جایی که توانستیم به محافظت از ایزدیها برخاستیم، تا جایی که توانستیم از مسیحیها محافظت کردیم. در الضلوعیه هم پیش از آزادسازیاش و برای دفاع از آن دهها شهید و زخمی تقدیم کردیم. ما همانطور که محاصرهی آمرلی شیعه را شکستیم، تکریت سنی را هم آزاد کردیم.
*منطقهی جغرافیایی بعدی که در دستورکار آزادسازیتان قرار دارد کجاست؟
-تقریبا کار آزادسازی بخش مهمی از جنوب کرکوک را تمام کردهایم. کار آزادسازی کل دیالی هم تقریبا انجام شده است و هیمنطور بخش اعظم صلاحالدین. امنیت اطراف بغداد هم تأمین شده است و مأموریت بعدی محافظت از بغداد از ناحیهی غربی است و در آن ناحیه اقدام به عملیات خواهیم کرد و این هم چیز مخفیای نیست. یعنی داخل اراضی الانبار. الان نیرویی تشکیل دادهایم که عبارت است از الحشد موصل و برایش یک اردوگاه آموزشی در بیجی درست کردهایم. ما الان در دروازهی موصل قرار داریم.
*آیا در عملیات آزادسازی موصل شرکت خواهید داشت؟
-اشاره کردم که ما همین الان نیرویی داریم به اسم الحشد موصل که در آن ترکمانها و ایزدیها و سنیهایی از عشایر محلی عضویت دارند. این هم بخشی رسمی از الحشد الشعبی است که برای آن سلاح و امکانات تهیه میکنیم و پادگانهای خود را دارد. ما عملا در آزدسازی موصل مشارکت داریم.
*آیا الحشد الشعبی دستورکارهایی بیرون از عراق هم دارد؟ به این معنی اینکه آیا ممکن است روزی ببینیم که الحشد الشعبی در راستای ادامهی نبرد با داعش از مرزهای عراق رد شده و تحت عنوان مبارزه با تروریسم و اجرای قطعنامههای شورای امنیت در این خصوص وارد سوریه شود؟
-ما عراقیها داستانی طولانی با شورای امنیت داریم که عراقیها خوب در خاطرشان نقش بسته. قضیهی محاصرهی ملت عراق و کشته شدن این ملت با قطعنامههای شورای امنیت. ما در حال حاضر با دشمنی روبرو هستیم به نام داعش. این دشمن خودش را دولت نامیده و اراضی بسیار وسیعی را هم تحت اشغال دارد که بخشی از آن در سوریه و بخشی دیگر در عراق است. در حال حاضر اکثر مرزهای سوریه در اختیار دولت این کشور نیست و داعش در آنها مستقر است. ما قطعا داعش را تا لانهاش در هرجای دنیا که باشد دنبال خواهیم کرد و این متکی خواهد بود به پیشرویهایمان و نتایج نبردی که در حال حاضر مشغول آن هستیم.

*آیا هنوز هم به اتهام مشارکت در هجوم به سفارت آمریکا و فرانسه در کویت در سال 1983 تحت پیگرد آمریکاییها هستی؟
-قضیه برعکس سؤال است. این دولت آمریکاست که به واسطهی بسیاری از کارها که در عراق مرتکب شد و جنگهایی که ضد عراق به راه انداخت و طی آن صدها هزار نفر را کشت شاید تحت پیگرد من باشد! درست است که [در جنگ اول ضد عراق] بیرون کردن صدام حسین از کویت و آزادسازی کویت امر موجه و مهمی بود. ولی چیزی که توجیهی نداشت قتل هزاران عراقی بود و راه انداختن محاصرهای ضد ملت عراق که طی آن، یک میلیون کودک عراقی [طی حدود ده سال] به سبب سوء تغذیه کشته شدند و تخریب زیرساختهای عراق به شکلی که رخ داد و باعث شد به نظر برخی [کارشناسان] عراق پنجاه سال به عقب برگردد. ما به عنوان مردم عراق در حافظهمان نظری منفی دربارهی آمریکا و کارهایی که کرده داریم.

*روابطت با حکومت کویت (که آنها نیز تو را به مشارکت در ترور امیر سابق کویت جابر الاحمد در سال 1985 متهم میکنند) چه؟
-شنیدهام که دولت کویت مرا به چنین چیزی متهم میکند. این یک ماجرای قدیمی است و باز کردن صفحات قدیمی به حساب میآید. پیشتر با یک روزنامهی کویتی صحبتی داشتم و در آنجا گفتم که به مصلحت و منفعت عراق و کویت است که به جای گشودن صفحات تاریخی پر از مشکلات و اختلافات، صفحهی جدیدی در روابط بین دو کشور بگشاییم. به منفعت و مصلحت ماست که این رابطه را با تمامی همسایهها حفظ کنیم، خصوصا کشور کویت که خودش و ملتش را دوست داریم و در وضعی که دچار آن شده [اشاره به انفجار انتحاری در مسجد شیعیان] خودمان را همدرد آنها میدانیم. من شخصا این ملت مهماننواز را دوست دارم و به واسطهی شهدایش به آنها تسلیت میگویم. ما دست آنها را میفشاریم و پشتیبان و یار آنها در مبارزه با تروریسم خواهیم بود.
*در شبکههای اجتماعی، تصاویر بسیاری از تو و فرمانده سپاه قدس سردار قاسم سلیمانی پخش میشود. او را چطور توصیف میکنی؟
-برادر و محبوب و دوست و فرمانده. او یک شهید زنده است.
گفتگو با تهيهکننده سريال 24و هوملند Homeland

دقيقا! در پلات اصلي قبل از ساخته شدن فصل سوم ميخواستيم نامي مشابه محمود احمدينژاد را انتخاب کنيم و فردي مشابه با ويژگيهاي سياسي وي را تصوير کنيم و ترور او را در داستان اصلي داشته باشيم و پس از ترور اين شخص، مذاکرات اتمي ايران و غرب به نتيجه برسد. يعني با کشته شدن فردي که خصوصيات احمدينژاد را دارد داستان پايان بپذيرد. اما حاميان مالي ما اجازه چنين کاري را به ما ندادند. نکته جالب براي تو اين است که هيچگاه اجازه نميدهند مقامات بلندپايه ايراني در داستان حتي بهصورت شبيه وجود داشته باشند. البته اين قانون شامل حال توليدات تلويزيوني نميشود اما مجوز حضور شبه احمدينژاد در داستان را گرفته بوديم. همزمان با پيروزي حسن روحاني مديران کمپاني فاکس مرا خواستند و خواستار تغيير مسير داستان شدند و گفتند ديگر خط داستاني ترور رئيسجمهور لازم نيست. شانس آورديم که پنج قسمت توليد شده هنوز به ماجراي ترور نرسيده بود. دقيقا در همان روزها احساس کرديم ميانهروها در ايران به قدرت رسيدهاند و نقد داستاني خود را معطوف به گروههاي تندرو کرديم. بخش انتهايي فصل سوم سريال شما مرا ياد فيلم «آرگو» انداخت. در آن فيلم هم فارغ از برداشتهاي سياسي، تصوير متوحشي از ملت ايران نشان دادهايد. مخصوصا در قسمتهايي که برودي به خانه نسرين (بيوه ابونظير) ميرود. يا مثل صحنهاي که مردم در اعدام برودي حضور دارند يا پس از ملاقات برودي با نسرين، واکنشي که مردم به برودي نشان ميدهند مضحک و غيرواقعي است. در صورتي که بخشي از مردم ايران پس از ماجراي يازدهم سپتامبر در محکوميت تروريسم به خيابانها آمدند و براي کشتهشدگان شمع روشن کردند. شما رسما در مورد دولت و ملت ايران باور غلطي داريد و به همان نسبت جمهوري اسلامي را نميشناسيد. ما ملت صلحدوستي هستيم و هيچگاه از تروريسم حمايت نکردهايم.
کارگرداني که از ايران آمد و اسکار گرفت (اصغر فرهادي) هم همين جمله را گفت (ما ملت صلح دوستي هستيم) اما هيچ آمريکايي عاقلي آن را باور نميکند. همه ما به حماقتش خنديديم. چون مشخص بود سال بعد فيلم جرج کلوني (آرگو) جايزه اسکار را ميگيرد. من براي نوشتن فيلمنامه اين سريال خيلي فارسي ياد گرفتم. به قول شما ايرانيها «Tarof nadarim». اصولا در ذات ما آمريکاييهاست که هيچکس را بيهوده تشويق نکنيم. اگر به توهم توطئه متهم نشوم ميگويم در مورد جايزه اسکار، افرادي در ايران با برخي تهيهکنندگان مذاکره کرده بودند. جالب اينجاست تيم سازنده آرگو به ايران آمده بود و مديران سينمايي ايران در دولت گذشته بيشترين تعامل را براي ساخت فيلم آرگو داشتند.
در عوض از تيم سازنده آرگو (که براي بازسازي لوکيشنها آمده بودند) قول گرفتند که به فيلم «جدايي» در اسکار راي بدهند، خيلي احمقانه بود. تيمي که به ايران آمده بود آماده ميشد که فيلمي بهزعم شما عليه ايران بسازد. آن وقت مديران شما در فکر گرفتن چند راي بيشتر براي اسکار بودند. ضمن اينکه در سال 2011 کمپاني سازنده آرگو قبل از برگزاري اسکار با حمايت کاخ سفيد، مهماني خاصي را ترتيب داده بود که در آکادمي فيلم جدايي برنده شود تا اين جايزه براي ايرانيها اشتياقبرانگيز باشد و سال بعد جايزه گرفتن آرگو پيامهاي سياسي مرتبط را منتقل کند. اگر من جاي مديران شما بودم ديگر فيلمي به اسکار نميدادم. من فيلم «گذشته» فرهادي را ديدهام. از جدايي بهتر است. اما چرا برگزيده نشد؟
همانطور که در حاشيه مصاحبه اشاره کردي سينما در آمريکا با سياست نسبت نزديکي دارد. در مورد چيزي که راجع به محکوم کردن يازدهم سپتامبر از جانب مردم ايران گفتي، بايد بگويم افرادي که در محکوميت تروريسم پس از يازدهم سپتامبر به خيابان آمدند عده قليلي هستند. در اغلب موارد مردم از جمهوري اسلامي دفاع کردهاند. معادلات حاکم در ايران پيچيده است، اما حاميان اصلي نظام جمهوري اسلامي در ايران، مردم هستند. من در گفتوگوهاي مختلفي به اين موضوع اشاره کردهام که حاميان قدرت در ايران مردم هستند. پس تصويري که در سريال ميهن يا فيلم آرگو ارائه شده تصويري است که ما آمريکاييها ميخواهيم ببينيم و لزوما نبايد تصويري باشد که مطلوب شماست.
دروغ ديگر در اين سريال همکاري ايران با القاعده است. شايد آن تصوير جغرافيايي که آرگو از ايران ارائه ميدهد درست باشد اما تهراني که شما در سريال نشان ميدهيد بيشتر به شهرهاي عربي شباهت دارد.
من نميتوانم شما را قانع کنم اما با اينکه بضاعت مالي خوبي داشتيم از شبيهسازي پرهيز کرديم. شما وقتي اعراب شيعه در جنوب لبنان را حمايت ميکنيد چه فرقي با آنها داريد.
اصالت پارسي داريم؛ تمدن 7000 ساله ايراني به همراه تمدن 1400 ساله اسلامي. در ضمن شيعيان لبنان برادران ما بهشمار ميروند. اما مسئله مهم اين است که شما بهصورت توهينآميزي نشان ميدهيد هر کسي مسلمان ميشود و نظام سرمايهداري يکسويه آمريکا را قبول ندارد، تروريست است!
طبيعي است که اين برداشت مستقل ما از شرايط است. شما چقدر قدرت رسانهاي در کل دنيا داريد؟ تصويري که سياستمداران ما از شرايط و روابط سياسي در مواجهه با ايران دارند بايد در سينما و تلويزيون آمريکا بازتاب داشته باشد. پس از القاعده ايران دشمن شماره يک ايالات متحده بهشمار ميرود. پس از 30 سال مناقشه سياسي توقع داري چه تصويري از مناسبات ايران و آمريکا نشان دهيم؟ ضمن اينکه با ايران در حوزه سينما و تلويزيون و تاثير بر فرهنگ عمومي چالش داريم. ما تمام قدرت رسانهاي خود را در 30 سال گذشته بهکار گرفتهايم تا ايرانيها نتوانند تصويري از جامعه، دولتها و دولتمردان خود به دنيا ارائه کنند. تصور ميکنيد تحريمهاي30 ساله کمپاني ميجر چرا اتفاق افتاده است؟ کمپاني ميجر در آمريکا به کشورهاي عربي و خاورميانه فيلمهايش را با قيمت کمتري عرضه ميکند تا فيلمهاي ايراني در منطقه خاورميانه اکران نشوند. از سوي ديگر سيستم فرهنگي شما مانند رسانههاي آمريکايي قدرت توليد سريال و فيلم ندارد. بهنظر من تحريمهاي فرهنگي کمپانيهاي آمريکايي موثرتر از تحريم اقتصادي است زيرا سيستم فرهنگي شما را در طول 30 سال اخير فلج کرده است. ما 30 سال در مواجهه با رسانههاي ايراني جنگيدهايم تا شما را در اين حوزه فلج کنيم. ما در آمريکا تحرکات فرهنگي شما را کاملا زير نظر داريم. حتي فيلمسازان شما ديگر قدرت ندارند فيلمي مثل «ديپلمات» (داريوش فرهنگ) و «روز شيطان» (بهروز افخمي) توليد کنند. ما خيلي تلاش کرديم آثاري شبيه اين دو فيلم که توليد ايران است، در حوزه خاورميانه اکران نشوند. اگر قدرت رسانهاي ايران مانند قدرت سياسياش باشد ديگر از آمريکا و دموکراسي جهاني اثري باقي نخواهد ماند.
شيوه روايت شما بسيار غلط است. چون با فرض اينکه اسرائيل به ايران حمله کند مذاکراتي در کار نخواهد بود.
خب به اين موضوع هم فکر کرديم. دانش اکبري (فرمانده سپاه در سريال هوملند) سمبلي از تندروهاي ايراني است که توسط برودي ترور ميشود. ما با بدنه تندروها مشکل داريم. در اين سريال به ايران پيام داديم اگر تندروها نباشند با افرادي مثل مجيد جوادي راحتتر ميتوانيم مذاکره کنيم. نکته مهم ديگر در اين سريال اين است که اسرائيل به تاسيسات هستهاي ايران حمله کرده اما ايالات متحده وارد جنگ با ايران نشده. خب ما در اين سريال به اسرائيليها هم يک پيام داديم: «در صورتي که به ايران حمله کنند حمايت نظامي نخواهند شد».
اگر تندروي نکني، من هم با ملايمت نکاتي را در مورد سريال خواهم گفت که سياستهاي کلي ايالات متحده و اسرائيل را زير سوال خواهد برد. مثلا جاسوس موساد که در پايان فصل سوم بهواسطه ميرا وارد زندگي سول (سرپرست سازمان سيا) ميشود توسط سيا دستگير ميشود. در اينجا هم من بهعنوان يک يهودي از موجوديت اسرائيل حمايت ميکنم و هم به عملکرد دستگاههاي مختلف در اسرائيل نقد دارم. در اين شرايط و در ايالات متحده هر تصميم در حيطه سينما مبتني بر سياست است. به اعتقاد من اصلا حرف احمقانهاي است که بگوييم سينما را از سياست جدا فرض کنيم. بهنظر من تهيهکنندگي سينما، اصولا هنري سياسي است. در بعضي مواقع يک ملت را به تصوير ميکشيم و در برخي مواقع ديگر خواستههاي دولتمردان را. پس با اتکا به دو خروجي مهم سينما، اين صنعت هنري، سياسي و مدرن است. اين عده قليل فيلمسازان ايراني که خيلي برايشان احترام قائل هستم، فيلمهاي تحقيرآميزي درباره ملت خود ساختهاند.
مثلا فيلم معروف «طبيعت بيجان» متعلق به همان فيلمساز کمونيستي که در آلمان بود و در دوره جواني وقتي براي درمان سرطان اينجا آمده بود در کلاسهايش شرکت کردم. اين طيف از فيلمسازاني که آثارشان شبيه سينماي دهه 70 و 80 کشورهاي کمونيستي است، سبب تحقير ملتهاي خودشان ميشوند. من که مواضعم نسبت به دولت و مردم ايران روشن است. اما فيلمهاي کيارستمي به يک شوخي روشنفکري شبيهند و نميتوانند علاقهمندان هنر سينما را راضي نگه دارند. شما وقتي قدرت متمرکز در حوزه توليد سينمايي نداريد و دلخوش به جشنوارههايي مثل کن و برلين هستيد که به حقير نشان دادن ملت خودتان ميانجامد، عملا سينماي خود را به بيراهه بردهايد.
شما با چه رويکردي سراغ ساخت سريالهايي از اين دست ميرويد؟ چنين رويکرد دروغپردازانهاي کارکرد دارد؟
بله حتما کارکرد دارد. من اعتقاد دارم سينما ابزار توجيه سياستورزي است. به اين جمله که گفتم خيلي اعتقاد دارم. خودم را توليدکننده ميهنپرستي ميدانم که اهداف آمريکايي برايش ارزشمند است. به صنعت سينما احترام ميگذارم و از آن بهعنوان ابزاري هدفمند براي کشورم استفاده ميکنم. البته با توليد سريال در رسانهاي فراگيرتر مثل تلويزيون تاثير بيشتري بر افکار عمومي ميگذارم. من با اعتقاد کامل به قانون اساسي ايالات متحده و افکاري ميهنپرستانه سريال 24 و هوملند را ساختم.
ولي در خصوص ايران در فصل سوم سريال بسياري از وقايع و لوکيشنها هيچ شباهتي به ايران ندارد.
منظورت اين است که ما اشرافي به جغرافياي ايران نداريم. نماهاي اصلي که از تهران نشان ميدهيم بيشباهت به تهران نيست. حتي اگر دقت کرده باشيد از اسم محله دروازه غار استفاده کرديم که يکي از بازيگران ايراني ما (بابک بختياري) در اين محله متولد شده است. ما عکسهاي متنوعي از تهران داريم. دو نفر از اعضاي تيم نويسنده ما به اضافه خود بنده سالهاست روي موضوع ايران کار ميکنيم. آخرين اخبار و اطلاعات درباره ايران را داريم. روزنامهها و مقالات مهم را عمدتا برايم ترجمه ميکردند.
با روزنامهنگاران خارجي مخالف رژيم شما ارتباط نزديک داريم. چيزي نيست که درباره ايران ندانيم. ايرانيهاي مقيم لسآنجلس چندين بار در مهماني مختلف مرا دعوت کردند و بابت ساخت اين سريال از NGOهاي مختلف ايراني تقدير شديم. 6 ماه قبل از نگارش فصل سوم ميهن حتي بياهميتترين نشريات ايراني را تهيه ميکرديم و تيم تحقيق و پژوهشي که از پنتاگون به ما پيوسته بود آنها را رصد ميکرد و ارزيابيهاي روزنامهها را در اختيار تيم نويسنده ميگذاشت. ما حتي 6 ماه قبل از انتخابات ايران که مشغول نگارش فصل سوم بوديم با حدس اين موضوع که گروه سياسياي که به قدرت خواهد رسيد يقينا گروه ميانهرويي خواهد بود، طراحي داستاني سريال را انجام داديم. اغلب کارشناسان در خوشبينانهترين حالت شهردار فعلي تهران را بهعنوان رئيسجمهور ميشناختند. هيچگاه تصور نميکرديم اصلاحطلبان دوباره به قدرت برسند.
براي اينکه ثابت کنم اطلاعات سياسي من از ايران غلط نيست ميخواهم به اين مسئله اشاره کنم که بلايي که بر سر محافظهکاران آمد تقريبا شبيه همان اتفاقي بود که در مورد اصلاحطلبان ايراني در سال 84 رخ داد. اما رئيسجمهور شدن آقاي روحاني واقعا غير قابل پيشبيني بود. شايد باورت نشود اما طرحي که در دست توليد داشتيم و کمپاني فاکس جلوي آن را گرفت، پيشبيني به قدرت رسيدن شهردار تهران را در متن قصه داشت.
البته روند مذاکرات بهصورت فعلي را به نوعي در سريال 24 در فصل هشتم پيشبيني کرديد. رئيسجمهور «حسن» به نوعي تداعيکننده نام رئيسجمهور ايران است. اين قبيل پيشبينيهاي شما در سريال 24 هدفمند بود؟
در مورد اوباما که قبلا توضيح دادم. در مورد رئيسجمهور حسن اعتقاد دارم تاثيرگذاري قبل از اتفاق در درجه اهميت قرار دارد. سينما و سياست، موازي با يکديگر پيش ميروند اما طرح هدفمند و اشراف به سوژه سبب ميشود پيشبينيهاي سياسي سريال به مسير درستي برود. خانه کري در سريال هوملند را ديدي چگونه است! کري تمام احتمالات و عکسها را روي ديوار الصاق کرده است. ما هم در چنين فضايي کار ميکنيم. يعني دوستان، احتمالات و پيشفرضهاي سياسي را کنار هم ميچسبانند. يکي از فرضهاي مهمي که در سريال 24 داشتيم اين بود که از ميان اصلاحطلبان ايراني اگر قرار است کسي به قدرت برسد با حداقل پيشفرضهايي که در سريال 24 مطرح ميشود يک درصد احتمال داديم که حسن روحاني در ايران به قدرت برسد و براي همين اصرار داشتيم در فصل هشتم سريال 24 نام رئيسجمهور ايران حسن باشد. شخصي در ايران از تندروهاي نزديک به حکومت است که سريالهاي ما را تحليل و ارزيابي ميکند و از افراد سپاه پاسداران بهشمار ميرود. از تحليلهاي او براي نگارش سريال ميهن خيلي استفاده کرديم (حسن عباسي). طبيعي است در تحليلهاي اين شخص، نوعي هراس از حمله نظامي اسرائيل وجود دارد. ما از تحليلهاي او براي دامن زدن به اين هراس بهره برديم. بيتعارف من يک يهودي دوآتشه هستم که موجوديت برادرانم در اسرائيل برايم از هر حيث اهميت دارد. به هر حال خطرناک بودن دولت شما و عدم تبعيت از تمدن نوين جهاني موجب خسران در جهان خواهد شد.
بهنظر شما آمريکا خودش عامل بسط تروريسم نيست؟ شما که اطلاعات سياسي خوبي داريد درباره سناتور چارلي ويلسون که مايک نيکولز فيلمي درباره او ساخته، حتما اطلاعات دقيقي داريد. مگر حاکميت ايالات متحده براي مقابله با بلوک شرق مجاهدين سابق در افغانستان را تجهيز نکرد و سناتور چارلي ويلسون ميليونها دلار براي خريد و حمل سلاح به افغانستان نبرد؟ طبيعي است بعد ار فروپاشي شوروي مجاهدين به گروههاي متفاوتي تقسيم شدند و در نهايت القاعده شکل گرفت. حالا مقصر بسط تروريسم جهاني ايران است يا آمريکا؟ در همين قضيه سوريه مگر دولت عربستان از تکفيريها حمايت نميکند؟ شما چطور ايران را مقصر بسط تروريسم ميدانيد؟
طبيعي است من يک آمريکايي هستم همانطور که تو ايراني هستي. طبيعي است که بخواهي برخي سياستهاي کلان دولتمردان مرا در دورههاي گذشته مخصوصا دوران فاجعهبار رونالد ريگان زير سوال ببري. ما خودمان هم به شرايط امنيتي در آمريکا نقد داريم. در چرخه بازيهاي سياسي و امنيتي چهره آمريکاي آزاد مخدوش ميشود و چنين شرايطي را ما در 24 و سريال ميهن زير سوال برديم. شخصيت معاون رئيسجمهور که دستور ميدهد بمباران هوايي در محل زندگي ابونظير اتفاق افتد در واقع نقد همين جريان بيمار امنيتي - سياسي در آمريکاي به اصطلاح آزاد است يا شخصيت خودسري که در مجموعه سازمان سيا فعاليت ميکند (ديويد استس)، نقد جريان بيمار در سياست. قبول داريم که سياستهاي غلط عامل تروريستپروري ميشود.
شما در سريال 24 پيشبيني کرديد که يک سياهپوست رئيسجمهور آمريکا ميشود. چقدر از اين مجموعه فعاليت هدفمند بوده است؟ اين سوال من پاسخ کاملي نداشت.
واقعا ايمان آوردم که در حرفهات آدم فوقالعادهاي هستي. سه روز معطل جواب ماندي و دوباره سوال را ارسال کردي. ميان هنرمندان، مخصوصا فيلمسازان، ميل شديدي وجود دارد که پس از دوران سياه بوش، يک رنگينپوست يا يک زن بر کرسي رياستجمهوري بنشيند. رياستجمهوري يک زن در ايالات متحده را پيشبيني کرديم و همچنان خانم کلينتون احتمال دارد نامزد کسب مقام رياستجمهوري باشد. همانطور که ظريف در ايران سوداي رياستجمهوري دارد. من آمريکايي متوجه خندههاي ظريف به جان کري ميشوم که چه معناهايي ميتوانند داشته باشند. ما يک آلبوم از لبخندها و رياکشنهاي ظريف نسبت به جان کري تهيه کردهايم. ما اينجا اتاقهاي مشورت داريم و با تيم نويسنده موضوعات مختلفي را رصد ميکنيم.
قصد بعدي شما با اين تيم نويسنده و اتاق فکر چيست. باز هم جمهوري اسلامي را هدف قرار خواهيد داد؟
با روند مذاکرات فعلي فکر نکنم. فعلا ايران از دستور کار خارج است. من و الکس تصميم داريم در مورد بهار عربي دو سريال بسازيم. فعلا در مرحله تحقيق و نگارش فيلمنامه هستيم.
اما يادتان باشد شما با ساخت ميهن تنفر و انزجار ضدآمريکايي را در ميان ايرانيان گسترش داديد. شما به ايرانياني در آمريکا نزديک هستيد که حاکميت پرافتخار و مستقل جمهوري اسلامي را قبول ندارند اما از گزينه نظامي نيز متنفرند.
نه اينطور هم نيست. خيلي از ايرانيان مقيم آمريکا براي حمله اسرائيل به ايران لحظهشماري ميکنند. البته تاکيد ميکنم ما در سريال نشان داديم که آمريکا عملا دخالتي در حمله نظامي به ايران ندارد و اسرائيل خودسرانه اقدام به انجام چنين کاري کرده است و ايالات متحده و لزوما سيا به خنثي کردن آسيبهاي پس از حمله نظامي اسرائيل به ايران ميپردازد.
پس شما از گزينه حمله نظامي به ايران خوشحال هستيد؟
رعب و وحشت گاهي بد نيست. براي تسري اين رعب و وحشت، سريال خودمان را بهصورت رايگان در اختيار شبکه فارسيوان قرار داديم تا با دوبله فارسي بيشتر ديده شود. اين حرفهاي من ميدانم باعث وحشت ميشود اما وحشت براي ملت شما بد نيست!
ما هشت سال جنگ را تجربه کردهايم و از جنگ واهمه نداريم. لطفا سريالي بسازيد که حقوق اتمي ملت ايران را به دولتمردان آمريکايي يادآور شود!
براي تاثيرگذاري بيشتر، فکر ميکنم پرداختن به بهار عربي واجبتر است
از تکفیری نادان تا شیعه انگلیسی ــ ۸
یاسر یحیی عبدالله حبیب سلام الحبیب در سال ۱۹۷۹ در کویت و در خانواده ای مذهبی بدنیا آمد. او در نوجوانی وارد فعالیتهای خبری ـ سیاسی کویت شد و با روزنامه های مختلفی (از جمله الوطن، صوت الکویت، الطلیعه، الرای العام، القبس) همکاری کرد. حبیب پس از آشنایی با آیت الله محمد شیرازی (برادر بزرگتر آیتالله سیدصادق شیرازی) در سال ۱۹۹۶ یعنی زمانی که تنها ۱۷ سال داشت به قم سفر کرد و مدتی را به شاگردی سیدمحمد رضا شیرازی (فرزند سیدمحمد) گذراند. این ارتباط استاد و شاگردی باعث شد که در مراسم گرامیداشت محمدرضا شیرازی که در حسینیه رسول اعظم لندن برگزار شد نیز یاسر الحبیب به عنوان سخنران مراسم از سوی بیت شیرازیها برگزیده شود.

یاسرالحبیب در برنامه تلویزیونی فدک
حمایت دولت انگلستان از یاسر الحبیب
یاسرالحبیب بعد از مدتی به کویت بازگشته و در ۲۱ سالگی (سال ۲۰۰۰) فعالیت های مذهبی اش را با تاسیس هیات «خدام المهدی» و انتشار مجله «المنبر» در کویت آغاز کرد تا آنکه در سال ۲۰۰۳ و در پی انتشار سخنانی بر ضد عایشه، همسر پیامبر(ص) توسط دولت کویت بازداشت شد. اگرچه یاسر الحبیب تحت فشار سلفی های کویت مجموعا به ۱۵ سال زندان محکوم شده بود، اما دوران زندان او مدت زیادی طول نکشیده و تنها پس از گذشت سه ماه در سالروز ملی کشور کویت نام وی در میان لیست کسانی که مشمول عفو شده اند قرار گرفت و از زندان آزاد شد. برخی اخبار منتشر شده در رسانههای خارجی از فشار پشت پرده مقامات انگلیسی برای محقق شدن این اتفاق خبر میدادند. یاسر الحبیب به محض خروج از زندان از کویت گریخته و مدتی را بصورت مخفی در عراق و ایران سپری کرد و بعد از مدتی سکوت خبری، به یکباره در انگلستان مشاهده است. دولت انگلیس به محض ورود یاسر الحبیب برای وی پناهندگی و اجازه فعالیتهای مذهبی صادر کرد. امری که باعث شد این گمانه برخی رسانهها که او از سوی سیستم جاسوسی انگلستان اجیر شده است، قوت بگیرد و حتی کسانی نظیر سیدحسن نصر الله و شیخ اسد قصیر نیز درباره آن سخن بگویند.

محل حسینیه، شبکه ماهوارهای و اقامت یاس الحبیب در انگلیس، در روستایی به نام فولمر (Fulmer)
اهانت به اهل سنت و حمایت عجیب انگلستان
با ورود به انگلیس، وی اقدام به راه اندازی روزنامه Shia Newspaper، حوزه امامین عسکرین، هیئت خدام المهدی، شبکه ماهواره ای فدک و شبکه ماهواره ای صوت العترة نمود و اخیرا نیز پروژه بزرگ ساخت مسجد محسن شهید را در دست انجام دارد.
الحبیب در سال ۲۰۱۰ مطابق با رمضان ۱۴۳۱ برای نخستین بار اقدام به برگزاری علنی مراسم جشنی بمناسبت سالروز وفات عایشه، همسر پیامبر(ص) نمود که انتشار خبر آن، منجر به برانگیخته شدن خشم اهل سنت در دنیا شد. وی نه تنها دست از این اقدامات بر نداشته، بلکه مواضع خویش را در مورد عایشه در یک کتاب منتشر کرد. کتاب یکه عنوانی بسیار زشت و ناپسند داشت. او مدعی شده بود که کتابش با استقبال بینظیری از سوی صاحبان نظر مواجه شده و برخی کتابش را «کتاب قرن» نامیدهاند. مطلبی که تا به امروز هیچ تأییدی نداشته است. وی با استمرار حرکت خود، اقدام به برپایی مراسمات جشن در سالروز منتسب به مرگ خلیفه دوم نمود و در اقدامی عجیب این برنامهها را بصورت زنده از شبکه ماهوارهای خود منتشر ساخت. اقدامی که تعجب بسیاری از مسلمانان در فرق مختلف اهل سنت و شیعیان را به همراه داشت.
پس از این اتفاقات رهبر معظم انقلاب در پاسخ به استفتایی از سوی علمای شرق عربستان، با صدور فتوایی هر گونه اهانت به نمادهای اهل سنت از جمله همسران پیامبر را حرام اعلام کرد و این آغازی بود بر مخالفت علنی الحبیب با جریان شیعی مستقر در جمهوری اسلامی ایران، عراق، کویت، بحرین، عربستان سعودی، عمان، یمن و سایر جوامع شیعی در کشورهای منطقه.
تکفیر اهل سنت و تکفیر شیعیان و مراجع عظام
الحبیب که تا این زمان بیشتر درگیر مناظرات و نامهنگاری با علمای وهابی و بخشی از اهل سنت بود با توجه به موضعگیری منفی علما و مراجع شیعه علیه وی، ناگهان لبه حملات و انتقادات خویش را به سوی طیفی وسیع از علمای شیعی کشاند و در این راه، هر روز، چهرهای جدید از میان علمای شیعه را هدف گرفت. به گونهای که در موارد بسیاری آنها را تا حد کفر و خروج از دین تکفیر نمود. او با انتقاد از نگرشهای عرفانی طیفی از علمای شیعه مانند حضرت امام خمینی، علامه طباطبایی، آیت الله بهجت، آیتالله سیستانی، آیتالله حکیم و سایر مراجع بزرگ شیعه در کشورهای منطقه و ... همگی ایشان را منحرف خوانده و بعلاوه حملات شدیدی را بر ضد شهید آیت الله محمد باقر صدر انجام داد و در گفتاری ناپسند مدعی شد که ایشان در حالی از این دنیا رفته که از مذهب تشیع خارج شده بود.
الحبیب همچنین ضمن فاسق قلمداد کردن سید حسن نصرالله طی سخنانی گفت که اگر بن لادن و قرضاوی مجاهد هستند، سید حسن نیز مجاهد است. و او را به دلیل تبعیت از علمای شیعه، گمراه خواند. یاسر الحبیب اگرچه در قبال مرجعیت آیت الله سیستانی در روزهای ابتدایی فعالیتهایش بسیار محتاطانه سخن میگفت اما هر روز به جسارت خویش در قبال ایشان نیز افزود تا اینکه در نهایت از عباراتی بسیار سخیف و ناپسند در قبال ایشان استفاده کرد. او بعد از ابراز این اظهارات سخیف، مدعی شد که آیتالله سیستانی توجهی به نگاههای نسل جدید تشیع نداشته و عنقریب است که شاهد طغیان تشیع بر ضد مرجعیت باشد.

تصویر یاسر الحبیب همراه با سیدمجتبی شیرازی
در میان همه توهینهای الحبیب به مراجع عظام تقلید در تمام کشورهای اسلامی و شیعیان منطقه، تنها کسی که از گزند کلام یاسرالحبیب در امان مانده و در اقدامی عجیب همواره به عنوان مرجعیت راستین شیعه از سوی او معرفی شده، آیتالله سید صادق شیرازی هستند. او همچنین مدعی است که بیت آیتالله سید صادق شیرازی موید و حامی جریانی است که او این روزها دنبال میکند. ادعایی که تاکنون از جانب آیتالله شیرازی رد یا تأیید نشد. اما بیت ایشان نه تنها هرگز ردیهای بر مدعیات الحبیب منتشر نکرده و کلامی بر ضد او و اهانتهایش به مراجع عظام اظهار نداشته بلکه در مواردی برای وی تاییدیه نیز نگاشته و به حمایت از او برخاسته است.
البته شخص آیتالله سید صادق شیرازی در اقدامی که انعکاس رسانهای گشتردهای داشت، پس از افزوده شدن انتقادها به یاسر الحبیب مبنی بر بی سواد بودن او اجازه نامهای مفصل برای او نگاشت و در آن اجازه نامه او را در ۳۰ سالگی« صاحب الفضیلة العلامة الحاج الشیخ یاسر الحبیب دام تأییده» خطاب کرد. برادر آیتالله سیدصادق شیرازی به نام سیدمجتبی و پسر ایشان به نام سید احمد که هر دو ساکن انگلستان هستند رابطه تنگاتنگی با یاسر الحبیب داشته و هر دو بارها از یاسر الحبیب حمایت کردهاند.

ارتباط یاسر الحبیب با مجتبی شیرازی پس از موضعگیریهای علمای اهل سنت و شیعیان در حرام اعلام کردن اهانت به نمادهای اهلسنت تقویت شد. برخی نشریات عربی از جمله الوطن و عکاظ و ... اعلام کردهاند که یاسر الحبیب پس از آنکه سالها شاگردی مجتبی شیرازی را در لندن انجام داده با دختر وی ازدواج نموده و ارتباط سببی میان ایشان برقرار شده است. همچنین سید احمد شیرزی (فرزند آیتالله سیدصادق شیرازی) که او هم ساکن لندن است، بارها در حمایت از یاسر الحبیب سخن گفته است.

عکس اقتدای یاسرالحبیب به مجتبی شیرازی که حامیان وی در صفحه فیسبوکشان منتشر کردهاند
حرکت پشت نقاب «احیای شعائر حسینی»
برخی رسانهها معتقدند که تأسیس شبکههای ماهوارهای که بودجه فراوانی برای تبلیغ در اختیار دارند و عنوان «احیاء شعائر حسینی» بهانهای برای فعالیت الحبیب شده و وی در رسانههای طرفدار خود به اقدامات تفرقهانگیز و اهانت به مذاهب مختلف مسلمانان همت گمارده است. شبکه جدید التاسیس «المرجعیة» یکی از شبکههایی است که به تبلیغ گسترده و انعکاس حرفهایی از جنس مواضع او و افرادی میپردازد که مورد حمایت او و جریان همفکر هستند. همچنین رسانههای متبوع الحبیب اعلام میکنند که عموماً درآمد خود را از طریق حسابهای بانکی که در کشور انگلستان برای خود ایجاد کردهاند، تأمین میکنند.
از تکفیری نادان تا شیعه انگلیسی ــ ۷

دکتر عصام علی العماد الیمنی، شیعهشناس، متخصص در علم رجال و حدیث و تاریخ، مدرس مجمع جهانی اهلبیت علیهم السلام و فارغ التحصیل مدرسه امام محمد سعود عربستان سعودی است. وی که خود زمانی پیرو وهابیت بوده و به مذهب تشیع گرویده، در گفتوگویی به بررسی مهمترین چالشهای پیشِروی گفتمان تقریب در جهان اسلام پرداخته و معتقد است وهابیت و جریان تکفیری مهمترین مهمترین مانع وحدت اسلامی است که همواره و بهویژه طی دو سه دهه اخیر کوشیده است تا با انواع شگردها بین مذاهب اسلامی اختلافانگیزی کند.
وی تخریب چهرههای برجسته و تأثیرگذار تقریبی دنیای اسلام میان اهلسنت و شیعه را از جمله ترفندهای وهابیت برای برهم زدن وحدت مسلمانان دانست. همچنانکه پایاننامههای بسیاری در دانشگاههای عربستان در نقد شخصیتهایی چون سیدقطب، شیخ محمد عبده، شیخ محمد محمد المدنی و سید جمالالدین اسدآبادی نوشته شده که از جمله آنها اثر پنج جلدی شیخ ربیع المدخلی در نقد سید قطب و کتابی با عنوان «تحذیر الامم من کلب العجم» است که یکی از متعصبین وهابیت در نقد شخصیت و اندیشه سیدجمال نوشته است.
تنها کتاب «توحید»ی که منشأ فتنه و کشتار شد
عصام العماد در بخش دیگری از سخنان خود، قرائت وهابیت از مفهوم «توحید» را یکی از مهمترین علل گسترش اختلاف میان مسلمین دانست و گفت: کتاب «التوحید»ی که محمد عبدالوهاب نگاشته دستمایه وهابیت برای دامن زدن به اختلافات سنی و شیعه است. در دنیای اهلسنت دو کتاب معروف در حوزه توحید نگاشته شده: یکی کتاب امام محمد عبده مصری است که به فارسی ترجمه شده و دیگری کتاب محمد عبدالوهاب سعودی. اگر کتاب امام محمد عبده را با کتاب توحید شیخ صدوق، یا کتاب توحید فخرالدین رازی و کتاب توحید سیدقطب یا با کتابهای توحید برگرفته از کتاب تفسیر المیزان و تفسیر شهید مطهری مقایسه کنید، میبینید که با وجود اختلاف نظرها هیچ اختلاف عمیقی میان آنها وجود ندارد و اگر اختلافی هم هست بهحدی که کتاب توحید عبدالوهاب با کتابهای اهلسنت و شیعیان دارد، نیست و اختلاف عمیق و بنیادینی ندارند.
وی اضافه کرد: اختلاف توحید وهابیت با دیگر کتب توحیدی در شیعه و سنی به حدی رسیده که همه کتابهای توحید برگرفته از قرآن و کلام اهلبیت(ع) را رد میکند و معتقدان به توحید با روایتی دیگر را کافر میداند و به جهان اهلتسنن وانمود میکند که توحید عبدالوهاب توحید سلف صالح و توحید خاص اهلتسنن است، مثلا امام فخرالدین رازی، متکلم بزرگ اهلسنت هم صدها سال پیش، اثر ارزشمندی درباره توحید نوشته، اما حتی یک نفر بهخاطر این کتاب و توحیدی که در آن ارائه شده، کشته نشده است. در حالی که توحید ارائه شده توسط محمد عبدالوهاب صدها یا هزاران نفر را به کشتن داده است. تاکنون حتی یک نفر هم بهخاطر کتاب توحید امام طبری که برگرفته از تفسیر طبری است، کشته نشده است. همچنین کسی بهخاطر توحید شیخ صدوق کشته نشده. بنابراین کتابهای توحید اهلتسنن و تشیع هیچگاه باعث ایجاد فتنه نشده است و فقط یک کتاب سبب ایجاد فتنه شده است.
تحریف اندیشه بزرگان اهلسنت/ توحید بزرگان اهلسنت را هم شرک میدانند
این اسلامشناس یمنیالاصل در ادامه سخنان خود به تبیین شگردهای وهابیت برای ایجاد تفرقه بین مسلمانان پرداخت و گفت: یکی از شگردهای اینها برای ایجاد تفرقه میان تشیع و تسنن این بوده که آنها وانمود میکنند توحیدی که ما به بشریت ارائه میدهیم توحید اهلتسنن است، در حالی که این واقعیت ندارد. برای ارائه دلیل هم به خود کتاب اینها میتوان استناد کرد. وهابیون توحید بزرگان اهلسنت مانند بخاری سمرقندی، فخر رازی، سید قطب و... را شرک میدانند. محتوا و فحوای علمی توحید آنان نسبت به توحید محمد عبدالوهاب بسیار غنیتر است و هیچگاه هم ایجاد فتنه و شکاف نکرده است. بحث خداشناسی صحیح امام بخاری قابل مقایسه با خداشناسی وهابیت نیست؛ چراکه بحث خداشناسی امام بخاری از هرلحاظ بسیار نزدیکتر به مکتب تشیع است. البته بیشک در مسائلی اختلاف هم وجود دارد، اما اختلاف حاد و عمیقی که باعث شکاف در طول تاریخ شود، نیست و برای نمونه طرفداران امام بخاری هرگز نگفتهاند کسانی که از توحید شیخ صدوق و امام صادق(ع) تبعیت کنند، مشکل دارند.
حتی ابنتیمیه را هم تحریف کردند
عصام العماد تصریح کرد: علاوه بر این، وهابیون متأسفانه کتابهای ابنتیمیه را تحریف کردهاند. من قویاً معتقدم یکی از شگردهای وهابیت برای ایجاد شکاف میان تسنن و تشیع تحریف کتب شیخ ابنتیمیه است. درست است که ابنتیمیه «منهاج السنه» را در رد کتاب «منهاج الکرامة فی اثبات الامامه» اثر علامه حسینبن مطهر حلی، مرجع تشیع در زمان خود، نوشت، اما اگر دقت کنیم میبینیم که ابنتیمیه معتقد به کفر شیعه نبوده است. دکتر فهمی هویدی یکی از بزرگان اهلتسنن، در کتاب «ایران از درون» میگوید: متأسفانه وهابیت بهدروغ ادعا کرده ابنتیمیه معتقد به کفر شیعه است، در حالی که این با واقعیت در تضاد است و اندیشه و نظریه تکفیر شیعه توسط محمد عبدالوهاب ایجاد شده است.
برای رد شیعه، نُصَیریه (غلاة) را به کل شیعه تعمیم دادند
عصام العماد خاطرنشان کرد: ابنتیمیه ۱۰ جلد کتاب در رد اندیشههای علامه حلی نوشته، اما معتقد است که او مسلمان است و در هیچکدام از آثارش، این مرجع شیعه را کافر نخوانده است. درست است که گاهی نسبت به علامه از کلمات غیرمؤدبانه استفاده کرده، اما هیچگاه ادعا نکرده که او کافر است. متأسفانه امروز در کل جهان این ذهنیت وجود دارد که نظریه تکفیر شیعه، متعلق به ابنتیمیه است، در حالی که این به هیچ وجه حقیقت ندارد. ابنتیمیه قائل به تکفیر «علیاللهی» است، چون در زمان ایشان در سوریه و شامات گروههایی از نُصَیریه در آنجا زندگی میکردند و او کتابی علیه نصیریه (بهزبان امروز علیاللهیها) نوشت و آنان را تکفیر کرد. وهابیت از این موضوع به بهترین وجه ممکن استفاده ابزاری و کلمات و اندیشه ابنتیمیه را تحریف کرده و به کل شیعه تعمیم داده است.
از تکفیری نادان تا شیعه انگلیسی- ۶

آیتالله جاودان، از شاگردان آیتالله حقشناس و از اساتید اخلاق استان تهران نکات تأملبرانگیزی درباره روز ۹ ربیع ذکر کرده است:
روز نهم ربیع، روز شادمانی است. شادمانی اهلبیت(ع) است. آن را قدر بدانیم و به حرام آلوده نکنیم. گاهی کسانی که عنوان دوستی دارند، حرامهای خیلی روشن و مسلّم را انجام میدهند. البته اگر واقعاً دوست بود که این کارها را نمیکرد و به حرام آلوده نمیشد، به بیادبی آلوده نمیشد، به بیحیایی آلوده نمیشد.
یک آقای بزرگواری است که الان در استان خراسان، امام جمعه است. ایشان یک طلبه فاضل و خیلی باعرضه بوده و دو سه زبان خارجی هم آموخته بود و آرزو میکرد که برای کارهای تبلیغی به کشورهای خارجی برود. یکوقت فرمایشات رهبر را گوش میکند که از ایشان سؤال کردند که اگر شما در این مقام رهبری نبودید، دلتان میخواست که چه کاری انجام بدهید؟ ایشان فرموده بودند که دلم میخواست بروم در یک روستا و کار آخوندی بکنم.
ایشان، اوّلینبار که این حرف را شنیده، از آن آرزو که امیدوار بود برای کارهای تبلیغی به کشورهای خارجی برود، دست برداشت و گفت خُب میرویم به یک روستا. به سیستان و بلوچستان رفت. اوّل که به آن روستا وارد شده بود، کسی جواب سلامش را هم نمیداد. اما باقی ماند و حوصله کرد. خوش اخلاقی و خدمت نشان داد. آرام آرام اهالی این روستا به او علاقهمند شدند، اهالی آن روستا به او علاقهمند شدند، اینجا میتوانست کار بکند، آنجا میتوانست کار بکند، از این طرف میبردنش، از آن طرف میبردنش.
یکدفعه که به روستایی رفته بود، مثلا پنجاه کیلومتر آن طرفتر، هنگام برگشت، پشت ماشین که نشسته و کمی از آن منطقه دور شده بود، یک نفر اسلحهای را پشت گردنش میگذارد و میگوید آقا کنار بایست. ایشان فکر میکند بچههای بسیج هستند و دارند با او شوخی میکنند. ولی دید خیلی جدّی است.
از ماشین پیادهاش کردند و روی موتور نشاندند و رفتند تا پاکستان. حدود صد و پنجاه کیلومتر راه بود. ایشان میگوید هر کجا آنها پیاده شدند که آب بخورند، به من فقط اجازه یک مشت آب میدادند. وقتی که فهمیده بود به دست چه کسانی گرفتار شده، به حضرت صدیقه کبری(س) عرض کرده بود: «یک کاری کنید آبرویم نرود، آبروداری کنیم. حالا هرطور هم شد، بشود».
خب در راه با نهایت شجاعت با آنها برخورد کرد. ایشان به دست عوامل ریگی گرفتار شده بود؛ آنها یک مجموعه بزرگی از شیعیان را از هر طرف دزدیده بودند. در آنجا هم شکنجه و شلاق برقرار بود و با فاصلههایی، سر میبریدند. ایشان تعریف میکرد که یک نوار سخنرانی در اصفهان که خیلی هم سرو صدا داشت را ابتدا پخش میکردند. سخنرانی علنی که نوارهایش را همهجا بردهاند. لعن و سبّ کرده بود. هروقت میخواستند سر یک نفر را ببُرند، این نوار را میگذاشتند، خونشان به جوش میآمد و بعد، سر میبریدند. خُب ثوابش برای آن آقایی که سخنرانی کرد و آنهایی که پای منبر خندیدند و کف زدند! آنهایی که تشویق کردند، آنهایی که دعوت کردند، ثوابش به آنها هم میرسد!
ایشان به حساب همان حرفی که با حضرت زهرا(س) عرض کرده بود، تمام این حوادث را به خوبی پشت سر گذاشتهبود. همه را در یک کنار مینشاندند، سر یک نفر را میبریدند که بقیه را هم آزار بدهند. آنها به ایشان گفته بودند ما نمیدانیم تو چه طوری هستی! همه اینهایی که میبینی اینجا هستند، همه شما که میگویید شیعه هستید، همهشان مشرک هستند. وقتی پای مرگ میآید، میافتند به دست و پای ما و التماس میکنند و قسَم میدهند. هرکار بتوانند، میکنند تا کشته نشوند. ما هم برای این که نشان میدهند که مشرک هستند، حقد و کینهمان بیشتر میشود. آن نوار لعن و نفرین را هم که میگذارند.
در هر صورت، در این مدّت هم که آنجا بود، چون باسواد بود، ناگزیر با آنها زیاد بحث میکرد و آیه و حدیث برایشان میخواند. به برکت آن توسّل به حضرت صدیق طاهره، یکی از مریدان آنها، کمی به ایشان تمایل پیدا کرده بود. یعنی احساس کرده بود حرفهای ایشان، حق است. هماو، یک روزی ایشان را نجات میدهد و الان هم در خراسان، در یکی از شهرستانهای کوچک، امام جمعه است. اگر همه آن جمع توسّل میکردند، همهشان نجات پیدا میکردند.
همین یک حادثه کافی است، هرچند که صد نمونه از این دست، شنیدهایم که مثلاً یک نفر به خودش بمب میبندد و میرود داخل یک مسجد تا صد نفر، دویست نفر شیعه را تکّه پاره کند. این کار، صدها عامل دارد. آمریکا هست، اسرائیل هست، عربستان سعودی هم هست، من هم با آن منبر و اظهاراتم، یک عامل هستم که کمک میکنم. لااقل ما نکنیم. حالا در داخل این شهر، هزار جای دیگر میکنند، من این را نکنم. من به قتل عام شیعه کمک نکنم. رهبر هم که فتوا دادند، حکم کردند به حرمت.
ما در سابق جلساتی داشتیم، با دوستان صحبت میکردیم، میگفتیم تو در بند رضای خدایی یا هر کاری دلت میخواهد، میکنی؟ اگر خواست دلت مهم است، پس هر کاری میخواهی بکن! خدا که در کار نیست. اما اگر در بند رضای خدایی، من شک دارم. چون میبینم یک مرجع تقلید، دو مرجع تقلید، بلکه بیشتر این حرکت را حرام دانستهاند. شک میکنم در بند رضای خدا باشی. وقتی یک نفر، دو نفر از مراجع، چنین حرفی زدهاند و از حرمت سخن گفتهاند، آدم شک در رضای خدا میکند. شما دربند رضای خدا هستی یا نیستی؟
از تکفیری نادان تا شیعه انگلیسی- ۵

دکتر عصام علی العماد الیمنی، شیعهشناس، متخصص در علم رجال و حدیث و تاریخ، مدرس مجمع جهانی اهل بیت علیهم السلام و فارغالتحصیل مدرسه امام محمد سعود عربستان سعودی است. وی که خود زمانی پیرو وهابیت بوده و به مذهب تشیع گرویده، در گفتوگویی به بررسی مهمترین چالشهای پیش روی گفتمان تقریب در جهان اسلام پرداخته و معتقد است وهابیت و جریان تکفیری مهمترین مهمترین مانع وحدت اسلامی است که همواره و بهویژه طی دو سه دهه اخیر کوشیده است تا با انواع شگردها بین مذاهب اسلامی اختلافانگیزی کند.
عصام العماد با استناد به سخنی از شخصیت بزرگ جهان اسلام و استاد سیدقطب، محمد بهی مصری میگوید: مرحوم بهی معتقد است از وقتی وهابیت ظهور کرده، تلاش میکند که وانمود کند اختلاف بین تشیع و تسنن بسیار عمیق است و این دو کاملا متفاوت و دو تیم معارضاند. ایشان سعی میکند اثبات کند که تشیع و تسنن دو دین مستقل از یکدیگر هستند، نه اینکه هر دو یک مذهب اسلامی باشند که هر دو به اسلام خدمت کردهاند. این نگاه مرحوم دکتر محمد البهی در کتاب معروف «التطور الفکر الاسلامی» مطرح شده که مورد اعتماد بسیاری از متفکرین اهل تسنن است.
وی میافزاید: شخصیت مهم دیگری به نام شیخ محمد غزالی مصری نیز در این زمینه بسیار اظهار نظر کرده و مباحث قابل توجهی مطرح کرده است. ایشان بر همین دیدگاه مرحوم محمد بهی تاکید دارد؛ خصوصا بر این ادعای وهابیت که سعی دارد اثبات کند شیعه و سنی هر کدام یک قرآن مستقل دارند. ایشان میگویند در طول تاریخ اسلام همواره مسیحیان و یهودیان به مسلمانان غبطه میخوردند که یک کتاب واحد دارند. اما این ادعای وهابیت دل متعصبین مسیحیت و یهودیان را شاد میکند. در طول تاریخ اسلام هیچگاه هیچ امام و متفکری از اهل تسنن از جمله شافعی، مالک، بخاری، سمرقندی نیشابوری و... این بحث را مطرح نکردهاند که شیعه یک قرآن مستقل داشته باشد.

این اندیشمند اسلامشناس یمنی الاصل اضافه میکند: همچنین در هیچ یک از گفتهها و آثار بزرگان شیعه و روایات ائمه(ع) در هیچ موردی قرآن واحد مسلمانان مورد اختلاف نبوده است. همه مسلمانان در طول تاریخ به یک قرآن واحد و یک کتاب مقدس اعتقاد داشتهاند تا اینکه وهابیت یک بدعت تازه ایجاد کرد و متاسفانه این موضوع غلط را گسترش دادند که شیعه دارای یک قرآن مستقل است. من ۱۵ سال پیش کتابی به نام «روش گفتگو با وهابیت» را به زبان عربی نوشتم که به زبان فارسی هم ترجمه شده است. در این کتاب گفتههای اهل تسنن درباره نقش وهابیت در گسترش اختلاف میان تسنن و تشیع آورده شده است. اگر توجه داشته باشید اکنون در به اصطلاح امالقرای جهان اسلام، در جامعه مدینه و همچنین جامعه امام محمد سعود که من آنجا تحصیل کردهام، دهها پایاننامه فوق لیسانس و دکتری در رد وحدت اسلامی نگاشته شده است.
وی اضافه میکند از جمله کتاب معروف دکتر شیخ ناصر القفاری است که این کتاب در واقع پایاننامه وی در در دوره فوق لیسانس است و نویسنده در آن کوشیده شخصیتهای اهل تسنن و تشیع را که در طول تاریخ خدماتی برای ایجاد وحدت در جامعه اسلامی ارائه دادهاند، نقد کند. وی ابتدا سیدجمالالدین اسدآبادی معروف به جمالالدین افغانی را نقد کرده که ایشان در زمان معاصر بنیانگذار وحدت اسلامی بوده است. سیدجمال نخستین کسی است که به اهمیت وحدت جهان اسلام در دوران جدید پی برد. حتی یکی از متعصبین وهابیت در کتابش با عنوان «تحذیر الامم من کلب العجم» که بسیار معروف هم شده، شخصیت و اندیشه سیدجمال را مورد انتقاد قرار داده است.
به گفته عصام العماد امام محمد عبده، دومین شخصیت مهمی است که البته به برکت مجاهدات سیدجمالالدین اسدآبادی از پیشگامان بحث تقریب و وحدت جهان اسلام بود و به دلیل اندیشههایش بسیار مورد انتقاد وهابیت قرار گرفته است. او مفتی مصری است که با شرح نهجالبلاغه خود قدم بزرگی برای تقریب جهان تسنن و تشیع ایجاد کرد و من مطمئنم بدون تشویقهای سیدجمال اسدآبادی این متفکر به شرح نهجالبلاغه همت نمیگماشت. این احیای نهجالبلاغه در جهان تسنن توسط مفتی اهل تسنن گام بزرگی است در احیای وحدت اسلامی در اواخر قرن ۱۹ و اوایل قرن ۲۰، یعنی اوایل مشروطه ایران صورت گرفته است. اکنون پایاننامههای بسیاری در دانشگاههای عربستان در نقد این دو شخصیت بزرگوار وجود دارد، از این جهت که این دو وحدت اسلامی را زنده کردند.
وی خاطرنشان میکند: از دیگر شخصیتهایی که در ایجاد وحدت اسلامی موثر بودهاند، شیخ محمد محمد المدنی است؛ شخصیت بزرگی که آثار بسیاری از خود به جای گذاشته و شما میتوانید مطالب متعددی از او و درباره او فضای مجازی پیدا کنید. دیگری شهید امام سیدقطب از بزرگان جهان اسلام است؛ وی راهکارهای کاربردی برای ایجاد وحدت در جهان اسلام ارائه کرده و از همین روست که کتابهای بسیاری در نقد او توسط وهابیت نوشته شده که از آن جمله میتوان به پنج جلد کتاب شیخ ربیع المدخلی اشاره کرد.
از تکفیری نادان تا شیعه انگلیسی- ۴

بر اساس مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی روز بیست و سوم مردادماه، سالگرد پیروزی و مقاومت ۳۳ روزه حزبالله لبنان در برابر رژیم صهیونیستی به عنوان روز «مقاومت اسلامی» نام گذاری شده است. حجتالاسلام و المسلمین محمدمحسن مروجی طبسی، پژوهشگر فرق و مذاهب اسلامی در گفتوگو با خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم گفت: مقاومت اسلامی در واقع همان عزت است؛ یعنی افراد بر خواستههای اولیه، انسانی، ثابت، مشروع و مسلم خود پافشاری و ایستادگی کرده و عزت نفس خود را در مقابل دشمن حفظ میکنند؛ بر این اساس هر انسان آزاده و عزیزی که حرمت خود را شناخته، از حریم عزت خود دفاع میکند.
وی درباره ضرورت ایستادگی و مقاومت در برابر دشمن اظهار کرد: وقتی انسان به منشا مقاومت توجه کند، درمییابد که خاستگاه آن چیزی جز عزت نیست. بنابراین انسانی که بر خواستههای مشروع خود پافشاری میکند، بدان معناست که عزت دارد و نمیخواهد زیر بار زور و قدرت کسی برود. سوال اینجاست که چرا عدهای زیر بار زور میروند و خود را ذلیل میکنند. این افراد باید پاسخگو باشند، به نظر میرسد که اینان یا خود و عزت خود را نشناختهاند و یا مغرضانه تسلیم قدرتها میشوند. انقلاب اسلامی ایران و حرکت امام(ره) حرکتی برخاسته از عزت بود و در پی انقلاب اسلامی روحیه مقاومت در کشورهای اسلامی رخنه و رشد کرد و نمونه بارز آن مقاومت حزبالله لبنان و گروههای فلسطینی علیه استکبار و رژیم غاصب اسرائیل بود. این حرکت مبارک امام(ره) موجب شد کشورهای اسلامی بیدار شده و به هویت اولیه و اصیل خود بازگردند.
عضو شورای پژوهشی مؤسسه تربیت محقق مذاهب اسلامی با بیان اینکه عدهای با ادعای مقاومت در جهان اسلام دست به خرابکاری و انحراف میزنند، عنوان کرد: این عده به نام مقاومت وارد صحنه شدهاند، اما هدف اصلی آنها لکهدار کردن حرکت امام(ره) و به حاشیه راندن انقلاب اسلامی است؛ یکی از این جریانها وهابیت و سلفیهای افراطی هستند که ادعای مقاومت در برابر استکبار را با خود یدک میکشند اما در واقع با تفکرات افراطی، خودیها را میزنند و تضعیف میکنند. نمونه بارز این جریان در سوریه قابل مشاهده است. دولت بشار اسد که دشمن اسرائیل بوده و مقاومت اسلامی را در پیش گرفته است، امروز سلفیها با اقدامات خود در این کشور راه را برای اسرائیل هموار کرده و مقاومت علیه استکبار از بین برده و میان شیعه و سنی تفرقه ایجاد میکنند.
وی با اشاره به تاثیر سوء اقدامات وهابیون و سلفیهای تکفیری بر بدنه جهان اسلام و مقاومت اسلامی تاکید کرد: مهمترین و مخربترین اثر سوء فعالیت گروههای تکفیری ایجاد انشقاق و اختلاف بین برادران دینی و شیعه و سنی، غافل شدن از آمریکا و اسرائیل دشمن اصلی و مشترک مسلمانان و مقدمهسازی برای تجزیه کشورهای اسلامی است. دستاوردهای مقاومت برخی از کشورهای جهان اسلامی در برابر استکبار تاکنون در سایه این ایستادگی محقق شده است.
این محقق و پژوهشگر افزود: مهمترین نتیجه مقاومتهای حقیقی علیه دشمن، به رخ کشیدن عزت اسلام بود که نشان داد مسلمانان واقعی هیچگاه زیربار ظلم نمیروند و دنیا جنگل نیست که یک شیر درنده بر آن حکومت کند. هر طایفه و قوم و کشوری برای خود عزت دارد و ذلت را نمیپذیرد. این پیامی است برای مظلومان و ستمدیدگان جهان که روحیه خودباوری را برای مسلمان و غیرمسلمان به ارمغان میآورد و امید را در ذهن و دل آنها میآفریند.
حجتالاسلام مروجی طبسی یادآور شد: باید خیانتها و انحرافاتی که سلفیهای تکفیری بر جهان اسلام وارد میکنند، توسط رسانهها آشکار شود و این جریان رسوا شده و از بین برود؛ چون خطر آنها برای مسلمانان بدتر از اسرائیل است و به نام مقاومت تیشه به ریشه اسلام میزنند و شکاف ایجاد میکنند.
از تکفیری نادان تا شیعه انگلیسی- ۳

محمدحسین رجبی دوانی، چهره نامآشنای مسائل تاریخ اسلام و معاون پژوهش دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه امام حسین علیه السّلام در گفتوگو با خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، به ارائه سخنانی درباره اسباب و ریشههای وقایع اخیر هتک حرمت مراقد و مقابر مقدس منطقه شامات از جمله حضرت جعفربن ابیطالب و حجربن عدی، از اصحاب جلیلالقدر پیامبر و امیرالمؤمنین علیهما السّلام و اخیراً انفجار مقام حضرت ابراهیم(ع) در شهر الرقه پرداخت.
* تسنیم: جناب آقای دکتر، گفته میشود که حوادث دلخراش سوریه و اردن توسط گروهکهای تروریستی تکفیری و افراطی انجام شده است. همانگونه که علما و حوزههای علمیه شیعه بهائیت را طرد کردند، آیا زمان آن نرسیده که علمای اهل تسنن این گروه افراطی را از خود طرد کنند؟ آیا اساساً میتوان گفت نسبت این گروههای افراطی با اهل سنت مانند نسبت شیعه و بهائیت است؟
بهعقیده بنده نسبت بهائیت و بابیت با شیعه کاملاً متفاوت با نسبت تکفیریها و سلفیها با اهل تسنن است؛ چراکه بابیت و بهاییت یک گروه منحرفی بودند که ادعاهای دروغین و گزافی داشتند. علیمحمد باب مؤسس فرقه بهائیت ابتدا مدعی شد که باب ظهور امام زمان است و سپس مدعی شد که خود امام است و سپس هم ادعای پیامبری کرد و از همین روی از سوی شیعه بهکلی طرد و مهدورالدم اعلام شد و نهایتاً هم به هلاکت رسید.
لذا ما بهائیت را اصلاً مسلمان نمیدانیم، تا چه رسد به شیعه و این که از شیعه منشعب شده باشد. و ما آنها را افرادی نجس العین تلقی میکنیم که مانند سایر مشرکین و کفار هستند؛ با این تفاوت که کفار مبدأ آیینشان الهی بوده و اینها مبدأ الهی هم ندارند و فاسدالاعتقاد بهطور کامل هستند. اما تکفیریها و سلفیها دقیقاً اعتقادات اهل تسنن را دارند و مانند آنان خلفای ثلاثه را مقدس میدانند و معتقدند که همه اصحاب پیامبر پاک و مقدس و بهشتی هستند؛ منتها افراطهایی در برخی از موارد دارند.
تکفیریها و وهابیون عدهای از اهل تسنن و کل شیعه و مسلمانان غیر از خودشان را بهسبب اینکه مثل آنها فکر نمیکنند، کافر تلقی میکنند و جز مرام خود، باقی مسلمانان را دارای فساد اعتقاد میدانند و با تمام گستاخی و بیشرمی پیروان مکتب اهلبیت علیهم السّلام را مشرک قلمداد میکنند. ما بین تکفیریها و سلفیهای متعصب جاهل با اهل تسنن تمایز قائل هستیم، هرچند که اصول و مبانی آنان یکسان است و در برخی مسائل جزئی با هم اختلاف نظر دارند، اما حساب اکثر اهل تسنن را از آنها جدا میدانیم.
فتنهانگیزی صهیونیسم جهانی و اختلاف در دنیای اسلام
با کمال تأسف میبینیم که علمای اهل سنت در برابر جنایات تکفیریها و سلفیها آن هم در توهین به مقدسات خودشان کوتاهی میکنند و بهتصور من متأسفانه بر اثر فتنهانگیزی استکبار جهانی و صهیونیسم، اینان بهجای این که دشمن اصلی خود و مسلمین را آمریکا و اسرائیل بدانند، شیعه را دشمن اصلی خود پنداشته و انگشت مخالفت را بهسوی او بردهاند.
از همین روی در چند سال اخیر با وجود جنایاتی که علیه شیعیان مظلوم بحرین صورت گرفته است و با این که شیعیان مظلوم بحرین از فلسطین و آرمان فلسطین و از اعتبار جهان اسلام در برابر شرک و کفر دفاع کردهاند و میکنند، اما با وجود مظالمی که در حق اینان صورت میگیرد، نهتنها عکس العملی از سوی علمای اهل تسنن مشاهده نمیشود، بلکه بعضاً به حمایت از حاکمان جبار و فاسد و سفاک بحرین هم بهپا خاستهاند.
غفلت اکثر سران کشورهای اسلامی از آرمان فلسطین
در حالی که سران تمام ممالک اسلامی دستشان در یک کاسه است و خیانت آنان به آرمان فلسطین اظهر من الشمس است، متأسفانه حتی اسماعیل هنیهای که به حمایت ایران میتواند مقابل اسرائیل بایستد، او هم بهخاطر همیین جوّی که علیه شیعه بهراه افتاده، با ناسپاسی نسبت به شیعه به بحرین سفر و از امیر جنایتکار بحرین حمایت کرد.
در سوریه با جوسازی تکفیریهای پلید و سلفیهای جنایتکار که جنگ در سوریه را جنگ بین سنی و شیعه میدانند، سایر علمای اهل تسنن نیز سکوت توأم با حمایت را پیش گرفتهاند. اینان قطعاً در تاریخ باعث روسیاهی علمای اهل سنت که مدعی دفاع از سنت پیامبر هستند، خواهند شد و البته سندی بر حقانیت و مظلومیت شیعه؛ چراکه ما بهعنوان یک کشور شیعی ۳۴ سال است که هزینههای سنگین در دفاع از آرمان فلسطین را پرداخت کردهایم.
ما تحریمها و سختیها را بهخاطر حمایت از آرمان فلسطینی تحمل کردهایم که عموم مردم آنجا سنی هستند. حال ما سنی واقعی هستیم یا آنها؟ ما در دفاع از کسی که شعار شهادتین میدهد، مردانه ایستادهایم و سختیها و تحریمها را پذیرفته و تحمل کردهایم، در حالی که سران سنی این کشورها با اسرائیل رابطه صمیمانه دارند؛ از مغرب تا قطر و حتی مصری که بهاصطلاح انقلاب کرده، سفیر جدید به اسرائیل میفرستند و نامه فدایت شوم برای سران رژیم صهیونیستی مینویسند.
این کشورها حاضر نیستند که با جمهوری اسلامی که پرچمدار مقابله با صهیونیسم جهانی و استکبار است، رابطه برقرار کنند. البته من اصرار مسئولان خودمان را نمیپسندم که در هر صورت ممکن اصرار به برقراری رابطه با مصر دارند و سران مصر هم دست بالا گرفتهاند و در برابر درخواست مسئولان ما برای گردشگری به مصر، شرط میگذارند که: "وقتی به مصر میآیید، حق دیدار رأس الحسین و زینبیه را ندارید". این نکته نشانگر جهالت اینهاست که دشمن اصلی را رها کرده و تیغ حملات خود را بهسمت شیعه گرفتهاند.
حزبالله تحقیر تاریخی اعراب را از آنها گرفت
در موقعیتی که دولتهای سنی عرب در نهایت بدبختی و ذلت مقابل اسرائیل بودند، این حزبالله لبنان بود که تحقیر تاریخی اعراب را از آنها گرفت و اسرائیل را در جنگهای ۳۳روزه و حماسههای دیگر تحقیر کرد و آنها را از آن اقتدار پوشالی خارج کرد. اما اکنون میبینیم که در همان لبنان هم تکفیریها و سلفیها با سکوت جوامع سنی برای مقابله با حزبالله به میدان آمدهاند. حال آن که حزبالله از حیثیت ملت لبنان چه مسلمان و چه مسیحی و چه شیعه و چه سنی دفاع کرد.
در ماجراهای اخیر هم بهویژه در ماجرای تخریب مرقد مطهر حضرت حجربن عدی، طبق اعتقادات اهل تسنن آنها عموماً قائل به این هستند که همه اصحاب پیغمبر چون افتخار حضور در محضر پیامبر را داشتهاند، مصداق آیه شریفه «رَضِیَ اللّه عَنهُم وَ رضُوا عَنه» هستند، ولذا خدا از همه اینها راضی است و آنان از اهل بهشتاند. لذا آنها به ما خرده میگیرند که ما بهدلیل دشمنی برخی از ایشان با امام علی علیه السّلام به آنها ناسزا میگوییم و آنان را سبّ میکنیم.
این در حالی است که اگر کسی سنی واقعی باشد و به قداست و اعتبار همه اصحاب معتقد باشد، باید در برابر هتک حرمت به مرقد مطهر حضرت جعفر طیار بایستد و عاملان آن را بهشدت مجازات کند. جعفربن ابیطالب طبق نقل خود منابع سنی، یکی از اصحاب کبار پیامبر است که نماینده رسول خدا در حبشه بهعنوان رهبر و سرپرست مسلمانان مهاجر، پسرعموی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و برادر خلیفه چهارم اهل تسنن است که در جنگ موته به شهادت رسید. اما چون جعفر برادر امام علی علیه السّلام است و شیعه روی امام و برادر ایشان حساس است، بهعنوان اعتراض به تبلیغ و ترویج شیعه، علمای اهل تسنن حاضر نیستند که توهین و جسارت به این صحابی جلیلالقدر را محکوم کنند.
همین طور حجربن عدی صحابی بزرگ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که در زهد و عبادت زبانزد بود، گفتهاند که مستجاب الدعوه بود و خدمات فراوانی به اسلام کرده است. تنها جرم حجر عشق به حضرت امیر علیه السّلام و ایستادن مقابل جنایتکاری فاسق همچون معاویه بود که معاویه در نهایت مظلومیت این مرد بزرگ را که حاضر به سبّ علی علیه السّلام و بیزاری جستن از آن وجود مقدس نشد، به شهادت رساند.
اینها با صاحب قبر مشکل دارند
اینها با صاحب قبر مشکل دارند. اگر اینها در ادعای اهل سنت پیغمبر بودن صادق باشند، میدانند که قرآن مردم را امر به محبت به قربای پیامبر و خویشان نزدیک و اهلبیت ایشان علیهم السّلام کرده است. زمانی که مرقد حضرت امامین عسکریین که از نوادگان حضرت رسول علیهم السّلام بودند در سامرا تخریب شد، اگر این جنایت نسبت به مرقد نوادگان پیامبر و هتک حرمت آن بزرگواران، توسط علمای اهل سنت محکوم میشد و عاملان آن مجازات میشدند، اکنون این جنایتکاران کار را به اینجا نمیرساندند.
اخیراً این جنایتکاران تکفیری گفتهاند که در صورت دست یافتن به مرقد حضرت زینب سلام اللّه علیها آنجا را نیز نبش قبر خواهند کرد. خراب کردن قبه و بارگاه یک طرف و نبش قبر کردن یک طرف دیگر؛ با آنکه طبق منابع شیعه و سنی نبش کردن قبر مسلمانی که ــ ولو فاسق و جنایتکار باشد ــ از نظر شرعی حرام و گناهی بزرگ است. متأسفانه مقابل این کارهای خلاف شرع، اخلاق و انسانیت علمای اهل سنت سکوت مرگباری گرفتهاند و بر اثر جهالت دشمنی خود را بهسمت شیعه آوردهاند و حاضر نیستند این جنایات را محکوم کنند.
چندی پیش مقابر عمار یاسر و اویس قرنی دو شخصیت مهم جهان اسلام از سوی این جنایتکاران آسیب دید، ولی باز هیچگونه برخوردی از سوی عالَم تسنن صورت نگرفت و این جنایت محکوم نشد، ولذا به این جنایتکاران در حقیقت چراغ سبزی نشان داده شد که جنایاتشان تداوم یابد.
سندی بر حقیقت شیعه
البته از سوی دیگر همان گونه که این نابکاران سفاک اعلام کردهاند، ما میبینیم که جنایت اینان سندی بزرگ و ارزشمند بر حقیقت شیعه توسط اینها رو شد. این جنایتکاران بعد از نبش قبر حضرت حجر اعلام کردند که جسد او سالم بوده و آن را بیرون آوردهاند. سالم بودن پیکر مطهر صحابی پیامبر و یار وفادار حضرت امیر که از شیعیان خاص آن حضرت بوده، دال بر ۱۴۰۰ سال حقیقت اوست، در حالی که گور معاویه که پیشوای این ضالّین است همان موقع در زمان بنیعباس نبش شد و چیزی از پیکرش باقی نمانده بود.
لذا اگر کسی اندک عقل و فهمی داشته باشد، درمییابد که سالم ماندن پیکر حجر پس از نزدیک به ۱۴۰۰ سال نشانگر درستی راه اوست. خوب است که آنان نبش قبر خلفای خود هم بکنند تا ببینند که آیا آثاری از خلفای آنها هم باقی مانده است یا نه؟!! البته اگر اینها جرئت و صداقت داشته باشند و عکسی از پیکر مقدس این یار باوفای حضرت امیر علیه السّلام منتشر کنند، همان سند بیآبرویی و باطل بودن اعتقادات آنها برای همه جهانیان خواهد بود.
از تکفیری نادان تا شیعه انگلیسی ــ ۲

کمتر روزی است که در رسانهها خبری از کشتار خاموش شیعیان منتشر نشود؛ دیروز در بامیان و پاراچنار و امروز در سوریه و عراق و آفریقا و... . اینان تنها جرمشان شیعه بودن است و البته همه این کشتارها با پشتوانه تبلیغات وسیعی در رسانههای مختلف انجام میشود که میکوشند با تمرکز بر رفتارهای موهن اقلیتی شیعه نما، تشیع را بدعتگزار و خارج از دین اسلام معرفی کنند. برخی از این رفتارهای موهن نه در عرف مقبول و ممدوح است و نه سابقهای در عصر معصومین(ع) و حتی زمانهای بعد از آن داشتهاند و جای تأسف بسیار است که گروهی از عالمنمایان نیز – حتی با سوء استفاده از نام مرجعیت شیعی - بیاعتنا به وضعیت اسفبار شیعیان در نقاط مختلف جهان از این رفتارها حمایت میکنند.
واقعیت تلخی است؛ گروهی بیگناه هزینه بیتوجهی گروهی دیگر را میپردازند. البته جای هیچ شکی نیست که رسانههای صهیونیستی و غربی نیز با دامن زدن به اختلافات مذهبی، این نکات را برجستهتر میکنند. همانها که باشکوهترین اجتماع مردمی جهان اسلام در اربعین حسینی را سانسور کردند، با انعکاس اخبار و تصاویر برخی از نمادهای انحرافی ظاهری مانند بدعتهای عزاداری از جمله قمهزنی و تیغزنی و احتمالا این روزها مسئله ۹ ربیع، سعی دارند تا تصویری خشونتآمیز و واپسگرا از آموزههای شیعی نشان دهند و نقش مهمی برانگیختن اختلافات مذهبی دارند. اما اینکه معدودی از خود شیعیان، با نام خدمت و حراست از حریم دین، کیان تشیع را به خطر بیندازند و دستاویزی برای کشتار شیعیان در اقصی نقاط عالم فراهم آورند، جرمی سنگین و نابخشودنی است.
محمدحسین رجبی دوانی، چهره نامآشنای مسائل تاریخ اسلام و معاون پژوهش دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه امام حسین(ع) در گفتوگو با خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم در تشریح و تبیین اهمیت این مسئله گفت: برای ما به عنوان پیروان مکتب اهل بیت(ع)، دوری از تفرقه بین مسلمانان اصل است تا بهانه به دست دشمن ندهیم. در اینجا ممکن است حتی مسائلی که برای ما از ارزش فوق العاده برخوردار هستند، تحت الشعاع موضوع وحدت قرار بگیرند؛ زیرا در مواقع حساس و حیاتی باید اهم فی الاهم را تشخیص داد و مسئله مهمتر را اساس عملکرد خود قرار داد. این تعلیم و دستور کاری است که موالی و ائمه(ع) و بزرگان دین برای ما ترسیم و بیان فرمودهاند.
وی افزود: از هر آنچه که باعث شود مخالفان مکتب اهل بیت(ع) و مذهب حقه شیعه امامیه از آن برای آسیب زدن به اعتقادات ما و مخدوش کردن چهره پاک تشیع بهره برداری کنند، باید خودداری و پرهیز کرد. در همین ایام ربیع (۹ ربیع) چند سالی است که مطلبی خرافی عنوان شده و فارغ از درست یا نادرست بودن سندیت تاریخی آن، مطلب مهم این است که مقام و شأن حضرت صدیقه کبری، فاطمه الزهرا(ص) به قدری عظیم است که ما نمی توانیم یک حادثه، مانند مرگ فردی را به عنوان عید آن وجود مقدس تلقی کنیم. به نظر من این به نوعی جسارت به حضرت زهرا (ص) و پایین آوردن شان آن بزرگوار است که مرگ فردی، ولو که ظالم در حق آن بزرگوار باشد، عید آن وجود مقدس تلقی شود.
رجبی دوانی تصریح کرد: اگرچه کسانی که در حق اهل بیت به ویژه در حق حضرت زهرا(ص) ظلمها کردند و اگرچه بنابر مستندات تاریخی دست برخی از اینها در شهادت حضرت زهرا(ص) به عیان، دیده میشود و حتی ظلم بزرگی کردند که به هیچ وجه قابل اغماض نیست، اما باید دید که مصالح اسلام چه چیزی را ایجاب میکند. امروز دشمنان داخلی و خارجی جهان اسلام و تشیع، بهویژه جریانهای تکفیری، از جاذبه عمیق و وسیعی که شیعه در عالم اسلام پیدا کرده و بسیاری از مسلمانان غیرشیعی با اشتیاق به مکتب اهل بیت(ع) روی آوردهاند، به هراس افتادهاند و درصدد بهانهجویی و پیدا کردن مستمسکهایی برای مخدوش کردن چهره مقدس، پاک و منور تشیع برآمدهاند تا جریانهای گوناگون اهل تسنن را بر علیه او برانگیزند.
کار نسنجیدهای نکنیم که زبانها به شیعه دراز شود
وی خاطرنشان کرد: این گونه موارد (۹ ربیع و حواشی آن) بهانههایی است، به دست افرادی که میخواهند شیعه را در دیدگاه سایر فرقههای مسلمان و حتی کسانی که به این مذهب تمایل پیدا کردهاند، مشوه و آلوده جلوه دهند. لذا، به طور کلی هر آن چیزی که باعث شود، دشمنان اسلام از آن بهره برداری کنند و به تفرقه میان مسلمانان دامن بزند و مخالف با اصل وحدت در میان مسلمانان باشد، از دیدگاه ائمه ما و بزرگان شیعه گناه و حرام تلقی میشود؛ به اضافه آنچه که باعث شود زبانها به شیعه دراز شود و ارزشها و اعتقادات و باورهای صحیح شیعه هم با این چنین کارهای نسنجیدهای زیر سوال برود و مورد حمله قرار بگیرد، این جریان هم گناه و حرام محسوب میشود، یعنی کارهایی که باعث شود بهانههایی به دست مخالفان شیعه داده شود تا تشیع را بکوبند، که در اصل گناه است؛ لذا در سیره بزرگان ما چنین مسئلهای وجود نداشته است.
از امام خود پیشی نگیریم
چهره نامآشنای مسائل تاریخ اسلام تصریح کرد: ما اگر شیعه واقعی هستیم و به مصالح تشیع فکر میکنیم و این موضوع به عنوان دغدغه ما محسوب میشود، باید مطابق عملکرد بزرگان رفتار کنیم. وقتی امیرالمومنین علی(ع) که حق مطلق بودند؛ بنا بر مصالح اسلام از حق خود چشمپوشی می کنند و پشت سر غاصبان حق الهی خود به نماز میایستند؛ زمانی که آنها در اداره امور درمانده میشوند و دست نیاز به سوی حضرت دراز می کنند، و علی(ع) از کمک خود به آنها دریغ نمیکند و... در چنین موقعیتی ما نمیتوانیم از امام خود پیشی بگیریم و کاری را که آن بزرگوار نکردهاند، ما انجام دهیم. درست است که موقعیتهای آن بزرگوار با موقعیت امروز ما متفاوت است، اما زمانی که حضرت علی (ع) به خلافت رسیدند و در راس جامعه اسلامی قرار گرفتند، جز برخی انتقادات که در خطبه شقشقیه و جاهای دیگر نسبت به عملکرد غاصبان خلافت دارد، از بیان برخی حقایق مربوط به خود که ممکن است باعث سوءاستفاده نابخردان و متعصبان شود، خودداری میکنند که مبادا وحدت جامعه اسلامی مخدوش شود؛ سایر بزرگواران ما هم به همین صورت بودهاند.
اصل عمل به تکلیف است، نه بزرگداشت احساسات خود
رجبی دوانی ادامه داد: لذا برای ما اصل، عمل به تکلیف است، نه بزرگداشت احساسات خود. اگر تکلیف ما ایجاب می کند، باید همان گونه که حضرت امام خمینی و امروز رهبر فرزانه انقلاب و دیگر مراجع فرمودهاند، وقتی ما به حج عمره هم که می رویم، باید پشت سر امام جماعتِ وهابیِ سعودی» هم بایستیم و نماز بخوانیم و نماز ما اعاده هم نخواهد داشت؛ چون عمل و حرکت ما، باید بر مبنای اصل وحدت و جلوگیری از تفرقه در اسلام باشد. اتفاقا ما اگر این گونه مطابق شئون و دستورالعمل بزرگان دین عمل کنیم، چهره پاک، مظلوم و حقیقی شیعه را در معرض قضاوت اهل خرد قرار میدهیم که شیعه به خاطر مصالح اسلام حاضر است برخی از باورها و اعتقادات خود را نادیده بگیرد، در حالی که دشمنان و مخالفان شیعه به اندک بهانهای و با جهل و شقاوت هر چه تمامتر، کمر به قتل، کشتار و حذف شیعیان بستهاند. همان گونه که در سوریه، یمن، عراق و برخی مناطق دیگر میبینیم.
وی در بخش دیگری از سخنان خود درباره رفتارها و جریانهایی مانند ۹ ربیع که موجب مشوه شدن چهره شیعه و بهانه دادن به دست تکفیریون برای توجیه شیعهکشی و نیز خدشهدار شدن وحدت اسلامی میشود، عنوان کرد: ما نباید از ولایت جلو باشیم و یا از آن عقب بیفتیم. بزرگان دین ما گفتهاند، در زیارت جامع کبیره هم موجود است و در اعتقادات ما و صلوات شعبانیه هم روایت شده که جلو افتادن از اهل بیت(ع) و ولایت، از دین به در شدن است و عقب افتادن از آن، نابود شدن است. باید پا به پای اهل بیت و ولایت حرکت کرد. در دوره غیبت هم وقتی امام معصوم به صورت ظاهر، در اختیار مردم نیست، باید از علمای بزرگ که نائبان امام(ع) هستند، تبعیت کنیم تا به تکلیف خود عمل کرده باشیم، و هنگامی که یکی از این نائبان تشکیل حکومت داده و نظام ولایی ایجاد شود؛ تکلیف ما برای حفظ شئون و دستاوردهای آن نظام ولایی، مضاعفتر خواهد شد.
باید در پیشگاه الهی جوابگوی خون بیگناهان باشیم
استاد تاریخ اسلام اضافه کرد: علما و بزرگان ما بهویژه رهبر فرزانه انقلاب، مسائل جامعه اسلامی را بهتر از هر کس دیگری تشخیص میدهند و باید با پیروی از فرامین ایشان، بهانه به دست دشمنان شیعه و جریانهای شقی تکفیری نداد تا شیعیان مظلوم را که در بسیاری از کشورها به عنوان اقلیت هستند، در هم بکوبند. برخی با استفاده از آزادی عمل موجود در کشور و در پناه وجود نظام شیعی و ولایی، با آزادی عمل، کارهای نامقبولی انجام دادهاند، که باعث تحریک متعصبان کوردل شده و آنها تلافی این عملکرد را بر سر مظلومان شیعه، که در آن کشورها به عنوان اقلیت هستند، درمیآورند. در حقیقت ما باعث شدهایم گرفتاریها و ظلمهایی به آن بندگان خوب خدا روا شود؛ ما در پدید آمدن آن مشکلات مسئول هستیم و در واقع باید در پیشگاه الهی جوابگو باشیم.
وی اضافه کرد: درست است که «اصل تولی و تبری» را در دین خود داریم، منتها باید با رعایت مصالح اسلامی و مصالح تشیع و نظام ولایت به این اصول عمل کنیم و لازمه برائت از دشمنان اهل بیت (ع) توهین به نمادهای دیگران نیست. اگر این گونه رفتار جزء تبری تلقی میشد، باید پیش از بنده و امثال ما در ایران، بزرگان و اولیاء دین (ائمه علیه السلام) و یا علمای بزرگ شیعی این گونه عمل میکردند. برای مثال اگر ما یک نمونه از جایز دانستن سب و لعن علنی غاصبان خلافت در حکومت و سیره امیرالمومنین علیه السلام داشته باشیم، میتوانیم مانند برخی به جای هفته وحدت، هفته برائت! بگیریم و آن را توجیه کنیم. اما وقتی در زمان خلافت آن وجود مقدس و ۶ ماه خلافت امام مجتبی (ع) ما چنین مسائلی را نمیبینیم، لذا، حق نداریم بر خلاف تدبیر مقام ولایت کاری انجام دهیم که بهانه به دست دشمنان شیعه بدهیم تا آنها کینه و بغض خود را بر سر شیعیان مظلومی که بر آنان مسلط هستند، خالی کنند.
از تکفیری نادان تا شیعه انگلیسی-۱

وی ادامه داد: گناه جناب حجر این بود که در رکاب امیرالمؤمنین علی (ع) به مصاف ناکثین و فتنهگران رفت و خودش سبب بسیج ۱۲ هزار نیرو از کوفه برای کمک به امیرالمؤمنین شد. ایشان در جنگ صفین هم شرکت کرد و در جنگ با خوارج نیز مشارکت داشت.
این استاد تاریخ و علوم حدیث در مورد اقدامات جناب حجربنعدی در دوران پس از حیات امیرالمومنین (ع) گفت: این بزرگوار بعد از امیرالمؤمنین زنده بوده و با حکومت وقت درگیر شد. او در برابر زیاد ابن ابیه که حرامزاده بود و برای همین به ابنابیه تعبیر میشود موضعگیری داشته است. ذهبی در سیراعلام النبلاء میگوید که حجر در برابر زیاد موضعگیری میکرد و او را تکذیب مینمود. زیاد هم در برابر این اقدامات او چندین شاهد دروغین فراهم کرد تا شهادت دهند که حجر و دوستانش مشکل اعتقادی پیدا کردهاند و برای همین آنها را دستگیر کرده به دمشق فرستادند و معاویه دستور به قتل آنها داد.
وی ادامه داد: ۱۰ نفر از این افراد تحت فشار جلادها از اعتقادشان که حقانیت علی بن ابی طالب(ع) بود برگشتند، اما حجر دست برنداشت و از علی بیزاری نجست. او مقاومت کرد و گفت من از علی دست نمیکشم، هرکاری خواستید بکنید. سپس از آنها خواست تا دو رکعت نماز بخواند. این نماز در نظر حاضران نماز طولانیای بود اما بعد از اتمام نماز حجر گفت تاکنون چنین نماز باسرعتی نخوانده بودم، اما با سرعت خواندم تا نگویید که از ترس مرگ تعلل میکند. او سپس وصیت کرد که غل و زنجیر را از من باز نکنید و خون بدنم را نشویید که میخواهم فردای قیامت با همین وضعیت بر سر راه معاویه قرار گیرم و او را به محاکمه بکشم.
آیتالله طبسی در مورد تاثیر شهادت حجر بن عدی در آن زمان ادامه داد: شهادت این بزرگوار باعث ایجاد موجی در جهان اسلام شد و حتی عایشه کسی را فرستاد تا مانع قتل او شود. امام حسین(ع) نیز در بیانیه شدیداللحنی به معاویه او را توبیخ کرده و او را قاتل حجر و اصحاب او میداند و آنها را با این توصیفات وصف میکند که آنها اهل صلاح و عبادت بودند، با بدع میجنگیدند، از منکر متنفر بودند، قرآن را همیشه حاکم میدانستند و تنها از خداوند میترسیدند. ایشان خطاب به معاویه میفرمایند تو او را به زور و دشمنی در حالی که پیمان به نکشتنش داده بودی کشتی. به این ترتیب جناب حجر که مستجابالدعوه بود به دستور معاویه و به دست جلادان او کشته شد.
وی خاطرنشان کرد: ما او را یکی از صحابه بزگوار پیامبر(ص) میدانیم که هیچگاه از مسیری که پیامبر اکرم(ص) ترسیم کرده بود منحرف نشد. اما در مورد نبش قبر ایشان باید بگویم که فرض کنیم که ایشان اصلا نه صحابه و نه جزء تابعین نباشد و صرفا یک مسلمان باشد. آیا نبش قبر یک مسلمان جائز است؟
این استاد حوزه علمیه به بازگویی فتاوای علمای وهابی در این موضوع پرداخته گفت: من از کتاب «فتاویاللجنه الدائمه» که از کتب فقهی در دسترس تمام وهابیها است (از ج ۹ صفحه ۱۲۲) نقل میکنم که فتوا دادهاند که نبش قبر میت و بیرون کشیدن مرده حرام است. اگر میت در قبر قرار داده شد در واقع آنجا منزلگاه و حریم اوست و قبر در قبض اوستف، احدی حق تصرف در آن قبر را ندارد و این توهین به میت مسلمان است. همچنین در کتاب المجموع شرح مهذب، که تالیف سال ۶۷۰ است آمده که نبش قبر و بیرون آوردن میت به اتفاق علمای اهل سنت حرام است.
وی ادامه داد: این کار، کار مسلمان نیست، فعل اینها مرا به یاد برخورد صهیونیستها در حمله به قنیطره میاندازد که به قبرستان حمله برند و برخی از جنازه ها را بیرون کشیدند که من پس از مدتها که به آنجا سفر کردم دیدم هنوز برخی از قبور باز مانده است. کار اینها کپی کار یهود است والا مسلمان نبش قبر مسلمان را بدون وجه شرعی انجام نمیدهد.
آیتالله طبسی در ادامه به بررسی دلایلی که این گروههای تکفیری میتوانند ارائه دهند پرداخته گفت: حال ممکن است بگویند اینجا مزار شده است و ما میخواهیم با این کار جلو زیارت را بگیریم. حال باید بگوییم اگر مزار بودن دلیل بر این کار باشد قبر نبی مکرم اسلام (ص) هم مزار است، آیا نعوذ بالله باید این کار را هم با آنجا تکرار کنیم؟ یا قبر دو خلیفه اول هم مزار است و افرادی آنها را هم زیارت میکنند، آیا میتوان این عمل را در مورد قبر آنها هم انجام داد؟ از سوی دیگر باید پرسید که آیا شما با این کار توانستهاید تاکنون جلو زیارت را بگیرید؟ آیا کسی دیگر به زیارت بقیع نمی رود؟ اینها بهانههای بنیاسرائیلی و کارهای بنیاسرائیلی است.
وی ادامه داد: در خود سوریه در دیر سمعان قبر عمر بن عبدالعزیز است و کسانی به زیارت او میروند، پس چرا او را از مزار درنمیآورند یا مزار معاویه هم مشخص است، پس چرا او را از قبر در نمیآورند؟ این نشان میدهد که مشکل آنها با قبر نیست بلکه مشکل با صاحب قبر و خط صاحب قبر است که خط علوی و اسلام ناب محمدی است و با خط اموی نمیسازد.
این استاد حوزه افزود: من زمانی که این کارها را میبینیم به یاد حدیثی از پیامبر اکرم(ص) میافتم که میفرمایند: خوارج خوراک سگهای جهنم هستند و اینها هم گروهکی هستند که از دین خارجاند.
آیتالله طبسی در ادامه به وظیفهای که بر عهده علمای اهل سنت قرار دارد اشاره کرده گفت: اینها مانند بهاییت در شیعهاند که علمای شیعه و حوزات شیعه آنها را طرد کردند و آنها هیچ نسبتی با اسلام ندارند. حالا هم نوبت علمای اهل تسنن است که گول زر و زور را نخورند و نترسند که شاید آنها را ترور کنند؛ همچنان که آقای البوطی را کشتند یا فرزند آقای حصون را ترور کردند. اما باید بدانیم که منطق اینها همین است و چارهای جز مقاومت در برابر آنها نیست.
وی ادامه داد: علمای اهل سنت وقتش است که خود را نشان دهند و ثابت کنند که مجاهد فی سبیلالله هستند و مرعوب زر و زور واقع نمیشوند. علمای اهل سنت بگویند که این کارها اگر قبر یک مسلمان عادی هم باشد، مخالف با اسلام و احکام اسلامی است.
آیتالله طبسی در پایان خاطرنشان کرد: قبر حجربنعدی سالها و قرنهاست که در سوریه بوده و مورد احترام تمام مسلمانان هم بوده و این کار این گروهها پرده از چهره حقیقی آنها بر میدارد و باعث می شود که مردم این ها را بشناسند. اینها همان یهود هستند که نقاب بر چهره کردهاند و باید برنامه مسجد ضرار را که پیامبر آن را ویران کرد و منافقین را رسوا کرد در مورد اینها هم انجام شود و رسوای عام و خاص شوند.
روایت زندگی دیپلمات شهیدی كه مظلومانه سرش را بریدند


از نحوه آشنایی خود با شهید ابراهیمی بفرمایید.
ما اصالتاً خوزستانی هستم. در ایام دفاع مقدس به خاطر شغل پدرم به بوشهر رفتیم. در آنجا، یكی از همسایه های ما با خانواده شهید ابراهیمی، نسبت فامیلی داشتند. آقای ابراهیمی نیز به روستای این خانواده در دلوار بوشهر برای تبلیغ رفته بود. یك شب كه آقای ابراهیمی، میهمان عموی خود بودند، شهید ابراهیمی بحث ازدواج را مطرح می كند و می گوید: " من دختری می خواهم كه اهل جنوب باشد." عموی ایشان هم گفته بود: "در همسایگی ما، خانواده ای با این خصوصیات زندگی می كند." بعد از این قضیه، مدتی پس از ماه رمضان و در سال 1375، آقای ابراهیمی با خانواده خود به منزل ما آمدند و از این طریق زمینه آشنایی فراهم شد و در نهایت با یكدیگر ازدواج كردیم. بعد از ازدواج و در سال 1376به قم آمدیم و تا به امروز نیز در این استان زندگی می كنیم.
حاج آقای ابراهیمی از همان ابتدا در كارهای تبلیغی مشغول بودند؟
بله. خانواده ایشان بوشهری بودند لذا برای انجام كارهای تبلیغی، اغلب به همین استان سفر می كرد.
آقای ابراهیمی چه زمان و كجا به دنیا آمد؟
در آقای ابراهیمی به دلیل اینكه روحانی بودند، برای تحصیل به نجف می رود و همانجا نیز آقا محمدحسن به دنیا می آید. در آن موقع و در زمان حكومت حسن البكر، ایرانیان را از نجف و كربلا بیرون می كردند، خانواده آقای ابراهیمی هم به همین دلیل از عراق به سمت ایران عزیمت می كنند.
چطور شد كه شما با وجود كار و مشغله فرهنگی از بوشهر به قم آمدید؟
زمانی هم كه آقای ابراهیمی به خواستگاری آمدند، این قضیه را با من در میان گذاشتند و گفته بودند كه در صورت ازدواج باید در قم زندگی كنیم و من نیز پذیرفته بودم لذا كارهای انتقالی خود را انجام دادم و از بوشهر به قم آمدم.
آقای ابراهیمی در چه حوزه و دانشگاهی در قم مشغول تحصیل بود؟
از مدرسه عالی قضایی مدرك لیسانس خود را گرفت و فوق لیسانس خود را از دانشگاه مفید با گرایش حقوق بین الملل دریافت كرد. دروس حوزوی رانیز در محضر آیت الله تبریزی، آیت الله جوادی آملی و سایر علما و اساتید گذراند.
رابطه حجت الاسلام ابراهیمی با شما و خانواده خود چگونه بود و با وجود مشغله های فراوان آیا فرصت رسیدگی به امور خانواده را نیز داشتند؟
با خانواده خود بسیار صمیمی بودند و به تعبیری نیز شادی خانواده، ایشان بود و هر زمانی كه به مهمانی می رفتیم، بچه ها به دور ایشان حلقه می زدند. بعد از شهادت آقای ابراهیمی، همه اعضای خانواده می گفتند كه شادی خانه مان رفت. با بنده نیز رابطه دوستانه ای داشت و اگر مطلبی را دوست داشت به من بگوید و می خواست كه من انجام دهم، بر روی كاغذ می نوشت و به من می داد و از من هم خواسته بود كه این كار را انجام دهم. می گفت: "با این كار، شاید آن عمل، بیشتر در ذهنمان بماند و به عنوان یك سند محسوب می شود."
البته مانند هر زوجی ممكن بود كه گاهاً كدورت هایی بین ما نیز ایجاد شود، البته نه من اهل ناراحتی بودم و نه ایشان آدمی بود كه دلخوریش نسبت به كسی، كش دار و دامنه دار باشد و خیلی زود گذشت می كرد و مهربان بود.
معمولاً زندگی با روحانیت، یك ویژگی ها و تمایزاتی با سایر زندگی ها دارد چراكه شاید نسبت به بعضی امور در مقایسه با دیگران، حساسیت بیشتری داشته باشند. آیا نسبت به شما هم این حساسیت ها را داشتند؟
نخیر. اصلاً اینطور نبود. البته یكی ازدلایلی كه ایشان در بوشهر، بنده را انتخاب كرد، خودش گفت كه به علت حجاب شما بوده است. البته نظر هركس برای خودش محترم است و ممكن است برخی از روحانیون، معتقد به بستن روبند یا پوشیه باشند اما ایشان هیچ گاه از من نخواست كه روبند بزنم. اما ایشان نسبت به برخورد با نامحرم بسیار حساس بود و پسندیده نمی دید كه بنده با نامحرمان گفت و گو داشته باشم ولی نسبت به محارم، هیچ مشكلی نداشت.
یك روز در جلسه كاری كه در محل كار برگزار شد و تعدادی از دبیران برای طرح سوالات امتحانات دعوت شده بودند، تعداد آقایان بیشتر از خانم ها بود و باید هر خانم با دو آقا به مشورت و شور می نشستند. اتفاقاً آقای ابراهیمی نیز همراه بود. ایشان با دیدن فضای جلسه به من گفت: من نمی خواهم شما را مجبور به عدم حضور در این جلسه می كنم چراكه شما مختار هستید و هرطور كه صلاح می دانید انجام دهید اما به نظر من، حضور در این جلسه شاید مفید نباشد. بنده نیز وقتی عدم تمایل همسر برای حضور در این جلسه را دیدم، به مسئول آن جلسه گفتم كه من نمی توانم در اینجا حضور داشته باشم چراكه نمی خواهم كاری را انجام دهم كه همسرم بدان راضی نیست و جلسه را ترك كردم.
حرف ها و كارهای مورد نظرشان را با تندی و عصبانیت به من نمی گفت و همواره سعی می كرد كه با لطافت و مهربانی و به نحوی كه باعث ناراحتی بنده هم نشود، آنچه كه مورد نظرش بود را با من در میان بگذارد و همانطوری كه گفتم، سعی می كرد آنچه كه مورد نظرش می بود را بنویسد و به من بدهد چراكه تأثیر نوشتن را بیشتر از بیان می دانست.
حجت الاسلام ابراهیمی به زبان های عربی و انگلیسی هم تسلط داشت و مدتی هم به عنوان مترجم، در سازمان حوزه ها و مدارس مشغول كار بودند. دلیل یادگیری این زبان ها آن هم بدین نحو از سوی آقای ابراهیمی چه بود؟
ایشان قبل از ازدواج به این زبان ها تسلط داشت. كلاس زبان نرفته بود و خودش به روش های مختلف و با تلاش های فراوان سعی در یادگیری زبان می كرد. معتقد بود و می گفت: "یك طلبه باید به زبان های مختلف دنیا مسلط باشد چراكه ما تنها، طلبه ایران نیستیم و اینطور نیست كه اسلام را فقط در ایران گسترش دهیم و باید اسلام واقعی را در كل دنیا بسط دهیم لذا باید با زبان های رسمی دنیا آشنایی داشته باشیم تا بتوانیم حرف، عقیده و هدف خود را به آنها بیان كنیم. هدف یك طلبه باید این باشد كه اسلام را به آنانی كه نمی شناسند، بشناساند."
شما فرزند دارید؟
یك دختر به نام فاطمه داریم.
چه سالی صاحب فرزند شدید؟
همسر شهید: ما حدود هشت سال صاحب فرزند نشدیم تا اینكه به گویان رفتیم و در سال دوم به صورت اتفاقی متوجه نارحتی هایی شدم و حالم خراب شد به نحوی كه از توان ایستادن هم نداشتم. ابتدا گمان می كردم به دلیل دوری از خانواده یا آب و هوا باشد. آقای ابراهیمی خیلی ناراحت شد و زمانیكه به دكتر مراجعه كردیم، گفت كه من باردار هستم. ما خیلی متعجب شده بودیم كه دكتر به ما گفت كه این بچه نتیجه زحمات و تلاش های شما برای اهل بیت(ع) است كه شما در این مدت و در گویان متحمل آن شدید. دخترم در سال1383 به دنیا آمد. اما شهید ابراهیمی هیچ گاه دختر خود را ندید چراكه، فاطمه(دخترم) سه روز بعد از تحویل پیكر شهید ابراهیمی از سوی ربایندگان به ما، به دنیا آمد.\
نام "فاطمه" را خود شما انتخاب كردید و یا اینكه از قبل و با یكدیگر، این نام را برگزیده بودید؟
ما از قبل انتخاب كرده بودیم. ایشان گفته بود: " اگر فرزندم پسر باشد دوست دارم نامش را "حسین" بگذارم تا مانند پدرم، "شیخ حسین" شود و روضه خوان امام حسین(ع) شود. زمانیكه متوجه شدیم، فرزندمان دختر است، گمان كردم ایشان ناراحت شد لذا به این خ
اطر از ایشان پرسیدم كه آیا شما از اینكه فرزندمان دختر است ناراحت شدید كه ایشان در پاسخ گفت: خیر، "فاطمه" مادر "حسین" است و نام دخترمان را "فاطمه" می گذاریم.
علت سفر شما به گویان چه بود؟
حدود سال ۷۹ بود آقای ابراهیمی به در قالب یك گروه تجاری جهت شناسایی منطقه گویان و وجود شرایط برای انجام كار فرهنگی، به این كشور سفر كرد. بعد از سه ماه از این سفر بازمی گردد و گزارش جامع و كاملی از گویان ارائه میكند كه در نهایت سبب رضایت مسئول وقت جامعة المصطفی و اعزام آقای ابراهیمی به عنوان مسئول ایجاد كالج اسلامی به كشور گویان میشود. من و خانواده آقای ابراهیمی به خصوص مادر ایشان، به هیچ وجه موافق این سفر نبودیم. مادر آقای ابراهیمی میگفت: «شما میخواهید جایی بروید كه هیچ ایرانی در آنجا وجود ندارد به خصوص اینكه همسر شما هم زن جوانی است و وجود ایشان در آنجا و در آن كشور غریب، خطرناك است. آقای ابراهیمی در جواب مادر خود گفت:» من به عشق اهل بیت (ع) میروم و خودشان هم به ما كمك میكنند. «آقای ابراهیمی آنقدر نسبت به كار خود توضیح داد تا در نهایت، همگی متقاعد شدیم و پذیرفتیم و در نهایت، ۲۵اسفند ۱۳۸۰ به سمت گویان حركت كردیم.
ما به صورت ترانزیتی رفتیم. ابتدا به هلند سپس ونزوئلا و بعد به ترینیداد و از آنجا نیز به گویان رفتیم.
برای شما سخت نبود كه كار و محل زندگی خود را رها كرده و به كشور غریبی می روید كه حتی سفارتخانه ای هم در آنجا وجود نداشت؟
طبیعتاً مشكلات فراوانی داشتم. آموزش و پرورش به دلیل اینكه ما برای كار تبلیغی به گویان می رفتیم، مخالفتی نكرد و به من مرخصی بدون حقوق داد و به مدت 2سال به این كشور رفتم. البته اعتقاد من این است كه وقتی یك خانم با آقایی ازدواج می كند، وظیفه اش این است كه در خوشی ها و ناخوشی ها با او همراه باشد و همچنین به دلیل اینكه در ابتدا قرار بود آقای ابراهیمی به مدت یك سال به گویان برود، من نمی توانستم ایشان را تنها بگذارم. هرچند به دلیل عملكرد خوب و مثبتی كه آقای ابراهیمی داشت، مأموریت ایشان تمدید شد و قرار شد كه یكسال دیگر، آقای ابراهیمی در این كشور بماند.
با این حال زمانیكه به گویان رسیدیم و وارد فضای جامعه شدیم، بسیار متعجب شدمو با تحیر فراوان با خود گفتم كه ما كجا آمده ایم. احساس می كردم كه آنجا آخر دنیا است. ما شب به این كشور رسیدیم و فاصله فرودگاه تا شهر نیز بسیار زیاد بود. مسیر ما آكنده از درخت و سراسر جنگل بود. در آنجا به آقای ابراهیمی گفتم كه اگر صد نفر را هم در اینجا به قتل برسانند، هیچ كس متوجه نمی شود؛ حدود 2سال بعد، آقای ابراهیمی را در این جنگل ها به شهادت رساندند و هیچ كس هم متوجه نشد و اگر فشار ایران نبود و خودشان جنازه را تحویل نمی دادند، شاید سال ها، پیكر ایشان مخفی می ماند.
گویان كشور عقب افتاده ای بود و من یك بار به آقای ابراهیمی گفتم كه شما با این سطح سواد و با این اطلاعات جامعی كه داری چرا به این كشور آمده ای؟ ایشان در جواب من می گفت: "شما اصل هدف را گم نكن و ببین كه ما برای چه هدفی به این كشور آمده ایم. من اینجا برای خوش گذرانی نیامده ام و آمده ام تا برای اهل بیت كار كنم."
در ابتدا، فردی قرار بود كه مكانی را برای آموزش تهیه كند. وی یك مكان مسكونی را خریداری كرده بود اما آقای ابراهیمی مخالفت كرد چرا كه مكان مسكونی، فضای مناسبی برای برگزاری كلاس های آموزشی نیست. در نهایت، فضای دیگری خریداری شد. برای مدتی در همان ساختمانی كه برای كالج اسلامی تهیه شده بود زندگی كردیم. طبقات مختلف را آماده كردیم و اتاق ها را مهیای فضای آموزشی ساختیم. آقای ابراهیمی، كامپوترها را تدارك دید و با یكدیگر، كتاب هایی كه از قبل آورده بودیم را در كتابخانه ها قرار دادیم. ایشان لباس كارگری پوشید و در و دیوارهای كالج را رنگ آمیزی كرد. حتی گاهی اوقات شب ها با یكدیگر جلوی درب كالج می رفتیم و آنجا را با آب و جارو تمیز می كردیم. آقای ابراهیمی همیشه تأكید می كرد: "خودمان تا آنجاییكه می توانیم كار كنیم تا هزینه غیر لازم از اموال بیت المال پرداخت نكنیم و در صرف اموال بیت المال دقت كنیم.
چند ماه بعد از آماده سازی كالج، خانه ای تهیه كردیم و در آنجا مستقر شدیم و آقای ابراهیمی هر روز از منزل به كالج می رفت و برای ناهار به منزل بازمی گشت و دومرتبه به كالج می رفت و تا آخر شب در آنجا به دنبال كارها بود. ایشان دست تنها بود و حتی یك ایرانی هم آنجا نبود كه كمك حال ایشان باشد و گاهی اوقات خودم با ایشان به كالج می رفتم و در كارها به ایشان كمك می كردم. آقای ابراهیمی به تنهایی به اندازه چند نفر كار می كرد.
گویان به لحاظ آب و هوایی هم در وضعیت بسیار بدی قرار داشت. آنقدر آب آشامیدنی این كشور بد بود كه وقتی چند روز حمام می رفتیم و دوش می گرفتیم، كف حمام، كاملاً زرد می شد. آب آشامیدنی آنجا بسیار كثیف بود و برای آب خوردن از آب تصفیه شده استفاده می كردیم. هوای گویان هم در وضعیت متعادلی قرار نداشت، یا آفتابی و سوزان بود و یا آنقدر باران میامد كه سیل به راه میافتاد.

با مردم گویان مشكلی نداشتید؟ آیا می توانستید به راحتی با یكدیگر ارتباط برقرار كنید؟
خیر. در خیابان كه راه می رفتم، به دلیل حجابی كه داشتم، زمانی كه آقایان از كنار من عبور می كردند به بنده سلام می كردند و می گفتند: سلام sister. با اینكه به زبان انگلیسی صحبت می كردند اما در مواجهه با مسلمانان، hello یا hi نمی گفتند و می گفتند "سلام". جالب اینجاست كه برای "خداحافظی" هم "سلام" می گفتند.
شبی كه آقای ابراهیمی ربوده شد، صبح آن روز در جست و جوی كرایه محلی برای عده ای از شیعیانی بود كه از یكی از جزایر گویان به كالج اسلامی می آمدند. ایشان مقدمات حضور این گروه از شیعیان را فراهم كرده بودند و قرار بود فردای آن روز، قراردادی برای كرایه محل، بسته شود تا شرایط برای حضور شیعیانی كه چند روز آینده به كالج اسلامی می آمدند آماده شود.
از چگونگی شهادت پر ابهام شهید ابراهیمی بفرمایید.
فردی به نام "موسی" در كالج اسلامی مشغول كار بود. این فرد قبل از حضور ما در گویان، در كالج اسلامی كار می كرد و كارهای مختلفی در كالج انجام می داد. آقای ابراهیمی، اتاقی هم در همان كالج به "موسی" داده بود و همانجا زندگی میكرد. شب حادثه، دیر وقت بود و من در آشپزخانه مشغول كار بودم كه تلفن زنگ خورد. ناگهان موسی به من گفت كه باید به كالج بروم، مشكلی پیش آمده و سقف اتاق كامپیوتر، نَم داده و آب در حال چكیدن بر روی كامپیوترهاست. گفتم كه الان دیر وقت است و بگذارید برای فردا. آقای ابراهیمی گفت: "ممكن است تا فردا مشكلی پیش بیاید و اموال بیت المال صدمه ببیند." گفتم اگر میروی پس سریع برگرد. گفت: اگر نگران میشوی، بیا باهم برویم. من آن روز برعكس روزهای دیگر كه معمولاً با ایشان به كالج میرفتم، به دلیل فعالیت زیاد و همچنین به دلیل اینكه وضعیت بدنی مناسبی نداشتم، توان كافی برای همراهی با آقای ابراهیمی را نداشتم.
دقایقی گذشت كه آقای ابراهیمی رفته بود كه تلفن زنگ زد. آقا محمدحسن بود. گفت: هیچ خبر و مشكلی نبود و می خواهم به منزل بیایم، شما نگران نباشید. گوشی را قطع كردم و منتظر آقای ابراهیمی شدم اما ساعتها در حال گذر بود و هیچ خبری از ایشان نمیشد. هرچقدر به موبایلش هم زنگ میزدم پاسخگو نبود، با كالج تماس گرفتم، كسی جواب نداد. خیلی نگران شدم. نگرانی مرا نمیتوانید درك كنید. تصور كنید، من هشت ماهه باردار و در یك كشور غریب بودم، هیچ همزبانی نداشتم و امیدم بعد از خدا و اهل بیت(ع)، به آقای ابرهیمی بود. یك روز به آقای ابراهیمی گفتم كه اگر شما روزی بروید و دیگر برنگردید، تكلیف من در اینجا چه میشود؟ ایشان گفت: "شما خدا را دارید. گفتم درست است كه من خدا را دارم ولی من به عنوان یك زن در این كشور غریب، وحشت می كنم، همینطور هم شد.
نیمه شب حدود ساعت یك، با یكی از دوستان آقای ابراهیمی در گویان به نام اسامه یوسف كه یكی از شیعیان این كشور بود، تماس گرفتم. به او گفتم كه شیخ ابراهیمی، ساعاتی است كه از منزل بیرون رفته و هنوز برنگشته، لطفاً شما پیگیری كنید. گفت: "شما قطع كنید و من پیگیری میكنم و به شما خبر میدهم. ساعتی گذشت اما خبری نشد. دومرتبه خودم تماس گرفتم. گفت: "شیخ ابراهیمی kidnap". گفتم یعنی چی؟ گفت: شیخ ابراهیمی را ربودند. ناگهان از حال رفتم.
ظاهراً تیری هم به سمت "موسی" شلیك كرده بودند، البته به او نزدند و به كنار پای "موسی" شلیك كردند و تیر بعد از برخورد با زمین، به پای "موسی" برخورد و تنها خراشی پیدا میكند و به بیمارستان منتقل میشود. آنطوری كه بعدها به ما توضیح دادند، ظاهراً این كار نیز برنامهریزی شده بوده و اتفاقی نبوده است.
دقیقاً روز ربایش مصادف با تعطیلی 14روزه مسیحیان بود و كشور نیز عملاً در كما فرو رفته بود. آنها به شكلی برنامهریزی كرده بودند كه پس از ربایش، به هیچ ارگان و سازمانی دسترسی نداشته باشیم، همه جا در تعطیلی به سر میبرد. با آقای سبحانی، سفیر ایران در ونزوئلا تماس گرفتم و ماجرا را برای ایشان تعریف كردم. آقای سبحانی به من گفت: "من خانوادهام را برای تعطیلات به یكی از شهرهای ونزوئلا بردهام اما برای پیگیری این قضیه برخواهم گشت. آقای سبحانی فردای آن روز به گویان آمد و شروع به پیگیریهای فراوان كرد. بعد از مدتی با تعجب به من گفت: "هیچ چیزی به من نمیگویند و پلیس هیچگونه همكاری با من نكرده و هیچ كمكی نمیكند.
من با تهران تماس گرفتم و با هركسی كه م توانست كاری انجام دهد، ماجرا را گفتم. تعدادی از خانمهای گویان كه با آنها رابطه دوستی داشتیم، چند روزی به منزل ما آمدند كه من تنها نباشم.
از فردای شب حادثه، پلیس گویان دائماً در منزل ما رفت و آمد داشت و مدام مرا مورد بازجویی قرار میداد و سوالات مختلفی از من میكرد. علت حضور ما در گویان، علت ربایش آقای ابراهیمی و مواردی از این دست، از جمله سوالاتی بود كه پلیس گویان از من میپرسید. من و آقای ابراهیمی از قبل قرار گذاشته بودیم كه اگر اتفاقی افتاد، بگوییم ما در ایران كار تجاری میكردیم و در اسلام آمده است كه بخشی از پول خود را به عنوان خمس و زكات پرداخت كنید، ما هم بخشی از پول خود را به گویان آوردهایم تا در جهت خیر به تعدادی از كسانی كه سواد ندارند، به صورت رایگان علمآموزی كنیم. من هم دقیقاً همین را به بازجویان و پلیس گویان گفتم. آنقدر افراد مختلف در منزل ما رفت و آمد میكردند و من نیز دائماً بر روی مبل نشسته بودم و به سوالات آنها پاسخ می گفتم كه هنگام شب، پاهای من وَرم میكرد.
شبها تا صبح از نگرانی، ذكر می گفتم و دعا می كردم. به دلیل اینكه وضعیت مناسبی به خاطر وضع حمل و بارداریام نداشتم، امكان بازگشت من به ایران نبود لذا بعد از دو هفته مادر و عموی من برای كمك به گویان آمدند. 34روز از زمان ربایش شهید ابراهیمی گذشته بود كه یك شب در حال خواندن آیهای از قرآن بودم كه روایت شده بود، اگر این آیه صد مرتبه خوانده شود، گمشده خود را پیدا خواهید كرد. بعد از پایان این صد مرتبه، در حدود ساعت یك خواستم استراحتی كنم و هنوز چشمانم را بر روی هم نگذاشتم كه تلفن زنگ خورد. گوشی را برداشتم. خانومی گفت: "من خبرنگار هستم و جسد شوهر شما را پیدا كردهام، پلیس به شما در این رابطه، اطلاعی داده است؟" با شنیدن این خبر ناگهان از حال رفتم.

حدود 20دقیقه نگذشته بود كه زنگ خانه خورد. آنقدر آدم جلوی درب منزل ما جمع شده بود كه گویی صحرای محشر بود. از تمام روزنامهها، خبرگزاریها، صدا و سیما و رسانههای مختلف جلوی درب منزل ما جمع شده و عكسهایی از پیكر شهید ابراهیمی گرفته بودند تا برای شناسایی به ما نشان دهند. حال بنده خیلی بد بود و عموی من اجازه خارج شدن از خانه را به من نمیداد و خودش جلوی درب رفت. عموی من، فیلم را دید و تمام كسانی را كه در جلوی درب تجمع كرده بودند را متفرق كرد. بعد از دقایقی به منزل بازگشت و گفت: " اینها دروغ میگفتند و آن جسدی كه من دیدم به هیچ وجه جسد آقا محمدحسن نبود و كس دیگری بود. شروع كرد به ما دلداری دادن و در نهایت، ما نیز پذیرفتیم و قانع شدیم و گمان كردیم كه راست میگوید. ما تا صبح بیدار بودیم و دائماً در حال دعا و راز و نیاز بودیم.
اول صبح، چند ماشین پلیس جلوی درب منزل ما آمدند تا من را به برای شناسایی جسد ببرند. عموی من مخالفت كرد و گفت: "ایشان باردار است و وضعیت خوبی ندارد و ممكن است آنجا حالش خراب شود و برای بچهاش اتفاقی بیافتد. در نهایت خودش رفت. از آنجا با من تماس گرفت و گفت: "دقیقاً میدانی وقتی شیخ حسن از منزل خارج شد، دقیقاً چه لباسی پوشیده بود؟ " به او گفتم. گفت: "روی زیرپوش شیخ حسن علامتی نبود؟" به او گفتم. دو مرتبه پرسید: "در بدن شیخ محمد حسن نشانهای وجود دارد تا ما بتوانیم او را تشخیص دهیم؟" گفتم بله یك دندان فلزی در دهانش دارد. دائماً میپرسیدم كه خودش است؟ عمو من نیز میگفت: "نه، نگران نباش، همینطوری میپرسم و اینها دروغ میگویند و جنازه محمد حسن وجود ندارد."
تیم كارشناسی و تجسسی كه از ایران آمده بود به عموی من گفتند كه ما به آنجایی رسیدهایم كه حجتالاسلام ابراهیمی را به شهادت رساندهاند اما هنوز نمیدانیم توسط چه كسی و در كجا به شهادت رسیده است. بچههای وزارت اطلاعاتی كه از ایران به گویان آمده بودند گفته بودند كه ما پیگیر هستیم، به هر نحوی كه شده، محل شهادت ایشان را پیدا كنیم.
زمانی كه عموی من به منزل بازگشت، از او وضعیت شهید ابراهیمی را جویا شدم كه به من گفت: "هیچ مشكلی پیش نیامده و حداكثر تا دو سه روز آینده بازمیگردد. سپس برای تهیه بلیط برای بازگشت به ایران، از منزل خارج شد. به عمو گفته بودند كه هرچه سریعتر، خانواده شهید ابراهیمی را از گویان خارج كنید چرا كه ممكن است همسر و فرزند ایشان را هم به قتل برسانند و مدتی است كه اینها را نیز زیر نظر دارند.
دو روز قبل از خروج ما از گویان، دخترم به دنیا آمد و در نهایت و پس از شناسایی دقیق جنازه توسط عموی بنده و به صورت كاملاً مخفیانه و به نحوی كه هیچ كس متوجه نشود، از گویان خارج شدیم. خروج ما از گویان در صورتی بود كه من هنوز از شهادت شهید ابراهیمی خبری نداشتم.
كجا با پیكر شهید ابراهیمی روبه رو شدید؟
زمانی كه ما به قم رسیدیم، 10روز از تولد دخترم گذشته بود. تمام اقوام و آشنایان از شهادت شهید ابراهیمی خبر داشتند و تنها من بودم كه خبری نداشتم. تا اینكه فردای آن روز، پدر شهید ابراهیمی خبر شهادت شیخ محمدحسن را به من دادند. اما من به هیچ وجه نتوانستم پیكر اصلی شهید ابراهیمی را ببینم و خواستم تصویری كه از شهید ابراهیمی در زمان زنده بودنشان داشتم، همواره در ذهنم بماند چرا كه وضعیت شهادت ایشان بسیار دردناك بود. نیمهای از سر شهید ابراهیمی به دلیل تیرهای فراوان، كاملاً از بین رفته و تنها نیمی از سر مانده بود و همان را نیز در ملحفهای جدا از پیكر قرار داده بودند. انگشتانش را قطع كرده بودند، ناخنهایش را كشیده بودند و سینه شهید به واسطه ضربات سنگین و یا احتمالاً سوزاندن، كاملاً سیاه شده بود.
آیا هنوز مشخص نشده كه چه كسی حجتالاسلام ابراهیمی را به شهادت رسانده است؟
زمانی كه در گویان بودیم، خانم شیعهای كه از دوستان ما و كاركنان وزارت كشور گویان بود با منزل ما تماس گرفت و گفت: "من دیگر نمیتوانم به منزل شما بیایم چرا كه ما نیز زیرنظر هستیم. فقط باید مطالبی به شما بگویم. نامههای فراوانی از سوی افراد و گروههای مختلف به وزارت اطلاعات گویان علیه حجتالاسلام ابراهیمی مبنی بر تروریست بودن و حضور ایشان در بمبگذاریهای گوناگون به ویژه 11سپتامبر آمده بود كه بر این اساس، یك هفته قبل از ربایش شهید ابراهیمی یك هیئت هفت نفره از آمریكا به گویان آمد و جلسه مخفیانه برگزار كردند. در این جلسه گفته بودند كه تعدادی شیعه در گویان به رهبری یك ایرانی وجود دارند كه با وجود اندك بودنشان كارهای ریشهای و مهمی انجام میدهند و در حال شیعه كردن مردم هستند و ممكن است برای كشور خطرناك باشد."
خوابی هم در روز تولد دخترم،"فاطمه"، دیدم كه آقای ابراهیمی وارد منزل شد. با تعجب به او گفتم شما كجا بودی، بیا "فاطمه" به دنیا آمده است. شهید ابراهیمی در حالی كه بسیار نارحت و غمگین بود، یك نگاه غمناكی از دور به "فاطمه" كرد و گفت كه باید بروم. گفتم كجا میخوای بری، شما تازه آمدهای، اگر از خانه بیرون بری ممكن است شما را بگیرند، اصلاً شما كجا بودی؟ شهید ابراهیمی گفت: "مگر تو نمیدانی كه من دست آمریكاییها بودم؟ گفتم كه نه، من نمیدانستم. گفت: "من باید بروم و اما زود برمیگردم."
بعد از بازگشت ما از گویان، وزیر كشور و اطلاعات این كشور بركنار شدند و ما احتمال میدهیم كه برخی از دولتمردان گویان به دلیل حضورشان در ماجرای قتل شهید ابراهیمی، از كار بركنار شدند تا دولت این كشور متهم به دخالت در شهادت شهید ابراهیمی نشود. همچنین آقای سبحانی سفیر ایران در ونزوئلا پیگیریهای فراوانی انجام داد و دو تن از بهترین وكلای انگلستان را به كار گرفت اما آن وكلا در میانه كار خود، از ادامه همكاری انصراف دادند.
هماكنون چه خواستهای از شهید ابراهیمی دارید؟
تنها خواسته من این است كه دست مرا بگیرند و مرا شفاعت كنند.
ماجرای مناظره «دکتر و شیخ» در گفتگو با نویسنده کتاب

دکتر محمد حسن شجاعی فرد، نویسنده کتاب «مناظره دکتر و شیخ» و استاد دانشگاه علم و صنعت ایران، در مصاحبه با فرهنگ نیوز، به تشریح روند شکل گیری این کتاب و نکات دیگری درباره مسائل روز اجتماع از جمله وجود نشاط در دانشگاه ها، وقایع سیاسی روز کشور و تولید اولین خودروی کاملا ایرانی پرداخته است.
* کتاب مناظره دکتر و شیخ به اثبات حقانیت مکتب اهل بیت(ع) از میان اسناد موجود در کتب اهل تسنن پرداخته است و گزارشی است از مناظرات صورت گرفته توسط دکتر شجاعی فرد با علما و شیوخ اهل تسنن که می تواند به عنوان یک دوره آموزشی برای فن مناظره نیز استفاده گردد.
دکتر محمدحسن شجاعی فرد در سال ۱۳۲۸ در جهرم متولد شد. تحصیلات ابتدایی را در جهرم و متوسطه را در آبادان گذراند. وی مدتی کارمند شرکت نفت بود. پس از آن به دانشگاه علم و صنعت رفت و بعد از گرفتن لیسانس به استخدام همان دانشگاه درآمد. فوق لیسانس و دکترا را از دانشگاه بیرمنگهام انگلستان اخذ نمود. دکتر شجاعی فرد هم اکنون استاد تمام دانشکده مکانیک و رییس دانشکده و پژوهشکده مهندسی خودرو دانشگاه علم و صنعت ایران است. وی در زمینه مهندسی مکانیک و مهندسی خودرو، دارای چندین کتاب و بیش از دویست مقاله علمی در نشریات و کنفرانسهای بین المللی و ملی است، به گونهای که در سال ۱۳۸۶ به عنوان استاد نمونه کشوری از طرف وزارت علوم معرفی شد.
همچنین دکتر شجاعی فرد اخیراً بالاترین سطح عضویت در انجمن مهندسان مکانیک انگلستان را کسب نموده است که این عضویت برای اساتید ایرانی نخستین بار در سه دهه اخیر صورت گرفته است.
ایشان به دلیل علاقه زیاد به امور دینی و معرفی مکتب اهل بیت (ع) از جوانی زبان عربی را آموخته و فعالیتها و تحقیقات قابل توجهی در امور مذهبی دارد.
کتاب «مناظره دکتر و شیخ» نوشته محمدحسن شجاعی فرد ۱۱ نوبت توسط انتشارات امیرکبیر و ۲ نوبت توسط انتشارات مشعر تجدید چاپ شده است.
شجاعی فرد در مقدمه این کتاب با عنوان اینکه با چه قصدی این کتاب منتشر شده است، افزوده است:
«گزارش اين مناظره به هيچ وجه عنوان قصد شيعه نمودن برادران و خواهران اهل تسنن را ندارد و صرفاً به عنوان يک آيينه در برابر اين عزيزان قرار گرفته است تا نشان دهد، اسلام حقيقي با اعتقادات اين عزيزان چقدر فاصله دارد و چقدر مکتب اهل بيت(ع) به اسلام حقيقي نزديک است.»
بخش نخست گفت و گوی فرهنگ نیوز با دکتر شجاعی فرد، با محوریت کتاب مناظره دکتر و شیخ و وحدت مسلمانان به مناسبت آغاز اعزام زائران بیت الله الحرام به سفر معنوی حج منتشر می گردد.
ایده شکل گیری مناظره و تالیف کتاب مناظره شیخ و دکتر چگونه به وجود آمد؟
بنده در سال ۱۳۶۰ به عنوان ناظر و زبان دان به مکه مشرف شدم. در آنجا متوجه شدم اصولی که برادران اهل تسنن بویژه عامه مردم به آن عمل می کنند مغایرت های زیادی با مطالبی که در کتاب های خود اهل تسنن نیز موجود است دارد...
گپوگفت فارس با سعیدرضا عاملی

سیدسعیدرضا عاملی با 52 سال سن یکی از جوانترین استاد تمامهای دانشگاه تهران محسوب میشود. وی که معتقد است هیچگاه لباس روحانیت را کنار نگذاشته، میگوید این لباس دشواریها و سختیهایی دارد اما هیچگاه به خاطر این لباس در دانشگاه دچار مشکل نشدم.
عضو گروه ارتباطات دانشگاه تهران در دوران انقلاب اسلامی به شوق کشورش به ایران بازگشت و در فعالیتهای سیاسی و جبهههای جنگ حضور یافت و خاطرات بسیاری از رفقای شهیدش در جبههها دارد. عاملی هماکنون عضو وابسته گروه مطالعات آمریکای دانشکده مطالعات جهان، رییس انجمن علمی مطالعات جهان و معاون برنامهریزی و فناوری اطلاعات دانشگاه تهران است.
حجتالاسلام عاملی میگوید که به آشپزی علاقهمند است و گاهی که فرصت داشته باشد برای بچهها آشپزی میکند و معتقد است که خورشت کرفس چیز دیگری است.
وی مؤسس مؤسسات مطالعات و علمی بسیار در انگلستان و ایران مثل مؤسسه مطالعات اسلامی لندن، مؤسسه حقوق بشر اسلامی در لندن، دانشکده مطالعات جهان و بسیاری فعالیتهای مهم دیگر اجتماعی است. عاملی میگوید به شعر و موسیقی علاقه دارد، کارهای استاد شجریان، اصفهانی و افتخاری را میپسندد و قدیمترها مثنوی میخوانده است.
از این نویسنده هفده جلد کتاب به زبان انگلیسی و 15 جلد به زبان فارسی منتشر شده است. وی بر روی فضای مجازی بسیار کار کرده و میگوید باید شهر مجازی تهران را راهاندازی کنیم وی معتقد است که اکنون کنار هالیوود یک وبیوود هم توسط آمریکا طراحی شده است. وی علی رغم همه تسلطش به فضای مجازی خودش معتقد است که فیسبوکی نیست.
وی بهترین خاطرات زندگیش را اوایل انقلاب و روزهای عاشورا در آمریکا و بدترین را فوت مادر و شهادت همرزمانش در جبههها میداند.
مظلومترین خانواده شیعی ایران/ غریبترین حسینیه جهان

در همین نزدیکی در یکی از استانهای جنوبی روستایی قرار دارد که حدود 400 خانوار دارد و فقط یک خانواده آن شیعه هستند. آن هم چه شیعه با معرفتی که در این زمانه نظیرشان کم پیدا میشود! این خانواده با اینکه خودشان فقیر هستند یک حسینیه کوچک در کنار منزلشان ساختهاند. این حسینیه با شرایط خاصش میتواند گوشهای از مظلومیت اهلبیت(ع) را در مملکت شیعه به تصویر بکشد، با همکاری مسئول گروه جهادی مروجین مذهب با این خانواده مظلوم اما بلندهمت گفتوگو کردیم که در ادامه میخوانید.
*خودتان را معرفی کنید:
- «ف.م» هستم که سه خواهر و سه برادر دارم.
*برادرانتان پیش شما هستند؟
-دو تا از آنها در بندرعباس کارگر هستند، دیگری در خانه پدرزنش در نزدیکی ایرانشهر زندگی میکند و کار ندارد.
*در واقع شما اینجا تنها هستید؟
-همراه با پدر، مادرم و دو خواهر دیگرم اینجا زندگی میکنیم.
*روستای شما چند خانوار دارد؟
- حدود 400 خانوار است...
سبک زندگی ماه رمضان در گفتگو با حجت الاسلام و المسلمین پناهیان
مشاور نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها حجت الاسلام و المسلمین پناهیان، در دهۀ اول ماه مبارک رمضان، بعد از نماز ظهر و عصر در مسجد امام حسین(ع) که به امامت حجت الاسلام ابوترابی اقامه میشود، به مدت ده روز و با موضوع «نقش عبادت در سبک زندگی» سخنرانی میکند. گزیدهای از اولین جلسه سخنرانی این استاد حوزه و دانشگاه را در ادامه میخوانید:

ماه مبارک رمضان برای ما یک سبک زندگی تعریف میکند/افطاری و سحری خوردن برای ما تبدیل به یک مراسم شده است
یکی از مفاهیمی که اخیراً بر سر زبانها افتاده و جا هم دارد که به آن توجه شود مفهوم سبک زندگی است. سبک زندگی به بیان ساده یعنی اینکه شما چگونه رفتارهای شبانهروزی خودتان را در زندگی شخصی و اجتماعی تنظیم میکنید. عادات رفتاری، برنامهها و علاقههایی که انسان در رفتارهای خودش نشان میدهد، سرگرمیها و آداب و رسوم اجتماعی همه در بحث سبک زندگی مطرح میشود.
ماه مبارک رمضان برای ما یک سبک زندگی تعریف میکند، مثلاً زمان سحری خوردن که بلند میشویم برنامۀ خواب و بیداری ما تغییر پیدا میکند و بعد، افطاری خوردن هم تبدیل به یک مراسم میشود و در همۀ خانهها به نوعی این مراسم برگزار میشود.
قدیمها در برخی از فیلمهای ژاپنی میدیدیم که برای خودشان یک مراسمی داشتند به نام «مراسم چای خوردن» و برای خودشان یک آداب و رفتارهای خاصی را هنگام چای خوردن اجرا میکردند.
افطاری خوردن هم برای ما یک مراسم خاصی دارد، سفرۀ افطار برای ما یک مراسم و آدابی دارد؛ ذکر و دعا در آن هست، سبزی معمولاً در این سفرۀ افطار وجود دارد که البته مستحب هم هست. بعضیها یک استکان آب جوش یا چای قبل از غذا صرف میکنند، و بالاخره اینکه مراسم افطاری آداب خاصی دارد. در سحری خوردن هم خانوادهها برنامههای متفاوتی دارند.
ماه رمضان در روابط خانوادگی و اجتماعی ما تغییراتی ایجاد کرده و تأثیر میگذارد/ سبک زندگی مردم در ماه مبارک تغییر و تعالی پیدا میکند
معمولاً خانوادهها برای افطار، خیلی حسابشدهتر دور هم جمع میشوند و همین مسأله در روابط خانوادگی یک تغییری ایجاد میکند و این تغییر برای سی روز ادامه دارد. در این سی روز، باب مهمانیها و افطاری دادنها نیز باز میشود و در روابط اجتماعی ما هم تأثیراتی خواهد داشت.
مساجد هم در ماه رمضان یک رونق ویژهای پیدا میکنند و گاهی اوقات اطعام میکنند. یعنی در این ماه، مردم فقط برای نماز خواندن به مسجد نمیآیند بلکه گاهی برای افطاری خوردن میآیند. یعنی سبک زندگی در رفت و آمد به مساجد هم کمی تغییر میکند.
در ادارات دیگر چای ترک میشود و پذیرایی در جلسات حذف میشود و کسی هم گلهمند نیست چون طبیعتاً همه، روزه هستند. همینکه زمان ناهار خوردن حذف میشود ظهرها کمی وقت افراد آزاد میشود و اگر بعضیها در اثر ناهار خوردن نیاز به کمی استراحت داشتند، در ماه مبارک این تغییر پیدا میکند و اگر استراحتی لازم باشد در اثر روزه خواهد بود.
برنامههایی مانند قرآن خواندن اضافه میشود و کسانی که اهل تلویزیون هستند سریالهای هر شب ماه رمضان را تماشا میکنند. آنهایی که سطحشان بالاتر است و اهل معنویات و معرفت هستند سی شب پشت سر هم در مراسم روضۀ امام حسین(ع)، مناجات یا سخنرانی شرکت میکنند و همۀ اینها یعنی اینکه سبک زندگی مردم در ماه مبارک تغییر و تعالی پیدا میکند.
خود نماز خواندن هم برای ما سبک زندگی درست می کند/برنامۀ روزانۀ نماز، زندگی انسان را از بینظمی نجات میدهد
نه تنها ماه مبارک رمضان سبک زندگی ما را تغییر میدهد و تعالی میبخشد بلکه خود نماز هم برای ما سبک زندگی میآورد. اولاً نماز بخشی از زندگی انسان را منظم میکند، یعنی ما بر اساس این نماز سهگانه مجبور هستیم یک برنامۀ ثابت در طول 24 ساعت داشته باشیم و خدا میداند همینکه انسان یک برنامۀ ثابت روزمرّه داشته باشد چقدر زندگی او را از بینظمی نجات میدهد و چقدر انسان و جامعۀ انسانی را از بیهویتی نجات میدهد. تصور کنید اگر این مساجد در گوشه و کنار شهر نبود، شهر ما چقدر بیهویت و بیروح میشد.
ثانیاً نماز مسألهای به نام وضو و طهارت را وارد زندگی فردی انسان میکند و موضوع طهارت اهمیت ویژهای پیدا میکند، تغییراتی در رفتارهای ما ایجاد میکند و جزء سبک زندگی قرار میگیرد.
عبادت نشانهگیری کرده تا رفتارها و سبک زندگی ما را تغییر دهد/برنامۀ روزمرّۀ خود را با نماز و برنامۀ سالیانۀ خود را با ماه رمضان تنظیم کنیم
گویا عبادتهای دینی، به گونهای نشانهگیری کرده است تا رفتارهای ما را تغییر دهد و سبک زندگی ما تحت تأثیر قرار دهد. مهم این است که ما به عبادت و به ماه رمضان بها دهیم و اجازه دهیم در ما تغییر ایجاد کند. اگر ما به عبادت پا بدهیم و با عبادت صفا کنیم، تأثیرش در زندگی ما خیلی بیشتر خواهد بود.
اگر ما برنامۀ روزمرّۀ خودمان را با نماز تنظیم کنیم و برنامۀ سالیانۀ خودمان را با ماه رمضان تنظیم کنیم، برکات بسیاری برای ما خواهد داشت. به همین خاطر است که بعضیها اولِ سال خمسی خودشان را شبِ قدر قرار میدهند و میگویند چون هر کاری در شب قدر ثواب مضاعف دارد، ما زمان خمس دادن خودمان را در شب قدر قرار میدهیم.
تأثیراتی که روزه بر سبک زندگی ما میگذارد به قدری اهمیت دارد که اگر کسی نماز نخواند به او کاری ندارند، و کسی هم که روزه نگیرد به او کاری ندارند ولی اگر کسی علنی روزهخواری کند باید شلاّق بخورد، چون دارد فضایی که ماه مبارک ایجاد کرده است را خراب میکند و به آن لطمه میزند. چون ماه مبارک رمضان میخواهد رفتارها، سبک زندگی، فضا و محیط جامعه را تغییر دهد و کسی که علنی روزهخواری میکند دارد نتیجۀ اینها را خراب میکند.
حتی در روایت دارد که اگر با کسی در ماه مبارک رمضان بحث میکردید و دیدید کار دارد به مشاجره و مجادله کشیده میشود بحث را ادامه ندهید. یعنی مردم در گفتگوی خودشان هم کوتاه بیایند و مجادله نکنند. ضمن اینکه ضعفِ ناشی از روزهدار بودن هم به این مجادله نکردن کمک میکند.
عبادت و برنامۀ عبادی به زندگی ما سبک میدهد
عبادت کردن، خیلی به رفتار انسان ارتباط پیدا میکند. اطبا میگویند نماز جدای از همۀ آثار معنویای که دارد، یک نوع ورزش هم محسوب میشود. برخی از اطباء نیز میگویند نشاطی که وضو گرفتن در انسان ایجاد میکند، از جهاتی معادل یک استحمام کامل و یا استخر رفتن اثر دارد.
عبادت و برنامۀ عبادی، زندگی انسان را تحت تأثیر قرار میدهد و به زندگی ما «سبک» میدهد. خداوند اصرار دارد حتی برای مهمانیهای ما هم برنامهریزی کند. لذا میفرماید ماه رمضان صلۀ رحم کنید تا از عذاب الهی نجات پیدا کنید.
در خطبۀ شعبانیه دوبار سفارش شده است که در ماه رمضان به ایتام رسیدگی کنید. اگر این کار انجام بگیرد، ماه مبارک رمضان برای «ایتام آن شهر» یک عید خواهد بود.
عبادات قابلیت تنعّم و لذت بردن دارند ولی ما عبادات را طوری به جا میآوریم که گویا شلاق بالای سرِ ماست
امام صادق(ع) میفرماید خداوند خطاب به بنگانش میگوید: ای بندگان صدیق و راستگوی من! (صدیقین مقام بسیار بالایی است) از عبادت من در دنیا لذت ببرید، که شما از همین عبادت در آخرت هم لذت خواهید برد. (قَالَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى یَا عِبَادِیَ الصِّدِّیقِینَ تَنَعَّمُوا بِعِبَادَتِی فِی الدُّنْیَا فَإِنَّکُمْ تَتَنَعَّمُونَ بِهَا فِی الْآخِرَةِ؛ کافی/ج2/83)
آیت الله بهجت(ره) میفرماید: «از این حدیث بر میآید عبادات قابلیت تنعّم را دارد ولی ما عبادات را بهگونهای به جا میآوریم که گویا شلاق بالای سرِ ماست، گویا داروی تلخی را از روی ناچاری میخوریم.» پس معلوم میشود که عبادت یک تکلیف اجباری نیست که چوب بالای سرِ آدم بگیرند و او را وارد به عبادت کنند. بلکه میتوان از عبادت لذت برد.
اگر ما به عبادت پا بدهیم، این عبادت میآید و رفتارهای ما را تنظیم میکند و تغییر میدهد.
تغییر جزئی در لباس به هنگام نماز، به حسّ معنوی بهتر سر نماز کمک میکند / اثر عبا انداختن موقع نماز
بعضیها عادت دارند هنگام نماز یک عبایی روی دوش خود میاندازند. این یعنی لباس شما برای نماز تغییر پیدا کرده است، اگر یک مدتی این کار را انجام دهید حسّ خیلی بهتری پیدا میکنید و دیگر نمیتوانید موقع نماز از عبا جدا شوید. همین فُرم خاص لباس سرِ نماز، جزء سبک زندگی است. خیلی از مساجد هم همیشه تعدادی عبا برای این منظور دارند و این خوب است.
همین که انسان موقع نماز در لباس خودش یک تغییر جزئی میدهد کمک میکند که انسان در سرِ نماز توجه بیشتری پیدا کند و احساس معنوی بهتری پیدا کند.
چرا عبادت اصرار دارد رفتار ما را به صورت دائمی تغییر دهد؟/چون اساساً «عمل و رفتار» ما بر «علاقهها»، «عقاید» و بر «علم» ما خیلی اثر دارد
چرا عبادت اصرار دارد رفتار ما را به صورت دائمی تغییر دهد؟ چرا عبادت اصرار دارد که به رفتار ما یک جهت الهی بدهد و آن را تحت تأثیر قرار دهد؟ مگر رفتار انسان و سبک زندگی او چقدر اهمیت دارد؟
چرا سبک زندگی اینقدر اهمیت دارد که عبادات اصرار دارند روی سبک زندگی ما تأثیر بگذارند؟ برای اینکه اساساً عمل و رفتار ما بر علاقهها، عقاید و بر علم و معرفت ما خیلی اثر دارد ولی متاسفانه به این مسألۀ مهم کمتر توجه میشود. خیلیها فکر میکنند برای اینکه عقاید ما محکم شود فقط باید در کلاسهای عقیدتی شرکت کنیم، البته این هم نقش دارد ولی همۀ نقش با این نیست، بلکه بیشترین نقش با عمل است.
با عمل و رفتار خودمان میتوانیم علاقهها و احوال خود را تغییر دهیم / کندن ریشۀ حب الدنیا با رفتار ممکن است
شما وقتی به اثر عمل دقت کنید، میبینید که عمل بر علاقههای شما تأثیر میگذارد. انسان مستقیماً نمیتواند علاقههای خود را تغییر دهد، مثلاً اگر کسی بپرسد: «من که دنیا را دوست دارم، چگونه میتوانم دنیا را دوست نداشته باشم؟ چگونه محبت دنیا را از دل خودم بیرون کنم؟» پاسخ این است: «عمل و رفتار خودت را باید اصلاح کنی. یک مقدار از این دنیا چشمپوشی کن، از مال خودت بیشتر صدقه بده، یک مقدار بذل و بخشش داشته باش، با رفتار خودت میتوانی احوال خودت را تغییر دهی»
حبّ الدنیا فقط با صحبت و موعظه از دل انسان نمیرود، البته تذکر و موعظه هم مؤثر است ولی ریشهکن شدن حب الدنیا از دل با رفتار خود انسان ممکن خواهد بود.
علم و معرفت هم با عمل پیدا میشود/ اگر به آنچه میدانید عمل کنید خداوند از آسمان برای شما علم و معرفت فرومیریزد
اگر میخواهیم معرفت بیشتری پیدا کنیم، باید بدانیم که علم و معرفت هم با عمل پیدا میشود. رسول خدا(ص) میفرماید: هر کس به آنچه میداند عمل کند خداوند آنچه نمیداند را به او تعلیم خواهد داد (قال رسول الله ص: مَنْ عَمِلَ بِمَا عَلِمَ وَرَّثَهُ اللَّهُ عِلْمَ مَا لَمْ یَعْلَم؛ الخرائج و الجرائح/ج3/ص1058) و (قَالَ الصادق ع مَنْ عَمِلَ بِمَا عَلِمَ کُفِیَ مَا لَمْ یَعْلَم؛ توحید صدوق/ص416) وقتی شما به آنچه که میدانید عمل کنید خداوند از آسمان برای شما علم و معرفت فرو میریزد. انگار فرشتههای الهی میآیند و معلم شما میشوند.
چرا پیامبر اسلام(ص) از هر جلسۀ گفتگوی دوستانهای که بلند میشدند 25 بار استغفار میکرد؟
اثر عمل خیلی بالاست. چرا پیغمبر اکرم(ص) به استغفار اینقدر اهمیت میدادند در حالی که ما به استغفار اینقدر اهمیت نمیدهیم؟ پیامبر گرامی اسلام(ص) از هر جلسۀ گفتگوی دوستانهای که بلند میشدند هرچند آن جلسه کوتاه بود، بیست و پنج مرتبه استغفار میکردند تا آثار احتمالی سوء آن جلسه را از بین ببرند (عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص کَانَ لَا یَقُومُ مِنْ مَجْلِسٍ وَ إِنْ خَفَّ حَتَّى یَسْتَغْفِرَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَمْساً وَ عِشْرِینَ مَرَّةً؛ کافی/ج2/ص504)
البته واضح است که در جلسۀ گفتگویی که پیامبر خدا(ص) در آن بودهاند، غیبت نمیشده است، و همهاش ذکر خدا بوده است ولی بالاخره همینکه انسان نشسته است و گفتگو کرده است، برای اینکه مبادا رفتاری داشته که مورد رضای خدا نبوده باشد، به همین خاطر استغفار میکند. این نشان میدهد که رفتار انسان اینقدر مهم است که اگر انسان احیاناً یک رفتار خیلی کوچکِ بد هم داشته باشد، اینقدر نیاز به استغفار دارد.
اگر به اسلام اجازه دهیم، حتی رنگ و فُرم لباس، خانه و شهر ما را هم تعیین میکند
ما اگر به اسلامِ عزیز اجازه بدهیم، حتی رنگ و فُرم لباس ما را هم تعیین میکند. اگر به اسلام اجازه بدهید فُرم خانههای ما را هم برای ما تعیین میکند. فُرم شهر و کوچههای ما را هم تعیین میکند و روی همۀ اینها تأثیر میگذارد و یک برنامۀ رفتاری جامع و کامل به ما ارائه میدهد.
فقط رفتارهای مداوم (و نه مقطعی) تبدیل به سبک زندگی خواهند شد
اساساً رفتار ما در زندگی خیلی تأثیر دارد. سبک زندگی صرفاً رفتار نیست، بلکه آن رفتاری که مداوم انجام میگیرد، تبدیل به سبک زندگی خواهد شد. وقتی در روایات نگاه میکنیم میبینیم که اثرِ رفتار و عمل مداوم بسیار بیشتر از عمل مقطعی است، حتی اگر این عمل مقطعی بهتر و بیشتر باشد. امیرالمؤمنین(ع) میفرماید: «اگر عملِ کم ولی مداوم انجام دهید، اثرش بیشتر از آن است که عمل زیاد اما موسمی و غیر مداوم انجام دهید (قَلِیلٌ مَدُومٌ عَلَیْهِ خَیْرٌ مِنْ کَثِیرٍ مَمْلُولٍ مِنْه؛ نهج البلاغه/حکمت 444)
اثر رفتار دائمی بر روی انسان بسیار زیاد است، هرچند اندک باشد
شما یک عمل خوبِ مداوم انجام دهید، هرچند اگر به ظاهر عملِ کم و ناچیزی باشد، ببینید اثر این عمل بر روی شما چقدر زیاد خواهد بود. گاهی اوقات یک دفعهای صدتا زیارت عاشورا بخوانید، البته اثر خواهد داشت ولی اثرش کمتر از این خواهد بود که هر روز یک بار بگویید «السلام علیک یا اباعبدالله ع» اگر این عمل اندک را به طور دائمی انجام دهید اثرش بسیار بیشتر خواهد بود.
رفتار دائمی اثرش روی انسان خیلی زیاد است به همین دلیل سبک زندگی برای اسلام خیلی مهم است و به همین خاطر است که خودِ اسلام در طراحی سبک زندگی برای ما کمک میکند. جدای از همۀ این کمکها، اسلام چند عبادت کلیدی و محوری (مثل نماز و روزه) را در زندگی ما قرار داده است که خود آن عبادتها مثل نخ تسبیحی سایر رفتارها و امور مختلف زندگی ما را به طور منظم در کنار هم قرار میدهد.
خوشا به حال کسانی که در سبک زندگیشان یک برنامۀ مداوم به نام «روضۀ امام حسین(ع)» دارند
خوشا به حال کسانی که در سبک زندگی خودشان یک برنامۀ مداوم به نام «روضۀ اباعبدالله الحسین(ع)» دارند، یعنی به صورت مداوم اهل روضه هستند. خدا میداند که روضۀ امام حسین(ع) چه تأثیرات عمیقی در روح انسان و در نورانیت و معنویت انسان بهجای میگذارد. به حدّی که اگر کسی یک ذرّه اهل باطن باشد، آدم اهل روضه را در همان نگاه اول تشخیص میدهد.
چقدر خوب است که انسان در زندگی خودش این سبک را قرار دهد که زیاد و به طور مداوم به خدمت اهلبیت(ع) و به ویژه اباعبدالله(ع) برسد.
«دعای کمیل» جایزۀ آقای کمیل به خاطر همنشینی مداوم با امیرالمؤمنین(ع) بود/ تصمیم بگیریم در این ماه هر روز درِ خانۀ اباعبدالله(ع) برویم
ماه مبارک رمضان ماه امیرالمؤمنین(ع) است. یک بار کمیل از حضرت خواست که دعای خضر (که امروز به نام دعای کمیل در اختیار ما قرار دارد) را به او یاد بدهند. حضرت به او فرمودند: وقتی این دعا را آموختی، اگر توانستی هر هفته (هر شب جمعه) آن را بخوان، اگر نتوانستی هر ماه یک بار بخوان، اگر نتوانستی سالی یک بار آن را بخوان و لااقل در تمام طول عمرت یک بار این دعا را بخوان. «...قُلْتُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ دُعَاءُ الْخَضِرِ فَقَالَ اجْلِسْ یَا کُمَیْلُ إِذَا حَفِظْتَ هَذَا الدُّعَاءَ فَادْعُ بِهِ کُلَّ لَیْلَةِ جُمُعَةٍ أَوْ فِی الشَّهْرِ مَرَّةً أَوْ فِی السَّنَةِ مَرَّةً أَوْ فِی عُمُرِکَ مَرَّةً تُکْفَ وَ تُنْصَرَ وَ تُرْزَقَ وَ لَنْ تُعْدَمَ الْمَغْفِرَةَ»(اقبال الاعمال/2/706)
وقتی کمیل از امیرالمؤمنین(ع) خواست که این دعا را به او یاد بدهد، حضرت فرمود: بله، به تو یاد میدهم. اینکه تو زیاد درِ خانۀ ما میآیی و زیاد با ما همنشینی داری، بر ما واجب میشود که هرچه خواستی به تو بدهیم.(یَا کُمَیْلُ أَوْجَبَ لَکَ طُولُ الصُّحْبَةِ لَنَا أَنْ نَجُودَ لَکَ بِمَا سَأَلْتَ ثُمَّ قَالَ اکْتُب...؛ اقبال الاعمال/2/706)
اگر زیاد درِ خانۀ اهلبیت(ع) بنشینم اهلبیت(ع) بر خودشان واجب میدانند که به ما عنایت داشته باشند.
چقدر خوب است که تصمیم بگیریم سی روز ماه رمضان هر روز برویم درِ خانۀ اباعبدالله(ع) و بگوییم «صلی الله علیک یا اباعبدالله(ع)». از امام حسین(ع) بخواهیم که ماه رمضان هم مانند ماه محرم سبک زندگی ما را تغییر بدهد. اگر محرم برای خیلیها ده روز است، ماه رمضان سی روز این کار را انجام دهیم.
نقد کتاب اصول مذهب الشیعه + دانلود

ناصر بن عبدالله بن علی القفاری از اساتید دانشگاه محمد بن سعود ریاض، کتاب «اصول مذهب الشیعه الامامیه الاثنی العشریه» را در رد مذهب حقّه تشیع نوشته است. این کتاب به عنوان رساله دکترایش بوده و در متن آن، شبهات زیادی را به شیعه وارد کرده است.
آیتالله سیدمحمد حسینی قزوینی، این کتاب را به زبان عربی نقد کرده است که حاصل آن کتاب ارشمند «نقد کتاب اصول مذهب الشیعه» شد و محکمترین پاسخها به شبهات القفاری در آن داده شده است.
با آیتالله حسینی قزوینی درباره روش و انگیزه نقد این کتاب گفتوگو کردیم.
وی میگوید: تاکنون در سه مجلد به شبهات القفاری پاسخ دادهایم که از نظر حجمی فقط یکدهم شبهات پاسخ داده شده است، اما به دلیل عدم برخورداری از امکانات و حمایت مالی، این امر متوقف شده است. بنده طی هشت سالی که این کار انجام شده، 500 میلیون تومان هزینه کردهام اما در صفحه اول کتاب نوشتهام چاپ برای عموم آزاد است!
ترجمه فارسی جلد نخست نقدهای آیتالله حسینی قزوینی از اینجا یا لینک زیر قابل دریافت است:
![]()
جلد نخست نقد کتاب اصول مذهب الشیعه
آیتالله حسینی قزوینی، از استادان حوزه علمیه قم است که علاوه بر اجتهاد در حوزه علمیه، دکترای فلسفه و تقارن ادیان از دانشگاه اسلامی الحره هلند را دارد. وی مؤسس مؤسسه تحقیقاتی حضرت ولی عصر(عج) است و هماکنون مدیر شبکه جهانی ولایت است. وی بیش از 200 جلسه گفتوگو و مناظره با اساتید و مفتیان در عربستان و شبکههای مختلف ماهوارهای انجام داده است. از این استاد حوزه علمیه بیش از 23 جلد کتاب، منتشر شده و حدود 45 مجلد نیز آماده چاپ و انتشار است.

کتاب ضد شیعی قفاری با یک تیم 70 نفره نوشته شده است
* با سلام. انگیزه اصلی از نوشته شدن این کتاب توسط آقای قفاری چیست؟
- یکی از مباحثی که الآن در عربستان بازار داغی دارد هجمه کردن به شیعه است. یعنی هر سخنرانی، مقاله یا کتابی هجمه و اهانت بیشتری به شیعه کند قطعا مخاطبین و مطالعه کنندههای بیشتری دارد.
وهابیون از شیعه در میان خودشان یک هیولایی درست کردند و میگویند شیعه آمده تا اسلام را از میان بردارد و مسلمانان را نابود کند.
علمای وهابی در ذهن افراد چنین تصوری ایجاد کردهاند که اگر شیعه و افکارش گسترش پیدا کند، دین و جان شما در خطر است. لذا با این حساسیتی که ایجاد شده هر مطلبی که در این زمینه نوشته میشود از حساسیت خاصی برخوردار است.
به همین دلیل رسالههایی که برای ارشد یا دکترایشان مینویسند و به این سمت وسو میرود استقبال بیشتری میشود.
کتاب اصول مذهب الشیعه، در حقیقت پایاننامه دکترای آقای قفاری است. پر واضح است برای این کار دستهایی پشت پرده بوده، به طور مثال مسافرتهایی که ایشان به کشورهای اسلامی: افغانستان، پاکستان، بحرین، کویت و... انجام داده و با علمای شیعه و سنی تماس گرفته است.
خود قفاری میگوید که من بحارالانوار، وسائل الشیعه و دیگر کتابهای شیعه را صفحه به صفحه خواندهام، که این کار یک نفر نیست و مشخص است گروهی انجام شده، حتی بعضیها گفتهاند که هفتاد نفر نیرو و بودجه میلیاردی از طرف ملک فهد پادشاه وقت عربستان سعودی در اختیار وی قرار داشته است.
کتاب قفاری مفصلترین کتاب ضد شیعی 14 قرن اخیر است
* این کتاب ضد شیعی از چه نظر اهمیت دارد؟
- در حقیقت این کتاب قویترین و مفصلترین کتابی است که در این چهارده قرن علیه شیعه نوشته شده است.
به گمان خودش کل شبهاتی که در این چهارده قرن علیه شیعه بوده را مستند کرده و سر و سامانی داده و اینها را با قلم و بیان روز نوشته و از کتب شیعه هم برای خودش استشهاد و دلیل آورده است.
اولین کتابی که علیه شیعه نوشته شده به نام العثمانیه (سال 255 ه.ق) متعلق به جاحظ است.
قفاری هر کتابی که علیه شیعه تا عصر حاضر نوشته شده را دیده است. وی کتابهایی هم که از طرف شیعه تحت عنوان ردیه نوشته شده را خوانده و با توجه به این قضایا چنین کتابی را نوشته است.
بعد از نوشته شدن این رساله به دستور ملک فهد آن را در یک تیراژ بسیار گسترده چاپ کردند و در کشورهای مختلف به کتابخانهها و مراکز علمی فرستادند، الآن هم آن را کتاب درسی کارشناسی ارشد در دانشگاه بینالمللی مدینه قرار دادند.
2 مرجع تقلید بر پاسخگویی به کتاب قفاری تأکید کردند
* نظر مراجع معظم تقلید درباره نقد این کتاب چه بود؟
- آیت الله العظمی فاضل لنکرانی (ره) حدود یک سال قبل از رحلتشان بنده را خواست و گفت که من این کتاب را دیدهام، خیلی بد نسبت به شیعه شبهه وارد کرده و در این زمینه خیلی قوی است. 10 سال از نوشته شدن این کتاب میگذرد اما جواب محکمی نه در حوزه و نه در دانشگاه به این کتاب داده نشده است.
با حضرت آیت الله سبحانی هم صحبت کردم و ایشان گفتند که من گرفتاری و درس و بحثم زیاد است و نمیتوانم، و به بنده با این تعبیر گفتند که شما اهلیت دارید آستین بالا بزنید و یک جوابی به این کتاب بنویسید و از جدتان امیرالمؤمنین(ع) و جدهتان حضرت زهرا(س) دفاع کنید و آنها هم قطعاً به شما کمک میکنند.
بنده چهارده سال شاگرد درس خارج آیتالله العظمی شبیری زنجانی بودم و نظر ایشان برای من جایگاه ویژهای دارد. کتاب را خدمتشان بردم و ایشان گفت که یک هفته پیش من بماند، بعد از یک هفته که برای گرفتن کتاب به خدمتشان رفتم، دیدم خیلی ناراحت بود و گفت: این کتاب آقای قفاری بد جوری نسبت به شیعه پیله کرده و شبهات خیلی ناجوانمردانهای وارد کرده، به نظر من شما درسهای حوزه و تدریستان را تعطیل کنید و به جواب این کتاب بپردازید.
وقتی کتابی به این گستردگی نوشته میشود و شبهاتی که در طول چهارده قرن بوده را بازسازی میکند تاثیر گذاریاش در مخاطب بیشتر میشود و ما هم اولویت دارد که در اسرع وقت به این شبهات و اینگونه کتابها جواب بدهیم.
لذا وقتی دو تن از مراجع بزرگوار چنین تکلیفی برایمان معین کردند، ما هم بعضی از کارهای متفرقه را کم و جواب دادن به این کتاب را شروع کردیم.
500 میلیون تومان برای 3 جلد کتاب هزینه کردیم
* در مورد هزینههای نقد این کتاب توضیح بدهید.
- برای سه جلدی که چاپ شده حدود پانصد میلیون تومان هزینه کردیم.
تحقیق و بررسی، تهیه کتاب، فیلم و میکروفیلم که از لندن و یمن برایمان آوردند. بعضی از کتابهایی که از عربستان سعودی با قیمت گزاف خریدیم و برخی دیگر را از کتابخانههای خارج از کشور کپی گرفتیم که با مشکلات قانونی و هزینههای زیاد همراه بود.
گاهی برای پاسخ دادن به یک شبهه در دو یا سه سطر حدود سیصد ساعت وقت گذاشتیم. به طور مثال قفاری از علامه حلی نقل میکند که ایشان در کتابش میگوید: آیه 55 سوره مائده در حق حضرت علی (ع) نازل شده که انگشترش را به گدا بخشیده است. در کتاب کنونی علامه حلی آمده که این روایت در صحاح سته هست.
آقای قفاری بعد از مطالعه صحاح سته، متوجه شده که این روایت در آنها نیامده و به شیعه و علامه حلی بسیار توهین و فحاشی کرده که اصلا روایت در صحاح سته نیست. ما هم که دیدیم روایت در صحاح سته نیست، تصمیم گرفتیم نسخههای خطی را بررسی کنیم.
چند نسخه خطی از کتابخانه امام رضا مشهد و کتابخانه ملک تهران و دیگر جاها را دیدیم، و در همه صحاح سته نوشته شده بود. با پیگیری زیاد توانستیم نزدیکترین نسخه به زمان علامه حلی را در کتابخانه آیت الله نجفی مرعشی (ره) پیدا کنیم که در آن نوشته شده بود صحاح السنه، نه صحاح السته.
این اشتباه در استنساخ و تایپ خیلی طبیعی است، ولی ما برای این کار ساعتها وقت گذاشته و هزینه گزافی کردیم که خیلی مؤدبانه و معقول پاسخ بدهیم. کوچکترین کوچکترین اهانتی به علمای وهابی نکردیم
* آیا در پاسخگویی همانند نویسنده سخن گفتهاید؟
ـ نکته قابل توجه در این کتاب این است که قلم نویسنده خیلی آزاد است و هر اهانتی که خواسته به بزرگان و مراجع ما انجام داده که مثلا زندیق، فاسد یا فاجرند ولی ما از ابتدا تا آخر این سه جلد کوچکترین اهانتی به خود نویسنده یا علمای وهابی نکردیم که حتی با اعتراض برخی از دوستان همراه بود.
نظر دوستان بر این بود که «جزاءُ السئیةٍ سئیةٌ مثلُها» و باید جواب این همه توهین را حداقل متناسب با خودش داد ولی ملاک ما این بود که: «وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً؛ و هنگامى که جاهلان آنها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گویند)، به آنها سلام مىگویند (و با بىاعتنایى و بزرگوارى مىگذرند)». (فرقان/63)
ارشاد قم هیچ حمایتی نکرد
* آیا از نظر مادی از طرف دولت حمایت شدید؟
- از طرف دولت یا بیت علما حتی یک برگ کاغذ هم در اختیار ما قرار نگرفت. ما در ابتدای کار به درخواست اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی قم یک نامه نوشتیم که پاسخی داده نشد و ما هم پیگیری نکردیم.
البته بعد از چاپ دو جلد از کتاب، آنرا برای بازدید خدمت آیتالله صافی گلپایگانی بردیم که ایشان بسیار تشویق کردند و گفتند: من باور نمیکردم ما در حوزه علمیه قم چنین محققانی داشته باشیم که اینطور توانمندانه بتوانند پاسخهای دندانشکن به شبهات وهابیون بدهند.
خدمتشان عرض کردم: ما این کتاب را خدمت شما دادهایم که اگر نظری دارید یا نقصی در آن میبینید بفرمایید تا در چاپ بعدی اصلاح کنیم.
آیت الله صافی گفتند: من هرچه به ذهنم میآمد، شما آورده بودید و حتی در بعضی موارد که به ذهنم نمیآمد هم شما جواب داده بودید. ایشان در آخر سی میلیون تومان به ما مرحمت و کمک کردند.
فقط این بزرگوار چنین مرحمتی کردند. البته اخیرا هم یکی از مراکز حوزوی هزار جلد از کتاب را از ما خریداری کرده و به کتابخانههای داخلی تزریق کردهاند. غیر از این، از نظر مخارج، توسط خیرین قم و تهران حمایت میشدیم و با کمک آنها توانستیم این سه جلد را به چاپ برسانیم.
شیوه نقد کتاب دو مرحلهای است
* سبک نقدتان چگونه بود؟
- ما دو وجه نقد داریم: اولی نویسنده آمده در زمین ما مبارزه میکند؛ دومی توپ را از زمین خودشان پرتاب میکند.
ما در آنجا که در زمین ما میآید و روایتی نقل میکند یا مطالبی از بزرگان ما میگوید، اول روایت را بررسی میکنیم و اگر از نظر سند ضعیف باشد، میگوییم این روایتی که به آن استناد میکنید اصلاً معتبر نیست و آنچه از نظر ما معتبر نیست شما حق استفاده از آن علیه ما را ندارید.
در خیلی از موارد روایت را تقطیع کردهاند، اول روایت را آوردهاند علیه شیعه و ذیل خود روایت که علیه اهل سنت است و جواب هم داده را نیاوردهاند که ما این روش را خیانت میدانیم. مثلا در یک باب کافی پنج روایت آورده که یکی به نفع آنها بوده و سه تا به ضرر آنها و نفع شیعه و فقط روایتی که به نفعشان بوده را نقل کرده است.
وقتی در کنار یک روایت ضعیف، چندین روایت صحیح وجود دارد، شیعه هیچ وقت روایت صحیح را کنار نمیگذارد و سراغ روایت ضعیف برود. همچنین از بعضی بزرگان شیعه مثل سید نعمتالله جزایری مطلبی را میآورد، با همه احترامی ما که برایشان قائلیم، گفتارش گفتار شیعه نیست. در کنار وی علامه حلی، شهید اول، شهید ثانی، سید مرتضی، شیخ طوسی و ... را داریم که گفتارشان مخالف سید نعمت الله جزایری است.
اضافه اینکه در کتاب انوار نعمانیه، جلد دوم، صفحه 108 آیتالله انگجی فتوا دادهاند که بعضی کتب سید نعمتالله جزایری خلاف نظر شیعه و حرام است. البته حرف ایشان خیلی تند و مایه اختلاف بین شیعه و سنی است.
اما آنجا که از بزرگان خودشان نقل میکنند، مثلا در جایی دیگر بزرگشان حرف خلاف آن دیگری را زده و ما همان را به عنوان دلیل میآوریم. برای نمونه اگر به حرفی از ذهبی استناد میکند ما هم حرف ابن حجر را که خلاف آن است میآوریم و میگوییم: اگر این نظر اهل سنت است، باید مجموع علمای شما چنین حرفی را زده باشند.
در یک کلام ما در جوابهایمان تلاش کردیم: اولا جواب حلی بدهیم، دوما بعد از جواب حلی، جواب نقضی داده شود.
برای مثال در یک جا روایتی از کافی نقل میکند و میگوید که نادرست و خلاف قرآن است، ما هم شبیه همان روایت را از از صحیح بخاری آوردیم و گفتیم شما هر جوابی به آن دادید، ما هم درباره کافی میدهیم.
به طور مثال در جایی که میگویند حرفزدن حیوان عجیب است ما در پاسخ میگوییم: در قرآن آمده که هدهد با پیغمبر صحبت کرده، بلکه ادعا کرده که عملش از حضرت سلیمان بالاتر است.
همچنین مورچه با حضرت سلیمان حرف زده، لذا ما هم جواب حلی دادیم و هم تلاش کردهایم جواب نقضی بدهیم.
البته بنده در کلاسهایم در حوزه و دانشگاه به دوستان تاکید میکنم که روی جواب نقضی حساب جاری ویژه باز کنید، چون جواب نقضی باعث میشود که تار و پود فکری ضد شیعه در طرف مخالف فرو بریزد.
وقتی جواب نقضی دادیم و طرف مقابل را در این زمینه خلع سلاح کردیم، سپس جواب حلی داده تا برایش جا بیفتد ولی اگر اول پاسخ حلی بدهیم مجبور به توجیه و تاویل کردن هستیم.
به خاطر نداشتن امکانات و عدم حمایت مالی، کار متوقف شده است
* آیا تمام کتاب در سه جلد پاسخ داده شده و ترجمهای دارد؟
- خیر، این سه جلد در واقع یک دهم شبهات قفاری را جواب میدهد و قسمت اعظم آن باقی مانده است.
فعلا به خاطر نداشتن امکانات و عدم حمایت مالی، کار متوقف شده و یک تیم ترجمه از اساتید ادبیات عرب با سرپرستی آقای دکتر فقیهی، مشغول ترجمه متن هستند.
ما هر هفته قسمتی را که ترجمه شده با هم مقایسه میکنیم تا دارای مشکل نباشد، زیرا زحمت زیادی کشیدیم و حتی در جمله سازی سعی کردیم لحن ما طوری باشد که اشکال ادبی و ابهام در رساندن مطلب نداشته باشد.
الغدیر معجزه تاریخ شیعه است
* کتاب الغدیر علامه امینی، یکی از مهمترین کتب شیعه است. آیا این کار با الغدیر قابل مقایسه است؟
- الغدیر کار فردی بوده و در حد خودش معجزه تاریخ شیعه است که یک نفر به تنهایی این همه زحمت بکشد. در آن زمان الغدیر را کرامت و بلکه یک معجزه میبینیم، ولی امکاناتی که اکنون در اختیار ما هست، شاید یک هزارم آنها در اختیار علامه امینی نبود.
بنده 25 هزار جلد در رایانه خود دارم که به راحتی و در دو یا سه ثانیه میتوانم روایتی را جستجو کنم اما علامه امینی گاهی برای یافتن یک روایت مجبور بود به هند برود و در کتابخانه، کتابها را ورق زده و روایتی را بیابد. خدایش رحمت کند.
کار ما در پاسخ به شبهات قابل مقایسه با الغدیر نیست. نقد ما خیلی گسترده و متقن است، با این توضیح که اگر علامه امینی در زمان ما بود یازده جلد ایشان به صد و ده جلد افزایش یافته و کارشان متقنتر از ما میبود.
ما امروز باید متناسب با زمان خود جواب بدهیم و چه بسا در سی سال آینده امکانات بیشتری در اختیار نسل بعد باشد و پاسخ آنها متقنتر از ما باشد.
* نقدهای دیگری علیه این کتاب نوشته شده، آیا با نقد شما قابل مقایسه است؟
- بله، نقد آقای اسلامی که به بخشی از کتاب در حد چند شبهه پاسخ دادهاند ولی در بعضی از موارد جوابها طولانی است.
همچنین حجتالاسلام والمسلمین دکتر نجارزادگان از اساتید بزرگوار دانشگاه تهران، شبهه تحریف قرآن را بسیار زیبا جواب دادهاند و به همین خاطر ما بخش تحریف قرآن را نیاوردیم چون تنها جوابی که برای بنده دلنشین و متقن و میدانی است، پاسخ ایشان است.
برخی از افراد هم رساله سطح چهار حوزه یا پایاننامه ارشد یا دکتری دانشگاه خود را پاسخ به بخشی از این کتاب اختصاص دادهاند.
کتابها را در فرودگاه جده ضبط کردند و مانع ورود شدند
* عکسالعمل وهابیون نسبت به نقد شما چگونه بوده است؟
- ما تلاش کردیم دو جلدی که قبلا چاپ شده بود را تقریبا دو سال پیش توسط دوستان به مکه بفرستیم که تعداد زیادی از آن را در فرودگاه جده ضبط کردند و فقط چند نسخه را به همراه بردند. یکی از دوستان به نام آقای معراجی تلاش کرد یک نسخه به دست آقای قفاری در ریاض برساند که تاکنون هیچ عکسالعملی در سایتها و رسانهشان ندیدیم.
حضرت آیتالله خزعلی قبل از چاپ کتاب آن را مطالعه کرد و گفت: اگر قفاری جواب شما را بخواند قطعا سکته میکند چرا که گمان نمیکرد که شما شبهاتش را اینقدر محکم و متقن پاسخ بدهید.
* مشکلات و سختی کار در چه زمینهای بوده، در این زمینه توضیح بدهید.
- ما از نظر نیرو به لطف خدا کم نداریم مگر کسی که بسیار توانمند باشد و بتواند ما را یاری کند، ولی اگر چنانچه افرادی از خیرین بتوانند در این زمینه سرمایه گذاری کنند و قسمت مالی را به عهده بگیرند، کار با سرعت بیشتری پیش میرود.
این کار حدود هشت سال است که انجام میشود و شاید به هزینههای امروز سه یا چهار میلیارد برسد، من خواهش میکنم از عزیزان خیری که دلشان برای شیعه میسوزد و از این شبهات رنج میبرند، مشکلات مالی را به عهده بگیرند.
بنده با پانصد میلیون تومانی که تا کنون هزینه کردهام در صفحه اول کتاب نوشتهام چاپ برای عموم آزاد است، یعنی هر ناشر و مؤسسهای میتواند بعد از هماهنگی با ما برای کم و زیاد نشدن مطالب و بدون دریافت هیچ هزینهای از کتاب چاپ کند.
همچنین در ترجمه و یا استفاده از فیلم کمک کرده و به طور رایگان در اختیارشان قرار میدهیم و این تنها چیزی است که در طبق اخلاص گذاشته و به آقا امیرالمؤمنین علیهالسلام هدیه میکنیم.
خاطرهای از پیروزی در مناظره با وهابیون
* اگر خاطرهای از برخورد با علمای وهابیون دارید، ذکر کنید.
- بنده یک سال در مکه مکرمه منزل آقای شیخ عاتق که از اعظم علمای مکه است با چند تن از وهابیون مناظره داشتم. ایشان رفت و چند کپی از کتاب سید نعمت الله جزایری آورد و گفت: بفرمایید، این نظر شیعه است. من در همان جا گفتم: آقا در کنار سخن سید نعمتالله جزایری، شیخ مفید، سید مرتضی، شیخ طوسی و.... خلاف این را میگویند.
اضافه بر اینکه علمای ما میگویند کتابهای این شخص بیانگر نظر شیعه نیست و همان طور که گفتم برخی خواندن کتابهای ایشان را حرام دانستهاند.
اینجا بود که شیخ عاتق خیلی عصبانی شد و کاغذها را پرت کرد و به همراهانش گفت: شما چطور به کتابی که این طور ضعیف است و روایاتش برای اینها معتبر نیست استناد میکنید، مگر عقل ندارید؟!
همین برخورد باعث شد جلسه آن روز کلا به نفع ما تمام شود.
* امیدواریم اشخاص خیّر یا نهادهای مرتبط با تقبل هزینههای مورد نیاز از چاپ این کتاب حمایت کنند. از شما متشکریم، ان شاء الله بتوانید همه کتاب را نقد کنید و الغدیر دومی به جامعه مسلمانان عرضه شود.
- ان شاء الله. من هم از شما متشکرم.
گفتوگو از؛ حکیمه منصوری
روایت یک عکاس از دردناکترین جنایت آمریکا در خلیج فارس

12 تیرماه 1367 بود که 290 نفر از مسافران کشورهای ایران اسلامی، امارات متحده عربی، ایتالیا، پاکستان، هند و یوگسلاوی سابق در حالی که در هواپیمای ایرباس بودند، بر فراز آبهای خلیج فارس توسط ناو جنگی وینسنس آمریکا مورد هدف قرار گرفتند.
در سالروز این جنایت ضدبشری آمریکا، گفتوگویی با «ناصر عظیمی» عکاسی که یک روز بعد از حادثه در محل وقوع حضور یافته، ترتیب داده شده است.
* اعزام خبرنگاران و عکاسان به بندر عباس
بنده از سال 62 وارد کار عکاسی خبری شدم؛ با توجه به اینکه آن زمان مصادف با جنگ تحمیلی عراق علیه ایران بود، به مناطق جنگی هم اعزام میشدیم که در عملیاتهای نصر هشت، کردستان، مانورهای شهادت و مینزدایی خلیج فارس و چند نقطه دیگر حضور پیدا کردم؛ اعزامهای متعددی به نقاط کشور داشتم، در همه حوزهها آمادهباش بودم.
در تیرماه 1367 و همزمان با واقعه حمله تروریستی ناو نظامی وینسنس آمریکا به هواپیمای مسافربری ایرباس، بنده در روزنامه رسالت فعالیت داشتم؛ از محل کارم خارج شده بودم که طی تماس تلفنی اعلام کردند، به سرعت خودم را برای رفتن به بندر عباس آماده کنم.
آن موقع نپرسیدیم چه اتفاقی افتاده است؛ لوازم را جمع کردم و بعد توجیه شدم که در بندر عباس هواپیمای مسافربری مورد حمله موشک آمریکا قرار گرفته است و باید به همراه گروهی از خبرنگاران داخلی و خارجی برای پوشش تصویری به این مأموریت اعزام شویم.

زمان بازگشت از مأموریت مشخص نبود لذا با خانواده برای 15 روز یا یک ماه خداحافظی کردیم؛ روز سیزدهم تیرماه، یک روز بعد از حادثه وارد فرودگاه بندرعباس شدیم؛ بعد از رسیدن به فرودگاه، عکاسان، فیلمبرداران و خبرنگاران داخلی و خارجی به هتل هما منتقل شدند؛ آنها هم با پروازهای مختلف خود را به بندرعباس رسانده بودند.
* مردمی که در کنار ساحل منتظر بودند
برای تهیه گزارش از این رویداد ما را به جزایر «لارک» و «هنگام» میبردند و خبرنگاران و عکاسان به نقاط مختلف تقسیم میشدند.
شرایط خاصی بود؛ خانوادههایی که عزیزانشان را در واقعه سقوط هواپیما از دست داده بودند، به منطقه آمده بودند؛ آنها کنار ساحل تجمع میکردند و چشم به آبهای خلیج فارس میدوختند تا بلکه خبری، تکه لباسی و پیکر عزیزشان را ببینند؛ برخی یکدفعه شروع به گریه میکردند.
خانوادههای قربانیان این حادثه، روحیه نداشتند و حتی نمیشد به آنها دلداری داد؛ در طول جنگ اگر به دیدار خانواده شهیدی میرفتیم که فرزندشان در جبهه به شهادت رسیده بودند، خانواده شهید به ما روحیه میدادند، چون عزیزان آنها برای دفاع رفته بودند، اما در این اتفاق زن و مرد و بچههای بیدفاعی بودند که قصد جنگیدن نداشتند و مسافر بودند که میخواستند به مقصدی حرکت کنند و مورد حمله آمریکا قرار گرفتند؛ شرایط این خانوادهها خیلی ویژه بود؛ حرفی برای گفتن نداشتند و بهتزده بودند.
سختترین صحنه این واقعه مربوط به انتظار خانوادهها لب ساحل بود. آنها طوری به افق نگاه میکردند که انگار حادثه رقم خورده تغییر مییابد و شاید هم به این فکر میکردند که این اتفاق یک خواب باشد.
* دردناکترین صحنه از جنایت آمریکا در خلیج فارس
شناورهایی بود که خبرنگاران و عکاسان را به منطقه میبُردند؛ روی آبهای خلیج فارس، تکههای بدن زن، مرد و کودک، لباسهای مردم، عروسکهای بچهها شناور بود. این صحنهها برای ما خیلی دردناک بود و دردآورترین صحنه که تحتتأثیر قرار گرفتیم در جزیره «هنگام» بود که دیدم دست قطع شده کودکی که این کودک عروسکش را رها نکرده بود، احساس خیلی بدی به من دست داد.
* دیدن تکههای بدن شهدا در سردخانه
معمولاً صبحها به کنار ساحل و داخل آبهای خلیج فارس میرفتیم و بعد از ظهرها هم که برمیگشتیم ما را به سردخانه یا یخچال انبار کالا میبُردند؛ سردخانه بزرگی بود؛ قطعات بدن قربانیان را داخل کیسه گذاشته بودند تا بعد از بررسی به خانوادههایشان تحویل دهند.

قطعات به جامانده از هواپیمای مسافربری ایرباس
* شوک خبرنگاران خارجی از دیدن صحنههای جنایت آمریکا
تصویرهایی که ما میدیدیم را نمیشد، چاپ کرد؛ روزنامهها سیاه و سفید بود؛ همکاران عکاس برخی با فیلمهای رنگی عکس میگرفتند؛ صحنههای جذابی برای خبرنگاران خارجی و داخلی نبود؛ همهاش ناراحتی بود.
به زبان خارجی تسلط نداشتم اما مترجمان با عکاسان و خبرنگاران خارجی صحبت میکردند و نگاهشان را نسبت به این واقعه به ما انتقال میدادند؛ این حمله آمریکا برای آنها هم حالت شوک داشت که چرا هواپیمای مسافربری؟!
* پیکر هیچ یک از قربانیان سالم نمانده بود
هواپیمای ایرباس حدود 7 دقیقه بعد از پرواز مورد حمله موشک آمریکا قرار گرفته بود؛ در واقع باک بنزین هواپیما هم پر بود؛ از طرف دیگر هم موشکی که به وسط هواپیما اصابت کرده بود، شدت انفجار را بیشتر میکرد؛ قطعاً با چنین انفجاری، پیکر انسانی سالم نمیماند. در این جستجوها هیچ پیکر سالمی ندیدیم؛ بدنها قطعه قطعه بود و هر قطعهای را که پیدا میکردند داخل کیسه میگذاشتند و به سردخانه منتقل میکردند؛ آن موقع تا جایی هم که ما اطلاع داشتیم، پیکرها شناسایی نشده بودند؛ شاید از هر فردی یک تکه از بدنش پیدا کرده بودند و از برخی از شهدا، هیچ اثری باقی نمانده بود.
آن موقع که ما را به سردخانه میبردند، ما هم از این صحنهها با لنز باز عکس میگرفتیم تا فضای سردخانه را نشان دهیم. الان فیلمهای سر بریدن و عکسهای دردناک را رسانهها منتشر میکنند، اما آن موقع اگر هم میخواستیم عکس شهیدی را منتشر کنیم، در گرفتن عکس از قسمتهای جراحت پیکر شهید محدودیت داشتیم.
* عکسهایی که به دستمان نرسید
آن زمان با دوربین نگاتیو عکسها را میگرفتیم؛ مثل الان نبود که بتوانیم عکسها را به سرعت مخابره کنیم؛ وقتی در هتل مستقر شدیم، حلقه فیلمها را بستهبندی میکردیم و با اولین پرواز به تهران ارسال میکردیم؛ بعضاً انتشار عکسها با یک روز فاصله انجام میگرفت.
در طول دو هفتهای که در بندرعباس بودیم، تصاویر متعددی از صحنههای محل حادثه، خانواده قربانیان و سردخانه تهیه کردیم، آن موقع به این فکر نمیکردیم که شاید در آینده فضای عکاسیمان تغییر کند و در رسانه دیگری کار کنیم. شاید فکر میکردیم تا آخر در محل کارمان خواهیم ماند و از آنجا هم بازنشسته میشویم.
متأسفانه آن زمان من و دیگر دوستان از عکسهایی که تهیه میکردیم برای خودمان نگه نداشتیم و فقط موظف بودیم فیلم را به مرکز رسانهای که کار میکردیم، ارسال کنیم، فیلم را همان موقع که ظهور میکردند در بانک آرشیو قرار میدادند که بعضاً برخی از روزنامهها این نگاتیوها را نگه نداشتند.
روزنامه آن واقعه را خودم هم نگه نداشتم؛ چون 3 سال که از زمان نگهداری روزنامه میگذشت، روزنامه زرد رنگ و بعد پودر میشد؛ به خاطر اینکه شرایط مساعد برای نگهداری روزنامهها نداشتیم، این کار را نکردیم.
* فیلم فاخری برای مظلومیت مسافران پرواز 655 ساخته نشد
برای معرفی مظلومیت شهدای این حمله تروریستی امریکا، کار اساسی انجام نگرفت؛ اثر فاخری به جا نماند و خیلی صحبت نشد. اگر از نسل سوم و چهارم سؤال شود که سقوط هواپیمای ایرباس چیست یا 12 تیر 67 چه اتفاقی افتاده، نمیتوانند پاسخ دهند.
در این راستا رسانهها و فیلمسازان کوتاهی کردند در حالی که اگر در آمریکا چنین اتفاقی میافتاد، کلی فیلم مستند و سینمایی تولید میشد.
گفتوگو از عالم ملکی
شرح كامل لحظه شهادت شهيدان آويني و يزدان پرست در گفتگوي رجانيوز باسعيد قاسمی

سعيد قاسمي را شايد خيليهاي به سخنرانيهاي سياسي و فرهنگي وگفتمانياش بشناسند و خيليها هم شايد او را فرماندهي از فرماندهان دوران مقدس در و حسرت رسيدن به ياران شهيد. اما سيد مرتضي آويني در وصفش حاج سعيد قاسمي اينگونه قلم به دست گرفته است: «آقا سعید، فرمانده این محور عملیاتی، همان كسی بود كه ما در جستوجوی او بودیم. او مظهر همان روحی است كه حزبالله را از انسانهای دیگر جدا ميكند و البته در میان رزمآوران ما دلاورانی چون سعید كم نیستند...او یكی از پروردههای میدان رزم و جهاد فی سبیلالله است و اگر انقلاب اسلامی هیچ دستاوردی جز پرورش انسانهایی اینچنین نداشت، باز هم ميارزید تا حزبالله جان و سر خویش را فدای حفظ آن كند.»
اما اين آويني نبوده است كه در وصف سعيد قاسمي اينچنين قلم به دست گرفته است، سالهاست كه در سالروز شهادت سيد شهيدان اهل قلم، حاج سعيد نيز يك تنه به ميدان ميآيد تا براي سيد شهيدان اهل قلم يادبودي برگزار كند و به بيان روش و منش سيد مرتضي بپردازد.
«سعيد قاسمي» قطعا بهترين كسيست كه ميتوان با او درباره «سبك زندگي»، «دغدغهها» و.....و همچنين ماجراها و اتفاقاتي كه در بيستم فروردين ماه 1372 در فكه منجر به شهادت «سيدمرتض آويني» شد، صحبت كرد و همكلام شد. كسي كه در هفتههاي آخر زندگي پربركت آن شهيد بزرگوار جزو نزديكترين رفقا و يارانش بود و بعد از همكاري در ساخت مستند جنجالي «خنجر و شقايق» كه آن زمان حاشيههاي زيادي را ايجاد كرد، در آخرين روز و آخرين لحظات زندگي «سيدمرتضي» و «شهيد سعيد يزدانپرست» هم در كنارشان بود و هنوز هم ناگفتههاي زيادي از دغدغههاي روزهاي آخر شهيدآويني و همچنين ماجراي شهادت او و «شهيد سعيديزدانپرست» در كربلاي فكه دارد.
حاج سعيد سالهاست شرح كامل ماجراي شهادت سيد مرتضي آويني را در حالي كه در زمان شهادت در نزديكترين فاصله با او قرار داشته و حتي از مجروحان آن حادثه بوده، در سينه محفوظ نگهداشته است. اما امسال كه سالروز شهادت با ايام فاطميه همزمان شده همه چيز تفاوت كرده است و سعيد قاسمي صندوقچه اسرار خود را براي خبرنگاران ما گشود تا جزئياتي شنيده نشده و مكتوم از نحوه شهادت و حالات سيد مرتضي در آخرين لحظات زندگي را بيان كند.
سردار قاسمي بخش زيادي از سخنانش را هم به بيان سجاياي همشاگردي خود شهيد يزدانپرست اختصاص داد، حالاتي كه شايد تا كنون زير سايه نام سيد مرتضي آويني ديده و يا شنيده نشده باشد.
متن زير به همراه فايل صوتي گفتوگو كه براي اولين بار در رجانيوز منتشر ميشود، شرحيست كامل- و تا به حال منتشرنشده- از تمام اتفاقات روز حادثه و چند خاطره شيرين از شهيد مرتضي آويني و سعيد يزدانپرست كه در فضايي آكنده از اشك و ياد شهيدان تهييه شده و به ساحت قدسي سيد شهيدان اهل قلم تقديم مي شود:
![]()
برای خواندن متن کامل این گفتگو کلیک کنید
گفتگویی با مجید قادری پیرامون شهید سیدمرتضی آوینی

نام شهید سیدمرتضی آوینی با مبانی نظری هنر دینی و انقلابی عجین شده است. مقالاتی که وی از خود به یادگار گذاشت هنوز که هنوز است درمان خیلی از معضلات فکری و فرهنگی جامعه ایرانی است. اما حیف و صدها افسوس که بعضی از افراد تنها از آوینی، نام و ظاهر زیبای او را می خواهند و از مطالعه و تفکرات او گریزان هستند.
مجید قادری از سال 1358 تاکنون در حوزههای فرهنگی و هنری مشغول به فعالیت بوده است. وی فارغالتحصیل رشته طراحی صنعتی از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران است که از جمله فعالیتهای فرهنگی و هنری وی میتوان به خلق بیش از دهها پوستر، طرح جلد کتاب و تابلوی نقاشی از آغاز پیروزی انقلاب اسلامی و دوران دفاع مقدس که بسیاری از این آثار در حوزه هنری به چاپ و نشر رسیده است، اشاره کرد.
طراحی و نظارت هنری بر خلق دومین تابلوی نصب شده در حسینیه جماران در زمان حیات پیرفرزانه و بنیانگذار انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی (ره) از جمله آثار دهه اول انقلاب اسلامی «مجید قادری» است. در سال 1367 قادری به عنوان یکی از ده نفر هنرمند گرافیست برتر انقلاب اسلامی توفیق دریافت لوح تقدیر از حضرت امام خمینی(ره) را داشته است.
مجید قادری در گفت و گو با فارس/۱
آوینی در مباحث فکری و نظری اهل تعارف نبود/ زم فرش قرمز را از زیر پای مرتضی کشید
مجید قادری در گفتوگو با فارس/۲
آوینی میگفت من تحتالحمایه خدا هستم
مجید قادری در گفتوگو با فارس/3
شعری که آوینی بعد از دیدار با رهبر انقلاب خواند
آیتاللهالعظمی سیدعبدالحسین لاری; پیشتاز در نظامسازی شیعه

جا دارد كه بحث دربارهی شخصیت فقهی، اجتماعی و سیاسی مرحوم آیتالله سید عبدالحسین لاری را با استاد ایشان شروع كنیم؛ یعنی مرحوم میرزای شیرازی. یك تمایز برجسته و ویژه بین مرحوم میرزای شیرازی و باقی فقها و علمای بزرگ همعصر ایشان وجود دارد و آن، تربیت شاگردان بزرگ توسط ایشان است؛ مانند مرحوم آیتالله لاری. دلیل این تمایز را چه میدانید؟
مرحوم میرزای شیرازی واقعاً شخصیتی نادر و متفاوت از دیگر علما است. میتوانیم ایشان را مجدِّد مذهب در قرن چهاردهم هجری بدانیم؛ یعنی از سال ۱۲۸۵ كه زمان ارتحال شیخ انصاری بوده تا حدود بیست سالی كه زعامت شیعه پس از شیخ با ایشان بوده است. اگر بخواهیم برای تقریب به ذهن بگوییم، نسبت میرزا، شاگردانش و تأثیری كه بر عصر خود داشتند، مانند تأثیر امام و شاگردانش در انقلاب اسلامی است...
از «قورخانه» تا معادن; گفتگویی با مهدی آوینی پیشکسوت مهندسی معدن در ایران و پدر شهید مرتضی آوینی

وارد خانه که شدم چشمم به کتابخانهای افتاد که عکس شهيد «مرتضی آويني» روی یکی از قفسهها خودنمایی میکرد. کتابخانه پر بود از گزارشهای «آوینی پدر» درباره معادن ایران. از زغال سنگ گرفته تا فسفات!
تعدادی هم از کتابهای مرتضی لابهلای این همه گزارش تخصصی به چشم میخورد. تا روز مصاحبه نمیدانستم این مهندس 92 ساله که نامش را در لیست مصاحبهشوندگان طرح تدوین تاریخ شفاهی صنعت و معدن ایران گذاشته بودم، پدر شهید مرتضی آوینی است. گفتوگو در یکی از روزهای رمضان تابستان امسال برگزار شد. مهندس در این روزها بیشتر اوقات را در خانه میگذراند. همسرش نزدیک یک سال میشود که از دنیا رفته. اما خانهنشینیاش تنها به استراحت نمیگذرد و هنوز هم کار میکند. علاقه زیادی به طراحی معدن دارد. گفتوگو را که شروع کردیم با حافظهای بسیار خوب خاطراتش را به یاد آورد...
برای خواندن متن کامل این گفتگو کلیک کنید
گفتگویی با خانواده شهدیان خالقی پور; روایت مادر سه شهید از پلاکی که زنجیر نداشت

... دعوای بین برادرها بالا گرفته بود. فهمیدم برای اینکه هر دو باهم به یک گردان نروند دعوا شده... رسول میگفت هر دو برادر شهید میشوند، مادر گناه دارد؛ به او رحم کن و نیا...
پلاک داوود را که برایم آوردند، زنجیر نداشت. گفتم زنجیرش کجاست؟ گفت: جنازه داوود شیمیایی شد و باد کرد. زنجیر در گردنش محو شده، فقط توانستم پلاک را قیچی کنم، بردارم...
متن سخنان حاج آقا پناهیان در برنامه ققنوس با موضوع تببين خصوصيات سينمای انقلاب

::بزرگترين صادرات ما نفت نيست بلكه معنويت و معرفت است::
نهمين قسمت از برنامه ققنوس تكرار مجدد برنامه هشتم آن بود كه با كارشناسي حجت الاسلام و المسلمين پناهيان و به دلیل درخواستهای بینندگان دوباره به روي آنتن شبكه چهارم سيما رفت.
حجت الاسلام و المسلمین پناهیان در اين برنامه با تاکید بر تناسب ذاتی میان سینما و دین گفت: وقتی این دو به هم برسند، این سینماست که بیشتر بهره میبرد، دین را از طریقی غیر از سینما هم میتوان منتقل کرد، هرچند که ممکن است سختتر باشد اما عوامل مختلفی وجود دارند که دست به دست هم میدهند و باعث فراگیر شد دین خواهند شد.
وی با بیان اینکه سینما میتواند این مسیر را تسریع و تسهیل کند، افزود: اما سینما بیش از اینکه به دین خدمت کند به خودش خدمت خواهد کرد، زیرا دین نگاه عمیق و در عین حال زیبا به سینما میدهد.
دين ميتواند سينما را رونق بيشتري دهد
این کارشناس مسائل فرهنگی اظهار داشت: اگر سینما برای عدهای وسیلهای است برای سرگرمی، دین میتواند این وسیله را رونق بیشتری ببخشد و یا اگر سینما برای عدهای وسیلهای است برای نشان دادن روابط عاطفی، دین میتواند این روابط عاطفی بین انسانها را تقویت ببخشد.
پناهيان ورود دین به عرصه سینما را به منزله تک ساحتی شدن سینما ندانست و تاکید كرد: وقتی سینما دینی شود، سمت و سوی الهی پیدا خواهد کرد، نه اینکه بخشی از زندگی را مورد غفلت قرار دهد، بخشی از عواطف و احساسات را نگاه نکند، بخشی از درگیریهای انسان را بیتوجهی کند. بلکه زاویه دید را تغییر میدهد و اتفاقا سینماگر دینی باید تمام اجزای زندگی را مورد توجه قرار دهد.
این استاد دانشگاه با اشاره به اینکه سینماگر علاوه بر حکمت و صفای باطنی باید دارای هوشمندي و ذکاوت فوقالعادهای باشد، افزود: هوشی که در یک کارگردان و فیلمنامه نویس ـ که در بسیاری مواقع این دو حرفه در یک فرد تجلی پیدا میکند ـ مورد نیاز است، بسیار زیادتر از دیگر هنرهاست، حتی بیشتر از هوشی است که ما در دانشگاهها و رشتههای فنی نیاز داریم.
معرفت يك كارگردان بايد از يك عالم ديني هم بيشتر باشد
به گفته وي کارگردانی حرفهای است که بايد معرفت زیادی داشته باشد، حتی باید معرفتش از یک عالم دینی بیشتر باشد یا حداقل با همان معرفتی که دارد، نگاهی تیزبینانه به امور داشته باشد.
پناهیان با بيان اينكه برخی از سینماگران ما مسلمان هستند اما انقلابی نیستد، گفت: شما اگر فیلم خوب میخواهید نیازی ندارید که سینماگر انقلابی باشد، اما اگر فیلم انقلابی بخواهید نیاز دارید که سینماگرتان حتما انقلابی باشد.
اين كارشناس مسائل هنري شهید آوینی را یک سینماگر انقلابی توصيف كرد و افزود: او قبل از اینکه به هویت صنفی خودش عشق بورزد، به هویت انقلابیاش عشق ورزید.
سينماگر انقلابي به دنبال اصلاحات حداقلي نيست
وي ادامه داد: سینماگر انقلابی دنبال رفورم و اصلاحات حداقلی نیست، دنبال دیدن عوامل سطحی مشکلات مردم نیست، به ریشهها نگاه میکند و در حد معقول سعی در ریشه کن کردن آنها میکند، سینماگر انقلابی به همه مردم عشق میورزد و برای همه آنها دل میسوزاند، سینماگر انقلابی در تنهاییهاش برای فقرا اشک میریزد، سینماگر انقلابی برای کسانی که با خدای او و حسین او نیستند گریه میکند.
پناهيان با بيان اينكه ساخت اثر انقلابی نیاز دارد که انسان در درون خودش آتش گرفته باشد، تصريح كرد: شهید چمران کسی است که خودش آتش گرفته، اصلا اثر هنری ندارد اما خودش اثر هنری است.
اين استاد دانشگاه حفظ شأن سینماگر را لازمۀ داشتن «سینمای فاخر» دانست و گفت: برای اینکه به یک سینمای فاخر برسیم باید شأن سینماگران را حفظ کنیم و بالا ببریم و در همان سطحِ بالا به مردم معرفی کنیم.
وي خاطرنشان كرد: این موضوع از یک سو انتظار مردم از سینماگر را بالا میبرد و از سوی دیگر انتظار خود سینماگران هم از خودشان بالاتر میرود و اگر بخواهیم منتظر رشدی باشم، این رشد باید در بستر این تکریم صورت بگیرد.
سينماگر يك شبه فيلسوف است
پناهيان با بيان اينكه واقعا سینماگر یک شبه فیلسوف و بلکه بالاتر از یک فیلسوف و یک انسان اندیشمند و بلکه بالاتر از یک انسان دانشمند است، اظهار داشت: کسی که فراوانی دانش دارد، حتما نباید اندیشمند باشد و توان استفاده از آگاهیها برای رسیدن به نتایج جدید نداشته باشد اما بنا به قراردادی که در این بحث مطرح میکنیم، شاید بتوانیم اصطلاح اندیشمند را عمیقتر از اصطلاح دانشمند تلقی بکنیم.
اين كارشناس مسائل هنري با تاكيد بر اينكه ما باید انتظارمان را از سینماگران بالاتر ببریم تا افراد فرهیخته به این عرصه ورود پیدا کنند، گفت: اگر بخواهیم به یک سینمای دینی و سینمای انقلابی برسیم باید این باور را در جامعه نهادینه کنیم که سینماگر باید فردی عمیق باشد.
به گفته وي یقینا یک سینماگر آگاهیهای فردی، روانشناختی، جامعهشناختی و نگاه عمیق تاریخی باید داشته باشد تا بتواند در این عرصه فعالیت کند.
قدرت تحليل و آيندهنگري يكي از خصوصيات سينماگر انقلابي است
پناهيان دارا بودن قدرت تحلیل و آینده نگری را یکی از خصوصیات یک سینماگر انقلابی دانست و افزود: در عرصه اندیشه، سینماگر انقلابی باید قدرت تحلیل، به ویژه آیندهنگری داشته باشد و نمیشود یک انقلابی آیندهنگر نباشد چرا كه اگر یک انقلابی آیندهنگر نباشد، در قضاوتهایش دچار اشتباه و خمودگی میشود و حساسیتهایش کم میشود.
اين استاد دانشگاه ادامه داد: حضرت امام(ره) وقتی خواستند فردی را که به عنوان جانشنین ایشان مطرح بود عزل کنند، گفتند كه "شما فرد ساده لوحی هستید." یک انقلابی نباید ساده باشد، باید هوشمند باشد، باید دست همه سیاستمداران فریبکار عالم را بخواند، آثار عملی و نهایی و تمام تئوری آنها را درک کند، اگر یک سینماگر بخواهد انقلابی باشد، در تحلیل، باید نقد دموکراسی در مشتش باشد، که این دومینویی است که آغاز شیرینی دارد اما در نهایت به ویرانی منجر میشود و در واقع این قدرت بصیرت عمیق است که میتواند از یک فرد، سینماگر انقلابی بسازد.
سينماگر انقلابي بايد استقلال روحي داشته باشد
وي ویژگی دوم یک سینماگر انقلابی را داشتن «استقلال روحی» خواند و با بيان اينكه یک هنرمند انقلابی نمیتواند استقلال نداشته باشد، گفت: هنرمند انقلابي حتی باید در تشویق و تنبیه دوستانش هم بايد استقلال داشته باشد، یعنی زخم زبان خوردنش هم باید ملس باشد و از سرزنش نترسد.
پناهيان در عين حال خاطرنشان كرد: این به معنی بیاعتنا بودن به انتقاد دیگران نیست، بلکه منظور عدم پذیرفتن تاثیر منفی و یا حتی مثبت از این تشویقها و تنبیههاست و اگر این استقلال روحی نباشد، متاثر از انتقادها برای راضی نگاه داشتن همه، دست به تعدیل انقلاب و عقاید خودش میزند.
اين استاد دانشگاه سومین خصوصیت مهم سینماگر انقلابی را دوستی و دشمنی دانست و گفت: نمیشود با بشریت دوست بود اما نسبت به دشمنان بشریت بیتفاوت بود.
وي اظهار داشت: وقتی به تعریف امام درباره هنر نگاه میکنید، به بُعد نفرت از سرمایهداران ظلم و ستم اشاره میکند و این طبیعی است که هنرمندان به خوبیها و زیباییها علاقه و عشق دارند، اما هنرمند انقلابی، نسبت به آنچه باعث از بین رفتن این زیباییها و خوبیها میشود، نفرت دارد.
حضور انقلابيون در سينما مهمترين وظيفه آنهاست
پناهيان با تاكيد بر اينكه حضور انقلابیون در عرصه سینما را از مهمترین و اصلیترین وظایف آنها است، گفت: اگر انقلابیون حضور در عرصه سینما را وظیفه اصلی خود تلقی نکنند، وضع سینما درست نخواهد شد.
وي با بيان اينكه بزرگترین صادرات جامعه و کشورما، صادرات معنویت و معرفت است که باید به وسیله این ابزار صادر شود، گفت: بزرگترین صادرات ما نفت نیست و ضروریترین امور، تکنولوژیهای سخت نیست بلکه بزرگترین مزیت نسبی ما محصولات معنوی و فرهنگی ماست که باید از طریق همین تکنولوژیهای نرم رسانهای به عالم منتقل شود
رجا نیوز
مصاحبه خواندني با حجتالاسلام پناهیان پیرامون "پیادهروی اربعین حسینی"

پياده روي و اجتماع بزرگ و چند ده ميليوني شيعيان در روز اربعين در شهر كربلا، اين سالها و پس از سقوط حكومت صدام، هر ساله رونق بيشتري به خود گرفته است چنانكه سال گذشته استاندار كربلا از حضور 16 ميليون زائر در اين مراسم ياد كرد. رقمي كه بيش از 5 برابر زائرين حاضر در صحراي عرفات در موسم حج ابراهيمي به شمار ميرود.
به گزارش رجانيوز، حضور كمرنگ زائرين ايراني در اين مراسم و خصوصا مسير پيادهروي 80 كليومتري نجف تا كربلا، موضوعي بوده است كه سبب شده تا در سال جاري گروههاي مختلفي از سراسر كشور دست به كار اعزام كاروانهايي براي حضور در اين اجتماع عظيم شيعيان جهان در كربلا حسيني (ع) بشوند. اين در حالي است كه پذيرايي مردم عراق از زائرين امام حسين (ع) در مسير 80 كيلومتري نجف تا كربلا يكي از دلنشينترين خاطرات اين سفر ويك فرصت بزرگ براي تعامل فرهنگي مردم ايران و عراق به شمار ميرود.
در آستانه اربعین حسینی و مراسم پیاده روی اربعین حسيني حجتالاسلام پناهیان در گفتگوي صميمانهاي به بيان چرايي اهميت اين پياده روي بزرگ شيعيان جهان و اثرات جهاني آن و همچنين اشارات روايي به اين حركت عظيم پرداخته است. پناهيان معتقد است، ما در اربعین حسینی شعار حسینی خودمان را جهانی می کنیم. ما در این بزرگ ترین تجمع شیعیان حول حماسه ابا عبد الله حسین (ع) می توانیم به تعمیق ارزش های حسینی جامعه شیعی بپردازیم.
وي در باره تاثيرات اين حركت عظيم ميگويد: هیچ کجا مثل زیارت اربعین هویت شیعه بودن و حسینی بودن به انسان به دست نمی دهد. همانطور که شما تا حج نروید هویت مسلمانی خودتان را دقیق نمی توانید تجربه و لمس کنید. در این میعاد گاه بزرگ وقتی انسان قرار می گیرد در یک هویت شیعی و حسینی برای انسان سهل می شود.
در ادامه متن كامل اين مصاحبه را كه هيات رزمندگان اسلام آنرا تدارك ديده است ميخوانيد:
حاج آقا پناهیان را همه به دعای ندبه و روزهای جمعه و انتظار می شناسند. چی شد که حاج آقا پناهیان اربعینی شدند؟
اولا برای زیارت اربعین روایت روشنی از امام حسن عسگری (ع) داریم که به عنوان علائم شیعیان اعلام کردند زیارت اربعین را شاید عنایت خاصی در این علامت گذاری بوده که میعاد گاه سالیانه عزاداران ابا عبد الله الحسین(ع) و عموم شیعیان باشد و این میعادگاه به طور طبیعی شکل گرفته است ، بنده چند سالی توفیق حضور در این مناسبت عظیم پیدا کردم و احساس کردم حیف هست این همه عشاق به ابا عبد الله(ع) در چنین مناسبتی فیض زیارت اربعین از دست بدهم بخصوص برای پیاده روی به سوی این زیارت اجر های با عظمتی که در روایت برایش ذکر شده است و واقعاً بنده وقتی اون حال و هوای معنوی این پیاده روی را مشاهده کردم، دیدم از نظر معنوی با پیاده روی دوران دفاع مقدس در جهاد فی سبیل الله قابل مقایسه است.
این تجربه را وقتی هر کسی از زیارت اربعین پیدا میکنه مخصوصا پیاده روی آن زیارت به دیگران منتقل بشود، طبیعتا دلهای مشتاق به سوی چنین زیارتی می شتابند. نور معنویت را حتی از تعریف کردن و انتقال تجربیات زیارت اربعین دریافت می کنند. ما هم وقتی به هرکدام از جوانان این تجربه منتقل می کنیم می بینیم که آنها هم مشتاق شدند که و اگراهل زیارت هستند اربعین را حتما درک کنند و حتی بعضی ها اگر زیاد هم اهل زیارت نبودند، اما جز زائرین ثابت کربلای معلی شدند.
ما در ماه محرم دهه محرم و روزهایی چون تاسوعا و عاشورا و شام غریبان رو داریم. سئوالم را اینطور می خوام بپرسم.چه نیازی به این هست که اربعین رو اینقدر پررنگ کنیم؟ چه چیزی در اربعین هست که در دیگر روزهای عزاداری نیست؟
وجود یک روز به عنوان روزی که عزاداران حضرت ابا عبد الله حسین (ع) در کربلا تجمع کنند به عنوان یک میعادگاه بزرگ از نظر آثار اجتماعی و بین الملی قابل مقایسه با زیارت هایی که در طول سال انجام می گیرد نیست و نخواهد بود. وقتی ائمه الهدی (ع) به اربعین سفارش کردند لابد می دانستند زمانی خواهد رسید که میلیون ها نفر از مستاقان علاقه مند هستند که زیارت اربعین را درک کنند این سفارش ها توسط آخرین امامی که در بین شیعیان حضور داشتند مثل امام حسن عسگری (ع) انجام گرفته و آدم احساس می کند یک معنای ویژه ای در این سفارش بوده که گویی اهل بیت عصمت و طهارت خودشان علاقه مند و مصّر بودند برای اینکه اربعین را میعادگاه قرار بدهند برای کربلا ابا عبد الله الحسین(ع).
این میعادگاه به واسطه سفارش اهل بیت به طور طبیعی شکل گرفته و اساسا کسانی که عزادار ابا عبد الله الحسین(ع) هستند دوست دارند هرموقع که مشرف به کربلا شدند کربلا را در اوج شور و احساس ببینند و ادم که زمانی رفت کربلا، اگر کربلا خلوت باشد و اون شور احساس حسینی در آن فراوان نباشد، گاهی احساس غریبی می کند. ولی وقتی که شور حسینی در اربعین در کربلا احیا می شود و برای خودش عاشورای دیگر رقم می خورد ، در متن آن شور زیارت اباعبدالله الحسین(ع) یک حال و هوای دیگه ای دارد.
ائمه هدی(ع) به کرات در روایات پیاده روی را توصیه کردند از مسیر های چه بسا دور برای هر قدمش اجر و مغفرت ویژه ای در نظر گرفته اند. در روایات آماده است کسی که به حرم ابا عبد الله الحسین (ع) برود به هنگام بازگشت ملائکه الهی با او مصاحفه می کنند و به او می گویند آنچه در گذشته زندگی تو بوده بخشیده شد ، و روز تازه ای در زندگی ات آغاز شده است ؛ تاکید بر پیاده روی به صورت یک یا دو مورد یا با تاکید اندک نبوده است. معلوم می شود ائمه هدی(ع) تدبیری داشتهاند برای زمانی که نفوس شیعیان زیاد می شوند قدرت و امکانات پیدا میکنند بیابان های اطراف کربلا معلی مملو از خانه هایی می شود که زائران ابا عبد الله الحسین (ع) هستند چون ائمه الهدی به چشم انداز ها نگاه می کردند بعد توصیه میفرمودند. این گونه نبود که توصیه ای داشته باشند بعد در نظر نگیرید آن جمعیت های فراوان را و اجری هم برای کسانی که پیاده می روند به حساب بیاورند.
البته اجر پیادهروی برای یک مکان زیارتی مثل مدینه منوره یا مکه مکرمه برای حج عمره قبلا ذکر شده و در روایات به صورت نمونه آمده است. همان زمانی که ائمه هدی پیادهروی را توصیه میکردند، چنانچه با مرکب می رفتند از جهت سرعت حرکت، فرق زیادی با پیاده روی نمیکرد، اما سیره اولیاالله این بود که مرکب را کنار می گذاشتند و با پای پیاده می رفتند. معلوم می شود این پیاده روی خیلی از نظر معنوی موضوعیت داره. آثار بسیار عمیقی در وجود انسان میگذارد هر کسی رفته این تجربه را احساس کرده است.
حاج آقا برکسی پوشیده نیست که انقلاب اسلامی ما از حادثه عاشورا نشآت گرفته است و بحث اربعین در اربعین شهدای انقلاب نقش مهمی در پیروزی انقلاب داشت.به نظر شما فلسفه بزرگداشت اربعین چه نقشی می تواند در تداوم و حفظ نظام داشته باشد؟
ما در اربعین حسینی(ع) شعار حسینی(ع) خودمان را جهانی میکنیم. ما در این بزرگ ترین تجمع شیعیان حول حماسه ابا عبد الله حسین (ع) می توانیم به تعمیق ارزش های حسینی جامعه شیعی بپردازیم. وقتی که ارزش های حماسی ابا عبدالله الحسین (ع) در جامعۀ شیعی تعمیق پیدا کند و بیش از پیش تثبیت بشود آثار گرانبهای آن در ابعاد مختلف کاملا مشهود خواهد بود. یکی از آثار آن استکبار ستیزی است. یکی از آثار آن ظلم ستیزی است. یکی از آن آثار اهتمام بیش از پیش دیدن داری است.
حاج آقا پناهیان به چه گوهری در اربعین رسیده است که دوست داشته باشد آنرا بادیگر افرادی که تشنه کسب معارف بلند اهل بیت هستند به اشتراک بگذارد؟
وقتی انسان در مسیر اربعین، خودش را قطرهای از یک اقیانوس می بیند تجربه ای از فناء فی الله و فدای اهل بیت شدن را در جان انسان به نمایش میگذارد. البته هرکسی به اندازه خودش از چنین تجربه ی معنوی بهره می برد. وقتی انسان در مسیر کربلا ابا عبد الله الحسین (ع) پاهایش خسته می شود و خستگی را عمیقا با جسم خودش احساس می کند ارتباط روحی اش هم با ابا عبد الحسین(ع) بیشتر می شود. اصلا تا شما خرج نکنی به حد کمال نخواهد رسید.
یکی از نشانه های ایمان برای مومن در زیارت اربعین حضرت ابا عبد الله الحسین(ع) دانستند چه توفیقاتی که این همه سفارش شده از زیارت ابا عبد الله؟
به نظرم خواسته اند میعاد گاه درست کنند، ما در روایات داریم اگر کسی اهل بهشت هم باشد ولی زیارت امام حسین (ع) نرود در طبقه پایین بهشت قرار میگیرد و او را در مراتب بالای بهشت راه نخواهند داد. اگر اهل بهشت باشد، شیعه نمی تواند بدون زیارت کربلای ابا عبد الله الحسین(ع) به بهشت راه پیدا کند چون مستقلا تاکیدات فراوانی داریم بر زیارت ابا عبد الله الحسین(ع)، و مستقلاً تاکیدات فراوانی بر پیاده روی و مستقلا یک تاکید ویژه داریم برای زیارت اربعین. اگر این ها را با هم شیعه ی با هوش جمع کند تبدیل می شود به یک میعادگاه بین اللملی.
شما وسط این اربعین یک سرمایه بزرگ اجتماعی برای جهان تشیع می توانید در شکستن حیطه استکبار ببینید در احساس هویت و عزت مندی پیدا کردن شیعیان و همه آنها ببینید؛ اساسا شما ببینید این میعادگاه که با اشاره اهل بیت عصمت و طهارت شکل گرفته در چهره شیعیان اثری از غم و اندوه غربت و تنهایی نیست، هم احساس عزت می کنند هم احساس فرهمندی می کنند. می توانند مفتخر بشوند به ابا عبد الله الحسین(ع). یک بخشی است برای درک هویت شیعی و دینی ، اگر کسی این هویت را لمس بکند واقعاً شیعهتر خواهد شد.
شیعه بودن از یک گفت و گوی معرفتی صرف یا نظریه صرف خارج نمی شود بلکه از محدوده چند عمل عبادی و یا اخلاقی خارج می شود. واقعا جان او را تبدیل می کند به جان یک مومنی که تاسی بکند به اهل بیت عصمت و طهارت ، و هیچ کجا مثل زیارت اربعین هویت شیعه بودن و حسینی بودن به انسان به دست نمی دهد. همانطور که شما تا حج نروید هویت مسلمانی خودتان را دقیق نمی توانید تجربه و لمس کنید. در این میعاد گاه بزرگ وقتی انسان قرار می گیرد در یک هویت شیعی و حسینی برای انسان سهل می شود.
شما اگر خودتان در اربعین در مسیر اربعین آنجا واقعا درک می کنید کی هستیم، ما عزاداران ابا عبد الله الحسین (ع) ما علاقه مندان به اهل بیت، ما شیعیان امیر المومنین هویتی داریم! این عمیقا در جان انسان می شیند و مهم ترین عامل تثبیت و توسعه معنویت شیعیان خواهد بود.
قیام امام حسین(ع) از منظر عقل چگونه تحلیل میشود

به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه خبرگزاری فارس، یکی از مباحثی که درباره قیام امام حسین علیهالسلام مطرح میشود، قیام آن حضرت از منظر عقل و عقلانیت است. به همین منظور گفتوگویی با سیده فاطمه دریاباری، مدرس فلسفه و کلام حوزه علمیه خواهران قم و دانشگاه قم انجام دادیم که متن آن از نظر میگذرد.
بازجویی با بدن سوخته روی ناو هواپیمابر آمریكا
:: آنچه در زیر می خوانید پنجمین بخش از روایت برادر كریم مظفری از ماجرای درگیری ::
:: نیروهای سپاه با ناوگان دریایی آمریكا در خلیج فارس است ::
وقتى نورافكن قوى روى بویه و من افتاد، اشهدم را خواندم و دستانم را بالا بردم. هر لحظه انتظار داشتم مرا به گلوله ببندند و شهید كنند. در آن لحظه، افكار متناقضى با سرعت در ذهنم عبور كردند. فكر بقیه بچه هایى بودم كه اثرى از آنها نبود، فكر همسر و دو فرزندم بودم و با خودم فكر مى كردم كه آنها با شنیدن خبر شهادتم چه واكنشى نشان خواهند داد، پدر و برادرانم چه مى كنند؟ همسرم حسابى داغدار خواهد شد.
ناگهان پشت سرم روشن شد. سرم را برگرداندم. دیدم یك فروند ناوچه ایستاده و نورافكنش را به طرفم انداخته است. در این وقت، هلى كوپتر دور شد و رفت.
از طریق بلندگو شروع كردند به انگلیسى صحبت كردن كه البته من یك كلمه اش را هم نفهمیدم؛ اما متوجه شدم كه نزدیكتر نمى شوند و از چیزى هراس دارند. زیر پایم را نگاه كردم دیدم كائوچوى كارتن استینگر كه با آن خود را به بویه رسانده بودم، افتاده است. فهمیدم از همان تكه كائوچو مى ترسند. همینطور كه دستانم بالا بود، با پایم یواش یواش آن را داخل آب انداختم. وقتى آب چند مترى آن را از بویه دور كرد، ناوچه آمد نزدیك بویه.
دستى به طرفم دراز شد كه من آن را گرفتم. مرا مثل نوزاد تازه به دنیا آمده اى بلند كردند و داخل ناوچه بردند. تا مرا داخل ناوچه بردند، فورا روى «دك» خواباندند. سطح دك آسفالت بود و زبر. فورا دست و پایم را با طناب بستند. احساس تشنگى زیادى مى كردم. هر چه فریاد زدم: «آب...به من بدهید...سردم است»، كسى نشنید یا ندانست چه مى گویم. با اینكه دست و پایم بسته بود، سه چهار نفر سرباز مسلح اطرافم را گرفته بودند و به اصطلاح حسابى تو نخ من بودند كه تكان نخورم. كسى نزدیك نمى شد. با خود گفتم: خدایا! من جز یك شورت كه چیز دیگرى ندارم، از چه مى ترسند؟ دست كم یك لیوان آب هم نمى دهند بخورم.
لحظه به لحظه بر سوزش بدنم افزوده مى شد. با اینكه بارها فریاد زدم كسى نفهمید چه مى گویم. انگلیسى كه نمى دانستم؛ اما مى دانستم آب به این زبان چه مى شود .این بود كه گفتم: «Water»
مثل اینكه فهمیدند. رفتند و لیوان آبى آوردند و یك مترى من گذاشتند و اشاره كردند كه بخورم. دستم را هم باز كردند. تا به طرف لیوان آب حركت كردم، شروع كردند با قنداق تفنگ و لگد به جان من افتادند. با هر سختى و پوست كلفتى ای بود، آن یك متر را طى كردم. با وجود ضربات قنداق تفنگ و لگد، به لیوان آب رسیدم و آن را سر كشیدم.
نصف لیوان را به زور خوردم. دوباره دستم را بستند و به كمر انداختندم روى زمین. زبری و خشنی آسفالت را با پوست سوخته و چروكیده تنم احساس كردم. تاولهای تنم و دستم شروع كردند به تركیدن. در این هنگام سوزش وحشتناكی تمام تنم را فرا گرفت. یك چشمی هم آوردند و چشمانم را هم بستند. سرم را نیز داخل كیسه ای كردند و پایین كیسه را هم بستند. با خودم فكر می كردم حتما می خواهند اعدامم كنند. وقتی از جا بلندم كردند و حركتم دادند، یقین كردم كه مرا برای اعدام می برند.
ناوچه حركت كرد. این را از بادی كه به بدنم می خورد، فهمیدم. پس از مدتی به جایی رسیدیم. مرا از ناوچه خارج كرده، به مكان دیگری بردند. سرم در كیسه بود و روی چشمانم نیز چشمی بود و فقط حس می كردم با من چه رفتاری می كنند. در حالیكه دو نفر دو طرفم را گرفته بودند، مرا بردند و روی تختی خواباندند. كیسه را باز كردند و سرم را بیرون آوردند و چشمی را هم از چشمم برداشتند. وقتی در زیر نور و روی تخت به اندامم نگاه كردم، لرزه بر تنم افتاد. همه جای بدنم سوخته بود كه یقین كردم با آن وضع محال است جان سالم به در ببرم. نظامی ها از كنار تخت من دور شدند و چند نفر دكتر و پرستار دورم جمع شدند. كم كم چشمانم سنگین شد و بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم، سر تا سر بدنم را باند پیچی كردند. فقط چشمانم باز بود. تا به هوش آمدم، بازجویی شروع شد.
چند نفر در حالی كه چهره هایشان را پوشانده بودند، نزدیكم آمدند. باند چهره مرا باز كردند. با دقت به چهره ام نگاه كردند و سپس مثل كسی كه دنبال چیزی می گردد و آن را نمی یابد، ناراضی و ناراحت بودند.
با خودم گفتم: من كه یك پاسدار معمولی هستم. حتما به دنبال نادر یا بیژن می گردند. حدود نصف روز آنجا بودم. سپس مرا روی برانكارد خواباندند و داخل هلی كوپتری گذاشتند و بردند. در هلی كوپتر باز بود. سرتا سر وجودم را ترس فرا گرفت.
با خود فكر كردم حتما چون چهره ام را دیده اند و دانسته اند به دردشان نمی خورم، حالا می خواهند مرا به دریا بیندازند و غرق كنند. اگر مرا در آب انداختند چه كنم؟ با این باندهایی كه به دست و پایم است، حتما تا داخل آب افتادم، زیر آب می روم و غرق می شوم. راستی، كدام یك از بچه ها زنده مانده اند؟ به جز من، كریمی، رسولی و باقری هم كه زنده بودند. با چشمان خودم دیدم كه آنها سوار ناوچه شدند. راستی، نادر، بیژن و آبسالان هم زنده اند؟ نصرالله چطور؟
مجاهد شهادت طلب خداداد آبسالان
غرق در این افكار بودم كه به محوطه بزرگی روی دریا رسیدم. صبح بود و هوا روشن. مرا از هلی كوپتر پایین آوردند و وارد سالنی كردند. تا وارد شدیم، كریمی، رسولی و باقری را هم دیدم. از دیدنشان روحیه گرفتم و فهمیدم كه نمی خواهند اعدامم كنند. همان چهار نفری بودیم كه با هم داخل آب افتاده بودیم. از بقیه خبری نبود. مرا روی تخت دو طبقه ای خواباندند. آنها را نیز كنارم خواباندند.
رو به باقری كه سرباز وظیفه بود، كردم و گفتم: باقری، وضعیت صورتم چطوری است؟ تا حالا خودم راندیده ام. باقری گفت: صورتت به طور وحشتناكی ... هنوز باقری حرفش را تمام نكرده بود كه دو تا سرباز مسلح آمدند و تفنگ را روی سر من و باقری گذاشتند. یكی كه فارسی حرف می زد، گفت: شما دو نفر با هم چه می گفتید؟
- والله درباره سوختگی صورتم حرف می زدیم.
- دیگر اجازه صحبت كردن ندارید. رویتان را از هم بر گردانید و حرف هم نزنید.
چاره ای جز اطاعت نبود. رویم را از باقری برگرداندند.
باز جویی رسمی از آن سه نفر شروع شد. اول باقری و سپس رسولی و بعد كریمی را بردند و مفصل بازجویی كردند؛ اما كاری به من نداشتند. یك روز نزد دوستانم بودم. روز دوم مرا از آنان جدا كردند و چون میزان سوختگیام را ۸۵ درصد اعلام كرده بودند، مرا به جای دیگری بردند؛ اتاق سوانح سوختگی.
در آن اتاق، تمام امكانات معالجه سوختگی وجود داشت. در دل، از اینكه خودشان مرا سوزانده بودند و حالا خودشان داشتند معالجه ام می كردم، می خندیدم.
پس از مداوا و مراقبتهای پزشكی، چند نفر پرستار و دكتر آمدند و مرا از روی تخت بلند كردند و بردند بیرون. حدود سی الی چهل متر در راهرویی حركت كردیم. در سرتا سر راهرو روی همه دیوارها، تابلو ها، عكسها و حتی اتیكت اتاقها را با پارچه پوشانده بودند تا من ندانم كجا هستم و هویت كسانی را كه مرا اسیر كرده اند، نشناسم البته بر من مسلم بود كه در یكی از ناوهای بزرگ و مجهز هواپیمابر آمریكایی هستم.
مرا وارد اتاقی شبیه اتاق رختكن كردند كه در آن وان مخصوصی وجود داشت. باند بدنم را باز كردند و مرا داخل وان قرار دادند و سپس با ماده مخصوصی كه من نفهمیدم چیست، شستشویم دادند. سپس بار دیگر سر تا پای بدنم را باند پیچی كردند و به سالن باز گرداندند.
چیزی كه باید از روی انصاف بگویم، رفتار خیلی انسانی پزشكها و پرستاران بود كه با دلسوزی و جدیت خاصی وظیفه خود را انجام می دادند. پس از حمام و خواب، اولین جلسه باز جویی از من شروع شد. سه چهار نفر آمدند سراغم. یكی شان مسلح بود. مرا از سالن بیرون و به اتاق بازجویی بردند. دور تا دور اتاقی كه مرا داخل آن بردند، شیشه بود. اتاق، فقط در ورودی داشت و هیچ پنجره ای در آن نبود. مرا روی تختی خواباندند و باز جویی را شروع كردند.
اولین سوالی كه از من كردند، این بود كه شغلم چیست.
گفتم: من بومی هستم و برای ماهیگیری به دریا آمده بودم؛ اما عده ناشناسی آمدند و به زور ما را مجبور كردند كه آنها را ببریم.
فردی كه فارسی صحبت می كرد و مسئول بازجویی بود، گفت: نه، ما می دانیم كه شما نظامی و پاسدار هستید. حتی می دانیم از میان شما چه كسی پاسدار و چه كسی سرباز است.
من از ترس اینكه اگر بدانند پاسدار هستم، ممكن است رفتار خشنی با من در پیش گیرند یا اعدامم كنند، به شدت حرفشان را انكار كردم و گفتم: من پاسدار نیستم و بومی بوشهرهستم.
باز جو پرسید: رفتار شما پاسداران با ارتش چطور است؟ آیا بین شما وحدتی وجود دارد؟
من بار دیگر تكرار كردم: من نظامی نیستم. مرا در دریا به زور به این كار وادار كردند. اما بازجو قبول نكرد و باز پرسید: پادگان های نظامی موجود در بوشهر كجاست؟ پادگان ارتش كجا قرار دارد؟ اسم فرمانده سپاه بوشهر چیست؟
در این بازجویی، درباره كارهایی كه سپاه در نیرو گاه اتمی بوشهر مشغول آن بود، بسیار حساس بودند و مرتب مرا زیر فشار قرار می دادند تا اطلاعاتی در باره این كارها و اقدامات به آنها بدهم.
بار دیگر، من منكر نظامی و پاسدار بودن خود شدم. این بار كه بازجو مرا دید، ناراحت شد و با عصبانیت سیلی ای به صورتم زد. سیلی اش البته تند و محكم نبود. بازجو گفت: ما می خواهیم سوالاتی را كه از تو می پرسیم، فورا و درست پاسخ بدهی.
من هم گفتم: من نظامی نیستم و بومی بوشهر هستم.
- نه، تو نظامی هستی و می دانیم كه پاسدار هستی. بگو رفتارتان با ارتش چطور است؟
برای آنكه از شرشان نجات پیدا كنم، گفتم: من نمی دانم. من چون در دریا صید می كنم، می بینم كه شناورهای ارتش و سپاه با همدیگر می آیند گشت. از روی آرمشان می شناسم كه كدام ارتشی و كدام سپاهی هستند. كنار هم می ایستند و صحبت می كنند.
متوجه شدم كه همه جریان بازجویی را فیلمبرداری می كنند. بعد از بازجویی مرا به جای اولم باز گرداندند؛ چون می دانستم ممكن است مرا دوباره برای باز جویی ببرند، این بود كه پاسخ های دروغی كه گفته بودم، در ذهنم مرور كردم تا در جلسه دیگر هم همان حرفها را بزنم.
تجاوز جنسی آلخلیفه به دختران بحرینی

"سید مصطفی علوی" از زندانیان آزادشده انقلاب اسلامی مردم بحرین علیه رژیم دستنشانده آلخلیفه در همایش بیداری اسلامی با عنوان "نقض حقوق انسانی در زندان های بحرین" كه در سالن اجتماعات مدرسه علمیه معصومیه خواهران برگزار شد، گفت: بحرین كشوری است كه در سال 1970 میلادی در پی كشمكش میان دولتهای ایران و انگلستان پدید آمد و سرانجام با همه پرسی سازمان ملل متحد و موافقت دولت ایران به استقلال رسید و تاكنون خاندان آلخلیفه به صورت سلطنت موروثی بر آن حكمرانی كردهاند. 98 درصد جمیعت بحرین را مسلمان تشكیل میدهند كه اكثریت آنان شیعه هستند ...
راز حوضچه قطعه 24; گفتوگو با مادر شهیدان

کمی آنسوتر، کنار در خانهای، پیرزنی با چادر گلدار، منتظر نشسته بود. پلاک را دوباره نگاه کردم، گویا همانی بود که دنبالش میگشتم... با آنکه تأخیرم بسیار طولانی شده بود اما معطلی چیزی از محبت مادر شهیدان کم نکرده بود.
خانهای بسیار قدیمی، با همان سبک 40-50 سال. از آن چند طبقههایی که هر طبقهاش فقط یک اتاق دارد و آشپزخانه طبقه دیگر است که با پلههای بسیار بلند و مارپیچ با هم مرتبطاند.
مریم خانم، پیرزن که نه، شیرزنی حدوداً 70 ساله مینمود که مادر 2 شهید، «میرفاضل و میرصالح» و 2 جانباز است. پدر خانواده نقاش ساختمان بوده که سالها پیش به رحمت خدا رفته است. پسر بزرگ او - سید طاهر - هم در گفتگوی ما حاضر بود که هم مادر را در یادآوری خاطرات کمک میکرد و هم خود روای روایت زندگی و مبارزات برادرانش بود. گویا شهدا او را "داداش بزرگ" خطاب میکردند و او نیز در ایامی که پدر در سفر به سر میبرد، مسئولیت خانواده را به عهده داشت.
شهدای اخلاقی همسایههای شهید پلارکاند، ساکنان جاوید قطعه 24 بهشت زهرای تهران. یافتن راز حوضچه کوچک بین قبر میرفاضل و میرصالح، بهانهای شد تا در ماهی که به نام شهدای کربلاست، میهمان خانه شهدای اخلاقی باشیم. آنچه در ادامه میآید، گوشهای از گفتگوی کوتاه ما با مادر شهدای اخلاقی و برادر بزرگ آنها است.
***
هفت فرزند دارم، سیدطاهر، سیدفاضل، سیدراهب، سیدصالح و سیدجلال و دو دختر. دو تا از پسرهایم شهید شدند و دو دوتا هم جانبازند. اصالتاً اهل آذربایجانیم. مدتی به بابلسر رفتیم. میرفاضل آنجا به دنیا آمد. سالها بعد به تهران آمدیم و میرصالح در تهران به دنیا آمد، در همین خانه.
¤
در بابلسر، حیاط خانهمان طوری بود که وسط محله محسوب میشد و محدوده عبوری به حساب می آمد. مثلا از دو طرف دری داشت که گله گاوهای همسایه از یک در وارد و از در دیگر از آن خارج میشدند. یکبار که میرفاضل هنوز خیلی کوچک بود، او را در حیاط خانه گذاشتم تا وقتی به کارهایم رسیدگی میکنم، او بازی کند. با اینکه زمان عبور گله گاوها مشخص بود اما کاملا فراموش کرده بودم. ناگهان دیدم در حیاط باز شد و گاوها به سرعت به سمت در دیگر حرکت می کنند. از شدت ترس و وحشت حتی حیاط را نگاه نکردم. شاید یک ربع ساعت طول کشید تا گاوها از حیاط خارج شدند. به حیاط رفتم تا جنازه میرفاضل را بیاورم که دیدم هنوز نشسته و بازی میکند.
¤
سال 57 بعد از اینکه همافران برای ادای احترام به حضرت امام(ره) به جماران رفتند، گارد شاه به محل نیروی هوایی حمله کرد. بعد از آن تا چند روز از میرفاضل بی خبر بودیم. بعد از سه روز به خانه برگشت، با صورتی سیاه کرده و اسلحه در دست! گفت که با دیگران به کمک نیروی هوایی رفتیم و این سه شبانه روز روی پشت بام با آنها درگیر بودیم و این مدت همسایه ها به نیروها کمک می رساندند و حتی برایمان غذا می آوردند.
¤
سال 59 بعد از فرمان امام(ره) برای حضور در جبهه ها، میرفاضل جزء اولین نفراتی بود که از محله ما به جبهه رفت و به لشگر 91 زرهی قزوین پیوست. سال 62 که این لشگر در هویزه به محاصره ارتش عراق درآمد میرفاضل جز شهدای آن شد.
برادر شهید می گوید: «شهید غفریان پور که از همرزمان میرفاضل بود بعدها برایمان از رشادت های او بسیار تعریف کرد و اینکه آرپی جی زنی بود که در آن عملیات 27 تانک بعثی را منهدم کرد.» و ادامه داد: «میرفاضل در وصیت نامه اش نوشته بود من هیچ گاه تسلیم نمی شوم. هیچ وقت هم از جبهه فرار نمی کنم مگر اینکه آنجا شهید شوم.»
میرفاضل سه سال و سه ماه مفقودالاثر بوده. گویا در مدت زمانی که خاک ایران اسلامی در اشغال بعثی ها بود نتوانستند پیکر شهدا را برگردانند. وقتی پس از آزادی مناطق اشغال شده برای شناسایی شهدای عملیات نصر رفتند، میرفاضل از شهدایی بود که مشخصه ویژه ای برای شناسایی داشت. مادر توضیح می دهد که: «میرفاضل دلش نمی خواست سربازی برود و به شاه خدمت کند. هر چه اصرار می کردم، می گفت یا سربازی نمی روم و زندانی می شوم یا کار دیگری می کنم! گفتم اشکالی ندارد، به سربازی برو و هر کاری که خواستی انجام بده! بالاخره رفت و در آشپزخانه مشغول به کار شد. همان اوایل کار، مسئول آشپزخانه از او خواسته بود که گوشت ها را خرد کند و میرفضل جواب داده بود که چپ دست است و نمی تواند انجام دهد! مسئول با عصبانیت میرفضل را وادار به خرد کردن گوشت کرد. میرفضل هم از فرصت استفاده کرد و انگشت خودش را با ساتور قطع کرد!! بعد از آن دادگاه تشکیل دادند و با اینکه فهمیدند برای اینکه نتواند اسلحه به دست بگیرد چنین کاری کرده، اما هر چه کردند نتوانستند محکومش کنند. با این ترفند خود را از سربازی معاف کرد! از روی همین انگشت سبابه بریده شده پیکر میرفاضل را شناسایی کردند.» جالب اینجاست که میرفاضل بعدها در جریان جنگ جز آرپی جی زنهای قابل بود.
¤
با وجود وضعیت بد فرهنگی کشور قبل از انقلاب، دوستان میرفاضل می گفتند اگر با او برای تفریح و گردش به تهران یا حتی شهرستان های دیگر می رفتیم، هر کجا که اذان گفته می شد، میرفاضل بلافاصله به پیاده رو یا نزدیک ترین مکان می رفت و نماز می خواند. میرفاضل جلسات شهید کافی در مهدیه تهران را شرکت می کرد و گاهی شب ها تا دیروقت آنجا بود. گویا از آنجا خط و مشی خود را انتخاب می کرد.
¤
میرفاضل رشته برق خوانده بود و با یک شخص دیگر در راه اندازی یک مغازه مرتبط با کارهای برقی شریک شد. مادر می گوید: «بعد از مدتی از من خواست که مقداری پول به او بدهم تا مغازه ای اجاره کند. گفتم تو که کار داری، دیگر مغازه را برای چه می خواهی؟ گفت از شریکم جدا شده ام! با تعجب پرسیدم چرا؟ گفت چون یهودی بود، دیگر با او کار نمی کنم!»
یک بار یکی از همسایه ها آمد و به من گفت کجایی که فاضل تمام شیشه های مشروب فروشی را شکست! سریع خودم را به میرفاضل رساندم و گفتم فاضل چه کار کردی؟ الآن میان دستگیرت می کنند و می کشنت! گفت برو خانه، طوری نمی شود. خیلی نترس بود.
¤
فاضل همراه یکی از دوستانش به نام رجب می رفتند روی پشت بام و شعار می دادند: «مادرم فاطمه، ندارم از کشته شدن واهمه، الله و الله رهبر روح الله» و «می کشم، می کشم، آن که برادرم کشت». مردم هم با آنها تکرار می کردند. یک بار از پشت پنجره دیدم دو مرد درشت هیکل آمده اند و دنبال صدا می گردند. از من پرسیدند می دانی این صداها از کجا می آید؟ گفتم نمی دانم! تا برگشتم که به آنها خبر بدهم، دیدم یک گلوله به سمت آنها شلیک کردند که به فاضل نخورد.
¤
در ایام انقلاب یک بار میرفاضل به اردبیل سفر کرده بود. آنجا هم در تظاهرات شرکت کرد. بعدها به ما گفتند در آن تظاهرات از یک طاق نصرت مراسم شاه بالا رفته و تمام لامپ ها را شکسته! گویا بچه های اردبیلی هم به کمکش رفته بودند. اصلا انگار یک تکه آتش بود، اردبیل را هم این طور به هم ریخته بود.
¤
به فاضل می گفتم بابا و داداش بزرگت جبهه اند. تو دیگر نرو! گفت: «مامان، من نرم و هر کی به یک بهونه نره، صدام می آید تهران را می گیرد، اول تو را می کشد و بعد دخترها و عروس هایت را می برد. آن وقت میخواهی چه کنی؟» هیچ جوابی نداشتم که به او بدهم. بعد ادامه داد: «من که بروم، جنازه ام بیاید یا نیاید تو شاد می شوی.» می دانستم اگر برود دیگر برنمی گردد.
¤
برادر از میر صالح می گوید: «میرصالح زمان جنگ 13 ساله شده بود که اصرار داشت به جبهه برود. سپاه آن زمان حداقل سن 17 سال را به عنوان بسیجی به منطقه اعزام می کرد. از طریق کمیته انقلاب به قصر شیرین اعزام شد. تا 15 سالگی حدودا هفت ماه به آنجا رفت و آمد داشت. آن زمان من مسئول اعزام پایگاه محل بودم. دوباره اصرار میرصالح شروع شد و از من خواست اعزامش کنم. احساس کردم علیرغم سن کم، رشید شده. ثبت نامش کردم.»
¤
سیدطاهر ادامه داد: «میرصالح سه روز در دوکوهه ماند و پس از آن برای شرکت در عملیات خیبر به جزیره مجنون رفت. او هم مثل فاضل آرپی چی زن شد. کمک او که یکی از افراد محل به نام آقای بخشی بود، او درباره نحوه شهادت میرصالح به ما گفت که در حین حمله یک خمپاره 60به سمت ما آمد که از ترکش های آن دست من جراحت برداشت و ترکشی به سر میرصالح اصابت کرد که او را شهادت رساند.
وقتی میرصالح را آوردند بوی عطر خاصی از پیکرش به مشام می رسید. آن قدر که همسایه ها برای استشمام بوی خوش او در حیاط خانه صف کشیده بودند. پیکر میرصالح دقیقا 40 روز بعد از دفن میرفاضل، بازگشت و تشییع شد.
¤
صبح ها به پسرم سیدراهب پول می دادم تا برای صبحانه نان و پنیر بخرد. یک روز به من گفت: مامان، آنقدر از روحانی و آخوندها در خانه حرف می زنی که میرصالح تا در خیابان یک روحانی می بیند به من می گوید داداش راهب، خانه ما که بزرگ است، پول صبحانه را بده، یک روحانی را بخریم و به خانه ببریم! آن زمان میرصالح حدوداً 9ساله بود و آنقدر به علما علاقه داشت که دلش می خواست یک روحانی هم در خانه داشته باشد.
¤
سیدصالح شیطنت های خاص خودش را داشت. یک بار که تازه از جبهه برگشته بود، خیلی بیمار بودم و سردرد امانم را گرفته بود. میرصالح گفت: مامان، من در جبهه آمپول زدن را یاد گرفته ام، اجازه بده برای شما هم بزنم تا دردت ساکت شود. قبول کردم و آمپول را زد و خدا رو شکر سردردم خوب شد. صبح پرسید: مامان بهتری؟ گفتم بله، خیلی خوب بود. گفت: مامان من آمپول زدن بلد نبودم، فقط زدم تا تو حالت بهتر شود!!
****
از مادر پرسیدم، امام خامنه ای به منزل شما تشریف آورده اند؟ گفت: نه. گفتم دلتان می خواهد بیایند؟ باز هم گفت، نه! متعجب پرسیدم چرا؟ گفت چون مسیر کوچه های محله ما سخت است و ایشان اذیت می شوند... اما من خدمت آقا رفتهام.
¤
مادر می گفت: «اگر اشک های روضه امام حسین(ع) روی صورت فرزندت بریزد آن بچه شهید می شود... بعد ادامه داد که شهدا درجه دارند و 70نفر را می توانند شفاعت کنند از پدر و مادر گرفته تا شرکت کنندگان در تشییع جنازه خود را.»
درباره حوضچه میان مزار میر فاضل و سید صالح سوال کردم که برادر شهیدان گفت: «میرفاضل همیشه میگفت تشنه ام! علتش را نفهمیدیم اما دائما احساس عطش را ابراز می کرد. به همین خاطر مادر اصرار داشت که کنار قبر میرفاضل- که اکنون بین هر دو شهید است- حوضچه کوچکی ساخته شود.»
¤
مادر شهدا تا حدی از وضعیت حجاب ناراحت بود. از او خواستم تا برای حل مشکلات جامعه دعا کنند. با آن لهجه شیرینش دست به دعا بلند کرد و گفت: «خدایا، بحق فاطمه الزهرا(س) مشکلات را حل کن. خدایا، بحق امام حسن(ع)، امام حسین(ع) و حضرت زینب(س) و بحق علی اکبر امام حسین(ع) مشکلات همه را حل کن. خدایا رهبر مسلمین را به خواسته قلبی خودشان برسان. به حق حضرت زهرا(س) آمریکا را نابود کن.» بعد از نام آمریکا، انگار که نکته مهمی به خاطرش رسیده، سریع ادامه داد: من شنیده ام که ایرانی ها با زیردریایی به وسط دریاها می روند و پرچم ما را آنجا نصب می کنند، این باعث افتخار است. الان با خودم می گویم آمریکا که دیگر هیچ، انگلیس و اسرائیل هم جمع شوند به ایران هیچ لطمه ای نمی توانند وارد کنند.
گفتوگو از مریم اختری
شهید سید عبدالحمید دیالمه بروایت خواهرش

سید عبدالحمید دیالمه، از شهدای جوان و موثر حزب جمهوری اسلامی در روز هفتم تیر است. دیالمه را فعالان انقلابی روزهای سخت مبارزه و شكل گیری جمهوری اسلامی، به مخالفتهای صریح و آتشین با منافقین، بنیصدر، عبدالكریم سروش و میرحسین موسوی، آنهم پیش از عیان شدن انحرافات جدی آنها میشناسند. اما شاید مبنای همه این روشنبینی و بصیرت خاص و مثال زدنی شهید دیالمه بوده است را باید مبانی صحیح و قوی اعتقادی و دینی عبدالحمید دیالمه دانست. آنجا كه كلاسها عقیدتی وی در دوران جوانی و در اوج هجوم تفكرات غربی و شرقی، محل امنی برای جوانان مشهدی و بعد از آن تهرانی بوده است.
دیالمه را باید یكی از بزرگترین نمادهای بصریت انقلابی دانست. وی كه به نمایندگی از مردم مشهد در اولین مجلس شورای اسلامی حضور پیدا كرده بود، با وجود جوانی توانست یكی از موثرترین نمایندگان مجلس اول و یكی از اصلیترین پرچمداران عزل بنیصدر در مجلس باشد.
به مناسبت فرا رسیدن هفتم تیر سالروز انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی و شهادت شهید بهشتی و یارانش از جمله شهید دیالمه، رجانیوز مصاحبهای خواندنی با خواهر شهید دیالمه را منتشر میكند. خانم دیالمه با تسلط خوبی كه به مسائل سیاسی زمان حیات برادر داشت، به صورت مفصلی به بیان رویكردها، دیدگاهها، فعالیتها و خاطرات آن شهید بزرگوار پرداخته است.
از آنجا كه اولین عامل مؤثر در شكل گیری شخصیت هر فردی، پدر، مادر و فضای خانوادگی اوست، لطفاً در ابتدا بخشی از فضای تربیتی شهید دیالمه را برای ما ترسیم بفرمایید.
بسم الله الرّحمن الرّحیم. شهید دیالمه در اردیبهشت ماه سال 1333 و در یك خانواده مذهبی متولد شدند. تقریبا همه كسانی كه پدر من را می شناختند، چه از خویشاوندان و چه از غیر خویشاوندان، پدر را به عنوان یك فرد متدین می شناختند. این موضوع تا حدی مشهود بود كه برخی از خویشاوندانی كه حتی به برخی از مسایل شرعی پایبند نبودند، به جهت علاقه و احترامی كه برای پدر قایل بودند و بدون اینكه كسی از آن ها خواسته باشد، هنگام ورود به خانه ما شئونات دینی را رعایت می كردند، به گونه ای كه حتی بعد از فوت پدر ما آثار این احترام را می بینیم. ما سه فرزند این خانواده بودیم و البته شهید دیالمه اولین و تنها پسر خانواده.
هر روز با صدای اذان و صدای تلاوت قرآن پدر از خواب بیدار می شدیم. به یاد ندارم كه ایشان بدون وضو از خانه خارج شده باشند، و حتی مواردی پیش می آمد كه عجله داشتیم و دیر شده بود و باید ساعت مشخصی در جایی می بودیم، ولی ایشان اصرار داشتند كه حتماً وضو بگیرند و مقیّد بودند كه نمازشان را اول وقت بخوانند. ایشان دندانپزشك بودند و لیسانس مدیریت بیمارستان ها را هم از دانشگاه تهران داشتند. به دلیل همین حیطه ی علمی و كاری اغلب در جایگاه ریاست برخی از بیمارستان ها بودند و یا به عنوان بازرس بیمارستانها. با اینكه معمولا ایشان مسئولیتی را بر عهده داشتند، ولی هیچ وقت این مسئولیت باعث نمی شد كه بین ایشان و خانواده با طبقات محروم جامعه فاصله ایجاد شود و این نكته مشهودی بود كه بسیاری ایشان را به این ویژگی می شناختند.
مسئله رسیدگی به نیازمندان و طبقات محروم جامعه یكی از مسایل اساسی بود كه پدرم خیلی باآن درگیر بودند. از طرف دیگر مادر هم اهتمام خاصی به دستگیری از مردم و حل مشكلات آنان داشتند و برای همه خویشاوندان و تمام كسانی كه خانواده ما را می شناختند، نقش یك تكیه گاه را ایفا می كردند. كم نبودند افرادی كه به دلیل مشكلاتی كه داشتند از طبقات محروم جامعه به مادر مراجعه می كردند و یا به علت بیماری كه داشتند و پدر می توانستند كاری برای ایشان انجام دهند، به پزشكان متعهد معرفی می شدند و حتی بعضی از این ها در منزل ما می ماندند تا زمانیكه مشكلاتشان حل شود.
من این ها را از این باب می گویم كه روشن بشود كه بسیاری از ویژگی هایی كه بعدها در شهید دیالمه بروز كرده است، ناشی از همین فضایی است كه از كودكی در آن رشد نموده است. اصولا خانه ما جزء خانه هایی بود كه همه به راحتی در آن رفت و آمد می كردند و آن را خانه خودشان می دانستند و محلی برای رفع مشكلاتشان. همین مسئله باعث شده بود كه ما فرزندان و به خصوص شهید دیالمه كه اولین فرزند خانواده بود، از همان ابتدا با مشكلات جامعه آشنا شویم. از طرف دیگر نیز روح معنوی كه در شخص خود پدر حاكم بود و التزامی كه به تقیّدات دینی داشتند، باعث شكل گیری نقش غالب فضای خانه ما شده بود.
برادرم از سنین كودكی و سپس نوجوانی اولین جلسات مذهبی را از طریق همراهی با پدر تجربه كرد. كه شاید بتوان گفت یكی از اصلی ترین این جلسات، همان جلسات مشهور به انجمن اسلامی پزشكان بود. همه پزشكان متدین آن زمان در این جلسات شركت می كردند از شخصیتهای بارزی كه در آن جلسات حضور داشتند، شهید مطهری بود كه بحث های سلسله واری در آن جلسات ایراد می نمودند. همینطورشهید بهشتی وبرخی دیگر .
این جلسات فرصت خوبی بود تا شهید دیالمه با بسیاری از علما و بزرگان و اندیشمندان مذهبی آن زمان آشنا بشوند. همین امر یكی از اصلی ترین عواملی بود كه موجب شده بود تا هدفی متعالی برای شهید ترسیم شده و با تلاش و پیگیری هایی كه ایشان داشت، و پشتكاری كه از پدر به ارث برده بودند، راهی را انتخاب كند كه در آینده بتواند تأثیرات بسیار زیادی در جامعه داشته باشد.
البته یكی از این تأثیرات، نقش ایشان در مسائل سیاسی بود كه از ابعاد دینی ایشان نشأت می گرفت. اما برخی این شبهه را مطرح می كنند كه هر چند كه ایشان حرف های درستی هم زده باشد، ولی نمی توان ایشان را یك عالم اسلام شناس دانست، به همین دلیل این سوال مهم است كه جدای از اینكه تحصیلات آكادمیك ایشان چگونه بوده است، بحث های دینی را چطور پیگیری می كردند و آیا اگر تحصیلات حوزوی داشتند به چه شكلی و تا چه حد بوده است؟
رشته دانشگاهی ایشان پزشكی بود،البته دانشگاه مشهد از معدود دانشگاه های كشور بود كه دانشجویان باید پس از یك سال امتحان می دادند. شهید دیالمه با اینكه انتخابش پزشكی بود و در پزشكی قبول شده بود ولی به دلیل فعالیت های سیاسی ای كه داشت، پس از امتحان سال اول، ساواك ایشان را از ادامه تحصیل در این رشته منع كرد و ایشان ناچار شدند كه رشته داروسازی را ادامه دهند. البته او از رشته داروسازی هم ابراز رضایت داشت، چون هدفش اساسا چیز دیگری بود گویا راه دیگری را برای خودش ترسیم كرده بود.
علاقه شهید دیالمه و حركت ایشان در شناخت مبانی دینی و اهمیتی كه به این مسئله می دادند خیلی بیشتر از توجهی بود كه به رشته آكادمیك دانشگاهی داشتند. البته پشتكار، استعداد و هوش سرشاری كه ایشان داشتند باعث شد كه خیلی خوب بتوانند این دو را با هم جمع كنند. گاهی اوقات كه خانواده كتابخانه ایشان را می دیدند این سوال را می پرسیدند كه شما درس حوزه می خوانید یا پزشكی؟ ایشان با خنده پاسخ می دادند كه شما یك دكترا می خواهید و من این را می گیرم و به شما می دهم، دیگر به بقیه كاری نداشته باشید. این سیمای اتاق ایشان و حتی نحوه ی چینش كتابخانه توسط ایشان، این ذهنیت را برای هر بیننده ای ایجاد می كرد كه او فردی است كه در حوزه علمیه درس می خواند، در حالیكه به طور رسمی این گونه نبود.
شاید اولین آشنایی ایشان با روحانیت اصیل شیعه در همان دوران نوجوانی و بواسطه ی شهید مطهری وجلسات درس آیه الله مكارم شیرازی بود كه درحسینیه بنی فاطمه برگزار میشد. بیشترین كتاب هایی كه در منزل ما رواج داشت و از ما خواسته می شد كه در سنین نوجوانی این ها را بخوانیم و خود ایشان تأكید ویژه ای داشتند، كتاب های وزین اعتقادی آیه الله مكارم از انتشارات " نسل جوان" بود. و یا مجله مكتب اسلام كه شاید تنها مجله ای بود كه در زمینه علمی – اسلامی در آن زمان وجود داشت و همه شماره های آن هم به خانه ما می آمد. از این رو شهید دیالمه جزء نوجوانانی بودند كه از ابتدا از محضر علما استفاده كرده و كتاب های ایشان را مطالعه می كرد. فكر نمی كنم كتابی از شهید مطهری، آیت الله مكارم، آیت الله سبحانی و یا علامه عسگری در آن زمان بوده باشد كه ایشان نخوانده باشند.
من به یاد دارم كه در دوران راهنمایی بودم كه مدیر مدرسه كتاب"150 صحابی ساختگی" از علامه عسكری را به من هدیه داد به محض اینكه این كتاب را آوردم به منزل، شهید دیالمه گفتند كه مدیرتان انسان عمیقی نسبت به اسلام بوده و یا اینكه گمان كرده كه شما این گونه هستید؟. گفتم: چطور؟ گفت: این كتاب یك تحقیق بسیار عمیق در زمینه ی یكی از ادّعاهای دروغین در حق تشیع است و نویسنده نیز یك شخصیت تاریخی بسیار تأثیرگذاردر جهان اسلام . شهید دیالمه وقتی این حرف را می زد كه شاید 23 سال و یا كمتر از آن داشت وخیلی ها اصلا علامه رانمیشناختند.
بعدها به خاطرهمین تاكیدشهید من سعی كردم كه این كتاب را درهمان سن 13یا14سالگی بخوانم اما عمق كتاب را نمی فهمیدم .این توجه ایشان به مطالعه این نوع كتابها از طرفی نشان همت والای اودر یافتن حقایق اسلام وتشیع از منابع اصیل واز طرف دیگر حاكی از توانمندی های بسیار بالا هوش واستعداد خاص اوبود.
سخن از یك عالم حوزوی نیست سخن ازیك جوانی است كه درفضای دانشگاهی آن روز كه شناخت عمیق دینی نادربود، همت كرد تا اسلام ناب رااز سرچشمه های اصیل آن یعنی قرآن واهل بیت بشناسد باوركردوعمل كرد و كوشید تابه نسل جوان منتقل كرده ودربسیاری تحول ایجادكند . در آن زمان جوانان دانشگاهی چندان با علما آشنا نبودند. بنظرم به كسانیكه نگران این هستند كه شهید دیالمه بعنوان اسلام شناس مطرح بشود باید گفت بهتر است بجای این سخنان نشان بدهید كه كجای سخنان شهید با مبانی اسلام تعارض داشته ؟
واقعیت آن است كه آنچه گفت وعمل كرد اسلام ناب بود وچیزی بود كه سبب شد حتی علمای بزرگی چون آیت الله میرزا علی آقا فلسفی و آیت الله مروارید و آیت الله نوغانی و آیت الله میرزا جوادآقا تهرانی كه اركان حوزه علمیه مشهد محسوب می شدند در آستانه ی انتخابات اولین دوره مجلس شورای اسلامی، شهید را كه در آن زمان یك جوان 25ساله بود، به عنوان یكی از پنج كاندیدای مورد حمایت قرار دهند و این خود نشان بینش صحیح اوست ، حساسیت هایی كه علمای بزرگ داشتند، این اجازه را به آن ها نمی داد كه هر جوانی را به خصوص از دانشگاهیان آن روز، با این جدیت تأیید كنند. این به دلیل همان رابطه ی عمیقی بود كه شهید دیالمه با علما داشت و آنان نیز از سطح بالای توانایی های علمی و عملی او خبر داشتند.
مرحوم علامه عسگری من از خود ایشان شنیدم كه می گفتند: " اولین باری كه با این شهید برخورد كردم یك مقدار كه ایشان صحبت كرد و من صحبت كردم، با توجه به شناختی كه نسبت به فضای دانشگاهی داشتم به ایشان گفتم كه من ارتجاع هزار و چهارصد ساله هستم و شهید در پاسخ من گفتند كه من دو هزار ساله هستم. خندیدم گرچه دوهزار ساله معنا نداشت ولی من فهمیدم كه ایشان دنبال اسلام ناب و اصیل و خالص است." نگاه علما و شخصیت های حوزه به ایشان این گونه بود .بهرحال شهید دیالمه بیش از آن كه یك شخصیت سیاسی باشد، یك شخصیت فكری و اعتقادی بود. اگر چه توانست نقش بسیار مهمی در جریانات سیاسی آن روز داشته باشد بنظرم اگر درمیان شخصیتهای دانشگاهی آن روز یك مصداقی برای این جمله بخواهیم بیابیم كه" سیاست ماعین دیانت ماست ".مصداقش شهید دیالمه بود.
همانطور كه فرمودید، یكی از ویژگی های ایشان این بوده است كه در زمینه علوم دینی خیلی مطالعه می كردند. افراد منحرفی هم هستند كه مطالعات زیادی دارند و اتفاقاً این انحراف به خاطر این است كه خیلی مطالعه می كنند و خودشان هم خیال می كنند كه خیلی عمیق خوانده اند. به نظر شما فرق اساسی شهید دیالمه با اینگونه افراد در چیست؟
یكی از اساسی ترین فرق های شهید دیالمه با اینگونه افراد،این بود كه هدفش از مطالعه فراوان یافتن مبانی دین بوداونمیخواست دنبال خواسته هاوبرداشتهای خودش دردین بگردد بهمین خاطر هم میبینیم كه یك كلمه به اسلام اضافه نكرد. درحالیكه بواسطه ی اطلاعات و هوش سرشار وخلاقیتی كه داشت، توانایی این را هم داشت كه حرفی را از خودش به اسلام اضافه كند، ولی نمیخواست. اگر تشكیلاتی به عنوان "مجمع احیاء تفكرات شیعی" هم تشكیل شد، ایشان به دنبال ایجاد تفكر شیعی نبود، بلكه به دنبال احیا آن بود و معتقد بودآنچه كه علما زحمت كشیده و از متن قرآن و روایات اهل بیت(علیهم السّلام) بیرون آوردند باید درجامعه احیا شود.
توجه به كلید واژه هایی كه شهید بكار میبرد مانند ثقلین، صراط مستقیم، امام ضابطه حركت و ... نشان از یك زیربنای عمیق فكری است . اومعتقد بودكه بسیاری از اصطلاحات اسلامی از مفهوم اصیل خودش یعنی از مفهوم قرآنی وروایی خود فاصله گرفته وباید احیاشود مفاهیمی چون توكل / زهد/انتظار/صبر كه همگی در سلسله مباحث ضوابط حركت برصراط مستقیم توسط شهید مطرح شد.توجه كنید كه اینها درفضایی بود كه هرروز صاحبان افكار التقاطی یك اصطلاحی را بنام اسلام باب میكردند وبعد هم خودشان تعریف میكردند مانند خودسازی انقلابی یا جامعه بی طبقه توحیدی ومانند آن وشهید باتوجه به حساسیت خاصی كه نسبت به انحرافات داشته درمقابل همه این انحرافات یك تنه ایستاد زاویه های آن را با اسلام روشن كرد .
ایشان تا چه حد معتقد به مطالعه ی افكار انحرافی و غیر دینی بودند؟
اتفاقاً یكی از خصوصیات ایشان كه خیلی بارز بود، مطالعات عمیق در افكار غیردینی است. اومصمم بود كه بیشتر مطالبی را كه علیه دین به نگارش درآمده مطالعه كند وقت زیادی را صرف می كرد تامیزان زاویه ای را كه هرمطلبی با حقیقت اسلا م دارد روشن كند. همین امر باعث می شد كه با افكار مخالف آشنا شود و از این رهگذر با ظرافت های خاص دین هم آشنا گردد. بحث هایی مانند مذهب در بوته تاریخ كه شهید نقش مذهب و دین در حیات انسان را مطرح می كند، نشان باورعمیق اوبه دین بود كه میكوشید این باور رادردیگران توسعه دهد. این باورواین همت را شما می توانستید در كلاس ها حس كنید. وقتی كه از دین سخن می گفت، از پیامبر وامام سخن میگفت باهمه وجودش حرف میزد وهمین تاثیرگذار بود.
آیا شما بصیرت بالای شهید دیالمه را هم نشأت گرفته از همین باور و دیدگاه مكتبی او می دانید؟
قطعا همین طوراست اصلا بصیرت چیزی جز این نیست كه انسان حق رادرست بشناسد باطل راهم بشناسد وتفاوتهای آنها را درك كند .البته اینهمه مرهون معرفتی دیگر نیز درشهید بود وآن اینكه او درك درست وعمیقی نسبت به جایگاه وحی/ جایگاه پیامبر/وجایگاه امام معصوم داشت قران كریم در آیه ای خطاب به پیامبر میفرماید "ای پیامبر هر چه این ها را نصیحت كنی، این ها گوش نمی دهند، می بینی كه به تو توجه می كنند ولی این ها بصیرت ندارند.
ینظرون الیك ولاتبصرون " به تو نگاه می كنند ولی بصیرت ندارند، یعنی چه؟ در این زمینه آیت الله جوادی آملی تعبیر ظریفی دارند. ایشان می گویند یعنی اینكه دركی از جایگاه پیامبر نداشتند. پیامبررایك كسی مثل خودشان میپنداشتند!! اگر چه برخی جزء صحابه هم بودند، اما دركی از جایگاه پیامبر و وحی و اتصال ایشان با عالم غیب نداشتند. من این را می خواهم بگویم كه این درك نسبت به امامت و وحی و نسبت به جایگاه اهل بیت(علیهم السّلام) به عنوان یك باور جدی در وجود شهید دیالمه بود.
دانشجوی آن روز كه اهل مبارزه بود نهایتاً دو تا امام را می شناخت ، یكی حضرت امیر (ع) ودیگر امام حسین (ع) اما شهید دیالمه در آن زمان به گونه ای از امام سجاد و امام صادق(علیهما السلام) صحبت می كرد كه امروز راجع به این ها صحبت می كنند. خوب است كه عناوین سخنرانی برخی شخصیت های روشنفكر دانشگاهی آن روز را با عناوین سخنرانی ایشان مقایسه كنید، در اینجاست كه تفاوت ها ظاهر می شود.
مثلاً عنوان "رساله حقوقیه امام سجاد(ع)" اصلا در بین دانشجویان ان روز مطرح نبود حتی امروز هم خیلی مطرح نیست چیزی كه اگر به عمق آن پی میبردیم همه مسایل مربوط به حقوق بشر وامثال آن حل میشد . چون ایشان این مسئله را باور داشت كه اهل بیت عصمت و طهارت همگی باید در جامعه مطرح و احیا شوند، در این خصوص تلاش ویژه ای كرد وبنظرم همین معرفت و باور تأثیر بسزایی در جامعه آن روز داشت.
خیلی از اوقات از ما می پرسند كه چنین بصیرتی برای شهید چگونه حاصل شد؟ حتی برخی فكر میكردند حرفهای اوغیب گویی است ؟ در حالیكه این گونه نبود. آنچه كه باعث می شد ایشان به راحتی متوجه افكار افرادی مانند سروش یا بنی صدر یاموسوی یا ...... شوند، همان مبانی دینی بود. لذا شهید زمینه ها و گرایش ها و قرائت های مختلف ازدین را در همان سال های اول انقلاب در افكار سروش می دید.
لطفاً در مورد آشنایی و برخورد شهید دیالمه با سروش و نكات انحرافیش بیشتر توضیح دهید.
من تا آنجایی كه اطلاع دارم در یك جلسه شخصا با ایشان بحث كرده بودند. وبه خودایشان اشكالات فكری را مطرح كرده بود . بخصوص اشكالات این بحث كه دین، مبانی ثابت و اصیلی ندارد و در واقع متكی به برداشت ها و باورهای آدمهاست كه به عنوان قرائت های مختلف بعدها منقح شد. این چیزی بود كه شهید دیالمه نسبت به آن حساسیت نشان داد و این جمله را من از ایشان به یاد دارم كه یك وقتی در مورد برخی از مسایل از ایشان سوال كردم؟ ایشان گفتند: "پیچیدگی صحبت های سروش و فاصله ای كه از مبانی اسلامی دارد، به شكلی نیست كه به این زودی ها برای مردم آشكار شود." این سخن را در ابتدای دوران نمایندگیشان عنوان كردند. گرچه سروش در آن زمان خیلی در سطح عموم مطرح نبود. وجوانان با كتاب های شریعتی بیشترآشنا بودند.
در مورد دكتر شریعتی، شهید دیالمه در یكی از سخنرانی هایشان با عنوان "بنی صدر و لیبرالیسم" نكاتی در مورد اسلام شناسی او بیان می كنند و بدون اینكه اسمی ببرند، این مسایل را نقل می كنند كه این فرد این تعابیر را در دهان ها انداخته است و اینكه چه ضایعاتی از این حرف ایجاد می شود، مطرح می كنند. نظر شهید دیالمه مشخصاً در مورد دكتر شریعتی چه بود؟
به غیر از نوار لیبرالیسم كه گریزی به این مسئله است، دو سخنرانی از شهید در مورد شریعتی وجود دارد كه دیدگاهش را آشكار می كند. یكی نوار "الیناسیون یا ازخود بیگانگی جامعه " است. ایشان در آنجا این جمله را می گوید كه "جامعه ایرانی در برابر اولین كسی كه الیناسیون را مطرح كرد، الینه شد." یعنی فضا به گونه ای است كه ما اصلا نمی توانیم بگوییم كه بالای چشمش ابروست. به دلیل آنكه در فضای دانشگاهی آن روزنقد شریعتی بسیار سخت بود، ایشان با ظرافت خاصی اینكارراانجام داد.
دوم در مورد كتاب معروف شریعتی كه "انتظار مذهب اعتراض"است، سخنرانی شهید دیالمه با عنوان "انتظار ضابطه حركت بر صراط مستقیم" بود. ایشان با توجه به مباحث دینی و بحثی كه در مورد جامعه ظهور وجود دارد، نشان می دهد كه انتظار مذهب اعتراض نیست بلكه مذهب اعراض است. یعنی حتی اگر ما یك جامعه دینی هم داشته باشیم، به دلیل نیاز جامعه به وجود امام معصوم، باز هم از آن اعراض خواهیم كرد و مرتبه بالاتری را طلب می كنیم.مبحثی را كه شریعتی عنوان می كند كه انتظار فقط مقوله اعتراض است، اعتراض به ظلم و جور است، و این شبهه مطرح است كه اگر ما خودمان بتوانیم حكومت ظلم و ستم را برچینیم، دیگر نیازی به امام نیست كه این شبهه در آن سخنرانی به خوبی پاسخ داده شده.
البته ایشان نواری هم دارند، كه در جمع خصوصی بوده و آن خط استشراق است. كه در آنجا به نقشه هایی كه از طرف فراماسونری و صهیونیسم، در پشت پرده ی ایجاد اسلام شناس ها برای جوامع شرقی وجود دارد، اشاره می كند. ویژگی هایی مانند اینكه افرادی باشند كه در فضای ضد آخوند و روحانیت رشد كرده باشند، تعصب زیادی نسبت به مبانی دینی شیعی نداشته باشند، به نوعی تسنن زده باشند و ویژگی های دیگری كه مطرح می كنند. یك بار در یكی از جلسات عمومی كه برای خانم ها تشكیل شده بود، یكی از خانم ها سئوال كرد كه بالاخره نظر نهایی شما نسبت به كتب شریعتی چیست؟ ایشان در پاسخ این مثال را به كار بردند كه من فكر می كنم كه كتاب های ایشان مثل آن بخاری می ماند كه روشن است اما دارد دود می زند.
ممكن است كه ما یك گرمایی از آن حس بكنیم، ولی نهایتاً در دراز مدت تمام مجاری تنفسی شما از این دود پر می شود. من فكر می كنم این مثال بسیار زیبا و دقیقی است كه نشان می دهد در كلمه كلمه ی آن كتاب ها دقت شده و ضمن اشاره به تأثیری كه این كتب در ایجاد انگیزه مذهبی و شور دینی در برخی می كرد اما به دلیل برخی اشكالات مبنایی جلو تنفس سالم را می گیرد. قشر جوان دانشجوی آن روز و حتی برخی روحانیون از این كتب متأثر بودند. حتی كسانی بودند كه به وسیله ی این كتاب ها دیندار شده بودند. لذا طرح این موضوع كه این كتب اشكالات مبنایی دارد، كار سختی بود. ولی من فكر می كنم كه ایشان خیلی خوب توانست این موضوع را روشن كند.
آیا شهید دیالمه قائل به این بود كه اگر كسی با این كتاب ها دیندار شود، در آینده با یك كتاب قشنگ دیگر بی دین شود؟
بله، مثلاً ایشان می گفتند اگر دقت كنید یك گروهی مثل گروه فرقان، این ها كتاب شهید مطهری را كه نخوانده اند. این ها كتب شریعتی را خواندند. یعنی از این طریق با اسلام آشنا شدند. به همین خاطر هم زمینه های انحراف توانسته در آن ها رشد كند. ایشان در زندان اوین برای گروه فرقان كلاس داشتند. من یادم هست در روز ختم شهید دیالمه در منزل ما، یك خانمی آمده بود كه به شدت گریه می كرد. به من گفت كه من عضو گروه فرقان بوده ام و آزاد شدم. او گفت شهید دیالمه در زندان، ساختار فكری من را دگرگون كرد. البته من الآن هم آن خانم را نمی شناسم.
چه كسی گزینه ی شهید دیالمه را برای این كلاس ها انتخاب كرده بود؟
نمی دانم،شاید شهید لاجوردی. اما از آنجایی كه شهید دیالمه یك نیروی توانمندی در طرح مبانی اسلام بود، گزینه ی دور از دسترسی نبود كه ما بگوییم چگونه به فكرشان رسیده كه او را انتخاب كنند. تقریباً همه از درخشش سخنرانی های شهید آگاه بودند. هر جا صحبت می كرد، او غالب بود. من به عنوان خواهر ایشان این حرف را نمی زنم بلكه اگر شما این حرف را به همه ی شاگردان و دوستان ایشان بگویید، من مطمئنم كه آن را تأیید می كنند. هر جا صحبت می كرد، غالب بود و فرق نمی كرد كه طرف مقابل در كدام جبهه و یا جهت فكری باشد.
شیوه ی طرح اسلام، آگاهیش از زوایای فكری انسان ها، مخاطب شناسی دقیقی كه داشت و همتی كه در این مسائل داشت، باعث چنین توانایی شده بود. او از فكرش و از عمرش و از مادیاتش هزینه كرد تا اسلام را دقیق بفهمد و به نسل جوان آن روز منتقل كند. برای كسانی كه دستگیر شده و در زندان بودند، كلاس مبانی اعتقادی گذاشتن آن هم به این شكل تأثیرگذار، مسئله ای است كه هركسی نمی تواند از عهده ی آن بربیاید.
امروزه بعضی معتقدند كه برخی از افرادی كه انحرافات فكری دارند، رگه های تفكر دكتر پیمان در آن ها هست، هم شخصیت های معروف سیاسی و هم شخصیت های معروف فكری. دكتر پیمان در ابتدای انقلاب شخصیتی بود كه تفكرات چپ و از سویی اسلامی خاص خودش را داشت. شهید دیالمه نظرشان راجع به دكتر پیمان چه بود؟
دكتر پیمان برعكس این كه امروز مطرح نیست، در آن زمان خیلی مطرح بود. گروه خاص خودش را هم داشت. هر چند كه اشخاصی همچون پیمان و بازرگان و سامی، تفاوت هایی با هم داشتند، اما تعبیر شهید دیالمه درباره ی اینگونه افراد این بود كه افكار آن ها با مبانی اصیل شیعی فاصله زیادی دارد و در واقع یك اسلام لیبرالیستی است.
امثال بازرگان و پیمان در آن زمان از افراد دانشگاهی متدیّن محسوب می شدند. اما كتاب های مثلاً بازرگان كه در كتابخانه ی شهید دیالمه بود، یك بخش هایی از آن خط كشیده شده بود.و مورد نقد قرار گرفته بود. آن روزها برخی از این آقایان دنبال این بودند كه برای جذب افراد اسلام را به گونه ای متفاوت طرح كنند اما شما خود شهید دیالمه را در یك حركتی عكس این می بینید. یعنی می خواست انسان ها را متحول كند تا دیندار شوند، نه دین را برای جذب افراد تغییر دهد.
ومن اگر بخواهم یك تفاوتی بین شهید دیالمه با روشنفكران دانشگاهی و حتی برخی روحانیون آن روز بگویم، همین مسئله است. ایشان در یكی از نوارهایشان این تعبیر را دارند كه ما یك طناب انداختیم گردن اسلام و داریم آن را دنبال خود می كشیم. به جای این كه ما دنبال اسلام برویم، اسلام را دنبال خود می كشیم.
به تفاوت فكری ایشان با برخی روحانیون اشاره فرمودید. با توجه به شخصیتی كه آن روز از آقای منتظری در اذهان بود و به یك معنا شخصیت شماره دو انقلاب فرض می شد، كلیت نظر شهید دیالمه در مورد آقای منتظری چه بود؟ چرا كه ظاهراً شهید دیالمه در جلسات پرسش و پاسخ آن زمان، صریحاً انتقاداتی را در عین حفظ احترام به ایشان وارد می كردند.
آقای منتظری نسبت به برخی مباحث مربوط به تشیع نظرات خاصی داشت، مثل سندیت مسئله ی فدك. البته چاپ این نظرات آقای منتظری در روزنامه ی اطلاعات پس از شهادت شهید دیالمه بود. اما بنا به ارتباطاتی كه ایشان داشت از این افكار آقای منتظری مطلع بود. البته در آن زمان فقط ایشان نبود كه چنین تفكراتی داشت. شهید دیالمه معتقد بود حساسیت یك عالم شیعه نسبت به چنین مسائلی باید بیش از این ها باشد. من فكر می كنم همین مسئله، اساسی ترین علّتی بود كه باعث شده بود تا آنچنان كه دیگران آقای منتظری را می پذیرفتند، ایشان نپذیرد.
این موضوعی كه گویا قرار بوده تا شهید دیالمه داماد آقای منتظری و یا به نقلی دیگر داماد آقای مشكینی شوند، تا چه حد صحت دارد؟
ایشان قصد ازدواج نداشت و اصلاً این بحث ها مطرح نشد. من تعجب می كنم كه این حرف ها از كجا گفته می شود؟ من فقط این یادم هست كه یك یا دوبار پدرم بحث اساس ازدواج ایشان را با مادرم مطرح كردند و وقتی ایشان هم متوجه شد، گفت كه من فعلاً قصد ازدواج ندارم. لذا ما اصلاً به مرحله ی تعیین شخص نرسیدیم. البته این به آن معنا نیست كه ایشان با ازدواج مخالف بودند چرا كه خودشان سبب ازدواج چند نفر از دوستانشان شدند.
در بعد مسائل سیاسی، هر چند كه مبارزات ایشان علیه رژیم پهلوی و به خصوص شیوه آن، جای بحث فراوان دارد، اما اگر اجازه بدهید یك جهشی داشته باشیم و بحث را جلوتر ببریم. لطفاً بفرمایید پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایشان در چه سمت هایی فعالیت داشتند؟
اجازه بدهید قبل از این نكته ای را بگویم شهید دیالمه مبارزه اش با شاه بر اساس یك تكلیف دینی بود یعنی میارزه را برای خود یك تكلیف می دید اما معتقد بود نباید به بهانه مبارزه اصول را زیر پا بگذاریم مثلا نباید به اسم مبارزه به اموال مردمی آسیب بزنیم او به طور جدی پایبند به یك مبارزه با حفظ تقیدات شرعی بود و همین امر او را از بسیاری مبارزین دانشگاهی آن روز جدا می كرد. به دلیل مبارزاتی كه ایشان در زمان شاه و نقشی كه در بیدار سازی جوانان داشتند، طبیعی است كه با پیروزی انقلاب، یكی از افرادی بود كه می توانست نقشی جدی در بسیاری از ارگان ها داشته باشد.
یكی از این ارگان ها سپاه بود. شهید دیالمه در مدتی كه در سپاه مشهد فعالیت می كرد، علاوه بر این كه مسئولیت گزینش سپاه مشهد را بر عهده داشت، در بسیاری از كارهای فكری كه در سپاه صورت می گرفت هم نقش داشت. علاوه بر این در تأسیس حزب جمهوری اسلامی مشهد هم نقش مؤثری ایفا نمود.
ارتباط ایشان با دیگر اعضای موسس، برای تأسیس حزب جمهوری اسلامی مشهد بیشتر از طریق چه كسانی بود؟
ایشان با شخصیت آیت الله خامنه ای از قدیم آشنایی داشتند. به یاد دارم كه در دوران جوانی، از ایشان با نام "سید علی" یاد می كرد و با ایشان ارتباط نزدیك داشت. شاید این سابقه آشنایی و به خصوص ارتباطات مبارزاتی شهید دیالمه با مقام معظم رهبری در مشهد، سبب ارائه ی این پیشنهاد شده بود. ایشان هم عضویت در شورای مركزی حزب جمهوری اسلامی مشهد را پذیرفت.
گویا مدت حضورشان در حزب جمهوری مشهد كم بوده است و بعد از مدت كوتاهی جدا می شوند، علل این جدایی چه بود؟
شهید دیالمه بر اساس افكار و عقایدی كه از مبانی دینی دریافته بود و به آن معتقد بود و در واقع جزئی از وجودش شده بود، افراد را مورد مداقه قرار می دادند و به اندازه ای كه یك فرد به مبانی دینی نزدیك بود، او را قبول داشته و می پذیرفت. مبارزه فكری شهید با بسیاری از شخصیت هایی كه در طول انقلاب مطرح شدند، بر اساس همین مبنا بوده است. در خصوص حزب هم باید بگویم كه در آن زمان آقای هادی خامنه ای در آن جا بودند و مسئله آقای احمدزاده و استانداری مشهد مطرح شده بود و ایشان به این دلیل كه احمدزاده را برای این مسئولیت مناسب نمی دانستند و عدم تفاهم با برخی افراد به جهت ضرورت التزام به مبانی شرعی در رفتارها، از حزب كنار كشیدند.
در همین راستا باید بگویم كه ایشان طالب دنیا و قدرت نبود. شما زندگی شهید دیالمه را خالی از رقابت های سیاسی و حسادت ها می بینید. یك نمونه از این خصوصیت ایشان را می توان در آن سخنرانی معروف ایشان در جلسه تصویب عدم كفایت سیاسی بنی صدر در مجلس دید. كسی كه قبل از ریاست جمهوری، مهمترین جمله را در مورد عدم كفایت بنی صدر گفته بود و در طول زمان، آن همه مدارك را جمع كرد كه بسیاری از شخصیت ها آن مدارك را دیده بودند و می دانستند كه شهید دیالمه ناگفته های زیادی علیه بنی صدر دارد، طبیعی بود كه ایشان بیشترین وقت را برای سخنرانی داشته باشند.
یعنی حتی همین الان نیز باید محل سوال باشد. اما او كمترین وقت را برای سخنرانی داشت، كه آن هم بر سر یك دقیقه و یا دو دقیقه اش بحث بود. در حالیكه شخصی مانند آقای موسوی خوئینی ها كه خود تا چندی قبل جزء طرفداران بنی صدر بود، یك ساعت در مورد عدم كفایت وی صحبت می كند. هیچ وقت یادم نمی رود كه ما در منزل مذاكرات مجلس را به صورت مستقیم گوش می دادیم و وقتی كه ایشان از مجلس برگشتند و وارد خانه شدند، من به قدری عصبانی بودم كه به ایشان گفتم كه برای چی به شما وقت ندادند؟
ایشان با آرامش گفتند كه "مهم نیست، من برای تاریخ حرف زدم. اصرار من برای این چند دقیقه صحبت كردن برای این بود كه من می ترسیدم كه آیندگان مذاكرات مجلس را بخوانند و بگویند كه مجلس شورای اسلامی اولین رییس جمهوری خودش را زیر سوال برد و عزل كرد، در حالیكه هیچ دلیل جدی نداشت. من آن چند دقیقه را برای این سخنرانی كردم. یعنی دیدم، برخی افراد دیگری كه صحبت كردند، دلایل جدی را مطرح نكردند، بنابراین من نگران این بودم."
حال اگر شما مشروح مذاكرات را بخوانید و بدانید، برخی از این افراد كسانی بودند كه یك دفعه 180 درجه با مواضع گذشته شان نسبت به بنی صدر زاویه گرفتند. این گونه نبود كه از ابتدا مخالف باشند، تا چند روز قبل به نفع بنی صدر شعار می دادند و یك مرتبه وقتی بحث عدم كفایت سیاسی مطرح شد، وقت گرفتند كه علیه بنی صدر صحبت كنند.
می توانید به صورت مصداقی نام ببرید؟
یكی خود آقای خلخالی بود.
می خواهم فضای منزل را بگویم، كه وقتی ایشان برگشت ، اعتراضی مطرح نكرد جز اینكه نگران آینده انقلاب بود، . اگر ذره ای درانسان حب جاه ومقام باشد این رفتارها ساده نیست . لذا مسئولیت هایی را هم كه بر عهده داشت، اگر احساس می كرد كه نمی تواند تأثیرگذار باشد، یا به تكلیفش عمل كند آن مسئولیت را به راحتی كنار می گذاشت.
حتی یكبار درجلسه كلاسهای مجمع كه ایشان خود موسس آن بود به شاگردان گفته بود هرزمانی كه احساس كنم شما به این حرفها عامل نیستید خودم این تابلورا پایین می آورم .!!ماكلاس تشكیل داده ایم ومبانی را مطرح میكنیم تابدان عمل كنیم وواقعا خود او آنچه می گفت عمل میكرد یعنی راهی را كه برای دیگران ترسیم میكرد راهی نرفته نبود راهی بود كه خود اول عمل كرده بود .اوبه حق مصداق معلمی بود كه قبل از آنكه معلم دیگران باشد معلم خودش بود به تعبیر حضرت امیر" معلم بنفسه" كه حضرت میفرمایند چنین كسانی سزاوارتر به تكریم وتجلیل هستند تاكسانیكه فقط به دیگران تعلیم میدهند اما خودشان درعمل لنگ میزنند.
اوچون روی خودش ونفسش باجدیت تمام كار كرده بود ویك مبارزه طولانی بانفس راتجربه كرده بود میتوانست در لحظات خاص بر نفسش چیره گردد.ومن رمز موفقیت شهید دیالمه را درخلوصی میبینم كه جاه ومقام وهمه دنیارا برای او بی ارزش نشان میداد جز انجاكه میتوانست از اسلام دفاع كند ویا خط انحراف والتقاط رانشان دهد .خودش میگفت جرم من آن است كه حرفهایم رازودتر اززمان میزنم !
گویا دشمنان عنود و به ظاهر دوستان حسود هم این جرم شهید دیالمه برایشان قابل تحمل نبود. لذا به ایشان تهمت انجمن حجتیه ای بودن می زنند و متأسفانه این تهمت تا به امروز نیز ادامه دارد. به نظر شما چرا برای تهمت این گزینه را انتخاب نمودند؟
بهتر است از همه كسانی كه آن روزوامروز برا ی حذف یاحداقل كم رنگ كردن درخشش اودر آسمان انقلاب اسلامی این حرف رامطرح میكنند بپرسیم شما كدام انجمنی قبل انقلاب را دیدید كه اهل مبارزه باشاه باشد؟ آخر كدام حركت شهید دیالمه شبیه به انجمنی ها بود؟ دستگیریهایش توسط ساواك وسابقه مبارزاتی اش بارژیم منحوس پهلوی ؟ تقلیدش از امام خمینی؟ یا دفاعش از ولایت فقیه ورهبری امام در نظر وعمل؟ یاحمایت همه جانبه اش از انقلاب وتشكیل حكومت اسلامی ؟كدامیك ؟!!!
من فكر می كنم كه شاید تنها چیزی كه می توانستند برای حذف ایشان بگویند همین بود . البته اوبه دلیل آن توانمندی هایی كه در مناظره و بحث داشت، وارد فضای مناظره با بهاییان در زمان قبل از انقلاب شده بود.حتی یك طبقه از كتابخانه او مربوط به كتاب های مربوط به بهاییان بود، از ایقان بهاءالله كه منبع اصلی آن ها بود تا سایر منابع .اما واقعیت این است كه اودر همه جبهه های جنگ بااسلام واردشد منتهی چون انجمن حجتیه به عنوان یك گروه مبارزاتی با بهاییت آن زمان مطرح بود، تنها چیزی كه شاید می توانستند از آن علیه شهید استفاده كنند، همین بود .
اوخود بارها و بارها در سخنرانی ها كه این سوال را از ایشان می كردند كه آیا شما انجمنی هستید؟ اواین پاسخ را می داد كه : "اگر كسی از شما تا به امروز بتواند یك مدرك بیاورد كه من حجتیه ای هستم، اسمم را عوض می كنم." حجتیه یك تشكیلات مشخص بود كه آدم ها در آن پرونده داشتند و استاد از مرتبه ای به مرتبه دیگر نمی توانست جابجا شود، مگر با گذر از سلسله مراتب. یك جلسه خانگی نبود كه هر كسی داخل آن برود و كاری را بر عهده بگیرد، كسانی كه با سیستمشان آشنا بودند، می دانند كه این ها در تشكیلاتشان رده بندی داشتند. این مسئله به جایی رسید كه بنظرم در آخرین سخنرانی های ایشان بود كه گفت " احساس میكنم این مسئله یك توطئه است برای اینكه من رااز زدن حرف های اساسی كه می خواهم بزنم منصرف كنند ."
چون بالاخره وقت جلسه به این پاسخها میگذشت .وایشان خیلی نگران این مساله بود.اومیگفت اگر بخواهیم به طرح مبانی اسلام بپردازیم من برا ی بیست سال حرف دارم .!
بعلاوه درزمان تحصن شهید دیالمه باهمراهانش ازمجمع احیاءتفكرات شیعی كه دردفتر روزنامه انقلاب اسلامی بعنوان اعتراض به كاندیداتوری بنی صدر صورت گرفت انجمن رسما در روزنامه اطلاعیه داد واعلام كرد كه این گروه جزء مانیستند !!!گرچه پس از شهادت دكتردیالمه انجمن كوشید كه ایشان را به خودش منتسب كند وحتی یك اطلاعیه ای هم بعنوان تسلیت درروزنامه داد كه ما وبرخی دوستان شهید كه حقیقت مثل روز برایمان روشن بود همان زمان هم بسیار ناراحت شده و مخالفت خود را به آنان اعلام كردیم .
لطفا كمی در مورد روزهای پایانی عمر پربركت شهید دیالمه و شب حادثه ی هفتم تیر صحبت بفرمایید.
همانطور كه می دانید پس از بررسی عدم كفایت سیاسی بنی صدر و عزل او، یك دیدگاه این بود كه باید این مسئله پیگیری و بنی صدر دستگیر شود.علاوه برآن تأكید شهید این بود كه باید ابعاد فكری بنی صدر باز شود و معیارها به جامعه داده شود. و من فكر می كنم ما این كار را نكردیم. اگر ما در همان زمان مبانی فكری بنی صدر را باز كرده بودیم، سروش مطرح نمی شد و همین طور اگر مبانی فكری سروش را باز كرده بودیم، موسوی این طور مطرح نمی شد.
اعتقاد ایشان این بود كه ما باید به جامعه معیار دهیم چرا كه هر روز یك نفر مطرح می شود و ما نمی توانیم دائماً راجع به اشخاص صحبت كنیم. خود اوهم واقعا دركلاسها این مساله را عملی كرد وسعی میكرد مباحث اسلامی را چه در حیطه قرآن وچه سیره اهلبیت وچه تاریخ سیاسی معیارها رابه شاگردانش انتقال دهد . در مورد دستگیری بنی صدر بنظرم كوتاهی هایی شد چون بعضی ها معتقد بودند كه شاید این مسئله به نفع انقلاب نباشد و به نوعی سیاست تسامح وتساهل را داشتند. بهرحال ایشان به دلیل اهمیت چنین بحثهایی كه مربوط به آینده انقلاب بود وبخصوص به دلیل بحث وزیر امور خارجه شدن موسوی كه ایشان در آخرین نوارشان به صراحت مخالفت خویش را بیان می كنند و می گویند من كاری نمی توانم بكنم الا یك رأی منفی، در جلسه حزب شركت كردند.
گرچه این حرف ها آن موقع خیلی خریدار نداشت. حتی كسانی به شدت با این مسئله مخالف بودند و ایشان در آخرین سخنرانی خودبه مناسبت شهیدچمران می گوید كه موارد دیگری هم هست اما من به جهت حفظ مصالح انقلاب آن ها را مطرح نمی كنم. ایشان خیلی مقید به این مطلب بود كه انسان در عین این كه روشنگری میكند،باید مواظب باشد كه این موضوع لطمه به اصل انقلاب و نظام نزند و دیگران نتوانند از این مطالب به راحتی سوءاستفاده بكنند.
از ویژگی های اخلاقی شهید برایمان بگویید.
رفتارهای ایشان در نشر مبانی اسلامی خیلی تأثیرگذار بود. مثلا اگر شما دقت كنید، آدم هایی كه جذب ایشان می شدند از تیپ های مختلفی بودند. این گونه نبود كه آدم هایی از یك شهر خاص جذب ایشان شوند و یا مثلا همه اش آدم های پولدار باشند یا فقط طبقات محروم ویا..... افرادی را كه شما در كلاس های ایشان می دیدید، همه جوروهمه تیپ آدم بودند. بنظرم دلیلش این بود كه نگاهش به جامعه یك نگاه طبقاتی نبود، فراتر از این ها می دید. اگر در مجلسی حضور داشت به گونه ای نبود كه كسی كه قدیمی تر است از آن كسی كه جدیدتر است نزدش محترم تر باشد، قدیم و جدید دركناراو خودشان را یكسان می دیدند.
در ارتباط با آدم ها به قدری صمیمی بود كه هر كسی فكر می كرد كه نزدیكترین آدم به او است، و شاید این ها را در برخی از مصاحبه هایی كه انجام دهید بشنوید. در حالیكه افرادی كه به عمق افكار وی پی برده بودند، من فكر می كنم كه از انگشتان دست هم تجاوز نكنند، ولی رفتار ایشان به گونه ای بود كه در همه علاقه و جنبه های صمیمی بودن را ایجاد می كرد. متواضع ومودب بود و به وضع ظاهری اش خیلی اهمیت می داد. فضای منزل ما با وجود او واقعاً قرآنی بود. یعنی هنوز هم فراموش نمی كنم، همیشه باید این ضبط روشن می بود.
حتی در انتخاب صوت های خاص و سوره های خاص و هنوز سوره طه را كه ایشان به شدت به آن علاقمند بود،وباآن زمزمه میكرد بیاد دارم . اهل دعا مناجات وعبادت بود، بسیار مهم بود. اولین دعایی كه من با آن آشنا شدم، دعای كمیل و به واسطه ی ایشان بود. سوم دبستان بودم. در یك شب جمعه كه میهمان داشتیم و در منزل رفت و آمد زیاد بود، ایشان من و خواهرم را صدا كرد و به اتاق كوچكی كه به آن صندوقخانه می گفتیم، رفتیم. چراغ ها را خاموش كرد و گفت بیایید دعا بخوانیم. او جلو نشست و ما هم پشت سرش. سپس یك نوار دعای كمیل كه خیلی حزین می خواند، روشن كرد.
به شدت گریه می كرد متحیر بودم و نمی دانستم كه چرا این قدر گریه می كند. فقط با گریه او گریه می كردم. من آن زمان حدود 9 سال سن داشتم و ایشان 20 یا21 سال چون دوازده سال با هم اختلاف سنی داشتیم. بعد به دلیل رابطه عمیق عاطفی كه بین ما وجود داشت، هر چیزی را كه اهمیت می داد، ما احساس می كردیم كه خیلی مهم باشد لذا برای اولین بار بود كه من در مفاهیم دعا دقت كردم. شنیده اید كه ایشان دعای كمیل را در دانشگاه راه انداخته بود. كسی عظمت كار را میتواندبفهمد كه با فضای دانشگاه آن روز آشنا باشد كه چقدر از این مفاهیم دوربود .
فكر می كنید چرا در طول این سی سال به شخصیت شهید دیالمه پرداخته نشد و تلاشی برای معرفی ایشان به نسل جوان صورت نگرفت؟
ببنید جریان اسلام ناب درطول تاریخ همواره مورد هجوم بوده است حتی درزمان حیات خود امامان شیعه. هركسی هم كه ازاین خط دفاع كرده همواره مورد تهاجم بوده حتی اگر نتوانستند به اواتهامی بزنند كوشیده اند اورا به انزوا بكشند تاصدای حق به گوشها نرسد چون منفعت طلبان روزگاروصاحبان زروزور طرح این افكاررا به ضررخود میدیدند. لذا مدافعان مكتب اهل بیت همه درد غربت را چشیده اند ویكی ازآنان هم دراین جریان بزرگ تاریخ شهید دیالمه بود.. او نقش بسیار تأثیرگذاری درتربیت نسل جوان آن روز و افشاگری خطوط انحرافی داشت به گونه ای كه وحشتی كه دشمنان از زبان او داشتند شاید از گلوله ها نداشتند.
مطالبش را نیز با شجاعت و صراحت كلامی كه داشتند، مطرح می كرد. مثلاً بحث اش درباره جایگاه زن، آن روز شجاعت می خواست و حتی امروز هم شجاعت می خواهد چون خیلی ها از این مطالب خوششان نمی آید. نكته جالب توجه این است كه ایشان این حرف ها را قبل از نمایندگی مجلس زد. من همیشه می گویم كه دو قشر است كه كسانی كه می خواهند رای بیاورند، سعی می كنند موافق این ها حرف بزند. یكی قشر زن است و یكی جوان. صحبت های شهید درباره ی جایگاه زن كه خیلی هم خریداری نداشت و در جوّ دانشگاهی بود، قبل از انتخابات بود و همیشه این تعبیر را داشت كه من كیسه برای رای ندوخته ام .
فكر می كنم كه به دلیل این جایگاه ویژه ای كه ایشان پیدا كرده بود و آن افكاری كه با شجاعت و صراحت مطرح می شد، باعث گردید، كه خیلی ها نخواستند و نمی خواهند كه ایشان مطرح شود. اگر كسانی هم ناآگاهانه این كار را انجام دادند، جای تأسف دارد و واقعا متأسفم كه چرا باید یك شخصیت تأثیر گذار از قشر جوان دانشگاهی آن روز كه تقریبا بسیاری از بزرگان ما به تأثیر او اذعان دارند، این قدر باید غریب باشد كه در جریان فتنه برای اولین بار مطرح شود. من نمی خواهم بگویم كه چرا این مطرح شد، شاید خداوند تبارك و تعالی می خواست كه ایشان در این مقطع مطرح شود. ولی این غفلت ها برای خود انقلاب هم آسیب دارد. شهید دیالمه به راحتی درباره مبانی فكری موسوی و مانند اوصحبت كرده بود، چرا نباید این ها قبلاً مطرح شود؟ به تاریخ انقلاب بنگرید غیر از یازده تا نوار تبیین جهان مجاهدین خلق از شهید دیالمه شما چند تا از بحث های جدی اندیشمندان را می توانید پیدا كنید كه مبانی فكری مجاهدین خلق را آن روز برای جامعه شرح داده باشند؟
مجاهدین خلق وقتی زیر سوال رفتند كه دست به كشتار زدند. بعد ما از مردم توقع داریم كه بتوانند توطئه های بعدی را درك كنند و طبیعی است كه این مشكل است. مبارزه ایشان با پیمان و موسوی و ابطحی و و منتظری، هیچ فرقی با هم نمی كرد. ایشان محكی داشت كه افكار و اندیشه ها را با آن محك می زد. هر كسی كه حرف هایش با معیار اسلام تطابق داشت، به همان اندازه تأیید می كرد وگرنه به همان میزان رد می نمود. آیا ما نباید این معیارهای را به جامعه بدهیم؟ هر یك از جوانان ما امروز می توانند یك شهید دیالمه باشند به شرط آنكه در آن ها معرفت دینی ایجاد كنیم و الگوهای خوب به آنان نشان دهیم .
در همین راستا شما نمی خواهید كه زندگی و سخنان ایشان را به صورت كتاب، یا جزوه و یا سایت خاصی ایجاد كنید؟ چون جایی كه به صورت مدون بتواند این صحبت ها را بیان كند و به كلیه ی آثار دسترسی داشته باشد، خود شمایید.
تا كنون كارهای زیادی انجام شده تمام نوارهای شهید دیالمه یك شناسنامه ای دارد، مثلاً اگر شما بگویید كه نام سروش در كدام نوار آمده است من به شما می گویم و در واقع همه این ها را جمع آوری كردیم و بر اساس آن، نوارها را موضوع بندی كردیم و به نرم افزار تبدیل كردیم كه تا كنون 5 شماره با نام رایت بیداری كه مشتمل بر سخنرانی های شهید است تولید و توزیع گردیده و یك نرم افزار جامع نیز درباره سیره و اندیشه شهید با نام جوانی فراتر از زمان تولید كرده ایم و موارد دیگر نیز در دست تهیه است.
ما این ها را به این جهت مكتوب نكردیم كه اندیشه و نظر خود شهید نیز بر این بوده است. چون در زمان حیات ایشان به وی پیشنهاد می شد كه این نوارها را به صورت مكتوب در بیاوریم، كه ایشان قبول نمی كردند و می گفتند ما چهار پنج ساعت بحث می كنیم و این ها سئوالاتشان را مطرح می كنند. من این همه توضیح می دهم، آخر هم می روند حرف دیگری می زنند. وای به حال آن كه یك جمله بنویسیم و به دستشان بدهیم. ایشان به شدت به گفتگوهای متقابل معتقد بود.
شاید این عامل باعث شد كه ما این كار را نكنیم البته ما نیز باور داریم كه شنیدن مستقیم كلام شهید آثار خودش را دارد گرچه در حد گزینش برخی جملات و جزوات كوچك این كار را كرده ایم و برای آینده نیز طرح هایی داریم. اما من فكر می كنم مسئولین فرهنگی جامعه در طول این سی سال باید پاسخگو باشند كه این قصور چرا صورت گرفته است؟
حتی در هفتم تیر در حد یك نام از ایشان یاد نمی شد. بارها مطرح كردیم كه شما از جملات خود شهید هم استفاده كنید. این همه تبلیغات در تلویزیون است. این همه حرف های مختلف از اشخاص گوناگون زده می شود، ایشان هم بالاخره یك شخصیت تأثیرگذاری بوده دو تا جمله كه حداقل مبانی دینی را مطرح كند پخش كنید، اما اقدامی نشد.البته ما هم چون با روحیات ایشان تربیت شدیم، هیچ وقت نخواستیم از شخصیت ایشان برای طرح خودمان استفاده كنیم.
ایشان یك كاری برای خدا كرده وخداوند هم ایشان را به مصداق إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا قرار داده است. كم نیستند آدم هایی كه می شنویم كه به ما می گویند شهید دیالمه راه و زندگی و هدف من را تغییر داد و ممكن نیست كاری انجام دهم و یاد دكتر دیالمه نباشم. به هرحال چون او خود به دنبال مطرح شدن نبود ما این قصور را برای خودمان توجیه كردیم اما من باز هم فكر می كنم همه مسئولان فرهنگی جامعه در برابر این شهید مسئولند.
او راهی را برای ما ترسیم كرد كه همه ما مدیون او هستیم مدیون خلوص، شجاعت ها و شهامت های او، و این همه پاداشی جز شهادت در راه خدا نداشت.ان شاء الله كه ما بتوانیم راه او را ادامه دهیم.
منبع: رجانیوز
عنایت حضرت عباس(ع) به آیتالله قاضی

فارس : به مناسبت میلاد سردار رشید کربلا حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام گفتوگویی با حسن اردشیری، پژوهشگر و مؤلف بیش از بیست جلد کتاب و مدرس عرفان اسلامی انجام دادیم که مشروح آن از نظر میگذرد.
قمر بنیهاشم از محضر سه امام بهره برد
اردشیری در ابتدای این گفتوگو ضمن تبریک اعیاد شعبانیه بیان داشت: عباس(ع) نه تنها پدر فضل که پدر فضایل بود و چون از چشمه ولایت سیراب شده بود و شاگرد سه امام بود در علوم ظاهری و باطنی سرآمد دیگران بود.
وی افزود: حضرت عباس(ع) هم ظاهری زیبا داشت وهم باطنی زیبا و به همین دلیل ایشان را قمر بنیهاشم نامیدند و بعد از امام حسن(ع) و امام حسین(ع) همآوردی نداشت.
مقام و منزلت عباس، مورد غبطه همه شهداست
پژوهشگر مسائل عرفانی با اشاره به حدیثی درباره منزلت حضرت عباس(ع) گفت: در روایت وارد شده:
«رحم الله عمی العباس و ان العباس عند الله منزلة یغبطه بها جمیع الشهداء یوم القیامة؛ خداوند عموی ما عباس را بیامرزد. برای او نزد خدا مقامی است که همه شهیدان در روز قیامت بر آن غبطه میخورند.»
وی گفت: آنچه از حضرت عباس (ع) بیشتر در ذهنها به تصویر کشیده شده و زبانها گویای آن است، شجاعت اوست؛ حال آنکه قبل از همه چیز آن حضرت بندهای سراپا تسلیم درگاه الهی است و تمام عظمتها و ارزشهای او زیر سایه همین بندگی و اطاعت محض الهی قرار دارد.
عباس، بنده صالح خدا
این مدرس علوم اسلامی با بیان اینکه امام صادق(ع) لقب «بنده صالح» خدا را به حضرت عباس (ع) داد گفت: در زیارتنامه آن حضرت میخوانیم: «السلام علیک ایها العبد الصالح المطیع لله ...؛ سلام بر تو ای بنده صالح و فرمان بر خدا ...» و این یعنی اعطای لقب بندگی خدا از طرف معصوم به حضرت عباس.
آثار سجده بر پیشانی عباس نمایان بود
اردشیری با بیان اینکه آثار سجده بر پیشانی آن حضرت از کثرت سجود نمایان بود گفت: چنانکه قرآن کریم یکی از نشانههای بندگان مخلص خدا را آثار سجده در پیشانی آنها میداند و میفرماید:
«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ تَراهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً سیماهُمْ فی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُود ... ؛ محمّد (ص) فرستاده خداست و کسانى که با او هستند در برابر کفّار سرسخت و شدید، و در میان خود مهربانند پیوسته آنها را در حال رکوع و سجود مىبینى در حالى که همواره فضل خدا و رضاى او را مىطلبند نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمایان است...» (سوره فتح، آیه 29)
حضرت عباس (ع) اینگونه بود و در تاریخ میخوانیم: «و بین عینیه اثر السجود»؛ و بین چشمان او اثر سجده نمایان بود.
مکاشفات آیتالله سید علی قاضی از کجا شروع شد؟
اردشیری گفت: بزرگ عارفان آیتالله سید علی آقا قاضی مدتها ریاضت میکشید و برنامه سلوکی داشت اما فتح بابی برایش روی نمیداد و هر روز شیداتر برای نماز به حرم حسینی(ع) مشرف میشد تا شاید فتحی و کشفی حاصل شود.
وی افزود: آیتالله نجابت شیرازی از شاگردان مرحوم قاضی ماجرا را چنین نقل میکند: آیتالله سید علی آقای قاضی که چهل سال در ریاضت بود و همچون کوهی استوار، استقامت ورزیده است به این زودی خسته نمیشود... و میگوید؛ هر چه بادا باد، در بحر جنون پا میزنم، امشب کشفی نصیبم شد، شد، نشد، نشد... من کشف نمیخواهم تمام مدت چهل سال، آن هم برای زرق و برق و کشف کرامتی، نه! من معرفت خودش را میخواهم، من خودش را می خواهم.
وی ادامه داد: آیت الله قاضی همیشه نماز مغرب و عشاء را در حرمین شریفین امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) به جا میآورد، اما این بار که به حرم حضرت ابوالفضل (ع) میرسد با خود میاندیشد که تا به حال در مدت چهل سال هیچ چیز از عالم معنا برایم ظهور نکرده، هر چه دارم به عنایت خدا و به برکت ثبات قدم است.
اردشیری از زبان آیتالله نجابت ادامه داد: در راه، سید ترکزبانی که دیوانه مینمود، به طرف مرحوم قاضی میدود و میگوید: سید علی، سید علی، امروز مرجع اولیا در تمام دنیا حضرت ابوالفضل(ع) هستند اما قاضی که متحیرانه قدم در وادی حایر قدسی حسینی(ع) میگذاشت، متوجه نمیشود که آن سید چه میگوید!
وی افزود: به حرم حضرت ابوالفضل میرود، اذن دخول و زیارت و نماز زیارت میخواند و میخواهد که مشغول نماز مغرب شود. تکبیرة الاحرام را که میگوید، میبیند که وضع در اطراف حرم حضرت ابوالفضل (ع) به طور کلی عوض میشود، آنگونه که نه چشمی تا به حال دیده و نه گوشی شنیده و نه به قلب بشری خطور کرده است. قرائت را کمی نگه میدارد تا وضع تخفیف یابد و بعد دوباره نماز را ادامه میدهد، مستحبات را کم میکند و نماز را سریعتر از همیشه به پایان میرساند. به حرم امام حسین (ع) نمیرود و به دنبال جایی خلوت به خانه رفته و برای اینکه با اهل منزل برخورد نکند به پشتبام میرود.
اردشیری ادامه داد: آنجا دراز میکشد و دوباره آن حال میآید و بیشتر میماند، تا اهل منزل سینی چایی را میآورند و آن حال از بین میرود. سپس نماز عشاء را میخواند و دوباره آن وضع بر میگردد؛ چیزی که تا به حال حتی به اقرار خود یک ذرهاش را هم ندیده است و حالا که دیده، نه میتواند در بدن بماند و نه می تواند بیرون بیاید.
وی افزود: دوباره که شام را میآورند، آن حال قطع میشود و نیمه شب دوباره بر میگردد و مدت بیشتری طول میکشد. آری بالاخره درهای آسمان برایش گشوده و فتح باب میشود و او را غرق در تحیر مینماید، چنانکه آیتالله العظمی قاضی(ره) پس از این ماجرا میفرمایند: آنچه را میخواستم، تماما به دست آوردم...
این مؤلف و پژوهشگر مسائل عرفانی گفت: در هر زمان و مکان بهترین طریق برای طی مراتب سلوک، صراط مستقیم چهارده معصوم خواهد بود و بس. اگر این راه محکم، بهتر و بهتر به مردم و به خصوص جوانان شناسانده شود دیگر بیراهههای راهنما نخواهند توانست با رنگ و لعاب عرفان و معنویت در پی افسون دلباختگان کوی دوست شوند.
بصیرت عباس (ع) او را تابع ولایت کرد
اردشیری در ادامه تاکید کرد: حضور حضرت عباس(ع) در عاشورا نشان داد که عارفی بصیر است و میداند که در مواقف مختلف چگونه ظهور و بروز داشته باشد. البته برای او که با نور الهی میبیند این امر دشوار نیست، ولی به ما میآموزد که عرفانی ارزنده است که اولا از سر چشمه ولایت سیراب گردد و ثانیا ثمرهاش پیروی از ولایت باشد.
اردشیری با بیان روایتی از امام صادق (ع) که فرموده: «عموی ما عباس بصیرتی نافذ و بینشی عظیم و ایمانی شدید داشت، در محضر امام حسین جهاد نمود و در راه حضرتش جانبازی و ایثار تمام نمود و به شهادت رسید» گفت: بصیرتش به آن حضرت آموخت که ادب ورزد و در عین برادری، امامش را به لقب امامت صدا زند و همواره در برابر او متواضع و فروتن باشد و خود را خادم او و اهل بیتش بداند و فریب امویان را در فرستادن امان نامه نخورد و بداند که تعالی و شرافت و وصال در سایه امامت متجلی میشود.
شدت علاقه امام حسین(ع) به حضرت ابوالفضل(ع)
حسن اردشیری در پایان این گفتوگو خاطرنشان کرد: شدت علاقه امام حسین(ع) به جناب ابوالفضل(ع)، مثل شدت علاقه حضرت رسول(ص) به حمزه سید الشهداء و جعفر طیار بود و این شدت تا عاشورا ادامه داشت تا اینکه بعد از شهادت قمر بنیهاشم حضرت ابوالفضل(ع)، روایت شده که حضرت امام حسین(ع) فرمودند «الآن انکسر ظَهری و قلّت حیلتی؛ اکنون کمرم شکست و چارهام کم شد» همچنین نقل شده که بعد از شهادت حضرتش آثار شکستگی در چهره امام حسین (ع) نمایان شد.
گفتگویی با حاج علی قربانی

مداحها همه خوبن، اصلاً همین که مدح خوبان رو بکنی خودتم خوب میشی، عزیز میشی؛ اما من میگم مداح باید متین باشه، نجیب باشه. من میگم مداح باید ادب داشته باشه. عیبی نداره آدم عامیانه صحبت کنه؛ اما من میگم مداح باید ادبیاتش با حرف زدن مرحوم فردین و هنرپیشههای دهة ۴۰ و ۵۰ فرق داشته باشه. مداح باید اهل درس و بحث باشه، مطالعه بکنه. مداح باید فروتن باشه، بیادعا باشه، دل محکمی داشته باشه، اهل دعا و مناجات باشه. علی قربانی رو همه به اسم «حاج قربان» میشناسن. پای صحبت حاج قربان که میشینی تازه میفهمی که مداح باید چه جوری باشه.
به گزارش خبرنامه دانشجویان ایران، حاج علی قربانی، مداحی و مناجاتخوانی را از زمان جنگ و در جبهه شروع کرد. از مجالس مناجاتخوانی به مجالس روضهخوانی راه یافت. از محضر حاج منصور ارضی بسیار استفاده کرده؛ البته نه به صورت شاگرد رسمی، بلکه در جلساتش حاضر میشده است. هیئت «عشاقالحسین» را در دورة دبیرستان با همشاگردیها تأسیس میکنند و این هیئت سیار که در مناسبتها ثابت میشود، هنوز هم فعال است. حاج علی قربانی نیمة اول ماه رمضان در منزلی روبهروی مسجد «موسیالرضا» حوالی میدان شهدا و در نیمة دوم در مسجد «شهید بهشتی» در خیابان نبرد برنامه دارد.
آنچه در ادامه میآید، گزیدهای از یک گفتوگوی صمیمی و ساده است که هفته نامه خیمه با حاج علی قربانی انجام داده است:
* لطفاً کمی دربارة دعا و راز و نیاز و تجربههای شخصیتان در این حوزه توضیح دهید. چرا مناجات میخوانیم؟ چرا دعا میکنیم؟
از استادی شنیدم که میفرمود: «دعا بیان راز و عرض نیاز است.»؛ یعنی دو بعد دارد؛ یکی عرض نیاز که همین چیزهایی است که از خدا میخواهیم. ما فقیر به ذات هستیم و خدا هم غنی است به ذات. آیا ممکن است که این فقیر به ذات از غنی به ذات چیزی نخواهد؟ قطعاً میخواهد؛ حتی اگر نگوید. ممکن است، به لفظ هم نیاورد. در کلام هم نیاورد؛ در عین حال جزو احتیاجاتش هست و میخواهدش. یک بعد دیگر هم بیان راز است که بیشتر دربارة اولیاء مصداق دارد.
* گویا مناجاتخوانی در تاریخ و تفکر شیعی از کنج دنج بیان راز و عرض نیاز به دیگر زوایای زندگی فردی و اجتماعی تسری دارد. کمی دربارة پیشینة سنت مناجاتخوانی و پیشکسوتان این امر توضیح دهید.
از شهرهای دیگر خبر ندارم؛ اما در تهران تا آنجا که من خبر دارد، اولین مجلس همان در زمان ما مجلس «آقاسیدعلی میرهادی» بود بود؛ البته قبل از آن مرحوم «شاهقلی» در مسجد امام فعلی، مراسمی داشتند. ریشة بسیاری مجالس مناجاتخوانی فعلی به مجالس آقا سیدعلی میرهادی برمیگردد. بسیاری دوستان که الآن مجلس مناجات دارند، در آن جلسه شرکت میکردند. شاید مجالس دیگری هم بوده باشد؛ اما عمدتاً دیگرانی بودند که شاید از ایشان هم در امر مناجاتخوانی تواناتر بودند؛ به هر حال به احترام ایشان مجلسی برگزار نمیکردند. «حاج آقا حسن ارضی» هم مراسم دعای کمیل داشتند؛ البته شما از تاریخ شیعه و مناجاتخوانی پرسیدید. منظورتان چیست؟
این بحث دعاست. بحث مناجاتخوانی به این سبک و سیاقی که مجلسی به نام مناجات و به صورت مستمر باشد و کسی هم مناجات بخواند و… فکر نمیکنم در زمان امام سجاد (ع) به این شکل بوده باشد.
* بیشتر مدنظرم این است که آیا دغدغههای آموزشی و پرورشی همچنان که در دعا و مناجاتهای ائمه (ع) بوده، در مجالس دعاخوانی و مناجاتخوانی پس از آن بزرگان هم وجود داشته است؟
بسیاری معتقدند، در مناجاتخوانی و دعاخوانی باید دقیقاً از ابتدا تا انتها دعا را عیناً بخوانند و اگر جز آن چیزی که در متن دعاست و انشای امام (ع) است، چیزی بگویند، تأثیر دعا از بین میرود؛ مثلاً بسیاری آقایان معتقدند، اینکه در دعای کمیل وقتی به «یارب» میرسند و چند بار آن را تکرار میکنند، این تکرار اثر دعا را از بین میبرد. وقتی در دعا یک بار آمده، شما هم باید یک بار تکرار کنی. به این عقیده دارند و بسیار هم به آن تکیه میکنند. از طرفی باید دید، آیا مستمع ظرفیت آن را دارد که برایش دعا را از بای بسمالله تا تای تمت بخوانی و چیزی هم در قالب روضه، روایت، حدیث قدسی و داستانی اضافه نکنی؛ در عین حال او با مناجات ارتباط برقرار کند و حظی ببرد.
* نظر شما چیست؟ اصلاً مرز بین مناجاتخوانی، دعا، روضه و مداحی کجاست؟ باید و نبایدهای این عرصه چه چیزهایی است؟
من فکر میکنم، اگر بخواهیم این موضوعات را مرزبندی کنیم باید تعریف هر یک از آنها مشخص شود. باید معلوم شود که دعاخوان کیست و مناجاتخوان کیست؟ البته این مباحث تخصصی است و شما باید اینها را از دیگران که صلاحیت پاسخدادن دارند بپرسید. میفرمایند، کلام معصوم (ع) دستهبندی و طبقهبندی میشود.
گاهی مخاطب امام (ع) یک انسان عادی است و ایشان فقط قصد قانعکردن او را دارد. ممکن است جوابی که میدهد، جواب حقیقی نباشد؛ مثلاً از امام (ع) سؤال میکنند، آیا خدا میتواند همة عالم را در یک تخممرغ جمع کند؟ فلاسفه میگویند، محال است و قدرت خداوند به محال تعلق نمیگیرد و بحثهای فلسفیای که به دنبال آن طرح میشود؛ ولی امام (ع) برای اینکه آنکس را قانع کند. فرمود: «خدا این کار را کرده و بالاتر از آن را انجام داده است. خداوند همة عالم را در کرة چشم جمع کرده است و شما میتوانید همة عالم را در کرة چشم ببینید.»
گاهی مخاطب امام (ع) صاحب سر است و باید جوابی به فراخور وضعیت او بدهد. بالاتر از این، کلام امام (ع) به دعا میرسد. دعا آن کلامی است که امام (ع) در مقابل خدا انشاء کرده است؛ اما در دعاها همیشه یک غیری وجود دارد که اجازه نمیدهد، امام (ع) حرفهای نهایی خود را با خدا بزند؛ چون دارد آن را مثلاً به ابوحمزه انشاء میکند و به او تعلیم میدهد؛ یا یک غیری مثل کمیل و دیگران.
بالاتر از دعا، مناجات است. مناجات از مادة نجوا یا درگوشی صحبتکردن است؛ یعنی آن حرفهای درگوشی و نهاییشان را در قالب مناجات بیان کردهاند. بالاترین کلام امام (ع) در مقام انشاء، مناجات است.
* چگونه باید تشخیص داد که این بیان راز و عرض نیاز، دعاست یا مناجات؟
این بحثها تخصصی است و باید از دوستان دیگری دربارة آن بپرسید. آنچه من شنیدهام، این است که در دعا بیشتر «اللهم» میگوییم. «م» مشددی که در «اللهم» آمده، به جای «یا»یی است که اول بوده و حذف شده است. این «م» مشدد به «یا»ی ابتدایی آن که برای ندای به بعید است، دلالت میکند.
در واقع شما وقتی اللهم میگویند، خدا را صدا میزنید؛ در حالی که بُعد دیگری این میان وجود دارد. این بعد به دلیل همان واسطه است که گفتم. ابوحمزه این وسط مانع شده و امام (ع) نمیتواند حرفهای درگوشی با خدا بزند؛ اما در مناجات «الهی» میگوییم. شما اگر مناجات «خمسهعشر» را ببینید، در آن «الهی» وجود دارد. اللهم هم هست؛ اما بیشتر الهی است. مناجات شعبانیه همهاش الهی است؛ جز صلواتی که در ابتدا دارد.
همانطور که گفتم، این بحث تخصصی است و کار من نیست. باید از کسانی که متخصصان این موضوع بپرسید. آنچه به دست ما رسیده، در قالب مفاتیح آمده است و در آن اشاره شده کدام دعا یا مناجات است.
* نظر شما دربارة دغدغههای آموزشی-پرورشی در حین مجالس مناجاتخوانی چیست؟ گاهی در حین مناجاتخوانی، فرازهایی وجود دارد که با توجه به محتوای غنی آنها و وضعیت بسیار خاص در محافل مناجاتخوانی میتوان از ظرفیت موجود و ایجادشده بهترین بهرهبرداریهای آموزشی و پرورشی را کسب کرد.
اگر توان این کار وجود داشته باشد، فرمایش شما متین است.
* اصلاً کسی که توان این کار را ندارد، آیا صلاحیت آن را دارد که مجلس به او سپرده شود؟
این اختلافی است.
* نظر شما چیست؟
من صاحب نیستم. من احساس میکنم با توجه به وضعیت کنونی اگر کسی دانش و بینش این کار را داشته باشد و از توان و استعداد کافی برخوردار باشد، برگزاری این جلسات به این گونهای که شما گفتید، چه بسا مفیدتر از حالتی باشد که مناجات را از ابتدا تا انتها بدون حرفی اضافه بخوانند؛ بهگونهای که قبلاً دربارة آن گفتم.
* الآن وضعیت ما برای بهرهبرداری آموزشی-پرورشی در مجالس مناجاتخوانی چگونه است؟ دستمان برای انجامدادن این فعالیتها باز است؟
وضعیت بسیار عالی است.
* واقعاً؟ یعنی ما در حال حاضر از برگزاری این جلسات نهایت بهره را میبریم؟
گاهی برای خود من باورکردنی نیست که مثلاً مناجات شعبانیه با وجود اینکه ۳۰ شب برگزار میشود و عملاً شبهای آخر بسیاری حرفها تکراری است؛ اما استقبال مردم عجیب و دلگرمکننده است.
* پس چرا تلاشی برای تعمیم این مجالس به صورت گسترده صورت نمیگیرد و نظیر دغدغههایی که برای پرورش مداحان وجود دارد، دربارة مناجاتخوانی فعالیتی نمیشود؟
من این را به فال نیک میگیرم؛ زیرا اگر قرار باشد بلایی که سر مداحی پیش آمد، بر سر مناجاتخوانی هم بیاید، این خودش خسران بزرگی است. در این وادی، نفس به این سادگیها کوتاه نمیآید. شما هر کسی هم که باشید، اگر ببینید در این مجالس چند نفری دور شما جمع میشوند، سر و صدایی میکنند و اشکی میریزند، دیگر جمع و جور کردن خودتان کار آسانی نیست. اینکه هر کسی هوس کند که همچین مجالسی را به راه بیندازد، روح دعا و مناجات آسیب میبیند؛ البته من نباید این حرفها را بزنم. شما باید این مباحث را از اهلش بشنوید.
* با وجود این کسانی بدون اینکه از باید و نبایدهای دعاخوانی و مناجاتخوانی باخبر باشند، این کار را انجام میدهند؟
استقبالی هم نمیشود. هنوز مناجاتخوانی آن طور نشده که هر کسی که تهصدایی دارد، مناجاتخوانی کند. مستمع خودش تشخیص میدهد که این مناجاتخوانی نیست.
* بنابراین ما آخرین نسلهای مناجاتخوانی را میبینیم و ممکن است در آینده کمتر با مناجاتخوانهایی که با کنه مفاهیم دعا و مناجات آشنا هستند، روبهرو شویم.
نه؛ برای چه؟
* وقتی در حال حاضر بیشتر مجالس مذهبی، مجالس مداحی و روضهخوانی است و دغدغة آموزش و پرورش برای مناجاتخوانی وجود نداشته باشد. طبیعتاً چنین اتفاقی میافتد.
خیر؛ همین حالا مجالس آقای ماشاءالله عابدی، آقای بکایی و آقای حدادیان و… وجود دارد و مجالس پرباری است.
* در آینده چطور؟
در آینده هم همینطور. در حال حاضر مجالس مناجاتخوانی نسبت به سابق بسیار رونق پیدا کرده است. قبلاً در تهران مجالس مناجاتخوانی به مجالس حاج حسن ارضی و آقاسیدعلی میرهادی و تعدادی محافل خصوصی ختم میشد؛ اما الآن مجالس خوب و جاافتادهای برپا میشود.
* ولی من فکر میکنم در حال حاضر استفادة حداکثریای که میتواند از مجالس مناجاتخوانی بشود، تحقق نمییابد.متأسفانه بسیاری دوستان با تصور اینکه «تباکی» خود را به گریه زدن است این فرهنگ روضهخوانی را به مجالس مناجاتخوانی نیز کشاندهاند؛ در صورتی که «تباکی» به قول یکی از استادان، شوق گریستن است، حزن معنوی ناشی از معرفت مفاهیم متعالی است، اشتیاق برای گریستن است.
بله؛ شاید استفادة حداکثری صورت نگیرد؛ اما وضعیت نسبت به گذشته قیاسشدنی نیست و بسیار مطلوبتر است. اگر به تقسیمبندیهایی که دربارة روضهخوانی، مداحی، دعاخوانی و مناجاتخوانی گفته شد، دقت کنیم، درمییابیم که مناجاتخوانی کار بسیار عظیمی است؛ چون شما کلام امام (ع) را در مقام مناجات بیان میکنید و ایجاد ارتباط بین مردم با کنه مفاهیمی که شما به آن اشاره کردید، کار بسیار سختی است. همانطور که در روضهخوانیها کسی باید روضه بخواند که با روح کربلا و مباحث ظاهری، همینطور مباحث معرفتی عاشورا آشنا باشد؛ البته در کنار استعداد و هنرمندیهای لازم این کار در بحث دعاخوانی و مناجاتخوانی هم ظرافتهایی وجود دارد که باید رعایت شود.
* کمی از این ظرافتها بگویید. آداب این محافل و مجالس چیست؟
آداب را علما گفتهاند، آداب، آداب دعاست. از یک طرف گفته میشود دعا و مناجات با خدا، آداب خاصی ندارد. اگر شما با خدا حرفی داری، حرف بزن و همین حرفزدن میشود دعا و بالاترش نیز مناجات است.
گاهی ما حرفی برای گفتن نداریم و در چنین مواردی ائمه (ع) به ما کمک کردهاند. آنها در قالب دعا به ما آموختهاند که چگونه با خدا صحبت کنیم که هم رعایت ادب را کرده و هم حرفمان را زده باشیم.
شاید آنها در مقام تعلیم نبودند و واقعاً دعا میکردند؛ اما در هر صورت به ما آموختهاند. شاید این تعبیر مناسب نباشد؛ اما گاهی امام (ع) در دعا بهگونهای با خدا صحبت میکند و شاید راهی به ما آموزش میدهد که انگار در مناجات راهی برای نپذیرفتن خدا باقی نمیگذارد و خدا را مجبور میکند که دعا را برآورده کند.
در مناجات شعبانیه امام (ع) میگوید: «لِلهی اِنْ اخَذتنی بجری أخَذْتکَ بِعَفْوِک»؛ «الهی اگر بخواهی گناهان مرا به رخم بکشی، من عفوت را به رخت میکشم»، خب حرف دیگری باقی میماند؟ آقای سیدعلی نجفی را خدا رحمت کند. ایشان دربارة دعا حرفهای بسیاری داشت.
ایشان میگوید، گاهی به دلیل اینکه در مجلس دعایی رعایت ادب نمیشود، ممکن است نه فقط شما را نزدیک نکند، بلکه باعث دوری هم بشود. ایشان میگفتند، بعضی دعاها اثر دعاهای دیگر را خنثی میکند و بعضی دعاها را نباید بعد از برخی دیگر خواند. از طرف دیگر، دعا، دعاست و همانطور که قبلاً گفتم، بیان راز و عرض نیاز است. من نمیدانم چرا شما این سؤالها را از من میپرسید؟
* به نظر حاجقربان، مناجاتخوان و دعاخوان چه ویژگیهایی باید داشته باشد؟
[وقتی این سؤال را پرسیدم، حاج علی قربانی لبخندی زدند، سری تکان دادند، چند لحظهای سکوت کردند. این لبخند و انذار و سکوت خیلی چسبید.]
من فکر میکنم، کسی میتواند این کار را بکند که واقعاً خودش اهل این داستان باشد. سحری داشته باشد. دقتی داشته باشد. توجهی داشته باشد. با ادعیه آشنا باشد. قبلاً روی این موضوع فکر نکردم. شاید مؤلفههای دقیقتری را بتوان برشمرد.
آنچه الآن به ذهنم میرسد این است که باید حتی اگر انسان خوبی نیست، دنبال آن باشد که انسان خوبی بشود. اگر گناه و معصیت میکند، دردش بیاید. باید اهل مراقبه باشد. یک تهصدایی هم داشته باشد؛ هرچند که کسانی را میشناسم که چندان خوشصدا نبودند؛ در عین حال وقتی دعا میخواندند، انسان را منقلب میکردند و بهشدت متأثر میساختند.
* دربارة مناجاتخوانی و دعاخوانی به نظر شما خلوت «عبد و اله» اصالت دارد یا «روح جمعی» مناجات و دعا؟
دربارة این موضوع وقتشناسی انسان مهم است. از پیامبر (ص) است که «ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعر ضوا لها»؛ «همانا! برای خداوند، در ساعات زندگی شما، نسیمهای خوشی است. آگاه باشید خود را در آن لحظات قرار دهید.» زمان خیلی مؤثر است؛ مثلاً ماه رمضان بهار دعا و مناجات است.
در این ایام و لیالی دستور دادهاند که به مراسم احیاء بروید و در جمع باشید؛ البته در جمع بودنها نباید ما را از خلوت محروم کند؛ اگرچه روح مجلس دعا و مجلس مناجات، مجلس انس است. مجلس انس هم بسیار شلوغ است. شلوغی آن هم اینطور است که دو نفر بیشتر در آن نیستند؛ یکی خدا و دیگری کسی که با خدا صحبت میکند.
به تعبیری زمانی هم به نتیجه میرسید که آن یک نفر هم اضافه است. در مجلس مناجات و انس فقط باید «او» باشد؛ البته من تعارف نمیکنم که این حرفها، حرفهای من نیست. این حرفها را کسی باید بگوید که سنی از او گذشته باشد؛ مثل «حاج حسن ارضی.»
* از میان مناجاتها و دعاهایی که تا به حال خواندهاید، با کدامیک بیشتر ارتباط برقرار کردهاید؟
مناجات شعبانیه.
"ساختمان پزشکان" پایهگذار عبور از حریم خانواده و خطوط قرمز اخلاقی جامعه

وقتی سال گذشته سریال ساختمان پزشکان به روی آنتن رفت به فاصله ی اندکی آنقدر حرف و حدیث ها درباره آن بالا گرفت که بسیاری از شخصیت ها نسبت به آن موضع گرفتند آنقدر این انتقادات تند شد که حتی معاون سیمای رسانه ملی در مراسمی که برای تقدیر از عوامل این سریال ترتیب داده بود به آن اشاره کرد اما جالب این بود که ایشان شایعه ای را به زبان می آورد که همه این انتقادات را در حصار خاصی محدود می کند؛ شایع شده بود که چون همسر آقای دارابی روانپزشک هستند انتقادات زیادی به این سریال وارد شده است اما باید از آقای دارابی پرسید آیا همه انتقادات به این سریال، انتقادات صنفی بود و ایشان آن دسته از انتقادات فرهنگی را که به این اثر وارد شده است نشنیده اند؟
احسان باقری مستند ساز جوانی است که دست به کار شده تا این فضا را بشکند و نشان دهد اتفاقا انتقادات مهم از این مجموعه نه صنفی که کاملا عمومی است و اصلی ترین ایراد هایی که به آن وارد می شد مربوط به تبلیغ نوع خاصی از سبک زندگی است که این مجموعه در خدمت آن بود.
این روزها و در شرایطی که مسوولان صدا و سیما از ساخت ادامه آن یعنی ساختمان پزشکان 2 با وجود قول قبلی شانه خالی می کنند و البته از آن سو قول یک مجموعه دیگر را به تیم سازنده می دهند خواندن حرف های کارگردان جوان "ضلع غربی ساختمان پزشکان" خالی از لطف نیست.
مشرق: اصلاً چه شد که شما به این فکر افتادید مستند بسازید آن هم راجع به این موضوع؟
من فکر میکنم یک هنرمندی که یکسری باورهای دینی و اعتقادی دارد بیشتر از قالب و فرم و مسائل زیباییشناسی در هنر باید برایش ابتدائاً موضوع و مدیوم تأثیرگذار مهم باشد. یعنی این که ببیند چه موضوعی در اولویت است و با چه رسانهای به آن پرداخته شود، تأثیرگذارتر است. من با این که چندسالی در زمینه عکاسی فعالیت داشتم و موفقیت های زیادی هم داشتم و در جشنواره های مختلفی مقام آورده بودم و حتی زمینههای کاری هم داشتم و دارم، احساس کردم برای زدن آن حرف هایی که ما اعتقاد داریم ، سینما و تلویزیون بستر مناسب تری است.
من هم با توجه به این که این سریال در ساعتی پخش می شد که زمان شام بود و معمولا تلویزیون ما هم روشن بود، این سریال که شروع شد با توجه به این که به کار سازندگان این سریال همیشه توجه ویژه ای داشتم توجهم جلب شد و دوست داشتم ببینم چه کار می کنند.
ابتدائا هم از فضای سریال خوشم آمد همین طور که کار پیش رفت احساس کردم که پشت سر این خنده حرف های دیگری هم وجود دارد و هرچه جلوتر می رفت احساس می کردم این حرف ها بیشتر است و بعضا می شد که یکی دو موضوع جدید را که شروع می کرد و یکی دو قسمت دنبال می کرد خدا خدا می کردم نتیجه ای که من حدس می زنم اتفاق نیفتد ولی متأسفانه همان اتفاق می افتاد. همین مسئله کم کم من را مکلف کرد و این احساس مسئولیت در من بوجود آمد که حتما باید در مقابل چنین موضوعی واکنش نشان بدهم.
اطرافیان و دیگرانی هم همه به نوعی نقد داشتند می گفتند "بی خیال" و متأسفانه یک بی تفاوتی ای حتی در کسانی که از فضای این سریال اذیت می شدند می دیدم. ولی من احساس می کردم که واقعا تکلیفم است که در این موضوع تا حدی که خودم فهمیدم و احساس مسئولیت کردم کار کنم و کار را به یک جایی برسانم و این بود که بعد از این سریال،کل 57 قسمت این سریال را تهیه کردم و دو بار کامل دیدم و براساس موضوعاتی که قبلا نوشته بودم و دقتی که در دوبار دیدن مجدد انجام شد موضوعاتی را مشخص کردم، مثلا نمادها، مسائل روان شناختی، مسائل خانواده، مسائل مربوط به همجنس گرایی که این تم در کارهای قبلی این دوستان وجود داشت و مسائل اخلاقی فلسفی و در نهایت هم مسائل سیاسی.
از همان ابتدا مسائل سیاسی را حذف کردم به این دلیل که معتقد هستم که هم مسائل اخلاقی مهم تر است و هم مورد قبول اکثریت جامعه است و حتی در جوامع دیگر هم به نوعی یک سری حساسیت های اخلاقی وجود دارد. خیلی از این محورهایی که خدمت شما عرض کردم یکسری همپوشانی هایی هم داشت ولی من طبق این روال تقسیم بندی کردم و قسمت های سریال را جدا کردم و براساس آن یک شات لیستی و یکسری محورهایی تهیه کردم و با یکسری کارشناس گفتگو کردم و سعی کردم یکسری افراد را برای مصاحبه متقاعد کنم که این روند پیچیده ای داشت.
گفتید یکسری حساسیت نسبت به کارهای قبلی سازندگان "ساختمان پزشکان" داشتید. چرا این حساسیت به وجود آمده بود؟
سازندگان این سریال خصوصا پیمان قاسم خانی به عنوان یکی از نویسندگان مشترک خیلی ازکارهای آقای مدیری و کارهای مطرح سریال های تلویزیون از ابتدا در شکستن حریم اخلاقی جامعه بدعت هایی را به وجود آوردند. از اولین کارهای این ها شما تفاوتی را نسبت به بقیه کارها می بینید که به نظر من هرکدام از کارهای این ها در زمان خودشان به شدت در جامعه تغییر ذائقه و تغییر سبک زندگی به وجود آوردند. ما اعتقاد داریم که امروز رسانه چیزی است که مردم بسیار از آن تأثیر می گیرند. هم نسل هایی که به نوعی تأثیرگذاری روی آن ها زیادتر از بقیه است مثل نوجوان ها و جوان ها و کودکان و هم بقیه افراد. ولی بیشتر این نسل از جامعه هستند که در آن ها تغییر به وجود می آید و جوان ها هستند که بعدها قرار است آینده ساز جامعه باشند. شما در تمام کارهای این ها یک نوع بدعتی را می بینید. در زدن یکسری ارزش های اخلاقی، مطرح کردن یکسری چیزهایی که در جامعه ما خط قرمز اخلاقی است و چیزهای بدی مثل همین تم های همجنس گرایی و مسائلی از این قبیل در کارهای دیگر این دوستان هم دیده می شد و چون خودم هم در دوره کارشناسی و هم ارشد روان شناسی خواندم و به این موضوعات در این رشته پرداخته می شود، متوجه این موضوع می شدم ولی اینقدر قدرت نداشتم یا این که احساس می کردم دیگران از من نمی پذیرند به همین خاطر زیاد راجع به آن صحبت نمی کردم ولی در این سریال موضوع خیلی جدی تر شد.
به همین دلیل من فکر می کنم این جریانی است که این ها پیگیر آن هستند. این جا اتفاقی افتاد، یک کار مشترک بین سروش صحت و پیمان قاسم خانی، یعنی به نظر من این جا چند نفر با هم پیوند خوردند که اتفاقا پیوند این ها باعث شد که خیلی از این اتفاقات عمیق تر و حساب شده تر به وجود آید. مانند طراحی صحنه محراب قاسم خانی، سرپرست نویسندگی پیمان قاسم خانی و سازندگی سروش صحت این ها در کنار هم ترکیبی شد که در نهایت شد سریال ساختمان پزشکان که شما می بینید موجی از مسائل غیراخلاقی و غیرفرهنگی در آن ترویج می شود.

سید احسان باقری، کارگردان مستند انتقادی "ضلع غربی ساختمان پزشکان"
خب شما به این نتیجه رسیدید که باید این موضوع را بسازید، بعد با یکسری کارشناس صحبت کردید.سوال من این است که با تیم سازنده "ساختمان پزشکان" هم تماسی داشتید یا خیر؟
بله. من با آقای قاسم خانی صحبت کردم، همراه شان را گرفتم و مطرح کردم که ما یک نقد علمی می خواهیم نسبت ساختمان پزشکان داشته باشیم که برخورد خیلی بدی با من کردند و اولا گفتند که شما از کجا زنگ می زنید و کی هستید و چه کاره اید؟ من گفتم رشته من روان شناسی بوده و در حوزه هنر هم فعالیت دارم و به نظرم آمده که یک نقد علمی منصفانه ای می توان ساخت راجع به این موضوع، دوست دارم شما هم حرف های تان را بزنید، گفتند نه من اصلا لزومی نمی بینم که با شما همکاری داشته باشم و با آقای کریمی مدیر تولید سریال صحبت کردم، ایشان هم همان فضا را داشتند با یک مقدار هوشمندی بیشتر مبنی بر این که شما ببینید خیلی نقدها انجام شده شما آن ها را ببینید از ساختن این مستند منصرف می شوید.
برای همه شان خیلی سؤال بود که چه کسی پشت کار است، کدام ارگان یا سازمان و وقتی من تأکید می کردم که این دغدغه شخصی بنده است و هنوز هیچ کس حتی حمایت مالی از این کار نکرده باورشان نمی شد و فکر می کردند طبق روال عادی جامعه فکر می کردند باید یک جایی یک کاری کرده باشد. آقای کریمی هم در نهایت گفتند شما نقدهایی که شده را ببینید منصرف می شوید که من گفتم نه من آن نقدها را دیدم ولی اصلا فضای شان فرق دارد و ضمن این که بیشتر تقدیر است و ما می خواهیم چنین کاری را انجام دهیم.
در نهایت که دیدند نمی توانند بنده را منصرف کنند گفتند که ما حاضر به همه نوع همکاری هستیم ولی این کار محصول شبکه سه است و ما اجازه نداریم و شما باید از شبکه سه اجازه بگیرد. من هم گفتم یعنی من اگر بخواهم با شما یا آقای قاسم خانی مصاحبه بگیرم باید از شبکه سه اجازه بگیرم؟ گفتند بله چون این کار را شبکه سه ساخته.
من ابتدائا یک نامه برای آقای پورمحمدی نوشتم و توضیح دادم که طرح ما چیست و می خواهیم با توجه به استقبال مردم از سریال های نود شبی و تأثیر زیاد آن ها ما می خواهیم در این چهارچوب نقدهای علمی ای وارد کنیم و دوست داریم یک ارزیابی فرهنگی جامع باشد و تهیه کننده (به این معنا که شبکه سه این کار را سفارش داده) و تولید کننده (عوامل تولید) در این کار باشند که یک کار یک طرفه نشود.
خودشان را که بعدا من دیدم تکذیب کردند و می گفتند من این نامه را ندیدم ولی دفترشان ما را به آقای مقیسه قائم مقام شبکه ارجاع دادند. من با ایشان دیدار حضوری داشتم و ایشان خیلی تلاش کردند که من را منصرف کنند و تلاش ایشان خیلی برای من عجیب بود. تا این حد که ما به شما در شبکه سه آنتن زنده می دهیم، روز قبل، سریال را به شما می دهیم ببینید و آن شب بعد از پخش سریال، شما این سریال را نقد کنید....
کدام سریال؟
.... بعد می گفتند ستایش یا سریال هایی از این دست که آخر کار به جایی رسید که من به ایشان گفتم پیش تولید و پژوهش این کار انجام شده و بعد می گفتند برو سری دوم ساختمان پزشکان را نقد کن از کار اول گذشته و فلان. خیلی برای من جالب بود که چرا اینقدر اصرار دارند که ساختمان پزشکان بحث نشود کما این که حتی در مدیران شبکه و تهیه کنندگان شبکه راجع به این در همان زمان اعتراض شده بود.
می دانید چه کسانی اعتراض کرده بودند؟
من شنیده بودم که حتی خود آقای مقیسه هم به نوعی خیلی راضی نبودند. خلاصه ایشان که اصرار من را دیدند پارافی نوشت پایین نامه برای آقای تخشید "مدیر گروه فیلم و سریال" که "با ایشان همکاری گردد البته اگر این نقد راجع به ساختمان پزشکان 2 صورت پذیرد بهتر است." ما رفتیم سراغ آقای تخشید. این روندی که خدمت شما عرض می کنم سه ماه طول کشید. مسؤول دفتر آقای تخشید می گفتند که ما می گوییم و جواب آقای تخشید یک ماه طول کشید و در نهایت آقای تخشید گفتند ما می گوییم که همکاری کنند، بعد من تماس گرفتم و خانم مسؤول دفتر ایشان گفتند شما به آقای کریمی زنگ بزنید و بگویید دفتر آقای تخشید گفته که همکاری کنید من هم خوشحال به مدیرتولید کار "آقای کریمی" زنگ زدم و گفتم این طوری شده، گفتند این طوری که نمی شود، شبکه سه باید یک نامه بدهند. گفتم به من این طوری گفتند، گفت نه شبکه سه باید یک نامه کتبی رسمی بدهد که با گروه شما همکاری کنم. زنگ زدم دفتر آقای تخشید و موضوع را گفتم و آن خانم خیلی ناراحت شدند و گفتند بیخود کردند این حرف را زدند و به ایشان بگویید با من تماس بگیرند و از این حرف ها، دوباره زنگ زدم. گفتند من خودم با ایشان تماس می گیرم، ظاهرا یک جلسه ای برقرار شد و یک دفعه ورق برگشت و دیگر جواب تلفن ما را نمی دادند و در نهایت گفتند که کار دوباره به آقای پورمحمدی ارجاع شده، دوباره از آقای پورمحمدی پیگیری کردیم گفتند آقای مقیسه، از آقای مقیسه پیگیری کردیم و گفتند کار شما را آقای پورمحمدی به آقای شریعت پناهی مدیر گروه اجتماعی ارجاع داده اند. چون دوستان من با ایشان آشنا بودند با تلفن همراه ایشان تماس گرفتم و گفتم چنین اتفاقی افتاده و ایشان گفتند: سر کارت گذاشتند چون این موضوع هیچ ربطی به بخش اجتماعی ندارد. در نهایت من اینجا احساس کردم که تکلیفم را عمل کردم و در طول این سه ماه به اندازه کافی تأخیری که در تولید کار انداختیم کافی است و بدون آن ها کار را ادامه دادیم.
چطور به این کارشناسان رسیدید؟
من 17-18 گزینه داشتم و ترجیحم این بود که حداقل شش هفت کارشناس در تخصص های مختلف داشته باشیم. با هرکدام از این ها جلسه می گذاشتم و آن قسمتی را که از سریال انتخاب کرده بودم که از 57 قسمت 4 ساعت را در آورده بودم و باز آن را هم به 2 ساعت کاهش داده بودم. دو ساعت قسمت هایی از سریال و شات لیست و یک برگه محور موضوعات برای آن ها می بردم صحبت می کردم می گفتم این را ببینید و اگر راضی و موافق هستید بیایید مصاحبه بگیریم.
بخش معدودی بودند که اصلا کار را قبول نداشتند. اکثر افراد دیگری که در انتخاب بنده بودند کار را قبول داشتند ولی به دلایل مختلف از همکاری با ما سر باز زدند. مثلا یکی که خیلی هم نقد جدی به این کار داشت بعد از یک هفته که من کار را داده بودم و قرار بود یک قرار مصاحبه بگذاریم گفتند نه این کار چون موضوع طنز است به ما می خندند و بعدا مشکل به وجود می آید، یکی دیگر منوط کرد به صحبت با شبکه سه که اجازه دهید من با آقای پورمحمدی صحبتی بکنم. من گفتم چه لزومی دارد اگر شما کار را قبول دارید صحبت با آقای پورمحمدی معنا ندارد. یکی از کارشناسان گفتند من ممنوع التصویرم که گفتم کار ما قرار نیست در شبکه پخش شود، گفتند این طوری شاید آقای ضرغامی فکر کند که من دارم با او مقابله می کنم و به هر حال به دلایل و بهانه های واهی و غیرمنطقی هرکدام سرباز می زدند. یا با کارشناس دیگری صحبت کردم و ایشان گفتند کار گذشته و حالا بیست ساعت مستند است شما در آن ها نگاه کن ببین کدام به دردت می خورد و چند نفر دیگر هم از کارشناسان دانشگاه در حوزه نمادشناسی و ارتباطات بودند که الان ما جای آن ها را خالی داریم که این ها هم به نوعی حرف شان این بود که مشکل ایجاد می شود و بیشتر ترس از ارتباط بعدی با صداوسیما بود. در نهایت با شش نفر مصاحبه گرفتیم که دو نفر را خودم حذف کردم و چهار نفر را که کار کردیم.
راجع به حامیان و تیم تان بفرمایید.
من این قدر راجع به این کار انگیزه داشتم که گفته بودم حتی اگر هیچ کسی هم حمایت نکند من این کار را خواهم ساخت با هر بودجه و توانی که شده. اصولا به خاطر این که اکثر کسانی که از یک کار به عنوان تهیه کننده و سرمایه گذار پشتیبانی می کنند می خواهند اعمال سلیقه کنند و خودشان را مطرح کنند و به این فضا خیلی سوء ظن داشتم ترجیحم این بود که این اتفاق نیفتد و می خواستم یک کاری با چهارچوب های ذهنی خودم انجام شود. در نهایت موسسه فرهنگی دفتر هنر و ادبیات با توجه به این که من با آن ها ارتباط داشتم پذیرفتند و قرار هم این شد که آن ها فقط سرمایه گذاری کنند و کار آماده را تحویل بگیرند و با روند کار، کاری نداشته باشند و با این شرط پذیرفتم و آن هم بیشتر به این خاطر که فکر می کردم حضور یک جای رسمی می تواند کمک کند به پخش کار وگرنه این تصمیم را گرفته بودم که به هر صورتی شده کار را خودم بسازم. آن ها هم حمایت مالی کردند و کار تولید شد.
نظراتشان اعمال نشد؟
چون نظراتشان نزدیک به من بود خیر، هیچ صحبتی بعد از آن نشد که این خوب است یا بد است و این قسمت را حذف یا اضافه کن.
چند نفر بودید؟
یک تصویربردار داشتیم که آقای سامان لطفیان بود که امسال در جشنواره فجر جایزه بهترین تصویربرداری در بخش بین الملل را گرفت، اقای مسعود مظفری تدوین گر بود، یک صدابردار استودیو بود که نریشن را آن جا ضبط کردیم.آقای صادق لطفی زاده هم ویدئو گرافیک و تیتراژ را انجام دادند. بخش پژوهش و پیش تولید و تحقیقات را خودم انجام داده بودم و در نهایت یک کارگردانی هم به عهده خودم بود.
چقدر طول کشید؟
به خاطر همین مسائل، کار حدود 9 ماه طول کشید. به خاطر این که ما سه ماه کار را برای شبکه متوقف کردیم و بعد یکی دو ماه هم دیدن سریال و رایزنی با کارشناسان که آن ها را پای کار بیاوریم که کار سختی بود و غیر یکی دو نفر همین افرادی هم که پای کار آمدند سخت متقاعد شدند روی این حساب ما پنج شش ماه وقت پرت داشتیم و در نهایت حدود 9 ماه کار طول کشید.
تا الان چند اکران داشتید؟
ما هشت اکران داشتیم.
کجاها؟
رونمایی و نشست خبری و اکران اول در دانشگاه امیرکبیر بود، روز بعد دانشکده علوم دانشگاه تهران بودیم، دانشگاه امام صادق(ع) اکران داشتیم، دانشگاه چهارمحال و بختیاری اکران داشتیم. بعد دانشگاه اصفهان و بعد دانشکده داروسازی دانشگاه تهران و بعد هم در دانشکده علوم اجتماعی اکران داشتیم. از چند شهر دیگر تقاضا داشتیم و هم خودمان یکسری برنامه های دیگری داشتیم که متأسفانه الان به تعطیلی دانشگاه ها خوردیم و بعد از این هم دیگر دانشجوها نمی آیند و بعد هم امتحانات شروع می شود شاید اگر یک ماه زودتر کار آماده می شد حداقل 15 اکران در دانشگاه ها داشتیم.
واکنش ها چطور بود؟
من به غیر از یک اکران بقیه اکران ها را حضور داشتم و تا آن جایی که من دیدم خیلی خوب بود. معمولاً این طور بود که بعد از اکران مستند من بیست دقیقه توضیحاتی راجع به کار می دادم و بعد پرسش و پاسخ داشتیم. بیشتر حرف هایی که در پرسش و پاسخ ها بود یعنی در اغلب موارد، این بود که شبکه سه چه برخوردی داشته و چرا عوامل سریال نیستند و آن ها چطور برخورد کرده اند و بیشتر راجع به این که این کار تا به حال هیچ وقت به این صورت جدی انجام نشده چه فضایی را دنبال کرده.
طیف شرکت کننده در اکران ها چگونه بود؟
من یک تعبیر این جوری دارم که با توجه به این که خود موضوع یا آنونس یا تبلیغاتی که ما کرده بودیم تا حدی فضای کار را نشان می داد تا حدی یک بخشی از بینندگان ما و بخشی از مخاطبان که خیلی به کار اعتقاد نداشتند ریزش داشتند ولی آن گروه از مخاطبین که هدف بنده بود به عنوان یک بخشی از کار که آن ها حتما کار را ببینند و نسبت به آن آگاهی پیدا کنند، استقبال خوبی از کار داشتند. در فضای دانشگاهی طبیعتا افرادی آمده بودند که دغدغه نسبت به این موضوع دارند که بین آن ها هم نقدهایی بود. مثلا در دانشگاه اصفهان یک خانمی سوال کرد و گفت که ضمن این که من کلیت کار شما را قبول دارم و کار قوی ای است ولی خیلی شما دچار توهم شدید چطور یک سریال می تواند سبک زندگی مخاطب را تغییر دهد، ذائقه مخاطب را تغییر دهد که من در آن جا تأکید کردم که ما اصلا نمی گوییم یک سریال یک چنین کاری می کند طبیعتا فرهنگ یک جامعه با یک سریال تغییر نمی کند ولی مشکل این است که وقتی شما می بینید در طول ده سال این محصولات به صورت خزنده تولید و پخش و تقدیر می شود و مردم می بینند کم کم تأثیر می گذارند و تأثیر این ها اینقدر ریز و ظریف است که ده سال دیگر مشخص می شود که در آن زمان بررسی این ها دیر شده. شما اگر نسبت به هرکدام از این ها حساس نباشید اتفاقی می افتد که الان در خیلی از موضوعات این اتفاق افتاده و خیلی از فضیلت ها و ویژگی های تربیتی جامعه ما کم کم فراموش شده به خاطر نپرداختن رسانه یا پرداختن به موضوعات ضد و غیر از آن و این اتفاقی است که وقتی شما این سریال ها را کنار هم می گذارید می بینید که تأثیر خودش را می گذارد.
واکنش مسؤولان چطور بوده؟
من آقای پورمحمدی را اتفاقی وقتی داشتم برای اکران به اصفهان می رفتم دیدم و خودم را معرفی کردم و ایشان هم خیلی برخورد خوبی با من داشتند و کار را ظاهرا روز قبل دیده بودند و حتی بعد صحبت این شد که یک وقتی را من بگذارم و خدمت ایشان برسم که راجع به کار صحبت کنیم روی هم رفته به نظرم رسید از فضای نقدی که انجام شده راضی هستند. از نظارت و ارزیابی صداوسیما با من تماس گرفتند که گفتند دوست داریم کار را ببینیم و شنیدیم چنین کاری هست و حتی اگر بتوانیم می خواهیم یک اکرانی داشته باشیم که ما سی دی را به دست شان رساندیم و در همین حد باقی مانده و از صداوسیما بازخورد دیگری من نداشتم.
نهایتا ارزیابی خودتان از کار چیست. الان که به آن نگاه می کنید راضی هستید یا خیر. فکر می کنید توانستید حرف خودتان را بزنید؟
من به احساس تکلیفی که کرده بودم عمل کردم و سعی کردم به خاطر واقعا این احساس تکلیف کار انجام شود اگرچه همیشه نیت با عمل خیلی فاصله دارد ولی احساس می کردم این فضای ضداخلاقی و غیراخلاقی را یک کسی باید یک جایی همت کند و یک حرکتی کند بلکه دیگران هم حساس شوند و کارهای جدی نقد خوب در این حوزه به وجود بیاید و الان احساس می کنم آن تأثیری که دنبال آن بودم خدا لطف کرده به وجود آمده است. وقتی می بینم افراد مذهبی و افرادی که روی این موضوع دغدغه داشند تشکر می کنند و از این کار راضی هستند، وقتی می بینیم به هر حال از خود صداوسیما بازخوردهایی داشتیم و همچنین خبرهایی که راجع به عدم ساخت سری دوم ساختمان پزشکان می شنوم خدا را شکر می کنم. البته این ایده آل کار ما این نبوده است. ما یک مطالعه موردی روی ساختمان پزشکان کردیم ولی حرف ما ساختمان پزشکان نیست و این ها فقط اسم و قالب است، ما با تفکر این هنرمندان مشکل داریم و فقط صرف این که ساختمان پزشکان ساخته نشود خیلی نمی تواند راضی کننده باشد. ما می گوییم صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران که خیلی ها به اعتماد این نظام پای آن می نشینند و قبل از انقلاب اصلا تلویزیون نداشتند و خیلی خانواده ها خیلی راحت تلویزیون در اختیار بچه های شان است به این دلیل که به تلویزیون جمهوری اسلامی اعتماد دارند بعد ما این طور این قشر از مخاطبین که با اعتماد پای تلویزیون ما می نشینند را از دست می دهیم. ما این طوری نمی توانیم آدم های ماهوارهبین را جذب کنیم چون آن ها هیچ وقت دنبال کپیها نمیآیند و اصل آن را می بینند، ضمن این که ما اجازه نداریم به خاطر این که آن ها را جذب کنیم به یکسری از مسائل غیراخلاقی مشروعیت ببخشیم با پخش آن ها در تلویزیونی که ادعا و هدف آن ظاهرا این است که فضای غیراخلاقی در آن نیست.
شما می گویید در صداوسیما این فضا، فضای غالبی است در سریال سازی. فکر می کنید چرا این طیف و اگر بهتر بگویم این تفکر اجازه رشد پیدا کرده اند؟
به خاطر این که ما در آن طرف موضوع خلأ داریم. یعنی ما متأسفانه هنرمندهایی با شاخصه های تعهد دینی که مد نظر این انقلاب بوده (در همه حوزه ها و در حوزه هنرسینما) نداریم و تربیت نشده اند. بنده این اصطلاح را در همه اکران هایم هم به کار برده ام و آن اینکه مسئولین رسانه ای ما مسحور جو این هنرمندان غیرمتعهد هستند. به خاطر این که ما هنرمندی که با آن شاخصه ها باشد را نداریم و این ها کارشان می گیرد و استقبال خوبی از طرف مردم نسبت به کار آن هاست، چون جذابیت های غیراخلاقی جذب می کند. خیلی برایم جالب بود وقتی یک جمله ای را از شهیدآوینی خواندم و خیلی خوشحال شدم از این که این تأییدی بود بر این نظر بنده و آن این که ایشان می گویند اگر یک برنامه بلندمدت برای پرورش هنرمندان برنامه ساز نداشته باشیم، همین عامل مذکور می تواند ما را تدریجا به سمت یک خضوع ناخواسته در برابر هنرمندان و متخصصان غیرمتعهد به اسلام براند. شما در دانشگاه های هنر می بینید که منابع همه غربی است و هیچ مبانی و تئوری و جهان بینی ای که ما نسبت به هنر داریم را شما نمی بینید چه در اساتید و چه در منابع. طبیعتا هر هنرمندی وارد آن جا شود حتی اگر آدمی باشد از خانواده مذهبی بعید است یک هنرمند متعهد با آن شاخصه ها شود. در نتیجه این است که همین هنرمندان وارد جامعه می شوند و یکسری هم آدم های خلاقی هستند یا به تعبیر دیگری وارد حریم ممنوعه می شوند. در این سریال مثلا جاذبه های جنسی است که جذاب است ولی حریم ممنوعه است و اتفاقا به خاطر همین حریم ممنوعه بودن هم جذاب تر است و این ها هم راهش را یاد گرفته اند که چطور سازوکار نخ نمای سانسور صداوسیما را دور بزنند و چطور حرف شان را به کرسی بنشانند. مثلا یکی از کارهایی که می کنند این است که به مرگ می گیرند که صداوسیما به تب راضی شود. ما خبر تولید این کار را ابتدای سال 90 داشتیم. پخش این کار تیر و مرداد 90 پخش شد، سه ماه این کار به قول شبکه های خبری توقیف و به قول شبکه سه متوقف شد و شما اگر ببینید در خیلی از تصاویر برف میبینید که مشخص است در زمستان ضبط شده. این سه ماه به قول خود شبکه سه برای اصلاحات روی این سریال بوده یعنی این سریالی که ما می بینیم و این قدر به آن نقد و اعتراض داریم و این قدر دل بچه مذهبی ها را به درد آورده اصلاح شده آن سریال است و خیلی دلم می خواهم اصل سریال را ببینم که بدانم چه بوده؟ یعنی ببینید به چه چیز گرفته اند که اصلاح شده آن تازه این کار شده. ضمن این که نگاه و بخش نظارت صداوسیما به این است که موی طرف بیرون است و کاملا شکلی است و اصلا به موضوع کیفی نگاه نمی کنند و خیلی از موضوعات مورد تأکید در این کار که به نظر من خیلی مهم است و تأثیرات بسیار منفی در جامعه دارد آن مسائل فلسفی و اخلاقی خیلی ناخودآگاه است که منتقل می شود. شما می بینید در این سریال چند قسمت با موضوعات مختلف تعریف می شود و یک موضوع اخلاقی مطرح می شود و در طول آن دو قسمت شخصیت اصلی سریال اول ژست این را می گیرد که اصلا حاضر نیست به آن فضای غیراخلاقی تن دهد ولی در طول آن دو قسمت به لجن کشیده می شود و آخر کار به بدترین شکل به فضای غیراخلاقی تن می دهد این ناخودآگاه بیننده ای که پای این سریال نشسته را بعدا در آن موقعیت ها به این سمت می برد که هرکسی که ادعای مسائل اخلاقی و تربیتی را دارد یک روزی مجبور می شود که کوتاه بیاید. مثلا موضوع رشوه بود، موضوع مدیریت سالم و عدالت گرای نیما بود، موضوع در رادیو تبلیغ کردن دکتر نیما که نوع دیگری از موضوع رشوه بود و سه - چهار جای مختلف سریال که به نظر من این ها از خیلی از مسائل غیراخلاقی دیگر می تواند تأثیرات عمیق تری داشته باشد که به نظر من بعضا اصلا متوجه نمی شوند در بخش نظارت و ارزیابی و مدیران یا با آن دقت لازم نگاه نمی کنند یا حساسیت شان نسبت به مسائل اخلاقی را از دست داده اند یا غیره خلاصه این که خروجی کار این می شود.
نکته آخر..
ما باید یک مواقعی به این دقت کنیم که اگرچه سازندگان این سریال در هنجارشکنی و بدعت گذاری ید طولایی داشته اند و یک جورایی السابقون السابقون هستند ولی حرف ما ساختمان پزشکان نیست و در این کار اگرچه بیشتر بحث راجع به ساختمان پزشکان بوده ولی بحث کلی تری هم داشته باشیم و حرف ما این فضای ساخت سریال و فیلم است. اعتقاد بنده این است که ما با تعدد برنامه های مذهبی به این معنا که یک روحانی یک کارشناس مذهبی در تلویزیون راجع به خدا و اسلام صحبت کند نمی توانیم باورهای دینی مردم را حفظ و تقویت کنیم. ما اگر می خواهیم این اتفاق بیفتد باید سریال و فیلم با شاخصه های متعهد و اخلاق گرا داشته باشیم و این ها اصلا به معنای نشان دادن نماز به صورت کلیشه ای و قرآن نیست ما باید سریال های مان ویژگی های مثبت اخلاقی را در متن داستان ترویج کند و ایجاد جذابیت با استفاده از مسایل جنسی در فرهنگ و اعتقادات ما «حریم ممنوعه» است واتفاقا حریم ممنوعه همیشه جذاب تر است، مخاطب را به خنده وادار میکنیم ولی در واقع جفای بزرگی به فطرت مخاطب کردهایم . زیرا غیر از همه ناهنجاری هایی که در پی دارد اگر روزی طنز جالب و البته سالمی هم تولید شود، مخاطب را جذب نخواهد کرد.چون ذائقه مخاطب را بیمار کرده ایم.

توهین به امام هادی نقی و... در گفتگو با استاد حجت الاسلام علیرضا پناهیان

به نظر شما چرا از میان ائمهی بزرگوار ما و در واقع معصومین ما هجمههای این دو سه ماه روی امام هادی(علیهالسلام) متمرکز شده است؟
در ابتدا اجازه دهید یک پاسخ کلی خدمت شما عرض کنم و آن این که اساساً وقتی دشمنان با توجه به برخی جزییات به مقدسات ما حمله میکنند و تکتک امامان ما را مورد هجمهی خاص قرار میدهند، این نشان دهندهی این است که دین اسلام و به تعبیر دقیقتر اسلام ناب جایگاه بسیار خوبی در میان مردم جهان پیدا کرده و طبیعتاً هر قدر بر عزت اسلام افزوده بشود، به مقدسات دینی ما با توجه به برخی از جزییات خاص بیشتر هجمه خواهد شد.
نکتهی دوم این که این نشان دهندهی زبونی آنها است که در مقام هجمه از روشهای توهین و تمسخر استفاده میکنند واین که برای مقابله کردن راه چارهی دیگری برای خودشان پیدا نمیکنند.
شاید یک دلیل دیگر هم این باشد که در حقیقت تشیع از زمان امام هادی(علیهالسلام) به بعد رونق ویژهای پیدا کرد و سختترین امتحانهای خود را پشت سر گذاشت. شیعیان به جایی رسیده بودند که امامت امام جواد(علیهالسلام) را در 9 سالگی پذیرفتند و توانستند از امتحان ولایتعهدی امام رضا(علیهالسلام) عبور کنند. چون میدانید بعضیها در همان مقطع 7 امامی شدند. حصرها و محدودیتهای امام هادی(علیهالسلام) را توانستند بپذیرند و از این مرحله عبور کنند.
در این زمان میتوان گفت شیعه به بلوغ خاصی رسیده که چند سالی، یعنی بسیار کمتر از نیم قرن بعد از زمان امام هادی(علیهالسلام) دوران غیبت آغاز میشود. سند بسیار با عظمت زیارت جامعه مربوط به امام هادی(علیهالسلام) است کهمیتوان آن را مانیفست شیعه نامگذاری کرد و برای شیعیان چیزی بیشتر از مانیفست و مرامنامه است و در واقع جمعبندی کنندهی تمام آموزههای ولایی است که در زمان ائمهی هدی و قبل از آن و قبل از امام هادی(علیهالسلام) بیان شده بود. نقش ویژهی امام هادی(علیهالسلام) در نهایی کردن جامعهی شیعی اعم از فکر و فرهنگ تا احکام و آداب و رسوم نقش ویژهای است. چه بسا دشمنان با توجه به این نقش ویژه هدفشان را مورد هجمه قرار دادند.
حضرتعالی میفرمایید که گفتمان امام هادی(علیهالسلام) در واقع قلب گفتمان غرب را هدف گرفته وبه همین دلیل هجمهها به سوی این بزرگوار است؟
عرض بنده این است که در حال حاضر مهمترین تهدید برای تمدن غرب، قرائت شیعی از اسلام است و امام هادی(علیهالسلام) در نهایی کردن این قرائت که قرائت اصیل اسلامی است و مبین اسلام ناب، نقش ویژهای داشتند، از این رو آنها با اسلام آمریکایی و اسلام غیر ولایی کاری ندارند، مشکل آنها با اسلام ولایی است، این اسلام ولایی را در مقام جمعبندی عرض میکنم. باز هم نمیخواهم تمامیخواهم تمامیزحمات امامان معصوم(علیهمالسلام) قبل از امام هادی(علیهالسلام) رانادیده بگیرم، بلکه در مقام جمعبندی و یکپارچهسازی و عبور شیعه از آخرین امتحانهای الهی باید برای امام هادی(علیهالسلام) نقش ویژهای قائل شد. شاید دشمنان ما هم به دلیل نقشهای کلیدی است که به ایشان هجمهی خاصی داشتند.
مردم و علمای ما در قبال این هجمهها و هم بزرگداشت ائمه و میراث بر جا مانده از آنان مانند جامعهی کبیره چه وظیفهای دارند؟
میراث گرانبهای امام هادی(علیهالسلام) یعنی زیارت جامعهی کبیره باید بیش از پیش مورد توجه ما قرار گیرد. ائمهی هدی(علیهمالسلام) همیشه با مظلومیت خود توجه انسانهای عاقل و عاشق را به معارف دینی جلب کردند. این بار هم باید بر اساس «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد»، ما به بهانهی این هجمهها که بر امام هادی(علیهالسلام) رفته به قدردانیبیشتر از میراث گرانبهای ایشان، یعنی زیارت جامعه بپردازیم. زیارت جامعه زیارتی است که امام (ره)هر روز آن را قرائت میکردند و این مداومت و مراقبت ایشان به عنوان بنیانگذار انقلاب و بزرگمقدمهساز ظهور حضرت و کسی که بعد از 1400 سال اسلام را از غربت نجات داد،باید برای ما معنادار باشد. فرهنگ ولایی که امروزه پشتیبانی کننده از ولایت فقیه که رکن اساسی نظام است به حساب میآید، باید در جامعهی ی ما مطرح شود و هیچ چیز مانند جامعهیکبیره نمیتواند این فرهنگ ولایی را تقویت و تعمیق ببخشد. جدا از این که طبیعتاً روشنگری در مقابل هجمهیدشمنان در عرصهیبینالمللی وظیفهی تمام کسانی است که توانایی در این زمینه دارند و توانایی چندان بالایی هم نمیخواهد.
بفرمایید برخورد سریع و قاطع علمای ما چه قدر میتواند در تکرار نشدن چنین وقایعی مؤثر باشد و یا به نظر شما اصلاً برخورد سریع و قاطع لازم است؟
البته اگر علما صلاح بدانند، در هر سطحی برخورد خواهند کرد؛ حالا چه علنی، چه با فعالیتهای سازماندهی شده، ولی به هر حال اقدامها در مقابل دشمنان گاهی از اوقات باید بسیار با شور و هیجان همراه باشد و توأم با یک عملیات گستردهبرضد یک رفتار غلط دشمن صورت بگیرد. گاهی از اوقات هم باید با بیاعتنایی از کنار برخی رفتارهای غلط آنها گذشت تا از بزرگنمایی عمل زشت دشمن جلوگیری کرد. نه این که اهانتها و هجمهها نادیده گرفته شود، اما بالاخره در هر موقعیتی و در برخورد با هر رفتار غلطی باید سیاست خاصی در نظر گرفته شود. بهترین برخورد، برخوردی است که از میان بدنهی جامعه، بدنهی روشنفکر جامعه، طلاب و دانشجویان صورت بگیرد، طبیعتاً هر موقع علما هم احساس نیاز بکنند به میدان خواهند آمد.
http://www.aviny.com
گفتوگو باخالق منحصر به فردترین عکسهای جهان در حلبچه

اسم «حلبچه» برای بسیاری از ما یادآور یک تصویر است. تصویری از یک مرد با لباس کردی که کودکی زیبا و شیرین را در آغوش فشرده و سجدهوار نقش بر زمین شده است.
این عکس که در نخستین ساعات بروز یک حمله ناجوانمردانه علیه مردم بی دفاع شهر حلبچه گرفته شده است، شهرتی جهانی دارد و امروز سمبل فاجعه بمباران شیمیایی حلبچه است. فاجعهای که در 26 اسفندماه سال 1366 رخ داد و به دنبال آن حدود 5 هزار نفر از زنان، مردان و کودکان معصوم و بی گناه این شهر جان باختند و یکی از هولناکترین جنایات جنگی قرن بیستم لقب یافت.
اما عکاس این عکسهای ماندگار را شاید خیلیها نشناسند و ندانند که چگونه این عکاس ایرانی موفق به ثبت این تصویر در آن شرایط ناامن و مرگبار شد.

«احمد ناطقی» عکاس پیشکسوت ایرانی از اولین کسانی بود که در نخستین ساعات بمباران شیمیایی حلبچه وارد این منطقه شد و عکسهای منحصر به فرد و تکاندهنده او از این فاجعه بشری، نقش بسیار مهمی در جهانی شدن این رویداد ضد انسانی داشت.
ناطقی کار عکاسی حرفه ای را از دهه 50 شروع کرد و عکسهای بسیاری از دوران انقلاب اسلامی و دفاع مقدس دارد، اما یکی از ویژهترین و مهمترین عکسهای او مربوط به عکاسی از فاجعه حلبچه میشود، با او همراه می شویم تا از زبان خودش این قصه دردناک را دوباره بخوانیم:
خاطرات و درد دلهای خالق منحصر به فردترین عکسهای جهان در حلبچه
سیمور هرش: مجاهدین خلق مشتاق به کشتن مردم ایران هستند

"سیمور هرش" نویسنده مشهوری که تاکنون جوایزی همچون
جایزه ادبی "پولیتزر" و "جورج ارول" را در پرونده خویش دارد، منافقین را
افرادی خواند که نیازی نیست کسی آنها را برای کشتن ترغیب کند، زیرا که خود
آنها بسیار مشتاق کشتار ملت ایران هستند.
وی ضمن اشاره به حمایتهای انگلیس از منافقین و سایر گروههای مخالف در
ایران گفت: این حمایتها هم اکنون هم از جانب ایالات متحده آمریکا و
اسرائیل ادامه دارد.
هرش پس از پرسش مجری برنامه مبنی بر نوع بمبهای به کار رفته در ترور
دانشمندان هستهای ایران، تصریح کرد: این بمبها به داخل نفوذ میکنند و در
داخل منفجر میشوند، لذا کاربرد زیادی برای نیروهای دریایی SEAL (نیروهای
ویژه و آموزش دیده دریا، هوا و زمین) برای انفجار کشتیها در زیر آب دارد.
این نویسنده آمریکایی افزود: مجاهدین خلق هم از این بمبها استفاده کردند
زیرا در انفجار ژانویه (2012) انفجار در داخل (خودرو) صورت گرفت.

وی از این موضوع نتیجه گرفت که استفاده از این بمبها توسط مجاهدین خلق و
توسط نیروهای SEAL اتفاقی نیست، چرا که این نیروها از اجزای اصلی فرماندهی
عملیات مشترک آمریکا هستند و یک مقام اطلاعاتی سابق آمریکا به وی گفته بود
که دولت بوش در سال 2005 به اعضای این گروهک آموزش داده است.
هرش در ادامه گفت: از یک افسر ارشد شنیدم که این آموزشها علاوه بر
مخابرات و استفاده از رمز و تاکتیکهای نظامی شیوههای بازجویی را هم شامل
میشده است.
وی که از اولین نویسندگانی است که راجع به برنامه هستهای ایران مطلب
نگاشته است، ضمن اشاره به اینکه ایران در حال ساخت بمب هستهای نیست، گفت:
دانشمندان ایران صرفاً به دنبال غنی سازی اورانیوم هستند و نه ساخت بمب
هستهای، پس ما در آنجا (ایران) چه میکنیم؟ چرا اینقدر فشار بر ایران وارد
میکنیم؟ چرا اینقدر از بمب گزاریها و انفجارها در ایران که شاید کار خود
ما باشد لذت میبریم؟
پایگاه اطلاع رسانی هابیلیان (خانواده شهدای ترور کشور)
نسل سوم از خاندان شيريني پز خليفه رهبر شيريني بادام كه به حج رفت، حاجي بادام شد

وارد يزد كه مي شوي از هر سوي اين شهر بادگيرها كه سراغ از سوغاتي بگيري، يكسر هدايتت خواهند كرد به ميدان امير چخماق; شريني فروشي حاج خليفه رهبر.
دو عكس بزرگ از سيدمحمد خاتمي،
رييس جمهوري سابق و آيت الله هاشمي رفسنجاني رييس مجلس خبرگان رهبري روي
ديوار شيريني فروشي به چشم مي خورد. هاشمي و خاتمي در عكس نيم نگاهي به
شيريني هاي متنوع حاج خليفه دارند و در حال خوش و بش با مسوول شيريني فروشي
هستند.
كارگرها همه لباس سفيد پوشيده اند. زنان در اندروني مغازه به توليد شيريني مشغول اند. در بخش فروش و بيروني مغازه اما خبري از حضور زنان نيست. ولي رهبر، نسل سوم خاندان حاج خليفه رهبر از پشت ميز پهن و كوتاهي كه دو متر بالاتر از سطح مغازه است، برمي خيزد. در همهمه شريني فروشي، رهبر پاسخگوي سوالات است و آرام آرام سخن مي گويد.
قدمت اين بنگاه شيريني پزي به چه سالي بازمي گردد؟
1295 هجري شمسي بود كه حاج خليفه رهبر، پدربزرگم تصميم گرفت كه اين بنگاه را راه بيندازد; مقارن با 1922 ميلادي.
حاج خليفه چرا سر از شيريني پزي در آورد؟
پدربزرگم
از همان ابتدا شاگرد قناد بود. بعدها هم مغازه اي در بازار حاج قنبر به
راه انداخت و با سه چهار شاگرد كار پخت و پز شيريني را آغاز كرد.
دليل موفقيت او را چه مي دانيد؟
فرمول هاي خاص خودش را داشت. شايد به اين دليل كه عاشق كارش بود. شايد هم به اين دليل كه به كيفيت كارش خيلي اهميت مي داد.
اين روزها چه آدم هاي معروفي براي خريد به شيريني فروشي حاج خليفه آمده اند؟
مصطفي
معين كه در دوره پيش نامزد رياست جمهوري شده بود. عمو پورنگ كه مجري
برنامه كودكان در تلويزيون است و مجيد قناد. علي نصيريان و محمدعلي كشاورز
هم چندي پيش بود كه به «خليفه رهبر» آمدند.
خب وقتي مهمان سرشناسي از راه مي رسد برخورد شما چطور است؟
مي نشينيم و گپ مي زنيم و بعد هم عكس يادگاري مي گيريم. الان هم يك آلبوم داريم كه پر است از عكس هاي يادگاري ما.
چقدر از كارتان در بنگاه حاج خليفه رضايت خاطر داريد؟
من
سال هاي پيش مدرك مهندسي ام را از آلمان گرفتم و بعد هم كه به ايران آمدم
در يك كارخانه خودروسازي كار مي كردم. تصور نمي كردم روزي براي كار به
اينجا بيايم. در هر صورت اصرار پدرم و كهولت سن او موجب شد كه درخواست او
را قبول كنم. الان پنج سال است كه اينجا هستم.
اگر روزي حاج خليفه را ترك كرديد، چه خواهيد كرد؟
به كاري مي پردازم كه سال ها برايش درس خوانده ام. كار در كارخانه رنگ سازي يا خودروسازي.
محصولات حاج خليفه چند نوع است؟
انواع
لوزي به شكل لوز بادام، پسته و نارگيل را توليد مي كنيم و انواع قطاب و
همچنين حاج بادام. البته اخيرا هم يك لوز مخلوط ابداع كرديم كه مخلوطي از
لوز بادام و پسته است و محصول جديدي به شمار مي آيد.
به فرزندانتان هم توصيه مي كنيد كه كار شما را ادامه بدهند؟
خير، ترجيح مي دهم كه ادامه تحصيل بدهند و درس بخوانند. نمي شود كه حاج خليفه هميشه فاميلي اداره شود.
پدرتان چند سال است كه در اينجا فعاليت مي كند؟
تقريبا
70 سال. اما در نظر داشته باشيد كه در عرض اين 70 سال، او تقريبا دو شيفته
كار كرده است. هر چند اين روزها كسالت دارد و در خانه مي ماند و هر از
گاهي چند دقيقه اي به مغازه مي آيد اما هميشه حضورش در «حاج خليفه» پررنگ
بوده است.
صادرات هم داريد؟
بله تقريبا به تمام قاره هاي دنيا صادرات داريم. البته اروپايي ها خيلي استقبال مي كنند.
وضعيت تقاضا چطور است؟
محور
عرضه و تقاضا در حاج خليفه هميشه نامتعادل است. تقاضا تقريبا 10 برابر
عرضه است. ما نمي توانيم ميزان عرضه را از يك حدي بيش تر كنيم.
چرا ؟
كيفيت كار و حفظ نام حاج خليفه براي ما مهم است.
شعبه هم داريد؟
يك شعبه اصلي در يزد داريم اما در ديگر شهر ها و استان ها خير.
وجه تسميه حاج بادام چيست؟
پدربزرگم
سال ها پيش براي زيارت خانه خدا راهي مكه شد. آن موقع سفر به مكه حدودا شش
ماه طول مي كشيد. حاج خليفه كه به سفر مي رود با خودش كلي شيريني مي برد
از جمله «بادامي» كه نوعي از شيريني ها بود. بعد كه از سفر باز مي گردد چند
بادامي توي جيبش جا مانده بود. مردم هم كه «بادامي»ها را مي بينند شيريني
را «حاجي بادام» مي نامند.
خودتان شيريني مصرف مي كنيد؟
خيلي كم. شايد 100 گرم در طول سال.
حتي زماني كه آلمان بوديد هم اين قدر كم شيريني مي خورديد؟
نه.
آن موقع اين طور نبودم. آدم وقتي در فضا قرار مي گيرد اين طور مي شود. بوي
شيريني مدام توي فضاست و دلزده ام كرده است. در آلمان هميشه تا سوغات ها
مي رسيد روي هوا تمام مي شد.
از صادرات راضي هستيد؟
صادرات
خوب است اما شيريني هاي ما در كشورهاي ديگر به قيمت خيلي بالاتر از خريد
به فروش مي رسد. براي مثال باقلواي ما را كشورهاي عربي 2 دلار مي خرند و در
كشور خودشان 20 دلار مي فروشند..
خاطره اي هم داريد؟
يك
جهانگرد سوييسي روزي به اينجا آمد و بعد شيريني هاي ما را تست كرد. آخر
كار هم با كلي تعريف گفت كه اگرچه در سوييس انواع و اقسام شيريني ها و
شكلات با مارك هاي معروف وجود دارد اما شيريني شما طعم ديگري دارد.
سازمان ميراث فرهنگي يزد با شما همكاري مي كند؟
مغازه
در فهرست آثار ملي كشور به ثبت رسيده است و بر همين اساس ايجاد هرگونه
تغيير و تحول در آن با اجازه كارشناسان سازمان صورت مي گيرد.
چند نفر در حاج خليفه مشغول به كار هستند؟
نزديك عيد30 تا 40 درصد افزايش كارگر داريم اما به طور معمول 100 تا 150 نفر در اينجا مشغول به كارند.
خانم ها چطور؟ در كار با شما همكاري مي كنند؟
بله 50 نفر از كاركنان ما ،خانم هستند.
ميزان توليدتان روزانه چه ميزان است؟
حدود 5 تا 10 تن روزانه توليد داريم.
رمز موفقيت حاج خليفه را چه مي دانيد؟
دقت در عمل و وفاداري به سطح كيفيت.
نرگس جودكی
روزنامه سرمايه، شماره 611 به تاريخ 4/9/86، صفحه 24 (صفحه آخر)
از غوغای بيرون غافلم; گفتگویی با استاد حمید عجمی
![]()
از دوران كودكي خودتان بگوييد وچطور به خوشنويسي رو آورديد؟
من در سال 1341 در محله قلهك تهران به دنيا آمدم همان ده قلهك قدیمی خودمان. خانواده ام يك خانواده مذهبي بدور از افرط و تفريط بودند.پدرم اهل فضل و حافظ قران بودند و مطالعات حوزوي داشت. شاعر بودو به خوشنويسي نيز مي پرداخت. این باعث شد من در سن 13 سالگي در كنار ايشان به مشق كردن خوشنويسي اما نه به طور جدي مثل كودكي كه علاقه دارد و قلم پدرش را برمي دارد و مي نويسد. خودم شروع كردم به نوشتن و در سن 17-18 سالگي بود که به من گفتند: من دیگر نمي توانم چيزي به تو بياموزم و رفتم كلاس و ادامه دادم. سال 56 به انجمن خوشنويسان رفتم. در آن زمان انجمن از خيابان صفي عليشاه به خيابان خارك منتقل شده بود. نزد استاد خروش رفتم و به مدت 4 سال در خدمت ايشان شاگردي كردم و سپس از محضر استاد امير خاني استفاده كردم.
شما در خانواده اي تربيت شده
ايد كه پدرتان زنده ياد هدايت الله عجمي اديب و شاعر بودندآيا حضور شما در
اين خانواده باعث شد كه شما به سمت هنر خشنويسي گرايش پيدا كنيد؟
صدرصد،تربيت و شرايط مسئله بسیار مهمي است و من اعتقاد دارم تربيت ركن اساسي پرورش يافتگي جامعه و خانواده است يقينا اگر پدرم اهل فضل و شعر نبود و مادرم مشوقم نبودند و همچنين برادرانم اهل هنر نبودند، من هم نميتوانستم اينقدر شفاف وارد اين مسير شوم و شايد موانعي در جلوي رشد مرا مي گرفت و يا اينكه اگر تعلقات ذهني خانواده، تعاقات خاصي بود يك شيفتگي ديگري را در من ايجاد مي كرد. اما يك نكته ديگر وجود دارد اينكه ما آدم هايي كه اهل ماوراء هستيم و براساس اعتقادات عمل مي كنيم و معرفتي فكر مي كنيم،به اين نكات توجه داريم و مقداري را به شرايط وپله هايي كه شخص بايد توفیق پیدا كند را از خداوند مي دانيم و اگر قرار باشد که در اين ساعت اتفاقي بيافتد، خداوند هم آن انسان را فراهم مي كند و هم شرايط را. خداوند هيچ وقت كار محال نمي كند و اينكه مي گويم صحبت معجزه نيست بلكه وقتي قابليتي را در يك موجود مي بيند آن را به تكامل مي رساند.يعني وقتي پدري علاقه مند است پسرش به مرتبه اي از فضل و هنر برسد و وقتي مي بيند در فرزندش اين قابليت هست سعي مي كندبراساس آن لقمه مناسب، صداقت در كار و…داشته باشد تا فرزندش رشد كند و زندگي اش را طوري طراحي مي كند كه خداوند اين قابليت را از قوه به فعل برساند. شرايط و تربيت از يك وجهي اهميت دارد و از يك وجهي نظر و اراده حضرت حق است كه بالاخره در كليت آفرينش خود تاثيراتي مي گذارد.
يعني تقدير حميد عجمي،استاد خشنويسي رقم خورده؟
بله خداوند براي هر
موجودي كمال مي خواهد و منتها اگر موجودي كمالش را نخواست آن را به زور به
او نمي دهند اگر موجودي آن را بپذيرد او هم در واقع در فضاي خود آن را پيش
بيني كرده بوده كه اين قابليت به تكامل خودش برسد.اما ورطه اي داريم به نام
قدر كه بايد ببينيم آنچه در قضا رقم مي خوردآيا در قدر هم تحقق پيدا مي
كند يا نه، يعني او مي خواهد آن را به فعليت برساند در عين اينكه تمام آنچه
در دايره فعل ما در ذيل مشيت الهي است و.... بحث ما فلسفي خواهد شد اگر
بخواهيم قضا و قدر را شرح دهيم. اينكه فرمود حق بر باطل پيروز است در قضاي
حتمي حضرت حق نهفته است و فعل خود ما در پوسته هاي رويي آفرينش تاثير دارد
واگر شرايط زندگي من تغيير مي كرد، پدرم زودتر از موعدش از دنيا رفته بود
يقينا اتفاقات خاصي مي افتاد...

در چه رشته ای ادامه تحصيل دادید.از فعالیت هایتان بگویید.
من
تحصيلات آكادميك ندارم و براساس سوابق كار زياد و تجربه از طرف وزارت
فرهنگ و ارشاد اسلامي مدرك درجه يك معادل دكتري و استادي از انجمن
خوشنويسان دريافت كردم. در اوايل سال 58 در مدرسه عالي شهيد مطهري در بخش
خوشنويسي و انتشارات مشغول بودم ومدتها هيچ مسئوليتي نداشتم و بعدبه مدت 10
سال مسئوليت واحد خوشنويسي حوزه هنري را به عهده گرفتم، سال 85 نيز مدت دو
سال مدير انجمن هنرهاي تجسمي حوزه هنري بودم و همزمان مشاور هنري سازمان
زيبا سازي شهرداري تهران. در حال حاضر هيچ سمت اداري و دولتی ندارم و
مستقلا در آتليه ام مشغول كار هستم.
استاد داستان راستان "خط معلي" چيست و چطور اين خط شكل گرفت؟
خط معلي در عين اينكه خودش شگرف است داستان شگرفي ندارد. من از ابتدايي كه وارد انجمن خوشنويسان شدم به شيوه خط نستعليق پرداختم و 16 سال شاگردي كردم كه هنوز هم ادامه دارد. اما چند جلسه اي نيز به شكسته پرداختم. اما چون شيفته خط نستعليق بودم دائما به اين خط پرداختم و بعضي از دوستان فكر مي كنند من با طرح خط معلي، ثلث و نسخ را هم كار كرده ام، اما نه اينطور نيست من فقط نستعليق كار كرده بودم. در دوره اي من شرايطم طوري شد كه مجبور بودم روي قلم خوشنويسي نستعليق تحقيقي داشته باشم و البته اين تحقيق متفاوت است با آن پژوهش معمول كه دردانشگاه صورت مي گيرد، مي خواستم وارد اسرار قلم نستعليق شوم اينكه چه رموزی در اين قلم نهفته است. 5 سال اين كار وقت گرفت و در خصوص اين قلم تلاش كردم در دوره هايي هم به جاهايي رسيدم كه مي توانستم 46 نوع اين قلم را در فضاهاي مختلف بتراشم. اين كار به اصطلاح مرا پخته كرد، در عين اينكه دانستم قلم نستعليق رموزي درش نهفته است...، اینکه منطبق با وجود كاتب شكل مي گيرد. دراين 5 سال شرايط طوري بود كه خط گذشته خودم را نمي توانستم بنويسم. آنقدر به قلم پرداخته بودم که نمي توانستم مشق كنم و هر وقت دست به قلم مي بردم ذهنم مي رفت سمت اينكه نوك اين قلم چگونه تراشيده شده، چه عكس العملي دارد و... . فكر كنيد خوشنويسي كه 20 سال خط مي نوشته و جامعه هنري از او توقع دارد كه در نمايشگاه هاي مختلف حضور پيدا كند حالا نمي تواند مشق کند. تا يك سالي در اين شرايط گذشت. بغضي مرا تحت فشار قرار مي داد و به مرور حسي در من پيدا شد.
...حالا كه شرايط اينگونه است به كارهاي ديگر مي پردازم. اما يك شب كه با قلم بازي مي كردم و مشق مي كردم داشتم روي كلمه "علي" اتود مي زدم، ناگهان ديدم فرم هاي زیبایی شده است. از آنجا به ذهنم رسيد كه اين فرم ها را انتخاب كنم و يك هفته تمام مفردات خط معلي را در آوردم، به جز حرف سين كه 6 ماه طول كشيد، آن هفته حال و فكر خوبي داشتم و احساس كردم در ورطه اي قرارگرفتم كه خيلي متعادل است وفقط مشق مي كردم ..تا اینکه رفته رفته به حروف پرداختم.
چرا نام اين خط را "معلي" گذاشتيد؟
اسامي زيادي در ذهنم بود منتها چون خوشنويسي از منظر حقيقي و مستندات تاريخي متعلق به ساحت حضرت اميرالمومنين است و این که يك هفته با اسم ايشان مشق مي كردم و يك دلدادگي به حضرت علي (ع)دارم، شخصيت ايشان و اينكه اولين كاتب وحي بوده اند ارادت خاصي را به من می بخشید. مي خواستم اسمي كه انتخاب مي كنم يك ارتباط خوب و مناسبی با ايشان داشته باشد و نامش مزین باشد،"معلي" باشد. حس مي كنم دست راهبري پشت اين ماجرا بوده كه آن را هدايت كرده. بعدها متوجه شدم در حريم خانه خدا دري است به نام "باب معلي" كه حضرت خديجه از آنجا وارد خانه مي شده اند.
معلي يعني برتري يافته. سرزمين كربلا
شرفش را از نام امام حسين(ع) گرفته است كه يك تعبير شگرف در زبان عرب
دارد. اينكه عرب در شرايط خاصي اين كلمه را به كار مي برد.
وقتي يك
قمار باز قمار مي كند معمولا اول از دارايي خود شروع مي كند بعد به جايي مي
رسد كه همه چيزش را باخته و نوبت به خودش مي رسد و به قول عرب طاس و
كعبتين را مي اندازد. حالا قماري است كه به روي خودش مي كند، براي هستي
و... به آن حركت آخر« معلي» مي گويند. من سعي كردم آئينه اي باشم براي
انعكاس آن.
در زمان معرفي و ثبت خط "معلي" آيا با مخالفت یا انتقادی روبرو نشديد؟
يكي از محاسني كه هميشه در پيرامون يك
هنرمند است و موجبات رشد او را فراهم مي كند همين مخالفين و منتقدین هستند
كه كار آمدتراز موافقين عمل مي كنند. نمايشگاه اولي كه گذاشتم در وهله اول
مخالف نداشتم و همه كساني كه به نمايشگاه آمدند حيرت زده بودند. من دفترچه
يادبود اولين نمايشگاه خط معلي را دارم. نوشته بودند اين يك پديده است و
مخالفين هم آمدند و سكوت كردند، از آن زمان به بعد هيچ نقدي در مورد خط
معلي نوشته نشده و الان 10 سال از آن مي گذرد و هنوز هيچ كس هيچ نقد مثبت
يا منفي در مورد آن ارائه نداده است.
فكر مي كنم حقانيتي پشت آن است و
خودم از حيرت زدگان اين وادي هستم گاهي با اين خط تركيب مي زنم خودم تعجب
مي كنم، 5000 سال است كه خط نستعليق ايجاد شده كسي هنوز نتوانسته يك «ر» به
آن اضافه كند يك حقانيتي پشت آن نهفته است و تناسب آن با تناسب كل آفرينش
همخواني دارد.
بعضي ها مرا متهم مي كنند به اينكه با فلاني كه حرف مي
زنيم مدام به سراغ آفرينش و الهيات مي رود و من مي گويم آدمها وقتي چيزي را
نتوانستند هضم كنند منكرش مي شوند من درونم آنقدر غوغاست كه از غوغاي
بيرون غافلم.
آينده خط معلي را چگونه مي بينيد؟
اگر خداوند به من لطف كند و رسم الخط آن را درآورم. آينده بسيار درخشاني از آن در ذهنم هست وبرآورنده طلب وجودي ماست نسبت به معشوق كه دوستش داريم.اتفاقات ويژه اي مي توان در خط معلي ايجاد كرد.
چرا بيشتر از عبارات قراني واحاديث عربي براي نوشتن خط معلي استفاده مي كنيد؟
خط معلي را وقتي با
آن احاديث عربي و قراني مي نويسيد بهتر تركيب مي شود، خط ثلث هم اينگونه
است چون داراي الف و لام بسياري است. من با خط معلي عبارات فارسي نيز می
نویسم. مثلا تيتراژ فيلم «مريم مقدس» و علاقه شخصي من به نوشتن اينگونه
عبارات به علت دوره ذهني ای است که در آن بسر مي برم و در حال حاضر آنها
مرا راضي مي كنند. ممكن است در دوره اي برسم به اينكه روي كلمه "عشق" مانور
بدهم و يا….
تا به امروز چند نمايشگاه برگزار كرده ايد و اولين نمايشگاه خط معلي در چه سالي بود؟
تا کنون 26 نمايشگاه انفرادي و اولين نمايشگاه خط معلي را هم در سال78 برگزار كردم.
شما نمايشگاههاي متعددي در خارج از كشور برگزار كرده ايد اين نماشگاه ها چه بازتاب هایی داشته است؟
خط معلي را به كمك
مير حسين موسوي در پاريس و در سالن خوان ميرو برگزار كردم و در آنجا ثبت شد
كه حميد عجمي خطي را ثبت كرد به نام معلي و پس از آن در فليپين، لبنان و
همچنين به همت محمد رجبي رايزن فرهنگي ما در آلمان در شهرهاي آن كشور
برگزار كردم. در آنجا خانم 60 ساله اي به اسلام گرويد و مسلمان شد. می گفت
من اين خط ها را كه ديدم متوجه شدم در اسلام خيلي خبرهاست و آنچه دنبالش مي
گردم در دين اسلام وجود دارد و در آنجا صورت موجبات تغييرات باطني را
فراهم كرده بود، هنر هميشه مورد استقبال قرار مي گيرد آنها معمولا وقتي با
هنربرخورد مي كنند آدم هاي بسيار دقيقي هستند و افرادی كه به نماشگاه شما
مي آيند آدم هاي گذري نيستند بلكه برنامه ريزي كرده اند. در روز افتتاحيه
اگر 30 نفر حضوردارند، آنها يا كارشناس هنر هستند و يا به شدت به هنر
علاقمند اند.چیزی که در کشور خودمان متاسفانه کمتر با آن برخورد می
کنیم.معمولا وقتي در ايران نمايشگاهی برگزار مي شود بيشتر شركت كنندگان
گذري هستند، اما آنچه كه درخارج از كشور برايم جالب توجه بود، توجه آنها به
فرم و انهناهايي است كه در خط معلي وجود دارد. به خاطر دارم معاون يونسكو
در نمايشگاهم گفت: خط اين جوان ايراني مرا ياد دو چيز مي اندازد1-دستان
كاتب 2-وجود خداوند و اين برداشت بسيار خوبي است كه وقتي طرف هنر مملكت
مارا مي بيند ياد این دو چيز مي افتد. هنر بايد آنقدر پاك باشد كه آدم ها
را به عالم ديگري ببرد.اما يك مشكلي كه در برگزاري نمايشگاه در خارج كشور
وجود دارد اين است كه سعي كرديم در اين 50 سال اداي غربي ها را درآوريم.
آنها مي گفتند دوستان شما وقتي دراينجا نمايشگاه مي گذارند كارهاي مارا كپي
مي كنند و ما از اين كار متنفريم، خوشحاليم نمايشگاهي كه تو برگزار كردي
كارهاي خودت است كه ما سابقه اي از آن نداشتيم.

آخرين نمايشگاه شما به نام « الله من» حاصل چه مدت كاربود وچرا این بار "الله من"؟
نمايشگاه "الله من"
يك نمايشگاه نقاشي خط با 15 تابلو و نتيجه 3 ماه كار من بود.در خصوص شكل
گيري آن بايد بگويم من به عنوان خوشنويس هميشه مي خواهم نمايشگاه هایم يك
فلسفه و محتوا داشته باشد و علاقمندم كه مخاطب وقتي مي آيد به غير از آنكه
با ظاهر نمايشگاه برخورد مي كند درگير باطن آنهم بشود. تمام نمايشگاه
هايم يا نام هاي مقدسي داشته و يا يك فلسفه به دنبال آن بوده است. "الله
من" نقاشي خط بود و روي كلمه الله تمركز كردم. الله اسم خاص است و آن را در
كنار من فارسي قراردادم سعي كردم اسلاميت و قوميت را در كنار هم مطرح
كنم،اول طبق معنا ظاهري كه دارد يعني خداي من، خدا خداست و ما بدون او هيچ
هستيم و افتخاري است براي بشر كه وجود به اين عظمت را در وجود حقير قرار
دهيم. دوست داشتم بگويم خداي من اين شكلي است خداي شما چه شكلي است وخداي
ما خداي خوبيه و سرور واقعي را نشان دهم و در اين نمايشگاه آنها با خداي
من آشنا مي شوند و من هم با خداي آنها، در روز افتتاحيه تلاقي خداهاي مختلف
بود. باطن خوشنويسي حروف است حقيقتي در «ه» الله وجود دارد كه تجلي پيدا
مي كند در ميم كه رقم آن در ابجد كبير برابراست با 40 كه رتبه انسان كامل
است وقتي مي گويم من اشاره مي كنم به الله كه صورت ملكي پروردگار است.
استاد چند فرزند داريد، آيا آنها هم به كارهنري مي پردازند؟
علي و يعثوب الدين كه هر دوي آنها خوشنويسي هم مي كنند. علي دانشجوي گرافيك و يعثوب الدين دانشجوي عمران است و مجسمه سازي مي كند.
هنرمند از ديدگاه عجمي كيست؟
هنرمند در ترجمان
شرقي و غربي تعابير مختلفي دارد. در حقيقيت او شغلي دارد كه اگر آن را از
دست بدهد ديگر هنرمند نيست و آن صفت آئينه گي اوست و هنرمند بايد شفاف،
صادق و آئينه باشد كه بعضي وقت ها اين آئينه درد مردم را منعكس كند، گاهي
طلب مردم و گاهي در تقويت طلب مردم حركت كند و گاهي نمود دهنده آن چيزي است
كه از ملكوت مي گيرد تا به مردم نشان دهد واگر صفت آئينه گي در هنرمند
نباشد او ديگر هنرمند نيست و هنرمندان به جهتي شبيه پيامبران الهي عمل مي
كنند، منتها با توجه به قابليت نه اينكه در چرخه نبوت جايي دارند خير، بلكه
آنها هركدام يك رسالتي دارند و گزينش مي شوند براي نمود دادن اضلاع پر
كثرت ذات حقيقت.
در ميان شاگردان بسياري كه تا به امروز پرورش داديده ايد، آيا اتفاق افتاده آنها كار نويي انجام دهند كه شما را متعجب كنند؟
من معتقدم بچه ها بايد دركي از هنر داشته باشند و بعد به نوآوري دست بزنند، شاگردانم هميشه افق ديدشان باز بوده. بله در ميان آنها كساني بودند كه دست به خلاقيت هاي خاصي زدند براي نمونه خانم پاكدامن در خط معلي سياه مشق كار كردند كه بسيار زيباست و من دستشان را باز مي گذارم و به آنها مي گويم حرمت ساحت هنر را داشته باشند وبازي نكنند بلكه اصول و سنت را بدانند بعد دست به خلاقيت و نوآوري بزنند.سنت يعني حقيقت كه در باطن آن هنر وجود دارد نه اينكه قديمي . كهنه است و بايد اين حقيقت را حفظ كنيم تا در هر دوره حرفي براي گفتن داشته باشيم. سنت شكني خلاف سنت حركت كردن نيست بلكه شما حقيقت را به گونه اي منطبق با گوش و چشم بشر امروز هويدا مي كنيد.
آيا هنر خوشنويسي به تنهايي زيبا نيست كه هنر تذهيب يا نقاشي را با آن تركيب مي كنيد ؟
يك مثال ساده مي زنم چرا وقتي سفره مي اندازيم به چيدمان اينقدر توجه مي كنيم چرا بشقاب ها حتي خود سفره برايمان مهم است در حاليكه اصل غذاست ولي اينكه غذا چگونه و در چه شرايطي مصرف شود تاثير گذاري آن بيشتر خواهد بود،اگر ما به سفره اهميت مي دهيم مي خواهيم آن را به حد اكمل برسانيم.در خوشنويسي نيز به خاطر انتزاع شگرفي كه در حقيقت صورت آن وجود دارد و نشان وحدت است، تذهيب و تشعير نشان دهنده كثرت است و قرار دادن نقوش در كنار خط براي نمايش وحدت در كنار كثرت است وگرنه خط به خودي خود بدون تذهيب نيز زيباست.
چه عواملي براي موفقيت در خوشنويسي لازم و ضروري است؟
اين بستگي دارد به
اينكه قرار است كجا برويم و به چه جايگاهي برسيم، اگر قرار رسيدن به مرحله
شهود هنري است اينكه با چشم سر نبيند بلكه با چشم دل ببيند و ما در
خوشنويسي دو اصل مهم داريم، صفا و شان،اگر خوشنويسي به اين دو مرحله رسيد
ديگر كاتب شده و اگر آن جايگاه را در نظر بگيريم اين خوشنويس نه تنها مدام
بايد به مشق كردن بپردازد بلكه بايد به باطن آن هم برسد و آنقدر مشق كند تا
به باطن حقيقي دست يابد. همچنين مدام مطالعه كند چراكه خوشنويس بدون
مطالعه به هيچ كجا نمي رسد بايد با باطن حروف ارتباط داشته باشد تا به روي
مخاطب تاثير بگذارد.
جايگاه هنر خوشنويسي را در جامعه امروز چطور ارزيابي مي كنيد؟
مردم ما هميشه به هنر اهميت مي دهند و خوشنويسي را محترم مي دانند چرا كه همه خانواده ها مي خواهند بچه هاشان خط خوبي داشته باشند. نگاه خانواده هاي ايراني به خوشنويسي اينگونه است و يك ذوق ذاتي در آنها وجود دارد تنها مشكلي كه داريم اين است كه به خاطر داشتن هنرمندان زياد به خصوص در حوزه خوشنويسي آنها خيلي دم دست هستند لذا چون خيلي نزديكند قدرشان را نمي دانيم اما به طور كلي هنر در مملكت ما تشريفات است و فرمايشي به آن نگاه مي شود كه باعث شده هنرمندان از جامعه فاصله بگيرند و در خلوت به تنهايي حرف خود را بزنند. در كشور ما چندان به هنر اهميت داده نمي شود و به عنوان يك مسئله فرهنگ ساز و استراتژيك به آن نگاه نمي شود بلكه به هنر به عنوان سرگرمي نگاه مي كنند در حاليكه هنر يكي از كوتاه ترين راهها براي رسيدن به حقيقت است و من به آن به عنوان انسان پروري و حقيقت يابي نگاه مي كنم در حاليكه همه چيز را سياسي مي بينيم در حاليكه سياستي كه از فرهنگ آن قوم نشات بگيرد سياست تاثير گذار است و فاجعه بزرگي كه در كشور ما رخ داده است... اگر امروز به خوشنويسي اهميت داده مي شود چون آثار خوشنويسي در خارج از مرزها با قيمت هاي بالايي فروخته مي شود و اگر ما به اين درجه برسيم از حقيقت آن دور افتاده ايم هنر به عنايت و شيفتگي نياز دارد نه به سرمايه.
امكان دارد حميد عجمي خط ديگري را به نام خود ثبت و به دنياي خوشنويسي هديه كند؟
چند سالي است كه از باطن خط معلي خط ديگري را استخراج كردم و مدتي است كه روي آن كار كرده ام اما در حال حاضر آن را كنار گذاشته ام، احساس مي كنم جامعه خوشنويسي به اين تحول نياز دارد گرچه از تحول اول زياد خيري نديدم و به مدد حضرت حق آن را ارائه خواهم داد.
هفته نامه بين المللي هنرمند: http://www.honarmandonline.ir
گفتگویی با استاد حمید عجمی پیرامون خوشنویسی

ایران صدا:
گفتگو با حمید عجمی
خوشنویس، مدرس خوشنویسی و عضو انجمنن خوشنویسان ایران محقق و پایه گذار خط معلی در سال 1378.
س : ما چرا زیبا می نویسیم؟
ما زیبایی را دوست داریم و شیدای زیبایی هستیم که البته این فقط مختص
خوشنویسی نمی شود. کسی که دوست داره برای محبوبش خوب بنویس و یا حتی برای
ختم کلام ا... خوشنویس بسیار درخشیده اساس خوشنویسی واکنش طبیعی هنرمند است
نسبت به کلام خالقش.
س : خطی که ما امروزه به آن نگارش می کنیم از مشترکات دنیای اسلام است و
همه به این خط نگارش می کنند این خط چه ظرفیتهایی داشته که خوشنویسی در آن
به اوج رسیده؟
اول مشکل تاریخی است که هر زمان صحبت خوشنویسی می شود سهم عربها را بیشتر
می دانیم در حالیکه اگر دقیق به تاریخ خوب نگاه کنیم می بینیم به جز خط
کوفی و یکی دو خط دیگر خط دیگری نداریم که بخواهیم خوش نگاری را به عربها
نسبت دهیم و من معتقدم که ایرانی همیشه اهل تحول بوده و همه زایش در
خوشنویسی مرهون زحمات ایرانی هاست. ما 19 خط نگارش داریم که 15 خطش مربوط
به ایرانی هاست.
س: ما قبل از دوره اسلامی هم سابقه خوشنویسی داشتیم؟
نخیر نداشتیم. عالم خوشنویسی بعد از تجلی وجود مبارک پیامبر اسلام بود ما بعد از خط کوفی توانستیم به خوشنویسی عمل ببخشیم.
س: سیر خوشنویسی در ایران چگونه بوده و سهم ایرانیان چقدر است ؟
ما در حیطه هنر اصلاً همانند ایران ها نداریم و همین است که می گویند هنر
نزد ایرانیان است و بس. تا به حال هر چیزی از هنرها یافت شده ریشه و سابقه
اش به هنرمندان ایرانی باز می گردد.
س : در مورد خط نستعلیق برای ما بگویید؟
خط نستعلیق عروس خطوط اسلامی است البته منظور از عروس فقط و فقط به خاطر
زیباییش نیست. چون به دست آوردن خط نستعلیق سخت است معتقدند که عروس خطوط
است و اگر کسی بخواهد به این عروسی برسد باید 40 سال مشق بکند و زحمت بکشد
تا به نتیجه برسد.
س : از نظر تاریخی خط نستعلیق در دوره صفویه شکوفا شد. نظر شما چیست؟
بله این خط در آن دوران شکوفا شد و این به دلیل این بود که شاه عباس صفوی
برای هنرمندان احترام زیادی قائل بود و همین باعث شد هنرمند شدن یک فضیلت
تلقی شود.
س : خط نستعلیق از دوره صفویه تا به امروز یعنی چهارصد سال چه تغییر کرده؟
اوج خط نستعلیق و زیبایی نویسی آن توسط میرعماد به اوج خود رسید ما سعی
کردیم فرم و شکل خط را از چهارصد سال پیش تغییر ندهیم. خوشنویسان ما به جای
اینکه به خارج وجود خط بپردازند به درونیات این خط پرداختند و توانستند به
جان این خط دسترسی پیدا کنند.
س : چقدر خوشنویسی وابسته ادبیات است و چقدر می تواند از ادبیات مستقل باشد؟
از یک زاویه ای خوشنویسی فرم انتزاع شده است و از زاویه دیگر چون رسالت
خوانایی را برگردن آن گذاشتیم توقع داریم که پیامش را به ما برساند. که
البته خوشنویسی سنتی ما به هر دو زاویه رسیده است. پس ارتباط خوشنویسی با
کلام، مستقیم و کاملاً این دو به هم وابسته اند.
س : معلی چیست؟
معلی اسمی است که برگرفته از اسم امیرالمومنین است ولی ما این اسم را از
سال 1378 بر روی خطی گذاشتیم. و به طور کلی می توان گفت خط معلی نتیجه طلب
متراکم در قلب مردم ماست و این یک موهبت الهی از جانب خداست.
س: آزادی عمل خوشنویس در کدام خط بیشتر است خط معلی، نستعلیق و شکسته؟
خط نستعلیق برای نگارش اشعار شعرا است خط شکسته برای مهرورزی و احساسات
درونی است و خط معلی یک تجلی سوم است ما در این دوره فقط به دنبال شیدایی و
مهرورزی نیستیم در خط معلی به دلیل حماسه ای که در آن نهفته است آزادی عمل
بیشتری در آن به چشم می خورد. خط معلی از جهاتی هم به معماری امروز منطبق
است و هویت ما را تحت پوشش قرار می دهد.
...
ناگفته هایی از اردوگاه مخوف اشرف
تاریخ معاصر ایران از جمله پیچیدهترین و پرابهامترین تاریخهایی است كه پژوهشگران با آن روبرو میشوند. ایران معاصر به دلایل مختلفی چون: اهمیت جغرافیایی، تلاقی فرهنگها و جاذبههای مادی و معنوی بسیار، در مقاطع زمانی گوناگون شاهد وقوع حوادثی بوده كه بهواسطه تعدد بازیگران و كارگردانان آشكار و پنهان و زمینهها و پیامدهای متفاوت، نه تنها مورد بازشناسی و توصیف دقیق و علمی قرار نگرفتهاند، بلكه احتمال دارد كه در آینده به محاق فراموشی سپرده شوند. در این میان، مقولهی سازمانها و گروههای سیاسی به مشابهی یكی از مهمترین مباحث حوزهی سیاست عملی، از جایگاه ویژهای برخوردار بوده است. سازمان مجاهدین خلق از جمله مشهورترین تشكلهای سیاسی است كه به واسطهی ویژگیهای منحصر به فرد خود در طول عمر قریب به پنجاه سالهاش، به تناوب كانون توجه پژوهشگران و عامهی مردم قرار گرفته و برخلاف بسیاری از گروههای مشابه توانسته است نزدیك به پنج دهه در صحنهی سیاسی كشور باقی بماند، اما علیرغم این امر، چنان حالهای از ابهام، گذشته و امروز این سازمان را فراگرفته كه كمتر پژوهشگری میتواند با شفافیت و دقت به توصیف و بررسی آن پرداخته و بهعنوان بخشی از تاریخ معاصر كشور آن را مورد مطالعه قرار دهد.
در این میان بسیاری از افراد دانسته یا ندانسته به این سازمان وارد شده و جذب سازمان گردیدندوپس از چند سال حضور در سازمان متوجه شدند كه شعارهای سازمان فریبی بیش نیست . یكی از این افراد پرویز درخشان (نام مستعار) میباشد. وی در سال 1380 جذب سازمان شدوبه مدت دو سال و نیم در پایگاه اشرف حضور داشت.وی پس از خروج از پایگاه اشرف مدت چهار سال نزد نیروهای آمریكایی در اردوگاه تیف اسیر گردید. مصاحبه شونده كه نخواسته اسم واقعی خود را اعلام كند با توجه به عفو حضرت آیتالله خامنهای رهبر معظم انقلاب در رابطه با مجاهدین خلق در تاریخ 16 بهمن 1387 از فرانكفورت آلمان وارد فرودگاه امام خمینی میشود.بدین منظور با هماهنگی های صورت گرفته مصاحبهای با آقای درخشان از اعضای جدا شده وتواب سازمان صورت گرفت كه تقدیم خوانندگان فرهیخته میشود.
جناب آقای پرویز درخشان از اینكه مصاحبه با اینجانب را پذیرفتید متشكر هستم. در ابتدالطفاً از چگونگی آشنایی خویش با سازمان مجاهدین خلق و خروج از كشور و آغاز همكاری با این سازمان بفرمایید؟
ـ بنام خدا بنده هم خدمت شمابرادر بزرگ و خوانندگان گرامی سلام عرض میكنم.در بعدازظهر یكی از روزهای گرم تابستان سال 1378 وقتی در خانه مشغول پیچاندن موج رادیو بودم، به یكباره رادیو صدای مجاهد را گرفت، كه مجری آن شمار تلفنی را برای تماس اعلام كرد كه مربوط به كشور آلمان بود و من بلافاصله با آن شماره تماس گرفتم. گوشی را خانم جوانی جواب داد و من از او شرایط پیوستن به سازمان مجاهدین خلق را پرسیدم. او مرا تشویق كرد كه از مرز عراق به شكل غیرقانونی از ایران خارج شوم و به عراق رفته و اعلام پیوستن به سازمان را بكنم. به هر حال در پاییز همان سال من به همراه دوستم به كشور تركیه و سپس سوریه رفتیم و با شماره تلفنی كه داشتیم با آنها تماس تلفنی برقرار كردیم. بلافاصله از تماس و ارتباط ما استقبال كردند و فرمهایی را برایمان فاكس كردند كه بیشتر تعهدنامه بود و در بعضی از فرمها اطلاعات شخصی ما را میخواستند. فرمها را پر كرده و فاكس نمودیم. بعد از ده روز اقامت در شهر دمشق با ما تماس تلفنی گرفته شد و اطلاعات كاملی راجع به چگونگی رفتن به عراق به ما داده شد. به هر حال ما وارد شهر دوبی شدیم و آنجا توسط رابطهای سازمان به هتل لند مارك رفتیم. تقریباً سه روزی در دوبی بودیم تا بلیط درجه یك كشتی برایمان به مقصد عراق تهیه شد. سپس وارد دفتر مركزی سازمان در بغداد شدیم. پس از ورود به دفتر از ما خواستند تمامی پولها و مدارك سفرمان و تلفن همراه را به آنها تحویل بدهم. بعد ریل سؤال و جواب آنها شروع شد و بیشتر میخواستند كه بدانند چگونه با مجاهدین آشنا شدهایم و چگونه خودمان را به بغداد رساندهایم. به هر حال پس از پایان سؤالات ما را به پایگاه اشرف بردند.
پس از ورود به خاك كشور عراق، شما وارد پایگاه اشرف شدید. لطفاً سیر مراحل چگونگی پذیرش و قوانین جذب در پایگاه را توضیح دهید.
ـ پس از ورود به پایگاه اشرف حدود دو هفتهای را در منطقهای مسكونی كه نامش را قرنطینه گذاشته بودند، سپری كردیم و بیشتر وقتمان به پر كردن فرم سؤالات سازمان در رابطه با پروسه گذشته و نحوهی آشنایی و چگونگی آمدن به سازمان گذشت. دو هفته اقامت كه در قرنطینه تمام شد من را به منطقهای ویلایی بسیار زیبایی كه «ورودی» نامیده میشد بردند. افراد واحد ضداطلاعات سازمان در این قسمت بودند و بیشتر وقت ده روزی كه در آنجا بودیم به سؤال و جواب راجع به گذشتهی ما گذشت. لازم به ذكر میباشد كه تعمداً این منطقه را زیبا ساخته بودند تا فرد احساس كند هر چه به جلو میرود با شرایط بهتر مواجه میشود. ده روز اقامت در قسمت ورودی، كه بیشتر به سؤال و جواب گذشت تمام شد و یك روز بعدازظهر برای من لباس فرم نظامی و پوتین آوردند و از من خواستند كه آنها را بپوشم و آمادهی انتقال به واحد پذیرش برای طی دورههای نظامی شوم. من به یگان 823 منتقل شدم و كار و آموزشمان را شروع كردیم. یگان ما 30 نفره بود، فرمانده یگان محمدرضا نقاشی یكی از كادرهای قدیمی سازمان بود، 30 نفر به سه دستهی 10 نفره تقسیم شدیم كه هر 10 نفر یك فرمانده داشت. بیدارباش در پذیرش 6 صبح بود كه نیم ساعت وقت كار فردی و نیم ساعت وقت صرف صبحانه بود و در ساعت 7 صبح میبایست برای گرفتن دستور كار روزانه صف میكشیدیم. در ساعت 12 ظهر با پخش یك آهنگ كه از طریق بلندگوهای قلعه پخش میشد، متوجه میشدیم كه وقت ناهار و استراحت است و كمكم كلاسها و كارهای تعطیل و به طرف سالن غذاخوری میرفتیم. بعد از استراحت ظهر، زمان ورزش بود كه حدوداً دو ساعت طول میكشید. بعد از ورزش هم برنامهی شام و عملیات جاری بود. مدت كوتاهی پس از اقامت در اشرف گذشت تا اینكه یك فرمی را برای ما آوردند و گفتند كه این قوانین پایگاه اشرف است كه ما باید امضاء میكردیم و متعهد به آن میشدیم.این قوانین عبارت بودند از:
1ـ تشكیلات مجاهدین بایستی مثل گارد آهنینی باشد و مناسبات توسط رهبری پیریزی و همهی اعضا بایستی گوش به فرمان مطلق باشند. ضمناً تمام تصمیمگیریها توسط رهبری مسعود رجوی صورت میگیرد.
2ـ هیچ یك از مجاهدین حق داشتن ملك و اموال شخصی را ندارند و حتی ارث نیز به آنها تعلق نمیگیرد و همهی اموال آنها متعلق به سازمان است.
3ـ هر مجاهد خلق باید امضای خون و نفس بدهد. یعنی تمام جان و حتی فكر او متعلق به رهبری است و او از خود هیچ چیزی ندارد.
4ـ غذا و پوشاك در مناسبات مجاهدین مجانی است، لذا در سازمان حقوق و پول نداریم.
5ـ قرآن خواندن در مناسبات ممنوع است و كسی حق تفسیر آن را ندارد و این حق فقط مختص رهبری است.
6ـ رادیو و تلویزیون و تلفن و اینترنت ممنوع است.
7ـ هر كس قصد جدایی داشته باشد، میبایست به مدت دو سال به زندان سازمان مجاهدین برود تا اطلاعاتش بسوزد و سپس مدت هشت سال نیز به جرم ورود غیرقانونی به عراق به زندان ابوغریب میرود و بعد از ده سال دولت عراق وی را با ایران مبادله میكند.
8ـ هیچ كس تا آخر عمرش حق ازدواج و تشكیل خانواده را ندارد.
اینها برخی از قوانین قلعه ی مخوف اشرف بود.
جناب آقای درخشان با توجه به اینكه شما مدت سه سال در پایگاه اشرف حضور داشتید لطفاً موقعیت جغرافیایی و ساختمان هایی كه در آنجا وجود داشت را نام برده و در مورد آن توضیح دهید.
ـ در 90 كیلومتری شمال بغداد، پس از عبور از شهر الخاص قلعهی اشرف قرار دارد. این قلعه با وسعت 8*6 كیلومتر مربع تا سال 1365 شمسی تحت عنوان معسكر الخاص محل استقرار یكی از تیپهای گارد ریاستجمهوری صدام حسین بود. این قلعه از شمال به انبارهای بزرگ مهمات و تسلحیات، از شرق به یك فرودگاه متروكه، از جنوب شرق به روستای شنیف، از جنوب به مرغداری و از غرب به جادهی بغداد ـ كركوك محدود شده است. اشرف زنی كه نامش بر روی این قلعهی مخوف در دل بیابانهای عراق گذاشته شده، همسر اول مسعود رجوی بود كه در سال 1360 در محلهی زعفرانیه تهران در درگیری مسلحانه با نیروهای امنیتی ایران به قتل رسید و نامش را به یادگار بر این قلعه گذاشتند.
از درب اصلی كه وارد قرارگاه اشرف میشوید خیابان اصلی قرارگاه كه 100 نام دارد آن را به دو قسمت اصلی شمالی و جنوبی تقسیم میكند. در قسمت شمالی عمدتاً محل استقرار و سرویسدهی نیروها و مستشاران نظامی عراق و بخشی از خدمات قرارگاه قرار داشت و در قسمت جنوبی یگانهای نظامی، پشتیبانی و خدماتی مجاهدین مستقر بودند.
در كنار درب اصلی و در ابتدای ورود به خیابان 100 یگانی به نام ف. اشرف (فرماندهی خدمات پایگاه اشرف) قرار دارد. رسیدگی به تأسیسات، خدمات آبرسانی، برق و... در این قسمت مستقر است. پری بخشایی و جواد براعی از مسئولان مشهور ف. اشرف بودند.در كنار ف. اشرف، پمپ بنزین و بخشی از ستاد روابط خارجی و رابطان قرارگاه اشرف با افسران استخبارات) قرار دارد.
در قسمت شمالی میدان اشرف، ساختمان صنایع واقع شده است. بخش صنایع مجاهدین، مجری طرحهای نظامی اعم از نصب سلاحهای سنگین روی خودروهای نظامی و زرهی مانند نصب موشكانداز 107 م م و پدافند هوایی روی خودروهای جیپ لندكروز ژاپنی و نفربر زرهی روسی، كوتاه كردن لوله كلاشنیكف ساخت و نصب صدا خفهكن روی كلت برای تیمهای عملیاتی ترور در ایران و... بود.
200 متر پس از میدان اشرف محل مشعل و جایگاه رژه میباشد. قسمتی دیگر در پایگاه اشرف وجود داشت كه مهمانسرا نامیده میشد. این مكان در سال 1365 محل پذیرایی از پیمانكاران عراقی بود كه برای كارهای خدماتی به پادگان اشرف مراجعه میكردند. اما پس از چندی به زندان و محل نگهداری از اعضای ناراضی و خواهان جدایی از سازمان تبدیل شد. در پشت همین زندان، یكی از لشكرهای زرهی مجاهدین به استعداد 120 پرسنل با 45 تانك و نفربر زرهی و 75 خودروی نظامی مستقر بود.
در شمال غربی قرارگاه یك گروه از پدافند هوایی ارتش عراق مستقر بود و حفاظت هوایی شمال غرب پادگان را برعهده داشت. در سمت راست آن انبارهای زیرزمینی سوخت اعم از بنزین و گازوئیل قرار داشت. در همین قسمت محل دیگری به نام مزار یا گورستان مجاهدین قرار دارد. قریب به 95 درصد از افرادی كه در عملیاتهای مرزی یا سوانح داخلی عراق كشته شدند در این گورستان دفن گردیدهاند. در قسمت دیگر رادیو مجاهد می باشدكه برنامههای خویش را از این محل انجام میداد. قسمت دیگر ساختمان مخابرات بود كه مركز ارتباطات ادارهی مخابرات صدام با فرماندههای قرارگاه اشرف بود. از قسمتهای دیگر پایگاه اشرف میتوان از میدان اشرف، پارك مریم، استادیوم و استخر شنای مردانع ساختمان ستاد ارتش مجاهدین، مقر فرماندهی عالی مجاهدین، اقامتگاه مسعود و مریم، خیابان امداد، ساخمان ستاد لجستیك (هشتپر) و ... را نام برد.
لطفاً در ارتباط با گزارش عملكرد روزانه بفرمایید.
ـ عملیات جاری سیستم كنترل و حفاظت سازمان بود كه هر شب در ساعت 9 میبایست افراد هر یگان در محلی تجمع میكردند و گزارشهای روزانهی خود را دربارهی عملكرد دیگران ارائه میكردند. عملیات جاری چتر حفاظتی سازمان بود كه افراد خود را به شدت زیر نظر و تحت كنترل داشت و هر صدای مخالف و ناسازگاری را در نطفه شناسایی و خاموش میكرد و همهی افراد هم ملزم به شركت در آن بودند.
اولین دیدار شما با مسعود رجوی به چه مناسبتی صورت پذیرفت.
ـ در بعدازظهر یكی از روزهای شهریور 1380 از تلویزیونهای مداربسته سازمان مستمر صحنههای حمله چند هواپیمای مسافربری به برجهای دوقلو و ساختمان پنتاگون (وزارت دفاع آمریكا) را نشان میدادند. پس از آن به ما گفتند كه آماده شدیم تا به دیدار رهبر سازمان مسعود رجوی در قرارگاه باقرزاده در غرب بغداد برویم. پس از ورود به اردوگاه باقرزاده نشست با صحبتهای مسعود رجوی و اعلام خبر حملات 11 سپتامبر شروع شد و تصاویر حمله هواپیماها بر روی پردههای بزرگ به نمایش درآمد.
موقعیت اردوگاه باقرزاده را تشریح نمایید.
ـ قرارگاه باقرزاده از پادگانهای اهدایی صدام به سازمان بود. این پادگان برای امنیت بیشتر جان مسعود رجوی به سازمان داده شده بود تا نشستهای چند هزار نفره خود را در آنجا برگزار كند و از ترددهای خطرناك مسعود به سمت قرارگاه اشرف كه در شمال شرق بغداد و در نزدیكی مرز ایران قرار داشت جلوگیری به عمل آید. قرارگاه باقرزاده در غرب بغداد بود و كیلومترها از خاك ایران كه مقر نیروهای 9 بدر در آن قرار داشت فاصله داشت.
قرارگاه باقرزاده حفاظت سنگینی داشت و پیرامون آن منطقه نظامی محسوب میشد. حفاظت این قرارگاه شامل دو بخش بود: بخش اول حفاظت نزدیك یا «چسب رهبری» نام داشت. این افراد آموزشهای مختلفی كه شامل حركات رزمی و تیراندازی بود را از سر گذرانده بودند. افراد این بخش در تمامی مأموریتها و نشستها به همراه رجوی بودند و هر كدام مسئولیت را برعهده داشتند. بخش دوم، حفاظت مقر رهبری محسوب میشد كه شامل چهار تیم پنج نفره بود.
سازمان برای رسیدن به اهداف خویش آموزشهای نظامی شامل خمپارهزنی و ترور افراد و... را به اعضاء آموزش میداد. لطفاً به چگونگی انتخاب اعضا و آموزشهای این افراد توسط سازمان برای عملیاتهای داخل ایران توضیح دهید.
ـ فرماندهی مجاهدین از بین نفرات به دنبال افراد با انگیزهای میگشت تا آنها را برای عملیاتهای تروریستی و خمپارهزنی به داخل ایران بفرستد. بیشتر انگیزه و كینه و عداوت شخصی در وهلهی اول در درون نفر برایشان مهم بود و فاكتورهای سن و سابقه تشكیلاتی و آمادگی جسمانی در رتبههای بعدی قرار داشت. افراد تیمهای ترور یك بار تا زمان عزیمت به خاك ایران با مسعود رجوی ملاقات داشتند. این ملاقاتها جنبهی مشوق و محرك داشت. مریم در این ملاقاتها حضور داشت. رجوی فضا را طوری میساخت كه حتی بعضی افراد تیمها روی پای وی میافتادند و گریه میكردند.
یكی از فاكتورهای انتخاب افراد برای عملیات داخل ایران این بود كه نباید از اعضای قدیمی سازمان باشند. دوم به دنبال پیدا كردن افرادی بودند كه جدای از وظایف تشكیلاتی، نسبت به سوژه كینه و عداوت شخصی داشته باشند. یعنی انگیزههای فردی برای آنها خیلی مهم بود. فاكتور بعد این بود كه این فرد تا چه اندازه نسبت به موقعیت و شرایط آشنایی دارد. اطلاعاتشان از وضعیت عملیاتی به روز است یا نه برای اینكه بتوانند بعد از انجام عملیات خودشان را نجات بدهند و دستگیر نشوند. برایشان خیلی مهم بود كه كسی از موضع انگیزههای شخصی وارد عملیات بشود.
لازم به ذكر است كه سازمان یكی از دلایلی را كه برای انتخاب نكردن اعضای قدیمی داشتند به نظر این بود كه نمیخواستند روی نیروهای كیفی خودشان ریسك كنند از چند جهت: یكی اینكه اینها را از دست ندهند و دوم اینكه در صورت دستگیر شدنشان هزینهی زیادی روی دست سازمان میگذاشتند. هم از جهت اطلاعاتی كه میسوخت و هم از جهت برد و اهمیتی كه این افراد داشتند.
از زمانی كه افراد برای عملیاتهای تروریستی داخل ایران انتخاب میشدند تا زمان اعزام آنها به داخل پروسهی خاصی میگذشت. از لحظهای كه تیم عملیاتی انتخاب میشد میرفتند در مرحلهی آمادگی برای انجام عملیات. در این مرحله ارتباط تیم بهطور كامل با سایر اعضای ارتش و مناسبات و بقیهی افراد قطع و تیم بهطور كلی منزوی میشد. دومین كاری كه در این مرحله انجام میشد بحث تغییر ظاهر افراد بود. مثلاً در آن مرحله داشتن ریش یك پوشش برای عادیسازی بود. بعد روی آمادگی جسمانی كار میكردند. اول تست پزشكی میدادند كه ببینند سلامت جسمانی دارند یا نه. بعد نحوهی عملیات را بارها مرور میكردند. در این مرحله روی نحوهی خودكشیها و اقدامات انتحاری در جریان عملیات تأكید بیشتری میشد ـ روی شكستن قرص سیانور، استفاده از نارنجك برای خودزنی و یا استفاده از سلاح كمری كار میكردند.
پس از اینكه به مدت 10 ماه آموزش نظامی را در اردیبهشت سال 81 در اردوگاه اشرف به پایان رسانید شما را به قرارگاه حبیب اعزام كردند. در ارتباط با قرارگاه حبیب و آموزشهایی كه در آنجا دیدید بفرمایید.
ـ بله از روز بیستم اردیبهشت به نفرات ابلاغ شد كه در كدام قرارگاه افتادند. به من كه بچهی جنوب بودم گفته شد به قرارگاه حبیب در نزدیكی بصره منتقل شدهام. چون اكثر جنوبی ها و خوزستانیها را به واسطهی اینكه بر این منطقه اشراف كامل داشتند به این قرارگاه میفرستادند تا در صورت لزوم برای نفوذ به داخل كشور از مرزهای جنوبی، به مشكلی بر نخورند و نسبت به منطقه توجیه باشند. نام این قرارگاه را نیز مجاهدین به یاد یكی از كشتهشدگانشان، حبیب گذاشته بودند. قرارگاه حبیب در 15 كیلومتری بصره بود. به هرحال تیمهای حفاظتی قرارگاههای مختلف، كه از شمال تا جنوب عراق قرار داشتند، از همان روز بیستم برای بردن نفرات جدیدشان مراجعه میكردند و آنها را میبردند. من و نوزده نفر دیگر سهمیهی قرارگاه حبیب بودیم كه به آنجا رفتیم. ما در آنجا دورهی آموزش توپخانه سنگین 130 میلیمتری، آموزش كلت كمری و نارنجك و... را به انجام رسانیدم.
در بحبوحه حمله آمریكا به عراق اعضای سازمان برای آخرین بار در تاریخ 12 اسفند 81 با مسعود رجوی دیدار كردند كه این دیدار 12 ساعت طول كشید لطفاً در این باره بفرمایید.
ـ پس از اینكه آمریكا آماده حمله كردن به عراق شد ازاعضای سازمان برای دیدار با مسعود رجوی دعوت به عمل آمد .بدین منظور در روز دوازده اسفند ماه 1381 ساعت 3:30 ظهر برای نشست با مسعود رجوی به سالن بزرگ اجتماعات قرارگاه اشرف رفتیم. همه آمده بودند و نشست شروع گردید كه تقریباً 12 ساعت طول كشید و تا 3:30 شب ادامه داشت. رجوی در این نشست آخرین حرفهایش را زد و اتمام حجت نمود در صورتی كه نیروهای ایالات متحده و متحدانش با موشك یا هواپیما به قرارگاههای مجاهدین و مخصوصاً قرارگاه اشرف حمله نظامی بكنند ما نیز بلافاصله به سمت مرزهای ایران حملهور میشویم. ساعت از سه بامداد گذشته بود كه صحبتهایش را با این جملات پایان داد و دیگر هیچگاه او راندیدیم.
پس از حمله آمریكا به عراق چه وضعیتی برای اعضای سازمان و قرارگاه اشرف به وجود آمد. نیروهای آمریكایی چه شرایطی را در قبال حمایت از سازمان گذاشتند.
ـ جنگ آمریكا با عراق آغاز گردید و ما هم مترصد فرصت برای حمله انتحاری به سمت مرزهای ایران بودیم. همه ما از سالها ماندن در قرارگاه اشرف خسته شده بودیم و ترجیح میدادیم كه كشته شویم و دیگربه اشرف برنگردیم. دیگر كسی حوصلهی آن محیط بسته و به شدت حفاظت شده را كه از صبح تا شب میبایست بیگاری پس میدادی و تحت نظر باشی را نداشت. نیروهای آمریكا به پایگاه حمله كردند و آنجا را بمباران كردند. پس از چند روز به یكباره اعلام كردند كه با نیروهای آمریكایی آتش بس امضاء كردهایم و دیگر از تهدیدات بمباران و حملهی هوایی خبری نیست. همه از این مسأله خوشحال شدیم. مسؤلان سازمان گفتند كه باید برای شناسایی نیروهای مجاهدین بر روی تمامی تانكها و نفربرها و خودروها پرچم سفید رنگ نصب كنیم تا آنها بدانند كه این ادوات زرهی متعلق به مجاهدین میباشد و از بمباران آنها امتناع كنند.
در واقع ارتش ایالات متحده دو راهحل را جلوی ما گذاشت. اول اینكه تسلیم شویم و سلاحهایمان را تحویل دهیم. دوم جنگ با آنها را ادامه دهیم. در نتیجه ما بدون قید و شرط تسلیم شدیم و سلاحهایمان را تحویل دادیم.با گذشت زمان كوتاهی و در مدت یك ماه 20 هزار قطعه سلاح و 20 هزار تن مهمات اهدایی صدام حسین به سازمان تحویل نیروهای آمریكایی شد و حفاظت از نفرات مستقر در قرارگاه اشرف به عهدهی نیروهای آمریكایی گذاشته شد.
چه علل و عواملی باعث شد كه شما در 30 آذر 82 از سازمان جدا و به نیروهای آمریكایی در اردوگاه تیف بپیوندید.
ـ پس از دستگیری صدام توسط نیروهای آمریكایی دیگر خبری از حمایتهای او از سازمان در میان نبود. من در 30 آذر 1382 توانستم از سازمان جدا شوم و به اردوگاه تیف كه متعلق به آمریكاییها بود منتقل شدم. درست نمیدانم كه واژهی تیف (Tiph) را تا به حال شنیدهاید یا نه و اگر شنیدهاید چقدر دربارهی آن میدانید. دولت آمریكا پس از سقوط صدام اقدام به ساختن تیف در كنار قرارگاه اشرف مقر اصلی سازمان كرد. اعضای جدا شده از مجاهدین تحت نظر ارتش آمریكا وارد تیف میشدند و این ورود برای اهالی تیف معنایی جز بازداشتی را نداشت. تیف یك زندان بود زندان كه ساختمان نداشت. در بیابانهای برهوت (خان قرفه) گوشهای از زمین قرارگاه اشرف را با انواع سیمخاردار و خاكریز، جدا و محصور كرده بودند و زندانیان (اعضای جدا شده از سازمان) براساس توافقی میان مجاهدین و دولت آمریكا، باید سالیان سال در صحرایی زندانی میشدند.
چه مدت در اردوگاه تیف ساكن بودید و وضعیت شما و سایر اعضای سازمان در آنجا چگونه بود.
ـ مدت چهار سال در زندان تیف بودم.ما را در اردوگاه تیف اسیر جنگی تعریف كردند، اما دریغ از حق و حقوق یك اسیر جنگی، وضع بهداشتی خوبی نداشتیم یك هفته بود كه آب سرویسهای بهداشتی قطع بود و سرویسهای صحرایی هم تخلیه نمیشد و قابل استفاده نبود. بسیاری از اعضاء را كه اعتراض میكردند به زندان و سیاهچال میانداختند.اهانت كردن ،كتك زدن وحبس كردن نیروهای سازمان توسط آمریكائیها بسیار تكرار می شد.
در چه تاریخی از اردوگاه تیف خارج شدید و به كشور تركیه آلمان و سوئیس رفتید.
ـ در زمستان سال 86 توسط نیروهای آمریكایی از اردوگاه تیف آزاد شدیم و توسط قاچاقچیهای انسان به تركیه وارد شدم و سپس به آلمان و سوئیس رفتم. بیشتر وقتم در آلمان به تفریح ومطالعه میگذشت، یا به استخر و پارك میرفتم. اما پس از یك ماه اقامت در كشور آلمان از آنجا خسته شدم و به دلیل سرما و غربت تنهایی تصمیم گرفتم به ایران باز گردم و مابقی عمرم را در كشور خودم سپری كنم. به هر حال در 16 بهمن 1387 چمدانم را بستم تا پس از 8 سال دوباره به وطن بازگردم.
مصطفی جوان مدرس دانشگاه و پژوهشگر تاریخ انقلاب اسلامی
آخرین گفتگوی حاج بخشی

در ابتدای این گفتگو حاج بخشی خود به برخی از رفتارهای دانشجویان در تجمع مقابل سفارت انگلیس می پردازد و می گوید: "کاری که من می خواستم بکنم، شما(دانشجویان) نکردید.
شما چهکاری میخواستید بکنید؟
حزباللهیها خراب کردند! حزباللهیها مردهاند! کاری که من میخواستم بکنم نکردند. گِل درست میکردم میزدم در سفارتخانه، در سفارتخانه را گِل میگرفتم.
انگلیس «ام الفساد» است. انگلیس استالین را عقب زد؛ لنین را عقب زد؛ همه را انگلیس عقب زد شما سنتون به اینجاها که من دارم روایت میکنم، قد نمیدهد.
شما باید با سردار رادان هماهنگی میکردید. برنامههاتان را به ایشان اعلام میکردید تا ایشان هم از رهبری کسب تکلیف کند. بعد با همکاری هم انقلاب سوم راه میانداختید. در سفارتخانه را گل میگرفتید.
شما چه سالی رفتید در سفارتخانه را گل بگیرید؟
همان سالی که سلمان رشدی آن غلط اضافه را کرد. بچههای حزبالله جلوی در سفارتخانه انگلیس جمع شدند. من هم گل و آجر بردم در سفارتخانه را گل بگیرم.
سردار ابوالفتحی گفت: حاجی چهکار میخواهید بکنید؟
گفتم: «با اجازت اومدم در این سفارتخانه را گل بگیرم.»
داد میزدم در این سفارتخانه را باید گل گرفت. اینها تا کی باید به جهان آقایی کنند؟!
سردار ابوالفتحی گفت: «داد نزن. ناراحت نشو! نه حاجی! برای نظام مسأله سیاسی میشود، برای نظام بد میشود، این کار را نکنید.»
گفتم: «خیلی خوب، جنابعالی رئیس پلیس هستید. چون شما به ما احترام گذاشتید، ما هم به شما احترام میگذاریم و این کار را نمیکنیم.»
با تقلید از فیلم «توپهای ناوارو» آرتیو را کشتم
حاج آقا اگر اجازه بدهید از همین انگلیس شروع کنیم. شما در تاریخچه مبارزاتتان، با انگلیسیها خیلی در افتادید. از اولینباری که با انگلیسیها درگیر شدید بگویید.
دوران آقای علمالهدی امام جمعه اهواز، من بچه بودم. شش هفت ساله بیشتر نبودم. آن روزها، در راهآهن اهواز دست فروشی میکردم. آدامس و سیگار میفروختم و خرجی خانه را میدادم. ما یتیم بودیم.
یک افسر انگلیسی در اهواز زندگی میکرد به نام «آرتیو»، قد بلندی داشت و یک کلت هم به کمرش میبست. هر کسی را که میخواست میکشت! هیچ کس هم چیزی به او نمیگفت؛ یعنی هیچکس جرأت نداشت.
یک روز جلوی چشم همه مردم در راهآهن یک مادری را با بچه کوچکش از قطار پرت کرد پایین و با اسلحهاش کشتشان. من همان روز تصمیم گرفتم او را بکشم. خودم هم با او درگیر شده بودم.
رفتم در خانه آقای علمالهدی و به زور داخل رفتم. رفتم خدمت ایشان و گفتم: آقا اجازه بدهید من «آرتیو» را بکشم.
یک نگاهی به من کرد و دستی به سرم کشید و گفت: «تو هنوز جغلهای!»
پرسید خانهتان کجاست؟ گفتم در لشکر آباد زندگی میکنیم.
گفت آخر چطور میکشیاش؟
گفتم از روی فیلم «توپهای ناوارو» یاد گرفتهام چطور بکشم.
گفت: «به امید خدا، فقط خودت را بپا»
رفتم «علیابنمهزیار» اهواز و از خدا خواستم کمک کند انشاءالله بتوانم این کار را انجام دهم. به علیابنمهزیار گفتم: «یا علیابنمهزیار! بخشی یه بچه یتیم اومده پیشت، ازت کمک میخواد. ای خدا تو حامی مایی، راهنماییم کن.»
از زیارت آمدم رفتم بندر شاپور. دیدم آنجا یک گروه از آمریکاییها کنار شط نشستهاند و غذا و مشروب میخورند و نخی را میبندند به دینامیتی که میگذارند داخل بطری و میاندازند داخل شط. بعد از چند لحظه بطری منفجر میشود و ماهیهای مرده از انفجار، میآیند روی آب؛ آمریکاییها هم میپرند داخل آب و ماهیها را میگیرند.
من هم لخت شدم پریدم داخل آب. از روی فیلم «تارزان در آمریکا» یاد گرفته بودم چطور شنا کنم، رفتم کمکشان، آنها هم خوششان آمد.
دست بلند کردند که «Chicco! Chicco! very very good!» از من خوششان آمد. یک شکلات کاکائویی با مغز بادام دادند به من بخورم، کاکائو رو خوردم (عجب کاکائویی بود! هنوز مزهاش تو دهنمه) و خودم را رساندم به صندوقی که دینامیتها در آن بود. سه چهار تا از دینامیتها را دادم به آنها تا کارشان را ادامه دهند، دستی هم به سر من کشیدند.
دو تا از دینامیتها را داخل خاک پنهان کردم. کارشان که تمام شد، بلند شدند و گفتند «let’s go» یعنی برویم. من هم بلند شدم. جعبه خالی را نشانشان دادم و دستهایم را به هم مالیدم، یعنی دینامیتها تمام شد. خدایی شد که نفهمیدند.
آمریکاییها که رفتند، دینامیتها را گذاشتم داخل لیفه شلوارم و رفتم سمت راهآهن.
یک مقوا داشتم در راهآهن که روی آن میخوابیدم. به خدا گفتم: «خدایا بخشی مقوایی آمد. ذبیح الله مقوایی آمد. خدایا کمکش کن.» گریه میکردم و با خدا حرف میزدم.
آرتیو به همراه یک آمریکایی آمد و رفتند داخل رستوران راهآهن، من خودم را رساندم به ماشینشان که یک لندرور بود.
دینامیتها را بستم زیر گیربکس ماشین، همانجایی که میچرخید و با آتش سیگار روشنش کردم. عجب دلی به من داده بود خدا! عجب عقلی به من داده بود خدا!
آرتیو بههمراه یک آمریکایی در حالیکه مست بودند و تلوتلو میخوردند آمدند سوار ماشین شدند و رفتند.
من هم ناامیدانه چندبار برگشتم نگاه کردم که ببینم خبری میشود یا نه؟ با خودم حرف میزدم که ای خدا اینهمه زحمت کشیدم چه شد؟ تو را قسم میدهم به ملائکه خودت که جواب من را بده.
سر پیچ خیابان یکدفعه دینامیتها منفجر شد. لندرور رفت روی هوا.
تا منزل آقای علمالهدی دویدم. در را که باز کردند بلند گفتم: «به آقا بگویید من کشتم! من چهار نفر را کشتم.»
گفتند این بچه دیوانه شده! رفتم داخل یک لیوان شربت خیار و سکنجبین به من دادند خوردم تا حالم جا بیاید. عجب شربتی بود!
برای آقای علمالهدی گفتم از روی فیلم توپهای ناوارو چهکارهایی کردم. حالا آمدم خدمت شما.
آقا زنگ زد به شهربانی و پرسید چه خبر شده است؟ شهربانی گفت: «ستون پنج آلمانها ماشین لندرور انگلیسیها را منفجر کرد». زمان جنگ جهانی دوم بود دیگر، هر اتفاقی برای متفقین میافتاد به نام آلمانها میزدند.
مادرم هم مبارز بود، تفنگ برنو داشت

فعالیتهای انقلابیتان از همانجا شکل گرفت؟
از آنجا دیگر مرا شناختند و زیر نظر آقای علمالهدی کار میکردم. بعدش هم که با بچههای حزب «ندای اسلام» که آنها هم زیر نظر آقای علمالهدی بودند، کار کردم.
چند سال در اهواز بودید؟ فعالیتهای انقلابیتان فقط در اهواز بود؟
دو سال اهواز بودیم، از سال 1324 تا 1326. بعد از اهواز آمدیم لرستان، پلدختر. آنجا هم مبارزهایی بودند که با آمریکاییها و انگلیسیها میجنگیدند. مدتی هم با آنها بودم.
مادرم هم مبارز بود، تفنگ برنو داشت. گلنگدنش هم نقرهای بود. من همیشه با همین تفنگ بازی میکردم. میزدیم، گیرمان هم نمیآوردند، چریک بودیم دیگر. هرکاری که در سینما میکردند، ما هم یاد میگرفتیم و در همان منطقه پیاده میکردیم.
بعد از لرستان دیگر کجا فعالیت کردید؟
بعد از لرستان آمدیم تهران و از آنجا با بچههای موتلفه کارم را ادامه دادم.
خانهمان در میدان خراسان بود. یک روز رفته بودم میدان قیاسی نان بخرم. شهید نواب صفوی از کوچه کنار نانوایی آمدند بیرون و من اولینبار ایشان را آنجا دیدم.
شهید نواب مرد بود. حرف که میزد، پای حرفش میماند و حتما آن را عملی میکرد. خیلی چیزها از او یاد گرفتم.
با بچههای فداییان چهکارهایی کردید؟
آن موقع بچههای فداییان اسلام بنده را زیر نظر داشتند. چون بچه زرنگی بودم، سریع مرا جذب کردند. آمدند و من را دیدند، تحویلم گرفتند.
جربزهام را که دیدند، گفتند: میخواهیم یک کار بزرگ انجام بدهی.
میخواستند چند نفری برویم و انبار آمریکاییها را که نزدیک لوکوموتیوها بود، منفجر کنیم. گفتم: مثل همان زن، در فیلم توپهای ناوارو؟
گفتند: آره!
تونل کندیم و جعبههای مواد منفجره را داخلش گذاشتیم، خلاصه اینکه راهآهن را آتش زدیم.
حاجی، شما قبل از پیروزی انقلاب زندان هم رفتید؟
بچه که بودم مجسمه رضاشاه را در راهآهن کندیم، انداختیم پایین. من سر اسب مجسمه را برداشتم بردم قهوه خانه «حسین ترک» پنهان کردم. سر قضیه مجسمه مرا گرفتند بردند قزل قلعه، بد جوری اذیتم کردند. آنقدر شکنجهام کردند تا از هوش رفتم.
12 بهمن، وقتی امام آمدند کجا بودید؟
در کمیته استقبال بودم. پنج روز قبل از اینکه امام بیایند، رفتیم بهشت زهرا ماندیم تا امام تشریف بیاورند.
فعالیتتان در جبههها از کجا شروع شد؟
من بههمراه شهید محمدرضا، شهید عباس و دخترها رفتیم فرمانداری کرج، پایگاه «المراقبون»، اسممان را نوشتیم برای جبهه. سال 60 رفتم سوسنگرد.
از حال و هوای شهدایتان کمی بگویید.
عباس و رضا خیلی کار میکردند. روحشان شاد...
همان زمان، شهید رضا نماز شب میخواند. من را هم برای نماز صدا میکرد، میگفت: «بابا بلند شو نماز شب بخون، اگر نماز شب نخونیم آدم نمیشیم.»
کجا آموزش نظامی دیدید؟
اصفهان. اولین دوره آموزشی رفتیم اصفهان، دروازه شیراز.
خاطرهای از آنجا دارید؟
آنجا مانور کمین و ضدکمین گذاشتند، من هم شرکت کردم. خیلی فضول و شیطان بودم! میخواستم از هر چیزی سر در بیاورم! رفتم دنبال منافقین، سر خوردم، افتادم و پایم شکست .
به بچهها گفتم: «من پام شکسته! تفنگمو بگذارید روی پام منو ببرید.» بیسیم زدند با هلیکوپتر آمدند مرا بردند بیمارستان پاهایم را گچ گرفتند. دکتر گفت نباید تکان بخوری! گفتم من باید با این پای گچی بزنم توی سر صدام. من باید بروم. هر چقدر مرا نگه دارید، من نمیایستم.
حاجی چرا به شما میگویند حاجی گرینوف؟
چون من هرجا میروم اسلحه گرینوفم را هم با خودم میبرم.
حاجی این گرینوفی که همیشه دست شماست از کجا آوردید؟
این اسلحه غنیمت شهیدم عباس است. پسرم عباس در ارتفاعات «کانیمانگا» بیسیمچی «سعید قاسمی» بود. پسرم این اسلحه را بعد از کشتن عراقیها غنیمت گرفت. امام اجازه دادند تا این اسلحه دست من باقی بماند.
به هادی غفاری گفتم بی غیرت زن و بچه ات را ول کردی فرار می کنی!
ظاهرا شما در حج سال 66 هم جانباز شدید؟ از حج آن سال بگویید.
سال 66 من و حاج خانم با هم در حج بودیم. این حاج خانم سه بار با ما حج آمد آن سال هم با ما آمد حج.
قبل از شروع برنامه برائت از مشرکین، به حاج خانم گفتم من شعار میدهم تو هم باید با من بیایی. حاج خانم گفت هر کجا بروید من هم با شما میآیم. آخر شهید محمدرضا وصیت کرده بود که بابایم را تنها نگذارید.
رفتیم قبرستان بقیع. خدا لعنت کند برخیها را که باعث عقبماندگی ما شدند. کروبی آمد صحبت کرد، وزیر شعار هم آمد و گفت توجه بفرمائید شعارهای غیر از میکرفون را کسی تکرار نکند؛ منظورش شعارهای من بود.
جمع شدیم جلوی شهرداری سعودیها. ساختمان چهار طبقهای بود. من پرچم «لا اله الا الله محمد رسولالله» دستم بود.
مردم آمدند دور ما جمع شدند. بالای ساختمان پرچم آمریکا نصب کرده بودند. من گفتم باید بروم آن بالا پرچم را بکشم پایین؛ برای ما ایرانیهای با غیرت ننگ است که ما اینجا برنامه برائت از مشرکین برگزار کنیم، بعد اینها پرچم آمریکا را بگذارند آن بالا! من میروم بالا و هر طوری که شده پرچم آمریکا را میآورم پایین.
یک ساختمان نیمهکاره و تیرآهن، بغل همین ساختمان چهار طبقه بود. از تیر آهن گرفتم رفتم بالا، مردم شروع کردند به صلوات فرستادن. رفتم پشت بام، سعودیها با جرثقیل آمدند مرا بگیرند منم میله آهنی را گرفتم سر خوردم آمدم پآیین؛ خانمهای کویتی آمدند دور و برم چادرهایشان را گرفتند دور من، من هم با کمک این خانمها در رفتم.
از همانجا شلوغ شد؟ بهجز شما چه چهرههای دیگری بودند؟
دم قبرستان بقیع دیگر شلوغ شد. تو شلوغیها «ماشاءالله، حزبالله» را شروع کردیم. من پرچم گرفتم از بالای سردر بقیع رفتم بالا، پرچم را بالا گرفتم، مردم شروع کردند به شعار دادن: «الله اکبر، خمینی رهبر». شرطهها دست پاچه شدند.
بچهها همه بودند علی فضلی، حسین الله کرم، شهید صیاد. دم پل هجوم آوردند به ما، دیدم هادی غفاری دارد فرار میکند. گفت: «جلو نرید مردم را کشتند!»
من گفتم: «تو کجا میروی؟ بیغیرت زن و بچه مردم زیر دست و پا افتادهاند تو ول کردی، داری در میری!»
بعد پرچم گرفتم و شروع کردم به تاب دادن و گفتن این ذکر که «لبیک، الهم لبیک، لا شریک لک لبیک، ان الحمد و...»
با چوب افتادم بهجان شرطهها، چوب به هر کسی میخورد، میافتاد زمین. وسط میدان تیرم زدند. یک گلوله به پایم خورد.
بعد از همین حج، دیدار امام هم تشریف بردید؟
بله. رفتیم خدمت امام. امام فرمودند: «تیرت زدهاند، درد نمیکند؟»
گفتم: «نه آقا درد این است که ما مشرکین را ول کنیم و این سعودیهای لعنتی، تبت یدی ابی لهب بیایند بر ما حاکم شوند.»
امام سری تکان داد و گفت خدا حفظت کند.
با امام بازهم خاطره دارید؟
بله. یک درخت گیلاس ته همین باغ بود. ته همین حیاط. گیلاسهای سفید میداد عین انگور. یک صندوق بردم برای امام. ظاهرا تا چشم امام به گیلاسها افتاد از سید احمد آقا پرسیدهاند، حاج بخشی آمده است؟ بیاریدش من ببینمش.
آمدند پیش من و گفتند حضرت امام میخواهدت.
رفتم سلام کردم. دست امام را بوسیدم. امام فرمودند: «حاجی بنشین چایی بخور.»
یک استکان از این استکانهای کمر باریک چایی آوردند. امام فرمودند: «از اینکه برای من آوردی برای بچههای من هم میبری؟»
گفتم: «حضرت امام! ماشین الان در باغ است و آقای اسدی دارد برای رزمندهها گیلاس میچیند. فردا صبح گیلاسها را داخل نایلون میکنم، داخل دیگ یخ میگذارم، تگری شوند. فردا میدهم به رزمندهها داد میزنم: رزمنده گیلاس بخور، تانک رو بزن!
آنها میگویند: میزنیم میزنیم؛ میگویم: بزن بزن، دومی را بزن، صدام را بزن، ریگان را بزن، لعنت بر پدر صدام.
امام ایستاده بودند و میخندیدند. گفتند: «فیلمت را دیدم خدا عمرت بدهد. تو روحیه این بچهها هستی.»
به حضرت امام گفتم اینها نوههای من هستند، من بابابزرگ اینها هستم.
امام فرمود: «خدا نگهدارت باشد. خدا عاقبتت را به خیر کند. بارک الله.»
حاج آقا، «ماشاءالله، حزبالله» را از کجا آوردید؟ همه شعارهایی که میدهید کار خودتان است؟
خدا گذاشت دهانمان، معلم من خداست. شب که نماز میخوانم، میگویم خدایا من هیچچیز بلد نیستم. خدایا زندگیام را سپردم به تو، بچههایم را سپردم به تو. خدایا راهنماییام کن.
اولینبار شعار «ماشاءالله، حزبالله» را کجا گفتید؟
دوکوهه. بچهها دور میدان صبحگاه دوکوهه میدویدند. این را میگفتم که بچهها را چشم نکنند.
به غیر از «ماشاءالله، حزبالله» دیگر چه شعارهایی دارید که معمولا آنها را همیشه تکرار میکنید؟
یکدفعه، دو تا لشکر محمد رسولالله و لشگر سیدالشهدا رفته بودیم دیدار امام. داد زدم کجا میرید؟ بچهها گفتند: کربلا؛ با کی میرید؟ روحالله؛ مارو هم ببر، بچهها گفتند: جا نداریم جا نداریم! گفتم: بیخود جا ندارید! منم نمیام، منم نمیام
امام ایستاد به خندیدن. خیلی خندهاش گرفت، دستمال را درآورد گرفت جلوی صورتش. بعد از سخنرانی مرا بردند خدمت حضرت امام.
امام پرسیدند: «حاجی بخشی، چرا میگویند جا نداریم؟»
گفتم این شعاری است که ما وقتی میخواهیم حمله کنیم به عراق میگوییم. رزمندهها با من شوخی میکنند. امام باز آنجا فرمودند: «بارکالله. دیدم فیلمهایت را، تو روحیه این بچههایی، روحیه این رزمندههایی، خدا عاقبتت را به خیر کند.»
آقای خلخالی هم ایستاده بود، گفت: حاجی بس است. امام خسته است. بعدا آقای خلخالی به من گفت من تا حالا خنده امام را اینطور ندیده بودم. بعد دستور داد هر وقت حاجی بخشی آمد جماران، بیاورید خدمت امام؛ حضرت امام فرمودهاند هر وقت حاجی بخشی آمد بیاوریدش من ببینمش.
به آقای خامنه ای گفتم: «وای به آن روزی که در خط امام نباشید! مقابلت میایستیم!»
با حضرت آقا هم خاطره دارید؟
آقای خامنهای اول که رهبر شدند آمدند خانه حضرت امام، من هم آنجا بودم. ایشان را که دیدم گفتم: «حضرت آیتالله خامنهای از امروز مسئولیتت بیشتر شده است؛ از امروز شدهاید رهبر. تا مادامی که در خط امام باشید جان و خونمان را پای شما میریزیم.»
خندیدند و گفتند: «خیلی ممنونم»
گفتم: «وای به آن روزی که در خط امام نباشید! مقابلت میایستیم.»
گفت: «بارکالله قانون هم همین است. نه، ما خط امامی هستیم»
گرفت من را ماچ کرد گفت: «بارک الله»
بلند گفتم: «تا خون در رگ ماست، خامنهای رهبر ماست.»
زمان فتنه 88 کجا بودید؟
ای داد بیداد! زمانیکه ما سالم بودیم، جرأت نمیکردند پیدایشان بشود. میآمدیم شعار میدادیم «ماشاءالله، حزبالله» بچهها را جمع میکردیم. جرأت نمیکردند بیایند جلو. میگفتند حاجی بخشی آمده.
من بیمارستان بستری بودم. رفته بودم کما. به هوش که آمدم بچهها چیزی به من نگفتند که بیرون چه خبر است. تا اینکه مرخص شدم و وقت برگشتن به خانه یکچیزهایی را متوجه شدم.
اینها در این فتنهها خون به دل این سید کردند. موسوی که استعفا داد، آمد دفتر سیداحمد، من هم آنجا بودم. گفتم: «خجالت نکشیدی آمدهای اینجا؟! الان وقت استعفا دادن است. الان باید بازوی امام باشید بیغیرتها! چه میخواهید از جان حضرت امام؟»
چیزی نداشت بگوید؟
چه داشت بگوید همهچیزش را از مردم داشت. شغل به او دادیم، خون دادیم، نیرو دادیم. او چه به ما داد؟ وسط جنگ استعفا داد رفت. کروبی چه داد به این مملکت؟
دختر حاجی میگوید: «در همان ایام فتنه، بعد از مرخص شدن از بیمارستان، یک روز دیدیم حاجی سوار موتور شدند با یکی از بچهها میخواهند بروند تهران. گفتیم: حاجی شما حالتان مساعد نیست؛ گفت: آقا به کمک نیاز دارد، تنهاست. بسیجیها باید وارد بشوند.»
اگر سرخ پوستها و مردم آمریکا هم بیدار شوند،آمریکا را می گیریم
حاجی، اگر آمریکا حمله کند چهکار میکنید؟
آمریکا غیرتش را ندارد. جرأت نمیکند. البته امت حزبالله همهجا هستند. بالاخره کاخ سفید را هم میگیرند! اما اگر به سرش بزند عملیات استشهادی میروم با همینحال مریضم. یواش یواش، إنشاءالله اگر سرخپوستهای آمریکا، مردم آمریکا هم حمله کنند، مثل مردم منطقه بیدار شوند، یواشیواش کاخ سفید را میگیریم. از من به شما جوونا یه نوید: «آمریکا از بین رفتنیه». به همین زودیها از بین میرود إنشاءالله.
حاجی الان بعضیها شهدا را دوست ندارند، به ارزشها احترام نمیگذارند، اینها ناراحتت نمیکند بهعنوان پدر دو شهید؟
نداشته باشند. ما برای اینها که نرفتیم، برای ایمان به خدا رفتیم. طرف ما خداست.
حاجی بهشت زهرا میروید، به شهدا چه میگویید؟
داد میزنم میگویم: بچهها حاجی بخشی آمده. اینجا دوکوهه است. چرا خوابیدید؟ ای بلند شید با غیرتا!
کجا میرید؟ کربلا. با کی میرید؟ روح الله. ما رو هم ببرید، جا نداریم! جا نداریم!
حاجی بزرگترین آرزویت چیست؟
همانی که امام گفت «خدا عاقبتت را به خیر کند»، همین بس است مرا. پیروزی اسلام هم آرزوی من است.
یک نصیحت به جوانهای هم سن و سال من بکنید تا مثل شما با روحیه و انقلابی بمانیم؟
این مصاحبه در لحظاتی تنظیم شد که حتی تصورش را هم نمیکردیم پیش از به پایان رسیدنش حاج بخشی آسمانی شود. خداوند او را با سید شهیدان، حضرت روحالله و شهدایی محشور کند که با افتخار، به انقلاب تقدیم کرد.
چه تفاوت هایی میان جامعه امروز با عصر ظهور وجود دارد؟

در حکومت حقه امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف تحول بنیادین و عمیقی در تمام زمینه های اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، علمی، دینی، امنیتی و... ایجاد می شود و بشر در این زمینه ها به گونه ای پیشرفت می کند که بالاتر از آن قابل تصور نیست. در همین زمینه خبرنگار سرویس قرآن و معارف خبرگزاری شبستان با حجت الاسلام جواد جعفری عضو هیئت علمی پژوهشکده مهدویت و معاون پژوهش موسسه و آینده روشن، گفتگویی داشته است که در ادامه می خوانید:
آقای جعفری در ابتدای بحث و به عنوان نخستین سئوال بفرمایید که جامعه دوران ظهور و حضور امام در میان مردم از لحاظ تعالی انسانی چه تفاوتی با سایر جوامع دارد؟
یکی از تفاوت های اساسی از لحاظ جامعه انسانی در جهان پس از ظهور، موضوع کامل شدن و تکامل عقول است. براساس آن چه در روایات وعده داده شده پس از ظهور بزرگترین معجزه ای که رخ می دهد این است که حضرت عقل های مردم را کامل می کنند. روایتی در این زمینه داریم که وقتی حضرت قیام می کنند « وضعت یده علی رئوس العباد و جمعت به عقولهم ...» این روایت نشان می دهد که حضرت پس از حضور عقل های مردم را کامل کرده و اندیشه های آنها را تعالی می بخشند. بنابراین مردمی که در زمان حضرت مهدی (عج) حضور دارند انسانهایی با درجه فکر بالاتر و برتر هستند. طبیعتاً وقتی مردم چنین ظرفیتی را پیدا می کنند امام نیز می تواند در مرتبه ای بالاتر، رسالت هدایت گری و امامت را انجام دهد.
این که امام در مرتبه ای برتر و بالاتر هدایت گری می کنند را بیشتر توضیح بدهید!
ما در تاریخ می بینیم که پیامبر در فضایی مبعوث می شود که اکثر مردم حتی سواد خواندن و نوشتن ندارند و پیشه و شغل اکثر آنها دامداری و تجارت است سطح درک و فهم مردم در حدی نیست که پیامبر بتوانند مطالب عرشی را برای آنها بازگو و بیان کند و این وضعیت تا زمان امام باقر و امام صادق(ع) که دوران نهضت ترجمه است ادامه می یابد. در زمان امامین باقر و صادق (ع) مسلمانان با دیگر کشورها وارد تعامل می شوند، آثار علمی و افکار علمی کشورهایی مانند ایران و روم را مطالعه می کنند و با گشوده شدن فضا برای طرح مسایل عمیق علمی و عقلی، طرف های مقابل ائمه به شدت در موضع ضعف قرار می گیرند و جامعه شاهد یک اقبال عمومی به سوی امام صادق و امام باقر (ع) است. در عصر ظهور با تکامل عقول، مردم فهم عمیقی از امام پیدا می کنند و امام می تواند نقش اساسی امامت خود را در جامعه ایفا کند بنابراین در سیره امام عصر (عج) با سیره سایر ائمه (ع) تفاوتهایی وجود دارد که در روایات به برخی از آنها اشاره شده است و این تغییر ناشی از پیشرفت جامعه انسانی است.
البته این بدان معنا نیست که حضرت مهدی (عج) توانایی ها و قابلیت هایی دارد که سایر ائمه آن را دارا نبودند بلکه ائمه همه نور واحدند و توانایی ها و علم آنها همه در یک سطح است اما میزان فهم مردم و قدرت جذب و درک آنها متفاوت است بنابراین ائمه در سطح فهم مردم امامت و حکومت می کردند. بنابراین با پیشرفت مردم و افزایش سطح درک آنها امام حتی می تواند احکام جدیدی را اجرا کند که ما به عنوان سیره های خاص حضرت مهدی (عج) از آن یاد می کنیم و نمونه هایی از این احکام در روایات بیان شده است که ائمه خود به این واقعه اشاره و تصریح کرده اند که این احکام تنها در زمان ظهور قائم اجرایی می شود.
به عبارت دیگر ما احکامی در اسلام داریم که تاکنون در هیچ دوره ای و به هیچ شکل به آن عمل نشده است؟
بله البته این احکام را سایر ائمه معصومین نیز می دانستند اما در آن زمان امکان اجرای آن وجود نداشت بنابراین به دلیل ایجاد چنین ظرفیت ها و قابلیت هایی بخشی از سیره های امامت، ویژه دوران امامت حضرت مهدی (عج) است که از آن جمله می توان «حکم کردن به علم امامت» را نام برد. مفهوم «حکم کردن به علم امامت» یعنی امام به باطن و به واقع حکم می کند.در دوران پیامبر و ائمه مردم چنین ظرفیتی را نداشتند که به عنوان مثال اگر امام می فرمود پاسخ فلان مساله این است، مردم بی چون و چرا آن را پذیرا باشند امروز نیز ما موظف هستیم که بر اساس ادله و بنیه حکم کنیم اما وقتی امام ظهور می کنند براساس آنچه واقع است حکم می کند و همگان نیز می پذیرند.
سیره حضرت مهدی (عج) با سایر امامان چه تفاوت های دیگری دارد؟
از دیگر مسایل مهم که در دوران حضرت رخ می دهد جمع شدن بساط نفاق و دو رویی است ما امروز می بینیم که پیامبر در زمان خود مامور به برخورد با منافقین نیستند کسانی که به ظاهر ابراز ایمان و تبعیت می کنند پیامبر ملزم هستند که آنها را به عنوان مسلمان بپذیرند با وجود این که قران خبر می دهد که منافقین وجود دارند و ما سوره ای در قرآن به این نام داریم اما پیامبر مجاز نبودند از باطن افراد خبر داده و با آنها برخورد کنند اما این در سیره حضرت مهدی (عج) ذکر شده است که پس از ظهور کسی نمی تواند در ظاهر ابراز ایمان کرده و در باطن کارشکنی کند با توجه به این مطلب ما ریشه ها و منابعی را در روایات داریم که بیانگر تفاوتهایی در سیره امام عصر (عج) با سیره ائمه (ع) است.
با توجه به تفاوت هایی که به ان اشاره کردید شبهه ای در این زمینه مطرح می شود که آیا امام دین جدیدی را ارائه می کنند؟ این شبهه را چگونه پاسخ می دهید؟
برخی از دشمنان به خصوص وهابیت و حتی برخی روشنفکران شبهه ای را در این باره وارد می کنند که طبق اعتقادات شیعه، امام مهدی (عج) شریعت جدیدی خواهند آورد یعنی اگر احکام، احکام جدیدی است پس اسلام جدیدی ارایه می شود بنابراین پیامبر اسلام (ص) پیامبر خاتم نخواهد بود چون امام مهدی (عج) شریعت جدیدی را به همراه خواهد آورد و این مطلب، بیانگر یک شان رسالت و پیامبری برای اوست. در پاسخ باید گفت: امام زمان حکم جدید یا اسلام جدیدی نمی آورد بلکه همه این احکام پیش از این در اسلام وجود داشته اما انجام آن ممکن نبوده است و امام زمان(عج) آنها را اجرایی می کند. در نوع رفتار حضرت با نوع رفتار سایر امامان اختلاف ها و تفاوت هایی وجود دارد اما این به معنای اختلاف در دین یا اختلاف در مذهب نیست بنابراین جامعه انسانی در عصر ظهور متفاوت است که مهمترین تفاوت آن، تعالی و رشد معرفتی و عقلی است و به طبع این تغییر مردم، نوع امامت و نوع رفتار امام نیز تغییر می کند.
یار دبستانی من ... گفتگو با جمشد جم

جمشید جم را همه با سرود یار دبستانی من می شناسیم و شاید هم یار دبستانی من را با جمشید جم!
او در سال ۵۷ همراه با مردم انقلابی به رادیو در میدان ۱۵خرداد وارد شد تا این رسانه شنیداری به خدمت انقلاب درآید. او اما در رادیو ماند و به عنوان تهیه كننده فعالیت كرد.
او در روزهای بهمن به دانشگاهها می رود تا از خاطرات دوران انقلاب بگوید تا جوانان بدانند انقلاب۵۷، در چه شرایطی و با چه بهایی به ارمغان رسید. در نگاه او اما یادی همیشه از نوجوانان و جوانان سال۵۷ است كه روزگاری یاران دبستانی او بودند و از خون آنها انقلاب رنگ و جلوه پیروزی گرفت.
آقای جم! چگونه وارد رادیو شدید؟
- اساساً من به رسانه علاقه مند بودم. رادیو هم همواره به عنوان رسانه ای اثرگذار در نظرم بود و همیشه آرزو می كردم شرایط به گونه ای تغییر كند كه بتوان مفاهیم ارزشگرایانه و مضامین والا را از طریق رسانه رادیو به سوی ذهن و قلب مخاطب ارائه داد. نهضت انقلاب اسلامی كه آغاز شد موجی از امید برای ایجاد یك دگرگونی بزرگ در سطح جامعه در دلهای مؤمنان ایجاد شد. من نیز به سهم خودم تلاش كردم به خیل عظیم مردم انقلابی بپیوندم. روز ۲۱ بهمن ۵۷ فرارسید. به دستور حضرت امام خمینی(ره) مردم به حكومت نظامی اعتنایی نكردند. مردم و كاركنان نیروی هوایی ارتش به دریای انقلاب پیوسته بودند، رادیو را تصرف كردند. من هم در میان حاضرشدگان در رادیو بودم. من بنا به علاقه و به عشق اینكه برای مردم و در جهت آرمانهایم برنامه سازی كنم در رادیو ماندم. چون موسیقی را نیز آموخته بودم و از این مقوله هنری دارای شناخت بودم، خیلی زود توانستم به ابزار و شیوه برنامه سازی مسلط شوم. پیشتر البته، نوارهای سخنرانی حضرت امام را تكثیر می كردیم. یا روی موتورسیكلت، بلندگو می گذاشتیم و صدا و كلام اماممان را برای مردم پخش می نمودیم. ما حتی پلاكارد تهیه می كردیم و اخبار روزنامه های اطلاعات و كیهان را روی آن می نوشتیم و در معرض دید مردم قرار می دادیم.
چی شد كه به یار دبستانی من رسیدید؟
- صحنه های انقلاب و نظاره كردن رشادتها و فداكاری های مردم و بخصوص جوانان پاكباز، حس و حواس مرا به خود كاملا معطوف كرده بود. همواره فكر می كردم چطور می توان صحنه های ایثار را برای تاریخ به ثبت رساند. برای كسانی كه در آینده می آیند و باید بدانند كه انقلاب اسلامی به چه بهایی و با چه زحمتی به پیروزی رسید. از طرفی مدام دغدغه داشتم دینم را به بزرگان عرصه جهاد و شهادت ادا كنم اگر چه می دانستم و می دانم این دین، كاملا ادا نمی شود!
از این رو بود كه ناگهان فرصت یك كار خوب را مغتنم دیدم. وقتی منصور تهرانی كه امیدوارم در خارج از كشور در سلامت كامل به سر ببرد، خواندن یار دبستانی من را پیشنهاد داد، شاد شدم. دلم می خواست این كار را تقدیم همه فداكاران انقلاب به ویژه شهیدان ۱۳ آبان ۵۷ كنم. من خودم در روز ۱۳ آبان در دانشگاه بودم. دیدم سر در دانشگاه پر از دود و گاز اشك آور است. ظهر كه شد من سراسر خون دیدم. خون كسانی كه مظلومانه فریاد عشق و آزادی خواهی سرداده بودند.
سرود را كجا ضبط كردید؟
- در استودیو صبا. صدابردارمان هم رحیم شب خیز بود.
وقت اجرا چه حسی داشتید؟
شاید باورتان نشود، تمام مدت اجرا به نسل دوم و سوم و چهارم انقلاب فكر می كردم. به یاران دبستانی كه باید انقلاب را چون جانشان دوست بدارند و در راه پاسداری از آن بكوشند. به آنانی كه باید قدر استقلال ایران را بدانند. قدر پیشرفتهایی كه در محاصره اقتصادی و شرایط تحریم همه جانبه حاصل شده است.
یادم هست در دوران موسوم به اصلاحات، تجمعات غیرقانونی ضدانقلاب برگزار می شد. در این تجمعات، سرود یار دبستانی من، خوانده می شد. بعدها با پخش این سرود از رسانه ملی، ضدانقلاب از مصادره این سرود انقلابی مأیوس شد. چه احساسی آن دوران داشتید؟
- خب، مسلما ناراحت بودم. سرود «یار دبستانی من» برای انقلاب، در تحسین انقلاب و به احترام و خطاب به برپادارندگان انقلاب اسلامی ساخته و خوانده شد. از این رو مصادره آن به دست جریان ضدانقلاب قابل تحمل نبود. خوشبختانه- همان طور كه اشاره كردید- با پخش از رسانه ملی، سرود انقلاب از اسارت ضدانقلاب رهایی یافت.
شما چندی پیش به لبنان سفر كردید. هدف از این سفر چه بود؟
- بله! توفیقی بود كه نصیب من شد. با همت سازمان بسیج هنرمندان، من به همراه بزرگانی چون دكتر قنادیان و برادرمان آقای محمد گلریز و خوبان شاعر و نویسنده مهمان حزب الله لبنان شدیم. برادران حزب الله به گرمی پذیرای ما شدند. ما به لبنان سفر كردیم تا از نزدیك شاهد شور انقلابی و دستاوردهای رزمندگان حزب الله در جنگ با متجاوزان صهیونیستی باشیم. ما ضمن ملاقات با مقامات حزب الله مانند نفر دوم این تشكل مردمی، یعنی آقای سیدهاشم، از موزه میلتا دیدن كردیم. در واقع میلتا، صحنه رویارویی رزمندگان حزب الله با متجاوزان را پیش روی بازدیدكنندگان می گذارد. ما از سنگرها و طرح های دفاعی حزب الله بازدید كردیم و خلاقیت و دلیری رزمندگان حزب الله را از نزدیك لمس نمودیم. به بعلبك هم رفتیم و مزار شهید بزرگ سیدعباس موسوی را كه ناجوانمردانه هدف ترور قرار گرفت ، زیارت كردیم.
در دیدار با رزمندگان حزب الله اجرا هم داشتید؟
- بله یار دبستانی را بارها بنده اجرا كردم. برادرم جناب گلریز هم سرودهای انقلابی مانند خجسته باد این پیروزی... را خواندند. خوشبختانه برادران لبنانی از اجرای سرودها بسیار استقبال كردند. گویی آنها روح انقلابی و پیام الهی این سرودها را كاملا دریافت كرده بودند.
شنیدم كاری برای فلسطین آماده كرده اید؟
- من در حال حاضر، مشغول آماده كردن مجموعه كار جدیدی هستم كه یكی سرودهای آن درباره فلسطین عزیز است كه با یاری دوجوان خوش ذوق تهیه شده است. در این سرود از ظلم هایی كه به مردم مسلمان فلسطین اعمال شده است و از آرزوهای ما مسلمانان در قبال همنوعان مظلوممان سخن گفته شده است. من تلاش كردم با تمام وجودم، كاری را شایسته مردم فلسطین تقدیم به این خوبان كنم.
اوباش فمینیست ارزش مطالعات آكادمیك را نداشتهاند
مصطفی جوان
مقدمه
مسئلهی فمینیسم و موج بیسابقهی تهاجم فمینیستها به اسلام و انقلاب، همواره یكی از اصلیترین محورهای طراحی كلان غرب، در راستای جنگ نرم عقیدتی علیه انقلاب اسلامی بوده است. استراتژیستهای دنیای زر و زور و تزویر كه از عمق اثرگذاری زنان بر نهضت اسلامی آگاه بودهاند، در سالهای پس از پیروزی انقلاب، به موازات كار كردن بر روی سایر پروژههای براندازانه، سرمایهگذاری كلانی برای بهراهانداختن جریانهای مجازی زنان نمودهاند؛ جریانهای فاسدی كه عمدهترین هدف آنها ایجاد انحراف در مطالبات اسلامخواهانه زنان مسلمان و مبارز این مرز و بوم بوده و هست.برای اهل نظر همچون روز، روشن است كه سركردگان این جریان فاسد، عوامل تابلودار سرویسهای جاسوسی غرب و فراماسونرها و سلطنتطلبان فراری هستند. لذا مسلماً بهترین راه برای نمایاندن باطن این نحله از ضدانقلاب، بازخوانی پروندهی رهبران آنها در پیشگاه ملت خواهد بود.
مركز اسناد انقلاب اسلامی به این مهم توجه نمود وكتابی با عنوان شوالیه اناث را به چاپ رساند.كتاب مذكور به قلم شیوا و توانمند جناب آقای دكتر سیدحسین علوی نگاشته شده، بازخوانی مستند یكی از همین پروندههای سیاه است؛ پروندهی زنی كه تمام عمر خود را وقف خیانت به مردمش نموده است. زنی كه از نوكری برای اشرف پهلوی تا جانبازی برای محمدرضا پهلوی، وكالت صهیونیستهای ارتش اسرائیل و بهائیان و سینهچاكی برای همجنسبازان و... را در احوالات مشوش خویش به ثبت رساند تا حدّ نصاب نمرهای را كه برای دریافت جایزهی صهیونیستی نوبل لازم بود كسب نماید.
بدین منظور مصاحبه ای با جناب دكتر سید حسین علوی صورت گرفت كه تقدیم خوانندگان گرامی می شود.
سید حسین علوی نویسنده كتاب شوالیه اُناث:
اوباش فمینیست ارزش مطالعات آكادمیك را نداشتهاند
-ضمن عرض سلام وتشكر از انجام مصاحبه .لطفا كتاب رابه اختصار معرفی كنید.
علوی: بنده هم خدمت شما سلام عرض می كنم.«شوالیه اناث» چهار فصل اصلی دارد كه به ترتیب به این موضوعات اختصاص یافته؛ (1) خاندان و تبار و مفاسد خانوادگی و نوكری شخص شیرین عبادی در مقابل شاه و اشرف و دستگاه پلید فراماسونری و پهلوی (2) این فصل دو بخش دارد كه عبارتند از: (الف) عقده عبادی از شكست شاه در مقابل سیل خروشان انقلاب اسلامی و فعالیتهای ضداسلامی و ضدانقلابی وی تا پایان جنگ تحمیلی (ب) حمله گسترده علیه مبانی اسلام و ارتباط گیری رسمی با مراكز اقماری فراماسونری و جاسوسان كددار سازمان سیا در سالهای پس از جنگ تا سال 1376 (3) فعالیت رسمی در سازمان بحران وابسته به سرویس جاسوسی آمریكا كه پس از خرداد 1376 رسما پروژه براندازی نرم نظام را پیگیری میكرد (4) پشت پرده مستند و البته مفصلی از جایزه صهیونیستی نوبل و اینكه چرا این جایزه به عبادی داده شد و بررسی اهداف حامیان داخلی و خارجی وی در ماجرای اعطای نوبل صلح 2003
- چه علل وعواملی باعث شد كه كتابی به نام شوالیه اناث در ارتباط با شیرین عبادی بنویسید.
علوی: واقعیت آن است كه طی سالهای پس از انقلاب اسلامی دشمن بر روی قشر عظیم زنان پاكدامن ایرانی به عنوان «گروه هدف» سرمایهگزاری كرده است. سیا و موساد حداقل طی دو دهه اخیر به قشر عظیم زنان مسلمان، همواره به عنوان دژی مستحكم در مقابل مطامع پلید دنیای سرمایهداری نگریستهاند. دژی مستحكم كه از طرفی ضامن حیا و عفت عمومی بودهاند، از سویی بخش عمدهای از بار انقلاب را بر دوش كشیدهاند و از سویی دیگر دامانشان معراجگاه بزرگمردان آوردگاه تاریخی انقلاب اسلامی با غرب بوده است. لذا سرویسهای جاسوسی غرب تلاش كردند تا به موازات كار بر روی اقشار «سیاسیون» و «دانشگاهیان»، با ساختن جریانهای مجازی و موازی در عرصه «زنان»، در طول بیست سالهی پس از رحلت بنیانگزار انقلاب اسلامی، پروژه كلان استحاله از درون را به مثابه مقدمه كودتای مخملی و نهایتا براندازی سخت نظام جمهوری اسلامی به موقع اجرا گذارند. در این میان بخش عمده ای از سرمایه گذاری صهیونیسم بین الملل در تصویرسازی از زن مسلمان مورد تایید غرب بر روی شیرین عبادی متمركز گشت. حال از شما می پرسم؛ آیا در چنین شرایطی نباید بر روی این پدیدهی ضداسلامی كار میشد؟ این شد كه دست به كار نگارش شوالیه اناث شدم.
- جنابعالی در مقدمه كتابتان نوشته اید كه قصد مواجههی «آكادمیك» با جریان فمینیسم را نداشته اید؟
علوی: برای مواجهه با فمینیسم همواره دو راه اساسی وجود داشته. راه نخست واكاوی و نقد گفتمانیِ ادعاهای آنهاست. كه این راهی منطقی و یا بهتر بگویم «آكادمیك» است كه ماحصل پیمودنش افشای بیبنیادی، تناقضآمیز بودن و كودكانه بودن ادعاهای سست این جماعت كم و شمار و پر مدعا است. در مورد فمینیستها، تاكنون كتابها و مقالات فراوان، متنوع و ارزندهای به رشته نگارش درآمده كه به اعتقاد بنده بخش عمدهای از بیبنیادی گزارههای فمینیستی را آشكار ساخته است. اما مشكل بزرگی كه همیشه این آثار ارزنده را به خود مشغول داشته آن بوده است كه؛ مخاطب این دست نوشتهها قشر فرهیخته (اعم از حوزوی و دانشگاهی و اهالی مطالعات بنیادین و...) بوده است. و حال آنكه جریانهای فاسدی همچون فمینیستها نهتنها بر روی اقشار فرهیخته و نخبه سرمایهگذاری نمودهاند، بلكه به حسب سوءمدیریت و یا خدای ناكرده فساد عقیدتی بخشی از مرزبانان و متولیان فرهنگی نظام اسلامی، توانستهاند ضمن ورود به حریم اجتماع، با شانتاژ و عملیات روانی، اذهان گروهی از تودههای مردم را نیز به خود متوجه و مشغول سازند. و این یعنی مخاطبان فمینیستها نه فقط فرهیختگان، بلكه تودههای مردم نیز بودهاند. با این وصف آنچه تاكنون به عنوان «خوراك آكادمیك» برای مواجهه با این جریان فاسد تهیه شده، هرگز پاسخگوی نیاز تودههای دست بهگریبان با این جریان فاسد نبوده است. لذا میباید كه به دنبال راه دیگری برای مواجهه با این جریان بود. راهی كه در آن با زبان تودهها و با دغدغههایی عمومیتر بتوان در این كارزار وارد گشت تا هم نیاز عموم مردم مرتفع گردد و هم پاسخی درخور به سوالات نخبگان داده شده باشد.
این شد كه بنده، به رغم آنكه دانشجوی دكترای فلسفه هستم و علی القاعده با فلسفه و غربشناسی بیگانه نیستم و بلكه اولویت دغدغههایم معطوف به حوزه نقد اندیشههاست، راه دوم را برگزید تا به فضل پروردگار گوشهی برزمینماندهی این جهاد مقدس را در حد وسع قاصر خویش بلند نمایم.
كتاب من، به هیچوجه درصدد نقد تفكرات شخصیتی چون شیرین عبادی نیست. چهاینكه اساسا عبادی در عالم تفكر، حائز هیچ مرتبتی نبوده كه كسی بخواهد اندیشه او را به ترازوی نقد كشد. این كتاب آئینهای تمام نما و گزارشی كاملا مستند از شخصیت حقیقی و حقوقی كسی است كه دنیای زر و زور و تزویر، وی را به عنوان رأس جریان دینستیزان فمینیست در ایران برگزید. و برای عموم مردم كه كمتر درگیر ایسمها و كلمات مغلق و مفاهیم مابعدالطبیعیاند، چه زبانی را میتوان گویاتر از نمایاندن چهرههای بیغبار و اسناد غیرقابل خدشه تاریخی یافت؟ لذا مخاطبان این اثر در مرتبه نخست، عموم مردم بوده و صدالبته اگر قشر انتلكتوئل نیز خود را بر فراز برج عاج نبینند و هنوز فراموش نكرده باشند كه آنها نیز بخشی از همین مردماند، انشاءالله به حال ایشان نیز مفید خواهد بود.
-جناب دكتر علوی چرا عنوان كتاب را شوالیه اناث انتخاب كردید.
علوی: «شوالیه» نام گروهی از مزدوران صلیبی در جنگ با جهان اسلام است. كسانی كه هرچند ژنرالهای سپاه صلیبیون نبودند اما به جهت سفاكی و جلادی كمنظیرشان شاخص سپاه كفر صلیبی در قرون وسطی بودند. این افراد بیرون از مرزهای جهان غرب در راستای منافع غرب با جهان اسلام به جنگ و خونریزی پرداخته و ارتباط ارگانیك و تنگاتنگی با یهودیان داشتند (همچون شوالیه های معبد سلیمان و...). «اُناث» نیز یعنی زنان. لذا منظور از شوالیه اناث كسی است كه نقش همان مزدور صلیبیون را در درگیری غرب صهیونیستی با جهان اسلام، در حوزه خاص زنان دارد.
- جناب آقای دكتر علوی از مهرماه سال 82 كه بنیاد نوبل جایزه سالانه صلح خود را به شیرین عبادی اختصاص داد تا زمان چاپ كتاب شوالیه اناث یكی از دغدغه های دوستداران انقلاب اسلامی آن بود كه در باب حقیقت این جایزه،شخصیت شیرین عبادی و... كتابی مستند چاپ شود .چرا اینقدر این كتاب دیرچاپ شد؟
علوی: سوال بسیار به جایی است. درست میفرمائید. از مهر 1382 كه بنیاد صهیونیستی «نوبل» جایزه سالانه «صلح» خود را به شیرین عبادی اختصاص داد، تا همین اكنون یكی از دغدغههای دوستداران انقلاب اسلامی آن بوده و هست كه در باب حقیقت این جایزه، شخصیت شیرین عبادی و اینكه چرا این جایزه به «او» رسید، منبع قابل استنادی وجود داشته باشد تا ابعاد تاریك این ماجرا برای مردم ایران و بلكه امت اسلامی مكشوف گردد. چه اینكه ادعای نوبلیستها در آن ایام این بود كه شیرین عبادی نخستین زن صلحطلب در جهان اسلام بوده كه مفتخر به دریافت این جایزه صهیونیستی گشته است. لذا به حسب تكلیف، كار نگارش این كتاب را شروع نموده و اواخر سال 1387 آن را به اتمام رساندم. اما ...
اما وقتی كتاب به آخر رسید به دو دلیل از انتشار آن خودداری كردم. دلیل نخست آن بود كه پس از گذشت پنج سال از ماجرای نوبل، پرداختن به شخصیتی چون عبادی شاید بلامحل و شاید هم در ردیف زنده كردن مردهها بود! دلیل دوم به مشغله شدید كاری و دانشگاهیام بازمیگشت. در واقع اتمام این كتاب، از یكسو مصادف شده بود با فشردگی كارهای علمی دانشگاهی و از سوی دیگر با مقدمات انتخابات ریاست جمهوری دهم و فتنه كوری كه از پس آن روئید. لذا انتشار این كتاب از اولویت كاریام خارج شده بود. لكن با ظهور فتنه 88 و نمایان شدن ابعاد بیرونی آن، خصوصا نقش سرویسهای جاسوسی غرب در سازماندهی گروهكهای فمینیستی به عنوان بخشی از عقبه ضدانقلاب در كودتای مخملیِ آن سال، بنده به این نتیجه رسیدم كه كتاب حاضر را در نخستین فرصت، راهی بازار نشر نمایم.
- لطفا در ارتباط با پیشینه خانوادگی شیرین عبادی بفرمایید.
علوی: شیرین عبادی یك ماسونزاده است. در واقع در این كتاب برای نخستین بار اسناد فراماسونر بودن پدر شیرین عبادی منتشر شده است. مادر او نیز یك لامذهب بوده و اجدادش نیز از نوكران خانه زاد سلاطین قاجار و پهلوی بوده اند.
- در ارتباط با اساتید و تحصیلات شیرین عبادی توضیح دهید.
علوی: از نكات بسیار مهم در بررسی زندگی این جرثومه فساد وتباهی آن است كه وی در مدارس و موسسات آموزشی خاصی تربیت شده كه كنترل تمام آنها در دست جاسوسان طراز اول انگلیسی، فراماسونرهای باسابقه و بهائیان فاسد بوده است. كسانی چون فرخ رو پارسا، سرشاپور ریپورتر، محمدعلی فروغی، منوچهر اقبال و ... نقشی كلیدی در تربیت عبادی داشته اند كه در كتاب به اسناد این ارتباط آموزشی ویژه اشاره گشته است.
- آقای دكتر علوی، پس از ورود شیرین عبادی به دانشگاه وی در سال 1348 به عنوان دادرس علی البدل دادگستری تهران و سپس در سال 1354 به عنوان نخستین قاضی زن انتخاب شد. چه علل و عواملی باعث شد كه وی به سرعت پیشرفت كند؟
علوی: اولا آیا میدانید در 1348 كه شیرین عبادی دادرس علیالبدل دادگاه تهران شده چند سالش بوده؟
- نه
علوی: او فقط 22 سالش بوده!!! ضمنا حواستان باشد كه عبادی یك «دختر» 22 ساله بوده! حالا آیا نباید فكر كنیم كه چطور یك دختر 22 ساله دادرس علی البدل شده؟قطعا خیلی از جاهای كار میلنگیده! اولا او از كوره راه آموزشهای پیچیده آموزشگاههای ماسونی به سلامت عبور كرده بود. ثانیا فرزند یك فراماسونر بود. ثالثا این سالها مصادف است با انقلاب سفید و بحث مطرح ساختن زنان هرزه و بیحجاب به عنوان مظهر زن مابعد انقلاب سفید. رابعا بقیه اش را در كتاب بخوانید شیرین تر است!
- در سال 1354عبادی به سازمان زنان پیوست. لطفا در باره ماهیت سازمان زنان و طرح های آن توضیح دهید.
علوی: سازمان زنان، دستگاه سیاستگزاری و اعمال سیاستهای اشرف پهلوی در حوزه زنان بود. این سازمان بناداشت تا به سبك رضاخانی پروژه كشف حجاب و اشاعه هرزهگی و فحشا و مبارزه با احكام اسلام و اشاعه فمینیسم را رواج دهد. اینجا همینقدر باید اشاره كنم كه شیرین عبادی به هنگام عضویت در این سازمانمدیر اجرایی و مشاور اشرف پهلوی در حوزه امور حقوقی و دادگستری بوده است.
- لطفا درباره حلقه ی كیان ونقش شیرین عبادی در آن توضیح دهید.
علوی: ببینید حلقه كیان یك حلقه جنبی زنانه داشت به اسم «كیاندخت». این اسمی است كه خود اعضای كیان به آن داده بودند. اسناد این ارتباط ارگانیك در كتاب ذكر شده است.كیان دخت، همان همان حلقهی ماهنامه زنان بود كه عبادی از عناصر شاخص آن به حساب میآمد.
-خانم عبادی در پرونده های مهمی چون قتل های زنجیره ای ،كوی دانشگاه تهران وكنفرانس برلین وكالت پرونده را بر عهده گرفت.اهداف وی از این كار چه بود.
علوی: واقعیت آن است كه شیرین عبادی به جهت آنكه فاقد شخصیت تئوریك خاصی بود، میل شدیدی به مطرح شدن و سر زبانها افتادی از مسیرهای غیرمتعارف داشت. عقدهی ناشناخته بودن هم بالاخره عقده ای است دیگر! مثل آن كسی كه برای آنكه در تاریخ نامش را ثبت كنند، میخواست در چاه زمزم، بول كند! وضع عبادی هم اینگونه بود. او وكیل نبود. او فقط یك بلندگوی پرسروصدا بود! هدف كلیدی او از آن وكالتها اولا عقده شهرت طلبی و ثانیا تصفیه حساب با ملتی بود كه انقلاب كرد و بساط نوكران شاهنشاه آریامهر (از جمله همین خانم) را برچید.
- نخستین ساعات بامداد جمعه، 18 مهر1382(10 اكتبر 2003) درحالیكه مردم ایران در خواب شبانه بهسرمیبردند، آنسوی دنیا شاهد شكلگیری خوابی جدید برای ایرانیان بود. در ساعت 2:14 بامداد به وقت تهران، رادیو آمریكا تعلقگرفتن یكی از مشهورترین جوایز حقوق بشر به یكی از اتباع ایران را منتشر كرد.سوال مهمی كه اكنون باید بدان پرداخت آن است كه بنیاد نوبل با چه اهدافی این جایزه را به عبادی داد.
علوی: من پاسخ شما را از لسان گهربار رهبر معظم انقلاب میدهم. جالب است كه خوانندگان محترمتان بدانند كه حضرت آقا یازده سال قبل از اعطای جایزه نوبل به عبادی ضمن پیشبینی حكیمانه ای فرموده بودند: «مجامع جهانی حتی حاضرند جایزه نوبل را به عناصر ضداسلامی و ضدانقلابی دهند تا از این طریق نیروهای انقلابی ما را منزوی كنند. و ما مجموعه این برخوردها در چارچوب تهاجم فرهنگی ارزیابی می كنیم. بنده احتمال میدهم اگر رویشان بشود جایزه نوبل را هم حاضرند به یكی از همین عناصر ضداسلامی و ضدانقلابی بدهند برای اینكه آنها را در دنیا بزرگ كنند و عناصر انقلابی ما را منزوی نمایند. آیا این تهاجم فرهنگی نیست؟»
ببینید حضرت آقا دلایل این توطئه را چگونه ارزیابی كردهاند. ایشان «تهاجم فرهنگی»، «بزرگ كردن عناصر فاسد و ضدانقلاب و اسلام ستیز» و «منزوی كردن چهرههای درخشان انقلابی در عرصه جهانی» را به عنوان اهداف كلیدی اعطای نوبل برشمردهاند. لذا بنده در جایی كه مولایم تحلیل به این دقیقی را آنهم 11 سال قبل اعطای نوبل به عبادی ارائه فرمودهاند، هیچ تحلیلی افزون بر فرمایش مولایم ارائه نمیكنم.
-اهدای جایزه نوبل به عبادی در ایران وسایر نقاط جهان حواشی وبازتابهایی داشت.چه كسانی در داخل وخارج به وی تبریك گفتند.
علوی: تمامیت دنیای كفر! وقتی جرج بوش كثیف و اسرائیل و انگلیس و فرح و رضا ربع پهلوی و نوری زاده جنایتكاران مجاهدین خلق و كومله و ... برای او پیام تبریك فرستادند و رادیو اسرائیل 5 ساعت جشن گرفت كه این جایزه نحس به عبادی رسیده حسابش را بكنید كه چه فضایی بوده است دیگر! فقط آن چیزی كه مهم است این است كه در كنار این حرامیان و جنایتكاران تمامیت دولت خاتمی و مجلس ششم و احزاب اصلاحات نیز همدستی خود را با صهیونیستها در حمایت از این زن سلطنتطلب رسما اعلام داشتند! و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!
-جناب آقای دكتر علوی به عنوان آخرین سوال شیرین عبادی را در چند سطر معرفی نمایید.
علوی: «فرزند یك ماسون خائن»، «عضو باند كثیف اشرف پهلوی»، «كسی كه رسما اعلام جاننثاری برای شاه جنایت پیشهی پهلوی نموده»، «كسی كه در سال 1356 ملت انقلابی ایران را به جرم قیام علیه جور طاغوت «اراذل و اوباش» خوانده»، «دشمن اسلام و مسلمین»، «جیرهخوار جرج بوش و شارون» و «همداستان تمام خائنینی كه بعد از افشای جاسوسیشان برای سازمان سیا از ایران فرار كردند و به دامان جنایتكارترین كشور طول تاریخ بشریت یعنی آمریكا پناه بردند» ...
و حرف آخرتان؟
علوی: امروز برای شناخت سلطنت طلبی، كسی به سراغ كتابهایی كه در دفاع از اندیشه شنیع جباریت نوشته شده رجوع نمیكند. امروز اگر كسی بخواهد با سلطنت مواجه شود كافیست شخصیت كثیف پادشاهانی چون رضاشاه و محمدرضای ملعون را ملاحظه نماید. به نظر بنده فمینیسم هم همینگونه است. برای مبارزه با فمینیسم قبل از آنكه فكر كنیم كه این جریان فاسد صهیونیستی حائز اندیشهای است باید دانست كه فمینیستها چه شخصیتهای پلیدی هستند و شخصیت آنها را به چشم تودههای مردم كشانیم. به نظر من اولویت مبارزه با اینها این كار است. فمینیسم یك فكر نیست. فمینیسم عصیان اوباش است علیه اسلام در حمایت از فساد و تباهی و فحشا. باور كنید هیچ چیزی بیشتر از این پشت فمینیسم وجود نداشته و ندارد. این همهی مطلبی است كه بندهی حقیر تلاش نمودهام تا در شوالیه اناث ثابت نمایم.
با عرض تشكر از اینكه وقتتان را در اختیار ما قرار دادید.
سید حسین علوی نویسنده كتاب "شوالیه اُناث" در گفتگوی اختصاصی با مركز اسناد انقلاب اسلامی
سعید میگفت: خدا کند آدم غروب عاشورا دیگر زنده نباشد

دوم دی ماه، سالگرد شهادت شهید «سعید شاهدی»، از شهدای تفحص است. این شهید گرانقدر پس از حضور مستمر در جبهههای حق علیه باطل، پس از جنگ نیز در اکیپهای تفحص پیکر شهدا حضور یافت و سرانجام در سال 74 در منطقه عملیاتی فکه به آرزوی قلبی خود رسید. به قول خواهرش "سعید به سن جنگ قد کشید، بزرگ شد تا از او یک «مرد» ساخته شد". سالگرد این شهید عزیز، بهانهای شد تا لحظاتی را پای صحبت مادر بزرگوارش، حاجیه خانم «صدیقه ساجدی» بنشینیم. البته یکی از خواهران شهید شاهدی نیز در این دیدار همراهیمان کرد.
*دوشنبه، 28 آذرماه سال 1390، منطقه یافت آباد تهران، منزل پدری شهید سعید شاهدی
سعید در خیابان قصرالدشت تهران، منزل پسرخاله پدرش به دنیا آمد.
وقتی به دنیا آمد، نشانهای با خود داشت... نمیتوان بیشتر توضیح داد.
پیرزن قابله گفت این بچه بعدها سرباز امام زمان(عج) میشود. همیشه فکر
میکردم
یعنی چه که این بچه سرباز امام زمان(عج) است.
بچهای آرام، ساکت و بیآزار بود. بیمار هم که میشد زیاد بیتابی
نمیکرد. درخواست زیادی نداشت خیلی زیبا نبود اما نگاه خیلی زیبایی داشت.
خودم به عنوان مادر عاشق نگاه کردنش بودم. به قول خواهرش آدم از نگاهش
حساب میبرد. مقطع ابتدایی بین راه بازگشت از مدرسه، مینشست و مشقهایش
را مینوشت. به خانه که میرسید مشقش تمام شده بود.
مرضیه شاهدی خواهر شهید نیز در تکمیل حرفهای مادر میگوید: سعید، جوانی
چهارشانه، قد بلند، چشم و ابرو مشکی با نگاه خاصی که آدم ازش حساب میبرد،
بود!
کلاس اول و دوم راهنمایی بود که انقلاب و جنگ شروع شد. سعید مدرسه شهید
عالمی میرفت. با اینکه دوره راهنمایی درسش زیاد خوب نبود، ناظم و مدیر
خیلی دوستش داشتند! همیشه تعجب میکردم و میگفتم «سعید درسش که خوب نیست،
قیافهای هم ندارد چرا دوستش دارند؟ حتی یکبار که در مدرسه مریض شد یکی
از مسئولان مدرسه با من به درمانگاه آمد. در سن 14-15 سالگی، یکی از
معلمها به سعید گفته بود «شما قیافه ندارید» سعید جواب داده بود «قیافه
مهم نیست، دین و ایمان مهمه!».
* رضایتنامه سعید را برای اردوی دانشآموزی به مناطق جنگی امضا کردم
هرجا که میرفت، یک طور خاصی سلام و احوالپرسی میکرد من همیشه
بهش افتخار میکردم. سوم راهنمایی بود که جنگ شروع شد. از طرف مدرسه
میخواستند برای اردو بروند مناطق جنگی. پدرش ناراحت شد و اجازه نداد که
برود. با خواهشهای سعید، من برگهاش را امضاء کردم. آن زمانی که من اجازه
دادم برود منطقه، هرکس به من میرسید با من دعوا میکرد که چرا اجازه
دادی. دائم با خودم میگفتم خدا کند این دفعه سالم بیاید اتفاقی نیفتد.
الحمدالله صحیح و سالم آمد.
همان سال رفت 2 تا 3 ماه دوره آموزش دید. پدرش موافق نبود، میگفت «نرو»
اما من نمیتوانستم بگویم نرو، چون میدانستم به هر نحوی شده خود را به
آنجا میرساند. همیشه با خودم میگفتم «خدایا من کسی را ندارم برای کمک به
جبهه بفرستم اما خوشحالم که پسرم دوست دارد جبهه برود» با یکی از دوستانش
رفتند دوره آموزشی.
بعد از اتمام دوره، ثبتنام کرد برای دبیرستان و حدوداً یک ماه هم
سرکلاس رفت. بعد گفت «میخواهم برای دوره یک ماهه بروم منطقه». رفتنش
تقریباً 4 ماه طول کشید! در این مدت هیچ خبری از سعید نداشتیم. خیلی
ناراحت بودیم. پدرش دائم میرفت محل اعزام سعید در اسلامشهر یا راهآهن،
از افرادی که از منطقه برمیگشتند، پرسوجو میکرد. گاهی دوستانش که
ناراحتی ما را میدیدند میگفتند «ما سعید را دیدهایم، حالش خوب بود، به
زودی میآید». ولی ما خیلی ناراحت بودیم. خیلی دوست داشتم یک بار دیگر
ببینمش. آن زمان 16-17 ساله بود. البته این آرزو تا شهادت سعید پابرجا
بود!
* دعا میکردم اگر اسیر شد، ایمانش از بین نرود
پس از 4 ماه دائم با خودم میگفتم «نکند اسیر شده باشد؟ اگر اسیر
شد، ایمانش از بین نرود؟ نکند جانباز شود، دست و پاهایش قطع شود؟» یکبار
در همین افکار بودم که یاد مدینه افتادم. زمانی که خانم فاطمه صغری کنار
دروازه شهر ایستاد و از هرکس که میآمد سراغ پدر، برادر و عموی خود را
میگرفت. با این حال گریه، برای دختر کوچکم، فاطمه، لالایی میخواندم که
یکی از بچهها صدا کرد، مامان مامان سعید آمد! بیهوا شروع کردم به سر و
سینهزدن و گریه کردن که همه میگفتند تا لحظه شهادت سعید مرا را آنطور
ندیده بودند. با مشت به سینه میزدم و ننه، ننه... میگفتم.
بعد آن 2-3 ماه برای جشن ازدواج خواهرش تهران ماند. انگار مأموریت داشت به
ما کمک کند. همیشه میرفت یک ماه، 2 ماه، 40 روز طول میکشید تا برگردد.
هروقت دلم تنگ میشد، صبح زود یا نیمهشب از راه میرسید. دیگر
کم کم عادت کرده بودم که تا دلم بخواهد او بیاید.
یکبار که مجروح شد، «شهید بکشلو» به من خبر داد. شب عملیات ترکش خورد. به
بیمارستان منتقلش میکنند. نصف روز در بیمارستان ماند و دوباره به منطقه
برگشت. من که رسیدم بیمارستان نبود؛ شهید بکشلو گفت «میروم منطقه و
مجبورش میکنم برگردد تهران». پرس و جو کردم و متوجه شدم دستش مجروح شده.
شهید رضا مؤمنی که فهمیده بود سعید مجروح شده، رفته بود بیمارستان، اما
سعید را پیدا نکرده و ناراحت و گریان به منطقه برمیگردد و سعید را در
منطقه میبیند. سعید، وقتی رضا را گریان دید، گفته بود «نترس من تا حلوای
تو را نخورم، نمیمیرم».
* شهید مؤمنی برای سعید نوشته بود «تو جای پدر و برادرم هستی»
معمولاً زیاد در مرخصی نمیماند و خیلی سریع برمیگشت. فکر
میکنم به خاطر رفقایش طاقت نمیآورد. یکبار نامه یکی از دوستانش را
خواندم. از شهید رضا مؤمنی بود. نامهای نوشته بود به این مضمون که «من
پدر و برادری ندارم. تو هم پدر و هم برادر من هستی. زودتر برگرد». نامه را
جایی گذاشتم که سعید نبیند. نامهای سوزناک از زندگینامه خودش و ابراز
علاقه به سعید بود. سعیدی که 17 ساله بود.
* شال مشکی یادگار سید شهید
سعید یک شال مشکی داشت که مال یکی از رفقای شهیدش بود که سید
بوده است. همیشه آن را به کمرش میبست و میگفت «دیگر برای من اتفاقی
نمیافتد». معمولاً نیمههای شب از منطقه برمیگشت. دقایقی لبخند بر لبش
بود و بعد بغض میکرد. مشخص بود که از برگشتنش ناراحت است. دستشانش که
ترکش خورده بود عفونت کرد و دکترها گفتند باید قطع شود. همهاش دعا
میکردم این طور نشود. بهتر که شد باز مرتب به منطقه رفت تا پذیرش
قطعنامه. قطعنامه که امضا شد، تهران بود. خیلی ناراحت شد. فردای آن روز
رفت منطقه. نگاهش میکردم، راه میرفت و میخندید. عملیات مرصاد بود.
2 - 3 روز بعد از شروع عملیات مرصاد، از بیمارستان خرمآباد تماس
گرفتند که مجروحی با این مشخصات داریم. بهدلیل اینکه نیروهای دشمن و خودی
مشخص نبودند، قبل از هر مداوایی باید آنها را شناسایی میکردند. قرار بود
با هواپیما منتقل شود تهران، اما نشد. 4 - 5 مجروح را با آمبولانس اعزام
کردند بیمارستان مدائن تهران. همه مجروحین را روی هم ریخته بودند! بعدها
خاطره مجروحیتش را برایمان تعریف کرد. گفت «بعد از شروع عملیات، هوا گرگ و
میش صبح بود که 2 نفر، یکی عراقی یکی منافق، به ما حمله کردند. من را
انداختند به شکم و به پایم تیر زدند. من یک نارنجک داشتم، پرت کردم
طرفشان. به هم میگفتند تیر خلاص بزن. تقریباً بیهوش شدم. حدود ساعت 4
بعدازظهر، بچههای روستای آن اطراف دلشان برایم سوخت و مرا روی زمین
میکشیدند تا به جای برسانند. بعداز انتقال به تهران وقتی چشم باز کردم
فکر کردم باید حورالعین ببینم!».
* وقتی ترکش یا گلوله میخورد میگفت «پشه نیشم زده»
چند روز بیمارستان بود. فکر میکردم تنها پایش که گچ گرفتهاند
مجروح شده. خودش هم گفت «طوری نشده». بعدها متوجه شدم رودههای سعید بیرون
ریخته! اما ظاهرش خوب و آرام بود. یک ترکش از جلو رفته و از پهلو پشت
درآمده بود! نمیدانم چهطور این همه روحیه داشت. آن زمان 24 ساله بود. 7
تا گلوله به شکمش، پهلو و پشتش خورده بود. اینجور مواقع میگفت «طوری
نشده، پشه نیش زده».
یک تکه کلام خاصی داشت که میگفت «شلمچه کجا بودی؟» نمیدانم شلمچه چه
چیزی دیده بود. حتی بعد از شهادتش دوستانش یک بنر درست کردند، روی آن
نوشتند «شلمچه کجا بودی؟» بعد از مجروحیتش در
«کربلای 5» این تکه کلام را داشت. هرکس با او حرف میزد و مثلاً گله و
شکایت داشت این جمله را به کار میبرد. حتی وقتی با کسی شوخی و بحث میکرد
این تکه کلام را داشت.
وقتی بستری بود، همه اقوام میگفتند «حالت که خوب شود برایت آستین بالا
میزنیم». دستهایش را میبرد بالا میگفت «انشاءالله!» در بیمارستان
آرام و قرار نداشت. 2 - 3 مرتبه دعوا کرده بود. چون شیمیایی شده بود،
موهای سر و محاسنش را تراشیده بودند. از من میپرسیدند «پسر شما طلبه
است؟» گفتم «نه». میگفتند «ما وقتی نوار ترانه روشن میکنیم داد و بیداد
میکند» تا اینکه سعید طاقت نیاورد، صبح که پدرش رفت بیمارستان بدون اجازه
دکتر به خانه برگشت.
* مانند یاران امام حسین(ع)، درد را حس نمیکردند
همیشه میگفت «در کربلا یاران امام حسین(ع) که مجروح میشدند، درد شمشیر
را حس نمیکردند» سعید هم طور بود، من ناراحت جراحتش بودم. وقتی آمد گچ
پایش را باز کرد. یک روز هم رفت بهشت زهرا (س)، عصایش را گذاشت و برگشت.
از آموزش و پرورش آمدند و گفتند «بیا امتحان بده، هر نمرهای بگیری ما
قبولت میکنیم برو یک کلاس بالاتر، ادامه تحصیل بده» اما سعید قبول نکرد.
یک شب ساعت 12 بود، خوابیده بودیم. در خانه کناری موسیقی مبتذل روشن بود.
تلویزیون را روشن کرد، دید امام خمینی (ره) صحبت میکنند. رادیو را روشن
کرد، یک برنامه دیگر داشت. ناراحت و عصبانی شده بود. به من گفت «برو بگو
نوارشان را خاموش کنند» من رفتم؛ 3 بار این رفت و آمد و تذکر تکرار شد.
فکر کنم خوابشان برده بود که خاموش نکردند. بلند شد با عصا آمد داخل حیاط،
شروع کرد به داد زدن که «مردم این همه شهید و مجروح دادند که شما نصف شب
نوار روشن کنید؟» با فریادهای سعید مردم پشت در جمع شدند؛ همچنان فریاد
میزد «به فکر قرآن باشید. این همه جوان از دست رفته، این همه مجروح...»
آتش گرفته بود.
احساس میکردم ناراحته که چرا مجروح شده ولی شهید نشده. همانجا غش کرد و
روی زمین افتاد. دوستانش بردنش داخل اتاق. صبح فردا که پدرش برگشت، همسایه
به پدرش شکایت کرد و جریان شب گذشته را تعریف کرد. سعید از همسایه
عذرخواهی کرد. گفت «زیاد عصبانی شدم». به همه تذکر میداد. چند مرتبه در
خیابان برای همین تذکرها با چاقو زدنش. این قضایا بعد از جنگ اتفاق افتاد.
* فیلمبردار تفحص
بعد از جنگ تا یکی دو سال مداوم به منطقه میرفت. دقیقاً
نمیدانم آن زمان چه میکرد. البته یک سال اول قبل از ازدواجش برای تفحص
میرفت و خودش هم فیلمبرداری میکرد. کمی که وضعیت جسمیاش بهتر شد، به
شوخی میگفت «در بیمارستان همه میخواستید برایم آستین بالا بزنید، پس چرا
کاری نمیکنید؟» کمی که صحبتها جدی شد، میگفت «حالا که من شهید نشدم،
باید با همسر یک شهید ازدواج کنم».
آن زمان 23 ساله بود. پدرش چند نفر را پیشنهاد کرد، اما سعید نمیپذیرفت.
خانواده شهید نبودند. بعدها فهمیدم پیمان بسته با همین خانمی که الآن
همسرش است، ازدواج کند. همسر شهید رضا مؤمنی را درنظر داشت. یکبار هم سر
قبر رضا به خواهر رضا گفته بود «اگر اجازه بدهید میخواهم برادرتان
باشم». پدرش راضی نبود، ناراحت شد و گفت «این خانم بچه دارد، مسئولیت
فرزند شهید سخت است». گفت «هرچه شما بگویید». حدوداً یک سال از این
جریان گذشته بود که پدرش قانع شد و قبول کرد.
وقتی رضا مؤمنی میخواست ازدواج کند، آمد منزل ما و گفت «نمیگذارم سعید
برود منطقه، من میخواهم جشن بگیرم». سعید هم یک ساعت خرید و در یک جعبه
بزرگ شیرینی گذاشت و کادو کرد و به آنها داد. آنها فکر میکردند جعبه
شیرینی است، گذاشتند داخل یخچال. بعد از 2 روز از صدای عقربهها متوجه
شدند ساعته.
* عقد در محضر امام خامنهای
سر مزار شهید مؤمنی با هم صحبت کردند. پسر شهید مؤمنی تقریباً 7
ساله بود. 24 شهریور ماه سال 71 عقدشان را آقا خواندند. روز تولد پسر شهید
مؤمنی «محمدرضا» که 3 ماه پس از شهادت پدرش به دنیا آمده بود.
بعد از عقد برخلاف میل باطنیاش، به اصرار من و پدرش راضی شد جشن بگیرد.
سالن گرفتیم. کارتها را هم نوشتیم. عمهاش آمد گفت یکی از اقوام فوت
کرده، برنامه جشن کنسل شد. گفته بود اگر آن زمان نشود دیگر جشن نخواهم
گرفت باور نکردیم اما همان طور شد. جای عروسی رفتند مشهد. آخرین باری که
میخواست به تفحص برود گفت 2 ماه دیگر میآیم. به 2 ماه نکشید، شب یلدا
بود که خبر شهادتش را آوردند. قبلاً گفته بود هر کس یک جا رفته مکه، مشهد،
منم میخواهم به تفحص بروم.
* خوب شد امام آمد
مقید بود وقتی از موتور یا وسایل سپاه استفاده میکرد آن را تعمیر کرده
تحویل میداد. میگفت نمیدانم چرا وسایل را همین طور خراب میگذارند و
میروند. به بیتالمال خیلی حساس بود. تا میدید کسی از اتومبیل یا وسایل
بیتالمال استفاده میکند، سریع میگفت «خوب شد امام (ره) آمد که شما هم
ماشیندار شدید، خانهدار شدید. وگرنه بدبخت بیچاره بودید!» شوخیهایش جلف
نبود. خیلی پرمعنا شوخی میکرد.
یکی از دوستانش میگفت: یکبار ماه رمضان دیده بود یکی سیگار میکشد، بهش
گفت «تعارف نمیکنی؟» طرف گفته بود «نه». گفت «چرا؟» آن فرد سیگار رو
تعارف کرد. سعید سیگار رو گرفت و دور انداخت. بهش گفت «چرا این کار رو
کردی؟ مگه نمیخواستی بکشی؟» سعید گفت «چرا، ولی شب میکشم».
یکی از رفقای سعید میگفت: یکبار مشغول مرتب کردن کتابخانه پایگاه ابوذر
بودیم. تازه کمی سروسامان گرفته بود که سعید آمد. با همان ادا و اطفار خاص
خودش گفت «اِ، مرتب کردین...» بعد شروع کرد قفسهها را تکان دادن! کتابها
به هم ریخت. تا جا داشت کتکش زدیم.
یکبار سعید بنا به دلایلی تصمیم گرفت مشغول کار دیگری شود. به پیشنهاد
یکی از دوستانش قرار شد برای کار به معدنی نزدیک سنندج بروند. 5-6 نفره
میروند سنندج. سعید تا فضای کوهستانی معدن را دید، سریع یاد جبهه
میافتد و حتی به دوستانش هم گفته بود.
همسرش تعریف کرد که یکبار سعید از سنندج تماس گرفت و گفت که شب برای شام
به خانه میآید. خیلی خوشحال شدیم. با رضا به خرید رفتیم و نوشابه و ...
خریدیم تا مثلاً سنگ تمام بگذاریم. شب سفره را پهن کردیم و منتظر ماندیم.
ساعت 9 شد و نیامد. 10 ، 11، 12 شب شد و باز از سعید خبری نشد. رضا خوابش
برد. سعید تماس گرفت گفت «حاج خانم یکی قرار بود جای من بماند اما هنوز
نیامده». ناراحت بودم. گفتم به خاطر من نه، اما این بچه با چه ذوق و شوقی
منتظر آمدنت بود. به خاطر او میآمدی. از ناراحتی گوشی را قطع کردم. اول
صبح زنگ خانه را زدند. دیدم سعید با لباسهای گلی و خاکی پشت در بود!
همانطور برگشته بود تا دل ما را به دست بیاورد.
* تحولات عظیم در معدن سنندج
گویا کارگران و کارفرمایان اوضاع خوبی نداشتند. شبها بساط خاص داشتند
و میگفتند وقتی سعید بین آنها وارد شد در مدت چند هفتهای که آنجا بود،
تحولات عظیمی بین آنها به وجود آورده بود. سعید روی کوهها عکس شهدا را
نصب کرد، بینمازها، نماز جماعتخوان شدند و پای روضه بعد از نماز نیز
مینشستند. کارفرمایانی که هنگام ورود سعید و دوستانش به آنها گوشزد کرده
بودند اینجا جای آنها نیست و بهتر است برگردند، کمکم بساطشان را برچیدند.
طوری شد که حقوق کارگرها را هم سعید میداد. کارگرها با او درد دل
میکردند و حتی مشکلات شخصیشان را هم با او درمیان میگذاشتند... وقتی
سعید شهید شد، عکسش را کنار شهدایی که سعید نصب کرده بود، گذاشتند. چهره
ناراحت کارگرها دیدنی بود... اینها چند ماه قبل از شهادت سعید بود.
* آخرین بار قد و بالایش را سیر ندیدم!
هر وقت به جبهه یا تفحص میرفت تا دم در بدرقهاش میکردم. قد و
بالایش دیدنی بود. آخرین بار میهمان داشتیم همسر شهید بکشلو خانه ما بود.
روزی که همسرش عازم بود من خانه آنها بودم به شهید گفتم التماس دعا. او هم
گفت از شما التماس دعا داریم. وقتی سعید رفت همسر شهید بکشلو خانه ما
بود. به احترام او برای بدرقه نرفتم؛ بعد از یک هفته تماس گرفت؛ مرضیه
گوشی را برداشت و گفت: سلام آبجی خانم... حال و احوالی کرد و سراغ
مرا گرفت. قبل از اینکه برود کمی پهلویش درد میکرد. گفتم: مادر بهتر شدی؟
گفت: بله. اینجا که آمدم خوب شدم. به همسرش نگفتم، ترسیدم فکر کند از او
که دور شده حالش خوب شده.
* شب یلدای بلند
شب یلدا یکی از اقوام دعوتمان کرد منزلش. دلم میخواست عروسم را نیز دعوت
کند، دعوت کرده بود. پسرش کاپشن خوشگل و نویی تنش بود. صادق کاپشن پسرم
مجتبی را پوشیده بود. وقتی با هم دیدمشان کمی دلم سوخت احساس کردم شکل
بچه یتیمها شده. آن شب عروسم هم میگفت که خیلی دلم گرفته هر چقدر هم که
به سعید زنگ میزدم جواب نمیداد. همه یکجورایی گرفته بودیم.
مرضیه خواهر شهید «سعید شاهدی» هم گفت: گویا همسرش هرچقدر تماس گرفت، سعید
جواب نمیداد. آن زمان تماس میگرفتند دوکوهه که اگر آخر هفته برمیگشتند
آنجا، میتوانستند با خانواده صحبت کنند. پیرمردی جواب تلفنها را میداد.
به زن داداشم گفته بود «آقا سعید شما آنقدر باصفاست که کلی صفا اینجا
آورده و برایمان روضه میخواند». زن داداشم هم با ناراحتی گفته بود «بله،
صفای خانه ما را شما گرفتید.» هرکس او را میدید عاشقش میشد.
همیشه تا دلم میگرفت سعید میآمد. آن روز حسابی دلشوره داشتم. عروسم هم
همینطور بود. به او دلداری دادم که من هروقت دلشوره دارم سعید برمیگردد،
نگران نباش. خودم را هم اینگونه آرام میکردم. شنبه شب بود. ساعت 11 شب
زنگ خانه را زدند. گفت من سازورم. به دلم آمد که میخواهد خبری دهد.
ترسیدم اگر من پشت در بروم به خاطر من چیزی نگوید. پدر بچهها و پسرم مجید
رفتند دم در.
من پشت ماشین پنهان شدم. میخواست ببیند ما خبر داریم یا نه. پرسید
دامادتان ماشینش را فروخت؟ پدر گفت بله، خیلی وقت پیش فروخت. خانه دخترم
هم رفته بود و همین سؤال را پرسیده بود. همسرم برگشت. هنوز دلشوره داشتم.
بعدها فهمیدیم خانه همسایهها هم رفته و پرسیده از خانه ما سرو صدایی
نشنیدهاند. گویا تا صبح در کوچه ما نگهبانی داده بودند تا کسی به ما چیزی
نگوید. اما در پادگان ابوذر تا صبح مراسم داشتند. آنها از صبح میدانستند.
*روایت پرواز
آخر رجب بود. صبح زیارت عاشورا خوانده بود. میخواست روزه بگیرد، ملحفه را
روی سرش کشیده بود که مثلاً من خوابم. شهید محمود غلامی بیدارش میکند که
پاشو صبحانه بخور. سعید بهش میگه «محمود، اگه کسی بخواهد روزه بگیرد باید
از شما اجازه بگیرد؟ ولم کن بابا!». ساعت 10 راه میافتند برای تفحص. بین
راه عاشورا میخواند و اشک میریخت. تا بچهها میدیدنش میگفت «هوا چقدر
سرده، از چشمهایم اشک میآید»؛ منطقه کاری سعید جای دیگری بود. دنبال شهید
غلامی رفت. مین که منفجر شد شهید غلامی گفته بود کار من تمام است به سعید
برسید. محمود بعد از دقایقی همانجا شهید شد. ترکشهای آن مین به سعید
خورده بود.
صبح یکشنبهای بود که ساعت 8-9 صبح یک مادر شهید همراه یکی از دوستان سعید
آمدند خانه ما. گفت «از سعید چه خبر؟» گفتم «شما خبر نداری؟» گفت «چرا،
روزی چندبار به ما زنگ میزند» به دلم گذشت که به همه زنگ میزند به ما
نمیزند. البته بیشتر فکر همسرش بودم. گفتم «نکند اتفاقی افتاده؟» گفت «نه
چیزی نشده». صدایم به التماس نزدیک شده بود. گفتم «دستش قطع شده؟ پاهاش
قطع شده؟» همینطور یکی یکی اسم بردم. مادر شهید گفت «شنیدم شما خیلی
استقامت دارید...».
غم بود و آه و زیبایی، همه با هم. گفتم به آرزویش رسید. پدرش سرکار بود و
برادرش سربازی. به یکی از همسایهها گفتم زنگ بزن همه بیایند. او
به پسرم گفت حال پدرت بد شده بیا او را به دکتر ببریم. لیلا را از مدرسه
آوردند. مرضیه خانه بود. من خیلی بیتابی میکردم. همه میگفتند نماز صبر
بخوان. سوره والعصر را زیاد زمزمه میکردم. آنها همه چیز را آماده کرده
بودند و گویا تنها منتظر بودند ما خبر را بشنویم. سریع پلاکاردها را نصب
کردند. به عروسم گفتند جانباز شده. او هم بینهایت خوشحال بود که
سعید زنده است و قرار بود با رضا برای رفتن به بیمارستان گل بخرند. تا
رسید و پلاکارها را دید، برایش خیلی غم سنگینی بود.
شب میلاد امام حسین (ع) در استخر کانون ابوذر غسلش دادند. آنجا تا صبح
مراسم عزا داشتند. صبح که جنازه را به خانه آوردند، حاج حسین سازور مداحی
کرد. میگفت نوزاد که متولد میشود برایش قربانی میکنند، اینها
قربانیهای امام حسین(ع) هستند، هرچقدر آقا را دوست داری کف بزن. چنین
صحنهای وقت دفن هم تکرار شد، نزدیک یک دقیقه همه کف میزدند... سعید برای
امام حسین(ع) خیلی هزینه میکرد. در میدان ابوذر هیئت «عشاق الخمینی» را
تأسیس کرد که الآن بزرگترین هیئت منطقه 18 است. اگر مداح نبود، خودش مداحی
میکرد. روحانی هیئت، شیخ محسن حسینی میگفت «با موتور دنبال من میآمد.
دست به فرمان معرکهای داشت. مجبور بودم عمامه و عبایم را محکم بگیرم و
ترک موتور سعید بنشینم!» در سرما و گرما هیئت را سرپا نگه میداشت.
محرمها میگفت «خدا کند آدم غروب عاشورا دیگر زنده نماند...».
هیئت که راهاندازی شد، یکبار یکی از صاحبخانهها که قرار بود خانه آنها
مراسم برگزار شود، منزل نبود! خیلی ناراحت شد. به یکی از دوستانش گفت
«بیاییم خانه شما؟» همسرش گفته بود «بیایید، اما شفای دخترم فاطمه را
نگیرید دیگر نمیگذارم بیایید خانه ما». سرش را بالا برد و گفت توکل به
خدا. فاطمه 4-5 ساله بود که تب بالایی داشت. در اوج مراسم گفت فاطمه را
بیاورید. فاطمه را بغل گرفت و دعا میکرد. بعد از آن مراسم فاطمه شفا
گرفت...
* سعید میگفت «شهدا باید از مردم راضی باشند»
سعید برای تشییع شهدا هم ارزش بالایی قائل بود. در مراسم تشیع
شهیدرضا بصیریان، که بعد از چند سال پیکرش بازگشت، شرکت کرده بود. فیلم
مراسم را بعد از شهادت سعید به ما دادند. تمام کارهای تشییع را خودش انجام
داد. مداحی میکرد و با نوحه میگفت «هرکسی میمیرد، باید مردم از او راضی
باشند؛ اما... از شهدا باید پرسید که از ما راضیاند یا نه؟» وقتی شهید را
در قبر گذاشتند، بلند میگفت «110 مرتبه یا علی بگو و خودش هم شروع به
سینه زدن میکرد». مراسم خودش هم فریادهای «یا علی(ع)» و «یا حسین(ع)»
بود. صحنههای آن را روی فیلم شهادت خودش گذاشتند.
یکی از رفقایش میگفت: یکبار مشکلاتم را به سعید گفتم. دیدم گریه میکند.
گفتم «سعید چرا گریه میکنی؟» گفت «من نمیتوانم برای رفع آن کمکی کنم اما
میتوانم با تو همدردی کنم». بچه که بود حتی لقمه به مدرسه نمیبرد،
میگفت «شاید بچهها دلشان بخواهد و نداشته باشند».
* جشن پتو و تلافی با گفتن اذان نماز شب!
6-7 سال بعد از شهادت سعید رفتیم فکه. خیلی قشنگ بود. میگویند شهید
هنگامی که به شهادت میرسد اول وجه الله را میبیند و بعد از آن هرکدام از
اهل بیت را صدا میزنند. زیبایی فکه به خاطر شهدایش است و حضور اهل
بیت(ع). خیلی زیبا بود. خاک تیره بدون آب و درخت با آسمان فوقالعاده
زیبا.
فکه که بودیم، به رفقای سعید گفتم هرکس خاطرهای از سعید برایم بگوید؛
احساس میکنم سعید اینجاست. یکی از دوستانش گفت یکبار سعید خیلی از بچهها
کار کشید. فرمانده دسته بود. شب برایش جشن پتو گرفتند. حسابی کتکش زدند.
من هم که دیدم نمیتوانم نجاتش دهم، خودم هم زیر پتو رفتم تا شاید کمی
کمتر کتک بخورد! سعید هم نامردی نکرد، به تلافی آن جشن پتو، نیمساعت قبل
از وقت نماز صبح، اذان گفت. همه بیدار شدند نماز خواندند. بعد از اذان
فرمانده گروهان دید همه بچهها خوابند. بیدارشان کرد و گفت اذان گفتند چرا
خوابید؟ گفتند ما نماز خواندیم. گفت الآن اذان گفتند، چطور نماز خواندید؟
گفتند سعید شاهدی اذان گفت! سعید هم گفت من برای نماز شب اذان گفتم نه
نماز صبح!
صادق که به دنیا آمد، هرکس تبریک میگفت که پسردار شده، میگفت «من یک پسر
داشتم، این پسر دومم است!» به ما هم همیشه تأکید میکرد که حق ندارید بین
پسرها فرق بگذارید. هنوز هم که پسرها مرد شدهاند هم برای ما هیچ فرقی
ندارند.
گفتوگو از مریم اختری
گفتوگوهایی پیرامون شخصیت گرانقدر حضرت آیة الله العظمی بهجت

گفتوگوهایی پیرامون شخصیت گرانقدر حضرت آیة الله العظمی بهجت
دردناکترین حادثه در کربلا به روایت کارشناس آمریکایی

پروفسور پیتر ج.
چلکوفسکی (Peter J. Chlkowski)، دانشمند آمریکایی لهستانیتبار، از
دانشمندان متخصص فرهنگ ایران است که هماکنون استاد رشتههای مطالعات
خاورمیانه، شرقشناسی و اسلامشناسی در گروه مطالعات اسلامی و خاورمیانه
دانشگاه نیویورک است.
وی در گفتوگو با خبرنگار بینالملل خبرگزاری فارس، روایت جالبی از داستان کربلا دارد:
* شرقشناسی که جذب محرم شد
فارس: آقای چلکوفسکی لطفاً خودتان را برای خوانندگان ما معرفی کنید.
چلکوفسکی: من پیتر چلکوفسکی شهروند آمریکایی هستم.
لیسانس خود را در سال 1958 در رشته واژهشناسی شرقی از دانشگاه جگیلونیان
شهر کراکوف لهستان دریافت کردم و در مدرسه درام همان شهر به تحصیل در رشته
هنرهای تئاتری بپرداختم. در سال 1959 به لندن رفتم و در سال 1962 در مقطع
فوق لیسانس در رشته تاریخ خاورمیانه اسلامی از مدرسه مطالعات شرقی و
آفریقایی فارغالتحصیل شدم. در حال حاضر هم بیش از 40 سال است که استاد
مطالعات اسلامی و خاورمیانه در دانشگاه نیویورک هستم. بخش عمدهای از
تحقیقات و مطالعات من مربوط به اسلام شیعی و بهطور خاص محرم و واقعه
کربلا است و در این حوزه تاکنون ۳ کتاب و مقالات متعددی درباره امام
حسین و واقعه کربلا نوشتهام.
فارس: علت سفر شما به ایران چه بود؟
چلکوفسکی: همانطور که گفتم در مقطع لیسانس زبانشناسی
مشرق زمین خوانده بودم و در ادامه در یکی از دانشگاههای انگلیس مطالعات
خاورمیانه را ادامه دادم و به همین دلیل با ایران آشنا شدم، به همین دلیل
ایران را برای ادامه تحصیل در رشته ادبیات زبان فارسی انتخاب کردم.
* جایی که با محرم آشنا شدم...
فارس: شما یکی از معروف ترین محققان غربی در حوزه محرم و عاشورا هستید. از آشنایی خود با محرم بگویید.
چلکوفسکی: درباره آشنایی با محرم و عاشورا باید بگویم که
قبل از اینکه به ایران سفر کنم چیز زیادی درباره محرم نمی دانستم و زمانی
که برای ادامه تحقیقاتم به شهر رشت سفر کردم مصادف بود با ماه محرم و آنجا
با یک اجرای تعزیه مواجه شدم. آنجا خیلی شیفته این مراسم شدم و باید
اعتراف کنم که یک شبه عاشق محرم شدم. این نمایش برای من که هنرهای نمایشی
در لهستان خوانده بودم فوقالعاده بود. از آن زمان شروع کردم به تحقیق و
نوشتن درباره تعزیه و محرم. از این نمایش به قدری هیجانزده و شگفتزده
شده بودم که از آن روز به تحقیق درباره عاشورا و محرم پرداختم.
* هنر تعزیه مرا با محرم آشنا کرد
چیزی که در ابتدا من را به عاشورا و محرم علاقهمند کرد - به دلیل اینکه
اطلاعی از واقعه عاشورا نداشتم - هنر تعزیه بود. رسم و اجرای فوق العاده
ای است. اینکه نقشها دیالوگ خود را با شعر بیان میکردند و رنگهایی
بهکار میرفت که آدم خوبها و آدم بدها با آن تفکیک شده بودند. من درباره
تعزیه تحقیقات گستردهای در کشورهای مختلف دنیا کردهام و ماحصل تحقیقاتم
را در یکی از کتابهایم آوردهام.
* تعزیه امام حسین در منطقه کارائیب در قرن 19
فارس: امکان دارد یکی از مواردی که در مورد تعزیه و محرم در کشورهای دیگر بررسی کردهاید، بگویید؟
چلکوفسکی: در قرن 19 میلادی در منطقه کارائیب،
انگلیسیها کارگران سیاهپوست را در مزرعههای نیشکر به خدمت گرفته بودند
و آنها را استثتمار میکردند و این کارگران سیاه پوست با انگلیسی ها درگیر
شدند ولی از ادامه کار زیر سلطه انگلیسی ها که برای آنها به معنای بردگی
بود کنار کشیدند و فرار کردند. به همین خاطر انگلیسی ها برای جبران نیروی
کار در مزرعه های نی شکر هزاران نفر را از هند به این منطقه آوردند. جمعیت
هندی هایی که به این منطقه آمده بودند مراسم عاشورا را برای دور هم جمع
شدن و نشان دادن خود به مردم بومی منطقه انتخاب کردند با وجود اینکه اکثر
آنها مسلمان و شیعه نبودند.
این مراسم در این منطقه رفته رفته بومی شد و به با نام تجا که شکل تغییر
یافته تعزیه بود برگزار شده است. در این مراسم حسینه های خواصی که ارتفاع
سقف آن بسیار بلند بود برپا می شود و از رنگ های متنوعی استفاده میشود.
*فرهنگ عاشورا ایران را در جنگ 8 ساله پیروز کرد
فارس: تاثیر محرم را در میان مردم ایران چگونه دیده اید؟
چلکوفسکی: مردم ایران و در کل شیعیان، واقعه عاشورا را
بزرگترین مصیبت تاریخ بشریت میدانند. در ایران علاوه بر اینکه فرهنگ
عاشورا در تکیه ها و در ماه محرم گرامی داشته می شود در شئون مختلف زندگی
مورد توجه قرار میگیرد. جمله هر روز عاشوراست و هر روز کربلا است در جنگ
8 ساله تاثیر زیادی در مبارزه سربازان ایرانی داشت و همین مساله باعث
انگیزه آنها برای ادامه مبارزه میشد. و اتفاقا همین فرهنگ بود که باعث
پیروزی سربازان ایرانی شد. من مسلمان یا شیعه نیستم ولی خیلی مجذوب این
فرهنگ شدهام.
فارس: آیا بررسی فرهنگ عاشورا تاثیری بر خود شما هم داشته؟
چلکوفسکی: با مرور واقعه کربلا بارها تحت تاثیر قرار
گرفتهام و اشک درچشمانم جمع شده است؛ ولی به خود اجازه ندادهام که گریه
کنم چراکه من محقق هستم و نباید تحت تاثیر احساساتم قرار بگیرم.
* شیفته شخصیت حضرت عباس هستم
فارس: چه کسی در واقعه عاشورا شما را بیشتر تحت تاثیر قرار داده است؟
چلکوفسکی: من بهصورت خاص شیفته شخصیت "حضرت عباس" هستم.
من مقالات زیادی را درباره ایشان نوشته و چاپ کردهام و متون زیادی را
درباره مراسمی که به حضرت عباس مرتبط میشود، جمعآوری کردهام.
* حضرت عباس به روایت چلکوفسکی
فارس: اگر بخواهید حضرت عباس را برای مخاطبان آمریکایی معرفی کنید، چه میگویید؟
چلکوفسکی: عباس جنگآور، آزادیخواه و مدافع شجاع و بیباکی است که از حسین و خانوادهاش محافظت کرد.
عباس فردی است که شما در فارسی به آن میگویید پهلوان. عباس پهلوان واقعی
بود. او از حسین و خانواده او تا آخرین لحظه محافظت میکند. او زمانی که
میرود برای کودکان آب بیاورد دستانش را از دست میدهد بعد مشک را به دهان
میگیرد و زمانی که میبینند او ایستادگی می کند و به راه خود ادامه
میدهد، او را میکشند.
* دردناکترین حادثه کربلا به روایت کارشناس آمریکایی
فارس: دردناک ترین حادثه کربلا از نظر شما کدام حادثه است؟
چلکوفسکی: تشنگی کودکان در خیمهها و طلب آب از عباس داستان دردناکی دارد که مرا واقعاً تحت تاثیر قرار میدهد.
فارس: مردم ایران همه علاقه زیادی به حضرت عباس دارند و مراسم زیادی با نام ایشان برگزار میشود...
چلکوفسکی: من عاشق مراسمی هستم که نذر حضرت عباس
میکنند. مانند سفره حضرت عباس. من بسیار در آیین سفره حضرت عباس دقت
کردهام و مشاهده کردهام که چقدر زنان شیعه و زنان ایرانی اعتقاد به این
رسم دارند ولی متاسفانه من هیچگاه نتوانستم در این مراسم شرکت کنم چون
این مراسم را زنان برپا میکنند. من شاهد بودهام زنانی را که نذر سفره
حضرت عباس کردهاند و حاجت گرفتهاند. برای مثال زنی که بچهدار نمیشد و
از این طریق توانست حاجت خود را بگیرد.
گفتوگو از مصطفی افضل زاده
ميهمان امشب ما يك استاد است در رشته خودش ...

سوال نظر سنجي
به نظر شما كدام يك از اقشار جامعه بد خط ترند ؟
1- خبرنگارها 2-پزشك ها 3- مهندسين 4- كارمندان 5- قیاس صحيحی نيست
- ميهمان امشب ما يك استاد است در رشته خودش . امروزه ما ايراني ها دست
خطهاي خوبي نداريم كسي كه روبروي من نشسته است يك استاد خوشنويسي است
اودر سال 1341 در تهران متولد مي شود گرافيست است آقاي حميد عجمي عزيز
سلام قربان شب بخير به برنامه ما خوش آمديد.
سلام عرض ميكنم خدمت شما و بينندگان محترم.
من وقتي با اساتيد هنر خوشنويسي گفتگو ميكنم يك جديت خاصي در پشت چهره
شان است خيلي از بالا نگاه ميكنند همه را ميگويند كه ما خيلي استاديم و
بقيه كه دست خطشان بد است چقدر آدمهاي كم هوشي هستند.
آنها واقعاً هنرمند بودند؟عالم خوشنويسي اين است كه خيلي چيزها را از
بالا نگاه ميكنند چون نگاه معرفتي دارند ولي خودشان را كوچك مردم
ميدانند هميشه اينگونه بوده .
شما توجه كرديد كه اخيراً براي مردم مهم نيست كه دست خطشان چگونه است
بيشتر به نحوه ارتباط و دست نوشته توجه ميكنند .
ما از خيلي چيزها فاصله گرفتيم مولانا يك شعر قشنگي دارد كه كه ميگويد
ميدهند افيون به مرد زخم مند چونكه پيكان از تنش بيرون كنند پس به هر
ميلي تو دل خواهي سپرد از تو چيزي در نهان خواهند برد بالاخره بااين
دنياي جديد و اين چيزهاي جديد كه در مملكت ما آمده يقيناً از اصل و سنت
مردم فاصله ميگيرند يك ذوقي است كه در وجود ما ايرانيها است كه به علت
مشغله مان فاصله گرفته ايم خط خوب را همه ايراني ها دوست دارند ولي به
آن نميپردازند .
لزوماً آقاي عجمي به خاطر مشغله هم نيست شما فكر بكنيد كه يك نامه رسمي
اداره را اگر خوشنويسي بكنيد اصلاً مي خندند دوست دارند كه تايپ بشود و
منظم باشد يعني اينكه به جديت نپذيرفته ايم اين قضيه را .
فكر نميكنم، ما به حروف سربي و كلمات اينچنيني عادت كرده ايم اینها كه
محتواي ماجرا است صحبت اين است كه در نامه هاي اداري هيچ محبتي در آن
نيست يعني هيچ ابراز علاقه اي به هم نميشود انگار 2 تا ربات نشسته اند
دارند با هم صحبت ميكنند .
شما چگونه دوست داريد نامه اداري بنويسيد عزيزم
كه نميشود در آن گفت .
چرا نمي شود من الان در جايي كه مشغول هستم تمام نامه هايم مملو از اين
كلمات است .
حضور ذهن داريد بگوييد كه شما چگونه نامه اداري
مينويسيد ؟
مينويسم كه عزيز بزرگوارم عزيز دلم جناب آقاي فلاني با تشكر از شما كه
ما را هميشه مرهون لطف خود قرار ميدهيد ما مخلص شما هستيم اين كار را
انجام بدهيد .
اين عناويني كه گفتيد براي اين بوده كه كار شما
را انجام بدهند ربطي به محبت نامه ندارد .
ما كار كسي را هم كه مي خو اهيم انجام بدهيم همين كار را ميكنيم من
معتقد هستم كه ما اگر در ذيل تفكر شيعي كه يك روزي ان شاء الله درگير
لقاء حضرت حق بشويم اول از لقاء انسان بايد شروع بكنيم فهم آن انسان و
اينكه در مقابل شما كسي نشسته است كه بايد بفهميمش از شأن و شخصيت و
منزلتش گذر بكنيم و به نكات بالاتري برسيم به خاطر حل شدن اين مسائل از
سنت و عشق و عاشقي فاصله گرفته ايم امروز آدمها نسبت به عشق و عاشقي هم
اينگونه فكر مي كنند الان اين تعشق و مهر ورزي كه در بين آدمها است مثل
قديم است ؟به نسبتي كه از خوشنويسي فاصله گرفته اند از عاشقي هم فاصله
گرفته اند.يعني عاقلانه عاشق مي شوند .
ناصر زروئي نصر آباد يك شعر بلندي دارد كه يك بيت آن ميگويد كه يه چيز
ميگم ان شاء الله دل خور نشين/ قربون آن دلهاي تك سرنشين اول شعرش عشق
عاشقي راالان را با قديم مقايسه ميكند و ميگويد كه قديم اصالت در چه
بوده و ما الان به كجا رسيده ايم الان ما دلهايمان تك سرنشين نيستند
همه چيز را عشق تلقي ميكنيم نه حالا اين كه منظورم عشق به همسر و هم
نوع باشد منظورم اين است كه خيلي معشوقهاي جديد در دل ما جا باز كرده
اند كه ما را ازآن اصالت دور كرده اند.
حالا مثلاً اگر تعداد معشوقي كه شما مثال ميزنيد زياد باشد اين عيب
ندارد منتهي اگر همه آنها قابل انتزاج با آن حقيقت باشند در دلهاي ما
چيزهايي هستند كه هيچگونه حل نمي شوند يك نوع پليمر هستند ولي در قديم
مردم خيلي چيزهایي را دوست داشتند مثلاً دست خط يك بزرگ يا بعضي ها
براي يادگاري مركب را نگاه ميداشتند و به هم مهر داشتند منتهي اينها در
يك شاهرا حقيقي با هم انتزاج پيدا ميكردند و تبديل به يك حقيقت ميشدند
امروز ما يك چيزهايي را دوست داريم كه در وجود تعارض ايجاد ميكند .
استاد اگر شما تصميم گيرنده بوديد دستور مي
داديد كه مكاتبات اداري را خوشنويسي كنند؟
بله دستور ميدادم كه رجوع كنند به اصل و حقيقت خودشان ما امروز داريم
مثل كامپيوتر رفتا رميكنيم يكي از دوستانم به من يك نكته اي گفت دارم
14 سال با كامپيوتر كار ميكنم .......
پس شما كار كردن با كامپيوتر را پذيرفته ايد؟
بله كار ميكنم و خوشنويسي هم ميكنم .
خيلي ها ميگويند كه چه مصيبتي دچار خوشنويسي شده است اين نرم افزار
هايي كه هستند راحت خوشنويسي ميكنند.
خوشنويسي ميكنند ولي قوه عاقله آن بايد يك خوشنويس باشد تا بتواند
اينها را در كنار هم چيدمان بكند .اتفاقاًوقتي اين برنامه ها آمد
خوشنويسها راحت تر شده اند كارهاي پيش پا افتاده اي كه رجوع ميشد به
خوشنويسان الان مسير خودش را طي ميكند و خوشنويسها به هنر حقيق خودشان
مي پردازند .
يعني شما ورود كامپيوتر به دنياي خوشنويسي را
باعث تعالي بيشتر خوشنويسي ميدانيد ؟
كامپيوتر در واقع اتفا قي ايجاد نكرده است آن يك ابزار مي تواند باشد
كه هنر مند مي تواند مثل يك قلم از آن استفاده بكند .
فكر كنيد كه يك كامپيوتري پيدا بشود كه بيايد مثل من حرف بزند خوب من
در آن موقع دلخور مي شوم ميگويم كه يك رغيب براي من تراشيده شد .
ولي نمي تواند محبت بورزد به من ، يك صحبتي يكي از دوستانم به من كرد
كه عرض ميكردم به من گفت كه كامپيوتر خيلي دوست خوبي است نه؟گفتم نه
گفت چرا گفتم كه من دوستاني دارم كه اگر نهايتاً بدو بيراه هم به آن
بگوييد باز فردا كه ببيند شما را سلام ميكند و محبت نشان ميدهد ولي
كامپيوتر يك حرف را اشتباه در آن بزني اصلاً جوابت را نميدهد اودر واقع
مسير محبت ورزي اش بسته است به هر حال ماشين است .
پس مي خواهيد اين را بگوييد كه دست نوشته هنر
مند حس دارد ولي آن چيزي كه با كامپيوتر نوشته مي شود حس ندارد ؟
بحث حس نيست حضور هنر مند است با تمام جهات وجودي اش ما معتقديم كه در
پيكره خطهاي سنتي و همان خطهايي كه با خودكار مي نويسيد تمام شخصيت شما
نهفته است و غير از آن نمي تواند باشد .
يعني شما مي توانيد از نگاه كردن به دست خط يك
نفر مي توانيد روانكاوي شخصيت بكنيد؟
تخصص ما اين نيست ولي مي شود اين كار را كرد شما حد عاطفه يك نفر را مي
توانيد تشخيص بدهيد مي فهميد كه شاگرد اين هفته با حوصله كار كرده است
يا نه استادش را دوست دارد يا دوست ندارد احترام مي گذارد يا نه يا حد
طبعيتش چقدر است .
من در اصل با فرمايش حضرت عالي موافق هستم ولي
يك سوال در ذهن من است چرا ما بايد اينقدر احساساتي برخورد بكنيم حالا
كسي يك خطي مي نويسد ما بايد بگوييم اين با درونياتش در ارتباط است با
مغز و ذهنش در ارتباط است ،فكر نميكنيد كه كمي اغراق شده است اين قضيه
؟
من معتقد هستم كه بين حس و احساس فرق است شما مي فرماييد اين امر حسي
است و كاملاً درست است ولي احساس در وجود ما وسيله اي است براي دريافت
كردن و پيدا كردن شهود حضرت حق از روي عقل نمي شود دريافت از اين زاويه
كه شما اگر آدم اهل احساسي باشيد از خط يك نفر مي توانيد درونياتش را
تشخيص بدهيد اگر اهل حس باشيد كه بعضي مواقع به افراط ختم مي شود بعضي
مواقع به تفريط يقيناً نه ولي اگر تمايز قائل بشويم در مي يابيم كه
احساس شريف ترين چيزي است كه خداوند در اختيار ما قرار داده است .
نظر شما راجع به این نظر سنجی چيست؟
پزشكان كه بد خط هستند هميشه عجله دارند و شايد مريض ها را هم بخاطر
اينكه آدمها پشت در مي نشينند تحويل نگيرند بد خطي شايد مربوط به كار
آنها نميشود به دليل عجله و شرايط كاري كه دارند حتي ما خوشنويسان هم
بد خط هستيم من بعضي مواقع كه يادداشت بر ميدارم براي بعضي كارها بعداً
كه رجوع ميكنم شايد خط خودم را خيلي سخت تر بخوانم ولي من معتقد هستم
كه ايراني ها وقتي كه بخواهند مي توانند از پنجه خود استفاده بكنند.
من مي خواهم يك جسارت بزرگ بكنم و از حضرت عالي
بخواهيم كه چند خطي براي ما بنويسيد .هر شعري كه به ذهنتان مي رسد
بنويسد .
(نوشتن دو بیت شعر)
شما كه فرموديد از روي دست خط مي شود به بعضي از
نكات ذهني طرف پي برد من با دست خطي كه دارم يك جمله اي مي نويسم هم
تفاوت 2تا دست خط معلوم مي شود هم اينكه ببينيم كه شما چقدر مهارت
داريددر اين موضوع.
مثلاً مي توانم به شما بگويم كه شما خورشت قيمه را بيشتر از قورمه سبزي
دوست داريد .شايد شما از جهت دروني براي خودتان يك شخصيتي مي سازيد و
بيشتر دوست داريد در آن عالم تنفس كنيد ولي در يبرون اينطور نيست و
خلوتتان خيلي متفاوت است با بيرونتان و دوست داريد كه يك اتفاقي در
زندگيتان بيافتد چون دم ميمي را بلند مي نويسيد و سر كش كاف را خيلي
فاصله مي دهيد آدمي هستيد كه مقداري به آرزو فكر مي كنيد اينهايي كه من
مي گويم در واقع احساس من است نسبت به خط شما و در ذهن من نقش ميبندد و
چون مدتها است كه با كلمات ارتباط دارم در يك جهت بعضي از آنها حدسهاي
درست مي شود بعضي غلط يك چيزي معلوم است در خط شما كه خانم شما نظر
خانم من را دارند ما مردهاي خوبي هستيم ولي شوهر هاي خوبي نيستيم .
مي خواهيم بحث را كمي جدي تر بكنيم و بدانيم كه
تراز هنرمندان خوشنويس ايراني در كجاي مقياس جهاني است حالا در بين
كشورهايي كه هم خط و زبان هستيم يا كشور هاي عربي كه از استاد مي پرسيم
كه راجع به اين قضيه يك تحليلي به ما بدهند .البته من بر اساس تحقيقي
كه كرده ام نزديك به 2 ميليون نفر استاد خوشنويسي در ايران داريم .
اگر ما 2 ميليون استاد خوشنويسي داشتيم مي رفتيم همه بودجه هاي وزارت
ارشاد را مي گرفتيم .من با برآوردي كه من دارم حدود 35000نفر هستند
مشتاقان اين هنر 2ميليون نفر بوده اند و اگر بخواهيم جدي تر هم به اين
قضيه بپزدازيم ما 16،15 ميليون نفر آدم مشتاق داريم خوشنويسي در جان
ايرانيان است چون اولاً مسلمان هستند و خوشنويسي ريشه در وحي دارد با
خوشنويسي يك برخورد خوني دارند .از آن 35000نفري كه عرض كردم فكر كنم
حدود 300 نفر آدمهايي هستند كه به نوعي خودشان را به مراحل اصلي
خوشنويسي رسانده اند و از جان و طراوتش استفاده ميكنند در ميان اين
بزرگواران هستند كساني كه از اساتيد تراز اول اين مملكت هستند
بعد در مقايسه با خوشنويساني كه در كشور ما با
خط فارسي خوشنويسي ميكنند خوشنويسان عرب اين مقايسه چگونه صورت ميگيرد
.
آنها هم مللي هستند كه به اين امر مي پردازند اما ما مللي هستيم كه در
خط نستعليق منفرد هستيم اين نكته را بد نيست كه مردم بدانند بعضي مواقع
كه به خارج كشور كه مي رويد بعضي خطها را به نام خط عربي از آن ياد مي
كنند عربها بيشتر از 3،2تا خط ندارند يعني غير از خط كوفي و بعد از خط
كوفي اقلام سته را ابن مقله بيضاوي ايجاد كرد و بعد از او شاگردانش
پيرو اين مكاتيب بودند و بعد تمام خطها در كشور ما شكل گرفت تا خط
شكسته .اين است كه نستعليق و شكسته در خون ما ايراني ها است و جالب است
كه بدانيد من در يكي از دانشگاههاي آلمان يك صحبتي داشتم و گفتم ملت
ايران در خوشنويسي يك ملت عجيب هستند ما براي هر كار مان يك خط داريم
يعني اگر قرا ر باشد كه كلام وحي را بصورت حرز در معماري استفاده بكنيم
مثلاً در مساجد خطي داريم به نام ثلث ،و خطي داريم به نام محقق .اگر
قرار باشد كه اين كلمه را مكتوب بكنيم براي خواندن خطي داريم به نام
نسخ .اگر قرار باشد كه شيدايي و تعشقمان را ابراز بكنيم به اين عالم
خطي داريم به نام تعليق اگر بخواهيم شعر بنويسيم از نستعليق استفاده
ميكنيم يعني ما فقط براي نوشيدن و غذا خوردن خط نداريم يعني ما در هر
عرصه اي كه بخواهيم يك انتقال احساس داشته باشيم و براي هر بستري يك خط
داريم . براي اينكه بتوانيم لفظ را با يك هندسه روحاني به عالم مكتوب
بكشانيم.
آيا كشورهايي كه زبانشان و حروفشان لاتين است
خوشنويسي در بين آنها به شدتي كه در بين ما هست وجود دارد ؟
نه به اين شدت نيست ولي آنها هم چيزي دارند به نام كاليگرافي كه ترجمه
آن به نوعي همان خوشنويسي ما است كه به نوعي پرداختن به حرف است با
قلمهاي آهنين ولي به طور تخصصی مثل ما به اين كار نمي پردازند .
پس هنر تلقي نمي شود؟
چرا هنر تلقي مي شود ودر مملكت خودشان هم خيلي محترم است براي خودشان
ولي اين جايگاهي كه خوشنويسي در مملكت ما دارد اين جايگاه در آنجا نيست
شما اگر در ميان هنرمندان اروپا بگرديد شايد 30 نفر پيدا نكنيد كه
خوشنويسي مي كنند بيشتر اهل تايپو گرافي هستند اينكه مثل خوشنويسان ما
مشقشان يك سير و سلوك داشته باشد اين طور نيست.
پس در فرهنگ ما در خط زيبا يك حس عرفاني و دروني
آميخته مي شود و شيدايي مي رسد به جلوه گر ساختن تصويري از چهره معشوق
و در كشورهاي ديگر كه زبانهاي ديگر دارند به اين شدت و حدت اين حس وجود
ندارد .
ما اگر زيبايي و خير را به نوعي 2 وجه يك حقيقت بدانيم اين زيبايي
ظاهري با آن خير باطني يك ارتباطي دارد و اين 2 تا با هم وحدت پيدا
ميكنند ولي شما مي توانيد از يك منظر ديگري فقط به استاتيك بپردازيد و
زيبايي ظاهري وارد مقوله اي به نام كاليگرافيك بشويد يا خوشنويسي بشويد
و زيبا بنويسيد ولي براي ما اينگونه نيست ودقيقاً يك سير عارفانه است .
استاد خود شما هم براساس تنوعي كه فرموديد يك
شيوه اي از خط را ابداع فرموديد به نام معلا مي خواهم كمي در اين مورد
حرف بزنيم كه اين حس هم يك حس ابداعي است در درون شما يا اصالتي داشته
و بعد منجر به ابداع اين خط شده است ؟
هر خوشنويس و هنر مند در پي يافتن گم كرده خودش است ولي اگر گم كرده
موجود نباشد و خبر نداشته باشد هنر مند در جستجوي آن بر نمي آيد از
همين زاويه هنرمندان دنبال يك زبان خاص هستند براي خودشان آن چيزي كه
آنها از عالم فهم ميكنند با زبان خودشان تكلم ميكنند خوشنويسان نيز از
اين قائده مستثني نيستند من هم در دوره اي دنبال حقيقت ميگشتم منتهي نه
در مورد خوشنويسي بيشتر در افق باطني خودم دنبال حقيقت بودم براي خودم
كه يك اتفاقي براي خودم بيافتد بعد سال 76 مثل بقيه ايراني ها كه یک شب
حالشان خوب مي شود يك دفعه تفآل ميزنند و ميروند به ديدار يك بزرگي من
هم آنروز حال دروني ام تغيير كرد و بر اساس غربتي كه داشتم و اينكه
تخصصم خوشنويسي بود يك چيزهايي را آماده كردم مفرداتي و بعد يك چيزهايي
باآن نوشتم كه اول خودم به آن نمي گفتم خط بعد از اولين نمايشگاه
دوستان و اساتيدي كه آمدند اين مكتب را ديدند مي گفتند كه يك خط تازه
است من هم بر اساس گفته هاي بزرگان اعتقاد پيدا كردم من هم يكي از حيرت
زده هاي اين وادي هستم وقتي كه مثل شما مي ايستم و قامت خط معلا را
نگاه ميكنم خودم هم حيرت مي كنم در بعضي مواقع اگر هم كاري كردم چون
اين فيض از طريق اومنتقل شد شايد كه خودم مثل يك لوله آهني اصلاً نفهمم
كه آبي از وجودم رد شده است .
استاد در آمد خوش نويسي صراحتاً از كجاست ؟
خداوند خيلي بايد سعي بكند كه خوشنويس گرسنه نماند خصوصاً در شرايط
مملكت ما اگر كسي بخواهد به خوشنويسي بپردازد خيلي سخت مي تواند امرار
معاش بكند ثمر دهي پنجه يك خوشنويس حداقل در خط نستعليق 20 سال مداومت
و رياضت مي خواهد بايد در اين مدت يك جوري تأمين باشد در اين زمان يا
حداقل بايد 10سالش تأمين باشد كه بتواند در اين مدت مشق بكند ولي در
شرايط فعلي متأسفانه هم چنين اتفاقي نمي افتد براي همين است كه
هنرمندان دركنار كارشان مشغله هاي جانبي زياد دارند .
درست است وقتي يك هنرمند به فكر نان باشد ديگر
آن حس در آن به وجود نمي آيد كه قلمش در مركب و دوات و كاغذ برقصد.
ميگويند كه مرد غيرت ندهد آبروي فقر به باد روزه نيت كند آن روز كه
نانش نرسد .ما درگير يك سري احساسهای غني مي شويم كه واقعاً خيلي چيزها
براي ما مهم نيست من هم مثل يك فنر مي مانم تا رها ميكنيد مي روم در
احوالات معرفتي خوشنويسي و خوشنويسان سختي زياد دارند الان تحمل ميكنند.
اينكه مي فرماييد خوشنويس بايد 10 سال تأمين
باشد تا بتواند تمرين بكند اين كمي آرماني و ايده آل گرايانه نيست ؟
در مملكت ما اگر بشود به هنر فقط عنايت داشت درست است سرمايه گذاري در
كنار فرهنگ و هنر خيلي مهم است .من هم اگر صحبت ميكنم به حد اقل ها
اكتفا ميكنم هنر مند حداقل باید زندگي طبيعي و عادي خودش را داشته باشد
خيلي از خوشنويسان ما كارمندند اين حرفه عزيز شمرده نمي شود به دليل
آنكه ما داريم فاصله ميگيريم از آن چيزهايي كه داشته ايم چيزهايي كه به
نوعي انقلاب ما به خاطر همين چيزها رخ داد و امروز دارد هنر و فرهنگ ما
فراموش مي شود به خاطر هيوندا و پاناسونيك وغيره... اينها هم چيز بدي
نيست ولي وقتي مي آيد يك بخشي از ذهن را اشغال ميكند
بيشترين گلايه شما از مردم است يا از نهادهاي
هنري مسئول در اين قضيه؟
مردم كه فقط مانده رگشان را براي هنرمندان بزنند براي اينكه ما اگر
مردم را نمي داشتيم چيزي نداشتيم درست است كه ما در ذيل هنر باطني و
دلي و جمع ببنديم هنر شرقي ما براي مخاطب كار نميكنيم مردم اگر نبودند
كه هيچ چيزي مهيا نمي شد.ولي در هر صورت كمي شاكي هستم از سياست گذاران
فرهنگي.
شفاف بگوييد كه گله شما از كدام قسمت سياست
گذاري فرهنگي است ؟
تنها راجع به خوشنويسي نه چون فقط يكي از شاخه هاي هنري ماست به همين
نسبت نگار گري ما به همين نسبت هنرهاي جديد عرصه گرافيك وغيره .بودجه
هنري ما را يك نگاهي بكنيد ببينيدكه در واقع ما چقدر بودجه داريم ما
مسئوليت گردنمان است چون همه خانواده ها بچه هايشان را مي سپارند دست
ما .براي اينكه معتقد هستند كه اينها بايد از هنر سررشته داشته باشند و
بعد هم شما ببينيد كه چقدر عنايت به اين ماجرا است ما هنرمندان فرزند
هيچ كس نيستيم در اين مملكت. فقط موقعي كه لازم است مملكت ما چيزي
داشته باشد به نام هنر در عرصه بين المللي ما مطرح مي شويم و اين كار
شايسته اي نيست.و متأسفانه نيستند كساني كه عنايت ويژه داشته باشند به
ما .يك خوشنويسي خط مي نوشت و يك سلطاني شمع نگاه داشته بود تا آن
بنويسد بعد خوشنويس در يكي از اين گردشهايش سلطان را به وجد آورد سلطان
گفت ديگر بعيد است كه زمانه بتواند مثل تو خوشنويسي به وجود بياورد و
خوشنويس خوشحال شد وگفت تا زماني كه هستند سلاطيني كه مثل تو شمع نگاه
ميدارند امثال من هم پيدا ميشود.اين نگاه دو طرفه است .يعني نگاه
مسئولين و سياستگذاران بايد يك نگاهي باشد از سر دل وباطن.بالاخره هر
سازماني يك قسمت فرهنگي و هنري مي خواهد .و اين حرفي هم كه من مي زنم
به اين دليل است كه 4،3 سال است كه در كار اجرا هستم و با هنرمندان
درارتباط هستم .
شايد طبع احساساتي هنرمندان ما باعث مي شود كه
خيلي شفاف در مورد گلايه ها صحبت نكنند.مي فرماييد كه بيشتر قدر بدانيم.
خير ايمان بياورند به اين ماجرا .من معتقد هستم كه هر هنرمندي در هر
جاي دنيا كه بتواند اثري خلق بكند كه با باطن مواجه باشد آن كار اين
آدم بايد اتصال روحاني با ملكوت بر قرار بكند اگر كه اين ايمان در پشت
بينش مسئولين ما باشد كه به اين آدمها ايمان بياورند تقدسي ايجاد مي
شود ولي نه تقدسي كه از سر كذب باشد يا ما خودمان آن را مقدس بكنيم بعد
هنر تبديل به ايمان مي شود .
حضور هنرمندان هميشه فخر و مباهات يك ملت است و
اين نبايد يكطرفه باشد ما برنامه مان را با همچين روايتي شروع كرديم كه
هرچقدر كه احترام مي گذاري احترام ميبيني اگر مي خواهيد يك هنرمند
سرتان را بلند بكند در مجامع عمومي بايد يك بستري درست بكنيم كه
هنرمندان با آرامش خاطر بيشتري براي كشورمان سربلندي كسب بكنند.
اين احترام متقابل كه شما فرموديد من معتقد هستم كه هنرمندان ما بيش از
آن چيزي كه دارند احترام ميبينند احترام مي گذارند.من به اين اعتقاد
دارم و ما دچار بي مهري مي شويم.
عصاره کل برنامه امشب ما می تواند همین فرمایش
شما باشد که هنرمندان از آن مقداری که دارند احترام می بینند
بیشتراحترام می گذارند
استاد اين دوبيتي كه اول برنامه نوشتيد مي خواهم كه در پايان برنامه با
صداي خودتان بخوانيد.
مي دهند افيون به مرد زخم مند /چونكه میخواهند پيكان از تنش بيرون كنند////
پس به هر ميلي كه دل خواهي سپرد/ از تو چيزي در نهان خواهند برد.
96974نفر در نظر سنجي ما شركت كرده اند.
1. 72%به پزشكان رأي داده اند.
2. 10% به خبرنگارها رأي دادند.
3. 5% به مهندسين رأي داده اند.
4. 3% هم به كارمندان رأي داده اند.
5. 10% هم گفتند كه نظر سنجي ما غلط است.
به قول شعر تیتراژ پایانی برنامه منو رها كن از اين فكر تنهايي
خدانگهدار.
گفتگوی برنامه شب شیشه ای (چند سال پیش از این) با استاد حمید عجمی
هنر حکومت بر دل ها; گفتگو با سیدمهدی میرداماد و محمود کریمی

محرم که شده بود، دائم دلمان زنجیر زن داغ ترین داغ عالم بود و ضربان قلبمان شور می گرفت از غم سلطان کربلا! اما چه سود که نشد حرف هایمان را در کوچه های سینه زنی حضرت ارباب بین این ستون های سربی سرشکن کنیم؛ اربعین عاشورای هستی، بهانه ای شد برای علم کردن خیمه عقل سرخ واژه هامان.گر چشم روزگار بر او فاش می گریست...خون می گذشت از سر ایوان کربلا...
تحریریه نسل سوم
نگاه رهبری به مقوله مداحی، نگاهی به مثابه یک هنر است که ارکانی هم برای این هنر قائل هستند مثل صدای خوش، آهنگ درست، شعر خوب و مضمون مناسب. با این اوصاف و باتوجه به اینکه شعر بنای اصلی مداحی است؛ از نظر شما شعر مناسب چیست و چگونه انتخاب می شود و اصولاً در مداحی چندگونه شعر داریم؟
نگاهی که آقا به مقوله مداحی دارند نگاهی دقیق و کارشناسانه است. ایشان مداحی را یک هنر مقدس می دانند چون منجر به سازندگی می شود. البته باید اشاره کنم که هم قدرت سازندگی بالایی دارد و هم قدرت تخریب. بارها به ما فرموده اند تاثیری که مداحی در یک جلسه و بر روی مخاطبان آن می گذارد شاید یک منبری در 10 شب سخنرانی نتواند بگذارد. از سویی مباحثی همچون آهنگ در مداحی، غلو و مطالب کفرآمیز، شعر، مجالس مولودی و... از مواردی است که توسط ایشان مطرح شده و به صورت چالشی با آنها برخورد کرده است. یادم نمی آید که در مقابل ایشان برنامه ای اجرا کرده باشم و آقا درمورد شاعرش نپرسند و درباره شعر تذکراتی ندهند؛ همه اینها به تسلط فوق العاده ایشان در حوزه ادبیات شعر باز می گردد. امسال هم شب تاسوعا شعر آقای انسانی را با ردیف دست پیش ایشان خواندم.
بر درون دوات این قلم به نیت غسل
مگو بدون طهارت از آن مطهر دست
به پای خیز و از این دست، دست ها بسرای
که هیچ دست خدا به از آن نیاورد دست
گویا ابوالفضل زرویی نصرآبادی هم شعری در این فضا با همین ردیف و در وصف حضرت عباس دارند.
بله. آقای انسانی هم به گفته خودش تحت تاثیر همان شعر آقای زرویی این شعر را سرودند که هردو کار زیبا هستند... برگردیم به موضوع شعر... برداشت من از ملاک های آقا در انتخاب شعر اینگونه است؛ اول زبان شعر سال 84 شام غریبان خدمت ایشان بودم خیلی گشتم ولی شعری که می خواستم پیدا نکردم. در آخر یک شعری که خیلی ساده بود انتخاب کردم و خواندم. شعر برای آقای مؤید بود. بعد از اجرا وقتی رفتم خدمت آقا اولین حرفی که زدند این بود که روز و شب و شام عاشورا باید شعر با زبان عموم مردم باشد زمانی مثلاً شب میلاد امیرالمؤمنین است شما یک شعر حماسی با فخامت و استواری خاص خود امیرالمؤمنین(ع) انتخاب می کنید ولی شب عاشورا مردم در روضه به یک نقطه ای رسیدند که خیلی فرصت فکر کردن ندارند تا دنبال استعاره ها و کنایه ها بگردند. آقا گفتند انتخاب شما خیلی مناسب بود و زبان خوبی را برای بیان احساسات و پیام امشب انتخاب کردید. ملاک دوم، محتوای شعر است. مضمون و محتوای ناب و روایی حتی علی رغم اینکه مرثیه را دخالت می دهند باید کاملاً رعایت بشود. بارها شده بود که شعر جذاب بود و بازی با کلمات دلنشینی داشت ولی در مجموع حرفی و مضمونی برای گفتن نداشت. سومین ملاک هم حفظ شان اهل بیت(ع) است. یک روز شعری از جعفر رسول زاده در رثای حضرت زهرا(س) خواندم که یک بیت آن این بود:
قدر تو معنی می کند
وصف تو انشا می کند
ابری که بارد بر زمین
گردی که خیزد بر هوا
در آن روز چندین مداح دیگر هم خوانده بودند. حالاشما دقت و نکته سنجی رهبری را ببینید. وقتی خدمتشان رسیدم از شاعر شعر پرسید با حالت ویژه ای گفتند سلام من را به آقای رسول زاده برسانید و بگویید این مصرع «گردی که خیزد بر هوا» که البته آقا عین بیت را کاملاً خواندند و برایم جالب بود بین آن همه ابیاتی که آن روز شنیدند به خاطر سپرده بودند. ایشان به کلمه «گردی» اشاره کردند و گفتند این کلمه برای حضرت زهرا(س) سخیف است و می توانید به جای آن بگویید «نوری که تابد بر سما». وقتی به آقای رسول زاده گفتم خیلی منقلب شد و به گفته خودش این شعر یادگاری برایش ماند.
جدای از این سه ملاک، مداح باید دومین نفری باشد که بعد از شاعر، به شعر مسلط است در واقع نباید با هنر شعر بیگانه باشد.
بعضی از مداحان خودشان شعر می گویند. این مسئله آسیبی برای شعر و شاعری در مداحی ایجاد نمی کند و سطح شعر پایین نمی آید؟
این اشتباه است. علی رغم اینکه مداح باید قالب ها را بشناسد و تسلط مطلوبی به شعر داشته باشد و با آرایه های ادبی آشنا باشد ولی نمی تواند جایگاه یک شاعر را داشته باشد. نمی تواند نگاه یک شاعر را در خود ایجاد کند. البته بعضی از رفقای ما شعر هم می گویند مانند حاج علی انسانی، حاج سعید حدادیان و حاج محمود کریمی و ...
و البته شاعر هستند؟
بله همینطور است. مشخصاً شاعر هستند و مولفه های یک شاعر را دارند. ولی اینکه من بخواهم شعر خودم را بگویم و به شعرهای شاعری نیازمند نباشم، این کار را ضعیف می کند. اگر کسی فقط به خودش تکیه کند، ظرفیت ها محدود است و نمی تواند تمام زوایا را پوشش دهد. به عنوان مثال کسی که قاری خوبی است می تواند قاری باشد و مدح بخواند ولی کسی که مداح است نمی تواند یک قاری خوبی باشد. فکر کنم اینجا صدق می کند که کسی که شاعر باشد و صدای مناسبی هم داشته باشد می تواند مداحی کند اما کسی که مداح است و بخواهد شعر هم بگوید مطمئناً نمی تواند جایگاه یک شاعر خوب را پیدا کند.
چقدر به این قائلید که مخاطب بر سیر جریان حرکتی یک مداح تاثیرگذار است؟
من عقیده دارم ما تعهد بزرگی داریم و چند وقت است احساس می کنم این تعهد کمرنگ شده است. یک نسل قبل از ما یعنی مداحان بعد از جنگ، خوب این تعهد را حفظ کردند. آنها توانستند با آن پتانسیلی که جنگ داشته و با آن نیروهایی که از جبهه مانده بودند این فضا را تقویت کنند ولی نسل جدید به این تعهد پایبند نیست و آن هم تعهد «تربیت مستمع» است. ما باید بتوانیم طبق اصول و ضوابط از نظر معرفتی و روانی مستمعی در جایگاه محب اهل بیت (ع) پرورش بدهیم. خواننده ای امروز آمده که بخواند و برود و پشت سرش کاری ندارد که دارد چه اتفاقی می افتد و هیچ وقت سختی تربیت را به خودش نمی خرد. ما الان قریب به پنج سال است در فضایی به نام مجتمع امام خمینی (ره) که با هیچ استانداردی نمی توان اندازه گیری کرد تجربه سنگینی را انجام می دهیم. از نظر فضای کار البته نامش را نمی شود «هیئت» گذاشت. خیلی از رفقای ما که می آیند قم و میهمان ما هستند اعتراف می کنند که یک شب این محفل به اندازه 10 شب مجالس ما انرژی و فعالیت می طلبد. ما به این نقطه رسیده ایم و این کار دراز مدت است. سال به سال داریم پیشروی می کنیم. داریم مستمع را با آنچه می خواهیم هماهنگ می کنیم. البته بار روانی ازسوی مخاطب برای مداحان نیز وجود دارد.
ایجاد یک پایگاه و جایگاه ثابت- همان پاتوق - توسط مداحان به همین دلیل است؟
دقیقاً. البته یکی از دلایل مهم است شاید انجام این کار خیلی مشکل باشد که هر هفته و در یک مکان، شما را مقید کند ولی کمترین فایده اش این است که با مخاطب ارتباط دائم و مستقیم داریم و بهتر می توان اثرگذار بود.
چند سال پیش رفته بودم حسینیه پنبه چی که حاج محمدرضا طاهری آنجا مراسم دارد آقا محمدرضا سراغ یک نفری را گرفت و از کسی پرسید فلانی که کنارت می نشست دو هفته ای ا ست نیامده. مشخص شد تصادف کرده و در منزل بستری است و بعد به عیادتش رفتند. می خواهم بگویم افراد باید مهم باشند. هم از جسم آنها و هم از روحشان باید سراغ گرفت و از احوالات درونی اطرافیان باخبر بود.
حضرت آقا فرموده بودند که نه به گذشته بی اعتنا باشید نه از آینده بی خبر. کسی که از گذشته بی خبر است هر سال که می آید دوباره شروع می کند از نو ساختن و قبلی را ویران کردن. این آدم اگر قرار است جایی را آباد کند اگر هر سال خراب کند و دوباره بسازد همیشه یک طبقه بیشتر نخواهد داشت ولی کسی که با حفظ اصالت ها و ارزش های گذشته بیاید کاری جدید ارائه دهد یعنی براساس و پایه گذاشته ایده جدید پیاده کند، کاری در خور و مداوم و عمیق خواهد ساخت. ما توانستیم با این حرکت در سال 82 تحولی را در مخاطبین ایجاد کنیم. البته با جذابیت حقیقی نه جاذبه های مجازی که واقعا این دستگاه جذابیت فوق العاده ای دارد. این جریان یک ویژگی مهم داشت و آن هم در قم بودن ما بود. من معتقدم جوان های قم را جایی نمی توانی سراغ بگیری. قم شهری است که نگاه ها به آن زیاد است و با تکلیف مقام معظم رهبری بود که در قم ماندیم. ایشان فرمودند شما باید باشید و نیرو تربیت کنید.
با این حال با آسیب های این محافل چه می کنید؟
دو جمله وجود دارد که بیشتر دوستان ما کارهای خود را با آن توجیه می کنند یکی اینکه وقتی از او می پرسی «چرا این را خواندی»؟ جواب می دهد: «مستمع این رو می خواد و می پسنده یا می طلبه...» و جمله دوم که پیرو همان جمله اول است این که «این جوری راحت تریم» یا «این جوری جذاب تره»... این جذابیت ها خطرناک است. به نظر من بزرگترین آفتی که جوان ما را در جامعه مداحی می تواند تهدید کند آفت نداشتن استاد و آفت بی سوادی است. علمی دنبال نکردن به همراه اینکه از تجربیات یک شخصی به عنوان استاد استفاده نکردن ضربه مهلکی به مداحان جوان ما بزند و این بر می گردد به نگاه ما که نگاهی سطحی به مداحی داریم و به همین دلیل جاذبه ای که برای آن حس می کنیم جاذبه های سطحی است.
بعضی اوقات خود مداح در فضای کاذبی قرار می گیرد و همین وسوسه ای می شود تا حرف یا حرکاتی خارج از شان انجام دهد... و این خودش معضلی است به جای اینکه روی مخاطب تاثیر بگذارد از مخاطب تاثیر می پذیرد. کسی تاثیر پذیر است که قدرت تاثیرگذاری را ندارد. ما باید اول این قدرت را در خود ایجاد کنیم و با موجی که درست کرده ایم خودمان نیز غرق نشویم. برای رسیدن به این تجربه و قدرت نیاز به زمان داریم. مداحی که نامش از خودش جلوتر باشد زود زمین می خورد ولی کسی که توانش بیشتر از نامش باشد توان آن را دارد که جلوی خیلی از معضلات و آسیب ها را بگیرد. دومی قابلیتش با اولی قابل مقایسه نیست و همچنین کارش نیز سخت تر است. راحتی زمانی می آید که شما آنچه را که باید انجام می دادی، داده باشی، زحمت کشیده باشی.
دوستی می گفت برای شکستن هنجار و ایجاد فضای جدید باید از هنجار گذشت یعنی اینکه نمی توان بدون شناخت و درک و گذر از خود هنجار به هنجارشکنی رسید. ما این مشکل را داریم که بعضی از مداحان می خواهند تصویری جدید از این مسیر برای ما بسازند غافل از اینکه هیچ شناختی از تصویرهای گذشته و اتفاقات تاکنون ندارند؟
همینطور است. بگذارید مشکلات این نسل را برایتان دسته بندی کنم؛ سطحی نگری، نداشتن استاد و سستی و تنبلی. در مورد دو مشکل اول توضیح دادم اما مشکل سوم این است که جوانها جذابیت مداحی را می بینند و می خواهند زود به این جذابیت برسند. به همین دلیل دست به هر کاری می زنند که خودشان ضربه می خوردند و به همین دستگاه هم ضربه می زنند. جذابیت درست خودش یک هنر است. شما بتوانید با انتخاب شعر، آهنگ، مطلب و مضمون مناسب به هدف برسید. امسال شب عاشورا، سیدمحمدجواد شرافت نوحه ای ساخت با گوشواره «انی احب الصلوه ». ما بحث نماز را شب عاشورا آمدیم هدف گذاری کردیم. وسط نوحه تذکر دو دقیقه ای درباره نماز دادم که با حال و هوای خودش و فضای خودش ممزوج شد. می خواهم بگویم ما باید با هنرمندی تمام وسط شور، مابین خواندن، لابلای آیتم های مختلفی که در جلسه داریم جذابیتی ایجاد کنیم که بار و مفهوم داشته باشد. اوایل خیال می کردیم شاید مستمع دور بشود اما دیدیم آنچه که مستمع را پایبند می کند همین تربیت است. من همیشه یک تعریف برای مداحی دارم که مداحی حکومت کردن بر دل هاست یعنی اینکه شما تا نتوانی دل ها را متوجه کنی نمی توانی تاثیرگذار باشی.
واقعه عاشورا سه ضلع دارد؛ حماسه، عاطفه و عقل، چقدر توانستید این سه ضلع را در کنار هم در مجالستان داشته باشید؟
در حال حاضر بیشتر عاطفه بعد حماسه و کمتر از این دو، به عقل و شعور پرداخته می شود در صورتی که باید به هر سه در کنار هم پرداخته شود. اینکه فقط بعد عاطفی عاشورا گفته شود همان سطحی نگری است. اشکی ریخته شود و تمام. هر چند مستمع ثواب خودش را از گریه و اشک برده ولی اینکه چقدر سازنده و تاثیرگذار در آینده و زندگی مستمع بوده جای تامل دارد. حماسه هم از این قاعده مستثنی نیست. در بخش سوم کمتر کار شده هر چند فکر می کنم حرکت و تلاشی در این زمینه صورت پذیرفته. شما این تلاش را در شعرا و مداحان می بینید. کم کم روضه ها مفهومی می شود شعرها محتوایی می شود. هر چه کار قرار بود در بعد عاطفه و حماسه بشود تاکنون صورت گرفته الان عرصه محتوا و شعور است. شور همیشه بوده و خواهد بود اما آن چیزی که نگهدارنده این شور عاشوراست، شعور آن است.
نظر شما در مورد برداشت ها و زبان حال هایی که مداحان از آن استفاده می کنند و نظرهای خود را دخل و تصرف می دهند، چیست؟
این قصه خیلی از بحث های ما با دوستان را شامل می شود. خیلی کلنجار رفتیم که این قصه باید یک جوری هدایت شود چون ما نمی توانیم زبان حال را حذف کنیم. زبان قال در جای خودش محفوظ است و باید پذیرفت زبانی که می توان زبان قال را جا بیندازد، زبان حال است منتها باید به الگوی زبان حال صحیح دست یافت. هر آنچه که در تاریخ ثبت شده نیز آن چیزی نیست که به وقوع پیوسته مخصوصا در مورد کربلاکه بیشتر راویان آن از دشمن هستند. در اوج همه این مشکلات و دقت هایی که باید صورت بگیرد شعرا و مداحان باید در زبان حال چارچوب خود را مشخص کنند. چارچوبی که زبان حال اصل زبان قال را زیر سؤال نبرد و همچنین در شان اهل بیت(ع) باشد. مداحان به جای اینکه دنبال حرف جدید باشند باید دنبال برداشتی نو و بدیع از تاریخ باشند. آفتی پیدا شده که مداح می رود دنبال جملاتی می گردد که تاکنون کسی نخوانده و نگفته باشد حالااین کتاب ها چقدر مستند هستند خود جای بحث دارد به عنوان مثال امسال شب تاسوعا رفته بودم مسجد ارگ. حاج منصور ارضی گفتند تنها کسی که با اهل بیت(ع) خداحافظی نکرد و به میدان رفت حضرت ابوالفضل بود. چقدر برداشت نو و جالبی است! حاج منصور به برداشت خود می گوید چون کسی باور نمی کرد که حضرت عباس برود و بازنگردد و در اوج مصیبت همین بس حتی خود حضرت عباس(ع) نیز باور نداشتند و به نیت آب رفتند که آب بیاورند. بدیع بودن با بدعت گذاری هم تفاوت دارد؛ باید از روایات و مقاتل بتوانیم تصاویری جدید با زاویه دیدی جدید نمایان کنیم. روضه ساختنی نیست که ما از خودمان روضه ای خلق کنیم. می شود فکر یا برداشت جدید خلق کرد ولی روضه ای جدید نمی شود. بحث نماز را می توانم مثال بزنم ما آمدیم بررسی کردیم که حضرت یک نماز ظاهری خواند که همه دیدند و یک نماز عاشقی؛ نماز عاشقی این بود که تکبیر را جلوی خیمه ها گفت رکوع را زمانی که می خواستند تیر را از سینه بیرون بکشند گفت و سجده را در گودال قتلگاه. از چند روضه کنار هم تصویرسازی کردیم. این نگاه جدید امروز به روضه است.
این برنمی گردد به اینکه شما یک تیم خوب دور هم جمع کردید تا بتوانید چنین اتفاقاتی را هدف گذاری کنند.
نزدیک به 10نفر از بچه ها در طول روزهای متمادی مشغول بودند تا به یک جمع بندی مناسب برسیم و مراسم اجرا شود. این کار می طلبد و برای ماندگاری باید اینگونه وقت گذاشت.
نسل سوم مداحان بعد از انقلاب را چگونه ارزیابی می کنید؟
من احساس می کنم اگر این نسل پنج عاملی که می گویم داشته باشد در امان خواهد بود. کم نیستند کسانی که جزء نسل سومی ها هستند و زمین خوردند اگر خوب نگاه کنیم می بینیم حداقل یکی از این ملزومات را نداشته اند: «استاد خوب، مشاور خوب، رفیق خوب، همسر خوب و شغل خوب.» استاد با مشاور فرق می کند مشاور کسی است که تو را نقد کند و آسیب های تو را بررسی کند. در مورد ازدواج هم می گویم بچه ها قبل از اینکه چهره شوند باید ازدواج کنند برای اینکه آفت آن کمتر است. وقتی چهره شوی خیلی سخت است بفهمی چه کسی شما را برای چه چیزی می خواهد. و همچنین شغل مناسب که بتواند شما را به تمکن مالی برساند تا نگاه شما به مداحی نگاه حرفه ای بازاری نباشد بلکه نگاه دلی و عشقی باشد.
به عنوان سؤال آخر، آیا مردم از منبری ها فاصله گرفته اند؟
اگر تفکر سالم باشد نباید این اتفاق بیفتد. اول اینکه خیلی از مردم به ما مداحان نگاه می کنند وقتی ما خودمان دو دقیقه مانده به پایان سخنرانی وارد مجلس می شویم خیلی ها خیال می کنند خبری این سمت مجلس نیست. برخورد و رفتار ما نیز مهم است. از این طرف باید خود منبری ها حرکتی انجام دهند. الان نسل جدید از منبری ها آمده اند که زبانشان زبان روز است و به قول شما توانسته اند دوباره شور مجالس وعظ را احیا کنند. شما خیالتان راحت منبری که حرف برای گفتن داشته باشد همیشه مشتری خود را دارد.
گفتگو با محمود کریمی یک اشاره سر بزنگاه
نگاه رهبری به مقوله مداحی، نگاهی به مثابه یک هنر است که ارکانی هم برای این هنر قائل هستند مثل صدای خوش، آهنگ درست، شعر خوب و مضمون مناسب. با این اوصاف و با توجه به اینکه شعر بنای اصلی مداحی است؛ از نظر شما شعر مناسب چیست و چگونه انتخاب می شود و اصولادر مداحی چندگونه شعر داریم؟
ببینید هر بخش از جلسه مداحی و روضه خوانی یک زبان خاص می طلبد. تصنیف یک زبان خاص می طلبد، شعر روضه یک زبان خاص می طلبد، نوحه هم همین طور. شعر فولکلور و محاوره ای که آقا هم رویش تکیه کردند و یک بار به خود بنده فرمودند هم زبان خاصی می طلبد. گاهی می خواهیم رجز بخوانیم، آن هم زبان خاص خودش را دارد و باید خیلی فخیم باشد. زبان های شعر فرق دارد. گاهی به مستعمان نگاه می کنیم که آن هم زبان خاصی می طلبد. انتخاب شعر بستگی به شرایط دارد. که مخاطب یکی از معیارهاست.
معیارهای دیگر چه؟ مثلاما می خواهیم یک شعر فخیم انتخاب و استفاده کنیم که در مجموع باید حداقلی از اعتبار شعری- اعتبار ساختار شعری و اعتبار مضمون- را داشته باشد؛ معیارش چیست؟
ببینید الان زبان شعر عوض شده. یک وقت شعر را می گفتند، بعد می دیدند جا زیاد است و وزن کامل نمی شود؛ می گفتند: «بگفت»؛ بعد می دیدند که باز هم جا زیاد هست. می گفتند: «بگفتا»، «بگفتا که»، «بگفتا این که»، «بگفتا این چنین که»، شش هفت بخش اضافه می آورند. این مربوط به زبان قدیم شعرایی است که شعرهای آئینی می گفتند و شعرهای قوی هم می گفتند؛ مثل مرحوم کمپانی. اما در زمان ما این ها عباراتی است که نمی شود استفاده کرد. زمانه ما فرق می کند، طبیعتا زبان مان هم باید فرق کند.
بالاخره رابطه میان شعر و مخاطب چیست؟ شعر باید دو چیز برای مستمع بیاورد. یکی معرفت- معرفت شان ائمه، صفات ائمه و سیره آن ها- و یکی هم محبت ائمه(ع). جالب است تا 83- تاریخ سخنرانی- رهبری می گویند من شعر این طوری کم دیده ام. حالامی شود دلائلش را بررسی کرد که چرا این طوری است؟
من فکر می کنم منظورشان در نوحه ها بوده و باید دید نوحه چه کسانی موردنظر ایشان بوده است. بعضی ها هر کدام از فاکتورهای موردنظر رهبری در شعر را با یک غزل اجرا می کنند. یک غزل پند می خوانند، یک غزل امام زمان(عج)، یک غزل روضه و یک غزل به قول معروف آتشین. خب این می شود چهار تا غزل، اگر هر غزل را هفت بیت هم حساب کنید، 28 بیت می شود که خودش یک قصیده است. اگر شعرا بخواهند هر کدام از این نکات را در یک شعر به صورت جداگانه رعایت کنند، خیلی طولانی می شود.
من یک بار می خواستم محضر ایشان عرض ادب کنم و روضه حضرت ابوالفضل(س) را بخوانم. توی ماشین یک نوحه ساختم:
بر من که هستم فرمان بر فرزند زهرا
فرقی ندارد فرمانده باشم یا که سقا
احساس کردم که این یک درس بزرگ است. اگر شما تابع ولایت هستید- تابع امام زمان و تابع ولی فقیه- فرقی نمی کند رئیس جمهور باشید یا آبدارچی. باید یک باری را در یک جا بلند کنید. کسی مثل حضرت ابوالفضل(ع) که حریف تمام عالم بوده، می رود برای طفلان آب بیاورد. الان به من بگویند برو آب بیاور فکر می کنم خیلی کار سبکی است. اما مهم اطاعت است. می شود همه این ها را در قالب یک غزل بیاورید یا با یک بیت همان مطلب را برسانید.
از طرفی مثلاآقا در ارتباط با صائب خیلی تاکید دارند اما باید توجه داشته باشیم صائب خوانی این نیست که فقط شعرهای صائب را بخوانیم. فکر می کنم بعضی ها اشتباه گرفته اند. حداقل من اینطوری متوجه شده ام که باید رگه های شعر صائب در شعر گفتن و شعر خواندن ما باشد. پند در شعرهایمان باشد. بعضی از شعرا در یک غزل همه چیز را می گویند. از طرف دیگر اگر فقط روی یک موضوع تکیه بکنیم و مدام پند بدهیم، مستمع به قول عامیانه می گوید: شاعر یا مداح دارد به من گیر می دهد! باید سر بزنگاه فقط یک اشاره کرد تا در ذهن مخاطب ماند.
الان بعضی مداح ها به خصوص اشعار نوحه را خودشان می گویند و از اشعار شاعران آئینی کلاسیک کمتر استفاده می کنند. این مسئله آسیبی برای شعر و شاعری در مداحی ایجاد نمی کند؟ سطح شعر پایین نمی آید؟
نه، آسیبی ندارد. اولین باری که شعر خودم را نزد رهبر انقلاب خواندم، ولادت حضرت زهرا(س) بود آقا سؤال کردند این شعر مال کیست؟ عرض کردم خودم گفته ام. اتفاقا مداح اگر طبع شعرش باز و روان باشد، خوب می تواند کار کند. بعضی جاها در یک نوحه مداح باید حرفی را بکشد تا نغمه ای مناسب داشته باشد. شاعری که مداح نیست، وقتی چنین نوحه ای را به او می دهی تا شعرش را بگوید، کشش شعر را می اندازد روی حرف ب؛ خب شما «ب» را چگونه می خواهید بکشید؟ باید «آ» باشد یا «ای» یا «او» یا مد لین باشد تا آن را بتوانید بکشید.
شما گفتید الان مخاطب مافرق می کند پرسشی که در هر رسانه و هنری مطرح هست این است که ما تا چقدر می توانیم ازسلیقه و چیزی که مخاطب می خواهد پیروی کنیم؟ حال و هوای مخاطب تا کجا در جهت دهی به کار ما باید موثر باشد؟ مخاطبان شما که بیشتر جوان هستند، طبیعتا شعر با مضمون عاطفی را بیشتر می پسندند. درصورتی که «عاطفه، حماسه و عقل» در بیان رهبری سه ضلعی هستند که گوهر کربلارا می سازند، اگر به یکی از اینها بیشتر بها بدهیم آن برلیان را شکسته ایم.
ببینید درحال درونی، ما از مخاطب -ده واحد بهره می بریم درعوض صد واحد به او منتقل می کنیم. اگر ده تا ببریم، دو واحد بدهیم، ما متاثر شده ایم و این مسلماً اشتباه است. شاید بعضی از مستمعان که در مجلس نشسته اند، بار اولشان باشد که می آیند اما درحال خوانندگی به خواننده خط می دهند... ازطرفی اگر قرار باشد هرچه مستمع را سرحال می آورد استفاده کنیم کار خراب می شود. گاهی در شان امیرالمؤمنین می گفتند که او خود خداست! همه می گفتند به به! دو سه ماه این طوری خواندند، دیدند دیگر تشویق نمی شوند، گفتند خدا را هم علی آفرید! خب از این جا کجا می خواهید بروید!؟ این تاثیرپذیری از مستمع درجهت منفی است. مداح باید به مستمع جهت بدهد. در هر جلسه می شود چند قدمی با مستمع راه بیاییم اما تا جایی که عقل اجازه می دهد. بعد هم مستمع صدنفر، هزار نفر است؛ اینها که نمی توانند همه با هم تصمیم بگیرند و یک بینش را به مداح القا کنند. بیشتر تابع خواننده هستند.
الان این هماهنگی و توازن بین عاطفه، عقل و حماسه در اشعار و مجالس عزاداری ما وجود دارد؟
بله، چرا نیست؟ خیلی ها خوب دقت نمی کنند. متاسفانه بعضی ها قائلند به این که هرکاری دلشان می خواهد بکنند بعد بروند به جلسه امام حسین(ع) پاک می شوند. فقط هم خودشان را بزنند و گریه کنند، خب گریه برای چه؟ این گریه جهت دار نیست. جلسه سیدالشهداء(ع) مثل قرص است، مثل داروست. اگر قرار باشد دارو بخوری، سرخ کردنی هم بخوری، خوردن دارو دیگر فایده ندارد. اگر بروی مجلس سیدالشهداء و گناه هم بکنی، بیماری ات عود می کند.
البته فرصت جلسه را نمی توان به صورت مشاع بین این سه عنصر تقسیم کرد. نمی توانیم از یک ساعت فرصت جلسه، بیست دقیقه به هرکدام از این ها اختصاص بدهیم. به صورت مشاع نیست که مثلادر هر یک بیت، هم عاطفه هم حماسه و هم عقل باشد. مداح از عاطفه استفاده می کند، دل که صاف و شفاف می شود، آن موقع می زند به هدف، حماسه را نقل می کند یا موضوع عقلی را نقل می کند. اگر این نشد، بله می توان گفت، فقط عاطفی است.
اول شعر متولد می شود بعد سبک یا اول سبکی به ذهن خطور می کند و بعد برای آن شعری می سرایند؟
الان خیلی ها به صورت «اول سبک بعد شعر» عمل می کنند. خود ما هم این کار را می کنیم. خودم یک سبک یا آهنگ را می سازم و به یکی از شعرا می گویم روی این شعر بگو. اگر شعر ایرادی داشته باشد، دست کاری اش می کنیم تا برطرف شود. شعر را می شود دستکاری و جابه جایش کرد. البته این مهم است که خود مداح هم روی شعر نظر بدهد.
بعضی ها می گویند شعر شاعر هرچه که باشد باید عین همان را خواند. یعنی فقط خواننده هستند؛ متاسفانه کاری ندارند که شاعر درست دارد می گوید؟ عقلانی دارد می گوید؟ شعرش حماسی ست یا اهل بیت(ع) در آن ذلیل شده اند؟ با این کاری ندارد. می گوید یک سبکی بدهد به من که بخوانم. ولی خیلی از مداحان هم روی شعر و سبک کار می کنند. ما داریم یک مستندی می سازیم در همین رایت العباس در رابطه با ساختن آهنگ و گفتن شعر و کلنجاررفتن ما با شعرایمان. خیلی جالب است. اثر خوب در زمینه شعر و آهنگ واقعا کار می برد. حالامحصول کار ممکن است یک آسیبی هم داشته باشد و انتقادی هم به دنبالش داشته باشد. گرچه معتقدم اتفاقا ما باید کاری کنیم که راه انتقاد باز بشود.
تاریخ عملاً از زبان منبری و مداح برای مخاطب روایت می شود حالااین که مداح یا منبری برداشت ها و زبان حال ها را بیشتر بگوید آیا این خطر را ندارند که تاریخ را عملاً در ذهن مخاطب تحریف کند؟ حد و حدود این ها کجاست؟
حد و حدودش عقل است.البته نمی توان برایش فرمول چید. آقا می فرمایند عقلانی باشد. عقل می گوید اگر یک بچه سیلی بخورد، صورتش کبود می شود؛ جایی هم ننوشته. از طرف دیگر اگر بخواهیم عین مقتل را بخوانیم، یک نفر هم از این جا سالم بیرون نمی رود. واقعاً مقتل را فقط می توان توضیح داد. زبان حال را می شود تشریح کنیم اما آن هم تا یک حدی.
شما الان نه خوشحالی نه راحت؛ چون قیافه ات، زبان حالت دارد این را می گوید، لبخندی که الآن زدی، من درون شما را متوجه شدم. این هم حال شماست. حرفی هم نمی زنی اما من می فهمم. یک نفر دستش را که مدام روی دست می گذارد، یعنی من ناراحت هستم. وقتی کف دستش را به هم می زند، زبان حالش می گوید خوشحالم. اما همین زبان حال و تشریح موضوع هم اندازه دارد. مثلاً امشب، شب ورودیه است. من می بینم حضرت زینب(س) با چه وقاری از محمل پایین می آید و در ذهن خودم این صحنه را تشریح می کنم. چیزی هم که خلاف شان اهل بیت (ع) نباشد آقا فرمودند دال بر نبودنش نیست. نمی توانیم بگوییم نبوده! اگر جایی هم ننوشته باشد اما شان اهل بیت(ع) را جا به جا نکند، دلیل بر این که نیست، نیست و می شود به عنوان زبان حال آن را خواند.
می دانیم مداح اگر قرار باشد عین مطلب را بگوید، با مردم عادی فرقی ندارد. هنری خواندن مداح به چیست؟ پیرایه های هنری را چگونه انتخاب می کنید؟
این یک توضیح خیلی جالب دارد. جسارت نشود به خواننده هایی که با ساز یا در استودیو می خوانند. اما در استودیو یک کاری می خوانند پنج دقیقه، با ساز، خلاها را هم با ساز پر می کنند. یک بار نشد، بار دوم، سه بار نشد، بار دهم و... آن قدر می خوانند تا یک کدامش درست دربیاید. بعد هم این قطعات را که جداگانه اجرا شده می چسبانند به هم و یک آهنگ می گذارند رویش. بعد آهنگساز یا تدوینگر یا کارگردان آلبوم کار را ویرایش می کنند. صدایی که از حنجره خواننده در می آید، از چندین فیلتر صوتی عبور می کند تا می شود این صدای شفاف که ما می شنویم. اگر همان خواننده ای که اینقدر زیبا می خواند، در تشییع جنازه یکی از شعرا یا خوانندگان در هوای آزادو در بیرون استودیو بخواند، همه می گویند این همان صداست؟!
حالایک مداح را در نظر بگیرید. خواننده استدیویی پنج دقیقه می خواند ما یک ساعت می خوانیم. او با آهنگ و ساز می خواند، من با آهنگ صدای مستمع، او دستش باز است برای این که هر عبارتی بیاورد ولی ما از یک فضای محدود می توانیم واژه مان را انتخاب کنیم. او روی این پنج دقیقه یک سال کار کرده تا دوازده قطعه پنج دقیقه ای آلبومش را داده بیرون که می شود شصت دقیقه. من یک شب روی این آلبوم در محرم کار کرده ام. البته کار عقبه دارد؛ یعنی آهنگ هایم را ساخته ام و شعرهایم را گفته ام یا گرفته ام. اما برای تمرینش گاهی حتی یک شب هم وقت ندارم. این هنر است. البته مثل هر هنر دیگری این هنر هم برای خودش ساز و کارهایی دارد. آقا فرمودند هنرمندانه بخوانید؛ بروید به این جا برسید. بقیه اش را ما باید خودمان بفهمیم. اگر عشق و تقوی - من که ندارم - نباشد، مداح هر چه تلاش کند به این معیارهای هنری هم نمی رسد. این هنر با عشق و تقوی آمیخته است. شاید من فلان گریزم را از پیش آماده کرده باشم ولی چون آماده بوده از همان جا هم می روم بیرون و گاهی وسط شعر از یک دروازه بزرگ گریز و اشک، رد می شوم و حواسم نیست. گاهی مداح می خواهد از همان دری که خودش انتخاب کرده بیرون برود اما اگر سه چهار بیت شعرش را هم نخواند و برود به این فضا جدید، از معنوی هم اثرگذارتر است...
پایگاه اطلاع رسانی خیمه دل سوختگان http://hajmahmoodkarimi.mihanblog.com
گفتگو با كارگردان فيلم «شكارچي شنبه»

اطلاعاتی درباره "شکارچی شنبه”
فیلم "شکارچی شنبه” به کارگردانی پرویز شیخ طادی و با بازی بازیگرانی چون دارین حمسه، آریه سوکیاسیان، علی نصیریان، امیریل ارجمند، مهدی فقیه و محمود راسخفرد، و با تهیه کنندگی موسسه شهید آوینی از ۲۰ مهر در سینماهای کشور اکران شده است.
ماجرای این فیلم بر این اساس است که در یک بندرگاه اسرائیل، زنی یهودی که پس از مرگ همسرش، با یک مرد مسیحی ازدواج کرده است، کودک ۸-۷ساله خود را در پی اقدامات حقوقی و اصرارهای زیاد پدربزرگش (علی نصیریان) برای مدت کوتاهی به وی میسپارد. پدربزرگ کودک که یکی از سران جریان فکری صهیونیسم است در جواب نگرانیهای مادر، وعده میدهد که او یک ماه بیشتر اینجا نمیماند و پس از آن، کودک با اراده خود هرکجا که خواست میتواند برود.
این فیلم ماجرای استحاله فکری و ذهنی این کودک و حرکت از فطرت پاک انسانی تا تبدیل شدن به موجودی خشن، خطرناک و خونریز است.فيلم «شكارچی شنبه» يكی از آثار استراتژيك سينمای ايران است. اين فيلم عمق تفكرات و اهداف مكتب ضدانسانی صهيونيسم را نشانه رفته و واقعيتهايی را از درون رژيم صهيونيستی بازگو میكند. به بهانه اكران عمومی فیلم شكارچی شنبه گفتگوی نشریه صبح صادق را با كارگردان آن «پرويز شيخ طادی» در ذیل میخوانيد.

* داستان فيلم «شكارچي شنبه» تا چه حد با واقعيات تطابق دارد؟
آنچه در فيلم «شكارچي شنبه» به نمايش درآمده است گوشه اي از واقعيات مربوط به صهيونيسم است. اتفاقات درون اين فيلم، تنها بخشي بسيار كوچك و شايد در حدود يك پنجاهم واقعيت صهيونيسم و آن هم به صورت تلطيف شده است.
* آيا براي ساخت اين فيلم تحقيق و پژوهش نيز انجام داديد؟
بله، حدود ۱۲ سال است كه به اين موضوع علاقه مند شده ام و درباره آن تحقيق مي كنم. براي ساخت فيلم «شكارچي شنبه» نيز سفري سه ماهه به كشور لبنان داشتم و مجموعه اي از اطلاعات را به دست آوردم كه مرا موظف كرد تا به هر نحوي كه شده اين فيلم را جلوي دوربين ببرم. تا پيش از سفر به لبنان و گردآوري اطلاعات لازم درخصوص تهيه اين فيلم تبليغات داخل كشور بر ضد اين رژيم سراسر جعلي را سياسي و مقداري همراه با بزرگ نمايي قلمداد مي كردم، ولي پس از سفر به لبنان و ديدار و گفتگو با كارشناسان و جمع آوري اطلاعات و منابع لازم پيرامون اين رژيم غاصب، به ماهيت حقيقي و واقعي آنها پي برده و از شدت سنگيني وقايع دچار كسالت شدم.
* برخي معتقدند كه «شكارچي شنبه» يك فيلم ضديهود است و تمايزي ميان صهيونيست ها و پيروان حضرت موسي(ع) قایل نيست، آيا اين نقد را قبول داريد؟
اتفاقاً به نظر من اين فيلم به نفع يهوديان است، زيرا درباره يك شخصيت خاخام يهودي است كه براي منافع رژيم صهيونيستي و كشتار ساير انسان ها و بخصوص فلسطيني ها دست به تحريف دين يهود و تغيير شكل آن مي زند.
* چرا خاخام فيلم شما تا اين حد به نيروهاي القاعده و وهابيت شباهت دارد؟
با دقت در رفتارهاي صهيونيست ها و يهوديان افراطي، اشتراكاتي را ميان اعمال آنها با وهابيان ديدم، به طوري كه مي توانيم از اين رفتارها با عنوان طالبانيسم يهودي ياد كنيم. افراد مذهبي رژيم صهيونيستي همانند طالبان كه قتل شيعيان را حلال مي دانند، ريختن خون فلسطيني ها را مباح ارزيابي مي كنند. در حقيقت، طالبانيسم، ريشهای از صهيونيسم بوده و زاییده يك تفكر هستند و هدف آنها ايجاد اختلاف در ميان كشورها است. صهيونيسم و سران افراطي و جنايتكار آن غير از نژاد يهود را انسان ندانسته و به اين ترتيب ريختن خون آنها را مباح مي دانند. اين رژيم در قالب استفاده از چهره اي مذهبي و تكيه بر «تورات» و «تلموت» و با تغيير و سوءاستفاده از آنها در راستاي اهداف خود حركت مي كنند.
* شايد براي اولين بار در سينماي ايران در اين فيلم، چهره اي بسيار متفاوت از يك كودك به نمايش درآمده است؛ كودكي كه اسلحه به دست مي گيرد و همنوعان خود از جمله پدربزرگش را به قتل مي رساند، آيا اين مساله تأثير منفي ندارد؟
كاراكترهاي كودك در اين فيلم، حضور بسيار پررنگي دارند، اما اين فيلم براي كودكان تناسبي ندارد. كودك، نماد فطرت پاك انسان است كه در فيلم «شكارچي شنبه» به واسطه يك صهيونيست نژادپرست، اين فطرت پاك، كاملاً دگرگون مي شود. ما مجبور بوديم براي معرفي ماهيت صهيونيست ها اين صحنه ها را نمايش دهيم. ضمن اينكه اين خشونت، همان طور كه گفتم، بخش بسيار كوچك و قابل نمايش جنايات صهيونيست ها است. بدون شك بسياري از واقعيت هاي مربوط به اين رژيم قابل نمايش نيستند.
* «شكارچي شنبه» فيلم خوش ساختي است كه با وجود مضمون سياسي و خاص خود، با مخاطب ارتباط برقرار مي كند، چگونه توانستيد به اين موفقيت برسيد؟
در انتخاب عوامل فيلم، دو شاخص تعهد و تخصص ملاك بود. از همه تخصص ها به نحو احسن و در حد سينماي ايران استفاده شد. تا جاي ممكن از همه تكنيك هاي موجود استفاده شد. همچنين تلاش كرديم تا زبان و لحن فيلم براي مخاطب قابل فهم و هضم باشد تا سواي از محتوا، يك ساختار جذاب و قابل قبول هم رقم بخورد.
* شيوه عمل شما در نگارش فيلمنامه و سپس تبديل كردن فيلمنامه، به فيلم چگونه است؟
بيشتر كارها را در همان مرحله پيش توليد انجام مي دهم. قبل از نگارش فيلمنامه تحقيق و پژوهش گسترده انجام مي شود كه از دل اين تحقيقات، موضوع به دست مي آيد و از آن هم داستان اوليه شكل مي گيرد. پس از نگارش اوليه داستان، مشاوره مي گيرم. بعد از آن شروع به مرور و بررسي منطق هاي داستان مي كنم و سپس تك تك شخصيت ها واكاوي مي شوند. مرحله بعدي كار، فكر درباره طراحي صحنه، صدا، لوكيشن و ... است كه به صورت ريز به ريز روي آنها كار مي شود. به اين ترتيب قبل از آغاز تصويربرداري، چندين جزوه، ضميمه فيلمنامه مي شود. اين مرحله حدود يك سال به طول مي انجامد. با توجه به اين كارها، مرحله توليد فيلم بسيار سريع و در كوتاه مدت انجام مي شود.
* چرا در سينماي ايران فيلم هاي آگاه كننده و روشنگري چون «شكارچي شنبه» بسيار كم ساخته مي شود؟
متأسفانه مديران فرهنگي و هنرمندان ما نگاه به بيرون ندارند و چشمان خود را بسته اند. ما در بخش فرهنگ نياز به بيداري اسلامي داريم و بايد يكي ما را تكان دهد. يك مساله بسيار مهم اين است كه هنرمندان، سربازان فرهنگي ما هستند و بايد در مقابل تجاوزهاي فرهنگي دشمنان بايستند و جواب دهند، اما اين سربازها امروز خاموش هستند و سرگرم چيزهايي شده اند كه در شأن ما نيست. حداقل دو دهه است كه مرزهاي فرهنگي ما مورد تهاجم دشمن قرار گرفته است. سربازان دفاع از اين مرزها هنرمندان هستند. سكوت و كم كاري هنرمندان در دفاع از مرزهاي فرهنگي درست مانند اين است كه مرزهاي جغرافيايي يك كشور مورد حمله قرار گيرد و سربازانش دفاع نكنند. اگر دفاع نكنند، خيانت مي كنند. آن هم در شرايطي كه دشمن از هر وسيله اي استفاده مي كند تا موجب انهدام فرهنگي كشور ما شود. اي كاش نهادهايي چون خانه سينما و معاونت سينمايي و ... به جاي رو در روي هم قرار گرفتن، حواسشان به حملات بيروني هم بود. اول بايد از بيرون مراقبت كرد. چه بسا با مراقبت هاي بيروني، بسياري از مشكلات دروني هم برطرف شود. فقط كافي است كه از دشمنان افشاگري و پرده برداري كنيم. براي من بسيار عجيب بود كه مسوولان سينمايي براي ساخته شدن قسمت هاي بعدي اين فيلم پا پيش نگذاشتند. اين درحالي است كه اگر چند فيلم عليه صهيونيست ها بسازيم و نمايش بدهيم، آنها مجبور به عقب نشيني خواهند شد.
گفتگو از: حسين كارگر
گفتوگوی فارس با جوانی که قذافی را کشت ...

سند الصادق العریبی درباره چگونگی کشتن قذافی گفت: گردان مصراته که تعداد آنها بسیار زیادتر بود، می خواستند قذافی را به مصراته ببرند، من گفتم که خودم او را دستگیر کردم و باید با من به بنغازی بیایید، اما آنها قبول نکردند من هم از شدت خشم کلت کمری خودم را بیرون آوردم و او را کشتم ...
حادثه كشتار ديپلماتهاي ايراني از زبان تنها شاهد حادثه مزار شريف

13 سال پس از شهادت هشت دیپلمات و یک خبرنگار ایرانی در مزار شریف افغانستان به دست طالبان، "الله مدد شاهسوند " تنها بازمانده این حادثه که به طور معجزه آسایی نجات یافته حادثه را شرح میدهد.
وی در پایان ضمن گلایه از مسئولان که در مراسم خاکسپاری و سالگرد شهدای حادثه مزار شریف وی را دعوت نکردند، گفت: حتی سال گذشته که خانوادههای شهدا را به مزارشریف بردند، مرا به این سفر دعوت نکردند.
پارهچنار غزهای دیگر ، در گفتگو با دبیرکل مجلس وحدت مسلمین پاکستان

حجتالاسلام والمسلمین ناصر عباس جعفری از رهبران شیعی در پاکستان و دبیرکل مجلس وحدت مسلمین پاکستان در سفر چهار روزه به ایران، با مراجع تقلید و علما در قم دیدار و گفتوگو کرد.
گفتوگوی خبرگزاری فارس با این شخصیت برجسته پاکستانی در مورد وضعیت کنونی پاکستان را در زیر میخوانید:
* فارس: لطفا آخرین وضعیت محاصره منطقه پارهچنار را تشریح کنید؟
ـ وضعیت منطقه کورم ایجنسی و ساکنین پارهچنار واقعا تاسفبار است و به نوعی پارهچنار، غزه دیگر است. مردم این منطقه پنج سال است که در محاصره طالبان هستند و مشکلات متعددی از نظر معیشتی، تحصیلی، درمانی و بیکاری دارند؛ از نظر تحصیلی دانشپژوهان و طلابی که باید در پارهچنار تحصیل کنند از این منطقه خارج میشوند و مناطق دیگر را برای تحصیل انتخاب میکنند و به دلایلی دیگر بر نمیگردند.
بیشتر مردم این منطقه تحصیلکرده و باسواد هستند اما طی این پنج سالی که محاصره صورت گرفته است، مردم پارهچنار افت تحصیلی شدیدی داشتهاند؛ بیمارستانهای پارهچنار وضعیت خوبی ندارند. منطقه پارهچنار نیم میلیون جمعیت دارد که شیعه هستند و مردم پاکستان به ويژه شیعهنشینها سعی میکنند ارتباط با آنجا برقرار کنند و در مناطق و ایالتهای مختلف پاکستان تظاهرات برای رسیدگی به وضعیت پاره چنار برگزار میشود.
یک روز قبل از آغاز ماه مبارک رمضان یک محموله کمکهای مردمی به این منطقه ارسال شد، دومین محموله هم دو روز پیش ارسال شد و اکنون در تلاش هستیم تا سومین محموله کمکهای مردمی را طی روزهای آینده به این منطقه ارسال کنیم.
* وضعیت دیگر مناطق پاکستان چگونه است؟
ـ پاکستان هشت ایالت دارد که در هفت ایالت آن گروههای طالبان حضور دارند و علیه دولت پاکستان میجنگند و حتی در برخی مناطق پرچم پاکستان را هم نمیشود بلند کرد، جز منطقهای که شیعه هستند و مردم این منطقه هیچگاه علیه دولت و کشور اقدامی نکردهاند و به همین دلیل برای دولت، ارگانهای دولتی و ارتش منطقه امنی از نظر فعالیت علیه دولت است با اینکه در منطقه کورم ایجنسی هیچگاه اقدامی تخریبی علیه دولت انجام نمیشود اما این منطقه در محاصره طالبان است.
ما اطلاعاتی به دست آوردیم که نشان میدهد بعضی مراکز دولتی و قدرت در پاکستان به طالبان برای محاصره مردم مظلوم پارهچنار کمک میکنند تا اهداف شوم خود را اجرا کنند ولی این ننگی برای دولت پاکستان است که منطقه کورم ایجنسی که چند کیلومتر بیشتر راههای مواصلاتی ندارد را نمیتواند کنترل کرده و امنیت را در آن برقرار کند تا مردم مناطق دیگر هم به این منطقه رفت و آمد داشته باشند و خطرات جانی آنها را تهدید نکند.
در مناطق دیگر پاکستان که زیر سیطره طالبان است، کارخانههای اسلحهسازی و تولید مواد مخدر وجود دارد، مدارس دخترانه و پسرانه را منفجر میکنند، بیمارستانها را از بین میبرند و دست به تخریب گسترده میزنند اما در منطقه پارهچنار نه کارخانه اسلحهسازی وجود دارد نه کارخانه تولید مواد مخدر.
مردم پارهچنار طالبان را در جنگ شکست داده و آنها را وادار به عقبنشینی کردهاند اما هنوز راههای مواصلاتی متصل به پارهچنار زیر تسلط طالبان است و ناامنی در این راهها ایجاد کرده، مردم را میکشند و بعضی کمکهای مردمی و آدمها را میربایند، اما دولت پاکستان هیچ قدمی برای ایجاد امنیت در این منطقه برنمیدارد.
* فارس: پشت پرده ارتباط جریان طالبان با ارتش پاکستان چیست؟
ـ در پاکستان چند نوع طالبان وجود دارد، گروهی در افغانستان با آمریکا میجنگند؛ گروههای دیگری هم هستند که آمریکاییها و بعضی کشورهای منطقه به آنها کمک کرده و در پاکستان علیه مردم ایجاد ناامنی میکنند.
سازمان ملی پاکستان و ارتش این کشور گروهی از طالبان را به رهبری ملاعمر که در افغانستان با آمریکاییها میجنگند تشکیل داده و در پاکستان نیز علیه این کشور میجنگند به این صورت که طالبان و آمریکا یک دست به هم میدهند و با یک دست دیگر با چاقو به یکدیگر میزنند.
این جنگهای فرسایشی که در منطقه ایجاد شده، اشتباهی است که در زمان ریاست جمهوری پرویز مشرف که رئیس ارتش هم بود رخ داد و بنابراین با آمریکاییها در این جنگ شریک شد و همه منطقه را ناامن کرد و به آمریکا کمک کرد تا در این منطقه حضور پیدا کند و بعضی فرودگاههای پاکستان را در اختیار آنها قرار داد.
اکنون در پاکستان، ارتش و یک گروه پشت پرده هستند که تصمیم به روی کار آوردن یا رفتن یک دولت میگیرند و حتی در معادلات بینالمللی و منطقهای هم تصمیم گیرنده هستند.
اکنون پاکستان به دلیل اشتباه پرویز مشرف در همکاری با آمریکاییها و ورود به منطقه، ناامن و از داخل بسیار ضعیف شده است به عبارت دیگر پاکستان مثل کشور جنگزده شاهد حملات تروریستی و انتحاري بین مردم است؛ مشکل دیگری که در پاکستان وجود دارد خروج سرمایهداران از کشور است که آنها به طرف کشورهای آفریقایی و بنگلادش میروند تا امنیت داشته باشند و سرمایه خود را آنجا منتقل میکنند.
به دلیل پیمان ارتش و سازمان ملی پاکستان با آمریکا، این کشور و حتی همسایههای آن ضربه میبینند که باید هرچه سریعتر این پیمان متوقف شود و پاکستان خودش را مستقل به دست بیگانگان را کوتاه کند زیرا تا وقتی که آمریکاییها منطقه را ترک نکنند پاکستان و کشورهای منطقه امنیت نخواهند داشت.
* فارس: وضعیت سیلزدگان پاکستانی و اردوگاهها چگونه است؟
ـ کسانی که در سیل سال گذشته آسیب دیدند هنوز با مشکل مواجه هستند؛ برخی به خانه و کاشانه خود بازگشتند اما برخی هنوز در اردوگاهها و چادرها هستند و مشکلات فراوانی دارند. در سیل سال گذشته، ضربات خیلی سنگینی به به زیرساختهای این کشور وارد شد، بسیاری از مردم بیخانمان شدند ولی بسیاری از مردم هنوز در مشکل هستند و در چادرها زندگی میکنند.
متاسفانه کشورهای خارجی در هنگام بروز این فاجعه، در ارسال کمکهای لازم کوتاهی کردند و دولت پاکستان هم به تنهایی نمیتوانست این ضربه بزرگ را که در تاریخ پاکستان بیسابقه بود مدیریت کند.
* فارس: آیا کمکهای جمهوری اسلامی ایران به دست سیلزدگان رسید؟
ـ کمکهای جمهوری اسلامی آنگونه که باید و شاید در رسانههای جمعی پاکستان اطلاعرسانی نشد و در نتیجه تعداد بسیار کمی از مردم پاکستان میدانند، جمهوری اسلامی ایران کمکهای فراوانی را برای آنها ارسال کرده است و آیتالله خامنهای دلسوزترین شخصیتی بودند که از وضعیت مردم سیلزده در خطبه عید فطر سال گذشته ابراز نگرانی و ناراحتی کردند. اما کمکهای جمهوری اسلامی ایران به برخی ایالتها همچون پنجاب رسید و بین مردم تقسیم شد اما در بعضی هم همچون بلوچستان کمکهای ملت ایران را به مردم نرساندند و مسئولان ایالت برای خودشان برداشتند.
* فارس: آیا مردم پاکستان اعتراضی به دولت در مورد ارسال مزدور به این کشور برای سرکوب ملت مظلوم آنجا داشتند؟
ـ دولت پاکستان به صورت رسمی این کار را نکرده است، بلکه ارتش بنیادهای خصوصی دارد که بعضی بنیادها سازندگی میکنند البته به صورت زیر سلطه ارتش نیستند اما زیر چتر آن قرار دارند. به عنوان نمونه، یکی از این بنیادهای خصوصی که با ارتش ارتباط دارد به عنوان بنیاد ارتش اعلامیه میدهد که افرادی را با شرایطی به منظور فعالیتهای انتظاماتی در بحرین جذب میکنیم اما وقتی نیروها به بحرین میروند از آنها میخواهند مردم مظلوم بحرین را سرکوب کنند؛ مگر مردم مظلوم بحرین چه فرقی با ملت تونس، مصر و لیبی دارد؟ اما بعد از انتشار این اعلامیه در پاکستان مردم به ويژه شیعیان در کل کشور تظاهرات گستردهای انجام دادند.
ارتش پاکستان چند روز گذشته اعلام کرد هیچ نیرویی را به بحرین ارسال نکردیم در حالی که این کارها خائنانه است و به جای حمایت از مردم مظلومی که برای احقاق حق خود به پا خواستهاند در کنار ظالمین از جمله آمریکا و انگلیس قرار گرفتهاند و دولت پاکستان هم مجرم است.
نباید آنقدر مسئولان خود فروخته و کنار ظالمین باشند تا حق مردم مظلوم بحرین را پایمال کنند؛ مردم پاکستان از این کارهایی که دولت انجام میدهد متنفرند و امیدواریم روزی برسد مردم پاکستان هم این نوکران و مزدوران آمریکایی را از کشور خود بیرون کرده و دولتی مستقل و آزاد طبق دستور پاکستان تشکیل شود.
* فارس: رابطه رئیس جمهور پاکستان با شیعیان پاکستانی است؟
ـ این افراد مزدوران آمریکا هستند و به نوعی انگیزه ضد شیعی دارند. اکنون مردم پارهچنار پنج سال است که در محاصره قرار دارند و زرداری هم در طول این سه سال هیچ کاری برای ایجاد امنیت این منطقه نکرده است.
در بلوچستان و کویته نیز هر روز شیعه شهید میشود و هیچکس به آنها کمک نمیکند؛ در دوره زرداری هم شیعیان پاکستانی مظلومیتشان کم نشده و ادامه پيدا کرده است و به همین دلیل است که میگوییم باید منظم و متشکل باشیم تا کسی نتواند، حق ما را پایمال کند.
گفتوگو از محمدمهدی عنایتپور
ما با انقلاب می مانیم!!!
:: مصاحبه با شیخ محمدحسین طوری ::
:: عضو مجلس علمای پاراچنار ::

عشقی حسین، تنها گناه
· آقای طوری! پاراچنار چرا محاصره شد؟
بسم الله الرحمن الرحیم
محاصره پاراچنار به طور کلی از سال 2007 شروع شده و تا الان نیز ادامه یافته است ، اوایل وهابیت و طالبان و نواصب (دشمنان اهل بیت علیهم السلام) با اشاره ی دولت علیه مقدسات شیعه حرف زدند و حتی بر علیه امام حسین علیه السلام شعار دادند ، ما هم سعی کردیم تا دولت با این افراد برخورد کند اما این چنین نشد و دولت از افرادی که این تخلفات را انجام داده بودند حمایت کرد ما هم که اینگونه دیدیم بر علیه این اقدامات تظاهرات انجام دادیم که در طی این تظاهرات وهابیون به شیعیان تیراندازی کردند و تنها هدف آنها نیز بیرون کردن شیعیان از پاراچنار بود این قضیه کاملاً به دست دولت برنامه ریزی شده بود تا پاراچنار به دست طالبان بیفتد دولت هم به دنبال این است که ما با طالبان همکاری کنیم، شیعه بودن برای آنها جرم است ، فرقی ندارد طالبان باشد یا القاعده یا سپاه صحابه یا .... همه آنها به دنبال کشتن شیعیان هستند تا به خیال باطل خودشان به بهشت بروند ولی الحمدلله جوانان ما تا الان مقاومت کرده اند و 1500 شهید نیز داده ایم .
· پاراچنار چگونه محاصره شده است؟ مگر طالبان چقدر جمعیت دارند؟
ما 500 هزار نفر شیعه هستیم که در میان مناطق وهابی نشین زندگی می کنیم، سه طرف پاراچنار افغانستان است...
· که همان استان های خوست، ننگرهار ، پکتیا و لوگر می شوند...
بله و در طرف پاکستان هم در محاصره مناطق وهابی نشین وزیرستان و پیشاور قرار داریم که مجموع اینها جمعیت زیادی دارند .(نزدیک به 20 میلیون نفر)
دولت مرکزی می تواند مناطق وهابی نشین داخل پاکستان را تحت کنترل در بیاورد اما این کار را نمی کند.
· چرا؟
به خاطر اینکه ما تسلیم دولت شویم و هرچه می گوید قبول کنیم یعنی اینکه با طالبان همکاری کنیم!
· دولت چه بهره ای از این موضوع می برد و شما چه مخالفتی با دولت داشتید که اینگونه با شما رفتارمی شود؟
ما با دولت مخالفتی نداریم ، دولت اهداف شومی دارد که به وسیله طالبان تامین می کند . به عنوان مثال طالبان را به داخل افغانستان و هندوستان نفوذ می دهد تا بر علیه آن کشورها عملیات انجام دهد و منافع دولت پاکستان برآورده شود . این موضوع هم برای ما خطری جدی دارد، اگر با آنها همکاری کنیم به دست آمریکا بهانه داده ایم تا به مناطق شیعه نشین به عنوان مبارزه با تروریسم حمله کنند .
· ولی دولت پاکستان که ادعا می کند با طالبان خصومت شدید دارد و حتی چند وقت پیش در مناطق قبایلی وزیرستان با طالبان درگیر شده بودند، پس چرا از طالبان حمایت می کنند؟
این یک بازی است! همانند آمریکا که گروهی از طالبان را پشتیبانی می کند و با گروهی دیگر می جنگد! هر کس منافعی برای خود دارد، هندوستان ، افغانستان ، آمریکا و پاکستان هر کدام برای خودشان یک گروه طالبان دارند که در جهت اهدافشان از آنها استفاده می کنند. به عنوان مثال آن گروهی که در وزیرستان مورد حمله دولت قرار می گیرد گروهی است که به وسیله هندوستان پشتیبانی می شود تا علیه پاکستان وارد عمل شود ولی طالبانی هم وجود دارد که برای ISI (سرویس اطلاعات ارتش پاکستان) کار می کند و علیه هر کس کهISI دستور بدهد وارد عملیات می شوند.
ISI همه کاره است!
· اما آصف علی زرداری (رئیس جمهور پاکستان) که شیعه است ، پس چرا حمایتی از شیعیان پاراچنار نمی کند؟
شیعه بودن رئیس جمهور یا نخست وزیر تاثیر زیادی در این قضایا ندراد چون که نظام این مملکت در دست ISI است !
یعنی ISI مستقل از حکومت کار می کند؟!
بله بله! رئیس جمهور در این موارد هیچ قدرتی ندارد ، فقط می تواند حرف بزند. خود آصف علی زرداری می داند این جمعیت 500 هزار نفر شیعه تا چه حد به وی و بینظیر بوتو کمک کرده است اما اگر هم بخواهد به ما کمکی کند نمی تواند! به عنوان مثال ما از زرداری خواستیم به پاراچنار یک هواپیمای مسافربری بدهد ، با این درخواست موافقت کردند و امضا هم شد اما چون ISI نمیخواست، این هواپیما را به ما تحویل ندادند!
· منظور شما این است که قدرت در پاکستان به دست ISI است؟
بله دقیقاً همینطور است.
· فرقی ندارد که دولت زرداری باشد یا دولت مشرف یا نواز شریف ؟
هیچ فرقی نمی کند! ISI هر کار که بخواهد انجام می دهد و کسی هم نمی تواند مانع این سازمان شود .
· اوضاع پاراچنار در شرایط فعلی چگونه است؟
ما در شرایط محاصره هستیم یعنی آذوقه و دارو به شهر نمی رسد، افرادی که بیمار می شوند دارویی برای مداوا ندارند در وضعیت بدی قرار داریم.
البته برای اینکه مردم پاراچنار علیه دولت حرکتی نکنند هر چند ماه یکبار کاروان کوچکی از مواد غذایی را به پاراچنار می رسانند که جوابگوی مشکلات مردم نیست .
حامیان مظلوم «آقا»
· دیدگاه مردم پاراچنار نسبت به انقلاب اسلامی چگونه است؟
خیلی خیلی مثبت است. شاید بتوان گفت 20% مردم هستند که بی طرف یا مخالف هستند اما سایر مردم پاراچنار طرفداران جمهوری اسلامی ایران و شخص رهبر معظم انقلاب هستند .
· این قضیه که متاسفانه ایران کمک زیادی به پاراچنار نمی کند چه بازخوردی در میان مردم دارد؟
مردم گله هایی دارند و بعضی ها هم که مخالف این نظام می باشند دیگران را تحریک می کنند و می گویند ببینید شما برای جمهوری اسلامی تظاهرات و راهپیمایی و حمایت می کنید اما آنها هیچ حمایتی از شما نمی کنند! ولی الحمدلله 80% مردم بیدارند و بصیرت دارند و فریب این قبیل تحریکات را نمی خورند .
· چه راهپیمایی هایی در حمایت از ایران در پاراچنار می شود یا قبلاً انجام گرفته است؟
مثلاً روز قدس با اینکه یک روز جهانی است اما ما آن را از برکات جمهوری اسلامی می بینیم و از روزی که حضرت امام خمینی (ره) روز قدس را در ایران اعلام کردند تا کنون، روز جهانی قدس در پاراچنار گرامی داشته شده و هر ساله راهپیمایی این روز انجام می شود البته دولت این را نمی خواهد و سعی دارد مانع این کار شود چرا که این کار را طرفداری از جمهوری اسلامی می داند و ما هم به آنها اعلام می کنیم که این یک حرکت در دفاع از مسلمانان جهان است که ما وظیفه داریم انجام دهیم . خدا را شکر تا کنون انجام دادیم و إن شاءالله در آینده نیز ادامه خواهیم داد .
مثال دیگر روزی است که خرمشهر آزاد شد؛ ما همان روز در پاراچنار جشن عظیمی بدین خاطر گرفتیم که مورد شماتت دولت و برخی افراد بی بصیرت هم قرار گرفتیم و حتی تعدادی نیز به دلیل این جشن توسط وهابیون به شهادت رسیدند اما ما دست از حمایت خود از جمهوری اسلامی برنداشتیم .
غیر از این ها هر وقت در ایران جشن یا پیروزی باشد ما در پاراچنار هم جشن می گیریم .
اکثریت نسل جدید پاراچنار هم ارادت ویژه ای به «آقا» دارند و در زمره مقلدین ایشان به شمار می آیند .
مقاومت؛ تنها راه پیروزی
· شما در پاراچنار به دنبال چه هستید و چرا مقاومت می کنید؟ این را هم بهتر از من می دانید که عده ای بحث پاراچنار را یک بحث قومی و قبیله ای مطرح می کنند . نظر شما چیست؟
ما از طرف برخی دوستان هم نالان هستیم. چون علاوه بر اینکه نمی توانند به ما کمک کنند گاهی اوقات به برادران پاراچناری شان ضربه هم زده اند. مثلاً یکی از علما در کنفرانسی گفته بود که قضیه پاراچنار قبایلی است، وقتی آن شخص محترم پیش ما آمد از وی سوال کردیم آیا واقعاً قضیه پاراچنار قضیه ای قومی و قبایلی است؟! آن شخص در جواب ما گفت من هم می دانم که قضیه پاراچنار قومی و قبیله ای نیست و هدف فقط از بین بردن شیعیان است اما به دلیل جو کنفرانس چاره ای نداشتم که بگویم قضیه قبایلی است!
ما درگیری را آغاز نکردیم، ناصبی ها در خیابان آمدند و علیه امام حسین علیه السلام شعار دادند و ما هم علیه آنها تظاهرات کردیم اما از آن روز به بعد، 5 سال است که ما مورد محاصره قرار گرفته ایم و به ما حمله می شود.
رهبری معظم انقلاب هم در دیداری که با ایشان داشتیم فرمودند که دفاع حق شماست و باید از خود دفاع کنید فقط مراقب باشید از حدود شرعی خارج نشوید و مرتکب ظلم شوید .
· فکر می کنید عاقبت این محاصره چه می شود؟
ما که گرفتار این مصیبت هستیم خودمان ناراحتیم زیرا آنهایی که دوستان ما هستند نمی توانند به ما کمکی کنند ، حتی جمهوری اسلامی هم نمی تواند به صورت مستقیم به ما کمک کند چون که بحث شیعه و سنی و بحث پاکستان و ایران پیش می آید و از طرف دیگر دشمن ما هم بسیار قوی است که از جانب دیگران همانند دولت سعودی مورد حمایت قرار می گیرد ، از جانب دیگر اهداف دولتمان هم به زیان ماست چون که اگر به این اهداف سربنهیم با نابودی مواجه می شویم البته اگر مقاومت کنیم پیروزی با ماست و اگر هم عقب نشینی کنیم شکست می خوریم و ما راه مقاومت را برگزیده ایم.
گفتگویی از حامد فراهانی
گفتگوی آمنه بهرامي با خبرگزاری فارس
مجيد موحدي 7 سال پيش پس از خواستگاري از آمنه بهرامي و دريافت پاسخ منفي با پاشيدن اسيد به صورت آمنه، وي را براي هميشه نابينا و صدمات جبران ناپذيري را به صورت او وارد كرد ولي بعد از مدتي با مهرباني و گذشت آمنه بهرامي روبهرو شد.
آمنه بهرامي دختر جوان و پرگذشت كه از قصاص مجيد موحدي چشمپوشي كرد، روز گذشته مهمان خبرگزاري فارس بود.
در زير متن مصاحبه 90 دقيقهاي خبرنگاران حوزههاي مختلف اجتماعي خبرگزاري فارس را با آمنه ميخوانيد.
* به عنوان نخستين سوال وضعيت رسانهها در اطلاعرساني در خصوص شما به چه شكل بود؟
+ تشكر ميكنم از يكايك رسانهها كه به خوبي توانستند در خصوص من و مشكلاتم اطلاعرساني كنند به خصوص خبرگزاري فارس كه در تمام لحظهها حضور داشت چرا كه اين خبرگزاري اطلاع رساني دقيقي داشت و حمايتم كرد.
هميشه ميگويم كه رسانهها وكيل مدافع من هستند چرا كه با حمايتشان باعث شدند كه حكم قصاص را از دادگاه گرفته و به مرحله اجرا برسانم.
* درباره اطلاعرساني و حمايت رسانههاي غربي توضيح دهيد؟
+ رسانههاي غربي مانند رسانههاي داخلي مرا حمايت كردند؛ جالب اينجاست كه يك خبرگزاري از حكم قصاص مجيد كه مقرر بود 6 صبح انجام شود، با خبر بود و اين در حالي است كه فقط وكيل من از اين موضوع خبر داشت، در واقع من يك وكيل داشتم كه فقط اسمش وكيل بود و كاري براي ما انجام نداد.
* شبي كه قرار بود حكم اجرا شود چه حسي داشتيد؟
+ 7 سال پيش كه قرار بود حكم را بگيرم نيتم اين بود كه حكم را اجرا نكنم در واقع من نميتوانستم اين حكم را عملي كنم و گاهي هم كه عصباني ميشدم ادعا ميكردم كه مجيد موحدي را قصاص ميكنم چرا كه حق اوست ولي بعد از ساعتي متوجه ميشدم كه اصلاً نميتوانم با موضوع قصاص او كنار بيايم.
* شنيدهايم كه مجيد شما را تهديد ميكرده است درباره تهديدهاي او براي ما بگوييد.
+ مجيد تا لحظه آخر حكم، مرا تهديد ميكرد و ميگفت كه اگر حكم را اجرا كنم، عدهاي هستند كه منتظر من بوده و نميگذارند كه من سالم بمانم و ترورم ميكنند ولي من به دليل اينكه ميدانستم نيتم چيست، در برابرش سكوت ميكردم و گاهي ميگفتم كه عيبي ندارد حكم را اجرا ميكنم و بعد حاضرم ترور شوم.
كساني كه دوست داشتند كه حكم اجرا نشود وقتي در حال درمان در بارسلونا بودم با من تماس گرفته و مرا تهديد ميكردند ولي من اهميتي نميدادم.
* تاكنون به ازدواج با مجيد فكر كردهاي؟
+ نه هرگز چرا كه او نه تنها خود بلكه خانوادهاش قابل قبول نبودند در واقع كار، خانواده و شخصيت نامناسبي داشت و حتي يك حسن نيز در خود نداشت كه من خوشم بيايد بنابر اين اصلا به ازدواج با او فكر نكردم.
* شنيده شده كه مجيد به خواستگاري شما آمده و احساس كرده چون پاي فرد ديگري وسط بوده براي انتقام اقدام به اسيدپاشي كرده است آيا اين حرف صحت دارد؟
+ نه به اين شكل نبوده بلكه مادر مجيد ابتدا به خواستگاري آمد و من جواب منفي دادم، من و مجيد در يك دانشگاه و يك رشته تحصيل ميكرديم و فقط وروديهايمان متفاوت بود و از روي چهره يكديگر را ميشناختيم ولي از روي اسم نه، در حقيقت مجيد از همه چيز من با خبر بود حتي از برداشتن واحد درسي و ساعت آن اطلاع داشت.
در واقع مجيد هميشه پشت سر من بوده ولي من از او غافل بودم؛ مادر مجيد بعد از اينكه پاسخ منفي دادم به من گفت: پسر من يك مرد است و هر چيزي را كه بخواهد به دست ميآورد. حدود يك سال و نيم مادر مجيد به خواستگاري من آمد و كارهايشان بسيار عجيب بود.
* آيا شخصيت مادر مجيد با مجيد موحدي متفاوت نبود؟
+ نه، شخصيت مادر مجيد با خود مجيد يكسان بود و وقتي كه با اجراي حكم روبهرو شد او نيز مدعي شد كه بايد پسرش را ببخشم تا از زندان بيرون بيايد و كار كرده و ديهام را فراهم كند در حقيقت تفكر مادر مجيد مانند خود او بود.
* آيا بعد از بخشش از قصاص، مجيد بار ديگر شما را تهديد كرد؟
+ نه، از روز دادگاه همه چيز تمام شد و ديگر تهديدي از سوي مجيد نديدم ولي روز اجراي حكم و قبل از بخشيدن مجيد، در مقابل همه او به من ناسزا ميگفت و ميلرزيد و من در برابرش سكوت كرده بودم.
6 سال پيش كه پزشكم در خصوص نابيناييام گفته بود از غم ميلرزيدم و وقتي مجيد را در لحظه اجراي حكم در حال لرزش ديدم به خودم گفتم چه لحظه سختي است ولي هيچكس از بخشش من با خبر نبود.
* آيا قبل از اسيدپاشي، مجيد شما را تهديد ميكرد؟
+ مجيد مرا بسيار تهديد ميكرد و هر روز سر كوچه شركتي كه من با دوستان دانشگاهيام در آن كار ميكرديم خود را پشت تلفن عمومي مخفي ميكرد ولي من زياد به او توجه نداشتم تا اينكه تهديدها از سوي او جدي شد و من مجبور شدم به نيروي انتظامي خبر دهم.
ولي متأسفانه نيروي انتظامي اين تهديد را جدي نگرفت و گفت تا زماني كه اقدامي نكند ما نميتوانيم با او برخوردي داشته باشيم.
* برخي معتقدند كه اگر آمنه حكم قصاص مرد اسيدپاش را اجرا ميكرد عاملي بود در بازدارندگي از وقوع اين جرم موافق نيستيد؟
+ نه چرا كه هر كسي كه دست به چنين اقدامي ميزند، ميداند كه در آخر كار قصاص در انتظارش است بنابر اين اجراي حكم قصاص يا ندادن آن، از نظر من يكسان بود و مهم اين بود كه حكم صادر شده و به مرحله اجرا دربيايد.
به نظرم اجرا نكردن حكم كمي بهتر است چرا كه باعث ميشود فرد به جنبههاي خوب نگاه كند در واقع بايد ببينيم كه با گذشت از قصاص، اسيدپاشي كاهش پيدا ميكند يا نه؛ در حال حاضر منتظر نتيجه هستيم همچنين من براي بخشش به جنبههايي از جمله ديدگاههاي كشورهاي خارجي كه به اين حكم چشم دوخته بودند، توجه داشتم و به خاطر خدا و كشورم ايران از قصاص گذشتم.
* آيا موضوع بخشش نظر قلبي آمنه بود يا فشاري از سوي مقام يا دستگاهي وجود داشت؟
+ نه، فشاري وجود نداشت بلكه موضوع شخصي بود چرا كه من انساني نبودم كه بتوانم حكم را اجرا كنم در واقع بعد از اجراي آن از نظر روحي دچار مشكل ميشدم و نميخواستم بيشتر از اين به خودم آسيب وارد كنم.
* درباره بخشش و نيت خودتان بگوييد؟
+ من 6 ماه بعد از اين اتفاق به همراه خانوادهام به مشهد مقدس رفتم و در مقابل امام رضا (ع) مجيد را در برابر چشمان پدر و مادرم بخشيدم ولي نيت من اين بود كه مجيد تا زمان اجراي حكم از گذشت من خبر نداشته باشد و زماني كه بازگشتيم در اولين جلسه دادگاه تقاضاي قصاص دادم؛ پدر و مادرم از اين كار من متعجب مانده بودند، در واقع احساس كردم بايد موضوع قصاص را مطرح كنم چون قبل از آن مجيد مرا تهديد كرده و گفته بود كه من را بيچاره ميكند و خودش راحت ميشود، من حكم را گرفتم تا بفهمد به اين شكل نيست و براي او نيز سختي وجود دارد.
در واقع 7 سال مجيد استرس و ترس اين را داشت كه قرار است چشمانش را از دست بدهد و در حبس و قرنطينه بود و سختي ميكشيد.
خيليها مدعي بودند كه من مجيد را دوست داشتم ولي من اصلاً او را دوست نداشتم؛ بارها خودم را جاي او قرار دادم و احساس كردم كه اگر يك نفر در نهايت مرا ببخشد چه حس قشنگي پيدا ميكنم.
* برخورد خانواده مجيد در زمان اعلام گذشت شما چه بود؟
+ خانواده مجيد و خودش، دست و پاي مرا بوسيدند و صفتهاي خوبي را به من نسبت دادند حتي خود مجيد با تمام اين احوال دست و پايم را ميبوسيد و ميگفت كه ميخواهد با من ازدواج كند و من فقط در برابر خانواده مجيد گفتم كه فرزندتان را خوب تربيت كنيد چرا كه شما مقصر اين تربيت مجيد هستيد.
پدر مجيد 3 بار در مقابل دوربين از من خواستگاري كرد و قاضي پرونده متعجب مانده بود؛ آنجا گفتم اشتباه نكنيد من از قصاص گذشتم و از ديهام نميگذرم و مجيد بايد به زندان رفته و هر زمان كه توانست ديهام را پرداخت كند، بيرون بيايد. مجيد وقتي اينها را شنيد به حالت اوليه خود بازگشت و شروع به ناسزا گفتن كرد كه پدرش در اين زمان محكم بر دهنش كوبيد.
* درباره ديهاي كه خواستيد و عكسالعمل آنها بگوييد؟
+ من گفتم كه ديه كامل يك انسان را ميخواهم و پدر مجيد در برابر من گفت كه يك خانه 100 ميليوني دارد كه حاضر است 3 دانگ آن را به من بدهد تا مجيد را ببخشم ولي من قبول نكردم و گفتم غير از ديد چشمهايم، ديه صورت و دستانم 200 ميليون تومان است و هر زماني كه آنرا به من پرداخت كنيد رضايت ميدهم.
نماينده دادستان گفت كه ديه من 100 ميليون است كه من ابزار نارضايتي كردم و دليل آن را پرسيدم كه توضيح داد چون يك زن هستم ولي من گفتم كه قبول ندارم و ديه كامل يك انسان را ميخواهم.
* درباره كتابي كه به چاپ رسيده توضيح دهيد؟
+ من خاطرات هر روز را ضبط ميكنم كه در حال حاضر به صورت كتاب درآمده است، در واقع 60 ميليون تومان (45 هزار يورو) گرفتم كه كتاب را به آلمانيها دادم و اكنون قرارداد جهاني هم ميخواهند با من ببندند كه به دليل اينكه قيمت پايين بود من هنوز قبول نكردم. 120 نوار از خاطراتم را شروع به داستانگويي كردم و ناشر نوارها را از من خريد و ناشر آلماني كه ايراني بلد بود را پيدا كرد و با من قرارداد بست ولي اين كتاب را دوست ندارم چرا كه كتاب اصلي 800 صفحه و 71 ساعت بود و اسامي داشت كه در حال حاضر در اين كتاب اسامي حذف شده و عكس روي جلد متعلق به من نيست و تنها 250 صفحه است.
* آيا در ايران كتابتان به چاپ نميرسيد؟
+ در ايران طي 2 ماه آينده مقرر شده كه يك ناشر ايراني به چاپ برساند و در حال حاضر در حال ويراستاري است و اسامي كه حذف شده را ذكر كردند و اين كتاب در تمام دنيا به زبان ايراني پخش شود.
* درباره درمانتان در بارسلونا و مشكلات اينجا بگوييد؟
+ 7 سال پيش به شوراي عالي پزشكي مراجعه كرديم كه يك جمعي خيّر، پول جمعآوري كردند كه من به بارسلونا براي درمان بروم و 7 هزار دلار ارز دولتي خريديم و از شوراي عالي پزشكي در ازاي آن سند يك خيّر را سپرديم و مقرر شد كه فاكتور اين عملها را بفرستيم و پرداخت كنند ولي متأسفانه 6 سال و نيم ميگذرد كه 20 هزار يورو و فاكتور دادهايم ولي به بهانههاي مختلف مانند اشتباه بودن امضاء، ترجمه نشدن فاكتور، به ما پرداخت نكردند.
حتي نامه رئيس جمهوري را برديم ولي آنها اهميتي ندادند تا اين كه نامه به رهبري زدند و مقرر شد كه 4 ماه ديگر فاكتورها پرداخت شود ولي هنوز اين اتفاق نيفتاده است.
* درباره پيشنهادهايي كه براي درمان و بازگشت بيناييتان دادند بگوييد؟
+ كلينيك imo در بارسلونا گفت كه ميتوانند يك «چيپ، در مغز من بگذارند به قيمت 120 هزار يورو (200 ميليون تومان) روي و قرينه مصنوعي قرار دهند تا يك درصد بينايي بازگردد كه هنوز اين كار را انجام ندادم.
* حاضريد در بيمارستان ايران درمان شويد؟
+ ديگر دوست ندارم به عنوان موش آزمايشگاهي بيمارستان ايران قرار گيرم چرا كه از كارشان راضي نيستم.
* درباره درمان پوست خود بگوييد؟
+ تاكنون 3 عمل پوست انجام دادم و يك عمل ليزر هم حدود 4 سال پيش صورت گرفت و 6 ماه بعد در بارسلونا كل پوستم ليزر شد و كل پوست را برداشتند و با منگنه آن را بسته بودند كه وقتي پزشك منگنهها را ميكشيد آن را احساس ميكردم.
روزي 3 بار حمام ميرفتم كه يك سال بعد سلولهاي بنيادين به كار رفته در صورتم موفقيت آميز نشان داده شد و صورتم بازتر و بهتر شد و هنوز بايد درمانم را ادامه دهم و عمل بيني، يك قسمت از بدنم و پوست و موهايم را ترميم كنم كه اول مهر بر ميگردم به بارسلونا و عمل چشمم را از ابتدا انجام خواهم داد.
* آيا صحت دارد كه دعوت شدهايد كه در فيلمهاي هاليوود بازي كنيد؟
+ در حالي كه به فكر اين بودم كه كتابي ديگر در ادامه كتاب چشم در برابر چشم با نام فصل سبز رستن به چاپ برسانم و در اكثر راديو و تلويزيونهاي معروف دنيا به چاپ برسد، يك شركت آمريكايي كه در واقع يك آژانس هاليوودي است درباره ساخت فيلم و نشر كتاب خواهان امضاي قرارداد است كه طرف قرارداد دختر خوانده آلپاچينو است و 2 روز پيش اين قرارداد را امضا كردم و هنوز به من جوابي داده نشده است.
* آيا قرار است در فيلم هاليوودي خودتان بازي كنيد؟
+ با اينكه علاقهمند بودم خودم در فيلم بازي كنم آنها قبول نكردند و گفتند بازيگران مطرح بايد در فيلم ايفاي نقش كنند.
* آيا از سينماي ايران پيشنهادي براي ساخت فيلم درباره زندگيتان نداشتيد؟
+ چرا از سوي مهناز افضلي فيلم مستندي پيشنهاد شد كه ساخته شود و ايشان گفتند حاضرند كه 8 ميليون تومان بدهد تا مستند بسازند ولي من قبول نكردم.
* موسوي: آمنه به دستورالعمل قرآني عمل كرد
همچنين مديرعامل خبرگزاري فارس در ديدار با "آمنه بهرامي " قرباني اسيدپاشي در محل خبرگزاري فارس، با اشاره به افرادي كه اقدام به اسيدپاشي ميكنند و اسم آنها را نميتوان انسان گذاشت، گفت: به تعبير قرآن اين افراد، حيوانصفت و حتي از حيوان نيز پستتر هستند.
وي با اشاره به اينكه گرچه زيبايي ظاهريتان از شما گرفته شده، خداوند به شما عمري جديد داده است، گفت: مهم اين است كه امروز همه هموطنان به كاري كه شما كرديد درود ميفرستند و همه زيبايي باطني شما را ديدند و نامي كه در دنيا ماندگار شد نام آمنه بهرامي است.
مديرعامل خبرگزاري فارس با اعلام اين مطلب كه آمنه ضمن شجاعت و پايداري براي گرفتن حقش تا آخرين لحظه ايستادگي كرد، گفت: نكته مهم اين ماجرا اين است كه شما در اوج قدرت و زماني كه ميتوانستيد چشمان فردي را بگيريد از اين كار گذشت كرديد كاري كه شايد خود من نتوانم انجام دهم.
موسوي به آيات قرآن اشاره كرد و گفت: در قرآن آمده است در اوج قدرت و زماني كه حق با شماست بهترين كار بخشش است و شما دستورالعمل قرآني را عمل كرديد. شايد برخي از ما نيز اصرار داشتيم كه حتما بايد قصاص انجام شود.
مديرعامل خبرگزاري فارس با اشاره به اين مطلب كه عدهاي امروز از گذشت شما ناراضياند و خوشحال ميشدند اگر شما اين فرد را قصاص ميكرديد، گفت: نكته مهم اين است كه شما مردانگي را به مردان نشان داديد و آن كسي كه اين بلا را بهسر شما آورد، فردي پست بود.
وي با تأكيد بر اينكه شما درسي انساني به همه تاريخ داديد و نامتان در تاريخ ثبت ميشود، گفت: اجري كه شما پيش خداوند داريد بسيار بزرگ است و اميدوارم با توجه به پيشرفتهاي علمي در آينده نه چندان دور شما بيناييتان را بهدست آوريد و بايد اميد به خدا داشته باشيد.
موسوي در خاتمه با اشاره به اين مطلب كه متأسفانه غربيها روزي كه شما مجروح شديد كشور را محكوم به ناامني كردند گفت: روزي هم كه شما خواستيد اين فرد را قصاص كنيد قصاص را نوعي عمل غيرانساني جلوه دادند در حالي كه هيچ كدامشان نميدانند به سر شما چه آمده است.
مديرعامل خبرگزاري فارس خطاب به آمنه گفت: خبرگزاري فارس يك مجموعه فرهنگي است و اينجا را خانه خودتان بدانيد و هر گاه كاري از دست ما برايتان بر ميآمد از گفتن آن دريغ نكنيد.
نگار بی خبر; مصاحبه با یاران کاظم اخوان
گاهی اوقات دوستی های انسان ها به قدری نزدیک می شود که می توان گفت دو نفر با هم برادر شده اند، برادرانی که دوری یکدیگر را تاب نمی آورند و در فراق هم، آه غم از نهاد جان سر می دهند . فریدون گنجور همین حس را نسبت به کاظم اخوان دارد، آرزو می کند کاش خودش در کمین برباره گرفتار می شد اما برادرش کاظم آزاد بود . غم از دست دادن کاظم، گنجور را آرام نگذاشت و او با ساختن مستندی درباره ی دوست جاویدالاثرش به نوعی به او ادای دین نمود . به سراغ عکاس کارکشته جنگ رفتیم تا از کاظم برایمان بگوید که در این راه دوست دیگر کاظم اخوان، حاج محمد حق بیان نیز همراهمان شد .

· از مستندی که راجع به دوستتان، کاظم ساختید برای ما بگویید.
یک مستندی به نام "نگار بی خبر" راجع به اخوان توانستیم بعد از سه ، چهار سال دوندگی درست کنیم ابتدا قرار شد با صدا و سیما کار کنیم که متاسفانه همکاری نکردند چون وقتی به صورت کار می کنیم خیلی مشکل می شود و ما یک نفر را پیدا کردیم . ایشان یک فرانسوی هستند که این چهار نفر را زنده دیده است اسم وی هم "جرج باتابوش" بود صدا و سیما به ما گفتند که این فرد کیست؟ گفتیم که ما طی تحقیقات به ایشان دست پیدا کردیم منتها قبول نمی کردند خلاصه کار به اینجا کشید که ما مجبور شدیم حکم ماموریتی را که آقای دکتر ولایتی به ما داده بود را بردیم و به صدا و سیما نشان دادیم با این حال به ما گفتند که این آقا را در این فیلم نشان ندهید.
· چرا؟
نمی دانم ، دلیلش را به من نگفتند اینگونه بود که کار ما در صدا و سیما متوقف شد تا اینکه آقای حسنی را در بنیاد حفظ آثار دیدیم جوانی بودند که با دیدنش بسیار خوشحال شدم زیرا با اینکه ممکن است حتی در جنگ نبوده اما واقعاً برای انقلاب دل می سوزاند . یک مدتی طول کشید اما بعد از چند ماه علی رغم تمام مخالفت هایی که صورت می گرفت مستند ساخته شد .
به ما چندین بار گفته شد که کاظم اخوان را به عنوان یک عکاس نشان دهید نه یک رزمنده، من هم گفتم که این امر غیر ممکن است چون کاظم اخوان ابتدا به عنوان یک رزمنده به جبهه رفت بعد از آن بود که به تشخیص دکتر چمران عکاسی را دنبال کرد به هر حال فیلم بعد از فراز و نشیب زیادی آماده شد .
· آشنایی شما با کاظم اخوان از چه زمانی آغاز شد؟
بیشتر محبت و برادری بین من و کاظم اخوان بعد از مجروح شدنم بود که همیشه می آمد و من را می برد حمام و می گفت که سال دیگر همین موقع همه چیز یادت رفته و پایت خوب شده است . واقعاً تا حدی کاظم را دوست داشتم که فرقی نبود اگر من اسیر می شدم یا کاظم او یک جوان دوست داشتنی بود .
همیشه به او فکر می کردم، عکسش را جلوی خودم می گذاشتم و حتی بعضی وقت ها احساس گناه می کردم چون که من او را به خبرگزاری بردم . خبرگزاری در سال اول جنگ هیچ عکسی نداشت و وقتی عکس های کاظم در اختیار خبرگزاری قرار گرفت او را استخدام کردند .

· کار عکاسی کاظم از کجا شروع شد؟
کاظم در گروه دکتر چمران بود و بسیاری از عکس های دکتر در جبهه را او گرفته است در اینجا بد نیست بگویم که دکتر به همه کسانی که در گروهش بودند علاقه شدیدی داشت ، آنها که جوان و نوجوان بودند همانند فرزندان وی بودند و آنها که سن و سال زیادی داشتند برای دکتر همانند پدر بودند . هر وقت دکتر به خط مقدم می رفت بسیاری به طرفش می رفتند و صورتش را می بوسیدند چون علاقه زیاد و شدیدی بینشان حاکم بود ولی با همه این اوصاف کاظم اخوان برای دکتر چیز دیگری بود بیراه نیست اگر بگویم که کاظم اخوان عزیزدردانه دکتر چمران بود آقای مرآتی در فیلم "نگار بی خبر" می گویند که این دو همانند پدر و پسر بودند هر جا که دکتر چمران می رفت کاظم هم همراه ایشان بود . به حدی وابستگی کاظم به دکتر زیاد بود که بعد از شهادت ایشان یکبار کاظم به من گفت من می خواهم بمیرم! حتی کلمه شهید را هم به کار نبرد .
به تشویق دکتر چمران و در قضیه تخریب سد بود که کاظم عکاسی را شروع کرد و پس از آن ایشان به خبرگزاری رفت و آنجا رسمی شد .
پیش از آن کسی را نداشتیم که کار خبری کند و تصاویر جبهه را به مردم انتقال دهد .
· شما خود یک عکاس حرفه ای و با سابقه هستید ، به نظر شما کاظم اخوان چگونه عکاسی بود؟
بعد از اینکه کاظم کار عکاسی را به صورت حرفه ای آغاز کرد می توانم به جرأت بگویم که هیچ عکاسی ، حتی آنانی که 8 سال در جبهه بودند به اندازه کاظم اخوان عکس زنده و پویا ندارند . علت این قضیه هم این است که کاظم در بحرانی ترین مواقع جنگ هم نترس بود ، چیزی به نام ترس در وجودش راه نیافته بود با شجاعت تمام در میانه ی میدان می رفت و عکسهای جاودانه خلق می کرد . یک عکاس جنگی باید در ابتدا یک رزمنده ی خوب باشد تا بتواند عکاس خوبی باشد که کاظم اخوان مصداق بارز این قضیه بود . شاهد مثال این قضیه هم اینکه کاظم در حمله اول کرخه دوربین به گردن نداشت بلکه جزو گروه خط شکن بود و این به خوبی نشان می دهد که او یک بسیجی هنرمند بود .
· از خصوصیات فردی اخوان برایمان بگویید .
کاظم در بسیاری از زمینه ها تبحر بالایی داشت با اینکه سن کمی داشت اما در مسائل نظامی بسیار خبره بود ، به عنوان مثال در بحبوحه نبرد کاظم با درک دقیق شرایط خود را به فرمانده مربوط می رساند و به او می گفت که تصمیم درست در این شرایط چیست و اتفاقاً نظری که کاظم می داد بسیار دقیق و راهگشا بود .
اما از همه اینها مهمتر آن اصالت خانوادگی اسلامی وی بود که از او یک شخصیت بی نظیر ساخته بود . دکتر چمران در جایی می گوید که مهمترین چیز برای ما تربیت انسان هاست و کاظم اخوان یکی از تربیت شدگان مکتب دکتر چمران بود .
· یک خاطره از دوستتان برای ما بگویید.
کاظم حرف های رکیک و شوخی های زننده را بر نمی تابید اما جوان بسیار خوشرو و شوخ طبعی بود.
یک خاطره ای که از این قضیه دارم این است که یک نفر در بخش عکاسی خبرنگاری بود که هیچ وقت به جبهه نمی رفت و همه با او شوخی می کردند که تو چرا جبهه نمی روی؟ کاظم هم به شوخی گفت شهیدان زنده اند ما چرا بجنگیم؟!! این شوخی کاظم اخوان بعدها تبدیل به یک لطیفه بین بچه های رزمنده شد که بسیار خاطره شیرینی برای من بود .
· فکر می کنید کاظم اخوان شهید شده؟
کاظم اخوان چه زنده برگردد چه شهید شده باشد ، شهید است . چیزی که به من آسودگی قلب داد و من را مطمئن کرد که کاظم یکی از اولیاست و من کرامت او را دیدم .
جمله ای است در مکاشفات یوحنا که حضرت عیسی علیه السلام قبل از آمدنشان چه وقایعی اتفاق می افتد و در آنجا خیلی روشن راجع به حضرت مهدی (عج الله تعالی فرجه الشریف) صحبت شده است و آن جمله این است که شهدا از خداوند سوال می کنند که ای خداوند قدوس تا چه زمانی انتقام ما را نمی گیری و به جباران مهلت می دهی؟ خداوند در پاسخ به فرشتگان می فرماید که بروند و شهدا را آرام کنند و به ایشان بگویند که هر وقت تعداد شهدا کامل شد و همه کسانی که شایستگی داشتند ؛ به قافله شهدا پیوستند آنگاه حضرت مهدی (عج الله تعالی فرحه الشریف) ظهور خواهد کرد و انتقام شهدا را از ظالمین خواهد گرفت .
شهادت اوج کمال انسانی است که امام حسین (صل الله علیه و آله و سلم) در قله این کمال قرار دارند .
اما از این موارد که بگذریم باید بگویم که آنگونه که مکاتبات من با سازمان عفو بین الملل نشان می دهد اینها زنده هستند و اگر اینها زنده نبودند پس چر اسرائیلی ها در عوض این چها نفر ران آراد را می خواهند؟ ارتباط ران آراد با اینها چه چیزی است؟
به هر حال من اطمینان دارم که کاظم هر جا هست از اولیاست چونکه کسی که در نوجوانی کفشداری امام رضا علیه السلام را کرده است و در زمان انقلاب به امام راحل پیوسته و در زمان جنگ هم به جبهه ها شتافته و سپس 29 سال است که در زندان است پس مسلماً از مقربین است .
ان شاالله با آمدن حضرت مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف اینها آزاد خواهند شد .
· آقای حق بیان شما چطور از چه سالی و چگونه با کاظم اخوان آشنا شدید؟
من از سال 59 با کاظم آشنا شدم . من کاظم را دقیقاً از زمانی که قرار شد سد را تخریب کنند تا جلوی عراق را بگیرند شناختم که در مناطق گمبوعه و بالای پادگان حمید ،سیدحسن، کوت و ..... واقع بود .
ما یک گروه 42 نفره بودیم و اگر خدا قبول کند مسئولیت این گروه با من بود که این قبیل عملیات ها را انجام دادیم ، بعد از آب گرفتگی بود که کاظم را بیشتر دیدیم که همراه دکتر چمران در ستاد جنگ های نامنظم بود و آنجا رابطه ما با هم شکل گرفت.
این عملیات ها گذشت تا اینکه در عملیات سوسنگرد و ارتفاعات الله اکبر او را دیدم بعد از آن دیگر کاظم را ندیدم تا عملیات دهلاویه مجددا با ایشان برخورد داشتم آنجا بود که بیشتر با هم بودیم و با دوستان دیگری مثل آقای گنجور آشنا شدیم .
· آقای گنجور از رابطه ی نزدیک شهید چمران با کاظم اخوان گفتند، نظر شما چیست؟
کاظم و دکتر رابطه ی بسیار نزدیکی داشتند یعنی دکتر چمران مثل یک آهنربا کاظم را به خود جذب کرده بود ، البته این قضیه در مورد تمامی بچه ها صادق بود ، دکتر همه را مجذوب خود کرده بود هر وقت به منطقه می آمد رزمنده ها با ذوق و شوق به طرف او می رفتند و در آغوش می کشیدند اما واقعاً رابطه ی اخوان با دکتر بسیار صمیمانه بود و شاید بتوان گفت که کاظم به دکتر عشق می ورزید.
· کاظم چگونه انسانی بود؟
کاظم اخوان انسان کم حرفی بود اما هر وقت حرف می زد شیرین سخن می گفت و این شیرینی را با مزاح شیرین تر می کرد خیلی دوست داشتنی بود. همیشه به دنبال این بود که از دکتر چیزهایی را برای جذب کردن بیاموزد .
همیشه در کارهایش تفکر می کرد و همیشه دوست داشت کار اطلاعات عملیات را انجام دهد و هم کار خبری خود را کند در کل باید بگویم انسان تیزهوشی بود و حیف شد که سی سال است از حضور او محروم هستیم.
· وظیفه ما در برابر کاظم اخوان و فداکاری هایش چیست؟
آن موقع بسیاری بودند که اهل نماز بودن اما این افتخار نصیبشان نشد خدا را شکر می کنم که خداوند آن موقع کاظم اخوان و ما را هدایت کرد تا به عرصه جهاد در راهش پا بگذاریم . جهاد برای شیعه یک اصل اساسی است و شاید برای همین هم هست که تعداد پیروان این مذهب از بقیه کمتر است چون اگر بپذیرند که شیعه شوند باید خون بدهند، مال بدهند و باید از همه چیزشان بگذرند و هر کسی هم این شهامت را ندارد از صدر اسلام هم تاریخ این مسئله را نشان داده است که شیعه عرصه ی جهاد و شهادت بوده است .
یک روزی یک نفر به من گفت مادران شهدا خیلی بی رحم بودند که بچه هایشان را به قتلگاه می فرستادند، به او گفتم ببین ما از وقتی نطفه مان بسته شد خدا حضور داشت و خانواده هایمان به این قضیه ایمان داشتند . آنها سواد نداشتند اما شعور بالایی داشتند که متاسفانه امروزه کمتر شاهد این موضوع هستیم، اینها ما را با عشق ابی عبدالله علیه السلام بزرگ کردند و با همه کمبودها ما را نگه داشتند، اما علیرغم اینکه می دیدند بچه های مردم که به جبهه ها می رفتند با تابوت بازمی گشتند اما باز هم فرزندشان را به جبهه می فرستادند چون اعتقاد داشتند اینها امانتی هستند که خدا به ما داده است و امروز هم این امانت را از ما مطالبه کرده و ما نباید در ادای امانت کوتاهی کنیم، فلسفه خانواده شهدا این بود .
بگذارید من به شما بگویم که این موارد است که باید برای مردم بازگویی شود، معنی جنگ این نبود که چند تا تانک زدیم، چند تا اسیر گرفتیم و ... معنی دفاع مقدس ما این فداکاری ها بود، اینکه جوانانی مثل کاظم به جبهه می رفتند و در مقابل دشمن تا بن دندان مسلح می ایستادند . شما در تاریخ جنگ های دنیا بگردید هرگز چنین چیزی را نمی بینید که شب عملیات رزمنده ها حنا ببندند و شادی کنند! این کار را شب عروسی می کنند اما شما می بینید که در دفاع مقدس ما کسانی این کار را می کردند که معلوم نبود آیا تا ساعتی دیگر زنده هستند یا نه.
نیاز امروز شما جوانان این است که تفکر دفاع مقدس را باز کنید و بشناسید و بدانید که کاظم اخوان چه در ذهنش می گذشت که از همه چیزش برای دفاع از دین و کشورش می گذشت .
کسی که تا قبل از جنگ شب ها باید مادرش پتو رویش می کشید تا سرما نخورد چطور می شود در برابر زبده ترین افسران جهان بایستد و 5 کیلومتر موانع مستحکمی که در کربلای 5 مقابل بچه ها بود را رد کند؟
متاسفانه ما خیلی کم در این زمینه کار کردیم در حالیکه ببینید دیگران برای جنگ های باطلشان بعد از نزدیک به شصت سال چقدر تبلیغ می کنند .
· چه خاطره خاصی از ایشان دارید که فکر می کنید برای خوانندگان ما جذاب است؟
یک خاطره ی جالب برایتان نقل می کنم که ممکن است کسی باور نکند اما من وظیفه دارم نقل کنم تا این خاطرات برای نسلهای آینده باقی بماند و خدا را بر صحت آن شاهد می گیرم .
با کاظم در فتح المبین داشتیم یک منطقه ای را به سمت سایت 4 می رفتیم ، کاظم دوربین دستش بود مقابل ما تانک به فاصله 500 متری بود که بچه ها می خواستند آن را با آر پی جی بزنند و ما هم داخل یک کانال بودیم و به سمت جلو حرکت می کردیم کاظم هم داشت از ما فیلم می گرفت یک لحظه دیدم کاظم گفت یا صاحب الزمان (عج الله تعالی فرجه الشریف) و دوربین از دستش افتاد و روی زمین نشست نگاه کردیم دیدیم گلوله های رسام سرخ رنگ تا نزدیک بچه ها می آید اما از مقابلشان کمانه می کند و به آنها اصابت نمی کند ، با دیدن این صحنه پاهای من هم سست شد و روی زمین افتادم ؛ برادرم می گفت که گرمای تیری که به سمتمان می آمد را حتی حس می کردم اما به ما نمی خورد .خیلی دوست دارم کاظم زنده بازگردد و این داستان را برای شما تعریف کند متاسفانه معلوم نیست فیلمی که کاظم گرفت کجاست .
در مورد امثال کاظم و شهدای انقلاب و دفاع مقدس من حرفی نمی زنم چون ما باید ببینیم شهدا چه گفتند و ما دنبال آن برویم، شهدا حرف نمی زدند عمل می کردند ، کاظم شعار نداد بلکه عمل کرد .
متاسفانه امروزه کم هستند کسانی که جنگ را درست شرح دهند، امثال آوینی در بین ما نیستند، آوینی به مخاطب فکر می داد، اندیشه می داد، افسوس که امروزه همانند او کار نمی شود.
· وقتی که شنیدید کاظم ربوده شده چه حسی به شما دست داد؟
ما قرار بود با کاظم به لبنان برویم ، حتی ثبت نام هم کردیم که قرار شد فردای آن روز ساعت 6 صبح حرکت کنیم که همان شب امام (ره) پیام دادند که راه قدس از کربلا می گذرد و نیروها اعزام نشدند و موفق نشدیم همراه کاظم باشیم . وقتی که خبر اسارت کاظم را شنیدم بسیار ناراحت شدم اما امروز که با خودم آن دوران را مرور می کنم می گویم کاش من به جای کاظم اخوان بودم ، چون او توفیق بزرگی پیدا کرد .
· شما فکر می کنید کاظم الان شهید شده یا زنده است؟
به نظرم فرقی نمی کند که شهید شده باشد یا زنده باشد، هر جا هست حال خوشی دارد اما من حدس می زنم زنده است چون سیاست اسرائیل یک سیاست گروکشی است و به نظر من اینها را نگاه داشتند تا یک جای حساس از این موضوع استفاده کنند .
گفتگویی از : علیرضا ملوندی
کربلا تمام نشده است! گفتگو با سهیل کریمی، کارگردان مستند «زخم پیوار»
:: گفتگو با سهیل کریمی، کارگردان مستند «زخم پیوار» ::

شاید بتوان گفت پاراچنار پاکستان یکی از خطرناک ترین مناطق جهان برای خبرنگاران باشد . منطقه ای که عده ای به جرم پیروی از علی و آل علی علیهم السلام قتل عام می شوند و صدایی هم از مدعیان دفاع از حقوق بشر بلند نمی شود.
اگر کسی هم بخواهد به آن منطقه سفر کند و از مظلومیت شیعیان علی علیه السلام در پاراچنار گزارش تهیه کند باید خطر سلاخی شدن به دست وهابیون را به جان بخرد به همین دلیل سالیان سال است کسی جرات سفر به این منطقه را نداشت اما فریاد "هل من ناصر" مردم این منطقه رساتر از آن بود که بتوان آنرا نشنیده گرفت . این ندای جان سوز بالاخره موثر واقع شد و مستندساز نام آشنای کشورمان که سابقه اسارت به دست آمریکایی ها و طالبان را هم دارد این جسارت را به خود داد تا به عمق وحشت سفر کند و مظلومیت مردم پاراچنار را به گوش جهانیان برساند .
«سهیل کریمی» هنرمند بسیجی و مستندساز مطرح کشورمان که از سال گذشته با سفری به پاراچنار در حال ساخت مستندی به نام «زخم پیوار» است .
انقلابی های دهه ی شصت حالا در پاراچنارند!
· اگر بخواهید بدون تکلف بگویید در پاراچنار چه دیدید، چه خواهید گفت؟
به نظر من پاراچنار چکیده ی همه ی آن چیزهایی است که در انقلاب، آرمان ما بود،مظلومیت ، حماسه، فدا شدن برای اهل بیت ، تلاش برای انقلاب اسلامی ، دغدغه آرمان فلسطین را داشتن و .... مجموعه این ارزشها را در پاراچنار دیدم.
· فکر می کنید به چه دلیل این روحیه در مردم پاراچنار به وجود آمده که به قول شما این ارزشها در وجودشان متجلی شده است؟
اولاً به خاطر شخصیت شهید سیدعارف حسین الحسینی که هم اهل پاراچنار بودند و هم ساکن آنجا که مزار ایشان هم اکنون در پاراچنار واقع است، مردم پاراچنار نسبت به بقیه مردم پاکستان بیشتر با انقلاب اسلامی آشنا هستند زیرا شهید عارف الحسینی چه در زمانی که ساکن نجف اشرف بودند و چه در زمانی که به پاکستان بازگشتند و رهبری شیعیان آن کشور را به دست گرفتند نسبت به انقلاب اسلامی شناخت خوبی داشتند و این شناخت را به مردم آنجا نیز منتقل می کردند و به همین دلیل مردم پاراچنار به دلیل مواردی که عرض کردم در این امر پیشروتر هستند و خیلی از ویژگی های انقلابی گری را که شاید خود ما فراموش کرده باشیم را در خود پدیدار کرده و پرورش داده اند و همین عقیده را به عنوان خط مشی زندگی خود قرار داده اند .
· آیا این ویژگی مردم پاراچنار نسل به نسل و سینه به سینه منتقل شده است یا اینکه رهبران شیعی که بعد از سیدعارف آمدند این ویژگی را پرورش دادند؟
فکر نمی کنم جانشینان سیدعارف تاثیر زیادی گذاشته باشند بلکه من فکر می کنم خون مظلومینی که در پاراچنار ریخته شده است ، از همان ابتدای بحث شیعه کشی در هند یا پاکستان و بعد از آنها جریان طالبان، و پیش از همه اینها جریان عاشورای خونین سال 1340 پاراچنار که وهابیون به عزاداری حمله کردند و بسیاری را به شهادت رساندند مظلومیت آن خونهای بی گناه به زمین ریخته بود که باعث شد به نوعی کربلا در آنجا بازنمایی و بازسازی شود و مردم پاراچنار هم این مظلومیت را به عنوان شناس نامه خودشان با افتخار همراه دارند ، مظلومیتی که از روی ذلت نبوده، به خاطر این مظلوم بوده اند که هیچ گاه زیر بار زور نرفتند ، همیشه به این مردم زور گفته شده اما فریاد "هیهات منا الذله" این مظلومین گوش های آن ظالمان را کر می کرده است.
· مساله خیلی جالب است، یعنی اگر بخواهیم قضیه پاراچنار را ریشه یابی کنیم باید سررشته ی ماجرا را از سال 1340 جستجو نماییم؟
ببینید منطقه پاکستان طوایف مختلفی از شیعیان را در خود جای داده است ، منطقه لاهور در شرق پاکستان، منطقه کویته و اسلام آباد در مرکز و منطقه کراچی در جنوب، شیعه نشین اند اما منطقه پاراچنار در شمال غرب پاکستان تنها منطقه ای است که پشتون هستند و شیعه، و این پشتو بودن برای سایر پشتوهایی که سلفی هستند بسیار گران تمام شده است ، همانطور که می دانید طالبان به وسیله قوم پشتون افغانستان به وجود آمده است هم چنین طالبان پاکستان هم پشتون هستند و به همین دلیل شیعه بودن عده ای از پشتون ها در پاراچنار برای جماعت سلفی قابل تحمل نیست . جماعتی که شیعه هستند و خود را محب و مدافع اهل بیت علیهم السلام می دانند و از سویی مدافع جمهوری اسلامی هم هستند .
· با توجه به مسائلی که از نزدیک دیدید اگر بخواهید مردم پاراچنار را توصیف کنید چه خواهید گفت؟
نظر شخصی من این است که مردم پاراچنار آمیخته ای از انقلابیون ما در سال 57 و رزمندگان بسیجی ما در سال های دفاع مقدس هستند ، کسانی که در عین تقوای بالا مسائل سیاسی روز را هم با بصیرت مثال زدنی دنبال می کنند و علیرغم اینکه توسط دولت پاکستان و طالبان تحت فشار و محاصره هستند ؛به روز هم هستند .
· در صحبت هایتان زیاد از انقلاب اسلامی و علاقه مردم پاراچنار به آن نام بردید، ایران در طی این سالها برای این مردم چه کرده است؟
ایران از نظر عملی تقریباً می شود گفت کاری نکرده است البته در بحث سازندگی از قبیل راه سازی و ... فعالیت هایی صورت گرفته است اما مساله ی چشم گیر و آش دهان سوزی نبود ولی در مجموع من فکر می کنم که تفکر امام (ره) و رهنمودهای حضرت آقا بزرگترین کمکی بوده است که باعث شده این مردم خودشان را بشناسند و شاید همین برای آنها کافی بوده باشد البته شاید توقع داشته باشند که در این ظلمی که به آنها می شود مسئولین جمهوری اسلامی مستقیم و عملاً وارد بشوند اما مهمترین دغدغه این عزیزان این است که از آرمانهای انقلاب اسلامی دفاع کنند و محکم بر سر اعتقاداتشان بایستند که اساسی ترین اعتقاد این افراد بحث ولی فقیه و به طور مصداقی حضرت امام (ره) و حضرت آقا هستند .
واقعیت پاراچنار را ندیدیم
· چرا جمهوری اسلامی ایران در طی این سالها تقریباً هیچ کمک عملی به این مردم نکرده است؟
من فکر می کنم علت این امر یک سری سیاست های بی پایه و اساس است. حتی در جلساتی که در خدمت نمایندگان محترم مجلس در کمیسیون امنیت ملی بودیم خود آنها نیز اذعان به این مطلب داشتند و پیگیری هایی نیز انجام دادند و این نکته را قبول داشتند که این مردم به خاطر دفاع از جمهوری اسلامی و شیعه بودنشان در حال تاوان پس دادن می باشند.
در جلسه ای هم که آقازاده شهید سیدعارف حسین الحسینی خدمت مقام معظم رهبری رسیده بودند آقا به ایشان فرموده بودند که مظلومیت مردم پاراچنار باید تبلیغ شود و این مردم حق دفاع مشروع از خودشان را دارند البته با رعایت ضوابط شرعی و عدم انحراف از حق، که الحمدلله تا کنون نیز چنین بوده است.
اینها نشان می دهد که موضع حضرت آقا چه می باشد ، موضع برخی از نمایندگان مجلس را هم که خدمتتان گفتم ولی متاسفانه بعضی از گزارش های غلطی که به مسئولین می رسد باعث می شود یک سری سیاست هایی اتخاذ شود که در آنها واقعیت ها به نوعی کتمان و روی آنها سرپوش گذاشته شود.
· آن واقعیتی که روی آن سرپوش گذاشته می شود و آن سرپوشی که گفتید چیست؟
تبلیغات برخی مقامات دولت پاکستان و رسانه های غربی به خصوص بی بی سی، سی ان ان، فاکس نیوز و ... که ممکن است بعضاً در آنجا حضور داشته باشند و حتی از طالبان حمایت کنند و بگویند که جنگی که در پاراچنار اتفاق می افتد جنگی قبیله ای است که چند قبیله در حال جنگیدن با هم هستند و بحث شیعه و وهابیت و بحث انقلاب اسلامی و استکبار نیست و ... سرپوشی است که روی این قضیه گذاشته می شود و متاسفانه مسئولین ذیربط ما هم این تبلیغات منفی را قبول کرده اند که اتفاقاً بازخورد خوبی هم نداشته است و یکجوری آب به آسیاب دشمن ریخته می شود و مسئول این گزارش های غلط کسانی هستند که به منطقه رفت و آمد دارند و از ماجرا خبردار هستند که یا در حال دروغ گفتن به مقامات مافوق هستند یا از قضیه اشتباه برداشت کرده اند . جالب است بدانید برخی از مسئولین ما وقتی در جلسه ای راجع به پاراچنار اظهار نظر می کردند و ما از آنها سوال می کردیم که شما چند وقت است که در منطقه هستید؟ می گفتند که ما 15 سال است پاکستانیم و وقتی می پرسیدیم چند وقت پاراچنار بودید؟ جواب می دادند که ما هیچ وقت پاراچنار نرفتیم! خب معلوم است وقتی از راه دور بخواهند یک منطقه محاصره شده را با اتکا به شنیده ها توصیف کنند چیز نامربوطی خواهند گفت .
· اینجا سوالی که مطرح می شود این است که اگر قضیه آن طور است که شما می گویید چرا خود شیعیان پاکستان به کمک مردم پاراچنار نمی روند؟
واقعیت این است که مردم گوش به فرمان علمای خود هستند ولی در حال حاضر و بعد از شهادت سید عارف الحسینی ،خیلی روحیه ی غلیظ انقلابی در برخی از علمای آنها دیده نمی شود و همین موضوع سبب شده که آن راهپیمایی ها، اعلام وجود ها، حمیت هایی که در پاکستان شیعه را سرفراز می کرد جایش را به نوعی قبول سرکوفت و موضع انفعالی در قبال حضور غربی ها در منطقه داده است . البته این نکته را هم باید گفت که نزدیکترین نقطه شیعه نشین به مردم پاراچنار شهر لاهور است که نزدیک 800 کیلومتر با آنجا فاصله دارد و بقیه مناطق نزدیک به پاراچنار سلفی و وهابی هستند و همین باعث شده است که یک مقدار بین شیعیان پاکستان شکاف ایجاد شود و این متاسفانه همان چیزی است که استکبار می خواهد در آنجا پیاده شود .
500 هزار شیعه در میان 20 میلیون وهابی!
· وضعیت جمعیتی شیعیان پاراچنار در آنجا چگونه است؟
ببینید بیشترین وهابیون جهان در پاکستان مستقر هستند و بیشتر امور پاکستان در دست سلفیون هست جالب است بدانید یکی از بزرگترین دانشگاه های پاکستان که در اسلام آباد قرار دارد دانشگاهی به نام "سلفیه" است که علاوه بر آموزش علوم جدید به دانشجویان، مسائل و عقاید سلفی گری نیز به آنها تدریس می شود، پاراچنار هم با داشتن نزدیک به 500 الی 600 هزار نفر شیعه در میان یک منطقه وهابی نشین قرار گرفته است در شمال با استان های وهابی نشین لوگر،پکتیا،ننگرها و خوست افغانستان همسایه است و در جنوب با مناطق پیشاور و وزیرستان که اتفاقاً آنها هم وهابی نشین می باشند بنابراین 500 هزار نفر شیعه در میان نزدیک به 20 میلیون نفر وهابی قرار دارند . البته اینها را نباید با اهل سنت آنجا اشتباه گرفت به عنوان مثال قوم جاجی که سنی مذهب هستند و به اهل بیت علیهم السلام هم بسیار علاقه مند می باشند کمک های زیادی به مردم پاراچنار می کنند ولی همان ها هم از طرف وهابیون تحت فشار هستند به حدی که مسجد قوم جاجی که از طرف شیعیان پاراچنار به آنها اهدا شده بود را وهابیون به زور از این قوم گرفته و تبدیل به سنگر برای خودشان کردند .
· با توجه به اینکه منطقه محاصره است ، شما چگونه موفق شدید به پاراچنار برسید؟
با توجه به اینکه پاراچنار کاملاً محاصره بود برای رفتن به آنجا سه راه را در پیش داشتیم اول اینکه به صورت عادی همراه ماشین هایی که از پیشاور به آنجا می رفتند برویم که به احتمال 99% به دست طالبان می افتادیم و یقیناً اگر می فهمیدند که ما وهابی نیستیم و شیعه ایم ما را می کشتند . مسیر دیگر این بود که باید از طریق افغانستان و قاچاقی به آنجا می رفتیم که عقلاً درست نبود چونکه باز هم باید از میان طالبان می گذشتیم مضاف بر اینکه قسمتی از منطقه هم دست ناتو بود . تنها راهی که به ذهنمان رسید این بود که از مسیری استفاده کنیم که بعضی از تجار معروف پاراچنار یا مسئولین دولتی از آن استفاده می کردند که آن راه هم اجاره هواپیماهای دو موتوره آموزشی از ژنرال های پاکستانی بود که ما این راه را انتخاب کردیم .
البته در راه خلبان به ما هواپیمایی را نشان داد که پیش از ما از این منطقه عبور کرده و توسط طالبان سرنگون شده بود ، به هر حال خطر وجود داشت ولی این راه امن ترین راه بود و ما به این شکل به پاراچنار وارد و از آن خارج شدیم .
· هنرمندان در طی این سالها برای پاراچنار چه کرده اند؟
در سال 68 سیدمرتضی آوینی به همراه رضا برجی و چند تن از دوستان دیگر برای کار مستند و تهیه گزارش از سالگرد شهید سیدعارف حسین الحسینی به پاکستان و پاراچنار می روند بعد از آنها هم کسی به آنجا نرفت البته نمی خواهم بگویم که دوستان کم لطفی کردند زیرا امکان اینکه کسی به آنجا برود نبود . دوستان از هزینه شخصی خودشان برای پاراچنار فعالیت می کردند حتی خیلی از کارهای شخصی و روزمره خودشان را عقب می انداختند تا بتوانند با این قضیه همراهی کنند و اتفاقاً عامل آشنایی ما هم با این منطقه یکی از دوستان بودند که کار وبلاگ نویسی انجام میدادند و در وبلاگشان با زحمات فراوان سعی می کردند اخبار مربوط به پاراچنار را از راه های مختلف به دست آورده و منتشر کنند .
در کل شرایط به گونه ای نبود که بچه های هنرمند بتوانند در این زمینه کار کنند .
باید کاری کنیم
· با توجه به مواردی که در خصوص نظر نمایندگان مجلس درباره ی قضیه پاراچنار گفتید، آیا این موضوع فقط در حد حرف باقی مانده یا اینکه کاری هم برای این مردم صورت گرفته است؟
وظیفه ما در این ماجرا فقط این بوده که این قضیه شناسانده شود و الحمدلله خیلی بیشتر از توقع من، این جریان هم در کشور ما و هم در کشورهای دیگر شناسانده شده است به عنوان مثال به خاطرقدردانی از کاری که مردم پاراچنار در روز آزادی خرمشهر کردند و یکپارچه در روز سوم خرداد برای آزادی خرمشهر روزه گرفتند که اتفاقاً در همان روز هم عملیات بیت المقدس به پیروزی می رسد ، دوستان 17 ربیع الاول سال گذشته را به عنوان روز هم بستگی با مردم پاراچنار اعلام کردند و قرار شد در آن روز برای آزادی مردم پاراچنار روزه گرفته شود که بسیار با استقبال مواجه شد و حتی در کشورهای خارجی مثل منچستر انگلیس ، کالیفرنیا ،هند، افغانستان و ... هم برای این مردم روزه گرفتند و این نشان داد که این ظرفیت وجود دارد که اقدامی برای پاراچنار می توان انجام داد و می توان صدای مظلومیت این مردم را به گوش جهان رساند همانند قصه فلسطین که در حال فراموشی بود اما امروز می بینیم که فلسطینی ها قدرت گرفته اند و اسرائیل روز به روز به سوی اضمحلال پیش می رود . این اتفاق در مورد مردم پاراچنار هم می تواند بیفتد و به این طریق می توان آنها را نجات داد .
در مورد دولت و مجلس هم باید بگویم که من توقع زیادی از آنها نداشتم چون بالاخره منابعی هستند که برایشان گزارش کنند که در پاراچنار چه وضعیتی حاکم است ولی دولت که هیچ کار نکرد و حتی ارگان رسانه ای دولت به نوعی ما را سنگ قلاب کردند و به ما گفتند ما خودمان در پیشاور نماینده داریم و اگر واقعاً خبری باشد از آن طریق مطلع می شویم!
مجلس هم یکبار در کمیسیون امنیت ملی جلسه ای برگزار کرد که ده نفر از دانشجویان پاراچناری که مهمان ما بودند به این جلسه دعوت شدند و سه ساعت و نیم مسائل را با نمایندگان در میان گذاشتند که منتج به این شد که یک جلسه ویژه ی کمیسیون امنیت ملی به پاراچنار اختصاص یافت که من در این جلسه توضیحاتی را ارائه کردم و فیلمهایی را در آنجا نشان دادم ، نمایندگان دستگاه های مسئول ما در پاراچنار هم در جلسه حضور داشتند و توضیحاتی دادند که مورد قبول رئیس کمیسیون و برخی دیگر از اعضا واقع نشد و این دوستان به ما گفتند که بحث پاراچنار را باز هم پیگیری خواهیم کرد تا به نتیجه ای برسد که ما هم چنان منتظر اقدامات عملی این عزیزان هستیم .
· به نظر شما وظیفه هنرمندان بسیجی در این میان چیست؟
فکر می کنم بعد از رفتن من به پاراچنار و برگشتنم یک مقدار دست هنرمندان در این قضیه باز شده است چونکه حداقل بسیاری عکس و فیلم از آنجا همراه خودم آورده ام که بچه ها می توانند با آنها کارهای خیلی خوبی انجام دهند و هر کس به هر شیوه ای که می تواند در این قضیه وارد شود و پاراچنار را به مردم بشناسانند . حداقل وظیفه هنرمندان این است که این مردم را بشناسانند همانند جریان کربلا که ما در آنجا حضور نداشتیم اما وظیفه داریم که به مردم بشناسانیم ما هم در قبال پاراچنار همین وظیفه را بر دوش داریم زیرا امروز در پاراچنار به نوعی عاشورا تکرار می شود و ما همان وظیفه ای را که در قبال عاشورا داریم در برابر این قضیه نیز بر عهده داریم.
علیرضا ملوندی
به استعمار ثابت كنيد كه حنايش ديگر رنگي ندارد ...

:: متن مصاحبه راديويي دانشجوي شهيد ناصرالدين باغانی ::
شهيد «ناصرالدين باغانی» در سال 1346 در خانواده مذهبي در قم متولد شد؛ در آغاز سال 1365 امام خميني (ره) فرمودند «جبهه رفتن بر هر كاري مقدم است»؛ بنابراين ناصرالدين از گردان حبيببنمظاهر، لشكر محمد رسولالله (ص) آماده اعزام به جبهه شد؛ وي در آغاز عمليات «كربلاي 5» در خط مقدم منطقه عملياتي شلمچه از ناحيه دو بازوي دست با اصابت تركش مجروح شد و پس از كمي بهبودي به جبهه رفت و در 11 اسفند 1365 به شهادت رسيد و پيكر مطهرش پس از 10 روز در 21 اسفند 65 تشييع و در قطعه 24 بهشت زهرا (س) در جوار مزار شهيد مصطفي چمران به خاك سپرده شد.
اين دانشجوي دانشگاه امام صادق (ع) وارد دانشگاه امام صادق (ع) شد، اما از دانشگاه سرخ امام حسين (ع)با نمره 20 و خط سرخ شهادت فارغالتحصيل شد. شهيد باغاني در اوايل سال 1365 در خط مقدم و هنگام آزادسازي مهران، مصاحبه راديويي داشت كه متن مصاحبه بدين شرح است.
بسماللهالرحمنالرحيم؛ بنده ناصرالدين باغاني، دانشجو هستم، اول سال جديد بيستم فروردين كه امام عزيز پيام دادند كه بر همه واجب است به جبههها رو كنند، ما هم برحسب وظيفه و بر حسب تكليف الهي رو به جبههها كرديم و به همراه تعداد كثيري از برادران به جبهه آمديم. الحمدالله در اين جا وضع برادرها، وضع روحي برادرها، بسيار خوب است از هر نظر يعني هم از نظر نظامي وضعشان خوب است و هم از نظر روحي.
پيامي كه دارم به برادرهاي دانشجو اينكه آنهايي كه هنوز نيامدند به جبههها و هنوز آموزش نديدند، بروند آموزش ببينند و سعي كنند كه دل امام عزيزمان را شاد كنند و با رو كردن به جبههها، جبههها را پر كنند و نگذارند كه اين نوكر استعمار و اين نوكر ابرقدرتها دوباره بخواهد خودش را تجهيز بكند و همانطور كه در عمليات «والفجر 8» به ياري خدا ضربه محكمي به او وارد آمد، دوباره هم در عملياتهاي بعدي در كربلاهاي بعدي ضربههاي محكمتري به او وارد بيايد و نتواند دوباره تجديد قوا بكند. سعي كنند برادرها هرجا كه هستند اول جبهه و جنگ را مدنظر قرار دهند و بعد كارهاي ديگر را در اولويتهاي بعدي بگذارند.
و پيام ديگرم اين هست كه ابرقدرتها هر تيري كه در تركش داشتند، رها كردند براي مبارزه با انقلاب اسلامي و آخرين تير در تركشي كه رها كردن اين هست كه از راه به فساد كشاندن جوانها بخواهند كه انقلاب ما را به نابودي بكشانند اما اين را بايد بدانند كه كور خواندند و برادرهاي عزيز بايد توجه كنند كه هر جا هستند اگر در جبههها نيستند و در شهرها هستند با فساد و فحشا مبارزه كنند و به استعمار ثابت كنند حنايش ديگر رنگي ندارد و ما به دستور امام عزيزمان هرگز نخواهيم گذاشت كه انقلاب ما به وسيله يك سري گولخوردهها و فاسدها انقلاب نابود بشود؛ تمام.
بازخواني آخرين گفتوگوي مرحوم آيتالله محمدمهدي مهندسي

آيتالله «محمدمهدي مهندسي» شب گذشته و بر اثر سكته قلبي در سن 58 سالگي دار فاني را وداع گفت. وي از كارشناسان خبره صدا و سيما بود كه علاوه بر فعاليتهاي رسانهاي به عنوان استاد حوزه علميه بيش از 20 سال به تدريس حكمت، عرفان، اخلاق و تفسير قرآن اهتمام داشت.
از جمله سوابق علمي وي ميتوان به: مدير گروه اخلاق دانشگاه معارف اسلامي قم، استاد مركز تخصصي فلسفه حوزه علميه قم، استاد مؤسسه علمي پژوهشي امام خميني(ره)، استاد مؤسسه امام صادق(ع) و عضو هيئت مديره مجمع عالي حكمت اسلامي قم اشاره كرد.
از آثار صوتي و تصويري منتشر شده از اين شخصيت برجسته حوزوي ميتوان به دوره آشنايي با عرفان نظري، دوره عرفان عملي، دوره اسرار الصلاة، دوره تفسير زيارت جامعه كبيره، تفسير دعاي ندبه و مباحث خانواده اشاره كرد. استاد مهندسي از شاگردان ويژه آيتالله شيخ يحيي انصاري شيرازي بود.
گفتگوی آيات القرمزي با خبرگزاری فارس

"آيات القرمزي" شاعر زن 20 ساله بحريني كه به علت قرائت شعرش در ميان انقلابيون ميدان لؤلؤه توسط نيروهاي امنيتي منامه دستگير شده بود پس از آزادي موقت از زندان در گفتوگو با خبرنگار بينالملل فارس با تاكيد بر غيرقانوني بودن بازداشت وي از سوي رژيم آل خليفه گفت: به شيوه ددمنشانهاي توسط نيروهاي امنيتي دستگير و از بدو سوار شدن در خودرو شكنجهها و ضرب و شتم بنده آغاز و تا 9 روز ادامه پيدا كرد.
* هراس منامه از سخن حق
وي با بيان اينكه رژيم آل خليفه از شنيدن سخنان حق هراس دارد، افزود: سخن حق، حقيقت رژيم منامه را برملا ميسازد و همين امر باعث شده كه اين رژيم تا اين ميزان از گفتن يك شعر و قرائت آن ترس داشته باشد.
* عزم جدي آيات القرمزي براي ادامه دادن مطالبات خود
القرمزي با تاكيد بر اينكه روند مبارزاتي خود را ادامه خواهد داد و بازداشت هيچ تأثيري در اراده و تصميمش نخواهد داشت، تصريح كرد كه روزي كه شعر مذكور را قرائت كرده، مبارزه با رژيم منامه را بهعنوان هدف اتخاذ نكرده است؛ بلكه شعرش را بهمنظور مشاركت در احقاق حقوق ملت بحرين سروده است و چنين روندي را ادامه خواهد داد.
* شكنجههاي طاقتفرسا عليه آيات القرمزي
اين شاعره بحريني در پاسخ به سؤالي درباره شكنجههايي كه در بازداشتگاه عليه او روا داشته شده است، ضرب و شتم، ناسزا گويي به خود، مذهبش و رهبران معارض، سرد نگه داشتن و نگهداري در مكاني بدبو و كثيف را تنها جزئي از شكنجهها خواند و افزود: ماموران امنيتي بدون هيچ رأفتي بر سر و صورت بنده شلاق ميزدند و در شكنجهها از شوك الكتريكي استفاده ميشد.
وي با پرداختن به تحقير زندانيان توسط رژيم حاكم بحرين گفت: نيروهاي امنيتي مرا به ناسزا گفتن به خودم، خانوادهام، رهبران معارض و مذهبم وادار ميكردند. اين در حالي است كه مجبور بوديم از سران رژيم حاكم تعريف و تمجيد كنيم.
* نگهداري در سلولهاي انفرادي تنگ و سرد
القرمزي با بيان اينكه در تمام مدت بازداشت در سلول انفرادي به سر برده است، گفت: در ابتدا در يك اتاق كوچك كثيف و مملو از حشرات كه روي در و ديوار آن آثار خون به چشم ميخورد نگهداري ميشدم و در آنجا از شدت سرما به خود ميلرزيدم. اين وضعيت براي مدت 9 روز ادامه پيدا كرد.
* آنقدر شكنجه ميشديم كه به كما ميرفتيم
وي از به كما رفتن خود در حين شكنجه پرده برداشت و افزود: گاهي آنچنان بر ما فشار وارد ميشد كه براي مدتي از هوش ميرفتيم. زيرا در يك زمان توسط چند زن و مرد به سر و صورتم لگد وارد ميشد، بهگونهاي كه گاهي اوقات شكنجه براي ما غيرقابل تحمل ميشد.
* آزادي مشروط از زندان تا فراخوان ثانوي
القرمزي با بيان اينكه بهصورت مشروط از زندان آزاد شدهام، گفت: به من خبر داده شد كه در اين مدت آزادي كاملا تحت نظارتم و از سفر ممنوع هستم. اين وضعيت تا زمان برگزاري دادگاه استيناف ادامه خواهد يافت.
* اعترافگيري و پخش فيلم ساختگي از تلويزيون بحرين
وي فيلم اعترافات پخش شده از وي در تلويزيون رسمي دولت بحرين را ساختگي خواند و افزود: هر چند به ما گفتند كه اين فيلم پخش نميشود ولي ميدانستم كه اين فيلم را پخش ميكنند. در اين فيلم طولاني كه تنها بخشهايي كه از آن پخش شدند، سخنان مورد نظر رژيم حاكم به ما تلقين ميشد و ما مجبور بوديم كه همان صحبتها را بر زبان بياوريم و پس از اتمام فيلمبرداري مورد ضرب و شتم وحشيانه قرار گرفتيم.
اين شاعره بحريني افزود: او به من گفت كه اين سخنان را بگو و از من خواست تا در نوار ويدئويي طبيعي و راحت ظاهر شوم و البته به من گفتند آنچه تصويربرداري ميشود در آرشيو ميماند و هرگز پخش نخواهد شد. بنابراين بعد از توجيه شدن وارد استوديو شدم و بارها تصويربرداري قطع شد و از من ميخواستند كه طبيعي باشم اين در حالي كه تنها به خاطر ترس از ماموران سكوت كرده و سعي ميكردم خودم را آرام نشان دهم.
القرمزي با تكذيب موضوع پشيمانياش از حضور در تظاهرات مردمي بحرين گفت: زماني صحبتهاي موسوم به اظهار ندامت بر زبان جاري كردم كه از سوي 20 نفر كه صورتهايشان با نقاب پوشانده شده بود تهديد ميشدم و تنها آن كلمات را بر زبان راندم و هيچ اعتقادي به عذرخواهي از رژيم منامه ندارم.
* سپاس از رسانههاي ايران به خاطر اطلاع رساني مناسب
وي با بيان اينكه از استقبال گرم مردم هنگام آزاد شدن از زندان غافلگير شدهام، اين لطف مردم را مرهون اطلاعرساني صحيح رسانهها از جمله وسائل ارتباطات جمعي جمهوري اسلامي ايران خواند و افزود: استقبال مردم از بنده همانا استقبال از فعالان مطالبات مردمي ملت بحرين است. در حقيقت اصرار مردم براي رسيدن به خواستههايشان من را بهتزده كرده است و استقبالشان از من باعث شده تا سرم را بالا بگيرم.
روی دیگر کودتای نوژه به روایت حاج حسین الله کرم
امریکایی ها پس از شکست در طبس به سمت کودتای نقاب رفتند، کودتای نقاب تحت عنوان کودتای نوژه در اذهان مطرح هست در حالی که نوژه یکی از شهدای پایگاه ششم شکاری همدان است، به هر حال این کودتا نقاب نام دارد که نیرو های داخلی تحت فرماندهی بختیار آنرا طراحی کردند و بنی عامری و قربانی فر و بخش هایی از سلطنت طلبها و بخش هایی از نیروی هوایی و همچنین نیروهای مخصوص در این کودتا شرکت دارند و 18 تیر سال 59 این کودتا توسط یکی از عوامل نیروی هوایی به فضل خدا لو می رود و لو رفتن آنرا به خوبی مردم ما می دانند که یکی از خلبانان بعد از اینکه از مادرش برای انجام یک عملیات طلب دعا می کند مورد ژرسش مادر قرار می گیرد که قرار است چه کاری انجام شود و او که ماموریت بمباران جماران را داشته است به مادر اعلام می کند.
مادر به هر طریقی که هست به سمت جماران می رود و نفر دیگری که از سمت این مادر انتخاب می شود که مسئله را به عرض او برسانند مقام معظم رهبری است چرا که این مادر و پسر بعد از اینکه تصمیم می گیرند که کودتا را لو بدهند به این فکر می افتند که به هر کدام از مسئولین که اطلاع بدهیم گمان این می رود که خود دست اندر کار کودتا باشند بجز آقای خامنه ای که این گمان در مورد ایشان نمی رود. که پس از این مسئله مقام معظم رهبری سپاه را به سرعت به خدمت می گیرند که نیروهای مخصوص که قرار بود صدا و سیما را تصرف کنند دستگیر می کنند،افرادی از نیروی هوایی که مامور انجام عملیات بودند نیز دستگیر می شوند و به هر حال کودتا با شکست روبرو می شود.
بنده می خواهم دو نفر کلیدی را به شما معرفی کنم،یعنی اگر فرماندهی عملیاتی مثل طبس خود امریکایی ها هستند و افرادی مثل بنی عامری و قربانی فر با آنها همکاری می کنند، باز ما می بینیم که این دو نفر جای پای دیگری در کودتای نقاب دارند.که بنده اسامی این افراد را و خروج آنها پس از کودتا در کشور و ارتباط ارتباط قربانی فر در ماجرای مک فارلین را در اینجا متذکر بشوم که اینها مرتبط با ریاست جمهوری هستند.
من امیدوارم روزی آقای مهندس موسوی مسئله قربانی فر را برای ملت ایران بازگو بکنند که شخصیت سوم عملیات طبس و کودتای نقاب چگونه از کشور خارج می شود؟ و همچنین در ماجرای مک فارلین باز این شخصیت ها همچنان حضور دارند و ارتباط مستقیم هم با دفتر نخست وزیری دارند. و در ادامه بحث برمی گردم به پس از شکست کودتای نقاب که ما عراق را بطور جدی تر وارد معرکه می بینیم. شاید انجام عملیات کودتای نقاب قبل از حمله عراق یک تصمیم مشخصی بوده باشد چرا که قدرت ایران در نیروی هوایی نسبت به عراقی ها یک قدرت برتر بود و در صورت جنگ بین ایران و عراق،صدام شاهد آسیب های جدی و شدیدی از سوی نیروی هوایی ایران می بود. از این رو برخی معتقد اند انجام کودتای نقاب قبل از دفاع مقدس یکی از درخواست های صدام هم بوده است.
وجود بختیار در فرانسه، اویسی و دیگران در عراق این شاعبه را می رساند که آنها معتقد بودند که اگر کودتای نقاب با بمباران جماران و تصرف مناطق حساس منجر به پیروزی شد،مسئله حمله عراق به ایران را منتفی بدانند. و اگر شکست خورد نتیجه آن شکست که کاهش قدرت نیروی هوایی است به وجود بیاید، چون بخش عمده ای از این عملیات بر عهده بخشی از نیروی هوایی جمهوری اسلامی ایران بود.
در صورت شکست ما شاهد آن هستیم که بخشی از نیروی هوایی که در طبس عملیات کرده بودند و همچنین بخش پدافند هوایی که هماهنگ با امریکا عمل کردند و بخش دیگری از اینها در کودتای نقاب شرکت کردند اینها مجموعا منجر به تضعیف نیروی هوایی ما و در راستای خواست صدام می شود. و اینطور شد که ما نیرو های حزب الله پس از شکست این دو کودتا که مردم به وضوح دست خدارا در آن دیدند برای جلوگیری از توطئه بعدی امریکا به سمت مرزهای عراق رفتیم.
آزادسازي خرمشهر بهروايت يك عكاس جنگ

شكار صحنه كار عكاسان است. آنها هستند كه ميتوانند با ثبت لحظات اسناد تاريخي را بهجريان بيندازند. اين گفتوگو پيرامون لحظات يك عكاس جنگي از عمليات آزادسازي خرمشهر است.

گفتوگو با يك عكاس جنگ بسيار شيرين و جذاب بود. با اينكه مهرزاد ارشدي حرفهاي بسياري براي گفتن داشت، اما تنها خاطرات ايشان پيرامون آبادان و آزادسازي خرمشهر را شنيديم...
گفتگویی پیرامون فرقههاي انحرافي و عرفانهاي دروغين
در زمان ما، دهها فرقه انحرافي و آيين هاي عرفاني و معنوي خرد و كلان در دنيا و به تبع آن در سطح كشور به گونههاي مختلف در حال فعاليت هستند كه برخي از آنان به صورت مخفيانه و برخي در سطح تبليغات مكتوب و برخي ديگر با نام عرفان و معنويت و نفوذ در رسانههاي ارتباطي ميكوشند به جاي ايمان و معنويت حقيقي، پيرواني را گرد خود جمع كنند و بهرههاي اقتصادي، سياسي، فرهنگي و اجتماعي خود را ببرند.
از سوي ديگر؛ اين حقيقت تلخ را بايد اعتراف كرد كه نهادهاي فرهنگي مسئول، در مواجهه و مقابله با اين انحرافات فكري و روحي و نيز در معرفي انديشه، اخلاق و عرفان ناب اسلامي به جامعه به خصوص به جوانان و تشنگان معنويت و عرفان، كوتاهي كردهاند و آن گونه كه شايسته بود فعاليت نداشتهاند.
از همين رو، گروه آيين و انديشه خبرگزاري فارس بر آن شد تا ميزگردي را در اين زمينه با رويكرد «آسيب شناسي مقابله و برخورد با فرقههاي منحرف و عرفانهاي كاذب» با حضور حجتالاسلام رضا نوين، مدرس و پژوهشگر فرق و اديان و حجتالاسلام تقي مددي از فضلاي حوزه علميه، ترتيب داده و مسائل گذشته و حال كشور را مورد بررسي قرار دهد كه مشروح آن در پي ميآيد.
* لطفاً به عنوان نخستين سؤال «فرقه» را معنا كنيد؟
حجتالاسلام نوين: فرقه از ماده «فرق» گرفته شده كه به معناي جدا كردن بين دو چيز، پراكندن و اختلاف است. از اين رو «فرقه» به دسته، گروه، جماعت و طايفهاي گفته ميشود كه از بقيه جدا شده باشند. (لسان العرب، ماده فرق) و در اصطلاح به شاخههاي فرعي كه در اديان به وجود مي آيد گفته ميشود.
البته تعريفهاي متعددي از فرقه ارايه شده است و اين تعريف هاي متعدد با تغيير در شكل و ماهيت فرقه ها وشكل گيري فرقه هاي متعدد به وجود آمده است.
همه فرقهها هم در بحث اديان به وجود نيامدهاند بلكه بعضي فرقهها برابر رسم و رسوم اجتماعي به وجود آمدهاند اين هم دليل ديگري براي وجود تعريفهاي متعدد از فرقه است.
خانم سينگر (Margaret Thaler Singer) در كتابش به نام Cults in ourmidst ميگويد: فرقه سه فاكتور اصلي دارد: 1. رهبر خود انتصابي و مادام العمري 2. ساختار تشكيلاتي 3. انجام كارهاي برنامهريزي شده روانشناختي و بازسازي فكري (مغز شويي).
به عنوان مثال همين فرقه «حلقه» يا «شعور كيهاني» كه چند روز پيش رئيس فرقه را براي چندمين بار دستگير كردهاند. ايشان خودش فرقه را ابداع كرده، يك تيمي تشكيل داده و خودش رئيس است. تشكيلات هرمي درست كرده در بخشهاي زيادي از كشور فعاليتش را گسترش داده و اعضاي فرقه را نيز بازسازي فكري ميكند.
كلمه فرقه به خودي خود معناي ناپسندي ندارد و چنين نيست كه كلمه «فرقه» حامل بار معنايي منفي باشد. در قرآن كريم، كلمه فرقه يك بار به كار رفته كه داراي بار معنايي مثبت است. «فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّين»؛ چرا از هر گروهى از آنان، طايفهاى كوچ نمىكند تا در دين آگاهى يابند.(توبه/ 122). البته به مرور زمان چون به دستهها و گروههايي كه در مقابل «حق» قرار گرفتهاند «فرقه» اطلاق شده، معنايي كه از اين كلمه تبادر ميكند وجود يا ظهور عدهاي برابر «حق» است. يعني به مرور زمان بار معنايي منفي به خود گرفته است.
* تاريخچه فرقهگرايي به چه زماني باز ميگردد؟
ـ حجتالاسلام نوين: فرقهسازي و فرقهگرايي، تاريخي به طول تاريخ انسان دارد و موضوع تازهايي نيست كه در زمان ما يا دوران اسلام شكل گرفته باشد. در زمان هر پيامبري افرادي بودند كه با تفكرات ديگر، سد راه حقيقت و معنويت واقعي بودند.
بيشتر فرقهسازان، داعيهداران هدايت بشر به سمت سعادت هستند و صراط مستقيم الهي را سد كرده، مانع هدايت انسان ها ميشوند. تاريخ انبيا از فرقهسازيها نمونههاي بسياري دارد مثلا زماني كه حضرت موسي سلام الله عليه چهل شبانه روز براي عبادت در كوه طور بود، سامري با ساختن گوسالهاي داعيهدار هدايت مردم شد و مردم را از مسير حق باز داشت.
روايت معروف و مشهوري از پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله نقل شده كه قوم برادرم موسي 71 فرقه شدند كه 70 فرقه آنان اهل ضلالتند و قوم برادرم عيسي 72 فرقه شدند كه 71 فرقه آنان گمراه شدند و قوم من، بعد از من به 73 فرقه تقسيم ميشوند كه 72 فرقه آنان اهل ضلالت و گمراهي است.
نبايد تصور كرده كه فرقهسازان چند مطلب باطل را كنار هم گذاشته و با استدلالهاي باطل اقدام به فرقهسازي ميكنند و گروهي را تشكيل ميدهند؛ بلكه آنها حق را با باطل ميآميزند و بر آن، لباس حق پوشانده و با استفاده از استدلالهاي عوامپسند به مطالب خود رنگ معنوي، ديني يا عقلي ميزنند.
حضرت اميرالمومنين علي عليه السلام در خطبه پنجاهم نهجالبلاغه ميفرمايد: «پس اگر باطل با حق مخلوط نميشد بر طالبان حق پوشيده نميماند و اگر حق از باطل، جدا و خالص ميگشت زبان دشمنان قطع ميگرديد. اما قسمتي از حق و قسمتي از باطل را ميگيرند و به هم ميآميزند، آنجاست كه شيطان بر دوستان خود چيره ميگردد و تنها آنان كه مشمول لطف و رحمت پروردگارند نجات خواهند يافت». اين كار، يعني آميختن حق و باطل، كار تشخيص را بر عده اي سخت مي كند.
* آيا ميتوان انواع فرقهها را به صورت كلي تقسيم كرد؟
ـ حجتالاسلام نوين: بله، فرقههاي موجود را با شاخصهاي متعدد ميتوان تقسيم بندي كرد.
در يك تقسيم ميتوان فرقه ها را به فرقههاي اسلامي و غير اسلامي تقسيم كرد. منظور از فرقههاي اسلامي، فرقههايي هستند كه اهل آن فرقهها قائل به شهادتين (اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله) هستند و فرقههاي غير اسلامي فرقههايي هستند كه اهل آنها قائل به شهادتين نيستند.
آغاز شكلگيري فرقهها در اسلام، همان روز رحلت نبي اكرم (ص) است كه عدهاي در سقيفه جمع شده و خليفه انتخاب كردند. البته طرحهايي از قبل، در زمان حيات پيامبر داشتند كه روز سقيفه عملياتي كردند و اين امر موجب شد كه امت اسلام به دو دسته تقسيم شود. هر چند برخي از علماي اهل سنت، خوارج را اولين فرقه شكل گرفته در اسلام مي دانند.
فرقههاي اسلامي به چند دسته تقسيم مي شوند:
الف) فرقههايي كه محور تمييز و تشخيص آنها انديشههاي كلامي است.
ب) فرقههايي كه محور تمييز و تشخيص آنها انديشههاي فقهي است. مثل مكاتب فقهي اهل سنت كه هر كدام يك دسته و طايفهاي را تشكيل مي دهند.
ج) فرقههايي كه محور تمييز و تشخيص آنها انديشههاي معنويتگرايانه است. مانند برخي از جاهلان صوفيه و دراويش كه اظهار ميكنند به مقاماتي ميرسند كه شريعت از آنها ساقط ميشود و در نتيجه، عبادت را ترك ميكنند.
علت عمده شكلگيري فرقههاي اسلامي از بحث امامت نشأت ميگيرد. يعني اگر بحث امامت در بين امت اسلامي آن چنان كه پيامبر مطرح كرده بود مورد قبول واقع ميشد (عصمت و انتصابي بودن امامت) خيلي از اين فرقه ها شكل نميگرفت. «شهرستاني» در جلد اول كتاب «الملل والنحل» صفحه 25 ميگويد: به خاطر هيچ موضوع ديني به اندازه امامت شمشير از نيام كشيده نشده است.
*مراد از جاهلان صوفيه و دراويش چيست؟
ـ حجتالاسلام مددي: بزرگان حكمت متعاليه و عرفان، مانند صدرالمتالهين (ره) و امام خميني (ره) دو تعبير در مورد صوفيه دارند. يكي محققين صوفيه و ديگري جهله صوفيه.
مراد از محققين صوفيه همان عرفاي بزرگ اسلامي مانند محيي الدين عربي، قونوي، سيد حيدر آملي، آقا محمد رضا قمشهاي، علامه سيد علي آقا قاضي و ... است كه از راه تزكيه نفس، كشف و شهود به حقايق مي رسند.
در اين نگاه، عارف و صوفي حقيقي به كسي اطلاق ميشود كه هم شريعت را مراعات ميكند و هم به دنبال حقيقت از راه تزكيه و تصفيه باطن است. لذا كتابهاي معروف و معتبر عرفان نظري و عملي اسلامي (مانند تمهيد القواعد، شرح فصوص الحكم، مصباح الانس، فتوحات مكيه، شرح منازل السائرين، مثنوي معنوي، گلشن راز و ... ) پر است از كلمات تصوف، صوفيه، متصوفه و ... .
براي مطالعه بيشتر ميتوان به تقريرات فلسفه امام خميني، ج2، ص، 156 و مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى، ج23، ص 25 ، آثار علامه سيد جلال الدين آشتياني مانند پيشگفتار و شرح ايشان بر مقدمه قيصري، كتاب تحرير تمهيد القواعد آيت الله جوادي آملي مراجعه كرد.
اما جهله صوفيه آن دسته از صوفياني هستند كه علم كافي ندارند و مطالب بلند و بالا را بد و نادرست فهميدهاند، يا بدعتهايي در دين پديد ميآورند و راه خود را از راه ائمه جدا ميدانند، يا وسيله را با هدف خود توجيه كرده و خود را پايبند به شريعت و ظواهر آن نميدانند و آشكارا يا پنهاني مرتكب معاصي ميشوند يا برخي از آنها با فريب و حقه، مردم را به معنويت فرا مي خوانند اما پشت اين دعوت، مقاصد اقتصادي، اجتماعي، سياسي، سوء استفاده هاي جنسي و .... وجود دارد. اين چنين افراد در هر مكان و زماني محكومند و جالب اينكه خود عرفا و محققين صوفيه در كتابهاي خود اين چنين اشخاص را به شدت مورد مواخذه قرار دادهاند.
* فرقههاي غير اسلامي به چند قسم، تقسيم ميشوند؟
حجتالاسلام نوين: فرقههاي غير اسلامي نيز به چند بخش تقسيم ميشوند:
الف) فرقههايي كه دين هستند؛ كه خود به دو دسته تقسيم ميشوند:
قسم اول؛ اديان ابراهيمي مثل دين يهود و دين مسيحيت، و فرقههاي متعددي كه از اين دينها جدا شدهاند.
و قسم دوم؛ ادياني كه به عنوان دين پذيرفته شدهاند ولي از نظر مسلمانان جنبه الهي و وحياني ندارند. مانند دين بودا و كنفوسيوس.
ب) فرقههايي كه ادعاي دين دارند ولي خيلي از آنها حزب هم محسوب نميشوند مانند فرقه بهائيت.
ج) فرقههايي كه بعد از رنسانس به خصوص در قرن بيستم ميلادي به وجود آمده اند. مانند اكنكار، كاستاندا.
البته اين فرقهها نيز شاخههاي متعددي دارند كه ميتوان آنها را با موضوعهاي متعددي تقسيمبندي كرد.
* علت پديد آمدن فرقههاي معنويتگرا و عرفانهاي كاذب در غرب چيست؟
ـ حجتالاسلام نوين: در قرون وسطي، سلطه كليسا بر افكار مردم و مقابله با علما، محاكمه و مجازات شديد دانشمندان، بخشش گناهان، فروش سند مالكيت بهشت، تفتيش عقائد، و ... موجب رويگرداني مردم از دين شد؛ لذا در دوره رنسانس و بعد آن مردم به شدت از دين و كليسا گريزان گشتند.
از طرف ديگر بايد توجه داشت كه خداوند مردم را با فطرت خداجويي خلق كرده و خداجويي، عبادت و گرايش به معنويت، جزء امور فطري انسانهاست. امور فطري ممكن است كه مورد غفلت قرار گيرند اما هيچ گاه از بين نميروند و بزرگترين مأموريت انبياي الهي آشنا كردن مردم با فطرت خويش با تأمل و تدبر در آفاق و انفس بود.
بعد از آزاد شدن مردم از قيد و بند كليسا و سپري شدن آن گرفتاريها و گذشتن مدتي از آن زمان، مردم مغرب زمين به فطرت خويش بازگشتند و چون هميشه نيازي از درون انسانها در حال فوران است و آنها در بيرون، جوابي بر آن نياز پيدا نكردند در نتيجه عدهاي در اين بين به دنبال رفع نيازهاي معنوي خويش رفته و به تجربههاي معنوي دست يافتند و آن را براي عموم عرضه كردند و عده اي سودجو نيز از اين نيازهاي مردم سوء استفاده كرده و آنها را به سمت مقاصد اقتصادي و اجتماعي خود بردند و عمر، جان و مال مردم را هدر دادند. اين جريان هم اكنون نيز هست و همين دو امر باعث بروز و ظهور فرقه هاي نوپديدي در مغرب زمين گرديده است.
البته ادعا نميكنم كه عوامل ديگري وجود ندارد بلكه علت عمده را عرض كردم.
* چرا مردم غرب، در بيرون، جوابي بر نياز باطني و روحي خود پيدا نمي كنند؟ لطفا اشاره به علت اين امر هم داشته باشيد.
حجتالاسلام تقي مددي: عموميت مردم غرب چنين هستند نه همه آنها چرا كه عموميت مردم غرب، به دين و كتاب مقدس خويش اعتماد ندارند يعني با يادآوري دوران تاريك قرون وسطي و با وجود مطالب عقل ستيز در كتاب مقدس ـ كه به عقيده ما تحريف شده است ـ نمي توانند دوباره به كليسا اعتماد كنند.
از طرف ديگر اسلام ناب و حقيقي، آن چنان كه بايد عرضه گردد، تبليغ نشده است يعني نه از طرف مسلمانان به طور كامل تبليغ شده و نه حكام مغرب زمين اجازه ترويج و تبليغ اسلام را به شكل كامل داده اند و متاسفانه برخي از فرق اسلامي مانند القاعده با خودسريها و اعمال خلاف شرع به نام اسلام، چهره اسلام را تخريب كردهاند در نتيجه ميتوان گفت مردم مغرب زمين در حال حاضر از نظر روحي و معنوي در بحران و سرگرداني به سر ميبرند. يعني اگر همين مسائل را از كساني كه در غرب، مسلمان شدهاند بپرسيم كاملا اعتراف ميكنند كه عموميت مردم غرب دچار بحران فكري و روحياند.
* آيا ظهور فرقههاي معنويتگرا و عرفانهاي كاذب ـ در غرب و شرق ـ فرصت خوبي براي عرضه معنويت اسلام به آنها نيست؟
حجتالاسلام نوين: اتفاقا مطلب بسيار دقيقي است، ظهور فرقههاي جديد در مغرب زمين كه از سنخ فكري، معنوي و عرفاني است از جهتي جاي خوشحالي دارد و از جهتي جاي تأسف. جاي خوشحالي به اين جهت كه اين فرقه ها و ادعاهاي عرفاني دليل بر برگشت مردم به سوي خدا و اصل و مبدأ خويش هستند.
به قول مولانا:
هركسي كو دور ماند از اصل خويش / باز جويد روزگار وصل خويش
در عرفان اسلامي، بحث از مبدأ هست، بحث از معاد و برگشت است، بحث از سير و سلوك است، ارتباط با اصل و بالاست و انسان هم فطرتاً ـ اگر فطرتش سالم باشد ـ به سمت بالا حركت ميكند.
ما ز بالاييم و بالا ميروييم / ما ز درياييم و دريا ميروييم
لذا مردم واقعا تشنه معنويت هستند، ما بايد از اين فرصتها بهترين استفاده ها را بكنيم، همه مسئولان فرهنگي بايد از اين فرصت هاي كم نظير بهترين استفاده ها را بكنند.
جاي تأسف هم به اين دليل كه با عرفانهاي كاذب، آب زلال كوثر كنار گذاشته شده و دنبال سراب ميگردند. هر كسي بخواهد به عرفان ناب و به اصل خويش برسد بايد از مسير هدايت حقيقي حركت كند و مسير هم تنها مسير اهل بيت صلوات الله عليهم است.
* قبول داريد كه جوانان بيشتر دچار مشكلات فرقهاي ميشوند؟
ـ حجتالاسلام نوين: بله جوانان جزء اولين گروههايي هستند كه با اين فرقهها آشنا ميشوند. جوانان تنوع را دوست دارند در نتيجه اين بحثها و آداب و رسوم جديد را دنبال ميكنند و چون زير ساختهاي اعتقادي جوانان محكم نيست خيلي وقتها به جاي اين كه جوانان از آيين و دين خود حمايت كنند به وسيله مطالب همين فرقههاي جديد، آيين و دين خود را به چالش ميكشند. البته دين اسلام، دين تعقل و آزاد انديشي است و قرآن و اهل بيت هميشه انسانها را به تعقل دعوت كرده اند ولي بيشتر جواناني كه جذب فرقه ها مي شوند دنبال جواب براي پرسش ها و شبهات به وجود آمده توسط يك فرقه نمي روند و آن ها مقبول تلقي مي كنند.
بايد توجه كنيم كه عصر حاضر، عصر اطلاعات است، سانسور خبري نميتواند جوابگوي مسائل باشد. نميتوان جوانان را از آگاهي يافتن باز داشت. در حال حاضر در هر خانه ايي دست كم يك رايانه وجود دارد و جوانان با كل دنيا در ارتباط اند در چنين عصري مرزي وجود ندارد كه بتوان مرزها را بسته و از ورود خبرها و اتفاقات ناخواسته جلوگيري كرد. خيلي وقتها جوانان خيلي زودتر از بعضي رسانه هاي درجه دو و سه، اطلاعات را دريافت ميكنند.
ما بايد اين واقعيت را بپذيريم كه افكار و روش فرقه ها به كشور ما وارد ميشود، بايد راههاي مقابله با آنها را بررسي كنيم. قرآن ميفرمايد: «الَّذينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذينَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْباب» (همان كسانى كه سخنان را مىشنوند و از نيكوترين آنها پيروى مىكنند آنان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده، و آنها خردمندانند.) (زمر/ 18)
بايد بيانهاي متفاوتي باشد تا احسن آنها مورد تبعيت قرار گيرد، مجامع علمي بايد احسن قول را تبيين كنند. بايد بين معارف ناب شيعي و بين مطالب فرقه ها بررسي و تطبيق به عمل آيد و اين تطبيق ها در قالب كتاب، مجله، سي دي، فيلم و ... منتشر شده و در اختيار جوانان قرار گيرد و جوانان بتوانند به اختيار خود معارفي را كه نياز دارند انتخاب كنند.
* آيا آمار دقيقي از تعداد فرقهها در ايران وجود دارد؟
ـ حجتالاسلام نوين: اين كه بشود به طور دقيق، آمار فرقهها يا اهل فرقه ها را مشخص كرد نه تنها بعيد است بلكه به جرأت ميتوان گفت كه هيچ كس و هيچ نهادي از تعداد فرقهها، جمعيت و پراكندگي جغرافيايي، فعاليتهاي اقتصادي، اجتماعي و سياسي فرقهها اطلاع دقيق و جامعي ندارد.
عدم وجود اطلاعات جامع به اين معنا نيست كه هيچ اطلاعاتي از فرقهها موجود نيست بلكه اين اطلاعات به صورت منسجم، مشخص و فايلبندي شده و به صورت يكجا وجود ندارد. البته ظاهراً در يكي از ارگانها چنين برنامهاي شروع شده كه اميدواريم با تدبيرات مدبرانه بتوانند اين امر خطير را به سرانجام برسانند.
البته اين را هم بگويم كه نبود اطلاعات دقيق، تك عاملي نيست كه دنبال مقصر بگرديم، بلكه عوامل متعددي موجب شده كه اطلاعات دقيقي وجود نداشته باشد.
* لطفا چند عامل را بيان كنيد و بفرماييد چرا در مقابل فرقه ها و عرفان هاي انحرافي ضعيف عمل مي كنيم؟
ـ حجتالاسلام نوين: در كشور ما نهادها، ارگانها و مؤسسات مختلفي در زمينه فرقه ها، فعاليت ميكنند كه هر كدام از اين ارگانها اطلاعاتي دارند كه در اختيار نهاد، ارگان يا موسسه ديگر قرار نميدهند. به عبارت ديگر متاسفانه بين اين فعالان نسبت به يكديگر، حالت رقابت يا بي اعتمادي وجود دارد.
گاهي برنامهها و جلساتي تشكيل ميشود كه اين كار به صورت گروهي و با همكاري بيشتري صورت پذيرد لكن اين امر موفقيتآميز نبوده به دليل اين كه در اين مواقع، هر ارگان، نهاد يا مؤسسهاي خود را موفق فرض كرده و فعاليتهاي ديگران را قابل نقد دانسته و لذا بيشتر تمايل داشته كه خود، در محور اين فعاليتها باشد و به اين دليل هرگز تبادل اطلاعاتي به معناي واقعي صورت نميگيرد. در نتيجه اين عدم تبادل اطلاعات، سبب موازيكاريها و اتلاف وقتها و هزينههاي زيادي مي شود.
عامل ديگر اينكه در اين ارگانها، نهادها و مؤسسات، افرادي جذب شده اند كه از بنيههاي علمي لازم برخوردار نيستند. متاسفانه اين افراد دوست دارند بر افراد علمي مديريت كنند و اين برخورد هم نتيجه نمي دهد و در نتيجه كار زمين ميماند.
عامل ديگر استفاده نكردن از افرادي كه پايههاي علمي قويتري نسبت به موضوع فرق و اديان دارند. اين عدم استفاده شايد سليقهاي يا به دليل عدم شناخت اين افراد و گاهي هم به بازيهاي سياسي و جناحي بر ميگردد؛ اين كار به هيچ عناون جالب به نظر نميرسد و ضررهاي زيادي به جامعه وارد ميكند. اعمال سليقه شخصي، خسارت به بار ميآورد.
عامل ديگر اين است كه افراد متخصص در حوزه عرفان اسلامي، كمتر مورد توجه قرار مي گيرند و بعضي وقتها مورد توجه نيستند در حالي كه اين افراد، بهتر مي توانند مردم و به خصوص جوانان را با معنويت اسلام آشنا كنند و آنها را از دام فرقه هاي انحرافي و عرفان هاي كاذب نجات دهند.
ـ حجت الاسلام مددي: متاسفانه اخيرا مشكل ديگري بين عده معدودي از افراد و مؤسسات كه در زمينه فِرَق و اديان فعاليت ميكنند به وجود آمده و آن نگاه اقتصادي به اين مقوله است. يعني برخي به مسأله فرق و اديان با عينك اقتصادي نگاه ميكنند و فكر ميكنند كه اين سفره پهن شده و موقعيتي پيش آمده كه ميتوان درآمد خوبي از آن، كسب كرد. اين بينش رسالت اهل علم را برابر بدعت ها زير سؤال ميبرد. از طرفي ديگر، نظرات متفاوتي در ميان مسئولان كشور در برهههاي مختلف، وجود داشته است. برخي ديدگاه افراطي داشتهاند و برخي تفريطي و برخي اصلا نميدانستند يا نميدانند كه فرقه چيست و مأموريت فرقهها و اهل فرقهها در كشور ما چيست؟
*نمادها و علامتهاي مخصوص هر فرقه چه ميزان ميتواند در تشخيص اهل فرقه مؤثر باشد؟
ـ حجتالاسلام نوين: نميتوان نظر كلي بيان كرد. چون برخي از مردم به ويژه جوانان از نمادها، لباسها، آرايشها به خصوص آرايش موي سر و ... استفاده ميكنند در حالي كه اهل اين فرقهها نيستند و چه بسا وقتي مفهوم اين نمادها را ميفهمند به شدت از آنها فاصله مي گيرند.
جوانان نوعاً به خاطر زيبايي يا تنوع طلبي از اين مسائل استفاده ميكنند. لذا كار جوانان، تأييد اين فرقه يا آن فرقه نيست.
البته منظور اين است كه بيشتر جوانان معنا و مفهوم اين نمادها را نمي دانند و به خاطر مد و مانند آن استفاده مي كنند. برعكس قضيه نيز صادق است چه بسا افرادي هستند كه اهل فرقه اي مشخص اند ولي ظاهري كاملا ساده و معمولي دارند. لذا به نظر مي آيد نبايد كسي را صرفا به خاطر اينكه از نمادي استفاده كرده، داخل در فلان فرقه بدانيم.
از جهت ديگر نبايد در مراكز فروش، انواع نمادها به راحتي قابل خريد و فروش باشد و مسئولان امر در اين مورد نيز بايد اقداماتي به عمل آورند چون استفاده از همين نمادها نوعي علاقه به وجود ميآورد و برخي از اين نمادها با نمادهاي اسلامي و شيعي در تعارضند.
ـ حجتالاسلام مددي: دو نكته ديگر هم در اينباره وجود دارد كه نبايد از آن غفلت كرد و آن اينكه گاهي عملي با تكرار، قبح و زشتي خود را از دست ميدهد و در چشم مردم، عادي جلوه ميكند. پوششها و نمادهاي غير متعارف اگر زياد شود و به صورت گسترده درآيد، ناخودآگاه موجب عادي شدن آنها در عرف جامعه شده و راه مقابله با آنها سختتر ميشود.
نكته ديگر هم اين است كه گاهي ميبينيم برخي از نمادها به صورت گسترده بين مردم مورد استفاده قرار ميگيرد كه بايد دقت شود كه چه عاملي موجب پخش گسترده فلان نماد بين جوانان شده؟ و آيا دستهايي در كار بوده است يا نه؟
* به نظر شما متولي مقابله با فرقهها و عرفانهاي كاذب چه كساني بايد باشند؟
ـ حجتالاسلام نوين: بحث فِرَق، بحث انديشههاست هر چند در كنار انديشه، فعاليتهاي ديگري از قبيل فعاليتهاي اقتصادي، سياسي، اجتماعي و ... انجام ميدهند كه سبب تقويت يا تضعيف فرقهها ميشود.
انديشه به وسيله تبيين و تدوين كنندهها زنده و پابرجا است و اگر انديشهاي تبيين گر و تدوينگر خوبي نداشته باشد به حالت خمودي رفته و فراموش ميشود نه اين كه از بين برود. هر وقت انديشه فراموش شدهاي دوباره تبيينگر خوبي پيدا كرد دوباره جان گرفته و مطرح ميشود. نتيجه اين كه بحث فرق و اديان بحث انديشههاست و انديشه را بايد با انديشه پاسخ داد، بايد بحث علمي كرد و محل بحث علمي در مجامع علمي است اما بايد خروجيهاي اين مجامع براي مردم در قالب و بستههاي گوناگون عرضه شود.
بحث فرقه و اديان چون بحث علمي است، حوزه و دانشگاه بايد به همراه هم، سردمداران اين بحث باشند و متحدانه، آرا و انديشههاي فرقه ها و اديان مختلف را به معارف ناب شيعي عرضه كرده و اشكالات آنها را تبيين و همراه با جوابهاي علمي براي اهل علم و با زبان عرفي و ساده براي عموم مردم ارائه دهند.
به نظر ميآيد كارهايي كه از سوي اين دو نهاد در اين زمينه انجام گرفته رضايت مقام معظم رهبري را در پي نداشته است زيرا ايشان در سفر با بركتشان به شهر مقدس قم در ديدار با فضلا و طلاب حوزه علميه قم خطر فرقهها را دوباره گوشزد كردند و از اين دو نهاد خواستند كه فعاليت هاي علميشان را مضاعف كنند.
البته گاهي اوقات برخي از فرقهها، آرايش سياسي به خود ميگيرند و امنيت ملي كشور را به خطر مياندازند كه در اين صورت، مسئولان امنيتي و قضايي بايد به وظايفشان عمل كرده و از امنيت و استقلال كشور دفاع كنند.
به نظر ميرسد كه در عصر حاضر، بيشتر فرقهها نقش مزدور را ايفا ميكنند چون خيلي از اينها سرسپرده استكبار جهانياند و توسط آنها پشتيباني ميشوند و در خيلي از فتنهها دست اينها را ميتوان ديد.
* ميزان ارزيابي اين فرق و عرفانهاي كاذب چيست؟
ـ حجتالاسلام نوين: به نظر شيعه، ميزان سنجش درستي و نادرستي هر تفكر و انديشهاي، هر روش و عملكردي، نقل قطعي (يعني قرآن كريم، سنت پيامبر اكرم و امامان معصوم) و عقل قطعي است و بايد همه بينشها و گرايشها به قرآن كريم، و سنت معصومين (ع) و عقل عرضه شود تا در روي آنها غربالگري صورت گيرد.
با تشكر از شما كه در اين ميزگرد شركت كرديد. بنابراين اگر بخواهيم اين ميزان سنجش درستي و نادرستي مطالب را باز كرده و توضيح دهيم بايد بگوييم اگر انديشهاي يا عملكردي با نقل قطعي و عقل قطعي مخالف بود، مردود و نادرست خواهد بود و راه تشخيص نقل قطعي و عقل قطعي و نيز راه تشخيص اينكه فلان عقيده و فكر با نقل و عقل مخالف است و قابل جمع نيست و يا مخالف آندو نيست، توسط متخصص صورت مي گيرد و تنها تشخيص متخصص مربوطه است كه اعتبار علمي دارد. به هر حال هر رشته و فني متخصص مخصوص به خود را دارد. در مورد نقل و عقل قطعي هم كساني كه سالها در علوم و فنون مختلف اسلامي مانند فقه، علوم قرآني، تفسير، رجال و حديث، كلام، فلسفه، اخلاق و عرفان زحمت كشيده و كار كرده اند، مي توانند اظهار نظر كنند كه كدام بينش با دين اسلام سازگار است و كدام بينش و روش با اسلام سازگار نيست. البته هر كسي ميتواند اظهار نظر كند لكن نظرش براي خود محترم است و اعتبار و حجيت علمي ندارد ضمن اينكه در مسائل عرفاني و معنوي، متخصصين حوزه عرفان اسلامي، كارشناسان اين بخش هستند و بايد از آنها اين مسائل را پرسيد و مدد جست.
يعني بايد مؤسسات، مراكز و نهادهاي فرهنگي، مطالب را به كارشناسان واقعي ارجاع دهند و پاسخ بگيرند و سپس آن پاسخ ها را در قالب بستههاي متنوع و گوناگون فرهنگي در جامعه تبليغ و ترويج دهند. به عبارت ديگر بخش نرم افزاري آن به عهده متخصصين است و بخش سختافزاري آن به عهده مجريان مسائل فرهنگي است.
عقايدم را با پول معامله نميكنم; گفتگوd جامجم با كارلوس لاتوف، كاريكاتوريست برزيلd

آنچه در ادامه ميآيد، متن كامل گفتگوي جامجم با كارلوس لاتوف است. آقاي لتوف، به نظر ميرسد بخش عمدهاي از كاريكاتورهاي شما به صورت آزاد منتشر ميشوند و شما در قبال آنها مبلغي دريافت نميكنيد. آيا شما به امرار معاش از طريق طراحي و آفريدن آثار هنري هم فكر كردهايد؟ آيا حاضريد در قبال دريافت مبالغ بسيار هنگفت، كاريكاتورهايي بكشيد كه با ديدگاه و رويكرد شما مغاير هستند؟
به هيچ وجه! من آثار هنريام را تنها بر اساس عقايد خودم طراحي ميكنم و حاضر نيستم عقايدم را با پول معامله كنم. من از سال 1990 براي رسانههاي اتحاديههاي كارگري چپگرا كار ميكنم و راه امرار معاش من همين است. رسانههاي جريان اصلي هرگز براي خلق كردن كاريكاتورهاي ضدسرمايهداري و ضدامپرياليستي، پولي به من پرداخت نميكنند. اما من به فلسفه عمليات هنري اعتقاد دارم و براساس همين باور، كاريكاتورهايم را ميكشم و به صورت رايگان براي دسترسي عموم روي اينترنت قرار ميدهم. اين آثار، كاريكاتورهايي هستند كه ديدگاهي متفاوت با نگاه رسانههاي مسلط غربي ارائه ميكنند. كاريكاتورهاي من به عقيده مايكل مور حقايقي ترسناك را آشكار ميسازند. من در گذشته هم از دريافت مبالغي كه در ازاي كاريكاتورهايم به من پيشنهاد ميشد، خودداري ميكردم. همدلي و همبستگي را نميتوان با دلار اندازهگيري كرد.
آقاي لتوف، شما بارها توسط گروههاي مختلف رسانهاي و نظامي نامههاي تهديدآميز دريافت كرديد و حتي تهديد به مرگ شديد. لطفا كمي براي ما درباره اين حوادث توضيح دهيد. صادقانه، آيا هرگز به اين موضوع فكر كردهايد كه رسالت هنري خود را كنار بگذاريد تا سلامتي و جان خود را حفظ كنيد؟
در سال 2006، يك سايت اينترنتي وابسته به حزب ليكود به نام ليكودنيك، مقالهاي طولاني درباره من، هنر من و حمايت من از مردم فلسطين منتشر ساخت و مرا به عنوان نماينده آنچه كه آنان ماشين تبليغاتي ايران ميخواندند، معرفي كرد. در پايان نيز مرا با تبليغاتچيهاي آلمان نازي مقايسه كرد. نويسنده مقاله اين سوال را به ميان آورد كه چرا اسرائيل پيشتر به من توجه نكرده بود. او از خوانندگان مقاله درخواست كرد كه عليه من دست به اقدامي بزنند. بگذاريد صادقانه بگويم. من اصلا به اين تهديدها اهميتي نميدهم. همزمان با دفاع از آرمان ملت فلسطين، من با سازمانهاي حقوق بشري در اعتراض به خشونت نيروهاي پليس در برزيل نيز همكاري ميكنم. اين نوع فعاليتها به خودي خود ميتوانند زندگي من را در معرض خطر قرار دهند، اما همانطور كه گفتم، من اصلا اهميتي نميدهم. من به پشتيباني هنري خود از ملت فلسطين ادامه ميدهم چراكه اگر صهيونيستها در سراسر جهان از بابت كاريكاتورهاي من خشمگين هستند، اين نشان ميدهد كه من كار خود را به درستي انجام ميدهم. درست است كه مرگ ميتواند مرا متوقف كند، اما كاريكاتورهايم هرگز متوقف نميشوند. به همين دليل است كه من كاريكاتورهايم را به رايگان روي اينترنت قرار ميدهم تا در سراسر جهان مورد استفاده قرار بگيرند.
شما اهل يك كشور ثروتمند (برزيل) هستيد كه هشتمين قدرت اقتصادي جهان و دهمين شريك تجاري ايالات متحده آمريكا به شمار ميرود و روابطي طبيعي با رژيم اسرائيل هم دارد. معمولا هنرمندان، نويسندگان، آفرينندگان آثار ادبي و روزنامهنگاران در چنين كشورهايي كه به هر دليل با قدرتهاي امپرياليستي در ارتباط و شراكت هستند، به سمت حمايت از ملل مظلوم و مستضعف همانند فلسطين، لبنان، هندوراس، هائيتي و... نميروند. شما چگونه از چنين كشوري برخاستيد و به چنين ديدگاهي رسيديد؟
من در حومه ريو دو ژانيرو رشد كردم و والدينم به سختي تلاش ميكردند تا براي من امكان تحصيل و يك زندگي ساده، اما شرافتمندانه فراهم كنند. هشتمين قدرت اقتصادي جهان بودن، تفاوتي براي مردم عادي برزيل نميكند. ما با فقر، فساد، جنايت و خشونت پليس، زمينداران متنفذ و قدرتمند در ييلاقات، مردمي كه از تب مالت و مالاريا جان خود را از دست ميدهند و رسانههايي مواجه هستيم كه همواره در تلاشند تا افكار عمومي را قانع كنند كه سرمايهداري، مناسب و بجاست. به عنوان كسي كه در يك كشور جهان سومي زندگي ميكند، من نميتوانم چشم خود را روي واقعيات سرزمين خودم و ساير نقاط جهان ببندم. سال گذشته من در اردوگاه پناهندگان فلسطيني در اردن و لبنان بودم كه فضاهايي بسيار مشابه زاغههاي برزيل داشتند. خيلي سخت نبود كه درك كنم زبان فقر يك زبان جهاني است و در نتيجه همبستگي با مردم نيازمند نيز بايد يك آرمان جهاني و فراگير باشد.
شما با فعاليت مطبوعاتي و رسانهاي در كشورهاي مختلف جهان از جمله كشورهاي اروپايي كه مدعي پايبندي به آزادي بيان و آزادي مطبوعات هستند، از نزديك دريافتيد كه اين ادعاها تا چه حد صحت دارند. به خاطر داريد كه گروهي از صهيونيستهاي سوئيس در سال 2007 بر عليه رسانه Indymedia شكايتي را تنظيم كردند، با اين ادعا كه مجموعه كاريكاتورهاي شما احساسات ضديهودي را ترويج ميكند. همچنين انتخاب شما به عنوان نفر دوم مسابقه بينالمللي كاريكاتور هولوكاست، خشم بسياري از محافل صهيونيست را برانگيخت و حتي كوفي عنان (دبير كل وقت سازمان ملل) را هم به اظهار نظر واداشت. نظر شما درباره رويكرد دوگانه غرب به آزادي بيان چيست؟
حتي تا امروز هم من را به دليل اثري كه براي مسابقه بينالمللي كاريكاتور هولوكاست در ايران ارسال كردم، متهم به نفي هولوكاست ميكنند. اين موضوع خيلي خندهدار است، چرا كه كاريكاتور من، يك پيرمرد فلسطيني را نشان ميدهد كه لباس زندانيان اردوگاههاي نظامي را پوشيده و اين نهتنها وجود هولوكاست را تاييد ميكند، بلكه مقايسهاي بين هولوكاست و رنج امروز مردم فلسطين است. من معتقدم كه اين مسابقه، دوگانهگراييهاي غرب را بر همگان آشكار كرد. وقتي كه آنها به پيامبر اسلام حضرت محمد(ص) اهانت و توهين يا مسلمانان را تمسخر ميكنند، نام طنز، شوخي و آزادي بيان بر آن ميگذارند. در نتيجه زير سوال بردن مسلمانان و توهين كردن به آنها، كاملا قابل قبول است. اسلامهراسي به طور كامل در ايالات متحده و اروپا، بويژه پس از حوادث 11 سپتامبر 2001 محبوب شده است. اما هرگز شما اين آزادي كه براي اهانت به مسلمانان و پيامبر آنها وجود دارد را در مورد هولوكاست و اسرائيل نخواهيد داشت. اگر شما جرات كنيد و يك سرباز اسرائيلي را به تصوير بكشيد كه در حال كشتن يك فلسطيني است، به طور خودكار عنوان ضديهود را به شما خواهند داد. آيا كشتهشدن فلسطينيان به دست سربازان اسرائيل، يك واقعيت نيست؟ در حالي كه كاريكاتورهاي اهانتآميز به حضرت محمد(ص) در سراسر اروپا منتشر شدند و كاريكاتورهاي هولوكاست در هيچ مجله اروپايي به چاپ نرسيدند.
آيا رسانههاي زنجيرهاي آمريكا و انگليس (از جمله نيويورك تايمز، واشنگتن پست، گاردين و بي.بي.سي) كه بيشترين تاثير را بر افكار عمومي جهان دارند، هرگز آثار شما را به چاپ رساندهاند؟ چگونه چنين رسانههايي با ادعاي گسترش آزادي بيان و تكثر آرا، حاضر نميشوند انتشار يك ديدگاه مخالف با منافع خود را بپذيرند در حالي كه به راحتي كشورهاي جهان سوم را محكوم به نقض آزادي بيان ميكنند؟
رويترز در سال گذشته يك مصاحبه با من ترتيب داد و در آن از آثار هنري و ديدگاههاي من صحبت كرد. برخي از كاريكاتورهاي من در الجزيره و برنامه جورج گالووي در Press TV نشان داده شدهاند، اما اينها درواقع استثناء هستند. اغلب رسانههاي عربي هستند كه به ديدگاههاي من علاقه نشان ميدهند. رسانههاي زنجيرهاي غربي علاقهاي ندارند تا به يك هنرمند چپگرا كه با آرمان مردم فلسطين، عراق و ساير مظلومان جهان همدردي ميكند، فضايي براي ابراز عقيده بدهند. اما به هر ترتيب، من فضايي را براي انتشار عقايد و ديدگاههايم و قرار دادن آنها در معرض ديد عموم پيدا خواهم كرد. ميتوانيد ببينيد كه به عنوان يك كاريكاتوريست غيرمعروف كه رسانههاي بينالمللي او را حمايت نميكنند، شما و روزنامهتان در مورد من و آثارم اطلاعات زيادي داريد. اينترنت توانسته موانعي كه توسط رسانههاي زنجيرهاي به وجود آمده را از بين ببرد. من هم براي كسب 15 دقيقه شهرت بينالمللي در يكي از اين رسانهها، از عقايد خود صرفنظر نميكنم و همواره به اصول خود وفادار خواهم ماند.
مردم كشورهايي كه تحت ستم قدرتهاي بيگانه قرار ميگيرند، از پشتيباني و حمايت معنوي هنرمنداني همچون شما دلگرم و اميدوار ميشوند، چرا كه درمييابند يك هنرمند تاثيرگذار بينالمللي آنها را درك ميكند. شما چه نظري در اين زمينه داريد؟
من براي صحبت كردن از مردم فلسطين بسيار مشتاق هستم و هرگز مردمي به شجاعت و دلاوري آنها نديدهام. من خلق آثار هنري درباره فلسطينيان را پس از سفر خود به كرانه باختري رود اردن در سال 1999 شروع كردم و از آن زمان بود كه همدردي و همراهي من با آرمان آنها آغاز شد و جان گرفت. پس از سفر اخيرم به اردن و لبنان كه به دعوت جامعه فرهنگ مردمي الحنونه صورت گرفت، من دريافتم كه ارتباطم با مردم فلسطين تنها يك ارتباط سياسي نيست. من يك عشق واقعي نسبت به آنها احساس ميكنم.
قهرمان آزادي بيان
او را ميتوان قهرمان «آزادي بيان» لقب داد. قهرماني كه رسانههاي چندمليتي و كارتلهاي خبري بينالمللي در مقابل هنرش تسليم شدهاند و ياراي آن را ندارند تا از نظرگاه او به جهان اطراف بنگرند، چراكه هنر متعدد او بهگونهاي ظريف و خلاقانه از دردها و رنجهاي مظلومان و ستمديدگان در سراسر جهان سخن ميگويد. نيويورك تايمز، واشنگتن پست، بي.بي.سي، سي.ان.ان و گاردين هرگز حاضر نميشوند تا كلامي از او به ميان آورند، چه رسد به اينكه آثارش را منتشر كنند. در آثار كارلوس لاتوف، كاريكاتوريست 40 ساله برزيلي، تنها بايد ردپاي خلاقيت، نوآوري، هوش و آگاهي از معادلات نابرابر و ناعادلانه جهان مدرن را يافت، با اين حال، او به همه آنچه كه استحقاقش را داشته، نرسيده است.
كارلوس لاتوف به سال 1970 در حومه ريودوژانيرو متولد شد. از سال 1989 و زماني كه تنها 19 سال داشت، طراحي و خلق كاريكاتورهاي سياسي را آغاز كرد. او در ابتدا براي يك شركت تبليغاتي طراحيهاي ساده انجام ميداد، اما از سال 1990 شروع به همكاري با روزنامههاي چپگرا و آزاديخواه آمريكاي لاتين كرد و پنجرهاي رو به يك دنياي جديد در زندگي حرفهاي خود گشود.
سيدايمان ضيابري / جامجم
شهيد آويني اهل يافت بود; مصاحبه دكتر داوری اردكانی در مورد شهيد آوينی

* اشاره : در فيلمهاي مربوط به تشييع پيكر شهيد سيدمرتضي آويني كه دقت كني، چهرههاي آشناي زيادي نظرت را به خود جلب ميكنند. چهرههاي متفاوت به لحاظ سلايق و گرايشها كه فكرش را هم نميكني بشود آنها را زير يك علم جمع كرد. در ميان آنها دكتر رضا داوري از همه شاخصتر است. هم سنش از سايرين بيشتر و هم حالش منقلبتر. شايد اين تنها سند ثبتشده از اين حالت فيلسوف تنهاي دانشگاه تهران باشد كه او را در حال گريستن چون ابر بهار نشان ميدهد. آن روز كه به محضر استاد رفتيم، بسيار شكستهتر از پيش بود، اما هنوز هم وقتي سخن از شهادت سيدمرتضي آويني گفتيم، چشمانش به نم نشست و رنگش برافروخته شد. استاد رضا داوري اردكاني، بيشتر از آنكه خاطرات تفصيلي از مراوداتش با سيدمرتضي آويني بهخاطر داشته باشد، به توصيف اجمالي همدلي و همفكري خود با وي اشاره ميكند، گويي كه اين "همدلي " ارزشمندترين يادگاري است كه از "آويني " براي او به يادگار مانده بود. (اين گفتوگو نخستين بار با برخي حذفيات در هفتهنامه پنجره منتشر شد و آنچه مي خوانيد متن كامل مصاحبه مي باشد):
* سوال: آقاي دكتر اگر بخواهيد بهگونهاي تفصيلي از شهيد آويني صحبت كنيد بفرماييد مايليد از كجا شروع كنيد؟
* دكتر داوري: با اينكه سالها نسبت به شهيد آويني ارادت داشتم، اما متأسفانه حشر و نشرمان با هم جز در سال آخر حيات شريفشان زياد نبود. بنابراين خيلي نميتوانم در مورد ايشان به تفصيل صحبت كنم.
آنچه ميتوانم بگويم اين است كه شهيد آويني در زمينه فلسفه و هنر صاحب فكر بود، قلم شيرين و رواني داشت و مطالب را به زبان شعر مينوشت. ايشان صاحبنظر و صاحب بصيرت بود، در كار مستند توانايي خاصي داشت و حضور ايشان در كارهاي مستند هم مسلم و روشن است و كار ايشان را بهخوبي ميتوان تشخيص داد.
مسئله، مسئله انقلاب و آويني است. قبل از انقلاب، شهيد آويني به ادبيات و سينما روي نياورد. اگر هم روي آورد، اهتمام عمده آن را در فلسفه نميگذاشت. بسياري از فيلمسازان، اديبان و نويسندههاي ما اطلاعات فلسفي دارند و كتاب فلسفي مطالعه ميكنند، اما به كار در زمينه فلسفه نميپردازند. به هر حال انقلاب پيشآمدي بود كه مسائلي را براي شاعران، نويسندگان و بهخصوص اهل فلسفه مطرح كرد كه چه به وجود آمده است و چه خواهد شد. كسي كه نسبت به وضع موجود نظر انتقادي دارد، انتظار آن را ميكشد كه آن وضعي كه متزلزل ميبيند، بههم بخورد. اين انقلاب نشانه شدت گرفتن بحران جهان موجود بود و عكسالعملي بود در مقابل وضع جهان كنوني.
من و شهيد آويني در اواخر حيات ايشان در مجله فرهنگ و زندگي بيشتر همكاري داشتيم. در حقيقت مدتي قبل از انتشار مجله فرهنگ و زندگي در دوران تهيه زمينه براي انتشار نامه فرهنگ بيشتر حشر و نشر داشتيم. چون كارهاي عمده مجله را ايشان انجام ميداد و خودش مجله را راهاندازي كرد.
مواردي كه من در ايشان مشاهده كردم، توانايي در راهاندازي كارها، سازمانبخشي و نظمدهي بود. آثار ايشان كه خيلي كم در نامه فرهنگ منتشر شد، بيشتر در مجله سوره انتشار يافت. بعدها آثار ديگري هم از ايشان منتشر شد. اين آثار بيشتر ناظر به تفسير وضع جهان كنوني بود، اساسيترين معناي اين آثار اين بود كه جهان كنوني را تكنيك راه ميبرد، نه اينكه در اين جهان عدل و داد و آگاهي نباشد، ولي اينها در راه تكنيك قرار ميگيرد. اينطور نيست كه اينها در كنار تكنيك و توأم با تكنيك باشد. مشكلي كه ما در فهم اين معنا داريم، اين است كه به زحمت ميتوانيم فكر كنيم كه تكنيك وسيله است؛ يا آن را خوب به كار ميبرند يا بد. اگر از آن بد استفاده ميكنند، اشتباه ميكنند و بايد از تكنيك بهخوبي استفاده شود. نظر شهيد آويني اين نبود كه مثلا تكنيك سوار بر ما شده و ما را دلبسته خود كرده يا ما به اتومبيل، اينترنت و... علاقه پيدا كرديم. خير، اينطور نيست. جهت سير اين جهان، جهت بسط تكنيك است؛ و اصل، تكنيك است.
از دكارت كه فكر جديد شروع شده اين فكر، فكر تصرف در جهان و تغيير در جهان است. درست است كه فكر تغيير جهان است براي قدرت بشر، ولي اين قدرت بشر در تكنيك است. ميدانيد اگر بشر نبود، تكنيك نبود. ولي اين بشر با تكنيك اين بشر شده. نميتوان فكر كرد كه بشر قدرت داشته و چون قدرت داشته، اين شده. خير، اينطور نيست. بشر با تكنيك، با فكر تكنيك و با فكر كردن به كار اينگونه شد. بنابراين ما يك بشري داريم كه با انديشه "ليست الدار غيره ديار " يك عارف و مرد خدا ميشود و يك بشري هم داريم كه با تكنيك مرد دانشمند ميشود. اين را تقبيح نميكنم. بشري داريم كه تمايل دارد دانشمند شود، مثلا انسان مهندس، انسان شيميست، انسان كامپيوتر و يا انسان اطلاعرساني است. بهطور نمونه در آمريكا سلطان ارتباطات بيل گيتس است.
شهيد آويني فكر ميكرد بايد براي غلبه بر اين جهان انديشيد، يعني بايد براي نفوذ بر اين جهان و شناخت اين جهان و شناخت حقيقت اين جهان، فكري كرد. در اواخر عمرش يادداشتي، مقدمهاي نوشت بر كتاب "عبور از خط ". اين كتاب خيلي حرفها دارد و ميتوان در مورد آن بحث كرد. من در مورد كتاب عبور از خط، حرفها و بحثها دارم و گمان نميكنم قضيه به آساني آن باشد كه نويسنده كتاب عبور از خط فكر ميكرده. يعني برآمدن از عهده اين جهان آنچنان هم كه او تصور ميكرده، آسان نيست.
دوران انقلاب فرق ميكرده، وقتي انسان انقلاب را ميبيند، فكر ميكند در انقلاب كارها آسان ميشود. من هم در آن زمان مثل شهيد آويني فكر ميكردم كه غلبه بر جهان نهيليست، زمان غلبه بر نهيليست بهزودي فرا ميرسد. ولي تجربه نشان ميدهد اين جهان با اينكه در پايان راه است، چندان قدرت دارد كه به آساني از پاي درنميآيد و با مسائلي كه خودش ساخته و خودش سلطان آن مسائل است از پاي درنميآيد. جهان تكنيك با وسايل تكنيك از پاي درنميآيد. يعني هيچ قدرتي نميتواند جهان تكنيك را با وسايل تكنيك (كه وسايل تكنيك با جهان تكنيك فرق دارد) در هم بشكند.
انقلاب روحي و معنوي چيز ديگري است. حالا اگر انقلاب روحي و معنوي در جهان چنان بسط پيدا كند كه مردمان ديگري شويم، آزاد از تكنيك و آزاد از سلطه تكنيك، در اين صورت، انقلاب بسط مييابد. اين جهان از پاي درميآيد. با سياست ميشود با آمريكا و اسراييل مبارزه كرد. ميشود با امپرياليسم و استعمار مبارزه كرد، اما با سياست نميشود نهيليسم و نيستانگاري را مغلوب كرد.
* سوال: آيا برداشت شما اين است كه شهيد آويني معتقد بود با سياست ميشود؟
* دكتر داوري: بله، ميشود كه شما ترديد نكنيد اگر غيرممكن بود حرفش را هم نميتوان زد در اينكه در اين كار ميشود و شدني است ترديد نكنيم، اينكه چگونه و با چه وسايلي و كي ميشود. آيا چشمانداز فروپاشياش پيداست يا پيدا نيست، مسئله اينهاست.
يي سال قبل از اينكه اتحاد جماهير شوروي از هم بپاشد، اين فروپاشي پيدا بود. يكبار به مناسبت دهه فرهنگ به همراه يكي از بزرگان سياست در كنفرانس يونسكو شركت كرده بوديم. تكليف ما مشخص بود، ما نماينده جمهوري اسلامي بوديم. نماينده شوروي حرفهايي زد كه من فكر كردم حرف نماينده ما در برابر آن كمرنگ است و كمتر ديني است و حرفهاي نماينده شوروي دينيتر است. او نماينده رسمي حكومت شوروي بود، نه اينكه الهيدان يا دانشمند باشد.
افراد آن جلسه نماينده فرهنگي كشورهايشان بودند، ولي از طرف دولت رفته بوديم. نمايندگان آنجا، نمايندگان كشور خودشان بودند و به نام كشور خودشان حرف ميزدند. آن سخن گفتن نماينده شوروي خيلي معنادار بود. مشخص بود كه اتحاد جماهير شوروي در حال از هم پاشيدگي است. آويني با تأمل در جهان كنوني مشاهده ميكرد كه در اين خلأ ايجاد شده و پيشامد انقلاب اسلامي او را اميدوار كرده بود. اين انقلاب در نظر آويني نشانه آن سست شدن بود. به اين جهت فكر ميكرد از اينجا فروپاشي نظام تكنيك جهان كنوني كه سوسياليسم و امپرياليسم و كاپيتاليسم ندارد، نزديك است و نوشتههاي ايشان گواه بر اين است كه معتقد بود كه زود تحقق پيدا ميكند. اگر به مقالههاي سوره مراجعه كنيد، در سرمقالههاي سوره اين اميد را مشاهده ميكنيد.
* سوال:شما و شهيد آويني با هم در همين موضوع محاجه داشتيد؟
* دكتر داوري: ما با هم همدم و همزبان بوديم.
* سوال:آيا هيچگاه صحبتهايتان به تلاقي نميرسيد؟ مثلا اينكه ميگوييد شما معتقديد زود ميشود و من معتقدم زود نميشود؟
* دكتر داوري: اينكه زود نميشود، امروز با يي سال پيش تفاوت دارد. انسانها را با يي سال پيش با هم قياس نكنيد. آن روز انقلاب شده بود و تعبير به زمينلرزه شده بود. انقلاب صدايي در جهان ايجاد كرد كه همه جهان به لرزه درآمد، نگاه همه جهان متوجه اينجا بود. بعضيها معتقدند كه ايشان در دو سال آخر بهتدريج شك ميكرد كه با اين انقلاب بشود به آن مقصود رسيد.
در اعتقاد ايشان هيچ تزلزلي بهوجود نيامده بود، اگر غير از اين بود در آخرين سفرش به جبهه نميرفت و ملزم نبود كه به جبهه برود و ملزم نبود كه پروا نكند و به روي مين برود.
آويني همواره به عدل فكر ميكرد. براي او اسلام، دين مهر و محبت و صلح بود و كساني كه معتقدند اسلام دين خشونت و جنگ است، ايشان به اين مسئله معتقد نبود.
جنگي كه ما داشتيم، جنگي نبود كه ما شروع كرده باشيم؛ چون ما تجاوز نكرده بوديم. ما حتي با اسلحه كه دفاع نميكرديم، ما با وجود فرزندان اين ملك از كشورمان دفاع كرديم. بنابراين نميتوان گفت او مرد جنگ بود و در جبهه بود، بلكه او در كار دفاع بود. براي من توجيه آن مشكل است، شايد ايشان اميد آن را داشت كه فكر، علم، فرهنگ يك توسعه سريع و جهش و جوششي داشته باشد كه عالم را تحت تأثير قرار ميدهد. آن روزها ميگفتيم صدور انقلاب، حالا از صدور انقلاب حرف نميزنيم. صدور انقلاب يعني چه؟ يعني اين تفكر ديني، تفكر اسلامي، باطن اسلام چنان جوشش و جنبشي داشته باشد كه آثار و ثمرات آن به همه جهان برسد و در همه جهان نمود داشته باشد و توسعه پيدا كند. چيزي كه ممكن است موجب اين تفسير شده باشد، اين است كه نظر آويني اين بود كه ما بايد در مورد مسئله توسعه فكر كنيم و حتما بايد در باب توسعه تأمل كنيم كه چه توسعهاي ميخواهيم و چه توسعهاي نميخواهيم. توسعه غربي است يا غيرغربي. اگر توسعه غيرغربي داريم، مبناي اين توسعه چيست؟ من فكر ميكنم اينكه انواع توسعه وجود دارد، حرف غلوآميزي است، وهم است، خودفريبي است، نميدانم. توسعه، توسعه تكنيك است. اگر توسعهاي غير از اين سراغ داريد، عنوان كنيد. ما هر وقت از توسعه ميگوييم، منظور توسعه تكنيك است. توسعه يعني وسايل و امكانات داشته باشيم. خيابان، بهداشت، مديريت داشته باشيم كه همه اينها توسعه تكنيك است. اينكه در اين كشور به اين صورت و با اين برنامه اجرا ميشود و در كشور ديگر با برنامه ديگري اجرا ميشود، اين مثلا توسعه مالزي است يا توسعه اندونزي به اين صورت است.
توسعه در همه جهان يكي است، توسعه چين توسعه كره است، حتي چين از كمونيستش اسم نميبرد، توسعه يكي است. بنابراين ما توسعههاي مختلف داريم. ما توسعهاي بهجز توسعه تكنيك نميشناسيم. مثلا ميگوييم علم كه ايدئولوژيك نيست، علوم انساني مثلا ايدئولوژيك است. علم سكولارترين چيز موجود است. من نفي نميكنم، چون سكولار چيزي نيست كه آن را نفي كنيم. مثلا شما در كوچه بستني ميخوريد، داريد چه كار ميكنيد؟ كار سكولار انجام ميدهيد؛ نه حرام است، نه حلال است. سكولار كه هميشه بوده، "سكولاريسم " مورد بحث است. سكولار بايد غالب باشد. مباح كه ما داريم. مسئله اينجاست كه اباهه حكومت كند؟ اباهه كه حق است. مثلا من الان قرار است چاي بنوشم كه نه حلال است، نه حرام؛ نه مستحب است، نه مكروه؛ بلكه مباح است. اين سكولارترين چيز عالم است، چون از اول ميگويد هيچ چيزي دخالت ندهيد. در روشش ميگويد، نه دشمني را دخالت دهيد، نه محبت را دخالت دهيد و... حق نداريد چيزي را دخالت دهيد. بنابراين اينطور نيست كه فيزيك با جامعهشناسي فرق داشته باشد. فقط در جامعهشناسي چيزهايي ميبينيد كه با دين سازگار نيست. يعني شما در جامعهشناسي نظري ميبينيد كه خيلي با دين يا سياست ديني همخواني ندارد. شهيد آويني به توسعه فكر ميكرد. كسي كه ميگفت اين جهان، جهان تكنيك است. ميخواست به توسعهاي بينديشد كه اين توسعه، توسعه عالم اسلامي باشد نه اينكه بگوييم توسعه تكنيك باشد. اما ما نمازمان را ميخوانيم و روزهمان را ميگيريم و به حج هم ميرويم، بلكه توسعهاي داشته باشد. توسعه عالم اسلام باشد كه اين توسعه مستلزم يك زندگي مقتدر، قانع، توأم با محبت و دوستي و همدلي و همزباني بود. اگر گاهي ميبينيد چنين چيزي نيست، مثلا خيابان ما همان هست كه بوده يا اداره ما همان هست كه بوده، بيمارستان ما همان است كه بوده، بازار ما همان است كه بوده و... مسلما از سردرد شكوه و گله ميكرد. ممكن است اين حمل بر اين شود كه او از فكرش منصرف ميشود، ولي اينگونه نبود.
من با خودم قياس ميكنم و الان فكر ميكنم كه اگر ما بخواهيم در جهان، جمهوري اسلامي را بسط بدهيم، اولين كاري كه بايد انجام دهيم اين است كه سازمان كشور خود را اصلاح كنيم و كشور خود را به كشور نمونهاي تبديل كنيم. دادگستري نمونه، بهداشت نمونه، آموزش و پرورش نمونه، بهترين مدرسه را داشته باشيم، بهترين خيابان و بهترين بيمارستان را داشته باشيم كه اين مدل جمهوري اسلامي است و اگر قرار باشد نظم ما با نظم هند، چين و افغانستان فرقي نداشته باشد، اين نميشود جمهوري اسلامي. بنابراين وقتي كسي از گله و شكوه آويني صحبت ميكند، اين گله و شكايت، گلهگذاري نظري نيست. در نظر آويني هيچ تحول و تغييري نيست. در مقالات و در نوشتههاي ايشان هيچ اثر تغييري نيست. بعضيها ميگويند شايد بهصورت شفاهي است، شفاهي يعني اينكه چرا اينجا اينطوري است؟ چرا آنجا آنطوري است؟ چرا اين كار شده؟ چرا آن كار نشده؟ و... اين مطالب است. يعني توقع داشتيد آويني از هيچ چيز انتقاد نكند؟ و به هر كاري كه ميشود و هرچه واقع ميشود، رضايت دهد؟ خب طبيعي است كه اينطور نبود. اگر قرار بود اينطور باشد كه صاحب بصيرت و نظر نبود، فيلمساز نميشد. آدمي كه ميخواهد فيلم بسازد، بايد دقايق و ظرايف را مشاهده كند. او هم دقايق و ظرايف را ميديد و درد و آرزو داشت. ببينيد وقتي شما فرزندي داريد كه مدرسه ميرود و درس نميخواند، نگران ميشويد و با او صحبت و بحث ميكنيد. آيا معنياش اين است كه شما به فرزندتان علاقه نداريد؟ خير، اينطور نيست. رابطه پدر و فرزندي در اين مورد درست نيست. اما رابطه ما و جمهوري اسلامي رابطه تعلق است. ما متعلق به كشور و انقلاب هستيم، ولي اين تعلق داشتن به اين معني نيست كه تصديق كنيم هرچه انجام ميشود، درست است. يك نظر معتزلي است، يك نظر اشعري. مثلا بياييم اشعري انقلاب شويم و بگوييم درست آن كاري است كه واقع ميشود. خب معتزله انقلاب شويم ميگوييم اينجا اينطور بايد بچرخد، آنجا آنطور بايد بچرخد. نه اينكه هر طور چرخيد و هركس در هر نظام و سازماني هر عملي انجام داد، بگوييم درست است و من در اينصورت وفادار هستم. خير، من وفادار نيستم. من وقتي وفادار هستم كه فكر كنم و بسنجم و پس از سنجش بگويم درست است يا نادرست است. اينجا همه معصوم و خوب و بيگناهند، اصل اين است و درست است. اما همه اينهايي كه خوب هستند و حسن نيت دارند، كارهايشان را درست انجام ميدهند؟ در صورتيكه بيتجربهترين افراد در سياست هستند، اين نامش سادهلوحي است و اسمش فهم و درك و اعتقاد و دلبستگي نيست. بنابراين من در اين مسائل با آويني بحث ميكردم، ولي هرگز نااميدي و خستگي در زبان او نديدم. در انتقاد از او تندي و قهر نديدم.
گواهي ميدهم وقتي آويني ايدهآل جمهوري اسلامي را در نظر ميآورد، يعني مدينهالاسلام را در نظر ميآورد؛ مدينهالاسلام، مدينهاي بود كه در آن مهر و محبت حاكم بود و هر كسي وظيفه خود را بهدرستي انجام ميداد. اداره، اداره خوب بود. مدرسه، مدرسه خوب بود. خيابان، خيابان خوب بود. بازار، بازار خوب بود. اساس فكر ايشان اين بود. چيزي كه هر دو در آن مشترك بوديم و گاهي ايشان نوشته و من گاهي به بعضي از دوستانم در جمهوري اسلامي ميگفتم، اين بود كه بياييم طرحي از جمهوري اسلامي در بيندازيم كه آينده ما اين است و به سمت چنين آيندهاي برويم. فكر آويني هم اين بود كه وظيفه اول ما اين است كه اگر بتوانيم، طرح جمهوري اسلامي را درست كنيم كه من به يكي از بزرگان كشور گفتم و ايشان گفتند خودتان در اين زمينه فكر كنيد، اين كار آساني نيست.
طراحي عالم ديگري براي اين عالم كار آساني نيست. ولي توجه كنيد كه اين اول هر تاريخي بوده است. افلاطون طرح عالم آينده خود را برانداخت و در كتاب جمهوري و در كتابهاي ديگر، فارابي در آغاز فلسفه اسلامي آراي اهل مدينه فاضله را نوشت و مدينه فاضله را طراحي كرده و در ابتداي راه ساخت، اگر به شما بگويم صدها كتاب در طراحي جامعه جديد نوشتهشده كه تقريبا عناصر اصلياش مشترك است غلو نكردهام. از مدينه خورشيد كامپلانا و كتاب لئو آتلانتيس فرانس بيكن بگيريد بياييد تا قرن 18 و 19 تا ماركس و قبل از ماركس.
نه تنها در نوشتهها، بلكه در ادبياتهايشان در شعرهايشان. جامعه جديد وقتي ساخته ميشود كه شما طرحي داشته باشيد و مردم هماهنگ بشوند براي اجراي اين طرح. اگر چنين طرح، طرح مشتركي نباشد و طرح مشترك دلها و دستها را هماهنگ نكند براي رفتن به مقصد. خوب زحمت كشيده ميشود، نيرو مصرف ميشود و مقصد همچنان دور ميماند. من مشاهده ميكنم كه ما نتوانستيم چنين طرحي داشته باشيم. ما كه جهان آينده را در نينداختيم، فقط فكر كرديم، راهي ميرويم. راه دين و معرفت كه به مقصد ميرسد. اين درست است ولي اين براي فرد مؤمن است. وقتي صحبت از آينده و ساختن آينده ميشود، اين طرح هم تحقق پيدا ميكند. ما بهدنبال اين طرح نرفتيم و شايد اگر گله و شكايتي بوده از زبان آويني، اين بود. ولي بازهم من ميگويم كه چنين گلهگذاري و شكوه و شكايتي از شهيد آويني نديدم.
* سوال:آيا شما اولين برخوردي كه با شهيد آويني داشتيد و با ايشان روبهرو شديد را بهخاطر داريد؟
* دكتر داوري: قبل از انقلاب درست يادم نيست كه ايشان را ديده باشم اما بعد از انقلاب يكي از دوستان ما را به مجله سوره دعوت كرد.
* سوال: آيا آنموقع مسئوليت داشتيد؟
* دكتر داوري: در دانشگاه تهران تدريس ميكردم.
* سوال:آيا شهيد آويني را ميشناختيد؟ مدخل شناختتان از ايشان چه بود؟
* دكتر داوري: سن من از ايشان بيشتر بود، من آن زمان در تلويزيون و بيشتر در راديو سخنرانيهايي داشتم، كه مطالبي ميگفتم و پخش ميشد و مخالفين و موافقين داشت. شايد آشناييهاي فكري ما با هم از سخنرانيها و مجله سوره بود. ايشان من را از طريق يكي - دو نوشته يا سخنرانيها شناخت و من هم از طريق مجله سوره با ايشان آشنا شدم. وقتي همديگر را ديديم از دور همديگر را ميشناختيم.
* سوال:شما گفتيد كه شايد قبل از انقلاب هم همديگر را ديديد؟ احتمال دارد در كلاسهاي دكتر فرديد يا جاي ديگر اين ديدار رخ داده باشد؟
* دكتر داوري: خير - آقاي فرديد قبل از انقلاب سخنراني نداشت. فكر نكنم در كلاس دكتر فرديد همديگر را ديده باشيم. من و آويني هيچوقت در مورد دكتر فرديد صحبتي نكرديم.
* سوال:آيا شما معتقد هستيد كه بحثهاي مطرح شده راجع به نسبت شهيد آويني با افكار دكتر فرديد، ابتدائا بعد از شهادت ايشان مطرح شده و تا قبل از آن شما چنين چيزي نشنيده بوديد كه ممكن است شهيد آويني هم جزو محفل ايشان بودهاند؟
* دكتر داوري: به صراحت ميگويم چنين چيزي نبوده. چيز ديگري كه بايد گفته شود اين است كه انديشه پست مدرن كه حالا خيلي از آن حرف ميزنند بدون اينكه اسم پستمدرن داشته باشد از دكتر فرديد است. نقد عالم غربي و طرح عالم غربي و طرح اينكه غرب چيست؟ و غربزدگي چيست؟ و توضيح اين مطلب كه اين كار دكتر فرديد است. خيلي از افراد اين را تصديق ميكنند كه اين طرح از فرديد بوده. اما از حرفهايي كه فرديد ميزند طرفداري نميكنند. اما اينكه آن را مطرح كرده از اوست. اگر فرديد كاري انجام نداده بود كه اينقدر اسم نداشت.
* سوال:اساس پرسش در ماهيت غرب از ايشان است؟
* دكتر داوري: بله - طرح مسئله پستمدرن اصطلاحش از قبل بوده و در دهه هفتاد مطرح شده بود اما اينكه در هيئت فلسفي قرار بگيرد در دهه 70 اينطور شد و فرديد خيلي قبل از آن مسئله غرب و غربزدگي را مطرح كرده. اگر از اين لحاظ ميگوييد، آويني تحت تأثير فرديد بوده، من هم تحت تأثير فرديد بودهام. آيا گناه است كه آدم چيزي را از كسي آموخته، پنهان كند و بگويد نياموختهام يا مثلا مخالف سياسياش باشد. منكر فلسفهاش هم شود، اينكه درست نيست. ولي اين آموختهها مسلما از فرديد است و حتما در فكر شهيد آويني تأثير داشته. اما اينكه بگوييم هرچه شهيد آويني نوشته گفته فرديد است، خير اينطور نبوده. چون فرديد حتي نوشتههاي من را هم تصديق نميكرد. يادم هست هنگاميكه در جايي سخنراني داشتم و در روزنامهها چاپ شد با عنوان "سياستزدگي صد ساله "، مرحوم فرديد داد و فرياد زد كه سياستزدگي لفظ بيخودي است، اينطور نيست كه شهيد آويني از فرديد بپرسد و تأييد او را بگيرد و مطلب بنويسد يا سعي كند هرچه كه فرديد گفته بنويسد. ايشان فهم خودش را مينويسد منتها اين فهم تحت تأثير فرديد بوده است.
* سوال: با توجه به اينكه دكتر فرديد نوشتهاي بهصورت كتاب ندارد و مطالبي كه از ايشان باقي مانده تنها متنهاي سخنراني و كلاسهاي درس ايشان است. پس مصدر اين تأثير در كجا خواهد بود؟
* دكتر داوري: سئوال خوب و مشكلي پرسيديد - حرف فرديد مفصل نبود. نه اينكه حرف تكراري ميزد اما هميشه با اجمال حرف ميزد. اگر كسي اهلش بود ميتوانست در يك مجلس هم صحبتهاي او را بگيرد. ممكن است شهيد آويني يك روز به دانشكده ادبيات رفته و سخنراني دكتر فرديد را گوش كرده. برخي مستعد هستند وقتي چيزي گفته ميشود بگيرند و منتظر شنيدن حرفي هستند توجه داشته باشيد كه اين تأثير فكر بر اشخاص، مكانيكي نيست كه هر متفكري بتواند در هر كسي تأثير گذارد. هر كدام از ما انتظار چيزي را ميكشيم، من اولين جلسهاي كه در كلاس دكتر فرديد حاضر شدم، بدون غلو به شما بگويم كه هيچچيز از گفتارش نفهميدم. هنگاميكه بيرون آمدم اگر كسي از من ميپرسيد او چه گفت، هيچچيز نميتوانستم بازگو كنم. اما فكر ميكردم كه او درد من را بيان ميكند يعني يك خلجاني در وجودش است كه در وجود من هم هست كه مايل شدم و بعدها چيزي از ايشان دريافتم. راه و فكر و نظر من بهطور كلي در همه زمينهها متفاوت با دكتر فرديد است. اگر الان زنده بود و همانطور مانده بود و نوشتههاي من را خوانده بود حتما آنها را رد ميكرد مثلا اگر مقاله من را در مورد توسعه يا علوم انساني ميخواند مطمئن باشيد بهشدت رد ميكرد. با قهر مطلق رد ميكرد. من خيلي چيزها از دكتر فرديد آموختم. در حد دستگيري است وقتي آدم راه را گم كرده و شخصي ميآيد دستش را ميگيرد و آن فرد در راه خودش قرار ميگيرد و ميرود. سئوالي كه پرسيديد براي من مشكل است پاسخ دهم چون از رابطه فرديد و شهيد آويني اطلاعي ندارم شايد اگر از اخوي ايشان بپرسيد بهتر بتوانند پاسخ دهند. ما هيچگاه راجع به فرديد با هم بحث نميكرديم.
* سوال:سال آخر كه روابطتان با شهيد آويني بيشتر شد، سطح اين رابطه به چه صورت بود؟
* دكتر داوري: بهطور متوسط هفتهاي 5-6 ساعت همديگر را ميديديم.
* سوال: آيا اين زمان به صحبت و ديالوگ ميگذشت يا كارهاي اجرايي؟
* دكتر داوري: هر دو - دو نفر وقتي با هم همدل و همزبان هستند، فقط با هم كار اداري و اجرايي انجام نميدهند، درد و دل ميكنند، بحث ميكنند و در عين حال به كار مجله هم ميپرداختيم.
شايد آدم در اينگونه مسائل دچار توهم شود اما آخرين ديدار به اينگونه بود كه من به شوراي انقلاب فرهنگي ميرفتم و ماشين نداشتم. ايشان مسيرش آنطرف نبود ولي گفت من ميرسانمت. من هم سوار ماشين ايشان شدم و در خيابان فلسطين از ماشين پياده شدم. موقع خداحافظي ايشان هم از ماشين پياده شدند. من توقع نداشتم در جاي نامناسب و پر ترافيك پياده شود. ايشان پياده شد و خداحافظياي كرد كه آنوقت من معنياش را نفهميدم. بعد از شنيدن خبر شهادت ايشان، فكر كردم كه اين خداحافظي عجيبي بود. ممكن است به دل كسي افتاده باشد، اشارتي بوده كه به سوي ما بيا كه به اين صورت از دوستش خداحافظي ميكند گويي كه ديگر قرار نيست در اين دنيا همديگر را ببينند.
* سوال:خبر شهادت را چطور شنيديد؟
* دكتر داوري: فكر كنم يكي از دوستانم تلفني به من گفت.
* سوال:بهنظر شما شهيد سيد مرتضي آويني چقدر از فلسفه ميدانست؟
* دكتر داوري: ما در كل فلسفه جديد كه از 50 سال پيش آشنا شديم، ديگر مثل حوزويها و غربيها فلسفه نميخوانيم. حوزويها اول از يك متن ساده شروع ميكنند مثلا از شرح منظومه سبزواري شروع ميكنند بعد كتاب شفا ميخوانند و... يعني ترتيبي است و متن فلسفه را ميخوانند. الان نميدانم اما در اروپا و آمريكا هم در يك زماني به اين صورت بوده كه دانشجويان موظف بودند كه متون فلسفه را بخوانند. استاد نميآمده متن را تدريس كند. اگر هم متن را درس ميداده شرح ميكرده و سريع ميگذشته.
ما كمتر از اين روش پيروي كرديم بيشتر مجمل مجمل خوانديم، تاريخ فلسفه خوانديم، 10 صفحه راجع به دكارت خوانديم، چند صفحه راجع به هگل خوانديم، چند برگ در مورد كانت خوانديم. پراكنده خوانديم. اصلا رسم فلسفه جديد خواندن ما كه حالا دارد بهتر هم ميشود. اينطور نبود كه متن بخوانيم و از پايه بخوانيم گاهي هم از آخر شروع كنيم. يكي از اساتيد كه تاريخ علم درس ميداد، از معاصر درس ميداد و به گذشته ميرفت. ما هم گاهي از فلسفه معاصر شروع ميكنيم چون چشم و دل ما را ميگيرد بعد ناگزير به گذشتهاش ميرويم. آويني فلسفه نخوانده بود چون شما نبايد از مهندس معمار توقع فلسفه خواندن داشته باشيد. اما به سمت فلسفه كشيده شد و خودش ميخواند و صاحب مطالعه بود. مثلا ممكن است نام كتابي را بگوييد كه من اسمش را نشنيده باشم يا اسمش را شنيده باشم، اطلاعي در مورد آن كتاب نداشتته باشم پس سكوت ميكنم ولي شهيد آويني اينگونه نبود كه وقتي از فلان كتاب فلسفه بحث ميكرديم، از فلان شعر بحث ميكرديم او ناآگاه و بياطلاع باشد. او خودش اهل مطالعه بود و كتاب خوانده بود، خودآموخته بود. كلاس فلسفه نرفته بود، استاد فلسفه نديده بود اما خودآموخته بود وقت ايشان محدود بود ولي فلسفه ميدانست و خوانده بود حتي قبل از انقلاب هم، چون به ادبيات علاقه داشت. فلسفه جديد از طريق ادبيات و حقوق به كشور ما آمده است. آنجا هم يك مقدار اطلاعات داشت.
* سوال: شهيد آويني چگونه مردي بود؟
* دكتر داوري: مرد فكر و فضيلت، مرد مردانه، خيلي صفات خوبي داشت. يكرنگي داشت، دورويي و تملق و ريا در او نديدم. اگر در جايي ميبينيد مثلا به من يا هر كس ديگري لطف بسيار داشته آنچه نظرش بوده انفاق كرده.
* سوال:استاد خاطرهاي از ايشان داريد كه با بررسي آن لطافت و يا دلتنگي نسبت به شهيد آويني در ذهن شما تداعي شود.
* دكتر داوري: تنها مطلبي كه هست اين بود كه روزي به او گفتم مجله را نميدانم چهكار كنم، گفت: شما كاري انجام ندهيد، من كار را انجام ميدهم و نگران نباشيد و البته اين لطف ايشان بود و خودش كار بسياري داشت كه نميتوانست به آن بپردازد. چون ناتواني من را ميدانست گفت من اين كار را انجام ميدهم. به هر حال او اين مجله را كه 15 سال انتشار پيدا كرد شروع كرد و راه انداخت. اگر او شروع نميكرد من نميتوانستم جمع و جور كنم. اما خاطره خاصي خاطرم نيست. زندگي ما، زندگي دوستانه و صميمانهاي بود كه هيچ حادثهاي در آن نبود هيچگاه اختلافي بين ما بهوجود نيامد. شهادت ايشان شوك و تكاني درون من بهوجود آورد و ضايعه بزرگي بود و يادآوري خبر شهادت ايشان حس عاطفه من راتحريك ميكند. يكبار آقاي افخمي گزارشي داشتند در مورد كار فيلمسازي ايشان كه مطالب جالبي در آن بود. به رسالهاي كه راجع به فيلمساز نامدار هيچكاك نوشته توجه كنيد. مطالبي در آن هست كه ميتواند براي سينماگران ما بسيار مفيد باشد. شهيد آويني "يافت " داشت در فلسفه، سينما، سياست و در ادبيات .
گفتگو از: محمدعلي صمدي - حسين جودوي




الحمد لله الّذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیـــــــرالمومنین و الآئمّة المعصومین علیهم السّلام