حقایق منتشر نشده از تفحص پیکر «۱۷۵ شهید غواص و خط شکن»

28 اردیبهشت ماه سال گذشته در مراسم ورود پیکر شهدای تازه تفحص شده به کشور بود که یک خبر از شهدا، بمب خبری بزرگی ایجاد کرد و منشأ یک تحول و آگاهی عظیم در میان مردم شد. خبر این بود: «کشف پیکر مطهر 175 شهید غواص دفاع مقدس با دستان بسته»  این شهدا که جمعی از غواصان و خط‌شکنان شهید عملیات کربلای4 بودند در دی ماه سال 65 یعنی 30 سال پیش در جریان عملیات کربلای4 که طرح آن توسط آواکس‌های آمریکایی لو رفته بود، خط عملیاتی اروند را شکستند و حتی از جزیره ام‌الرصاص هم عبور کردند. طبق شواهد موجود، این رزمندگان در حالی که بیشتر آنها مجروح بودند، جلوتر از خط مقدم به اسارت دشمن درآمدند و پیکرشان با دست‌ها و بعضاً با پاهای بسته شده در یک گور دسته‌جمعی دفن شده بود و پیکر مطهر آنان بعد از 30 سال توسط تیم تفحص پیکر مطهر شهدا کشف شد. نقطه‌ای که شهدا در آن پیدا شدند، 15 کیلومتر جلوتر از خط مقدم یعنی ابوفلوس در منطقه ابوالخصیب عراق بود.

حالا در آستانه سالروز ورود پیکر مطهر شهدای غواص و خط شکن عملیات کربلای 4 به کشور، ناگفته‌هایی از جریان تفحص، تبادل و تشییع شهدای غواص و خط شکن طی 12 پرده از حماسه کربلای 94 روایت می‌شود. این جزئیات به همت کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح با انتشار تصاویر عملیات تفحص پیکر این شهدا برای نخستین بار منتشر می‌شود. بخش اول این روایات که شامل چهار پرده از این حماسه است، در ادامه می‌آید:

 

پرده اول: جزیره ام الرصاص، عملیات شناسایی

شرکت‌های نفتی آمریکایی به کارگران، 400 هزار دینار عراقی می‌دهند تا جای شهدا را به ما اعلام نکنند/اطلاعات ما را به ابوالخصیب می‌رساند

مدتی است در پی اخبار و اطلاعات به دنبال یک گور دسته جمعی 200 نفره از شهدای عملیات کربلای 4 هستیم. عملیات کربلای 4 در منطقه عملیاتی ابوالخصیب و جزایر اروند در سوم دی ماه سال 65 انجام گرفت. سفرهای متعدد به جزیره و بازدیدهای متعدد صورت گرفته است. همزمان کار در مناطق دیگر هم در حال انجام است. از فاو در جنوب عراق تا شمال کردستان عراق. شرایط و حساسیت کار بالاست. شرکت‌های نفتی در حال فعالیت و احداث تاسیسات در مناطق نفتی هستند. در فاو نیز شرکت‌های زیرساختی در حال عبور فیبر نوری در دل زمین هستند. این شرایط باعث شده تا سرعت عمل برای ما تبدیل به یک اصل مهم شود. این موضوع تبدیل به یک جنگ جدید بین بچه‌های کمیته و شرکت‌های نفتی و تجاری شده است.

شناسایی جزیره ام الرصاص

ما نباید اجازه بدهیم به زمین‌هایی که شهدا در آن حضور دارند دست درازی شود. از طرف دیگر شرکت‌ها هم برای رسیدن به سود و نفت عراق عجله دارند تا زودتر زمین‌ها را (از نظر ما) خراب کنند. متوجه شدیم شرکت‌های نفتی آمریکایی در جزایر مجنون به کارگران، 400 هزار دینار عراقی می‌دهند تا جای شهدا را به ما اعلام نکنند.(نکند که کارشان متوقف شود ولی آن مرد شریف عراقی جای شهدا را به ما نشان داد و ما آن شهدای مظلوم را به میهن بازگرداندیم.) همه این موارد ما را مجبور می‌کند تا استراتژی و روش کار را به گونه‌ای مدیریت کنیم که بهترین نتیجه را داشته باشیم. لذا یک بار مجبور می‌شویم کاوش در مجنون را تقویت کنیم. یکبار در فاو و یکبار در العماره.

اطلاعات در جزیره ام‌الرصاص دقیق‌تر شده ولی این اطلاعات ما را از جزیره ام‌الرصاص دور می‌کند. برایمان جای سوال است چرا در حال دور شدن از جزیره هستیم؟! به هر حال رد اطلاعات را دنبال می‌کنیم. این اطلاعات ما را به ابوالخصیب می‌رساند.

 

پرده دوم: ابوالخصیب، روستای ابوفلوس

شهدا در عمق دو متری پیدا شدند/ وجه مشترک همه آن‌ها دستان بسته‌شان بود

اطلاعات اولیه به ما می‌گوید قریب 200 شهید در یک گور دسته جمعی در منطقه عملیاتی کربلای 4 دفن شده است. اما اینجا ابوفلوس 15 کیلومتر با جزیره ام‌الرصاص فاصله دارد. اطلاعات‌مان دقیق است ولی به طور معمول در عمق معمولی چیزی پیدا نکردیم. کار را رها نمی‌کنیم. توکل به خدا! هیچ شهیدی پیدا نشده. الان در عمق 2 متری هستیم. ولی باز هم خبری نیست. کار را متوقف نمی‌کنیم. اینجا حال و هوای دیگری دارد. باید کار را ادامه داد. بعد از دو سال کار اطلاعاتی و پیگیری حالا باید نتیجه بدهد.

السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س)...اولین شهید رخ نشان داد... بعد از چند دقیقه شهید دوم و سوم و... کار به روزهای آخر می‌رسد. باید خاک عراق را ترک کنیم. کار را ادامه دادیم و 20 شهید تفحص شد. همه این شهدا یک وجه مشترک داشتند. همگی دستشان بسته بود! شهدا را به مرکز پزشکی قانونی عراق منتقل کردند. ما هم با پایان کار به ایران برگشتیم.

چفیه شهید تازه تفحص شده در جزیره مجنون بر گردن سردار باقرزاده

 

پرده سوم: اهواز- پادگان شهید محمودوند، سنگرهای رینگی انتهای پادگان

این فکر لحظه‌ای ذهنمان را رها نمی‌کرد. چرا باید این شهدا همگی دستشان بسته باشد. اطلاعات به ما می‌گفت این شهدا که از چند محور هستند در جزیره ام‌الرصاص اسیر و به منطقه‌ای در ابوالخصیب به نام ابوفلوس منتقل و در آنجا در گور دسته جمعی دفن شدند. منتظر بودیم کار دوباره شروع شود تا پرده از این راز برداریم. باید 10 روز صبر می‌کردیم. لحظه‌ای از فکر این شهدای دست بسته غافل نبودیم. انگار دست این شهدا را بسته و در عمق زمین دفن کرده بودند تا دست کسی به این‌ها نرسد و صدایشان را کسی نشنود. ولی چرا صدای یک اسیر دست بسته نباید شنیده شود. مگر این‌ها می‌خواستند چه بگویند که صدایشان نباید شنیده شود؟ و برای همین چند متر خاک روی پیکرشان ریخته بودند. خدایا آنجا چه خبر بوده؟ انگار دلمان به دستان بسته این شهدا گره خورده است.

 

پرده چهارم: ابوالخصیب-ابوفلوس

عراق دو کانال به طول 100 و عمق 2 متر حفر و شهدا را به صورت دسته جمعی در آن دفن کرده بود

دوباره بازگشتیم به منطقه، لحظه شماری می‌کنیم برای رسیدن به جایی که 10 روز است خواب و خوراک را از ما گرفته. هرچه به منطقه نزدیک‌تر می‌شویم انگار قلبمان به شماره می‌افتد. باید سِرّ این دستان بسته را بفهمیم. رسیدیم به منطقه و به سرعت مشغول کار شدیم. از همان روز اول موفق بودیم. شهدا یک به یک از دل خاک بیرون می‌آمدند و همچنان همگی وجه اشتراکشان دستان بسته و بعضا لباس غواصی بود. ادامه کار به ما نشان می‌دهد که عراق دو کانال به طول یکصد متر و عمق دو متر حفاری کرده و این شهدا را به صورت دسته جمعی در این دو کانال دفن کرده است.

حاج محمود گودرزی مسئول عملیات کاوش در منطقه ابوفلوس

 

* تسنیم

ماجرای تحول شهید «احمدعلی نیری» به خاطر دوری از گناه

«شهید احمد علی نیری» در تابستان 1345 در روستای آینه ورزان دماوند چشم به جهان گشود. از همان زمان کودکی به حق الناس و نماز اول وقت بسیار حساس بود. در مقابل معصیت و گناه واکنش نشان می‌داد. همه می‌دانستند که اگر در مقابل او غیبت کسی را بکنند با آن‌ها برخورد سختی خواهد کرد. او در تاریخ 27 بهمن ماه سال 64 و در سن 19 سالگی طی عملیات والفجر8 به آرزوی دیرینه‌اش یعنی شهادت رسید. احمدعلی یکی از شاگردان خاص آیت الله حق شناس بود.

«دکتر محسن نوری» یکی از دوستان شهید بود که از دوران کودکی با او همراه بوده و خاطرات مشترکی با این شهید والامقام و عارف مسلک داشته است. او در مورد نحوه تحول این شهید که با وجود سن کمش اما مراتب عرفانی زیادی را طی کرده بود به ذکر خاطره‌ای از زبان خود شهید اشاره می‌کند. این خاطره در کتاب «عارفانه» کاری از «گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی» نقل شده است که در ادامه می‌آید:

رفتار و عملکرد احمد با بقیه فرق چندانی نداشت. در داخل یک جمع همیشه مثل آن‌ها بود با آن‌ها می‌خندید با آن‌ها حرف می‌زد و... احمد هیچ گاه خود را از دیگران بالاتر نمی‌دانست. در حالی که همه می‌دانستیم که او از بقیه به مراتب بالاتر است. از همان دوران راهنمایی که درگیر مسائل انقلاب شدیم احساس کردم که از احمد خیلی فاصله گرفتم. احساس کردم که احمد خداوند را به گونه‌ای دیگر می‌شناسد و بندگی می‌کند! ما نماز می‌خواندیم تا رفع تکلیف کرده باشیم اما دقیقا می‌دیدم که احمد از نماز و مناجات با خدا  لذت می‌برد. شاید لذت بردن از نماز برای یک انسان عارف و عالم طبیعی باشد اما برای یک پسر بچه 12 ساله عجیب بود. من سعی می کردم بیشتر با او باشم تا ببینم چه می‌کند. اما او رفتارش خیلی عادی بود و مثل بقیه می‌گفت و می‌خندید. من فقط می‌دیدم اگر کسی کار اشتباهی انجام می‌داد خیلی آهسته و مخفیانه به او تذکر می‌داد. احمد امر به معروف و نهی از منکر را فراموش نمی‌کرد. فقط زمانی برافروخته می‌شد که می‌دید کسی در یک جمعی غیبت می‌کند و پشت سر دیگران صحبت می‌کرد در این شرایط دیگر ملاحظه بزرگی و کوچکی را نمی‌کرد با قاطعیت از شخص غیبت کننده می‌خواست که ادامه ندهد. من در آن دوران نزدیکترین دوست احمد بودم. ما رازدار هم بودیم. یک بار از احمد پرسیدم که احمد من و تو از بچگی همیشه با هم بودیم اما سوالی از تو دارم نمی‌دانم چرا در این چند سال اخیرشما این قدر رشد معنوی کردید اما من... لبخندی زد و می‌خواست بحث را عوض کند اما دوباره سوالم را پرسیم بعد از کلی اصرار سرش را  بالا آورد و گفت: طاقتش را داری؟! با تعجب گفتم: طاقت چی رو؟! گفت بنشین تا بهت بگم.

نفس عمیقی کشید و گفت یک روز با رفقای محل و بچه‌های مسجد رفته بودیم دماوند. شما توی آن سفر نبودید همه رفقا مشغول بازی و سرگرمی بودند. یکی از بزرگترها گفت احمد آقا برو این کتری رو آب کن و بیار تا چای درست کنیم. بعد جایی رو نشان داد گفت اون جا رودخانه است برو اون جا آب بیار من هم را افتادم. راه زیادی نبود از لا به لای بوته‌ها ودرخت‌ها به رودخانه نزدیک شدم تا چشمم به رودخانه افتاد یک دفعه سرم را پایین انداختم وهمان جا نشستم! بدنم شروع به لرزیدن کرد نمی‌دانستم چه کار کنم! همان جا پشت بوته‌ها مخفی شدم. من می‌توانستم به راحتی یک گناه بزرگ انجام دهم. در پشت آن بوته‌ها چندین دختر جوان مشغول شنا کردن بودند. من همان جا خدا را صدا کردم و گفتم :«خدایا کمکم کن الآن شیطان من را وسوسه می‌کند که من نگاه کنم هیچ کس هم متوجه نمی‌شود اما به خاطر تو از این از این گناه می‌گذرم.»

بعد کتری خالی را از آن جا برداشتم و از جای دیگر آب آوردم. بچه‌ها مشغول بازی بودند. من هم شروع به آتش درست کردن بودم خیلی دود توی چشمانم رفت. اشک همین طور از چشمانم جاری بود. یادم افتاد که حاج آقا گفته بود:«هرکس برای خدا گریه کند خداوند او را خیلی دوست خواهد داشت.» من همینطور که اشک می‌ریختم گفتم از این به بعد برای خدا گریه می‌کنم. حالم خیلی منقلب بود. از آن امتحان سختی که در کنار رودخانه برایم پیش آمده بود هنوز دگرگون بودم. همین طور که داشتم اشک می‌ریختم و با خدا مناجات می‌کردم خیلی با توجه گفتم: «یاالله یا الله...» به محض این که این عبارت را تکرار کردم صدایی شنیدم ناخودآگاه از جایم بلند شدم. از سنگ ریزه‌ها و تمام کوه‌ها و درخت‌ها صدا می‌آمد. همه می‌گفتند: «سُبوحُ قدّوس رَبُنا و رب الملائکه والرُوح» (پاک و مطهر است پروردگار ما و پروردگار ملائکه و روح) وقتی این صدا را شنیدم ناباورانه به اطراف خودم نگاه کردم دیدم بچه‌ها متوجه نشدند. من در آن غروب با بدنی که از وحشت می‌لرزید به اطراف می‌رفتم از همه ذرات عالم این صدا را می‌شنیدم! احمد بعد از آن کمی سکوت کرد. بعد با صدایی آرام ادامه داد: از آن موقع کم کم درهایی از عالم بالا به روی من باز شد! احمد بلند شد و گفت این را برای تعریف از خودم نگفتم.گفتم تا بدانی انسانی که گناه را ترک کند چه مقامی پیش خدا دارد. بعد گفت: «تا زنده‌ام برای کسی این ماجرا را تعریف نکن.»

روایت فیلم بردار گروه شهید آوینی از لحظه شهادت "سید مرتضی آوینی"

ساعت ۱۰ صبح روز سه شنبه ۱۸/۱/۱۳۷۲ جمع شدیم توی روایت فتح، به همراه پرویز و یوسف وسایل را آماده کردیم و چیدیم داخل ماشین، بچه ها یکی یکی سرمی رسیدند.
احمد کوچکی، محمد جوانبخت، احمد شفیعی ها، آقا حشمت و بالاخره سعید قاسمی. سعید یکی را با خودش آورده بود که قبلا ندیده بودیمش، برعکس خود سعید، خیلی خجالتی بود، سعید رو کرد به ما و گفت: بچه ها! آقا سعید یزدان پرست از هم کلاسی های دانشگاه و از قدیمی های کردستان. بعد دو گروه شدیم، گروه اول بعد از ناهار، سوار بر دو تا ماشین شدند و حرکت کردند، ما هم باید با پرواز ساعت ده و نیم شب خودمان را به اهواز می رساندیم. قرارمان با گروه اول قبل از ظهر روز بعد سه راهی کرخه بود. 

عقربه ساعت فرودگاه مهرآباد، نه شب را نشان می داد. همه آمده بودند بجز یوسف صابری که منتظرش بودیم. آقا مرتضی با اصغر بختیاری با هم صحبت می کردند. هرازگاهی آقا مرتضی برای بچه هایی که از کنارش رد می شدند شکلک درمی آورد و گاه لپ بعضی از بچه ها را می کشید و می خندید. یوسف که رسید همگی سوار هواپیما شدیم. آقا مرتضی و قاسم روی صندلی جلویی ما کنار هم نشستند قبل از اینکه سر مهمان دار بخواهد حرف های تکراری اش را بگوید، آقا مرتضی سرش را از لای صندلی چرخاند و رو به ما گفت: نازنازی ها سلام و شروع کرد به خندیدن؛ درست مثل بچه ها. نیمه شب بود که رسیدیم اهواز، شب را در مهمان سرای استانداری اهواز خوابیدیم. 

صبح یک پاترول از استانداری گرفتیم که به اندیمشک برویم، نزدیکی شوش دانیال که رسیدیم نمی دانم آقا مرتضی بود یا قاسم، که گفت بریم زیارت دانیال نبی(ع). از زیارت که برگشتیم اصغر دست و دل بازی کرد و برای بچه ها سیب و پرتقال خرید، آقا مرتضی هم یک چفیه خرید، از آن چفیه های مشکی فلسطینی، چقدر سر به سرش گذاشتیم و شوخی کردیم. ساعت یازده رسیدیم سه راهی کرخه، کمی جلوتر از سه راهی، هر دو ماشین که روز قبل راه افتاده بودند با درهای باز زیر درختهای اکالیپتوس پارک شده بودند. سعید و یکی دو تا دیگه از بچه ها روی صندلی ها خوابیده بودند بقیه هم که مثل لشکر شکست خورده زیر سایه درخت ها دراز کشیده بودند با سر و صدای ما از خواب پریدند. همدیگر را بغل کردیم. انگار سالهاست که هم دیگر را ندیده بودیم. اصغر همه را به کیک و نوشابه دعوت کرد، راه زیادی در پیش داشتیم؛ 

به سمت فکه حرکت کردیم. توی افق ابرهای تیره و سیاه آسمان و زمین را به هم دوخته بودند، برق های پی در پی، صدای غرش رعد. بوی خوش و معطر گلهای بهاری، بوی خاک باران خورده، صدای پرنده هایی که آرام و قرار نداشتند موقعیتی استثنایی به وجود آورده بود. هرچه به فکه نزدیکتر می شدیم چاله چوله های جاده هم بیشتر می شد. آرام آرام آسفالت ته کشیده می شد. از زیر طاق نصرتی که رنگین کمان کشیده بود عبور کردیم، به موقعیت برغازه رسیدیم. بیست کیلومتری فکه، برغازه محل استراحت و اقامتگاه شبانه مان بود. بر اثر بارندگی، کف یکی دوتا از سنگرها آب جمع شده بود، قاسم چکمه پلاستیکی پوشید تا آب سنگرها را تخلیه کند، ما هم خجالت کشیدیم رفتیم کمکش. 
استراحت کوتاهی کردیم و حرکت به سمت فکه. نمی دانم چقدر از ظهر گذشته بود که رسیدیم فکه ، منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی، همان کانال معروف گردان کمیل، کمتر از دو ساعت تا غروب آفتاب مانده بود، خیلی وقت نداشتیم باید زودتر کار را شروع می کردیم، آقا مرتضی اشاره کرد دوربین را آماده کنیم. سعید قاسمی رفت داخل کانال، روی شنی تانکی که در عملیات از کار افتاده بود، ایستاد و شروع کرد به صحبت از طولانی بودن مسیر، خستگی بچه ها، لو رفتن عملیات، آماده بودن عراقی ها، قطع شدن ارتباط بچه های داخل کانال با عقبه. 

می گفت: بچه ها سه روز توی این کانال محاصره بودند، جنگیدند و مقاومت کردند، آب و غذای شان تمام شده بود روز آخر مهمات هم نداشتند، اما عراقی ها جرات نمی کردند نزدیک شوند. سعید از آخرین مکالمات بی سیمی حاج همت و بچه ها می گفت. بچه ها وصیت نامه هایشان را پشت بی سیم برای حاج همت می خواندند، حاجی سلام ما را به امام برسان، به امام بگو ما مقاومت کردیم، بگو ما تا آخر ایستادیم، صدای هق هق گریه آقا مرتضی و پرویز از پشت سر می آمد، بقیه بچه ها سرشان را پایین انداخته بودند برای اینکه صدایشان در نیاید لب شان را گاز می گرفتند. 

آقا مرتضی برگشت سمت قاسم، قاسم از اینجا چی یادت می یاد؟ قاسم رفت توی کانال، ما هم به دنبالش به زحمت از میان سیم های خاردار حلقوی گذشتیم قبل از اینکه به مین های گوجه ای و واکسی برسیم قاسم برگشت سمت دوربین گفت: روز سوم بود که بچه ها داخل این کانال محاصره بودند، ما عملیات کردیم، همراه چند تا دیگه خودمان را رساندیم داخل کانال، کسی را زنده و سالم پیدا نکردیم، داشتیم برمی گشتیم عقب دستی پام رو گرفت، اشاره کرد سرم روبردم نزدیک صورت ترکش خورده اش، با صدای ضعیفی گفت: آب، آب، کمی بهش آب دادم، با همان صدای ضعیف گفت: به امام سلام برسون بگو تا آخرین فشنگ جنگیدیم. 

آقا مرتضی چند متر آن طرف تر نشسته بود به یه جایی که معلوم نبود کجاست خیره شده بود، یواش یواش داشتیم از کانال خارج می شدیم یادم نیست اول چه کسی شروع کرد خیلی زود همه هم نوایی کردند. کجایید ای شهیدان خدایی بلاجویان دشت کربلایی. می خواندند و گریه می کردند. آقا مرتضی به اصغر گفت: یادت باشه فردا این شعر را بخوانیم و ضبط اش کنیم. الان هم زودتر بریم می خواهم برنامه ششم شهری در آسمان را ببینم. برگشت از من سئوال کرد، برنامه ششم را دیدی؟ بله دیدم. بانریشن (گفتارمتن) دیدی یا بدون نریشن؟ بدون نریشن. نه باید با نریشن ببینی یه چیزه دیگه است. موقع برگشت اصغر رانندگی می کرد آقا مرتضی هم کنارش نشسته بود، من و قاسم با دوتا دیگه از بچه ها عقب نشسته بودیم آقا مرتضی خیلی خوشحال و سرحال بود، تو مسیر برگشت گفتیم و خندیدیم نفهمیدیم کی رسیدیم، برنامه رو ندیدیم چون یک ساعت زودتر پخش شده بود. 
هوا هنوز تاریک بود که اصغر گفت حرکت می کنیم صبحانه را تو ماشین می خوریم، من و آقا مرتضی جلو نشسته بودیم یوسف و پرویز و قاسم هم عقب نشسته بودند و مشغول خوردن صبحانه، اصغر هم رانندگی می کرد، آقا مرتضی براش لقمه می گرفت. خورشید تازه طلوع کرده بود که رسیدیم پاسگاه رشیدیه. ماشین ها را نزدیک پاسگاه پارک کردیم، یوسف سه پایه را برداشت دو تا باطری با سه تا نوار هم داخل یک کیسه پلاستیکی گذاشتیم دادیم دست سعید یزدان پرست. پرویز تیپ را و من هم دوربین فیلم برداری و عکاسی را. اصغر هم دوربین عکاسی شخصی اش را برداشته بود، به سمت جایی که به قتلگاه معروف شده بود براه افتادیم. 

درست یک سال قبل هم قاسم و سعید با هفت هشت نفر از دوستانشان که در عملیات شرکت داشتن آمده بودند به همین محل قاسم یک دوربین بتاماکس قراضه تهیه کرده بود، اصغر هم فیلم بردارشان بوده آمده بودند جنازه شهید راحت را پیدا کنند، شهید محمد راحت از بچه های اطلاعات عملیات بوده تو عملیات نزدیک پاسگاه رشیدیه به شهادت رسیده بوده که بعد از عقب نشینی جنازه اش جامانده بوده. بچه ها پارسال همین مسیر را آمده بودند تا گودال بزرگ که بعداً به قتلگاه معروف شد بچه هایی را که زمان عملیات مجروح می شدند داخل این گودال می گذاشتند تا از تیررس دشمن در امان باشند، تعداد مجروحینی که داخل گودال معروف به قتلگاه از شدت جراحات و تشنگی همگی در کنار هم به شهادت رسیده بودند به ۱۲۰ تن می رسید، آقا مرتضی می خواست قتلگاه را روایت کند. حرکت کردیم به اول میدان مین رسیدیم آقا مرتضی اشاره کرد دوربین را روشن کنم، کنار سیم های خاردار بودیم که قاسم با صدای بلند گفت: اینجا میدان مین است، خیلی بااحتیاط حرکت کنید، پشت سرهم، پاهاتون رو جای پای نفر جلویی بگذارید، کسی خارج از ستون حرکت نکند، معارف وند پاهاشو گذاشت روی سیم های خاردار تا بقیه عبور کنند. 

دوربین را روشن کردم. قاسم، سعید، احمد شفیعی ها، یزدان پرست و احمد کوچکی وارد میدان مین شدند، آقا مرتضی اشاره کرد پشت سرشان حرکت کنم، تو مسیر حرکت هر از گاهی شاخک های زنگ زده مین های والمری از لابه لای بوته ها دیده می شد، بعضی جاها باد رمل ها را جابجا کرده بود مین ها مثل چغندر از خاک افتاده بودند بیرون، بااحتیاط بیشتری راه می رفتیم و درست پا را جای پای نفر جلویی می گذاشتیم، کسی حرف نمی زد تنها صدایی که شنیده می شد صدای خش خش پاها بود که از میان بوته ها عبور می کرد نفسم به شماره افتاده بود، قلبم با شدت بیشتری می زد، صدایش را می شنیدم. سی صدمتری، داخل میدان مین شده بودیم، قاسم به مسیری که انتخاب کرده بودیم اعتراض داشت، چند نفر با قاسم، هم عقیده بودند، حرفش این بود که این مسیر سال قبل نیست. اصغر آقا مرتضی را صدا کرد و گفت: همه منطقه مثل هم است چه فرقی می کند همین جا مصاحبه ها را بگیر. 

سعید قاسمی هم گفت: خداوکیلی ما همه اطلاعات و عملیات هستیم، سال گذشته هم آمدیم اینجا، الآن توی روز روشن بدون تیر و ترکش، بدون حضور دشمن و تهدید نمی توانیم راه را پیدا کنیم، بچه ها چطور شب عملیات زیر آتش دشمن در این میدان معبر زدند و راه را گم نکردند. 
آقا مرتضی اصرار داشت قتلگاه را پیدا کنیم می گفت من با آنجا کار دارم. اینجا دو گروه شدیم قرار شد هر که زودتر به قتلگاه رسید گروه دیگر را خبر کند حشمت، جوانبخت، احمد کوچکی و قاسم با هم رفتند، معارف وند تخریب چی و راهنما بود و سر ستون ما شد پشت سرش سعید قاسمی، احمد شفیعی ها، من و پرویز و آقامرتضی و سعید یزدان پرست پشت سرما، اصغر و یوسف هم نفرات آخر بودند. آقا مرتضی می خواست از پشت، از سروپاهای بچه ها فیلم بگیرم. تو مسیر حرکت ناخواسته به یک معبر رسیدیم، معبری که شب عملیات بچه ها باز کرده بودند، در طول معبر تجهیزات بجا مانده رزمنده ها و شهدا زیاد به چشم می خورد، کوله پشتی، اسلحه، خشاب، قمقمه، قوطی کنسرو و… همین راه نصف و نیمه غنیمت بود راه را گرفتیم و ادامه دادیم تا جایی که دیگر از معبر خبری نبود، ایستادیم، معارف وند و سعید به دنبال مسیر مطمئن می گشتند، احمد شفیعی ها رفت سراغ تجهیزات و آنها را وارسی می کرد، من هم مشغول فیلم گرفتن بودم، اصغر نشسته بود تا از یک پوتین و نارنجک عکس بگیرد، یک مین والمری تو فاصله نیم متری من بود داشتم ازش فیلم می گرفتم. 

آقامرتضی گفت چکار می کنی، اینکه ضد نوره، گفتم از پشت نور خورده، خیلی قشنگه. آقامرتضی به سعید گفت چرا وایستادید بریم دیگه، سعید گفت در میدان مین باید با طمأنینه رفت آوینی جان، چند لحظه بعد به راه افتادیم، چند قدمی نرفته بودیم که صدای انفجار گوشم را پر کرد، برای چند لحظه چیزی نمی شنیدم، آرام آرام زنگی در گوشم پیچید روبرو خبری نبود، به عقب برگشتم، دود و خاک ناشی از انفجار در هوا معلق بود نمی دانستم چه اتفاقی افتاده، پرسیدم کسی زخمی شده؟ پرویز پشت سر من بود گفت: من، من زخمی شدم، باد ملایمی می وزید، گرد و خاک پراکنده شد، دیدم آقامرتضی و سعید یزدان پرست نزدیک هم افتاده اند، صورت آقامرتضی روبه ما بود سعید را موج انفجار به پشت برگردانده بود سعید قاسمی "یا حسین” گویان به زخمی ها نزدیک می شد همان طور که نیم خیز بودم دوربین را رو شانه ام گذاشتم شروع کردم به فیلم گرفتن. سعید و معارف وند خیلی زود خودشان را به زخمی ها رساندند از داخل ویزور (چشمی) دوربین سعید را می دیدم که چفیه را از دور گردنش باز کرد و مشغول بستن پای آقامرتضی شد. 
  
متوجه شدم دوربین فیلم نمی گیرد نگاهی به دوروبرش کردم یکی از ترکش ها تیپ را سوراخ کرده بود، دوربین را کنار گذاشتم اصغر و یوسف هم رسیدند اصغر مشغول عکاسی شد احمد شفیعی ها کمرش را گرفته بود، یکی از ترکش ها تو کمر احمد نشسته بود، پرویز هم چنان روی زمین دراز کشیده بود و ناله می کرد، دلداریش دادم گفتم چیزی نیست عصبانی شد گفت: یعنی چی که چیزی نیست از پام داره خون می یاد، گفتم پشت سرت را نگاه کن وقتی برگشت و آن منظره را دید تا آخر چیزی نگفت. 
همه بچه ها کنار آقامرتضی و سعید یزدان پرست جمع شده بودند، بندهای کفش و کمربندم را باز کردم دادم به سعید تا بقیه شریان ها را ببندد مین درست زیر پای آقامرتضی منفجر شده بود پای راستش از زیر زانو قطع شده بود پشت ران پای چپش هم شکاف عمیقی برداشته بود تعدادی ترکش هم به بازو و کمرش خورده بود با این همه اصلا ناله نمی کرد سعید یزدان پرست که پشت سر آقامرتضی حرکت می کرد و مین مقابلش منفجر شده بود یک عالمه ترکش به سینه و شکمش خورده بود و چند تا هم به دست و صورتش زانوهایش هم در اثر موج انفجار شکاف برداشته بود.

پلاستیکی آقامرتضی را که خواستیم روی برانکاد بگذاریم فریادش بلند شد و گفت: مرا کجا می خواهید ببرید، می خواهم همین جا شهید شوم، بگذاریدم کنار همین بچه ها، دوست دارم همین جا بمانم. یکی از بچه ها به شوخی گفت: اگر قرار باشه شهید بشی، می شی، حالا باید بریم هم که دستش بود و نوار و باطری ها را داخل آن گذاشته بود سوراخ سوراخ بود مثل آب کش. 

آقامرتضی و سعید هیچ کدام ناله نمی کردند حتی صدای یک آخ هم ازشون شنیده نشد. گروه قاسم دهقان که صدای انفجار را شنیده بودند خودشان را به ما رساندند، قاسم تجربه اش بیشتر از بقیه بود، صحنه را که دید رفت سراغ تیرک های میدان مین، چهار تا از آنها را کند، اورکت بچه هارو گرفت و دکمه هایشان را بست و تیرک ها را از میانشان عبور داد. 

آقامرتضی ساکت و آرام دراز کشیده بود، دست چپش را زیر سرش گذاشته بود دست راستش را هم روی صورتش، مثل همیشه، همیشه همین طور دراز می کشید و می خوابید، فقط هرازگاهی نیم خیز می شد و به اطراف و پاهای زخمی و قطع شده اش نگاهی می کرد. اصغر کنار آقامرتضی نشسته بود عینک اش را از چشمش برداشت و وسایل داخل جیبش را که پراکنده شده بودند را جمع و جور کرد. قاسم برانکادها را آماده کرده بود، قرار شد چهار نفر یک برانکاد و چهار نفر دیگر برانکاد دوم را بردارند، آقا حشمت که تخریب چی و یک پایش مصنوعی بود قرار شد سر ستون باشد و معبری باز کند تا گروه به عقب بازگردد. از دور صدای بالگرد به گوش می رسید فکر کردیم به طرف ما می آید اما هرچه چشم انداختیم چیزی ندیدیم. آقامرتضی را که خواستیم روی برانکاد بگذاریم فریادش بلند شد و گفت: مرا کجا می خواهید ببرید، می خواهم همین جا شهید شوم، بگذاریدم کنار همین بچه ها، دوست دارم همین جا بمانم. 

یکی از بچه ها به شوخی گفت: اگر قرار باشه شهید بشی، می شی، حالا باید بریم. یزدان پرست هم آرام و ساکت بود، وضع اش هم وخیم تر بود و خیلی زود از هوش رفت. آقامرتضی کاملا به هوش بود سرحال، فکر نمی کردیم شهید شود. منطقه رملی بود و حرکت در آن بسیار مشکل، هرازگاهی بچه ها استراحت کوتاهی می کردند یکی از بچه ها پایش پنج سانتی متری یک مین والمری قرار گرفت که حشمت گفت: تکان نخور، مین را از زمین درآورد و کناری گذاشت، چندمتری مانده بود که از میدان مین خارج شویم، آقامرتضی مرا صدا زد و گفت: مرتضی فیلم بگیر، آخه نمی دانست دوربین ترکش خورده و چندلحظه بعد هم از هوش رفت. 
یاد جمعه قبل افتادم، روز سیزده بدر بود، در منطقه عملیاتی والفجر یک بودیم کارمان تمام شده بود، آفتاب هم داشت غروب می کرد، چند تا عکس یادگاری گرفتیم و به آقامرتضی گفتم: بایست می خواهم یک عکس تکی بگیرم، اورکت رنگ و رو رفته اش را روی شانه اش انداخت و دست هایش را روی سینه قلاب کرد و گفت: عکس حجله ای بگیر. 

*مرتضی شعبانی 

شهید امیر حاج امینی; ای شفیع لبیک گویان! ندای هل من ناصرت را من نیز لبیک گفتم ...

شهید امیر حاج امینی

امیر حاج امینی از جمله دلاورمردان عرصه دفاع مقدس است. وی در عملیات کربلای ۵ به شهادت رسید.

دو عکس از شهید امیر حاج امینی بیسیم‌چی گردان انصار از لشگر27 محمد رسول الله (ص)است، توسط آقای احسان رجبی به ثبت رسیده است.

این عکس‌ها در تاریخ ۱۰ اسفند ماه ۱۳۶۵ و در کربلای شلمچه در جنوب کانال پرورش ماهی گرفته شده است.  این دو عکس ازجمله تاثیرگذارترین عکس‌های گرفته شده از شهدای دفاع مقدس است.

نقل قولی از برادر شهید:

  • روزی سرمزار امیر نشسته بودم دیدم جوانی با ظاهری حزب‌اللهی مانند کنار من آمد و گفت: «شما با این شهید نسبتی دارید؟!» گفتم: «من برادرش هستم»، او گفت: «حقیقتش من از اول مسلمان نبودم اما بنا به دلایلی به اجبار و به ظاهر مسلمان شدم اما قلباً مسلمان نشده بودم تا اینکه برحسب اتفاق عکس برادر شما را دیدم، وقتی عکس را دیدم حال عجیبی به من دست داد. انگار این عکس با من حرف می‌زد، پس از آن قلباً به اسلام روی آوردم و الآن مدتی است که هر پنج‌شنبه به اینجا می آیم.»- بهشت زهرا/ قطعه29.

وصیت نامه شهید امیر حاج امینی:

سلام بر خدا و شهیدان خدا و بندگان پاک و مخلص او.

بعد از مدت‌ها کشمکش درونی که هنوز هم آزارم می‌دهد، برای رهایی از این زجر، به این نتیجه رسیده‌ام و آن در این جمله خلاصه می‌شود: خدایا! عاشقم کن.

از این که بنده بد و گنه کار خدایم، سخت شرمنده ام و وقتی یاد گناهانم می افتم، آرزوی مرگ می کنم؛ ولی باز چاره ام نمی شود. به راستی که (ان الانسان لفی خسر) هیچ برگ برنده ای ندارم که رو کنم؛ جز این که دلم را به دو چیز خوش کرده ام؛
یکی این که با این همه گناه، دوباره مرا به سرزمین پاک و اخلاص و صفا و محبت باز گرداند؛ پس لابد دوستم دارد و سر به سرم می گذارد؛ هر چند که چشم دلم کور است و نمی بینم و احساسش نمی کنم؛ اگر چنین نبود، پس چرا مرا به این جا آورد؟
دوم این که قلبی رئوف و مهربان دارم و با همه بدی هایم، بسیار دلسوزم. لحظه ای حاضر به تحمل هر گونه رنجی می شوم؛ بله به این دو چیز دلم را خوش کرده ام.

پس ای پروردگار من! اگر دوستم داری که مرا به این جا آورده ای، پس مرا به آرزویم که... برسان و یا به این خاطر که نمی توانم باعث رنجش کسی شوم، پس بیا و مرا مرنجان و خشنودم کن و مرا با خودت... .

دنیا برای ضعیف نفسان، یک گرداب هلاکت است. اگر لحظه ای به خودمان واگذارده شویم، وای بر ما که دیگر نابودیمان حتمی است. خوشا آن کس که به یاری او، در این گرداب هلاک گردد.

ای حسین!
ای مظلوم کربلا!
ای شفیع لبیک گویان! ندای هل من ناصرت را من نیز لبیک گفتم (به خواست او) شفاعتم کن و مگذار در این گرداب هلاکت هلاک گردم و ای خدا... .

بسیار بد و ضعیفم و در مقابل گناه، یارای مقاومت ندارم؛ زیرا هنوز نشناختمت و حتی در راه شناختت نیز زحمت نکشیده ام؛ زیرا ضعیف و پایبند به این دنیایم و نمی توانم از خوشی ها و آسایش های محض و پوشالی این دنیا دل بکنم و در راه شناختت سختی کشم؛ سختی ای که پر از شیرینی و لذت است؛ ولی افسوس که این سختی و حلاوت نصیبم نمی گردد.

خالقا! تو را به خودت قسم، تو را به پیامبران و امامان زجر کشیده و معصومت قسم، بسیار عاشقم کن.
اگر چنین کنی که از دریای رحمت و کرامتت چیزی کاسته نمی شود و زیانی به تو نمی رسد.

همه آرزویم این است که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم، برسم به آرزویی

اگر چنین کنی، دیگر هیچ نخواهم؛ چون همه چیز دارم. می دانم اگر چنین کنی، از این بند، رهایی یافته و دیگر به سویت پر... .

خدایا! دل شکسته و مهربانم را مرنجان.
تو خود گفتی که به دل شکستگان نزدیکم؛ من نیز دل شکسته دارم.

ای کسانی که این نوشته را یا بهتر بگویم این سوز دلم و این درد دل نمی دانم چه بگویم این تجربه تلخ و یا این وصیت نامه یا این پیام و یا در اصل این خواهش و تقاضای عاجزانه را می خوانید، اگر من به آرزویم رسیدم و دل از این دنیا کندم، بدانید که نالایق ترین بنده ها هم می توانند به خواست او به بالاترین درجات دست یابند؛ البته در این امر شکی نیست؛ ولی بار دیگر به عینه دیده اید که یک بنده گنه کار خدا به آرزویش رسیده است.

یا رب زِ کرم، بر من درویش نگر
هر چند نیَم لایق بخشایش تو
بر حال من خسته دل ریش نگر

حال که به عینه دیدید، شما را به خدا قسم، عاجزانه التماس و استدعا می کنم بیایید و به خاکش بیفتید؛ زار زار گریه کنید و امیدوار به بخشایش و کرمش باشید و با او آشتی کنید؛ زیرا بیش از حد مهربان و بخشنده است. فقط کافی است یک بار از ته دل صدایش کنید؛ دیگر مال خودتان نیستید و مال او می شوید؛ دیگر هر چه می کند، او می کند و هر کجا می برد، او می برد؛ ولی در این راه، آماده و حاضر به تقبل هر گونه سختی و رنج، همانند مظلوم کربلا حسین و پیامدار او زینب باشید؛ هر چند که سختی و رنج های ما در مقایسه با آنها نمی تواند قطره ای در مقابل دریا باشد. بله، خداگونه شدن، مشقات و مصائب دارد....

شنبه 7/4/65
ساعت 5 بعدازظهر
بنده مخلص و گنهکار، امیر حاج امینی

دختری که با"نردبان" به مدرسه می‌رود

دختر فلسطینی که برای رفتن به مدرسه باید نردبانش را با خودش ببرد تا بتواند از دیواری که اسرائیلی ها ساخته اند عبور کند.

خیریه همت

http://www.hemmat110.com

پول ربوی با کلاه شرعی حلال نمی شود!

اَللّهُمَّ فُکَّ کُلَّ اَسیرٍ ...

اولین سالگرد عروج هنرمند انقلابی "حسین احمدی سخا"

من کنت مولاه فهذا علی مولاه

مغز علی و دگران پوستند/ تمـام انبیـا علی دوستنـد

نغمۀ «یا هو»ست به هر موی من 
پر شده عالم ز«هوالهو»ی من 
روی من از چار طرف سوی حق 
دیدۀ حق از همه سو سوی من 
تا که دمم هست دم از او زنم 
بـانگ هوالحی و هوالهو زنم 
**** 
قبضۀ خاکی بُدم آدم شدم 
روح شدم نور شدم دم شدم 
خیل ملک نیز مرا سجده کرد 
از همه سو قبله عالم شدم 
عالم را برای من آفرید 
مرا برای خویشتن آفرید 
**** 
ذکر دلم مدح و ثنای علی است 
حال خوشم حال و هوای علی است 
ذات الهی که مرا خلق کرد 
هر چه به من داد، ولای علی است 
خلوت من جلوت من با علی است 
دار و ندارم همه یک یا علی است 
**** 
کیست علی؟ آنکه ندانند کیست 
کیست علی؟ آنکه خدا هست و نیست 
علی، علی، علی که پیش از مکان 
به ظل غیب لامکان داشت زیست 
لحم و دم و جانِ محمّد علی است 
تمـام قـرآن محمّد علی است 
**** 
کیست علی؟ بر همه عالم امیر 
کیست علی؟ رفیق پیر فقیر 
امـام یـازده امـام همـام 
سراج سیزده سراج المنیر 
مغز علی و دگران پوستند 
تمـام انبیـا علی دوستنـد 
**** 
امیرمؤمنین عالم علی است 
حقیقت رسول خاتم علی است 
کعبه علی، قبله علی، حج علی 
ذکر علی، حمد علی، دم علی است 
علی بود احمد و احمد علی است 
تمـام اسـلامِ محمّد علی است 
**** 
کسی که خون عَمرو جاری کند 
رسـول را یکتنه یـاری کند 
امیر مرحب کُش خیبر شکن 
دیده کسی یتیم داری کند؟ 
خاک کجا و مظهر هو کجا؟! 
تنور پیرزن کجا، او کجا؟! 
**** 
وای به من، من و ثنای علی 
عفـو کند مـرا خدای علی 
جهان چه قابل که فدایش شود 
فاطمه گـردیـده فدای علی 
آینۀ روی خدا چهر اوست 
دین تمام انبیا مهر اوست 
**** 
کیست علی؟ معلم جبرئیل 
کیست علی؟ پیر هزاران خلیل 
کیست علی؟ امیر، خیرالامیر 
کیست علی؟ وکیل نعم الوکیل 
کیست عـلی؟ تمـام آیین من 
عقل من و عشق من و دین من 
**** 
پاک سرشتم که سرشتم علی است 
مرغ بهشتم که بهشتم علی است 
«میثم» بی دست و زبانم، ولی 
هر چه که در نخل نوشتم علی است 
گو که در آرند ز تن پوستم 
تـا ابـدالـدهر علی دوستم 
 
غلامرضا سازگار