گفتگو با تهيه‎کننده سريال ‎‎ 24و هوم‌لند Homeland

گفت‎وگو با هاوارد گوردون تهيه‎کننده ارشد کمپاني فاکس که توليد سريال‎ ضد‎ايراني «ميهن» را در کارنامه دارد، چندان آسان نبود. او شخصيتي به‎شدت حساس و تا حدودي محافظه‎کار دارد که فضاي رسانه‎اي ايران را رصد مي‎کند. وي شروط و مقدمات ويژه‎اي براي قبول گفت‎وگو مطرح مي‎کرد. در آغاز حتي تصريح کرد که بعد از درخواست گفت‎وگو از سوي من، نامم را در ميان رسانه‎‎هاي فارسي زبان جستوجو کرده تا با مواضعم آشنا شود و در حين انجام مصاحبه به‎تعبير خودش به‎خوبي مي‎دانست که «مواضعي راديکال» عليه او و همکارانش دارم. از اين همه وسواس و دقت براي انجام گفت‎وگويي مطبوعاتي حيران شدم؛ وسواسي که تا پايان پروسه انجام اين گفت‎وگو که از طريق ارتباط ايميلي و در بازه‎اي نزديک به چهار روز انجام شد، ادامه داشت و به آنجا رسيد که پس از ارسال تاييديه نهايي مصاحبه -که به‎صورت فارسي تنظيم و براي ما ارسال شد- تاکيد کرد: «اين مصاحبه فقط برايهفته‎نامه پنجره است و شرطم اين است که حتي به‎صورت بازنشر و گزيده هم در رسانه‎‎هاي ديگر در ايران انعکاسي نداشته باشد». البته که اين شرط عجيب و تا حد زيادي غيرقابل اجراست اما همين هم نشان از تصور متفاوت گوردون نسبت به فضاي رسانه‎اي ايران دارد. از انصاف به دور است اگر نگوييم که اين مصاحبه جز با سعه‎ صدر، دقت‎ نظر و همراهي گوردون با رسانه‎اي که مي‎دانست به‎شدت منتقد عملکرد اوست، به سرانجام نمي‎رسيد. اشراف او که براي انجام اين مصاحبه از چند مشاور فارسي‎‎زبان کمک مي‎گرفت نسبت به فضاي فرهنگي و سياسي ايران در مواردي فراتر از انتظار بود. مصاحبه را بخوانيد تا شايد تصوري واقعي‎تر از فعاليت رقيبان ايران در ميدان تقابلات فرهنگي و رسانه‎اي در سطح جهان به‎دست آوريد.
 
دو سريـال ميهــــــن و 24 را مطبوعـــات آمريکايــي محصـول «پسا‎يازده‎‎سپتامبــري» توصيـــف مي‎کنند. چه انگيزه‎اي سبب شد که اقــــــدام به ساخت چنيــــن سريالهايي کنيد؟  

واقعيت اين است که مردم آمريکا مثل گذشته تحت تاثير سينماي سياسي نيستند و فيلم‎‎هاي سياسي در سينما‎هاي آمريکا مورد استقبال مردم قرار نمي‎گيرد. طبيعي بود بعد از يازدهم سپتامبر من و الکسي (الکس گانزا ديگر تهيه‎کننده سريال‎‎هاي 24 و ميهن) با مردمي مواجه مي‎شديم که دولتمردان، سياست‎مداران، پنتاگون و سيا را مقصر حوادث تروريستي قلمداد مي‎کردند. واقعيت اين است که مردم آمريکا قبل و بعد از رويداد‎هاي تروريستي يازدهم سپتامبر در بي‎خبري زندگي مي‎کنند. 

يعني فضاي رسانه‎اي و مطبوعاتي اينجا مثل ايران نيست که از شهرستان برازجان يا بندر ديلم بابت ساخت سريال ميهن در صفحات مجازي کمپاني فاکس يا شبکه شوتايم بيانيه اعتراض‎آميز فردي بنويسند. به جرات مي‎توانم بگويم 75 درصد مردم آمريکا از سياست دور هستند و حتي عده‎اي خاص نمي‎دانند در حال حاضر چه‎کسي رئيس‎جمهور است اما از ساعات پخش برنامه اپرا (وينفري) يا آخرين کنسرت جاستين بيبر خبر دارند. مردم آمريکا از تماشاي اخبار عمدتا پرهيز مي‎کنند. 

طبيعي است بعد از يازدهم سپتامبر افکار عمومي به گردش درآمد و براي بسياري اين سوال وجود داشت که منشاء اين اتفاقات کجاست و چرا برج‎‎هاي دوقلو فرو ريختند؟ مردم سراسر ايالات متحده مدت‎‎ها مي‎پرسيدند چرا بايد به عراق و افغانستان حمله کنيم؟ در مورد بسط و گسترش افراطيون خاورميانه کسي در حوزه سينما و تلويزيون به‎صورت نمايشي اطلاع‎رساني نکرده بود. ضمن اينکه من و الکسي به دوران بوش انتقادات فراواني داشتيم. من و الکسي بار‎ها درباره اين موضوع صحبت کرديم که بايد آگاهي‎رساني کنيم تا کمبود‎هاي اطلاع‎رساني در گذشته را جبران کرده و نگاهي به آينده داشته باشيم.  

مي‎پذيريد که سريال 24 در به قدرت رسيدن اوباما موثر بود؟ ماهنامه آتلانتيک در مقاله‎اي اشاره کرده سريال 24 مربوط به زمان جرج بوش است و سريال ميهن تاثير فضاي سياسي و فکري دوره اوباما را بازتاب مي‎دهد. چه تفاوتي ميان اين دو سريال از ديدگاه شما وجود دارد؟   

به يقين اخلاق سياسي در 24 برجسته است چون در دوران بوش خبري از اخلاق سياسي نبود. در سريال ميهن نمايش جنبه‎‎هاي خصوصي از جمله بيماري رواني افسر سيا به نوعي بيماري خاص دستگاه‎‎هاي امنيتي به‎شمار مي‎رود که با نگاه کردن به زندگي اجتماعي مردم آمريکا در نسبت با تروريسم يکي از تم‎‎هاي اصلي سريال است. 

خيلي‎‎ها سريال 24 را پديده پسايازده‎سپتامبري مي‎دانند. در سريال ميهن هم دلمشغولي‎‎هاي پسايازده‎سپتامبري نمود دارد. اما در ساخت سريال ميهن گامي به پيش آمده‎ايم. مثلا انگيزه‎‎هاي کري متيسن که يکي از ماموران امنيتي آمريکاست قبل از يازدهم سپتامبر ناديده گرفته مي‎شد. سريال ميهن نشان مي‎دهد که در روي دادن اقدامات تروريستي، نخستين قصور متوجه دستگاه‎‎هاي امنيتي است. احساس گناه روي شانه‎‎هاي کري به‎عنوان نمادي از سيا سنگيني مي‎کند. ما مي‎خواستيم بگوييم که قصور ماجراي يازدهم سپتامبر هنوز روي دوش دستگاه‎‎هاي امنيتي آمريکاست. 

سريال 24 بازتاب‎دهنده نقد ديدگاه‎‎هاي افراطي بود اما نمي‎خواست تمام تقصيرات را متوجه ليبرال‎‎ها کند. از طرفي اگر يازدهم سپتامبر رخ داد تنها دليلش مقررات دست و پا‎گيري بود که در مقابل ماموران امنيتي قرار داده بودند. اما بخش نخست سوال شما را حالا پاسخ مي‎دهم. ابتدا بگذار نکته‎اي را براي تو با توجه به ديدگاه‎‎هاي راديکالي که داري شرح دهم. من اين مسائل را نمي‎توانم با مطبوعات آمريکايي در ميان بگذارم، چون ممکن است برايم دردسرساز شود، اما بابت ساخت سريال 24 و ميهن آقاي رئيس‎جمهور(اوباما) بار‎ها به‎صورت‎‎هاي مختلفي از من و الکسي تشکر کرد. حتي ساخت و حمايت ميهن را خود ايشان پيشنهاد دادند. به سريال 24 دقت کن، حرفي از سيا به ميان نمي‎آيد و دستگاه امنيتي کاملا ساختگي است. چون در آن شرايط نقد دستگاه‎‎هاي امنيتي به‎صورت مستقيم غيرممکن بود. واحد ضد‎تروريستي را خيالي‎اي نشان داديم که در عالم واقعيت وجود ندارد. 

اصلا نمي‎توانستيم نامي از سيا به ميان بياوريم (اين توضيحات مربوط به شروع سريال 24 در سال 2006 است). رئيس‎جمهور اوباما شخصا دستور دادند سيا و پنتاگون، من و الکسي را براي ساخت سريال ميهن حمايت کنند. به همين دليل ما در سريال ميهن توانستيم مستقيما سيا را مورد نقد و عتاب قرار دهيم. از سوي ديگر سريال ميهن ريشه در سريال «اسراي جنگ» محصول اسرائيل دارد. سريال اسراي جنگ در اسرائيل خيلي پرطرفدار بود و اوباما بعد از سفري به اسرائيل، پيشنهاد کرد که نمونه آمريکايي اين سريال مي‎تواند ايده خوبي باشد.  

رگه‎‎هايي از فيلم «کانديداي منچوري» و فيلم ضدايراني «غيرقابل تصور» (unthinkable) هم در اين فيلم مشهود   است؟  

دقيقا. اما از سوال قبلي نکته‎اي جا ماند که بايد در پاسخ اين سوال اشاره کنم. هر قسمت از سريال 24 به تروريست‎‎هاي بالقوه و بالفعل آمريکا مي‎پردازد. وظيفه ما اطلاع‎رساني بود تا به مردم آمريکا بگوييم اغلب ماجراجويي‎‎هاي دولت حتي در جنوب اروپا مي‎تواند به تولد و حيات تروريسم منجر شود و متعاقبا مردم آمريکا بايد منتظر حوادث تروريستي در خاک آمريکا باشند. دقيقا شرايط مثل دوران جنگ سرد است. در دوره جنگ سرد، سينما مردم را از خطر قريب‎الوقوع برخورد اتمي ميان روسيه و آمريکا مي‎ترساند و در امتداد چنين پيامي از جانب فيلم‎‎هاي سينمايي، مردم در خانه‎هايشان پناهگاه مي‎ساختند. 

حالا مردم با ديدن سريال 24 و ميهن (تقريبا بيش از 150 ميليون  نفر از مردم ايالت متحده که در نوبت پخش‎‎هاي نخست تلويزيوني اين سريال را ديده‎اند) ديگر از هيچ اقدام تروريستي از سوي هرکدام از کشور‎هاي خاورميانه و حتي اروپاي شرقي متعجب نمي‎شوند، حتي اگر يازدهم سپتامبر ديگري رخ دهد کسي دولت را در درجه نخست مقصر نمي‎داند.  

آقاي گوردون سوالي که پيش مي‎آيد اين است که با توجه به تاريخ پخش سريال مشخص است انتهاي سريال را بسيار تغيير داده‎ايد. اين اتفاق با توجه به تغيير دولت در ايران اتفاق افتاد؟ چون به‎صورتي که بنده تحقيق کردهام خط داستاني عمليات ترور در سريال به‎گونه‎اي طراحي شده بود که رئيس‎جمهور ايران ترور شود و با تغيير دولت در ايران، ناگهان طراحي ترور معطوف به کاراکتر دانش اکبري فرمانده خيالي سپاه شد. 

دقيقا! در پلات اصلي قبل از ساخته شدن فصل سوم مي‎خواستيم نامي مشابه محمود احمدي‎نژاد را انتخاب کنيم و فردي مشابه با ويژگي‎‎هاي سياسي وي را تصوير کنيم و ترور او را در داستان اصلي داشته باشيم و پس از ترور اين شخص، مذاکرات اتمي ايران و غرب به نتيجه برسد. يعني با کشته شدن فردي که خصوصيات احمدي‎نژاد را دارد داستان پايان بپذيرد. اما حاميان مالي ما اجازه چنين کاري را به ما ندادند. نکته جالب براي تو اين است که هيچ‎گاه اجازه نمي‎دهند مقامات بلند‎پايه ايراني در داستان حتي به‎صورت شبيه وجود داشته باشند. البته اين قانون شامل حال توليدات تلويزيوني نمي‎شود اما مجوز حضور شبه احمدي‎نژاد در داستان را گرفته بوديم. همزمان با پيروزي حسن روحاني مديران کمپاني فاکس مرا خواستند و خواستار تغيير مسير داستان شدند و گفتند ديگر خط داستاني ترور رئيس‎جمهور لازم نيست. شانس آورديم که پنج قسمت توليد شده هنوز به ماجراي ترور نرسيده بود. دقيقا در همان روز‎ها احساس کرديم ميانه‎رو‎ها در ايران به قدرت رسيدهاند و نقد داستاني خود را معطوف به گروه‎‎هاي تندرو کرديم.  
بخش انتهايي فصل سوم سريال شما مرا ياد فيلم «آرگو» انداخت. در آن فيلم هم فارغ از برداشت‎‎هاي سياسي، تصوير متوحشي از ملت ايران نشان داده‎ايد. مخصوصا در قسمت‎‎هايي که برودي به خانه نسرين (بيوه ابونظير) مي‎رود. يا مثل صحنه‎اي که مردم در اعدام برودي حضور دارند يا پس از ملاقات برودي با نسرين، واکنشي که مردم به برودي نشان مي‎دهند مضحک و غيرواقعي است. در صورتي که بخشي از مردم ايران پس از ماجراي يازدهم سپتامبر در محکوميت تروريسم به خيابان‎‎ها آمدند و براي کشته‎شدگان شمع روشن کردند. شما رسما در مورد دولت و ملت ايران باور غلطي داريد و به همان نسبت جمهوري اسلامي را نمي‎شناسيد. ما ملت صلح‎دوستي هستيم و هيچ‎گاه از تروريسم حمايت نکرده‎ايم.  

کارگرداني که از ايران آمد و اسکار گرفت (اصغر فرهادي) هم همين جمله را گفت (ما ملت صلح دوستي هستيم) اما هيچ آمريکايي عاقلي آن را باور نمي‎کند. همه ما به حماقتش خنديديم. چون مشخص بود سال بعد فيلم جرج کلوني (آرگو) جايزه اسکار را مي‎گيرد. من براي نوشتن فيلمنامه اين سريال خيلي فارسي ياد گرفتم. به قول شما ايراني‎‎ها «Tarof nadarim». اصولا در ذات ما آمريکايي‎هاست که هيچ‎کس را بيهوده تشويق نکنيم. اگر به توهم توطئه متهم نشوم مي‎گويم در مورد جايزه اسکار، افرادي در ايران با برخي تهيه‎کنندگان مذاکره کرده بودند. جالب اينجاست تيم سازنده آرگو به ايران آمده بود و مديران سينمايي ايران در دولت گذشته بيشترين تعامل را براي ساخت فيلم آرگو داشتند. 

در عوض از تيم سازنده آرگو (که براي بازسازي لوکيشن‎‎ها آمده بودند) قول گرفتند که به فيلم «جدايي» در اسکار راي بدهند، خيلي احمقانه بود. تيمي که به ايران آمده بود آماده مي‎شد که فيلمي به‎زعم شما عليه ايران بسازد. آن وقت مديران شما در فکر گرفتن چند راي بيشتر براي اسکار بودند. ضمن اينکه در سال 2011 کمپاني سازنده آرگو قبل از برگزاري اسکار با حمايت کاخ سفيد، مهماني خاصي را ترتيب داده بود که در آکادمي فيلم جدايي برنده شود تا اين جايزه براي ايراني‎‎ها اشتياق‎برانگيز باشد و سال بعد جايزه گرفتن آرگو پيام‎‎هاي سياسي مرتبط را منتقل کند. اگر من جاي مديران شما بودم ديگر فيلمي به اسکار نمي‎دادم. من فيلم «گذشته» فرهادي را ديده‎ام. از جدايي بهتر است. اما چرا برگزيده نشد؟ 

همان‎طور که در حاشيه مصاحبه اشاره کردي سينما در آمريکا با سياست نسبت نزديکي دارد. در مورد چيزي که راجع به محکوم کردن يازدهم سپتامبر از جانب مردم ايران گفتي، بايد بگويم افرادي که در محکوميت تروريسم پس از يازدهم سپتامبر به خيابان آمدند عده قليلي هستند. در اغلب موارد مردم از جمهوري اسلامي دفاع کرده‎اند. معادلات حاکم در ايران پيچيده است، اما حاميان اصلي نظام جمهوري اسلامي در ايران، مردم هستند. من در گفت‎وگو‎هاي مختلفي به اين موضوع اشاره کرده‎ام که حاميان قدرت در ايران مردم هستند. پس تصويري که در سريال ميهن يا فيلم آرگو ارائه شده تصويري است که ما آمريکايي‎‎ها مي‎خواهيم ببينيم و لزوما نبايد تصويري باشد که مطلوب شماست.  

دروغ ديگر در اين سريال همکاري ايران با القاعده است. شايد آن تصوير جغرافيايي که آرگو از ايران ارائه مي‎دهد درست باشد اما تهراني که شما در سريال نشان مي‎دهيد بيشتر به شهر‎هاي عربي شباهت دارد.  

من نمي‎توانم شما را قانع کنم اما با اينکه بضاعت مالي خوبي داشتيم از شبيه‎سازي پرهيز کرديم. شما وقتي اعراب شيعه در جنوب لبنان را حمايت مي‎کنيد چه فرقي با آن‎ها داريد.  

اصالت پارسي داريم؛ تمدن 7000 ساله ايراني به همراه تمدن 1400 ساله اسلامي. در ضمن شيعيان لبنان برادران ما به‎شمار مي‎روند. اما مسئله مهم اين است که شما به‎صورت توهين‎آميزي نشان مي‎دهيد هر کسي مسلمان مي‎شود و نظام سرمايه‎داري يکسويه آمريکا را قبول ندارد، تروريست است!  


طبيعي است که اين برداشت مستقل ما از شرايط است. شما چقدر قدرت رسانه‎اي در کل دنيا داريد؟ تصويري که سياستمداران ما از شرايط و روابط سياسي در مواجهه با ايران دارند بايد در سينما و تلويزيون آمريکا بازتاب داشته باشد. پس از القاعده ايران دشمن شماره يک ايالات متحده به‎شمار مي‎رود. پس از 30 سال مناقشه سياسي توقع داري چه تصويري از مناسبات ايران و آمريکا نشان دهيم؟ ضمن اينکه با ايران در حوزه سينما و تلويزيون و تاثير بر فرهنگ عمومي چالش داريم. ما تمام قدرت رسانه‎اي خود را در 30 سال گذشته به‎کار گرفته‎ايم تا ايراني‎‎ها نتوانند تصويري از جامعه، دولت‎‎ها و دولتمردان خود به دنيا ارائه کنند. تصور مي‎کنيد تحريم‎هاي30 ساله کمپاني‎ ميجر چرا اتفاق افتاده است؟ کمپاني ميجر در آمريکا به کشور‎هاي عربي و خاورميانه فيلم‎هايش را با قيمت کمتري عرضه مي‎کند تا فيلم‎‎هاي ايراني در منطقه خاورميانه اکران نشوند. از سوي ديگر سيستم فرهنگي شما مانند رسانه‎‎هاي آمريکايي قدرت توليد سريال و فيلم ندارد. به‎نظر من تحريم‎‎هاي فرهنگي کمپاني‎‎‎هاي آمريکايي موثرتر از تحريم اقتصادي است زيرا سيستم فرهنگي شما را در طول 30 سال اخير فلج کرده است. ما 30 سال در مواجهه با رسانه‎‎هاي ايراني جنگيده‎ايم تا شما را در اين حوزه فلج کنيم. ما در آمريکا تحرکات فرهنگي شما را کاملا زير نظر داريم. حتي فيلمسازان شما ديگر قدرت ندارند فيلمي مثل «ديپلمات» (داريوش فرهنگ) و «روز شيطان» (بهروز افخمي) توليد کنند. ما خيلي تلاش کرديم آثاري شبيه اين دو فيلم که توليد ايران است، در حوزه خاورميانه اکران نشوند. اگر قدرت رسانه‎اي ايران مانند قدرت سياسي‎اش باشد ديگر از آمريکا و دموکراسي جهاني اثري باقي نخواهد ماند.  

شيوه روايت شما بسيار غلط است. چون با فرض اينکه اسرائيل به ايران حمله کند مذاکراتي در کار نخواهد بود. 
خب به اين موضوع هم فکر کرديم. دانش اکبري (فرمانده سپاه در سريال هوم‌لند) سمبلي از تندرو‎هاي ايراني است که توسط برودي ترور مي‎شود. ما با بدنه تندرو‎ها مشکل داريم. در اين سريال به ايران پيام داديم اگر تندرو‎ها نباشند با افرادي مثل مجيد جوادي راحت‎تر مي‎توانيم مذاکره کنيم. نکته مهم ديگر در اين سريال اين است که اسرائيل به تاسيسات هسته‎اي ايران حمله کرده اما ايالات متحده وارد جنگ با ايران نشده. خب ما در اين سريال به اسرائيلي‎‎ها هم يک پيام داديم: «در صورتي که به ايران حمله کنند حمايت نظامي نخواهند شد». 

اگر تندروي نکني، من هم با ملايمت نکاتي را در مورد سريال خواهم گفت که سياست‎‎هاي کلي ايالات متحده و اسرائيل را زير سوال خواهد برد. مثلا جاسوس موساد که در پايان فصل سوم به‎واسطه ميرا وارد زندگي سول (سرپرست سازمان سيا) مي‎شود توسط سيا دستگير مي‎شود. در اينجا هم من به‎عنوان يک يهودي از موجوديت اسرائيل حمايت مي‎کنم و هم به عملکرد دستگاه‎‎هاي مختلف در اسرائيل نقد دارم. در اين شرايط و در ايالات متحده هر تصميم در حيطه سينما مبتني ‎بر سياست است. به اعتقاد من اصلا حرف احمقانه‎اي است که بگوييم سينما را از سياست جدا فرض کنيم. به‎نظر من تهيه‎کنندگي سينما، اصولا هنري سياسي است. در بعضي مواقع يک ملت را به تصوير مي‎کشيم و در برخي مواقع ديگر خواسته‎‎هاي دولتمردان را. پس با اتکا به دو خروجي مهم سينما، اين صنعت هنري، سياسي و مدرن است. اين عده قليل فيلمسازان ايراني که خيلي برايشان احترام قائل هستم، فيلم‎‎هاي تحقير‎آميزي درباره ملت خود ساخته‎اند. 

مثلا فيلم معروف «طبيعت بي‎جان» متعلق به همان فيلمساز کمونيستي که در آلمان بود و در دوره جواني وقتي براي درمان سرطان اينجا آمده بود در کلاس‎هايش شرکت کردم. اين طيف از فيلمسازاني که آثارشان شبيه سينماي دهه 70 و 80 کشور‎هاي کمونيستي است، سبب تحقير ملت‎‎هاي خودشان مي‎شوند. من که مواضعم نسبت به دولت و مردم ايران روشن است. اما فيلم‎‎هاي کيارستمي به يک شوخي روشنفکري شبيهند و نمي‎توانند علاقه‎مندان هنر سينما را راضي نگه دارند. شما وقتي قدرت متمرکز در حوزه توليد سينمايي نداريد و دلخوش به جشنواره‎‎هايي مثل کن و برلين هستيد که به حقير نشان دادن ملت خودتان مي‎انجامد، عملا سينماي خود را به بيراهه برده‎ايد.  

شما با چه رويکردي سراغ ساخت سريال‎‎هايي از اين دست مي‎رويد؟ چنين رويکرد دروغ‎پردازانه‎اي کارکرد دارد؟  


بله حتما کارکرد دارد. من اعتقاد دارم سينما ابزار توجيه سياست‎ورزي است. به اين جمله که گفتم خيلي اعتقاد دارم. خودم را توليدکننده ميهن‎پرستي مي‎دانم که اهداف آمريکايي برايش ارزشمند است. به صنعت سينما احترام مي‎گذارم و از آن به‎عنوان ابزاري هدفمند براي کشورم استفاده مي‎کنم. البته با توليد سريال در رسانه‎اي فراگيرتر مثل تلويزيون تاثير بيشتري بر افکار عمومي مي‎گذارم. من با اعتقاد کامل به قانون اساسي ايالات متحده و افکاري ميهن‎پرستانه سريال 24 و هوم‌لند را ساختم.  

ولي در خصوص ايران در فصل سوم سريال بسياري از وقايع و لوکيشن‎‎ها هيچ شباهتي به ايران ندارد. 


منظورت اين است که ما اشرافي به جغرافياي ايران نداريم. نما‎هاي اصلي که از تهران نشان مي‎دهيم بي‎شباهت به تهران نيست. حتي اگر دقت کرده باشيد از اسم محله دروازه غار استفاده کرديم که يکي از بازيگران ايراني ما (بابک بختياري) در اين محله متولد شده است. ما عکس‎‎هاي متنوعي از تهران داريم. دو نفر از اعضاي تيم نويسنده ما به اضافه خود بنده سال‎هاست روي موضوع ايران کار مي‎کنيم. آخرين اخبار و اطلاعات درباره ايران را داريم. روزنامه‎‎ها و مقالات مهم را عمدتا برايم ترجمه مي‎کردند. 

با روزنامه‎نگاران خارجي مخالف رژيم شما ارتباط نزديک داريم. چيزي نيست که درباره ايران ندانيم. ايراني‎‎هاي مقيم لس‎آنجلس چندين بار در مهماني مختلف مرا دعوت کردند و بابت ساخت اين سريال از NGO‎هاي مختلف ايراني تقدير شديم. 6 ماه قبل از نگارش فصل سوم ميهن حتي بي‎اهميت‎ترين نشريات ايراني را تهيه مي‎کرديم و تيم تحقيق و پژوهشي که از پنتاگون به ما پيوسته بود آن‎ها را رصد مي‎کرد و ارزيابي‎‎هاي روزنامه‎‎ها را در اختيار تيم نويسنده مي‎گذاشت. ما حتي 6 ماه قبل از انتخابات ايران که مشغول نگارش فصل سوم بوديم با حدس اين موضوع که گروه سياسياي که به قدرت خواهد رسيد يقينا گروه ميانه‎رويي خواهد بود، طراحي داستاني سريال را انجام داديم. اغلب کارشناسان در خوشبينانه‎ترين حالت شهردار فعلي تهران را به‎عنوان رئيس‎جمهور مي‎شناختند. هيچ‎گاه تصور نمي‎کرديم اصلاح‎طلبان دوباره به قدرت برسند.
 
براي اينکه ثابت کنم اطلاعات سياسي من از ايران غلط نيست مي‎خواهم به اين مسئله اشاره کنم که بلايي که بر سر محافظه‎کاران آمد تقريبا شبيه همان اتفاقي بود که در مورد اصلاح‎طلبان ايراني در سال 84 رخ داد. اما رئيس‎جمهور شدن آقاي روحاني واقعا غير قابل پيش‎بيني بود. شايد باورت نشود اما طرحي که در دست توليد داشتيم و کمپاني فاکس جلوي آن را گرفت، پيش‎بيني به قدرت رسيدن شهردار تهران را در متن قصه داشت.  

البته روند مذاکرات به‎صورت فعلي را به نوعي در سريال 24 در فصل هشتم پيش‎بيني کرديد. رئيس‎جمهور «حسن» به نوعي تداعي‎کننده نام رئيس‎جمهور ايران است. اين قبيل پيش‎بيني‎‎هاي شما در سريال 24 هدفمند بود؟  

در مورد اوباما که قبلا توضيح دادم. در مورد رئيس‎جمهور حسن اعتقاد دارم تاثيرگذاري قبل از اتفاق در درجه اهميت قرار دارد. سينما و سياست، موازي با يکديگر پيش مي‎روند اما طرح هدفمند و اشراف به سوژه سبب مي‎شود پيش‎بيني‎‎هاي سياسي سريال به مسير درستي برود. خانه کري در سريال هوم‌لند را ديدي چگونه است! کري تمام احتمالات و عکس‎‎ها را روي ديوار الصاق کرده است. ما هم در چنين فضايي کار مي‎کنيم. يعني دوستان، احتمالات و پيش‎فرض‎‎هاي سياسي را کنار هم مي‎چسبانند. يکي از فرض‎‎هاي مهمي که در سريال 24 داشتيم اين بود که از ميان اصلاح‎طلبان ايراني اگر قرار است کسي به قدرت برسد با حداقل پيش‎فرض‎‎هايي که در سريال 24 مطرح مي‎شود يک درصد احتمال داديم که حسن روحاني در ايران به قدرت برسد و براي همين اصرار داشتيم در فصل هشتم سريال 24 نام رئيس‎جمهور ايران حسن باشد. شخصي در ايران از تندرو‎هاي نزديک به حکومت است که سريال‎‎هاي ما را تحليل و ارزيابي مي‎کند و از افراد سپاه پاسداران به‎شمار مي‎رود. از تحليل‎‎هاي او براي نگارش سريال ميهن خيلي استفاده کرديم (حسن عباسي). طبيعي است در تحليل‎‎هاي اين شخص، نوعي هراس از حمله نظامي اسرائيل وجود دارد. ما از تحليل‎‎هاي او براي دامن زدن به اين هراس بهره برديم. بي‎تعارف من يک يهودي دو‎آتشه هستم که موجوديت برادرانم در اسرائيل برايم از هر حيث اهميت دارد. به هر حال خطرناک بودن دولت شما و عدم تبعيت از تمدن نوين جهاني موجب خسران در جهان خواهد شد.  

  به‎نظر شما آمريکا خودش عامل بسط تروريسم نيست؟ شما که اطلاعات سياسي خوبي داريد درباره سناتور چارلي ويلسون که مايک نيکولز فيلمي درباره او ساخته، حتما اطلاعات دقيقي داريد. مگر حاکميت ايالات متحده براي مقابله با بلوک شرق مجاهدين سابق در افغانستان را تجهيز نکرد و سناتور چارلي ويلسون ميليون‎‎ها دلار براي خريد و حمل سلاح به افغانستان نبرد؟ طبيعي است بعد ار فروپاشي شوروي مجاهدين به گروه‎‎هاي متفاوتي تقسيم شدند و در نهايت القاعده شکل گرفت. حالا مقصر بسط تروريسم جهاني ايران است يا آمريکا؟ در همين قضيه سوريه مگر دولت عربستان از تکفيري‎‎ها حمايت نمي‎کند؟ شما چطور ايران را مقصر بسط تروريسم مي‎دانيد؟ 

طبيعي است من يک آمريکايي هستم همان‎طور که تو ايراني هستي. طبيعي است که بخواهي برخي سياست‎‎هاي کلان دولتمردان مرا در دوره‎‎هاي گذشته مخصوصا دوران فاجعه‎بار رونالد ريگان زير سوال ببري. ما خودمان هم به شرايط امنيتي در آمريکا نقد داريم. در چرخه بازي‎‎هاي سياسي و امنيتي چهره آمريکاي آزاد مخدوش مي‎شود و چنين شرايطي را ما در 24 و سريال ميهن زير سوال برديم. شخصيت معاون رئيس‎جمهور که دستور مي‎دهد بمباران هوايي در محل زندگي ابونظير اتفاق افتد در واقع نقد همين جريان بيمار امنيتي - سياسي در آمريکاي به اصطلاح آزاد است يا شخصيت خودسري که در مجموعه سازمان سيا فعاليت مي‎کند (ديويد استس)، نقد جريان بيمار در سياست. قبول داريم که سياست‎‎هاي غلط عامل تروريست‎پروري مي‎شود.  

شما در سريال 24 پيش‎بيني کرديد که يک سياه‎پوست رئيس‎جمهور آمريکا مي‎شود. چقدر از اين مجموعه فعاليت هدفمند بوده است؟ اين سوال من پاسخ کاملي نداشت.  

واقعا ايمان آوردم که در حرفه‎ات آدم فوق‎العاده‎اي هستي. سه روز معطل جواب ماندي و دوباره سوال را ارسال کردي. ميان هنرمندان، مخصوصا فيلمسازان، ميل شديدي وجود دارد که پس از دوران سياه بوش، يک رنگين‎پوست يا يک زن بر کرسي رياست‎جمهوري بنشيند. رياست‎جمهوري يک زن در ايالات متحده را پيش‎بيني کرديم و همچنان خانم کلينتون احتمال دارد نامزد کسب مقام رياست‎جمهوري باشد. همان‎طور که ظريف در ايران سوداي رياست‎جمهوري دارد. من آمريکايي متوجه خنده‎‎هاي ظريف به‎ جان کري مي‎شوم که چه معنا‎هايي مي‎توانند داشته باشند. ما يک آلبوم از لبخند‎ها و ري‎اکشن‎‎هاي ظريف نسبت به ‎جان کري تهيه کرده‎ايم. ما اينجا اتاق‎‎هاي مشورت داريم و با تيم نويسنده موضوعات مختلفي را رصد مي‎کنيم.  

قصد بعدي شما با اين تيم نويسنده و اتاق فکر چيست. باز هم جمهوري اسلامي را هدف قرار خواهيد داد؟  

با روند مذاکرات فعلي فکر نکنم. فعلا ايران از دستور کار خارج است. من و الکس تصميم داريم در مورد بهار عربي دو سريال بسازيم. فعلا در مرحله تحقيق و نگارش فيلمنامه هستيم.  

اما يادتان باشد شما با ساخت ميهن تنفر و انزجار ضد‎آمريکايي را در ميان ايرانيان گسترش داديد. شما به ايرانياني در آمريکا نزديک هستيد که حاکميت پرافتخار و مستقل جمهوري اسلامي را قبول ندارند اما از گزينه نظامي نيز متنفرند. 

نه اين‎طور هم نيست. خيلي از ايرانيان مقيم آمريکا براي حمله اسرائيل به ايران لحظه‎شماري مي‎کنند. البته تاکيد مي‎کنم ما در سريال نشان داديم که آمريکا عملا دخالتي در حمله نظامي به ايران ندارد و اسرائيل خودسرانه اقدام به انجام چنين کاري کرده است و ايالات متحده و لزوما سيا به خنثي کردن آسيب‎‎هاي پس از حمله نظامي اسرائيل به ايران مي‎پردازد.  

پس شما از گزينه حمله نظامي به ايران خوشحال هستيد؟  

رعب و وحشت گاهي بد نيست. براي تسري اين رعب و وحشت، سريال خودمان را به‎صورت رايگان در اختيار شبکه فارسي‎وان قرار داديم تا با دوبله فارسي بيشتر ديده شود. اين حرف‎‎هاي من مي‎دانم باعث وحشت مي‎شود اما وحشت براي ملت شما بد نيست!  

ما هشت سال جنگ را تجربه کرده‎ايم و از جنگ واهمه نداريم. لطفا سريالي بسازيد که حقوق اتمي ملت ايران را به دولتمردان آمريکايي يادآور شود!  

براي تاثيرگذاري بيشتر، فکر مي‎کنم پرداختن به بهار عربي واجب‎تر است 

كليپ «تا آخرين نفس ايستاده‌ايم»

برای دانلود کلیپ کلیک کنید

مستند چشمانی که می دید + دانلود

:: بزرگترین جرم من این است که حرف هایم را زودتر از زمان می زنم ::

مستند چشمانی که می دید به بررسی شخصیت شهید دکتر عبدالحمید دیالمه پرداخته می شود و در این زمینه مصاحبه هایی با دوستان و نزدیکان این شهید بزرگوار صورت می پذیرد. این مستند که به همت مؤسسه راهبردی دیده بان تهیه گردیده است، با پخش برخی از سخنرانی های ایشان، سعی دارد به بررسی تفکرات ایشان و فعالیت های سیاسی و اعتقادی ایشان علیه جریان های التقاطی و ضد خط امام و رهبری بپردازد.در همین راستا مبارزات سیاسی ایشان در مواجهه با افرادی با بنی صدر و سازمان مجاهدین خلق، میرحسین موسوی، عبدالکریم سروش، زهرا رهنورد بررسی می گردد.

بخش دوم

بخش سوم

بخش چهارم

بخش پنجم

پنج دوربین‌ شکسته !!!

!!!

مستند سینمایی «پنج دوربین شکسته»، یکی از جنجال‌برانگیزترین نامزدهای هشتاد و پنجمین دوره از جوایز اسکار، است.

این فیلم با آنکه ساخته «عماد برناط»، فیلمساز فلسطینی است و نیمی از سرمایه آن توسط ولی در رقابت‌ها اسکار تحت عنوان فیلمی اسرائیلی معرفی شده است.

«برناط» در این‌باره می‌گوید: اینکه گفته می‌شود، «پنج دوربین طلایی» تحت عنوان فیلمی اسرائیلی در رقابت‌های اسکار پذیرفته شده است، کاملا اشتباه است چون بر طبق قوانین اسکار، سازنده مستند متعلق به هر جایی باشد، آن فیلم نیز متعلق به آنجاست، من یک فلسطینی‌ام، پس فیلمم نیز یک فیلم فلسطینی است.

بنا بر این گزارش، البته جنجال‌های مربوط به «پنج دوربین شکسته» تنها به همینجا ختم نمی‌شود، بلکه گفته می‌شود که نیمی از سرمایه این فیلم توسط اسرائیل تامین شده که خود این مسئله نه تنها در میان فلسطینی‌ها که در میان اسرائیلی‌ها نیز جنجال‌برانگیز شده است.

فلسطینی‌ها حمایت اسرائیل از فیلمی فلسطینی را موجب ننگ دانسته و اسرائیلی‌ها نیز نسبت به این مسئله که چرا دولت اسرائیل باید از فیلمی ضد اسرائیلی حمایت مالی کند، معترضند.

معترضان اسرائیلی، فیلم «پنج دوربین شکسته» را فیلمی انتقادآمیز از سیاست‌های دولت اسرائیل دانسته که تهییج کننده احساسات مخاطب، علیه سربازان اسرائیلی و حتی یهودیان است.

«گای دیویدی»، شهروند اسرائیلی و یکی از فعالان حقوق بشر منتقد صهیونیسم که در ساخت «پنج دوربین طلایی» با «عماد برناط» همکاری داشته است، ضمن رد تمام این انتقادها می‌گوید: «پنج دوربین شکسته»، تصویری انسانی از اهالی یک روستاست و به هیچ عنوان تهییج کننده احساسات ضد یهود نیست، برای من مستندها معرف شخصیت افراد نیستند، یک حقیقت وجود دارد و آن این است که این فیلم یک فیلم فلسطینی_اسرائیلی_فرانسوی است که با همکاری مشترک یک کارگردان فلسطینی و یک کارگردان اسرائیلی ساخته شده است.

ولی یک شهروند فلسطینی با نام «ادیب ابو_رحمه» که در مستند «پنج دوربین شکسته» نیز نقش یک معترض را بازی کرده، عقیده دارد: «پنج دوربین شکسته» به هیچ وجه یک فیلم اسرائیلی نیست، مگر مردمی که در این فیلم‌اند، اسرائیلی‌اند؟ مگر مردمی که در این فیلم رنج می‌بینند، کشته می‌شوند، دستگیر می‌شوند و زخمی می‌شوند، اسرائیلی‌اند، که این فیلم اسرائیلی باشد؟!

«عماد برناط» در این فیلم از حضور همسر و فرزندانش نیز استفاده کرده، با این امید که به مخاطبان نشان دهد که چگونه یک خانواده معمولی فلسطینی خود را با سال‌ها درد و رنجی که اسرائیل برای آنها به وجود آورده خود را وفق می‌دهند.

دیویدی می‌گوید: این فیلم داستان عماد و فعالیت‌های صلح‌آمیزش در روستای بلعین است و آنچه که در این مستند مهم است، همین نکته است.

«برناط» خود نیز در این‌باره می‌گوید: از اول اعتقاد داشتم که داستان این فیلم را در غالب خانواده‌ام به تصویر بکشم تا بتوانم، به لحاظ حسی به مخاطبان نزدیکتر شوم.

فیلم 400 هزار دلاری «پنج دوربین شکسته» زندگی یک روستایی در فلسطین است که دوربین‌هایش شاهد و قربانی مبارزات هستند.

محور این فیلم مستند، مقاومت مردمی و مسالمت‌آمیز در بالعین است؛ روستایی که به خاطر شهرک‌سازی اسرائیل و دیوار حائل نژادپرستانه برای اهالی آن، در معرض تهدید قرار گرفته است.

«برناط» درباره سرمایه‌گذاری اسرائیل بر فیلم «پنج دوربین شکسته» در جلسه پرسش و پاسخی که پس از اکران فیلمش در رام‌الله برگزار شد، خطاب به رسانه و مطبوعات گفت: ایده این فیلم مدت زمان طولانی با من بود، به همین خاطر به سراغ تعداد زیادی از مؤسسات فلسطینی رفتم ولی کسی کمکم نکرد، یک روز «گای دیویدی»، فردی که به مردم فلسطین احساس همبستگی دارد، برای اعلام این همبستگی به روستای ما بلعین آمد و زمانی‌که درباره ایده‌ام شنید، از آن استقبال کرد.

وی افزود: این به هیچ عنوان به معنای تطبیع (همزیستی مسالمت‌آمیز) میان اسرائیلی‌ها و فلسطینی‌ها نیست.

«برناط» همچنین در مصاحبه با خبرگزاری فارس عنوان کرد: همواره یک دوربین همراه خود دارم زیرا دوربین سلاح من است که با آن هرگونه نقض حقوق فلسطینی‌ها را به تصویر می‌کشم.

همسر 23 ساله «برناط» که یک خانه‌دار است، نیز درباره نامزدی مستند همسرش در رقابت‌های اسکار می‌گوید: من شنیدم که این فیلم نامزد جایزه اسکار شده، شاید جایزه مهمی باشد، ولی من این جایزه را نمی‌خواهم من آن چیزی را می‌خواهم که پشت این جایزه نهفته است، من می‌خواهم سرزمینم را پس بگیرم.

نظر حسن عباسی در مورد nsa و سیم کارت‌های رایتل


   

شکار طبس + دانلود

نیروی هوافضای سپاه برای اولین بار تصاویری از اطلاعات رمزگشایی شده پهپاد جاسوسی آمریکا RQ170 که سال گذشته به دام سپاه افتاد منتشر کرد كه شامل برخي از امكان فيلمبرداري شده توسط اين پهپاد مدرن امريكايي است.

در اين تصاوير كه توسط برنامه ثريا و با همكاري مركز مستند سفير در قالب مستند «شكار طبس» براي اولين بار از رسانه ملي منتشر شد، بخش هايي از تصاوير رمزگشايي شده از پهپاد جاسوسي RQ170 در كنار توضيحات سردار حاجي زاده فرمانده نيروي هوافضاي سپاه از نحوه شكار و رمزگشايي اطلاعات اين پهپاد امريكايي به نمايش در آمده است.

در ميان تصاوير به نمايش در آمده از پهپاد جاسوسي RQ170 تصاويري از فرودگاه پايگاه نظامي قندهار و مقري در پاكستان نيز به نمايش درآمده است.


استادپناهیان; مجهزشویدبه اسلحه های جنگ نامنظم + دانلود

کلیپ صوتی تاثیرگذار از حجت الاسلام پناهیان ” دوستان! مجهز شوید به اسلحه های جنگ نامنظم ،در نبرد نرم باید نامنظم عمل کرد یا منظم؟ دشمن در جنگ نرم منظم عمل می‌کند یعنی چی؟ گاهی از اوقات، معطل گفتگوی عالمانه نباید بشوی، باید با فطرت مردم ارتباط برقرار کنی، برو یک ضربه بزن برگرد…”


دریافت فایل صوتی

سلامتی آقا امام زمان(عج) و امام خامنه ای صلوات

you can't see


«جذب حداکثری»  دربیان حجت‌الاسلام پناهیان

از فتنه سال 88 تا انتخابات اخیر مجلس، یکی از دامنه‌ دار ترین مباحث سیاسی – فرهنگی-اجتماعی، گفت‌وگو پیرامون مفهوم، شیوه‌ها و مصادیق جذب حداکثری بوده است که در این مدت بسیاری از اندیشمندان و صاحب‌نظران حوزوی و دانشگاهی در مورد آن سخن گفته و به تبیین آن پردخته‌اند.علیرضا پناهیان، استاد حوزه و دانشگاه نیز در سخنرانی اخیر خود در شهر مقدس قم، به مناسبت میلاد امام حسین(ع) ضمن اشاره به برخی از نظرات ارائه شده در مورد «جذب حداکثری» به بیان یک راهبرد برای جذب حداکثری پرداخت.

 حجت‌الاسلام پناهیان اظهار داشت: اگر انقلابی‌گری نمی‌توانست در عالم جذب حداکثری کند، بعد از انقلاب ما و بعد از دفاع مقدس، دشمنان ما نمی‌رفتند یک جریانی مثل طالبان راه بیندازند که ادای انقلابی‌گری را در بیاورد و کسی مثل «بن لادن» بیاید حرف‌های حضرت امام(ره) را حتی تندتر از ایشان بزند. چرا آنها رفتند جریان طالبانِ به ظاهر ضد آمریکایی را راه انداختند؟ برای اینکه می‌خواستند با افکار و رفتارهای غلط جلوی جذب حداکثری انقلاب ما را بگیرند.

فرازهایی از سخنان این استاد حوزه و دانشگاه در هیئت محبین اهل بیت(ع) که به تبیین رابطۀ انقلابی‌گری و جذب حداکثری پرداخته است را در ادامه می‌خوانید:

ما به جذب حداکثری معتقد هستیم

ما به جذب حداکثری معتقد هستیم. یعنی به جذب همۀ مردم عالم معتقدیم؛ به جذب کسانی که به قبیلۀ دشمن پیوسته‌اند که خیلی از آنها از سرِ غفلت و جهالت رفته‌اند، به جذب کسانی که جزء قبیلۀ حق نشده‌اند و خیلی از آنها برایشان سوء‌تفاهم ایجاد شده است معتقدیم. این جذب حداکثری وظیفۀ همۀ پیامبران و اولیاء و اوصیاء است و ما هم که پیروان ایشان هستیم، باید به این جذب حداکثری معتقد باشیم.

تلاش پیامبر اکرم(ص) نیز در جذب حداکثری مردم برای همۀ ما روشن است. همین تلاش فوق‌العادۀ پیامبر اکرم(ص) در جذب حداکثری بود که موجب شد خداوند خطاب به ایشان بفرماید: «ما قرآن را بر تو نازل نکردیم تا به مشقت و زحمت افتی؛ ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى»(طه/2) و یا اینکه بفرماید: «نزدیک است که اگر امت تو به این سخن (قرآن) ایمان نیاورند جان عزیزت را از شدت حزن و تأسف بر آنان هلاک سازی؛ فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ عَلى‏ آثارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدیثِ أَسَفاً»(کهف/6)

پرجذبه‌ترین امام ما امام حسین(ع) است که واقعاً برای جذب حداکثری سنگ تمام گذاشته است

پر جذبه‌ترین امام ما نیز اباعبدالله الحسین(ع) است که واقعاً برای جذب حداکثری سنگ تمام گذاشته و مرزی قائل نشده و همه را جذب می‌کند. اباعبدالله(ع) تا دقایق آخر در کربلا به جذب مردمی که مقابلش صف‌آرایی کرده بودند، مشغول بود و لحظه‌ای از این کار ناامید نشده و سعی می‌کرد که دشمنان خود را از این کار منصرف کند. جذب حداکثری راز هدایت است و در جریان همین جذب حداکثری بود که اولیاءالله این‌قدر مظلومیت تحمل کردند.

در بین امامان ما این اباعبدالله(ع) است که بالاترین درجۀ جذب حداکثری را دارد و مسلمان و غیر مسلمان مشمول جذبِ حداکثری ایشان می‌شوند. به خاطر همین جذب حداکثری اباعبدالله(ع) است که بسیاری از ما امروز در خیمۀ اباعبدالله(ع) جمع شده‌ایم. اصلاً وقتی گفته می‌شود اباعبدالله الحسین(ع) «رحمة الله الواسعه» است یعنی ایشان جذب حداکثری دارند و کلمۀ «واسعه» نشانۀ جذب حداکثری ایشان است.

در جذب حداکثری نباید مفاهیم دینی راتقلیل دهیم یا از مواضع انقلابی کوتاه بیاییم

ما در مورد جذب حداکثری هیچ تردیدی نداریم، ولی در جذب حداکثری یک قاعدۀ خیلی مهم وجود دارد و آن اینکه وقتی می‌خواهیم جذب حداکثری کنیم، نباید از دین چیزی کم کنیم و مفاهیم دینی را تقلیل دهیم یا از مواضع انقلابی خود کوتاه بیاییم.

جذب حداکثری با سیدالشهدایی است که در یک دستش شمشیر است و در دست دیگرش عزیزانش هستند که قلم قلم شده‌اند اما یک ذره از دین کوتاه نیامده است و تا آخرش هم ایستاده است. انقلابی‌ترین امام ما (از حیث مأموریت، نه از حیث شخصیت) اباعبدالله(ع) است که جذب حداکثری هم کرده است اما بعضی‌ها نامردی می‌کنند و وقتی می‌خواهند جذب حداکثری داشته باشند دیگر انقلابی‌گری را کنار می‌گذارند و دیگر می‌خواهند دستشان را با یزید در یک کاسه بگذارند!

جذب حداکثری آری، کوتاه آمدن از انقلابی‌گری نه!/ اتفاقاً وقتی دین و انقلاب را نیم بند ارائه دهیم، جذب حداکثری حاصل نخواهد شد

جذب حداکثری آری، کوتاه آمدن از انقلابی‌گری نه! ما جذب حداکثری را به شرطی قبول داریم که با حسین(ع) و با انقلابی‌ترین مواضع همراه باشد، نه اینکه برای جذب حداکثری از مواضع انقلابی خود کوتاه بیاییم. این کار شدنی است و اینکه بعضی‌ها این کار را بلد نیستند مشکل خودشان است. اتفاقاً وقتی دین و انقلاب را نیم بند ارائه دهید، جذب حداکثری حاصل نخواهد شد.

متفاوت بودن و انقلابی بودن به معنای واقعی کلمه است که می‌تواند دیگران و حتی دشمنان را جذب کند و باعث شود آنها در مقابل تو تواضع کنند؛ و الا اگر ما هم بخواهیم شبیه غربی‌ها باشیم که جاذبه‌ای برای جذب آنها نخواهیم داشت.

یک زمان کسانی در حد رئیس جمهورِ ما، به غربی‌ها می‌گفتند که ما هم شبیه شما هستیم! فکر می‌کردند با این کار می‌توان آنها را جذب کرد!

یک زمانی در همین مملکت، کسانی در حد رئیس‌جمهور و شخصیت‌های رده بالا، می‌رفتند و به غربی‌ها می‌گفتند که ما می‌خواهیم شبیه شما بشویم! فکر می‌کردند که با این کار می‌توانند آنها را جذب کنند. غافل از اینکه آنها در پیش خودشان به او می‌خندیدند ... کار دشمنان مانند کار شیطان است که وقتی کسی را فریب می‌دهد، خودش هم از او برائت می‌جوید. خداوند در مورد ابلیس می‌فرماید: «کَمَثَلِ الشَّیْطانِ إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اکْفُرْ فَلَمَّا کَفَرَ قالَ إِنِّی بَری‏ءٌ مِنْکَ إِنِّی أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمینَ؛ درست مثل شیطان که به انسان گفت کافر شو و چون کافر شد گفت من از تو بیزارم من از خدا مى‏ترسم که رب العالمین است»(حشر/16) وقتی تو به دشمن می‌گویی می‌خواهم شبیه تو بشوم او تو را در دلش تمسخر و تحقیر خواهد کرد.

شبیه آنها بودن که موجب نمی‌شود، بتوانی آنها را جذب کنی، بلکه متفاوت بودن موجب می‌شود آنها را جذب کنی! باید انقلابی باشی تا او را جذب کنی. اگر انقلابی باشی حتی دشمن تو هم در مقابل تو کم خواهد آورد. ابلیس هم که دشمن درجۀ یک انسان است در مقابل برخی از بندگان خدا کم می‌آورد و می‌گوید: «قَالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ*إِلَّا عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِین؛ گفت پس به عزتت سوگند که همه و همه‏شان را گمراه خواهم کرد* مگر بندگان مخلصت از ایشان را»(ص/82و83)

جذب حداکثری با «امام حسینی که شمشیر و شهادت دارد» ممکن خواهد بود/ راهبرد تبلیغی بسیار کلیدی: باید با نهایت انقلابی‌گری جذب حداکثری کنیم نا با کوتاه آمدن از مواضع/ اگر بخواهیم جز با اباعبدالله(ع) جذب حداکثری کنیم، نشانۀ جهالت و غفلت ماست.

جذب حداکثری با «امام حسینی که شمشیر و شهادت دارد» ممکن خواهد بود. اگر می‌خواهیم جذب حداکثری کنیم باید با نهایت انقلابی‌گری جذب حداکثری کنیم نه اینکه از مواضع انقلابی خود کوتاه بیاییم به خیال اینکه با این کار همه جذب خواهند شد. این یک قاعدۀ مهم و یک راهبردِ تبلیغی بسیار کلیدی است.

انقلابی‌گری در عالم حرف اول را برای گفتن دارد، اگر فیلم انقلابی و حماسی بسازید پرجذبه‌تر از آن پیدا نمی‌شود، حتی از فیلم‌های اکشن و عشقی و مستهجن پرجاذبه‌تر خواهد بود. حماسه تا این‌مقدار در جذب حداکثری نقش دارد. واقعاً اگر بخواهیم جز با اباعبدالله(ع) جذب حداکثری کنیم، نشانۀ جهالت و غفلت ماست.

اگر انقلابی‌گریِ ما جاذبه‌ای برای مردم عالم نداشت، دشمن برای انقلاب ما بَدلی به نام «طالبان» نمی ساخت

اگر انقلابی‌گری نمی‌توانست در عالم جذب حداکثری کند، بعد از انقلاب ما و بعد از دفاع مقدس، دشمنان ما نمی‌رفتند یک جریانی مثل طالبان راه بیاندازند که ادای انقلابی‌گری را در بیاورد و کسی مثل «بن لادن» بیاید حرف‌های حضرت امام(ره) را حتی تندتر از ایشان بزند. چرا آنها رفتند جریان طالبانِ به ظاهر ضد آمریکایی را راه انداختند؟ برای اینکه می‌خواستند با افکار و رفتارهای غلط جلوی جذب حداکثری انقلاب ما را بگیرند.

اگر انقلابی‌گریِ ما جاذبه‌ای برای مردم عالم نداشت، دشمن نمی‌رفت برای انقلاب ما بَدلی به نام «طالبان» بسازد، بلکه اجازه می‌داد که ما با انقلابی‌گری خودمان سرگرم باشیم تا خراب شویم. دشمن برای انقلاب ما بَدل ساخت تا اگر کسی خواست با انقلابی‌گری کسی را در عالم جذب کند، این «بَدل انقلابی ساختۀ آنها» او را جذب کند و دشمن بتواند او را کنترل نماید و بعد این انقلابی‌گریِ دروغین را خراب کند و همه دفع شوند.

محبت امام حسین(ع) در دل کفار ومنافقین هم رسوخ می‌کند

پیامبر اکرم(ص) می‌فرمایند: «محبت علی بن ابیطالب (ع) فقط در قلب مؤمن جای می‌گیرد. غیر از مؤمن کسی او را دوست ندارد و غیر از منافق کسی نمی‌تواند نسبت به علی(ع) غضب پیدا کند ولی محبت امام حسن ع و امام حسین(ع) هم در دل مؤمنین می‌رود و هم در دل منافقن و هم در دل کفار وارد می‌شود و هیچ مذمتی برای حسن و حسین نیست؛ إِنَّ حُبَّ عَلِیٍّ قُذِفَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ فَلَا یُحِبُّهُ إِلَّا مُؤْمِنٌ وَ لَا یُبْغِضُهُ إِلَّا مُنَافِقٌ وَ إِنَّ حُبَّ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ قُذِفَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُنَافِقِینَ وَ الْکَافِرِینَ فَلَا تَرَى لَهُمْ ذَامّاً»(مناقب ابن شهرآشوب/3/383) البته این نشانۀ اتمام حجت امام حسین(ع) است، نه اینکه امام حسین(ع) طوری رفتار کرده باشد که منافقین هم خوشش بیاید، معنایش این است که حتی منافق هم نمی‌تواند از امام حسین(ع) بدش بیاید.

در آخر روایت می‌فرماید «هیچ مذمت کننده‌ای برای حسن و حسین پیدا نمی‌کنی» یعنی کسی امام حسین را مذمت نمی‌کند ولی سال‌ها بر منابر علی(ع) را لعن می‌کردند. در این مجال نمی‌خواهم به علت این تفاوت بپردازم. تنها به آن بخش از حدیث توجه کنید که همه می‌توانند حسین(ع) را دوست داشته باشند. این یک واقعیتی است که می‌بینیم. لذا ما با امام حسین(ع) باید جذب حداکثری کنیم. بعد این امام حسین(ع) است که دست تربیت شدگان حقیقی مکتب خود را می‌گیرد و به بارگاه امیرالمؤمنین علی(ع) می‌برد.

همۀ امامان ما انقلابی بودند، اما عموماً شرایطی داشتند و مصالحی را باید رعایت می‌کردند که ممکن نشد مانند امام حسین(ع) اوج انقلابی‌گری خود را به نمایش بگذارند. و تجلی اوج انقلابی‌گری در رسالت امام حسین(ع) او را تبدیل به یک اسوۀ جهانی و جاودانه کرده است.

کار ابالفضل‌العباس از جنس کار امام زمان(ع) بود/ برای ابالفضل(ع) بحث انتقام مطرح بود

اغلب یاران امام حسین(ع) در کربلا می‌گفتند: «یا اباعبدالله(ع) می‌خواهیم از تو دفاع کنیم، اجازه بده به میدان برویم و بجنگیم و از تو دفاع کنیم ...» اما ابالفضل العباس(ع) وقتی آمد از اباعبدالله(ع) اجازه بگیرد، عرضه داشت یا اباعبدالله(ع) می‌خواهم برود انتقام بگیرم. یعنی فراتر از دفاع، برای ایشان انتقام مطرح بود. کار ابالفضل‌العباس(ع) از جنس کار امام زمان(ع) بود.

حالا ببینید این انقلابی بزرگ کربلا چقدر شخصیتش همه را مجذوب کرده است! کار حضرت اباالفضل(ع) واقعاً ویژه و عجیب است و ایشان با بقیه تفاوت داشتند و به خاطر تفاوت ایشان بود که امام سجاد(ع) خواستند مرقد مطهر ایشان از بقیه جدا باشد. امام سجاد(ع) می‌توانست به بنی‌اسد بگوید بدن عموی من ابالفضل العباس را بیاورید کنار اباعبدالله(ع) به خاک بسپارید ولی حضرت خواستند که حرم ابالفضل العباس(ع) بارگاره و زیارتگاه جداگانه‌ای داشته باشد.

کسی که جز با اوج انقلابی‌گری اباعبدالله(ع) و اباالفضل(ع) بخواهد انسان‌ها را جذب کند، بر نادانی خود صحه گذاشته است

اگر می‌خواهید جذب حداکثری کنید، این کار را باید با حماسۀ اباعبدالله انجام دهید. جالب اینجاست که ارمنی‌ها با ابالفضل(ع) جذب می‌شوند. ببینید چه جاذبه‌ای در ذات انقلابی‌گری وجود دارد که همه را می‌تواند جذب کند ولی متاسفانه ما گاهی اوقات می‌ترسیم این مساله را بروز دهیم و از حماسه و انقلابی‌گریِ اباعبدالله(ع) سخن بگوییم.

کسی که جز با اوج انقلابی‌گری اباعبدالله(ع) و ابالفضل العباس(ع) بخواهد انسان‌ها را جذب کند، بر نادانی خود صحه گذاشته است.

امیرالمؤمنین(ع) به دلیل شرایط خاصی که داشت نتوانست اوج انقلابی‌گری خود را نشان دهد

وقتی امیرالمؤمنین(ع) از جنگ صفین بازگشتند، یکی از یاران ایشان وضعیت افکار عمومی مردم و نظر مردم در مورد عملکرد امیرالمؤمنین را خدمت حضرت بیان کرد و گفت: «مردم می‌گویند که علی جنگ را خوب شروع کرد ولی خراب کرد. می‌گویند که علی از مرگ ترسید و همین که چند نفر دورش را با شمشیر گرفتند، کوتاه آمد و مذاکره با معاویه را قبول کرد و کار خراب شد»؟! امیرالمؤمنین(ع) فرمود که من از مرگ نمی‌ترسم ولی اگر من می‌خواستم که خود را به کام مرگ بسپارم حسنین(ع) خود را فدای من می‌کردند و من مأمورم که حسنین(ع) را نگه دارم ...

امیرالمؤمنین(ع) آن قدر دستش بسته بود که در اوج مظلومیت نتوانست اوج انقلابی‌گری خود را نشان دهد، این امکان در اختیار اباعبدالله(ع) قرار گرفت. امام حسین(ع) در کربلا کاملاً آزاد بود و توانست تا اوج انقلابی‌گری پیش برود، اگرچه امرش به شهادت ختم شد. ان‌شاءالله خداوند امام زمان(ع) ما را که تا آخر انقلابی‌گری خود را نشان خواهد داد، اما به پیروزی ختم خواهد شد، هر چه زودتر برساند.

کشیده جوهری

عمليات چشم روباه

http://www.gerdab.ir/files/fa/news/1390/12/4/20322_317.jpg

مركز بررسی جرائم سازمان يافته سپاه پاسداران انقلاب اسلامي جزئياتي از عمليات چشم روباه مربوط به فعالیت های شبکه بی‌بی‌سی فارسی در ایران را منتشر كرد.

در اطلاعيه اين مركز با اشاره به نقش‌آفريني فعال، موثر و سیستماتیک شبكه بي‌بي‌سي در جريان جنگ نرم عليه جمهوري اسلامي ايران همراه با حمايت مالي و پشتيباني مادي از جریان ضد انقلاب آمده است: اين شبكه بر اساس رویکرد جدید استعماری دولت انگلیس با استفاده از شيوه‌هاي نوين و پيچيده اطلاعاتي اقدام به راه‌اندازي و تشكيل شبكه درهم تنيده اطلاعاتي با هدف و كاركرد جمع‌آوري اطلاعات خاص و هدفمند كرده است.
 
ايجاد شبكه جذب و آموزش محرمانه و سري در كشور با هدف جذب نخبگان رسانه‌اي و سياسي، برقراري ارتباط تنگاتنگ با شبكه‌هاي معاند و ضدانقلاب خارجي به ويژه گروهك تروريستي منافقين و برخي گروهكهاي ديگر و فعاليت‌هاي گسترده جاسوسي هوشمند از طريق توليد و نیز ارائه محتوا از نقاط استراتژيكی مانند اطلاعات وزارتخانه‌هاي حساس، سفارتخانه‌ها و حتي مناطق خاص مانند سكوهاي نفتي از مهمترين محورهاي عملياتي این شبكه با پوشش فعالان و همكاران بي‌بي‌سي فارسي در ايران است كه مركز بررسی جرائم سازمان يافته سپاه پاسداران در اطلاعيه خود به آنها اشاره كرده است.
 
در فاز اول اين عمليات در تابستان سال جاري، پس از شناسايي و احراز موارد اتهامي برخي از افراد فعال در اين عمليات، تعدادي از متهمان از جمله خانمها: م.م، پ.آ، م.م و آقايان ن.ش و ا.ع.ع دستگير و پس از انجام تحقیقات، پرونده‌هاي نامبردگان به همراه مستندات به محاكم قضايي ارسال شد.
 
به گزارش گرداب، در ادامه اين اطلاعيه به فاز دوم اجراي عمليات چشم روباه اشاره شده و آمده است: پس از بررسي جزئيات به دست آمده ديگري از تلاش‌هاي فعالان و همكاران شبكه بی‌بی‌سي فارسي در ايران، براي 24 نفر از متهمان كه از جهت حجم اطلاعات و فعاليت در اين شبكه به لحاظ امنيتي و كارشناسي، حائز اهميت محسوب مي شدند پرونده قضایی تشكيل شد.
 
بر اساس اعلام مركز بررسی جرائم سازمان‌يافته براي 10 نفر از متهمان كه در خارج از كشور به سر مي‌بردند قرار غيابي صادر و پرونده ساير افراد در دست پیگیری قرار گرفت.
 
در اين اطلاعيه با تاكيد بر اهتمام ويژه سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به برخورد موثر و همه جانبه با همكاران مخفي و فعال شبكه ضد انقلاب بي‌بي‌سي فارسي و هشدار به فریب خوردگان داخلی، به اختصار گوشه‌اي از پرونده تعدادي از دستگیرشدگان، ذکر شده كه در زیر به آنها اشاره مي‌شود:
 
 1. خانم پ. دمتولد 1359، روزنامه نگار و فارغ‌التحصيل رشته مطالعات رسانه در مقطع كارشناسي ارشد است.
 
نامبرده كه علي‌الظاهر علاقه‌مند به حوزه مسائل اجتماعي به ويژه زنان است، در مجلات اينترنتي و برخي مطبوعات سياسي زنجيره‌اي و همچنين تعدادي از رسانه‌هاي زرد فعاليت داشته است.
 
فعاليت‌هاي اجتماعي وي همزمان با آشنايي با "شادي صدر" و "محبوبه عباسقلي‌زاده" شدت مي‌گيرد تا آنجا كه از وي به عنوان يكي از فعالان فمينيستي در ايران نام برده مي‌شود. 
 
خانم پ.د اولين بار در 13 اسفند 1385 در پي تجمع در مقابل دادگاه انقلاب اسلامي تهران دستگيرشده است.

پس از آزادي از زندان و با توجه به متواري شدن تعدادي از فعالان فمينيستي به خارج از كشور، نقش وي موثرتر از گذشته تعريف مي‌شود.
 
ادامه تحصيل نامبرده در رشته مديريت رسانه در لندن، اولين زمينه آشنايي و ارتباط‌گيري كارمندان بي‌بي‌سي با وي است.
 
بعد از برقراري ارتباط و جلب توجه و اعتماد لازم، نامبرده با سرويس اطلاعاتي انگليس مرتبط شده و سپس در مراحل مختلف و متعدد رفت و آمد به داخل كشور، به عنوان مامور انتقال پول‌هاي مرتبطين در داخل و كالاهاي مورد نياز ايشان، ایفای نقش می‌کرده است.
 
نامبرده در موارد متعدد و در پوشش بازوي تهيه محتوا براي شبكه بي‌بی‌سي و با استفاده از عناوين خبري و رسانه‌اي، به جمع‌آوري و ارسال اطلاعات خاص و داراي طبقه‌بندي اقدام کرده است. مستندات موجود در پرونده وي حاکی از ارتباط مشكوك نامبرده با برخي نخبگان رسانه‌اي بوده كه در مراحل اوليه تحقيق تلاش بسياري براي مخفي کردن اين ارتباط‌ها داشته است.
 
 2. خانم م.روي 32 ساله و مجرد است. نقش پيچيده نامبرده، جذب و استخدام و همچنين كمك به خروج پذيرفته‌شدگان شبكه بي‌بي‌سي به خارج از كشور و تهيه محتواهاي خاص برای برنامه‌های کلیدی بی‌بي‌سي فارسي بوده است.

مشاراليها از موثرترين همكاران بي‌بي‌سي در داخل كشور بوده كه در راستاي توليدات محتوايي براي اين شبكه فعالیت کرده و نقش بسزايي در چرخه تهيه و توليد خبر در اين شبكه بر عهده داشته است.
 
نامبرده يكي از سرپل‌هاي بي‌بي‌سي براي معرفي و جذب فعالان رسانه‌اي به مراكز آموزشي این شبکه بوده است كه در پوشش چند موسسه خاص مانند موسسه "ا.ک" فعاليت مي‌كردند.

افراد جذب‌شده پس از گذراندن دوره‌هاي آموزشي خاص براي آموزش دوره‌هاي ديگري به اردوهاي خارج از كشور اعزام مي‌شدند كه نامبرده خود در تعدادي از اين دوره‌ها حضور داشته است.

لازم به ذكر است كه جذب‌شدگان و برگزيدگان نهايي اردوهاي خارج از كشور قبل از آغاز همكاري مستقيم با بي‌بي‌سي فارسي ابتدا به رسانه‌هاي مرتبط چون راديو زمانه، روز آنلاين و... معرفي شده و پس از انجام فعاليت اوليه و آزمايش‌هاي مقدماتي همكاري در اين رسانه‌ها، ضمن آشنايي كامل با محيط‌هاي كاري مطبوعاتي خارج از كشور و نحوه ارتباط با داخل كشور و فعاليت رسانه‌اي غيرمستقيم، با گزينش نهايي راهي لندن مي‌شدند.
 
بر اساس مستندات و مدارك موجود، خانم م.ر از موثرترين افراد در حلقه تاييد صلاحيت افراد جذب‌شده است كه با "مهدي جامي"، از موسسين راديو زمانه، مرتبط بوده و با همفكري و مشاركت وي اين فرايند را دنبال مي‌كرده است.
 
مشاراليها همچنين قراردادهاي مالي متعددي با شبكه بي‌بي‌سي فارسي به منظور توليد محتوا و پشتيباني برنامه‌اي منعقد كرده است كه مستندات آن به پيوست پرونده به مراجع قضايي ارسال شده است.
 
از ديگر اتهامات محرز نامبرده، ارتباط مشكوك و معني‌دار با برخي كاركنان و عناصر بومي و غيربومي سفارت انگليس در تهران بوده است كه از اشاره به جزئيات اين ارتباط به دليل ملاحظات خاص خودداري مي‌شود.

همچنین وی در اعترافات خود اطلاعات كاملي از افراد و همكاران فعال بي‌بي‌سي فارسي در ايران را ارائه کرده است كه برخي از آنها در خور تامل و قابل توجه است و در صورت نياز اطلاع‌رساني خواهد شد.
 
 3. آقاي س.ب
نامبرده متولد سال 1362 است. وي در زمان تصدي مسئوليت اجرايي پدر خود در کشور با افرادی از جريان اصلاحات همچون سروش، كديور، مهاجراني، سازگارا و ... آشنا شده و با آنها ارتباط برقرار مي‌كند.
 
از بهمن‌ماه 1386، توجه ويژه‌اي از سوي جریان اصلاحات و همچنين سرويس‌هاي اطلاعاتي بيگانه به وي معطوف مي‌شود. به همين جهت نامبرده در زمان كوتاهي به عنوان بازوي عملياتي و رسانه‌اي برخي از اين سرويس‌ها قرار مي‌گيرد.
 
مستندات و مدارك ارتباط‌گيري پرتكرار و هدفمند "مهدي پرپنچی"، نفر دوم بي‌بي‌سي فارسي، "ندا دهقاني سانيج" (همسر پرپنچي)، "پناه فرهاد‌بهمن" و "حنيف مزروعي" كه جزء افراد شاخص فعال در اين شبكه هستند با نامبرده، حكايت از اقدامات گسترده و بعضا امنيتي وي دارد كه به دليل پاره‌اي ملاحظات خاص از انتشار آنها خودداري مي‌شود.

بر اساس اقارير نامبرده، وي علاوه بر همكاري با رسانه های جریان ضد انقلاب در اكثر اغتشاشات فتنه 88 حضور فعال و موثر داشته و اقدام به تهيه عكس، خبر، گزارش و ارسال آنها به اين شبكه‌هاي ضدانقلاب کرده است.

از جمله نكات حائز اهميت پرونده نامبرده، ارتباط‌گيري پيچيده و تبادل اطلاعات خاص و محرمانه كشور با برخي سرويس‌ها بوده است كه به محض تكميل پرونده و مستندات از طريق مراجع ذي‌صلاح اقدام لازم انجام خواهد شد.
 
 4. آقاي س.كس.ك 27 ساله ساكن تهران و داراي مدرك كارشناسي است. وي كه مدعي است يكي از نخبگان مستندساز كشور است، قراردادهاي كلان و متعددی براي توليد مستندات سفارشي و هدفمند شبكه بي‌بي‌سي منعقد کرده است.
 
نكته قابل توجه در پرونده نامبرده پيشرفت سريع وي در بدنه و ساختار پيچيده شبكه بي‌بی‌سي است كه منشأ آن شهرت خاص به فساد اخلاقي و اصرار نامبرده براي توهين به مقامات عالي‌رتبه كشور ارزيابي مي‌شود.

نامبرده همچنين از مرتبطين "كاوه مشكات"، از تهيه‌كنندگان برنامه نوبت شما، در بي‌بي‌سي فارسي است.
 
 
 5. خانم ب.ه نامبرده متولد 1362 در تهران و فارغ‌التحصيل رشته مددكاري است كه در سالهاي اخير در فعاليت‌هاي رسانه‌اي اشتغال داشته است.

خواهر او با نام س.ه هم‌اکنون از خبرنگاران بی‌بی‌سی فارسی است که بسته های خبری قابل توجهی را نیز در ایام فتنه و در روزهای پس از آن تهیه و از بی‌بی‌سی پخش كرده است.
 
وی با توجه به جایگاه تثبیت شده خواهرش در بی‌بی‌سی فارسی بازوی خبری و رسانه ای موثری برای رسانه‌هایی مانند BBC و رادیو فردا بوده است.

نکته مهم در پرونده شبكه بي‌بي‌سي كه قبلا نيز به آن اشاره شد، اين است كه اين شبكه چگونه و با چه ساز و کاری با وجود نداشتن دفتر و خبرنگار رسمی در داخل ایران، معمولا در انتشار اخبار مربوط به ايران به روز عمل مي‌كند؟
 
پاسخ این ابهام، در نحوه جذب و آموزش کارمندان بی‌بی‌سی فارسی نهفته است. اولین نکته‌ای که در آموزش‌ها پس از جذب و استخدام این کارمندان (که همگی از افراد فعال رسانه‌ای داخل کشور هستند) بر آن تأکید می‌شود، حفظ ارتباطات با فعالان و دوستانشان در داخل کشور است که آنها نیز از افراد فعال رسانه‌ای هستند؛ لذا از طریق این کانال ارتباطی علاوه بر آنکه مسیر برای جذب و گرفتن همکار در بی‌بی‌سی همواره باز می‌ماند، این رسانه خواهد توانست به صورت فعال به موضوع جمع آوری اخبار و اطلاعات پرداخته و همواره اخبارش در صدر اخبار رسانه‌ها قرار گیرد.
 
گذشته از این موضوع، سیستم پیچیده جذب و آموزش در سرویس جهانی بی‌بی‌سی منوط به داشتن مهره‌های فعال در داخل کشورها است که در اين زمينه نيز مشاراليها یکی از این مهره‌های فعال به شمار مي‌رود.
 
در پرونده نامبرده همچنين مستندات ارتباطات چشمگیر وي با رادیو فردا وجود دارد.
 
لازم به ذکر است كه پس از تكميل پرونده ب.ه و بازداشت وي، مديران بي‌بي‌سي و برخي مدعيان دفاع از حقوق بشر و همچنين انجمن‌هاي سياسي دفاع از حقوق روزنامه‌نگاران و خبرنگاران تلاش كردند با ايجاد جو كاذب رواني اينگونه وانمود كنند كه نامبرده تنها به منظور اعمال فشار بر خواهرش كه در بي‌بي‌سي فعال است بازداشت شده؛ در حاليكه پرونده نامبرده خود سرشار از دهها اتهام ضد امنيتي است.
 
در بخش دیگری از این اطلاعیه آمده است: به زودی در بیانیه شماره دو این مرکز اسناد و مدارکی دال بر ارتباطات سازمان یافته شبکه بی‌بی‌سی، با عناصر خود در داخل کشور منتشر خواهد شد که گویای عمق اشراف اطلاعاتی مرکز بررسی جرائم سازمان یافته بر فعالیت‌های جریان رسانه‌ای فتنه‌گران است.

طی روزهای آینده بخش اول از مستند رسانه‌ای این عملیات از رسانه ملی پخش خواهد شد.

نگاهی به جریانات عمده سینمای جهان در دهه 2010- 2001 (بخش چهارم )

:: سینمای مستقل و هنری ::

وقتی در دو دهه پایانی قرن بیستم ، هالیوود به تجدید حیات خویش از طریق تاسیس استودیوهای به ظاهر مستقل در کنار کمپانی های اصلی اقدام کرد تا بتواند با جذب فیلمسازان دیگر کشورها ، گنجینه ایده و طرح خویش را که دچار اضمحلال جدی شده بود ، بازسازی کرده و از طرف دیگر آرمان های ایدئولوژیک جهانی سازی را در عرصه سینما نیز پی گیری کرده و فیلمسازان مطرح دنیا را در زیر چتر هالیوود و سینمای آمریکا گرد آورد ، برخی این اقدام را فرصتی برای دستیابی به تکنولوژی های پیشرفته غرب برای ساخت فیلم و اثر خودی پنداشتند اما ماجرا آنچنان که این گروه تصور می کردند ، پیش نرفت و آنان چنان جذب هالیوود و سینمای آن شدند که ناخودآگاه به ترویج همان ایدئولوزی آمریکایی پرداخته و همه هویت و فرهنگ و ریشه های ملی خویش را از خاطر بردند.

از همین رو آنهایی که روزی در این سوی آب ها به سینماگر مولف معروف و مشهور بودند ، در آغاز هزاره سوم به عوامل کلیشه سازی هالیوود بدل شدند و موضوعات نخ نما شده آمریکایی را جلوی دوربین بردند. شاید از اولین فیلمسازانی که به چنین عارضه ای دچار شدند بتوان از آلخاندرو آمنابار و  ماتئو گیل نام برد که در سینمای امروز دارای پیشینه و کارنامه هنری مشابه هستند . زوجی که با فیلم "چشمانت را بازکن" در سال 1997 شناخته شدند. همان فیلمی که 4 سال بعد نسخه اصلی فیلم "آسمان وانیلی" ساخته کمرون کرو قرار گرفت تا تهیه کننده/بازیگر اصلی آن یعنی تام کروز در ازای دریافت حقوق تولیدش ، ساخت فیلم "دیگران" با بازی همسر سابقش ، نیکول کیدمن را برای آمنابار و گیل تضمین نماید و همین نقطه آغاز فریب برای زوج اسپانیایی تبار بود. شاید همین معامله فاوست گونه بود که سردمداران هالیوود را راغب ساخت تا این دو سینماگر را به آمریکا بکشانند و بنا بر دکترین سینمای غرب از اواخر دهه 90 ، در استودیوهای به ظاهر مستقلی که در کنار کمپانی های اصلی به وجود آمده بود، از فکر و طرح هایشان بهره گرفته و همچنین متقابلا آنها را به مسیرهایی که می خواهند بکشانند. مسیرهایی که نمی توان در بخش اصلی کمپانی های هالیوود و توسط فیلمسازان معروف جریان اصلی سینمای آمریکا طی کرد. آلخاندرو آمنابار و ماتئو گیل هم پس از فیلم "چشمانت را بازکن"به واسطه تام کروز و از طریق کمپانی هایی همچون برادران وارنر و لاینز گیت جذب شدند و با فیلم "دیگران" ، زیر چتر حمایت کمپانی های میراماکس و دایمنشن و یونیورسال به شهرت رسیدند. در فیلم بعدی آمنابار و گیل ، کمپانی فاکس قرن بیستم نیز به میدان آمد تا روایت ضد انسانی و ضد دینی دیگری را از این دو سینماگر،  تحت عنوان "دریای درون" در سال 2004 روی پرده سینماها برده و در جشنواره ها و مراسم مختلف سینمایی آمریکا از جمله اسکار نیز مورد تجلیل و تقدیس قرار گیرد . اما پس از فیلم "دریای درون" گویا دیگر تاریخ مصرف این دو فیلمساز اسپانیایی به پایان رسید و در فیلم  بعدی شان یعنی "آگورا" هیچیک از کمپانی های هالیوود به میدان نیامدند و آگورا در گمنامی و مهجوریت ساخته و اکران شد و اگرچه جوایز گویا را در اسپانیا به خود اختصاص داد ، اما در سطح اکران جهانی توفیقی نیافت.

تجربه هایی از جنس آمنابار و گیل در طی سالهای پس از 2001 به کررات اتفاق افتاد ؛ از فیلمسازانی مانند والتر سالس گرفته که از فیلم قابل بحثی همچون "ایستگاه مرکزی"(1998) و با واسطه جشنواره ساندنس و رابرت رد فورد به ظاهر مستقل به ساخت فیلم "آب تیره"(2005) کشانده شد که اثری کلیشه ای در ژانر هراس بود تا  ژانگ ییمو از نسل پنجم فیلمسازان چین که از آثار هنری همچون "راه به سوی خانه" و "نه یکی کمتر" به فیلم های به اصطلاح Big Production در مسیر ایدئولوژی آمریکایی کشیده شد و امثال"قهرمان" را به سال 2002 در تبلیغ جهانی سازی و نظم نوین جهانی ساخت تا محبوب پخش کنندگان هالیوودی قرار گیرد و بالاخره سازنده فیلم های هجو گونه ای مثل "یک زن، یک تفنگ و یک مغازه ماکارونی"(2010) شد و دیگر در صحنه سینمای جهان محلی از اعراب پیدا نکرد و تا چن کایگه که مانند ژانگ ییمو از نسل پنجم فیلمسازان سینمای چین بود و آثار قابل توجهی همچون "زمین زرد" و "سلطان کودکان" و "تار زندگی" و حتی "بدرود محبوبه ام" را ساخته بود اما در هالیوود به ساخت فیلم های متوسطی مانند تریلر رمانتیک "من را آرام بکش" در سال 2002 ناگزیر گشت و در بازگشت به سینمای چین دیگر نتوانست آن موقعیت قبلی اش باز یابد و با دو فیلم "شیفته جاودانه" و "قربانی" در سالهای 2008 و 2010 به کلی مهجور ماند، و تا  آنگ لی سازنده آثاری مثل"پدر عروس" و "بخور بنوش ، زن ، مرد" که در هالیوود  ابتدا با " ببر خیزان ، اژدهای پنهان در سال 2000 مورد التفات قرار گرفت و در مراسم اسکار سال 2001 در 10 رشته نامزد شد و چند اسکار نیز دریافت نمود اما پس از این اظهار لطف به یک باره به کارگردانی فیلم هایی مانند"هالک" گمارده شد و بعد از آن سپر بلای فیلمسازان هالیوود شد تا یکی از اولین آثار همجنس گرایانه سالهای پس از 2001 درباره اسطوره کابوی را به نام "کوهستان بروکبک" در سال 2005 برپرده سینما ببرد و تا گیلرمو دل تورو که از فیلم "جئو متریا" به " هل بوی" رسید و تا آلخاندرو گونزالس ایناریتو هم از ساخت فیلمی مثل "آمروس پروس" یا " سگ های دوست داشتنی" به "بابل" و "زیبا" سقوط کرد ( فیلم هایی در همان جهت ترویج ایدئولوژی آمریکایی ) و ...

به این ترتیب در سالهای 2001 به بعد علیرغم ادعای سینمای غرب مبنی بر بین المللی کردن هالیوود با گردآوری فیلمسازان مختلف از سرزمین های گوناگون(و البته بازیگرانی مانند کونگ لی و ژانگ زی ای و میشل یه ئو و چو یون فت از چین و خاویر باردم از اسپانیا و ...)  ، اما این نوع آرایش هالیوودی هیچ نشانی از فرهنگ های مختلف جهانی نداشت بلکه در واقع گردآوردن همه فرهنگ ها در زیر چتر فرهنگ و ایدئولوژی آمریکایی بود به قیمت قربانی کردن هویت آنها.

 

جشنواره ها

جشنواره های به اصطلاح گروه A جهانی اگرچه پیش از پایان هزاره هم بیشتر از هر موضوعی پیرو کمپانی ها و سرمایه هایی بودند که بازارشان را داغ می کند و این امکان را دراختیارشان قرار می دهد تا بتوانند در کنار سواحل کوزووات یا در ونیز و برلین ، کارناوال مد و لباس و کالاهای رنگ وارنگ راه بیندازند اما از سال 2001 به بعد ، هژمونی آن کمپانی ها و سرمایه ها که غالبا از سوی کارتل ها و تراست های آمریکایی و صهیونیستی حمایت می شدند ، سنگینی بیشتر یافت تا جایی که جشنواره های مذکور حتی حیثیت بین المللی شان را به خاطر تحمل آن سنگینی زیر علامت سوال بردند. آخرین نمونه از این اعتبار زدایی را (اگرچه ممکن است به دلیل تعلق به سال 2011 در محدوده تاریخی این مقاله قرار نگیرد) در جشنواره کن امسال مشاهده کردیم که فیلمسازی پرسابقه همچون لارس فن تریر (علیرغم همه فراز و نشیب های فیلمسازی اش و حتی تهوع آور بودن آخرین فیلمش یعنی "ضد مسیح" که از قضا یک فیلم آخرالزمانی بود) به دلیل ابراز انزجار از رژیم صهیونیستی با صدور بیانیه ای رسمی از جشنواره کن( با آن همه ادعای آزاد اندیشی و دمکراسی) اخراج شد!! این درحالی است که در همین جشنواره به کررات باورها و اعتقادات اسلامی و آرمان های انقلاب مورداهانت و توهین قرار گرفته است و فیلم های هتاک (مثل "پرسپولیس" مرجان ساتراپی ) به بهانه آزادی بیان مورد تجلیل و تحسین قرار گرفته اند!

شاید از همین روست که جشنواره فیلم کن علیرغم همه ادعای هنری بودنش ، هیچگاه در طول تاریخش به فیلمساز مولفی مانند اینگمار برگمان جایزه نداد و در عوض بسیاری از آثار هالیوود را که حتی اکران چندباره شده بودند را برخلاف آیین نامه اش در بخش مسابقه نمایش داد.

 به همه اینها اضافه کنید که هیاهو و سرو صدای جشنواره هایی مثل کن هم برای هنرپیشگان و ستاره های آمریکایی است که روی فرش قرمز ادا و اطوار درمی آورند و حاضرین هم برایشان سر و دست می شکنند. هنوز سال 2005 را از یاد نبرده ایم که چگونه روبرتو رودریگز با آن کلاه کابوی (برای تاکید بر فرهنگ آمریکایی) و آن لبخند تحقیر کننده همراه عوامل فیلم "شهر گناه" همچون:"بروس ویلیس" و "میکی رورک" و "جسیکا آلبا" و "بنسیو دل تورو " و...ساعت ها روی آن فرش قرمز، تمامی حضار را مقابل سالن دوبوسی کن سرکار گذاشته بودند. یا جرج لوکاس با سربازان امپراطوری اش و دارت ویدر و ناتالی پورتمن و هیدن کریستنسن و سمیوئل جکسن و...چندین روز همه جشنواره کن را به تسخیر خود درآورده بودند و در کنار آنها کوین بیکن و کالین فرث و ول کیلمر و رابرت داونی جونیور و اسکارلت جوهانسن و...دیگر هنرپیشگان هالیوودی و در این میان تنها چیزی که اهمیت نداشت مانور عوامل بهترین فیلم جشنواره بود و بازیگران فیلم های اروپایی و مستقل! همان گونه که سال قبلش هم دار و دسته "شرک" اعم از غول سبز و خر پرحرف و پرنسس فیونا و.... همه توجهات را به خود جلب کرده بودند. شاید از همین روست که مدیران جشنواره کن برخلاف همه قوانین و آیین نامه هایشان، برای فیلم های آمریکایی حق وتو فرهنگی هم قائل می شوند و حتی اکران شده هایشان را هم در بخش مسابقه اصلی خود شرکت می دهند! 

مثال ها متعدد است؛ فی المثل جشنواره کن سال 2003، فقط برای اینکه فرش قرمز از حضور تام هنکس بی بهره نماند، فیلم "قاتلین زن" را پس از اکران یک ماهه اش در سینماهای دنیا به بخش مسابقه راه دادند! و یا در سال 2005 همین اتفاق درمورد فیلم اکران شده "شهر گناه" پیش آمد که دو ماه پیش از نمایش در کن به نمایش عمومی درآمده بود! 

نکته شگفت آورتر اینکه گردانندگان جشنواره کن علیرغم همه ادعاهایشان مبنی بر برگزاری هنری ترین جشنواره دنیا و اینکه گویا آخر هنر سینما هستند، اما هر سال تعدادی از تجاری ترین آثار سینمای هالیوود را در برنامه هایشان قرار می دهند که این مورد در برخی موارد واقعا حیرت انگیز است، مثلا در پنجاه و نهمین دوره(2006)، دو فیلم "یونایتد 93" (پال گرین گرس) که یک ماه پیش از آن در سینماهای آمریکا اکران شده بود و "مردان ایکس: آخرین ایستگاه" (برت راته نر)، انتقادهای زیادی را حتی در میان محافل سینمایی آمریکایی به همراه داشت و گویا گردانندگان کن با هزینه بسیاری آن را به جشنواره خود آورده اند.  

این شگفتی درمورد ترکیب هیئت داوران (که قاعدتا بایستی اعضایش از بینش هنری کافی برخوردار باشند) بیشتر می شود، مثلا دوره ای در میان اعضای هیئت داوران اصلی و در کنار فیلمسازانی مانند امیر کاستاریکا و انیس واردا، به نام هایی مثل: "سلما هایک"(بازیگر درجه چندم مکزیکی الاصل) بر می خوریم. کفه این ترازو در سالی دیگر به نفع بازیگران تجاری بیشتر شده و برخلاف دوره هایی که همواره تعداد کارگردانان و فیلمنامه نویسان و نویسندگان بر بازیگران می چربیدند، از سال 2006 به بعد، تعداد بازیگران (آنهم از درجه 2 و 3 به پایین) تقریبا 60 درصد اعضای هیئت داوران را تشکیل می دهد. در کن پنجاه و نهم بازیگرانی همچون "مونیکا بلوچی" (بازیگر نقش چندم برخی فیلم های آمریکایی مثل:ماتریکس و دراکولای برام استوکر و اشک های خورشید و بعضی فیلم های نه چندان معروف اروپایی)، هلنا بونهم کارتر (که به جز فیلم های تلویزیونی اخیرا فقط در فیلم های تیم برتن، نقش های حاشیه ای بازی می کند و یا به جای شخصیت های کارتونی صحبت می نماید)، سمیوئل ال جکسن (که هنوز معروفترین کاراکترش، "جولز" در فیلم "پالپ فیکشن " است و به جز آن فقط نقش های فیلم های پلیسی جنایی معمولی مثل "سه ایکس " و "مرد" و "مربی کارتر" و "اصلی" و "شفت" و...را از او به یاد داریم)، ژانگ زی ئی (بازیگر تازه به دوران رسیده هنگ کنگی که فیلم های اخیر ژانگ ییمو معروفش کرد و در فیلم "خاطرات یک گیشا" نقش دوم را برعهده داشت) و تیم روث (که برخلاف آنچه در بولتن جشنواره کن آمده بود، فقط یک فیلم غیر معروف" منطقه جنگی " را کارگردانی کرده و اصلا نمی توان وی را فیلمساز به حساب آورد، بازی هایش هم تقریبا در نقش های مکمل و کوچک بوده مانند آنچه در فیلم های "آب تیره "، "تفنگدار"، "سیاره میمون ها"، "هتل میلیون دلاری"، "پالپ فیکشن"، "وتل" و "راب روی " داشت) و... 

سالی دیگر نیز گل سرسبد بازیگران هیئت داوری کن، ایزابل هوپر و رابین رایت پن بودند که به هرحال بازیگران مولفی به شمار نیامده و اغلب در آثار تجاری سینمای آمریکا ظاهر شده اند.  

به این ترتیب ملاحظه می فرمایید هیچ بازیگر مولف و یا صاحب سبکی در میان داوران کن دیده نمی شود و آنچه بیشتر به نظر اهمیت داشته، چهره و عنوان تجاری بازیگرانی همچون "مونیکا بلوچی" یا "سمیوئل ال جکسن " و یا ایزابل هوپر و رابین رایت پن بوده تا بازهم توجه هرچه بیشتر رسانه ها و عکاسان خبری به فستیوال کن جذب شود و نه بیشتر.

وجه دیگر جشنواره هایی مانند کن، گرایشات سیاسی آن به بعد غالب سیاسی – ایدئولوژیک امروز سینمای دنیاست که از هر فستیوال دیگری بیشتر توی ذوق می زند! از افتتاح جشنواره کن 2006 با فیلم پر سر و صدا و صهیونی "رمز داوینچی" و ادامه اش با فیلم های سیاسی "غذای آماده ملی" از ریچارد لینک لتر و "سوسمار" ساخته نانی مورتی و همچنین حضور فیلم به شدت تبلیغاتی "یونایتد 93" گرفته که باج عیان مدیران جشنواره کن به سینمای پروپاگاندای آمریکا و نئو محافظه کاران حامی اش بود و موجب شگفتی ناظران سینمایی دنیا گردید تا آگراندیسمان اثر متوسطی همچون "پرسپولیس" (به دلیل وجه ضد انقلاب اسلامی آن) و کشاندن سازنده آن به داوری دوره بعد! (بدون هیچگونه سابقه سینمایی یا هنری!) و تا سال 2009 که علاوه بر لارس فن تریر (با فیلم "ضد مسیح") حتی تارانتینو نیز با فیلمی سیاسی ایدئولوژیک به جشنواره آمده بود! 

جشنواره های دیگر گروه به اصطلاح A همچون ونیز و برلین نیز بسیار بیشتر از جشنواره فیلم کن در تیول کمپانی های آمریکایی قرار گرفتند، مثلا فستیوال برلین امسال با فیلم قبلا اکران شده و آمریکایی "True Grit" افتتاح شد و تماشاگران به اصطلاح هنری پسند برلینی، ساعت ها در کنار فرش قرمز منتظر جف بریجز و مت دیمن و جاش برولین ماندند تا آنها را صدا بزنند و عکسی بردارند و امضایی بگیرند! 

 سینمای ایدئولوژیک

سینمای غرب به خصوص سینمای آمریکا و هالیوود که اینک همچون بختکی بر کل سینمای جهان سایه افکنده و با پول و سرمایه های هنگفت ، زنجیره توزیع و پخش و نمایش فیلم در سراسر دنیا را در کف خود دارد و در نتیجه به هیچ سینماگر یا جریان سینمایی مستقل که در جهت و مسیر او نباشد ، اجازه حضور در این زنجیره را نمی دهد ، اگرچه از ابتدای تاسیس ، برمبنای اهداف و آرمان های ایدئولوژیک شکل گرفت (آنچنان که اسناد و مدارک و شواهد معتبر حکایت دارند و بخشی از آنها در همین مقاله آمد) اما با ورود به هزاره سوم میلادی وجه ایدئولوژیک قوی تری یافت یا به عبارت دیگر وجوه ایدئولوژیک خود را بی پرده تر و صریح تر بدون پیچیدن در لفافه های معمول هنری و تجاری بروز داد. گویا همچنانکه در فیلم "رمز داوینچی" کد داده می شود، می بایست همه رازهای ناگفته گشوده می شد تا هزاره خوشبختی برای کانون های پنهانی که حداقل 10 قرن ، انتظار چنین ایامی را کشیده بودند، آغاز گردد.

از همین روی پس از قرن ها ، از اسرار تشکیلات مخوف فراماسونری و سازمان های تابعش مثل ایلومیناتی به طور واضح در آثاری مانند "فرشتگان و شیاطین" و "گنجینه ملی" و "رمز داوینچی" و "تحت تعقیب" گفته شد. پس از سالها مظلوم نمایی ، برای اولین بار در این دهه ، فیلم هایی ساخته شد که در آن یهودیان هدف هلوکاست ، با تشکیل جوخه های نظامی و به اصطلاح سرخ از دشمنانشان انتقام می گرفتند. کویینتین تارانتینو در فیلم "حرامزاده های لعنتی" (2009) همانند تیمور بکمامبتوف در فیلم "تحت تعقیب" (2008) (که درباره فراماسونری تهاجمی و تروریستی امروز ساخته بود) و ادوارد زوییک در فیلم  Defiance""(2008)  (که گروهی جنگجوی یهودی متشکل در دسته های پارتیزانی را علیه آلمان هیتلری نشان می داد) تصویری جدید از یهودیان ارائه داد  که برخلاف آن تصویر همیشگی ، دیگر جماعتی مظلوم و آرام و صلح طلب جلوه نمی کردند بلکه  تروریست، جنگ طلب و بسیار خشن به نظر می رسیدند. خشونت و تروری که گویا علیه ظلم و ستم طرف مقابل اعمال می شود. به نظر می آید که این نوع تصویر ، کاملا با آنچه امروز و در واقعیت از این جماعت با عنوان صهیونیسم مشاهده می کنیم، سازگار است. تصویر ترور و وحشت جهت تسخیر جهان وبرقراری حکومت جهانی در فیلم "تحت تعقیب"  همان هدف و آرمانی معرفی شده که قرن هاست از سوی صهیونیسم دنبال می شود یا ارائه شکل و شمایل دسته ای تروریستی در فیلم "Defiance" ، نمایشی سینمایی از گروههای تروریستی ایرگون و هاگانا به نظر می رسد که جنایتشان در تاریخ بشریت علیه ملت فلسطین به ثبت رسیده است و یا نشان دادن صورتی بیرحم و نژادپرستانه با نهایت خشونت در فیلم "حرامزاده های لعنتی" آنچنان که گروهبان آلدو رین در همان سخنرانی ابتدای اپیزود دوم فیلم برای دسته اش توضیح   می دهد ، شباهت غریبی با فتاوی برخی خاخام های صهیونیست در جنگ غزه دارد که گفتند و نوشتند.

همین ماجرای هلوکاست باعث شد تا بسیاری از فیلمسازان حتی به ظاهر عصیانگر سینمای آمریکا مثل تارانتینو ( در فیلم "حرامزاده های لعنتی") به وادی ساخت فیلم ایدئولوژیک کشانده شوند  یا تامس هریس و تهیه کننده اش دینو دولارنتیس ایتالیایی هم در فیلم "طلوع هانیبال"(2007) پیش زمینه داستان هانیبال لکتر فیلم های "سکوت بره ها" و "هانیبال" و "اژدهای سرخ" را به قضیه هلوکاست در آلمان کشاندند به این شرح که هانیبال ، پسر بچه ای یهودی بوده و قتل عام خانواده اش را توسط آلمان های هیتلری نظاره کرده و در جوانی و بزرگسالی به فکر انتقام وحشیانه از کسانی افتاده که در هلوکاست دخالت داشته اند. پس به مثله کردن آدم ها و خوردنشان روی آورده است!

در این دهه جنگ های صلیبی ( به عنوان ایدئولوژیک ترین جنگ های غرب صهیونی علیه اسلام) بارها و بارها در کادر دوربین فیلمسازان هالیوود قرار گرفت ، از "قلمرو بهشت" (2005) و "رابین هود"(2009) ریدلی اسکات تا "فصل جادوگری" ( دامینیک سنا-2010) .

در طول یک دهه اخیر ، فیلم های متعددی برپرده سینماهای دنیا رفت (چه در جشنواره ها و چه براکران عمومی) که بر طبل تفاهم مابین اسراییلی ها ( نه یهودی ها) و فلسطینی ها می کوبید. جشنواره فیلم کن ، فستیوال فیلم نیویورک، جشنواره فیلم استرالیا و ... و بالاخره مراسم اسکار برای اولین بار میزبان و تحسین گر فیلم هایی شدند که برای آوارگی و تحقیر نیم قرنی مردم فلسطین دل می سوزاندند، به مبارزه شان حق    می دادند، عملیات نظامی اسراییل را محکوم و یا لااقل سرزنش می کردند و طالب زندگی مسالمت آمیز بین فلسطینی ها و اسراییلی ها بودند. از سینماگران مشهور صهیونیست مانند استیون اسپیلبرگ که با فیلم "مونیخ"(2005) در زمره سازندگان این گونه فیلم ها قرار گرفت تا آموس گیتای اسراییلی با فیلم "منطقه آزاد" که دغدغه های فلسطینی ها و اسراییلی ها را برای یک زندگی صلح آمیز ، مشترک نشان داد و تا هانی ابواسد که با "اینک بهشت" برای نخستین بار یک فیلم فلسطینی را در سال 2006 نامزد دریافت جایزه اسکار نمود.

هیچیک از فیلم هایی که ناگهان در این دهه به دلسوزی از ملت فلسطین برروی پرده رفتند، به ریشه های معضل فلسطینی ها نپرداخته و بدون بررسی اساس مناقشه نیم قرنی خاورمیانه و موجودیت نامشوع رژیم صهیونیستی ، دعوت به تفاهم می کردند.

اسپیلبرگ در فیلم "مونیخ" تنبیه عاملین  عملیات سپتامبر سیاه را که با تشکیل یک گروه تروریستی اسراییلی از سوی گلدامایر (نخست وزیر وقت رژیم صهیونیستی) صورت گرفت را مورد انتقاد قرار داده و هر دو ملت فلسطین و اسراییل را هم تراز هم ، قربانی مخاصمات سرانشان نشان می داد . او عمدا اشاره ای به  اصل قضیه نداشت که از اشغال رومی وار سرزمین فلسطین توسط گروههای تروریستی صهیونیستی و تشکیل دولت اسراییل نشات گرفته بود. آموس گیتای هم که توسط رسانه ها یک فیلمساز یهودی روشنفکر معرفی شده ، در هر دو فیلم به اصطلاح ساختار شکنانه اش یعنی "منطقه آزاد" و "قربانی" ، معضل را عدم تفاهم و زندگی مسالمت آمیز دو ملت القاء می کرد. به نظر می آید در شرایطی که شماره معکوس نابودی رژیم صهیونیستی به نقاط تعیین کننده اش رسیده ، القاء صلح بین اسراییل و فلسطینیان از جمله طرح های کانون های صهیونی بوده که تنها از طریق سینما می توانسته به افکار عمومی تزریق گردد.

از طرف دیگر در این میان همچنان تولید و نمایش آثاری که محورهای اندیشه و تفکر ایدئولوژی آمریکایی یعنی اومانیسم و سکولاریسم و سیستم سیاسی منتج از آن (لیبرال سرمایه داری) را در ژانرهای مختلف تبلیغ    می کردند ، بیشتر در دستور کار کمپانی ها قرار گرفت. آثار و فیلم هایی که شاید در نگاه اول به نظر نمی آمد پیام یا ایده ای را انتقال می دهند. سعی شد اینگونه آثار با پروپاگاندا در مراسم اسکار و گلدن گلوب و مانند آن در بوق های تبلیغاتی بنگاههای رسانه ای قرار گیرند که در تیول همان کانون هایی بود که کمپانی های فیلمسازی را اداره می کردند و کارخانه های تسلیحاتی و شرکت های اقتصادی و احزاب سیاسی و ...و بالاخره تینک تانک های استراتژیست را. در همین مراسم اسکار سال گذشته 3 فیلم " استخوان زمستانی "(دبرا گرانیک) و "127 ساعت" ( دنی بویل) و "سوراخ خرگوش" (جان کامرون میچل) در همین گروه آثار می گنجید. این رسوخ اندیشه های اومانیستی در سینمای هالیوود دهه اخیر بدانگونه بود که حتی آثار معروف به سینمای معناگرا نیز ماهیت سکولاریستی به خود گرفتند که از آن جمله می توان به فیلم "آخرت"( کلینت ایستوود-2010) اشاره کرد که حتی ارتباط با عالم برزخ نیز از طریق نوعی دستکاری بشری ایجاد شده و البته عالم برزخی که در آن نشانی از خدا نیست! چنین فضایی را در فیلم "زیبا" (آلخاندرو گونزالس ایناریتو -2010)نیز می توان دید ، همچنانکه در فیلم معروف دیگرش یعنی "21 گرم" (2003) نیز نگاهی مادی و سکولار نسبت به مرگ و روح ادمی وجود داشت.

نکته قابل ذکر اینکه سایر فیلم های کاندیدای اسکار نیز به شدت از وجه ایدئولوژیک برخوردار بوده و هستند؛ فی المثل در این دهه ، در هر دوره مراسم اسکار شاهد کاندیداتوری حداقل یک فیلم همجنس گرایانه در میان نامزدهای اصلی بوده ایم. این کاندیدا در سال 2006 ، فیلم "کوهستان بروکبک"( انگ لی) بود و در سال 2008 "میلک"(گاس ون سنت) ، در سال 2009 فیلم "پرشس" ( لی دانیلز) و در سال 2010 فیلم "بچه ها همه خوبند"(لیزا کولودنکو). (10)

جالب اینکه در میان کاندیداهای بهترین فیلم اسکار سال 2009 ، حداقل 3 فیلم در دفاع از مظلومیت یهودیان ساخته شده بود که عبارت بودند از "یک آموزش "( لون شرویک) ، "500 روز تابستان"( مارک وب) و "یک مرد جدی"( برادران کوئن) . نکته اینجاست که پس از سالها در این سال برادران کوئن هویت ایدئولوژیک خود را علنی می ساختند. آش آن قدر شور بود که هنگام برگزاری مراسم اسکار ، وقتی نوبت به اهدای اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد رسید ، استیو مارتین(یکی از مجریان مراسم) برای معرفی یکی از کاندیداها به نام کریستوفر والتز ( که نقش یک افسر آلمان نازی را در تازه ترین فیلم کویینتین تارانتینو به نام "حرامزاده های لعنتی" بازی کرده بود) گفت :" کریس در فیلم  "حرامزاده های لعنتی " برای شکار ، در به در به دنبال یهودیان بود و از اینکه کمتر آنها را پیدا می کرد ، دچار افسردگی روحی شده بود!". استیو مارتین سپس به شوخی دستانش را رو به سالن و حاضرین در آن ( که همگی از بازیگران و عوامل و دست اندرکاران هالیوود بودند) باز کرد و گفت "...کریس..." به این معنی که بفرما این هم جماعتی از یهودیان که دنبالشان می گشتی!! در این لحظه دوربین به سرعت چهره برادران کوئن (که در سالن نشسته بودند) را نشان داد !!!

اما در میان این غوغای ایدئولوژیک هالیوود ، سینماگران ناسازگار، محلی از اعراب پیدا نکردند و به راحتی حذف شدند. مثل براین دی پالما که یکی از 5 غول بنیانگذار هالیوود نوین در اوایل دهه 70 میلادی ( به همراه استیون اسپیلبرگ و جرج لوکاس و مارتین اسکورسیزی و فرانسیس فورد کوپولا) بود. اما وی پس از ساختن فیلم هایی همچون "کوکب سیاه(2006) درباره فساد ریشه ها و تاریخ هالیوود و همچنین(2007) "Reducted" درمورد جنایات آمریکا در عراق ، به طور کامل از هالیوود رانده شد ، یا میلوش فورمن که تا کنون با 2 فیلم "پرواز برفراز آشیانه فاخته"(1975) و "آمادئوس"(1983) اسکار های بسیاری از آکادمی دریافت کرده ، وقتی فیلم "اشباح گویا"(2006) را در مذمت برخی  مبارزان انقلاب کبیر  فرانسه و تئوری ماسونی آن که در انقلاب آمریکا نیز مورد استفاده قرار گرفت و همچنین تشبیه شرایط امروز ایالات متحده با فرصت طلبی برخی انقلابیون آن دوران ساخت، دیگر نتوانست در میان استودیوهای هالیوود و در مافیای تولید و پخش آن جایی پیدا نماید و پس از سالها به میهنش یعنی چک تبعید گردید.

دهه نخست از هزاره سوم میلادی برای سینمای جهان به خصوص سینمای غرب و به ویژه سینمای آمریکا و هالیوود دهه برافتادن پرده ها بود که در طی سالها و دهه ها ، این سینما را در زیر لایه های "سرگرمی" و "هنر برای هنر" و "تجارت و اقتصاد" پنهان ساخته بودند. به نظر می رسد دیگر امروز نیازی به هوش سرشار نداشته باشد تا دریابیم، سرمایه دارانی که پول های خود را صرف ساخت سلاح های کشتار جمعی برای قتل عام  ملت ها می کنند ، زرسالارانی که با بلیعدن 80 درصد از ثروت جهان ، 80 درصد از مردم دنیا را زیر خط فقر نگاه داشته اند و امپریالیست هایی که برای تصاحب سرزمین ها و ثروت دیگران ، همه انسانیت و شرافت و نشانه های بشری را کنار نهاده اند ، برای سرگرم ساختن و پر کردن اوقات فراغت همان مردم و ملت ها و خدمت به آن سرزمین ها ، پول خرج نمی کنند!


برگرفته از : وبلاگ سعید مستغاثی http://smostaghaci.persianblog.ir

نگاهی به جریانات عمده سینمای جهان در دهه 2010- 2001 (بخش سوم)  

:: ایرانیوم و تئوری توطئه ::

سینمای ایدئولوژیک غرب تقریبا از همان لحظات پاگرفتن (از آنجا که از یک ایدئولوژی شرک آمیز و نژادپرستانه سلطه طلب، تغذیه می شد) تعارض و عناد خویش را با اسلام و مسلمانان نشان داد. از همان ابتدا در سینمای غرب، مسلمانان در کسوت عرب یا غیر عرب ، افرادی شرور و خبیث و شارلاتان و یا حتی بی سر و پا و در خوش بینانه ترین نگاه، مضحکه آمیز و مسخره نمایش داده شدند. شاید کمتر کسی فیلم "رقص هفت زن محجبه" ادیسون در سال 1897 (یعنی دو سال پس از پدید آمدن رسمی سینما) را دیده باشد یا از فیلم "عرب مسخره" (ژرژ میلیس) در همان سال چیزی شنیده باشد و یا اسم فیلم "آواز موذن"(فیلیکس مگیش – 1905) به گوشش خورده باشد اما حتی اگر نسخه صامت دزد بغداد ( رائول والش-1924) را ندیده باشد، قطعا صحنه هایی از "دزد بغداد" ساخته مایکل پاول و امریک پرسبرگر و تولید رنگی 1940 را مشاهده کرده که چگونه مسلمانان در این فیلم (به خصوص وزیری به نام جعفر)، افردی پاپتی و خبیث و حتی شیطان صفت تصویر می شوند که بهترین شان یعنی همان سابو(دزد بغداد)در اصل فردی است که با دله دزدی و شامورتی بازی زندگی می گذراند! چنین کاراکتری را در بسیاری از آثار سینمای غرب اعم از فیلم و کارتون  طی این نزدیک به 115 سال تاریخ سینما ، به کررات می توان مشاهده کرد، از فیلم های سندباد گرفته تا علاءالدین و علی بابا و تا همین فیلم اخیر مایک نیوئل برگرفته از بازی "شاهزاده پارس" که با نام "ماسه های زمان" در سال 2010 ساخته و اکران شد. فیلمی که علاوه بر مایه های ضد اسلامی و جدا کردن ایرانیان از وجه اعتقادی شان ، از جنبه های قوی آخرالزمانی نیز برخوردار بود.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی رویکرد پیچیده‌تری در فیلم‌های هالیوودی به وجود آمد و در واقع بسیاری از فیلم‌های هیولا محور دهه80 بازتاب ترس‌های غرب از اسلام بود که به شکل فیلم درآمد. حتی جنس این فیلم‌های هیولایی نیز متفاوت با سایر آثاری از این دست به نظر می آمد که در دهه‌های قبل تولید می‌شدند. از شاخص‌ترین این آثار می‌توان به سری فیلم های "بیگانه" اشاره کرد. هیولای بیگانه، هیولایی باستانی بود که از مکانی ناشناخته می‌آمد، در مغز رخنه می‌کرد و سپس به دل انسان‌ها می‌رفت و میزبان خود را می‌کشت.

در دهه 90 صراحت آشکارتری در لحن هالیوود نسبت به مسلمانان به وجود آمد و هیولاهای دهه 80 بدل به تروریست‌های مسلمانی شدند که نابودی جوامع غربی را نشانه رفته بودند. فیلمی همچون "دروغ های حقیقی" جیمز کامرون در سال 1994 از جمله همین آثار بود. این نگاه بعد از سال 2000 رویکردی آخر‌الزمانی به خود گرفت و در فیلم‌های بسیاری نبرد نهایی اسلام و غرب به تصویر کشیده شد. حتی در دوره اخیر در رجعتی به آثار تاریخی و موضوعاتی که در دهه‌های گذشته در لفافه مطرح می‌شد، دوباره به صورتی صریح مطرح شدند و همین موارد نشانگر آن است که ضدیت با اسلام موجی دیرپا در سینما بوده و تکثر فیلم‌های ضد اسلامی، مساله اتفاقی بودن ساخت این آثار را منتفی می سازد.

در دوران پس از 11 سپتامبر و در دهه نخست از هزاره سوم میلادی در این باب ، دیگر آش آنقدر شور شد که گویا خان هم فهمید، به طوری که "برژینسکی" مشاور امنیت ملی جیمی کارتر (رییس جمهور اسبق آمریکا) در سال 2008 در  بخشی از مقاله مفصلش تحت عنوان"این پارانویا را متوقف کنید " در روزنامه واشینگتن پست و در اعتراض به این موج ضد اسلامی نوشت :

"... برنامه هایی که در آن تروریستها با چهره های «ریش دار» به عنوان کانون افراد شرور نمایش داده می شوند ، اثرات عمومی آن تقویت احساس خطر ناشناخته اما مخفی است که می گوید به نحو رو به افزایشی زندگی آمریکاییها را تهدید می کند . صنعت فیلم سازی نیز در این خصوص اقدام کرده است.در سریالهای تلویزیونی و فیلمها، شخصیتهای اهریمنی با قیافه و چهره های عربی(اسلامی) که گاهی با وضعیت ظاهری مذهبی، برجسته می گردند، نشان داده می شوند که از اضطراب و نگرانی افکار عمومی بهره برداری کرده و ترس از اسلام را بر می انگیزد.کلیشه صورتهای اعراب (مسلمان ها) بویژه در کاریکاتورهای روزنامه ها، به نحو غم انگیزی یادآور تبلیغات ضد یهودی نازی هاست. اخیراً حتی برخی سازمانها و تشکلهای دانشجویی دانشگاهها درگیری چنین تبلیغی شده اند که ظاهراً نسبت به خطرات ارتباط میان برانگیختن نژادپرستی و انزجار مذهبی و برانگیختن جنایات بی سابقه هولوکاست بی خبرند..."

در واقع سینمای اسلام هراس غرب که قدمتی به اندازه خود تاریخ این سینما داشت ، با ورود به هزاره سوم میلادی از دو وجه مهم دیگر نیز برخوردار گردید ؛ اول اینکه جنبه آخرالزمانی به خود گرفت و دوم از تفکرات آرکاییستی ( باستان گرایی با وجه ایران منهای اسلام ) برخوردار شد.

در همین مسیر فیلم هایی همچون (Crossing Over" (2009" ساخته وین کریمر و محصول فرانک مارشال برای کمپانی واینشتاین یا "سنگسار ثریا" (سیروس نورسته – 2008) و یا پرسپولیس ( مرجان ساتراپی-2007) که کاتلین کندی صهیونیست آن را تهیه کرده بود را می توان مثال زد که در همه آنها یک نکته مشترک به نظر آمد، این که قوانین و اعتقادات و باورهای اسلامی باعث تحمیل شرایطی به ایرانیان گشت که آنها را از همه دنیا عقب و منزوی نگاه داشت. برهمین اساس می توان گفت که در واقع قضیه  ایران هراسی اخیر در آثار سینمای هالیوود جز به دلیل اسلامیت ایران و اینکه امروز به عنوان ام القری جهان اسلام قلمدار می شود ، نیست. آنچه که در مستند "ایرانیوم"(الکس ترایمن-2010) به وضوح و روشنی در قاب دوربین قرار می گیرد. در این فیلم مستند که توسط موسسه صهیونیستی کلاریون و با حمایت نئو محافظه کاران آمریکا ( همان اوانجلیست ها یا مسیحیان صهیونیست) تولید شده ، در 11 اپیزود( به نام های : یک انقلاب، یک جمهوری اسلامی ، 30 سال ترور ، یک رژیم بی رحم ، افزایش قدرت ، ایران هسته ای ، دنیا در معرض تهدید ، فشار دادن دکمه ، 30 سال شکست ، متوقف کردن نظام  و انقلابی جدید)   تمام اتهامات بی پایه ای که غرب و آمریکا طی 32 سال پس از پیروزی انقلاب علیه ایران تکرار کرده اند را بازخوانی کرده و براساس یک سری تبلیغات روانی ، ایران را مسئول تمام فجایع و حوادث 3 دهه اخیر در خاورمیانه معرفی می کند. اتهاماتی مانند حمایت از تروریسم ، تقویت گروههای تروریستی در لبنان و فلسطین ، طراحی برنامه هسته ای برضد کشورهای منطقه و برعلیه صلح جهانی، شرکت در بمب گذاری های سالهای پیشین علیه نیروهای آمریکایی در لبنان و ...که همه اینها باعث می شود تا ایران را به عنوان تهدیدگر صلح جهانی معرفی نموده و تنها راه مقابله با این تهدید را حمله نظامی بدانند! ( در واقع تمامی اتهامات یاد شده برای سرپوش گذاردن بر موجودیت نامشروع رژیم صهیونیستی ، حضور سلطه طلبانه آمریکا و اعوان و انصارش در منطقه ، تروریسم دولتی که توسط اسراییل به دنیا تحمیل شده و نسل بشر را در مخاطره افکنده و همچنین نقشه های شوم و مهلکی است که کانون های صهیونی برای آینده بشریت طراحی نموده اند.) اما نکته مهم اینجاست که در مستند"ایرانیوم" که در آن صهیونیست هایی همچون جان بولتون و مایکل لدین و جیمز وولزی و کنت تیمرمن  به عنوان کارشناس اظهار نظر می کنند ، علت همه اتهامات یاد شده  را به خاطر حاکمیت ایدئولوژی اسلام بر ایران تحلیل می کنند. از نظر سازندگان فیلم "ایرانیوم" در واقع این انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی است که به عنوان دشمن اصلی کانون های صهیونی، ایران را (که زمانی به عنوان ژاندارم منطقه خاورمیانه در حد یک نوکر برنامه هایشان را عملی می ساخت) اینک از حیطه قدرتشان خارج کرده و به صورت پایگاهی برای آزادیخواهان و استقلال طلبان و همه مخالفان سلطه گری آنها درآورده است. پس در اینجا ایران هراسی به عنوان زیر محموعه ای از اسلام هراسی در می آید.

اما آثار ضد اسلامی و اسلام هراسانه در انواع و اقسام فیلم های سینمای غرب از سال 2001 به بعد ، بیشتر در قالب همان دو جریان اصلی سینمای آخرالزمانی و سینمای جنگ و اشغال قرار گرفته و مطرح شدند. از شکنجه گر و تروریست نشان دادن مسلمانان در فیلم هایی مانند "قلمرو" ( پیتر برگ-2007) و "مجموعه دروغ ها" (ریدلی اسکات- 2008) و "سیریانا" (استیون گیگن-2005) و "محفظه رنج" ( کاترین بیگلو-2009) و ...گرفته تا فیلم "ایندیانا جونز و قلمرو جمجمه بلورین"( استیون اسپیلبرگ – 2008) که نیم نگاهی به سمت دنیای اسلام داشت و در آن حکایت 12 مجسمه را به تصویر می کشید که یکی از آنها سر نداشت(همان جمجمه بلورین) و اگر آن سر برروی پیکرش قرار می گرفت ، بیدار شده و شرایط آخرالزمانی شکل می گرفت.

اما از اواسط دهه 2000 ، دکترین تینک تانک های آمریکایی در برابر اسلام ناب محمدی(ص) و آرمان های انقلاب اسلامی ، برای تقویت یک نوع اسلام میانه به هالیوود نیز راه یافت و سعی شد که در فیلم های ضد اسلامی ، همه اسلام و مسلمانان محکوم نشوند و نوعی اسلام میانه که اولا کاری با منافع نامشروع آمریکا در منطقه خاورمیانه نداشته و ثانیا به استراتژی سلطه گرانه ایالات متحده کمک می کند در این دسته از فیلم ها برجسته شود و در مقابل اسلامی که در تضاد با لشکرکشی و استعمارگری آمریکا قرار می گیرد و در یک کلام عدالت طلب و ظلم ستیز است (در یک کلام شیعیان و طرفداران انقلاب اسلامی و امام خمینی رحمه الله علیه)، با نقاب خشونت طلب و تروریست نمایش داده شود. از همین رو مثلا در فیلم "قلمرو"(پیتربرگ) شاهدیم که در مقابل تروریست های مسلمان ، رییس پلیس هم یک مسلمان است که با نظامیان آمریکایی در یافتن و دستگیری و سرکوب تروریست ها همکاری می نماید یا در فیلم "مجموعه دروغ ها" ( ریدلی اسکات) در مقابل مسلمانان تروریستی که از قضا مسئولشان ، به ردای روحانیون شیعه ملبس است و آیات قرآن را برای شکنجه مامور CIA قرائت می کند ، دخترمسلمان فلسطینی ایرانی با ماموران امنیتی اردن و CIA همکاری می نماید. صریح ترین نمایش سینمای غرب از این دکترین را در فیلم "من خان هستم" (کارن جوهر-2010) می بینیم که خان ، شخصیت اصلی مسلمان فیلم که بسیار مهربان و مردم دار نشان می دهد و با دختری هندو ازدواج کرده در واقع یک منگول است و با مسلمانانی که در آمریکا با نظام تبعیض گرایانه و نژادپرستانه ایالات متحده ناسازگار هستند ، مخالف است. او وقت بسیاری گذاشته که به رییس جمهور آمریکا بگوید، یک تروریست نیست! و طرفدار صلح و سازش با سیستم سلطه گر جهانی است!!

تازه ترین فیلم ضد اسلامی به نام غیر قابل تصور یا Unthinkable (گرگور جردن-2010) خواسته های به حق ملل مسلمان را در قالب درخواست های تروریست مسلمانی قرار می دهد که 3 عدد بمب اتمی را در نقاط مختلف آمریکا کار گذارده است . جردن براساس فیلمنامه ای از پیتر وودوارد که مجموعه فیلم های آخرالزمانی "بابل 5" و قسمت دوم فیلم فراماسونری "گنجینه ملی" و  همچنین اثری تحریف گرانه در پروپاگاندای استقلال آمریکا به نام "میهن پرست" را نوشته ، اثری را جلوی دوربین برده که در آن وحشیانه ترین و غیرانسانی ترین شکنجه های قرون وسطایی علیه مسلمانان مجاز شمرده می شود و فضای فیلم به گونه ای پیش می رود که مخاطب را نوعی دچار جراحی روح کرده به شکلی که ددمنشانه ترین اعمال را علیه مسلمان یاد شده می پذیرد و حتی از ته دل درخواست می نماید. نکته جالب اینکه در این فیلم تروریست مسلمان ، هویت آمریکایی دارد و بارها براین هویت تاکید می کند که یک شهروند آمریکایی است! یعنی اینکه با این نگرش باردیگر مشخص می شود که هدف اصلی ، کانون های سلطه گر جهانی از ایجاد هراس و وحشت در جامعه بشری و غوغا درباره خطرات تهدیدگری که گویا صلح بین المللی را به خطر انداخته اند ، جز اسلام و شیعه نیست که در واقع قرن هاست مطامع شیطانی امپریالیست ها را به خطر انداخته است.

تئوری توطئه

 مفهوم توهم توطئه یا تئوری توطئه (Theory  Conspiracy) از جمله ابعاد ایدئولوژیک سینمای غرب امروز است که به کرات در فیلم ها با داستان ها و قصه های مختلف به تصویر کشیده شده است. (7)

از فیلمی با همین عنوان ساخته ریچارد دانر و با شرکت مل گیبسون در سال 1997 گرفته تا یکی از آخرین آنها به نام  "حشره" (BUG) ساخته ویلیام فرید کین در سال 2008 که یک سرباز آمریکایی از جنگ برگشته را در توهم تعقیب و مراقبت دائمی از سوی نیروهای اطلاعاتی و ازطریق آلوده کردن خونش به موجودات الکترونیکی میکروسکوپی،نشان می دهد. در واقع نخستین جوایز اسکار پس از 11 سپتامبر 2001 ، تجلیل از فیلمی به نام "یک ذهن زیبا" ( ران هاوارد-2001) بود که مفهوم تئوری توطئه را در شکلی سادیستیک و مازوخیستی نشان می داد. فیلم که داستان واقعی زندگی جان نش ، ریاضیدان معروف آمریکایی بود، او را  همواره در این توهم نشان می داد که از سوی نیروهای اطلاعاتی امنیتی محافظت می شود تا جاسوسان دشمن نتوانند اطلاعات وی را به سرقت ببرند.

بعد از آن، بخش قابل توجهی از فیلم های مهم دهه نخست هزاره سوم میلادی به این گونه آثار اختصاص داشت که مروج تئوری توطئه بودند و باور به طرح های استعماری و امپریالیستی را به سخره و مضحکه گرفتند. فیلم هایی مانند "بعد از خواندن،بسوزان"(برادران کوئن -2008) که جاسوسی و رد و بدل شدن اطلاعات در جنگ سرد را به سخره می گرفت و "شاتر آیلند"(مارتین اسکورسیزی-2010) که همه ماجرای فرار یک بیمار روانی خطرناک از تیمارستانی در جزیره شاتر و همچنین برعهده گرفتن تحقیقات آن را ناشی از توهمات یکی از همان بیماران نشان می داد.

جنگ نرم

در تاریخ معاصر ، پیشینه جنگ نرم به دوران جنگ سرد پس از پایان جنگ دوم جهانی می رسد ، دورانی که دو قطب سلطه جهانی(یعنی کاپیتالیسم و سوسیالیسم)  سعی داشتند با امکانات فرهنگی اعم از کتاب و فیلم و موسیقی و نقاشی و علم و ...ایدئولوژی خود را در اردوگاه طرف مقابل ترویج کنند و زمینه را برای سلطه سیاسی/نظامی خویش فراهم آورند. با فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم ، این جنگ نرم بلوک غرب و به طور مشخص ناتوی فرهنگی متوجه جهان اسلام و به ویژه ام القری آن یعنی کشور ایران شد.

اگرچه سابقه جنگ نرم در تاریخ به حرکت فرهنگی پیامبران الهی به خصوص حضرت رسول اکرم (ص) می رسد که از همان لحظه آشکار شدن دعوت الهی شان در مکه ، جنگ نرم خود را علیه سپاه شرک و کفر آغاز کردند ، جنگ نرمی که اینک پس از گذشت بیش از 1400 سال همچنان در زمان غیبت کبری حضرت ولی عصر ( عج) با قوت و قدرت بیشتری علیه اردوی شیطان بزرگ و اعوان و انصارش پیش می رود. امروز همه کارشناسان تاریخ متفق القول هستند که پیروزی انقلاب اسلامی حاصل مبارزه فرهنگی و جنگ نرمی بود که حضرت امام خمینی ( ره) در طول بیش از 20 سال علیه نظام طاغوت و حامیان بین المللی اش به یاری خداوند و همراهی ملت ایران انجام دادند و در واقع آنچه که در طی این قرن ها و سالها، جبهه کفر انجام داده و می دهد، دفاع ناگزیر در برابر آن جنگ نرم 1400 ساله است. اما بنا به اعتراف خود نظریه پردازان و کارشناسان غربی(همچون فرانسیس فوکویاما و ساموئل هانتینگتون)جبهه غرب نیز با مهندسی معکوس نسبت به نقاط قوت اسلام و انقلاب و راه امام  و همچنین تحلیل شکست های نظامی در جبهه های مختلف ، پاتک خود را در همان جبهه فرهنگی و با اتخاذ استراتژی جنگ نرم انجام داده است. جنگ نرم امروز غرب صلیبی/صهیونی به طور مشخص علیه جبهه اسلام سازماندهی شده که با نیروی الهی، به طور شگفت انگیزی در حال تسخیر اذهان و افکار جهانیان است.

ورود به هزاره جدید، جنگ نرم یادشده را جدی تر ساخت. "واینشتاین" مسئول یکی از اندیشکده های تعیین کننده سیاست های ایالات متحده به نام NED  در سخنرانی خویش در سال 1995 گفت که اینک به بزنگاه برخورد اندیشه های رسیده ایم و روا نیست که در چنین موقعیت خطیری میدان را به دشمن واگذاریم.

در همین جهت بود که سینمای هالیوود نیز به طور جدی در سالهای پس از 11 سپتامبر وارد میدان گردید و در فیلم های متعدد ، به خصوصیات و مزایای جنگ نرم پرداخت. مثلا در فیلم "جنگ چارلی ویلسن" (مایک نیکولز-2007) علل شکست آمریکا در افغانستان در برابر گروهی که بنیادگرایان اسلامی می خوانندشان در عدم تاسیس مدرسه هایی ذکر می شود که قرار بود فرهنگ آمریکایی را به بچه های افغان تدریس کنند. در حالی که به حای آنها این بنیادگراهای اسلامی بودند که به طور سنتی بچه های افغان را به مدارس خود کشانده و علیرغم حضور نظامی آمریکا ، فکر وذهن آنها را در اختیار گرفتند. این نمونه ای از نمایش برتری جنگ نرم نسبت به جنگ سخت در جبهه های نظامی در یکی از فیلم های اخیر هالیوود بود.

همچنین در فیلم "کاندیدای منچوری" ( جاناتان دمی-2004) که بازسازی نسخه 1960 جان فرانکن هایمر بود ، یکی از سربازان اسیر در جنگ اول خلیج فارس که توسط کمپانی چند ملیتی منچورین گلوبال شستشوی مغزی شده و با جمله ای خاص به طور کامل در اختیار دستورات روسای آن کمپانی قرار می گرفت به معاون اولی یکی از دو کاندیدای ریاست جمهوری می رسد تا پس از انتخاب او، با ترورش به عنوان رییس جمهوری وارد کاخ سفید شده و مدیریت ایالات متحده را در اختیار کمپانی یادشده قرار دهد. این یکی از معمول ترین شیوه های اعمال جنگ نرم برای قراردادن مهره های خود فروخته در نقاط حساس جبهه مقابل است که لزوما هم با شستشوی مغزی همراه نیست.

یا در کارتون "ماداگاسکار2: فرار به آفریقا" (2008) وقتی 4 حیوان فراری باغ وحش نیویورک به مکان تولد الکس همان شیر نمایشی می روند، الکس نمی تواند بنا به خواست والدین خود ، شجاعت و جنگندگی دربرابر رقبا و دشمنان نشان دهد چراکه در باغ وحش نیویورک تنها رقص و نمایش یاد گرفته است. اما با همین رقص و نمایش می تواند به نوعی آنها را مغلوب ساخته و موجب سرافرازی والدین خود شود!

شیوه های مختلف جنگ نرم درفیلم های اخیرترخصوصا Inception(کریستوفر نولان-2010) و"سخنرانی پادشاه" (تام هوپر-2010) برنده جوایز اصلی اسکار امسال واضح تر می نمایاند و این نشانه توجه عمیق تر صاحبان استودیوهای فیلمسازی در آمریکا به این مقوله حساس دنیای امروز است. مثلا سازندگان فیلم "سخنرانی پادشاه" ، همه ماجرای جرج پنجم و جرج ششم را به ورطه نطق و صحبت کردن و قضیه یک سخنرانی تاریخی کشاندند. این در حالی است که در دوران سلطنت 26 ساله جرج پنجم (خصوصا 11 سال پایانی اش که در این فیلم به تصویر کشیده می شود) و همچنین 16 سال پادشاهی جرج ششم ، دهها واقعه و حادثه قابل ذکر اتفاق افتاده که هر یک می توانست بخشی از فیلمی درباره این دو پادشاه را دربربگیرد. اما تام هوپر(کارگردان) و دیوید سیدلر(فیلمنامه نویس) و برادران واینشتاین (تهیه کننده) عمدا برروی نحوه بیان و سخنرانی پادشاه و تاثیر آن در وقایع سیاسی و تاریخی زوم کرده و نقطه اوج فیلم را سخنرانی سوم سپتامبر 1939 جرج ششم قرار داده اند. شاید کلید این توجه را بتوان در صحنه ای یافت که جرج پنجم در مقام پادشاه مشغول تمرین دادن پسر کوچکترش ، برتی یا همان پرنس آلبرت برای سخنرانی است . وی در این صحنه به برتی می گوید :

"...در گذشته همه کاری که یک پادشاه بایستی انجام می داد این بود که در یونیفرم خودش قابل احترام به نظر برسد و خودش را روی اسب به گونه ای نگه دارد که نیفتد. اما امروز ما بایستی با گفتار و سخنرانی به خانه های مردم تهاجم کنیم و خودمان را در اذهانشان قرار دهیم. یعنی این خانواده  به پایه ترین و بنیادی ترین وجه هر پدیده ای باید برسد. ما باید بازیگر بشویم..."

به نظر می آید این سخن واضح جرج پنجم، لب مطلبی باشد که در فیلم "سخنرانی پادشاه" مورد نظر سازندگان آن بوده است. یعنی به زبان ساده،  دیگر حکومت کردن با صرف تکیه زدن به تخت (یعنی نمایش سیاسی) برمردم میسر نیست بلکه بایستی با گفتار و سخنرانی درون خانه های مردم نفوذ کرد! (8) 

این همان تئوری است که در فیلم Inception یا "سرآغاز " به عنوان مانیفست عمل ، در دستور کار فردی به نام "دام کاب" قرار می گیرد. اساسا در صحنه ای از این فیلم ، کلمه  Inception به معنی "کاشتن ایده ای در ذهن ناخودآگاه فرد هدف " تعریف می شود.

این نوع نگرش ویژه به جنگ نرم باعث شد تا فیلم های آخرالزمانی ، خصوصا آنها که مستقیما به جنگ آخرالزمان می پردازند ، به موضوع جنگ نرم ، توجه ویژه ای نشان دهند ، مثلا در فیلم "کتاب ایلای" همه جدال و جنگ ها برای دستیابی به کتابی( به نام انجیل شاه جیمز ) است که می تواند دنیا را نجات دهد ، در عین اینکه با بدست آوردن آن هرگروهی(حتی بدمن ها)می توانند مردم را جذب خویش نمایند. در فیلم "فصل جادوگری" (دامینیک سنا-2010) نیز نبرد با شیطان بوسیله یک کتاب منسوب به حضرت سلیمان صورت می پذیرد.

 

سینمای شبه عرفانی یا معناگرا

حضور فرقه های شبه عرفانی نوپدید از طرق مختلف از جمله رسانه های گوناگون و به ویژه سینما در دهه 2000 میلادی شکل و شمایل تازه ای یافت و خیل فیلم هایی که این گونه فرقه ها و معنویت های کاذب را به عنوان آرام بخش و تسکین دهنده بشر امروز معرفی می نمودند برپرده سینماها نقش بست. فیلم های به روال آثار هالیوود غالبا با ظاهر سرگرمی و ساختاری جذاب که اکثرا هم توسط فیلمسازان معروف ساخته می شد، فیلمسازانی که تا آن موقع به سینماگر مولف یا جریان ساز معروف بودند.

اگرچه ریشه اینگونه آثار را حتی در دهه 80 هم می شد در برخی فیلم های تولیدی هالیوود جستجو کرد که از آن جمله می توان به فیلم "دورز" (Doors) ساخته الیور استون اشاره کرد که به گرایشات انحرافی جیم موریسون ، یکی از اعضای گروه موسیقی "دورز" می پرداخت. الیور استون در سال 1994 نیز در فیلم "قاتلین بالفطره" به تبلیغ نوعی عرفان سرخپوستی پرداخت که در دنیای مالیخولیایی فیلم ، تنها امکان قرار و آرامش دو جوان عاصی از جهان آشفته امروز به نام میکی و مالوری نشان داده شده بود. این نوع نگاه در همان دهه 90 در فیلم "دود مقدس" ساخته جین کمپیون(که با فیلم "پیانو" در عالم سینما مطرح شد و تا پای دریافت بهترین فیلم مراسم اسکار هم رسید) نیز نمایش داده شد.

ترویج فرقه های شبه معنوی براساس عرفان های شرقی از همان دهه 90 در دسته ای از آثار سینمای هالیوود رخ نمایاند. فرقه هایی که با آمیختن عرفان های سرخپوستی با مکاتب شبه معنوی شرق دور ، سعی داشتند تا هرچه بیشتر نسل جوان طالب معنویت را از ادیان حقیقی و مذاهب توحیدی دور کرده ، به سوی این دسته افکار شرک آمیز سوق دهند. مانند فرقه هایی که با کتاب های کارلوس کاستاندا در ایران شناخته شد. همچنین نوع دیگر آن که به گرایشات منسوخ چینی و تبتی منسوب است و از طریق دالای لاما ترویج شد و یا عرفان های ذن بودیستی از دیگر انواع این فرقه های نوپدید هستندو یا عرفان سای بابا و اندیشه و گرایش کریشنا مورتی که مستقیما از درون سازمان ماسونی تئو سوفی و توسط یکی از رهبران شناخته شده آن به نام مادام بلاواتسکی تبلیغ شد. از این دست می توان عرفان های دروغین اوشو و اکنکار را نیز نام برد.(9)

از همین رو  پس از ساخت سلسله فیلم هایی در تقدیس و تجلیل از عرفان های شرک آمیزی همچون بودا ( که در یک زمان در چند فیلم از فیلمسازان متفاوت و از سرزمین های گوناگون تبلور یافت. مانند : "بودای کوچک" برناردو برتولوچی در سال 1994 و "کوندون" مارتین اسکورسیزی ، "هفت روز در تبت" ژان ژاک آنو در سال 1997) ، خیل فیلم هایی که به ظاهر نوعی ورزش های رزمی شرق دور را در خدمت مدرنیسم و بعضا تفکرات آخرالزمانی صهیونی قرار می دادند، پرده سینماها را تسخیر کرد.

رویکرد عرفانی – رزمی در آخرین سال هزاره دوم و قرن بیستم میلادی یعنی 1999 از یک فیلم آمریکایی به عرصه سینما آمد به نام "ماتریکس" که زمینه یک تریلر علمی – تخیلی با مایه های آخرالزمانی قرار گرفته بود.

نوع رزم شرقی نیو (منجی آخرالزمانی) که توسط استادش مورفیوس به وی آموزش داده می شد و در تمامی درگیری هایش با عوامل شبکه ماتریکس به کمکش می آمد، با آن نحوه اجرا و نمایش (مثل حرکت های آهسته روی هوا و پرش های خارق العاده)برای نخستین بار در فیلم "ماتریکس"، جلوه ای دیگر از فیلم های رزمی-ورزشی ارائه داد که به طور رسمی آن را رزمی-عرفانی نامیدند. از آن پس خیل فیلم هایی که با موضوعات مختلف، نمایش های متعددی از این نوع رویارویی های رزمی-شبه عرفانی داشتند در سینمای غرب ساخته و به نمایش درآمدند و در این مسیر کمپانی های هالیوودی سعی کردند تا فیلمسازان شناخته شده شرقی خصوصا ژاپنی و چینی را به آمریکا کشانده تا با ساختار به اصطلاح رزمی – عرفانی ، فیلم های مورد نظر کمپانی های یاد شده را جلوی دوربین برده و باب تازه ای را برای ترویج افکار و اعتقادات غربی بگشایند.

آثاری مانند "ببر خیزان، اژدهای پنهان"(انگ لی-2000)، "قهرمان" (ژانگ ییمو-2002)، "قول"(چن کایگه -2005) در همین مسیر ساخته شدند و بتدریج فیلمسازان سینمای آمریکا هم وارد گود شدند ؛

"آخرین سامورایی"(ادوارد زوییک-2003) و "بتمن آغاز می کند"( کرستوفر نولان-2005) نیز با محوریت صحنه های به اصطلاح رزمی- عرفانی به موضوعات آخرالزمانی پرداختند. اینچنین بود که ژانر مذکور در تلفیق تفکر شبه عرفانی شرقی با موضوعات آمریکایی در کادر پروپاگاندای سینمای هالیوود قرار گرفت.

فیلم "راه جنگجو"(2010) نیز از آخرین فیلم هایی است در همین دسته آثار سینمای غرب قرار می گیرد. فیلمی پسا آخرالزمانی با مایه های رزمی و شبه عرفانی که در آن به طور علنی نشان داده می شود که تفکر شرقی تنها در غرب و در قالب فرهنگ و استیل زندگی غربی ، می تواند وجه انسانی خود را بیابد.

در این جهت حتی برخی از متفکران دست پرورده سازمان CIA مانند میرچا الیاده (که در طی جنگ سرد به قول فرانسیس ساندرس از جمله جنگجویان ناتوی فرهنگی بود) نیز به میدان آمد و باعث شد تا فرانسیس فورد کوپولا براساس کتابی از وی فیلم "جوانی بدون جوانی " را در سال 2009 جلوی دوربین ببرد.

همچنین فیلم هایی که نوعی توانایی های متافیزیکی بشری را برای مصارف مادی در کادر دوربین قرار می دادندمانند "مظنون صفر"( ای الیاس مرهیژ-2004) یا "مردانی که به بزها خیره می شوند"(گرند هسلوف-2009).

تولید و پخش این گونه فیلم ها در کنار چاپ و انتشار کتاب های امثال اوشو و پائولو کوییلو، به شدت انواع و اقسام  فرقه ها و شبه عرفان های نوپدید را در سراسر جهان به خصوص کشورهای غربی گستراند و البته این گسترش به مرزهای آمریکا  و اروپا محدود نماند و به دلیل هجمه خیل فیلم های غربی به شرق و از جمله کشور ما به داخل ایران نیز نفوذ کرد و در کمال تاسف تحت عنوان سینمای معناگرا و مانند آن پذیرفته شد.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} ادامه دارد...پانوشته: 7- سِر کارل رایموند پوپر احتمالاً نخستین اندیشه‎ پرداز دنیای غرب است که مفهومی به‌نام "توهّم توطئه" را به حربه‌ای نظری علیه کسانی بدل کرد که بر نقش دسیسه‌های الیگارشی سلطه ‎گر معاصر در تحولات دنیای امروزین تأکید دارند. پوپر این‌گونه نگرش‌ها را در کتاب "حدسها و ابطالها" ترجمه احمد آرام، چنین توصیف می ‎کند:  "...هرچه در اجتماع اتفاق می‌افتد نتایج مستقیم نقشه‌هایی است که افراد یا گروه‌های نیرومند طرح‌ریزی کرده‌اند. این نظر بسیار گسترش پیدا کرده است. هرچند من در آن شک ندارم که گونه‌ای ابتدایی از خرافه است. کهن‌تر از تاریخیگری است... و در شکل جدید آن، نتیجه برجسته دنیوی شدن خرافه‌های دینی است. باور داشتن به خدایان هومری، که توطئه‌های آن‌ها مسئول تقلبات جنگ‌های تروا بوده، اکنون از میان رفته است ولی جای خدایان ساکن [کوه] اولومپوس هومری را اکنون ریش‌سفیدان فهمیده کوه صهیون یا صاحبان انحصارها یا سرمایه‌داران یا استعمارگران گرفته است..." پوپر این سخنان را در سال 1948 میلادی در مجمع عمومی دهمین گردهمایی بین‌المللی فلسفه در آمستردام بیان داشت؛ درست در زمانی که «ریش‌سفیدان فهمیده کوه صهیون» به شدت درگیر تحرکات پنهان بمنظور اعلام موجودیت دولت اسراییل (ژانویه 1949) بودند! مفهوم "تئوری توطئه" بیشتر کاربرد ژورنالیستی دارد تا علمی. به‌عبارت دیگر، نوعی حربه تبلیغاتی است برای بستن دهان کسانی که به پژوهش در لایه‌های پنهان سیاست و تاریخ علاقمندند؛ یعنی به عرصه‌ای که از آن با ‌عنوان فراسیاست Para politics یاد می‌شود. این مفهوم ، فاقد هرگونه تعریف و ارزش علمی است و دامنه کاربرد آن روشن نیست و لاجرم کسی را که در این زمینه قلم می‌زند به سطحی‌نگری و تناقضات جدّی وادار می‌کند. توجه کنیم که این امر به "تئوری توطئه" محدود نیست بلکه در مورد برخی دیگر از مفاهیم نظری در عرصه اندیشه سیاسی نیز صادق است. در دهه 1960 میلادی، دائرة‎المعارف بین‌المللی علوم اجتماعی ، که هنوز هم از مفیدترین مراجع در زمینه دانش اجتماعی است، درباره تاریخچه واژه "توتالیتاریانیسم" نوشت که این مفهوم به‌عنوان یک حربه تبلیغاتی در کوران "جنگ سرد" کاربرد یافت و افزود:  "...کاربرد تبلیغی این واژه [توتالیتاریانیسم] کارایی آن را در تحلیل منظم و تطبیقی نظام‌های سیاسی ، مبهم ساخته است..." مأخذ فوق، سپس، ابراز امیدواری کرد که با از میان رفتن "جنگ سرد" این واژه نیز از میان برود و در سومین ویرایش دائرة‎المعارف علوم اجتماعی مدخل فوق وجود نداشته باشد. "نظریه توطئه" نیز چنین است. کسانی که در این زمینه قلم می‌زنند، معمولاً یک تصویر بسیط و بدوی ( یک تصویر "دایی جان ناپلئونی") را  ترسیم می‌کنند و سپس بسیاری از حوادث تحلیل نشده و مهم تاریخ را که در باور عمومی ناشی از توطئه قدرت‌های بزرگ است، ردیف می‌کنند و از مصادیق "توهّم توطئه" می‌شمرند. در واقع نظریه‌پردازان و مبلغان مفهوم "نظریه توطئه" به همان بستر و خاستگاهی تعلق دارند که زمانی، در کوران جنگ سرد با اتحاد شوروی و بلوک کمونیسم، مفاهیمی چون "توتالیتاریانیسم" را می‌ساختند و عملکرد امروز ایشان دقیقاً تداوم همان سنت دیروز است. برای مثال، دانیل پایپز، روزنامه‌نگار آمریکایی، فعال‌ترین نویسنده‌ای است که درباره "نظریه توطئه" قلم زده و کتب و مقالات فراوانی را منتشر کرده است. از جمله آثار وی، که در ایران نیز تأثیر خود را بر جای نهاد، باید به دو کتاب زیر اشاره کرد: "دست پنهان: ترس خاورمیانه از توطئه" (1996) و "توطئه: چگونه روش پارانوئید شکوفا می‌شود و از کجا سر در می‌آورد" (1997).  دانیل پایپز پسر ریچارد پایپز، یهودی مهاجر از لهستان است. پروفسور ریچارد پایپز از کارشناسان برجسته مسائل اتحاد شوروی و کمونیسم در دوران جنگ سرد بود. او به مدت 50 سال در دانشگاه هاروارد تدریس کرد و مشاور ارشد دولت ریگان نیز شد. پسر او، دانیل پایپز، منطقه خاورمیانه اسلامی (نه اتحاد شوروی و بلوک کمونیسم) را به عنوان حوزه تخصصی خود برگزید. امروزه دانیل پایپز به عنوان یکی از متفکران نومحافظه‌کار حامی سیاست‌های دولت جرج بوش دوّم و یکی از برجسته‌ترین اعضای "لابی حزب لیکود اسرائیل" در ایالات متحده آمریکا شناخته می‌شود و به‌خاطر تبلیغاتش علیه جامعه عرب‌تبار و مسلمان ایالات متحده آمریکا شهرت فراوان دارد.  به‌نوشته جان لوید، در فایننشال تایمز، دانیل پایپز از پدرش این درس را آموخته که میان غرب و سایر مناطق جهان شکافی ژرف ببیند. هم دانیل پایپز و هم کسانی که در سال‌های اخیر مفهوم "نظریه توطئه" را در فرهنگ سیاسی ایران رواج دادند، دورانی بزرگ و سرنوشت‌ساز در تاریخ به‌نام "دوران استعماری" را، اعم از استعمار کلاسیک و امپریالیسم جدید، یکسره نادیده می‌گیرند و توجه نمی‌کنند که پدیده‌هایی چون "استعمار" و "امپریالیسم" واقعیت‌های عینی و تلخ سده‌های اخیر تمدن بشری است که در مواردی حتی به "نسل‌کشی"(یعنی امحاء تمامی یا بخش مهمی از سکنه یک سرزمین از صحنه گیتی) انجامید. آنان در مباحث مربوط به توسعه و مدرنیزاسیون نیز عیناً همین رویه را در پیش می‌گیرند.  8- این ساده ترین معنی برای پدیده ای است که در فرهنگ سیاسی امروز دنیا، جنگ نرم یا Soft War نام دارد. همان پدیده ای که ژنرال دوایت آیزنهاور رییس جمهوری ایالات متحده آمریکا در سالهای اولیه جنگ سرد در توضیحش گفت:  "...ما به هیچ وجه قصد نداریم که در جنگ نرم، از طریق فشار و اعمال زور بر قلمرو یا ناحیه ای مسلط گردیم. هدف ما به مراتب عمیق تر، فراگیرتر و کامل تر است. ما در تلاشیم تا جهان را از راه های مسالمت آمیز، از آن خود گردانیم...ابزارهایی که برای گسترش این واقعیت استفاده می کنیم، به ابزارهای روانی مشهورند. اما از لحاظ این که این کلمه چه کاری قادر است انجام دهد، هیچ نگرانی به خود راه ندهید. جنگ نرم در واقع اذهان و اراده های افراد را مورد هدف قرار می دهد..."  یعنی در حقیقت فیلم "سخنرانی پادشاه" به نوعی برجنگ نرم به عنوان اصلی ترین ابزار نظام سلطه جهانی در حاکمیت بر دیگر سرزمین ها و ملل و همچنین پیش زمینه لشکرکشی نظامی تاکید دارد. جوزف نای (تئوریسین معروف آمریکایی) در کتابی با نام "قدرت نرم" یا "Soft Power "در تشریح جنگ نرم می نویسد:  "... وقتی بتوانی دیگران را وادار کنی ایده هایت را بپذیرند و آنچه را بخواهند که تو می خواهی، در این صورت مجبور نخواهی بود برای هم جهت کردن آنها با خود، هزینه زیادی صرف سیاست هویج و چماق کنید. اغوا همیشه موثرتر از اکراه است و ارزش های زیادی مانند دمکراسی، حقوق بشر و فرصت های فردی وجود دارند که به شدت اغوا کننده اند..."   9- سیر دین زدایی و سکولاریته جامعه بشری که از قرون 16 و 17 توسط کانون های صهیونی شروع شده بود در اواسط قرن بیستم و به خصوص دهه های 60 و 70 این قرن ، آنچنان بی دینی و لامذهبی را زیر پرچم غیراخلاقی ترین و مفسده بارترین رفتارهای اجتماعی رواج داد که خود نظریه پردازان ، جامعه شناسان و روانشناسان جوامع غربی از این بابت دچار احساس خطر شدند چراکه رفتارهای نابهنجار و لاقیدی و بی بند و باری نسل جدید موجب فروپاشی   خانواده ها به عنوان بنیان جامعه و در نتیجه از هم گسیختگی و آشفتگی این جوامع گردیده بود. چنانچه فرانسیس فوکویاما تئوریسین برجسته آمریکایی در کتابی تحت عنوان "پایان نظم" از اخلاق به عنوان سرمایه اجتماعی نام برد و براساس آمار و اسناد و ارقام نتیجه گرفت که این سرمایه در غرب در معرض اضمحلال قرار گرفته است. از طرف دیگر فطرت خداجویانه و ضمیر کمال طلبانه بشر خسته از مدرنیته و افسارگسیختگی تمدن صنعتی کنونی ، همواره در پی راهی به سوی معرفت الهی و معنویت بوده است. از همین رو کارشناسان فرهنگی و علوم انسانی غرب همچون هایکسلی و اشپینگلر ، بحران اصلی اواخر قرن بیستم را بحران معنویت خواندند. به دنبال این بحران معنویت بود که ناگهان سیر گرایش به ادیان و مذاهب توحیدی و ابراهیمی در غرب،شتاب افزون تری گرفت. مضاف براینکه کارشناسان و موسسات اجتماعی نیز برای ممانعت از فروپاشی اجتماعی جامعه غربی ، سعی داشتند با تشویق جوانان و نسل جدید به حفظ بنیان خانواده و اخلاق گرایی ، این جامعه را از یک فاجعه انسانی نجات دهند. در اینجا کانون های صهیونی که تلاش 3-4 قرنی خویش در زدودن دین از صحنه جامعه را در معرض نابودی می دیدند، طرح و نقشه ای تازه درافکندند  و برپایه همان افکار و اندیشه های صهیونی اومانیسم و سکولاریسم ، فرقه های جدیدی را تحت عنوان دین و مذهب و عرفان به سوی نسل تشنه معنویت روانه کردند. طولی نکشید که در طی چند سال ، دهها و صدها فرقه و مکتب جدید عرفانی شکل گرفت با ظواهر و اشکال مختلف و آیین ها و رسوم رنگارنگ که همگی در 3 نقطه و نکته مشترک بودند ؛ اول این که تمامی این فرقه ها ، مقابله با ادیان توحیدی و مذاهب ابراهیمی را نشانه رفته بودند و دوم همگی شریعت گریز بودند تا فرد تحت انقیاد فرقه های مذکور ، همچنان تحت سلطه تفکر سکولاریستی از راهیابی هرگونه تفکر دینی به عرصه اجتماع پرهیز نماید و بالاخره سوم اینکه مبانی فکری و آیین های اعتقادی آنها کاملا از آموزه های فرقه صهیونی کابالا منشاء گرفته است. فرقه ای که برای برپایی حکومت جهانی صهیون ، موقعیت و جایگاه استراتژیک داشته و همچنانکه زمانی منشاء پدید آمدن سازمان مخوف فراماسونری شد، امروز نیز فرقه های شبه ماسونی نوظهور و عرفان های انحرافی از آن نشات گرفته است.برگرفته از : وبلاگ سعید مستغاثی http://smostaghaci.persianblog.ir

نگاهی به جریانات عمده سینمای جهان در دهه 2010- 2001 (بخش دوم)

:: پس از 11 سپتامبر ::

هنوز زمان زیادی از آغاز قرن بیست و یکم و هزاره سوم میلادی نگذشته بود که در یازدهمین روز از نهمین ماه سال 2001 حادثه ای در نیویورک اتفاق افتاد که گویی همه آنچه در فیلم های آخرالزمانی تا آن هنگام تصویر شده بود را عینیت می بخشید. گویی عملیات تروریستی فیلم هایی همچون "محاصره" ( ادوارد زوییک-1998) و"جاده ارلینگتن" (مارک پلینگتن-1999) تحقق عینی پیدا کرده بود ، انگار پیش بینی های فیلم "مردی که فردا را می دید" (رابرت ژونه-1981) درباره پیش گویی های نوسترآداموس جامه عمل می پوشانید. فیلمی که 2 سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی بر روی پرده رفت و در آن به وضوح نشان داده می شد که موشک مسلمانان ، برج های دوقلوی نیویورکی را به دو نیم می سازد!!

به جز این ها طی سالهای پیش از 2001 ، حداقل در بیش از 18 فیلم دیگر به نوعی نابودی برج های دوقلوی تجارت جهانی در نیویورک به تصویر کشیده شد و در واقع نیویورک (که در فرهنگ پیوریتن ها و اوانجلیست ها "یهودیه" هم نامیده شده) یک شهر آخرالزمانی نمایش داده شد. فی المثل :

-در صحنه ای از فیلم "هکرز"(ین سافتلی-1995) که در تاریکی شب برج های دوقلو نشان داده می شوند ، چراغ اتاق های این دو برج به ترتیبی روشن هستند که از آن عبارت: اصابت کردن و سوزاندن (Crash and Burn) خوانده می شود.

-در صحنه ای از فیلم "ترمیناتور2:روز داوری"(جیمز کامرون -1991)که مرد جیوه ای درکامیون درحال تعقیب T-800 و جان کانرز برروی موتورسیکلت درون کانالی دیده می شود، در حال عبور از یکی از زیر گذرها که سرانجام کامیون براثر برخورد با آن منفجر می شود، پیش از برخورد این کلمات برروی سردر آن زیر گذر قابل خواندن است:

Causion 9-11 یعنی اخطار 11-9 (اشاره به تاریخ 11 سپتامبر)

-در فیلم "برادران سوپر ماریو" (1993) در دو صحنه پیاپی ، برج های دوقلوی نیویورکی مورد تهاجم اشیاء نورانی قرار می گیرند.

-در پوستر اولیه فیلم "جان سخت"(جان مک تیرنان-1988) برج های مرکز تجارت جهانی در نیویورک در حال انفجار هستند! این تصویر بعدا از روی پوستر حذف شد!!

-یک گفت و گو از سکانس مهمی در فیلم "بوسه طولانی شب بخیر" (رنی هارلین -1996).فیلمی درباره یک مامور زن امنیتی سابق  که دچار فراموشی شده  و درموقعیت یک خانم خانه دار، به تدریج وضعیت سابقش را به خاطر می آورد. آن گفت و گو مابین دو مامور امنیتی صورت می گیرد:

 

"...مرد اول : بمب گذاری مرکز تجارت جهانی را در سال 1993 یادتون میاد؟ ( در آن تاریخ اعلام شد که فردی به نام رمزی یوسف، بمبی را در طبقه پنجم زیر زمین برج های یاد شده منفجر کرده است)

مرد دوم : می خوای بگی تو می خوای یک عملیات تروریستی دروغین راه بندازی تا بتونی از کنگره پول و بودجه بکشی بیرون ؟

مرد اول : بنابراین مجبوریم عملیات تروریستی رو به طور واقعی انجام بدیم و طبعا مسلمان ها رو مقصر اعلام می کنیم..."

 

اما یک سال پیش از رخداد حادثه 11 سپتامبر 2001 و  دقیقا در 22 سپتامبر 2000 فیلم "جن گیر" (ویلیام فرید کین) که 27 سال قبل در سال 1973 اکران شده بود تحت عنوان نسخه ویژه کارگردان و اینکه صحنه های تازه ای نسبت به نسخه اصلی در آن گنجانده شده  با نام جن گیر 2000 در آمریکا اکران شد و تا یکماه پیش از واقعه برج های دو قلوی نیویورکی در 26 کشور جهان به نمایش عمومی در آمد که آخرین آن در 16 اوت 2001 ( حدود یک ماه پیش از حمله به برج های مرکز تجارت جهانی) در اسراییل بود!! بدون شک اکران مجدد فیلم "جن گیر" نمی توانست علل معمول نمایش دوباره سایر آثار سینمایی را دارا باشد چرا که:

اولا ؛ معمولا اکران مجدد فیلم های ماندگار یا مطرح تاریخ سینما به مناسبت 20 ، 25 ،50 ، 75 یا 100سالگی  آنها انجام می گیرد و 27 سالگی یک فیلم ، هیگونه مناسبتی نمی تواند داشته باشد.

ثانیا؛ فیلم به عنوان نسخه ویژه کارگردان تقریبا هیچ صحنه مهم اضافه ای نداشت و تنها قدری قدم زدن های بی حاصل الن برنستین و یا پدر کاراس به آن افزوده شده بود که در روند داستان هیچ تاثیری نداشت.

 اما در آستانه هزاره سوم و حادثه 11 سپتامبر ، فیلم "جن گیر" می توانست واجد پیام های ویژه ای برای مخاطبانش باشد. در فیلم، روح شیطانی و شرور از درون سرزمین عراق و با صدای اذان به آمریکا و کیپ تاون آمده و در وجود دختر نوجوانی فرو می رود. عراق سرزمین شیطان و شرارت جلوه می کند و این همان فحوای کلام جرج دبلیو بوش در آستانه حمله نظامی به افغانستان و عراق پس از ماجرای 11 سپتامبر 2001 بود که اینک آمریکا و جهان با یک محور شرارت و قدرت شیطانی مواجه اند که اگر آن را در خود مرکز شر (یعنی عراق و خاورمیانه و در اصل کشورهای اسلامی)سرکوب نکند، در آمریکا به سراغشان خواهد آمد! یعنی به این ترتیب یک فیلم شیطانی آرشیوی در خدمت میلیتاریسم نوین غرب قرار گرفت و به قول یکی از کارشناسان سیاسی دیپلماسی آخرالزمانی غرب را کلید زد.

به هر حال حادثه 11 سپتامبر 2001 نقطه عطفی در تاریخ آمریکا و غرب بود ، چنانچه خود جرج دبلیو بوش، تاریخ را به پیش و پس از 11 سپتامبر تقسیم نمود. برخی کارشناسان بر این باورند که به دلیل عدم رخداد جنگ آخرالزمان یا آرماگدون در انتهای هزاره دوم ، 11 سپتامبر بوجود آمد تا آنچه برای زمینه سازی جنگ واپسین برعهده ایالات متحده نهاده شده (لشکر کشی به خاورمیانه و اشغال سرزمین عراق یا همان بابل ) انجام پذیرد.

اما در حالی که طی پنج سال پس از 11 سپتامبر  تقریبا سینمای هالیوود از هرگونه پرداخت به حادثه برج های دوقلوی نیویورکی منع گردیده بود و هیچگونه فیلمی در این زمینه ساخته نشد  و حتی تصاویر برج های دوقلوی نیویورکی از بعضی فیلم های ساخته شده قبل از 11 سپتامبر 2001 ، بیرون کشیده شد ، اما در سال 2006 ناگهان ورق برگشت و حداقل 3 فیلم با تبلیغات و سر و صدای فراوان روی پرده سینما و یا بر صفحه تلویزیون نقش بستند؛ "یونایتد 93 " (پال گرین گرس) و "پرواز 93" (پیتر مارکل) که هر دو فیلم درباره چهارمین هواپیمای ربوده شده در روز یاد شده بودند و فیلم "مرکز تجارت جهانی " (الیور استون) که به قصه دو پلیس نجات یافته از آوار برج های دوقلو می پرداخت.

دو فیلمی که ماجرای پرواز شماره 93 را به تصویر می کشیدند ، حکایت چهارمین هواپیمای به اصطلاح ربوده شده روز 11 سپتامبر 2001 را نقل می کردند که با تلاش مسافرین آن ، به هدف خود یعنی برخورد با ساختمان دیگری از مراکز مهم آمریکا نرسید و در منطقه ای دورتر با زمین برخورد کرده و منفجر شد. داستان فیلم که براساس برخی نقل قول های بازماندگان قربانیان آن پرواز از آخرین تماس تلفنی با بستگانشان به همراه  تخیلات فیلمسازان آثار  مذکور شکل گرفت، بعدا مورد اعتراض همان بازماندگان واقع شد که گویا ماجرای مذکور تحریف گردیده است!                                                                     

فیلم الیور استون هم یک پروپاگاندا برای نئو کان های حاکم برآمریکا بود. نکته جالب اینکه وقتی الیور استون برای ساخت فیلم "مرکز تجارت جهانی" توسط روسای کمپانی پارامونت انتخاب گردید، بسیاری از روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان متمایل به محافل سیاسی خصوصا وابسته به جناح محافظه کاران و جمهوری خواهان حاکم ، برآشفتند و یکی از آنها نوشت :" این دیگر شرم آور است که اجازه می دهند فیلمسازی مثل الیور استون با آن فکر مسموم و خرابش ، ماجرای 11 سپتامبر را آلوده کند !!" وکمپانی پارامونت برای راحت کردن خیال متعصبان محافظه کار،علاوه بر راه اندازی یک شرکت رسانه ای،در چندین جلسه نمایش خصوصی (پیش از اکران عمومی) فیلم را برای اعضای کنگره آمریکا نشان داد تا اینکه "کال تامس" تند رو  و متعصب تعریف خود را از فیلم استون چنین ارائه داد(تعریفی که شاید زمانی در مخیله استون یا حداقل هواخواهان او هم نمی گنجید!). تامس گفت:

"یکی از درخشانترین فیلم هایی که از کشور ، خانواده ، ایمان و مردم دفاع می کند" !!!

دلیل این دفاع حیرت انگیز یک نئو مکارتی از استون  کاملا واضح بود. او  برخلاف آثار معروفش و آن تئوری 3 سواله فیلم "جی اف کی"، در فیلم "مرکز تجارت جهانی" به عمق ماجرای 11 سپتامبر نقب نمی زد و آن را فقط در یک سطح تبلیغاتی برای میلیتاریسم حاکم برآمریکا مطرح می ساخت. اگرچه استون در هزاره جدید با ساخت فیلم "اسکندر"(2003)و "دبلیو"(2008)از جرگه سینماگران ظاهرا معترض بیرون رفت و به صف فیلمسازان تبلیغاتی هالیوود پیوست.

اما درباره 11 سپتامبر 2001 مستندهای بسیاری ساخته شد. یکی از این مستندها که سال بعد ازآن حادثه نمایش داده شد ، 11 فیلم کوتاه 11 دقیقه ای از 11 فیلمساز مختلف جهان بود که در مجموعه ای گرد آمده بود. فیلمسازانی همچون یوسف شاهین ، کلود شابرول ، شان پن ، کن لوچ ، الخاندرو گونزالس ایناریتو، در این مستند حضور داشتند و یکی از آن  فیلم ها ساخته کن لوچ به حادثه ای دیگر در 11 سپتامبر 28 سال قبل از واقعه برج های نیویورکی می پرداخت، به فاجعه کودتای نظامیان شیلی  در 11 سپتامبر 1973 که بوسیله آمریکا و عواملش مانند ژنرال پینوشه علیه حکومت ملی ومردمی سالوادور آلنده انجام شد وطی آن دهها هزار تن با رگبار مسلسل های آمریکایی کشته شدند. کن لوچ در آن اپیزود به طعنه می گفت اگر در حادثه برج های مرکز تجارت جهانی نیویورک حدود 3هزار نفر (که البته رقم بالایی است) جان باختند ، در جریان کودتای شیلی ، تنها در استادیوم سانتیاگوی شیلی بیش از 30 هزار نفر قتل عام شدند.در حالی که هیچ مراسمی برایشان برپا نگشت،اشکی برایشان ریخته نشد و گروه و سازمان بین المللی برایشان دل نسوزاند!!!

مستند 11 فیلمه مذکور، موضوع جدیدی را درباره ماجرای 11 سپتامبر مطرح نساخت اما مستندهای متعددی حقایق و گوشه های پنهان آن حادثه را بازخوانی کردند از جمله فیلم "تغییر بی قاعده" که در سال 2005 ساخته شد.

مجله تایم در گزارشی درباره "تغییر بی‌قاعده"، آن را یکی از افشاگرترین فیلم‌هایی معرفی نمود که درباره  11 سپتامبر ساخته شده است. در ادامه گزارش مجله تایم آمده بود که:

"... فیلم یاد شده پر از آمار، تصاویر، مدارک و گفته‌های شاهدان عینی است. متخصصان در مصاحبه هایشان  دلایل خود را ارائه می دهند و  نوای موسیقی هیپ‌هاپ در سرتاسر فیلم به گوش می‌رسد. آنها یازدهم سپتامبر را از نو بازسازی کرده‌اند. نقطه به نقطه و فریم به فریم. یک گوینده لحظه به لحظه ماجرا را شرح می‌دهد. ‌آماتورها ،  شماری از انسان‌های سخت کوش (که بعضی‌ حتی 20 ساله‌اند) با سرمایه شخصی ولپ‌تاپ‌هایشان وتصاویری که در اینترنت موجود بوده ؛ این فیلم را ساخته‌اند ..."

کوری رووه، یکی از سازندگان فیلم که تنها 23 سال داشت، در مصاحبه با همان شماره مجله تایم گفت: "هدف فیلم تنها یک چیز است: مردم باید متقاعد شوندکه داستان‌های دیگری هم از ماجرا وجود دارد. داستان‌هایی که رسانه‌های اصلی و دولت هیچگاه تعریف نمی‌کنند. " او ادامه داده بود:‌"آن 19 هواپیماربا در 2 ساعت، از تمامی بخش‌های امنیتی به راحتی گذشتند و 4 هواپیمای مسافربری را به چنین ساختمان‌هایی کوبیدند و در تمام این مدت ارتش هیچ کاری برای متوقف کردن آنها انجام نداد، آن هم در محافظت‌شده‌ترین فضای هوایی سراسر جهان در ایالات متحده. این به نظر من توطئه دولت آمریکا است، دم و دستگاه بوش. "

رووه در ادامه افزوده بود:" دولت در این فیلمنامه نقش وطن‌پرستی تحسین‌آمیزش را به خوبی بازی کرد. اگر می‌خواهید سلاح‌های کشتار جمعی ساختگی را در یک کشور دیگر ریشه‌کن کنید، بهترین کار راه انداختن چنین حملات تروریستی ساختگی به کشورتان است. "!! او به حمله آمریکا به عراق به بهانه در اختیار داشتن سلاح‌های کشتار جمعی اشاره می‌کرد که  در عراق هیچگاه چنین سلاح‌هایی کشف نشد.

از جمله مستندهای دیگری که درباره حادثه 11 سپتامبر ساخته شد ، می توان به :

"اسرار 11 سپتامبر"،" Who killed John O’Nei" و "Loose Change" نیز اشاره کرد.

اما نخستین واکنش هالیوود پس از قضیه 11 سپتامبر ، جلسه ای در کاخ سفید با حضور جرج دبلیو بوش ، به ریاست جک والنتی (رییس وقت انجمن تهیه کنندگان سینمای آمریکا) و با شرکت روسای کمپانی های اصلی هالیوود همچون فاکس ، متروگلدوین مه یر ، پارامونت ، سونی پیکچرز ، یونیورسال ، دیزنی و ...بود.

اگرچه متن کامل مذاکرات انجام شده در جلسه فوق به بیرون درز نکرد اما براساس گفته های برخی حاضران در آن جلسه و همچنین عملکرد هالیوود در ساخت فیلم های بعدی اش می توان به برخی مندرجات جلسه یاد شده پی برد. از عاجل ترین اتفاقاتی که پس از جلسه سران هالیوود با بوش در کاخ سفید در سینمای غرب افتاد ، حذف تصاویر برج های دوقلوی نیویورکی از تمامی فیلم ها بود ، حتی آنهایی که پیش تر فیلمبرداری شده و آماده نمایش بودند.

پس از آن تقریبا اغلب  آثار تولید شده ، رنگ و بویی از تروریسم و مبارزه با تروریسم و ناجی بودن آمریکا و آمریکاییان و موضوعاتی از این قبیل یافتند. فیلم هایی مانند : جاسوس بازی ( تونی اسکات-2001) ، آخرین قلعه (راد لوری-2001) ، سقوط بلک هاوک (ریدلی اسکات-2001) ، پشت خطوط دشمن (جان مور-2001) ، خسارت جانبی (اندرو دیویس-2002) و ...در همان سال و سال بعد روی پرده رفتند تا گویا غرور آمریکاییان بازیابی شود . البته در سالهای بعد هم بسیاری از فیلم های تولیدی تحت تاثیر حادثه 11 سپتامبر و یا تبعات آن واقع شدند؛ از تریلر علمی – تخیلی "گزارش اقلیت" ( استیون اسپیبرگ-2002) گرفته که خود کارگردان مدعی بود برای اعتراض به شرایط امنیتی/پلیسی حاکم بر جامعه آمریکا ساخته شده تا ملودرام" Reign Over Me"(مایک بایندر-2007)که به غم پایان ناپذیر یکی از بازماندگان قربانیان برج های نیویورکی به خاطر فقدان همسرش می پرداخت و تا آثاری مانند "من خان هستم"(کاران جوهر-2010) که مسلمانی منگول در آمریکای پس از 11 سپتامبر ، مورد ظلم  و بی عدالتی واقع می شود و همسر و فرزندش را از دست می دهد اما حاضر نمی شود که با مسلمانان عدالت طلب و ظلم ستیز همکاری کند و عاقبت حتی بدست آنها ترور می شود!

 

 تدارک سینمای غرب برای هزاره سوم

امروزه براساس شواهد و اسناد موجود، تردیدی وجود ندارد که کانون های شبه دینی اوانجلیک (مسیحیان صهیونیست) برای آغاز هزاره سوم میلادی ، تدارک گسترده ای دیده و برنامه ریزی وسیعی را انجام داده بودند.

هانا راسین یکی از نویسندگان معروف واشینگتن پست مدت ها بر روی کتابی درباره نخبگان اوانجلیست(همان  صهیونیست های مسیحی که خاستگاه آیینی حاکمان امروز آمریکا هستند) کار می‌کرد . او در مقاله ای که در دسامبر 2005 در  ماهنامه آتلانتیس، شماره296 به چاپ رساند، تدارک هزاره سومی  بنیادگرایان انجیلی برای  سینما و فیلمسازی را به تفضیل توضیح داد .اگرچه در واقع نگرش اوانجلیستی از خیلی پیشتر در ساختارهای سیاسی حاکم و بافت سنت‌گرای جامعه آمریکا و در نتیجه فقرات نظام سینمایی غرب حضوری پرقدرت داشته، اما مقاله راسین علاوه براینکه دیدگاه یک نویسنده و کارشناس یهودی غربی به این مسئله را بیان می سازد، حکایت از آن دارد که امروزه این رابطه در هالیوود و سینمای آمریکا تا چه حد روشن و ملموس است. هانا راسین سعی دارد دراین مقاله نسل‌های مختلف معتقد به اوانجلیسم(صهیونیست مسیحی) را در هالیوود معرفی کند:

 "...نسل اول کسانی بودند که در فضای یهودی تبار  هالیوود سعی می‌کردند ایمان خود را مخفی کنند. اگرچه همواره در این کارخانه رویا سازی، ساخت آثار اوانجلیکی از اهمیت خاصی در میان صاحبان کمپانی ها برخوردار بوده است. نسل دوم این بنیادگرایان، پس از 11 سپتامبر و ظهور نومحافظه‌کاران آمریکایی در کاخ سفید فرصت عرض اندام یافتند تا جایی که طی 4 سال گذشته(2001 تا 2005)در هر فصل اکران دست‌کم یک فیلم ایدئولوژیک با باورهای اوانجلیستی(آمیزه ای از پروتستانتیزم و آموزه های صهیونی آخرالزمانی که نبرد آرماگدون را از طریق برپایی اسراییل بزرگ راه حل نهایی می دانند) به چشم می‌خورد. اما نسل سوم که به تدریج بر هالیوود حاکم می شود و خود رابه یهودیان حاکم تحمیل می کند، علاوه بر ابا نداشتن از بیان اعتقادات خویش، براین باوراست نگاه ایدئولوژیک  آنها به پدیده‌ها باید در تمام سطوح فیلم نفوذ کند، حتی اگر فیلمی باشد که در ظاهر با قواعد بنیادگرایان انجیلی  سازگار نباشد..."

راسین تأکید می‌کند که:"...امروزه هالیوود  بدست این نسل کاملاً در حال تحول است. نسل جدید نه تنها عقایدش را در یک ژانر محدود نمی‌کند بلکه جذابترین آنها یعنی تریلر، وحشت، علمی- تخیلی و حتی کمیک استریپ را هدف‌گرفته است.هدف آنها آشتی میان سینمای سرگرم کننده و کلیسای انجیلی  با یکدیگر است تا اوانجلیسم(صهیونیسم مسیحی) بتواند با قوی‌ترین، جذاب‌ترین و فراگیرترین زبان کنونی با جهانیان سخن بگوید..."

براساس چنین گفتاری، بسیاری از کارشناسان سینما در غرب براین باورند که کلیسای انجیلی با رویکردهای افراطی نومحافظه‌کاران در حال دامن‌زدن به موج جدیدی از تهاجمات عقیدتی است که در نهایت به همان نبرد آرماگدون(نبردی که براساس باورهای اوانجلیست ها یا صهیونیست های مسیحی ، بیش از دو سوم مردم جهان را نابود ساخته و دنیا را برای حکومت هزار ساله مسیح موعودشان و یهودیانی که به وی می گروند ، آماده می سازد) ختم می شود. در واقع هدف نهایی باورها و اعتقادات آنان ، برچنین فاجعه ای استوار است و آن را تقریبا بدون کم و کاست در همه آثارشان به تصویر می کشند.

در تایید همین باورهاست که  مطالعه مجموعه داستان‌های نارنیا به دلیل ته‌مایه مذهبی‌، در خانواده‌هایی که دارای اعتقادات اوانجلیستی هستند، یکی از ضروریات به شمار می رود و بسیاری از آنها ، سی.اس. لوئیس را یکی از بزرگترین نویسنده‌های قرن گذشته می‌دانند. دیزنی  و کمپانی شریکش یعنی "والدن مدیا" هم درست به دنبال همین مخاطبین بوده اند. آنها کمپانی "موتیو مارکتینگ" که کار تبلیغ فیلم "مصائب مسیح" را انجام داده بود،به خدمت گرفتند تا بتوانند فیلم خود را به کلیساها و مراکز مذهبی معرفی کنند. کارگردان فیلم " وقایع نگاری نارنیا"یعنی اندرو آدامسن، نمادهای مذهبی فیلم را با داگلاس کرشمن، پسرخوانده سی.اس.لوئیس(که خود از اوانجلیست های متعصب است) چک کرد تا مطمئن شود که در فیلم "وقایع‌نگاری نارنیا" از نظر اعتقادی و مذهبی هیچ اشتباهی وجود ندارد.

انتظارات بنیادگرایان اوانجلیست از این فیلم سبب شد تا سازندگان فیلم، خیلی با دقت و احتیاط برای آنها توضیح بدهند که چرا نتوانسته اند  به صراحت ، فیلم "وقایع نگاری نارنیا" را فیلمی تمثیلی و نمادین از باورهای آنان معرفی کنند. در زمان ساخت فیلم، متولیان کلیسای انجیلی ،  به شدت پروسه انتخاب بازیگر توسط آدامسن را پیگیری می‌کردند تا ببینند مثلا چه کسی قرار است به جای اصلان شیر حرف بزند.

هانا راسین در مقاله اش درباره "وقایع نگاری نارنیا" می نویسد:

"...در داستان، زندگی اصلان به نوعی رستاخیز مسیح را به ذهن متبادر می سازد و کلیسای انجیلی  می‌خواست مطمئن شود که آدامسن شخصیتی را برای دوبله این نقش انتخاب می‌کند که ویژگی‌های صدایش به مسیح نزدیک باشد..."

به این ترتیب شرط‌بندی هالیوود برروی پتانسیل مخاطبان انجیلی بالاخره نتیجه مطلوب داد و فیلم "وقایع نگاری نارنیا" در صدر جدول پرفروش ها نشست. در ادامه ساخت این نوع فیلم ها بود که " جن‌گیری امیلی رز "(فیلمی از جنس فیلم معروف "جن‌گیر" برای معتقدان به بنیادگرایی انجیلی ) در هفته اول اکران خود 30 میلیون دلار فروخت و در ماه سپتامبر 2006 به یکی از فیلم‌های پرفروش ماه تبدیل شد.کارگردان آن فیلم، "اسکات درکسن" فارغ‌التحصیل دانشگاه اوانجلیستی بایولا درلس‌آنجلس بوده و یکی ازمدرسان مدعو کلاس‌های مؤسسه فیلمسازی "پرده اول" نیز هست.

هانا راسین در ادامه مقاله اش می نویسد:"...در پاییز 2007 ، همه جای هالیوود پرشده بود از تابلوهای تبلیغاتی که روی آنها ارواح و فرشتگان نقش بسته و مشغول جلب مشتری بودند؛ فیلم‌هایی مثل" نجواگر روح" ، "مدیوم "(واسطه) و  "سه آرزو"...."

 گرچه ممکن است، نتوانیم این فیلم ها را معرف کامل اوانجلیسم بدانیم، اما به هر حال واضح است که هالیوود پس از دوران حاکمیت بلامنازع اشراف یهود مهاجر ، اینک مسحور این گونه حوزه‌های شبه مذهبی شده که البته در چشم انداز نهایی خود ، هدفی مغایر با آنچه مد نظر بنیانگذاران هالیوود بود را تعقیب نمی کنند.

در همین مسیر باربرا نیکولاسی(راهبه کلیسای انجیلی ) در سال  1999 مؤسسه "پرده اول" (Act One)  را تأسیس کرد.مؤسسه‌ای که به منظور تحصیل هنرجویان اوانجلیست در زمینه فیلمنامه‌نویسی و سینما بوجود آمد.

راسین در تشریح فضای این موسسه می نویسد:"...در یک طبقه ساختمان مؤسسه که در پای تپه‌های هالیوود واقع شده، همانقدر که روی قفسه‌ها DVD  فیلم دیده می‌شود، انجیل هم به چشم می خورد..."

وقتی در همان زمان ، شبکه CNN نیکولاسی  را برای یک مصاحبه دعوت نمود. آن روز وی نتوانست هیچ یک از اعضا و مدرسین مؤسسه را برای حضور در تلویزیون با خود همراه کند. او بعدا گفت: "آنها فکر می‌کردند که این کار می‌تواند به فعالیت‌های دیگر آنها لطمه بزند."

اشاره نیکولاسی بیشتر به اوانجلیست هایی بود که از قبل در هالیوود کار می‌کردند  و جزء موج اول این جریان به شمار می آمدند. از جمله این افراد می‌توان به "ران آستین"، نویسنده سریال‌های تلویزیونی "فرشتگان چارلی" و "مأموریت غیرممکن" و  همچنین جک شی، رئیس سابق انجمن کارگردانان آمریکا اشاره کرد. آن موقع این افراد به شوخی به نیکولاسی می‌گفتند که در هالیوود، رفتن به کلیسا یک گناه محسوب می‌شود.

 در آن دوره تصویری که در تلویزیون و سینما از بنیادگرایان انجیلی  ارائه می‌شد غالباً  تصویر یک همسایه بدعنق، عصبانی و خنگ بود (برای مثال ند فلاندرز در "سیمپسون‌ها") یا حقه‌بازهای چرب زبان و تملق‌گو (مثلاً کشیش در مجموعه "خانواده سوپرانو") و یا حتی قاتل (در فیلم "تنگه وحشت" ساخته مارتین اسکورسیزی). اما بعداز حادثه 11 سپتامبر، رویکرد صنعت سینما به این موضوع آرام آرام تغییر کرد. استودیوها به سراغ فیلم‌هایی رفتند که مضامین اوانجلیستی داشتند حتی اگر این فیلم‌ها کاملاً  مذهبی محسوب نمی‌شدند. به گفته نیکولاسی در همین دوران  هم بود که مؤسسه "پرده اول" فعالیت‌هایش را گسترش داد. مثلا رالف وینتر، تهیه‌کننده فیلم "مردان ایکس" و" 4 شگفت‌انگیز"، تام زودیاک، تهیه کننده فیلم "بروس قدرتمند" و "پچ آدامز"، با چند  جشنواره جدید مسیحی وارد گفت‌وگو شدند.

هانا راسین از نویسنده‌های مجموعه‌های تلویزیونی پربیننده‌ای مثل‌"بافی، قاتل خون‌آشام" و "افسونگر" دیگر به عنوان موج دوم اوانجلیست های  هالیوود نام می برد چراکه به راحتی از کلیسا رفتنشان با همکاران خود حرف می‌زدند. راسین نسل "دانیل رومر " را موج سوم این جریان می داند. او از قول نیکولاسی  می‌نویسد که این نسل اصلاً دوست ندارد راجع به اینکه چطور یک بنیادگرای انجیلی باید خود را با هالیوود هماهنگ کند، حرف بزند. حالا دیگر می‌توانیم شاهد شکل‌گیری نسلی از هنرمندان جوان اوانجلیست باشیم که همه متقاضی شرکت در کلاس‌های مؤسسه "پرده اول" هستند. برای مثال همسر یک کشیش  که در دوران نوجوانی خواننده موسیقی کانتری بوده، دوست دارد که درباره موضوع "شکل‌گیری فرهنگ، مجموعه‌های تلویزیونی و فیلم‌های پرفروش" تحقیق کند و مقاله بنویسد. یکی  دیگر از این افراد ، یک دانشجوی اونجلیست فارغ‌التحصیل هاروارد است. دیگری زنی است که قبلاً در بخش فعالیت‌های مذهبی کاخ سفید کار  می‌کرده است.

هانا راسین می نویسد :"... این نسل با پرستش خدا و کوئنتین تارانتینو بزرگ شده‌اند!  هر چند پرستش دومی غالباً  مخفیانه و سری است. این عده ، جناح سینمایی جریانی هستند که جامعه‌شناسی به نام آلن وولف آن را "گشایش تفکر  و ذهنیت اوانجلیستی"  دانسته است؛ چیزی که در حقیقت تجدید حیات فرهنگی بنیادگرایان محافظه‌کار( یا همان مسیحیان صهیونیست) است.  بنابراین احتمالاً والدین این نسل به آنها آموخته‌اند که برای حفظ اعتقادات خود در پناه یک خرده فرهنگ موازی یعنی سینما قرار بگیرند، زیرا تا آن زمان فیلم‌های مذهبی همگی باعث دلزدگی و خستگی آنها شده بود. برای اینکه بتوانید از کلاس‌های مؤسسه پرده اول استفاده کنید باید حضور مسیح را در زندگی خود باور داشته باشید..."

پس از 11 سپتامبر 2001 بود که  استودیوهای هالیوودی به سراغ مدرسین مؤسسه "پرده اول" رفتند، همه تحت تاثیر  استعداد ویژه رومر و دیگر فیلمسازان این موسسه و نگاه تازه آنها قرار گرفته بودند. حالا دیگر کمپانی های یهودی نیز به باربرا نیکولاسی زنگ می زدند و می گفتند: "ما یک فیلم مسیحی می‌خواهیم. 5 فیلمنامه اولتان را برای ما بفرستید."

هانا راسین براین باور است که دلایل چنین رویکردی هم معنوی بود و هم اقتصادی. صنعت فیلمسازی بعد از حادثه 11سپتامبر به تولید فیلم‌هایی می‌اندیشید که "از معنا و مقصودی هم برخوردار باشند" و "در جهت سیاست وایدئولوژی ایالات متحده قرار گیرند". فیلمنامه‌هایی مثل "جن‌گیری امیلی رز" و اقتباسی از داستان سی.اس.لوئیس به نام "وقایع‌نگاری نارنیا: شیر، جادوگر و کمد" که در سال 2006  یکی از پرفروش‌ترین‌ها بود.

 در سال  2002 دانشگاه پت رابرتسون (به نام یکی از مهمترین رهبران اوانجلیست)،  مرکز هنرهای نمایشی خود را افتتاح کرد. این مرکز شامل استودیوهای فیلم و انیمیشن‌ و دو سالن نمایش فیلم بود. دو سال بعد "جرج بارنا" یکی از محققان و متخصصان برجسته نظرسنجی ، از حقیقتی پرده برداشت؛ او به این  نتیجه رسید که فیلم می‌تواند بیشتر از کلیسا روی پیروان بنیادگرایی تأثیر بگذارد و به همین دلیل مجموعه "بارنا فیلم" را به عنوان یکی از شعبات یا شاخه‌های شرکت رسانه‌ای انجیلی خود تأسیس کرد.

"فیلیپ آنشوتز" یکی دیگر از اوانجلیست های معتقد و البته ثروتمند که بنیانگذار مؤسسه ارتباطی کوئست است نیز در سال 2002 گروه فیلم "آنشوتز" را بوجود آورد که مجموعه"والدن مدیا"را شامل می‌شد و  در ساخت فیلم "وقایع‌نگاری نارنیا" با  کمپانی دیزنی مشارکت  داشت. در واقع این "والدن مدیا" بود که بار اصلی تهیه فیلم را به لحاظ نرم افزاری بردوش کشید و  دیزنی ، منحصرا در بخش سخت افزاری و امکانات ، آنها را یاری رساند.

در حال حاضر بنیادگرایان انجیلی   از میان برنامه‌های مختلف هالیوودی  می توانند انتخاب‌های متعددی داشته باشند. برای مثال شبکه نیایش هالیوود( Hollywood Prayer Network) یکی از شبکه‌هایی است که تمام توان خود را صرف کرده تا با استفاده از نیروهای متخصص انجیلی ، هالیوود را دچار یک تحول گرداند.

و امروزه تنها بیش از 1550 کانال ماهواره ای رادیویی و تلویزیونی ، عقاید و باورهای اوانجلیستی یا همان ایدئولوژی آمریکایی را ترویج کرده و 24 ساعته بر طبل جنگ آخرالزمان و آرماگدون می کوبند.

 

اشغالگری آمریکا در عراق و افغانستان

مهمترین بازتاب حوادث پس از 11 سپتامبر در سینمای غرب ، به موضوع جنگ و اشغالگری آمریکا و نیروهای ناتو در عراق و افغانستان اختصاص داشت. در واقع این دومین موج سینمایی عمده دهه نخست از هزاره سوم میلادی بود که اگرچه از اواسط دهه خود را نشان داد ولی به زودی بر سایر جریانات سینمایی غرب غلبه کرده و پس از سینمای آخرالزمانی ، به جریان دوم سینمای آمریکا بدل گردید تا جایی که جوایز اسکار و گلدن گلوب و مانند آن را نیز به خود اختصاص داد.

برخلاف جنگ های پیشین ایالات متحده آمریکا علیه بشریت(مانند جنگ ویتنام یا جنگ کره که فیلم هایش پس از پایان جنگ های  یاد شده ساخته و به نمایش درآمدند)، موج فیلم های سینمایی درمورد جنگ های عراق و افغانستان در هنگامه رخدادشان بوجود آمد و گسترش یافت. از این رو که بنا به گفته ایدئولوگ های صهیونیست آمریکا، قرار نبوده و نیست که بر جنگ و تجاوزات نامبرده، پایانی تصور شود تا پس از آن،  فیلم های برگرفته از حوادث این جنگ ها، برپرده سینماها نقش ببندد. گویا این بار قرار است ، فیلم و سینما نقش دیگری به جز تاریخ نگاری و ثبت وقایع بازی کند و به نوعی گرم نگهدارنده شعله اشغال و جنگ باشند.

به هر حال ، موج فیلم های جنگی هزاره سوم ،  پس از گذشت 3 سال ونیم از اشغال عراق توسط نیروهای آمریکایی و متحدانش، به تدریج بوجود آمد. کلید اول را  یک خانم روزنامه‌نگار آمریکایی، به نام "دوبرا اسکرانتون" زد که  مستندی سینمایی به نام The War Tapes ساخت .مستندی که  مورد توجه منتقدان قرار گرفت. دوبرا اسکرانتون ابتدا بنا بود به عنوان خبرنگار به جبهه‌ی عراق اعزام شود. اما او ترجیح داد که توسط سه سرباز اعزامی ، فیلمی مستند تهیه کند و وقایع جنگ را از دریچه‌ چشم این سه سرباز نشان دهد.سپس در سال 2006 فیلمی داستانی در بیان روحیات سربازانی که از جنگ عراق برمی گشتند و جامعه چندان توجهی به آنان نشان نمی داد ، توسط "ایروین وینکلر" ساخته شد به نام "خانه شجاعت"(The home of Brave) که نگاهی سمپاتیک نسبت به حضور ارتش آمریکا در عراق داشت و فقط نسبت به سربازان بازگشته از جنگ و مشکلات روحی – روانی شان دیدگاهی غم خوارانه ارائه می کرد.

در دوم فوریه 2007 فیلمی برپرده چند سینمای محدود آمریکا نقش بست ، که روایتی تکان دهنده از حضور آمریکا در عراق را به تصویر می کشید. فیلمی به نام "موقعیت" (Situation) ساخته "فیلیپ هاس" (که بیشتر کارگردانی تلویزیونی است) و براساس فیلمنامه ای نوشته "ویندل استیونسن" (که نخستین تجربه نویسندگی اش در عالم سینما محسوب می شد)! فیلمی که تصویری خشن از  اشغالگری آمریکاییان در عراق را در برخورد این نیروها با دو نوجوان عراقی و پرتابشان به درون رودخانه ای در سامره ، نمایش می داد و سپس نگاهی حمایت گرایانه نسبت به عکس العمل بومیان در مقابل آن عمل غیرانسانی ارتش آمریکا ارائه می کرد. فیلم با تحقیقات یک خبرنگار آمریکایی (با بازی کانی نیلسن) ادامه می یافت که قصد داشت برداشتی بی طرفانه را از حضور ارتش های اشغالگر در عراق به مخاطبانش القاء نماید و علیرغم دوستی با یکی از مسئولان سازمان سیا در عراق، اما به نتیجه تکان دهنده ای از اشغال عراق توسط هموطنانش رسید.

در اغلب فیلم های از این دست(که متاسفانه تعدادشان بسیار اندک بود)، تا حدودی خشونت میلیتاریستی نظامیان آمریکایی در رابطه با مردم سرزمین تحت اشغالشان به نمایش گذارده می شد. واقعیات انکار ناپذیری که بخشی از آن در مقاله مایکل شوارتز استاد جامعه‌شناسی و مدیر هیأت علمی دانشکده‌ی مطالعات جهانی دانشگاه استونی بروک در شماره ژوئن 2007 مجله معتبر "آلترنت" تحت عنوان "آمریکا هر ماه ده‌هزار عراقی را می‌کشد؟ یا بیشتر؟" منعکس شده بود.

پس از آن، "Redacted" (براین دی پالما-2007) شبه مستند هوشمندانه ای بود از جنایات سربازان آمریکایی در عراق و در مقابل، "قلمرو"(پیتر برگ-2007) نگاهی افراطی و نژادپرستانه یک کابالیست به آنچه تروریسم اسلامی می خوانند را نمایش می داد.

"جنگ چارلی ویلسن" (مایک نیکولز-2007) اگرچه با نگرشی تحسین گرایانه اما به خوبی نشان می داد که چگونه طالبان و القاعده با مشارکت دمکرات ها و جمهوری خواهان آمریکا و پول عربستان و اسلحه اسراییل و حمایت های پاکستان بوجود آمد ( فیلم نیمه مستقلی به نام "فی گریم" ساخته هال هارتلی در سال 2006 که هجویه ای درباره سازمان های جاسوسی امروز غرب بود نیز به همین مسئله اشاره داشت) یا فیلم "شیرها در مقابل بره ها"(رابرت ردفورد-2007) " درباره لشکرکشی آمریکا به افغانستان ، تحریک احساسات جوانانی را نشان می داد که هنوز نتوانسته اند حضور سربازان آمریکایی در هزاران مایل دور از خاک وطن برای خود را هضم کنند، همچنانکه "یک قلب قدرتمند" (مایکل وینترباتم-2007) نیز در مورد افغانستان بود و پروپاگاندایی درباره فداکاری و از جان گذشتگی غیر نظامیان آمریکایی برای رهایی مردم آن خطه از دست طالبان و ...

به جز آنچه ذکر شد،فیلم هایی هم ساخته شدندکه به حواشی ماجرای اشغال و جنگ می پرداختند. "در دره اله" ساخته پال هگیس و نوشته مارک بول در سال 2007 ، پدری درگیر فقدان پسرش را نشان می داد که در عراق، مفقود شده ولی فراتر از آن با فاجعه ای مواجه می گردیدکه حتی قهرمانی و وطن پرستی او را هم زیر علامت سوال جدی می برد. مارک بول پس از این، فیلمنامه "محفظه رنج بار" را درباره شجاعت گروههای خنثی کننده بمب در عراق نوشت! که کاترین بیگلو در سال 2009 از آن یک فیلم اسکاری برای مراسم آکادمی سال 2010 درآورد.

 همچنین"یاغی" به کاگردانی "نیک لاو" در سال 2007، یکی از سربازان جنگ عراق را به تصویر می کشید که در برگشت به شهر و دیار خود در آمریکا، نمی توانست بی عدالتی ها و خشونت های جامعه اش که قانون و دولت در برابرش، سکوت پیشه کرده بود را بپذیرد و خود به همراه عده ای دیگر به مجازات خلاف کاران اقدام می کرد یا "روز صفر" ساخته "براین گونار کول" نیز در سال 2007 به اعزامیان اجباری به جبهه های جنگ می پرداخت، اعزامیانی که در اصطلاح، Drafted خوانده می شوند ولی از میان آنها برخی حاضر نیستند به چنین ماموریتی اعزام شده و جان خود را به خاطر هیچ ، به خطر اندازند، از همین رو یکی از آن افراد (که نقشش را الیجا وود بازی می کرد) اقدام به خودکشی کرد.

"گریس رفته است"(جیمز استوروس-2007)نیز از فیلم هایی محسوب شد که به معضلات خانواده ها در آمریکای درگیر جنگ و اشغال می پرداخت. خانواده هایی که با اعزام یکی از اعضایش به جنگ، دچار معضل می شوند. خصوصا اگر عضو اعزامی، مادر خانواده باشد و دو بچه خردسال نیز داشته باشد و این مادر در جنگ کشته شود. این همان اتفاقی است که در فیلم"گریس رفته است" می افتد. همان طور که جیم شریدان چنین فضایی را با غلظت کمتر در فیلم "برادران"(2009) به تصویر کشید با این تفاوت که عضو ظاهرا از دست رفته، در واقع کشته نشده و به طور معجزه آسا از مرگ نجات می یافت ولی با بحران روانی و روحی عجیب و غریبی درگیر شده که برای او و خانواده اش ، فاجعه بارتر از مرگ به نظر می رسید.

گویا هر چه سینمای جنگ پس از 11 سپتامبر پیش تر رفت، بیشتر به اهداف طراحان دو جنگ در عراق و افغانستان، نزدیک شد. نمونه اخیرتر این نزدیکی، دو فیلم "پیغام آور"(اورن مورمن-2009) و "منطقه سبز"(پال گرین گرس-2010) بود که از آخرین فیلم های ساخته شده درباره حضور نظامی آمریکا در خاورمیانه به حساب می آیند و بیشتر وجه استراتژیک داشته، به این مفهوم که  موضوع جنگ و اشغال را فراتر از موضوعات معمول به تصویر می کشند. ضمن اینکه با لحنی دوگانه هم تلاش می کنند مخاطب مخالف جنگ را راضی نگه دارند و هم ایالات متحده را از زیر بار گناه اشغال و جنگ به درببرند.

و بالاخره اوج سینمای جنگ و اشغال پس از 11 سپتامبر آمریکا ، فیلم "محفظه رنج"(کاترین بیگلو-2010) بود که در اوج پروپاگاندا برای این تجاوز و اشغالگری ، جوایز اصلی اسکار را نیز دریافت نمود.

ادامه دارد ...

برگرفته از : وبلاگ سعید مستغاثی http://smostaghaci.persianblog.ir

تحلیل رند درباره استفاده غرب از شبکه‌های اجتماعی برای تقویت جریان فتنه در ایران

خبرگزاری فارس: تحلیل رند درباره استفاده غرب از شبکه‌های اجتماعی برای تقویت جریان فتنه در ایران

اندیشکده «رند» در مقاله‌ای به قلم «بت السون»، «داگلاس یونگ»، «پریسا روشن»، «بوهاندی»، و «علیرضا نادر»، به تحلیل افکار عمومی و احساسات مردم ایران پس از انتخابات ریاست جمهوری 2009، آن طور که در 9 ماه پس از این انتخابات در شبکه اجتماعی “توئیتر” آمده پرداخته است. این اندیشکده در گزارش خود نوشته است: نقش شبکه‌های اجتماعی در راهپیمایی‌های پس از انتخابات سال 2009 ایران بسیار جالب توجه بود. مردم در شبکه‌های اجتماعی بدون ترس از عواقب ابراز عقیده نظراتشان را عنوان می‌کنند و با بررسی این نظرات و احساسات می‌توان حتی پیش‌بینی‌هایی در مورد رویدادهای آینده ارائه داد. شبکه‌های اجتماعی در جمهوری اسلامی ایران، به ابزار سیاسی قدرتمندی تبدیل شده‌اند.

نویسندگان این پژوهش معتقدند با استفاده از پژوهش‌های بیشتر، می‌توان رویدادهایی چون انتخابات بعدی ریاست جمهوری را پیش‌بینی کرد، رویدادهایی که ایران در آینده انتظارش را می‌کشد. از راه همین تحقیق‌ها می‌توان دریافت که چطور احساسات عمومی با توجه نامزدهای انتخاباتی و مسائل مختلف در ماه‌های نزدیک به انتخابات دچار دگرگونی می‌شود.

بخش اول

بخش دوم

بخش سوم

"الجزیره" از درون

"جرج مالپرونو"، خبرنگار روزنامه فرانسوی "فیگارو" که مدتی را با "شبکه قطری الجزیره" همکاری داشت، در مقاله‌ای به تبیین دیده‌ها و شنیده‌های خود در این شبکه ‌پرداخته و در این خصوص چنین می‌نویسد:
 
* شرایط سخت ورود به مقر شبکه
 
کسانی که به هر دلیل خواهان بازدید از شبکه "الجزیره" در "دوحه" پایتخت کشور قطر هستند، باید پیش از ورود به مقر این شبکه مجوز خود را به مراکز ایست و بازرسی که در ورودی‌های مقر این شبکه وجود دارند، ارائه و سپس اجازه بازرسی از خودروی خود را پیش از ورود به محوطه آن بدهند که در این اواخر با تدابیر امنیتی ویژه‌ای محافظت می‌شود.

"علی" یکی از خبرنگاران الجزیره درباره این تدابیر امنیتی می‌گوید: مواضع ضد سوری ما موجب می‌شود،‌ مراقب خود باشیم و خوشبختانه هم اکنون استودیوهای زیر زمین برای این شبکه احداث شده که به ما اجازه می‌دهد، حتی در صورت در معرض حمله قرار گرفتن باز به پخش برنامه‌های خود ادامه دهیم.
 
*"الجزیره ورزشی" آخرین طرح در حال اجرای الجزیره
 
علی پس از آن بخش "الجزیره ورزشی" را به من نشان داده و توضیح می‌دهد که این آخرین طرح در حال اجرای الجزیره است که امسال پانزدهمین سال تاسیس خود را جشن می‌گیرد.

حسنی مبارک، رئیس جمهور مصر زمانی درباره نقش الجزیره در جهان عرب گفت بود که این شبکه به "بشکه باروتی" می‌ماند که حتی می‌تواند، پایه‌های بزرگ‌ترین رژیم‌های عربی را متزلزل کند.
 
*شبکه‌ای با 20 شبکه فرعی
 
شبکه الجزیره یک ایستگاه پخش خبر به دو زبان عربی و انگلیسی و ایستگاهی ویژه پخش اخبار و 17 کانال را دربرمی‌گیرد که 15 کانال آن کدگذاری شده و 3 ایستگاه مخصوص پخش برنامه‌های ویژه کودک است.
پس از اعلام خرید حق پخش مسابقات جام جهانی فوتبال و آغاز به کار شبکه "اخبار ورزشی" به زبان فرانسه، اروپا به هدف بعدی این دولت بسیار کوچک و ثروتمند تبدیل شد.
 
*اهداف نهفته در پس تاسیس الجزیره
 
هنگامی‌که شیخ "حمد بن خلیفه آل‌ثانی" در سال 1996 بر پدر قیام کرد و قدرت را در قطر به دست گرفت، امیر جدید برای حمایت خود از همسایه سعودیش و دست و پا کردن جایی برای خود در این جهان پهناور به فکر تاسیس این شبکه افتاد تا از طریق تبلیغات و رسانه‌ها خود را در این جهان مطرح کند.

در ابتدا اجرای این طرح اقدامی دیوانه‌وار تلقی می‌شد، اما تاسیس پایگاه نظامی آمریکا اطراف شهر "دوحه" پایتخت قطر این امکان را برای امیر این کشور فراهم کرد تا آرزوهای خود را محقق کند و پس از آن بود که شبکه الجزیره به ابزاری دیپلماتیک برای فعالیت‌های سیاسی و گسترش نفوذش تبدیل شد.
 
* از دست رفتن اعتبار شبکه/روابط مخفی صدام با الجزیره

 
زمان چندانی نگذشت که "الجزیره" بسان "سی‌ان‌ان" و "بی‌بی‌سی" جای خود را در میان مخاطبانش که اغلب عرب بودند، باز کرد و بنا به ادعای آنها به "صدای اعراب" تبدیل شد، اما به تدریج اعتبار این شبکه به دلیل جهت‌گیری‌های خاصش زیر سوال رفت، به عنوان مثال "اسامه بن لادن" از این شبکه برای بیان ارسال پیام‌های خود پس از حملات 11 سپتامبر استفاده کرد و پس از سرنگونی رژیم دیکتاتوری "صدام حسین" در سال 2003 در عراق نیز سرویس اطلاعات و جاسوسی آمریکا (سیا) بر اسنادی در بغداد دست یافت که از روابط سری دیکتاتور عراق با شبکه الجزیره پرده برمی‌داشت.

 در آن زمان امیر قطر برای سرپوش نهادن بر این رسوایی اقدام تغییر کادر مدیریتی شبکه کرد، اما مدیریت جدید نیز نتوانست سد و مانعی برای این گرایشات سیاسی و خبری شبکه ایجاد کند، به ویژه آن که الجزیره در این زمان تجربه‌های خبری و تبلیغاتی لازم در عرصه رسانه‌ها را به دست آورده بود.
 
* تبلیغات و برنامه‌های هدفمند
 
با آغاز انقلاب‌های مردم عرب بار دیگر و این‌بار آشکارتر شبکه الجزیره اصول و مبادی حرفه‌ای را زیر پا گذاشت و در حالی‌که برخی انقلاب‌ها مانند تونس و مصر و لیبی را پوشش خبری کاملی می‌داد، از برخی انقلاب‌های دیگر مانند بحرین و یمن به سادگی گذشت و در بهترین وضعیت اگر آنها را ناآرامی و هرج و مرج آشوب نمی‌خواند، از آنها به سادگی می‌گذشت، گویی اصلا اتفاقی در این کشورها رخ نداده است.

یکی از خبرنگاران الجزیره درباره پوشش خبری انقلاب مصر توضیح می‌دهد که دوربین‌های الجزیره 24 ساعته بر میدان التحریر زوم شده بود و خبرنگاران الجزیره به هرکس در این میدان می‌رسیدند، مصاحبه می‌کردند، بی‌آنکه درباره درستی اخبار تحقیق کرده باشیم.
 
* منابع مالی هنگفت شبکه
 
از جهت دیگر شبکه الجزیره را باید شبکه‌ای عجیب خواند. منابع مالی این شبکه بسیار کلان و در مواردی در غیرقابل تصور است، بگونه‌ای که بودجه سالیانه آن به حدود یک میلیارد دلار می‌رسد و این جدای از درآمدهای تبلیغاتی این شبکه است و بی حد و حصر توسط امیر قطر حمایت می‌شود.

در راهروهای این شبکه هیچ کس اجازه ندارد که با خبرنگاران خارجی صحبت کند و اگر هم کسی را بیابی با کسی صحبت کند، خلاصه آن تاکید بر زیر سوال رفتن اعتبار و مصداقیت این شبکه در کشورهای عربی است.

* همکاری مدیر عامل سابق الجزیره با سیا

یکی از کارمندان این شبکه در گفتگویی که با وی در کافه تریای شبکه داشتم، تاکید می‌کرد که امیر قطر باید فکری برای تغییر و تصحیح سیاست‌های شبکه کند که در غیر این صورت قدرت تاثیرگذاری خود را بر جهان عرب و افکار عمومی آن از دست خواهد داد. 
اواخر سپتامبر مدیر عامل الجزیره برکنار شد تا بار دیگر شک و تردیدها درباره ماهیت واقعی عملکرد این شبکه زیر سوال رود،‌ "وضاخ خنفر"، مدیر عامل وقت الجزیره به جاسوسی و همکاری با سیا متهم شده بود.
 
* شش هزار کارمند
 
اگر بخواهیم درباره افراد شاغل در این شبکه سخن بگوییم، باید آن را تحت نفوذ و سلطه کامل خاندان حاکم دانست. انتخاب کارمندان و انتصاب‌ها و انتخاب‌ها و عزل‌ها و برکناری‌ها هم اکنون برعهده "شیخ احمد بن جاسم"، مهندس صنایع نفت است.

پس از برکناری خنفر، مدیر عامل سابق مدیر عامل جدید شبکه الجزیره در اولین گفتگوی مطبوعاتی خود تاکید کرد که الجزیره باید به روزهای اول خود بازگردد: شفاف، روشن، دقیق". اگرچه "إبراهیم هلال"، خبرنگار کهنه‌کار بی‌بی‌سی معتقد است، این برای الجزیره امری غیرممکن می‌نماید، سیاست‌های قطر الجزیره را وادار می‌کند تا در انتخاب خبرها و گزارش‌هایش جهت‌گیری‌های سیاسی‌ امیر قطر را در نظر داشته باشد، به‌ ویژه اگر در این میان این اخبار به منافع آمریکا در منطقه ضربه وارد کنند، چرا که قطر به خوبی می‌داند بدون حمایت‌های آمریکا حتی جایی برای نفس کشیدن در منطقه هم نمی‌یافت، چه رسد به اینکه نقش فعالی را در لیبی و هم اکنون در سوریه ایفا کند.

همانگونه که مدیر جدید شیخ احمد بن جاسم باید رشد و گسترش مجموعه را نیز مدنظر داشته باشد که هم اکنون تعداد کارمندان آن به 6 هزار نفر می‌رسند. همچنین باید اوضاع جاری در شبکه را نیز زیر نظر داشته باشد تا بروز مفساد مالی در آن بسان عملیات اختلاسی که در شبکه "الجزیره کودکان" روی داد و منجر به برکناری "محمود بوناب" مدیر آن شد، جلوگیری کند. بوناب به دست بردن در فاکتورهای خرید فیلم‌های مستند برای شبکه کودکان الجزیره متهم شده و هم اکنون تحت بازجویی و تحقیق و از قطر ممنوع الخروج شده است.

* راه‌اندازی شبکه مخصوص برای نوجوانان

پس از برکناری بوناب، "هیا النصر" جای او را در شبکه کودکان الجزیره گرفت، وی مدیر ارتباطات موسسه "موزه"، همسر دوم و بلند پرواز امیر قطر است تا به این وسیله خاندان حاکم قبضه قدرت و حاکمیت خود را بر شبکه بیش از پیش تحکیم کند، از جهت دیگر اطلاعاتی وجود دارد که تاکید می‌کند که این شبکه درصدد تاسیس شبکه‌ای برای نوجوانان است. یک کارشناس فرانسوی درباره انتصاب "النصر" به سمت مدیر شبکه کودکان الجزیره می‌گوید که همسر امیر قطر فردی آینده نگر است چون به این وسیله تلاش می‌کند، حیطه نفوذ خود بر کودکان و نوجوانان قطری را از طریق این شبکه توسعه و گسترش دهد و زمینه ساز به قدرت رسیدن بی‌دغدغه پسرش "شیخ حمد" به قدرت باشد.
 
* ادامه سیاست‌ها و جهت‌گیری‌های گذشته
 
در گفتگو با کارمندان در الجزیره مانند "عدی خطیب"، کارگردان عراقی یا یک خبرنگار مغربی آنها به شدت از انتخاب ریاست جدید شبکه ابراز تاسف می‌کنند و می‌گویند که شیخ احمد بن ثامر یکی از افراد خاندان حاکم و فردی محافظه‌کار است، در حالی‌که انتظار می‌رفت، ریاست جدید تغییری در خط مشی شبکه ایجاد کند که این انتخاب به معنای خط بطلان کشیدن بر این تصورات و انتظارات است.

* هشدار ریاست شبکه به خبرنگاران درباره نحوه استفاده از فیس‌بوک

در حالی‌ که یکی دیگر از کارمندان این شبکه درباره اوضاع جاری در آن را به اوضاع جاری در مصر تشبیه می‌کند و می‌گوید: ریاست شبکه تغییر کرده است، اما نظام خنفر همچنان بر الجزیره حاکم است و در همین راستا متوجه شدیم که ریاست شبکه با ارسال نامه‌هایی برای کارمندان خود به آنها نسبت به استفاده درست از فیس بوک هشدار داده است.

* حذف لوگو به دلیل از دست دادن اعتبار
 
زیر سوال رفتن وجهه شبکه الجزیره مسئولان این شبکه را واداشته تا نشان الجزیره را از گوشه شبکه جدید خود، "الجزیره وزرشی" حذف کنند که قرار است، ‌برنامه‌های ورزشی خود را به زبان فرانسه پخش کند. یک کارشناس فرانسوی درباره این اقدام مسئولان الجزیره توضیح می‌دهد که پژوهش صورت گرفته نشان می‌دهد که شبکه الجزیره جایگاه ناخوشایندی میان فرانسوی‌ها دارد.

نگاهی به جریانات عمده سینمای جهان در دهه 2010- 2001 (بخش اول)  

:: دهه سینمای آپوکالیپتیک ::

سینمای جهان در شرایطی به هزاره سوم قدم گذارد که در دهه 90 از هزاره دوم ، لااقل برای کسانی که با نگرش ایدئولوژیک این سینما چندان آشنایی نداشتند ، سمت و سوی عجیب و غریبی یافته بود. در این دهه ناگهان تعداد زیادی فیلم به روی پرده رفت که در آنها به نوعی پایان جهان یا آخرالزمان اشاره شده بود مبنی براینکه خطر یا فاجعه ای تکنولوژیک یا بیولوژیک یا شبه دینی و یا ماورایی ، جهان را به سوی نابودی یا حاکمیت فرد و یا گروهی شرور و خبیث می کشاند. در اغلب این دسته از فیلم ها یک منجی(که در این گونه فیلم ها بعضا با عنوان The One خطاب می شود)  به مقابله با آن خطر یا فاجعه برخاسته و دنیا را از شرش نجات می بخشید.

در مجموعه آثار یاد شده، تشابهات محتوایی و ساختاری روشنی دیده می شد از جمله اینکه معمولا منبع خطر یا فاجعه از جایی خارج از آمریکا و یا از سوی فرد یا افرادی که نسبت به نظام و ایدئولوژی آمریکایی، بیگانه به شمار  می آمدند، ایالات متحده و شهرهایی از آن (غالبا لس آنجلس ، سانفرانسیسکو یا نیویورک) را هدف قرار داده یا دنیای آمریکایی و ویا سران این دنیا راتهدید کرده و از این طریق نسل بشریت را مورد تهاجم قرار می دادند.

فیلم هایی همچون "ترمیناتور 2: روز داوری"(جیمز کامرون-1991) که نسل سوم کامپیوترها بر علیه بشر وارد نبرد شدند و یک منجی به نام جان کانرز ، در واقع همان انتخاب شده (The One) بود که بایستی در نبرد آخرین دنیا را نجات دهد یا "روز استقلال"(رولند امریش-1996) که موجودات بیگانه به صورت کولی های کیهانی به تخریب کهکشان ها پرداخته بودند و در روی زمین، رییس جمهوری آمریکا به عنوان منجی بشریت با آنها مقابله می کند مانند فیلم "مریخ حمله می کند" (تیم برتون-1996) که در آن فیلم نیز رییس جمهوری آمریکا (جک نیکلسون) ، گروگان مهاجمین مریخی شد و در عین به عنوان منجی با آنها وارد نبرد گردید.

تولید این گونه فیلم ها هرچه که به پایان قرن بیستم و انتهای هزاره دوم میلادی نزدیک شدیم ، روند افزون تری به خود گرفت و به شکل صریح تر و روشن تر موضوع خویش را به نمایش گذارد. از جمله اینکه مستقیما به ماجرایی تحت عنوان "پایان روزها" پرداخت که پایان هزاره را مصادف با وقایعی تعیین کننده در سرنوشت بشریت می دانست. وقایعی که در آستانه غلبه شر بر کلیت جهان ، ناگهان توسط یک منجی تغییر جهت پیدا کرده و به نابودی شر و حاکمیت خیر می انجامید. فیلم هایی همچون "ماتریکس"(برادران واچفسکی-1999)که انسان را به حس تکنولوژی تبدیل می نمود، یعنی یک نیمه انسان / نیمه ربات بایستی بر علیه حاکمیت شبکه ضد بشری اقدام کرده و جهان را به مرکزیت تنها مکان باقیمانده برای بشر آزادیخواه (که در فیلم صهیون نام داشت!) نجات می بخشید

یا در "امگا کد" (رابرت مارکارلی-1999) که براساس باورهای شبه مذهبی اوانجلیست ها ، شیطان از قعر جهنم بیرون آمده بود تا با در اختیارگرفتن رمزی از کتاب تورات (که بازگشای راز و اسرار وقایع مهم تاریخ همچون روی کارآمدن هیتلر یا ترور کندی و یا جنگ خلیج فارس است) ، دنیا را به تسخیر خود درآورد که در این مسیر یک منجی در مقابلش می ایستد و یا آثار دیگری همچون "نشان هفتم"(کارل شولتز) ، "دروازه نهم"(رومن پولانسکی)، "پایان روزها"(پیتر هایمز)، "آرماگدون"(مایکل بی)، "برخورد عمیق"(میمی لدر) ، "مومیایی" (استفن سامرز) و ...

در چنین دورانی حتی محصولاتی مانند "جنگ های ستاره ای" جرج لوکاس که 16 سال از نمایش سومین قسمتش به نام "بازگشت جدای" (که قبلا بخش پایانی این سری نیز اعلام شده بود) می گذشت ، مجددا در دستور ساخت قرار گرفتند و با یک فلاش بک غیر قابل باور داستانی چهارمین قسمت آن (که اولین بخش از سری فیلم های "جنگ های ستاره ای" اعلام شد)در سال 1999 تحت عنوان "شبح تهدید" برروی پرده سینماها نقش بست و گفته شد که دو قسمت دیگر نیز طی 5-6 سال آینده جلوی دوربین خواهد رفت.

همچنین پس از ساخت دو قسمت از مجموعه ای به نام "بیگانه" (اسطوره ای که از اعماق تاریخ آمده و شرایط آخرالزمانی فراهم کرده بود )، در سال های 1979 و 1986 توسط ریچارد دانر و جیمز کامرون ، در دهه 90 دو قسمت دیگر به اسامی "بیگانه3" در سال 1992 توسط دیوید فینچر و "احیاء" به کارگردانی ژان پی یر ژونه در سال 1997 ساخته شدند که این آخری ، پیامی کلیدی داشت. منجی قسمت های قبلی(سرگرد ریپلی با بازی سیگورنی ویور) که در "بیگانه3"در یک عملیات انتحاری سامسون وار ، خود و بیگانه درونش را کشته بود ، حالا در قالب یک هیولا/انسان با خون هیولایی و کالبد انسانی (مانند بسیاری از اسطوره های یونان باستان همچون جیسون و هرکول و دیوزیس و ...) که هنوز دشمن بیگانه هاست در این قالب التقاطی ، ظهور کرده و آنها را نابود می ساخت و به این ترتیب سازندگان فیلم ، عملا راهی دیگر را برای غلبه انسان بر خطر آخرالزمانی اسطوره ای نشان می دادند.

به هرحال در دهه 90 ، این نوع سینما حجم عظیمی از فیلم های تولیدی را به خود اختصاص داد و حتی جیمز کامرون در مصاحبه ای، فیلم پرفروش خود یعنی "تایتانیک" را یک فیلم آخرالزمانی خواند که نابودی و پایان روزهای یک جامعه بشری طبقاتی را در اثر غرور و نخوت و گناه به تصویر می کشاند. جک ، جوان کولی که قاچاقی سوار برکشتی شده و عاشق دختری از طبقه اشراف می شود ، در واقع همان مسیح منجی به نظر می آید که حتی در یکی از صحنه های معروف فیلم، با ایستادن صلیب گونه بر دماغه کشتی، ماموریت مسیحاگونه خویش را نمایش می دهد. همان ماموریتی که در انتهای فیلم با فدا کردن جانش به قیمت زنده ماندن دختر به انجام می رسد تا وی سالیان بعد ، روایت گر دنیای اشرافی و مضمحل شده تایتانیک باشد. جیمز کامرون پیش از این در فیلم هایی همچون "ورطه"(1989)، "ترمیناتور"(1984)، "ترمیناتور 2: روز داوری"(1992) و حتی فیلمنامه "روزهای عجیب" (که کاترین بیگلو آن را در سال 1996کارگردانی نمود) به موضوع آخرالزمان پرداخته بود.

اما روند ساخت این دسته فیلم های متعلق به  سینمای آخرالزمانی با ورود به قرن بیست و یکم و هزاره سوم میلادی بخش اعظم تولیدات سینمای غرب و به خصوص هالیوود را در برگرفت.خیل عظیمی از فیلم ها در ژانرها و سبک های مختلف اعم از علمی/تخیلی، ملودرام، هراس، حادثه ای، پلیسی و حتی انیمیشن به تصویری از آخرالزمان و آپوکالیپس پرداختند. از آن جمله می توان به موارد مهم ذیل اشاره کرد:

ساخت و نمایش قسمت های دوم و سوم فیلم هایی مانند "ماتریکس" تحت عناوین"Matrix Reloaded" و "Matrix Revoloutions" در سال 2003 ، قسمت های پنجم و ششم "جنگ های ستاره ای"با نام"حمله کلون ها"و "انتقام سیث" در سالهای 2002 و 2005 ، قسمت های سوم و چهارم "ترمیناتور" به نام های "رستاخیز ماشین ها"( با عنوان اصلی "آرماگدون") در سال 2003 و "رستگاری" در سال 2009 ، بخش های دوم و سوم "مومیایی" ( "بازگشت مومیایی" در سال 2001 و "قبر امپراتور اژدها" در سال 2008 ) که اسطوره های کهن مصری یا چینی با یک اراده شیطانی برعلیه بشریت وارد عمل می شدند و قهرمان و ناجی همچنان یک آمریکایی بود که با فرهنگ Cool ، روح شجاعت لاابالی گری آمریکایی را تنها راه نجات بشر می دانست و در قسمت سوم بالاخره وارد یک جنگ آخرالزمانی می گردید و نیز  قسمت های پنجم و ششم "بیگانه" ("بیگانه ها علیه غارتگر" در 2007 و "هیولاها علیه بیگانه ها" در 2009 ) که در اینجا سینمای غرب علاوه بر ترویج تفکر آخرالزمانی خود ، تمام فرهنگ های غیر آمریکایی را نشانه گرفته و آنها را زیر پای فرهنگ و ایدئولوژی آمریکایی لگد مال نموده و له می کند.

چنین تولیدات با اهمیتی علاوه بر بازگشت امثال استیون اسپیلبرگ (پس از 20 سال) به سری "ایندیانا جونز" است که به اسم "قلمرو جمجمه بلورین" در سال 2008 ساخته شد و این بار پرفسور جونز در صدد دور ساختن یک جمجمه بلورین از دسترس مخالفان ایدئولوژی آمریکایی (در اینجا روس ها) بود که نکند به وسیله آن جهان را تسخیر نمایند و...و همچنین بازگشت هالیوود به بازسازی "هالک" پس از 3 دهه و در 2 قسمت "هالک" (2003) و "هالک شگفت انگیز" (2007) .

اما در این غوغای سینمای آخرالزمانی، مجموعه ها و کاراکترهای تازه ای نیز به میدان آمدند که در سطح وسیعی سالن های سینما را در طول دهه نخست هزاره سوم میلادی اشغال کردند و اندیشه های آخرالزمانی و منجی گرایی غرب را در سطح وسیعی بسط دادند که از مهمترین آنها می توان به موارد زیر اشاره کرد:

الف) ارباب حلقه ها ( براساس داستان های جی. آر. آر. تالکین در دهه 30 ) که در 3 قسمت ( "یاران حلقه"، "دو برج" و "بازگشت پادشاه" ) طی سالهای 2001 تا 2003 روی پرده رفت و حتی سومین بخش آن در اسکار سال 2004 ، 11 جایزه به خود اختصاص داد.

ب) هری پاتر ( براساس داستان های جی. کی. رولینگ ) که طی سالهای 2001 تا 2010 ، در 7 قسمت ("سنگ جادویی"، "دالان اسرار"، "زندانی آزکابان"، "جام آتش"، "محفل ققنوس"، "شاهزاده دو رگه" و بخش اول از "یادگاران مرگ" ) به نمایش گذارده شد.

ج) نارنیا (براساس داستان های سی. اس. لوییس ) در 3 قسمت ( "شیر ، کمد ، جادوگر"، "شاهزاده کاسپین" و "کشتی سپیده پیما") طی سالهای 2005 تا 2010 بخش هایی از یکی از جدی ترین متون ادبی - ایدئولوژیک غرب را به تصویر کشید. نارنیا که در اصل یک واژه شرقی به معنای سرزمین آتش است به ماجرای چند جوان مسیحی در خلال جنگ دوم جهانی می پردازد که از یک دروازه برزخی وارد سرزمین اجنه و شیاطین (با تعبیرات انجیلی) شده و سعی می کنند با یاری یک شیر مسیحاگونه به نام اصلان زمینه ها را برای بازگشت قلمرو از دست رفته به شاهزاده ای را فراهم آورند.

به این ها اضافه کنید : "مردان ایکس"(4 قسمت در طول دهه اول قرن بیست و یکم و پنجمی که در سال 2011 نمایش داده می شود)، "بچه های جاسوس"(3 قسمت طی سالهای 2001 تا 2003)، "قطب نمای طلایی"(براساس داستان "نیروی اهریمنی اش" اثر فیلیپ پولمن ) و "ترانسفورمرز"( 2قسمت در سالهای 2007 و 2009) ، "دزدان دریای کاراییب" ( "نفرین مروارید سیاه" در سال 2003 ، "صندوقچه مرد مرده" در سال 2007 و "در انتهای جهان" در سال 2009) ،  "هل بوی" که طی سالهای 2004 و 2007 بوسیله گیلرمو دل تورو در دو نسخه برپرده سینماها رفت و "شیطان ساکن"(در 4 قسمت "شیطان ساکن" 2002، "آخرالزمان" 2004 ، "انقراض" 2007 و "آخرت" 2010 ) که به ایستادگی و مبارزه یک زن خارق العاده در برابر حاکمیت زامبی ها می پرداخت.

علاوه برهمه آنچه ذکر شد در طی سالهای پس از 2001  هالیوود اکثر کاراکترهای شبه منجی خود از سالهای بسیار دور تا امروز را نیز به میدان آورد :

از  "اسپایدرمن" و "مرد آهنی" و کمیک استریپ های مارول مانند "4 شگفت انگیز" گرفته تا تولید گروهی از آنها که طی دهه 80 و 90 هزاره پیش آغاز شده بود، همچون "سوپرمن" که با عنوان "سوپرمن باز می گردد" (2006) تولید شد و مجددا این منجی اسطوره ای را پس از فلج شدن کریستوفر ریو و پس از گذشت 20 سال به صحنه سینما آوردند یا "ماجراهای بتمن" که از اوایل دهه 80 مجددا در دستور کار هالیوود قرار گرفته بود (4 قسمت آن هم با اسامی "بتمن" و "بازگشت بتمن" در دهه 80 و "بتمن برای همیشه" و "بتمن و رابین" در دهه 90 روی پرده رفته بود) توسط کریستوفر نولان در سالهای 2005 و 2008 با عناوین "بتمن آغاز می کند" و "شوالیه تاریکی" این افسانه قدیمی را در قلب ماجراهای آخرالزمانی قرار داد و یا جیمزباند که پس از گذر از "گلد فینگر" و "شما فقط دوبار زندگی می کنید" و "الماس ها ابدیند" و مامورانی مانند شان کانری و راجر مور و تیموتی دالتون و پیرس برازنان در دهه نخست از هزاره سوم به یک منجی تمام عیار به نام دنیل کریگ رسید که با قدرت و زور بازوی خویش در فیلم هایی مثل "کازینو رویال" و "کوانتوم آرامش" در صدد نجات جهان از تروریست های شرور و خبیث بود.

حتی برادران کوئن که سالها مخاطبان خود را با طنز و مطایبه و فیلم هایی مانند "بارتون فینک" و "وکیل هادساکر" و "فارگو" و "لبوفسکی بزرگ" و ...سرگرم کرده بودند (و حتی هویت یهودی و اهداف ایدئولوژیک خویش را زیر لوای این دسته از آثار پنهان می داشتند) ناگهان با ورود به هزاره سوم ، اگرچه لحن طنز خود را حفظ نمودند ولی به ساخت آثاری با مایه های آخرالزمانی و ایدئولوژیک روی آوردند که "ای برادر کجایی" در سال 2000 شروع این سیر بود. آنها در دهه نخست از هزاره سوم میلادی هر چه جلوتر رفتند، بیشتر و بیشتر ایدئولوژیک نشان دادند تا اینکه بالاخره در سال 2007 با فیلم "سرزمینی برای پیرمردها نیست" براساس رمانی تلخ و سیاه از کورمک مکارتی همه توان خویش را برای ساخت یک فیلم آخرالزمانی به کار گرفتند و از همین روی سرانجام جایزه اسکار بهترین فیلم و بهترین کارگردانی را نیز بدست آوردند. برادران کوئن در آن فیلم نیز جهانی در حال ویران شدن را به تصویر می کشیدند ، جهانی که در آن آدم ها یکدیگر را می کشند نه برای پول یا ثروت و مقام و زن و ...بلکه فقط برای اینکه کشته باشند. روایت کلانتر تام بل از دنیای در حال زوال و روایت خوابی از پدرش که در پایان فیلم نقل می کند و حمل آتش و روشنایی توسط او در دنیایی تاریک برای هدایت در راه ماندگان، حکایت همان منجی آخرالزمانی به نظر می رسد که کورمک مکارتی در داستان بعدی اش یعنی "جاده" که دو سال بعد جان هلیکوت به فیلم درآورد ، بیانش می کند.

به جز اینها، پس از 2001 فیلمسازانی که در دهه 90 هم در سینمای موسوم به سینمای آخرالزمانی شناخته شده بودند همچون رولند امریش، با قوت بیشتر به کار خود ادامه دادند. مثلا امریش که در دهه 90 آثاری مانند "سرباز جهانی"(1992) ، "دروازه ستاره ای"(1994) ،  "روز استقلال" (1996) و "گودزیلا" (1998) را ساخته بود ، پس از هزاره دوم و در نخستین دهه از هزاره سوم نیز فیلم های "روز بعد از فردا" (1994) ، "10000 سال قبل از میلاد" (1996) و بالاخره "2012" (2009) را ساخت که تازه ترین تئوری های آخرالزمانی اوانجلیست ها و جدیدترین پیش بینی های مسیحیان صهیونیست را برای پایان جهان نمایش می داد.

از فیلم های کودکان و انیمیشن های پرفروش این سالها نمی توان گذشت که برخی در زیر لایه های خود و بعضی بدون واسطه و صریح دم از ایدئولوژی آخرالزمانی می زدند ؛ کارتون هایی مانند : "شگفت انگیزها" ، "جیمی نیوترون" ، "روبات ها" ، "وال ای" ، "9" ، "بالا" و ...

این سیر شگفت انگیز تولید آثار آخرالزمانی در هالیوود بدان حد بود که در همان سالها یکی از منتقدین سینمایی این تعبیر را به کار گرفت که : "سینمای غرب آرایش اخرالزمانی گرفته است" و فیلمساز شناخته شده ای مانند تیم برتن به عنوان تهیه کننده انیمیشن "9" در مصاحبه ای به مناسبت نمایش عمومی آن به طعنه گفت که این فیلم از صدهزار فیلم آخرالزمانی که در هالیوود ساخته شده، بهتراست! این طعنه تیم برتن بیش از هر موضوعی به خیل آثار آخرالزمانی اشاره داشت که محصولات کمپانی های هالیوودی را دربرگرفته است بدان حد که دیگر نمی توان به سان برخی ، چشم های خود را بست و همه چیز را به سرگرمی و اقتصاد و گیشه و فروش این فیلم ها نسبت داد، در حالی که براساس آمار موجود ، کمتر از 10 درصد این گونه فیلم ها از فروش قابل توجهی در جدول اکران آمریکا برخوردارند!!

اما به راستی علت گرایش سینمای غرب و هالیوود به آخرالزمان چیست؟ اصلا غرب با آخرالزمان چه کار دارد؟ مگر نه این است که پس از قرون وسطی و نهضت به اصطلاح اصلاح دینی و پروتستانتیزم و جنبش معروف به روشنگری و محور قرار دادن اندیشه های اومانیستی و سکولاریستی در زندگی بشر ، اساسا بین انسان و آسمان فاصله انداختند و جایی برای اندیشه های الهی در زندگی بشر کنونی باقی نگذاردند؟ مگر نه آن که به اسم تجربه گرایی و پوزیتویسم ، هر آنچه که نشانی از ماوراء و متافیزیک و مقولات فراماده داشت را حذف نمودند؟

اما نقبی به تاریخ تفکر و اندیشه در 3-4 قرن اخیر ، حکایت از آن دارد که همزمان و موازی با برکشیدن نهضت به اصطلاح روشنگری و قراردادن اومانیسم (انسان محوری) و سکولاریسم ( جدایی دین از زندگی) در فقرات تئوری های اجتماعی ، جنبش اصلاح دینی از دل مسیحیت ، فرقه ای را بیرون کشید که عهد جدید را با آموزه های اشراف یهود ترکیب نموده و آرمان های تاریخی/سیاسی آنها را به عنوان تکلیف دینی خویش قرار می داد تا به قول خود زمینه های بازگشت مسیح موعود را فراهم آورند. این آرمان ها (که به عنوان شروط اصلی زمینه سازی بازگشت مسیح موعود ذکر گردید) عبارت بودند از :

1- کوچاندن قوم یهود به سرزمین مقدس فلسطین و برپایی اسراییل بزرگ

2- برپایی جنگ آخرالزمان یا آرماگدون برای دردست گرفتن حاکمیت جهانی به مرکزیت اسراییل

آنها که چنین آرمان هایی را فراراه خود به عنوان تکلیف الهی برشمردند ، در اصطلاح پیوریتن نامیده شدند و در کنار اشراف یهودی که هزینه های سفر کریستف کلمب را برای کشف قاره نو پرداخته بودند ، نخستین مهاجران این قاره به شمار آمدند. (1)

آنها به آمریکا رفتند نه برای اینکه مکان تازه ای برای زندگی و خوشبختی بیابند بلکه براساس اسناد و شواهد معتبر خودشان ، پیوریتن های مهاجر برای عملی ساختن همان تکلیف الهی به آمریکا رفته و ایالات متحده را بنیاد گذاردند و حتی آن را "اسراییل نو" و یا "نئو اورشلیم" نامیدند. این اعتقاد و باور حتی همین امروز در بسیاری از متون و نوشته ها و کتب آمریکاییان به چشم می خورد و حتی در سینما نمودی آشکار دارد .

فی المثل در آخرین فیلم رابرت آلتمن به نام "همراهان خانه ای در علفزار"(2006) که ماجرای گروههای آوازخوان در یک رادیوی محلی را باز می گوید ، در یکی از آوازهای اصلی که مریل استریپ و لیلی تاملین آن را مشترکا می خوانند و درباره سرزمین مادری و عشق به آن است ، مرتب این بیت را تکرار می کنند که :

"...اجداد ما در این سرزمین ، نئو اورشلیم دفن شده اند..."(2)

همین پیوریتن ها بودند که نخستین رسانه ها ، از جمله روزنامه و رادیو و سپس سینما را در آمریکا بوجود آورده و همان تعریف و ماموریتی را که برای ایالات متحده در نظر گرفته بودند به عنوان ایدئولوژی آمریکایی برای آن رسانه ها و از جمله سینما در نظر گرفتند. بنیانگذاران هالیوود همچون آدولف زوکر ، کارل لیمه لی ، مارکوس لوئه ، جوزف شنک ، هری کوئن و ...که به مغول های هالیوود معروف شدند و پشت پرده تاسیس کمپانی هایی همچون متروگلدوین مه یر ، یونیورسال ، پارامونت ، یونایتد آرتیست و فاکس قرن بیستم و ...حضور داشتند ، همگی از همان پیوریتن های مهاجر و یا اشراف یهود اروپا به شمار آمده و ایدئولوژی آمریکایی را فراراه خویش قرار داده بودند. (3)

ریک آلتمن از اساتید دانشگاه پرینستن آمریکا درباره ترویج این ایدئولوژی و فرهنگ در دیگر جوامع در یکی از کتاب هایش می نویسد:

"...بیش از نیم قرن آثار سینمای هالیوود ، نقش بزرگی در تحکیم و قوام جامعه آمریکایی و معرفی آن به دنیا داشتند. سینما به عنوان یکی از پرخرج‌ترین تولیدات، خصوصا در ژانرهایی  که پیوند بیشتری با دیگر آداب و سنت های فرهنگی آمریکایی داشت، به طور مرتب برای تبلیغ اهداف فرهنگی و هنری و همچنین اقتصادی و اجتماعی سردمداران آمریکای پس از جنگ (که قصد نفوذ در جهان به عنوان استعمار نو در سر داشتند) به کار گرفته شد...فیلم‌های هالیوودی آنچنان نفوذی در زندگی روزمره جماعت عاشق سینما  داشت  که ناخودآگاه رسوم آمریکایی را در دیگر جوامع گسترش می داد...فیلم هالیوودی همیشه نگاهها را از معضلات عمیق جامعه بشری به دلمشغولی‌های جامعه آمریکایی سوق می داد و به شکلی آرمان شهر فرهنگ یانکی‌ها را به  تماشاگران ساده‌لوح  حقنه می‌کرد (و می‌کند) که آنها حتی در دورترین جوامع نسبت به آمریکا هم دغدغه‌های فرهنگی غربی را مسئله خود به حساب می‌آوردند. ‌آنها قانع شدند که  همچون قهرمانان همان  فیلم‌ها زندگی کنند، لباس بپوشند و حتی موی سر خود را آرایش کنند که همه و  همه در واقع تقلیدی از زندگی اسطوره‌ای آمریکایی بود و بس..."

از همین رو بود که از نخستین روزهای تاسیس سینما در غرب و در ایالات متحده ، ترویج ایدئولوژی آمریکایی عمده ترین هدف به شمار آمد. که این ایدئولوژی فراتر از اندیشه هایی مانند اومانیسم و سکولاریسم و سیستم سیاسی منتج از آن یعنی لیبرال سرمایه داری، نظریه آخرالزمان گرایی را ترویج می کردکه همه اینها به طور وسیع در سینمای غرب به تصویر  کشیده شد.

به‌طور مشخص اولین داستان آخرالزمانی در سال 1910 و در فیلمی به نام "ستاره دنباله دار"  نمود پیدا کرد  که قسمت دوم آن در سال 1916 ساخته شد در سال 1913 فیلم "پایان دنیا" به روی پرده رفت و آثار دیگری درباره پایان دنیا در سال های 1916 و 1922 ساخته شدند و نسخه ای هم در این باره به کارگردانی "ابل گانس" (فیلمساز مشهور فرانسوی) در سال 1931 تولید گردید. همه این ها فیلم‌هایی بودند که به طور مشخص فجایع آخرالزمان را نشان می‌دادند مثل فیلم" روزی که کره زمین از حرکت ایستاد" .

معمولا در این فیلم ها یاموجودات فضایی بودندکه کره زمین را نابود می کردندیا بیماری فراگیری شیوع می یافت که همه موجودات زمین را از بین می برد یا گروهی شیطانی از جنس بشر یا غیر آن موجودیت زمین را تهدید می کرد و یا این تهدید از طرف آدم خبیثی بود که می خواست سلطان همه عالم شود.  مثلا "جنگ دنیاها" که "اورسن ولز" ابتدا نمایشش را در رادیو اجرا کرد و بعد در سینما به فیلم تبدیل شد ، نشان دهنده آن بود که دنیا توسط موجوداتی فضایی در حال نابودی است و البته تنها منجی این شرایط فاجعه بار آمریکا به شمار می آمد. این مسئله(منجی بودن آمریکاییان) موتیف اکثر فیلم های آخرالزمانی بود به طوریکه حتی در برخی آثار به شکلی گل درشت نشان داده می شد.مثلا در فیلم "10 هزار سال قبل از میلاد" (رولند امریش) قبایل ماقبل تاریخ در انتظار منجی‌ می بینیم که گویا موی‌طلایی و چشم‌آبی است!( یعنی همان عامل و پارامتری که تقریبا در شکل و شمایل منجی اغلب این دسته از فیلم های آخرالزمانی شاهدیم).

اما چرا تصویر این تفکر آخرالزمانی در آستانه پایان هزاره دوم و آغاز هزاره سوم ، شتاب شدیدتری به خود گرفت و پس از سال 2001 به مرحله جدی تری وارد گردید که برخی کارشناسان نوشتند شمشیرها از رو بسته شده است؟ چرا پس از آغاز هزاره جدید ، سینمای غرب زبان و لحن شدیدتری در بیان تفکرات آخرالزمانی یافت؟ آیا هالیوود آرایش دخانی به مفهوم ماورایی و آخرالزمانی گرفت تا ذهن بشر را برای انتظار نبرد سهمگین آخرالزمان و یا همان "آرماگدون" آماده نماید؟

در کتب و اسناد منتشره آمده است که بنا بر اعتقاد اوانجلیست ها (اخلاف همان پیوریتن های مهاجر که امروزه نزدیک به یک سوم از جمعیت آمریکا را تشکیل داده و عمده مراکز سیاسی و اقتصادی و نظامی و فرهنگی را در دست دارند)، با آغاز هزاره جدید و عبور از برج حوت (ماهی) به برج حمل (سطل) ، زمان اقدام برای فراهم آوردن زمینه های ظهور مسیح موعودشان فراهم آمده است.(این اعتقاد، صریح و بی پرده در صحنه ای از کتاب و فیلم "رمز داوینچی"نیز به وضوح از جانب سر لی تیبینگ انگلیسی خطاب به پرفسور لنگدون و سوفی بیان می شود، در حالیکه آنها را برای گشودن کریپتکس حاوی راز مکان دفن جام مقدس به گروگان گرفته است).

به عبارت دیگر اوانجلیست ها(که در فرهنگ سیاسی امروز مسیحیان صهیونیست خوانده می شوند)براین باورند که جهان به آرماگدون وآخرالزمان مورد نظر مسیحیان و یهودیان صهیونست بسیار نزدیک شده و حالا نوبت عمل فرا رسیده است. (4)

از همین روست که از سال 2001 تولید آثار عظیم تاریخی که تقریبا از دهه 60 تعطیل شده بود ، مجددا رونق گرفت. فیلم های مذهبی باردیگر با رویکرد تاریخ انبیاء یهود جلوی دوربین رفتند. فیلم هایی مانند :"داوود" بابازی ریچارد گر ، "سلیمان" و ... دیگر از فیلم های رئال کمتر نشانی به چشم خورد. از فیلم های مکتب نیویورک و آثار معترض دهه 70 چه خبر؟!  فیلم های افشاگر اجتماعی کجا رفتند؟!!

مثلا در فیلم "کنستانتین" (فرانسیس لارنس-2005) پیدا شدن سرنیزه ای که گویا بر فراز صلیب، مسیح را کشته، کلیدی برای آغاز وقایع آخرالزمان می شود(مانند آن توتم یا شبه توتم پازوزا در فیلم "جن گیر"). در اینجا هم کنستانتین (با بازی کیانو ریوز) که جسم برزخی قوی دارد و متخصص علوم غریبه است، به عنوان منجی وارد دعوای خیر و شر می گردد. کنستانتین از مرز خیر و شر هم عبور کرده و نظاره گر رقابتی می شود که یک داور سیاه پوست هم دارد! که در جدال مابین خدا (به نمایندگی میکاییل) و شر (به نمایندگی شیطان) قضاوت می کند!! در این فیلم کنستانتین ، موجودی است که قرار است سپاه بشری را هدایت نماید.

در همان زمان فیلم های متعدد دیگری به اکران سینماهای جهان در آمدند که با لحن آخرالزمانی یا مخاطبانشان را از موجودات و پدیده های موهوم، می ترساندند. فیلم هایی مانند : "" Beowulf ، "666 ، جانور " ، "شب زامبی 2" ، "Cult" ، "غیر مقدس" ، "کیفرهای گناه" ، "برآمدن" ، "درو کردن" ، "28 روز بعد"( از دنی بویل که قبلا فیلم هایی مانند "قطار بازی" و "گور کم عمق" را ساخته بود و در سال 2009 نیز "میلیونر زاغه نشین" را کارگردانی کرد) ، "28 هفته بعد" ، "Gryphon" و... که همگی درباره وضعیت آخرالزمان ، منجی و یا موجودات شریری بودند که می خواستند جهان را به تسخیر خود درآورده و انسان ها را نابود سازند.

در این مسیر بسیاری از فیلمسازان ظاهرا سرگرمی ساز و حتی مولف و شبه مولف غرب (که اساسا مدعی بودند به هیچوجه با فیلم های ایدئولوژیک سازگاری ندارد) هم به ساخت آثار آخرالزمانی کشانده شدند. از لارس فن تریر دانمارکی و از مبدعان نظریه هنری دگما 95 که فیلم آخرالزمانی "ضد مسیح" را در سال 2009 ساخت تا  متیو کاسوویتس از سینمای فرانسه که پس از ساخت آثار شبه هنری همچون "نفرت" و "رودخانه های سرخ" ، در سال 2008 به ساخت فیلم آخرالزمانی "بابل پس از میلاد" وادار شد یا برادران هیوز (سازنده فیلم هایی مانند "از جهنم" و "رییس جمهور مرده" ) در سال 2010 فیلم "کتاب ایلای" را جلوی دوربین بردند یا جان هلیکوت کارگردان وسترن "پیشنهاد" هم در سال 2010 ، یک فیلم پست آپوکالیپتکی ساخت به نام "جاده" درباره شرایط طاقت فرسای پدر و پسری پس از جنگ آخرالزمان در حالی که پسر نشانه های از منجی دارد و پدر تا پای جان از وی محافظت می نماید و یا  الکساندر پرویاس ، کارگردان فیلم "من ، روبات" ، فیلمی درباره مسیحیان نوتولد یافته آخرالزمان ساخت به نام "آگاهی"(2009) که براساس اخبار منتشره ریچارد کلی(سازنده فیلم های آخرالزمانی مانند "دانی دارکو" و "قصه های سرزمین جنوبی") اصل آن را نوشته و کارگردانی کرده بود. در فیلم "آگاهی" به وضوح الهیات تحریف شده مسیحی آمیخته به آرمان های صهیونی رواج داده می شود. پدیده Rapture  که یکی از باورهای اوانجلیست های در آخرالزمان است برای نخستین بار در این فیلم به تصویر کشیده شد که گویا در زمان احیاء یا Resurrection  همه اعوان و انصار مسیح در آسانسورهایی به سوی آسمان می روند و در جشنی در حضور حضرت مسیح شرکت دارند تا پس از مدتی ( 7 سال) به سوی صحرای آرماگدون برای نبرد آخرالزمان رهسپار شوند.

همچنین کریستوفر نولان کارگردان فیلم های خوش ساخت و آوانگاردی مثل "یادگاری" و "بی خوابی"، به بتمن سازی ، آن هم از نوع آخرالزمانی مانند "بتمن آغاز می کند"(2006) و "شوالیه تاریکی"(2008) رسید و سپس در سال 2010 با فیلم Inception جنگ نرم را در نبرد آخرالزمان وارد ساخت. مارک فورستر خوش ذوق هم که آثار فانتزی همچون در "جستجوی نورلند"(2004) و "عجیب تر از قصه"(2006) را جلوی دوربین برده بود به جیمزباند سازی کشیده شد و جدیدترین تئوری های آخرالزمانی غرب را در "کوانتوم آرامش"(2008) به تصویر کشید.

و بالاخره امثال ام . نایت شیامالان که در دهه 90 با آثاری مثل "حس ششم" و "شکست ناپذیر" جماعتی را به خود جلب کرده بودند ، از سال 2001 به بعد به ساخت فیلم های آخرالزمانی همچون نشانه ها(2002) ، دهکده(2004) ، بانویی در آب(2006) ، اتفاق(2008) و آخرین کنترل کننده هوا(2010) روی آورد یعنی هر دو سال فیلمی ساخت که هر چه پیش تر می رفت ، عناصر و نشانه های آخرالزمانی در آنها هویداتر می شد ، خصوصا تفکرات آخرالزمانی از نوع کابالایی که درفیلم "آخرین کنترل کننده هوا" با تاکید بر موجوداتی خداگونه به نام آواتار، تفکرات شرک آمیز صهیونی را در نمایش آخرالزمان غربی روشن تر بروز می دهد. همان تفکراتی که جیمز کامرون نیز با ساخت فیلم "آواتار"(2010) آن را به نمایش گذارد. حکایت کالبد برزخی یا جسم اختری انسان که در عالم آواتارها یا عالم دخان و اجنه ، یک منجی معرفی می شود. در اینجا بازهم یک قهرمان معلول آمریکایی ، منجی است. منجی دنیای اتوپیایی که به درخت حیات متصل است و براساس تفکرات شرک آمیز کابالایی شکل گرفته است.(5)

نکته قابل توجه اینکه این نوع نشانه های مسیحایی یا آخرالزمانی کابالایی در بسیاری از فیلم هایی که پیش از این نام برده شد نیز قابل ردیابی است . مثلا در فیلم "کتاب ایلای" ، رساندن کتاب مقدس به مکانی خاص در یک شرایط پسا آخرالزمانی می تواند موجب نجات نسل بشر گردد. اما این کتاب مقدس ، انجیل شاه جیمز اول است که اولا بنیاد کتاب مقدس اوانجلیست هابوده وثانیا آمیخته ای از آموزه های کابالایی و مسیحیت است.(6)

اما مهمترین ظهور تفکرات آخرالزمانی کابالایی را در دو فیلم رمز داوینچی (2005) و فرشتگان و شیاطین (2009) هر دو از نوشته های دن براون و آکیوا گلدزمن و همچنین دیوید کوئپ و ساخته ران هاوارد می توانستیم رویت کنیم. در فیلم "رمز داوینچی" در واقع کد رمز بسیاری از تولیدات هالیوود برای مخاطب گشوده می شود. در این فیلم ضمن روایت تحریف گرانه و مظلوم نمایانه ای از چگونگی رخداد جنگ های صلیبی و ماجرای شوالیه های معبد و شکل گیری فرقه های مخوف کابالا و فراماسونری ، خانقاه صهیون و انجمن برادری فراماسونی را حافظ جام مقدس و نسل عیسی مسیح و مریم مجدلیه می داند که از همان نسل، منجی آخرالزمان بیرون خواهد آمدکه درفیلم "رمز داوینچی"همان سوفی دخترخوانده سونیه، از مسئولین موزه لوور پاریس بود. در این نوع تفکر که امروزه بر اندیشه های آخرالزمانی غرب صلیبی/صهیونی غالب است، منجی آخرالزمان و مسیح موعود، لزوما حضرت عیسی بن مریم (ع) نیست . چنانچه آن حضرت را در این تفکر عیسای بشارت دهنده خوانده اند و عیسی مسیح یا همان مسیح موعود را عیسی بن داوود می دانند که از نسل عیسی بن مریم و مریم مجدلیه است که این نگرش را به آثار آخرالزمانی سینمای غرب نیز منتقل کرده اند، از همین رو در برخی فیلم ها، مسیح موعود یک زن(در فیلم"رمز داوینچی") است یا دختری نوجوان(در فیلم "قطب نمای طلایی") یا هری پاتر یا فرودو ( در فیلم"ارباب حلقه ها") یا لوک اسکای واکر ( در فیلم"جنگ های ستاره ای") و یا اصلان ( در سری فیلم های "نارنیا") و یا اصلا این منجی ، خود رییس جمهور آمریکا است آنچنان که در فیلم "مگیدو: امگا کد2" با آنتی کرایست یا ضد مسیح (دجال) می جنگد و پیروز می شود. در صحنه ای از این فیلم رییس جمهوری آمریکا مثل مسیح زیر درختی رفته و با خدا مناجات می کند مثل فیلم هایی که درباره حضرت مسیح ساخته شده و نشان می دهد که عیسی مسیح در شب پیش از تصلیب در باغی مناجات می کند . رییس جمهوری امریکا حتی در لحظه مقابله با آنتی کرایست به طور واضح یک جمله دینی و انجیلی را به کار می برد و می گوید:

 God give it and god take it

این خداست که می دهد و اوست که می ستاند.

او سپس به کلیسای اوانجلیستی می رود و فیلم نشان می دهد که چگونه مردم وی را همچون مسیح در برگرفته و مدام فریاد می زنند :Save us  (ما را نجات بده)!

 به این ترتیب در سینمای آخرالزمانی امروز، حتی باورهای ماورایی در مورد منجی را با اندیشه های اومانیستی آمیخته و از منجی موعود، موجودی زمینی خلق کرده اند تا با تفکری که بیش از 4 قرن است برای خارج کردن دین از زندگی و اجتماع تحت عنوان سکولاریسم ترویج کرده اند ، دچار چالش نشود!

ادامه دارد ...


پانوشته :

1- براساس نوشته "اچ اچ بن ساسون" در کتاب "یک تاریخ از مردم یهود " از انتشارات دانشگاه هاروارد در سال 1976 ، کریستف کلمب که مامور سفر به ماوراء بحار و گردآوری پول برای خاندان سلطنتی اسپانیا شد ، از زمره "مارانوها" (یهودیان مخفی) بود که برخی از اسناد تازه بدست آمده در جنوای ایتالیا در تبار یهودی وی ، تردیدی باقی نگذاشته است. گفته می شود که وی از یک خاندان یهودی ایتالیایی به نام کلن بود که در گویش اسپانیولی همان کلمب است. امروزه خاندان یهودی کلمبو (کلن های پیشین) در ایتالیا حضور دارند. کریستف کلمب هماره از پیوند خود با "شاه داوود" سخن می گفت که گویای تبار یهودی اوست و شاهد انتسابش به خاندان "شاهزادگان داوودی" و نیز نزدیکترین پیوندها را با جوامع یهودی و مارانوی ایتالیا و اسپانیا داشت. سفر او به قاره آمریکا به پیشنهاد و با مشارکت مالی و سرمایه گذاری یهودیانی بود که دربار اسپانیا را در قبضه خود داشتند. دایره المعارف یهود از یهودیان ثروتمندی همچون اسحاق آبرابانل و لویی سانتانگل به عنوان سرمایه گذاران اصلی سفر کلمب به آمریکا یاد می نماید. در کتاب فوق آمده است که در واقع سفر کریستف کلمب  به کمک نقشه هایی صوت گرفت که این دو یهودی فراهم آورده بودند و در زمره همراهان او تعدادی از مارانوها حضور داشتند. سفر دوم کلمب نیز با سرمایه یهودیان انجام شد و در آن سفر تعداد زیادی از یهودیان در زمره همراهان کلمب بودند و نخستین اروپایی که به خاک آمریکا گام نهاد ، یک یهودی به نام لویی دو تورس بود.

ویل دورانت (مورخ مشهور) نیز در کتاب تاریخ تمدن خود تامین کننده هزینه های سفر کریستف کلمب را همان ها می داند که یک سال قبل از آن ، هزینه تهاجم به غرناطه را فراهم آوردند یعنی اشراف یهود دربارهای سلطنتی اروپا. ویل دورانت می نویسد که وقتی ایزابل اسپانیایی به علت بار سنگین طرح کلمب حاضر به تامین هزینه های آن نشد ، در آن لحظه مهم و قاطع ، یک یهودی تعمید یافته ، چرخ تاریخ را به گردش افکند. او کسی جز لویی دو سانتانگل وزیر مالیه فردیناند نبود که با کمک انجمن برادری (یک انجمن فراماسونری) خزانه داری آن را برای فتح قاره نو اختصاص داد.

 2- در دایره المعارف بریتانیکا آمده است که پیوریتن ها چنان خود باخته عهد عتیق شده بودند که می خواستند به جای نیو انگلند، نام نیو اسراییل را به آمریکا بدهند. پیوریتن ها پیام آور ابعاد وحشت آفرین مندرج از عهد عتیق برای دنیای جدید بودند. در آن کتاب برخی دستورات وحشتناک وجود دارد که به هنگام اشغال(یا به قول خودشان بازپس گیری) سرزمین فلسطین، می بایست به مرحله اجرا گذاشته شود که این دستورات دهشتناک طی سالهای گذشته و توسط سربازان اسراییلی به کرات درارتباط با فلسطینی ها اجرا شده است. پیوریتن ها نیز با انتخاب کتاب عهد عتیق به عنوان راهنمای عمل ، اعمال وحشتناک خود را در آمریکا به این کتاب مستندکردند.

نوآم چامسکی (نطریه پرداز و اندیشمند یهودی ) در کتاب خود با نام " سال 501 : اشغال ادامه دارد" تاریخ انباشته از "پاکسازی های قومی" و فشارهایی که از جانب کریستف کلمب بر بومیان آمریکا وارد آمد را مورد بررسی قرار می دهد و ضمن بیان اینکه پیوریتن ها سرزمین آمریکا را سرزمین موعود نامیدند و بومیان و سرخپوستان آنجا را اشغالگران کنعانی تلقی کردند ، اعمال وحشیانه انجام شده توسط آنها را چنین بیان می دارد:

"...آن جماعت بومی ، مورد علاقه خداوند نبودند ، لذا از بهشت روی زمین پاکسازی شدند. حمد و سپاس از اینکه دیگر کسی از بومیان باقی نماند ..."!!

در تواریخ مختلف آمده است که پیوریتن ها ، قتل عام ها را به طور مرتب تحت کنترل و نظارت رهبران دینی خود انجام داده و ماموریت مقدس خود به شمار می آوردند. (همین به اصطلاح رهبران دینی مانند  هال لیندسی و جری فالول و بیلی گراهام هستند که امروزه از صدها کانال تلویزیونی ، پیروانشان را به قتل و غارت مسلمانان تشویق و ترغیب می کنند! این اقدامات مبتنی بر آموزه های عبرانی پیوریتن ها، حتی توجه آرنولد توین بی( نظریه پرداز معروف تاریخ) را نیز به خود جلب کرده است.

 به نظر تامس اف گاست ، جامعه شناس آمریکایی در کتاب خود موسوم به "نژاد: تاریخ یک ایده در امریکا" ، توین بی از این نظریه که "اعتقادات فزاینده کلنی نشینان انگلیسی به عهد عتیق موجب پیدایش این باور در آنها شده بود که آنها به عنوان مردمی انتخاب شده اند تا کافران را نیست و نابود سازند" ، دفاع می کند. گاست سپس می افزاید : "...اسراییلی های ماساچوست ( یعنی همان پیوریتن ها) به همان شیوه ، سرخپوستان را نابود ساختند که اسراییلیان موردنظر کتاب عهد عتیق ، کنعانیان(فلسطینیان) را معدوم نمودند..."

 3-"ایدئولوژی آمریکایی" عنوان مقاله معروفی است از سمیر امین ، اقتصاددان مصری ـ فرانسوی. این مقاله نخستین بار در سال 1381(2002) در روزنامه الاهرام به چاپ رسید. در این مقاله او به فرهنگ سیاسی آمریکا می پردازد و آن را چنین تعریف می کند:

"...فرهنگ سیاسی محصول دراز مدتِ تاریخ است. از این رو، فرهنگ سیاسی در هرکشور ، مختص همان کشور می باشد. فرهنگ سیاسی آمریکایی توسط فرقه های افراطیِ پروتستان در نیوانگلند (شمال شرقی آمریکا) شکل گرفت. این فرهنگ سیاسی علاوه بر این جنبه دینی، با این ویژگی ها مشخص می شود: قتل عام بومیانِ قاره آمریکا ، به برده کشیدن آفریقاییان، و ایجاد اجتماعات متعددی از مهاجران که ، مرحله به مرحله، طی قرن نوزدهم به قاره آمریکا رفته اند و میان شان افتراق های قومی وجود داشته است..."

سمیر امین در توضیح دیدگاه خود در باره فرهنگ سیاسی و ایدئولوژی آمریکایی می نویسد:

"...اصلاحات دینی در مسیحیت ، [مشروعیت] عهد عتیق را احیاء کرد، همان [مشروعیتی] که کاتولیسیسم و کلیسای ارتدوکس آن را به حاشیه رانده بودند. به حاشیه راندن عهد عتیق توسط کاتولیسیسم ، هنگامی صورت گرفت که مسیحیت با قطع رابطه با یهودیت تعریف شد. اما پروتستانها بار دیگر جایگاه مسیحیت را به عنوان جانشینِ راستین یهودیت احیاء کردند. شکل مشخص پروتستانتیسمی که به آمریکا آمد [در نیوانگلند ، شمال شرقی آمریکا] تا همین امروز ایدئولوژی آمریکایی را شکل می بخشد. ابتدا، این ایدئولوژی، با رجوع به نصّ کتاب مقدس ، مقهور کردن قارهء جدید را مشروعیت بخشید. (در گفتار [فرهنگی] آمریکای شمالی، مضمون توراتی ـ انجیلیِ تسخیرِ خشونت بارِ ارض موعود توسط اسرائیل مدام تکرار می شود.) سپس ، آمریکا مأموریتی را که از سوی خدا به آن محول شده بود به سراسر پهنه عالم تعمیم داد. مردم آمریکای شمالی خود را "قوم برگزیده" به شمار می آورند. در عمل مترادف اصطلاح فاشیستی نژاد برتر ("هِرن فولک") در زمان نازی ها در آلمان. این همان خطری است که ما امروزه با آن روبرو هستیم. و به همین دلیل است که امپریالیسم آمریکایی (نه "امپراتوری") به مراتب درنده خوتر از امپریالیسم های پیشین است که اکثرشان هرگز مدعی نبودند که مأموریتی الهی را به اجرا گذاشته اند..."

 4- به گفته مسیحیان صهیونیست، میلیون‌ها نفر از دشمنان مسیح از عراق حرکت کرده و از فرات گذشته و به سمت قدس خواهند رفت. در میان راه نیروهای مومن به مسیح ، راه آنها را سد کرده و در آرماگدون به هم می‌رسند و جنگ در می‌گیرد. در تفسیر جنگ آرماگدون هم می‌گویند که سپاه ایرانی، قفقازی، سودانی، لیبیایی و... به عنوان سپاه شر از عراق حرکت می‌کنند. ( توجه کنید که سالها پیش بوش و دار و دسته اش ، کشورهایی مانند ایران را "محور شرارت " خواندند!) طبق نظر مفسرین اونجلیست، این جنگ بایستی بین سال 2000 تا 2007 روی می داده است!!

 5- جیمزکامرون پس از "تایتانیک" و به خصوص در دو اثر مستندی که برای "سیمخا جیکوبوویچی" (مستند ساز یهودی کانادایی) تهیه کرد یعنی " گور گمشده مسیح" و " راز گشایی مهاجرت یهودیان" (که حتی نریشن اش را خود کامرون گفت) تمایلات کابالایی خود را آشکارتر ساخت.

پیش از این پال اسکات در نشریه معتبر "دیلی میل" در سال 2004 پس از پیوستن برخی از هنرپیشه ها و سینماگران هالیوود به فرقه کابالا ، از فعالیت های شدید این فرقه صهیونیستی و رهبر 75 ساله آن به نام فیووال کروبرگر یا فیلیپ برگ پرده برداشته و تاکید کرده بود که فرقه کابالا عملا بر هالیوود حکومت می کند.

فیلیپ برگ برای اوّلین بار در سال 1969 دفتر فرقه خود را در اورشلیم (بیت‌المقدس) گشود و سپس کار خود را در لس‌آنجلس ادامه داد. دفتر مرکزی فرقه کابالا در بلوار رابرتسون، واقع در جنوب شهر بورلی هیلز (در حومه لس‌آنجلس و در نزدیکی هالیوود)، واقع است. این رهبر «خودخوانده» فرقه کابالا فعالیت خود را بر هالیوود متمرکز کرد، در طی دو سه ساله از طریق جلب هنرپیشگان و ستاره‌های هالیوود و مشاهیر هنر غرب به شهرت و ثروت و قدرت فراوان دست یافت، خانه‌های اعیانی در لس‌آنجلس و مانهاتان خرید و شیوه زندگی پرخرجی را در پیش گرفت. امروزه، شبکه فرقه برگ از توکیو تا لندن و بوئنوس‌آیرس گسترده است و این سازمان دارای چهل دفتر در سراسر جهان است. در سال 2002 دارایی فرقه برگ حدود 23 میلیون دلار تخمین زده می‌شد ولی در سال 2004 تنها در لس‌آنجلس 26 میلیون دلار ثروت داشت. فرقه کابالا ادعا می‌کند که دارای سه میلیون عضو است.

سازمان برگ خود را "فرا دینی" می‌خواند و مدعی است که کابالا "فراتر از دین، نژاد، جغرافیا، و زبان است" و با این تعبیر ، درهای خود را به روی همگان گشوده است. اعضای فرقه، فیلیپ برگ را "راو" می‌خوانند. "راو" همان"رب" یا "ربای" یا "ربی" است که به خاخام‌های بزرگ یهودی اطلاق می‌شود.

فعالیت فرقه کابالای برگ در سال 2004 به‌ناگاه اوج گرفت و با اعلام پیوستن مدونا ( خواننده مشهور آمریکایی)به این فرقه در رسانه‌ها بازتابی جنجالی داشت. بسیاری از خاخام های سنت گرای یهودی ، عقاید فیلیپ برگ و فرقه اش را منشاء گرفته از جادوگران و ساحران مصر باستان و حتی شیطان پرستی یا پاگانیسم  دانستند.

واقعیات نشان می‌دهد که برگ تنها نیست. کانون‌ها و رسانه‌های مقتدری در پی ترویج فرقه او هستند و مقالات جذاب و جانبدارانه‌ درباره‌اش می‌نویسند. "کابالا هالیوود را فرا گرفته است" عنوانی است که مدتهاست در این نشریات به چشم می‌خورد.

تایمز لندن در سال 2004 گزارش مفصلی درباره پیوستن مدونا به فرقه کابالا منتشر کرد. گزارش تایمز همدلانه بود و تبلیغ به‌سود فرقه برگ به‌شمار می‌رفت. به‌نوشته تایمز، در جشن یهودی پوریم، که در دفتر مرکزی فرقه کابالا برگزار شد، صدها تن از مشاهیر لس‌آنجلس و هالیوود حضور داشتند. یکی از مهم‌ترین این افراد ، مدونا بود که از هفت سال پیش از آن در مرکز فوق در حال فراگیری کابالا بود و اکنون رسماً کابالیست شده بود. نه تنها او بلکه بسیاری دیگر از مشاهیر سینما و موسیقی جدید غرب، از پیر و جوان، به عضویت فرقه کابالا درآمدند: از الیزابت تیلور 72 ساله و باربارا استریسند 62 ساله تا دیان کیتون، دمی مور،استلا مک‌کارتنی، بریتنی اسپیرز،اشتون کوشر، ویونا رایدر، روزین بار، میک جاگر،پاریس هیلتون (وارث خانواده هیلتون، بنیانگذاران هتل‌های زنجیره‌ای هیلتون) و دیگران. این موج ، ورزشکاران را نیز فرا گرفت: دیوید بکهام (فوتبالیست انگلیسی) و همسرش، ویکتوریا، آخرین مشاهیری بودند که در ماه مه 2004 ، به عضویت فرقه کابالا درآمدند. شواهد و قرائن موجود و برخی خبرها حاکی از آن است که جیمز کامرون نیز در سال 2005 به این فرقه صهیونیستی پیوسته و گفته می شود از همان زمان کلید تولید فیلم "اواتار" زده شد . چنانچه برای اولین بار خبر تولید فیلم "اواتار" تحت عنوان "پروژه 880" در ژوئن 2005 در مجله هالیوود ریپورتر به طور رسمی انتشار یافت. در همان زمان طرح تولید آثار مستندی همچون :"راز گشایی مهاجرت یهودیان" در سال 2006 و "گور گمشده مسیح" در سال 2007 نیز ارائه گردید.

این فیلم ها به خصوص "گور گمشده مسیح" ، جهان مسیحیت و پیروان ادیان توحیدی به سختی تکان داد. در این فیلم به دنبال آثار کابالیستی همچون "رمز داوینچی" ( ران هاوارد) ، عقاید و باورهای اصیل و راستین موحدان و معتقدان به ادیان ابراهیمی(که اعتقاد دارند حضرت عیسی مسیح زنده و نزد خداوند است و همچنین ایشان از رحم پاک حضرت مریم زاده شده و هیچ گاه ازدواج نکرده و بنابراین فرزندی نداشته است) ، زیر علامت سوال رفت و ادعا شد که در سرزمین فلسطین اشغالی ، گور بزرگی که در آن حضرت عیسی مسیح (ع) و همسرش مریم مجدلیه و پدر و مادرش و همچنین فرزندش دفن شده اند ، کشف گردیده که نماهایی از آن به همراه تابوت های حضرت عیسی و خانواده اش ، در حالی که اسامی آنها برروی تابوت حک شده بود ، به نمایش گذارده شد و توسط شخص جیمز کامرون ، معرفی شد.

اگرچه کلیسای کاتولیک و واتیکان موضع گیری خاصی درباره این اهانت های آشکار اتخاذ نکردند ولی بسیاری از پیروان ادیان توحیدی برآشفتند و زبان به اعتراض گشودند.

اخیرا شنیده شد در روزنامه های واتیکان به باورهای مطرح شده در فیلم "اواتار" نیز انتقاد شدید شده است. فیلم "فرشته جنگ" اثر دیگری از جیمز کامرون ، قرار است در سال 2011 به نمایش عمومی دربیاید و ماجرای آن به قرن 26 میلادی ربط پیدا می کند که 300 سال از آخرالزمان و جنگ آرماگدون گذشته و زندگی به صورت ربات های سیبورگ سهل تر ادامه    می یابد تا اینکه رباتی برای نجات جهان اقدام می کند.

 6- در تاریخ آمده است که بنیانگذاران فرقه کابالا یعنی اسحاق کور و موسی بن نهمان معروف به نهمانیدس از حامیان شاه جیمز اول در جنگ های صلیبی بودند و وی را از جنبه های مختلف از جمله اعتقادی و ایدئولوژیک تقویت می نمودند. قابل ذکر اینکه جیمز اول از خونخوارترین فرماندهان صلیبی بود که ده ها هزار زن و مرد و کودک مسلمان را قتل عام کرد.

و نکته مهم اینکه براساس اسناد و مدارک تاریخی ، اساسا تفکر مسیحاگرایی و آخرالزمانی در قرن سیزدهم میلادی از همین فرقه صهیونی کابالا به درون مسیحیت رسوخ داده شد و بعدا در قرن شانزدهم و پس از جنبش پروتستانتیزم و نهضت به اصطلاح اصلاح دینی ، از مهمترین باورهای مسیحیان انشقاق یافته یعنی همان پیوریتن ها و سپس اوانجلیست ها بود.

در واقع مکتب کابالا کارکرد احیاء و ترویج آرمان‏های مسیحایی و آخرالزمانی را به دست گرفت که این آرمان‏ها در بنیاد تحریکات جنگ‌افروزانه صلیبی سده سیزدهم و تکاپوهای شِبه‌صلیبی و نو‌صلیبی سده‌های پسین جای داشت. در سده چهاردهم میلادی، هسته‌های فرقه کابالا در جوامع یهودی سراسر جهان، به‏ ویژه در بنادر ایتالیا، گسترده شد. از طریق ایتالیا، که قلب جهان مسیحیت به شمار می‌رفت، پیشگویی‏های اسرارآمیز درباره ظهور قریب‌الوقوع مسیح و استقرار سلطنت جهانی او، به مرکزیت بیت‌المقدس(اورشلیم) ، رواج یافت و دربار پاپ در رم و سایر کانون‏های فکری و سیاسی دنیای مسیحی را به شدت متأثر ساخت. در تمامی این دوران منجمین بانفوذ یهودی، یکی پس از دیگری، درباره ظهور قریب‌الوقوع «ماشی‌یَح» (مسیح) پیشگویی می‌کردند. یک نمونه گرسونیدس، نوه نهمانیدس، است که ظهور مسیح بن داوود را در سال 1358میلادی پیش‌بینی می‌کرد.

برگرفته از : وبلاگ سعید مستغاثی http://smostaghaci.persianblog.ir

متن کامل گزارش کمیسیون اصل 90 مجلس درباره فتنه 88

حسین فدایی نماینده مردم تهران و عضو کمیسیون اصل 90 مجلس شورای اسلامی در جلسه علنی امروز (چهارشنبه)، چکیده گزارش کمیسیون متبوعش درباره رسیدگی به حوادث پس از انتخابات دوره دهم ریاست‌جمهوری 22 خرداد 1388 که منجر به شکل‌گیری جریان فتنه شد، را قرائت کرد.

http://www.irdc.ir/storage/Images/20101201182109t350-74-%D8%B3%D8%A8%D8%B2221.jpg

با پیروزی انقلاب اسلامی ایران، غرب که الگویی انقلاب اسلامی را به عنوان گفتمانی در مقابل لیبرال دموکراسی می‌دانست، به طور همه جانبه سعی در مخدوش کردن وجهه این نظام نو پا داشت تا مانع از الگودهی ملت ایران به دیگر ملت‌های جهان، برای شکستن ساختار از پیبش طراحی شده نظم جهانی شود؛ اما شکست‌های پی در پی نظام سلطه از جمهوری اسلامی ایران طی 32 سال گذشته و پیشرفت‌های چشم‌گیر ایران در این مدت، منجر به طراحی و اجرای شیوه‌های نوین در مواجهه با ایران شد.

پیشرفت در عرصه‌های گوناگون علم و فناوری، تثبیت راهبرد تهاجمی در سیاست خارجی و انفعال کشاندن قدرت‌های استکبار، عدم تمکین ایران در قبال فشارهای بیرونی، تلاش برای گسترش هر چه بیشتر جبهه مبارزه علیه رژیم غاصب صهیونیستی قدرت‌های استکبار به ویژه آمریکا را به تلاش برای تلفیق گزینه‌های سختف نیمه سخت و نرم علیه ایران وادار کرد به این امید که بتوانند پروژه تغییر فتار نظام ما را به عنوان گام اول پروژه تغییر به ثمر برسانند.

تجربه دوران حاکمیت جریان دوم خرداد که جورج بوش پسر هنگام ترک کاخ سفید آن را دورانی خوش خواند و از بابت به پایان رسیدن آن ابراز تاسف کرد، آمریکا و متحدانش را به این نتیجه رساند که بهترین و کوتاه‌ترین روش برای ایجاد تغییر در رفتار ایران اسلامی سرمایه‌گذاری بر روی جریان ساختار شکن و غرب‌گرای داخل ایران است که در طول دوران گفتمان اقتصادی و گفتمان سیاسی خود به خوبی نشان داده بود، روش‌ها و اهداف خود را کاملاً بر مطلوب‌ها و نیازهای غرب منطبق کرده است. به همین دلیل بود که بلافاصله پس از به پایان رسیدن دولت اصلاحات، فرآیند‌های ذیل شتابی فزاینده گرفت:

1- فراخوان مراکز تصمیم‌سازی برای تهیه راهبردهای عملیاتی علیه ایران

2- تصویب بودجه ویژه برای حمایت از اپوزیسیون

3- ایجاد و تقویت ساختارها و شیوه‌های رسانه‌ای جدید برای ایجاد، هدایت و تغذیه آشوب داخلی (که بی‌بی‌سی فارسی در رأس آنها قرار داشت)

4- تصویب قطعنامه‌های تحریمی علیه ایران

5- فعال شدن سرویس‌های اطلاعاتی برای تحقق دو پروژه اپوزیسیون واحد با برداشتن مرزهای میان گروه‌های مختلف اپوزیسیون) و اپوزیسیون حرفه‌ای، که اصلاح‌طلبان غرب‌گرا در سال 84 فقدان آنها را جزو ضعف‌های اساسی خود اعلم کرده بودند؛ و گنجاندن آن در قالب پروژه شبکه‌سازی در محیط‌های واقعی و مجازی

6- تقسیم کار میان کشورهای غربی بای برقراری پیوند‌های پنهان با اپوزیسیون داخلی

7- برنامه‌ریزی برای تبدیل انتخابات به هسته مرکزی یک فرآیند کودتای مخملی

اگر چه بسیاری از این فرآیندهای از سال‌ها قبل آغاز شده بود و عمر برخی از آنها به بیش از 20 سال می‌رسید، اما در این تردیدی نیست و مجموعه اطلاعات موجود هم نشان می‌دهد که برنامه‌ریزی اصلی برای تبدیل این پروژه‌ها‌ به فتنه داخلی پس از سال 1384 اوج گرفته است.

این گزارش تلاش می‌کند چگونگی تکمیل این پروژه‌ها و تبدیل آن به یک فتنه سیاسی و اجتماعی را به استناد به اطلاعات معتبر واکاوی کند و روایتی دقیق از چگونگی مهار این فتنه عمیق ارائه نماید.

2- بررسی علل و عوامل و ریشه‌یابی جریان فتنه

آن چه فردای پس از انتخابات سال 88، را رقم زد فرصتی بود که از سال‌ها و با برنامه‌ریزی مدون و منسجم بیگانگان و طمع و همراهی عناصر فریب خورده داخلی فراهم آمد. فضای مطلوب سوء استفاده بیگانگان از طریق حاکم شدن فضای غیر عقلانی و تهییج احساسات، نادیده گرفتن تذاکرات مقام معظم رهبری و قواعد و اخلاق انتخاباتی و مصالح انقلاب مهیا شد تا دشمنان به پیاده‌سازی سناریوی از پیش تعیین شده خویش بپردازند.

در این راستا می‌توان به عوامل خارجی و داخلی مؤثر در این حوادث اشاره کرد:

الف: زمینه‌ها و عوامل خارجی


مجموعه اسناد و مطالعات موجود نشان می‌دهد به طور کلی راهبرد غرب در قابل ایران اسلامی مبتنی بر این پیش فرض است که در نهایت هر نوع سناریوی براندازانه علیه ایران باید راهی به داخل ایران بیابد و هدف از مجموعه فشارهای بین‌المللی بر ایران نیز در نهایت چیزی جز اثرگذاری بر داخل ایران و فعال کردن مجموعه نیروهای غرب‌گرا - که همواره نسبت به اکثریت مطلب مردم، اقلیتی بسیار کوچک محسوب می‌شده‌اند- نبوده است. یکی از عوامل زمینه‌ساز فتنه 88 در زمانی به مدت دو دهه بویژه از سال 1384 به این سو، در قالب ساز و کارهای زیر صورت گرفته است:

1- برقراری ارتباطات پنهان

2- کمک مالی

3- حمایت علنی در چارچوب پروژه‌های دیپلماسی عمومی

4- فشار به نظام جمهوری اسلامی به منظور ایجاد فضای مانور برای جریان غرب‌گرا در داخل

5- شبکه‌سازی اجتماعی در حوزه‌های مجازی و حقیقی

در عین حال نکته مهم و برجسته در این میان این است که غرب برای کلید زدن پروژه‌ خود به آماده شدن مجموعه‌ای از شرایط داخلی نیاز داشت و به منظور هر چه کامل‌تر کردن این پروژه از پیش برنامه‌ریزی شده، انتخابات را به عنوان یکی از مهم‌ترین نقاط قوت جمهوری اسلامی هدف قرار داد.

بررسی دقیق و موشکافانه فتنه 88، نشان می‌دهد عملکرد و سخنان سران داخلی و خارجی فتنه، الگوبرداری کامل دقیق از تئوری‌های از پیش طراحی شده انقلاب‌های مخملی در مراکز تولید توطئه سیستم‌های جاسوسی خارج از کشور از جمله تئوری مبارزات خشونت پرهیز و روش‌های مسالمت‌آمیز نافرمانی مدنی کسانی چون جین شارپ بوده است که در تمام نمونه‌های قبلی خود از جمله موارد اجرا شده در اروپای شرقی و آسیای میانه -به صورت "انتخابات محور" عمل کرده است.

مطابق اسناد موجود، کشورهای غربی و در رأس آنها دولت آمریکا بر مبنای مجموعه‌ کدهایی که از داخل ایران دریافت کردند به این نتیجه رسیدند که مقطع انتخابات ریاست‌جمهوری دهم در سال 88 بهترین فرصت برای اجرای کودتای مخملی در ایران است که در مقاطعی چون سال‌های 76، 80 و 84 شرایط را برای اجرای آن مناسب ندیده بودند.

عوامل زیر در متقاعد شدن نظام سلطه به اینکه سال 88 مناسب‌ترین زمان برای اجرای کودتای مخملی است نقشی کلیدی داشته است:

1- مسافرت‌های خارجی افراد چون محمد خاتمی که اغلب به تلاش برای متقاعد کردن طرف‌ خارجی، به اینکه میر حسین موسوی فردی مناسب برای پیش بردن پروژه‌های تغییرات ساختاری در ایران است، اختصاص داشته است. اسناد موجود نشان می‌دهد خاتمی در تونس، ترکیه و استرالیا برای ترغیب خارجی‌ها به حمایت از موسوی تلاش کرده و موفق نیز شده است.

2- مسافرت مجموعه‌ای از عوامل اطلاعاتی خارجی در پوشش‌های مختلف به داخل ایران و برآورد اوضاع داخلی ایران

3- شناخت تاریخی از شخصیت‌ میر حسین موسوی به دلیل حضور عوامل وابسته به سرویس‌های اطلاعاتی در کنار وی مانند اردشیر امیر ارجمند

4- پیشبرد پروژه‌ شبکه‌سازی با همراهی گروه‌هایی چون حزب مشارکت و سازمان مجاهدین از سال 88 به این سو که اصلی ترین مکانیسم اجرایی آن برگزاری دوره‌های متعدد براندازی نرم در خارج از ایران برای گروه‌های برگزیده داخلی و مسافرت بیش از چند صد نفر از چهره‌های شناخته شده جریان دوم خرداد به خارج از ایران به منظور شرکت در این دوره‌ها در فاصله سال‌های 84 و 88 بود.

-5 و آخرین عامل پیام‌هایی بود که غربی‌ها مستقیماً از داخل ایران دریافت کردند و این پیام‌ها منجر به شکل‌گیری این اشتباه محاسباتی در ذهن آنها شد که سال 88 زمانی مناسب برای کلید زدن پروژه کودتاست، اطلاعات موجود در اسناد اطلاعاتی که به هنگام نگارش این گزارش به آنها مراجعه شده نشان می‌دهد "مهدی هاشمی" نقشی عمده در ارسال این پیام‌ها به بیرون داشته و از جمله پیام‌های مستقیم وی برای آمریکا در واخر سال 1387 موجب شد آمریکا پروژه مذاکرات هسته‌ای با ایران را که اهمیت حیاتی برای آن داشت تعطیل کرده و انرژی خود را به پیروزی اصلاح طلبان در انتخابات 1388 متمرکز نماید.

آنچه به عنوان عوامل خارجی زمینه ساز فتنه 88 مد نظر است، صرفاً یک فاکتور تأثیرگذار بر سهل شدن زمینه بروز فتنه 88 نیست. بلکه می‌توان به جد گفت طرف غربی در برنامه‌ریزی، سازماندهی و هدایت ناآرامی‌های اجتماعی به سمت و سوی مورد نظر خود نقش اصلی را بر عهده داشته است. فلذا مدیریت فتنه 88 بر عهده طرف غربی بوده است.

در اثبات این موضوع شواهد بسیار قطعی در مواضع رسمی سکانداران غرب، طرح‌های مراکز تولید توطئه‌های آمریکایی و رسانه‌‌های دیداری، شنیداری، مجازی و مکتوب موجود است.

آنچه در این بحث به آن اشاره می‌شود شواهد موجود از دخالت و مدیریت غربی‌ها در این سه منبع است.

1- بینادهای غربی حامی براندازی

به نتیجه نرسیدن پروژه جنگ سخت در ایران سبب شد، نظام سلطه جهت پیگیری اهداف خود در ایران و خاورمیانه پرونده خاصی در اتاق‌های فکر خود برای ایران پدیده آورد. مؤید این موضوع تعدد قابل ملاحظه تولیدات مؤسسات برانداز پیرامون ایران است. مرور پژوهش‌های انجام شده در بنیاد‌های غربی طی سال‌های نزدیک به 2009 نشان می‌دهد تحلیل‌گران از عدم وجود یک استراتژی کلان‌نگر پیرامون ایران و غرق شدن در تاکتیک‌هایی همچون «ایران منهای انرژی هسته‌ای» نگرانند و به دنبال دستیابی به یک استراتژی مدون هستند.

به وجود آمدن چنین دیدگاهی است که موجب می‌شود به یک باره تعداد پژوهش‌ها پیرامون دستیابی به یک استراژی کلان در برخورد با ایران و بازشناسایی ارکان جمهوری اسلامی اوج گیرد.

هم اکنون حدود 60 بنیاد و مؤسسه مرتبط با جنگ نرم در ایران در حال فعالیت هستند. در این جا سعی شده است صرفاً به نقش تعدادی از مراکز تولید توطئه‌ در فتنه 88 توجه شود.

1/1 بنیاد سوروس یا جامعه باز:

شواهد بسیار زیادی از برنامه‌ریزی چندین ساله بنیاد سوروس در ایران و تلاش این مرکز برای اجرای پروژه انقلاب مخملین در ایران وجود دارد تا آنجا که علاوه بر رسانه‌ای غرب، برخی محققین غربی نیز پیرامون شکست انقلاب نرم در ایران مقالاتی ارائه کرده‌اند و از حمایت‌های مالی و فکری غرب و به طور خاص بنیاد سوروس سخن گفته‌اند.

گذشته از اعترافات کیان تاج‌بخش، همراهی و راهنمایی "جین شارپ" با اغتشاشگران نشان از تئوریزه شدن ناآرامی‌ها در این بنیاد است.

2/1 خانه آزادی: همه عناصر اصلی موسسه خانه آزادی صهیونیست هستند و از چند سال پیش با بودجه 15 میلیون یوروی هلند یک وب سایت (مجله اینترنتی) به نام "گذار" به زبان فارسی منتشر کردند، گردانندگان بخش فارسی این مؤسسه افرادی همچون ساسان قهرمانی، فرج سرکوهی، عباس معروف، فاطمه حقیقت‌جو و همسرش محمد تهوری، مجید محمدی، علی افشاری و محسن سازگار و نیک آهنگ‌کوثر هستند.

چند ماه قبل از انتخابات، "خانه آزادی" دستورالعمل آموزشی را در وب‌سایت 'گذار' منتشر کرد که مبارزه مسالمت‌آمیز با 50 نکته اساسی را آموزش می‌داد و به واقع آموزش انقلاب رنگی بود. لازم به ذکر است که این موسسه ارتباط بسیار نزدیکی با CIA دارد.

فعالیت چهار ساله وب‌سایت "گذار" وابسته به این بنیاد و تلاش جهت شکل‌دهی رویکردهای رسانه‌ای مهمترین فاکتورهای عملکرد این مرکز علیه ایران است.

3/1- صندوق اعانه ملی برای دموکراسی N.E.D نود درصد این صندوق از کنگره آمریکا تأمین می‌شود. این مؤسسه بودجه مؤسساتی همچون بنیاد برومند، مشارکت آموزشی زنان، نایک، موسسه دموکرات ملی، موسسه جمهوری‌خواه ملی N.R.I را تأمین می‌کند که تمامی این مؤسسات در گزارش معاون خارجی وزارت اطلاعات به طور مجزا نام برده شده‌اند.

از جمله افرادی که به عنوان محقق میهمان به این صندوق دعوت شده‌اند، می‌توان به هاله اسفندیاری، لادن برومند، رامین جهان‌بگلو، سیامک نمازی، حسین بشیریه، علی افشار، منوچهر محمدی، مهناز افخمی، ترینا پارسی و مهرانگیزه کار اشاره نمود.

به اذعان بسیاری از تحلیل‌گران غربی، نقش اصلی بنیاد N.E.D در پروژه تلاش جهت انقلاب رنگین در ایران در بعد سرمایه‌گذاری‌های مالی‌اش است.

4/1- مؤسسه بروکینگز: کنت پولاک کارشناس علوم سیاسی و روابط بین‌المللی از جمله افرادی است که روی مسائل ایران تمرکز دارد. پولاک با تألیف کتابی سعی کرده، براندازی نرم در ایران را توجیه و اثبات کند که چرا جمهوری اسلامی تهدیدی برای منافع آمریکا در منطقه است و مرکز سابان وابسته به بروکینگز گزارش 164 صفحه‌ای تحت عنوان "کدام مسیر به سمت ایران" ؟ منتشر کرد که در آن جنگ نرم بهترین گزینه برای براندازی جمهوری اسلامی ایران معرفی شده بود.

تنها دو روز پیش از برگزاری انتخابات ریاست‌جمهوری در این سند 164 صفحه‌ای اقسام متعدد روش‌های براندازی نظام جمهوری اسلامی ایران به تفصیل بیان شد.

می‌توان ادعا کرد منسجم‌ترین و نزدیکترین رویکرد به آنچه که در ایران رخ داد همین محصول 2009 بنیاد بورکینگز است.

بعد از انتخابات غرب جهت رسیدگی به آخرین وظیفه مدیریتی خود در فتنه 88 به بازخوردگیری و تلاش جهت کنترل اوضاع ایران پرداخت.

برگزاری میزگردهایی چون مشت بسته ایران توسط بنیاد بروکینگز و توان‌سنجی‌ها مؤسسه رند از ارکان نظام، تلاش جهت تحریک افکار عمومی به وسیله ابزار رسانه، موضع‌گیری‌ها و هشدارهای سیاست‌مدارانی چون کیسنجر در این راستا به نظر می‌رسد.

دخالت و برنامه‌ریزی عوامل خارجی برای ایران مسئله‌ای نیست که آمریکا در پی پنهان کردن آن باشد، در نیمه اسفند ماه سال 89 "کاندولیزا رایس" از فرایند تربیت نیرو در ایران راز گشایی کرد:

در همین ازتباط به واسطه مؤسسه ملی دموکراسی آمریکا تاکنون توانسته‌ایم هزاران فعال را آموزش دهیم. ما تاکنون به اشکال بسیار مختلف در بحث آموزش، سرمایه‌گذاری کرده‌ایم تا یک لایه اجتماعی از لحاظ فکری سکولار را در عرصه‌های بین‌المللی رشد و پرورش دهیم.

او در ادامه افزود: نیروهای سکولار ایران قوی‌تر از گذشته شده‌اند از این رو ما دیگر نباید به قیاس‌های اشتباه بسنده و تکیه کنیم.

همچنین مرکز اطلاع‌رسانی اطلاعات و تروریسم وابسته به موساد از دیگر مؤسسات پیگر تحولات و اخبار پس از انتخابات ایران بود که گزارش آن را در قالب جزواتی به نام SPOT Light on iran منتشر می‌کرد.

این مؤسسه در گزارش راهبردی خود در 28 خرداد ماه 88، با مناسب دانستن فرصت پیش آمده در ایران راهکارهایی جهت تشدید ناآرامی در ایران ارائه می‌کند که بخشی از راهکارهای فوق در تاریخ 30 خرداد 88 در سایت همدمی تحت عنوان سران اسرائیل از خیزش مردمی در ایران حمایت کرده منتشر شد.

2- رسانه‌های دیداری و شنیداری و سایت‌ها غربی

رسانه‌های غربی در فرآیند فتنه دو موضوع اصلی را عملیاتی کردند:

1- دامن زدن به فضای آشوب

2- شکل دادن به سیاست‌های نظام سلطه بر اساس نوع تحلیل‌هایی که از داخل ایران ارائه می‌کردند.

بنابراین موضع‌گیری رسانه‌های غرب را می‌توان در 2 گروه بررسی کرد:

رسانه‌های گروه اول:

رسانه‌هایی که به طور مستقیم پیگیر ایجاد خط اغتشاش و دامن زدن به نام آرامی‌ها بوده‌اند شاخص‌ترین این دسته سایت BBC است. تأسیس شبکه تلویزیونی بی‌بی‌سی فارسی تنها 6 ماه پیش از برگزاری انتخابات، افزایش برنامه‌های آن به 24 ساعت در روزهای نزدیک به انتخابات و تأثیر فزاینده آن بر هدایت، کنترل، مهره‌چینی و بازی‌گردانی حوادث پیش و پس از انتخابات تنها یک مورد از موارد نشان‌دهنده تدوین سناریوی دشمنان خارجی و داخلی جهت براندازی نام است.

فراخوان‌های سازگارا و نوری‌زاده در شبکه‌های VOA و BBC برای اغتشاشات روز عاشورا از دیگر مصادیق این امر هستند که بر تأثیر رسانه‌های خارجی بر وقایع و تحولات داخلی گواهی می‌دهند.

انتقال فضای قبل از انتخابات به مقطع پس از انتخابات و ایجاد دوگانگی و تضعیف انسجام جامعه همراه با توهم تقلب در انتخابات از سوی معترضین به انتخابات، به شکل‌گیری فضای انتقام‌گیری در جامعه کمک کرد که این موارد از تاکتیک‌های مورد استفاده بی‌بی‌سی بوده است.

جهت‌گیری بسیاری از رسانه‌های چون روزآنلاین، گویا، گذرا، VOA، bbc، رادیو فردا، رادیو زمانه، رادیو رژیم صهیونیستی، شبکه‌های ماهواره‌ای ضد انقلاب مانند منافقین، گروه‌های سلطنت‌طلب، پارس، رنگارنگ، کانال بک و سایت‌های اینترنتی ضد انقلاب و همسو با جریان فتنه مانند جرس، کلمه، بالاترین، قلم و ... در جریان انتخابات و وقایع بعد از آن و تأثیر آن‌ها به عنوان عوامل مؤثر بر اعتراض و آشوب، ذیل عملکرد بی‌بی‌سی، مهندسی شده بود.

بررسی فعالیت‌های خبری شبکه تلویزیونی CNN در روزهای پس از انتخابات نشان می‌دهد این شبکه تمام توان خود را در جهت بهره‌برداری از اغتشاشات بسیج کرده است.

گردانندگان CNN با قطع برنامه‌های عادی به طور ویژه به انعکاس تحولات ایران پرداختند و با استفاده از تصاویر دریافتی از بینندگان که قابل استناد نیست، حتی کمترین معیارهای حرفه‌ای انتقال خبر را زیر پا گذاشتند.

این شبکه حتی پا را فراتر گذارده و به آموزش اغتشاشگران روی آورد. شبکه مزبور در برنامه‌های مختلفی راه‌های هک کردن سایت‌های دولتی کشور مانند وزارت کشور و ... را به بینندگان خود آموزش داد.

تحریک و ترغیب اغتشاش‌گران به ادامه خشونت و درگیری، یکی دیگر از محورهایی است که توسط CNN دنبال شد.

رسانه‌های گروه دوم:

رسانه‌هایی که فرصت موجود را به عنوان بهترین فرصت آمریکا شناسایی کرده و دولت آمریکا را به استفاده از این فرصت تشویق کرده‌اند.

رسانه‌هایی چون واشنگتن‌پست و وال‌استریت ژورنال در روزهای آغازین انتخابات حتی طرح تقلب را رد کرده و به نظرسنجی‌های خود برای تأیید صحت انتخابات ایران تکیه کردند و پس از مدتی فضای داخل ایران را به عنوان بهترین فرصت جهت عملی کردن اهداف آمریکا مطرح نموده و به دولت آمریکا در مقالات و تحلیل‌های خود پیگیری و استفاده از این فرصت را گوشزد کردند و سایر رسانه‌هایی که گاهاً حاوی مقالات افشاگرانه پیرامون عملکرد غرب بوده‌اند.

3- شبکه‌های اجتماعی:

در سال‌های اخیر شبکه‌های اجتماعی با سرعتی بی‌نظیر گسترش یافته‌اند.

این شبکه‌ها قبل از انتخابات تبدیل به صفحاتی برای تبلیغات کاندیداها شدند و به دنبال قطع شدن سیستم پیام کوتاه، شبکه‌هایی همچون فیس‌بوک، توئیتر، یوتیوپ، فرندفید و ... به تقویت و تشدید فعالیت‌های خود پرداختند و پیوند میان آشوب‌گران و هدایت‌گران خارجی آن‌ها را برقرار کردند.

گسترش اطلاعات درباره ایران شگفت‌آور بود به طوری که در برابر جستجوی ترکیب Iran election protests در توئیتر بیش از یک میلیون نتیجه به دست می‌آید.

مرکز دیپلماسی عمومی دانشگاه کالیفرنیا در گزارشی درباره نقش وب‌سایت‌های توئیتر در ناآرامی‌های پس از انتخابات اعلام کرد 98 درصد از لینک‌های توئیتر درباره انتخابات و ناارامی‌های پس از آن بوده است.

نقش توئیتر در ناآرامی‌های ایران آنقدر محسوس بود که مؤسسه آمریکایی صلح از اندیشکده‌های آمریکایی در مقاله «پیش‌بینی چگونگی دیپلماسی شهروندی» در سال ۲۰۱۱ حوادث پس از انتخابات ایران را نمونه بارز کارکرد شبکه‌های اجتماعی بیان کرد.

عقب انداختن به روز رسانی سایت که مستلزم قطع خبر چند روزه سایت بود، قرار دادن نرم‌افزار ترجمه انگلیسی به فارسی و آموزش دور زدن فیلترینگ از جمله اقدامات حمایتی تویتر از اغتشاش‌گران بود.

۴- مواضع رسمی خارجی:

روشن‌ترین دلیل حضور غرب پشت پرده آشوب‌های خیابانی در سال ۸۸ می‌تواند مواضع رسمی مقامات آمریکایی و اروپایی باشد.

علاوه بر افزایش فشارهای اقتصادی و بین‌المللی در آن برهه، اکثر غربی‌ها علناً اقدام به موضع‌گیری علیه نظام جمهوری اسلامی نموده، به حمایت از ناآرامی‌ها پرداخته و به این حد نیز بسنده نکرد.

در مواردی حتی اعلام کردند آنچه توانسته‌اند برای حمایت و عملاً هدایت ناآرامی‌ها انجام داده‌اند. مستندات موجود پیرامون این موضوع در پیوست به تفصیل بیشتر موجود است. صرفاً به نمونه‌هایی اشاره می‌شود.

مهمترین مواضع آمریکایی‌ها:

با وجود تعدد موضع‌گیری‌های رسمی پیرامون ناآرامی‌های پس از انتخابات در ایران تنها با توجه به ۲ موضع هیلاری کلینتون وزیر امور خارجه آمریکا، مدیریت آمریکا در فتنه ۸۸ قابل ملاحظه است که حتی نه به عنوان یک حمایت بلکه به عنوان یک دستور صادر شده است، من جمله:

* آمریکا در تلاش است تا به طریقی که فعالیت نیروهای دموکراتیک در ایران تضعیف نشود و همچنین این نیروها به خطر نیفتند، از آنها حمایت کند.

* دولت آمریکا از بیرون ایران هر حمایتی از دستش برمی‌آ‌مد از معترضان (جریان فتنه) ‌کرد.

* همه ایرانیانی که در تلاش برای شنیده شدن صدایتان و دفاع از آزادی‌های بنیادی و حقوق بشر هستید، بدانید تنها نیستید. ایالات متحده آمریکا و جامعه جهانی پشتیبان شماست.

* مردم ایران باید با افزایش قدرت نظامیان در ایران مخالفت کنند.

باراک اوباما رئیس‌جمهور آمریکا نیز که سعی می‌کرد از مواضع علنی بپرهیزد نیز نتوانست چنین تاکتیکی را تا انتها پی بگیرد. وی که در ابتدا صرفاً از انزجار جامعه جهانی پیرامون تحولات ایران سخن می‌گفت، پس از ۲۵ بهمن ۸۸ خواسته خود را برای از سرگیری فتنه به نمایش گذاشت:

* ایرانی‌ها باید شجاعت لازم برای بیان آزادی را داشته باشند و به اعتراضات خود ادامه دهند. ("امیدواری و توقع من این است که کماکان شاهد این باشیم مردم ایران شجاعت ابراز اشتیاق برای به دست آوردن آزادی بیشتر و حکومتی مبتنی بر مردم‌سالاری بیشتر را داشته باشند.")

رئیس‌جمهور پیشین ایالت متحده نیز در سخنرانی افتتاح "بنیاد بوش" حمایت خود را اعلام کرد: "آنها با چالش‌های فراوانی رو به رو هستند و چشم امیدشان به ماست... من از تمام فعالان سیاسی سراسر جهان حمایت خواهم کرد."

گذشته از موارد یاد شده اعترافاتی میان مقامات آمریکا پیرامون دست داشتن آمریکا در آشوب‌های تهران وجود دارد:

* مقاله نوشته شده توسط لاری فرانکلین رئیس اتاق ایران در پنتاگون با عنوان "برنامه سری من برای سرنگونی جمهوری اسلامی" به روشنی مؤید وجود برنامه در دستگاه‌های مسئول دولت آمریکا برای ایران است.

*‌پاول رابرتس معاون اسبق وزارت خزانه‌داری آمریکا: "تقلب در انتخابات ایران دروغ است و همه آشوب‌های ایجاد شده در ایران پس از انتخابات ریاست جمهوری، توطئه آمریکا برای بی‌اعتبار و منزوی کردن ایران بود تا این کشور را به زانو در آورد."

مهمترین مواضع بعضی مسئولین اروپایی:

* آنانی که در ایران دست به تظاهرات زدند، بدانند تنها نیستند

* بیانیه جداگانه اتحادیه اروپا و بریتانیا، جهت محکوم کردن سرکوب اغتشاشگران توسط جمهوری اسلامی ایران

* راه‌اندازی وبلاگ پیرامون انتخابات ایران توسط وزیر امور خارجه انگلستان دیوید میلیبند

* وسعت تقلب با واکنش‌های خشونتی که اعمال می‌شود تناسب دارد. مردم ایران مستحق چیز دیگری هستند.

مهمترین مواضع اسرائیل:

*‌مبارزه با رهبران ایران مهمتر از برنامه هسته‌ای این کشور است. امید آن است که نخست رژیم ناپدید شود.

* موسوی و همسرش روح جدیدی به آزادی بخشیده‌اند، بنابراین من تکرار می‌کنم انقلابی در ایران روی خواهد داد.

* در تمام ایام فتنه ۸۸،‌ فتنه‌گران از حمایت بی‌دریغ غرب به ویژه آمریکا، انگلیس و اسرائیل برخوردار بودند. در وهله اول، مذاکرات هسته‌ای با ایران که دور اول آن در ژوئن ۲۰۰۸ آغاز شده بود و غربی‌ها در آن به صراحت گفته بودند چاره‌ای جز پذیرش برنامه غنی‌سازی ایران نمی‌بینند برای مدتی حدود دو سال متوقف شد.

این امر علتی نداشت جز این که مطابق مستندات اطلاعاتی موجود غربی‌ها پیام‌هایی از داخل ایران دریافت کرده بودند مبنی بر اینکه اصلاح‌طلبان مجدداً در ایران روی کار خواهند آمد.

بنابراین بهتر است مذاکرات با ایران تا بعد از انتخابات متوقف شود. در ایام انتخابات، باراک اوباما صریح‌ترین موضع‌گیری‌ها را به نفع جریان فتنه و با اسم بردن از سران آن داشته است.

اوباما در مقطعی میرحسین موسوی را نماد غرب‌گرایی در ایران خواند و بارها برخورد نظام با آشوبگران را تقبیح کرد و گفت: سیاست ایران در این مورد روی سیاست آمریکا تأثیر جدی خواهد گذاشت.

* هیلاری کلینتون وزیر خارجه وی نیز به طور ثابت از آشوب‌گران حمایت می‌کرد. کلینتون در یکی از اظهارنظرهای خود در این مورد می‌گوید آمریکا علاوه بر اظهارات علنی، اقدامات پنهانی فراوانی برای حمایت از سبزها در ایران انجام داده که نمی‌تواند آن‌ها را بازگو کند.

همچنین بنیامین نتانیاهو نخست‌وزیر رژیم غاصب صهیونیستی نیز بارها رفتارهای میرحسین موسوی را ستود و حتی در یک مورد به صراحت گفت وی را سرمایه‌ بزرگ خود در ایران می‌داند.

* "آدام ارلی" (سفیر آمریکا در بحرین که پیش از این و در دوران ریاست جمهوری جرج بوش سخنگوی وزارت خارجه آمریکا بوده است) نیز در جلسه‌ای با برخی از مسئولان کشورهای عربی در منامه تأکید کرد که آمریکا قصد دارد در ماه‌های آینده حمایت خود از اصلاح‌طلبان در ایران را "رسمی و علنی" کند.

ارلی در این جلسه که به تشریح راهبرد تدوین شده دولت اوباما درباره ایران اختصاص داشته، گفته است: "کاخ سفید همزمان با انجام مذاکرات ایران و 1+5 نحوه حمایت از "رهبران معارض جدید" در ایران را پی‌گیری می‌کند".

ارلی در این سخنان که پیش از اول اکتبر ۲۰۰۹ و برگزاری مذاکرات ژنو بیان شده تصریح کرده است: "تحت هر شرایطی حمایت از اصلاح‌طلبان در ایران جزو گزینه‌های اصلی سیاست اوباما باقی خواهد ماند و ما روز به روز آن را پرقدرت‌تر خواهیم کرد".

ارلی سپس به توصیف دقیق "گام بعدی" آمریکا پرداخته و گفته است: "اگر مذاکرات ژنو موفقیت‌آمیز نباشد و در آن پیشرفتی حاصل نشود، آمریکا قصد دارد همزمان با تشدید تحریم‌ها، اعمال فشار سیاسی علیه تهران را با حمایت "رسمی"، "علنی" و "گسترده" از موسوی و خاتمی وسعت بخشد چرا که هیچ فشاری به دولت ایران بدون تقویت جریان‌های طرفدار غرب در ایران کارساز نیست".

وی در بخش پایانی سخنانش می‌گوید: "همین حالا هم این موضوع پنهانی نیست که ما از موسوی و خاتمی حمایت می‌کنیم اما علنی شدن این حمایت، همزمان با اعمال تحریم‌ها می‌تواند این فایده را داشته باشد که مردم ایران به این نتیجه برسند که تنها راه رهایی از تحریم‌ها گرایش به این افراد است."

* طبق گزارش وزارت امور خارجه به کمیسیون اصل نود مجلس، حملات به سفارتخانه‌ها، راهپیمایی‌های معاندانه، کارگردانی و لابی در پارلمان اروپا، از دیگر پروژه‌های کشورهای غربی در ایام پس از انتخابات بوده است. برخی از نمونه‌های اقدامات غرب در این رابطه عبارتست از:

* نیروگیری و سازمان‌دهی گروه‌های ۸ تا ۱۰ نفره در هلند و بلژیک با نام "راهیان سبز" و ... با پرچم‌های مختلف

* برگزاری راهپیمایی اعتراضی علیه ایران در کلمبیا که پس از بررسی مشخص شد که به هر نفر از شرکت‌کنندگان مبالغی پرداخت شده بود.

* فعالیت هسته‌های دانشجویی در ژاپن و استرالیا که حلقه‌هایی از منافقین و بهایی‌ها با آنها پیوند دارند.

* تعرض و تهاجم به سفارتخانه‌های ایران در دانمارک، فنلاند، نروژ و سوئد.

*‌پرتاب کوکتل مولوتف از منزل همسایه آمریکایی سفارت ایران در سوئد.

* انجام اقدامات ضد ایرانی در هلند، انگلیس، فرانسه و نروژ که شدیدترین آن‌ها در هلند و پاریس بود.

* برگزاری تجمع اعتراضی مقابل سفارت ایران در پراگ

* همچنین گزارش‌ها نشان می‌دهد مجموعه تحریم‌های جدید علیه ایران بویژه در بخش هواپیمایی با مشورت جریان فتنه و به قصد حمایت از آنها از طریق ناراضی سازی مردم انجام شده است.

ب - زمینه‌ها و عوامل داخلی:

اما در صحنه‌ داخلی، پیشینه وقایعی را که منجر به فتنه پس از انتخابات ریاست جمهوری دهم شد باید حداقل در ۲۰ سال قبل جست‌وجو کرد. پس از رحلت حضرت امام خمینی‌(ره) بعضی عدالت را پیش پای توسعه قربانی کردند و سپس با ترویج روحیه مصرف‌گرایی و تجمل، از ادبیات و آرمان‌های انقلاب فاصله گرفته و زمینه را برای حمله وسیع فرهنگی و اعتقادی دشمن علیه ایران اسلامی آماده ساختند.

با وجود تصریح مکرر مقام معظم رهبری (مدظله‌العالی) مبنی بر شدت تهاجم فرهنگی دشمن، مرعوبین غرب با اعمال برخی سیاست‌های مشکوک فرهنگی و امنیتی - سیاسی، زمینه برای بازگشت بسیاری از عناصر ضد انقلاب گریخته از کشور، مهیا شد و با افزایش زاویه‌گیری از اهداف نظام، همان‌گونه که خاتمی در اولین نطق خود پس از ریاست جمهوری مطرح کرد، دولت کارگزاران مسیر روی کار آمدن دولت اصلاحات را هموار ساخت.

زاویه‌گیری از اهداف نظام توسط افراطیون دوم خردادی به اوج خود رسید و حالتی بسیار صریح‌تر و علنی‌تر پیدا کرد. مدعیان گفتمان توسعه سیاسی نیز در عرصه‌های مختلف سیاست، امام‌زدایی و انقلاب‌زدایی را در دستور کار خود قرار دادند و با حاکم شدن نوعی لیبرالیسم جزمی و منحط عرصه فرهنگی کشور، بسیار از منابع دولتی، در اختیار منحرف‌ترین جریان‌های مدعی روشنفکری قرار گرفت، تا آنجا که به تعبیر رهبر معظم انقلاب (مدظله‌العالی)، انبوهی از مطبوعات کشور به پایگاه‌های دشمن تبدیل شد.

تلاش وسیع برای هتک و هدم مبانی ارزشی و باورهای انقلابی مردم نتیجه حضور همین عناصر در عرصه‌های تولید فکر و حمایت و پشتیبانی بی‌دریغ دولت از آن‌ها بود.

به این ترتیب برای نخستین بار در تاریخ انقلاب اسلامی، دولت و دستگاه اجرایی در قامت اپوزیسیون نظام ظاهر شد.

در عرصه سیاست خارجی نیز در این دوران قبح رابطه با کشورهایی که دشمنی آن‌ها با انقلاب اسلامی و میراث امام ثابت شده بود، مورد نفی و انکار قرار گرفت. و حتی کسانی از مشاوران دولت به صراحت گفتند باید هژمونی آمریکا را پذیرفت و به آن عادت کرد و سودای ایستادن در مقابل آمریکا را از سر بیرون برد؛ چرا که اساساً امکان پیروزی بر آمریکا در جهان کنونی وجود ندارد. در این برهه یکی از مشاوران دبیر شورای عالی امنیت ملی این ایده را حتی به اسرائیل هم بسط داد و گفت باید مسئله رابطه با اسرائیل را از سطح ایدئولوژیک فروتر آورد و آن را در سطح منافع ملی ارزیابی کرد! همین طرز تفکر بود که باعث شد در مقطعی کل برنامه هسته‌ای فقط به خاطر خوشایند غرب تعطیل شود.

با ظهور دولت نهم در تیرماه ۱۳۸۴ به یکباره این سیستم دچار لرزشی اساسی شد ویژگی‌های فضای اصولگرایی موجب شد که پیوند آسیب‌دیده دولت - ملت به سرعت ترمیم شود و در کنار برخی از زخم‌خوردگان داخلی، حتی برخی قدرت‌های خارجی هم نگران شوند که با تداوم این روند دیگر هرگز نخواهند توانست جلو راه تبدیل شدن ایران به یک قدرت بلامنازع منطقه‌ای و جهانی را سد کنند.

حمایت‌های رهبر معظم انقلاب از کلیت مشی دستگاه اجرائی کشور که البته نه حمایت از یک شخص یا جریان خاص بلکه حمایت از گفتمان مردمی، انقلابی و خدمتگذار بودن دولت بود، بر نگرانی دشمنان خارجی و داخلی می‌افزود.

مطابق مجموعه اطلاعات موجود، خشم و سرخوردگی مجموعه عوامل داخلی و خارجی علیه این وضعیت چنان شدت گرفت که در ماه‌های منتهی به انتخابات ریاست جمهوری دهم و در حالی که سرویس‌های اطلاعاتی غربی هیچ برآورد روشنی از عواقب طراحی‌های خود نداشتند به دلیل اصرار برخی عناصر فعال داخلی و لابی عناصر خارج‌نشین فعال در مؤسسات بین‌المللی، سناریوی کودتای مخملی در دستور کار دشمنان انقلاب اسلامی قرار گرفت.

هدف بنیادی این سناریو، براندازی دولت و متعاقب آن، زمین زدن رهبری نظام جمهوری اسلامی بود و در اثر تلاش‌هایی که انجام شد، برای نخستین‌بار سنگین‌ترین طراحی ممکن برای تحقق این هدف در دستور کار همه نیروهای داخلی و خارجی قرار گرفت که توانسته بودند روی شعار محوری "نه، به گفتمان انقلاب" توافق کنند. منابع و اسناد، نشان‌دهنده آن است که جریان برانداز داخلی در یک هماهنگ استراتژیک با غرب و به ویژه امریکا، در تحقق هدف براندازی نظام جمهوری اسلامی می‌اندیشیده است.

یکی از نزدیک‌ترین افراد به سران فتنه ۸۸ در اعترافات خود می‌گوید: "جریان اصلی طراحی کننده فتنه در داخل، آماده بود برای زمین زدن دولت هر مقدار منابع مالی که لازم است فراهم بیاورد و با هر کسی حتی ضد انقلاب یا هر گروه دیگری ائتلاف و همکاری کند.

به این ترتیب صحنه گردانان نظام سلطه، جبهه گسترده‌ای را شکل دادند که از هیچ اقدامی برای وارد آوردن یک ضربه کاری به رهبری نظام فروگذار نمی‌کرد. برای ایجاد هماهنگی در میان این طیف وسیع، جلسات و حلقه‌های متعددی شکل گرفت که نقش اتاق فکر فتنه را ایفا می‌کردند.

از جمله قدیمی‌ترین این جلسات جلسه صبحانه 22 است که از سال 86 به صورت هفتگی با حضور طیف کثیری از اصلاح طلبان و با هدف اقناع خاتمی جهت پذیرفتن کاندیداتوری و زمینه‌سازی برای حضور در انتخابات تشکیل می‌شد.

سلسله جلسات بنیاد باران نیز با حضور خاتمی و 100 نفر از وزرا و معاونین دولت سازندگی و دوره اصلاحات تشکیل می‌شد و در آن موضوعاتی مانند سیاست‌های کلان و پشتیبانی‌های تدارکاتی از قبیل راه‌های جذب سرمایه از داخل و خارج برای ستادهای تبلیغاتی، مورد بحث قرار می‌گرفت.

علاوه بر این می‌توان از سلسله جلسات دفتر مهدی هاشمی نیز که با هدف حضور و مهیا کردن شرایط پیروزی اصلاح طلبان در انتخابات تشکیل می‌شد یاد کرد که به تعبیر خودش توانسته بود از طریق این جلسات، یک اتاق جنگ کامل به وجود بیاورد.

گروه مشاوران موسوی نیز جلسات منظمی را برای سازماندهی تیم خود برگزار می‌کردند این گروه شامل بهزادیان نژاد، محمدرضا حسینی بهشتی، علیرضا حسینی بهشتی، عرب مازار، باقریان، حاضری، مومنی، امیرارجمند، عابدی جعفری، علیرضا بهشتی شیرازی و فروزنده پور بود.

مشاوران موسوی با حمایت و نظرات وی موسسات و گروه‌های مختلفی را راه‌اندازی کرده بودند که عبارتند از:

-توسعه دانش و پژوهش ایران
-تحقیقات و توسعه علوم انسانی
-مطالعات فرهنگی و تمدن ایران زمین
-دین و اقتصاد
-مؤسسه گفتمان جهانی مسلمانان
-جمعیت توحید و تعاون

جمعیت توحید و تعاون یکی از فعال‌ترین گروه‌های تأسیس شده توسط موسوی بود که با هدف تدوین گفتمان انقلاب اسلامی و پاسخ به این سؤال‌ها که انقلاب اسلامی چه اهدافی داشت و به چه میزان در دستیابی به این هدف موفق بوده، شکل گرفت.

فعالیت این جمعیت در انتخابات 84 به اوج خود رسید که محصول آن یک بسته نظری تحت عنوان "الگوی زیست مسلمانی"‌بود. این بسته راه‌کاری برای تبدیل تئوری تهیه‌کنندگان آن به حرکت اجتماعی بود که با بررسی عملکرد سه دهه جمهوری اسلامی، کارآمدی نظام را نیازمند تغییرات بنیادین اعلام کرده و هدف گفتمان زیست مسلمانی، را هم تبیین و پیشبرد چنین تغییراتی دانسته بود.

اعضای گروه مشاوران موسوی علاوه بر حضور و همکاری در موسسات مذکور، دارای محافل و جلسات اختصاصی نیز بودند که مهمترین محفل این گروه در سال‌های منتهی به انتخاباتت ریاست جمهوری دهم جلسات پنجشنبه‌ها و اصلی‌ترین جلسات آن در ایام پس از انتخابات جلسات گروه مشاوران نام داشت.

در پی برگزاری همایشی با عنوان ایران در قرن 21 توسط موسسه دانش و پژوهش ایران و بازتاب‌های منفی این همایش در محافل سیاسی، موسوی (در یک جلسه خصوصی) از بهزادیان نژاد درخواست کرد تا جمعی از همفکرانش را سازماندهی کند تا درباره مسائل کشور به بحث و تبادل‌نظر بپردازند. بهزادیان‌نژاد جمع 14 نفره‌ای را سازماندهی و جلسات مستمری را دراین موسسه پایه‌گذاری می‌کند که به جلسات پنجشنبه‌ها معروف شد.

عناصر تشکیل‌دهنده این جلسات از اعضای مؤسسات و گروه‌ها بود و در واقع نقطه تلاقی آنها محسوب می‌شدند. گردانندگان این جلسات، آنها را به چند دوره تقسیم کرده بودند. دوره‌های چهارم و پنجم جلسات موسوم به پنجشنبه‌ها از مهمترین دوره‌های برگزاری این جلسات از نظر سیاسی بود که به ترغیب میرحسین موسوی جهت حضور در صحنه انتخابات اختصاص داشت.

مطابق مستندات موجود، مهمترین مباحث مطرح شده در این دو دوره شامل محورهای زیر بوده است:

نقد عملکرد نظام در طی سالیان گذشته
بررسی جریان‌های فکری (سروش، شریعتی، فردید، گروه‌های چپ غیرمذهبی در ایران و ..)
بررسی اقوام و اقلیت‌های دینی و مذهبی
بررسی قرائتی از اسلام که با چپ جدید همخوانی داشته باشد
بررسی امکان ایجاد چپ جدید در کشور

در جلسات بعدی موسوی بحث جدید و موقعیت آن در ایران را مطرح کرد و با فرض این نکته که جمهوری اسلامی بعد از رحلت امام خمینی (ره) از آرمان‌های اساسی خود فاصله گرفته اعضا به دنبال ارائه مدل جدیدی از حکومت با نگاه سوسیالیسم مذهبی افتاده و در عمل با طرح دیدگاه‌های چپ جدید درصدد عملیاتی کردن این ایده برآمدند.این مباحث مبنای تهیه الگوی زیست مسلمانی قرار گرفت و پیشنهاد شد که به جای استفاده از عبارت چپ جدید از قرائت امام خمینی از اسلام استفاده شود.

نکته بسیار مهم این است که سنگ بنای پروژه کودتای مخملی دقیقا در همین جلسات گذاشته شد. یکی از اعضای حاضر در این جلسه در یکی از اولین جلسات به لزوم بازپس‌گیری مواضع از دست رفته اصلاح طلبان از جمله بسیج، مردم، مساجد و دانشجویان اشاره کرد و برای این منظور ساماندهی جنبشی جدید را پیشنهاد می‌کند.

در جلسات بعدی بر مبنای این پیشنهاد اعضا به تحلیل انقلاب‌های رنگین پرداخته و سقوط نظام جمهوری اسلامی را از طریق انقلابی همانند انقلاب سال 57 ناممکن دانسته و در نهایت انقلاب نرم را نقطه آسیب نظام معرفی می‌کنند. بنابر مستندات موجود در این زمینه تیم میرحسین موسوی از مدت‌ها قبل از حدود سال 85 روی موضوع کودتای رنگی ومخملی در ایران فکر و برای عملیاتی کردن آن برنامه‌ریزی کرده بودند.

مجموعه این جلسات که اغلب آنها در زمانی کوتاه و با هدف پیروزی در انتخابات نهم برگزار شد و اصلاح طلبان مدت‌ها قبل از آن تعبیر به مرگ و زندگی کرده بودند، به یک سلسله طراحی‌های سیاسی و امنیتی انجامید که فتنه 88 در واقع سرجمع آنها بوده است. خلاصه برخی از مهمترین طراحی‌های انجام گرفته در این جلسات چنین است:

1- تدوین مانیفست براندازی در حزب مشارکت:

پس از انتخابات 22 خرداد سندی محرمانه با عنوان سند تأملات راهبردی در منزل یکی از اعضای حزب مشارکت کشف شد که تمامی صفحات آن مهمور به مهر حزب مشارکت بود. سند تاملات راهبردی نظام، سندی رسمی و دربرگیرنده نگاه حزب منحله مشارکت به نظام جمهوری اسلامی و برنامه‌های آینده آن به عنوان یک حزب سیاسی است.

محتوای این سند نشان دهنده بی‌اعتقادی عمیق حزب مشارکت به مبانی نظام و برنامه‌ریزی تفصیلی آن جهت ضربه زدن به ساختار نظام است.

به گونه‌ای که می‌توان فتنه 88 را نسخه اجرایی آن دانست. سند تاملات راهبردی ساختار حقوقی و حقیقی قدرت در نظام را به مثابه نظام سلطانی و دیکتاتوری ارزیابی و تاکید می‌کند که باید به این ساختار ضربه زد و آن را شکست. همچنین تاکید می‌کند که به وجود آمدن هر گونه تهدید برای کلیت نظام جمهوری اسلامی برای حزب مشارکت و مجموعه اصلاح طلبان فرصتی است که باید از آن برای چانه‌زنی با نظام و گرفتن امتیازهای بیشتر استفاده کنند.

2- زیر سؤال بردن پیشاپیش سلامت انتخابات با مطرح کردن احتمال وقوع تقلب: در همین راستا و با هدف اعتماد زدایی از نهادهای رسمی ناظر بر انتخابات، کمیته صیانت از آرا تشکیل و توسط افرادی چون مهدی هاشمی به فناوری‌های پیشرفته مجهز شد.

بهزاد نبوی در این مورد گفته است بحث صیانت از آرا همیشه و خصوصاً پس از آنکه احساس می‌شد وزارت کشور و شورای نگهبان هم موضع نیسنند در بین اصلاح طلبان مطرح بود.

مصطفی تاج‌زاده نیز در نمایشگاه مطبوعات 1387 طی اظهاراتی علنی می‌گوید: چنانچه فاصله آرا کاندیداها زیاد باشد قطعا تقلب رخ داده است. در همین راستا ابطحی نیز در اعترافات خود گفته است اصلاح طلبان برای باخت احتمالی برنامه‌ریزی کرده بودند که از ماه‌ها قبل مسئله تقلب را مطرح کنند. کمیته صیانت از آرا تشکیل دهند که اگر رای نیاوردند از آن استفاده کنند تاحداقلی انتخابات را به مرحله دوم بکشانند. جالب‌تر از همه اظهارنظر مربوط به مهدی هاشمی است که در 20 خرداد 88 است که به زنگنه می‌گوید همه چیز را برای صیانت از آراء آماده کرده و یک اتاق جنگ درست کرده‌ام.

مقصود مهدی هاشمی در این جا پروژه‌ای است که می‌توان آن را پروژه ارتباط پیامکی خواند چند روز پیش از انتخابات پروژه‌ای منبی بر اینکه پیامکی لحظه به لحظه با نمایندگان موسوی حاضر در پای صندوق‌های رای که توسط مهدی هاشمی طراحی و نرم افزاری هم برای آن نوشته شده بود کشف شد.

این پروژه جهت رصد مستمر و دائمی حوزه‌های اخذ رای و ابطال آرای صندوق‌هایی که رای موسوی در این پایین بود پیش‌بینی شده بود که در شب 21 خرداد مورد ضربه اطلاعاتی قرار گرفت و خنثی شد. نکته مهم در اینجا این است که جریان فتنه در ایام انتخابات سال 88 کاملا نسبت به این موضوع که تقلبی صورت نگرفته و باخت موسوی محصول عدم اقبال مردم به او بوده علم کامل داشت اما با هدف استفاده از ظرفیت وی برای انجام پروژه کودتای مخملی و به خیابان کشاندن بخشی از مردم به طور سیستماتیک و سازماندهی شده بحث تقلب را به وی القا کرد.

به عنوان نمونه یافته‌های اطلاعاتی مفصلی وجود دارد که نشان می‌دهد مجموعه نظرسنجی‌های ارائه شده به موسوی از جانب مهدی هاشمی جعلی و با هدف آماده کردن ذهن وی برای طرح بحث تقلب بوده است.

همچنین یک کد اطلاعاتی دیگری وجوددارد که نشان می‌دهد یکی از استراتژیست‌های برجسته جریان دوم خرداد یک هفته قبل از انتخابات می‌گوید: علاوه بر این افرادی مانند محمد خاتمی و موسوی خویینی‌ها قبل از انتخابات به صراحت گفته بودند که عقیده ندارند نه موسوی و نه هیچ کس دیگر قادر به پیروزی بر احمدی‌نژاد باشد و تاکید کرده بودند که دولت وی تکرار خواهد شد.

بنابر این طرح موضوع تقلب از جانب سران جریان اصلاحات یک دروغ گویی عمدی با هدف پیشبرد پروژه کودتای مخملی بوده است نه شبهه‌ای که آنها مایل به رفع آن باشند.

3- حذف احمدی‌نژاد به هر قیمت: یکی از استراتژی‌های توافق شده در جلسات محفلی جریان فتنه این بود که به هر قیمت ممکن مانع تکرار دولت نهم شوند. ادبیات فتنه‌گران در این مورد به گونه‌ای است که می‌توان از آن نتیجه گرفت هدف نهایی آن ها این است که به دولت بسنده نکنند و نظام را به تسلیم در مورد مطامع خود وادار نمایند. در واقع حذف احمدی‌نژاد اساسا به این دلیل به عنوان هدف اصلی انتخاب شد که تصور می‌کردنتد حذف او به معنای ارد آمدن یک ضربه اساسی به نظام است. حسین مرعشی در این مورد میگوید: تنها چیزی که برای ما اهمیت دارد فقط رای نیاوردن احمدی‌نژاد است تاج‌زاده نیز در گفت‌وگو با ابطحی گفته است: ‌اگر هیچ کدام (کروبی و موسوی) قبول نکردند که به نفع دیگری کنار بروند مهم نیست. ما فقط اگر بتوانیم احمدی‌نژاد را از صحنه خارج کنیم، کار خوبی کرده‌ایم.

4- سیاه نمایی و تخریب کلیت نظام و ارائه فضای یاس‌آلود توسط کاندیداهای معترض

مهمترین جبنه این محور از سند تاملات حزب مشارکت این بود که با اتهام زنی سازمان یافته و دروغ گو خواندن دولت آن را نزد افکار عمومی ناکارآمد و بی‌اعتبار جلوه دهند و زمینه را برای باور پدیر کردن دروغ بزرگ تقلب که بنا بود که بعدا گفته می‌شود فراهم آورند. علاوه بر این مطابق مستندات موجود برخی از چهره‌های شاخص جریان اصلاحات مکرار به میر جسین موسوی القا می‌کردند که دولت را دروغگو خطاب کند تا به تعبیر یکی از آنها (سعید حجاریان) کار به جایی برسد که حتی اگر دولت گفت ماست سفید است هم کسی باور نکند.

5- برنامه‌ریزی منسجم جهت ایجاد جنبش‌های اجتماعی فراگیر و خیابانی کردن آنها

این امر با هدف توانمندسازی جبهه معارض نظام و تشدید بحران‌های امنیتی به گونه‌ای که نظا ناچار شود برای مهار آن به مخالفان امتیاز بدهد انجام شد. گواه این مطلب درج مقاله‌ای در روزنامه کلمه در تاریخ 6/3/88 با عنوان "آن موج که به هوا خاست" به قلم محمدرضا تاجیک است که صراحتا به تائید آشوب‌های خیابانی می‌پردازد.

وی در این مقاله و در پوشش بحثی نظری نوشته است:‌خیابان جایی است که در آن نظم و نظام مسلط به چالش کشیده می‌شود و مشروعیت و مقبولیت آن مخدوش می‌شود.

اعترافات برخی از طراحان این موضوع نشان می‌أهد که باور سران فتنه این بوده است که فقط در صورتی که فضا را امنیتی کرده وحجم زیادی از مردم را به خیابان بکشانند می‌توانند از نظام امتیاز بگیرند لذا بنا داشتند به هر قیمت ممکن این کار را انجام بدهند.

تعبیر یکی از بازداشت‌شدگان در این مورد این است که بنا داشتیم به هر قیمت ممکن اینکار را انجام بدهند. تعبیر یکی از بازداشت‌شدگان در این مورد این است: که بنا داشتیم به هر قیمت ممکن مردم را به خیابان بیاوریم حالا اگر باختیم به بهانه تقلب و اگر بردیم به بهانه جشن.

یافته‌های نهادهای مسئول نشان می‌دهد که موضوع مناظره‌های انتخاباتی- اگرچه در آنها خطاهایی رخ داد فقط یک عامل فرعی بوده و جریان اصلاح طلب با اهدافی که به آنها اشاره کردیم بنا داشته به هر شکل ممکن بخشی از مردم را به خیابان بکشانند و آن را به سمت درگیری با نظام سوق دهد.

بر اساس شواهد و اعتراف مستدل متهمین کودتای انتخاباتی در ایران کاملا از پیش طراحی شده و طبق جدول زمانبندی و مراحل کودتای مخملی پیش رفته بود به گونه‌ای که بیش از 100 مورد 198 مورد دستورالعمل‌های جین شارپ، برای کودتای مخملی اجرا شده بود با بررسی کلی جریان فتنه مشخص می‌گردد یکسری افراد در این سناریو نقش فعال‌تری را ایفا می‌کردند.

یک آمار کاملا مستند موجود نشان می‌دهد دستگاه‌های اطلاعاتی و قضایی در چند ماه اوج فتنه 32 عضو موثر نفاق، 12 عضو فعال نهضت آزادی، 15 عضو برجسته بهائیت، 7 چپ مسلح مارکسیست، 9 جاسوس بسیار فعال، 3 عضو گروهک تندر، 2 سلطنت طلب، 3 تروریست مرتبط با رادیو فردا و یک ملی مذهبی را دستگیر کرده‌اند که همه آنها تاکید دارند به دلیل مناسب دیدن شرایط در اثر اقدامات موسوی، کروبی،‌خاتمی و... دست به ارتکاب جنایت علیه ملت ایران زده‌اند.

و آخرین نکته تلاش برای برقراری پیوند ارگانیک با خارج از ایران از جانب سران فتنه است. مستندات قطعی اطلاعاتی موجود نشان می‌دهد موسوی، کروبی و خاتمی در جلساتی که در تابستان 1389 برگزار شده رسما افرادی را به نمایندگی از خود در خارج از ایران معرفی نموده‌اند و این افراد اکنون در چارچوب تشکلی به نام شورای هماهنگی راه سبز امید در ارتباط مستمر و دائم با سرویس‌های اطلاعاتی بیگانه هستند.

تشکیک در سلامت انتخابات دو ماه قبل از انتخابات از تریبون نماز جمعه بهترین زمینه برای بهره‌برداری جریان فتنه بود.

میرحسین موسوی از عواملی بود که بیشترین نقش را در اجرای فتنه داشت در آستانه انتخابات طی مصاحبه‌ای با مجله تایم با اشاره به اینکه هدف فراتر از پیروزی در انتخابات است موضع خود مبنی بر عناد با نظام را نشان داد و اعلام کرد: تجمعات خیابانی چشمگیر هفته‌های گذشته احتمالا ماهیت ساختار قدرت را به نحوی بنیادین دگرگون خواهد ساخت.

در واقع دگرگونی و تغییر در ساختار قدرت با فشار بر رهبری در جهت پذیرش بیشتر افکار عمومی رخ خواهدداد. وی همچنین ادامه می‌دهد: تغییرات مدت‌هاست که آغاز شده است.

تنها گوشه‌ای از این تغییرات به پیروزی در انتخابات مربوط می‌شود و بخش‌های دیگر تغییر ادامه خواهند یافت و هیچ عقب گردی در کار نخواهد بود.

موسوی در راستای برنامه‌های از پیش طراحی شده به ابیاری بذر تردید کاشته شده در دل مردم توسط دیگران پرداخت و با هدف القای جعل و تقلب در انتخابات و تشویش اذهان عمومی طبق یک الگوی انقلاب رنگی، خود را پیروز انتخابات معرفی کرد و هر نتیجه‌ای غیر از آن را نشان دهنده تقلب مطرح کرد و از هیچ تلاشی جهت آماده سازی اذهان برای درگیری و آشوب فراگذار نکرد آنچنمان که در بیانیه ستاد انتخابات وی قبل از برگزاری انتخابات آمده است: پیروزمندان انتخابات آینده نیازی به ایجاد درگیری و تشنج ندارند.

همچنین بر اساس اعترافات بدست آمده از متهمین مجریان این جریان با اعتقاد به عدم امکان تقلب از چند ماه پیش از برگزاری انتخابات خط تقلب در انتخابات را در کانون توجهات خود قرار دادند و به گونه‌ای زمینه چینی کردند که اگر کاندیدای مورد نظر آنان در انتخابات پیروز نشد این حرکت را یک کودتا در آرای مردم تلقی کنند.

موسوی خوئینی‌ها در تصریح هدف از این برنامه بیان کرده است: ما نباید فتیله‌ای بحث تقلب در انتخابات را پایین بکشیم چون موقع جر زدن لازم می‌شود. در این راستا می‌توان به تشکیل کمیته صیانت از ارا توسط مهدی هاشمی با هدف اعتماد زدایی از نهادهای رسمی ناظر بر انتخابات و مصاحبه تلویزیونی نزدیکان هاشمی یک روز قبل از انتخابات و غیره اشاره نمود.

موسوی بلافاصله بعداز انتخابات به مدد رسانه‌های بیگانه و اپوزیسیون و شبکه‌های اجتماعی خود با کوبیدن بر طبل خط امامی بودن با انتشار بیانیه‌های متعدد غیرقانونی و کذب اقدام به زیر سؤال بردن انتخابات و دولت قانونی دعوت به ادامه آشوب‌ها، القای بی‌اعتمادی به نظام آموزش و مدیریت شبکه سازی اجتماعی نمود.

به نظر می‌رسد یکی از اهداف انتخاب موسوی برای انتخابات ریاست جمهوری دهم از سوی جبهه طرفدار موسوی با توجه به تجربه استعفا موسوی در زمان حضرت امام خمینی مبنی بر مقابله با رهبری این بود که وی در صورت شکست در پرده آخر با طرح ادعای تقلب باز هم عده‌آی (هر چند اندک) را فریب داده و به خیابان بکشد تا با متشنج کردن اوضاع و کشته گرفتن از مردم بی‌گناه و مسائل بعدی آن به بهانه خون خواهی و قیام برای دفاع از مظلوم، اغتشاشات را دامن زده تا به فتنه‌ای تبدیل شود.

سپس از این راه رهبری را تحت فشار قرار داده و در این میان افراد موجه نیز با نامه‌های سرگشاده و یا سکوت خود آتش این فتنه را شعله‌ور کرده و رهبری را به پذیرش خواسته‌های خود وادار کنند.

با وجود آنکه موضع محمد خاتمی پیش از انتخابات مبنی بر این بود که در ایران تقلب ممکن نیست با اقدامی زیرکانه در راستای تحقق پروژه القای تقلب روز جمعه 22 خرداد هنگام انداختن رای خود به صندوق یعنی در حالی که هنوز چند ساعت بیشتر از آغاز رای‌گیری نمی‌گذشت ذهن‌ها را برای پذیرش ادعای تقلب آماده کرد: همه شواهد امر حاکی است موسوی انتخابات را برده است اما من پیش گو نیستم.

از این زمان به بعد خاتمی مطابق الگوی رفتاری پیشین خود با وجود پیاده سازی سناریوی غرب خود را از مظان اتهام دور نگه داشت.

وی هیچ گاه در مواضع سخنرانی‌ها و بیانیه‌هایش از واژه تقلب استفاده نکرد اما با پیشنهاد تشکیل کمیته بی‌طرف که بعدها با عنوان طرح رفراندوم ارائه کرد بخش دیگری از این سناریو را به اجرا درآورد.

پس از حوادث روز عاشورا که شکست فتنه بر همگان مبرهن گشت، خاتمی با ادبیات متفاوتی سخن گفت: انشاءالله امسال هم ایرانیان با هر گرایش و موقعیتی سی و یکمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی راگرامی خواهند داشت امری که به طور قطع متعلق به یک جناح یا بخش خاصی از جامعه نیست.» این سخنان خاتمی در حقیقت اجرای یکی از دستور‌العمل‌های ارائه شده در فرمول 'جین شارپ' مبنی بر عقب‌نشینی بعد از ناکامی فتنه است.

«مهدی کروبی» نیز یکی دیگر از بازیگران اصلی فتنه 88 بود، گر چه نمی‌توان او را از طراحان اصلی "فتنه" نام برد ولی وی نقش مهمی در اجرای این سناریو جهت براندازی نرم ایفا نمود.

تا حدود دو ماه پیش از انتخابات، کروبی عمده تلاش سیاسی خود را بر مرزبندی با جناح تندرو جبهه اصلاحات قرار داد و تلاش می‌کرد تمایز میان خود و آنها را شفاف کند اما با نزدیک شدن به انتخابات وضعیتی کاملاً متفاوت پیدا کرد و با وجود آنکه خود یکی از کاندیداتورهای ریاست جمهوری دهم بود، در جبهه حامیان موسوی قرار گرفت.

مبارزه کروبی در این جبهه پس از انتخابات شدت گرفت، او که تا هنگام رأی‌گیری هم تأکید بر سلامت انتخابات داشت، پس از انتخابات به عنوان یکی از عاملان همیشه در صحنه فتنه، با نامه‌ها و بیانیه‌های خود مبنی بر شبهه‌افکنی و تردید‌افکنی در خصوص سلامت انتخابات، القای عدم مقبولیت و مشروعیت دولت و ابطال انتخابات، آتش بیار معرکه شد.

علاوه بر این کروبی در طرح کشته‌سازی فتنه و حمایت از اغتشاشگران بازداشت شده به منظور موج‌سواری بر احساسات مردم به خوبی نقش‌آفرینی نمود.

بررسی‌ها حاکی از آن است که تلاش‌های کروبی و برخی اطرافیان وی در حوادث پس از انتخابات، به منظور خروج کروبی از انزوای شدید برآمده از انتخابات (330 هزار رأی) و نشان دادن این موضوع بود که او هم‌چنان مهم و اثرگذار است.

3- تحلیل محتوای مواضع و اقدامات مجرمانه جریان فتنه و راهبرد آنها:

مجرمانه بودن مواضع و اقدامات جریان فتنه را می‌توان از طریق مواضع اصحاب فتنه در مطبوعات و بیانیه‌ها و مصاحبه‌های ایشان، به اثبات رساند و در این گزارش به چند راهبرد اصلی آنها بسنده می‌کنیم:

1- راهبرد ابطال انتخابات و اغتشاش‌گری در خیابان‌ها

با پایان یافتن انتخابات و شکست موسوی، این گروه راهبرد ابطال انتخابات را در پیش گرفتند و با استفاده از ترفندها و فشارهای گوناگون از جمله موارد زیر، سعی در رسیدن به خواسته‌های خود داشتند:

1- تحریک مردم به ادامه اعتراضات خیابانی
2- تلاش برای گسترش اعتراضات به شهرهای دیگر
3- تحریک علما و مراجع نظام تقلید و تلاش برای تأثیر‌گذاری بر نظرات آنان
4- استفاده از اهرم حمایت برخی دول غربی

2- راهبرد شبکه‌سازی اجتماعی

در ادامه مسیر اعتراضی، علیرضا بهشتی از عناصر اصلی گروه مشاوران موسوی، مسئولیت بررسی وضعیت جنبش و تهیه راهبردهای جدید را برعهده گرفته و پس از انجام یک کار منسجم اطلاعاتی جزوه‌ای در 43 صفحه تهیه و آن را در آذر ماه سال 88 تحویل گروه می‌دهد تهیه‌کنندگان این جزوه، شبکه‌سازی اجتماعی را بهترین روش ادامه مبارزه عنوان نمودند.

جزوه مذکور برای تعدادی از عناصر اصلی گروه مشاوران تشریح در اختیار آنان قرار داده شده و از تمامی روش‌های پیشنهادی در ایام پس از انتخابات استفاده شده است.

به طور کلی کارآمدی شبکه‌سازی اجتماعی از آن روست که اعضای شبکه ارتباط نزدیک برقرار می‌کنند؛ به همین جهت پذیرش نظرات و اخبار منتشر شده در شبکه بدون در نظر گرفتن درصد صحت آن بسیار آسان است و عمدتا طراحی چنین شبکه‌هایی با اهداف خاص سران آن صورت می‌گیرد.

نوع طراحی و شبکه‌سازی جریان فتنه به نحوی بود که اولاً در صورت وجود اخلال در وسایل ارتباطی جریان می‌توانست برای انتشار و بزرگ‌نمایی اخبار از این شبکه استفاده کنند و ثانیاً انتشار شایعه پذیرش اخبار در این شبکه به جهت انسانی بودن آن سهل‌تر بود.

از آن رو که این شبکه با هدف تخریب نظام و کمک به تشنج‌آفرینی طراحی شده بود، در زمره اقدامات مغایر با قانون قرار می‌گیرد.

3- راهبرد تداوم اغتشاشات خیابانی

با گسترش اغتشاشات خیابانی، ضرورت تحلیل روند و سازمان‌دهی اغتشاش‌گران و همچنین تحرکات ایذایی آنان، در میان عناصر جریان فتنه دنبال می‌گردد.

در همین ایام «محمدرضا تاجیک» اقدام به تهیه جزوه‌ای با عنوان «چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما» می‌نماید که در آن جزوه، ضمن بررسی وضعیت جنبش موسوم به سبز در ایام پس از انتخابات، راهکارهای متعددی را نیز برای ادامه جنبش پیشنهاد نموده است، برخی از مهم‌ترین این راه‌کارها عبارتست از:

1- پذیرش رهبری متکثر
2- سامان‌دهی انبوهی از رسانه‌های حقیقی و مجازی
3- راه‌اندازی جنگ قرائت‌ها از دین و قانون
4- سازمان‌دهی افراد و شخصیت‌های مؤثر سراسر کشور
5- استفاده از امکانات و مقدورات انسانی و غیرانسانی خارج از کشور
6- هدایت اعتراض‌های مختلف در یک مسیر
7- پی‌گیری حقوقی وضعیت زندانیان
8- راه‌اندازی کمپین امضای میلیونی
9- ارتباط با مراجع و روحانیون ذی نفوذ
10- خلق مناسبت‌ها و برنامه‌ریزی‌ برای بهره‌برداری از آن

4- اقدامات و فعالیت‌های گروه مشاوران فتنه‌گران

گروه مشاوران «میر حسین موسوی» در ایام منتهی به انتخابات و ماه‌های پس از آن، فعالیت‌های و اقدامات جمعی و مجرمانه مختلفی انجام دادند که از جمله مهم‌ترین این فعالیت‌ها می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

1- تشکیل کمیته صیانت از آراء
2- صدور بیانیه‌های میرحسین موسوی
3- تشکیل کمیته پی‌گیری امور آسیب‌دیدگان حوادث پس از انتخابات با علم به دروغ بودن بسیاری از ادعاها
4- اقدامات رسانه‌ای با هدف ایجاد اغتشاش
5- برگزاری جلسات گروه مشاوران با هدف طراحی عملیات ناامنی و فریب
6- تهیه گزارش موسوم به 370 صفحه‌ای

این گزارش، توسط گروه دیده‌بانان سبز انتخابات، ده روز پس از سخنان مقام معظم رهبری مبنی بر این که انتخابات تمام شده است و معترضان نتوانسته‌اند دلیلی برای وقوع تقلب در انتخابات ارائه دهند، تهیه شد.

این گروه بیش از سیصد و هفتاد صفحه از مستندات خود را در اثبات تقلب و تخلف‌های گسترده در انتخابات دهم ریاست جمهوری منتشر کردند.

4ـ الگو‌پذیری فتنه ۸۸ از مدل‌های براندازانه جنگ نرم( فتنه ۸۸، مصداقی از مدل نافرمانی مدنی جین شارپ)

بررسی دقیق و تطبیقی مجموعه سخنان و عملکرد سران معترض به انتخابات ریاست جمهوری سال 1388، نشان می‌دهد الگوی رفتاری آنها از تئوری‌های نظریه پردازان حکومت‌ها در غرب برداشت شده بود که از آن به انقلاب‌های رنگی یا مخملی یاد می‌شود. بنابر اسناد و اعترافات متهمین جریانات پس از انتخابات، در اغلب موارد از 198 دستورالعمل جین شارپ برای مبارزات خشونت پرهیز و نافرمانی مدنی الگوبرداری شده است.

اسناد درون گروهی حزب مشارکت واقعیت‌های تلخی را روشن می‌سازد. در جلسه کمیسیون تدوین استراتژی حزب که در تاریخ ۱۹ تیرماه 1378 تشکیل گردید پس از بیان مدل‌های مختلف برای در دست گرفتن قدرت آقای حجاریان با اشاره به مدل جین شارپ برای کودتای مخملی با تاکید بر فشار از پایین و استفاده توده‌ای، آن را این گونه تبیین می‌کند:

این راه که یعنی جلوی پارک ملت و این طور جاها شلوغ راه بیفتد و کم‌کم از این گوشه و آن گوشه شروع بشود و یک کارگر بشود رهبر برود با رژیم چنانه بزند. آقای تاج‌زاده ضمن برشماری مدل‌های در دست گرفتن قدرت در کشور می‌گوید: راه چهارم هم سلاح آمریکاست و انقلاب مخملی که من موافق راه چهارم هستم، تئوری جین شارپ و براندازی نرم خارجی و اینها هم در همین راه چهارم است محمدرضا خاتمی می‌گوید: در عین اینکه پشتوانه داخلی را حساب می‌کنیم پشتوانه خارجی را هم حساب کنیم. تاج‌زاده می‌گوید: این همان مدل چهارم است، مدلی که در برخی از کشورها به صورت مخملی اتفاق افتاد و دو تا کار می‌کنند یعنی اینکه شما در جامعه چطوری NGO بزنید و دوم اینکه آمریکا چه کمک‌هایی برای گسترش روند دموکراسی خواهد کرد.

علاوه بر این همانطور که گفته شد و مستندات آن در پیوست این گزارش موجود است موسوی در جلسات داخلی خود از سال 1385 روی مدل براندازی مخملی با الگو‌گیری از انقلاب‌های رنگی کار می‌کرده است.

به عنوان نمونه "جین شارپ" در کتاب از دیکتاتوری تا دموکراسی به بیان روش‌های مبارزه‌های خشونت پرهیز و روش‌های براندازی مسالمت‌آمیز دولت‌ها اشاره می‌کند. تمرکز بر روی تئوری شارپ مبنی بر ضرورت ایجاد همبستگی اجتماعی و تشکیل هسته‌های به هم پیوسته‌ی حاصل از پیوند خرده جنبش‌های اجتماعی همان موضوعی است که موسوی نیز با رونوشت‌برداری کامل از نسخه‌ی وی در بیانیه شماره ۱۱ خود نوشته است:

اولین قدم در راه حل پیشنهادی اینجانب آن است که ما ایرانیان، در هر کجای جهان که هستیم، باید این هسته‌های اجتماعی را در میان خود تقویت کنیم.

باید خانه‌هایمان را رو در روی یکدیگر بسازیم؛ به تعبیر قرآن خانه‌های خود را قبله قرار دهیم، یعنی به این هسته‌های اجتماعی که واحدهای بنیادین جامعه ما هستند بپردازیم، ... یعنی اگر تا بیش از این هر دو ماه یک بار همدیگر را ملاقات می‌کردیم اینک هفته‌ای دو بار گرد هم جمع شویم. قدرت شبکه‌های اجتماعی ما در این امر است.

جمع‌های خویشاوندی، همسایگی، دوستی، جلسات قرآن، هیئت مذهبی، کانون‌های فرهنگی و ادبی...، هر کدام از ما در چندین نمونه از این زیر مجموعه‌های کوچک عضویت داریم... تجربه‌های اخیر نشان داد خورده رسانه‌هایی که از این روابط زاده می‌شوند، می‌توانند سریع‌تر و موثرتر از هر رسانه عمومی دیگر عمل کنند، مشروط بر آنکه ظرفیت‌های این شبکه از طریق توافق برروی یک آرمان بزرگ به فعالیت برسد.

آموزش شیوه‌های عملیاتی مبارزه بدون خشونت پیش از انتخابات در سایت‌های متعدد وابسته به فتنه‌گران از جمله گذار، بی‌شمار، ارتش سبز، گرین سوروس و .... و نحوه اغتشاش و آشوب‌ آنها در حوادث پس از انتخابات، کپی‌برداری‌ آنها از آموزه‌های شارپ در جزوه 198 روش نافرمانی مدنی را به وضوح نشان می‌دهد.

هم زمان با تئوری‌سازی منطبق با براندازی در داخل کشور عده‌ای ضد انقلاب خارج‌نشین نظیر عطاء‌الله مهاجرانی، محسن کدیور، اکبر گنجی، عبدالکریم سروش، ابوالفضل بازرگان در مجموعه اقداماتی هماهنگ در راستای پروژه بی ثبات‌سازی امنیت داخل کشور سناریویی را مبنی بر اجماع نهادهای بین‌المللی علیه نظام اسلامی به اجرا درآوردند.

در بخش‌هایی از این سناریو صدور بیانیه‌های متعدد دال به وجود خفقان و دیکتاتوری در نظام اسلامی، نقض گسترده حقوق‌بشر، سلب آزادی عمومی، پایمال شدن حقوق مردم انتخاب نماد رنگی یعنی رنگ سبز در تبلیغات انتخاباتی، پیش‌بینی وقوع تقلب در انتخابات، درخواست ابطال انتخابات و لشکر‌کشی خیابانی، تقویت شبکه‌های اجتماعی و بر هم زدن نظم و امنیت کشور وجود داشت.

همگی موارد منطبق با رخدادهای منتهی به وقوع انقلاب‌های مخملی در کشورهای دیگر است که به وضوح گویای پیروی معترضان از نظریات تئوری پردازان براندازی در غرب به خصوص جین شارپ می‌باشد.

نکته کلیدی در این میان آن است که صرف نظر از الگوی شارپ و تطبیق صد درصدی وقایع فتنه ۸۸ با آن، الگوی رفتار فتنه گران با الگوهای کلاسیک کودتای مخملی هم کاملا تطبیق داشته است. در تمامی نمونه‌های شناخته شده کودتای مخملی به کمک عوامل رسانه‌ای و اطلاعاتی غرب از قبل از انتخابات مردم را به خیابان می‌کشاند و اعلام می‌کند که اگر نام کسی غیر غز وی به عنوان پیروز انتخابات اعلام شود حتما در انتخابات تقلب شده است.

پس از انتخابات نیز کاندیدای مأمور کودتای مخملی سعی می‌کند نظام را وادار به خشونت وسیع کند و به این ترتیب زمینه لازم برای حضور بیشتر مردم در خیابان و تبدیل ان به اعتصاب و تحصن فراهم آورد و نهایتا دولت پیروز در انتخابات را ساقط نماید.

این دقیقاً همان فرایندی است که پس از انتخابات رخ داد و با مستندات موجود می‌توان مورد به مورد آن را تشریح کرد. تمرین‌های خیابانی هواداران موسوی که در قالب گروه‌های مختلف جذب ستادها شده بودند با فرماندهی ستاد فیطریه و با هدف آمادگی برای آشوب‌های پس از انتخابات در طول دهه آخر منتهی به ۲۲ خرداد انجام گرفت. آمار جذب هواداران ستادها حدود ۳۰۰ هزار نفر بوده است.

5 ـ نتیجه‌گیری:

بررسی سطح گسترده و عمق حوادث پس از انتخابات بیانگر هدف قراردادن اسلامیت و جمهوریت نظام و منافع و وحدت ملی است که در ردس آن هدف قرار دادن ولایت فقیه و شخص ولی فقیه می‌باشد. ماجرای فتنه، شیرینی و حضور مشارکت ۸۰ درصدی ملت بزرگ ایران در انتخابات سال ۸۸ را به تلخ کامی مبدل کرد.

در واقع نظام سلطه و ضد انقلاب و فتنه‌گران از ملت ایران انتقام گرفتند که البته ملت ایران در ۹ دی‌ماه پاسخ آنها را دادند.

هر چه به واکاوی این توطئه بزرگ می‌پردازیم به ظلم عظیمی که در حق اسلام، انقلاب، نظام اسلامی، امام، رهبری، شهدا، مردم، مسلمانان جهان، آزادگان بیشتر پی می‌بریم که در گزارش مشروحا به ابعادآن پرداخته شده بر این اساس است که حضور هوشمندانه ملت بزرگ ایران در صحنه‌های مختلف همچون روز قدس ۱۳ آبان و یوم‌الله ۹ دی ماه و ۲۲ بهمن سال ۸۸ معنا پیدا می‌کند.

یوم‌الله ۹ دی‌ماه یعنی روز بصیرت و وحدت ملت ایران در سایه ولایت.

یوم‌الله ۹ دی ماه یعنی تجلی عشق ورزیدن آحاد ملت ایران به امام و شهدا و رهبری و روز میثاق با آنها و اعلان برائت از دشمن، روز فرصت شناسی و دشمن ستیزی ملت بزرگ ایران جا دارد که از نعمت بزرگ رهبری این سکاندار کشتی انقلاب به درگاه خداوند کریم شکرگذاری نموده و از قادر متعال تا انقلاب حضرت مهدی(عج) برای رهبر فرزانه، حکیم، بصیر و شجاع حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای طول عمر خواستار باشیم و از خداوند مسئلت داریم به ما توفیق دهد سربازی صادق در رکاب ایشان برای خدمت صادقانه به ملت بزرگ ایران باشیم.

فارس

Battlefield 3; معرفی ایران بعنوان تهدید برای جامعه جهانی و آغازکننده جنگ در اروپا

جمعی از جوانان ایرانی فعال در فضای مجازی در اقدامی به بازی «بتل فیلد 3» که در آن ایران به عنوان تهدید برای جامعه جهانی و آغازکننده جنگ در اروپا معرفی شده است اعتراض کرده و دست به جمع آوری طومار اینترنتی کرده‌اند.

بنابر این گزارش این جوانان در طومار خود آورده‌اند: «ما جوانان ایرانی، معتقدیم اگر تاریخ به بازار آمدن بازی «Battlefield 3» تعمدا در زمان فشار ایالات متحده آمریکا بر جامعه جهانی برای هراس از کشور صلح طلب و در حال پیشرفت ایران تنظیم نشده باشد، قطعا فضای ترس عمومی از ایرانیان در میان مردم جهان را تقویت کرده است. در این بازی گیمرهای سراسر جهان نه تنها شاهد انفجار بمب هسته‌ای در پایتخت فرانسه توسط عوامل ایرانی هستند، که پس از آن نیروهای آمریکایی به کشور ما حمله کرده و عملیات نظامی ویژه انجام می‌دهند.

در این طومار افزوده شده است: برای ما قابل درک است که داستان یک بازی ویدئویی، تخیلی است و قرار نیست لزوما با واقعیت‌های بیرونی تطبیق داشته باشد، اما در این مورد خاص، اتفاق ناگواری در حال رخ دادن است که دلیل اصلی اعتراض ما است؛ ما فکر می کنیم در شرایط فعلی جهانی، تمرکز بر کشور ایران به عنوان سرزمینی متخاصم و تروریست به هیچ عنوان در راستای جلب اعتماد جهانی و نزدیکی انسان‌ها در مناطق مختلف دنیا به یکدیگر نیست. تصاویر این بازی اگرچه در دنیایی خیالی رخ می‌دهند، اما تاثیری واقعی بر ذهن میلیون ها گیمر از کشورهای مختلف می‌گذارند که شناختی از منطقه خاورمیانه و سرزمین ایران ندارند. بنابراین همین تصاویر تخیلی برای آن ها تصویری واقعی و قضاوتی اخلاقی درباره ایرانی ها می‌سازد. آن هم در شرایطی که ایالات متحده آمریکا با تبلیغات نادرست سیاسی علیه کشور ما، تلاش می کند فضای رسانه ای جهان را تحت تاثیر قرار دهد.

در ادامه این طومار با اشاره به اینکه بازی بتلفیلد 3 با خود تصویری نامعقول، خشن و دور از واقعیت از کشور ایران به بازی کنندگان ارائه می دهد، تاکید شده است: این تصویر تصویری است که برای بسیاری از مخاطبینش قابل تفکیک از واقعیت بیرونی نیست و لذا به عنوان واقعیت پذیرفته می‌شود.

در پایان این طومار آمده است: ما جوانان ایرانی که مانند بسیاری از هم سالانمان در دیگر نقاط دنیا، همراه با تکنولوژی‌های روز پیش آمده‌ایم و بر آنها مسلط هستیم، نسبت به ارائه این تصویر نادرست و دور از حقیقت اعتراض داریم و از شرکت EA می‌خواهیم تا ضمن عذرخواهی از این اقدام، در بیانیه‌ای رسمی برای گیمرهای دیگر نقاط دنیا توضیح دهد که داستان این بازی و وقایع آن هیچ نسبتی با واقعیت کشور صلح طلب، با سابقه و پیشرو ایران ندارد.


 فعالان فضای مجازی می‌توانند با مراجعه به آدرس

 http://www.ipetitions.com/petition/againstbattlefield3 

این طومار را امضا کنند.

ایمیل اشتباهی BICOM گروه لابی اسراییلی در انگلیس

خبرگزاری فارس: ایمیل اشتباهی، جلسات هماهنگی بی‌بی‌سی و صهیونیست‌ها را فاش کرد

یک ایمیل داخلی که اشتباها به بیرون درز کرده نشان می‌دهد که چگونه رسانه‌های اصلی بریتانیا همانند بی بی سی، اسکای‌نیوز و فایننشال تایمز براساس سیاست‌های یک گروه لابی اسراییلی عمل می‌کنند.

این ایمیل که اشتباها توسط مدیر فعلی گروه لابی "مرکز ارتباطات و تحقیقات بریتانیا و اسراییل" (BICOM) به فردی در مطبوعات فرستاده شده، نشان می‌دهد که چگونه مدیران بی بی سی و اسکای روایت خود از ماجراها را براساس نظرات این گروه تغییر می‌دهند.‌

مدیر این گروه، لورنا فیتزیمنس، از اعضای سابق پارلمان بریتانیا از حزب کارگر است که به داشتن دیدگاه‌های نومحفاظه کارانه و جنگ‌طلبانه نیز مشهور است.

وی همان کسی است که در کنفرانسی در لندن در سال گذشته گفته بود که "افکار عمومی، سیاست خارجی در بریتانیا را تحت تاثیر قرار نمی‌دهد؛ چرا که سیاست خارجی یک مسئله مربوط به الیت (نخبگان) است. "

در ایمیل منتشر شده توسط وب سایت پریزن پلنت آمده است که سردبیران و برخی روزنامه نگاران بی بی سی و اسکای به طور مرتب با این گروه ملاقات می‌کنند و توسط اعضای این گروه در مورد اتفاقات جاری توجیه (بریف) می‌شوند که چگونه مطلوبترین خط خبری قابل اجرا در پیش گرفته شود.

مسایلی مانند چگونگی برخورد با تغییرات در خاورمیانه، رفتار خبرنگاران بی بی سی در سرزمین‌های اشغالی، محاصره سفارت اسراییل در مصر و... از برخی موارد بررسی شده در جلسات فی‌مابین بوده است.

گروه مذکور توسط فردی به نام پوجو زابولدویچ از یهودیان صهیونیست ساکن لندن حمایت می‌شود که از ثروتمندترین افراد انگلیسی و حامی سه حزب اصلی سیستم سیاسی بریتانیا محسوب می‌شود.

به نوشته وب سایت افشاکننده این ایمیل، جلسات مذکور نشان دهنده تاثیر زیاد لابی‌های اسراییلی در چگونگی پوشش اخبار مربوط به ایران به ویژه در جریان تبلیغات شدید مبنی بر حمله احتمالی به این کشور و توضیح دهنده رفتار خصمانه این رسانه‌ها علیه ایران می‌باشد.

به نقل از سایت "الف"

سرانجام جنگ ايران و آمريكا به روايت تحليلگر آمريكايي 3

پايگاه خبري تحليلي "امريكن اينترست " در گزارشي به قلم "جفري وايت " به شرح مفصل ويژگي‌هاي جنگ آمريكا با ايران پرداخته و به تفصيل بن‌بست‌هايي را كه آمريكا با آن مواجه است، توضيح داده است.

قسمت سوم اين مقاله به شرح زير است:

*ايران مي‌تواند از متحدانش براي برپايي جنگ در سطح جهان استفاده كند

در حالي كه ارتش ايران به خطرناك‌ترين شكل به مرزهاي اين كشور نزديك است، ما هيچ جا از آن "در امان " نيستيم. سيستم‌هاي موشكي (عمدتاً گونه‌هاي شهاب 3 و انواع سجيل) به ايران اجازه مي‌دهند مواضعي در سرتا سر خاورميانه اعم از مراكز جمعيتي، تاسيسات نظامي، زيرساخت‌ها و پايگاههاي نيروهاي آمريكايي در منطقه را مورد هدف قرار دهند. سكوهاي پرتاب و موشك‌اندازهاي ايران محدود هستند اما اين كشور ابزارهاي ديگري براي جنگ‌افروزي در سطح جهان دارد كه از آن جمله مي‌توان به متحدانش اشاره كرد. به عنوان مثال، ايران احتمالا تلاش خواهد كرد حزب الله را جهت حمله به اسرائيل تحريك كند. مشابها حزب الله نيز انتظار دارد كه ايران به اين گروهك كمك كند و در هر درگيري با اسرائيل در كنار آن باشد. هر كدام از اين دو حالت نيز مي‌تواند در نهايت سوريه را وارد مخمصه كند.

*قدرت نظامي حزب الله مي‌تواند تهديدي عليه آمريكا باشد

حزب الله در حال حاضر مي‌تواند مواضعي در سرتاسر اسرائيل را مورد هجوم قرار دهد. موشك‌ها و راكت‌هاي حزب الله آن‌قدر دقيق هستند كه تاسيسات نظامي و ساير تجهيزات مهم را بمباران كند؛ ضمن اينكه حزب الله مي‌تواند روزانه 500 تا 600 موشك و راكت پرتاب كند. حزب الله همچنين توانايي اينكه خارج از صحنه‌ي اصلي تئاتر، عليه غيرنظاميان، مواضع نظامي و زيرساخت‌ها عمليات تروريستي يا ويژه‌اي را هدايت كند، دارد. شيخ نصرالله با لحني موجه‌نما تهديد كرده است كه در صورت درگيري با اسرائيل ناوگان مديترانه شرقي را مورد حمله قرار مي‌دهد. اگر قرار باشد حزب الله به سيستم موشك كروز مافوق صوت سوريه به نام ياخونت P800 دست پيدا كند ـ كه به طور مشخص احتمال آن مي‌رود ـ مي‌تواند مواضعي كه تا 300 كيلومتر از ساحل لبنان فاصله دارند را مورد هدف قرار دهد.

*سيستم‌هاي موشكي سوريه توانايي تهديد كشتي‌هاي مديترانه‌ شرقي را دارند

نيروهاي نظامي سوريه براي جنگ با اسرائيل آرايش يافته و آماده مي‌شوند، بنابراين توانايي سوريه براي كمك مستقيم به ايران در نبرد با آمريكا محدود خواهد بود. سيستم‌هاي موشكي سوريه مي‌توانند پايگاههاي نظامي، تاسيسات لجستيك و پايگاههاي هوايي را در اسرائيل مورد هدف قرار دهند. سيستم موشك كروز دفاع ساحلي سوريه، ياخونت، به اين كشور توانايي زيادي براي تهديد كشتي‌هاي دريايي و بازرگاني در مديترانه شرقي را مي‌دهد.

*حماس نيز مي‌تواند تهديدي عليه آمريكا به حساب آيد

حماس نيز در اين موقعيت تهديد آميز نقشي به عهده دارد، اگرچه توانمندي‌هاي هجومي و دفاعي آن در مقايسه با حزب الله محدودتر است. توانمندي‌هاي هجومي حماس به خمپاره‌ها و راكت‌هايي متكي است كه بُرد آنها به تدريج افزايش مي‌يابد و به ازاء هر درجه افزايش، بخش بيشتري از جنوب و مركز اسرائيل را در ميدان تهديد قرار مي‌دهد. حماس در حال حاضر تا مركز تل آويو و آنسوي برشبا در جنوب اسرائيل را در تيررس خود دارد.

*ايران براي تقويت روحيه طرفداران خود از راهكار نمايش تصاوير پيروزي بهره خواهد گرفت

ايران احتمالا با بهره گرفتن از "تصاوير پيروزي " ـ مانند غرق كردن يگان نيروي دريايي آمريكا يا نمايش دادن تلفات و اسيران آمريكايي ـ اين جنگ نيابي را تكميل خواهد كرد تا ضمن كمرنگ كردن حمايت‌ها از عمليات جنگي آمريكا، روحيه‌ي حاميان خود را تقويت كند.

*تجهيزات نظامي آمريكا به ايران برتري دارد اما اين جنگ براي آمريكا هزينه‌بر خواهد بود

البته تجهيزات نظامي غير هسته‌اي آمريكا، به خصوص اگر در تركيب با تجهيزات متحدانش در نظر گرفته شود، به مراتب به تجهيزات ايران برتري دارد. در بسياري از سالهاي گذشته، ميزان بودجه‌ي تجهيزات دفاعي كمكي آمريكا به تنهايي از كل بودجه‌ي دفاعي ايران بيشتر بوده است. اما جنگ با ايران، جنگي منصفانه يا پاك نخواهد بود. برد در اين جنگ، هراندازه هم كه قابل توجه باشد، احتمالاً هزينه‌بر از آب درخواهد آمد.
افزايش دامنه‌ي جنگ

*ايران تلاش خواهد نمود به سه صورت افقي، عمودي و ميداني، دامنه‌ جنگ را افزايش دهد

اگر نفع ايران در اين است كه بعد از شروع درگيري، دامنه‌ي آن را افزايش داده و وسيع كند، انتظار داريم رهبران ايران، احتمالا چگونه از عهده‌ي انجام اين مهم برآيند؟ حداقل سه نوع افزايش دامنه‌ي جنگ پيش روي تهران قرار دارد: افزايش افقي ، عمودي و ميداني (عرصه‌اي) .

*افزايش افقي دامنه جنگ به معني بسط منطقه‌ جغرافيايي درگيري است

افزايش افقي دامنه‌ي جنگ به معني بسط دامنه‌ي دشمني از منطقه‌ي بلافاصله‌ي درگيري به ساير مناطق جغرافيايي و بازيگران (عملگران) سياسي است. روش‌ها و ابزارهايي كه ايران در اختيار دارد، چنانكه در بالا توضيح داده شد، به وي اين توانايي را مي‌دهد كه دامنه‌ي جنگ را از درون منطقه‌ي خاور ميانه و آن‌طرف‌تر به صورت افقي افزايش دهد تا اروپا و ايالات متحده را در بر بگيرد.

*افزايش عمودي به معني استفاده از تسليحات جديد يا هدف گرفتن مواضع جديد است

افزايش عمودي استفاده از سيستم‌هاي تسليحاتي جديد يا با قدرت فزاينده، حمله به انواع مواضع جديد يا وارد كردن انواع نيروهاي اضافي در جنگ را شامل مي‌شود. ايران مي‌تواند به سرعت رويدادي كه در اصل با مبارزه‌ي بين تجهيزات جنگي ضد ناو و ضد هوايي آمريكا و متحدانش، با تجهيزات پدافند هوايي ايران آغاز مي‌شود را به سمت استفاده از سيستم‌هاي موشك هجومي و تسليحات ضد ناو سطح به سطح و زير سطحي، به عنوان تلافي، گسترش دهد. بعيد است ايران دامنه‌ي جنگ را بدون اينكه تهديدي قريب الوقوع متوجه رژيم باشد تا حدي افزايش دهد كه از سلاح‌هاي كشتار جمعي استفاده كند، اما چنين تهديدي به موازات افزايش دامنه‌ي مبارزات، همچنان معلق خواهد ماند. افزايش ميداني به گسترش درگيري از عرصه‌ي صرفاً نظامي به عرصه‌هاي ديپلماتيك، اقتصادي و اجتماعي اشاره مي‌كند، كه ايران كم و بيش از آن سود مي‌برد.

*افزايش دامنه جنگ مي‌تواند به طور غير عمد نيز رخ دهد

به طور خلاصه، حمله به ايران مي‌تواند موجب ايجاد تغييراتي شود كه به موجب آن يكي از طرفين يا هر دوي براي افزايش دادن دامنه‌ي درگيري در منگنه قرار بگيرند؛ حتي اگر هيچ‌كدام از دو طرف نفعي از اين كار نبرند يا قصد اوليه‌شان اين نبوده باشد. به عنوان مثال، تلفات غير نظاميان ايران ممكن است اين كشور را تحريك كند تا دامنه‌ي پاسخ‌هايش را افزايش دهد. اين احتمال هنگامي‌كه ميزان حمله‌ي آمريكا افزايش يابد، شدت مي‌گيرد. عمليات جستجو و امدادرساني به خدمه‌ي هواپيماهاي منهدم شده‌ي آمريكايي مي‌تواند به نوبه‌ي خود به نوعي عمليات نظامي مهم تبديل شود. نياز به حمله‌ي مجدد به مواضعي كه هدف‌گيري نشده‌اند يا به اندازه‌ي كافي تخريب نشده‌اند نيز مي‌تواند درگيري را طولاني‌تر كرده و نياز به استفاده از نيروهاي بيشتر را ايجاب كند. با افزايش درگيري، فشارهاي سياسي داخلي و خارجي مي‌تواند هر دو طرف را براي افزايش دامنه‌ي جنگ تحت فشار قرار دهد.

*عواملي نيز ممكن است سد راه افزايش دامنه جنگ شوند

از سوي ديگر، ممكن است در مقابل عوامل ياد شده فشارهاي موازي ديگري نيز در كار باشند. انجام يك عمليات موفقيت آميز ممكن است ايران را به جستجوي نوعي برون‌رفت سريع، حداقل از جنبه‌ي نظامي جنگ، وادار كند. [از ديگر سو،] فشارهاي سياسي بين‌المللي ناشي از نابساماني اقتصادي بازار نفت و ترس از افزايش دامنه‌ي نظامي جنگ، مي‌تواند آمريكا را تحت فشار قرار دهد. اما اينها نبايد باعث ¬شوند ما احتمال افزايش دامنه‌ي جنگ را منتفي بدانيم؛ وقوف به اين مسئله، چنين ايجاب مي‌كند كه ما پيش از اينكه بر طبل جنگ بكوبيم، اهدافمان را روشن كرده و دركي جامع از خطراتي كه با آنها مواجه خواهيم بود، به دست آوريم.
جنگ چگونه به پايان مي‌رسد؟

*علاوه بر افزايش دامنه‌ جنگ، احتمال طولاني شدن جنگ هم وجود دارد

درست همانطور كه نمي‌توانيم احتمال افزايش دامنه‌ي جنگ را منتفي بدانيم، به درازا كشيدن جنگ، كه پديده‌ي مضري است، نيز دور از ذهن به نظر نمي‌رسد. هر جنگي خواه ناخواه به پايان مي‌رسد، اما اينكه اين امر چگونه محقق مي‌شود، موضوع ساده‌اي نيست. حتي اگر اين جنگ بازنده‌اي قطعي داشته باشد، ايران مي‌تواند پايان بازي را پيچيده كند. موضوع به اين سادگي نيست كه ما اعلام كنيم " ماموريت به اتمام رسيد " و سربازانمان را به خانه برگردانيم. چنانكه سرتيپ بازنشسته Huba Wass de Czege مي‌نويسد:
با آنكه سان تزو قرن‌ها پيش به دولتمردان و افسران نظامي هشدار داد كه جنگ‌هاي درازمدت به نفع هيچ‌كس نيستند، چنين جنگ‌هايي، به دلايلي كه كاملا ريشه در [ذات] انسان دارند، كماكان رخ مي‌دهند. دولتمردان و افسراني كه جنگ‌افروزي مي‌كنند خود را سر سپرده‌ي اهدافي ارزشمند از جنگ مي‌دانند و آنها را با جزئيات مفصل ـ و البته خيلي زود ـ ابراز مي‌كنند تا حمايت جامعه‌ي سياسي را جلب كنند. آنها سپس بر اساس آنچه تصور مي‌كنند در مورد مقدورات و موقعيت‌شان مي‌دانند، به برداشتي از راهبرد مورد نظرشان مي‌رسند. سپس شروع به طي مراحلي عيني در مسيري مي‌كنند كه فكر مي‌كنند آنها را به آن هدف مي‌رساند. خيلي طول مي‌كشد تا اين افراد بدانند آنچه در ابتدا تصور مي‌كردند مي‌دانسته‌اند، در واقع اشتباه بوده و يا اينكه ديگر مناسب نيست... هنگامي كه پاي متحدان، بازيگران تاثيرگذار مختلف در بين جامعه‌ي سياسي مورد نظر و مخالفان متعدد به ميان كشانده مي‌شود، اوضاع پيچيدگي بيشتري به خود مي‌گيرد. به اين دليل است كه وارد شدن در جنگ آسان‌تر است تا خروج از آن.

*اهداف جنگ مي‌توانند زمان اتمام آن را تعيين كنند

دانستن اينكه چه زماني بايد جنگ را به اتمام رساند، به اهداف جنگ و اندازه‌گيري ميزان موفقيت [در آن] بستگي دارد. اهداف جنگ بايد به قدري صريح و قاطع باشند كه بتوان موفقيت را با روشي واضح و روشن اندازه گرفت. هنگامي كه اهداف جنگ اهدافي عيني مانند تخريب مواضع مادي باشد، انجام اين كار ساده‌تر است. هرچه اين اهداف بيشتر جنبه‌ي سياسي و روان‌شناختي به خود بگيرند ـ مانند تضعيف يك رژيم يا سرنگوني آن، حمايت از گروههاي مخالف يا ممانعت از عمليات نظامي بيشتر ـ اندازه‌گيري موفقيت نيز دشوارتر مي‌شود. در چنين حالتي، ممكن است اهداف جنگ نيز به موازات افزايش دامنه‌ي جنگ يا وسعت يافتن آن، گسترده‌تر شوند. در موقعيتي كه ايران به شدت حملات آمريكا را تلافي كرده و موفق شده است خساراتي به آمريكا يامتحدانش تحميل كند (به خصوص اگر اين خسارات بيشتر متوجه غير نظاميان شده باشد)، دور از انتظار نيست كه درخواستهايي مبني بر تحميل خسارات بيشتر به رژيم ايران، تنبيه اين رژيم و نيروهاي آن و به پايان رساندن جنگ با نتيجه‌اي "قاطعانه " بشنويم.

*جنگ ايران و آمريكا پيامدهاي كوتاه و بلند مدت زيادي خواهد داشت

در صورتي كه ايران تصميم بگيرد از شكلي از جنگ نامتقارن براي ادامه‌ي مبارزه استفاده كند، خروج از جنگ بدون تحميل شكست كامل به آن ـ پيامدي كه به سختي مي‌توان آن را امكان‌پذير دانست ـ مي‌تواند با چالش‌هايي همراه باشد. ممكن است در اينجا لازم باشد ما ايران را وادار به دست كشيدن از جنگ كنيم، و اين خود مي‌تواند مستلزم اعمال فشاري بسيار بيش از آنچه در ابتدا در داخل آمريكا يا در مذاكره با شريكان ائتلافي توافق كرده‌ايم، باشد. حتي در آن صورت نيز رژيم ايران، اگراصلا بتواند به بقا خود ادامه دهد، احتمالا اعلام مي‌كند كه جنگ را برده است و بسياري از طرفدارانش نيز اين مسئله را باور مي‌كنند. بنابراين اينكه جنگ با ايران چه وقت و چگونه واقعا به پايان مي‌رسد، موضوعي نيست كه به آساني بتوان در مورد آن به جواب رسيد. هر نوع حمله به ايران كه از ميزان قابل قبولي براي آسيب‌رساني جدي به برنامه‌ي هسته‌اي اين كشور برخوردار باشد، پيامدهايي كوتاه مدت و بلند مدت خواهد داشت كه به مرور زمان آشكار خواهد شد. بعد از فرود آمدن آخرين بمب، واقعيت جديدي در منطقه و فراسوي آن پا به عرصه‌ي وجود خواهد گذاشت.

*آسيب‌هاي جنگ، وضعيت غيرپايدار نظامي، بحران سياسي منطقه و نابساماني اجتماعي از جمله پيامدهاي كوتاه مدت جنگ خواهد بود

در كوتاه مدت، پيامدهايي در عرصه‌هاي نظامي، ديپلماتيك، اقتصادي و اجتماعي به وقوع خواهد پيوست. شدت و مكان اين پيامدها به نتيجه‌ي حمله و جنگ بستگي خواهد داشت، اما در همه‌ي اين عرصه‌ها شاهد "آسيب‌هاي جنگ " خواهيم بود. احتمالا وضعيت نظامي وخيم و ناپايدارجزء پيامدهاي كوتاه مدتي خواهد بود (مگر اينكه جنگ پايان پاكي داشته باشد) كه تعهد نيروها براي نظارت بر تهديدهاي نوظهور و واكنش به آنها را ايجاب مي‌كند؛ از جمله پيامدهاي كوتاه مدت ديگر، بحران سياسي بالقوه در منطقه است كه بي‌ثباتي و ابهام درباره‌ي آينده نيروي محركه‌ي آن خواهد بود، مانند باقيمانده‌ي مقدورات ايران براي دست زدن به اقدام تلافي‌جويانه، به صورت مستقيم يا غير مستقيم. بازار نفت براي مدتي بعد از حمله همچنان در شوك باقي خواهد ماند. مين‌هاي دريايي، آسيب‌هاي وارد شده به تاسيسات و حمله‌هاي غيرمنتظره به تاسيسات يا كشتي‌هاي نفت‌كش وضعيت مذكور را تشديد خواهند نمود. با توجه به اينكه گروههاي جمعيتي مختلف به حمله و درگيري‌هاي متعاقب آن واكنش نشان مي‌دهند، نابساماني اجتماعي محتمل خواهد بود. به طور خلاصه، خط مميز مشخصي وجود ندارد كه پايان جنگ در قلمروهاي اقتصادي، ديپلماتيك و اجتماعي را مشخص كند.

*پيامدهاي دراز مدت جنگ با ايران اين است كه حتي پس از جنگ نيز مهم‌ترين بازيگر سياسي منطقه خواهد بود

و اما از لحاظ پيامدهاي درازمدت، تقريبا به يقين مي‌توان گفت ايران همچنان در منطقه‌ي خود بازيگر اصلي باقي خواهد ماند. سازگاري ايران با جنگ و پيامدهاي آن، در شكل‌دهي واقعيت‌هاي مربوط به منطقه نقشي اساسي به عهده خواهد داشت. ايران زخم خورده و تحقير شده‌اي كه همچنان بر مواضع خود اصرار مي‌ورزد، همان نظام سياسي قبلي را دارد و تغييري در رويكردش به منطقه و جهان ايجاد نكرده است، خطري بلند مدت و رو به رشد خواهد بود مثل عراق بعد از اولين جنگ خليج (يا آلمان بعد از جنگ جهاني اول). اين خطر پا را از عرصه‌ي نظامي فراتر گذارده و خطراتش را به عرصه‌هاي ديگر گسترش خواهد داد.

*آمريكا بايد خود را براي نبردي طولاني مدت، نه تنها در ميدان نظامي، بلكه در ساير ميدان‌ها نيز آماده كند

اولين نتيجه‌اي كه بايد از اين بحث بگيريم اين است كه اگر دولت آمريكا در نهايت تصميم بگيرد كه لازم است به ايران حمله كند، بايد خود را براي نبردي طولاني مدت و دشوار آماده كند. در صورتي كه رژيم ايران " عاقلانه " عمل كند، حمله‌ي آمريكا ممكن است با پيچيدگي‌هاي اندكي به پايان برسد. با اين وجود، ممكن است معنايي كه از اين حالت برمي‌آيد، آن چيزي نباشد كه باب ميل ماست: يك پايان "عاقلانه " براي ايراني‌ها اين خواهد بود كه ضايعات خود را قبول كنند، چون رژيمشان پابرجا مانده اعلام كنند كه در جنگ پيروز ميدان بوده‌اند، زخمهايشان را وصله كنند و مخفيانه فعاليت‌هاي هسته‌ايشان را از سر بگيرند. اما اين جنگ ممكن است پايان پاكي نداشته باشد و دولت آمريكا خودش را در بحبوحه‌ي نبردي درهم آشفته و طولاني مدت ببيند. اين امر نياز به اتخاذ رويكردي همه جانبه هم براي انجام ارزيابي نهايي و هم براي آمادگي كامل و وسيع در جبهه‌ي نظامي و همچنين "جبهه‌ي خانگي " و اقتصادي را ايجاب مي‌كند، چرا كه ايران ممكن است تصميم بگيرد علاوه بر نبرد در درون مرزهاي خود و در منطقه، در آن جبهه‌ها نيز به مبارزه بپردازد.

*آمادگي آمريكا براي درگير شدن در چنين نبردي با ايران مستلزم نرمش‌پذير بودن اين كشور نيز هست

آمريكا تا چه اندازه براي اين نوع از نبرد آمادگي دارد؟ اين سوال حداقل تا اندازه‌اي سوال از انعطاف‌پذيري ملي يا جامعه‌ي ماست. اگر همان‌طور كه سخنگوهاي دولت بوش و اوباما، هر دو، اصرار كرده‌اند، همه‌ي گزينه‌ها روي ميز باشند، آيا مقدمات به كار بردن همه‌ي اين گزينه‌ها در حال فراهم شدن هستند؟ اگر چنين نباشد، ايران ممكن است به اين نتيجه برسد كه بعضي از گزينه‌هاي روي ميز از درجه‌ي اعتبار ساقط هستند.

*ترس از جنگ با ايران نبايد باعث شود گزينه‌ نظامي را به كلي كنار بگذاريم

دومين نتيجه‌اي كه بايد از اين بحث بگيريم اين است كه ما با حمله به ايران يك مجموعه از خطرات و مجموعه‌اي ديگر از آنها را در دو كفه‌ي ترازو قرار مي‌دهيم. هر تصميمي كه ما بگيريم، حتي اگر تصميمان بي‌تصميمي باشد، پيامدهايي از لحاظ سياسي و نظامي ـ راهبردي به همراه خواهد داشت.آگاهي از پيامدهاي جنگ دقيقا همانقدر دشوار است كه بخواهيم از پيامدهاي تصميم به "يادگيري زندگي " با ايران مسلح به سلاح هسته‌اي آگاهي داشته باشيم. اين فرايندها، هر دو، آبستن حوادث زياد و از لحاظ منطقي مستعد ايجاد هر نتيجه‌اي هستند. بنابراين، ترس از پيامدهاي منفي بالقوه‌ي جنگ نبايد الزاما باعث شود اين گزينه را كنار بگذاريم. وينستون چرچيل، با تامل در مورد سياست انگليس در جنگ جهاني دوم مي‌نويسد:

*چرچيل معتقد است در صورتي كه شرايط مهيا باشند، نبايد در اعمال زور ترديد به خود راه داد

در صورتي‌كه شرايط به گونه‌اي باشند كه اعمال زور را ايجاب كنند، مي‌توان از اين گزينه استفاده كرد. در چنين حالتي، بايد اين گزينه را در مطلوب‌ترين وضعيت به كار برد. هيچ فايده‌اي ندارد جنگ را به مدت يك سال به تعويق بيندازيم و بعد از اين مدت درگير جنگي بدتر شويم يا جنگي كه بردن در آن دشوارتر است.

*آمريكا در جنگ با ايران بايد عوامل زيادي را در نظر بگيرد

به هر حال، اگر آمريكا تصميم بگيرد به ايران حمله كند، هرگز نبايد چيزي را گز نكرده پاره كند و بايد خودش را براي ناملايمات جنگ آماده كند. مهم‌تر از همه اينكه، رهبران آمريكا نبايد گستره‌ي جنگ را كم برآورد كنند يا تعبير نادرستي از ماهيت گسترده‌ي جنگ داشته باشند؛ بنابراين آنها بايد از قبل دولت آمريكا را به گونه‌اي سازمان دهند كه جنگ را به طور منطقي پيگيري كنند. با توجه به عملكرد ما در خصوص رويكردهايي كه كل دولت را درگير مي‌كنند و مسائلي كه از لحاظ هماهنگ بودن سياست‌ها در افغانستان و عراق داشته‌ايم، اين پيش‌شرطي است كه ما حتما بايد آن را جدي بگيريم.

ژئوپولیتیک اطلاعات

در این مقاله، اطلاعات بعنوان بهترین امکان در نقش‌آفرینی ژئوپولیتیکی مورد بررسی قرار گرفته و به این نتیجه رسیده که مفهوم اطلاعات از نقطه‌نظر ژئوپولیتیکی ویژگی‌های خاصی دارد و فضای اطلاعاتی حاکم بر جهان ابعاد مختلف مسائل سیاسی، اقتصادی، نظامی، فرهنگی و اجتماعی کشورها را تحت تأثیر قرار داده است.

عصر اطلاعات

جنگ نرم و عملیات روانی

مفهوم ژئوپولیتیک از آغاز تا کنون تحولات گوناگونی را پشت سر گذاشته که حداقل می‌توان کاربرد آن را در دوره‌های اوج استعمار، وقوع جنگ سرد، نظم نوین جهانی و نهضت زیست محیطی مورد مطالعه قرار داد. این مفهوم تأثیر جدی بر کیفیت حکومت‌ها داشته است و در واقع قدرت حکومت‌ها متأثر از جایگاه ژئوپولیتیکی آنها مورد تجزیه و تحلیل قرار می‌گیرد. حرکت و توسعه جوامع نیز در دوره‌های مذکور بر مبنای موقعیت و وضعیت ژئوپولیتیکی آنها صورت گرفته است. حال این سوال به ذهن می رسد که ” اندیشه‌های ژئوپولیتیکی به‌عنوان محور اصلی قدرت سیاسی با چه امکانی، رابطه‌ی بین پدیده‌های مربوط به جغرافیای طبیعی، انسانی و سیاسی را تشخیص ‌می‌دهد و چه عواملی در بهره‌گیری کاربردی از این امکان، مؤثر هستند؟ ”

 

با نگاهی کوتاه به تاریخ نبردهای آشکار و پنهان قرن بیستم و آغازین سال‌های هزاره سوم می‌توان گفت که موفقیت و شکست دولت‌ها در تجزیه و تحلیل های ژئوپولیتیکی مرهون تلاش‌های اطلاعاتی آنهاست.چرا که اطلاعات همواره بعنوان منبع قدرت در خدمت حکومتها بوده است.- به شرط اینکه مراحل تهیه و استفاده آن درست باشد.- در دنیای امروزهم، پیشرفت اطلاعاتی منجر به توسعه انسانی، گسترش تجارت، فرهنگ ونیز پیچیدگی امور اجتماعی و سیاسی در روابط بین‌المللی شده است. همان‌طور که نقش فرهنگ در سیاست و اقتصاد ارتقا پیدا کرده، نقش اطلاعات و ارتباطات مربوط به آنها نیز اهمیت خاصی پیدا کرده است. در حقیقت، بدون توجه به جریان و تبادل اطلاعات نمی‌توانیم از روش‌های اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، نظامی و امنیتی صحبت کنیم. در سیستم جهانی ،شناخت محیط ارتباطی و سیر افکار عمومی ازطریق اطلاعات امکان پذیر است. تصویرهای مخدوش و یا صحیح جهانی حاصل ارتباطات و تبادل اطلاعات افراد و ممالک در ابعاد دولتی و غیردولتی است که با انگیزه‌های گوناگون همراه است. لذا می توان گفت اطلاعات و ساماندهی آن بر مبنای نیاز ژئوپولیتیکی، نقش مؤثری در ثبات و امنیت کشورها ایفا می نماید.هر چند این رکن، تجزیه و تحلیل عوامل مؤثر در حرکت و توسعه کشورها را با چالش‌های جدی مواجه ساخته است. از این منظر، درک مفهوم ژئوپولیتیک با تشخیص رابطه‌ی جغرافیایی پدیده‌های طبیعی، انسانی و سیاسی امکان‌پذیر می‌گردد که به‌نوبه خود نزد اندیشمندان و دولت‌مردان حائز اهمیت است. مهمترین نکته این رابطه، درک حقایق مربوط به اطلاعات ژئوپولیتیکی در برابر واقعیاتی است که بدلیل قابل تفسیر بودن، یکی از دلمشغولی‌های مهم حکومت‌ها به‌شمار می‌رود. بر همین اساس هدف مقاله حاضر تبیین مفهوم اطلاعاتی ژئوپولیتیک و ارائه شناختی از نقش اطلاعات در بکارگیری نظرات ژئوپولیتیکی است.

 

اطلاعات در نگرش ژئوپولیتیکی

 

“در حالی که تدارک فعالیتهای اطلاعاتی با حجمی فوق‌العاده، در سطوح داخلی و بین‌المللی روبه افزایش است، اطلاعات و دسترسی یکسان به آن، به مثابه کاهش وابستگی اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و نظامی تلقی می‌شودبرای تحقق چنین امری باید به جریان اطلاعات در کانال‌های تکنولوژیک و سنتی توجه کرد. ” (شکرخواه: ۱۳۷۱ صفحه ۱۶) به‌عبارت دیگر کشورها با درک درست از کُد ژئوپولیتیکی خود باید یک تحلیل جامع و واقع‌گرایانه از تأثیر و تأثر اطلاعات در ابعاد ملی و فراملی داشته باشند تا بتوانند امنیت و ثبات کشور را تأمین نمایند.

 

رابطه تکنولوژی و انسان در جریان اطلاعات یک رابطه مکمل، متقابل، و انعطاف‌پذیر است. به عبارت دیگر برای مطالعه جریان اطلاعات از منظر ژئوپولیتیکی باید به بررسی جنبه‌های تکنولوژیکی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی آن در سطح جهان پرداخت. در پرتو چنین امری، باید استنباط خود را از قالب‌های محدود رسانه‌های جمعی و کانال‌های رشدیابنده تکنولوژیک فراتر برده و تمام زمینه‌های بنیادین جریان اطلاعات را در نظر بگیریم و آن را در کلیت خود ارزیابی کنیم، بنابراین برای تبیین نقش اطلاعاتی ژئوپولیتیک، ابتدا مفهوم جریان اطلاعات وابعاد مهم آن بیان می گردد:

 

اکثر مطالعات مربوط به جریان اطلاعات، صرفاً حول بررسی‌ رویداد‌های تکراری می باشد و محققان به جای پرداختن به محتوای پیامها، در حد تحلیل‌هایی ایستا از آمار و ارقام پیام‌ها، متوقف مانده‌اند. برآوردهای کمی از جریان اطلاعات یا در مورد حجم و تواتر پیام‌ها در یک واحد زمانی بوده، یا در باره نسبتی از حجم پیام‌های خاص می باشد و یا نسبتی از زمان و تسهیلات مربوط به پیام‌ها را در نظر گرفته است. سایر جنبه‌های مربوط به حجم پیام‌ها می‌تواند موضوع سرعت پیام‌ها را در فرآیند انتقال شامل شود. این مسئله همچنین واحدهای رسانه‌ای ارتباطات را در میزان تبادل اطلاعات در برمی گیرد. (مولانا، حمید، ۱۳۷۰، ص ۱۵۲).

 

بنابراین از دیدگاه ژئوپولیتیکی فرآیند جریان اطلاعات با نسبت‌های درون‌دهی و بروندهی ارتباطات بین کشورهای مختلف جهان رابطه دارد. این امر به معنی آن است که نه‌تنها باید مقدار و نوع اطلاعات مخابره شده ی یک کشوررا ارزیابی کرد، بلکه باید نوع و میزان ارتباطاتی را که به لحاظ کمّی و کیفی از سایر کشورها دریافت می‌کند، نیز بررسی شود.

 

پژوهش در مورد جریان اطلاعات، عمدتاً بر بررسی کانالهای ارتباطی استوار بوده و به دو طرف فرآیند ، یعنیمنبع و مقصد نمی‌پردازد ، درصورتی که باید مشخص کند که هر کشور بیشتر از چه نوع اطلاعاتی استفاده می‌کند و اطلاعات چگونه بین کشورها توزیع و جذب می‌شود؟لذا می توان گفت که اشاعه و نشر جهانی اطلاعات، علاوه بر اینکه با عوامل نهفته در توزیع سر و کار دارد، با عوامل فراتر از آن نیز ارتباط پیدا می‌کند.برهمین اساس در تحلیل نظام‌های ارتباطی، باید از توجه صرف بر منبع و محتوای پیام‌ها صرف‌نظر کرده و بر تحلیل فرآیند توزیع پیام تأکید کنیم.

 

در یک نظام ارتباطی- که می‌تواند یک جامعه جهانی، یک کشور و یا واحد‌های کوچکتر سیاسی باشد- کنترل فرآیند توزیع پیام،مهمترین شاخص‌ در چگونگی توزیع قدرت است.

 

عواملی اصلی همچون رشد تکنولوژی ارتباطی، سیاست‌ها و محدودیت‌های نهادی، مرحله توزیع اطلاعات را، به مهمترین حلقه در زنجیره نظام‌های ژئوپولیتیکی تبدیل کرده است. تأکید بر مرحله توزیع باعث می‌شود تا در تحلیل فعالیت‌های اطلاعاتی کشورها به یک شاخص برسیم.

 

عوامل مؤثر بر ژئوپولیتیک اطلاعات

 

در حالی که اهمیت کنترل تکنولوژی بر همگان مسلم است، گاهی چنین گمان می‌رود که مالکیت بر مؤلفه‌های مادی و بالفعل یک نظام اطلاعاتی کافی بوده و این مالکیت می‌تواند کنترل این مؤلفه‌ها را نیز فراهم کند.

 

اما همان‌گونه که قابلیت شکل‌گیری اطلاعات، فی‌نفسه نمی‌تواند انتشار آن را تضمین کند، کنترل صرف سخت‌افزارهای ارتباطی نیز نمی‌تواند تضمینی بر توزیع اطلاعات مورد نظر باشد. تنها هنگامی حاکمیت مطلق بر شکل‌گیری و توزیع اطلاعاتی تضمین می‌شود که یک کشور بتواند مجاری سخت‌افزارهای خود را که اطلاعات از طریق آن توزیع می‌شود، کنترل کرده و به دانش لازم برای چگونگی توزیع مؤثر اطلاعات دست یابد.

 

جریان رسمی اطلاعات را می‌توان در دو محور ارتباطات و تکنولوژی تصور کرد، ملاحظات این مدل هنگامی روشن‌تر می‌شود که با توجه به مؤلفه‌های کنترل و خودمختاری درنظام ژئوپولیتیکی، متغیرهای درون و برون رسانه‌ای را نیز به مراحل جداگانه تولید و توزیع بیافزاییم. اگر در هر یک از چهار ضلع کنترلی نباشد، نظام ژئوپولیتیکی به یقین به دست مالکانی می‌افتد که این بخش‌ها را در اختیار دارند. به عنوان مثال، ممکن است کشوری که دارای یک موقعیت پیچیده و غیرقابل تصور در زمینه سایت‌های اینترنتی باشد و مهارت‌های فنی انتشار اطلاعات را نیز دارا باشد، تا وقتی که از جهت، محتوا، بازاریابی، پژوهش و توسعه برنامه‌ها نتواند اطلاعات خود را تولید کند، وابستگی‌اش به نظام بیگانه افزایش می‌یابد.

 

از نقطه نظر ژئوپولیتیکی پیچیدگی سنجش و کنترل اطلاعات در مراحل تولید و توزیع از مهمترین متغیرها محسوب می‌شود. کنترل اطلاعات یک نظام ژئوپولیتیکی می‌تواند شکل‌های گوناگونی به خود بگیرد. این کنترل می‌تواند از درون ساختارهای یک نظام صورت بگیرد و با اینکه از بیرون آن نظام به آن تحمیل شود. بعضی از کنترل‌ها، بالفعل است (کنترل‌های رسمی و حقوقی). برخی از کنترل‌ها درک می‌شود (غیر رسمی و مبتنی بر قوانین و مقررات نامکتوب، اما قابل درک). بنابراین می‌توان متغیر کنترل را به چهار مقوله مشخص الف) کنترل بالفعل داخلی ب) کنترل ادراکی داخلی ج) کنترل بالفعل خارجی د) کنترل ادراک خارجی تقسیم کرد و بر مبنای آن داده‌های اطلاعاتی، کارگزاران جریان اطلاعات و الگوی جریان اطلاعات را مورد مطالعه قرار داد:

 

۱- شناخت داده‌های اطلاعاتی:

 

طیف مختلف نیازها، نحوه استفاده از داده‌ها را برای کشورها تعیین می‌کند. محتوا، الگوها و سمت و سوی جریان فرا ـ مرزی اطلاعات بیانگر وظایف ویژه‌ای است که بر حسب نیازهای کارگزاران مبادله اطلاعات به آنها محول شده است. اریک نووتنی چهار نوع از محتوای داده‌های اطلاعاتی را شناسایی کرده است. (E.Novotny, 1980,p.156).

 

داده‌های عملیاتی؛ شامل داده‌هایی است که به تصمیم‌گیری‌های سازمانی و یا حفظ عملکردهای خاص کمک می‌کند. به عنوان مثال، سازمان‌های اطلاعاتی برای هماهنگ کردن آن دسته از عوامل جمع‌آوری خود که به لحاظ جغرافیایی پراکنده هستند، از این اطلاعات استفاده می‌کنند.

 

داده‌های مالی؛ این داده‌ها اطلاعاتی را ارائه می‌کند که به انتقال پول، اعتبار و بدهی‌ها منجر می‌شود. این داده‌ها حاوی اطلاعات مالی بوده و با داده‌های عملیاتی فرق می‌کند. اطلاعات مربوط به داده‌های مالی به‌ویژه ارزی موجب سنجش فعالیت اطلاعاتی و امنیتی سازمان‌های حریف می‌شود.

 

داده‌های احراز هویت؛ این داده‌ها حاوی اطلاعاتی که به سوابق اعتباراتی، پزشکی، پیشینه جنایی، استخدام و رزرو جا برای مسافرت، نام‌ها و شماره‌ شناسنامه‌ها مربوط می‌شود. داده‌های احراز هویت مستقیم می‌توانند در داده‌های عملیاتی و داد و ستدهای مالی نیز حضور داشته باشند.

 

داده‌های علمی و فنی؛ این داده‌ها دربردارنده نتایج آزمایش‌ها، بررسی‌ها، پژوهش‌های مربوط به محیط، هواشناسی و همچنین دربردارنده آمارهای اقتصادی است. سیستم‌های ارتباطی علاوه بر این، پایگاه‌های داده‌های کتاب شناختی و نرم‌افزارهای لازم برای پردازش داده‌های خام را در اختیار جامعه اطلاعاتی قرار می‌دهند. بهره‌گیری از فناوری اطلاعات بر اساس این قابلیت‌ها همواره به عنوان فرصتی قابل توجه برای سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی کشورها محسوب می‌گردد که در تجزیه و تحلیل ژئوپولیتیکی آنها مؤثر است. جریان این داده‌ها در کشورهای مختلف به عوامل متعددی بستگی دارد که از آن جمله می‌توان به زیرساخت‌های فناوری اشاره کرد، بدیهی است کشورهای دارنده‌ی فناوری ارتباطات در این راستا پیشرو بوده و این وضعیت در فضای ژئوپولیتیکی آنها نقش مؤثری ایفا می‌کند بویژه اینکه جریان داده‌ها در فراسوی مرزها نقش مؤثرتری دارد.

 

۲- کارگزاران جریان اطلاعات

 

سه کارگزار، در جریان بین‌المللی اطلاعات در عرصه عملیات روانی به عنوان تهدیدات فناوری‌ اطلاعات وجود دارد که عبارتند از: کارگزاران دولتی و خبرگزاری‌ها، نهادهای بین‌الملل و سازمان‌های خصوصی.

 

کارگزاران دولتی و خبرگزاری‌ها دو نقش ایفا می‌کنند: یک نقش آنها وضع مقررات و دروازه‌بانی در جریان خبرهاست و نقش دیگر، شرکت واقعی در سخن‌پراکنی بین‌المللی در راستای خدمت به منافع ملی است.

 

نهادهای بین‌المللی نیز همان نقش دولت‌ها را در سطحی دیگر و میزانی متفاوت ایفا می‌کنند. افزون بر این، نهادهای بین‌المللی تسهیلات سخن‌پراکنی را فعال می‌کنند تا برنامه‌های فرهنگی، آموزشی و خبری مخابره شود. نهادهایی چون سازمان‌ ملل، قطعنامه‌هایی را در ارتباط به جریان سخن‌پراکنی جهانی به‌تصویب می‌رساند. اگر چه قابلیت‌ اجرایی این قطعنامه ها در حد مقرراتی نیست که از سوی دولت‌ها وضع می‌شود. اما به هر حال این قطعنامه‌ها ـ کم یا زیاد ـ در حد خود بر اعضای سازمان‌ ملل و بنگاه‌های سخن‌پراکنی تأثیر گذاشته است.

 

سازمان‌های خصوصی: مقوله نهایی کارگزاران عمده در سخن‌پراکنی بین‌المللی رادیویی است. این سازمان‌ها مشتمل بر سازمان‌های آموزشی، تجاری، سیاسی غیررسمی و مذهبی است. این مقوله، متنوع‌ترین کارگزاران را در خود دارد که اهداف و مقاصد سخن‌پراکنی‌های آنان در بسیاری از موارد، کاملا با یکدیگر متفاوت است. این برنامه‌ها، طیفی از برنامه‌های میسیونری، آموزش زبان و تبلیغات ایدئولوژیک تا برنامه‌های تفریحی و آگهی‌های تجاری را در بر می‌گیرد. (گوری، گری و تروتن، ۱۳۸۳، ص ۱۷۰)

 

هدف سخن‌پراکنی، عاملی است که هم بر محتوا و هم بر جریان سخن‌پراکنی‌های بین‌المللی تأثیر می‌گذارد. یکی از هدف‌های عمده سخن‌پراکنی، مطلع‌کردن شنونده و یا تأثیرگذاری آکادمیک، فرهنگی اجتماعی و سیاسی بر اوست. از سخن‌پراکنی رادیویی هم به عنوان ابزار دیپلماسی عمومی و هم به مثابه عامل جنگ روانی سود برده است.

 

قدرت تکنیک که علاوه بر تسهیلات موجود فنی، مسئله قدرت پارازیت فرستادن بر روی علائم ناخواسته ارسالی را نیز شامل می‌شود، یکی دیگر از عواملی است که بر سخن‌پراکنی بین‌المللی تأثیر می‌گذارد. افزون بر این، توانایی چند زبانی بودن، عاملی است که تلفیق با قدرت تکنیک، حجم و تنوع شنودگان را گسترش می‌دهد.

 

قدرت مالی بنگاه‌های سخن‌پراکنی و همچنین قدرت مالی گیرندگان سخن‌پراکنی‌ها بر دامنه و ماهیت تولید و توزیع سخن‌پراکنی تأثیر می‌گذارد. قدرت مالی حتی بر دامنه ارسال جریان سخن‌پراکنی نیز، اثرگذار است. هزینه بالای حفظ خبرنگار در خارج و استخدام کارکنان که غالباً باید از شهروندان کشور گیرنده پیام باشند، همه از عوامل محدودکننده جریان سخن‌پراکنی است. همچنین این نکته را باید اضافه کرد که قدرت خرید یک مخاطب خاص نیز عامل دیگری است که بر نوع، مقدار و امکان برنامه‌ریزی تأثیر می‌گذارد.

 

عوامل جغرافیایی به عوامل ملی و فنی مربوط می‌شود و نوعاً بخشی از موقعیت ملاحظه‌های مالی و فنی را تشکیل می‌دهد. به عنوان مثال، مسافت و موانع طبیعی نظیر کوهها و یا تداخل‌های جوی، نه‌تنها به طرزی مستقیم بر حسب محدود کردن کارآیی، بر تجهیزات فنی تأثیر می‌گذارد، بلکه هزینه حفظ یا تأمین تجهیزاتی را که بتواند بر موانع جغرافیایی غلبه کند، افزایش می‌دهد.

 

روابط و مقررات دولت‌ها عامل دیگری است که بر سخن‌پراکنی اثرگذار است. نهادهای بین‌المللی و سازمان‌هایی چون اتحادیه بین‌المللی ارتباطات دوربُرد و سازمان‌های سخن‌پراکنی منطقه‌ای، به جریان جهانی سخن‌پراکنی تا اندازه‌ای از نظر فنی شکل می‌دهند.

 

از سوی دیگر، باید افزود که مقررات ملی و روابط دیپلماتیک نیز بر جریان‌هایی که از مرزها عبور می‌کند، چه به لحاظ محتوا و چه از نظر فرایند، تأثیری مستقیم دارد.

 

رویدادهای جهانی، بحران‌ها و زمان نیز از مجموعه عوامل تأثیرگذار بر جریان سخن‌پراکنی به حساب می‌آید. به عنوان مثال، در میان بنگاه‌های سخن‌پراکنی، یک گرایش جهانی برای پوشش دادن بحران‌ها از طریق ایجاد سرویس‌ها یا به دست‌آوردن موقعیت در مناطق بحران‌زده وجود داد. این گرایش فی‌نفسه بر محتوا، حجم و سمت جریان تأثیر دارد و در عین حال باید گفت، زمانی که صرف برپایی این سرویس‌ها می‌شود و همچنین دامنه زمانی بحران نیز تأثیری در حد همان گرایش فوق‌الذکر دارد.

 

و بالاخره، عوامل انسانی و ایدئولوژیک را نیز باید از نظر اثرهای مستقیم و غیرمستقیم آن بر جریان سخن‌پراکنی مورد بررسی قرار داد. سمت‌گیری ایدئولوژیک تولیدکنندگان، یک عامل قدرتمند در تعیین محتواست. اما قرابت یا تقابل عقیدتی در قلمرو عملکرد، از نفوذ کمتری برخوردار است. نفوذ ظریف‌تری نیز در کار است و آن جنبه انسانی تولید و توزیع است که توسط تکنسینها، کارکنان خدماتی و مترجمان ارائه می‌شود. اگر چه مالکان می‌توانند ایدئولوژی را دیکته کنند، اما کانال‌های انسانی جریان تولید و توزیع، از طریق تصمیم‌های اندک اما متناوب کارکنان و تکنسینها که همه‌روزه در چهارچوب تلقیها و اراده‌های شخصین گرفته می‌شود، می‌تواند بر محتوای پیام و حتی در برخی از موارد بر سیاست‌های اجرایی نیز تأثیرگذار باشد.

 

بنابراین، به دلیل بی‌علاقه‌بودن نسبی بنگاه‌های سخن‌پراکنی به پژوهش در زمینه شنوندگان، نقش و تأثیر سخن‌پراکنی در میان شنوندگان در حد یک قلمرو پژوهشی که مورد غفلت قرار گرفته، باقی مانده است. با این همه کارهایی در این زمینه صورت گرفته که می‌توان از آن با عنوان شاخص‌های تأثیرگذاری یاد کرد. فرستادن پارازیت، عموماً شاخص آن است که جریان به نوعی تأثیرگذار بوده و از نظر سازمان‌های کنترل‌کننده، این تأثیرگذاری ـ چه سیاسی، اجتماعی ـ نامطلوب تشخیص داده شده است. علاوه بر این، نامه‌هایی که از طرف شنوندگان به بنگاه‌های سخن‌پراکنی فرستاده می‌شود، شاخص دیگری است که دال بر اثرگذاری است.

 

۳- الگوی جریان اطلاعات

 

روند گردش جریان داده‌ها، شبیه روندهای مناطق تجاری است. مناطقی که در آن، کشورهایی که به لحاظ صنعتی توسعه نیافته هستند، مواد خام را برای پردازش به کشورهای صنعتی می‌فرستند و سپس محصول‌های پردازش‌شده را به بهای گرانتر خریداری می‌کنند. فقدان مبادله داده‌ها در میان کشورهای روبه توسعه کاملاً چشمگیر است. یعنی در غیاب ارتباطات مؤثر و فقدان اطلاعات موردنیاز برای تمرکز منافع جهان سوم، رابطه وابستگی‌آور آن با جهان صنعتی شدت پیدا می‌کند که در این خصوص می‌توان به جریان ادغام، توزیع، شبکه فراملی و چندملیتی اطلاعات اشاره کرد:

 

جریان ادغام؛ توصیف‌کننده یک رابطه ساده فرعی است که در آن، یک واحد فرعی در کشور A، اطلاعات را یک‌طرفه به ستاد مرکزی کاربر، در کشور B می‌فرستد. این ستاد اطلاعاتی را که از چندین واحد دریافت‌شده، ادغام می‌کند.

 

جریان توزیع؛ هنگامی تحقق می‌یابد که یک واحد متمرکز، داده‌ها را به چندین واحد فرعی ارسال کند. کاربردهای این نوع از جریان مشتمل بر دسترسی روز آمد به پایگاه‌های داخل داده‌ها، فرمانها و گزارش‌های مالی، آموزشی و اطلاعات مشابهی است که به واحدهای فرعی ارسال می‌شود.

 

جریان شبکه فراملی؛ عمدتاً در برگیرنده پردازش‌های فرا ـ مرزی نظیر ترتیب‌های یک مرکز اطلاع‌رسانی است که در آن، واحدهای فرعی کشور از تسهیلات کامپیوتری کشور (میزبان(پذیرنده)) در کشور دیگر استفاده می‌کنند. از آنجایی که هدف اصلی از دستیابی به کامپیوتر پذیرنده، استفاده از پایگاه‌های داده‌های آن است، تردد اطلاعاتی به صورت دوطرفه انجام می‌شود.

 

جریان شبکه چندملیتی؛ یک الگوی پیچیده‌تر است که در آن مشخصه جریان‌های داده‌ها، کنش‌های متقابل کاربرهای متعدد و پذیرنده‌های متعدد است. در این نوع از جریان می‌توان اطلاعات و پردازش را تمرکز داد و یا اینکه آنان را توزیع کرد. مراکز بزرگ اطلاع‌رسانی و یا شبکه‌هایی که وقت مشترک دارند، نوعاً به این شیوه عمل می‌کنند.

 

آنچه که باید در این فرایند مورد توجه بیشتری قرار بگیرد، این است که آیا ترتیب‌های یک جریان خاص داده‌ها، از مقبولیت حقوقی برخوردار است یا خیر؟ به‌طور کلی عواملی چون سمت جریان، موقعیت جغرافیایی عملیات پردازش و انباشت و مهمتر از همه موقعیت کاربر به‌شدت بر شرایط قانونی تأثیر می‌گذارند.

 

توزیع نابرابر تکنولوژی ارتباطی کامپیوتری در میان کشورها، عاملی است که این الگوی جهت‌دار را مستحکمتر می‌کند. ظرفیت محدود پردازش اطلاعات در کشورهایی نظیر ممالک جهان سوم که از نظر کامپیوتر غنی نیستند، وادار می‌سازد تا داده‌های خام را برای پردازش صادر کنند و سپس داده‌های پردازش شده را وارد کنند. وقتی داده‌ها برای پردازش به خارج فرستاده می‌شود، درآمدها به جریان افتاده و متعاقباً مشاغل و داد و ستدها در صنعت اطلاع‌رسانی رونق می‌گیرد (آلوین تافلر، ۱۳۷۵، ص ۲۱۵)

 

نتیجه‌گیری:

 

در چند دهه اخیر کشورهای برخوردار از تکنولوژی، با استفاده از تلاش‌های اطلاعاتی پوشش جدیدی به سلطه‌گری و نفوذ خود در سراسر دنیا داده‌اند. مسئله اطلاعات و ارتباطات به طرز حیاتی، محور تمام سیاست‌های اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و نظامی آنها قرار گرفته و در حقیقت، سلطه‌گری اطلاعاتی و ارتباطی، یکی از ارکان مهم سیاست خارجی این کشورها شده است. فکر کاربرد سلاح‌های نظامی در اختلافات ارضی، سیاسی و بین‌المللی احتمال نابودی کلی جمعیت و ثروت دارندگان آن را نیز بالا برده و به همین جهت، دسترسی به هدف‌های سیاسی و اقتصادی از طریق نفوذ اطلاعاتی و ارتباطی در سیاست‌های بین‌المللی کشورهای پیشرفته از مرتبه بالائی برخوردار است.

 

تحت این سیاست‌ها سازمان‌های اطلاعاتی کشورهای مذکور در پوشش بنگاه‌های بزرگ تجاری و اقتصادی چندملیتی توانسته‌اند با استفاده از ابزارهای گوناگون ارتباطی، توسعه و نفود خود را در کشورهای مورد نظر، خصوصاً جهان سوم افزایش دهند. در دهه‌های گذشته مسائل رشد و توسعه اقتصادی و سیاسی غرب در جهان سوم با گسترش برنامه‌های اطلاعاتی از طریق آماده‌سازی‌ و تغییر ذهن جمعیت این مناطق امکان‌پذیر شده است.ازسوی دیگر رقابت در تجارت بین‌المللی مستلزم دسترسی به بازارهای جهانی بوده و ارائه کالا‌های تولید‌شده، به بازاریابی علمی وهمگانی احتیاج دارد که این مساله خود نیازمند بهره‌گیری از اطلاعات مربوط به سنجش افکار عمومی است.

 

پیشرفت حیرت‌انگیز تکنولوژی ماهوا‌ره‌ای و اطلاعات همراه با گسترش صنایع کامپیوتر و روش‌های جدید آن نه‌تنها اثر مهمی در زندگی روزانه مردم داشته، بلکه در بیست‌سال گذشته سیستم‌های نظامی و شبکه‌های جاسوسی و اطلاعاتی کشورهای مختلف، مخصوصاً ابرقدرت‌ها را تغییر کلی داده است. استفاده از ماهوا‌ره‌های جدید کسب اطلاعات نظامی و سیاسی مخصوصاً در اختلافات و جنگ‌های اخیر منطقه‌ای از جمله جنگ ایران و عراق، آمریکا و متحدانش با عراق، کشورهای عربی و اسرائیل، بر همگان به اثبات رسیده است (ابراهیم، محمدیحیوی: ۱۳۸۳؛ ص ۲۱۰). بنابراین ناگفته پیداست که سیستم اطلاعاتی و ارتباطی جهان امروزبر مبنای نظام جهانی ـ فرهنگی پایه ریزی شده است. مسئله محیط جهانی ـ فرهنگی، به‌عنوان یکی از موضوعات مهم عصر حاضر مبیّن آن است که نظام ارتباطی و اطلاعاتی در محیط خالی ازواقع طراحی نشده است.این محیط فرهنگی که در آن سیاست ، اقتصاد و ارتباطات با محوریت اطلاعات رشد می‌کنند، سال‌هاست که تحت تسلط غرب قرار گرفته است. در چنین شرایط ژئوپولیتیکی می‌توان، ویژگی‌های اطلاعاتی حاکم برجهان و چگونگی بهره‌مندی دولت‌ها از اطلاعات را بشرح زیر برشمرد:

 

الف- امروزه ماهیت، حجم، محتوا و کاربرد اطلاعات به لحاظ کمی و کیفی توسعه پیدا کرده است.

 

ب- کشورها در بهره‌مندی از تکنولوژی اطلاعات، از توازن منطقی برخوردار نیستند.

 

ج- آگاهی دولت‌ها، ملت‌هاو نهادها از اهمیت جریان اطلاعات درمسائل ژئوپولیتیکی متفاوت است.

 

د- اطلاعات ژئوپولیتیکی بر روند تصمیم‌گیری درسطوح ملی ، منطقه‌ای و بین‌المللی تأثیر شگرفی دارد.

 

ه‍- توجه به جریان اطلاعات در شاخه‌های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و نظامی (به‌ویژه در قلمروهایی چون عملیات روانی) توسط کارگزاران ملی و فراملی، ارتقاء پیدا کرده است.

 

و- ابزارهای جمع‌آوری، طبقه‌بندی، دریافت و توزیع اطلاعات مؤثرتر شده‌اند.

 

ز‌- افکار عمومی تحت تأثیر جدی جریان بین‌المللی اطلاعات قرار می‌گیرد.

 

ح- فناوری اطلاعات در تکوین جهان‌سازی و جهانی‌شدن تأثیر به‌سزایی داشته است.

 

 

منابع:

 

۱٫ آلوین تافلر، ۱۳۷۵، جنگ و ضد جنگ، ترجمه مهدی بشارت، تهران: انتشارات اطلاعات.

 

۲٫ شکرخواه، یونس، ۱۳۷۱، فرآیند بین‌المللی اطلاعات، تهران، انتشارات معراج.

 

۳٫ گوری، گری و تروتن، اف، ۱۳۸۳، بازسازی کارکرد اطلاعات در جهان اطلاعات، تهران، انتشارات دانشگاه امام باقر.

 

۴٫ ابراهیم، محمد یحیوی، ۱۳۸۳، بعضی از واقعیات عراق و سقوط صدام، تهران، انتشارات دافوس٫

 

۵٫ مولانا، حمید، ۱۳۷۰، گزارش جهانی و تحلیل اطلاعات، تهران، مرکز مطالعات رسانه.

 

۶٫ Eric.g. Novotny, “Trans border Data flows and international low “: A framework for policy – Oriented inquiry. Stanford journal of international low, 1980,p. 156.

سید حمید سیدی


منبع :   جنگ نرم http://psyop.ir

BBC دشمنی برای تمام فصول

 

صدرا نوری

گامهای سریع انقلاب اسلامی مردم ایران به رهبری حضرت امام خمینی(ره) در ماه های پایانی سال 57 زنگ خطری بود برای دول استعماری غرب که منافع خود را در بقای رژیم پهلوی می دیدند لذا موجب شد تا این کشورهای برای مهار و مدیریت جریان انقلاب چاره اندیشی کنند. یکی از مهمترین اقدامات آنان در این جهت بهره گیری هدفمند از ابزار رسانه بود؛ رادیو بی.بی.سی فارسی به عنوان پر نفوذترین رسانه فارسی زبان در آن برهه نقش محوری بر عهده گرفت و تلاش نمود تا با هدایت رسانه ای، انقلاب را در جهت منافع دولت متبوعش مدیریت کند. از اینرو راهبردهایی را در دستور کار قرار داد که در ادامه به برخی از آنها می پردازیم.

 راهبرد سه­گانه بی.بی.سی در روزهای اوج انقلاب اسلامی ایران چه بود؟

بخش فارسی رادیو بی.بی.سی توسط «حسن موقر بالیوزی» پسر محمدخان موقرالدوله که خود بهایی بوده و به خاندان قاجار نیز منسوب بود، در سال1940 تشکیل گردید و هفته­ای یک ساعت برنامه اجرا می­نمود. بی.بی.سی همانند دیگر رسانه­های گروهی جهان در آن دوران، از کارکنان سفارتخانه دولت متبوع خود در تهران تغذیه می­شد. سال­های ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۸ دوره پاگیر شدن بی.بی.سی فارسی در بین مردم ایران بود.[1]

در فاصله سال­های ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۲ رادیو بی.بی.سی روابط نسبتا مناسبی با رژیم پهلوی داشت. اما تغییرات اوضاع بین­الملل در سال ۱352، افزایش چهار تا پنج برابر بهای جهانی نفت بر همه چیز از جمله مناسبات بی.بی.سی با رژیم ایران تاثیر گذارد و زمینه­های تنش میان بی.بی.سی و رژیم پهلوی را تشدید نمود. در این مدت بی.بی.سی ضمن ارایه سیاست­های رسمی لندن در قبال تهران، گاه به عنوان اهرم فشار عمل کرده و با انتقاد از عملکرد حکومت سعی داشت تا برای منافع بریتانیا در تهران گروکشی کند؛ به طور مثال گروکشی بی.بی.سی در مساله جزایر سه­گانه خلیج­ فارس و اعاده حاکمیت ایران بر آنها و مواضع ضد ایرانی و هواداری از اعراب  به وضوح قابل درک بود.[2]

همین امور موجب گردید تا محمدرضا شاه نارضایتی خود را به گوش اربابان آمریکایی­اش رسانده و در دیدار با سفیر ایالات متحده «از روابط دوجانبه با بریتانیا ابراز نارضایتی»[3] ­نماید که «احتمالا به خاطر روابط پرتنش سفارت انگلستان در تهران و خبرگزاری بی.بی.سی» بود.[4] با این وجود پهلوی دوم که در داخل ایران با بحران مشروعیت روبروست و نهضت اسلامی را در مقابل خود می­بیند همچنان نیازمند کسب حمایت و جلب توجه انگلیسی­هاست؛ وی در دیدار سفیر انگلیس از وی سوال می­کند که «آیا دولت انگلیس هنوز از او پشتیبانی می­کند؟»[5] پاسونز در پاسخ با اشاره به ارسال پیام نخست وزیر وقت انگلیس مبنی بر حمایت از شاه ایران، به شاه اطمینان خاطر می­دهد که از وی حمایت خواهد کرد. پارسونز می­گوید: «گفتم می­تواند روی این قول من حساب کند که ما نه از انجام تعهدات خود طفره خواهیم رفت و نه در صدد بیمه کردن منافع آینده خود با مخالفان برخواهیم آمد.»[6]

اما با اوج‏گیرى جریان انقلاب روابط ایران و انگلیس وارد حساس‏ترین مرحله خود می­شود. در آخرین روزهای رژیم پهلوی، دولت انگلیس زمانى که دیگر امیدى به ادامه سلطنت شاه نداشت، موضع خود را تغییر می­دهد و به تدریج از ادامه حمایت از شاه دست می­شوید. در عین حال انگلیس سعى دارد همچنان از جایگزینى شاه توسط مهره‏هاى غیرخودى ممانعت به عمل آورد. جیمز کالاهان، نخست وزیر انگلیس، نیز در همایش گوادلوپ که با حضور سران دولت‏هاى امریکا، آلمان، انگلیس و فرانسه برگزار شد، به متحدان غربى خود می­فهماند که باید دست از حمایت شاه بردارند و بدانند که کنترل از دست او خارج شده و راه حلى هم براى یافتن جانشین براى نجات حکومت پهلوى وجود ندارد.

در همین راستا پیش­بینی مدیران ارشد بنگاه خبرپراکنی بی.بی.سی از پیروزی قریب‌الوقوع انقلاب اسلامی و حرکت در جهت منافع دولت متبوعشان، آنان را وادار نمود تا در مقابل این حادثه عظیم تاریخی پیچک سکوت رسانه­ای را شکسته و اقدام به انعکاس اخبار نهضت اسلامی مردم ایران نمایند.

 از اینرو رادیو بی.بی.سی در قبال روند نهضت اسلامی خصوصا در اوج انقلاب راهبرد سه­گانه­ای را در پیش گرفت که در سه محور اصلی قابل ذکر است:

1.       استحاله ماهیت انقلاب اسلامی

انگلیسی­ها با استفاده از ]رادیو[ بی‌.بی‌.سی در پاییز سال 1357، اخبار تظاهرات مردم را به دقت بررسی و پخش می‌کردند و سعی داشتند با ظرافت حرکت مردم ایران را که حرکتی اسلامی بود به حرکتی ملی‌گرایانه تبدیل کنند.[7] بی.بی.سی بر آن بود تا با انتشار گسترده اخبار گروه­های ملی- مذهبی ماهیت اسلامی نهضت را قلب نماید و نقش نیروهای مذهبی را در این حرکت کاهش دهد؛ رادیوی استعمارپیر همچنین مترصد آن بود تا از طریق جایگزینی و یا موازنه جریان رهبری، هدایت انقلاب را از دستان جریان مذهبی و اسلامی خارج نماید. «بزرگ کردن مدعیان "خلق­های ستم کشیده" از گروهک منافقین تا چریک­های فدایی اقلیت و اکثریت و در دیگر سوی تا جبهه ملی و لیبرالها، مصاحبه با شخصیت­های درجه چندم و معرفی آنها به عنوان رهبران انقلاب، قرائت بیانیه­ها و اطلاعیه­های گروهک­های چند نفر که خود را نماد توده­های ملت معرفی می­کردند، از جمله این اقدامات برای تحریف نهضت و انقلاب بود.» [8] در حقیقت آنها سعی داشتند وجهه دینی این حرکت را حذف کنند کاری که در مشروطیت با موفقیت صورت گرفت اما هوشیاری امام­خمینی(ره) در این برهه مانع آن شد[9]؛

در اسناد به دست آمده از لانه جاسوسی آمریکا نیز به صراحت به همین مسئله اشاره شده است؛ برای شاهد مدعا، در سند شماره 164 و 82 که مربوط به مهر و آبان 1357 است چنین آمده است که «دعوت آیت­الله خمینی و کریم سنجابی رهبر جبهه ملی به اعتصاب برای روز 12 نوامبر به طور وسیعی از بی.بی.سی شنیده شده است.»[10] یا آنکه «در اول اکتبر مغازه­ها به طور گسترده در اعتراض به ادعای دستگیری آیت­الله خمینی در منزل واقع در عراق تعطیل شدند. جبهه ملی بیانیه­ای صادر کرد و رهبران مذهبی سریعاً بدان پیوسته و تقاضا کردند که روز اول اکتبر اعتصاب سراسری انجام گردد. بی.بی.سی دوباره بیانیه را در 28 اکتبر پخش کرد.»[11]

2.       جلوگیری از تحقق مدل جمهوری اسلامی

 در اسناد شماره 7 و 228 لانه جاسوسی آمریکا -که مربوط به آذرماه 1357- چنین آمده است که «در همین زمان بی.بی.سی، مقاله­ای از تایمز لندن که درخواست جایگزینی یک شورای سلطنت به جای شاه را نموده است پخش کرد، که شایعات تهران را به همراه دارد. (گرچه دولت انگلستان به حمایت خود از شاه ادامه خواهد داد، ولی جوابی به درخواست دولت ایران برای جلوگیری از سرویس فارسی بی.بی.سی نخواهد داد.)»[12] یا اینکه «رادیو بی.بی.سی در یک برنامه سراسری از سرمقاله تایمز لندن که شاه را دعوت می­کند که به نفع شورای نیابت سلطنت کناره گیری کند گزارش می­دهد.»[13] همین اسناد به خوبی گواه آنست که در حساس­ترین روزهای نهضت اسلامی در ایران رادیو بی.بی.سی  با اشراف بر این واقعیت که کار رژیم پهلوی تمام است، در تلاش بود تا مانع تحقق مدل حکومت جمهوری اسلامی در  ایران شود؛ لذا به شیوه­های گوناگون و رسانه­ای نمودن مدل­های جایگزین همین استراتژی را پیگیری می­نمود؛

لازم به ذکر است که این رویکرد تنها مختص پیش از پیروزی انقلاب نبود بلکه رادیو بی.بی.سی این رویه را حتی تا همه­پرسی فروردین 1358 دنبال می­نمود. رادیو بی.بی.سی در زمان برگزاری همه­پرسی دهم و یازدهم فروردین 1358 با القای عدم مقبولیت جمهوری اسلامی از طریق پخش اندک نظرات منفی نسبت به این مدل حکومتی سعی داشت تا مردم از انتخاب این مدل اسلامی خودداری کرده و به جمهوری اسلامی "نه" بگویند. به طور مثال، در اسناد لانه جاسوسی آمریکا آمده است که «بختیار، نخست وزیر سابق ایران، در یکی از برنامه­های شبکه بی.بی.سی گفت که به نظام جمهوری اسلامی رأی نمی­دهد.»[14]

3.       گسترش بی­نظمی و خشونت

یکی دیگر از اهدافی که بی.بی.سی در فرآیند پیروزی انقلاب دنبال می­نمود گسترش بی­نظمی در جهت افزایش درگیری­های داخلی بود. به نظر می­رسد که استراتژی رسانه­ای استعمارپیر در دوره اوج انقلاب دامن زدن به تنش­ها با هدف افزایش خشونت­ها بود چنانکه در اسناد به جا مانده از سفارت سابق آمریکا موسوم به اسناد لانه جاسوسی آمده که «بی.بی.سی از ]امام[خمینی دعوت به عمل آورد که در خلال پخش برنامه اعلام جهاد نماید ولی آیت­الله امتناع ورزید. به نظر می­رسد ]امام[ خمینی در تلاش برای به زانو درآوردن رژیم خواستار یک اعتصاب نشسته بدون خشونت شده است.»[15] لذا مشاهده می­شود که در آن برهه از انقلاب، بی.بی.سی- برخلاف رویه امام­خمینی(ره) در جهت کاهش خشونت­ها- در مسیر افزایش خشونت اجتماعی گام بر می­دارد.

دکتر مهدوی نویسنده کتاب «انقلاب ایران به روایت بی.بی.سی» نیز به همین نکته اشاره دارد که هدف بی.بی.سی در آن هنگام نه پخش اخبار بود و نه حمایت از انقلاب مردم ایران! هدف بی.بی.سی تشویق یک آنارشیسم عنان گسیخته، فزاینده، دامن گستر برای هر چه بیشتر کردن خونریزی و اغتشاش در ایران، بود. لذا بی.بی.سی در فرآیند اطلاع رسانی خود با مدنظر قرار دادن استراتژی گسترش خشونت، اخبار گزینشی خود را در اختیار مخاطبین انقلابی خود قرار می­داد. رادیو بی.بی.سی در این راستا حتی از انتشار اخبار صددرصد دروغ نیز ابا نمی­کرد؛ چنانکه در اسناد لانه جاسوسی که از آن به عنوان گزارشات ناراحت کننده یاد شده آمده است «که بی.بی.سی دعوت]امام[ خمینی برای یک شورش مسلحانه را پخش نموده است.»[16] این در حالی است که حضرت امام هیچ­گاه در جریان انقلاب به حرکت­های مسلحانه معتقد نبودند[17] و بارها می­فرمودند که «ما حتى­الامکان از جنگ مسلحانه پرهیز داریم و معتقدیم به همین ترتیب که ملت پیش مى‏رود کار را حل کنیم. اما اگر سرسختى نشان دهد و ابرقدرتها هم به او کمک کنند، ممکن است در این مطلب تجدید نظر کنیم.» (صحیفه امام، ج‏4، ص: 295) یا آنکه «ما امیدواریم، بدون جنگ مسلحانه به پیروزى برسیم و شاه کنار برود. و اگر چنانچه یک وقت اقتضا کرد، مبارزه مسلحانه را مورد بررسى قرار مى‏دهیم‏.» (صحیفه امام، ج‏4، ص: 417)

برخی معتقدند که بی.بی.سی با پیگیری استراتژی افزایش خشونت دو هدف اصلی را دنبال می­نمود؛ اول آنکه با افزایش خشونت­ها، رژیم پهلوی و ارتش نیز دست به افزایش خشونت زده و با کشتار وسیع نهضت را سرنگون نماید؛ همانطور که رژیم پهلوی در 15خرداد 1342 توانست نهضت را سرکوب نماید و دوم اینکه آتش خشونت و کشتار تا آنجا بالا بگیرد که در صورت پیروزی انقلاب نیز خشونت و درگیری تداوم یابد و کشور به سوی بحران داخلی و اقدامات تجزیه طلبانه و مسلحانه سوق داده شود.[18]

 پی نوشتها

[1] . سایت تابناک (www.tabnak.ir)  مجید‌تفرشی ، بی بی سی در این "دیپلماسی عمومی" چه جایگاهی دارد؟

[2]. همان

[3]  اسناد لانه جاسوسی، سند شماره ( 12 15 فوریه 1978 ، 26 بهمن 1356

[4] اسناد لانه جاسوسی، سند شماره(80 ) ،26 سپتامبر 1978،  4 شهریور 1357

[5] .پاسونز،آنتونی: ترجمه منوچهر راستین،"غرور و سقوط" ،انتشارات هفته ، چاپ اول، تهران1363،ص116

[6] .همان

[7] داستان دنباله دار کارشکنی های بی بی سی فارسی، خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا) ،کد خبر 379969

[8]www.parcham.ir/vdcf.xdeiw6djmgiaw.html

[9] . داستان دنباله دار کارشکنی های بی بی سی فارسی، خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا) ،کد خبر 379969

[10] اسناد لانه جاسوسی، سند شماره (164 )، تاریخ:  11 نوامبر 1978 ، 20 آبان 1357

[11] اسناد لانه جاسوسی، سند شماره (82)، تاریخ: 1 اکتبر 1978 ، 9 مهر 1357

[12] اسناد لانه جاسوسی، سند شماره ( 7)، تاریخ:  نوامبر 78 ، 9 آذر 57

[13]   اسناد لانه جاسوسی، سند شماره (228)، تاریخ: 30 نوامبر 1978،  9 آذر 1357

[14] .اسناد لانه جاسوسی، سند شماره (123)، 27 مارس 1979 ، 7 فروردین 1358

[15] اسناد لانه جاسوسی، سند شماره(147)، 8 تاریخ:  نوامبر 1978،  17 آبان 1357

[16] اسناد لانه جاسوسی، سند شماره (138)، تاریخ: 7 نوامبر 1978 ، 16 آبان 1357

[17] صحیفه امام خمینی (ره)، ج4، صص 251و294و314و378و...

[18] http://www.parcham.ir/vdcf.xdeiw6djmgiaw.html

 

http://www.irdc.ir  مرکز اسناد انقلاب اسلامی

رسانه های جهانی صهیونیسم

در پروتکل های زعمای صهیون نیز چنین آمده است:

“نباید هیچ خبری در اختیارجامعه قرارگیرد، مگر آن که با موافقت و تأیید ما باشد. تحقّق این امر جز با سلطه برخبرگزاری ها که اخبار همه ی نقاط جهان درآن جا متمرکز می گردد،امکان پذیرنیست؛ تنها با این زمینه ها می توان ضمانت کردکه هیچ خبری منتشر نشود، مگراین که ما آن رابرگزیده و با آن موافقت کرده باشیم .”

صهیونیسم

صهیونیسم

جنگ نرم و عملیات روانی- در سال ۱۸۶۹ “راشورون” (Raschuron) ، یکی از خاخام های یهودی (۱) در سخنرانی که در شهر “پراگ” برگزار و هدف از آن بررسی اهمیت رسانه ها در میان یهودیان بود گفت: ” اگر طلا نخستین قدرت ما برای سیطره ی بر جهان است ، مطبوعات دومین قدرت ماست.”

 

سالیان سال است که این دو جمله ، اولویت کاری یهودیان قرار گرفته و طی سال ها بر اِعمال آن همت گماشتند تا جایی که امروزه حتی رسانه های آمریکایی و اوپایی را نیز تحت سیطره ی خویش درآورده اند .

این قبیل رسانه ها فراوانند که البته در اینجا به ذکر چند نمونه اکتفا می کنیم :

 

1)روزنامه تایمز

“رابرت مرداک” سال‌ها پیش که روزنامه ی “تایمز″ در مشکلات شدید مالی به سر می ‌برد، آن را خرید و بدین ترتیب یک یهودی ، سمبل لندن مدرن شد. او همچنین اندکی بعد روزنامه ی “ساندی تایمز″ را خریداری کرد و مالکیت سه مجله انگلیسی “سان” (پوچ ‌گرا و مبتذل با تیراژ حدود سه میلیون و هفتصد هزار نسخه)، “نیوز آو دِوُرد” (اخبار جهانی که نشریه‌ای مبتذل و حادثه‌ ای و خبری با تیراژ حدود چهار میلیون نسخه می باشد) و “سیتی مگزین” را از آنِ خود کرد. وی مجلات و روزنامه ‌های فراوانی را نیز در استرالیا، امریکا و چین زیر سیطره خود آورد و در تمام آن‌ها با محوریت فوتبال و حادثه و سکس ، توانست مشتریان غفلت‌ زده بسیاری را جلب کند . رابرت مرداک همچنین مالک شرکت ‌های سینمایی ، تلویزیونی و ماهواره ای متعددی نیز، می باشد.

۲) خبرگزاری رویترز

بنیان گذار آن یک فرد یهودی به نام “رویترز″ است تا سال ۱۸۵۱ فعالیت خبرگزاری او در پاریس متمرکز بود . تا آنکه در این سال مجبور شد سازمان مرکزی‏ خبرگزاری خویش را به علت سخت گیری دولت فرانسه به لندن منتقل سازد . پس از اختراع تشکیلات ‏تکامل یافته برق در آن زمان ، رویتر موقعیت خبرگزاری خویش را توسعه داد تا کلیه اخبار سیاسی و اجتماعی را نیز در بر بگیرد . مطبوعات انگلستان نیز با اعتماد و اتکای همه جانبه ‏ای که به خبرگزاری او داشت ، شکل ویژه‏ ای به ‏خود گرفت . رویتر در سال ۱۸۵۷ تابعیت انگلستان را پذیرفت و سپس در سال ۱۸۷۱ به لقب‏ “بارون” افتخار یافت . ژولیوس رویتر یهودی که در سال ۱۸۱۶ خبرگزاری خود را راه‌اندازی کرد ، از پیشگامان تسلط خبری صهیونیست‌ها بر مراکز بزرگ تولید خبر در جهان به شمار می ‌آید .

 

3) خبرگزاری یونایتدپرس اینترنشنال

از سال ‌۱۹۰۷ میلادی خبرگزاری یونایتدپرس اینترنشنال (United Press International-UPI) به یکی از مهمترین فراهم‌ کنندگان اخبار و اطلاعات مهم و دست اول برای رسانه‌ها و شبکه‌های خبری، بازرگانان، حکومت‌ها و محققان تبدیل شده است. مقر اصلی UPI در واشنگتن دی ‌سی است و شعباتی نیز در بیروت ، هنگ‌کنگ ، لندن ، سانتیاگو ، سئول و توکیو دارد . خبرگزاری یونایتدپرس داده‌ها و اخبار خود را به سه زبان انگلیسی ، اسپانیایی ، و عربی به سراسر جهان مخابره می ‌کند. در سال ۱۹۰۷، “اسکریپس″ و “هوارد” ، خبرگزاری “اسکریپس هوارد یونایتدپرس″ را بنیان نهادند . در ۱۹۰۹ ویلیام هرست که در راه آرمان‌ های یهودی از هیچ تلاشی فروگذار نمی ‌کرد و خبرگزاری اینترنشنال نیوز سرویس را افتتاح کرد . این دو خبرگزاری در سال ۱۹۵۸ با عنوان “یونایتدپرس اینترنشنال” متحد شدند.

 

4)خبرگزاری آسوشیتد پرس

ژولیوس رویتر یهودی که در سال ۱۸۱۶ خبرگزاری خود را راه‌ اندازی کرد ، از پیشگامان تسلط خبری صهیونیست ‌ها بر مراکز بزرگ تولید خبر در جهان به شمار می آید . آسوشیتد پرس در ۱۸۴۸ توسط پنج روزنامه تأسیس شد و امروزه از مهم‌ ترین منابع رسانه‌ ها محسوب می شود . به طور مخفف AP یک آژانس خبرگزاری آمریکایی است و بزرگ ‌ترین سازمان از این نوع در جهان می ‌باشد . این آژانس یک مالکیت شراکتی برای روزنامه ‌ها رادیوها و ایستگاه‌ های تلویزیونی شریک خود در آمریکا است ، که آنها که هم در تولید گزارش‌ ها و هم در استفاده از مطالبی که توسط کارکنان نوشته شده مشارکت دارند . امروزه ، مقر این خبرگزاری در شهر نیویورک می‌ باشد و مدیر عامل و رییس هیئت رییسهه ی این خبرگزاری ، “تام کِرلی” ، سردبیر سابق روزنامه “یو اس ای تودی” است . این خبرگزاری ، بالغ بر ۳۷۰۰ تن کارمند رسمی و تعداد نا مشخصی کارمند غیر رسمی دارد.

 

البته باید توجه داشت که سیطره ی صهیونیست ها تنها به چند روزنامه و مجله محدود نمی شود با کمی تحقیق و بررسی مشخص می شود که اکثر شبکه های ماهواره ای ، فیلم های هالیوودی ، عمده ی تبلیغات و … در دست صهیونیست ها می باشد . با توجه به موارد مذکور به سهولت ماهیت اصلی خبرگزاری ها و رسانه های ظاهراً بی طرف آشکار می شود ، رسانه هایی که امروزه با عملیاتی به نام جنگ نرم سعی در ایجاد تفرقه و عناد در بین مردم یک کشور و حکومت نموده و زمینه را برای ورود آسان اربابانشان به این کشورها و غارت آنها فراهم می کنند.

 

آزاده مرنی

واكاوي ابعاد جنگ نرم; يادداشتی از رضا سراج

رضا سراج كارشناس مسائل استراتژيكي در تحليلي در پايگاه‌اطلاع‌رساني برهان نوشت: مدت‌هاست تعبير «جنگ نرم» از سوي مقام معظم رهبري مطرح شده و به شكل‌هاي گوناگون درباره‌ي آن توضيحاتي ارايه شده است. در اين مقاله برآنيم تا به بررسي تفاوت و شباهت‌هاي جنگ نرم و سخت و نيز بررسي ابعاد و لايه‌هاي جنگ نرم بپردازيم و مصاديق آن را در نظام جمهوري اسلامي ايران مورد واكاوي قرار دهيم. جنگ نرم و جنگ سخت (نظامي) اهداف مشتركي دارند؛ در هر دو، نيروي متخاصم سه هدف راهبردي را دنبال مي‌كند:

1- مهار يك كشور، گرفتن توانايي‌ها و مشغول كردن آن؛

2- تغيير رفتار يك حاكميّت: يعني مجبور كردن يك حاكميّت به قبول اراده‌ي نيروي متخاصم؛

3- تغيير ساختار يك حاكميّت.

حال اگر هدف اول محقق شود و توانايي‌ها تبديل به ضعف شوند، هدف دوم مدنظر قرار مي‌گيرد. چنان چه شاهد بوديم، در جنگ تحميلي سه هدف بالا به صورت زير دنبال گرديد:

اول) مهار انقلاب اسلامي: از منظر سران سلطه، نزديك‌ترين كشورهايي كه امكان الگوگيري از انقلاب اسلامي را داشتند و احتمال پياده سازي انقلاب در آن‌ها زياد بود، عراق و لبنان بودند. بر همين اساس، لبنان را اشغال كردند و در عراق هم سعي نمودند با راه اندازي جنگ، مانع از وقوع انقلاب شوند.

دوم) تغيير رفتار: دشمنان تلاش مي‌كنند تا انقلاب اسلامي را مجبور كنند كه از آرمان‌هايش دست بردارد. به همين دليل قسمت‌هايي از خوزستان را اشغال كردند تا نظام را تحت فشار قرار داده تا از آرمان‌هايش دست برداشته و صلح تحميلي را بپذيرد و در گام بعد، ساختار كشور را تغيير دهند.

در جنگ نرم هم دقيقاً همين اهداف دنبال مي‌شود. بنابراين هجمه‌ي نرم نيز يك جنگ همه جانبه است و تنها تفاوتش با جنگ سخت، محسوس و عيني نبودن و به چشم نيامدن تلفات است. جنگ نرم بسيار پيچيده‌تر، خطرناك‌تر و كارآمدتر از جنگ سخت است و مردم، به ويژه نخبگان كم‌تر به آن توجه دارند و همين بي‌توجهي نخبگان و خواص، زمينه‌ي موفقيّت جنگ نرم را بيش‌تر محقق مي‌سازد.

**يك جنگ چند بعدي

جنگ نرم با اين سه هدفي كه عنوان شد، در چهار لايه شكل مي‌گيرد كه معمولاً در كشور ما فقط به يك يا دو لايه‌ي آن پرداخته مي‌شود و مورد تحليل قرار مي‌گيرد. در حالي كه چهار لايه دارد:

لايه‌ي اول) جنگ رواني: با هدف از تعادل خارج كردن فضاي اجتماعي كشور هدف؛

لايه‌ي دوم) ‌جنگ اطلاعاتي: در جهت تضعيف ثبات كشور و با كمك سرويس‌هاي اطلاعاتي كشور يا كشورهاي متخاصم؛

لايه‌ي سوم) جنگ برضد بنيان‌هاي فكري، اخلاقي، ارزشي و رفتاري: در راستاي استحاله‌ي كشور هدف؛

لايه‌ي چهارم) فروپاشي و براندازي: كه در اين لايه، سه رهيافت وجود دارد:

الف) رهيافت جين شارپي؛

ب) رهيافت هانتينگتوني؛

ج) رهيافت اندلسي.


هركدام از چهار لايه‌ي بالا مي‌توانند سه هدف جنگ نرم را محقق سازند. در لايه‌ي اول، عمليّات رواني برضد افكار عمومي در كشور هدف و در راستاي خارج نمودن جامعه از حالت تعادل رواني است. اگر جامعه از حالت تعادل رواني خارج شود، پرخاشگري، قطب بندي‌ها، جبهه بندي‌هاي كاذب و بي‌اعتمادي در جامعه شكل مي‌گيرد و به عبارتي گسست در جامعه ايجاد شده و در نتيجه قدرت ملي تضعيف مي‌گردد. تضعيف قدرت ملي باعث مي‌شود، كشور نتواند در مناسبات بين‌المللي، اهداف ملي خود را دنبال كند؛ زيرا تصويري كه از اين كشور در صحنه‌ي بين‌المللي ارايه مي‌شود، تصوير نامناسبي است.

در عرصه‌ي انتخابات دهم رياست جمهوري با جنگ رواني، كشور را دچار بي‌تعادلي رواني كردند. تا قبل از انتخابات، آمريكايي‌ها پيشنهاد مذاكره‌ي مستقيم داده بودند، ايران هسته‌اي را تلويحاً پذيرفته و اجماع برضد ايران كاملاً از بين رفته بود و يك قدرت عظيم ملي توليد شده بود، يك سرمايه‌ي 40 ميليوني؛ اما با جنگ رواني پس از انتخابات، به اين سرمايه، ضربه زدند. قدرت ملي ما تضعيف شد و باعث گرديد ما دوباره در مسايل بين‌الملل به سر خط بازگرديم، نيمه‌ي اجماعي برضد ما شكل گرفت و مسأله‌ي تعليق را مطرح كردند. اين اتفاق يك نوع مهار بود و ما در حال تلاشيم كه اين مهار را بي اثر كنيم؛ البته اتفاقات رخ داده درباره‌ي موضوع هسته‌اي ايران طي يك سال اخير، ابتكار عمل خروج از بازي‌اي بود كه دشمن براي ما طراحي كرده بود، يعني ما زميني تعيين كرديم كه دشمن در آن بازي كند نه اين‌كه ما در زمين او بازي كنيم.

در لايه‌ي اول، اغواگري بسيار مهم است. با دروغ گفتن و فريب، جامعه را اغوا كردند و حرف اول را زدند. به عنوان مثال اخبار دروغي درباره‌ي فعاليّت‌هاي ضدنظام جريان سبز مطرح و سايت‌هاي وابسته به ضدانقلاب، آن‌ها را منتشر مي‌كنند، هدف اين است كه نشان دهند يك قطب برضد قطب ديگر فعال است و اين مسأله؛ بي تعادلي را القا مي‌كند.

در موضوع كشته شدن «ندا آقاسلطان» يا سناريوي كشته سازي كه بعداً مشخص شد كار شبكه‌ي سايبري منافقين بوده است، آن‌ها تحت عنوان فعالان حقوق بشر اطلاعاتي را به ستاد موسوي داده بودند و اين ستاد هم اين اطلاعات را بدون بررسي روي سايت‌هايش قرار داده بود كه بعداً معلوم شد اصلاً 72 كشته‌اي در كار نبوده است. بنابراين جنگ نرم در لايه‌ي اول، جنگ رواني است.

در لايه‌ي دوم كه جنگ اطلاعاتي مطرح است، خاستگاه جنگ نرم، سرويس‌هاي اطلاعاتي هستند. به عنوان مثال در سال 1366، دشمن قصد داشت ما را وادار به تغيير رفتار كند و لذا سناريوي «حج خونين» را طراحي كرد و حجاج ما را به شهادت رساند. اين اتفاق يك جنگ اطلاعاتي بود كه از طرف سرويس‌هاي اطلاعاتي آمريكا و عربستان اجرا شد تا ما را در صحنه‌ي بين‌الملل تحت فشار قرار دهند كه مجبور به پذيريش قطع‌نامه شويم كه امام(ره) در آن شرايط پيام استقامت دادند و اگر به فرمان استقامت امام(ره) عمل مي‌شد، ما در سال 1367 جام زهر را سر نمي‌كشيديم. ولي متأسفانه آن موقع كساني كه مسؤول جنگ بودند و در رأسشان آقاي «هاشمي» و دولت وقت، به اين پيام توجه نكردند.
در حوادث پس از انتخابات خرداد ماه سال 88 نيز ما شاهد اين جنگ اطلاعاتي بوديم. به عنوان نمونه در همان موضوع كشته شدن ندا آقاسلطان، «آرش حجازي» كه شاهد ماجرا بود، كسي است كه در انگليس درس خوانده و دو روز پس از كشته شدن ندا آقاسلطان، وقتي مطمئن شد كه او دفن شده است، از كشور خارج شد. حجازي با «بي.بي.سي» مصاحبه مي‌كند و مي‌گويد: «تير به سينه يا كمر ندا آقاسلطان خورده است» در حالي كه تصاوير نشان مي‌دهد تير به سينه نخورده و جالب است كه در فيلم هم دست مي‌گذارند بر سينه‌ي وي، در حالي كه ندا آقاسلطان از پهلو تير خورده و تير از ناحيه‌ي شانه خارج شده و قبل از اين‌كه وي بر زمين بيافتد يك لكه‌ي خون نسبتاً بزرگ روي زمين است.

حالا اگر تير به سينه خورده باشد يا از پشت خورده باشد ـ وقتي كسي تير مي‌خورد خون از قسمتي كه تير خارج شده، بيرون مي‌آيد ـ اين خون ابتدا لباس را خوني مي‌كند و چند دقيقه طول مي‌كشد كه خون به كف خيابان برسد. جاهايي كه ديده مي‌شود كسي افتاده و خون پخش شده حالتي است كه تير به سر اصابت كرده كه هيچ جاذب خوني نيست اما وقتي لباس هست، بيش‌تر خون زير لباس جاري مي‌شود و جذب مي‌گردد و بخشي روي زمين مي‌ريزد و به اين سرعت خون كف خيابان ريخته نمي‌شود. از طرف ديگر، زماني كه فردي در حال دست و پا زدن و جان دادن است، كسي نمي‌تواند با خيال راحت فيلم بگيرد و حتي دستش نلرزد. پشت اين قصّه سرويس اطلاعاتي پنهان شده و اين يك نوع جنگ اطلاعاتي است كه اين جنگ اطلاعاتي، در مقطعي شرايط كشور را تحت الشعاع قرار مي‌دهد و دانشگاه‌هاي ما را دچار مسأله مي‌سازد.

همان ايام در فضاي مجازي، اطلاعات دختر 16 ساله‌اي كه دختر شهيد بوده، دستگير شده و به وي هتك حرمت كرده، نصف بدنش را با اسيد سوزانده و بعد هم دفنش كرده بودند، به سرعت منتشر شد كه اين خبر از طرف منافقين برنامه‌ريزي شده بود. اين مزخرفات را آقاي «موسوي» و «كروبي» با هم باور كردند و اتفاقاً در مجلس ترحيم هم شركت كردند. بعد هم معلوم شد اصلاً اين خانم دستگير نشده و فرزند شهيد هم نبوده است. اتفاقات ناشي از اين دو مثال، نشان دهنده‌ي اين مطلب است كه جنگ اطلاعاتي چه قدر توانايي دارد تا فضاي سياسي ـ اجتماعي ما را به هم بريزد.

لايه‌ي سوم جنگ نرم، لايه‌ي بسيار مهم و كارسازي است. لايه‌ي خراب نمودن بنيان‌هاست. ويراني بنيان از ارزش‌ها شروع مي‌شود. به عنوان مثال اگر در جامعه‌اي حيا و عفاف ارزش است، دشمنان تلاش مي‌كنند بي‌حيايي و بدحجابي را جايگزين آن كنند. اين يك فضاسازي است والا همه مي‌دانند كه حيا و عفاف به واقع ارزش هستند اما در فضاي جامعه به گونه‌اي القا مي‌شود كه، كسي كه حجاب دارد، حيا را رعايت مي‌كند و ... متحجر است.

وقتي ارزش‌ها جابه‌جا مي‌گردند به دنبالش هنجارها نيز تغيير مي‌كنند و تغيير هنجارها منجر به تغيير رفتارها مي‌شوند. دختر و پسري كه وارد دانشگاه شده و مي‌بيند به ظاهرش چپ چپ نگاه مي‌كنند، نگاه سنگينِ حاكي از تغيير ارزش‌ها و نگرش‌ها او را وادار مي‌سازد رفتارش را تغيير دهد. اين تغيير رفتار يعني تحت تأثير جنگ نرم قرار گرفتن و تركش آن را خوردن، اين جنگ نرم با تغيير رفتار، سبك زندگي را تغيير مي‌دهد. به عنوان مثال ما در انتخابات شاهد يك چالش بوديم (صرف نظر از موضوع انتخابات)، شكاف بين سبك زندگي غربي و سبك زندگي ملي و ديني. اگر انتخابات را از اين اتفاقات بيرون بكشيد در پس پرده مشاهده مي‌كنيد، عده‌اي به دنبال سبك زندگي غربي بوده و هستند كه در اين سبك، قائل به اباحه‌گري و برداشتن مرزهاي حلال و حرام‌اند و البته انتخابات مجالي شد كه اين را بروز دهند. اين‌ها تأثيرات جنگ نرم است.

جنگ نرم در سريال‌هاي تلويزيوني، سينما و در تمام ابعاد قابل مشاهده است و خيلي‌ها در جامعه مورد اصابت تركش جنگ نرم قرار گرفته‌اند و خودشان متوجه نيستند؛ كشته شده‌اند اما بدنشان داغ است و متوجه نمي‌شوند. اين لايه از جنگ نرم، بسيار مهم است. بخشي از اين لايه، هجمه‌ي نرم فرهنگي است و بخشي اعتقادي، ترويج سكولاريزم و پلوراليزم معرفتي در كشور ما يك بخش از حوزه‌ي اعتقادي است. اين لايه بسيار خطرناك است كه به تعبير مقام معظم رهبري جنگ نرم اعتقادي و جنگ نرم فرهنگي مي‌تواند منجر به قتل عام شود. قتل عامي كه آدم‌ها به حيث ظاهر زنده‌اند اما به حيث فرهنگ و اعتقاد مرده‌اند. وقتي كسي به دنبال بي‌حيايي و ترويج اباحه‌گري باشد، اين نشان مي‌دهد وي مرده است و خودش حواسش نيست. او كشته‌ي جنگ نرم است و متأسفانه اكنون شاهد اين موضوع در جامعه هستيم.

لايه‌ي چهارم، لايه‌اي است كه جنگ نرم به دنبال براندازي است. هدف اين لايه از سه رهيافت پي‌گيري مي‌شود:

- رهيافت جين شارپي: جين شارپ، جهت براندازي كشور هدف، كتاب و شيوه‌ي كار ارايه كرده كه از حدود 110 شيوه، حدود 70 الي 80 شيوه‌ي آن در جريان اعتراض‌هاي پس از انتخابات در كشور ما، پياده شده است.

در اين رهيافت از بستر انتخابات استفاده ‌شده، عده‌اي از مردم در اعتراض به حاكميّت سازماندهي شده و سعي مي‌گردد اين پتانسيل سازماندهي شده را به كف خيابان بكشند و به عنوان اقدام غير خشونت آميز، نظام را ناكارآمد جلوه داده و ساقط نمايند. انقلاب‌هاي رنگين در آسياي ميانه از اين رهيافت استفاده كرده‌اند. در قضاياي انتخابات سال 88 نيز اين رهيافت از لايه‌ي چهارم، اجرا شد.

- رهيافت هانتينگتوني: هانتينگتون كتابي به نام «موج سوم دموكراسي» نوشته است كه در آن نحوه‌ي براندازي با استفاده از سه فرآيند جنگ نرم را آموزش داده است.

اين كتاب را اولين بار آقاي «ابراهيم يزدي» در سال 77 يا 78 از آمريكا، وارد ايران كرد. كتاب را ترجمه كرده و آن را به صورت چراغ خاموش در لايه‌هاي تشكيلاتي خودشان توصيف كردند. سال 79 كه ملي مذهبي‌ها دستگير شدند، اين كتاب لو رفت. نكته‌ي قابل ذكر اين است كه تئوريسين‌هاي زمان آقاي خاتمي، به رهيافت‌هاي هانتينگتوني توجه داشته و جهت براندازي نظام، آن‌ها را مدنظر قرار مي‌دادند. بعد از سال 79، جريان اصلاحات به سه دسته تقسيم شدند:

دسته‌ي اول، معتقد به آرامش فعال بودند كه «سازمان مجاهدين انقلاب» و «جبهه‌ي مشاركت» هسته‌ي مركزي آن‌ها را تشكيل مي‌دادند. دسته‌ي دوم معتقد به خروج از حاكميّت بودند كه نماينده‌ي آن‌ها «عباس عبدي» بود و دسته‌ي سوم، معتقد به نافرماني مدني بودند كه آن‌ها را «اكبر گنجي» و «علوي تبار» با همكاري نيروهاي ملي مذهبي، رهبري مي‌كردند.
پيشنهاد هانتينگتون براي تغيير شكل، پنج مرحله دارد كه اصلاح طلبان در كشور آن را اجرايي كردند:

ظهور اصلاح طلبان: بدين ترتيب كه اصلاح طلبان بر روي شكاف سنت و مدرنيزم، اسلام و ليبراليزم سوار و وارد انتخابات شده و دولت را بگيرند. فضاي جامعه را ليبرالي كنند و طي مسير ليبرالي كردن فضا، شكست بخورند (طبق پيش‌بيني هانتينگتون با شكست مواجه مي‌شوند.) كه مرحله‌ي سوم نظريّه‌ي هانتينگتون، شكست اقدام‌هاي ليبرالي است. بعد از اين مرحله، مشروعيّت قهقرايي اتفاق بيفتد. در كشور ما دقيقاً زماني كه با روزنامه‌هاي زنجيره‌اي برخورد شد، مرحله‌ي سوم اصلاحات بود و سپس به سمت مشروعيّت قهقرايي رفتند. پروژه‌ي كوي دانشگاه، قتل‌هاي زنجيره‌اي، نوارسازان و ... اجزاي پيش برنده‌ي اين مرحله بودند.

مرحله‌ي پنجم، رفراندوم است؛ لوايح دو قلوي آقاي «خاتمي»، زمينه سازي براي رفراندوم بود كه اجل سياسي اصلاح طلبان را ياري نكرد. در بحث جابه‌جايي قدرت، هانتينگتون مي‌گويد:

«مخالفين بايد وزنشان با حاكميّت مساوي شود.» به اين منظور بايد اصلاح طلبان از حاكميّت خارج مي‌شدند و ائتلاف مي‌كردند تا وزن بيرون حاكميّت با حاكميّت يكي شود. در اين شرايط حاكميّت در بن‌بست قرار گرفته و مذاكره مي‌كند و بدين ترتيب جابه‌جايي قدرت صورت مي‌گيرد. طي فرآيند سوم فروپاشي است كه بايد يك حادثه‌ي ناگهاني صورت بگيرد و يك گردباد هيجاني تشكيل شود و اين گردباد به سمت براندازي و فروپاشي هدايت شود. به عنوان مثال در شوروي، كودتاي ارتش سرخ و بعد خروج «يلتسين» دو عامل مهم بودند. در كشور ما هم دو حادثه‌ي ناگهاني را پيش بيني كرده بودند كه به خواست خدا لو رفت.

1- كشته شدن «اكبر گنجي» در زندان اوين كه شب حادثه لو رفت.

2- ترور آقاي «سيد محمد خاتمي» كه اين هم لو رفت.


اگر يكي از اين اتفاق‌ها روي مي‌داد، مي‌توانست فرآيند سوم را عملياتي كند. بدين ترتيب مشخص مي‌گردد كه جنگ نرم مي‌تواند منجر به براندازي شود. به‌وسيله‌ي رهيافت جين شارپي با انقلاب رنگين و مخملي و از راه رهيافت هانتينگتوني با جابه‌جايي قدرت، تغيير شكل و فروپاشي. نتيجه‌ي حاصل از همه‌ي لايه‌ها و رهيافت‌ها اين است كه كشور هدف را مهار كرده، وادار به تغيير رفتار و تغيير ساختار مي‌كند.

- رهيافت اندلسي: اندلس يكي از سرزمين‌هايي است كه در طول تقريباً هفت قرن (از قرن هشتم ميلادي تا قرن پانزدهم ميلادي) شاهكارهاي علمي، فرهنگي و هنري فراواني پديد آورده و يكي از بزرگ‌ترين پايگاه‌هاي ترويج و تبليغ اسلام بود و انديشمندان بزرگي را تحويل جامعه‌ي اسلامي داده بود. اين سرزمين در اثر جنگ ‌نرم و تغيير ذهنيّت مردم و ايجاد شبهه در باورها و ارزش‌هاي آنان، به طور كامل به تسخير غرب در آمد و همه‌ي سوابق درخشان تمدني و فرهنگي آن به تاريخ پيوست. همان‌گونه كه بسياري از تحليل‌گران تاريخ اندلس اعتراف كرده‌اند، يكي از مهم‌ترين عوامل انحطاط آن تمدن بزرگ، تغيير باورها و ارزش‌هاي اسلامي در ميان حاكمان و مردم آن سرزمين بود. مسيحيان اروپا توانستند با يك برنامه‌ريزي حساب شده و از راه تهاجم فرهنگي، جامعه‌ي اسلامي اندلس را دچار فروپاشي دروني نمايند.

جنگ نرم به كمك رهيافت اندلسي تلاش مي‌كند، با عادي سازي مفاهيم غيرديني و ترويج اباحه‌گري و حتي در مواردي ضدديني، زمينه‌ي لازم براي بهره‌برداري‌هاي بلند مدت را فراهم سازد. در جريان فتنه‌ي 88 و قبل از آن تلاش در به صحنه آوردن زنان از راه طرح‌هايي مثل كمپين يك ميليون امضا، اعطاي جوايز متعدد مانند صلح نوبل به زنان ايراني ضد انقلاب، ‌تشكيل گروه‌ دختران فيروزه‌اي و... از مصداق‌هاي آن است؛ تا جايي كه «شيرين عبادي»، فمينيست فراري كه همواره به عنوان عامل غرب در زمينه‌ي حقوق زنان بر ضد نظام جمهوري اسلامي ايران فعاليّت مي‌كند در جمع كارمندان وزارت خارجه‌ي انگليس به سخنرانى در خصوص دموكراسى و نقش زنان و جنبش فمينيستى در ايران پرداخت و گفت: «ترديدى نيست كه اين ‏بار، دموكراسى به دست زنان به ايران مى‏آيد كمكى كه از دست بريتانيا و ديگر كشورهاى دموكراتيك بر مى‏آيد اين است كه به كشورهاى خاورميانه كه حقوق زنان را به رسميّت نمى‏شناسند، سفير زن بفرستند‎.»

استفاده‌ي تمام عيار از تمام ظرفيت‌هاي تصويري از كارتون تا فيلم سينمايي، با پوشش تمام گروه‌هاي سني از كودك تا بزرگ‌سال، كه با ايجاد كانال‌هاي متعدد سرگرمي و موسيقي دنبال مي‌شود، در دستور كار آنان قرار دارد. مانند راه‌اندازي تعداد قابل توجهي شبكه‌ي ‌ماهواره‌اي فارسي زبان مانند: «فارسي وان» و «من و تو».

عادي سازي همراهي كلماتي مانند «آب» و «شراب»، «بهايي» و «مسلمان» و مفاهيمي از اين دست در تيزرهاي قبل از آغاز پخش اين شبكه‌ها يا همراه كردن مفاهيمي مانند «مذهبي» و «خرافي» از سوي ديگر نمايش آشكار، كار ويژه‌ي اصلي پروژه‌ي عادي سازي مفاهيم غيرديني، ترويج اباحه‌گري و دين زدايي است.

چرا جنگ نرم به يك كشور تحميل مي‌شود؟

علل تحميل جنگ نرم به يك كشور را در دو دليل مي‌توان، خلاصه كرد:

1- زماني كه جنگ سخت براي مهار، تغيير رفتار و تغيير ساختار يك كشور موفقيت آميز نباشد. (دشمن جمهوري اسلامي با جنگ سخت به اين سه هدف نرسيد.) اتفاقاً امام خميني(ره) هم براي اين‌كه نشان دهد پذيرش قطع‌نامه هيچ چيز را تغيير نداده، اصول انقلاب ثابت مانده و تغيير نخواهد كرد، بعد از پذيرش قطع‌نامه حرف‌هايي مي‌زند كه قبل آن نفرموده بود و اين عبارات كه در جلد 20 صحيفه‌ي امام موجود است، نشان مي‌دهد ما با پذيرش قطع‌نامه، مهار نشده‌ايم. به عنوان مثال امام(ره) در جايي مي‌فرمايند: «ما به دنبال امپراطوري اسلامي هستيم.» اين نشان مي‌دهد كه جنگ سخت بي اثر بوده است؛ بنابراين دشمن جنگ نرم را شروع كرد و متأسفانه در زمان دولت آقاي «هاشمي» به دليل تساهل و تسامح ايشان و همكارانشان دشمن توانست لايه‌ي سوم جنگ نرم (جنگ فرهنگي و اعتقادي) را پياده سازي كند.

«فرخ داداش پور» - از عناصر ضدانقلاب وابسته به رژيم منحوس پهلوي و عنصر فراماسونر- در سال 70-69 مي‌گويد: «اگر مبارزه با نظام را 100 كيلومتر فرض كنيم، از صفر تا 95 آن تنها بايد فعاليّت فرهنگي، سياسي و تبليغاتي باشد و ما فعلاً در اين مرحله‌ايم.»

2- قدرت يك كشور در حال پيشرفت و قوي را بايد با جنگ نرم تضعيف كرد. آقاي «جوزف ناي» در سال 2004 ميلادي طي مقاله‌اي مفهوم قدرت نرم در باب جنگ نرم را به چالش كشيد و پس از نفي قدرت نرم، قدرت هوشمند را مطرح و مفهوم جديدي از قدرت را ارايه كرد. قدرت هوشمند تركيبي از سه قدرت نظامي، نرم و اقتصادي براي غلبه بر كشور هدف است.

جمهوري اسلامي ايران با طرح قدرت هوشمند توسط آمريكا، در مسير دست‌يابي به اين قدرت قرار گرفت و آمريكا سعي كرد با جنگ نرم دسترسي ايران را به اين قدرت مهار كند. آمريكايي‌ها سه ضلع قدرت را مطرح كردند: دفاعي (نظامي)، نرم و اقتصادي كه ما در انتخابات به نقطه‌ي پيك قدرت هوشمند رسيديم، انتخابات دقيقاً همان جايي است كه به هدف رسيده‌ايم و دستمان را دراز كرده‌ايم تا هدف را بگيريم اما آن را از دست ما خارج كردند.

قدرت دفاعي، قدرتي است كه كشوري بتواند به وسيله‌ي آن بازدارندگي داشته باشد يا كشوري قدرت حمله نداشته باشد يا در سطوح پايين‌تر اگر هزينه‌ي حمله را نسبت به عدم حمله برآورد كند، هزينه‌اش بيش‌تر باشد. حداقل موضع آمريكا در قبال حمله به ايران اين است كه هزينه‌ي حمله به ايران بيش از فايده‌ي آن است. به خصوص در رزمايش سپاه كه موشك ضد ناو خود را آزمايش كرد؛ «رابرت گيتس» آشكارا گفت: «ما بايد ساختار نظامي‌مان را تغيير دهيم.» يعني آمريكايي‌ها فهميدند ناوهايشان روي دريا با اين هزينه‌ي هنگفت ديگر كارآيي لازم را ندارد و حضورشان در خليج فارس سودمندي ندارد و با اين شرايط و آسيب پذيري خودشان، بايد ناوها را از خليج فارس بيرون بكشند و اين اتفاق ممكن است در آينده رخ دهد و آمريكايي‌ها در استراتژي‌هاي نظامي دريايي‌شان تغيير ايجاد كنند. ما اين قدرت بازدارندگي را داشته و داريم.

ضلع دوم قدرت هوشمند، قدرت نرم است. توجه كنيد كه قدرت نرم در عرصه‌ي داخلي معنا ندارد. كساني كه مي‌گويند ما در عرصه‌ي داخلي قدرت نرم داريم، اشتباه مي‌كنند، اين قدرت ملي است. قدرت نرم در صحنه‌ي خارج از مرزها و مناسبات بين‌المللي معنا پيدا مي‌كند. يعني شما بتوانيد ترجيحات ديگران را (ملت‌ها يا دولت‌ها) شكل بدهيد. اوج قدرت نرم يك كشور، دولت‌سازي است. براي مثال آمريكا در عراق نتوانست قدرت سازي كند و دولت عراق هم‌سوي جمهوري اسلامي ايران بود و دولت آينده نيز هم‌سوي ايران است و پروژه‌ي دولت سكولار در عراق با شكست روبه‌رو شد. قدرت نرم ما تا قبل انتخابات به حد نهايي رسيده بود. جنگ 33 روزه و 22 روزه تا حد زيادي قدرت نرم ما را نشان مي‌داد. انتخابات 88 اين قدرت نرم را به حد نهايي خود مي‌رساند كه خواستند آن را تضعيف كنند.

اين دو ضلع، ضلع سوم را تكميل مي‌كند چون اين دو ضلع در تعامل با يك‌ديگر و با ضلع سوم هستند كه ضلع سوم قدرت فن‌آوري – اقتصادي است. ما از قدرت بازدارندگي و نرم خود مي‌توانستيم براي قدرت فن‌آوري – اقتصادي مان استفاده كنيم و مسأله‌ي هسته‌اي را تمام كنيم و قدرت هوشمند شويم. اما حوادث پس از انتخابات به منافع ملي ما لطمه زد. ابتدا قدرت نرم را تضعيف كرد، بعد قدرت سخت را، چون هر چه‌قدر قدرت ملي ترك بخورد به همان ميزان تهديدهاي خارجي زياد مي‌شود. مجدد آمريكايي‌ها ادبيات تهديد گونه گرفتند. چه شد كه اوباما از ادبيات مذاكره به ادبيات تهديد هسته‌اي رسيد؟ چراغ سبزي كه جريان سبز نشان داد و بدين ترتيب اتفاقات داخل كشور باعث شد كه مسايل هسته‌اي دوباره به سر خط اول بيايد.

با اين توضيحات مشخص مي‌شود كساني كه در حوادث پس از انتخابات سال 88 فضاي كشور را بي‌ثبات نمودند، دقيقاً در پازل آمريكا بازي كردند. به منافع ملي ضربه زدند. حتي اگر امروز هم محاكمه نشوند، مطمئن باشند در آينده تاريخ به طور قطع آن‌ها را محاكمه مي‌كنند و آيندگان حكم به محكوميّت اينان مي‌دهند چون ضربه به منافع ملي زدند. حوادث پس از انتخابات اگرچه تلخ بودند ولي نتايج خوبي براي كشور به همراه داشتند:

ابتدا اين‌كه جريان‌هايي مانند جريان اصلاحات كه سرمايه‌اي براي خود درست كرده بودند و مي‌توانستند اين سرمايه را در رهيافت‌هاي هانتينگتوني برضد نظام به كار بگيرند، دچار يك اشتباه استراتژيك شده و سرمايه‌ي خودشان را به آقاي «موسوي» وام داده و ايشان هم اين سرمايه‌ي اجتماعي را به توصيه‌ي مشاورانش وارد رهيافت جين شارپي كرد و اين سرمايه سوخت و اكنون اين سرمايه را نه در رهيافت جين شارپي و نه در رهيافت هانتينگتوني نمي‌توانند، زنده كنند.

اين نشان مي‌دهد كه جنگ نرم تنها براي نظام هزينه نداشته، بلكه براي جريان‌هاي بازي كننده در آن هم هزينه داشته است ولي اين جريان‌ها و سردمدارانشان يا خودشان را به ناداني زده‌اند و يا هنوز متوجه نشده‌اند. بزرگ‌ترين هزينه‌ي جنگ نرم براي جريان اصلاحات اين بود كه سرمايه‌ي اجتماعي‌اش را از دست داد و اين سرمايه ديگر كف خيابان‌ها نمي‌آيند.

اگر بخواهند به سمت رهيافت هانتينگتوني رفته و سرمايه را برگردانند، با توجه به اين‌كه سطح مطالبات بالا رفته با مشكل روبه‌رو هستند. چراكه اگر بخواهند خود را در رأس اين مطالبات قرار دهند، چون چالششان با نظام حل نشده نمي‌توانند وارد فرآيند انتخابات شوند و اگر چالششان را با نظام حل كنند با سرمايه‌ي اجتماعي كه توقعش بالا رفته دچار چالش مي‌شوند. يعني هم آقاي خاتمي و هم جريان اصلاحات در يك وضعيت پارادوكسيكال، گير افتاده‌اند. وضعيّت اين‌ها يادآور ضرب المثل «چاه مكن بهر كسي اول خودت دوم كسي» است. لذا جنگ نرم فقط به نظام ضربه نزده بلكه به اين‌ها هم ضربه زده است و بايد اين هزينه‌ها را تقبل كنند و اين برآورد هزينه نشان مي‌دهد كه ديگر روي آينده شان نمي‌توان، حساب باز كرد.

مستند الماسی برای فریب + دانلود

در این مستند که با عنوان "الماسی برای فریب" نحوه نفوذ "محمدرضا مدحی" در سازمان جاسوسی سیا و دولت آمریکا مورد بررسی و کنکاش قرار گرفته است.

 

قسمت یک الماسی برای فریب

قسمت دوم الماسی برای فریب

قسمت سوم الماسی برای فریب

قسمت چهارم الماسی برای فریب

گزارشی از "مستند الماسی براي فريب "

طي روزهاي اخير مستندي با عنوان " الماسي براي فريب " با موضوع نفوذ نيروهاي امنيتي كشورمان در قلب اپوزيسيون و ناكام گذاشتن يك پروژه عظيم براندازي جمهوري اسلامي توسط غرب و در رأس آن آمريكا و رژيم صهيونيستي پخش شد.

آنچه در ذيل مي‌آيد، گزارش از مستند " الماسي براي فريب " است:

در ابتداي اين مستند تصاويري از بنياد موسوم به دفاع از دموكراسي در واشنگتن آمريكا پخش شد.
مايكل لدين نومحافظه‌كار تندرويي است كه در شوراي مديريت بنياد دفاع از دموكراسي يا همان FDD در كنار افرادي چون استيو فروست مدير پيشين FBI، جيمز وسي رئيس پيشين سيا و چند سناتور كنگره به تصميم‌سازي درباره خرابكاري در ايران مشغولند.
جمله اي از اين افراد پخش شد: چه چيزي مؤثر خواهد بود؟ آيا راه حل بهتر يك جنگ سايبري است كه شامل ويروس‌هاي پيچيده‌اي مانند استاكس‌نت مي‌شود؟

مايكل‌لدين كارشناس روابط خارجي آمريكا مي‌گويد: سرويس‌هاي جاسوسي در ايران هستند و آنقدر كه من مي‌توانم بگويم از دهه 70 ميلادي در آنجا بوده‌اند اما هميشه اشتباه كرده‌اند.

تام جايكلن كارشناس ديگر روابط خارجي آمريكا نيز مي‌گويد: قصد ندارم در اين مورد بحث كنم كه حمايت از اپوزسيون دموكراتيك و با سران اپوزسيون ايران كار آساني است و يا اينكه همه مشكلات ما را حل مي‌كنند.

آنها در اين جلسه 3 ساعته مصوب مي‌كنند كه طرحي به نام "دولت در تبعيد " را كليد بزنند.

مايكل لدين مدعي مي‌شود كه اين طرح نظرات مردم را تغيير خواهد داد.

بر اساس اين طرح دولت در تبعيد بايد توسط يك فرد با سوابق اجتماعي و مذهبي پياده سازي شود تا بعد تبليغاتي آن مضاعف گردد. اين طرح براي اجرا به معادن امور خاورميانه و مشاور اوباما يعني دنيس راس محول مي‌شود؛ البته دنيس راس كه نامش با اسراييل عجين شده است در جلسه‌اي در لابي صهيونيستي آيپك از آنها هم مشاور مي‌گيرد و در شهريور ماه 88 پروژه وارد فاز اجرايي مي‌شود.

سرويس جاسوسي آمريكا دنيس راس را از وجود فردي ايراني با مشخصات مورد نياز طرح دولت در تبعيد مطلع مي‌كند كه به نظر مأموران مي‌تواند نقش اول طرح نامبرده باشد اين فرد كه در دادوستد الماس‌هاي كم ياب تخصص دارد، در كارنامه خود سوابق و سنوات امنيتي و انقلابي هم دارد. سفارت آ‌مريكا در بانكوك مذاكرات مقدماتي را براي مجاب كردن اين فرد آغاز مي‌كند.

در بخش ديگري از اين فيلم تصويري از محمدرضا مدحي عامل وزارت اطلاعات كه بين اپوزيسيون جمهوري اسلامي نفوذ كرده است پخش مي‌شود. وي در اين تصاوير مي‌گويد: "خانمي از سفارت آمريكا به من مراجعه و تقاضاي ملاقات كرد. ما رفتيم و با اين خانم ملاقات كرديم و او به من گفت از سفارت آمريكا آمده‌ام و شروع كردند ابتدا علت ورود من را سؤال كردند بعد به گذشته اشاره‌اي كردند و ما هم گفتيم گذشته ما هر چه بوده الان اينجا آمديم فقط براي تجارت. "

دستگاه اطلاعاتي كشور كه اين تحركات را به دقت زير نظر دارد، به ويژه بعد از تصويب طرح "دولت در تبعيد " حركات آمريكايي‌ها را دنبال مي‌كند و مدحي را كه وارد اين بازي شده با ظرافت و پيچيدگي تمام سعي مي‌كند در حلقه فريب دستگاه امنيتي براي طرح دولت در تبعيد آمريكايي ها هدايت كند.

در شرايطي كه غبار فتنه فضاي كشور را گرفته بود و اين توطئه با اغتشاشات خياباني در فضاي دروني كشور كليد خورده بود، وي جنبشي را به نام "جنبش جمع ياران " تأسيس مي‌كند و مدعي مي‌شود كه هزاران نفر از نيروهاي نظامي و امنيتي داخل كشور در آن عضويت دارند و با او و اهدافش همراهي مي‌كنند.

مدحي در گفت‌وگويي با راديو زمانه اظهار مي‌كند كه همچنان 20 هزار نفر در سپاه پاسداران ايران با شما عضو جنبش جمع ياران هستند.

در تصاوير ديگري كه در اين مستند پخش مي‌شود، مدحي را پس از بازگشت به تهران نشان مي‌دهد. وي در اين فيلم مي‌گويد: "اين خانم اصرار داشتند كه رابطه‌اي بين ما و سفارت آمريكا براي ادامه همكاري برقرار شود. گفت كه ما سفارت آمريكا را براي شما تدارك ديده‌ايم و مسئولين آن جا هستند و مي‌خواهند با شما صحبت كنند. ما با آنها رفتيم سفارت آمريكا. چند نفري نشسته بودند از جمله يكي از ژنرال‌هاي پنتاگون نشسته بود علاوه بر ديپلمات‌ ها و صحبت‌هايي را شروع كردند و مواردي مطرح شد در ارتباط با نوع همكاري در نهايت جواب نه را از من شنيدند. "

اما سفر نابهنگام اين فرد به عربستان سعودي مانع از ادامه مذاكرات در بانكوك مي‌شود.

مدحي ادامه مي‌دهد: "اينها خيلي اصرار داشتند كه با من ارتباط برقرار كنند مصاحبه‌هاي را مي‌گذاشتيم افراد مختلفي را واسطه گذاشتند تا ما بالاخره رفتيم سعودي. "

مدحي در بدو ورودش به عربستان به اصرار سفير آمريكا با وي در يك هتل ملاقات مي‌كند و در آن جا سفير آمريكا مصرانه از او مي‌خواهد تا از فتنه به وجود آمده در ايران حمايت كند.

در بخش ديگري از اين فيلم مدحي خاطرنشان مي‌كند: "صحبت‌ها، مذاكرات و گفت و گوهايي شد. او مي‌گفت روي تمام كمك‌هاي ما حساب كنيد. ايالات متحده به شما و همراه شماست من به شما خوش آمد مي‌گويم و چندين با اين جمله را تكرار كرد.
گفتند مي‌خواهند شما را با يك شخص مهم آشنا كنند كه براي من سؤال شد اين شخص مهم كيست؟ و ما را به خانم هيلاري كلينتون آشنا كردند.
سعود الفيصل وزير خارجه عربستان بود. خانم هيلاري كلينتون بود و من و يك مترجم كه نشتيم جلسه گذاشتيم و صحبت كرديم.
بعد خانم كلينتون گفتند من مي‌خواهم با ايشان تنها صحبت كنم. ايشان بسيار مشتاق شدند كه ما را در آمريكا ببينند. قرار شد ما همكاري مشترك را با ايالات متحده آمريكا و جنبش جمع ياران كه دبير كلش بنده باشم در جهت ادامه قضيه فتنه با اينها داشته باشيم. از آن جا جريان فتنه داخل كشور و براندازي را هدايت و كمك كنيم. "

در اين سفر علاوه بر سفير آمريكا، سفير انگليس و معاون سفير فرانسه نيز از جمله رايزن‌هايي بودند كه طي مدت 3 روز در چندين نوبت پياپي با مدحي به گفت و گو پرداختند تا وي به يكي از كشورهاي غربي پناهنده شود. پس از چند ديدار و تطميع نامبرده، بالاخره چراغ سبز وي ديدارهاي بعدي را مهيا مي‌سازد.

مدحي مي‌گويد: "ما با يك هواپيماي تقريبا اختصاصي عازم آمريكا شديم. "

زمينه‌هاي انتقال مدحي به آمريكا و مشخصا واشنگتن فراهم مي‌شود. مدحي پس از توقف كوتاه در لس‌آنجلس و پرواز به واشنگتن با اسكورت ديپلماتيك و خودرويي به پلاك 85 به ويلايي در حومه واشنگتن مي‌رود.

در بخش ديگري از فيلم مدحي خاطرنشان مي‌كند: "با هواپيماي اختصاصي به واشنگتن سفر كرديم و آقاي دنيس راس با ماشين تشريفاتي ليموزين براي استقبال من آمده بود. سوار ماشين شديم و در يك ويلايي مستقر شديم.
اولين كسي كه در آنجا ديديم آقاي جوبايدن معاون رئيس جمهور آمريكا بود. بسيار خوشحال و مسرور بود.
خب جريان فتنه شعله‌ور است. از طرفي هم يك گروه پيدا شده مخالف نظام و ايشان گفتند روي تمام كمك‌هاي ايالات متحده مي‌توانيد حساب كنيد ما همه رقم شما را حمايت و پشتيباني مي‌كنيم. "

دنيس راس در آنجا به تفصيل با مدحي گفت‌وگو مي‌كند و وظيفه مدحي را در اجرايي شدن پروژه به او گوشزد مي‌كند.

مدحي: "ارتباط ما ديگر بيشتر با دنيس راس ادامه پيدا كرد. "

در حالي كه جريان فتنه در كشور دست و پا مي‌زند و آمريكايي‌ها قصد دارند از اين جريان به عنوان كاتاليزور در پروژه براندازي خود استفاده كنند، توافقات اوليه حاصل مي‌شود.

مدحي(پس از بازگشت در تهران): "بحث دولت در تبعيد از تقريبا يك سال گذشته مطرح بود و به عنوان حكومت مخفي مطرح بود.
همه پازل‌هايشان تكميل بود يك گروهي به نام نظامي امنيتي از داخل را كم داشتند و اين هم كه پيوست، ديگر جاي ضعف نداشتند و ديگر عجله كردند براي اعلام دولت در تبعيد براي سرنگوني سريع و بدون فوت وقت نظام جمهوري اسلامي ايران. "

آمريكا براي انحراف افكار عمومي از نقشه از پيش طراحي شده خود، بليط پاريس را به او مي‌دهد.

مدحي: "مدتي از اين ماجرا گذشت مكاتبات نامه‌اي مي‌شد براي دولت در تبعيد كه من نامه‌اي برايشان نوشته بودم و دعوت شد از ما كه برويم فرانسه. "

ورود محمدرضا مدحي به پاريس با ديدارهايي با دست اندركاران چند سايت ضدانقلاب همراه مي‌شود.

مدحي گفت: "آقاي دنيس راس گفتند كه يك جلسه به نام گوآدالوپ در فرانسه قرار است برگزار شود. شما به عنوان نماينده تام‌الاختيار ما مي‌رويد به در آن جلسه شركت مي‌كنيد. گوآدالوپ1 براي باقي ماندن حكومت طاغوت بود و گوآدالوپ2 براي براندازي جمهوري اسلامي. "

از اين جا به بعد بيشتر كارها را دو عنصر ضدانقلاب يعني اميرحسين جهانشاهي و مهرداد خوانساري به عهده مي‌گيرند.

مدحي: "وقتي ما به آن جا رسيديم با آقاي مهرداد خوانساري و آقاي اميرحسين جهانشاهي نشست گذاشتيم و قرار ملاقات گذاشتيم در جايي. شروع كرديم به مذاكره كردن كه شما چه داريد و ما چه داريم.

امیر حسین جهانشاهی

جهانشاهي، ايراني‌تبار ثروتمندي است با تابعيت اسرائيلي-فرانسوي كه سرمايه‌هاي شبهه‌ناك زيادي در تل‌آويو دارد.
پدر او نيز از فعالان جريان‌هاي فاسد نزديك به اشرف پهلوي و از رابطين سرويس اطلاعاتي فرانسه بود.

مدحي: "اميرحسين جهانشاهي 9 سال در اسرائيل براي چنين روزي دوره مي‌بيند. دقيقا 9 سال اسرائيلي‌ها او را پرورش دوره و آموزش مي‌دهند. به او سياست و فارسي نوشتن و فارسي صحبت كردن ياد مي‌دهند. "

البته نبايد به راحتي از كنار اين توهم القا شده در جهانشاهي گذشت.

در ادامه اين فيلم صوت گفت‌وگوي جهانشاهي با يكي از راديوهاي خارجي درباره مدحي پخش مي‌شود : "ما وارد حكومت شديم. آنها هنوز وارد ما نشده‌اند و نخواهند شد. "

مهرداد خوانساری

مهرداد خوانساري نيز ليدر يكي از شاخصه‌هاي ضدانقلاب در لندن و رئيس يك دفتر به اصطلاح مطالعاتي است كه تمام هزينه‌هاي اين دفتر توسط سرويس جاسوس MI6 تامين مي‌شود.

همچنين در ادامه فيلم سخنراني مهرداد خوانساري در تجمع ضدانقلاب در پاريس در سال 88 پخش مي‌شود.

وي در اين سخنراني مي‌گويد: "اين مهم نيست كه چه گروهي يا چه كسي پيش قدم است مهم اين است كه به هدف خودمان برسيم. "

مدحي: "خوانساري يكه‌تاز سلطنت‌طلب‌ها و مغز متفكر جهانشاهي است. "

(در اين قسمت تصاويري پخش مي‌شود كه مدحي در كنار جهانشاهي در پاريس نشسته است.)
اين ويدئويي است از جلسه خصوصي مدحي با يكي از رابطين آمريكا يعني جهانشاهي. جالب اينكه نفر سوم كه پشت دوربين قرار دارد كسي نيست جز مهرداد خوانساري كه او هم در جلسه‌اي محرمانه براي توافق اوليه در راستاي تشكيل دولت در تبعيد حضور داشته است.

مدحي با اشاره به اين فيلم مي‌گويد: "اينجا پاريس است. 9 دسامبر 2010 يك ربع بعد از شب به وقت محلي در دفتر كار اميرحسين جهانشاهي. در اين فيلم در كنار من، اميرحسين جهانشاهي و پشت دوربين مهرداد خوانساري قرار گرفته است. "

در اين ويدئو كه يك جلسه محرمانه است، مدحي به جهانشاهي و خوانساري دست مي‌دهد و مي‌گويد در اين جا شروع اتحاد دو كار داخل و خارج را اعلام مي‌كنيم. ما سه نفر متحديم و شما هم با ماييد و ما هم با شماييم و فقط خواهش مي‌‌كنم ما را پيش دوستان بدقول نكنيد و مي‌دانم نمي‌كنيد و ازدوستان هم خواهش مي‌كنم ما را پيش شما بدقول نكنند و مي‌دانم نمي‌كنند.
در پايان اين ويدئو جهانشاهي و مدحي تاكيد مي‌كنند كه اين فيلم نبايد پخش شود.

پس از اين توافق، مدحي به سوژه پروپاگانداي رسانه‌هاي غربي تبديل شده و صدها خبر از او منعكس مي‌شود.

در ادامه اين مستند به گزارش صداي آمريكا، تلويزيون اسرائيل و اظهارات نوري‌زاده درباره مدحي اشاره شده است.

در بخش ديگري از اين مستند گفتگوي جهانشاهي با يكي از راديوهاي خارج كشور درباره مدحي پخش مي‌شود: "تمام كساني كه با ما متحد مي‌شوند تمام كارهايي كه كرده‌اند را ما چك مي‌كنيم و تمام شبكه‌هايي كه دارند را بررسي و كنترل مي‌كنيم و وقتي به من رسند با آنها صحبت كنم كه همه چيز مطمئن شده باشد. بنابراين سردار كه اينجا بودند همه گذشته‌شان و همه كارهايي كه كرده‌اند و همه امكاناتشان بررسي شده و صددرصد مطمئن است. ما وارد حكومت شده‌ايم. آنها وارد ما نشده‌اند هنوز و نخواهند شد! "

در ادامه اين مستند، تصاويري از نوري‌زاده ضدانقلاب معروف پخش مي‌شود. وي در اين ويدئو مي‌گويد: "هر تحليل‌گري و هر برنامه‌سازي منبع دارد. بسياري از آدم‌هاي منابع من در درون دستگاهند. بدون آنها ما كاري نمي‌‌توانيم بكنيم. تكيه بر اطلاعات آنها كرده‌ايم و شما را روشن كرديم. محقق يك ايميل برايم مي‌فرستاد از وسط و قلب امنيت خانه و فاش مي‌كرد براي من. محقق الان با ماست. اون فرد محمدرضا مدحي است. "

اما از فخرفروشي همه اين رسانه‌ها به خاطر مصاحبه با مدحي كه بگذريم، از ذوق‌زدگي تلويزيون اسرائيل نمي‌توان گذشت كه مصاحبه او را بيش از 10 بار در يك روز نشان مي‌دهد و وي را به تيتر يك خبر رسمي اين رژيم مبدل مي‌كند.

مدحي: "ما تصميم گرفتيم با جريان سياسي اقتصادي جهانشاني كه عقبه‌اش اسرائيلي‌ها و فرانسوي‌ها و انگليسي‌ها بودند و جريان نظامي امنيتي كه ما باشيم اتحاد و ائتلافمان را از طريق رسانه‌هاي تصويري اعلام كنيم و اين را پخش كنيم كه اين امر در هتل آتلانتيك در پاريس در محل كار آقاي اميرحسين جهانشاهي صورت گرفت در طبقه پنجم در اتاق 5-7، 506 و 510 تا مقدمه‌اي باشد براي كنفرانس. "


در بخش ديگري از مستند الماسي براي فريب، تصاويري از گزارش صداي آمريكا پخش مي‌شود. گوينده اين گزارش مي‌گويد: "در يك كنفرانس مطبوعاتي در پاريس امير جهانشاهي، مهرداد خوانساري و محمدرضا مدحي وضعيت امروز ايران را براي روزنامه‌نگاران توضيح مي‌دهند. از آنجا كه اين كنفرانس بيشتر به معرفي و گفته‌هاي آقاي مدحي اختصاص يافته دوربين و ميكروفون را به سمت او مي‌بريم. "

مدحي با اشاره به فيلم اين كنفرانس مطبوعاتي: "اينجا كنفرانس مطبوعاتي است كه اعلام رسمي و عمومي اتحاد و همكاري مشترك بين جنبش جمع ياران و حركت موج سبز كه تمام اپوزسيون‌ها به دستور سرويس‌هاي بيگانه زيرمجموعه اين اپوزسيون يا همان موج سبز قرار گرفته بودند به تمام دنيا صورت مي‌گيرد.
3 نفر از نمايندگان دولت فرانسه در آن كنفرانس حضور داشتند كه چهره دو نفرشان مشهود است. يكي آقاي سگال است مسئول يكي از بزرگترين شركت‌هاي هواپيماهاي جنگي كه از جمله هواپيماي ميراژ 2000 را توليد مي‌كند و در كنارش آقاي منوآل است كه سازنده يكي از شركت‌هاي تسليحاتي فرانسه است و نفر ديگري هم كه در تصوير نيست، نماينده آقاي ساركوزي در جلسه است. "

نوبت گوادالوپ فرا رسيده است. گوادولوپ نام جزيره‌اي است كه در سال 1979 اولين كنفرانس ضد ايراني براي نجات محمدرضا پهلوي با حضور برخي از سران كشورهاي غربي و سرويس‌هاي اطلاعاتي‌شان در آن برگزار شد. حالا آخرين مقدمات كنفرانس گوادولوپ در حال فراهم شدن است آن هم با حضور همه اعوان و انصار ضد انقلاب. كنفرانسي كه از نمايندگان موساد تا عروسك‌هاي خيمه‌شب‌بازي اين نمايش ضد ايراني در آن حضور دارند.

در اين قسمت مستند، تصاويري از نشست بزرگ ضد انقلاب در پاريس چند روز قبل از كنفرانس گوادالوپ2 پخش مي‌شود كه عليرضا نوري‌زاده از اعضاي MI6 و عامل سابق ساواك شاهنشاهي، محسن مخملباف عضو ستاد فتنه و رابط ستاد قيطريه، اميرحسين جهانشاهي عضو سازمان تروريستي موساد، حسن شرفي سخنگو و جانشين دبيركل حزب منحله دموكرات، عبدالله مهتدي دبيركل حزب منحله كوموله، مهرداد خوانساري وابسه به سازمان MI6، رضا حسينبر نماينده يكي از گروه‌هاي تجزيه‌طلب، موسي شريفي نماينده حزب منحله همبستگي اهواز و علاوه بر اين افراد نمايندگان سازمان منافقين، سلطنت‌طلب‌ها، تجزيه‌طلب‌هاي توده‌اي، جريانات ضدفرهنگي و اخلاقي فاسد نيز حضور دارند.
در اين نشست همچنين فردي به نام همل، مسئول ميز ايران در سازمان اطلاعات فرانسه و نماينده ساركوزي كه هماهنگي كنفرانس را نيز برعهده دارد، حضور داشت.

مدحي درباره اين گردهمايي بزرگ ضدانقلاب مي‌گويد: "صبح روز دوشنبه بود كه جلسه گوادالوپ شروع شد و كميته آزادي‌ كار خود را شروع كرد و معرفي‌ها انجام شد. نمايندگاني از كشور آمريكا علاوه بر من كه نماينده تام‌الاختيار بودم آمده بودند. نمايندگاني از اسرائيل، آلمان و يازده كشور ديگر در اين جلسه حضور داشتند. "

هيچ ضد انقلابي حاضر نمي‌شود براحتي از چنين سوژه داغي بگذرد. سازگارا و نوري‌زاده تنها چند تن از كساني هستند كه با او هم‌پيمان مي شوند.

در ادامه تصاويري از محسن مخملباف در نشست بزرگ ضد انقلاب در پاريس پخش مي‌شود. وي در اين كنفرانس مي‌گويد: "اين پروژه تحقيقاتي ملي پس از يك سال به يك ديگرآگاهي از سوي مردم جهان منجر شده است. "

سازگارا هم كه در اين جلسه حضور ندارد و در ماموريت ديگري به سر مي‌برد پيامي را ارسال مي‌كند كه توسط فردي خوانده مي‌شود.

همچنين در بخش ديگري از مستند تصاويري از جهانشاهي در حاشيه نشست بزرگ ضد انقلاب در پاريس پخش مي‌شود كه در اين تصاوير مي‌گويد: "امروز براي اولين بار در اين 30 سال، شخصيت‌ها و مسؤلان اوليه اپوزسيون در خارج و داخل در يك جا جمع شده‌اند براي اولين بار همه‌مان در يك جا به يك زبان گفتيم مبارزه خواهيم كرد و مهمترين چيز اين است كه از امروز اپوزسيون خارج و داخل وجود ندارد. اپوزسيون خارج و داخل يك چيز را مي‌خواهند. "

آري، ضد انقلاب خارج و داخل از تجزيه‌طلب تا خواننده كاباره‌اي و باقي‌مانده پهلوي يك هدف داشتند و آن براندازي نظام جمهوري اسلامي با پياده سازي طرح آمريكايي صهيونيستي دولت در تبعيد‌ بود. اما ويژگي‌هاي دولت در تبعيد چه بود و از چه ساختارهاي سياسي، اهرم‌هاي عملياتي و سرمايه‌اي برخوردار بود؟

مدحي در اين باره مي‌گويد: "دولت در تبعيد يك مانيفست و يك گذشته و قانون اساسي داشت. متشكل شده بود از دولت موقت و شوراي حفظ امنيت و منافع ملي. بنده به عنوان رئيس شوراي عالي حفظ امنيت و منافع ملي منصوب شدم و اميرحسين جهانشاني به عنوان جانشين من بود. قرار بود ما 15 نفر از اعضاي جنبش جمع ياران از داخل سيستم اسم بدهيم و 15 نفر هم آنها براي تشكيل شوراي حفظ امنيت و منافع ملي اسم بياورند و دولت موقت كه زير مجموعه آن قرار مي‌گرفت، افرادي بودند از چهره‌هاي مختلف در داخل و خارج كه براي سمت‌هاي مختلف در نظر گرفته شده بودند. تقريبا همه چيز تكميل شده بود و چيزي نبود الا اقدام عملي براي براندازي. "

اما اين طرح يك شاخه ديگر با عنوان فريب ديپلمات‌هاي ايراني هم داشت كه بر اساس آن در برخي ديپلمات‌هاي سطح پايين نفوذ مي‌شد تا آنها را فريب دهند كه در جز به يك مورد كه ديپلمات مذكور خواهرزاده يكي از سران فتنه بود و 2 مورد ديگر، اين شاخه از طرح در بقيه موارد ناكام و عقيم ماند. حالا ديگر اين طرح به تصويب اسپانسر اسرائيلي يعني رئيس موساد، داگان هم رسيده بود و وقت اجرا فرا رسيده است.

مدحي مي‌گويد: "با تصويب اعضاي گوادالوپ و تاكيد داگان و دبيري سعيدعون از اعضاي سياسي رژيم اشغالگر قدس مصوب شد كه دولت در تبعيد اعلام ‌شود. "

اما در گوادالوپ 2 چه گذشت و چه برنامه‌ريزي‌هايي صورت گرفت؟

مدحي: "يك دستورالعمل 50 ماده‌اي بود از جمله ترور ... (صداي بوق براي مشخص نشدن نام فرد مورد نظر براي ترور) كه آتش اغتشاشات خياباني نخوابد و شعله‌ور‌تر شود و مجموعا 7 ميليارد دلار براي اقدامات اوليه براندازي تعيين شد. "

آري. دلارهاي كثيف در كنار هم انباشته مي‌شود تا جرياني را مديريت كند كه فتنه و اغتشاش در كشور خاموش نشود و به سرانجامي تلخ براي ملت تبديل شود و اين هم با همنوايي ضد انقلاب در يك صف براي مقابله با ملت آن هم با سوء استفاده از نمادهاي ملي همراه بود.
نكته قابل توجه اين است كه مدحي شايد تنها كسي از شركت‌كنندگان در اين كنفرانس نباشد كه در تهران مصاحبه كرده و از پشت پرده‌ها گفته، به زودي اسناد و شواهدي ديگر از پشت پرده‌هاي ضد انقلاب بازگو خواهد شد.
مقارن با اين جلسات فتنه در كشور كماكان در حال دست و پا زدن بود و دستگاه امنيتي با وجود اطفاي اين فتنه، همه اين كنفرانس‌ها را هم كنترل و خنثي مي‌كند.
دستگاه امنيتي كشورمان كه از ابتدا اين پروژه آمريكايي را رصد مي‌كرد وارد عمل مي‌شود و باتلاش‌هاي بسيار الماس فريب را از حلقه فريبي كه براي ضد انقلاب طراحي شده بود نجات مي‌دهد.

مدحي در اين باره مي‌گويد: "قرار بر اين شده بود كه ما در منطقه يا محله يا پادگاني به نام سكلين در اسرائيل مستقر شويم و همچنين افرادي كه در خارج از كشور بودند در آنجا مستقر شوند و فرماندهي آن گروه در اختيار ما باشد و آن را هدايت كنيم براي ضربه زدن، ايجاد ناامني، اغتشاش و آشوب وبمب‌گذاري، ترور، حذف فيزيكي و مسائل مختلف تا كودتا.
در اين جا بود كه ما وقتي اين مسئله را به داخل انتقال داديم، داخل اقدام نجات را انجام داد و ما را به داخل كشور برگرداند. "


جهانشاهي كه به دوستان صهيونيستي نويد كامل شدن اين پروژه را همزمان با ورود مدحي به تل‌آويو داده بود حالا احتمالا در عين ناباوري در حال مشاهده اين مستند است.

جهانشاهي در مصاحبه با صداي آمريكا: "وظيفه ما و موج سبز و جناب سردار و افرادي كه با او هستند و به ما وصل شده‌اند بوجود آوردن شرايط به زانو كشيدن جمهوري اسلامي است. "

شايان ذكر است مدحي در بين ضد انقلاب با عنوان سردار مشهور بوده است.

مدحي با اشاره به مصاحبه جهانشاهي با صداي آمريكا: "جهانشاهي در مصاحبه با صداي آمريكا اعلام مي‌كند كه قول مي‌دهيم ظرف يك سال براندازي جمهوري اسلامي صورت پذيرد و اشاره مي‌كند كه با قدرت نيروهاي مدحي اين امر صورت مي‌‌گيرد. "

در پايان چند نكته در پروژه الماسي براي فريب از اهميتي خاص برخوردار است كه ضرورت ورود دستگاه امنيتي براي طراحي عمليات فريب را بيشتر نمايان مي‌كند.

مدحي: "30 سال سرويس‌هاي غربي آمريكايي، انگليسي، فرانسوي و غيره آمدند روي اپوزيسيون‌هاي سخت و نرم سرمايه‌گذاري كردند و آنها را پرورش دادند و بزرگشان كردند. "

دستگاه امنيتي به محض آنكه از تشكيل جنبش جمع ياران مطلع مي‌شود، سعي مي‌كند تا اين حركت را كه توسط مدحي كليد خورده به نفع خود تصاحب كند و آن را در جهت مديريت طرح دولت در تبعيد به كار گيرد.

مدحي: "بنده نماد جنبش جمع ياران بودم. "

اين پاتك هوشمندانه به توطئه بزرگ دولت در تبعيد كه همه سرويس‌هاي جاسوسي دشمن و ضد انقلاب در لواي آن پنهان بودند با يك اقدام استراتژيك به تاخير افتاد و فرسايشي شدن آن موجب شد تا نتايج اين طرح به حداقل كاهش يابد و سپس با نجات الماسي كه براي فريب انديشيده شده بود نقشه‌اي را كه آنان الماس خود مي‌خواندند با الماس ديگر منهدم شد.

برگرفته از : خبرگزاري فارس

لايحه های پنهان جنگ روانی آمريكا عليه ايران

ايراني هراسي يكي از راهبردهاي جنگ رواني در سياست خارجي آمريكا و برخي از كشورهاي اروپايي، عليه جمهوري اسلامي ايران است. اين راهبرد همزاد و مترادف با راهبرد اسلام هراسي و امواج آن مي باشد.
ايراني هراسي يكي از راهبردهاي تبليغاتي و جنگ رواني در سياست خارجي آمريكا و برخي از كشورهاي اروپايي، عليه جمهوري اسلامي ايران است. راهبرد ايران هراسي همزاد و مترادف با راهبرد اسلام هراسي و امواج آن مي باشد. اين راهبرد در طي سي ساله گذشته همواره توسط دولت هاي ايالات متحده آمريكا چه جمهوري خواه و چه دموكرات، به صورت پيوسته در سياست خارجي و ديپلماسي عمومي اين كشور پي گيري شده است.

چرائي اتخاذ راهبرد ايران هراسي
چرائي اتخاذ راهبرد ايران هراسي به شكل گيري و پيروزي انقلاب اسلامي در ايران باز مي گردد. انقلاب اسلامي، ايران را كه كانون توجهات جهان اسلام قرار داد. اين مهم به همراه موقعيت ژئواستراتژيك كشورمان باعث شد كه ايران به بازيگري تاثيرگذار بر مناسبات دو منطقه خاورميانه عربي و جنوب غرب آسيا تبديل شود. در شرايط مذكور عملا منافع آمريكا را به چالش كشيده به گونه اي كه كاندوليزا رايس صراحتا اعلام كرد؛ ايران تنها كشوري است كه مهمترين چالش هاي استراتژيك را براي ايالات متحده و شكلي از خاورميانه كه ما خواهان ايجاد آن هستيم پديد آورده است.

در همين راستا »ري تكيه» در مقاله اي با عنوان »هزينه هاي بازدارندگي ايران» كه نشريه تصميم ساز »فارين افروز» در تاريخ 29 آوريل 2008 آن را منتشر كرد به برخي از چالش هاي اشاره مي كند و اذعان مي دارد كه؛ «ايران مشكلاتي اساسي براي ايالات متحده پديده آورده است. تلاش ايران براي دستيابي به توانايي هاي هسته اي، حضور موفق ايران در عراق، مخالفت آزار دهنده ايران با فرآيند صلح (رژيم جعلي) اسرائيل و فلسطين فهرستي سهمگين از گلايه هاي آمريكا از ايران را تشكيل مي دهد.»

محورهاي ايران هراسي
آمريكا و برخي از كشورهاي غربي همواره با رويكرد تخاصمي مسائل مرتبط با ايران را منعكس مي نمايند به گونه اي كه جمهوري اسلامي ايران در نظر مخاطب، تهديدي عليه صلح و امنيت منطقه و جهان معرفي مي گردد. رصد و محوريابي جنگ رواني نظام سلطه عليه ايران مويداين موضوع است و راهبرد ايران هراسي مشتمل بر هفت محور مي باشد كه عبارتند از:

-القاء دسترسي ايران به سلاح هاي هسته اي
- حمايت ايران از تروريسم
- نقض حقوق بشر در ايران
- القاء تهاجمي بودن فناوري هاي دفاعي ايران
- دخالت جمهوري اسلامي ايران را در امور كشورها
- اسلامي بودن نظام سياسي در ايران

- القاء مخالفت ايران با صلح و ثبات منطقه اي
مخدوش جلوه دادن ماهيت و اركان نظام ديني و رويكرد تخاصمي نسبت به ايران، نقطه مشترك تمامي محورهاي ذكر شده مي باشد كه برآيند آن چهره اي از جمهوري اسلامي را در ذهن مخاطب آماج ترسيم مي كند كه بر پيش فرض و انگاره ايجاد هول و هراس استوار است.

- تاكتيك ها و تكنيك هاي ايران هراسي
دست كاري و فريب افكار عمومي و وارد كردن بازيگران در زمين بازي و نقش هاي تعيين شده از سوي آمريكا غايت هدف راهبرد ايران هراسي است كه لازمه تحقق آن اجراي دقيق تاكتيك ها و تكنيك هاي متنوع هدفمند و پيچيده مي باشد. برخي از اين تاكتيك ها و تكنيك عبارتند از:

-بهره گيري از بار منفي واژه ها، كلمات و مفاهيم حساسيت برانگيز در افكار عمومي(نسبت دادن بنياد گرايي به ايران)
- وانمايي و سياه نمايي در خصوص ايران (تهيه و نمايش فيلم ضد ايراني 300)
- بهره گيري از تاكتيك ارعاب (القاء خطر فناوري موشكي ايران براي اروپا)
-انگاره سازي هاي هدفمند (قرار دادن تصوير آقاي احمدي نژاد در كنار تصوير هيتلر)
-استفاده از تاكتيك همسان سازي (قرار دادن نام سپاه در فهرست سازمان هاي تروريستي)
-تحريف اخبار مرتبط با ايران (غير صلح آميز معرفي كردن پيشرفت هاي هسته اي ايران)
-القاء مستقيم و غير مستقيم(معرفي ايران به عنوان محور و كانون شرارت در جهان)
- بهره گيري از تكنيك تكرار(ايران به دنبال استيلا بر كشورهاي منطقه مي باشد)


موارد مذكور در واقع بخشي از تاكتيك ها و تكنيك هاي مورد استفاده در راهبرد ايران هراسي است كه به طور معمول در خصوص ايران مورد استفاده مقامات و رسانه هاي آمريكايي و اروپايي قرار مي گيرد.

امواج ايران هراسي
موج اول ايران هراسي همزمان با پيروزي انقلاب اسلامي در ايران به مرحله اجرا گذارده شد. با عملياتي شدن موج اول اين راهبرد، كشورهاي عربي منطقه در شرايطي هول انگيز قرار گرفته و وادار به بازي در زمين معين شده از سوي آمريكا و لابي صهيونيسم شدند. هول و هراس ايجاد شده در بين كشورهاي منطقه و جاه طلبي صدام، عملا پازل جنگ افروزي آمريكا را كامل كرد و جنگي همه جانبه و گسترده را با هدف سرنگوني جمهوري اسلامي، به ايران تحميل كرد. از سوي ديگر اجراي موج اول ايران هراسي، موضوع فلسطين را نيز از كانون توجهات جهان عرب خارج ساخت، اين مهم فرصت مناسبي را براي رژيم جعلي اسرائيل فراهم كرد تا اقدام به قتل عام گسترده و وحشيانه فلسطيني ها و آواره كردن آنان نمايد. در واقع در سايه موج اول ايران هراسي بود كه رژيم اشغالگر قدس توانست جنوب لبنان را به اشغال خود در آورد.

موج دوم ايران هراسي
از آنجا كه ايران هراسي، همزاد و مترادف با اسلام هراسي است لذا همزمان با موج دوم اسلام هراسي، دومين موج ايران هراسي نيز به منصه ظهور رسيد. پس از حادثه 11 سپتامبر با معرفي ايران به عنوان محور و كانون شرارت، عملا موج دوم ايران هراسي در سياست خارجي آمريكا شكل گرفت. نومحافظه كاران جنگ سالار با انگاره سازي و تقسيم جهان به خير و شر، سعي در القاء اين مفهوم داشتند كه ايران در نقطه كانوني شرارت در جهان قرار گرفته است.

موج سوم ايران هراسي
متعاقب شكست سياست هاي خاورميانه اي آمريكا، موج سوم ايران هراسي نيز كليد زده شد. پيروزي اصولگرايان و تاكيد آنان بر پايداري در سياست خارجي ايران و همزماني آن با وقوع تحولات منطقه اي، توازن قدرت در منطقه را به سود ايران تغيير داد. پس از آن با احساس نگراني عميق واشنگتن از تحكيم محور ايران، عراق، سوريه لبنان و فلسطين، راهبرد ايران هراسي بيش از پيش مورد تاكيد سران كاخ سفيد قرار گرفت. وقوع جنگ 33 روزه و پيروزي حزب الله لبنان از يك سو و ناكامي هاي پي در پي آمريكا در منطقه و عراق شرايط را براي كاخ سفيد بحراني تر و دشوار تر كرد از اين رو نومحافظه كاران جنگ سالار راه خروج از بحران را در گرو توازن قدرت و بازدارندگي ايران يافتند بنابراين عملياتي كردن موج سوم ايران هراسي، ناظر بر ايجاد بازندگي و مهار منطقه اي ايران است.

اهداف پيدا و پنهان ايران هراسي

1- انتقال بحران از مديترانه به خليج فارس
كاخ سفيد با تاكيد بر راهبرد ايران هراسي در واقع سعي دارد بر تحولات منبعث از پيروزي بزرگ حزب الله در جنگ جولاي 2006 مديريت نمايد. در اين راستا با تمركز بر روي اين راهبرد و انتقال بحران به خليج فارس عملا سعي دارد تا وضعيت امنيتي رژيم جعلي اسرائيل را بهبود بخشيده و همانند موج اول ايران هراسي، براي اين رژيم جعلي فرصت سازي نمايد.

2- سرعت بخشيدن به روند سازش اعراب و رژيم صهيونيستي
واشنگتن در موج دوم ايران هراسي به دنبال اين هدف مي باشد كه با ايجاد هول و هراس در بين كشورهاي عربي از قدرت نفوذ ايران در منطقه، اين كشورها را وادار به بازي كردن در ميدان بازي تعيين شده نمايد. فرآيند كاناليزه كردن كشورهاي عربي منطقه، پازل آمريكا و لابي صهيونيسم را در جهت ايجاد جبهه عربي - اسرائيلي كامل مي كند. تشكيل جبهه موصوف از يك سو اجراي مصوبات نشست پائيزي موسوم به آناپوليس را امكان پذير مي سازد و از سوي ديگر شرايط را براي به رسمت شناختن رژيم جعلي اسرائيل فراهم مي كند

3 -تشكيل ناتوي عربي از عمان تا لبنان
بازدارندگي در برابر قدرت ايران از طريق همكاري دولت هاي عربي منطقه يكي از اهداف ديگر راهبرد ايران هراسي و اساس سياست خارجي آمريكاست. در واقع هدف واشنگتن از تاكيد بر موج سوم ايران هراسي، جدا كردن ايران از همسايگان عرب و ايجاد بلوك عربي (ناتوي عربي) متشكل از شش كشور حاشيه خليج فارس، مصر، اردن و آمريكا (1 + 2 + 6) در برابر ايران مي باشد.

4 - مهار منطقه اي ايران
عملياتي شدن راهبرد ايران هراسي ناظر بر تلاش واشنگتن براي سوزاندن برگ هاي برنده ايران در منطقه است. كاخ سفيد با ايجاد هول و هراسي در كشورهاي عربي سعي دارد آنان را وادار به نقش آفريني در عراق، لبنان و فلسطين مطابق با سياست هاي خود نمايد.

در اين ارتباط همزمان با درخواست «رايان كروكر» سفير آمريكا در عراق، براي بازگشايي سفارتخانه هاي كشورهاي عربي در بغداد، رابرت گيتس وزير دفاع اين كشور نيز در گفت وگو با يك شبكه عربي به كشورهاي مذكور توصيه كرده است اگر مي خواهند در عراق تنها صداي يك همسايه و آن هم ايران شنيده نشود، فورا سفيران خود را به عراق اعزام نمايند.

5 - منزوي ساختن ايران در عرصه بين المللي
زمينه سازي براي منزوي ساختن ايران در عرصه بين المللي هدف ديگر اجراي راهبرد ايران هراسي مي باشد. واشنگتن با تاكيد بر راهبرد مذكور در واقع سعي دارد مدل كره شمالي را براي متوقف ساختن فعاليت هاي هسته اي ايران پياده سازي كند.ضمن آنكه اجراي راهبرد ايران هراسي به زعم آمريكا، مي تواند باعث شكل گيري اجماع ضد ايراني در جهان شده و بازيگران رسمي و غيررسمي را با سياست هاي ايران ستيزانه كاخ سفيد همراه نمايد.

6- ايجاد مسابقه تسليحاتي در منطقه
ميليتاريزه شدن سياست خارجي آمريكا هزينه هاي زيادي را متوجه اين كشور كرد به گونه اي كه جنگ عراق تاكنون 700 ميليارد دلار براي كاخ سفيد هزينه در برداشته و دست كم 3 هزار ميليارد بر اقتصاد امريكا خسارت وارد كرده است. از اين منظر راهبرد ايران هراسي در واقع وادار كردن كشورهاي عربي به مسابقه تسليحاتي با ايران مي باشد تا واشنگتن از محل فروش تسليحات بتواند بازار سودآوري را براي خود مهيا سازد.

7- توجيه حضور نظامي و اشغالگري آمريكا در منطقه
انگاره سازي براي كشورهاي منطقه و هراساندن آنان از ايران، فرآيندي است كه در واقع حضور نظامي آمريكا در منطقه و اشغالگري آن را توجيه مي كند. اين موضوع، زماني اهميت خود را بيش از پيش نمايان مي سازد كه موج نفرت و انزجار در منطقه نسبت به عملكرد آمريكا فزوني يافته است. بنابراين ايران هراسي راهبرد تبليغاتي و جنگ رواني است كه ناظر بر ترميم قدرت نرم آمريكا در منطقه مي باشد.

8- تسلط بر منابع نفتي منطقه
آمريكا با عملياتي كردن راهبرد ايران هراسي علاوه بر اينكه حضور خود را در منطقه توجيه و تثبيت مي نمايد، امكان تسلط خود بر منابع انرژي منطقه را نيز مهيا مي سازد. شايان ذكر است منابع 22 ميليارد بشكه اي نفت آمريكا طي 11 سال آينده به اتمام خواهد رسيد و اين كشور مجبور خواهد شد روزانه 52 ميليون بشكه نفت خام خريداري كند. از اين منظر راهبرد ايران هراسي رابطه مستقيمي با تامين انرژي مورد نياز آمريكا در كمتر از ربع قرن آينده دارد چرا كه در چند سال آينده به دليل مصرف فزآينده داخلي، امكان صادرات نفت از برخي از كشورهاي صادركننده گرفته خواهد شد و تنها عربستان، عراق و ايران كشورهايي خواهند بود كه در 30 سال آينده مي توانند صادرات نفت داشته باشند. بنابراين ايران هراسي در واقع پلي است كه واشنگتن سعي دارد با عبور از آن از يك سو تحولات آينده داخلي خود را مديريت نمايد و از سوي ديگر بحران هاي منطقه اي و بين المللي فراروي آمريكا را مهار و كنترل نمايد.

مقاله ای از رضا سراج

تحلیل فیلم مستند ضد ایرانی ایرانیوم در برنامه راز + دانلود

ایرانیوم نام فیلم مستندی است که توسط رافائل شور "یک محافظه کار خاخام اسرائیلی" کارگردانی شده است. صندوق کلاریون تولیدکننده مستند جهاد سوم، در جدیدترین پروژه “ایران هراسی اتمی” با تلفیق دو واژه ایران و اورانیوم، مستند “ایرانیوم” را ساخته که ایران را خطرناک‌ترین تهدید اتمی جهان معرفی کرده است.

در این برنامه از مجموعه برنامه راز، با حضور دکتر فواد ایزدی (عضو هیئت علمی دانشکده مطالعات جهان دانشگاه تهران و کارشناس مسائل آمریکا) به تحلیل این مستند ضد ایرانی که تحریف برخی از سخنان حضرت امام در ترجمه آن، تحریف دلایل مخالفت جمهوری اسلامی با سیاستها و منافع آمریکا در ایران، استفاده ابزاری از عنوان تروریسم و ارتباط دادن اکثر حوادث مهم تروریستی در سراسر جهان به ایران، تخریب چهره­ی نهادهای انقلابی مانند سپاه و بسیج و در نهایت تحریک به حمله پیشدستانه به ایران برای دفع خطر رو به تزاید آن را در کارنامه خود دارد، پرداخته و بخش­هایی از آن نیز پخش شد. این فیلم به ظاهر مستند که در واقع بیانیه سیاسی طیف وابسته به لابی صهیونیستی در آمریکاست از افراد خاصی به عنوان کارشناس و مصاحبه شونده، نظیر برنارد لوئیس (Bernard Lewis) صهیونسیت شرق شناس از دانشگاه پرینستون، تئوریسین جناح نومحافظه­کار و مشاور جرج بوش به هنگام حمله آمریکا به عراق، کلیفرد می (Clifford May) رئیس بنیاد دفاع از دموکراسی (FDD)، کنث تیمرمن (Kenneth Timmerman) موسس بنیاد دموکراسی برای ایران و مرتبط با چهره­های ضد انقلاب ایرانی که مسیر آشوبگران در فتنه ۸۸ را نیز در سایت خود قرار داده بود گرفته تا نمایندگان کنگره و سنای ایالات متحده و ضد انقلاب ایرانی، استفاده کرده است.

تحلیل فیلم مستند ضد ایرانی ایرانیوم / برنامه راز

مدت زمان: ۷۱ دقیقه

کیفیت:TVRip (خوب)

کاری از: شبکه چهار سیما / برنامه راز

منبع فایل: برای حقیقت جویان


لینک اصلی قسمت ۱ | لینک کمکی قسمت ۱

لابي يهود و سينماي امريكا

اشاره

يكي از ابزارها در مقوله عمليات رواني، رسانه‌هاي ديداري ـ شنيداري است كه براي تأثيرگذاري بر ادراك مخاطب از آن استفاده فراوان مي‌شود. در اين زمينه، نوشتار حاضر مي‌كوشد فيلم‌هاي تأثيرگذار رواني ـ اجتماعي توليد شده در سينماي امريكا را كه به ذهنيت‌پردازي ويژه در بينندگان بر اساس اهداف از پيش تعيين شده رژيم صهيونيستي مي‌پردازد، مورد بررسي قرار دهد.

مقدمه

در عرصه تعاملات بين‌المللي، واحدهاي ملي در راستاي پيشبرد اهداف و اولويتهاي مدنظر خود، از تمامي ابزارهاي موجود به منظور افزايش سطح تأثيرگذاري خود بهره مي‌گيرند. در اين زمينه، استفاده از امكانات و نيروهاي تبليغاتي ـ رواني، اهميت فراوان دارد. عمليات رواني، به يك تعبير امكان تأثير‌گذاري در محيط ادراكي ـ روان‌شناختي نيروهاي متخاصم يا رقيب به گونه‌اي است كه در راستاي گزينه‌هاي راهبردي نيروي خودي باشد. امروزه، به ويژه در دوران پسا جنگ سرد و پايان دوران ژئو‌پليتيك به مفهوم دو قطبي آن، ماهيت تعاملات و سياستگذاريهاي امنيتي ـ راهبردي، دگرگونيهاي ساختاري فراوان يافته و ساز و كارهاي عمليات رواني تا حدي جايگزين ابزارهاي امنيت سخت‌افزاري، شده است.
در مقوله عمليات رواني، رسانه‌هاي ديداري ـ شنيداري، اهميت بسزايي براي تأثيرگذاري گسترده بر محيط ادراكي مخاطب و افكار عمومي دارد، به واقع، اگر بتوان در شاكله ذهني و برداشتهاي معطوف به تجربه هدف مخاطب، دگرگوني اساسي، بر اساس سناريو‌نويسيهاي از پيش تعيين شده، صورت داد، مي‌توان اذعان كرد كه در راستاي تأمين اهداف راهبردي معطوف به ارتقاي قدرت خودي، گامهاي اساسي برداشته شده است.
با توجه به جايگاه و كاركرد رسانه هاي ديداري ـ شنيداري، به ويژه صنعت سينما در راستاي جهت‌دهي به ذهنيت مخاطبان، اين رسانه از جايگاه ويژه‌اي به منظور عمليات رواني ـ تبليغاتي، برخوردار است. بسياري از دولتها و گروههاي قومي و فرامليتي در راستاي اهداف خود از سينما بهره گرفته‌اند كه در اين زمينه، استفاده لابي صهيونيستي از صنعت سينما در ايالات متحده امريكا به مثابه قدرت هژمون و تأثيرگذار در نظام بين‌المللي، جاي تأمل فراوان دارد. به واقع، پيوندهاي اساسي ميان سرمايه‌داران و لابي صهيونيستي و سينماپردازان امريكايي، در راستاي اهداف جنبش صهيونيسم مقوله‌اي است كه اهميت بسيار دارد.
در اين زمينه، نوشتار حاضر مي‌كوشد تا با بررسي فيلمهاي تاثير‌گذار رواني ـ اجتماعي توليد شده در سينماي امريكا كه به ذهنيت‌پردازي ويژه‌اي در بينندگان بر اساس اهداف از پيش تعيين شده صهيونيستي پرداخته‌اند، از سال 1948 و تشكيل دولت اسرائيل تا پايان جنگ سرد 1991 و به يك تعبير پايان توازن استراتژيكي به نفع اعراب، محيط ادراكي ـ روان‌شناختي سينماي ايالات متحده را مورد ارزيابي و بررسي موردي، قرار دهد.

گفتار نخست: رسانه سينما به مثابه ابزاري مؤثر

واژه رسانه، بار محتواي ويژه‌اي دارد. اصولاً، يك رسانه ابزار كارآيي براي برقراري ارتباطات است. رسانه‌ها، به يك تعبير، محصول فرهنگ صنعتي‌اند، هر چند در معناي عام آن از قدرت بيشتري نيز برخوردارند. رسانه‌هاي ديداري ـ شنيداري از جمله سينما به دلايل متعدد از مؤثرترين ابزارهاي جهت‌دهنده و ذهنيت‌بخش سياسي، راهبردي، به شمار مي‌آيند؛ اصولاً سينما بيان غيرطبيعي را آن گونه طبيعي مي‌سازد كه همچون خود طبيعت به نظر مي‌رسد. در فيلم، صحنه‌ها، چشم‌اندازها و رويدادها، آنچنان در ذهن بينندگان تأثير مي‌گذارند كه گويي همه آنها زندگي واقعي‌اند. فيلمها، دامنه گسترده‌اي از جلوه‌هاي سينمايي را بر اساس اهداف و نيات توليدكننده فيلم، به مخاطبان ارائه مي‌دهند. بسياري معتقدند ابزار رسانه‌اي سينما، به يك عبارت، مبناي خود‌شناسي مخاطبان را دگرگون مي‌كند، ذهن بيننده را به ابرفضاهاي پست مدرن مي‌كشاند و گاه با چاشني قرار دادن مقوله‌هاي ارزش ـ سياسي، در ذهنيت‌سازي و مديريت ادراك مخاطبان، تأثيرات شگرفي را بر جاي مي‌گذارد. رسانه سينما با همراه كردن گام به گام بيننده با خود، با بهره‌گيري از حالات همبستگي و تعامل ميان ذهني، انگاره‌ها يا مفاهيم كنترل كننده‌اي را به مخاطب ارائه مي‌كند كه شايد به تعبير فيلسوف فرانسوي، لويي آلتوسر، يك ساز و كار ايدئولوژيكي براي توجيه وضع موجود، تلقي شود.
ژوزف كلاپر معتقد است كه رسانه‌هايي مانند سينما سه نوع دگرگوني اساسي را در ذهنيت مخاطبان ايجاد مي‌كنند: تغيير عقيده، تغييرات جزئي و تقويت وضع موجود. بر اين اساس، سينما، يك رسانه كاراست. سينماگر مي‌كوشد تا در راستاي ذهنيت‌سازي مخاطب، با كوچك‌ترين واكنش مثبت او و در لحظه تعيين‌كننده و خطيري، ايستارهاي سياسي ـ راهبردي خود را بيان كند. سينما، رسانه‌اي ديداري ـ كلامي است كه بر مبناي ارزش‌گذاريهاي ويژه سازندگان فيلم، بيننده را از حالت سردرگمي خود تفسيري به تفسير مطلوب خود سوق دهد. اصولاً سينما، بر مبناي تصويرهايي ايجاد شده است كه در آن، معاني براي دلالت و جهت‌دهي، به كار گرفته مي‌شوند.
موسيقي فيلم و الگوهاي توان شخصيت داستاني، نيز از جمله عوامل تعيين‌كننده در اين راستا، قلمداد مي‌شوند. كانت، فيلسوف آلماني در آثار خود به اين نكته مي‌پردازد كه «هيچ دريافت ادراكي، بدون وجود مفهوم، وجود نخواهد داشت». شايد با استعاره از اين عبارت بتوان اذعان كرد كه سينما به مثابه ابزار رسانه‌اي مؤثري، مفاهيمي جهت‌گيري شده را به ما ارائه مي‌كند كه چهار چوب ذهني ـ رواني ما را شكل مي‌دهد.

گفتار دوم: سينماي امريكا و لابي يهود

طي تاريخ پيدايش سينما، كه بيش از صد سال قدمت دارد، افزون بر هزار فيلم سينمايي صرفاً در مورد يهوديان، مسائل قومي، آرمانهاي ايدئولوژيكي و سياسي آنها در سينماي ايالات متحده، ساخته شده است. جالب آنكه حتي در نخستين فيلمهاي سينمايي، مانند رقص يهودي (1903) توماس اديسون، نمادي از مقوله قوميت يهودي و آرمانهاي آنان ديده مي‌شود، به ويژه طي سالهاي 1945-1991، تعداد فيلمهايي كه به طور مستقيم يا غيرمستقيم به موضوع كشتار يهوديان از سوي نازيها مي‌پردازد، در سينماي امريكا بسيار در خور توجه است، جانب‌داري ويژه سازندگان اين آثار از آرمانهاي مدنظر صهيونيستها و اصرار تأمل برانگيز آنها در راستاي ذهنيت‌سازي به نفع صهيونيسم و به زبان اعراب و مسلمانان كاملاً مشهود است. تأكيد بر شرايط بسيار سخت و غيرانساني يهوديان طي دوران اقامت در اروپا و خارج از سرزمين موعود (فلسطين اشغالي، به زعم مرام صهيونيستي) و شخصيتهاي اصولاً كليشه‌اي ترحم برانگيز يهودي از ويژگيهاي اساسي اين گونه فيلمها، به شمار مي‌آيد.
بيشتر فيلمهاي امريكايي ساخته شده در زمينه قوم يهود، با اطمينان از تلقي موافق تماشاگران و مخاطبان نسبت به باور و مرام صهيونيستي، لزوم نجات قوم يهود از خطر كشتار دسته جمعي و زندگي آنان در ارض موعود را مورد تأييد قرار مي‌دهند. خاطرات آن فرانك (1959)، كار جورج استيونس يكي از معروف‌ترين آثار سينمايي امريكايي مربوط به قتل عام يهوديان است. فيلم بر مبناي خاطرات دختر يهودي پانزده ساله‌اي به نام آن فرانك است كه پيش از كشته شدن به دست نيروهاي آلمان نازي در هلند، آخرين اميدها و واگويه‌هاي خود را به گونه‌اي كه مهر تأييدي بر مظلوميت قوم يهود طي تاريخ بشريت است، بيان مي‌كند. جالب آنكه به جز نقش آن فرانك در فيلم كه ميلي پركينز غيريهودي، ايفاگر آن است، ديگر نقشها به بازيگران يهودي سپرده شد. واكنشهاي عاطفي ويژه در ميان بينندگان امريكايي نسبت به يهوديان و لابي صهيونيستي، در سطح وسيعي پديدار شد و فيلم با پيامهاي ريز و درشت، تبليغاتي ـ رواني خود به مثابه يكي از ابزار مؤثر عمليات رواني صهيونيستي، كارايي خود را در گستره وسيعي بر جاي مي‌گذارد. بسياري از فيلمهاي ساخته شده در اين زمينه، بر اساس آثار رمان‌نويسان مطرحي، مانند ويليام گلدمن، فردريك فورسايت و آيرالوين، شكل گرفته‌اند كه از مقوله نسل‌كشي يهوديان به منزله يك رويداد عظيم در تعاملات بشري ياد كرده‌اند.
در سال 1960 و حدود دوازده سال پس از تشكيل دولت يهود، اتوپرمينگر فيلمساز امريكايي، فيلم اكسدوس را با سرمايه شركت فيلم‌سازي ام.جي.ام و آر.ك.او كه گرايش صهيونيستي داشتند، با هزينه دو ميليون دلار در 212 دقيقه و به شيوه سوپر‌‌پاناويژن 70 ميليمتري، توليد مي‌كند كه به توجيه توسعه‌طلبي و گرايشهاي نژادي صهيونيستها در اراضي اشغالي مي‌پردازد. داستان فيلم از قبرس (1947) به تروريستهاي ايرگون به منظور مبارزه عليه اعراب و انگليسيهاست. به واقع، اكسدوس نام كشتي‌اي است كه شيصد مسافر را به فلسطين منتقل مي‌كند. قهرمانان فيلم همگي پس از مدتي به عضويت گروه هاگانا در مي‌آيند كه خواهان استقلال و پيدايش يك دولت يهودي است و جالب آنكه همگي، افرادي آرمان‌جو و صلح‌طلب‌اند. در يكي از صحنه‌هاي فيلم، آري يكي از شخصيتهاي اصلي فيلم در سرزمين فلسطين، مي‌گويد: «من يك يهودي‌ام، اين سرزمين من است» و در صحنه‌هاي پاياني فيلم، كارن ديگر شخصيت اصلي فيلم به دست عربي ناشناس، به گونه‌اي مظلومانه، كشته مي‌شود. فيلم بازتابهاي گسترده‌اي را در ميان مخاطبان بر انگيخت، حتي بسياري از اسرائيلي‌هاي ميانه‌رو به علت آنكه فيلم تأكيد ويژه‌اي بر تروريستهاي ايرگون دارد، به سازندگان آن اعتراض كردند. راديو قاهره نيز فيلم اكسدوس را توطئه امپراليستي صهيونيستي ناميد.
واقعيت آن است كه پرمينگر به اهداف لابي صهيونيستي مشروعيت ويژه‌اي بخشيد و بر وجه تعرضي ايدئولوژي اسرائيليها به عنوان يك حق مشروع و طبيعي، تأكيدكرد. طي سالهاي دهه 70، نيز فيلمهاي تبليغي ـ رواني بسياري در راستاي منافع راهبردي رژيم صهيونيستي توليد شدند. فيلمهاي پرونده اورشليم (1972) ساخته جان فيلن، رزباد (1975) توليد اتوپرمينگر، مرد بعدي (1976) ساخت ريچارد سارافيان، يكشنبه سياه (1977) كار مناخيم گولان، از جمله فيلمهايي بودند كه به شدت ذهنيت مخاطبان را نسبت به مسئله دولت يهود و مناقشه فلسطينيها و رژيم صهيونيستي به منزله طولاني‌ترين درگيري در سده‌هاي اخير، تحت تأثير قرار دادند. فيلم پرونده اورشليم بيانگر گرايش نخبگان اجرايي ـ نظامي رژيم صهيونيستي به ثبات در فلسطين و يافتن راه‌حلهاي مسالمت‌جويانه با اعراب است.
فيلم رزباد به ربوده شدن پنج زن از سوي چريكهاي فلسطيني مي‌پردازد. در فيلم مرد بعدي، كه شون كانري در نقش خالد عبدل محسن، وزير امور خارجه عربستان سعودي، ظاهر مي‌شود، روند شكل‌گيري صلح از سوي اين فرد از طريق هم‌گرايي و همكاري امنيتي ـ راهبردي كشورهاي عضو اپك با رژيم صهيونيستي، به تصوير كشيده مي‌شود كه در پايان فيلم، خالد عبدل محسن به دليل تلاش فراوان براي حل و فصل مسالمت‌آميز اختلافات بين دولت يهود و اعراب به طرز فجيهي به قتل مي رسد و جالب آنكه پيش از كشته شدن، طي يك سخنراني آتشين براي مخاطبان، بر دوست داشتن رژيم صهيونيستي تأكيد ويژه‌اي مي‌كند كه شايد به گونه‌اي سخنراني به تصوير كشيده شده در فيلم مرد بعدي را تأييدي بر سخن معروف جان ساليمون دانست كه مي‌گفت: «همه ضد ساميها، يهودي نيستند».
فيلم عمليات رعد مناخيم گولان، ماجراي حمله كماندوهاي رژيم صهيونيستي به هواپيماربايان فلسطيني و رهايي 103 گروگان رژيم صهيونيستي از فرودگاه انتبه اوگانادا در سال 1976 را به تصوير مي‌كشد. آنچه در فيلم جلب نظر مي‌كند، آن است كه بازيگران آن به جز كلاوس كينسكي و معدودي ديگر كه نقش تروريست را ايفا مي‌كند، همگي اسرائيلي‌اند. نكته جالب ديگر آنكه، مناخيم گولان، به جاي آنكه بازيگراني را براي ايفاي نقش اسحاق رابين و ديگر مسئولان سياسي ـ امنيتي رژيم صهيونيستي به كار گيرد، از فيلمهاي مستند كه كنش دراماتيك داشتند، در ميان فيلم استفاده كرد و در فيلم، با به كارگيري صحنه‌هاي بيشتر از عمليات آزادسازي گروگانها و تأكيد بر جنبه‌هاي هيجاني و احساسي بر مقوله توان نظامي رژيم صهيونيستي، به گونه‌اي غيرمستقيم، تأكيد مي‌كند.
فيلم فهرست شيندلر اثر كارگردان بلند آوازه امريكايي استيون اسپيلبرگ به نجات جان يهوديان به وسيله شيندلر سرمايه‌دار هم‌دست نازيها اشاره مي‌كند و انتخاب يك نازي به منزله منجي يهوديان، همانند انتخاب يك عرب در فيلم مرد بعدي و قتل او به دليل علاقه به اسرائيليها، اتفاقي نيست، بلكه بر اساس يك محور رواني ـ تبليغي بر ذهن و محيط ادراكي ـ روان‌شناختي مخاطبان هدف، انجام مي‌پذيرد. فهرست شيندلر اسپيلبرگ، هفت جايزه اسكار، از جمله دو جايزه ويژه اسپيلبرگ، اسكار بهترين فيلم سال را دريافت كرد. آنچه به نظر مي‌رسد، آن است كه سينماي امريكا در دوران جنگ سرد (1945 ـ 1991) و سپس، در دوران فروپاشي شوروي سابق و دوره پسا جنگ سرد (تاكنون 1991)، همواره تحت تأثير لابي صهيونيستي و در تضاد با منافع راهبردي ـ امنيتي اعراب ارزيابي مي‌شود.

نتيجه‌گيری

به واقع، سينماي امريكا، سراسر متأثر از تلاش لابي صهيونيستي به منظور تغيير نگرش مخاطبان هدف و ذهنيت‌سازي آنان بر مبناي هنجارهاي معطوف به منافع راهبردي ـ امنيتي رژيم صهيونيستي است. اصولاً، در آثار سينمايي امريكا، شخصيتهاي داراي گرايش صهيونيستي، اشخاص منطقي و متمايل به حفظ صلح و ثبات بين‌المللي و طرفدار حل و فصل مسالمت‌آميز كشمكش ديرين با فلسطينيها، معرفي مي‌شوند كه قهرمانان مثبت فيلم نيز به شمار مي‌آيند. از سوي ديگر، اعراب به ويژه فلسطينيها، افرادي ناهنجار، متمايل به چالش‌آفريني و تروريسم به مخاطب امريكايي، معرفي مي‌گردند كه شخصيتهاي منفي فيلم، ارزيابي مي‌شوند.
آنچه مسلم است، سينماي امريكا به مثابه يك رسانه ديداري ـ شنيداري مؤثر در زمينه بازشناسي محيط ادراكي ـ روان‌شناختي مخاطبان و شيوه‌هاي تأثيرگذاري و نفوذ بر منظومه شناختي مخاطبان در آن بسيار قابل تأمل است.

آرمين امينی

به نقل از    http://www.arnet.ir 

نگاهي گذرا به محورهاي القايي عمليات رواني امريکا در فيلم دستگيري صدام

مستند ذره اي كوچك در سوراخ  (Ace in the Hole)

اشاره

چگونگي اعلام خبر دستگيري صدام توسط نظاميان امريكايي در بيست و چهارم آذرماه هشتاد و دو بر اساس يك روند تبليغاتي برنامه‌ريزي شده و استفاده از ساز و كارهاي رسانه‌اي غرب سازماندهي شده بود. امريكايي‌ها، در اين سناريوي تبليغاتي با استفاده از روش‌هاي مختلف سعي در القاء يأس و نااميدي داشتند تا از اين رهيافت، بستر لازم را براي ادامه حضور نظامي خود در عراق فراهم كنند. ارايه برآوردهاي غلط از توانايي فداييان صدام و ساير نيروهاي درگير در جنگ، تنها در راستاي توجيه حضور نظامي امريكا در عراق صورت مي‌گيرد و اين در حالي است كه عدم استقرار نظاميان امريكايي شايد ساده‌ترين راه‌حل براي كاهش درگيري‌هاي موجود در عراق باشد. اين مقاله ضمن بررسي روند شكل‌گيري دستگيري صدام پس از سقوط بغداد، به تفصيل اهداف تبليغات نيروهاي اشغال‌گر در نحوه القاي پيام دستگيري صدام را بررسي و تجزيه و تحليل مي‌كند و در پايان به انواع فنون توليد اين فيلم در طراحي صحنه، نور و ... و ايفاي نقش صدام در اين سناريو اشاره مي‌نمايد.

مقدمه

خبر دستگيري صدام حسين همچون صاعقه‌اي در رسانه‌ها پخش شد و به سرعت در سطح جهان به عنوان مهم‌ترين خبر تيتر اول روزنامه‌ها، صفحه تلويزيون‌ها و برنامه‌هاي راديويي را تسخير كرد. نخستين بار، اين خبر را واحد مركزي خبر صدا و سيما (بعداً مطرح شد خبرگزاري جمهوري اسلامي ايران ـ ايرنا) به نقل از جلال طالبي ـ عضو شوراي حكومتي عراق و رهبر اتحاديه ميهني كردستان عراق ـ منتشر شد. اتفاق نادري كه معمولاً در امپراتوري خبري و رسانه‌اي دنيا كمتر رخ مي‌دهد. اين شيوه اطلاع‌رساني مي‌توانست ضربه‌اي اساسي به برنامه‌هاي احتمالي غول تبليغاتي امريكا در قبال سوژه‌اي با چنين ويژگي‌هاي خبري (كه توانايي تبديل شدن به يك فعاليت برنامه‌ريزي شده تبليغاتي و عمليات حساب شده رواني داشت) بزند. اما اين معجزه اتفاق افتاد و خبر دستگيري صدام، رئيس جمهور و ديكتاتور سابق عراق را جلال طالبي در گفت‌وگو با خبرگزاري جمهوري اسلامي اعلام كرد. بلافاصله خبرگزاري فرانسه، رويتر و شبكه‌هاي تلويزيوني سي.ان.ان، بي.بي.سي، الجزيره، العربيه، المنار و چند شبكه تلويزيوني ديگر به نقل از ايران، اين خبر را مخابره كردند. طبق گزارش منابع خبري، صدام 65 ساله كه با خبرچيني يكي از اهالي شهر تكريت لو رفته بود در زيرزمين سردابي در منطقه الدوره تكريت، توسط نيروهاي كرد عراق دستگير شد. عبدالعزيز حكيم، رئيس دوره‌اي شوراي حكومتي عراق هم كه در مادريد به سر مي‌برد، گفت آزمايش‌هاي D.N.A نشان داده است كه فرد دستگير شده شخص صدام است و از بدل‌هاي او نيست.
جوهره خبري سوژه آنچنان پرانرژي و اثرگذار بود كه بيشترين توجه جهانيان را به خود جلب و بهترين شرايط را براي صاحبان رسانه‌ها و كارگزاران تبليغات آماده كرد، به گونه‌اي كه مهم‌ترين خبر همه رسانه‌ها از چهاردهم دسامبر 2003 (بيست و چهارم آذر ماه هشتاد و دو) به يك جمله ختم مي‌شد: SADDAM CAPTURED و اين، شرايط تبليغي نبود كه اشغال‌گران عراق آن را نشناسند و يا به راحتي از آن بگذرند.
پرواضح است كه آنان مدت‌ها پيش از دستگيري صدام، فرآيند برنامه‌ريزي شده‌اي را براي بهره‌برداري تبليغي از اين پديده در زرادخانه‌هاي رسانه‌اي خود آماده كرده بودند. خام‌انديشي است كه لحظه‌اي با خود بينديشيم و يا باور كنيم كه سردرمداران امريكا و نومحافظه‌كاران حاكم بر آن كشور، جستجوي هشت ماهه خود به دنبال صدام را بدون تعميق در نوع اطلاع‌رساني و چگونگي تبليغ آن انجام داده باشند. اين نكته‌اي است كه مقاله حاضر در صدد است با تكيه بر بررسي بخشي از عمليات تبليغي امريكايي‌ها و متحدانش در اعلام خبر دستگيري صدام حسين به آن بپردازد.

صدام و امريكادوستان ديرينه

پوشيده نيست كه استكبار جهاني با تكيه بر قدرت جهنمي نظامي و اتكا بر قدرت تبليغي و ساختارهاي سازمان‌يافته عمليات رواني منسجم خود، سوداي سلطه بر جهان به ويژه كشورهاي اسلامي و خاورميانه را در سر مي‌پروراند. در اين راستا، بايد اذعان كرد كه آنان از نخستين روزهاي اشغال عراق، در صدد بهره‌گيري رسانه‌اي از سقوط و دستگيري صدام بوده‌اند. بايد توجه داشت كه صدام و رژيم بعثي، به منزله يك عامل مؤثر از مجموعه عوامل امريكا در منطقه، به مدت چند دهه در راستاي اجراي سناريوهاي امريكا گام برمي‌داشت. هرچند بررسي سوابق و دلايل وابستگي صدام به سازمان سيا و دولت امريكا ضرورتي ندارد، اما در اين زمينه، مشهورترين نظريه، پيشينه تاريخي اين وابستگي را از دوران حضور صدام در مصر و پيش از به قدرت رسيدن حزب بعث در عراق جستجو مي‌كند. شواهد بسياري اين مدعا را گواهي مي‌كند كه برآيند رفتار (سياست‌هاي) ديكتاتور طرفدار ناسيوناليسم افراطي عربي هميشه به گونه‌اي بوده كه در نهايت در جهت اهداف استراتژيك امريكا تحليل شده است. در اين رابطه، مي‌توان بدين موارد اشاره كرد:
1) موضع‌گيري صدام در تمام درگيري‌هاي اعراب و رژيم اشغال‌گر قدس با ژست هميشگي و با تندروي‌هاي خاص خود، صحنه را به نفع صهيونيست‌ها تغيير مي‌داد (مانند جنگ رمضان اعراب و رژيم صهيونيستي).
2) انعقاد پيمان صلح و دوستي با محمدرضا پهلوي، ديكتاتور مخلوع ايران و تحكيم پايه‌هاي قدرت ژاندارمي او در منطقه.
3) حمله به جمهوري اسلامي ايران، در راستاي توطئه‌هاي امريكا و تحميل جنگ هشت ساله به دو كشور مسلمان.
4) همكاري با القاعده به ويژه زماني كه غرب به تبليغ اين نوع همكاري نياز داشت.
5) حمله به كويت و زمينه‌سازي براي حضور نظامي امريكا و متحدانش در جنگ دوم خليج فارس.
6) سركوب انتفاضه شيعيان جنوب عراق با هدايت امريكا و اعدام بيش از صدها هزار شيعه كه توانايي مقابله با امريكا و رژيم صهيونيستي را داشتند.
7) چگونگي هدايت جريان‌هاي سياسي نظامي ـ تبليغي حاكم بر عراق كه در عرض سه هفته به شكست خفت‌بار و به دور از تصور ارتش بعثي و سقوط عراق منجر شد و تمامي جهان را در بهت فرو برد.
8) چگونگي فرار، مخفي و تسليم شدن به امريكا، مي‌تواند بخش ديگري از رفتار صدام در جهت منافع امريكا تلقي شود.
البته گروه ديگري از صاحب‌نظران اعتقاد دارند كه با توجه به خصوصيات فردي، روحي و رواني صدام، وي از مدتي قبل در مقابل امريكا سر به شورش گذاشته بود كه در نتيجه باعث خشم امريكا و سركوبي او شد. بر اين اساس بايد سهم بيشتري به استقلال تصميمات و عملكرد او قائل شد. در صورت قبول اين فرضيه بايد رفتارهاي متفاوتي به ويژه هنگام دستگيري وي شاهد بوديم؛ اما اين رفتارها هيچ‌گاه رخ ندادند. او دست‌كم مي‌توانست شبيه برخي از ديكتاتورهاي مستقل قبلي مانند هيتلر و گورينگ و … خودكشي كند يا مبارزه‌اي در حد قصي و عدي ـ پسرانش ـ كه در درگيري مسلحانه كشته شدند، انجام دهد. در مقابل، فرضيه سوم معتقد است او همچنان نوكري خود را باور داشت، اما امريكا وي را از حلقه سرسپردگانش خارج كرده بود. مطابق اين فرضيه، امريكا در برنامه‌اي از پيش تعيين شده عملاً او را به موضع كنوني سوق داد. در آغاز اين روند، حمله به جمهوري اسلامي و در نهايت با تشويق خود، حمله به كويت را طراحي كرد و با تعهداتي كه در قبال حمله و سلطه عراق بر كويت داشت صدام را در اين دام گرفتار كرد. بايد دقت كرد كه در هر سه فرضيه ياد شده، نقش صدام در عمليات رواني امريكا چندان تفاوتي نمي‌كند. او در اين روند، كاركرد مطلوب امريكا را دارد و اين نقش همچنان ادامه دارد. اين رهيافت بايد از منظر ديگري كه در آن، روند اجراي برنامه‌هاي عمليات رواني از سيري مشخص پيروي مي‌كند، مطالعه شود. دانشمندان علوم ارتباطات و تبليغات بر اين باورند كه در نگاه كلان و كلي هر عمليات ارتباطاتي و تبليغي از سه مرحله مشخص و قابل تفكيك تشكيل مي‌شود:
الف) مقدمات و تمهيدات عمليات رواني، شامل مجموعه كوشش‌هاي آغازين، زمينه‌سازي و شروع تبليغات جهت‌دار به منظور آماده‌سازي شرايط براي اقدام اصلي.
ب) اجراي برنامه اصلي، كه مي‌تواند از بخش‌ها و مراحل مختلف تشكيل شود.
ج) نتيجه‌گيري و بهره‌برداري، كه معمولاً با جهت‌گيري مناسب تبليغي، دستاوردهاي فرآيند را در جامعه مخاطب يا مخاطبان نهادينه كرده، اهداف خود را تثبيت مي‌كند. اين مسير معمولاً، در تمامي برنامه‌هاي تبليغي طي مي‌شود و مجريان، محققان و منتقدان بر اساس اين مراحل با پروژه‌اي القايي يا اقناعي مواجه مي‌شوند.
اكنون با در نظر گرفتن سه پيش فرض موجود يعني:
1) دستگيري صدام از همان آغاز، جزئي از سوژه‌هاي اساسي عمليات تبليغي امريكا بوده است.
2) در اين برنامه، صدام خود يكي از بازيگران و مجريان (خواسته يا ناخواسته) طرح تبليغي و رسانه‌اي امريكا بوده است.
3) امريكاييان مجبور هستند كه از اصول كلاسيك و قواعد كلي فرآيندهاي القايي تبليغي بهره گيرند و قادر نيستند اين قوانين را به يكباره نفي كنند.
مي‌توان نگاهي گذرا بر آنچه اتفاق افتاد، انداخت و ضمن بررسي تاريخچه تبليغي سوژه، نكاتي چند را مد نظر قرار داد. در آغاز، كارشناسان و مديران عالي رتبه عمليات رواني امريكا يك عمليات مناسب رسانه‌اي ـ تبليغي را با در نظر گرفتن شرايط خاص جهاني ـ منطقه‌اي و به منظور تحكيم اهداف از پيش تعيين شده خود در نظر داشتند. آنان اميدوار بودند كه بي‌هيچ مشكلي اين پروژه را به انجام برسانند. اهداف اصلي آنان از طراحي و اجراي چنين طرح حساس تبليغي ـ طرح حساب شده دستگيري صدام حسين به دست اشغالگران ـ عبارت است از:
1) تثبيت اهداف راهبردي امريكا در خاورميانه به خصوص طرح خاورميانه بزرگ و شكست يا ارعاب حكومت‌ها، نظام‌ها و افراد مخالف، براساس تخريب و مخدوش كردن چهره صدام، به منزله رئيس رژيمي منسجم، مقتدر، مسلح و مخالف با اهداف امريكا در منطقه.
2) تثبيت و توجيه دلايل حضور امريكا در منطقه (كه با تبليغ وسيع اشغال عراق و افغانستان آغاز شده و همچنان ادامه خواهد داشت) با به رخ كشيدن وجود ديكتاتوري بالقوه خطرناك براي منطقه.
3) در هم شكستن ابهت صدام (كه القاب بسياري را در جهان عرب براي او فراهم ساخته بود) به منزله سمبل مقاومت و مبارزه پان‌عربيسم و نماينده رهبران راديكال و قدرت‌مدار عربي.
4) القاي شكست صدام و تسري آن به مقاومت‌هاي اسلامي و محكوم به شكست نشان دادن حركت‌هاي آنان بر اساس مقايسه مبارزه آنان با سرانجام صدام و بن‌لادن؛ همچنين معرفي القاعده، به عنوان نماد اصلي مبارزه اسلامي در جهان و به انزوا كشاندن جريان اصيل مقاومت اسلامي كه پيرو اصول اساسي و اسلام ناب محمدي(ص) است.
5) توجيه سركوبگري و قساوت‌هاي پليسي و امنيتي عوامل خود در سطح منطقه و جهان به عنوان يك ضرورت. اين توجيه ضروري، از تهديدهاي ضدامنيتي عناصري چون صدام و افرادي چون بن‌لادن، ملاعمر، ابراهيم الدوري و ... كه هنوز دستگير نشده‌اند يا شايد دستگيري‌شان اعلام نشده است، نشئت مي‌گيرد.
6) تثبيت اهداف تبليغي رژيم صهيونيستي در منطقه با بهره‌گيري از فرصت هياهوي تبليغي بر سر دستگيري صدام و ايجاد جريان موازي تبليغي براي پوشش تبليغي آن رژيم، به ويژه كم‌اثركردن تبليغات مردم فلسطين، انتفاضه و نظام‌هاي مستقل كه توجه خود را به حقايق فلسطين، سركوبگري‌ها و تروريسم دولتي صهيونيسم معطوف كرده‌اند.
7) تأمين منافع حزب حاكم بر كاخ سفيد؛ با انتشار خبر دستگيري و محاكمه صدام با هدف بهره‌برداري تبليغاتي در مبارزات انتخاباتي.
8) تحقير مسلمانان و القاي توهم شكست ابهت اسلام به عنوان يك مكتب، فرهنگ و تمدني قابل اعتنا و جهان شمول با سمبل‌سازي و نمادتراشي از صدام به مثابه رهبر مسلمان برخاسته از اين جريان.
9) حمايت تبليغي از هم‌پيمانان (شامل انگليس، استراليا، اسپانيا و پرتغال و ...) و همراهان (كشورهايي كه نيروي نظامي، كمك مالي و مستشار اعزام كرده‌اند) در اشغال براي توجيه و مشروعيت بخشيدن به نوع حضور و كمك آنان در اشغال سرزمين عراق.
10) ضربه‌زدن و اعمال فشار تبليغي بر مخالفان حمله نظامي و اشغال؛ از جمله فرانسه، روسيه، آلمان و كشورهاي مخالف منطقه مانند ايران، سوريه، لبنان، عربستان و … با استفاده از وجود صدام به عنوان دليل القايي حضور امريكا در منطقه.
11) القاي وجود دوستي و نوعي احساس مشترك و همسويي بين اشغالگر و مردم عراق اشغال شده؛ با توجه به نفرت عمومي از صدام و تضمين ايجاد دوران جديد و شرايط نوين پس از به بند كشيدن صدام به ويژه در شرايط كنوني براي حمايت از دولت انتقالي عراق.
12) توجيه دلايل حمله به عراق؛ به خصوص پس از آن كه امريكا و متحدانش نتوانستند دلايل اصلي خود مبني بر ضرورت حمله به عراق (به ويژه به بهانه وجود سلاح‌هاي كشتار جمعي و سلاح‌هاي هسته‌اي و …) را به اثبات برسانند. آنان در صدد بوده و هستند كه با بزرگ‌نمايي وجود صدام در رأس رژيمي منحوس، دلايل تازه‌اي را بتراشند. در اين زمينه، بوش، بلر، پاول، رايس، رامسفلد و … تلاش بسياري كرده‌اند.
13) القاي يأس و نااميدي در توده مردم عرب؛ كه سمبل قدرت عربي را سرنگون يافته مي‌ديدند. به ويژه معدود طرفداران رژيم بعثي در عراق كه هنوز بازگشت حكومت بعثي را انتظار مي‌كشيدند و باور داشتند كه صدام يك بار ديگر حكومت بعث و دوران طلايي (به زعم آنان) آقايي عربي را سازمان خواهد داد.
14) القاي پايان دوران منطق مقابله و مبارزه مسلحانه؛ كه بر اساس روند تبليغي از پيش تعيين شده، دشمنان اشغال‌گري و مبارزه را محدود به طرفداران و فدائيان صدام معرفي مي‌كردند.

عوامل مؤثر بر روند تبليغات امريكا

اهداف از پيش تعيين شده، برنامه‌ريزي‌هاي دقيق و تمهيدات سنجيده با در نظر گرفتن قدرت تبليغي، تدوين مجموعه عمليات بي‌دردسر اقناعي را براي نظريه‌پردازان و برنامه‌ريزان عمليات رواني امريكايي نويد مي‌داد، اما چند عامل سبب شد، نه تنها اين خواب خوش براي امريكاييان تعبير نشود بلكه آنان را مجبور كرد تا تغييرات زيادي در برنامه خود به وجود آورند. به طوري كه سلسله برنامه‌هايي كه قرار بود در يك منحني طبيعي از تمهيد، گسترش، اوج و فرود منطقي شكل گيرد، با گرفتار شدن در يك سيكل غيرطبيعي زمين‌گير شد. پاره‌اي از عوامل مؤثر در تغيير روند تبليغ سرنوشت صدام عبارتند از:
1) چگونگي سقوط رژيم، عملكرد تبليغي و نحوه فرار صدام، آن گونه رقم خورد كه از پاره‌اي توافقات، هماهنگي‌ها و همكاري‌ها بين او و امريكا حكايت مي‌كرد. اين روند، نوع حساسيت‌هاي جهاني را نسبت به سرنوشت صدام تغيير داد، به تعبير ديگر، اصل خبر از سرنوشت يك رهبر مستقل به رهبر وابسته تغيير كرد.
2) مقاومت و خيزش استقلال‌طلبي مردمي در عراق و شكل‌گيري جريان‌هاي اسلامي ـ ملي و رشد شعار ضد اشغال‌گري، امريكاييان را در بهت و حيرت فرو برد. آنان كه پروژه سرنوشت صدام را براي شرايطي طراحي كرده بودند كه در آن اشغالگران بر فرش قرمز پهن شده توسط مردم عراق برنامه‌هايشان را اجرا مي‌كردند، اكنون مجبور بودند تغييرات عمده‌اي در اين برنامه‌ها اعمال كنند كه بخشي از آن، شامل حال اين پروژه تبليغي بود.
3) انعكاس نفرت عمومي مردم عراق از رژيم بعثي و صدام، با توجه به عكس‌العمل اكثريت جامعه عراق و افشاي جنايات وي، در سطح منطقه و جهان، سبب تنفر افكار عمومي جهان از او و حاميان سنتي‌اش شد. اين مسئله، حسن نيت امريكا و متحدانش را به دليل مشاركت در بسياري از جنايات صدام به سرعت زير سئوال برد. انتشار اخبار حمايت‌ها، همكاري‌ها و مشاركت‌هاي امريكا از صدام ـ به ويژه در دوران دفاع مقدس مردم ايران ـ آنچنان قوت گرفت كه سردمداران تبليغي امريكا را در انتخاب نوع تبليغ دستگيري و محاكمه صدام دچار سردرگمي كرد و عاملي شد تا در روند قبلي تجديد نظر كند.
4) سرنوشت رهبران القاعده، به ويژه بن‌لادن و ملاعمر و عدم توفيق (يا تبليغ عدم توفيق) امريكا در دستگيري آنان ـ كه بنا بر سياست‌هاي امريكا همچنان ادامه دارد ـ با توجه به سياست تبليغي همانندسازي بين بعثي‌ها و القاعده كه امريكاييان مجبور شدند انجام دهند، سايه سنگيني بر توجيه سرنوشت صدام باقي گذاشت و آنان به راحتي نتوانستند عمليات تبليغي خود را ـ به خصوص در بخش ضد اسلامي ـ گسترش دهند.
5) ناكامي در دستيابي به اهداف عمومي اشغال عراق، تثبيت اهداف عمومي امريكا در منطقه و به دنبال آن گسترش روبه رشد مخالفت‌هاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي ـ كه در ذهن آنان نمي‌گنجيد ـ موجب شد تا در فواصل زماني مختلف مأموريت‌هاي تازه‌اي به پروژه سرنوشت صدام بيفزايند.
6) مخالفت افكار عمومي جهان با جنگ كه از همان روزهاي آغاز يورش سراسري به عراق، به عنوان يك چالش جدي در مقابل سياست‌هاي تبليغي امريكا شكل گرفت و بوش پسر را از مقام يك فاتح به يك جنايتكار جنگي تبديل كرد، همچنان به عنوان جريان عمومي مخالفت با عملكرد اشغالگران باقي ماند و هر چند بسياري از رهبران و سياست‌مداران در سطح منطقه و جهان، به منظور حفظ منافع، خود را با امريكا همراه نشان دادند، اما توده مردم و وجدان‌هاي آگاه همچنان هوشمندانه تحولات عراق را پي گرفتند و نسبت به آن عكس‌العمل نشان دادند. در نتيجه امريكا به تغيير روند تبليغي مجبور شد.
7) بر خلاف روند تبليغي امريكا در عمليات توفان صحرا در سال 1990 كه تسلط بي‌چون و چراي امريكا بر رسانه‌ها را به تصوير مي‌كشيد و رسماً در رسانه‌ها اعلام مي‌شد كه جهان جنگ را آن گونه مي‌بيند كه امريكاييان مي‌خواهند، اين بار برخي از جريان‌هاي خبري و رسانه‌اي مستقل و نيمه‌مستقل و حتي وابسته به مخالفان امريكا، جريان‌هاي اطلاع‌رساني جداگانه‌اي را در عراق طراحي و اجرا كردند. اين رويداد مهم، نيروي تازه‌اي در عرصه تعامل رسانه‌اي وارد كرد. امريكا در برآوردهاي اوليه به اين مسئله كمتر توجه كرده بود. شبكه‌هايي چون العالم، المنار، العربيه، الجزيره و روزنامه‌هاي جريان‌هاي مختلف سياسي عراق، هر يك از منظر سياست تبليغي خاصي فعاليت رسانه‌اي مطلوب خود را در عراق ادامه مي‌دادند و عدم تسلط بر آنان مي‌توانست ضربه‌اي اساسي به اين پروژه بزند كه با انتشار خبر دستگيري صدام توسط ايران اين گونه هم شد.
8) كاهش شديد محبوبيت بوش، به خطر افتادن موقعيت جمهوري‌خواهان در انتخابات و نزديك شدن دوران مبارزات انتخاباتي امريكا از سه ماهه چهارم سال 1382 (آغاز سال 2004) حاكمان امريكا را مجبور كرد كه بخشي از موضوعات ساخته و پرداخته خود را فعال كنند كه برنامه سرنوشت ديكتاتور فراري عراق از مهم‌ترين آنها بود.
9) ترس از درخواست افكار عمومي براي محاكمه حقيقي و عادلانه صدام كه بدون ترديد به افشاي بسياري از اطلاعات مهم منجر مي‌شد، (به ويژه اطلاعاتي كه امريكا و اسرائيل به هيچ وجه به طرح و نشر آن مايل نبوده و نيستند) همچون كابوسي سردمداران كاخ سفيد را نگران كرد. تناقض بين تبليغ عدالت‌خواهي و ظلم‌ستيزي و مبارزه با تروريسم با انتشار حقايق پشت‌پرده‌اي كه چهره پليد و دستان آلوده آنان را روشن كند برايشان قابل تحمل نبود. بنابراين، بايد پروژه سرنوشت ديكتاتور، به ويژه بخش سوم آن را (بخش شيب تبليغاتي اثرگذاري ـ نتيجه‌گيري ) به طور كامل تغيير مي‌دادند.

عمليات رواني امريكا در بخش دوم

نظام عمليات رواني امريكا در بخش نخست فرآيند دستگيري صدام، هشت ماه وقت صرف كرد. حتي اگر در طراحي اوليه، زمان اين دوره از دويست و چهل روز، بيشتر نبود ـ تحليل درست اين است كه قرار بود بيشتر هم باشد ـ ما را به اين حقيقت رهنمون مي‌سازد كه آنان براي مرحله دوم و سوم نيز بايد زمان‌هاي طولاني، كافي و فرصت‌هاي القايي مناسبي را تدارك ديده و براي هر يك به فراخور كشش خبر و سوژه ـ كه البته كشش بسياري هم دارد ـ زمان مناسبي را طراحي كرده باشند. امريكايي‌ها در اين هشت ماه، هرگاه كه لازم مي‌ديدند توسط يكي از عوامل جريان‌ساز خود تلاش مي‌كردند بحث حضور صدام در عراق، رديابي او و عواملش و لزوم دستگيري قريب‌الوقوع وي را مطرح كنند و از آنها به عنوان محورهاي القايي در جهت اهدافشان استفاده كنند. اما به دلايلي كه ذكر شد روند ياد شده ديگر قابل تداوم نبود و آنان بايد هر چه زودتر تغييرات لازم را به وجود مي‌آوردند. بنابراين، برنامه‌ريزان جنگ رواني امريكا مرحله دوم را به طور كامل تغيير داده و عمليات تفصيلي و پرحجم تبليغي را به عمليات محدود، مختصر و مؤثر تبديل كردند. اين مرحله بايد طي چند روز به اجرا در مي‌آمد تا بتوانند مرحله سوم را نيز با شرايط نوين هماهنگ كنند. محاكمه عادلانه، به ويژه محاكمه به دست قضات صالح بين‌المللي و مستقل يا عراقي، با شنيدن دفاعيات حقيقي صدام و نشر اطلاعات واقعي، مورد نظر امريكا نخواهد بود. بنابراين، هماهنگ كردن شرايط محاكمه فرمايشي و به تأخير انداختن محاكمه و حتي نامشخص كردن سرنوشت صدام و تبديل اين اسير به يك تهديد براي مردم عراق كه همگي محمل‌هاي تبليغي و خواست‌هاي امريكا هستند، بايد در مرحله سوم (بخش شيب القايي تبليغ) تأمين شود. در نهايت، مرحله سوم از يك فرآيند روشن از پيش تعيين شده به فرآيندي ابهامي تبديل شد و آن شيب آشكارسازي القايي به عمليات ابهامي تغيير ماهيت داد تا يك بار ديگر سرنوشت صدام دستگير شده به بن‌لادن دستگير نشده گره بخورد و هر زمان كه لازم شد آنان در عرصه تبليغات امريكا ظاهر شوند. با توجه به تغيير روند مرحله سوم و محدوديت و ناكامي‌هاي مرحله نخست (روند هشت ماهه) و با در نظر داشتن لزوم اجراي عمليات سريع، قاطع و موفق تبليغي در مرحله دوم، نظام عمليات رواني امريكا بيشترين كوشش خود را در مرحله دوم عمليات به كار بست. اين مرحله براي لحظه اعلام خبر دستگيري صدام تا فرود تبليغي خبر در محيط ابهام ـ به شرط آن كه بيش از چند روز طول نكشد ـ طرح‌ريزي شده بود.
كارشناسان تبليغي امريكا هر آنچه داشتند به كار بستند كه از اين فرصت در جهت رسيدن به اهداف خود ـ كه بخشي از آن بازخواني شد ـ بهره گيرند؛ بدون آن كه به اهداف مرحله سوم (ايجاد فضاي ابهام در مورد صدام) ضربه‌اي وارد آيد. بر اين اساس، آنان برنامه خود را در مرحله دوم پروژه سرنوشت صدام به سه بخش مشخص تقسيم كردند:
الف) اعلام خبر و بهره‌گيري از آن.
ب) اثبات خبر و بهره‌گيري از آن.
ج) زمينه‌سازي انتقال خبر به محيط مطلوب مرحله سوم.
با اين كه اين برنامه بسيار دقيق طراحي شده بود اما در مرحله اعلام خبر (الف) در كمال ناباوري با مشكل انتشار خبر از طريق واحد مركزي خبر صدا و سيماي جمهوري اسلامي ـ يا خبرگزاري جمهوري اسلامي ـ مواجه شدند. اين رويداد امريكايي‌ها را از موقعيت فعال و برتري كه در نظر داشتند دور كرد و كاملاً در موضع انفعال قرار داد. افزون بر انتشار زودهنگام خبر، پخش آن از زبان كشوري ديگر، ضربه سختي به برنامه آنان وارد كرد. از همه ناگوارتر اين كه منبع منتشركننده خبر متعلق به كشوري بود كه اساساً به عنوان مخالف حضور آنان در منطقه مشهور است. هر چند جمهوري اسلامي ايران بنا بر دلايل خاصي نتوانست اين موقعيت را حفظ كند، اما امريكا هم در بهره‌برداري كافي از بخش نخست ناكام ماند و اين فشار مضاعفي بر بخش دوم از مرحله دوم برنامه بود.

نشست خبري دستگيري صدام سناريوي از پيش طراحي شده

امريكايي‌ها براي ساماندهي بخش دوم از يك فرآيند تركيبي بهره بردند. اين فرآيند بر يك نشست خبري كه بايد به يك برنامه ويژه تلويزيوني ـ مطبوعاتي تبديل مي‌شد، متكي بود. همچنين پخش يك فيلم القايي (كه اساس فعاليت اين بخش را تشكيل مي‌داد) حاوي مصاحبه با مسئولان و فرماندهان امريكايي، رهبران عراقي و اعضاي شوراي انتقالي، رهبران سياسي، موضع‌گيري سران كشورهاي متحد، انعكاس رفتار مردمي، پخش محدود و قطره‌چكان از حالات صدام در اسارت و … از ديگر عناصر تشكيل دهنده اين فرآيند بود. بر اساس اين برنامه‌ها، بخش سوم مرحله دوم و انتقال روند تبليغي به مرحله سوم شكل مي‌گرفت. با بررسي دقيق موقعيت تبليغي و امكانات باقي مانده امريكا مشاهده مي‌شود كه تمامي پروژه سرنوشت صدام در يك فيلم خلاصه مي‌شود؛ فيلمي كه بايد از يك سو اهداف امريكا و از سوي ديگر نقاط ضعف اين كشور را پوشش دهد. از اين رو آنان تمام امكانات خود را بسيج كردند تا به فيلمي القايي با چنين توانمندي دست يابند و تا حدود زيادي نيز موفق شدند.
با يادآوري اهداف امريكا، مي‌توان گفت كه اين فيلم بسيار دقيق و حرفه‌اي انتخاب و توليد شد. شايد بتوان گفت آنها يكي از مؤثرترين و القايي‌ترين پوشش‌هاي تصويري ـ خبري جهان را كه تأثيرات مستقيم و غيرمستقيم در حافظه اجتماعي و افكار عمومي جهانيان داشت، به نمايش گذاشتند. بايد يادآور شد كه فيلم با تمام قدرت القايي، كاربري جزئي از يك تركيب تبليغي را داشت. بخش عمده‌اي از القائات آن با بزرگ‌نمايي‌ها و تأكيدهاي تبليغي نخستين محيط پخش فيلم به جهانيان عرضه شد. پس از آن هم چندين عكس و فيلم كوتاه از محيط دستگيري و اختفاي صدام در اختيار رسانه‌ها قرار گرفت و ديگر هيچ. برخي از محورهاي تبليغي ـ القايي پخش نخستين فيلم دستگيري صدام كه از حدود صد ثانيه بود، عبارت است از:
1) فيلم در يك نشست خاص مركب از نمايندگان امريكا (برمر، ژنرال سانچز، چند نفر نيروي مسلح)، چند نفر از اعضاي شوراي انتقالي عراق با محوريت عدنان پاچه‌چي و از نزديكان دولت امريكا، گروهي از خبرنگاران رسانه‌هاي خارجي و داخلي عراق و … پخش شد. اين فيلتر عمليات رواني، اطمينان لازم را براي سيستم خبري امريكا فراهم كرد تا نگران اثرگذاري جريان‌هاي خبري ـ تبليغي رسانه‌هاي قريب و مستقل نباشد.
2) تمام دنيا، فيلم تهيه شده توسط امريكا را نه از طريق سيستم رسانه‌اي و به عنوان يك فيلم خبري بلكه از طريق مونيتورهاي بزرگ رنگي دوگانه‌اي كه در محيط نصب شده بود و برمر و سانچز نيز دقيقاً در بين جمعيت تماشاگر حاضر و در نقطه مركزي تصوير قرار داشتند، ملاحظه كردند، تا به همگان تسلط و برتري امريكايي‌ها القاء شود. اين در حالي بود كه نخستين خبرها از دستگيري صدام توسط چريك‌هاي كرد با همكاري سربازان امريكايي حكايت مي‌كرد. بدين ترتيب، در طرح عمليات رواني ياد شده، با حذف متحدان امريكا، يعني اكراد، همه افتخارات به امريكا رسيد.
3) دوربيني كه فضاي محيط را پوشش مي‌داد در سناريويي كاملاً حرفه‌اي مي‌دانست كه از كدام زاويه و با كدام چرخش‌هاي حرفه‌اي و پس و پيش رفتن (زوم و تله كردن) محيط را به تصوير بكشد و چه چيزي را مطرح كند و چه امري را مورد تأكيد قرار دهد. سراسر فيلم از اين فن بهره گرفته و بدين ترتيب فيلم دو بار كارگرداني شده بود.
4) جالب اين كه در فيلم مزبور خبرنگاران بسياري دوربين به دست و در حال گرفتن تصوير ديده مي‌شوند اما سيستم رسانه‌اي به گونه‌اي طراحي شده بود كه فيلم‌هاي آنان يا پخش نشد يا مورد توجه قرار نگرفت و تنها فيلم دوربين مورد بحث، بارها در جهان پخش شد، همان فيلمي كه امريكاييان مي‌خواستند.
5) افكت صدا (پوشش و تركيب صداها) در فيلم كاملاً كنترل شده و از فراز و نشيب حرفه‌اي و هيجان و آرامش حساب‌شده‌اي برخوردار است. زمينه اصلي فيلم بر صداي ژنرال سانچز (به نقش تبليغي يك فرمانده عالي دقت شود) كه آموزش‌هاي لازم را ديده است تا مانند يك مجري تلويزيوني عمل كند، متكي است. او آرام، شمرده و البته در لحظاتي خاص هيجاني و بر اساس متني از پيش نوشته شده مي‌خواند و هر جا كه لازم است سكوت طولاني مي‌كند. صداهايي همچون مرگ بر صدام عراقيان، صداي سرباز زن امريكايي كه به آرامش دعوت مي‌كند، زيرصداي حاكم بر فيلم هنگام نشان دادن صدام و صداي خبرنگاران ودوربين‌هاي عكاسي و ... به گونه‌اي حرفه‌اي طراحي شده است. اين مجموعه صوتي، فضاي رواني خاص مورد نياز مديران تبليغي امريكا را فراهم مي‌كند.
6) با اين كه سوژه فيلم كاملاً روشن است و بايد تبيين كننده چهره صدام باشد كه هشت ماه هيچ تصويري از او پخش نشده است. فيلم به عنوان يك تمهيد رواني در يك فضاي ابهام آلود كه هيچ نقطه مشخص تصويري براي مخاطب ندارد آغاز مي‌شود و كاملاً از مكتب كلاسيك توليد فيلم داستاني پيروي مي‌كند، با اين تفاوت كه اين بار ماحصل كار فيلم سينمايي چند ثانيه‌اي و البته ساخته شده در استوديوهاي عظيم تبليغي امريكا است و البته اين تعليق به خوبي توانسته بود تأثير رواني ناشي از نشان دادن ناگهاني صدام را چند برابر كند.
7) صدام نه در سرداب مشهور، بلكه در يكي از دو اتاق محل اختفايش در حال استراحت بر روي تخت دستگير شده بود، اما براي شكستن ابهت و تحقير او دوربين به سراغ سرداب رفته و اذهان مخاطبان را بدان سو سوق مي‌دهد. جالب است كه اين فيلم هيچ نشاني از اتاق، حياط و محيط دستگيري به دست نمي‌دهد جز يك حفره تاريك و نمور دروغين؛ به بزرگي امريكا.
8) در سراسر فيلم، نورپردازي پارادوكسيكال در القاي مفاهيم مورد نظر نقش كليدي دارد. نور چراغ قوه و تأكيد بر ظلماني بودن مخفيگاه و نوع زندگي صدام، در تقابل با روشنايي محل حضور نيروهاي امريكايي، به خصوص زماني كه سرداب نشان داده مي‌شود مخاطب را وامي‌دارد تا چند لحظه خود را جاي صدام (همزادپنداري) گذاشته و چگونگي زندگي در آن محيط را در ذهن خود تجربه كند. در اين هنگام سوسوي نور يك چراغ قوه با او سخن‌هاي بسيار دارد.
9) حركت دوربين در بخش اول از بالا به پايين به گونه‌اي طراحي شده است كه افزون بر القاي قدرت، برتري و تسلط امريكا بر محيط زندگي صدام، نوع زيست او را تا سرحد حيات جانوري تنزل دهد.
10) با اين كه عمق سرداب زياد نيست اما در يك حركت تصويري يعني با نورپردازي خاص و حركت از بالا به پايين دوربين، مجموعه‌اي از مربع‌هاي متداخل كه به سمت عمق زمين ترتيب مي‌شوند شكل مي‌گيرند كه عمقي بيش از واقع و خواري بيش از اندازه صدام را القا مي‌كند. در واقع، با بهره‌گيري از فن پرسپكتيو (نماي بالا) اما اين بار از طريق لنز و نور، حقيقت را تغيير مي‌دهند.
11) از آنجا كه براي امريكا نشان دادن شرايط خفت‌بار محيط اختفاي صدام مهم است، از چند نشانه ديگر القاي تصويري بهره مي‌گيرد كه عبارتند از:
الف) دريچه كوچك سرداب كه انسان به سختي و با رنج مي‌تواند از آن عبور كند.
ب) به كارگيري نشانه پاي سربازي كه داخل سرداب مي‌شود به عنوان شاخص عمق.
ج) تكيه بر ناموزون و كثيف بودن سرداب به ويژه ديوارها كه يادآور طعنه‌آميز كاخ‌هاي هشتگانه صدام است.
د) تأكيد بر لوله انتقال هوا و وابسته بودن زندگي صدام به يك مجراي محدود تنفس كه البته به دست امريكايي‌ها بسته شده است.
12) در فيلم، از روان‌شناسي رنگ و قدرت آن به دقت بهره‌برداري شده است. در بخش نخست (ابهام و القاي حقارت) از رنگ آبي چرك كه القاكننده نوعي وهم آلودگي و واسطه انتقال تاريكي و روشنايي است، استفاده شده است. پيام دوم اين بخش از فيلم، رنگ آبي را كه مبين آرامش و معنويت است به طور جدي مورد تأكيد قرار مي‌دهد، همان تأكيدي كه براي القاي آرامش به عراق پس از صدام و براي شرايط گذار از اين مرحله مورد نياز است. اين همان رنگي است كه در تمام مدت پخش برنامه تركيبي، پشت‌سر ژنرال سانچز كه در حال سخنراني و توضيح فيلم است، حضور دارد. در ادامه، فيلم بر رنگ‌هاي ديگر با تأثيرات القايي متفاوت، تأكيد مي‌كند.
13) در فيلم هيچ تصويري از نماي كلي محل اختفاي صدام، خانه يا اتاق‌ها و ... نشان داده نشد و تنها به نمايش همان سردابي كه اساساً صدام در آن دستگير نشده بود، اكتفا شد. اين امر از دو دليل مشخص نشئت مي‌گيرد: نخست، شكستن ابهت صدام و دستيابي به اهدافي كه پيش از اين ذكر شد.
دوم، انتشار اين فيلم، مخاطبان را كه با انتشار خبر دستگيري صدام، منتظر دريافت اخبار و فيلم‌هاي تكميلي بودند، از لحاظ رواني آماده پذيرش موضوعات جديد كرد و تا حدودي عطش افكار عمومي را كه با انتشار فيلم نخست منتظر اخبار و فيلم‌هاي زيادي بودند كنترل كرد.

صدام؛ چهره مطلوب امريكا

پس از پخش نخستين بخش فيلم كه معرفي دروغين و غيرواقعي محيط دستگيري صدام بود، بايد او نشان داده مي‌شد. بنابراين، بر اساس آن مقدمه‌چيني‌ها، فيلم چهره صدام را به نمايش مي‌گذارد. نمايش چهره صدام، محورهاي زير را القا مي‌كرد:
1) در آغاز، چهره صدام از روبه‌رو ـ كه در مدت بيست و پنج سال، به طور معمول از آن زاويه نشان داده مي‌شد و مخاطب جهاني با آن آشناست ـ نشان داده نمي‌شود، بلكه از يك زاويه خاص، نماي نيم‌رخ او به تصوير كشيده مي‌شود.
2) بر ريش بلند او كه مخاطب با اين وضعيت هيچ زمينه آشنايي ندارد، تأكيد مي‌شود. جالب است كه صدام نيز با دست كشيدن به ريش خود همچون يك بازيگر تئاتر بر آن تأكيد مي‌ورزد.
از جمله تأكيدات تبليغي مهم نمايش چهره صدام عبارتند از:
الف) از چهره هميشگي صدام استفاده نشد.
ب) صدام كه پيش‌تر جوان و سرزنده نشان داده مي‌شد، با توجه به ريش بلند و سفيد شدن موي سر و صورت و پف چشم و ... كاملاً پير و فرسوده شده بود.
ج) در اين صحنه، تأكيد بر مسلمان نشان دادن صدام و تشبيه كردن چهره او به چهره مسلمانان با هدف ضربه زدن به اسلام، مشهود است.
د) القاي وجود ارتباط بين صدام با طالبان و القاعده، با توجه به اين كه آنان نيز از اين نوع آرايش سر و صورت استفاده مي‌كنند و بهره‌برداي از فضاي تبليغي ضد طالباني.
هـ) فيلم با غيربهداشتي و كثيف تصوير كردن صدام و محل زندگي او به گونه‌اي شيطنت‌آميز سعي دارد تشابه آن را با زندگي عموم مسلمانان در اذهان يادآوري و القا كند تا دلايل كافي براي توجيه حضور امريكايي‌هاي بسيار متمدن! در سرزمين عقب‌مانده اعراب فراهم آيد.
3) دقيقاً مانند يك فيلم سينمايي زماني كه سانچز اعلام مي‌كند كه اين صدام حسين است، چهره صدام در چرخشي نود درجه‌اي از نيم رخ به تمام رخ كامل مي‌شود. در اين سكانس، او مانند بازيگري حرفه‌اي درست زماني كه مانيتورها او را از روبه‌رو نشان مي‌دهند، حركت مي‌كند و اوج حقارت و ذلت خود را براي جهانيان به تصوير مي‌كشد. در اين هنگام فرياد مرگ بر صدام چند عراقي هيجان‌زده در سالن پخش مي‌شود و ضربه نهايي تبليغي را وارد مي‌كند.
4) در اين لحظه، دوربين همراه با سكوت سانچز، عقب مي‌آيد و تصوير تمام سالن نشان داده مي‌شود. چند عراقي اشك مي‌ريزند و چند جوان نيز با شعارهاي خود فضاي احساسي و هيجان‌زده‌اي مطابق خواسته‌ها و اهداف امريكايي‌ها مي‌آفرينند. در حالي كه خبرنگاران همچنان در جنب و جوش هستند، زن سرباز امريكايي در ميان كادر و جلوي دوربين حاضر شده و ضمن دعوت به آرامش، القاي جانبي نقش زن در ارتش امريكا و سلطه‌پذيري مردان عرب از زن اجنبي، همچنين ايجاد زمينه براي ادامه سخنراني سانچز و ... را ايفا مي‌كند.
5) تضاد و تقابل بين صدام و سرباز جستجوگر امريكايي كه ادعا مي‌شود يك پزشك است، اوج تهاجم تبليغي فيلم است. سرباز نماد بهداشت و نظافت و تمدن مسلط و برتر غربي و صدام دستاورد تمدن شرقي، عربي ـ اسلامي كه ژوليده، كثيف، در هم فرو ريخته، بي‌هويت و تابع مي‌نمايد. دستكش سفيد فرو رفته در موهاي سياه صورت، چنان تضاد رنگي در تصوير را به نمايش مي‌گذارد كه تأثير آن انكاركردني نيست. صدام همچون موجودي رام و كاملاً مطيع اجازه مي‌دهد تا به او ياري رسانند و معاينه‌اش كنند و بدين ترتيب، بهترين نقش تصويري خود را در جهت القائات رواني امريكا اجرا مي‌كند.
6) اين فيلم در زماني كمتر از دو دقيقه از روان‌شناسي رنگ به خوبي بهره برده است. انعكاس نور چراغ قوه در دهان صدام، بر حقير، كثيف و غيربهداشتي بودن وي تأكيد مي‌كند. همچنين كارگردان با كمك فيلترهاي مخصوص، نور سفيد چراغ قوه را به زرد تبديل مي‌كند تا هم از قدرت پرتوافكني رنگ زرد كه بسيار بالاتر از رنگ سفيد است بهره گيرد، هم از القاي رواني آن كه مفهوم تهاجم و تجاوز را به ذهن تداعي مي‌كند، استفاده كند. ديوارهاي سالن سخنراني سانچز هم زرد رنگ بودند. در مرحله بعد، رنگ زرد در دهان صدام به طور كامل و در چند دهم ثانيه به رنگ قرمز تبديل مي‌شود كه يادآور خونخواري، ددمنشي و آغشته بودن دهان صدام به خون انسان‌ها است.
7) چگونگي همكاري با سرباز و اطاعت او، به گونه‌اي طراحي شده بود كه مهر تأييدي بر اتمام دوران ديكتاتوري صدام باشد و تسليم وي در برابر نظام سلطه حاكم بر سرزمين عربي ـ اسلامي كه خود، آن را آقاي جهان عرب مي‌دانست، به شكلي بود كه فداييان و علاقه‌مندان او هم باور كنند كه سرنوشت صدام پايان يافته است.
8) دوربين چند ثانيه بر چهره در هم كوفته صدام كه مات و مبهوت است و ظاهراً در پاسخ به سئوالي، چند كلمه‌اي بر زبان مي‌راند، توقف مي‌كند. صدام نااميدانه و ترسان از آينده به ريش بلندش دست مي‌كشد، چشم از دوربين برمي‌دارد و زاويه نود درجه‌اي صورتش را به 170 درجه تغيير مي‌دهد، سپس تصوير بدون اين كه صدايي داشته باشد، ثابت باقي مي‌ماند تا نظام تبليغي امريكا همچنان ابتكار عمل را در دست داشته باشد.
9) سانچز جلسه را با نشان دادن يك اسلايد از چهره اصلاح‌شده صدام و مقايسه آن با چهره ژوليده وي پس از دستگيري ادامه مي‌دهد. در اين دو عكس، تمام عناصر عمليات رواني و اهدافي كه در فيلم مطرح شده، منعكس شده است. اين اسلايد تمهيد مناسبي براي آغاز بخش سوم از مرحله دوم عمليات رواني امريكا است.
10) آخرين اسلايد، مقايسه چهره بدون ريش و در هم كوفته صدام با عكسي از دوران جواني وي همراه با آرايش نظامي است كه پايان حكومت او را اعلام مي‌دارد.

نتيجه‌گيري

تأكيد مي‌شود اين فيلم با مدت زماني كمتر از دو دقيقه آنچنان زبردستانه و دقيق و محكم طراحي شده است كه مي‌تواند موضوع تحقيق قرار گيرد؛ نيز از انسجام قدرت تبليغي دستگاه عمليات رواني امريكا به عنوان دشمن اصلي حق و حقيقت حكايت مي‌كند.
بخش سوم از مرحله دوم نيز سوژه تحقيقي و مطالعه موردي مناسبي است. اين بخش رابطي بين اعلام رسمي دستگيري صدام و مرحله سوم بود كه ابهام سرنوشت صدام در جنگ امريكايي‌ها را القا مي‌كرد. امريكا چند محور را براي اين بخش طراحي كرده بود:
1) كنترل هيجانات مردم عراق، منطقه، اعراب و افكار عمومي جهاني؛ در اين راستا كوشش بسياري شد تا چنين القا شود كه وابستگان به بيگانه (همراهان امريكا) بسيار خوشحال‌تر از ديگران هستند. بنابراين، بلافاصله فيلم شادي چند كمونيست را كه در حال رقص و پايكوبي بودند و در بين آنها پرچم قرمز رنگي با نام حزب العشيوعين العراقي و زنان بي‌حجاب با ريتم رقص و آواز عربي، عكس‌هاي رهبران با كراوات، … براي القاي ضد دين بودن اين شادي‌ها پخش شد. درست در همان ساعات، تبليغات حاكي از اين بود كه مناطق شيعه‌نشين ساكت و به دور از تحرك و هيجان به سر مي‌برند. در نهايت، پس از پخش فيلم شادي كمونيست‌ها و ناسيوناليست‌ها نوبت پخش تصاويري از مردم مي‌رسد كه به لطف حضور نيروهاي امريكا در آرامش به سر مي‌برند، به خصوص در قهوه‌خانه‌ها، هتل‌ها كه در آرامش فيلم دستگيري را مي‌بينند و ابراز شادي مي‌كنند. … و تنها چندين ساعت بعد جمعيت كوچكي از مردم شيعه در ميدان فلسطين عراق آن هم سردرگم و نامنسجم البته با عكس حضرت آيت‌الله سيستاني به تظاهرات مي‌پردازند.
2) كنترل سخنراني‌ها و مصاحبه‌ها؛ بيان ديدگاه‌ها محدود و در حد اظهارنظرهاي فردي كم‌عمق حفظ مي‌شد و تلاش بر اين بود تا منابع اطلاع‌رساني و خبررساني همچنان در كنترل امريكايي‌ها باقي بماند. حتي به وزيران و اعضاي شوراي حكومتي عراق نيز وظايفي بسيار محدود و كم‌اثر داده شد.
3) اطلاع‌رساني قطره‌چكاني و كاستن از جوهره خبري موضوع، وظيفه مهمي بود كه نظام تبليغي امريكا بر عهده داشت تا زمينه ابهام‌سازي مرحله آتي را به انجام برساند، لذا هر روز كمتر روز قبل خبر منتشر مي‌شد.
4) بهره‌گيري از موضوعات مختلف در جهت اهداف طرح شده (در آغاز مقاله) همچنان اساس كنترل عمليات بود.
5) فيلم دوم كه در پاسخ به افكار عمومي تهيه شده است، منطقه دستگيري را به طور نسبي مشخص و آن را خانه‌اي در منطقه الدوري در نزديكي شهر تكريت معرفي مي‌كند. اين فيلم كه حدود بيست و چهار ساعت بعد، از طريق رسانه‌هاي وابسته به امريكا پخش شد (ظاهراً مبين حضور چند خبرنگار غربي و عربي است كه با بالگرد به محل دستگيري صدام منتقل شده‌اند و وظيفه اطلاع‌رساني تكميلي را بر عهده دارند.) نيز نقش مهمي در رسيدن به اهداف دارد.
در اين فيلم نيز محورهاي تبليغي پيشين، مورد تأكيد است. با اين تفاوت كه اين بار اتاق اصلي ـ كه صدام در آن بود ـ نشان داده مي‌شود. پاره‌اي محورهاي تبليغي فيلم دوم عبارت است از:
الف) القاي سقوط و حقارت صدام با تأكيد بر نمايش سرداب، كوچكي اتاق، حيات خانه و ... .
ب) فيلم بر نمادهاي اسلامي تأكيد مي‌كند؛ براي مثال بر سر در اتاق با خطي نه چندان زيبا آيه بسم الله الرحمن الرحيم نوشته شده است. در صحنه ديگري سرباز راهنماي خبرنگاران اتاق را توصيف مي‌كند در حالي كه در پشت سر او يك پوستر اسلامي رنگ و رو رفته بر روي ديوار ديده مي‌شود.
ج) تأكيد بسيار بر كثيفي خانه، ميوه‌هاي گنديده، انباشت زباله، نامرتب بودن اتاق‌ها، ظروف انباشته شده، كمد زنگ زده، تخت نامرتب و ... برگزيده‌هاي عامدانه‌اي هستند كه در تقابل تضاد تعنه‌آميز خود، زندگي در آپارتمان‌هاي شيك غربي را يادآوري مي‌كند.
د) فيلم با نمايش چهره‌هاي خندان سرباز امريكايي و به تصوير كشيدن روحيه بالا و سرمست از پيروزي، آنان را آماده مقابله و ادامه حضور نشان مي‌دهد.
هـ) با معرفي نارواي وضعيت نابسامان و ناسالم خانه و محيط زندگي صدام به منزله نمادي از محيط بومي و عربي ساكنان عراقي، تلاش شده است تا سطح زندگي و محيط زندگي اعراب در مقايسه با ساير نقاط جهان نامطلوب نشان داده شود.
و) كشف 750 هزار دلار وجه نقد از اتاق صدام به منزله دليلي بر سلطه اقتصادي و دزد بودن وي تبليغ شده كه با توجه به ضعف اقتصادي و شرايط ناگوار زندگي و مشيت مردم عراق محور تبليغي مناسبي بود و البته حركت دقيق دوربين و چگونگي ضبط جعبه حاوي پول‌ها هم قابل توجه است.
ز) تأكيد بر اسلحه كه هيچ‌گاه صدام از آن بهره نبرد يعني كمترين كاري كه بسياري از جوانان عراق آن را انجام دادند؛ از ديگر محورهاي تبليغي فيلم بود. نيز ده‌ها محور تبليغي ديگر كه مي‌شود در فيلم سراغ گرفت.
در اين مرحله كه تقريباً ده روز طول كشيد، شرايط كافي براي كنترل تبليغات جهاني، تبديل خبر روز به خبر نيمه‌سوخته، كنترل هيجانات عمومي و ... فراهم شد و بدين ترتيب سومين مرحله پروژه عمليات رواني، يعني سرنوشت ديكتاتور رقم خورد. مرحله‌اي كه از آن زمان تاكنون ادامه دارد و بايد منتظر بازي‌هاي جديد نظام تبليغي امريكا با محوريت موضوع صدام بر اساس اهداف نامشروع آنان در سطح منطقه و جهان بود.

بهروز اثباتی

به نقل از    http://www.arnet.ir 

جنگ اطلاعات و عمليات رواني

چكيده

در اين مقاله، تلاش شده است تا با توجه به انواع راهبردها و جنگ‌هاي تخصصي زيرمجموعه جنگ اطلاعات، بر نقش عمليات رواني و اهميت آن در طيف جنگ‌هاي اطلاعاتي تأكيد شود. در ادامه، افزون بر ارايه تعريف‌هايي از جنگ‌هاي هفت‌گانه اطلاعاتي و اركان شش‌گانه جنگ اطلاعات، نگرش شرقي را با در نظر گرفتن نمونه چين و نگرش غربي را با در نظر گرفتن نمونه امريكا از باب تمركز راهبردهاي جنگ اطلاعات به طور اجمالي مقايسه مي‌كنيم. سپس، عمليات رواني به عنوان عامل تأثيرگذاري بر روند ايجاد اختلال در روند تصميم‌گيري در كليه نگرش‌هاي موجود، مطرح مي‌شود. در پايان نيز، عنصر اطلاعات را به عنوان وجه مشترك كليه راهبردهاي جنگ اطلاعات و عمليات رواني را به عنوان نوعي راهبرد در طيف طولي جنگ‌هاي اطلاعاتي بيان و بر ضرورت بومي‌سازي چهارچوب‌هاي راهبردي جنگ اطلاعات تأكيد مي‌كنيم.

مقدمه

در طول تاريخ، جنگ به انواع گوناگوني دسته‌بندي و طبقه‌بندي شده است. انواع جنگ و تركيب ديگر مفاهيم با آن، براي خلق يا تعريف پديده‌اي جديد در عرصه منازعات انساني، چنان گسترش يافته است كه رسيدن به دريافتي مناسب از همه آنها بر اساس تنها يك نگرش خاص يا يك زاويه ديد معين، بعيد به نظر مي‌رسد. از سوي ديگر روند رو به رشد توليد مفاهيم نو در عرصه موضوعات مربوط به جنگ آينده نيز دشواري دستيابي به دركي به نسبت جامع از انواع جنگ را دو چندان كرده است. با اين حال، ملل جهان بر اساس فرهنگ، تجربه‌ها، شرايط، مقدورات و در راستاي اهداف و مقاصد خود، انواع جنگ را طبقه‌بندي كرده‌اند. عناصر پيش‌گفته در طبقه‌بندي انواع جنگ و تأكيد بر نوع خاصي از جنگ سهم بسزايي دارد. به عبارت ديگر، چنانچه كشوري در چهارچوب حكومت‌هاي دولت ـ ملي و مفروضات نظري مدرنيته و مبتني بر ساختار و نظام انفورماتيكي پويا و گسترده، به تبيين اهداف خود در انواع روابط با ديگر ملل جهان (اعم از دوست و متحد، دشمن و بي‌طرف) سرگرم باشد. به نظر مي‌رسد جنگ سايبر در طيف جنگ‌هاي اطلاعاتي براي آن كشور در اولويت قرار خواهد گرفت و كنش به فرصت‌ها و واكنش به تهديدات را بيش از ديگر انواع جنگ از دريچه عملكردهاي سايبر مورد توجه قرار خواهد داد.
جنگ اطلاعات نيز بر اساس همين چهارچوب، در تقسيم‌بندي انواع جنگ اغلب جوامع معاصر مورد تأكيد قرار دارد. جنگ اطلاعات به منظور دستيابي به برتري اطلاعاتي و در نهايت، استيلاي اطلاعاتي صورت مي‌گيرد. تاكنون، تعريف‌هاي گوناگوني براي اين نوع تخصصي جنگ ارايه شده است. برخي از تعريف‌هاي ارايه شده به حدي گسترده بوده‌اند كه نمي‌توان حدود معيني را براي آنها متصور شد. براي مثال، توماس رونا، يكي از ترويج‌كنندگان اوليه جنگ اطلاعات، تعريف زير را كه تعريف بسيار گسترده‌اي است، ارايه كرده است:
«رقابت‌هاي تاكتيكي، عملياتي، استراتژيكي در كل طيف صلح، بحران، افزايش بحران، درگيري، جنگ، خاتمه جنگ و مقاطع بازگشت به وضعيت ثبات بين رقبا، متخاصمان يا دشمنان كه با استفاده از شيوه‌ها و ابزار اطلاعاتي براي دستيابي به اهداف صورت مي‌گيرد».
تعريف ديگري كه در اين زمينه ارايه شده است و بيشتر جوامع نظامي و امنيتي از آن استفاده مي‌كنند عبارت است از:
«مجموعه اقداماتي كه براي تأثيرگذاري بر اطلاعات و سيستم‌هاي اطلاعاتي دشمن صورت مي‌گيرد و در عين حال، از اطلاعات و سيستم‌هاي اطلاعات خودي محافظت مي‌كند».
با توجه به تعريف بالا و عنصر تأثيرگذاري بر اطلاعات، اين پرسش مطرح مي‌شود كه ساز و كارهاي تأثيرگذاري بر اطلاعات دشمن كدامند؟ و بر چه اساسي مي‌توان اطلاعات و سيستم‌هاي اطلاعاتي دشمن را تحت تأثير قرار داد؟ پاسخ دادن بدين پرسش‌ها مستلزم آشنايي با طيف انواع تخصصي جنگ‌هايي است كه در چهارچوب جنگ اطلاعات قرار دارند. جنگ‌هايي كه برآيند آنها مي‌تواند موفقيت بعد عملكرد اطلاعات در زمان جنگ، بحران و صلح را موجب شود.

انواع جنگ اطلاعات

جنگ اطلاعات هفت نوع جنگ تخصصي ديگر را در بر مي‌گيرد. اين نوع جنگ‌ها يا به تعبيري راهبردها، زيرمجموعه جنگ اطلاعاتي تلقي مي‌شوند و هر يك در مقاطع زماني مختلف و با توجه به امكانات و شرايط، اولويت بيشتري را در بر مي‌گيرند. اين جنگ‌هاي تخصصي عبارتند از: جنگ فرماندهي و كنترل، جنگ اطلاعات محور، جنگ الكترونيكي، جنگ رواني، جنگ سارقان سيستم‌هاي رايانه‌اي، جنگ اطلاعات اقتصادي و جنگ سايبر. وجه اشتراك اين هفت نوع جنگ در تعريف جنگ اطلاعات نهفته است. به عبارت ديگر، تحديد، تحريف و اختلال در اطلاعات و سيستم‌هاي اطلاعاتي دشمن و در عين حال، توسعه و افزايش ضريب امنيت و اطمينان اطلاعات و سيستم‌هاي اطلاعات خودي بر مبناي جنگ‌هاي هفت‌گانه‌اي كه زيرگروه جنگ اطلاعات قرار دارند، قابل تصور است.

جنگ فرماندهي و كنترل

جنگ فرماندهي و كنترل راهبردي نظامي است كه از طريق جنگ اطلاعات با انهدام فيزيكي در صحنه نبرد پيوند مي‌خورد و به اجرا درمي‌آيد. هدف از اين نوع جنگ جدا كردن سرساختار فرماندهي دشمن از بدنه نيروهاي تحت فرماندهي‌اش است. در اين راهبرد، با توجه به شرايط موجود، گاه اين سر دشمن است كه هدف قرار مي‌گيرد و گاهي نيز اين گردن اوست كه هدف مناسبي تشخيص داده مي‌شود. به عبارت ديگر، در برخي از مواقع، اين فرماندهان عالي‌رتبه يا مراكز فرماندهي‌اند كه هدف قرار مي‌گيرند و چنانچه اين مقصود حاصل نشود، شيوه و ساز و كار ارتباط فرماندهان با نيروهاي خودي، ابتدا شناسايي و سپس، قطع مي‌شود. زدن هواپيمايي آدميرال ياماموتو در جنگ جهاني دوم و نظريه هدف‌گيري هسته‌اي استراتژيك، نمونه‌هاي بارزي از عمليات و نظريه‌اند كه براي جداسازي سرفرماندهي از پيكره نيرويي طرح‌ريزي شدند.

جنگ اطلاعات محور

اين نوع جنگ يا به عبارت ديگر، اين راهبرد جنگ اطلاعات، زماني محقق مي‌شود كه از اطلاعات پردازش شده به جاي آن كه به عنوان ورودي روند فرماندهي و كنترل و به طور كلي و غيرمستقيم استفاده كنيم، بتوانيم به طور خاص و مستقيم در عمليات‌ها بهره‌برداري كنيم. جنگ اطلاعات محور در دو طيف عمليات‌هاي آفندي و پدافندي اجرا مي‌شود. در بعد آفندي، بر اطمينان از دقت اطلاعات براي هدف‌گيري، اجراي آتش مؤثر و برآورد خسارت وارد شده تأكيد و در بعد پدافندي، به تأثيرگذاري بر سيستم توليد فرآورده‌هاي اطلاعاتي دشمن در صحنه نبرد، به ويژه در زمينه هدف‌گيري، اجراي آتش مؤثر و برآورد خسارت وارد شده توجه مي‌شود.

جنگ الكترونيكي

اين راهبرد نيز يكي ديگر از اشكال جنگ اطلاعات محسوب مي‌شود و طيف گسترده‌اي از اقدامات را در بر مي‌گيرد كه در حوزه ارتباطات با استفاده از امواج الكترونيكي و رمز صورت گرفته، ضامن تسهيل در دريافت اطلاعات مطمئن براي نيروهاي خودي و كاهش ضريب اطمينان دريافت اطلاعات مطمئن و به هنگام براي نيروهاي دشمن است. عمده اقدامات ضد رادار، ضد رمز و ضد ارتباطات در اين حوزه تعريف مي‌شود.

جنگ سارقان سيستم‌هاي رايانه‌اي

شايد به اختصار بتوان اين نوع جنگ را حمله به شبكه‌هاي رايانه‌اي دانست، اما بايد به اين نكته اشاره كرد كه مراد از اين مفهوم زماني حاصل مي‌شود كه سيستم‌هاي اطلاعاتي نظامي هدف حمله قرار گيرند. حملاتي از اين دست مي‌تواند به عنوان يك قابليت فزون‌گر توان رزمي محسوب شود.

جنگ اطلاعات اقتصادي

به تعبير مارتين ليبيكي، پيوند جنگ اطلاعات با جنگ اقتصادي مي‌تواند به دو شكل بينجامد: تحريم اطلاعات و امپرياليسم اطلاعاتي. جنگ اطلاعات اقتصادي سلسله اقداماتي را شامل مي‌شود كه براي تضعيف يا قطع خطوط ارتباطات اطلاعاتي (ديتاي اقتصادي) در زمينه‌هاي مختلف صادرات و واردات يك كشور متخاصم صورت مي‌پذيرد. اين نوع اقدامات كه گاه، با تحريم‌هاي اقتصادي نيز رسميت مي‌يابند، باعث مي‌شوند كشورهاي متكي به سيستم‌هاي ديتاي اقتصادي با ركود اقتصادي روبه‌رو شوند و در عزم و اراده خود براي ادامه نبرد ترديد كنند.

جنگ سايبر

اين نوع جنگ، گونه‌اي از جنگ‌هاي اطلاعاتي است كه در فضاي سايبر در مي‌گيرد. فضاي سايبر اصطلاحي نمايانگر همجوشي شبكه‌هاي ارتباطي، پايگاه‌ها و منافع اطلاعاتي است كه همراه با پوشش‌هاي متنوع، مختلف و گسترده مبادلات الكترونيكي صورت مي‌پذيرد. اين همجوشي جهاني خلق اكوسيستم شبكه‌اي را باعث مي‌شود؛ اكوسيستمي كه وجود خارجي ندارد و جهاني كاملاً مجازي است. به تعبير پيشگامان عصر اطلاعات، جان آركوييلا و ديويد راند فلت، در هر جايي كه سيستم تلفن، كابل كواكسيال، خط فيبر نوري يا امواج الكترونيكي وجود دارد، فضاي سايبر نيز وجود خواهد داشت.

جنگ رواني

اين نوع جنگ و رابطه آن با جنگ اطلاعات كه موضوع اصلي مقاله حاضر نيز هست، بنا به تعبير مارتين ليبيكي، بهره جستن از اطلاعات عليه ذهن انسان را شامل مي‌شود. ليبيكي جنگ رواني را به چهار دسته تقسيم‌بندي مي‌كند:
1) عمليات‌هايي كه عليه اراده و عزم ملي اجرا مي‌شود (عمليات‌هاي ضد اراده).
2) عمليات‌هايي كه عليه فرمانده دشمن اجرا مي‌شود (عمليات‌هاي ضد فرمانده).
3) عمليات‌هايي كه عليه نيروهاي دشمن اجرا مي‌شود (عمليات‌هاي ضد نيرو).
4) عمليات‌هايي كه در درگيري‌هاي فرهنگي اجرا مي‌شود (درگيري‌هاي فرهنگي).
در تقسيم‌بندي ليبيكي، جوامع هدف، از منظر اطلاعات تفكيك شده‌اند، اما اين تقسيم‌بندي فاقد جامعيت تفكيك جوامع هدف در تعريف عمليات رواني است: «عمليات رواني، سلسله فعاليت‌هاي روان‌شناسانه‌اي را شامل مي‌شود كه در زمان صلح، جنگ و بحران براي تأثيرگذاري بر نگرش و رفتار مخاطبان بي‌طرف، خودي و دشمن طرح‌ريزي شده و در روند دستيابي به اهداف سياسي و نظامي مؤثرند.»
همان طور كه در تعريف بالا مشاهده مي‌كنيد، علاوه بر تقسيم‌بندي جوامع هدف به سه جامعه بي‌طرف، خودي و دشمن، به تقسيم‌بندي مقاطع زماني نيز در سه مقطع جنگ، صلح و بحران اشاره شده است. مقاطع زماني مختلف، همانند جوامع هدف، مستلزم كاركردهاي اطلاعاتي ـ رواني متفاوتي‌اند. قرار گرفتن اين كاركردها در فرا متن عصر اطلاعات، بروز تفاوت‌هاي كاركردي در اين حوزه را موجب شده و در عين حال، همپوشاني‌ها و اشتراكات حوزه‌هاي مختلف كاركردي با مقاطع زماني گوناگون به نوعي گونه‌زايي در طيف عمليات‌هاي رواني در عصر اطلاعات، انجاميده است. تازه‌گونه‌هاي پديدآمده در تمامي طيف‌هاي عمليات رواني عصر اطلاعات با شتابي فزاينده روبه افزايش‌اند.
بدين ترتيب، شايد ديري نپايد كه هفت نوع جنگ يا راهبرد جنگ اطلاعات ليبيكي متعددتر شوند و اشكال جديدي از جنگ اطلاعات را مانند جنگ شبكه محور، جنگ خاموش و جنگ در فضاي مجاز، كه به تدريج در عرصه جنگ‌هاي اطلاعاتي وارد مي‌شود، نيز در بر گيرند.

اطلاعات؛ وجه اشتراك هفت راهبرد جنگ اطلاعات

اطلاعات وجه اشتراك تمامي اشكال جنگ اطلاعاتي و از جمله جنگ رواني است. اطلاعات عبارت است از: داده‌هايي كه از محيط مورد نظر جمع‌آوري و سپس به شكل قابل استفاده‌اي پردازش شده باشد. اطلاعات نتيجه حياتي سيستم اطلاعاتي است. طرح‌ريزي عمليات‌ها، اجراي مأموريت‌ها و به كارگيري نيروها در صحنه جنگ مستلزم در اختيار داشتن اطلاعات دقيق و به هنگام است، اطلاعاتي كه به عنوان عامل فزونگر توان رزمي مي‌تواند فرماندهان را در طرح‌ريزي سلسله عمليات‌ها و تأمين اهداف و مقاصد ياري رساند. بدين ترتيب، اطلاعات به عنوان شريان حياتي سازمان‌ها جزء جدايي‌ناپذير روند تصميم‌گري و اجرا در سلسله مراتب فرماندهي و مديريت است. اطلاعات همان قدر كه مي‌تواند شرايط عملكردي صحيح و به هنگام را فراهم آورد و متضمن دستيابي به ابتكار عمل شود، چنانچه دقت لازم را نداشته باشد يا با تأخير دريافت شود يا از جانب سيستم اطلاعاتي دشمن مخدوش و تحريف شده باشد، مي‌تواند تأثيرات بسيار مخربي را براي كاربران خودي به همراه داشته باشد.
اطمينان يافتن از جريان سالم اطلاعات مستلزم اتخاذ تدابير پدافندي و تأثيرگذاري بر جريان سيستم اطلاعات دشمن مستلزم اتخاذ تدابير آفندي است. تدابير آفندي و پدافندي در جنگ اطلاعات از ابعاد گوناگوني مورد توجه قرار مي‌گيرند. براي مثال، از راهبرد جنگ اطلاعات محور، به منظور تأثيرگذاري بر دقت آتش دشمن و افزايش ميزان دقت آتش خودي استفاده مي‌شود، در حالي كه راهبرد جنگ رواني براي تضعيف و تخريب نگرش، عزم و اراده دشمن و تثبيت و تقويت نگرش و عزم و اراده نيروهاي خودي و در صورت امكان، تأثيرگذاري بر ناظران بي‌طرف مخاصمه مورد استفاده قرار مي‌گيرد. تأكيد مقاله حاضر بيشتر به اين راهبرد جنگ اطلاعات معطوف است؛ راهبردي كه دشمن را در حساس‌ترين لحظه با ترديد روبه‌رو و عزم و اراده او را در سرنوشت‌سازترين مقاطع درگيري، متزلزل مي‌كند.
جنگ رواني، علاوه بر اين كه در صحنه جنگ در چهارچوب فرآيندهاي ارتباطات، نظارت و تحليل داده‌هاي جنگ اطلاعات مي‌تواند تأثيرگذار باشد و به عنوان فزونگر توان رزمي، پشتيباني رزمي و پشتيباني خدمات رزم به خدمت گرفته شود، در مقاطع بحران و صلح نيز مي‌تواند در چهارچوب راهبردهاي بازدارندگي و دستيابي به اهداف بدون استفاده از قوه قهريه، مورد بهره‌برداري قرار گيرد. عمليات رواني در زمان جنگ، زمينه تحقق اصولي چون غافل‌گيري، تمركز قوا و صرفه‌جويي در نيرو را فراهم مي‌آورد.
هدف غايي جنگ اطلاعات، تأثيرگذاري بر روند تصميم‌گيري و ديگر اقدامات مرتبط با روند تصميم‌گيري دشمن است، به نحوي كه نتايج به دست آمده ما را در وضعيت برتري نسبت به دشمن قرار دهد. جنگ اطلاعات مي‌تواند دشمن را در وضعيتي قرار دهد كه در آن، تصميمي غلط يا ديرهنگام بگيرد يا اصلاً در بي‌تصميمي محض باقي بماند. البته، اين مهم زماني محقق مي‌شود كه سيستم اطلاعاتي خودي به خوبي بتواند از برآيند راهبردهاي هفت‌گانه عليه دشمن استفاده كند، در غير اين صورت، اين روند تصميم‌گيري خودي است كه ممكن است با اختلالات تصميم غلط، ديرهنگام و بي‌تصميمي روبه‌رو شود. همان طور كه اشاره شد، اطلاعات، قلب جنگ اطلاعات است و عنصر مشترك و پايه راهبردهاي گوناگون و اركان جنگ اطلاعات محسوب مي‌شود. اطلاعات راهنماي تصميم‌گيري در همه سطوح (استراتژيك، عمليات و تاكتيك) و در زمان جنگ و صلح است. براي مثال، در سطح استراتژيك، تصميم اعلان جنگ؛ در سطح عمليات، تصميم اعزام يك لشكر به جلو براي حمله و در سطح تاكتيك، تصميم صدور دستور درگير شدن يك فروند جنگنده، همگي به هدايت اطلاعاتي نيازمند است. دقت، سرعت و سلامت اطلاعات دريافتي، ضريب اطمينان اخذ تصميمي درست و به هنگام را افزايش مي‌دهد، دايره پيامدهاي ناخواسته روند تصميم‌گيري را محدودتر و امكان پيش‌بيني سنجيده را فراهم مي‌كند.
راهبرد رواني جنگ اطلاعات مي‌تواند در بروز هر سه اختلال تصميم غلط، تصميم نابهنگام و بي‌تصميمي مؤثر باشد. نشر اطلاعات تحريف شده، به ويژه اطلاعاتي كه در قالب طيف تبليغات خاكستري منتشر مي‌شود، مرحله پردازش سيستم اطلاعاتي دشمن را با نوعي سردرگمي روبه‌رو مي‌كند و سلب تمركز پردازشي دشمن را موجب مي‌شود يا براي مثال، سوژه‌سازي و نشر سوژه‌هاي تازه و غيرواقعي كه تنوع موضوعي فراواني هم داشته باشند مي‌تواند بخش اعظمي از توان و قابليت‌هاي سيستم اطلاعاتي دشمن را به خود جذب و روند تصميم‌گيري او را با مشكل روبه‌رو كند. علاوه بر اين، تعداد سوژه‌ها تقسيم نقاط تمركز را در كانون‌هاي متعدد سيستم اطلاعات دشمن موجب مي‌شود.
مائوتسه يانگ معتقد بود: «براي كسب پيروزي بايد تا جايي كه امكان دارد، با مهر نهادن بر چشم و گوش دشمن او را كر و كور و حواس فرماندهانش را با ايجاد سردرگمي‌هاي ذهني پرت كنيم».
توشي يوشي هارا در تحقيق خود با عنوان جنگ اطلاعات چين بر اين اصل مجدداً تأكيد كرده است كه براي موفقيت در جنگ اطلاعات بايد نسبت به دشمن صاحب برتري اطلاعاتي شد. بنا به تعريف‌هاي ارايه شده در ادبيات نظامي غرب، به ويژه امريكا و اسناد مربوط به نگرش مشترك 2010 و 2020 برتري اطلاعاتي عبارت است از: قابليت جمع‌آوري، پردازش و نشر جريان اطلاعات تفسير نشده و در عين حال، بهره‌برداري از توانايي (سيستم اطلاعاتي) دشمن و محروم كردن او از انجام اين كار. به عبارت ديگر، آنچه از برتري اطلاعاتي برداشت مي‌شود، عدم موازنه به نفع خودي در حوزه اطلاعات است.
دستيابي به اين برتري يا ايجاد عدم موازنه به نفع خود، در حوزه اطلاعات، از يكسو در گرو هماهنگي، همسويي و تعامل همه ساز و كارهايي است كه در قالب قابليتي نظام‌مند در اختيار ما قرار دارند و از سوي ديگر، به ميزان شناخت ما از نحوه عملكرد ساز و كارهاي دشمن و همچنين، ميزان اثرگذاري سيستم و ساز و كارهاي اطلاعاتي ما بر دشمن وابسته است.

جنگ اطلاعات؛ چين و امريكا

در يكي از بررسي‌هايي كه اخيراً درباره تفاوت‌هاي جنگ اطلاعات در غرب و شرق با تمركز بر امريكا به عنوان نمونه‌اي غرب و چين به عنوان نمونه‌اي از شرق انجام شده، كيت فاريس چنين استدلال كرده است:
«امريكايي‌ها بيشتر بر بعد حملات شبكه‌اي رايانه‌اي (CNA) متمركز شده‌اند، در حالي كه چيني‌ها بر اركاني، مانند عمليات رواني، تحريم و فريب تأكيد مي‌كنند».
البته، فاريس در بررسي خود معتقد است كه جنگ اطلاعات در چين در حال تكامل است و در حال حاضر، آنچه در اين مورد محل ابهام است چگونگي تركيب راهبردهاي جنگ اطلاعات با دكترين و استراتژي نظامي چين است. چين بيشتر بر مقولات نرم‌افزاري جنگ اطلاعات تأكيد دارد.
اما امريكايي‌ها در اسناد نظامي خود از زاويه ديگري جنگ اطلاعات را منعكس كرده‌اند. نگاه آنها بيشتر متوجه ابعاد سخت‌افزاري جنگ اطلاعات است و اغلب در چهارچوب آرا و نظريه‌هاي فن‌سالارانه شكل گرفته است، هر چند مسائل نرم‌افزاري نيز در اين نگاه چندان ناديده انگاشته نشده است. در حالي كه نگاه شرقي به مقوله جنگ اطلاعات، بيشتر ابعاد نرم‌افزاري جنگ اطلاعات را شامل مي‌شود و تأكيد بر نگرش‌هاي انسان‌مدار در جنگ‌هاي انساني را تداعي مي‌كند.
توشي يوشي هارا در مقاله خود با عنوان جنگ اطلاعات چين معتقد است كه از نظر نظامي و در سطح استراتژيك جنگ اطلاعات مي‌تواند به عنوان قابليتي نامتقارن نيروهاي نظامي متعارف چين را در مصاف با نيروهاي فن‌مدار امريكا ياري دهد. فناوري‌هاي اطلاعاتي، قابليت‌هاي نامتقارني را براي نقش‌آفرينان دولتي و غيردولتي به ارمغان مي‌آورند. يوشي هارا بر اين باور است از آنجا كه چين نمي‌تواند نسبت به جنگيدن به شيوه امريكايي چندان اميدوار باشد، بايد شيوه ديگري را براي بازدارندگي و شكست دادن امريكا برگزيند و اين جنگ اطلاعات است كه مي‌تواند ظرفيت لازم براي دست يافتن به سرزمين امريكا را كه خارج از حد قابليت‌هاي اعزام نيروي نظامي چين است، به طور مستقيم براي پكن فراهم آورد.
امريكايي‌ها نيز در نگرش خود نسبت به جنگ اطلاعات قابليت‌هاي نامتقارن را از نظر دور نداشته‌اند. براي مثال، اخيراً ريچارد مايرز، رئيس ستاد ارتش امريكا، طي سخناني در سطح كارشناسان تك‌نت به تاريخ 11 مه 2004 به قابليت‌هاي نامتقارن امريكا در چهارچوب جنگ اطلاعات با تأكيد بر راهبرد جنگ فرماندهي و كنترل اشاره كرد و از آن به عنوان مزيت نامتقارن امريكا در صحنه جنگ‌هاي اطلاعاتي ياد كرد. امريكايي‌ها براي جنگ اطلاعات در اسناد نظامي خود شش ركن قائل شده‌اند.
اين اركان شش‌گانه، كه تا حدي شبيه انواع جنگ‌هاي اطلاعاتي يا انواع جنگ‌هاي اطلاعاتي ذكر شده در تقسيم‌بندي ليبيكي‌اند، عبارتند از:
1) انهدام يا حمله فيزيكي: در اين نوع جنگ اطلاعاتي، استفاده از نيروي حركتي مانند موشك‌هاي كروز براي وارد آوردن خسارت به سيستم‌ها يا نيروهاي دشمن به حدي كه آنها را از حركت بازدارد، مورد توجه است. از اين نوع جنگ اطلاعات مي‌توان براي پيشگيري از اقدامات آفندي جنگ اطلاعات دشمن در قالب پدافند بهره‌برداري كرد.
2) جنگ الكترونيكي: اين نوع جنگ اطلاعات به منظور كنترل طيف الكتروماگنتيك براي تضعيف قابليت‌هاي جنگ الكترونيك دشمن است كه از طريق انرژي الكتروماگنيك، انرژي هدايت شده و جنگ‌افزارهاي ضد تابش اجرا مي‌شود.
3) حمله شبكه‌اي رايانه‌اي: اين نوع جنگ اطلاعات به معني استفاده از رايانه‌ها و تجهيزات ارتباطات مخابراتي است كه با هدف مختل كردن، فرسودن، بي‌ارزش و تخريب كردن رايانه‌ها، شبكه‌هاي رايانه‌اي و اطلاعات ارسالي از جانب دشمن به كار برده مي‌شود.
4) فريب نظامي: در اين نوع جنگ اطلاعات، دستكاري، تحريف و جعل اطلاعات براي گمراه كردن و فريب فرمانده نظامي دشمن و بدين طريق، واداشتن دشمن به انجام دادن يا انجام ندادن اقدامي است كه در نهايت، به ضرر وي بينجامد.
5) عمليات رواني: اين نوع جنگ اطلاعات بر استفاده از ارتباطات (مانند تبليغات) و اقداماتي كه به منظور گمراه كردن دشمنان با نفوذ بر ادراكات، انگيزه‌ها و احساسات آنها صورت مي‌گيرد، مبتني است.
6) امنيت عمليات: امنيت عمليات نيز در ادبيات نظامي امريكا گونه ديگري از جنگ اطلاعات محسوب مي‌شود كه عبارت است از مجموعه اقدامات امنيتي كه به منظور بازداشتن دشمن از جمع‌آوري و تجزيه و تحليل اطلاعاتي كه امكان دارد به سودش باشد، صورت مي‌گيرد.
همچنان كه مشاهده شد، هم در تقسيم‌بندي جنگ‌هاي هفتگانه ليبيكي و هم در تقسيم‌بندي اسناد نظامي امريكا در مورد جنگ‌هاي شش‌گانه جنگ اطلاعات، به جز عنصر ذاتي اطلاعات، عمليات رواني وجه مشتركي است كه در هر دو ديدگاه انسان‌مدار چيني و فن‌مدار امريكايي در قالب طيف وسيعي از راهبردها، اقدامات و تدابير در تمام مقاطع زماني وجود داشته و از جمله قديمي‌ترين كاركردهاي جنگ و جنگ اطلاعات به شمار مي‌رود. نقش پايدار و بي‌بديل اين كاركرد مرهون تجربه‌هاي بشري در طول تاريخ بوده، بنا به سابقه طولاني حضور در عرصه منازعات انساني بيش از ديگر كاركردها تكامل يافته است و بخش جدايي‌ناپذير انواع تقسيم‌بندي از جنگ اطلاعات تلقي مي‌شود. تركيب انواع جنگ‌هاي اطلاعاتي و استفاده از برآيند تأثير آنها متضمن اعمال نفوذ بيشتر بر سيستم‌هاي جمع‌آوري، پردازش و نشر اطلاعات دشمن است، اما در صورت فراهم نبودن بستر اتخاذ راهبردهاي ديگر (مانند حملات شبكه‌اي رايانه‌اي) مي‌توان راهبرد عمليات رواني را به تنهايي در قالب جنگ اطلاعاتي تمام عياري مورد استفاده قرار داد و نسبت به نتايج حاصل از اخذ اين راهبرد اميد فراوان بست.

طيف‌هاي جنگ اطلاعات در عصر اطلاعات

در اين قسمت، با استفاده از مقاله راندل بوديش به بررسي اجمالي ارتباط طيفي جنگ اطلاعات و عمليات رواني، مي‌پردازيم. بوديش در مقاله خود با عنوان عصر اطلاعات و عمليات رواني دو طيف نمونه از جنگ اطلاعات و جنگ فرماندهي و كنترل و جنگ اطلاعات را در سه مقطع زماني صلح، درگيري و جنگ در قالب شكل‌هاي شماره 1 و 2 ارايه كرده است.
همان طور كه در شكل‌هاي 1 و 2 مشاهده مي‌كنيد، عمليات رواني به تنهايي مي‌تواند فرصتي را ايجاد كند تا دشمن حتي بدون درگيري، به صورت افقي و عمودي در طيف جنگ اطلاعات به خواسته‌هاي ما تن بدهد.
بوديش معتقد است كه سه تحول عمده در عصر اطلاعات شرايط افزايش نقش عمليات رواني را در طيف جنگ‌هاي اطلاعاتي فراهم آورده است. اين سه تحول عبارتند از:
1) فناوري‌هاي عصر اطلاعات و پيدايي شبكه‌هاي پيچيده.
2) رشد و دسترسي آن به رسانه‌هاي گروهي.
3) پيشرفت‌هاي علوم اجتماعي و روان‌شناسي در درك رفتار انساني.
حال چنانچه اين سه تحول عمده را در پيش‌زمينه تثليت كلاوزويتس، يعني مراكز ثقل سه‌گانه جمعيت (مردم)، حكومت و نيروي نظامي در نظر بگيريم، اهميت نقش عمليات رواني در طيف جنگ اطلاعات در عصر اطلاعات بيش از پيش روشن مي‌شود.
شكل شماره 3 مراكز ثقلي را كه ممكن است به طور مستقيم يا حين تعامل با يكديگر هدف حمله قرار گيرند، با استفاده از پيش‌زمينه تثليت كلاوزويتس نشان داده است. كلاوزويتس هدف را مركز ثقل، يعني مركز كلي قدرت و تحرك كه هر چيزي به آن بستگي دارد و نقطه‌اي كه تمام نيروها بايد بدان سمت هدايت شود، معرفي مي‌كند. براي هر مركز ثقلي عناصر عملياتي بسياري را مي‌توان متصور شد. براي مثال، رهبر يك حكومت مي‌تواند مستقيماً مورد هدف باشد يا اراده جمعي يك حكومت در قالب پارلمان و مجلس مي‌تواند مورد هدف قرار گيرد و چنانچه مردم يا همان اراده مردم به عنوان مركز ثقل در نظر گرفته شود، عمليات رواني را مي‌توان از طريق رسانه‌هاي گروهي عليه آن به كار گرفت. عناصر عملياتي اساساً بين كشورها متفاوت است و اين از تفاوت نوع حكومت‌ها ناشي مي‌شود. مردم يا جمعيت از نظر مذهب، وضعيت اقتصادي، فرهنگي، قومي و نژادي با يكديگر متفاوتند. درك اين تفاوت‌ها و روابط بين عناصر عملياتي متصور بر هر كدام در هدايت عمليات رواني نقش بسزايي دارد.

نتيجه‌گيري

مفهوم جنگ اطلاعات در چهارچوب نظام‌مند امروزين خود در سال‌هاي مياني دهه 90، وارد ادبيات نظامي امنيتي شد. اين مفهوم در تمام تقسيم‌بندي‌هايي كه ملل مختلف از انواع جنگ‌هاي تخصصي زيرمجموعه جنگ اطلاعات در طيف طولي مفاهيم منازعه داشتند، يك عنصر مشترك ذاتي و يك طبقه راهبردي ثابت را دارا بوده است. عنصر مشترك ثابت، همان اطلاعات به عنوان خروجي و نتيجه منتشر شده يك سيستم اطلاعاتي است و طبقه راهبردي ثابت كه به يكي از كاركردها يا يكي از انواع جنگ‌هاي تخصصي زيرمجموعه جنگ اطلاعات، عمليات رواني ناميده مي‌شود.
عمليات رواني چه بر اساس نگرش شرقي نسبت به جنگ اطلاعات با در نظر گرفتن نمونه چين، كه در آن، عمليات رواني يك اولويت به حساب مي‌آيد و چه بر اساس نگرش غربي با در نظر گرفتن نمونه امريكا، يكي از راهبردهاي اصلي جنگ اطلاعات محسوب مي‌شود. اين راهبرد به دليل داشتن سابقه طولاني، پيشرفت در علم و فناوري، يافته‌هاي جديد از نحوه درك و رفتار انسان و جوامع انساني، سادگي مفاهيم مبنا، قدرت فراوان در غلبه بر موانع و در نهايت، داشتن تأثيرات چشم‌گير به گونه‌اي فزاينده مورد توجه طراحان نظامي و امنيتي است.
جنگ اطلاعات مختص يك مقطع زماني خاص نيست؛ راهبردهاي جنگ اطلاعات، مانند راهبردهاي هفت‌گانه ليبيكي كه به هفت نوع جنگ اطلاعاتي نيز معروفند، در مقاطع بحران و صلح نيز متضمن تأمين اهداف در هر يك از سطوح استراتژيك، عمليات و تاكتيك‌اند.
اما در ميان اين راهبردها، نقش راهبرد عمليات رواني اهميت ويژه‌اي دارد. شايد به تعبيري بتوان گفت كه عمليات رواني بستر پيدايي و ظهور ديگر راهبردهاست. با بررسي ظرايف و پيچيدگي‌هاي كاركردي عمليات رواني مي‌توان باز هم از اين بستر پيدايي و ظرفيت ظهور راهبردهاي تازه، به راهبردي جديدتر دست يافت و گونه جديدي از منازعه را تعريف كرد كه با اهداف و اولويت‌ها و مقدورات ما تناسب بيشتري داشته باشد. عمليات رواني درباره مفاهيم مرتبط با اختلال روند تصميم‌گيري، يعني فراهم كردن وضعيتي براي دشمن كه در آن يا تصميمي غلط بگيرد يا تصميمي ديرهنگام بگيرد يا اصلاً نتواند تصميم بگيرد، نتايج و آثار شگفت‌انگيزي را مي‌تواند به همراه داشته باشد، اما بايد به اين نكته نيز توجه كرد كه چهارچوب‌هاي علمي مورد اشاره اين مقاله را نمي‌توان بدون در نظر گرفتن نگرش‌ها، ارزش‌ها و امكانات و مقدورات بومي به عنوان مجموعه واقعيت‌هاي تأثيرگذار، به خدمت گرفت. شرط اساسي استفاده از هر يك از اين تقسيم‌بندي‌ها (تقسيم‌بندي هفت‌گانه ليبيكي و تقسيم‌بندي شش‌گانه غرب) در اجرا، بومي‌سازي آنها بنا بر واقعيت‌هاي تأثيرگذار است.

عليرضا فرشچی

به نقل از    http://www.arnet.ir 

شعار "فرزند كمتر" در خدمت پروژه جنگ جمعيتی

در جنگ، كنترل دشمن بر منابع خويش، از طريق كشتن جنگجويان، كاستن سيطره، كم کردن مصرف و اگر لازم باشد كاهش جمعيت دشمن به حداقل رسانده مي شود. جنگ جمعيتي يكي از انواع جنگ مي باشد كه به جاي صرف هزينه هاي هنگفت براي كشتن انسان‌ها و ريختن خونشان از به دنيا آمدن آن‌ها جلوگيري مي كند. در سال 1948، طي يک قرارداد پژوهشي ميان ارتش آمريكا و دانشگاه جان هاپكينز، پايه هاي تئوريک علوم اجتماعي در جنگ رواني استخراج شد. بعدها طي دهه‌ي هفتاد، ما حصل اين تحقيقات، تبديل به رشته‌ي دانشگاهي ارتباطات سلامت عمومي در دانشگاه جان هاپكينز شد. هدف از تأسيس اين رشته و مراكز مرتبط با آن، ارايه‌ي يك برنامه‌ي هماهنگ جهاني براي كاهش جمعيت كشورهاي كمتر توسعه يافته مي باشد. اين برنامه با پشتوانه‌ي آمريكا و با همكاري بسياري از سازمان‌هاي بين اللملي با عناويني زيبا و جذاب چون تنظيم خانواده در اين كشورها ترويج شد. نويسنده در اين مقاله ضمن ارايه‌ي تاريخچه‌ي اين برنامه و چگونگي شکل گيري آن، به عنوان نمونه، شيوه هاي ترويج و پياده سازي آن را در فيليپين تشريح كرده است.

روند تکاملي جنگ؛ جنگ رواني "بهترين دفاع، حمله است"

بر اساس اين گزاره، دولت‌هاي مدرن، امنيت ملي و دفاع ملي را به عنوان دستاويزي براي حمله به ديگر کشورها مورد سوء استفاده قرار داده اند. تاريخ معاصر، چگونگي شکل گيري اين مفاهيم (امنيت ملي و دفاع ملي) در سياست سنتي و تکامل آن تا زمان حاضر را نشان مي دهد. طي قرن حاضر، علوم نظامي به سرعت از مدل‌هاي سنتي(Conventional) به مدلهاي غيرسنتي تحول پيدا کرده و پس از آن، جنگ غيرسنتي به سمت جنگ رواني توسعه پيدا کرد. جنگ رواني به عنوان برنامه‌ي پروپگاندا(برخي پروپگاندا(propaganda) را به تبليغات ترجمه مي کنند، اما معنايي اعم از تبليغات دارد و شامل هر نوع فعاليت براي تغيير افکار مخاطبان مي باشد.(نويسنده)) براي به هم ريختن و تضعيف روحيه دشمن، تعريف مي شود. به عبارت ديگر جنگ رواني به معناي(1):

استفاده برنامه‌ريزي شده از پروپگاندا و ديگر فعاليت‌ها، كه براي تحت تأثير قرار دادن عقايد، احساسات، گرايش‌ها و رفتارهاي گروههاي خارجيِ دشمن، بي‌طرف و دوست، طراحي شده اند. اين فعاليت‌ها به گونه اي طراحي مي شوند كه پشتيباني و تأمينِ اهداف و غايت‌هاي ملي محقق شود.

آنچه طي روند تکاملي جنگ صورت پذيرفت، برگشت از دكترين‌هاي اسلاوي زمخت و انعطاف‌ ناپذير كارل دون كلاوسوتيز، به تعليمات شرقي سان تزو بود كه اين تعليمات با انعطاف‌پذيري بيشتر، به همان اندازه موثر مي‌باشند. وون كلاوسوتيز نوشته است: " جنگ، كنش زور براي وادار كردن دشمن‌ به انجام خواسته هاي ما است."(2) اما سان تزو مي گويد(3):

جنگيدن و پيروز شدن در تمامي نبردها عالي ترين مزيت نيست؛ بالاترين مزيت شكستن مقاومت دشمن بدون جنگ مي باشد. در هنر عملي جنگ، بهترين چيز فتح كامل و سالم كشور دشمن مي‌باشد؛ خرد و خراب كردن آن چندان مطلوب نيست.

کنترل جمعيت به عنوان جنگ روانی

تاريخ جنگ و استعمار نشان مي‌دهد كه جنگهاي تجاوزکارانه سه هدف غايي را دنبال مي کرده اند:
1- توسعه ثروت؛ > سرمايه
2- اشغال سرزمين؛ > زمين
3- افزايش نفرات (زن و برده) > كارگر

در يك كلام هدف جنگ تجاوزکارانه افزايش دسترسي و سيطره بر منابع است؛ من جمله منابع مالي، تجاري، طبيعي و انساني. استراتژي تجاوزگران براي رسيدن به اين هدف، آن است كه كنترل دشمن بر منابع را به حداقل برسانند؛ و اين امر را از طريق جنگ مستقيم و کشتن جنگجويان دشمن، از طريق كاهش سيطره و نفوذ دشمن بر منابع، كاهش مصرف آنها از اين منابع و اگر لازم باشد، كاهش جمعيت دشمن محقق مي نمايند. به عبارت ديگر يکي از استراتژي‌هاي نوين جنگ، کاهش و به عبارت دقيق تر کنترل جمعيت دشمن مي باشد. پروفسور ژاكلين‌كاسون(Jacqueline Kasun) طي بررسي خود در كتاب جنگ عليه جمعيت (The War Against Populations)، نشان مي دهد که كنترل جمعيت جهاني کاملاً منطبق بر پارامترهاي دكترين نظامي و يک جنگ تمام عيار است.(4)

به گفته‌ي آلوين تافلر پس از پايان جنگ سرد، سرويس‌هاي جاسوسي دچار چالش هويت شده و به دنبال هدف و مأموريتي قابل توجه بودند تا بودجه و وجود خويش را توجيه نمايند؛ و چه فعاليت جهاني بهتر از مسايل محيطي كه امنيت ملي را مورد تجاوز قرار مي دهند؟ از ديدگاه آنها دشمن، ديگر اتحاد جماهير شوروي نبود، حتي كمونيسم چيني نبود، زيرا به نظر مي‌آمد چيني‌ها سريع‌تر از آنچه كميسيون سه جانبه (Trilateral Commission- پيمان اقتصادي كه در سال 1973 ميان آمريكا، اروپا و ژاپن در دفاع از منابع اقتصادي مشترك در مقابل كشورهاي در حال توسعه، منقعد گرديد. كميسيون سه جانبه به عنوان تسريع‌كنندة تغيير قطبش ژئوپلتيك از "شرق در مقابل غرب" به "شمال در مقابل جنوب" به كار رفت.) تصور مي‌كرد در حال رفتن به سمت سرمايه‌داري مي‌باشند. دشمني كه كميته‌ي جاسوسي خطر آن را جدي مي دانست، رشد جمعيت بومي در كشورهاي كمتر توسعه‌يافته‌ي با منابع غني مي‌باشد.(5)

تاريخچه

قرارداد ميان ارتش آمريکا و دانشگاه جان هاپکينز: در سال 1948، دولت آمريكا يك واحد آكادميك نخبه به نام دفتر تحقيق عمليات تأسيس نمود ‌تا پايه‌هاي تئوريك عمليات رواني در علوم اجتماعي را استخراج نمايد. اين دفتر توسط دانشگاه جان‌هاپكينز و طي قراردادي با ارتش آمريكا در بالتيمور مريلند پايه ريزي شد.(6)

NSSM 200: طي دهه‌ي هفتاد و در زمان هنري کسينجر مشاور امنيت ملي رييس جمهور وقت، پروژه‌ي مطالعاتي درباره‌ي تأثير روند رشد جمعيت جهاني بر امنيت ملي آمريکا انجام شد. اين پروژه که NSSM 200(National Security Study Memorandum No. 200) نام گرفت، روند فزاينده‌ي رشد جمعيت جهاني را برخلاف امنيت ملي آمريکا دانسته و با تشريح استراتژي آمريکا در مورد جمعيت جهاني، سياستها، راهکارها، چگونگي همکاري سازمانهاي بين المللي و روش ترغيب و اقناع رهبران کشورهاي مورد نظر براي کاهش روند رشد جمعيت را تبيين مي کند.(7)

بر اساس اين پژوهش، جمعيت کشورهاي در حال توسعه و با منابع غني در صورتي که با همان ضريب رشد، افزايش يابد، موجبِ به شدت بالا رفتن خواست ها و انتظارات عمومي در ميان مردم از جمله آموزش، اشتغال، بهداشت و مسکن مي شود که خود به ناپايداري هاي اجتماعي و سياسي در اين کشورها تبديل خواهد شد. اين ناپايداري ها در کشورهاي داراي منابع غني تا اندازه‌ي زيادي منافع کشورهاي صنعتي همچون آمريکا و بهره آنها از اين منابع و سرمايه گذاري در کشورهاي فوق را به خطر خواهند انداخت.(7)

از سوي ديگر فشار ايجاد شده براي تأمين نيازهاي اين جمعيت بالا، در آينده موجب مي شود که دولت ها و حاکمان اين کشورها به دنبال افزايش قيمت نفت جهت تأمين نيازها و انتظارات رفاهي و معيشتي مردم خود باشند. و افزايش قيمت نفت تأثير بسيار منفي بر روي اقتصاد آمريکا خواهد داشت.(8)

در بحث درباره‌ي جنگ جمعيتي و ابعاد رواني آن، نبايد اهميت NSSM200 را دست كم گرفت، زيرا اين برنامه موثرترين برنامه‌اي است كه براي دو دهه، بر جمعيت‌زدايي جهاني مسلط بوده است. هنوز جنبه‌هاي روانشناختي و سياسي برنامه، كليه بخش‌هاي جوامع سرتاسرجهان، به ويژه بخش‌هاي حكومتي، رسانه‌هاي گروهي و آكادميك، را تحت تاثير قرار مي‌دهد. گرچه فعاليت‌هاي كنترل جمعيت دولت آمريكا به شكل انفكاك‌ناپذيري با آژانس‌هاي سازمان ملل پيوند خورده است، اما تأثير آن بر فرهنگ جهاني و تغييرات اجتماعي بسيار فراتر از فعاليت‌هاي سازمان ملل مي‌باشد. اين امر به دليل آن‌است كه سازمان ملل، به عنوان يك مجموعه جهاني، خود به ملت‌هاي ثروتمند و بودجه‌ها و سرمايه‌هايشان، متكي مي‌باشد و بر اعضاي خويش هيچ نيروي حقوقي الزام‌آور ندارد. به عبارت ديگر آمريكا داراي يك ردپاي ريشه دار متقاعد سازي و مداخله ژئوپلتيكاست كه در درگيري جنگ سرد صيقل خورد. به زبان NSSM200 (8):

برنامه عمل جمعيت جهاني به خودي خود رشد نمي كند و به تلاشهاي جدي توسط كشورهاي ذي‌نفع نيازمند است، که فعاليت آژانس‌هاي سازمان ملل و ديگر مجموعه‌هاي بين‌المللي آن را اثربخش مي‌نمايند. رهبري ايالات‌متحده عاملي ضروري و اصلي است.

NSSM200 در زمان خود 13 كشور را -حسب اولويت- به عنوان نخستين اهداف در ليست خود جاي داده بود : هند، بنگلادش، پاكستان، اتيوپي، مكزيك، اندونزي، برزيل، فيليپين، تايلند، مصر، تركيه، نيجريه، كلمبيا.(8)

NSSM200 هشدار مي‌دهد كه برنامه جمعيتي ايالات متحده بايد مخفي باقي مانده و شيوه‌هاي عمل ظريف‌تر -جذب و تحليل بردن انديشه و نگرش رهبران كشورهاي كم‌توسعه‌يافته(LDC)- در پيش گرفته شود(8):

«در حالي كه برخي سخن از به كارگيري زور عريان براي تحميل برنامه‌هاي بهتر جمعيت بر دولت‌هاي كشورهاي كمتر توسعه يافته، به ميان مي‌آورند، محدوديت‌هاي عملي بسياري در تلاش ما براي حصول پيشرفت برنامه وجود دارد. مبادرت به استفاده از زور براي مسايلي با كمترين حساسيت، عموماً باعث اصطكاك سياسي شده و اغلب نتيجه عكس مي دهد. همچنين اين خطر وجود دارد كه برخي رهبران كشورهاي كمتر توسعه يافته، فشارهاي كشور توسعه‌يافته براي برنامه‌ريزي خانواده را به عنوان شكلي از امپرياليسم اقتصادي يا نژادي ببينند و اين امر كاملاً مي‌تواند يك واكنش جدي ايجاد نمايد.»

و در جاي ديگر مي گويد:

«عقايد، ايدئولوژي‌ها و ادارك‌هاي غلط كه توسط بسياري از ملل در بخارست بروز داده شد، نياز به آموزش گسترده‌ي رهبران بسياري از حكومت‌ها را بيش از هميشه و با قوت و قدرت بيشتري، نشان مي‌دهد... ديدگاه‌هايي كه قرار است به رهبران هر كشور القاء شود، بايد در پرتو عقايد كنوني آنها طراحي شده و علايق ويژه‌ي آنها را در نظر بگيرد.»

مركز برنامه‌هاي ارتباطات (CCP) (Center for Communication Programs): بعدها مهارت و تخصصي كه در برنامه دفتر تحقيق عمليات ارتش آمريكا/دانشگاه جان‌هاپكينز ايجاد شده بود، به شكل استادانه‌اي در هم تافته و به مدرسه بهداشت و سلامت عموميِ(School of hygiene and public health) دانشگاه جان هاپكينز انتقال يافت كه رشته‌ي ارتباطات سلامت عمومي(public health communication) را ايجاد كرد.

در کنار اين رشته، مركز برنامه‌هاي ارتباطات(CCP) در سال 1988 توسط فيليس تيلسون پيوترو(Phyllis Tilson Piotrow) به عنوان بخشي از دپارتمان پويايي جمعيت در مدرسه بهداشت و سلامت عمومي تأسيس شد، که وي اكنون مدير اين مركز مي‌باشد.
از هر زاويه‌اي كه موضوع بررسي شود، مركز برنامه‌هاي ارتباطات به طور ويژه كنترل جمعيت را هدف گرفته است. به عبارت ديگر تحقيقات انجام شده درباره‌ي جنگ رواني، منجر به تدوين برنامه کنترل جمعيت در کشورهاي کمتر توسعه يافته با منابع غني شد.

مركز برنامه‌هاي ارتباطات که در رأس نهادهاي پروپگانداي جمعيتي دانشگاه جان هاپکينز قرار دارد، با آژانس‌هاي بين‌المللي، بنيادها و سازمان‌هاي غيردولتي متعددي در ايالات متحده و خارج از آن، براي تبليغ و تشويق رفتار بهداشتي، كار مي‌كند. حاميان اصلي اين مرکز، (United States Agency International Development)USAID ،UNFPA،يونيسف، بانك جهاني، بنياد راكفلر، بنياد پاكارد، بنياد كاول، بنياد رفاه عمومي و ديگر بنيادهاي خصوصي و خيريه‌ها مي باشند.(9)

دو بخش اصلي و عمده مرکز، شامل خدمات ارتباطات جمعيتي(Population Communication Services) (PCS)و برنامه اطلاعات جمعيتيPopulation Information Program) (PIP) مي‌باشند. خدمات ارتباطات جمعيتي كمك‌هاي تكنيكي را به پنج منطقه جهاني، شامل دولت‌هاي تازه استقلال‌يافته (NIS) ، خاور نزديك، آسيا، آفريقا و آمريكاي لاتين ارايه مي کند. در اين بخش، مرکز حمايت‌هاي آموزشي و مالي از همدستان خود در بيش از 65 كشور دنيا به عمل مي‌آورد تا آنها را در توسعه و ارزيابي برنامه‌هاي موثر اطلاعات- آموزش- ارتباطات و انگيزش IEC/M)(Information-Education-(Communication/Motivation) جهت تشويق و تقويت برنامه‌ريزي خانواده، بهداشت ضدبارداري و فعاليت‌هاي مشابه كمك نمايد.(9)

IEC/M نشان‌دهنده‌ي وجود مانورهاي روانشناختي بنيادين در جنگ جمعيتي مي‌باشد. دانشمندان علوم اجتماعي كه فعاليت‌هاي انديشمندانه خود را درباره‌ي رژيم هاي جنسي برنامه ريزي شده‌ي زنان و مردان آغاز كرده بودند، به يك توافق تاكتيكي درباره چگونگي مواجهه با كشورهاي كمتر توسعه يافته دست يافتند كه چيزي كمتر از دخالت نيست. اگر توجه كنيم، در كشورهاي ثروتمند، كنترل جمعيت با اختيار و خواست مردم و اغلب برخلاف خواست و تلاش دولت صورت مي‌گيرد، در حالي كه در كشورهاي در حال توسعه، تغييرات اجتماعي مشابه، بدون دخالت مستقيم حكومت به سرعت اتفاق نمي‌افتد.(10) بنابراين، در يك مقياس جهاني، هدف IEC/M آن است كه به وسيله ايجاد و توسعه هنجارهاي اجتماعي و به‌كار گرفتن فشارهاي اجتماعي و به‌وسيله پاداش به پيروي از هنجارها و مجازات عدم پيروي از آنها، انسجام اجتماعي به سمت جمعيت‌زدايي را به‌وجود بياورد. اين شيوه، روش ديناميك گروهي است كه در سطح نهادي، ملي و در نهايت در سطح جهاني به‌كار گرفته مي شود.

تدوين برنامه جهاني کنترل جمعيت

همانطور که مشاهده مي شود، فعاليت‌هاي متعدد دانشگاه جان‌هاپكينز در برنامه جمعيتي IEC/M به "تغيير دادن طرز تفكر و رفتار جنسي" همه جهانيان به سمت جمعيت‌زدايي از طريق كنترل زاد و ولد اختصاص يافته است. براي اجراي اين هدف در سر تا سر جهان، مركز برنامه‌هاي ارتباطات طرحي به نام فعاليت ارتباطات ملي (NCC) (National Communication Compaigns) تهيه كرد كه در آن براي هر کشور، برنامه‌ي ويژه‌ي آن طراحي گرديد.(9) از جمله اين کشورها مي توان به فيليپين اشاره كرد که قصد داريم در سطور بعدي، برنامه‌ي در نظر گرفته شده براي کنترل جمعيت در اين کشور و شيوه‌ي عملي نمودن آن را بيان نماييم.

برنامه ريزي براي خانواده‌ي فيليپيني (PFPP)

برنامه اي که براي کشور فيليپين طراحي شد، برنامه‌ريزي خانواده‌ي فيليپيني (PFPP)(Philippine Family Planning Program)نام گرفت(9)، و از طريق نمايندگي مركز برنامه‌هاي ارتباطات در فيليپين و توسط جوز. جي. ‌ريمون، به عنوان مدير نمايندگي و بنجامين وي‌لوزار، به عنوان رئيس بخش آموزش، ترويج و پياده سازي مي شود. مشاور مقيم اين دو فيليپيني، پاتريك اِل كلمن مي‌باشد؛ كسي كه از سال 1992 در حال شناسايي گرايش‌هاي فيليپيني‌ها به ارتباط جنسي، ازدواج و نيز توليد/هماهنگي فعاليت‌هاي رسانه اي و فعاليت‌هاي ارتباطات -به خصوص از منظر سرگرمي و آموزش- در حمايت از برنامه برنامه‌ريزي خانواده فيليپيني است.

فعاليت ارتباطات ملي فيليپين-1993 (NCC-93) (Philippine National Communication Campaign): دكتر جوان فلِيوير دانش‌آموخته مركز برنامه‌هاي ارتباطات در دانشگاه جان هاپکينز است. هنگامي كه او مسئوليت وزارت بهداشت را بر عهده گرفت، به برنامه فعاليت ارتباطات ملي فيليپين-1993(NCC-93) تجهيز شد، كه سنگ بناي سلسله فعاليت‌هاي متراکم برنامه‌ي برنامه ريزي خانواده فيليپين(PFPP) براي سال 1993 بود. البته اين برنامه توسط پت كلمن از مركز برنامه‌هاي ارتباطات تهيه شده، كه انتظار مي‌رود وي موج بلند پروپگانداي جمعيت جهاني را پيش ببرد.

كلمن يك "مشاور مقيم رده بالا"(Seniors Resident Advisor) معمولي نيست. وي يكي از دو مدير نمايندگي مركز برنامه‌هاي ارتباطات است. اين به معناي آن است كه اين مرکز يكي از بهترين عاملان خويش را اعزام كرده تا فرهنگ سنتي ضد "سقط جنين اختياري" فيليپيني را مهندسي مجدد كند. كلمن دفتري در محوطه وزارت بهداشت در طبقه دوم ساختمان 25 دارد. فعاليت او درباره‌ي برنامه‌ريزي خانواده داراي شباهت بسيار به عمليات رواني اف. سي. اِي. او كلنل لندسيل در اوايل دهه 50 است. كلمن بواسطه‌ي واسطه كاران فيليپيني و مقاطعه كاران فرعي نهادهاي غيردولتي كه توسط شركت كمپين هدايت مي شوند، كار مي كند.

160 ميليون پزو براي برنامه فعاليت ارتباطات ملي فيليپين-1993(NCC-93) سرمايه‌گذاري شده كه اين مبلغ صرف فعاليت‌هاي ذيل شده است(11) :

الف) ترويج مفهوم برنامه‌ريزي خانواده

ب) ارايه خدمات و اطلاعات در اين زمينه

ج) روش‌هاي جلوگيري از بارداري

اين برنامه چهار جزء دارد:

1-رسانه‌هاي همگاني

2-روابط عمومي

3-ارتباطات بين شخصي فشرده در ده واحد دولتي محلي (LGU) (Local Government Unit)

4-سرگرمي و آموزش

مجموعه فعاليت رسانه‌هاي همگاني در سه فاز راه اندازي شد: فاز اول در 2 آگوست 1993 در كاخ مالاكانانج"؛ فاز دوم در اواسط اكتبر براي محو تصوير فعالان بهداشت و فاز سوم در ژانويه 1994 براي معرفي ايمني و كارآيي وسايل ضد بارداري مصنوعي.

مجموعه فعاليت روابط عمومي براي ايجاد يك جهش ناگهاني در فعاليت رسانه‌هاي همگاني راه اندازي شد. اين كار از طريق پخش اخبار و انعكاس كنفرانس‌هاي مربوط به اين موضوع انجام مي‌شد. هدف كليدي آن است كه "نشان داده شود برنامه‌ريزي خانواده فيليپيني(PFPP) توسط طيف وسيعي از فيليپيني‌ها حمايت مي شود". همچنين از طريق تماس هاي مکرر ساختگي با سازمان‌ها و صحبت در مورد اين موضوع نشان داده مي شد که برنامه‌ريزي خانواده فيليپيني(PFPP) خواست و اراده مردم‌ است. فعاليت روابط عمومي نزديك به 2000 هدف در سطح ملي و محلي را در نظر گرفت كه شامل شركت‌ها، كارخانه‌ها، گروه‌هاي مدني، سازمانهاي حرفه‌اي، سازمان‌هاي غيردولتي، سازمان‌هاي دولتي، اتحاديه‌هاي تجاري، سازمان‌هاي كارگري و آدم‌هاي سرشناس و مشهور بودند. همه آنها موردتشويق يا تطميع (از طريق پول) قرار گرفته تا فعاليت‌هاي خود را در جهت حمايت از اين برنامه هدايت كنند.

فعاليت ارتباطات بين شخصي در NCC-93 در اواسط اكتبر، همزمان با فاز دوم فعاليت رسانه‌هاي گروهي آغاز شد. ده واحد دولتي محلي -در چهار شهر و شش ايالت- در نظر گرفته شدند: شهر باجيو، شهر كوزن، شهر ايلويلو، شهر داواو، ايالت پانگاسينان، ايالت لاگونا، ايالت كبو، ايالت داواو دِل سور، ايالت سوريجاو دِل سور و ايالت كوتاباتو جنوبي.

فعاليت سرگرمي وآموزش برنامه‌ي فعاليت ارتباطات ملي فيليپين-1993شامل بخش‌هاي ذيل است:

1-مجموعه تلويزيوني پزشكي براي بخش پيام‎هاي بهداشتي- عمدتاً درباره برنامه‌ريزي خانواده؛

2- سريال نمايشي راديويي.

3-فيلم‌هاي برجسته‌ي تجاري درباره جمعيت و محيط؛ شامل دي. اي. اِن. آر و سازمان‌هاي غيردولتي، که رودي فرناندز در آن نقش بازي مي کرد؛ و توسط توليدكنننده محلي، USAID و IDRCInternational Development Research Center((Canada)) در آن سرمايه‌گذاري شد.

4- آوازهاي پاپ، درباره برنامه‌ريزي خانواده از نگاه نوجوان؛ كه توسط جنوا كروي اجرا شده است.

نتايج فعاليت‌ها

درباره‌ي تأثير اين فعاليت‌هاي گسترده گفتن همين نکته کافي است که پس از اين آتش‌بار پروپگاندا و فعاليت‌هاي گسترده مهندسي اجتماعي براي کاهش ضريب رشد جمعيت در فيليپين، تنظيم خانواده به گونه اي در ميان مردم اين کشور جا افتاد و آنگونه به يک رفتار موجه، عاقلانه و مثبت اجتماعي تبديل شد که متوليان برنامه اين جرأت را يافته كه بگويند "برنامه‌ريزي خانواده فيليپيني(PFPP) به تعهد! خود مبني بر فراهم كردن اطلاعات مورد نياز زوج‌هاي فيليپيني براي انتخاب آگاهانه درباره‌ي گزينه‌هاي زاد و ولد خويش عمل خواهد كرد."(11)

و خواننده خود مي تواند بر مبناي جدول و نمودار(12) ذيل ميزان موفقيت اين برنامه در کنترل جمعيت فيليپين را مورد قضاوت قرار دهد. همانطور که مشاهده مي شود، نرخ زاد و ولد روند نزولي داشته است، اما مقايسه ميان قبل از سال 1970(آغاز برنامه کنترل جمعيت جهاني آمريکا) و پس از آن نشان مي دهد که ميانگين کاهش نرخ زاد و ولد پيش از اين زمان 3/0 و پس از آن 46/0 بوده است. و اين امر حاکي از تأثير فعاليت‌هاي کنترل جمعيت در فيليپين است.

  

ترجمه: دكتر مسعود عالمی Masood_alami@yahoo.com

ترجمه مقاله علمي تنظيم خانواده ::  بزرگ‌ترين پروژه مهندسی اجتماعي در جهان

منابع:

1- WE Daugherty and M Janowitz . A Psychological Warfare Case Book. (Baltimore, MD: Johns Hopkins University, 1958), p.2.

2- Karl von Clausewitz, On War, Chapter 1.

3- Sun Tzu, The Art of war---Chapter III: The Sheathed Sword, as edited by James Clavell (New York: Dell Publishing, 1988), p.15.

4- San Francisco: Ignatius Press, 1998

5- Cf. Alvin and Heidi Toffler. War and Anti-War (Boston: Little, Brown & Co., 1993), p. 155.

6- JHU/ORO متون درسي استاندارد براي پرورش افراد در عمليات جنگ رواني را توليد نمود مثل :
* The Nature of Psychological Warfare (1953)
* Target Analysis and Media in Propaganda Audiences Abroad (1954)
* A Psychological Warfare Case Book (1985)

http://www.whitehouse.gov/nsc/history.html-7

8-http://nssm200.tripod.com

9- CCP Home Page -- http://www.jhuccp.org/

10- Philip M Hauser. "World Population: Retrospect and Prospect". In Rapid Population Growth: Consequences and Policy Implications. US Gov't National Academy of Sciences. (Baltimore: The Johns Hopkins Press, 1971), p. 119.

11- NCC-93 briefing paper.

۱۲- http://earthtrends.wri.org

برگرفته از :  وبلاگ یادداشت های یک راهبردنویس (استراتژیست)  http://ruhbord.blogfa.com

نبرد تايتان‌ها؛ فيلمي آخرالزماني با رويكرد اسلام‌هراسی

در حالي قرار است فيلم سينمايي «نبرد تايتان‌ها» روز دوم فروردين سال 1390 از رسانه ‌ملي و شبكه سوم پخش شود كه اساسا اين فيلم با هدف‌گذاري عليه باورهاي ديني و اعتقادي مسلمانان ساخته شده است و در لايه‌هاي مياني فيلم به تخريب مباني مهم ديني نظير زير سؤال بردن اعتقاد به منجي آخرالزمان و ترسيم چهره‌اي پليد از وي و نيز ايران‌ستيزي را در خود نهفته دارد.

فيلم «نبرد تايتان‌ها» در واقع در قالب تصوير آمده بر اساس باورهاي اسطوره‌اي يونان است. اين فيلم اشاره به دعواي ميان المپ‌نشينان بعد از پيروزي بر تايتان‌هاي اوليه براي رسيدن به قدرت دارد. گرچه شكل داستان و روند داستاني فيلم همان‎گونه كه در اساطير يونان آمده رقم نمي‌خورد، اما موضوع فيلم خدايان المپ و دعواي قديمي قدرت ميان خدايان نسل دوم يا همان المپ‌نشينان است.
اسطوره‌هايي كه در فيلم در قالب خدايان ظهور و بروز دارند عبارتند از: زئوس و فرزندانش، پوزئيدون و هادس. اسطوره‌هايي كه از آنها به عنوان «نيمه‏خدا» ياد مي‌شود به آيو و پرسيوس مي‌توان اشاره كرد. اسطوره‌هاي ديگري كه از خون يا تكه‌اي از وجود اين خدايان به‏وجود آمده‌اند، عبارتند از: عقرب شاه و كراكن.

* خلاصه فيلم

داستان فيلم در دوراني رقم مي‌خورد كه انسان‌ها با خدايان زندگي مي‌كنند. خداياني كه در فيلم از آنها ياد مي‌شود فقط خدايان يوناني‌اند و بس. اين فيلم از ميان سه خداي معروف يوناني «زئوس، پوزيدون و هادس» به دعواي قديمي ميان زئوس و هادس اشاره دارد. زئوس سر برادرانش را كلاه گذاشته و خدايي آسمان را از آنِ خود كرده و در اين ميان سهم هادس قعر زمين و جهنم است. هادس كه از اين تقسيم‌بندي ناراحت و عصبي است در پي راهي براي قدرت يافتن بر كائنات است. قهرمان فيلم پسر نامشروع زئوس (پرسيوس) مي‌باشد كه نيمي انسان و نيمي تايتان است. پرسيوس به جنگ هادس و كراكن كه مخلوق هادس است، مي‌رود و با نجات بخشيدن به شاهزاده سرزمين المپيوس، نابود كردن كراكن و تبعيد هادس به اعماق زمين به كمك شمشير زئوس و شمشير غضب او كه در قالب رعد و برقي است خدايي، بقا و توانمندي زئوس را به او برمي‌گرداند و به مردم هم شادماني و صلح را هديه مي‌دهد.

* روايت قصه فيلم

مردمان عليه خدايان خود كه همه‏چيزشان را از آنان دارند، به علت نامهرباني و غضب ايشان شوريده‌اند. زئوس براي تنبيه مردم با همسر پادشاه آكريسيوس كه عليه او شورش و طغيان كرده بود، هم‏بستر مي‌شود. بر اثر همين رابطه نامشروع فرزندي به دنيا مي‌آيد كه نام پرسيوس بر آن نهاده مي‌شود. پادشاه آكريسيوس همسر و پسري را كه تازه متولد شده، به دريا مي‌افكند. سال‌ها از اين ماجرا گذشته و پرسيوس كه حالا جواني برومند است، با خانواده‌اي ماهيگير كه او را يافته بزرگ كرده‌اند، زندگي مي‌كند. سوار بر لنج كوچك هميشگي هستند كه به شهر آرگوس نزديك مي‌شوند. سربازان آرگوس مجسمه زئوس را تخريب مي‌كنند و در همين زمان ‌هادس بعد از كشتن اين سربازان لنج ايشان را هم نابود و غرق مي‌كند. هادس به عرش نزد زئوس مي‌رود و از او اجازه مي‌گيرد تا مردم را به خاطر اين سركشي تنبيه كند. خداي آسمان (زئوس) كه آدميان را آفريده، در فناناپذيري و قدرتمندي محتاج عبادت و نيايش ايشان است اما خداي سرزمين مردگان (هادس) كه زير زمين است، قدرت و بقايش را محتاج ترس مردم است. با اين ترفند هادس قدرت مي‌يابد و با آزاد كردن كراكن قدرت بلامنازع خدايان مي‌گردد. پرسيوس كه از حادثه غرق شدن نجات يافته و به سرزمين المپيوس راه يافته، به دستور پادشاه و به همراه تعدادي سرباز كاركشته به مصاف هادس مي‌شتابد. در ميان راه با آكريسيوس مواجه مي‌شوند كه اكنون آلت دست و ابزار هادس است. وقتي دست او را مي‌برند، عقرب‌هاي مهيب و غول‌آسايي از قطرات خون او متولد مي‌شوند كه تنها به كمك اجنه رام مي‌شوند. جن‌ها در فيلم با لباس باديه‌نشينان عرب بوده، به زبان عربي صحبت مي‌كنند و به عقرب‌ها دستور مي‌دهند: «اطيعوا الجن». همين اجنه در شفا بخشيدن به دست عقرب‏گزيده پرسيوس، همراهي تا باغ استيگا و پرسش از جادوگران، احضار كارون، گذر از سرزمين مردگان و رسيدن به معبد آتنا و كشتن مدوسا كمك كردند. البته آيو هم كه مانند پرسيوس يك نيمه‏خدا ولي مؤنث و هديه‌اي از جانب زئوس بود، در اين مسير خيلي به پرسيوس ياري رساند.

از اينجا به بعد در فيلم نوبت تك‌تازي پرسيوس است. او كه سر مدوسا را به همراه دارد، سوار بر اسب پرنده‌اي كه از جانب زئوس به سوي او آمده، به نبرد «كراكن» رفته و با سنگ كردن او توسط چشمان مدوسا و تبعيد هادس به قعر زمين و دنياي مرگ به كمك شمشير جادويي زئوس و صاعقه‌اي كه از آسمان بر دل هادس وارد مي‌آيد، پادشاهي زئوس را بر مردم دنيا تمديد مي‌كند و دنياي جديدي را كه آرزويش را پدر انساني‌اش كه او را بزرگ كرده بود و تمامي انسان‌ها داشتند، رقم مي‌زند.

* نقد و تحليل فيلم

كارگردان فيلم «لوئيس لتريئر» است كه قبلا فيلم‌هاي اكشني مانند «ترانسپورتر 1 و 2» و قسمت دوم «هالك» را كارگرداني كرده و فردي باسابقه است. اين فيلم كه محصول 2010 بوده و بازيگري چهره‌هاي سرشناسي چون سام ورتينگتون (پرسيوس)، ليام نيسون (زئوس)، جما آرتتون (آيو) و . . . را شاهد است، از نظر تكنيك‌‌هاي ساخت، بهره‌گيري از جلوه‌هاي ويژه، بازيگري شخصيت‌هاي درجه اول فيلم، همخواني موسيقي با متن روايي فيلم جزو فيلم‌هاي خوب و نسبتا قوي است، گرچه سه‌بعدي سازي و فروش فيلم با اين فرمت موفقيت چشمگيري نداشته است.
داستان فيلم به نوعي همان قصه موجود در اسطوره‌هاي باستاني است و اين از امتياز بديع بودن داستان و ايده مي‌كاهد. هرچند سعي شده با درج برخي كاراكترها و پيچ و خم داستاني مانند پيدا شدن سر و كله اجنه بيابان آن‌هم درست در لحظه نااميدي از پيروزي و سكانس ملاقات با جادوگران كمي قالب‏شكني شود اما روح كلي حاكم بر فيلم همان فضاي حاكم بر اسطوره‌هاي يوناني است.

با آنكه عوامل و تكنيك‌هاي ساخت، پيشينه شخصيتي هريك از بازيگران منتخب در نقش‌هاي اصلي، قوت و ضعف داستان و فيلمنامه و . . . در تحليل و نقد فيلم مهم هستند اما آنچه در شيوه تحليل و نقد محتوايي مهمتر از آن است، روند داستان و مؤلفه‌هاي خاص انتقال مفاهيم و الگو‌سازي است.

* تحليل محتوايي فيلم

اين فيلم از نظر معناگرايي در راستاي فيلم‌هايي چون «لژيون» (Legion) و «گابريل» (Gabriel) است. در هر سه اين فيلم‌ها به نوعي جبهه‌گيري و صف‌آرايي بشر را در برابر خدا و موجودي به نام خالق بشر و عالم بشريت شاهديم. گرچه محتواي هيچ‌يك از اين سه يكي نيست اما همه در يك راستا بوده و به نوعي حلقه‌هاي يك زنجير‌اند.
مسيري كه در «گابريل» با توهين به فرشتگان مقرب خدا و اعلام جنگ فرشتگان با خدا آغاز شد، در «لژيون» به اوج خود مي‌رسد و مايكل يا همان ميكائيل كه در فيلم گابريل جاي شيطان را گرفته بود و فساد و پليدي از جانب او بود در فيلم لژيون در برابر صف فرشتگان نازل كننده عذاب و برپا كنندگان رستاخيز مي‌ايستد تا از تولد كودك نامشروع يك پيش‌خدمت ساده به نام چارلي كه به همراه جمعي در يك فروشگاه ميان راه به نام آبشار بهشت گير افتاده‌اند، حمايت كند و نسل بشر را از خطر انقراض و آغاز رستاخيز كه شروع حكومت و ابتداي سلطنت خداست، بگيرد.
در اين فيلم ديگر اثري از خداي واحد و فرشتگان نيست. خداي واحد در فيلم جاي خود را به خدايان خُرد و ستيزه‌جويي داده كه براي به دست‌گيري قدرت مطلق و خدايي كائنات هر لحظه در نبرد و كشتار مردمان به‏سر مي‌برند.

* باستان‌گرايي از نوع يونان‌زدگي

آنچه از اول تا آخر فيلم به صورت متوالي در برابر ديدگان تماشاچي تكرار مي‌شود، اسطوره‌هاي باستاني و شرك‌آميز يونان است كه بزرگ‌ترين و برترين اين اسطوره‌ها خداي خلقت است كه به خداي آسمان شهرت دارد. در اين فيلم زئوس كه پدرش را اخته كرده و خود را خداي خدايان ناميده خدايگان عدل و داد معرفي مي‌كند كه تنها به دليل ناسپاسي بندگان اجازه مجازات به برادرش هادس مي‌دهد تا با اين مجازات بندگان به شأنيت و جايگاه خود پي ببرند و در مقابل خدايان صف‌آرايي نكنند.
البته فيلم در جاي ديگر به جفاي اين خداوندگار و هم‏خوابگي او با همسر آكريسيوس براي درس عبرت كردن قيام او براي تمام آدميان عليه خداوندي خويش اشاره دارد. اما فضاي كلي فيلم به‎گونه‌اي است كه تا آخر فيلم به خوبي‌هاي فراوان زئوس و علاقه بي‌حد و حصر او به نسل بشر اشاره دارد تا آنجا كه نگرفتن جان آكريسيوس و تنها بسنده‌كردن به آن عمل نامشروع و غيرانساني را هم به پاي اين دادگري وي و بشردوستي‌اش مي‌نويسد.
تقريبا اسطوره‌اي نيست كه در فيلم به آن اشاره شده باشد و ربطي به يونان باستان نداشته باشد. گرچه همين اسطوره‌ها را ميان اقوام و ملل ديگر چون روميان هم مي‌توان يافت اما آنچه از سير تطور اسطوره‌ها برمي‌آيد همين اسطوره‌هاي يوناني هستند كه نام عوض كرده با هويتي جديد به ملت‌هاي بعد از خود و تمدن‌هاي همسايه چون روم راه يافته‌اند.

* ريشه اومانيسم در يونان باستان

بيش از آنكه تقدم تمدن يونان بر روم و ساير تمدن‌هاي بعد از يونان مهم باشد، شكل و شمايل اسطوره‌هاي يوناني و خدايان ايشان مهم است. با كمي مطالعه در فرهنگ اديان باستاني مي‌توان به راحتي دريافت بيشتر اسطوره‌ها و الهه‌هاي آنها چهره و پيكري غيرانساني دارند و بيشتر شبيه مظاهر طبيعت، حيوانات و تركيبي از برخي از اينها هستند. در اين ميان آنچه خيلي برجسته مي‌نمايد، شكل و شمايل انساني خدايان باستاني يونان است. در واقع مي‌توان گفت بشرگرايي افراطي و تقدس بخشي به انسان و بالا بردن او تا حد خدايي تنها در يك تمدن بسيار برجسته است و اين تمدن همان يونان باستان است. اين فيلم هم به همين مسئله به خوبي اشاره دارد و انسان معيار فيلم كه با كاراكتر شخصيتي پرسيوس شناخته مي‌شود، نيمي خدا و نيمي انسان است و از همين رو است كه خدايي در خون او بوده و قادر به انجام كارهايي است كه از عهده ديگران ساخته نيست.

* نسل ويژه؛ فرزندان خدا

اين فيلم هم مانند قريب به اتفاق فيلم‌هاي منجي‎گرايانه هاليوود عناصر ويژه‌اي را براي منجي خود قائل است كه ديگر كاراكترهاي فيلم از داشتن آن عاجزند و اين همان نقطه افتراق قهرمان داستان از شخصيت‌هاي جنبي قصه است هرچند حضوري بسيار پررنگ در فيلم داشته باشند.
نسل قهرمانان هاليوود كه گاه با نشان خون اصيل در برابر مغول‌ها يا همان افراد بي‌استعداد و عادي جامعه در فيلم‌هايي چون «هري پاتر» به چشم مي‌خورند، شبيه اين نشان‌ها را در كارتون و فيلم «شگفت‌انگيزان» و «چهار شگفت‌انگيز» نيز به وضوح مي‌توان يافت. در برخي فيلم‌هاي ديگر داشتن قدرت جادو و تسلط بر محيط پيرامون نشان ويژه و اختصاصي شخصيت اصلي فيلم است كه نمونه اينها را در «جمجمه‌هاي دوست داشتني» و «شاگرد جادوگر» مي‌بينيم.
در اين فيلم شاخصه بارزي كه پرسيوس به عنوان قهرمان قصه دارد و ديگران از داشتن آن عاجزند صفت فرزند خدايگان بودن و ويژگي نيمه خدايي وي است. همين خصيصه او را تا آنجا پيش مي‌برد كه بر همه مسائل و مصائب پيروز مي‌شود و خداي سرزمين مردگان را به كمك شمشير زئوس به قعر جهنم مي‌فرستد و آسايش و شادي را براي مردمان هديه مي‌آورد.
نكته قابل ذكر اينجاست كه تنها او نيست كه از اين موهبت بهره‌مند است. «آيو» كه از جانب زئوس نگهبان او در آخر سر هم همسري است كه زئوس براي او هديه كرده نيز داراي اين ويژگي است و اين دو كه به نوعي شخصيت مثبت و مهم داستان هستند از يك ويژگي مشترك بهره دارند.

* الهيات مشركانه يوناني به‎جاي توحيد

در افسانه‌ها و اسطوره‌هاي يونان آنچه در ابتداي خلقت موجود بود و از آن ساير مخلوقات به‏وجود آمد، خدايان قدرتمند و جاه‌طلبي بودند كه كار هميشگي‌شان دسيسه و نيرنگ براي به دست آوردن قدرت خدايي عالم بود. اين خدايان براي آن‌كه نزاع كمتري با هم داشته باشند، قدرت را ميان خود تقسيم كرده بودند اما باز هم زياده‌خواهي و شهوت‌راني آنان را به سوي توسعه قلمرو خويش و تعدي به قلمرو خدايان ديگر كه رقباي او بودند مي‌شد. آنچه از اول تا آخر فيلم بيش از هر چيز ديگر بيننده با آن روبرو است، همان داستان دسيسه خدايان براي به دست آوردن قلمرو و رعاياي خدايگان رقيب است.
در الهيات اسطوره‌اي يونان هر خدايگاني قدرت، قلمرو، رعايا و قانون ويژه‌اي براي خود دارد. در اين باور برخي بلايا با دعواي ميان خداوندان توجيه مي‌شود درست همان چيزي كه در فيلم هم القا مي‌شود مانند رها شدن كراكن توسط هادس به بهانه تأديب مردم اما در واقع براي به دست گرفتن ملك و ملكوت از دست زئوس.

* منجي زنا‌زاده

آنچه در بسياري از فيلم‌هاي مهم، استراتژيك و آخرالزماني هاليوود به ويژه در سال‌هاي اخير بيش از پيش به چشم مي‌خورد، معرفي موعود و منجي به عنوان يك فرد عادي و حتي انساني پست و پست‎فطرت از درون جوامع غربي است كه تنها ويژگي او تهور و نترسي، باور به توانستن، ايمان به قدرت درون و كشف آن توسط ورزش‌ها و آئين‌هاي ورزشي - عرفاني شرق و . . . است. گاه هاليوود پستي را به نهايت مي‌رساند و شخصيت منجي آخرالزمان را فردي معرفي مي‌كند كه نه‏تنها از افراد جامعه از نظر ويژگي‌هاي اخلاقي و انساني بالاتر نيست بلكه حتي در نهايت ذلت و خواري است و حتي ريشه و عامل تولد او هم مطابق هيچ دين و آئيني صحيح، قانوني و شرعي نيست.
«پرسيوس» كه منجي فيلم و موجودي نيمه‌خداست، نه‏تنها به خاطر نسبتي كه با خداي آسمان دارد، معنوي و روحاني نيست بلكه فيلم تعمد دارد تا او را فردي خشك، خشن و بي‌روح معرفي كند كه از رابطه نامشروع زئوس با همسر يكي از پادشاهان زميني متولد شده بود. اين اولين فيلمي نيست كه در آن تصريح به زنازادگي منجي مي‌شود و يقينا آخرين آن هم نخواهد بود. از جمله فيلم‌هايي كه در آن منجي از راه نامشروع متولد مي‌شود، مي‌توان به فيلم «لژيون»، «2012» (Doomsday) و . . . اشاره كرد. شايد علتي را بتوان براي اين كار يافت و آن اينكه هاليوود با مخاطباني در ارتباط است كه به آئين مسيح معتقد‌اند و عيسي‎بن مريم(ع) را مسيحاي موعود و منجي آخرالزمان مي‌دانند كه قرار است از آسمان بازگردد، اما همين مسيحا در نگاه يهوديان لجوج جز دجالي بيش نبود كه خود را مسيحا ناميد. آنان كه تحمل وي و آئينش را نداشتند، انگ رابطه نامشروع به مادر او زدند و فرزندش را كه معجزه خدا و پيامبري اولوا العزم بود، كودكي نامشروع خواندند. اين مسئله در بسياري از فيلم‌ها به صورت نامحسوس و غيرمستقيم و گاه به صورت مستقيم و در قالبي هتاكانه مانند فيلم آخرين وسوسه مسيح ساخته مارتين اسكورسيزي تكرار مي‌شود و به مسيحيان جهان و به ويژه ايالات متحده كنايه زده مي‌شود كه: منجي‌اي كه شما از آن دم مي‌زنيد، فردي است كه از راه رابطه نامشروع پا به اين دنيا نهاده است.
اين فيلم در اين نوع از توهين به حضرت مسيح گوي سبقت را از فيلم‌هاي مشابه برده زيرا در اين فيلم تصريح به هم‎خوابگي خداوندگار با زني از انسان‌ها و تولد كودكي كه منجي است و با آنكه از خواندن و دعا به درگاه خداي پدر بيزار است، اما در نهايت ملك او را از دست خداوندگار شيطاني و پستي چون هادس نجات مي‌بخشد و در سكانس پاياني فيلم زئوس به او مي‌گويد: گرچه تو خدايي را نپذيرفتي و مي‌خواهي در قالب انسان زندگي كني اما مردمان به خاطر فداكاري و ايثار تو و اينكه ايشان را از دست موجودي پليد مانند هادس نجات بخشيدي، خواهند پرستيد. اينها كه كنار يكديگر قرار مي‌گيرند، يادآور مؤلفه‌هاي مسيحي مي‌شوند كه صهيونيسم تلاش دارد وي را دجال معرفي كند.

* ايران‏ستيزي

چهل دقيقه از ابتداي فيلم مي‌گذرد. پرسيوس و دوستانش در تعقيب آكريسيوس هستند كه اكنون آلت دست و ابزاري براي پيشبرد اهداف هادس شده است. از دل كوه و دشت به ورودي دروازه اديان مي‌رسند بعد ستون‌هاي به‏جا مانده از تخت جمشيد را مي‌بينند. وقتي كمي جلوتر مي‌روند نشان «پرسپوليس» يا همان اسب دوسر كه بايد روي سرستون باشد روي زمين افتاده. صحنه، نشانه‌ها و نمادها به گونه‌اي است كه بيانگر سرزمين ايران است.
عقرب‌هاي غول‌آسايي هم كه از خون ريخته‏شده آكريسيوس روي زمين به‏وجود آمده‌اند، شايد اشاره به اسطوره‌هاي ايراني باشد. مطابق اين افسانه‌ها وقتي اهريمن در كالبد جوان ظاهر مي‌شد، لباسي بر تن داشت كه پر از عقرب بود. اين كه عقرب از دل خاك ايران مي‌جوشد، شايد كنايه از اهريمني‌بودن ايران از نگاه هاليوود باشد.
البته اين نكته فراتر از احتمال است و فيلم‌هاي بسياري كه ضد ايران در هاليوود ساخته مي‌شود، نشان عداوت و كينه سرشار و هميشگي سردمداران اين شهرك‌هاي صهيونيستي با ايران اسلامي است. نمونه اين دشمني‌ها را در فيلم‌هايي مانند «بدون دخترم هرگز!»، «سنگسار ثريا»، «كشتي‌گير» و . . . به وضوح مي‌توان يافت.

* شيعه‌ستيزي

از موارد ديگري كه در اين فيلم عليه اديان موضوع گرفته شده، جايي است كه پرسيوس که از معبد آتنا و از نزد مدوسا زنده بازمي‌گردد، دوباره با آكريسيوس كه توانسته بود از دست او بگريزد، روبه‏رو مي‌شود. قبل از اينكه پرسيوس بتواند كاري كند، آكريسيوس شمشير دوسري را كه در دست دارد، در قلب آيو فرو مي‌كند. با همين شمشير دوسر شمشير پرسيوس را از وسط دو نيم مي‌كند.
استفاده از شمشير دوسر در هيچ‏يك از فيلم‌هاي هاليوودي رايج نيست. تنها در يك فيلم هاليوودي كه كارگردان آن يك مسلمان سنّي‏مذهب به نام مصطفي عقاد است، اين شمشير به خدمت گرفته شده است و آن هم براي نشان دادن و به تصوير كشيدن شخصيت امير مؤمنان عليه السّلام. در فيلم «محمّد رسول الله(ص)» هيچ تصويري از امير مؤمنان نشان داده نمي‌شود و حتي بسياري از مناصب امير مؤمنان به زيد پسرخوانده رسول خدا داده شده است. اما در جنگ احد وقتي مي‌خواهد رشادت حضرت امير را به تصوير بكشد، از مولاي متقيان تنها به نشان دادن شمشيري دوسر بسنده مي‌كند. اين شمشير كه بيانگر ذوالفقار است، به جاي داشتن دو لبه تيز كه در واقع اين‎گونه بوده، به شكل تحريفي نشان داده شده و دو سر جدا از هم دارد.
گرچه در واقع ذوالفقار به اين شكلي كه هاليوود ترسيم كرده، نيست اما وقتي تنها شكل عرضه‏شده است، اين شمشير نشان‌گر فردي است كه آن را در دست دارد و گنجاندن چنين شمشيري در فيلم نبرد تايتان‌ها آن‌هم بعد از تخريب چهره ايران و ايران‏ستيزي چيزي جز اسلام‎ستيزي آن‎هم از نوع ستيز با اسلام جهادي و اسلام قيام و شهادت نيست. آيا شخصيتي برتر و بالاتر از امير مؤمنان در دفاع از اسلام يافت مي‌شود؟ چرا غرب نبايد در تخريب ريشه اسلام جهاد و شهادت و سياه‎نمايي آن نكوشد؟! مگر جز عليّ‎بن ابي‎طالب مقتداي ديگري براي اسلام قيام و انتظار وجود دارد؟ مقتدايي كه تنها او شايسته است امير مؤمنان خطاب شود و لاغير!

* جن يا عرب

در سكانس تخت جمشيد وقتي چند عقرب جديد به سوي پرسيوس و ياران خسته‌اش مي‌آيند، موجوداتي عجيب و غريب به كمك اين گروه به‎اصطلاح پهلوان مي‌شتابند كه از آنان با عنوان ديجن «Dijnn» يا قاتلين بيابان ياد مي‌شود. اين موجودات، لباس عرب‌هاي باديه‎نشين بر تن دارند، به زبان عربي صحبت مي‌كنند و مركب‌هايشان شتر است.
جدا از كمكي كه به پرسيوس و دوستانش در انجام مأموريتشان مي‌كنند و در همين راستا سركرده اجنه در معبد آتنا جان خويش را فداي آرمان پرسيوس مي‌كند، نكته‌اي كه قابل تامل است همبستگي نمادهايي مانند بيابان، شتر، لباس عربي، عمامه و برخي نمادهاي عربي - اسلامي با اسلام در هاليوود است. در اين فيلم اجنه كه با لباس اعراب بدوي ظاهر مي‌شوند و در كنار عقرب‌هاي غول‌آسايي كه رام كرده‌اند، مركب اصلي ايشان شتر است به نوعي نماد اسلام تسامح و حتي بالاتر نماد اسلام ناب آمريكايي است كه به جنگ خدا مي‌رود و از اسلام چيزي جز لباس و شترش را ندارد اما فرهنگ و باورش هماني است كه غرب در پي آن است. حتي در اين راه مي‌ميرد تا فرد برگزيده بشر به آرمان خويش برسد.

* جمع‌بندي

بنابر گزارش پايگاه اطلاع‌رساني امپاير آن‎لاين، عنوان قسمت دوم فيلم سينمايي نبرد تايتان‌ها، «خشم تايتان‌ها» يا «Wrath of the Titans» است و اين فيلم اكشن فانتزي در بهار سال 2012 ميلادي روي پرده سينماهاي سراسر جهان خواهد رفت. اين خبر و انتشار نسل سوم بازي خداي جنگ (GOD OF WAR) آن‎هم تقريبا همزمان با انتشار فيلم، نشان دهنده ادامه‌دار بودن اين پروژه و اهميت اين موضوع از سوي سازندگان هاليوودي آن است. فيلم نبرد تايتان‌ها در راستاي جا انداختن فرهنگ و باور به خدايان فيلمي انحصاري نيست. مشابه اين روند را به شكلي آرام‌تر و غيرمحسوس‌تر در فيلم «The Chronicles of Riddick» شاهديم.
حركتي كه غرب امروز در ميانه راه آن است، مبارزه با اديان توحيدي، مفهومي به نام خدا، مقدسات، فرشتگان، مفهوم نبوت و انبيا و هرچه كه قداستي بالادستي و فرابشري را به انسان معرفي كند. اين مبارزه كه قديمي‌ترين دعواي بشري است و همگان آن را با دعواي خير و شر و حق و باطل مي‌شناسند، امروز با جديدترين ابزار و با كمك تاثيرگذارترين رسانه‌ها و با قدرتي وصف‌ناپذير به حركت خود ادامه مي‌دهد.

** منابع

* دكتر فاطمي، افسانه طلاهاي المپ، دانشگاه ملي، يييي
* راجر لنسلين گرين، اساطير يونان، سروش، يييي
* ويل، دورانت. تاريخ تمدن، يونان باستان (جلد دوم) ترجمه اميرحسين آريان‌پور و ديگران. سرويراستار، محمود مصاحب. چاپ ششم، تهران: شركت انتشارات علمي و فرهنگي
* ژوئل اسميت. فرهنگ اساطير يونان و روم، ترجمه شهلا برادران، خسروشاهي. چاپ دوم: 1387 انتشارات روزبهان، چاپ فرهنگ معاصر
* جي.سي.كوپر. فرهنگ مصور نمادهاي سنتي، ترجمه مليحه كرباسيان، سال 1379، نشر فرهاد
* حسين توفيقي. آشنايي با اديان بزرگ
*فرهنگ اديان جهان ص 563

نويسنده: علي قهرماني

 مؤسسه علمي فرهنگي بهداشت معنوي

خبرگزاری فارس

قوه چهارم; موسسه مطالعات جنگ

قوه چهارم، به بررسی نهادهایی در آمریکا که هدایت گر و تعیین کننده راهبردهای ایالات متحده آمریکا در موضوعاتی مختلف سیاسی، اقتصادی و فرهنگی خواهد پرداخت

 

موسسه مطالعات جنگ

حوزه تصميم گيري آمريكا همواره تلاش كرده تا با ايجاد مراكز فكري و مطالعاتي نظامي و امنيتي آنهم به صورت تخصصي بتواند با تدوين سياست ها و راهبردهاي بلند مدت و كوتاه مدت اهداف كلان نظامي را در سطح بين المللي خود را بطور معقولانه تري دنبال كند. يكي از مهم ترين مراكز فكري و مطالعاتي تخصصي آمريكا، موسسه مطالعات جنگ است كه تمركز جدي بر روي تحولات سياسي، نظامي نقاط درگيري ايالات متحده دارد. از اين رو، در اين نوشتار تلاش شده تا با تبيين پيشينه تاريخي اين مركز راهبردي، اهم فعاليت هاي آن مورد بررسي و نقش آن در تدوين سياست هاي خارجي كاخ سفيد مورد كنكاش و تحليل قرار گيرد.

پيشينه تأسيس
پس از تجربه جنگ ويتنام، مركز مطالعات نظامي آمريكا با چالشي جدي در زمينه كنترل نظاميان و غير نظاميان و افزايش ميزان رفاه در جامعه آمريكا روبه رو است. بر اين اساس، تصميم سازان كاخ سفيد در صدد شدند تا جهت كاربرد كنترل رواني جامعه هدف و همچنين ترميم چهره مخدوش شده آمريكا مراكز مطالعاتي را تأسيس كنند تا علاوه بر بررسي و مطالعات جنگ ها ، از طرفي در زمينه كنترل رواني نظاميان و غيرنظاميان در صحنه جنگ و عمليات هاي نظامي ايالات متحده تمركز مطالعاتي داشته باشند. از اين رو موسسه مطالعات جنگ به دنبال تقويت رهبري غيرنظامي و روحيه نظاميان تأسيس شده تا از طريق مطالعات مهم در زمينه عمليات نظامي است، تا آن را در دسترس عموم قرار دهد. البته هرچند كه اين موسسه مطالعاتي با اين هدف تأسيس شده، اما به مروز تمركز مطالعاتي اش برروي مطالعه جنگ ها و كنترل رواني در عمليات هاي نظامي ارتش آمريكا در نقاط مختلف جهان قرار گرفت.

اهم فعاليت هاي موسسه مطالعات جنگ
موسسه مطالعات جنگ(The Institute for the Study of War) يك موسسه مطالعاتي غير انتفاعي و غير حزبي است كه عمده فعاليت هاي آن در زمينه مطالعه سياست هاي نظامي و عمومي كاخ سفيد تمركز دارد. هدف اين موسسه بهبود روحيه و توان عملياتي نيروهاي نظامي و پاسخ به تهديدات در حال ظهور جهت دستيابي به اهداف استراتژيك ايالات متحده آمريكاست.
اين موسسه همچنين در راستاي سياست جهاني دموكراسي سازي كاخ سفيد در وراي مطالعات نظامي و جنگ در پي كنترل و مديريت افكار عمومي و رهبران سياسي در جهت سياست هاي نظامي و عملياتي ابالات متحده مي باشد.
موسسه مطالعات جنگ بر اين باور است كه تدوين استراتژي و خط مشي هاي سياسي و نظامي بايد بر گرفته از واقعيت هاي موجود و تهديدات بالقوه زمان حال صورت گيرد، لذا اين موسسه بر پايه چنين باوري، اقدام به تجزيه و تحليل منابع باز اطلاعات و اخبار در خصوص جنگ ها و عمليات هاي نظامي نموده تا از اين طريق بتواند به اطلاعات و تحليل هاي هرچه دقيق تر در تدوين راهبردهاي سياسي و نظامي كاخ سفيد خصوصاً در زمينه ديلماسي عمومي و جنگ رواني دست يابد.
يكي ديگر از كاركردهاي مهم موسسه مطالعات جنگ، خط دهي و آموزش سياست گذاران و مديران رسانه آمريكا در جهت مديريت رواني در عمليات ها و سياست هاي نظامي مي باشد. از اين رو اين موسسه اقدام به برگزاري كنفرانس ها و همايش هاي متعددي با اعضاي كنگره و كاخ سفيد مي نمايد؛ بطوريكه گفته مي شود سياستمداران و فرماندهان نظامي آمريكا، اين موسسه را به عنوان منبعي ارزشمند در خصوص جنگ وكنترل و مديريت رواني در عمليات هاي نظامي به رسميت مي شناسند.
همانطور كه گفته شد، مأموريت اصلي موسسه مطالعات جنگ تلاش در جهت بهبود توان عملياتي نيروهاي نظامي و پاسخ به تهديدات در حال ظهور جهت دستيابي به اهداف استراتژيك ايالات متحده آمريكاست. بر اين اساس برنامه هاي مطالعاتي اين موسسه در جهت مطالعه و تحليل نقاط عملياتي آمريكا در جهان خصوصاً در عراق و افغانستان تمركز يافته است به طوري كه اين موسسه با تشكيل كارگروه هاي پژهشي متعدد، در راستاي تحليل وضعيت نظامي و رواني آمريكا، بررسي جنگ ها و بحران مختلف، ارزيابي وضعيت رواني كشورهاي هدف و... فعاليت مطالعاتي دارد. تمركز اين موسسه هم اكنون بر روي جنگ در عراق و افغانستان است.
برنامه هاي آموزشي اين موسسه شامل برگزاري مجموعه كنفرانس ها و همايش هاي متعدد نظامي با حضور فرماندهان و كارشناسان نظامي آمريكا، برگزاري كارگاه هاي آموزشي در بعد تحليل نظامي و رواني، اطلاع رساني و مديريت رواني رسانه اي و افكار عمومي و... مي باشد. از ديگر برنامه هاي آموزشي موسسه مطالعات جنگ شامل برگزاري دوره هاي آموزشي براي سياستمداران و محافل دانشگاهي و رسانه اي آمريكا در خصوص تاريخ جنگ و زبان و مفاهيم اساسي مرتبط با آن است . تا اين مهارت ها به اين افراد كمك مي كند تا بتوانند در سياست هاي راهبردي كاخ سفيد در مورد جنگ به تحليل و ارزيابي دقيق برسند.
سمينارها و ساير دوره ها و برنامه هاي آكادميك زمينه دسترسي افراد تحصيلكرده را به زبان تخصصي و فنون نظامي فراهم مي كند. همچنين اين موسسه با پخش كردن حجم وسيعي از اخبار و تحليل ها در فضاي اينترنت، زمينه دسترسي محافل سياسي و افكار عمومي را به اطلاعات جهت دار و پوشش دار اين موسسه كه در راستاي سياست هاي كاخ سفيد است از طريق اينترنت فراهم مي كند. از ديگر برنامه موسسه مطالعات جنگ، برگزاري سمينارها و كنفرانس هاي مختلف در جهت جذب افسران كاركشته و كاركنان فعال حوزه سياست و نظاميان بازنشسته آمريكا است تا ارتباط آنها را با كانون هاي سياسي ، نظامي و امنيتي حوزه تصميم گيري ايلات متحده آمريكا حفظ كرده تا از اين رهگذر ، عمق مطالعاتي كاخ سفيد را در مباحث امنيت ملي و سياست هاي راهبردي هستند، افزايش دهد. در كل، برنامه هاي آموزشي اين موسسه در پي آن هستند تا شكاف ميان ارتش و تحليل هاي آنها از جنگ و وضعيت عملياتي در عرصه بين المللي را با افكار عمومي آمريكا از بين ببرد. بر اين اساس است كه تمركز اصلي اين موسسه بر روي عراق، افغانستان و حتي ايران و برنامه هاي نظامي آن قرار دارد.
لازم به ذكر است كه كارشناسان برجسته اين موسسه نقش چشمگيري در حوزه تصميم گيري و فضاي رسانه اي آمريكا دارند. به عنوان مثال «خانم دكتر كيمبرلي كاگان»، رئيس اين موسسه كه استاد و مدرس در دانشگاه هاي وست پوينت، يال و جورج تاون و نويسنده كتاب The Eye of Command است، حضور موثري در سايت ها و مجلات معتبر آمريكا مانند وال استريت ژورنال، نيويورك تايمز و ... دارد. همچنين ،«جيمز. ام. دوبكين»كه از اعضاي ارشد موسسه در زمينه تحقيقات است، هم اكنون به عنوان يكي از فكري پنتاگون به تحقيق در زمينه امنيت عراق و تلفيق نيروهاي امنيت بومي در مناطق مختلف فعاليت دارد. يا اينكه «مايكل ام. گوردن» كه از اعضاي برجسته اين موسسه است، در حال حاضر پژوهشگر ارشد و خبرنگار نظامي كاركشته روزنامه نيويورك تايمز مي باشد.

مراكز وابسته به موسسه مطالعات جنگ
موسسه مطالعات جنگ داراي مراكز متعدد مطالعاتي است كه در حوزه هاي تخصصي مختلفي فعاليت دارند. اين مراكز پژوهشي عبارتند از: مركز مطالعات عراق كه در جهت پژوهش و توليد گزارشهاي مستند و جهت دار با نظارت كامل و تجزيه و تحليل امنيتي پنتاگون تمركز مطالعاتي دارد. يكي از پروژه هاي اصلي اين مركز برروي ساز و كار نظامي و امنيتي آينده عراق است كه بعد از توافقنامه امنيتي بين آمريكا و عراق آغاز شده است؛ يكي ديگر از مراكز مطالعاتي وابسته به موسسه مطالعات جنگ، مركز مطالعات افغانستان مي باشد كه بر روي تحليل و بررسي تحولات افغانستان و همچنين گروههاي نظامي و سياسي اين كشور تمركز مطالعاتي دارد. مطالعه برروي گروههاي سياسي افغان در انتخابات سال 2010 اين كشور از جمله طالبان، شبكه حقاني و حزب اسلامي قلوب الدين باقي، اجراي طرح هاي پژوهشي جهت يافتن راه هاي مبارزه با تبليغات رواني به ويژه طالبان در افغانستان، بررسي فعاليت ها گروه هاي سياسي و جهادي در استان هاي شرقي و جنوبي افغانستان با توجه به پوياي قومي و قبيله اي و... از برنامه هاي مطالعاتي اين مركز مي باشند.

عملكرد موسسه مطالعات جنگ در روند تاريخي
موسسه مطالعات جنگ به عنوان يكي از مراكز فكري تأثيرگذار بر سياست هاي راهبردي و نظامي كاخ سفيد ، همواره تلاش كرده با تحليل و بررسي وضعيت سياسي، نظامي ، اقتصادي و اجتماعي نقاط درگيري ارتش ايالات متحده نقش مهمي در اتخاذ سياست ها و راهبردهاي نظامي و سياسي كاخ سفيد داشته باشد.
به عنوان مثال در سال 2010 استراتژي جديدي توسط موسسه مطالعات جنگ در افغانستان از سوي كاخ سفيد اجرا شد كه به بررسي و تجزيه و تحليل اثر ائتلاف نيروهاي عملياتي افغاني در مقابله با شورشيان و گروهاي شبه نظامي مي پرداخت.
همچنين اين موسسه طراح اصلي حضور شركت هاي خصوصي نظامي و امنيتي آمريكايي نظير «بلاك واتر» در عراق بعد از خروج نظامي آمريكا از اين كشور بوده است.
لازم به ذكر است موسسه مطالعات جنگ تمركز جدي بر روي تحولات نظامي و همچنين توان نظامي ايران در بعد تجهيزات و ادوات نظامي هوايي، زميني، دريايي و سيستم موشك هاي بالستيك دارد. همچنين اين موسسه با انتشار گزارش هاي جهت دار متعدد در خصوص برنامه صلح آميز ايران تلاش مي كند تا برنامه هسته اي جمهوري اسلامي را در ميان محافل سياسي و افكار عمومي جهان نظامي جلوه دهد.

نویسنده : مجيد زاد بود

منبع : پايگاه جامع و تخصصي جنگ نرم    http://www.jangnarm.com

قوه چهارم; بنياد پژوهشي جيمز تاوون

قوه چهارم، به بررسی نهادهایی در آمریکا که هدایت گر و تعیین کننده راهبردهای ایالات متحده آمریکا در موضوعاتی مختلف سیاسی، اقتصادی و فرهنگی خواهد پرداخت

بنياد پژوهشي جيمز تاوون

حوزه تصميم گيري ايالات متحده از اوايل قرن بيستم و پس از عدول از سياست انزوا جهت اتخاذ سياست هاي منطقي و موثر خود در مناطق مورد هدف و راهبردي كاخ سفيد، تلاش كرده تا مراكز فكري تخصصي را ايجاد كند. اين مراكز فكري كه به بررسي تحولات سياسي، اقتصادي، نظامي و... مناطق مختلف جهان مي پردازد، تحليل ها و چشم اندازهاي راهبردي موثر را به سياستمداران حوزه تصميم سازي آمريكا ارائه مي كنند. بنياد پژوهشي «جيمز تاوون» يكي از همين ها است، لذا در اين نوشتار سعي شده تا با بررسي پيشينه تاريخي و اهم فعاليت هاي اين بنياد فكري، نقش آن در حوزه تصميم گيري كاخ سفيد مورد بررسي قرار گيرد.

پيشينه تأسيس
بنياد پژوهشي جيمز تاوون(james town) در سال 1984 تأسيس شد؛ تا هنگامي كه «ويليام گيمير»، رئيس پيشين اين بنياد همكاري خود را با « آركادي شوچنكو»، مقام رسمي بلندپايه شوروي سابق (تا زماني كه وي پست خود را به عنوان معاون كل سازمان ملل متحد رها كرد) ادامه داد، بنياد جيمز تاوون به سرعت تبديل به منبع اصلي اطلاعات در مورد عملكرد داخلي از جوامع بسته توتاليتر شد.
بنياد جيمز تاوون به طور مستقيم فعاليت هاي خود را بر روي موضوع گسترش دموكراسي و آزاديهاي فردي در كشورهاي سابق بلوك شرق متمركز كرد. در طول دهه 80 اين بنياد با استفاده از كارشناسان كليدي مانند آركادي شوچنكو، عضو عالي رتبه، ديپلمات سابق شوروي و «يون پاسيپا» رئيس سابق سرويس اطلاعاتي روماني و ... نقش بسزايي در همراه كردن تحولات دولت هاي متبوعشان (كه به طور مستقيم با آمريكا در تعارض قرار داشتند) با سياست هاي كاخ سفيد داشت.

اهم فعاليت هاي بنياد جيمز تاوون
بنياد «جيمز تاوون» به عنوان يك موسسه تحقيقاتي، تمركز مطالعاتي بر روي آسيا، اروپا، چين و بررسي تروريسم در سطح جهان دارد. اين موسسه به صورت خيريه عمومي فعاليت مي كند. اين بنياد طبق بخشنامه 501 و قانون مالياتي درآمد داخلي 509 آمريكا از پرداخت ماليات معاف خواهد بود.
پس از حوادث 11 سپتامبر اين بنياد كوشيده تا تمامي حوادث منطقه اي اوراسيا را با تمركز بر تروريسم جهاني و گروه هاي بين المللي تروريستي مانند القاعده پوشش دهد. از اين رو تحليلگران اين موسسه همواره سعي كرده اند تا تجزيه و تحليل و تفسير تحولات منطقه اي خود را از طريق اطلا ع رساني به جامعه سياست گذاري ايالات متحده ارائه دهند.
بنياد «جيمز تاوون» هدف خود را در اطلاع رساني و آموزش سياست گذاران كاخ سفيد و جامعه سياسي آمريكا تعريف كرده است. به همين منظور، اين بنياد پژوهشي كانون برنامه و طرح هاي مطالعاتي خود را در راستاي جمع آوري اطلاعات و تجزيه و تحليل تحولات و رويدادهاي مناطق راهبردي در اهداف و سياست هاي كاخ سفيد قرار داده است. بر اين اساس، بنياد جيمز تاوون تحولات سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي مناطقي چون اروپا، اروپاي شرقي، آمريكاي لاتين، آفريقا، آسياي جنوب شرقي، خاورميانه، آسياي ميانه و قفقاز و بطور تخصصي چين، ايران و تركيه را بررسي كرده و با تجزيه و تحليل آنها، گزارش هاي راهبردي را به كنگره و مقامات كاخ سفيد ارائه مي دهد. به طوري كه گفته مي شود توليدات اين بنياد پژوهشي بطور ويژه اي مورد استقبال مقامات كنگره و پنتاگون، محافل دانشگاهي و رسانه هاي آمريكايي قرار گرفته است.
بنياد پژوهشي جيمز تاوون داراي نشرياتي مطرح و معتبر است كه بطور گسترده در ميان نهادهاي دولتي و رسانه اي آمريكا توزيع مي شود. نشريه تروريسم مانيتور يكي از توليدات قابل توجه اين بنياد پژوهشي است كه در بيست سال اخير با ارائه مقالات و گزارش هاي راهبردي و تحليلي توانسته شهرتي بين المللي را براي خود به ارمغان بياورد. دامنه مطالعاتي اين نشريه، تحولات روسيه (اتحاديه جماهير شوروي اسبق) تا چين را در برگرفته است. در دومين سالگرد حوادث 11 سپتامبر بنياد جيمز تاوون اقدام به انتشار تروريسم مانيتور كرد كه به عنوان تنها نشريه اي كه به بررسي جنگ عليه تروريسم و مبارزه با گروه هاي تروريستي مي پردازد، مشهور است. اين نشريه چشم انداز منحصر به فردي را با كمك كارشناسان برجسته جهان در زمينه تروريست بين المللي، ارائه مي كند. ديلي مانيتور اوراسيا(Eurasia Daily Monitor)، يكي ديگر از نشريات بنياد پژوهشي جيمز تاوون مي باشد. اين نشريه كه در واشنگتن دي سي تهيه مي شود از سال 2004 شروع به كار كرده و به طور ويژه به بررسي اوضاع و تحولات امنيتي حال و در حال ظهور كشورهاي مشترك المنافع (شوروي سابق) مي پردازد. هم اكنون اين نشريه به تجزيه و تحليل تحولات در آسيا و اروپا پرداخته و پيامدهاي اين تحولات را بر مقامات ايالات متحده و غرب تشريح مي كند. اين نشريه بيش از 4000 مشترك ثابت دارد كه مقامات سيا و پنتاگون، سياستمداران كاخ سفيد، نمايندگان كنگره و سنا، مديران رسانه و تحليلگران سياسي بخش مهم و قابل ملاحظه اي از آن هستند. هفته نامه شمال قفقاز(North Caucasus Weekly) از نشريات مهم و تخصصي بنياد جيمز تاوون است كه به بررسي بحران هاي موجود در ميان جمهوريخواهان جدايي طلب در اين منطقه مي پردازد. مأموريت اين نشريه اطلاع رساني به سياست گذاران، رسانه ها و عموم مردم در رابطه با تحولات چچن و بحث در مورد ريشه هاي جنگ و يافتن راه صلح است. اين نشريه در ژانويه 2003 توسط «لورانس يوزل» كسي كه دفتر بنياد جيمز تاوون را در مسكو تأسيس كرد، اداره مي شود. او يكي از متخصصين شوروي سابق و تحصيل كرده دانشگاه «يال» است كه مطالب چاپ شده زيادي در مطبوعات آمريكا، انگلستان و روسيه دارد. او همچنين رئيس دفتر بين الملل ديده بان آزادي مذاهب است.
لازم به ذكر است رئيس بنياد پژوهشي جيمز تاوون دكتر گلن هاوارد(Glen Howard) مي باشد كه متخصص و كارشناس برجسته اي در حوزه مطالعات روسيه، آذربايجان و دنياي عرب است. وي همچنين متخصص در زمينه منطقه قفقاز و آسياي مركزي است. او قبلاً به عنوان يك تحليلگر در موسسه بين المللي علوم كاربردي علوم بين المللي (SAIC) كه يك مركز تحقيقات استراتژيك مي باشد، فعاليت مي كرده است. مقالات او در روزنامه وال استريت ژورنال به چاپ رسيده است. هاوارد به عنوان مشاور به بخش خصوصي و سازمان هاي دولتي، از جمله وزارت دفاع آمريكا، شوراي اطلاعات ملي و كمپاني هاي بزرگ نفتي فعال در آسياي مركزي و شرق ميانه مشاوره مي دهد.

مراكز مطالعاتي وابسته به بنياد جيمز تاوون
بنياد مطالعاتي جيمز تاوون داراي مراكز پژوهشي متعددي است كه در حوزه هاي تخصصي اين بنياد تمركز فكري و مطالعاتي دارند. مركز مطالعاتي«چاينا بيريف» (China Brief)، يكي از مراكز زير مجموعه بنياد جيمز تاوون است و به بررسي تحولات سياسي، اقتصادي و سياست هاي داخلي و خارجي پرداخته و بطور تخصصي عملكرد نظامي و امنيتي چين را مورد تجزيه و تحليل قرار مي دهد. اين نشريه زير نظر دكتور آرتور و اردون مدرس دانشگاه پنسيلوانيا ويرايش و چاپ مي شود . از اين رو علاوه بر مخاطبان خاص خود در داخل آمريكا، در چين نيز به طور متناوب مطالب آن ترجمه و در روزنامه هاي معتبر و وب سايتها و مجلات چيني درج مي گردد. بخش وسيعي از خوانندگان اين نشريه در شرق آسيا هستند و مطالب آن به طور گسترده به عنوان تيترهاي اصلي در روزنامه ها چاپ مي شود؛ مركز مطالعاتي (Militant Leadership Monitor) از ديگر مراكز وابسته به بنياد جيمز تاوون است كه به بررسي افراد، شخصيت ها و جريانات شبه نظاميان عرب مي پردازد؛ مركز مطالعاتي اوراسيا (Eurasia Daily Monitor) كه توسط زال آنجا پاريدز(Zaal Anjaparidze) مديريت مي شود در زمينه بررسي سياست داخلي و خارجي گرجستان مطالب متعددي به رشته تحرير در آورده است و همچنين تحولات سياسي، نظامي كشورهاي منطقه را مورد بررسي قرار مي دهد.

عملكرد بنياد جيمز تاوون در روند تاريخي
در طول دو دهه گذشته، بنياد جيمز تاوون اقدام به ايجاد شبكه جهاني گسترده اي از كارشناسان از درياي سياه تا سيبري و از خليج فارس تا اقيانوس آرام كرده است. اين هسته علمي شامل افرادي مانند مقامات عالي رتبه دولتي و افسران نظامي سابق، دانشمندان علوم سياسي، روزنامه نگاران، محققان و اقتصاد دانان مي شود. بينش و خط مشي كلي آنها بيشتر بر روي تهديدات جهاني و بررسي موضوع تروريسم بين المللي متمركز شده است. اين بنياد پژوهشي با ارائه تحليل ها و گزارش هاي راهبردي به حوزه تصميم گيري ايالات متحده، توانسته نقش قابل ملاحظه اي را در سياستگذاري هاي كاخ سفيد به خود اختصاص دهد. به عنوان مثال بنياد جيمز تاوون در اواسط دهه 90ميلادي، طرح احداث خط لوله زير درياي خزر براي قزاقستان و ايجاد خط لوله ديگري كه نفت تركمنستان را به درياي سياه انتقال مي دهد را به كاخ سفيد ارائه كرد كه كاخ سفيد و متحدان غربي اش به عنوان يكي از راه هاي كاهش وابستگي نفتي به خليج فارس و خاورميانه و استفاده از منابع نفتي درياي خزر اين طرح را در دستور كار سياست هاي منطقه اي خود قرار دادند.
همچنين اين بنياد فكري تمركز جدي بر روي جهان اسلام و خصوصاً ايران دارد. به طوري كه به شكل تخصصي تحولات اجتماعي و فرهنگي كشورهاي اسلامي به ويژه جمهوري اسلامي را در منطقه مورد بررسي و تجزيه و تحليل قرار مي دهد.

نویسنده : مجيد زاد بود

منبع : پايگاه جامع و تخصصي جنگ نرم    http://www.jangnarm.com

بازخوانی دو اصطلاح قدرت نرم و قدرت سخت

امروزه قدرت نرم یکی از مؤلفه­ های تأثیرگذار در سیاست خارجی کشورها به شمار می­آید و با سرمایه‌گذاری چشمگیری از سوی دولت‌ها برای ارائه تصویری مطلوب از خود همراه است. همة کشورها تمایل دارند که دیگران نگاهی مثبت به آنها داشته باشند، بنابراین می­کوشند این تصویر مثبت را تقویت و از شکل‌گیری تصورات منفی جلوگیری کنند. در خصوص تهدید سخت و نرم برداشتی واحد وجود ندارد. برخی تهدیدات نرم را تهدیداتی غیر نظامی مانند محیط‌زیست، جرایم، فساد و …. دانسته‌اند و در نهایت ابزار و شیوه سخت را با هدف سخت و برعکس، ابزار و شیوه نرم را با هدف نرم متناسب می­دانند. هدف این مقاله، بررسی مفهوم قدرت سخت و نرم در محیط ملی جمهوری اسلامی ایران است تا رهیافت‌ها و دیدگاه‌ها به یکدیگر نزدیک و یک برداشت ایرانی از این دو مفهوم به دست آید.

واژگان کلیدی: قدرت سخت، قدرت نرم، جمهوری اسلامی.

مقدمه

این روزها کاربرد قدرت سخت و نرم در محافل دفاعی و خارجی جمهوری اسلامی اصطلاح­هایی رایج هستند که به طور فزاینده در محافل علمی و نظامی به گوش می­رسد. به نظر می­رسد بدون دست­کم نگاهی شتابان به این اصطلاح­ها- یعنی قدرت نرم و سخت- ممکن نیست که بتوان دربارة وضعیت سیاست خارجی و دفاعی کنونی جمهوری اسلامی به بحث پرداخت. شاید گزارش­گران، نظامیان و سیاست­مداران این اصطلاحات را به طور کامل درک کرده باشند اما آیا همگان این واژه­ها را به یکسان و به طور مشابه به کار می­برند؟

هدف این مقاله صورت­بندی معانی و تعاریف بسیار متفاوتی از دو اصطلاح قدرت نرم و سخت می­باشد که نویسنده با آنها برخورد داشته است. این طور به نظر می­رسد که تلاش برای پیوند دادن مفهوم برگرفته از ادبیات علوم سیاسی غرب به دیدگاه سیاسی جمهوری اسلامی موجب آشفتگی و ناهم­اندیشی شده است اگر چنین باشد بهتر است بحث بر سر قدرت نرم و سخت در حوزه دانش بومی و ایرانی ادامه یابد.

پیدایش

همانطور که کیم نوسال[۱]، فن همپسون[۲]و دین اولیور[۳] اشاره کرده­اند (کال،۱۳۸۷)، منشاء اصطلاح قدرت نرم به کتاب ژوزف نای[۴] نوشته شده در اواخر دهه هشتاد، بازمی­گردد. این کتاب در مخالفت با کسانی تقریر یافت که قدرت امریکا را رو به افول پیش­بینی می­نمودند و آن را نتیجة افزایش هزینه­ها و کاهش آشکار کارایی نیروی نظامی امریکا بر‌می‌شمردند. نای در کتاب دیگری به نام باند تولید[۵] اصطلاح قدرت نرم را در مقابل قدرت سخت به کار برد. (نای،۱۳۸۷)

پارادایم صحیح چیست؟

پیش از بررسی تفسیر متفاوت دو اصطلاح قدرت نرم و قدرت سخت، طرح این پرسش ارزشمند است که: آیا مفهوم قدرت نرم که در بستر سیاست خارجی امریکا پدیدار شده قابل انتقال به عرصة سیاست جمهوری اسلامی می­باشد؟ پیامدها، فرصت­ها و دشواری­های آن چیست؟ آیا ناهمگونی فضای سیاسی موجب سردرگمی فکری و ناهم­اندیشی نخبگان سیاسی و نظامی در ایران نمی­شود؟

در نخستین نگاه، به دلیل پیچیدگی مباحث مربوط به قدرت سخت و نرم، بهره­برداری کاربردی از آن ناممکن به نظر می‌رسد. همچنان که خود نای اذعان می­­کند: از آنجایی که توانایی کنترل دیگران اغلب با داشتن منابع معین ارتباط دارد، رهبران سیاسی به طور معمول قدرت را اکتساب منابع و … تعریف می­­کنند. حُسن این تعریف از قدرت این است که قدرت را عینی­تر، سنجش­پذیر­تر و قابل پیش­بینی­تر از تعریف رفتاری آن می­نماید (میر­ترابی،۱۳۸۷).

با وجود این، مطالعه دقیق­تر پیوستار نای، نشان می­دهد که چگونه در فرهنگ امریکایی­ها، تعریف منابع- محور از قدرت به راحتی با تعریف رفتاری آن ادغام شده، درک آن را برای سیاست­مدارها از آنچه پیش از این بوده آسان­تر می­نماید. از آنجا که امریکایی­ها تمایل دارند تجهیزات نظامی را به عنوان ابزار اعمال زور قلمداد کنند قرار دادن این تجهیزات ملموس یا به عبارتی”سخت” در انتهای سخت پیوستار رفتاری دشوار نیست (عصاریان­نژاد،۱۳۸۷). بدین ترتیب بحث دربارة قدرت منابع نظامی سخت و قدرت رفتاری سخت به سادگی تحت عنوان قدرت سخت آسان می­­شود. این امر شاید برای مخاطب امریکایی اینگونه باشد اما آیا برای یک فرد ایرانی نیز چنین است؟ تاریخ امریکا آکنده از مداخلات نظامی بی­شمار در مناطق مختلف جهان است که ساختاری کلاسیک هجومی و سیّال به سازمان نظامی این کشور تحمیل کرده است، برخلاف این، جمهوری اسلامی ایران با توجه به شرایط ژئوپلیتیک و آمیزه­ای از اصول ایدئولوژیک و متغیرهای ناپیوستة سیاسی و اقتصادی، جغرافیایی، فرهنگی، دکترین نظامی خود را بر پایة سازه­های سخت و نرم تدافعی بنا نموده، توان سخت نظامی خود را بر پایة ادراک از ناهمگونی محیطی خود سازماندهی کرده است.

بیان این نکات این تردید را به وجود می­آورد که آیا نیروهای مسلح در مفهوم ایرانی آن می­تواند به طور کامل در انتهای سخت و یا زورمدارانه پیوستار قدرت رفتاری قرار گیرد (امیری،۱۳۸۷). به هر حال به دلیل سهولت و شفافیت پیشینة این موضوع نزد امریکایی­ها، مشاهده برخی از مفسران که اشتباه کرده، قدرت سخت را تواماً برای اشاره به قدرت رفتاری سخت و نیز برای اشاره به قدرت منابع نیروهای مسلح جمهوری اسلامی به کار می­برند تعجبی ندارد (ضیایی‌پرور،۱۳۸۳). شاید خطری که به وجود می­آید این باشد که آنهایی که از نیروهای مسلح حمایت می­کنند اغوا شده و تمام بحث­ها در خصوص قدرت نرم را مغایر با منطق وجودی نیروی مسلح ایران تلقی نموده، نقش انسان‌دوستانه و حافظ­صلح این نیروها را در جمهوری اسلامی و منطقه نادیده بگیرند. در مقابل ممکن است افرادی دیگرکه وجه نرم و غیر زورمدارانه رفتاری را جذاب می­دانند اغوا شده و نیروهای مسلح جمهوری اسلامی را دارای کارایی کافی ندانسته، این نیروها را تنها به مثابة ابزاری برای جنگیدن تلقی کنند. هر دو گروه با افرادی که مراقب هستند نیروی مسلح جمهوری اسلامی را تنها به انتهای زورمدارانه پیوستار قدرت رفتاری پیوند ندهند متفاوت فکر می­کنند. همانطور که در ادامه اشاره خواهد شد، این نگرانی با توجه به آنچه اتفاق افتاده به طور قابل ملاحظه به سر­در­گمی و ناهم­اندیشی که بحث کنونی در مورد قدرت سخت و قدرت نرم در جمهوری اسلامی را در برگرفته دامن می­زند.

آشفتگی فکری

برای مشخص کردن دلیل پیدایی دیدگاه­های گوناگون نسبت به قدرت سخت و قدرت نرم که امروزه در جمهوری اسلامی جریان دارد بازنگری یک گرایش نمونه سودمند است. این گرایش بازتابی از سردرگمی و ناهم­اندیشی مزمنی است که از ناآگاهی برخی در پیروی از سیاست­ سخت­افزار‌مدارانه نشئت می­گیرد. البته دلایلی دیگر نیز وجود دارد که از جمله می­توان به دیدگاه برخی از اعضاء جامعه دانشگاهی از واقعیت به دور که در درک نیروهای در حال تغییر دادن دنیا که در پیش روی ما قرار دارند عاجز هستند، اشاره کرد. در مقابل، بعضی از هواداران قدرت نرم نیز نقش قدرت منابع نظامی را کم­اهمیت جلوه داده، یا نادیده می­گیرند. البته به راحتی می­توان اینگونه استدلال حامیان قدرت نرم را زیر سؤال برد.

مفهوم قدرت سخت و نرم به کانون مباحث نظامیان، سیاست­مداران و اعضای علمی مراکز مطالعات و دانشگاهی تبدیل گشته است. در حالی که برخی به ارزش نیروهای مسلح برای سیاست خارجی اشاره می­نمایند با مشاهده تجهیزات و امکاناتی که نیروهای نظامی برای اجرای مؤثر و ایمن شغل خود به آنها نیاز دارند دچار تردید می­شوند (بایمن،۱۳۸۶). از سوی دیگر، به کارگیری مفهوم قدرت نرم و سخت به صورت ناهماهنگ و ناواضح توسط دانش­آموختگان دانشگاهی و مراکز مطالعاتی پیرامون این اصطلاح­ها سردرگمی به وجود آورده است. درکنار طرز نگرش­های متفاوت به توانمندی نظامی، ظاهراً تعاریف کنونی دو اصطلاح قدرت نرم و قدرت سخت در موارد دیگر هم به طور متناقض و یا مبهم به کار برده می­شوند (اربسکلاو،۱۳۸۷). برای نمونه، صاحب منصبی را در نظر بگیرید که تحریم­های اقتصادی را نمونه­ای از اعمال قدرت نرم برمی­شمارد. در واقع، هرکس با توجه به بُعد زورمدارانه تحریم اقتصادی می­تواند آن را به انتهای گزینشی پیوستار قدرت رفتاری نای پیوند دهد، البته اگر تمام پیوستار در نظر گرفته شود چنین اظهاراتی با دیدگاه نای در تعارض شدید قرار می­گیرد. در نمونه­ای دیگر، اندیشمندی تحریم اقتصادی را به مثابة قدرت سخت به کار می­برد. همین وضعیت در خصوص دیپلماسی وجود دارد. در حالی که برخی از تحلیل­ها به “گزینة نرم دیپلماسی” اشاره می‌نمایند برخی به “دیپلمات­های کارکشته و بسیار ماهر” به عنوان قدرت سخت اشاره می­­کنند. این امر، وضعیت نامتعین مباحث قدرت نرم و سخت را در کشور آشکار می­سازد.

نتیجه­ گیری

این مقاله عرضه کنندة تصویری از ناهم­اندیشی­ها و سردرگمی­های زیان­بخشی است که بحث قدرت نرم و قدرت سخت را در جمهوری اسلامی در برگرفته است. در صورتی که این دو اصطلاح مشابه همدیگر هستند زبانی که با آنها صحبت می­شود متفاوت است. بخشی عمده از نابسامانی فکری به وجود آمده از اغوا شدن برخی از نخبگان دانشگاهی به پیروی از ادبیات سیاسی امریکایی و پیوند دادن محکم تجهیزات نظامی به انتهای زورمدارانه پیوستار قدرت رفتاری ژوزف نای ریشه می­گیرد در حالی که دیگران (دست­کم به تعداد کم) ترجیح می­دهند نیروی مسلح را به عنوان قدرت منابع و در ارتباط با فعالیت­هایی به موازات این پیوستار بنگرند. افزون بر نیروهای مسلح، در طرز نگرش به دیگر تجهیزات و منابع نیز این سردرگمی وجود دارد. دانشگاهیان و سیاست­گذاران ایرانی در مواجهه با این مسائل باید هوشیار بوده و این مسئله را در نظر بگیرند که تلاش برای اقتباس از مفاهیم امریکایی­ و وارد نمودن آن در سیاست جمهوری اسلامی به جای وضوح بیشتر سبب ایجاد مشکلاتی زیاد می­شود. چه اعتقاد به کارایی مستمر نیروهای مسلح در هدایت سیاست خارجی وجود داشته باشد یا برخی دیدگاه­ها مبنی بر کم­اهمیت جلوه دادن تأثیر نیروهای مسلح وجود داشته باشد اکنون دو اصطلاح قدرت نرم و قدرت سخت به عنوان ابزار بیان دیدگاه‌های یاد شده باید مورد بازخوانی دوباره قرار بگیرند.

منابع :

- امیری، ابوالفضل (۱۳۸۷)؛ تهدید نرم؛ تهاجم فرهنگی، ناتوی فرهنگی و راهکارها؛ تهران: انتشارات پگاه.

- بایمن، دانیل و دیگران (۱۳۸۶) آینده محیط امنیتی درخاورمیانه (تغییر رهبری. اصلاحات اقتصادی و انقلاب اطلاعات)، (مترجمان ناصر قبادزاده، علی ­گل­محمدی، عسگر قهرمانپور، فرزاد ­میراحمدی)؛ تهران: پژوهشکده مطالعات راهبردی.

- کال، جی؛ نیکلاس (۱۳۸۷) دیپلماسی عمومی (جمعی از مترجمان)؛ تهران: دانشکده و پژوهشکده اطلاعات و امنیت سپاه.

- ضیایی­پرور، حمید (۱۳۸۳) جنگ نرم؛ ویژه جنگ رایانه­ای؛ تهران: انتشارات مؤسسه فرهنگی مطالعات و تحقیقات بین­المللی ابرار معاصر تهران.

- ضیایی­پرور، حمید (۱۳۸۳) جنگ نرم؛ ویژه جنگ رسانه­ای؛ تهران: انتشارات مؤسسه فرهنگی مطالعات و تحقیقات بین­المللی ابرار معاصر تهران.

- عبداله فانی، علی (۱۳۸۶) جنگ نرم؛ نبرد در عصر اطلاعات؛ تهران: انتشارات مؤسسه فرهنگی مطالعات و تحقیقات بین­المللی ابرار معاصر تهران.

- ابراهیمی خوسفی، منصور؛ بای، نادعلی و صدوقی، مرادعلی (۱۳۸۶) جنگ نرم؛ عملیات روانی و فریب استراتژیک؛ تهران: انتشارات مؤسسه فرهنگی مطالعات و تحقیقات بین­المللی ابرار معاصر تهران.

- جمعی از نویسندگان (۱۳۸۶) جنگ نرم؛ براندازی نرم در کشورهای مدل؛ تهران: انتشارات مؤسسه فرهنگی مطالعات و تحقیقات بین­المللی ابرار معاصر تهران.

- نای، جوزف.اس (۱۳۸۷) قدرت در عصر اطلاعات از واقع­گرایی تا جهانی­شدن (ترجمه سعید میرترابی)؛ تهران: پژوهشکده مطالعات راهبردی.

- عصاریان­نژاد، حسین (۱۳۸۷) نظریه امنیت جمهوری اسلامی ایران؛ تهران: انتشارات دانشگاه عالی دفاع ملی.

- عصاریان­نژاد، حسین (۱۳۸۷) تهدیدات قدرت ملی شاخص­ها و ابعاد؛ تهران: انتشارات دانشگاه عالی دفاع ملی.

- اربسکلاو، مایکل (۱۳۸۷) جنگ اطلاعات (چگونه از حملات سایبری در امان باشیم) (مترجمان علی ناصری، عبدالمجید ریاضی)؛ تهران: انتشارات دانشگاه عالی دفاع ملی.

- نای، جوزف.اس (۱۳۸۷) قدرت نرم؛ تهران: انتشارات دانشگاه امام صادق (ع) و پژوهشکده مطالعات و تحقیقات بسیج.

- ترابی، طاهره (۱۳۸۷) قدرت نرم؛ معنا و مفهوم، تهران: انتشارات پژوهشکده مطالعات و تحقیقات بسیج و دانشگاه امام صادق (ع).

- مهدی کارنایی، محمد (۱۳۸۷) قدرت نرم؛ سرمایه اجتماعی و بسیج؛ تهران: پژوهشکده مطالعات و تحقیقات بسیج و دانشگاه امام صادق (ع).

- عطارزاده، مجتبی (۱۳۸۷) قدرت نرم؛ فرهنگ و امنیت؛ تهران: انتشارات پژوهشکده مطالعات و تحقیقات بسیج و دانشگاه امام صادق (ع).

[۱] -Kim nasal

[2] -Fen Hampson

[3] -Din Oliver

[4] -Joseph Nye Jr

[5] – Bound to Lead

[6] – Foreign affairs

[7] – Behavioral power

گروه تحقیق و پژوهش فصلنامه عملیات روانی

منبع : پایگاه اطلاع رسانی عملیات روانی و جنگ نرم    http://www.psyop.ir/