هجرحبیب | واکنش حاج قاسم به تهدید مستقیم آمریکاییها
هجرحبیب | ایران ۲ بار کردستان را از قتل عام نجات داد
هجر حبیب | روایت فرمانده سابق سپاه از حال و هوای معنادار حاج قاسم قبل از شهادت
«هجرحبیب»| ترور حاج قاسم دریای خون بین ایران و دولت آمریکا بوجود آورد
همه چیز را از دست رفته می دیدم / ماجرای 18 روز محاصره حاج قاسم در حلب
هجر حبیب | حاج قاسم چطور نبل و الزهرا را آزاد كرد؟
شیخ عیسی قاسم کیست؟

هرجا که تویی رایت پیروزی ماست

عالم همه روشن از ستم سوزی ماست
خورشید، شرار غیرت آموزی ماست
بردند تو را ولی نمیدانستند
هرجا که تویی رایت پیروزی ماست
شیخ عیسی قاسم عالم برجستهٔ شیعه و رهبر شیعیان بحرین است.
میلاد عرفانپور از شعرای نامآشنا و توانمند کشور که او را در قالب رباعی باید از سرآمدن این عرصه در سالهای اخیر دانست در واکنش به اتفاقات اخیر بحرین و حکم رژیم آلخلیفه علیه شیخ عیسی قاسم رهبر شیعیان بحرین شعری سروده است.
۱۳ توصیه امام صادق(ع) برای پیادهروی اربعین
جزوه مکالمه های پرکاربرد و مفید عربی برای پیاده روی اربعین + دانود
هر زائر سفیری برای پاکیزگی; پویش مردمی حریم پاک

با توجه به این که در سال های اخیر پیاده روی مراسم اربعین به بزرگترین اجتماع شیعیان جهان تبدیل شده است، به نظر میرسد اگر از تمام پتانسیل های موجود بهره برداری شود، خود می تواند اثری شگرف در سراسر جهان داشته باشد . حضور میلیون ها نفر از مشتاقان و محببین خاندان نبی مکرم اسلام در کشور عراق ، ظرفیت احیای هرچه تمام تر فرهنگ و مفهوم عاشورا و از همه مهم تر انتقال این مهم به آیندگان را دارد همچنین ایجاد وحدت و همکاری بین ملیت ها و قومیت ها برای فراهم کردن مقدمات ظهور در جامعه بزرگ منتظر زیر لقای ابا عبد الله مثمر ثمر می گردد لذا در این مسیر باید به همه نکات توجه داشته باشیم .
توضیحات اجرایی طرح "حریم پاک"
•پشتیبانی بخش عظیمی از تجهیزات طرح از قبیل کیسه های زباله تجدید پذیر مخصوص تحویل به زائران، کیسه های زباله بزرگ مخصوص تحویل به موکب ها، سطل های زباله و دستکش
•عزام افراد داوطلب ثبت نام شده در طرح در سه تاریخ پیوسته به هم به کشور عراق
•استقرار نیرو های داوطلب در پایگاه های موجود در مسیر نجف – کربلا و همچنین در نقاط
توضیح فعالیت پایگاه ها:
•تشویق و توصیه زائران به رعایت نظافت محیط
•توزیع کیسه های زباله جهت جمع آوری زباله های فردی و رها شده در مسیر
•ارتباط گیری با موکب ها و توجیه سازی آنان نسبت به طرح
•توزیع کیسه های زباله بزرگ بین موکب ها جهت جلو گیری از تجمع زباله
•تخصیص سطل های زباله بزرگ در محل های شلوغ تر و موکب های بزرگ
•ارائه سایر خدمات مورد نیاز موکب های محل اسکان پایگاه های طرح

نکات بهداشتی اربعین
برای سلامتی تمام زائران اربعین حسینی طلب سلامتی و عافیت داریم.اما به دلیل مشکلات در مسیر پیاده روی ممکن است برخی از زائران دچار بیماری شوند.در این مطلب درمانهای ساده و اورژانسی طب سنتی اسلامی را به روایت از استاد خیراندیش برایتان بیان کرده ایم.در درمان هر بیماری دو الی سه مورد درمان گفته شده که بنا به در دسترس بودن میتوانید از هرکدام به تنهایی استفاده کنید:
1-درمان اسهال و استفراغ؛
الف)یک لیوان اب جوش ولرم ویک قاشق مرباخوری نمک،میل شود.
ب)یک قاشق مرباخوری اسپند را به همراه یک لیوان اب قورت دهید.
ج)یک قاشق غذاخوری نعنا را داخل یک لیوان اب جوش ریخته میل شود و یا پنج قطره اسانس نعنا داخل اب جوش روزی دوتاسه مرتبه میل شود.
2-درمان گرفتگی صدا یا سرفه های خشک؛
الف)دو عدد لیمو ترش را با پوست کباب کرده میل شود.
ب) عسل با اب گرم جرعه جرعه میل شود.
ج)زرده تخم مرغ را داخل اب جوش ریخته میل شود.
3-عفونت گلو وسینه و سرفه های خلط دار؛
الف)یک عدد پیاز رو ورق ورق کرده داخل عسل بزنید و بخورید.
ب)اب ونمک غرغره کنید.روزی چند مرتبه
ج)پودر نعنا یک قاشق غذاخوری داخل یک لیوان اب جوش ریخته میل شود یا پنج قطره اسانس نعنا داخل اب جوش روزی دوتاسه مرتبه
4-درمان کیپی بینی یا سینوزیت و یا ابریزش بینی؛
الف)استنشاق اب ونمک روزی دوبار
ب)دود اسپند داخل بینی کشیدن.
ج)مالیدن پنج قطره اسانس نعنا روی پیشانی روزی دو تا سه مرتبه
5-درمان درد گوش و عفونت آن؛
الف)دو قطره عسل داخل گوش بریزید.
ب)ریختن دو قطره اب پیاز داخل گوش.
ج)دود دادن اسپند به داخل گوش
6-عفونت چشم و درد التهاب آن؛
الف)سه قطره عسل داخل چشم ریخته شود.
7-درمان درد پاها و رفع خستگی انها؛
الف)ماساژ در اب گرم ونمک
8-درمان زخمها؛
الف)مالیدن عسل روی زخم
ب)ریختن نمک روی زخم
9-درمان سرماخوردگی و بدن درد؛
الف)یک قاشق غذاخوری پودرنعنا داخل اب جوش دمکرده روزی سه بار میل شود.یا پنج قطره اسانس نعنا داخل یک لیوان اب جوش روزی دو تا سه مرتبه
10-درمان هرگونه مسمومیت:
الف)حجامت عام
ب)مصرف سیب
نکته مهم؛با همراه داشتن سه داروی (بیست گرم اسپند،صد گرم عسل،پنجاه گرم پودرنعنا یا اسانس نعنا) نسخه های بالا همگی قابل اجراست.نمک و پیاز در طول مسیر یافت میشود.
* حریم پاک http://www.harim-pak.ir
فراخوان جهت ارائه نذورات نقدی و کالایی در اربعین حسینی

سامانه با آدرس Nazr.ir توسط "مجمع بین المللی موکبهای مردمی اربعین حسینی" با هدف ایجاد بستری بین المللی و تعاملی میان مردم سراسر جهان با مواکب خدمتگزار در اربعین حسینی و با رویکرد ساماندهی کمکها و نذورات مردمی و رفع نیازمندیهای غیرقابل تامین مواکب راه اندازی شده است.
حماسهای که امام سجاد(ع) در مجلس یزید آفرید

س از پایان واقعه عاشورا با توجه به فتنهای که در آن دوران حاکم بود و عموم مردم جامعه تبیین دقیقی از وقایع پیش رو نداشتند، نیاز بود تبیینگراهایی صورت گیرد تا قاتلان حقیقی معرفی شوند. از جهتی فرصتی برای نشر مجدد معارف الهی بود، زیرا سالیان سال بود که جامعه شیعه با معارف عالی الهی مواجه نشده بود و علم عترت(ع) آنچنان که شایسته است، نشر نیافته بود.
زمانی که اسرا به کاخ یزید ملعون سوق داده شدند، امام سجاد(ع) پس از درخواست از او خطبهای خواندند و ضمن اینکه کاخ ستمگران عالم را به لرزه در آوردند، معارفی بیان فرمودند که برای مردم آن زمان بسیار عجیب جلوه میکرد؛ این دو مسأله آن قدر نزد یزید آشکار بود که به مردم گفت: اگر این مرد بر فراز منبر رود، تا من و آل ابو سفیان را افتضاح نکند فرود نخواهد آمد. به یزید گفته شد: سخنرانى او هر چند خوب باشد چندان قدرت و قابلیتى ندارد. یزید گفت: این شخص از اهل بیتى است که علم را از شیرخوارگى بنحو مخصوصى آموختهاند. مردم همچنان از یزید این تقاضا را میکردند تا اجازه داد. شرح خطبه امام سجاد(ع) از جلد 45 بحارالانوار صفحه 138 به صورت ذیل است:
حضرت سجاد علیهالسلام پس از اینکه بر فراز منبر رفت و حمد و ثناى خدا را بجاى آورد یک نوع سخنرانى کردند که چشم عموم مردم گریان و قلب آنان ترسان شد. سپس فرمود: ایها الناس! به ما شش خصلت عطا شده و هفت خصلت موجب فضیلت و برترى ما گردیده است. آن شش خصلت عبارتند از: علم، حلم، شخصیت، فصاحت، شجاعت و محبوب القلوب مؤمنین بودن.
آن هفت خصلتى که باعث برترى ما هستند عبارتند از: اینکه محمّد مختار صلّى اللَّه علیه و آله، صدیق یعنى حضرت امیر، طیار، حمزه و دو سبط این امت از ماست، هر کسى مرا میشناسد که میشناسد و هر کسى مرا نمىشناسد من او را از حسب و نسب خودم آگاه میکنم: ایها الناس! من پسر مکه و منا هستم، من پسر زمزم و صفا هستم. من فرزند کسی هستم که حجر الاسود را با ردای خود حمل و در جای خود نصب فرمود، من فرزند بهترین طواف و سعی کنندگانم، من فرزند بهترین حج کنندگان و تلبیه گویان هستم، من فرزند آنم که بر براق سوار شد، من فرزند پیامبری هستم که در یک شب از مسجد الحرام به مسجد الاقصی سیر کرد، من فرزند آنم که جبرئیل او را به سدرة المنتهی برد و به مقام قرب ربوبی و نزدیکترین جایگاه مقام باری تعالی رسید.
«ثُمَّ خَطَبَ خُطْبَةً أَبْکَى مِنْهَا الْعُیُونَ وَ أَوْجَلَ مِنْهَا الْقُلُوبَ ثُمَّ قَالَ أَیُّهَا النَّاسُ أُعْطِینَا سِتّاً وَ فُضِّلْنَا بِسَبْعٍ أُعْطِینَا الْعِلْمَ وَ الْحِلْمَ وَ السَّمَاحَةَ وَ الْفَصَاحَةَ وَ الشَّجَاعَةَ وَ الْمَحَبَّةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ وَ فُضِّلْنَا بِأَنَّ مِنَّا النَّبِیَّ الْمُخْتَارَ مُحَمَّداً وَ مِنَّا الصِّدِّیقُ وَ مِنَّا الطَّیَّارُ وَ مِنَّا أَسَدُ اللَّهِ وَ أَسَدُ رَسُولِهِ وَ مِنَّا سِبْطَا هَذِهِ الْأُمَّةِ مَنْ عَرَفَنِی فَقَدْ عَرَفَنِی وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْنِی أَنْبَأْتُهُ بِحَسَبِی وَ نَسَبِی أَیُّهَا النَّاسُ أَنَا ابْنُ مَکَّةَ وَ مِنَى أَنَا ابْنُ زَمْزَمَ وَ الصَّفَا أَنَا ابْنُ مَنْ حَمَلَ الرُّکْنَ بِأَطْرَافِ الرِّدَا أَنَا ابْنُ خَیْرِ مَنِ ائْتَزَرَ وَ ارْتَدَى أَنَا ابْنُ خَیْرِ مَنِ انْتَعَلَ وَ احْتَفَى أَنَا ابْنُ خَیْرِ مَنْ طَافَ وَ سَعَى أَنَا ابْنُ خَیْرِ مَنْ حَجَّ وَ لَبَّى أَنَا ابْنُ مَنْ حُمِلَ عَلَى الْبُرَاقِ فِی الْهَوَاءِ أَنَا ابْنُ مَنْ أُسْرِیَ بِهِ مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى أَنَا ابْنُ مَنْ بَلَغَ بِهِ جَبْرَئِیلُ إِلَى سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى أَنَا ابْنُ مَنْ دَنا فَتَدَلَّى فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنى»
من فرزند آنم که با ملائکه آسمان نماز گزارد، من فرزند آن پیامبرم که پروردگار بزرگ به او وحی کرد، من فرزند محمد مصطفی و علی مرتضایم، من فرزند کسی هستم که بینی گردنکشان را به خاک مالید تا به کلمه توحید اقرار کردند. من پسر آن کسی هستم که برابر پیامبر با دو شمشیر و با دو نیزه می رزمید، و دو بار هجرت و دو بار بیعت کرد، و در بدر و حنین با کافران جنگید، و به اندازه چشم بر هم زدنی به خدا کفر نورزید، من فرزند صالح مؤمنان و وارث انبیا و از بین برنده مشرکان و امیر مسلمانان و فروغ جهادگران و زینت عبادت کنندگان و افتخار گریه کنندگانم، من فرزند بردبارترین بردباران و افضل نمازگزاران از اهل بیت پیامبر هستم، من پسر آنم که جبرئیل او را تأیید و میکائیل او را یاری کرد، من فرزند آنم که از حرم مسلمانان حمایت فرمود و با مارقین و ناکثین و قاسطین جنگید و با دشمنانش مبارزه کرد، من فرزند بهترین قریشم، من پسر اولین کسی هستم از مؤمنین که دعوت خدا و پیامبر را پذیرفت، من پسر اول سبقت گیرنده ای در ایمان و شکننده کمر متجاوزان و از میان برنده مشرکانم، من فرزند آنم که به مثابه تیری از تیرهای خدا برای منافقان و زبان حکمت عباد خداوند و یاری کننده دین خدا و ولی امر او، و بوستان حکمت خدا و حامل علم الهی بود.
«أَنَا ابْنُ مَنْ صَلَّى بِمَلَائِکَةِ السَّمَاءِ أَنَا ابْنُ مَنْ أَوْحَى إِلَیْهِ الْجَلِیلُ مَا أَوْحَى أَنَا ابْنُ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَى أَنَا ابْنُ عَلِیٍّ الْمُرْتَضَى أَنَا ابْنُ مَنْ ضَرَبَ خَرَاطِیمَ الْخَلْقِ حَتَّى قَالُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ أَنَا ابْنُ مَنْ ضَرَبَ بَیْنَ یَدَیْ رَسُولِ اللَّهِ بِسَیْفَیْنِ وَ طَعَنَ بِرُمْحَیْنِ وَ هَاجَرَ الْهِجْرَتَیْنِ وَ بَایَعَ الْبَیْعَتَیْنِ وَ قَاتَلَ بِبَدْرٍ وَ حُنَیْنٍ وَ لَمْ یَکْفُرْ بِاللَّهِ طَرْفَةَ عَیْنٍ أَنَا ابْنُ صَالِحِ الْمُؤْمِنِین وَ وَارِثِ النَّبِیِّینَ وَ قَامِعِ الْمُلْحِدِینَ وَ یَعْسُوبِ الْمُسْلِمِینَ وَ نُورِ الْمُجَاهِدِینَ وَ زَیْنِ الْعَابِدِینَ وَ تَاجِ الْبَکَّائِینَ وَ أَصْبَرِ الصَّابِرِینَ وَ أَفْضَلِ الْقَائِمِینَ مِنْ آلِ یَاسِینَ رَسُولِ رَبِّ الْعَالَمِینَ أَنَا ابْنُ الْمُؤَیَّدِ بِجَبْرَئِیلَ الْمَنْصُورِ بِمِیکَائِیلَ أَنَا ابْنُ الْمُحَامِی عَنْ حَرَمِ الْمُسْلِمِینَ وَ قَاتِلِ الْمَارِقِینَ وَ النَّاکِثِینَ وَ الْقَاسِطِینَ وَ الْمُجَاهِدِ أَعْدَاءَهُ النَّاصِبِینَ وَ أَفْخَرِ مَنْ مَشَى مِنْ قُرَیْشٍ أَجْمَعِینَ وَ أَوَّلِ مَنْ أَجَابَ وَ اسْتَجَابَ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ مِن الْمُؤْمِنِینَ وَ أَوَّلِ السَّابِقِینَ وَ قَاصِمِ الْمُعْتَدِینَ وَ مُبِیدِ الْمُشْرِکِینَ وَ سَهْمٍ مِنْ مَرَامِی اللَّهِ عَلَى الْمُنَافِقِینَ وَ لِسَانِ حِکْمَةِ الْعَابِدِینَ وَ نَاصِرِ دِینِ اللَّهِ وَ وَلِیِّ أَمْرِ اللَّهِ وَ بُسْتَانِ حِکْمَةِ اللَّهِ وَ عَیْبَةِ عِلْمِهِ»
او جوانمرد، سخاوتمند، نیکوچهره، جامع خیرها، سید، بزرگوار، ابطحی، راضی به خواست خدا، پیشگام در مشکلات، شکیبا، دائما روزه دار، پاکیزه از هر آلودگی و بسیار نمازگزار بود. او رشته اصلاب دشمنان خود را از هم گسیخت و شیرازه احزاب کفر را از هم پاشید. او دارای قلبی ثابت و قوی و اراده ای محکم و استوار و عزمی راسخ بود وهمانند شیری شجاع که وقتی نیزهها در جنگ به هم در می آمیخت آنها را همانند آسیا خرد و نرم و بسان باد آنها را پراکنده می ساخت. او شیر حجاز و آقا و بزرگ عراق است که مکی و مدنی و خیفی و عقبی و بدری و احدی و شجری و مهاجری است، که در همه این صحنهها حضور داشت.او سید عرب است و شیر میدان نبرد و وارث دو مشعر، و پدر دو فرزند: حسن و حسین. آری او، همان او [که این صفات و ویژگی های ارزنده مختص اوست] جدم علی بن ابی طالب است. آنگاه گفت: من فرزند فاطمه زهرا بانوی بانوان جهانم.
«سَمِحٌ سَخِیٌّ بَهِیٌّ بُهْلُولٌ زَکِیٌّ أَبْطَحِیٌّ رَضِیٌّ مِقْدَامٌ هُمَامٌ صَابِرٌ صَوَّامٌ مُهَذَّبٌ قَوَّامٌ قَاطِعُ الْأَصْلَابِ وَ مُفَرِّقُ الْأَحْزَابِ أَرْبَطُهُمْ عِنَاناً وَ أَثْبَتُهُمْ جَنَاناً وَ أَمْضَاهُمْ عَزِیمَةً وَ أَشَدُّهُمْ شَکِیمَةً أَسَدٌ بَاسِلٌ یَطْحَنُهُمْ فِی الْحُرُوبِ إِذَا ازْدَلَفَتِ الْأَسِنَّةُ وَ قَرُبَتِ الْأَعِنَّةُ طَحْنَ الرَّحَى وَ یَذْرُوهُمْ فِیهَا ذَرْوَ الرِّیحِ الْهَشِیمَ لَیْثُ الْحِجَازِ وَ کَبْشُ الْعِرَاقِ مَکِّیٌّ مَدَنِیٌّ خَیْفِیٌّ عَقَبِیٌّ بَدْرِیٌّ أُحُدِیٌّ شَجَرِیٌّ مُهَاجِرِیٌّ مِنَ الْعَرَبِ سَیِّدُهَا وَ مِنَ الْوَغَى لَیْثُهَا وَارِثُ الْمَشْعَرَیْنِ وَ أَبُو السِّبْطَیْنِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ ذَاکَ جَدِّی عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ ثُمَّ قَالَ أَنَا ابْنُ فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ أَنَا ابْنُ سَیِّدَةِ النِّسَاءِ».
تا اینکه صداى مردم به ضجه و گریه بلند شد. چون یزید ترسید مبادا فتنه به پا شود لذا دستور داد تا مؤذن شروع به اذان کرد و سخن امام سجاد را قطع کرد. وقتى مؤذن گفت: اللَّه اکبر، اللَّه اکبر حضرت سجاد فرمود: چیزى از خدا بزرگتر نیست. هنگامى مؤذن گفت: اشهد ان لا اله الا اللَّه على بن الحسین فرمود: مو، پوست، گوشت و خون من به یگانگى خدا شهادت میدهند. موقعى که گفت: اشهد ان محمدا رسول اللَّه امام سجاد از بالاى منبر متوجه یزید شد و فرمود: اى یزید، این محمّد جد من است یا جد تو!؟ اگر گمان کنى که این محمّد جد تو است دروغ میگویى و کافرشدهاى. اگر گمان کنى که جد من است پس چرا عترت او را کشتى راوى میگوید: وقتى مؤذن از اذان و اقامه فراغت حاصل کرد یزید جلو آمد و نماز ظهر را خواند.
«فَلَمْ یَزَلْ یَقُولُ أَنَا أَنَا حَتَّى ضَجَّ النَّاسُ بِالْبُکَاءِ وَ النَّحِیبِ وَ خَشِیَ یَزِیدُ لَعَنَهُ اللَّهُ أَنْ یَکُونَ فِتْنَةٌ فَأَمَرَ الْمُؤَذِّنَ فَقَطَعَ عَلَیْهِ الْکَلَامَ فَلَمَّا قَالَ الْمُؤَذِّنُ اللَّهُ أَکْبَرُ اللَّهُ أَکْبَرُ قَالَ عَلِیٌّ لَا شَیْءَ أَکْبَرُ مِنَ اللَّهِ فَلَمَّا قَالَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ قَالَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ شَهِدَ بِهَا شَعْرِی وَ بَشَرِی وَ لَحْمِی وَ دَمِی فَلَمَّا قَالَ الْمُؤَذِّنُ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ الْتَفَتَ مِنْ فَوْقِ الْمِنْبَرِ إِلَى یَزِیدَ فَقَالَ مُحَمَّدٌ هَذَا جَدِّی أَمْ جَدُّکَ یَا یَزِیدُ فَإِنْ زَعَمْتَ أَنَّهُ جَدُّکَ فَقَدْ کَذَبْتَ وَ کَفَرْتَ وَ إِنْ زَعَمْتَ أَنَّهُ جَدِّی فَلِمَ قَتَلْتَ عِتْرَتَهُ قَالَ وَ فَرَغَ الْمُؤَذِّنُ مِنَ الْأَذَانِ وَ الْإِقَامَةِ وَ تَقَدَّمَ یَزِیدُ فَصَلَّى صَلَاةَ الظُّهْرِ».
نسیمی جان فزا می آید ...
گفتگوی شبکه الکوثر با دکتر علی الشعیبی وهابی جدا شده از دربار آل سعود

دکتر علی الشعیبی از مسلمانان متولد رقه سوریه است که از کودکی علاقه و استعداد سرشاری در یادگیری و تبلیغ اسلام داشت و از زمان 12 سالگی تحت تاثیر شیوخ وهابی رقه به این فرقه مذهبی گرایش پیدا کرد و جوانی خود را در سوریه و عربستان با اعتقاد به وهابیت و تعالیم محمد بن عبدالوهاب گذراند و سال ها نیز به عنوان مشاور ملک فهد پادشاه عربستان فعالیت کرد تا اینکه به دروغگو بودن محمد بن عبدالوهاب و ابن تیمیه پی برد و با آشنایی با حدیث غدیر خود را بر سر دوراهی بهشت و جهنم یافت.
آنچه در ادامه می خوانید ترجمه گفتگوی شبکه الکوثر با این اندیشمند جهان اسلام و کارشناس وهابیت است. علی الشعیبی در این حلقه از گفتگو درباره آغاز تشکیل حکومت وهابی و انگیزه آنها از کشتار و غارت مسلمانان سخن می گوید.
توجیه محمد بن عبدالوهاب و محمد بن سعود برای حمله به روستاهای مجاور خود چه بود؟ در حالی که این روستاها نیز عرب و غیور بودند؟
محمد بن سعود که در الدرعیه زندگی می کرد در ابتدا وابسته و زیر سلطه بنی خالد در احساء بود، زیرا جد او از آنجا آمده بود و الدرعیه را بنا کرده بود که در حد یک آبادی بوده و خیلی هم بزرگ نبوده. خلاصه اینکه محمد بن سعود وابسته به بنی خالد بوده و گه گاهی هم که در پرداخت خراج به بنی خالد تاخیر داشته با او جنگ می کرده اند و این جنگ ها از سال 1695 تا سال 1707 یا 1709 ادامه یافت و پس از آن اتفاقاتی افتاد که محمد بن عبدالوهاب با محمد بن سعود هم پیمان شد و کار محمد بن سعود به جایی رسید که به جای اینکه در برابر حملات بنی خالد از خود دفاع کند به آنها حمله می کرد. هنگامی که محمد بن عبدالوهاب آمد، محمد بن سعود عادتی داشت که در هر سال یک دهم تولیدات گیاهی و حیوانی روستاهی زیر نظر خود را می گرفت و هنگامی که با ابن عبدالوهاب هم پیان شد با او شرط کرد که نباید به این یک دهم خراجی که از مردم می گیرم چشم داشته باشی، اما محمد بن عبدالوهاب به او خندید و گفت: به زودی ثروت های زیادی از هر سو به تو روی خواهد آورد زیرا محمد بن عبدالوهاب از همان ابتدا در ذهن خود برای جنگ با مسلمانان و غارت اموال آنها برنامه ریزی کرده بود. او کسی بود که کاری را بیهوده انجام نمی داد و برای تمام کارهای خود برنامه ریزی داشت و جالب این است که از ابتدا چهار نفر از ماموران انگلستان با او همراه بودند که می گفت آنها بردگانی هستند که از گرجستان خریده ام و این مساله در تاریخ ابن عبدالوهاب و جنگ های او آمده و به آن اشاره شده است. خلاصه اینکه پس از آنکه جنگ های محمد بن سعود به هم پیمانی محمد بن عبدالوهاب آغاز شد غنائم زیادی به دست آوردند و ثروت آنها زیاد شد و افراد زیادی مانند ابن بِشر، ابن غنّام، ابن بسّام این واقعیت را در کتب خود ذکر کرده اند. ابن بشر می گوید: کاخ بن سعود لبریز از خادمان و کنیزان و زنان بود و ثروت و زمین های زیادی به دست آورد و البته محمد بن عبدالوهاب هم از این غنائم سهم داشته و به عنوان نمونه ابن بشر نقل می کند در یکی از جنگ ها سهم او چهل هزار سکه طلا بوده که یک ثروت کامل است.
- پس از آنکه حکومت وهابی با هم پیمانی محمد بن عبدالوهاب و محمد بن سعود آغاز شد اولین جنگ آنها چه بود و به کجا حمله کردند؟
به طور طبیعی جنگ های نخست آنها با روستاهای مجاور و نزدیک به الدرعیه بود و از این جنگ ها غنائمی به دست می آوردند که محمد بن عبدالوهاب یک پنجم آن را به بن سعود می داد و سربازان هم سهم داشتند که سواره دو برابر پیاده سهم می گرفت و باقی اموال را هم برای خود برمی داشت. هنگامی که اهالی حریملاء و عُیینه و مجمعه دیدند اینها به دنبال کسب مال و غنائم هستند و ثروت زیادی در کار است، آنها هم به وهابی ها پیوستند تا چیزی به دست بیاورند.
ابن بشر می گوید در صفحه 63 از کتاب تاریخ خود می گوید اولین جنگ وهابی ها در سال 1159 قمری و جنگ بعدی 1160 بود که اهل درعیه و عیینه و حریملاء علیه ریاض وارد جنگ شدند و در آن زمان امیر عیینه و امیر حریملاء در کنار هم یک ارتش بودند و ارتش محمد بن سعود و محمد بن عبدالوهاب هم یک لشکر دیگر بودند که هردو لشکر در یک جبهه قرار داشتند و با هم کار می کردند. حال که معلوم شد اهالی حریملاء و عیننه ارتشی جداگانه اما در خدمت ارتش بن سعود بوده اند، این سؤال پیش می آید که ارتش خود محمد بن سعود را چه افرادی تشکیل می داده اند؟ تردیدی نیست که اعضای این ارتش مردم روستاها و بیکاران آن زمان بوده اند که دیدند با عضویت در این ارتش به غارت مردم می پردازند و درآمد خوبی دارد و به این کار روی آوردند، اما در اینجا نکته بسیار مهمی وجود دارد که باید به آن اشاره کرد که بخشی مهم و قابل توجه از ارتش محمد بن سعود یهودی بوده اند که در گذشته نیز مطالبی در این رابطه برای شما بیان کردم.
در اینجا دوست دارم درباره راز قساوت شدید ارتش محمد بن عبدالوهاب برای شما بگویم و سؤال ما که وهابی ها باید به آن پاسخ بدهند این است که علت این همه قساوت چیست و سؤال دیگر این است که انگیزه این سربازان و ارتشیان چه بوده؟ آیا آنها انگیزه دینی داشته اند؟ هرگز این گونه نبوده است. هنگانی که حسین بن هبة الله الیامی از الجیزان آمد و در جنگ ها به محمد بن عبدالوهاب کمک کرد سی هزار سکه طلا از آنها دریافت کرد. علاوه بر این ما در دوره از تاریخ جنگ های وهابی ها و ارتش محمد بن عبدالوهاب می بینیم نامی از ارتش حریملاء و درعیه در این جنگ ها برده نشده، علت آن چیست؟ کسانی مانند ابن غنام که تاریخ وهابیت نوشته اند به این واقعیت و علت آن اشاره نکرده اند اما ابن سند علت آن را ذکر می کند چون او تاریخ نویسی بود که به بصره مهاجرت کرد و وهابی ها نمی توانستند روی او فشار بیاورند تا تاریخ را متناسب با میل آنها بنویسد. علت این است که محمد بن عبدالوهاب در این جنگ ها سه چهارم غنیمت ها را برای خود و ارتش خود بر می داشت و چیزی برای ارتش حریملاء و درعیه باقی نمی گذاشتند و این این رو آنها در دوره ای در جنگ ها شرکت نکردند و از اینجا معلوم می شود انگیزه آنها دینی نبوده و اوباشی بوده اند که به دنبال غارت و چپاول مسلمانان و منافع شخصی خود بوده اند نه اینکه دغدغه دینی داشته باشند.
الان نیز اوضاع داعش و تروریست ها در رقه سوریه همین است و شاهد این هستیم که هر از چند گاهی مسئول خزانه دار داعش تمام اموال را با خود می برد و فرار می کند و خبری از او نمی شود و این نشان می دهد سران تروریست ها انگیزه های دینی ندارند و انسان های چپاول گری هستند. در سال 1191 هجری بسیاری از قبایل عربستان حتی بخش زیادی از اهل درعیه مرتد شدند و از شرکت در جنگ خودداری کردند و با مذهب محمد بن عبدالوهاب مخالفت کردند و تمام این اتفاقات به خاطر رفتار وهابی ها بود.
- قبایل عربی سرزمین نجد و پیرامون آن در زمان ظهور حکومت وهابی چه نقش و جایگاهی داشته اند؟ آیا این قبائل مسلح و اهل غارت و چپاول همدیگر بوده اند؟
در سال 254 یا 256 یعنی در عصر عباسی حکومتی در نجد تاسیس شد و در آن زمان تمام قبائل منطقه نجد تحت پرچم یک حکومت بودند و یک امیر داشتند و در نیمه های قرن ششم هجری این حکومت منقرض شد و جزیرة العرب به صورت قبایل و امارت هایی تبدیل شد که برخی از آنها بزرگ و برخی کوچک یا متوسط بودند و در آن دوره برخی قبایل متمدن و شهرنشنین شدند و برخی از آنها به حالت اعرابی بودن خود باقی ماندند و برخی از قبایل هم حالتی بین تمدن و اعرابی بودن داشتند چون شهرنشین شده بودند اما هنوز املاکی در بادیه داشتند و مثلا به پسرعموهای خود سفارش کرده بودند این اموال را سرپرستی کنند اما زندگی قابل در آن دوره به طور کلی بر اساس کشتار و جنگ و چپاول همدیگر شکل گرفت و بر اساس این سبک زندگی، سنت ها و فرهنگی هم پیدا کردند که مثلا به نوجوانان خود اجازه نمی دادند قهوه بنوشند تا اینکه به جنگ بروند و دزدی و غارت کند و آن زمان بود که آن فرزند در چشم والدین خود بزرگ شده بود. آنها همچنین فرزندان خود را زن نمی دادند تا اینکه آن فرزند به جنگ برود و آدم بکشد و غارت کند و در غیر این صورت او را مرد نمی دانستند.
- فایده آشنایی با قبایل شبه جزیره عربی چیست؟
آشنایی با این قبایل واجب است و ما هم پرونده ای در زمینه جنگ های محمد بن عبدالوهاب و بن سعود داریم که در این پرونده آشنایی با قبایل منطقه لازم و ضروری است و ما در آنجا خواهیم گفت که این قبایل در ابتدا به طور کامل با محمد بن عبدالوهاب و بن سعود مخالفت کردند.
- چه قبایلی محمد بن عبدالوهاب را یاری کردند و چرا؟
اهل عیینه و حریملاء از قبیله تمیم بودند. در آن زمان ابن معمر حاکم عیینه به طور قطعی با محمد بن عبدالوهاب مخالفت کرد اما همین شخص هنگامی که دید همراهی با محمد بن عبدالوهاب باعث شده محمد بن سعود ثروتمند شود از مخالفت خود پشیمان شد و گروهی را به سوی محمد بن عبدالوهاب فرستاد تا رضایت او را جلب کنند و بدین ترتیب به ارتش وهابی پیوست. البته بخشی قابل توجه از ارتش ابن عبدالوهاب نیز یهودیان بودند و در اینجا بود که این غارت ها و جمع کردن اموال، باعث شد محمد بن عبدالوهاب در افکار عمومی رسوا شود و مردم بفهمند که او یک مصلح و صاحب دعوت و رسالت نیست و دغدغه دین ندارد.
در کتاب عجائب الآثار فی تراجم الاخبار معروف به تاریخ جبرتی مطالبی درباره جنگ های محمد بن عبدالوهاب آمده که می گوید در سال 1812 ارتش محمد بن عبدالوهاب مدینه را غارت کردند تا به منطقه و محله بدر رسیدند و در آنجا مردان را کشتند و اموال مردم را غارت کردند و زنان را برای شهوترانی با خود بردند و حتی این زنان را میان خود دست به دست می کردند و به همدیگر می فروختند. اکنون وهابی های جدید باید بدانند بر سفره چه کسانی نشسته اند. در همین کتاب ذکر شده یکی از مردان آن منطقه که خودش اموالش را به وهابی ها تقدیم کرد تا او را نکشند، متوجه شد یکی از سربازان وهابی زن او را گرفته و با خود می برد. به آن سرباز گفت این همسر من است آن را به من برگردان و آن سرباز به او گفت به شرطی همسرت را به تو برمی گردانم که امشب در کنار من بخوابی و در این صورت او را از فردا به تو خواهم داد. دین وهابی ها همین است. اصلاح وهابی ها همین است. ما از وهابی ها می پرسیم اصلاح شما همین است؟ چه چیزی مانع بازگشت شما به راه راست و درست شده است؟ چه اتفاقی باید بیفتد که شما دست از محمد بن عبدالوهاب بردارید و رو به سوی محمد بن عبدالله کنید؟
برنامه ما برای این است که چیزهایی را که در مورد این گروه مخفی مانده به مردم بگوییم تا جامعه وهابی تکان بخورد و من یقین دارم که در میان جامعه وهابی مردمی خوب هم هستند که فریب خورده اند و باید با حقیقت آشنا شوند و البته این سخنان ما برای شیوخ وهابی که از این تلویزیون به تلویزیون دیگر می روند و مردم را فریب می دهند فایده ای ندارد و آنها مخاطب ما نیستند.
- سیر معارک وهابی چگونه بوده ؟
در ابتدا لازم است بگویم هدف ما در این برنامه بیان حقایقی درباره وهابیت است که به عمدا یا سهوا بر آن سرپوش گذاشته شده. در سال های جوانی که درباره وهابیت سخنرانی می کردم و اطرافیان از من تعریف و تمجید می کردند نمی دانستم این وهابی ها چه سیره ای داشته اند و چه مقدار قتل و کشتار مرتکب شده اند و چه جنایت هایی انجام داده اند.
درباره حکومت نخستین سعودی ها افراد زیادی کتاب و مطلب نوشته اند اما در این میان خانم دکتر احلام بنت احمد علی القاید در تز دکترای خود در دانشگاه القری در سال 2010 به بررسی تاریخ نخست عربستان پرداخته و از فصل سوم از زندگی محمد بن عبدالوهاب سخن می گوید و بعد از آن به بیان نظریات مستشرقان می پردازد که برخی از آنها با ابن سعود موافق و برخی مخالف هستند. موافقان ابن سعود کسانی هستند که کمپانی هند شرقی انگلستان آنها را به همراه هدایایی نزد محمد بن سعود و محمد بن عبدالوهاب می فرستاد و نامه نگاری های مخفیانه ای نیز با آنها داشتند تا زمانی که عبدالعزیز ابن محمد بن سعود روی کار آمد روابط و با انگلیسی ها علنی شد و هنگامی که سعود بن عبدالعزیز روی کار آمد، همان شبی که پدرش از دنیا رفت، پس از چند روز به انگلیسی ها نامه نوشت که موجب تعجب انگلیسی ها شد و اعلام کرد که من هیچ دشمنی با مسیحی ها (انگلیسی ها ) ندارم و آماده انجام تمام خواسته های انگلیسی ها هستم و به نیروهای خود هم دستور داد که هیچ کس حق ندارد برای کشتی های انگلستان مزاحمتی ایجاد کند.
- جنگ های وهابیت چگونه آغاز شد و چه اهدافی را دنبال می کرد از لحاظ جغرافیایی چه محدوده ای را شامل می شد؟
وهابی ها در جنگ های خود و حمله به شهرها و روستا ها هدفی جز جمع آوری اموال و غارت و کشتار مسلمانان نداشتند و آن گونه که خودشان ادعا می کنند این گونه نبود که محمد بن عبدالوهاب دین جدیدی آورده باشد و اصلاحی ایجاد کرده باشد، بلکه تمام آیین آنها قتل و غارت و جمع ثروت بود، اما شانس خوبی که نصیب آنها شد این بود که در آن زمان رسانه های امروز نبودند تا جنایت های آنها را برای تاریخ منتشر و ثبت کند.
جنایت ها و قساوت وهابی ها در آن دوره به جایی رسید که در سال 1191 هجری عیینه، حریملاء، مجمعه، عنیزه و بخشی از درعیه به توافق رسیدند که به اصطلاح امروزی ها علیه وهابی ها کودتا کنند، چون از دیدن این همه جنایت فجیع خسته شده بودند اما در این حالت و تمام حالت هایی که ابن عبدالوهاب ضعیف می شد این یهودی ها بودند که از او حمایت می کردند و او را به ادامه راه تشویق می کردند تا اینکه پس از یک سلسله جنگ های داخلی حکومت وهابی به این نتیجه رسید به جنگ های خارجی روی بیاورد و در این راستا به شام روی آورد به حوران در سام حمله کردندو 35 روستای آن منطقه را ویران کردند و مردم را کشتند و غارت کردند و اکنون عده ای از مردم سوریه که به تروریست های وهابی وابسته شده اند و خود را وهابی می دانند آیا از این جنایت ها با خبرند و آیا می خواهند همین راه را ادامه بدهند و پیرو چنین افرادی باشند؟!
وهابی ها پس از آن در سال 1220 هجری به حمص و حلب رسیدند و در آنجا هم به جنایت های خود ادامه دادند و تنها هدف آنها هم غارت و دزدی و کشتار و تجاوز به زنان بود.
وهابی ها پس از آن به کربلا حمله کردند و مرقد سید الشهدا(ع) را تخریب کردند و مردم را کشتند و بار دیگر به عربستان بازگشتند. آنها در عمان، کویت و بحرین هم به کشتار مسلمانان پرداختند.
گفتگو با دکتر علی الشعیبی وهابی جدا شده از دربار آل سعود

دکتر علی الشعیبی وهابی تندرو شیعه شده مشاور ملک فهد پادشاه پیشین عربستان در فاصله سالهای 1983 تا 1989 به عنوان رئیس مرکز پژوهشهای ملک فیصل فعالیت داشت و همزمان مشاور وی هم بود.
وی در گفتوگوی تفصیلی با خبرنگار خبرگزاری فارس در سوریه، به تشریح فعالیتهای وهابیت، علل شیعه شدن، نقشه وهابیها برای شیعیان و گروههای مقاومت، تبلیغ فعالیتهای وهابیت در اروپا، نحوه چاپ و توزیع کتب این فرقه در ایران، آفریقا، اروپا و سطح خاورمیانه، نحوه تبلیغات آنها و برگزاری کلاسها افتاء، توضیحی درباره کتاب 100 جلدی خود با عنوان اندیشههای اسلامی با نگاه روز و بسیاری از مسائل دیگر پرداخت که در پی میآید.
* ابتدا به طور مختصر خودتان را معرفی کنید.
ـ علی الشعیبی مشاور ملک فهد پادشاه پیشین عربستان در فاصله سالهای 1983 تا 1989 بودم. روزنامه الاحد چاپ عربستان یک ضمیمه فرهنگی به نام ویژهنامه چهارشنبه فرهنگی داشت که من در آن دو صفحه داشتم و مطلب مینویسم.
* شنیدیم که قبلا وهابی بودید چه طور شد که از این تفکر و اندیشه متنفر شدید؟ چه طور شد که 180 درجه تفکرات خود را تغییر دادید؟ چه کارهایی میکردید؟ ما شنیدیم 5 درصد بودجه نفت عربستان صرف وهابیت میشود، آیا صحیح است؟
ـ اگر منظور شما این است که بدانید آیا واقعا در زمینه تبلیغ اندیشه وهابیت چقدر سرمایهگذاری میکنند، باید بگویم که فعالیتهای وهابیت در عربستان صرفا به 5 درصد از بودجه نفتی منحصر نمیشود بلکه 30 درصد از بودجه کل کشور عربستان از بودجه نفتی صرف این فعالیت میشود.
اولا که آنها مراکزی در این زمینه دارند که در طول سال در راستای اهداف آنها به فعالیت میپردازد که در تمام عربستان به ویژه در جنوب این کشور بسیار به چشم میخورد. به استثنای شرق این کشور که شیعیان در آن حضور دارند در اطراف، جیران، نجران، سودا، طائف، حتی در کشورهای دیگر از جمله منطقه آندلس و جنوب اسپانیا که سالانه میلیاردها دلار در این زمینه هزینه میکنند.
من به عنوان مثال به شما عرض میکنم که کتابی در دست دارم که حدود 800 صفحه به تشریح فعالیتهای یکی از این مراکز میپردازد. من از سال 1971 ارتباط خود را با سلفیهای سوریه آغاز کردم که ارتباط تنگاتنگی با وهابیهای عربستان داشتند و آنها در آن زمان از شیخ ناصرالدین آلبانی خواستند که به آنها اجازه تاسیس یک حزب سلفی سیاسی در سوریه بدهند.
در آن زمان ما به مساجد سوریه برای برپایی نماز صبح میرفتیم و پس از آن در خانه یکی از افرادی که به وی "برادر" میگفتیم جمع میشدیم. هر چند شیخ ناصرالدین آلبانی با تاسیس حزب سیاسی سلفی مخالف بود ولی عدهای بودند که بدون آگاهی وی چنین احزابی را تاسیس میکردند و از جمله اقداماتی که وهابیهای عربستان به آن مبادرت میورزند میتوان اهتمام آنان به مجالس سخنرانی اشاره کرد.
آنها ادعا میکنند که از این طریق به پرورش مبلغ میپردازند و در همین راستا در پایان هر هفته از شرکتکنندگان در سخنرانیها امتحان میگیرند، برنامه روزانه آنها بدین شکل است که پس از اقامه نماز صبح به یک تمرین ورزشی سخت میپردازند و پس از صرف صبحانه تا نماز ظهر کلاسهای درس و سخنرانی آنها ادامه دارد. و به همین روش ادامه میدهند و در پایان هر هفته ارزیابی میشوند.
همچنین در پایان هر ماه نیز از آنها امتحان گرفته میشود. گاهی پیش میآید که برخی از دانشجویان وهابی که در اروپا تحصیل میکنند از آنها دعوت میشود تا در کلاسها شرکت کنند. آنها هیئتی دارند به نام هیئت "افتاء، ارشاد و امور علمی".
شاید این سؤال پیش بیاید که منظور از امور علمی چیست، من با ذکر یک مثال به تشریح این مسئله میپردازم. آنها با صدور یک فتوا اعلام کردند که زمین کروی نیست بلکه مسطح است و هر کس که با این اندیشه مخالفت کند، کافر محسوب شده، باید حد بخورد و اموالش نیز به نفع بیتالمال مسلمین مصادره شود! از نکات حائز اهمیت در این میان این است که تمام منشورات وهابیها در میلیونها نسخه چاپ و منتشر میشود و در تمام نقاط دنیا توزیع میگردد و از فرصت حج و عمره در دو شهر مقدس مکه و مدینه برای توزیع بالاترین استفاده را میبرند.
* آیا در کشورهای دیگر هم این کتابها توزیع میشود؟
ـ بله. در جنوب ایران و در ریاض هم چاپ و توزیع میشود و حتی به زبان انگلیسی هم کتابهای خود را توزیع میکنند. حتی به زبانهای دیگری از جمله فارسی هم کتاب خود را توزیع میکنند.
* از دشمنی وهابیها با شیعیان و محور مقاومت و حزبالله بگویید؟
ـ یکی از بزرگترین مشکلاتی که جهان اسلام با آن روبهروست اینکه وهابیت خود مطلقا بر حق میداند و این حقیقت محض است در وهله اول باید بگویم که مشکل وهابیها تنها با شیعیان نیست بلکه آنها تمام مسلمانان از جمله شیعه و سنی را تکفیر میکنند و این مخالفت با مسلمانان را میتوان در 36 مورد یافت.یعنی در 36 مورد با تمام مسلمانان دیدگاه مخالفت دارند، برخی در ظاهر و شکل مسئله است از جمله در ظاهر لباس و پیش، برخی هم در باطن مسئله.
به طور کلی آنها به بهانه تبلیغ سلفی و جهادی در خسارتهای زیادی را بر عموم مسلمانان تحمیل میکنند و یا در قالب هیئت امر به معروف و نهی از منکر به تبلیغ افکار منحرف خود میپردازند که با اساس اسلام هیچ گونه سازگاری ندارند. هیئت امر به معروف و نهی از منکر آنها کتابهای ابن تیمیه را با بهترین و گرانترین کاغذ چاپ میکنند و به صورت رایگان در اختیار مردم قرار میدهند و گاهی نیز در راستای تبلیغ اندیشه وهابیت، کتابخانه کاملی را به عنوان هدیه به اشخاص مختلف میدهند و اینگونه هدایا هزاران بار در سال اتفاق میافتد.
از 20 سال پیش تاکنون به افتتاح مراکز تبلیغ وهابیت در اروپا روی آوردهاند که امروزه در دهها نقطه اروپا از جمله اطراف سوئیس مرکز دارند و در سال میلیاردها دلار هزینه میکنند.یکی از مسائلی که در نزد وهابیت بسیار تعجببرانگیز است نحوه تکفیر آنان است. مثلا آنها هر گونه سوگند به غیر از خدا را تکفیر میکنند.
* عمده فعالیتهای وهابیون در رابطه با شیعهزدایی در منطقه چیست؟
ـ وهابیون در این راستا تلاشهای بسیاری میکنند و همه این تلاشها به منظور کاستن از محبوبیت شیعه است. به عنوان مثال برخی از شخصیتهای شیعی نه چندان آگاه را برای برگزاری مناظره دعوت میکنند پولهای زیادی خرج میکنند.
* آقای شعیبی بالاخره چه شد که از وهابیت جدا شدید و به تشیّع روی آوردید؟
ـ پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران بسیاری از شخصیتهای برجسته اهل سنت درباره شخصیت مرحوم حضرت امام خمینی (ره) سخن گفتهاند. از آن زمان به یاد دارم که از تلویزیون الحوار متعلق به جماعت اسلامی در لندن، بسیاری از شخصیتهای برجسته اهل سنت در دو برنامه کامل در رابطه با شخصیت مرحوم حضرت امام سخن گفتند و من با گوشهای خود شنیدم که یکی از آن علمای بزرگ میگفت که جهان اسلام به مدت 1200 سال است که شخصیتی با این عظمت به خود ندیده است.
همچنین آنها از نقش امام خمینی در راستای وحدت اسلامی و اتحاد میان اهل سنت و شیعه سخن به میان میآورند. فراموش نشود که نقش امام خمینی صرفا یک نقش تئوریک نبود بلکه وی در عمل خدمات شایانی به مسئله وحدت اسلامی تقدیم کردند. و ادامه همان تفکر وحدتگرایانه را امروز آیتالله امام خامنهای دامت برکاته ادامه میدهد از زمان پیروزی انقلاب اسلامی ایران، وهابیها فشار زیادی بر شیعیان ساکن در منطقه الشرقیه و اسماعیلیان در جنوب عربستان میآورند.همواره فعالیتهای آنان را زیر ذرهبین دارند.
البته نباید فراموش کرد که بسیاری از مسائل را آمریکا بر وهابیها دیکته میکنند و خود وهابیها نیاز احساس میکنند که این اندیشه برای آنها سنگینی میکند. چنانچه یک شهروند سعودی به شما اطمینان کند و بداند که شما خطری برای آن نخواهید داشت، با شما از دردها، غمها و رنجهایش و همچنین مشکلاتی که با آن دست و پنجه نرم میکند، سخن خواهد گفت. از مصیبتهایی که وهابیهای تکفیری برای آنها ایجاد کردهاند، میگوید.در حال حاضر وهابیت هر گونه که تمایل داشته باشد فتوا صادر میکند زیرا پول، اسلحه، و قدرت در دست آنان است.
* جناب شعیبی جواب واضحی نگرفتیم که چرا از وهابیت جدا شدید؟
ـ بعد از آنکه کتاب ابن تیمیه به من هدیه داده شده آن را خواندم و فتواهای عجیبی را مشاهده کردم. ابن تیمیه مسلمانان را به دو قسمت تقسیم میکند: گروه اول؛ وی و هم مسلکهای او هستند و گروه دوم؛ اهل سنت و شیعیان هستند که ابن تیمیه آنها را تکفیر میکند ولی متاسفانه برادران اهل سنتها نمیدانند که ابن تیمیه آن را تکفیر کرده است!
ابن تیمیه، کسی که فلسفه میخواند، به یادگیری زبانی غیر از عربی میپردازد و پیش از طبخ گوشت آن را میشوید، کافر میداند! اگر من به یک نفر گل بدهم هر دو کافر هستیم!
مدت 3سال روی افکار ابن تیمیه کار کردهام و توانستم ایرادات فقهی آن را خارج کنم. من یک مجموعه کتاب 100 جلدی به نام "اندیشههای اسلامی با نگاه روز" دارم که در فصول 37 و 38 آن به طور کامل به اندیشه سلفی وهابی پرداختهام.
به این مسئله پرداختهام که وهابیت اندیشه است یا تعصب و در 20 هزار نسخه این دو جلد را چاپ و در میان اقشار مسلمانان توزیع کردهام. در این دو جلد افشا کردهام که ابن تیمیه هر کسی که قبر پیامبر (ص) را زیارت کند کافر میداند برخلاف آنچه که بسیاری میپندارند، منشورات و کتب چندانی در پاسخ به این اندیشه وهابیت و یا رسوا کردن این گروه تالیف و منتشر نشده است.
در تاریخ 29 /6/ 2007 ولید جنبلاط جهت انعقاد یک قرارداد در زمینه کنترل (مرزها) به سرزمینهای اشغالی رفت و در آنجا یک توافقنامه میان موساد اسرائیل و جماعت القاعده دست یافت و بعدها این پیمان در پایگاههای الکترونیکی اسرائیل نیز منتشر شده و ارتباط وهابیت و اسرائیل را افشا کرد. وهابیها خوارج عصر حاضر هستند و میبینیم که به یهودیها نه تهمت میزنند نه بیحرمتی میکنند نه آنها را تکفیر میکنند.
ولی چه کسی آمده تاکنون اندیشه این گروه منحرف را افشا کند با 5 یا 10 جلد کتاب نمیتوان ماهیت این تفکر ضاله را افشا کرد؛ این در حالی است که وهابیها با تالیف و انتشار هزاران جلد کتاب، شیعیان و اهل سنت را تکفیر میکنند.
زمانی که ابن تیمیه مُرد، افراد معدودی وی را تشییع کردند وهابیت فکر وی را زنده کرد، وهابیها با یهود، صهیونیست و موساد به نبرد نمیپردازند چرا که با هم یکی هستند.
* الآن که از این فرقه ضاله جدا شدهاید چه احساسی دارید؟
ـ من از سال 1987 این اندیشه را ترک کردهام و کتابهای زیادی در راستای برملا کردن اندیشههای وهابیت نوشتهام. من یک جمله به شما میگویم هر کسی جهت تائید اسلام و اندیشه اسلامی خود به مطالعه و بررسی قرآن و احادیث شریف پیامبر نپردازد، از مسلمانی و اسلام فاصله زیادی دارد.
* چه توصیهای به وهابیها دارید؟
ـ اول اینکه مردم را تکفیر نکنند. زیرا هر کسی که شهادتین را به زبان بیاورد از کفر به دور شده است. همچنین به عموم مسلمانان میگویم که تقدیس برخی از شخصیتهای بارز اسلامی و یا احترام گذاشتن به آنها را شرک به حساب نیاورند.
خبرگزاری فارس
خطبه حضرت زینب سلام الله علیها در کوفه

حذیم گوید: هرگز بانویى پردهنشین گویاتر از وى ندیدم، گویی بر زبان علىّ علیهالسّلام سخن میگفت و به مردم اشاره کرد ساکت باشند. نفسها فرو بسته شد و هر زنگى از بانگ ایستاد، آنگاه پس از حمد و ثناى الهى و صلوات بر رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله فرمود:
اما بعد، اى مردم کوفه، اى گروه دغا و دغل و بىغیرت، اشکتان خشک نشود و نالهاتان آرام نگیرد، مثل شما مثل آن زن است که رشته خود را پس از محکم تافتن و ریستن باز تار تار مىکرد، سوگندهاتان را دست آویز فساد کردهاید، چه دارید مگر لاف زدن و نازش و دشمنى و دروغ و مانند کنیزان چاپلوسى نمودن و چون دشمنان سخن- چینى کردن یا چون سبزهاى بر پهن روئیدهاید و گچى که روى قبر بدان اندوده، براى خود بد توشهاى فرستادید که خداى را بر شما بخشم آورد و در عذاب جاودان مانید.
أَمَّا بَعْدُ یَا أَهْلَ الْکُوفَةِ یَا أَهْلَ الْخَتْلِ وَ الْغَدْرِ وَ الْخَذْلِ أَلَا فَلَا رَقَأَتِ الْعَبْرَةُ وَ لَا هَدَأَتِ الزَّفْرَةُ إِنَّمَا مَثَلُکُمْ کَمَثَلِ الَّتِی (نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْکاثا تَتَّخِذُونَ أَیْمانَکُمْ دَخَلًا بَیْنَکُمْ - نحل92) هَلْ فِیکُمْ إِلَّا الصَّلَفُ وَ الْعُجْبُ وَ الشَّنَفُ وَ الْکَذِبُ وَ مَلَقُ الْإِمَاءِ وَ غَمْزُ الْأَعْدَاءِ أَوْ کَمَرْعًى عَلَى دِمْنَةٍ أَوْ کَفِضَّةٍ عَلَى مَلْحُودَةٍ أَلَا بِئْسَ مَا قَدَّمَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَنْ سَخِطَ اللَّهُ عَلَیْکُمْ وَ فِی الْعَذَابِ أَنْتُمْ خَالِدُون.
آیا براى برادرم مىگریید، آرى بگریید که شایسته گریستنید، بسیار بگریید و اندک بخندید که عار آن شما را گرفت و ننگ آن بر شما آمد ننگى که هرگز از خویشتن نتوانید شست و چگونه از خود بشویید این ننگ را که فرزند خاتم انبیاء؛ معدن رسالت و سیّد جوانان أهل بهشت را کشتید؟ آنکه در جنگ سنگر شما و تنها حزب و دسته شما بود و در صلح موجب آرامش دل شما و مرهم زخم شما و در سختىها پناه شما بود، و در محاربات مرجع شما او بود، بد است آنچه پیش فرستادید براى خویش و بد است آن بار گناهى که بر دوش خود گرفتید براى روز رستاخیز خود. نابودى باد شما را نابودى، و سرنگونى باد سرنگونى، کوشش شما به نومیدى انجامید و دستها بریده شد و سودا زیان کرد و خشم پروردگار را براى خود خریدید و خوارى و بیچارگى شما را حتم باشد.
أَ تَبْکُونَ أَخِی أَجَلْ وَ اللَّهِ فَابْکُوا فَإِنَّکُمْ أَحْرَى بِالْبُکَاءِ فَابْکُوا کَثِیراً وَ اضْحَکُوا قَلِیلًا فَقَدْ أَبْلَیْتُمْ بِعَارِهَا وَ مَنَیْتُمْ بِشَنَارِهَا وَ لَنْ تَرْحَضُوهَا أَبَداً وَ أَنَّى تَرْحَضُونَ قُتِلَ سَلِیلُ خَاتَمِ النُّبُوَّةِ وَ مَعْدِنِ الرِّسَالَةِ وَ سَیِّدُ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ مَلَاذُ حَرْبِکُمْ وَ مَعَاذُ حِزْبِکُمْ وَ مَقَرُّ سِلْمِکُمْ وَ آسِی کَلْمِکُمْ وَ مَفْزَعُ نَازِلَتِکُمْ وَ الْمَرْجِعُ إِلَیْهِ عِنْدَ مُقَاتَلَتِکُمْ- وَ مَدَرَةُ حُجَجِکُمْ وَ مَنَارُ مَحَجَّتِکُمْ أَلَا سَاءَ مَا قَدَّمَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ وَ سَاءَ مَا تَزِرُونَ لِیَوْمِ بَعْثِکُمُ فَتَعْساً تَعْساً وَ نَکْساً نَکْساً لَقَدْ خَابَ السَّعْیُ وَ تَبَّتِ الْأَیْدِی وَ خَسِرَتِ الصَّفْقَةُ وَ بُؤْتُمْ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ ضُرِبَتْ عَلَیْکُمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْکَنَة.
مىدانید چه جگرى از رسول خدا شکافتید و چه پیمانى شکستید و چه پردهگى او را از پرده بیرون کشیدید و چه حرمتى از وى بدریدید و چه خونى ریختید؟! کارى شگفت آوردید که نزدیک است از هول آن آسمانها فرو ریزد و زمین بشکافد و کوهها متلاشى شود و از هم بپاشد، مصیبتى است دشوار و بزرگ و بد و کج و پیچیده و شوم که راه چاره در آن بسته در عظمت به پر بودن زمین و آسمان است، آیا شگفت آورید اگر آسمان خون ببارد، و عذاب آخرت خوارکنندهتر است و هیچ یارى نشوند، پس تأخیر و مهلت شما را چیره نکند که خداى تعالى از شتاب و عجله منزّه است و از فوت خونى نمىترسد و او در کمینگاه ما و شما است آنگاه این اشعار از انشاى خود فرمود که:
چه خواهید گفت هنگامى که پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله با شما گوید: این چه کاریست که کردید- و شما که آخرین امّت هستید-؟! به خانواده و فرزندان و عزیزان من؛ بعضى اسیرند و بعضى آغشته به خون، پاداش من که نیکخواه شما بودم این نبود که با خویشانم پس از من بدى کنید، من مىترسم عذابى بر شما نازل شود مانند آن عذاب که قوم ارم را هلاک کرد.
پس از آنها روى بگردانید.
حذیم گفت: مردم را حیران دیدم و دستها به دندان مىگزیدند، پیرمردى در کنار من بود مىگریست و ریشش از اشک تر شده بود و دست سوى آسمان برداشته مىگفت: پدر و مادرم فدایشان؛ سالخوردگان ایشان بهترین سالخوردگانند و جوانان آنان بهترین جوانان و زنان ایشان بهترین زنان و نسل آنها والاتر از همه و فضل آنها بالاتر، و این اشعار سرود:
پیرانشان بهترین سالخوردگانند و نسل اینان اگر شمار شود عارى از هر تباهى و خوارى است.
أَ تَدْرُونَ وَیْلَکُمْ أَیَّ کَبِدٍ لِمُحَمَّدٍ ص فَرَثْتُمْ وَ أَیَّ عَهْدٍ نَکَثْتُمْ وَ أَیَّ کَرِیمَةٍ لَهُ أَبْرَزْتُمْ وَ أَیَّ حُرْمَةٍ لَهُ هَتَکْتُمْ وَ أَیَّ دَمٍ لَهُ سَفَکْتُمْ (لَقَدْ جِئْتُمْ شَیْئاً إِدًّا تَکادُ السَّماواتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضوَ تَخِرُّ الْجِبالُ هَدًّا - مریم89 و 90) لَقَدْ جِئْتُمْ بِهَا شَوْهَاءَ صَلْعَاءَ عَنْقَاءَ سَوْدَاءَ فَقْمَاءَ خَرْقَاءَ کَطِلَاعِ الْأَرْضِ أَوْ مِلْءِ السَّمَاءِ أَ فَعَجِبْتُمْ أَنْ تُمْطِرَ السَّمَاءُ دَماً وَ (لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَخْزى وَ هُمْ لا یُنْصَرُونَ -فصلت16) فَلَا یَسْتَخِفَّنَّکُمُ الْمَهَلُ فَإِنَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَا یَحْفِزُهُ الْبِدَارُ وَ لَا یُخْشَى عَلَیْهِ فَوْتُ النَّارِ کَلَّا إِنَّ رَبَّکَ لَنَا وَ لَهُمْ لَبِالْمِرْصادِ ثُمَّ أَنْشَأَتْ تَقُولُ ع
مَا ذَا تَقُولُونَ إِذْ قَالَ النَّبِیُّ لَکُمْ مَا ذَا صَنَعْتُمْ وَ أَنْتُمْ آخِرُ الْأُمَمِ
بِأَهْلِ بَیْتِی وَ أَوْلَادِی وَ تَکْرِمَتِی مِنْهُمْ أُسَارَى وَ مِنْهُمْ ضُرِّجُوا بِدَمٍ
مَا کَانَ ذَاکَ جَزَائِی إِذْ نَصَحْتُ لَکُمْ أَنْ تَخْلُفُونِی بِسُوءٍ فِی ذَوِی رَحِمِی
إِنِّی لَأَخْشَى عَلَیْکُمْ أَنْ یَحُلَّ بِکُمْ مِثْلُ الْعَذَابِ الَّذِی أَوْدَى عَلَى إِرَمٍ
ثُمَّ وَلَّتْ عَنْهُمْ- قَالَ حِذْیَمٌ فَرَأَیْتُ النَّاسَ حَیَارَى قَدْ رَدُّوا أَیْدِیَهُمْ فِی أَفْوَاهِهِمْ فَالْتَفَتَ إِلَیَّ شَیْخٌ فِی جَانِبِی یَبْکِی وَ قَدِ اخْضَلَّتْ لِحْیَتُهُ بِالْبُکَاءِ وَ یَدُهُ مَرْفُوعَةٌ إِلَى السَّمَاءِ وَ هُوَ یَقُولُ بِأَبِی وَ أُمِّی کُهُولُهُمْ خَیْرُ کُهُولٍ وَ نِسَاؤُهُمْ خَیْرُ نِسَاءٍ وَ شَبَابُهُمْ خَیْرُ شَبَابٍ وَ نَسْلُهُمْ نَسْلٌ کَرِیمٌ وَ فَضْلُهُمْ فَضْلٌ عَظِیمٌ ثُمَّ أَنْشَدَکُهُولُکُمْ خَیْرُ الْکُهُولِ وَ نَسْلُکُمْ إِذَا عُدَّ نَسْلٌ لَا یَبُورُ وَ لَا یَخْزَى.
پس علىّ بن الحسین علیهما السّلام فرمود: اى عمّه خاموش باش، باقى ماندگان باید از گذشتگان عبرت گیرند و تو بحمد اللَّه عالمی هستی که احتیاج به تعلیم نداری و نیاموخته خردمند و گریه و ناله، رفتگان را باز نمىگرداند. پس آن بانوى بزرگوار ساکت شد.
فَقَالَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِیَا عَمَّةِ اسْکُتِی فَفِی الْبَاقِی مِنَ الْمَاضِی اعْتِبَارٌ وَ أَنْتِ بِحَمْدِ اللَّهِ عَالِمَةٌ غَیْرُ مُعَلَّمَةٍ فَهِمَةٌ غَیْرُ مُفَهَّمَةٍ إِنَّ الْبُکَاءَ وَ الْحَنِینَ لَا یَرُدَّانِ مَنْ قَدْ أَبَادَهُ الدَّهْرُ فَسَکَتَتْ.
بخشهای خواندنی کتاب «فتح خون».. روایت محرم از زبان سیدشهیدان اهل قلم
شاهد مثال مناسب برای این ادعا نوشتههای ناتمام این شهید در ارتباط با وقایع عاشوراست که بعد از شهادت وی در قالب اثری با عنوان «فتح خون» منتشر شد. اثری که تنها دو بخش از میان ده فصل آن در زمان حیات شهید انتشار یافت و بقیه فصلها بعد از شهادت شهید منتشر شدند.
بدون شک مهمترین ویژگی این کتاب که آن را تبدیل به اثری منحصر به فرد کرده است؛ شیوه خاص روایت داستان در آن است که در آن نویسنده کوشیده تا علاوه بر بیان حقیقت ماجرای کربلا و پرده برداشتن از راز بزرگ این واقعه عظیم، شیفتگی و ارادت خود را در قالب بهترین و زیباترین جملات بیان کند.
این کتاب از دو بخش کلی تشکیل شده است که به شکلی زیبا درهم تنیده شدهاند. قسمت اول کتاب شرح وقایع و ماجراهای پیشآمده از رجب سال ۶۰ تا محرم سال ۶۱ هجری و شهادت امام حسین(ع) و یاران باوفای ایشان است و قسمت دوم اثر که از زبان «راوی» روایت میشود، تحلیل و رازگشایی همان وقایع و ماجراهاست.
با آن که ظرافت طبع نویسنده در هر دو بخش اثر خود را نمایان ساخته است؛ اما بدون شک بخش دوم این اثر به واسطه تحلیلهای قابل توجه سیدشهیدان اهل قلم در ارتباط با چرایی وقوع حوادث کربلا و زبان روان و جذاب او در بیان این مطالب، «فتح خون» در تبدیل به یکی از درخشانترین کتابهای نگاشته شده در ارتباط با قیام عاشورا کرده است.
این کتاب توسط انتشارات واحه منتشر و روانه بازار کتاب شده است که در ادامه بخشهایی از آن را با هم میخوانیم:

پرده اول: مناظره عقل و عشق
راوی: صبح شد و بانگ الرحیل برخاست و قافله عشق عازم سفر تاریخ شد. خدایا، چگونه ممکن است که تو این باب رحمت خاص را تنها بر آنان گشوده باشی که در شب هشتم ذی الحجه سال شصتم هجری مخاطب امام بودهاند و دیگران را از این دعوت محروم خواسته باشی؟ آنان را میگویم که عرصه حیاتشان عصری دیگر از تاریخ کره ارض است. هیهات ما ذلک الظن بک ـ ما را از فضل تو گمان دیگری است. پس چه جای تردید؟ راهی که آن قافله عشق پای در آن نهاد راه تاریخ است و آن بانگ الرحیل هر صبح در همه جا بر میخیزد. واگر نه، این راحلان قافله عشق، بعد از هزار و سیصد چهل و چند سال به کدام دعوت است که لبیک گفته اند؟
الرحیل! الرحیل!
اکنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را!
اکنون بنگر حیرت عقل و جرأت عشق را! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند… راحلان طریق عشق میدانند که ماندن نیز در رفتن است. جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی و این اوست که ما را کشکشانه به خویش میخواند.
«ابوبکر عمر بن حارث»، «عبدالله بن عباس» که در تاریخ به «ابن عباس» مشهور است، عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر و بالاخره محمد بن حنیفه، هر یک به زبانی با امام سخن از ماندن میگویند… و آن دیگری، عبدالله بن جعفر طیار، شوی زینب کبری، از «یحیی بن سعید» ، حاکم مکه، برای او امان نامه میگیرد… اما پاسخ امام در جواب اینان پاسخی است که عشق به عقل میدهد؛ اگر چه عقل نیز اگر پیوند خویش را با سرچشمه عقل نبریده باشد، بیتردید عشق را تصدیق خواهد کرد. محمد بن حنیفه که شنید امام به سوی عراق کوچ کرده است، با شتاب خود را به موکب عشق رساند و دهانه شتر را در دست گرفت و گفت: «یا حسین، مگر شب گذشته مرا وعده ندادی که بر پیشنهاد من بیندیشی؟» محمد بن حنیفه، برادر امام، شب گذشته او را از پیمان شکنی مردم عراق بیم داده بود و از او خواسته بود تا جانب عراق را رها کند و به یمن بگریزد.
امام فرمود: «آری، اما پس از آنکه از تو جدا شدم، رسول خدا به خواب من آمد و گفت: ای حسین، روی به راه نِه که خداوند میخواهد تو را در راه خویش کشته بیند.» محمد بن حنیفه گفت: «انا لله وانا الیه راجعون…»
راوی: عقل میگوید بمان و عشق میگوید برو و این هر دو، عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود، اگرچه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نَبُرد، عشق را در راهی که میرود، تصدیق خواهد کرد؛ آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصلهای نیست.
عبدالله بن جعفر طیار، شوی زینب کبری(س) نیز دو فرزند خویش ـ «عون» و «محمد» ـ را فرستاد تا به موکب عشق بپیوندند و با آن دو، نامهای که در آن نوشته بود: «شما را به خدا سوگند میدهم که از این سفر بازگردی. از آن بیم دارم که در این راه جان دهی و نور زمین خاموش شود. مگر نه اینکه تو سراج مُنیر راه یافتگانی؟»… و خود از عمروبن سعید بن عاص درخواست کرد تا امان نامهای برای حسین بنویسد و او نوشت.
راوی: عجبا! امام مأمن کره ارض است و اگر نباشد، خاک اهل خویش را یکسره فرو میبلعد و اینان برای او امان نامه میفرستند… و مگر جز در پناه حق نیز مأمنی هست؟ عقل را ببین که چگونه در دام جهل افتاده است! و عشق را ببین که چگونه پاسخ میگوید: «آن که مردم را به طاعت خداوند و رسول او دعوت میکند هرگز تفرقه افکن نیست و مخالفت خدا و رسول نکرده است. بهترین امان، امان خداست و آنکس که در دنیا از خدا نترسد، آنگاه که قیامت برپا شود در امان او نخواهد بود. و من از خدا میخواهم که در دنیا از او بترسم تا آخرت را در امان او باشم…»
عبدالله بن جعفرطیار بازگشت، اگرچه زینب کبری(س) و دو فرزند خویش ـ عون و محمد ـ را در قافله عشق باقی گذاشت.
راوی: یاران! این قافله، قافله عشق است و این راه که به سرزمین طف در کرانه فرات میرسد، راه تاریخ است و هر بامداد این بانگ از آسمان میرسد که: الرحیل، الرحیل. از رحمت خدا دور است که این باب شیدایی را بر مشتاقان لقای خویش ببندد…
پرده دوم: قافله عشق در سفر تاریخ
قافله عشق ازمنزلگاه «شَراف» نیز گذشت. اولِ روز را که آزار گرما کمتر است، همچنان رفتند. نزدیک ظهر، امام شنید که یکی از یارانش تکبیر میگوید. فرمود: «الله اکبر، اما تو برای چه تکبیر گفتی؟» گفت: «نخلستانی به چشمم رسیده است.»… اما آنچه او دیده بود، نخلستان نبود؛ «حر بن یزید ریاحی» بود همراه به هزار سوار که میآمد تا راه بر کاروان ببندد. چیزی نگذشت که گردن اسبان نمودار شد. نیزه هایشان گویی شاخ زنبورهای سرخ و پرچمهایشان گویی بال سیاه غُراب بود.
راوی: از این سوی، آنک، سپاه فاجعه نزدیک میشود… اما از دیگر سوی، این سیاره سرگردان حُر است که در مدار کهکشانیاش با شمس وجود حسین اقتران مییابد و لاجرم، جاذبه عشق او را به مدار یار میکشاند.
امام کاروان خویش را به جانب کوه «ذوحُسُم» کشاند تا از راه آنان کناره گیرد و چون به دامنه کوه ذوحُسُم رسیدند و خیمهها را برافراشتند، حربن یزید نیز با هزار سوار از راه رسید، سراپا پوشیده در سلاح، تا آنجا که جز چشمانش دیده نمیشد. امام پرسید: «کیستی؟» و حر پاسخ گفت: «حُربن یزید» امام دیگر باره پرسید: «با مایی یا بر ما؟» و حر پاسخ گفت: «بل علیکم» آنگاه امام چون آثار تشنگی را در آنان دید، بنیهاشم را فرمود که سیرابشان کنند؛ خود و اسبانشان را.
راوی: این حسین است، سرسلسله تشنگان که دشمن راسیراب میکند… اما هنوز، گاه آن نرسیده است که غزل تشنه کامی کربلاییان را بسراییم…
حربن یزید نشان داده است که دروغگو نیست. او در جواب امام که خورجین آکنده از نامههای مردم کوفه را در برابر او ریخته بود، میگوید: «ما از زمره آنان نیستیم که این نامهها را نوشتهاند!» حُر را در همه روایات مربوط به واقعه کربلا باصفاتی چون صداقت، شجاعت، ادب و حفظ حرمت اهل بیت و مخصوصاً فاطمه زهرا(س) ستوده اند… و اصلاً وقایع کربلا خود شاهدی است برآنکه چراغ فطرت آزادگی و حق جویی هنوز در باطن حر، محجوب تیرگی گناه نگشته است و به خاموشی نگراییده. اما هنوز جای این پرسش باقی است که انسانی اینچنین را با دستگاه حکومتی ارباب جور چه کار؟ چگونه میتوان به منصبی که حُر در دارالاماره کوفه داشت راه یافت و باز آنچنان ماند که حُر مانده بود؟ «آزادگی» که با پذیرش ولایت ظالمان در یک جا جمع نمیشود!
راوی: آنچه حُر را در دستگاه بنیامیه نگه داشته، غفلت است… غفلتی پنهان. شاید تعبیر «غفلت در غفلت» بهتر باشد، چرا که تنها راه خروج از این چاهِ غفلت آن است که انسان نسبت به غفلت خویش تذکر پیدا کند. هر انسانی را لیلهالقدری هست که در آن ناگزیر از انتخاب میشود و حُر را نیز شب قدری اینچنین پیش آمد… «عمربن سعد» را نیز … من و تو را هم پیش خواهد آمد. اگر باب یا لیتنی کنت معکم هنوز گشوده است، چرا آن باب دیگر باز نباشد که: «لعن الله امه سمعت بذلک فرضیت به؟»
حر گفت: «من از آنان که برای شما نامه نوشتهاند نیستم. ما مأموریم که از شما جدا نشویم مگر آنکه شما را به کوفه نزد عبید الله بن زیاد برده باشیم.» امام فرمود: «مرگ از این آرزو به تو نزدیک تر است.» و یاران را گفت تا برخیزند و زین بر اسبها نهند و زنان و کودکان را در محملها بنشانند و راه مراجعت پیش گیرند. این سخن در بسیاری از تواریخ آمده است، اما به راستی آیا امام قصد مراجعت داشته اند؟ هر چه هست، در اینکه لشکریان حر تاختهاند و بر سر راه او صف بسته اند، تردید نیست. امام می فرماید: «ثکلتک امک! ما ترید مِنّی؟ ـ مادرت در عزای تو بگرید، از من چه میخواهی؟»
آنچه حر بن یزید در جواب امام گفته، سخنی است جاودانه که او را استحقاق توبه بخشیده است. روزنهای از نور است که به سینه حُر گشوده میشود و سفره ضیافتی است که عشق را به نهانخانه دل او میهمان میکند. حُر گفت: «هان والله! اگر جز تو عرب دیگری این سخن را بر زبان میآورد، در هر حال، دهان به پاسخی سزاوار میگشودم. کائناً ما کان: هر چه باداباد… اما والله مرا حقی نیست که نام مادر تو را جز به نیکوترین وجه بر زبان بیاورم.» جمله ارباب مقاتل و مورخین حُربن یزید را بر این سخن ستودهاند وحق نیز همین است. سخن، ثمره گلبوته دل است و حُر را ببین که از دهانش یاس و یاسمن میریزد. این سخن ریحانی از ریاحین بهشت است که ازگلبوته ادب حُر برآمده.
… آنگاه حُر چون دید که امام بر قصد خویش سخت پای میفشارد و نزدیک است که کار به مجادله بینجامد، از امام خواست که راهی را میان کوفه و مدینه در پیش گیرد تا او از ابنزیاد کسب تکلیف کند، راهی که نه به کوفه منتهی شود و نه به مدینه بازگردد. در بعضی از تواریخ هست که حُر بن یزید در ادامه این سخن افزوده است: «همانا این نکته را نیز هشدار میدهم که اگر دست به شمشیر برید و جنگ را آغاز کنید، بیتردید کشته خواهید شد.» و امام در پاسخ او فرموده است: «آیا مرا از مرگ میترسانید و مگر بیش از کشتن من نیز کاری از شما ساخته است؟ شأن من، شأن آن کس نیست که از مرگ میترسد. چقدر مرگ در راه وصول به عزت و احیای حق، سبک و راحت است! مرگ در راه عزت، نیست مگر حیات جاوید و حیات با ذلت، نیست مگر موتی که نشانی از زندگانی ندارد. آیا مرا از مرگ میترسانی؟ هیهات، تیرت به خطا رفت و ظنی که درباره من داشتی به یأس رسید. من آن کسی نیستم که ازمرگ بترسم، نفس من بزرگتر از آن است و همتم عالی تر از آن که از ترس مرگ زیر بار ظلم بروم و مگر بیش از کشتن من نیز کاری از شما ساخته است؟ مرحبا برکشته شدن در راه خدا، اگر چه شما بر هدم مَجد من و محو عزت و شرفم قادر نیستید و اینچنین، مرا از کشته شدن ابایی نیست.»
پرده سوم: ناشئه اللیل
امام، نزدیک غروب آفتاب، اصحاب خویش را گرد آورد تا با آنان سخن بگوید. حضرت علی بن الحسین، با آن همه که بیمار بوده است، خود را به نزدیکی جمع یاران کشاند تا سخنان امام را بشنود:
«اما بعد… به راستی من نه اصحابی را بهتر و وفادارتر ازاصحاب خویش میشناسم و نه خانوادهای را که بیش از خانوادهام بر بِرّ و نیکوکاری و حفظ پیوند خانوادگی استوار باشند. خداوند شما را از جانب من بهترین جزای خیر عنایت فرماید. آگاه باشید که من پیمان خویش را از ذمه شما برداشتم و اذن دادم که بروید و از این پس مرا بر گرده شما حقی نیست. اینک این شب است که سر میرسد و شما را در حجاب خویش فرو میپوشد؛ شب را شتر رهوار خویش بگیرید و پراکنده شوید که این جماعت مرا میجویند و اگر بر من دست یابند، به غیر من نپردازند.» سخن چو بدینجا رسید، یاران را دل از دست رفت و به زبان اعتراض و اعتذار گفتند: «چرا برویم؟ تا آنکه چند روزی بیش از تو زندگی کنیم؟ نه، خداوند این ننگ را از ما دور کند. کاش ما را صد جان بود که همه را یکایک در راه تو میدادیم.» نخستین کسی که بدین کلام ابتدا کرد عباس بن علی بود و دیگران از او پیروی کردند. امام روی به فرزندان مسلم کرد و آنان را رخصت داد که بروند: «آیا شهادت پدرتان مسلم بن عقیل کافی نیست که می خواهید مصیبتی دیگر نیز برآن بیفزایید؟» غَلَیان آتش درون زلزالی شد که کوههای بلند را به لرزه انداخت و صخرههای سخت را شکافت و راه آتش را باز کرد. مسلم بن عوسجه برپا ایستاده، گفت: «یا بن رسول الله! آیا ما آن کسانیم که دست از تو برداریم و پیرامون تو را رها کنیم در هنگامهای که دشمن اینچنین تو را درمحاصره گرفته است؟ مگر ما را در پیشگاه حق عذری در این کار باقی است؟ نه! والله تا آنگاه که این نیزه را در سینه دشمن نشکستهام و شمشیرم را بر فرق دشمن خرد نکردهام ، دل از تو بر نخواهم کند و اگر مرا سلاحی نباشد، با سنگ به جنگ آنان خواهم آمد تا با تو کشته شوم.» و «سعید بن عبدالله حنفی» به پا خاست و گفت: «قسم به ذات خداوند که واگذارت نخواهیم کرد تا او بداند و ببیند که ما حرمت پیامبرش را در حق تو که فرزند و وصیّ او هستی، حفظ کرده ایم. والله، اگر بدانم که کشته خواهم شد، آنگاه جان دوباره خواهم یافت تا پیکرم را زنده بسوزانند و خاکسترم را برباد دهند و این کردار را هفتاد بار مکرر خواهند کرد تا از تو جدا شوم، دست از تو بر نخواهم داشت تا مرگ را در خدمت تو ملاقات کنم. و اگر اینچنین است، چرا الحال از شهادت در راه تو روی برتابم با آنکه جز یک بار کشته شدن بیش نیست و کرامتی جاودانه را نیز به دنبال دارد؟»
«سید بن طاووس» روایت کرده است که در آن حال، «محمد بن بشیر حضرمی» را گفتند که پسرت را در سر حدات مملکت ری به اسارت گرفتهاند و او گفت: «عوض جان او و جان خویش، از خالق، جانها خواهم گرفت. دوست نمی داشتم که او را اسیر کنند و من بمانم.» … یعنی چه خوب است که اسیری او زمانی رخ نموده است که من نیز دیری در جهان نخواهم پایید. امام که مقال او شنید گفت: «خدایت رحمت کند، من بیعت خویش را از تو برداشتم. برو و فرزند خویش را از اسارت برهان.» او جواب داد: «درندگان بیابان مرا زنده بدرند اگر از تو جدا شوم و تو را در غربت بگذارم و بگذرم؛ آنگاه خبرت را از شتر سواران راهگذر باز پرسم؟ نه هرگز اینچنین نخواهد شد!»
راوی: سفینه اجل به سرمنزل خویش رسیده است و این آخرین شبی است که امام در سیاره زمین به سر میبرد. سیاره زمین سفینه اجل است؛ سفینهای که در دل بحر معلّق آسمان لایتناهی، همسفر خورشید، رو به سوی مستقر خویش دارد و مسافرانش را نیز ناخواسته با خود میبرد. ای همسفر، نیک بنگر که درکجایی! مباد که از سر غفلت این سفینه اجل را مأمنی جاودان بینگاری و دراین توهم، از سفرآسمانی خویش غافل شوی. نیک بنگر! فراز سرت آسمان است و زیر پایت سفینهای که در دریای حیرت به امان عشق رها شده است. این جاذبه عشق است که او را با عنان توکل به خورشید بسته است و خورشید نیز در طواف شمسی دیگر است و آن شمس نیز در طواف شمسی دیگر و… و همه در طواف شمس الشموس عشق، حسین بن علی(ع) … مگر نه اینکه او خود مسافر این سفینه اجل است؟ یاران! اینجا حیرتکده عقل است … و تا «خود» باقی است، این «حیرت» باقی است. پس کار را باید به «مِی» واگذاشت؛ آن مِی که تو را از «خویش» میرهاند و من و ما را در مسلخ او به قتل میرساند. آه! اِنَّ اللهَ شاءَ اَن یَراکَ قَتیلاً.
گاه هست که کس از «خویشتن» رسته، اما هنوز در بند «تن خویش» است… تن هم که مقهور دهر است. آنگاه از دهر مینالد که:
یا دهر اف لک من خلیل
کم لک بالاشراق و الاصیل
من صاحب او طالب قتیل
و الدهر لا یقنع بالبدیل
و انما الامر الی الجلیل
و کل حی سالک السبیل
این آوای حسین است که از خیمه همسایه میآید، آنجا که «جون» شمشیر او را برای پیکار فردا صیقل میدهد. شعر و شمشیر؟ عشق و پیکار؟ آری! شعر و شمشیر، عشق و پیکار. این حسین است، سر سلسله عشاق، که عَلَم جنگ برداشته است تا خون خویش را همچون کهکشانی از نور بر آسمان دنیا بپاشد و راه قبله را به قبله جویان بنمایاند. آنجا که قبله نیز در سیطره حرامیان خون ریز است، عشاق را جز این چارهای نیست.
پرده چهارم: غربال دهر
گفتهاند آنگاه که حُر بن یزید ریاحی از لشکریان عمرسعد کناره میگرفت تا به سپاه حق الحاق یابد، «مهاجر بن اوس» به او گفت: «چه میکنی؟ مگر میخواهی حمله کنی؟» … و حُر پاسخی نگفت، اما لرزشی سخت سراپایش را گرفت. مهاجر حیرت زده پرسید: «والله در هیچ جنگی تو را اینچنین ندیده بودم و اگر از من میپرسیدند که شجاعترین اهل کوفه کیست، تو را نام میبردم. اما اکنون این رعشهای که در تو میبینم از چیست؟»
راوی: تن چهرهای است که جان را ظاهر میکند، اما میان این ظاهر و آن باطن چه نسبتی است؟ آنان که روح را مرکبی میگیرند در خدمت اهوای تن، چه میدانند که چرا اهل باطن از قفس تن مینالند؟ تن چهره جان است، اما از آن اقیانوس بی کرانه نَمی بیش ندارد و اگر داشت که آن دلباختگان صنم ظاهر، حسین را میشناختند.
محتضران را دیدهای که هنگام مرگ چه رعشهای بر جانشان میافتد؟ آن جذبه عظیم را که از درون ذرات تن، جان را به آسمان لایتناهای خلد میکشاند که نمیتوان دید… اما تن را از آن همه، جز رعشهای نصیب نیست. این رعشه، رعشه مرگ است؛ مرگی پیش از آنکه اجل سر رسد و سایه پردهشت بالهای ملک الموت بر بستر ذلت حُر بیفتد… موتوا قبلَ اَن تَموتوا. اینجا دیگر این حُر است که جان خویش را میستاند، نه ملک الموت. پیش چشم سٌرادقات مصفای عشق است، گسترده به پهنای آسمانها و زمین، نورٌ علی نور تا غایت الغایات معراج نبی و در قفا، گور تنگی تنگ تر از پوست تن، آن سان که گویی یکایک ذرات تن را در گوری تنگتر از خود بفشارند.
حُر بن یزید، لرزان گفت: «والله که من نفس خویش را در میان بهشت و دوزخ مخیر میبینم و زنهار اگر دست از بهشت بدارم، هر چند پاره پاره شوم و هر پارهام را به آتش بسوزانند!» … و مرکب خویش را هِی کرد و به سوی خیمه سرای حسین بن علی بال کشید.
راوی: حُر بن یزید ریاحی تکبیره الاحرام خون بست و آخرین حجاب را نیز درید و آزاد از بندگی غیر، حُرّ وارد نماز عشق شد و این نماز، دائم است و آن که در آن وارد شود هرگز از آن فارغ نخواهد شد: اَلَّذینَ هُم عَلی صَلاتِهِم دائِمونَ… و خود جان خویش را گرفت. حُر آن کسی است که حق اذن جان گرفتن را به خود او میسپارد و این اکرم الموت است: قتل در راه خدا. و مگر آزاده کرامت مند را جز این نیز مرگی سزاوار است؟ احرار از مرگ در بستر به خدا پناه میبرند. قدم صدق هرگز بر صراط نمیلرزد؛ حُر صادق بود و از آغاز نیز جز در طریق صدق نرفته بود… احرار را چه بسا که مکر لیل و نهار به دارالاماره کوفه بکشاند، اما غربال ابتلائات هیچ کس را رها نمیکند و اهل صدق را، طوعاً یا کرهاً، از اهل کذب تمییز میدهد … مکاری چون ضحاک بن عبدالله نیز نمیتواند از چشم ابتلای دهر پنهان شود… و فاش باید گفت، این محضر عظیم حق جایی برای پنهان شدن ندارد.
ضحاک بن عبدالله خود گفته است: «چون دیدم که اصحاب حسین همه کشته افتادهاند و جز «سوید بن عمرو بن ابی المطاع خثعمی» و « شیر بن عمرو حضرمی» دیگر کسی نمانده است، به او گفتم: یا بن رسول الله، میدانی آن عهدی را که بین من و توست، من شرط کرده بودم که در رکاب تو تا آنگاه بمانم که جنگجویی با تو هست. اکنون که دیگر کسی نمانده است، آیا مرا حلال میداری که از تو انصراف کنم؟ و حسین اذن داد که بروم… اسبی را که از پیش در یکی ازخیمهها پنهان داشته بودم، سوار شدم و به دامنِ دشت که پر از دشمن بود، زدم و گریختم…»
راوی: تن ضحاک بن عبدالله همه عاشورا، از صبح تا غروب، به همراه اصحاب عاشورایی امام عشق بود، اما جانش، حتی نفسی به ملکوتی که آن احرار را بار دادند راه نیافت، چرا که بین خود و حسین شرطی نهاده بود. «عبادت مشروط» کرم ابریشمی است که در پیله خفه میشود و بالهای رستاخیزیاش هرگز نخواهد رست. این شرطی بود بین او و حسین… و اگرچه دیگری را جز خدای از آن آگاهی نبود، اما زنهار که لوح تقدیر ما بر قلم اختیار میرود!
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که خواجه خود روش بنده پروری داند
منبع: مهر
موضوعی که شما را از هر واعظی بی نیاز خواهد کرد

شناسنامه آل سعود و چند روایت درباره ماهیت واقعی
نظر به جذابیت این کتاب و با توجه به گذشت هشتاد و شش سال از اشغال تمام شبه جزیره و تشکیل پادشاهی عربستان سعودی، سه بخش نخست این کتاب ارزشمند ترجمه و تقدیم مخاطبان گرامی میشود، بخش مربوط به ماهیت واقعی آل سعود به صورت کامل از این کتاب ترجمه و تقدیم میشود:
آل سعود چه کسانی هستند؟ (ماهیت واقعی آل سعود)
بر روی امواج گرما و خشکسالی، خورشید از اشعههای زردرنگش، اشعه طلایی داغی را ساطع کرد که آغشته به پخشکننده گرمای سوزناک است،بر صورتهای مخدوش و ریشهای پرپشت واقع میشود که در زیر پوست خود، شکمهای گرسنه را پنهان کرده است. مشتاق و علاقهمند به سفرههای لبریزاز خونهای ملتها.
کاروان آقای جان فیلیپی(مسئول سفر شاهزاده فیصل فرزند ملک عبدالعزیز به انگلیس در حدود یک قرن پیش) وارد شهر نجران شد که در این کاروان، دوست وی به نام محمد التمیمی هم همراهش بود، آن دو شروع به سئوال کردن درباره یک خانواده یهودی و رئیس آن یوسف بن مقرن الیاهو کردند تا امانت ارسالی از سوی ملک عبدالعزیز آل سعود را که پانصد ریال نقرهای به شکل سکهای که بر روی آن نام «ماری تریز» حک شده بود –واحد پولی که در یمن آن زمان رایج بود-آنها سلام گرم پادشاه را به وی رساندند و تا جایی که توانستند نیازهای وی را برآورده کردند.
یوسف الیهودی به گرمی از میهمانان خود پذیرایی و از لطف پادشاه، بزرگواری و محبت بسیارش تشکر کرد. وی آنگاه دستنوشته خود را به آقای جان فیلیپی داد که بخشی از آن به زبان عربی و بخشی دیگر به زبان عِبری با نام «سرچشمه جوشان نجران در میراث اولین ساکنان آن»، و او را مامور کرد تا به نیابت از وی، دستخطش را به اعلیحضرت سلطان عبدالعزیز آل سعود به منظور تقدیر و تشکر از احساسات و محبت سرشار و دعای مکرر با پیوندهای خویشاوندان یهود نجران تقدیم کند.
آقای جان فیلیپی پس از اطلاع از بخش از دست خط در کتاب خود با عنوان روزگاران عربی آورده است که در کتاب «سرچشمه جوشان نجران در میراث اولین ساکنان آن»،به این جمله برخورد کرده بود که نام واقعی خاندان آل سعود،آل مردخای است.
اغلب راویان بر یهودی بودن این واژه تاکید و اتفاق نظر دارند،نکته دیگر اینکه اعراب از هنگام آغاز تاریخشان، این نام را بر یکدیگر اطلاق نکردهاند، ولی اختلاف میان راویان درباره اصل این نام است، هر چند درباره یهودی بودن آن اجماع دارند.
آیا نسب آل سعود به یهودیان بنیقریظه برمیگردد؟/شگرد عجیب برای ادغام با مسلمانان ترک
برخی ممکن است این خاندان(آل سعود) را به یهودیان بنیقریظه منتسب کنند که حضرت محمد(ص) پیامبر اسلام آنها را از مدینه بیرون راند و آنها در الیمامه سکنی گزیدند و برخی معتقدند که نسب آنها به یهودیان یمن که برای امرار معاش و یافتن ارثیه اجدادشان به جزیره العرب مهاجرت کردند، برمیگردد.
اغلب راویان و مورخان درباره اینکه نسب این خانواده به یهودیان بصره برمیگردد، اجماع نظر دارند که این افراد شرایط زندگی و ماندن به سبب سیاستهای حکومت عثمانی بر آنها سخت شد، به بصره آمدند، این افراد در اصل ساکن الاستانه(استانبول) بودند که به سبب آنکه سیاست عثمانی شرایط ماندن را برای آنها سخت کرد، از این شهر آواره شدند و به بصره رفتند. به گفته اغلب مورخان، نسب این یهودیان به یک طایفه یهودی موسوم به یهودیان الدونمه برمیگردد که در پی برگزاری دادگاههای تفتیش عقاید در اسپانیا از این کشور گریختند و در ترکیه ساکن شدند و به صورت عجیب و مشکوکی با مسلمانان ترک ادغام شدند و عقیده سری مخصوص خود را ایجاد کردند و آن پنهان کردن یهودیت و ادغام در جوامع محلی از ترس سرکوب و تعقیب بود.
ویژگی این دسته از یهودیان این بود که کلاههای قرمز رنگ رو سر میگذاشتند و ریشهای آنها بلند بود و سرهایشان را میتراسیدند، به همین سبب اعراب در ایام قدیم به آل سعود، لقب «نوادگان کلاهسرخها» میدادند.
نسب آل سعود به یهودیان بنی قینقاع برمیگردد!/تغییر نام «ماک رن» به «مقرن»
آقای جان فیلیپی در ادامه بخشهایی از کتاب «سرچشمه جوشان نجران در میراث اولین ساکنان آن» را اینگونه روایت میکند: سعودیها اصالتا یهودی هستند و نسب آنها به یهودیان بنی القینقاع برمیگردد و پسرعموهای یهودی نجرانی به نام یوسف إلیاهو هستند که افتخار پیوند با ملک عبدالعزیز را پیدا کرده است که نسب وی در جد ششم با آل سعود یکی میشود و همگی از سلیمان اسلایم یهودی منشعب شده اند که دو پسر داشت که نام یکی از آنها،ماک رن بود که اسمش را به عربی تبدیل کرد تا «مقرن» شود، مقرن جد عبدالعزیز پسر سعود»
در ادامه بخش مربوط به ماهیت واقعی آل سعود در این کتاب آمده است : یکی از مورخین به نام محمد التمیمی که در جریان سفر با جان فیلیپی از بخشهایی از کتاب مذکور مطلع شده، آورده است:«حلقههای مفقودهای را در این کتاب یافتم و دلایل سرگشتگی اجداد آل مردخای و دشواری ادغام آنها در قبایل عربی را پیدا کردم، اینکه، قبایل عربی تغییر نام خانواده مردخای را بپذیرند و هضم این مسئله برای آنها، آسان نبود، قبایل از واژه غریب و تلفظ آن اکراه داشتند،خاندان آل مردخای، اسامی عشایر معروفی را بررسی کردند و مطمئن شدند که هیچ قبیلهای که به خودش احترام میگذارد، نمیتواند به آنها اجازه ادغام و یکی شدن را بدهد. به همین سبب فکرشان به عشیرهای از عشایر گمنام و ناشناخته در منطقه متمایل شد تا ماهیتشان در مقابل ساکنان نجران و عشایر مجاور برملا نشود، در نهایت گزینه انتخابی آنها،عشیره المسالیخ بود که یکی از تیرههای قبیله عنزه بن وائل بود، این ایده یهودی به قدری محکم بود که خاندان آل مردخای توانست با المسالیخ همزیستی داشته باشد و تحت حمایت آنها نیز قرار بگیرد.
مامور ویژه سازمان اطلاعات انگلیس در خدمت آل مردخای (آل سعود)
نکته شایان ذکر برای خوانندگان این است که محمد التمیمی نویسنده شجرهنامه سعودی است که هزینه آن را ملک عبدالعزیز پرداخت کرد و پاداش وی، واگذاری مناصب مهمی در پادشاهی سعودی از جمله مدیریت کتابخانههای عمومی بود، التمیمی بدون اینکه قصد اهانت به آل سعود را داشته باشد، افشاگری میکند، چه بسا قصد تفاخر به انساب آنها و نشان دادن زیرکی آل سعود را داشته باشد که چنین زیرکی و هوشی به ندرت در عقول عربی یافت میشود. گواهی و شهادت دادن وی در حالی با صحبت کردن از سفرش آغاز میشود که وی این نکته را درک نکرد که شهادت و گواهی برای تاریخ است و این سفرش، همان سفری است که موسس اول تاج و تخت نوین سعودی، جان فیلیپی است که به شیوه اسلام سعودی، مسلمان شد و سازمان اطلاعات انگلیس، نام شیخ الحاج محمد عبدالله فیلبی را برای وی برگزید.
شیخ التمیمی آورده است:«یوسف الیهودی نمیخواهد حقیقت نسبی را افشا کند که او را به آل سعود مرتبط میکند و علاقهمند است که من از حقیقت آنچه در کتاب آمده، مطلع نشوم، ولی وی پس از آن کمی محتاطانه حرف زد و آن زمانی بود که فیلپی به وی اطلاع داد که من مولف شجرهنامه سعودی هستم، اطلاعاتی که از وی کسب کردم،این بود که حاکمان نخستین آل سعود، خویشاوندی با آنها را تا جد سومشان داود انکار نمیکردند، ولی بار دیگر به انکار آنها پرداخته و سعی کردند از آنها دوری کنند به سبب شرایطی که برای آل سعود پیش آمد تا آنکه عبدالعزیز روی کار آمد و پایههای خود را محکم کرد و از سرنوشت خود مطمئن شدند دوباره با آنها تماس گرفت و به آنها با مهربانی رفتار کرد.
پایان و سقوط اولین حکومت سعودی؛ رد پای استعمارگران در بزرگترین فتنه
روز بیست و یکم جمادی الاولی 1351 هجری قمری برابر با 23 سپتامبر 1932 میلادی، عبدالعزیز پرچمدار اشغال شبه جزیره عربستان،رسما پادشاهی عربستان سعودی را پس از سیطره کامل بر سرزمین حجاز اعلام کرد. آل سعود هر ساله این روز را تحت عنوان ادعایی روز ملی با هیاهوی بسیار جشن میگیرد. رسانههای سعودی محاسبه سالگرد اشغال سرزمین عربستان را بر اساس تقویم هجری قمری محاسبه کرده و به همین سبب از گذشت هشتاد و شش سال از این مناسبت شوم سخن گفتهاند، در حالی که بر اساس تقویم میلادی، هشتاد و چهار سال از اشغال شبه جزیره عربستان میگذرد.
رد پای استعمارگران غربی در شکلگیری اولین حکومت وهابی سعودی
آل سعود از زمانی که نخستین دولت محدود خود را با تکیه بر زور و شمشیر و خشونت در الدرعیه تشکیل دادند تا لحظه ای که تمام عربستان را با حمایت های استعمارگران غربی به زیر سلطه خود در آوردند، مرتکب کشتار و اقدامات خشونت آمیزی هولناکی شدند.
رژیم کنونی آل سعود در حقیقت ادامه سلطهگری، دولت های نخست، دوم و سوم آل سعود است که در گستره و محدوه کوچکتری تشکیل شده بودند، دولت نخست سعودی در سال 1744 میلادی در الدرعیه تشکیل شد و بخش های بزرگی از شبه جزیره عربی را در برگرفت که پس از چندین درگیری با حکام مناطق و برخی امیران دیگر محقق شد، دولت نخست سعودی با سقوط پایتخت آن، الدرعیه به دست نیروهای مصری تحت فرماندهی ابراهیم پاشا در سال 1818 میلادی از هم فروپاشید.
حکومت نخست سعودی در سال 1744 میلادی در الدرعیه تشکیل شد و بخش های بزرگی از شبه جزیره عربی را در برگرفت که پس از چندین درگیری با حکام مناطق و برخی امیران دیگر محقق شد، دولت نخست سعودی با سقوط پایتخت آن، الدرعیه به دست نیروهای مصری تحت فرماندهی ابراهیم پاشا در سال 1818 میلادی از هم فروپاشید.
نگاهی به اولین حکومت آل سعود :
امارت الدرعیه
پایتخت : الدرعیه
زبان : عربی و ترکی عثمانی
نوع حکومت : پادشاهی
محمد بن سعود 1744 تا 1765
عبدالعزیز بن محمد بن سعود 1765–1803
سعود بن عبد العزیز بن محمد بن سعود 1803–1814
عبد الله بن سعود 1814–1818
رخدادهای تاریخی :
-توافق الدرعیه در سال 1744 میلادی
-جنگ سعودی-عثمانی
فروپاشی : 1818 میلادی
نقشه سیاسی شبه جزیره عربی
شبه جزیره عربی به چندین بخش تقسیم می شد : حجاز مناطق کوهستانی واقع بین نجد و تهامه را شامل می شد، بیشتر بخش های تهامه و حجاز تابع حکومت اشراف مکه و سپس دولت عثمانی بود.
در حالی که نجد تحت نفوذ برخی خاندان ها مانند آل سعود درالدرعیه و آل خریف در الحلوه و آل ماضی در روضه سدیر و المزاریع در منفوحه و دهام بن دواس در ریاض و بنی زید در الوشم و العرض قرار داشت، منطقه شمال نجد و پایتخت آن، حائل تابع حکومت آل علی بود.
امارت الدرعیه
منطقه الدرعیه را مانع بن ربیعه المریدی الدرعی ایجاد کرد و آن را الدرعیه خواند که نسبت آن به روستایی می رسد که در آنجا متولد شد و نامش الدروع بود(منطقه یا روستای کوچکی که در قدیم در نزدیکی قطیف قرار داشت)
پس از مانع، فرزندش ربیعه قدرت را به دست گرفت، وی تصمیم به توسعه محدوده سرزمین تحت امارت خود گرفت و به همین سبب به اراضی آل یزید چشم دوخت و پس از جنگ و ویران کردن منازل و اخراج آنها، روستاهای النعمیه و الوصیل در مجاور الدرعیه را اشغال و ضمیمه الدرعیه کرد و پس از وی، فرزندش موسی، پس از وی، ابراهیم بن موسی، مرخان بن ابراهیم، پس از مرخان، ربیعه و مقرن به طور مشترک به امارت رسیدند، پس از آنها دو پسرشان به نام های وطبان بن ربیعه بن مرخان و مرخان بن مقرن بن مرخان، سپس ناصر بن محمد بن وطبان، محمد بن مقرن، ابراهیم بن وطبان، ادریس بن وطبان به امارت رسیدند تا اینکه دوران امارت موسی بن ربیعه بن وطبان در سال 1131 هجری رسید.
ساکنان الدرعیه، وی را در سال 1132 هجری برابر با 1720میلادی از امارت خلع کردند، پس از وی، سعود اول فرزند محمد بن مقرن به امارت رسید و پس از مرگ وی در سال 1137 هجری برابر با 1725 میلادی، مسن ترین مرد خاندان یعنی زیدن بن مرخان بن وطبان به امارت رسید، وی در سال 1139 هجری برابر با 1726 میلادی به قتل رسید و پس از وی، محمد بن سعود بن محمد بن مقرن امارت الدرعیه را به دست گرفت تا بعدا به عنوان اولین فرمانروای دولت نخست سعودی تبدیل شود.
تشدید تحرکات آل سعود با اتکا به عقاید و افکار انحرافی محمد بن عبدالوهاب
«صالح بن محمد آل طالب» خطیب مسجدالحرام گفته است از بزرگترین خیانتها، کشتار نمازگزاران و تخریب مساجد است، اما این خطیب سعودی مردانگی و شجاعت کافی را برای اینکه این جمله را خطاب به آل سعود بگوید، ندارد، چرا که اکنون برای همه جهانیان روشن و اثبات شده است که گروههای تروریستی مورد حمایت رژیم به کشتار نمازگزاران از همه ادیان و وانفجار خانههای خدا در عراق،سوریه و یمن دست میزنند،شیوخ منافق و دروغگوی وهابیت که در خفا و پنهانی به نشر فکر تکفیری ویرانگر میپردازند و در ظاهر مدعی تبرئه از این گناه میشوند، آل سعود از وهابیت و شیوخ وهابی برای ارعاب ملت به نام دین به کار گرفته است و دامنه تروریسم را گسترش داده و اسلام را با زبان تروریسم تکفیری بدنام کرده است و بر خلاف ادعای دفاع از عربیت با رویکرد خود،سبب نگاه تحقیرآمیز جهانیان به اعراب و سبب جنگ تمام عیار نظام سلطه به سرکردگی آمریکا علیه کشورهای اسلامی به ویژه سوریه شده است،رژیم آل سعود از زمان شروع پایهریزی پایههای حکومت سراسر جنگ و کشتار و ویرانگری خود در شبه جزیره عربستان تا کنون عامل قتل و آوارگی میلیونها انسان بوده و این سئوال مطرح میشود چه زمانی شرافتمندان حجاز برای ریشهکنی این شجره خبیثه ملعونه قیام خواهند کرد.
محمد بن عبدالوهاب موسسه فرقه ضاله وهابیت تحرکات گسترده خود را در زمینه مذهبی با تبلیغ گسترده افکار و عقاید انحرافی و افراطی خود آغاز کرد .
محمّد بن عبد الوهّاب، در سال 1115 هجری قمری برابر با 1703 میلادی در شهر العُیَینه از توابع نجد شبه جزیره عربستان به دنیا آمد، وی که فردی مغرور و خود بزرگ بین بود، پس از فرا گرفتن فقه حنبلی نزد پدرش، از همان دوران نوجوانی و جوانی، آداب و رسوم و برخی عقاید مردم را به سخره می گرفت و آنها را مشرک و جاهل می خواند، تا جایی که عقایدش با مخالفت پدر و سلیمان برادرش روبرو شد، به همین سبب تصمیم گرفت به عراق و شام و مناطق دیگر برود، وی ضمن آشنایی با مذهب و عقاید جوامع دیگر، آن را به تمسخر می گرفت.
رد پای استعمارگران انگلیسی در فتنهگری آل سعود
انگلیس که ید طولایی در فتنه افکنی در جهان اسلام و میان مسلمانان دارد، نقش بسزایی در کاشتن بذر خشونت و بدعت از طریق آموزش محمد بن عبدالوهاب در ایفا کرده است.
زمانی که محمد بن عبدالوهاب در بصره سرگرم تحصیل بود، "مستر همفر" جاسوس معروف انگلیسی در پوشش محصل وارد مدرسه ای که بن عبدالوهاب درس می خواند، شد، وی ماموریت داشت فرد مناسبی را برای القای افکار و عقاید ضد دینی خود برای رسیدن به اهداف استعمار انگلیس بیابد.همفر در آشنایی با محمد بن عبدالوهاب متوجه شد که وی بر خلاف دیگران، عقاید خاصی دارد و با گذشت زمان توانست چنان خود را به وی نزدیک کند تا جایی که ضمن متزلزل کردن اعتقادات عبدالوهاب نـسـبـت بـه مـسـائلی همچـون شـرب خـمـر، مـتـعه و.. او را به مسائل جنسی نیز آلوده کند.
مامور انگلیسی در خاطرات خود، محمد بن عبدالوهاب را گمشده خود معرفی می کند، و پایبند نبودن به ضوابط و مسائل مذهبی،روحیه مغرورانه و خودپسندی و تنفری که از علمای عصر خود داشت و همچنین متکی بودن به استقلال نظر درباره فهم قرآن و سنت را از مطرح ترین نقاط ضعف وی می داند که توانسته است با تکیه بر این نقاط در این شخصیت منحرف نفوذ کند.
محمد بن عبدالوهاب با این تفکر منحرف که قصد دارد با تکیه بر فقه حنبلی و دخل و تصرف شخصی، دین را به زعم خود اصلاح کند، شعار مبارزه با بدعت، خرافه و بازگشت به سنت های اسلامی و خلوص و سادگی اولیه آن به شیوه "سلف صالح" را مطرح کرد که منظور وی از سلف صالح، ابن تیمیه بود که پدر معنوی و مذهبی اش بود.
حربه ای که محمد بن عبدالوهاب علیه مسلمانان غیر وهابی که اعتقادات وی را قبول نداشتند، مورد استفاده قرار می داد، مساله شرک بود و تمام اعمال آنها را شرک آلود القا کند و بر همین اساس همه مسلمانانی را که تابع عقاید وهابیت نمی شدند، مشرک توصیف می کرد، عده ای در نتیجه آموزه های ضد اسلامی اش که حرف هایش را باور کرده بودند، با جمود و تعصب شدید، نه تنها شیعیان بلکه مسلمانان غیر حنبلی و غیر وهابی را مشرک خوانده، ریختن خونشان را مباح و غارت اموال و به اسارت گرفتن زنان و کودکانشان را جایز دانسته و می دانند.
انگلیسی ها از طریق جاسوس خود، همفر، برای آماده کردن محمد بن عبدالوهاب به هر وسیله ای متوسل می شدند و با بزرگ و دانشمند جلوه دادن وی، زمینه ظهور دین و مذهبی جدید توسط عبدالوهاب را آماده می کردند.
نکته ای که مستر همفر انگلیسی درباره محمد بن عبدالوهاب گفته است، بسیار قابل تامل است، اینکه روح استقلال و بی قیدی، خودپسندی و شک و تردید در همه چیز را در وی ایجاد کرده و همواره، او را به آینده ای درخشان مژده داده و روح آتشین و انتقادجویی اش را تمجید می کرد.
پایه ریزی پایه های وهابیت با کمک انگلیس
محمد بن عبدالوهاب پس از درگذشت پدرش در سال 1153 هجری قمری آشکارا به تبلیغ عقاید انحرافی خود پرداخت و با کمک انگلیس، پایه های فرقه وهابیت را در میان بیابانگردهای منطقه نجد که شهری واقع در بین مدینه و اردن بود، بنیان نهاد.
هر چند تفکرات وهابیون توسط محمد بن عبدالوهاب در قرن دوازدهم هجری تبلیغ و ترویج می شد، اما این تفکرات اساسا توسط ابن تیمیه وابن قیم که شاگرد وی بود، و در قرن هشتم هجری می زیستند، ایجاد شده بود، تفکرات ابن تیمیه به سبب مخالفت گسترده علمای شیعه و فرقه های اهل تسنن رواج پیدا نکرد، تا اینکه چهار قرن بعد فردی به نام محمد بن عبدالوهاب، همان تفکرات را دوباره مطرح کرد و رواج داد و البته انگلیسی ها نقش اساسی در این زمینه ایفا کردند.
با وجود مخالفت تمام فرقه های اهل تسنن و تشیع با تفکرات محمد بن عبدالوهاب و حتی پدر و برادرش که مذهب حنبلی داشتند، وی به سبب آنکه اهل نجد بود، با اجداد آل سعود که بر مناطقی از شبه جزیره عربستان که در آن زمان شاهد حکومت قبیله ای بود، دست در دست هم داده و با این وعده که مردم منطقه نجد را تحت فرمان آنها یعنی آل سعود در می آورد، قدرت پیدا کرده و با توجه به اینکه هر قومی از مردم یا باید با محمد بن عبدالوهاب بیعت می کرد و یا به عنوان کافر حرفی کشته می شد، اقوام از ترس جانشان بیعت کرده و تحت سلطه آنها درآمدند و طولی نکشید که کار آنها رونق گرفت و بر بخش های زیادی از عربستان سیطره یافتند تا آنجا که در نهایت، آل سعود بر تمام عربستان مسلط شدند و مذهب رسمی را هم به اجبار مذهب وهابی قرار دادند که در گزارش های متوالی به مسیری که آل سعود با تکیه بر عقاید انحرافی محمد بن عبدالوهاب برای سلطه بر عربستان طی کرد، و جزئیات آن پرداخته می شود.
جزئیات تحرکات محمد بن عبدالوهاب
محمد بن عبدالوهاب برای تبلیغ عقاید و اندیشه های انحرافی خود به مکه مکرمه و مدینه منوره سفر کرد. بصره، الزبیر و حریملا مقصدهای بعدی محمد بن عبدالوهاب بود که البته با جنجال و تنش فراوان همراه شد.
وی در ادامه به العیینه رفت که امیر آن، عثمان بن حمد بن معمر بود که وی را تایید کرد و مورد حمایت قرار داد، شیخ محمد بن عبدالوهاب سپس تبلیغ عقاید خود را با تخریب درختان آغاز کرد، وی سپس به همراه ارتش بن معمر، بقعه زید بن الخطاب را ویران کرد و امر به معروف و نهی از منکر بر اساس عقاید خود را آغاز کرد، اقدامات افراطی و خارج از اجماع مسلمانان با اعتراضات گسترده علمای مکه مکرمه، مدینه منوره، بصره و مناطق دیگر روبرو شد و آنها از وی نزد حاکم الاحساء شکایت کردند، حاکم الاحساء از بن معمر خواست شیخ محمد بن عبدالوهاب را به قتل برساند، اما وی دستور به خروج شیخ العیینه داد و او نیز نزد یکی از شاگردانش در الدرعیه رفت.
توسعه طلبی آل سعود در نجد
پس از منشور الدرعیه، توسعه طلبی سعودی و تبیلغ عقاید شیخ محمد بن عبدالوهاب که "دعوت اصلاح طلبانه" خوانده می شود و بیعت با محمد بن سعود امیر الدرعیه آغاز شد، دولت تازه تاسیس سعودی به سبب کثرت جنگ ها و رقبای زیاد و مخالفت با این عقاید یا کسانی که به دشمنان وهابیت روی ثبات را ندید.
بزرگترین رقیب و دشمن امارت الدرعیه، امیر ریاض به نام دهام بن دواس و امیر ثرمدا به نام ابراهیم بن سلیمان العنقری بود که امیر ریاض در هفده نقطه به مدت بیست و هفت سال با توسعه طلبی امارت الدرعیه و عقاید بن عبدالوهاب جنگید که طی آن حدود چهار هزار نفر کشته شدند. در ادامه دهام به الدرعیه حمله ور شد که طی آن فیصل و سعود فرزندان محمد بن سعود کشته شدند.
چندین جنگ میان طرفین رخ داد و فرار و گریز ادامه داشت تا اینکه دهام بن دواس خواستار صلح با شیخ محمد و محمد بن سعود شد و با شروط آنها موافقت .
دهام در جنگ الدرعیه ضد قبائل الظفیر در جنگ جراب شرکت کرد، پس از مرگ محمد بن سعود، اختلافات و جنگ ها میان امارت ریاض و الدرعیه از سرگرفته شد تا اینکه ریاض پس از خروج دهام سقوط کرد، دهام به سبب کشته شدن فرزندانش و خسته شدن از جنگ ها به الدلم رفت. عبدالعزیز بن محمد بن سعود در ربیع الثانی سال 1187 برابر با 1773 میلادی به ریاض لشکرکشی کرد، وی با اطلاع از فرار دهام، ریاض را تحت سلطه خود قرار داد و عقاید وهابیت را در آنجا تبلیغ کرد.
عثمان بن حمد بن معمر امیر عیینه با پذیرش عقاید محمد بن عبدالوهاب در جنگ های الدرعیه مشارکت کرد، وی در سال 1183 هجری پس از نماز جمعه به سبب ارائه قرائن و شواهدی از سوی طرفداران عقاید وهابیت مبنی بر دشمنی وی با دولت نوپای سعودی و توافقات پنهانی با دشمنان این دولت به قتل رسید، پس از وی مشاری بن معمر به امارت العیینه رسید، وی مدتی بعد عزل شد و سلطان بن محیسن المعمری به جای وی تعیین شد و به این ترتیب حکومت آل معمر به پایان رسید و العیینه هم تحت سلطه دولت نخست سعودی قرار گرفت.
توسعهطلبی و اشغالگری آل سعود با تکیه بر سیاست رعب و سرکوب
آل سعود در راستای سیاست توسعهطلبی خود به شعله ور کردن آتش جنگ و اشغال مناطق مختلف دست زدند و فضایی از رعب و وحشت را در مناطقی که در برابر آنها مقاومت می کردند، به وجود آوردند و آن مناطق را به زور تحت سلطه خود در آوردند.
حریملاء در سال 1165 هجری برابر با 1751 میلادی تحت سلطه حکومت آل سعود قرار گرفت، اما شیخ سلیمان بن عبدالوهاب قاضی حریملاء برادر شیخ محمد بن عبدالوهاب با دعوت و تبلیغات برادرش مخالفت کرد و مردم را به اخراج طرفداران وی از جمله امیر محمد بن عبدالله تحریک کرد، طردشدگان به سمت الدرعیه عزیمت کردند، اما ساکنان حریملاء از انتقامجویی آنها ترسیدند و آنها را به منطقه خود بازگرداندند، آل راشد از حریملاء بر آنها حمله ور شدند و امیر محمد بن عبدالله و هشت نفر از طرفدارانش را کشتند، مبارک بن عدوان از این حمله نجات یافت و از محمد بن سعود درخواست کمک کرد که فرزندش عبدالعزیز توانست بر حریملاء مسلط شود، مبارک بن عدوان به عنوان امیر حریملاء منصوب شد، اما پس از انکار عقاید وهابی عزل و احمد بن ناصر بن عدوان به جای وی منصوب شد. حکومت سعودی توانست بر این منطقه معارض مسلط شده و عقاید خود را هم در آنجا گسترش دهد.
توسعه طلبی سعودی در اقلیم الوشم در شهر شقراء آغاز شد که با بن سعود بیعت کرد، آنگاه القویعیه در سال 1169هجری چاره ای جز بیعت نداشت، اما از جمله مناطقی که در برابر توسعه طلبی و هجمه آل سعود مقاومت کرد، منطقه ثرمداء، اشیقر، القصب، مرات و الفرعه بودند و تنها زمانی تسلیم شدند که امیر عبدالعزیز بن محمد بن سعود دست به چندین حمله علیه این مناطق زد، الدرعیه هم بارها به سدیر حمله کرد که بیش از 10 سال طول کشید و توانست بر برخی مناطق مسلط شود، در سال 1196 هجری برابر با 1782 میلادی ائتلاف بزرگی میان آل ماضی از روضه سدیر و زاید بن زامل الدلیمی امیر الخرج علیه نفوذ آل سعود شکل گرفت، اما نیروهای سعودی در ثادق توانستند آل ماضی را شکست داده و بر روضه سدیر مسلط شوند و عبدالله بن عمر به عنوان امیر آن منصوب شد.
توسعهطلبی آل سعود برای سیطره بر اقلیم الخرج ادامه یافت که در برابر آن به رهبری زاید بن زامل الدلیمی مقاومت کرد، زاید در چندین پیمان علیه الدرعیه شرکت کرد که از جمله می توان به پیمان جمعه با رهبر وادی الدواسر و رهبرانی از جنوب نجد و کمک مردم نجران اشاره کرد و با ارتش بزرگی به الدرعیه حمله کردند، نیروهای سعودی در نبرد الحایر شکست خوردند و پس از توافق میان عبدالعزیز بن محمد بن سعود و امیر نجران، نیروهای نجران به رهبری حسن بن هبه الله المکرمی عقب نشینی کردند و پس از آن زاید با الدرعیه صلح کرد، اما صلح را زیر پا گذاشت و امیر عبدالعزیز بن محمد بن سعود، دستور برکناری وی و تعیین سلیمان بن عفیصان به جای وی را صادر کرد. زاید به جنگ خود علیه الدرعیه ادامه داد تا سرانجام به دست یک گشتی سعودی کشته شد، اما فرزندانش جنگ با الدرعیه را ترک نکردند، الخرج در دوره محمد بن سعود روی ثبات ندید و گاهی با بیعت و گاهی نقض آن، روزگار را سپری می کرد، با این حال عبدالعزیز بن محمد در نهایت توانست آن را به زیر سلطه آل سعود درآورد.
القصیم
سعود بن عبدالعزیز بن محمد در سال 1189 هجری با محاصره"بریده"، آنجا را اشغال کرد و تحت سیطره دولت آل سعود قرار داد، هر چند "عنیزه" و عبدالله بن احمد بن زامل امیر آن در سال 1182 تحت سیطره حکومت سعودی قرار گرفت، اما این مساله ثبات نداشت و بارها علیه آل سعود دست به شورش بزرگ زد، عنیزه از سعدون بن عریعر حاکم الاحساء درخواست کمک کرد و وی نیروهای همپیمان خود با قبائل الظفیر، بادیه شمر و عنزه را اعزام کرد و آنها نیروهای طرفدار حکومت سعودی را در بریده به محاصره خود درآوردند، این محاصره که ماه ها طول کشید، در نهایت شکست خورد و نیروهای سعدون عقب نشستند و به سمت روضه سدیر حرکت کرده و بر آن مسلط شدند.
سعود بن عبدالعزیز بن محمد توانست در سال 1202 هجری برابر با 1788 میلادی، عنیزه را به زور تحت سلطه حکومت سعودی درآورد. توسعه طلبی سعودی در شمال با به راه انداختن چندین حمله به جبل شمر، این منطقه را در سال 1207 هجری به زیر سلطه خود در آورد، قبائل الشرارت در دومه الجندل و الجوف هم در سال 1208 هجری تسلیم حکومت سعودی شدند.
در سال 1207 حاکم جبل شمر و شمال نجد با دولت نخست سعودی همپیمان شد و صفوف خود را از نظر عقیدتی متحد کرد و حائل به عنوان سرزمینی که تابع مذهب جدیدی که نیروهای سعودی تبلیغ می کردند، یعنی وهابیت شد، لقب گرفت.
توسعهطلبی به شرق نجد
در دوران سلیمان بن محمد حاکم الاحساء، درگیری ها با الدرعیه آغاز شد، حاکم الاحساء به امیر العیینه دستور داد محمد بن عبدالوهاب را به قتل برساند، اما امیر العیینه، وی را به الدرعیه فرستاد. بروز اختلافات میان رهبران بنی خالد به اخراج سلیمان بن محمد از الاحساء منجر شد، وی به الخرج پناهنده شد و همانجا درگذشت و عریعر بن دجین رهبری بنی خالد و حکومت الاحساء را به دست گرفت.
حملات بنی خالد پس از ائتلاف با امیران نجد و منطقه کوهستانی در شمال وادی حنیفه به الدرعیه مقر اصلی آل سعود در سال 1172 هجری آغاز شد، اما این ائتلاف دچار شکاف و فروپاشی شد و در تحقق این هدف ناکام ماند و عریعر بن دجین به الاحساء بازگشت.
عریعر بن دجین در سال 1178 هجری پس از ائتلاف با حسن بن هبه الله المکرمی رهبر نجران و دهام بن دواس امیر ریاض و برخی امیران نجد حمله گسترده ای را به الدرعیه آغاز کرد، ضربات نیروهای نجران به حدی بود که دولت نوپای سعودی را تهدید به فروپاشی کرد، اما محمد بن سعود و محمد بن عبدالوهاب با امیر نجران صلح کردند و امیر نجران هم حملاتش را متوقف کرد، اما نیروهای عریعر به الدرعیه رسیدند و یک ماه کامل آن را در محاصره خود قرار دادند.
عریعر بن دجین در سال 1188 هجری به منطقه القصیم حمله کرد و موفق به راندن عبدالله بن حسن و تعیین راشد الدریبی آل ابوعلیان شد، وی قصد داشت به الدرعیه حمله کند که پس از دو ماه از عقب نشینی خود از بریده درگذشت. در الاحساء، اختلافات و درگیری میان رهبران بنی خالد پس از مرگ عریعر بن دجین آغاز شد تا اینکه سعدون بن عریعر به حکومت رسید، سعدون چندین بار به الدرعیه حمله کرد و در این زمینه ائتلاف هایی علیه الدرعیه تشکیل داد .
موازنه قوا شروع به تغییر کرد، حملات سعودی ها علیه الاحساء آغاز شد، سعود بن عبدالعزیز بن محمد در سال 1198 هجری برابر با 1784 میلادی به روستای العیون حمله ور شد و به قتل و غارت در آن دست زد. سعود در سال 1199 هجری به قتل و غارت اعضای قافله ای که از الاحساء می آمد، پرداخت.
اختلافات میان رهبران بنی خالد از سرگرفته شد و سعدون بن عریعر از الاحساء خارج شد و به الدرعیه پناه برد، عبدالعزیز بن محمد از این مساله سوء استفاده کرد و به سلیمان بن عفیصان دستور داد به الاحساء حمله کند، وی منطقه الجشه و بنرد العقیر را اشغال کرد و پس از غارت اموال مردم، آنجا را به آتش کشید. سعود بن عبدالعزیز حملاتی را علیه بنی خالد و عبدالمحسن بن سرداح رهبر آنها در سال 1207 هجری به راه انداخت که در این جنگ، ارتش بنی خالد شکست خورد و عبدالمحسن به المنتفق گریخت.
لشکر سعود به القطیف یورش برد و سیهات و منطقه عنک را محاصره کرد و عبدالمحسن بن سرداح رهبر بنی خالد را به قتل رساند، سعود توانست براک بن عبدالمسن بن سرداح را شکست دهد و با فرار وی به المنتفق، بر الاحساء مسلط شد و مردم آن را وادار به بیعت کرد و امیرانش را هم منصوب کرد و به تبلیغ وهابیت و تخریب گنبدها و ضریح قبور دست زد، الاحساء رنگ ثبات را ندید تا اینکه در سال 1220 هجری برابر با 1796 میلادی در جنگ الرقیقه، الاحساء به طور کامل تحت سلطه آل سعود قرار گرفت.
توسعهطلبی آل سعود در منطقه خلیج فارس
پس از سیطره سعودی ها بر الاحساء، توسعه طلبی آنها در مناطقی از خلیج فارس از جمله کویت آغاز شد، سعودی ها چندین حمله به فرماندهی ابراهیم بن عفیصان به راه انداختند، کویت با حمله ثوینی بن عبدالله که از سوی سلیمان پاشا مامور مهار تبلیغات الدرعیه شد، همکاری کرد، با این حال کویت تحت سلطه سعودی ها قرار نگرفت.
آل خلیفه بحرینی الاصل نیستند
توسعهطلبی سعودی، قطر را هم دربرگرفت و ابراهیم بن عفیصان توانست در سال 1207 هجری بر روستاهای فریحه، الحویله، الیوسیفیه و الرویضه مسلط شود و عقاید وهابیت را آنجا تبلیغ کند، ابراهیم بن عفیصان، الزباره مقر اقامت آل خلیفه را تحت سیطره خود قرار داد و آل خلیفه به جزیره بحرین گریخت.
توسعهطلبی دولت سعودی تا عمان هم امتداد یافت، مطلق بن محمد المطیری را اعزام کرد و وی بر مطرح و نزوی مسلط شد و به راس الخیمه رسید و با القواسم صلح کرد و ساکنان آن مناطق را وادار به گرایش به وهابیت کرد و تمام ضریح ها را تخریب کرد.
پایان و سقوط حکومت نخست سعودی
پایان دولت سعودی به دست محمد علی پاشا و فرزندش ابراهیم پاشا رقم خورد که رهبری حملات سوم مصر به مرکز جزیره العرب را برعهده داشت و توانست پس از درگیری های متعدد به الدرعیه مقر حکومتی آل سعود وارد شود و آن را ویران کند و به دولت نخست سعودی هم پایان دهد.
آغاز حملات زمانی بود که محمد علی پاشا، فرزندش ابراهیم پاشا را به عنوان فرمانده حملات مصر علیه آل سعود منصوب کرد، جنگ هایی که طی سال های 1816 تا 1819 میلادی رخ داد و طی آن درگیری های شدیدی در نجد به ویژه در الرس، شقراء، ضرماء و الدرعیه صورت گرفت و الدرعیه پایتخت دولت نخست آل سعود سقوط کرد و امیر آنها، عبدالله بن سعود هم اسیر شد و وی را نزد محمد علی پاشا در قاهره فرستادند، وی، عبدالله بن سعود را به الاستانه فرستاد، او را سه روز در بازارها گرداندند و سپس کشتند و ابراهیم پاشا به خاطر این موفقیت یعنی پایان دادن به دولت سعودی پاداش کلانی دریافت کرد.







الحمد لله الّذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیـــــــرالمومنین و الآئمّة المعصومین علیهم السّلام