يك فنجان شعر/ شعري از عليرضا قزوه براي مسلمانان ميانمار



میانمار

هنوز مستعمره است

و آتش تهیه‌ این جنایت

هنوز از انگلستان و واشنگتن تدارک می‌شود

همیشه پای یک زن در میان است

زنی که از قاهره به تل آویو می‌رود

از تل آویو به کابل

و هر شب نقشه‌ کشتار را تدارک می‌بیند

فعالان صلح جهانی

برایش کف می‌زنند

پسر علی‌اف خوابش را می‌بیند

و شاه عربستان عکسش را کنار اجدادش گذاشته است

او همه جا می‌رود

اعراب شکم گنده از بوی ادوکلنش زبانشان بند می‌آید

میانمار هنوز مستعمره است

5بعلاوه یک سکوت می‌کند

کشتارها ادامه دارد

مردی شبیه چنگیز و هلاکو

تین سین

آتش پرستی فاشیست که قبل از همه

بودا را آتش زد

مردی از تار و پود خوک و شراب

با قلبی از لجن و کثافت

برادر دوقلوی زنی که موی بلوند دارد

و آمده است جهان را به هم بریزد

که حالم از شعار دموکراسی‌اش به هم می‌خورد

تین سین برادر دو قلوی خانم کلینتون است

خوش خدمتی‌اش را

با کشتار مسلمانان تمام کرد

حال آن که بودا به صلح می‌اندیشد

بودا تعلیم آرامش است و دوستی

تین سین اما نواده‌ هلاکوست

پسر غیر شرعی هیتلر است

اگر می‌دانستم به سانچی نمی‌رفتم

مجسمه بودا نمی‌خریدم

چرا که بودا و کریشنا در این کشتار

سکوت کرده‌اند و

بودای خوابیده در قفسه

انگار قصد بیدار شدن ندارد!


شعري از عليرضا قزوه براي مسلمانان ميانمار

یابن یاسین، یابن طه، یا مذل الاشقیاء ...

:: السلام علیک یا صاحب الزمان ::

:: روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفدا ::



می دهم سر این نوا را یا معز الاولیاء *** یابن یاسین، یابن طه، یا مذل الاشقیاء

اکفیانا، اکفیانا، یا اباصالح ابانا

از دل شب تا سپیده، اشکی دارم ز دیده *** تا سحر هر شب به زاری، می برن دست دعا را

وانصرانا، وانصرانا، یا ابا صالح ابانا

گَه نشینم روبرویت، زلف می بندم به مویت *** دل دارم به سویت، تا کنی نازل عطا را

انظرانا، انظرانا، یا ابا صالح ابانا

ای همه دار و ندارم، جان آقا زار زارم *** سر به پایت می گذارم، تا نهی بر دیده پا را

الامانا، الامانا، یا ابا صالح ابانا

من برای غربت تو، تو برای غربت من *** هر دو با هم غمگساریم، محنت درد و بلا را

مستعینا، مستعینا، یا ابا صالح ابانا

قصه تنهایی تو، درد بی ماوایی تو *** این همه آقایی تو، می کند شرمنده ما را

مهدی صاحب زمانا، یا ابا صالح ابانا

با وجودی که حقیرم، آشنایم، سر به زیرم *** باری از دوشت نگیرم، کی برانی آشنا را

ای امام جاودانا، یا ابا صالح ابانا

ما کجا و آشنایی، ای امان از بی وفایی *** گویمت مهدی کجایی، ای دریغا این وفا را

ای غریب کاروانا، یا ابا صالح ابانا

گَه برای زاری تو، گَه به دل غمخواری تو *** گَه ز اشک جاری تو، بس قسم دادم خدا را

هوشیارم کن همانا، یا ابا صالح ابانا

یک طرف غمهای زهرا، یک طرف غمهای مولا *** کی شود از غم رهایی، حیدر مشکل گشا را

یا ابا صالح ابانا، یا ابا صالح ابانا

کیست از ما مرد راهت، کیست سرباز سپاهت *** کیست مَحرم با نگاهت، کیست مُحرم کربلا را

اشفعانا، اشفعانا، یا ابا صالح ابانا

کیست دردت را بگیرد، کیست از غصه بمیرد *** کیست از مقتل پذیرد، تیغها را، نیزه ها را

از تبدیل عرق‌فروشی به کتاب‎فروشی‌دینی تا رونق دعای ندبه در تهران

مرحوم کافی فقط اهل منبر نبود. هر کاری که از دستش بر می آمد برای اعتلای اسلام انجام میداد و نمونه زیر یکی از این کارهاست که خود وی اینطور آنرا نقل می کند:

«نزديک مهديه ، سه چهار تا دکان پايين‌تر، يک دکان عرق فروشي بود، من خيلي ناراحت بودم که جنب مهديه، عرق فروشي است. يک روز هم از خانه بيرون آمدم ديدم يک مشت از‌ اين جوان‌هايي که نبايد جلوي دکانش باشند هستند. پيرمردي ارمني بود عرق فروش بود اسمش آرشاک بود. يک بچه مذهبي را فرستادم گفتم برو ببين‌ اين‌ها چکار مي‌کنند. آمد گفت حاج آقا ‌اين (آرشاک) مي‌فرستد دنبال جوان‌هاي مردم، وقتي مي‌آيند آنجا، يک آب جو همين‌طوري به ‌اين‌ها مي‌دهد. يک ساندويچ همين‌ طوري به آنها تعارف مي‌کند کباب براي‌ اين‌ها درست مي‌کند مي‌دهد، مي‌خواهد ‌اين‌ها را

مبتلا (به شراب خوري) کند. بعد از ‌اين‌ها کار بکشد. يک روز ‌اين ارمني را خواستمش آمد خانه ما. گفتم من را مي‌شناسي، گفت بله حاج آقا، شما سه چهار ساله ‌اينجا تشريف داريد. گفتم من سه تا پيشنهاد به تو مي‌دهم، يا ده هزار تومان از پول آخونديم از کسي هم نمي‌گيرم، قربة الي الله به تو مي‌دهم، تو در عوض، تغيير شغل بده يعني خودت باش، دکانت هم باشد فقط شغلت را عوض کن ... يا ‌اينکه دکانت را بفروش من از تو مي‌خرم يا‌ اينکه درب دکانت را مي‌بندم. گفت تغيير شغل که نمي‌دهم دکان را هم نمي‌فروشم. حالا چطور مي‌خواهي ببندي‌؟ گفتم تو با يک کسي‌داري حرف مي‌زني که يک خرده‌اي قانون‌ها را هم مي‌داند. گفت چطور؟ گفتم چند ساله که قانون تصويب شده که پياله فروشي ممنوعه، يعني بطري بطري بفروشي طوري نيست ولي اگر در پياله بريزي و بفروشي ممنوعه و تو‌ اينجا پياله فروشي داري. ‌اين جريمه دارد. به يکي از‌ اين بچه‌هاي مذهبي يک ماه 2000 تومان حقوق مي‌دهم مي‌گويم‌ اينجا بايستد تا شراب ريختي توي پياله، مي‌گويم يک تلفن بکند کلانتري، بيايند جريمه‌ات کنند. اگر جريمه‌ات نکردند به مقام بالاترش شکايت مي‌کنم، ‌اينقدر پيگيري مي‌کنم تا درب دکانت را ببندم. من يک آخوند پاشنه‌گير بالا کشيده‌اي هستم. در کارهاي ديني عجيبم. به قيافه‌ام نگاه نکن که شُل و وِل هستم، در اين کارها (نهي ازمنکر) قرص هستم.


يک وقت (آرشاک) يک کلمه‌اي گفت من را آتش زد ... گفت من 28 ساله در اين محله هستم و مسلمان‌ها به من نان مي‌دهند. نگفت ارمني از من عرق مي‌خرد و نانم مي‌دهد گفت مسلمان‌ها نانم مي‌دهند ... گفتم از لحاظ دين ما خريد عرق، و هم فروش عرق و هم خوردن عرق و هم درست کردنش حرام است. هم کار کردن در کارخانه عرق فروشي و هم جنس به آن فروختن همه حرام است. خلاصه ما دکانش را پنجاه هزار تومان خريديم. الان آنجا را کتابفروشي اسلامي‌ کرديم. جاي شيشه‌هاي عرق و شراب، کتاب‌هاي ديني چيده‌ايم ...»


:: برای تعجیل در فرج صاحب الزمان صلوات ::

:: برای شادی روح مرحوم کافی صلوات ::

گزارشی خواندنی از پیامدهای جنگ ۳۳ روزه بر اسرائیل


بعد از تشکیل رژیم صهیونیستی، این رژیم با توجه به حمایت مطلق و بی‌قید و شرط کشورهای غربی و با توجه به سرمایه عظیمی که در اختیار داشت دست به تشکیل ارتشی بسیار مجهز و مدرن زد که برخای‌ها آن را پنجمین ارتش دنیا می‌دانند. همین راتش که در طول بیش از ۵۰ سال هیچ شکستی را متحمل نشده بود و حتی توانسته بود بعضا چند کشور عربی را یکجا شکست بدهد، اولین بار از فرزندان خمینی در لبنان شکست خورد و این روند ادامه داشت تا به نقطه اوجش در زجن ۳۳ روزه سال ۲۰۰۶ رسید. در سالگرد این پیروزی، پایگاه اینترنتی المنار (وابسته به حزب الله) در گزارش-مصاحبه‌ای، پیامدهای این جنگ را بر رژیم صهیونیتی بررسی کرده که ترجمه کامل آن را تقدیم می‌کنیم.

«این اسیرانی که اینجا در دست ما هستند به هیچ وجه به خانه‌هایشان باز نخواهند گشت مگر فقط از یک طریق: گفتگوی غیر مستقیم و تبادل. همین، تمام. و در این دنیا هیچ کس نمی‌تواند به جز از راه مذاکره غیر مستقیم، آن‌ها را به خانه‌هایشان بازگرداند… و ما برای هر گونه احتمالی، استوار و محکم و آماده هستیم».

با این سخنان قاطع بود که سید حسن نصرالله دبیرکل حزب الله لبنان در روز چهارشنبه تنها راه ممکن جهت آزادی دو سرباز اسرائیلی را بیان کرد که‌‌ همان مسیر مذاکره و تبادل غیرمستقیم برای آزادی اسیران و زندانیان لبنانی در بند اسرائیل بود.

و این‌‌ همان چیزی بود که در صحنه واقعیت رخ داد. بعد از ۳۳ روز جنگ نظامی اسرائیل و ۳۳ روز جنگ سیاسی بین المللی ضد لبنان -که اسرائیل به مثابه یک ابزار نظامی، اجرای آن بود- و در کنار آن دولت‌ها و هیئت‌های مختلف عربی و غربی وجود داشتند که با همه ابزارهای ممکن، نه برای شکست دادن یا ضربه زدن به مقاومت، بلکه برای یکسره کردن کار مقاومت و نابود کردن کسانی که در مقابل این طرح استکباری غربی – صهیونیستی ایستادگی کرده بودند، تلاش می‌کردند. همه این‌ها همزمان شده بود با تجاوزات ارتش صهیونیستی به همه مردم لبنان –از جنوب گرفته شمال و از ضاحیه بیروت گرفته تا جبل و بقاع- ک ههیچ کس را استثنا نمی‌کرد و می‌وخواست از طریق محروم کردن مردم لبنان از لوازم ضروری زندگی و از طریق ضرر زدند به خانواده‌ها و مردم لبنان، به مقاومت فشار بیاورد. و در کنار این‌ها هم به صورت بی‌هدف مردم عادی را هدف قرار می‌داد که موجب شهید شدن تعداد زیادی از مردم عادی لبنان شد.

و بعد از این بود که برای همه جهانیان، ضعف و شکست فرماندهان سیاسی، امنیتی و نظامی اسرائیل مشخص شد به طوری که دشمن، هیچ یک از اهداف تعیین شده‌اش را نتوانست در این جنگ محـقق سازد. تا اینکه جنگ به پایان رسید و دشمن با سرافکندگی از جنگ خارج شد و شروع کرد به جستجو برای یافتن طرف سومی که جریان مذاکره غیرمستقمی را در دست بگیرد که سید حسن نصرالله در روز ۱۲ ژوئیه ۲۰۰۶ –یعنی‌‌ همان روز اول جنگ- آن را بیان کرده بود! به هر حال این کار را کشور آلمان عهده دار شد تا اینکه این امر به آزادسازی اسرای لبنانی از زندان‌های دشمن منجر شد. در رأس اسرای آزاد شده، سمیر قنطار قرار داشت که دشمن برای سالهای طولانی از آزادی او جلوگیری کرده بود و این خود نشان دهنده عظمت نتیجه‌هایی است که از «پیروزی بزرگ» در جنگ ۳۳ روزه حاصل شده است.

اما بعد از گذشت شش سال از این پیروزی -که در ابعاد نظامی و امنیتی و سیاسی شکست را به دشمن تحمیل نمود- حال چگونه می‌توان پیامد‌ها و تأثیرات این پیروزی را هم در داخل اسرائیل و هم بر ثبات جریان مقاومت و روش آن در برابر طرح صهیونیستی – آمریکایی ارزیابی کنیم و میزان تغییر این طرح را در اثر پیروزی مقاومت بسنجیم؟

شکست اسطوره «ارتش شکست ناپذیر»

برای پاسخ دادن به این پرسش‌ها، آن‌ها را با «حلمی موسی»، کار‌شناس مسائل اسرائیل مطرح کردیم. حلمی موسی گفت: «نکته اساسی این است که اسرائیل در خلال جنگ ۳۳ روزه و در ادامه‌اش، به طور محسوس فهمید که در مقابل یک ناکامی و شکستی بزرگ قرار گرفته که چه بسا بتوان گفت این شکست موجب شد تا علامت سؤال بزرگی در برابر آینده‌اش ایجاد شود.» و اضافه کرد که «هنگامیکه مقاومتی به این شکل آغاز شده است و توانسته مانع تحقق یک پیروزی قاطع یا اصلا هر گونه پیروزی برای اسرائیل بشود، مشخص است این، نقطه آغاز پایان پروژه‌ای خواهد بود که بر پایه «ارتش شکست ناپذیر» [۱] که قادر است در هر زمانی هر پیروزی‌ای را محقق کند بنا شده بود.»

این کار‌شناس مسائل اسرائیل ادامه داد: «این مسئله برای اسرائیلی‌ها روشن کرد که روزگاری جدید در جهان اسلام در حال طلوع است. اسرائیل از صرف طلوع این دوره جدید، احساس شکست کرد.» حلمی موسی افزود: «دیدیم که در رژیم صهیونیستی، مسئولیت شکست در جنگ ۳۳ روه را بر گردن مسئولین سیاسی وقت- و در رأسشان ایهود اولمرت نخست وزیر و عمیر برتس وزیر جنگ- انداختند و با مانورهای آشکار سیاسی و قضایی موجبات سرنگونی آن‌ها را فراهم نمودند. اما باید توجه کرد که رهبران سیاسی اسرائیل دچار اشتباه شدند،‌‌ همان طور که فرماندهان نظامی اشتباه کردند چرا که اعتقاد داشتند می‌توانند نبرد را ب منطقه‌ای معین و محدود شده ببرند و اهداف مشخصی را محقق کنند از آنجاهم سربازانشان را سالم برگردانند و خلاصه نبرد را روی زمین به طور قاطع و با پیروزی تمام کنند.»

ساکنین اسرائیل هم برای اولین بار طعم واقعی جنگ را چشیدند

حلمی موسی درباره پیامدهای جنگ برای داخل رژیم صهیونیستی گفت: «بر این باورم که پیامدهای جنگ برای ساکنین رژیم صهیونیستی، به معنای واقعی کلمه بسیار عظیم بود. حقیقت قضیه این است که اسرائیل بر اساس نیروی ارتش و توان نظامیش ادامه حیات می‌داد. جنگ ۳۳ روزه موجب علامت سؤالهای واقعی در درون ساکنین اسرائیل شد چون یک سوم اسرائیلی‌ها برای اولین بار دریافتند که بخشی از جبهه‌ای هستند که مورد هدف قرار گرفته است و این هدف قرار گرفتن، باعث به وجود آمدن سؤالات زیادی درباره فایده و نفع جنگ و همچنین میزان توانمندی در پیروزی در جنگ برایشان شد. ساکنان رژیم صهیونیستی احساس کردند که رهبرانی دارند که کار‌ها را به شکل مناسب ارزیابی و بررسی نمی‌کنند و ارتشی دارند که نمی‌تواند جنگ را به خوبی اداره کند و این ارتش نمی‌تواند آن‌ها را در برابر خطرهای جدید محافظت کند.»

اسرائیل بر پایه زور بنا شده بود ولی حالا بدون زور مانده است

حلمی موسی در بخش دیگری از سخنان خود درباره پیامدهای جنگ ۳۳ روزه بر آینده رژیم صهیونیستی تأکید کرد که: «اسرائیلی‌ها حالا با میزان مشخصی از خطر‌ها که موجودیتشان را تهدید می‌کند مواجهند.» و ادامه داد که: «حتی اگر در بین برخی عرب‌ها درباره سطح هدف مورد پی گیری اختلاف باشد، ولی وقتی خود ملتهای عرب بتوانند امورشان را رأسان در دست بگیرند و خودشان نقشی تعیین کننده در تصمیم گیری‌های سیاسی کشور‌هایشان بیابند، در آن صورت اسرائیل احساس می‌کند اوضاع دیگر مثل قبل بر وفق مرادش نیست.» و براین نکته تأکید کرد که «در حال حاضر جنگ کردن برای اسرائیل همانند جنگ ۳۳ روزه مشقت بار شده است» و ادامه داد: «امروز قدرت اسرائیل امروز برای ورود پیداکردن در جنگ محدود شده است و این محدودیت از جهت آتش و توپخانه نیست بلکه به سبب خطرهای زیادی است که برایش دارد خصوصا که قدرت اسرائیل برای تعیین پیروزمندانه و قاطع سرنوشت جنگ، دیگر مانند گدشته نیست و حتی برای پیروزی در ناحیه کوچکی مانند غزه نیـز اسرائیلی‌ها باید هزار جور حساب و کتاب بکنند. اسرائیل حالا به این مسئله بیشتر باور پیدا کرده است که قدرتش محدود شده است و این تصورش در سابق که قادر به محقق کردن هر چیزی است که اراده کند، الان دیگر وجود خارجی ندارد.»
حلمی موسی سخنش را با این جمله خاتمه داد که: «اسرائیل الان یک راه بیشتر ندارد و آن هم اینکه اعلام کند قدرتش بیشتر در تخریب [زیرساخت‌ها و... حریف] است تا در کسب پیروزی نظامی. این مسئله‌ای است که در حد خود موجب محدودیت میدان عمل اسرائیل می‌شود».

برخی شکست ذلت بار اسرائیل در جنگ ۳۳ روزه را تنها شکستی کوچک در بخشی از یک نبرد طولانی می‌دانند [مانند شکست فقط یک جناح لشگر در حین یک حمله سراسری پیروزمندانه] اما اگر کسی به تاریخ خونبار اسرائیل -که بر قدرت و قلدری اتکا دارد- مراجعه کند به سرعت تأیید می‌کند که نشانه‌های یک امر تاریخی در حال آشکار شدن است، چرا که کسی دائما بر زور خود تکیه می‌کرد، حال دیگر فاقد آن است و رژیمی که بر پایه زور و قدرت بنیان نهاده شده بود، آینده‌اش چه خواهد شد در حالیکه طوری سست و ضعیف شده است که برای نجات از جنگی که تنها چند روز به طول انجامید منتظر قطعنامه‌های سازمان ملل و طرح‌های بین المللی مانده بود. این وضعیت اسرائیل در جنگی محدود بود، حالا فکرش را بکنید اسرائیل به چه وضعی دچار خواهد شد اگر با «جنگ نامحدود» وعده داده شده مواجه شود.

جواب این مسئله را در کلام سیدحسن نصرالله می‌یابیم هنگامی که گفت: «دیگر زمانی که ما [از ترس موشک‌ها و بمب‌ها] از خانه‌هایمان بیرون می‌رفتیم و آن‌ها از خانه‌هایشان بیرون نمی‌رفتند به پایان رسیده، زمانی که ما مهاجرت می‌کردیم و آن‌ها مهاجرت نمی‌کردند به پایان رسیده، زمانی که خانه‌های ما ویران می‌شد و خانه‌های آن‌ها باقی می‌ماند به پایان رسیده، و من اعلان می‌کنم اکنون زمانی فرارسیده است که ما پابرجا می‌مانیم و آن‌ها به سوی نابودی می‌روند»

پی نوشت‌ها:
۱-ارتش شکست ناپذیر -به عربی: الجیش الذی لایُقهَر- اصطلاحی است که تا سال‌ها برای ارتش اسرائیل به کار می‌رفت و اسرائیل توانسته بود با همین شعار و با تبلیغ شکستهای مکرر مسلمین در تمامی نبرد‌ها در برابر اسرائیل، این تز را بین بسیاری از دولتهای اسلامی جا بیندازد که حالا که این ارتش شکست ناپذیر است، بهتر است شما هم به جای تلاش ظاهرا بیهوده برای شکست دادن آن، به سمت پروژه صلح و عادی سازی روابط بروید بلکه بتوانید با التماس از اسرائیل در روند مذاکرات، چیزی به دست بیاورید. شکست مذلت بار اسرائیل در جنوب لبنان و خروج بدون قید و شرطش از لبنان در سال ۲۰۰۰-که اولین پیروزی مسلمین بر اسرائیل از زمان ایجادش محسوب می‌شد- اسطوره ارتش شکست ناپذیر را متزلزل کرد و شکست اسرائیل در جنگهای ۳۳ روزه و ۲۲ روزه، این اسطوره را به طور کامل نابود نمود و شکست پذیری این ارتش را اثبات کرد.

منبع: رجانیوز

هرچه هست تویی ...



خدایا! ما بندگان ضعیف هستیم، ما بندگانی هستیم كه هیچ نداریم، ما هیچیم و هرچه هست تویی. ما اگر چنانچه خلاف می‌كنیم نادانیم، تو بر ما ببخش. تو ما را به این ماه مبارك رمضان وارد كن به طوری كه با رضای تو وارد بشویم در او. خدایا! تو ما را لیاقت بده كه در این مهمانی كه از ما كردی به‌طور شایسته وارد بشویم. خدایا! این ایران كه از همه اطراف به او هجوم شده است، برای اسلام، این ایران را تو تقویت كن.

بیانات حضرت امام خمینی رحمه‌الله در دیدار نمایندگان مجلس - ۹ خرداد ۱۳۶۳

کاش در این رمضان لایق دیدار شویم ...



کاش در این رمضان لایق دیدار شویم

سحری با نظر لطف تـــــو بیدار شویم

معرفی كتاب « غرور و سقوط »

بازخوانی تاریخ معاصر ایران، بخشی از سوابق ننگین انگلیس در ایران از جمله حمایت از حركت های تجزیه طلبانه در نقاط مختلف كشور، تقویت فرقه های ضاله برای ایجاد تفرقه، تقویت حكومت های استبدادی در ایران، حمایت از دو كودتای ننگین 3 اسفند 1299 و 28 مرداد 1332 و ... را برای خواننده تداعی می نماید. كتاب حاضر خاطرات «آنتونی پارسونز» سفیر انگلیس در ایران در زمان پیروزی انقلاب اسلامی است كه به شرح حوادث آن دوره مهم( 1352 تا 1357) می پردازد. نوسنده كتاب معتقد است كه در این مدت بارها نگرانی و مخالفت خود را از سقوط شاه و وقوع انقلاب اسلامی ابراز نموده است.

شناسه كتاب :

كتاب « غرور و سقوط »
تالیف آنتونی پارسونز است كه توسط آقای سید محمد صادق حسینی عسگرانی ترجمه و از طریق انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامی در زمستان سال 1390 به چاپ رسیده است. این كتاب 225 صفحه ای مشتمل بر مقدمه و پیشگفتار مترجم، با مقدمه نویسنده شروع و در هفت فصل وقایع و حوادث ایران در فاصله زمانی 1352 تا 1357 را از زبان نویسنده كتاب به رشته تحریر در آورده است. 

چكیده :

بازخوانی تاریخ معاصر ایران، بخشی از سوابق ننگین انگلیس در ایران از جمله حمایت از حركت های تجزیه طلبانه در نقاط مختلف كشور، تقویت فرقه های ضاله برای ایجاد تفرقه، تقویت حكومت های استبدادی در ایران، حمایت از دو كودتای ننگین 3 اسفند 1299 و 28 مرداد 1332 و ... را برای خواننده تداعی می نماید. كتاب حاضر خاطرات «آنتونی پارسونز» سفیر انگلیس در ایران در زمان پیروزی انقلاب اسلامی است كه به شرح حوادث آن دوره مهم( 1352 تا 1357) می پردازد. نوسنده كتاب معتقد است كه در این مدت بارها نگرانی و مخالفت خود را از سقوط شاه و وقوع انقلاب اسلامی ابراز نموده است.

فصل اول

در فصل اول این كتاب، آنتونی پارسونز در زمینه مأموریت خود به ایران مطالبی ارائه نموده است. پارسونز درباره شروع ماموریت خود در ایران می نوسد: « در پائیز سال 1973 میلادی كه بحران خاورمیانه شدت یافته بود، هنگامی كه در محل كارم در وزارت امور خارجه برای ملاقات با وزیر امور خارجه به دفتر او فرا خوانده شدم به صورت رسمی مسئولیت سفیری بریتانیا در ایران به من ابلاغ شد. با شنیدن این حكم هم خوشحال شدم و هم نگران. نگرانیم از این جهت بود كه مأموریتم بیشتر در كشورهای عربی و تركیه بوده و در ایران حضور فیزیكی نداشتم و اطلاعاتم بیشتر غیر مستقیم بود. در مجموع با توجه به موقعیت خاص ایران و برای حفظ منافع دولت بریتانیای كبیر از اعزام به این مأموریت استقبال كردم.»

فصل دوم

در فصل دوم، آنتونی پارسونز برداشت های خود از وضعیت ایران را به رشته تحریر درمی آورد. پارسونز معتقد است كه :

الف) سیاست های شاه برای مردم ایران آسایش و خوشبختی به همراه نداشته است. به عنوان نمونه تهران پایتخت ایران كه به طور شگفت انگیزی در پای رشته كوههای البرز و قله های پوشیده از برف واقع شده است، در سال 1974 میلادی یادبودی از بدترین مظاهر تمدن جدید به شمار می رفت.

ب) یورش به سوی آنچه كه « تمدن بزرگ» خوانده می شد، جای آرامش و تأنی فرهنگ اسلامی را گرفته بود.

پ) تصور ایدئالیستی شاه از برای آینده ایران كه فكر می كرد در اواخر دهه 1980 میلادی، ایران به عنوان كشوری كاملاً صنعتی و پیشرفته و یا به عبارتی ژاپن دوم آسیا تبدیل خواهد شد.

ت) ایرانیان از نظر شاه آریایی بودند نه سامی. شاه معتقد بود كه استعدادها و قابلیت های ایرانیان با حمله مسلمان عرب به ایران خاموش گشته و او می خواهد با برداشتن این سرپوش از روی قوم ایران، شكوه و عظمت قبل را به ایران برگرداند و در واقع مدل زندگی غربی را در ایران احیا نماید.

ث) افزایش مهاجرت روستائیان به شهرها و به وجود آمدن حلبی آبادها و ...

ج) افزایش قیمت نفت برای ایران در سال 1974 كه باعث شد شاه به طور غیر معقول و نامناسبی بسیاری از پروژه های مورد نظرش را تكمیل نماید.

چ) شاه در میان ثروتمندان تازه به دوران رسیده، طبقه متوسط و كارگران صنعتی طرفدارانی داشت؛ ولی اكثریت دانشجویان و طبقات مذهبی مخالف او بودند.

ح) شاه در تحقق بخشیدن به رویاهای خود عجول بود و نمی توانست اظهار نظر مردم را بشنود و ترتیب اثر دهد.

د) در نیمه نخست سال 1975 دوازده قتل سیاسی در ایران اتفاق افتاد كه در میان آن ها دو افسر آمریكایی و یك نفر از اعضای سفارت آمریكا به چشم می خورد.

د) به وقوع پیوستن یك رشته تظاهرات و اعتصابات در بعضی از دانشگاه ها از جمله دانشگاه تهران، شیراز، تبریز و اهواز

ر) شاه در مارس 1975 به صورتی مستبدانه تصمیم گرفت نظام چند حزبی را منسوخ و به جای آن، یك نظام تك حزبی با عنوان « تجدید حیات ملی» یا حزب رستاخیز را احیاء نماید.

فصل سوم

فصل سوم كتاب به بررسی عوامل موثر در تصمیم گیری های شاه از جمله دربار، خانواده سلطنتی، دولت مركزی، نیروهای مسلح، ساواك، پلیس و بعضی از خصوصیات خاص مشارالیه اختصاص یافته است. نویسنده معتقد است كه هریك از این نهادها مستقیماً با شاه در تماس بوده و گزارش كار می دادند. پارسونز معتقد است كه رفتار محمدرضا شاه در مقابل مصاحبه گران تلویزیونهای غربی تند، گستاخانه، معلم منش بود؛ ولی سخنرانی او برای مردم ایران یكنواخت، بی روح و كسل كننده بود. او به نحوی فزاینده به آمریكا و اروپای غربی متكی بود. دربار سلطنتی از تماس مستقیم شاه با مردم جلوگیری می كرد و از طرفی تدابیر امنیتی شدید باعث شده بود كه شاه بیشتر در انزوا قرار گیرد؛ حتی در آیین های عمومی و همگانی با جداری از شیشه ضد گلوله از مردم جدا می شد. نویسنده فرح را مكمل خوبی برای شاه دانسته و معتقد است كه هر جا شاه ترس و وحشت القا می كرد؛ او محبت و عاطفهای می آفرید. زنی زیبا، باهوش، هنرمند، دلسوز و غمخوار كه اعتقاد عمومی بر این بود كه او جز معدود افرادی است كه می توانسته آنچه را در ذهن دارد مستقیما به شاه بگوید. ضمنا در مواجه با مردم فردی خوش برخوردتر، اجتماعی تر و حساس تر بود و از غل و زنجیرهای سازمان های امنیتی و اداری متنفر بوده و هركجا كه توانسته این قیود را از بین برده است. پارسونز بعد از فرح پهلوی، قدرتمند ترین فرد ایران را اسد الله علم وزیر دربار را نام برده و شجره نامه آن را به سلسه مستقل طاهریان در قرن دهم متصل می داند. علم دوست نزدیك و محرم اسرار محمدرضا بوده و سمت هایی مثل نخست وزیری ایران در زمان شورش بازار در سال 1963 داشته كه شخصاً به سربازان دستور تیراندازی به سوی مردم را صادر كرده و در این زمینه بعد ها می گوید من چاره ای جز این كار نداشتم چون محمدرضا خیلی رقیق القلب بود و از خونریزی خوشش نمی آمد. به اعتقاد نویسنده از میان خانواده سلطنتی، خواهران و برادارن شاه در حوزه هایی كه به دربار مربوط می شد، از موقعیت برتری برخوردار بودند. از جمله اشرف خواهر دو قلوی شاه و شاهزاده شمس خواهر ارشد شاه.

فصل چهارم

فصل چهارم كتاب، نظرات سفیر بریتانیا در مورد تعداد متخصصین و شاغلین در سفارتخانه ایران و پراكندگی نمایندگی های مختلف بریتانیا با عناوین گوناگون در نقاط مختلف ایران را به رشته تحریر درآورده است و اظهار نموده كه به خاطر این پراكندگی ها بریتانیا فرصت و بهانه كافی برای دید و بازدید نقاط مختلف ایران را داشته و از آن فرصت به خوبی استفاده نموده است.

فصل پنجم

فصل پنجم حوادث و اتفاقات سال های 1976 -1977 ( 1356-1355) را مورد بررسی قرار داده است و خود محوری ها، ندانم كاری ها و بی اعتنایی به نظرات مردم و اشتباهات استراتژیك شاه از جمله برگزاری جشن های 2500 ساله حكومت پهلوی در شیراز و رفتن او به آمریكا و ورود كارتر رئیس جمهور آمریكا به ایران را از عوامل سقوط رژیم دانسته است.

فصل ششم

فصل ششم حوادث 1978 تا 1979 كند و كاو نموده است. به اعتقاد نویسنده چند روز بعد از عزیمت كارتر رئیس جمهوری وقت آمریكا از ایران، دولت ناخواسته فتیله باروتی را كه به انفجاری بزرگ منجر شد روشن نمود، بدین ترتیب كه برای خنثی نمودن تاثیرات مثبت و كارساز نوارهای سخنرانی حضرت امام خمینی(ره)، رژیم در صدد برآمد كه با درج مقاله ای توهین آمیز در روزنامه اطلاعات نسبت به امام توهین نموده و از اعتبار او بكاهد.

فصل هفتم 
در فصل هفتم نویسنده نگاهی به گذشته انداخته و می نویسد: « انقلاب ایران حادثهای ست كه می توان آن را بزرگتر از انقلاب های فرانسه و روسیه دانست و باید اظهار داشت كه انقلاب ایران فروپاشی كامل یك نظام استبدادی، قوی، متمركز و مورد حمایت غرب و امریكا بود، كه در ویرانه های آن ایرانی كاملا متفاوت سربرآورد، ایرانی كه از یك متحد استراتژیك به دشمن استراتژیك تبدیل شد.» نویسنده معتقد است كه در نتیجه سیاست فضای بازی كه محمد رضا شاه در كشور اجرا نمود، باعث شد كه مخالفان رژیم ( روحانیون، روشنفكران و بازاری ها) صدای خفته و خاموش خود را به گوش مردم برسانند و با ایجاد وحدت و همسویی، در به زانو در آوردن رژیم موفق شوند.


برشهایی از كتاب

در صفحه 34 كتاب می خوانیم :


« همه ما از كوتاهی دوران رونق اقتصادی در ایران شگفت زده شدیم. اواسط سال 1975 بود كه ایران با كسری بودجه ای در حدود دو میلیارد دلار مواجه شد.»


در صفحه 116 آورده است :


رهبری مذهبی در اهداف و آرمان ها متحد نبود{امام} خمینی خواستار سرنگونی شاه بود ولی شریعتمداری و دیگر آیتاللههای قم و مشهد بر استقرار مجدد قانون اساسی سال 1906 و محدود سازی قدرت شاه تأكید داشتهاند، ملاهای تهران هم { به یكی از این دو طرز تفكر متمایل شده و } تقسیم شده بودند.

پيراهن تو چنگ و جهان دست زليخا ...

 یا حبیب الباکین 

 به شوق حضرت علی اکبر علیه السلام 




مي ايستم امروز خدا را به تماشا
اي محو شکوه تو خداوند سراپا
اي جان جوان مرد به دامان تو دستم
من نيز جوانم، ولي افتاده ام از پا
آتش بزن آتش به دلم، کار دلم را
اي عشق مينداز از امروز به فردا
آتش بزن آتش به دلم اي پسر عشق
يعني که مکن با دل من هيچ مدارا
با آمدنت قاعده ي عشق به هم خورد
ليلاي تو مجنون شد و مجنون تو ليلا
تا چشم گشودي به جهان ساقي ما گفت:

"المنته لله که در ميکده شد وا"
ابروي تو پيوسته به هم خوف و رجا را
چشمان تو کانون تولا و تبرا
اي منطق رفتار تو چون خلق محمد(ص(
معراج براي تو مهياست، بفرما!
اين پرده اي از شور عراقي و حجازي است
پيراهن تو چنگ و جهان دست زليخا
لب تشنه ي لب هاي تو لب هاي شراب است
لب وا کن و انگور بخواه از لب بابا
دل مانده که لب هاي تو انگور بهشتي است
يا شيرخدا روي لبت کاشته خرما
عالم همه مبهوت تماشاي حسين است
هر چند حسين است تو را محو تماشا
"چون چشم تو دل مي برد از گوشه نشينان"
شد گوشه ي شش گوشه براي تو مهيا
از گوشه ي شش گوشه دلم با تو سفر کرد
ناگاه درآورد سر از گنبد خضرا
مجنون علي شد همه ي شهر ولي من
مجنون علي اکبر ليلام به مولا
سیدحمیدرضا برقعی

از (قبله مایل به تو)

شلیک ناو وینسنس آمریکا به هواپیمای مسافربری ما یعنی ...



شلیک ناو وینسنس آمریکا به هواپیمای مسافربری ما یعنی قتل وعام ۲۹۰ انسان بی گناه.


چیستی عاق والدین و راه رهایی از آن


عاق والدین چیست؟

الف- معنای عاق الوالدین


علامه مجلسی در شرح کتاب اصول کافی درباره معنای عاق والدین می نویسد: «عقوق والدین به این است که فرزند، حرمت آن ها را رعایت نکند و بی ادبی نماید و آن ها را به سبب گفتاری یا رفتاری برنجاند و آزار و اذیت کند و در چیزهایی که منع شرعی و عقلی ندارد، از آن ها نافرمانی کند؛ چه این که در بیان امام صادق علیه السلام آمده است که کم ترین ناسپاسی والدین، گفتن «اُف» است ... .

نگاه تند به پدر و مادر، محزون ساختن آن ها و ترک وظایف حتمی در قبال آن ها مثل برآورده نساختن نیازهای مالی والدین در صورت نیاز نیز از موارد عاق شدن فرزندان معرفی شده است .و به بیانی خلاصه: هر کارى که موجب ایذا و اذیت والدین گردد، به معناى عاقّ والدین است، مگر در مواردى که تکلیف واجب یا حرامى باشد، و به انسان دستور مخالفت با آن را بدهند( اسفتائات از حضرت آیة الله مکارم شیرازی دامَت بَرَکاتُه)

ب- برای آگاهی بیشتر به برخی وظایف فرزندان در برابر والدین توجه کنید :

وظایف فرزندان نسبت به والدین

1- اطاعت از والدین


1) قَالَ أَمِیرُ الْمُومِنِینَ(علیه السلام):إِنَّ لِلْوَلَدِ عَلَى الْوَالِدِ حَقّاً وَ إِنَّ لِلْوَالِدِ عَلَى الْوَلَدِ حَقّاً فَحَقُّ الْوَالِدِ عَلَى الْوَلَدِ أَنْ یطِیعَهُ فِی کلِّ شَیءٍ إِلَّا فِی مَعْصِیةِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ حَقُّ الْوَلَدِ عَلَى الْوَالِدِ أَنْ یحَسِّنَ اسْمَهُ وَ یحَسِّنَ أَدَبَهُ وَ یعَلِّمَهُ الْقُرْآن(نهج‏البلاغه، حکمت 399)همانا فرزند را به پدر، و پدر را به فرزند حقّى است. حق پدر بر فرزند این است که فرزند در همه چیز جز نافرمانى خدا، از پدر اطاعت کند، و حق فرزند بر پدر آن که نام نیکو بر فرزند نهد، خوب تربیتش کند، و او را قرآن بیاموزد. (نهج البلاغة-ترجمه دشتى، ص: 727)

2- برّ ونیکی به والدین

در روایتی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم:بِرُّ الْوَالِدَینِ وَاجِبٌ فَإِنْ کَانَا مُشْرِکَینِ فَلا تُطِعْهُما وَ لَا غَیرَهُمَا فِی الْمَعْصِیةِ فَإِنَّهُ لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِی مَعْصِیةِ الْخَالِق( الخصال ج‏2 608 ) نیکى رسانیدن به پدر و مادر واجب است. و هر گاه مشرک باشند نه ایشان را و نه دیگرى را در معصیت خدا فرمان بردارى مکن چون براى مردم در مورد گناهکارى خدا فرمان بردارى نیست( خصال-ترجمه مدرس گیلانى، ج‏2، ص: 234)

3- حقیقت احسان به والدین

احسان چیست؟


عَنْ أَبِی وَلَّادٍ الْحَنَّاطِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ بِالْوالِدَینِ إِحْساناً (بقره-83) مَا هَذَا الْإِحْسَانُ فَقَالَ: الْإِحْسَانُ أَنْ تُحْسِنَ ُحْبَتَهُمَا وَ أَنْ لَا تُکلِّفَهُمَا أَنْ یسْأَلَاک شَیئاً مِمَّا یحْتَاجَانِ إِلَیهِ وَ إِنْ کانَا مُسْتَغْنِیینِ[کافى، ج2، ص158) امام صادق(علیه السلام)فرمود: احسانِ به والدین این است که وقتى چیزى از تو مى‏خواهند آنها را به زحمت نیندازى؛ گرچه بى‏نیاز هستند، حاجت آنان را برآور .

آثار احسان به والدین

احسان به والدین آثار متعددی دارد که که ما در اینجا چند نمونه از احادیثی که در این زمینه است را ذکر می‌کنیم:احسان به والدین بالاترین مصداق صله رحم است و عمر را طولانى مى‏کند.[بحار الأنوار، ج74، ص80)

احسان به والدین در نسل تأثیر دارد

در روایتی از امام صادق علیه السلام می خوانیم:بَرُّوا آبَاءَکُمْ یبَرَّکُمْ أَبْنَاۆُکُم‏( أمالی الصدوق ص 288 )نیکى کنید با پدرانتان تا بشما نیکى کنند پسرانتان وسعتِ رزق و روزى و آسان شدنِ سکراتِ مرگ از آثار احسان به والدین است( امالى شیخ صدوق-ترجمه کمره‏اى متن 288 )

آسانی سکرات موت

قَالَ الصَّادِقُ(علیه السلام):من أحب أن یخفف الله عز و جل عنه سکرات الموت فلیکن لقرابته وصولا و بوالدیه بارا فإذا کان کذلک هون الله علیه سکرات الموت و لم یصبه فی حیاته فقر أبدا[أمالى صدوق، ص389 قَالَ الصَّادِقُ(علیه السلام):یأْتِی یوْمَ الْقِیامَةِ شَیءٌ مِثْلُ الْکبَّةِ فَیدْفَعُ فِی ظَهْرِ الْمُومِنِ فَیدْخِلُهُ الْجَنَّةَ فَیقَالُ هَذَا الْبِرُّ[کافى، ج2، ص158) قیامت چیزى مثل ابر مۆمن را تا بهشت راهنمایى مى‏کند. مى‏پرسند این علامت چیست؟ مى‏گویند: احسان به والدین].

در حدیث مى‏خوانیم: هر نگاه رحمت به والدین پاداش حجّ مقبول دارد.[میبدى)

4- احترام به والدین

1- احسا
ن در پیرى


بِالْوالِدَینِ إِحْساناً إِمّا یبْلُغَنَّ عِنْدَک الْکبَرَ أَحَدُهُما أَوْ کلاهُما[اسراء/23].

2-مراعات روحیه آنان:فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ[اسراء/23].

3- تواضع کردن:وَ لا تَنْهَرْهُما[اسراء/23].

4-خوش‏برخوردىوَ قُلْ لَهُما قَوْلاً کرِیماً[اسراء/23].

5-تواضع عملى:وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ[اسراء/24).

6-دعاى به آنهاوَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما کما رَبَّیانِی صَغِیراً[اسراء/24].

2- احسان و نیکی بعد از وفات

1) قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله):سَیدُ الْأَبْرَارِ یوْمَ الْقِیامَةِ رَجُلٌ بَرَّ وَالِدَیهِ بَعْدَ فَوْتِهِمَا[بحارالأنوار، ج71، ص86].قَالَ الْبَاقِرُ(علیه السلام):إِنَّ الْعَبْدَ لَیکونُ بَارّاً بِوَالِدَیهِ فِی حَیاتِهِمَا ثُمَّ یمُوتَانِ فَلَا یقْضِی عَنْهُمَا دُیونَهُمَا وَ لَا یسْتَغْفِرُ لَهُمَا فَیکتُبُهُ اللَّهُ عَاقّاً وَ إِنَّهُ لَیکونُ عَاقّاً لَهُمَا فِی حَیاتِهِمَا غَیرَ بَارٍّ بِهِمَا فَإِذَا مَاتَا قَضَى دَینَهُمَا وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمَا فَیکتُبُهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بَارّاً[کافى، ج2، ص163].

امام باقر(علیه السلام)فرمود: فرزندى که پدرش را از دست بدهد و نسبت به دیون او بى‏تفاوت باشد و برایش استغفار نکند، عاق مى‏شود و حتّى اگر در زمان حیات والدین عاق شده باشد، با پرداخت دیون آنها و استغفار براى آنها او برّ به والدین کرده است.[بحار الأنوار، ج74، ص59)

5- کمک و انفاق به والدین

یسْأَلُونَکَ مَاذَا ینفِقُونَ قُلْ مَا أَنفَقْتُم مِّنْ خَیرٍ فَلِلْوَالِدَینِ وَالأَقْرَبِینَ وَالْیتَامَى وَالْمَسَاکِینِ وَابْنِ السَّبِیلِ وَمَا تَفْعَلُواْ مِنْ خَیرٍ فَإِنَّ اللّهَ بِهِ عَلِیمٌ- از تو سۆال مى‏کنند چه چیز انفاق کنند؟ بگو: «هر خیر و نیکى (و سرمایه سودمند مادى و معنوى) که انفاق مى‏کنید، باید براى پدر و مادر و نزدیکان و یتیمان و مستمندان و درماندگان در راه باشد.» و هر کار خیرى که انجام دهید، خداوند از آن آگاه است.( لازم نیست تظاهر کنید، او مى‏داند)»(بقره،آیة215) همانطور که می‌بینید والدین در صدر جدول است.

6- ادب نسبت به والدین

در ورایتی از پیامبر اکرم صّی الله علیه و آله وارد شده است:مَا مِنْ وَلَدٍ بَارٍّ ینْظُرُ إِلَى وَالِدَیهِ نَظَرَ رَحْمَةٍ إِلَّا کَانَ لَهُ بِکُلِّ نَظْرَةٍ حِجَّةٌ مَبْرُورَةٌ قَالُوا یا رَسُولَ اللَّهِ وَ إِنْ نَظَرَ کُلَّ یوْمٍ مِائَةَ مَرَّةٍ قَالَ نَعَمْ اللَّهُ أَکْبَرُ وَ أَطْیب (روضة الواعظین و بصیرة المتعظین ج‏2 ص 368 ) ‏هیچ فرزند نیکوکارى نیست مگر اینکه چون یک نظر رحمت به پدر و مادر افکند براى او پاداش حجى پذیرفته است. گفتند: اى رسول خدا! و اگر در هر روز صد بار بنگرد؟ فرمودند: آرى و خداوند بزرگتر و مهربان‏تر است( روضة الواعظین-ترجمه مهدوى دامغانى ص 587 )

7- مدارا با والدین

امام رضا(علیه السلام)فرمود: گر چه والدین در خط نیستند، ولى با آنها مدارا کن.[مرآة العقول، ج8، ص 418)

8- تشکر از والدین

قَالَ الرِّضَا(علیه السلام):مَنْ لَمْ یشْکرْ وَالِدَیهِ لَمْ یشْکرِ اللَّهَ[خصال صدوق، ج1، ص156) هر کس از پدر و مادر خود سپاسگزار نباشد خداى را سپاسگزار نیست (خصال-ترجمه فهرى، ج‏1، ص: 174)

9- جلب رضایت والدین

در روایتی از پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آلة وارده شده است که:من أصبح مرضیا لأبویه أصبح له بابان مفتوحان إلى الجنّة، و من أمسى مثل ذلک و إن کان واحدا فواحد، و من أصبح مسخطا لأبویه أصبح له بابان مفتوحان إلى النار، و من أمسى مثل ذلک، و إن کان واحدا فواحد.(تحریر المواعظ العددیة ص175)

هر که بامداد پدر و مادر از او راضى باشند دو در از بهشت به رویش باز است، و همچنین هنگام عصر. و اگر یکى از آنها از وى راضى باشد یک در به رویش باز است؛ و هر فرزندى که بامداد یا پسین پدر و مادر از او خشمگین باشند دو در از جهنم به رویش باز است، و اگر یک کدام ناراضى باشد یک در . (نصایح ص 79 )

منبع:تبیان

راز حوضچه قطعه 24; گفت‌وگو با مادر شهیدان



خانه‌ای قدیمی در پایین شهر تهران با کوچه پس‌کوچه‌های تنگ و طولانی. کوچه را پیدا نمی‌کردم و خانه را. بیش‌تر از آدرس، دنبال عکس و نشانی از 2 شهید بودم اما ... راستش حتی نام کوچه نیز به نام 2 شهید نبود و تنها با نام خانوادگی که دنبالش بودم شباهت داشت. زمان قرار ما به سرعت می‌گذشت اما همچنان از خانه 2 شهید خبری نبود.

کمی آن‌سوتر، کنار در خانه‌ای، پیرزنی با چادر گلدار، منتظر نشسته بود. پلاک را دوباره نگاه کردم، گویا همانی بود که دنبالش می‌گشتم... با آنکه تأخیرم بسیار طولانی‌ شده بود اما معطلی چیزی از محبت مادر شهیدان کم نکرده بود.

خانه‌ای بسیار قدیمی، با همان سبک 40-50 سال. از آن چند طبقه‌هایی که هر طبقه‌اش فقط یک اتاق دارد و آشپزخانه طبقه دیگر است که با پله‌های بسیار بلند و مارپیچ با هم مرتبط‌اند.

مریم خانم، پیرزن که نه، شیرزنی حدوداً 70 ساله می‌نمود که مادر 2 شهید، «میرفاضل و میرصالح» و 2 جانباز است. پدر خانواده نقاش ساختمان بوده که سال‌ها پیش به رحمت خدا رفته است. پسر بزرگ او - سید طاهر - هم در گفت‌گوی ما حاضر بود که هم مادر را در یادآوری خاطرات کمک می‌کرد و هم خود روای روایت زندگی و مبارزات برادرانش بود. گویا شهدا او را "داداش بزرگ" خطاب می‌کردند و او نیز در ایامی که پدر در سفر به سر می‌برد، مسئولیت خانواده را به عهده داشت.

شهدای اخلاقی همسایه‌های شهید پلارک‌اند، ساکنان جاوید قطعه 24 بهشت زهرای تهران. یافتن راز حوضچه کوچک بین قبر میرفاضل و میرصالح، بهانه‌ای شد تا در ماهی که به نام شهدای کربلاست، میهمان خانه شهدای اخلاقی باشیم. آنچه در ادامه می‌آید، گوشه‌ای از گفتگوی کوتاه ما با مادر شهدای اخلاقی و برادر بزرگ آنها است.

***

هفت فرزند دارم، سیدطاهر، سیدفاضل، سیدراهب، سیدصالح و سیدجلال و دو دختر. دو تا از پسرهایم شهید شدند و دو دوتا هم جانبازند. اصالتاً اهل آذربایجانیم. مدتی به بابلسر رفتیم. میرفاضل آنجا به‌ دنیا آمد. سال‌ها بعد به تهران آمدیم و میرصالح در تهران به دنیا آمد، در همین خانه.

¤

در بابلسر، حیاط خانه‌مان طوری بود که وسط محله محسوب می‌شد و محدوده عبوری به حساب می آمد. مثلا از دو طرف دری داشت که گله گاوهای همسایه از یک در وارد و از در دیگر از آن خارج می‌شدند. یکبار که میرفاضل هنوز خیلی کوچک بود، او را در حیاط خانه گذاشتم تا وقتی به کارهایم رسیدگی می‌کنم، او بازی کند. با اینکه زمان عبور گله گاوها مشخص بود اما کاملا فراموش کرده بودم. ناگهان دیدم در حیاط باز شد و گاوها به سرعت به سمت در دیگر حرکت می کنند. از شدت ترس و وحشت حتی حیاط را نگاه نکردم. شاید یک ربع ساعت طول کشید تا گاوها از حیاط خارج شدند. به حیاط رفتم تا جنازه میرفاضل را بیاورم که دیدم هنوز نشسته و بازی می‌کند.

¤

سال 57 بعد از اینکه همافران برای ادای احترام به حضرت امام(ره) به جماران رفتند، گارد شاه به محل نیروی هوایی حمله کرد. بعد از آن تا چند روز از میرفاضل بی خبر بودیم. بعد از سه روز به خانه برگشت، با صورتی سیاه کرده و اسلحه در دست! گفت که با دیگران به کمک نیروی هوایی رفتیم و این سه شبانه روز روی پشت بام با آنها درگیر بودیم و این مدت همسایه ها به نیروها کمک می رساندند و حتی برایمان غذا می آوردند.

¤

سال 59 بعد از فرمان امام(ره) برای حضور در جبهه ها، میرفاضل جزء اولین نفراتی بود که از محله ما به جبهه رفت و به لشگر 91 زرهی قزوین پیوست. سال 62 که این لشگر در هویزه به محاصره ارتش عراق درآمد میرفاضل جز شهدای آن شد.


برادر شهید می گوید: «شهید غفریان پور که از همرزمان میرفاضل بود بعدها برایمان از رشادت های او بسیار تعریف کرد و اینکه آرپی جی زنی بود که در آن عملیات 27 تانک بعثی را منهدم کرد.» و ادامه داد: «میرفاضل در وصیت نامه اش نوشته بود من هیچ گاه تسلیم نمی شوم. هیچ وقت هم از جبهه فرار نمی کنم مگر اینکه آنجا شهید شوم.»

میرفاضل سه سال و سه ماه مفقودالاثر بوده. گویا در مدت زمانی که خاک ایران اسلامی در اشغال بعثی ها بود نتوانستند پیکر شهدا را برگردانند. وقتی پس از آزادی مناطق اشغال شده برای شناسایی شهدای عملیات نصر رفتند، میرفاضل از شهدایی بود که مشخصه ویژه ای برای شناسایی داشت. مادر توضیح می دهد که: «میرفاضل دلش نمی خواست سربازی برود و به شاه خدمت کند. هر چه اصرار می کردم، می گفت یا سربازی نمی روم و زندانی می شوم یا کار دیگری می کنم! گفتم اشکالی ندارد، به سربازی برو و هر کاری که خواستی انجام بده! بالاخره رفت و در آشپزخانه مشغول به کار شد. همان اوایل کار، مسئول آشپزخانه از او خواسته بود که گوشت ها را خرد کند و میرفضل جواب داده بود که چپ دست است و نمی تواند انجام دهد! مسئول با عصبانیت میرفضل را وادار به خرد کردن گوشت کرد. میرفضل هم از فرصت استفاده کرد و انگشت خودش را با ساتور قطع کرد!! بعد از آن دادگاه تشکیل دادند و با اینکه فهمیدند برای اینکه نتواند اسلحه به دست بگیرد چنین کاری کرده، اما هر چه کردند نتوانستند محکومش کنند. با این ترفند خود را از سربازی معاف کرد! از روی همین انگشت سبابه بریده شده پیکر میرفاضل را شناسایی کردند.» جالب اینجاست که میرفاضل بعدها در جریان جنگ جز آرپی جی زن‌های قابل بود.

¤

با وجود وضعیت بد فرهنگی کشور قبل از انقلاب، دوستان میرفاضل می گفتند اگر با او برای تفریح و گردش به تهران یا حتی شهرستان های دیگر می رفتیم، هر کجا که اذان گفته می شد، میرفاضل بلافاصله به پیاده رو یا نزدیک ترین مکان می رفت و نماز می خواند. میرفاضل جلسات شهید کافی در مهدیه تهران را شرکت می کرد و گاهی شب ها تا دیروقت آنجا بود. گویا از آنجا خط و مشی خود را انتخاب می کرد.

¤

میرفاضل رشته برق خوانده بود و با یک شخص دیگر در راه اندازی یک مغازه مرتبط با کارهای برقی شریک شد. مادر می گوید: «بعد از مدتی از من خواست که مقداری پول به او بدهم تا مغازه ای اجاره کند. گفتم تو که کار داری، دیگر مغازه را برای چه می خواهی؟ گفت از شریکم جدا شده ام! با تعجب پرسیدم چرا؟ گفت چون یهودی بود، دیگر با او کار نمی کنم!»

یک بار یکی از همسایه ها آمد و به من گفت کجایی که فاضل تمام شیشه های مشروب فروشی را شکست! سریع خودم را به میرفاضل رساندم و گفتم فاضل چه کار کردی؟ الآن میان دستگیرت می کنند و می کشنت! گفت برو خانه، طوری نمی شود. خیلی نترس بود.


¤

فاضل همراه یکی از دوستانش به نام رجب می رفتند روی پشت بام و شعار می دادند: «مادرم فاطمه، ندارم از کشته شدن واهمه، الله و الله رهبر روح الله» و «می کشم، می کشم، آن که برادرم کشت». مردم هم با آنها تکرار می کردند. یک بار از پشت پنجره دیدم دو مرد درشت هیکل آمده اند و دنبال صدا می گردند. از من پرسیدند می دانی این صداها از کجا می آید؟ گفتم نمی دانم! تا برگشتم که به آنها خبر بدهم، دیدم یک گلوله به سمت آنها شلیک کردند که به فاضل نخورد.

¤

در ایام انقلاب یک بار میرفاضل به اردبیل سفر کرده بود. آنجا هم در تظاهرات شرکت کرد. بعدها به ما گفتند در آن تظاهرات از یک طاق نصرت مراسم شاه بالا رفته و تمام لامپ ها را شکسته! گویا بچه های اردبیلی هم به کمکش رفته بودند. اصلا انگار یک تکه آتش بود، اردبیل را هم این طور به هم ریخته بود.

¤

به فاضل می گفتم بابا و داداش بزرگت جبهه اند. تو دیگر نرو! گفت: «مامان، من نرم و هر کی به یک بهونه نره، صدام می آید تهران را می گیرد، اول تو را می کشد و بعد دخترها و عروس هایت را می برد. آن وقت می‌خواهی چه کنی؟» هیچ جوابی نداشتم که به او بدهم. بعد ادامه داد: «من که بروم، جنازه ام بیاید یا نیاید تو شاد می شوی.» می دانستم اگر برود دیگر برنمی گردد.

¤

برادر از میر صالح می گوید: «میرصالح زمان جنگ 13 ساله شده بود که اصرار داشت به جبهه برود. سپاه آن زمان حداقل سن 17 سال را به عنوان بسیجی به منطقه اعزام می کرد. از طریق کمیته انقلاب به قصر شیرین اعزام شد. تا 15 سالگی حدودا هفت ماه به آنجا رفت و آمد داشت. آن زمان من مسئول اعزام پایگاه محل بودم. دوباره اصرار میرصالح شروع شد و از من خواست اعزامش کنم. احساس کردم علیرغم سن کم، رشید شده. ثبت نامش کردم.»

¤

سیدطاهر ادامه داد: «میرصالح سه روز در دوکوهه ماند و پس از آن برای شرکت در عملیات خیبر به جزیره مجنون رفت. او هم مثل فاضل آرپی چی زن شد. کمک او که یکی از افراد محل به نام آقای بخشی بود، او درباره نحوه شهادت میرصالح به ما گفت که در حین حمله یک خمپاره 60به سمت ما آمد که از ترکش های آن دست من جراحت برداشت و ترکشی به سر میرصالح اصابت کرد که او را شهادت رساند.

وقتی میرصالح را آوردند بوی عطر خاصی از پیکرش به مشام می رسید. آن قدر که همسایه ها برای استشمام بوی خوش او در حیاط خانه صف کشیده بودند. پیکر میرصالح دقیقا 40 روز بعد از دفن میرفاضل، بازگشت و تشییع شد.

¤

صبح ها به پسرم سیدراهب پول می دادم تا برای صبحانه نان و پنیر بخرد. یک روز به من گفت: مامان، آنقدر از روحانی و آخوندها در خانه حرف می زنی که میرصالح تا در خیابان یک روحانی می بیند به من می گوید داداش راهب، خانه ما که بزرگ است، پول صبحانه را بده، یک روحانی را بخریم و به خانه ببریم! آن زمان میرصالح حدوداً 9ساله بود و آنقدر به علما علاقه داشت که دلش می خواست یک روحانی هم در خانه داشته باشد.

¤

سیدصالح شیطنت های خاص خودش را داشت. یک بار که تازه از جبهه برگشته بود، خیلی بیمار بودم و سردرد امانم را گرفته بود. میرصالح گفت: مامان، من در جبهه آمپول زدن را یاد گرفته ام، اجازه بده برای شما هم بزنم تا دردت ساکت شود. قبول کردم و آمپول را زد و خدا رو شکر سردردم خوب شد. صبح پرسید: مامان بهتری؟ گفتم بله، خیلی خوب بود. گفت: مامان من آمپول زدن بلد نبودم، فقط زدم تا تو حالت بهتر شود!!

****

از مادر پرسیدم، امام خامنه ای به منزل شما تشریف آورده اند؟ گفت: نه. گفتم دلتان می خواهد بیایند؟ باز هم گفت، نه! متعجب پرسیدم چرا؟ گفت چون مسیر کوچه های محله ما سخت است و ایشان اذیت می شوند... اما من خدمت آقا رفته‌ام.

¤

مادر می گفت: «اگر اشک های روضه امام حسین(ع) روی صورت فرزندت بریزد آن بچه شهید می شود... بعد ادامه داد که شهدا درجه دارند و 70نفر را می توانند شفاعت کنند از پدر و مادر گرفته تا شرکت کنندگان در تشییع جنازه خود را.»

درباره حوضچه میان مزار میر فاضل و سید صالح سوال کردم که برادر شهیدان گفت: «میرفاضل همیشه می‌گفت تشنه ام! علتش را نفهمیدیم اما دائما احساس عطش را ابراز می کرد. به همین خاطر مادر اصرار داشت که کنار قبر میرفاضل- که اکنون بین هر دو شهید است- حوضچه کوچکی ساخته شود.»

¤

مادر شهدا تا حدی از وضعیت حجاب ناراحت بود. از او خواستم تا برای حل مشکلات جامعه دعا کنند. با آن لهجه شیرینش دست به دعا بلند کرد و گفت: «خدایا، بحق فاطمه الزهرا(س) مشکلات را حل کن. خدایا، بحق امام حسن(ع)، امام حسین(ع) و حضرت زینب(س) و بحق علی اکبر امام حسین(ع) مشکلات همه را حل کن. خدایا رهبر مسلمین را به خواسته قلبی خودشان برسان. به حق حضرت زهرا(س) آمریکا را نابود کن.» بعد از نام آمریکا، انگار که نکته مهمی به خاطرش رسیده، سریع ادامه داد: من شنیده ام که ایرانی ها با زیردریایی به وسط دریاها می روند و پرچم ما را آنجا نصب می کنند، این باعث افتخار است. الان با خودم می گویم آمریکا که دیگر هیچ، انگلیس و اسرائیل هم جمع شوند به ایران هیچ لطمه ای نمی توانند وارد کنند.
 گفت‌و‌گو از مریم اختری

قدردانی یاران انقلاب 14 فوریه بحرین از مواضع رهبر معظم انقلاب

ائتلاف یاران انقلاب 14 فوریه در بیانیه ای كه نسخه ای از آن برای شبكه العالم ارسال شده، تأكید كرد: امام خامنه ای رهبر انقلاب اسلامی و ولی امر مسلمین بارها با اتخاذ مواضعی تاریخی، از مطالبات عادلانه و مشروع ملت بحرین دفاع كرده اند .

ائتلاف یاران انقلاب 14 فوریه بحرین بار دیگر از مواضع رهبری قدردانی كرده و امیدوار است كه مواضع انقلابی ایشان مرهمی بر زخم خانواده های شهدا، مجروحان، و بازداشت شدگان باشد.
دراین بیانیه آمده است: در سایه سكوت رژیم های واپسگرای عربی، غرب و استكبارجهانی، مردم بحرین در معرض نقض گسترده حقوق بشر و هتك حرمت قرار دارند.

این ائتلاف خاطرنشان كرد: سركوب شدید و جنایت جنگی و هتك حرمت ها و مقدسات در بحرین با فرمان مستقیم باراك اوباما رییس جمهوری آمریكا، كاخ سفید، انگلیس، و صهیونیسم جهانی صورت می گیرد.

ائتلاف یاران انقلاب 14 فوریه تأكید كرد: اگر رئیس جمهوری آمریكا و نخست وزیر انگلیس انسانهای غیرتمند و شرافتمندی بودند، به رژیم آل خلیفه برای سركوب مردم چراغ سبز نشان نمی دادند .. اگر دختران رئیس جمهوری آمریكا یا نخست وزیر انگلیس و یا سفرای آنها در بحرین مورد تعرض، تجاوز و آزار جنسی قرار می گرفتند، چه موضعی اتخاذ می كردند .. آیا در چنین شرایطی در خصوص شرافت و ناموس خود غیرت به خرج می دادند یا خیر؟!

در بخش دیگری از این بیانیه آمده است: آمریكا و استعمار پیر انگلیس با وجود دانش و تجاربشان، و اعزام جاسوسان و كارشناسان به بحرین، در برابر مردم این كشور شكست خورده و نتوانستند مردم، انقلابیون و شخصیتهای ملی را به زانو در آورند.

ائتلاف یاران انقلاب 14 فوریه با اشاره به اقدامات تجاوزكارانه دیروز نیروهای آل خلیفه در حمله به منازل مسكونی در روستای كرزكان و آزار و اذیت زنان، خاطرنشان كرد: بسیاری از ساكنان این روستا از حمله نیروهای آل خلیفه به منازلشان، تخریب اثاثیه، آزار و اذیت غیراخلاقی زنان، و ضرب و شتم آنها شكایت كرده اند.

شعبان ماه نور و شرح عاشقی در آتش


 روایت است از امیر المومنین (ع) هرکه روزه بگیرد شعبان را برای محبت خدا و تقرب به سوی او،خدا او را دوست بدارد وبه کرامت خود در روز قیامت نزدیک گرداند و بهشت رابر او واجب سازد. 

ماه شعبان،دروازه ورود به ماه مبارک رمضان و ضیافت الهی است و انجام مستحبات این ماه، زمینه مناسبی برای خود سازی و تزکیه نفس محسوب می شود. که از آن جمله می توان به استغفار به در گاه الهی و فرستادن صلوات بر محمد و آل محمد(ص) و نیز صلوات شعبانیه اشاره کرد.

اما شاید اوج حالت معنوی این ماه مربوط به مناجات شعبانیه باشد. مناجات شعبانیه به عنوان یکی از منحصر به فردترین دعاها،ادبیات عرفانی بسیار والایی دارد که در سراسر آن تضرع و خشوع به درگاه الهی، با عشق و اظهار نیاز به ذات اقدسش ،و با مسئلت و استمداد از جود و سخایش در هم می آمیزد؛ و مناجات کننده رادر فضای اتصال به معدن رحمت الهی از خود بی خود می کند.

نکته جالب توجه آن است که این دعای نسبتا کوتاه پنج صفحه ای، بیش از چهل بار با ذکر "الهی" خداوند را مورد خطاب قرار داده، و بدون مقدمه چینی انسان را به طلب تمامی خواسته های مادی و معنوی اش فرا می خواند.

گویی کسی که با این مناجات به سوی خدا می رود،به طور خاص مورد نظر لطف الهی قرار می گیرد و لبیک خدا را در پس هر ذکر "الهی" گفتنش احساس می کند.

ترجمه قسمت هایی از این مناجات شریف:

خدایا دعایم را آنگاه که تو را می خوانم بشنو...و به حالم بنگر که بسوی تو گریخته ام و پریشان احوال در حضورت ایستاده ام...تو که درونم را می شناسی...اگر تو مرا محروم نمایی چه کسی روزی ام دهد و اگر تو مرا واگذاری چه کسی مرا یاری کند...خدایا اگر من شایسته رحمت تو نیستم ، تو خود شایسته آنی که با کرم بی پایانت بر من ببخشایی... خدایا، اقرار به گناهان را وسیله عفو تو قرار داده ام ...پس وای بر احوال من اگر مرا نیامرزی...تو که در تمام عمر به جز احسان با من نکردی...مرا در قیامت رسوایم مساز...بار خدایا اگر اراده ات بر خواری ام بود مرا هدایت نمی کردی...خدایا اگر مرا به جرمم مواخذه نمایی،تو را از عفوت خواهم پرسید و اگر به گناهانم بازخواست کنی تو را به مغفرتت بازخواست خواهم کرد؛ و اگر در آتش دوزخم افکنی اهل آتش را از عشقم به تو آگاه خواهم کرد... خدایا به من قلبی ده که مشتاق وصال تو باشد و زبانی که سخن صدقش به سوی تو بالا رود...مرا از آنانی قرار ده که چون در باطن با آنها راز گویی در عیان به کار تو مشغول شوند ...خدایا بر خوش گمانی ام به رحمتت، سایه یاس و ناامیدی میفکن و دست امیدم را از دامن کرم نیکویت جدا مکن...

قطعا مطالعه کامل این مناجات که ابزار ارتباطی همه ائمه(ع) با خداوند بوده است، به زبان عربی و به طور کامل شیرین تر و اثر بخش تر می بشد.

یادمان باشد

خداچشم به راه است، از قافله شعبان جا نمانیم...

roydadonline.net

میخانه ای که مسجد شد؛ حکایت مسجد سراج الملک

مسجدی هست در خیابان امیرکبیر تهران به نام "سراج الملک"، حکایت ساخت این مسجد، شاید بتواند اندکی از پیچیدگی روابط روحانیت با قاجاریه را بازگو کند:

محل سابق این مسجد، میخانه ای بود متعلق به موسیو کنت ارمنی که شراب دربار ناصرالدین شاه را فراهم می کرد، آیت الله بیدآبادی-پدر آیت الله شاه آبادی استاد عرفان امام خمینی- یک روز پس از اقامه نماز جماعت با نمازگزاران مسجد، به طرف مغازه کنت شراب فروش می‏ روند. شخصا خمره بزرگ شراب را در چاه سرازیر می‏کند و اطرافیان وی هم تمام ظرف‏های شراب را در چاه خالی می‏کنند، اما به دستور آیت الله از شکستن ظرف‏ها، که مالیات داشته است، خود داری می‏نمایند.

ناصرالدین شاه از این اقدام سخت خشمگین می شود، این خبر در اصفهان به ظل السلطان فرزند ناصرالدین شاه که حاکم اصفهان بوده می رسد، ظل السلطان برای حل مشکل، رضا قلیخان سراج الملک-پیشکار مخصوص خودش- را مامور می کند که آیت‏ الله را راضی کند، آیت الله بیدآبادی به این شرط راضی می شود که مغازه شراب فروشی کنت ارمنی تبدیل به مسجد شود،این اتفاق روی می دهد و سراج الملک محل را می خرد و آن را مسجد می کند، آیت الله شاه آبادی هم امام جماعت این مسجد می شود. هنوز هم این بیت بر سر در آن مسجد نقش بسته است:

حسن توفیق بین که مسجد کرد         سطح میخانه را سراج الملک


به نقل از وبلاگ کلاشینکف دیجیتال http://kelash.persianblog.ir

مناظره آیت الله بهشتی با نماینده حزب توده و فدائیان خلق +دانلود کتاب

هر حرکت‌ اجتماعی‌ که‌ به‌ منظور اصلاح‌ جامعه‌ شکل‌ گیرد دو هدف‌ عمده‌ را دنبال‌ می‌کند: نخست، رفع‌ موانع‌ و تخریب‌ ساختارهای‌ نابهنجار؛ و دوم، ایجاد زیربنا‌ها و ساختارهای‌ جدید. آن‌ تخریب‌ و این‌ ایجاد بر مبنای‌ ملاک‌ها و معیارهایی‌ صورت‌ می‌پذیرد که‌ بر اساس‌ آن‌ها حرکت‌ از وضع‌ موجود به‌ وضع‌ مطلوب‌ شکل‌ می‌گیرد.

انقلاب‌ اسلامی‌ ایران‌ نیز، که‌ پس‌ از به‌ بن‌بست‌ کشاندن‌ حرکت‌های‌ اصلاح‌طلبانه‌ توسط‌ پهلوی‌ها با هدف‌ رفع‌ موانع‌ اصلاح‌ و برپایی‌ جامعه‌ای‌ که‌ زمینه‌ساز رشد و تعالی‌ انسان‌ها باشد صورت‌ گرفت، دو هدف‌ اساسی‌ داشت: یکی‌ محو پایه‌های‌ ظلم، ستم، بی‌عدالتی، اختناق‌ و سرکوب؛ و دیگری‌ تصحیح‌ و تشکیل‌ نهاد‌ها و ساختارهای‌ جامعه‌ای‌ متفاوت.

از همین‌ رو، پاسداری‌ از آزادی‌های‌ فردی‌ و اجتماعی‌ در برابر توسعه‌طلبی‌ گروه‌های‌ فشار و سلطه‌طلبی‌ حکومت، از جمله‌ مهمترین‌ دغدغه‌های‌ فکری‌ و عملی‌ رهبران‌ و فعالان‌ انقلاب‌ بود. از دیگر سو، انقلاب‌ اسلامی، مانند هر نهضت‌ اصلاح‌طلبانه دیگر، با توطئه‌ها و دسیسه‌های‌ داخلی‌ و خارجی‌ که‌ یا در جهت‌ ویرانی‌ نظام‌ نوپای‌ جمهوری‌ اسلامی‌ و یا در جهت‌ کسب‌ و بسط‌ منافع‌ گروهی‌ یا فردی‌ قدرت‌طلبان‌ و سیطره‌جویان‌ صورت‌ می‌پذیرفت، مواجه‌ بود.

نخستین‌ سالهای‌ تاریخ‌ ایران‌ پس‌ از انقلاب‌ پر است‌ از مشکلات‌ کوچک‌ و بزرگی‌ که‌ هر روز در گوشه‌ و کنار این‌ سرزمین‌ پهناور بروز می‌کرد. در چنین‌ شرایط‌ فکری‌ و اجتماعی‌ بود که‌ طی‌ سالهای‌۱۳۵۷-۶۰ بحث‌ «آزادی، هرج‌ و مرج‌ و زورمداری» از عمده‌ترین‌ مسایل‌ روز شد.

شایان‌ توجه‌ اینکه‌ با توجه‌ به‌ کثرت‌ سازمان‌ها، احزاب‌ و گروههای‌ سیاسی‌ بزرگ‌ و کوچک‌ در کشوری‌ که‌ تازه‌ از اختناق‌ رسته‌ و جامعه‌ای‌ که‌ تازه‌ طعم‌ آزادی‌ را چشیده‌ بود، در بسیاری‌ از موارد ابراز عقاید سیاسی‌ را به‌ مرز شایعه‌پراکنی، تشویش‌ اذهان‌ و نشر اکاذیب‌ می‌کشانید و جو‌ سیاسی‌ را گاه‌ به‌ حد‌ی‌ آلوده‌ و ملتهب‌ و پرتشنج‌ می‌ساخت‌ که‌ امکان‌ بازشناخت‌ واقعیت‌ از توهم، غوغاگری‌ از انتقاد، و حق‌ از باطل‌ را از شهروندانی‌ که‌ در نخستین‌ تجربة‌ زندگی‌ آزادانه‌ قرار داشتند، سلب‌ می‌کرد.

چنین‌ بود که‌ انجام‌ جلسات‌ مناظره‌ که‌ در آن‌ احزاب‌ گوناگون‌ رو در روی‌ یکدیگر و با صراحت‌ و شفافیت‌ به‌ توضیح‌ مواضع‌ خود بپردازند ضرورت‌ پیدا کرد. هنگامی‌ که‌ «سازمان‌ صدا و سیمای‌ جمهوری‌ اسلامی» تصمیم‌ گرفت‌ در این‌ زمینه‌ نقش‌ بایسته خود را ایفا کند، آیت‌الله‌ دکتر بهشتی، که‌ هم‌ از رهبران‌ انقلاب‌ و طراحان‌ نظام‌ و هم‌ دبیر کل‌ حزب‌ جمهوری‌ اسلامی‌ بود، با وجود مشغله‌های‌ روزمره فراوان، دعوت‌ را پذیرا شد.

سابقه شرکت‌ دکتر بهشتی‌ در این‌گونه‌ جلسات‌ اما، به‌ سال‌ها پیش‌ از وقوع‌ انقلاب‌ اسلامی‌ بازمی‌گشت. دانشجویان‌ ایرانی‌ دهه ‌۱۳۴۰ ش‌ که‌ در اروپا مشغول‌ تحصیل‌ بودند بخوبی‌ به‌ یاد می‌آورند که‌ وی‌ به‌ تأثیر و اهمیت‌ جلسات‌ گفتگوی‌ صادقانه‌ و شفاف‌ باوری‌ ژرف‌ داشت‌ و در جلسات‌ متعدد، چه‌ با اندیشمندان‌ ادیان‌ و مکاتب‌ فکری‌ دیگر و چه‌ با فعالان‌ و رهبران‌ گروههای‌ سیاسی‌ ایرانی‌ مقیم‌ اروپا، شرکت‌ می‌کرد.

آنچه‌ در تمامی‌ این‌ مناظره‌ها و گفتگو‌ها، و از جمله‌ در جلسات‌ مناظره‌ای‌ که‌ متن‌ آن‌ها را در این‌ کتاب‌ خواهید خواند، جلب‌ توجه‌ می‌کند، انصاف‌ و متانت‌ در گفتگو، در عین‌ صلابت‌ و شفافیت‌ در تبیین‌ دیدگاه‌ها و مواضع‌ از سوی‌ دکتر بهشتی‌ است.

همان‌ گونه‌ که‌ در ابتدای‌ جلسه اول‌ آمده‌ است، گروههای‌ سیاسی‌ که‌ حیات‌ خود را در گرو غوغاسالاری‌ و جنجال‌آفرینی‌ می‌دیدند از شرکت‌ در این‌ مناظره‌ها سر باز زدند. فاجعه انفجار دفتر مرکزی حزب‌ جمهوری‌ اسلامی‌ که‌ تنها چند ماه‌ پس‌ از پخش‌ این‌ مناظره‌ها رخ‌ داد، روشنگر این‌ واقعیت‌ است‌ که‌ غوغاسالاران‌ وجود فردی‌ مانند دکتر بهشتی‌ را که‌ با تکیه‌ بر توانایی‌های‌ شگرف‌ خود در مدیریت‌ حرکتهای‌ اجتماعی، اندیشه نظاممند، ایمان‌ ژرف‌ به‌ توانایی‌ دین‌ در اداره جامعه‌ و عشق‌ به‌ خدمت‌ به‌ مردم‌ ستمدیده این‌ مرز و بوم، در جهت‌ تحقق‌ آرمانهای‌ بزرگ‌ و آرزوهای‌ دیرینه آنان‌ تلاش‌ می‌کرد، برنتافتند و پس‌ از شکست‌ امواج‌ پیاپی‌ تهمت‌ و افترا، حذف‌ او را تنها راه‌ نجات‌ خود یافتند.

همانطور که‌ در پیشگفتار کتاب‌ آمده‌ است، انگیزه بنیاد نشر آثار و اندیشه‌های‌ آیت‌الله‌ شهید دکتر بهشتی‌ از انتشار متن‌ گفتگوهای‌ این‌ جلسات‌ مناظره، افزون‌ بر آشنا ساختن‌ نسل‌ جدید جامعه ایران‌ با افکار و اندیشه‌های‌ دکتر بهشتی، پرتوافکنی‌ بر بخشهای‌ فراموش‌ شده‌ای‌ از تاریخ‌ نهضت‌ مردم‌ ایران‌ بوده‌ است. شایان‌ ذکر است‌ که‌ تعداد جلسات‌ مذکور پنج‌ جلسه‌ بوده‌ است، اما در این‌ کتاب‌ فقط‌ دو جلسه‌ آمده‌ است. این‌ بنیاد پس‌ از دو سال‌ تلاش‌ پیگیر از طرق‌ گوناگون‌ جهت‌ به‌ دست‌ آوردن‌ نوارهای‌ جلسات‌ باقیمانده‌ از آرشیو سازمان صدا و سیمای‌ جمهوری‌ اسلامی‌ ایران، همچنان‌ ناکام‌ ماند. لازم‌ به‌ یادآوری‌ است‌ دکتر بهشتی‌ بنابر رویه خود برای‌ شرکت‌ در این‌ گونه‌ جلسات، از قبل، رئوس‌ مطالب‌ بحث‌ خود را مکتوب‌ و در حین‌ جلسه‌ نیز سؤ‌الات‌ و یا انتقادات‌ مطروحه‌ دربارة‌ بحث‌ خود و همچنین‌ انتقاداتش‌ بر مباحث‌ مقابل‌ را نیز یادداشت‌ می‌نمودند. تا در خلال‌ همان‌ جلسه‌ و یا در جلسة‌ بعد به‌ آن‌ موارد بپردازند. جالب‌ آنکه‌ ایشان‌ برای‌ پاسخگویی‌ به‌ مباحث‌ مطرح‌ شده‌ در این‌ میز گرد، بسیاری‌ اسناد و مدارک‌ مختلف‌ را جمع‌ آوری‌ و دسته‌ بندی‌ کرده‌ بودند، تا ضمن‌ ارائه‌ بحث‌ مورد نظر، اسناد گفتار خویش‌ را نیز عرضه‌ نمایند. آن‌ یادداشت‌ها در اختیار بنیاد نشر است‌ که‌ به‌ عنوان‌ نمونه‌ چند گراور از آن‌ها را به‌ ضمیمه‌ همین‌ کتاب‌ برای‌ ملاحظه‌ آمده‌ است.

منبع: بنیاد نشر آثار و اندیشه های شهید بهشتی



آزادی هرج و مرج زورمداری 

شهید سید عبدالحمید دیالمه بروایت خواهرش


سید عبدالحمید دیالمه، از شهدای جوان و موثر حزب جمهوری اسلامی در روز هفتم تیر است. دیالمه را فعالان انقلابی روزهای سخت مبارزه و شكل گیری جمهوری اسلامی، به مخالفت‌های صریح و آتشین با منافقین، بنی‌صدر، عبدالكریم سروش و میرحسین موسوی، آنهم پیش از عیان شدن انحرافات جدی آن‌ها می‌شناسند. اما شاید مبنای همه این روشن‌بینی‌ و بصیرت خاص و مثال زدنی شهید دیالمه بوده است را باید مبانی صحیح و قوی اعتقادی و دینی عبدالحمید دیالمه دانست. آنجا كه كلاس‌ها عقیدتی وی در دوران جوانی و در اوج هجوم تفكرات غربی و شرقی، محل امنی برای جوانان مشهدی و بعد از آن تهرانی بوده است.

دیالمه را باید یكی از بزرگترین نمادهای بصریت انقلابی دانست. وی كه به نمایندگی از مردم مشهد در اولین مجلس شورای اسلامی حضور پیدا كرده بود، با وجود جوانی توانست یكی از موثرترین نمایندگان مجلس اول و یكی از اصلی‌ترین پرچمداران عزل بنی‌صدر در مجلس باشد.

به مناسبت فرا رسیدن هفتم تیر سالروز انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی و شهادت شهید بهشتی و یارانش از جمله شهید دیالمه، رجانیوز مصاحبه‌ای خواندنی با خواهر شهید دیالمه را منتشر می‌كند. خانم دیالمه با تسلط خوبی كه به مسائل سیاسی زمان حیات برادر داشت، به صورت مفصلی به بیان رویكردها، دیدگاه‌ها، فعالیت‌ها و خاطرات آن شهید بزرگوار پرداخته است.

از آنجا كه اولین عامل مؤثر در شكل گیری شخصیت هر فردی، پدر، مادر و فضای خانوادگی اوست، لطفاً در ابتدا بخشی از فضای تربیتی شهید دیالمه را برای ما ترسیم بفرمایید.

بسم الله الرّحمن الرّحیم. شهید دیالمه در اردیبهشت ماه سال 1333 و در یك خانواده مذهبی متولد شدند. تقریبا همه كسانی كه پدر من را می شناختند، چه از خویشاوندان و چه از غیر خویشاوندان، پدر را به عنوان یك فرد متدین می شناختند. این موضوع تا حدی مشهود بود كه برخی از خویشاوندانی كه حتی به برخی از مسایل شرعی پایبند نبودند، به جهت علاقه و احترامی كه برای پدر قایل بودند و بدون اینكه كسی از آن ها خواسته باشد، هنگام ورود به خانه ما شئونات دینی را رعایت می كردند، به گونه ای كه حتی بعد از فوت پدر ما آثار این احترام را می بینیم. ما سه فرزند این خانواده بودیم و البته شهید دیالمه اولین و تنها پسر خانواده.

هر روز با صدای اذان و صدای تلاوت قرآن پدر از خواب بیدار می شدیم. به یاد ندارم كه ایشان بدون وضو از خانه خارج شده باشند، و حتی مواردی پیش می آمد كه عجله داشتیم و دیر شده بود و باید ساعت مشخصی در جایی می بودیم، ولی ایشان اصرار داشتند كه حتماً وضو بگیرند و مقیّد بودند كه نمازشان را اول وقت بخوانند. ایشان دندانپزشك بودند و لیسانس مدیریت بیمارستان ها را هم از دانشگاه تهران داشتند. به دلیل همین حیطه ی علمی و كاری اغلب در جایگاه ریاست برخی از بیمارستان ها بودند و یا به عنوان بازرس بیمارستانها. با اینكه معمولا ایشان مسئولیتی را بر عهده داشتند، ولی هیچ وقت این مسئولیت باعث نمی شد كه بین ایشان و خانواده با طبقات محروم جامعه فاصله ایجاد شود و این نكته مشهودی بود كه بسیاری ایشان را به این ویژگی می شناختند.

مسئله رسیدگی به نیازمندان و طبقات محروم جامعه یكی از مسایل اساسی بود كه پدرم خیلی باآن درگیر بودند. از طرف دیگر مادر هم اهتمام خاصی به دستگیری از مردم و حل مشكلات آنان داشتند و برای همه خویشاوندان و تمام كسانی كه خانواده ما را می شناختند، نقش یك تكیه گاه را ایفا می كردند. كم نبودند افرادی كه به دلیل مشكلاتی كه داشتند از طبقات محروم جامعه به مادر مراجعه می كردند و یا به علت بیماری كه داشتند و پدر می توانستند كاری برای ایشان انجام دهند، به پزشكان متعهد معرفی می شدند و حتی بعضی از این ها در منزل ما می ماندند تا زمانیكه مشكلاتشان حل شود.

من این ها را از این باب می گویم كه روشن بشود كه بسیاری از ویژگی هایی كه بعدها در شهید دیالمه بروز كرده است، ناشی از همین فضایی است كه از كودكی در آن رشد نموده است. اصولا خانه ما جزء خانه هایی بود كه همه به راحتی در آن رفت و آمد می كردند و آن را خانه خودشان می دانستند و محلی برای رفع مشكلاتشان. همین مسئله باعث شده بود كه ما فرزندان و به خصوص شهید دیالمه كه اولین فرزند خانواده بود، از همان ابتدا با مشكلات جامعه آشنا شویم. از طرف دیگر نیز روح معنوی كه در شخص خود پدر حاكم بود و التزامی كه به تقیّدات دینی داشتند، باعث شكل گیری نقش غالب فضای خانه ما شده بود.

برادرم از سنین كودكی و سپس نوجوانی اولین جلسات مذهبی را از طریق همراهی با پدر تجربه كرد. كه شاید بتوان گفت یكی از اصلی ترین این جلسات، همان جلسات مشهور به انجمن اسلامی پزشكان بود. همه پزشكان متدین آن زمان در این جلسات شركت می كردند از شخصیتهای بارزی كه در آن جلسات حضور داشتند، شهید مطهری بود كه بحث های سلسله واری در آن جلسات ایراد می نمودند. همینطورشهید بهشتی وبرخی دیگر .

این جلسات فرصت خوبی بود تا شهید دیالمه با بسیاری از علما و بزرگان و اندیشمندان مذهبی آن زمان آشنا بشوند. همین امر یكی از اصلی ترین عواملی بود كه موجب شده بود تا هدفی متعالی برای شهید ترسیم شده و با تلاش و پیگیری هایی كه ایشان داشت، و پشتكاری كه از پدر به ارث برده بودند، راهی را انتخاب كند كه در آینده بتواند تأثیرات بسیار زیادی در جامعه داشته باشد.

البته یكی از این تأثیرات، نقش ایشان در مسائل سیاسی بود كه از ابعاد دینی ایشان نشأت می گرفت. اما برخی این شبهه را مطرح می كنند كه هر چند كه ایشان حرف های درستی هم زده باشد، ولی نمی توان ایشان را یك عالم اسلام شناس دانست، به همین دلیل این سوال مهم است كه جدای از اینكه تحصیلات آكادمیك ایشان چگونه بوده است، بحث های دینی را چطور پیگیری می كردند و آیا اگر تحصیلات حوزوی داشتند به چه شكلی و تا چه حد بوده است؟

رشته دانشگاهی ایشان پزشكی بود،البته دانشگاه مشهد از معدود دانشگاه های كشور بود كه دانشجویان باید پس از یك سال امتحان می دادند. شهید دیالمه با اینكه انتخابش پزشكی بود و در پزشكی قبول شده بود ولی به دلیل فعالیت های سیاسی ای كه داشت، پس از امتحان سال اول، ساواك ایشان را از ادامه تحصیل در این رشته منع كرد و ایشان ناچار شدند كه رشته داروسازی را ادامه دهند. البته او از رشته داروسازی هم ابراز رضایت داشت، چون هدفش اساسا چیز دیگری بود گویا راه دیگری را برای خودش ترسیم كرده بود.

علاقه شهید دیالمه و حركت ایشان در شناخت مبانی دینی و اهمیتی كه به این مسئله می دادند خیلی بیشتر از توجهی بود كه به رشته آكادمیك دانشگاهی داشتند. البته پشتكار، استعداد و هوش سرشاری كه ایشان داشتند باعث شد كه خیلی خوب بتوانند این دو را با هم جمع كنند. گاهی اوقات كه خانواده كتابخانه ایشان را می دیدند این سوال را می پرسیدند كه شما درس حوزه می خوانید یا پزشكی؟ ایشان با خنده پاسخ می دادند كه شما یك دكترا می خواهید و من این را می گیرم و به شما می دهم، دیگر به بقیه كاری نداشته باشید. این سیمای اتاق ایشان و حتی نحوه ی چینش كتابخانه توسط ایشان، این ذهنیت را برای هر بیننده ای ایجاد می كرد كه او فردی است كه در حوزه علمیه درس می خواند، در حالیكه به طور رسمی این گونه نبود.

شاید اولین آشنایی ایشان با روحانیت اصیل شیعه در همان دوران نوجوانی و بواسطه ی شهید مطهری وجلسات درس آیه الله مكارم شیرازی بود كه درحسینیه بنی فاطمه برگزار میشد. بیشترین كتاب هایی كه در منزل ما رواج داشت و از ما خواسته می شد كه در سنین نوجوانی این ها را بخوانیم و خود ایشان تأكید ویژه ای داشتند، كتاب های وزین اعتقادی آیه الله مكارم از انتشارات " نسل جوان" بود. و یا مجله مكتب اسلام كه شاید تنها مجله ای بود كه در زمینه علمی – اسلامی در آن زمان وجود داشت و همه شماره های آن هم به خانه ما می آمد. از این رو شهید دیالمه جزء نوجوانانی بودند كه از ابتدا از محضر علما استفاده كرده و كتاب های ایشان را مطالعه می كرد. فكر نمی كنم كتابی از شهید مطهری، آیت الله مكارم، آیت الله سبحانی و یا علامه عسگری در آن زمان بوده باشد كه ایشان نخوانده باشند.

من به یاد دارم كه در دوران راهنمایی بودم كه مدیر مدرسه كتاب"150 صحابی ساختگی" از علامه عسكری را به من هدیه داد به محض اینكه این كتاب را آوردم به منزل، شهید دیالمه گفتند كه مدیرتان انسان عمیقی نسبت به اسلام بوده و یا اینكه گمان كرده كه شما این گونه هستید؟. گفتم: چطور؟ گفت: این كتاب یك تحقیق بسیار عمیق در زمینه ی یكی از ادّعاهای دروغین در حق تشیع است و نویسنده نیز یك شخصیت تاریخی بسیار تأثیرگذاردر جهان اسلام . شهید دیالمه وقتی این حرف را می زد كه شاید 23 سال و یا كمتر از آن داشت وخیلی ها اصلا علامه رانمیشناختند.

بعدها به خاطرهمین تاكیدشهید من سعی كردم كه این كتاب را درهمان سن 13یا14سالگی بخوانم اما عمق كتاب را نمی فهمیدم .این توجه ایشان به مطالعه این نوع كتابها از طرفی نشان همت والای اودر یافتن حقایق اسلام وتشیع از منابع اصیل واز طرف دیگر حاكی از توانمندی های بسیار بالا هوش واستعداد خاص اوبود.

سخن از یك عالم حوزوی نیست سخن ازیك جوانی است كه درفضای دانشگاهی آن روز كه شناخت عمیق دینی نادربود، همت كرد تا اسلام ناب رااز سرچشمه های اصیل آن یعنی قرآن واهل بیت بشناسد باوركردوعمل كرد و كوشید تابه نسل جوان منتقل كرده ودربسیاری تحول ایجادكند . در آن زمان جوانان دانشگاهی چندان با علما آشنا نبودند. بنظرم به كسانیكه نگران این هستند كه شهید دیالمه بعنوان اسلام شناس مطرح بشود باید گفت بهتر است بجای این سخنان نشان بدهید كه كجای سخنان شهید با مبانی اسلام تعارض داشته ؟

واقعیت آن است كه آنچه گفت وعمل كرد اسلام ناب بود وچیزی بود كه سبب شد حتی علمای بزرگی چون آیت الله میرزا علی آقا فلسفی و آیت الله مروارید و آیت الله نوغانی و آیت الله میرزا جوادآقا تهرانی كه اركان حوزه علمیه مشهد محسوب می شدند در آستانه ی انتخابات اولین دوره مجلس شورای اسلامی، شهید را كه در آن زمان یك جوان 25ساله بود، به عنوان یكی از پنج كاندیدای مورد حمایت قرار دهند و این خود نشان بینش صحیح اوست ، حساسیت هایی كه علمای بزرگ داشتند، این اجازه را به آن ها نمی داد كه هر جوانی را به خصوص از دانشگاهیان آن روز، با این جدیت تأیید كنند. این به دلیل همان رابطه ی عمیقی بود كه شهید دیالمه با علما داشت و آنان نیز از سطح بالای توانایی های علمی و عملی او خبر داشتند.

مرحوم علامه عسگری من از خود ایشان شنیدم كه می گفتند: " اولین باری كه با این شهید برخورد كردم یك مقدار كه ایشان صحبت كرد و من صحبت كردم، با توجه به شناختی كه نسبت به فضای دانشگاهی داشتم به ایشان گفتم كه من ارتجاع هزار و چهارصد ساله هستم و شهید در پاسخ من گفتند كه من دو هزار ساله هستم. خندیدم گرچه دوهزار ساله معنا نداشت ولی من فهمیدم كه ایشان دنبال اسلام ناب و اصیل و خالص است." نگاه علما و شخصیت های حوزه به ایشان این گونه بود .بهرحال شهید دیالمه بیش از آن كه یك شخصیت سیاسی باشد، یك شخصیت فكری و اعتقادی بود. اگر چه توانست نقش بسیار مهمی در جریانات سیاسی آن روز داشته باشد بنظرم اگر درمیان شخصیتهای دانشگاهی آن روز یك مصداقی برای این جمله بخواهیم بیابیم كه" سیاست ماعین دیانت ماست ".مصداقش شهید دیالمه بود.

همانطور كه فرمودید، یكی از ویژگی های ایشان این بوده است كه در زمینه علوم دینی خیلی مطالعه می كردند. افراد منحرفی هم هستند كه مطالعات زیادی دارند و اتفاقاً این انحراف به خاطر این است كه خیلی مطالعه می كنند و خودشان هم خیال می كنند كه خیلی عمیق خوانده اند. به نظر شما فرق اساسی شهید دیالمه با اینگونه افراد در چیست؟

یكی از اساسی ترین فرق های شهید دیالمه با اینگونه افراد،این بود كه هدفش از مطالعه فراوان یافتن مبانی دین بوداونمیخواست دنبال خواسته هاوبرداشتهای خودش دردین بگردد بهمین خاطر هم میبینیم كه یك كلمه به اسلام اضافه نكرد. درحالیكه بواسطه ی اطلاعات و هوش سرشار وخلاقیتی كه داشت، توانایی این را هم داشت كه حرفی را از خودش به اسلام اضافه كند، ولی نمیخواست. اگر تشكیلاتی به عنوان "مجمع احیاء تفكرات شیعی" هم تشكیل شد، ایشان به دنبال ایجاد تفكر شیعی نبود، بلكه به دنبال احیا آن بود و معتقد بودآنچه كه علما زحمت كشیده و از متن قرآن و روایات اهل بیت(علیهم السّلام) بیرون آوردند باید درجامعه احیا شود.

توجه به كلید واژه هایی كه شهید بكار میبرد مانند ثقلین، صراط مستقیم، امام ضابطه حركت و ... نشان از یك زیربنای عمیق فكری است . اومعتقد بودكه بسیاری از اصطلاحات اسلامی از مفهوم اصیل خودش یعنی از مفهوم قرآنی وروایی خود فاصله گرفته وباید احیاشود مفاهیمی چون توكل / زهد/انتظار/صبر كه همگی در سلسله مباحث ضوابط حركت برصراط مستقیم توسط شهید مطرح شد.توجه كنید كه اینها درفضایی بود كه هرروز صاحبان افكار التقاطی یك اصطلاحی را بنام اسلام باب میكردند وبعد هم خودشان تعریف میكردند مانند خودسازی انقلابی یا جامعه بی طبقه توحیدی ومانند آن وشهید باتوجه به حساسیت خاصی كه نسبت به انحرافات داشته درمقابل همه این انحرافات یك تنه ایستاد زاویه های آن را با اسلام روشن كرد .

ایشان تا چه حد معتقد به مطالعه ی افكار انحرافی و غیر دینی بودند؟

اتفاقاً یكی از خصوصیات ایشان كه خیلی بارز بود، مطالعات عمیق در افكار غیردینی است. اومصمم بود كه بیشتر مطالبی را كه علیه دین به نگارش درآمده مطالعه كند وقت زیادی را صرف می كرد تامیزان زاویه ای را كه هرمطلبی با حقیقت اسلا م دارد روشن كند. همین امر باعث می شد كه با افكار مخالف آشنا شود و از این رهگذر با ظرافت های خاص دین هم آشنا گردد. بحث هایی مانند مذهب در بوته تاریخ كه شهید نقش مذهب و دین در حیات انسان را مطرح می كند، نشان باورعمیق اوبه دین بود كه میكوشید این باور رادردیگران توسعه دهد. این باورواین همت را شما می توانستید در كلاس ها حس كنید. وقتی كه از دین سخن می گفت، از پیامبر وامام سخن میگفت باهمه وجودش حرف میزد وهمین تاثیرگذار بود.

آیا شما بصیرت بالای شهید دیالمه را هم نشأت گرفته از همین باور و دیدگاه مكتبی او می دانید؟

قطعا همین طوراست اصلا بصیرت چیزی جز این نیست كه انسان حق رادرست بشناسد باطل راهم بشناسد وتفاوتهای آنها را درك كند .البته اینهمه مرهون معرفتی دیگر نیز درشهید بود وآن اینكه او درك درست وعمیقی نسبت به جایگاه وحی/ جایگاه پیامبر/وجایگاه امام معصوم داشت قران كریم در آیه ای خطاب به پیامبر میفرماید "ای پیامبر هر چه این ها را نصیحت كنی، این ها گوش نمی دهند، می بینی كه به تو توجه می كنند ولی این ها بصیرت ندارند.

ینظرون الیك ولاتبصرون " به تو نگاه می كنند ولی بصیرت ندارند، یعنی چه؟ در این زمینه آیت الله جوادی آملی تعبیر ظریفی دارند. ایشان می گویند یعنی اینكه دركی از جایگاه پیامبر نداشتند. پیامبررایك كسی مثل خودشان میپنداشتند!! اگر چه برخی جزء صحابه هم بودند، اما دركی از جایگاه پیامبر و وحی و اتصال ایشان با عالم غیب نداشتند. من این را می خواهم بگویم كه این درك نسبت به امامت و وحی و نسبت به جایگاه اهل بیت(علیهم السّلام) به عنوان یك باور جدی در وجود شهید دیالمه بود.

دانشجوی آن روز كه اهل مبارزه بود نهایتاً دو تا امام را می شناخت ، یكی حضرت امیر (ع) ودیگر امام حسین (ع) اما شهید دیالمه در آن زمان به گونه ای از امام سجاد و امام صادق(علیهما السلام) صحبت می كرد كه امروز راجع به این ها صحبت می كنند. خوب است كه عناوین سخنرانی برخی شخصیت های روشنفكر دانشگاهی آن روز را با عناوین سخنرانی ایشان مقایسه كنید، در اینجاست كه تفاوت ها ظاهر می شود.

مثلاً عنوان "رساله حقوقیه امام سجاد(ع)" اصلا در بین دانشجویان ان روز مطرح نبود حتی امروز هم خیلی مطرح نیست چیزی كه اگر به عمق آن پی میبردیم همه مسایل مربوط به حقوق بشر وامثال آن حل میشد . چون ایشان این مسئله را باور داشت كه اهل بیت عصمت و طهارت همگی باید در جامعه مطرح و احیا شوند، در این خصوص تلاش ویژه ای كرد وبنظرم همین معرفت و باور تأثیر بسزایی در جامعه آن روز داشت.

خیلی از اوقات از ما می پرسند كه چنین بصیرتی برای شهید چگونه حاصل شد؟ حتی برخی فكر میكردند حرفهای اوغیب گویی است ؟ در حالیكه این گونه نبود. آنچه كه باعث می شد ایشان به راحتی متوجه افكار افرادی مانند سروش یا بنی صدر یاموسوی یا ...... شوند، همان مبانی دینی بود. لذا شهید زمینه ها و گرایش ها و قرائت های مختلف ازدین را در همان سال های اول انقلاب در افكار سروش می دید.

لطفاً در مورد آشنایی و برخورد شهید دیالمه با سروش و نكات انحرافیش بیشتر توضیح دهید.

من تا آنجایی كه اطلاع دارم در یك جلسه شخصا با ایشان بحث كرده بودند. وبه خودایشان اشكالات فكری را مطرح كرده بود . بخصوص اشكالات این بحث كه دین، مبانی ثابت و اصیلی ندارد و در واقع متكی به برداشت ها و باورهای آدمهاست كه به عنوان قرائت های مختلف بعدها منقح شد. این چیزی بود كه شهید دیالمه نسبت به آن حساسیت نشان داد و این جمله را من از ایشان به یاد دارم كه یك وقتی در مورد برخی از مسایل از ایشان سوال كردم؟ ایشان گفتند: "پیچیدگی صحبت های سروش و فاصله ای كه از مبانی اسلامی دارد، به شكلی نیست كه به این زودی ها برای مردم آشكار شود." این سخن را در ابتدای دوران نمایندگیشان عنوان كردند. گرچه سروش در آن زمان خیلی در سطح عموم مطرح نبود. وجوانان با كتاب های شریعتی بیشترآشنا بودند.

در مورد دكتر شریعتی، شهید دیالمه در یكی از سخنرانی هایشان با عنوان "بنی صدر و لیبرالیسم" نكاتی در مورد اسلام شناسی او بیان می كنند و بدون اینكه اسمی ببرند، این مسایل را نقل می كنند كه این فرد این تعابیر را در دهان ها انداخته است و اینكه چه ضایعاتی از این حرف ایجاد می شود، مطرح می كنند. نظر شهید دیالمه مشخصاً در مورد دكتر شریعتی چه بود؟

به غیر از نوار لیبرالیسم كه گریزی به این مسئله است، دو سخنرانی از شهید در مورد شریعتی وجود دارد كه دیدگاهش را آشكار می كند. یكی نوار "الیناسیون یا ازخود بیگانگی جامعه " است. ایشان در آنجا این جمله را می گوید كه "جامعه ایرانی در برابر اولین كسی كه الیناسیون را مطرح كرد، الینه شد." یعنی فضا به گونه ای است كه ما اصلا نمی توانیم بگوییم كه بالای چشمش ابروست. به دلیل آنكه در فضای دانشگاهی آن روزنقد شریعتی بسیار سخت بود، ایشان با ظرافت خاصی اینكارراانجام داد.

دوم در مورد كتاب معروف شریعتی كه "انتظار مذهب اعتراض"است، سخنرانی شهید دیالمه با عنوان "انتظار ضابطه حركت بر صراط مستقیم" بود. ایشان با توجه به مباحث دینی و بحثی كه در مورد جامعه ظهور وجود دارد، نشان می دهد كه انتظار مذهب اعتراض نیست بلكه مذهب اعراض است. یعنی حتی اگر ما یك جامعه دینی هم داشته باشیم، به دلیل نیاز جامعه به وجود امام معصوم، باز هم از آن اعراض خواهیم كرد و مرتبه بالاتری را طلب می كنیم.مبحثی را كه شریعتی عنوان می كند كه انتظار فقط مقوله اعتراض است، اعتراض به ظلم و جور است، و این شبهه مطرح است كه اگر ما خودمان بتوانیم حكومت ظلم و ستم را برچینیم، دیگر نیازی به امام نیست كه این شبهه در آن سخنرانی به خوبی پاسخ داده شده.

البته ایشان نواری هم دارند، كه در جمع خصوصی بوده و آن خط استشراق است. كه در آنجا به نقشه هایی كه از طرف فراماسونری و صهیونیسم، در پشت پرده ی ایجاد اسلام شناس ها برای جوامع شرقی وجود دارد، اشاره می كند. ویژگی هایی مانند اینكه افرادی باشند كه در فضای ضد آخوند و روحانیت رشد كرده باشند، تعصب زیادی نسبت به مبانی دینی شیعی نداشته باشند، به نوعی تسنن زده باشند و ویژگی های دیگری كه مطرح می كنند. یك بار در یكی از جلسات عمومی كه برای خانم ها تشكیل شده بود، یكی از خانم ها سئوال كرد كه بالاخره نظر نهایی شما نسبت به كتب شریعتی چیست؟ ایشان در پاسخ این مثال را به كار بردند كه من فكر می كنم كه كتاب های ایشان مثل آن بخاری می ماند كه روشن است اما دارد دود می زند.

ممكن است كه ما یك گرمایی از آن حس بكنیم، ولی نهایتاً در دراز مدت تمام مجاری تنفسی شما از این دود پر می شود. من فكر می كنم این مثال بسیار زیبا و دقیقی است كه نشان می دهد در كلمه كلمه ی آن كتاب ها دقت شده و ضمن اشاره به تأثیری كه این كتب در ایجاد انگیزه مذهبی و شور دینی در برخی می كرد اما به دلیل برخی اشكالات مبنایی جلو تنفس سالم را می گیرد. قشر جوان دانشجوی آن روز و حتی برخی روحانیون از این كتب متأثر بودند. حتی كسانی بودند كه به وسیله ی این كتاب ها دیندار شده بودند. لذا طرح این موضوع كه این كتب اشكالات مبنایی دارد، كار سختی بود. ولی من فكر می كنم كه ایشان خیلی خوب توانست این موضوع را روشن كند.

آیا شهید دیالمه قائل به این بود كه اگر كسی با این كتاب ها دیندار شود، در آینده با یك كتاب قشنگ دیگر بی دین شود؟

بله، مثلاً ایشان می گفتند اگر دقت كنید یك گروهی مثل گروه فرقان، این ها كتاب شهید مطهری را كه نخوانده اند. این ها كتب شریعتی را خواندند. یعنی از این طریق با اسلام آشنا شدند. به همین خاطر هم زمینه های انحراف توانسته در آن ها رشد كند. ایشان در زندان اوین برای گروه فرقان كلاس داشتند. من یادم هست در روز ختم شهید دیالمه در منزل ما، یك خانمی آمده بود كه به شدت گریه می كرد. به من گفت كه من عضو گروه فرقان بوده ام و آزاد شدم. او گفت شهید دیالمه در زندان، ساختار فكری من را دگرگون كرد. البته من الآن هم آن خانم را نمی شناسم.

چه كسی گزینه ی شهید دیالمه را برای این كلاس ها انتخاب كرده بود؟

نمی دانم،شاید شهید لاجوردی. اما از آنجایی كه شهید دیالمه یك نیروی توانمندی در طرح مبانی اسلام بود، گزینه ی دور از دسترسی نبود كه ما بگوییم چگونه به فكرشان رسیده كه او را انتخاب كنند. تقریباً همه از درخشش سخنرانی های شهید آگاه بودند. هر جا صحبت می كرد، او غالب بود. من به عنوان خواهر ایشان این حرف را نمی زنم بلكه اگر شما این حرف را به همه ی شاگردان و دوستان ایشان بگویید، من مطمئنم كه آن را تأیید می كنند. هر جا صحبت می كرد، غالب بود و فرق نمی كرد كه طرف مقابل در كدام جبهه و یا جهت فكری باشد.

شیوه ی طرح اسلام، آگاهیش از زوایای فكری انسان ها، مخاطب شناسی دقیقی كه داشت و همتی كه در این مسائل داشت، باعث چنین توانایی شده بود. او از فكرش و از عمرش و از مادیاتش هزینه كرد تا اسلام را دقیق بفهمد و به نسل جوان آن روز منتقل كند. برای كسانی كه دستگیر شده و در زندان بودند، كلاس مبانی اعتقادی گذاشتن آن هم به این شكل تأثیرگذار، مسئله ای است كه هركسی نمی تواند از عهده ی آن بربیاید.

امروزه بعضی معتقدند كه برخی از افرادی كه انحرافات فكری دارند، رگه های تفكر دكتر پیمان در آن ها هست، هم شخصیت های معروف سیاسی و هم شخصیت های معروف فكری. دكتر پیمان در ابتدای انقلاب شخصیتی بود كه تفكرات چپ و از سویی اسلامی خاص خودش را داشت. شهید دیالمه نظرشان راجع به دكتر پیمان چه بود؟

دكتر پیمان برعكس این كه امروز مطرح نیست، در آن زمان خیلی مطرح بود. گروه خاص خودش را هم داشت. هر چند كه اشخاصی همچون پیمان و بازرگان و سامی، تفاوت هایی با هم داشتند، اما تعبیر شهید دیالمه درباره ی اینگونه افراد این بود كه افكار آن ها با مبانی اصیل شیعی فاصله زیادی دارد و در واقع یك اسلام لیبرالیستی است.

امثال بازرگان و پیمان در آن زمان از افراد دانشگاهی متدیّن محسوب می شدند. اما كتاب های مثلاً بازرگان كه در كتابخانه ی شهید دیالمه بود، یك بخش هایی از آن خط كشیده شده بود.و مورد نقد قرار گرفته بود. آن روزها برخی از این آقایان دنبال این بودند كه برای جذب افراد اسلام را به گونه ای متفاوت طرح كنند اما شما خود شهید دیالمه را در یك حركتی عكس این می بینید. یعنی می خواست انسان ها را متحول كند تا دیندار شوند، نه دین را برای جذب افراد تغییر دهد.

ومن اگر بخواهم یك تفاوتی بین شهید دیالمه با روشنفكران دانشگاهی و حتی برخی روحانیون آن روز بگویم، همین مسئله است. ایشان در یكی از نوارهایشان این تعبیر را دارند كه ما یك طناب انداختیم گردن اسلام و داریم آن را دنبال خود می كشیم. به جای این كه ما دنبال اسلام برویم، اسلام را دنبال خود می كشیم.

به تفاوت فكری ایشان با برخی روحانیون اشاره فرمودید. با توجه به شخصیتی كه آن روز از آقای منتظری در اذهان بود و به یك معنا شخصیت شماره دو انقلاب فرض می شد، كلیت نظر شهید دیالمه در مورد آقای منتظری چه بود؟ چرا كه ظاهراً شهید دیالمه در جلسات پرسش و پاسخ آن زمان، صریحاً انتقاداتی را در عین حفظ احترام به ایشان وارد می كردند.

آقای منتظری نسبت به برخی مباحث مربوط به تشیع نظرات خاصی داشت، مثل سندیت مسئله ی فدك. البته چاپ این نظرات آقای منتظری در روزنامه ی اطلاعات پس از شهادت شهید دیالمه بود. اما بنا به ارتباطاتی كه ایشان داشت از این افكار آقای منتظری مطلع بود. البته در آن زمان فقط ایشان نبود كه چنین تفكراتی داشت. شهید دیالمه معتقد بود حساسیت یك عالم شیعه نسبت به چنین مسائلی باید بیش از این ها باشد. من فكر می كنم همین مسئله، اساسی ترین علّتی بود كه باعث شده بود تا آنچنان كه دیگران آقای منتظری را می پذیرفتند، ایشان نپذیرد.

این موضوعی كه گویا قرار بوده تا شهید دیالمه داماد آقای منتظری و یا به نقلی دیگر داماد آقای مشكینی شوند، تا چه حد صحت دارد؟

ایشان قصد ازدواج نداشت و اصلاً این بحث ها مطرح نشد. من تعجب می كنم كه این حرف ها از كجا گفته می شود؟ من فقط این یادم هست كه یك یا دوبار پدرم بحث اساس ازدواج ایشان را با مادرم مطرح كردند و وقتی ایشان هم متوجه شد، گفت كه من فعلاً قصد ازدواج ندارم. لذا ما اصلاً به مرحله ی تعیین شخص نرسیدیم. البته این به آن معنا نیست كه ایشان با ازدواج مخالف بودند چرا كه خودشان سبب ازدواج چند نفر از دوستانشان شدند.

در بعد مسائل سیاسی، هر چند كه مبارزات ایشان علیه رژیم پهلوی و به خصوص شیوه آن، جای بحث فراوان دارد، اما اگر اجازه بدهید یك جهشی داشته باشیم و بحث را جلوتر ببریم. لطفاً بفرمایید پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایشان در چه سمت هایی فعالیت داشتند؟

اجازه بدهید قبل از این نكته ای را بگویم شهید دیالمه مبارزه اش با شاه بر اساس یك تكلیف دینی بود یعنی میارزه را برای خود یك تكلیف می دید اما معتقد بود نباید به بهانه مبارزه اصول را زیر پا بگذاریم مثلا نباید به اسم مبارزه به اموال مردمی آسیب بزنیم او به طور جدی پایبند به یك مبارزه با حفظ تقیدات شرعی بود و همین امر او را از بسیاری مبارزین دانشگاهی آن روز جدا می كرد. به دلیل مبارزاتی كه ایشان در زمان شاه و نقشی كه در بیدار سازی جوانان داشتند، طبیعی است كه با پیروزی انقلاب، یكی از افرادی بود كه می توانست نقشی جدی در بسیاری از ارگان ها داشته باشد.

یكی از این ارگان ها سپاه بود. شهید دیالمه در مدتی كه در سپاه مشهد فعالیت می كرد، علاوه بر این كه مسئولیت گزینش سپاه مشهد را بر عهده داشت، در بسیاری از كارهای فكری كه در سپاه صورت می گرفت هم نقش داشت. علاوه بر این در تأسیس حزب جمهوری اسلامی مشهد هم نقش مؤثری ایفا نمود.

ارتباط ایشان با دیگر اعضای موسس، برای تأسیس حزب جمهوری اسلامی مشهد بیشتر از طریق چه كسانی بود؟

ایشان با شخصیت آیت الله خامنه ای از قدیم آشنایی داشتند. به یاد دارم كه در دوران جوانی، از ایشان با نام "سید علی" یاد می كرد و با ایشان ارتباط نزدیك داشت. شاید این سابقه آشنایی و به خصوص ارتباطات مبارزاتی شهید دیالمه با مقام معظم رهبری در مشهد، سبب ارائه ی این پیشنهاد شده بود. ایشان هم عضویت در شورای مركزی حزب جمهوری اسلامی مشهد را پذیرفت.

گویا مدت حضورشان در حزب جمهوری مشهد كم بوده است و بعد از مدت كوتاهی جدا می شوند، علل این جدایی چه بود؟

شهید دیالمه بر اساس افكار و عقایدی كه از مبانی دینی دریافته بود و به آن معتقد بود و در واقع جزئی از وجودش شده بود، افراد را مورد مداقه قرار می دادند و به اندازه ای كه یك فرد به مبانی دینی نزدیك بود، او را قبول داشته و می پذیرفت. مبارزه فكری شهید با بسیاری از شخصیت هایی كه در طول انقلاب مطرح شدند، بر اساس همین مبنا بوده است. در خصوص حزب هم باید بگویم كه در آن زمان آقای هادی خامنه ای در آن جا بودند و مسئله آقای احمدزاده و استانداری مشهد مطرح شده بود و ایشان به این دلیل كه احمدزاده را برای این مسئولیت مناسب نمی دانستند و عدم تفاهم با برخی افراد به جهت ضرورت التزام به مبانی شرعی در رفتارها، از حزب كنار كشیدند.

در همین راستا باید بگویم كه ایشان طالب دنیا و قدرت نبود. شما زندگی شهید دیالمه را خالی از رقابت های سیاسی و حسادت ها می بینید. یك نمونه از این خصوصیت ایشان را می توان در آن سخنرانی معروف ایشان در جلسه تصویب عدم كفایت سیاسی بنی صدر در مجلس دید. كسی كه قبل از ریاست جمهوری، مهمترین جمله را در مورد عدم كفایت بنی صدر گفته بود و در طول زمان، آن همه مدارك را جمع كرد كه بسیاری از شخصیت ها آن مدارك را دیده بودند و می دانستند كه شهید دیالمه ناگفته های زیادی علیه بنی صدر دارد، طبیعی بود كه ایشان بیشترین وقت را برای سخنرانی داشته باشند.

یعنی حتی همین الان نیز باید محل سوال باشد. اما او كمترین وقت را برای سخنرانی داشت، كه آن هم بر سر یك دقیقه و یا دو دقیقه اش بحث بود. در حالیكه شخصی مانند آقای موسوی خوئینی ها كه خود تا چندی قبل جزء طرفداران بنی صدر بود، یك ساعت در مورد عدم كفایت وی صحبت می كند. هیچ وقت یادم نمی رود كه ما در منزل مذاكرات مجلس را به صورت مستقیم گوش می دادیم و وقتی كه ایشان از مجلس برگشتند و وارد خانه شدند، من به قدری عصبانی بودم كه به ایشان گفتم كه برای چی به شما وقت ندادند؟

ایشان با آرامش گفتند كه "مهم نیست، من برای تاریخ حرف زدم. اصرار من برای این چند دقیقه صحبت كردن برای این بود كه من می ترسیدم كه آیندگان مذاكرات مجلس را بخوانند و بگویند كه مجلس شورای اسلامی اولین رییس جمهوری خودش را زیر سوال برد و عزل كرد، در حالیكه هیچ دلیل جدی نداشت. من آن چند دقیقه را برای این سخنرانی كردم. یعنی دیدم، برخی افراد دیگری كه صحبت كردند، دلایل جدی را مطرح نكردند، بنابراین من نگران این بودم."

حال اگر شما مشروح مذاكرات را بخوانید و بدانید، برخی از این افراد كسانی بودند كه یك دفعه 180 درجه با مواضع گذشته شان نسبت به بنی صدر زاویه گرفتند. این گونه نبود كه از ابتدا مخالف باشند، تا چند روز قبل به نفع بنی صدر شعار می دادند و یك مرتبه وقتی بحث عدم كفایت سیاسی مطرح شد، وقت گرفتند كه علیه بنی صدر صحبت كنند.

می توانید به صورت مصداقی نام ببرید؟

یكی خود آقای خلخالی بود.

می خواهم فضای منزل را بگویم، كه وقتی ایشان برگشت ، اعتراضی مطرح نكرد جز اینكه نگران آینده انقلاب بود، . اگر ذره ای درانسان حب جاه ومقام باشد این رفتارها ساده نیست . لذا مسئولیت هایی را هم كه بر عهده داشت، اگر احساس می كرد كه نمی تواند تأثیرگذار باشد، یا به تكلیفش عمل كند آن مسئولیت را به راحتی كنار می گذاشت.

حتی یكبار درجلسه كلاسهای مجمع كه ایشان خود موسس آن بود به شاگردان گفته بود هرزمانی كه احساس كنم شما به این حرفها عامل نیستید خودم این تابلورا پایین می آورم .!!ماكلاس تشكیل داده ایم ومبانی را مطرح میكنیم تابدان عمل كنیم وواقعا خود او آنچه می گفت عمل میكرد یعنی راهی را كه برای دیگران ترسیم میكرد راهی نرفته نبود راهی بود كه خود اول عمل كرده بود .اوبه حق مصداق معلمی بود كه قبل از آنكه معلم دیگران باشد معلم خودش بود به تعبیر حضرت امیر" معلم بنفسه" كه حضرت میفرمایند چنین كسانی سزاوارتر به تكریم وتجلیل هستند تاكسانیكه فقط به دیگران تعلیم میدهند اما خودشان درعمل لنگ میزنند.

اوچون روی خودش ونفسش باجدیت تمام كار كرده بود ویك مبارزه طولانی بانفس راتجربه كرده بود میتوانست در لحظات خاص بر نفسش چیره گردد.ومن رمز موفقیت شهید دیالمه را درخلوصی میبینم كه جاه ومقام وهمه دنیارا برای او بی ارزش نشان میداد جز انجاكه میتوانست از اسلام دفاع كند ویا خط انحراف والتقاط رانشان دهد .خودش میگفت جرم من آن است كه حرفهایم رازودتر اززمان میزنم !

گویا دشمنان عنود و به ظاهر دوستان حسود هم این جرم شهید دیالمه برایشان قابل تحمل نبود. لذا به ایشان تهمت انجمن حجتیه ای بودن می زنند و متأسفانه این تهمت تا به امروز نیز ادامه دارد. به نظر شما چرا برای تهمت این گزینه را انتخاب نمودند؟

بهتر است از همه كسانی كه آن روزوامروز برا ی حذف یاحداقل كم رنگ كردن درخشش اودر آسمان انقلاب اسلامی این حرف رامطرح میكنند بپرسیم شما كدام انجمنی قبل انقلاب را دیدید كه اهل مبارزه باشاه باشد؟ آخر كدام حركت شهید دیالمه شبیه به انجمنی ها بود؟ دستگیریهایش توسط ساواك وسابقه مبارزاتی اش بارژیم منحوس پهلوی ؟ تقلیدش از امام خمینی؟ یا دفاعش از ولایت فقیه ورهبری امام در نظر وعمل؟ یاحمایت همه جانبه اش از انقلاب وتشكیل حكومت اسلامی ؟كدامیك ؟!!!

من فكر می كنم كه شاید تنها چیزی كه می توانستند برای حذف ایشان بگویند همین بود . البته اوبه دلیل آن توانمندی هایی كه در مناظره و بحث داشت، وارد فضای مناظره با بهاییان در زمان قبل از انقلاب شده بود.حتی یك طبقه از كتابخانه او مربوط به كتاب های مربوط به بهاییان بود، از ایقان بهاءالله كه منبع اصلی آن ها بود تا سایر منابع .اما واقعیت این است كه اودر همه جبهه های جنگ بااسلام واردشد منتهی چون انجمن حجتیه به عنوان یك گروه مبارزاتی با بهاییت آن زمان مطرح بود، تنها چیزی كه شاید می توانستند از آن علیه شهید استفاده كنند، همین بود .

اوخود بارها و بارها در سخنرانی ها كه این سوال را از ایشان می كردند كه آیا شما انجمنی هستید؟ اواین پاسخ را می داد كه : "اگر كسی از شما تا به امروز بتواند یك مدرك بیاورد كه من حجتیه ای هستم، اسمم را عوض می كنم." حجتیه یك تشكیلات مشخص بود كه آدم ها در آن پرونده داشتند و استاد از مرتبه ای به مرتبه دیگر نمی توانست جابجا شود، مگر با گذر از سلسله مراتب. یك جلسه خانگی نبود كه هر كسی داخل آن برود و كاری را بر عهده بگیرد، كسانی كه با سیستمشان آشنا بودند، می دانند كه این ها در تشكیلاتشان رده بندی داشتند. این مسئله به جایی رسید كه بنظرم در آخرین سخنرانی های ایشان بود كه گفت " احساس میكنم این مسئله یك توطئه است برای اینكه من رااز زدن حرف های اساسی كه می خواهم بزنم منصرف كنند ."

چون بالاخره وقت جلسه به این پاسخها میگذشت .وایشان خیلی نگران این مساله بود.اومیگفت اگر بخواهیم به طرح مبانی اسلام بپردازیم من برا ی بیست سال حرف دارم .!

بعلاوه درزمان تحصن شهید دیالمه باهمراهانش ازمجمع احیاءتفكرات شیعی كه دردفتر روزنامه انقلاب اسلامی بعنوان اعتراض به كاندیداتوری بنی صدر صورت گرفت انجمن رسما در روزنامه اطلاعیه داد واعلام كرد كه این گروه جزء مانیستند !!!گرچه پس از شهادت دكتردیالمه انجمن كوشید كه ایشان را به خودش منتسب كند وحتی یك اطلاعیه ای هم بعنوان تسلیت درروزنامه داد كه ما وبرخی دوستان شهید كه حقیقت مثل روز برایمان روشن بود همان زمان هم بسیار ناراحت شده و مخالفت خود را به آنان اعلام كردیم .

لطفا كمی در مورد روزهای پایانی عمر پربركت شهید دیالمه و شب حادثه ی هفتم تیر صحبت بفرمایید.

همانطور كه می دانید پس از بررسی عدم كفایت سیاسی بنی صدر و عزل او، یك دیدگاه این بود كه باید این مسئله پیگیری و بنی صدر دستگیر شود.علاوه برآن تأكید شهید این بود كه باید ابعاد فكری بنی صدر باز شود و معیارها به جامعه داده شود. و من فكر می كنم ما این كار را نكردیم. اگر ما در همان زمان مبانی فكری بنی صدر را باز كرده بودیم، سروش مطرح نمی شد و همین طور اگر مبانی فكری سروش را باز كرده بودیم، موسوی این طور مطرح نمی شد.

اعتقاد ایشان این بود كه ما باید به جامعه معیار دهیم چرا كه هر روز یك نفر مطرح می شود و ما نمی توانیم دائماً راجع به اشخاص صحبت كنیم. خود اوهم واقعا دركلاسها این مساله را عملی كرد وسعی میكرد مباحث اسلامی را چه در حیطه قرآن وچه سیره اهلبیت وچه تاریخ سیاسی معیارها رابه شاگردانش انتقال دهد . در مورد دستگیری بنی صدر بنظرم كوتاهی هایی شد چون بعضی ها معتقد بودند كه شاید این مسئله به نفع انقلاب نباشد و به نوعی سیاست تسامح وتساهل را داشتند. بهرحال ایشان به دلیل اهمیت چنین بحثهایی كه مربوط به آینده انقلاب بود وبخصوص به دلیل بحث وزیر امور خارجه شدن موسوی كه ایشان در آخرین نوارشان به صراحت مخالفت خویش را بیان می كنند و می گویند من كاری نمی توانم بكنم الا یك رأی منفی، در جلسه حزب شركت كردند.

گرچه این حرف ها آن موقع خیلی خریدار نداشت. حتی كسانی به شدت با این مسئله مخالف بودند و ایشان در آخرین سخنرانی خودبه مناسبت شهیدچمران می گوید كه موارد دیگری هم هست اما من به جهت حفظ مصالح انقلاب آن ها را مطرح نمی كنم. ایشان خیلی مقید به این مطلب بود كه انسان در عین این كه روشنگری میكند،باید مواظب باشد كه این موضوع لطمه به اصل انقلاب و نظام نزند و دیگران نتوانند از این مطالب به راحتی سوءاستفاده بكنند.

از ویژگی های اخلاقی شهید برایمان بگویید.

رفتارهای ایشان در نشر مبانی اسلامی خیلی تأثیرگذار بود. مثلا اگر شما دقت كنید، آدم هایی كه جذب ایشان می شدند از تیپ های مختلفی بودند. این گونه نبود كه آدم هایی از یك شهر خاص جذب ایشان شوند و یا مثلا همه اش آدم های پولدار باشند یا فقط طبقات محروم ویا..... افرادی را كه شما در كلاس های ایشان می دیدید، همه جوروهمه تیپ آدم بودند. بنظرم دلیلش این بود كه نگاهش به جامعه یك نگاه طبقاتی نبود، فراتر از این ها می دید. اگر در مجلسی حضور داشت به گونه ای نبود كه كسی كه قدیمی تر است از آن كسی كه جدیدتر است نزدش محترم تر باشد، قدیم و جدید دركناراو خودشان را یكسان می دیدند.

در ارتباط با آدم ها به قدری صمیمی بود كه هر كسی فكر می كرد كه نزدیكترین آدم به او است، و شاید این ها را در برخی از مصاحبه هایی كه انجام دهید بشنوید. در حالیكه افرادی كه به عمق افكار وی پی برده بودند، من فكر می كنم كه از انگشتان دست هم تجاوز نكنند، ولی رفتار ایشان به گونه ای بود كه در همه علاقه و جنبه های صمیمی بودن را ایجاد می كرد. متواضع ومودب بود و به وضع ظاهری اش خیلی اهمیت می داد. فضای منزل ما با وجود او واقعاً قرآنی بود. یعنی هنوز هم فراموش نمی كنم، همیشه باید این ضبط روشن می بود.

حتی در انتخاب صوت های خاص و سوره های خاص و هنوز سوره طه را كه ایشان به شدت به آن علاقمند بود،وباآن زمزمه میكرد بیاد دارم . اهل دعا مناجات وعبادت بود، بسیار مهم بود. اولین دعایی كه من با آن آشنا شدم، دعای كمیل و به واسطه ی ایشان بود. سوم دبستان بودم. در یك شب جمعه كه میهمان داشتیم و در منزل رفت و آمد زیاد بود، ایشان من و خواهرم را صدا كرد و به اتاق كوچكی كه به آن صندوقخانه می گفتیم، رفتیم. چراغ ها را خاموش كرد و گفت بیایید دعا بخوانیم. او جلو نشست و ما هم پشت سرش. سپس یك نوار دعای كمیل كه خیلی حزین می خواند، روشن كرد.

به شدت گریه می كرد متحیر بودم و نمی دانستم كه چرا این قدر گریه می كند. فقط با گریه او گریه می كردم. من آن زمان حدود 9 سال سن داشتم و ایشان 20 یا21 سال چون دوازده سال با هم اختلاف سنی داشتیم. بعد به دلیل رابطه عمیق عاطفی كه بین ما وجود داشت، هر چیزی را كه اهمیت می داد، ما احساس می كردیم كه خیلی مهم باشد لذا برای اولین بار بود كه من در مفاهیم دعا دقت كردم. شنیده اید كه ایشان دعای كمیل را در دانشگاه راه انداخته بود. كسی عظمت كار را میتواندبفهمد كه با فضای دانشگاه آن روز آشنا باشد كه چقدر از این مفاهیم دوربود .

فكر می كنید چرا در طول این سی سال به شخصیت شهید دیالمه پرداخته نشد و تلاشی برای معرفی ایشان به نسل جوان صورت نگرفت؟

ببنید جریان اسلام ناب درطول تاریخ همواره مورد هجوم بوده است حتی درزمان حیات خود امامان شیعه. هركسی هم كه ازاین خط دفاع كرده همواره مورد تهاجم بوده حتی اگر نتوانستند به اواتهامی بزنند كوشیده اند اورا به انزوا بكشند تاصدای حق به گوشها نرسد چون منفعت طلبان روزگاروصاحبان زروزور طرح این افكاررا به ضررخود میدیدند. لذا مدافعان مكتب اهل بیت همه درد غربت را چشیده اند ویكی ازآنان هم دراین جریان بزرگ تاریخ شهید دیالمه بود.. او نقش بسیار تأثیرگذاری درتربیت نسل جوان آن روز و افشاگری خطوط انحرافی داشت به گونه ای كه وحشتی كه دشمنان از زبان او داشتند شاید از گلوله ها نداشتند.

مطالبش را نیز با شجاعت و صراحت كلامی كه داشتند، مطرح می كرد. مثلاً بحث اش درباره جایگاه زن، آن روز شجاعت می خواست و حتی امروز هم شجاعت می خواهد چون خیلی ها از این مطالب خوششان نمی آید. نكته جالب توجه این است كه ایشان این حرف ها را قبل از نمایندگی مجلس زد. من همیشه می گویم كه دو قشر است كه كسانی كه می خواهند رای بیاورند، سعی می كنند موافق این ها حرف بزند. یكی قشر زن است و یكی جوان. صحبت های شهید درباره ی جایگاه زن كه خیلی هم خریداری نداشت و در جوّ دانشگاهی بود، قبل از انتخابات بود و همیشه این تعبیر را داشت كه من كیسه برای رای ندوخته ام .

فكر می كنم كه به دلیل این جایگاه ویژه ای كه ایشان پیدا كرده بود و آن افكاری كه با شجاعت و صراحت مطرح می شد، باعث گردید، كه خیلی ها نخواستند و نمی خواهند كه ایشان مطرح شود. اگر كسانی هم ناآگاهانه این كار را انجام دادند، جای تأسف دارد و واقعا متأسفم كه چرا باید یك شخصیت تأثیر گذار از قشر جوان دانشگاهی آن روز كه تقریبا بسیاری از بزرگان ما به تأثیر او اذعان دارند، این قدر باید غریب باشد كه در جریان فتنه برای اولین بار مطرح شود. من نمی خواهم بگویم كه چرا این مطرح شد، شاید خداوند تبارك و تعالی می خواست كه ایشان در این مقطع مطرح شود. ولی این غفلت ها برای خود انقلاب هم آسیب دارد. شهید دیالمه به راحتی درباره مبانی فكری موسوی و مانند اوصحبت كرده بود، چرا نباید این ها قبلاً مطرح شود؟ به تاریخ انقلاب بنگرید غیر از یازده تا نوار تبیین جهان مجاهدین خلق از شهید دیالمه شما چند تا از بحث های جدی اندیشمندان را می توانید پیدا كنید كه مبانی فكری مجاهدین خلق را آن روز برای جامعه شرح داده باشند؟

مجاهدین خلق وقتی زیر سوال رفتند كه دست به كشتار زدند. بعد ما از مردم توقع داریم كه بتوانند توطئه های بعدی را درك كنند و طبیعی است كه این مشكل است. مبارزه ایشان با پیمان و موسوی و ابطحی و و منتظری، هیچ فرقی با هم نمی كرد. ایشان محكی داشت كه افكار و اندیشه ها را با آن محك می زد. هر كسی كه حرف هایش با معیار اسلام تطابق داشت، به همان اندازه تأیید می كرد وگرنه به همان میزان رد می نمود. آیا ما نباید این معیارهای را به جامعه بدهیم؟ هر یك از جوانان ما امروز می توانند یك شهید دیالمه باشند به شرط آنكه در آن ها معرفت دینی ایجاد كنیم و الگوهای خوب به آنان نشان دهیم .

در همین راستا شما نمی خواهید كه زندگی و سخنان ایشان را به صورت كتاب، یا جزوه و یا سایت خاصی ایجاد كنید؟ چون جایی كه به صورت مدون بتواند این صحبت ها را بیان كند و به كلیه ی آثار دسترسی داشته باشد، خود شمایید.

تا كنون كارهای زیادی انجام شده تمام نوارهای شهید دیالمه یك شناسنامه ای دارد، مثلاً اگر شما بگویید كه نام سروش در كدام نوار آمده است من به شما می گویم و در واقع همه این ها را جمع آوری كردیم و بر اساس آن، نوارها را موضوع بندی كردیم و به نرم افزار تبدیل كردیم كه تا كنون 5 شماره با نام رایت بیداری كه مشتمل بر سخنرانی های شهید است تولید و توزیع گردیده و یك نرم افزار جامع نیز درباره سیره و اندیشه شهید با نام جوانی فراتر از زمان تولید كرده ایم و موارد دیگر نیز در دست تهیه است.

ما این ها را به این جهت مكتوب نكردیم كه اندیشه و نظر خود شهید نیز بر این بوده است. چون در زمان حیات ایشان به وی پیشنهاد می شد كه این نوارها را به صورت مكتوب در بیاوریم، كه ایشان قبول نمی كردند و می گفتند ما چهار پنج ساعت بحث می كنیم و این ها سئوالاتشان را مطرح می كنند. من این همه توضیح می دهم، آخر هم می روند حرف دیگری می زنند. وای به حال آن كه یك جمله بنویسیم و به دستشان بدهیم. ایشان به شدت به گفتگوهای متقابل معتقد بود.

شاید این عامل باعث شد كه ما این كار را نكنیم البته ما نیز باور داریم كه شنیدن مستقیم كلام شهید آثار خودش را دارد گرچه در حد گزینش برخی جملات و جزوات كوچك این كار را كرده ایم و برای آینده نیز طرح هایی داریم. اما من فكر می كنم مسئولین فرهنگی جامعه در طول این سی سال باید پاسخگو باشند كه این قصور چرا صورت گرفته است؟

حتی در هفتم تیر در حد یك نام از ایشان یاد نمی شد. بارها مطرح كردیم كه شما از جملات خود شهید هم استفاده كنید. این همه تبلیغات در تلویزیون است. این همه حرف های مختلف از اشخاص گوناگون زده می شود، ایشان هم بالاخره یك شخصیت تأثیرگذاری بوده دو تا جمله كه حداقل مبانی دینی را مطرح كند پخش كنید، اما اقدامی نشد.البته ما هم چون با روحیات ایشان تربیت شدیم، هیچ وقت نخواستیم از شخصیت ایشان برای طرح خودمان استفاده كنیم.

ایشان یك كاری برای خدا كرده وخداوند هم ایشان را به مصداق إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا قرار داده است. كم نیستند آدم هایی كه می شنویم كه به ما می گویند شهید دیالمه راه و زندگی و هدف من را تغییر داد و ممكن نیست كاری انجام دهم و یاد دكتر دیالمه نباشم. به هرحال چون او خود به دنبال مطرح شدن نبود ما این قصور را برای خودمان توجیه كردیم اما من باز هم فكر می كنم همه مسئولان فرهنگی جامعه در برابر این شهید مسئولند.

او راهی را برای ما ترسیم كرد كه همه ما مدیون او هستیم مدیون خلوص، شجاعت ها و شهامت های او، و این همه پاداشی جز شهادت در راه خدا نداشت.ان شاء الله كه ما بتوانیم راه او را ادامه دهیم.

منبع: رجانیوز 

لحظه زیبای وصال ...

شهید داود حق وردیان، فرمانده گردان ویژه کربلا لشگر قدس گیلان

شهید داود حق وردیان، فرمانده گردان ویژه کربلا لشگر قدس گیلان

اگر می خواهی آدم شوی، چه باید بکنی؟



آیت الله مجتبی تهرانی غایت بعثت انبیاء را مکارم اخلاق خواند و با اشاره به رابطه اعمال با عالم غیب، تأکید کرد: انسان از عصر پیامبر(ص) به بعد به بلوغ انسانیّت رسیده است و به همین علّت است که می‏تواند معارفی را که قبل از پیامبر انسان‏ها درک نمی‏کردند، ادراک کند. آیت الله مجتبی تهرانی طی سخنانی به مناسبت بعثت حضرت محمد(ص) به تبیین اهداف رسالت انبیا الهی پرداخت که در پی می آید:


اعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطانِ اَلْرَجِیمْ ؛ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم ؛ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ وَ لَعْنَةُ اللهِ عَلَى أعْدائِهِمْ أجْمَعِین.


«تزکیه» هدف اصلی بعثت انبیا‏

در باب بعثت انبیا و به‏ طور خاصّ بعثت پیامبر اکرم(ص) دو بحث می‏تواند مطرح شود، یکی راجع به مأموریت انبیا است و دیگری راجع به غایت و نتیجه بعثت. درباره مأموریت پیامبر اکرم، (ص) بلکه جمیع انبیا، آیات متعدّدی داریم. به ‏طور مثال خداوند در سوره مبارکه آل‏عمران راجع به منّت الهی به‏ خاطر بعثت پیامبراکرم و مأموریت ایشان فرموده است: «لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنینَ إِذْ بَعَثَ فیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفی‏ ضَلالٍ مُبین‏».

در چهار آیه دیگر نیز خداوند به همین شکل درباره مأموریت انبیا سخن گفته است. این آیه شریفه چهار مأموریت را تعیین فرموده است: تلاوت آیات، تزکیه و سپس تعلیمِ کتاب و حکمت. مهمترین مأموریت، ‌مسأله تزکیه است، که هم نسبت به قبل و هم نسبت به بعدش نقش اساسی دارد. این خودش یک نوع مأموریت است.


انواع تزکیه و ارتباط آنها با هم

تزکیه به معنای تطهیر نفوس در سه رابطه مطرح می‏شود: اوّل؛ تزکیه عقل، یعنی تطهیر بُعد اعتقادی انسان از اعتقادات باطله؛ به ‏طور مثال: تطهیر عقل از شرک، تزکیه است. همان‏طور که اعتقادات غلط بر روی قلب آثار مخرّب دارد، این تزکیه نیز بر روی قلب اثر می‏گذارد.

دوم؛ تزکیه نفوس، یعنی تطهیر نفس از رذائل اخلاقی و کثافات نفسانی، مثل: کبر، حسد و امثال این‏ها. آنچه در رابطه با غایت بعثت انبیا مهمّ است و بر آن تأکید شده و نتیجه دعوت انبیا محسوب می‏شود، مسأله تزکیه اخلاقی است.

سوم؛ تزکیه عمل، یعنی انسان اعمال زشت را مرتکب نشود. این تزکیه در بعد جسمانی مطرح می‏شود. لذا انسان باید خودش را در جمیع ابعاد وجودی‌ چه از نظر اعتقادی، چه از نظر اخلاقی و چه از نظر عملی تطهیر نماید.


مراتب بهشت و جهنّم بر اساس مراتب تزکیه

همین سه نوع تزکیه، در مسئله بهشت و جهنّم نیز مطرح است، بهشت و جهنّم سه مرتبه کلّی دارد، مرتبه اوّل؛ بهشت اعمال است؛ یعنی هم صورت ملکوتی عمل نیک و آثار مترتّب بر آن، بهشت ‏ساز هستند و هم اعمال زشت و سیئات، جهنّم‏ سازند. این دوزخ و آتشِ عمل است. مرتبه بعدی، بهشت و جهنّم ملکات است که ملکه فضیلت بهشت ‏ساز و ملکه سیّئه جهنّم‏ ساز می‏باشد و مرتبه بعدی بهشت و جهنّم اعتقادات است.
این مراتب اسم هم دارند، مثلاً به بهشت ملکات، «جنّتِ صفات» و به بهشت اعتقادات، «جنّتِ ذات» می‌گویند. خود این جنّات دارای مراتب‏اند، به‏طور مثال آخرین مرتبه جنّت ذات، جنّت لقاء است و از آن‏طرف پایین‏ترین مرتبه دوزخ ذات، نار فراق است.


مکارم اخلاق، غایت بعثت انبیا

در بین این جنّات و نارهای سه‏گانه، آنچه قابل دسترس همگان است و بسیار مدّنظر انبیا و اولیا است، جنّت اخلاق و دوزخِ اخلاق می‏باشد، چون اگر عبد از جنّت اعمال عبور نکند به جنّت صفات نمی‌رسد و اگر به جنّت صفات نرسد نمی‏تواند به جنّت ذات راه پیدا کند. لذا انبیاء برای تزکیه انسان‌ها در هر سه رابطه به‏ خصوص در رابطه با اخلاق مبعوث شدند؛ در واقع غایت بعثت و دعوت انبیا، آراستن انسان‏ها به مکارمِ اخلاقی است. پیامبراکرم به تعبیرهای گوناگون غایت بعثت را، اِکمال مکارم اخلاق ذکر کرده‏اند.

در روایتی شریفه از پیامبر اکرم(ص) نقل شده است که حضرت فرموده‏اند: «بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الْأَخْلَاقِ»، یعنی نتیجه دعوت من که اگر این نتیجه نبود بعثت فایده‌ای نداشت، اِکمال مکارم اخلاق است. خداوند به پیامبران برای رسیدن به این غایت، چهار مأموریّت داد: تلاوت آیات، تزکیه نفوس، تعلیمِ کتاب و تعلیمِ حکمت.


رابطه اعمال با مکارم اخلاق و اعتقادات

در اینجا این سؤال مطرح می‏شود که دستورالعمل‌هایی که انبیاء آورده‏اند، یا از نوع عبادات است یا معاملات؛ از طرفی بین اعمال و هدف از بعثت که اکمال مکارم اخلاق است رابطه‌ وجود دارد. حال این بایدها و نبایدها چگونه انسان را به مکارم اخلاق می‏رساند.

در جواب باید گفت: در اعمال انسان حکمت‌هایی نهاده شده است و این اعمال با غیب ارتباطاتی دارند که عقل بشر به تنهایی نمی‏تواند آن حکمت‌ها و ارتباطات را ادراک کند، حتّی اگر فلاسفه عالم جمع شوند، حکمت‌های مودّعه الهیّه در اعمال و کیفیّت رابطه بین اعمال و غیر اعمال را به تنهایی نمی‌توانند کشف کنند. پرده برداشتن از روی این سرِّ حقیقی فقط به وسیله وحی الهی و راهی که منحصر به بعثت انبیا بود امکان داشت. انبیا این معنا را القا کردند که خیال نکنی عمل تو همین پیکره ظاهری است، بلکه اعمال با عالم غیب رابطه دارد و در آن اسراری نهفته است که نمی‏توانی ادراکشان کنی! اعمال مَلَکه سازند، خودِ ملکه و آثار مترتّبه بر آن، بهشت و جهنّم هستند. انبیا آمدند بگویند: نسبت به اعمالتان سطحی‏نگر نباشید.

از طرفی این ملکات بر روی اعتقادات اثر مستقیم دارند. توضیح آنکه ابعاد وجودی انسان یک قوس نزولی دارد، یک قوس صعودی. در باب اعتقادات، انسان ابتدا به وسیله عقل نظری‌اش مطلبی را اثبات می‌کند، بعد در نفس حالت نفسانی علم حاصل می‏شود، سپس، از این حالت نفسانی، عمل صادر می‌شود. پس سه مرحله شد: علم، حالت و عمل. این سه مرحله، قوس نزولی عمل است.

قوس نزولی را همه می‏فهمند امّا انبیا باید قوس صعودی را به بشر بفهمانند که چیست. انبیا مبعوث شدند تا به انسان‏ها بفرمایند: اعمالت روی نفس و به همین واسطه، بر روی اعتقاداتت اثر می‌گذارد. غایتی بعثت گفتن همین کلام است که: اعمال با غیب رابطه‌دارند.

کسی که اعتقادات صحیح دارد ولی امور اخلاقی را رعایت نمی‏کند مؤمن نیست. قوس نزولی را پایین آمده، امّا تا قوس صعودی را طیّ نکند اعتقادات عقلیّه جزء واردات قلبیّه نمی‌شود و اگر از واردات قلبیّه نشود از جنّت ذات محروم است و تا از اعمال صالح ملکات نفسانیّه پیدا نشود از جنّت صفات هم محروم خواهد بود. اگر هم اعمال صالح داشته باشی و به بهشت راه پیدا کنی، جایگاهت مراتب پایین‏ آن خواهد بود. لذا نتیجه دعوت انبیاء آشکار شدن مکارم اخلاق در اعمال است. اگر این‏چنین شد، اعتقادات در قلب رسوخ می‏کند و انسان قوس صعودی را طی می‏نماید. این بحث مقدّمه‌ای بود برای بحث اصلی.


تنها راه رسیدن به بلوغ انسانی


انسان برای رسیدن به بلوغ انسانیّتش، راهی جز مؤدّب شدن به آداب الهی ندارد و ادب الهیّه همین اعمال حسنه‏ای هستند که باید از آن مکارم اخلاق پدیدار شوند. در غیر این صورت حتّی پیامبران به بلوغ انسانیّت نمی‏رسند.


انواع بلوغ رسالت پیامبر اکرم(ص)

رسالت پیامبر سه بلوغ داشت. اوّل؛ بلوغ رسالت؛ دوم؛ بلوغ ولایت؛ سوم؛ بلوغ انسانیت. بلوغ رسالت به واسطه بعثت پیامبر بود؛ یعنی پیامبر بالغِ انبیاء است. در حالیکه انبیاء گذشته بالغ نبودند. حضرت علی(ع) بالغ اولیاء است و دیگران بالغ نبودند. انسان از عصر پیامبر به بعد به بلوغ انسانیّت رسیده است و به همین علّت است که می‏تواند معارفی را که قبل از پیامبر انسان‏ها درک نمی‏کردند، ادراک کند.

علی(ع)در نهج البلاغه می‏فرمایند: تا انسان مؤدّب به آداب الهی نشود و مکارم اخلاقی برای او حاصل نشود، به مقامات معنویّه نخواهد رسید. «وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِی مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وسلّم بِالْقَرَابَةِ الْقَرِیبَةِ وَ الْمَنْزِلَةِ الْخَصِیصَة»، شما قدر و منزلت من را نسبت به پیامبر، به سبب خویشاوندی و احترام مخصوصی که نزدش دارم می‌دانید؛ «وَضَعَنِی فِی حِجْرِهِ وَ أَنَا وَلِید»، در کودکی من را سرپرستی کرد و در کنار خودش قرار داد و من را تربیت نمود؛ «یَضُمُّنِی إِلَى صَدْرِهِ وَ یَکْنُفُنِی فِی فِرَاشِهِ وَ یُمِسُّنِی جَسَدَه»، من را به سینه‌اش می‌چسباند، در بستر خود قرار می‌داد و مرا در آغوش می‌کشید؛ «وَ کَانَ یَمْضَغُ الشَّیْ‏ء»، در دهان من غذا می‏گذاشت.

حضرت می‌خواهد بگویند من از کودکی در آغوش پیامبر بودم و از همان موقع ایشان من را ادب فرمودند. حضرت در ادامه می‏فرمایند: «مَا وَجَدَ لِی کِذْبَةً فِی قَوْلٍ»، هیچ‏گاه در گفتار، تخلّف گفتاری و «نعوذ بالله»! دروغ از من ندید، «وَ لَا خَطْلَةً فِی فِعْلٍ» و از نظر کرداری هیچ اشتباهی از من سر نزد. حضرت بر روی عمل تأکید می‏فرمایند، علّتش را می‏گویم.


پیامبر اکرم(ص) تربیت شده خداوند

بعد حضرت در مقایسه بین خودشان و پیامبر می‏فرمایند: «وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ بِهِ مِنْ لَدُنْ أَنْ کَانَ فَطِیماً أَعْظَمَ مَلَکٍ مِنْ مَلَائِکَتِه»، از آن موقعی که پیامبر را از شیر گرفتند، خداوند بزرگ‏ترین فرشته‏اش را مُقارن و همنشین پیامبر قرار داد. این همان موقعی است که علی (ع) می‌فرمایند خودم در دامن پیامبر بودم، «یَسْلُکُ بِهِ طَرِیقَ الْمَکَارِمِ وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ لَیْلَهُ وَ نَهَارَهُ»، تا شب و روز او را به سوی اخلاق نیک و ملکات زیبا راهنمایی کند؛ یعنی همان‏طور که فرشته بزرگ خدا از موقعی که پیامبر را از شیر گرفتند همراه پیامبر بود، من هم از زمان نوزادی در خدمت پیامبر بودم؛ چرا؟ «یَسْلُکُ بِهِ طَرِیقَ الْمَکَارِمِ وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ»، خوبی‌های تمام جهان را به او بیاموزد، سِیرش بدهد.


ولی بالغ مانند رسول بالغ است

«وَ لَقَدْ کُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِیلِ أَثَرَ أُمِّه»، من مثل بچّه شتری که به مادرش چسبیده است، دنبال پیامبر می‌رفتم، «یَرْفَعُ لِی فِی کُلِّ یَوْمٍ مِنْ أَخْلَاقِهِ عَلَماً»، هر روز از خُلق زیبای خودش پرچمی برمی‌افراشت و من هم از آنچه که می‌گفت پیروی می‌کردم؛ «وَ یَأْمُرُنِی بِالِاقْتِدَاءِ بِه»، به من فرمان می‌داد که از او پیروی کنم، «وَ لَقَدْ کَانَ یُجَاوِرُ فِی کُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ»، پیامبر 7سال به غار حراء می‌رفت، «فَأَرَاهُ وَ لَا یَرَاهُ غَیْرِی»، فقط من او را می‌دیدم‌؛ غیر از امام کسی او را نمی‌دید؛ «وَ لَمْ یَجْمَعْ بَیْتٌ وَاحِدٌ یَوْمَئِذٍ فِی الْإِسْلَامِ غَیْرَِ غَیْرَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلّم وَ خَدِیجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا»، جز پیامبر و خدیجه و من، در هیچ خانه‌ای مسلمان نبود.

«أَرَى نُورَ الْوَحْیِ وَ الرِّسَالَةِ وَ أَشُمُّ رِیحَ النُّبُوَّةِ»،ّ من نور وحی و رسالت را می‌دیدم و بوی نبوّت را استشمام می‌کردم. اگر آن تربیت الهی و مکارم اخلاق و خُلقِ عظیم نبود، پیامبر رسولِ بالغ نمی‏شدند. اگر امیرالمؤمنین علی(ع) مکارم اخلاق را از پیامبر، نسخه برداری اصلی نمی‏کردند، ولیّ بالغی نبودند، چون ولیّ بالغ کسی است که تالی‏تلو رسول بالغ باشد؛ آن چه را رسول در پس پرده می‌بیند، او نیز ببیند و آنچه به رسول، وحی می‌شود را استشمام کند.

در ادامه حضرت می‏فرمایند: «وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّیْطَانِ حِینَ نَزَلَ الْوَحْیُ عَلَیْهِ»، موقعی که وحی به پیامبر نازل می‏شد صدای ناله شیطان را شنیدم. زیربنا‌ی اینها همان مکارم اخلاقی است که پیامبر به ایشان آموختند. «فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ مَا هَذِهِ الرَّنَّةُ»، به پیامبر عرض کردم: این صدای چیست؟ «فَقَالَ هَذَا الشَّیْطَانُ قَدْ أَیِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ»، حضرت فرمودند: شیطان از اینکه ابناء بشر او را پرستش ‏کنند، مأیوس شده است، «إِنَّکَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ»؛ پیامبر فرمودند: تو نیز آنچه را می ‌شنوم می‌شنوی، «وَ تَرَى مَا أَرَى»، و آنچه را می‌بینم می‏بینی، «إِلَّا أَنَّکَ لَسْتَ بِنَبِیٍّ»، تفاوت تو با من فقط این است که نبی نیستی و....


نتیجه گیری

بنابراین زیربنای انسانیّت انسان و غایت بعثت انبیاء مکارم اخلاق است و بس. بین رسول و ولی و دیگر انسان‌ها فرقی نیست. اگر می‏خواهی آدم شوی، باید بفهمی در اعمالت حکمت‌هایی نهفته است و بین عمل تو و عالم غیب رابطه‏ای وجود دارد. برو کارهایت را درست کن! اگر چنین کردی به مکارم اخلاق رسیده‏ای و به وادی انسانیّت پا ‌گذاشته‏ای. آدم شدن به این نیست که یک «یا قدّوسی» بکشی تا آدم شوی! راه منحصر به همین است و غایت بعثت نیز همین بوده است.

تمبر یادبود شیخ عباس قمی

بازخوانی زندگی سیاسی و اجتماعی مرحوم دكتر شمس الدین مجابی

زندگی در جوار مجلس

دكتر سید شمس‌الدین مجابی در سال 1318 در خانواده‌ای مذهبی و فرهنگی در قزوین به دنیا آمد. پدرش سید ضیاءالدین معلم بود. وی در سال 1312 از آموزگاری استعفا داد و در اداره‌ی دارایی به كار مشغول شد. در سال 1318 نیز از كار در اداره‌ی دارایی استعفا داد و به كار تجارت مشغول شد. و در آن سال‌ها تاجر سرشناسی بود كه در سرای سعدالسلطنه‌ی قزوین به امر تجارت عمده اشتغال داشت. در سال‌های 1326 تا 1328 چندین بار قطاع‌الطریق كه در جاده‌ی زنجان به قزوین و قزوین به رشت به راهزنی مشغول بودند، محموله‌های پدرش را به سرقت بردند تا بالاخره او تمامی مكنت خود را از دست داد و با خانواده در سال 1328 به تهران مهاجرت كرد. محل سكونت خانواده‌اش در اطراف میدان بهارستان كه در دهه‌های 20 و 30 كانون فعالیت احزاب سیاسی و همچنین كانون تجمعات و فعالیت‌های سیاسی بود نیز، از همان سنین نوجوانی ایشان را به مسائل سیاسی علاقه‌مند نمود. به طوری كه در همان زمان فعالیت سیاسی خود را در نیروی سوم و سپس در كمیته محلات نهضت مقاومت ملی شروع كرد.

تحصیلات

تحصیلات ابتدایی را در دبستان حمدالله مستوفی قزوین كه مادرش مدیریت آن را به عهده داشت شروع كرد و در دبستان 15 بهمن تهران كه در خیابان ژاله نزدیك سه‌راه ژاله واقع شده بود، به پایان رساند. دوران متوسطه را در دبیرستان دارالفنون تهران كه اساتید برجسته و سطح بالایی داشت، شروع كرد و از آنجا دیپلم ریاضی گرفت. پس از دیپلم به مركز تربیت معلم وارد شد و پس از پایان دوره، در سال‌های 1326 و 1327 به استخدام وزارت فرهنگ (آموزش و پرورش) درآمد و ابتدا در معلم دبستان رهنما واقع در كوچه غیاثی خیابان شهباز و سپس معلم كلاس چهارم ابتدایی دبستان عُرفان در خیابان ژاله به تدریس پرداخت.

رتبه اول كنكور

استعداد و هوش سرشار ایشان موجب شد در سال 1338 رتبه اول كنكور در رشته مهندسی راه و ساختمان دانشگاه پلی‌تكنیك (امیركبیر) تهران را به دست آورد. در دانشگاه با دانشجویان فعالی همانند دكتر عباس شیبانی و مهندس مرتضی حاجی‌زاده مقدم آشنا شد و در حالی‌ كه در چهار سال تحصیل رتبه‌ی اول رشته خود را كسب می‌كرد، به فعالیت سیاسی خود ادامه داد. در این زمان در «سازمان دانشجویی نهضت آزادی» به فعالیت پرداخت و به علت علاقه و آشنایی با مسائل سیاسی به «كمیته سیاسی» نهضت به رهبری رحیم عطایی پیوست.

حمایت از نهضت اسلامی امام خمینی

در نهضت آزادی یك جناح تندرو و یك جناح راست وجود داشت. مجابی و دوستانش در جناح تندروی آن بودند، به همین دلیل در برابر وقایع سیاسی مواضع متفاوت اتخاذ می‌كردند. مثلاً در دوم فروردین 1342 كه به مدرسه فیضیه در قم حمله شد، افرادی مانند حنیف‌نژاد و برخی دیگر به قم رفتند، و در جلسه‌ای نیز با امام خمینی صحبت كردند. ولی نهضت آزادی حاضر نبود هیچ اعلامیه‌ای در پشتیبانی از طلاب و محكوم كردن حمله به فیضیه منتشر كند. امّا جناح تندرو اعلامیه‌ای در پشتیبانی از طلاب و حوادثی كه در قم به وجود آمد تهیه و تكثیر كردندكه با امضای گروهی از دانشجویان دانشگاه تهران منتشر شد .

در دوران تحصیل در دانشگاه پلی‌تكنیك چون شاگرد اول بوده و به لحاظ اخلاقی در میان دانشجویان سرشناس بود، برخی از مسئولیت‌های كلاس مانند تكثیر جزوه‌های درسی دانشجویان به وی سپرده می‌شد به همین دلیل دستگاه تكثیر را در اختیار داشت و از آن برای تكثیر اعلامیه استفاده می‌كرد. به همین دلیل در ماجرای «شورای مرجعیت» هم در طرفداری از مرجعیت امام خمینی اعلامیه تكثیر كرد.

در ماجرای اعلامیه افشاگر ضد كاپیتولاسیون امام خمینی چون مسئولین نهضت آزادی اعلامیه ای صادر نكردند، نسخه‌ای از اعلامیه امام را به دست آورد و به نام [گروهی از دانشجویان دانشگاه‌های تهران] تكثیر كرد .

دستگیری و زندان

كمیته سیاسی نهضت آزادی كه وظیفه اش بررسی اخبار و اطلاعات سیاسی بود، ساعت شش بعد از ظهر روز اول خرداد 1342 جلسه داشت. جلسه برای اولین بار در خیابان گرگان منزل حاج سید احمد حاج ‌سید جوادی كه در آن زمان دادستان تهران بود، تشكیل شد. از كمیته‌های دیگر هم برای شركت در جلسه دعوت شده بود. افرادی مانند سعید محسن، محمّد حنیف‌نژاد و محمّدمهدی جعفری در این جلسه حضور داشتند. جعفری تماس‌هایی با ایلات و عشایر جنوب ایران داشت. وی در فروردین و اردیبهشت 1342 چندین بار با هواپیما به جنوب رفته و برگشته بود. این موضوع برای ساواك كه او را تحت نظر داشت، مشكوك به نظر می‌رسید. در شب جلسه نیز جعفری از سفر جنوب برگشته بود و از فرودگاه به شركت انتشار رفته و سپس در ساعت 30/9 شب به جلسه آمد. جلسه تا ساعت 12 شب ادامه داشت. نیروهای ساواك جعفری را تعقیب كرده و به محل جلسه پی برده بودند. ساعت 12 شب خانه محاصره شد و همه شركت‌كنندگان در جلسه را دستگیر و ابتدا به مركز ساواك تهران واقع در خیابان شاهرضای قدیم (انقلاب) روبه‌روی مدرسه انوشیروان دادگر بردند. دستگیرشدگان در حدود دوازده نفر بودند كه مجابی نیز در میان آنها بود.

دستگیرشدگان را به زندان قزل‌قلعه بردند و صبح فردا به بهداری زندان شهربانی كه بعدها «به كمیته مشترك ضد خرابكاری» معروف شد، بردند. عده‌ای از اعضای جبهه ملی هم دستگیر شده بودند. در همان زمان وقایع 15 خرداد به وقوع پیوست . مدتی بعد به زندان قزل‌قلعه منتقل شد و سرانجام پس از مدتی او را برای پرونده‌خوانی بردند. پرونده‌خوانی در دادرسی ارتش صورت می‌گرفت و متهم برای شنیدن ادعانامه باید در دادستانی ارتش حاضر می‌شد. در آن زمان سرهنگ بهزادی دادستان ارتش بود. مجابی را در زندان نگه داشتند و در ردیف متهمان گروه دوم نهضت آزادی كه قرار بود برای آنها تقاضای اعدام شود، قرار دادند. امّا نه تنها گروه دوم بلكه گروه اول را نیز كه رؤسای نهضت آزادی بودند، اعدام نكردند.

بیماری در زندان

مجابی در زندان به بیماری قلبی مبتلا شد و دریچه قلبش لایه‌های كلسیم گرفت. اگر دوستانی مانند دكتر شیبانی و مرحوم دكتر آذر در كنارش نبودند، حالش به وخامت می‌گرایید.

در همان زمان، جان. اف كندی رئیس‌جمهور آمریكا كشته شد. با استفاده از این فرصت مجابی و همرزمانش نامه ای اعتراضی برای رؤسای شهربانی فرستادند اگر اعدامی هستیم ما را اعدام كنید. اگر هم كاری ندارید ما را رها كنید تا به تحصیل‌مان برسیم.» پس از مدتی آنها را با عنوان ممنوع‌الخروج از حوزه‌ی قضایی تهران به طور موقت آزاد كردند. حتی عده‌ای از رؤسای نهضت آزادی را هم آزاد كردند اما پس از مدت كوتاهی برای محاكمه دستگیر كردند.

اشتغال

پس از آزادی به دانشگاه برگشت و در مدت دو هفته 35 واحد درسی‌ را كه به علت دستگیری در خرداد 42 امتحان نداده بود را امتحان داد و در این مرحله نیز شاگرد اول شد. پس از فراغت از تحصیل با وساطت مهندس علی‌اكبر معین‌فر در دفتری به نام دفتر مهندسی سازمان برنامه به كار مشغول شد. این دفتر پس از مدتی به وزارت مسكن تبدیل شد.

معالجه قلب و ادامه تحصیلات

مجابی برای معالجه قلب در ابتدا به لندن رفت تا هم به معالجه قلبم بپردازد و هم برای تحصیل در دانشگاه نام‌نویسی كند. در لندن توسط بستگان به پزشكی كه متخصص جراحی قلب بود، مراجعه كرد. او درخواست كرد مبلغ هنگفتی به حساب او واریز شود كه از توان مالی مجابی خارج بود بنابراین تصمیم گرفت به پاریس برود. در دانشگاه سوربن و در دانشكده علوم در محل انستیتو هانری پوانكار، نام‌نویسی كرده و مشغول درس خواندن شد. هزینه بیمارستان را هم از سه بیمه‌نامه‌ای كه قبلاً به صورت آزاد و با پرداخت حق بیمه داشت، پرداخت. مدت نه ماه یعنی تا اواخر مرداد 1344 در بیمارستان بستری بود.

در ایامی كه در بیمارستان بستری بود جزوه‌ها و كتاب‌های درسی‌ و دیگر كتاب‌ها را مطالعه می‌كرد و پس از خروج از بیمارستان برای نام‌نویسی در دوره‌ی دكتری امتحان داد و دو دیپلم پیش‌دكتری در مكانیك كاربردی و ترمودینامیك كاربردی دریافت كرد. در دانشگاه سوربن در صورت قبولی در امتحان پیش‌دكتری اجازه نام‌نویسی در این مقطع را می‌دهند. پس از قبولی، در همان سال برای دكتری نام‌نویسی كرد و در مدت سه سال این دوره را با رتبه بسیار بسیار عالی یا به قول فرانسوی‌ها (Tres Honorable) به پایان رساند. در حالی‌ كه برخی افراد این دوره را هفت یا هشت ساله طی می‌كنند.

هم‌زمان با تحصیل، به كار در آزمایشگاه مركز تحقیقات بتن‌آرمه كه اساتید دانشگاه معرفی كرده بودند، پرداخت. تلاش و پشتكار فراوان وی مورد توجه پروفسور روبینسون ریاست مركز قرار گرفت.

فعالیت در دفتر اروپایی نهضت آزادی

در ابتدا با عده‌ای از «دانشجویان مسلمان»، «دفتر اروپایی نهضت آزادی (دانا)» را تشكیل و به فعالیت پرداخت و با تشكیل سازمان مجاهدین خلق ایران كه بنیانگذاران اولیه آن از اعضای سازمان دانشجویی نهضت آزادی بودند و دكتر مجابی با برخی از آنها آشنا بود، به همكاری با این سازمان پرداخت. امّا از آنجا كه مطالعاتی وسیع و عمیق درباره تفكرات ماركسیست- لنینیستی داشت به زودی متوجه تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین شده و با بحث‌های علمی بر اساس تفكرات اسلامی با آنها انحراف فكری سازمان را نشان داد. چنان‌كه بر اساس نوشته برخی از اعضای سازمان مجاهدین خلق دكتر مجابی در فرانسه «وجهه‌ی مذهبی‌اش را حفظ كرده بود» و معتقد بود در فعالیت‌های سیاسی «باید معیارهای اخلاقی» را هم در نظر داشت. به همین دلیل از آن سازمان دوری جسته و به هنگام ورود امام خمینی به پاریس به دیدار ایشان شتافت و در مدت اقامت امام در نوفل‌لوشاتو به خدمت به نهضت اسلامی امام مشغول شد.

عزیمت به ایران

عزیمت دكتر مجابی به ایران در سال 1357 بخش دیگری از زندگی ایشان را تشكیل می‌دهد. در این دوران به تدریس در دانشگاه پرداخت و با مسائل سیاسی و اجتماعی ایران پس از چهارده سال دوری از وطن آشنا شد. اواخر خرداد 1359 به دستور بنی‌صدر و به بهانه انقلاب فرهنگی دانشگاه‌های ایران تعطیل شد و دكتر مجابی به پاریس نزد همسر و فرزندانش رفت و تا آبان ماه سال 1361 در آنجا بود سپس به همراه فرزندانش به ایران برگشت.پس از بازگشت به ایران و بازگشایی دانشگاه‌ها، همزمان با كار در شركت نفت، یك بار دیگر به تدریس در دانشگاه مشغول شد.



نامزد مجلس اول شورای اسلامی

در سال 1358 كه انتخابات دوره‌ی اول مجلس شورای اسلامی برگزار می‌شد. دكتر مجابی با اصرار وحید فرمند، اكبر براتی و حسین صادقی كه در گذشته روابط مبارزاتی با وی داشتند از شهر قزوین كه محل تولدش بود، نامزد نمایندگی مجلس شد. وی در این باره می گوید: در آن روزها دسته‌جات و گروه‌های گوناگونی در كشور فعالیت می‌كردند. به همین دلیل گفتم: «من به هیچ گروه و دسته‌ای وابسته نیستم كه از من حمایت كنند.» دوستان جواب دادند: «شما نامزدی خود را اعلام كن، ما به تو كمك می‌كنیم.» من هم به صورت نامزدی مستقل نام‌نویسی كردم. یادآوری ماجراهایی كه در این مدت گذشت، بسیار پیچیده، گوناگون و هراس‌انگیز است. مبلغ دو ماه حقوقم را كه در آن زمان جمعاً پانزده هزار تومان بود، برای تبلیغات هزینه كردم كه البته بیهوده بود. در دوران تبلیغات انتخاباتی هر وقت از من می‌پرسیدند: «اعتقاد داری انتخاب می‌شوی؟» جواب می‌دادم: «خیر. معلوم نیست انتخاب شوم. فقط برای ابلاغ نظرات آمده‌ام .در این زمان در سخنرانی‌هایی كه می‌كردم و همچنین در یك اعلامیه ده، دوازده صفحه‌ای مسائل انقلاب و فعالیت مجلس خبرگان را كه در حال تنظیم قانون اساسی بود، تحلیل می‌كردم. با توجه به جوّ سیاسی شهر قزوین از تمامی گروه‌های سیاسی نامزدهای متعددی اعلام حضور كرده بودند. با توجه به اطلاعاتی كه از شهر قزوین داشتم، هدف اصلی‌ام از نامزدی قطعاً انتخاب شدن نبود، بلكه می‌خواستم با این وسیله مسائل انقلاب و دیدگاه‌های مختلف حضرت امام خمینی را كه از ایشان شنیده بودم، بیان كنم.در زمان انتخابات درگیری‌های گروهی و گروهكی در قزوین بسیار شگفت‌انگیز بود. از سوی دولت موقت و با پشتیبانی ابراهیم یزدی، آقایان حاج سید عباس ابوترابی و آقای سید احمد حاج‌سیدجوادی، از سوی دفتر بنی‌صدر آقای ناصر تكمیل همایون، از سوی گروه چریك‌های فدایی خلق شاخه اكثریت آقای میثمی و از سوی گروه رجوی نیز فردی دیگر و از سوی توده‌ای‌ها آقای الموتی نامزد شدند. من نیز نامزد مستقل بودم. در این دوره‌ی انتخابات كه آقایان سید عباس ابوترابی والد آسید علی‌اكبر ابوترابی و سید احمد حاج‌سیدجوادی انتخاب شدند، بداخلاقی‌ها و پاره كردن نوشته‌های تبلیغاتی دیگران در جوّی مسموم چشمگیر و تعجب‌آور بود.

جنگ تحمیلی

دكتر مجابی در زمان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، در شركت نفت به كار مشغول بود و در صنایع دفاع نیز طرح‌هایی را در سطح پدافند غیر عامل با مشاركت آقای تركان انجام داد . طرح‌ها درباره‌ی بیمارستان‌های زیرزمینی در جبهه و تلمبه‌خانه‌های حفاظت‌شده در مناطق نفت‌خیز بود. از آنجا كه تخصص وی دینامیك و تئوری انفجارات و تئوری موج و غیره بود. این طرح‌ها را به خوبی انجام ‌داد و مدتی هم مشاور مركز تحقیقاتی سپاه پاسداران در كارهای نظامی و انفجارات و سازه‌های پدافندی بود. در دانشگاه نیز فعالیت‌هایی در این زمینه داشت. در سال 1365 راهنمایی پایان‌نامه فوق لیسانس دانشجویی را به عهده داشت كه در مورد «سكوهای ثابت در خلیج‌فارس» بود و بعدها به صورت كتاب به چاپ رسید كه موضوع آن امكان ساخت این سكوها توسط محققان ایرانی را امكان‌پذیر ساخت. وی درباره فعالیت های دیگرش در جبهه ها می گوید: در جبهه تعدادی پناهگاه و قایق بتنی معروف به قایق‌های سرگردان كه در آن مواد منفجره كار می‌گذاشتند و پل‌های شناور ساختیم. این طرح‌ها بنا به تقاضای دانشجویان موضوع رساله فوق لیسانس قرار می‌گرفت و من استاد مشاور بودم. بیمارستان فاو را كه ساختیم، شش ماه مداوم توسط عراق بمباران شد، ولی خدشه‌ای به آن وارد نشد، پس از اینكه عراقی‌ها فاو را از ما پس گرفتند، صدام حسین از این بیمارستان دیدن كرده و گفته بود، این بیمارستان را خارجی‌ها برای ایران ساخته‌اند. تحقیق كنید طراح آن چه كسی بود؟ سیستم ساختمانی (كف- دیوار یكپارچه و سقف‌های قوسی به دهانه پنج متر و یا سقف مسطح و قوسی به دهانه سه متر) كه ما ایرانی‌ها طراحی آن را به عهده داشتیم.»

شهادت دو تن از فرزندان

دو تن از فرزندان دكتر مجابی در حادثه‌ی آتش‌سوزی مسجد ارگ تهران در محرم‌الحرام 1426 هجری قمری مصادف با بهمن 1383 به شهادت رسیدند. میر سیف‌الدین در سال 1351 و میر مجدالدین در سال 1353 در شهر پاریس به دنیا آمدند. دوران دبستان خود را در آنجا گذراندند و از همان كودكی مقدمات زندگی فردی مسلمان و ایرانی را از پدر فرا گرفتند. میر سیف‌الدین پس از اخذ دیپلم تحصیلات خود را در رشته‌ی حقوق ادامه داد و پس از اخذ مدرك كارشناسی حقوق از آنجا كه به زبان فرانسه تسلط كامل داشت، در اداره‌ی مبادلات خارجی معاونت حقوقی ریاست جمهوری به خدمت مشغول شد. به نقل از دوستان و همكارانش، فردی بسیار حساس نسبت به بیت‌المال و حقوق مردم بود و در قراردادهای بین‌المللی روی حقوق حقه‌ی مردم سخت پافشاری می‌كرد و اجازه نمی‌داد كوچكترین خدشه‌ای به حق مردم وارد شود. میر سیف‌الدین در سال 1377 ازدواج كرد و به هنگام شهادت یك فرزند دختر به نام فاطمه سادات داشت.

میر مجدالدین نیز به زبان فرانسه مسلط بود و پس از پایان تحصیلات در شركت فولاد مباركه مشغول به كار بود و آن‌طور كه همكارانش می‌گفتند، پس از اتمام كارهای خود در اداره، به همكاران خود نیز كمك می‌كرد. میر مجدالدین نیز در سال 1376 ازدواج كرد و به هنگام شهادت دو دختر به نام‌های زینب سادات و دختر دیگری به نام لیلا سادات داشت.

وفات

دكتر شمس الدین مجابی روز یكشنبه 10/2/91 در اثر ایست قلبی دار فانی را وداع گفتند و مراسم ختم ایشان روز پنج شنبه14 اردیبهشت با حضور فرزندان، اقوام، اعضای انجمن اسلامی پاریس و جمعی از شخصیت ها از جمله محمد غرضی، لطف الله میثمی و ... در بهشت زهرای تهران برگزار شد.


منبع: آرشیو مركز اسناد انقلاب اسلامی

چند اپیزود با امام

ملاقات امام با شاه

تنها ماشینی اجازه داشت وارد دربار شود كه مشكی رنگ باشد و فقط یك سرنشین داشته باشد . باید دم در ورودی از ماشین پیاده میشد . كلاهش را بر می داشت ، لباس ملاقات می پوشید و وقتی وارد اتاق میشد می ایستاد تا اجازه نشستن بدهند . حتی از چند ساعت قبل ، آداب ملاقات با شاه را هم یادش می دادند .امام سوار ماشین سفید رنگی بود .به در ورودی كه رسید، گفت : ((روح الله از طرف آیت الله العظمی بروجردی)) نگهبان گفت : باید از ماشین پیاده شوید .امام گفت پس بر می گردم .نگهبان در را باز كرد و ماشین تا دم در كاخ رفت . امام بدون این كه لباسش را عوض كند داخل شد و نشست روی صندلی شاه .شاه كه آمد ، صندلی نبود و مجبور شد بایستد تا صندلی بیاورند .امام گفت :((آیت الله بروجردی فرمودند قاتلین بهائی های ابرقو باید آزاد شوند )) شاه گفت : شاه مشروطه چنین كاری از دستش بر نمی آید .دوباره پیام آیت الله را تكرار كرد ، بلند شد و رفت .همان روز فرمان آزادی قاتلین بهائی ها صادر شد.


شوفرها روحانی سوار نكنند

وقتی امام در سال 42اعلامیه شاه دوستی یعنی غارتگری را نوشت ، شهربانی دستور داد هیچ تاكسی حق سوار كردن روحانی ها را ندارد . امام فرستاد سراغ رئیس شهربانی كه من چنین چیزی شنیدم .اگر تو دستور داده باشی زنگ می زنم از تهران 100تا سواری بیایند طلبه ها را سوار كند . افتخار هم می كنند . رئیس شهربانی دست و پایش را گم كرد و گفت نه این طور نیست .خلاف به عرضتان رسانده اند.دستور داد تمام شوفرها را جمع كنند .حرف صبحش را پس گرفت.


تایید امام رضا

بحث قانون انجمن های ایالتی و ولایتی بود .چند تا نامه داد به من تا ببرم برای علمای خراسان .گفت قبل از اینكه كسی را ملاقات كنی برو حرم امام رضا .از زبان من بگو آقا !كار بزرگ و مسئله ی خطیری پیش آمده .ما وظیفه داریم قیام كنیم .اگر رضایت دارید تاییدمان كنید.


گریه برای تظاهر كنندگان

قمی ها تظاهرات كرده بودند .گارد هم كم نگذاشته بود و بدجور مردم را زده بود .با قنداق تفنگ زده بودند به شانه زنی كه بچه در بغل شعار می داده .بچه افتاده بود و سرش خورده بود به جدول كنار خیابان .آقا كه شنید خیلی گریه كرد .یك شبانه روز هم چیزی نخورد .حتی چای.


ماجرای ترور امام در فرانسه

چیزی از اقامتمان در فرانسه نمی گذشت .گفتند آقا فلانی آمده شما را ببیند .امام گفت . بگویید عمامه اش را بردارد و داخل شود .تعجب كردیم .باورمان نمی شد داخل عمامه اش اسلحه باشد. خامش كرده بودند. می خواست امام را ترور كند ...


دزدیدن بنی صدر

گفت اگر یك ملیون دلار به من بدهید بنی صدر را می دزدم و تحویلتان می دهم . امام مخالف بود . حتی با كشته شدن بنی صدر هم مخالفت می كرد و می گفت : چرا باید او را بكشیم ؟ اگر ما بر حق هستیم پس تبلیغات او تاثیری ندارد اگر هم حرف او درست است این ماییم كه باید عملمان را تصحیح كنیم.


باغچه كوچك امام

در شبانه روز سه بار قدم می زدند .یك روز روبروی غنچه ای ایستادند و گفتند فكر می كنی این غنچه گل چند روزه باشد ؟ گفتم .نمی دانم .گفتند من دقیقا می دانم .دو روز و نیم است كه باز شده و من هر روز نگاهش می كنم .اگر گفتی كدام یك از درخت ها قشنگ تر است ؟ من تا آن روز به این موضوع توجه نكرده بودم .گفتم خب این یكی .گفتند همین طوری نگو . چه دلیلی برایش داری ؟ 

امام به یك درخت دیگر گوشه حیاط اشاره كردند و گفتند : فاطی نیستی ببینی ، صبح قبل از آفتاب كه قدم می زنم ، نمی دانی این درخت چقدر قشنگ است .وقتی نور خورشید از آن پشت به بالای درخت می رسد . این قسمت درخت زیبایی خاصی پیدا می كند.

روایت بی‌سانسور از یک شاهد زنده حادثه هفتم تیر

امضای دکتر مرتضی محمدخان، را شاید هنوز بتوان بر روی اسکناسهای به جا مانده از سال‌های ۷۲ تا ۷۶ پیدا کرد. امضایی که با عنوان وزیر امور اقتصادی و دارایی به جا مانده‌است.
دکتر مرتضی محمد‌خان، در سال ۱۳۲۴، در تهران متولد شده‌است و به قول خودش، «بچه تهران»، است. آن‌طور که او نقل می‌کند، دوران کودکی و جوانی را با فقر اقتصادی، که ویژگی اکثر خانواده‌های آن روز ایران بود سپری کرده و در عین حال تحصیلات خود را تا پایان دوره متوسطه ادامه داده‌است.

در سال ۱۳۴۷ برای ادامه تحصیل به آمریکا می‌رود و در آنجا رشته مهندسی صنایع را در دانشگاه «سن‌خوزه» کالیفرنیا، به پایان می‌برد. سپس در‌‌ همان دانشگاه، در رشته اقتصاد فوق لیسانس خود را اخذ می‌کند.

هم‌زمان با تحصیل و در کنار چهره‌های شاخصی چون شهید دکتر چمران، محمد هاشمی رفسنجانی، محمود واعظی و دیگران، انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا را تشکیل می‌دهد و به مبارزه علیه نظام شاهنشاهی می‌پردازد.

پس از انقلاب اسلامی، به حزب جمهوری‌اسلامی می‌پیوندد و در کنار بزرگانی چون شهید مظلوم، آیت‌الله دکتر بهشتی، آیت‌الله خامنه‌ای، آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، آیت‌الله موسوی اردبیلی، شهید حجت‌الاسلام دکتر محمد جواد باهنر، شهید آیت و… به عضویت شورای مرکزی ۳۰ نفره حزب جمهوری اسلامی در می‌آید.

پس از آن، در دوره نخست وزیری موقت آیت‌الله مهدوی کنی و نخست‌وزیری مهندس میرحسین موسوی، معاونت وزارت کشور را در وزارتخانه‌های مهندس نیک‌روش و حجت‌الاسلام علی‌اکبر ناطق‌نوری پذیرا می‌شود.

دکتر محمدخان، در دوره پس از انقلاب، دکترای خود را از دانشگاه پونای هند، در رشته انتقال تکنولوژی اخذ می‌کند. در سالهای ۶۸ تا ۷۲، قائم مقام وزارت اقتصادی و دارایی می‌شود و همزمان ریاست گمرکات کشور را به عهده می‌گیرد.

از سال ۱۳۷۲ تا پایان دولت سازندگی از سوی آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، وزارت اقتصادی ودارایی به او سپرده می‌شود. پس از آن و تا امروز، معاونت اقتصادی مجمع تشخیص مصلحت نظام بر عهده او قرار دارد.

محمدخان، هم‌اکنون عضو هیأت علمی دانشگاه خواجه نصیر طوسی است و تا کنون چندین عنوان کتاب و مقاله از او به چاپ رسیده‌است. او همچنین ریاست کانون کار‌شناسان رسمی دادگستری را نیز تقبل کرده‌است. عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی، که به گفته او هنوز منحل نشده‌است، هم اکنون عضو شورای مرکزی حزب «اعتدال و توسعه» نیز هست.

دیدار ما با این یار با سابقه انقلاب، در بعد‌ از ظهر گرم دوشنبه دوم تیرماه ۱۳۸۷، و در دفتر کارش در کانون کار‌شناسان رسمی دادگستری برگزار شد. او به گرمی از ما پذیرایی کرد و بیش از ۳ ساعت خاطرات با ارزش خود از روزهای ملتهب و داغ سال‌های اول انقلاب را برای ما شرح داد.

انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی در هفتم تیرماه سال ۱۳۶۰ و شهادت شهید دکتر بهشتی و ۷۲ تن از یاران صدیق انقلاب اسلامی، بعد از گذشت ۲۷ سال هنوز یک حادثه تامل برانگیز است.

اعضای هیأت رئیسه کانون جوانان حزب اعتدال و توسعه، یکشنبه دوم تیرماه، با دکتر مرتضی محمد خان عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی در دهه ۶۰ و عضو فعلی شورای مرکزی حزب اعتدال و توسعه، دیداری صمیمانه داشتند.

در این دیدار صمیمانه، اعضای هیات رئیسه کانون جوانان حزب اعتدال و توسعه، ضمن تجلیل از شهدای والامقام فاجعه هفتم تیر، زوایایی از حوادث منتهی به انفجار در دفتر حزب جمهوری اسلامی را مورد واکاوی قرار دادند.

دکتر مرتضی محمد خان نیز در این دیدار به برخی از نکات قابل تامل در سالهای آغازین پیروزی انقلاب و نیز آرایش گروههای سیاسی در آن دوره اشاره کرد.

عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی، در ابتدا با اشاره به ریشه‌های شکل گیری انقلاب اسلامی گفت: «انقلاب ایران، یک انقلاب اسلامی بود که روحانیت و نهادهای دینی در آن نقش محوری داشتند، قاعدتاً گروههایی هم که در مسیر شکل‌گیری انقلاب ایران بوجود می‌آمدند متاثر از آموزه‌های دینی بوده و باید پیگیری خواسته‌های مردم مسلمان ایران را سرلوحه برنامه خود قرار می‌دادند، اما واقعیت این است که برخی گروه‌ها با ظاهرسازی، اهداف دیگری را در سرمی‌پروراندند که مشخص نبودن ماهیت آن‌ها در سالهای آغازین پیروزی انقلاب برای مردم، صدمات جبران ناپذیری را به انقلاب و ملت وارد کرد».

این عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی در دهه ۶۰ افزود: «اقدام تروریستی ۷ تیر سال ۱۳۶۰ را هم باید در همین راستا ارزیابی کرد و مورد توجه قرار داد؛ چرا که ماهیت بسیاری از افراد و گروههای فعال در عرصه سیاسی ایران قبل از این حادثه برای آحاد مردم به طور کامل مشخص نبود».

محمدخان گفت: «مردم پس از این حادثه بود که به عمق دشمنی، گروههای معاند با اسلام و روحانیت پی‌بردند و ‌‌نهایت قساوت و کینه‌توزی آن‌ها با امام (ره) آشکار شد».

عضو شورای مرکزی حزب اعتدال و توسعه در ادامه با یادآوری اوضاع امنیتی کشور در دوران انقلاب اسلامی اظهار داشت: «درست در روز ۲۲ بهمن که خبر آمد گارد شاهنشاهی می‌خواهند به محل اقامت حضرت آیت‌الله خمینی (ره) که سران انقلاب هم در آن محل جمع بودند، حمله کنند؛ امام خمینی (ره) با صدور اعلامیه‌ای از مردم خواستند که به خیابان‌ها بیایند و کسی در خانه نماند. با این دستور امام، حمله گارد و دیگر دسیسه‌ها خنثی شد و مردم به خیابان‌ها آمده و با سلاحهایی محدود، کنترل شهر را در اختیار گرفتند و برای اینکه آرام آرام سازماندهی امنیت وجود داشته باشد، کمیته‌هایی در محلات تشکیل شد، و بدین ترتیب» کمیته‌های انقلاب اسلامی «شکل گرفت».

محمدخان گفت: «هرچند روند جایگزینی نیروهای انقلابی به جای عمال رژیم گذشته به سرعت در حال طی شدن بود و به ظاهر همه گروههای پیروز بر رژیم پهلوی، همه حول محوریت حضرت امام (ره)، جمع شده و هیچ کسی منکر این نبود که انقلاب، انقلابی اسلامی و رهبرش امام خمینی (ره) است، ولی واقعیت این است که دیدگاه‌های گروه‌ها و افراد از چریکهای فدائی خلق تا سازمان مجاهدین و نهضت آزادی، در یک طرف و گروههای مبارز اسلامی، موتلفه و روحانیت از طرف دیگر با هم تفاوت داشت».

عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی افزود: «این افراد و گروه‌ها در زندان‌ها با هم بحث‌های ایدئولوژیکی داشتند و نسبت به نظام آینده اسلامی و نظام آینده‌ای که برای آن مبارزه می‌کردند افق‌هایی را تصویر کرده و تصوراتی داشتند، بنابراین به طور کامل نسبت به دیدگاههای هم نسبت به شیوه اداره کشور آگاه بودند».

مرتضی محمدخان گفت: «گروههایی که خیلی اعتقادی به روحانیت و عمق آرمانهای امام نداشتند، از‌‌ همان ابتدا و حتی قبل از شکل گیری شورای انقلاب، که روحانیت به صحنه مدیریت تحولات سیاسی کشور آمد، از این موضوع راضی نبودند، علی رغم اینکه در ترکیب شورای انقلاب علاوه بر آیت الله مطهری، آیت الله بهشتی، آیت الله خامنه‌ای، آیت الله موسوی اردبیلی، آیت الله هاشمی رفسنجانی، دکتر باهنر، دکتر شیبانی، چهره‌های دیگری نیز چون مهندس مهدی بازرگان، دکتر یداله سحابی، مهندس عزت الله سحابی، ابوالحسن بنی صدر و داریوش فروهر، نیز حضور داشتند، اما این عده‌ای را راضی نمی‌کرد و آن‌ها از‌‌ همان ابتدا اقدام علیه روحانیت و تفکر امام را آغاز کردند. شورای انقلاب مرکب از ۱۲ نفر بود در محل طبقه دوم ساختمان مجلس شورای ملی قدیم، در بهارستان مستقر شد و زمام امور را به دست گرفت».

دکترمحمدخان سپس به روند استقرار کمیته‌های انقلاب اسلامی و نیز برخی گروههای سیاسی اشاره کرد و گفت: «در روزهای آغازین پیروزی انقلاب، هر کسی و هر تشکلی برای خودش یک پایگاهی درست می‌کرد، مثلاً همین وزارت بازرگانی فعلی در خیابان ولی‌عصر (عج) تهران، پایگاه سازمان مجاهدین خلق بود، مسعود رجوی و تشکیلاتش آن ساختمان را در اختیار گرفته بودند. دیگری پایگاهش در میدان آزادی بود و منطقه کن و طرشت و…. را در کنترل خود داشت، ‌ مرحوم ایروانی، ‌ منطقه باغ‌شاه و سمت گمرک را در اختیار گرفته بود، به هر حال هر کسی یک منطقه‌ای را داشت، ولی» کمیته‌های انقلاب «که عملاً از نیروهای مردمی تشکیل شده بود و در مناطق مختلف تحت نظارت آیت‌الله مهدوی کنی، به عنوان رئیس کمیته‌ها فعالیت می‌کردند، در مساجد و خیابان‌ها سنگربندی کرده بودند، باعث شدند که مغازه‌ها و اماکن عمومی که مدت‌ها به‌خاطر نبود امنیت تعطیل بودند، با تامین امنیتی که به وجود آمد باز شوند و کسب و کار مردم به جریان بیافتد».

وی افزود: «در این شرایط احزاب سیاسی زیادی در کشور به صورت بسیار فعال ایجاد شد تا جائیکه شاید بیش از ۱۰۰ حزب و گروه سیاسی به وجود آمد حتی حزب توده که در گذشته وجود داشته و بعداً منحل شده بود و حزب توده خارج کشور که در برلن بودند. این‌ها همه به تهران بازگشته بودند، افرادی مثل جلال‌الدین فارسی هم که با جنبش آزادی‌بخش فلسطین بودند این‌ها هم به تهران آمدند و تمام کسانی که در جریانات مبارزاتی بودند، برای خودشان یک مرکزی در تهران درست کردند، مرکز ثقل هه‌این‌ها هم دانشگاه تهران بود. در دانشگاه تهران هم تمام این گروه‌های موجود برای خود پایگاهی داشتند و دانشگاه، مرکز ستاد خبریشان بود».

عضو شورای مرکزی حزب اعتدال و توسعه سپس به فعالیت احزاب در ماههای ‌آغازین پیروزی انقلاب اشاره کرد و اظهار داشت: «به هر حال انقلاب بسیار جوان بود، در آنجا هم به تدریج مخالفت‌هایی از طرف گروه‌ها بروز یافت. به خصوص بعد از آنکه حضرت امام (ره) آقای مهندس بازرگان را به عنوان نخست‌وزیر انتخاب کردند و مهندس بازرگان هم از تیم نهضت آزادی‌ خودشان، عمده کابینه را تعیین کردند، مخالفت‌ها مطرح شد. گروه‌های چپی به طور کلی، ‌ مثل حزب توده و چریکهای فدائی‌خلق و… آن‌ها دائماً با نشریاتی که داشتند، ‌ پیشگام این مخالفت‌ها بودند. (در آن زمان شاید بیش از ۵۰۰ نشریه در تهران چاپ می‌شد). در این فضا، افشاگری افراد و گروه‌ها علیه یکدیگر وجود داشت که علیه یکدیگر اطلاعات غلط و درست می‌دادند و این آرام‌آرام تبدیل شد به یک سری جریانات که برخی اعضای شورای انقلاب هم آن را تایید می‌کردند».

دکتر محمدخان گفت: «از این رو عده‌ای از آقایان عضو شورای انقلاب که از این روند و فضای ملتهب داخل کشور نگران بودند و دامنه تخریب‌ها علیه نیروهای اصیل انقلاب را در حال گسترش می‌دیدند و به منظور فرهنگ‌سازی و کارتشکیلاتی- فرهنگی برای تضمین آینده انقلاب وارد صحنه شدند و حزب جمهوری اسلامی را تشکیل دادند».

وی افزود: «در این اوضاع، سه گفتمان در عرصه سیاسی کشور دیده می‌شد؛ در یک قطب نهضت آزادی بود که روزنامه» میزان «را داشت، در قطب دیگر تیم آقای بنی‌صدر بود که روزنامه‌» انقلاب اسلامی «را داشت و گفتمان دیگر حزب‌الله و خط امامی‌ها بودند که روزنامه» جمهوری اسلامی «را داشتند و آقای مهندس موسوی و آقای مسیح مهاجری -که ایشان هم از مجروحین هفتم‌تیر هستند- در راس آن بودند. تقریباً این سه روزنامه روزنامه‌های سیاسی‌ای بودند که با هم در کش‌وقوس و رقابت بودند. روزنامه» میزان «حاکمیت دولتی داشت، چون به هرحال دولت در اختیار نهضت ‌آزادی بود، ‌ روزنامه» انقلاب اسلامی «در تدارک انتخابات ریاست‌جمهوری برای آقای بنی‌صدر بود. حزب جمهوری اسلامی هم در حال سازماندهی تشکل و تشکیلاتی بود که بتواند در اداره سیاسی کشور و استقرار انقلاب، تاثیرگذار باشد».

عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی درباره استقرار دولت موقت گفت: «یکی از عللی که در ابتدا آقای مهندس بازرگان نخست‌وزیر شد و نهضت آزادی دولت را در دست گرفت این بود که گروه‌های دیگر سیاسی، سازماندهی منسجم و کادرسازی نداشتند، من خودم به یاد دارم که زمانی از من خواسته شد برای اداره امور اصلی کشور ۴۰۰ اسم بدهم که ما هم از دوستانی که می‌شناختیم شاید حدود ۳۰ یا ۴۰ نفر را معرفی کردیم، بیشتر از این کسی را در این سطح نداشتیم (نمی‌شناختیم) که این آدم‌ها باید در پست‌هایی از فرمانداری و بخشداری تا سطح وزارت به کار گرفته می‌شدند. البته از دوستان دیگر ما مثل دکتر قندی یا آقای محمد هاشمی، یا شهید چمران، هم اسم خواسته بودند که وقتی به اسامی ارائه شده نگاه می‌کردید، متوجه می‌شدید که افراد معرفی شده توسط ۲۰ نفر در مجموع به زحمت به ۱۰۰ نفر می‌رسید».

دکترمحمدخان درباره تشکیل حزب جمهوری اسلامی گفت: «با تشکیل حزب جمهوری اسلامی با تفکر نیروهای حزب اللهی و خط امامی واقعی، کانونی برای جمع ‌آوری نیروهای همفکر و معتقد ایجاد شد که به تدریج مشکل تامین نیرو برای اداره کشور در سطح کلان را رفع می‌کرد، در آنجا حضرت آیت‌الله دکتر بهشتی، علی‌رغم اینکه رئیس دیوان عالی کشور بودند، وقت می‌گذاشتند و به هر حال به همراه مدرسین دیگر، به نیروهای حزب آموزش می‌دادند و جلسات حوزه‌ها هم با جدیت دنبال می‌شد. دکتر بهشتی اهتمام ویژه‌ای به کادرسازی داشتند. جلسات منطقه‌ای یا جلسات هفتگی هم به صورت دوره‌ای در منازل افراد برگزار می‌شد و هر هفته هم در حزب در روزهای یکشنبه و سه‌شنبه، ‌جلساتی بود که مسئولین رده یک برای افراد حزبی صحبت می‌کردند و روزهای یکشنبه شب جلساتی بود که خواص می‌آمدند، ‌ نمایندگان مجلس (مقننه)، قوه قضائیه، وزرا و دوستانی که در اداره امور انقلاب نقش ویژه داشتند این‌ها خواصی بودند که روزهای یکشنبه، بعد از نماز مغرب و عشا به حزب می‌آمدند و در جلسات نسبت به اقتضای کار حضور می‌یافتند و مشترکان با اعضای شورای مرکزی حزب درباره مسائل مختلف بحث می‌کردند».

محمدخان افزود: «در حین این اقدامات تشکیلاتی که در حزب داشتیم، مسئله انتخابات ریاست‌جمهوری پیش آمد که قرار شد کاندیدای حزب آقای جلال‌الدین فارسی باشد و از طرفی هم در سوی مقابل آقای بنی‌صدر کاندیدا شد. نیروهای حزب جمهوری اسلامی در حال فعالیت بودند که آقای جلال‌الدین فارسی موفق باشند، و این زمانی بود که حزب در استان‌ها فراگیر شده بود و در تمام استان‌ها درصد زیادی از ائمه جمعه، خود، نمایندگان حزب، در آن استان بودند؛ مثلاً در یزد آقای صدوقی بودند. من آن موقع در امور خارج کشور حزب مسئولیت داشتم که در واقع کارهای فرهنگی مربوط به صدور انقلاب را در حزب انجام می‌دادم، که هم کار وزارت‌خارجه‌ای انجام می‌دادیم و هم اینکه تبلیغات خارج از کشور می‌کردیم و تشکلهایی را در خارج از کشور شناسایی می‌کردیم و مطالب مهمی که مطرح می‌شد از طرق امکاناتی که در اختیار بود و یا از طریق رسانه‌ها برایشان ارسال می‌کردیم».

وی ادامه داد: «وقتی که آقای بنی‌صدر برای انتخابات نامزد شده بود، آقای» شیخ‌علی تهرانی «که اصالتاً مشهدی هستند، ایشان از آن جهت که آقای جلال‌الدین فارسی که ایشان هم خراسانی هستند، را می‌شناختند و می‌دانستند که در قانون اساسی آمده که رئیس‌جمهور باید ایرانی‌الاصل باشد نزد امام می‌رود و تصویر شناسنامه آقای جلال‌الدین فارسی را به رؤیت امام رسانده و می‌گویند که پدر ایشان اهل افغانستان است و بنابراین ایشان» ایرانی‌الاصل «نیست و نمی‌تواند رئیس‌جمهور باشد. ‌ امام هم می‌گویند که خوب وقتی قانون اساسی تصریح کرده است که رئیس‌جمهور باید ایرانی‌الاصل باشد باید این‌گونه باشد. این موضوع هم درست در آستانه برگزاری انتخابات ریاست‌جمهوری (شاید حدود ۱۰ روز مانده) اتفاق افتاد».

وی ادامه داد: «این در شرایطی بود که نظر اولیه اعضای حزب جمهوری اسلامی این بود که رئیس‌جمهور دکتر بهشتی باشد؛ اما چون خبر آمد که نظر امام در آن مقطع این بود که روحانیون برای اداره قوه مجریه وارد نشوند، لذا قرار شد که دکتر بهشتی کاندیدا نشوند، و از این رو بود که آقای جلال‌الدین فارسی، به عنوان نامزد حزب در نظر گرفته شدند».

محمدخان گفت: «این اوضاع، هم‌زمان بود با پررنگ شدن جریان خط امام (ره) یا نیروهای حزب‌الهی و از سوی دیگر صف‌آرائی‌ مخالفان تفکر خط امام (ره) و نیروهای حزب‌الهی در برابر آن‌ها. کلیه تشکیلاتی که دراین برهه شکل می‌گرفته محوریت خط امام داشت، ‌ دانشجویان خط امام، یا حزب‌الله که شعار» حزب فقط حزب‌الله، رهبر فقط روح‌الله «مربوط به همین دوره بود». جریان خط امام (ره) در این دوره بود که به عنوان یک جریان قدرتمند در عرصه سیاسی کشور وارد عرصه شد، هرچند که گروه‌های دیگر هم در «مواضعشان» امام را قبول داشتند، اما این خط امام، فقط معنی قبول داشتن امام را نداشت بلکه یک جریان فکری سیاسی بود که در راس آن آیت‌الله بهشتی، آیت الله خامنه‌ای و آیت‌الله هاشمی رفسنجانی بودند که شعار آن روز بر این بنا شده بود «درود بر سه یاور خمینی؛ هاشمی و دو سید حسینی (‌یعنی آیت‌الله خامنه‌ای و آیت‌الله بهشتی)»، بنابراین محوریت، خط امام با همین آقایان بود، ‌ روحانیت مبارز هم به رهبری آیت‌ا… مهدوی کنی در کنار این جریان بودند».

وی افزود:از آن طرف جریانات انحرافی هم مثل گروهک فرقان و… هم درست شد که به نظر من این‌ها افرادی بودند که توسط جریانات خارجی تحریک شدند. بالاخره، ترور شهید مطهری و یا شهید قرنی این‌ها بی‌هدف نبوده، ‌ این‌ها رفته‌اند تک‌خال‌ها را زده‌اند، معلوم است که سازماندهی‌هایی شده بود .

محمدخان تصریح کرد: بنابراین می‌بینیم که در این برهه یک خط امام درست شد که حزب جمهوری اسلامی و روحانیت استان‌ها و گروههای صنفی دانشجویی، اصناف، روحانیت، دانش‌آموزی، بانوان و… این‌ها همه در کنارهم بودند. تشکل‌های دیگر هم با این نوع تفکر آرام‌آرام به هم نزدیک می‌شدند .

وی افزود: گروه‌ها و افراد دیگر هم بادیدن انسجام درمیان نیروهای حزب اللهی به شدت به هم نزدیک شدند که بعضاً خیلی عجیب بود. به عنوان مثال من چون عضو انجمن اسلامی دانشجویان در خارج از کشور بودم به خوبی واقف بودم که در آنجا آقای دکتر یزدی با آقای بنی‌صدر کاملاً در تضاد و تقابل بودند و آن‌قدر با هم مخالف بودند که هیچ زمانی حاضر نبودند با هم حتی زیر یک سقف بنشینند و یا با هم در صف نماز بایستند، خیلی با هم بد بودند، ولی چون این‌ها در خط امام نبودند با هم متشکل شدند و با هم وحدت کردند و با هم تقریباً از نظرتشکیلاتی انسجام کردند.

در یک طرف این قطب سیاسی، ‌ نهضت آزادی آقای بازرگان که نخست‌وزیر بود و بعداً البته عزل شد (نهضت آزادی‌ که سابقه مبارزاتی حزبی دارد، قدیم الاسلام است، ‌ به هر حال در آن دوره مسلمانان منزهی به حساب می‌آمدند و آیت‌الله طالقانی جزئی از آن‌ها به حساب می‌آمد)، قرار داشت و در طرف دیگر این قطب مجموعه تشکیل شده توسط آقای بنی‌صدر.

تریبون جریان بنی‌صدر‌ «روزنامه انقلاب اسلامی» بود و یک سری از دانشجویان و هوادارانش مثل دکتر علیر‌ضا نوبری، ‌ حسین نواب (که اعدام شد) و… این‌ها هم از طرفدارانش بودند که روزنامه را هم عموماً همین‌ها اداره می‌کردند و کارهای تبلیغاتی آقای بنی‌صدر را انجام می‌دادند و عمدتاً تقابل با خط امام (ره) و تقابل با روحانیت را دنبال می‌کردند. این‌ها به طور کل مخالف حضور روحانیت در صحنه بودند. روحانیت به این دلیل که وقتی می‌گوییم خط امام، سنگر اولش روحانیت بود، چون مردم هم در تشکلهایی پشت‌سر روحانیت، سازماندهی می‌شدند، چون همه مردم با اعتقاد به روحانیت تجمع می‌کردند و تشکل درست می‌کردند و با نگاه به راس مجموعه‌ها و با اعتماد به روحانیت وارد گروه‌ها می‌شدند.

دکتر محمدخان به فعالیت تامل برانگیز برخی گروههای سیاسی در ابتدای دهه ۶۰ اشاره کرد و گفت:» گروههایی بودند که با تربیت چریک، آدم‌ها را مسلح و میلیشیای اسلامی را مطرح می‌کردند و می‌گفتند که این‌ها را مسلح می‌کنیم و به آن‌ها آموزش‌های نظامی می‌دادند. سؤال اینجاست که بالاخره این‌ها با چه کسانی می‌خواستند مقابله نظامی کنند؟ این‌ها در جریان خط امام که نبودند، پس طبعاً یکی از انگیزه‌های‌ آن‌ها می‌توانست، مقابله با جریان خط امام باشد .

وی افزود: بنابراین از اینجا دو خط، دو طرز فکر در برابر یکدیگر شکل می‌‌گیرد؛ خط امام که خط انقلاب بوده و خط غیرامام؛ خط غیر امامی که از هم‌صدایی روزنامه‌های میزان و انقلاب اسلامی علیه نیروهای خط امام کاملاً آشکار شده بود .

عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی افزود: بعد از این اختلافات بسیار زیاد و با سخنرانی‌های سخنگوی این جریان یعنی بنی‌صدر، مخالفت ‌آن‌ها با خط امام آشکار‌تر شد. نه اینکه علنا خود را مخالف امام مطرح کنند، بلکه این‌ها در جریان نفاق به خدمت امام می‌رسیدند و دست امام را می‌بوسیدند ولی خط فکریشان خط فکری آیت‌الله بهشتی و آیت‌الله مطهری و… نبود بنابراین خط این‌ها خط امام نبود. روزی حضرت آیت‌الله خامنه‌ای درباره دکتر شریعتی مطلبی را ‌فرمودند که «هرچند دکتر شریعتی فردی بسیار فاضل بود که به جوانان و اسلام خدمت کرده است ولی انقلاب خط آقای مطهری بود. خط انقلاب، خط آقای مطهری بود و البته در بخشی از کار آقای شریعتی هم تاثیرگذار بود .

دکتر محمدخان افزود: به هر حال این دو جریان در کشور شدیداً در مقابل هم ایستادند، برای اینکه هر کدام به یک قدرت تشکیلاتی اکثریتی تبدیل شدند که انقلابی بودند و مردم هم آن‌ها را می‌شناختند. در‌‌ همان حال شهید بهشتی مفسده‌ای را مطرح کرد به نام «لیبرالیسم» و از آن پس جریان ضد خط امام (ره) به عنوان «لیبرال» شناخته ‌شد. بنابراین دو جریان «خط امام» و «لیبرالیسم» عملا موجودیت داشتند، که منشا لیبرالیسم بنی صدر و نهضت آزادی به شمار می‌رفت .

عضو ارشد شورای مرکزی حزب اعتدال و توسعه ادامه داد: با پیروزی بنی صدر در انتخابات ریاست جمهوری، او درصدد تشکیل دولت برآمد. این در شرایطی بود که مجلس، مجلس خط امامی بود. آیت‌الله خامنه‌ای، ‌آیت الله هاشمی‌رفسنجانی، آقای باهنر، این‌ها در مجلس بودند و زمانی که بنی‌صدر می‌خواست نخست‌وزیری مطابق افکار خود را برای رای اعتماد به مجلس معرفی کند، امکان رای آوردنش نبود. بنابراین تصمیم گرفتند قبل از معرفی رئیس دولت به مجلس، درباره گزینه‌های موجود رای بگیرند، ببینند که چه کسی امکان دارد که بیشترین آراء را در مجلس کسب کند. افرادی مثل آقایان پرورش، دکتر ولایتی، مهندس میرحسین موسوی، شهید رجایی، آقای غرضی که شاید در مجموع ۵ نفر می‌شدند در نظر گرفته شدند که در این میان آقای رجائی بیشترین رای را آورد .

دکتر محمدخان در توضیح اینکه درآن موقع شهید رجایی در کدام جریان سیاسی بو د گفت: آقای رجایی حزبی نبود. آقای رجایی در جریانات قبل از انقلاب شاید به نهضت آزادی نزدیک‌تر به حساب می‌آمد ولی او در این شرایطی علی‌رغم غیرحزبی بودن، خط امامی به حساب می‌آمد. یعنی از نظر تشکیلاتی با آن‌ها بود ولی از نظر تفکری خط امام محسوب می‌شد. شهید دکتر چمران هم خودش عضو نهضت آزادی بود ولی خط امامی بود. می‌خواهم بگویم که اینجا دیگر تشکیلات و قالب‌های سابق تعیین‌کننده نبود بلکه این تفکر افراد بود که جایگاه آن‌ها را در این دسته‌بندی‌های سیاسی مشخص می‌کرد. حتی دکتر شیبانی با اینکه عضو نهضت آزادی بود از این طرف عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی هم بود. در مورد موضوعی مثل نهضت ملی شدن صنعت نفت هم میان گروه‌های خط امامی بین گرایش به آیت‌الله کاشانی و مصدق، هرچند تفاوت وجود داشت، ولی از هر دوی طیف‌ها، در حزب حضور داشتند؛ مثلاً آقای دکتر محمود کاشانی، پسر آیت‌الله کاشانی یا شهید دکتر حسن آیت‌ که از طرفداران آیت‌ا… کاشانی بودند، عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی بودند ولی از آن طرف افراد دیگری هم در شورای مرکزی ما بودند که از تز مصدق دفاع می‌کردند .

این عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی درباره نحوه انتخاب شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی گفت: حزب یک هیات موسس پنج نفره داشت که آقایان آیت‌الله دکتر بهشتی، آیت‌الله موسوی اردبیلی، شهید دکتر باهنر، آیت‌الله هاشمی رفسنجانی و حضرت آیت‌الله خامنه‌ای را شامل می‌شد. این پنج نفر برای ثبت‌نام و عضویت در حزب فراخوان دادند و برای عضوگیری حسینیه ارشاد و محل‌های دیگری را به مردم اعلام و افرادی هم برای ثبت‌نام کار را شروع کردند. افرادی مثل ما هم بعضاً به تبع آشنایی قبلی با اعضای هیات موسس حزب وارد شدیم. در کنار این، اعضای هیات موسس از کسانی‌که سابقه فعالیت سیاسی یا تشکیلاتی در تشکل‌های مسلمان دیگر را داشتند هم، افرادی را وارد شورای مرکزی ‌کردند. مثلا از گروه‌های موتلفه آقای شهید درخشان، آقای بادامچیان، آقای عسگراولادی و آقای اسلامی به عضویت شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی درآمدند. این ۴ نفر از آن گروه بودند. از گروه دیگری که در جریانات مسلحانه قبل از انقلاب حضور داشتند، افرادی نظیر شهید آیت‌، دکتر جاسبی و شهید عباسپور وارد حزب شدند. یک‌سری هم افرادی مثل ما بودیم که نه به خاطر خودمان بلکه به خاطر کاری که در هیات اجرایی حزب می‌کردیم (مثلا بنده در تشکیلات خارج از کشور بودم یا آقای مالکی که شهید شد مسئول تشکیلات تهران بود یا مثلا شهید اجاره‌دار که مسئول روزنامه «عروة الوثقی» و امورات جوانان بود)، ‌ وارد شورای مرکزی حزب شدیم. شخصیت‌های دیگری مثل جلال‌الدین فارسی- دکتر محمود کاشانی فرزند آیت‌الله کاشانی-، دکتر غفوری‌فرد یا آقای محمد هاشمی هم افرادی بودند که به واسطه‌شناختی که از آن‌ها وجود داشت توسط هیات موسس به شورای مرکزی حزب دعوت شدند که نهایتاً با ۵ عضو هیات موسس، یک شورای مرکزی ۳۰ نفره تشکیل شد .

وی افزود: بنابراین نسبت به همه اعضای شورای مرکزی حزب شناخت وجود داشت و براساس شناخت وارد شورای مرکزی شده بودند، افرادی مثل مهندس میرحسین موسوی و آقای زورق هم از دیگر اعضای شورای مرکزی حزب بودند. همه این‌ها را شهید دکتر بهشتی می‌شناختند. من هم به واسطه دوستی و ارتباط قبلی با آقای مهندس محمد هاشمی -که از زمان تحصیل در آمریکا وجود داشت، و با هم عضو انجمن اسلامی دانشجویان در آمریکا بودیم- وارد حزب شدم. وقتی ایشان به تبع برادرشان آیت‌الله هاشمی رفسنجانی وارد حزب شدند بنده هم از طریق ایشان، ابتدا برای امور اجرایی وارد حزب شدم و بعد هم با‌شناختی که آقایان نسبت به بنده داشتند و به واسطه فعالیت در امور اجرایی حزب وارد شواری مرکزی شدم. ولی اینکه بنده از نظرشخصیت، در سطح آقایان و شخصیت‌ها باشم نه این طور نبود، امثال من عمدتاً به خاطر کارهایی که در حزب انجام می‌دادیم و کارهای اجرایی که می‌کردیم به عضویت شورای مرکزی درآمدیم، بنابراین این خیلی مهم است که عضویت امثال بنده در شورای مرکزی به این معنا نبوده که در آن دوره بنده مثلاً هم‌ردیف افرادی مثل آقای عسگر اولادی بوده‌ باشم؛ نه این طور نبود، آقای عسگر اولادی، شهید درخشان و… این‌ها برای خودشان شخصیت‌های بسیار والایی بودند .

عضو شورای مرکزی حزب اعتدال و توسعه گفت: به هر حال اختلافات بین دو جریان خط امام و لیبرال بسیار شدید شد، این دو جناح کاملاً در برابر هم صف‌آرایی کرده بودند، پرونده‌سازی و ساختن پرونده‌های جعلی هم دراین فضا باب شد، ‌ مثلاً به ناگاه علیه مرحوم شهید آیت، جوسازی کردند که ایشان با انگلیسی‌ها در ارتباط است! تبلیغات وسیعی بنی‌صدر درست کرد که علیه شهید آیت همه جا مطرح می‌کردند که «مارگارت آیت»! به عناوین مختلف سعی می‌کردند که به هرکسی انگی بزنند که از چشم مردم بیافتد، هدف نهایی هم نه آن فرد که تشکل آن فرد، یعنی حزب جمهوری اسلامی بود که روحانیت، بازار، انجمن‌های اسلامی و… را در جناح موسوم به خط امام سازمان داده بود .

دکتر محمد خان ادامه داد: فراموش نکنیم که جریان لیبرال یا جریان بنی‌صدر از نظر پایگاه اجتماعی با جریان خط امام قابل مقایسه نبود، آن‌ها علی‌رغم اینکه صدایشان خیلی بلند بود ولی شاید ۳-۲ درصد مردم را با خود داشتند و تعداد زیادی نبودند، افرادی مثل ساواکی‌ها یا بقایای رژیم پهلوی و… هم طبیعتاً به مخالفان خط امام پیوسته بودند. یک سری از ناراضیان شرایط اول انقلاب یا مخالفان اسلام و انقلاب و… هم در جریان ضد خط امام ساماندهی شده بودند .

او افزود: البته در صف‌آرایی این دو جریان، جریان خط امام که طبیعتا جریان غالب و فراگیر بود، عموماً سعی می‌کرد روشنگری و دفاع کند و اقدام قهری انجام ندهد، آن‌ها بیشتر برای آموزش و آگاه‌سازی مردم، کادرسازی برای انقلاب و اداره امور کشور وقت صرف می‌کردند و دنبال جنگ با گروه ضد خط امام نبودند که دائما اختلافات را شعله‌ور می‌کردند .

محمد خان درباره نحوه انتخاب نخست وزیر توسط بنی‌صدر گفت: به هنگام انتخاب نخست وزیر، بنی‌صدر دید که نمی‌تواند فرد مورد نظر خود را معرفی کند و به هر حال او در مورد نخست‌وزیری شهید رجایی به نظر مجلس تمکین کرده بود و نظر خودش شهید رجایی نبود (شهید رجایی از جناح خط امام بود). گزینه خود بنی‌صدر برای نخست‌وزیری، «احمد سلامتیان از مبارزان دانشجویی خارج کشور که جزء نیروهای «جبهه ملی» محسوب می‌شد، بود که الان در ‌آلمان است. البته در دوران مهندس بازرگان، از نیروهای جبهه ملی، افرادی مثل سنجابی در کنار نیروهای نهضت آزادی در یک ائتلاف در کابینه حضور داشتند. همچنین افرادی مثل نوبری و صدیفی هم از گزینه‌های دیگر بنی‌صدر برای نخست‌وزیری بودند. حتی آقای مهندس می‌رسلیم هم که عضو شورای مرکزی حزب جمهوری بود به عنوان یکی از گزینه‌ها برای نخست‌وزیری مطرح شده بود .

این عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی، درباره نحوه حضور اعضای حزب در مشاغل دولتی و حکومتی اظهار داشت: هر یک از اعضای حزب که قرار بود درجایی سمتی بگیرد، شهید بهشتی در حزب مطرح می‌کردند و سپس افراد بر اساس نظر حزبی در خصوص پذیرش یا عدم پذیرش پُست اقدام می‌کردند، چون شهید بهشتی احترام خاصی به تشکیلات می‌گذاشت و می‌خواست، تشکیلات را رشد بدهد. به عنوان مثال بحث آقای می‌رسلیم در شورای مرکزی حزب برای نخست‌وزیری مطرح شد که رای نیاورد، ایشان برای وزارت خارجه هم مطرح شد که برای آنجا هم رای نیاورد، افراد خود شورای مرکزی راضی به این کار نبودند، شاید مثلاً برای وزیر کشور شدن آقای می‌رسلیم موافق بودند ولی برای احراز مسئولیتهای نخست‌وزیری و وزارت خارجه موافق نبودند .

دکتر محمدخان افزود: بنابراین در این شرایط کسی برای نخست وزیری انتخاب شد که حزبی نبود، آقای رجائی هم خط امامیِ غیرحزبی و از دوستداران آیت‌الله مهدوی‌کنی بود. شهید رجائی که آمد، حالا باید کابینه را انتخاب می‌کرد. آقای بنی‌صدر طبیعتاً می‌خواست نیروهای خودش را انتخاب کند. مثلاً دکتر نوبری به عنوان رئیس کل بانک مرکزی منصوب شد که از طرفداران پروپاقرص بنی‌صدر بود. حزب هم با توجه به اینکه افراد برجسته انقلابی را دور هم جمع کرده بود، ‌ افراد زیادی از آن، احتمال حضورشان در کابینه می‌رفت، ضمن اینکه شهید رجائی برخی افراد دیگری را هم که در مبارزات انقلابی و در زندان می‌شناخت فراخواند، مثلاً افرادی مثل بهزاد نبوی و… را هم دعوت به حضور در کابینه کرد .

وی ادامه داد: آقای رجایی از دکتر باهنر برای وزارت آموزش و پرورش دعوت کرد و به همین خاطر به جلسه شورای مرکزی حزب آمد. در آن جلسه من هم بودم. شهید رجایی با توجه به اهمیت وزارت آموزش و پرورش اصرار داشت که آقای باهنر باید به عنوان وزیر آموزش و پرورش به کابینه بیایند. شهید بهشتی گفتند که نظر جمع شورای مرکزی حزب باید در این باره اخذ شود. رای‌گیری شد که در آن ۱۵ نفر از ۲۸ نفر عضو حاضر در شورای مرکزی موافق به حضور آقای باهنر در دولت به عنوان وزیر آموزش و پرورش نبودند. و بنابراین آقای باهنر در آن مقطع به آموزش و پرورش نرفت. البته بعداً حدوداً ۱۰ روزی پیگیری شد و با رایزنی که با امام انجام شد، شهید بهشتی گفتند علی‌رغم اینکه خودمان مخالفیم، ولی با رفتن آقای باهنر به دولت موافقت می‌کنیم. به عبارت دیگر در آن شرایط، حزب واقعاً نظردهنده بود و افراد هم نظر حزب برایشان مهم بود .

عضو برجسته شورای مرکزی حزب اعتدال و توسعه درباره اهمیت کار حزبی در آن برهه از انقلاب گفت: خود بنده را می‌خواستند به عنوان شهردار منصوب کنند، که ما در آن موقع نگاه‌مان این بود که کار کردن در حزب و برنامه‌ریزی و کار برای آینده انقلاب اهمیت بیشتری دارد فلذا به شهرداری نرفتم. این اعتقاد وجود داشت که بیرون از دولت کارهای زیادی برای انجام دادن وجود دارد و حفظ انقلاب بیرون از دولت است .

محمدخان در ادامه گفت: سرانجام دولت شهید رجائی که افرادی مثل شهید کلانتری، شهید قندی، شهید فیاض‌بخش، شهید عباسپور، شهید باهنر و… در آن عضویت داشتند تشکیل شد. در اینجا شهید رجائی کابینه‌ای را تشکیل داد که مشکلات یومیه کشور و مردم را حل کند. و این در حالی بود که آقای بنی‌صدر دائم برای خودش نظریه می‌داد و دولت را نقد می‌کرد و در جلسات دولت هم شرکت نمی‌کرد و خودش با روزنامه انقلاب اسلامی و… دائماً در حال توطئه بود. به قدری این توطئه‌ها بالا گرفته بود که امام تصمیم گرفتند همه‌ این ۱۳-۱۴ نفر سران قوم توطئه را که تعدادیشان در شورای انقلاب هم حضور داشتند را فرا بخواند. افرادی مثل قطب‌زاده و…. (البته قطب‌زاده زمانی خط امام بود و خیلی اظهار تمایل می‌کرد به امام؛ قطب‌زاده با چمران خیلی نزدیک‌تر بود و بنی‌صدر این‌ها را قبول نداشت. در هر صورت همین قطب‌زاده بعداً کودتاچی شد). امام این‌ها را خواستند و گفتند که هیچ‌کسی حق ندارد علیه دیگری حرفی بزند. اگر کسی علیه کس دیگری حرفی بزند من برخورد می‌کنم و به این ترتیب با این‌ها اتمام حجت کردند که علیه سازمان و تشکیلات دیگر حرفی نزنند .

عضو شورای مرکزی حزب اعتدال و توسعه ادامه داد:» اما در فاصله کوتاهی بنی‌صدر، در پادگانی در اصفهان مجدداً علیه شهید بهشتی سخنرانی می‌کند، نوار آن سخنرانی را آیت‌الله طاهری امام جمعه اصفهان، ‌‌‌ همان روز به دست امام رساندند. (توجه کنید که آن موقع مثل الان نبود که روزی چند پرواز تهران-اصفهان باشد، روزی یک پرواز انجام می‌شد و گاهی هم نمی‌شد). در هر صورت وقتی که امام به این نوار گوش دادند، فرماندهی کل قوا را از آقای بنی‌صدر گرفتند.

فرماندهی کل قوا، زمانی از بنی‌صدر گرفته شد که این‌ها در فاصله در اختیار داشتن فرماندهی کل قوا، تجهیز شده‌ و مجاهدین خلق کاملاً مسلح شده‌ و مقادیر بسیار زیادی اسلحه و تجهیزات نظامی را در اختیار گرفته‌بودند. ‌

همین شد که در ۳۰ خرداد سال ۵۹، ‌ منافقین به خیابان‌ها ریختند و با سلاحهایی که در اختیار داشتند عده‌ای از هم‌وطنان را به خاک و خون کشیدند که البته با حضور به موقع مردم و نیروهای حزب‌الهی درخیابان‌ها و مقابله با منافقین، آن‌ها مجبور به ترک خیابان‌ها و عقب‌نشینی شدند.

من یادم می‌آید که در‌‌ همان ایام از دفتر حزب بیرون آمده بودم که خبر آمد که در چهارراهی در نزدیکی حزب، منافقین عده‌ای افراد بی‌گناه را به مسلسل بسته‌اند، بعد از این قضیه آیت‌الله بهشتی در مسجد امام بازار تهران، گفتند که حرف ما با همه کسانی که با ما هستند و از ما حرف‌شنوی دارند این است که در مقابل همه تهمت‌هایی که لیبرال‌ها علیه ما مطرح می‌کنند در برابر همه آن‌ها ما تنها یک راه بیشتر نداریم و آن سکوت است، سکوت است و سکوت. سه مرتبه ایشان گفتند باید سکوت بشود و گفتند که کسی حق ندارد علیه دیگری، حرفی بزند. تکلیف شرعی کردند که حتی در خفا هم علیه امثال بنی‌صدر، صحبت نشود .

دکتر محمدخان گفت:» منافقین با این اقداماتشان، امنیت را از بین برده بودند و همه افراد احساس ناامنی می‌کردند، خصوصاً اینکه این‌ها در‌‌ همان ایام به تلافی خلع ید بنی‌صدر از فرماندهی کل قوا به ترورهای کور روی آورده بودند و هر کسی را که می‌توانستند از بقال و سبزی‌فروش و… گرفته تا استاد دانشگاه را ترور می‌کردند و یک جریان ناامنی در کشور به وجود آورده بودند. در آن شرایط اصلا مشخص نبود که چه کسی در برنامه ترور قرار دارد. به هر کس که دسترسی داشتند، او را ترور می‌کردند. موارد بسیار زیادی بود که مثلاً در یک بعدازظهر در ماه رمضان به در خانه‌های مردم می‌رفتند و افراد را در منازلشان به شهادت می‌رساندند. از آن طرف هم آگاهی و پلیس قدرتمندی هم وجود نداشت که جلوی این‌ها بایستد. کمیته هم عمدتاً امنیت خیابان‌ها را کنترل می‌کرد و بنابراین نمی‌شد که برای تک‌تک خانه‌ها مامور بگذارند .

او افزود:» این حوادث همچنان ادامه داشت، تا آنجا که نهایتاً نمایندگان مجلس به این نتیجه رسیدند که باید به بنی‌صدر رای عدم اعتماد بدهند و او صلاحیت لازم برای ریاست‌جمهوری را ندارد. این کار بر اساس قانون اساسی دو فرمول داشت، یعنی یا باید رئیس دیوان‌عالی کشور که دکتر بهشتی بودند رای به عزل بنی‌صدر می‌داد که این کار در آن موقع شدنی نبود، چرا که آیت‌الله بهشتی خودشان طرف مقابل بنی‌صدر شناخته می‌شدند و این اقدام توسط ایشان انجام نمی‌گرفت. یا اینکه مجلس رای عدم کفایت رئیس‌جمهور را بدهد.

در ‌‌نهایت با رایزنی‌های صورت گرفته، مسیر مجلس برای عزل بنی‌صدر در پیش گرفته شد که در مجلس هم غیر از دو نفر یعنی خانم سودابه صدیفی و همسرشان که آخرین نطقشان را هم در دفاع از بنی‌صدر کردند و نهایتاً غیب شدند، کسی از بنی‌صدر دفاع نکرد.

سرانجام عدم کفایت بنی‌صدر در مجلس رای آورد و بنی‌صدر عزل شد. پس از آن حدوداً ۱۰ روزی بنی‌صدر ناپدید شد. گفته می‌شود که او در منزل داریوش فروهر پنهان شده بود. داریوش فروهر در کابینه مهندس بازرگان وزیر کار و از بنیانگذاران «مصدقیسم» و عضو جبهه ملی بود.

در این فاصله جو ترور و ناامنی در تهران و شهرستان‌ها شدت گرفت و ائمه جمعه و…. بسیاری دیگر ترور شدند .

عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی گفت:۳۰خرداد و ۷ تیر هم طبق روال باید جلسات حزبی برگزار می‌شد که ساعت ۵/۲ تا مغرب جلسات شورای اجرائی بود و از مغرب به بعد هم جلسات شورای مرکزی و جلسه مشترک حزب و سران کشور برگزار می‌شد «.

وی افزود: در جلسه ۳۰ خرداد خبر آمد که دکتر چمران مجروح شده‌اند و‌‌ همان جا دکتر بهشتی در تماس با آقای غرضی که استاندار خوزستان بودند جویای احوال دکتر چمران شدند که آقای غرضی گفتند ایشان شهید شده‌اند که البته نحوه شهادت دکتر چمران شائبه، دخالت‌ و همکاری‌ منافقین را هم ایجاد کرده بود. به این ترتیب جریان ضد خط امام شروع کردند به زدن خواص و نیروهای تاثیر گذار .

محمد خان ادامه داد: در ۶ تیرماه هم خبر رسید که آیت‌الله خامنه‌ای را در مسجد ابوذر ترور کرده‌اند، که بلافاصله ما خودمان را به بیمارستان رساندیم و آنجا ازدحام جمعیت به نحوی بود که امکان انتقال ایشان به بیمارستان دیگر با هلی‌کوپ‌تر برای انجام عمل جراحی نبود، سرانجام آقای محسن‌رفیق‌دوست در یک برانکارد خوابیدند و او را به جای آیت‌الله خامنه‌ای وارد آمبولانس کردند که مردم هم فکر می‌کردند که ایشان آیت‌الله خامنه‌ای است و با رفتن آمبولانس مردم هم متفرق شدند و این گونه‌ توانستیم آیت‌الله خامنه‌ای را بعد‌از ظهر آن روز به بیمارستان دیگری منتقل کنیم .

این عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی افزود:روز هفتم تیرماه ساعت ۵/۲ جلسه شورای مرکزی داشتیم. این نکته را اضافه کنم که آقای بهشتی امکان نداشت یک روزی دیر بیاید و همیشه سر ساعت یا یکی دو دقیقه به وقت مانده می‌آمدند. از ساعت ۵/۲ تا ۳ هیچ‌کس، هیچ خبری از شهید بهشتی نداشت. ‌این در حالی بود که ایشان بر اساس اصول مخفی‌کاری به گونه‌ای مسیرشان را تغییر داده بودند تا با توجه به اینکه آیت‌الله خامنه‌ای روز قبل و آیت‌الله هاشمی رفسنجانی هم قبلاً توسط گروهک فرقان ترور شده بودند، به نوعی اصول حفاظت را رعایت کرده باشند .

دکتر محمدخان گفت: با تاخیر دکتر بهشتی ما هم خیلی نگران بودیم، که ساعت ۳ دیدیم که ایشان تشریف آوردند و گفتند که بله من تغییر مسیر دادم. دیگر یک ناامنی عجیبی ایجاد شده بود که حتی به محافظین هم بعضاً نمی‌شد اعتماد کرد. بنابراین با حضور آیت‌الله بهشتی اول جلسه هیات اجرائی و بعد هم جلسه شورای مرکزی برگزار شد. در جلسه شورای مرکزی بحث بود برای وزیرخارجه شدن مهندس میرحسین موسوی که بحث بسیار زیادی در این باره انجام شد. بعد نماز مغرب و عشا را در محوطه‌ای که از آن به عنوان زمین والیبال استفاده می‌شد، به امامت حضرت‌ آیت الله بهشتی به جا آوردیم و بعد هم، آن جلسه معروف، حدود ساعت ۹-۸ شب که جلسه مشترک حزب با برخی نمایندگان مجلس و مسئولین بود، ‌تشکیل شد .

این شاهد زنده حادثه ۷ تیر افزود:» این دقیقاً در فضایی بود که جریان نفاق دائم در فعالیت بودند که افراد خط امامی و صلاحیت‌دار را از صحنه خارج کنند و از طرف دیگر بنی‌صدر هم از رئیس‌جمهوری عزل و بعد از آن ناپدید شده بود.

این‌ها در حزب هم نفوذی داشتند، ‌ فردی بود به نام «کلاهی که یک آدم چاق ولی زیرک بود که او را یکی از نمایندگان مجلس به آقای مالکی -که مسئول تشکیلات تهران حزب بودند- معرفی کرده‌بود و این فرد به حدی به آقای مالکی نزدیک شده بود که فرزند آقای مالکی را به مدرسه می‌برد و مرتباً به منزل آقای مالکی رفت و آمد داشت، حال آنکه آقای مالکی هم از شاگردان نزدیک آیت‌الله بهشتی بود، ‌ که خودش و برادرش در ماجرای ۷ تیر شهید شدند».

دکتر محمد خان ادامه داد: «بعداً مشخص شد که در سالنی که نشست‌های مشترک حزب با نمایندگان مجلس و مسئولان برگزار می‌شد، در می‌زی آهنی که یک طرفش کشو داشت و یک طرفش هم باز بود، در این کشو‌ها، توسط همین» کلاهی «مواد منفجره کار گذاشته شده بود».

وی افزود: آقای بهشتی هم پشت همین میز نشسته بودند و مدت کوتاهی از شروع جلسه نگذشته بود که بمب عمل کرد و دفتر حزب منفجر شد، خوب من در جلسه حضور داشتم و یادم هست که در ردیف جلوی من آقای محمد منتظری نشسته بود، ‌آقای باغانی و شهید قندی هم در اطراف من بودند. شهید سرافراز، در ردیف پشت من بودند. چون ما حزبی بودیم و گاهی نیاز می‌شد که برای تهیه چیزی مثل کاغذ و… به بیرون از سالن برویم، بنابراین من در ردیف‌های عقب‌تر نشسته بودم ولی پشت من هم که آقای سرافراز نشسته بودند ایشان هم شهید شد .

این شهید زنده فاجعه ۷ تیر ۶۰ افزود: وقتی بمب منفجر شد ما یک زردی‌ای دیدیم و دیوار را من دیدم که زرد شد و انفجار… و… و دیگر چیزی نفهمیدیم، و رفتیم زیرآوار!

در آن شرایط همه قرآن می‌خواندند و ناله هم شنیده می‌شد ولی بیشتر همه قرآن می‌خواندند و شهادتین می‌گفتند، ‌ صدا‌ها به تدریج کمتر می‌شد، و بعد هم از بالا مثل اینکه یک جرثقیل آوردند که این طاق یک‌تکه را بردارند. طاقی که شاید ۳۰ سال بود ‌که از تیرآهن‌های قدیمی روسی ساخته شده بود که دهانه این تیرآهن‌ها ۵/۰ متر بود. در نظر بگیرید به این طاق در طول این سالیان و برای عایق‌بندی لایه‌ای از قیر و سیمان و… اضافه شده و ضخیم‌تر و سنگین‌تر هم شده بود. این بود که جرثقیل نتوانست سقف را بلند کند و زنجیرش پاره شد و دوباره این طاق افتاد روی آوار، البته در این شرایط افراد در لابه‌لای صندلی‌ها قرار گرفته بودند .

مرتضی محمدخان ادامه داد: آقای عبدالکریمی نماینده لنگرود، که در حال قرائت قرآن بود، در همین شرایط شاید با افتادن مجدد طاق، شهید شد. از بعضی دوستان دیگر هم صداهایی می‌آمد، ‌ بعداً متوجه شدم که یکی دیگر، آقای باغانی بود که تقریباً سرم روی سینه آقای باغانی بود. این بنده خدا داشت به لقاءا… می‌رفت. البته من خیلی چیزی را احساس نمی‌کردم. از این چهار ساعتی که زیر آوار بودیم شاید یک ربعش یادم بیاید، عمدتاً بی‌هوش بودم، تیرآهن افتاده بود روی بدنم و به تدریج بدنم بی‌حس می‌شد، همین‌طور بی‌حس شدن از قسمت‌های پایین بدن شروع شد تا نهایتاً در ناحیه سر هم همین حالت پیش آمد و به جایی رسید که دیگر نمی‌توانستم نفس بکشم و انگار دم و بازدم نداشتم و هوا تمام شده بود.

در این شرایط ناگهان دیدم که پشتم مقداری سبک شد. از خودم پرسیدم‌ این سر مال کیست، بعداً فهمیدم این سر آقای سرافراز بود که تیرآهن سرش را قطع کرده بود. صدا‌ها، از هزاران نفری که روی پشت‌بام ایستاده بودند شنیده می‌شد، که هیچ کاری هم از دستشان برنمی‌آمد. گویا در فضای روی طاق گرد و خاک بوده، این‌ها با پاشیدن آب، قصد رفع کردن گرد و خاک را داشتند، غافل از اینکه این کار تمام منافذی که برای تنفس ما وجود داشت مسدود می‌کرد .

وی افزود:» با گذشت زمان، احساس کردم که مقداری راه تنفس ایجاد شد و دست چپم را از زیر خاک بردم بالا و دست من را پیدا کردند، می‌خواستند دستم را بکشند که من دستم را کشیدم پایین، بعد یک لوله نازک سِرُم را به من رساندند که از طریق آن و از راه بینی کمی نفس کشیدم و بعد هم ما را از زیر آوار در آوردند و بردند برای بیمارستان «.

عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی در ارزیابی خود از نتایج این اقدام تروریستی برای عُمال آن تصریح کرد: بی‌تردید این حادثه باعث شد که علناً جریان ضد خط امام، یا لیبرال، عملاً به جریان «ضد انقلاب» تبدیل شوند و ماهیت ضد مردمی و تروریستی آنان برای مردم افشا شود .

دکتر محمدخان تاکید کرد: اگر عده‌ای از مردم تا قبل از حادثه ۷ تیر نسبت به ماهیت ضدانقلابی این گروههایی که در جبهه ضد خط امام قرار گرفته بودند، شناخت کافی نداشتند، با این فاجعه، کاملاً درک کردند که این جریان کاملاً منافقانه مردم را اغوا می‌کرده‌است و آن‌ها هیچ هدفی جز ضربه زدن به انقلاب و مردم و امام نداشته‌اند و تنها در صدد قبضه کردن قدرت برای دست یافتن به اهداف پلیدشان بوده‌اند .

منبع: پایگاه اطلاع رسانی فرهنگ ایثار وشهادت

ترور مردان خمینی ; ویژه‌نامه‌‌ای درباره ترور نافرجام حضرت آیت‌الله خامنه‌ای



... چهار پنج روز از عزل بنی‌صدر می‌گذشت. جنگ با عراق و شورش منافقین بعد از اعلام جنگ مسلحانه با جمهوری اسلامی، بحث داغ محافل بود. آیت‌الله خامنه‌ای که از جبهه‌ها برگشته و خدمت امام رسیده بودند، بعد از دیدار، طبق برنامه‌ی شنبه‌ها، عازم یکی از مساجد جنوب‌شهر برای سخنرانی بودند. 

خودرو حامل آیت‌الله خامنه‌ای که از جماران حرکت می‌‌کرد، آن روز مهمان ویژه‌ای داشت؛ خلبان عباس بابایی که می‌خواست درد دل‌هایش را با نماینده‌ی امام در شورای عالی دفاع در میان بگذارد. آن‌ها نیم‌ ساعت زودتر از اذان ظهر به مسجد ابوذر رسیدند و گفت‌وگوشان را در همان مسجد ادامه دادند.‌

نماز ظهر تمام شد. آقا رفتند پشت تریبون. نمازگزاران همان‌طور منظم در صفوف نماز نشسته بودند. پرسش‌های نوشته‌ی مردم را به سخنران می‌دادند، اگرچه بعضی از پرسش‌ها تند و حتی گاهی بی‌ربط بود.

آقا در سخنرانی مقدمه‌ای ‌چیدند تا به این‌جا ‌رسیدند که: «امروز شایعات فراوانی بین مردم پخش شده و من می‌خواهم به بخشی از آن‌ها پاسخ بدهم.»

بین جمعیت ضبط صوتی دست به دست شد تا رسید به جوانی با قد متوسط و موهای فری و کت و پیراهن چهارخانه و صورتی با ته‌ریش مختصر که آن روزها کلیشه‌ی چهره‌ و تیپ خیلی از جوان‌ها بود. خودش را رساند به تریبون. ضبط را گذاشت روی تریبون؛ درست مقابل قلب سخنران. دستش را گذاشت روی دکمه‌ی Play. شاسی تق تق صدا کرد و روشن نشد؛ مثل حالت پایان نوار، اما او رفت....


به تعقیب رجب بودم که شعبان المعظم شد



دوباره سایهٔ ماه کریمی از سرم کم شد
به تعقیب رجب بودم که شعبان المعظم شد

سلام‌ای ماه شعبان، ماه منجی، ماه پشت ابر
که از مهرت ظهور حضرت قائم مسلّم شد

رجب ماه علی (ع)، ماه محمّد (ص)، ماه زهرا (س) بود
که با هجران هادی (ع)، ماه شادی محو در غم شد

خوشا عطر امام باقر (ع) و جود «اباجعفر» (ع)
که در ماه رجب، شیرازهٔ اسلام محکم شد

رجب یعنی وفا، یعنی وفات زینب کبری (س)
که هر جا نام زینب بر زبان آمد محرّم شد

جهان بی‌ماه شعبان رنگ آسایش نخواهد دید
ببین بر درد دنیا، خندهٔ آن ماه، مرهم شد

دوباره خنده کردم، گریه کردم، تشنه جان دادم
دوباره کربلا در پیش چشمانم مجسّم شد

حسین (ع) و اکبر و سجاد (ع)، دلتنگ ابالفضل‌اند
شگفتا شادی شعبان، محرّم در محرّم شد

سر ماهِ بنی هاشم به روی نیزهٔ خورشید
سر خورشید، روزی پیش ماه هاشمی خم شد

به شعبان می‌رسی دلتنگ، شادان، نیمه جان، زخمی
دوباره باید آدم شد، دوباره باید آدم شد

دوباره نیمهٔ شعبان و دلتنگان بی‌تابش
دوباره باید از چشم انتظاران همین دم شد

علیرضا قزوه

امام سجاد و صحیفه سجادیه به روایت عرفان پژوه آمریکایی


«ویلیام چیتیک» اسلام شناس و پژوهشگر نامدار عرفان معتقد است که «صحیفه سجادیه»، بعد درونی و داخلی اسلام را آشکار می‌کند که حتی ممکن است فهم و درک آن در سایر متون اولیه دشوارتر نیز بوده باشد. وی با حضور در دانشگاه دارالحدیث اعلام کرد که ترجمه انگلیسی صحیفه سجادیه، همراه با ملحقات، دعاهای ایام هفته، مناجات خمسةعشر و رسالةالحقوق امام سجاد(ع)، از آثار ارزشمند اوست. آثار وی نقشی بسزا در معرفی صحیفه سجادیه در سطوح جهانی داشته است.

چیتیک بر این ترجمه، مقدمه‌ای نسبتا مبسوط نگاشته است و درباره امام سجاد(ع)، صحیفه و نسخه‌های خطی و شروح آن، دعا در اسلام، توحید، درخواست از خدا، اسماءالحسنی، شکر نعمت‌ها و مطالبی از این دست، سخن گفته است. این ترجمه، ابتدا توسط «بنیاد محمدی» در انگلستان و سپس انتشارات انصاریان قم به طور افست منتشر شد. اهمیت این گفتار در آن است که دیدگاهی برون دینی درباره صحیفه را نشان می‌دهد.

ویلیام چیتیک مقاله‌ای با عنوان «نگرشی به کتاب صحیفه سجادیه» نگاشته است و در آن جستار به دنبال بررسی مسائلی در رابطه با صحیفه سجادیه، امام سجاد(ع)، دعا و تربیت، نسخه‌شناسی صحیفه، آثار علمی پیرامون آن و ... بوده است.

وی در رابطه با صحیفه سجادیه می‌نویسد: عنوان صحیفه سجادیه به معنی «کتاب سجاد» است. سجاد یکی از القاب «زین‌العابدین» است، به معنی «کسی که به طور دائم در نماز و دعا به سجده می‌رود.» این کتاب اغلب با عنوان صحیفه کامله سجادیه ـ کتاب کامل سجاد ـ نیز نامیده می‌شود. به نقل از «سیدعلی‌خان شیرازی»، مفسر صحیفه سجادیه، واژه کامله نشان‌دهنده کمال سبک و مضمون این کتاب است. برخی منابع دیگر، دلیل افزوده شدن این صفت را متمایز کردن این اثر از کتاب دیگری می‌دانند که نسخه ناقص صحیفه محسوب شده و در میان زیدی‌ها رایج و شناخته شده است.

وی آورده است: اما با توجه به شیوه استفاده از این واژه در مقدمه اثر، چنین احتمالی کم‌رنگ می‌شود. صحیفه با عناوین احترام‌آمیز دیگری چون «خواهر قرآن»، «انجیل اهل‌بیت» و «مزامیر آل محمد» نیز خوانده می‌شود. ترتیب قرارگیری مناجات‌ها به شکلی است که به ما اجازه می‌دهد با اطمینان کامل، خط تمایزی میان 54 مناجات تشکیل دهنده پیکره اصلی کتاب، مناجات‌های اضافه تشکیل دهنده ضمایم پانزده‌گانه (از جمله ادعیه روزهای هفته) و پانزده مناجات یا «دعاهای زیرلب» قائل شویم.

وی معتقد است: تازگی و طراوت و وحدت مضمون و سبکی را که به طور غیرقابل انکاری در پنجاه و چهار مناجات اصلی وجود دارد در بخش‌های افزوده شده دیگر به خصوص مناجات‌ها نمی‌توانیم ببینیم؛ چرا که هنرمندی و نظم و ترتیب آگاهانه این مناجات‌ها به نحوی است که وجود ویراستاری را در این میان به ذهن می‌آورد. هرگونه تلاش جدی برای به دست آوردن دلایل تاریخی بر صحت هر کدام از مناجات‌ها و ادعیه موجود در تمام ویراست‌های صحیفه که مبتنی بر بررسی‌های انتقادی جدید نیز با باشد، وظیفه‌ای دشوار است که در آن مسائل مهم و عمده‌ای نیز باید مورد توجه قرار گیرند. نتیجه چنین بررسی ـ البته اگر کسی بتواند با مطالعه سایر متون قدیمی تصمیم‌گیری و قضاوت کند ـ احتمالا چنین است که، پس از سال‌ها تلاش سخت و طاقت‌فرسا تنها یک دسته فرضیه در اختیار داریم که با درجات گوناگونی مورد شک و تردید قرار دارند. این موضوع می‌تواند برای محققین غربی و مسلمانان امروزی، که هر دو گروه به هر صورت هیچ‌گونه دخالت و ارتباط مشخصی با مضامین و آموزه‌های صحیفه ندارند، جالب توجه باشد.

وی در رابطه با نقش دعا و مناجات می‌نویسد: اگر چه بسیاری از دعاهایی که از پیامبر(ص) و امام(ع) به ما رسیده‌اند به طور یقین اظهارات قبلی خود جوش آن‌ها بوده‌اند، اما سایر دعاها باید با هدف بازگویی در شرایط مختلف یا انتقال به مؤمنین و دینداران نگاشته شده باشند. بیشتر دعاهای پیامبر(ص) کوتاه هستند و می‌توانند فی‌المجلس نقل شوند، اما برخی از دعاهای که از امامان رسیده‌اند ـ مانند دعای امام زین‌العابدین(ع) برای روز عرفه (شمار ٤٧) ـ طولانی بوده و دارای سبک نگارشی بسیار فاخر و پرطمطراقی هستند.

چیتیک معتقد است: حتی اگر این دعاها در ابتدا به صورت خودجوش و خودانگیخته بوده باشند، این حقیقت که آن‌ها به عنوان دعاهایی برای شرایط به خصوص به وجود آمده‌اند، نشان‌دهنده این است که آن‌ها دست به دست امامان(ع) و پیروان آن‌ها رسیده‌اند تا در شرایط مشابه شرایط زمان ادای آن‌ها دوباره تکرار شوند.

وی دعا را در عالی‌ترین نمونه‌های آن، همان‌طور که در صحیفه می‌توان دید، تمرین مداوم بینشی می‌داند که بر اساس آن، هر آن‌چه به خدا تعلق دارد به خدا و هر آن‌چه به انسان تعلق دارد به انسان مرتبط و منتسب می‌شود. به محض این‌که چنین بینش و بصیرتی به انسان دست می‌دهد، او با گناهکاری و نقص خود تنها می‌ماند. پس تنها کاری که می‌تواند انجام دهد خوار و ذلیل کردن خود در برابر پروردگارش است تا از او طلب رحمت و بخشش کند.

وی در رابطه با صحیفه و معنویت اسلامی می‌نویسد: مایلم بگویم که کتابی مانند صحیفه بعد درونی و داخلی اسلام را آشکار می‌کند که حتی ممکن است فهم و درک آن در سایر متون اولیه دشوارتر نیز بوده باشد. هنگامی که دانشمندان و سایر افراد ناآشنا به اسلام به آن می‌نگرند، به طور طبیعی آن‌چه را که در نگاه اول دیده باشند درک می‌کنند که از آن جمله می‌توان به وقایع، گزارش‌ها و اسناد مکتوب، روابط اجتماعی و غیره اشاره کرد.

چیتیک معتقد است: آگاهی یافتن از از درون و قلب مردم و یا اصرار بر فهمیدن رابطه شخصی افراد با پروردگار کار آسانی نیست، اگر چه بیشتر مردم نیز علاقه‌ای بر این کار ندارند. اگر راهی به درون قلوب مردم وجود داشته باشد، یافتن آن مستلزم مطالعه و بررسی درونی‌‌ترین نگرانی‌ها و دغدغه‌های افراد است که در فعالیت‌های بیرونی و نوشته‌های ایشان منعکس می‌شوند. اما ابعادی از اسلام که بیشتر توجه نظاره‌کنندگان بیرونی را به خود جلب کرده‌اند ابعاد بیرونی و مشخص آن هستند که نسبتا خالی از عشق و حرارتی هستند که در غرب از معنویت و روحانیت سراغ دارند.

وی می‌گوید: تمدن اسلامی به طور کلی بسیار شبیه به یک شهر مسلمان‌نشین قدیمی است. دیوارهای بیرونی حکایت از گرفتگی و کسالت و غم‌بار بودن آن می‌کنند و وردود به این دنیای پشت دیوار نیز آسان نیست، اما اگر شخصی بتواند با اهالی این شهر صمیمی شود، به او حیاط‌ها و باغ‌های دل‌انگیز و زیبایی نشان داده خواهد شد که مملو از گل‌های خوشبو، درختان میوه و فواره‌های جوشان هستند. آن‌هایی که در رابطه با تاریخ اسلام، وقایع سیاسی، و بنیادهای آن مطلب می‌نویسند تنها با دیوارها سروکار دارند؛ زیرا راهی به درون باغ‌های پشت دیوار ندارند.

وی معتقد است: اسلام واقعیتی طبیعی و سازمند است که دارای سه بعد بنیادین است: عمل یا شریعت (اسلام)، اعتقاد (ایمان) شامل مکتب و آموزه‌های اندیشمندانه و معنویت (احسان). این ابعاد در نمونه زنده‌ای از یک جامعه به طور بسیار نزدیکی به هم پیوسته‌اند، حتی اگر اشکال بنیادین مختلفی بخواهند به طور جداگانه با آن‌ها ارتباط برقرار کنند. منابع اولیه مانند احادیث پیامبر (ص) یا نهج‌البلاغه علی (ع) با هر سه این ابعاد سروکار دارد.

وی ترجمه کتاب صحیفه سجادیه را از متن اصلی عربی آن انجام داده است و هنگامی که در تفسیر معنای متن به مشکل بر می‌خورد به تفسیر «علی‌نقی فیض‌الاسلام» و نیز ترجمه میرزا «ابوالحسن شعرانی» بهره برده است ترجمه «رسالةالحقوق» امام سجاد (ع) نیز به دنبال ترجمه صحیفه آمده است. این رساله تنها اثری است که به جز دعاها یا گفته‌ها و نامه‌های نسبتا کوتاه به ایشان منسوب است. این رساله از آن جهت دارای اهمیت است که بسیاری از موضوعات مشابه صحیفه را با سبک و زبانی متفاوت بیان کرده است.

لازم بذکر است این پژوهشگر و ایرانشناس نامدار، به جهت برگزاری مراسم بزرگداشت و ارجگزاری به خدمات چهل ساله وی در زمینه حدیث، عرفان و حکمت اسلامی – ایرانی در ایران بسر می برد.
 
خبرآنلاین

ردپای جبرئیل در خانه زین‌العابدین(ع)

چهارمین امام معصوم، حضرت علی بن الحسین علیه‌السلام، شخصیتی که جد بزرگوارش، امام علی بن ابیطالب (ع) او را بهترین فرد روی زمین بعد از پدرش معرفی کرده‌ است، در مدینه منوره در سال 38 هجری چشم به دنیا گشود.

امام سجاد(ع) دارای القاب و کنیه‌های متعددی مانند زین العابدین، سید العابدین، زین الصالحین، وارث علم النبیین، وصی الوصیین، خازن وصایا المرسلین و غیره است، دوران کودکی امام(ع)، در زمان جد بزرگوارش، حضرت امیرالمومنین(ع) و عموی بزرگوارش امام حسن مجتبی(ع) گذشت، دوره‌ نوجوانی‌اش را تا شهادت پدرش که حدود ده سال به طول انجامید، در خدمت پدر گذراند.

امام سجاد همانند سایر دیگر ائمه معصومین دارای ویژ‌گی‌های بارزی است که در وجود نورانی ایشان متبلور است، در ادامه نگاهی اجمالی به سیمای الهی امام زین‌العابدین(ع) می‌پردازیم:

علم

امام سجاد (ع) همچون دیگر ائمه و رسولان الهی برخوردار از علم غیب بود، البته علم نسبی که به اذن الهی در اختیار انبیا و امامان قرار دارد؛ علمی که محدود، وابسته به علم الهی و بالقوه است.

بر این اساس راوی می‏گوید: امام زین‏العابدین علیه‏السلام می‏فرمود: «لَوْلا آیَةٌ فی کِتابِ اللّهِ لَحَدَّثْتُکُمْ بِما کانَ وَما یَکُونُ اِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ فَقُلْتُ لَهُ یَابْنَ رَسُولِ اللّهِ اَیَّةُ آیَةٍ؟ قال: قَوْلُ اللّه‏ تَعالی یَمْحُوا اللّهُ ما یَشاءُ وَیُثْبِتُ وَعِنْدَهُ اُمُّ الْکِتابِ»؛ «اگر یک آیه در قرآن نبود، شمارا به آنچه بود و خواهد بود تا روز قیامت، خبر می‏دادم»، به او گفتم: ای پسر رسول خدا! آن کدام آیه است؟ فرمود: «سخن خداوند تعالی که فرمود: «هر چه را خدا بخواهد محو و تثبیت می‏کند و ام‏الکتاب نزد اوست». (تفسیر نورالثقلین)

آن حضرت زمانی هم که شخصی بر سر مسئله‏ای فقهی با وی به جدل پرداخت، فرمود: «اگر به خانه ما درآیی، رد پای جبرئیل را به تو نشان خواهیم داد. آیا کسی هست که از ما به سنت آگاه‏تر باشد». (زندگانی امام زین‏العابدین، عبدالرزاق مقرم، ص435، به نقل از فصول المختاره، ج1، ص7)

نمونه‏ای از علم غیب آن حضرت را می‏توان در برخوردش با عبدالملک بن مروان یافت، حجاج بن یوسف به عبدالملک نوشت: «اگر می‏خواهی بنیان حکومت خودت را استوار سازی، لازم است علی بن الحسین علیه‏السلام را به قتل برسانی.»، عبدالملک هم در جواب او نوشت: «از ریختن خون بنی‏هاشم خودداری کن؛ زیرا سلطنت آل ابوسفیان به واسطه کشتن بنی‏هاشم چندان پایدار نماند». عبدالملک نامه را مخفیانه به حجاج فرستاد، ولی چند روز بعد نامه‏ای از امام سجاد (ع) دریافت کرد که در آن نوشته بود: «از آن نامه‏ای که درباره حفظ خون بنی‏هاشم به حجاج نوشته بودی اطلاع یافتم...»، وقتی عبدالملک نامه را خواند، دید تاریخ آن با تاریخ نامه‏ای که برای حجاج نوشته است مطابقت دارد. ( اثبات الهداة، ج5، ص235)

عصمت

امام سجاد علیه‏السلام فرمودند: «اَلاْمامُ مِنّا لایَکُونُ اِلاّ مَعْصُوما وَلَیْسَتِ الْعِصْمَةُ فی ظاهِرِ الْخِلْقَةِ فَیُعْرَفَ بِها فَلِذلِکَ لا یَکُونُ اِلاّ مَنْصُوصا. فَقیلَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللّه‏ فَما مَعْنَی الْمَعْصُومِ؟ فقال: هُوَ الْمُعْتَصِمُ بِحَبْلِ اللّه‏ وَحَبْلُ اللّهِ هُوَ الْقُرْآنُ لا یَفْتَرِقانِ اِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ وَالاْمامُ یَهْدی اِلَی الْقُرآنِ وَ الْقُرآنُ یَهْدی اِلَی الاْمامِ وَ ذلِکَ قَوْلُ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ «اِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدی لِلَّتی هِیَ اَقْوَمُ»؛ «امام از ما، حتماً معصوم است و عصمت چیزی نیست که در ظاهر خلقت معلوم باشد تا با خلقت شناخته شود. به این جهت، امام را جز از راه نصّ نمی‏توان تعیین کرد». سؤال شد: ای فرزند رسول خدا! پس معنای معصوم چیست؟ فرمود: «معصوم کسی است که به ریسمان الهی تمسک جوید و ریسمان الهی قرآن است، امام و قرآن تا قیامت از هم جدا نمی‏شوند. امام مردم را به قرآن و قرآن به امام هدایت می‏کند و شاهدش این سخن خداوند است که «این قرآن (مردم را) به راهی که پایدارتر است، هدایت می‏کند.» (بحارالانوار، ج25، ص194)

معجزات

ابو خالد کابلی سال‌ها به امامت محمد حنفیه معتقد بود تا اینکه از طریق یحیی بن ام طویل توانست به حضور امام سجاد (ع) برسد، در ملاقات دوم وی، امام سجاد (ع) فرمود: «اگر می‏خواهی مقام خودم را در بهشت هم‏اکنون به تو نشان می‏دهم»، امام دستش را به چشمان ابوخالد کشید و او خود را در بهشت و کاخها و رودخانه‏های آن دید، تا آنکه حضرت بار دیگر دست به چشمان او کشید و او خود را یک مرتبه روبه‏روی حضرت دید، (دلائل الامامة، ص91) وی سرانجام در سایه این توجهات حضرت، توفیق پیروی از امام حق را یافت.

شاکر بودن

ابوحمزه ثمالی می‏گوید: امام زین‏العابدین (ع) هرگاه غذا میل می‏کرد، می‏فرمود: اَلْحمدللّه‏ که به ما غذا داد و ما را سیراب کرد و ما را کفایت فرمود و به ما کمک نمود و ما را پناه داد و نعمت عطا فرمود و فضیلت بخشید، ستایش خدایی را که همگان را اطعام می‏دهد و کسی او را اطعام نمی‏کند.( محاسن برقی، ج1، ص16)

عشق به قرآن

آن حضرت می‏فرمود: «لَوْ ماتَ مابَیْنَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ لَمَا اسْتَوْحَشْتُ بَعْدَ اَنْ یَکُونَ الْقُرْآنُ مَعی»؛ «اگر آنچه بین مشرق و مغرب است از میان برود، پس از آنکه قرآن با من باشد، بیمی به خود راه نمی‏دهم.»

امام سجاد (ع) از خوش صداترین افراد بود و ممکن نبود کسی صدای قرآن خواندن او را بشنود و تحت تأثیر قرار نگیرد؛ لذا موّرخان گفته‏اند: سقاهایی که از در خانه امام می‏گذشتند، می‏ایستادند تا صدای امام را بشنوند. (اصول کافی، ج2، ص602)

مستجاب الدعوة بودن

ثابت بنانی نقل می‏کند: من و گروهی از عبادت‏گران بصره (ایوبِ سجستانی، صالح مری، عتبة الغلام، حبیب فارسی و مالک بن دینار) به حج رفتیم و دیدیم مردم از شدت تشنگی و بی‏آبی در مضیقه و فشارند، آنان به ما متوسل شدند و ما به سوی کعبه رفتیم و پس از طواف، با تضرع از خدا تقاضای باران کردیم، اما دعای ما پذیرفته نشد، در همین بین جوانی که اندوه و ناراحتی در چهره‏اش پیدا بود، آمد و بعد از طواف، رو به ما کرد و گفت: مالک بن دینار و ...! گفتیم: بله! گفت: یک نفر از شما را خدا دوست ندارد!؟ گفتیم: ما دعا کردیم، اجابت با اوست! او به سوی کعبه رفت و در آنجا به سجده افتاد، در سجده می‏گفت: خدایا تو را به علاقه‏ای که به من داری، اینها را از باران سیراب کن، هنوز دعایش تمام نشده بود که باران همچون دهانه مشک باریدن گرفت، گفتم: جوان! از کجا فهمیدی خدا تو را دوست دارد؟ گفت: اگر دوست نداشت، به خانه‏اش دعوت نمی‏کرد، حال که دعوت کرده، فهمیدم مرا دوست دارد؛ لذا او را به علاقه‏اش به خودم قسم دادم، آن جوان از پیش ما رفت... از مردم مکه پرسیدم: این جوان که بود؟ گفتند: علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب علیهم‏السلام بود. (بحارالانوار، ج11، ص38)

عبادت

در مقام عمل امام سجاد (ع) عابدترین فرد روزگار بود، تا آنجا که مالک بن انس درباره آن حضرت می‏گفت: به من خبر رسیده که علی بن الحسین (ع) هر شب و روز هزار رکعت نماز می‏خواند(تهذیب الکمال، ج20، ص390) و ابن ابی الحدید می‏گفت: «کانَ الْغایَةَ فِی الْعِبادَةِ؛ (شرح نهج‏البلاغه، ج1، ص27) نهایت در عبادت کردن بود»، برای همین، او به زین‏العابدین مشهور شد.

امام باقر درباره پدر گرامی‌شان ‏فرمود: «بَلَغَ مِنَ الْعِبادَةِ ما لَمْ یَبْلُغْهُ اَحَدٌ وَقَدِ اصْفَرَّ لَوْنُهُ مِنَ السَّهَرِ وَرَمَضَتْ عَیْناهُ مِنَ الْبُکاءِ وَدَبَرَتْ جَبْهَتُهُ مِنَ السُّجُودِ وَ وَرَمَتْ قَدَماهُ مِنَ الْقِیامِ فِی الصّلاةِ»؛ (مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص148؛) «از عبادت به جایی رسیده بود که کسی نرسیده بود، از شب‏زنده‏داری رنگش زرد و از گریه چشمانش سرخ و از سجده پیشانی‏اش برجسته و از ایستادن در نماز پاهایش دچار ورم شده بود».

زمزمه همیشگی حضرت ابوالفضل(ع) خطاب به محبوبش

حجت‌الاسلام والمسلمین علی ثمری، رییس ستاد قرارگاه راهبردی عمار با بیان اینکه حضرت ابوالفضل عباس(ع) از فقهای به نام اهل بیت(ع) محسوب می‌شدند، اظهار داشت: امام علی‌(ع) دوست داشتند به نحوی در حادثه کربلا سهیم باشند، شاید به همین دلیل به خواستگاری فاطمه کلابی (ام‌البنین) رفتند تا از او فرزندانی داشته باشند تا در عاشورا یار و یاور امام حسین(ع) باشند.

وی با اشاره به اینکه در علم رجال از حضرت عباس(ع) به عنوان «فقیهاً، ‌تقیاً، نقیاً» یاد می‌شود، افزود: امام صادق(ع) در رابطه با بینش علمدار کربلا، فرمود: «کانَ عَمُّنَا العَبّاسُ بنُ عَلِیٍّ نافِذَ البَصیرَةِ صُلبَ الإیمانِ جاهَدَ مَعَ أبی عَبدِاللّه‏ و أبلى بَلاءً حَسَنا و مَضى شَهیدَا»؛ «عموى ما، عباس، داراى بینشى ژرف و ایمانى راسخ بود؛ همراه با امام حسین (ع) جهاد کرد و نیک آزمایش داد و به شهادت رسید.

حجت‌الاسلام ثمری با بیان اینکه واژه «صُلبَ الإیمانِ» در روایت امام صادق(ع) نشان از ایمان بسیار محکم حضرت ابوالفضل(ع) دارد،‌ ابراز داشت: درجه بالای ایمان، حضرت عباس(ع) را به جایگاهی رساند که امام سجاد(ع) در این باره فرمود: «اگر جناب جعفر در بهشت قرب خدا طیران می‌کند، عموی ما عباس را خدا مقامی داده است که تمام شهدا به مقام آن بزرگوار غبطه می‌خورند، چون نافذ البصیرت بود و بصیرتش از جناب جعفر بسیار بالاتر بود».

وی ادامه داد: جمله‌ای درباره حضرت ابوالفضل(ع) از بزرگان شنیدم که ایشان یک تکیه کلام معروفی داشتند که می‌فرمودند: «لا والله لا والله لا ابدل اخی الحسین من جمیع الانبیاء»؛ «نه نه به خدا من حاضر نیستم، امام و مولایم حسین را با تمام انبیا عوض ‌کنم».
این کارشناس علوم دینی با اشاره به اینکه در حادثه عاشورا دو تن از فرزندان حضرت عباس - بنا به روایتی- شهید می‌شوند، خاطرنشان کرد: نسل حضرت از طریق دو پسر دیگرشان ادامه یافته است.

وی با بیان اینکه فاصله سنی اباعبدالله‌الحسین(ع) و ابالفضل‌العباس(ع) قرین به بیست و پنج سال بوده است، افزود: امام حسین (ع) بارها ابراز محبت خود را به حضرت عباس(ع) نشان می‌داد و می‌فرمود: «روحی لک فداک»؛ جانم فدای تو باد.

عنایت حضرت عباس(ع) به آیت‌الله قاضی


فارس : به مناسبت میلاد سردار رشید کربلا حضرت ابوالفضل العباس علیه‌السلام گفت‌وگویی با حسن اردشیری، پژوهشگر و مؤلف بیش از بیست جلد کتاب و مدرس عرفان اسلامی انجام دادیم که مشروح آن از نظر می‌گذرد.

قمر بنی‌هاشم از محضر سه امام بهره برد


اردشیری در ابتدای این گفت‌وگو ضمن تبریک اعیاد شعبانیه بیان داشت: عباس(ع) نه تنها پدر فضل که پدر فضایل بود و چون از چشمه ولایت سیراب شده بود و شاگرد سه امام بود در علوم ظاهری و باطنی سرآمد دیگران بود.

وی افزود: حضرت عباس(ع) هم ظاهری زیبا داشت وهم باطنی زیبا و به همین دلیل ایشان را قمر بنی‌هاشم نامیدند و بعد از امام حسن(ع) و امام حسین(ع) همآوردی نداشت.

مقام و منزلت عباس، مورد غبطه همه شهداست

 پژوهشگر مسائل عرفانی با اشاره به حدیثی درباره منزلت حضرت عباس(ع) گفت: در روایت وارد شده: 

«رحم الله عمی العباس و ان العباس عند الله منزلة یغبطه بها جمیع الشهداء یوم القیامة؛ خداوند عموی ما عباس را بیامرزد. برای او نزد خدا مقامی است که همه شهیدان در روز قیامت بر آن غبطه می‌خورند.»


وی گفت: آنچه از حضرت عباس (ع) بیشتر در ذهن‌ها به تصویر کشیده شده و زبان‌ها گویای آن است، شجاعت اوست؛ حال آنکه قبل از همه چیز آن حضرت بنده‌ای سراپا تسلیم درگاه الهی است و تمام عظمت‌ها و ارزش‌های او زیر سایه همین بندگی و اطاعت محض الهی قرار دارد.

عباس، بنده صالح خدا

این مدرس علوم اسلامی با بیان اینکه امام صادق(ع) لقب «بنده صالح» خدا را به حضرت عباس (ع) داد گفت: در زیارتنامه آن حضرت می‌خوانیم: «السلام علیک ایها العبد الصالح المطیع لله ...؛ سلام بر تو ای بنده صالح و فرمان بر خدا ...» و این یعنی اعطای لقب بندگی خدا از طرف معصوم به حضرت عباس.

آثار سجده بر پیشانی عباس نمایان بود

اردشیری با بیان اینکه آثار سجده بر پیشانی آن حضرت از کثرت سجود نمایان بود گفت: چنانکه قرآن کریم یکی از نشانه‌های بندگان مخلص خدا را آثار سجده در پیشانی آنها می‌داند و می‌فرماید:

«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ تَراهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً سیماهُمْ فی‏ وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُود ... ؛ محمّد (ص) فرستاده خداست و کسانى که با او هستند در برابر کفّار سرسخت و شدید، و در میان خود مهربانند پیوسته آنها را در حال رکوع و سجود مى‏بینى در حالى که همواره فضل خدا و رضاى او را مى‏طلبند نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمایان است‏...» (سوره فتح، آیه 29)

حضرت عباس (ع) اینگونه بود و در تاریخ می‌خوانیم: «و بین عینیه اثر السجود»؛ و بین چشمان او اثر سجده نمایان بود.


مکاشفات آیت‌الله سید علی قاضی از کجا شروع شد؟

اردشیری گفت: بزرگ عارفان آیت‌الله سید علی آقا قاضی مدت‌ها ریاضت می‌کشید و برنامه سلوکی داشت اما فتح بابی برایش روی نمی‌داد و هر روز شیداتر برای نماز به حرم حسینی(ع) مشرف می‌شد تا شاید فتحی و کشفی حاصل شود.

وی افزود: آیت‌الله نجابت شیرازی از شاگردان مرحوم قاضی ماجرا را چنین نقل می‌کند: آیت‌الله سید علی آقای قاضی که چهل سال در ریاضت بود و همچون کوهی استوار، استقامت ورزیده است به این زودی خسته نمی‌شود... و می‌گوید؛ هر چه بادا باد، در بحر جنون پا می‌زنم، امشب کشفی نصیبم شد، شد، نشد، نشد... من کشف نمی‌خواهم تمام مدت چهل سال، آن هم برای زرق و برق و کشف کرامتی، نه! من معرفت خودش را می‌خواهم، من خودش را می خواهم.

وی ادامه داد: آیت الله قاضی همیشه نماز مغرب و عشاء را در حرمین شریفین امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) به جا می‌آورد، اما این بار که به حرم حضرت ابوالفضل (ع) می‌رسد با خود می‌اندیشد که تا به حال در مدت چهل سال هیچ چیز از عالم معنا برایم ظهور نکرده، هر چه دارم به عنایت خدا و به برکت ثبات قدم است.

اردشیری از زبان آیت‌الله نجابت ادامه داد: در راه، سید ترک‌زبانی که دیوانه می‌نمود، به طرف مرحوم قاضی می‌دود و می‌گوید: سید علی، سید علی، امروز مرجع اولیا در تمام دنیا حضرت ابوالفضل(ع) هستند اما قاضی که متحیرانه قدم در وادی حایر قدسی حسینی(ع) می‌گذاشت، متوجه نمی‌شود که آن سید چه می‌گوید!

وی افزود: به حرم حضرت ابوالفضل می‌رود، اذن دخول و زیارت و نماز زیارت می‌خواند و می‌خواهد که مشغول نماز مغرب شود. تکبیرة الاحرام را که می‌گوید، می‌بیند که وضع در اطراف حرم حضرت ابوالفضل (ع) به طور کلی عوض می‌شود، آنگونه که نه چشمی تا به حال دیده و نه گوشی شنیده و نه به قلب بشری خطور کرده است. قرائت را کمی نگه می‌دارد تا وضع تخفیف یابد و بعد دوباره نماز را ادامه می‌دهد، مستحبات را کم می‌کند و نماز را سریعتر از همیشه به پایان می‌رساند. به حرم امام حسین (ع) نمی‌رود و به دنبال جایی خلوت به خانه رفته و برای اینکه با اهل منزل برخورد نکند به پشت‌بام می‌رود.

اردشیری ادامه داد: آنجا دراز می‌کشد و دوباره آن حال می‌آید و بیشتر می‌ماند، تا اهل منزل سینی چایی را می‌آورند و آن حال از بین می‌رود. سپس نماز عشاء را می‌خواند و دوباره آن وضع بر می‌گردد؛ چیزی که تا به حال حتی به اقرار خود یک ذره‌اش را هم ندیده است و حالا که دیده، نه می‌تواند در بدن بماند و نه می تواند بیرون بیاید.

وی افزود: دوباره که شام را می‌آورند، آن حال قطع می‌شود و نیمه شب دوباره بر می‌گردد و مدت بیشتری طول می‌کشد. آری بالاخره درهای آسمان برایش گشوده و فتح باب می‌شود و او را غرق در تحیر می‌نماید، چنانکه آیت‌الله العظمی قاضی(ره) پس از این ماجرا می‌فرمایند: آنچه را می‌خواستم، تماما به دست آوردم...

این مؤلف و پژوهشگر مسائل عرفانی گفت: در هر زمان و مکان بهترین طریق برای طی مراتب سلوک، صراط مستقیم چهارده معصوم خواهد بود و بس. اگر این راه محکم، بهتر و بهتر به مردم و به خصوص جوانان شناسانده شود دیگر بیراهه‌های راه‌نما نخواهند توانست با رنگ و لعاب عرفان و معنویت در پی افسون دلباختگان کوی دوست شوند.

بصیرت عباس (ع) او را تابع ولایت کرد

اردشیری در ادامه تاکید کرد: حضور حضرت عباس(ع) در عاشورا نشان داد که عارفی بصیر است و می‌داند که در مواقف مختلف چگونه ظهور و بروز داشته باشد. البته برای او که با نور الهی می‌بیند این امر دشوار نیست، ولی به ما می‌آموزد که عرفانی ارزنده است که اولا از سر چشمه ولایت سیراب گردد و ثانیا ثمره‌اش پیروی از ولایت باشد.

اردشیری با بیان روایتی از امام صادق (ع) که فرموده: «عموی ما عباس بصیرتی نافذ و بینشی عظیم و ایمانی شدید داشت، در محضر امام حسین جهاد نمود و در راه حضرتش جانبازی و ایثار تمام نمود و به شهادت رسید» گفت: بصیرتش به آن حضرت آموخت که ادب ورزد و در عین برادری، امامش را به لقب امامت صدا زند و همواره در برابر او متواضع و فروتن باشد و خود را خادم او و اهل بیتش بداند و فریب امویان را در فرستادن امان نامه نخورد و بداند که تعالی و شرافت و وصال در سایه امامت متجلی می‌شود.

شدت علاقه امام حسین(ع) به حضرت ابوالفضل(ع)

حسن اردشیری در پایان این گفت‌وگو خاطرنشان کرد: شدت علاقه امام حسین(ع) به جناب ابوالفضل(ع)، مثل شدت علاقه حضرت رسول(ص) به حمزه سید الشهداء و جعفر طیار بود و این شدت تا عاشورا ادامه داشت تا اینکه بعد از شهادت قمر بنی‌هاشم حضرت ابوالفضل(ع)، روایت شده که حضرت امام حسین(ع) فرمودند «الآن انکسر ظَهری و قلّت حیلتی؛ اکنون کمرم شکست و چاره‌ام کم شد» همچنین نقل شده که بعد از شهادت حضرتش آثار شکستگی در چهره امام حسین (ع) نمایان شد.

/p

«جذب حداکثری»  دربیان حجت‌الاسلام پناهیان

از فتنه سال 88 تا انتخابات اخیر مجلس، یکی از دامنه‌ دار ترین مباحث سیاسی – فرهنگی-اجتماعی، گفت‌وگو پیرامون مفهوم، شیوه‌ها و مصادیق جذب حداکثری بوده است که در این مدت بسیاری از اندیشمندان و صاحب‌نظران حوزوی و دانشگاهی در مورد آن سخن گفته و به تبیین آن پردخته‌اند.علیرضا پناهیان، استاد حوزه و دانشگاه نیز در سخنرانی اخیر خود در شهر مقدس قم، به مناسبت میلاد امام حسین(ع) ضمن اشاره به برخی از نظرات ارائه شده در مورد «جذب حداکثری» به بیان یک راهبرد برای جذب حداکثری پرداخت.

 حجت‌الاسلام پناهیان اظهار داشت: اگر انقلابی‌گری نمی‌توانست در عالم جذب حداکثری کند، بعد از انقلاب ما و بعد از دفاع مقدس، دشمنان ما نمی‌رفتند یک جریانی مثل طالبان راه بیندازند که ادای انقلابی‌گری را در بیاورد و کسی مثل «بن لادن» بیاید حرف‌های حضرت امام(ره) را حتی تندتر از ایشان بزند. چرا آنها رفتند جریان طالبانِ به ظاهر ضد آمریکایی را راه انداختند؟ برای اینکه می‌خواستند با افکار و رفتارهای غلط جلوی جذب حداکثری انقلاب ما را بگیرند.

فرازهایی از سخنان این استاد حوزه و دانشگاه در هیئت محبین اهل بیت(ع) که به تبیین رابطۀ انقلابی‌گری و جذب حداکثری پرداخته است را در ادامه می‌خوانید:

ما به جذب حداکثری معتقد هستیم

ما به جذب حداکثری معتقد هستیم. یعنی به جذب همۀ مردم عالم معتقدیم؛ به جذب کسانی که به قبیلۀ دشمن پیوسته‌اند که خیلی از آنها از سرِ غفلت و جهالت رفته‌اند، به جذب کسانی که جزء قبیلۀ حق نشده‌اند و خیلی از آنها برایشان سوء‌تفاهم ایجاد شده است معتقدیم. این جذب حداکثری وظیفۀ همۀ پیامبران و اولیاء و اوصیاء است و ما هم که پیروان ایشان هستیم، باید به این جذب حداکثری معتقد باشیم.

تلاش پیامبر اکرم(ص) نیز در جذب حداکثری مردم برای همۀ ما روشن است. همین تلاش فوق‌العادۀ پیامبر اکرم(ص) در جذب حداکثری بود که موجب شد خداوند خطاب به ایشان بفرماید: «ما قرآن را بر تو نازل نکردیم تا به مشقت و زحمت افتی؛ ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى»(طه/2) و یا اینکه بفرماید: «نزدیک است که اگر امت تو به این سخن (قرآن) ایمان نیاورند جان عزیزت را از شدت حزن و تأسف بر آنان هلاک سازی؛ فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ عَلى‏ آثارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدیثِ أَسَفاً»(کهف/6)

پرجذبه‌ترین امام ما امام حسین(ع) است که واقعاً برای جذب حداکثری سنگ تمام گذاشته است

پر جذبه‌ترین امام ما نیز اباعبدالله الحسین(ع) است که واقعاً برای جذب حداکثری سنگ تمام گذاشته و مرزی قائل نشده و همه را جذب می‌کند. اباعبدالله(ع) تا دقایق آخر در کربلا به جذب مردمی که مقابلش صف‌آرایی کرده بودند، مشغول بود و لحظه‌ای از این کار ناامید نشده و سعی می‌کرد که دشمنان خود را از این کار منصرف کند. جذب حداکثری راز هدایت است و در جریان همین جذب حداکثری بود که اولیاءالله این‌قدر مظلومیت تحمل کردند.

در بین امامان ما این اباعبدالله(ع) است که بالاترین درجۀ جذب حداکثری را دارد و مسلمان و غیر مسلمان مشمول جذبِ حداکثری ایشان می‌شوند. به خاطر همین جذب حداکثری اباعبدالله(ع) است که بسیاری از ما امروز در خیمۀ اباعبدالله(ع) جمع شده‌ایم. اصلاً وقتی گفته می‌شود اباعبدالله الحسین(ع) «رحمة الله الواسعه» است یعنی ایشان جذب حداکثری دارند و کلمۀ «واسعه» نشانۀ جذب حداکثری ایشان است.

در جذب حداکثری نباید مفاهیم دینی راتقلیل دهیم یا از مواضع انقلابی کوتاه بیاییم

ما در مورد جذب حداکثری هیچ تردیدی نداریم، ولی در جذب حداکثری یک قاعدۀ خیلی مهم وجود دارد و آن اینکه وقتی می‌خواهیم جذب حداکثری کنیم، نباید از دین چیزی کم کنیم و مفاهیم دینی را تقلیل دهیم یا از مواضع انقلابی خود کوتاه بیاییم.

جذب حداکثری با سیدالشهدایی است که در یک دستش شمشیر است و در دست دیگرش عزیزانش هستند که قلم قلم شده‌اند اما یک ذره از دین کوتاه نیامده است و تا آخرش هم ایستاده است. انقلابی‌ترین امام ما (از حیث مأموریت، نه از حیث شخصیت) اباعبدالله(ع) است که جذب حداکثری هم کرده است اما بعضی‌ها نامردی می‌کنند و وقتی می‌خواهند جذب حداکثری داشته باشند دیگر انقلابی‌گری را کنار می‌گذارند و دیگر می‌خواهند دستشان را با یزید در یک کاسه بگذارند!

جذب حداکثری آری، کوتاه آمدن از انقلابی‌گری نه!/ اتفاقاً وقتی دین و انقلاب را نیم بند ارائه دهیم، جذب حداکثری حاصل نخواهد شد

جذب حداکثری آری، کوتاه آمدن از انقلابی‌گری نه! ما جذب حداکثری را به شرطی قبول داریم که با حسین(ع) و با انقلابی‌ترین مواضع همراه باشد، نه اینکه برای جذب حداکثری از مواضع انقلابی خود کوتاه بیاییم. این کار شدنی است و اینکه بعضی‌ها این کار را بلد نیستند مشکل خودشان است. اتفاقاً وقتی دین و انقلاب را نیم بند ارائه دهید، جذب حداکثری حاصل نخواهد شد.

متفاوت بودن و انقلابی بودن به معنای واقعی کلمه است که می‌تواند دیگران و حتی دشمنان را جذب کند و باعث شود آنها در مقابل تو تواضع کنند؛ و الا اگر ما هم بخواهیم شبیه غربی‌ها باشیم که جاذبه‌ای برای جذب آنها نخواهیم داشت.

یک زمان کسانی در حد رئیس جمهورِ ما، به غربی‌ها می‌گفتند که ما هم شبیه شما هستیم! فکر می‌کردند با این کار می‌توان آنها را جذب کرد!

یک زمانی در همین مملکت، کسانی در حد رئیس‌جمهور و شخصیت‌های رده بالا، می‌رفتند و به غربی‌ها می‌گفتند که ما می‌خواهیم شبیه شما بشویم! فکر می‌کردند که با این کار می‌توانند آنها را جذب کنند. غافل از اینکه آنها در پیش خودشان به او می‌خندیدند ... کار دشمنان مانند کار شیطان است که وقتی کسی را فریب می‌دهد، خودش هم از او برائت می‌جوید. خداوند در مورد ابلیس می‌فرماید: «کَمَثَلِ الشَّیْطانِ إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اکْفُرْ فَلَمَّا کَفَرَ قالَ إِنِّی بَری‏ءٌ مِنْکَ إِنِّی أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمینَ؛ درست مثل شیطان که به انسان گفت کافر شو و چون کافر شد گفت من از تو بیزارم من از خدا مى‏ترسم که رب العالمین است»(حشر/16) وقتی تو به دشمن می‌گویی می‌خواهم شبیه تو بشوم او تو را در دلش تمسخر و تحقیر خواهد کرد.

شبیه آنها بودن که موجب نمی‌شود، بتوانی آنها را جذب کنی، بلکه متفاوت بودن موجب می‌شود آنها را جذب کنی! باید انقلابی باشی تا او را جذب کنی. اگر انقلابی باشی حتی دشمن تو هم در مقابل تو کم خواهد آورد. ابلیس هم که دشمن درجۀ یک انسان است در مقابل برخی از بندگان خدا کم می‌آورد و می‌گوید: «قَالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ*إِلَّا عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِین؛ گفت پس به عزتت سوگند که همه و همه‏شان را گمراه خواهم کرد* مگر بندگان مخلصت از ایشان را»(ص/82و83)

جذب حداکثری با «امام حسینی که شمشیر و شهادت دارد» ممکن خواهد بود/ راهبرد تبلیغی بسیار کلیدی: باید با نهایت انقلابی‌گری جذب حداکثری کنیم نا با کوتاه آمدن از مواضع/ اگر بخواهیم جز با اباعبدالله(ع) جذب حداکثری کنیم، نشانۀ جهالت و غفلت ماست.

جذب حداکثری با «امام حسینی که شمشیر و شهادت دارد» ممکن خواهد بود. اگر می‌خواهیم جذب حداکثری کنیم باید با نهایت انقلابی‌گری جذب حداکثری کنیم نه اینکه از مواضع انقلابی خود کوتاه بیاییم به خیال اینکه با این کار همه جذب خواهند شد. این یک قاعدۀ مهم و یک راهبردِ تبلیغی بسیار کلیدی است.

انقلابی‌گری در عالم حرف اول را برای گفتن دارد، اگر فیلم انقلابی و حماسی بسازید پرجذبه‌تر از آن پیدا نمی‌شود، حتی از فیلم‌های اکشن و عشقی و مستهجن پرجاذبه‌تر خواهد بود. حماسه تا این‌مقدار در جذب حداکثری نقش دارد. واقعاً اگر بخواهیم جز با اباعبدالله(ع) جذب حداکثری کنیم، نشانۀ جهالت و غفلت ماست.

اگر انقلابی‌گریِ ما جاذبه‌ای برای مردم عالم نداشت، دشمن برای انقلاب ما بَدلی به نام «طالبان» نمی ساخت

اگر انقلابی‌گری نمی‌توانست در عالم جذب حداکثری کند، بعد از انقلاب ما و بعد از دفاع مقدس، دشمنان ما نمی‌رفتند یک جریانی مثل طالبان راه بیاندازند که ادای انقلابی‌گری را در بیاورد و کسی مثل «بن لادن» بیاید حرف‌های حضرت امام(ره) را حتی تندتر از ایشان بزند. چرا آنها رفتند جریان طالبانِ به ظاهر ضد آمریکایی را راه انداختند؟ برای اینکه می‌خواستند با افکار و رفتارهای غلط جلوی جذب حداکثری انقلاب ما را بگیرند.

اگر انقلابی‌گریِ ما جاذبه‌ای برای مردم عالم نداشت، دشمن نمی‌رفت برای انقلاب ما بَدلی به نام «طالبان» بسازد، بلکه اجازه می‌داد که ما با انقلابی‌گری خودمان سرگرم باشیم تا خراب شویم. دشمن برای انقلاب ما بَدل ساخت تا اگر کسی خواست با انقلابی‌گری کسی را در عالم جذب کند، این «بَدل انقلابی ساختۀ آنها» او را جذب کند و دشمن بتواند او را کنترل نماید و بعد این انقلابی‌گریِ دروغین را خراب کند و همه دفع شوند.

محبت امام حسین(ع) در دل کفار ومنافقین هم رسوخ می‌کند

پیامبر اکرم(ص) می‌فرمایند: «محبت علی بن ابیطالب (ع) فقط در قلب مؤمن جای می‌گیرد. غیر از مؤمن کسی او را دوست ندارد و غیر از منافق کسی نمی‌تواند نسبت به علی(ع) غضب پیدا کند ولی محبت امام حسن ع و امام حسین(ع) هم در دل مؤمنین می‌رود و هم در دل منافقن و هم در دل کفار وارد می‌شود و هیچ مذمتی برای حسن و حسین نیست؛ إِنَّ حُبَّ عَلِیٍّ قُذِفَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ فَلَا یُحِبُّهُ إِلَّا مُؤْمِنٌ وَ لَا یُبْغِضُهُ إِلَّا مُنَافِقٌ وَ إِنَّ حُبَّ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ قُذِفَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُنَافِقِینَ وَ الْکَافِرِینَ فَلَا تَرَى لَهُمْ ذَامّاً»(مناقب ابن شهرآشوب/3/383) البته این نشانۀ اتمام حجت امام حسین(ع) است، نه اینکه امام حسین(ع) طوری رفتار کرده باشد که منافقین هم خوشش بیاید، معنایش این است که حتی منافق هم نمی‌تواند از امام حسین(ع) بدش بیاید.

در آخر روایت می‌فرماید «هیچ مذمت کننده‌ای برای حسن و حسین پیدا نمی‌کنی» یعنی کسی امام حسین را مذمت نمی‌کند ولی سال‌ها بر منابر علی(ع) را لعن می‌کردند. در این مجال نمی‌خواهم به علت این تفاوت بپردازم. تنها به آن بخش از حدیث توجه کنید که همه می‌توانند حسین(ع) را دوست داشته باشند. این یک واقعیتی است که می‌بینیم. لذا ما با امام حسین(ع) باید جذب حداکثری کنیم. بعد این امام حسین(ع) است که دست تربیت شدگان حقیقی مکتب خود را می‌گیرد و به بارگاه امیرالمؤمنین علی(ع) می‌برد.

همۀ امامان ما انقلابی بودند، اما عموماً شرایطی داشتند و مصالحی را باید رعایت می‌کردند که ممکن نشد مانند امام حسین(ع) اوج انقلابی‌گری خود را به نمایش بگذارند. و تجلی اوج انقلابی‌گری در رسالت امام حسین(ع) او را تبدیل به یک اسوۀ جهانی و جاودانه کرده است.

کار ابالفضل‌العباس از جنس کار امام زمان(ع) بود/ برای ابالفضل(ع) بحث انتقام مطرح بود

اغلب یاران امام حسین(ع) در کربلا می‌گفتند: «یا اباعبدالله(ع) می‌خواهیم از تو دفاع کنیم، اجازه بده به میدان برویم و بجنگیم و از تو دفاع کنیم ...» اما ابالفضل العباس(ع) وقتی آمد از اباعبدالله(ع) اجازه بگیرد، عرضه داشت یا اباعبدالله(ع) می‌خواهم برود انتقام بگیرم. یعنی فراتر از دفاع، برای ایشان انتقام مطرح بود. کار ابالفضل‌العباس(ع) از جنس کار امام زمان(ع) بود.

حالا ببینید این انقلابی بزرگ کربلا چقدر شخصیتش همه را مجذوب کرده است! کار حضرت اباالفضل(ع) واقعاً ویژه و عجیب است و ایشان با بقیه تفاوت داشتند و به خاطر تفاوت ایشان بود که امام سجاد(ع) خواستند مرقد مطهر ایشان از بقیه جدا باشد. امام سجاد(ع) می‌توانست به بنی‌اسد بگوید بدن عموی من ابالفضل العباس را بیاورید کنار اباعبدالله(ع) به خاک بسپارید ولی حضرت خواستند که حرم ابالفضل العباس(ع) بارگاره و زیارتگاه جداگانه‌ای داشته باشد.

کسی که جز با اوج انقلابی‌گری اباعبدالله(ع) و اباالفضل(ع) بخواهد انسان‌ها را جذب کند، بر نادانی خود صحه گذاشته است

اگر می‌خواهید جذب حداکثری کنید، این کار را باید با حماسۀ اباعبدالله انجام دهید. جالب اینجاست که ارمنی‌ها با ابالفضل(ع) جذب می‌شوند. ببینید چه جاذبه‌ای در ذات انقلابی‌گری وجود دارد که همه را می‌تواند جذب کند ولی متاسفانه ما گاهی اوقات می‌ترسیم این مساله را بروز دهیم و از حماسه و انقلابی‌گریِ اباعبدالله(ع) سخن بگوییم.

کسی که جز با اوج انقلابی‌گری اباعبدالله(ع) و ابالفضل العباس(ع) بخواهد انسان‌ها را جذب کند، بر نادانی خود صحه گذاشته است.

امیرالمؤمنین(ع) به دلیل شرایط خاصی که داشت نتوانست اوج انقلابی‌گری خود را نشان دهد

وقتی امیرالمؤمنین(ع) از جنگ صفین بازگشتند، یکی از یاران ایشان وضعیت افکار عمومی مردم و نظر مردم در مورد عملکرد امیرالمؤمنین را خدمت حضرت بیان کرد و گفت: «مردم می‌گویند که علی جنگ را خوب شروع کرد ولی خراب کرد. می‌گویند که علی از مرگ ترسید و همین که چند نفر دورش را با شمشیر گرفتند، کوتاه آمد و مذاکره با معاویه را قبول کرد و کار خراب شد»؟! امیرالمؤمنین(ع) فرمود که من از مرگ نمی‌ترسم ولی اگر من می‌خواستم که خود را به کام مرگ بسپارم حسنین(ع) خود را فدای من می‌کردند و من مأمورم که حسنین(ع) را نگه دارم ...

امیرالمؤمنین(ع) آن قدر دستش بسته بود که در اوج مظلومیت نتوانست اوج انقلابی‌گری خود را نشان دهد، این امکان در اختیار اباعبدالله(ع) قرار گرفت. امام حسین(ع) در کربلا کاملاً آزاد بود و توانست تا اوج انقلابی‌گری پیش برود، اگرچه امرش به شهادت ختم شد. ان‌شاءالله خداوند امام زمان(ع) ما را که تا آخر انقلابی‌گری خود را نشان خواهد داد، اما به پیروزی ختم خواهد شد، هر چه زودتر برساند.

انقلاب مردم مطلوم بحرین فراموش نخواهد شد ...

میلاد حضرت ماه ، ابو الفضل العباس (ع) مبارک باد


 :: السلام علیک یا ابوفـــــــاضل یا قمــــــر منیر بنی هاشم :: 

مصاحبه ی زنده ی طالب زاده با یکی از قربانیان جنایت صهیونیستها در پنسیلوانیای آمریکا

هجدهمین برنامه از سری جدید راز افشاگری بسیار مهم سرکار خانم کریستین دیلی از جنایت وحشت آفرین صهیونیست های اسرائیلی در عمق روستاهای ایالت پنسیلوانیای آمریکا {در راستای راه اندازی کارخانجات موسوم به نومِک (NUMEC) (از اواخر دهه ی 1960 میلادی تا پایان دهه ی 1990)} جهت تأمین مواد رادیواکتیو برای تولید سلاحهای اتمی در تأسیسات دیمونا (در عمق فلسطین اشغالی ) بوده است.

:: برای خواندن این مطلب کلیک کنید ::

بدون شرح ...


فرزند خردسال شهید مصطفی احمدی روشن

کتاب کابوس در بیداری; جنایت هولناک اسرائیل در آپولوی پنسیلوانیا +دانلود


نخستین کتاب پژوهشی منتشره در جهان در موضوع نومِک

مطابق با اسناد معتبر تاریخی مورد استناد در این کتاب ، هر چند که روال تاریخی و غیرفابل انکار صهیونیستها در سرقت تسلیحات از خاک آمریکا ؛ شکستن قوانین گمرکی متعارف با جاسازی سلاح ها و مواد مرگبار در داخل محصولات غول پیکر غیر نظامی بوده است،امّا در این پرونده، "رافی ایتان" و تیم جاسوسان آدمکش تحت امرش ، حتی این ظاهرسازی ها را نیز انجام نداده و محموله های مسروقه ی خود را با کامیونت هایی به فرودگاه و بندر حمل نموده اند و در تمامی این مسیرها به آلوده سازی زیست محیطی پرداخته اند. ( جالب است که "رافِی ایتان" بعدها به عنوان وزیر مسئولیت امور محیط زیست در اسرائیل را عهده دار گردید!) اضطرار اسرائیلی ها ( و شبکه ی همدستانشان در آمریکا ) جهت تهیه وتأمین مواد رادیواکتیو فوق (با استفاده از تکنولوژی های پیشرفته ی موجود در دو کارخانه ی نومِک و چندین فقره سرقت محصولات آن به مقصد اسرائیل ) تا کنون هزاران قربانی از مردم مستضعف آمریکایی (کشاورزان و دامداران و دیگر سکنه ی روستاهای اطراف دو کارخانه ی نومِک ) در شهرستان پیتسبورگ ایالت پنسیلوانیا گرفته است. بیش از 600 کشته ی رسمی مبتلا شده به انواع سرطان های گوناگون ناشی از تشعشعات نومِک و 2500 مصدوم منتظر مرگ در داخل خاک آمریکا در این پرونده وجود دارد.

ازبيانات مقام معظم رهبري امام خامنه اي در ديدار اعضاى بسيجى‌ هيئت علمى دانشگاه‌ها

(دوّم تیر ماه 1389) :


"به نظر من امروز نظام سلطه در مواجهه‌ى با حركت اسلامى...جاپايش محكم نيست؛ زيرا بسيارى از شگردهاى تبليغاتىِ استواربنيانِ قديمىِ اينها براى مردم دنيا رو شده است. امروز در جامعه‌ى آمريكا، خشم عميق از حضور قدرتمند لابى صهيونيستى بتدريج دارد توسعه پيدا ميكند. اين نارضائى در بين مردم آمريكا - كه مركز تحرك صهيونيستها و قدرتمندان صهيونيستى و سرمايه‌داران صهيونيست است - بتدريج دارد به وجود مى‌آيد؛ البته رژيم حاكم در آمريكا بر مردم بسيار سخت ميگيرند - يك نوع خاص سختگيرى - و آنچنان اينها را مشغول زندگى و گرفتار زندگى ميكنند كه فرصت سر خاراندن ندارند؛ در عين حال اين حالت دارد به وجود مى‌آيد. اين اطلاعات موثق ماست ..."



میلاد با سعادت حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) مبارک باد


:: کربلا را مگر ای شاه زجان ساخته اند ::

:: که سر کوی تو بوی دل و جان می آید ::

عذاب 700 ساله فطرس ...

ماه شعبان که ماه اهل‌بیت (ع) است، ماهی که ولادت امام حسین،‌امام زین‌العابدین، ‌حضرت ابا الفضل العباس علیهم‌السلام به همراه میلاد پر برکت امام عصر ارواحناه فداه خوشحالی مضاعفی را برای شیعه به ارمغان می‌آورد، در این ماه که نزول برکات از سوی خداوند مضاعف می‌شود، بستری را فراروی انسان قرار می‌دهد تا در کنار شادی روحش به ارتقای نفس خود نیز مشغول شود، به همین جهت پای سخن بزرگان عرفان و اخلاق می‌تواند انسان را در این زمینه کمک کند، لذا آنچه که در پیش‌رو دارید سلسله مباحث اخلاقی آیت الله عبدالکریم حق‌شناس است که ظهر روزهای دوشنبه و چهارشنبه و شب‌های شنبه در سال‌های 64 تا 68 در مسجد امین‌الدوله ایراد می‌کردند:

* توجه به موقعیت‌ها و فرصت‌ها

اول انسان باید توجه به موقعیت خودش بکند؛ موقعیت ذاتی‌‌اش، موقعیت زمانی‌اش، در چه زمانی، چه جور باید رفتار بکند؟ استاد چه جور دستور می‌دهد؟ عرض کردم امام رضا(ع) بر سبیل قضیه حقیقه فرمود: «رحیم‌الله عبداً أحیا أمرنا»، یک وقت، قضیه، قضیه خارجیه است، مثلاً یک بار کسی می‌خواهد هر کس که در مسجد است، او را مورد اکرام قرار بده؛ ولی یک بار می‌گوید: هر کس، هر وقت -امروز بود یا هر روز دیگر- به مسجد آمد، مورد اکرام قرار بده که در این صورت فرمایش امام(ع) یک قضیه حقیقت است.

خدا رحمت کند، مورد رحمت لا یتناهی خودش قرار بدهد، آن کسی که دین ما را زنده کند؛ من با گفتن احکام و معارف و شما با آمدن و شنیدن و عمل کردن، همان‌طور که از من پروردگار عزیز سؤال می‌کند، از شما هم محاسبه خواهد کرد، در روز قیامت: «فله الحجة البالغة»؛ حجت یعنی قاطع عذر، پروردگار بر شما حجت دارد؛ احتجاج می‌جوید!... چرا نرفتی یاد بگیری؟ اگر بگویی یاد گرفتم، می‌پرسد چرا عمل نکردی؟ به من هم می‌گویند چرا نگفتی؟ مسئولیت دارد آقاجون! همان طور که شما باید بیائید، من هم باید بیایم و به مسئولیت خودم عمل کنم.

*برکت و فضیلت ماه شعبان

این ماه شعبان، ماهی است که درهای خیرات در او باز است: «تنظر فیه البرکات، تترک فیه الخطیئات، و تکثر فیه الصلوات علی محمد و آله»؛ مردم باید در انتظار برکات باشند و از گناهان باید صرف‌نظر بشود و در آن بسیار صلوات بر محمد و آل محمد فرستاده شود.

فرمود: این ماه، ماه صلوات بر محمد و آل محمد است: «و هو شهر الصلوة علی النبی المختار؛ قال‌الله: «ان‌الله وملائکته یصلون علی‌النبی یا ایها الذین امنو صلوا علیه و سلموا تسلیماً» که صلوات از جانب پروردگار رحمت است، از ملائکه استغفار و از مومنین دعا؛ می‌فرماید: «فینبغی لکل مومن لبیب أن لا یغفل فی‌هذا الشهر، بل یطهر فیه لاستقبال شهر رمضان»؛ هر مومن عاقلی باید غفلت نورزد و در این ماه، خودش را برای ماه رمضان آماده کند؛ به اینکه از گناهان، خودش را پاک کند و توبه از مافات کند. «فیتضرع الی‌الله عز‌وجل فی‌شهر شعبان ان الله تبارک و تعالی یعرفک عیوب نفسک».

وقتی که در این ماه آمادگی پیدا کردی، پروردگار مربی تو خواهد شد، موانع را از جلوی تو بر می‌دارد. دنیا خشت و گل که نیست، دنیا تعلقات است، تعلقات را باید بزنیم:

چون به دست خویشتن بستی تو پای خویش را/ هم به دست خویشتن واکن کمال این است و بس

این بندهایی که نصف عمر به خودت بستی، تعلق به مال، تعلق به مقدمه تعلق به جاه، آن وقت تمام اینها را که زدی، آن وقت همت واحد می‌شود.

باید بدانی که پروردگار معشوق فطرت است، در آن آخر هم فقط پروردگار است و ما با او سر و کار داریم، امیرالمومنین عرضه می‌دارد: بار الها! اگر علی بر آتش تو صبر کند، چه طور می‌تواند در فراق تو صبر کند؟ چون علی(ع) می‌داند پروردگار کیست.

*حسرت اهل بهشت

«ان اهل الجنة لا یندمون علی شی‌ء من امور الدنیا الا علی ساعة مرت بهم فی‌الدنیا لم یذکروا‌الله تعالی فیها» رستگاران در بهشت، هیچ به مافات، آنچه که از دست رفته ـ زن و فرزند و مال و منال ـ توجهی ندارند، غصه‌ای آن را نمی‌خورند، تنها غصه آنها ساعتی است که بر آنها گذشته و محبوب حقیقی که معشوق فطرت است، غفلت کرده باشند.

آره جانم! رجب گذشت و رفت؛ چه قدر از ماه رجب استقبال کردید؟ آیا با عمل خودتان ملک داعی را لبیک گفتید؟

*مدارا با نفس انسانیت را از پیشرفت باز می‌دارد

اگر مدارا کنی با نفس خودت، در همین کلاس می‌مانی! در همین کلاس در جا می‌زنی:

پند من بشنو بجز با نفس شوم بد سرشت / با همه عالم مدارا کن کمال این است و بس

شعبان هم واسطه است و مقصد ماه رمضان؛ رمضان هم نمی‌دانیم که آیا هستیم یا نیستیم؟ آی جوان‌ها! جوانیتان، صحت و سلامتتان، غنایتان، فقرتان، همه را مغتنم بشمارید: «شبابک قبل هرمک و صحتک قبل سقمک و غناک قبل فقرک و فراغک قبل شغلک و حیاتک قبل موتک»، اگر حداکثر استفاده را نکنی، از تو خواهند گرفت‌ها! اینها نعمت پرودرگار است، ببین؛ آن آدم رفته لندن، قلبش را عمل کرده؛ حالا آمده اینجا! باز جای بخیه‌ها چرک کرده است، اما تو الان از نعمت عافیت برخوردار هستی؟ پس قدر بدان.

«ان رحمت‌الله قریب‌ من المحسنین و قال النبی(ص): الاحسان ان تعمل‌لله کانک تراه فان لم تکن تراه فانه یراک»؛ تو در حضور و محضر پروردگاری، اگر او را نمی‌بینی او تو را می‌بیند: «و هو معکم این ما کنتم»؛ علم احاطی قیومی دارد.

«انما یکسن جنات عدن الذین اذا هموا بالمعاصی ذکروا عظمتی فراقبونی والذین انحنت اصلابهم من خشیتی وعزتی و جلالی انی لاهم عذاب اهل الارض فاذا نظرت الی اهل الجوع والعطش من مخافتی صرفت عنهم العذاب».

در این بهشت عدن آن اشخاصی ساکن می‌شوند که وقتی اهتمام جستند و قصد کردند که معصیت بکنند، بدانند که در حضور و محضر من هستند و مراقبه این حضور و محضر را بکنند و از معصیت روی بگردانند! عرض کردم، این را صاحب احیاءالعلوم نوشته و إحیاء الإحیاء هم نقل کرده است که مردی پیش قاضی رفت، برای آنکه زنش را طلاق بدهد؛ قاضی گفت: چرا می‌خواهی این زن را طلاق بدهی؟ زن گفت: ای قاضی اگر در شریعت روا بود که من پرده را از روی خودم عقب بزنم، آن وقت می‌دیدی، جایز نیست این مرد مرا طلاق بدهد. قاضی غش کرد، وقتی که به هوش آمد گفت: من متذکر شدم که پروردگار عزیز می‌فرماید: اگر روا بود که شما به این چشم ملکی مرا ببینید و عظمت مرا درک کنید، هر آینه سزاوار نمی‌دانستید که مخالفت مرا بکنید و در مقام مراقبه نباشید، به عزت و جلال خودم، من به عذاب مردم زمین قصد می‌کنم، ولی وقتی ملاحظه می‌کنم آن اشخاصی را که نسبت به من در مقام مراقبه هستند و از ترس من به گرسنگی و تشنگی(روزه) تن می‌دهند، عذاب را از مردم بر می‌گردانم.

آیا جا دارد که رفقای عزیز، از حالا پیشواز نیمه شعبان بروند؟ در دعای آن شب دارد که کسانی خود را در معرض رحمت الهی قرار می‌دهند: «الهی تعرض لک فی هذا اللیل المتعرضون»، متعرضون چه کسانی هستند؟ آن اشخاصی که از حالا یک قدری بر طاعتش اضافه بکند، چشمش را از محرمات بپوشاند، تعلقاتش را کم کند و بزند، «وقصدک القاصدون وامل فضلک ومعروفک الطالبون».

آن اشخاصی که ایمان اشرابی می‌خواهند، چون آن ایمان استدلالی نتیجه کافی ندارد آقا! انسان باید با چشم دل ببیند که این ایمان نتیجه دارد، بعد می‌فرماید: «و لک فی‌ هذا اللیل نفحات و جوائز و عطایا»، تو، در شب نیمه شعبان نسیم‌های رحمت و جایزه‌ها و هدایایی داری که البته از حالا باید پیشواز بروی تا آن معنویات کامله برقلب شما افاضه شود، آن وقت مرحوم نراقی می‌فرماید: متعرضون کسانی هستند که خودشان را در معرض آن افاضه قرار می‌دهند «و مواهب تمن بها علی من تشاء من عبادک و تمنعها من لم تسبق له العنایة منک».

*سخنی پیرامون امام حسین(ع)

حالا چند کلمه هم خصوصیات حضرت اباعبد‌الله را برای شما بگویم: «به رد علی فطرس مقامه فی‌السماء»، باید توجه کرد که در عالم امر- ما در عالم ماده‌ایم؛ این عالم، عالم خلق است، آنها عالم عقولند؛ آنها از عالم امرند ـ یک ذره توانی (= سستی) جرم است و از مقامشان باید کناره‌گیری بکنند، فرموده‌اند: این فطرس یک قدری که در امتثال امر سستی کرد؛ پروردگار او را بین عذاب آخرت و دنیا مخیر ساخت، او عذاب دنیا را انتخاب کرد، پس در جزیره‌ای معلق شد و 700 سال در آن جزیره عبادت کرد تا وقتی که اباعبد‌الله(ع) متولد شد، خوب! حالا خداوند جبرئیل را در یک همچین شبی با هزار ملک برای تهنیت رسول اکرم(ص) فرستاد، وقتی که عبور آنها به فطرس افتاد، سوال کرد به کجا می‌روید؟ به چه کار مأمورید؟ شرح دادند، فطرس گفت: جبرئیل تو را به خدا قسم، مرا هم با خودت ببر تا رسول اکرم(ع) در حق من شفاعت کند و من از این عذاب خلاص بشوم، چون خدمت رسول اکرم(ص) شرفیاب شدند، شرح حال فطرس به عرض رسید؛ حضرت فرمود: فطرس را بگو که خودش را به گهواره حسینم مسح کند.

خودش را به گهواره ابا‌عبدالله مالید و به آسمان عروج کرد و آزاد شد و می‌گفت: کیست مثل من؟ من آزاد کرده حسینم! عرض کرد یا رسول‌الله من به پاداش این نعمت، هر کس که به حسین عزیز سلامی بفرستد، صلواتی بفرستد، نمازی هدیه کند، بر ذمه من است که آن را به حسین عزیز برسانم.

امیدوارم به حق امام زمان به حق این مولود عزیز، به حق این ماه عزیز، هر کس چیزی می‌خواهد، حاجتی دارد، برآورده شود، امیدوارم همان‌طور که بال‌های فطرس را به او عطا فرمودند، پروردگار به شما هم دو بال علم و عمل اعطا فرماید که همه با هم از این چاه طبیعت به عالم ملکوت پرواز کنیم.

خوابی که حضرت فاطمه(س) قبل از ولادت امام حسین(ع) دید

در سوم شعبان سال چهارم هجری بار دیگر خانه اهل‌ نبوت غرق سرور و شادی می‌شود، نوری از انوار الهی پای در زمین می‌گذارد که لبخند را بر لبان حضرت زهرا(س) و امیر‌المومنین به ارمغان می‌آورد، صفوف ملائک برای عرض تبریک بر پیامبر رحمت (ص) وارد می‌شوند و آسمان نیز در این شادی شریک هستند، آنچه که در ادامه می‌خوانید، ماجرای دوران حمل حضرت اباعبدالله(ع) در دانشنامه چهارده جلدی امام حسین(ع) چنین آمده است:



حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها این گونه به بازخوانی دوران حمل فرزند دلبندش می‌پردازد[1]:

یک ماه از دوران بارداری من به حسین(ع) می‌گذشت که در شکم خود حرارتی همراه با درد حس کردم، موضوع را به پدرم عرض کردم، پیامبر کوزه‌ای آب خواست، بر آن دعایی خواند و فرمود: «این آب را بیاشام»، آشامیدم و خدا درد را برطرف کرد.

ماه دوم بارداری به پایان رسید، سپس نا آرامی و تحرکی را احساس کردم، در سه ماهگی حرکتی در شکمم حس کردم و از آن به بعد، هیچ میلی به خوردن و آشامیدن نداشتم؛ گویا خدا مرا با جرعه‌ای شیر، سیر کرده بود، در منزل خود خیر و برکتی یافته بودم و خداوند با فرزندی که در شکم داشتم، مأنوسم کرده بود. جز برای امور ضروری از خانه بیرون نمی‌رفتم، آثار بارداری از ظاهرم نمایان بود، ولی ابداً احساس سنگینی نمی‌کردم.

چون به ماه چهارم در آمدم، ‌خدا مرا با او از تنهایی در آورد و مقیم مسجد شدم و از آن جز برای نیازهایی که برایم پدید می‌آمد، جدا نشدم و در همان برکت و سبکبال برون و درونم بود تا ماه پنجم را نیز به پایان بردم.

هنگامی که ماه ششم فرا رسید، در تاریکی شب نیازی به نور چراغ نداشتم و هر زمان که در سجاده‌ خویش بودم، صدای تسبیح و تقدیس را از درون خود می‌شنیدم، کم‌کم ضعف مرا فرا گرفت.

چون 9 روز از ماه ششم گذشت، ‌نیرویم افزون و میلم کم شد و این را به ام سلمه گفتم و خداوند به وسیله او مرا پشت‌گرمی داد.

*ملائک مقرب الهی برای ولادت فرزند فاطمه (س) لحظه‌شماری می‌کنند



10 روز از ورود به شش ماهگی گذشت که ناگهان به خواب رفتم، در خواب، کسی نزد من آمد و بر پشت من دست کشید. بیدار شدم، وضو گرفتم و دو رکعت نماز گزاردم، بعد دوباره خواب مرا فرا گرفت؛ در خواب، کسی با لباسی سفید نزد من آمد، بالای سرم نشست و به صورت و پشت سرم دمید.

ترسان بلند شدم، دوباره وضو گرفتم و چهار رکعت نماز گزاردم، آن‌گاه دوباره خواب بر چشمانم چیره شد، در خواب، همان شخص نزد من آمد، مرا نشاند و دعایی بر گردن من آویخت، فردا صبح نزد پیامبر رفتم که در خانه‌ ام سلمه بود، پیامبر نگاهی به صورتم کرد و آثار شادمانی در چهره‌اش پیدا شد، ترسی که در اثر مشاهده آن خواب به من چیره شده بود، از میان رفت، بعد خوابم را برای پیامبر حکایت کردم.

پیامبر فرمود: «بر تو بشارت باد! اولین کسی که در خواب نزد تو آمد، دوستم عزرائیل، موکل ارحام زنان است؛ دومین نفر، دوستم میکائیل، موکل ارحام اهل بیت من است که به سر و صورت تو دمید»، سپس پیامبر گریست و مرا در آغوش گرفت و فرمود: «نفر سوم، هم دوستم جبرئیل است که خداوند او را خدمتگزار فرزندان تو قرار داده است»، به منزل بازگشتم و مدتی نگذشت که حسین (ع) متولد شد.

پی‌نوشت:

1. «الخرائج و الجرائح» جلد 2، صفحه 843، حکمت 60/ «بحارالانوار» جلد 43، صفحه 272، حکمت 39

انتفاضه ۱۹۹۱ (انتفاضه شعبانیه) بروایت تصویر


 
 
 

انتفاضه ۱۹۹۱ .. انتفاضه شعبانیه

مردم عراق نزدیک به چهل سال است که روی آرامش و امنیت به خود ندیده اند.

کودتا چیان یکی پس از دیگری زمام امور را در دست می گرفته و در پی تحقق سیاستهای اربابان خود، آسایشی را که مردم عراق تا اندازه ای از آن بهره مند بودند، از میان می بردند. تا اینکه بعثیان با کودتای خود بر علیه عبدالرحمن عارف در سال ۱۹۶۷ میلادی ، زمام امور عراق را به دست گرفتند.

در سه دهه اخیر و در پی به حکومت رسیدن دولت کودتاچیان در عراق، جوانان کم خرد و بی فرهنگ و خشن و به دور از آگاهیهای فرهنگی و اجتماعی و دینی با پشتیبانی نیروهای مسلح ، به قدرت رسیدند.

جامعه عراق تا ترکیبی در هم آمیخته از مذاهب و ملیتها و فرهنگهای گوناگون ، در دریایی از خون و خشم و نا امنی فرورفت.

در این میان شیعیان که بیش از شصت درصد مردم عراق را تشکیل می دادند، بیشترین فشارها و صدمات را از بعثیان تحمل کردند. کودتاچیان خشن ترین شیوه های استالینی را در زدودن فرهنگ اصیل مردم عراق به کار برده و به خیال خود ، قصد آن داشتند که فرهنگ به اصطلاح بعثی را بر آوارها و خرابه های فرهنگ بالنده و اصیل اسلامی بنا کنند. 

اما ادامه مبارزات در شمال و جنوب و میانه عراق، نمایانگر ناکامی آنان در زدودن فرهنگ اصیل و ریشه دار ملت مسلمان عراق است .

گرچه می توان اذعان نمود که این مقاومت و پایداری با تقدیم بیش از دو میلیون شهید و آواره همراه بود.

مردم شریف عراق هیچگاه خاطرات دهشتناک قیام سال ۱۹۹۱ میلادی را فراموش نخواهند کرد. 

درست پس از شکست سنگین ارتش عراق در جنگ سال ۱۹۹۱ در کویت بود که ماشین جنگی او از کار افتاد. بر اساس قطعنامه ۶۷۰ شورای امنیت کلیه تحرک هواپیماها و حتی بالگردهای ارتش عراق دچار تحریم گردید.در این هنگام مردم سرتاسر عراق موقعیت را غنیمت شمرده و از شمال تا جنوب این کشور علیه رژیم صدام حسین قیام کردند.

در جریان این قیام که در میان ملت عراق به انتفاضه شعبانیه مشهور گردید، کنترل بخش اعظم کشور به دست نیروهای مردمی افتاد و از هجده استان عراق ، چهارده استان سقوط کرد و در این میان تنها استانهای مرکزی شامل استانهای غربی و صلاح الدین و بغداد از آن جدا بوده و سایر استانها همگی از زیر یوغ استبداد صدامی خارج شد. این قیام همه گیر بود و شیعیان و سنیان همه در آن سهیم شدند. لیکن با توجه به آزاد شدن مناطق یاد شده که اغلب از ساکنین شیعه مذهب برخوردار بود، قیام یا انتفاضه بیشتر رنگ شیعه گری به خود گرفت . در مدت بسیار کوتاهی ، اکثریت شهرهای مهم عراق از جمله بصره، نجف، کربلا،عماره،کوت و ناصریه و دیوانیه در جنوب و شهرهای مهم و استراتژیک شمال عراق به دست نیروهای مردمی افتاد. 

در این مدت که حدود یک ماه بیشتر طول نکشید مردم با تشکیل کمیته های مردمی در زیر نظر کمیته ای نه نفره که از سوی مرجعیت حوزه علمیه نجف اشرف آن هنگام مرحوم آیت الله العظمی خوئی تشکیل شده بود، اداره می شد. این کمیته که از برجستگان مردمی و اجتماعی و گاه علمی حوزه انتخاب شده بودند ، هر یک در سویی در امر کارگشایی امور روزمره مردم این شهرها نظارت داشته و سعی داشتند که خونی به ناحق ریخته نشده و ظلمی بر انسانی روا نشود.

اما در این هنگام حادثه ای که رخ داد، تمامی آرزوها را به زیر خاک برد و هیچگاه خاطرات تلخ و تکان دهنده آن ایام از ذهن عراقیها محو نخواهد گردید.

زیرا آنچه که پس از قیام مردم عراق در انتفاضه شعبانیه ۱۹۹۱ به عنوان سیاست سرکوب دائمی و بدوم مرز از سوی صدام حسین به مورد اجرا گذاشته شد به مراتب تلخ تر بود. 

حادثه چنین اتفاق افتاد . آمریکاییان پس از قیام مردم عراق متوجه شدند که ناخواسته زمینه های ایجاد حکومتی مردمی و اسلامی در عراق پا گرفته است و چیزی نمانده است که بغداد را نیز در اختیار گیرند. 

چیزی که سیاست آمریکاییان و غربیان آن را دنبال نمی کرد. پس تا آن هنگام تمامی فرودگاههای عراق و نقاط حساس جنگی و پادگانها در اختیار و یا در زیر نظر آمریکاییان و کشورهای همپیمان او قرار داشت و اجازه حرکت حتی بالگردی گرفته نشد. در این لحظات بود که ماشین جنگی بعثیان به کار افتاده و حرکتی در پادگانهای صدام آغاز گردید.

محور عملیات سوکوب ، از سوی گارد ویژه ریاست جمهوری اداره می شد. این گارد از دو سپاه و هر سپاه از سه لشگر تشکیل شده بود. گارد ویژه را بیشتر افرادی از منطقه تکریت و پیرامون آن که زادگاه صدام حسین به شمار می آمد، تشکیل می دادند. 

در آن هنگام حفاظت بغداد، سولوحه وظیفه این گارد به شمار می آمد. دو لشگر از بغداد به سوی شمال عراق کربلا و نجف و دیگری از سوی جنوب آن به این منطقه به حرکت درآمد. آنان در استفاده از ماشین جنگی خود هیچ محدودیتی را به عمل نیاوردند. سوکوب بدون مرز سولوحه کار آنان قرار داشت و در این راستا برای قلع و قمع کردن انقلابیون از سلاحهای شیمیایی و بمبهای خوشه ای و ناپالم استفاده کرده و در برخی مناطق از آن جمله در نجف اشرف از شصت موشک زمین به زمین «اسکاد بی » استفاده کردند. حرکتی که هیچگاه از سوی دیکتاتورترین و خون آشام ترین رژیمهای یک قرن اخیر نیز صورت نپذیرفته بود. تمامی منطقه مملو از جنازه های کشته شدگان بود که چندین روز داخل کوچه هاا و خیابان ها رها شده و شمار زیادی از آنان خوراک سگهای ولگرد در بیابانها شدند. 

انسانهای بی گناه شامل زن و مرد و کودک و سالخورده در دسته های ۵۰۰ الی هزار نفره تیر باران شده و سپس در گورهای دسته جمعی دفن شدند. 

راز مزارهای کشف شده در اطراف شهر محاویل و نجف و کربلا هم اکنون فاش می گردد. به طوری که هم اکنون کمتر خانواده ای را می توان در عراق یافت که صدام حسین عضو یا اعضایی از آن را اعدام و یا زندانی نکرده باشد. صدام ، محو کربلا و به ویژه نجف را از نقشه جغرافیایی عراق در سر می پرورانید و بر این پایه ، کشتارها و فجایع دهشتناکی را در آن صورت داد.

کشتار کربلا و نجف اشرف هیچگاه از اذهان مردم این دیار محو نمی گردد. او حتی شأن جایگاههای مقدس شیعیان در کربلا یعنی حرمین شرفین و نیز مرقد مطهر علوی در نجف را نیز نادیده گرفت و با توپ و تانک بدان حمله ور شد بطوریکه تا حدود شش ماه پس از این سرکوب در حرمهای یاد شده بسته بود تا اینکه رژیم در طی این مدت توانست آثار فجایع خود را در آن از بین برده و سرپوشی بر آن نهد. صدام در ضمن حمله خود به این شهرها بسیاری از مدارس دینی کربلا و نجف از آن جمله مدرسه دارالحکمه که یکی از مراکز تحصیل نجف بود را با خاک یکسان کرد و هم اکنون آثاری جز خرابه های آن به جای نمانده است .

مردم بپاخاسته عراق اگر چه رشادتهای بی نظیری از خود نشان دادند ؛ اما بر اثر چهار عامل اساسی نتوانستند در برابر ماشین جنگی صدام استقامت نمایند:

۱ ) ضعف بنیه تسلیحاتی و دفاعی مردم ؛

۲ ) بیم کشورهای منطقه و بویژه عربستان در آن هنگام و کمکهای پنهان آنان به رژیم عراق؛ 

۳ ) موضع منفی ایالات متحده آمریکا در عدم اجرای قطعنامه ۶۷۰ شورای امنیت؛

۴ ) و سرکوب بدون مرز ارتش خونخوار صدام .

صاحبنظران معتقدند که در این چند روز حدود سیصد الی پانصد هزار نفر به شهادت رسیدند.

صدامیان ، هزاران نفر را به زندانهای « ابوغریب » و زندان «مرکزی صدام» در شهر رمادی که اغلب زندانیان آن را ایرانیان تشکیل می دادند و زندان زیرزمینی در شهر « جلولا» و زندان زیرمینی در جنگلها و کشتزارهای موصل معروف به « حدائق الربیع » و زندانهای سری در زیر ساختمان پزشکی قانونی در بغداد و زندان زیرزمینی در منطقه « فضیلیه » و « ارشاد» و « الزعفرانیه » که ویژه زنان واقع در منطقه « القائم» مرزی که یکی از بزرگترین زندانهای سیاسی رژیم به شمار می آمد، و زندانها و بخش های زیرمینی تأسیسات هسته ای عراق ، نشانگر ایام تلخ و دهشتناک این حادثه به شمار می آید. بر اساس آمار موجود تنها در سالهای ۱۹۸۷و۱۹۸۸ ، یکصد و هشتاد روستا در کردستان منهدم شد. این علاوه بر آن است که صدام به وسیله بمباران شیمیایی در حلبچه در مارس ۱۹۸۸، هزاران زن و مرد و کودک را از میان برد . 

از جنایات دیگر رژیم صدام، واقعه ای بود که در سال ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۴ میلادی در عراق صورت پذیرفت.

مردم عراق در این سالها شاهد خشکاندن باتلاقها بودند . این باتلاقها شامل بخشهایی در ناصریه و بصره و العماره بود که از سرزمینهای بسیار زیبا و توریستی جهان در این منطقه به شمار می آمد. این مناطق وسعتی بالغ بر پنجاه هزار کیلومتر بود که پنج برابر وسعت کشور لبنان به شمار می آمد. 

در این بخشها هفتصد هزار نفر شیعه زندگی می کرد و دارای آثار تمدن پنج هزار ساله بود . ضمن آنکه یکی از منابع بسیار مهم تأمین کننده پروتئین حیوانی در عراق به شمار می آمد. دولت صدام در یک پروژه ویژه با ایجاد سه سد بزرگ ، آب این مناطق و باتلاقها را به کانالهای جانبی منحرف ساخت که در نتبجه تمامی مناطق یاد شده ، خشک شد.

خبرگزاری اهل‏‏بیت(ع) ـ ابنا

ملاقات شیخ الرییس ابن سینا با شیخ ابوالحسن خرقانی و ابو سعید ابوالخیر

ابوعلی سینا بیشتر میان مردم با دو چهره پزشکی و فلسفی خود شناخته می‌شود، در حالی که او با عرفان هم بیگانه نبود و در همین راستا سه حکایت عرفانی نیز داراست که عبارتند از: رساله حیّ بن یقظان، رسالة فی العشق و رسالة الطیر. ابن سینا دیدارهایی با عرفا داشت و با برخی از آن‌ها نیز مکاتبه کرد. در تذکره‌های عارفان، گزارش‌هایی از دیدار ابن سینا با عارفانی همچون شیخ ابوالحسن خرقانی (وفات: 425 ه. ق) و شیخ ابو سعید ابوالخیر (وفات: 440 ه. ق) و مکاتبه با برخی از آنان دیده می‌شود.* دیدار ابن سینا با شیخ ابوالحسن خرقانی در ملحقات تذکرة الاولیاء عطار (ص 667) درباره دیدار ابن سینا، با شیخ ابوالحسن خرقانی، عارف مشهور قرن چهارم و پنجم آمده است: «نقل است که بوعلی سینا به آوازه شیخ، عزم خرقان کرد. چون به وُثاق (اتاق،‌ خانه) شیخ آمد، شیخ به هیزم رفته بود. پرسید که: شیخ کجاست؟ زنش گفت: آن زندیق کذاب را چه می‌کنی؟ همچنین بسیار جفا گفت شیخ را؛ که زنش منکر او بودی. حالش چه بودی! بوعلی عزم صحرا کرد تا شیخ را بیند. شیخ را دید که همی آمد و خرواری درمنه بر شیری نهاده. بوعلی از دست برفت (پریشان شد). گفت: شیخا! این چه حالت است؟ گفت آری! تا ما بار چنان گرگی نکشیم ـ یعنی زن ـ شیری چنین بار ما نکشد. پس به وثاق باز آمد. بوعلی بنشست و سخن آغاز کرد و بسی گفت. شیخ پاره‌ای گل در آب کرده بود تا دیواری عمارت کند. دلش بگرفت. برخاست و گفت: مرا معذور دار که این دیوار را عمارت می باید کرد و بر سر دیوار شد. ناگاه تبر از دستش بیفتاد. بوعلی برخاست تا آن تبر به دستش باز دهد. پیش از آن که بوعلی آنجا رسد، آن تبر برخاست و به دست شیخ باز شد. بوعلی یکبارگی اینجا از دست برفت و تصدیقی عظیم بدین حدیثش پدید آمد ...» احتمالا بوعلی مبهوت رام‌شدن شیر و هیزم‌نهادن بر او توسط شیخ شده است که بعدها در نمط دهم اشارات و تنبیهات می‌نویسد: «شاید اخباری درباره عارفان بشنوی که مربوط به دگرگونی عادت باشد و شما به تکذیب آن مبادرت ورزید. مثلا ... درنده رامشان شود و ... یا امثال این کارها که محال و ممتنع قطعی نیستند، پس ... توقف کنید و عجله نکنید». (ترجمه و شرح، صص 485 - 486)* ملاقات ابو علی سینا با ابو سعید ابوالخیر حکایت ملاقات ابو علی سینا با ابو سعید ابوالخیر در کتاب اسرار التوحید محمد بن منور (صص 209 ـ 211) بدین صورت آمده است: «یک روز شیخ ابوسعید قدس الله روحه العزیز در نشابور مجلس می‌گفت. خواجه بو علی سینا از در خانقاه شیخ در آمد و ایشان هر دو پیش از این یکدیگر را ندیده بودند؛ اگر چه میان ایشان مکاتبه رفته بود. چون بوعلی از در آمد، شیخ روی به وی کرد و گفت: حکمت دانی آمد، خواجه بوعلی در آمد و بنشست، شیخ با سر سخن رفت و مجلس تمام کرد و در خانه رفت. بو علی در خانه شد و در خانه فراز کردند و با یکدیگر سه شبانروز به خلوت سخن گفتند که کس ندانست ... بعد سه شبانروز، خواجه بوعلی سینا برفت. شاگردان او سؤال کردند که شیخ را چگونه یافتی؟ گفت: هر چه من می‌دانم، او می‌بیند و مریدان از شیخ سؤال کردند که ای شیخ! بوعلی را چگونه یافتی؟ گفت: هر چه ما می‌بینیم او می‌داند!» 

بدون شرح ...

گزیده‌ای از نجواهای عاشقانه چمران

بِسْمِ ‏الله الرحْمنِ الرّحیمِ 

اینها را به نیت آن ننوشته‏ام که کسی بخواند، و بر من رحمت آورد، بلکه نوشته‏ام که قلب آتشینم را تسکین دهم، و آتشفشان درونم را آرام کنم. 
هنگامی که شدت درد و رنج طاقت‏فرسا می‏شد، و آتشی سوزان از درونم زبانه می‏کشید و دیگر نمی‏توانستم آتشفشان وجود را کنترل کنم، آنگاه قلم به دست می‏گرفتم و شراره‏های شکنجه و درد را، ذره‏ذره از وجودم می‏کندم و بر کاغذ سرازیر می‏کردم… و آرام‏آرام به سکون و آرامش می‏رسیدم.
آنچه در دل داشتم. بر روی کاغذ می‏نوشتم و در مقابلم می‏گذاشتم، و در اوج تنهایی، خود با قلب خود راز و نیاز می‏کردم، آنچه را داشتم به کاغذ می‏دادم و انعکاس وجود خود را از صفحه مقابلم دریافت می‏کردم، و از تنهایی به در می‏آمدم…
اینها را ننوشته‏ام که بر کسی منت بگذارم، بلکه کاغذ نوشته‏ها بر من منت گذاشته‏اند و درد و شکنجه درونم را تقبل کرده‏اند…
اینجا، قلب می‏سوزد، اشک می‏جوشد، وجود خاکستر می‏شود، و احساس سخن می‏گوید.
اینجا، کسی چیزی نمی‏خواهد، انتظاری ندارد، ادعایی نمی‏کند… فریاد ضجه‏ای است که از سینه‏ای پر درد به آسمان طنین‏ انداخته و سایه‏ای کم‏رنگ از آن فریادها بر این صفحات نقش بسته است.
چه زیباست؛ راز و نیازهای درویشی دل‏سوخته و ناامید در نیمه‏شب، فریاد خروشان یک انقلابی از جان گذشته در دهان اژدهای مرگ،
اعتراض خشونت‏بار مظلومی، زیر شمشیر ستمگر،
اشک سرد یأس و شکست بر رخساره زرد دل‏شکسته‏ای در میان برادران به خاک و خون غلتیده،
فریاد پرشکوه حق، هز حلقوم از جان گذشته‏ای علیه ستم‏گران روزگار.
چه خوش است؛ دست از جان شستن و دنیا را سه‏طلاقه کردن،
از همه قید و بند اسارت حیات آزادشدن،
بدون بیم و امید علیه ستم‏گران جنگیدن،
پرچم حق را در صحنه خطر و مرگ برافراشتن،
به همه طاغوت‏ها نه گفتن،
با سرور و غرور به استقبال شهادت رفتن.
جایی که دیگر انسان مصلحتی ندارد تا حقیقت را برای آن فدا کند، دیگر از کسی واهمه نمی‏کند تاحق را کتمان نماید…
آنجا، حق و عدل، همچون خورشید می‏تابد و همه قدرت‏ها، و حتی قداست‏ها فرو می‏ریزند، و هیچ‏کس جز خدا –فقط خدا- سلطنت نخواهد داشت.
من آن آزادی را دوست دارم، و از اینکه در دوره‏های سخت حیات آن را تجربه کرده‏ام خوشحالم، و به آن اخلاص و سبکی و ایثار، و لذت روحی و معراج که در آن تجربه‏ها به آدمی دست می‏دهد حسرت می‏خورم.
خوش دارم که کوله‏بار هستی خود را که از غم و درد انباشته است بر دوش بگیرم، و عصازنان به سوی صحرای عدم رهسپار شوم.
خوش دارم از همه‏چیز و همه‏کس ببرم و جز خدا انیسی و همراهی نداشته باشم.
خوش دارم که زمین زیراندازم و آسمان بلند رواندازم باشد و از همه زندگی و تعلقات آن آزاد گردم.
خوش دارم که مجهول و گمنام، به سوی زجردیدگان دنیا بروم، در رنج و شکنجه آنها شرکت کنم، همچون سربازی خاکی در میان انقلابیون آفریقا بجنگم تا به درجه شهادت نایل آیم.
خوش دارم که مرا بسوزانند و خاکسترم را به باد بسپارند تا حتی قبری را از این زمین اشغال نکنم.
خوش دارم هیچ‏کس را نشناسد، هیچ‏کس از غم‏ها و دردهایم آگاهی نداشته باشد، هیچ‏کس از راز و نیازهای شبانه‏ام نفهمد، هیچ‏کس اشک‏های سوزانم را در نیمه‏های شب نبیند، هیچ‏کس به من محبت نکند، هیچ‏کس به من توجه نکند، جز خدا کسی را نداشته باشم، جز خدا با کسی راز و نیاز نکنم، جز خدا انیسی نداشته باشم، جز خدا به کسی پناه نبرم.
خوش دارم آزاد از قید و بندها، در غروب آفتاب، بر بلندی کوهی بنشینم و فرو رفتن خورشید را در دریای وجود مشاهده کنم، و همه حیات خود را به این زیبایی خدایی بسپارم، و این زیبایی سحرانگیز با پنجه‏‎های هنرمندش، با تاروپود وجودم بازی کند، قلب سوزانم را بگشاید، آتشفشان درونم را آزاد کند، اشک را که عصاره حیات من است، آزادانه سرازیر نماید، عقده‏ها و فشارهایی را که بر قلبم و بر روحم سنگینی می‏کنند بگشاید، غم‏های خفه‏کننده را که حلقومم را می‏فشرند، و دردهای کشنده‏ای را که قلبم را سوراخ‏سوراخ می‏کنند، با قدرت معجزه‏آسای زیبایی تغییر شکل دهد، و غم را به عرفان و درد را، به فداکاری مبدل کند و آنگاه حیاتم را بگیرد، و من، دیوانه‏وار، همه وجودم را تسلیم زیبایی کنم، و روحم به سوی ابدیتی که از نورهای «زیبایی» می‏گذرد، پرواز کند و در عالم آرامش و طمأنینه، از کهکشان‏ها بگذرم و برای ابقاء پروردگار به معراج روم، و از درد هستی و غم وجود بیاسایم و ساعت‏ها و ساعت‏ها در همان حال باقی بمانم و از این سیر ملکوتی لذت ببرم.
خوش دارم که در نیمه‌‏های شب، در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم، با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم، آرام‏آرام به عمق کهکشان‏ها صعود نمایم، محو عالم بی‏نهایت شوم، از مرزهای عالم وجود درگذرم، و در وادی فنا غوطه‏ور شوم، و جز خدا چیزی را احساس نکنم.
خدایا! ما را ببخش، گناهانی که ما را احاطه کرده و خود از آن آگاهی نداریم، گناهانی را که می‏کنیم و با هزار قدرت عقل توجیه می‏کنیم و خود از بدی آن آگاهی نداریم.
خدایا! تو آنقدر به من رحمت کرده، و آن‏چنان مرا مورد عنایت خود قرار داده‏ای که، من از وجود خود شرم می‏کنم، خجالت می‏کشم که در مقابلت بایستم، و خود را کوچکتر از آن می‏دانم که در جواب این همه بزرگواری و پروردگاری، تو را تشکر می‏کنم و تشکر را نیز تقصیری و اهانتی به ساحت مقدست می‏دانم.
خدایا! مردم آنقدر به من محبت کرده‏اند، و آن‏چنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار کرده‏اند که راستی خجلم، و آنقدر خود را کوچک می‏بینم که نمی‏توانم از عهده به درآیم، خدایا! تو به من فرصت ده، توانایی ده، تا بتوانم از عهده برآیم، و شایسته این همه مهر و محبت باشم.
خدایا! سال‏ها دربه‏در بودم، به خاطر مستضعفین دنیا مبارزه می‏کردم، از همه چیز خود چشم پوشیده بودم، و آرزو می‏کردم که روزی به ایران عزیز برگردم و همه استعدادهای خود را به کار اندازم.
خدایا! به انقلابی‏های مصر و الجزایر و کشورهای دیگر توجه می‏کردم که رهبران انقلاب بعد از پیروزی به جان هم می‏افتند، همدیگر را می‏کوبند، دشمنان را خوشحال می‏کنند و عدم رشدانقلابی و انسانی خود را نشان می‏دهند، و من آرزو می‏کردم که در روزگاران آینده، انقلاب مقدس ایران بوجود بیاید که، رهبرانش باهم متحد باشند، خود را فراموش کنند، منیت‏ها را کنار بگذارند، وحدت کلمه خود را حفظ کنند و به انقلابیون دنیا نشان دهند که انقلاب اسلامی ایران، آن‏چنان انقلابی است که برخلاف همه انقلاب‏ها و همه مکتب‏ها و همه کشورها، خدا و مکتب و هدف، بر خودخواهی‏ها و غرورها غلبه دارد و نمونه‏ای بی‏نظیر در سلسله تکاملی انسان‏ها به شمار می‏آید.
خدایا! آرزو می‏کردم که کشورم آزاد گردد و من بتوانم بی‏خیال از زور و تزویر و دروغ و تهمت و دشمنی و خباثت، در فضای آن به سازندگی پردازم و هرچه بیشتر به تو تقرب بجویم.
خدایا! تو می‏دانی که تار و پود وجودم با مهر تو سرشته شده است. از لحظه‏ای که به دنیا آمده‏ام، نام تو را در گوشم خوانده‏اید، و یاد تو را بر قلبم گره زده‏اند.
تو می‏دانی که در سراسر عمرم، هیچ‏گاه تو را فراموش نکرده‏ام، در سرزمین‏های دوردست، فقط تو در کنارم بودی، در شب‏های تار، فقط تو انیس دردها و غم‏هایم بودی، در صحنه‏های خطر، فقط تو مرا محافظت می‏کردی، اشک‏های ریزانم را فقط تو مشاهده می‏نمودی، بر قلب مجروحم، فقط یاد تو و ذکر مرهم می‏گذاشت.
خدایا! تو می‏دانی که من در زندگی پرتلاطم خود، لحظه‏ای تو را فراموش نکرده‏ام. همه‏جا به طرفداری حق قیام کرده‏ام، حق را گفته‏ام، از مکتب مقدس تو از هر شرایطی دفاع کرده‏ام، کمال و جمال و جلال تو را بر همة مخالفان و منکران وجودت عرضه کردم، و از تهمت و بدگویی‏ها و ناسزاهای آنها ابا نکردم.
در آن روزگاری که طرفداری از اسلام، به ارتجاع و قهقراگری، تعبیر می‏شد، و کمتر کسی جرأت می‏کرد که از مکتب مقدس تو دفاع کند، من در همه‏جا، حتی در سرزمین‏های کفر، علم اسلام را برمی‏افراشتم، و با تبلیغ منطقی و قلبی خود، همه مخالفین را وادار به احترام می‏کردم، و تو! ای خدای بزرگ! خوب می‏دانی که این، فقط براساس اعتقاد و ایمان قلبی من بود، و هیچ محرک دیگری جز تو نمی‏توانست داشته باشد.
خدایا! از آنچه کرده‏ام اجر نمی‏خواهم، و به خاطر فداکاری‏های خود بر تو فخر نمی‏فروشم، آنچه داشته‏ام تو داده‏ای، و آنچه کرده‏ام تو میسر نموده‏ای، همه استعدادهای من، همه قدرت‏های من، همه وجود من زاده اراده تو است، من از خود چیزی ندارم که ارائه دهم، از خود کاری نکرده‏ام که پاداشی بخواهم.
خدایا! عذر می‏خواهم از این که، به خود اجازه می‏دهم که با تو راز و نیاز کنم، عذر می‏خوهم که ادعاهای زیاد دارم، در مقابل تو اظهار وجود می‏کنم، درحالی که خوب می‏دانم وجود من زاییده ارادة من نیست، و بدون خواسته تو هیچ و پوچم.
عجیب آنکه از خود می‏گویم، منم می‏زنم، خواهش دارم و آرزو می‏کنم.
خدایا! تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم.
تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم.
تو مرا آه کردی، که از سینه بیوه‏زنان و دردمندان به آسمان صعود کنم.
تو مرا فریاد کردی، که کلمه حق را هرچه رساتر برابر جباران اعلام نمایم.
تو مرا حجت قراردادی، تا کسی نتواند خود را فریب دهد.
تو مرا مقیاس سنجش قراردادی تا مظهر ارزش‏های خدایی باشم. تا صدق و اخلاص و عشق و فداکاری را بنمایانم.
تو تاروپود وجود مرا با غم و درد سرشتی، تو مرا به آتش عشق سوختی. تو مرا در طوفان حوادث پرداختی، در کوره درد و غم گداختی، تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی، و در کویر فقر و حرمان و تنهایی سوزاندی.
خدایا! تو به من، پوچی لذات زودگذر را نمودی، ناپایداری روزگار را نشان دادی، لذت مبارزه را چشاندی، ارزش شهادت را آموختی.
خدایا! تو را شکر می‏کنم که از پوچی‏ها و ناپایداری‏ها و خوشی‏ها و قید و بندها آزادم نمودی، و مرا در طوفان‏های خطرناک حوادث رها کردی، و در غوغای حیات، در مبارزه با ظلم و کفر، غرقم نمودی و مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی، فهمیدم که سعادت حیات، در خوشی و آرامش و آسایش نیست، بلکه در درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم، و بالاخره شهادت است.
خدایا! تو را شکر می‏کنم که اشک را آفریدی، که عصاره حیات انسان است، آنگاه که در آتش عشق می‏سوزم، یا در شدت درد می‏گدازم، یا در شوق زیبایی و ذوق عرفانی آب می‏شوم، و سروپای وجودم روح می‏شود، لطف می‏شود، عشق می‏شود، سوز می‏شود، و عصارة وجود بصورت اشک، آب می‏شود و به عنوان زیباترین محصول حیات، که وجهی به عشق و ذوق دارد، و وجهی دیگر به غم و درد، بر دامان وجود فرو می‏چکد.
اگر خدای بزرگ از من سندی بطلبد، قلبم را ارائه خواهم داد، و اگر محصول عمرم را بطلبد، اشک را تقدیم خواهم کرد.
خدایا! تو مرا اشک کردی که همچون باران بر نمک‏زار انسان ببارم، تو مرا فریاد کردی که همچون رعد، در میان طوفان حوادث بغرم.
تو مرا درد و غم کردی، تا هم‏نشین محرومین و دل‏شکسته‏گان باشم، تو مرا عشق کردی تا در قلب‏های عشاق بسوزم.
تو مرا برق کردی تا در آسمان ظلمت‏زده بتازم، و سیاهی این شب ظلمانی را بدرم.
تو مرا زهد کردی، که هنگام درد و غم و شکست و فشار و ناراحتی، وجود داشته باشم، و هنگام پیروزی و جشن و تقسیم غنائم، دامن خود برگیرم و در کویر تنهایی با خدای خود تنها بمانم.
غم و درد؛
خدایا! تو را شکر می‏کنم که غم و دردهای شخصی مرا که کثیف و کشنده بود از من گرفتی، و غم‏ها و دردهای خدایی دادی، که زیبا و متعال بود.
خدایا! تو تاروپود وجود مرا با غم و درد سرشتی، تو مار به آتش عشق سوختی، در کوره غم گداختی، در طوفان حوادث ساختی و پرداختی، تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی، و در کویر فقر و حرمان و تنهایی سوزاندی.
خدایا! تو را شکر می‏کنم که مرا سنگ زیرین آسیا کردی، و به من قدرت تحمل دادی که این همه درد و فشار را، که در تصورم نمی‏گنجید، بر قلب و روحم حمل کنم، از مجالس جشن و شادی بگریزم و به مراکز خطر و بلا و درد و رنج پناه برم.
خدایا! تو را شکر می‏کنم که غم را آفریدی، و بندگان مخلص خود را به آتش آن گداختی و مرا از این نعمت بزرگ توانگر کردی.
خدایا! در غم و درد شخصی می‏سوختم، تو آن‏چنان در دردها و غم‏های زجردیدگان و محرومان و دل‏شکسته‏گان غرقم کردی، که دردها و غم‏های شخصی را فراموش کردم. تو مرا با زجر و شکنجه همه محرومین و مظلومین تاریخ آشنا کردی، از این راه تو علی را به من شناساندی، تو مرا با حسین آشنا کردی، تو دردها و غم‏های زینب را بر دلم گذاشتی، تو مرا با تاریخ درآمیختی، و من خود را در تاریخ فراموش کردم، با ازلیت و ابدیت یکی شدم، و از این نعمت بزرگ، تو را شکر می‏کنم.
خدایا! تو را شکر می‏کنم که به من درد دادی و نعمت درک درد عطا فرمودی، تو را شکر می‏کنم که جانم را به آتش غم سوزاندی، و قلب مجروحم را برای همیشه داغدار کردی، دلم را سوختی و شکستی، تا فقط جایگاه تو باشد.
خدایا! همه‏چیز بر من ارزانی داشتی و بر همه‏اش شکر کردم. جسمی سالم و زیبا دادی، پایی قوی و تند و چالاک عطا کردی، بازوانی توانا و پنجه‏ای هنرمند بخشیدی، فکری عمیق و ذهنی شدید دادی، از تمام موهبات علمی به اعلا درجه برخوردارم کردی، موفقیت‏های فراوان به من دادی از همه‏چیز، و از همه زیبایی‏ها، و از همه کمالات به حد نهایت به من اعطا کردی و بر همه‏اش شکر می‏گذارم.
اما ای خدای بزرگ! یک چیز بیش از همه‏چیز به من ارزانی داشتی که نمی‏توانم شکرش کنم، و آن درد و غم بود.
درد و غم، از وجود اکسیری ساخت که جز حقیقت چیزی نجوید، جز فداکاری راهی برنگزیند، و جز عشق چیزی از آن ترشح نکند.
خدایا! نمی‏توانم بر این نعمت تو را شکر کنم ولی به خود جرأت می‏دهم از تو بخواهم که این اکسیر مقدس را تباه نکنی.
خدایا! تو را شکر می‏کنم که مرا بی‏نیاز کردی، تا از هیچ‏کس و از هیچ‏چیز انتظاری نداشته باشم.
خدایا! عذر می‏خواهم از این که در مقابل تو می‏ایستم و از خود سخن می‏گویم و خود را چیزی به حساب می‏آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد!
خدایا! آنچه می‏گویم از قلبم می‏جوشد و از روحم لبریز می‏شود.
خدایا! دل‏شکسته‏ام، زجرکشیده‏ام، ظلم‏زده‏ام، از همه‏چیز ناامید و از بازی سرنوشت مأیوسم، در مقابل آینده‏ای تیره و مبهم و تاریک قرار گرفته‏ام، تنها تو را می‏شناسم، تنها به سوی تو می‏آیم، تنها با تو راز و نیاز می‏کنم.
خدایا! دل‏شکسته‏ای با تو راز و نیاز می‏کند، زجرکشیده‏ای که وارث هزارها سال مصیبت و شکنجه است، ظلم‏زده‏ای که تا اعماق استخوان‏هایش از شدت درد و رنج می‏سوزد، ناامیدی که در افق سرنوشت، جز ظلم و حرمان و تاریکی نمی‏بیند، و جز آینده‏ای مبهم و تاریک سراغ ندارد.
خدایا! هنگامی که غرش رعدآسای من، در بحبوحه حوادث می‏شد و به کسی نمی‏رسید، هنگامی که فریاد استغاثه من در میان فحش‏ها و دروغ‏ها و تهمت‏ها ناپدید می‏شد، تو! ای خدای من!، ناله ضعیف شبانگاه مرا می‏شنیدی، و بر قلب سوخته‏ام نور می‏تافتی و به استثغاثه‏ام جواب می‏گفتی.
تو در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی، تو در کویر تنهایی، انیس شب‏های تار من شدی، تو در ظلمت ناامیدی، دست مرا گرفتی و کمک کردی، در ایامی که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه و پیش‏بینی نبود، تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکل مرا مسلح نمودی، در میان ابرهای ابهام، در مسیر تاریک و مجهول و وحشتناک، مرا هدایت کردی.
خدایا! خسته و دل‏شکسته‏ام، مظلوم از ظلم تاریخ، پژمرده از جهل و اجتماع ناتوان در مقابل طوفان حوادث، ناامید در برابر افق مبهم و مجهول، تنها، بی‏کس، فقیر در کویر سوزان زندگی، محبوس در زندان آهنین حیات.
دل غم‎زده و دردمندم آرزوی آزادی می‏کند، وروح پژمرده‏ام خواهش پرواز دارد، تا از این غربت‏کده سیاه، ردای خود را به وادی عدم بکشاند و از بار هستی برهد، ودر عالم نیستی فقط با خدای خود به وحدت برسد.
ای خدای بزرگ! تو را شکر می‏کنم که راه شهادت را بر من گشودی، دریچه‏ای پرافتخار از این دنیای خاکی به سوی آسمان‏ها باز کردی، و لذت‏بخش‏ترین امید حیاتم را دراختیارم گذاشتی، و به امید استخلاص، تحمل همه دردها و غم‏ها و شکنجه‏ها را میسر کردی.

شعبان ماه رسول الله . ماه صلوات


:: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ::

گفتگویی با حاج علی قربانی

مداح‌ها همه خوبن، اصلاً همین که مدح خوبان رو بکنی خودتم خوب می‌شی، عزیز می‌شی؛ اما من می‌گم مداح باید متین باشه، نجیب باشه. من می‌گم مداح باید ادب داشته باشه. عیبی نداره آدم عامیانه صحبت کنه؛ اما من می‌گم مداح باید ادبیاتش با حرف زدن مرحوم فردین و هنرپیشه‌های دهة ۴۰ و ۵۰ فرق داشته باشه. مداح باید اهل درس و بحث باشه، مطالعه بکنه. مداح باید فروتن باشه، بی‌ادعا باشه، دل محکمی داشته باشه، اهل دعا و مناجات باشه. علی قربانی رو همه به اسم «حاج قربان» می‌شناسن. پای صحبت حاج قربان که می‌شینی تازه می‌فهمی که مداح باید چه‌ جوری باشه.

به گزارش خبرنامه دانشجویان ایران، حاج‌ علی قربانی، مداحی و مناجات‌خوانی را از زمان جنگ و در جبهه شروع کرد. از مجالس مناجات‌خوانی به مجالس روضه‌خوانی راه یافت. از محضر حاج منصور ارضی بسیار استفاده کرده؛ البته نه به صورت شاگرد رسمی، بلکه در جلساتش حاضر می‌شده است. هیئت «عشاق‌الحسین» را در دورة دبیرستان با هم‌شاگردی‌ها تأسیس می‌کنند و این هیئت سیار که در مناسبت‌ها ثابت می‌شود، هنوز هم فعال است. حاج علی قربانی نیمة اول ماه رمضان در منزلی روبه‌روی مسجد «موسی‌الرضا» حوالی میدان شهدا و در نیمة دوم در مسجد «شهید بهشتی» در خیابان نبرد برنامه دارد.

آنچه در ادامه می‌آید، گزیده‌ای از یک گفت‌وگوی صمیمی و ساده است که هفته نامه خیمه با حاج علی قربانی انجام داده است:

* لطفاً کمی دربارة دعا و راز و نیاز و تجربه‌های شخصی‌تان در این حوزه توضیح دهید. چرا مناجات می‌خوانیم؟ چرا دعا می‌کنیم؟



از استادی شنیدم که می‌فرمود: «دعا بیان راز و عرض نیاز است.»؛ یعنی دو بعد دارد؛ یکی عرض نیاز که همین چیزهایی است که از خدا می‌خواهیم. ما فقیر به ذات هستیم و خدا هم غنی است به ذات. آیا ممکن است که این فقیر به ذات از غنی به ذات چیزی نخواهد؟ قطعاً می‌خواهد؛ حتی اگر نگوید. ممکن است، به لفظ هم نیاورد. در کلام هم نیاورد؛ در عین حال جزو احتیاجاتش هست و می‌خواهدش. یک بعد دیگر هم بیان راز است که بیشتر دربارة اولیاء مصداق دارد.

* گویا مناجات‌خوانی در تاریخ و تفکر شیعی از کنج دنج بیان راز و عرض نیاز به دیگر زوایای زندگی فردی و اجتماعی تسری دارد. کمی دربارة پیشینة سنت مناجات‌خوانی و پیشکسوتان این امر توضیح دهید.

از شهرهای دیگر خبر ندارم؛ اما در تهران تا آنجا که من خبر دارد، اولین مجلس همان در زمان ما مجلس «آقاسیدعلی میرهادی» بود بود؛ البته قبل از آن مرحوم «شاه‌قلی» در مسجد امام فعلی، مراسمی داشتند. ریشة بسیاری مجالس مناجات‌خوانی فعلی به مجالس آقا سیدعلی میرهادی برمی‌گردد. بسیاری دوستان که الآن مجلس مناجات دارند، در آن جلسه شرکت می‌کردند. شاید مجالس دیگری هم بوده باشد؛ اما عمدتاً دیگرانی بودند که شاید از ایشان هم در امر مناجات‌خوانی تواناتر بودند؛ به هر حال به احترام ایشان مجلسی برگزار نمی‌کردند. «حاج آقا حسن ارضی» هم مراسم دعای کمیل داشتند؛ البته شما از تاریخ شیعه و مناجات‌خوانی پرسیدید. منظورتان چیست؟

این بحث دعاست. بحث مناجات‌خوانی به این سبک و سیاقی که مجلسی به نام مناجات و به صورت مستمر باشد و کسی هم مناجات بخواند و… فکر نمی‌کنم در زمان امام سجاد (ع) به این شکل بوده باشد.

* بیشتر مدنظرم این است که آیا دغدغه‌های آموزشی و پرورشی همچنان که در دعا و مناجات‌های ائمه (ع) بوده، در مجالس دعاخوانی و مناجات‌خوانی پس از آن بزرگان هم وجود داشته است؟

بسیاری معتقدند، در مناجات‌خوانی و دعاخوانی باید دقیقاً از ابتدا تا انتها دعا را عیناً بخوانند و اگر جز آن چیزی که در متن دعاست و انشای امام (ع) است، چیزی بگویند، تأثیر دعا از بین می‌رود؛ مثلاً بسیاری آقایان معتقدند، اینکه در دعای کمیل وقتی به «یارب» می‌رسند و چند بار آن را تکرار می‌کنند، این تکرار اثر دعا را از بین می‌برد. وقتی در دعا یک بار آمده، شما هم باید یک بار تکرار کنی. به این عقیده دارند و بسیار هم به آن تکیه می‌کنند. از طرفی باید دید، آیا مستمع ظرفیت آن را دارد که برایش دعا را از بای بسم‌الله تا تای تمت بخوانی و چیزی هم در قالب روضه، روایت، حدیث قدسی و داستانی اضافه نکنی؛ در عین حال او با مناجات ارتباط برقرار کند و حظی ببرد.

* نظر شما چیست؟ اصلاً مرز بین مناجات‌خوانی، دعا، روضه و مداحی کجاست؟ باید و نبایدهای این عرصه چه چیزهایی است؟

من فکر می‌کنم، اگر بخواهیم این موضوعات را مرزبندی کنیم باید تعریف هر یک از آنها مشخص شود. باید معلوم شود که دعاخوان کیست و مناجات‌خوان کیست؟ البته این مباحث تخصصی است و شما باید اینها را از دیگران که صلاحیت پاسخ‌دادن دارند بپرسید. می‌فرمایند، کلام معصوم (ع) دسته‌بندی و طبقه‌بندی می‌شود.

گاهی مخاطب امام (ع) یک انسان عادی است و ایشان فقط قصد قانع‌کردن او را دارد. ممکن است جوابی که می‌دهد، جواب حقیقی نباشد؛ مثلاً از امام (ع) سؤال می‌کنند، آیا خدا می‌تواند همة عالم را در یک تخم‌مرغ جمع کند؟ فلاسفه می‌گویند، محال است و قدرت خداوند به محال تعلق نمی‌گیرد و بحث‌های فلسفی‌ای که به دنبال آن طرح می‌شود؛ ولی امام (ع) برای اینکه آن‌کس را قانع کند. فرمود: «خدا این کار را کرده و بالاتر از آن را انجام داده است. خداوند همة عالم را در کرة چشم جمع کرده است و شما می‌توانید همة عالم را در کرة چشم ببینید.»

گاهی مخاطب امام (ع) صاحب سر است و باید جوابی به فراخور وضعیت او بدهد. بالاتر از این، کلام امام (ع) به دعا می‌رسد. دعا آن کلامی است که امام (ع) در مقابل خدا انشاء کرده است؛ اما در دعاها همیشه یک غیری وجود دارد که اجازه نمی‌دهد، امام (ع) حرف‌های نهایی خود را با خدا بزند؛ چون دارد آن را مثلاً به ابوحمزه انشاء می‌کند و به او تعلیم می‌دهد؛ یا یک غیری مثل کمیل و دیگران.

بالاتر از دعا، مناجات است. مناجات از مادة نجوا یا درگوشی صحبت‌کردن است؛ یعنی آن حرف‌های درگوشی و نهایی‌شان را در قالب مناجات بیان کرده‌اند. بالاترین کلام امام (ع) در مقام انشاء، مناجات است.

* چگونه باید تشخیص داد که این بیان راز و عرض نیاز، دعاست یا مناجات؟

این بحث‌ها تخصصی است و باید از دوستان دیگری دربارة آن بپرسید. آنچه من شنیده‌ام، این است که در دعا بیشتر «اللهم» می‌گوییم. «م» مشددی که در «اللهم» آمده، به جای «یا»یی است که اول بوده و حذف شده است. این «م» مشدد به «یا»ی ابتدایی آن که برای ندای به بعید است، دلالت می‌کند.
در واقع شما وقتی اللهم می‌گویند، خدا را صدا می‌زنید؛ در حالی که بُعد دیگری این میان وجود دارد. این بعد به دلیل همان واسطه است که گفتم. ابوحمزه این وسط مانع شده و امام (ع) نمی‌تواند حرف‌های درگوشی با خدا بزند؛ اما در مناجات «الهی» می‌گوییم. شما اگر مناجات «خمسه‌عشر» را ببینید، در آن «الهی» وجود دارد. اللهم هم هست؛ اما بیشتر الهی است. مناجات شعبانیه همه‌اش الهی است؛ جز صلواتی که در ابتدا دارد.

همان‌طور که گفتم، این بحث تخصصی است و کار من نیست. باید از کسانی که متخصصان این موضوع بپرسید. آنچه به دست ما رسیده، در قالب مفاتیح آمده است و در آن اشاره شده کدام دعا یا مناجات است.

* نظر شما دربارة دغدغه‌های آموزشی-پرورشی در حین مجالس مناجات‌خوانی چیست؟ گاهی در حین مناجات‌خوانی، فرازهایی وجود دارد که با توجه به محتوای غنی آنها و وضعیت بسیار خاص در محافل مناجات‌خوانی می‌توان از ظرفیت موجود و ایجادشده بهترین بهره‌برداری‌های آموزشی و پرورشی را کسب کرد.

اگر توان این کار وجود داشته باشد، فرمایش شما متین است.

* اصلاً کسی که توان این کار را ندارد، آیا صلاحیت آن را دارد که مجلس به او سپرده شود؟

این اختلافی است.


* نظر شما چیست؟

من صاحب نیستم. من احساس می‌کنم با توجه به وضعیت کنونی اگر کسی دانش و بینش این کار را داشته باشد و از توان و استعداد کافی برخوردار باشد، برگزاری این جلسات به این گونه‌ای که شما گفتید، چه بسا مفیدتر از حالتی باشد که مناجات را از ابتدا تا انتها بدون حرفی اضافه بخوانند؛ به‌گونه‌ای که قبلاً دربارة آن گفتم.

* الآن وضعیت ما برای بهره‌برداری آموزشی-پرورشی در مجالس مناجات‌خوانی چگونه است؟ دستمان برای انجام‌دادن این فعالیت‌ها باز است؟

وضعیت بسیار عالی است.

* واقعاً؟ یعنی ما در حال حاضر از برگزاری این جلسات نهایت بهره را می‌بریم؟

گاهی برای خود من باورکردنی نیست که مثلاً مناجات شعبانیه با وجود اینکه ۳۰ شب برگزار می‌شود و عملاً شب‌های آخر بسیاری حرف‌ها تکراری است؛ اما استقبال مردم عجیب و دلگرم‌کننده است.

* پس چرا تلاشی برای تعمیم این مجالس به صورت گسترده صورت نمی‌گیرد و نظیر دغدغه‌هایی که برای پرورش مداحان وجود دارد، دربارة مناجات‌خوانی فعالیتی نمی‌شود؟

من این را به فال نیک می‌گیرم؛ زیرا اگر قرار باشد بلایی که سر مداحی پیش آمد، بر سر مناجات‌خوانی هم بیاید، این خودش خسران بزرگی است. در این وادی، نفس به این سادگی‌ها کوتاه نمی‌آید. شما هر کسی هم که باشید، اگر ببینید در این مجالس چند نفری دور شما جمع می‌شوند، سر و صدایی می‌کنند و اشکی می‌ریزند، دیگر جمع و جور کردن خودتان کار آسانی نیست. اینکه هر کسی هوس کند که همچین مجالسی را به راه بیندازد، روح دعا و مناجات آسیب می‌بیند؛ البته من نباید این حرف‌ها را بزنم. شما باید این مباحث را از اهلش بشنوید.

* با وجود این کسانی بدون اینکه از باید و نبایدهای دعاخوانی و مناجات‌خوانی باخبر باشند، این کار را انجام می‌دهند؟

استقبالی هم نمی‌شود. هنوز مناجات‌خوانی آن طور نشده که هر کسی که ته‌صدایی دارد، مناجات‌خوانی کند. مستمع خودش تشخیص می‌دهد که این مناجات‌خوانی نیست.

* بنابراین ما آخرین نسل‌های مناجات‌خوانی را می‌بینیم و ممکن است در آینده کمتر با مناجات‌خوان‌هایی که با کنه مفاهیم دعا و مناجات آشنا هستند، روبه‌رو شویم.

نه؛ برای چه؟

* وقتی در حال حاضر بیشتر مجالس مذهبی، مجالس مداحی و روضه‌خوانی است و دغدغة آموزش و پرورش برای مناجات‌خوانی وجود نداشته باشد. طبیعتاً چنین اتفاقی می‌افتد.

خیر؛ همین حالا مجالس آقای ماشاءالله عابدی، آقای بکایی و آقای حدادیان و… وجود دارد و مجالس پرباری است.

* در آینده چطور؟

در آینده هم همین‌طور. در حال حاضر مجالس مناجات‌خوانی نسبت به سابق بسیار رونق پیدا کرده است. قبلاً در تهران مجالس مناجات‌خوانی به مجالس حاج حسن ارضی و آقاسیدعلی میرهادی و تعدادی محافل خصوصی ختم می‌شد؛ اما الآن مجالس خوب و جا‌افتاده‌ای برپا می‌شود.

* ولی من فکر می‌کنم در حال حاضر استفادة حداکثری‌ای که می‌تواند از مجالس مناجات‌خوانی بشود، تحقق نمی‌یابد.متأسفانه بسیاری دوستان با تصور اینکه «تباکی» خود را به گریه زدن است این فرهنگ روضه‌خوانی را به مجالس مناجات‌خوانی نیز کشانده‌اند؛ در صورتی که «تباکی» به قول یکی از استادان، شوق گریستن است، حزن معنوی ناشی از معرفت مفاهیم متعالی است، اشتیاق برای گریستن است.

بله؛ شاید استفادة حداکثری صورت نگیرد؛ اما وضعیت نسبت به گذشته قیاس‌شدنی نیست و بسیار مطلوب‌تر است. اگر به تقسیم‌بندی‌هایی که دربارة روضه‌خوانی، مداحی، دعاخوانی و مناجات‌خوانی گفته شد، دقت کنیم، درمی‌یابیم که مناجات‌خوانی کار بسیار عظیمی است؛ چون شما کلام امام (ع) را در مقام مناجات بیان می‌کنید و ایجاد ارتباط بین مردم با کنه مفاهیمی که شما به آن اشاره کردید، کار بسیار سختی است. همان‌طور که در روضه‌خوانی‌ها کسی باید روضه بخواند که با روح کربلا و مباحث ظاهری، همین‌طور مباحث معرفتی عاشورا آشنا باشد؛ البته در کنار استعداد و هنرمندی‌های لازم این کار در بحث دعاخوانی و مناجات‌خوانی هم ظرافت‌هایی وجود دارد که باید رعایت شود.

* کمی از این ظرافت‌ها بگویید. آداب این محافل و مجالس چیست؟

آداب را علما گفته‌اند، آداب، آداب دعاست. از یک طرف گفته می‌شود دعا و مناجات با خدا، آداب خاصی ندارد. اگر شما با خدا حرفی داری، حرف بزن و همین حرف‌زدن می‌شود دعا و بالاترش نیز مناجات است.

گاهی ما حرفی برای گفتن نداریم و در چنین مواردی ائمه (ع) به ما کمک کرده‌اند. آنها در قالب دعا به ما آموخته‌اند که چگونه با خدا صحبت کنیم که هم رعایت ادب را کرده و هم حرفمان را زده باشیم.

شاید آنها در مقام تعلیم نبودند و واقعاً دعا می‌کردند؛ اما در هر صورت به ما آموخته‌اند. شاید این تعبیر مناسب نباشد؛ اما گاهی امام (ع) در دعا به‌گونه‌ای با خدا صحبت می‌کند و شاید راهی به ما آموزش می‌دهد که انگار در مناجات راهی برای نپذیرفتن خدا باقی نمی‌گذارد و خدا را مجبور می‌کند که دعا را برآورده کند.

در مناجات شعبانیه امام (ع) می‌گوید: «لِلهی اِنْ اخَذتنی بجری أخَذْتکَ بِعَفْوِک»؛ «الهی اگر بخواهی گناهان مرا به رخم بکشی، من عفوت را به رخت می‌کشم»، خب حرف دیگری باقی می‌ماند؟ آقای سیدعلی نجفی را خدا رحمت کند. ایشان دربارة دعا حرف‌های بسیاری داشت.

ایشان می‌گوید، گاهی به دلیل اینکه در مجلس دعایی رعایت ادب نمی‌شود، ممکن است نه فقط شما را نزدیک نکند، بلکه باعث دوری هم بشود. ایشان می‌گفتند، بعضی دعاها اثر دعاهای دیگر را خنثی می‌کند و بعضی دعاها را نباید بعد از برخی دیگر خواند. از طرف دیگر، دعا، دعاست و همان‌طور که قبلاً گفتم، بیان راز و عرض نیاز است. من نمی‌دانم چرا شما این سؤال‌ها را از من می‌پرسید؟

* به نظر حاج‌قربان، مناجات‌خوان و دعاخوان چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد؟
[وقتی این سؤال را پرسیدم، حاج علی قربانی لبخندی زدند، سری تکان دادند، چند لحظه‌ای سکوت کردند. این لبخند و انذار و سکوت خیلی چسبید.]

من فکر می‌کنم، کسی می‌تواند این کار را بکند که واقعاً خودش اهل این داستان باشد. سحری داشته باشد. دقتی داشته باشد. توجهی داشته باشد. با ادعیه آشنا باشد. قبلاً روی این موضوع فکر نکردم. شاید مؤلفه‌های دقیق‌تری را بتوان برشمرد.

آنچه الآن به ذهنم می‌رسد این است که باید حتی اگر انسان خوبی نیست، دنبال آن باشد که انسان خوبی بشود. اگر گناه و معصیت می‌کند، دردش بیاید. باید اهل مراقبه باشد. یک ته‌صدایی هم داشته باشد؛ هرچند که کسانی را می‌شناسم که چندان خوش‌صدا نبودند؛ در عین حال وقتی دعا می‌خواندند، انسان را منقلب می‌کردند و به‌شدت متأثر می‌ساختند.

* دربارة مناجات‌خوانی و دعاخوانی به نظر شما خلوت «عبد و اله» اصالت دارد یا «روح جمعی» مناجات و دعا؟

دربارة این موضوع وقت‌شناسی انسان مهم است. از پیامبر (ص) است که «ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعر ضوا لها»؛ «همانا! برای خداوند، در ساعات زندگی شما، نسیم‌های خوشی است. آگاه باشید خود را در آن لحظات قرار دهید.» زمان خیلی مؤثر است؛ مثلاً ماه رمضان بهار دعا و مناجات است.

در این ایام و لیالی دستور داده‌اند که به مراسم احیاء بروید و در جمع باشید؛ البته در جمع بودن‌ها نباید ما را از خلوت محروم کند؛ اگرچه روح مجلس دعا و مجلس مناجات، مجلس انس است. مجلس انس هم بسیار شلوغ است. شلوغی آن هم این‌طور است که دو نفر بیشتر در آن نیستند؛ یکی خدا و دیگری کسی که با خدا صحبت می‌کند.

به تعبیری زمانی هم به نتیجه می‌رسید که آن یک نفر هم اضافه است. در مجلس مناجات و انس فقط باید «او» باشد؛ البته من تعارف نمی‌کنم که این حرف‌ها، حرف‌های من نیست. این حرف‌ها را کسی باید بگوید که سنی از او گذشته باشد؛ مثل «حاج حسن ارضی.»

* از میان مناجات‌ها و دعاهایی که تا به حال خوانده‌اید، با کدام‌یک بیشتر ارتباط برقرار کرده‌اید؟

مناجات شعبانیه.

متن و ترجمه مناجات شعبانیه

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اسْمَعْ دُعَائِي إِذَا دَعَوْتُكَ وَ اسْمَعْ نِدَائِي إِذَا نَادَيْتُكَ وَ أَقْبلْ عَلَيَّ إِذَا نَاجَيْتُكَ

خدايا! بر پيامبر و دودمان پاكش درود فرست، و آنگاه كه تو را مي‏خوانم و صدايت مي‏زنم، صدا و دعايم را بشنو و اجابت كن،و آنگاه كه با تو نجوا مي‏كنم، بر من عنايت كن.

فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَيْكَ وَ وَقَفْتُ بَيْنَ يَدَيْكَ مُسْتَكِينا لَكَ مُتَضَرِّعا إِلَيْكَ رَاجِيا لِمَا لَدَيْكَ ثَوَابِي

من از همه به سوي تو گريخته و در پيشگاه تو ايستاده‏ام،در حالي كه دلشكسته و نالان درگاه توام و به پاداش تو اميدوار.

وَ تَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِي وَ تَخْبُرُ حَاجَتِي وَ تَعْرِفُ ضَمِيرِي وَ لا يَخْفَي عَلَيْكَ أَمْرُ مُنْقَلَبِي وَ مَثْوَايَ وَ مَا أُرِيدُ أَنْ أُبْدِئَ بِهِ مِنْ مَنْطِقِي وَ أَتَفَوَّهَ بِهِ مِنْ طَلِبَتِي وَ أَرْجُوهُ لِعَاقِبَتِي

آنچه را در دل من مي‏گذرد مي‏داني، از نياز من آگاهي، ضمير و درونم را مي‏شناسي و فرجام و سرانجام زندگي و مرگم از تو پنهان نيست. آنچه را كه مي‏خواهم بر زبان آورم و از خواسته‏ام سخن بگويم و به حسن عاقبتم اميد بندم، همه را مي‏داني.

وَ قَدْ جَرَتْ مَقَادِيرُكَ عَلَيَّ يَا سَيِّدِي فِيمَا يَكُونُ مِنِّي إِلَي آخِرِ عُمْرِي مِنْ سَرِيرَتِي وَ عَلانِيَتِي وَ بِيَدِكَ لا بِيَدِ غَيْرِكَ زِيَادَتِي وَ نَقْصِي وَ نَفْعِي وَ ضَرِّي

در آنچه تا پايان عمرم و از نهان و آشكارم خواهد بود، قلم تقديرت نافذ و جاري است و افزوني و كاهشم و سود و زيانم، تنها به دست توست.

إِلَهِي إِنْ حَرَمْتَنِي فَمَنْ ذَا الَّذِي يَرْزُقُنِي وَ إِنْ خَذَلْتَنِي فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُنِي

خدایا! اگر محرومم سازي، كيست كه روزيم دهد؟ و اگر خوارم كني، كيست كه ياريم كند؟

إِلَهِي أَعُوذُ بِكَ مِنْ غَضَبِكَ وَ حُلُولِ سَخَطِكَ

خدايا! از خشم و فرا رسيدن غضبت، به خودت پناه مي‏آورم.

إِلَهِي إِنْ كُنْتُ غَيْرَ مُسْتَأْهِلٍ لِرَحْمَتِكَ فَأَنْتَ أَهْلٌ أَنْ تَجُودَ عَلَيَّ بِفَضْلِ سَعَتِكَ

خدايا! اگر شايسته رحمت تو نيستم، تو سزاواري كه رحمت گسترده‏ات را بر من عطا كني.

إِلَهِي كَأَنِّي بِنَفْسِي وَاقِفَةٌ بَيْنَ يَدَيْكَ وَ قَدْ أَظَلَّهَا حُسْنُ تَوَكُّلِي عَلَيْكَ فَقُلْتَ [فَفَعَلْتَ‏] مَا أَنْتَ أَهْلُهُ وَ تَغَمَّدْتَنِي بِعَفْوِكَ

خدايا! گويا چنانم كه در پيشگاه لطف تو ايستاده‏ام و سايه‏سار توكل نيكويم بر من بال گشوده و آنچه را تو شايسته آني گفته‏اي و مرا در هاله‏اي از بخشايش خويش پوشانده‏اي.

إِلَهِي إِنْ عَفَوْتَ فَمَنْ أَوْلَي مِنْكَ بِذَلِكَ

خدايا! اگر ببخشايي، كيست كه از تو سزاوارتر به عفو باشد؟

وَ إِنْ كَانَ قَدْ دَنَا أَجَلِي وَ لَمْ يُدْنِنِي [يَدْنُ‏] مِنْكَ عَمَلِي فَقَدْ جَعَلْتُ الْإِقْرَارَ بِالذَّنْبِ إِلَيْكَ وَسِيلَتِي

و اگر اجلم فرا رسيده و كار شايسته‏اي نداشته‏ام كه مرا به تو نزديك سازد، اعتراف به گناه را وسيله آمرزش تو ساخته‏ام.

إِلَهِي قَدْ جُرْتُ عَلَي نَفْسِي فِي النَّظَرِ لَهَا فَلَهَا الْوَيْلُ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَهَا

خداوندا! با مهلت و ميداني كه به نفس داده‏ام، بر خويش ستم كرده‏ام، پس اگر مرا نيامرزي، پس واي بر من.

إِلَهِي لَمْ يَزَلْ بِرُّكَ عَلَيَّ أَيَّامَ حَيَاتِي فَلا تَقْطَعْ بِرَّكَ عَنِّي فِي مَمَاتِي

خدايا! همواره در طول زندگي، از لطف و احسانت‏برخوردار بوده‏ام، پس از مرگ هم، لطف خويش از من دريغ مدار.

إِلَهِي كَيْفَ آيَسُ مِنْ حُسْنِ نَظَرِكَ لِي بَعْدَ مَمَاتِي وَ أَنْتَ لَمْ تُوَلِّنِي [تُولِنِي‏] إِلا الْجَمِيلَ فِي حَيَاتِي

خدايا! چگونه مايوس باشم از اينكه پس از مرگ هم نگاه لطف و احسان تو بر من خواهد بود، در حالي كه در طول حياتم، با من جز احسان و نيكي نكرده‏اي.


إِلَهِي تَوَلَّ مِنْ أَمْرِي مَا أَنْتَ أَهْلُهُ

خدايا! كار مرا آنگونه به سامان برسان كه تو سزاوار آني (نه آن سان كه من در خور آنم).

وَ عُدْ عَلَيَّ بِفَضْلِكَ عَلَي مُذْنِبٍ قَدْ غَمَرَهُ جَهْلُهُ

و با بزرگواريت، به من عنايت كن، بر گناهكاري كه در لجه جهل خويش فرو رفته است.

إِلَهِي قَدْ سَتَرْتَ عَلَيَّ ذُنُوبا فِي الدُّنْيَا وَ أَنَا أَحْوَجُ إِلَي سَتْرِهَا عَلَيَّ مِنْكَ فِي الْأُخْرَي [إِلَهِي قَدْ أَحْسَنْتَ إِلَيَ‏] إِذْ لَمْ تُظْهِرْهَا لِأَحَدٍ مِنْ عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ فَلا تَفْضَحْنِي يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَلَي رُءُوسِ الْأَشْهَادِ

در دنيا گناهاني را بر من پوشانده‏اي كه در آخرت، نيازمندترم كه پرده پوشش خود را بر آنها افكني. خدايا! چون گناهانم را پوشاندي و بر هيچ يك از بندگان شايسته‏ات فاش نساختي، بر من نيكي كردي، خدايا، پس در روز قيامت نيز رسواي خلايقم مگردان.

إِلَهِي جُودُكَ بَسَطَ أَمَلِي وَ عَفْوُكَ أَفْضَلُ مِنْ عَمَلِي

خدايا جود و بخشش تو، دامنه آرزوهايم را گسترده است و بخشايش تو، برتر از عمل من است.

إِلَهِي فَسُرَّنِي بِلِقَائِكَ يَوْمَ تَقْضِي فِيهِ بَيْنَ عِبَادِكَ

خدايا! آن روز كه ميان بندگانت‏به داوري مي‏پردازي، با ديدار چهره رافت‏خود، مسرورم ساز.


إِلَهِي اعْتِذَارِي إِلَيْكَ اعْتِذَارُ مَنْ لَمْ يَسْتَغْنِ عَنْ قَبُولِ عُذْرِهِ فَاقْبَلْ عُذْرِي يَا أَكْرَمَ مَنِ اعْتَذَرَ إِلَيْهِ الْمُسِيئُونَ

خدايا! پوزش‏طلبي من به درگاهت، عذرخواهي كسي است كه از عذرپذيري تو بي‏نياز نيست، پس عذرم را بپذير، اي كريمترين بزرگواري كه زشتكاران، به درگاهش عذر گناه مي‏برند.

إِلَهِي لا تَرُدَّ حَاجَتِي وَ لا تُخَيِّبْ طَمَعِي وَ لا تَقْطَعْ مِنْكَ رَجَائِي وَ أَمَلِي

پروردگار من! حاجت و نيازم را رد مكن و دست اميد و آرزويم را از درگاه خويش، كوتاه مگردان.

إِلَهِي لَوْ أَرَدْتَ هَوَانِي لَمْ تَهْدِنِي وَ لَوْ أَرَدْتَ فَضِيحَتِي لَمْ تُعَافِنِي

خداوندا! اگر مي‏خواستي خوارم كني، هدايتم نمي‏كردي. و اگر مي‏خواستي رسوايم سازي، از عقوبت دنيا معافم نمي‏كردي.

إِلَهِي مَا أَظُنُّكَ تَرُدُّنِي فِي حَاجَةٍ قَدْ أَفْنَيْتُ عُمُرِي فِي طَلَبِهَا مِنْكَ

خدايا! باور ندارم كه در حاجتي دست رد به سينه‏ام بزني، حاجتي كه عمر خويش را در پي آن گذراندم و عمري از تو طلبيدم.


إِلَهِي فَلَكَ الْحَمْدُ أَبَدا أَبَدا دَائِما سَرْمَدا يَزِيدُ وَ لا يَبِيدُ كَمَا تُحِبُّ وَ تَرْضَي

خدايا! ستايش ابدي و ثناي سرمدي تنها از آن توست، سپاسي همواره فزاينده و بي‏كم و كاست، آنگونه كه تو دوست داري و مي‏پسندي.

إِلَهِي إِنْ أَخَذْتَنِي بِجُرْمِي أَخَذْتُكَ بِعَفْوِكَ

خدايا! اگر مرا به جرمم بگيري، دست‏به دامان عفوت مي‏زنم.

وَ إِنْ أَخَذْتَنِي بِذُنُوبِي أَخَذْتُكَ بِمَغْفِرَتِكَ

و اگر مرا به گناهانم مؤاخذه كني، تو را به بخشايشت‏بازخواست مي‏كنم.

وَ إِنْ أَدْخَلْتَنِي النَّارَ أَعْلَمْتُ أَهْلَهَا أَنِّي أُحِبُّكَ

اگر در دوزخم افكني، به دوزخيان اعلام خواهم كرد كه تو را دوست دارم.

إِلَهِي إِنْ كَانَ صَغُرَ فِي جَنْبِ طَاعَتِكَ عَمَلِي فَقَدْ كَبُرَ فِي جَنْبِ رَجَائِكَ أَمَلِي

خدايا! اگر در كنار طاعتت، عملم كوچك است، اميد و آرزويم بزرگ و بسيار است.

إِلَهِي كَيْفَ أَنْقَلِبُ مِنْ عِنْدِكَ بِالْخَيْبَةِ مَحْرُوما وَ قَدْ كَانَ حُسْنُ ظَنِّي بِجُودِكَ أَنْ تَقْلِبَنِي بِالنَّجَاةِ مَرْحُوما

خدايا! از آستان تو چگونه تهيدست و محروم برگردم، با آنكه گمان نيك من نسبت‏به جود تو، آن است كه نجات يافته و رحمت‏شده مرا باز گرداني.

إِلَهِي وَ قَدْ أَفْنَيْتُ عُمُرِي فِي شِرَّةِ السَّهْوِ عَنْكَ وَ أَبْلَيْتُ شَبَابِي فِي سَكْرَةِ التَّبَاعُدِ مِنْكَ إِلَهِي فَلَمْ أَسْتَيْقِظْ أَيَّامَ اغْتِرَارِي بِكَ وَ رُكُونِي إِلَي سَبِيلِ سَخَطِكَ

خدايا! عمرم را در رنج غفلت از تو تباه ساختم،جواني‏ام را در سرمستي دوري از تو هدر دادم،خداوندا! آن روزها كه به كرم تو مغرور شدم و راه خشم تو را سپردم، از خواب غفلت‏بيدار نگشتم.

إِلَهِي وَ أَنَا عَبْدُكَ وَ ابْنُ عَبْدِكَ قَائِمٌ بَيْنَ يَدَيْكَ مُتَوَسِّلٌ بِكَرَمِكَ إِلَيْكَ

پروردگارا! من بنده توام و زاده بنده تو. در آستان بزرگيت ايستاده‏ام و كرمت را وسيله تقرب به حضور تو قرار داده‏ام.

إِلَهِي أَنَا عَبْدٌ أَتَنَصَّلُ إِلَيْكَ مِمَّا كُنْتُ أُوَاجِهُكَ بِهِ مِنْ قِلَّةِ اسْتِحْيَائِي مِنْ نَظَرِكَ وَ أَطْلُبُ الْعَفْوَ مِنْكَ إِذِ الْعَفْوُ نَعْتٌ لِكَرَمِكَ

خدايا! بنده‏اي زشتكارم كه به عذرخواهي آمده‏ام، از نگاه تو شرم نداشته‏ام، اينك از تو بخشش مي‏طلبم، چرا كه عفو، صفت‏بزرگواري توست.

إِلَهِي لَمْ يَكُنْ لِي حَوْلٌ فَأَنْتَقِلَ بِهِ عَنْ مَعْصِيَتِكَ إِلا فِي وَقْتٍ أَيْقَظْتَنِي لِمَحَبَّتِكَ وَ كَمَا أَرَدْتَ أَنْ أَكُونَ كُنْتُ فَشَكَرْتُكَ بِإِدْخَالِي فِي كَرَمِكَ وَ لِتَطْهِيرِ قَلْبِي مِنْ أَوْسَاخِ الْغَفْلَةِ عَنْكَ

آفريدگارا! توان آن نداشته‏ام كه از نافرمانيت دست‏شويم،مگر آنگاه كه به عشق و محبت‏خويش بيدارم ساخته‏اي، يا آنگونه بوده‏ام كه تو خود خواسته‏اي. تو را سپاس، كه مرا در كرم خويش وارد كردي و دلم را از آلايشها و كدورتهاي غفلت از خودت را پاك نمودي.

إِلَهِي انْظُرْ إِلَيَّ نَظَرَ مَنْ نَادَيْتَهُ فَأَجَابَكَ وَ اسْتَعْمَلْتَهُ بِمَعُونَتِكَ فَأَطَاعَكَ

پروردگارا! مرا بنگر، نگاه آنكه ندايش دادي پس پاسخت گفت، و به طاعتش فراخواندي و به ياريش گرفتي پس مطيع تو گشت.

يَا قَرِيبا لا يَبْعُدُ عَنِ الْمُغْتَرِّ بِهِ وَ يَا جَوَادا لا يَبْخَلُ عَمَّنْ رَجَا ثَوَابَهُ

اي خداي نزديك; كه از مغروران و فريفتگان دور نيستي،اي بخشنده‏اي كه نسبت‏به اميدواران جود و بخششت، بخل نمي‏ورزي،

إِلَهِي هَبْ لِي قَلْبا يُدْنِيهِ مِنْكَ شَوْقُهُ وَ لِسَانا يُرْفَعُ إِلَيْكَ صِدْقُهُ وَ نَظَرا يُقَرِّبُهُ مِنْكَ حَقُّهُ

خدايا! مرا قلبي بخش كه شوق و عشق، به تو نزديكش سازد،و زباني عطا كن كه صداقت و راستي‏اش به درگاهت‏بالا رودو نگاهي بخش، كه حقيقتش، زمينه‏ساز قرب به تو گردد!

إِلَهِي إِنَّ مَنْ تَعَرَّفَ بِكَ غَيْرُ مَجْهُولٍ وَ مَنْ لاذَ بِكَ غَيْرُ مَخْذُولٍ وَ مَنْ أَقْبَلْتَ عَلَيْهِ غَيْرُ مَمْلُوكٍ [مَمْلُولٍ‏]

خدایا! آنكه به تو معروف گردد، ناشناخته نيست،آنكه به تو پناه آورد، خوار و درمانده نيست،و آنكه تو، به او روي عنايت آوري برده ديگري نيست،

إِلَهِي إِنَّ مَنِ انْتَهَجَ بِكَ لَمُسْتَنِيرٌ وَ إِنَّ مَنِ اعْتَصَمَ بِكَ لَمُسْتَجِيرٌ وَ قَدْ لُذْتُ بِكَ يَا إِلَهِي فَلا تُخَيِّبْ ظَنِّي مِنْ رَحْمَتِكَ وَ لا تَحْجُبْنِي عَنْ رَأْفَتِكَ

خدايا! آنكه از تو راه را يافت، روشن شد و آنكه پناهنده تو شد، پناه يافت،خداوندا! من به تو پناه آورده‏ام، از رحمت‏خويش مايوس و محرومم مساز و از رافت و مهربانيت محجوبم مگردان.

إِلَهِي أَقِمْنِي فِي أَهْلِ وَلايَتِكَ مُقَامَ مَنْ رَجَا الزِّيَادَةَ مِنْ مَحَبَّتِكَ

خداوندا! در ميان اولياء خويش، مرا مقام كسي بخش كه آرزوي محبت افزون‏تر تو را دارد.

إِلَهِي وَ أَلْهِمْنِي وَلَها بِذِكْرِكَ إِلَي ذِكْرِكَ وَ هِمَّتِي فِي رَوْحِ نَجَاحِ أَسْمَائِكَ وَ مَحَلِّ قُدْسِكَ

خدايا! مرا شيفته ياد خود ساز و همتم را در نشاط دستيابي به نامهايت و قرارگاه عظمت و قدست قرار بده.

إِلَهِي بِكَ عَلَيْكَ إِلا أَلْحَقْتَنِي بِمَحَلِّ أَهْلِ طَاعَتِكَ وَ الْمَثْوَي الصَّالِحِ مِنْ مَرْضَاتِكَ فَإِنِّي لا أَقْدِرُ لِنَفْسِي دَفْعا وَ لا أَمْلِكُ لَهَا نَفْعا

خداوندا! تو را به خودت سوگند، كه مرا به جايگاه اهل طاعتت‏برسان و به منزلگاه شايسته و پسنديده خويش، رهنمون باش، كه من، نه مي‏توانم شري را از خويش دور سازم و نه سودي به خويش رسانم.

إِلَهِي أَنَا عَبْدُكَ الضَّعِيفُ الْمُذْنِبُ وَ مَمْلُوكُكَ الْمُنِيبُ [الْمَعِيبُ‏] فَلا تَجْعَلْنِي مِمَّنْ صَرَفْتَ عَنْهُ وَجْهَكَ وَ حَجَبَهُ سَهْوُهُ عَنْ عَفْوِكَ

كردگارا! من، بنده ناتوان و گنهكار توام و برده عيبناك تو، كه بسويت آمده‏ام. پس مرا از آنان مگردان كه چهره لطف خويش از آنان برگردانده‏اي و اشتباهاتشان حجاب بخشايش تو گشته است.

إِلَهِي هَبْ لِي كَمَالَ الانْقِطَاعِ إِلَيْكَ وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِيَاءِ نَظَرِهَا إِلَيْكَ حَتَّي تَخْرِقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إِلَي مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصِيرَ أَرْوَاحُنَا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ

خدایا! مرا كمال گسستن از غير و پيوستن به خودت عطا كن‏ديده دلهايمان را با فروغ نگاه به خود، روشن سازتا ديده‏هاي بصيرت دل، حجابهاي نور را از هم بر درد و به كانون عظمت‏برسد و جانهاي ما آويخته درگاه عزت و قدس تو گردد.

إِلَهِي وَ اجْعَلْنِي مِمَّنْ نَادَيْتَهُ فَأَجَابَكَ وَ لاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ فَنَاجَيْتَهُ سِرّا وَ عَمِلَ لَكَ جَهْرا

خدايا! مرا از آنان قرار ده كه ندايشان كردي، پاسخت گفتندو نگاهشان كردي، مدهوش جلال تو گشت،با آنان، راز گفتي و نجوا كردي، آشكارا براي تو كار كردند.

إِلَهِي لَمْ أُسَلِّطْ عَلَي حُسْنِ ظَنِّي قُنُوطَ الْإِيَاسِ وَ لا انْقَطَعَ رَجَائِي مِنْ جَمِيلِ كَرَمِكَ

خداوندا! هرگز نوميدي را بر حسن ظن خويش مسلط نساخته‏ام،و هرگز اميدم از كرم نيكو و زيبايت نگسسته است.

إِلَهِي إِنْ كَانَتِ الْخَطَايَا قَدْ أَسْقَطَتْنِي لَدَيْكَ فَاصْفَحْ عَنِّي بِحُسْنِ تَوَكُّلِي عَلَيْكَ

پروردگارا! اگر گناهان مرا در پيشگاه تو خوار و پست كرده، پس به سبب توكل و اعتماد نيكويم به تو، از من درگذر.

إِلَهِي إِنْ حَطَّتْنِي الذُّنُوبُ مِنْ مَكَارِمِ لُطْفِكَ فَقَدْ نَبَّهَنِي الْيَقِينُ إِلَي كَرَمِ عَطْفِكَ

آفريدگارا! اگر گناهان، مرا از لطف والاي تو دور ساخته، اما يقين به كرم و عنايتت، آگاه و اميدوارم ساخته است.

إِلَهِي إِنْ أَنَامَتْنِي الْغَفْلَةُ عَنِ الاسْتِعْدَادِ لِلِقَائِكَ فَقَدْ نَبَّهَتْنِي الْمَعْرِفَةُ بِكَرَمِ آلائِكَ

خدايا! اگر خواب غفلت، از آمادگي براي ديدارت، باز داشته، معرفت‏به نعمتهاي ارجمندت، بيدارم داشته است.

إِلَهِي إِنْ دَعَانِي إِلَي النَّارِ عَظِيمُ عِقَابِكَ فَقَدْ دَعَانِي إِلَي الْجَنَّةِ جَزِيلُ ثَوَابِكَ

خداوندا! اگر عقوبت‏سنگين تو، به آتش دوزخم فرا مي‏خواند، پاداش فراوانت، به بهشتم دعوت مي‏كند.

إِلَهِي فَلَكَ أَسْأَلُ وَ إِلَيْكَ أَبْتَهِلُ وَ أَرْغَبُ

آفريدگارا! من از تو مي‏خواهم و تنها به آستان تو دست نياز برمي‏آورم و تو را خواستارم.

وَ أَسْأَلُكَ أَنْ تُصَلِّيَ عَلَي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَجْعَلَنِي مِمَّنْ يُدِيمُ ذِكْرَكَ وَ لا يَنْقُضُ عَهْدَكَ وَ لا يَغْفُلُ عَنْ شُكْرِكَ وَ لا يَسْتَخِفُّ بِأَمْرِكَ

از تو مي‏خواهم كه بر محمد و دودمانش درود فرستي و مرا از آنان قرار دهي كه همواره به ياد تواند و پيمان تو را نمي‏شكنند و از سپاس تو غافل نمي‏شوند و فرمانت را سبك نمي‏شمرند.

إِلَهِي وَ أَلْحِقْنِي بِنُورِ عِزِّكَ الْأَبْهَجِ فَأَكُونَ لَكَ عَارِفا وَ عَنْ سِوَاكَ مُنْحَرِفا وَ مِنْكَ خَائِفا مُرَاقِبا

خدايا! مرا به فروغ نشاطبخش عزت خود بپيوند تا تنها شناساي تو باشم و از غير تو روي برتابم و تنها از تو ترسم و بيم تو داشته باشم.

يَا ذَا الْجَلالِ وَ الْإِكْرَامِ وَ صَلَّي اللَّهُ عَلَي مُحَمَّدٍ رَسُولِهِ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ وَ سَلَّمَ تَسْلِيما كَثِيرا.

اي شكوهمند و بزرگوار! بر محمد و خاندان پاكش درود تو باد، و سلام بي‏پايان و بسيار.

برنامه‌های حاج منصور ارضی در طلیعه ماه شعبان

وبلاگ دوستداران حاج منصور برنامه این مداح اهل بیت علیهم السلام را در طلیعه ماه شعبان اعلام کرد:

1- شب جمعه در طلیعه ولادات به عشق مولا ع سحر دعای کمیل درحرم شاه عبدالعظیم ره برقرار است

2 - شب میلاد ابی عبدالله ع جمعه شب بعدازنماز مغرب و عشاء میدان امام حسین ع خیابان دماوند ایستگاه حسینی خیابان شهید محمودی حسینیه چمنی

3 - شب ولادت حضرت سقا ع شنبه شب بعداز نماز مغرب و عشاء حسینینه بیت الزهرا(س) بالاتراز چهارراه گمرک جنب مهدیه کوچه مهدیه

4 - شب ولادت حضرت سجاد ع یک شنبه شب بعداز نماز مغرب وعشاء حسینینه بیت الزهرا(س) بالاتراز چهارراه گمرک جنب مهدیه کوچه مهدیه

5 - صبح ایام ولادت سه شنبه از نماز صبح میدان سعدی خ استقلال حسینیه صنف لباس فروشها

ماجرای آشنائى رهبر انقلاب با شهید چمران

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در بخشی از سخنان خود در دیدار با اساتید بسیجی دانشگاه‌ها با با ذكر خاطراتی از شهید دكتر مصطفی چمران، این شهید را انسانی مؤمن، مجاهد، شجاع، بصیر، دانشمند، منصف، هنرمند، با صفا، اهل مناجات، دارای روحیه ای لطیف و بی اعتنا به نان، نام و مقام دنیا توصیف كردند كه آن را در این قسمت می‌خوانید و می‌شنوید:



اولاً اين شهيد يك دانشمند بود؛ يك فرد برجسته و بسيار خوش‌استعداد بود. خود ايشان براى من تعريف ميكرد كه در آن دانشگاهى كه در كشور ايالات متحده‌ى آمريكا مشغول درسهاى سطوح عالى بوده - آنطور كه به ذهنم هست ايشان يكى از دو نفرِ برترينِ آن دانشگاه و آن بخش و آن رشته محسوب ميشده - تعريف ميكرد برخورد اساتيد را با خودش و پيشرفتش در كارهاى علمى را. يك دانشمند تمام‌عيار بود. آن وقت سطح ايمان عاشقانه‌ى اين دانشمند آنچنان بود كه نام و نان و مقام و عنوان و آينده‌ى دنيائىِ به ظاهر عاقلانه را رها كرد و رفت در كنار جناب امام موساى صدر در لبنان و مشغول فعاليتهاى جهادى شد؛ آن هم در برهه‌اى كه لبنان يكى از تلخترين و خطرناكترين دورانهاى حيات خودش را ميگذرانيد. ما اينجا در سال 57 مى‌شنيديم خبرهاى لبنان را. خيابانهاى بيروت سنگربندى شده بود، تحريك صهيونيستها بود، يك عده هم از داخل لبنان كمك ميكردند، يك وضعيت عجيب و گريه‌آورى در آنجا حاكم بود، و صحنه هم بسيار شلوغ و مخلوط بود.

ماجرای آشنائى رهبر انقلاب با شهید چمران

همان وقت يك نوارى از مرحوم چمران در مشهد دست ما رسيد كه اين اولين رابطه و واسطه‌ى آشنائى ما با مرحوم چمران بود. دو ساعت سخنرانى در اين نوار بود كه توضيح داده بود صحنه‌ى لبنان را كه لبنان چه خبر است. براى ما خيلى جالب بود؛ با بينش روشن، نگاه سياسىِ كاملاً شفاف و فهم عرصه - كه توى آن صحنه‌ى شلوغ چه خبر است، كى با كى طرف است، كى‌ها انگيزه دارند كه اين كشتار درونى در بيروت ادامه داشته باشد - اينها را در ظرف دو ساعت در يك نوارى ايشان پر كرده بود و فرستاده بود، كه دست ما هم رسيد. رفت آنجا و تفنگ دستش گرفت. بعد معلوم شد كه نگاه سياسى و فهم سياسى و آن چراغ مه‌شكنِ دوران فتنه را هم دارد. فتنه مثل يك مه غليظ، فضا را نامشخص ميكند؛ چراغ مه‌شكن لازم است كه همان بصيرت است. آنجا جنگيد؛ بعد كه انقلاب پيروز شد، خودش را رساند اينجا.

از اول انقلاب هم در عرصه‌هاى حساس حضور داشت. رفت كردستان و در جنگهايى كه در آنجا بود حضور فعال داشت؛ بعد آمد تهران و وزير دفاع شد؛ بعد كه جنگ شروع شد، وزارت و بقيه‌ى مناصب دولتى و مقامات را كنار گذاشت و آمد اهواز، جنگيد و ايستاد تا در 31 خرداد سال 60 به شهادت رسيد. يعنى براى او مقام ارزش نداشت، دنيا ارزش نداشت، جلوه‌هاى زندگى ارزش نداشت.

چمران یك عكاس درجه‌ى يك بود

اينجور هم نبود كه يك آدم خشكى باشد كه لذات زندگى را نفهمد؛ بعكس، بسيار لطيف بود، خوش‌ذوق بود، عكاس درجه‌ى يك بود - خودش به من ميگفت من هزارها عكس گرفته‌ام، اما خودم توى اين عكسها نيستم؛ چون هميشه من عكاس بوده‌ام - هنرمند بود. دل باصفائى داشت؛ عرفان نظرى نخوانده بود؛ شايد در هيچ مسلك توحيدى و سلوك عملى هم پيش كسى آموزش نديده بود، اما دل، دل خداجو بود؛ دل باصفا، خداجو، اهل مناجات، اهل معنا.

محاصره پاوه چگونه شكسته شد؟


انسان باانصافى بود. لابد قضيه‌ى پاوه را شماها ميدانيد كه در پاوه بر روى بلندى‌ها، بعد از چند روز جنگيدن، مرحوم چمران با چند نفرِ معدودِ همراهش، محاصره شده بودند؛ ضد انقلاب اينها را از اطراف محاصره كرده بود و نزديك بود به اينها برسند كه امام اينجا از قضيه مطلع شدند، و يك پيام راديوئى از امام پخش شد كه همه بروند طرف پاوه؛ دوى بعدازظهر اين پيام پخش شد؛ ساعت چهار بعدازظهر من توى اين خيابانهاى تهران شاهد بودم كه همين طور كاميون و وانت و اينها بودند كه از مردم عادى و نظامى و غير نظامى از تهران و همين طور از همه‌ى شهرستانهاى ديگر، راه افتادند بروند طرف پاوه. بعد از قضيه‌ى پاوه كه مرحوم شهيد چمران آمده بود تهران، توى جلسه‌اى كه ما بوديم به نخست‌وزيرِ وقت گزارش ميداد كه بين اينها هم از قديم يك رابطه‌ى عاطفى‌اى وجود داشت. مرحوم چمران توى آن جلسه اينجورى گفت: وقتى ساعت دو پيام امام پخش شد، به مجرد پخش پيام امام و قبل از آنى كه هنوز هيچ خبرى از حركت مردم به آنجا برسد، ما احساس كرديم كه كأنه محاصره باز شد. ميگفت: حضور امام و تصميم امام و پيام امام آنقدر مؤثر بود كه به صورت برق‌آسا و به مجرد اينكه پيام امام رسيد، كأنه براى ما همه‌ى آن فشارها به پايان رسيد؛ ضد انقلاب روحيه‌ى خودش را از دست داد و ما نشاط پيدا كرديم و حمله كرديم و حلقه‌ى محاصره را شكستيم و توانستيم بياييم بيرون. آنجا نخست‌وزير وقت خشمگين شد و به مرحوم چمران توپيد كه ما اين همه كار كرديم، اين همه تلاش كرديم، تو چرا همه‌ى اين را به امام مستند ميكنى؟! يعنى هيچ ملاحظه نميكرد؛ منصف بود. بااينكه ميدانست كه اين حرف گله‌مندى ايجاد خواهد كرد، اما گفت.

خاطره‌ی اعزام به اهواز

حضور براى او يك امر دائمى بود. ما از اينجا با هم رفتيم اهواز؛ اولِ رفتن ما به جبهه، به اتفاق رفتيم. توى تاريكى شب وارد اهواز شديم. همه جا خاموش بود. دشمن در حدود يازده دوازده كيلومترى شهر اهواز مستقر بود. ايشان شصت هفتاد نفر هم همراه داشت كه با خودش از تهران جمع كرده بود و آورده بود؛ اما من تنها بودم؛ همه با يك هواپيماى سى - 130 رفته بوديم آنجا. به مجردى كه رسيديم و يك گزارش نظامى كوتاهى به ما دادند، ايشان گفت كه همه آماده بشويد، لباس بپوشيد تا برويم جبهه. ساعت شايد حدود نه و ده شب بود. همان جا بدون فوت وقت، براى كسانى كه همراه ايشان بودند و لباس نظامى نداشتند، لباس سربازى آوردند و همان جا كوت كردند؛ همه پوشيدند و رفتند. البته من به ايشان گفتم كه من هم ميشود بيايم؟ چون فكر نميكردم بتوانم توى عرصه‌ى نبرد نظامى شركت كنم. ايشان تشويق كرد و گفت بله، بله، شما هم ميشود بيائيد. كه من هم همان جا لباسم را كندم و يك لباس نظامى پوشيدم و - البته كلاشينكف داشتم كه برداشتم - و با اينها رفتيم.

يعنى از همان ساعت اول شروع كرد؛ هيچ نميگذاشت وقت فوت بشود. ببينيد، حضور اين است. يكى از خصوصيات خصلت بسيجى و جريان بسيجى، حضور است؛ غايب نبودن در آنجايى كه بايد در آنجا حاضر باشيم. اين يكى از اوّلى‌ترين خصوصيات بسيجى است.

در عين لطافت، شجاع و بی‌رودربایستی بود


در روز فتح سوسنگرد - چون ميدانيد سوسنگرد اشغال شده بود؛ بار اول فتح شد، دوباره اشغال شد؛ باز دفعه‌ى دوم حركت شد و فتح شد - تلاش زيادى شد براى اينكه نيروهاى ما - نيروهاى ارتش، كه آن وقت در اختيار بعضى ديگر بودند - بيايند و اين حمله را سازماندهى كنند و قبول كنند كه وارد اين حمله بشوند. شبى كه قرار بود فرداى آن، اين حمله از اهواز به سمت سوسنگرد انجام بگيرد، ساعت حدود يك بعد از نصف شب بود كه خبر آوردند يكى از يگانهائى كه قرار بوده توى اين حمله سهيم باشد را خارج كرده‌اند. خب، اين معنايش اين بود كه حمله يا انجام نگيرد يا بكلى ناموفق بشود. بنده يك يادداشتى نوشتم به فرمانده‌ى لشكرى كه در اهواز بود و مرحوم چمران هم زيرش نوشت - كه اخيراً همان فرمانده‌ى محترم آمده بودند و عين آن نوشته‌ى ما را قاب كرده بودند و دادند به من؛ يادگار قريب سى ساله؛ الان آن كاغذ در اختيار ماست - و تا ساعت يك و خرده‌اى بعد از نصف شب ما با هم بوديم و تلاش ميشد كه اين حمله، فردا حتماً انجام بگيرد. بعد من رفتم خوابيدم و از هم جدا شديم.

صبح زود ما پا شديم. نيروهاى نظامى - نيروهاى ارتش - كه حركت كردند، ما هم با چند نفرى كه همراه من بودند، دنبال اينها حركت كرديم. وقتى به منطقه رسيديم، من پرسيدم چمران كجاست؟ گفتند: چمران صبح زود آمده و جلو است. يعنى قبل از آنى كه نيروهاى نظامىِ منظم و مدون - كه برنامه ريخته شده بود كه اينها در كجا قرار بگيرند و آرايش نظامى‌شان چگونه باشد - حركت بكنند و راه بيفتند، چمران جلوتر حركت كرده بود و با مجموعه‌ى خودش چندين كيلومتر جلو رفته بودند. بعد هم الحمدللَّه اين كار بزرگ انجام گرفت، و چمران هم مجروح شد. خدا اين شهيد عزيز را رحمت كند. اينجورى بود چمران. دنيا و مقام برايش مهم نبود؛ نان و نام برايش مهم نبود؛ به نام كى تمام بشود، برايش اهميتى نداشت. باانصاف بود، بى‌رودربايستى بود، شجاع بود، سرسخت بود. در عين لطافت و رقت و نازك‌مزاجى شاعرانه و عارفانه، در مقام جنگ يك سرباز سختكوش بود.

تعلیم شلیك آر.پی.جی توسط دانشمند فيزيك پلاسما!


من خودم ميديدم شليك آر.پى.جى را كه نيروهاى ما بلد نبودند، به آنها تعليم ميداد؛ چون آر.پى.جى جزو سلاحهاى سازمانى ما نبود؛ نه داشتيم، نه بلد بوديم. او در لبنان ياد گرفته بود و به همان لهجه‌ى عربى آر.بى.جى هم ميگفت؛ ماها ميگفتيم آر.پى.جى، او ميگفت آر.بى.جى. او از آنجا بلد بود؛ يك مقدار هم از يك راه‌هائى گير آورده بود؛ تعليم ميداد كه اينجورى آر.پى.جى را بايستى شليك كنيد. يعنى در ميدان عمليات و در ميدان عمل يك مرد عملى به طور كامل. حالا ببينيد دانشمند فيزيك پلاسماىِ در درجه‌ى عالى، در كنار شخصيت يك گروهبانِ تعليم دهنده‌ى عمليات نظامى، آن هم با آن احساسات رقيق، آن هم با آن ايمان قوى و با آن سرسختى، چه تركيبى ميشود. دانشمند بسيجى اين است؛ استاد بسيجى يك چنين نمونه‌اى است. اين نمونه‌ى كاملش است كه ما از نزديك مشاهده كرديم. در وجود يك چنين آدمى، ديگر تضاد بين سنت و مدرنيته حرف مفت است؛ تضاد بين ايمان و علم خنده‌آور است. اين تضادهاى قلابى و تضادهاى دروغين - كه به عنوان نظريه مطرح ميشود و عده‌اى براى اينكه امتداد عملى آن برايشان مهم است دنبال ميكنند - اينها ديگر در وجود يك همچنين آدمى بى‌معنا است. هم علم هست، هم ايمان؛ هم سنت هست، هم تجدد؛ هم نظر هست، هم عمل؛ هم عشق هست، هم عقل. اينكه گفتند:

با عقل آب عشق به يك جو نمی‌رود
بيچاره من كه ساخته از آب و آتشم‌

نه، او آب و آتش را با هم داشت. آن عقل معنوىِ ايمانى، با عشق هيچ منافاتى ندارد؛ بلكه خود پشتيبان آن عشق مقدس و پاكيزه است.

خب، حالا توقعى كه ما داريم و اين توقع، توقع زيادى هم نيست، يعنى آن زمينه‌اى كه انسان مشاهده ميكند - اين روحيه هاى پرنشاط شما، اين دلهاى پاك و صاف، اين ذهنهاى روشن، اين جوّال بودن فكرهاى شما كه انسان در عرصه‌هاى مختلف از نزديك شاهد است - اين اميد را و اين توقع را به انسان ميبخشد، اين است كه فرآورده‌ى دانشگاه جمهورى اسلامى - نه به نحو استثنا بلكه به نحو قاعده - چمران‌ها باشند؛ نه اينكه چمران‌ها يك استثنا باشند. اين اميد، اميد بى‌جائى نيست.

خوش دارم كه در نيمه ‏هاي شب، در سكوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم ...

"خوش دارم كه در نيمه ‏هاي شب، در سكوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم، با ستارگان نجوا كنم و قلب خود را به اسرار ناگفتني آسمان بگشايم، آرام‏آرام به عمق كهكشان‏ها صعود نمايم، محو عالم بي‏نهايت شوم، از مرزهاي عالم وجود درگذرم، و در وادي فنا غوطه‏ور شوم، و جز خدا چيزي را احساس نكنم.

خدایا ترا شکر می کنم که با فقر اشنایم کردی تا رنج گرسنگان را را بفهمم وفشار درونی نیازمندان را درک کنم.

خدايا! ما را ببخش، گناهاني كه ما را احاطه كرده و خود از آن آگاهي نداريم، گناهاني را كه مي‏كنيم و با هزار قدرت عقل توجيه مي‏كنيم و خود از بدي آن آگاهي نداريم"

شهید چمران به روایت سیدمهدی شجاعی

چمران: پیغام فرستاده که باید علیه رژیم ایران یک رادیو راه بندازین.
ابراهیم: خب، این همون چیزیه که ما یه عمره دنبالش می گردیم.
چمران: ما دنبال چی میگردیم؟
ابراهیم: دنبال یک امکان تبلیغ علیه شاه.
چمران: ولی نه علیه ایران.
توسلی: یعنی چی؟
چمران: تازگی ها به اخبار و تبلیغاتشون دقت کردین؟ به جای خلیج فارس میگن: خیلیج عربی. به جای خوزستان میگن عربستان. بعد هم مدام از ما می‏پرسن که پس کی کار مسلحانه رو تو ایران شروع میکنین؟ همۀ اینها کنار هم معناش اینه که این همه چریدین، پس کو دنبه؟
توسلی: (به شوخی) حالا کو دنبه؟
چمران: دنبه رو که قرار نیست تحویل اینها بدیم. دنبه اش قراره برسه به ایران.
ابراهیم: ببین دکتر! هم اقدام مسلحانه و هم داشتن یک بوق تبلیغاتی علیه شاه، چیزاییه که ما مدتهاست دنبالشیم. حالا که این امکان فراهم شده، پشت پا زدن بهش، فکر نمیکنم کار معقولی باشه.
چمران: من هم عبدالناصرو دوست دارم و هم براش احترام قائلم، به خاطرات مبارزات ضدآمریکاییش، به خاطر خدمت به مملکتش، به خاطر شهامت کم نظیرش، ولی یه مشکل جدی داره که روی همۀ صفات خوبش سایه می‏ندازه و اون بحث ناسیونالیزم عربیشه. اون در این مسیر حاضره همه چی شو فدا کنه. این روحیه شاید برای مملکت خودش مفید باشه ولی قطعاً برای ما نیست.
ما رادیو می‏خواستیم برای اینکه حرف خودمون رو بزنیم نه حرف اونها رو.
ما وقتی باید کار مسلحانه رو شروع کنیم که خودمون صلاح می‏دونیم، نه وقتی اونا لازم می‏دونن.

...

فیلمنامۀ "مرد رؤیاها"/ سیدمهدی شجاعی

به نقل از وبلاگ لانا

فیلیپ سندروس عضو تیم ملی سوییس و بازیکن تیم فولام انگلستان شیع شد


فیلیپ سندروس عضو تیم ملی سوییس و بازیکن تیم فولام انگلستان که سابقه بازی در آرسنال را نیز دارد با حضور در مرکز اسلامی منچستر به دین مبین اسلام و مذهب ناب تشیع گروید.

فیلیپ قبل از گرایش به اسلام تحصیلات خود را در در رشته ادیان به پایان رسانده و مطالعات بسیاری در زمینه مذاهب مختلف داشته است. او در مصاحبه ای که با نشریه آرسنال داشت کفته بود که اگر فوتبالیست نمی شد بعنوان یک روحانی در کلیسا به زندگی خود ادامه می داد. فیلیپ در نهایت با مطالعه بر روی کتب اسلامی در نهایت به اسلام و شیعه شدمذهب تشیع گرایش پیدا کرد.

یادداشت حضرت آیت‌الله خامنه‌ای درباره مناجات شعبانیه

بسم‌الله الرحمن‌الرحیم

دعا، وسيله‌ى مؤمن و ملجأ مضطر و رابطه‌ى انسان ضعيف و جاهل با منبع فياض علم و قدرت است، و بشر بى‌رابطه‌ى روحى با خدا و بدون عرض نياز به غنى بالذات، در عرصه‌ى زندگى سرگشته و درمانده و هدر رفته است؛ «قل ما يعبؤا بكم ربىّ لولا دعاؤكم»1.

بهترين دعا آن است كه از سرمعرفتى عاشقانه به خدا و بصيرتى عارفانه به نيازهاى انسان انشا شده باشد، و اين را فقط در مكتب پيامبر خدا (صلّى‌اللَّه‌عليه واله‌وسلّم) و اهل‌بيت طاهرين او - كه اوعيه‌ى علم پيامبر(ص) و وراث حكمت و معرفت اويند - مى‌توان جست. ما بحمداللَّه ذخيره‌يى بى‌پايان از ادعيه‌ى مأثوره‌ى از اهل‌بيت (عليهم‌السّلام) داريم كه انس با آن، صفا و معرفت و كمال و محبت مى‌بخشد و بشر را از آلايشها پاكيزه مى‌سازد.

مناجات مأثوره‌ى ماه شعبان - كه روايت شده اهل‌بيت (عليهم‌السّلام) بر آن مداومت داشتند - يكى از دعاهايى است كه لحن عارفانه و زبان شيواى آن، با مضامين بسيار والا و سرشار از معارف عالى‌يى همراه است كه نظير آن را در زبانهاى معمولى و محاورات عادى نمى‌توان يافت و اساساً با آن زبان قابل ادا نيست. اين مناجات، نمونه‌ى كاملى از تضرع و وصف حال برگزيده‌ترين بندگان صالح خدا با معبود و محبوب خود و ذات مقدس ربوبى است. هم درس معارف است، هم اسوه و الگوى عرض حال و درخواست انسان مؤمن از خدا.

مناجاتهاى پانزده‌گانه كه از امام زين‌العابدين حضرت على‌بن‌الحسين (عليه‌السّلام) نقل شده، گذشته از خصوصيت بارز دعايى مأثور از اهل‌بيت (عليهم‌السّلام)، اين مزيت را داراست كه به مناسبت حالات مختلف مؤمن، مناجاتها را انشا فرموده است.
خداوند به همه توفيق استفاضه و خودسازى به بركت اين كلمات مبارك را عنايت فرمايد.
آمين.

69/10/1

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. قُلْ مَا يَعْبَؤُاْ بِكُمْ رَبِّی لَوْلا دُعَآؤُكُمْ فَقَدْ كَذَّبْتُمْ فَسَوْفَ يَكُونُ لِزَاماً. بگو: اگر دعای شما نباشد، پروردگار من برای شما وزن و ارزشی قائل نيست (زيرا سابقه‏ی خوبی نداريد). شما حقّ را تكذيب كرده‏ايد و به زودی كيفر تكذيبتان دامن شما را خواهد گرفت. سوره مباركه فرقان آیه 77

به یاد قیصر امین پور

i

کتاب «تلخند زندانی»

... جلال رفیع هم در زندان در اوقات بیکاری شعری با وزن و قافیه «مرغ سحر» را به «مرغ پکر ناله سر کن» را ساخته بود که در آن به شرق و غرب و دولت های استبدادی آنها اشاره کرده بود:


مرغ پکر ناله سر کن/ داغ مرا تازه‌تر کن

ز آه لنین وار! این قفس را /بر شکن و زیر و زبر کن / ما رو خر کن – مار و خر کن

شوروی کرد، جیب خود پر/ می‌خورد چون خرس پُر خور/ هم ز توبره هم ز آخُر

ای خدای من، ای جبر تاریخ/ شام تاریک ما رو سحر کن!


کتاب «تلخند زندانی» به همت سیدمحمود رضویان منتشر شد. این کتاب به خاطرات انقلابیون در زندان‌های پهلوی پرداخته و بخش جذاب و شنیدنی این خاطرات را منتشر کرده است.

این کتاب شامل 28 خاطره است که در میان‌ آنها اسامی افرادی چون محمدرضا مهدوی‌کنی، جواد جعفر شجونی، اسدالله آقا تجریشی، سیدکاظم موسوی بجنوردی، محمد علی حسینی، ابوالقاسم سرحدی زاده، علیمحمد بشارتی، وجیهه ملکی، فریبرز فلاح، علیرضا مشایخ دیده می‌شوند.

رضویان مقدمه کتاب خود را با این بیت آغاز می کند: «خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است/ کارم از گریه گذشته است به آن می‌خندم» و می‌نویسد: در جریان مطالعه مصاحبه‌ها و دیدار و گفتگو با تعدادی از این عزیزان، به خاطراتی طنز آمیز، شیرین و جذاب برخورد شد که بسیاری از آنها برای همه نسل‌ها حاوی نکات عبرت آموز و دارای ارزش تاریخی می‌باشد. فلذا به پیشنهاد بعضی از زندانیان سیاسی قبل از انقلاب و هیات مدیره معزز موزه عبرت ایران توفیق یار شد تا گوشه‌ای از خاطرات نسبتا طنزآلود و شیرین آنان را در قالب اثری جدید به نام تلخند زندانی تقدیم شما خوبان و علاقه‌مندان نماییم.

فضیلت ماه شعبان از منظر احادیث و روایات

حجت‌الاسلام سید حسن هاشمی جزی، مدیرگروه اخلاق مرکز ملی پاسخگویی به سؤالات دینی به مناسبت فرا رسیدن ماه شعبان ماه پیامبر خدا(ص) و ماه آماده شدن برای میهمانی خدا یادداشتی نوشته که در پی می‌آید:

*فضیلت ماه شعبان

شعبان ماه بسیار شریفى است و به حضرت سید انبیاء صَلَّى اللهِ عَلِیهِ وَآله منسوب است و آن حضرت این ماه را روزه مى‌گرفت و به ماه رمضان وصل مى‌کرد و مى‌فرمود: شعبان، ماه من است هر که یک روز از ماه مرا روزه بگیرد، بهشت برای او واجب می‌شود و از حضرت صادق علیه‌السلام روایت شده است که چون ماه شعبان فرا می‌رسید، امام زین العابدین علیه‌السلام اصحاب خود را جمع مى‌کرد و مى‌فرمود، اى اصحاب من مى‌دانید این چه ماهى است؟ این ماه شعبان است.

حضرت رسول صلى الله علیه وآله مى‌فرمود: شعبان ماه من است، پس در این ماه براى جلب محبت پیغمبر خود و براى تقرّب به سوى پروردگار خود روزه بدارید، به حقّ آن خدایى که جان علىّ بن الحسین به دست قدرت اوست، سوگند یاد مى‌کنم که از پدرم حسین بن على علیهماالسلام شنیدم که فرمود، شنیدم از امیرالمؤمنین علیه السلام که هر که روزه بگیرد در ماه شعبان، براى جلب محبّت پیغمبر خدا و تقرّب به سوى خدا؛ خداوند او را دوست می‌دارد و در روز قیامت کرامت خود را نصیب او می‌گرداند و بهشت را براى او واجب می‌کند

سپس امام صادق علیه السلام چنین گفت: امیرالمؤمنین علیه السلام می‌فرمود: از هنگامی که شنیدم منادی رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم در ماه شعبان ندا داد، روزه شعبان از من فوت نشد و تا زمانی که زنده هستم، به خواست خداوند از من فوت نخواهد شد.

بنا بر آنچه در شماری از متون روایی وارد شده، پیامبر اکرم (ص) در یکی از سال‌ها، به هنگام آغاز این ماه خطبه‌ای خواندند و مردم را نسبت به شرافت این ماه آگاه فرمودند.

در بحارالانوار قسمت‌هایی از این خطبه چنین آمده است: شعبان ماه شریفی است و آن ماه من است، حاملان عرش آن را بزرگ می‌شمارند و حق آن را می‌شناسند، آن ماهی است که در آن همچون ماه رمضان، روزی بندگان زیاد می‌شود و در آن بهشت آذین بسته می‌شود و این ماه را شعبان نامیده‌اند، زیرا در آن ارزاق مومنان تقسیم می‌شود و آن ماهی است که عمل در آن چند برابر می‌شود و کار نیکو هفتاد برابر ثمره می‌دهد.

بنا بر آنچه در حدیثی دیگر که در وسایل الشیعه به آن اشاره شده، ماه شعبان، ماهی است که: «در هر پنجشنبه آن، آسمان‌ها زینت بسته می‌شود و فرشتگان به دعا می‌پردازند که پروردگارا! آن‌کس را که در این ایام روزه بدارد، ببخشای، و دعایش را اجابت فرمای. پس هر کس که در روز اول شعبان دو رکعت نماز گزارد و در هر رکعت آن یک‌مرتبه سوره حمد و یکصد مرتبه سوره توحید را بخواند و بعد از نماز نیز یکصد مرتبه صلوات بفرستد، خداوند تمامی حاجت‌های دینی و دنیایی او را اجابت می‌فرماید.

همچنین در حدیثی دیگر که در وسایل‌الشیعه، بحارالانوار و مصباح المتهجد اشاره شده در خصوص فضیلت ماه شعبان آمده است: «خداوند به ذات مقدس خود سوگند خورده است که هر کس را در این ماه به او پناه برده و از او درخواست کند، از رحمت خود محروم نکند.»

در فضیلت و اعمال ماه شعبان از امام جعفر صادق(ع) روایت است که چون ماه شعبان داخل مى‌شد، حضرت امام زین العابدین(ع) اصحاب خود را جمع مى‌کرد و مى‌فرمود: اى گروه اصحاب من! مى‌دانید این چه ماهى است، این ماه شعبان است و حضرت رسول (ص) مى‌فرمود: شعبان ماه من است، پس در این ماه روزه بدارید، براى محبت پیغمبر خود و براى تقرب به سوى پروردگار خود، به حق آن خدایى که جان على بن الحسین به دست قدرت اوست، سوگند یاد مى‌کنم که از پدرم حسین بن على(ع) شنیدم که فرمود شنیدم از امیرالمؤمنین(ع) که هر که شعبان را روزه دارد، براى محبت پیغمبر خدا و تقرب به سوى خدا، خدا او را دوست دارد و نزدیک گرداند او را به کرامت خود در روز قیامت و بهشت را براى او واجب گرداند.

*اعمال ماه شعبان

اعمال مشترکه ماه شعبان آن چند امر است:

- هر روز هفتاد مرتبه بگوید: اَسْتَغْفِرُاللّهَ وَ اَسْئَلُهُ التَّوْبَةَ

- هر روز هفتاد مرتبه بگوید: اَسْتَغْفِرُاللّهَ الَّذى لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحیمُ الْحَىُّ الْقَیوُمُ وَ اَتُوبُ اِلَیهِ و در بعضى روایات الْحَىُّ الْقَیومُ پیش از الرَّحْمنُ الرَّحیمُ است و عمل به هر دو خوبست و از روایات مستفاد مى‌شود که بهترین دعاها و ذکرها در این ماه استغفار است و هر که هر روز از این ماه هفتاد مرتبه استغفار کند مثل آن است که هفتاد هزار در ماه‌هاى دیگر استغفار کند.

- در این ماه تصدق کند، اگر چه به نصف دانه خرمایى باشد تا حق تعالى بدن او را بر آتش جهنم حرام گرداند، از حضرت صادق(ع) منقول است که از آن جناب سوال کردند از فضیلت روزه رجب فرمود: چرا غافلید از روزه شعبان، راوى عرض کرد: یابن رَسول الله چه ثواب دارد کسى که یک روز از شعبان را روزه بدارد؟ فرمود: به خدا قسم! بهشت ثواب اوست، عرض کرد: یابن رسول الله بهترین اعمال در این ماه چیست؟ فرمود: تصدق و استغفار، هر که در ماه شعبان تصدق کند، حق تعالى آن را تربیت کند، همچنان‌که یکى از شما شتر بچه‌اش را تربیت مى‌کند تا آنکه در روز قیامت به صاحبش برسد، در حالتى که به قدر کوه احد شده باشد.

- در تمام این ماه هزار بار بگوید: لا اِلهَ اِلا اللّهُ وَلانَعْبُدُ اِلاّ اِیاهُ مُخْلِصینَ لَهُ الدّینَ وَ لَوُ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ که پاداش بسیار دارد، از جمله آن‌که عبادت هزار ساله در نامه عملش بنویسند.

- در هر پنجشنبه این ماه دو رکعت نماز کند، در هر رکعت بعد از حمد صد مرتبه توحید و بعد از سلام صد بار صلوات بفرستد تا حق تعالى هر حاجتی که دارد، برآورد، از امر دین و دنیاى خود و روزه اش نیز فضیلت دارد و روایت شده که در هر روز پنجشنبه ماه شعبان آسمان‌ها را زینت مى‌کنند، پس ملائکه عرض مى‌کنند: خداوندا! بیامرز روزه‌داران این روز را و دعاى ایشان را مستجاب گردان، در خبر نبوى است که هر که روز دوشنبه و پنجشنبه شعبان را روزه دارد، حق تعالى بیست حاجت از حوائج دنیا و بیست حاجت از حاجت‌هاى آخرت او را برآورد.

- در این ماه صلوات بسیار فرستد.

- در هر روز از شعبان در وقت زوال و در شب نیمه آن صلوات مَرْویه از حضرت امام زین العابدین (ع) را بخواند.

- صدقه دادن در این ماه، اگر چه به اندازه نصف دانه خرمایى باشد، خوب است و خداوند بدن صدقه دهنده را بر آتش جهنم حرام می‌کند.

- از جمله اعمالی که در ماه شعبان به آن سفارش شده تمرین سکوت برای اندیشیدن درخویش است و آماده شدن برای بهره برداری بهتر از ماه رمضان.

- مناجات است و آن یکی از کارهایی که بزرگان و پیشوایان دین در این ماه انجام می دادند، مناجات با رب الارباب است، از جمله مناجات‌ها، مناجات معروف «شعبانیه» است که از امیرالمؤمنین و فرزندان او است که در ماه شعبان می‌خواندند و آن مناجاتی است که برای اهلش عزیز و گرامی است و برای خاطر آن به ماه شعبان مأنوس می‌شوند، بلکه انتظار آن را می‌کشند و مشتاق آمدن ماه شعبان می‌شوند و در آن مناجات علوم سرشاری در کیفیّت معامله بنده با خدای متعال است که در آن اظهار ادب در طریق معرفت حق و سؤال و دعا و استغفار نسبت به خدای خود بیان شده و استدلالات ظریف و لطیفی که سزاوار مقام عبودیّت برای استحکام مقام امیدواری مناسب حال مناجات است، ذکر کرده و دلالت صریح و روشن در معنای قرب و لقای خداوند و دیدار او تنظیم شده است که به آن وسیله شبهات انسان‌ها و شکیّات منکران و وحشت اهل شک و شبهه را برطرف کرده است.

*رویدادهای ماه شعبان:

مهمترین رویداهای این ماه عبارتند از:

- دوم شعبان؛ آمدن حکم وجوب روزه ماه رمضان درسال دوم هجری

- سوم شعبان؛ ولادت امام حسین(ع)

- چهارم شعبان؛ ولادت حضرت عباس(ع)

- پنجم شعبان؛ ولادت امام سجاد(ع)

- یازده شعبان؛ ولادت حضرت علی اکبر(ع)

- پانزده شعبان؛ ولادت امام زمان(عج)


فارس