نامه دختری 9 ساله برای رزمندگان جنگ


(( ای حیات ! با تو وداع می کنم ، با همه مظاهر و جبروتت . ای پاهای من ! می دانم که فداکارید ، و به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت – صاعقه وار به حرکت در می آیید ، اما من آرزویی بزرگتر دارم . به قدرت آهنینم محکم باشید . این پیکر کوک ، ولی سنگین از آرزوها و نقشه ها و امیدها و مسئولیت ها را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانید . در این لحظات آخر عمر ، آبروی مرا حفظ کنید . شما سالهای دراز به من خدمتها کرده اید . از شما آرزو می کنم که این آخرین لحظه را به بهترین وجه ، ادا کنید . ای دستهای من ! قوی و دقیق باشید . ای چشمان من ! تیزبین باشید . ای قلب من ! این لحظات آخرین را تحمل کن . به شما قول می دهم که پس از چند لحظه همه شما در استراحتی عمیق و ابدی آرامش خود را برای همیشه بیابید . من چند لحظه بعد به شما آرامش می دهم ، آرامشی ابدی . چه ، این لحظات حساس وداع با زندگی و عالم ، لحظات لقای پروردگار و لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد . ))
در راه تو
من مسئولیت تام دارم که در مقابل شداید و بلایا بایستم ، تمام ناراحتی ها را تحمل کنم رنجها را بپذیرم ، چون شمع بسوزم و راه را برای دیگران روشن کنم .
ای خدا، من باید از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا که دشمنان ، مرا از این راه طعنه زنند . باید به آن سنگ دلانی که علم را بهانه کرده و به دیگران فخر می فروشند ثابت کنم که خاک پای من هم نخواهند شد . باید همه آن تیره دلان مغرور و متکبر را به زانو در آورم ، آنگاه خود خاضع ترین و افتاده ترین فرد روی زمین باشم .
ای خدای بزرگ ، این ها که از تو می خواهم چیزهائیست که فقط می خواهم در راه تو به کار اندازم و تو خوب می دانی که استعداد آن را داشته ام .
تو ای خدای من ، می دانی که جز راه تو و کمال و جمال تو آرزویی ندارم ، آنچه می خواهم آن چیزی است که تو دستور داده ای و می دانی که عزت و ذلت به دست توست و می دانم که بی تو هیچ ام و خالصانه از تو تقاضای کمک و دستگیری دارم .
حتی یک لحظه
ای مادر هنگامی که فرودگاه تهران را ترک می گفتم تو حاضر شدی و هنگام خداحافظی گفتی (( ای مصطفی ، من تو را بزرگ کردمم ، با جان و شیره خود تو را پرورش دادم و اکنون که می روی از تو هیچ نمی خواهم و هیچ انتظاری از تو ندارم ، فقط یک وصیت می کنم و آن این که خدای بزرگ را فراموش نکنی . ))
ای مادر ، بعد از ۲۲ سال به میهن عزیز خود باز می گردم و به تو اطمینان می دهم که در این مدت دراز حتی یک لحظه خدا را فراموش نکردم ، عشق او آن قدر با تار و پود وجودم آمیخته بود که یک لحظه حیات من بدون حضور او میسر نبود .
به امام موسی صدر
وصیت می کنم به کسی که او را بیش از حد دوست می دارم . به معشوقم ، به امام موسی صدر ، کسی که او را مظهر علی می دانم ، او را وارث حسین می خوانم ، کسی که … از این که به لبنان آمدم و پنج یا شش سال با مشکلاتی سخت دست به گریبان بوده ام متاسف نیستم . از این که آمریکا را ترک گفته ام ، از این که دنیای لذت و راحتی را پشت سر گذاشتم ، از این که دنیای علم را فراموش کردم ، از این که از همه زیبایی ها و خاطره زن عزیز و فرزندان دلبندم گذشته ام متاسف نیستم …
تو ای محبوب من ، دنیایی جدید به من گشودی که خدای بزرگ مرا بهتر و بیش تر آزمایش کند . تو به من مجال دادی تا پروانه شوم ، تا بسوزم ، تا نور برسانم ، تا عشق بورزم ، تا قدرت های بی نظیر انسانی خود را به ظهور برسانم …
امام من ، منی که وصیت می کنم ، منی که تو را دوست می دارم … آدم ساده ای نیستم . من خدای عشق و پرستشم ، من نماینده حق ، مظهر فداکاری و گذشت ، تواضع ، فعالیت و مبارزه ام . آتشفشان درون من کافیست که هر دنیایی را بسوزاند ، آتش عشق من به حدی است که قادر است هر دل سنگی را آب کند ، فداکاری من به اندازه ایست که کمتر کسی در زندگی به آن درجه رسیده است …
کسی که وصیت می کند آدم ساده ای نیست ، بزرگترین مقامات علمی را گذرانده ، سردی و گرمی روزگار را چشیده ، از زیباترین و شدیدترین عشق ها برخوردار شده ، از درخت لذات زندگی میوه ها چیده ، از هر چه زیبا و دوست داشتنی است برخوردار شده و در اوج کمال و دارایی ، همه چیز را رها کرده و به خاطر دفی مقدس ، زندگی دردآود و اشک بار وشهادت را قبول کرده است . آری ای محبوب من ، یک چنین کسی با تو وصیت می کند …

شايد رسمش اين نباشد؛ شايد بايد در روز تولد كتابي را معرفي كرد كه سراسر شادماني باشد و سرور، كتابي كه از تولد صاحب اين روز بگويد، خصائصش را شرح دهد، از كراماتش نقل كند و در انتها خيلي گذرا اشارهاي هم بكند به عروج و رحلت وي.
اما ماجراي جوان اباعبدالله(عليه السلام) فرق ميكند. زندگي علياكبر(سلام الله عليه) را از هرجا كه شروع كني همين كه به كربلا برسي تازه انگار اول ماجراست. گويي زندگي اين بزرگوار تا قبل از كربلا چند صباحي طول كشيده است و حالا در اين ده روز به اندازه هزارهاي به طول ميانجامد. هزارهاي كه فقط وداعش با پدر، خود يك قرن است. بس كه حماسه و عشق و ارادت موج ميزند در اين ده روز از زندگي جوان اباعبدالله(عليه السلام).
حالا اين را بگذاريد كنار اينكه درباره زندگي اين شخصيت چندان كتاب كه تاريخ محض نباشد و براي عموم قابل استفاده باشد نوشته نشده است. پس نبايد خرده گرفت كه چرا به مناسبت ميلاد آقازاده ارباب درباره كتابي مينويسيم كه بيشتر روضه است تا مولودي.
«پدر، عشق و پسر» را سيدمهدي شجاعي قريب يك دهه پيش نوشته است تا در آن از زبان «عقاب» به روايت زندگي حضرت علي اكبر (عليه السلام) بپردازد. «عقاب» نام اسب حضرت است؛ اسبي كه از پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) به اميرالمومنين، امام حسن و امام حسين(عليهم السلام) به ارث ميرسد و نهايتا پدر اين اسب 110 ساله را به پسرش علي هديه ميكند. كتاب با شرح راز 110 سالگي همين عقاب شروع ميشود و اين اسب در ادامه ماجراهايي را كه به چشم ديده است براي «ليلا» مادر صاحبش روايت ميكند. مادري كه در كربلا نبوده است و حالا در 10 مجلس به پاي شرح ماجراي مينشيند.
نويسنده در اين كتاب با استفاده از منابع تاريخي محكمي كه در انتهاي كتاب رديف كرده است، مستنداتي را كه درباره زندگي حضرت علي اكبر وجود دارد در قالب متني ادبي روايت ميكند. عقاب در هر مجلس به گوشهاي از اين زندگي از زمان تولد تا شهادت ميپردازد و البته انتهاي هر مجلس را حتما به كربلا گريز ميزند. همين هم باعث شده تا ناگزير خيلي از صفحات كتاب زير باران اشك خوانده شود.
شايد هيچ چيز بهتر از بخشهايي از كتاب نميتواند گوياي فضا و حس و حال اين كتاب قريب 80 صفحهاي باشد كه انتشارات نيستان آن را منتشر كرده است.
«چه خوب شد که نبودی لیلا! گاهی احساس میکنم که رابطه حسین (ع) با علی اکبر (ع) فقط رابطه یک پدر و پسر نیست. میمانم که کدامیک از این دو مرادند و کدامیک مرید؟ مراد حسین (ع) است یا علی اکبر (ع)؟ اگر مراد حسین (ع) است که هست، پس این نگاه مریدانه او به قامت علی اکبر (ع)، به راه رفتن او، به کردار او و حتی لغزش مژگان او از کجا آمده است؟! و اگر محبوب علی اکبر (ع) است پس این بال گستردن و سر ساییدن در آستان حسین (ع) چگونه است؟
و... اما حسین (ع)، نزدیکترین، محبوبترین و دوست داشتنیترین هدیه را برای معاشقه با خدا برگزیده بود. شاید اندیشیده بود که خوبترهایش را اول فدای معشوق کند و شاید این کلام علی اکبر (ع) دلش را آتش زده بود که: «یا ابة لا ابقانی الله بعدک طرفه عین.» «پدر جان! خدا پس از تو مرا به قدر چشم به هم زدنی زنده نگذارد. پدر جان! دنیای من آنی پس از تو دوام نیاورد. چشمهای من، جهان را پس از تو نبیند.»
چه خوب شد که نبودی لیلا!
کدام جان میتوانست در مقابل این مناسبات عاشقانه دوام بیاورد؟ تو میخواستی کربلا باشی که چه کنی؟ که برای علی اکبر (ع) مادری کنی؟ که زبان بگیری؟ گریبان چاک دهی؟ که سینه بکوبی؟ که صورت بخراشی؟ که وقت رفتن از مهر مادری سرشارش کنی؟ که قدمهایش را به اشک چشم بشویی؟
یادت هست لیلا! یکی از این شبها را که گفتم: «به گمانم امام، دل از علی اکبر (ع) نکنده بود. «به دیگران میگفت دل بکنید و رهایش کنید اما هنوز خودش دل نکنده بود! اگر علی اکبر (ع) این همه وقت تا مرز شهادت رفت و بازگشت، اگر از علی اکبر (ع) به قاعده دو انسان خون رفت و همچنان ایستاده ماند، همه از سر همین پیوندی بود که هنوز از دو سمت نگسسته بود. پدر نه، امام زمان دل به کسی بسته باشد و او بتواند از حیطه زمین بگریزد؟! نمیشود. و این بود که نمیشد. و... حالا این دو میخواستند از هم دل بکنند.
امام برای التیام خاطر علی اکبر (ع)، جملهای گفت. جملهای که علی اکبر (ع) را به این دل کندن ترغیب کند یا لااقل به او در این دل کندن تحمل ببخشد:» به زودی من نیز به شما میپیوندم. «آبی بر آتش! انگار هر دو قدری آرام گرفتند. اما یک چیز مانده بود که اگر محقق نمیشد، کار به انجام نمیرسید. شهادت سامان نمیگرفت. و آن بوسه وداع بود... هر دو عطشناک این بوسه بودند و هیچ کدام از حیا پا پیش نمینهادند.
نیاز و انتظار. انتظار و نیاز. لرزش لبها و گونهها. تلفیق نگاهها و تار شدن چشمها. و... عاقبت پدر بود که دست گشود؛ صورت پیش آورد و لبهای علی اکبر (ع) را در میان لبهای خود گرفت. زمان انگار ایستاده بود و بر زمین انگار آرامش و رخوت سایه انداخته بود. هیچ صدایی نمیآمد و هیچ نسیمی نمیوزید. انگار هیچ تحرکی در آفرینش صورت نمیگرفت. من از هوش رفتم به خلسهای که در عمرم نچشیده بودم و دیگر نفهمیدم چه شد.. .
آرام باش لیلا!»

سالیان پیش، در شب ولادت حضرت صدیقه ی طاهره - سلام اللّه علیها - جلسه ای بود در مشهد که بانی آن جلسه نیتش این بود که دویست، سیصد نفر از سادات را دعوت کند. از من هم برای مدّاحی در آن جلسه دعوت شد. بعد از جلسه، مردم می گفتند: «اون قُمیِ از همه بهتر خواند». - از این قضیه بیست و دو سال می گذرد و اکنون آن را برای شما نقل می کنم - مجلس که تمام شد، به بانی مجلس، به شوخی گفتم: «آقای فلانی! ما می خواهیم بریم، پاکت ما را بده!» او هم با زبان شیرین مشهدی گفت: «برو آقا! اگر می خواستم پاکت بدم که شما رو دعوت نمی کردم!»
در بین راه - از مجلس تا منزل - به حضرت زهرا - سلام اللّه علیها - عرض کردم: «بی بی جان! ما برای پول می خوانیم و برای ریا، شما کمک کنید که این خواندن ما فقط برای شما باشد.» حال عجیبی پیدا کردم و با همان حال وارد منزل شدم. در عالم خواب دیدم که از «بست بالا» به حرم امام رضا - علیه السلام - مشرف شدم؛ ناگهان دیدم وجود مقدّس حضرت رضا از «ایوان طلا» خارج شدند، تمام صحن نور بود، آن هیکل، هیکل نور بود. از آن وجه خدا چیزی در خاطرم نیست ولی صدای مبارکش هنوز در گوشم طنین افکن است. [در این حال، اشک از چشمان آقای انصاریان جاری شد] داخل صحن شدم، مثل اینکه من هم جزو کسانی بودم که باید خدمت حضرت رضا - علیه السلام - عرض سلام می کردم؛ جلو رفتم و سلام عرض کردم. جواب فرمودند و فرمودند: «تو بودی که پاکت می خواستی؟!» عرض کردم: «بله یابن رسول اللّه» فرمودند: «دامنت را بگیر» و سپس از دو دست مبارکشان، مثل یک آبشار، سکّه سرازیر شد! و بعد هم فرمودند: «هر چه می خواهید، ما هستیم».
نمی توانم وصف کنم که چطور از خواب بیدار شدم! وقتی از خواب بیدار شدم، صدای مناجات و پیشخوانی اذان را از حرم شنیدم. وضو گرفتم و با همان حال به حرم حضرت رضا - علیه السلام - مشرف شدم. همان نقطه را، که در خواب دیده بودم، بوسیدم و صورتم را متبرّک کردم و به حضرت رضا - علیه السلام - عرض کردم: «آقا جان من را عفو کنید، من نفهمیدم که این حرفها را زدم!» و این آغازی بود که ان شاءاللّه پایان ندارد. ز آستان رضایم خدا جدا نکند...

آیتالله محمدعلی جاودان در تازهترین درس اخلاق خود با اشاره به آیه 32 سوره مبارکه یاسین مبنی بر «وَإِن کُلٌّ لَّمَّا جَمِیعٌ لَّدَیْنَا مُحْضَرُونَ» گفت: «وَإِن کُلٌّ» یعنی تک تک افراد. انسان در قیامت، منفرد میشود و دیگر دستِ جمعی نیست.
وی اظهار داشت: بزرگترین حادثه روز قیامت حضور انسانها نزد خداوند است و بر اساس آیات الهی، همه انسانها بدون استثنا گردآوری خواهند شد و در قیامت نزد پروردگار عالمیان حاضر میشوند؛ «وَنُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذَا هُم مِّنَ الْأَجْدَاثِ إِلَى رَبِّهِمْ یَنسِلُونَ» وقتی در صور دمیده میشود، ناگهان همگان از قبرها بیرون میآیند و با سرعت به نزد ربشان میروند.
این استاد اخلاق تصریح کرد: دمیده شدن در صور یک صیحه بیش نیست، یک مرتبه و ناگهانی همه شان نزد ما حاضر میشوند؛ إِن کَانَتْ إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ جَمِیعٌ لَّدَیْنَا مُحْضَرُونَ. همچنین خدایی که در اسلام توصیف میشود فوق ما لا یتناهی بما لا یتناهی است و مواجه یک موجود کوچک یعنی انسان با خدای بی نهایت، امری بسیار عظیم است.
وی با بیان اینکه امکان دریافت و ملاقات با ذات مقدس پروردگار برای هیچ کس وجود ندارد، عنوان کرد: البته ما میتوانیم به صفات ذاتی حق مانند علم و قدرت که عین ذات حق هستند، دست یابیم. اما آنچه که روز قیامت در مقابل آن حاضر میشویم صفات فعلی حق است؛ بدین معنا که یکی با خدای منتقم مواجه میشود، دیگری با خدا رحیم، یکی با قهر خدا ملاقات میکند و یکی با رحمت او.
آیتالله جاودان گفت: طبق آیه 165 سوره مبارکه «بقره» کسانی هستند که برای خدا همتایانی در دوست داشتن قرار میدهند. در حالی که از نشانههای ایمان آن است که خدا را از همه کس و همه چیز بیشتر دوست داشته باشی و نشانه این دوست داشتن، گذشت است. چنین کسی حاضر است از همه چیز به خاطر خدا بگذرد. همانند پدر و مادری که به خاطر فرزندشان از وقت، پول، راحتی و همه چیزشان میگذرند آیا ما ایمانمان را بر حزب، رفقای کاری، دوستان یا خانوادهمان ترجیح میدهیم یا بالعکس؟
این استاد اخلاق خاطرنشان کرد: با وجود اینکه ما میدانیم همه چیز در دست قدرت الهی است اما در مقاطع بسیار، به راحتی این مسئله را فراموش میکنیم ولی در آن دنیا انسان واقعیت عالم را مشاهده میکند و می بیند که خداوند متعال، گرداننده عالم است و درک میکند که رحمت خدا ما را غرق کرده است. اگر مستحق عذاب باشد قهر الهی را نیز می بیند
وی یادآور شد: اگر انسان کاری کند که در همین دنیا این امور را بفهمد ودریابد و همیشه آن را به خاطر داشته باشد، بهشتش از همین دنیا آغاز خواهد شد و تا ابد ادامه مییابد.
آیتالله جاودان در بخش دیگری از سخنان خود با اشاره به دوران 250 ساله امامت ائمه اطهار (ع) تصریح کرد: این دوران متشکل از دورههای متعددی است که هریک از ائمه در این دوران به اندازه خود، مؤثر بوده است، در دوران امامت و فعالیتهای حضرت سجاد(ع) سران بنی امیه تمام تلاش خود را برای حذف خاندان پیغمبر و منفور شدن آنها در جامعه بسیج کردند و سالها بود که خاندان پیغمبر در شهرهای اسلامی صب و لعن میشدند اما حضرت زین العابدین(ع) با رفتار خود این جریان را شکستند و به قدری در میان مسلمانان محبوب بودند که در طواف خانه خدا و استعلام حجر مردمی که برای خلیفهزاده راه باز نمی کردند برای ایشان راه باز میکردند. قاریان مدینه تا ایشان برای حج حرکت نمی کردند، به سمت مکه حرکت نمی کردند و مردم بعد از اتمام اعمال حج صبر می کردند و تا زمانی که ایشان در شهر بودند کسی از شهر خارج نمی شد.
وی گفت: خوبی، بو دارد و محبت میآورد و اگر کسی خوب باشد مردم خوب و بیغرض و مرض، او را دوست خواهند داشت. در روایات آمده کسی که جداً غیبت نمیکند، خداوند محبت او را در آبهای عالم میریزد و هر کسی که از آن آبها بخورد محبت او بر دلش مینشیند.

کتاب “شبیه صدام” داستان مردی به نام “میخائیل رمضان” است که در عراق زندگی می کرد و بخاطر شباهت زیادش به صدام، در سال ۱۹۷۹ توسط یکی از نزدیکانش به حزب بعث معرفی می شود.
او توسط یک جراح آلمانی به نام “دکتر هلموت ریدل” تحت عمل جراحی قرار می گیرد تا کوچکترین تفاوتهای صورتش با صدام اصلاح شود. میخائیل رمضان با این شباهت توانست نوزده سال نقش صدام را در عرصه های اجتماعی، سیاسی و نظامی بازی کند. او در کتاب خاطرات خود با عنوان عربی “شبیها صدام: فقه الرجل الذی بقی ۱۹ عام شبیهالصدام” که عنوان برگردان آن در ایران “شبیه صدام” است، اسرار زیادی را فاش می کند. او حتی با حسنی مبارک، رئیس جمهور مخلوع مصر و یاسر عرفات رئیس تشکیلات خودگردان فلسطین ملاقات می کند، بدون اینکه آن دو پی ببرند که او صدام واقعی نیست. شبیه صدام از جبه های جنگ عراق با ایران و روزهای اشغال کویت دیدارهای متعددی داشته است.
سرانجام در سال ۱۹۹۷و پس از اشغال کویت توسط عراق با کمک کردها و سازمان سیا به ترکیه فرار کرده و از آنجا به ایالات متحده مىرود. او هم اکنون ساکن نیویورک است.
برای سفارش پستی این کتاب به سایت انتشارات سوره مهر www.iricap.com مراجعه نمایید.
