از تکفیری نادان تا شیعه انگلیسی ــ ۸

یاسر یحیی عبدالله حبیب سلام الحبیب در سال ۱۹۷۹ در کویت و در خانواده ای مذهبی بدنیا آمد. او در نوجوانی وارد فعالیت‌های خبری ـ سیاسی کویت شد و با روزنامه های مختلفی (از جمله الوطن، صوت الکویت، الطلیعه، الرای العام، القبس) همکاری کرد. حبیب پس از آشنایی با آیت الله محمد شیرازی (برادر بزرگتر آیت‌الله سیدصادق شیرازی) در سال ۱۹۹۶ یعنی زمانی که تنها ۱۷ سال داشت به قم سفر کرد و مدتی را به شاگردی سیدمحمد رضا شیرازی (فرزند سیدمحمد) گذراند. این ارتباط استاد و شاگردی باعث شد که در مراسم گرامیداشت محمدرضا شیرازی که در حسینیه رسول اعظم لندن برگزار شد نیز یاسر الحبیب به عنوان سخنران مراسم از سوی بیت شیرازی‌ها برگزیده شود.

یاسرالحبیب در برنامه تلویزیونی فدک

حمایت دولت انگلستان از یاسر الحبیب

یاسرالحبیب بعد از مدتی به کویت بازگشته و در ۲۱ سالگی (سال ۲۰۰۰) فعالیت های مذهبی اش را با تاسیس هیات «خدام المهدی» و انتشار مجله «المنبر» در کویت آغاز کرد تا آنکه در سال ۲۰۰۳ و در پی انتشار سخنانی بر ضد عایشه، همسر پیامبر(ص) توسط دولت کویت بازداشت شد. اگرچه یاسر الحبیب تحت فشار سلفی های کویت مجموعا به ۱۵ سال زندان محکوم شده بود، اما دوران زندان او مدت زیادی طول نکشیده و تنها پس از گذشت سه ماه در سالروز ملی کشور کویت نام وی در میان لیست کسانی که مشمول عفو شده اند قرار گرفت و از زندان آزاد شد. برخی اخبار منتشر شده در رسانه‌های خارجی از فشار پشت پرده مقامات انگلیسی برای محقق شدن این اتفاق خبر می‌دادند. یاسر الحبیب به محض خروج از زندان از کویت گریخته و مدتی را بصورت مخفی در عراق و ایران سپری کرد و بعد از مدتی سکوت خبری، به یکباره در انگلستان مشاهده است. دولت انگلیس به محض ورود یاسر الحبیب برای وی پناهندگی و اجازه فعالیت‌های مذهبی صادر کرد. امری که باعث شد این گمانه برخی رسانه‌ها که او از سوی سیستم جاسوسی انگلستان اجیر شده است، قوت بگیرد و حتی کسانی نظیر سیدحسن نصر الله  و شیخ اسد قصیر نیز درباره آن سخن بگویند.

محل حسینیه، شبکه ماهواره‌ای و اقامت یاس الحبیب در انگلیس، در روستایی به نام فولمر (Fulmer)

اهانت به اهل سنت و حمایت عجیب انگلستان

با ورود به انگلیس، وی اقدام به راه اندازی روزنامه Shia Newspaper، حوزه امامین عسکرین، هیئت خدام المهدی، شبکه ماهواره ای فدک و شبکه ماهواره ای صوت العترة نمود و اخیرا نیز پروژه بزرگ ساخت مسجد محسن شهید را در دست انجام دارد.

الحبیب در سال ۲۰۱۰ مطابق با رمضان ۱۴۳۱ برای نخستین بار اقدام به برگزاری علنی مراسم جشنی بمناسبت سالروز وفات عایشه، همسر پیامبر(ص) نمود که انتشار خبر آن، منجر به برانگیخته شدن خشم اهل سنت در دنیا شد. وی نه تنها دست از این اقدامات بر نداشته، بلکه مواضع خویش را در مورد عایشه در یک کتاب منتشر کرد. کتاب یکه عنوانی بسیار زشت و ناپسند داشت. او مدعی شده بود که کتابش با استقبال بی‌نظیری از سوی صاحبان نظر مواجه شده و برخی کتابش را «کتاب قرن» نامیده‌اند. مطلبی که تا به امروز هیچ تأییدی نداشته است. وی با استمرار حرکت خود، اقدام به برپایی مراسمات جشن در سالروز منتسب به مرگ خلیفه دوم نمود و در اقدامی عجیب این برنامه‌ها را بصورت زنده از شبکه ماهواره‌ای خود منتشر ساخت. اقدامی که تعجب بسیاری از مسلمانان در فرق مختلف اهل سنت و شیعیان را به همراه داشت.

پس از این اتفاقات رهبر معظم انقلاب در پاسخ به استفتایی از سوی علمای شرق عربستان، با صدور فتوایی هر گونه اهانت به نمادهای اهل سنت از جمله همسران پیامبر را حرام اعلام کرد و این آغازی بود بر مخالفت علنی الحبیب با جریان شیعی مستقر در جمهوری اسلامی ایران، عراق، کویت، بحرین، عربستان سعودی، عمان، یمن و سایر جوامع شیعی در کشورهای منطقه.

تکفیر اهل سنت و تکفیر شیعیان و مراجع عظام

الحبیب که تا این زمان بیشتر درگیر مناظرات و نامه‌نگاری با علمای وهابی و بخشی از اهل سنت بود با توجه به موضع‌گیری منفی علما و مراجع شیعه علیه وی، ناگهان لبه حملات و انتقادات خویش را به سوی طیفی وسیع از علمای شیعی کشاند و در این راه، هر روز، چهره‌ای جدید از میان علمای شیعه را هدف گرفت. به گونه‌ای که در موارد بسیاری آن‌ها را تا حد کفر و خروج از دین تکفیر نمود. او با انتقاد از نگرش‌های عرفانی طیفی از علمای شیعه مانند حضرت امام خمینی، علامه طباطبایی، آیت الله بهجت، آیت‌الله سیستانی، آیت‌الله حکیم و سایر مراجع بزرگ شیعه در کشورهای منطقه و ... همگی ایشان را منحرف خوانده و  بعلاوه حملات شدیدی را بر ضد شهید آیت الله محمد باقر صدر انجام داد و در گفتاری ناپسند مدعی شد که ایشان در حالی از این دنیا رفته که از مذهب تشیع خارج شده بود.

الحبیب همچنین ضمن فاسق قلمداد کردن سید حسن نصرالله طی سخنانی گفت که اگر بن لادن و قرضاوی مجاهد هستند، سید حسن نیز مجاهد است. و او را به دلیل تبعیت از علمای شیعه، گمراه خواند. یاسر الحبیب اگرچه در قبال مرجعیت آیت الله سیستانی در روزهای ابتدایی فعالیت‌هایش بسیار محتاطانه سخن می‌گفت اما هر روز به جسارت خویش در قبال ایشان نیز افزود تا اینکه در نهایت از عباراتی بسیار سخیف و ناپسند در قبال ایشان استفاده کرد. او بعد از ابراز این اظهارات سخیف، مدعی شد که آیت‌الله سیستانی توجهی به نگاه‌های نسل جدید تشیع نداشته و عن‌قریب است که شاهد طغیان تشیع بر ضد مرجعیت باشد.

تصویر یاسر الحبیب همراه با سیدمجتبی شیرازی

در میان همه توهین‌های الحبیب به مراجع عظام تقلید در تمام کشورهای اسلامی و شیعیان منطقه، تنها کسی که از گزند کلام یاسرالحبیب در امان مانده و در اقدامی عجیب همواره به عنوان مرجعیت راستین شیعه از سوی او معرفی شده، آیت‌الله سید صادق شیرازی هستند. او همچنین مدعی است که بیت آیت‌الله سید صادق شیرازی موید و حامی جریانی است که او این روزها دنبال می‌کند. ادعایی که تاکنون از جانب آیت‌الله شیرازی رد یا تأیید نشد. اما بیت ایشان نه تنها هرگز ردیه‌ای بر مدعیات الحبیب منتشر نکرده و کلامی بر ضد او و اهانت‌هایش به مراجع عظام اظهار نداشته بلکه در مواردی برای وی تاییدیه نیز نگاشته و به حمایت از او برخاسته است.

البته شخص آیت‌الله سید صادق شیرازی در اقدامی که انعکاس رسانه‌ای گشترده‌ای داشت، پس از افزوده شدن انتقادها به یاسر الحبیب مبنی بر بی سواد بودن او اجازه نامه‌ای مفصل برای او نگاشت و در آن اجازه نامه او را در ۳۰ سالگی« صاحب الفضیلة العلامة الحاج الشیخ یاسر الحبیب دام تأییده» خطاب کرد. برادر آیت‌الله سیدصادق شیرازی به نام سیدمجتبی و پسر ایشان به نام سید احمد که هر دو ساکن انگلستان هستند رابطه تنگاتنگی با یاسر الحبیب داشته و هر دو بارها از یاسر الحبیب حمایت کرده‌اند.

ارتباط یاسر الحبیب با مجتبی شیرازی پس از موضع‌گیری‌های علمای اهل سنت و شیعیان در حرام اعلام کردن اهانت به نمادهای اهل‌سنت تقویت شد. برخی نشریات عربی از جمله الوطن و عکاظ و ... اعلام کرده‌اند که یاسر الحبیب پس از آن‌که سالها شاگردی مجتبی شیرازی را در لندن انجام داده با دختر وی ازدواج نموده و ارتباط سببی میان ایشان برقرار شده است. همچنین سید احمد شیرزی (فرزند آیت‌الله سیدصادق شیرازی) که او هم ساکن لندن است، بارها در حمایت از یاسر الحبیب سخن گفته است.

عکس اقتدای یاسرالحبیب به مجتبی شیرازی که حامیان وی در صفحه فیس‌بوک‌شان منتشر کرده‌اند

حرکت پشت نقاب «احیای شعائر حسینی»

برخی رسانه‌ها معتقدند که تأسیس شبکه‌های ماهواره‌ای که بودجه فراوانی برای تبلیغ در اختیار دارند و عنوان «احیاء شعائر حسینی» بهانه‌ای برای فعالیت الحبیب شده و وی در رسانه‌های طرفدار خود به اقدامات تفرقه‌انگیز و اهانت به مذاهب مختلف مسلمانان همت گمارده است. شبکه جدید التاسیس «المرجعیة» یکی از شبکه‌هایی است که به تبلیغ گسترده و انعکاس حرف‌هایی از جنس مواضع او و افرادی می‌پردازد که مورد حمایت او و جریان همفکر هستند. همچنین رسانه‌های متبوع الحبیب اعلام می‌کنند که عموماً درآمد خود را از طریق حساب‌های بانکی که در کشور انگلستان برای خود ایجاد کرده‌اند، تأمین می‌کنند.

از تکفیری نادان تا شیعه انگلیسی ــ ۷

عصام العماد

دکتر عصام علی العماد الیمنی، شیعه‌شناس، متخصص در علم رجال و حدیث و تاریخ، مدرس مجمع جهانی اهل‌بیت علیهم السلام و فارغ التحصیل مدرسه امام محمد سعود عربستان سعودی است. وی که خود زمانی پیرو وهابیت بوده و به مذهب تشیع گرویده، در گفت‌وگویی به بررسی مهم‌ترین چالش‌های پیشِ‌روی گفتمان تقریب در جهان اسلام پرداخته و معتقد است وهابیت و جریان تکفیری مهم‌ترین مهم‌ترین مانع وحدت اسلامی است که همواره و به‌ویژه طی دو سه دهه اخیر کوشیده است تا با انواع شگردها بین مذاهب اسلامی اختلاف‌انگیزی کند.

وی تخریب چهره‌های برجسته و تأثیرگذار تقریبی دنیای اسلام میان اهل‌سنت و شیعه را از جمله ترفندهای وهابیت برای برهم زدن وحدت مسلمانان دانست. همچنان‌که پایان‌نامه‌های بسیاری در دانشگاه‌های عربستان در نقد شخصیت‌هایی چون سیدقطب، شیخ محمد عبده، شیخ محمد محمد المدنی و سید جمال‌الدین اسدآبادی نوشته شده که از جمله آنها اثر پنج جلدی شیخ ربیع المدخلی در نقد سید قطب و کتابی با عنوان «تحذیر الامم من کلب العجم» است که یکی از متعصبین وهابیت در نقد شخصیت و اندیشه سیدجمال نوشته است.

تنها کتاب «توحید»ی که منشأ فتنه و کشتار شد

عصام العماد در بخش دیگری از سخنان خود، قرائت وهابیت از مفهوم «توحید» را یکی از مهم‌ترین علل گسترش اختلاف میان مسلمین دانست و گفت: کتاب «التوحید»ی که محمد عبدالوهاب نگاشته دست‌مایه وهابیت برای دامن زدن به اختلافات سنی و شیعه است. در دنیای اهل‌سنت دو کتاب معروف در حوزه توحید نگاشته شده: یکی کتاب امام محمد عبده مصری است که به فارسی ترجمه شده و دیگری کتاب محمد عبدالوهاب سعودی. اگر کتاب امام محمد عبده را با کتاب توحید شیخ صدوق، یا کتاب توحید فخرالدین رازی و کتاب توحید سیدقطب یا با کتاب‌های توحید برگرفته از کتاب تفسیر المیزان و تفسیر شهید مطهری مقایسه کنید، می‌بینید که با وجود اختلاف نظرها هیچ اختلاف عمیقی میان آن‌ها وجود ندارد و اگر اختلافی هم هست به‌حدی که کتاب توحید عبدالوهاب با کتاب‌های اهل‌سنت و شیعیان دارد، نیست و اختلاف عمیق و بنیادینی ندارند.

وی اضافه کرد: اختلاف توحید وهابیت با دیگر کتب توحیدی در شیعه و سنی به حدی رسیده که همه کتاب‌های توحید برگرفته از قرآن و کلام اهل‌بیت(ع) را رد می‌کند و معتقدان به توحید با روایتی دیگر را کافر می‌داند و به جهان اهل‌تسنن وانمود می‌کند که توحید عبدالوهاب توحید سلف صالح و توحید خاص اهل‌تسنن است، مثلا امام فخرالدین رازی، متکلم بزرگ اهل‌سنت هم صدها سال پیش، اثر ارزشمندی درباره توحید نوشته، اما حتی یک نفر به‌خاطر این کتاب و توحیدی که در آن ارائه شده، کشته نشده است. در حالی که توحید ارائه شده توسط محمد عبدالوهاب صدها یا هزاران نفر را به کشتن داده است. تاکنون حتی یک نفر هم به‌خاطر کتاب توحید امام طبری که برگرفته از تفسیر طبری است، کشته نشده است. همچنین کسی به‌خاطر توحید شیخ صدوق کشته نشده. بنابراین کتاب‌های توحید اهل‌تسنن و تشیع هیچ‌گاه باعث ایجاد فتنه نشده است و فقط یک کتاب سبب ایجاد فتنه شده است.

تحریف اندیشه بزرگان اهل‌سنت/ توحید بزرگان اهل‌سنت را هم شرک می‌دانند

این اسلام‌شناس یمنی‌الاصل در ادامه سخنان خود به تبیین شگردهای وهابیت برای ایجاد تفرقه بین مسلمانان پرداخت و گفت: یکی از شگردهای این‌ها برای ایجاد تفرقه میان تشیع و تسنن این بوده که آنها وانمود می‌کنند توحیدی که ما به بشریت ارائه می‌دهیم توحید اهل‌تسنن است، در حالی که این واقعیت ندارد. برای ارائه دلیل هم به خود کتاب این‌ها می‌توان استناد کرد. وهابیون توحید بزرگان اهل‌سنت مانند بخاری سمرقندی، فخر رازی، سید قطب و... را شرک می‌دانند. محتوا و فحوای علمی توحید آنان نسبت به توحید محمد عبدالوهاب بسیار غنی‌تر است و هیچ‌گاه هم ایجاد فتنه و شکاف نکرده است. بحث خداشناسی صحیح امام بخاری قابل مقایسه با خداشناسی وهابیت نیست؛ چراکه بحث خداشناسی امام بخاری از هرلحاظ بسیار نزدیک‌تر به مکتب تشیع است. البته بی‌شک در مسائلی اختلاف هم وجود دارد، اما اختلاف حاد و عمیقی که باعث شکاف در طول تاریخ شود، نیست و برای نمونه طرفداران امام بخاری هرگز نگفته‌اند کسانی که از توحید شیخ صدوق و امام صادق(ع) تبعیت کنند، مشکل دارند.

حتی ابن‌تیمیه را هم تحریف کردند

عصام العماد تصریح کرد: علاوه بر این، وهابیون متأسفانه کتاب‌های ابن‌تیمیه را تحریف کرده‌اند. من قویاً معتقدم یکی از شگردهای وهابیت برای ایجاد شکاف میان تسنن و تشیع تحریف کتب شیخ ابن‌تیمیه است. درست است که ابن‌تیمیه «منهاج السنه» را در رد کتاب «منهاج الکرامة فی اثبات الامامه» اثر علامه حسین‌بن مطهر حلی، مرجع تشیع در زمان خود، نوشت، اما اگر دقت کنیم می‌بینیم که ابن‌تیمیه معتقد به کفر شیعه نبوده است. دکتر فهمی هویدی یکی از بزرگان اهل‌تسنن، در کتاب «ایران از درون» می‌گوید: متأسفانه وهابیت به‌دروغ ادعا کرده ابن‌تیمیه معتقد به کفر شیعه است، در حالی که این با واقعیت در تضاد است و اندیشه و نظریه تکفیر شیعه توسط محمد عبدالوهاب ایجاد شده است.

برای رد شیعه، نُصَیریه (غلاة) را به کل شیعه تعمیم دادند

عصام العماد خاطرنشان کرد: ابن‌تیمیه ۱۰ جلد کتاب در رد اندیشه‌های علامه حلی نوشته، اما معتقد است که او مسلمان است و در هیچ‌کدام از آثارش، این مرجع شیعه را کافر نخوانده است. درست است که گاهی نسبت به علامه از کلمات غیرمؤدبانه استفاده کرده، اما هیچ‌گاه ادعا نکرده که او کافر است. متأسفانه امروز در کل جهان این ذهنیت وجود دارد که نظریه تکفیر شیعه، متعلق به ابن‌تیمیه است، در حالی که این به هیچ وجه حقیقت ندارد. ابن‌تیمیه قائل به تکفیر «علی‌اللهی» است، چون در زمان ایشان در سوریه و شامات گروه‌هایی از نُصَیریه در آنجا زندگی می‌کردند و او کتابی علیه نصیریه (‌به‌زبان امروز علی‌اللهی‌ها) نوشت و آنان را تکفیر کرد. وهابیت از این موضوع به بهترین وجه ممکن استفاده ابزاری و کلمات و اندیشه ابن‌تیمیه را تحریف کرده و به کل شیعه تعمیم داده است.

از تکفیری نادان تا شیعه انگلیسی- ۶

محمد علی جاودان

آیت‌الله جاودان، از شاگردان آیت‌الله حق‌شناس و از اساتید اخلاق استان تهران نکات تأمل‌برانگیزی درباره روز ۹ ربیع ذکر کرده است:

روز نهم ربیع، روز شادمانی است. شادمانی اهل­بیت(ع) است. آن را قدر بدانیم و به حرام آلوده نکنیم. گاهی کسانی که عنوان دوستی دارند، حرام­های خیلی روشن و مسلّم را انجام می­دهند. البته اگر واقعاً دوست بود که این کارها را نمی­کرد و به حرام آلوده نمی­شد، به بی­ادبی آلوده نمی­شد، به بی­حیایی آلوده نمی­شد.

یک آقای بزرگواری است که الان در استان خراسان، امام جمعه است. ایشان یک طلبه­ فاضل و خیلی باعرضه بوده و دو سه زبان خارجی هم آموخته بود و آرزو می­کرد که برای کارهای تبلیغی به کشورهای خارجی برود. یک­وقت فرمایشات رهبر را گوش می­کند که از ایشان سؤال کردند که اگر شما در این مقام رهبری نبودید، دلتان می­خواست که چه کاری انجام بدهید؟ ایشان فرموده بودند که دلم می­خواست بروم در یک روستا و کار آخوندی بکنم.

ایشان، اوّلین­بار که این حرف را شنیده، از آن آرزو که امیدوار بود برای کارهای تبلیغی به کشورهای خارجی برود، دست برداشت و گفت خُب می­رویم به یک روستا. به سیستان و بلوچستان رفت. اوّل که به آن روستا وارد شده بود، کسی جواب سلامش را هم نمی­داد. اما باقی ماند و حوصله کرد. خوش اخلاقی و خدمت نشان داد. آرام آرام اهالی این روستا به او علاقه­مند شدند، اهالی آن روستا به او علاقه­مند شدند، این­جا می­توانست کار بکند، آن­جا می­توانست کار بکند، از این طرف می­بردنش، از آن طرف می­بردنش.

یک­دفعه که به روستایی رفته بود، مثلا پنجاه کیلومتر آن طرف­تر، هنگام برگشت، پشت ماشین که نشسته و کمی از آن منطقه دور شده بود، یک نفر اسلحه­ای را پشت گردنش می‌گذارد و می­گوید آقا کنار بایست. ایشان فکر می­کند بچه­های بسیج هستند و دارند با او شوخی می­کنند. ولی دید خیلی جدّی است.

از ماشین پیاده­اش کردند و روی موتور نشاندند و رفتند تا پاکستان. حدود صد و پنجاه کیلومتر راه بود. ایشان می­گوید هر کجا آن­ها پیاده شدند که آب بخورند، به من فقط اجازه­ یک مشت آب می­دادند. وقتی که فهمیده ­بود به دست چه کسانی گرفتار شده، به حضرت صدیقه کبری(س) عرض کرده­ بود: «یک کاری کنید آبرویم نرود، آبروداری کنیم. حالا هرطور هم شد، بشود».

خب در راه با نهایت شجاعت با آن­ها برخورد کرد. ایشان به دست عوامل ریگی گرفتار شده ­بود؛ آن­ها یک مجموعه بزرگی از شیعیان را از هر طرف ­دزدیده بودند. در آن­جا هم شکنجه و شلاق برقرار بود و با فاصله­هایی، سر می­بریدند. ایشان تعریف می­کرد که یک نوار سخنرانی در اصفهان که خیلی هم سرو صدا داشت را ابتدا پخش می­کردند. سخنرانی علنی که نوارهایش را همه­جا برده­اند. لعن و سبّ کرده ­بود. هروقت می­خواستند سر یک نفر را ببُرند، این نوار را می­گذاشتند، خون­شان به جوش می­آمد و بعد، سر می­بریدند. خُب ثوابش برای آن آقایی که سخنرانی کرد و آن­هایی که پای منبر خندیدند و کف زدند! آن­هایی که تشویق کردند، آن­هایی که دعوت کردند، ثوابش به آن­ها هم می­رسد!

ایشان به حساب همان حرفی که با حضرت زهرا(س) عرض کرده ­بود، تمام این حوادث را به خوبی پشت سر گذاشته­بود. همه را در یک کنار می­نشاندند، سر یک نفر را می­بریدند که بقیه را هم آزار بدهند. آن­ها به ایشان گفته بودند ما نمی­دانیم تو چه طوری هستی! همه­ این­هایی که می­بینی این­جا هستند، همه­ شما که می­گویید شیعه هستید، همه­شان مشرک هستند. وقتی پای مرگ می­آید، می­افتند به دست و­ پای ما و التماس می­کنند و قسَم می­دهند. هرکار بتوانند، می­کنند تا کشته نشوند. ما هم برای این که نشان می­دهند که مشرک هستند، حقد و کینه­مان بیشتر می­شود. آن نوار لعن و نفرین را هم که می­گذارند.

در هر صورت، در این مدّت هم که آن­جا بود، چون باسواد بود، ناگزیر با آن­ها زیاد بحث می­کرد و آیه و حدیث برایشان می­خواند. به برکت آن توسّل به حضرت صدیق طاهره، یکی از مریدان آن­ها، کمی به ایشان تمایل پیدا کرده ­بود. یعنی احساس کرده ­بود حرف­های ایشان، حق است. هم­او، یک روزی ایشان را نجات می­دهد و الان هم در خراسان، در یکی از شهرستان­های کوچک، امام جمعه است. اگر همه آن جمع توسّل می­کردند، همه­شان نجات پیدا می­کردند.

همین یک حادثه کافی است، هرچند که صد نمونه از این دست، شنیده­ایم که مثلاً یک نفر به خودش بمب می­بندد و می­رود داخل یک مسجد تا صد نفر، دویست نفر شیعه را تکّه پاره ­کند. این کار، صدها عامل دارد. آمریکا هست، اسرائیل هست، عربستان سعودی هم هست، من هم با آن منبر و اظهاراتم، یک عامل هستم که کمک می­کنم. لااقل ما نکنیم. حالا در داخل این شهر، هزار جای دیگر می­کنند، من این را نکنم. من به قتل عام شیعه کمک نکنم. رهبر هم که فتوا دادند، حکم کردند به حرمت.

ما در سابق جلساتی داشتیم، با دوستان صحبت می­کردیم، می­گفتیم تو در بند رضای خدایی یا هر کاری دلت می­خواهد، می­کنی؟ اگر خواست دلت مهم است، پس هر کاری می‌خواهی بکن! خدا که در کار نیست. اما اگر در بند رضای خدایی، من شک دارم. چون می­بینم یک مرجع تقلید، دو مرجع تقلید، بلکه بیشتر این حرکت را حرام دانسته­اند. شک می­کنم در بند رضای خدا باشی. وقتی یک نفر، دو نفر از مراجع، چنین حرفی زده­اند و از حرمت سخن گفته­اند، آدم شک در رضای خدا می­کند. شما دربند رضای خدا هستی یا نیستی؟

از تکفیری نادان تا شیعه انگلیسی- ۵

عصام العماد

دکتر عصام علی العماد الیمنی، شیعه‌شناس، متخصص در علم رجال و حدیث و تاریخ، مدرس مجمع جهانی اهل بیت علیهم السلام و فارغ‌التحصیل مدرسه امام محمد سعود عربستان سعودی است. وی که خود زمانی پیرو وهابیت بوده و به مذهب تشیع گرویده، در گفت‌وگویی به بررسی مهم‌ترین چالش‌های پیش روی گفتمان تقریب در جهان اسلام پرداخته و معتقد است وهابیت و جریان تکفیری مهم‌ترین مهم‌ترین مانع وحدت اسلامی است که همواره و به‌ویژه طی  دو سه دهه اخیر کوشیده است تا با انواع شگردها بین مذاهب اسلامی اختلاف‌انگیزی کند. 

عصام العماد با استناد به سخنی از شخصیت بزرگ جهان اسلام و استاد سیدقطب، محمد بهی مصری می‌گوید: مرحوم بهی معتقد است از وقتی وهابیت ظهور کرده، تلاش می‌کند که وانمود کند اختلاف بین تشیع و تسنن بسیار عمیق است و این دو کاملا متفاوت و دو تیم معارض‌اند. ایشان سعی می‌کند اثبات کند که تشیع و تسنن دو دین مستقل از یکدیگر هستند، نه اینکه هر دو یک مذهب اسلامی باشند که هر دو به اسلام خدمت کرده‌اند. این نگاه مرحوم دکتر محمد البهی در کتاب معروف «التطور الفکر الاسلامی»  مطرح شده که مورد اعتماد بسیاری از  متفکرین اهل تسنن است.

وی می‌افزاید: شخصیت مهم دیگری به نام شیخ محمد غزالی مصری نیز در این زمینه بسیار اظهار نظر کرده و مباحث قابل توجهی مطرح کرده است. ایشان بر همین دیدگاه مرحوم محمد بهی تاکید دارد؛ خصوصا بر این ادعای  وهابیت که سعی  دارد اثبات کند شیعه و سنی هر کدام یک قرآن مستقل دارند. ایشان می‌گویند در طول تاریخ اسلام همواره مسیحیان و یهودیان به مسلمانان غبطه می‌خوردند که یک کتاب واحد دارند. اما این ادعای وهابیت دل متعصبین مسیحیت و یهودیان را شاد می‌کند. در طول تاریخ اسلام هیچ‌گاه هیچ امام و متفکری از اهل تسنن از جمله شافعی، مالک، بخاری، سمرقندی نیشابوری و... این بحث را مطرح نکرده‌اند که شیعه یک قرآن مستقل داشته باشد.

این اندیشمند اسلام‌شناس یمنی الاصل اضافه می‌کند: همچنین در هیچ یک از گفته‌ها و آثار بزرگان شیعه و روایات ائمه(ع) در هیچ موردی قرآن واحد مسلمانان مورد اختلاف نبوده است. همه مسلمانان در طول تاریخ  به یک قرآن واحد و یک کتاب مقدس اعتقاد داشته‌اند تا اینکه وهابیت یک بدعت تازه ایجاد کرد و متاسفانه این موضوع غلط را گسترش دادند که شیعه دارای یک قرآن مستقل است. من ۱۵ سال پیش کتابی به نام «روش گفتگو با وهابیت» را به زبان عربی نوشتم که به زبان فارسی هم ترجمه شده است. در این کتاب گفته‌های اهل تسنن درباره نقش وهابیت در گسترش اختلاف میان تسنن و تشیع آورده شده است. اگر توجه داشته باشید اکنون در به اصطلاح ام‌القرای جهان اسلام، در جامعه مدینه و همچنین جامعه امام محمد سعود که من آنجا تحصیل کرده‌ام، ده‌ها پایان‌نامه فوق لیسانس و دکتری در رد وحدت اسلامی نگاشته شده است.

وی اضافه می‌کند از جمله کتاب معروف دکتر شیخ ناصر القفاری است که این کتاب در واقع پایان‌‌نامه وی در در دوره فوق لیسانس است و نویسنده در آن کوشیده شخصیت‌های اهل تسنن و تشیع را که در طول تاریخ خدماتی برای ایجاد وحدت در جامعه اسلامی ارائه داده‌اند، نقد کند. وی ابتدا سیدجمال‌الدین اسدآبادی معروف به جمال‌الدین افغانی را نقد کرده که ایشان در زمان معاصر بنیانگذار وحدت اسلامی بوده است. سیدجمال نخستین کسی است که به اهمیت وحدت جهان اسلام در دوران جدید پی برد. حتی یکی از متعصبین وهابیت در کتابش با عنوان «تحذیر الامم من کلب العجم» که بسیار معروف هم شده، شخصیت و اندیشه سیدجمال را مورد انتقاد قرار داده است.

به گفته عصام العماد امام محمد عبده، دومین شخصیت مهمی است که البته به برکت مجاهدات سیدجمال‌الدین اسدآبادی از پیشگامان بحث تقریب و وحدت جهان اسلام بود و به دلیل اندیشه‌هایش بسیار مورد انتقاد وهابیت قرار گرفته است. او مفتی مصری است که با شرح نهج‌البلاغه خود قدم بزرگی برای تقریب جهان تسنن و تشیع ایجاد کرد و من مطمئنم بدون تشویق‌های سیدجمال اسدآبادی این متفکر به شرح نهج‌البلاغه همت نمی‌گماشت. این احیای نهج‌البلاغه در جهان تسنن توسط مفتی اهل تسنن گام بزرگی است در احیای وحدت اسلامی در اواخر قرن ۱۹ و اوایل قرن ۲۰، یعنی اوایل مشروطه ایران صورت گرفته است. اکنون پایان‌نامه‌های بسیاری در دانشگاه‌های عربستان در نقد این دو شخصیت بزرگوار وجود دارد، از این جهت که این دو وحدت اسلامی را زنده کردند.

وی خاطرنشان می‌کند: از دیگر شخصیت‌هایی که در ایجاد وحدت اسلامی موثر بوده‌اند، شیخ محمد محمد المدنی است؛ شخصیت بزرگی که آثار بسیاری از خود به جای گذاشته و شما می‌توانید مطالب متعددی از او و درباره او فضای مجازی پیدا کنید. دیگری  شهید امام سیدقطب از بزرگان جهان اسلام است؛ وی راهکارهای کاربردی برای ایجاد وحدت در جهان اسلام ارائه کرده و از همین روست که کتاب‌های بسیاری در نقد او توسط وهابیت نوشته شده که از آن جمله می‌توان به پنج جلد کتاب شیخ ربیع المدخلی اشاره کرد.

از تکفیری نادان تا شیعه انگلیسی- ۴

بر اساس مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی روز بیست و سوم مردادماه، سالگرد پیروزی و مقاومت ۳۳ روزه حزب‌الله لبنان در برابر رژیم صهیونیستی به عنوان روز «مقاومت اسلامی» نام گذاری شده است. حجت‌الاسلام و المسلمین محمدمحسن مروجی طبسی، پژوهشگر فرق و مذاهب اسلامی در گفت‌وگو با خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم گفت: مقاومت اسلامی در واقع همان عزت است؛ یعنی افراد بر خواسته‌های اولیه، انسانی، ثابت، مشروع و مسلم خود پافشاری و ایستادگی کرده و عزت نفس خود را در مقابل دشمن حفظ می‌کنند؛ بر این اساس هر انسان آزاده و عزیزی که حرمت خود را شناخته، از حریم عزت خود دفاع می‌کند.

وی درباره ضرورت ایستادگی و مقاومت در برابر دشمن اظهار کرد: وقتی انسان به منشا مقاومت توجه کند، درمی‌یابد که خاستگاه آن چیزی جز عزت نیست. بنابراین انسانی که بر خواسته‌های مشروع خود پافشاری می‌کند، بدان معناست که عزت دارد و نمی‌خواهد زیر بار زور و قدرت کسی برود. سوال اینجاست که چرا عده‌ای زیر بار زور می‌روند و خود را ذلیل می‌کنند. این افراد باید پاسخگو باشند، به نظر می‌رسد که اینان یا خود و عزت خود را نشناخته‌اند و یا مغرضانه تسلیم قدرت‌ها می‌شوند. انقلاب اسلامی ایران و حرکت امام(ره) حرکتی  برخاسته از عزت بود و در پی انقلاب اسلامی روحیه مقاومت در کشورهای اسلامی رخنه و رشد کرد و  نمونه بارز آن مقاومت حزب‌الله لبنان و گروه‌های فلسطینی علیه استکبار و رژیم غاصب اسرائیل بود. این حرکت مبارک امام(ره) موجب شد کشورهای اسلامی بیدار شده و به هویت اولیه و اصیل خود بازگردند.

عضو شورای پژوهشی مؤسسه تربیت محقق مذاهب اسلامی با بیان اینکه عده‌ای با ادعای مقاومت در جهان اسلام دست به خرابکاری و انحراف می‌زنند، عنوان کرد: این عده به نام مقاومت وارد صحنه شده‌اند، اما هدف اصلی آنها لکه‌دار کردن حرکت امام(ره) و به حاشیه راندن انقلاب اسلامی است؛ یکی از این جریان‌ها وهابیت و سلفی‌های افراطی هستند که ادعای مقاومت در برابر استکبار را با خود یدک می‌کشند اما در واقع با تفکرات افراطی، خودی‌ها را میزنند و تضعیف می‌کنند. نمونه بارز این جریان در سوریه قابل مشاهده است. دولت بشار اسد که دشمن اسرائیل بوده و مقاومت اسلامی را در پیش گرفته است، امروز سلفی‌ها با اقدامات خود در این کشور راه را برای اسرائیل هموار کرده و مقاومت علیه استکبار از بین برده و میان شیعه و سنی تفرقه ایجاد می‌کنند.

وی با اشاره به تاثیر سوء اقدامات وهابیون و سلفی‌های تکفیری بر بدنه جهان اسلام و مقاومت اسلامی تاکید کرد: مهم‌ترین و مخرب‌ترین اثر سوء فعالیت گروه‌های تکفیری ایجاد انشقاق و اختلاف بین برادران دینی و شیعه و سنی، غافل شدن از آمریکا و اسرائیل دشمن اصلی و مشترک مسلمانان و مقدمه‎سازی برای تجزیه کشورهای اسلامی است. دستاوردهای مقاومت برخی از کشورهای جهان اسلامی در برابر استکبار تاکنون در سایه این ایستادگی محقق شده است.

این محقق و پژوهشگر افزود: مهم‌ترین نتیجه مقاومت‌های حقیقی علیه دشمن، به رخ کشیدن عزت اسلام بود که نشان داد مسلمانان واقعی هیچ‌گاه زیربار ظلم نمی‌روند و دنیا جنگل نیست که یک شیر درنده بر آن حکومت کند. هر طایفه و قوم و کشوری برای خود عزت دارد و ذلت را نمی‌پذیرد. این پیامی است برای مظلومان و ستمدیدگان جهان که روحیه خودباوری را برای مسلمان و غیرمسلمان به ارمغان می‌آورد و امید را در ذهن و دل آنها می‌آفریند.

حجت‌الاسلام مروجی طبسی یادآور شد: باید خیانت‌ها و انحرافاتی که سلفی‌های تکفیری بر جهان اسلام وارد می‌کنند، توسط رسانه‌ها آشکار شود و این جریان رسوا شده و از بین برود؛ چون خطر آنها برای مسلمانان بدتر از اسرائیل است و به نام مقاومت تیشه به ریشه اسلام می‌زنند و شکاف ایجاد می‌کنند.

از تکفیری نادان تا شیعه انگلیسی- ۳

محمد حسین رجبی دوانی

محمدحسین رجبی دوانی، چهره نام‌آشنای مسائل تاریخ اسلام و معاون پژوهش دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه امام حسین علیه السّلام در گفت‌وگو با خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، به ارائه سخنانی درباره اسباب و ریشه‌های وقایع اخیر هتک حرمت‌ مراقد و مقابر مقدس منطقه شامات از جمله حضرت جعفربن ابی‌طالب و حجربن عدی، از اصحاب جلیل‌القدر پیامبر  و امیرالمؤمنین علیهما السّلام و اخیراً انفجار مقام حضرت ابراهیم(ع) در شهر الرقه پرداخت.

* تسنیم: جناب آقای دکتر، گفته می‌شود که حوادث دلخراش سوریه و اردن توسط گروهک‌های تروریستی تکفیری و افراطی انجام شده است. همان‌گونه که علما و حوزه‌های علمیه شیعه بهائیت را طرد کردند، آیا زمان آن نرسیده که علمای اهل تسنن این گروه افراطی را از خود طرد کنند؟ آیا اساساً می‌توان گفت نسبت این گروه‌های افراطی با اهل سنت مانند نسبت شیعه و بهائیت است؟

به‌عقیده بنده نسبت بهائیت و بابیت با شیعه کاملاً متفاوت با نسبت تکفیری‌ها و سلفی‌ها با اهل تسنن است؛ چراکه بابیت و بهاییت یک گروه منحرفی بودند که ادعاهای دروغین و گزافی داشتند. علی‌محمد باب مؤسس فرقه بهائیت ابتدا مدعی شد که باب ظهور امام زمان است و سپس مدعی شد که خود امام است و سپس هم ادعای پیامبری کرد و از همین روی از سوی شیعه به‌کلی طرد و مهدورالدم اعلام شد و نهایتاً هم به هلاکت رسید.

لذا ما بهائیت را اصلاً مسلمان نمی‌دانیم، تا چه رسد به شیعه و این که از شیعه منشعب شده باشد. و ما آنها را افرادی نجس العین تلقی می‌کنیم که مانند سایر مشرکین و کفار هستند؛ با این تفاوت که کفار مبدأ آیینشان الهی بوده و اینها مبدأ الهی هم ندارند و فاسدالاعتقاد به‌طور کامل هستند. اما تکفیری‌ها و سلفی‌ها دقیقاً اعتقادات اهل تسنن را دارند و مانند آنان خلفای ثلاثه را مقدس می‌دانند و معتقدند که همه اصحاب پیامبر پاک و مقدس و بهشتی هستند؛ منتها افراط‌هایی در برخی از موارد دارند.

تکفیری‌ها و وهابیون عده‌ای از اهل تسنن و کل شیعه و مسلمانان غیر از خودشان  را به‌سبب اینکه مثل آنها فکر نمی‌کنند، کافر تلقی می‌کنند و جز مرام خود، باقی مسلمانان را دارای فساد اعتقاد می‌دانند و با تمام گستاخی و بی‌شرمی پیروان مکتب اهل‌بیت علیهم السّلام را مشرک قلمداد می‌کنند. ما بین تکفیری‌ها و سلفی‌های متعصب جاهل با اهل تسنن تمایز قائل هستیم، هرچند که اصول و مبانی آنان یکسان است و در برخی مسائل جزئی با هم اختلاف نظر دارند، اما حساب اکثر اهل تسنن را از آنها جدا می‌دانیم.

فتنه‌انگیزی صهیونیسم جهانی و اختلاف در دنیای اسلام

با کمال تأسف می‌بینیم که علمای اهل سنت در برابر جنایات تکفیری‌ها و سلفی‌ها آن هم در توهین به مقدسات خودشان کوتاهی می‌کنند و به‌تصور من متأسفانه بر اثر فتنه‌انگیزی استکبار جهانی و صهیونیسم، اینان به‌جای این که دشمن اصلی خود و مسلمین را آمریکا و اسرائیل بدانند، شیعه را دشمن اصلی خود پنداشته و انگشت مخالفت را به‌سوی او برده‌اند.

از همین روی در چند سال اخیر با وجود جنایاتی که علیه شیعیان مظلوم بحرین صورت گرفته است و با این که شیعیان مظلوم بحرین از فلسطین و آرمان فلسطین و از اعتبار جهان اسلام در برابر شرک و کفر دفاع کرده‌اند و می‌کنند، اما با وجود مظالمی که در حق اینان صورت می‌گیرد، نه‌تنها عکس العملی از سوی علمای اهل تسنن مشاهده نمی‌شود، بلکه بعضاً به حمایت از حاکمان جبار و فاسد و سفاک بحرین هم به‌پا خاسته‌اند.

غفلت اکثر سران کشورهای اسلامی از آرمان فلسطین

در حالی که سران تمام ممالک اسلامی دستشان در یک کاسه است و خیانت آنان به آرمان فلسطین  اظهر من الشمس است، متأسفانه حتی اسماعیل هنیه‌ای که به حمایت ایران می‌تواند مقابل اسرائیل بایستد، او هم به‌خاطر همیین جوّی که علیه شیعه به‌راه افتاده، با ناسپاسی نسبت به شیعه به بحرین سفر و از امیر جنایتکار بحرین حمایت کرد.

در سوریه با جوسازی تکفیری‌های پلید و سلفی‌های جنایتکار که جنگ در سوریه را جنگ بین سنی و شیعه می‌دانند، سایر علمای اهل تسنن نیز سکوت توأم با حمایت را پیش گرفته‌اند. اینان قطعاً در تاریخ باعث روسیاهی علمای اهل سنت که مدعی دفاع از سنت پیامبر هستند، خواهند شد و البته سندی بر حقانیت و مظلومیت شیعه؛ چراکه ما به‌عنوان یک کشور شیعی ۳۴ سال است که هزینه‌های سنگین در دفاع از آرمان فلسطین را پرداخت کرده‌ایم.

ما تحریم‌ها و سختی‌ها را به‌خاطر حمایت از آرمان فلسطینی تحمل کرده‌ایم که عموم مردم آنجا سنی هستند. حال ما سنی واقعی هستیم یا آنها؟ ما در دفاع از کسی که شعار شهادتین می‌دهد، مردانه ایستاده‌ایم و سختی‌ها و تحریم‌ها را پذیرفته و تحمل کرده‌ایم، در حالی که سران سنی این کشورها با اسرائیل رابطه صمیمانه دارند؛ از مغرب تا قطر و حتی مصری که به‌اصطلاح انقلاب کرده، سفیر جدید به اسرائیل می‌فرستند و نامه فدایت شوم برای سران رژیم صهیونیستی می‌نویسند.

این کشورها حاضر نیستند که با جمهوری اسلامی که پرچم‌دار مقابله با صهیونیسم جهانی و استکبار است، رابطه برقرار کنند. البته من اصرار مسئولان خودمان را نمی‌پسندم که در هر صورت ممکن اصرار به برقراری رابطه با مصر دارند و سران مصر هم دست بالا گرفته‌اند و در برابر درخواست مسئولان ما برای گردشگری به مصر، شرط می‌گذارند که: "وقتی به مصر می‌آیید، حق دیدار رأس الحسین و زینبیه را ندارید". این نکته نشانگر جهالت اینهاست که دشمن اصلی را رها کرده و تیغ حملات خود را به‌سمت شیعه گرفته‌اند.

حزب‌الله تحقیر تاریخی اعراب را از آنها گرفت

در موقعیتی که دولت‌های سنی عرب در نهایت بدبختی و ذلت مقابل اسرائیل بودند، این حزب‌الله لبنان بود که تحقیر تاریخی اعراب را از آنها گرفت و اسرائیل را در جنگ‌های ۳۳روزه و حماسه‌های دیگر تحقیر کرد و آنها را از آن اقتدار پوشالی خارج کرد. اما اکنون می‌بینیم که در همان لبنان هم تکفیری‌ها و سلفی‌ها با سکوت جوامع سنی برای مقابله با حزب‌الله به میدان آمده‌اند. حال آن که حزب‌الله از حیثیت ملت لبنان چه مسلمان و چه مسیحی و چه شیعه و چه سنی دفاع کرد.

در ماجراهای اخیر هم به‌ویژه در ماجرای تخریب مرقد مطهر حضرت حجربن عدی، طبق اعتقادات اهل تسنن آنها عموماً قائل به این هستند که همه اصحاب پیغمبر چون افتخار حضور در محضر پیامبر را داشته‌اند،  مصداق آیه شریفه «رَضِیَ اللّه عَنهُم وَ رضُوا عَنه» هستند، ولذا خدا از همه اینها راضی است و آنان از اهل بهشت‌اند. لذا آنها به ما خرده می‌گیرند که ما به‌دلیل دشمنی برخی از ایشان با امام علی علیه السّلام به آنها ناسزا می‌گوییم و آنان را سبّ می‌کنیم.

این در حالی است که اگر کسی سنی واقعی باشد و به قداست و اعتبار همه اصحاب معتقد باشد، باید در برابر هتک حرمت به مرقد مطهر حضرت جعفر طیار بایستد و عاملان آن را به‌شدت مجازات کند. جعفربن ابی‌طالب طبق نقل خود منابع سنی، یکی از اصحاب کبار پیامبر است که نماینده رسول خدا در حبشه به‌عنوان رهبر و سرپرست مسلمانان مهاجر، پسرعموی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و برادر خلیفه چهارم اهل تسنن است که در جنگ موته به شهادت رسید. اما چون جعفر برادر امام علی علیه السّلام است و شیعه روی امام و برادر ایشان حساس است، به‌عنوان اعتراض به تبلیغ  و ترویج شیعه، علمای اهل تسنن حاضر نیستند که توهین و جسارت به این صحابی جلیل‌القدر را محکوم کنند.

همین طور حجربن عدی صحابی بزرگ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که در زهد و عبادت زبانزد بود، گفته‌اند که مستجاب الدعوه بود و خدمات فراوانی به اسلام کرده است. تنها جرم حجر عشق به حضرت امیر علیه السّلام و ایستادن مقابل جنایتکاری فاسق همچون معاویه بود که معاویه در نهایت مظلومیت این مرد بزرگ را که حاضر به سبّ علی علیه السّلام و بیزاری جستن از آن وجود مقدس نشد، به شهادت رساند.

اینها با صاحب قبر مشکل دارند

اینها با صاحب قبر مشکل دارند. اگر اینها در ادعای اهل سنت پیغمبر بودن صادق باشند، می‌دانند که قرآن مردم را امر به محبت به قربای پیامبر و خویشان نزدیک و اهل‌بیت ایشان علیهم السّلام کرده است. زمانی که مرقد حضرت امامین عسکریین که از نوادگان حضرت رسول علیهم السّلام بودند در سامرا تخریب شد، اگر این جنایت نسبت به مرقد نوادگان پیامبر و هتک حرمت آن بزرگواران، توسط علمای اهل سنت محکوم می‌شد و عاملان آن مجازات می‌شدند، اکنون این جنایتکاران کار را به اینجا نمی‌رساندند.

اخیراً این جنایتکاران تکفیری گفته‌اند که در صورت دست یافتن به مرقد حضرت زینب سلام اللّه علیها آنجا را نیز نبش قبر خواهند کرد. خراب کردن قبه و بارگاه یک طرف و نبش قبر کردن یک طرف دیگر؛ با آنکه طبق منابع شیعه و سنی نبش کردن قبر مسلمانی که ــ ولو فاسق و جنایتکار باشد ــ از نظر شرعی حرام و گناهی بزرگ است. متأسفانه مقابل این کارهای خلاف شرع، اخلاق و انسانیت علمای اهل سنت سکوت مرگباری گرفته‌اند و بر اثر جهالت دشمنی خود را  به‌سمت شیعه آورده‌اند و حاضر نیستند این جنایات را محکوم کنند.

چندی پیش مقابر عمار یاسر و اویس قرنی دو شخصیت مهم جهان اسلام از سوی این جنایتکاران آسیب دید، ولی باز هیچ‌گونه برخوردی از سوی عالَم تسنن صورت نگرفت و این جنایت محکوم نشد، ولذا به این جنایتکاران در حقیقت چراغ سبزی نشان داده شد که جنایاتشان تداوم یابد.

سندی بر حقیقت شیعه

البته از سوی دیگر همان گونه که این نابکاران سفاک اعلام کرده‌اند، ما می‌بینیم که جنایت اینان سندی بزرگ و ارزشمند بر حقیقت شیعه توسط اینها رو شد. این جنایتکاران بعد از نبش قبر حضرت حجر اعلام کردند که جسد او سالم بوده و آن را بیرون آورده‌اند. سالم بودن پیکر مطهر صحابی پیامبر و یار وفادار حضرت امیر که از شیعیان خاص آن حضرت بوده، دال بر ۱۴۰۰ سال حقیقت اوست، در حالی که گور معاویه که پیشوای این ضالّین است همان موقع در زمان بنی‌عباس نبش شد و چیزی از پیکرش باقی نمانده بود.

لذا اگر کسی اندک عقل و فهمی داشته باشد، درمی‌یابد که سالم ماندن پیکر حجر پس از نزدیک به ۱۴۰۰ سال نشانگر درستی راه اوست. خوب است که آنان نبش قبر خلفای خود هم بکنند تا ببینند که آیا آثاری از خلفای آنها هم باقی مانده است یا نه؟!! البته اگر اینها جرئت و صداقت داشته باشند و عکسی از پیکر مقدس این یار باوفای حضرت امیر علیه السّلام منتشر کنند، همان سند بی‌آبرویی و باطل بودن اعتقادات آنها برای همه جهانیان خواهد بود.

از تکفیری نادان تا شیعه انگلیسی ــ ۲

رجبی دوانی

کمتر روزی است که در رسانه‌ها خبری از کشتار خاموش شیعیان منتشر نشود؛ دیروز در بامیان و پاراچنار و امروز در سوریه و عراق و آفریقا و... . اینان تنها جرم‌شان شیعه بودن است و البته همه این کشتارها با پشتوانه تبلیغات وسیعی در رسانه‌های مختلف انجام می‌شود که می‌کوشند با تمرکز بر رفتارهای موهن اقلیتی شیعه نما، تشیع را بدعت‌گزار و خارج از دین اسلام معرفی کنند. برخی از این رفتارهای موهن نه در عرف مقبول و ممدوح است و نه سابقه‌ای در عصر معصومین(ع) و حتی زمان‌های بعد از آن داشته‌اند و جای تأسف بسیار است که گروهی از عالم‌نمایان نیز – حتی با سوء استفاده از نام مرجعیت شیعی - بی‌اعتنا به وضعیت اسف‌بار شیعیان در نقاط مختلف جهان از این رفتارها حمایت می‌کنند.

واقعیت تلخی است؛ گروهی بی‌گناه هزینه بی‌توجهی گروهی دیگر را می‌پردازند. البته جای هیچ شکی نیست که رسانه‌های صهیونیستی و غربی نیز با دامن زدن به اختلافات مذهبی، این نکات را برجسته‌تر می‌کنند. همانها که باشکوه‌ترین اجتماع مردمی جهان اسلام در اربعین حسینی را سانسور کردند، با انعکاس اخبار و تصاویر برخی از نمادهای انحرافی ظاهری مانند بدعت‌های عزاداری از جمله قمه‌زنی و تیغ‌زنی و احتمالا این روزها مسئله ۹ ربیع، سعی دارند تا تصویری خشونت‌آمیز و واپس‌گرا از آموزه‌های شیعی نشان دهند و نقش مهمی برانگیختن اختلافات مذهبی دارند. اما این‌که معدودی از خود شیعیان، با نام خدمت و حراست از حریم دین، کیان تشیع را به خطر بیندازند و دستاویزی برای کشتار شیعیان در اقصی نقاط عالم فراهم آورند، جرمی سنگین و نابخشودنی است.

محمدحسین رجبی دوانی، چهره نام‌آشنای مسائل تاریخ اسلام و معاون پژوهش دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه امام حسین(ع) در گفت‌وگو با خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم در تشریح و تبیین اهمیت این مسئله گفت: برای ما به عنوان پیروان مکتب اهل بیت(ع)، دوری از تفرقه بین مسلمانان اصل است تا بهانه به دست دشمن ندهیم. در اینجا ممکن است حتی مسائلی که برای ما از ارزش فوق العاده برخوردار هستند، تحت الشعاع موضوع وحدت قرار بگیرند؛ زیرا در مواقع حساس و حیاتی باید اهم فی‌ الاهم را تشخیص داد و مسئله مهم‌تر را اساس عملکرد خود قرار داد. این تعلیم و دستور کاری است که موالی و ائمه(ع) و بزرگان دین برای ما ترسیم و بیان فرموده‌اند.

وی افزود: از هر آنچه که باعث شود مخالفان مکتب اهل بیت(ع) و مذهب حقه شیعه امامیه از آن برای آسیب زدن به اعتقادات ما و مخدوش کردن چهره پاک تشیع بهره برداری کنند، باید خودداری و پرهیز کرد. در همین ایام ربیع (۹ ربیع) چند سالی است که مطلبی خرافی عنوان شده و فارغ از درست یا نادرست بودن سندیت تاریخی آن، مطلب مهم این است که مقام و شأن حضرت صدیقه کبری، فاطمه الزهرا(ص) به قدری عظیم است که ما نمی توانیم یک حادثه، مانند مرگ فردی را به عنوان عید آن وجود مقدس تلقی کنیم. به نظر من این به نوعی جسارت به حضرت زهرا (ص) و پایین آوردن شان آن بزرگوار است که مرگ فردی، ولو که ظالم در حق آن بزرگوار باشد، عید آن وجود مقدس تلقی شود.

رجبی دوانی تصریح کرد: اگرچه کسانی که در حق اهل بیت به ویژه در حق حضرت زهرا(ص) ظلم‌ها کردند و اگرچه بنابر مستندات تاریخی دست برخی از این‌ها در شهادت حضرت زهرا(ص) به عیان، دیده می‌شود و حتی ظلم بزرگی کردند که به هیچ وجه قابل اغماض نیست، اما باید دید که مصالح اسلام چه چیزی را ایجاب می‌کند. امروز دشمنان داخلی و خارجی جهان اسلام و تشیع، به‌ویژه جریان‌های تکفیری، از جاذبه عمیق و وسیعی که شیعه در عالم اسلام پیدا کرده و بسیاری از مسلمانان غیرشیعی با اشتیاق به مکتب اهل بیت(ع) روی آورده‌اند، به هراس افتاده‌اند و درصدد بهانه‌جویی و پیدا کردن مستمسک‌هایی برای مخدوش کردن چهره مقدس، پاک و منور تشیع برآمده‌اند تا جریان‌های گوناگون اهل تسنن را بر علیه او برانگیزند.

کار نسنجیده‌ای نکنیم که زبان‌ها به شیعه دراز شود

وی خاطرنشان کرد: این گونه موارد (۹ ربیع و حواشی آن) بهانه‌هایی است، به دست افرادی که می‌خواهند شیعه را در دیدگاه سایر فرقه‌های مسلمان و حتی کسانی که به این مذهب تمایل پیدا کرده‌اند، مشوه و آلوده جلوه دهند. لذا، به طور کلی هر آن چیزی که باعث شود، دشمنان اسلام از آن بهره برداری کنند و به تفرقه میان مسلمانان دامن بزند و مخالف با اصل وحدت در میان مسلمانان باشد، از دیدگاه ائمه ما و بزرگان شیعه گناه و حرام تلقی می‌شود؛ به اضافه آنچه که باعث شود زبان‌ها به شیعه دراز شود و ارزش‌ها و اعتقادات و باورهای صحیح شیعه هم با این چنین کارهای نسنجیده‌ای زیر سوال برود و مورد حمله قرار بگیرد، این جریان هم گناه و حرام محسوب می‌شود، یعنی کارهایی که باعث شود بهانه‌هایی به دست مخالفان شیعه داده شود تا تشیع را بکوبند، که در اصل گناه است؛ لذا در سیره بزرگان ما چنین مسئله‌ای وجود نداشته است.

از امام خود پیشی نگیریم

چهره نام‌آشنای مسائل تاریخ اسلام تصریح کرد: ما اگر شیعه واقعی هستیم و به مصالح تشیع فکر می‌کنیم و این موضوع به عنوان دغدغه ما محسوب می‌شود، باید مطابق عملکرد بزرگان رفتار کنیم. وقتی امیرالمومنین علی(ع) که حق مطلق بودند؛ بنا بر مصالح اسلام از حق خود چشم‌پوشی می کنند و پشت سر غاصبان حق الهی خود به نماز می‌ایستند؛ زمانی که آنها در اداره امور درمانده می‌شوند و دست نیاز به سوی حضرت دراز می کنند، و علی(ع) از کمک خود به آنها دریغ نمی‌کند و... در چنین موقعیتی ما نمی‌توانیم از امام خود پیشی بگیریم و کاری را که آن بزرگوار نکرده‌اند، ما انجام دهیم. درست است که موقعیت‌های آن بزرگوار با موقعیت امروز ما متفاوت است، اما زمانی که حضرت علی (ع) به خلافت رسیدند و در راس جامعه اسلامی قرار گرفتند، جز برخی انتقادات که در خطبه شقشقیه و جاهای دیگر نسبت به عملکرد غاصبان خلافت دارد، از بیان برخی حقایق مربوط به خود که ممکن است باعث سوءاستفاده نابخردان و متعصبان شود، خودداری می‌کنند که مبادا وحدت جامعه اسلامی مخدوش شود؛ سایر بزرگواران ما هم به همین صورت بوده‌اند.

اصل عمل به تکلیف است، نه بزرگداشت احساسات خود

رجبی دوانی ادامه داد: لذا برای ما اصل، عمل به تکلیف است، نه بزرگداشت احساسات خود. اگر تکلیف ما ایجاب می کند، باید همان گونه که حضرت امام خمینی و امروز رهبر فرزانه انقلاب و دیگر مراجع فرموده‌اند، وقتی ما به حج عمره هم که می رویم، باید پشت سر امام جماعتِ وهابیِ سعودی» هم بایستیم و نماز بخوانیم و نماز ما اعاده هم نخواهد داشت؛ چون عمل و حرکت ما، باید بر مبنای اصل وحدت و جلوگیری از تفرقه در اسلام باشد. اتفاقا ما اگر این گونه مطابق شئون و دستورالعمل بزرگان دین عمل کنیم، چهره پاک، مظلوم و حقیقی شیعه را در معرض قضاوت اهل خرد قرار می‌دهیم که شیعه به خاطر مصالح اسلام حاضر است برخی از باورها و اعتقادات خود را نادیده بگیرد، در حالی که دشمنان و مخالفان شیعه به اندک بهانه‌ای و با جهل و شقاوت هر چه تمام‌تر، کمر به قتل، کشتار و حذف شیعیان بسته‌اند. همان گونه که در سوریه، یمن، عراق و برخی مناطق دیگر می‌بینیم.

وی در بخش دیگری از سخنان خود درباره رفتارها و جریان‌هایی مانند ۹ ربیع که موجب مشوه شدن چهره شیعه و بهانه دادن به دست تکفیریون برای توجیه شیعه‌کشی و نیز خدشه‌دار شدن وحدت اسلامی می‌شود، عنوان کرد: ما نباید از ولایت جلو باشیم و یا از آن عقب بیفتیم. بزرگان دین ما گفته‌اند، در زیارت جامع کبیره هم موجود است و در اعتقادات ما و صلوات شعبانیه هم روایت شده که جلو افتادن از اهل بیت(ع) و ولایت، از دین به در شدن است و عقب افتادن از آن، نابود شدن است. باید پا به پای اهل بیت و ولایت حرکت کرد. در دوره غیبت هم وقتی امام معصوم به صورت ظاهر، در اختیار مردم نیست، باید از علمای بزرگ که نائبان  امام(ع) هستند، تبعیت کنیم تا به تکلیف خود عمل کرده باشیم، و هنگامی که یکی از این نائبان تشکیل حکومت داده و نظام ولایی ایجاد شود؛ تکلیف ما برای حفظ شئون و دستاوردهای آن نظام ولایی، مضاعف‌تر خواهد شد.

باید در پیشگاه الهی جوابگوی خون بی‌گناهان باشیم

استاد تاریخ اسلام اضافه کرد: علما و بزرگان ما به‌ویژه رهبر فرزانه انقلاب، مسائل جامعه اسلامی را بهتر از هر کس دیگری تشخیص می‌دهند و باید با پیروی از فرامین ایشان، بهانه به دست دشمنان شیعه و جریان‌های شقی تکفیری نداد تا شیعیان مظلوم را که در بسیاری از کشورها به عنوان اقلیت هستند، در هم بکوبند. برخی با استفاده از آزادی عمل موجود در کشور و در پناه وجود نظام شیعی و ولایی، با آزادی عمل، کارهای نامقبولی انجام داده‌اند، که باعث تحریک متعصبان کوردل شده و آنها تلافی این عملکرد را بر سر مظلومان شیعه، که در آن کشورها به عنوان اقلیت هستند، درمی‌آورند. در حقیقت ما باعث شده‌ایم گرفتاری‌ها و ظلم‌هایی به آن بندگان خوب خدا روا شود؛ ما در پدید آمدن آن مشکلات مسئول هستیم و در واقع باید در پیشگاه الهی جوابگو باشیم.

وی اضافه کرد: درست است که «اصل تولی و تبری» را در دین خود داریم، منتها باید با رعایت مصالح اسلامی و مصالح تشیع و نظام ولایت به این اصول عمل کنیم و لازمه برائت از دشمنان اهل بیت (ع) توهین به نمادهای دیگران نیست. اگر این گونه رفتار جزء تبری تلقی می‌شد، باید پیش از بنده و امثال ما در ایران، بزرگان و اولیاء دین (ائمه علیه السلام) و یا علمای بزرگ شیعی این گونه عمل می‌کردند. برای مثال اگر ما یک نمونه از جایز دانستن سب‌ و لعن علنی غاصبان خلافت در حکومت و سیره امیرالمومنین علیه السلام داشته باشیم، می‌توانیم مانند برخی به جای هفته وحدت، هفته برائت! بگیریم و آن را توجیه کنیم. اما وقتی در زمان خلافت آن وجود مقدس و ۶ ماه خلافت امام مجتبی (ع) ما چنین مسائلی را نمی‌بینیم، لذا، حق نداریم بر خلاف تدبیر مقام ولایت کاری انجام دهیم که بهانه به دست دشمنان شیعه بدهیم تا آنها کینه و بغض خود را بر سر شیعیان مظلومی که بر آنان مسلط هستند، خالی کنند.

از تکفیری نادان تا شیعه انگلیسی-۱

نجم‌الدین طبسی

آیت‌الله طبسی در پاسخ به این سوال که آیا حجربن‌عدی صحابه بوده است یا جزء تابعین به شمار می‌آید؟ گفت: ایشان جزء صحابه پیامبر(ص) است. این مطلب را ابن عبدالبر در کتاب معروف الاستیعاب تصریح می‌کند و می‌گوید: کان الحجر من فضلاء الصحابه؛ و همین حرف را ابن‌اثیر در اسدالغابه تصریح می‌کند. ابن‌حجر عسقلانی در الاصابه می‌گوید: وفد هو و اخوه علی النبی؛ یعنی جناب حجر و برادرش هانی بن عدی بر پیامبر(ص) داخل شدند. 

وی ادامه داد: گناه جناب حجر این بود که در رکاب امیرالمؤمنین علی (ع) به مصاف ناکثین و فتنه‌گران رفت و خودش سبب بسیج ۱۲ هزار نیرو از کوفه برای کمک به امیرالمؤمنین شد. ایشان در جنگ صفین هم شرکت کرد و در جنگ با خوارج نیز مشارکت داشت.

این استاد تاریخ و علوم حدیث در مورد اقدامات جناب حجربن‌عدی در دوران پس از حیات امیرالمومنین (ع) گفت: این بزرگوار بعد از امیرالمؤمنین زنده بوده و با حکومت وقت درگیر شد. او در برابر زیاد ابن ابیه که حرام‌زاده بود و برای همین به ابن‌ابیه تعبیر می‌شود موضعگیری داشته است. ذهبی در سیراعلام النبلاء می‌گوید که حجر در برابر زیاد موضع‌گیری می‌کرد و او را تکذیب می‌‌نمود. زیاد هم در برابر این اقدامات او چندین شاهد دروغین فراهم کرد تا شهادت دهند که حجر و دوستانش مشکل اعتقادی پیدا کرده‌اند و برای همین آنها را دستگیر کرده به دمشق فرستادند و معاویه دستور به قتل آنها داد.

وی ادامه داد: ۱۰ نفر از این افراد تحت فشار جلادها از اعتقادشان که حقانیت علی بن ابی طالب(ع) بود برگشتند، اما حجر دست برنداشت و از علی بیزاری نجست. او مقاومت کرد و گفت من از علی دست نمی‌کشم، هرکاری خواستید بکنید. سپس از آنها خواست تا دو رکعت نماز بخواند. این نماز در نظر حاضران نماز طولانی‌ای بود اما بعد از اتمام نماز حجر گفت تاکنون چنین نماز باسرعتی نخوانده‌ بودم، اما با سرعت خواندم تا نگویید که از ترس مرگ تعلل می‌کند. او سپس وصیت کرد که غل و زنجیر را از من باز نکنید و خون بدنم را نشویید که می‌خواهم فردای قیامت با همین وضعیت بر سر راه معاویه قرار گیرم و او را به محاکمه بکشم.

آیت‌الله طبسی در مورد تاثیر شهادت حجر بن عدی در آن زمان ادامه داد: شهادت این بزرگوار باعث ایجاد موجی در جهان اسلام شد و حتی عایشه کسی را فرستاد تا مانع قتل او شود. امام حسین(ع) نیز در بیانیه شدیداللحنی به معاویه او را توبیخ کرده و او را قاتل حجر و اصحاب او می‌داند و آنها را با این توصیفات وصف می‌کند که آنها اهل صلاح و عبادت بودند، با بدع می‌جنگیدند، از منکر متنفر بودند، قرآن را همیشه حاکم می‌دانستند و تنها از خداوند می‌ترسیدند. ایشان خطاب به معاویه می‌فرمایند تو او را به زور و دشمنی در حالی که پیمان به نکشتنش داده بودی کشتی. به این ترتیب جناب حجر که مستجاب‌الدعوه بود به دستور معاویه و به دست جلادان او کشته شد.

وی خاطرنشان کرد: ما او را یکی از صحابه بزگوار پیامبر(ص) می‌دانیم که هیچگاه از مسیری که پیامبر اکرم(ص) ترسیم کرده بود منحرف نشد. اما در مورد نبش قبر ایشان باید بگویم که فرض کنیم که ایشان اصلا نه صحابه و نه جزء تابعین نباشد و صرفا یک مسلمان باشد. آیا نبش قبر یک مسلمان جائز است؟

این استاد حوزه علمیه به بازگویی فتاوای علمای وهابی در این موضوع پرداخته گفت: من از کتاب «فتاوی‌اللجنه الدائمه» که از کتب فقهی در دسترس تمام وهابی‌ها  است (از ج ۹ صفحه ۱۲۲) نقل می‌کنم که فتوا داده‌اند که نبش قبر میت و بیرون کشیدن مرده حرام است. اگر میت در قبر قرار داده شد در واقع آنجا منزلگاه و حریم اوست و قبر در قبض اوستف، احدی حق تصرف در آن قبر را ندارد و این توهین به میت مسلمان است. همچنین در کتاب المجموع شرح مهذب، که تالیف سال ۶۷۰ است آمده که نبش قبر و بیرون آوردن میت به اتفاق علمای اهل سنت حرام است.

وی ادامه داد: این کار، کار مسلمان نیست، فعل این‌ها مرا به یاد برخورد صهیونیست‌ها در حمله به قنیطره می‌اندازد که به قبرستان حمله برند و برخی از جنازه ها را بیرون کشیدند که من پس از مدتها که به آنجا سفر کردم دیدم هنوز برخی از قبور باز مانده است. کار این‌ها کپی کار یهود است والا مسلمان نبش قبر مسلمان را بدون وجه شرعی انجام نمی‌دهد.

آیت‌الله طبسی در ادامه به بررسی دلایلی که این گروه‌های تکفیری می‌توانند ارائه دهند پرداخته گفت: حال ممکن است بگویند اینجا مزار شده است و ما می‌خواهیم با این کار جلو زیارت را بگیریم. حال باید بگوییم اگر مزار بودن دلیل بر این کار باشد قبر نبی مکرم اسلام (ص) هم مزار است، آیا نعوذ بالله باید این کار را هم با آنجا تکرار کنیم؟ یا قبر دو خلیفه اول هم مزار است و افرادی آنها را هم زیارت می‌کنند،‌ آیا می‌توان این عمل را در مورد قبر آنها هم انجام داد؟ از سوی دیگر باید پرسید که آیا شما با این کار توانسته‌اید تاکنون جلو زیارت را بگیرید؟ آیا کسی دیگر به زیارت بقیع نمی رود؟ اینها بهانه‌های بنی‌اسرائیلی و کارهای بنی‌اسرائیلی است.

وی ادامه داد: در خود سوریه در دیر سمعان قبر عمر بن عبدالعزیز است و کسانی به زیارت او می‌روند، پس چرا او را از مزار درنمی‌آورند یا مزار معاویه هم مشخص است، پس چرا او را از قبر در نمی‌آورند؟ این نشان می‌دهد که مشکل آنها با قبر نیست بلکه مشکل با صاحب قبر و خط صاحب قبر است که خط علوی و اسلام ناب محمدی است و با خط اموی نمی‌سازد.

این استاد حوزه افزود: من زمانی که این کارها را می‌بینیم به یاد حدیثی از پیامبر اکرم(ص) می‌افتم که می‌فرمایند: خوارج خوراک سگ‌های جهنم هستند و اینها هم گروهکی هستند که از دین خارج‌اند.

آیت‌الله طبسی در ادامه به وظیفه‌ای که بر عهده علمای اهل سنت قرار دارد اشاره کرده گفت: اینها مانند بهاییت در شیعه‌اند که علمای شیعه و حوزات شیعه آنها را طرد کردند و آنها هیچ نسبتی با اسلام ندارند. حالا هم نوبت علمای اهل تسنن است که گول زر و زور را نخورند و نترسند که شاید آنها را ترور کنند؛ هم‌چنان که آقای البوطی را کشتند یا فرزند آقای حصون را ترور کردند. اما باید بدانیم که منطق اینها همین است و چاره‌ای جز مقاومت در برابر آنها نیست.

وی ادامه داد: علمای اهل سنت وقتش است که خود را نشان دهند و ثابت کنند که مجاهد فی سبیل‌الله هستند و مرعوب زر و زور واقع نمی‌شوند. علمای اهل سنت بگویند که این کارها اگر قبر یک مسلمان عادی هم باشد، مخالف با اسلام و احکام اسلامی است.

آیت‌الله طبسی در پایان خاطرنشان کرد: قبر حجربن‌عدی سال‌ها و قرن‌هاست که در سوریه بوده و مورد احترام تمام مسلمانان هم بوده و این کار این گروه‌ها پرده از چهره حقیقی آنها بر می‌دارد و باعث می شود که مردم این ها را بشناسند. اینها همان یهود هستند که نقاب بر چهره کرده‌اند و باید برنامه مسجد ضرار را که پیامبر آن را ویران کرد و منافقین را رسوا کرد در مورد اینها هم انجام شود و رسوای عام و خاص شوند.

سخنرانی حجت‌الاسلام پناهیان در چهارمین جشنواره فیلم عمار

وقتی در یک جامعه، ارز‌ش‌ها حاکم شوند باید علی‌القاعده شاهد جریان نفاق باشیم/ در جامعۀ ما که هر روز بر قدرت و نفوذ فرهنگ دینی افزوده می‌شود باید منتظر ظهور انواع جلوه‌های نفاق در همۀ عرصه‌ها باشیم  

·         وقتی در یک جامعه، ارز‌ش‌ها حاکم شوند؛ یعنی حاکمیت فکری، فرهنگی یا سیاسی پیدا کنند، علی‌القاعده باید شاهد جریان نفاق باشیم. نفاق یعنی همان جریانی که تظاهر به همراهی با ارزش‌ها می‌کند ولی عملاً و پنهانی از ارزش‌ها فاصله می‌گیرد. نفاق پدیدۀ شومی است که می‌تواند همۀ مردم را از ارزش‌ها بیزار کند و حال مردم را از دین و ارزش‌ها به‌هم بزند.

·         نفاق مشکل بزرگی است که جامعۀ مدینۀ پای رکاب پیامبر اکرم(ص) و جامعۀ کوفۀ پای رکاب امیرالمؤمنین(ع) نیز دچار آن بود. هرچه بر قدرت اسلام و نفوذ ارزش‌ها در جامعه افزوده می‌شود باید به طور طبیعی انتظار فراوان‌تر شدن انواع جدید رفتارهای منافقانه را داشته باشیم. امروز در جامعۀ جهانی هم معنویت در حال گسترش است، چه رسد به جامعۀ ما که پیشتاز در معنویت ناب و اصیل اسلامی بوده است. پس در جامعۀ ما که هر روز بر قدرت، نفوذ و حاکمیت فکر و فرهنگ دینی افزوده می‌شود طبیعتاً باید منتظر ظهور انواع جلوه‌های نفاق در همۀ عرصه‌ها باشیم.

باید مراقب کسانی باشیم که تظاهر به ارزش‌ها می‌کنند ولی محتوای قلم و قدمشان از ارزش‌ها برخوردار نیست

·         از یک‌سو باید مراقبت کنیم که خودمان هیچ‌گاه دچار تظاهر نشویم و از طریق تظاهر به ارزش‌ها دنبال نان و نامی نباشیم و از سوی دیگر باید مراقب دیگرانی باشیم که ممکن است تظاهر به ارزش‌ها کنند ولی درون و محتوای قلم و قدمشان از ارزش‌ها برخوردار نباشد. در چنین شرایطی، طبیعی است کسانی که دستی به قلم یا هنر و رسانه دارند در معرض چنین سوءظنی قرار بگیرند.

·         وقتی نمی‌شود حاکمیت اسلامی را هدف قرار داد، کسی که انتقاد به‌جا یا نابه‌جایی از یک حکومت دینی دارد، مثلاً به این نتیجه می‌رسد که این انتقاد‌ها را از یک حاکمیتی در دوران قاجار مطرح کند، تا آسیب‌های کمتری به او برسد. یک صورت دیگر از تظاهر و نفاق هم این است که ما برخی از اصول مقدس و غیرقابل خدشه را به ‌ظاهر احترام بگذاریم اما آنها را در دیگر مضامین‌ کارهای خودمان از محتوا خالی کنیم، مثلاً در جامعه‌ای که عالم دینی محترم است، اگر خواستیم فیلمی علیه عالمان دینی بسازیم، در ظاهر فیلم، این احترام را حفظ کنیم ولی در باطن و مضمون و محتوای فیلم حرف دیگر خود را مطرح کنیم. به اینها می‌گویند رفتارهای منافقانه.

·         یک زمانی در این جامعه بعضی‌ها رسماً می‌گفتند که دوران ارزش‌های دفاع مقدس به سر آمده، اما الان بعد از سال‌ها معلوم شده است که ارزش‌های دفاع مقدس حتی عمیق‌تر از دوران دفاع مقدس، در جامعه جا پیدا کرده است. لذا امروز اگر کسی بخواهد بر علیه ارزش‌های دفاع مقدس سخن بگوید، طبیعتاً به سراغ این می‌رود که با کاری که به ظاهر پوششی از دفاع مقدس دارد، سخنان خود را علیه دفاع مقدس بگوید و این یک امر رایج در طول تاریخ بشریت است. به همین دلیل است که خداوند منافقان را بدتر از کافران می‌داند.

می‌توان رفتارهای منافقانه را شناسایی کرد بدون اینکه به کسی برچسب منافق بزنیم

·         البته به سادگی نمی‌توان و نباید به کسی برچسب نفاق زد. اصلاً حساسیت و اهمیت نفاق در همین است که به سادگی به کسی نمی‌شود گفت، منافق. چون اگر کفر یک کسی برملا شد، او دیگر منافق نیست بلکه کافر است و تا وقتی کفرش برملا نشده به حکم ظاهر اسلامی و ایمانی‌اش باید او را مؤمن تلقی کرد. اما می‌توان رفتارهای منافقانه را شناسایی کرد بدون اینکه نیاز باشد به کسی برچسب منافق بزنیم.

·         نفاق انواع و اقسام دارد و برخورد با نفاق بسیار سخت و پیچیده است. یکی از انواع نفاق که شاید از جهتی بدترین نوع نفاق باشد، نفاق ناخودآگاه است. یعنی خود انسان هم نداند دچار نفاق شده. مثلاً بخشی از دین را قبول کرده و بخشی را قبول نکرده است و شدیداً با آن‌ بخشی که قبول نکرده مخالف است ولی هنوز متوجه نشده است. برخی از انواع نفاق هم هست که برای خود انسان، پیداست ولی برای دیگران پیدا نیست.

وقتی هشیاری نسبت به نفاق افزایش پیدا کند، می‌توان گفت آمادگی برای ظهور و فرج افزایش پیدا کرده

·         هرچقدر هشیاری نسبت به نفاق افزایش پیدا کند، آمادگی برای ظهور و فرج هم افزایش پیدا کرده است؛ چون در دوران حاکمیت امام زمان(ع) نفاق و اهل نفاق ذلیل خواهند شد و ویژگی «تُذِلُّ بِهَا النِّفَاقَ‏ وَ أَهْلَه‏»(کافی/3/424) که شب‌های رمضان هم در دعای افتتاح می‌خوانیم پدید خواهد آمد.

·         پس از ظهور که دوران حاکمیت مطلق ارزش‌‌هاست، چگونه نفاق و اهلش ذلیل می‌شوند؟ در آن دوران، کسانی که می‌خواهند منافقانه رفتار کنند دیگر نمی‌توانند از هر گوشه و کنایه‌ای استفاده کنند و حرف‌های چندپهلو بزنند، چون همۀ مردم این گوشه و کنایه‌ها را می‌شناسند و فرصتی برای حرف‌های چندپهلو باقی نمی‌ماند که منافقان بخواهند مخالفت خود با ارزش‌ها را لابلای سخنان چندپهلوی خود پنهان کنند.

·         وقتی مردم انواع جلوه‌ها و کرشمه‌های منافقانه را بشناسند، نفاق ذلیل می‌شود و دیگر فرصتی برای عرض اندام پیدا نخواهد کرد. به عنوان مثال وقتی مردم نفاق را بشناسند از بوی کلمات و چگونگی صحبت کردن کسی که دربارۀ قانون صحبت کند می‌توانند بفهمند که گرایش او به قانون مکتوب، در واقع تلاشی برای مقابله با امر ولایت است که می‌تواند در لحظات حساس و برای رفع بحران‌ها، فرامینی غیر از قوانین مکتوب صادر کند. در این صورت دیگر کسی نمی‌تواند با گرایش به قانون مکتوب علیه ولایت سوء استفاده کند.

·         آن‌جایی که مقابل امیرالمؤمنین(ع) می‌گفتند: «حَسْبُنَا كِتَابُ‏ اللَّه؛ کتاب خدا برای ما کافی» واقعاً طرفدار کتاب خدا نبودند بلکه کتاب خدا را بهانه‌ای قرار داده بودند تا علیه قرآن ناطق -یعنی امیرالمؤمنین علی(ع)- بشورند و سخن آنها کاملاً منافقانه بود. آن کسانی که گفتند: «إِنِ‏ الْحُكْمُ‏ إِلَّا لِلَّه‏» و مقابل علی(ع) ایستادند واقعاً معتقد به حکم خدا نبودند، بلکه این آیه قرآن را گرفته بودند تا علیه حاکمیت ولی خدا بشورند.

برخی از گروه‌های سیاسی هر موقع از آزادی دم می‌زنند، منظورشان آزادی اپوزوسیون و ضدانقلاب است

·         البته خارج از محیط‌های مذهبی هم نفاق وجود دارد. آنجا که از ارزش‌های انسانی به صورت منافقانه سخن می‌گویند. نفاقی که امروز در جهان هست، نفاق بسیار زشتی است. مثلاً سیاسیون غربی از آزادی صحبت می‌کنند ولی منظورشان فقط آزادی صهیونیست‌ها است. یا مانند برخی از گروه‌های سیاسی داخلی که هر موقع از آزادی دم می‌زنند، منظورشان آزادی اپوزوسیون و ضد انقلاب منحرف است نه آزادی مردمان خوب. کما اینکه ما دیده‌ایم همان گروه‌های سیاسی دربارۀ مردمان خوب، عکس این شعار آزادی خودشان عمل کرده‌اند. کسانی که از آزادی دم می‌زدند با بدترین برخوردهای دیکتاتورمآبانه و امنیتی، با نیروهای مذهبی‌ای که هیچ رفتار افراطی‌ای از آنها دیده نشده بود عمل کردند و حتی برخی محیط‌ها و محافل مذهبی را پلمب کردند.

·         امروز به دلیل رشد روزافزون معنویت، باید انتظار داشته باشیم که تمام مفاهیمی که مد نظر ابلیس است در پوشش معنویت و کلمات به‌ظاهر خوب به بازار بیاید و این یک اتفاق طبیعی است که کم و بیش سال‌هاست شروع شده است. سال‌هاست که ما شاهد رفتار و گفتار و آثار منافقانه هستیم، بدون اینکه بخواهیم تولید کنندگانش را منافق بنامیم. تفکر غیرانقلابی که معتقد به سازش با ظالم است، و تفکر سکولار که معتقد به حذف خدا از عرصه‌های اجتماعی و سیاسی است، و بسیاری از تفکرات منحرف دیگر که از تئوریزه کردن «پرستش هوای نفس» در مغرب زمین نشأت می‌گیرد در قالب فیلم‌ها و مقاله‌های به ظاهر خوب وارد جامعه ما شده و در آینده بیشتر از این شاهد چنین اتفاق‌هایی خواهیم بود، مگر اینکه مردم آن‌قدر با هوشیاری فضا را دنبال کنند که جایی برای سخن منافقانه باقی نماند. 

اگر جشنوارۀ صددرصد مردمی عمار مورد استقبال برخی سیاسیون قرار نگیرد، معلوم می‌شود ابراز علاقه آنها به مردمی شدن فرهنگ سخن مزورانه‌ای است

·         جشنوارۀ عمار که چند سال است به عنوان یک جشنوارۀ صد در صد مردمی برگزار می‌شود طبیعتاً باید مورد استقبال برخی از سیاسیون که دوست دارند فرهنگ مردمی باشد، قرار بگیرد. اگر مورد استقبال قرار نگیرد معلوم می‌شود که این ابراز علاقه نسبت به مردمی شدن فرهنگ، سخن مزورانه‌ای است.

·         اگر مردمی شدن فرهنگ به همین معناست که ما شاهد چنین جشنواره‌هایی باشیم، این خیلی زیباست اما اگر معنای مردمی شدن فرهنگ به این معناست که فرهنگ به دست کسانی سپرده شود که علیه مردم می‌اندیشند، معلوم می‌شود سخن از مردمی شدن فرهنگ، سخن منافقانه‌ای بوده است و یا در مقام عمل لباس نفاق به خودش پوشیده است.

یکی از جلوه‌های مردمی شدن فرهنگ را باید در جشنوارۀ عمار جشن گرفت

·         البته فرهنگ باید مردمی هم باشد و مردم خودشان پای دین بایستند و خودشان باید هنرمندانی تربیت کنند که از دین‌شان دفاع می‌کنند؛ دولت هم وظیفۀ خودش را دارد. در این زمینه مردم دیندار و دینخواه ما کم‌کاری کرد‌ه‌اند و شاید جشنوارۀ عمار اندکی بتواند کم‌کاری‌های گذشته را جبران کند. یکی از جلوه‌های مردمی شدن فرهنگ را باید در جشنوارۀ عمار، جشن گرفت و این جشنوارۀ عمار در عرصۀ فیلم، باید در عرصه‌های دیگر هم تکثیر شود و به صورت تخصصی برگزار شود. و هر کسی که در هر زمانی از حق دفاع می‌کند، باید اثر خودش را در جشنواره‌های تخصصی در موضوعات مختلف به بازار بیاورد.

·         چرا مردم دیندار زودتر از این‌ها به برپایی جشنواره‌هایی مثل جشنوارۀ عمار نپرداختند در حالی که سال‌ها می‌دیدند جشنواره‌های دیگری مثل جشنوارۀ فجر، تأمین‌کنندۀ نیازهایی نیست که امروز جشنوارۀ عمار دارد آن نیازها را برآورده می‌کند؟ این به خاطر خوبی مردم دیندار ماست که در طی سال‌ها، به سیاستمداران خودشان زیادی اعتماد کرده‌اند و تصور می‌کردند که حتماً آنها به فکر هستند. اما وقتی بعد از سال‌ها دیدند که انواع و اقسام مدیران و سیاستمداران به همۀ مسائل نمی‌اندیشند، کم‌کم خودشان دست به کار شدند.

·         به تولید‌کنندگان آثار هنری این جشنواره عرض می‌کنم که مطمئن باشید بینندگانی که آثار شما در جهان دارد بسیار بیشتر از بینندگانی در محیط‌های تخصصی این موضوع در جامعۀ خودمان است، لذا به عشق آنهایی که در همۀ جهان تشنۀ این آثار هستند، کارهای خود را تولید کنید. چون سال‌هاست که فرهنگ انقلاب اسلامی به جان‌های شیفتۀ حق سرایت پیدا کرده است.

وقتی می‌خواهیم از نفاق بگذریم باید با منظورها کار داشته باشیم نه منطوق‌ها/ اگر کسی هنری را در خدمت سیاهی و ابتذال قرار داد در واقع زیبایی را در خدمت زشتی قرار داده 

·         برخی از دوستان می‌پرسند: آیا هنر خوب و ارزشی و هنر بد و غیر ارزشی داریم یا اینکه همۀ هنرها خوب و ارزشمند هستند؟ پاسخ این است که هر دو عبارت درست است؛ مهم این است که منظور گویندۀ این جملات چه باشد. ما می‌توانیم سر الفاظ دعوا نداشته باشیم، سر معانی باید گفتگو کنیم و ببینیم که منظور طرف چیست؟ وقتی می‌خواهیم از نفاق بگذریم باید با منظورها کار داشته باشیم و زیاد با منطوق‌ها(الفاظ) کار نداشته باشیم.

·         ما می‌توانیم این عبارت را بپذیریم که «هنر هرچه هست، خوب است و ارزشمند»، آنگاه اگر اثر هنری در خدمت علاقمند کردن مردم به غرایز و خوی حیوانی قرار گیرد، این اصلاً هنر نیست، حتی هنر برای هنر هم نیست، بلکه دغلبازی و قرار دادن زیبایی در خدمت زشتی است و به همین دلیل اصلاً زیبا نیست. اگر کسی اثری را در خدمت سیاهی و ابتذال قرار داد در واقع زیبایی را در خدمت زشتی قرار داده است و هنرمندی که این کار را انجام دهد، اصلاً هنرمند نیست چون به کشف هیچ زیبایی‌ای در این عالم کمک نکرده است.

جشنوارۀ عمار تا وقتی به تعریف امام(ره) از هنر پایدار باشد، نام عمار زیبنده‌اش خواهد بود

·         برای اینکه معنای واقعی هنر و زیبایی را بیان کنیم، از یکی از کلمات حضرت امام(ره) استفاده می‌کنیم که در آخرین سال حیات‌شان فرمود: «تنها هنرى مورد قبول قرآن است كه صيقل دهنده اسلام ناب محمدى- صلى اللَّه عليه و آله و سلم- اسلام ائمه هدى- عليهم السلام- اسلام فقراى دردمند، اسلام پابرهنگان، اسلام تازيانه خوردگانِ تاريخِ تلخ و شرم‏آور محروميتها باشد. هنرى زيبا و پاك است كه كوبنده سرمايه دارى مدرن و كمونيسم خون‏آشام و نابودكننده اسلام رفاه و تجمل، اسلام التقاط، اسلام سازش و فرومايگى، اسلام مرفهين بى‏درد، و در يك كلمه، اسلام امريكايى باشد... هنر در جايگاه واقعى خود تصوير زالوصفتانى است كه از مكيدن خون فرهنگ اصيل اسلامى، فرهنگ عدالت و صفا، لذت مى‏برند. تنها به هنرى بايد پرداخت كه راه ستيز با جهانخواران شرق و غرب، و در رأس آنان امريكا و شوروى، را بياموزد»(صحیفۀ امام/ج21/ص145)   

·         تصور می‌کنم که جشنوارۀ عمار تا وقتی پای این کلام حضرت امام(ره) بایستد و به این تعریف حضرت امام(ره) از هنر پایدار باشد، نام عمار زیبنده‌اش خواهد بود. جشنوارۀ فجر هم اگر به این سخن امام(ره) وفادار باشد به واقع می‌توان گفت جشنوارۀ فجر انقلاب اسلامی است و الا جشنوارۀ فجر انقلاب نیست بلکه فقط یک جشنواره است برای کسانی است که به غیر از سخنان امام(ره) جشن می‌گیرند.

·         ما در کشور خودمان نهادهای هنری‌ای نداریم که رسماً و قانوناً خودشان را موظف بدانند که این کلمات حضرت امام(ره) را پیگیری کنند، بلکه به طور کلی در عرصۀ هنر، خدماتی ارائه می‌دهند. البته این اقتضای جامعۀ بازی است که ما در آن قرار داریم، چون جامعۀ ما مثل جوامع منحوس دیکتاتوری به ظاهر دموکراسی در غرب، بسته نیست. بلکه در اینجا افراد می‌توانند از بیشترین امکانات حکومت و از بیشترین فرصت‌ها استفاده کنند و منافقانه‌ترین سخنان و شرم‌آورترین پیام‌ها را در جامعه منتشر کنند. بخش‌های آزاد جامعۀ ما کمتر دیده می‌شود. شاید بخشی از فعالیت بچه‌های عمار که عمارگونه می‌اندیشند، ترسیم همین آزادی‌ای باشد که در جامعۀ ما هست و در هیچ جامعه‌ای وجود ندارد و تا این مقدار مورد سوء استفاده قرار می‌گیرد.

·         در جامعۀ ما آزادی‌های خیلی زیادی وجود دارد. هیچ جامعه‌ای در جوامع غربی نیست که خلاف آرمان‌های کلیدی خودش این‌قدر تحمل و سعۀ صدر داشته باشد. برای اینکه این یک سخن شعاری تلقی نشود و واقعیتش دیده شود باید دوربین‌ها به دست لشکر لشکر از نیروهای انقلاب قرار گیرد و این واقعیت‌ها با هنرمندی، در مستندها یا داستان‌هایی به تصویر کشیده شود.

ریشۀ تاریخی سربریدن‌های امروز، طالبان دیروز است/چرا جریانات سیاسی لیبرال ما اصرار داشتند که باید با طالبان ارتباط برقرار کنیم؟!

·         طبق فرمایش حضرت امام(ره) هنر آن است که به دفاع از مظلومان بپردازد. همین‌جا از ظالمانی که امروز دارند سر می‌برند، یاد کنیم. افراطیونی که سر می‌برند باید رسوا شوند. سؤال ما این است: جریانی که امروز سر می‌برند و با سرهای بریده توپ‌ بازی می‌کنند، مگر ریشۀ تاریخی این جریان طالبان نبوده که اولین ظهور و بروزشان در افغانستان بود؟ پس چرا در کشور ما روزنامه‌ها و جریان‌های سیاسی لیبرال اصرار داشتند که جمهوری اسلامی باید با طالبان ارتباط برقرار کند؟! در حالی که در همین جمهوری اسلامی وقتی می‌‌خواستند به رقبای سیاسی خود ناسزا بگویند، به آنها می‌گفتند: طالبان! در آن موقع صرفاً مقام معظم رهبری، در مقابل اینها مقاومت کردند و اجازۀ هرگونه برقراری ارتباط سیاسی با طالبان را نداند.

·         باید دید که واقعاً چه کسی علیه افراطی‌گری است؟! بهتر است ببینیم آن کسانی که افراطی هستند و سر می‌بُرند در سخنان امام(ره) چه جایگاهی دارند. حضرت امام(ره) در طول حیات شریفشان ده مرتبه از کلمۀ «لیبرال‌ها» استفاده کردند که هر ده مرتبه در سال آخر عمر ایشان است و هر ده مرتبه در کنار کلمۀ «لیبرال‌ها» از کلمۀ «منافقین» استفاده کرده‌اند.چون لیبرال‌ها خودشان را میانه‌رو و معتدل نشان می‌دهند و منافقین هم یک چهرۀ افراطی دارند. حضرت امام(ره) چهرۀ خشن منافقین را این‌گونه توصیف می‌کنند: «ما بايد مدافع افرادى باشيم كه منافقين سرهاشان را در مقابل زنان و فرزندانشان در سر سفره افطار گوش تا گوش بريدند ...كسانى كه از منافقين و ليبرالها دفاع مى‏كنند، پيش ملت عزيز و شهيدداده ما راهى ندارند.»(صحیفۀ امام/ج21/ص326)

در ادبیات امام(ره) کسانی که فرهنگ لیبرالی را در جامعه منتشر می‌کنند با افراطیونی که سرمی‌بُرند هیچ تفاوتی ندارند/ ما سکولارها را با تروریست‌هایی که در سوریه جنایت می‌کنند، یکی می‌دانیم

·         وقتی در ادبیات حضرت امام(ره) کلمۀ منافقین در کنار لیبرال‌ها قرار می‌گیرد، با توضیحی که خود امام(ره) بیان می‌کنند معلوم می‌شود منظور از منافقین همان «افراطیون» است، یعنی امام(ره) این افراطیون را در کنار لیبرال‌ها قرار می‌دهد. آیا این معنادار نیست؟! یعنی در ادبیات امام(ره) آن کسانی که فرهنگ لیبرالی را در جامعه منتشر می‌کنند با افراطیونی که سرمی‌بُرند هیچ تفاوتی ندارند و با هم یکی هستند.

·         همان دولت منحوس انگلیس و آمریکا که رسماً به تروریست‌های سوریه کمک می‌کند، همان دولت با همان بودجه به کسانی که فرهنگ لیبرالی را در جهان منتشر می‌کنند، کمک می‌کند. ما بین افراطیون و لیبرال‌ها فرقی نمی‌بینیم. لذا ما سکولارها را با تروریست‌هایی که در سوریه جنایت می‌کنند، یکی می‌دانیم. تفاوت چندانی بین این دو گروه نیست. اینها مظلومان تاریخ را دست به دست می‌کنند. هنرمندی هم که عملش بدتر از تروریست‌هاست، هنرمندی است که فقط یک قسمت زیبای غرب را نشان بدهد و مردم را فریب دهد و سایر قسمت‌ها را نشان ندهد.

·         نجات مظلومان از دست تروریست‌های افراطی خون‌آشام همان‌قدر واجب است که نجات مظلومان از دست لیبرال‌ها واجب است و این اقتضای ادبیات امام(ره) است. جالب این است که افراطیون خون‌آشام وقتی می‌خواهند جبهۀ حق را بکوبند، آنها را با اتهام‌های لیبرالی می‌کوبند و لیبرال‌هایی که دوقلوهای همسان تروریست‌های افراطی هستند، وقتی می‌خواهند جبهۀ مقاومت را بکوبند آنها را با برچسب‌های افراطی می‌کوبند و در این میان جبهۀ مهربان مقاومت قرار دارد که تنها و مظلوم است. عمار یاسر هم در طول تاریخ گاهی محکوم به افراطی‌گری شده است در حالی که امام مظلوم او را افراطیون به شهادت رسانده‌اند.

·         تا وقتی ما به اینجا نرسیم که به لیبرال‌ها و تروریست‌های خون‌آشام به یک چشم نگاه کنیم، نمی‌توانیم عضو جبهۀ مقاومت باشیم و نمی‌توانیم به خوبی از حق دفاع کنیم. افراطی‌گری عین تفریط‌گری است و البته هر کدام از اینها خودشان را عین حق می‌دانند! و در این میانه باید جبهۀ حق را پیدا کرد.

·         در تاریخ، یک کسی بود که وقتی سرها و دست‌های بریده در جنگ جمل را دید، آمد مقابل امیرالمؤمنین(ع) و گفت: آیا این درست است؟! آیا ما کار درستی کرده‌ایم که این‌قدر آدم کشته‌ایم. او به ظاهر کار امیرالمؤمنین(ع) را افراطی می‌دانست و به تعبیری یک نگاه لیبرال‌مسلکی در نگاهش بود. حالا فکر می‌کنید سرنوشت این آدم چه شد؟ او یکی از حامل‌های سر مطهر اباعبدالله الحسین(ع) از کربلا به کوفه بود. در آن موقع یک کسی باید از او می‌پرسید: آیا این درست است؟! از نظر تو، اینکه شورشیان بر زمین افتاده بودند درست نبود، اما حالا که سر امام حسین(ع) را جدا کردید درست است؟!

اگر منتظر تشویق سالن باشید هنر شما از اصالت فاصله گرفته است

·         شما هم در تولید اثار هنری‌تا تنها خدا را در نظر بگیرید. اگر شما منتظر تشویقی در سالن باشید هنر شما از اصالت فاصله گرفته است. کاری بکنید که امام زمان که در تنهایی برای مطلومان اشک می ریزد او برای اثر شما لبخند بزند.

·         فیلمی که الان در سالن پخش شد (فیلم لکه) یک حسن بزرگی داشت. و آن این بود که قطعات مختلف زمان را به هم نزدیک می‌کرد. کافی است سر میز تدوین زمان ها به هم نزدیک شود در آن صورت تمام حقایق روشن می شود. آن زمان ماهیت جریان‌ها و افراد را متوجه می شویم

·         به عنوان نمونه برخی افراد بودند که زمانی پس از انقلاب می‌گفتند باید هر کسی پول دارد، پولش را بگیریم، و حالا طرفدار اقتصاد لیبرالی سرمایه داری غربی شده‌اند. داستان‌هایی که زمان‌هایی دور را به هم نزدیک می کنند خود به خود عمیق می شوند. مثل روضه ای که برای شما خواندم. کسی که آن طور به امیرالمؤمنین علی(ع) اعتراض می‌کرد خودش حامل سر حسین بن علی(ع) شد.

تمام تکیه نظام سلطه بر فراموشی ملت هاست/ اگر این حافظه بیدار شود غوغا می شود

·         یک خبر خوب به شما بدهم. تمام تکیه نظام سلطه بر فراموشی ملت هاست. در نگاه آن ها یک خبر بیشتر از سه سال در ذهن ملت ها نمی ماند. البته ملت هایی که فراموشکار بارشان آورده اند. اگر این فراموشی کنار زده شود غربی ها با تمام رسانه هایشان نیز نمی توانند حرفی بزنند و تاثیری بگذارند. اگر این حافظه بیدار شود غوغا می شود. البته این تنها در نزدیک کردن زمان ها رخ نمی دهد. گاهی اگر قطعات مکانی به هم نزدیک شود کار زیبا می شود. مانند این موضوع که نظام سلطه در جایی  به فیلم سازان و هنرمندان پول می دهد و در گوشه ای دیگر از دنیا حامی  تروریست‌ها است.

«آریل شارون» قصاب «صبرا و شتیلا» مُرد

«آریل شارون» نخست‌وزیر اسبق رژیم‌صهیونیستی بعد از آنکه در چند روز گذشته با افت شدید علایم حیاتی روبرو شد، دقایقی قبل در مرکز درمانی «شبا» در سن 85 سالگی جان داد.

رادیو رژیم صهیونیستی نیز لحظاتی پیش خبر مرگ اریل شارون را تائید کرد.

شارون از سال 2006 و در حالی که نخست‌وزیری رژیم‌صهیونیستی و رهبری حزب تازه‌تأسیس «کادیما» را بر عهده داشت، بعد از دو سکته مغزی به کما رفت و از آن زمان با صرف هزینه‌های فراوان زندگی نباتی داشت.

اواسط این هفته وضعیت شارون رو به وخامت گذاشت و پنج‌شنبه پزشکان اعلام کردند وضعیت وی «بسیار وخیم» است و در ساعات پایانی عمر خود به سر می‌برد.

شارون که از نوجوانی با عضویت در «هاگانا» فعالیت علیه فلسطینی‌ها را آغاز کرده بود، یکی از بدنام‌ترین حاکمان اسرائیلی به شمار می آید. کشتار «صبرا و شتیلا» که در سال 1982 و در زمان تصدی وزارت جنگ توسط وی در جنوب لبنان رخ داد، از جمله سیاه‌ترین نقاط کارنامه سیاسی و نظامی او به شمار می‌آید. در این کشتار که تحت حمایت نیروهای اسرائیلی انجام شد، صدها غیرنظامی فلسطینی به دست «فالانژ»‌ها کشته شدند. همین حادثه بود که لقب «قصاب صبرا و شتیلا» را برای او به ارمغان آورد.

شارون پیش از آن هم در پاییز سال 1953 به همراه نیروهای نظامی تحت امرش موسوم به «یگان 101» کشتار روستای «القبیه» در شمال قدس و در اراضی تحت اختیار اردن را مرتکب شده بود. این حمله به نابودی کامل روستا و مرگ ده‌ها تن از اهالی آن منجر شد. این کشتار به حدی بی‌رحمانه بود که شورای امنیت سازمان ملل هم به آن واکنش نشان داد و اقدام صهیونیست‌ها را محکوم کرد.

شارون در 26 فوریه سال 1928 در کفار ملال در فلسطین اشغالی به دنیا آمد و اسم خانوادگی اصلی وی شانرمان بوده است. خانواده وی از یهودیان اشکنازی است که از شرق اروپا مهاجرت کرده بودند.

شارون در سال 2001 نخست وزیر رژیم صهیونیستی شد و سیاست ترور بارزترین رهبران فلسطینی را در پیش گرفت و دیوار حائل را بین سرزمین‌های اشغالی و کرانه باختری و غزه بنا کرد.

وی در سال 2005 طرح عقب‌نشینی کامل از غزه را اجرا کرد. همین اقدام با اعتراض راستگرایان اسرائیلی منجر شد و او را به خروج حزب «لیکود» و تأسیس حزب «کادیما» در 21 نوامر 2005 وادار کرد. او در سال 2006 در حالی که سال پایانی نخست‌وزیری‌اش را می‌گذراند، بعد از سکته مغزی به کما رفت.

برخی از تصاویر مربوط به جنایات صبرا و شتیلا:


روایت زندگی دیپلمات شهیدی كه مظلومانه سرش را بریدند

شهید حجت الاسلام محمدحسن ابراهیمی رایزن فرهنگی و سیاسی جمهوری اسلامی ایران و مدیر كالج مطالعات اسلامی در كشور گویان از جمله شهدایی است كه در راه خدمت و نشر ارزش های اهل بیت و انقلاب اسلامی در سراسر دنیا از هیچ تلاشی فروگذار نكرد و همواره خاری در چشم دشمنان اهل بیت و انقلاب اسلامی به شمار رفته است و در نهایت به دست عمّال و مزدوران استكبار جهانی كه تاب فراگیری ارزش های انقلاب اسلامی در سایر كشورها را ندارند و به دستور مستقیم CIA به شهادت رسید. شهید ابراهیمی از جمله شهدای انقلاب اسلامی است كه با وجود تلاش‌های فراوان برای پیشبرد انقلاب در كشورهای دیگر اما همچنان و بعد از گذشت قریب به ۱۰سال از زمان شهادت ایشان، همچنان مغفول و گمنام مانده است. شهادت این شهید بزرگوار نیز تا كنون در هاله‌ای از ابهام به سر می‌برد. 

همسر شهید حجت الاسلام ابراهیمی در این در گفت‌وگو به بازگویی چگونگی آشنایی با ایشان و اخلاق و رفتار ایشان در خانواده و نهایتا به سفر شهید ابراهیمی به گویان، علت سفر به این كشور، مشكلات و سختی های ساخت كالج اسلامی و در نهایت، شهادت حجت الاسلام محمد حسن ابراهیمی می پردازد.

همسر شهید حجت الاسلام ابراهیمی در این در گفت‌وگو به بازگویی چگونگی آشنایی با ایشان و اخلاق و رفتار ایشان در خانواده و نهایتا به سفر شهید ابراهیمی به گویان، علت سفر به این كشور، مشكلات و سختی های ساخت كالج اسلامی و در نهایت، شهادت حجت الاسلام محمد حسن ابراهیمی می پردازد.

 

از نحوه آشنایی خود با شهید ابراهیمی بفرمایید.

ما اصالتاً خوزستانی هستم. در ایام دفاع مقدس به خاطر شغل پدرم به بوشهر رفتیم. در آنجا، یكی از همسایه های ما با خانواده شهید ابراهیمی، نسبت فامیلی داشتند. آقای ابراهیمی نیز به روستای این خانواده در دلوار بوشهر برای تبلیغ رفته بود. یك شب كه آقای ابراهیمی، میهمان عموی خود بودند، شهید ابراهیمی بحث ازدواج را مطرح می كند و می گوید: " من دختری می خواهم كه اهل جنوب باشد." عموی ایشان هم گفته بود: "در همسایگی ما، خانواده ای با این خصوصیات زندگی می كند." بعد از این قضیه، مدتی پس از ماه رمضان و در سال 1375، آقای ابراهیمی با خانواده خود به منزل ما آمدند و از این طریق زمینه آشنایی فراهم شد و در نهایت با یكدیگر ازدواج كردیم. بعد از ازدواج و در سال 1376به قم آمدیم و تا به امروز نیز در این استان زندگی می كنیم.

حاج آقای ابراهیمی از همان ابتدا در كارهای تبلیغی مشغول بودند؟

بله. خانواده ایشان بوشهری بودند لذا برای انجام كارهای تبلیغی، اغلب به همین استان سفر می كرد.

آقای ابراهیمی چه زمان و كجا به دنیا آمد؟

در آقای ابراهیمی به دلیل اینكه روحانی بودند، برای تحصیل به نجف می رود و همانجا نیز آقا محمدحسن به دنیا می آید. در آن موقع و در زمان حكومت حسن البكر، ایرانیان را از نجف و كربلا بیرون می كردند، خانواده آقای ابراهیمی هم به همین دلیل از عراق به سمت ایران عزیمت می كنند.

چطور شد كه شما با وجود كار و مشغله فرهنگی از بوشهر به قم آمدید؟

زمانی هم كه آقای ابراهیمی به خواستگاری آمدند، این قضیه را با من در میان گذاشتند و گفته بودند كه در صورت ازدواج باید در قم زندگی كنیم و من نیز پذیرفته بودم لذا كارهای انتقالی خود را انجام دادم و از بوشهر به قم آمدم.

آقای ابراهیمی در چه حوزه و دانشگاهی در قم مشغول تحصیل بود؟

از مدرسه عالی قضایی مدرك لیسانس خود را گرفت و فوق لیسانس خود را از دانشگاه مفید با گرایش حقوق بین الملل دریافت كرد. دروس حوزوی رانیز در محضر آیت الله تبریزی، آیت الله جوادی آملی و سایر علما و اساتید گذراند.

رابطه حجت الاسلام ابراهیمی با شما و خانواده خود چگونه بود و با وجود مشغله های فراوان آیا فرصت رسیدگی به امور خانواده را نیز داشتند؟

با خانواده خود بسیار صمیمی بودند و به تعبیری نیز شادی خانواده، ایشان بود و هر زمانی كه به مهمانی می رفتیم، بچه ها به دور ایشان حلقه می زدند. بعد از شهادت آقای ابراهیمی، همه اعضای خانواده می گفتند كه شادی خانه مان رفت. با بنده نیز رابطه دوستانه ای داشت و اگر مطلبی را دوست داشت به من بگوید و می خواست كه من انجام دهم، بر روی كاغذ می نوشت و به من می داد و از من هم خواسته بود كه این كار را انجام دهم. می گفت: "با این كار، شاید آن عمل، بیشتر در ذهنمان بماند و به عنوان یك سند محسوب می شود."

البته مانند هر زوجی ممكن بود كه گاهاً كدورت هایی بین ما نیز ایجاد شود، البته نه من اهل ناراحتی بودم و نه ایشان آدمی بود كه دلخوریش نسبت به كسی، كش دار و دامنه دار باشد و خیلی زود گذشت می كرد و مهربان بود.

 معمولاً زندگی با روحانیت، یك ویژگی ها و تمایزاتی با سایر زندگی ها دارد چراكه شاید نسبت به بعضی امور در مقایسه با دیگران، حساسیت بیشتری داشته باشند. آیا نسبت به شما هم این حساسیت ها را داشتند؟

نخیر. اصلاً اینطور نبود. البته یكی ازدلایلی كه ایشان در بوشهر، بنده را انتخاب كرد، خودش گفت كه به علت حجاب شما بوده است. البته نظر هركس برای خودش محترم است و ممكن است برخی از روحانیون، معتقد به بستن روبند یا پوشیه باشند اما ایشان هیچ گاه از من نخواست كه روبند بزنم. اما ایشان نسبت به برخورد با نامحرم بسیار حساس بود و پسندیده نمی دید كه بنده با نامحرمان گفت و گو داشته باشم ولی نسبت به محارم، هیچ مشكلی نداشت.

یك روز در جلسه كاری كه در محل كار برگزار شد و تعدادی از دبیران برای طرح سوالات امتحانات دعوت شده بودند، تعداد آقایان بیشتر از خانم ها بود و باید هر خانم با دو آقا به مشورت و شور می نشستند. اتفاقاً آقای ابراهیمی نیز همراه بود. ایشان با دیدن فضای جلسه به من گفت: من نمی خواهم شما را مجبور به عدم حضور در این جلسه می كنم چراكه شما مختار هستید و هرطور كه صلاح می دانید انجام دهید اما به نظر من، حضور در این جلسه شاید مفید نباشد. بنده نیز وقتی عدم تمایل همسر برای حضور در این جلسه را دیدم، به مسئول آن جلسه گفتم كه من نمی توانم در اینجا حضور داشته باشم چراكه نمی خواهم كاری را انجام دهم كه همسرم بدان راضی نیست و جلسه را ترك كردم.

حرف ها و كارهای مورد نظرشان را با تندی و عصبانیت به من نمی گفت و همواره سعی می كرد كه با لطافت و مهربانی و به نحوی كه باعث ناراحتی بنده هم نشود، آنچه كه مورد نظرش بود را با من در میان بگذارد و همانطوری كه گفتم، سعی می كرد آنچه كه مورد نظرش می بود را بنویسد و به من بدهد چراكه تأثیر نوشتن را بیشتر از بیان می دانست.

حجت الاسلام ابراهیمی به زبان های عربی و انگلیسی هم تسلط داشت و مدتی هم به عنوان مترجم، در سازمان حوزه ها و مدارس مشغول كار بودند. دلیل یادگیری این زبان ها آن هم بدین نحو از سوی آقای ابراهیمی چه بود؟

ایشان قبل از ازدواج به این زبان ها تسلط داشت. كلاس زبان نرفته بود و خودش به روش های مختلف و با تلاش های فراوان سعی در یادگیری زبان می كرد. معتقد بود و می گفت: "یك طلبه باید به زبان های مختلف دنیا مسلط باشد چراكه ما تنها، طلبه ایران نیستیم و اینطور نیست كه اسلام را فقط در ایران گسترش دهیم و باید اسلام واقعی را در كل دنیا بسط دهیم لذا باید با زبان های رسمی دنیا آشنایی داشته باشیم تا بتوانیم حرف، عقیده و هدف خود را به آنها بیان كنیم. هدف یك طلبه باید این باشد كه اسلام را به آنانی كه نمی شناسند، بشناساند."

شما فرزند دارید؟

یك دختر به نام فاطمه داریم.

چه سالی صاحب فرزند شدید؟

همسر شهید: ما حدود هشت سال صاحب فرزند نشدیم تا اینكه به گویان رفتیم و در سال دوم به صورت اتفاقی متوجه نارحتی هایی شدم و حالم خراب شد به نحوی كه از توان ایستادن هم نداشتم. ابتدا گمان می كردم به دلیل دوری از خانواده یا آب و هوا باشد. آقای ابراهیمی خیلی ناراحت شد و زمانیكه به دكتر مراجعه كردیم، گفت كه من باردار هستم. ما خیلی متعجب شده بودیم كه دكتر به ما گفت كه این بچه نتیجه زحمات و تلاش های شما برای اهل بیت(ع) است كه شما در این مدت و در گویان متحمل آن شدید. دخترم در سال1383 به دنیا آمد. اما شهید ابراهیمی هیچ گاه دختر خود را ندید چراكه، فاطمه(دخترم) سه روز بعد از تحویل پیكر شهید ابراهیمی از سوی ربایندگان به ما، به دنیا آمد.\

نام "فاطمه" را خود شما انتخاب كردید و یا اینكه از قبل و با یكدیگر، این نام را برگزیده بودید؟

ما از قبل انتخاب كرده بودیم. ایشان گفته بود: " اگر فرزندم پسر باشد دوست دارم نامش را "حسین" بگذارم تا مانند پدرم، "شیخ حسین" شود و روضه خوان امام حسین(ع) شود. زمانیكه متوجه  شدیم، فرزندمان دختر است، گمان كردم ایشان ناراحت شد لذا به این خ

اطر از ایشان پرسیدم كه آیا شما از اینكه فرزندمان دختر است ناراحت شدید كه ایشان در پاسخ گفت: خیر، "فاطمه" مادر "حسین" است و نام دخترمان را "فاطمه" می گذاریم.

علت سفر شما به گویان چه بود؟

حدود سال ۷۹ بود آقای ابراهیمی به در قالب یك گروه تجاری جهت شناسایی منطقه گویان و وجود شرایط برای انجام كار فرهنگی، به این كشور سفر كرد. بعد از سه ماه از این سفر بازمی گردد و گزارش جامع و كاملی از گویان ارائه می‌كند كه در ‌‌نهایت سبب رضایت مسئول وقت جامعة المصطفی و اعزام آقای ابراهیمی به عنوان مسئول ایجاد كالج اسلامی به كشور گویان می‌شود. من و خانواده آقای ابراهیمی به خصوص مادر ایشان، به هیچ وجه موافق این سفر نبودیم. مادر آقای ابراهیمی می‌گفت: «شما می‌خواهید جایی بروید كه هیچ ایرانی در آنجا وجود ندارد به خصوص اینكه همسر شما هم زن جوانی است و وجود ایشان در آنجا و در آن كشور غریب، خطرناك است. آقای ابراهیمی در جواب مادر خود گفت:» من به عشق اهل بیت (ع) می‌روم و خودشان هم به ما كمك می‌كنند. «آقای ابراهیمی آنقدر نسبت به كار خود توضیح داد تا در ‌‌نهایت، همگی متقاعد شدیم و پذیرفتیم و در ‌‌نهایت، ۲۵اسفند ۱۳۸۰ به سمت گویان حركت كردیم.

ما به صورت ترانزیتی رفتیم. ابتدا به هلند سپس ونزوئلا و بعد به ترینیداد و از آنجا نیز به گویان رفتیم.

برای شما سخت نبود كه كار و محل زندگی خود را رها كرده و به كشور غریبی می روید كه حتی سفارتخانه ای هم در آنجا وجود نداشت؟

طبیعتاً مشكلات فراوانی داشتم. آموزش و پرورش به دلیل اینكه ما برای كار تبلیغی به گویان می رفتیم، مخالفتی نكرد و به من مرخصی بدون حقوق داد و به مدت 2سال به این كشور رفتم. البته اعتقاد من این است كه وقتی یك خانم با آقایی ازدواج می كند، وظیفه اش این است كه در خوشی ها و ناخوشی ها با او همراه باشد و همچنین به دلیل اینكه در ابتدا قرار بود آقای ابراهیمی به مدت یك سال به گویان برود، من نمی توانستم ایشان را تنها بگذارم. هرچند به دلیل عملكرد خوب و مثبتی كه آقای ابراهیمی داشت، مأموریت ایشان تمدید شد و قرار شد كه یكسال دیگر، آقای ابراهیمی در این كشور بماند.

با این حال زمانیكه به گویان رسیدیم و وارد فضای جامعه شدیم، بسیار متعجب شدمو با تحیر فراوان با خود گفتم كه ما كجا آمده ایم. احساس می كردم كه آنجا آخر دنیا است. ما شب به این كشور رسیدیم و فاصله فرودگاه تا شهر نیز بسیار زیاد بود. مسیر ما آكنده از درخت و سراسر جنگل بود. در آنجا به آقای ابراهیمی گفتم كه اگر صد نفر را هم در اینجا به قتل برسانند، هیچ كس متوجه نمی شود؛ حدود 2سال بعد، آقای ابراهیمی را در این جنگل ها به شهادت رساندند و هیچ كس هم متوجه نشد و اگر فشار ایران نبود و خودشان جنازه را تحویل نمی دادند، شاید سال ها، پیكر ایشان مخفی می ماند.

گویان كشور عقب افتاده ای بود و من یك بار به آقای ابراهیمی گفتم كه شما با این سطح سواد و با این اطلاعات جامعی كه داری چرا به این كشور آمده ای؟ ایشان در جواب من می گفت: "شما اصل هدف را گم نكن و ببین كه ما برای چه هدفی به این كشور آمده ایم. من اینجا برای خوش گذرانی نیامده ام و آمده ام تا برای اهل بیت كار كنم."

در ابتدا، فردی قرار بود كه مكانی را برای آموزش تهیه كند. وی یك مكان مسكونی را خریداری كرده بود اما آقای ابراهیمی مخالفت كرد چرا كه مكان مسكونی، فضای مناسبی برای برگزاری كلاس های آموزشی نیست. در نهایت، فضای دیگری خریداری شد. برای مدتی در همان ساختمانی كه برای كالج اسلامی تهیه شده بود زندگی كردیم. طبقات مختلف را آماده كردیم و اتاق ها را مهیای فضای آموزشی ساختیم. آقای ابراهیمی، كامپوترها را تدارك دید و با یكدیگر، كتاب هایی كه از قبل آورده بودیم را در كتابخانه ها قرار دادیم. ایشان لباس كارگری پوشید و در و دیوارهای كالج را رنگ آمیزی كرد. حتی گاهی اوقات شب ها با یكدیگر جلوی درب كالج می رفتیم و آنجا را با آب و جارو تمیز می كردیم. آقای ابراهیمی همیشه تأكید می كرد: "خودمان تا آنجاییكه می توانیم كار كنیم تا هزینه غیر لازم از اموال بیت المال پرداخت نكنیم و در صرف اموال بیت المال دقت كنیم.

چند ماه بعد از آماده سازی كالج، خانه ای تهیه كردیم و در آنجا مستقر شدیم و آقای ابراهیمی هر روز از منزل به كالج می رفت و برای ناهار به منزل بازمی گشت و دومرتبه به كالج می رفت و تا آخر شب در آنجا به دنبال كارها بود. ایشان دست تنها بود و حتی یك ایرانی هم آنجا نبود كه كمك حال ایشان باشد و گاهی اوقات خودم با ایشان به كالج می رفتم و در كارها به ایشان كمك می كردم. آقای ابراهیمی به تنهایی به اندازه چند نفر كار می كرد.

گویان به لحاظ آب و هوایی هم در وضعیت بسیار بدی قرار داشت. آنقدر آب آشامیدنی این كشور بد بود كه وقتی چند روز حمام می رفتیم و دوش می گرفتیم، كف حمام، كاملاً زرد می شد. آب آشامیدنی آنجا بسیار كثیف بود و برای آب خوردن از آب تصفیه شده استفاده می كردیم. هوای گویان هم در وضعیت متعادلی قرار نداشت، یا آفتابی و سوزان بود و یا آنقدر باران میامد كه سیل به راه میافتاد.  

با مردم گویان مشكلی نداشتید؟ آیا می توانستید به راحتی با یكدیگر ارتباط برقرار كنید؟

خیر. در خیابان كه راه می رفتم، به دلیل حجابی كه داشتم، زمانی كه آقایان از كنار من عبور می كردند به بنده سلام می كردند و می گفتند: سلام  sister. با اینكه به زبان انگلیسی صحبت می كردند اما در مواجهه با مسلمانان، hello یا hi نمی گفتند و می گفتند "سلام". جالب اینجاست كه برای "خداحافظی" هم "سلام" می گفتند.      

شبی كه آقای ابراهیمی ربوده شد، صبح آن روز در جست و جوی كرایه محلی برای عده ای از شیعیانی بود كه از یكی از جزایر گویان به كالج اسلامی می آمدند. ایشان مقدمات حضور این گروه از شیعیان را فراهم كرده بودند و قرار بود فردای آن روز، قراردادی برای كرایه محل، بسته شود تا شرایط برای حضور شیعیانی كه چند روز آینده به كالج اسلامی می آمدند آماده شود.

از چگونگی شهادت پر ابهام شهید ابراهیمی بفرمایید. 

 فردی به نام "موسی" در كالج اسلامی مشغول كار بود. این فرد قبل از حضور ما در گویان، در كالج اسلامی كار می كرد و كارهای مختلفی در كالج انجام می داد. آقای ابراهیمی، اتاقی هم در همان كالج به "موسی" داده بود و همانجا زندگی می‌كرد. شب حادثه، دیر وقت بود و من در آشپزخانه مشغول كار بودم كه تلفن زنگ خورد. ناگهان موسی به من گفت كه باید به كالج بروم، مشكلی پیش آمده و سقف اتاق كامپیوتر، نَم داده و آب در حال چكیدن بر روی كامپیوترهاست. گفتم كه الان دیر وقت است و بگذارید برای فردا. آقای ابراهیمی گفت: "ممكن است تا فردا مشكلی پیش بیاید و اموال بیت المال صدمه ببیند." گفتم اگر می‌روی پس سریع برگرد. گفت: اگر نگران می‌شوی، بیا باهم برویم. من آن روز برعكس روزهای دیگر كه معمولاً با ایشان به كالج می‌رفتم، به دلیل فعالیت زیاد و همچنین به دلیل اینكه وضعیت بدنی مناسبی نداشتم، توان كافی برای همراهی با آقای ابراهیمی را نداشتم.

دقایقی گذشت كه آقای ابراهیمی رفته بود كه تلفن زنگ زد. آقا محمدحسن بود. گفت: هیچ خبر و مشكلی نبود و می خواهم به منزل بیایم، شما نگران نباشید. گوشی را قطع كردم و منتظر آقای ابراهیمی شدم اما ساعت‌ها در حال گذر بود و هیچ خبری از ایشان نمی‌شد. هرچقدر به موبایلش هم زنگ می‌زدم پاسخگو نبود، با كالج تماس گرفتم، كسی جواب نداد. خیلی نگران شدم. نگرانی مرا نمی‌توانید درك كنید. تصور كنید، من هشت ماهه باردار و در یك كشور غریب بودم، هیچ هم‌زبانی نداشتم و امیدم بعد از خدا و اهل بیت(ع)، به آقای ابرهیمی بود. یك روز به آقای ابراهیمی گفتم كه اگر شما روزی بروید و دیگر برنگردید، تكلیف من در اینجا چه می‌شود؟ ایشان گفت: "شما خدا را دارید. گفتم درست است كه من خدا را دارم ولی من به عنوان یك زن در این كشور غریب، وحشت می كنم، همینطور هم شد.

نیمه شب حدود ساعت یك، با یكی از دوستان آقای ابراهیمی در گویان به نام اسامه یوسف كه یكی از شیعیان این كشور بود، تماس گرفتم. به او گفتم كه شیخ ابراهیمی، ساعاتی است كه از منزل بیرون رفته و هنوز برنگشته، لطفاً شما پیگیری كنید. گفت: "شما قطع كنید و من پیگیری می‌كنم و به شما خبر می‌دهم. ساعتی گذشت اما خبری نشد. دومرتبه خودم تماس گرفتم. گفت: "شیخ ابراهیمی kidnap". گفتم یعنی چی؟ گفت: شیخ ابراهیمی را ربودند. ناگهان از حال رفتم.

ظاهراً تیری هم به سمت "موسی" شلیك كرده بودند، البته به او نزدند و به كنار پای "موسی" شلیك كردند و تیر بعد از برخورد با زمین، به پای "موسی" برخورد و تنها خراشی پیدا می‌كند و به بیمارستان منتقل می‌شود. آنطوری كه بعدها به ما توضیح دادند، ظاهراً این كار نیز برنامه‌ریزی شده بوده و اتفاقی نبوده است.

دقیقاً روز ربایش مصادف با تعطیلی 14روزه مسیحیان بود و كشور نیز عملاً در كما فرو رفته بود. آن‌ها به شكلی برنامه‌ریزی كرده بودند كه پس از ربایش، به هیچ ارگان و سازمانی دسترسی نداشته باشیم، همه جا در تعطیلی به سر می‌برد. با آقای سبحانی، سفیر ایران در ونزوئلا تماس گرفتم و ماجرا را برای ایشان تعریف كردم. آقای سبحانی به من گفت: "من خانواده‌ام را برای تعطیلات به یكی از شهرهای ونزوئلا برده‌ام اما برای پیگیری این قضیه برخواهم گشت. آقای سبحانی فردای آن روز به گویان آمد و شروع به پیگیری‌های فراوان كرد. بعد از مدتی با تعجب به من گفت: "هیچ چیزی به من نمی‌گویند و پلیس هیچ‌گونه همكاری با من نكرده و هیچ كمكی نمی‌كند.

من با تهران تماس گرفتم و با هركسی كه م‌ توانست كاری انجام دهد، ماجرا را گفتم. تعدادی از خانم‌های گویان كه با آنها رابطه دوستی داشتیم، چند روزی به منزل ما آمدند كه من تنها نباشم.

از فردای شب حادثه، پلیس گویان دائماً در منزل ما رفت و آمد داشت و مدام مرا مورد بازجویی قرار می‌داد و سوالات مختلفی از من می‌كرد. علت حضور ما در گویان، علت ربایش آقای ابراهیمی و مواردی از این دست، از جمله سوالاتی بود كه پلیس گویان از من می‌پرسید. من و آقای ابراهیمی از قبل قرار گذاشته بودیم كه اگر اتفاقی افتاد، بگوییم ما در ایران كار تجاری می‌كردیم و در اسلام آمده است كه بخشی از پول خود را به عنوان خمس و زكات پرداخت كنید، ما هم بخشی از پول خود را به گویان آورده‌ایم تا در جهت خیر به تعدادی از كسانی كه سواد ندارند، به صورت رایگان علم‌آموزی كنیم. من هم دقیقاً همین را به بازجویان و پلیس گویان گفتم. آنقدر افراد مختلف در منزل ما رفت و آمد می‌كردند و من نیز دائماً بر روی مبل نشسته بودم و به سوالات آنها پاسخ می گفتم كه هنگام شب، پاهای من وَرم می‌كرد.

شب‌ها تا صبح از نگرانی، ذكر می گفتم و دعا می كردم. به دلیل اینكه وضعیت مناسبی به خاطر وضع حمل و بارداری‌ام نداشتم، امكان بازگشت من به ایران نبود لذا بعد از دو هفته مادر و عموی من برای كمك به گویان آمدند. 34روز از زمان ربایش شهید ابراهیمی گذشته بود كه یك شب در حال خواندن آیه‌ای از قرآن بودم كه روایت شده بود، اگر این آیه صد مرتبه خوانده شود، گمشده خود را پیدا خواهید كرد. بعد از پایان این صد مرتبه، در حدود ساعت یك خواستم استراحتی كنم و هنوز چشمانم را بر روی هم نگذاشتم كه تلفن زنگ خورد. گوشی را برداشتم. خانومی گفت: "من خبرنگار هستم و جسد شوهر شما را پیدا كرده‌ام، پلیس به شما در این رابطه، اطلاعی داده است؟" با شنیدن این خبر ناگهان از حال رفتم.

حدود 20دقیقه نگذشته بود كه زنگ خانه خورد. آنقدر آدم جلوی درب منزل ما جمع شده بود كه گویی صحرای محشر بود. از تمام روزنامه‌ها، خبرگزاری‌ها، صدا و سیما و رسانه‌های مختلف جلوی درب منزل ما جمع شده و عكس‌هایی از پیكر شهید ابراهیمی گرفته بودند تا برای شناسایی به ما نشان دهند. حال بنده خیلی بد بود و عموی من اجازه خارج شدن از خانه را به من نمی‌داد و خودش جلوی درب رفت. عموی من، فیلم را دید و تمام كسانی را كه در جلوی درب تجمع كرده بودند را متفرق كرد. بعد از دقایقی به منزل بازگشت و گفت: " اینها دروغ می‌گفتند و آن جسدی كه من دیدم به هیچ وجه جسد آقا محمدحسن نبود و كس دیگری بود. شروع كرد به ما دلداری دادن و در نهایت، ما نیز پذیرفتیم و قانع شدیم و گمان كردیم كه راست می‌گوید. ما تا صبح بیدار بودیم و دائماً در حال دعا و راز و نیاز بودیم.

اول صبح، چند ماشین پلیس جلوی درب منزل ما آمدند تا من را به برای شناسایی جسد ببرند. عموی من مخالفت كرد و گفت: "ایشان باردار است و وضعیت خوبی ندارد و ممكن است آنجا حالش خراب شود و برای بچه‌اش اتفاقی بیافتد. در نهایت خودش رفت. از آنجا با من تماس گرفت و گفت: "دقیقاً می‌دانی وقتی شیخ حسن از منزل خارج شد، دقیقاً چه لباسی پوشیده بود؟ " به او گفتم. گفت: "روی زیرپوش شیخ حسن علامتی نبود؟" به او گفتم. دو مرتبه پرسید: "در بدن شیخ محمد حسن نشانه‌ای وجود دارد تا ما بتوانیم او را تشخیص دهیم؟" گفتم بله یك دندان فلزی در دهانش دارد. دائماً می‌پرسیدم كه خودش است؟ عمو من نیز می‌گفت: "نه، نگران نباش، همینطوری می‌پرسم و اینها دروغ می‌گویند و جنازه محمد حسن وجود ندارد."

تیم كارشناسی و تجسسی كه از ایران آمده بود به عموی من گفتند كه ما به آنجایی رسیده‌ایم كه حجت‌الاسلام ابراهیمی را به شهادت رسانده‌اند اما هنوز نمی‌دانیم توسط چه كسی و در كجا به شهادت رسیده است. بچه‌های وزارت اطلاعاتی كه از ایران به گویان آمده بودند گفته بودند كه ما پیگیر هستیم، به هر نحوی كه شده، محل شهادت ایشان را پیدا كنیم.

زمانی كه عموی من به منزل بازگشت، از او وضعیت شهید ابراهیمی را جویا شدم كه به من گفت: "هیچ مشكلی پیش نیامده و حداكثر تا دو سه روز آینده بازمی‌گردد. سپس برای تهیه بلیط برای بازگشت به ایران، از منزل خارج شد. به عمو گفته بودند كه هرچه سریع‌تر، خانواده شهید ابراهیمی را از گویان خارج كنید چرا كه ممكن است همسر و فرزند ایشان را هم به قتل برسانند و مدتی است كه اینها را نیز زیر نظر دارند.

دو روز قبل از خروج ما از گویان، دخترم به دنیا آمد و در نهایت و پس از شناسایی دقیق جنازه توسط عموی بنده و به صورت كاملاً مخفیانه و به نحوی كه هیچ كس متوجه نشود، از گویان خارج شدیم. خروج ما از گویان در صورتی بود كه من هنوز از شهادت شهید ابراهیمی خبری نداشتم.

كجا با پیكر شهید ابراهیمی روبه رو شدید؟

زمانی كه ما به قم رسیدیم، 10روز از تولد دخترم گذشته بود. تمام اقوام و آشنایان از شهادت شهید ابراهیمی خبر داشتند و تنها من بودم كه خبری نداشتم. تا اینكه فردای آن روز، پدر شهید ابراهیمی خبر شهادت شیخ محمدحسن را به من دادند. اما من به هیچ وجه نتوانستم پیكر اصلی شهید ابراهیمی را ببینم و خواستم تصویری كه از شهید ابراهیمی در زمان زنده بودنشان داشتم، همواره در ذهنم بماند چرا كه وضعیت شهادت ایشان بسیار دردناك بود. نیمه‌ای از سر شهید ابراهیمی به دلیل تیرهای فراوان، كاملاً از بین رفته و تنها نیمی از سر مانده بود و همان را نیز در ملحفه‌ای جدا از پیكر قرار داده بودند. انگشتانش را قطع كرده بودند، ناخن‌هایش را كشیده بودند و سینه شهید به واسطه ضربات سنگین و یا احتمالاً سوزاندن، كاملاً سیاه شده بود.  

آیا هنوز مشخص نشده كه چه كسی حجت‌الاسلام ابراهیمی را به شهادت رسانده است؟

زمانی كه در گویان بودیم، خانم شیعه‌ای كه از دوستان ما و كاركنان وزارت كشور گویان بود با منزل ما تماس گرفت و گفت: "من دیگر نمی‌توانم به منزل شما بیایم چرا كه ما نیز زیرنظر هستیم. فقط باید مطالبی به شما بگویم. نامه‌های فراوانی از سوی افراد و گروه‌های مختلف به وزارت اطلاعات گویان علیه حجت‌الاسلام ابراهیمی مبنی بر تروریست بودن و حضور ایشان در بمب‌گذاری‌های گوناگون به ویژه 11سپتامبر آمده بود كه بر این اساس، یك هفته قبل از ربایش شهید ابراهیمی یك هیئت هفت نفره از آمریكا به گویان آمد و جلسه مخفیانه برگزار كردند. در این جلسه گفته بودند كه تعدادی شیعه در گویان به رهبری یك ایرانی وجود دارند كه با وجود اندك بودنشان كارهای ریشه‌ای و مهمی انجام می‌دهند و در حال شیعه كردن مردم هستند و ممكن است برای كشور خطرناك باشد."

خوابی هم در روز تولد دخترم،"فاطمه"، دیدم كه آقای ابراهیمی وارد منزل شد. با تعجب به او گفتم شما كجا بودی، بیا "فاطمه" به دنیا آمده است. شهید ابراهیمی در حالی كه بسیار نارحت و غمگین بود، یك نگاه غمناكی از دور به "فاطمه" كرد و گفت كه باید بروم. گفتم كجا می‌خوای بری، شما تازه آمده‌ای، اگر از خانه بیرون بری ممكن است شما را بگیرند، اصلاً شما كجا بودی؟ شهید ابراهیمی گفت: "مگر تو نمی‌دانی كه من دست آمریكایی‌ها بودم؟ گفتم كه نه، من نمی‌دانستم. گفت: "من باید بروم و اما زود برمی‌گردم."

بعد از بازگشت ما از گویان، وزیر كشور و اطلاعات این كشور بركنار شدند و ما احتمال می‌دهیم كه برخی از دولتمردان گویان به دلیل حضورشان در ماجرای قتل شهید ابراهیمی، از كار بركنار شدند تا دولت این كشور متهم به دخالت در شهادت شهید ابراهیمی نشود. همچنین آقای سبحانی سفیر ایران در ونزوئلا پیگیری‌های فراوانی انجام داد و دو تن از بهترین وكلای انگلستان را به كار گرفت اما آن وكلا در میانه كار خود، از ادامه همكاری انصراف دادند.

هم‌اكنون چه خواسته‌ای از شهید ابراهیمی دارید؟

 تنها خواسته من این است كه دست مرا بگیرند و مرا شفاعت كنند.

معرفی برخی از گروه­های تجزیه طلب كشور

سیاری از  احزاب و گروه­های فعال قومی در سالهای اخیر به گونه­ای هماهنگ و منسجم از طرق مختلف به ویژه از طریق تاسیس وب سایتهای اینترنتی و راه­اندازی شبكه­های ماهواره­ای رادیویی و تلویزیونی درحال تغذیه مخاطبان خود هستند. در ادامه به معرفی برخی از این احزاب و گروه­ها خواهیم پرداخت.

 

1- پارت آزادی كردستان

پارت آزادی كوردستان سال ۱۹۹۱ تاسیس شد و تا قبل از كنگره‌ اول پارت آزادی كوردستان در سال ۲۰۰۶ با نام اتحاد انقلابیون كردستان نامیده ‌میشد. بعد از كنگره ‌اول نام پارت آزادی كوردستان را برای خود برگزید. پارت آزادی كوردستان یكی از احزاب استقلال طلب كردستان است و هدف خود را در نهایت استقلال هر چهاربخش كردستان میداند. پارت آزادی خود را میراث دار معنوی و پرچمدار پیام رهبران كرد میداند. حسین یزدان پناه بعد از ۱۵سال سمت دبیركلی، با خواست خویش كنار رفت و علی قاضی محمد، فرزند قاضی محمد به ریاست حزب انتخاب گردید. همچنن بااصرار و پافشاری اعضای كنگره، حسین یزدان پناه سمت جانشینی رئیس حزب را پذیرفت.  پارت آزادی كوردستان برای برچیدن بساط غاصبان، آزادی كوردستان و تاسیس و حفاظت از جمهوری كوردستان استفاده‌ از هرسلاح و هرگونه تكنیك امروزیی را برای به زانو در آوردن دشمنان كورد و دفاع از كوردستان را برخود جایز میداند و از تمام شیوه‌های مبارزه‌ و به عنوان نمونه مبارزه‌ مسلحانه‌ برای جنگ آزادی سرزمین و استقلال كوردستان بهره‌ میگیرد. در سفری كه كادر اصلی این حزب اخیراً به ایالات متحده داشتند به گرمی ازسوی مقامات آمریكایی مورد استقبال قرار گرفتند.

 

2- حزب كارگران كردستان

این حزب در سال 1978 توسط عبدالله اوجالان  تاسیس شد. اوجالان متولد 1949 میلادی، شهر اورفا در تركیه است. در سال 1978 میلادی با چند نفر دیگر از دوستانش حزب كارگران كردستان یا همان پ.ك.ك را تشكیل دادند. هدف این گروه چند نفره ایجاد كردستان بزرگ و مستقل كه شامل هر چهار بخش كردستان عراق، تركیه، سوریه و ایران میشد، بوده است. اوجالان سالهای اولیه كار حزبی خود را در دره بقا، واقع در لبنان، شروع و بعدها بهدلیل رابطه خوبی كه با حافظ اسد داشت، در پایتخت سوریه پایگاه خود را برای آموزش افراد علیه تركیه تأسیس كرد. در 15 آگوست سال 1984 میلادی، جنگ نظامی علیه تركیه را شروع كرد. سال 1999 میلادی در روز 15 فوریه در نایروبی، پایتخت كنیا دستگیر و به تركیه تحویل داده شد. از آن زمان تاكنون در زندان ایمرالی تركیه محبوس است.[1]

 

3- حزب دموكرات كردستان

پس از اشغال ایران توسط شوروی در جنگ جهانی دوم برخی از فعالین كرد ازجمله قاضی محمد و مصطفی بارزانی با پشتیبانی شوروی درصدد تاسیس یك دولت مستقل كرد برآمدند. پس از اعدام قاضی محمد، مصطفی بارزانی كه به عنوان فرمانده لشگر كردهای معترض علیه حكومت مركزی ایران فعالیت می­كرد به همراه دیگر فعالین كرد حزب دموكرات كردستان را در سال 1946 بنیان نهاد. عبدالرحمن قاسملو و صادق شرفكندی رهبران بعدی این تشكیلات در ایران بوده اند. رهبر فعلی شاخه ایران حزب دموكرات كردستان مصطفی هجری می­باشد.[2] همچنین مسعود بارزانی رهبری حزب دموكرات كردستان شاخه عراق را عهده دار است.

 

4- سازمان انقلابی زحمت كشان كردستان

این سازمان با تمایلات چپ گرایانه در سال 2000 توسط عبدالله مهتدی تاسیس گردید. مهتدی وی متولد سال 1328 در شهرستان بوكان و از اعضای اصلی حزب كمونیست ایران بود. در سال ۱۳۴۸ شمسی با تعدادی از همفكران خود حزب را تأسیس كرد تا سال 1362 دبیركلی آن را برعهده داشت. در زمان وی كوموله با تدارك گسترده نظامی به مقابله با جمهوری اسلامی پرداخت و در جریان دفاع مقدس، بهطور رسمی وارد جنگ با كشورمان شد. نامبرده در سال ۲۰۰۰ میلادی بههمراه بخش اعظم كادرها و اعضای كوموله از حزب كمونیست ایران انشعاب كرد و كوموله را دوباره بازسازی كرد.[3]

 

5- پژاك

این تشكیلات با رویكردی كاملاً چپ­گرا در سال 2003 توسط عبدالرحمن حاجی احمدی تاسیس شد. وی متولد شهر نقده، از توابع استان آذربایجان غربی، است. او سابقا عضو و یكی از فرماندههای حزب دموكرات كردستان بوده كه بعدها به دلیل افراط و تندروی در مسائل نظامی، از این حزب اخراج و به آلمان پناهنده شد. حاجی احمدی همانجا با دختری آلمانی ازدواج كرد كه البته بعدها از او جدا شد. حاجی احمدی اكنون در شهر كلن آلمان زندگی میكند و هر از چند گاهی از طریق فرودگاه بینالمللی اربیل (هولیر) واقع در كردستان عراق، به قندیل، مركز فرماندهی فرقه پژاك سفر میكند. او از همان بدو تأسیس تاكنون رییس این فرقه است. طبق مقررات داخلی فرقه، بهار امسال باید یكی دیگر این سمت را برعهده میگرفت؛ اما بهدلیل نیافتن شخص موردنظر كه همسو با اهداف و شخصیت آنها باشد، همچنان دوره ریاست حاجی احمدی را افزایش دادهاند. وی سال گذشته توسط پلیس آلمان دستگیر شد، اما با فشار آمریكاییها آزاد شد.[4]

 

6- جبهه متحد بلوچستان

جبهه متحد بلوچستان طرفداران فدرال خود را طرفدار حقوق بشر ، دموكراسی ، جمهوریخواهی، فدرالیسم و جدایی نهاد دین و قدرت معرفی نموده است و تاكید نموده كه این جبهه مخالف قهر و خشونت، و طرفدار روش‌های مسالمت‌آمیز در سیاست‌ورزی، مبارزه براى  رسیدن به حقوق خود است.  این جبهه با حمایت از فعالین قومی تمامی گروه­های قومی غیر از گروه­هایی كه سابقه جنایی در ایران را دارند دعوت به اتحاد و همیاری نموده است.[5]

 

7- جنبش ملی بلوچستان

این جنبش فعال در منطقه بلوچستان در مانیفست منتشر شده خود را اینگونه معرفی نمئده است:« "جنبش ملی بلوچستان" (زرمبش)، یك جریان سیاسی است كه جنبش ملت بلوچ را به پیش میبرد. زرمبش، بلوچ را یك ملت میداند كه سرزمین اجدادیش در اشغال است. از این رو مبارزه ملی بلوچستان، یك مبارزه رهائی بخش بر علیه اشغالگری و برای استقلال بلوچستان است. در این مبارزه رهائی بخش، ملت بلوچ دارای حق دفاع از هویت ملی و برقراری حاكمیت ملی بلوچ و استقلال سرزمینش است. زرمبش اساساً بلوچستان را یك سرزمین واحد و یكپارچه میداند. از آن جایی كه بخش غربی بلوچستان در اشغال ایران است و مبارزات رهائی بخش ملت بلوچ، بنابر شرایط ژئوپلیتیكی موجود، در بخشهای منقسم بلوچستان، در ابعاد متفاوت شكل گرفته است و سرآغاز مبارزه زرمبش در بلوچستان غربی بوده است، و نیز بنابر شرایط ژئوپلیتیكی منطقه و جهان و حكمت عمل سیاسی، این روند، بمبارزه در بلوچستان غربی، بر علیه اشغالگری ایران تمركز دارد. مبارزه رهائیبخش ملی ِ زرمبش در بلوچستان غربی، همسو با مبارزات رهائیبخش در تمامیت  بلوچستان برای كسب استقلال خواهد بود.»[6]

 

8- جندالله

جنبش مقاومت مردم ایران(جندالله) در سال 1382 بنیانگذاری شد و فعالیتهای خود را علنی ساخت.[1] رهبری این گروه را جوانی از طایفه ریگی بلوچستان به نام عبدالمالك(عبدالمجید) ریگی برعهده داشت. این گروهك تروریستی از جمله اهداف خود را دفاع از حقوق ملی و مذهبی قوم بلوچ و اهل سنت در استان سیستان و بلوچستان اعلام كرده است.[2] این گروهك از سال 1382 تا اواخر 1388 اقدامات روریستی فراوانی را علیه مردم و  مقامات ایرانی انجام داد. در تاریخ ۲۳ تیر ۱۳۸۸، سیزده عضو این گروه در استان سیستان و بلوچستان اعدام شدند.[3] هم‌چنین در تاریخ ۲۹ آذر ۱۳۸۹، یازده هوادار گروه جندالله در زندان زاهدان اعدام شدند. اتهام این افراد، «افساد فی‌الارض و محاربه با خدا و رسول و مقابله با نظام» عنوان شده‌بود. [4] بامداد روز سه‌شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۸، وزارت اطلاعات ایران اعلام كرد كه عبدالمالك ریگی، رهبر این گروه و نیز نفر دوم گروه جنداالله در طی یك عملیات دستگیر شده‌اند. جمهوری اسلامی ایران عبدالمالك ریگی كه به «محاربه و فساد فی الارض» متهم شده بود را بامداد یكشنبه ۳۰ خرداد ١٣٨٨ اعدام كرد. همچنین مقامات امنیتی پاكستان اعلام كردند كه در تاریخ ۲۴ دسامبر ۲۰۱۰ موفق به دستگیری عبدالرئوف ریگی جانشین فرمانده گروهك جندالله شدند.

 

9- حركت بیداری ملی آذربایجان جنوبی

به عقیده افرای چون محمودعلی چهرگانی كه از اصلی­ترین موسسین این جنبش هستند این سازمان به عنوان تشكیلاتی نوپا هدفش اعاده كلیه حقوق از دست رفته خود و همچنین سایر ملل تحت ستم در كشوری است كه ایران خوانده می شود.(تا اواخر قاجاریه، نام این سرزمین "ممالك محروسه ایران" نامیده می شد و با ظهور دیكتاتوری رضاشاهی به ایران، تغییر نام یافت) و این جنبش كه از دهه هفتاد شمسی، روز به روز منسجم تر و متشكل تر می شود، خود را بر شانه های جنبش پیشینش در دهه بیست شمسی استوار ساخته است كه با همكاری شوونیسم و امپریالیسم آن روز، در سال 1325 و پس از یك سال حكومت خودمختار آذربایجان،نابود گردید. هزاران هزار از بهترین جوانانش به جرم های نكرده و اتهام های واهی توسط دژخیمان سلطنت طلب  و نژادپرست رژیم پهلوی، قتل عام شدند و هزاران هزار از مردمش تبعید و یا مجبور به ترك وطن گردیدند.  در بخش دیگری از اهداف این گروه با اشاره صریح به خواست تجزیه­طلبی آمده است: « با توجه به اینكه وطنمان آذربایجان بدلیل سیاست امپریالیستی روسها در سالهاﻯ 1813 و 1828 تحت معاهده هاﻯ گلستان و تركمان چاﻯ به دو نیمه تقسیم شده است،  نیمه شمالی وطنمان امروز مستقل است و نیمه جنوبی وطنمان تحت استعمار شوونیستهاست این واقعیت سیاسی را GAMOH تحت نام واقعی خود یعنی حركت بیدارﻯ  آذربایجان جنوبی بكار می برد.»[5]. یكی از شعارهای اصلی این حركت كه برای اولین بار از دهان چهرگانی خارج شد عبارت است از: « ملل با شرف زیر پرچم خود زندگی می كنند و جغرافیاﻯ ملی سیاسی خود را خود تعیین می كنند »[6]

 

10- جبهه دموكراتیك مردمی احواز

این تشكیلات كه به ویژه در سالهای اخیر به شكل بسیار فعال دامنه اقدامات گوناگون خود را وسعت بخشیده است در سالهای اخیر اقدام به فعالیتهای خرابكارانه فراوان ازجمله بمب گذاری و فعالیتهای تروریستی نموده است. سابقه فعالیت این گروهك به جبهه خلق عرب در ابتدای انقلاب باز می­گردد. درواقع الاحوازی سازمان احیاشده گروهك خرابكار جبهه خلق عرب در اوالی انقلاب می­باشد كه مجدد در یك دهه گذشته فعال گردیده است. ازجمله اهداف اصلی این گروهك تجزیه نواحی عرب نشین خوزستان می­باشد. تجزیه طلبان الاحوازی كه مقر اصلیشان در شهر لندن است در سالهای اخیر تحركاتی را در جنوب ایران آغاز و درگیری های مسلحانه ای را ایجاد كرده اند. این تجزیه طلبان با تمسك به قوم گرایی عربی اعتقاد دارند كه از سال 1925 میلادی، فارس ها منطقه الاحواز را اشغال كرده و اكنون فارسها بایستی به اشغال اهواز پایان دهند. این گروه جدایی طلب شهرهای خوزستان را به نام اختصاری جدایی طلبانه مانند شهر آبادن را "عبادان" و خرمشهر را "محمره" و شهر شادگان را "فلیحه" نامیده اند. «خالد عبدیان» كه از عناصر شناخته شده تشكیلات دوستی اهواز و انگلیس است در ادعایی گفته است، دولت ایران اقدام به جداسازی عرب های خوزستان از خاك و آشیانه شان می كند و زمینهای آنها را به زور تصاحب كرده و آنها را از شهر اهواز خارج می كند. از عناصر  اصلی این فرقه جدایی طلب می توان به «شیخ محمد الكاظم الخاقانی» اشاره كرد كه در ماه مارس سال 2007 میلادی در جلسه ای كه در مجلس اعیان انگلیس با همكاری انجمن "هنری جكسون" برگزار گردید شركت كرد و در آن جلسه ادعا می كند كه برای طرح توسعه نیشكر در خوزستان بیش از دویست هزار هكتار از اراضی متعلق به مردم خریداری شده است و در توسعه صنعت بكار رفته است. او مدعی می شود این  از پروژهایی است كه برای نابودی زندگی مردم اهواز و نابودی عربها درنظر گرفته شده است.[7] از آخرین اقدامات این گروهك تجزیه طلب می­توان به راهپیمایی توام با خشونت این گروهك و طرفدارنش در منطقه حمیدیه در شب و روز عید سعید فطر در شهریور ماه 1390 اشاره كرد.[8]

  

احزاب و گروه­های فعال قومی كه به برخی از آنها اشاراتی گردید علاوه بر داشتن وب سایتهای اینترنتی فعال در سالهای اخیر با راه ­اندازی شبكه ­های ماهواره­ای رادیویی و تلویزیونی به فعالیت گسترده علیه دولت مركزی ایران پرداخته ­اند. رادیو صدای آذربایجان، كوموله تی وی، رادیو صدای كردستان، تیشك، روژهلات، زاگرس، گلی كردستان، میزوپوتامیا، گونازتی وی، الاحواز تی وی، شبكه حزب مردمی بلوچستان و . . . ازجمله شبكه­ هایی هستند كه فعالیتشان به ویژه در سالهای اخیر گسترش یافته است. برخی از این شبكه­ ها مثل گوناز تی وی و شبكه تلویزیونی الاحوازی طی سالهای اخیر  راه­ اندازی شده­ اند.

 

منبع : مرکز اسناد انقلاب اسلامی

بدون شرح ...

ریشه‌یابی حوادث الانبار از سقوط رژیم صدام تا شکل‌گیری داعش

خبرگزاری فارس: ریشه‌یابی حوادث الانبار از سقوط رژیم صدام تا شکل‌گیری داعش

نیروهای امنیتی و نظامی عراق، در کنار نیروهای قبایل محلی روز چهارشنبه گذشته عملیات پاکسازی شهرها و مناطق مختلف استان «الانبار» از لوث گروهک‌های تروریستی مسلح وابسته به گروه القاعده و همچنین گروه تروریستی «امارت اسلامی عراق و شام» یا همان داعش را آغاز کردند.

نگاهی به موقعیت استان الانبار

استان «الانبار» در غرب عراق واقع شده و از جمله استان‌های بزرگ عراق از حیث مساحت تلقی می‌شود، به گونه‌ای می‌توان گفت، این استان یک سوم مساحت عراق را با 500.138 کیلومتر مربع به خود اختصاص داده است و جمعیتی بالغ بر یک میلیون و 900 هزار نفر – براساس آمار ژوئن سال 2013 میلادی – نفر را در خود جای می‌دهد.

این استان از لحاظ جغرافیایی از شمال به دو استان «صلاح الدین» و «نینوا» و همچنین از ناحیه شمال غربی با کشور سوریه، از غرب با اردن، از شرق با بغداد، از جنوب با عربستان سعودی و از جنوب شرقی با دو استان کربلا و نجف همجوار است.این استان متشکل از 8 شهرستان به نام‌های القائم، عانة،‌ راوة، حدیثة، هیت، الرمادی، الفلوجة و الرطبة است.

الانبار در دوره اشغال عراق از سوی آمریکا در سال 2003

استان الانبار طی از زمان اشغال عراق از سال 2003 میلادی پایگاه و دژ مقاومت علیه اشغالگران آمریکایی و غربی در عراق بود و آمریکایی‌ها در این استان متحمل خسارات سنگینی از جمله در شهر «فلوجه» شدند که پایگاه و کانون سرکش و طغیان علیه اشغالگران آمریکایی بود و نظامیان آمریکایی هیچ‌گاه نتوانستند، وارد آن شوند، مگر پس از دو هجوم بسیار سخت که در حمله دوم علیه اهالی آن از سلاح شیمیایی استفاده کردند و این موضوعی بود که نظامیان آمریکایی نیز به آن اعتراف کرده و تصریح کردند، در هجوم خود به فلوجه از ماده شیمیایی «ناپالم» استفاده کردند که ماده تحریم شده بین المللی است.

الانبار پس از خروج نظامیان آمریکایی از عراق

با خروج نظامیان آمریکایی از عراق، استان الانبار همچنان پایگاه و دژ گروهک‌های شبه نظامی باقی ماند که اغلب آنها وابسته به گروه تروریستی القاعده بودند.

در واقع با خروج نظامیان آمریکایی از عراق و روی کار آمدن دولت منتخب در این کشور، شبه نظامیان و گروهک‌های نظامی که زمانی در این استان علیه نظامیان خارجی مبارزه می‌کردند و همچنان به حیات خود در الانبار ادامه می‌دادند، روند مبارزات و فعالیت‌های خود را ادامه دادند.

این گروهک‌های مسلح تروریستی که عمدتا دارای دیدگاه‌ها و اندیشه‌های سلفی جهادی وهابی و طبیعتا مورد حمایت عربستان سعودی بودند، با توسل به این دستاویز که دولت عراق دولتی شیعی است که حقوق اهل سنت را زیر پا می‌گذارد و با ادعای تشکیل «امارت اسلامی» در عراق فعالیت‌های تروریستی – مسلحانه خود را با بمبگذاری و اجرای عملیات‌های انتحاری در مناطق مختلف عراق به ویژه در مناطق شیعی نشین آغاز کردند و طی این چند سال هزاران عراقی را به خاک و خون کشیدند و برای تغییر نقشه جمعیتی و بافت و ساختار جغرافیایی استان‌ها و شهرهای عراق، میلیون عراقی را از خانه و کاشانه خود آواره کردند.

نکته مهم در عملیات‌های تروریستی – مسلحانه این گروهک‌ها که «امارت اسلامی عراق»، به عنوان شاخه گروه تروریستی القاعده مهمترین آن بود که حتی اهل سنت عراق نیز از حملات و عملیات‌های تروریستی – انتحاری این گروهک‌ها در امان نبودند.

استان الانبار و آغاز بحران سوریه

آغاز بحران سوریه در 15 مارس 2011 میلادی و ورود به مرحله مسلحانه آن، مرحله‌ای بسیار مهم در حیات و فعالیت گروهک‌های تروریستی فعال در استان الانبار به شمار می‌آید. چراکه گروه‌های سلفی جهادی فعال در این استان با عنوان جهاد در سرزمین شام راهی سوریه شدند، به خصوص که استان الانبار با کشور سوریه نیز هم مرز بود.

به این ترتیب شاهد شکل گیری اولین گروهک تروریستی وابسته به سازمان القاعده در سوریه در اواخر سال 2011 یعنی هنوز یک سال از بحران سوریه نگذشته، تحت عنوان گروه «جبهه النصره» به سرکردگی «ابو محمد الجولانی» بودیم که به صورت مستقیم زیر نظر القاعده عراق در سوریه فعالیت می‌کرد.

اما بروز اختلاف در جبهه النصره شکل گیری گروهک جدیدی وابسته به گروه تروریستی القاعده در سوریه تحت عنوان «امارت اسلامی عراق و شام» معروف به «داعش» را درپی داشت که در واقع ادغامی «امارت اسلامی عراق» و «امارت اسلامی شام» یا همان القاعده عراق و سوریه بود و بالطبع عناصر این گروه‌ها صرف نظر از مرزهای ترکیه که طی دو سال و نیم بحران سوریه برای نابودی این کشور سنگ تمام گذاشت، مرزهای استان الانبار مهمترین نقطه ارسال عناصر مسلح و تجهیزات نظامی برای این دو گروه بود و به همین دلیل است که مشاهده می‌کنیم، این گروه‌ها بیشتر در مناطق شرقی و جنوبی سوریه مستقر و متمرکز هستند.

عربستان سعودی و حمایت از گروه‌های تروریستی سلفی جهادی

نیازی به توضیح نیست که در تمام طول مدت بحران سوریه نقش پر رنگ عربستان سعودی در حمایت از گروه‌های تروریستی مسلح به ویژه گروه‌های سلفی جهادی وهابی انکار ناپذیر است و بالطبع در این بین گروه‌های داعش و النصره از این امر مستثنی نیستند.

ریشه‌های حوادث الانبار

چند ماهی است که استان الانبار بسیار بحرانی و متشنج نشان می‌دهد، حضور گروهک‌های تروریستی، تشدید فعالیت این گروهک‌ها، اعتراض‌ها و تحصن‌های به ظاهر مردمی در میدان‌های شهرهای مختلف این استان که بارها سرکردگان گروهک‌های تروریستی وابسته به گروه تروریستی القاعده در میان تظاهرات کنندگان و تحصن کنندگان مشاهده شده است، نشان از ماهیت واقعی این حوادث دارد.

به ویژه آنکه در این مدت شاهد تاکید بیش از پیش این گروهک‌ها بر تبعیض‌های اعمال شده از سوی دولت عراق و منتسب کردن آن به شیعی بودن دولت و اعمال تبعیض علیه اهل سنت و همراهی برخی از سیاستمداران عراقی با این ادعاها هستیم و در تمام این ادعاها، تنش‌ها، هرج و مرج‌ها رد پای عربستان سعودی غیر قابل انکار است، چراکه سعودی‌ها هیچ‌گاه خواهان روی کار آمدن دولتی با اکثریت شیعی در عراق نبوده و نیستند و در همین حال خواهان بقای دولت علوی سوریه به ریاست «بشار اسد» در این کشور نیز نمی‌باشند، این گونه است که استان الانبار و گروهک‌های تروریستی فعال در آن به کانون توجهات سعودی‌ها وهابی‌ تبدیل می‌شود.

ریشه حوادث کنونی الانبار را باید در کجا جست‌وجو کرد

آنچه گذشته نمایی کلی و عمومی از شرایط حاکم بر عراق، سوریه و استان الانبار و گروهک‌های تروریستی مسلح در تردد بین دو کشور عراق و سوریه بود.

با تشدید فعالیت گروهک‌های تروریستی مسلح در استان الانبار دولت عراق چهارشنبه گذشته دستور انجام عملیات امنیتی و نظامی گسترده در مناطق مختلف این استان را صادر کرد، موضوعی که خوشایند بسیاری چه در داخل و چه در خارج از این کشور نبود، به ویژه آنکه عربستان سعودی به عنوان مهمترین و اولین حامی این گروهک‌ها اصلا خواهان این امر نبود.

چرا عربستان سعودی بر الانبار زوم کرده است

تغییر مواضع بین المللی و منطقه‌ای در قبال بحران سوریه ضربه‌ای مهلک بر عربستان سعودی وارد کرد که موجودیت خود را با تغییر این مواضع در معرض خطر مشاهده می‌کرد.

عقب نشینی آمریکا از اقدام نظامی علیه سوریه، بقای نظام سوریه و عدم بروز هرگونه تزلزل و ضعفی در آن، ادامه و استمرار پیروزی‌های ارتش سوریه در مناطق و شهرهای مختلف سوریه، شکست‌های پی در پی گروه‌های مسلح تروریستی، تغییر موضع طرف‌های منطقه‌ای دخیل و تاثیر گذار در بحران سوریه از جمله ترکیه و اردن سعودی‌ها را به شدت نگران کرده است که خود را در گرداب سوریه تنها می‌بینند، به ویژه اینکه در ماه‌های اخیر ترکیه و اردن مرزهای خود را به روی عناصر مسلح تروریستی و ارسال کمک‌های نظامی سعودی به سوریه مسدود کرده‌اند و دولت عراق نیز به عنوان کشوری که دارای مرزهای مشترک با سوریه است، به طور رسمی و برای چندمین بار اعلام کرد که اجازه نمی‌دهد، مرزهای این کشور دروازه ورود عناصر مسلح به سوریه و نقل و انتقال تسلیحات و تجهیزات نظامی به سوریه شود.

تحقق چنین امری به معنای تنها ماندن واقعی عربستان سعودی در بحران سوریه بدون امکان ارسال سلاح برای گروه‌های تروریستی فعال در سوریه و همچنین عناصر تروریستی به عنوان نیروی انسانی کمکی برای این گروه‌هاست.

در این میان اختلافات عربستان سعودی و ترکیه بسیار عمیق‌تر از آن بود که ریاض با حل آنها بتواند آنکارا را راضی به گشودن مرزهایش به روی تروریست‌های مسلح و نقل و انتقال سلاح و تجهیزات نظامی کند.

از سوی دیگر فشارهای سعودی‌ها بر اردن و وعده‌ها و فریب‌های مالی نتوانست امان را راضی به همراهی با ریاض در قبال بحران سوریه کند، به همین دلیل تنها روزنه باقی مانده برای عربستان؛ عراق و استان الانبار بود که تلاش دارد، از طریق آن ارتباط خود با سوریه را حفظ کند و در این میان تلاش‌های بسیاری انجام داده است، حتی در میان سیاستمداران عراقی نیز نفوذ کند.

اعتراض‌های فراکسیون «المتحدون» و کناره گیری آنها از پارلمان عراق و اظهارات «احمد العلوانی»، نماینده پارلمان این کشور دلیلی بر این مدعاست به ویژه آنکه «عالیه نصیف»، عضو کمیته ریشه کنی حزب بعث در گفت‌وگو با پایگاه خبری عراقی «السومریه» از کشف پیامکی در تلفن همراه العلوانی، خطاب به شاهزاده «بندر بن سلطان»، رئیس سازمان اطلاعات عربستان سعودی خبر داده و گفته بود: شماری از سیاستمداران عراقی، ارتباط تنگاتنگی با برخی از کشورهای منطقه دارند و کشورهایی نظیر قطر و عربستان سعودی، مبالغ هنگفتی برای حمایت از آنها هزینه می‌کنند.

نصیف در این خصوص توضیح داده بود که العلوانی، یک خودرو حاوی اس. ان. جی (دستگاه برقراری ارتباط زنده تلویزیونی) در اختیار داشت تا فعالیت‌ها و کنفرانس‌های مطبوعاتی که برگزار می‌کرد، را کاملا تحت پوشش خبری قرار دهد، وی همچنین یگانی از نیروهای القاعده را به عنوان محافظ در اختیار داشت و چنین امکاناتی، جز از طریق تدابیر بین المللی قابل دسترسی نیستند.

نصیف تاکید کرده بود: پیامکی وجود دارد که از سوی العلوانی به بندر بن سلطان فرستاده شده است و حاوی اطلاعاتی است که ثابت می‌کند، «رافع العیساوی»، وزیر مستعفی دارایی و دیگر نمایندگان پارلمان، پیش از اتخاذ تصمیم استعفا، به عربستان رفته‌اند

وی با بیان اینکه این افراد برای اتخاذ چنین تصمیماتی، از عربستان دستور می‌گیرند تا در روند سیاسی عراق اختلال ایجاد کنند، خاطر نشان کرد: آنها می‌خواهند با این کار، عملیات نظامی دولت عراق علیه تروریسم را یک عملیات ضد اهل سنت جلوه دهند، در حالی که اجرای این عملیات، به بازگشت آرامش نسبی به بغداد و دیگر استان‌ها منجر شده است.

منبع : خبرگزاری فارس

بررسی تحولات سوریه; سخنرانی استاد رائفی پور + دانلود

http://dl5.zahra-media.ir/raefi%20pour/raefi%20pour-tahavolate%20soorie-mashhad-92.7.6/raefi%20pour-tahavolate%20soorie-mashhad-92.7.6.jpg


فایل تصویری:
قسمت اول|لینک مستقیم|لینک کمکی|
قسمت دوم|لینک مستقیم|لینک کمکی|

فایل صوتی:
قسمت اول|لینک مستقیم|لینک کمکی|

به یاد شهید منصور ستاری + دانلود

امیر سرلشکر شهید منصور ستاری در سال 1327 به دنیا آمد. وی در بهمن 1365 به فرماندهی نیروی هوایی ارتش منصوب گردید و تا پایان عمر خود عهده دار این مسئولیت بود. سرانجام در 15 دی 1373 در سانحه سقوط هواپیما به فیض شهادت نائل آمد.

دانلود سخنان شهید ستاری درباره مقام حضرت فاطمه زهرا(س)

مناظرات تاریخی امام رضا(ع)

خبرگزاری فارس: مناظرات تاریخی امام رضا(ع)

اشاره

شکی نیست زندگی امام علی‌بن موسی‌الرضا(ع) ابعاد مختلفی دارد. یکی از ابعاد مهم آن، بُعد فرهنگی و علمی و پاسداری از حریم عقاید اسلامی در برابر حملات مکتب‌ها و فرقه‌های مختلف به اصول و فروع اسلام در شرایط خاص عصر آن حضرت است. بررسی این بُعد علمی که از بُعد ولایت الهیه آن امام(ع) نشئت می‌گیرد، در شرایطی که امروز در آن زندگی می‌کنیم، بسیار سازنده، راه‌گشا و حاوی رهنمودهای دقیق و ظریفی در برخورد با مکتب‌ها و مذاهب مختلف است.

کتاب مناظرات تاریخی امام رضا(ع) نوشته آیت‌الله مکارم شیرازی به بررسی اجمالی این بُعد از زندگی امام(ع) می‌پردازد. برای پی بردن به اهمیت این بخش از تاریخ درخشان زندگی امام(ع) باید قبل از هر چیز به بررسی شرایط خاص فرهنگی و سیاسی حاکم بر جامعه اسلامی در آن روز، به خصوص از نظر هجوم افکار بیگانگان، طوفان‌های سخت فکری و عقیدتی، جریان‌هایی که برای دگرگونی ساختن حکومت اسلامی و کشاندن آن به موضع انفعالی و تبدیل دستگاه خلافت به یک دستگاه سلطنت مستبد و بی‌رحم به کار افتاده بود؛ پرداخت.

شرایط خاص فرهنگی جامعه‌اسلامی در عصر عباسیان

با اینکه اسلام در عصر پیامبر(ص) از محیط حجاز بیرون نرفت، ولی چون زیربنایی محکم و استوار داشت، بعد از رحلت آن حضرت(ص) به سرعت رو به گسترش نهاد.

طبیعت علم دوستی اسلام سبب شد که به موازات پیشرفت‌های سیاسی و عقیدتی در کشورهای مختلف جهان، دانش‌های آن کشور به محیط جامعه اسلامی راه یابد و کتب علمی دیگران، از یونان گرفته تا مصر و از هند تا ایران و روم، به زبان تازی که زبان اسلامی بود، ترجمه شود.

ترجمه آثار علمی دیگران از اواخر زمان امویان ـ که خود از علم و اسلام بیگانه بودند ـ شروع شد و در عصر عباسیان به خصوص زمان هارون و مأمون شدت یافت. البته این حرکت علمی چیزی نبود که به وسیله عباسیان یا امویان پایه‌گذاری شده باشد؛ بلکه نتیجه مستقیم تعلیمات اسلام در زمینه علم بود که برای آن، وطنی قائل نبود و به حکم «اطْلبُوُا العِلْمَِ وَلَوْ بالصِّین» و «لَوْ یَعلَمُ النّاسُ مَا فِی طَلَب الْعِلْمِ لَطلَبُوهُ وَ لَوْ بِسَفْکِ المُهَجِ وخَوْضِ اللُّجَجِ»، مسلمانان را به دنبال آن می‌فرستاد.

در تواریخ آمده است که مأمون شبی ارسطاطالیس حکیم معروف یونانی را در خواب دید و از او مسائلی پرسید و چون از خواب برخاست به فکر ترجمه کتاب‌های آن حکیم افتاد. پس نامه‌ای به پادشاه روم نوشت و از وی خواست مجموعه‌ای از علوم قدیم بلاد روم را برای او بفرستد.

به هر حال، این عمل مأمون از نظر تحلیل سیاسی احتمال دارد به سبب امور زیر انجام شده باشد:

1. مأمون برای اینکه خود را مسلمانی طرفدار علم و دانش نشان دهد، دست به این کار زد تا از این طریق، امتیاز و وجهه‌ای کسب کند؛

2. او می‌خواست به این وسیله، نوعی سرگرمی برای مردم در برابر مشکلات اجتماعی و خفقان سیاسی درست کند؛

3. هدف او جلب افکار اندیشمندان و متفکران جامعه اسلامی به سوی خود و در نتیجه، تقویت پایه‌های حکومت بود؛

4. او می‌خواست از این طریق، دکانی در برابر مکتب علمی اهل‌بیت پیامبر(ص) که در میدان علم و فضیلت در اوج شهرت بودند، باز کند و بدین وسیله، از مشتریان آن مکتب و فروغ آن بکاهد؛

5. او می‌خواست ثابت کند که دستگاه خلافت بنی‌عباس شایستگی حکومت بر کشورهایی همچون ایران، روم و مصر را دارد.

البته منافاتی در میان این احتمالات پنج‌گانه نیست و ممکن است همه آن‌ها مورد توجه مأمون بوده است، ولی علت هرچه باشد، در این مسئله شک نیست که او در ترجمه کتاب‌های یونانی بسیار کوشش نمود و پول زیادی در این راه صرف کرد.

به این ترتیب، نشر دانش‌های دیگران در کنار دانش‌های اسلامی، مسئله مطلوب روز شد.

اما آنچه مایه نگرانی بود، این بود که در بین این مترجمان افرادی از پیروان متعصب و سرسخت مذاهب دیگر بودند. گروهی از آنان سعی می‌کردند که از این بازار داغ انتقال علوم بیگانه به محیط اسلام، برای نشر عقاید فاسد و مسموم خود فرصتی به دست آورند. به همین علت، عقاید خرافی و افکار انحرافی و غیر اسلامی در لابه‌لای این کتب به ظاهر علمی به محیط اسلام راه یافت و به سرعت در افکار گروهی از جوانان و افراد ساده‌دل و بی‌آلایش نفوذ کرد.

این شرایط خاص فکری و فرهنگی وظیفه سنگینی را بر دوش امام علی‌بن موسی‌الرضا(ع) گذاشت. و ایشان انقلاب فکری عمیقی را ایجاد فرمود.

اهمیت این مسئله آن‌گاه روشن‌تر می‌شود که بدانیم وسعت کشورهای اسلامی در عصر هارون و مأمون به آخرین حد خود رسید.

طبیعی است که فرهنگ تمام کشورهایی که در قلمرو اسلام بودند، به مرکز اسلام نفوذ می‌کرد و می‌خواست با فرهنگ اسلام آمیخته شود.

مأمون پس از تحمیل مقام ولایت عهدی به امام علی‌بن موسی‌الرضا(ع) به خاطر حفظ موقعیت خویش و ثبات مقام خلافت، امام(ع) را از مدینه به طوس دعوت کرد و هنگام ورود امام(ع) به خراسان جلسات گسترده بحث و مناظره تشکیل داد و اکابر علمای زمان، اعم از مسلمان و غیر مسلمان را به این جلسات دعوت نمود.

بی‌شک پوشش ظاهری این دعوت، اثبات و تبیین مقام والای امام(ع) در رشته‌های مختلف علوم و مکتب اسلام بود، اما در اینکه زیر این پوشش ظاهری چه صورتی پنهان بود، در میان محققان نظرات مختلفی وجود دارد:

گروهی می‌گویند: مأمون هدفی جز این نداشت که به پندار خویش مقام امام(ع) را در انظار مردم، پایین بیاورد. به گمان این که امام(ع) تنها به مسائل ساده‌ای از قرآن و حدیث آشناست و از فنون علم و استدلال بی‌بهره است.

انگیزه دیگری که در اینجا جلب توجه می‌کند، این است که او می‌خواست مقام والای امام هشتم(ع) را تنها در بُعد علمی منحصر کند و تدریجاً او را از مسائل سیاسی کنار بزند و چنین نشان دهد که حضرت مرد عالمی است، ولی کاری با مسائل سیاسی ندارد و به این ترتیب، شعار تفکیک دین از سیاست را عملی کند.

انگیزه دیگری که در اینجا به نظر می‌رسد، این است که همیشه سیاست‌مداران شیاد و کهنه‌کار اصرار دارند در مقطع‌های مختلف سرگرمی‌هایی برای توده مردم درست کنند تا افکار عمومی را به این وسیله از مسائل اصلی جامعه و ضعف‌های حکومت خود منحرف سازند.

چهارمین انگیزه‌ای که در اینجا به نظر می‌رسد، این است‌که مأمون خود آدم بی‌فضلی نبود و تمایل داشت به عنوان یک زمامدار عالم در جامعه اسلامی معرفی گردد و همگان عشق او را به علم و دانش، آن هم در محیط ایران خصوصاً و در جهان اسلام عموماً، باور کنند و این امتیازی برای حکومت او باشد و از این طریق، گروهی را به خود متوجه سازد.

در هر صورت، با این انگیزه‌ها جلسات بحث و مناظره گسترده‌ای از سوی مأمون تشکیل شد، ولی چنان که خواهیم دید، مأمون از این جلسات ناکام بیرون آمد و نه تنها به هدفش نرسید، بلکه نتیجه معکوس گرفت.

مناظرات هفت‌گانه امام با پیروان مکاتب مختلف

اگرچه مناظرات امام علی‌بن موسی‌الرضا(ع) فراوان است، ولی از میان آن‌ها مناظرات هفت‌گانه زیر برجستگی خاصی دارد:

1. مناظره با جاثلیق؛

2. مناظره با رأس الجالوت؛

3. مناظره با هربز اکبر؛

4. مناظره با عمران صابی؛

این چهار مناظره در یک مجلس و با حضور مأمون و جمعی از دانشمندان و رجال خراسان صورت گرفت.

5. مناظره با سلیمان مروزی که مستقلاً در یک مجلس با حضور مأمون و اطرافیانش صورت گرفت.

6. مناظره با علی‌بن محمدبن جهم؛

7. مناظره با ارباب مذاهب مختلف در بصره.

هر یک از این مناظرات دارای محتوای عمیق و جالبی است که حتی امروز هم با گذشت حدود 1200 سال از آن تاریخ، راه‌گشا و روشنگر و بسیار آموزنده و پربار است؛ هم از نظر محتوا و هم از نظر فن مناظره و طرز ورود و خروج در بحث‌ها.

هنگامی که علی‌بن موسی‌الرضا(ع) بر مأمون وارد شد، مأمون به فضل‌بن سهل وزیر مخصوصش دستور داد که پیروان مکاتب مختلف را دعوت کند تا هم آن‌ها سخنان آن حضرت و هم آن حضرت سخنان آن‌ها را بشنوند.

فضل‌بن سهل آن‌ها را دعوت کرد. هنگامی که همگی جمع شدند، مأمون گفت من شما را برای کار خیری دعوت کرده‌ام و دوست دارم با پسر عمویم که اهل مدینه است و تازه بر من وارد شده، مناظره کنید. فردا همگی نزد من آیید و احدی از شما غیبت نکند، (شاید هدف مأمون از اعلام قبلی، این بود که آن‌ها را برای مناظره آماده سازد تا راه را برای غلبه آن‌ها بگشاید، مبادا در این امر غافل‌گیر شوند و روحیه خود را از دست بدهند).

حسن‌بن سهل نوفلی می‌گوید: ما در محضر امام علی‌بن موسی(ع) مشغول صحبت بودیم که ناگاه یاسر خادم که عهده‌دار کارهای حضرت بود، وارد شد و گفت: مأمون به شما سلام می‌رساند و می‌گوید: برادرت به قربانت باد! اصحاب مکاتب مختلف و ارباب ادیان و علمای علم کلام از تمام فرق و مذاهب گرد آمده‌اند. اگر دوست دارید، قبول زحمت فرموده، فردا به مجلس ما آیید و سخنان آن‌ها را بشنوید و اگر دوست ندارید، اصرار نمی‌کنیم و نیز اگر مایل باشید، ما به خدمت شما می‌آییم و این برای ما آسان است.

امام(ع) در یک گفتار کوتاه و پر معنا فرمود:

«ابلغه السّلام و قل له قد علمت ما اردت و انا صائر الیک بکرة إن شاء الله؛ سلام مرا به او برسان و بگو: می‌دانم چه می‌خواهی؟ من إن‌شاءالله صبح نزد شما خواهم آمد».

نوفلی که از یاران حضرت بود، می‌گوید: وقتی یاسر خادم از مجلس بیرون رفت، امام(ع) نگاهی به من کرد و فرمود: تو اهل عراق هستی و مردم عراق ظریف و با هوش‌اند. در این‌باره چه می‌اندیشی؟ مأمون چه نقشه‌ای در سر دارد که اهل شرک و علمای مذاهب را گردآورده است؟

نوفلی می‌گوید: عرض کردم؛ او می‌خواهد شما را محک بزند و بداند پایه علمی شما تا چه حد است، ولی کار خود را بر پایه سستی بنا نهاده. به خدا سوگند، طرح بدی ریخته و بنای بدی نهاده است.

امام(ع) فرمود: چه بنایی ساخته و چه نقشه‌ای کشیده است؟

نوفلی که هنوز به مقام شامخ علمی امام(ع) معرفت کامل نداشت و از توطئه مأمون وحشت کرده بود، عرض کرد: علمای علم کلام، اهل بدعت‌اند و مخالف دانشمندان اسلام‌اند؛ زیرا عالِم واقعیت‌ها را انکار نمی‌کند، اما این‌ها اهل انکار و سفسطه‌اند. اگر دلیل بیاوری که خدا یکی است، می‌گویند: این دلیل را قبول نداریم. اگر بگویی: محمد(ص) رسول‌الله است، می‌گویند: رسالتش را اثبات کن. خلاصه در برابر انسان دست به مغالطه می‌زنند و آن قدر سفسطه می‌کنند تا انسان از حرف خودش دست بر دارد. فدایت شوم، از این‌ها بر حذر باش.

امام(ع) تبسمی فرمود و گفت: ای نوفلی، تو می‌ترسی دلایل مرا باطل کنند و راه را بر من ببندند؟!

نوفلی که از گفته خود پشیمان شده بود، گفت: نه به خدا سوگند، من هرگز بر تو نمی‌ترسم. امیدوارم که خداوند تو را بر همه آن‌ها پیروز کند.

امام فرمود: ای نوفلی، دوست داری بدانی کی مأمون از کار خود پشیمان می‌شود؟

گفتم: آری

فرمود: هنگامی که استدلالات مرا در برابر اهل تورات به توراتشان بشنود و در برابر اهل انجیل به انجلیشان و در مقابل اهل زبور به زبورشان و در مقابل صابئین به زبان عبریشان و در برابر هیربدان به زبان فارسیشان، و در برابر اهل روم به زبان رومی و در برابر پیروان مکتب‌های مختلف به لغاتشان. آری، هنگامی که دلیل هر گروهی را جداگانه ابطال کردم، به طوری که مذهب خود را رها کنند و قول مرا بپذیرند، آن‌گاه مأمون خواهد دانست مقامی را که او درصدد آن است، مستحق نیست؛ آن وقت پشیمان خواهد شد و هیچ پناه و قوه‌ای جز به خداوند متعال عظیم نیست.

هنگامی که صبح شد، فضل‌بن سهل خدمت امام آمد و عرض کرد: فدایت شوم، پسر عمویتان (مأمون) در انتظار شماست و جمعیت نزد او حاضر شده‌اند. نظرتان در این‌باره چیست؟

فرمود: تو جلوتر برو، من هم إن‌شاءالله خواهم آمد. سپس وضو گرفت و شربت سویقی نوشید و به ما هم داد و نوشیدیم. آن‌گاه همراه حضرت بیرون آمدیم تا بر مأمون وارد شدیم.

مجلس پر از افراد معروف و سرشناس بود و محمدبن جعفر با جماعتی از بنی‌هاشم و آل ابوطالب و نیز جمعی از فرماندهان لشکر حضور داشتند. هنگامی که امام(ع) وارد مجلس شد. مأمون برخاست و محمدبن جعفر و تمام بنی‌هاشم نیز برخاستند. امام(ع) همراه مأمون نشست، اما آن‌ها به احترام امام(ع) هم‌چنان ایستاده بودند تا دستور جلوس به آن‌ها داده شد و همگی نشستند. مدتی مأمون به گرمی با امام(ع) سخن گفت. سپس رو به جاثلیق کرد و گفت: ای جاثلیق، این پسر عموی من علی‌بن موسی‌بن جعفر(ع) است و از فرزندان فاطمه(س) دختر پیامبر ماست و فرزند علی‌بن ابی‌طالب(ع) است. من دوست دارم با او سخن بگویی و مناظره کنی، اما طریق عدالت را در بحث رها مکن.

جاثلیق گفت: ای امیر مؤمنان، من چگونه بحث و گفت‌وگو کنم، در حالی که (با او قدر مشترکی ندارم و) او به کتابی استدلال می‌کند که من منکر آنم و به پیامبری تمسک می‌جوید که من به او ایمان نیاورده‌ام؟!

 

مناظره با جاثلیق

امام(ع) شروع به سخن کرد و فرمود: ای نصرانی! اگر با انجیل خودت که به آن اعتقاد داری، برای تو استدلال کنم، به حقانیت اسلام اقرار خواهی کرد؟

جاثلیق گفت: آیا می‌توانم گفتار انجیل را انکار کنم؟! آری، به خدا سوگند، اقرار خواهم کرد، هرچند به ضرر من باشد.

امام(ع) فرمود: هرچه می‌خواهی، بپرس و جوابش را بشنو.

جاثلیق: دربارة نبوت عیسی و کتابش چه می‌گویی؟ آیا چیزی از این دو را انکار می‌کنی؟

امام(ع): من به نبوت عیسی و کتابش و آنچه به امتش بشارت داده و حواریون به آن اقرار کرده‌اند، اعتراف می‌کنم، و به نبوت عیسی که اقرار به نبوت محمد(ص) و کتابش نکرده و امتش را به آن بشارت نداده است، کافرم!

جاثلیق: آیا به هنگام قضاوت از دو شاهد عادل استفاده نمی‌کنی؟

امام(ع) چرا.

جاثلیق: پس دو شاهد از غیر اهل مذهب خود بر نبوت محمد(ص) اقامه کن، از کسانی که نصارا آن‌ها را انکار نمی‌کنند و از ما نیز بخواه که دو شاهد بر این معنا از غیر اهل مذهب خود بیاوریم.

امام(ع): هم اکنون انصاف را رعایت کردی ای نصرانی. آیا کسی را که عادل بود و نزد مسیح عیسی‌بن مریم بر همه مقدم بود، می‌پذیری؟

جاثلیق: این مرد عادل کیست؟ نامش را ببر.

امام(ع): دربارة یوحنای دیلمی چه می‌گویی؟

جاثلیق: به به! محبوب‌ترین فرد نزد مسیح را بیان کردی.

امام(ع): به تو سوگند می‌دهم، آیا انجیل این سخن را بیان می‌کند که یوحنا گفت: حضرت مسیح مرا از دین محمد عربی با خبر ساخت و به من بشارت داد که بعد از او چنین پیامبری خواهد آمد و من نیز به حواریون بشارت دادم و آن‌ها به او ایمان آوردند؟

جاثلیق گفت: آری، این سخن را یوحنا از مسیح نقل کرده و اجمالاً به نبوت مردی بشارت داده و نیز به اهل بیت و وصیش بشارت داده است؛ اما نگفته است، این در چه زمانی واقع می‌شود و این گروه را برای ما نام نبرده تا آن‌ها را بشناسیم.

امام(ع): اگر ما کسی را بیاوریم که انجیل را بخواند و نام محمد(ص) و اهل‌بیتش و امتش را تلاوت کند، آیا به او ایمان می‌آوری؟

جاثلیق: بسیار خوب است.

امام(ع): به نسطاس رومی فرمود: آیا سفر سوم انجیل را در حفظ داری؟

نسطاس گفت: خیلی خوب از حفظ دارم.

سپس امام به رأس الجالوت (بزرگ یهودیان) رو کرد و فرمود: آیا تو هم انجیل را می‌خوانی؟

گفت: آری، به جان خودم سوگند.

فرمود: آیات سفر سوم را برگیر. اگر در آن، ذکری از محمد و اهل‌بیتش بود، به نفع من شهادت ده و اگر نبود، شهادت نده. سپس امام(ع) سفر سوم را قرائت کرد تا به نام پیامبر(ص) رسید. پس متوقف شد و به جاثلیق رو کرد و فرمود: ای نصرانی، تو را به حق مسیح و مادرش، آیا می‌دانی که من از انجیل آگاهی دارم؟

جاثلیق: آری.

سپس امام(ع) نام پیامبر(ص) و اهل‌بیت و امتش را در انجیل برای او تلاوت فرمود و افزود: ای نصرانی، چه می‌گویی؟ این سخن عیسی‌بن مریم است. اگر آنچه را انجیل در این زمینه می‌گوید، انکار کنی، موسی و عیسی هر دو را تکذیب کرده‌ای و کافر شده‌ای.

جاثلیق: من آنچه را در انجیل برایم روشن شده است، انکار نمی‌کنم و به آن اعتراف دارم.

امام(ع): همگی شاهد باشید که او اقرار کرد. سپس فرمود: ای جاثلیق، هر سؤالی می‌خواهی، بپرس.

جاثلیق: از حواریون عیسی‌بن مریم خبر ده، آن‌ها چند نفر بودند و نیز از علمای انجیل، آن‌ها چند نفر بودند؟

امام(ع): از شخص آگاهی سؤال کردی. سپس فرمود: حواریون دوازده نفر بودند و اعلم و افضل آن‌ها «لوقا» بود؛ اما علمای بزرگ نصارا سه نفر بودند: یوحنای اکبر در سرزمین باخ، یوحنای دیگری در قرقیسا و یوحنای دیلمی در رجاز که نام پیامبر و اهل‌بیت و امتش نزد او بود و او بود که به امت عیسی و بنی‌اسرائیل این بشارت را داد.

سپس فرمود: ای نصرانی به خدا سوگند، ما به آن عیسی که به محمد(ص) ایمان داشت، ایمان داریم؛ ولی تنها ایرادی که به پیامبر شما عیسی داریم، این است که او کم روزه می‌گرفت و کم نماز می‌خواند!

جاثلیق گفت: به خدا سوگند، علم خود را باطل کردی و پایة کار خویش را ضعیف نمودی و من گمان می‌کردم تو اعلم مسلمانان هستی!

امام(ع): مگر چه شده؟

جاثلیق: به خاطر این که می‌گویی عیسی در عبادت ضعیف بود و کم روزه می‌گرفت و کم نماز می‌خواند در حالی که عیسی حتی یک روز را بدون روزه سپری نکرد و هیچ شبی را (به طور کامل) نخوابید و همیشه روزها روزه بود و شب‌ها شب زنده‌دار.

امام(ع): بگو ببینم برای چه کسی روزه می‌گرفت و نماز می‌خواند؟

جاثلیق نتوانست پاسخی بدهد و ساکت و شرمنده شد (زیرا اگر به عبودیت عیسی اعتراف می‌کرد، با ادعای الوهیت او سازگار نبود).

امام(ع): ای نصرانی، سؤال دیگری از تو دارم.

جاثلیق با تواضع گفت: اگر بدانم، پاسخ می‌گویم.

امام(ع): تو قبول داری که عیسی مردگان را به اذن خداوند متعال زنده می‌کرد؟

جاثلیق در بن‌بست قرار گرفت و به ناچار گفت: قبول ندارم؛ زیرا آن کس که مردگان را زنده کند و کور مادرزاد و مبتلا به برص را شفا دهد، پروردگار است و مستحق عبودیت (و با آن‌چه قبلاً پذیرفتم، سازگار نیست).

امام(ع): حضرت الیسع نیز همین کار را کرد و بر آب راه رفت و مردگان را زنده کرد و نابینا و مبتلا به برص را شفا داد؛ اما امتش قائل به الوهیت او نشدند و کسی او را عبادت نکرد. حزقیل پیامبر نیز همان کار مسیح را انجام داد و مردگان را زنده کرد.

سپس به رأس الجالوت رو کرد و فرمود: ای رأس الجالوت، آیا این‌ها را در تورات می‌یابی که بخت النصر گروهی از جوانان بنی‌اسرائیل را از بین اسیران بنی‌اسرائیل که در هنگام حمله به بیت‌المقدس اسیر شده بودند، انتخاب کرد و به بابل بُرد و خداوند حزقیل را به سوی آن‌ها فرستاد و آن‌ها را زنده کرد. این واقعیت در تورات است. هیچ کس جز کافرانِ شما آن را انکار نمی‌کند.

رأس الجالوت: ما این را شنیده‌ایم و می‌دانیم.

امام(ع): راست می‌گویی. سپس افزود: ای یهودی، این سِفر از تورات را بگیر. پس امام(ع) شروع کرد به خواندن آیاتی از تورات. مرد یهودی تکانی خورد و در شگفتی فرو رفت.

سپس امام(ع) به نصرانی رو کرد و قسمتی از معجزات پیامبر اسلام(ص) دربارة زنده شدن بعضی از مردگان به دست او و شفای بعضی از بیماران علاج‌ناپذیر به برکت او را برشمرد و فرمود: با این همه، ما هرگز قائل به الوهیت او نیستیم و او را پروردگار خود نمی‌دانیم. اگر به خاطر این‌گونه معجزات، عیسی را خدای خود بدانید، باید الیسع و حزقیل را نیز معبود خویش برگزینید؛ زیرا آن‌ها نیز مردگان را زنده کردند. هم‌چنین ابراهیم خلیل پرندگانی را گرفت و سر برید و آن‌ها را بر کوه‌های اطراف قرار داد، سپس آن‌ها را فرا خواند و همگی زنده شدند. موسی‌بن عمران نیز چنین کاری را در مورد هفتاد نفر که با او به کوه طور آمده بودند و بر اثر صاعقه مردند، انجام داد. تو هرگز نمی‌توانی این حقایق را انکار کنی؛ زیرا تورات و انجیل و زبور و قرآن بیانگر آن است. پس باید همة این اشخاص را خدای خویش بدانی. جاثلیق که پاسخی نداشت بدهد، گفت: سخن، سخن توست و معبودی جز خداوند یگانه نیست.

سپس امام(ع) دربارة کتاب اشعیا از او و از رأس الجالوت سؤال کرد. او گفت: من از آن به خوبی آگاهم.

امام فرمود: این جمله را به خاطر دارید که اشعیا گفت: من کسی را دیدم که بر درازگوشی سوار است و لباس‌هایی از نور بر تن کرده (اشاره به حضرت مسیح) و کسی را دیدم که بر شتر سوار است و نورش مثل نور ماه (اشاره به پیامبر اسلام(ص)).

گفتند: آری، اشعیا چنین سخنی را گفته است. امام(ع) افزود: ای نصرانی! این سخن مسیح را در انجیل به خاطر داری که فرمود من به سوی پروردگار شما و خود می‌روم و «فارقلیطا» می‌آید و دربارة من به حق شهادت می‌دهد، آن‌گونه که من دربارة او شهادت دادم و همه چیز را برای شما تفسیر می‌کند.( )

جاثلیق: آنچه از انجیل نقل کردی، ما به آن معترفیم.

سپس امام(ع) سؤالات دیگری دربارة انجیل و از میان رفتن نخستین انجیل و بعد، نوشتن آن به دست چهار نفر مرقس، لوقا، یوحنا و متی (انجیل‌هایی که هم‌اکنون موجود و در دست مسیحیان است) مطرح کرد و تناقض‌هایی از کلام جاثلیق گرفت.

جاثلیق به کلی درمانده شده بود، به گونه‌ای که هیچ راه فراری نداشت. لذا هنگامی که امام(ع) بار دیگر به او فرمود: ای جاثلیق، هر چه می‌خواهی سؤال کن، او از هرگونه سؤالی خودداری کرد و گفت: اکنون شخص دیگری سؤال کند. قسم به حق مسیح که گمان نمی‌کردم در میان مسلمانان کسی مثل تو باشد!

 

مناظره با رأس‌الجالوت

امام بعد از آنکه با جاثلیق مناظره کرد و او را وادار به تسلیم نمود، به رأس‌الجالوت عالم بزرگ یهود رو کرد و فرمود: تو از من سؤال می‌کنی یا من از تو سؤال کنم؟

عرض کرد: من سؤال می‌کنم و هیچ دلیلی از تو نمی‌پذیرم، مگر اینکه از تورات باشد یا حداقل از انجیل (که غیر از کتاب خودتان است) یا از زبور داوود یا آنچه در صحف ابراهیم و موسی آمده است.

امام(ع) این شرط را پذیرفت و فرمود: غیر از آنچه گفتی، از من قبول نکن.

رأس‌الجالوت: از کجا نبوت محمد(ص) را ثابت می‌کنی؟

امام(ع): موسی‌بن عمران و عیسی‌بن مریم و داوود، پیامبران بزرگ خدا به آن شهادت داده‌اند.

رأس‌الجالوت: شهادت موسی را از کجا اثبات می‌کنی؟

امام(ع): آیا می‌دانی که موسی به بنی‌اسرائیل گفت: به زودی پیامبری از فرزندان برادران شما می‌آید؛ سخن او را بشنوید و کلامش را تصدیق کنید. آیا برای بنی‌اسرائیل برادرانی جز فرزندان اسماعیل وجود دارد؟ لابد می‌دانی اسرائیل فرزند اسحاق و اسحاق برادر اسماعیل است و هر دو فرزندان ابراهیم‌اند.

رأس‌الجالوت: درست است. این سخن موسی است.

امام(ع): آیا از برادران بنی‌اسرائیل (از دودمان اسماعیل) کسی غیر از محمد(ص) ظهور کرده است؟

رأس‌الجالوت: نه.

امام(ع): آیا همین برای تو کافی نیست؟

رأس‌الجالوت: خوب است، ولی دوست دارم شاهد دیگری از تورات بیاوری.

امام(ع): آیا انکار می‌کنی که تورات می‌گوید: نوری از طرف سینا آمد و کوه ساعیر را روشن ساخت و از کوه فاران هویدا گشت؟

رأس‌الجالوت: این جمله را می‌دانم، اما تفسیرش چیست؟

امام(ع): اما نوری که از طرف سینا آمد، واضح است، همان وحی‌ای است که بر موسی‌بن عمران در طور سینا نازل شد، و اما روشن شدن کوه ساعیر اشاره به همان کوهی است که در آنجا بر عیسی‌بن مریم وحی شد و منظور از کوه فاران کوهی است در اطراف مکه که با مکه یک روز فاصله دارد.

آن‌گاه امام(ع) به جمله‌هایی از کتاب اشعیای نبی و حیقوق نبی استدلال فرمود و سپس اضافه کرد: داوود نیز در زبورش می‌گوید: خداوندا کسی را مبعوث کن که سنت را بعد از فترت احیا کند. آیا کسی را سراغ داری جز محمد(ص) که این کار را انجام داده باشد؟

رأس‌الجالوت: چه مانعی دارد که این شخص عیسی بوده باشد؟

امام(ع): آیا تو نمی‌دانی که عیسی هرگز با سنت تورات مخالف نبود و همواره آیین آن را تأیید می‌کرد؟ در انجیل نیز آمده است که فارقلیطا بعد از او (مسیح) می‌آید و همه چیز را برای شما تفسیر می‌کند.

رأس‌الجالوت: چرا، می‌دانم.

امام(ع): از همة این‌ها گذشته، من از تو سؤالی دارم. بگو ببینم پیامبرت موسی‌بن عمران به چه دلیل فرستادة خدا بوده است؟

رأس‌الجالوت: او کارهای خارق‌العاده‌ای انجام داده که هیچ یک از انبیای پیشین انجام نداده‌اند.

امام(ع): مثلاً چه کاری؟

رأس‌الجالوت: مثلاً شکافتن دریا، تبدیل عصا به مار عظیم، ضربه زدن به سنگ و جاری شدن چشمه‌ها از آن، ید بیضا و امثال آن.

امام(ع): راست می‌گویی، این‌ها دلیل خوبی بر نبوت اوست. آیا هر کس که دست به خارق عادتی زند که دیگران از انجام مثل آن ناتوان باشند و دعوی نبوت کند، نباید پذیرفت؟!

رأس‌الجالوت: نه؛ زیرا موسی نظیر نداشت. اگر کسی همان معجزاتی را بیاورد که موسی آورده است، باید پذیرفت و گرنه لازم نیست.

امام(ع): پس چگونه پیامبران پیشین را که قبل از موسی آمدند، پذیرفته‌اید، در حالی که نه دریا را شکافتند و نه دوازده چشمه آب از سنگ بیرون آوردند و ید بیضایی هم مانند موسی نداشتند و عصا را نیز به مار عظیم تبدیل نکردند؟

رأس‌الجالوت (سخن خود را تغییر داد و گفت): من گفتم هرگاه کسی خارق عادتی انجام دهد که مردم از انجام مثل آن عاجز باشند، باید پذیرفت، هرچند مثل معجزة موسی نباشد.

امام(ع): پس چرا به نبوت حضرت مسیح اقرار نمی‌کنید که مردگان را زنده می‌کرد و افراد نابینا و بیماران صعب العلاج را شفا می‌داد و...؟

رأس‌الجالوت: می‌گویند چنین کارهایی کرده است؛ ولی ما هرگز ندیده‌ایم!

امام(ع): آیا معجزات موسی را با چشم خود دیده‌ای؟ آیا غیر این است که افراد موثق از یاران موسی خبر داده‌اند و این خبر به طور متواتر به ما رسیده است؟

رأس‌الجالوت: نه.

امام(ع): بنابراین، اگر همین اخبار متواتر از معجزات مسیح خبر دهد، چگونه ممکن است نبوت او را تصدیق نکنید؟

رأس‌الجالوت در اینجا جوابی نداشت که بدهد.

امام(ع): کار محمد(ص) نیز چنین است. او یتیم و فقیر و درس نخوانده بود؛ اما قرآنی آورد که اسرار تاریخ انبیای پیشین دقیقاً در آن تبیین شده و از حوادث گذشته و آینده خبر داده است و نیز پیامبر از آنچه مردم در خانه‌های خود می‌گفتند یا انجام می‌دادند، پرده بر می‌داشت و بسیاری معجزات دیگر.

در اینجا رأس‌الجالوت از سخن باز ماند!

همان‌گونه که ملاحظه می‌کنید، امام(ع) به شیوه‌های مختلفی استدلال می‌کند. نخست، به دلیل نقلی استدلال می‌فرماید و سپس به دلیل عقلی، یعنی به مسئله اعجاز متوسل می‌شود. بزرگ یهود نیز ناچار می‌شود هر دو را بپذیرد و در برابر آن تسلیم گردد.

منبع :‌ ماهنامه نامه جامعه شماره 97 - 103

ادامه دارد.......

رخدادهایی که در مراسم تدفین امام حسن مجتبی(ع) روی داد

خبرگزاری فارس: رخدادهایی که در مراسم تدفین امام حسن مجتبی(ع) روی داد

معاویه با ترتیب دادن توطئه‌ای امام حسن بن علی علیه‌السلام را به دست همسرش «جعده» دختر «اشعث بن قیس» به شهادت رساند.

زمانی که در سال 63 در واقعه «حَرّه» مدینه، غارت شد، خانه این زن نیز به تاراج رفت اما به پاس خوش خدمتی او در به شهادت رساندن شوهرش، اموالش را به او بازگرداندند.

منابع بی‌شماری خبر به شهادت رساندن امام مجتبی علیه‌السلام را توسط جَعْده و با توطئه معاویه گزارش کرده‌اند. [1]

به گزارش ابن حمدون، قرار بود جعده در برابر مسموم کردن امام علیه‌السلام، یکصد هزار درهم دریافت کند. بعدها نیز با یک قریشی ازدواج کرد و از او بچه‌دار شد.

کودکان با دیدن این بچه به او گفتند: «یابن مَسَمِّمَهِ الاَزواج؛ ای فرزند کسی که شوهرش را مسموم کرد.» [2]

آن حضرت چهل روز پس از مسمومیت بیمار بود تا به شهادت رسید. [4]

«ام بکر» دختر«مِسوَر» گوید: بارها به امام علیه‌السلام سم خوراندند، ولی هر بار از آن رهایی می‌یافت تا آنکه مرحله آخر سم به قدری شدید بود که پاره‌های جگر امام حسن علیهاالسلام از گلویشان خارج شد. [5]

پس از شهادت امام حسن مجتبی علیه‌السلام، طبق وصیت آن حضرت خواستند او را کنار قبر رسول خدا - صلی الله علیه و آله وسلّم - دفن کنند، اما عایشه با استناد به اینکه «بیتی لا آذن فیه»[6] مانع این کار شد.

مروان هم که آن زمان حکومت مدینه را داشت، اعلام کرد که اجازه چنین کاری را نخواهد داد.

امام حسن علیه‌السلام سفارش کرده بود که اگر مشکلی پیش آمد آن حضرت را در بقیع دفن کنند. [7]

زمانی که امام را برای دفن نزدیک قبر پیامبر - صلی الله علیه و آله و سلّم - آوردند، عایشه گفت: هذا الأمر لا یکون أبدا؛ چنین چیزی هرگز انجام نخواهد شد. [8] ابوسعید خدری و ابوهریره به مروان گفتند: آیا از دفن حسن‌بن علی در کنار جدش ممانعت می‌کنی در حالی که رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلّم ـ او را «سید جوانان اهل بهشت» نامید. مروان به تمسخر به آنها گفت: اگر امثال شما حدیث پیامبر - صلی الله علیه و آله وسلّم - را روایت نمی‌کردند، ضایع شده بود. [9]

محمدبن حنفیه می‌گوید: زمانی که امام حسن علیه‌السلام وفات کرد، مدینه یکپارچه عزادار شده بود و همه گریه می‌کردند.

مروان خبر وفات حضرت را به معاویه داد و گفت: آنان می‌خواهند حسن بن علی را در کنار پیامبر - صلی الله علیه و اله و سلّم - دفن کنند، اما تا من زنده هستم به این مقصود خود نخواهند رسید.

امام حسین علیه‌السلام به کنار قبر پیامبر - صلی الله علیه و آله و سلّم - رسید و فرمود: اینجا را حفر کنید، سعید بن عاص که حاکم مدینه بود، خود را کنار کشید، اما مروان بنی امیه را آماده کرده مسلح شدند.

مروان گفت:چنین چیزی هرگز نخواهد شد. امام حسین علیه‌السلام فرمود: به تو چه ارتباطی دارد، مگر تو والی شهر هستی؟ مروان گفت: نه، امّا تا من زنده هستم اجازه این کار را نخواهم داد. امام حسین علیه‌السلام از کسانی که در حلف الفضول همراه بنی هاشم بودند، کمک خواست.

اینجا بود که کسانی از بنی تیم، بنی زهره، بنی اسد و بنی جعوبه مسلح شدند. امام حسین علیه‌السلام و پیروان هر یک پرچمی داشت و مروان نیز، و میان آنان تیراندازی نیز شد.

شماری از مردم، امام حسین علیه‌السلام را راضی کردند تا به موجب وصیت خود امام حسن علیه‌السلام که فرموده بود اگر قرار است خونی ریخته شود، در همان بقیع، دفن شود، از اصرار خود دست بردارد. [10]

در نقلی آمده است: مروان که این زمان معزول شده بود، با این اقدام خود قصد داشت تا معاویه را از خود راضی کند. [11] مروان پس از آن که از دفن امام در بقیع جلوگیری کرد، این خبر را با آب و تاب برای معاویه نوشت. [12] او می‌گفت: چگونه فرزند قاتل عثمان، در کنار پیغمبر - صلی الله علیه و آله و سلّم - دفن شود، اما عثمان در بقیع؟ [13] بدون تردید، مروان از پلید‌ترین چهره‌های بنی امیه است که در تمام مدتی که حاکم مدینه بود، با زبان تند خود، امام علی و بنی هاشم را دشنام می‌داد.

شهادت امام در یک روایت، در ربیع الاول سال 49، و در نقلی دیگر، ربیع الاول سال 50 هجری دانسته شده است. [14] اما آنچه به نظر درست می آید، همان سال 49 هجری است.

زمانی که امام به شهادت رسید، بنی هاشم کسانی را به نقاط مختلف مدینه و اطراف فرستادند تا این خبر را به گوش انصار برسانند. گفته شده است که هیچ کس در خانه خود نماند. [15] زنان بنی هاشم تا یک ماه، هر روز برای امام مجلس عزا داشتند. [16]

طبری به نقل از امام باقر علیه‌السلام آورده است که مردم مدینه هفت روز به مناسبت درگذشت فرزند پیامبر - صلی الله علیه وآله و سلّم - در ماتم نشسته و بازار را بستند. [17]

او می‌گوید: در مراسم دفن امام حسن(ع) در بقیع، به قدری جمعیت بود که جای انداختن سوزن نبود. [18]

خبر شهادت امام علیه‌السلام در بصره نیز شیعیان آن شهر را به عزا نشاند. [19] پس از وفات امام مجتبی علیه‌السلام شیعیان کوفه، نامه تسلیتی به امام حسین علیه‌السلام نوشتند.

در آن نامه آمده بود که درگذشت امام از یک سو برای «تمامی امت» و از سوی دیگر برای تو «و هذه الشیعه خاصه» مصیبت است. این تعبیر نشان شکل‌گیری «شیعه» و حتی کاربرد کلمه شیعه به عنوان یک اصطلاح در حوالی پنجاه هجری است.

آنان در این نامه با این القاب از امام مجتبی ـ علیه السلام ـ یاد کردند «عَلَمُ الهُدی و نُورُ البِلاد» کسی که به او امید اقامه دین و اعاده سیره صالحان بود. آنان اظهار امیدواری کردند که خداوند حق امام حسین علیه‌السلام را به او باز گرداند.[20] و منبع اصلی این گزارش: [21]

 

منابع

[1] . ترجمه الامام الحسن- علیه السلام- ابن سعد ص175ـ176، انساب الاشراف ج3 ص55ـ88 استاد محمودی در پاورقی صفحات مزبور خبر را از منابع متعددی نقل کرده است.

[2] . التذکره الحمدونیه ج،9 ص293ـ294.

[3] . انساب الاشراف ج 3 ص 59.

[4] . ترجمه الامام الحسن- علیه السلام-،ابن سعد، ص 176.

[5] . المنتخب من ذیل المذیل، ص 514

[6] . تاریخ الیعقوبی ج2 ص 225.

[7] . انساب الاشراف ج3 ص61،64 نیز نکـ: پاورقی صص62-61.

[8] . ترجمه الامام الحسن- علیه‌السلام- ابن سعد ص184.

[9] . انساب الاشراف ج3 ص65؛ و مشابه آن در: ترجمه الامام الحسن- علیه السلام- ابن سعد ص 184ـ185.

[10] . ترجمه الامام الحسن- علیه‌السلام- ابن سعد ص177ـ179.

[11] . همان ص180 و نکـ: ص187.

[12] . همان ص 188.

[13] . همان ص183 عثمان حتى در بقیع نیز دفن نشد چون مردم اجازه ندادند.

[14] . انساب الاشراف ج3 ص66؛ ترجمه الامام الحسن – علیه‌السلام- ابن سعد ص 183، 189، 190.

[15] . ترجمه الامام الحسن- علیه‌السلام- ابن سعد ص 181 ؛ ترجمه الامام الحسن- علیه‌السلام- ابن عساکر ش371.

[16] . ترجمه الامام الحسن- علیه‌السلام- ابن سعد ص 182؛ ترجمه الامام الحسن- علیهالسلام- ابن عساکر ش338.

[17] . ترجمه الامام الحسن- علیه‌السلام- ابن سعد ص182.

[18] . المنتخب من ذیل المذیل ص514؛ المستدرک علی الصحیحین ج3 ص173 ؛ ترجمه‌الامام الحسن- علیه‌السلام- ابن سعد ص182؛ ترجمه الامام الاحسن- علیه‌السلام- ابن عساکر ش372.

[19] . مختصر تاریخ دمشق ج5 ص224.

[20] . تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 228.

[21] . تاریخ سیاسی اسلام (تاریخ خلفا)، رسول جعفریان ، ج 2، ص399

آخرین ساعات عمر شریف پیامبر(ص) چگونه گذشت

خبرگزاری فارس: آخرین ساعات عمر شریف پیامبر(ص) چگونه گذشت

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در روزهای پایانی برخی اوقات به مسجدى مى‌‌رفت و با مردم نماز مى‌‌گزارد و برخى از موضوعات را تذکر مى‌‌داد.

ماجرای قصاص از پیامبر اکرم (ص)

در یکى از روزهاى بیمارى، در حالى که سرش را با پارچه‌‌اى بسته بود و امام على علیه‌السّلام و فضل بن عباس زیر بغلش را گرفته بودند وارد مسجد شد و روى منبر قرار گرفت و شروع به سخن فرمود و گفت: مردم! وقت آن رسیده است که من از میان شما غایب شوم. اگر به کسى وعده‌‌اى داده‌‌ام آماده‌‌ام انجام دهم و هر کس طلبى از من دارد بگوید تا بپردازم.

در این موقع مردى برخاست و عرض کرد: چندى قبل به من وعده دادید که اگر ازدواج کنم، مبلغى به من کمک کنید.

پیامبر فوراً به فضل دستور داد که مبلغ مورد نظر او را بپردازد و از منبر پایین آمد و به خانه رفت.

سپس روز جمعه سه روز پیش از وفات خود، بار دیگر به مسجد آمد و شروع به سخن کرد و در طى سخنان خود فرمود: هر کسى حقى بر گردن من دارد برخیزد و اظهار کند، زیرا قصاص در این جهان آسان‌‌تر از قصاص در روز رستاخیز است.

در این موقع، «سوادة بن قیس» برخاست و گفت: موقع بازگشت از نبرد «طائف» در حالى که بر شترى سوار بودید، تازیانه خود را بلند کردید که بر مرکب خود بزنید، اتفاقا تازیانه بر شکم من اصابت کرد. من اکنون آماده گرفتن قصاصم.

پیامبر دستور داد، بروند همان تازیانه را از خانه بیاورند. سپس پیراهن خود را بالا زد تا «سواده» قصاص کند.

یاران رسول خدا با دلى پرغم و دیدگانى اشک بار و گردن‌‌هایى کشیده و ناله‌‌هایى جان‌‌گداز منتظرند که جریان به کجا خاتمه مى‌‌پذیرد. آیا «سواده» واقعا از در قصاص وارد مى‌‌شود؟ ناگهان دیدند سواده بى‌‌اختیار سینه پیامبر را مى‌‌بوسد. در این لحظه، پیامبر او را دعا کرده، گفت: خدایا! از «سواده» بگذر، همان طور که او از پیامبر اسلام درگذشت. (مناقب آل ابى طالب، ج  ١ ، ص  ١64 )

البته ذکر این نکته لازم است چون اصابت تازیانه بر شکم سواده، عمدى نبوده است؛ از این نظر حق قصاص نداشته است، بلکه با پرداخت دیه‌‌اى جبران مى‌شد. با این حال پیامبر، خواست، نظر وى را تأمین کند.

وخامت حال پیامبر اکرم (ص)/ فاطمه زهرا (س) در کنار پیامبر (ص)

گزارش‌‌‌هایى که از داخل خانه به بیرون مى‌‌رسید، از وخامت وضع مزاجى آن حضرت حکایت مى‌‌کرد و هر نوع امید به بهبودى را از بین مى‌‌برد و مطمئن مى‌‌ساخت که جز ساعاتى چند، رحمت جهانیان در دنیا نیست.

گروهى از یاران آن حضرت علاقه‌‌مند بودند که از نزدیک رهبر عالى قدر خود را زیارت کنند، ولى وخامت وضع پیامبر اجازه نمى‌‌داد در اطاقى که وى در آن بسترى گردیده بود، جز اهل بیت وى، کسى رفت و آمد کند.

دختر گرامى و یگانه یادگار پیامبر فاطمه علیها‌السّلام، در کنار بستر پدر نشسته بود و بر چهره نورانى او نظاره مى‌کرد. او که مى‌دید که عرق مرگ، بسان دانه‌هاى مروارید، از پیشانى و صورت پدرش سرازیر مى‌شود.

فاطمه زهرا علیها‌السلام با قلبى فشرده و دیدگانى پر از اشک و گلوى گرفته، شعر زیر را که از سروده‌‌هاى ابو طالب درباره پیامبر عالى قدر بود زمزمه مى‌‌کرد:

و ابیضّ یستسقی الغمام بوجهه ثمال الیتامى عصمة للأرامل

چهره روشنى که به احترام آن، باران از ابر درخواست مى‌‌شود، شخصیتى که پناهگاه یتیمان و نگهبان بیوه‌‌زنان است.

در این هنگام، پیامبر دیدگان خود را گشود و با صداى آهسته به دختر خود فرمود:

این شعرى است که ابو طالب درباره من سروده است، ولى شایسته است به جاى آن، آیه زیر را تلاوت کنند: «وَ مٰا مُحَمَّدٌ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ اَلرُّسُلُ أَ فَإِنْ مٰاتَ أَوْ قُتِلَ اِنْقَلَبْتُمْ عَلىٰ أَعْقٰابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلىٰ عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اَللّٰهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِی اَللّٰهُ اَلشّٰاکِرِینَ»

محمد پیامبر خدا است و پیش از او پیامبرانى آمده و رفته‌‌اند. آیا هرگاه او از دنیا برود و یا کشته شود، به آیین گذشتگان خود بازمى‌‌گردید؟ هر کس به آیین گذشتگان خود بازگردد، خدا را ضرر نمى‌‌رساند و خداوند سپاس‌‌گزاران را پاداش مى‌‌دهد.

سخن در گوشی پیامبر اکرم (ص) به دخترش فاطمه (س)

در تمام روزهایى که پیامبر بسترى بود، حضرت فاطمه علیها‌السلام در کنار بستر پیامبر نشسته و لحظه‌‌اى از ایشان دور نمى‌‌شد. در یکی از ساعات، پیامبر به دختر خود اشاره کرد که با او سخن بگوید.

دختر پیامبر قدرى خم شد و سر را نزدیک پیامبر آورد. آن‌‌گاه پیامبر با او به طور آهسته سخن گفت. کسانى که در کنار بستر پیامبر بودند، از حقیقت گفت و گوى آن‌‌ها آگاه نشدند.

وقتى سخن پیامبر به پایان رسید، فاطمه زهرا سخت گریست، ولى مقارن همین وضع، پیامبر بار دیگر به او اشاره نمود و آهسته با او سخن گفت. این بار زهرا با چهره‌‌اى باز و قیافه‌‌اى خندان و لبان پرتبسم سر برداشت.

وجود این دو حالت متضاد در دو وقت مقارن، حاضران را به تعجب واداشت. آنان از دختر پیامبر خواستند که از حقیقت گفتار پیامبر آگاهشان سازد و علت بروز این دو حالت مختلف را، براى آنان روشن سازد. زهرا فرمود: من راز رسول خدا را فاش نمى‌‌کنم.

پس از درگذشت پیامبر، زهرا علیهاالسّلام روى اصرار «عایشه» آنان را از حقیقت ماجرا آگاه ساخت و فرمود: پدرم در نخستین بار مرا از مرگ خود مطلع کرد و اظهار نمود که من از این بیمارى بهبودى نمى‌‌یابم. براى همین جهت، گریه و ناله به من دست داد، ولى بار دیگر به من گفت که تو نخستین کسى هستى از اهل بیت من، به من ملحق مى‌‌شوى. این خبر به من نشاط و سرور بخشید و فهمیدم که پس از اندکى به پدر ملحق مى‌‌شوم. (الطبقات الکبرى، ج  ٢ ، ص  ٢4٧  و الکامل فی التاریخ، ج  ٢ ، ص  ٢١٩ )

وصیت‌‌هاى پیامبر اکرم (ص)

پیامبر در دوران بیمارى خود، به تذکر امور لازم بیشتر اهمیت مى‌‌داد و در آخرین روزهاى بیمارى خود، نماز و رعایت حال بردگان را زیاد سفارش مى‌‌کرد و مى‌‌فرمود:

با بردگان (خادمان و زیر دستان) به نیکى رفتار کنید و در خوراک و پوشاک آن‌‌ها دقت کنید و با آنان به نرمى سخن بگویید و حسن معاشرت را پیشه خود سازید.

روزى «کعب احبار» از خلیفه دوم پرسید، پیامبر در موقع احتضار چه گفت. خلیفه به امیر مؤمنان علیه‌السّلام که در آن مجلس حاضر بود، اشاره کرد و گفت: از او بپرسید. امام علی علیه‌السلام فرمود: پیامبر در حالى که سر او روى شانه من بود، مى‌‌فرمود: «الصلاة الصلاة» (نماز، نماز)  در این موقع، کعب افزود که پیامبران گذشته نیز بر همین روش بودند. (الطبقات الکبرى، ج  ٢ ، ص  ٢54 )

پیامبر در آغوش چه کسی از دنیا رفت؟

بزرگترین رسول خدا صلی الله علیه و آله در آخرین لحظه‌‌‌‌هاى زندگى، چشمان خود را باز کرد و گفت: برادرم را صدا بزنید تا بیاید در کنار بسترم بنشیند.

همه فهمیدند مقصودش على (ع) است. امام على علیه‌السلام در کنار بسترش نشست، ولى احساس کرد که پیامبر مى‌‌خواهد از بستر برخیزد. على، پیامبر را از بستر بلند نمود و به سینه خود تکیه داد. (همان، ص 263)

چیزى نگذشت که علایم احتضار، در وجود شریف او پدید آمد. شخصى از ابن عباس پرسید، پیامبر در آغوش چه کسى جان سپرد. ابن عباس گفت: پیامبر گرامى در حالى که سر او در آغوش على بود، جان سپرد. همان شخص افزود که یکی از زنان پیامبر مدعى است که سر پیامبر بر سینه او بود که جان سپرد. ابن عباس گفته او را تکذیب کرد و گفت: پیامبر (ص) در آغوش على (ع) جان داد، و على و برادر من، «فضل» او را غسل دادند. (همان، ص 263)

امیر مؤمنان، در یکى از خطبه‌‌هاى خود به این مطلب تصریح کرده مى‌‌فرماید: «و لقد قبض رسول اللّه و إنّ رأسه لعلى صدری. . . و لقد ولّیت غسله و الملائکة أعوانی»

پیامبر در حالى که سر او بر سینه من بود، قبض روح شد. من او را در حالى که فرشتگان یارى‌‌ام مى‌‌کردند، غسل دادم.

آخرین جمله پیامبر اکرم (ص) در دنیا چه بود؟

گروهى از محدثان نقل مى‌‌‌کنند که آخرین جمله‌‌‌اى که پیامبر در آخرین لحظات زندگى خود فرمود، جمله «لا، مع الرفیق الأعلى» بوده است.

گویا فرشته وحى ایشان را در موقع قبض روح، مخیر ساخته است که بهبودى یابد و بار دیگر به این جهان بازگردد و یا پیک الهى، روح شریفش را قبض بکند و به سراى دیگر بشتابد. پیامبر با گفتن جمله مزبور، به پیک الهى رسانیده است که مى‌‌خواهد به سراى دیگر بشتابد و با کسانى که در آیه زیر به آن‌‌ها اشاره شده، به سر ببرد. «فَأُولٰئِکَ مَعَ اَلَّذِینَ أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَیْهِمْ مِنَ اَلنَّبِیِّینَ وَ اَلصِّدِّیقِینَ وَ اَلشُّهَدٰاءِ وَ اَلصّٰالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولٰئِکَ رَفِیقاً»

آنان با کسانى‌‌اند که خداوند به آن‌‌ها نعمت بخشیده است: از پیامبران، صدیقان، شهیدان و صالحان و این‌‌ها چه نیکو دوستان و رفیقانى هستند.

پیامبر این جمله را فرمود و دیدگان و لب‌‌هاى وى روى هم افتاد. (اعلام الورى، ص  ٨٣ )

وفات پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله، بزرگترین مصیبت تاریخ دنیاست. بهترین مخلوق عالم امکان، از دنیا رفت تا دیگر موجودی، با چشم دنیوی، پیامبر و فرستاده‌ای از طرف خدا نتواند ببیند!

روز رحلت پیامبر اعظم (ص)/ اولین کسی که بر پیامبر اکرم (ص) نماز خواند

روح مقدس و بزرگ آن سفیر الهى، نیم‌‌روز دوشنبه،  ٢٨  ماه صفر، از بدن شریفش پر کشید.

نخستین کسى که بر پیامبر گرامى نماز گزارد، امیر مؤمنان بود. سپس یاران پیامبر، دسته دسته بر پیکر پاک و مطهر ایشان، نماز گزاردند و این مراسم تا ظهر روز سه شنبه ادامه داشت.

سپس تصمیم بر این شد که جسد مطهر پیامبر را در همان حجره‌‌اى که درگذشته بود، به خاک بسپارند.

قبر آن حضرت را «ابو عبیده جراح» و «زید بن سهل» آماده کردند و امیر مؤمنان مراسم دفن را به کمک فضل و عباس انجام داد.

سرانجام، آفتاب زندگى شخصیتى که با فداکاری‌هاى خستگى‌‌ناپذیر خود، سرنوشت بشر را دگرگون ساخت و صفحات نو و درخشانى از تمدن به روى انسان‌‌ها گشود، از دنیای ظاهری غروب کرد. (فروغ ابدیت، آیت الله جعفر سبحانی، ص 940)

چگونه فاطمه زهرا (س) خبر وفات پیامبر را اعلام کرد؟

پس از وفات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، فاطمه علیهاالسلام در اجتماع زنان با بیان غم آلودی فرمود: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ انْقَطَعَ عَنَّا خَبَرُ السَّمَاءِ؛ همه از خداییم و به سوی او باز می‌گردیم. وحی و خبر آسمانی از ما قطع شد

از معاذ بن جبل نقل شده است که فاطمه علیهاالسلام پس از وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله فراوان می‌گریست و می‌فرمود: «یَا أَبَتَاهْ إِلَی جَبْرَئِیلَ نَنْعَاهُ اِنْقَطَعَتْ عَنَّا اَخْبَارُ السَّمَاءِ یَا اَبَتَاهْ لَا یَنْزِلُ الْوَحْیُ اِلَیْنَا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ اَبَدا؛

ای پدر! پس از تو باید شکوه‌‌های دل را به جبرئیل گفت. [با وفات تو] خبرهای آسمانی قطع شد. ای پدر! دیگر برای همیشه از طرف خدا وحی فرو فرستاده نمی‌شود

و گاهی این اشعار را می‌خواند:

«اِذَا مَاتَ یَوْماً مَیِّتٌ قَلَّ ذِکْرُهُوَ ذِکْرُ أَبِی مُذْ مَاتَ وَ اللَّهِ أَزْیَد

تَاَمَّلْ اِذَا الْاَحْزَانُ فِیکَ تَکَاثَرَتْ اَعَاشَ رَسُولُ اللَّهِ اَمْ ضَمَّهُ الْقَبْرُ؛

هر کس بمیرد، یادش کم می‌شود، به جز پدرم که هر روز یاد او فزونی می‌گیرد.

بیندیش هنگامی که غم و اندوه در جانت فراوان می‌شود، آیا رسول خدا زنده است یا از دنیا رفته و در عالم قبر (برزخ ) است.