"ساختمان پزشکان" پایه‌گذار عبور از حریم خانواده و خطوط قرمز اخلاقی جامعه

وقتی سال گذشته سریال ساختمان پزشکان به روی آنتن رفت به فاصله ی اندکی آنقدر حرف و حدیث ها درباره آن بالا گرفت که بسیاری از شخصیت ها نسبت به آن موضع گرفتند آنقدر این انتقادات تند شد که حتی معاون سیمای رسانه ملی در مراسمی که برای تقدیر از عوامل این سریال ترتیب داده بود به آن اشاره کرد اما جالب این بود که ایشان شایعه ای را به زبان می آورد که همه این انتقادات را در حصار خاصی محدود می کند؛ شایع شده بود که چون همسر آقای دارابی روانپزشک هستند انتقادات زیادی به این سریال وارد شده است اما باید از آقای دارابی پرسید آیا همه انتقادات به این سریال، انتقادات صنفی بود و ایشان آن دسته از انتقادات فرهنگی را که به این اثر وارد شده است نشنیده اند؟

احسان باقری مستند ساز جوانی است که دست به کار شده تا این فضا را بشکند و نشان دهد اتفاقا انتقادات مهم از این مجموعه نه صنفی که کاملا عمومی است و اصلی ترین ایراد هایی که به آن وارد می شد مربوط به تبلیغ نوع خاصی از سبک زندگی است که این مجموعه در خدمت آن بود.
این روزها و در شرایطی که مسوولان صدا و سیما از ساخت ادامه آن یعنی ساختمان پزشکان 2 با وجود قول قبلی شانه خالی می کنند و البته از آن سو قول یک مجموعه دیگر را به تیم سازنده می دهند خواندن حرف های کارگردان جوان "ضلع غربی ساختمان پزشکان" خالی از لطف نیست.

مشرق: اصلاً چه شد که شما به این فکر افتادید مستند بسازید آن هم راجع به این موضوع؟

من فکر می‌کنم یک هنرمندی که یک‌سری باورهای دینی و اعتقادی دارد بیشتر از قالب و فرم و مسائل زیبایی‌شناسی در هنر باید برایش ابتدائاً موضوع و مدیوم تأثیرگذار مهم باشد. یعنی این که ببیند چه موضوعی در اولویت است و با چه رسانه‌ای به آن پرداخته شود، تأثیرگذارتر است. من با این که چندسالی در زمینه عکاسی فعالیت داشتم و موفقیت های زیادی هم داشتم و در جشنواره های مختلفی مقام آورده بودم و حتی زمینه‌های کاری هم داشتم و دارم، احساس کردم برای زدن آن حرف هایی که ما اعتقاد داریم ، سینما و تلویزیون بستر مناسب تری است.

من هم با توجه به این که این سریال در ساعتی پخش می شد که زمان شام بود و معمولا تلویزیون ما هم روشن بود، این سریال که شروع شد با توجه به این که به کار سازندگان این سریال همیشه توجه ویژه ای داشتم توجهم جلب شد و دوست داشتم ببینم چه کار می کنند.

ابتدائا هم از فضای سریال خوشم آمد همین طور که کار پیش رفت احساس کردم که پشت سر این خنده حرف های دیگری هم وجود دارد و هرچه جلوتر می رفت احساس می کردم این حرف ها بیشتر است و بعضا می شد که یکی دو موضوع جدید را که شروع می کرد و یکی دو قسمت دنبال می کرد خدا خدا می کردم نتیجه ای که من حدس می زنم اتفاق نیفتد ولی متأسفانه همان اتفاق می افتاد. همین مسئله کم کم من را مکلف کرد و این احساس مسئولیت در من بوجود آمد که حتما باید در مقابل چنین موضوعی واکنش نشان بدهم.

اطرافیان و دیگرانی هم همه به نوعی نقد داشتند می گفتند "بی خیال" و متأسفانه یک بی تفاوتی ای حتی در کسانی که از فضای این سریال اذیت می شدند می دیدم. ولی من احساس می کردم که واقعا تکلیفم است که در این موضوع تا حدی که خودم فهمیدم و احساس مسئولیت کردم کار کنم و کار را به یک جایی برسانم و این بود که بعد از این سریال،کل 57 قسمت این سریال را تهیه کردم و دو بار کامل دیدم و براساس موضوعاتی که قبلا نوشته بودم و دقتی که در دوبار دیدن مجدد انجام شد موضوعاتی را مشخص کردم، مثلا نمادها، مسائل روان شناختی، مسائل خانواده، مسائل مربوط به همجنس گرایی که این تم در کارهای قبلی این دوستان وجود داشت و مسائل اخلاقی فلسفی و در نهایت هم مسائل سیاسی.


از همان ابتدا مسائل سیاسی را حذف کردم به این دلیل که معتقد هستم که هم مسائل اخلاقی مهم تر است و هم مورد قبول اکثریت جامعه است و حتی در جوامع دیگر هم به نوعی یک سری حساسیت های اخلاقی وجود دارد. خیلی از این محورهایی که خدمت شما عرض کردم یکسری همپوشانی هایی هم داشت ولی من طبق این روال تقسیم بندی کردم و قسمت های سریال را جدا کردم و براساس آن یک شات لیستی و یکسری محورهایی تهیه کردم و با یکسری کارشناس گفتگو کردم و سعی کردم یکسری افراد را برای مصاحبه متقاعد کنم که این روند پیچیده ای داشت.

گفتید یکسری حساسیت نسبت به کارهای قبلی سازندگان "ساختمان پزشکان" داشتید. چرا این حساسیت به وجود آمده بود؟

سازندگان این سریال خصوصا پیمان قاسم خانی به عنوان یکی از نویسندگان مشترک خیلی ازکارهای آقای مدیری و کارهای مطرح سریال های تلویزیون از ابتدا در شکستن حریم اخلاقی جامعه بدعت هایی را به وجود آوردند. از اولین کارهای این ها شما تفاوتی را نسبت به بقیه کارها می بینید که به نظر من هرکدام از کارهای این ها در زمان خودشان به شدت در جامعه تغییر ذائقه و تغییر سبک زندگی به وجود آوردند. ما اعتقاد داریم که امروز رسانه چیزی است که مردم بسیار از آن تأثیر می گیرند. هم نسل هایی که به نوعی تأثیرگذاری روی آن ها زیادتر از بقیه است مثل نوجوان ها و جوان ها و کودکان و هم بقیه افراد. ولی بیشتر این نسل از جامعه هستند که در آن ها تغییر به وجود می آید و جوان ها هستند که بعدها قرار است آینده ساز جامعه باشند. شما در تمام کارهای این ها یک نوع بدعتی را می بینید. در زدن یکسری ارزش های اخلاقی، مطرح کردن یکسری چیزهایی که در جامعه ما خط قرمز اخلاقی است و چیزهای بدی مثل همین تم های همجنس گرایی و مسائلی از این قبیل در کارهای دیگر این دوستان هم دیده می شد و چون خودم هم در دوره کارشناسی و هم ارشد روان شناسی خواندم و به این موضوعات در این رشته پرداخته می شود، متوجه این موضوع می شدم ولی اینقدر قدرت نداشتم یا این که احساس می کردم دیگران از من نمی پذیرند به همین خاطر زیاد راجع به آن صحبت نمی کردم ولی در این سریال موضوع خیلی جدی تر شد.

به همین دلیل من فکر می کنم این جریانی است که این ها پیگیر آن هستند. این جا اتفاقی افتاد، یک کار مشترک بین سروش صحت و پیمان قاسم خانی، یعنی به نظر من این جا چند نفر با هم پیوند خوردند که اتفاقا پیوند این ها باعث شد که خیلی از این اتفاقات عمیق تر و حساب شده تر به وجود آید. مانند طراحی صحنه محراب قاسم خانی، سرپرست نویسندگی پیمان قاسم خانی و سازندگی سروش صحت این ها در کنار هم ترکیبی شد که در نهایت شد سریال ساختمان پزشکان که شما می بینید موجی از مسائل غیراخلاقی و غیرفرهنگی در آن ترویج می شود.


سید احسان باقری، کارگردان مستند انتقادی "ضلع غربی ساختمان پزشکان"

خب شما به این نتیجه رسیدید که باید این موضوع را بسازید، بعد با یکسری کارشناس صحبت کردید.سوال من این است که با تیم سازنده "ساختمان پزشکان" هم تماسی داشتید یا خیر؟

بله. من با آقای قاسم خانی صحبت کردم، همراه شان را گرفتم و مطرح کردم که ما یک نقد علمی می خواهیم نسبت ساختمان پزشکان داشته باشیم که برخورد خیلی بدی با من کردند و اولا گفتند که شما از کجا زنگ می زنید و کی هستید و چه کاره اید؟ من گفتم رشته من روان شناسی بوده و در حوزه هنر هم فعالیت دارم و به نظرم آمده که یک نقد علمی منصفانه ای می توان ساخت راجع به این موضوع، دوست دارم شما هم حرف های تان را بزنید، گفتند نه من اصلا لزومی نمی بینم که با شما همکاری داشته باشم و با آقای کریمی مدیر تولید سریال صحبت کردم، ایشان هم همان فضا را داشتند با یک مقدار هوشمندی بیشتر مبنی بر این که شما ببینید خیلی نقدها انجام شده شما آن ها را ببینید از ساختن این مستند منصرف می شوید.

برای همه شان خیلی سؤال بود که چه کسی پشت کار است، کدام ارگان یا سازمان و وقتی من تأکید می کردم که این دغدغه شخصی بنده است و هنوز هیچ کس حتی حمایت مالی از این کار نکرده باورشان نمی شد و فکر می کردند طبق روال عادی جامعه فکر می کردند باید یک جایی یک کاری کرده باشد. آقای کریمی هم در نهایت گفتند شما نقدهایی که شده را ببینید منصرف می شوید که من گفتم نه من آن نقدها را دیدم ولی اصلا فضای شان فرق دارد و ضمن این که بیشتر تقدیر است و ما می خواهیم چنین کاری را انجام دهیم.

در نهایت که دیدند نمی توانند بنده را منصرف کنند گفتند که ما حاضر به همه نوع همکاری هستیم ولی این کار محصول شبکه سه است و ما اجازه نداریم و شما باید از شبکه سه اجازه بگیرد. من هم گفتم یعنی من اگر بخواهم با شما یا آقای قاسم خانی مصاحبه بگیرم باید از شبکه سه اجازه بگیرم؟ گفتند بله چون این کار را شبکه سه ساخته.

من ابتدائا یک نامه برای آقای پورمحمدی نوشتم و توضیح دادم که طرح ما چیست و می خواهیم با توجه به استقبال مردم از سریال های نود شبی و تأثیر زیاد آن ها ما می خواهیم در این چهارچوب نقدهای علمی ای وارد کنیم و دوست داریم یک ارزیابی فرهنگی جامع باشد و تهیه کننده (به این معنا که شبکه سه این کار را سفارش داده) و تولید کننده (عوامل تولید) در این کار باشند که یک کار یک طرفه نشود.

خودشان را که بعدا من دیدم تکذیب کردند و می گفتند من این نامه را ندیدم ولی دفترشان ما را به آقای مقیسه قائم مقام شبکه ارجاع دادند. من با ایشان دیدار حضوری داشتم و ایشان خیلی تلاش کردند که من را منصرف کنند و تلاش ایشان خیلی برای من عجیب بود. تا این حد که ما به شما در شبکه سه آنتن زنده می دهیم، روز قبل، سریال را به شما می دهیم ببینید و آن شب بعد از پخش سریال، شما این سریال را نقد کنید....

کدام سریال؟

.... بعد می گفتند ستایش یا سریال هایی از این دست که آخر کار به جایی رسید که من به ایشان گفتم پیش تولید و پژوهش این کار انجام شده و بعد می گفتند برو سری دوم ساختمان پزشکان را نقد کن از کار اول گذشته و فلان. خیلی برای من جالب بود که چرا اینقدر اصرار دارند که ساختمان پزشکان بحث نشود کما این که حتی در مدیران شبکه و تهیه کنندگان شبکه راجع به این در همان زمان اعتراض شده بود.

می دانید چه کسانی اعتراض کرده بودند؟

من شنیده بودم که حتی خود آقای مقیسه هم به نوعی خیلی راضی نبودند. خلاصه ایشان که اصرار من را دیدند پارافی نوشت پایین نامه برای آقای تخشید "مدیر گروه فیلم و سریال" که "با ایشان همکاری گردد البته اگر این نقد راجع به ساختمان پزشکان 2 صورت پذیرد بهتر است." ما رفتیم سراغ آقای تخشید. این روندی که خدمت شما عرض می کنم سه ماه طول کشید. مسؤول دفتر آقای تخشید می گفتند که ما می گوییم و جواب آقای تخشید یک ماه طول کشید و در نهایت آقای تخشید گفتند ما می گوییم که همکاری کنند، بعد من تماس گرفتم و خانم مسؤول دفتر ایشان گفتند شما به آقای کریمی زنگ بزنید و بگویید دفتر آقای تخشید گفته که همکاری کنید من هم خوشحال به مدیرتولید کار "آقای کریمی" زنگ زدم و گفتم این طوری شده، گفتند این طوری که نمی شود، شبکه سه باید یک نامه بدهند. گفتم به من این طوری گفتند، گفت نه شبکه سه باید یک نامه کتبی رسمی بدهد که با گروه شما همکاری کنم. زنگ زدم دفتر آقای تخشید و موضوع را گفتم و آن خانم خیلی ناراحت شدند و گفتند بیخود کردند این حرف را زدند و به ایشان بگویید با من تماس بگیرند و از این حرف ها، دوباره زنگ زدم. گفتند من خودم با ایشان تماس می گیرم، ظاهرا یک جلسه ای برقرار شد و یک دفعه ورق برگشت و دیگر جواب تلفن ما را نمی دادند و در نهایت گفتند که کار دوباره به آقای پورمحمدی ارجاع شده، دوباره از آقای پورمحمدی پیگیری کردیم گفتند آقای مقیسه، از آقای مقیسه پیگیری کردیم و گفتند کار شما را آقای پورمحمدی به آقای شریعت پناهی مدیر گروه اجتماعی ارجاع داده اند. چون دوستان من با ایشان آشنا بودند با تلفن همراه ایشان تماس گرفتم و گفتم چنین اتفاقی افتاده و ایشان گفتند: سر کارت گذاشتند چون این موضوع هیچ ربطی به بخش اجتماعی ندارد. در نهایت من اینجا احساس کردم که تکلیفم را عمل کردم و در طول این سه ماه به اندازه کافی تأخیری که در تولید کار انداختیم کافی است و بدون آن ها کار را ادامه دادیم.

چطور به این کارشناسان رسیدید؟

من 17-18 گزینه داشتم و ترجیحم این بود که حداقل شش هفت کارشناس در تخصص های مختلف داشته باشیم. با هرکدام از این ها جلسه می گذاشتم و آن قسمتی را که از سریال انتخاب کرده بودم که از 57 قسمت 4 ساعت را در آورده بودم و باز آن را هم به 2 ساعت کاهش داده بودم. دو ساعت قسمت هایی از سریال و شات لیست و یک برگه محور موضوعات برای آن ها می بردم صحبت می کردم می گفتم این را ببینید و اگر راضی و موافق هستید بیایید مصاحبه بگیریم.

بخش معدودی بودند که اصلا کار را قبول نداشتند. اکثر افراد دیگری که در انتخاب بنده بودند کار را قبول داشتند ولی به دلایل مختلف از همکاری با ما سر باز زدند. مثلا یکی که خیلی هم نقد جدی به این کار داشت بعد از یک هفته که من کار را داده بودم و قرار بود یک قرار مصاحبه بگذاریم گفتند نه این کار چون موضوع طنز است به ما می خندند و بعدا مشکل به وجود می آید، یکی دیگر منوط کرد به صحبت با شبکه سه که اجازه دهید من با آقای پورمحمدی صحبتی بکنم. من گفتم چه لزومی دارد اگر شما کار را قبول دارید صحبت با آقای پورمحمدی معنا ندارد. یکی از کارشناسان گفتند من ممنوع التصویرم که گفتم کار ما قرار نیست در شبکه پخش شود، گفتند این طوری شاید آقای ضرغامی فکر کند که من دارم با او مقابله می کنم و به هر حال به دلایل و بهانه های واهی و غیرمنطقی هرکدام سرباز می زدند. یا با کارشناس دیگری صحبت کردم و ایشان گفتند کار گذشته و حالا بیست ساعت مستند است شما در آن ها نگاه کن ببین کدام به دردت می خورد و چند نفر دیگر هم از کارشناسان دانشگاه در حوزه نمادشناسی و ارتباطات بودند که الان ما جای آن ها را خالی داریم که این ها هم به نوعی حرف شان این بود که مشکل ایجاد می شود و بیشتر ترس از ارتباط بعدی با صداوسیما بود. در نهایت با شش نفر مصاحبه گرفتیم که دو نفر را خودم حذف کردم و چهار نفر را که کار کردیم.

راجع به حامیان و تیم تان بفرمایید.

من این قدر راجع به این کار انگیزه داشتم که گفته بودم حتی اگر هیچ کسی هم حمایت نکند من این کار را خواهم ساخت با هر بودجه و توانی که شده. اصولا به خاطر این که اکثر کسانی که از یک کار به عنوان تهیه کننده و سرمایه گذار پشتیبانی می کنند می خواهند اعمال سلیقه کنند و خودشان را مطرح کنند و به این فضا خیلی سوء ظن داشتم ترجیحم این بود که این اتفاق نیفتد و می خواستم یک کاری با چهارچوب های ذهنی خودم انجام شود. در نهایت موسسه فرهنگی دفتر هنر و ادبیات با توجه به این که من با آن ها ارتباط داشتم پذیرفتند و قرار هم این شد که آن ها فقط سرمایه گذاری کنند و کار آماده را تحویل بگیرند و با روند کار، کاری نداشته باشند و با این شرط پذیرفتم و آن هم بیشتر به این خاطر که فکر می کردم حضور یک جای رسمی می تواند کمک کند به پخش کار وگرنه این تصمیم را گرفته بودم که به هر صورتی شده کار را خودم بسازم. آن ها هم حمایت مالی کردند و کار تولید شد.

نظراتشان اعمال نشد؟

چون نظراتشان نزدیک به من بود خیر، هیچ صحبتی بعد از آن نشد که این خوب است یا بد است و این قسمت را حذف یا اضافه کن.

چند نفر بودید؟

یک تصویربردار داشتیم که آقای سامان لطفیان بود که امسال در جشنواره فجر جایزه بهترین تصویربرداری در بخش بین الملل را گرفت، اقای مسعود مظفری تدوین گر بود، یک صدابردار استودیو بود که نریشن را آن جا ضبط کردیم.آقای صادق لطفی زاده هم ویدئو گرافیک و تیتراژ را انجام دادند. بخش پژوهش و پیش تولید و تحقیقات را خودم انجام داده بودم و در نهایت یک کارگردانی هم به عهده خودم بود.

چقدر طول کشید؟

به خاطر همین مسائل، کار حدود 9 ماه طول کشید. به خاطر این که ما سه ماه کار را برای شبکه متوقف کردیم و بعد یکی دو ماه هم دیدن سریال و رایزنی با کارشناسان که آن ها را پای کار بیاوریم که کار سختی بود و غیر یکی دو نفر همین افرادی هم که پای کار آمدند سخت متقاعد شدند روی این حساب ما پنج شش ماه وقت پرت داشتیم و در نهایت حدود 9 ماه کار طول کشید.

تا الان چند اکران داشتید؟

ما هشت اکران داشتیم.

کجاها؟

رونمایی و نشست خبری و اکران اول در دانشگاه امیرکبیر بود، روز بعد دانشکده علوم دانشگاه تهران بودیم، دانشگاه امام صادق(ع) اکران داشتیم، دانشگاه چهارمحال و بختیاری اکران داشتیم. بعد دانشگاه اصفهان و بعد دانشکده داروسازی دانشگاه تهران و بعد هم در دانشکده علوم اجتماعی اکران داشتیم. از چند شهر دیگر تقاضا داشتیم و هم خودمان یکسری برنامه های دیگری داشتیم که متأسفانه الان به تعطیلی دانشگاه ها خوردیم و بعد از این هم دیگر دانشجوها نمی آیند و بعد هم امتحانات شروع می شود شاید اگر یک ماه زودتر کار آماده می شد حداقل 15 اکران در دانشگاه ها داشتیم.

واکنش ها چطور بود؟

من به غیر از یک اکران بقیه اکران ها را حضور داشتم و تا آن جایی که من دیدم خیلی خوب بود. معمولاً این طور بود که بعد از اکران مستند من بیست دقیقه توضیحاتی راجع به کار می دادم و بعد پرسش و پاسخ داشتیم. بیشتر حرف هایی که در پرسش و پاسخ ها بود یعنی در اغلب موارد، این بود که شبکه سه چه برخوردی داشته و چرا عوامل سریال نیستند و آن ها چطور برخورد کرده اند و بیشتر راجع به این که این کار تا به حال هیچ وقت به این صورت جدی انجام نشده چه فضایی را دنبال کرده.

طیف شرکت کننده در اکران ها چگونه بود؟

من یک تعبیر این جوری دارم که با توجه به این که خود موضوع یا آنونس یا تبلیغاتی که ما کرده بودیم تا حدی فضای کار را نشان می داد تا حدی یک بخشی از بینندگان ما و بخشی از مخاطبان که خیلی به کار اعتقاد نداشتند ریزش داشتند ولی آن گروه از مخاطبین که هدف بنده بود به عنوان یک بخشی از کار که آن ها حتما کار را ببینند و نسبت به آن آگاهی پیدا کنند، استقبال خوبی از کار داشتند. در فضای دانشگاهی طبیعتا افرادی آمده بودند که دغدغه نسبت به این موضوع دارند که بین آن ها هم نقدهایی بود. مثلا در دانشگاه اصفهان یک خانمی سوال کرد و گفت که ضمن این که من کلیت کار شما را قبول دارم و کار قوی ای است ولی خیلی شما دچار توهم شدید چطور یک سریال می تواند سبک زندگی مخاطب را تغییر دهد، ذائقه مخاطب را تغییر دهد که من در آن جا تأکید کردم که ما اصلا نمی گوییم یک سریال یک چنین کاری می کند طبیعتا فرهنگ یک جامعه با یک سریال تغییر نمی کند ولی مشکل این است که وقتی شما می بینید در طول ده سال این محصولات به صورت خزنده تولید و پخش و تقدیر می شود و مردم می بینند کم کم تأثیر می گذارند و تأثیر این ها اینقدر ریز و ظریف است که ده سال دیگر مشخص می شود که در آن زمان بررسی این ها دیر شده. شما اگر نسبت به هرکدام از این ها حساس نباشید اتفاقی می افتد که الان در خیلی از موضوعات این اتفاق افتاده و خیلی از فضیلت ها و ویژگی های تربیتی جامعه ما کم کم فراموش شده به خاطر نپرداختن رسانه یا پرداختن به موضوعات ضد و غیر از آن و این اتفاقی است که وقتی شما این سریال ها را کنار هم می گذارید می بینید که تأثیر خودش را می گذارد.

واکنش مسؤولان چطور بوده؟

من آقای پورمحمدی را اتفاقی وقتی داشتم برای اکران به اصفهان می رفتم دیدم و خودم را معرفی کردم و ایشان هم خیلی برخورد خوبی با من داشتند و کار را ظاهرا روز قبل دیده بودند و حتی بعد صحبت این شد که یک وقتی را من بگذارم و خدمت ایشان برسم که راجع به کار صحبت کنیم روی هم رفته به نظرم رسید از فضای نقدی که انجام شده راضی هستند. از نظارت و ارزیابی صداوسیما با من تماس گرفتند که گفتند دوست داریم کار را ببینیم و شنیدیم چنین کاری هست و حتی اگر بتوانیم می خواهیم یک اکرانی داشته باشیم که ما سی دی را به دست شان رساندیم و در همین حد باقی مانده و از صداوسیما بازخورد دیگری من نداشتم.

نهایتا ارزیابی خودتان از کار چیست. الان که به آن نگاه می کنید راضی هستید یا خیر. فکر می کنید توانستید حرف خودتان را بزنید؟

من به احساس تکلیفی که کرده بودم عمل کردم و سعی کردم به خاطر واقعا این احساس تکلیف کار انجام شود اگرچه همیشه نیت با عمل خیلی فاصله دارد ولی احساس می کردم این فضای ضداخلاقی و غیراخلاقی را یک کسی باید یک جایی همت کند و یک حرکتی کند بلکه دیگران هم حساس شوند و کارهای جدی نقد خوب در این حوزه به وجود بیاید و الان احساس می کنم آن تأثیری که دنبال آن بودم خدا لطف کرده به وجود آمده است. وقتی می بینم افراد مذهبی و افرادی که روی این موضوع دغدغه داشند تشکر می کنند و از این کار راضی هستند، وقتی می بینیم به هر حال از خود صداوسیما بازخوردهایی داشتیم و همچنین خبرهایی که راجع به عدم ساخت سری دوم ساختمان پزشکان می شنوم خدا را شکر می کنم. البته این ایده آل کار ما این نبوده است. ما یک مطالعه موردی روی ساختمان پزشکان کردیم ولی حرف ما ساختمان پزشکان نیست و این ها فقط اسم و قالب است، ما با تفکر این هنرمندان مشکل داریم و فقط صرف این که ساختمان پزشکان ساخته نشود خیلی نمی تواند راضی کننده باشد. ما می گوییم صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران که خیلی ها به اعتماد این نظام پای آن می نشینند و قبل از انقلاب اصلا تلویزیون نداشتند و خیلی خانواده ها خیلی راحت تلویزیون در اختیار بچه های شان است به این دلیل که به تلویزیون جمهوری اسلامی اعتماد دارند بعد ما این طور این قشر از مخاطبین که با اعتماد پای تلویزیون ما می نشینند را از دست می دهیم. ما این طوری نمی توانیم آدم های ماهواره‌بین را جذب کنیم چون آن ها هیچ وقت دنبال کپی‌ها نمی‌آیند و اصل آن را می بینند، ضمن این که ما اجازه نداریم به خاطر این که آن ها را جذب کنیم به یکسری از مسائل غیراخلاقی مشروعیت ببخشیم با پخش آن ها در تلویزیونی که ادعا و هدف آن ظاهرا این است که فضای غیراخلاقی در آن نیست.

شما می گویید در صداوسیما این فضا، فضای غالبی است در سریال سازی. فکر می کنید چرا این طیف و اگر بهتر بگویم این تفکر اجازه رشد پیدا کرده اند؟

به خاطر این که ما در آن طرف موضوع خلأ داریم. یعنی ما متأسفانه هنرمندهایی با شاخصه های تعهد دینی که مد نظر این انقلاب بوده (در همه حوزه ها و در حوزه هنرسینما) نداریم و تربیت نشده اند. بنده این اصطلاح را در همه اکران هایم هم به کار برده ام و آن اینکه مسئولین رسانه ای ما مسحور جو این هنرمندان غیرمتعهد هستند. به خاطر این که ما هنرمندی که با آن شاخصه ها باشد را نداریم و این ها کارشان می گیرد و استقبال خوبی از طرف مردم نسبت به کار آن هاست، چون جذابیت های غیراخلاقی جذب می کند. خیلی برایم جالب بود وقتی یک جمله ای را از شهیدآوینی خواندم و خیلی خوشحال شدم از این که این تأییدی بود بر این نظر بنده و آن این که ایشان می گویند اگر یک برنامه بلندمدت برای پرورش هنرمندان برنامه ساز نداشته باشیم، همین عامل مذکور می تواند ما را تدریجا به سمت یک خضوع ناخواسته در برابر هنرمندان و متخصصان غیرمتعهد به اسلام براند. شما در دانشگاه های هنر می بینید که منابع همه غربی است و هیچ مبانی و تئوری و جهان بینی ای که ما نسبت به هنر داریم را شما نمی بینید چه در اساتید و چه در منابع. طبیعتا هر هنرمندی وارد آن جا شود حتی اگر آدمی باشد از خانواده مذهبی بعید است یک هنرمند متعهد با آن شاخصه ها شود. در نتیجه این است که همین هنرمندان وارد جامعه می شوند و یکسری هم آدم های خلاقی هستند یا به تعبیر دیگری وارد حریم ممنوعه می شوند. در این سریال مثلا جاذبه های جنسی است که جذاب است ولی حریم ممنوعه است و اتفاقا به خاطر همین حریم ممنوعه بودن هم جذاب تر است و این ها هم راهش را یاد گرفته اند که چطور سازوکار نخ نمای سانسور صداوسیما را دور بزنند و چطور حرف شان را به کرسی بنشانند. مثلا یکی از کارهایی که می کنند این است که به مرگ می گیرند که صداوسیما به تب راضی شود. ما خبر تولید این کار را ابتدای سال 90 داشتیم. پخش این کار تیر و مرداد 90 پخش شد، سه ماه این کار به قول شبکه های خبری توقیف و به قول شبکه سه متوقف شد و شما اگر ببینید در خیلی از تصاویر برف میبینید که مشخص است در زمستان ضبط شده. این سه ماه به قول خود شبکه سه برای اصلاحات روی این سریال بوده یعنی این سریالی که ما می بینیم و این قدر به آن نقد و اعتراض داریم و این قدر دل بچه مذهبی ها را به درد آورده اصلاح شده آن سریال است و خیلی دلم می خواهم اصل سریال را ببینم که بدانم چه بوده؟ یعنی ببینید به چه چیز گرفته اند که اصلاح شده آن تازه این کار شده. ضمن این که نگاه و بخش نظارت صداوسیما به این است که موی طرف بیرون است و کاملا شکلی است و اصلا به موضوع کیفی نگاه نمی کنند و خیلی از موضوعات مورد تأکید در این کار که به نظر من خیلی مهم است و تأثیرات بسیار منفی در جامعه دارد آن مسائل فلسفی و اخلاقی خیلی ناخودآگاه است که منتقل می شود. شما می بینید در این سریال چند قسمت با موضوعات مختلف تعریف می شود و یک موضوع اخلاقی مطرح می شود و در طول آن دو قسمت شخصیت اصلی سریال اول ژست این را می گیرد که اصلا حاضر نیست به آن فضای غیراخلاقی تن دهد ولی در طول آن دو قسمت به لجن کشیده می شود و آخر کار به بدترین شکل به فضای غیراخلاقی تن می دهد این ناخودآگاه بیننده ای که پای این سریال نشسته را بعدا در آن موقعیت ها به این سمت می برد که هرکسی که ادعای مسائل اخلاقی و تربیتی را دارد یک روزی مجبور می شود که کوتاه بیاید. مثلا موضوع رشوه بود، موضوع مدیریت سالم و عدالت گرای نیما بود، موضوع در رادیو تبلیغ کردن دکتر نیما که نوع دیگری از موضوع رشوه بود و سه - چهار جای مختلف سریال که به نظر من این ها از خیلی از مسائل غیراخلاقی دیگر می تواند تأثیرات عمیق تری داشته باشد که به نظر من بعضا اصلا متوجه نمی شوند در بخش نظارت و ارزیابی و مدیران یا با آن دقت لازم نگاه نمی کنند یا حساسیت شان نسبت به مسائل اخلاقی را از دست داده اند یا غیره خلاصه این که خروجی کار این می شود.

نکته آخر..

ما باید یک مواقعی به این دقت کنیم که اگرچه سازندگان این سریال در هنجارشکنی و بدعت گذاری ید طولایی داشته اند و یک جورایی السابقون السابقون هستند ولی حرف ما ساختمان پزشکان نیست و در این کار اگرچه بیشتر بحث راجع به ساختمان پزشکان بوده ولی بحث کلی تری هم داشته باشیم و حرف ما این فضای ساخت سریال و فیلم است. اعتقاد بنده این است که ما با تعدد برنامه های مذهبی به این معنا که یک روحانی یک کارشناس مذهبی در تلویزیون راجع به خدا و اسلام صحبت کند نمی توانیم باورهای دینی مردم را حفظ و تقویت کنیم. ما اگر می خواهیم این اتفاق بیفتد باید سریال و فیلم با شاخصه های متعهد و اخلاق گرا داشته باشیم و این ها اصلا به معنای نشان دادن نماز به صورت کلیشه ای و قرآن نیست ما باید سریال های مان ویژگی های مثبت اخلاقی را در متن داستان ترویج کند و ایجاد جذابیت با استفاده از مسایل جنسی در فرهنگ و اعتقادات ما «حریم ممنوعه» است واتفاقا حریم ممنوعه همیشه جذاب تر است، مخاطب را به خنده وادار میکنیم ولی در واقع جفای بزرگی به فطرت مخاطب کرده‌ایم . زیرا غیر از همه ناهنجاری هایی که در پی دارد اگر روزی طنز جالب و البته سالمی هم تولید شود، مخاطب را جذب نخواهد کرد.چون ذائقه مخاطب را بیمار کرده ایم.





دانلود آنونس مستند انتقادی "ضلع غربي ساختمان پزشکان"

بررسی تولیدات سینمای ایران در سال 1390 از تگاه سعید مستغاثی

نگاهی به جریانات عمده سینمای جهان در دهه 2010- 2001 (بخش چهارم )

:: سینمای مستقل و هنری ::

وقتی در دو دهه پایانی قرن بیستم ، هالیوود به تجدید حیات خویش از طریق تاسیس استودیوهای به ظاهر مستقل در کنار کمپانی های اصلی اقدام کرد تا بتواند با جذب فیلمسازان دیگر کشورها ، گنجینه ایده و طرح خویش را که دچار اضمحلال جدی شده بود ، بازسازی کرده و از طرف دیگر آرمان های ایدئولوژیک جهانی سازی را در عرصه سینما نیز پی گیری کرده و فیلمسازان مطرح دنیا را در زیر چتر هالیوود و سینمای آمریکا گرد آورد ، برخی این اقدام را فرصتی برای دستیابی به تکنولوژی های پیشرفته غرب برای ساخت فیلم و اثر خودی پنداشتند اما ماجرا آنچنان که این گروه تصور می کردند ، پیش نرفت و آنان چنان جذب هالیوود و سینمای آن شدند که ناخودآگاه به ترویج همان ایدئولوزی آمریکایی پرداخته و همه هویت و فرهنگ و ریشه های ملی خویش را از خاطر بردند.

از همین رو آنهایی که روزی در این سوی آب ها به سینماگر مولف معروف و مشهور بودند ، در آغاز هزاره سوم به عوامل کلیشه سازی هالیوود بدل شدند و موضوعات نخ نما شده آمریکایی را جلوی دوربین بردند. شاید از اولین فیلمسازانی که به چنین عارضه ای دچار شدند بتوان از آلخاندرو آمنابار و  ماتئو گیل نام برد که در سینمای امروز دارای پیشینه و کارنامه هنری مشابه هستند . زوجی که با فیلم "چشمانت را بازکن" در سال 1997 شناخته شدند. همان فیلمی که 4 سال بعد نسخه اصلی فیلم "آسمان وانیلی" ساخته کمرون کرو قرار گرفت تا تهیه کننده/بازیگر اصلی آن یعنی تام کروز در ازای دریافت حقوق تولیدش ، ساخت فیلم "دیگران" با بازی همسر سابقش ، نیکول کیدمن را برای آمنابار و گیل تضمین نماید و همین نقطه آغاز فریب برای زوج اسپانیایی تبار بود. شاید همین معامله فاوست گونه بود که سردمداران هالیوود را راغب ساخت تا این دو سینماگر را به آمریکا بکشانند و بنا بر دکترین سینمای غرب از اواخر دهه 90 ، در استودیوهای به ظاهر مستقلی که در کنار کمپانی های اصلی به وجود آمده بود، از فکر و طرح هایشان بهره گرفته و همچنین متقابلا آنها را به مسیرهایی که می خواهند بکشانند. مسیرهایی که نمی توان در بخش اصلی کمپانی های هالیوود و توسط فیلمسازان معروف جریان اصلی سینمای آمریکا طی کرد. آلخاندرو آمنابار و ماتئو گیل هم پس از فیلم "چشمانت را بازکن"به واسطه تام کروز و از طریق کمپانی هایی همچون برادران وارنر و لاینز گیت جذب شدند و با فیلم "دیگران" ، زیر چتر حمایت کمپانی های میراماکس و دایمنشن و یونیورسال به شهرت رسیدند. در فیلم بعدی آمنابار و گیل ، کمپانی فاکس قرن بیستم نیز به میدان آمد تا روایت ضد انسانی و ضد دینی دیگری را از این دو سینماگر،  تحت عنوان "دریای درون" در سال 2004 روی پرده سینماها برده و در جشنواره ها و مراسم مختلف سینمایی آمریکا از جمله اسکار نیز مورد تجلیل و تقدیس قرار گیرد . اما پس از فیلم "دریای درون" گویا دیگر تاریخ مصرف این دو فیلمساز اسپانیایی به پایان رسید و در فیلم  بعدی شان یعنی "آگورا" هیچیک از کمپانی های هالیوود به میدان نیامدند و آگورا در گمنامی و مهجوریت ساخته و اکران شد و اگرچه جوایز گویا را در اسپانیا به خود اختصاص داد ، اما در سطح اکران جهانی توفیقی نیافت.

تجربه هایی از جنس آمنابار و گیل در طی سالهای پس از 2001 به کررات اتفاق افتاد ؛ از فیلمسازانی مانند والتر سالس گرفته که از فیلم قابل بحثی همچون "ایستگاه مرکزی"(1998) و با واسطه جشنواره ساندنس و رابرت رد فورد به ظاهر مستقل به ساخت فیلم "آب تیره"(2005) کشانده شد که اثری کلیشه ای در ژانر هراس بود تا  ژانگ ییمو از نسل پنجم فیلمسازان چین که از آثار هنری همچون "راه به سوی خانه" و "نه یکی کمتر" به فیلم های به اصطلاح Big Production در مسیر ایدئولوژی آمریکایی کشیده شد و امثال"قهرمان" را به سال 2002 در تبلیغ جهانی سازی و نظم نوین جهانی ساخت تا محبوب پخش کنندگان هالیوودی قرار گیرد و بالاخره سازنده فیلم های هجو گونه ای مثل "یک زن، یک تفنگ و یک مغازه ماکارونی"(2010) شد و دیگر در صحنه سینمای جهان محلی از اعراب پیدا نکرد و تا چن کایگه که مانند ژانگ ییمو از نسل پنجم فیلمسازان سینمای چین بود و آثار قابل توجهی همچون "زمین زرد" و "سلطان کودکان" و "تار زندگی" و حتی "بدرود محبوبه ام" را ساخته بود اما در هالیوود به ساخت فیلم های متوسطی مانند تریلر رمانتیک "من را آرام بکش" در سال 2002 ناگزیر گشت و در بازگشت به سینمای چین دیگر نتوانست آن موقعیت قبلی اش باز یابد و با دو فیلم "شیفته جاودانه" و "قربانی" در سالهای 2008 و 2010 به کلی مهجور ماند، و تا  آنگ لی سازنده آثاری مثل"پدر عروس" و "بخور بنوش ، زن ، مرد" که در هالیوود  ابتدا با " ببر خیزان ، اژدهای پنهان در سال 2000 مورد التفات قرار گرفت و در مراسم اسکار سال 2001 در 10 رشته نامزد شد و چند اسکار نیز دریافت نمود اما پس از این اظهار لطف به یک باره به کارگردانی فیلم هایی مانند"هالک" گمارده شد و بعد از آن سپر بلای فیلمسازان هالیوود شد تا یکی از اولین آثار همجنس گرایانه سالهای پس از 2001 درباره اسطوره کابوی را به نام "کوهستان بروکبک" در سال 2005 برپرده سینما ببرد و تا گیلرمو دل تورو که از فیلم "جئو متریا" به " هل بوی" رسید و تا آلخاندرو گونزالس ایناریتو هم از ساخت فیلمی مثل "آمروس پروس" یا " سگ های دوست داشتنی" به "بابل" و "زیبا" سقوط کرد ( فیلم هایی در همان جهت ترویج ایدئولوژی آمریکایی ) و ...

به این ترتیب در سالهای 2001 به بعد علیرغم ادعای سینمای غرب مبنی بر بین المللی کردن هالیوود با گردآوری فیلمسازان مختلف از سرزمین های گوناگون(و البته بازیگرانی مانند کونگ لی و ژانگ زی ای و میشل یه ئو و چو یون فت از چین و خاویر باردم از اسپانیا و ...)  ، اما این نوع آرایش هالیوودی هیچ نشانی از فرهنگ های مختلف جهانی نداشت بلکه در واقع گردآوردن همه فرهنگ ها در زیر چتر فرهنگ و ایدئولوژی آمریکایی بود به قیمت قربانی کردن هویت آنها.

 

جشنواره ها

جشنواره های به اصطلاح گروه A جهانی اگرچه پیش از پایان هزاره هم بیشتر از هر موضوعی پیرو کمپانی ها و سرمایه هایی بودند که بازارشان را داغ می کند و این امکان را دراختیارشان قرار می دهد تا بتوانند در کنار سواحل کوزووات یا در ونیز و برلین ، کارناوال مد و لباس و کالاهای رنگ وارنگ راه بیندازند اما از سال 2001 به بعد ، هژمونی آن کمپانی ها و سرمایه ها که غالبا از سوی کارتل ها و تراست های آمریکایی و صهیونیستی حمایت می شدند ، سنگینی بیشتر یافت تا جایی که جشنواره های مذکور حتی حیثیت بین المللی شان را به خاطر تحمل آن سنگینی زیر علامت سوال بردند. آخرین نمونه از این اعتبار زدایی را (اگرچه ممکن است به دلیل تعلق به سال 2011 در محدوده تاریخی این مقاله قرار نگیرد) در جشنواره کن امسال مشاهده کردیم که فیلمسازی پرسابقه همچون لارس فن تریر (علیرغم همه فراز و نشیب های فیلمسازی اش و حتی تهوع آور بودن آخرین فیلمش یعنی "ضد مسیح" که از قضا یک فیلم آخرالزمانی بود) به دلیل ابراز انزجار از رژیم صهیونیستی با صدور بیانیه ای رسمی از جشنواره کن( با آن همه ادعای آزاد اندیشی و دمکراسی) اخراج شد!! این درحالی است که در همین جشنواره به کررات باورها و اعتقادات اسلامی و آرمان های انقلاب مورداهانت و توهین قرار گرفته است و فیلم های هتاک (مثل "پرسپولیس" مرجان ساتراپی ) به بهانه آزادی بیان مورد تجلیل و تحسین قرار گرفته اند!

شاید از همین روست که جشنواره فیلم کن علیرغم همه ادعای هنری بودنش ، هیچگاه در طول تاریخش به فیلمساز مولفی مانند اینگمار برگمان جایزه نداد و در عوض بسیاری از آثار هالیوود را که حتی اکران چندباره شده بودند را برخلاف آیین نامه اش در بخش مسابقه نمایش داد.

 به همه اینها اضافه کنید که هیاهو و سرو صدای جشنواره هایی مثل کن هم برای هنرپیشگان و ستاره های آمریکایی است که روی فرش قرمز ادا و اطوار درمی آورند و حاضرین هم برایشان سر و دست می شکنند. هنوز سال 2005 را از یاد نبرده ایم که چگونه روبرتو رودریگز با آن کلاه کابوی (برای تاکید بر فرهنگ آمریکایی) و آن لبخند تحقیر کننده همراه عوامل فیلم "شهر گناه" همچون:"بروس ویلیس" و "میکی رورک" و "جسیکا آلبا" و "بنسیو دل تورو " و...ساعت ها روی آن فرش قرمز، تمامی حضار را مقابل سالن دوبوسی کن سرکار گذاشته بودند. یا جرج لوکاس با سربازان امپراطوری اش و دارت ویدر و ناتالی پورتمن و هیدن کریستنسن و سمیوئل جکسن و...چندین روز همه جشنواره کن را به تسخیر خود درآورده بودند و در کنار آنها کوین بیکن و کالین فرث و ول کیلمر و رابرت داونی جونیور و اسکارلت جوهانسن و...دیگر هنرپیشگان هالیوودی و در این میان تنها چیزی که اهمیت نداشت مانور عوامل بهترین فیلم جشنواره بود و بازیگران فیلم های اروپایی و مستقل! همان گونه که سال قبلش هم دار و دسته "شرک" اعم از غول سبز و خر پرحرف و پرنسس فیونا و.... همه توجهات را به خود جلب کرده بودند. شاید از همین روست که مدیران جشنواره کن برخلاف همه قوانین و آیین نامه هایشان، برای فیلم های آمریکایی حق وتو فرهنگی هم قائل می شوند و حتی اکران شده هایشان را هم در بخش مسابقه اصلی خود شرکت می دهند! 

مثال ها متعدد است؛ فی المثل جشنواره کن سال 2003، فقط برای اینکه فرش قرمز از حضور تام هنکس بی بهره نماند، فیلم "قاتلین زن" را پس از اکران یک ماهه اش در سینماهای دنیا به بخش مسابقه راه دادند! و یا در سال 2005 همین اتفاق درمورد فیلم اکران شده "شهر گناه" پیش آمد که دو ماه پیش از نمایش در کن به نمایش عمومی درآمده بود! 

نکته شگفت آورتر اینکه گردانندگان جشنواره کن علیرغم همه ادعاهایشان مبنی بر برگزاری هنری ترین جشنواره دنیا و اینکه گویا آخر هنر سینما هستند، اما هر سال تعدادی از تجاری ترین آثار سینمای هالیوود را در برنامه هایشان قرار می دهند که این مورد در برخی موارد واقعا حیرت انگیز است، مثلا در پنجاه و نهمین دوره(2006)، دو فیلم "یونایتد 93" (پال گرین گرس) که یک ماه پیش از آن در سینماهای آمریکا اکران شده بود و "مردان ایکس: آخرین ایستگاه" (برت راته نر)، انتقادهای زیادی را حتی در میان محافل سینمایی آمریکایی به همراه داشت و گویا گردانندگان کن با هزینه بسیاری آن را به جشنواره خود آورده اند.  

این شگفتی درمورد ترکیب هیئت داوران (که قاعدتا بایستی اعضایش از بینش هنری کافی برخوردار باشند) بیشتر می شود، مثلا دوره ای در میان اعضای هیئت داوران اصلی و در کنار فیلمسازانی مانند امیر کاستاریکا و انیس واردا، به نام هایی مثل: "سلما هایک"(بازیگر درجه چندم مکزیکی الاصل) بر می خوریم. کفه این ترازو در سالی دیگر به نفع بازیگران تجاری بیشتر شده و برخلاف دوره هایی که همواره تعداد کارگردانان و فیلمنامه نویسان و نویسندگان بر بازیگران می چربیدند، از سال 2006 به بعد، تعداد بازیگران (آنهم از درجه 2 و 3 به پایین) تقریبا 60 درصد اعضای هیئت داوران را تشکیل می دهد. در کن پنجاه و نهم بازیگرانی همچون "مونیکا بلوچی" (بازیگر نقش چندم برخی فیلم های آمریکایی مثل:ماتریکس و دراکولای برام استوکر و اشک های خورشید و بعضی فیلم های نه چندان معروف اروپایی)، هلنا بونهم کارتر (که به جز فیلم های تلویزیونی اخیرا فقط در فیلم های تیم برتن، نقش های حاشیه ای بازی می کند و یا به جای شخصیت های کارتونی صحبت می نماید)، سمیوئل ال جکسن (که هنوز معروفترین کاراکترش، "جولز" در فیلم "پالپ فیکشن " است و به جز آن فقط نقش های فیلم های پلیسی جنایی معمولی مثل "سه ایکس " و "مرد" و "مربی کارتر" و "اصلی" و "شفت" و...را از او به یاد داریم)، ژانگ زی ئی (بازیگر تازه به دوران رسیده هنگ کنگی که فیلم های اخیر ژانگ ییمو معروفش کرد و در فیلم "خاطرات یک گیشا" نقش دوم را برعهده داشت) و تیم روث (که برخلاف آنچه در بولتن جشنواره کن آمده بود، فقط یک فیلم غیر معروف" منطقه جنگی " را کارگردانی کرده و اصلا نمی توان وی را فیلمساز به حساب آورد، بازی هایش هم تقریبا در نقش های مکمل و کوچک بوده مانند آنچه در فیلم های "آب تیره "، "تفنگدار"، "سیاره میمون ها"، "هتل میلیون دلاری"، "پالپ فیکشن"، "وتل" و "راب روی " داشت) و... 

سالی دیگر نیز گل سرسبد بازیگران هیئت داوری کن، ایزابل هوپر و رابین رایت پن بودند که به هرحال بازیگران مولفی به شمار نیامده و اغلب در آثار تجاری سینمای آمریکا ظاهر شده اند.  

به این ترتیب ملاحظه می فرمایید هیچ بازیگر مولف و یا صاحب سبکی در میان داوران کن دیده نمی شود و آنچه بیشتر به نظر اهمیت داشته، چهره و عنوان تجاری بازیگرانی همچون "مونیکا بلوچی" یا "سمیوئل ال جکسن " و یا ایزابل هوپر و رابین رایت پن بوده تا بازهم توجه هرچه بیشتر رسانه ها و عکاسان خبری به فستیوال کن جذب شود و نه بیشتر.

وجه دیگر جشنواره هایی مانند کن، گرایشات سیاسی آن به بعد غالب سیاسی – ایدئولوژیک امروز سینمای دنیاست که از هر فستیوال دیگری بیشتر توی ذوق می زند! از افتتاح جشنواره کن 2006 با فیلم پر سر و صدا و صهیونی "رمز داوینچی" و ادامه اش با فیلم های سیاسی "غذای آماده ملی" از ریچارد لینک لتر و "سوسمار" ساخته نانی مورتی و همچنین حضور فیلم به شدت تبلیغاتی "یونایتد 93" گرفته که باج عیان مدیران جشنواره کن به سینمای پروپاگاندای آمریکا و نئو محافظه کاران حامی اش بود و موجب شگفتی ناظران سینمایی دنیا گردید تا آگراندیسمان اثر متوسطی همچون "پرسپولیس" (به دلیل وجه ضد انقلاب اسلامی آن) و کشاندن سازنده آن به داوری دوره بعد! (بدون هیچگونه سابقه سینمایی یا هنری!) و تا سال 2009 که علاوه بر لارس فن تریر (با فیلم "ضد مسیح") حتی تارانتینو نیز با فیلمی سیاسی ایدئولوژیک به جشنواره آمده بود! 

جشنواره های دیگر گروه به اصطلاح A همچون ونیز و برلین نیز بسیار بیشتر از جشنواره فیلم کن در تیول کمپانی های آمریکایی قرار گرفتند، مثلا فستیوال برلین امسال با فیلم قبلا اکران شده و آمریکایی "True Grit" افتتاح شد و تماشاگران به اصطلاح هنری پسند برلینی، ساعت ها در کنار فرش قرمز منتظر جف بریجز و مت دیمن و جاش برولین ماندند تا آنها را صدا بزنند و عکسی بردارند و امضایی بگیرند! 

 سینمای ایدئولوژیک

سینمای غرب به خصوص سینمای آمریکا و هالیوود که اینک همچون بختکی بر کل سینمای جهان سایه افکنده و با پول و سرمایه های هنگفت ، زنجیره توزیع و پخش و نمایش فیلم در سراسر دنیا را در کف خود دارد و در نتیجه به هیچ سینماگر یا جریان سینمایی مستقل که در جهت و مسیر او نباشد ، اجازه حضور در این زنجیره را نمی دهد ، اگرچه از ابتدای تاسیس ، برمبنای اهداف و آرمان های ایدئولوژیک شکل گرفت (آنچنان که اسناد و مدارک و شواهد معتبر حکایت دارند و بخشی از آنها در همین مقاله آمد) اما با ورود به هزاره سوم میلادی وجه ایدئولوژیک قوی تری یافت یا به عبارت دیگر وجوه ایدئولوژیک خود را بی پرده تر و صریح تر بدون پیچیدن در لفافه های معمول هنری و تجاری بروز داد. گویا همچنانکه در فیلم "رمز داوینچی" کد داده می شود، می بایست همه رازهای ناگفته گشوده می شد تا هزاره خوشبختی برای کانون های پنهانی که حداقل 10 قرن ، انتظار چنین ایامی را کشیده بودند، آغاز گردد.

از همین روی پس از قرن ها ، از اسرار تشکیلات مخوف فراماسونری و سازمان های تابعش مثل ایلومیناتی به طور واضح در آثاری مانند "فرشتگان و شیاطین" و "گنجینه ملی" و "رمز داوینچی" و "تحت تعقیب" گفته شد. پس از سالها مظلوم نمایی ، برای اولین بار در این دهه ، فیلم هایی ساخته شد که در آن یهودیان هدف هلوکاست ، با تشکیل جوخه های نظامی و به اصطلاح سرخ از دشمنانشان انتقام می گرفتند. کویینتین تارانتینو در فیلم "حرامزاده های لعنتی" (2009) همانند تیمور بکمامبتوف در فیلم "تحت تعقیب" (2008) (که درباره فراماسونری تهاجمی و تروریستی امروز ساخته بود) و ادوارد زوییک در فیلم  Defiance""(2008)  (که گروهی جنگجوی یهودی متشکل در دسته های پارتیزانی را علیه آلمان هیتلری نشان می داد) تصویری جدید از یهودیان ارائه داد  که برخلاف آن تصویر همیشگی ، دیگر جماعتی مظلوم و آرام و صلح طلب جلوه نمی کردند بلکه  تروریست، جنگ طلب و بسیار خشن به نظر می رسیدند. خشونت و تروری که گویا علیه ظلم و ستم طرف مقابل اعمال می شود. به نظر می آید که این نوع تصویر ، کاملا با آنچه امروز و در واقعیت از این جماعت با عنوان صهیونیسم مشاهده می کنیم، سازگار است. تصویر ترور و وحشت جهت تسخیر جهان وبرقراری حکومت جهانی در فیلم "تحت تعقیب"  همان هدف و آرمانی معرفی شده که قرن هاست از سوی صهیونیسم دنبال می شود یا ارائه شکل و شمایل دسته ای تروریستی در فیلم "Defiance" ، نمایشی سینمایی از گروههای تروریستی ایرگون و هاگانا به نظر می رسد که جنایتشان در تاریخ بشریت علیه ملت فلسطین به ثبت رسیده است و یا نشان دادن صورتی بیرحم و نژادپرستانه با نهایت خشونت در فیلم "حرامزاده های لعنتی" آنچنان که گروهبان آلدو رین در همان سخنرانی ابتدای اپیزود دوم فیلم برای دسته اش توضیح   می دهد ، شباهت غریبی با فتاوی برخی خاخام های صهیونیست در جنگ غزه دارد که گفتند و نوشتند.

همین ماجرای هلوکاست باعث شد تا بسیاری از فیلمسازان حتی به ظاهر عصیانگر سینمای آمریکا مثل تارانتینو ( در فیلم "حرامزاده های لعنتی") به وادی ساخت فیلم ایدئولوژیک کشانده شوند  یا تامس هریس و تهیه کننده اش دینو دولارنتیس ایتالیایی هم در فیلم "طلوع هانیبال"(2007) پیش زمینه داستان هانیبال لکتر فیلم های "سکوت بره ها" و "هانیبال" و "اژدهای سرخ" را به قضیه هلوکاست در آلمان کشاندند به این شرح که هانیبال ، پسر بچه ای یهودی بوده و قتل عام خانواده اش را توسط آلمان های هیتلری نظاره کرده و در جوانی و بزرگسالی به فکر انتقام وحشیانه از کسانی افتاده که در هلوکاست دخالت داشته اند. پس به مثله کردن آدم ها و خوردنشان روی آورده است!

در این دهه جنگ های صلیبی ( به عنوان ایدئولوژیک ترین جنگ های غرب صهیونی علیه اسلام) بارها و بارها در کادر دوربین فیلمسازان هالیوود قرار گرفت ، از "قلمرو بهشت" (2005) و "رابین هود"(2009) ریدلی اسکات تا "فصل جادوگری" ( دامینیک سنا-2010) .

در طول یک دهه اخیر ، فیلم های متعددی برپرده سینماهای دنیا رفت (چه در جشنواره ها و چه براکران عمومی) که بر طبل تفاهم مابین اسراییلی ها ( نه یهودی ها) و فلسطینی ها می کوبید. جشنواره فیلم کن ، فستیوال فیلم نیویورک، جشنواره فیلم استرالیا و ... و بالاخره مراسم اسکار برای اولین بار میزبان و تحسین گر فیلم هایی شدند که برای آوارگی و تحقیر نیم قرنی مردم فلسطین دل می سوزاندند، به مبارزه شان حق    می دادند، عملیات نظامی اسراییل را محکوم و یا لااقل سرزنش می کردند و طالب زندگی مسالمت آمیز بین فلسطینی ها و اسراییلی ها بودند. از سینماگران مشهور صهیونیست مانند استیون اسپیلبرگ که با فیلم "مونیخ"(2005) در زمره سازندگان این گونه فیلم ها قرار گرفت تا آموس گیتای اسراییلی با فیلم "منطقه آزاد" که دغدغه های فلسطینی ها و اسراییلی ها را برای یک زندگی صلح آمیز ، مشترک نشان داد و تا هانی ابواسد که با "اینک بهشت" برای نخستین بار یک فیلم فلسطینی را در سال 2006 نامزد دریافت جایزه اسکار نمود.

هیچیک از فیلم هایی که ناگهان در این دهه به دلسوزی از ملت فلسطین برروی پرده رفتند، به ریشه های معضل فلسطینی ها نپرداخته و بدون بررسی اساس مناقشه نیم قرنی خاورمیانه و موجودیت نامشوع رژیم صهیونیستی ، دعوت به تفاهم می کردند.

اسپیلبرگ در فیلم "مونیخ" تنبیه عاملین  عملیات سپتامبر سیاه را که با تشکیل یک گروه تروریستی اسراییلی از سوی گلدامایر (نخست وزیر وقت رژیم صهیونیستی) صورت گرفت را مورد انتقاد قرار داده و هر دو ملت فلسطین و اسراییل را هم تراز هم ، قربانی مخاصمات سرانشان نشان می داد . او عمدا اشاره ای به  اصل قضیه نداشت که از اشغال رومی وار سرزمین فلسطین توسط گروههای تروریستی صهیونیستی و تشکیل دولت اسراییل نشات گرفته بود. آموس گیتای هم که توسط رسانه ها یک فیلمساز یهودی روشنفکر معرفی شده ، در هر دو فیلم به اصطلاح ساختار شکنانه اش یعنی "منطقه آزاد" و "قربانی" ، معضل را عدم تفاهم و زندگی مسالمت آمیز دو ملت القاء می کرد. به نظر می آید در شرایطی که شماره معکوس نابودی رژیم صهیونیستی به نقاط تعیین کننده اش رسیده ، القاء صلح بین اسراییل و فلسطینیان از جمله طرح های کانون های صهیونی بوده که تنها از طریق سینما می توانسته به افکار عمومی تزریق گردد.

از طرف دیگر در این میان همچنان تولید و نمایش آثاری که محورهای اندیشه و تفکر ایدئولوژی آمریکایی یعنی اومانیسم و سکولاریسم و سیستم سیاسی منتج از آن (لیبرال سرمایه داری) را در ژانرهای مختلف تبلیغ    می کردند ، بیشتر در دستور کار کمپانی ها قرار گرفت. آثار و فیلم هایی که شاید در نگاه اول به نظر نمی آمد پیام یا ایده ای را انتقال می دهند. سعی شد اینگونه آثار با پروپاگاندا در مراسم اسکار و گلدن گلوب و مانند آن در بوق های تبلیغاتی بنگاههای رسانه ای قرار گیرند که در تیول همان کانون هایی بود که کمپانی های فیلمسازی را اداره می کردند و کارخانه های تسلیحاتی و شرکت های اقتصادی و احزاب سیاسی و ...و بالاخره تینک تانک های استراتژیست را. در همین مراسم اسکار سال گذشته 3 فیلم " استخوان زمستانی "(دبرا گرانیک) و "127 ساعت" ( دنی بویل) و "سوراخ خرگوش" (جان کامرون میچل) در همین گروه آثار می گنجید. این رسوخ اندیشه های اومانیستی در سینمای هالیوود دهه اخیر بدانگونه بود که حتی آثار معروف به سینمای معناگرا نیز ماهیت سکولاریستی به خود گرفتند که از آن جمله می توان به فیلم "آخرت"( کلینت ایستوود-2010) اشاره کرد که حتی ارتباط با عالم برزخ نیز از طریق نوعی دستکاری بشری ایجاد شده و البته عالم برزخی که در آن نشانی از خدا نیست! چنین فضایی را در فیلم "زیبا" (آلخاندرو گونزالس ایناریتو -2010)نیز می توان دید ، همچنانکه در فیلم معروف دیگرش یعنی "21 گرم" (2003) نیز نگاهی مادی و سکولار نسبت به مرگ و روح ادمی وجود داشت.

نکته قابل ذکر اینکه سایر فیلم های کاندیدای اسکار نیز به شدت از وجه ایدئولوژیک برخوردار بوده و هستند؛ فی المثل در این دهه ، در هر دوره مراسم اسکار شاهد کاندیداتوری حداقل یک فیلم همجنس گرایانه در میان نامزدهای اصلی بوده ایم. این کاندیدا در سال 2006 ، فیلم "کوهستان بروکبک"( انگ لی) بود و در سال 2008 "میلک"(گاس ون سنت) ، در سال 2009 فیلم "پرشس" ( لی دانیلز) و در سال 2010 فیلم "بچه ها همه خوبند"(لیزا کولودنکو). (10)

جالب اینکه در میان کاندیداهای بهترین فیلم اسکار سال 2009 ، حداقل 3 فیلم در دفاع از مظلومیت یهودیان ساخته شده بود که عبارت بودند از "یک آموزش "( لون شرویک) ، "500 روز تابستان"( مارک وب) و "یک مرد جدی"( برادران کوئن) . نکته اینجاست که پس از سالها در این سال برادران کوئن هویت ایدئولوژیک خود را علنی می ساختند. آش آن قدر شور بود که هنگام برگزاری مراسم اسکار ، وقتی نوبت به اهدای اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد رسید ، استیو مارتین(یکی از مجریان مراسم) برای معرفی یکی از کاندیداها به نام کریستوفر والتز ( که نقش یک افسر آلمان نازی را در تازه ترین فیلم کویینتین تارانتینو به نام "حرامزاده های لعنتی" بازی کرده بود) گفت :" کریس در فیلم  "حرامزاده های لعنتی " برای شکار ، در به در به دنبال یهودیان بود و از اینکه کمتر آنها را پیدا می کرد ، دچار افسردگی روحی شده بود!". استیو مارتین سپس به شوخی دستانش را رو به سالن و حاضرین در آن ( که همگی از بازیگران و عوامل و دست اندرکاران هالیوود بودند) باز کرد و گفت "...کریس..." به این معنی که بفرما این هم جماعتی از یهودیان که دنبالشان می گشتی!! در این لحظه دوربین به سرعت چهره برادران کوئن (که در سالن نشسته بودند) را نشان داد !!!

اما در میان این غوغای ایدئولوژیک هالیوود ، سینماگران ناسازگار، محلی از اعراب پیدا نکردند و به راحتی حذف شدند. مثل براین دی پالما که یکی از 5 غول بنیانگذار هالیوود نوین در اوایل دهه 70 میلادی ( به همراه استیون اسپیلبرگ و جرج لوکاس و مارتین اسکورسیزی و فرانسیس فورد کوپولا) بود. اما وی پس از ساختن فیلم هایی همچون "کوکب سیاه(2006) درباره فساد ریشه ها و تاریخ هالیوود و همچنین(2007) "Reducted" درمورد جنایات آمریکا در عراق ، به طور کامل از هالیوود رانده شد ، یا میلوش فورمن که تا کنون با 2 فیلم "پرواز برفراز آشیانه فاخته"(1975) و "آمادئوس"(1983) اسکار های بسیاری از آکادمی دریافت کرده ، وقتی فیلم "اشباح گویا"(2006) را در مذمت برخی  مبارزان انقلاب کبیر  فرانسه و تئوری ماسونی آن که در انقلاب آمریکا نیز مورد استفاده قرار گرفت و همچنین تشبیه شرایط امروز ایالات متحده با فرصت طلبی برخی انقلابیون آن دوران ساخت، دیگر نتوانست در میان استودیوهای هالیوود و در مافیای تولید و پخش آن جایی پیدا نماید و پس از سالها به میهنش یعنی چک تبعید گردید.

دهه نخست از هزاره سوم میلادی برای سینمای جهان به خصوص سینمای غرب و به ویژه سینمای آمریکا و هالیوود دهه برافتادن پرده ها بود که در طی سالها و دهه ها ، این سینما را در زیر لایه های "سرگرمی" و "هنر برای هنر" و "تجارت و اقتصاد" پنهان ساخته بودند. به نظر می رسد دیگر امروز نیازی به هوش سرشار نداشته باشد تا دریابیم، سرمایه دارانی که پول های خود را صرف ساخت سلاح های کشتار جمعی برای قتل عام  ملت ها می کنند ، زرسالارانی که با بلیعدن 80 درصد از ثروت جهان ، 80 درصد از مردم دنیا را زیر خط فقر نگاه داشته اند و امپریالیست هایی که برای تصاحب سرزمین ها و ثروت دیگران ، همه انسانیت و شرافت و نشانه های بشری را کنار نهاده اند ، برای سرگرم ساختن و پر کردن اوقات فراغت همان مردم و ملت ها و خدمت به آن سرزمین ها ، پول خرج نمی کنند!


برگرفته از : وبلاگ سعید مستغاثی http://smostaghaci.persianblog.ir

نگاهی به جریانات عمده سینمای جهان در دهه 2010- 2001 (بخش سوم)  

:: ایرانیوم و تئوری توطئه ::

سینمای ایدئولوژیک غرب تقریبا از همان لحظات پاگرفتن (از آنجا که از یک ایدئولوژی شرک آمیز و نژادپرستانه سلطه طلب، تغذیه می شد) تعارض و عناد خویش را با اسلام و مسلمانان نشان داد. از همان ابتدا در سینمای غرب، مسلمانان در کسوت عرب یا غیر عرب ، افرادی شرور و خبیث و شارلاتان و یا حتی بی سر و پا و در خوش بینانه ترین نگاه، مضحکه آمیز و مسخره نمایش داده شدند. شاید کمتر کسی فیلم "رقص هفت زن محجبه" ادیسون در سال 1897 (یعنی دو سال پس از پدید آمدن رسمی سینما) را دیده باشد یا از فیلم "عرب مسخره" (ژرژ میلیس) در همان سال چیزی شنیده باشد و یا اسم فیلم "آواز موذن"(فیلیکس مگیش – 1905) به گوشش خورده باشد اما حتی اگر نسخه صامت دزد بغداد ( رائول والش-1924) را ندیده باشد، قطعا صحنه هایی از "دزد بغداد" ساخته مایکل پاول و امریک پرسبرگر و تولید رنگی 1940 را مشاهده کرده که چگونه مسلمانان در این فیلم (به خصوص وزیری به نام جعفر)، افردی پاپتی و خبیث و حتی شیطان صفت تصویر می شوند که بهترین شان یعنی همان سابو(دزد بغداد)در اصل فردی است که با دله دزدی و شامورتی بازی زندگی می گذراند! چنین کاراکتری را در بسیاری از آثار سینمای غرب اعم از فیلم و کارتون  طی این نزدیک به 115 سال تاریخ سینما ، به کررات می توان مشاهده کرد، از فیلم های سندباد گرفته تا علاءالدین و علی بابا و تا همین فیلم اخیر مایک نیوئل برگرفته از بازی "شاهزاده پارس" که با نام "ماسه های زمان" در سال 2010 ساخته و اکران شد. فیلمی که علاوه بر مایه های ضد اسلامی و جدا کردن ایرانیان از وجه اعتقادی شان ، از جنبه های قوی آخرالزمانی نیز برخوردار بود.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی رویکرد پیچیده‌تری در فیلم‌های هالیوودی به وجود آمد و در واقع بسیاری از فیلم‌های هیولا محور دهه80 بازتاب ترس‌های غرب از اسلام بود که به شکل فیلم درآمد. حتی جنس این فیلم‌های هیولایی نیز متفاوت با سایر آثاری از این دست به نظر می آمد که در دهه‌های قبل تولید می‌شدند. از شاخص‌ترین این آثار می‌توان به سری فیلم های "بیگانه" اشاره کرد. هیولای بیگانه، هیولایی باستانی بود که از مکانی ناشناخته می‌آمد، در مغز رخنه می‌کرد و سپس به دل انسان‌ها می‌رفت و میزبان خود را می‌کشت.

در دهه 90 صراحت آشکارتری در لحن هالیوود نسبت به مسلمانان به وجود آمد و هیولاهای دهه 80 بدل به تروریست‌های مسلمانی شدند که نابودی جوامع غربی را نشانه رفته بودند. فیلمی همچون "دروغ های حقیقی" جیمز کامرون در سال 1994 از جمله همین آثار بود. این نگاه بعد از سال 2000 رویکردی آخر‌الزمانی به خود گرفت و در فیلم‌های بسیاری نبرد نهایی اسلام و غرب به تصویر کشیده شد. حتی در دوره اخیر در رجعتی به آثار تاریخی و موضوعاتی که در دهه‌های گذشته در لفافه مطرح می‌شد، دوباره به صورتی صریح مطرح شدند و همین موارد نشانگر آن است که ضدیت با اسلام موجی دیرپا در سینما بوده و تکثر فیلم‌های ضد اسلامی، مساله اتفاقی بودن ساخت این آثار را منتفی می سازد.

در دوران پس از 11 سپتامبر و در دهه نخست از هزاره سوم میلادی در این باب ، دیگر آش آنقدر شور شد که گویا خان هم فهمید، به طوری که "برژینسکی" مشاور امنیت ملی جیمی کارتر (رییس جمهور اسبق آمریکا) در سال 2008 در  بخشی از مقاله مفصلش تحت عنوان"این پارانویا را متوقف کنید " در روزنامه واشینگتن پست و در اعتراض به این موج ضد اسلامی نوشت :

"... برنامه هایی که در آن تروریستها با چهره های «ریش دار» به عنوان کانون افراد شرور نمایش داده می شوند ، اثرات عمومی آن تقویت احساس خطر ناشناخته اما مخفی است که می گوید به نحو رو به افزایشی زندگی آمریکاییها را تهدید می کند . صنعت فیلم سازی نیز در این خصوص اقدام کرده است.در سریالهای تلویزیونی و فیلمها، شخصیتهای اهریمنی با قیافه و چهره های عربی(اسلامی) که گاهی با وضعیت ظاهری مذهبی، برجسته می گردند، نشان داده می شوند که از اضطراب و نگرانی افکار عمومی بهره برداری کرده و ترس از اسلام را بر می انگیزد.کلیشه صورتهای اعراب (مسلمان ها) بویژه در کاریکاتورهای روزنامه ها، به نحو غم انگیزی یادآور تبلیغات ضد یهودی نازی هاست. اخیراً حتی برخی سازمانها و تشکلهای دانشجویی دانشگاهها درگیری چنین تبلیغی شده اند که ظاهراً نسبت به خطرات ارتباط میان برانگیختن نژادپرستی و انزجار مذهبی و برانگیختن جنایات بی سابقه هولوکاست بی خبرند..."

در واقع سینمای اسلام هراس غرب که قدمتی به اندازه خود تاریخ این سینما داشت ، با ورود به هزاره سوم میلادی از دو وجه مهم دیگر نیز برخوردار گردید ؛ اول اینکه جنبه آخرالزمانی به خود گرفت و دوم از تفکرات آرکاییستی ( باستان گرایی با وجه ایران منهای اسلام ) برخوردار شد.

در همین مسیر فیلم هایی همچون (Crossing Over" (2009" ساخته وین کریمر و محصول فرانک مارشال برای کمپانی واینشتاین یا "سنگسار ثریا" (سیروس نورسته – 2008) و یا پرسپولیس ( مرجان ساتراپی-2007) که کاتلین کندی صهیونیست آن را تهیه کرده بود را می توان مثال زد که در همه آنها یک نکته مشترک به نظر آمد، این که قوانین و اعتقادات و باورهای اسلامی باعث تحمیل شرایطی به ایرانیان گشت که آنها را از همه دنیا عقب و منزوی نگاه داشت. برهمین اساس می توان گفت که در واقع قضیه  ایران هراسی اخیر در آثار سینمای هالیوود جز به دلیل اسلامیت ایران و اینکه امروز به عنوان ام القری جهان اسلام قلمدار می شود ، نیست. آنچه که در مستند "ایرانیوم"(الکس ترایمن-2010) به وضوح و روشنی در قاب دوربین قرار می گیرد. در این فیلم مستند که توسط موسسه صهیونیستی کلاریون و با حمایت نئو محافظه کاران آمریکا ( همان اوانجلیست ها یا مسیحیان صهیونیست) تولید شده ، در 11 اپیزود( به نام های : یک انقلاب، یک جمهوری اسلامی ، 30 سال ترور ، یک رژیم بی رحم ، افزایش قدرت ، ایران هسته ای ، دنیا در معرض تهدید ، فشار دادن دکمه ، 30 سال شکست ، متوقف کردن نظام  و انقلابی جدید)   تمام اتهامات بی پایه ای که غرب و آمریکا طی 32 سال پس از پیروزی انقلاب علیه ایران تکرار کرده اند را بازخوانی کرده و براساس یک سری تبلیغات روانی ، ایران را مسئول تمام فجایع و حوادث 3 دهه اخیر در خاورمیانه معرفی می کند. اتهاماتی مانند حمایت از تروریسم ، تقویت گروههای تروریستی در لبنان و فلسطین ، طراحی برنامه هسته ای برضد کشورهای منطقه و برعلیه صلح جهانی، شرکت در بمب گذاری های سالهای پیشین علیه نیروهای آمریکایی در لبنان و ...که همه اینها باعث می شود تا ایران را به عنوان تهدیدگر صلح جهانی معرفی نموده و تنها راه مقابله با این تهدید را حمله نظامی بدانند! ( در واقع تمامی اتهامات یاد شده برای سرپوش گذاردن بر موجودیت نامشروع رژیم صهیونیستی ، حضور سلطه طلبانه آمریکا و اعوان و انصارش در منطقه ، تروریسم دولتی که توسط اسراییل به دنیا تحمیل شده و نسل بشر را در مخاطره افکنده و همچنین نقشه های شوم و مهلکی است که کانون های صهیونی برای آینده بشریت طراحی نموده اند.) اما نکته مهم اینجاست که در مستند"ایرانیوم" که در آن صهیونیست هایی همچون جان بولتون و مایکل لدین و جیمز وولزی و کنت تیمرمن  به عنوان کارشناس اظهار نظر می کنند ، علت همه اتهامات یاد شده  را به خاطر حاکمیت ایدئولوژی اسلام بر ایران تحلیل می کنند. از نظر سازندگان فیلم "ایرانیوم" در واقع این انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی است که به عنوان دشمن اصلی کانون های صهیونی، ایران را (که زمانی به عنوان ژاندارم منطقه خاورمیانه در حد یک نوکر برنامه هایشان را عملی می ساخت) اینک از حیطه قدرتشان خارج کرده و به صورت پایگاهی برای آزادیخواهان و استقلال طلبان و همه مخالفان سلطه گری آنها درآورده است. پس در اینجا ایران هراسی به عنوان زیر محموعه ای از اسلام هراسی در می آید.

اما آثار ضد اسلامی و اسلام هراسانه در انواع و اقسام فیلم های سینمای غرب از سال 2001 به بعد ، بیشتر در قالب همان دو جریان اصلی سینمای آخرالزمانی و سینمای جنگ و اشغال قرار گرفته و مطرح شدند. از شکنجه گر و تروریست نشان دادن مسلمانان در فیلم هایی مانند "قلمرو" ( پیتر برگ-2007) و "مجموعه دروغ ها" (ریدلی اسکات- 2008) و "سیریانا" (استیون گیگن-2005) و "محفظه رنج" ( کاترین بیگلو-2009) و ...گرفته تا فیلم "ایندیانا جونز و قلمرو جمجمه بلورین"( استیون اسپیلبرگ – 2008) که نیم نگاهی به سمت دنیای اسلام داشت و در آن حکایت 12 مجسمه را به تصویر می کشید که یکی از آنها سر نداشت(همان جمجمه بلورین) و اگر آن سر برروی پیکرش قرار می گرفت ، بیدار شده و شرایط آخرالزمانی شکل می گرفت.

اما از اواسط دهه 2000 ، دکترین تینک تانک های آمریکایی در برابر اسلام ناب محمدی(ص) و آرمان های انقلاب اسلامی ، برای تقویت یک نوع اسلام میانه به هالیوود نیز راه یافت و سعی شد که در فیلم های ضد اسلامی ، همه اسلام و مسلمانان محکوم نشوند و نوعی اسلام میانه که اولا کاری با منافع نامشروع آمریکا در منطقه خاورمیانه نداشته و ثانیا به استراتژی سلطه گرانه ایالات متحده کمک می کند در این دسته از فیلم ها برجسته شود و در مقابل اسلامی که در تضاد با لشکرکشی و استعمارگری آمریکا قرار می گیرد و در یک کلام عدالت طلب و ظلم ستیز است (در یک کلام شیعیان و طرفداران انقلاب اسلامی و امام خمینی رحمه الله علیه)، با نقاب خشونت طلب و تروریست نمایش داده شود. از همین رو مثلا در فیلم "قلمرو"(پیتربرگ) شاهدیم که در مقابل تروریست های مسلمان ، رییس پلیس هم یک مسلمان است که با نظامیان آمریکایی در یافتن و دستگیری و سرکوب تروریست ها همکاری می نماید یا در فیلم "مجموعه دروغ ها" ( ریدلی اسکات) در مقابل مسلمانان تروریستی که از قضا مسئولشان ، به ردای روحانیون شیعه ملبس است و آیات قرآن را برای شکنجه مامور CIA قرائت می کند ، دخترمسلمان فلسطینی ایرانی با ماموران امنیتی اردن و CIA همکاری می نماید. صریح ترین نمایش سینمای غرب از این دکترین را در فیلم "من خان هستم" (کارن جوهر-2010) می بینیم که خان ، شخصیت اصلی مسلمان فیلم که بسیار مهربان و مردم دار نشان می دهد و با دختری هندو ازدواج کرده در واقع یک منگول است و با مسلمانانی که در آمریکا با نظام تبعیض گرایانه و نژادپرستانه ایالات متحده ناسازگار هستند ، مخالف است. او وقت بسیاری گذاشته که به رییس جمهور آمریکا بگوید، یک تروریست نیست! و طرفدار صلح و سازش با سیستم سلطه گر جهانی است!!

تازه ترین فیلم ضد اسلامی به نام غیر قابل تصور یا Unthinkable (گرگور جردن-2010) خواسته های به حق ملل مسلمان را در قالب درخواست های تروریست مسلمانی قرار می دهد که 3 عدد بمب اتمی را در نقاط مختلف آمریکا کار گذارده است . جردن براساس فیلمنامه ای از پیتر وودوارد که مجموعه فیلم های آخرالزمانی "بابل 5" و قسمت دوم فیلم فراماسونری "گنجینه ملی" و  همچنین اثری تحریف گرانه در پروپاگاندای استقلال آمریکا به نام "میهن پرست" را نوشته ، اثری را جلوی دوربین برده که در آن وحشیانه ترین و غیرانسانی ترین شکنجه های قرون وسطایی علیه مسلمانان مجاز شمرده می شود و فضای فیلم به گونه ای پیش می رود که مخاطب را نوعی دچار جراحی روح کرده به شکلی که ددمنشانه ترین اعمال را علیه مسلمان یاد شده می پذیرد و حتی از ته دل درخواست می نماید. نکته جالب اینکه در این فیلم تروریست مسلمان ، هویت آمریکایی دارد و بارها براین هویت تاکید می کند که یک شهروند آمریکایی است! یعنی اینکه با این نگرش باردیگر مشخص می شود که هدف اصلی ، کانون های سلطه گر جهانی از ایجاد هراس و وحشت در جامعه بشری و غوغا درباره خطرات تهدیدگری که گویا صلح بین المللی را به خطر انداخته اند ، جز اسلام و شیعه نیست که در واقع قرن هاست مطامع شیطانی امپریالیست ها را به خطر انداخته است.

تئوری توطئه

 مفهوم توهم توطئه یا تئوری توطئه (Theory  Conspiracy) از جمله ابعاد ایدئولوژیک سینمای غرب امروز است که به کرات در فیلم ها با داستان ها و قصه های مختلف به تصویر کشیده شده است. (7)

از فیلمی با همین عنوان ساخته ریچارد دانر و با شرکت مل گیبسون در سال 1997 گرفته تا یکی از آخرین آنها به نام  "حشره" (BUG) ساخته ویلیام فرید کین در سال 2008 که یک سرباز آمریکایی از جنگ برگشته را در توهم تعقیب و مراقبت دائمی از سوی نیروهای اطلاعاتی و ازطریق آلوده کردن خونش به موجودات الکترونیکی میکروسکوپی،نشان می دهد. در واقع نخستین جوایز اسکار پس از 11 سپتامبر 2001 ، تجلیل از فیلمی به نام "یک ذهن زیبا" ( ران هاوارد-2001) بود که مفهوم تئوری توطئه را در شکلی سادیستیک و مازوخیستی نشان می داد. فیلم که داستان واقعی زندگی جان نش ، ریاضیدان معروف آمریکایی بود، او را  همواره در این توهم نشان می داد که از سوی نیروهای اطلاعاتی امنیتی محافظت می شود تا جاسوسان دشمن نتوانند اطلاعات وی را به سرقت ببرند.

بعد از آن، بخش قابل توجهی از فیلم های مهم دهه نخست هزاره سوم میلادی به این گونه آثار اختصاص داشت که مروج تئوری توطئه بودند و باور به طرح های استعماری و امپریالیستی را به سخره و مضحکه گرفتند. فیلم هایی مانند "بعد از خواندن،بسوزان"(برادران کوئن -2008) که جاسوسی و رد و بدل شدن اطلاعات در جنگ سرد را به سخره می گرفت و "شاتر آیلند"(مارتین اسکورسیزی-2010) که همه ماجرای فرار یک بیمار روانی خطرناک از تیمارستانی در جزیره شاتر و همچنین برعهده گرفتن تحقیقات آن را ناشی از توهمات یکی از همان بیماران نشان می داد.

جنگ نرم

در تاریخ معاصر ، پیشینه جنگ نرم به دوران جنگ سرد پس از پایان جنگ دوم جهانی می رسد ، دورانی که دو قطب سلطه جهانی(یعنی کاپیتالیسم و سوسیالیسم)  سعی داشتند با امکانات فرهنگی اعم از کتاب و فیلم و موسیقی و نقاشی و علم و ...ایدئولوژی خود را در اردوگاه طرف مقابل ترویج کنند و زمینه را برای سلطه سیاسی/نظامی خویش فراهم آورند. با فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم ، این جنگ نرم بلوک غرب و به طور مشخص ناتوی فرهنگی متوجه جهان اسلام و به ویژه ام القری آن یعنی کشور ایران شد.

اگرچه سابقه جنگ نرم در تاریخ به حرکت فرهنگی پیامبران الهی به خصوص حضرت رسول اکرم (ص) می رسد که از همان لحظه آشکار شدن دعوت الهی شان در مکه ، جنگ نرم خود را علیه سپاه شرک و کفر آغاز کردند ، جنگ نرمی که اینک پس از گذشت بیش از 1400 سال همچنان در زمان غیبت کبری حضرت ولی عصر ( عج) با قوت و قدرت بیشتری علیه اردوی شیطان بزرگ و اعوان و انصارش پیش می رود. امروز همه کارشناسان تاریخ متفق القول هستند که پیروزی انقلاب اسلامی حاصل مبارزه فرهنگی و جنگ نرمی بود که حضرت امام خمینی ( ره) در طول بیش از 20 سال علیه نظام طاغوت و حامیان بین المللی اش به یاری خداوند و همراهی ملت ایران انجام دادند و در واقع آنچه که در طی این قرن ها و سالها، جبهه کفر انجام داده و می دهد، دفاع ناگزیر در برابر آن جنگ نرم 1400 ساله است. اما بنا به اعتراف خود نظریه پردازان و کارشناسان غربی(همچون فرانسیس فوکویاما و ساموئل هانتینگتون)جبهه غرب نیز با مهندسی معکوس نسبت به نقاط قوت اسلام و انقلاب و راه امام  و همچنین تحلیل شکست های نظامی در جبهه های مختلف ، پاتک خود را در همان جبهه فرهنگی و با اتخاذ استراتژی جنگ نرم انجام داده است. جنگ نرم امروز غرب صلیبی/صهیونی به طور مشخص علیه جبهه اسلام سازماندهی شده که با نیروی الهی، به طور شگفت انگیزی در حال تسخیر اذهان و افکار جهانیان است.

ورود به هزاره جدید، جنگ نرم یادشده را جدی تر ساخت. "واینشتاین" مسئول یکی از اندیشکده های تعیین کننده سیاست های ایالات متحده به نام NED  در سخنرانی خویش در سال 1995 گفت که اینک به بزنگاه برخورد اندیشه های رسیده ایم و روا نیست که در چنین موقعیت خطیری میدان را به دشمن واگذاریم.

در همین جهت بود که سینمای هالیوود نیز به طور جدی در سالهای پس از 11 سپتامبر وارد میدان گردید و در فیلم های متعدد ، به خصوصیات و مزایای جنگ نرم پرداخت. مثلا در فیلم "جنگ چارلی ویلسن" (مایک نیکولز-2007) علل شکست آمریکا در افغانستان در برابر گروهی که بنیادگرایان اسلامی می خوانندشان در عدم تاسیس مدرسه هایی ذکر می شود که قرار بود فرهنگ آمریکایی را به بچه های افغان تدریس کنند. در حالی که به حای آنها این بنیادگراهای اسلامی بودند که به طور سنتی بچه های افغان را به مدارس خود کشانده و علیرغم حضور نظامی آمریکا ، فکر وذهن آنها را در اختیار گرفتند. این نمونه ای از نمایش برتری جنگ نرم نسبت به جنگ سخت در جبهه های نظامی در یکی از فیلم های اخیر هالیوود بود.

همچنین در فیلم "کاندیدای منچوری" ( جاناتان دمی-2004) که بازسازی نسخه 1960 جان فرانکن هایمر بود ، یکی از سربازان اسیر در جنگ اول خلیج فارس که توسط کمپانی چند ملیتی منچورین گلوبال شستشوی مغزی شده و با جمله ای خاص به طور کامل در اختیار دستورات روسای آن کمپانی قرار می گرفت به معاون اولی یکی از دو کاندیدای ریاست جمهوری می رسد تا پس از انتخاب او، با ترورش به عنوان رییس جمهوری وارد کاخ سفید شده و مدیریت ایالات متحده را در اختیار کمپانی یادشده قرار دهد. این یکی از معمول ترین شیوه های اعمال جنگ نرم برای قراردادن مهره های خود فروخته در نقاط حساس جبهه مقابل است که لزوما هم با شستشوی مغزی همراه نیست.

یا در کارتون "ماداگاسکار2: فرار به آفریقا" (2008) وقتی 4 حیوان فراری باغ وحش نیویورک به مکان تولد الکس همان شیر نمایشی می روند، الکس نمی تواند بنا به خواست والدین خود ، شجاعت و جنگندگی دربرابر رقبا و دشمنان نشان دهد چراکه در باغ وحش نیویورک تنها رقص و نمایش یاد گرفته است. اما با همین رقص و نمایش می تواند به نوعی آنها را مغلوب ساخته و موجب سرافرازی والدین خود شود!

شیوه های مختلف جنگ نرم درفیلم های اخیرترخصوصا Inception(کریستوفر نولان-2010) و"سخنرانی پادشاه" (تام هوپر-2010) برنده جوایز اصلی اسکار امسال واضح تر می نمایاند و این نشانه توجه عمیق تر صاحبان استودیوهای فیلمسازی در آمریکا به این مقوله حساس دنیای امروز است. مثلا سازندگان فیلم "سخنرانی پادشاه" ، همه ماجرای جرج پنجم و جرج ششم را به ورطه نطق و صحبت کردن و قضیه یک سخنرانی تاریخی کشاندند. این در حالی است که در دوران سلطنت 26 ساله جرج پنجم (خصوصا 11 سال پایانی اش که در این فیلم به تصویر کشیده می شود) و همچنین 16 سال پادشاهی جرج ششم ، دهها واقعه و حادثه قابل ذکر اتفاق افتاده که هر یک می توانست بخشی از فیلمی درباره این دو پادشاه را دربربگیرد. اما تام هوپر(کارگردان) و دیوید سیدلر(فیلمنامه نویس) و برادران واینشتاین (تهیه کننده) عمدا برروی نحوه بیان و سخنرانی پادشاه و تاثیر آن در وقایع سیاسی و تاریخی زوم کرده و نقطه اوج فیلم را سخنرانی سوم سپتامبر 1939 جرج ششم قرار داده اند. شاید کلید این توجه را بتوان در صحنه ای یافت که جرج پنجم در مقام پادشاه مشغول تمرین دادن پسر کوچکترش ، برتی یا همان پرنس آلبرت برای سخنرانی است . وی در این صحنه به برتی می گوید :

"...در گذشته همه کاری که یک پادشاه بایستی انجام می داد این بود که در یونیفرم خودش قابل احترام به نظر برسد و خودش را روی اسب به گونه ای نگه دارد که نیفتد. اما امروز ما بایستی با گفتار و سخنرانی به خانه های مردم تهاجم کنیم و خودمان را در اذهانشان قرار دهیم. یعنی این خانواده  به پایه ترین و بنیادی ترین وجه هر پدیده ای باید برسد. ما باید بازیگر بشویم..."

به نظر می آید این سخن واضح جرج پنجم، لب مطلبی باشد که در فیلم "سخنرانی پادشاه" مورد نظر سازندگان آن بوده است. یعنی به زبان ساده،  دیگر حکومت کردن با صرف تکیه زدن به تخت (یعنی نمایش سیاسی) برمردم میسر نیست بلکه بایستی با گفتار و سخنرانی درون خانه های مردم نفوذ کرد! (8) 

این همان تئوری است که در فیلم Inception یا "سرآغاز " به عنوان مانیفست عمل ، در دستور کار فردی به نام "دام کاب" قرار می گیرد. اساسا در صحنه ای از این فیلم ، کلمه  Inception به معنی "کاشتن ایده ای در ذهن ناخودآگاه فرد هدف " تعریف می شود.

این نوع نگرش ویژه به جنگ نرم باعث شد تا فیلم های آخرالزمانی ، خصوصا آنها که مستقیما به جنگ آخرالزمان می پردازند ، به موضوع جنگ نرم ، توجه ویژه ای نشان دهند ، مثلا در فیلم "کتاب ایلای" همه جدال و جنگ ها برای دستیابی به کتابی( به نام انجیل شاه جیمز ) است که می تواند دنیا را نجات دهد ، در عین اینکه با بدست آوردن آن هرگروهی(حتی بدمن ها)می توانند مردم را جذب خویش نمایند. در فیلم "فصل جادوگری" (دامینیک سنا-2010) نیز نبرد با شیطان بوسیله یک کتاب منسوب به حضرت سلیمان صورت می پذیرد.

 

سینمای شبه عرفانی یا معناگرا

حضور فرقه های شبه عرفانی نوپدید از طرق مختلف از جمله رسانه های گوناگون و به ویژه سینما در دهه 2000 میلادی شکل و شمایل تازه ای یافت و خیل فیلم هایی که این گونه فرقه ها و معنویت های کاذب را به عنوان آرام بخش و تسکین دهنده بشر امروز معرفی می نمودند برپرده سینماها نقش بست. فیلم های به روال آثار هالیوود غالبا با ظاهر سرگرمی و ساختاری جذاب که اکثرا هم توسط فیلمسازان معروف ساخته می شد، فیلمسازانی که تا آن موقع به سینماگر مولف یا جریان ساز معروف بودند.

اگرچه ریشه اینگونه آثار را حتی در دهه 80 هم می شد در برخی فیلم های تولیدی هالیوود جستجو کرد که از آن جمله می توان به فیلم "دورز" (Doors) ساخته الیور استون اشاره کرد که به گرایشات انحرافی جیم موریسون ، یکی از اعضای گروه موسیقی "دورز" می پرداخت. الیور استون در سال 1994 نیز در فیلم "قاتلین بالفطره" به تبلیغ نوعی عرفان سرخپوستی پرداخت که در دنیای مالیخولیایی فیلم ، تنها امکان قرار و آرامش دو جوان عاصی از جهان آشفته امروز به نام میکی و مالوری نشان داده شده بود. این نوع نگاه در همان دهه 90 در فیلم "دود مقدس" ساخته جین کمپیون(که با فیلم "پیانو" در عالم سینما مطرح شد و تا پای دریافت بهترین فیلم مراسم اسکار هم رسید) نیز نمایش داده شد.

ترویج فرقه های شبه معنوی براساس عرفان های شرقی از همان دهه 90 در دسته ای از آثار سینمای هالیوود رخ نمایاند. فرقه هایی که با آمیختن عرفان های سرخپوستی با مکاتب شبه معنوی شرق دور ، سعی داشتند تا هرچه بیشتر نسل جوان طالب معنویت را از ادیان حقیقی و مذاهب توحیدی دور کرده ، به سوی این دسته افکار شرک آمیز سوق دهند. مانند فرقه هایی که با کتاب های کارلوس کاستاندا در ایران شناخته شد. همچنین نوع دیگر آن که به گرایشات منسوخ چینی و تبتی منسوب است و از طریق دالای لاما ترویج شد و یا عرفان های ذن بودیستی از دیگر انواع این فرقه های نوپدید هستندو یا عرفان سای بابا و اندیشه و گرایش کریشنا مورتی که مستقیما از درون سازمان ماسونی تئو سوفی و توسط یکی از رهبران شناخته شده آن به نام مادام بلاواتسکی تبلیغ شد. از این دست می توان عرفان های دروغین اوشو و اکنکار را نیز نام برد.(9)

از همین رو  پس از ساخت سلسله فیلم هایی در تقدیس و تجلیل از عرفان های شرک آمیزی همچون بودا ( که در یک زمان در چند فیلم از فیلمسازان متفاوت و از سرزمین های گوناگون تبلور یافت. مانند : "بودای کوچک" برناردو برتولوچی در سال 1994 و "کوندون" مارتین اسکورسیزی ، "هفت روز در تبت" ژان ژاک آنو در سال 1997) ، خیل فیلم هایی که به ظاهر نوعی ورزش های رزمی شرق دور را در خدمت مدرنیسم و بعضا تفکرات آخرالزمانی صهیونی قرار می دادند، پرده سینماها را تسخیر کرد.

رویکرد عرفانی – رزمی در آخرین سال هزاره دوم و قرن بیستم میلادی یعنی 1999 از یک فیلم آمریکایی به عرصه سینما آمد به نام "ماتریکس" که زمینه یک تریلر علمی – تخیلی با مایه های آخرالزمانی قرار گرفته بود.

نوع رزم شرقی نیو (منجی آخرالزمانی) که توسط استادش مورفیوس به وی آموزش داده می شد و در تمامی درگیری هایش با عوامل شبکه ماتریکس به کمکش می آمد، با آن نحوه اجرا و نمایش (مثل حرکت های آهسته روی هوا و پرش های خارق العاده)برای نخستین بار در فیلم "ماتریکس"، جلوه ای دیگر از فیلم های رزمی-ورزشی ارائه داد که به طور رسمی آن را رزمی-عرفانی نامیدند. از آن پس خیل فیلم هایی که با موضوعات مختلف، نمایش های متعددی از این نوع رویارویی های رزمی-شبه عرفانی داشتند در سینمای غرب ساخته و به نمایش درآمدند و در این مسیر کمپانی های هالیوودی سعی کردند تا فیلمسازان شناخته شده شرقی خصوصا ژاپنی و چینی را به آمریکا کشانده تا با ساختار به اصطلاح رزمی – عرفانی ، فیلم های مورد نظر کمپانی های یاد شده را جلوی دوربین برده و باب تازه ای را برای ترویج افکار و اعتقادات غربی بگشایند.

آثاری مانند "ببر خیزان، اژدهای پنهان"(انگ لی-2000)، "قهرمان" (ژانگ ییمو-2002)، "قول"(چن کایگه -2005) در همین مسیر ساخته شدند و بتدریج فیلمسازان سینمای آمریکا هم وارد گود شدند ؛

"آخرین سامورایی"(ادوارد زوییک-2003) و "بتمن آغاز می کند"( کرستوفر نولان-2005) نیز با محوریت صحنه های به اصطلاح رزمی- عرفانی به موضوعات آخرالزمانی پرداختند. اینچنین بود که ژانر مذکور در تلفیق تفکر شبه عرفانی شرقی با موضوعات آمریکایی در کادر پروپاگاندای سینمای هالیوود قرار گرفت.

فیلم "راه جنگجو"(2010) نیز از آخرین فیلم هایی است در همین دسته آثار سینمای غرب قرار می گیرد. فیلمی پسا آخرالزمانی با مایه های رزمی و شبه عرفانی که در آن به طور علنی نشان داده می شود که تفکر شرقی تنها در غرب و در قالب فرهنگ و استیل زندگی غربی ، می تواند وجه انسانی خود را بیابد.

در این جهت حتی برخی از متفکران دست پرورده سازمان CIA مانند میرچا الیاده (که در طی جنگ سرد به قول فرانسیس ساندرس از جمله جنگجویان ناتوی فرهنگی بود) نیز به میدان آمد و باعث شد تا فرانسیس فورد کوپولا براساس کتابی از وی فیلم "جوانی بدون جوانی " را در سال 2009 جلوی دوربین ببرد.

همچنین فیلم هایی که نوعی توانایی های متافیزیکی بشری را برای مصارف مادی در کادر دوربین قرار می دادندمانند "مظنون صفر"( ای الیاس مرهیژ-2004) یا "مردانی که به بزها خیره می شوند"(گرند هسلوف-2009).

تولید و پخش این گونه فیلم ها در کنار چاپ و انتشار کتاب های امثال اوشو و پائولو کوییلو، به شدت انواع و اقسام  فرقه ها و شبه عرفان های نوپدید را در سراسر جهان به خصوص کشورهای غربی گستراند و البته این گسترش به مرزهای آمریکا  و اروپا محدود نماند و به دلیل هجمه خیل فیلم های غربی به شرق و از جمله کشور ما به داخل ایران نیز نفوذ کرد و در کمال تاسف تحت عنوان سینمای معناگرا و مانند آن پذیرفته شد.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} ادامه دارد...پانوشته: 7- سِر کارل رایموند پوپر احتمالاً نخستین اندیشه‎ پرداز دنیای غرب است که مفهومی به‌نام "توهّم توطئه" را به حربه‌ای نظری علیه کسانی بدل کرد که بر نقش دسیسه‌های الیگارشی سلطه ‎گر معاصر در تحولات دنیای امروزین تأکید دارند. پوپر این‌گونه نگرش‌ها را در کتاب "حدسها و ابطالها" ترجمه احمد آرام، چنین توصیف می ‎کند:  "...هرچه در اجتماع اتفاق می‌افتد نتایج مستقیم نقشه‌هایی است که افراد یا گروه‌های نیرومند طرح‌ریزی کرده‌اند. این نظر بسیار گسترش پیدا کرده است. هرچند من در آن شک ندارم که گونه‌ای ابتدایی از خرافه است. کهن‌تر از تاریخیگری است... و در شکل جدید آن، نتیجه برجسته دنیوی شدن خرافه‌های دینی است. باور داشتن به خدایان هومری، که توطئه‌های آن‌ها مسئول تقلبات جنگ‌های تروا بوده، اکنون از میان رفته است ولی جای خدایان ساکن [کوه] اولومپوس هومری را اکنون ریش‌سفیدان فهمیده کوه صهیون یا صاحبان انحصارها یا سرمایه‌داران یا استعمارگران گرفته است..." پوپر این سخنان را در سال 1948 میلادی در مجمع عمومی دهمین گردهمایی بین‌المللی فلسفه در آمستردام بیان داشت؛ درست در زمانی که «ریش‌سفیدان فهمیده کوه صهیون» به شدت درگیر تحرکات پنهان بمنظور اعلام موجودیت دولت اسراییل (ژانویه 1949) بودند! مفهوم "تئوری توطئه" بیشتر کاربرد ژورنالیستی دارد تا علمی. به‌عبارت دیگر، نوعی حربه تبلیغاتی است برای بستن دهان کسانی که به پژوهش در لایه‌های پنهان سیاست و تاریخ علاقمندند؛ یعنی به عرصه‌ای که از آن با ‌عنوان فراسیاست Para politics یاد می‌شود. این مفهوم ، فاقد هرگونه تعریف و ارزش علمی است و دامنه کاربرد آن روشن نیست و لاجرم کسی را که در این زمینه قلم می‌زند به سطحی‌نگری و تناقضات جدّی وادار می‌کند. توجه کنیم که این امر به "تئوری توطئه" محدود نیست بلکه در مورد برخی دیگر از مفاهیم نظری در عرصه اندیشه سیاسی نیز صادق است. در دهه 1960 میلادی، دائرة‎المعارف بین‌المللی علوم اجتماعی ، که هنوز هم از مفیدترین مراجع در زمینه دانش اجتماعی است، درباره تاریخچه واژه "توتالیتاریانیسم" نوشت که این مفهوم به‌عنوان یک حربه تبلیغاتی در کوران "جنگ سرد" کاربرد یافت و افزود:  "...کاربرد تبلیغی این واژه [توتالیتاریانیسم] کارایی آن را در تحلیل منظم و تطبیقی نظام‌های سیاسی ، مبهم ساخته است..." مأخذ فوق، سپس، ابراز امیدواری کرد که با از میان رفتن "جنگ سرد" این واژه نیز از میان برود و در سومین ویرایش دائرة‎المعارف علوم اجتماعی مدخل فوق وجود نداشته باشد. "نظریه توطئه" نیز چنین است. کسانی که در این زمینه قلم می‌زنند، معمولاً یک تصویر بسیط و بدوی ( یک تصویر "دایی جان ناپلئونی") را  ترسیم می‌کنند و سپس بسیاری از حوادث تحلیل نشده و مهم تاریخ را که در باور عمومی ناشی از توطئه قدرت‌های بزرگ است، ردیف می‌کنند و از مصادیق "توهّم توطئه" می‌شمرند. در واقع نظریه‌پردازان و مبلغان مفهوم "نظریه توطئه" به همان بستر و خاستگاهی تعلق دارند که زمانی، در کوران جنگ سرد با اتحاد شوروی و بلوک کمونیسم، مفاهیمی چون "توتالیتاریانیسم" را می‌ساختند و عملکرد امروز ایشان دقیقاً تداوم همان سنت دیروز است. برای مثال، دانیل پایپز، روزنامه‌نگار آمریکایی، فعال‌ترین نویسنده‌ای است که درباره "نظریه توطئه" قلم زده و کتب و مقالات فراوانی را منتشر کرده است. از جمله آثار وی، که در ایران نیز تأثیر خود را بر جای نهاد، باید به دو کتاب زیر اشاره کرد: "دست پنهان: ترس خاورمیانه از توطئه" (1996) و "توطئه: چگونه روش پارانوئید شکوفا می‌شود و از کجا سر در می‌آورد" (1997).  دانیل پایپز پسر ریچارد پایپز، یهودی مهاجر از لهستان است. پروفسور ریچارد پایپز از کارشناسان برجسته مسائل اتحاد شوروی و کمونیسم در دوران جنگ سرد بود. او به مدت 50 سال در دانشگاه هاروارد تدریس کرد و مشاور ارشد دولت ریگان نیز شد. پسر او، دانیل پایپز، منطقه خاورمیانه اسلامی (نه اتحاد شوروی و بلوک کمونیسم) را به عنوان حوزه تخصصی خود برگزید. امروزه دانیل پایپز به عنوان یکی از متفکران نومحافظه‌کار حامی سیاست‌های دولت جرج بوش دوّم و یکی از برجسته‌ترین اعضای "لابی حزب لیکود اسرائیل" در ایالات متحده آمریکا شناخته می‌شود و به‌خاطر تبلیغاتش علیه جامعه عرب‌تبار و مسلمان ایالات متحده آمریکا شهرت فراوان دارد.  به‌نوشته جان لوید، در فایننشال تایمز، دانیل پایپز از پدرش این درس را آموخته که میان غرب و سایر مناطق جهان شکافی ژرف ببیند. هم دانیل پایپز و هم کسانی که در سال‌های اخیر مفهوم "نظریه توطئه" را در فرهنگ سیاسی ایران رواج دادند، دورانی بزرگ و سرنوشت‌ساز در تاریخ به‌نام "دوران استعماری" را، اعم از استعمار کلاسیک و امپریالیسم جدید، یکسره نادیده می‌گیرند و توجه نمی‌کنند که پدیده‌هایی چون "استعمار" و "امپریالیسم" واقعیت‌های عینی و تلخ سده‌های اخیر تمدن بشری است که در مواردی حتی به "نسل‌کشی"(یعنی امحاء تمامی یا بخش مهمی از سکنه یک سرزمین از صحنه گیتی) انجامید. آنان در مباحث مربوط به توسعه و مدرنیزاسیون نیز عیناً همین رویه را در پیش می‌گیرند.  8- این ساده ترین معنی برای پدیده ای است که در فرهنگ سیاسی امروز دنیا، جنگ نرم یا Soft War نام دارد. همان پدیده ای که ژنرال دوایت آیزنهاور رییس جمهوری ایالات متحده آمریکا در سالهای اولیه جنگ سرد در توضیحش گفت:  "...ما به هیچ وجه قصد نداریم که در جنگ نرم، از طریق فشار و اعمال زور بر قلمرو یا ناحیه ای مسلط گردیم. هدف ما به مراتب عمیق تر، فراگیرتر و کامل تر است. ما در تلاشیم تا جهان را از راه های مسالمت آمیز، از آن خود گردانیم...ابزارهایی که برای گسترش این واقعیت استفاده می کنیم، به ابزارهای روانی مشهورند. اما از لحاظ این که این کلمه چه کاری قادر است انجام دهد، هیچ نگرانی به خود راه ندهید. جنگ نرم در واقع اذهان و اراده های افراد را مورد هدف قرار می دهد..."  یعنی در حقیقت فیلم "سخنرانی پادشاه" به نوعی برجنگ نرم به عنوان اصلی ترین ابزار نظام سلطه جهانی در حاکمیت بر دیگر سرزمین ها و ملل و همچنین پیش زمینه لشکرکشی نظامی تاکید دارد. جوزف نای (تئوریسین معروف آمریکایی) در کتابی با نام "قدرت نرم" یا "Soft Power "در تشریح جنگ نرم می نویسد:  "... وقتی بتوانی دیگران را وادار کنی ایده هایت را بپذیرند و آنچه را بخواهند که تو می خواهی، در این صورت مجبور نخواهی بود برای هم جهت کردن آنها با خود، هزینه زیادی صرف سیاست هویج و چماق کنید. اغوا همیشه موثرتر از اکراه است و ارزش های زیادی مانند دمکراسی، حقوق بشر و فرصت های فردی وجود دارند که به شدت اغوا کننده اند..."   9- سیر دین زدایی و سکولاریته جامعه بشری که از قرون 16 و 17 توسط کانون های صهیونی شروع شده بود در اواسط قرن بیستم و به خصوص دهه های 60 و 70 این قرن ، آنچنان بی دینی و لامذهبی را زیر پرچم غیراخلاقی ترین و مفسده بارترین رفتارهای اجتماعی رواج داد که خود نظریه پردازان ، جامعه شناسان و روانشناسان جوامع غربی از این بابت دچار احساس خطر شدند چراکه رفتارهای نابهنجار و لاقیدی و بی بند و باری نسل جدید موجب فروپاشی   خانواده ها به عنوان بنیان جامعه و در نتیجه از هم گسیختگی و آشفتگی این جوامع گردیده بود. چنانچه فرانسیس فوکویاما تئوریسین برجسته آمریکایی در کتابی تحت عنوان "پایان نظم" از اخلاق به عنوان سرمایه اجتماعی نام برد و براساس آمار و اسناد و ارقام نتیجه گرفت که این سرمایه در غرب در معرض اضمحلال قرار گرفته است. از طرف دیگر فطرت خداجویانه و ضمیر کمال طلبانه بشر خسته از مدرنیته و افسارگسیختگی تمدن صنعتی کنونی ، همواره در پی راهی به سوی معرفت الهی و معنویت بوده است. از همین رو کارشناسان فرهنگی و علوم انسانی غرب همچون هایکسلی و اشپینگلر ، بحران اصلی اواخر قرن بیستم را بحران معنویت خواندند. به دنبال این بحران معنویت بود که ناگهان سیر گرایش به ادیان و مذاهب توحیدی و ابراهیمی در غرب،شتاب افزون تری گرفت. مضاف براینکه کارشناسان و موسسات اجتماعی نیز برای ممانعت از فروپاشی اجتماعی جامعه غربی ، سعی داشتند با تشویق جوانان و نسل جدید به حفظ بنیان خانواده و اخلاق گرایی ، این جامعه را از یک فاجعه انسانی نجات دهند. در اینجا کانون های صهیونی که تلاش 3-4 قرنی خویش در زدودن دین از صحنه جامعه را در معرض نابودی می دیدند، طرح و نقشه ای تازه درافکندند  و برپایه همان افکار و اندیشه های صهیونی اومانیسم و سکولاریسم ، فرقه های جدیدی را تحت عنوان دین و مذهب و عرفان به سوی نسل تشنه معنویت روانه کردند. طولی نکشید که در طی چند سال ، دهها و صدها فرقه و مکتب جدید عرفانی شکل گرفت با ظواهر و اشکال مختلف و آیین ها و رسوم رنگارنگ که همگی در 3 نقطه و نکته مشترک بودند ؛ اول این که تمامی این فرقه ها ، مقابله با ادیان توحیدی و مذاهب ابراهیمی را نشانه رفته بودند و دوم همگی شریعت گریز بودند تا فرد تحت انقیاد فرقه های مذکور ، همچنان تحت سلطه تفکر سکولاریستی از راهیابی هرگونه تفکر دینی به عرصه اجتماع پرهیز نماید و بالاخره سوم اینکه مبانی فکری و آیین های اعتقادی آنها کاملا از آموزه های فرقه صهیونی کابالا منشاء گرفته است. فرقه ای که برای برپایی حکومت جهانی صهیون ، موقعیت و جایگاه استراتژیک داشته و همچنانکه زمانی منشاء پدید آمدن سازمان مخوف فراماسونری شد، امروز نیز فرقه های شبه ماسونی نوظهور و عرفان های انحرافی از آن نشات گرفته است.برگرفته از : وبلاگ سعید مستغاثی http://smostaghaci.persianblog.ir

نگاهي به فيلم مستند « براي آزادي» ساخته حسين ترابی

http://www.kazem-mollaie.com/images/news/20100813105525-news.jpg

انقلاب ما همه جا بود؛ همه بودند... و ما اگر هزار دوربين هم داشتيم، نمي توانستيم تصوير کامل بدهيم از قيام ملتي که به پيشواز مرگ رفته بود...براي آزادي.

حسين ترابی

اينها کلماتي هستند که با حروف قرمز بر زمينه تيره بر پرده نقش مي بندند و بعد روايت حسين ترابي از انقلاب شروع مي شود. اگر در اين چند جمله دقيق شويم، مي بينيم اين کلام چندين لايه دارد. آشکارترين معناي آن اشاره اي است به فراگيري و بزرگي انقلاب؛ چيزي در اين مايه ها که زبان از بيان آن قاصر است. و اينجا البته سخن نه از زبان که از سينما و دستگاه ضبط تصوير متحرک و صداست. ديگر اين که حسين ترابي به ما مي گويد که دوربين از ثبت تمامي ابعاد و تمامي لحظه هاي مهم يک واقعه فراگير ناتوان است و با هر اندازه افزايش تعداد دوربين ها( حتي با هزار دوربين) اين ناتواني به جاي خود باقي مي ماند. و سرانجام ترابي از ملتي سخن مي گويد که براي آزادي به پيشواز مرگ رفته بود. اين تأکيد بر مرگ به خصوص از اين نظر جالب و حتي اندکي با عنوان فيلم در تناقض است که فيلم با مراسم سوگواري شروع و با مراسم سوگواري به پايان مي رسد. حتي فضاي پيش نوشته اي که در بالا نقل کرديم، تيره و سرخ است.

اما ناتواني هاي سينماي مستند، ناتواني دوربين در ضبط همه وجوه و همه لحظه هاي يک رويداد( واقعه اجتماعي بزرگي مانند انقلاب که هيچ، حتي يک رويداد بسيار محدودتر و کوچک تر) خود معاني گوناگوني دارد. اين ناتواني تا يک جا ذاتي رسانه سينماي مستند است. طبيعي است که دوربين نمي تواند همه جا برود؛ هم به اين دليل که نمي گذارند برود، هم به اين دليل که آدم ها هم به دلايل شخصي و هم به دلايل اجتماعي حاضر نيستند جلوي دوربين ظاهر شوند يا با حرف هاي واقعي خودشان ظاهر شوند و هم مهم تر از همه به اين دليل که امکان حضور در همه لحظه ها و همه مکان هاي يک رويداد اساساً غير ممکن است. در واقع حسين ترابي با آوردن آن نوشته نه تنها به تجليل از فراگيري انقلاب مي پردازد، بلکه مي خواهد محدوديت هاي فيلمش را نيز تبيين کند. او پيشاپيش به بيننده اش مي گويد که اگر مثلاً درباره فلان روز بخصوص انقلاب( مثلاً روز آزادي زندانيان سياسي) يا فلان واقعه( مثلاً اعتصاب مطبوعات) چيزي در فيلم نمي بيند، يا همه وقايع با تفصيلي متناسب با اهميتشان در فيلم حضور ندارند، دليلش بزرگي رويدادي است که او و فيلم بردارانش در صدد ثبت آن بوده اند. اما براي آزادي با همه اين محدوديت ها فيلم مهم و اثرگذاري است و جايگاه خاصي در تاريخ سينماي مستند ما دارد.
براي آزادي اثرگذار است، چون خود تصوير مستند چيزي دارد که هيچ چيز نمي تواند جايگزينش باشد. در فيلم تصويري هست از ساختمان نيمه تمامي در خيابان آزادي که انبوه جمعيت چهار طبقه و پشت بام آن را پر کرده اند و با تکان دادن دست شعار مي دهند.دوربين از تصوير بسته اي از جمعيت شروع مي کند و چون زوم بک مي کند، ما متوجه مي شويم آن گروه اندک جزئي از جمعيتي هستند که همه جاي ساختمان را پر کرده اند. وقتي فيلم را تماشا مي کردم، پسرم را صدا زدم و به او گفت من هم آنجا بودم. فکر مي کنم هيچ جور ديگري نمي شد به او گفت که پدرش موقعي که هم سن و سال او يا قدري بزرگ تر بوده، در چه شرايطي زندگي مي کرده است. تصوير مستند اين ويژگي را دارد که با وجود همه صحبت هايي که درباره گزينشي بودن آن مي شود، همواره چيزهايي گزينش نشده( عناصر ناخواسته) در آن نفوذ مي کنند و اين عناصر سال ها بعد از رويداد مي توانند از نگاهي ديگر دريافت و تفسير شوند. براي نمونه در تعدادي از صحنه هاي تظاهرات فيلم مي بينيم که تظاهرکنندگان ضبط صوت هاي خانگي در دست دارند. آنها دارند صداي شعارها را ضبط مي کنند. اين واقعه در ان زمان اين اندازه باورنکردني بود. يک سال پيش از آن تظاهرات گسترده عاشورا کسي تصورش را نمي کرد جمعيتي چنين عظيم در خيابان ها شعار مرگ بر شاه بدهند. ديگر اين که نشان مي دهد ميل به ضبط رويدادها نه در ميان مستند سازان حرفه اي مانند فيلم برداران براي آزادي، بلکه در مردم عادي هم وجود داشته است. علاوه بر اين، تظاهرات خياباني در دهه هاي اخير به ناگزير تظاهراتي براي رسانه ها بوده است. در تمام مدت فيلم شاهد دوربين هاي تلويزيوني حرفه اي و آماتوري هستيم که از وقايع فيلم مي گيرند و در بسياري از صحنه ها تظاهر کنندگان رو به دوربين و براي دوربين تظاهرات مي کنند. انبوه پلاکاردهايي که به زبان انگليسي نوشته شده اند، آشکارا مخاطبشان دوربين هاي تلويزيوني رسانه هاي بين المللي و از طريق آنها افکار عمومي جهان است.

نگاهي به فيلم مستند « براي آزادي» ساخته حسين ترابي

گفتيم که جزئيات ناخواسته اي به درون تصاوير راه پيدا مي کند و اين جزئيات چيزهايي از واقعيت روزگار سپري شده ثبت شده حکايت مي کنند که به هيچ شکل ديگري در هيچ جاي ديگري حکايت نمي شود. يکي از جالب ترين اين جزئيات حضور زنده و چهره هاي آدم ها و تظاهرکنندگان در فيلم است. در جاهايي که اوضاع خطرناک است، به وضوح نگراني و اضطراب را مي توان در چهره ها خواند. مثلاً در صحنه هايي که در روزهاي پيش از ورود امام به ايران کشته ها را به بيمارستان مي آورند. در جاهاي ديگري در چهره ها آرامش است و حتي گاهي خنده و همين طور عشق به اين که در تصوير باشند و احتمالاً در تلويزيون نشانشان دهند. در بسياري از صحنه هاي تظاهرات خياباني موضعي، فرار و بلاتکليفي را مي بيني که ذاتاً با قهرمان سازي اسطوره اي ناهماهنگ است و به قهرماني کيفيتي روزمره و بسيار ملموس مي بخشد. در صحنه هايي مانند چاي خوردن توي سنگر يا فشردگي جمعيت زنان در جلوي خانه امام و فشاري که به آنها وارد مي شود، گوشه هاي شايد بي اهميت و نامرتبطي با رويدادهاي مهم را مي بينيم، اما همين ها هستند که ما را به شيوه اي خودماني و صميمي و بي واسطه ذهن فيلم ساز( که کم يا بيش موضع دار و گزينش گر است) در فضاي روزگاري قرار مي دهند که رويدادهاي فيلم در آن جاري اند و ترديدي باقي نمي گذارند که ما با آدم هاي واقعي از همان نوعي که دور و برمان هستند سر و کار داريم. در گرفتن اين تصويرها بي ترديد فيلم برداران فيلم نقش اساسي داشته اند. در ساخت اين گونه پروژه هاي مستند کارگردان مي تواند حداکثر با يک گروه همراه باشد و تازه با آن گروه هم درباره جزئيات کادربندي و ميزانسن و غيره، نمي تواند توصيه زيادي به فيلم بردار بکند. کارگرداني در سينماي مستند مفهومش به کلي از کارگرداني فيلم داستاني متفاوت است. در اينجا کارگردان نخست با هدايت عمومي عوامل و سپس در مرحله تدوين با خلق ساختار کلان فيلم، ديدگاه خود را اعمال مي کند. بنابراين ترديدي نيست ما بسياري از لحظه هاي جذاب فيلم را مديون فيلم برداران فيلم فريدون ري پور، کريم دوامي، علي صادقي، حيدرقلي خدابنده لو، ابراهيم قاضي زاده و حسين رفيعي هستيم و کار مهم حسين ترابي سازمان دهي چنين گروهي براي پوشش دادن به رويدادها و سپس انتخاب و ساختاردهي به بهترين لحظه هاي ثبت شده در قالب يک فيلم بلند بوده است.

ميزان اطلاعات من درباره تاريخ سينماي مستند ايران به من اجازه اظهار نظر قطعي نمي دهد، اما تا آنجا که من ديده ام و اطلاع دارم، پروژه اي مانند براي آزادي در تاريخ سينماي مستندمان سابقه نداشته است؛ دوربين آزادي که ثبت رويدادها برايش مهم تر از هر چيز است و ميزانسن و کادربندي به مفهوم متعارف سينماي داستاني يعني چيدن و هدايت موضوع جلوي دوربين در آن بي اهميت باشد. توانايي فيلم بردار در اينجا شکار اتفاقي است که جلوي دوربين و مستقل از خواست او روي مي دهد، نه چيدن آن رويداد يا خلق آن. جزئيات تجربه ساخت اين فيلم( و چند فيلم ديگري که در همين دوران ساخته شدند) با هدف تعيين جايگاه آنها و شيوه هاي کار آنها در تاريخ سينماي مستند ايران مي تواند خود موضوع تحقيق جداگانه اي باشد.

نگاهي به فيلم مستند « براي آزادي» ساخته حسين ترابي

تا اينجا هرچه گفتم درباره قدرت اثرگذاري تصاوير مستند بود. به عبارت ديگر تا اينجا سخن درباره راش ها يا ماده خام فيلم بود. چه بسا تکه فيلم هايي به همين اندازه مؤثر( و شايد مؤثرتر) که به سبب مقتضيات ساختار، محدوديت زمان و ملاحظات ديگر، کنار گذاشته شده اند. آيا اين ماده خام کنار گذاشته شده نگه داري شده است؟ آيا امروز دسترسي به آن براي محقق ممکن است؟ اميدواريم که اين طور باشد. چون اين فيلم ها جزئي از گنجينه اسناد تاريخي کشور به حساب مي آيند.

اما ارزش فيلم براي آزادي تنها به اعتبار تصاوير مستند آن نيست. فيلم ساختار دارد. ساختاري که در وهله اول از يک ترتيب تاريخي تبعيت مي کند. وقايع به ترتيب وقوع تاريخي آن نقل مي شوند، اما در عين حال در گذار از فصلي به فصل ديگر، در استفاده از صدا و موسيقي و در کوشش براي حفظ يک نگاه منسجم و حتي الامکان بي طرفانه خود را نشان مي دهد. مهم ترين نکته اين که براي آزادي با وفاداري به آن چه در شروع فيلم گفته است، فيلمي است درباره مردم. حضور شخصيت هاي سياسي در آن( جز خود امام (ره) که مظهر مردم است) تقريباً هيچ است. اين يک انتخاب ساختاري است. تقابل آن چه در خيابان ها مي گذرد و آن چه در دربار شاه، آگاهانه کار شده است. فيلم اين حس را به شما منتقل مي کند که هيئت حاکمه چه دور بوده است از آن چه در ميان مردمي که بر آنها حکومت مي کند مي گذرد و چه اندازه بيگانه با اين مردم. در در آوردن بخش انتصاب بازرگان به عنوان نخست وزير از سوي امام و تظاهرات بعدي، فيلم به خوبي تاکتيک هوشمندانه رهبري انقلاب را در اعمال فشار به شيوه اي مسالمت آميز و با تکيه بر نقطه قوت اصلي انقلاب که پايگاه توده اي گسترده آن بود، ثبت کرده است. در ثبت روز 22 بهمن فيلم آشکارا تصوير کم دارد. در اين روز شاهد بلاتکليفي و گيجي اي هستيم که در بعضي موارد از خود واقعيت ناشي مي شود و گاهي از حاضر نبودن فيلم سازان در همه مکان هاي مهم . و به راستي اين که در اين روز بخصوص در تهران چه گذشت و چه حرکات خودجوش و چه حرکات سازمان يافته اي در زدن آخرين تلنگر به حکومت از هم پاشيده شاهنشاهي نقش داشتند، مي تواند موضوع فيلم جداگانه اي باشد.

صدا در ساختار بخشيدن به فيلم نقش مهمي دارد. در خيلي از جاها ورود به صحنه جديد ابتدا با صدا انجام مي گيرد.مثلاً جايي که فيلم جنازه ها را در سردخانه نشان مي دهد، روي آخرين تصاوير جنازه ها صداي تظاهرکنندگان بر مي خيزد که شعار مي دهند: مي کشم، مي کشم، آن که برادرم کشت؛ بعد تصوير برش مي خورد به تصوير تظاهرات. يا برعکس صداي يک صحنه روي صحنه بعدي ادامه پيدا مي کند. مثلاً شعارهاي ضد بختيار برش مي خورد به تصاوير سخنراني او در مجلس.استفاده از موسيقي اندک و بجاست. مثلاً در بخش هاي پاياني فيلم، وقتي مردم رأي در صندوق مي اندازند، ناگهان موسيقي آرامي را مي شنويم که با توجه به اين که در تمام طول فيلم شعار و صداي گلوله شنيده ايم، بسيار دلنشين مي نمايد.

نگاهي به فيلم مستند « براي آزادي» ساخته حسين ترابي

استفاده از تصاوير تاج گذاري شاه که وارونه نشان داده مي شود ، بلافاصله بعد از ديدن تصاوير جوان هاي مسلح در محوطه کاخ نياوران نيز ابتکاري است که در ساختار عمومي فيلم مي نشيند.
ترابي با نشان دادن مفصل استدلال هاي بختيار در مصاحبه اش با رسانه ها در دفاع از سياست هاي خود، به بيننده اجازه مي دهد خود به داوري بنشيند. داوري فيلم ساز البته معلوم است، اما ترابي به عنوان مستندساز ماده خام لازم را براي داوري مستقل بيننده حذف نمي کند. اين موضوع در نشان دادن نمونه هايي از کساني که به جمهوري اسلامي رأي مثبت نمي دهند نيز آشکار است، و همين طور نشان دادن فردي که معتقد است نبايد به مخالفان ميدان داد چون اقليت اند. البته همه اين بي طرفي ها نسبي و با توجه به شرايط زمان ساخت فيلم پذيرفتني اند. در مواردي هم مي توان از نبود بي طرفي صحبت کرد. مثلاً موقع نشان دادن سر در سينماهايي که آتش زده شده اند، همه مواردي که عکسي بر سر در سينما هست عکس هاي نيمه برهنه اند و چنين القا مي شود که گويي همه سينماها فقط از همين دست فيلم ها نشان مي دادند و سينما همين بوده است و بس، که با واقعيت انطباق ندارد.

مشکلي که فيلم دارد، نبود اطلاعات جانبي است که مي توانستند سير وقايع را روشن کنند. اين اطلاعات مي توانستند در قالب گفتار يا حتي نوشته هاي روي تصوير درباره مکان و تاريخ رويداد، وجه مستندتري هم به تصاوير ببخشند. نبود اين گونه اطلاعات حتي گاهي به ارائه نادرست موضوع انجاميده است. مثلاً روزي که فردايش حکومت نظامي اعلام شد، عوامل ساواک در تهران به سوزاندن بانک ها و تخريب اماکن دولتي پرداختند تا زمينه اعلام حکومت نظامي فراهم شود. تصاويري از اين روز در فيلم نشان داده مي شود، اما در اين باره که بلافاصله بعد از اين روز حکومت نظامي اعلام مي شود، چيزي گفته نمي شود. از عنوان هاي روزنامه ها و يا گفتار مي شد براي پر کردن رويدادهايي که ماده خام تصويري درباره شان وجود نداشت بهره گرفت. در آن صورت دنبال کردن سير انقلاب براي بيننده، به خصوص بيننده اي که در جريان رويدادهاي انقلاب نبود( مثلاً بيننده خارجي يا بيننده امروزي) راحت تر مي شد.

فيلم براي آزادي براي نمايش در سينماهاي کشور ساخته شده بود و با وجود اين که حسين ترابي خود ستمي در تشکيلات سينمايي کشور داشت، به نمايش عمومي در نيامد. دلايل اين امر را من نمي دانم، اما مي دانم که فيلم در خارج از کشور به نمايش گذاشته شد. در اينجا با دوگانگي رو به رو مي شويم که چطور گاهي يک انقلاب ( يا يک فرد) تصويرهاي دوگانه اي براي خود قائل است که يکي مصرف داخلي و ديگري مصرف خارجي دارد. اين نيز، همانند جايگاه فيلم در سير تاريخ سينماي مستند ايران و شباهت ها و تفاوت هاي آن با ديگر فيلم هايي که درباره انقلاب ساخته شدند، مي تواند موضوع پژوهش هاي ديگري باشد.

روبرت صافاريان

منبع:فيلم نگار، شماره 88

نگاهی به جریانات عمده سینمای جهان در دهه 2010- 2001 (بخش دوم)

:: پس از 11 سپتامبر ::

هنوز زمان زیادی از آغاز قرن بیست و یکم و هزاره سوم میلادی نگذشته بود که در یازدهمین روز از نهمین ماه سال 2001 حادثه ای در نیویورک اتفاق افتاد که گویی همه آنچه در فیلم های آخرالزمانی تا آن هنگام تصویر شده بود را عینیت می بخشید. گویی عملیات تروریستی فیلم هایی همچون "محاصره" ( ادوارد زوییک-1998) و"جاده ارلینگتن" (مارک پلینگتن-1999) تحقق عینی پیدا کرده بود ، انگار پیش بینی های فیلم "مردی که فردا را می دید" (رابرت ژونه-1981) درباره پیش گویی های نوسترآداموس جامه عمل می پوشانید. فیلمی که 2 سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی بر روی پرده رفت و در آن به وضوح نشان داده می شد که موشک مسلمانان ، برج های دوقلوی نیویورکی را به دو نیم می سازد!!

به جز این ها طی سالهای پیش از 2001 ، حداقل در بیش از 18 فیلم دیگر به نوعی نابودی برج های دوقلوی تجارت جهانی در نیویورک به تصویر کشیده شد و در واقع نیویورک (که در فرهنگ پیوریتن ها و اوانجلیست ها "یهودیه" هم نامیده شده) یک شهر آخرالزمانی نمایش داده شد. فی المثل :

-در صحنه ای از فیلم "هکرز"(ین سافتلی-1995) که در تاریکی شب برج های دوقلو نشان داده می شوند ، چراغ اتاق های این دو برج به ترتیبی روشن هستند که از آن عبارت: اصابت کردن و سوزاندن (Crash and Burn) خوانده می شود.

-در صحنه ای از فیلم "ترمیناتور2:روز داوری"(جیمز کامرون -1991)که مرد جیوه ای درکامیون درحال تعقیب T-800 و جان کانرز برروی موتورسیکلت درون کانالی دیده می شود، در حال عبور از یکی از زیر گذرها که سرانجام کامیون براثر برخورد با آن منفجر می شود، پیش از برخورد این کلمات برروی سردر آن زیر گذر قابل خواندن است:

Causion 9-11 یعنی اخطار 11-9 (اشاره به تاریخ 11 سپتامبر)

-در فیلم "برادران سوپر ماریو" (1993) در دو صحنه پیاپی ، برج های دوقلوی نیویورکی مورد تهاجم اشیاء نورانی قرار می گیرند.

-در پوستر اولیه فیلم "جان سخت"(جان مک تیرنان-1988) برج های مرکز تجارت جهانی در نیویورک در حال انفجار هستند! این تصویر بعدا از روی پوستر حذف شد!!

-یک گفت و گو از سکانس مهمی در فیلم "بوسه طولانی شب بخیر" (رنی هارلین -1996).فیلمی درباره یک مامور زن امنیتی سابق  که دچار فراموشی شده  و درموقعیت یک خانم خانه دار، به تدریج وضعیت سابقش را به خاطر می آورد. آن گفت و گو مابین دو مامور امنیتی صورت می گیرد:

 

"...مرد اول : بمب گذاری مرکز تجارت جهانی را در سال 1993 یادتون میاد؟ ( در آن تاریخ اعلام شد که فردی به نام رمزی یوسف، بمبی را در طبقه پنجم زیر زمین برج های یاد شده منفجر کرده است)

مرد دوم : می خوای بگی تو می خوای یک عملیات تروریستی دروغین راه بندازی تا بتونی از کنگره پول و بودجه بکشی بیرون ؟

مرد اول : بنابراین مجبوریم عملیات تروریستی رو به طور واقعی انجام بدیم و طبعا مسلمان ها رو مقصر اعلام می کنیم..."

 

اما یک سال پیش از رخداد حادثه 11 سپتامبر 2001 و  دقیقا در 22 سپتامبر 2000 فیلم "جن گیر" (ویلیام فرید کین) که 27 سال قبل در سال 1973 اکران شده بود تحت عنوان نسخه ویژه کارگردان و اینکه صحنه های تازه ای نسبت به نسخه اصلی در آن گنجانده شده  با نام جن گیر 2000 در آمریکا اکران شد و تا یکماه پیش از واقعه برج های دو قلوی نیویورکی در 26 کشور جهان به نمایش عمومی در آمد که آخرین آن در 16 اوت 2001 ( حدود یک ماه پیش از حمله به برج های مرکز تجارت جهانی) در اسراییل بود!! بدون شک اکران مجدد فیلم "جن گیر" نمی توانست علل معمول نمایش دوباره سایر آثار سینمایی را دارا باشد چرا که:

اولا ؛ معمولا اکران مجدد فیلم های ماندگار یا مطرح تاریخ سینما به مناسبت 20 ، 25 ،50 ، 75 یا 100سالگی  آنها انجام می گیرد و 27 سالگی یک فیلم ، هیگونه مناسبتی نمی تواند داشته باشد.

ثانیا؛ فیلم به عنوان نسخه ویژه کارگردان تقریبا هیچ صحنه مهم اضافه ای نداشت و تنها قدری قدم زدن های بی حاصل الن برنستین و یا پدر کاراس به آن افزوده شده بود که در روند داستان هیچ تاثیری نداشت.

 اما در آستانه هزاره سوم و حادثه 11 سپتامبر ، فیلم "جن گیر" می توانست واجد پیام های ویژه ای برای مخاطبانش باشد. در فیلم، روح شیطانی و شرور از درون سرزمین عراق و با صدای اذان به آمریکا و کیپ تاون آمده و در وجود دختر نوجوانی فرو می رود. عراق سرزمین شیطان و شرارت جلوه می کند و این همان فحوای کلام جرج دبلیو بوش در آستانه حمله نظامی به افغانستان و عراق پس از ماجرای 11 سپتامبر 2001 بود که اینک آمریکا و جهان با یک محور شرارت و قدرت شیطانی مواجه اند که اگر آن را در خود مرکز شر (یعنی عراق و خاورمیانه و در اصل کشورهای اسلامی)سرکوب نکند، در آمریکا به سراغشان خواهد آمد! یعنی به این ترتیب یک فیلم شیطانی آرشیوی در خدمت میلیتاریسم نوین غرب قرار گرفت و به قول یکی از کارشناسان سیاسی دیپلماسی آخرالزمانی غرب را کلید زد.

به هر حال حادثه 11 سپتامبر 2001 نقطه عطفی در تاریخ آمریکا و غرب بود ، چنانچه خود جرج دبلیو بوش، تاریخ را به پیش و پس از 11 سپتامبر تقسیم نمود. برخی کارشناسان بر این باورند که به دلیل عدم رخداد جنگ آخرالزمان یا آرماگدون در انتهای هزاره دوم ، 11 سپتامبر بوجود آمد تا آنچه برای زمینه سازی جنگ واپسین برعهده ایالات متحده نهاده شده (لشکر کشی به خاورمیانه و اشغال سرزمین عراق یا همان بابل ) انجام پذیرد.

اما در حالی که طی پنج سال پس از 11 سپتامبر  تقریبا سینمای هالیوود از هرگونه پرداخت به حادثه برج های دوقلوی نیویورکی منع گردیده بود و هیچگونه فیلمی در این زمینه ساخته نشد  و حتی تصاویر برج های دوقلوی نیویورکی از بعضی فیلم های ساخته شده قبل از 11 سپتامبر 2001 ، بیرون کشیده شد ، اما در سال 2006 ناگهان ورق برگشت و حداقل 3 فیلم با تبلیغات و سر و صدای فراوان روی پرده سینما و یا بر صفحه تلویزیون نقش بستند؛ "یونایتد 93 " (پال گرین گرس) و "پرواز 93" (پیتر مارکل) که هر دو فیلم درباره چهارمین هواپیمای ربوده شده در روز یاد شده بودند و فیلم "مرکز تجارت جهانی " (الیور استون) که به قصه دو پلیس نجات یافته از آوار برج های دوقلو می پرداخت.

دو فیلمی که ماجرای پرواز شماره 93 را به تصویر می کشیدند ، حکایت چهارمین هواپیمای به اصطلاح ربوده شده روز 11 سپتامبر 2001 را نقل می کردند که با تلاش مسافرین آن ، به هدف خود یعنی برخورد با ساختمان دیگری از مراکز مهم آمریکا نرسید و در منطقه ای دورتر با زمین برخورد کرده و منفجر شد. داستان فیلم که براساس برخی نقل قول های بازماندگان قربانیان آن پرواز از آخرین تماس تلفنی با بستگانشان به همراه  تخیلات فیلمسازان آثار  مذکور شکل گرفت، بعدا مورد اعتراض همان بازماندگان واقع شد که گویا ماجرای مذکور تحریف گردیده است!                                                                     

فیلم الیور استون هم یک پروپاگاندا برای نئو کان های حاکم برآمریکا بود. نکته جالب اینکه وقتی الیور استون برای ساخت فیلم "مرکز تجارت جهانی" توسط روسای کمپانی پارامونت انتخاب گردید، بسیاری از روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان متمایل به محافل سیاسی خصوصا وابسته به جناح محافظه کاران و جمهوری خواهان حاکم ، برآشفتند و یکی از آنها نوشت :" این دیگر شرم آور است که اجازه می دهند فیلمسازی مثل الیور استون با آن فکر مسموم و خرابش ، ماجرای 11 سپتامبر را آلوده کند !!" وکمپانی پارامونت برای راحت کردن خیال متعصبان محافظه کار،علاوه بر راه اندازی یک شرکت رسانه ای،در چندین جلسه نمایش خصوصی (پیش از اکران عمومی) فیلم را برای اعضای کنگره آمریکا نشان داد تا اینکه "کال تامس" تند رو  و متعصب تعریف خود را از فیلم استون چنین ارائه داد(تعریفی که شاید زمانی در مخیله استون یا حداقل هواخواهان او هم نمی گنجید!). تامس گفت:

"یکی از درخشانترین فیلم هایی که از کشور ، خانواده ، ایمان و مردم دفاع می کند" !!!

دلیل این دفاع حیرت انگیز یک نئو مکارتی از استون  کاملا واضح بود. او  برخلاف آثار معروفش و آن تئوری 3 سواله فیلم "جی اف کی"، در فیلم "مرکز تجارت جهانی" به عمق ماجرای 11 سپتامبر نقب نمی زد و آن را فقط در یک سطح تبلیغاتی برای میلیتاریسم حاکم برآمریکا مطرح می ساخت. اگرچه استون در هزاره جدید با ساخت فیلم "اسکندر"(2003)و "دبلیو"(2008)از جرگه سینماگران ظاهرا معترض بیرون رفت و به صف فیلمسازان تبلیغاتی هالیوود پیوست.

اما درباره 11 سپتامبر 2001 مستندهای بسیاری ساخته شد. یکی از این مستندها که سال بعد ازآن حادثه نمایش داده شد ، 11 فیلم کوتاه 11 دقیقه ای از 11 فیلمساز مختلف جهان بود که در مجموعه ای گرد آمده بود. فیلمسازانی همچون یوسف شاهین ، کلود شابرول ، شان پن ، کن لوچ ، الخاندرو گونزالس ایناریتو، در این مستند حضور داشتند و یکی از آن  فیلم ها ساخته کن لوچ به حادثه ای دیگر در 11 سپتامبر 28 سال قبل از واقعه برج های نیویورکی می پرداخت، به فاجعه کودتای نظامیان شیلی  در 11 سپتامبر 1973 که بوسیله آمریکا و عواملش مانند ژنرال پینوشه علیه حکومت ملی ومردمی سالوادور آلنده انجام شد وطی آن دهها هزار تن با رگبار مسلسل های آمریکایی کشته شدند. کن لوچ در آن اپیزود به طعنه می گفت اگر در حادثه برج های مرکز تجارت جهانی نیویورک حدود 3هزار نفر (که البته رقم بالایی است) جان باختند ، در جریان کودتای شیلی ، تنها در استادیوم سانتیاگوی شیلی بیش از 30 هزار نفر قتل عام شدند.در حالی که هیچ مراسمی برایشان برپا نگشت،اشکی برایشان ریخته نشد و گروه و سازمان بین المللی برایشان دل نسوزاند!!!

مستند 11 فیلمه مذکور، موضوع جدیدی را درباره ماجرای 11 سپتامبر مطرح نساخت اما مستندهای متعددی حقایق و گوشه های پنهان آن حادثه را بازخوانی کردند از جمله فیلم "تغییر بی قاعده" که در سال 2005 ساخته شد.

مجله تایم در گزارشی درباره "تغییر بی‌قاعده"، آن را یکی از افشاگرترین فیلم‌هایی معرفی نمود که درباره  11 سپتامبر ساخته شده است. در ادامه گزارش مجله تایم آمده بود که:

"... فیلم یاد شده پر از آمار، تصاویر، مدارک و گفته‌های شاهدان عینی است. متخصصان در مصاحبه هایشان  دلایل خود را ارائه می دهند و  نوای موسیقی هیپ‌هاپ در سرتاسر فیلم به گوش می‌رسد. آنها یازدهم سپتامبر را از نو بازسازی کرده‌اند. نقطه به نقطه و فریم به فریم. یک گوینده لحظه به لحظه ماجرا را شرح می‌دهد. ‌آماتورها ،  شماری از انسان‌های سخت کوش (که بعضی‌ حتی 20 ساله‌اند) با سرمایه شخصی ولپ‌تاپ‌هایشان وتصاویری که در اینترنت موجود بوده ؛ این فیلم را ساخته‌اند ..."

کوری رووه، یکی از سازندگان فیلم که تنها 23 سال داشت، در مصاحبه با همان شماره مجله تایم گفت: "هدف فیلم تنها یک چیز است: مردم باید متقاعد شوندکه داستان‌های دیگری هم از ماجرا وجود دارد. داستان‌هایی که رسانه‌های اصلی و دولت هیچگاه تعریف نمی‌کنند. " او ادامه داده بود:‌"آن 19 هواپیماربا در 2 ساعت، از تمامی بخش‌های امنیتی به راحتی گذشتند و 4 هواپیمای مسافربری را به چنین ساختمان‌هایی کوبیدند و در تمام این مدت ارتش هیچ کاری برای متوقف کردن آنها انجام نداد، آن هم در محافظت‌شده‌ترین فضای هوایی سراسر جهان در ایالات متحده. این به نظر من توطئه دولت آمریکا است، دم و دستگاه بوش. "

رووه در ادامه افزوده بود:" دولت در این فیلمنامه نقش وطن‌پرستی تحسین‌آمیزش را به خوبی بازی کرد. اگر می‌خواهید سلاح‌های کشتار جمعی ساختگی را در یک کشور دیگر ریشه‌کن کنید، بهترین کار راه انداختن چنین حملات تروریستی ساختگی به کشورتان است. "!! او به حمله آمریکا به عراق به بهانه در اختیار داشتن سلاح‌های کشتار جمعی اشاره می‌کرد که  در عراق هیچگاه چنین سلاح‌هایی کشف نشد.

از جمله مستندهای دیگری که درباره حادثه 11 سپتامبر ساخته شد ، می توان به :

"اسرار 11 سپتامبر"،" Who killed John O’Nei" و "Loose Change" نیز اشاره کرد.

اما نخستین واکنش هالیوود پس از قضیه 11 سپتامبر ، جلسه ای در کاخ سفید با حضور جرج دبلیو بوش ، به ریاست جک والنتی (رییس وقت انجمن تهیه کنندگان سینمای آمریکا) و با شرکت روسای کمپانی های اصلی هالیوود همچون فاکس ، متروگلدوین مه یر ، پارامونت ، سونی پیکچرز ، یونیورسال ، دیزنی و ...بود.

اگرچه متن کامل مذاکرات انجام شده در جلسه فوق به بیرون درز نکرد اما براساس گفته های برخی حاضران در آن جلسه و همچنین عملکرد هالیوود در ساخت فیلم های بعدی اش می توان به برخی مندرجات جلسه یاد شده پی برد. از عاجل ترین اتفاقاتی که پس از جلسه سران هالیوود با بوش در کاخ سفید در سینمای غرب افتاد ، حذف تصاویر برج های دوقلوی نیویورکی از تمامی فیلم ها بود ، حتی آنهایی که پیش تر فیلمبرداری شده و آماده نمایش بودند.

پس از آن تقریبا اغلب  آثار تولید شده ، رنگ و بویی از تروریسم و مبارزه با تروریسم و ناجی بودن آمریکا و آمریکاییان و موضوعاتی از این قبیل یافتند. فیلم هایی مانند : جاسوس بازی ( تونی اسکات-2001) ، آخرین قلعه (راد لوری-2001) ، سقوط بلک هاوک (ریدلی اسکات-2001) ، پشت خطوط دشمن (جان مور-2001) ، خسارت جانبی (اندرو دیویس-2002) و ...در همان سال و سال بعد روی پرده رفتند تا گویا غرور آمریکاییان بازیابی شود . البته در سالهای بعد هم بسیاری از فیلم های تولیدی تحت تاثیر حادثه 11 سپتامبر و یا تبعات آن واقع شدند؛ از تریلر علمی – تخیلی "گزارش اقلیت" ( استیون اسپیبرگ-2002) گرفته که خود کارگردان مدعی بود برای اعتراض به شرایط امنیتی/پلیسی حاکم بر جامعه آمریکا ساخته شده تا ملودرام" Reign Over Me"(مایک بایندر-2007)که به غم پایان ناپذیر یکی از بازماندگان قربانیان برج های نیویورکی به خاطر فقدان همسرش می پرداخت و تا آثاری مانند "من خان هستم"(کاران جوهر-2010) که مسلمانی منگول در آمریکای پس از 11 سپتامبر ، مورد ظلم  و بی عدالتی واقع می شود و همسر و فرزندش را از دست می دهد اما حاضر نمی شود که با مسلمانان عدالت طلب و ظلم ستیز همکاری کند و عاقبت حتی بدست آنها ترور می شود!

 

 تدارک سینمای غرب برای هزاره سوم

امروزه براساس شواهد و اسناد موجود، تردیدی وجود ندارد که کانون های شبه دینی اوانجلیک (مسیحیان صهیونیست) برای آغاز هزاره سوم میلادی ، تدارک گسترده ای دیده و برنامه ریزی وسیعی را انجام داده بودند.

هانا راسین یکی از نویسندگان معروف واشینگتن پست مدت ها بر روی کتابی درباره نخبگان اوانجلیست(همان  صهیونیست های مسیحی که خاستگاه آیینی حاکمان امروز آمریکا هستند) کار می‌کرد . او در مقاله ای که در دسامبر 2005 در  ماهنامه آتلانتیس، شماره296 به چاپ رساند، تدارک هزاره سومی  بنیادگرایان انجیلی برای  سینما و فیلمسازی را به تفضیل توضیح داد .اگرچه در واقع نگرش اوانجلیستی از خیلی پیشتر در ساختارهای سیاسی حاکم و بافت سنت‌گرای جامعه آمریکا و در نتیجه فقرات نظام سینمایی غرب حضوری پرقدرت داشته، اما مقاله راسین علاوه براینکه دیدگاه یک نویسنده و کارشناس یهودی غربی به این مسئله را بیان می سازد، حکایت از آن دارد که امروزه این رابطه در هالیوود و سینمای آمریکا تا چه حد روشن و ملموس است. هانا راسین سعی دارد دراین مقاله نسل‌های مختلف معتقد به اوانجلیسم(صهیونیست مسیحی) را در هالیوود معرفی کند:

 "...نسل اول کسانی بودند که در فضای یهودی تبار  هالیوود سعی می‌کردند ایمان خود را مخفی کنند. اگرچه همواره در این کارخانه رویا سازی، ساخت آثار اوانجلیکی از اهمیت خاصی در میان صاحبان کمپانی ها برخوردار بوده است. نسل دوم این بنیادگرایان، پس از 11 سپتامبر و ظهور نومحافظه‌کاران آمریکایی در کاخ سفید فرصت عرض اندام یافتند تا جایی که طی 4 سال گذشته(2001 تا 2005)در هر فصل اکران دست‌کم یک فیلم ایدئولوژیک با باورهای اوانجلیستی(آمیزه ای از پروتستانتیزم و آموزه های صهیونی آخرالزمانی که نبرد آرماگدون را از طریق برپایی اسراییل بزرگ راه حل نهایی می دانند) به چشم می‌خورد. اما نسل سوم که به تدریج بر هالیوود حاکم می شود و خود رابه یهودیان حاکم تحمیل می کند، علاوه بر ابا نداشتن از بیان اعتقادات خویش، براین باوراست نگاه ایدئولوژیک  آنها به پدیده‌ها باید در تمام سطوح فیلم نفوذ کند، حتی اگر فیلمی باشد که در ظاهر با قواعد بنیادگرایان انجیلی  سازگار نباشد..."

راسین تأکید می‌کند که:"...امروزه هالیوود  بدست این نسل کاملاً در حال تحول است. نسل جدید نه تنها عقایدش را در یک ژانر محدود نمی‌کند بلکه جذابترین آنها یعنی تریلر، وحشت، علمی- تخیلی و حتی کمیک استریپ را هدف‌گرفته است.هدف آنها آشتی میان سینمای سرگرم کننده و کلیسای انجیلی  با یکدیگر است تا اوانجلیسم(صهیونیسم مسیحی) بتواند با قوی‌ترین، جذاب‌ترین و فراگیرترین زبان کنونی با جهانیان سخن بگوید..."

براساس چنین گفتاری، بسیاری از کارشناسان سینما در غرب براین باورند که کلیسای انجیلی با رویکردهای افراطی نومحافظه‌کاران در حال دامن‌زدن به موج جدیدی از تهاجمات عقیدتی است که در نهایت به همان نبرد آرماگدون(نبردی که براساس باورهای اوانجلیست ها یا صهیونیست های مسیحی ، بیش از دو سوم مردم جهان را نابود ساخته و دنیا را برای حکومت هزار ساله مسیح موعودشان و یهودیانی که به وی می گروند ، آماده می سازد) ختم می شود. در واقع هدف نهایی باورها و اعتقادات آنان ، برچنین فاجعه ای استوار است و آن را تقریبا بدون کم و کاست در همه آثارشان به تصویر می کشند.

در تایید همین باورهاست که  مطالعه مجموعه داستان‌های نارنیا به دلیل ته‌مایه مذهبی‌، در خانواده‌هایی که دارای اعتقادات اوانجلیستی هستند، یکی از ضروریات به شمار می رود و بسیاری از آنها ، سی.اس. لوئیس را یکی از بزرگترین نویسنده‌های قرن گذشته می‌دانند. دیزنی  و کمپانی شریکش یعنی "والدن مدیا" هم درست به دنبال همین مخاطبین بوده اند. آنها کمپانی "موتیو مارکتینگ" که کار تبلیغ فیلم "مصائب مسیح" را انجام داده بود،به خدمت گرفتند تا بتوانند فیلم خود را به کلیساها و مراکز مذهبی معرفی کنند. کارگردان فیلم " وقایع نگاری نارنیا"یعنی اندرو آدامسن، نمادهای مذهبی فیلم را با داگلاس کرشمن، پسرخوانده سی.اس.لوئیس(که خود از اوانجلیست های متعصب است) چک کرد تا مطمئن شود که در فیلم "وقایع‌نگاری نارنیا" از نظر اعتقادی و مذهبی هیچ اشتباهی وجود ندارد.

انتظارات بنیادگرایان اوانجلیست از این فیلم سبب شد تا سازندگان فیلم، خیلی با دقت و احتیاط برای آنها توضیح بدهند که چرا نتوانسته اند  به صراحت ، فیلم "وقایع نگاری نارنیا" را فیلمی تمثیلی و نمادین از باورهای آنان معرفی کنند. در زمان ساخت فیلم، متولیان کلیسای انجیلی ،  به شدت پروسه انتخاب بازیگر توسط آدامسن را پیگیری می‌کردند تا ببینند مثلا چه کسی قرار است به جای اصلان شیر حرف بزند.

هانا راسین در مقاله اش درباره "وقایع نگاری نارنیا" می نویسد:

"...در داستان، زندگی اصلان به نوعی رستاخیز مسیح را به ذهن متبادر می سازد و کلیسای انجیلی  می‌خواست مطمئن شود که آدامسن شخصیتی را برای دوبله این نقش انتخاب می‌کند که ویژگی‌های صدایش به مسیح نزدیک باشد..."

به این ترتیب شرط‌بندی هالیوود برروی پتانسیل مخاطبان انجیلی بالاخره نتیجه مطلوب داد و فیلم "وقایع نگاری نارنیا" در صدر جدول پرفروش ها نشست. در ادامه ساخت این نوع فیلم ها بود که " جن‌گیری امیلی رز "(فیلمی از جنس فیلم معروف "جن‌گیر" برای معتقدان به بنیادگرایی انجیلی ) در هفته اول اکران خود 30 میلیون دلار فروخت و در ماه سپتامبر 2006 به یکی از فیلم‌های پرفروش ماه تبدیل شد.کارگردان آن فیلم، "اسکات درکسن" فارغ‌التحصیل دانشگاه اوانجلیستی بایولا درلس‌آنجلس بوده و یکی ازمدرسان مدعو کلاس‌های مؤسسه فیلمسازی "پرده اول" نیز هست.

هانا راسین در ادامه مقاله اش می نویسد:"...در پاییز 2007 ، همه جای هالیوود پرشده بود از تابلوهای تبلیغاتی که روی آنها ارواح و فرشتگان نقش بسته و مشغول جلب مشتری بودند؛ فیلم‌هایی مثل" نجواگر روح" ، "مدیوم "(واسطه) و  "سه آرزو"...."

 گرچه ممکن است، نتوانیم این فیلم ها را معرف کامل اوانجلیسم بدانیم، اما به هر حال واضح است که هالیوود پس از دوران حاکمیت بلامنازع اشراف یهود مهاجر ، اینک مسحور این گونه حوزه‌های شبه مذهبی شده که البته در چشم انداز نهایی خود ، هدفی مغایر با آنچه مد نظر بنیانگذاران هالیوود بود را تعقیب نمی کنند.

در همین مسیر باربرا نیکولاسی(راهبه کلیسای انجیلی ) در سال  1999 مؤسسه "پرده اول" (Act One)  را تأسیس کرد.مؤسسه‌ای که به منظور تحصیل هنرجویان اوانجلیست در زمینه فیلمنامه‌نویسی و سینما بوجود آمد.

راسین در تشریح فضای این موسسه می نویسد:"...در یک طبقه ساختمان مؤسسه که در پای تپه‌های هالیوود واقع شده، همانقدر که روی قفسه‌ها DVD  فیلم دیده می‌شود، انجیل هم به چشم می خورد..."

وقتی در همان زمان ، شبکه CNN نیکولاسی  را برای یک مصاحبه دعوت نمود. آن روز وی نتوانست هیچ یک از اعضا و مدرسین مؤسسه را برای حضور در تلویزیون با خود همراه کند. او بعدا گفت: "آنها فکر می‌کردند که این کار می‌تواند به فعالیت‌های دیگر آنها لطمه بزند."

اشاره نیکولاسی بیشتر به اوانجلیست هایی بود که از قبل در هالیوود کار می‌کردند  و جزء موج اول این جریان به شمار می آمدند. از جمله این افراد می‌توان به "ران آستین"، نویسنده سریال‌های تلویزیونی "فرشتگان چارلی" و "مأموریت غیرممکن" و  همچنین جک شی، رئیس سابق انجمن کارگردانان آمریکا اشاره کرد. آن موقع این افراد به شوخی به نیکولاسی می‌گفتند که در هالیوود، رفتن به کلیسا یک گناه محسوب می‌شود.

 در آن دوره تصویری که در تلویزیون و سینما از بنیادگرایان انجیلی  ارائه می‌شد غالباً  تصویر یک همسایه بدعنق، عصبانی و خنگ بود (برای مثال ند فلاندرز در "سیمپسون‌ها") یا حقه‌بازهای چرب زبان و تملق‌گو (مثلاً کشیش در مجموعه "خانواده سوپرانو") و یا حتی قاتل (در فیلم "تنگه وحشت" ساخته مارتین اسکورسیزی). اما بعداز حادثه 11 سپتامبر، رویکرد صنعت سینما به این موضوع آرام آرام تغییر کرد. استودیوها به سراغ فیلم‌هایی رفتند که مضامین اوانجلیستی داشتند حتی اگر این فیلم‌ها کاملاً  مذهبی محسوب نمی‌شدند. به گفته نیکولاسی در همین دوران  هم بود که مؤسسه "پرده اول" فعالیت‌هایش را گسترش داد. مثلا رالف وینتر، تهیه‌کننده فیلم "مردان ایکس" و" 4 شگفت‌انگیز"، تام زودیاک، تهیه کننده فیلم "بروس قدرتمند" و "پچ آدامز"، با چند  جشنواره جدید مسیحی وارد گفت‌وگو شدند.

هانا راسین از نویسنده‌های مجموعه‌های تلویزیونی پربیننده‌ای مثل‌"بافی، قاتل خون‌آشام" و "افسونگر" دیگر به عنوان موج دوم اوانجلیست های  هالیوود نام می برد چراکه به راحتی از کلیسا رفتنشان با همکاران خود حرف می‌زدند. راسین نسل "دانیل رومر " را موج سوم این جریان می داند. او از قول نیکولاسی  می‌نویسد که این نسل اصلاً دوست ندارد راجع به اینکه چطور یک بنیادگرای انجیلی باید خود را با هالیوود هماهنگ کند، حرف بزند. حالا دیگر می‌توانیم شاهد شکل‌گیری نسلی از هنرمندان جوان اوانجلیست باشیم که همه متقاضی شرکت در کلاس‌های مؤسسه "پرده اول" هستند. برای مثال همسر یک کشیش  که در دوران نوجوانی خواننده موسیقی کانتری بوده، دوست دارد که درباره موضوع "شکل‌گیری فرهنگ، مجموعه‌های تلویزیونی و فیلم‌های پرفروش" تحقیق کند و مقاله بنویسد. یکی  دیگر از این افراد ، یک دانشجوی اونجلیست فارغ‌التحصیل هاروارد است. دیگری زنی است که قبلاً در بخش فعالیت‌های مذهبی کاخ سفید کار  می‌کرده است.

هانا راسین می نویسد :"... این نسل با پرستش خدا و کوئنتین تارانتینو بزرگ شده‌اند!  هر چند پرستش دومی غالباً  مخفیانه و سری است. این عده ، جناح سینمایی جریانی هستند که جامعه‌شناسی به نام آلن وولف آن را "گشایش تفکر  و ذهنیت اوانجلیستی"  دانسته است؛ چیزی که در حقیقت تجدید حیات فرهنگی بنیادگرایان محافظه‌کار( یا همان مسیحیان صهیونیست) است.  بنابراین احتمالاً والدین این نسل به آنها آموخته‌اند که برای حفظ اعتقادات خود در پناه یک خرده فرهنگ موازی یعنی سینما قرار بگیرند، زیرا تا آن زمان فیلم‌های مذهبی همگی باعث دلزدگی و خستگی آنها شده بود. برای اینکه بتوانید از کلاس‌های مؤسسه پرده اول استفاده کنید باید حضور مسیح را در زندگی خود باور داشته باشید..."

پس از 11 سپتامبر 2001 بود که  استودیوهای هالیوودی به سراغ مدرسین مؤسسه "پرده اول" رفتند، همه تحت تاثیر  استعداد ویژه رومر و دیگر فیلمسازان این موسسه و نگاه تازه آنها قرار گرفته بودند. حالا دیگر کمپانی های یهودی نیز به باربرا نیکولاسی زنگ می زدند و می گفتند: "ما یک فیلم مسیحی می‌خواهیم. 5 فیلمنامه اولتان را برای ما بفرستید."

هانا راسین براین باور است که دلایل چنین رویکردی هم معنوی بود و هم اقتصادی. صنعت فیلمسازی بعد از حادثه 11سپتامبر به تولید فیلم‌هایی می‌اندیشید که "از معنا و مقصودی هم برخوردار باشند" و "در جهت سیاست وایدئولوژی ایالات متحده قرار گیرند". فیلمنامه‌هایی مثل "جن‌گیری امیلی رز" و اقتباسی از داستان سی.اس.لوئیس به نام "وقایع‌نگاری نارنیا: شیر، جادوگر و کمد" که در سال 2006  یکی از پرفروش‌ترین‌ها بود.

 در سال  2002 دانشگاه پت رابرتسون (به نام یکی از مهمترین رهبران اوانجلیست)،  مرکز هنرهای نمایشی خود را افتتاح کرد. این مرکز شامل استودیوهای فیلم و انیمیشن‌ و دو سالن نمایش فیلم بود. دو سال بعد "جرج بارنا" یکی از محققان و متخصصان برجسته نظرسنجی ، از حقیقتی پرده برداشت؛ او به این  نتیجه رسید که فیلم می‌تواند بیشتر از کلیسا روی پیروان بنیادگرایی تأثیر بگذارد و به همین دلیل مجموعه "بارنا فیلم" را به عنوان یکی از شعبات یا شاخه‌های شرکت رسانه‌ای انجیلی خود تأسیس کرد.

"فیلیپ آنشوتز" یکی دیگر از اوانجلیست های معتقد و البته ثروتمند که بنیانگذار مؤسسه ارتباطی کوئست است نیز در سال 2002 گروه فیلم "آنشوتز" را بوجود آورد که مجموعه"والدن مدیا"را شامل می‌شد و  در ساخت فیلم "وقایع‌نگاری نارنیا" با  کمپانی دیزنی مشارکت  داشت. در واقع این "والدن مدیا" بود که بار اصلی تهیه فیلم را به لحاظ نرم افزاری بردوش کشید و  دیزنی ، منحصرا در بخش سخت افزاری و امکانات ، آنها را یاری رساند.

در حال حاضر بنیادگرایان انجیلی   از میان برنامه‌های مختلف هالیوودی  می توانند انتخاب‌های متعددی داشته باشند. برای مثال شبکه نیایش هالیوود( Hollywood Prayer Network) یکی از شبکه‌هایی است که تمام توان خود را صرف کرده تا با استفاده از نیروهای متخصص انجیلی ، هالیوود را دچار یک تحول گرداند.

و امروزه تنها بیش از 1550 کانال ماهواره ای رادیویی و تلویزیونی ، عقاید و باورهای اوانجلیستی یا همان ایدئولوژی آمریکایی را ترویج کرده و 24 ساعته بر طبل جنگ آخرالزمان و آرماگدون می کوبند.

 

اشغالگری آمریکا در عراق و افغانستان

مهمترین بازتاب حوادث پس از 11 سپتامبر در سینمای غرب ، به موضوع جنگ و اشغالگری آمریکا و نیروهای ناتو در عراق و افغانستان اختصاص داشت. در واقع این دومین موج سینمایی عمده دهه نخست از هزاره سوم میلادی بود که اگرچه از اواسط دهه خود را نشان داد ولی به زودی بر سایر جریانات سینمایی غرب غلبه کرده و پس از سینمای آخرالزمانی ، به جریان دوم سینمای آمریکا بدل گردید تا جایی که جوایز اسکار و گلدن گلوب و مانند آن را نیز به خود اختصاص داد.

برخلاف جنگ های پیشین ایالات متحده آمریکا علیه بشریت(مانند جنگ ویتنام یا جنگ کره که فیلم هایش پس از پایان جنگ های  یاد شده ساخته و به نمایش درآمدند)، موج فیلم های سینمایی درمورد جنگ های عراق و افغانستان در هنگامه رخدادشان بوجود آمد و گسترش یافت. از این رو که بنا به گفته ایدئولوگ های صهیونیست آمریکا، قرار نبوده و نیست که بر جنگ و تجاوزات نامبرده، پایانی تصور شود تا پس از آن،  فیلم های برگرفته از حوادث این جنگ ها، برپرده سینماها نقش ببندد. گویا این بار قرار است ، فیلم و سینما نقش دیگری به جز تاریخ نگاری و ثبت وقایع بازی کند و به نوعی گرم نگهدارنده شعله اشغال و جنگ باشند.

به هر حال ، موج فیلم های جنگی هزاره سوم ،  پس از گذشت 3 سال ونیم از اشغال عراق توسط نیروهای آمریکایی و متحدانش، به تدریج بوجود آمد. کلید اول را  یک خانم روزنامه‌نگار آمریکایی، به نام "دوبرا اسکرانتون" زد که  مستندی سینمایی به نام The War Tapes ساخت .مستندی که  مورد توجه منتقدان قرار گرفت. دوبرا اسکرانتون ابتدا بنا بود به عنوان خبرنگار به جبهه‌ی عراق اعزام شود. اما او ترجیح داد که توسط سه سرباز اعزامی ، فیلمی مستند تهیه کند و وقایع جنگ را از دریچه‌ چشم این سه سرباز نشان دهد.سپس در سال 2006 فیلمی داستانی در بیان روحیات سربازانی که از جنگ عراق برمی گشتند و جامعه چندان توجهی به آنان نشان نمی داد ، توسط "ایروین وینکلر" ساخته شد به نام "خانه شجاعت"(The home of Brave) که نگاهی سمپاتیک نسبت به حضور ارتش آمریکا در عراق داشت و فقط نسبت به سربازان بازگشته از جنگ و مشکلات روحی – روانی شان دیدگاهی غم خوارانه ارائه می کرد.

در دوم فوریه 2007 فیلمی برپرده چند سینمای محدود آمریکا نقش بست ، که روایتی تکان دهنده از حضور آمریکا در عراق را به تصویر می کشید. فیلمی به نام "موقعیت" (Situation) ساخته "فیلیپ هاس" (که بیشتر کارگردانی تلویزیونی است) و براساس فیلمنامه ای نوشته "ویندل استیونسن" (که نخستین تجربه نویسندگی اش در عالم سینما محسوب می شد)! فیلمی که تصویری خشن از  اشغالگری آمریکاییان در عراق را در برخورد این نیروها با دو نوجوان عراقی و پرتابشان به درون رودخانه ای در سامره ، نمایش می داد و سپس نگاهی حمایت گرایانه نسبت به عکس العمل بومیان در مقابل آن عمل غیرانسانی ارتش آمریکا ارائه می کرد. فیلم با تحقیقات یک خبرنگار آمریکایی (با بازی کانی نیلسن) ادامه می یافت که قصد داشت برداشتی بی طرفانه را از حضور ارتش های اشغالگر در عراق به مخاطبانش القاء نماید و علیرغم دوستی با یکی از مسئولان سازمان سیا در عراق، اما به نتیجه تکان دهنده ای از اشغال عراق توسط هموطنانش رسید.

در اغلب فیلم های از این دست(که متاسفانه تعدادشان بسیار اندک بود)، تا حدودی خشونت میلیتاریستی نظامیان آمریکایی در رابطه با مردم سرزمین تحت اشغالشان به نمایش گذارده می شد. واقعیات انکار ناپذیری که بخشی از آن در مقاله مایکل شوارتز استاد جامعه‌شناسی و مدیر هیأت علمی دانشکده‌ی مطالعات جهانی دانشگاه استونی بروک در شماره ژوئن 2007 مجله معتبر "آلترنت" تحت عنوان "آمریکا هر ماه ده‌هزار عراقی را می‌کشد؟ یا بیشتر؟" منعکس شده بود.

پس از آن، "Redacted" (براین دی پالما-2007) شبه مستند هوشمندانه ای بود از جنایات سربازان آمریکایی در عراق و در مقابل، "قلمرو"(پیتر برگ-2007) نگاهی افراطی و نژادپرستانه یک کابالیست به آنچه تروریسم اسلامی می خوانند را نمایش می داد.

"جنگ چارلی ویلسن" (مایک نیکولز-2007) اگرچه با نگرشی تحسین گرایانه اما به خوبی نشان می داد که چگونه طالبان و القاعده با مشارکت دمکرات ها و جمهوری خواهان آمریکا و پول عربستان و اسلحه اسراییل و حمایت های پاکستان بوجود آمد ( فیلم نیمه مستقلی به نام "فی گریم" ساخته هال هارتلی در سال 2006 که هجویه ای درباره سازمان های جاسوسی امروز غرب بود نیز به همین مسئله اشاره داشت) یا فیلم "شیرها در مقابل بره ها"(رابرت ردفورد-2007) " درباره لشکرکشی آمریکا به افغانستان ، تحریک احساسات جوانانی را نشان می داد که هنوز نتوانسته اند حضور سربازان آمریکایی در هزاران مایل دور از خاک وطن برای خود را هضم کنند، همچنانکه "یک قلب قدرتمند" (مایکل وینترباتم-2007) نیز در مورد افغانستان بود و پروپاگاندایی درباره فداکاری و از جان گذشتگی غیر نظامیان آمریکایی برای رهایی مردم آن خطه از دست طالبان و ...

به جز آنچه ذکر شد،فیلم هایی هم ساخته شدندکه به حواشی ماجرای اشغال و جنگ می پرداختند. "در دره اله" ساخته پال هگیس و نوشته مارک بول در سال 2007 ، پدری درگیر فقدان پسرش را نشان می داد که در عراق، مفقود شده ولی فراتر از آن با فاجعه ای مواجه می گردیدکه حتی قهرمانی و وطن پرستی او را هم زیر علامت سوال جدی می برد. مارک بول پس از این، فیلمنامه "محفظه رنج بار" را درباره شجاعت گروههای خنثی کننده بمب در عراق نوشت! که کاترین بیگلو در سال 2009 از آن یک فیلم اسکاری برای مراسم آکادمی سال 2010 درآورد.

 همچنین"یاغی" به کاگردانی "نیک لاو" در سال 2007، یکی از سربازان جنگ عراق را به تصویر می کشید که در برگشت به شهر و دیار خود در آمریکا، نمی توانست بی عدالتی ها و خشونت های جامعه اش که قانون و دولت در برابرش، سکوت پیشه کرده بود را بپذیرد و خود به همراه عده ای دیگر به مجازات خلاف کاران اقدام می کرد یا "روز صفر" ساخته "براین گونار کول" نیز در سال 2007 به اعزامیان اجباری به جبهه های جنگ می پرداخت، اعزامیانی که در اصطلاح، Drafted خوانده می شوند ولی از میان آنها برخی حاضر نیستند به چنین ماموریتی اعزام شده و جان خود را به خاطر هیچ ، به خطر اندازند، از همین رو یکی از آن افراد (که نقشش را الیجا وود بازی می کرد) اقدام به خودکشی کرد.

"گریس رفته است"(جیمز استوروس-2007)نیز از فیلم هایی محسوب شد که به معضلات خانواده ها در آمریکای درگیر جنگ و اشغال می پرداخت. خانواده هایی که با اعزام یکی از اعضایش به جنگ، دچار معضل می شوند. خصوصا اگر عضو اعزامی، مادر خانواده باشد و دو بچه خردسال نیز داشته باشد و این مادر در جنگ کشته شود. این همان اتفاقی است که در فیلم"گریس رفته است" می افتد. همان طور که جیم شریدان چنین فضایی را با غلظت کمتر در فیلم "برادران"(2009) به تصویر کشید با این تفاوت که عضو ظاهرا از دست رفته، در واقع کشته نشده و به طور معجزه آسا از مرگ نجات می یافت ولی با بحران روانی و روحی عجیب و غریبی درگیر شده که برای او و خانواده اش ، فاجعه بارتر از مرگ به نظر می رسید.

گویا هر چه سینمای جنگ پس از 11 سپتامبر پیش تر رفت، بیشتر به اهداف طراحان دو جنگ در عراق و افغانستان، نزدیک شد. نمونه اخیرتر این نزدیکی، دو فیلم "پیغام آور"(اورن مورمن-2009) و "منطقه سبز"(پال گرین گرس-2010) بود که از آخرین فیلم های ساخته شده درباره حضور نظامی آمریکا در خاورمیانه به حساب می آیند و بیشتر وجه استراتژیک داشته، به این مفهوم که  موضوع جنگ و اشغال را فراتر از موضوعات معمول به تصویر می کشند. ضمن اینکه با لحنی دوگانه هم تلاش می کنند مخاطب مخالف جنگ را راضی نگه دارند و هم ایالات متحده را از زیر بار گناه اشغال و جنگ به درببرند.

و بالاخره اوج سینمای جنگ و اشغال پس از 11 سپتامبر آمریکا ، فیلم "محفظه رنج"(کاترین بیگلو-2010) بود که در اوج پروپاگاندا برای این تجاوز و اشغالگری ، جوایز اصلی اسکار را نیز دریافت نمود.

ادامه دارد ...

برگرفته از : وبلاگ سعید مستغاثی http://smostaghaci.persianblog.ir

تحلیل جامعه‌شناختی و معرفتی پرویز امینی از فیلم اصغر فرهادی

خبرگزاری فارس: «جدایی نادر از سیمین» دولتی ترین فیلم ضدایرانی است

فیلم «جدایی نادر از سیمین» ساخته اصغر فرهادی از جمله فیلم هایی است که به دلیل متن و حاشیه آن، قابلیت گفتگوهای جدی دارد. لذا بر آن شدیم تا با پرویز امینی فعال فرهنگی که تعلقات و دغدغه‌های جامعه شناختی و معرفتی در حوزه فرهنگ دارد، گفت‌و‌گویی ترتیب دهیم و از همین منظر، نگاه متفاوت وی درباره فیلم را بشنویم. پرویز امینی که نویسنده کتاب «جامعه‌شناسی 22 خرداد» و «مهار قدرت در مردمسالاری دینی» است، برخی نکات را به عنوان مقدمه مطرح کرد: 

 

* تحلیل فیلم به جای نقد فیلم  

 

امینی اظهار داشت: نکته اول این است که بحث‌های بنده  بیشتر متمرکز بر روی تحلیل فیلم است تا نقد فیلم، در واقع تلاش بنده این است که بگویم فیلم چه می‌گوید؟ نه اینکه چرا چنین می‌گوید و چرا چنین نمی‌گوید که تفاوت ظریف بین تحلیل و نقد فیلم است. فرق بین نقد و تحلیل فیلم این است که در تحلیل فیلم تلاش برای فهمیدن پیام اصلی یا در واقع خود فیلم است و هنوز وارد نقد، ارزیابی و داوری نشدیم، اینکه تلاش کنیم تا حرف اصلی فیلم را متوجه شویم،نکته دوم بنابراین در تحلیل فیلم تنها به گزاره‌های متنی و درون فیلم بحث‌ها را مستند می‌کنم و از طرح مباحث فرامتنی و بیرون فیلم مثل دیدگاه‌ها، سوابق کارگردان و حواشی فیلم برای فهم فیلم دوری می‌جویم.

وی افزود: نکته سوم این که فیلم سینمایی پدیده‌ای است که چیزی از تصویر، صدا، افکت و غیره در آن بی‌دلیل و اتفاقی نیست و همه جزئیات در خدمت اندیشه و خواست کارگردان قرار می‌گیرد که این به دلیل فرایند خاص تولید فیلم سینمایی است که در چند مرحله اصلی مانند نوشتن و بازنویسی‌های مکرر فیلم نامه که معمولاً با ذکر بسیاری از جزییات است و همچنین کارگردانی و نیز در نهایت تدوین است، موضوع کنترل و مدیریت می‌شود.

 

* سکانس نخست فیلم، طرح‌کننده فرضیه اصلی فیلم است

 

این فعال فرهنگی بیان داشت: در سکانس نخست که فوق العاده در فهم فیلم مهم است، کارگردان فرضیه اصلی خود را با مخاطب در میان می گذارد، سیمین در پاسخ به چرایی درخواست طلاق از نادر، نیامدن وی به خارج از کشور را بیان می کند و در پاسخ به این که چرا قصد رفتن به خارج از کشور را دارد، مسئله نگرانی خود درباره آینده فرزندش «ترمه» را مطرح می‌کند،  «من ترجیح می‌دهم که (ترمه) تو این شرایط (ایران) بزرگ نشود»، در واقع فرضیه اصلی فیلم که «سیمین» بیان کننده آن است که فضای داخل برای تربیت و یا به تعبیری که در ادامه در فیلم خواهیم دید، برای زندگی اخلاقی وی در ایران مناسب نیست و راه حل نیز تنها خروج از ایران است. 

 

* آزمون فرضیه در کشاکش چالش بین کاراکتر نادر و راضیه

 

وی ادامه داد: کارگردان این فرضیه را در داستانی که در فیلم تعریف می‌کند، به آزمون می‌گذارد. شخصیت‌های اصلی فیلم غیر از سیمین که به طور مجزا به آن می‌پردازیم، عبارتند از:

«نادر» که یک شخصیت مدرن از طبقه متوسط شهری است و «راضیه» که یک فرد سنتی مذهبی و از طبقه ضعیف اقتصادی است، هر دو علی رغم تفاوت طبقاتی، منزلتی و فرهنگی، به شدت اخلاقی و چهره‌هایی موجه هستند که در چند جای فیلم مانند تعلق خاطر نادر به پدرش که آلزایمر دارد و معیارهای اخلاقی که در گفتگو با دخترش «ترمه» به آنها تاکید می‌کند و نیز متشرع بودن «راضیه» تا حد سئوال از دفتر مرجع یا مراجع تقلید برای فهم درستی و نادرستی کارها و عمل به آنها بر اساس راهنمایی که کسب می‌کند، نشان داده می‌شود. اما با این تفاوت که مرجع رفتار اخلاقی راضیه، شریعت و مرجع اخلاقی نادر، اخلاقیلات مدرن که ریشه در خود بنیادی بشر و نوعی اخلاق کانتی دارد، می‌باشد.

امینی ابراز داشت: پس از آن که سیمین در دادگاه نمی‌تواند از نادر طلاق بگیرد، از او جدا می‌شود و به خانه مادرش می‌رود. نادر برای نگهداری پدرش که مبتلا به آلزایمر است، مجبور می شود در ساعاتی که در خانه نیست و سر کار است، برای پدرش پرستار استخدام کند. این پرستار که به واسطه «سیمین» به «نادر» معرفی می‌شود، «راضیه» است که در ضمن باردار نیز است اما به دلیل ورشکستگی و بیکاری شوهر، مجبور است برای تامین معاش کار کند.

وی افزود: بعد از چند روز از شروع کار «راضیه» در خانه «نادر»، اتفاقی می‌افتد که مسیر اصلی روایت داستان فیلم است. نادر و دخترش پس از مراجعه به منزل با بسته بودن در مواجه می‌شوند و پس از باز کردن در می‌بینند که راضیه در خانه نیست و پدرش در حالی که به تخت بسته شده است، از تخت بر روی زمین افتاده است و دچار مشکل تنفسی شده است که این وضعیت موجب تاثر «نادر» و دخترش می‌شود که زمینه برخورد و رویارویی «نادر» با «راضیه» را علاوه بر ظنی که نادر به راضیه در مورد برداشتن پول از کشوی میز خانه دارد، بوجود می‌آورد.

این تحیلی‌گر سینمایی اذعان داشت: با آمدن راضیه و دخترش به خانه نوعی مجادله و درگیری بین «نادر» و «راضیه» صورت می‌گیرد که منجر به هل دادن «راضیه» و زمین خوردن او از سوی «نادر» برای بیرون انداختن آن از خانه می‌شود، شب «سیمین» به «نادر» اطلاع می‌دهد که «راضیه» در بیمارستان است، «سیمین» و «نادر» به بیمارستان مراجعه می‌کنند و می‌فهمند که «راضیه» سقط جنین کرده است، حضور آنها در بیمارستان منجر به درگیری بین «نادر» و «شوهر راضیه» می‌شود و در روزهای بعد منجر به شکایت «راضیه» از «نادر» به جرم سقط جنین می‌شود.

وی گفت: در دادگاه سئوال محوری از نادر این است که آیا شما اطلاع داشتید که راضیه باردار است یا نه؟ چرا که در صورت آگاهی قتل عمد محسوب می‌شود و بین 1 تا 3 سال زندان دارد، نادر در پاسخ می‌گوید که نه من اطلاعی از بارداری راضیه نداشتم، راضیه و شوهرش دائماً تاکید می‌کنند که نادر از بارداری او مطلع بوده است،استناد راضیه برای اطلاع نادر از بارداری به این مسئله است که زمانی که او می‌خواست شماره تلفن دکتر زنان را از معلم ترمه برای مراجعه به او بگیرد، نادر صحبت های وی و معلم ترمه را شنیده است و از بارداری او باخبر شده است که نادر چنین مسئله ای را رد می‌کند و بیان می‌کند که از بارداری راضیه بی‌اطلاع بوده است، این مسئله بارها از سوی راضیه و شوهرش ادعا و از سوی نادر نیز انکار می‌شود.

امینی خاطرنشان کرد: در ادامه سکانس‌هایی در فیلم است که نشان می‌دهد، ترمه نسبت به اظهارات پدر خود مردد است و از وی سئوال می‌کند که واقعاً او نمی‌دانسته که راضیه باردار است که نادر بعد از چند بار انکار و طفره رفتن در نهایت به این که از بارداری راضیه باخبر بوده است، اذعان می‌کند و دلیل می‌آورد که اگر این مسئله را صادقانه بیان می‌کرد، باید بین 1 تا 3 سال زندان می‌کشیده است و به همین منظور اصل واقعیت را انکار کرده است و دروغ گفته است.

وی ادامه داد: در یکی از سکانس های پایانی فیلم، وقتی قرار می شود که نادر با توافق همسرش 15 میلیون تومان به راضیه و شوهرش بدهد و آنها نیز در عوض از شکایت خود صرفنظر کنند، راضیه را نشان می دهد که به محل کار سیمین رفته و پیش او اعتراف بزرگی می کند و این اعتراف این است که راضیه خانه نادر را به این دلیل رها کرده بود که پدر نادر به دلیل آلزایمر از خانه بیرون رفته بود و در هنگام عبور از عرض خیابان در حال برخورد و تصادف با ماشین بوده است که راضیه برای جلوگیری از این امر خود با ماشین تصادف می کند و به همین دلیل به ناگاه، خانه را برای رفتن به پیش دکتر زنانی که معلم ترمه آدرس و شماره آن را داده بود، ترک می کند و به جهت اضطرار مجبور می شود، پدر نادر را به تخت می‌بندد. اینجا نیز راضیه با لاپوشانی این مسئله و یا به تعبیر صریح‌تر دروغی که گفته است و برخورد نادر با خود را که فردای آن روز رخ داده است، به عنوان تنها عامل سقط جنین و فرزند خود تلقی می کند در حالی که او تصادف خود با ماشین در روز گذشته را کتمان کرده است.  

این فعال فرهنگی تصریح کرد: در سکانسی ترمه که همراه پدر در دادگستری است و نادر برای شکایت از آزار و اذیت شوهر راضیه به قاضی مراجعه کرده است، قاضی از نادر می‌خواهد که دخترش را برای صحبت کردن پیش او بفرستد. ترمه از پدرش سئوال می‌کند که قاضی چه می‌خواهد بپرسد که نادر به لحاظ اخلاقی ترمه را در جریان موضوع سئوال قاضی قرار نمی‌دهد. قاضی از ترمه می‌پرسد که آیا پدر تو از بارداری راضیه اطلاع داشت و ترمه با این که از پدر خود شنیده بود که پدرش اطلاع داشته است، اما او نیز انکار می‌کند که پدرش اطلاع داشته است و مرتکب فعل دروغی می‌شود که بارها پدرش را بخاطر آن مورد سئوال و جواب قرار داده بود و از آن ابراز ناراحتی کرده بود.

وی افزود: در واقع از یک سو فیلم جدایی نادر از سیمین می‌گوید که جامعه ایران در وضعیت و شرایطی است که موجه‌ترین طبقات اجتماعی که می‌خواهند اخلاقی زندگی کنند، نمی‌توانند و علی رغم خواست قلبی خود مجبور به دروغ گفتن هستند که دروغ در اینجا تنها یک عمل و فعل غیر اخلاقی نیست، بلکه مهمترین نماد بی اخلاقی جامعه است. یعنی جامعه ایران شرایطی دارد که نه تنها آدم‌های معمول بلکه موجه‌ترین آدم‌های جامعه که می‌خواهند زندگی اخلاقی داشته باشند، نمی‌توانند اخلاقی زندگی کنند. امینی اظهار داشت: بعد انعکاس این ناتوانی در زیستن اخلاقی به نسل بعد نیز منتقل می‌شود و نماد آن نیز «ترمه» است که علی رغم میل باطنی و تربیت اخلاقی که شده است و خود جزء منتقدین به دروغ پدر است، اما مجبور به دروغ گویی می‌شود و تأثری که از نظر اخلاقی احساس می‌کند، باعث می‌شود که او با حالت گریه به آغوش مادر پناه ببرد، در واقع فرضیه فیلم که در سکانس نخست بیان شده بود، در یک کش و قوس داستانی اثبات می‌شود؛ یعنی شرایط جامعه ایران برای زندگی اخلاقی مساعد نیست و آدم‌ها هر چند موجه و با انگیزه برای زندگی اخلاقی، نمی‌توانند اخلاقی زندگی کنند که این امر دامن گیر نسل بعدی (فرزندان آنها) نیز می‌شود. بنابراین برای زندگی اخلاقی راهی جزء خروج از ایران نیست.

 

*پیش بردن فرضیه فیلم از طریق کاراکتر مثبت سیمین

 

وی گفت: «سیمین» در واقع قهرمان داستان است که کارگردان فرضیه اصلی را از زبان او بیان می‌کند و پیش می‌برد که تقریباً نقطه منفی در فیلم ندارد، در چند جای فیلم نشان می‌دهد که «سیمین» یعنی صاحب فرضیه خروج از ایران دارای شخصیت اخلاقی است و علی رغم فضای نامساعد جامعه ایران توانسته اخلاقی بماند، در واقع به کمک هم ذات پنداری که مخاطب با برخورد مثبت با قهرمان فیلم پیدا می‌کند، راه نفوذی برای القاء پیام به مخاطب می‌یابد، به طور مثال در سکانس بعد از زد و خورد «نادر» با «شوهر راضیه»، به جای این که «نادر» آسیب دیده باشد، این صورت «سیمین» است که آسیب دیده است، اوست وقتی «نادر» به ضمانت نیاز دارد، سند منزل را برای رهایی او از زندان در گرو می‌گذارد و نادر را نجات می‌دهد، اوست با این که «راضیه» آن اعتراف بزرگ را پیش او کرده است، همچنان حاضر است 15 میلیون پول را به «شوهر راضیه» با فروختن ماشین و خودروی خود بدهد، اوست که وقتی معلم «ترمه» برای به دادگاه شهادت می‌آید و از او می‌پرسد که چی چیزی به دادگاه بگوید که برای «نادر» بد نشود، اما «سیمین» می‌گوید، به نظر من واقعیت را بگویید.  

 

*وجه تسمیه فیلم جدایی نادر از سیمین

 

این فعال فرهنگی خاطرنشان کرد: در حالی که در فیلم نشان داده می‌شود که این «سیمین» است که می‌خواهد از «نادر» جدا شود، اما نام فیلم «جدایی نادر از سیمین» است که این نامگذاری امری تناقض آمیز نیست، بلکه کاملاً در خدمت خط اصلی داستان یعنی نامساعد بودن شرایط جامعه ایران برای زندگی اخلاقی و ضرورت خروج از ایران است که مدعای «سیمین» است که در کش و قوس‌های داستانی فیلم نیز ظاهراً اثبات می‌شود. بنابراین آن کسی که برخلاف ظاهر فیلم و در واقع در حال جدا شدن است، «سیمین» نیست، بلکه نادر است که از راه منطقی و درستی که «سیمین» نشان می‌دهد، جدا می‌شود و می‌خواهد در ایران بماند.

جدایی نادر از سیمین

 * «جدایی نادر از سیمین» بدون دخترم هرگز ایرانی که گل درشت نیست

وی ادامه داد: در واقع مضمون اصلی فیلم «جدایی نادر از سیمین» با مضمون فیلم ضد ایرانی «بدون دخترم هرگز» یکی است؛ یعنی هر دو می‌گویند، ایران جای زندگی نیست و هر دو به دنبال خروج از ایران هستند، با این تفاوت که آن فیلم پیامش گل درشت است و موجب مقاومت مخاطب ایرانی می‌شود، اما «جدایی نادر از سیمین» در بافتی دراماتیک و با ظرافت هنری چنین پیامی را به مخاطب القاء می‌کند، تفاوت دیگر این است که در فیلم «بدون دخترم هرگز» تمرکز اصلی در نامناسب بودن ایران برای زندگی بر روی حکومت بر سر کار آمده بعد از انقلاب است، اما در «جدایی نادر از سیمین» تمرکز بر وضعیت جامعه ایران است و چندان حکومت ایران مورد نظر نیست.

 

* لایه فکری و معرفتی فیلم؛ ترجیح شکاکیت بر یقین

 

امینی ابراز داشت: غیر از لایه اجتماعی، فیلم دارای لایه فکری و معرفتی نیز می‌باشد که به نوعی در پیوند با لایه اجتماعی نیز می‌باشد، فیلم «جدایی نادر از سیمین» در مناسبات معرفتی بر ترجیح شکاکیت بر یقین متمرکز است، در واقع می‌خواهد بگوید، مشکلات اجتماعی جامعه ایران، ریشه معرفت شناسانه دارد، تنازع، درگیری و ستیزش در فیلم در جایی شکل می‌گیرد که «راضیه» مطمئن و یقین دارد که عامل سقط جنین او «نادر» است، اما زمانی که به این مسئله تردید می‌کند و شک می‌کند، چالش‌ها فرو می نشیند، نادر نیز زمانی که مطمئن است که مشکلات پیش آمده برای پدرش در اثر سهل انگاری «راضیه» در نگه‌داری اوست، از او شکایت می‌کند و دور تازه‌ای از تنش‌ها و ستیزش‌ها با شکایت وی آغاز می‌شود، اما زمانی که پزشک از او می‌خواهد تا آثار ضرب و کبودی بدن پدرش را نشان دهد، نادر که در حال بالا زدن لباس پدر است، با شک کردن در این مسئله که شاید آثار کبودی مربوط به سهل‌انگاری «راضیه» نباشد و مربوط به اتفاقات پیش از آن باشد، از شکایت خود صرفنظر می‌کند و با این شکاکیت منازعه خاتمه می‌یابد. 

وی افزود: کارگردان برای پیش بردن پیام ترجیح شکاکیت بر یقین، موقعیت‌های یقین ساز در داستان را مکتوم نگه می‌دارد، «راضیه» بعد از تصادف و حادثه اول سراغ دکتری رفته بود که معلم ترمه به او معرفی کرده بود و حادثه دوم یعنی برخورد «نادر» با او بعد از مراجعه وی از پزشک انجام شده بود، بنابراین «راضیه» نیاز به شک کردن و تردید نداشت، زیرا با مراجعه به پزشکی پیش از حادثه دوم به آن مراجعه کرده بود، می‌توانست یقین کند که عامل سقط جنین حادثه اول یعنی تصادف یا حادثه دوم یعنی خشونت «نادر» بوده است، اما کارگردان این مسئله را در داستان خود مکتوم می‌گذارد تا پیام ترجیح شکاکیت بر یقین را پیش ببرد.

این فعال فرهنگی اظهار داشت: این لایه معرفتی مقوم لایه اجتماعی است، چرا که این نوع معرفت شناسی نسبی‌گرا و یقین گریز معرفتی تئوریزه شده در مغرب زمین است که عامل تساهل و مدارا و عدم خشونت معرفی می‌شود و بر عکس معرفت شناسی متکی بر یقین که معرفت شناسی ایدئولوژیک تلقی می‌شود، به دلیل ادعای در اختیار داشتن حقیقت و نفی دیگران به عنوان باطل، همواره منازعه برانگیز و خشونت آفرین است.

 

* جامعه شناسی و روانشناسی برخی مخاطبان فیلم

 

وی افزود: عدم مقاومت در برابر پیام فیلم در دو دسته مخاطب، شامل «مخاطب عام» که هر شهروند ایرانی را در بر می‌گیرد و نیز «مخاطب مذهبی» در دسته دوم نیازمند تحلیل جامعه شناختی و روانشناسی است، «مخاطب عام» به سبب خصلت جادویی سینما که موجب برخورد غیر فعال مخاطب می‌شود و ارائه تصاویر پی در پی و طرح موضوعات گوناگون و پشت سر هم نمی‌تواند بر کلیت فیلم در هنگام تماشای فیلم احاطه پیدا کند، در فیلم «جدایی نادر از سیمین» نیز به همین دلیل، سکانس نخستین فیلم که فرضیه اصلی فیلم در آن بازگو می‌شود در پس حوادث پی در پی نشان داده شده در فیلم از ذهن مخاطب جدا می‌شود و مخاطب منفصل از آن به فیلم توجه می‌کند و فیلم «جدایی نادر از سیمین» را فیلمی صرفاً ضد دروغ  می‌پندارد.

امینی تصریح کرد: در حالی که این مسئله دروغ در فیلم به عنوان نماد بی اخلاقی در خدمت فرضیه اصلی داستان است که وضعیت جامعه ایران به شکلی است که موجه‌ترین گروه‌ها و طبقات اجتماعی که می‌خواهند اخلاقی زندگی کنند، نمی‌توانند و این وضعیت بد که بوجود آورنده آن تک تک ما شهروندان ایرانی هستیم، اصلاح پذیر نیست و تنها راه خروج از ایران است که می‌بینیم بعد از این حوادث در سکانس پایانی که باز صحنه دادگاه برای طلاق است، در باور «سیمین» نه تنها خللی پیش نیامده است بلکه او را مصمم‌تر کرده است و فرزندش «ترمه» را نیز با وی و با عقیده وی همراه کرده است.

وی گفت: اما «مخاطب مذهبی» چرا در برابر فیلم مقاومت نمی‌کند، دلیل مضاعف دیگری نیز دارد، «مخاطب مذهبی» نیز فیلم را قطع نظر از فرضیه اصلی و روح کلی فیلم که در سکانس نخست بیان شده است، می‌بیند و تحلیل می‌کند، مخاطب مذهبی چالشی را که متوجه کلیت جامعه ایران است، را در مناقشه و تضاد بین دو طبقه اجتماعی متفاوت یعنی طبقه سنتی مذهبی و نیز طبقه مدرن محدود می‌کند و از این زوایه به آن می‌نگرد، در واقع حجم بالای سکانس و پلان‌ها که روایتگر نزاع بین «نادر» و «راضیه» و شوهر اوست، این تصور در مخاطب مذهبی پدید می‌آورد که نزاع اصلی در فیلم بین دو طبقه مذهبی و مدرن است و این استرس و اضطراب را دارد که نکند در نهایت فیلم با غلبه طبقه مدرن بر طبقه سنتی پایان یاید و چون چنین نمی‌شود و «راضیه» در نهایت از خوردن قسم دروغ به دلایل شرعی اجتناب می‌کند، مخاطب مذهبی نفس راحتی می‌کشد و خیالش به نوعی آسوده می‌شود.

این منتقد فیلم «جدایی نادر از سیمین» بیان دشات: در حالی که مسئله اصلی فیلم تنازع دو طبقه اجتماعی نیست، بلکه کارگردان برای پیش بردن پیام اصلی فیلم خود، موجه‌ترین طبقات اجتماعی در درگیری داستان می‌کند تا در نهایت این جمع بندی را بکند که مشکل جامعه ایران، این گروه اجتماعی یا آن گروه اجتماعی نیست، بلکه مشکل کلیت جامعه ایرانی است که آن چنان از بنیان آسیب دیده و آلوده است که موجه‌ترین طبقات اجتماعی که می‌خواهند اخلاقی زندگی کنند، نیز نمی‌توانند و راهی جز رفتن از ایران برای زندگی اخلاقی ندارند.

 

*«جدایی نادر از سیمین» دولتی‌ترین فیلم ضد ایرانی

 

وی ادامه داد: نوع مواجهه‌ای که مدیریت فرهنگی کشور با این فیلم داشته است، شاخص روشنی برای وضعیت مدیریت فرهنگی کشور است، فیلم «جدایی نادر از سمین» جز معدود فیلم‌هایی است که بعد از انقلاب، این میزان مورد حمایت ساختار رسمی کشور بوده است، در جشنواره فیلم فجر بیست و نهم که برگزارکننده آن معاونت سینمایی وزارت ارشاد و آقای شمقدری است، با وجود برخی از افراد در هیأت داوران جشنواره مانند آقایان «حسن عباسی» و «ابولقاسم طالبی» این فیلم در بسیاری از رشته‌ها نامزد سیمرغ و در حوزه‌های فیلمبرداری، صدابرداری و خصوصاً بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه صاحب سیمرغ بلورین شد.

امینی اذعان داشت: این فیلم همچنین در مراسم تجلی اراده ملی از وزارت آموزش و پرورش، وزارت علوم، تحقیقات و فناوری و نیز ستاد دیه کشور تقدیر می‌شود و جایزه دریافت می‌کند، آقای شمقدری حضور این فیلم در «جشنواره برلین» را نتیجه رایزنی خود با مسئولان جشنواره برلین و موافقت خود با حضور این فیلم در جشنواره برلین بیان می‌کند که این فیلم در جشنواره برلین خرس طلایی بهترین فیلم و خرس نقره‌ای بازیگری را دریافت می‌کند، معرفی این فیلم به عنوان نماینده جمهوری اسلامی ایران به جایزه آکادمی اسکار از طرف معاونت سینمایی ارشاد از دیگر حمایت‌های دولتی از این فیلم است، چرا که معرفی فیلم‌ها در جایزه اسکار تنها از طریق دولت‌ها امکان پذیر است و بر خلاف دیگر جشنواره‌ها فیلمساز مستقیماً نمی‌تواند فیلم خود را در مسابقه شرکت دهد.

وی افزود: این حمایت‌ها در بخش معرفی و تبلیغ و فروش فیلم نیز انجام شد، صدا و سیما 100 تیزر تبلیغاتی رایگان برای فیلم در زمان اکران آن پخش کرد که غیر از تبلیغات زیادی است که درباره این فیلم در برنامه سینمایی هفت انجام شد و اکنون نیز ادامه دارد، برنامه زنده «پارک ملت» که سئوال بهترین فیلم بعد از انقلاب اسلامی را به مسابقه پیامکی گذاشته بود، تلاش کرد تا از طریق منتقدی که به برنامه دعوت کرده بود، القاء کند که فیلم «جدایی نادر از سیمین» بهترین فیلم بعد از انقلاب اسلامی بوده است، «سازمان فرهنگی هنری شهر داری تهران» مراسم تجلیل از فیلم و کارگردان آن را با حضور رییس سازمان برگزار کرد.

نگاهی به جریانات عمده سینمای جهان در دهه 2010- 2001 (بخش اول)  

:: دهه سینمای آپوکالیپتیک ::

سینمای جهان در شرایطی به هزاره سوم قدم گذارد که در دهه 90 از هزاره دوم ، لااقل برای کسانی که با نگرش ایدئولوژیک این سینما چندان آشنایی نداشتند ، سمت و سوی عجیب و غریبی یافته بود. در این دهه ناگهان تعداد زیادی فیلم به روی پرده رفت که در آنها به نوعی پایان جهان یا آخرالزمان اشاره شده بود مبنی براینکه خطر یا فاجعه ای تکنولوژیک یا بیولوژیک یا شبه دینی و یا ماورایی ، جهان را به سوی نابودی یا حاکمیت فرد و یا گروهی شرور و خبیث می کشاند. در اغلب این دسته از فیلم ها یک منجی(که در این گونه فیلم ها بعضا با عنوان The One خطاب می شود)  به مقابله با آن خطر یا فاجعه برخاسته و دنیا را از شرش نجات می بخشید.

در مجموعه آثار یاد شده، تشابهات محتوایی و ساختاری روشنی دیده می شد از جمله اینکه معمولا منبع خطر یا فاجعه از جایی خارج از آمریکا و یا از سوی فرد یا افرادی که نسبت به نظام و ایدئولوژی آمریکایی، بیگانه به شمار  می آمدند، ایالات متحده و شهرهایی از آن (غالبا لس آنجلس ، سانفرانسیسکو یا نیویورک) را هدف قرار داده یا دنیای آمریکایی و ویا سران این دنیا راتهدید کرده و از این طریق نسل بشریت را مورد تهاجم قرار می دادند.

فیلم هایی همچون "ترمیناتور 2: روز داوری"(جیمز کامرون-1991) که نسل سوم کامپیوترها بر علیه بشر وارد نبرد شدند و یک منجی به نام جان کانرز ، در واقع همان انتخاب شده (The One) بود که بایستی در نبرد آخرین دنیا را نجات دهد یا "روز استقلال"(رولند امریش-1996) که موجودات بیگانه به صورت کولی های کیهانی به تخریب کهکشان ها پرداخته بودند و در روی زمین، رییس جمهوری آمریکا به عنوان منجی بشریت با آنها مقابله می کند مانند فیلم "مریخ حمله می کند" (تیم برتون-1996) که در آن فیلم نیز رییس جمهوری آمریکا (جک نیکلسون) ، گروگان مهاجمین مریخی شد و در عین به عنوان منجی با آنها وارد نبرد گردید.

تولید این گونه فیلم ها هرچه که به پایان قرن بیستم و انتهای هزاره دوم میلادی نزدیک شدیم ، روند افزون تری به خود گرفت و به شکل صریح تر و روشن تر موضوع خویش را به نمایش گذارد. از جمله اینکه مستقیما به ماجرایی تحت عنوان "پایان روزها" پرداخت که پایان هزاره را مصادف با وقایعی تعیین کننده در سرنوشت بشریت می دانست. وقایعی که در آستانه غلبه شر بر کلیت جهان ، ناگهان توسط یک منجی تغییر جهت پیدا کرده و به نابودی شر و حاکمیت خیر می انجامید. فیلم هایی همچون "ماتریکس"(برادران واچفسکی-1999)که انسان را به حس تکنولوژی تبدیل می نمود، یعنی یک نیمه انسان / نیمه ربات بایستی بر علیه حاکمیت شبکه ضد بشری اقدام کرده و جهان را به مرکزیت تنها مکان باقیمانده برای بشر آزادیخواه (که در فیلم صهیون نام داشت!) نجات می بخشید

یا در "امگا کد" (رابرت مارکارلی-1999) که براساس باورهای شبه مذهبی اوانجلیست ها ، شیطان از قعر جهنم بیرون آمده بود تا با در اختیارگرفتن رمزی از کتاب تورات (که بازگشای راز و اسرار وقایع مهم تاریخ همچون روی کارآمدن هیتلر یا ترور کندی و یا جنگ خلیج فارس است) ، دنیا را به تسخیر خود درآورد که در این مسیر یک منجی در مقابلش می ایستد و یا آثار دیگری همچون "نشان هفتم"(کارل شولتز) ، "دروازه نهم"(رومن پولانسکی)، "پایان روزها"(پیتر هایمز)، "آرماگدون"(مایکل بی)، "برخورد عمیق"(میمی لدر) ، "مومیایی" (استفن سامرز) و ...

در چنین دورانی حتی محصولاتی مانند "جنگ های ستاره ای" جرج لوکاس که 16 سال از نمایش سومین قسمتش به نام "بازگشت جدای" (که قبلا بخش پایانی این سری نیز اعلام شده بود) می گذشت ، مجددا در دستور ساخت قرار گرفتند و با یک فلاش بک غیر قابل باور داستانی چهارمین قسمت آن (که اولین بخش از سری فیلم های "جنگ های ستاره ای" اعلام شد)در سال 1999 تحت عنوان "شبح تهدید" برروی پرده سینماها نقش بست و گفته شد که دو قسمت دیگر نیز طی 5-6 سال آینده جلوی دوربین خواهد رفت.

همچنین پس از ساخت دو قسمت از مجموعه ای به نام "بیگانه" (اسطوره ای که از اعماق تاریخ آمده و شرایط آخرالزمانی فراهم کرده بود )، در سال های 1979 و 1986 توسط ریچارد دانر و جیمز کامرون ، در دهه 90 دو قسمت دیگر به اسامی "بیگانه3" در سال 1992 توسط دیوید فینچر و "احیاء" به کارگردانی ژان پی یر ژونه در سال 1997 ساخته شدند که این آخری ، پیامی کلیدی داشت. منجی قسمت های قبلی(سرگرد ریپلی با بازی سیگورنی ویور) که در "بیگانه3"در یک عملیات انتحاری سامسون وار ، خود و بیگانه درونش را کشته بود ، حالا در قالب یک هیولا/انسان با خون هیولایی و کالبد انسانی (مانند بسیاری از اسطوره های یونان باستان همچون جیسون و هرکول و دیوزیس و ...) که هنوز دشمن بیگانه هاست در این قالب التقاطی ، ظهور کرده و آنها را نابود می ساخت و به این ترتیب سازندگان فیلم ، عملا راهی دیگر را برای غلبه انسان بر خطر آخرالزمانی اسطوره ای نشان می دادند.

به هرحال در دهه 90 ، این نوع سینما حجم عظیمی از فیلم های تولیدی را به خود اختصاص داد و حتی جیمز کامرون در مصاحبه ای، فیلم پرفروش خود یعنی "تایتانیک" را یک فیلم آخرالزمانی خواند که نابودی و پایان روزهای یک جامعه بشری طبقاتی را در اثر غرور و نخوت و گناه به تصویر می کشاند. جک ، جوان کولی که قاچاقی سوار برکشتی شده و عاشق دختری از طبقه اشراف می شود ، در واقع همان مسیح منجی به نظر می آید که حتی در یکی از صحنه های معروف فیلم، با ایستادن صلیب گونه بر دماغه کشتی، ماموریت مسیحاگونه خویش را نمایش می دهد. همان ماموریتی که در انتهای فیلم با فدا کردن جانش به قیمت زنده ماندن دختر به انجام می رسد تا وی سالیان بعد ، روایت گر دنیای اشرافی و مضمحل شده تایتانیک باشد. جیمز کامرون پیش از این در فیلم هایی همچون "ورطه"(1989)، "ترمیناتور"(1984)، "ترمیناتور 2: روز داوری"(1992) و حتی فیلمنامه "روزهای عجیب" (که کاترین بیگلو آن را در سال 1996کارگردانی نمود) به موضوع آخرالزمان پرداخته بود.

اما روند ساخت این دسته فیلم های متعلق به  سینمای آخرالزمانی با ورود به قرن بیست و یکم و هزاره سوم میلادی بخش اعظم تولیدات سینمای غرب و به خصوص هالیوود را در برگرفت.خیل عظیمی از فیلم ها در ژانرها و سبک های مختلف اعم از علمی/تخیلی، ملودرام، هراس، حادثه ای، پلیسی و حتی انیمیشن به تصویری از آخرالزمان و آپوکالیپس پرداختند. از آن جمله می توان به موارد مهم ذیل اشاره کرد:

ساخت و نمایش قسمت های دوم و سوم فیلم هایی مانند "ماتریکس" تحت عناوین"Matrix Reloaded" و "Matrix Revoloutions" در سال 2003 ، قسمت های پنجم و ششم "جنگ های ستاره ای"با نام"حمله کلون ها"و "انتقام سیث" در سالهای 2002 و 2005 ، قسمت های سوم و چهارم "ترمیناتور" به نام های "رستاخیز ماشین ها"( با عنوان اصلی "آرماگدون") در سال 2003 و "رستگاری" در سال 2009 ، بخش های دوم و سوم "مومیایی" ( "بازگشت مومیایی" در سال 2001 و "قبر امپراتور اژدها" در سال 2008 ) که اسطوره های کهن مصری یا چینی با یک اراده شیطانی برعلیه بشریت وارد عمل می شدند و قهرمان و ناجی همچنان یک آمریکایی بود که با فرهنگ Cool ، روح شجاعت لاابالی گری آمریکایی را تنها راه نجات بشر می دانست و در قسمت سوم بالاخره وارد یک جنگ آخرالزمانی می گردید و نیز  قسمت های پنجم و ششم "بیگانه" ("بیگانه ها علیه غارتگر" در 2007 و "هیولاها علیه بیگانه ها" در 2009 ) که در اینجا سینمای غرب علاوه بر ترویج تفکر آخرالزمانی خود ، تمام فرهنگ های غیر آمریکایی را نشانه گرفته و آنها را زیر پای فرهنگ و ایدئولوژی آمریکایی لگد مال نموده و له می کند.

چنین تولیدات با اهمیتی علاوه بر بازگشت امثال استیون اسپیلبرگ (پس از 20 سال) به سری "ایندیانا جونز" است که به اسم "قلمرو جمجمه بلورین" در سال 2008 ساخته شد و این بار پرفسور جونز در صدد دور ساختن یک جمجمه بلورین از دسترس مخالفان ایدئولوژی آمریکایی (در اینجا روس ها) بود که نکند به وسیله آن جهان را تسخیر نمایند و...و همچنین بازگشت هالیوود به بازسازی "هالک" پس از 3 دهه و در 2 قسمت "هالک" (2003) و "هالک شگفت انگیز" (2007) .

اما در این غوغای سینمای آخرالزمانی، مجموعه ها و کاراکترهای تازه ای نیز به میدان آمدند که در سطح وسیعی سالن های سینما را در طول دهه نخست هزاره سوم میلادی اشغال کردند و اندیشه های آخرالزمانی و منجی گرایی غرب را در سطح وسیعی بسط دادند که از مهمترین آنها می توان به موارد زیر اشاره کرد:

الف) ارباب حلقه ها ( براساس داستان های جی. آر. آر. تالکین در دهه 30 ) که در 3 قسمت ( "یاران حلقه"، "دو برج" و "بازگشت پادشاه" ) طی سالهای 2001 تا 2003 روی پرده رفت و حتی سومین بخش آن در اسکار سال 2004 ، 11 جایزه به خود اختصاص داد.

ب) هری پاتر ( براساس داستان های جی. کی. رولینگ ) که طی سالهای 2001 تا 2010 ، در 7 قسمت ("سنگ جادویی"، "دالان اسرار"، "زندانی آزکابان"، "جام آتش"، "محفل ققنوس"، "شاهزاده دو رگه" و بخش اول از "یادگاران مرگ" ) به نمایش گذارده شد.

ج) نارنیا (براساس داستان های سی. اس. لوییس ) در 3 قسمت ( "شیر ، کمد ، جادوگر"، "شاهزاده کاسپین" و "کشتی سپیده پیما") طی سالهای 2005 تا 2010 بخش هایی از یکی از جدی ترین متون ادبی - ایدئولوژیک غرب را به تصویر کشید. نارنیا که در اصل یک واژه شرقی به معنای سرزمین آتش است به ماجرای چند جوان مسیحی در خلال جنگ دوم جهانی می پردازد که از یک دروازه برزخی وارد سرزمین اجنه و شیاطین (با تعبیرات انجیلی) شده و سعی می کنند با یاری یک شیر مسیحاگونه به نام اصلان زمینه ها را برای بازگشت قلمرو از دست رفته به شاهزاده ای را فراهم آورند.

به این ها اضافه کنید : "مردان ایکس"(4 قسمت در طول دهه اول قرن بیست و یکم و پنجمی که در سال 2011 نمایش داده می شود)، "بچه های جاسوس"(3 قسمت طی سالهای 2001 تا 2003)، "قطب نمای طلایی"(براساس داستان "نیروی اهریمنی اش" اثر فیلیپ پولمن ) و "ترانسفورمرز"( 2قسمت در سالهای 2007 و 2009) ، "دزدان دریای کاراییب" ( "نفرین مروارید سیاه" در سال 2003 ، "صندوقچه مرد مرده" در سال 2007 و "در انتهای جهان" در سال 2009) ،  "هل بوی" که طی سالهای 2004 و 2007 بوسیله گیلرمو دل تورو در دو نسخه برپرده سینماها رفت و "شیطان ساکن"(در 4 قسمت "شیطان ساکن" 2002، "آخرالزمان" 2004 ، "انقراض" 2007 و "آخرت" 2010 ) که به ایستادگی و مبارزه یک زن خارق العاده در برابر حاکمیت زامبی ها می پرداخت.

علاوه برهمه آنچه ذکر شد در طی سالهای پس از 2001  هالیوود اکثر کاراکترهای شبه منجی خود از سالهای بسیار دور تا امروز را نیز به میدان آورد :

از  "اسپایدرمن" و "مرد آهنی" و کمیک استریپ های مارول مانند "4 شگفت انگیز" گرفته تا تولید گروهی از آنها که طی دهه 80 و 90 هزاره پیش آغاز شده بود، همچون "سوپرمن" که با عنوان "سوپرمن باز می گردد" (2006) تولید شد و مجددا این منجی اسطوره ای را پس از فلج شدن کریستوفر ریو و پس از گذشت 20 سال به صحنه سینما آوردند یا "ماجراهای بتمن" که از اوایل دهه 80 مجددا در دستور کار هالیوود قرار گرفته بود (4 قسمت آن هم با اسامی "بتمن" و "بازگشت بتمن" در دهه 80 و "بتمن برای همیشه" و "بتمن و رابین" در دهه 90 روی پرده رفته بود) توسط کریستوفر نولان در سالهای 2005 و 2008 با عناوین "بتمن آغاز می کند" و "شوالیه تاریکی" این افسانه قدیمی را در قلب ماجراهای آخرالزمانی قرار داد و یا جیمزباند که پس از گذر از "گلد فینگر" و "شما فقط دوبار زندگی می کنید" و "الماس ها ابدیند" و مامورانی مانند شان کانری و راجر مور و تیموتی دالتون و پیرس برازنان در دهه نخست از هزاره سوم به یک منجی تمام عیار به نام دنیل کریگ رسید که با قدرت و زور بازوی خویش در فیلم هایی مثل "کازینو رویال" و "کوانتوم آرامش" در صدد نجات جهان از تروریست های شرور و خبیث بود.

حتی برادران کوئن که سالها مخاطبان خود را با طنز و مطایبه و فیلم هایی مانند "بارتون فینک" و "وکیل هادساکر" و "فارگو" و "لبوفسکی بزرگ" و ...سرگرم کرده بودند (و حتی هویت یهودی و اهداف ایدئولوژیک خویش را زیر لوای این دسته از آثار پنهان می داشتند) ناگهان با ورود به هزاره سوم ، اگرچه لحن طنز خود را حفظ نمودند ولی به ساخت آثاری با مایه های آخرالزمانی و ایدئولوژیک روی آوردند که "ای برادر کجایی" در سال 2000 شروع این سیر بود. آنها در دهه نخست از هزاره سوم میلادی هر چه جلوتر رفتند، بیشتر و بیشتر ایدئولوژیک نشان دادند تا اینکه بالاخره در سال 2007 با فیلم "سرزمینی برای پیرمردها نیست" براساس رمانی تلخ و سیاه از کورمک مکارتی همه توان خویش را برای ساخت یک فیلم آخرالزمانی به کار گرفتند و از همین روی سرانجام جایزه اسکار بهترین فیلم و بهترین کارگردانی را نیز بدست آوردند. برادران کوئن در آن فیلم نیز جهانی در حال ویران شدن را به تصویر می کشیدند ، جهانی که در آن آدم ها یکدیگر را می کشند نه برای پول یا ثروت و مقام و زن و ...بلکه فقط برای اینکه کشته باشند. روایت کلانتر تام بل از دنیای در حال زوال و روایت خوابی از پدرش که در پایان فیلم نقل می کند و حمل آتش و روشنایی توسط او در دنیایی تاریک برای هدایت در راه ماندگان، حکایت همان منجی آخرالزمانی به نظر می رسد که کورمک مکارتی در داستان بعدی اش یعنی "جاده" که دو سال بعد جان هلیکوت به فیلم درآورد ، بیانش می کند.

به جز اینها، پس از 2001 فیلمسازانی که در دهه 90 هم در سینمای موسوم به سینمای آخرالزمانی شناخته شده بودند همچون رولند امریش، با قوت بیشتر به کار خود ادامه دادند. مثلا امریش که در دهه 90 آثاری مانند "سرباز جهانی"(1992) ، "دروازه ستاره ای"(1994) ،  "روز استقلال" (1996) و "گودزیلا" (1998) را ساخته بود ، پس از هزاره دوم و در نخستین دهه از هزاره سوم نیز فیلم های "روز بعد از فردا" (1994) ، "10000 سال قبل از میلاد" (1996) و بالاخره "2012" (2009) را ساخت که تازه ترین تئوری های آخرالزمانی اوانجلیست ها و جدیدترین پیش بینی های مسیحیان صهیونیست را برای پایان جهان نمایش می داد.

از فیلم های کودکان و انیمیشن های پرفروش این سالها نمی توان گذشت که برخی در زیر لایه های خود و بعضی بدون واسطه و صریح دم از ایدئولوژی آخرالزمانی می زدند ؛ کارتون هایی مانند : "شگفت انگیزها" ، "جیمی نیوترون" ، "روبات ها" ، "وال ای" ، "9" ، "بالا" و ...

این سیر شگفت انگیز تولید آثار آخرالزمانی در هالیوود بدان حد بود که در همان سالها یکی از منتقدین سینمایی این تعبیر را به کار گرفت که : "سینمای غرب آرایش اخرالزمانی گرفته است" و فیلمساز شناخته شده ای مانند تیم برتن به عنوان تهیه کننده انیمیشن "9" در مصاحبه ای به مناسبت نمایش عمومی آن به طعنه گفت که این فیلم از صدهزار فیلم آخرالزمانی که در هالیوود ساخته شده، بهتراست! این طعنه تیم برتن بیش از هر موضوعی به خیل آثار آخرالزمانی اشاره داشت که محصولات کمپانی های هالیوودی را دربرگرفته است بدان حد که دیگر نمی توان به سان برخی ، چشم های خود را بست و همه چیز را به سرگرمی و اقتصاد و گیشه و فروش این فیلم ها نسبت داد، در حالی که براساس آمار موجود ، کمتر از 10 درصد این گونه فیلم ها از فروش قابل توجهی در جدول اکران آمریکا برخوردارند!!

اما به راستی علت گرایش سینمای غرب و هالیوود به آخرالزمان چیست؟ اصلا غرب با آخرالزمان چه کار دارد؟ مگر نه این است که پس از قرون وسطی و نهضت به اصطلاح اصلاح دینی و پروتستانتیزم و جنبش معروف به روشنگری و محور قرار دادن اندیشه های اومانیستی و سکولاریستی در زندگی بشر ، اساسا بین انسان و آسمان فاصله انداختند و جایی برای اندیشه های الهی در زندگی بشر کنونی باقی نگذاردند؟ مگر نه آن که به اسم تجربه گرایی و پوزیتویسم ، هر آنچه که نشانی از ماوراء و متافیزیک و مقولات فراماده داشت را حذف نمودند؟

اما نقبی به تاریخ تفکر و اندیشه در 3-4 قرن اخیر ، حکایت از آن دارد که همزمان و موازی با برکشیدن نهضت به اصطلاح روشنگری و قراردادن اومانیسم (انسان محوری) و سکولاریسم ( جدایی دین از زندگی) در فقرات تئوری های اجتماعی ، جنبش اصلاح دینی از دل مسیحیت ، فرقه ای را بیرون کشید که عهد جدید را با آموزه های اشراف یهود ترکیب نموده و آرمان های تاریخی/سیاسی آنها را به عنوان تکلیف دینی خویش قرار می داد تا به قول خود زمینه های بازگشت مسیح موعود را فراهم آورند. این آرمان ها (که به عنوان شروط اصلی زمینه سازی بازگشت مسیح موعود ذکر گردید) عبارت بودند از :

1- کوچاندن قوم یهود به سرزمین مقدس فلسطین و برپایی اسراییل بزرگ

2- برپایی جنگ آخرالزمان یا آرماگدون برای دردست گرفتن حاکمیت جهانی به مرکزیت اسراییل

آنها که چنین آرمان هایی را فراراه خود به عنوان تکلیف الهی برشمردند ، در اصطلاح پیوریتن نامیده شدند و در کنار اشراف یهودی که هزینه های سفر کریستف کلمب را برای کشف قاره نو پرداخته بودند ، نخستین مهاجران این قاره به شمار آمدند. (1)

آنها به آمریکا رفتند نه برای اینکه مکان تازه ای برای زندگی و خوشبختی بیابند بلکه براساس اسناد و شواهد معتبر خودشان ، پیوریتن های مهاجر برای عملی ساختن همان تکلیف الهی به آمریکا رفته و ایالات متحده را بنیاد گذاردند و حتی آن را "اسراییل نو" و یا "نئو اورشلیم" نامیدند. این اعتقاد و باور حتی همین امروز در بسیاری از متون و نوشته ها و کتب آمریکاییان به چشم می خورد و حتی در سینما نمودی آشکار دارد .

فی المثل در آخرین فیلم رابرت آلتمن به نام "همراهان خانه ای در علفزار"(2006) که ماجرای گروههای آوازخوان در یک رادیوی محلی را باز می گوید ، در یکی از آوازهای اصلی که مریل استریپ و لیلی تاملین آن را مشترکا می خوانند و درباره سرزمین مادری و عشق به آن است ، مرتب این بیت را تکرار می کنند که :

"...اجداد ما در این سرزمین ، نئو اورشلیم دفن شده اند..."(2)

همین پیوریتن ها بودند که نخستین رسانه ها ، از جمله روزنامه و رادیو و سپس سینما را در آمریکا بوجود آورده و همان تعریف و ماموریتی را که برای ایالات متحده در نظر گرفته بودند به عنوان ایدئولوژی آمریکایی برای آن رسانه ها و از جمله سینما در نظر گرفتند. بنیانگذاران هالیوود همچون آدولف زوکر ، کارل لیمه لی ، مارکوس لوئه ، جوزف شنک ، هری کوئن و ...که به مغول های هالیوود معروف شدند و پشت پرده تاسیس کمپانی هایی همچون متروگلدوین مه یر ، یونیورسال ، پارامونت ، یونایتد آرتیست و فاکس قرن بیستم و ...حضور داشتند ، همگی از همان پیوریتن های مهاجر و یا اشراف یهود اروپا به شمار آمده و ایدئولوژی آمریکایی را فراراه خویش قرار داده بودند. (3)

ریک آلتمن از اساتید دانشگاه پرینستن آمریکا درباره ترویج این ایدئولوژی و فرهنگ در دیگر جوامع در یکی از کتاب هایش می نویسد:

"...بیش از نیم قرن آثار سینمای هالیوود ، نقش بزرگی در تحکیم و قوام جامعه آمریکایی و معرفی آن به دنیا داشتند. سینما به عنوان یکی از پرخرج‌ترین تولیدات، خصوصا در ژانرهایی  که پیوند بیشتری با دیگر آداب و سنت های فرهنگی آمریکایی داشت، به طور مرتب برای تبلیغ اهداف فرهنگی و هنری و همچنین اقتصادی و اجتماعی سردمداران آمریکای پس از جنگ (که قصد نفوذ در جهان به عنوان استعمار نو در سر داشتند) به کار گرفته شد...فیلم‌های هالیوودی آنچنان نفوذی در زندگی روزمره جماعت عاشق سینما  داشت  که ناخودآگاه رسوم آمریکایی را در دیگر جوامع گسترش می داد...فیلم هالیوودی همیشه نگاهها را از معضلات عمیق جامعه بشری به دلمشغولی‌های جامعه آمریکایی سوق می داد و به شکلی آرمان شهر فرهنگ یانکی‌ها را به  تماشاگران ساده‌لوح  حقنه می‌کرد (و می‌کند) که آنها حتی در دورترین جوامع نسبت به آمریکا هم دغدغه‌های فرهنگی غربی را مسئله خود به حساب می‌آوردند. ‌آنها قانع شدند که  همچون قهرمانان همان  فیلم‌ها زندگی کنند، لباس بپوشند و حتی موی سر خود را آرایش کنند که همه و  همه در واقع تقلیدی از زندگی اسطوره‌ای آمریکایی بود و بس..."

از همین رو بود که از نخستین روزهای تاسیس سینما در غرب و در ایالات متحده ، ترویج ایدئولوژی آمریکایی عمده ترین هدف به شمار آمد. که این ایدئولوژی فراتر از اندیشه هایی مانند اومانیسم و سکولاریسم و سیستم سیاسی منتج از آن یعنی لیبرال سرمایه داری، نظریه آخرالزمان گرایی را ترویج می کردکه همه اینها به طور وسیع در سینمای غرب به تصویر  کشیده شد.

به‌طور مشخص اولین داستان آخرالزمانی در سال 1910 و در فیلمی به نام "ستاره دنباله دار"  نمود پیدا کرد  که قسمت دوم آن در سال 1916 ساخته شد در سال 1913 فیلم "پایان دنیا" به روی پرده رفت و آثار دیگری درباره پایان دنیا در سال های 1916 و 1922 ساخته شدند و نسخه ای هم در این باره به کارگردانی "ابل گانس" (فیلمساز مشهور فرانسوی) در سال 1931 تولید گردید. همه این ها فیلم‌هایی بودند که به طور مشخص فجایع آخرالزمان را نشان می‌دادند مثل فیلم" روزی که کره زمین از حرکت ایستاد" .

معمولا در این فیلم ها یاموجودات فضایی بودندکه کره زمین را نابود می کردندیا بیماری فراگیری شیوع می یافت که همه موجودات زمین را از بین می برد یا گروهی شیطانی از جنس بشر یا غیر آن موجودیت زمین را تهدید می کرد و یا این تهدید از طرف آدم خبیثی بود که می خواست سلطان همه عالم شود.  مثلا "جنگ دنیاها" که "اورسن ولز" ابتدا نمایشش را در رادیو اجرا کرد و بعد در سینما به فیلم تبدیل شد ، نشان دهنده آن بود که دنیا توسط موجوداتی فضایی در حال نابودی است و البته تنها منجی این شرایط فاجعه بار آمریکا به شمار می آمد. این مسئله(منجی بودن آمریکاییان) موتیف اکثر فیلم های آخرالزمانی بود به طوریکه حتی در برخی آثار به شکلی گل درشت نشان داده می شد.مثلا در فیلم "10 هزار سال قبل از میلاد" (رولند امریش) قبایل ماقبل تاریخ در انتظار منجی‌ می بینیم که گویا موی‌طلایی و چشم‌آبی است!( یعنی همان عامل و پارامتری که تقریبا در شکل و شمایل منجی اغلب این دسته از فیلم های آخرالزمانی شاهدیم).

اما چرا تصویر این تفکر آخرالزمانی در آستانه پایان هزاره دوم و آغاز هزاره سوم ، شتاب شدیدتری به خود گرفت و پس از سال 2001 به مرحله جدی تری وارد گردید که برخی کارشناسان نوشتند شمشیرها از رو بسته شده است؟ چرا پس از آغاز هزاره جدید ، سینمای غرب زبان و لحن شدیدتری در بیان تفکرات آخرالزمانی یافت؟ آیا هالیوود آرایش دخانی به مفهوم ماورایی و آخرالزمانی گرفت تا ذهن بشر را برای انتظار نبرد سهمگین آخرالزمان و یا همان "آرماگدون" آماده نماید؟

در کتب و اسناد منتشره آمده است که بنا بر اعتقاد اوانجلیست ها (اخلاف همان پیوریتن های مهاجر که امروزه نزدیک به یک سوم از جمعیت آمریکا را تشکیل داده و عمده مراکز سیاسی و اقتصادی و نظامی و فرهنگی را در دست دارند)، با آغاز هزاره جدید و عبور از برج حوت (ماهی) به برج حمل (سطل) ، زمان اقدام برای فراهم آوردن زمینه های ظهور مسیح موعودشان فراهم آمده است.(این اعتقاد، صریح و بی پرده در صحنه ای از کتاب و فیلم "رمز داوینچی"نیز به وضوح از جانب سر لی تیبینگ انگلیسی خطاب به پرفسور لنگدون و سوفی بیان می شود، در حالیکه آنها را برای گشودن کریپتکس حاوی راز مکان دفن جام مقدس به گروگان گرفته است).

به عبارت دیگر اوانجلیست ها(که در فرهنگ سیاسی امروز مسیحیان صهیونیست خوانده می شوند)براین باورند که جهان به آرماگدون وآخرالزمان مورد نظر مسیحیان و یهودیان صهیونست بسیار نزدیک شده و حالا نوبت عمل فرا رسیده است. (4)

از همین روست که از سال 2001 تولید آثار عظیم تاریخی که تقریبا از دهه 60 تعطیل شده بود ، مجددا رونق گرفت. فیلم های مذهبی باردیگر با رویکرد تاریخ انبیاء یهود جلوی دوربین رفتند. فیلم هایی مانند :"داوود" بابازی ریچارد گر ، "سلیمان" و ... دیگر از فیلم های رئال کمتر نشانی به چشم خورد. از فیلم های مکتب نیویورک و آثار معترض دهه 70 چه خبر؟!  فیلم های افشاگر اجتماعی کجا رفتند؟!!

مثلا در فیلم "کنستانتین" (فرانسیس لارنس-2005) پیدا شدن سرنیزه ای که گویا بر فراز صلیب، مسیح را کشته، کلیدی برای آغاز وقایع آخرالزمان می شود(مانند آن توتم یا شبه توتم پازوزا در فیلم "جن گیر"). در اینجا هم کنستانتین (با بازی کیانو ریوز) که جسم برزخی قوی دارد و متخصص علوم غریبه است، به عنوان منجی وارد دعوای خیر و شر می گردد. کنستانتین از مرز خیر و شر هم عبور کرده و نظاره گر رقابتی می شود که یک داور سیاه پوست هم دارد! که در جدال مابین خدا (به نمایندگی میکاییل) و شر (به نمایندگی شیطان) قضاوت می کند!! در این فیلم کنستانتین ، موجودی است که قرار است سپاه بشری را هدایت نماید.

در همان زمان فیلم های متعدد دیگری به اکران سینماهای جهان در آمدند که با لحن آخرالزمانی یا مخاطبانشان را از موجودات و پدیده های موهوم، می ترساندند. فیلم هایی مانند : "" Beowulf ، "666 ، جانور " ، "شب زامبی 2" ، "Cult" ، "غیر مقدس" ، "کیفرهای گناه" ، "برآمدن" ، "درو کردن" ، "28 روز بعد"( از دنی بویل که قبلا فیلم هایی مانند "قطار بازی" و "گور کم عمق" را ساخته بود و در سال 2009 نیز "میلیونر زاغه نشین" را کارگردانی کرد) ، "28 هفته بعد" ، "Gryphon" و... که همگی درباره وضعیت آخرالزمان ، منجی و یا موجودات شریری بودند که می خواستند جهان را به تسخیر خود درآورده و انسان ها را نابود سازند.

در این مسیر بسیاری از فیلمسازان ظاهرا سرگرمی ساز و حتی مولف و شبه مولف غرب (که اساسا مدعی بودند به هیچوجه با فیلم های ایدئولوژیک سازگاری ندارد) هم به ساخت آثار آخرالزمانی کشانده شدند. از لارس فن تریر دانمارکی و از مبدعان نظریه هنری دگما 95 که فیلم آخرالزمانی "ضد مسیح" را در سال 2009 ساخت تا  متیو کاسوویتس از سینمای فرانسه که پس از ساخت آثار شبه هنری همچون "نفرت" و "رودخانه های سرخ" ، در سال 2008 به ساخت فیلم آخرالزمانی "بابل پس از میلاد" وادار شد یا برادران هیوز (سازنده فیلم هایی مانند "از جهنم" و "رییس جمهور مرده" ) در سال 2010 فیلم "کتاب ایلای" را جلوی دوربین بردند یا جان هلیکوت کارگردان وسترن "پیشنهاد" هم در سال 2010 ، یک فیلم پست آپوکالیپتکی ساخت به نام "جاده" درباره شرایط طاقت فرسای پدر و پسری پس از جنگ آخرالزمان در حالی که پسر نشانه های از منجی دارد و پدر تا پای جان از وی محافظت می نماید و یا  الکساندر پرویاس ، کارگردان فیلم "من ، روبات" ، فیلمی درباره مسیحیان نوتولد یافته آخرالزمان ساخت به نام "آگاهی"(2009) که براساس اخبار منتشره ریچارد کلی(سازنده فیلم های آخرالزمانی مانند "دانی دارکو" و "قصه های سرزمین جنوبی") اصل آن را نوشته و کارگردانی کرده بود. در فیلم "آگاهی" به وضوح الهیات تحریف شده مسیحی آمیخته به آرمان های صهیونی رواج داده می شود. پدیده Rapture  که یکی از باورهای اوانجلیست های در آخرالزمان است برای نخستین بار در این فیلم به تصویر کشیده شد که گویا در زمان احیاء یا Resurrection  همه اعوان و انصار مسیح در آسانسورهایی به سوی آسمان می روند و در جشنی در حضور حضرت مسیح شرکت دارند تا پس از مدتی ( 7 سال) به سوی صحرای آرماگدون برای نبرد آخرالزمان رهسپار شوند.

همچنین کریستوفر نولان کارگردان فیلم های خوش ساخت و آوانگاردی مثل "یادگاری" و "بی خوابی"، به بتمن سازی ، آن هم از نوع آخرالزمانی مانند "بتمن آغاز می کند"(2006) و "شوالیه تاریکی"(2008) رسید و سپس در سال 2010 با فیلم Inception جنگ نرم را در نبرد آخرالزمان وارد ساخت. مارک فورستر خوش ذوق هم که آثار فانتزی همچون در "جستجوی نورلند"(2004) و "عجیب تر از قصه"(2006) را جلوی دوربین برده بود به جیمزباند سازی کشیده شد و جدیدترین تئوری های آخرالزمانی غرب را در "کوانتوم آرامش"(2008) به تصویر کشید.

و بالاخره امثال ام . نایت شیامالان که در دهه 90 با آثاری مثل "حس ششم" و "شکست ناپذیر" جماعتی را به خود جلب کرده بودند ، از سال 2001 به بعد به ساخت فیلم های آخرالزمانی همچون نشانه ها(2002) ، دهکده(2004) ، بانویی در آب(2006) ، اتفاق(2008) و آخرین کنترل کننده هوا(2010) روی آورد یعنی هر دو سال فیلمی ساخت که هر چه پیش تر می رفت ، عناصر و نشانه های آخرالزمانی در آنها هویداتر می شد ، خصوصا تفکرات آخرالزمانی از نوع کابالایی که درفیلم "آخرین کنترل کننده هوا" با تاکید بر موجوداتی خداگونه به نام آواتار، تفکرات شرک آمیز صهیونی را در نمایش آخرالزمان غربی روشن تر بروز می دهد. همان تفکراتی که جیمز کامرون نیز با ساخت فیلم "آواتار"(2010) آن را به نمایش گذارد. حکایت کالبد برزخی یا جسم اختری انسان که در عالم آواتارها یا عالم دخان و اجنه ، یک منجی معرفی می شود. در اینجا بازهم یک قهرمان معلول آمریکایی ، منجی است. منجی دنیای اتوپیایی که به درخت حیات متصل است و براساس تفکرات شرک آمیز کابالایی شکل گرفته است.(5)

نکته قابل توجه اینکه این نوع نشانه های مسیحایی یا آخرالزمانی کابالایی در بسیاری از فیلم هایی که پیش از این نام برده شد نیز قابل ردیابی است . مثلا در فیلم "کتاب ایلای" ، رساندن کتاب مقدس به مکانی خاص در یک شرایط پسا آخرالزمانی می تواند موجب نجات نسل بشر گردد. اما این کتاب مقدس ، انجیل شاه جیمز اول است که اولا بنیاد کتاب مقدس اوانجلیست هابوده وثانیا آمیخته ای از آموزه های کابالایی و مسیحیت است.(6)

اما مهمترین ظهور تفکرات آخرالزمانی کابالایی را در دو فیلم رمز داوینچی (2005) و فرشتگان و شیاطین (2009) هر دو از نوشته های دن براون و آکیوا گلدزمن و همچنین دیوید کوئپ و ساخته ران هاوارد می توانستیم رویت کنیم. در فیلم "رمز داوینچی" در واقع کد رمز بسیاری از تولیدات هالیوود برای مخاطب گشوده می شود. در این فیلم ضمن روایت تحریف گرانه و مظلوم نمایانه ای از چگونگی رخداد جنگ های صلیبی و ماجرای شوالیه های معبد و شکل گیری فرقه های مخوف کابالا و فراماسونری ، خانقاه صهیون و انجمن برادری فراماسونی را حافظ جام مقدس و نسل عیسی مسیح و مریم مجدلیه می داند که از همان نسل، منجی آخرالزمان بیرون خواهد آمدکه درفیلم "رمز داوینچی"همان سوفی دخترخوانده سونیه، از مسئولین موزه لوور پاریس بود. در این نوع تفکر که امروزه بر اندیشه های آخرالزمانی غرب صلیبی/صهیونی غالب است، منجی آخرالزمان و مسیح موعود، لزوما حضرت عیسی بن مریم (ع) نیست . چنانچه آن حضرت را در این تفکر عیسای بشارت دهنده خوانده اند و عیسی مسیح یا همان مسیح موعود را عیسی بن داوود می دانند که از نسل عیسی بن مریم و مریم مجدلیه است که این نگرش را به آثار آخرالزمانی سینمای غرب نیز منتقل کرده اند، از همین رو در برخی فیلم ها، مسیح موعود یک زن(در فیلم"رمز داوینچی") است یا دختری نوجوان(در فیلم "قطب نمای طلایی") یا هری پاتر یا فرودو ( در فیلم"ارباب حلقه ها") یا لوک اسکای واکر ( در فیلم"جنگ های ستاره ای") و یا اصلان ( در سری فیلم های "نارنیا") و یا اصلا این منجی ، خود رییس جمهور آمریکا است آنچنان که در فیلم "مگیدو: امگا کد2" با آنتی کرایست یا ضد مسیح (دجال) می جنگد و پیروز می شود. در صحنه ای از این فیلم رییس جمهوری آمریکا مثل مسیح زیر درختی رفته و با خدا مناجات می کند مثل فیلم هایی که درباره حضرت مسیح ساخته شده و نشان می دهد که عیسی مسیح در شب پیش از تصلیب در باغی مناجات می کند . رییس جمهوری امریکا حتی در لحظه مقابله با آنتی کرایست به طور واضح یک جمله دینی و انجیلی را به کار می برد و می گوید:

 God give it and god take it

این خداست که می دهد و اوست که می ستاند.

او سپس به کلیسای اوانجلیستی می رود و فیلم نشان می دهد که چگونه مردم وی را همچون مسیح در برگرفته و مدام فریاد می زنند :Save us  (ما را نجات بده)!

 به این ترتیب در سینمای آخرالزمانی امروز، حتی باورهای ماورایی در مورد منجی را با اندیشه های اومانیستی آمیخته و از منجی موعود، موجودی زمینی خلق کرده اند تا با تفکری که بیش از 4 قرن است برای خارج کردن دین از زندگی و اجتماع تحت عنوان سکولاریسم ترویج کرده اند ، دچار چالش نشود!

ادامه دارد ...


پانوشته :

1- براساس نوشته "اچ اچ بن ساسون" در کتاب "یک تاریخ از مردم یهود " از انتشارات دانشگاه هاروارد در سال 1976 ، کریستف کلمب که مامور سفر به ماوراء بحار و گردآوری پول برای خاندان سلطنتی اسپانیا شد ، از زمره "مارانوها" (یهودیان مخفی) بود که برخی از اسناد تازه بدست آمده در جنوای ایتالیا در تبار یهودی وی ، تردیدی باقی نگذاشته است. گفته می شود که وی از یک خاندان یهودی ایتالیایی به نام کلن بود که در گویش اسپانیولی همان کلمب است. امروزه خاندان یهودی کلمبو (کلن های پیشین) در ایتالیا حضور دارند. کریستف کلمب هماره از پیوند خود با "شاه داوود" سخن می گفت که گویای تبار یهودی اوست و شاهد انتسابش به خاندان "شاهزادگان داوودی" و نیز نزدیکترین پیوندها را با جوامع یهودی و مارانوی ایتالیا و اسپانیا داشت. سفر او به قاره آمریکا به پیشنهاد و با مشارکت مالی و سرمایه گذاری یهودیانی بود که دربار اسپانیا را در قبضه خود داشتند. دایره المعارف یهود از یهودیان ثروتمندی همچون اسحاق آبرابانل و لویی سانتانگل به عنوان سرمایه گذاران اصلی سفر کلمب به آمریکا یاد می نماید. در کتاب فوق آمده است که در واقع سفر کریستف کلمب  به کمک نقشه هایی صوت گرفت که این دو یهودی فراهم آورده بودند و در زمره همراهان او تعدادی از مارانوها حضور داشتند. سفر دوم کلمب نیز با سرمایه یهودیان انجام شد و در آن سفر تعداد زیادی از یهودیان در زمره همراهان کلمب بودند و نخستین اروپایی که به خاک آمریکا گام نهاد ، یک یهودی به نام لویی دو تورس بود.

ویل دورانت (مورخ مشهور) نیز در کتاب تاریخ تمدن خود تامین کننده هزینه های سفر کریستف کلمب را همان ها می داند که یک سال قبل از آن ، هزینه تهاجم به غرناطه را فراهم آوردند یعنی اشراف یهود دربارهای سلطنتی اروپا. ویل دورانت می نویسد که وقتی ایزابل اسپانیایی به علت بار سنگین طرح کلمب حاضر به تامین هزینه های آن نشد ، در آن لحظه مهم و قاطع ، یک یهودی تعمید یافته ، چرخ تاریخ را به گردش افکند. او کسی جز لویی دو سانتانگل وزیر مالیه فردیناند نبود که با کمک انجمن برادری (یک انجمن فراماسونری) خزانه داری آن را برای فتح قاره نو اختصاص داد.

 2- در دایره المعارف بریتانیکا آمده است که پیوریتن ها چنان خود باخته عهد عتیق شده بودند که می خواستند به جای نیو انگلند، نام نیو اسراییل را به آمریکا بدهند. پیوریتن ها پیام آور ابعاد وحشت آفرین مندرج از عهد عتیق برای دنیای جدید بودند. در آن کتاب برخی دستورات وحشتناک وجود دارد که به هنگام اشغال(یا به قول خودشان بازپس گیری) سرزمین فلسطین، می بایست به مرحله اجرا گذاشته شود که این دستورات دهشتناک طی سالهای گذشته و توسط سربازان اسراییلی به کرات درارتباط با فلسطینی ها اجرا شده است. پیوریتن ها نیز با انتخاب کتاب عهد عتیق به عنوان راهنمای عمل ، اعمال وحشتناک خود را در آمریکا به این کتاب مستندکردند.

نوآم چامسکی (نطریه پرداز و اندیشمند یهودی ) در کتاب خود با نام " سال 501 : اشغال ادامه دارد" تاریخ انباشته از "پاکسازی های قومی" و فشارهایی که از جانب کریستف کلمب بر بومیان آمریکا وارد آمد را مورد بررسی قرار می دهد و ضمن بیان اینکه پیوریتن ها سرزمین آمریکا را سرزمین موعود نامیدند و بومیان و سرخپوستان آنجا را اشغالگران کنعانی تلقی کردند ، اعمال وحشیانه انجام شده توسط آنها را چنین بیان می دارد:

"...آن جماعت بومی ، مورد علاقه خداوند نبودند ، لذا از بهشت روی زمین پاکسازی شدند. حمد و سپاس از اینکه دیگر کسی از بومیان باقی نماند ..."!!

در تواریخ مختلف آمده است که پیوریتن ها ، قتل عام ها را به طور مرتب تحت کنترل و نظارت رهبران دینی خود انجام داده و ماموریت مقدس خود به شمار می آوردند. (همین به اصطلاح رهبران دینی مانند  هال لیندسی و جری فالول و بیلی گراهام هستند که امروزه از صدها کانال تلویزیونی ، پیروانشان را به قتل و غارت مسلمانان تشویق و ترغیب می کنند! این اقدامات مبتنی بر آموزه های عبرانی پیوریتن ها، حتی توجه آرنولد توین بی( نظریه پرداز معروف تاریخ) را نیز به خود جلب کرده است.

 به نظر تامس اف گاست ، جامعه شناس آمریکایی در کتاب خود موسوم به "نژاد: تاریخ یک ایده در امریکا" ، توین بی از این نظریه که "اعتقادات فزاینده کلنی نشینان انگلیسی به عهد عتیق موجب پیدایش این باور در آنها شده بود که آنها به عنوان مردمی انتخاب شده اند تا کافران را نیست و نابود سازند" ، دفاع می کند. گاست سپس می افزاید : "...اسراییلی های ماساچوست ( یعنی همان پیوریتن ها) به همان شیوه ، سرخپوستان را نابود ساختند که اسراییلیان موردنظر کتاب عهد عتیق ، کنعانیان(فلسطینیان) را معدوم نمودند..."

 3-"ایدئولوژی آمریکایی" عنوان مقاله معروفی است از سمیر امین ، اقتصاددان مصری ـ فرانسوی. این مقاله نخستین بار در سال 1381(2002) در روزنامه الاهرام به چاپ رسید. در این مقاله او به فرهنگ سیاسی آمریکا می پردازد و آن را چنین تعریف می کند:

"...فرهنگ سیاسی محصول دراز مدتِ تاریخ است. از این رو، فرهنگ سیاسی در هرکشور ، مختص همان کشور می باشد. فرهنگ سیاسی آمریکایی توسط فرقه های افراطیِ پروتستان در نیوانگلند (شمال شرقی آمریکا) شکل گرفت. این فرهنگ سیاسی علاوه بر این جنبه دینی، با این ویژگی ها مشخص می شود: قتل عام بومیانِ قاره آمریکا ، به برده کشیدن آفریقاییان، و ایجاد اجتماعات متعددی از مهاجران که ، مرحله به مرحله، طی قرن نوزدهم به قاره آمریکا رفته اند و میان شان افتراق های قومی وجود داشته است..."

سمیر امین در توضیح دیدگاه خود در باره فرهنگ سیاسی و ایدئولوژی آمریکایی می نویسد:

"...اصلاحات دینی در مسیحیت ، [مشروعیت] عهد عتیق را احیاء کرد، همان [مشروعیتی] که کاتولیسیسم و کلیسای ارتدوکس آن را به حاشیه رانده بودند. به حاشیه راندن عهد عتیق توسط کاتولیسیسم ، هنگامی صورت گرفت که مسیحیت با قطع رابطه با یهودیت تعریف شد. اما پروتستانها بار دیگر جایگاه مسیحیت را به عنوان جانشینِ راستین یهودیت احیاء کردند. شکل مشخص پروتستانتیسمی که به آمریکا آمد [در نیوانگلند ، شمال شرقی آمریکا] تا همین امروز ایدئولوژی آمریکایی را شکل می بخشد. ابتدا، این ایدئولوژی، با رجوع به نصّ کتاب مقدس ، مقهور کردن قارهء جدید را مشروعیت بخشید. (در گفتار [فرهنگی] آمریکای شمالی، مضمون توراتی ـ انجیلیِ تسخیرِ خشونت بارِ ارض موعود توسط اسرائیل مدام تکرار می شود.) سپس ، آمریکا مأموریتی را که از سوی خدا به آن محول شده بود به سراسر پهنه عالم تعمیم داد. مردم آمریکای شمالی خود را "قوم برگزیده" به شمار می آورند. در عمل مترادف اصطلاح فاشیستی نژاد برتر ("هِرن فولک") در زمان نازی ها در آلمان. این همان خطری است که ما امروزه با آن روبرو هستیم. و به همین دلیل است که امپریالیسم آمریکایی (نه "امپراتوری") به مراتب درنده خوتر از امپریالیسم های پیشین است که اکثرشان هرگز مدعی نبودند که مأموریتی الهی را به اجرا گذاشته اند..."

 4- به گفته مسیحیان صهیونیست، میلیون‌ها نفر از دشمنان مسیح از عراق حرکت کرده و از فرات گذشته و به سمت قدس خواهند رفت. در میان راه نیروهای مومن به مسیح ، راه آنها را سد کرده و در آرماگدون به هم می‌رسند و جنگ در می‌گیرد. در تفسیر جنگ آرماگدون هم می‌گویند که سپاه ایرانی، قفقازی، سودانی، لیبیایی و... به عنوان سپاه شر از عراق حرکت می‌کنند. ( توجه کنید که سالها پیش بوش و دار و دسته اش ، کشورهایی مانند ایران را "محور شرارت " خواندند!) طبق نظر مفسرین اونجلیست، این جنگ بایستی بین سال 2000 تا 2007 روی می داده است!!

 5- جیمزکامرون پس از "تایتانیک" و به خصوص در دو اثر مستندی که برای "سیمخا جیکوبوویچی" (مستند ساز یهودی کانادایی) تهیه کرد یعنی " گور گمشده مسیح" و " راز گشایی مهاجرت یهودیان" (که حتی نریشن اش را خود کامرون گفت) تمایلات کابالایی خود را آشکارتر ساخت.

پیش از این پال اسکات در نشریه معتبر "دیلی میل" در سال 2004 پس از پیوستن برخی از هنرپیشه ها و سینماگران هالیوود به فرقه کابالا ، از فعالیت های شدید این فرقه صهیونیستی و رهبر 75 ساله آن به نام فیووال کروبرگر یا فیلیپ برگ پرده برداشته و تاکید کرده بود که فرقه کابالا عملا بر هالیوود حکومت می کند.

فیلیپ برگ برای اوّلین بار در سال 1969 دفتر فرقه خود را در اورشلیم (بیت‌المقدس) گشود و سپس کار خود را در لس‌آنجلس ادامه داد. دفتر مرکزی فرقه کابالا در بلوار رابرتسون، واقع در جنوب شهر بورلی هیلز (در حومه لس‌آنجلس و در نزدیکی هالیوود)، واقع است. این رهبر «خودخوانده» فرقه کابالا فعالیت خود را بر هالیوود متمرکز کرد، در طی دو سه ساله از طریق جلب هنرپیشگان و ستاره‌های هالیوود و مشاهیر هنر غرب به شهرت و ثروت و قدرت فراوان دست یافت، خانه‌های اعیانی در لس‌آنجلس و مانهاتان خرید و شیوه زندگی پرخرجی را در پیش گرفت. امروزه، شبکه فرقه برگ از توکیو تا لندن و بوئنوس‌آیرس گسترده است و این سازمان دارای چهل دفتر در سراسر جهان است. در سال 2002 دارایی فرقه برگ حدود 23 میلیون دلار تخمین زده می‌شد ولی در سال 2004 تنها در لس‌آنجلس 26 میلیون دلار ثروت داشت. فرقه کابالا ادعا می‌کند که دارای سه میلیون عضو است.

سازمان برگ خود را "فرا دینی" می‌خواند و مدعی است که کابالا "فراتر از دین، نژاد، جغرافیا، و زبان است" و با این تعبیر ، درهای خود را به روی همگان گشوده است. اعضای فرقه، فیلیپ برگ را "راو" می‌خوانند. "راو" همان"رب" یا "ربای" یا "ربی" است که به خاخام‌های بزرگ یهودی اطلاق می‌شود.

فعالیت فرقه کابالای برگ در سال 2004 به‌ناگاه اوج گرفت و با اعلام پیوستن مدونا ( خواننده مشهور آمریکایی)به این فرقه در رسانه‌ها بازتابی جنجالی داشت. بسیاری از خاخام های سنت گرای یهودی ، عقاید فیلیپ برگ و فرقه اش را منشاء گرفته از جادوگران و ساحران مصر باستان و حتی شیطان پرستی یا پاگانیسم  دانستند.

واقعیات نشان می‌دهد که برگ تنها نیست. کانون‌ها و رسانه‌های مقتدری در پی ترویج فرقه او هستند و مقالات جذاب و جانبدارانه‌ درباره‌اش می‌نویسند. "کابالا هالیوود را فرا گرفته است" عنوانی است که مدتهاست در این نشریات به چشم می‌خورد.

تایمز لندن در سال 2004 گزارش مفصلی درباره پیوستن مدونا به فرقه کابالا منتشر کرد. گزارش تایمز همدلانه بود و تبلیغ به‌سود فرقه برگ به‌شمار می‌رفت. به‌نوشته تایمز، در جشن یهودی پوریم، که در دفتر مرکزی فرقه کابالا برگزار شد، صدها تن از مشاهیر لس‌آنجلس و هالیوود حضور داشتند. یکی از مهم‌ترین این افراد ، مدونا بود که از هفت سال پیش از آن در مرکز فوق در حال فراگیری کابالا بود و اکنون رسماً کابالیست شده بود. نه تنها او بلکه بسیاری دیگر از مشاهیر سینما و موسیقی جدید غرب، از پیر و جوان، به عضویت فرقه کابالا درآمدند: از الیزابت تیلور 72 ساله و باربارا استریسند 62 ساله تا دیان کیتون، دمی مور،استلا مک‌کارتنی، بریتنی اسپیرز،اشتون کوشر، ویونا رایدر، روزین بار، میک جاگر،پاریس هیلتون (وارث خانواده هیلتون، بنیانگذاران هتل‌های زنجیره‌ای هیلتون) و دیگران. این موج ، ورزشکاران را نیز فرا گرفت: دیوید بکهام (فوتبالیست انگلیسی) و همسرش، ویکتوریا، آخرین مشاهیری بودند که در ماه مه 2004 ، به عضویت فرقه کابالا درآمدند. شواهد و قرائن موجود و برخی خبرها حاکی از آن است که جیمز کامرون نیز در سال 2005 به این فرقه صهیونیستی پیوسته و گفته می شود از همان زمان کلید تولید فیلم "اواتار" زده شد . چنانچه برای اولین بار خبر تولید فیلم "اواتار" تحت عنوان "پروژه 880" در ژوئن 2005 در مجله هالیوود ریپورتر به طور رسمی انتشار یافت. در همان زمان طرح تولید آثار مستندی همچون :"راز گشایی مهاجرت یهودیان" در سال 2006 و "گور گمشده مسیح" در سال 2007 نیز ارائه گردید.

این فیلم ها به خصوص "گور گمشده مسیح" ، جهان مسیحیت و پیروان ادیان توحیدی به سختی تکان داد. در این فیلم به دنبال آثار کابالیستی همچون "رمز داوینچی" ( ران هاوارد) ، عقاید و باورهای اصیل و راستین موحدان و معتقدان به ادیان ابراهیمی(که اعتقاد دارند حضرت عیسی مسیح زنده و نزد خداوند است و همچنین ایشان از رحم پاک حضرت مریم زاده شده و هیچ گاه ازدواج نکرده و بنابراین فرزندی نداشته است) ، زیر علامت سوال رفت و ادعا شد که در سرزمین فلسطین اشغالی ، گور بزرگی که در آن حضرت عیسی مسیح (ع) و همسرش مریم مجدلیه و پدر و مادرش و همچنین فرزندش دفن شده اند ، کشف گردیده که نماهایی از آن به همراه تابوت های حضرت عیسی و خانواده اش ، در حالی که اسامی آنها برروی تابوت حک شده بود ، به نمایش گذارده شد و توسط شخص جیمز کامرون ، معرفی شد.

اگرچه کلیسای کاتولیک و واتیکان موضع گیری خاصی درباره این اهانت های آشکار اتخاذ نکردند ولی بسیاری از پیروان ادیان توحیدی برآشفتند و زبان به اعتراض گشودند.

اخیرا شنیده شد در روزنامه های واتیکان به باورهای مطرح شده در فیلم "اواتار" نیز انتقاد شدید شده است. فیلم "فرشته جنگ" اثر دیگری از جیمز کامرون ، قرار است در سال 2011 به نمایش عمومی دربیاید و ماجرای آن به قرن 26 میلادی ربط پیدا می کند که 300 سال از آخرالزمان و جنگ آرماگدون گذشته و زندگی به صورت ربات های سیبورگ سهل تر ادامه    می یابد تا اینکه رباتی برای نجات جهان اقدام می کند.

 6- در تاریخ آمده است که بنیانگذاران فرقه کابالا یعنی اسحاق کور و موسی بن نهمان معروف به نهمانیدس از حامیان شاه جیمز اول در جنگ های صلیبی بودند و وی را از جنبه های مختلف از جمله اعتقادی و ایدئولوژیک تقویت می نمودند. قابل ذکر اینکه جیمز اول از خونخوارترین فرماندهان صلیبی بود که ده ها هزار زن و مرد و کودک مسلمان را قتل عام کرد.

و نکته مهم اینکه براساس اسناد و مدارک تاریخی ، اساسا تفکر مسیحاگرایی و آخرالزمانی در قرن سیزدهم میلادی از همین فرقه صهیونی کابالا به درون مسیحیت رسوخ داده شد و بعدا در قرن شانزدهم و پس از جنبش پروتستانتیزم و نهضت به اصطلاح اصلاح دینی ، از مهمترین باورهای مسیحیان انشقاق یافته یعنی همان پیوریتن ها و سپس اوانجلیست ها بود.

در واقع مکتب کابالا کارکرد احیاء و ترویج آرمان‏های مسیحایی و آخرالزمانی را به دست گرفت که این آرمان‏ها در بنیاد تحریکات جنگ‌افروزانه صلیبی سده سیزدهم و تکاپوهای شِبه‌صلیبی و نو‌صلیبی سده‌های پسین جای داشت. در سده چهاردهم میلادی، هسته‌های فرقه کابالا در جوامع یهودی سراسر جهان، به‏ ویژه در بنادر ایتالیا، گسترده شد. از طریق ایتالیا، که قلب جهان مسیحیت به شمار می‌رفت، پیشگویی‏های اسرارآمیز درباره ظهور قریب‌الوقوع مسیح و استقرار سلطنت جهانی او، به مرکزیت بیت‌المقدس(اورشلیم) ، رواج یافت و دربار پاپ در رم و سایر کانون‏های فکری و سیاسی دنیای مسیحی را به شدت متأثر ساخت. در تمامی این دوران منجمین بانفوذ یهودی، یکی پس از دیگری، درباره ظهور قریب‌الوقوع «ماشی‌یَح» (مسیح) پیشگویی می‌کردند. یک نمونه گرسونیدس، نوه نهمانیدس، است که ظهور مسیح بن داوود را در سال 1358میلادی پیش‌بینی می‌کرد.

برگرفته از : وبلاگ سعید مستغاثی http://smostaghaci.persianblog.ir

دکترین سینمای ایران از نگاه دکتر حسن عباسی

بخش نخست

ما در حوزه ی معرفت کنار توهم و بعد تخیل ، تفکر، تعقل و تذکر داریم.دو فرایند اول منفی است.

نقد در لفظ ما ، که از مفاهیم عربی و فارسی مثل نقد و انتقاد استفاده می کنیم، خیلی گویای آنچه که قرار است صورت بگیرد نیست.

اگر به کانت برگردیم، در این که ما پدیده ای موجود رادر فرآیندکریتیکال، نقد و کریتیک می کنیم . ما کریتیکال می کنیم برای آنکه کرایسز بوجود نیاد.کرایسز یعنی بحران.هر پدیده ای را که باهاش مواجهه ی کریتیکال صورت می دهیم، بخاطر آن است که ماهیت و ذات و هستی و همه چیزش به کرایسز یعنب بحران نرسد.خوب این دوتاکلمه ی نقد و بحران خیلی هم خانواده در زبان عربی و فارسی نیستند.وقتی ما می گوییم که نقدو انتقاد از یکسو و بعدش بحران، خیلی نمی چسبد.ولی در کریتیک می دانیم اگر کریتیک به نتیجه ننشیند و شما نتوانید مسئله را روشن و شفاف کنید ادامش  کرایسز و بحران بوجود میاد و باز اگر نگاه کانتی را در مسئله ی رویکرد به نقد در نظر داشته باشیم ،باید سه لایه را در نظر بگیریم.اگر ما کریتیک کردیم بعد با باید آنالیز کنیم .رویکردمان از کریتیکال میشود آنالیتیک.وقتی که آنالیز کردیم و تحلیل کردیم که چرا این پدیده اینگونه است مرحله ی سوم در نگاه کانت پیش می آید . رویکرد تبیینی. یعنی داکترنیال. سه بعد کریتیکال ،آنالیتیک و داکترنیال.اینها سه لایه در تفکر کانت  است و کسی که در دوره ی مدرن این را یک پارچه کرد کانت بود.پس هر گاه منتقدی ، یعنی کسی که می خواهد کریتیک کند، اقدام به کریتیک کرد، دولایه ی بعدی را باید ببیند . یعنی حتما باید آنالیز کند و اصطلاحا به زبان عربی تحلیل کند و تحلیل گر باشد و بعد حتما باید تبیین کند. چه چیزی در مواجهه با این؟ اگر این نه پس ماهیت مابه ازاش چی ؟ اگر کسی تحلیل گر بود مثل تحلیلگر سیاسی یا اقتصادی، این باید دولایه ی قبل و بعد را بداند.یعنی حتما باید اول کریتیک کند بعد تحلیل کند، اگه ضرورت بود  و ازش خواسته شد تبیین هم بکند.کسی هم که تبیین می کند و رویکرد داکترینال دارد، حتما باید دوگام پیشین را داشته باشد. معضل ما در جامعه این است که این سه تا جدا از هم در جامعه دیده می شود .لذا به این معنی در سینمای ما منتقد وجود ندارد .مشکل این است که  کسانی که منتقد  هستند می گویند  لوکیشن خوب بود، دکوپاژ شده بود یا نشده بود.مثلا در یک ساعت بحث در مورد نقد یک فیلم که می کنند ، 50 دقیقه اش در مورد زندگی کارگردان و عوامل و هنرپیشه و سوابق آن فرد و ..است . چیزی دست شما نمی گیرد.اینها اصلا نقد بلد نیستند .نمی دانند در نقد ابتدا کریتیک ، ادامش میشود آنالیز و بعد رویکرد داکترینال است.یعنی این حداقل هارا در فلسفه ی کانت نمی شناسند.البته اگر این پدیده هنر را نقد مدرن می دانیم.آن قسمتی هم که شمادر حوزه ی اقتصاد و فرهنگ و سیاست می آیند تحلیل می کنند یا حتی پدیده های دینی مثل حجاب و عفاف ، اینجا باید اول رویکرد کریتیکال داشته باشند و نقد کنند و درادامه رویکرد داکترینال داشته باشند .این سه جز اگر از هم منفک کنید چیزیش نمی ماند . به تنهایی هم به درد نمی خورد و اثربخش نیست .لذا شمامنتقد عام هنری که باشید حتما باید تحلیلگر در هنر هم باشید تبیین گر هم باشید.این دو شق را اگه نداشته باشید حرفتان در دو قسمت نقد خیلی کلی و روی هواست. اگر در فرهنگ وهنر ،سیاست واقتصاد و مسائل دینی و اجتماعی تحلیل گر بودید یعنی رویکردتان آنالیتیک بود، حتما باید مواجهه ی کریتیکال هم داشته باشید . و بعد هم داکترینال . یعنی قبل و بعدش. اینهایی که تولید علم می کنند می خواهند تبیین کنند می گویند یک علمی را تبیین کنیم .کسی که یک علمی را تبیین می کنه دکترینال های یک علم را تبیین می کند . تفاوت علوم از همدیگر در  دکترنال هاشان است . وقتی کسی دکترینال یک علمی را تبیین کرد ، یعنی علم جدیدی تحت عنوان دکترینال خواست رقم بزند ، دو لایه ی قبلی بخش انتقاد از علم موجود که می خواهد یک چیز جدید از دل آن در بیارد و از آن فاصله بگیرد و حرف جدیدی بزند اونجا هم باید نقد مناسب و منصفانه و به تبعش تحلیل مناسب داشته باشد .این است که می بینید دانشگاه وحوزه ی علمیه ی ما در تولید علم عاجزند چون کریتیک نمی کنندو بعد رویکرد آنالیتیک و سپس به دکترین برسند .یعنی شما کمدی ترین صحنه ها را که الان می خواهی مشاهده بکنید این کرسی های نظریه پردازی است که شورای عالی انقلاب فرهنگی برگزار می کند . یعنی هیچی داخلش نیست . کمااینکه جامعه ی نقد در سینما یا نقد در ادبیات هم همین است چون همین تحلیل و بعد آنالیز وبعدش تبیین ارائه نمی شود، آن هم خنثی و بی خاصیت است . جک است . یک مشت حرف کلی و به به و کوبیدن ،روی هم دیگر جمع میشود و اسمش را  رویکرد منتقدانه می گذارند . این است که در حد وسط هم در تلویزیون هر چه آدمها  تحلیل سیاسی میکنند، تحلیل اقتصادی می کنند،  هیچ چیز دست شمارا نمی گیرد. یعنی چی؟خوب حالا این آمد گفت امریکا چهارده و نیم تلریون دلار بدهی داره .خوب که چی ؟ یا اینکه سودان جداشد.تجزیه شد . حالا این چی ست مارا می گیرد ؟ این سه لایه و سه گروهی که خودشان را  منتقد و تحلیگر و تبیین گر می دانند ، اینها یکی هستند.منتها از سه زاویه به حوزه ی عمل خودشان وارد می شوند . اگر کسی منهای این سه لایه وارد شدبه  خودش  توهین کرده است.و موجب وهن خودش میشود . این متد است .ربطی هم به فرهنگ و هنر  و سیاست و .. ندارد . هرکجا خواستید منتقد باشید،مثلا منتقد سیاسی باشید ، اگر آمدید حکومت را نقد کردید ، خوب خیلی ها حکومت را نقد  می کنند، اما فقط نقد می کنند واین نقدشان هم ناظر به این نیست که کریتیکی که صورت می دهند تهش کرایسز باشه.نمی گویند آقا اگه اینجور بروید ، به مفهومی به نام بحران می رسید.یعنی نمی توانند اینها روشن کنند .خودشان که در بحران هستن . مثلا شما کاندیداهای سیاسی را دیدید که می گویند آقا کشور در بحران بود و ما احساس تکلیف کردیم بیاییم. حالا نگاه می کنی میبینی که خودشان و حزبشان را در بحران دیدند . لذا از این زاویه بحث را شوخی و سرسری نگیرید . این یک ساز و کارو برجستگی و پختگی دارد .اسیر مشهورات هم نباشید . مشهورات نقداست .مشهورات تحلیل است .تبیین است . ولی از این ها که در افواه هست بگذرید و به اون لایه های کار برسید .

هنوز به این پاسخ ندادیم که هنر در فلسفه ی هنرو بن مایه ای که دارد  با اسلام در تایید هست یا نه؟اصلا چیزی به نام فلسفه داریم با نه ؟ می دانید که من معتقد نیستم که ما در اسلام فلسفه داریم . اگر در اسلام حکمت داریم ، این دعواها هم نکنید که ابن سیناو علامه طباطبایی داشتید و امروز هم کیا و کیا را داریم . این حرفها بحثش تمام شده و به اینها جواب دادیم . صریح هم حرفمان این است که مفاهیم بنیانی و پایه و عمیقی اینچنین اگر ضرورت دارد از زبان یونانی باشد به زبان قرآنی می آمد . اگر شما واقعا می گویید فلسفه حکمت است ، خوب چرا نمی گویید حکمت؟ می گویند ما دعوای لفظ ندایم.فلسفه از آرخه شروع می شود .از آرخه که شروع شد به تخنه می انجامد . چون یک درخت است . بذرش در آرخه است و اون میل به نا مستوری منتج می شود به تخنه .در میوه منتج می شود به برگ که شما بهش هنر می گویید . این درخت  کجای دین قرار داره؟ من پیدا نکردم . معنیش این است که در هزار سال گذشته عمده ی متفکرانی که در جامعه ی اسلامی می شناسید ، خرد بشری ( یعنی ارسطو افلاطون  که عمدتا بشر اسیر این دو هستندرا  ) آوردند بعد قرآن. و احادیث و روایات را بردند ذیل اون . یعنی اول خرد بشری که محصول فرآیند ذهن بشراست  را گرفتند و بعد مابه ازای آن و مصداق هایش را اینجا پیدا کردند . مسیرما بر عکس است . ابتدا ما  تکلیفمان را با مفاهیم قرآنی مشخص می کنیم، اگر چیزی در این زمینه با قرآن بود آن را مبنا قرار می دهیم . مساله مهمی مثل انسان که اشرف مخلوقات است . یا مثلا ا گر ذهن یک مساله ی مهمی بود در قرآن می آمد . ولی ذهن در قرآن نیست.ممکن است شما بفرمایید ائمه این را فرمودند و بنده می گویم در احادیث  و روایات احتمال تحریف است یا در آیات ؟ اول از لحاظ معرفتی جای پامان را محکم بگذاریم .

لذا وقتی منتقد سینما می شویم  و بعد می خواهیم دکترین در سینمارا  تبیین کنیم ، بعد می خواهیم بن مایه ی هنر در فلسفه ی هنر ببینیم و تمام این چارچوب ها را می خواهیم نگاه کنیم می بینیم که ما در میدان خیال عمل می کنیم و صریح قران پنبه را زده است و صریح می گوید خدا دوست ندارد کسانی که این گونه خیال می کنند .  شما می دانید که کار سینما خیال و ایجاد و تولید احساس است . مطمئنم که ایجاد شک برای شما  می کند  .یعنی چی ؟ حافظ شعر گفته ، امام راحل شعر گفته ، حضرت امیر شعر گفته ، یعنی چی خیال را باید بزنیم ؟

همه ی بزرگان نظام می گویند از سینما میشود استفاده کرد .بنده مخالف این نیستم که میشود استفاده کرد .اما بحث ما این است که منتقدمان یک جایی به التقاط نیفتد و بعد بگوید سینمای دینی داریم . مثل بزرگانی در نظام که حالا به التقاط افتادند. یک روزی ما با ربا در افتادیم .حکم خداست.خداصریحا گفته لاتاکل الربا . و بعد گفته است که این جنگ با خدا و رسول خداست. این را ول کردند و یه عده ای از دوستان شورای فقهی بانک مرکزی هستند.( ما  در اینجا نیزکریتیک می کنیم. نقد می کنیم .این هم تحلیلش.این هم آنالیزش. می گوییم این است.) بعد می ببنیم مراجع عظام تقلید می گویند رباست.شورای نگهبان در نماز جمعه می گوید رباست . کمسیون اقتصادی مجلس می گوید رباست . و بعد یک شورای فقهی در بانک مرکزی پیدا می شود و می گوید نه خیر ربا نیست . آنجا شما به التقاط می افتید .چون کلمه ی بانک که یعنی نیمکتی که پشت آن ربا داده می شود ، این را می چسبانید به اسلام و می گویید یک قانون به نام بانک داری اسلامی داریم .شما اگه به جای منتقد هنری منتقد اقتصادی باشید ، اول از ترمینولوژی مفاهیم شروع می کنید . می روید و می بینید که معنی واژه ی بانک یعنی ربا.صندلی و نیمکتی که پشت آن ربا داده می شود . خوب شورای فقهی شما معنی کلمه ی بانک را می داند؟ اگر می داند چطور ممکن است کسی که درجه ی فقاهت دارد ، این را به پشت این بچسباند؟ شک وارد می شود.برای اینکه  در این سطح به التقاط نیفتید ، اول تکلیف خود را مشخص کنید که برای پدیده ای در فلسفه ی هنر یعنی دکترینال سینما صحبت می کنید . و این پچدیده سر و کارش با خیال است و هنوز هم برای ما قطعی نشده است که می توان از این ظرفیت استفاده ی حرفه ای کرد ! مادر زمین انسان غربی و با اندیشه ی انسان غربی بحث و فحص می کنیم.

هنوز برای ما محرز نیست که ما چقدر اجازه داریم به خیال دامن بزنیم ! بخشی از ساعات روز مردم را در سریال ها و فیلم های سینمایی در فضای تاریک سینما ها و در فضای رسانه ای با خیال و فرآورده های خیال می توانیم گرم کنیم؟

اما چرا اجبار داریم در این مساله بحث کنیم؟من زمینه ی این اجبار را در بحث مقدماتی می گویم و بعد در بحث دکترنال می شوم .

الان در یک شرایطی قرار داریم که به آن عصر پروار ذهن می گویند. در این عصر نکته ای که باید مد نظر شماباشد این است : ما در این عصر پنج تا نسل را معرفی می کنیم .

1-نسلی که در 1300 به دنیا آمده است . الان 90 سالش هست .

2- نسلی که در 1320 به دنیا آمده و فرزند قبلی است و الان 70 سالش است

3- نسلی که در 1340 به دنیا آمده و او هم مثلا 40 یا 50 سالش هست

4- نسلی که در 1360به دنیا آمده که الان 30 ساله است . 

5- نسلی که در 1380 به دنیا آمده الان 10 ساله است .

این روند را خیلی زیر و روش نکنید و اشکال هاش را درنیارید چون برای تقریب به نظام فکر شما  است که مشخص بشود ما کجاییم ؟ چه اتفاقی از نظر معرفت دارد می افتد؟

در علوم انسانی زمینه ی فکر کردن ما با مفاهیمی است که می دانیم . آدمی که در روستا زندگی می کرد کلا هزار تا واژه بیشتر نمی دانست . این هزار واژه محدود بود . هر قدر شما میزان واژه های دقیقی که در زبان می دانید بیشتر باشد امکان این که شما معرفت حرفه ای تری داشته باشید بهتر است . به خصوص اگر دانشجوی علوم انسانی هستید راز تقویت ضریب معرفت سالم در خودتان را در نکته ای ببینید به نام تبیین مفاهیم متعدد در زبان های مختلف که به کار شما می آید. آن هم به شکل عمیق و ریشه دار .

یک نکته: ما متاسفانه از این ظرفیت سه گانه ای که داریم استفاده نمی کنیم. ما فارس زبان هستیم ، زبان دینی ما هم زبان عربی است ، علم رایج غربی هارا هم که در زبان انگلیسی بررسی می کنیم . پس سه زبانه ایم . برخلاف عرب که دو زبانه است وعلم رایج غربی به اضافه ی زبان خودش.

ما یک ظرفیت بالایی داریم . شرایط سه زبانه داریم واما استفاده ی خوبی نمی کنیم .

نفر اول در تقسیم بندی فوق، هزار تا واژه بیشتر نمی داند.ما اینهارا بررسی میدانی کردیم . میزان موارد دراماتیکی که فکر کنیم می توانیم در زندگی اش سراغ بگیریم و آشناست یکی قصه ی حسین کرد شبستری ،امیر ارسلان نامدار ، و همچنین نقال روستاشان گاهی قطعاتی از رستم و سهراب و تاسوعا عاشورا هم پرده ای روی دیوار می زدند و داستانهایی از کربلا را می شنیده است . تعداد داستان هایی که این فرد می دانسته است، بسیار بسیار محدود است . پس دوتا عامل معرفتی : یکی میزان ابعاد اون داستان ها و یکی تعداد واژگان. اما این فرد با 4نسل بعدش از نظر میزان آب یا غذایی که مصرف می کند فرقی ندارد . یعنی همه ی اینها روزی 5 یا 6 عدد لیوان نیاز دارندیا چند بشقاب غذامصرف می کنند . جسم این پنج نسل تفاوتی نکرده است . اما آن چیزی که تغییر کرده مفهوم مهم ظرفیت معرفتی است .

آدم دوم که در سال 1320 به دنیا آمده سواد داره و رفته مدرسه و دوره ای است که رمان ها ی گسترده ای از زبان های غربی ترجمه شده است و تعداد زیادی داستان کلاسیک از کتب خودمان می داند. مثل شاهنامه ی فردوسی و حجم گسترده ای از آن رمان ها را می خواند . مثلا پنجاه عدد رمان در طول عمرش می خواند . مثلا دوجلدی بی نوایان ویکتورهوگو که هزار و دویست صفحه است، دوجلدی جنگ و آشتی   لون تولستوی و  سه تفنگدار و ... . حجم معرفت این فرد از نظر میزان واژگانی که می داند، فرض کنید دوهزار واژه است و این شخص یک شغل عادی داشته است و میزان سواد از پدرش بیشتر بوده و میزان داستان های بیشتری را می دانسته است وقتی بتواند نگاه چخوف را مد نظر داشته باشد و مسائلی از این دست ، امکان تخیل بیشتری داشته است.

به نسل سوم که از این گروه می رسیم یعنی کسانی که دهه ی چهل به بعد به دنیا آمده اند مثل ما ، وضعیت متفاوت است . حالا دیگر سالن های سینما زیاد شده است ، صنعت سینما در ایران امکان ظهور و بروز پیدا کرده ، فیلم های سینمایی متعددی وارد و دوبله شده است . همان آثار قبلی را که نسلی قبلی خوانده بودند ما این امکان را داشتیم که دوساعت در پرده ی سینما ببینیم . فرض کنید ما دو ساعت یک فیلم می دیدیم ولی نسل قبلی باید در عرض دوسه هفته یک کتاب داستان را می خواند . پس سال که 50 هفته است هفته ای یک جلسه سینما می رفتید ، می شد 50 هفته یعنی 50 فیلم سینمایی و 50 تا رمان. و با ضرب و زور صدا و نور و .. کیفیت القاء بهتری از مفاد آن رمان بدست  می آمد .

حالا این نسل تعداد واژگانش بیشتر بود.

نسل چهارم که مدنظر ماست و سال 60 به دنیا آمده است . این نسل الان سی ساله است .موقعی که ما این مطالعات را شروع کردیم در سال 86 و 87 نکته  ی مهم این بود که دوگروه مطالعاتی داشتیم . یکی دانشجویان خوابگاهها بودند و یکی خانم های خانه دار این سن که نماینده ی مخاطب سنتی بودند که در معرض شبکه های ماهواره ای اینترنت و ... نیستند . آن خانم سنتی را این گونه بررسی می کردیم که این خانمی که فرزند دارد ، با شوهرش زندگی می کند  و دسترسی به ماهواره و اینترنت ندارد ، در طول سال 1200 قسمت فیلم و سریال از تلویزیون خودمون می بیند .از 360 روز 60 روز آوانس می دهیم. اگر هر شب چهار سریال شبکه ی یک و دو سه و شبکه پنج را ببیند، حالا 4 را ضرب در 300 می کنیم می شود 1200 . ما باز  300 قسمت به این خانم آوانس می دهیم .می شود 900 قسمت در سال. سال 50 هفته است هفته ای دو تا فیلم سینمایی از تلویزیون خودمان نیز می بیند و می شود 100 فیلم سینمایی . و با قبلی ها می شود هزار قسمت فیلم و سریال .

یک خانم خانه دار با رگه های سنتی هزار قسمت فیلم و سریال می بیند .

همین مورد موقعی که درباره ی دانشجوها بررسی می کردیم متوسط 2500 قسمت سریال خارجی توسط دانشجو دیده می شود.

نکته ی مهم تر این بود که این سریال ها در کشور خود هدف به صورت مرتب سالی یک بار یک سیزن ساخته شده است و هفته ای یک بار پخش شده و مردم فرصت داشتند تا هفته ی دیگر این را هضم کنند.کشش ها کنش ها ، مناسبات عاطفی و ... در این فیلم ها ضربه ی روحی به انسان وارد می کند . چه شق مثبت چه منفی . امادانشجوها در عرض یک هفته یا یک ماه تمام اینهارا می بیند . تمام این تاثیر و تاثرها روی این وارد می شود .

دیروز،امروز،فردا با موضوع سریال های ماهواره ای با حضور دکتر حسن عباسی + دانلود

حسن عباسی

برای دریافت کلیک کنید

فیلم برنامه «دیروز،امروز،فردا» با حضور حسن عباسی و با موضوع سریال های ماهواره ای با فرمت موبایل (3gp) و با اندازه 28 مگابایت

نقد و تحلیل برفیلم‌ها و سریال‌های هالیوودی; سریال قهرمانان Heroes

هالیوود بعد از سینما به سریال سازی استراتژیک روی آورده است.سریال هایی همچون لاست ،24،فرار از زندان،جریکو و... سریال هائی هستند که تلویزیون استراتژیک را تشکیل می دهند.حسن عباسی در سلسه جلسات چهارشنبه های فرهنگسرای ارسباران با عنوان «نقد و تحلیل بر فیلم ها و سریال های هالیوودی» به بررسی مولفه ها،ساختار و زوایای پنهان این سریال ها پرداخته است.

heroes

برای دریافت کلیک کنید

کل تحلیل سریال قهرمانان(Heroes) باکیفیت 24kbps و با اندازه 15.90 مگابایت (کیفیت 18kbpsو اندازه 11.39مگابایت )

قسمت اول تحلیل سریال قهرمانان(Heroes) باکیفیت 18kbps و با اندازه 3.62 مگابایت

قسمت دوم تحلیل سریال قهرمانان(Heroes) باکیفیت 18kbps و با اندازه 4.19مگابایت

قسمت سوم تحلیل سریال قهرمانان(Heroes) باکیفیت 18kbps و با اندازه 3.63 مگابایت

تحلیل سریال ماوراء طبیعه (Supernatural) دکتر عباسی + دانلود

[تصویر: 65269532397430468497.jpg]

برای دانلود تحلیل سریال ماوراء طبیعه (Supernatural)

توسط دکتر عباسی بر روی عنوان هر بخش کلیک کنید :


قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم


دانلود فایل صوتی برای دوستانی که سرعت پایین دارند

برنامه راز اجرا شده در 17/11/1389 با حضور دکتر حسن عباسی + دانلود

[تصویر: 77354971358049155651.jpg]

برنامه راز اجرا شده در 17/11/1389 با حضور دکتر حسن عباسی

موضوع : انقلاب اسلامی و جهان های موازی شب اول

دانلود با کیفیت بالا

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

دانلود با کیفیت خوب



قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم


دانلود فایل صوتی برنامه :



دانلود فایل صوتی

 

دانلود برنامه راز با حضور دکتر عباسی 89/11/18 شب دوم

موضوع : انقلاب اسلامی و جهان موازی

در این برنامه کلیپ هایی از فیلم inception و سریال Fring نمایش و تحلیل شده

لینک دانلود سایت MediaFire با قابلیت resume : کیفیت خوب و حجم کم



قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

نقد و تحلیل برفیلم‌ها و سریال‌های هالیوودی; سریال واحد (The Unit)

هالیوود بعد از سینما به سریال سازی استراتژیک روی آورده است.سریال هایی همچون لاست ،24،فرار از زندان،جریکو و... سریال هائی هستند که تلویزیون استراتژیک را تشکیل می دهند.حسن عباسی در سلسه جلسات چهارشنبه های فرهنگسرای ارسباران با عنوان «نقد و تحلیل بر فیلم ها و سریال های هالیوودی» به بررسی مولفه ها،ساختار و زوایای پنهان این سریال ها پرداخته است.

the unit

برای دریافت کلیک کنید

کل تحلیل سریال واحد(The Unit) باکیفیت 24kbps و با اندازه 16.90 مگابایت (کیفیت 18kbpsو اندازه 12.73 مگابایت )

قسمت اول تحلیل سریال واحد(The Unit) باکیفیت 18kbps و با اندازه 3.25 مگابایت

قسمت دوم تحلیل سریال واحد(The Unit) باکیفیت 18kbps و با اندازه 3.26مگابایت

قسمت سوم تحلیل سریال واحد(The Unit)باکیفیت 18kbps و با اندازه 3.25 مگابایت

قسمت چهارم تحلیل سریال واحد(The Unit)باکیفیت 18kbps و با اندازه 3.03 مگابایت  

نبرد تايتان‌ها؛ فيلمي آخرالزماني با رويكرد اسلام‌هراسی

در حالي قرار است فيلم سينمايي «نبرد تايتان‌ها» روز دوم فروردين سال 1390 از رسانه ‌ملي و شبكه سوم پخش شود كه اساسا اين فيلم با هدف‌گذاري عليه باورهاي ديني و اعتقادي مسلمانان ساخته شده است و در لايه‌هاي مياني فيلم به تخريب مباني مهم ديني نظير زير سؤال بردن اعتقاد به منجي آخرالزمان و ترسيم چهره‌اي پليد از وي و نيز ايران‌ستيزي را در خود نهفته دارد.

فيلم «نبرد تايتان‌ها» در واقع در قالب تصوير آمده بر اساس باورهاي اسطوره‌اي يونان است. اين فيلم اشاره به دعواي ميان المپ‌نشينان بعد از پيروزي بر تايتان‌هاي اوليه براي رسيدن به قدرت دارد. گرچه شكل داستان و روند داستاني فيلم همان‎گونه كه در اساطير يونان آمده رقم نمي‌خورد، اما موضوع فيلم خدايان المپ و دعواي قديمي قدرت ميان خدايان نسل دوم يا همان المپ‌نشينان است.
اسطوره‌هايي كه در فيلم در قالب خدايان ظهور و بروز دارند عبارتند از: زئوس و فرزندانش، پوزئيدون و هادس. اسطوره‌هايي كه از آنها به عنوان «نيمه‏خدا» ياد مي‌شود به آيو و پرسيوس مي‌توان اشاره كرد. اسطوره‌هاي ديگري كه از خون يا تكه‌اي از وجود اين خدايان به‏وجود آمده‌اند، عبارتند از: عقرب شاه و كراكن.

* خلاصه فيلم

داستان فيلم در دوراني رقم مي‌خورد كه انسان‌ها با خدايان زندگي مي‌كنند. خداياني كه در فيلم از آنها ياد مي‌شود فقط خدايان يوناني‌اند و بس. اين فيلم از ميان سه خداي معروف يوناني «زئوس، پوزيدون و هادس» به دعواي قديمي ميان زئوس و هادس اشاره دارد. زئوس سر برادرانش را كلاه گذاشته و خدايي آسمان را از آنِ خود كرده و در اين ميان سهم هادس قعر زمين و جهنم است. هادس كه از اين تقسيم‌بندي ناراحت و عصبي است در پي راهي براي قدرت يافتن بر كائنات است. قهرمان فيلم پسر نامشروع زئوس (پرسيوس) مي‌باشد كه نيمي انسان و نيمي تايتان است. پرسيوس به جنگ هادس و كراكن كه مخلوق هادس است، مي‌رود و با نجات بخشيدن به شاهزاده سرزمين المپيوس، نابود كردن كراكن و تبعيد هادس به اعماق زمين به كمك شمشير زئوس و شمشير غضب او كه در قالب رعد و برقي است خدايي، بقا و توانمندي زئوس را به او برمي‌گرداند و به مردم هم شادماني و صلح را هديه مي‌دهد.

* روايت قصه فيلم

مردمان عليه خدايان خود كه همه‏چيزشان را از آنان دارند، به علت نامهرباني و غضب ايشان شوريده‌اند. زئوس براي تنبيه مردم با همسر پادشاه آكريسيوس كه عليه او شورش و طغيان كرده بود، هم‏بستر مي‌شود. بر اثر همين رابطه نامشروع فرزندي به دنيا مي‌آيد كه نام پرسيوس بر آن نهاده مي‌شود. پادشاه آكريسيوس همسر و پسري را كه تازه متولد شده، به دريا مي‌افكند. سال‌ها از اين ماجرا گذشته و پرسيوس كه حالا جواني برومند است، با خانواده‌اي ماهيگير كه او را يافته بزرگ كرده‌اند، زندگي مي‌كند. سوار بر لنج كوچك هميشگي هستند كه به شهر آرگوس نزديك مي‌شوند. سربازان آرگوس مجسمه زئوس را تخريب مي‌كنند و در همين زمان ‌هادس بعد از كشتن اين سربازان لنج ايشان را هم نابود و غرق مي‌كند. هادس به عرش نزد زئوس مي‌رود و از او اجازه مي‌گيرد تا مردم را به خاطر اين سركشي تنبيه كند. خداي آسمان (زئوس) كه آدميان را آفريده، در فناناپذيري و قدرتمندي محتاج عبادت و نيايش ايشان است اما خداي سرزمين مردگان (هادس) كه زير زمين است، قدرت و بقايش را محتاج ترس مردم است. با اين ترفند هادس قدرت مي‌يابد و با آزاد كردن كراكن قدرت بلامنازع خدايان مي‌گردد. پرسيوس كه از حادثه غرق شدن نجات يافته و به سرزمين المپيوس راه يافته، به دستور پادشاه و به همراه تعدادي سرباز كاركشته به مصاف هادس مي‌شتابد. در ميان راه با آكريسيوس مواجه مي‌شوند كه اكنون آلت دست و ابزار هادس است. وقتي دست او را مي‌برند، عقرب‌هاي مهيب و غول‌آسايي از قطرات خون او متولد مي‌شوند كه تنها به كمك اجنه رام مي‌شوند. جن‌ها در فيلم با لباس باديه‌نشينان عرب بوده، به زبان عربي صحبت مي‌كنند و به عقرب‌ها دستور مي‌دهند: «اطيعوا الجن». همين اجنه در شفا بخشيدن به دست عقرب‏گزيده پرسيوس، همراهي تا باغ استيگا و پرسش از جادوگران، احضار كارون، گذر از سرزمين مردگان و رسيدن به معبد آتنا و كشتن مدوسا كمك كردند. البته آيو هم كه مانند پرسيوس يك نيمه‏خدا ولي مؤنث و هديه‌اي از جانب زئوس بود، در اين مسير خيلي به پرسيوس ياري رساند.

از اينجا به بعد در فيلم نوبت تك‌تازي پرسيوس است. او كه سر مدوسا را به همراه دارد، سوار بر اسب پرنده‌اي كه از جانب زئوس به سوي او آمده، به نبرد «كراكن» رفته و با سنگ كردن او توسط چشمان مدوسا و تبعيد هادس به قعر زمين و دنياي مرگ به كمك شمشير جادويي زئوس و صاعقه‌اي كه از آسمان بر دل هادس وارد مي‌آيد، پادشاهي زئوس را بر مردم دنيا تمديد مي‌كند و دنياي جديدي را كه آرزويش را پدر انساني‌اش كه او را بزرگ كرده بود و تمامي انسان‌ها داشتند، رقم مي‌زند.

* نقد و تحليل فيلم

كارگردان فيلم «لوئيس لتريئر» است كه قبلا فيلم‌هاي اكشني مانند «ترانسپورتر 1 و 2» و قسمت دوم «هالك» را كارگرداني كرده و فردي باسابقه است. اين فيلم كه محصول 2010 بوده و بازيگري چهره‌هاي سرشناسي چون سام ورتينگتون (پرسيوس)، ليام نيسون (زئوس)، جما آرتتون (آيو) و . . . را شاهد است، از نظر تكنيك‌‌هاي ساخت، بهره‌گيري از جلوه‌هاي ويژه، بازيگري شخصيت‌هاي درجه اول فيلم، همخواني موسيقي با متن روايي فيلم جزو فيلم‌هاي خوب و نسبتا قوي است، گرچه سه‌بعدي سازي و فروش فيلم با اين فرمت موفقيت چشمگيري نداشته است.
داستان فيلم به نوعي همان قصه موجود در اسطوره‌هاي باستاني است و اين از امتياز بديع بودن داستان و ايده مي‌كاهد. هرچند سعي شده با درج برخي كاراكترها و پيچ و خم داستاني مانند پيدا شدن سر و كله اجنه بيابان آن‌هم درست در لحظه نااميدي از پيروزي و سكانس ملاقات با جادوگران كمي قالب‏شكني شود اما روح كلي حاكم بر فيلم همان فضاي حاكم بر اسطوره‌هاي يوناني است.

با آنكه عوامل و تكنيك‌هاي ساخت، پيشينه شخصيتي هريك از بازيگران منتخب در نقش‌هاي اصلي، قوت و ضعف داستان و فيلمنامه و . . . در تحليل و نقد فيلم مهم هستند اما آنچه در شيوه تحليل و نقد محتوايي مهمتر از آن است، روند داستان و مؤلفه‌هاي خاص انتقال مفاهيم و الگو‌سازي است.

* تحليل محتوايي فيلم

اين فيلم از نظر معناگرايي در راستاي فيلم‌هايي چون «لژيون» (Legion) و «گابريل» (Gabriel) است. در هر سه اين فيلم‌ها به نوعي جبهه‌گيري و صف‌آرايي بشر را در برابر خدا و موجودي به نام خالق بشر و عالم بشريت شاهديم. گرچه محتواي هيچ‌يك از اين سه يكي نيست اما همه در يك راستا بوده و به نوعي حلقه‌هاي يك زنجير‌اند.
مسيري كه در «گابريل» با توهين به فرشتگان مقرب خدا و اعلام جنگ فرشتگان با خدا آغاز شد، در «لژيون» به اوج خود مي‌رسد و مايكل يا همان ميكائيل كه در فيلم گابريل جاي شيطان را گرفته بود و فساد و پليدي از جانب او بود در فيلم لژيون در برابر صف فرشتگان نازل كننده عذاب و برپا كنندگان رستاخيز مي‌ايستد تا از تولد كودك نامشروع يك پيش‌خدمت ساده به نام چارلي كه به همراه جمعي در يك فروشگاه ميان راه به نام آبشار بهشت گير افتاده‌اند، حمايت كند و نسل بشر را از خطر انقراض و آغاز رستاخيز كه شروع حكومت و ابتداي سلطنت خداست، بگيرد.
در اين فيلم ديگر اثري از خداي واحد و فرشتگان نيست. خداي واحد در فيلم جاي خود را به خدايان خُرد و ستيزه‌جويي داده كه براي به دست‌گيري قدرت مطلق و خدايي كائنات هر لحظه در نبرد و كشتار مردمان به‏سر مي‌برند.

* باستان‌گرايي از نوع يونان‌زدگي

آنچه از اول تا آخر فيلم به صورت متوالي در برابر ديدگان تماشاچي تكرار مي‌شود، اسطوره‌هاي باستاني و شرك‌آميز يونان است كه بزرگ‌ترين و برترين اين اسطوره‌ها خداي خلقت است كه به خداي آسمان شهرت دارد. در اين فيلم زئوس كه پدرش را اخته كرده و خود را خداي خدايان ناميده خدايگان عدل و داد معرفي مي‌كند كه تنها به دليل ناسپاسي بندگان اجازه مجازات به برادرش هادس مي‌دهد تا با اين مجازات بندگان به شأنيت و جايگاه خود پي ببرند و در مقابل خدايان صف‌آرايي نكنند.
البته فيلم در جاي ديگر به جفاي اين خداوندگار و هم‏خوابگي او با همسر آكريسيوس براي درس عبرت كردن قيام او براي تمام آدميان عليه خداوندي خويش اشاره دارد. اما فضاي كلي فيلم به‎گونه‌اي است كه تا آخر فيلم به خوبي‌هاي فراوان زئوس و علاقه بي‌حد و حصر او به نسل بشر اشاره دارد تا آنجا كه نگرفتن جان آكريسيوس و تنها بسنده‌كردن به آن عمل نامشروع و غيرانساني را هم به پاي اين دادگري وي و بشردوستي‌اش مي‌نويسد.
تقريبا اسطوره‌اي نيست كه در فيلم به آن اشاره شده باشد و ربطي به يونان باستان نداشته باشد. گرچه همين اسطوره‌ها را ميان اقوام و ملل ديگر چون روميان هم مي‌توان يافت اما آنچه از سير تطور اسطوره‌ها برمي‌آيد همين اسطوره‌هاي يوناني هستند كه نام عوض كرده با هويتي جديد به ملت‌هاي بعد از خود و تمدن‌هاي همسايه چون روم راه يافته‌اند.

* ريشه اومانيسم در يونان باستان

بيش از آنكه تقدم تمدن يونان بر روم و ساير تمدن‌هاي بعد از يونان مهم باشد، شكل و شمايل اسطوره‌هاي يوناني و خدايان ايشان مهم است. با كمي مطالعه در فرهنگ اديان باستاني مي‌توان به راحتي دريافت بيشتر اسطوره‌ها و الهه‌هاي آنها چهره و پيكري غيرانساني دارند و بيشتر شبيه مظاهر طبيعت، حيوانات و تركيبي از برخي از اينها هستند. در اين ميان آنچه خيلي برجسته مي‌نمايد، شكل و شمايل انساني خدايان باستاني يونان است. در واقع مي‌توان گفت بشرگرايي افراطي و تقدس بخشي به انسان و بالا بردن او تا حد خدايي تنها در يك تمدن بسيار برجسته است و اين تمدن همان يونان باستان است. اين فيلم هم به همين مسئله به خوبي اشاره دارد و انسان معيار فيلم كه با كاراكتر شخصيتي پرسيوس شناخته مي‌شود، نيمي خدا و نيمي انسان است و از همين رو است كه خدايي در خون او بوده و قادر به انجام كارهايي است كه از عهده ديگران ساخته نيست.

* نسل ويژه؛ فرزندان خدا

اين فيلم هم مانند قريب به اتفاق فيلم‌هاي منجي‎گرايانه هاليوود عناصر ويژه‌اي را براي منجي خود قائل است كه ديگر كاراكترهاي فيلم از داشتن آن عاجزند و اين همان نقطه افتراق قهرمان داستان از شخصيت‌هاي جنبي قصه است هرچند حضوري بسيار پررنگ در فيلم داشته باشند.
نسل قهرمانان هاليوود كه گاه با نشان خون اصيل در برابر مغول‌ها يا همان افراد بي‌استعداد و عادي جامعه در فيلم‌هايي چون «هري پاتر» به چشم مي‌خورند، شبيه اين نشان‌ها را در كارتون و فيلم «شگفت‌انگيزان» و «چهار شگفت‌انگيز» نيز به وضوح مي‌توان يافت. در برخي فيلم‌هاي ديگر داشتن قدرت جادو و تسلط بر محيط پيرامون نشان ويژه و اختصاصي شخصيت اصلي فيلم است كه نمونه اينها را در «جمجمه‌هاي دوست داشتني» و «شاگرد جادوگر» مي‌بينيم.
در اين فيلم شاخصه بارزي كه پرسيوس به عنوان قهرمان قصه دارد و ديگران از داشتن آن عاجزند صفت فرزند خدايگان بودن و ويژگي نيمه خدايي وي است. همين خصيصه او را تا آنجا پيش مي‌برد كه بر همه مسائل و مصائب پيروز مي‌شود و خداي سرزمين مردگان را به كمك شمشير زئوس به قعر جهنم مي‌فرستد و آسايش و شادي را براي مردمان هديه مي‌آورد.
نكته قابل ذكر اينجاست كه تنها او نيست كه از اين موهبت بهره‌مند است. «آيو» كه از جانب زئوس نگهبان او در آخر سر هم همسري است كه زئوس براي او هديه كرده نيز داراي اين ويژگي است و اين دو كه به نوعي شخصيت مثبت و مهم داستان هستند از يك ويژگي مشترك بهره دارند.

* الهيات مشركانه يوناني به‎جاي توحيد

در افسانه‌ها و اسطوره‌هاي يونان آنچه در ابتداي خلقت موجود بود و از آن ساير مخلوقات به‏وجود آمد، خدايان قدرتمند و جاه‌طلبي بودند كه كار هميشگي‌شان دسيسه و نيرنگ براي به دست آوردن قدرت خدايي عالم بود. اين خدايان براي آن‌كه نزاع كمتري با هم داشته باشند، قدرت را ميان خود تقسيم كرده بودند اما باز هم زياده‌خواهي و شهوت‌راني آنان را به سوي توسعه قلمرو خويش و تعدي به قلمرو خدايان ديگر كه رقباي او بودند مي‌شد. آنچه از اول تا آخر فيلم بيش از هر چيز ديگر بيننده با آن روبرو است، همان داستان دسيسه خدايان براي به دست آوردن قلمرو و رعاياي خدايگان رقيب است.
در الهيات اسطوره‌اي يونان هر خدايگاني قدرت، قلمرو، رعايا و قانون ويژه‌اي براي خود دارد. در اين باور برخي بلايا با دعواي ميان خداوندان توجيه مي‌شود درست همان چيزي كه در فيلم هم القا مي‌شود مانند رها شدن كراكن توسط هادس به بهانه تأديب مردم اما در واقع براي به دست گرفتن ملك و ملكوت از دست زئوس.

* منجي زنا‌زاده

آنچه در بسياري از فيلم‌هاي مهم، استراتژيك و آخرالزماني هاليوود به ويژه در سال‌هاي اخير بيش از پيش به چشم مي‌خورد، معرفي موعود و منجي به عنوان يك فرد عادي و حتي انساني پست و پست‎فطرت از درون جوامع غربي است كه تنها ويژگي او تهور و نترسي، باور به توانستن، ايمان به قدرت درون و كشف آن توسط ورزش‌ها و آئين‌هاي ورزشي - عرفاني شرق و . . . است. گاه هاليوود پستي را به نهايت مي‌رساند و شخصيت منجي آخرالزمان را فردي معرفي مي‌كند كه نه‏تنها از افراد جامعه از نظر ويژگي‌هاي اخلاقي و انساني بالاتر نيست بلكه حتي در نهايت ذلت و خواري است و حتي ريشه و عامل تولد او هم مطابق هيچ دين و آئيني صحيح، قانوني و شرعي نيست.
«پرسيوس» كه منجي فيلم و موجودي نيمه‌خداست، نه‏تنها به خاطر نسبتي كه با خداي آسمان دارد، معنوي و روحاني نيست بلكه فيلم تعمد دارد تا او را فردي خشك، خشن و بي‌روح معرفي كند كه از رابطه نامشروع زئوس با همسر يكي از پادشاهان زميني متولد شده بود. اين اولين فيلمي نيست كه در آن تصريح به زنازادگي منجي مي‌شود و يقينا آخرين آن هم نخواهد بود. از جمله فيلم‌هايي كه در آن منجي از راه نامشروع متولد مي‌شود، مي‌توان به فيلم «لژيون»، «2012» (Doomsday) و . . . اشاره كرد. شايد علتي را بتوان براي اين كار يافت و آن اينكه هاليوود با مخاطباني در ارتباط است كه به آئين مسيح معتقد‌اند و عيسي‎بن مريم(ع) را مسيحاي موعود و منجي آخرالزمان مي‌دانند كه قرار است از آسمان بازگردد، اما همين مسيحا در نگاه يهوديان لجوج جز دجالي بيش نبود كه خود را مسيحا ناميد. آنان كه تحمل وي و آئينش را نداشتند، انگ رابطه نامشروع به مادر او زدند و فرزندش را كه معجزه خدا و پيامبري اولوا العزم بود، كودكي نامشروع خواندند. اين مسئله در بسياري از فيلم‌ها به صورت نامحسوس و غيرمستقيم و گاه به صورت مستقيم و در قالبي هتاكانه مانند فيلم آخرين وسوسه مسيح ساخته مارتين اسكورسيزي تكرار مي‌شود و به مسيحيان جهان و به ويژه ايالات متحده كنايه زده مي‌شود كه: منجي‌اي كه شما از آن دم مي‌زنيد، فردي است كه از راه رابطه نامشروع پا به اين دنيا نهاده است.
اين فيلم در اين نوع از توهين به حضرت مسيح گوي سبقت را از فيلم‌هاي مشابه برده زيرا در اين فيلم تصريح به هم‎خوابگي خداوندگار با زني از انسان‌ها و تولد كودكي كه منجي است و با آنكه از خواندن و دعا به درگاه خداي پدر بيزار است، اما در نهايت ملك او را از دست خداوندگار شيطاني و پستي چون هادس نجات مي‌بخشد و در سكانس پاياني فيلم زئوس به او مي‌گويد: گرچه تو خدايي را نپذيرفتي و مي‌خواهي در قالب انسان زندگي كني اما مردمان به خاطر فداكاري و ايثار تو و اينكه ايشان را از دست موجودي پليد مانند هادس نجات بخشيدي، خواهند پرستيد. اينها كه كنار يكديگر قرار مي‌گيرند، يادآور مؤلفه‌هاي مسيحي مي‌شوند كه صهيونيسم تلاش دارد وي را دجال معرفي كند.

* ايران‏ستيزي

چهل دقيقه از ابتداي فيلم مي‌گذرد. پرسيوس و دوستانش در تعقيب آكريسيوس هستند كه اكنون آلت دست و ابزاري براي پيشبرد اهداف هادس شده است. از دل كوه و دشت به ورودي دروازه اديان مي‌رسند بعد ستون‌هاي به‏جا مانده از تخت جمشيد را مي‌بينند. وقتي كمي جلوتر مي‌روند نشان «پرسپوليس» يا همان اسب دوسر كه بايد روي سرستون باشد روي زمين افتاده. صحنه، نشانه‌ها و نمادها به گونه‌اي است كه بيانگر سرزمين ايران است.
عقرب‌هاي غول‌آسايي هم كه از خون ريخته‏شده آكريسيوس روي زمين به‏وجود آمده‌اند، شايد اشاره به اسطوره‌هاي ايراني باشد. مطابق اين افسانه‌ها وقتي اهريمن در كالبد جوان ظاهر مي‌شد، لباسي بر تن داشت كه پر از عقرب بود. اين كه عقرب از دل خاك ايران مي‌جوشد، شايد كنايه از اهريمني‌بودن ايران از نگاه هاليوود باشد.
البته اين نكته فراتر از احتمال است و فيلم‌هاي بسياري كه ضد ايران در هاليوود ساخته مي‌شود، نشان عداوت و كينه سرشار و هميشگي سردمداران اين شهرك‌هاي صهيونيستي با ايران اسلامي است. نمونه اين دشمني‌ها را در فيلم‌هايي مانند «بدون دخترم هرگز!»، «سنگسار ثريا»، «كشتي‌گير» و . . . به وضوح مي‌توان يافت.

* شيعه‌ستيزي

از موارد ديگري كه در اين فيلم عليه اديان موضوع گرفته شده، جايي است كه پرسيوس که از معبد آتنا و از نزد مدوسا زنده بازمي‌گردد، دوباره با آكريسيوس كه توانسته بود از دست او بگريزد، روبه‏رو مي‌شود. قبل از اينكه پرسيوس بتواند كاري كند، آكريسيوس شمشير دوسري را كه در دست دارد، در قلب آيو فرو مي‌كند. با همين شمشير دوسر شمشير پرسيوس را از وسط دو نيم مي‌كند.
استفاده از شمشير دوسر در هيچ‏يك از فيلم‌هاي هاليوودي رايج نيست. تنها در يك فيلم هاليوودي كه كارگردان آن يك مسلمان سنّي‏مذهب به نام مصطفي عقاد است، اين شمشير به خدمت گرفته شده است و آن هم براي نشان دادن و به تصوير كشيدن شخصيت امير مؤمنان عليه السّلام. در فيلم «محمّد رسول الله(ص)» هيچ تصويري از امير مؤمنان نشان داده نمي‌شود و حتي بسياري از مناصب امير مؤمنان به زيد پسرخوانده رسول خدا داده شده است. اما در جنگ احد وقتي مي‌خواهد رشادت حضرت امير را به تصوير بكشد، از مولاي متقيان تنها به نشان دادن شمشيري دوسر بسنده مي‌كند. اين شمشير كه بيانگر ذوالفقار است، به جاي داشتن دو لبه تيز كه در واقع اين‎گونه بوده، به شكل تحريفي نشان داده شده و دو سر جدا از هم دارد.
گرچه در واقع ذوالفقار به اين شكلي كه هاليوود ترسيم كرده، نيست اما وقتي تنها شكل عرضه‏شده است، اين شمشير نشان‌گر فردي است كه آن را در دست دارد و گنجاندن چنين شمشيري در فيلم نبرد تايتان‌ها آن‌هم بعد از تخريب چهره ايران و ايران‏ستيزي چيزي جز اسلام‎ستيزي آن‎هم از نوع ستيز با اسلام جهادي و اسلام قيام و شهادت نيست. آيا شخصيتي برتر و بالاتر از امير مؤمنان در دفاع از اسلام يافت مي‌شود؟ چرا غرب نبايد در تخريب ريشه اسلام جهاد و شهادت و سياه‎نمايي آن نكوشد؟! مگر جز عليّ‎بن ابي‎طالب مقتداي ديگري براي اسلام قيام و انتظار وجود دارد؟ مقتدايي كه تنها او شايسته است امير مؤمنان خطاب شود و لاغير!

* جن يا عرب

در سكانس تخت جمشيد وقتي چند عقرب جديد به سوي پرسيوس و ياران خسته‌اش مي‌آيند، موجوداتي عجيب و غريب به كمك اين گروه به‎اصطلاح پهلوان مي‌شتابند كه از آنان با عنوان ديجن «Dijnn» يا قاتلين بيابان ياد مي‌شود. اين موجودات، لباس عرب‌هاي باديه‎نشين بر تن دارند، به زبان عربي صحبت مي‌كنند و مركب‌هايشان شتر است.
جدا از كمكي كه به پرسيوس و دوستانش در انجام مأموريتشان مي‌كنند و در همين راستا سركرده اجنه در معبد آتنا جان خويش را فداي آرمان پرسيوس مي‌كند، نكته‌اي كه قابل تامل است همبستگي نمادهايي مانند بيابان، شتر، لباس عربي، عمامه و برخي نمادهاي عربي - اسلامي با اسلام در هاليوود است. در اين فيلم اجنه كه با لباس اعراب بدوي ظاهر مي‌شوند و در كنار عقرب‌هاي غول‌آسايي كه رام كرده‌اند، مركب اصلي ايشان شتر است به نوعي نماد اسلام تسامح و حتي بالاتر نماد اسلام ناب آمريكايي است كه به جنگ خدا مي‌رود و از اسلام چيزي جز لباس و شترش را ندارد اما فرهنگ و باورش هماني است كه غرب در پي آن است. حتي در اين راه مي‌ميرد تا فرد برگزيده بشر به آرمان خويش برسد.

* جمع‌بندي

بنابر گزارش پايگاه اطلاع‌رساني امپاير آن‎لاين، عنوان قسمت دوم فيلم سينمايي نبرد تايتان‌ها، «خشم تايتان‌ها» يا «Wrath of the Titans» است و اين فيلم اكشن فانتزي در بهار سال 2012 ميلادي روي پرده سينماهاي سراسر جهان خواهد رفت. اين خبر و انتشار نسل سوم بازي خداي جنگ (GOD OF WAR) آن‎هم تقريبا همزمان با انتشار فيلم، نشان دهنده ادامه‌دار بودن اين پروژه و اهميت اين موضوع از سوي سازندگان هاليوودي آن است. فيلم نبرد تايتان‌ها در راستاي جا انداختن فرهنگ و باور به خدايان فيلمي انحصاري نيست. مشابه اين روند را به شكلي آرام‌تر و غيرمحسوس‌تر در فيلم «The Chronicles of Riddick» شاهديم.
حركتي كه غرب امروز در ميانه راه آن است، مبارزه با اديان توحيدي، مفهومي به نام خدا، مقدسات، فرشتگان، مفهوم نبوت و انبيا و هرچه كه قداستي بالادستي و فرابشري را به انسان معرفي كند. اين مبارزه كه قديمي‌ترين دعواي بشري است و همگان آن را با دعواي خير و شر و حق و باطل مي‌شناسند، امروز با جديدترين ابزار و با كمك تاثيرگذارترين رسانه‌ها و با قدرتي وصف‌ناپذير به حركت خود ادامه مي‌دهد.

** منابع

* دكتر فاطمي، افسانه طلاهاي المپ، دانشگاه ملي، يييي
* راجر لنسلين گرين، اساطير يونان، سروش، يييي
* ويل، دورانت. تاريخ تمدن، يونان باستان (جلد دوم) ترجمه اميرحسين آريان‌پور و ديگران. سرويراستار، محمود مصاحب. چاپ ششم، تهران: شركت انتشارات علمي و فرهنگي
* ژوئل اسميت. فرهنگ اساطير يونان و روم، ترجمه شهلا برادران، خسروشاهي. چاپ دوم: 1387 انتشارات روزبهان، چاپ فرهنگ معاصر
* جي.سي.كوپر. فرهنگ مصور نمادهاي سنتي، ترجمه مليحه كرباسيان، سال 1379، نشر فرهاد
* حسين توفيقي. آشنايي با اديان بزرگ
*فرهنگ اديان جهان ص 563

نويسنده: علي قهرماني

 مؤسسه علمي فرهنگي بهداشت معنوي

خبرگزاری فارس

نقد و تحلیل برفیلم‌ها و سریال‌های هالیوودی; سریال 4400

هالیوود بعد از سینما به سریال سازی استراتژیک روی آورده است.سریال هایی همچون لاست ،24،فرار از زندان،جریکو و... سریال هائی هستند که تلویزیون استراتژیک را تشکیل می دهند.حسن عباسی در سلسه جلسات چهارشنبه های فرهنگسرای ارسباران با عنوان «نقد و تحلیل بر فیلم ها و سریال های هالیوودی» به بررسی مولفه ها،ساختار و زوایای پنهان این سریال ها پرداخته است.

4400

برای دریافت کلیک کنید

کل تحلیل سریال 4400 باکیفیت 24kbps و با اندازه 16.30 مگابایت ( کیفیت 18kbpsو اندازه 12.22 مگابایت )

قسمت اول تحلیل سریال 4400 باکیفیت 18kbps و با اندازه 4 مگابایت

قسمت دوم تحلیل سریال 4400 باکیفیت 18kbps و با اندازه 4.32 مگابایت

قسمت سوم تحلیل سریال 4400 باکیفیت 18kbps و با اندازه 4 مگابایت

پشت پرده اسکار

:: گفت‌وگوی تفصيلي رجانیوز با سعید مستغاثی منتقد و کارشناس سینما ::

با توجه به برگزاري مراسم اسكار به نظر مي‌رسد فرصت مناسبي است تا به برخي زواياي پيدا و پنهان اينگونه مراسم پپردازيم. به عنوان سوال اول، هدف به‌پا دارندگان مراسمي چون اسكار،‌كن، ونيز، برلين و تبليغات جهاني در حواشي آن از نظر حضرتعالي چيست؟ ابتدا مختصري از تاريخچه اين مراسم‌ها و سپس اهداف اينگونه جشنواره‌ها را بفرماييد.‌

به عنوان مثال از جشنواره فیلم کن نمونه می آورم که در افواه عمومی، هنری ترین، ضد تجاری ترین و مستقل ترین جشنواره فیلم در جهان معرفی می شود! جشنواره ای که به جز خود آن شهر کوچک سواحل جنوب فرانسه (آن هم به مدد تبلیغات طراحان و تولید کنندگان انواع و اقسام مد لباس و لوازم آرایش و جواهرات)،در هیچ کجای دنیا مانند ایران متاسفانه مطرح نیست! برای تحقیق درباره این مدعا هم که شده، در هنگامه برگزاری آن می توانید سری به معتبرترین وب سایت های سینمایی جهان بزنید و ببینید واقعا این جشنواره موسمی در دنیای سینما تا چه حدی محل از اعراب دارد! 

جشنواره فیلم کن بر خلاف آنچه ادعا داشته و قرار بوده که اولا حامی سینمای مولف ارزشمند باشد، ثانیا در جستجوی صداهای مستقل فرهنگ های گوناگون برآید، ثالثا تجربه سینما به عنوان یک هنر(و نه صنعت) را در نظر بگیرد و رابعا دنیایی ایجاد کند که خودش را از درون نمایش فیلم هایش بشناساند(این عین جملاتی است که مدیر این جشنواره همه ساله آنها را بیان کرده و مضامین نزدیک به آن را به کررات می توانید در سایت رسمی جشنواره نیز بیابید) اما این فستیوال فیلم در طول تاریخ برگزاری خود (از 1946 تا امروز) علیرغم تلاشی که برخی دست اندرکارانش به خرج دادند، در واقع بیشتر حاشیه ای برای سینمای تبلیغاتی، ایدئولوژیک و تجاری غرب به خصوص آمریکا و به ویژه هالیوود به شمار آمده است، چنانچه از همان نخستین دوره و مکررا فیلم ها، ستاره ها و محصولات مختلف سینمای هالیوود بوده که در این جشنواره مورد توجه قرار گرفته و به همین علت بسیاری از آثار مهم تاریخ سینما و اساتید برجسته آن از کادر توجه این فستیوال به اصطلاح هنری به دور مانده اند. 

به عنوان مثال در میان لیست این به اصطلاح نخل طلایی ها از اینگمار برگمان(که کمتر کارشناس و منتقد سینمایی در هنری بودن فیلم هایش شک دارد) خبری نیست، همچنانکه از روبر برسون و حتی کریستف کیسلوفسکی که آنقدر سنگش را فرانسوی ها به سینه زدند! (بابت همین شرمندگی و بی اعتنایی به برگمان بود که در پنجاهمین دوره جشنواره کن خواستند نخل طلای نخل طلاها را به برگمان اعطا نمایند که او حتی زحمت رفتن به کن را هم به خود نداد و عطایشان را به لقایشان بخشید!) 

از کوروساوا هم تنها فیلم "شبح جنگجو" یا "کاگه موشا" (که آنهم در مراسم اسکار ستایش شد و انگار جوازش صادر گردید!) نخل طلا گرفته و از سایر شاهکارهای امپراطور در کارنامه کن نشانی به چشم نمی خورد و دیگر اینکه از فیلمسازان برجسته ای مثل ژان رنوار و یاساجیرو ازو و کارل تئودور درایر و ساتیا جیت رای و کنجی میزوگوچی و چارلز چاپلین و رنه کلر و ژان پی یر ملویل و فرانسوا تروفو و ژان کوکتو و...خیلی های دیگر هم در بین نخل طلایی ها و دیگر جوایز جشنواره کن اثری دیده نمی شود. 

چراکه جشنواره کن همواره در تیول کمپانی ها و موسسات بزرگ تجاری آمریکایی و تهیه کنندگان و ستارگان سینمای هالیوود بوده است، از همین رو علاوه براینکه این کمپانی ها به عنوان اسپانسرهای جشنواره هیچ فیلم و فیلمسازی را بر علیه منافع خود(بخوانید منافع ایالات متحده) برنمی تابیدند، همواره این گروهی از هنرپیشه های آمریکایی بوده اند که برگ برنده مدیران جشنواره کن برای جلب توجه رسانه ها و شرکت های تبلیغاتی و تبدیل سواحل کوزووات به بازار مکاره ای برای توریست ها و گردشگران خارجی به شمار آمده است. فرش قرمزی که در طول یازده روز برگزاری جشنواره، در اغلب ساعات روز محل نمایش انواع و اقسام مدهای لباس و آرایش و جواهرات شرکت های مشهور تجاری توسط بازیگران معروف است و مکان اصلی تجمع و توجه مهمانان و شرکت کنندگان و خبرنگاران و عکاسان محسوب می شود و آنچه کمتر اهمیت دارد همان سالن های نمایش فیلم است و جلسات گفت و گوی مطبوعاتی! 

این درحالی است که در مراسم اسکار (که اساسا هیچگاه ادعای هنری بودن نداشته و تبلیغات تجاری اش در صدر همه ادعاهای سینمایی قرار دارد)، در مقابل 4 ساعت و نیم مراسم اصلی اهدای جوایز، فقط 2 ساعت برنامه فرش قرمز اجرا می شود. به همه اینها اضافه کنید که هیاهو و سرو صدای جشنواره کن هم برای همین هنرپیشگان و ستاره های آمریکایی است که روی فرش قرمز ادا و اطوار درمی آورند و حاضرین هم برایشان سر و دست می شکنند. هنوز سال 2005 را از یاد نبرده ایم که چگونه روبرتو رودریگز با آن کلاه کابوی (برای تاکید بر فرهنگ آمریکایی) و آن لبخند تحقیر کننده همراه عوامل فیلم "شهر گناه" همچون:"بروس ویلیس" و "میکی رورک" و "جسیکا آلبا" و "بنسیو دل تورو " و...ساعت ها روی آن فرش قرمز، تمامی حضار را مقابل سالن دوبوسی کن سرکار گذاشته بودند. یا جرج لوکاس با سربازان امپراطوری اش و دارت ویدر و ناتالی پورتمن و هیدن کریستنسن و سمیوئل جکسن و...چندین روز همه جشنواره کن را به تسخیر خود درآورده بودند و در کنار آنها کوین بیکن و کالین فرث و ول کیلمر و رابرت داونی جونیور و اسکارلت جوهانسن و...دیگر هنرپیشگان هالیوودی و در این میان تنها چیزی که اهمیت نداشت مانور عوامل بهترین فیلم جشنواره بود و بازیگران فیلم های اروپایی و مستقل!)، همان گونه که سال قبلش هم دار و دسته "شرک" اعم از غول سبز و خر پرحرف و پرنسس فیونا و.... همه توجهات را به خود جلب کرده بودند. شاید از همین روست که مدیران جشنواره کن برخلاف همه قوانین و آیین نامه هایشان، برای فیلم های آمریکایی حق وتو فرهنگی هم قائل می شوند و حتی اکران شده هایشان را هم در بخش مسابقه اصلی خود شرکت می دهند! 

مثال ها متعدد است؛ فی المثل جشنواره کن سال 2003، فقط برای اینکه فرش قرمز از حضور تام هنکس بی بهره نماند، فیلم "قاتلین زن" را پس از اکران یک ماهه اش در سینماهای دنیا به بخش مسابقه راه دادند! و یا در سال 2005 همین اتفاق درمورد فیلم اکران شده "شهر گناه" پیش آمد که دو ماه پیش از نمایش در کن به نمایش عمومی درآمده بود! 

نکته شگفت آورتر اینکه گردانندگان جشنواره کن علیرغم همه ادعاهایشان مبنی بر برگزاری هنری ترین جشنواره دنیا و اینکه گویا آخر هنر سینما هستند، اما هر سال تعدادی از تجاری ترین آثار سینمای هالیوود را در برنامه هایشان قرار می دهند که این مورد در برخی موارد واقعا حیرت انگیز است، مثلا در پنجاه و نهمین دوره، دو فیلم "یونایتد 93" (پال گرین گرس) که یک ماه پیش از آن در سینماهای آمریکا اکران شده بود و "مردان ایکس: آخرین ایستگاه" (برت راته نر)، انتقادهای زیادی را حتی در میان محافل سینمایی آمریکایی به همراه داشت و گویا گردانندگان کن با هزینه بسیاری آن را به جشنواره خود آورده اند.  

این شگفتی درمورد ترکیب هیئت داوران (که قاعدتا بایستی اعضایش از بینش هنری کافی برخوردار باشند) بیشتر می شود، مثلا دوره ای در میان اعضای هیئت داوران اصلی و در کنار فیلمسازانی مانند امیر کاستاریکا و انیس واردا، به نام هایی مثل: "سلما هایک"(بازیگر درجه چندم مکزیکی الاصل) بر می خوریم. کفه این ترازو در سالی دیگر به نفع بازیگران تجاری بیشتر شده و برخلاف دوره هایی که همواره تعداد کارگردانان و فیلمنامه نویسان و نویسندگان بر بازیگران می چربیدند، از پنجاه و نهمین دوره به بعد، تعداد بازیگران (آنهم از درجه 2 و 3 به پایین) تقریبا 60 درصد اعضای هیئت داوران را تشکیل می دهد. در کن پنجاه و نهم بازیگرانی همچون "مونیکا بلوچی" (بازیگر نقش چندم برخی فیلم های آمریکایی مثل:ماتریکس و دراکولای برام استوکر و اشک های خورشید و بعضی فیلم های نه چندان معروف اروپایی)، هلنا بونهم کارتر (که به جز فیلم های تلویزیونی اخیرا فقط در فیلم های تیم برتن، نقش های حاشیه ای بازی می کند و یا به جای شخصیت های کارتونی صحبت می نماید)، سمیوئل ال جکسن (که هنوز معروفترین کاراکترش، "جولز" در فیلم "پالپ فیکشن " است و به جز آن فقط نقش های فیلم های پلیسی جنایی معمولی مثل "سه ایکس " و "مرد" و "مربی کارتر" و "اصلی" و "شفت" و...را از او به یاد داریم)، ژانگ زی ئی (بازیگر تازه به دوران رسیده هنگ کنگی که فیلم های اخیر ژانگ ییمو معروفش کرد و در فیلم "خاطرات یک گیشا" نقش دوم را برعهده داشت) و تیم روث (که برخلاف آنچه در بولتن جشنواره کن آمده بود، فقط یک فیلم غیر معروف" منطقه جنگی " را کارگردانی کرده و اصلا نمی توان وی را فیلمساز به حساب آورد، بازی هایش هم تقریبا در نقش های مکمل و کوچک بوده مانند آنچه در فیلم های "آب تیره "، "تفنگدار"، "سیاره میمون ها"، "هتل میلیون دلاری"، "پالپ فیکشن"، "وتل" و "راب روی " داشت) و... 

سالی دیگر نیز گل سرسبد بازیگران هیئت داوری کن، ایزابل هوپر و رابین رایت پن هستند که به هرحال بازیگران مولفی به شمار نیامده و اغلب در آثار تجاری سینمای آمریکا ظاهر شده اند.  

به این ترتیب ملاحظه می فرمایید هیچ بازیگر مولف و یا صاحب سبکی در میان داوران کن دیده نمی شود و آنچه بیشتر به نظر اهمیت داشته، چهره و عنوان تجاری بازیگرانی همچون "مونیکا بلوچی" یا "سمیوئل ال جکسن " و یا ایزابل هوپر و رابین رایت پن بوده تا بازهم توجه هرچه بیشتر رسانه ها و عکاسان خبری به فستیوال کن جذب شود و نه بیشتر. 

وجه دیگر جشنواره کن، گرایشات سیاسی آن به بعد غالب سیاسی – ایدئولوژیک امروز سینمای دنیاست که از هر فستیوال دیگری بیشتر توی ذوق می زند! از افتتاح جشنواره کن 59 با فیلم پر سر و صدا و صهیونی "رمز داوینچی" و ادامه اش با فیلم های سیاسی "غذای آماده ملی" از ریچارد لینک لتر و "سوسمار" ساخته نانی مورتی و همچنین حضور فیلم به شدت تبلیغاتی "یونایتد 93" که درباره سرنوشت یکی از هواپیماهای ربوده شد جریان 11 سپتامبر 2001 بود، گرفته که باج عیان مدیران جشنواره کن به سینمای پروپاگاندای آمریکا و نئو محافظه کاران حامی اش بود و موجب شگفتی ناظران سینمایی دنیا گردید تا آگراندیسمان اثر متوسطی همچون "پرسپولیس" (به دلیل وجه ضد انقلاب اسلامی آن) و کشاندن سازنده آن به داوری دوره بعد! (بدون هیچگونه سابقه سینمایی یا هنری!) و تا دو سال پیش که علاوه بر لارس فن تریر (با فیلم "ضد مسیح") حتی تارانتینو نیز با فیلمی سیاسی ایدئولوژیک به جشنواره آمده بود! 
 

می توان نتیجه گرفت که جشنواره هایی مثل کن علیرغم تبلیغات فراوان و شهرت هنری، کاملا در تیول کمپانی ها و موسسات تجاری چند ملیتی قرار دارند و از همین رو صبغه سیاسی تمام عیاری می یابند. چراکه سرنخ برگزاری این جشنواره ها در دستان همان کمپانی هایی می چرخد که زیرمجموعه تراست ها و کارتل های بزرگ آمریکایی هستند. چنان که در جشنواره ای مثل کن، اصل ماجرا روی فرش قرمز و با ستارگان هالیوود و مد لباس ها و مو و جواهرات اتفاق می افتد و درواقع آنچه در سالن دوبوسی کن اجرا می شود، فرع قضیه به شمار می آید. طبیعی است که اگر آن فرش قرمز نباشد و آن نمایش انواع و اقسام مد، جشنواره کن هم دیگر وجود نخواهد داشت. چون به گفته یکی از مدیران جشنواره، بیشتر هزینه های برگزاری جشنواره از محل تبلیغات و کرایه غرفه های مختلف فروش کنار ساحل و توریست هایی است که به این شهر کوچک ساحلی سرازیر می شوند و البته آنها هم صدقه سری همین ستاره های آمریکایی است که می آیند نه برای مثلا تماشای قیافه "لارس فن تریر" و لباس "شوهی ایمامورا" و موهای "پی یر رییسیان"! از همین رو بخش مهمی از انتخاب ها و فیلم ها و برگزیده ها بایستی جلب رضایت همان کمپانی ها و صاحبانشان را به همراه داشته باشد. صاحبانی که نه در کن، بلکه در نیویورک و واشنگتن و لندن و تل آویو دفتر و دستک دارند. 

جشنواره های دیگر گروه به اصطلاح A همچون ونیز و برلین نیز بسیار بیشتر از جشنواره فیلم کن در تیول کمپانی های آمریکایی بوده و هستند، مثلا فستیوال برلین امسال با فیلم قبلا اکران شده و آمریکایی "True Grit" افتتاح شد و تماشاگران به اصطلاح هنری پسند برلینی، ساعت ها در کنار فرش قرمز منتظر جف بریجز و مت دیمن و جاش برولین ماندند تا آنها را صدا بزنند و عکسی بردارند و امضایی بگیرند! 

ارتباط مراسم و جشنواره‌هاي چون اسكار و... با ساختار آمريكا و نظام سلطه چگونه است؟ نوع تعامل اينها به چه صورت است؟ يعني كجا اسكار به داد آمريكا مي‌رسد؟ به نظر مي‌رسد آمريكا و نظام سلطه در بزنگاه‌هايي از اينگونه مراسم براي تثبيت و توجيه سياست‌هاي خود استفاده مي‌كنند؟ مثال‌هايي از اين موارد در بزنگاه‌هاي تاريخي، جنگ جهاني دوم، ‌انقلاب اسلامي، جنگ سرد، پروژه ضد اسلامي گرايي، ‌حمله آمريكا به عراق و... 

واقعیت این است که مي‌توان مراسم اعطاي جوايز اسكار را جهاني‌ترين شكل يك نمايش محلي دانست كه با پروپاگانداي قدرتمندترين رسانه‌هاي بين‌المللي به هواخواهان و علاقمندان سينما در سراسر كره زمين، يك فستيوال فراقاره‌اي نمايانده شده است در حالي كه حدود 96 درصد كل جوايز آن، تنها به آثاري اختصاص دارد كه محصول آمريكا و انگليسي زبان هستند و در زمان و مدت خاصي در سينماهاي لس‌آنجلس به نمايش درآمده‌اند و فقط 4 درصد بقيه به فيلم‌هاي ديگر كشورها تعلق دارد كه آنها هم حتما بايستي در همان زمان و مدت خاص در يك يا چند سالن سينماي لس‌آنجلس، اكران عمومي يافته باشند. يعني فيلم‌هايي كه حتي در ديگر شهرهاي آمريكا به جز لس‌آنجلس بر پرده رفته اند حتي اگر آمريكايي هم باشند، اعتباري براي رأي دهندگان آكادمي اسكار ندارند. چنانچه در هر سال بسیاری از فیلم های مهم آمریکایی تولید می شوند ولی به دلائل مختلف از جمله نداشتن پخش کننده قوی(در حلقه مافیای توزیع و پخش سینماهای آمریکا)، در سینماهای لس آنجلس به اکران در نیامده و در نتیجه از قضاوت اعضای آکادمی اسکار دور می مانند. حدود و ثغور فراگیری مراسم اسکار مانند اين است كه فرضا مراسمي در شيراز برگزار شود و تنها قضاوت و جوايز خود را بر فيلم‌هايي بگذارد كه در اين شهر به اكران عمومي درآمده‌اند. (البته بر تفاوت‌هاي شيراز و لس‌آنجلس آگاه هستم!) 

به اين ترتيب خيل عظيم آثار سينمايي كه در ديگر كشورها توليد شده‌اند ولي در لس‌آنجلس اكران عمومي نداشته‌اند، جايي در اين مراسم ندارند ايضا فيلم‌هاي آمريكايي كه به سالن‌هاي سينمايي اين شهر مهم كاليفرنيا نرسيده‌اند. از طرف ديگر عليرغم نمايش هر تعداد فيلم از هر كشور كه در لس‌آنجلس به اكران عمومي درآمده باشند، فقط و فقط يك فيلم آنهم بنا به معرفي يك سازمان يا موسسه رسمي سينمايي در آن كشور مي‌تواند، مورد قضاوت اعضاي آكادمي علوم و هنرهاي سينمايي آمريكا قرار گيرد. 

به همين دليل بوده كه همواره در طول تاريخ سينما، بسياري از آثار مهم اين هنر در مراسم اسكار مطرح نشده‌اند. في‌المثل فیلم های معتبری مانند: «الكساندرنوسكي» (سرگئي آيزنشتاين)، «زمين» (الكساندر داوژنكو)، «اگتسومونوگاتاري» (كنجي ميزو گوچي)، «پاترپانچالي» (ساتيا جيت راي)، «رم شهر بي‌دفاع» (روبرتو روسليني)، «قاعده بازي» (ژان رنوار)، «زير بام‌هاي شهر» (رنه‌كلر)، «روز برمي‌آيد» (مارسل كارنه)، «حفره» (ژاك بكر)، «اورفه» (ژان كوكتو)، «يك محكوم به مرگ مي‌گريزد» (روبر برسون)، «ام» (فريتس لانگ)، «اردت» (كارل تئودور دراير)، «داستان توكيو» (ياساجيرو ازو)، «از نفس افتاده» (ژان لوك گدار)، «هيروشيما، عشق من» (آلن رنه)، «لولامونتز» (ماكس افولس) و... هيچگاه مدنظر آكادمي اسكار قرار نگرفتند.

از طرف ديگر حجم و شدت تبليغات كمپاني‌هاي بزرگ و رسانه‌هاي عظيم (كه در تيول هين كمپاني‌هاست) مهمترين و اساسي‌ترين عنصر مدنظر قرار گرفتن و قضاوت روي فيلم‌ها از سوي اعضاي آكادمي به نظر مي‌آيد. امتيازي كه طبعا نصيب محصولات همان كمپاني‌ها مي‌شود و از همين رو آثار سينماي مستقل معمولا هیچگونه سهمی در نظرگاه اعضاي آكادمي ندارند. در واقع نقش اصلی در قضاوت این اعضاء را بمباران عظيم تبليغاتي توسط رسانه‌هاي مختلف متعلق به كمپاني‌هاي اصلي، ايفا مي‌كند. کمپانی هایی چند ملیتی متعلق به کارتل ها و تراست هایی که نه تنها مالک و صاحب اغلب رسانه های مختلف در آمریکا بوده، بلکه گستره عظیمی از مراکز اقتصادی و نظامی از جمله کمپانی های نفتی و کارخانجات تسلیحاتی را در اختیار داشته و اساسا تعیین کننده اصلی سیاست ها و استراتژی ایالات متحده و سایر کشورهای هم پیمان محسوب می شوند. از همین رو یافتن خطوط مشخص ایدئولوژی آمریکایی با محوریت تفکر اوانجلیستی یا مسحیت صهیونی(که توسط رسانه های این کشور ساخته و القاء می شود)در میان فیلم های هرسال این مراسم کار چندان دشواری نیست.  

مطلب پوشیده ای به نظر نمی آید (حتی رسانه های خود آمریکا بارها اذعان داشته اند) که اکثر رسانه های خبری و کمپانی های فیلمسازی هالیوود توسط یهودیان وابسته به محافل صهیونیستی و یا اوانجلیست ها اداره می شود.(چراکه اساسا بنیانگذاران هالیوود و آکادمی اسکار یا از اشراف یهود مهاجر از اروپا بودند مانند لویی بی مه یر و سلزنیک و وارنرها و... و یا از پیورتن های مهاجر که جامه عمل پوشاندن به اندیشه های صهیونیستی را در دستور کار خویش قرار داده بودند و اوانجلیست های امروز حاکم بر آمریکا در واقع اخلاف آنها به حساب می آیند.) طبیعی است که اغلب مردم آمریکا از جمله اعضای آکادمی نیز از همین رسانه ها، خوراک روزانه شان را دریافت کرده و می نمایند.  

صرف نظر از اینکه در میان اولین اشراف مهاجر یهودی به آمریکا در اوایل قرن بیستم، بنیانگذاران صنعت سینمای آمریکا و هالیوود مانند:"لویی.ب. مه یر"، "سمیوئل گلدوین"، برادران وارنر، سام اشپیگل، ایروینگ برلین و... قرار داشتند، در حال حاضر نیز بزرگ ترين و مهمترین استودیوهای تولید و پخش و همچنین بخش اعظم آکادمی اسکار (که ویترین آن استودیوها محسوب می شود) در اختیار همین افراد و وابستگان آنها قرار دارد. از همین روست که سالهای متمادی محصولات کمپانی دریم ورکس متعلق به صهیونیست هایی همچون استیون اسپیلبرگ و جفری کاتزنبرگ و دیوید گفن اغلب جوایز اسکار را درو کردند و از همین روست هر ساله مجموعه ای از محصولات همین کمپانی ها که اغلب مروج افکار و اندیشه های صهیونی بوده و یا تبلیغ اسطورهای آنها و یا اشاعه گر تفکرات اومانیستی و سکولاریستی به عنوان عصاره جنبش ماسونی پروتستانیزم و به اصطلاح روشنگری قرون 16 و 17 میلادی، بیشترین تعداد نامزدی جوایز را به خود اختصاص داده و اسکارهای اصلی را هم از آن خود می گردانند.  

مثلا نگاهی به فیلم های نامزد جایزه اسکار امسال این ادعا را اثبات می نماید: 

فیلم برنده یعنی "سخنرانی پادشاه" در تجلیل از امپراتوری غرب براساس زمینه های سلطنت بریتانیا و با نتیجه ای به ظاهر فانتزی ولی درونمایه ای جنگ طلبانه از نوع امپریالیستی، "شبکه اجتماعی" تبلیغ وب سایت صهیونیستی "فیس بوک"، "True Grit" و "داستان اسباب بازی" نمایش و تقدیس اسطوره های آمریکایی یعنی کابوی ها و وسترنرها به عنوان منجیان همیشگی، "قوی سیاه" ترویج افکار شیطان پرستانه و نوعی راه حل های فاوست منشانه برای رسیدن به هدف، "همه بچه ها خوبند" تبلیغ زندگی همجنس بازانه (گویا هر سال نمونه ای از این نوع فیلم ها در میان کاندیداهای اصلی اسکار وجود دارد!)، "جنگجو" بازهم در مدح قدرت و هوشمندی اسطوره های آمریکایی، "سرآغاز" نمایشی از شیوه جنگ نرم برای نفوذ در اذهان، "127 ساعت" و "استخوان زمستانی" تبلیغی دیگر برای تفکرات اومانیستی و...  

در میان 10 فیلم کاندیدای جایزه اسکار در سال 2010 نیز فیلم برنده اصلی یعنی "محفظه رنج بار" ساخته کاترین بیگلو که پروپاگاندا برای حضور اشغالگرانه آمریکا در عراق بود، "آواتار" جیمز کامرون یک فیلم کابالیستی (فرقه ای صهیونیستی) تمام عیار، "مرد جدی" برادران کوئن ستایش جامعه یهودی در آمریکا، "آموزش" و "500 روز تابستان "نمایشی از به اصطلاح مظلومیت یهودیان در میان دیگر اقشار، "حرامزاده های لعنتی" تارانتینو درباره هلوکاست بود و فیلم "پرشس" در تحسین زندگی همجنس بازانه و پیرمرد و پسربچه کارتون "بالا" نیز در جستجوی سرزمین موعود به پرواز در میان دیگر سرزمین های دیگر درآمدند... 

فیلم های اسکاری سال قبل آن نیز چنین موقعیتی را داشتند: "میلیونر زاغه نشین" در تحقیر هندی های مسلمان به عنوان یک قوم پست یک فیلم کاملا نژادپرستانه به شمار می آمد، "موقعیت عجیب بنجامین باتن" یک فیلم اوانجلیستی تمام عیار بود، "میلک" بازهم فیلمی در ستایش همجنس گرایی و "تردید" یک اثر ضد کاتولیک بود و "کتاب خوان" اثری افسانه وار درباره هلوکاست... 

و به همین شکل می توان برگزیدگان سالهای قبل و قبل تر را نیز بررسی نمود. از همین رو مراسم اعطاي جوايز اسكار را مي‌توان يك مراسم كاملا محدود سينمايي دانست (در حد فيلم‌هاي نمايش داده شده در لس ‌آنجلس آنهم با حد و مرزهاي گفته شده) با ماهيت و تفكر ایدئولوژیک و نژادپرستانه آمريكايي. 

اما متاسفانه قدرت رسانه‌هاي غربي آنچنان است كه حتي در همين كشور خودمان آن را به عنوان مهمترين اتفاق سينمايي سال جلوه گر می سازند! مراسمي كه نه تنها سينماي ما بلكه سينماي هيچ كشور ديگري به جز آمريكا در آن سهم خاصي ندارد و ما دلخوشيم به همان يك فيلمي كه سالها در انتظار اعلام نامش توسط يكي از مجريان اين مراسم به عنوان نامزد جايزه اسكار مانده‌ايم! دلخوشي كه البته به همه كشورها و ملت‌هاي ديگر هم تحميل شده و يك مراسم محدود محلي به عنوان جهاني‌ترين فستيوال سينمايي تبليغ گرديده است. 

آيا اسكار صرفاً كاركرد هنري دارد يا ماهيت سياسي هم دارد؟ (متأسفانه تلقي هنري از اين اسكار مانع از اين شده است كه ماهيت پشت پرده اين جشنواره برملا شود؟) 

همچنانکه در جواب سوال قبلی نیز با ذکر مثال ها و نمونه های متعدد پاسخ داده شد، کارکرد مراسمی مانند اسکار صرفا جهت گیری سیاسی و بلکه ایدئولوژیک در سمت و سوی طرح و برنامه های کانون هایی است که گرداننده اصلی هالیوود و ویترین آن یعنی مراسم اسکار به شمار می آید. این واقعیت دیگر نکته و مسئله پنهان و رمز آلودی نیست بلکه امروزه بسیاری از روشنفکران غربی، رسانه های آمریکایی و حتی خود سردمداران رسانه های صهیونی برآن تایید دارند. 

فی المثل پال اسکات در نشریه معتبر "دیلی میل" در سال 2004 پس از پیوستن برخی از هنرپیشه ها و سینماگران هالیوود به فرقه کابالا، از فعالیت های شدید این فرقه صهیونیستی و رهبر 75 ساله آن به نام فیووال کروبرگر یا فیلیپ برگ پرده برداشت و تاکید کرد که فرقه کابالا عملا بر هالیوود حکومت می کند.فيليپ برگ براي اوّلين بار در سال 1969 دفتر فرقه خود را در اورشليم (بيت‌المقدس) گشود و سپس کار خود را در لس‌آنجلس ادامه داد. دفتر مرکزي فرقه کابالا در بلوار رابرتسون، واقع در جنوب شهر بورلي هيلز (در حومه لس‌آنجلس و در نزديکي هاليوود)، واقع است. اين رهبر «خودخوانده» فرقه کابالا فعاليت خود را بر هاليوود متمرکز کرد، در طی دو سه ساله از طريق جلب هنرپيشگان و ستاره‌هاي هاليوود و مشاهير هنر غرب به شهرت و ثروت و قدرت فراوان دست يافت، خانه‌هاي اعياني در لس‌آنجلس و مانهاتان خريد و شيوه زندگي پرخرجي را در پيش گرفت. امروزه، شبکه فرقه برگ از توکيو تا لندن و بوئنوس‌آيرس گسترده است و اين سازمان داراي چهل دفتر در سراسر جهان است. در سال 2002 دارايي فرقه برگ حدود 23 ميليون دلار تخمين زده مي‌شد ولي در سال 2004 تنها در لس‌آنجلس 26 ميليون دلار ثروت داشت. فرقه کابالا ادعا مي‌کند که داراي سه ميليون عضو است.  

سازمان برگ خود را "فرا ديني" مي‌خواند و مدعي است که کابالا "فراتر از دين، نژاد، جغرافيا، و زبان است" و با اين تعبير، درهاي خود را به روي همگان گشوده است. اعضاي فرقه، فيليپ برگ را "راو" مي‌خوانند. "راو" همان"رب" يا "رباي" يا "ربي" است که به خاخام‌هاي بزرگ يهودي اطلاق مي‌شود. فعاليت فرقه کابالاي برگ در سال 2004 به‌ناگاه اوج گرفت و با اعلام پيوستن مدونا (خواننده مشهور آمریکایی)به اين فرقه در رسانه‌ها بازتابی جنجالي داشت. واقعيات نشان مي‌دهد که برگ تنها نيست. کانون‌ها و رسانه‌هاي مقتدري در پي ترويج فرقه او هستند و مقالات جذاب و جانبدارانه‌ درباره‌اش مي‌نويسند. "کابالا هاليوود را فرا گرفته است" عنواني است که مدتهاست در این نشریات به چشم مي‌خورد.  

تايمز لندن در سال 2004 گزارش مفصلي درباره پيوستن مدونا به فرقه کابالا منتشر کرد. گزارش تايمز همدلانه بود و تبليغ به‌سود فرقه برگ به‌شمار مي‌رفت. به‌نوشته تايمز، در جشن يهودي پوريم، که در دفتر مرکزي فرقه کابالا برگزار شد، صدها تن از مشاهير لس‌آنجلس و هاليوود حضور داشتند. يکي از مهم‌ترين اين افراد، مدونا بود که از هفت سال پيش از آن در مرکز فوق در حال فراگيري کابالا بود و اکنون رسماً کاباليست شده بود. نه تنها او بلکه بسياري ديگر از مشاهير سينما و موسيقي جديد غرب، از پير و جوان، به عضويت فرقه کابالا درآمدند: از اليزابت تيلور 72 ساله و باربارا استريسند 62 ساله تا ديان کيتون، دمي مور،استلا مک‌کارتني، بريتني اسپيرز،اشتون کوشر، ويونا رايدر، روزين بار، ميک جاگر،پاريس هيلتون (وارث خانواده هيلتون، بنيانگذاران هتل‌هاي زنجيره‌اي هيلتون) و ديگران. اين موج، ورزشکاران را نيز فرا گرفت: ديويد بکهام (فوتباليست انگليسي) و همسرش، ويکتوريا، آخرين مشاهيري بودند که در ماه مه 2004، به عضويت فرقه کابالا درآمدند. شواهد و قرائن موجود و برخی خبرها حاکی از آن است که جیمز کامرون نیز در سال 2005 به این فرقه صهیونیستی پیوسته و گفته می شود از همان زمان کلید تولید فیلم "اواتار" زده شد. چنانچه برای اولین بار خبر تولید فیلم "اواتار" تحت عنوان "پروژه 880" در ژوئن 2005 در مجله هالیوود ریپورتر به طور رسمی انتشار یافت. در همان زمان طرح تولید آثار مستندی همچون:"راز گشایی مهاجرت یهودیان" در سال 2006 و "گور گمشده مسیح" در سال 2007 نیز ارائه گردید. 

اما برای اینکه دریابیم مراسم اسکار، یک مراسم هنری نیست، راه دوری برای رفتن لازم نیست بلکه نگاهی اجمالی به لیست برنده های 83 دوره این مراسم نشان می دهد که در میان برگزیدگان آن، هیچگاه نام های معتبری مانند آلفرد هیچکاک، چارلز چاپلین، هاوارد هاکس، باستر کیتن، اورسن ولز، استنلی کوبریک، سمیوئل فولر، نیکلاس ری و... اهداء نشد و این شرمندگی تاریخی برجبین آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا باقی ماند. 

وقتی چارلی چاپلین را پس از حدود 20 سال تبعید از آمریکا، به روی سن دعوت کردند تا جایزه افتخاری یک عمر فعالیت هنری را به وی بدهند، همه اعضای آکادمی از وی شرمنده بودند. خصوصا که او گفت، فقط به خاطر دوستانش به آمریکا بازگشته است. آکادمی اسکار شرمنده بود که اثر به یادماندنی چاپلین، یعنی "لایم لایت" یا "روشنایی های صحنه" را بعد از گذشت 20 سال در فهرست کاندیداهای خود، آن هم فقط در یک رشته موسیقی متن قرار داده است.قابل ذکر است که هیچکدام از فیلم های نابغه عالم سینما، چارلی چاپلین، مانند:"روشنایی های شهر"، "جویندگان طلا"، "عصر جدید" و...که هریک تحسین نسل های مختلف تماشاگر و منتقد و سینماگر را برانگیخت، حتی ذهن اعضای آکادمی را هم تکان نداد! 

همچنین دور ماندن بسیاری از شاهکارهای تاریخ سینما از لیست برندگان جایزه اسکار، به سختی وجه هنری این مراسم و آکادمی برگزار کننده آن را زیر علامت سوال برده و مورد تردید قرار می دهد. فی المثل فیلم "همشهری کین" شاهکار تردید ناپذیر اورسن ولز که بیش از نیم قرن مشترکا از سوی منتقدان و فیلمسازان و بسیاری انجمن ها و موسسات فیلم دنیا، بهترین فیلم تاریخ سینما شناخته شد و ارزش های سینمایی آن غیر قابل تردید است، تنها سهمش از اسکار تنها یک جایزه بهترین فیلمنامه نویسی بود و بس!

"دلیجان"، اثر ماندگار جان فورد در مقابل رویا پردازی نژادپرستانه ویکتور فلیمینگ یا بهتر بگویم دیوید سلزنیک در "برباد رفته" و رنگ و لعاب آن رای نیاورد و بهترین موزیکال تاریخ سینما به اعتقاد بسیاری از علاقمندان هنر هفتم یعنی "آواز در باران" ساخته جین کلی و استنلی دانن، تنها نصیبش از اسکار، دو نامزدی بهترین موسیقی متن و بهترین بازیگر نقش دوم زن بود و دیگر هیچ. در حالی که موزیکال سطحی و سخیفی مثل "ژی ژی" ساخته دوران افول وینسنت مینه لی، 8 جایزه اسکار را از آن خود کرد.  

"بن هور" با 11 جایزه اسکار در حالی سال ها رکورد دار جوایز آکادمی بود که به لحاظ ساختار سینمایی و روایتی از نگاه منتقدین و کارشناسان سینمایی دوران مختلف، بسیار ضعیف به شمار آمده و به جز صحنه ارابه رانی، برایش شاخصه دیگری لحاظ نشده است(همان خاصیتی که مشابه قرن بیست و یکمی اش یعنی "ارباب حلقه ها: بازگشت پادشاه" نیز داشت!)، در حالی که در همان سال یعنی 1959، آثاری همچون "تقلید زندگی "(داگلاس سیرک)، "شمال از شمال غربی"(آلفرد هیچکاک) و "ریوبراوو"(هاوارد هاکس) به طور کلی از دید اعضای آکادمی دور ماندند. گویی هرگز چنین فیلم هایی در سینمای آمریکا تولید نشده اند. 

همچنین است آثار مهمی مانند:"جویندگان"(جان فورد)، "خواب بزرگ" (هاوارد هاکس)، "رود سرخ"(هاوارد هاکس)، "غرامت مضاعف"(بیلی وایلدر)، "2001: یک ادیسه فضایی"(استنلی کوبریک)، "مرد سوم" (کارول رید)، "نشانی از شر"(اورسن ولز)، "جنگل آسفالت"(جان هیوستن)، "جانی گیتار"(نیکلاس ری) و ده ها و صدها فیلم دیگر سینمای آمریکا که به چشم رای دهندگان اسکار نیامدند.  

به نظر مي‌رسد اسكار تا حدودي نقش يك تريبون جهاني براي هاليوود وهمچنين اعمال سياست‌هاي آن را بازي مي‌كند، نظر شما در اين مورد چيست؟ به اين معنا كه در هر سال توجه جهان را به خود جلب مي‌كند و شعارها، حرفها و سياست‌هايشان را به گوش جهان مي‌رسانند.‌ 

در واقع مراسم اسکار، رسمی ترین برنامه سینمایی آمریکا و غرب است که به نوعی اعلام سیاست های سینمایی دنیای غرب به شمار می آید، چنانچه بین برگزیدگان این مراسم و سایر مراسم مشابه همچون بافتا در انگلیس، سزار در فرانسه، گویا در اسپانیا و یا گلدن گلوب (از سوی روزنامه نگاران خارجی مقیم هالیوود)...شباهت های بسیاری وجود دارد و اشتراکات لیست جوایز مراسم یاد شده و حتی سایر انجمن های نقد در سراسر آمریکا و اروپا و همچنین اتحادیه های صنفی و هنری، این فرضیه را تقویت می کند که گویا همه این مراکز و آکادمی ها و نهادها وانجمن ها و اتحادیه ها از یک هسته مرکزی، خط گرفته و تغذیه می شوند وگرنه چطور امکان دارد در سینمایی با تولید بیش از 1000 فیلم در سال، تا این حد انتخاب ها و گزینش ها به یکدیگر شباهت داشته باشد!

از طرف دیگر کلیه سخنرانی ها و به اصطلاح مزه پرانی ها و حتی گفتار طولانی ابتدای مراسم مجری یا میزبان از سوی گردانندگان اسکار تهیه و تدوین می شود و کلیه مراسم نیز با تاخیر 7 ثانیه ای به نوعی دارای پخش Live-Recorded است که از پخش هرگونه حرف ها و کلمات معایر با منافع سردمداران هالیوود جلوگیری به عمل آمده و پیش از اینکه روی آنتن برود، در تور سانسور گیر بیفتد. البته این نوع پخش به اصطلاح نیمه زنده از مراسم اسکار سال 2003 باب شد که مایکل مور، علنا روی صحنه به جرج بوش دشنام داد. 

برخي از جشنواره‌ها چند سالي است برخي سينماگران را معرفي و براي آنان به قول معروف "سنگ تمام مي‌گذارند" مثل كيارستمي،‌ پناهي و... اهداف اين رفتارغربي‌ها چيست؟ چه رويكردي در اين فيلم‌ها و كارگردان‌ها وجود دارد كه اينگونه مورد توجه آن‌ها قرار مي‌گيرد، حتي چندي پيش چند كارگردان معروف چون اسكورسيزي، كاپولا و... در حمايت از پناهي بيانيه‌اي صادر كردند.  

با بررسی تاریخ سینمای ایران، متوجه خواهیم شد که اساسا پدیده سینما در این مملکت برای کم رنگ ساختن باورها و اعتقادات دینی و ارزش های ملی و در مقابل، القاء تجدد وارداتی و خودباختگی فرهنگی ورود پیدا کرد که این موضوع را هم می توان از هویت وابسته و ماسونی بنیانگذاران سینما در ایران دریافت، هم از توسعه دهندگان آنها و هم از محصولاتش که یا در شکل فیلمفارسی سخیف و مبتذل تبلور یافت و یا به صورت سینمای شبه روشنفکری اومانیستی و سکولاریستی که هر دو مدل هم در آستانه پیروزی انقلاب و در سال 1356 (براساس اعتراف سردمداران همان سینما) ورشکسته شدند و پیش از رژیم شاه به زباله دان تاریخ رفتند. اما متاسفانه همان تفکر اومانیستی و سکولاریستی شبه روشنفکری با لعاب سینمای معترض به فرهنگ ابتذال و طاغوتی در سینمای نوین پس از انقلاب باقی ماند و زمینه را برای پرورش گروهی از فیلمسازان فراهم آورد که به آسانی تحت تاثیر جشنواره های معلوم الحال خارجی، از یک سو فرهنگ ضد دینی و مغایر با ارزش های ملت را به تصویر کشیدند و از طرف دیگر تصویری سیاه و تاریک و تلخ از جامعه ایرانی به مردم دیگر سرزمین ها ارائه دادند.  

این نوع خط دهی جشنواره های خارجی (که صریحا در سخنان مایکل لدین، از مسئولان مرکز استراتژیک آمریکن اینترپرایز نیز آمده بود) باعث شد طیفی از به اصطلاح فیلمسازان برخلاف منافع مردم خود و در جهت خواست بیگانگان به ساخت آثاری روی بیاورند که کرامت و عزت ایرانی را نشانه رفته بود واز طرف دیگر گروهی از شبه روشنفکران را با فریب جایزه وتقدیر و تحسین جذب خود نمود. از همین روست که ملاحظه می شود چرخانندگان جشنواره های مذکور تحت امر سردمداران کمپانی های سینمایی/تسلیحاتی /اقتصادی، همواره از آن به اصطلاح فیلمسازان شبه روشنفکر به عنوان عروسک خیمه شب بازی استفاده کرده و می کنند.  

به نظر شما رويكرد رسانه‌هاي ما در مواجهه با اين جشنواره‌ها چگونه بايد باشد؟ به نظر مي‌رسد نوعي شيفتگي و از سوي ديگر عدم شناخت ماهيت و پشت پرده اين جشنواره‌ها در رسانه‌هاي ما بخصوص صدا وسيما و مطبوعات ما وجود دارد و اين باعث مي‌شود باب گفتگو در اين باره گشوده شود! 

طبیعی است که رسانه های ما حداقل در سطح رسانه های رقیب بایستی بتوانند در جهت ارائه واقعیت، افشاگری و روشنگری لازم را در این جهت برای مخاطبشان انجام داده و میدان رسانه را به رقیبشان واگذار ننمایند. اما به دلیل اینکه اصلا ظرف رسانه(از جمله سینما)، با همان طرح و برنامه ای که ذکرش رفت، در ایران وارد شد و متاسفانه در سالهای پس از انقلاب، همانطورکه علوم انسانی (به عنوان اساس اندیشه و تفکر رسانه) در دانشگاهها و مراکز علمی و آکادمیک علیرغم همه جد و جهد علماء و اندیشمندان اسلامی، از شکل و محتوای غربی و رنسانسی اش رهایی پیدا نکرد و در خدمت تفکر و اندیشه اسلامی و بومی درنیامد، بالتبع رسانه از جمله سینما و تلویزیون نیز به طور ماهوی و ریشه ای تغییر و تحول پیدا نکرد و به جز جرقه ها و تلاش های منفرد و مجزا، هیچ سمت و سوی سیستماتیک برای بسط و نشر آرمان های اسلام و انقلاب اسلامی نیافت.  

پر واضح است که برای ایجاد یک تغییر بنیادین به فرمایش مقام معظم رهبری، بایستی از همان علوم انسانی و دانشگاهها آغاز کرد و به دنبال آن در رسانه ها اعم از سینما و تلویزیون و مطبوعات و کتاب نیز، آن تحول را بوجود آورد. در این صورت است که دیگر شاهد آن شیفتگی و عدم شناخت نسبت به پدیده های فرهنگی غرب نخواهیم بود. 

آيا ارتباطي بين فيلم‌هايي كه از اين جشنواره‌ها انتخاب مي‌شوند و سياست‌هاي سال‌هاي آينده كه قرار است اجرا شود وجود دارد (مثلاً برنده سال گذشته اسكار، قفسه رنج و امسال نطق پادشاه و...) وجود دارد يا اگر مثال‌هاي بيشتري سراغ داريد، مطرح و تحليل بفرماييد.  

نه تنها در مراسم اسکار و نحوه انتخاب و اهدای جوایزش، بلکه در کلیت سینمای آمریکا و به خصوص هالیوود، از آنجا که سیاست ها و روش ها از همان مراکز استراتژیکی می آید که برای مراکز سیاسی و نظامی هم تعیین استراتژی می کنند، بنابراین شاهد سیاست های یکسان و مشابهی در همه جبهه های سیاسی و فرهنگی و نظامی هستیم. اگرچه این سیاست ها در موارد مختلف و در جبهه های یاد شده با تقدم و تاخر به اجرا درمی آیند ولی اغلب آن جبهه ای که پیشاپیش شاهد اجرای استراتژی های تدوین شده مراکزی همچون بروکینگز یا آمریکن اینترپرایز و یا جامعه باز هست، همانا جبهه رسانه ای است که همواره به عنوان پیش قراولان جبهه سیاسی و نظامی عمل می نمایند.  

فی المثل یکی دوسال پیش از ماجرای 11 سپتامبر، چندین فیلم در کمپانی های هالیوود تولید و در سطح وسیعی به اکران درآمدند که از یک تروریسم افسارگسیخته برای تهدید مراکز سیاسی و اقتصادی در قلب آمریکا حکایت می کردند! فیلم هایی مانند "جاده آرلینگتن" و بیش از 10 فیلم ساخته شدند که مشخصا برنابودی برج های دوقلوی نیویورکی تاکید داشتند! 

یا هر چقدر که به پایان هزاره دوم نزدیکتر شدیم و بعد از آن از آغاز هزاره سوم فاصله گرفتیم، سیر ساخت فیلم های آخرالزمانی با رویکرد آرماگدون بیشتر و بیشتر شد تا جایی که در اواسط دهه نخست از هزاره سوم، یک منتقد اروپایی نوشت که "سینمای غرب آرایش آخرالزمانی گرفته است."

نقد و تحلیل برفیلم‌ها و سریال‌های هالیوودی; سریال جریکو Jerico

هالیوود بعد از سینما به سریال سازی استراتژیک روی آورده است.سریال هایی همچون لاست ،24،فرار از زندان،جریکو و... سریال هائی هستند که تلویزیون استراتژیک را تشکیل می دهند.حسن عباسی در سلسه جلسات چهارشنبه های فرهنگسرای ارسباران با عنوان «نقد و تحلیل بر فیلم ها و سریال های هالیوودی» به بررسی مولفه ها،ساختار و زوایای پنهان این سریال ها پرداخته است.

 

برای دریافت کلیک کنید

کل تحلیل سریال جریکو (Jerico) باکیفیت 24kbps و با اندازه 27 مگابایت (کیفیت 18kbpsو اندازه 19.6 مگابایت )

قسمت اول تحلیل سریال جریکو (Jerico) باکیفیت 18kbps و با اندازه 4.6 مگابایت

قسمت دوم تحلیل سریال جریکو (Jerico) باکیفیت 18kbps و با اندازه 4.6 مگابایت

قسمت سوم تحلیل سریال جریکو (Jerico) باکیفیت 18kbps و با اندازه 4.6 مگابایت

قسمت چهارم تحلیل سریال جریکو (Jerico) باکیفیت 18kbps و با اندازه 4.6 مگابایت

قسمت پنجم تحلیل سریال جریکو (Jerico) باکیفیت 18kbps و با اندازه 1.3 مگابایت  

نقد و تحلیل برفیلم‌ها و سریال‌های هالیوودی; سریال Alias

هالیوود بعد از سینما به سریال سازی استراتژیک روی آورده است.سریال هایی همچون لاست ،24،فرار از زندان،جریکو و... سریال هائی هستند که تلویزیون استراتژیک را تشکیل می دهند.حسن عباسی در سلسه جلسات چهارشنبه های فرهنگسرای ارسباران با عنوان «نقد و تحلیل بر فیلم ها و سریال های هالیوودی» به بررسی مولفه ها،ساختار و زوایای پنهان این سریال ها پرداخته است.

 

alias

برای دریافت کلیک کنید

دانلود کل تحلیل سریال «Alias» با فرمت Rar و با اندازه 10.98مگابایت

 دانلود قسمت اول تحلیل سریال «Alias» با اندازه 3.87مگابایت

دانلود قسمت دوم تحلیل سریال «Alias» با اندازه 3.46مگابایت

دانلود قسمت سوم تحلیل سریال «Alias» با اندازه 4.02مگابایت

نقد و تحلیل برفیلم‌ها و سریال‌های هالیوودی; سریال فرار از زندان

هالیوود بعد از سینما به سریال سازی استراتژیک روی آورده است.سریال هایی همچون لاست ،24،فرار از زندان،جریکو و... سریال هائی هستند که تلویزیون استراتژیک را تشکیل می دهند.حسن عباسی در سلسه جلسات چهارشنبه های فرهنگسرای ارسباران با عنوان «نقد و تحلیل بر فیلم ها و سریال های هالیوودی» به بررسی مولفه ها،ساختار و زوایای پنهان این سریال ها پرداخته است.

Prison Break

برای دریافت کلیک کنید

دانلود کل تحلیل سریال «فرار از زندان» با فرمت Rar و بااندازه 11.41مگابایت

دانلود قسمت اول تحلیل سریال «فرار از زندان» با اندازه 3.88مگابایت

دانلود قسمت دوم تحلیل سریال «فرار از زندان» با اندازه 3.47مگابایت

دانلود قسمت سوم تحلیل سریال «فرار از زندان» با اندازه 2.31مگابایت

دانلود قسمت چهارم تحلیل سریال «فرار از زندان» با اندازه 3.02مگابایت

نقد و تحلیل برفیلم‌ها و سریال‌های هالیوودی; سریال kyle xy

هالیوود بعد از سینما به سریال سازی استراتژیک روی آورده است.سریال هایی همچون لاست ،24،فرار از زندان،جریکو و... سریال هائی هستند که تلویزیون استراتژیک را تشکیل می دهند.حسن عباسی در سلسه جلسات چهارشنبه های فرهنگسرای ارسباران با عنوان «نقد و تحلیل بر فیلم ها و سریال های هالیوودی» به بررسی مولفه ها،ساختار و زوایای پنهان این سریال ها پرداخته است.تحلیل سریال Kyle XY در 17 اسفندماه 88 به و جنبه های تاثیر گذار نظریه داروین و بازی داروینی SPOREپرداخته شد.

kyle

برای دریافت تحلیل کلیک کنید

دانلود کل تحلیلی سریال «kyle xy»با فرمت Rar وبا اندازه اندازه 10.5مگابایت

دانلود قسمت اول تحلیل سریال «Kyle xy »با اندازه 3.80مگابایت

دانلود قسمت دوم تحلیل سریال «Kyle xy » با اندازه 3.14مگابایت

دانلود قسمت سوم تحلیل سریال «Kyle xy »با اندازه 3.89مگابایت