السلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده .. فاطمه الزهرا (س)

و آخرین بار هم برای دفاع از ولایت و امامت که جز اصول دینش بود به میدان میآید
در راه دفاع از ولایت با خود نگفت یتیمی این بچهها زود است
در دفاع از ولایت با خود نگفت علی طاقت دیدن کتک خوردن زهرا را ندارد
در دفاع از ولایت با خود نگفت این سینه طاقت فشار در و دیوار را ندارد
در دفاع از ولایت با خود نگفت محسنم کشته خواهد شد ...
و جانانه از ولایت و امامت امیرالمؤمنین(ع) دفاع کرد.
گزارش«بازجویی روشنفكران از آويني»به قلم سيدمرتضي آويني!+ فيلم

در اسفند ماه سال 1370 از سوي دانشكده سينما و تئاتر دانشگاه هنر سمیناری برگزار شد تحت عنوان «بررسي سينماي پس از انقلاب» و در آن صاحبنظران سينماي ايران به بررسي روند سينماي پس از انقلاب پرداختند. «سيد مرتضي آويني» سخنران سومين روز اين همايش بود كه سخنانش به جنجاليترين و پرحاشیهترین بخش اين برنامه تبديل شد. برنامهای که روشنفکران زیادی از جمله جعفر پناهی که آنموقع هنوز به لباس یک فیلمساز ضدایرانی درنیامده بود در آن حضور داشتند و به بدترین شکل ممکن به آوینی و سخنانش تاختند. حتی فضاي حاكم بر مدعوين پس از پايان سخنان شهيد آويني به سطحي از تشويش رسيد كه بيم آن ميرفت جمعي از حضار راسا براي ضرب و شتم آويني وارد عمل شوند.
بعدها شرح تفصيلي آن چه در اين جلسه گذشت توسط شخص شهيد آويني مكتوب شد و در شماره سوم فصلنامه «سوره سينما» منتشر شد. جلسهای که حواشی آن امروز به یکی از مراجع مهم برای دستیابی به نسبت میان روشنفکران و سیدمرتضی آوینی تبدیل شده است. روشنفکرانی که آن روز به تعبیر خودِ آوینی برایش جلسه «بازجویی» به راه انداختند و حالا بعد از بیست سال مدعیاند که آوینی یک روشنفکر بود و برای اثبات حرفشان زندگی قبل از انقلاب وی را بازخوانی میکنند.
علی ای حال در زیر فیلم کامل جلسه پرسش و پاسخ به همراه متن حواشی جلسه به قلم شیرین سیدمرتضی آوینی آورده شده است که توصیه میکنیم خواندن آن را از دست ندهید، چرا که مرجع خوبیست برای دریافتن شباهتهای رفتارهای روشنفکران در مقابل جبهه انقلاب در بیست سال گذشته:
در سمينار، پيش از آنكه نوبت من رسد، طلبهاي از آذربايجان سخن گفت و بعد از من هم آقاي بزرگمهر رفيعا. او در عالمي بود و اين هم در عالمي، و ميان اين دو عالم تفاوتي از پايينترين طبقات زمين تا بالاترين افلاك آسمان وجود داشت! آقاي رفيعا همان حرفهايي را زد كه سالها در سر كلاسها گفته بود، اما حضور آن طلبه با آن سر و وضع اگر چه ميتوانست در جمع مردم كاملا طبيعي باشد، اما در آنجا … و بعد هم آنچه گفت حكايت پريشاني از شيفتگيِ كودكانهی جامعه سنتي در برابر مظاهر تكنولوژي داشت. تصور كن شهر فرنگ را به مكتبخانه برده باشند؛ تصور كن يك كودك بشاگردي كه جز كوهستان و كپر و نخل و دستاس و جذام چيزي نديده است گذارش به پارك ارم بيفتد، در وسط تابستان. وقتي آن طلبه از شيفتگي پرستش وار خود نسبت به مظاهر دلفريب سينما ميگفت و در مقابل «نصرت كريمي» كه با فيلم «محلل» جامعه سنتي او را با همه مقدساتش در پيشگاه عقل متعارف دموكراسيزده قرباني كرده بود كرنش ميكرد دلم ميخواست از شرم زير صندلي پنهان شوم و يا گوشهايم را بگيرم كه نشنوم. سادگي روستاييوار او در برابر پيچيدگيهاي خاص جامعه روشنفكران مرا ميترساند. ميخواستم بلند شوم و به او بگويم «آقا! من به سرزميني كه اين جماعت در آن زندگي ميكنند سفر كردهام و با معيارهاي آنان زيستهام. جهان تو را هم ميشناسم، اما تو نميداني كه به كجا آمدهاي. لااقل ميخواستي كتاب«غربزدگي» جلال آلاحمد را بخواني. او بمبي بود كه در قلب جامعه روشنفكري منفجر شد و آن را از درون از هم پاشيد آخر او خودش بيش از آن، از زمره اين جماعت بود و رمز آنكه اينها اكنون پس از پيروزي انقلاب گوش شنيدن نامش را هم ندارند همين است كه آلاحمد از سرزمين روشنفكران هجرت كرده بود. آقا! تو نبايد در برابر سينما كرنش كني، سينماست كه بايد در برابر تو كرنش كند و اصلا اين لباس كه تو به تن كردهاي لباس كرنش نيست.»
اما نشستم و دم بر نياوردم. حضور او آن قدر با آن فضا بيگانه بود كه آدم در ميماند كه چه بايد كرد. نميدانم چه تصوري او را به آنجا كشانده بود. حس مي كردم آنچه اين طلبه آذري در برابر ما به نمايش گذاشته همان بيماريي است كه تا مغز استخوان نظام ما را بيمار كرده است. بيماري تلويزيون، بيماري وزارت ارشاد، بيماري دانشگاهها، بيماري شوراي عالي انقلاب فرهنگي، بيماري شهرداري و … هر چه در ذهنم جستوجو كردم ديدم كمتر جايي را ميشناسم كه اين بيماري در آن نفوذ نكرده باشد. من ميدانستم كه اين جماعت، آخرين برگهاي زرد آخرين فصل پاييزند كه بادي تندگذر آنها را به جولان واداشته است، اما اين چه سري است كه ما تازه بعد از آنكه روزگار مدرنيسم در سراسر جهان غرب به سر آمده، روي به آن آوردهايم؟
او چون سحرشدگان سخن ميگفت و «چشم سفيد سينما» بود كه او را مسحور كرده بود. او از دولتمردان نبود، اما دولتمردان ما در برابر كامپيوتر، اتومبيل و ساير مظاهر تمدن تكنولوژيك نيز وضعي بهتر از اين ندارند. و بعد كه آن جماعت مرا به محاكمه و بازجويي كشاندند، طلبه ديگري نيز در ميان جمع بود با لباس سيويل(!) كه او را از قبل ميشناختم؛ از طلبههاي حوزه علميه شاهآبادي بود. او هم همراه و همبانگ معترضان به من ميتاخت و چون بعد از اتمام قضايا، در ميان جماعتي كه گرد ما حلقه زده بودند به او گفتم:«توهم مرعوب غرب هستي و فريب خورده پرستيژ روشنفكري … از تو كه طلبهاي انتظار نداشتم!» انكار كرد كه «نه! من طلبه نيستم.» عبا و عمامه كه نداشت و لابد ميخواست كه اين جماعت او را نشناسند. به نظرم آمد اگر به جاي اين حرف به او گفته بودم«از تو كه مسلمان هستي انتظار نداشتم»، اسلام خويش را نيز انكار ميكرد. چه روزگار شگفتي!
طلبه آذري سخن خويش را اينگونه پايان برد كه :«بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران /كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران»، و من درمانده بودم كه اين آقا در كدام عالم سير و سياحت ميكند! مگر تصور كرده كه در حسينيه پادگان دوكوهه و براي بسيجيها سخن ميگويد؟ و اگر نه … پس مرادش از اين شعر چيست؟ عجب فاصلهاي است ميان درون و بيرون آدميزاد! و عجبا كه آدميزادگان به لحاظ ظاهر همه در يك علم واحد ميزيند، اما به لحاظ باطن هر كس در عالمي زيست ميكند كه در درون خويش بنا كرده است!
نوبت من بود. خانم نجم - ناظم جلسه - اعلام كرد:«حالا به سخنان سردبير محترم ماهنامه سوره آقاي سيدمرتضي آويني …» پيش خودم گفتم القاب و عناوين فريبكارند و ما در كمال سادهلوحي همه به خويشتن و به ديگران دروغ ميگوييم. لابد همه منتظر بودند كه من هم بروم و بنا بر آداب روشنفكري سخناني چند در مدح سينماي ايران و سينماگرانش بگويم … و در جهت حفظ پرستيژ، قربتا الي سمينار(!) سخناني بگويم كه با مشهورات و مقبولات جوامع روشنفكري مخالفتي نداشته باشد. اما من همان متني را كه پيش از اين نوشتار خوانديد خواندم- متن کامل سخنرانی شهیدآوینی پیش از این حاشیهنگاری در جلد دوم کتاب آئینه جادو آمده است- از روي كاغذ ، خيلي بد و با تپق فراوان. بعدها دوستان گفتند:«متن را همانطور خواندي كه نريشنهاي روايت فتح را، مظلومانه و محزون.» اما در هنگام سؤال و جواب- و يا بهتر بگويم بازجويي(!)- بسياري از معترضان، به لحن خشن سخنانم اعتراض كردند و از جمله، كسي برايم نوشته بود:«جناب برادر عارف، آقاي آويني! لطفا بفرماييد اخلاق اسلامي درباره «وقاحت» چه نظري دارد؟» يعني كه لحن سخنان من وقيحانه بوده است. يكي گفت:«لطفا سؤالي را كه درباره فيلمهاي «نارو ني» و «نقش عشق» و … بود دوباره بخوانيد و خودتان به آن سؤال جواب بدهيد.» خواندم:«سؤال يازدهم: و يا نه، ما اگر چه سينماي مردمپسند نميخواهيم، اما در عين حال تعطيل كردن سينماها را نيز جايز نميدانيم بلكه ميخواهيم آنقدر در سينماها فيلمهاي بيجاذبهاي چون«نار و ني» و «نقش عشق» و «آب باد خاك» و «زندگي و ديگر هيچ» و «پرده آخر» نمايش دهيم كه ذائقه مردم كمكم عوض شود و علاقمند به سينماي هنري بشوند؟» گفت:«خوب! حالا جواب اين سؤال را بدهيد.» گفتم:«شما ديديد كه من سؤالات خودم را طوري تنظيم كرده بودم كه در واقع سير ديالكتيكي و استدلالي داشت و ميخواستم شما را در آخر به نتايجي كه خودم در نظر داشتم بكشانم. بنابراين. جواب من در خود سؤالات وجود دارد. من كه نخواسته بودم در پشت اين سؤالات پنهان شوم»
جماعت عجيب بر آشفته بودند و ديگر حتي رعايت پرستيژ هم كه از اهم واجبات آداب روشنفكري است نميكردند. توي سؤالات يكديگر ميدويدند و اجازه حرف زدن به من نميدادند. اول خانم نجم خودش هم به جانب مخالفان سخنان من غلطيده بود. اما بعد كه بر آشفتگي و پرخاشگري آنان را ديد آهسته گفت: «عجب ديكتاتورهايي شدهاند!» … و راست ميگفت؛ هر كس يك ديكتاتور كوچك در درون خود دارد كه اگر ميدان پيدا كند، سر بر ميآورد. تا به حال ما متهم به ديكتاتوري بودهايم، ديكتاتورهاي در اقليت! تا هنگامي كه اين جماعت سخن ميگويند و ما ساكتيم چيزي نيست، اما واي از آن هنگام كه ما هم بخواهيم چيزي بگوييم! فرياد برميدارند كه:«آي! آزادي نيست. به هیچكس اجازه حرف زدن نميدهند اين ديكتاتورها!» … و با اين حساب مردگان بهترين مردمانند. ديكتاتوري به چيست؟ ديكتاتوري در ابراز نظر مخالف است و يا در عدم تحمل نظر مخالف؟ خدا ميداند كه اگر اين سه چهار نفر هم نبودند كه حرفي بزنند، سمينار به تعارف برگزار ميشد و كلاه از سر برداشتن و براي يكديگر لبخند زدن … و هيچ. كدام بر خورد انديشهها، دوست من؟!
آقايان و خانمها به جاي آنكه با من به مباحثه در مسائل نظري سينما بنشينند تلاش ميكردند كه با توسل به مشهورات دمدستي و ابراز احساسات مرا آزار دهند و حتي خانمي متوسل شد به اسلحه زنانه و گريه كرد؛ بله! واقعا گريه كرد. و من اگر چه برنياشفته بودم، اما سخت جاخورده بودم كه چرا اين جماعت چنين ميكنند! در ميان يادداشتهايي كه براي من ميرسيد كار به فحاشي هم كشيده بود و خانم نجم از خواندن بعضي يادداشتها كه حاوي فحش بود خودداري ميكرد. گفتم:«باور كنيد من قصد توهين نداشتم! اين شما هستيد كه به شنيدن حرفهاي خلاف مشهورات عرف روشنفكري و خلاف تصور غالبي كه در باب سينما وجود دارد عادت نداريد. شما بر آشفتهايد كه چرا كسي خلاف عرف معمول شما سخن گفته است و ميانگاريد كه مورد توهين واقع شدهايد.» … خلاصه كار تا آنجا بالا گرفت كه يك نفر از رديف جلو بلند شد و از سر مزاح خطاب به جماعت گفت:«اصلا بريزيم و آقاي آويني را بزنيم!» … كه همه خنديدند و من هم همراه ديگران. آقاي اسفندياري هم برخاست و سخناني گفت با اين مضمون كه ما بايد اجازه ابراز نظر مخالف به ديگران بدهيم … و خلاصه هنگامي كه جلسه ختم شد ساعت يازده و بيست دقيقه بود و به منزل كه رسيديم دو دقيقه به نيمه شب. و هنوز سخت در اين فكر بودم كه اين جماعت سياستگذاران سينماي ايران، با كمك استادان دانشكدهها و منتقدان مجله«فيلم» و برنامههاي تلويزيون … با اتكا به «تئوري مؤلف» و جشنوارههاي اروپايي عجب ماري كشيدهاند كه ديگر به دانشجويان سينما نميتوان فهماند كه «مار» را واقعا چطور مينويسند! و چارهاي هم نيست، چرا كه هر چه به سطحينگري و ظاهرگرايي عقل متعارف غربزده نزديكتر باشد، آسانتر مورد قبول واقع ميشود. و البته ذكر اين نكته هم لازم است كه از ميان مدارس سينمايي كشور ما بيش تر از همه فضاي آموزشي دانشكده هنر چنين است كه دانشجويان را براي حرافي و مباحثات بيهوده روشنفكرانه بار ميآورند، اگر نه، دانشجويان مدرسه صداوسيما و يا مركز اسلامي آموزش فيلمسازي بيشتر جذب محيط كار فيلمسازی ميشوند و تجربههاي واقعي، خواهناخواه آنها را از اين اشتباهات كه خاص زندگي انتزاعي انتلكتوئليستي است بيرون ميآورد.
![]()
شرح كامل لحظه شهادت شهيدان آويني و يزدان پرست در گفتگوي رجانيوز باسعيد قاسمی

سعيد قاسمي را شايد خيليهاي به سخنرانيهاي سياسي و فرهنگي وگفتمانياش بشناسند و خيليها هم شايد او را فرماندهي از فرماندهان دوران مقدس در و حسرت رسيدن به ياران شهيد. اما سيد مرتضي آويني در وصفش حاج سعيد قاسمي اينگونه قلم به دست گرفته است: «آقا سعید، فرمانده این محور عملیاتی، همان كسی بود كه ما در جستوجوی او بودیم. او مظهر همان روحی است كه حزبالله را از انسانهای دیگر جدا ميكند و البته در میان رزمآوران ما دلاورانی چون سعید كم نیستند...او یكی از پروردههای میدان رزم و جهاد فی سبیلالله است و اگر انقلاب اسلامی هیچ دستاوردی جز پرورش انسانهایی اینچنین نداشت، باز هم ميارزید تا حزبالله جان و سر خویش را فدای حفظ آن كند.»
اما اين آويني نبوده است كه در وصف سعيد قاسمي اينچنين قلم به دست گرفته است، سالهاست كه در سالروز شهادت سيد شهيدان اهل قلم، حاج سعيد نيز يك تنه به ميدان ميآيد تا براي سيد شهيدان اهل قلم يادبودي برگزار كند و به بيان روش و منش سيد مرتضي بپردازد.
«سعيد قاسمي» قطعا بهترين كسيست كه ميتوان با او درباره «سبك زندگي»، «دغدغهها» و.....و همچنين ماجراها و اتفاقاتي كه در بيستم فروردين ماه 1372 در فكه منجر به شهادت «سيدمرتض آويني» شد، صحبت كرد و همكلام شد. كسي كه در هفتههاي آخر زندگي پربركت آن شهيد بزرگوار جزو نزديكترين رفقا و يارانش بود و بعد از همكاري در ساخت مستند جنجالي «خنجر و شقايق» كه آن زمان حاشيههاي زيادي را ايجاد كرد، در آخرين روز و آخرين لحظات زندگي «سيدمرتضي» و «شهيد سعيد يزدانپرست» هم در كنارشان بود و هنوز هم ناگفتههاي زيادي از دغدغههاي روزهاي آخر شهيدآويني و همچنين ماجراي شهادت او و «شهيد سعيديزدانپرست» در كربلاي فكه دارد.
حاج سعيد سالهاست شرح كامل ماجراي شهادت سيد مرتضي آويني را در حالي كه در زمان شهادت در نزديكترين فاصله با او قرار داشته و حتي از مجروحان آن حادثه بوده، در سينه محفوظ نگهداشته است. اما امسال كه سالروز شهادت با ايام فاطميه همزمان شده همه چيز تفاوت كرده است و سعيد قاسمي صندوقچه اسرار خود را براي خبرنگاران ما گشود تا جزئياتي شنيده نشده و مكتوم از نحوه شهادت و حالات سيد مرتضي در آخرين لحظات زندگي را بيان كند.
سردار قاسمي بخش زيادي از سخنانش را هم به بيان سجاياي همشاگردي خود شهيد يزدانپرست اختصاص داد، حالاتي كه شايد تا كنون زير سايه نام سيد مرتضي آويني ديده و يا شنيده نشده باشد.
متن زير به همراه فايل صوتي گفتوگو كه براي اولين بار در رجانيوز منتشر ميشود، شرحيست كامل- و تا به حال منتشرنشده- از تمام اتفاقات روز حادثه و چند خاطره شيرين از شهيد مرتضي آويني و سعيد يزدانپرست كه در فضايي آكنده از اشك و ياد شهيدان تهييه شده و به ساحت قدسي سيد شهيدان اهل قلم تقديم مي شود:
![]()
برای خواندن متن کامل این گفتگو کلیک کنید
گفتگویی با مجید قادری پیرامون شهید سیدمرتضی آوینی

نام شهید سیدمرتضی آوینی با مبانی نظری هنر دینی و انقلابی عجین شده است. مقالاتی که وی از خود به یادگار گذاشت هنوز که هنوز است درمان خیلی از معضلات فکری و فرهنگی جامعه ایرانی است. اما حیف و صدها افسوس که بعضی از افراد تنها از آوینی، نام و ظاهر زیبای او را می خواهند و از مطالعه و تفکرات او گریزان هستند.
مجید قادری از سال 1358 تاکنون در حوزههای فرهنگی و هنری مشغول به فعالیت بوده است. وی فارغالتحصیل رشته طراحی صنعتی از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران است که از جمله فعالیتهای فرهنگی و هنری وی میتوان به خلق بیش از دهها پوستر، طرح جلد کتاب و تابلوی نقاشی از آغاز پیروزی انقلاب اسلامی و دوران دفاع مقدس که بسیاری از این آثار در حوزه هنری به چاپ و نشر رسیده است، اشاره کرد.
طراحی و نظارت هنری بر خلق دومین تابلوی نصب شده در حسینیه جماران در زمان حیات پیرفرزانه و بنیانگذار انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی (ره) از جمله آثار دهه اول انقلاب اسلامی «مجید قادری» است. در سال 1367 قادری به عنوان یکی از ده نفر هنرمند گرافیست برتر انقلاب اسلامی توفیق دریافت لوح تقدیر از حضرت امام خمینی(ره) را داشته است.
مجید قادری در گفت و گو با فارس/۱
آوینی در مباحث فکری و نظری اهل تعارف نبود/ زم فرش قرمز را از زیر پای مرتضی کشید
مجید قادری در گفتوگو با فارس/۲
آوینی میگفت من تحتالحمایه خدا هستم
مجید قادری در گفتوگو با فارس/3
شعری که آوینی بعد از دیدار با رهبر انقلاب خواند
حقیقت درباره برجستگی روی گنبد مسجدالنبی (ص)

وهابیان برای انحراف اذهان عمومی از قبح تخریب حرم ائمه بقیع(ع) و یافتن توجیهی بر تأخیرشان نسبت به تخریب گنبد و بارگاه پیامبر(ص) ادعا میکنند، زایدهای که روی گنبد مسجد النبی(ص) وجود دارد، شخصی است که تصمیم داشته با مواد منفجره گنبد سبز مسجد را منهدم کند، اما خداوند نخواسته چنین اتفاقی رخ دهد و او را مسخ کرده و در همان هنگام صاعقهای از آسمان نازل کرده و او را به گنبد چسبانده و چون پیکر او از گنبد جدا نمیشده با پوششی او را در همان جا دفن کردهاند!
هدف از جعل این خرافه آن است که چنین به مردم القا کنند که وجود گنبد و بارگاه بر قبور امامان شیعه در بقیع کار درست و خوبی نبوده و به همین دلیل به هنگام تخریب آن مکان، هیچ اتفاقی نیفتاده و معجزهای هم به وقوع نپیوسته، اما از آن جا که حفظ گنبد و بارگاه حرم رسول خدا(ص) موضوعی استثنایی و موردنظر خداوند بوده، چنین اتفاقی افتاده است.
جالبتر این که چون گروهی از شیعیان از ساخت این خرافه توسط وهابیان و نیت پشت پرده آنان آگاهی ندارند و به سادگی این داستان را میپذیرند، آنان همه شیعیان را خرافی و سادهلوح معرفی میکنند و مایه تمسخر قرار میدهند.
اما حقیقت مطلب چیست؟ سید مجتبی عصیری در کتاب «پیامبر وهابیت» درباره برجستگی روی گنبد مسجدالنبی چنین مینویسد:
در حقیقت این برآمدگی پنجرهای بوده که بین آسمان و قبر مطهر حضرت(ص) قرار داشته و هر زمان که در مدینه خشکسالی میشده آن را باز و به برکت قبر مطهر آن حضرت، باران بر مردم نازل میشده است.

بر اساس برخی اسناد مورد قبول وهابیت، اولین بار، این کار به دستور عایشه صورت گرفت؛ در این باره «دارمی» از متقدمان علمای اهل سنت و مورد قبول وهابیت با سند معتبر در کتاب خود چنین میگوید: «مردم مدینه دچار قحطی شدیدی شدند؛ از این مشکل به عایشه شکایت بردند؛ او گفت: بالای قبر رسول خدا(ص) از سقف حجره حضرت، دریچهای به سوی آسمان باز کنید تا بین آن و آسمان مانعی نباشد؛ چنین کردند و به حدی باران بارید که گیاهان رویید و شتران چاق شدند؛ آن قدر که پوست آنها از چاقی ترک خورد و به همین سبب آن سال را سال ترک نامیدند».
بعدها باز کردن این دریچه جزو سنتهای مردم مدینه شد و تا زمان «سمهودی» در قرن نهم نیز ادامه داشت؛ ولی پس از زمان او تنها جای آن باقی است، اما وهابیان که میدانستند دیدهشدن چنین کرامتی برای رسول خدا(ص) اعتقاد آنان در مورد توسل به پیامبر(ص) و اولیای الهی را بر باد میدهد، با منحرف کردن اذهان مردم برای ترویج عقاید باطل خود کوشیدند.
10 توصیه امام حسن مجتبی(ع)

امام حسن مجتبی علیه السلام فرمودهاند: ده خصلت نیک از مکارم و فضائل اخلاق است:
قال الامام الحسن المجتبی علیه السلام: مَکارِمُ الاَْخْلاقِ عَشَرَةٌ: صِدْقُ اللِّسانِ وَ صِدْقُ الْبَأْسِ وَ إِعْطاءُ السّائِلِ وَ حُسْنُ الخُلْقِ وَ الْمُکافاتُ بِالصَّنائِعِ وَ صِلَةُ الرَّحِمِ وَ التَّذَمُّمُ عَلَی الْجارِ، وَ مَعْرِفَةُ الْحَقِّ لِلصّاحِبِ وَ قِرْیُ الضَّیفِ وَ رَأْسُهُنَّ الْحَیاءُ.»
1 ـ راستگویی 2 ـ صداقت و راستی در وقت سختی و گرفتاری 3 ـ بخشش به سائل 4ـ خوش خُلقی 5 ـ پاداش در مقابل کارها و ابتکارات 6 ـ پیوند با خویشان 7ـ حمایت از همسایه 8ـ حق شناسی درباره دوست و رفیق 9 ـ میهمان نوازی 10 ـ در رأس همه اینها شرم و حیا.

الحمد لله الّذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیـــــــرالمومنین و الآئمّة المعصومین علیهم السّلام