شناسنامه ‌آل سعود و چند روایت درباره ماهیت واقعی

«افعی شن‌های روان»، نام کتابی است که قاسم حسین الزین نویسنده عرب درباره چگونگی شکل‌گیری حکومت پادشاهی آل سعود به رشته تحریر درآورده است. نویسنده این کتاب، در ابتدای اثر خود به ارواح مطهر شهدای مقاومت و کرامت امت اسلام درود فرستاده است. وی نگاشتن این کتاب را افتخاری برای خود و خدمت به محور مقاومت بر ضد طرح صهیونیستی وهابی دانسته است که منطقه عربی را در امتداد جغرافیای کرامت از لبنان و سوریه تا عراق و یمن دربرگرفته است.

نظر به جذابیت این کتاب و با توجه به گذشت هشتاد و شش سال از اشغال تمام شبه جزیره و تشکیل پادشاهی عربستان سعودی، سه بخش نخست این کتاب ارزشمند ترجمه و تقدیم مخاطبان گرامی می‌شود، بخش مربوط به ماهیت واقعی آل سعود به صورت کامل از این کتاب ترجمه و تقدیم می‌شود:

آل سعود چه کسانی هستند؟ (ماهیت واقعی آل سعود)

بر روی امواج گرما و خشکسالی، خورشید از اشعه‌های زرد‌رنگش، اشعه طلایی داغی را ساطع کرد که آغشته به پخش‌کننده گرمای سوزناک است،بر صورت‌های مخدوش و ریش‌های پرپشت واقع می‌شود که در زیر پوست خود، شکم‌های گرسنه را پنهان کرده است. مشتاق و علاقه‌مند به سفره‌های لبریزاز خون‌های ملت‌ها.

کاروان آقای جان فیلیپی(مسئول سفر شاهزاده فیصل فرزند ملک عبدالعزیز به انگلیس در حدود یک قرن پیش) وارد شهر نجران شد که در این کاروان، دوست وی به نام محمد التمیمی هم همراهش بود، آن دو شروع به سئوال کردن درباره یک خانواده یهودی و رئیس آن یوسف بن مقرن الیاهو کردند تا امانت ارسالی از سوی ملک عبدالعزیز آل سعود را که پانصد ریال نقره‌ای به شکل سکه‌ای که بر روی آن نام «ماری تریز» حک شده بود –واحد پولی که در یمن آن زمان رایج بود-آنها سلام گرم پادشاه را به وی رساندند و تا جایی که توانستند نیازهای وی را برآورده کردند.

یوسف الیهودی به گرمی از میهمانان خود پذیرایی و از لطف پادشاه، بزرگواری و محبت بسیارش تشکر کرد. وی آنگاه  دست‌نوشته خود را به آقای جان فیلیپی داد که بخشی از آن به زبان عربی و بخشی دیگر به زبان عِبری با نام «سرچشمه جوشان نجران در میراث اولین ساکنان آن»، و او را مامور کرد تا به نیابت از وی، دست‌خطش را به اعلی‌حضرت سلطان عبدالعزیز آل سعود به منظور تقدیر و تشکر از احساسات و محبت سرشار و دعای مکرر با پیوندهای خویشاوندان یهود نجران تقدیم کند.

آقای جان فیلیپی پس از اطلاع از بخش از دست خط در کتاب خود با عنوان روزگاران عربی آورده است که در کتاب «سرچشمه جوشان نجران در میراث اولین ساکنان آن»،به این جمله برخورد کرده بود که نام واقعی خاندان آل سعود،‌آل مردخای است.

اغلب راویان بر یهودی بودن این واژه تاکید و اتفاق نظر دارند،‌نکته دیگر این‌که اعراب از هنگام آغاز تاریخشان، این نام را بر یکدیگر اطلاق نکرده‌اند، ولی اختلاف میان راویان درباره اصل این نام است، هر چند درباره یهودی بودن آن اجماع دارند.

آیا نسب آل سعود به یهودیان بنی‌قریظه برمی‌گردد؟/شگرد عجیب برای ادغام با مسلمانان ترک

برخی ممکن است این خاندان(آل سعود) را به یهودیان بنی‌قریظه منتسب کنند که حضرت محمد(ص) پیامبر اسلام آنها را از مدینه بیرون راند و آنها در الیمامه سکنی گزیدند و برخی معتقدند که نسب آنها به یهودیان یمن که برای امرار معاش و یافتن ارثیه اجدادشان به جزیره  العرب مهاجرت کردند، برمی‌گردد.

اغلب راویان و مورخان درباره این‌که نسب این خانواده به یهودیان بصره برمی‌گردد، اجماع نظر دارند که این افراد شرایط زندگی و ماندن به سبب سیاست‌های حکومت عثمانی بر آنها سخت شد، به بصره آمدند، این افراد در اصل ساکن الاستانه(استانبول) بودند که به سبب آنکه سیاست عثمانی شرایط ماندن را برای آنها سخت کرد، از این شهر آواره شدند و به بصره رفتند. به گفته اغلب مورخان، نسب این یهودیان به یک طایفه یهودی موسوم به یهودیان الدونمه برمی‌گردد که در پی برگزاری دادگاه‌های تفتیش عقاید در اسپانیا از این کشور گریختند و در ترکیه ساکن شدند و به صورت عجیب و مشکوکی با مسلمانان ترک ادغام شدند و عقیده سری مخصوص خود را ایجاد کردند و آن پنهان کردن یهودیت و ادغام در جوامع محلی از ترس سرکوب و تعقیب بود.

ویژگی این دسته از یهودیان این بود که کلاه‌‌های قرمز رنگ رو سر می‌گذاشتند و ریش‌های آنها بلند بود و سرهایشان را می‌تراسیدند، به همین سبب اعراب در ایام قدیم به آل سعود، لقب «نوادگان کلاه‌سرخ‌ها» می‌دادند.

نسب آل سعود به یهودیان بنی قینقاع برمی‌گردد!/تغییر نام «ماک رن» به «مقرن»

آقای جان فیلیپی در ادامه بخش‌هایی از کتاب «سرچشمه جوشان نجران در میراث اولین ساکنان آن» را این‌گونه روایت می‌کند: سعودی‌ها اصالتا یهودی هستند و نسب آنها به یهودیان بنی القینقاع برمی‌گردد و پسرعموهای یهودی نجرانی به نام یوسف إلیاهو هستند که افتخار پیوند با ملک عبدالعزیز را پیدا کرده است که نسب وی در جد ششم با آل سعود یکی می‌شود و همگی از سلیمان اسلایم یهودی منشعب شده‌ اند که دو پسر داشت که نام یکی از آنها،‌ماک رن بود که اسمش را به عربی تبدیل کرد تا «مقرن» شود، مقرن جد عبدالعزیز پسر سعود»

شناسنامه ‌آل سعود و چند روایت درباره ماهیت واقعی

در ادامه بخش مربوط به ماهیت واقعی آل سعود در این کتاب آمده است : یکی از مورخین به نام محمد التمیمی که در جریان سفر با جان فیلیپی از بخش‌هایی از کتاب مذکور مطلع شده، آورده است:«حلقه‌های مفقوده‌ای را در این کتاب یافتم و دلایل سرگشتگی اجداد آل مردخای و دشواری ادغام آنها در قبایل عربی را پیدا کردم، این‌که، قبایل عربی تغییر نام خانواده مردخای را بپذیرند و هضم این مسئله برای آنها، آسان نبود، قبایل از واژه غریب و تلفظ آن اکراه داشتند،خاندان آل مردخای، اسامی عشایر معروفی را بررسی کردند و مطمئن شدند که هیچ قبیله‌ای که به خودش احترام می‌گذارد، نمی‌تواند به آنها اجازه ادغام و یکی شدن را بدهد. به همین سبب فکرشان به عشیره‌ای از عشایر گمنام و ناشناخته در منطقه متمایل شد تا ماهیتشان در مقابل ساکنان نجران و عشایر مجاور برملا نشود، در نهایت گزینه انتخابی آنها،عشیره المسالیخ بود که یکی از تیره‌های قبیله عنزه بن وائل بود، این ایده یهودی به قدری محکم بود که خاندان آل مردخای توانست با المسالیخ همزیستی داشته باشد و تحت حمایت آنها نیز قرار بگیرد.

مامور ویژه سازمان اطلاعات انگلیس در خدمت آل مردخای (آل سعود)

نکته شایان ذکر برای خوانندگان این است که محمد التمیمی نویسنده شجره‌نامه سعودی است که هزینه آن را ملک عبدالعزیز پرداخت کرد و پاداش وی، واگذاری مناصب مهمی در پادشاهی سعودی از جمله مدیریت کتابخانه‌های عمومی بود، التمیمی بدون این‌که قصد اهانت به آل سعود را داشته باشد، افشاگری می‌کند، چه بسا قصد تفاخر به انساب آنها و نشان دادن زیرکی آل سعود را داشته باشد که چنین زیرکی و هوشی به ندرت در عقول عربی یافت می‌شود. گواهی و شهادت دادن وی در حالی با صحبت کردن از سفرش آغاز می‌شود که وی این نکته را درک نکرد که شهادت و گواهی برای تاریخ است و این سفرش، همان سفری است که موسس اول تاج و تخت نوین سعودی، جان فیلیپی است که به شیوه اسلام سعودی، مسلمان شد و سازمان اطلاعات انگلیس، نام شیخ الحاج محمد عبدالله فیلبی را برای وی برگزید.

شیخ التمیمی آورده است:«یوسف الیهودی نمی‌خواهد حقیقت نسبی را افشا کند که او را به آل سعود مرتبط می‌کند و علاقه‌مند است که من از حقیقت آنچه در کتاب آمده، مطلع نشوم، ولی وی پس از آن کمی محتاطانه حرف زد و آن زمانی بود که فیلپی به وی اطلاع داد که من مولف شجره‌نامه سعودی هستم، اطلاعاتی که از وی کسب کردم،‌این بود که حاکمان نخستین آل سعود، خویشاوندی با آنها را تا جد سومشان داود انکار نمی‌‌کردند، ولی بار دیگر به انکار آنها پرداخته و سعی کردند از آنها دوری کنند به سبب شرایطی که برای آل سعود پیش آمد تا آنکه عبدالعزیز روی کار آمد و پایه‌های خود را محکم کرد و از سرنوشت خود مطمئن شدند دوباره با آنها تماس گرفت و به آنها با مهربانی رفتار کرد.

منبع: تسنیم

پایان و سقوط اولین حکومت سعودی؛ رد پای استعمارگران در بزرگترین فتنه

پایان و سقوط اولین حکومت سعودی
 
آل سعود در چندین مرحله شبه جزیره عربستان را به اشغال خود درآورد، آنها در سال 1744 میلادی، دولت نخست، سال 1818 میلادی دولت دوم، سال 1902 میلادی دولت سوم، سال 1921 میلادی، پادشاهی نجد، ژانویه 1926 با اشغال سرزمین حجاز، پادشاهی حجاز و نجد و ملحقات آن و در نهایت در 23 سپتامبر 1932 با اشغال تمام سرزمین عربستان، سیطره خود را بر سرزمین حرمین شریفین کامل کرده و پادشاهی عربستان سعودی را اعلام کردند و هر سال، این روز یعنی 23 سپتامبر را به مناسبت اشغال کامل این سرزمین جشن می‌گیرند. 

روز بیست و یکم جمادی الاولی 1351 هجری قمری برابر با 23 سپتامبر 1932 میلادی، عبدالعزیز پرچمدار اشغال شبه جزیره عربستان،‌رسما پادشاهی عربستان سعودی را پس از سیطره کامل بر سرزمین حجاز اعلام کرد. آل سعود هر ساله این روز را تحت عنوان ادعایی روز ملی با هیاهوی بسیار جشن می‌گیرد. رسانه‌های سعودی محاسبه سالگرد اشغال سرزمین عربستان را بر اساس تقویم هجری قمری محاسبه کرده و به همین سبب از گذشت هشتاد و شش سال از این مناسبت شوم سخن گفته‌اند، در حالی که بر اساس تقویم میلادی، هشتاد و چهار سال از اشغال شبه جزیره عربستان می‌گذرد. 
 
رد پای استعمارگران غربی در شکل‌گیری اولین حکومت وهابی سعودی 
 
 آل سعود از زمانی که نخستین دولت محدود خود را با تکیه بر زور و شمشیر و خشونت در الدرعیه تشکیل دادند تا لحظه ای که تمام عربستان را با حمایت های استعمارگران غربی به زیر سلطه خود در آوردند، مرتکب کشتار و اقدامات خشونت آمیزی هولناکی شدند. 
 
رژیم کنونی آل سعود در حقیقت ادامه سلطه‌گری، دولت های نخست، دوم و سوم آل سعود است که در گستره و محدوه کوچکتری تشکیل شده بودند، دولت نخست سعودی در سال 1744 میلادی در الدرعیه تشکیل شد و بخش های بزرگی از شبه جزیره عربی را در برگرفت که پس از چندین درگیری با حکام مناطق و برخی امیران دیگر محقق شد، دولت نخست سعودی با سقوط پایتخت آن، الدرعیه به دست نیروهای مصری تحت فرماندهی ابراهیم پاشا در سال 1818 میلادی از هم فروپاشید. 
 
حکومت نخست سعودی در سال 1744 میلادی در الدرعیه تشکیل شد و بخش های بزرگی از شبه جزیره عربی را در برگرفت که پس از چندین درگیری با حکام مناطق و برخی امیران دیگر محقق شد، دولت نخست سعودی با سقوط پایتخت آن، الدرعیه به دست نیروهای مصری تحت فرماندهی ابراهیم پاشا در سال 1818 میلادی از هم فروپاشید. 
 
نگاهی به اولین حکومت آل سعود  : 
 
امارت الدرعیه 
پایتخت : الدرعیه 
زبان : عربی و ترکی عثمانی 
نوع حکومت : پادشاهی 
محمد بن سعود 1744 تا 1765 
عبدالعزیز بن محمد بن سعود  1765–1803 
سعود بن عبد العزیز بن محمد بن سعود  1803–1814 
عبد الله بن سعود  1814–1818 
رخدادهای تاریخی : 
-توافق الدرعیه در سال 1744 میلادی 
-جنگ سعودی-عثمانی 
فروپاشی : 1818 میلادی 
 
نقشه سیاسی شبه جزیره عربی 
 
شبه جزیره عربی به چندین بخش تقسیم می شد : حجاز مناطق کوهستانی واقع بین نجد و تهامه را شامل می شد، بیشتر بخش های تهامه و حجاز تابع حکومت اشراف مکه و سپس دولت عثمانی بود. 
 
در حالی که نجد تحت نفوذ برخی خاندان ها مانند آل سعود درالدرعیه و آل خریف در الحلوه و آل ماضی در روضه سدیر و المزاریع در منفوحه و دهام بن دواس در ریاض و بنی زید در الوشم و العرض قرار داشت، منطقه شمال نجد و پایتخت آن، حائل تابع حکومت آل علی بود. 
 
امارت الدرعیه 
 
منطقه الدرعیه را مانع بن ربیعه المریدی الدرعی ایجاد کرد و آن را الدرعیه خواند که نسبت آن به روستایی می رسد که در آنجا متولد شد و نامش الدروع بود(منطقه یا روستای کوچکی که در قدیم در نزدیکی قطیف قرار داشت) 
 
پس از مانع، فرزندش ربیعه قدرت را به دست گرفت، وی تصمیم به توسعه محدوده سرزمین تحت امارت خود گرفت و به همین سبب به اراضی آل یزید چشم دوخت و پس از جنگ و ویران کردن منازل و اخراج آنها، روستاهای النعمیه و الوصیل در مجاور الدرعیه را اشغال و ضمیمه الدرعیه کرد و پس از وی، فرزندش موسی، پس از وی، ابراهیم بن موسی، مرخان بن ابراهیم، پس از مرخان، ربیعه و مقرن به طور مشترک به امارت رسیدند، پس از آنها دو پسرشان به نام های وطبان بن ربیعه بن مرخان و مرخان بن مقرن بن مرخان، سپس ناصر بن محمد بن وطبان، محمد بن مقرن، ابراهیم بن وطبان، ادریس بن وطبان به امارت رسیدند تا اینکه دوران امارت موسی بن ربیعه بن وطبان در سال 1131 هجری رسید. 
 
ساکنان الدرعیه، وی را در سال 1132 هجری برابر با 1720میلادی از امارت خلع کردند، پس از وی، سعود اول فرزند محمد بن مقرن به امارت رسید و پس از مرگ وی در سال 1137 هجری برابر با 1725 میلادی، مسن ترین مرد خاندان یعنی زیدن بن مرخان بن وطبان به امارت رسید، وی در سال 1139 هجری برابر با 1726 میلادی به قتل رسید و پس از وی، محمد بن سعود بن محمد بن مقرن امارت الدرعیه را به دست گرفت تا بعدا به عنوان اولین فرمانروای دولت نخست سعودی تبدیل شود. 
 
تشدید تحرکات آل سعود با اتکا به عقاید و افکار انحرافی محمد بن عبدالوهاب 
 
«صالح بن محمد آل طالب» خطیب مسجدالحرام گفته است از بزرگترین خیانت‌ها، کشتار نمازگزاران و تخریب مساجد است، اما این خطیب سعودی مردانگی و شجاعت کافی را برای این‌که این جمله را خطاب به آل سعود بگوید، ندارد، چرا که اکنون برای همه جهانیان روشن و اثبات شده است که گروه‌های تروریستی مورد حمایت رژیم به کشتار نمازگزاران از همه ادیان و وانفجار خانه‌های خدا در عراق،‌سوریه و یمن دست می‌زنند،‌شیوخ منافق و دروغگوی وهابیت که در خفا و پنهانی به نشر فکر تکفیری ویرانگر می‌پردازند و در ظاهر مدعی تبرئه از این گناه می‌شوند، آل سعود از وهابیت و شیوخ وهابی برای ارعاب ملت به نام دین به کار گرفته است و دامنه تروریسم را گسترش داده و اسلام را با زبان تروریسم تکفیری بدنام کرده است و بر خلاف ادعای دفاع از عربیت با رویکرد خود،‌سبب نگاه تحقیرآمیز جهانیان به اعراب و سبب جنگ تمام عیار نظام سلطه به سرکردگی آمریکا علیه کشورهای اسلامی به ویژه سوریه شده است،‌رژیم آل سعود از زمان شروع پایه‌ریزی پایه‌های حکومت سراسر جنگ و کشتار و ویرانگری خود در شبه جزیره عربستان تا کنون عامل قتل و آوارگی میلیون‌ها انسان بوده و این سئوال مطرح می‌شود چه زمانی شرافتمندان حجاز برای ریشه‌کنی این شجره خبیثه ملعونه قیام خواهند کرد. 
 
محمد بن عبدالوهاب موسسه فرقه ضاله وهابیت تحرکات گسترده خود را در زمینه مذهبی با تبلیغ گسترده افکار و عقاید انحرافی و افراطی خود آغاز کرد . 
 
محمّد بن عبد الوهّاب، در سال 1115 هجری قمری برابر با 1703 میلادی در شهر العُیَینه از توابع نجد شبه جزیره عربستان به دنیا آمد، وی که فردی مغرور و خود بزرگ بین بود، پس از فرا گرفتن فقه حنبلی نزد پدرش، از همان دوران نوجوانی و جوانی، آداب و رسوم و برخی عقاید مردم را به سخره می گرفت و آنها را مشرک و جاهل می خواند، تا جایی که عقایدش با مخالفت پدر و سلیمان برادرش روبرو شد، به همین سبب تصمیم گرفت به عراق و شام و مناطق دیگر برود، وی ضمن آشنایی با مذهب و عقاید جوامع دیگر، آن را به تمسخر می گرفت.
 
رد پای استعمارگران انگلیسی در فتنه‌گری آل سعود 
 
انگلیس که ید طولایی در فتنه افکنی در جهان اسلام و میان مسلمانان دارد، نقش بسزایی در کاشتن بذر خشونت و بدعت از طریق آموزش محمد بن عبدالوهاب در ایفا کرده است. 
 
زمانی که محمد بن عبدالوهاب در بصره سرگرم تحصیل بود، "مستر همفر" جاسوس معروف انگلیسی در پوشش محصل وارد مدرسه ای که بن عبدالوهاب درس می خواند، شد، وی ماموریت داشت فرد مناسبی را برای القای افکار و عقاید ضد دینی خود برای رسیدن به اهداف استعمار انگلیس بیابد.همفر در آشنایی با محمد بن عبدالوهاب متوجه شد که وی بر خلاف دیگران، عقاید خاصی دارد و با گذشت زمان توانست چنان خود را به وی نزدیک کند تا جایی که ضمن متزلزل کردن اعتقادات عبدالوهاب نـسـبـت بـه مـسـائلی همچـون شـرب خـمـر، مـتـعه و.. او را به مسائل جنسی نیز آلوده کند. 
 
مامور انگلیسی در خاطرات خود، محمد بن عبدالوهاب را گمشده خود معرفی می کند، و پایبند نبودن به ضوابط و مسائل مذهبی،روحیه مغرورانه و خودپسندی و تنفری که از علمای عصر خود داشت و همچنین متکی بودن به استقلال نظر درباره فهم قرآن و سنت را از مطرح ترین نقاط ضعف وی می داند که توانسته است با تکیه بر این نقاط در این شخصیت منحرف نفوذ کند. 
 
محمد بن عبدالوهاب با این تفکر منحرف که قصد دارد با تکیه بر فقه حنبلی و دخل و تصرف شخصی، دین را به زعم خود اصلاح کند، شعار مبارزه با بدعت، خرافه و بازگشت به سنت های اسلامی و خلوص و سادگی اولیه آن به شیوه "سلف صالح" را مطرح کرد که منظور وی از سلف صالح، ابن تیمیه بود که پدر معنوی و مذهبی اش بود. 
 
حربه ای که محمد بن عبدالوهاب علیه مسلمانان غیر وهابی که اعتقادات وی را قبول نداشتند، مورد استفاده قرار می داد، مساله شرک بود و تمام اعمال آنها را شرک آلود القا کند و بر همین اساس همه مسلمانانی را که تابع عقاید وهابیت نمی شدند، مشرک توصیف می کرد، عده ای در نتیجه آموزه های ضد اسلامی اش که حرف هایش را باور کرده بودند، با جمود و تعصب شدید، نه تنها شیعیان بلکه مسلمانان غیر حنبلی و غیر وهابی را مشرک خوانده، ریختن خونشان را مباح و غارت اموال و به اسارت گرفتن زنان و کودکانشان را جایز دانسته و می دانند.
 
انگلیسی ها از طریق جاسوس خود، همفر، برای آماده کردن محمد بن عبدالوهاب به هر وسیله ای متوسل می شدند و با بزرگ و دانشمند جلوه دادن وی، زمینه ظهور دین و مذهبی جدید توسط عبدالوهاب را آماده می کردند. 
 
نکته ای که مستر همفر انگلیسی درباره محمد بن عبدالوهاب گفته است، بسیار قابل تامل است، اینکه روح استقلال و بی قیدی، خودپسندی و شک و تردید در همه چیز را در وی ایجاد کرده و همواره، او را به آینده ای درخشان مژده داده و روح آتشین و انتقادجویی اش را تمجید می کرد. 
 
پایه ریزی پایه های وهابیت با کمک انگلیس 
 
محمد بن عبدالوهاب پس از درگذشت پدرش در سال 1153 هجری قمری آشکارا به تبلیغ عقاید انحرافی خود پرداخت و با کمک انگلیس، پایه های فرقه وهابیت را در میان بیابانگردهای منطقه نجد که شهری واقع در بین مدینه و اردن بود، بنیان نهاد. 
 
هر چند تفکرات وهابیون توسط محمد بن عبدالوهاب در قرن دوازدهم هجری تبلیغ و ترویج می شد، اما این تفکرات اساسا توسط ابن تیمیه وابن قیم که شاگرد وی بود، و در قرن هشتم هجری می زیستند، ایجاد شده بود، تفکرات ابن تیمیه به سبب مخالفت گسترده علمای شیعه و فرقه های اهل تسنن رواج پیدا نکرد، تا اینکه چهار قرن بعد فردی به نام محمد بن عبدالوهاب، همان تفکرات را دوباره مطرح کرد و رواج داد و البته انگلیسی ها نقش اساسی در این زمینه ایفا کردند. 
 
با وجود مخالفت تمام فرقه های اهل تسنن و تشیع با تفکرات محمد بن عبدالوهاب و حتی پدر و برادرش که مذهب حنبلی داشتند، وی به سبب آنکه اهل نجد بود، با اجداد آل سعود که بر مناطقی از شبه جزیره عربستان که در آن زمان شاهد حکومت قبیله ای بود، دست در دست هم داده و با این وعده که مردم منطقه نجد را تحت فرمان آنها یعنی آل سعود در می آورد، قدرت پیدا کرده و با توجه به اینکه هر قومی از مردم یا باید با محمد بن عبدالوهاب بیعت می کرد و یا به عنوان کافر حرفی کشته می شد، اقوام از ترس جانشان بیعت کرده و تحت سلطه آنها درآمدند و طولی نکشید که کار آنها رونق گرفت و بر بخش های زیادی از عربستان سیطره یافتند تا آنجا که در نهایت، آل سعود بر تمام عربستان مسلط شدند و مذهب رسمی را هم به اجبار مذهب وهابی قرار دادند که در گزارش های متوالی به مسیری که آل سعود با تکیه بر عقاید انحرافی محمد بن عبدالوهاب برای سلطه بر عربستان طی کرد، و جزئیات آن پرداخته می شود. 
 
جزئیات تحرکات محمد بن عبدالوهاب 
 
محمد بن عبدالوهاب برای تبلیغ عقاید و اندیشه های انحرافی خود به مکه مکرمه و مدینه منوره سفر کرد. بصره، الزبیر و حریملا مقصدهای بعدی محمد بن عبدالوهاب بود که البته با جنجال و تنش فراوان همراه شد. 
 
وی در ادامه به العیینه رفت که امیر آن، عثمان بن حمد بن معمر بود که وی را تایید کرد و مورد حمایت قرار داد، شیخ محمد بن عبدالوهاب سپس تبلیغ عقاید خود را با تخریب درختان آغاز کرد، وی سپس به همراه ارتش بن معمر، بقعه زید بن الخطاب را ویران کرد و امر به معروف و نهی از منکر بر اساس عقاید خود را آغاز کرد، اقدامات افراطی و خارج از اجماع مسلمانان با اعتراضات گسترده علمای مکه مکرمه، مدینه منوره، بصره و مناطق دیگر روبرو شد و آنها از وی نزد حاکم الاحساء شکایت کردند، حاکم الاحساء از بن معمر خواست شیخ محمد بن عبدالوهاب را به قتل برساند، اما وی دستور به خروج شیخ العیینه داد و او نیز نزد یکی از شاگردانش در الدرعیه رفت.
 
پس از آنکه وی وارد الدرعیه شد، شاگردانش هم به سوی وی روانه شدند که از جمله آنها می توان به "ثنیان بن سعود و مشاری بن سعود" برادران محمد بن سعود امیر الدرعیه اشاره کرد. امیر الدرعیه با اصرار همسرش از شیخ محمد بن عبدالوهاب حمایت کرد و با درخواست ثنیان و مشاری، امیر الدرعیه شخصا نزد محمد بن عبدالوهاب رفت و آنجا با یکدیگر دیدار کردند، امیر الدرعیه از این می ترسید که شیخ محمد بن عبدالوهاب او را ترک کرده و فرد دیگری را جایگزینش کند و وی را از رسیدن پول هایی که از مردم می گیرد، منع کند. شیخ هم اینگونه پاسخ وی را داد که خون با خون و ویرانی با ویرانی، اما درباره پول ها، شاید خداوند چیزی بهتر از آن را نصیبش گرداند، آنگاه آنچه به منشور الدرعیه معروف شد در سال 1745 میلادی نمایان شد که همین تحول، آغاز شکل گیری دولت نخست سعودی شد. 
 
توسعه طلبی آل سعود در نجد 
 
پس از منشور الدرعیه، توسعه طلبی سعودی و تبیلغ عقاید شیخ محمد بن عبدالوهاب که "دعوت اصلاح طلبانه" خوانده می شود و بیعت با محمد بن سعود امیر الدرعیه آغاز شد، دولت تازه تاسیس سعودی به سبب کثرت جنگ ها و رقبای زیاد و مخالفت با این عقاید یا کسانی که به دشمنان وهابیت روی ثبات را ندید. 
 
بزرگترین رقیب و دشمن امارت الدرعیه، امیر ریاض به نام دهام بن دواس و امیر ثرمدا به نام ابراهیم بن سلیمان العنقری بود که امیر ریاض در هفده نقطه به  مدت بیست و هفت سال با توسعه طلبی امارت الدرعیه و عقاید بن عبدالوهاب جنگید که طی آن حدود چهار هزار نفر  کشته شدند. در ادامه دهام به الدرعیه حمله ور شد که طی آن فیصل و سعود فرزندان محمد بن سعود کشته شدند. 
 
چندین جنگ میان طرفین رخ داد و فرار و گریز ادامه داشت تا اینکه دهام بن دواس خواستار صلح با شیخ محمد و محمد بن سعود شد و با شروط آنها موافقت . 
 
دهام در جنگ الدرعیه ضد قبائل الظفیر در جنگ جراب شرکت کرد، پس از مرگ محمد بن سعود، اختلافات و جنگ ها میان امارت ریاض و الدرعیه از سرگرفته شد تا اینکه ریاض پس از خروج دهام سقوط کرد، دهام به سبب کشته شدن فرزندانش و خسته شدن از جنگ ها به الدلم رفت. عبدالعزیز بن محمد بن سعود در ربیع الثانی سال 1187 برابر با 1773 میلادی به ریاض لشکرکشی کرد، وی با اطلاع از فرار دهام، ریاض را تحت سلطه خود قرار داد و عقاید وهابیت را در آنجا تبلیغ کرد. 
 
عثمان بن حمد بن معمر امیر عیینه با پذیرش عقاید محمد بن عبدالوهاب در جنگ های الدرعیه مشارکت کرد، وی در سال 1183 هجری پس از نماز جمعه به سبب ارائه قرائن و شواهدی از سوی طرفداران عقاید وهابیت مبنی بر دشمنی وی با دولت نوپای سعودی و توافقات پنهانی با دشمنان این دولت به قتل رسید، پس از وی مشاری بن معمر به امارت العیینه رسید، وی مدتی بعد عزل شد و سلطان بن محیسن المعمری به جای وی تعیین شد و به این ترتیب حکومت آل معمر به پایان رسید و العیینه هم تحت سلطه دولت نخست سعودی قرار گرفت.
 
توسعه‌طلبی و اشغالگری آل سعود با تکیه بر سیاست رعب و سرکوب 
 
آل سعود در راستای سیاست توسعه‌طلبی خود به شعله ور کردن آتش جنگ و اشغال مناطق مختلف دست زدند و فضایی از رعب و وحشت را در مناطقی که در برابر آنها مقاومت می کردند، به وجود آوردند و آن مناطق را به زور تحت سلطه خود در آوردند. 
 
حریملاء در سال 1165 هجری برابر با 1751 میلادی تحت سلطه حکومت آل سعود قرار گرفت، اما شیخ سلیمان بن عبدالوهاب قاضی حریملاء برادر شیخ محمد بن عبدالوهاب با دعوت و تبلیغات برادرش مخالفت کرد و مردم را به اخراج طرفداران وی از جمله امیر محمد بن عبدالله تحریک کرد، طردشدگان به سمت الدرعیه عزیمت کردند، اما ساکنان حریملاء از انتقامجویی آنها ترسیدند و آنها را به منطقه خود بازگرداندند، آل راشد از حریملاء بر آنها حمله ور شدند و امیر محمد بن عبدالله و هشت نفر از طرفدارانش را کشتند، مبارک بن عدوان از این حمله نجات یافت و از محمد بن سعود درخواست کمک کرد که فرزندش عبدالعزیز توانست بر حریملاء مسلط شود، مبارک بن عدوان به عنوان امیر حریملاء منصوب شد، اما پس از انکار عقاید وهابی عزل و احمد بن ناصر بن عدوان به جای وی منصوب شد. حکومت سعودی توانست بر این منطقه معارض مسلط شده و عقاید خود را هم در آنجا گسترش دهد. 
 
پایان و سقوط اولین حکومت سعودی
 
پایان و سقوط اولین حکومت سعودی
توسعه طلبی سعودی در اقلیم الوشم در شهر شقراء آغاز شد که با بن سعود بیعت کرد، آنگاه القویعیه در سال 1169هجری چاره ای جز بیعت نداشت، اما از جمله مناطقی که در برابر توسعه طلبی و هجمه آل سعود مقاومت کرد، منطقه ثرمداء، اشیقر، القصب، مرات و الفرعه بودند و تنها زمانی تسلیم شدند که امیر عبدالعزیز بن محمد بن سعود دست به چندین حمله علیه این مناطق زد، الدرعیه هم بارها به سدیر حمله کرد که بیش از 10 سال طول کشید و توانست بر برخی مناطق مسلط شود، در سال 1196 هجری برابر با 1782 میلادی ائتلاف بزرگی میان آل ماضی از روضه سدیر و زاید بن زامل الدلیمی امیر الخرج علیه نفوذ آل سعود شکل گرفت، اما نیروهای سعودی در ثادق توانستند آل ماضی را شکست داده و بر روضه  سدیر مسلط شوند و عبدالله بن عمر به عنوان امیر آن منصوب شد. 
 
توسعه‌طلبی آل سعود برای سیطره بر اقلیم الخرج ادامه یافت که در برابر آن به رهبری زاید بن زامل الدلیمی مقاومت کرد، زاید در چندین پیمان علیه الدرعیه شرکت کرد که از جمله می توان به پیمان جمعه با رهبر وادی الدواسر و رهبرانی از جنوب نجد و کمک مردم نجران اشاره کرد و با ارتش بزرگی به الدرعیه حمله کردند، نیروهای سعودی در نبرد الحایر شکست خوردند و پس از توافق میان عبدالعزیز بن محمد بن سعود و امیر نجران، نیروهای نجران به رهبری حسن بن هبه الله المکرمی عقب نشینی کردند و پس از آن زاید با الدرعیه صلح کرد، اما صلح را زیر پا گذاشت و امیر عبدالعزیز بن محمد بن سعود، دستور برکناری وی و تعیین سلیمان بن عفیصان به جای وی را صادر کرد. زاید به جنگ خود علیه الدرعیه ادامه داد تا سرانجام به دست یک گشتی سعودی کشته شد، اما فرزندانش جنگ با الدرعیه را ترک نکردند، الخرج در دوره محمد بن سعود روی ثبات ندید و گاهی با بیعت و گاهی نقض آن، روزگار را سپری می کرد، با این حال عبدالعزیز بن محمد در نهایت توانست آن را به زیر سلطه آل سعود درآورد. 
 
القصیم 
 
سعود بن عبدالعزیز بن محمد در سال 1189 هجری با محاصره"بریده"، آنجا را اشغال کرد و تحت سیطره دولت آل سعود قرار داد، هر چند "عنیزه"  و عبدالله بن احمد بن زامل امیر آن در سال 1182 تحت سیطره حکومت سعودی قرار گرفت، اما این مساله ثبات نداشت و بارها علیه آل سعود دست به شورش بزرگ زد، عنیزه از سعدون بن عریعر حاکم الاحساء درخواست کمک کرد و وی نیروهای همپیمان خود با قبائل الظفیر، بادیه شمر و عنزه را اعزام کرد و آنها نیروهای طرفدار حکومت سعودی را در بریده به محاصره خود درآوردند، این محاصره که ماه ها طول کشید، در نهایت شکست خورد و نیروهای سعدون عقب نشستند و به سمت روضه سدیر حرکت کرده و بر آن مسلط شدند. 
 
سعود بن عبدالعزیز بن محمد توانست در سال 1202 هجری برابر با 1788 میلادی، عنیزه را به زور تحت سلطه حکومت سعودی درآورد. توسعه طلبی سعودی در شمال با به راه انداختن چندین حمله به جبل شمر، این منطقه را در سال 1207 هجری به زیر سلطه خود در آورد، قبائل الشرارت در دومه الجندل و الجوف هم در سال 1208 هجری تسلیم حکومت سعودی شدند. 
 
در سال 1207 حاکم جبل شمر و شمال نجد با دولت نخست سعودی همپیمان شد و صفوف خود را از نظر عقیدتی متحد کرد و حائل به عنوان سرزمینی که تابع مذهب جدیدی که نیروهای سعودی تبلیغ می کردند، یعنی وهابیت شد، لقب گرفت. 
 
توسعه‌طلبی به شرق نجد 
 
در دوران سلیمان بن محمد حاکم الاحساء، درگیری ها با الدرعیه آغاز شد، حاکم الاحساء به امیر العیینه دستور داد محمد بن عبدالوهاب را به قتل برساند، اما امیر العیینه، وی را به الدرعیه فرستاد. بروز اختلافات میان رهبران بنی خالد به اخراج سلیمان بن محمد از الاحساء منجر شد، وی به الخرج پناهنده شد و همانجا درگذشت و عریعر بن دجین رهبری بنی خالد و حکومت الاحساء را به دست گرفت. 
 
حملات بنی خالد پس از ائتلاف با امیران نجد و منطقه کوهستانی در شمال وادی حنیفه به الدرعیه مقر اصلی آل سعود در سال 1172 هجری آغاز شد، اما این ائتلاف دچار شکاف و فروپاشی شد و در تحقق این هدف ناکام ماند و عریعر بن دجین به الاحساء بازگشت. 
 
عریعر بن دجین در سال 1178 هجری پس از ائتلاف با حسن بن هبه الله المکرمی رهبر نجران و دهام بن دواس امیر ریاض و برخی امیران نجد حمله گسترده ای را به الدرعیه آغاز کرد، ضربات نیروهای نجران به حدی بود که دولت نوپای سعودی را تهدید به فروپاشی کرد، اما محمد بن سعود و محمد بن عبدالوهاب با امیر نجران صلح کردند و امیر نجران هم حملاتش را متوقف کرد، اما نیروهای عریعر به الدرعیه رسیدند و یک ماه کامل آن را در محاصره خود قرار دادند. 
 
عریعر بن دجین در سال 1188 هجری به منطقه القصیم حمله کرد و موفق به راندن عبدالله بن حسن و تعیین راشد الدریبی آل ابوعلیان شد، وی قصد داشت به الدرعیه حمله کند که پس از دو ماه از عقب نشینی خود از بریده درگذشت. در الاحساء، اختلافات و درگیری میان رهبران بنی خالد پس از مرگ عریعر بن دجین آغاز شد تا اینکه سعدون بن عریعر به حکومت رسید، سعدون چندین بار به الدرعیه حمله کرد و در این زمینه ائتلاف هایی علیه الدرعیه تشکیل داد . 
 
موازنه قوا شروع به تغییر کرد، حملات سعودی ها علیه الاحساء آغاز شد، سعود بن عبدالعزیز بن محمد در سال 1198 هجری برابر با 1784 میلادی به روستای العیون حمله ور شد و به قتل و غارت در آن دست زد. سعود در سال 1199 هجری به قتل و غارت اعضای قافله ای که از الاحساء می آمد، پرداخت. 
 
اختلافات میان رهبران بنی خالد از سرگرفته شد و سعدون بن عریعر از الاحساء خارج شد و به الدرعیه پناه برد، عبدالعزیز بن محمد از این مساله سوء استفاده کرد و به سلیمان بن عفیصان دستور داد به الاحساء حمله کند، وی منطقه الجشه و بنرد العقیر را اشغال کرد و پس از غارت اموال مردم، آنجا را به آتش کشید. سعود بن عبدالعزیز حملاتی را علیه بنی خالد و عبدالمحسن بن سرداح رهبر آنها در سال 1207 هجری به راه انداخت که در این جنگ، ارتش بنی خالد شکست خورد و عبدالمحسن به المنتفق گریخت. 
 
لشکر سعود به القطیف یورش برد و سیهات و منطقه عنک را محاصره کرد و عبدالمحسن بن سرداح رهبر بنی خالد را به قتل رساند، سعود توانست براک بن عبدالمسن بن سرداح را شکست دهد و با فرار وی به المنتفق، بر الاحساء مسلط شد و مردم آن را وادار به بیعت کرد و امیرانش را هم منصوب کرد و به تبلیغ وهابیت و تخریب گنبدها و ضریح قبور دست زد، الاحساء رنگ ثبات را ندید تا اینکه در سال 1220 هجری برابر با 1796 میلادی در جنگ الرقیقه، الاحساء به طور کامل تحت سلطه آل سعود قرار گرفت. 
 
توسعه‌طلبی آل سعود در منطقه خلیج فارس 
 
پس از سیطره سعودی ها بر الاحساء، توسعه طلبی آنها در مناطقی از خلیج فارس از جمله کویت آغاز شد، سعودی ها چندین حمله به فرماندهی ابراهیم بن عفیصان به راه انداختند، کویت با حمله ثوینی بن عبدالله که از سوی سلیمان پاشا مامور مهار تبلیغات الدرعیه شد، همکاری کرد، با این حال کویت تحت سلطه سعودی ها قرار نگرفت. 
 
آل خلیفه بحرینی الاصل نیستند 
 
توسعه‌طلبی سعودی، قطر را هم دربرگرفت و ابراهیم بن عفیصان توانست در سال 1207 هجری بر روستاهای فریحه، الحویله، الیوسیفیه و الرویضه مسلط شود و عقاید وهابیت را آنجا تبلیغ کند، ابراهیم بن عفیصان، الزباره مقر اقامت آل خلیفه را تحت سیطره خود قرار داد و آل خلیفه به جزیره بحرین گریخت. 
 
توسعه‌طلبی دولت سعودی تا عمان هم امتداد یافت، مطلق بن محمد المطیری را اعزام کرد و وی بر مطرح و نزوی مسلط شد و به راس الخیمه رسید و با القواسم صلح کرد و ساکنان آن مناطق را وادار به گرایش به وهابیت کرد و تمام ضریح ها را تخریب کرد. 
 
پایان و سقوط حکومت نخست سعودی 
 
پایان دولت سعودی به دست محمد علی پاشا و فرزندش ابراهیم پاشا رقم خورد که رهبری حملات سوم مصر به مرکز جزیره العرب را برعهده داشت و توانست پس از درگیری های متعدد به الدرعیه مقر حکومتی آل سعود وارد شود و آن را ویران کند و به دولت نخست سعودی هم پایان دهد. 
 
آغاز حملات زمانی بود که محمد علی پاشا، فرزندش ابراهیم پاشا را به عنوان فرمانده حملات مصر علیه آل سعود منصوب کرد، جنگ هایی که طی سال های 1816 تا 1819 میلادی رخ داد و طی آن درگیری های شدیدی در نجد به ویژه در الرس، شقراء، ضرماء و الدرعیه صورت گرفت و الدرعیه پایتخت دولت نخست آل سعود سقوط کرد و امیر آنها، عبدالله بن سعود هم اسیر شد و وی را نزد محمد علی پاشا در قاهره فرستادند، وی، عبدالله بن سعود را به الاستانه فرستاد، او را سه روز در بازارها گرداندند و سپس کشتند و ابراهیم پاشا به خاطر این موفقیت یعنی پایان دادن به دولت سعودی پاداش کلانی دریافت کرد. 
 
منبع: تسنیم

مقایسه ایران و عراق در ابتدای دفاع مقدس

درباره علت وقوع جنگ بین ایران و عراق در سال 1359 از سوی کارشناسان و تحلیل‌گران سیاسی دلایل مختلفی بیان شده است؛عمده کارشناسان ظهور انقلاب اسلامی ایران در منطقه خاورمیانه و مخالفت آن به صورت آشکار با سلطه دو ابرقدرت شرق و غرب، ناکامی آمریکا در حفظ ثبات، امنیت و برقراری توازن بین بلوک شرق و غرب در منطقه خاورمیانه، تلاش رژیم بعث عراق به منظور ایفای نقش جایگزین ایران به عنوان ژاندارم نظامی آمریکا در منطقه، وجود اختلاف ارضی بین ایران و عراق و مخالفت رژیم بعث عراق با قرارداد 1975 الجزایر، مشکل ژئوپلیتیکی عراق در شمال خلیج فارس، پیشینه تاریخی جنگ‌های قدیم بین عرب و عجم و شورش‌های جدایی‌طلبانه در کردستان، خوزستان، سیستان و بلوچستان را از زمینه‌های وقوع جنگ 8 ساله می‌دانند.

در این گزارش ضمن اشاره به وضعیت ایران و عراق در جنگ 8 ساله به بررسی تطبیقی نیروهای نظامی دو کشور می‌پردازیم.

اوضاع ایران در آستانه جنگ

در سال 1359 ایران 37 میلیون جمعیت داشت. 52 درصد شهری و 48 درصد روستایی، ایران مردمی از قومیت‌های مختلف فارس، ترک، کرد، لر، عرب و باقی نژادها دارد که فارس‌ها و ترک‌ها بیشترین هستند. 98 درصد ایرانی‌ها مسلمان هستند و مابقی ارمنی، کلیمی و زرتشتی؛ 91 درصد مسلمان‌ها هم شیعه و باقی سنی.

اقتصاد ایران به فروش نفت متکی بود. از سال 1353 قیمت نفت زیاد شد و درآمدهای ایران هم زیاد، اما اقتصاد ناموزون ایران این درآمد را هضم نکرد و تورم در این کشور بالا رفت.

هر چند تا حدودی خدمات رفاهی بهتر از گذشته شد. دولت در صنعت بیشتر سرمایه‌گذاری کرد. کارشناسان مختلف خارجی به ایران آمدند و صنایع ایران را رونق دادند، البته این صنعت بیشتر صنعت مونتاژ بود و کارشناسان خارجی بر آن مسلط بودند و نمی‌گذاشتند نیروهای بومی از روند کار سر در بیاروند و توسعه صنعت و رفاه در شهرها و محرومیت روستاها منجر شده به مهاجرت روستایی‌ها به شهرها و رها کردن روستاها. در نتیجه کشاورزی ایران شدیدا آسیب دیدند و دولت با واردات این ضعف را پوشش داد.

از سال 57 که انقلاب مردم ایران اوج گرفت، اعتصاب در صنایع و شرکت نفت درآمد ملی کشور را شدیدا کاهش داد و وضعیت اقتصادی وخیم شد. بعد از پیروزی انقلاب هم دولت انقلاب بحران‌های مختلفی داشت و نمی‌توانست وضع آشفته و کم رونق اقتصاد ایران را ساماندهی دهد.

پس از پیروزی انقلاب مردم گوشه و کنار ایران خود را مظلوم‌ترین و محروم‌ترین مردم کشور در دوران شاه می‌دیدند و دوست داشتند بیش از همه به آنها توجه شود.

امام‌خمینی همان ابتدای انقلاب برابر درخواست‌های مکرر این مردم گفت "اینها مکرر آمدند پیش من که در اطراف ما بیکاری زیاد است و هیچ نداریم، آب و برق نداریم، دبستان نداریم، بیمارستان نداریم و از این حرف‌ها، خب هر کسی از هر جا هست می‌آید می‌گوید و غالبا هم می‌گویند هیچ جا مثل ما محروم نبوده. ما به اینها می‌گوییم که خب این تازه شده است؟ یا از قدیم بوده است؟ انقلاب این را آورده است یا خیر این سابق بوده است و حالا ما وارد شدیم به جایی که همه اینها نبود، بختیار می‌گوید که ما از همه محروم‌تر بودیم سیستانی می‌گوید ما از همه محروم‌تریم بلوچستانی هم همین را می‌گوید. کردستانی هم. همه هم راست می‌گویند که محروم بوده‌اند باید قدری صبر کنند، ببینند که باید چه بکنند اینها خیال نکنند که حالا که ما بیکار هستیم، پس یا الله بدهید."

پیش از انقلاب ایران را ژاندارم آمریکا در منطقه می‌دانستند و با پیروزی انقلاب ایران متحدی نداشت و از نظر سیاسی و نظامی هیچ کشوری تعهدی برای دفاع از ایران نداشت. اوضاع سیاسی داخلی هم کاملا آشفته بود. گروه‌های سیاسی درگیری‌شان را پس از پیروزی انقلاب و پیش از چنگ آغاز کرده بودند. هر گروهی از نقش خود در پیروزی انقلاب می‌گفت و با پررنگ نشان دادن نقش مبارزاتیش سهم‌خواهی می‌کرد.

رهبران گروه‌های سیاسی که بسیاری‌شان مسلح بودند ارتش را بزرگ‌ترین مانع در مسیر خود می‌دیدند. در سخنرانی‌های پرشورشان از انحلال ارتش می‌گفتند. امام‌خمینی مخالف انحلال ارتش بود و می‌گفت اینها می‌خواهند قدرت ارتش را کنار بزنند و بعد بیایند سراغ انقلاب، روحانیت و مردم. امیر نمکی از فرماندهان نیروی هوایی ارتش می‌گوید در بیشتر انقلاب‌ها، نظام پیشین منحل شده است. این انقلاب تنها انقلاب بزرگی است که ارتش را حفظ کرده و این از درایت امام بوده است. امام این ارتش را حفظ کرد.

اوضاع عراق در آستانه جنگ 

این کشور یک سال قبل از جنگ نزدیک به 13 میلیون نفر جمعیت داشت که 60 درصدش روستایی و 40 درصد شهری بودند.

95 درصد عراقی‌ها مسلمان و بین آنها دست کم 55 درصدشان شیعه بودند. عراق کشوری مهاجرپذیر بوده و از اقوام مختلفی در آن زندگی می‌کردند. 5/5 میلیون عرب، 1 میلیون کرد، 1 میلیون آشوری و ارمنی، 500 هزار نفر ایرانی و باقی یهودی و پراکنده از اقوام مختلف؛ زبان رسمی این کشور عربی بود و در قانون اساسی زبان دوم کردی بود، البته زبان‌های مختلفی از جمله فارسی در مناطق رایج بود.

جدی‌ترین ناراضیان دولت عراق همواره کردها بودند، شیعیان هم جزو معترضانی محدود شده بودند که گرچه غالب‌شان فقیر بودند، اما سطح سوادشان خوب بود،  البته دولت عراق بارها شیعیان تاثیرگذار و معترض را از عراق خارج کرده بود که معروف‌ترینش اخراج 50 هزار شیعه در سال 1348 و ده‌ها هزار نفر قبل از آغاز جنگ در سال‌های 1358 و 1359 بود.

عراق سه روزنامه اصلی داشت به نام‌های الجمهوریه تاسیس سال 1963 ارگان رسمی شورای فرماندهی انقلاب، الثوره(تاسیس 1348) اختصاصی حزب بعث و بغداد آبزرور تاسیس سال 1967 که دولت آن را انگلیسی منتشر می‌کرد. گروه‌ها و حزب‌ها هم روزنامه‌های کم‌تیراژی داشتند. 96 درصد اقتصاد عراق از نفت تامین می‌شد و سیستم اداره مملکت سوسیالیستی بود و جز بخش‌های محدودی در کشاورزی و تجارت و خدمات همه چیز در اختیار دولت بود.

صنعت در عراق کم رونق و مونتاژی بود و کشاورزی عراق تا قبل از روی کار آمدن حزب بعث رونق داشت، اما بعد از آن فقط در بخش‌هایی از جنوب عراق مردم کشاورزی می‌کردند. در برنامه پنج سال قبل از جنگ پیش‌بینی شده بود عراق تولید نفتش به 320 میلیون بشکه در سال برسد. قبل از آغاز جنگ پیش‌بینی ذخایر عراق 764 میلیارد متر مکعب نفت بود.

صنایع عراق چند مجتمع پتروشیمی و چند کارخانه ذوب آهن تولید آلومینیوم و سیمان در بصره، تکریت، بغداد و کرکوک بود. سال 1357 یک دلار آمریکا 295 فلس عراق بود. راه و جاده‌سازی در عراق مناسب نبود، اما با افزایش قیمت نفت در چند سال مانده یه جنگ، ذخایر اراضی عراق و تجارتش پررونق‌تر شد و شوروی، ژاپن، انگلیس، فرانسه، ایتالیا و برزیل مهمترین طرف‌های تجاری عراق  بودند.

عراق ابتدای جنگ شانزده استان داشت و بعد از مصر دومین کشور عربی بود که با شوروی پیمان همکاری و دوستی امضا کرد. قراردادی اقتصادی و فرهنگی و نظامی از سوی ارتش عراق به مستشاران روسی سپرده شد و شوروی برابر کمک‌های آمریکا به ایران، عراق را مجهز می‌کرد. پس از قرارداد 1975 الجزایز که عراق را از بی‌ثباتی نجات داد، افزایش قیمت و اهمیت نفت در جهان عراق را به غرب هم مایل کرد و صادرات نفتی عراق به آمریکا و اروپا رونق گرفت.

همزمان با سفر نخست‌وزیر فرانسه به عراق در سال 1977 فرانسه از دیگر کشورهای غربی پیشی گرفت و قرادادهای تجاری و نظامی فراوانی با عراق ایجاد کرد و متحد اصلی اروپایی عراق شد. فرانسه در تاسیسات هسته‌ای و نظامی عراق نقش زیادی داشت.
 
منبع: تسنیم

سایه سنگین یادگاری‌های جنگ آمریکا در عراق/ عید مردم عزا شد

بامداد دو روز قبل یک انفجار تروریستی در منطقه الکراده واقع در بخش مرکزی بغداد پایتخت عراق رخ داد. در نتیجه این حادثه حدود 213 نفر کشته شدند و 160 نفر زخمی شدند. انفجار الکراده خونین‌ترین حادثه تروریستی طی سال 2016 در بغداد بوده است.

نخست وزیر سه روز عزای عمومی اعلام کرد و پس از آن، فؤاد معصوم رئیس جمهور عراق در پیامی اعلام کرد که در هیچ یک از مجالس عید فطر شرکت نخواهد کرد. عراق به‌شدت در غم مردم سرزمینش می‌سوزد.

زندگی در عراق یعنی زندگی میان شک و تردید. شاید دقایقی دیگر هیچ زندگی‌ای پابرجا نباشد. کودک عراقی صبح پدرش را بوسیده و روانه بازار کرده است اما شب باید پیشانی غرق در خون او را ببوسد و در آغوش کشد. اینجا همه چیز به همین راحتی و در کسری از ثانیه تمام می‌شود.

عراقِ جنگ‌زده چیزی است که دیگر برای مردم کشورش طبیعی شده است، هر روز درگیر یک جنگ، یک روز اسیر سلطه نکبت‌بار صدام و روز دیگر اسیر طمع پادشاهان عرب. جنگ و خون اینجا همیشه جاری است. شاید همه اینها میراث مصافی ناحق باشد که بر اباعبدالله الحسین (علیه السلام) تحمیل شد اما هرچه بود دیگر این سرزمین روی آرامش را به خود ندید.

اینجا چیزی بسامان نیست، فقط یک نظام نامرتب وجود دارد که همه چیز را به بدترین شکل ممکن به یکدیگر متصل کرده است تا فقط مانع فروپاشی آن شود. یک روز کل دنیا در برابر ایران تجهیزش می‌کنند تا بجنگد، روز دیگر تمام دنیا مقابلش می‌ایستند که کیان و موجودیتش را از بین ببرند. اما حالا همان سرداران ایرانیِ نبرد با صدام به عراق آمده‌اند تا همراه نیروهای مردمی این کشور باز هم مقابل اراده ظالم بایستند.

عراق مردمان مظلومی دارد. آنها هیچ‌گاه روی آسایش و امنیت را به خود ندیدند ولی دیگر از صدای گلوله نمی‌ترسند چون با آن بزرگ شده‌اند. هر چند روز یک بار خبر انفجاری مهیب را در گوشه گوشه کشورشان شنیده‌اند. دوستی می‌گفت از صدای گلوله نباید ترسید چون هیچ کس صدای گلوله‌ای را که از پایش انداخته است نشنیده است.

حالا و یک روز مانده به عید بزرگ مسلمانان، شهرهای زیارتی عراق مثل نجف و کربلا هم عید درست و درمانی ندارند. هرچند مراسم‌های تشریفاتی برگزار می‌شود و نماز عید فطر در بین الحرمین خوانده می‌شود اما دل و دماغی برای جشن و پایکوبی در روزهایی که خانواده‌های بسیاری داغدار عزیزانشان هستند، وجود ندارد.

چند روز قبل راهپیمایی روز قدس همزمان با سراسر جهان اسلام در کربلا هم برگزار شد. جوانان عراقی تصاویر امام خمینی، امام خامنه‌ای و آیت‌الله سیستانی را در دست گرفتند و به خیابان قبله امام حسین (علیه السلام) آمدند. شعار «الموت لامریکا»ی آنها با «مرگ بر آمریکا»ی ما ایرانی خیلی تفاوت داشت. در همین یکی دو سال گذشته شعار «مرگ بر آمریکا»ی ما کمی دچار تعارفات سیاسی هم شد اما به‌برکت یادآوری جنایات آمریکا به حافظه تاریخی مردم این شعار باز هم قوت گرفت. در عراق روال کاملاً متفاوتی وجود دارد. اینجا کسی که «الموت لامریکا» می‌گوید، غرش جنگنده‌های آمریکایی را شنیده است، انفجارهای مهیب ادوات نظامی و متمدن غرب را دیده است. سربازِ تا بنِ دندان مسلح آمریکایی را دیده است که با لگد حریم خانه‌اش را شکسته است. جوان عراقی با کسی تعارف ندارد و از بند بند وجودش فریاد می‌زند، او هنوز سایه پرنده‌های بدون سرنشین آمریکایی را بالای سرش حس می‌کند. معلوم نیست که چه زمانی او هم قربانی این حملات شیک و مدرن آمریکایی شود.

سیزده سال‌ قبل یعنی در سال 2003 میلادی، آمریکا با بهانه مبارزه با تروریست وارد خاک عراق شد. پس از 10 سال با کشته و آواره شدن میلیون‌ها عراقی و البته با نابودی تروریسم، نیروهای نظامی آمریکا هم به خانه‌شان برگشتند و ماشین‌های نفت‌کششان را به یادگار در خاک این کشور باقی گذاشتند.

بامداد دو روز قبل یک انفجار تروریستی در منطقه الکراده واقع در بخش مرکزی بغداد پایتخت عراق رخ داد. در نتیجه این حادثه حدود 213 نفر کشته شدند و 160 نفر زخمی شدند. انفجار الکراده خونین‌ترین حادثه تروریستی طی سال 2016 در بغداد بوده است.

*تسنیم

«علاءالدوله سمنانی»؛ عارف‌نمایی که امام زمان(عج) را وفات‌یافته می‌دانست!

در فرهنگ دینی ما یکی از دغدغه ها و چالش ها، نفوذ و ظهور اندیشه هایی بوده که هیچ اصل و ریشه ای در بنیان و شاکله دین نداشته اند و این هنجار فقط مربوط به  زمان گذشته و ایّام قدیم نمی شود  بلکه زمان معاصر و روزگار ما را نیز در بر می گیرد زیرا زمانی نیست که دین از هر حیث مورد هَجمه قرار نگیرد و باید مرزبانان عقیده و شریعت با تمام قوا و با هر سلاحی که در اختیار دارند از آن محافظت و مراقبت نمایند.
 
به گزارش رجانیوز از جمله آفت های دین همین عرفان های نادرست، التقاطی، مادّی، بی اساس و موهوم است که همچون تبر، ضربه ای جبران ناپذیر بر پیکره درخت سایه گستر و سر سبز دین وارد می سازند.
 
این عرفان های پوچ، هم در دوران قدیم بروز چشمگیری داشته اند و هم در دوران جدید و معاصر ظهور فراوان دارند و متاسّفانه برخی از مردم کم اطّلاع، کم سواد و حتّی خواص پر مدّعا بدان‌ها گرایش خاصّی داشته و دارند.
 
این  در حالی است که شناخت صحیح و راستین خدا بر اساس آموزه ها و تعالیم مکتب حَقّه شیعه 12 امامی بدون فهم حجّت مطلق زمان یا به عبارت روشن تر و صریح تر شخص شخیص امام زمان در هر عصر غیر ممکن و بی فایده است.
 
می ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
این ره که تو می روی به ترکستان است
 
در احادیث مهدویت در مراجع و منابع شیعه و سنّی هر کس موفّق به شناخت صحیح و اصولی از امام و پیشوای زمان خود نشود همچون انسان های جاهل  و متوحّش دوران جاهلیت پیش از اسلام از دنیا رفته است.(1)
 
 در فرهنگ ایرانی ما، عارف نماهای بسیاری وجود دارند که از آن ها حتّی به اشتباه به عنوان مفاخر ملّی یا حتّی بزرگان معنوی، عرفانی و مذهبی یاد می شود که با اندکی تامّل در مورد شخصیت آن ها  نه تنها هدایتگری، بزرگی و عظمت در وجودشان احساس نمی شود بلکه حقارت وجودی آن ها مایه سرافکندگی  و سرشکستگی همه هموطنان بوده و جایگاهشان  دوزخ  پر عذاب است و به راستی یک کور چه طور می تواند عصا کش و قائد کوری دیگر باشد.
 
أَ فَمَنْ يَهْدي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدّي إِلاّ أَنْ يُهْدى‏ فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ(یونس / 35)
 
(آيا كسى كه هدايت به سوى حق مى‏كند براى پيروى شايسته‏تر است يا آن كس كه خود هدايت نمى‏شود مگر هدايتش كنند؟ شما را چه مى‏شود، چگونه داورى مى‏كنيد؟)
 
 از همه بدتر با گذشت قرن ها و سده‌ها، غبار روزگاران بر آینه ذهن عوام و حتّی خواص بی‌بصیرت به طور آرام و آهسته می‌نشیند و  اندیشه‌ها و تفکّرات انحرافی و شیطانی آن منحرفان و بی‌مقداران  نادیده گرفته می‌شود و آن ها در اذهان مردم به طرز اعجاب‌آوری تبدیل به یک «عارف بزرگ» یا حتّی «امامزاده ای واجب التّعظیم» می شوند در حالی که پیشوایان راستین دین و شریعت و متعاقب ایشان خردمندان تابع و شیعه آنها، از این افراد  به طور صریح و مطلق بیزارند و پیوسته از آنها تبرّی می‌جویند.
 
این افتخار و توفیق بزرگ نصیب کشور اسلامی ما شده که قانون اساسی ما به نام مقدّس و نازنین امام زمان (عج) زینت داده شده و مذهب رسمی کشور بر اساس اعتقاد و پیروی از امام مهدی (عج) تصویب شده است و این کم مساله ای نیست ولی این همه افتخار اهل خرد نیست بلکه تازه این  اوّل راه است و این نگاه مهدوی باید در همه شئون زندگی ما ایرانی ها نفوذ و رسوخ پیدا کند و همه احوال ما را در برگیرد نه این که صرفا در قالب گفتار یا نوشتار در قانون اساسی یا جاهای دیگر باشد.(2)
 
اگر شخصی ادّعای عرفان و کمالات روحی و معنوی داشته باشد و در مسیری غیر از مسیر اسلام و اهلبیت عصمت و طهارت(ع) قدم بردارد، دروغ پردازی بیش نیست حتّی اگر به وحدانیت خدا شهادت دهد. این آموزه پیشوایان اسلام است و حرف من در آوردی و بی‌اساسی نیست.
 
حضرت امام حسین (ع) شناخت و معرفت خدا را منوط به شناخت هر امام در زمان خود می داند که اطاعتش واجب است(3) و همچنین حضرت امام صادق (ع) کسی را که همه امامان را بشناسد ولی به درک درست از امام زمان خود نرسد، اهل ایمان ندانسته است.(4)
 
با این بیانات همه کسانی که به دروغ خود را امام زمان یا نایب او یا وصی و فرستاده او می دانند  یا امام زمان(عج) را منکر می شوند یا به دروغ ادّعای ملاقات و تشرّف می کنند و هر نسبت ناروایی به ایشان روا می دارند، از عناد یا عدم معرفت صحیح آن ها ناشی می شود و قطعا دشمن حضرت  مهدی(عج) هستند و از عرفان  و معرفت الهی بهره و حظّی نبرده اند حتّی اگر به آن ها نسبت داده شوند.
 
 این گونه افراد اگر در مقام پیر، مراد، شیخ، قطب و ... در زنجیره عرفانی قرار بگیرند در اصل از هر قسمتی که در آن زنجیره و سلسله قرار گرفته اند،آن زنجیره از نظر معنوی پاره شده و گسست پیدا نموده است و جایگاهشان هیچ اعتباری برای اهل فهم و  صاحبان عقل و خرد ندارد.
 
شاهد روباه
 
یک ضرب المثل در ادبیات فارسی وجود دارد و آن ، این است که : به روباه گفتند که شاهدت کو؟ گفت دمم! این ضرب المثل در مورد یک عارف نما و یک مهدی نما به نام «سیّد محمّد نوربخش» مصداق  عینی و ظاهری پیدا می کند. 
 
«نوربخش» متوفّای869 ق. یکی از مدّعیان دروغین مهدویت بود که در کتاب« الهی نامه» خود در تایید و گواهی دروغ آشکار خود مطالبی را از برخی عارف نماها ی شبیه خود از جمله :«علاء الدّوله سمنانی» متوفّای 736 ق. در تایید مهدویت دروغینش در مقام شاهد نقل کرده است که برای نمونه  ما آن را در این فرصت  می آوریم :
«...مرشد حقّانی علاءالدّوله سمنانی ـ قدّس الله تعالی روحه ـ گوید:
 
 مهدی در سلسله من خواهد بود و قطب پنجم از من است. او فرزند رسول الله از سه نُطفه است: نطفه صُلبی به خاطر سیادت، قلبی به خاطر عفّت، و حقّی به خاطر ولایت. حسینی است از طرف پدر حسنی است از طرف برخی از مادران پدری. در مشرب توحید، معتدل است، نه تفریطی و نه افراطی.»(5)
 
البته سیّد محمد نوربخش  این ادّعا را به خود متّصل و منسوب کرده  است و آن قطب پنجم و آن مهدی موعود را خودش دانسته و برشمرده است و با ادّعای مهدویّت نابجا، راه دوزخ را سریع تر از دیگر هم فکران و هم قطاران خود پیموده است.
 
چه بسا نوربخش در مورد این ادّعا که علاء الدّوله سمنانی حضرت مهدی موعود(عج) را پنجمین قطب از خود دانسته، بسته به شرایط و احوال خود از روی اضطرار دروغی ساخته ، بافته و پرداخته است و در واقع امر، کارنامه علاء الدّوله از این جرم و گناه آشکار مبرّا باشد.
 
 ولی علاء الدّوله درکتاب خود به نام :« العروة لاهل الخلوة و الجلوة» در باب ششم ، مطلبی متوهّمانه و ناشایست بيان نموده که دلیل و مدرک معتبری بر دشمنی آشکار او با امام مهدی (عج) است که ما آن را در ادامه ذکر می کنیم.
 
در انتساب کتاب «عُروه» به علاء الدّوله اختلافی نیست و کتاب های بعد از او که  همین مطلب را نقل کرده اند بر تعلّق آن کتاب به او از دوران قدیم، صحّه می گذارند.  به خصوص این که فهرست نگار بزرگ، شیخ آقابزرگ (م.1390 ق.)، در کتاب سترگ خود : «ذَریعَه» آن را یاد آور شده و زمان تالیف آ ن را 721  ق. برشمرده است.(6)
 
با این بیان علاء الدّوله  در «عُروه» نوشته است:
 
«دیگر بدان که محمّد بن الحسن العسکری( رضی الله عنه و عن آبائه الکرام) [ مقصودش حضرت مهدی (عج) است] چون  غائب شد از چشم خلق ، به دایره اَبدال پیوست و ترقّی کرد تا سیّد افراد شد و به مرتبه قطبیت رسید بعد از آن که « علی بن الحسین البغدادی»به جوار حق پیوست ، او قطب شد به جای « علی» مذکور و مدفون است در «شونیزیّه» و نماز بر وی گزارد و به جای وی بنشست شانزده سال.
 
بعد از آن به جوار حق پیوست به روح و ریحان و نماز گزارد بر وی « عثمان بن یعقوب الجُوینی الخراسانی» و نماز گزارد  بر وی در مدینه رسول ( صلی الله علیه و علی آله و سلّم).
 
چون علی بن الحسین به جوار حق پیوست ، « احمد کوچک» ، که از فرزندان « عبدالرّحمن بن عوف» بود به جای او نشست و نماز بر وی بگزارد.
 
و گورهای اقطاب بر روی زمین پیوسته است یعنی بلند نیست و بر آن هیچ عمارت نکرده اند و هر سال یک نوبت زیارات آن مزارات می کنند.
 
و بی تکلّف دراز کردم سخن درباره ایشان از برای چند فایده:
 
یکی که بزرگ تر از همه است از برای آن که مردمان دریابند چیزی از قدرت حق تعالی و عجز عقل خود. نیز بدانند از درک کمال قدرت او ( جلّ ذکره) از آن که عقل جوهری است مفرد که به قیاس مجرّدات را فهم می کند در طور خود و آن چه زیر طور اوست، به آلات حس فهم می کند و آن چه بالای طور و مرتبه است اوست، اگر به هوی آلوده نباشد به نور حق در می یابد.
 
دوم ،  بیان تحقیق وفات محمّد بن حسن العسکری ( سلام الله علیه و علی آله و آبائه سادات الاولیاء)
 
سوم ، یقین دانستن مردمان به وجود اَبدال ... »(7)
 
نکته:  این مطالب دور از عقل است زیرا روایات معتبر تمامی آن ها را رد می کند. شخصیتّی چون « عثمان بن یعقوب جُوینی خراسانی» که ظاهرا یک ایرانی الاصل است و جانشین حضرت مهدی (عج) بعد از وفات ایشان شده، شخص شناخته شده ای نیست  و علی بن حسین بغدادی که بر طبق این متن حضرت مهدی (عج) جانشین او بوده است کسی نیست جز عامل و کارگزار «مدینه »در آن ایّام.
 
سَخاوی متوفّای 902 ق. در کتاب خود که در زمینه شناخت و احوال ساکنان« مدینه» نگاشته و اسامی رجال را در آن گرد آورده نام و منصب او را ذکر کرده و آورده است:
 
علي‏ بن‏ الحسين‏ بن إسماعيل :عامل المدينة، توارى حين طرقها الشريف إسماعيل بن يوسف بن إبراهيم الحسني (الماضي في سنة إحدى و خمسين و مائتين)...(8) و في سنة إحدى و خمسين و مائتين، كان العامل على المدينة، علي بن الحسين بن إسماعيل‏، أيام المعتز باللّه أبي عبد اللّه بن المتولي جعفر و قبله.(9)
 
علی بن حسین بن اسماعیل : کارگزار مدینه بود،هنگامی که «شریف اسماعیل بن یوسف بن ابراهیم حسنی» (در گذشته سال251 ق.) آمد، متواری از آن شهر شد... در سال 251 ق. او کارگزار مدینه شد در ایّام خلافت «المعتزّ بالله» و قبل از او.
 
به هر روی این مطلب که امام مهدی(عج) جانشین این شخص شده و در مدینه هم مدفون شده صحیح نیست و هیچ وقت به اثبات عقلاء نمی ر سد و این داستان پردازی ها جز از این عارف نماها که مکتب اهلبیت(ع) را در دین و مذهب حذف کرده اند و به «اسلام کودتا» تمایل داشته اند ، به نظر نمی رسد.
 
در این متن یک اشتباه هم وجود دارد که با توجّه به متن های بعدی که از کتاب علاء الدّوله نقل کرده اند در می یابیم که ناسخ اشتباه کرده است زیرا در متن یک جا جانشین علی بن حسین، حضرت مهدی (عج) معرّفی شده و در چند خط پایین تر « احمد کوچک» که این اشتباه از ناسخان و نسخه نویسان است زیرا در متن های بعدی که از همین کتاب نقل شده این خطا به چشم نمی خورد.
 
«عبدالرّحمن بن عوف» که احمد کوچک ، ظاهرا از نوادگان اوست ، صحابی معروف پیامبر(ص) است که در شورای منحوس «سقیفه»  و« شورای شش نفره» شرکت نمود و از جمله کسانی است که حقّ الهی و آشکار امیرالمومنین علی (ع) را تضییع کرد و «اسلام کودتا » را به جای «اسلام ناب محمّدی» به اهل اسلام خوراند.(10)
 
«شونیزیّه» که محل دفن علی بن حسین بغدادی ذکر شده است نام محل و قبرستانی در غرب «بغداد» است که ظاهرا در آن عبادتگاهی برای صوفیه بوده و عارف نماهایی در آنجا مدفون هستند.(11)
 
بحث و بررسی
 
الف)  گمراهی آشکار در قالب اعتقاد به وفات صاحب الزّمان (عج)
 
دست کم دو روایت معتبر از حضرات صادقین (ع) در مورد حضرت مهدی (عج) صدور یافته که طبق آن ها به نتایجی مرتبط با این موضوع مورد بحث در ادامه خواهیم رسید:
 
- مُفَضَّل بن عُمَر یکی از اصحاب امام صادق (ع)گوید که شنیدم امام فرمودند:
 
«لِصَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ غَيْبَتَانِ إِحْدَاهُمَا يَرْجِعُ مِنْهَا إِلَى أَهْلِهِ وَ الْأُخْرَى يُقَالُ هَلَكَ فِي أَيِّ وَادٍ سَلَك‏ »(12)
 
برای حضرت مهدی صاحب الزّمان (عج) دو غیبت و پنهان زیستی است در یکی از آن دو غیبت ،ایشان به خانواده خود مراجعه می کند و دیگری [ مقصود غیبت کبری] است که [ از سوی گمراهان و منحرفان] در مورد ایشان گفته می شود که ایشان وفات کرده یا در کدام بیابان گام نهاده است؟
 
-ابوالجارود  یکی دیگر از اصحاب امام باقر (ع)گویدکه ایشان به من فرمودند:
 
«إِذَا دَارَ الْفَلَكُ وَ قَالُوا مَاتَ أَوْ هَلَكَ وَ بِأَيِّ وَادٍ سَلَكَ‏ وَ قَالَ الطَّالِبُ لَهُ أَنَّى يَكُونُ ذَلِكَ وَ قَدْ بَلِيَتْ عِظَامُه‏»(13)
 
ای ابوالجارود! فلک بچرخد( یعنی روزگاران بگذرد و زمان غیبت کبری حضرت مهدی(عج) فرا رسد) و مردم بگویند: حضرت مهدی (عج) مُرده یا هلاک شده  و در کدام بیابان گام نهاده است؟ و طالب بگوید :کجا حضرت مهدی(عج) وجود دارد در حالی که استخوان های او نیز پوسیده است؟ ...
 
از کلام های معجز آسای صادقین (ع) به دو تن از اصحاب گرامی خویش راجع به دوران غیبت کبری حضرت مهدی(عج) و نگاه برخی گمراهان نسبت به عقیده بالنده مهدویت در می یابیم که توسّط ایشان از وجود منحوس افرادی در غیبت کبری پیشگویی شده که وجود امام زمان(عج) را فی نفسه قبول دارند ولی می گویند که: ایشان وفات نموده اند و در حقیقت این افراد با این شناخت ناقص و نا استوار از دشمنان حضرت حجّت (عج) محسوب می شوند.
 
ب)  مذهب علاء الدّوله 
 
برخی همچون«شوشتری» (م.1019ق.)، علاء الدّوله را شیعی مذهب می دانند(14)، این انسان گمراه و عارف نما، چه شیعه باشد و چه سنّی به هر روی با این ادّعای بی اساس خود مبنی بر وفات امام زمان (عج) خود را در زمره دشمنان ایشان در آورده است و اگر شیعه هم باشد جرم و گمراهیش سنگین تر و غیر قابل بخشش تر است .
حجّت تاریخ ، علامه شیخ آقا بزرگ تهرانی در ضمن  معرّفی کتابی از او راجع به مذهب او بعد از یاد کرد آن و نظر  برخی مبنی بر «عارف شیعی بودن» او ذکر نموده است:
 
«إن لم يكن إماميا اثني عشريا لما يظهر منه من ترديده في وجود حجة ابن الحسن‏ »(15) (با توجّه به تردید علاء الدّوله در وجود حضرت حجّت (عج) [ در زمان حاضر و به طور کل غیبت کبری] نمی توان او را شیعه دوازده امامی دانست) و همچنین در شرح کتابی دیگر از او ، نامبرده را «أنه شيعي غير اثني عشري»(16) (بی تردید علاء الدّوله شیعه ای است که دوازده امامی نیست) ترجمه و شرح نموده است.
 
ج) مآخذ دیگر 
 
در این جا به برخی از کتاب ها که ادّعا یا باور او را نقل کرده اند به ترتیب قدمت اشاراتی می کنیم:
 
الف) «جامی»(م.898ق.) در کتاب «شواهد النّبوه»
 
"و قال الشیخ علاء الدولة احمد بن محمد السمنانی قدس سره فی ذکر الابدال و اقطابهم و قد وصل الی الرتبة القطبیة محمد بن الحسن العسکری رضی الله تعالی عنه و عن آبائه الکرام ائمة من اهل بیت الطهارة و هو اذا اختفی دخل فی دائرة الابدال و ترقی مندرجا طبقة طبقة الی ان صار سید الافذاذ و کان القطب  علی بن الحسین البغدادی فلما جاد بنفسه و دفن فی شونیزیه صلی علیه محمد بن الحسن العسکری رضی الله عنهما و جلس مجلسه و بقی فی الرتبة القطبیة تسع عشره سنة ثم توفاه الله تعالی الیه بروح و ریحان و اقام مقامه عثمان بن یعقوب الجوینی بنفسه جلس احمد کوجک من ابناء عبدالرحمن بن عوف رضی الله عنه مجلسه و کان توفی فی العجم و صلی علیه و قبورهم لاصقة بالارض غیر مشرفة و لا مبنیة لا یعرفها غیرهم و هم یزورنها کل سنة"(17)
 
نکته :  با توجّه به متن ، جامی متن فارسی  علاء الدّوله را به عربی ترجمه کرده است،در متن علاء الدّوله شانزده سال  مقام قطبیت حضرت مهدی (عج) ذکر شده و در متون بعدی بلا استثناءبه صورت :«نوزده سال » و«تسع عشره» است که با متن اصلی تضاد دارد البته متن اصلی متن دست نویس شده است و احتمالا خطا دارد. این رقم چه در فارسی به صورت شانزده و نوزده و چه در عربی به صورت «ست عشره» و«تسع عشره» خیلی به هم شبیه نیستند که بخواهد تصحیف رخ دهد.
 
ب) شمس الدّین سَخاوی(م.902ق.) در کتاب التّحفه اللطیفه  فی تاریخ المدینه الشریفه 
 
"محمد بن الحسن العسكري: جلس بعد موت شيخه علي بن الحسين البغدادي المذكور، كل منهما بالقطبية، و دفنه بالسومرية، و دام تسع عشرة سنة، ثم مات ‏بعد أن أقام مقامه عثمان بن يعقوب الجويني الخرساني، و صلّى عليه و جميع أصحابه و دفنوه بالمدينة النبوية، ثم بعد الجويني جلس أحمد كوجك‏ العوفي، و ما عرفت تواريخهم.18   
نکته: در این کتاب به نام علاء الدّوله و کتابش اشاره نشده است و تفاوت هایی با متن عُروه وجود دارد: شونیزیّه به سومریّه تحریف و تصحیف شده است،متن مختصر تر است، تاریخ نگاری همچون سَخاوی نوشته است : "ما عرفت تواريخهم" ( تواریخ ایشان را ندانستم) آیا مقصود او جُوینی و احمد کوچک است ؟ یا همه افراد در متن اعم از علی بن حسین و حضرت مهدی(عج) و این دو تن؟
 
ج) میبدی (م. 904 - 911 ق.) در کتاب دیوان شعر امیرالمومنین(ع) 
 
" ... و امام محمّد بن امام حسن عسکری (ع) در وقت اختفا از ابدال بود و ترقّی کرد و چون علی بن حسین بغدادی که قطب آن زمان بود متوفّی شد و او  را در شونیزیّه دفن کردند ، امام محمّد قطب شد و نوزده سال قطب بود ، پس متوفّی شد و او را در مدینه دفن کردند و عثمان بن یعقوب جوینی قطب شد ، پس قطبیت به« احمد خُردک» که از اولاد عبدالرّحمن بن عوف بود انتقال یافت و قبور ایشان از غیر ایشان پنهان می باشد و سالی یک بار زیارت آن قبور کنند ...».(19)
 
نکته : میبدی این مطلب را از قول علاء الدّوله آورده است و در این متن احمد کوچک به «احمد خُردک »تعبیر و تثبیت شده است.
 
د) خواند میر(م. 942 ق . ) در کتاب حبیب السّیر 
 
«اهل سنّت و جماعت اگرچه بدان قايل نيستند كه صاحب الزّمان، محمّد بن حسن عسكرى است اما به عظم شأن و سُمُو مكان آن مقتداى طوايف انسان اعتراف دارند و او را از جمله كبار اوليا و اعاظم اصفيا مى‏شمارند دليل بر صدق اين سخن آن كه در «شواهد النّبوه» مسطور است كه:
 
قال الشيخ علاء الدوله احمد بن محمد السمنانى قدس سره فى ذكر الابدال و اقطابهم و قد وصل الى الرتبه القطبيه محمد بن الحسن العسكرى رضى اللّه عنه و عن آبائه الكرام ائمة اهل‏بيت الطهاره و هو اذا اختفى دخل فى دايرة الابدال و ترقى مندرجا طبقه الى انصار سيد الاوتاد و كان القطب على بن الحسن البغدادى فلما جاء بنفسه و دفن فى شونيزيه صلى عليه محمد بن حسن العسكرى عليه السّلام و جلس مجلسه و بقى فى رتبة القطبية تسع عشرة سنه ثم توفا اللّه تعالى اليه بروح و ريحان و اقام مقامه عثمان‏ بن‏ يعقوب‏ الجونى الخراسانى و صلى هو و جميع اصحابه عليه و دفنوه فى مدينة الرسول صلى اللّه عليه و سلم‏.»(20)
 
نکته: در عُروه و در متن و نسخه فارسی در دسترس ما صفت حضرت مهدی (عج) را «سیّد افراد» نوشته و ضبط کرده ، در شواهد النّبوه جامی ، «سیّد الافذاذ»  ، در حبیب السّیر بر اساس نسخه و نقل وَجاده ای که از کتاب علاء الدّوله داشته ، «سیّد الاوتاد» ضبط نموده است،  در متن سَخاوی و میبدی هم که هیچ صفتی ذکر نشده است.
 
این که احمد کوچک از اولاد و فرزندان «عبدالرّحمن بن عوف» از صحابیان پیامبر (ص) است به جز منبع اصلی فقط در شواهد النّبوه و دیوان شعر امیرالمومنین (ع) اشاره شده است و در کتاب سَخاوی به شکل «احمد کوجک العوفی» آمده است و در حبیب السّیر با این که از شواهد النّبوه نقل نموده ، یادکردی از بُنُوّت احمد کوچک با عبدالرّحمن بن عوف در میان نیست.
 
از رهگذر متن کتاب علاء الدّوله علاوه بر ادّعای پوچ  وفات یافتن حضرت مهدی(عج) ادّعاهای دروغ دیگری هم بر ایشان حمل نموده است. 
 
بنابراین از جمله و زمره گمراهان و دشمنان صاحب الزّمان(عج) همین عارف نمای دروغگو علاء الدّوله سمنانی  است که حضرت را وفات یافته دانسته با عنایت به این که نام او و نام پدر و پدران ایشان( به حسب تَرضّی که بر ایشان فرستاده است) و همین طور به مساله غیبت و پنهان زیستی ایشان اعتقاد داشته است ، لکن به ناحق جانشین برای ایشان در نظر گرفته مقام ایشان را در حد عارف نماها و اقطاب  پایان آورده و تنزّل داده، مولا و امام او را شخصی چون علی بن حسین بغدادی کارگزار مدینه بر شمرده و ناشیانه عقاید شیعی و سنّی را در هم آمیخته و مَلغَمه ای به نام عرفان به خورد جامعه اسلامی و منتظر صاحب الزّمان(عج) داده است.
 
گرایش های او به سوی مکتب خلافت در آثارش به هیچ وجه نباید نادیده انگاشته شود. توصیه  حضرت مهدی (عج) به یکی از باریافتگان به آستان مبارک و مقدّس خویش را فراموش نکنیم: 
 
"طلب المعارف من غير طريقنا اهل البيت مساو لانکارنا"(21)
 
( طلب معارف و دانش های [ معنوی] به غیر از روش اهل بیت (ع) [ بدون مدّ نظر قرار دادن ایشان] با انکار ما مساوی است) 
 
کسی  همچون او که نسبت به امام زمان (عج) شناخت صحیحی ندارد بدون تعارف و رو دربایستی عارف واقعی نیست و حرف های او مُشتی اوهام و اباطیل است که دل را می میراند و نتیجتا از مفاخر ملّی و فرهنگی کشور نیز محسوب نمی شود بلکه عقلا و شرعا باید او را از نمادهای بی دینی و  استوانه‌های بی‌فرهنگی در جامعه  اسلامی محسوب نمود.
 
 به خصوص علاء الدّوله وقاحت و بی شرمی را به حدّ اعلای خود رسانده و با نشر اکاذیب و داستان های دروغی که ساخته و پرداخته یا از مشایخ خود ناآگاهانه آموخته، تاکید مطلق بر وفات حضرت مهدی (عج) دارد به خصوص با این عبارت که: « .... بیان تحقیق وفات محمّد بن حسن العسکری ...» که مقصود و غرض شیطانی  او از این گفتار در کتاب بی ارزش او بر همگان آشکار و هویدا می شود.
 
بی دانشی در بین اهل دانش
 
آیا کشوری که دین رسمی آن بر اساس امامت حضرت مهدی (عج) است باید یک عارف نمایی به نام علاء الدّوله سمنانی را که دشمن درجه یک حضرت مهدی (عج) بوده و برای ایشان به دروغ زمان وفات، پیر و مراد و جانشین ناحق تعیین نموده در محیط علمی و آکادمیک به وسیله کتاب‌ها و مقالات آن وجود منحوس و دور از معرفت صاحب الزّمان (عج) را یک عارف تمام عیار شیعی و مرد خدا بدانیم؟
 
مثلا در مقاله زیر در مجلّه «مطالعات تقریبی مذاهب اسلامی» با رتبه علمی – ترویجی،  با عنوان: «تقریب مذاهب اسلامی در چهل مجلس علاء الدّوله سمنانی»(22) او را از افراد عارفی دانسته که در قرن هشتم به تقریب مذاهب اسلامی می‌پرداخته است. آیا کسی که حضرت مهدی(عج) را وفات یافته می‌داند می‌واند فهم درستی از تشیّع داشته باشد که به تقریب آن با دیگر مذاهب بپردازد؟ اصلاً این شخص جاهل ارزش توجّه دارد؟ آیا جاهلان به تقریب می‌پردازند؟
 
 
یا در مقاله زیر در یک مجلّه علمی - تخصّصی با عنوان : عرفان علاء الدّوله سمنانی«بحثی در تصوّف عابدانه و عاشقانه علاء الدّوله»(23) که نویسنده بسیار دلدادگی خود را به این شخصیت در قالب نوشتار  بیان کرده و محوریت مقاله خود را همان کتاب «عُروَه» ذکر نموده است. باید از نویسنده محترم پرسید آیا دشمن امام زمان(عج) از مفاخر استان سمنان است؟
 
 
 
آیا خنده دار نیست این علاء الدّوله، این شخصی که نماد بی دینی و گمراهی بوده و دشمن امام زمان(عج) در مملکت صاحب الزّمان (عج) است بیاییم و نامش را بر روی یک موسّسه آموزش عالی در شهر«گرمسار» با تصویب دولت و وزارت علوم- یعنی عالی ترین مقام علمی کشور- قرار دهیم؟24 به راستی این نشان از چیست؟
 
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است
کارم از گریه گذشته که بدان می خندم
 
 
زیارتگاههایی که الهی نیستند
 
آیا کشوری که دین رسمی آن بر اساس اعتقاد و التزام به حضرت صاحب الزّمان(عج) معرّفی شده ، باید در آن مزار امامزاده ای به نام «سیّد محمّد نوربخش» - در سولقان تهران- باشد که بسیار مورد توجّه مردم قرار گرفته در حالی که از دشمنان درجه یک امام زمان (عج) محسوب می شده است. آیا نباید فرهنگ سازی کنیم که رفتن به سر مزار این امامزاده مثل رفتن به سر مزار «شمر» و «یزید» و »ابن ملجم» و ... است که با امام زمان خود آشکارا به مخالفت پرداخته اند؟ چه بسا دشمنان مکتب اهلبیت(ع) با حضور ناآگاهانه ما در این امامزاده بحث توسّل را که از اعمال تایید شده قرآن و حدیث است، مورد تمسخر و استهزاء قرار دهند و بگویند شیعیان بر سر قبر دشمن امام زمانشان می روند متوسّل می شوند و به خیال خود حاجت روا می گردند!
 
 
در حالی که این مساله یا به تعبیر ما این «حفره امنیّتی فرهنگی» از بی توجّهی مسئولان فرهنگی اوقاف کشور و به خصوص اوقاف استان تهران ناشی شده که متاسّفانه حق و ناحق با هم در این فقره مخلوط شده است.
 
خشت اوّل گر نهد معمار کج

 

تا ثریا می رود دیوار کج
 
 از فضل خدا ما مقاله ای با عنوان : «امامزاده ای در استان تهران که دشمن امام زمان (عج) بود» نوشتیم (25) و با بضاعت قلمی خود از ساحت مقدّس حضرت مهدی (عج) دفاع کردیم.
 
بعد از انتشار این مقاله به خصوص در فضای سایبری و تارنماهای مختلف و گروه های اینترنتی باعث شد که بسیاری از مومنان از حضور در این مکان اجتناب کنند و ذکر این نکته هم الزامی است که معنویت به در و دیوار و معماری خاص یا تزئینات قدیمی نیست معنویت جنس درونی و باطنی با صبغه و رنگ و بوی الهی است لذا فریب ظواهر را نخوریم و فراموش نکنیم  گاهی با بی دانشی و بی توجّهی در اصل  داریم با دست خود دشمن امام زمانمان(عج) را در مملکت صاحب الزّمان(عج) می نوازیم.
 
مدفن منحوس علاءالدّوله سمنانی در روستای «صوفی‌آباد »یکی از روستاهای بخش مرکزی شهرستان« «سُرخه» در استان «سمنان» قرار گرفته و  این روستا  با تهران ۲۲۸ و با  شهر سمنان ۲۲ کیلومتر فاصله دارد.
 
آیا شایسته است مزار او را زیارتگاه بدانیم و بخوانیم و با نورپردازی سبز رنگ و هر کار دیگری از این دست ، نوعی قداست و معنویت کاذب به آن بی معنویت ببخشیم؟
 
ای بسا ابلیس آدم روی هست
پس به هر دستی نباید داد دست
 
 
 
 
آیا جایز است اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان سمنان - به عنوان یک مرکز و یک مقام ارشاد کننده به سوی اسلام-  این علاء الدّوله را که دشمن امام زمان(عج) است جزء مفاخر استان مزبور معرفی کند؟(26)
 
 
پس غیرت دینی ما کجاست؟  پس غیرت مهدوی ما کجاست؟ پس این بند از زیارت عاشورا که با اهل بیت (ع) پیمان می بندیم چه می شود؟ «إِنِّي سِلْمٌ‏ لِمَنْ‏ سَالَمَكُمْ‏ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ وَ وَلِيُّ لِمَنْ وَالاكُمْ وَ عَدُوٌّ لِمَنْ عَادَاكُم‏»(27) ( بی تردید من در صلحم با کسی که با شما در صلح است و در نبرد و پیکارم با کسی که با شما در نبرد و پیکار است و دوست هستم با کسی که با شما دوست است و دشمن هستم با کسی که با شما دشمنی دارد.) 
 
آیا اگر مزار دشمنان امام حسین(ع) هم وجود داشت آن ها را زیارتگاه قرار می دادیم؟ یا از آن ها به عنوان عارف و عابد یا افتخار ملّی یاد می کردیم؟ به راستی در کربلای مهدوی، ما کجای کاریم؟ امام حسین (ع) و امام مهدی(ع) فرقی ندارند. این ها همه  به علّت فاصله گرفتن جامعه ما از دانش واقعی، دین اصیل و مهدویت راستین است که بی شک در خور این مردم خدا جو ، این مملکت صاحب الزّمان(عج) و این شیعه خانه حضرت مهدی(عج) نیست.
 
برخی معتقدند که از باب « الباطِلُ‏ يَمُوت‏ بِتَرك‏ ذِكرِه» ( باطل با عدم یادآوری آن می میرد) باید با این قبیل موضوعات مواجه شد در حالی که این حرف تا زمانی درست است که خود « حق » با ترک آن نمیرد. وقتی که با عنایت به موارد یاد شده، رویکردهای نادرستی نسبت به علاء الدّوله حتّی در سطوح علمی ، دانشگاهی و اسلامی وجود دارد، دیگر جای سکوت و ترک ذکر باطل نیست. 
 
و گر بینم که نابینا و چاه است
اگر خاموش بنشینم گناه است
 
و در این مجال یک پیشنهاد معنوی و فرهنگی در رابطه با این مزارات دشمنان اسلام و مهدویت دارم و آن این است که مزارات افرادی همچون: «سیّد محمّد نوربخش» در سولقان تهران و این «علاء الدّوله سمنانی»در سمنان به پایگاه های مهدویت تبدیل شوند تا بر خلاف تمایل آن ها مهدویت راستین و اصیل تبلیغ گردد و ضریح و برخی چیزهای دیگر که قرار است جنبه تقدّس به آن غیر مقدّس ها دهند حذف شوند ولی جای قبر آن ها مشخّص باشد و معماری مکان هم حفظ شود و مزار  آن ها به طور مطلق از بین نرود تا خدای ناکرده طرفداران آن ها هیچگاه نسبت هایی چون «غیبت» و «عروج» بدان ها ندهند.
 
اگر چه دوست به چیزی نمی خرد ما را
به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست
------------------------------------------
پی نوشت‌ها:
1.ابن بابویه، محمد بن علی ( شیخ صدوق) (م.381 ق.)،کمال الدین ، دارالکتب الاسلامیه، تهران- ایران، 1359 ش.، ج 2 ص 409و  ر. ک : فقیه ایمانی ، مهدی، اصالة المهدویة فی الاسلام، موسسه معارف اسلامی، قم – ایران، ط1،1420 ق.، ص 27 به بعد. 
2.ر.ک : قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، اصل 5، 12.
3.ابن بابویه ، محمد بن علی ( شیخ صدوق) (م.381 ق.) علل الشرائع ،  کتابفروشی داوری ، قم – ایران، 1385 ش. ج 1 ،ص 9.
4.ابن بابویه ، علی بن الحسین(م.329 ق.)، الإمامة و التبصرة من الحيرة، مدرسة الإمام المهدى عجّل الله تعالى فرجه الشريف‏، قم – ایران، 1404 ق. ص  90.
5. جعفریان ، رسول ،(مجله)پیام بهارستان ، د2، س 5، ش 17، پاییز 1391 ش.،ص 702.
6.الذریعه ج 15، ص 249.
7.بیابانکی، ابوالمکارم رکن الدین احمد بن محمد بن احمد( علاء الدوله سمنانی ( م. 736 ق.)، العروة لاهل الخلوة و الجلوة ، تصحیح و توضیح : نجیب مایل هروی، مولی ، تهران – ایران، چ 1، 1362 ش. 1404 ق. صص 367-368.
8.السخاوی ، محمد بن عبدالرحمن ( م.902 ق.) ،  التحفة اللطيفة في تاريخ المدينة الشريفة ، دار الكتب العلمية، بیروت – لبنان ، ط 1، 1414 ق.ج2 ، ص 276 .
9.همان ، ج‏1، ص 55.
10.ابن عبدالبر ،  ابوعمر یوسف بن عبدالله ( م.463 ق.) الاستیعاب فی معرفة الاصحاب ، تحقيق: على محمد البجاوى، دار الجيل، بيروت- لبنان ، ط 1،  1412/1992،ج 2 ، ص 843 به بعد.
11.ر. ک:  ابن عبدالله الحموی ، یاقوت ،(م.626 ق.) ،معجم البلدان ، دارصادر، بیروت – لبنان، ط2، 1995 ،  ج 3، ص 374.
12.الکلینی، محمد بن یعقوب(م.329 ق.) ، الکافی، مصحح : علی اکبر غفاری ، محمد آخوندی، دارالکتب الاسلامیه، تهران – ایران ، 1407 ق.، ج 1 ،ص 340.
13.النعمانی، محمد بن ابراهیم(م.360 ق.)، الغیبة، محقق و مصحح : علی اکبر غفاری، صدوق، تهران – ایران، 1397 ق. ، ص 154.
14.شوشتری، قاضی نورالله(م.1019 ق.)، مجالس المومنین، دارالکتب الاسلامیه، تهران – ایران،1365 ش. ج 2 ، صص 127-128.
15.الطهرانی ، شیخ آغا بزرگ (م. 1390 ق.) الذریعة  الی تصانیف الشیعة ، اسماعيليان – اسلاميه ، قم – تهران ،ج 15 ص 251.
16.همان ، ج16 ص 300.
17.جامی ، عبدالرحمن( م.898 ق.) ، شواهد النبوه ، به کوشش : سید حسن امین ، میر کسری – تهران – ایران – 1379 ش . ص 263.
18.السخاوی ، محمد بن عبدالرحمن ( م.902 ق.) ،  التحفة اللطيفة في تاريخ المدينة الشريفة ، ج2 ، ص 470.
19.میبدی یزدی ، میرحسین بن معین الدین(م. 904 -911 ق.) شرح دیوان منسوب به امیرالمومنین (ع) ، به کوشش : اکرم شفایی، ص  104.
20.خواند مير، غياث الدين بن همام الدين(م.942 ق.)، تاریخ حبیب السیر ، خیام – تهران – ایران ، چ 4،1380 ش.، ج 2 ، ص 131.
21.موسوی ، جلال ، الاربعون فی المهدی ،  بقية العترة، قم – ایران، ط 2، 1428 ق. ص 221.
22.سرمد محمدی، حسین، (مجله)مطالعات تقریبی مذاهب اسلامی، سال 8 ، ش 32 ، پاییز 1392، ص 62 به بعد.
23.روزبهانی، سعید، فرهنگ قومس(ویژه نامه سال استان سمنان 1386)،ش 39-40.
24.http://www.asihe.ac.ir/
25.http://www.mohaddesin.ir/%D9%BE%DA%98%D9%88%D9%87%D8%B4-%D9%85%D9%87%D8%AF%D9%88%DB%8C/%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA/435-Maghalate-Mahdavi-0032.html
26.http://semnan.farhang.gov.ir/fa/semnanmarefe/semnan
27.ابن قولویه ، جعفر بن محمد ( م.367 ق.) ،  کامل الزیارات ،  محقق و مصحح : عبدالحسین امینی ،  دارالمرتضویه ، نجف – عراق ، 1356 ش .،ص 177.
-------------------------------------------
گروه معارف رجانیوز- سیّد مرتضی میرسراجی، کارشناس حدیث و پژوهشگر مهدویت

گذری بر اسرار تولد حضرت فاطمه زهرا (س)

گذری بر اسرار تولد حضرت فاطمه زهرا (س)

در بررسی ابعاد شخصیّت حضرت فاطمه، ولید\ الاسلام(س)1 موضوع تولّد ایشان یکی از جنبه‌های رازگونه و پیچیده‌ای می‌باشد که دارای برنامه‌ریزی طولانی الهی بوده است.
همان‌گونه که زندگی کوتاه دنیوی آن بانو هنوز سرشار از ناگفته‌های زیاد است و نامعلوم بودن مدفن شریف او سال‌هاست دل عاشقان را داغدار ساخته و قدرش همچون قبرش ناشناخته مانده، تولّد او نیز سِرِّ غامض و سر به مُهری است که فقط نکاتی از آن، از طریق سخنان فرزندان بزرگوارش به ما رسیده و برای شنیدن همین نکات هم، ظرف ذهن ما بسی کوچک و کم‌حجم است.

 


در بررسی شخصیّت افراد برتر، تحلیل عوامل مزبور موجب می‌گردد به جوانب درونی آنها راهی پیدا کنیم. با در نظر گرفتن این نکته، هر چه این افراد در سطح بالاتری قرار گرفته باشند، این عوامل، با اهمّیت‌تر و پیچیده‌تر می‌گردد و وقتی مسئله مربوط به «دعائم ‌الدّین»2 (بزرگان دین، پایه‌ها و ستون‌های اصلی اسلام) می‌رسد ـ که مبحث عصمت برای آنها طرح می‌شود ـ موضوع حسّاسیت فوق‌العادّه‌تری می‌یابد و نیاز به سندهای محکم‌تری دارد.
در مسیر برنامه‌ریزی ‌شده الهی برای تولّد حضرت فاطمه(س)، دو بخش قابل بررسی است:
بخش اوّل: اسرار پیش از تولّد تا زمان تولّد؛
بخش دوم: اسرار، کیفیّت و نکات مربوط به هنگام تولّد.
بر اساس حکمت الهی، تولّد دختری که تکمیل‌کننده موضوع نبوّت و پایه‌گذار مسئله امامت است و به القاب امّ ابیها و اُمُومَـه الائمّه (همان) مزیّن شده، نیازمند مقدّماتی است که در صورت فراهم نشدن مقدّمات، کار به سرانجام نمی‌رسد و به هدف نائل نمی‌شود.
امّا در زمینه مقدّمات تولّد حضرت فاطمه(س) در زمان حیات پیامبر اکرم(ص) اختصاصاً مواردی وجود دارد که بسیار قابل تأمّل است.
حضرت فاطمه(س) از نسل فردی است که خداوند درباره او فرموده است: 
«خلقت الاشیاء لاجلک و خلقتک لاجلی؛3 
همه چیزها را برای تو و تو را برای خودم آفریدم.» 
در این بیان نورانی، عظمت وجودی پیامبر اکرم(ص) به تصویر کشیده شده است؛ هرچند عقول ما از درک کُنه آن ناتوان و عاجز است.
پیامبری که از حیث جسمی و نژادی نیز، به برترین قبیله و تیره اعراب منتسب و به نبیّ قُرشی4 معروف است، وجود نازنین حضرت فاطمه(س) را بِضعه؛ (پاره گوشت خود) می‌داند.5

1. اسرار قبل از تولّد تا زمان تولّد
این موضوعات و نکات، مواردی است که در احادیث بیان شده است و هدف ما در این گفتار، بحث سندی احادیث نیست؛ زیرا پرداختن به آن مجالی گسترده‌تر و فرصت دیگری می‌طلبد. غالب این موارد که در احادیثی با مضامین مشترک بیان شده، مورد اعتماد و وثوق علمای شیعه قرار گرفته است. محور کار، حدیثی است که علّامه مجلسی آن را با سند مُفَضَّل بن عمر جعفی از قول امام صادق(ع) بیان کرده است.

1 ـ 1. بشارت خداوند به وجود حضرت فاطمه(س) در معراج
پیش از تولّد حضرت فاطمه(س)، خداوند در معراج، بشارت تولّد ایشان را به نبیّ خاتم(ص) داده و فرموده بود: 
«یَا مُحَمَّد! إِنَّ اللهَ تَعَالَی یُبَشِّرُکَ بِفَاطِمَۀَ مِنْ خَدِیجَۀَ بِنْتِ خُوَیْلِدٍ...؛6 
ای پیامبر! خداوند [ولادت] فاطمه را از خدیجه، دختر خویلد به تو بشارت می‌دهد.»
بشارت پیامبر اکرم(ص) به وجود مقدّس حضرت فاطمه(س)، آن هم در معراج، خود به تنهایی گویای اهمّیت موضوع تولّد ایشان است و می‌توان به جرئت گفت که این مسئله، یکی از مسائل حیاتی دنیای اسلام و مسلمانان بوده که از طرف خداوند در آن موقعیّت به پیامبر(ص) نوید داده شد. نکته دیگر در این حدیث، این است که خداوند نام مبارک فاطمه را نیز پیش از ولادت برای او تعیین کرده است. در مورد نام فاطمه وجه تسمیه‌های مختلفی بیان شده؛ از جمله رسول خدا(ص) فرمودند:
«لِاَنّها فُطِمَتْ هِیَ وَ شیعتُها و ذُرّیتُها مِنَ النّار؛7 
زیرا او، شیعیان و ذُرّیه‌اش را از آتش باز داشته و برکنار شده‌اند.»

2 ـ 1. دوری گزیدن پیامبر(ص) از خدیجه(س)
خداوند به پیامبر اکرم(ص) دستور می‌دهد که باید چهل شبانه‌روز از حضرت خدیجه(س) دوری گزیند.
در بخشی از حدیث آمده است: 
«النَّبِیُّ(ص) جَالِسٌ بِالْأَبْطَحِ وَ مَعَهُ عَمَّارُ بْنُ یَاسِرٍ وَ الْمُنْذِرُ بْنُ الضَّحْضَاحِ وَ أَبُو بکر وَ عُمَرُ وَ عَلِیُّ بْنُ أَبِیطَالِبٍ وَ الْعَبَّاسُ بْنُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ حَمْزَۀُ بْنُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ إِذْ هَبَطَ عَلَیْهِ جَبْرَئِیلُ فِی صُورَتِهِ الْعُظْمَی قَدْ نَشَرَ أَجْنِحَتَهُ حَتَّی أَخَذَتْ مِنَ الْمَشْرِقِ إِلَی الْمَغْرِبِ فَنَادَاهُ یَا مُحَمَّدُ الْعَلِیُّ الْأَعْلَی یَقْرَأُ عَلَیْکَ السَّلَامَ وَ هُوَ یَأْمُرُکَ أَنْ تَعْتَزِلَ عَنْ خَدِیجَۀَ أَرْبَعِینَ صَبَاحاً؛8
پیامبر(ص) در ریگزار ابطح با عمّار یاسر، منذر بن ضحضاح، ابوبکر، عمر، علیّ ابن ابی‌طالب(ع)، عبّاس بن عبدالمطلّب و حمزه بن عبدالمطلّب نشسته بودند. ناگهان جبرئیل در صورت عظیمش بر او فرود آمد؛ بال‌هایش را از مشرق تا مغرب گسترانیده بود. پس ندا داد: «ای پیامبر بزرگوار! خداوند بر تو سلام می‌فرستد و به تو دستور می‌دهد که چهل روز از خدیجه فاصله بگیری.»
در این قسمت از حدیث، دو نکته قابل تأمّل است:
اوّل اینکه جبرئیل(ع) با هیبت اصلی خود (با بال‌های گسترده) بر پیامبر(ص) فرود آمد. این مسئله نشان می‌دهد که حامل پیامی بسیار مهم برای پیامبر(ص) بوده است؛ همچنان ‌که برای اعلام امر رسالت هم با هیبت کامل بر رسول ‌الله(ص) ظاهر شد؛9
نکته دوم، واژه «یَأْمُرُکَ؛ خداوند به تو دستور می‌دهد» است. این نکته، متضمِّن این معناست که دستور لازم ‌الاجرا و دارای وجوب فوری است؛ زیرا خداوند از عشق فراوان پیامبر(ص) و حضرت خدیجه(س) به یکدیگر آگاه بود و می‌دانست چنین دستوری بر آن دو حضرت، سنگین و مشقّت‌بار است. از این‌رو، در ادامه حدیث آمده است: 
«فَشَقَّ ذَلِکَ عَلَی النَّبِیِّ وَ کَانَ لَهَا مُحِبّاً وَ بِهَا وَامِقاً؛10
پس، آن بر پیامبر(ص) سنگین و سخت آمد؛ زیرا او عاشق و دلباخته همسر وفادار خویش بود.» 
ولی چون دستور، دستور الهی و لازم‌ الاجرا بود، پیامبر(ص) بر انجام آن، لحظه‌ای درنگ نکرد و از همان لحظه، امر الهی را شروع نمود؛ بدون اینکه واقعیّت امر را به حضرت خدیجه(س) اطّلاع دهد. از این ‌رو، آن حضرت در روزهای آخر دوره، عمّار یاسر را به خدمت خدیجه(س) فرستاد و به او فرمود: «به خدیجه بگو: 
یَا خَدِیجَۀُ لَا تَظُنِّی أَنَّ انْقِطَاعِی عَنْکِ [هِجْرَۀٌ] وَ لَا قِلًی وَ لَکِنْ رَبِّی عَزَّ وَ جَلَّ أَمَرَنِی بِذَلِکَ لتنفذ [لِیُنْفِذَ] أَمْرَهُ فَلَا تَظُنِّی یَا خَدِیجَۀُ إِلَّا خَیْراً فَإِنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَیُبَاهِی بِکِ کِرَامَ مَلَائِکَتِهِ کُلَّ یَوْمٍ مِرَاراً؛11
گمان نکن که من از تو بریده و تو را رها کرده‌ام؛ بلکه پروردگارم برای اجرای آن به من دستور فرموده است. در آن، خیر بیاندیش. خداوند هر روز به وجود تو به بزرگان فرشته‌ها افتخار می‌کند.»
لازم به ذکر است که حضرت خدیجه(س) نیز در همین ایّام به دستور پیامبر اکرم(ص) در منزل مانده بود و نمونه بارز آیه «و قََرنَ فی بُیُوتِکُنَّ»13 در این ایّام و در تمام عمر و برای دوری پیامبر(ص) در حزن و نگرانی بود.

3 ـ 1. روزه گرفتن، قیام و عبادت شبانه در طول مدّت چهل شبانه‌روز
در بخشی از حدیث آمده است: 
«فَأَقَامَ النَّبِیُّ أَرْبَعِینَ یَوْماً یَصُومُ النَّهَارَ وَ یَقُومُ اللَّیْلَ؛14
پیامبر در این چهل روز، روزه‌دار بود و در شب به عبادت می‌پرداخت.» 
او باید چهل شبانه‌روز، یادآور اربعین میقات حضرت موسی(ع)15 با تمام مشکلات آن زمان و مسائل روزمرّه نوپای اسلام، در عبادت و بندگی سپری نماید.
در حدیث، بیان شده که پیامبر(ص) در پیغام خود به حضرت خدیجه(س) می‌فرماید: 
«فَإِنِّی فِی مَنْزِلِ فَاطِمَۀَ بِنْتِ أَسَدٍ؛16
من در منزل فاطمه بنت اسد، مادر اسدالله الغالب هستم.»

4 ـ 1. پایان چهل روز، نزول جبرئیل و میکائیل برای تحفه الهی
پس از سپری شدن «فَتَمَّ میقاتُ رَبِّهِ»، جبرئیل(ع)، فرود آمد و گفت: 
«یَا مُحَمَّدُ الْعَلِیُّ الْأَعْلَی! یُقْرِئُکَ السَّلَامَ وَ هُوَ یَأْمُرُکَ أَنْ تَتَأَهَّبَ لِتَحِیَّتِهِ وَ تُحْفَتِهِ. قَالَ النَّبِیُّ(ص) یَا جَبْرَئِیلُ وَ مَا تُحْفَۀُ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَ مَا تَحِیَّتُهُ قَالَ لَا عِلْمَ لِی...؛17
ای پیامبر بزرگوار! خداوند به تو درود می‌فرستد و به تو دستوری می‌دهد که برای هدیه و تحفه او آماده شوی. پیامبر(ص) به او گفت: «تحفه پروردگار چیست؟» جبرئیل گفت: «من به آن آگاهی ندارم.» در آن وقت، میکائیل فرود آمد و با او ظرفی بود که با پارچه‌ای از سندس [یا استبرق] پوشیده شده بود. آن را جلوی پیامبر(ص) گذارد.»
در قسمتی از حدیث آمده که جبرئیل(ع) در جواب سؤال پیامبر(ص) در مورد تحفه الهی، این جمله را بیان کرد: «لا علمَ لی.» این چه تحفه‌ای بود که جبرئیل(ع)، مأمور خبرهای غیبی خداوند، نسبت به ماهیّت آن اظهار بی‌اطّلاعی می‌کند؟ همان‌گونه که در زیارتش به آن اشاره شده است: 
«فاطمۀُ بنتُ رسول‌الله وَ بِضعَه لَحمِهِ و صَمیم قَلبِهِ و فَلذَه کبدِهِ وَ التَّحیه مِنکَ لَهُ وَ التُحفه؛18 
فاطمه دختر رسول خدا، پاره تن و قوام قلب او، پاره جگرش و آنکه هدیه و تحفه پروردگار برای پیامبر(ص) بود.»
«وَ لَها لیسَ نَواله الّا نَوالَ اللهِ عَمَّ نَوالَهُ؛19 
برای آن حضرت (زهرا(س)) عطا و بخششی است که بالاتر از آن نیست، مگر عطا و بخشش خداوندی که بخشش او همگانی است.»
نزول میکائیل(ع)، فرشته رزق و روزی، از نکات قابل تأمّل در این موضوع است. فرود دو فرشته برای انجام یک امر الهی، یکی حامل پیام و یکی حامل هدیه الهی، همه عظمت یک موضوع را می‌رساند. قرار است چه اتّفاقی بیافتد؟

5 ـ 1. افطار با غذای مخصوص دربار الهی، معجونی از بهشت
جبرئیل(ع) به پیامبر(ص) گفت: 
پروردگار به تو دستور می‌دهد که از این غذا افطار کنی. «کَشَفَ الطَّبَقَ فَإِذَا عِذْقٌ مِنْ رُطَبٍ وَ عُنْقُودٌ مِنْ عِنَبٍ فَأَکَلَ النَّبِیُّ(ص) مِنْهُ شِبَعاً وَ شَرِبَ مِنَ الْمَاءِ رِیّاً وَ مَدَّ یَدَهُ لِلْغَسْلِ فَأَفَاضَ الْمَاءَ عَلَیْهِ جَبْرَئِیلُ وَ غَسَلَ یَدَهُ مِیکَائِیلُ وَ تَمَنْدَلَهُ إِسْرَافِیلُ ارْتَفَعَ فَاضِلُ الطَّعَامِ مَعَ الْإِنَاءِ إِلَی السَّمَاءِ؛20 
ظرف را آشکار ساخت. در آن، خوشه‌ای خرمای تازه و خوشه‌ای انگور بود. رسول خدا(ص)از آنها میل فرمودند. بعد از آن، آب نوشید تا سیراب شد. پس اراده فرمود دست‌های خود را بشوید؛ جبرئیل بر دست‌هایش آب ریخت. میکائیل آن را شست‌وشو داد و اسرافیل با دستمالی خشک کرد. آنگاه اضافه غذا را با ظرف آن به طرف آسمان بردند.»
نکته اوّل: یکی دیگر از فرشتگان الهی، یعنی اسرافیل(ع)، به عنوان یک خدمت‌کار در این زمان و برای این موضوع حضور یافته است.
نکته دوم: در بخشی از حدیث آمده که حضرت علی(ع) می‌فرمایند: 
«روش پیامبر(ص) این بود که هنگام افطار به من دستور می‌داد در را باز کنم تا اگر کسی می‌خواست غذا بخورد، وارد شود؛ ولی در آن شب به من فرمودند: «کنار در بنشین و کسی را راه نده؛ زیرا خوردن این طعام بر غیر من حرام است.»21
پس می‌توان گفت این غذا با غذاهای دنیایی بسیار فرق داشت؛ بلکه در میان مائده‌های الهی نیز غذای مخصوص دربار الهی بود.
نکته سوم: در مورد نوع غذایی که باعث انعقاد نطفه وجود 
حضرت زهرا(س) در جسم پیامبر(ص) گردید، چندین نظر بیان شده است:
1. خرما و انگور (همان)؛
2. سیب بهشتی از درخت طوبا؛22
3. آمیخته ‌شدن عرق جبرئیل؛23
4. خرما به تنهایی.24
از میان موارد فوق، سیب بهشتی از بقیّه اهمّیت و شهرت بیشتری دارد. از همین‌روست که در زیارت‌نامه آن حضرت، ایشان را «تفاحه الفردوسِ و الخُلدِ؛ سیب بهشتِ فردوس و خلد»25 خطاب قرار می‌دهیم.
امّا می‌توان این نکته را نیز عنوان نمود که هر سه مورد، یعنی سیب، انگور و خرما از بهشت برای پیامبر(ص) آمده بود و با توجّه به دو نکته، می‌توان بین هر سه میوه جمع نمود:
الف) از مهم‌ترین درختان بهشتی، درخت طوبا است. در فرمایش امام رضا(ع) خطاب به اباصلت آمده است: 
«إنَّ شجرۀَ الجَنَّۀِ تَحمِلُ أنواعاً ... وَ لَیست کَشَجرۀِ الدُّنیا؛26
همانا درخت بهشتی انواع میوه‌ها را دارد و مانند درخت دنیایی نیست. بنابراین درخت طوبا می‌تواند هر نوع میوه‌ای را در بر داشته باشد.»
ضمن اینکه در برخی از روایات، نام اختصاصی از میوه برده نشده و فقط اشاره شده که جبرئیل(ع) از میوه‌های طوبا به پیامبر(ص) دادند؛ مانند این حدیث: 
«هنگامی که عایشه به بوسیدن مکرّر حضرت فاطمه(س) توسط پیامبر(ص) اعتراض کرد، رسول خدا(ص) به او فرمودند: 
«یَا عَائِشَۀُ! إِنِّی لَمَّا أُسْرِیَ بِی إِلَی السَّمَاءِ دَخَلْتُ الْجَنَّۀَ فَأَدْنَانِی جَبْرَئِیلُ مِنْ شَجَرَۀِ طُوبَی وَ نَاوَلَنِی مِنْ ثِمَارِهَا فَأَکَلْتُهُ فَحَوَّلَ اللهُ ذَلِکَ مَاءً فِی ظَهْرِی فَلَمَّا هَبَطْتُ إِلَی الْأَرْضِ وَاقَعْتُ خَدِیجَۀَ فَحَمَلَتْ بِفَاطِمَۀَ؛27
ای عایشه! هنگامی که به معراج رفتم، به بهشت وارد شدم. جبرئیل مرا به نزدیک درخت طوبا برد و از میوه‌های آن به من داد. پس آن را خوردم. خداوند آن را به آبی در پشت من تبدیل کرد و هنگامی که به زمین فرود آمدم در اثر مواقعه با خدیجه، به فاطمه باردار گشت.»
ب) خوردن این میوه‌ها در مراحل مختلف صورت گرفته است. در معراج، بحث میوه سیب و درخت طوبا برای پیامبر(ص) مطرح شده و بعد از آن، در زمین رطب و انگور و در جمع باعث ایجاد نطفه آن بانوی اسلام گردیده است و به نظر می‌آید آمیختگی عرق جبرئیل(ع) در موقع حمل آن غذا صورت گرفته باشد؛ نه به عنوان یکی از اجزای اصلی.

6 ـ 1. تعجیل پیامبر(ص) در مواقعه با حضرت خدیجه(س) به امر الهی
پس از آنکه پیامبر(ص) از آن غذای بهشتی و الهی خورد، برخاست تا برای نماز آماده شود. جبرئیل(ع) او را از نماز خواندن منع نمود و به او فرمود: 
«الصَّلَاۀُ مُحَرَّمَۀٌ عَلَیْکَ فِی وَقْتِکَ حَتَّی تَأْتِیَ إِلَی مَنْزِلِ خَدِیجَۀَ فَتُوَاقِعَهَا فَإِنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ آلَی عَلَی نَفْسِهِ أَنْ یَخْلُقَ مِنْ صُلْبِکَ فِی هَذِهِ اللَّیْلَۀِ ذُرِّیَّۀً طَیِّبَۀً فَوَثَبَ رسول ‌الله(ص) إِلَی مَنْزِلِ خَدِیجَۀَ؛28
اکنون وقت نماز نیست؛ بلکه باید به خانه خدیجه روی و با وی همبستر گردی. خداوند اراده فرمود که امشب از صلب شما فرزندی پاک بیافریند. رسول خدا(ص) به دنبال این فرمان، فوری به طرف خانه خدیجه روان گردید.»
از عبارت «وَثَبَ الی؛29 پرید، برجست.» می‌توان فهمید که اوّلاً امر الهی وجوب فوری داشته است و ثانیاً پیامبر اکرم(ص) به‌ خاطر علاقه وافری که به همسر خویش داشت، به محض رخصت الهی برای دیدار حضرت خدیجه(س)، به منزل ایشان رفت و این عشق دو طرفه بود؛ زیرا در حدیث آمده است که حضرت خدیجه(س) هنگامی که صدای پیامبر(ص) را شنید، با شادمانی و خوشحالی فراوان در را باز کرد. 
«قَالَتْ خَدِیجَۀُ فَقُمْتُ فَرِحَۀً مُسْتَبْشِرَۀً بِالنَّبِیِّ(ص) وَ فَتَحْتُ الْبَابَ»30
پیامبر(ص) هر شب طبق عادت، در بدو ورود به خانه، وضو می‌ساخت و دو رکعت نماز مختصر می‌خواند، سپس در بستر قرار می‌گرفت؛ ولی در آن شب ظرف آبی طلب نکرد و برای نماز خواندن آماده نشد و این همان مطلب قبلی، یعنی سرعت و تعجیل در تنفیذ امر الهی را اثبات می‌کند. آری، امر الهی.

7 ـ 1. احساس بارداری در همان لحظات اوّل برای حضرت خدیجه(س)
در آن شب نورانی، نطفه حضرت فاطمه(س) به امر الهی از صلب نبوّت به رحم مطهّر منتقل شد و این نکته مهمّی بود که در جمله حضرت خدیجه(س)، هویداست؛ اینکه برخلاف تمام انعقاد نطفه‌ها، حضرت خدیجه(س) از همان لحظه متوجّه باردار شدن خود گردید. 
«فَلَا وَ الَّذِی سَمَکَ السَّمَاءَ وَ أَنْبَعَ الْمَاءَ مَا تَبَاعَدَ عَنِّی النَّبِیُّ(ص) حَتَّی حَسِسْتُ بِثِقْلِ فَاطِمَۀَ فِی بَطْنِی؛31
سوگند به آنکه آسمان را برافراشت و آب را از چشمه‌ها جاری ساخت، رسول خدا(ص)در آن شب از من دور نگردید، مگر اینکه سنگینی حمل فاطمه(س) را در وجود خود احساس کردم.»
یکی از بیشترین بحث‌هایی که در مورد حضرت فاطمه(س) مطرح شده است، تناسب ایشان با درخت طوبا است که به جرئت می‌توان گفت میوه‌های درخت طوبا، اصل و اساس وجود مقدّس حضرت فاطمه(س) را تشکیل داده‌اند؛ یعنی عصاره‌ای از بهشت.

8 ـ 1. نقش درخت طوبا در تولّد حضرت زهرا(س)
به دلیل اهمّیت موضوع و نقش طوبا در تولّد و ازدواج آن حضرت، به توضیح مختصری در مورد طوبا و چند نمونه از احادیث آن اشاره می‌گردد.
در زبان هندی و حبشی، طوبا یکی از نام‌های بهشت است32 و اصل مادّه آن به معنای دوری از آلودگی ظاهری و باطنی است و متضادّ آن خَبُثَ می‌باشد.33 مرحوم طبرسی در تفسیر خود، ده مورد معنی را در زیر آن می‌آورد.34 در مجموع می‌توان گفت هر کدام از آن موارد به جنبه‌ای از آن اشاره دارد.
واژه طوبا به همراه مشتقّاتش پنجاه بار در قرآن کریم به کار رفته است. خود این واژه، به طور اختصاصی در آیه 29 «سوره رعد» آمده است: 
«طوبی لَهُم و حُسنُ مَآب.»

9 ـ 1. طوبا و حضرت فاطمه(س)
در مورد تولّد حضرت فاطمه(س) و کیفیّت پیش از آن و همچنین زندگی و ازدواج آن حضرت در ارتباط با شجره طوبا احادیثی آمده که به اختصار به چند مورد از آنها اشاره می‌کنیم تا پرده‌ای دیگر از حقیقت طوبا و نقش طوبا در تولّد آن بانو، برای ما برداشته شود.
پیش‌تر بیان گردید که پیامبر اکرم(ص) ماجرای ورود به بهشت و خوردن میوه درخت طوبا و تبدیل آن به نطفه صدّیقه کبرا(س) را برای عایشه و (زنان دیگر خویش) بیان کرد. در آخر حدیث آمده: 
«فَکُلَّما اِشتَقتُ اِلی الجَنَّۀِ قَبَّلتُها وَ ما قَبَّلتُها الّا وَجدتُ رائحۀَ شجرۀِ طوبی مِنها، هِی حوراءُ انسیۀُ؛35
پس هر گاه که مشتاق بهشت می‌‌شوم، او را می‌بوسم و بوی درخت طوبا را استشمام می‌کنم. او [حضرت فاطمه(س)] فرشته‌ای با ظاهر انسانی است.»
این حدیث، بسیار مشهور و معروف است که بیان می‌کند حضرت فاطمه(س) چه تناسبی با درخت طوبا دارد. فاطمه زهرا(س) در حدیثی این‌گونه معرفی شده است: 
«الصدّیقۀُ الکبری، راحۀُ روحِ المصطفی، حامِلۀُ البَلوی مِن غیرِ فزعٍ وَ لا شَکوی وَ صاحِبَۀُ شَجَرَۀِ طُوبی؛36
صدّیقه کبرا، آرامش روح پیامبر(ص) و حمل‌ کننده بلاها بدون گِله و شکایتی و جزع و فزع و صاحب درخت طوبا است.»
صدّیقه طاهره، حضرت فاطمه(س) در خطبه مفاخره خود با همسرش امیرالمؤمنین، علی(ع) در عباراتی خود را این‌گونه معرفی می‌کند: 
«انا ثمرۀُ فُؤادِهِ [فؤادِ النّبی(ص)] و عُضوٌ مِن اَعضائِهِ و غُصنٌ مِن اَغصانِهِ ... انا اِبنۀُ سدرۀِ المنتهی ... اَنَا الشَجَرۀُ الّتی تخرُجُ آکلُها، اَعنی الحسنَ(ع) و الحسینَ(ع)؛37
من میوه قلب پیامبر(ص) و عضوی از اعضای او و شاخه‌ای از شاخه‌های آن هستم. من دختر سدره المنتهی هستم. من درختی هستم که میوه‌هایش خارج می‌گردد؛ منظورم حسن(ع) و حسین(ع) است.»
در مورد ازدواج حضرت امیرالمؤمنین، علی(ع) و حضرت فاطمه(س) «مَرَجَ البَحرَینِ یلتَقِیانِ»38 باید گفت که چون حضرت فاطمه زهرا(س) صاحب عصمت بود، کُفو او نیز باید صاحب عصمت باشد و مرد غیر معصوم را بر زن صاحبِ عصمت راهی نیست. در ازدواج آنها همانند ازدواج پیامبر(ص) و 
حضرت خدیجه(س) آمده که «درخت طوبا» از جانب خداوند دستور یافته که دُرهای خود را نثار بهشتیان کند. در اینجا بود که پیک مخصوص، پیدایش حسن(ع) و حسین(ع) را در اثر این ازدواج به پیامبر گرامی(ص) نوید می‌دهد: 
«سَیُولدُ مَنها وَلَدان سَیِّدا شِبابِ أهلِ الجنَّۀِ و بِهِما تَزَیَّنَ اهلُ الجنّه؛39
از آن ازدواج، دو سرور جوانان اهل بهشت متولّد خواهند شد که به‌ وسیله آن دو مولود، اهل بهشت تزیین می‌شوند.»
صاحب «المناقب» در مورد درخت طوبا و ازدواج حضرت فاطمه(س) می‌آورد: 
«نَصَبَ الجلیلُ لجبرئیل مِنبراً فی ظِلِّ طُوبی مِن مُتونِ زبرجدِ/ شَهِدَ الملائکۀُ الکِرامُ وَ رَبُّهُم وَ کَفَی بِهِم وَ بِرَبِّهم مِن شُهَِّدِ/ وَ تَنَاثَرَت طُوبی علیهم لؤلؤاً وَ زَمرُّداً مُتَتابِعَاً لَم یَعقِد/ وَ مَلاکُ فاطمۀَ الذی ما مِثله فی متهم شَرَفٍ و لا فی منجِد؛40
در بحث ازدواج حضرت امیرالمؤمنین، علی(ع) و حضرت فاطمه(س) علاوه بر درخت طوبا، درخت سدر نیز مأمور نثار کردن دُر‌ها و یاقوت‌های خود به میمنت این ازدواج شد. 
عن جابرِ بنِ عبد الله، قال لمّا زوَّجَ رسول‌الله(ص) فاطمۀَ(س) مِن علیٍ(ع) أتاهُ ناسٌ مِن قُریش فَقَالُوا إنَّکَ زَوَّجتَ علیاً بمهرٍ خسیسٍ فَقالَ ما أَنا زَوَّجتُ علیاً، وَ لکنَّ اللهَ ـ عَزَّوَجَلَّ ـ زَوَّجَهُ... ، أَوحی اللهُ إلی السِّدرۀِ أن انثری ما عَلیک، وَ نَثَرت الدُرَّ و الجواهرَ و المَرجانَ...؛41
از جابر بن عبدالله انصاری روایت شده است، هنگامی که پیامبر(ص) حضرت فاطمه(س) را به ازدواج امیرالمؤمنین(ع) درآورد، گروهی از قریش نزد وی آمدند و گفتند: شما او را با مهر ناچیزی به ازدواج علی(ع) درآوردید. پیامبر(ص) فرمودند: «من او را به ازدواج علی(ع) درنیاوردم؛ بلکه خداوند آن ازدواج را منعقد کرد و ... خداوند به سدره المنتهی دستور داد تا آنچه که دارد بر فاطمه(س) نثار کند. پس آن دُرّ و جواهر و مرجان خود را نثار نمود.»
در «تفسیر عیّاشی»، حدیثی آمده است که مقام زهرای اطهر(س) را این‌گونه بیان می‌کند: 
لقد نَحَلَ اللهُ طوبی فی مهر فاطمه(س) و جَعَلَها فی دار علیّ بن ابی‌طالب(ع)؛42
خداوند درخت طوبا را در مهر حضرت فاطمه(س) به او بخشید و آن را در خانه علی(ع) قرار داد.
عبدالوهّاب شعرانی در کتاب «الیواقیت و الجواهر» آورده است: 
اگر تو بگویی اصل شجره طوبی در کدام منزل از بهشت است، جواب این است که محییّ ‌الدّین در «فتوحات» و شیخ ابن ابی منصور در رساله خود گفته‌اند: اصل شجره طوبی در منزل علیّ بن ابی‌طالب(ع) است، به سبب اینکه شجره طوبی حجاب مظهر نور فاطمه زهرا(س) است. پس هیچ ‌یک از هشت درِ بهشت و نه خانه‌ای و نه مکانی به آن درجه نیست؛ مگر اینکه در آن شاخه‌ای از شجره طوبی است که غالب مردم نمی‌دانند اصل آن در کجاست ... و تمامیّت این نعمت نیست، مگر به جهت اینکه سرّ هر نعمتی که در بهشت است و هر نصیبی که در آن به اولیا می‌رسد، مُتفرِّع از نور فاطمه(س) است.43
بنابراین، مرتّب او را می‌بوسید و می‌فرمود: 
«فَکُلمَّا اشتَقتُ اِلی الجَنَّۀِ قَبَّلتُها وَ ما قَبَّلتُها الّا وَجَدتُ رائحۀَ شجره طوبی منها؛44 
هر گاه که مشتاق بهشت می‌شوم، او را می‌بوسم و بوی درخت طوبی را استشمام می‌کنم.»
نیز جمله «فَانَا اِذا إشتَقتُ اِلَی الجَنَّۀِ اَدنَیتُها (فاطمه) فَشَممتُ ریحَ الجَنَّۀِ؛45
پس من هنگامی که مشتاق بهشت می‌شوم، به او نزدیک می‌شوم و بوی بهشت را استشمام می‌نمایم.»
حال به وجود حرف «ط» در این واژه‌ها نگاهی بیندازیم: مصطفی، فاطمه، علیّ بن ابی‌طالب. ضمن اینکه در نام دیگر ائمّه حرف «ط» دیده نمی‌شود. از حضرت موسی بن جعفر(ع) نقل شده که وی به نقل از پدرانش فرمودند: 
«از پیامبر درباره طوبی سؤال شد. فرمود: «درختی است که اصل آن در خانه من و شاخه‏های آن در خانه‏های اهل بهشت است.» سپس بار دیگر از حضرتش سؤال کردند. فرمود: «اصل آن در خانه علی است.» علّت را سؤال کردند. فرمود: «خانه من و علی در بهشت، در یک مکان است.»46 
طوبی به وجود هر سه گره خورده است. بار دیگر به حرف «ط» در این آیه دقّت کنیم. «إنّا أعطیناکَ الکوثر»47 فاطمه کوثر است و نور خدا «یریدون لِیطفِئوا نورَ اللهِ بِافواهِهِم...»48 راز فاطمه «و السرّ المستودع فیها»49 تا ظهور ناظر طوبی، یعنی حضرت ولیّ عصر(عج) پا برجاست.

2. اسرار، کیفیّت و نکات مربوط به ولادت
در مورد تاریخ تولّد حضرت فاطمه(س) اندکی اختلاف وجود دارد؛ امّا از نظر دوست‌داران و پیروان حقیقی آن حضرت، تمسّک به نقل ائمّه اطهار(ع)، صحیح‌ترین و قطعی‌ترین تاریخ، پنج سال بعد از بعثت، در بیستم جمادی‌الآخر هجری قمری است. در مورد سال‌های ازدواج و شهادت ایشان، چندان مورد اختلاف وجود ندارد؛ یعنی ازدواج در سال اوّل یا دوم هجرت و شهادت در تاریخ یازدهم هجرت؛ امّا در اینکه حضرت در این وقایع چه سنّی داشته‌اند، مورد اختلاف است و آن به تعیین زمان ولادت ایشان بستگی دارد.
آنچه که مسلّم است، ولادت آن حضرت بنا بر روایات بعد از بعثت اتّفاق افتاده است:
أَنَّ فَاطِمَۀَ(س) وُلِدَتْ بَعْدَ مَا أَظْهَرَ اللهُ نُبُوَّۀَ أَبِیهَا ‏بِخَمْسِ سِنِینَ وَ قُرَیْشٌ تَبْنِی الْبَیْتَ وَ رُوِیَ أَنَّهَا وُلِدَتْ فِی جُمَادَی الْآخِرَۀِ یَوْمَ الْعِشْرِینَ مِنْهُ سَنَۀَ خَمْسٍ وَ أَرْبَعِینَ مِنْ مَوْلِدِ النَّبِیِّ(ص)؛50
همانا فاطمه(س) بعد از اینکه خداوند نبوّت پدرش را آشکار کرد، متولّد شد. حضرت فاطمه(س) در سال پنجم، در حالی که قریش «خانه کعبه» را بنا یا تعمیر می‌کرد، در روز 20 جمادی الآخر در سنّ 45 سالگی پیامبر(ص) متولّد شد.
همچنین آمده است: 
رُوِیَ أَنَّ فَاطِمَۀَ(س) وُلِدَتْ بِمَکَّۀَ بَعْدَ الْمَبْعَثِ بِخَمْسِ سِنِینَ وَ بَعْدَ الْأَسْرَی [الْإِسْرَاءِ] بِثَلَاثِ سِنِینَ فِی الْعِشْرِینَ مِنْ جُمَادَی الْآخِرَۀِ؛51
روایت شده که فاطمه(س) در «مکّه»، پنج سال بعد از بعثت ـ سه سال بعد از معراج ـ در روز بیستم جمادی ‌الآخر متولّد شده است.
به نظر قوی، این بازسازی کعبه برای بار دوم بوده است.
تاریخ ولادت حضرت فاطمه(س) مسئله بسیار مهمّی است؛ زیرا ثبت دقیق این وقایع، مستندات تاریخی را قوی‌تر می‌کند و مسئله ازدواج و به خصوص شهادت آن حضرت را نیز دقیق‌تر و آشکارتر می‌سازد و شاید همین اختلاف در ولادت ایشان، همانند مخفی ‌بودن قبرش از اسرار الهی باشد. البتّه ما در این نوشتار در پی اثبات زمان و سال تولّد ایشان نمی‌باشیم. درباره حوادث، رویدادها و نکات زمان تولّد ایشان می‌توان به نکات زیر اشاره نمود:

1 ـ 2. تکلّم حضرت فاطمه(س) با مادر خویش در زمان بارداری
هنگامی که حضرت خدیجه(س)، با پیامبر(ص) که فردی یتیم و فقیر بود، ازدواج نمود، زنان مکّه از او دوری می‌گزیدند، به او وارد نمی‌شدند و سلام نمی‌کردند. از این‌ رو، حضرت خدیجه(س) احساس تنهایی می‌نمود. 
فَلَمَّا حَمَلَتْ بِفَاطِمَۀَ(س) صَارَتْ تُحَدِّثُهَا فِی بَطْنِهَا وَ تُصَبِّرُهَا وَ کَانَتْ خَدِیجَۀُ تَکْتُمُ ذَلِکَ عَنْ رسول ‌الله(ص) فَدَخَلَ یَوْماً وَ سَمِعَ خَدِیجَۀَ تُحَدِّثُ فَاطِمَۀَ فَقَالَ لَهَا یَا خَدِیجَۀُ مَنْ یُحَدِّثُکِ قَالَتِ الْجَنِینُ الَّذِی فِی بَطْنِی یُحَدِّثُنِی وَ یُؤْنِسُنِی؛52 
زمانی که به فاطمه باردار شد، حضرت فاطمه(س) در بطن حضرت خدیجه با او حرف می‌زدند و او را به صبر و شکیبایی دعوت می‌نمودند. حضرت خدیجه حرف زدن فاطمه(س) با خود را از پیامبر(ص) مخفی می‌کرد تا اینکه روزی رسول خدا شنید که حضرت با فاطمه(س) صحبت می‌کنند. فرمودند: «با چه کسی سخن می‌گویی؟» عرض کرد: جنینی که در شکم من است، پیوسته با من حرف می‌زند و موجب آرامش من می‌شود. 
حضرت فاطمه(س) علاوه بر لقب امّ ابیها، مادر خود را نیز در حالت جنینی، به صبر و شکیبایی دعوت می‌نمود.

2 ـ 2. بشارت به دختر بودن جنین و ادامه نسل با برکت پیامبر(ص) توسط آن جنین
پیامبر(ص) به حضرت خدیجه(س) فرمودند: 
«هَذَا جَبْرَئِیلُ یُبَشِّرُنِی أَنَّهَا أُنْثَی وَ أَنَّهَا النَّسَمَۀُ الطَّاهِرَۀُ الْمَیْمُونَۀُ وَ أَنَّ اللهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی سَیَجْعَلُ نَسْلِی مِنْهَا وَ سَیَجْعَلُ مِنْ نَسْلِهَا أَئِمَّۀً فِی الْأُمَّۀِ یَجْعَلُهُمْ خُلَفَاءَهُ فِی أَرْضِهِ بَعْدَ انْقِضَاءِ وَحْیِهِ؛53
جبرئیل به من خبر داد که آن جنین دختر است و نسلی پاک و مطهّر دارد و خداوند متعال نسل مرا از ذریّه او قرار خواهد داد و از نسل او امامانی خواهند آمد که پس از من و بعد از اتمام وحی، خلیفه‌های الهی بر روی زمین خواهند بود.»
نکته مهمّ این قسمت، آن است که معمولاً نسل هر فردی از طریق فرزند ذکور وی ادامه می‌یابد و اصطلاحاً به کسی که فرزند پسر ندارد، ابتر می‌گویند؛ ولی از رازهای دیگر وجود مقدّس حضرت زهرا(س) این است که در آن جامعه جاهلی و دیدگاهی که نسبت به دختر داشتند، نسل برترین انسان جهان هستی از طریق او ادامه می‌یابد و خلیفه‌های الهی از دامن او رشد یافته و زمینه‌ساز سعادت انسانی می‌گردند.

3 ـ 2. حضور چهار زن برتر جهان هنگام تولّد
هنگامی که زمان فارغ شدن و وضع حمل زنی می‌رسد، معمولاً زن‌ها برای کمک به او می‌شتابند؛ ولی هنگامی که حضرت خدیجه(س) به زنان قریش و بنی‌هاشم پیغام کمک فرستاد، آنها با کینه‌ای که از ازدواج ایشان با پیامبر(ص) به دل داشتند، از کمک به او سر باز زدند و به یاری او نیامدند. در این هنگام، خدایی که تمام مقدّمات و برنامه‌ریزی خود را برای تولّد این بانو، آماده و مهیّا ساخته بود، رسولان خود را برای یاری فرستاد: 
«دَخَلَ عَلَیْهَا أَرْبَعُ نِسْوَۀٍ طِوَالٍ کَأَنَّهُنَّ مِنْ نِسَاءِ بَنِی‌هاشِمٍ فَفَزِعَتْ مِنْهُنَّ فَقَالَتْ لَهَا إِحْدَاهُنَّ لَا تَحْزَنِی یَا خَدِیجَۀُ فَإِنَّا رُسُلُ رَبِّکِ إِلَیْکِ وَ نَحْنُ أَخَوَاتُکِ أَنَا سَارَۀُ وَ هَذِهِ آسِیَۀُ بِنْتُ مُزَاحِمٍ وَ هِیَ رَفِیقَتُکِ فِی الْجَنَّۀِ وَ هَذِهِ مَرْیَمُ بِنْتُ عِمْرَانَ وَ هَذِهِ صَفْرَاءُ [صَفُورَاءُ] بِنْتُ شُعَیْبٍ؛54
چهار زن بلند قامت و نورانی بر او وارد شدند که بیشتر، زنان بنی‌هاشم بودند. حضرت خدیجه چون آنها را دید، ترسید. یکی از آنان گفت: ای خدیجه! ناراحت مباش؛ چرا که ما را پروردگارت به سوی تو فرستاده است. ما خواهران تو هستیم؛ من ساره هستم و ایشان آسیه، دختر مزاحم، رفیق تو در بهشت، این مریم، دختر عمران و ایشان صفورا، دختر شعیب است.
چهار زن برتر جهان، همراه حضرت خدیجه(س) از برای چنین امر مهمّی مأمور شده و کمر به خدمت چنین وجودی بسته بودند.

4 ـ 2. نورانی‌شدن خانه‌های مکّه و سرتاسر غرب و شرق زمین
«فَلَمَّا سَقَطَتْ إِلَی‏ الْأَرْضِ أَشْرَقَ مِنْهَا النُّورُ حَتَّی دَخَلَ بُیُوتَاتِ مَکَّۀَ وَ لَمْ یَبْقَ فِی شَرْقِ الْأَرْضِ وَ لَا غَرْبِهَا مَوْضِعٌ إِلَّا أَشْرَقَ فِیهِ ذَلِکَ النُّورُ؛55
پس هنگامی که حضرت فاطمه(س) پا به عرصه زمین نهاد، نوری عظیم از ایشان بلند شد تا اینکه این نور به تمام خانه‌های مکّه داخل شد و در شرق و غرب زمین، جایی از این نور خالی نماند. این همان «مثلُ نورِهِ کَمِشکا\»56 و «نور الله»57 است.»
شکوفه‌ها، شگفت‌زده از طراوات نوزادی شدند که عطر خدا را به همراه داشت و ستارگان، خیره در سیمای طفلی شدند که نور آفریدگار در آن باز تابیده بود و حضرت خدیجه(س) شادمان از ولادت دختری که بوی عصمت می‌داد و طعم بهشت داشت.

5 ـ 2. خوراندن آب کوثر به حضرت فاطمه(س)، شست‌وشو با آن و لباس‌های بهشتی
پس از آنکه حضرت متولّد شد، زنی که در مقابل حضرت خدیجه(س) بود، آن نوزاد را گرفت، اندکی از آب کوثر که قبلاً توسط حورالعین آماده گشته بود، به او خورانید و در آب کوثر شست‌وشو داد و با دو پارچه سفید رنگ که از شیر، سفید‌تر و از مشک و عنبر خوش‌بوتر بودند، یکی را بر بدن نوزاد و دیگری را بر سر او بست.58
این نوزاد همان کوثر، حقیقت خیر فراوان است که خداوند وعده‌اش را به پیامبر(ص) داده بود که: «ما به تو کوثر عطا می‌کنیم.»

6 ـ 2. شهادت بر توحید، نبوّت و امامت، اوّلین و آخرین رسالت 
حضرت فاطمه(س)
نوزاد در بدو تولّد خود، لب به سخن گشود: 
«فَنَطَقَتْ فَاطِمَۀُ(س) بِشَهَادَۀِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَ أَنَّ أَبِی رسول‌الله(ص) سَیِّدُ الْأَنْبِیَاءِ وَ أَنَّ بَعْلِی سَیِّدُ الْأَوْصِیَاءِ وَ أَنَّ وُلْدِی سَیِّدُ الْأَسْبَاطِ ثُمَّ سَلَّمَتْ عَلَیْهِنَّ وَ سَمَّتْ کُلَّ وَاحِدَۀٍ مِنْهُنَّ بِاسْمِهَا؛59 
خدایی جز الله نیست. پدرم رسول خداست و سرور تمام انبیا. همسرم علی مرتضی(ع)، سرور تمام اوصیا و فرزندانم حسن و حسین: سرور تمام بنی‌آدم.
سپس نام تک‌تک فرزندان [معصومش] را برد و بر آنها سلام کرد.»
اینکه دیگران چه می‌اندیشیدند، مهم نیست؛ ما را همین حدیث بس است برای صراط مستقیم. آنهایی که این حدیث را باور ندارند، به سراغ آیات «قرآن کریم» بروند؛ آن هنگام که حضرت مریم(س) فرزند خود را به روی دست به میان آماج تیر تهمت‌ها و ناسزاها آورد، حضرت عیسی(ع) لب به سخن گشود و فرمود: 
«اِنّی عَبدُالله آتانِی الکتابَ و جَعَلَنی نَبیا؛60
من بنده خدایم. به من کتاب داده است و مرا پیامبر قرار داده است.»
حال چگونه این نوزاد سخن نگوید که خود، دختر اشرف انبیا و همسر و مادر یازده انسان برتر از حضرت عیسی(ع) است؟

7 ـ 2. بشارت اهل بهشت برای تولّد حضرت فاطمه(س)
در بخشی از حدیث آمده است که حضرت فاطمه(س) به حورالعین بهشتی لبخند زد: 
«ضَحِکْنَ إِلَیْهَا وَ تَبَاشَرَتِ الْحُورُ الْعِینُ وَ بَشَّرَ أَهْلُ الْجَنَّۀِ بَعْضُهُمْ بَعْضاً بِوِلَادَۀِ فَاطِمَۀَ(س)؛61
حورالعین و اهل بهشت یکدیگر را برای تولّد فاطمه(س) بشارت گفتند.»
این‌چنین است که خداوند و بهشت به وجود او افتخار می‌کند. 
و َإفتَخَرَ جبرئیلُ بِکَونِهِ مِنهُم؛62 
جبرئیل از اینکه از آنها (خاندان پیامبر) باشد، افتخار می‌کند.

8 ـ 2. رشد معجزه‌سان حضرت فاطمه(س)
کَانَتْ تَنْمِی فِی کُلِّ یَوْمٍ کَمَا یَنْمِی الصَّبِیُّ فِی شَهْرٍ وَ فِی شَهْرٍ کَمَا یَنْمِی الصَّبِیُّ فِی سَنَۀٍ؛63
حضرت فاطمه(س) در هر روز به ‌اندازه‌ای رشد می‌کردند که بچّه‌های دیگر در ماه به آن اندازه رشد می‌کنند و هر ماه تا به حدّی که بچّه‌های دیگر در یک سال.

9 ـ 2. اذان و اقامه گفتن پیامبر(ص) در گوش حضرت فاطمه(س)
از حضرت علی(ع) روایت شده: 
«هنگامی که فاطمه(س) متولّد شد، پیامبر(ص) وارد شد و در گوش راست حضرت فاطمه(س) اذان و در گوش چپ او اقامه گفت و پیامبر(ص) با هر کس مانند این انجام داد، از شیطان در امان ماند.»64
و این تازه آغازی بود برای رازهای پیچیده حضرت فاطمه(س) و ما فقط می‌توانیم بگوییم: 
الّلهمَّ صَلِّ علی فاطمۀَ و أبیها و بَعلِها وَ بَنیها و السِّرالمُستَودِعِ فیها بِعَدَدِ ما اَحاطَ بِهِ عِلمُکَ.
و از او بخواهیم: «یا فاطمۀُ! إشفَعی لَنا فی الجَنَّۀِ»
لا تَقسَ فَضلَهُم لِلأنبیاء أجَل فَإنَّ سَلمانَهُم بعدَ تصغیرِ سلیمانُ؛65
فضل و برتری آنها را با انبیا قیاس نکن؛ همانا سلمانِ آنها را اگر (با لفظ) کوچک کنی، سلیمان می‌شود.

*برگرفته از سایت http://www.mouood.org

*پی‌نوشت‌ها در دفتر مجلّه و همچنین در کتاب ارزشمند «بدانید من فاطمه هستم.» که به زودی از سوی انتشارات موعود چاپ می‌شود، موجود است.

دکتر نهله غروی نایینی/ ابوالفضل چتری بیدگلی
دانشیار دانشگاه تربیت مدرّس/ کارشناس ارشد دانشگاه تربیت مدرّس

آخر خط و سیم آخر!

حسین شریعتمداری در یادداشت روز کیهان نوشت:

1- این متن را بخوانید! بخشی از پیام حضرت امام خمینی- رضوان‌الله تعالی علیه- است که در شهریورماه سال 1367 به مناسبت شهادت روحانی وارسته و انقلابی پاکستان «علامه عارف حسین حسینی» به‌دست تکفیری‌های موسوم به «سپاه صحابه»! صادر شده بود. پیامی که انگار همین امروز به مناسبت شهادت مظلومانه «آیت‌الله نمر» رهبر شیعیان عربستان صادر شده است؛

«علمای مبارز اسلام همیشه هدف تیرهای زهرآگین جهانخواران بوده‌اند و اولین تیرهای حادثه قلب آنان را نشانه رفته است... تا به حال یک آخوند درباری یا یک روحانی وهابی را ندیده‌ایم که در برابر ظلم و شرک و کفر، خصوصاً در مقابل شوروی متجاوز و آمریکای جهانخوار ایستاده باشد. همان گونه که یک روحانی وارسته عاشق خدمت به خدا و خلق خدا را ندیده‌ایم که برای یاری پابرهنگان زمین، لحظه‌ای آرام و قرار داشته باشد و تا سر منزل جانان علیه کفر و شرک مبارزه نکرده باشد و عارف حسینی اینگونه بود و ملت‌های اسلامی حتماً دلیل این واقعه را دریافته‌اند که چرا در ایران «مطهری‌»ها و «بهشتی‌»ها و شهدای محراب و سایر روحانیون عزیز، و در عراق «صدر»ها و «حکیم»ها و در لبنان «راغب حرب»ها و «کُریم»ها، و در پاکستان «عارف حسینی»ها، و در تمامی کشورها روحانیون دردآشنای اسلام ناب محمدی- صلی‌الله‌علیه‌و‌آله- هدف توطئه و ترور می‌شوند.»

2- روز جمعه 8 آبان ماه سال جاری- 30 اکتبر 2015- در جریان اجلاس وین که موضوع آن بحران سوریه بود، وقتی مذاکرات به ضرورت «آتش‌بس» رسید، دکتر ظریف این مشکل اساسی را پیش کشید که برفرض تصمیم اجلاس به برقراری آتش‌بس، چه تضمینی هست که تروریست‌های «داعش» و «جبهه‌النصره» آتش‌بس را بپذیرند و دست از اقدامات تروریستی خود بردارند؟ پرسش منطقی و هوشمندانه‌ای بود و ظریف به «گره اصلی» کار اشاره کرده بود. در این هنگام جان کری، وزیر امور خارجه آمریکا وارد بحث می‌شود. پاسخ وی اگرچه مانند بقیه موارد مشابه، «گره‌گشا» نیست ولی روی گره اصلی، انگشت تأیید می‌گذارد و می‌گوید؛ «ترکیه از طرف داعش و عربستان به نمایندگی از جبهه النصره آتش‌بس را تضمین خواهند کرد»!

3- سفر شتابزده و از قبل اعلام نشده اردوغان به عربستان و ملاقات طولانی مدت و محرمانه وی با مقامات رژیم میهمان‌کش آل‌سعود- و نه ملاقات اعلام شده با شاه عربستان که از آلزایمر رنج می‌برد و نقشی بیشتر از یک مترسک ندارد- نمی‌تواند با شهادت آیت‌الله نمر، رهبر‌مبارز و جان‌برکف شیعیان عربستان بی‌ارتباط باشد، چرا که براساس شواهد بارها فاش شده و غیرقابل انکار، تروریست‌های تکفیری با مدیریت آمریکا و اسرائیل، دلارها و آموزش‌های به اصطلاح عقیدتی مفتی‌های دربار آل سعود و حمایت میدانی و آموزش‌های نظامی دولت اردوغان، ساخته و به کار گرفته شده‌اند. درباره پشت صحنه سفر اردوغان به حجاز نکته با اهمیت دیگری نیز هست که شرح آن را به بعد موکول می‌کنیم.

4- سید حسن نصرالله به تماس یکی از علمای برجسته اهل سنت مصر اشاره می‌کند که از سید حسن به سوگند تضمین گرفته است نام او را فاش نکند. این روحانی برجسته و صاحب نام اهل سنت در تماس و گفت‌وگو با رهبر گرانقدر حزب‌الله لبنان به وی می‌گوید؛ «آینده جهان اسلام و ملت‌های مسلمان به انقلاب اسلامی ایران تعلق دارد... همه جا ایران در مقابل دشمنان اسلام و قدرت‌های زورگو ایستاده و از اسلام و مسلمانان دفاع کرده است... ما در عصر حاضر، یک بار در مصر دست به انقلاب زدیم و حکومت حسنی مبارک را که دست‌نشانده آمریکا و تحت حمایت اسرائیل بود، سرنگون کردیم ولی ظرفیت ادامه راه را نداشتیم و نسخه حکومت اسلامی در آموزه‌های ما یافت نمی‌شد و اخوان‌المسلمین که اصلی‌ترین جریان انقلابی اهل سنت بود، نقشه راه را در دست نداشت. از این روی به بیراهه رفت و محمد مرسی در اولین اقدام به عربستان وهابی که همپیمان آمریکاست سفر کرد و برای «شیمون پرز»، رئیس جمهور رژیم صهیونیستی نماینده ویژه فرستاد و از او که دستهایش به خون مسلمانان رنگین است با عنوان «دوست عزیز و بزرگوارم»! یاد کرد و امروز حکومت مصر بار دیگر به آمریکا و اسرائیل تحویل داده شده است... تروریست‌های تکفیری نیز، لکه ننگی است که از دامان «وهابیت» برخاسته است و مقایسه میان حزب‌الله لبنان به عنوان یک حرکت اسلامی و انقلابی با تروریست‌های وحشی داعش، هر ناظر بی‌طرفی را از «وهابیت» متنفر و شیفته اسلام ناب شما می‌کند و...» (نقل به مضمون با حفظ کامل امانت در متن).

5- «سیم آخر» اصطلاحی است که با الفاظ متفاوت ولی مفهوم تقریباً همسان و یگانه در فرهنگ همه ملت‌ها وجود دارد و درباره رفتار کسانی به کار می‌رود که با مشکلات و بن‌بست‌های همه جانبه روبرو شده‌اند و دست به اقداماتی می‌زنند که فقط از «دیوانه‌ها» انتظار می‌رود. اعدام آیت‌الله نمر، رهبر شیعیان عربستان ضمن آن که فقط در قالب جنایتی هولناک از سوی سعودی‌های دست‌نشانده - بخوانید نوکران بی‌اختیار - آمریکا، قابل ارزیابی و تفسیر است ولی از واقعیت غیرقابل انکار دیگری نیز خبر می‌دهد و آن، این که؛ آل‌سعود در ادامه حیات ننگین و جنایت‌بار خود به «آخر خط» رسیده است و از این روی «به سیم آخر زده است».

سعودی‌ها کتمان نمی‌کنند که به شدت از آینده خود وحشت دارند. آنها با نگاه به منطقه و معادلات آن، ایران اسلامی را می‌بینند که همه‌روزه بر دامنه اقتدار خود می‌افزاید و سنگرهای به غنیمت‌ گرفته جهان اسلام از سوی قدرت‌های استکباری را که به دست‌نشاندگان منطقه‌ای آنان نظیر آل‌سعود و آل‌خلیفه و سایر حاکمان نیابتی واگذار شده است، یکی پس از دیگری فتح می‌کند و تنها حریف مقتدر داعش و دیگر تروریست‌های تکفیری است که در اردوگاه مشترک اسرائیل، آل‌سعود و اردوغان  پرورش یافته‌اند، تا آنجا که نتانیاهو نخست‌وزیر رژیم صهیونیستی با حضور شتابزده در کمیسیون سیاست خارجی کنگره آمریکا - 26 می 2011 / 5 خرداد 1390 - و در حالی که به گزارش آسوشیتدپرس، عنان از کف داده بود، می‌گوید:

«دفعه قبل که پشت این تریبون ایستادم درباره ایران هسته‌ای هشدار دادم. اما اکنون از آن زمان عبور کرده‌ایم و محور تاریخ در حال چرخش است - تاکید حضرت آقا درباره پیچ بزرگ تاریخ را به خاطر بیاورید - امروز از تنگه خیبر در عربستان تا تنگه جبل‌الطارق  در مراکش،  تحول و دگرگونی بزرگی در حال وقوع است، این ارتعاش‌ها و نوسان‌ها،  دولت‌های همسو با ما را متلاشی کرده است. باید قبول کنیم نیروی قدرتمندی وجود دارد که با الگوی مورد نظر ما مخالف است. پرچم این نیروی قدرتمند در دست ایران است. کسانی که ایران و خطر آن را نادیده می‌گیرند،  سرخود را در شن -کذا فی‌الاصل!-  فرو کرده‌اند».

رژیم قرون وسطایی آل‌سعود می‌داند که به پایان عمر ننگین و سراپا خیانت و جنایت خود رسیده است و دست و پا زدن بیشتر، فقط فرو رفتن بیشتر در این باتلاق را به دنبال خواهد داشت.

6- گزارش‌های رسیده حاکی از آن است که آل‌سعود بعد از جنایتی که با به شهادت رساندن آیت‌الله‌نمر مرتکب شده است، انبوهی از نیروهای نظامی خود را با تجهیزات فراوان برای پیشگیری از اعتراضات مردمی به قطیف و سایر مناطق عربستان اعزام کرده است و از آمریکا، دولت‌های اروپایی و سایر کشورها خواستار حفظ جان دیپلمات‌های سعودی، در مقابل حملات احتمالی شده است.

دیروز یک جوان 29 ساله در قطیف با خودرو خود به نیروهای پلیس حمله کرده و آنان را زیر گرفت که خبرها از هلاکت یک پلیس سعودی حکایت دارد. یعنی اقدامی دقیقا شبیه آنچه امروزه در کرانه باختری جریان دارد و همه روزه شاهد حملاتی مشابه از سوی جوانان فلسطینی علیه اشغالگران صهیونیست هستیم و...

بدون کمترین تردیدی، آل‌سعود اگر جنایتکارتر از صهیونیست‌ها نباشند با آنان هیچ تفاوتی ندارند، بنابراین وظیفه همه مسلمانان است که با شاهزادگان، دولتمردان و مراکز نظامی آل‌سعود در عربستان برخوردی دقیقا مشابه انقلابیون فلسطینی با صهیونیست‌های اشغالگر داشته باشند و مخصوصا باید امیدوار بود شاهزادگان عیاش و آدمکش سعودی که هر از چندگاه برای عیاشی و خوشگذرانی به آمریکا و کشورهای اروپایی می‌روند، هدف انتقام خون به ناحق ریخته شهید بزرگوار، آیت‌الله نمر و زنان و کودکان مظلوم یمن، نیجریه، سوریه، عراق و دیگر جنایات و آدمکشی‌های آل‌سعود باشند.

فوکویاما درباره ولایت فقیه و شورای نگهبان چه گفته بود؟

پنجم مرداد ۱۳۸۸ تئوری‌پرداز نظریه «پایان تاریخ» و تحلیلگر ارشد آمریکایی در یادداشتی با هجمه به قانون اساسی ایران وجود نهادهایی چون نهاد «رهبری»‌ و همچنین «شورای نگهبان» را موانع اصلی تبدیل ایران به نظامی سکولار دانست.
 
در این مطلب که در اوج اغتشاشات فتنه سال ۸۸ نگارش شده، فرانسیس فوکویا جایگاه «رهبری» و نهادهایی چون «شورای نگهبان» را به علت آنکه مانع از تغییر رژیم در ایران و تبدیل آن به «دموکراسی لیبرال» و «دولت سکولار» هستند، مورد هجمه قرار داده است.
 
 
او در ابتدای مطلب خود با اشاره به انواع انتخابات در ایران، تلویحا به ساختار دموکراتیک و مردم سالار نظام ایران اذعان کرده اما بلافاصله تصریح می‌کند که «ایران یک دموکراسی لیبرال نیست».
 
او با اشاره به فتنه سال ۸۸ و خرسندی از اردوکشی‌های‌ غیرقانونی خیابانی، چنین ابراز خوشبینی کرد: «با توجه به تظاهرات‌های گسترده،‌ ما باید خواستار چه نوع از آینده‌ای برای ایران باشیم؟ اولویت خود من برای ایران این خواهد بود که یک روزی این کشور قانون اساسی جدی و با سبک غربی برگزیند که در آن آزادی‌ مذهبی و یک دولت سکولار تضمین شده باشد».
 
خبرگزای فارس گزارش داد: فوکویاما با ابراز خوشبینی درباره تغییر ساختار نظام کنونی در ایران در گافی فاحش، ‌اختیارات رهبری در جمهوری اسلامی ایران را با اختیارات و وظایف شورای نگهبان اشتباه می‌گیرد.
 
او با خوشبینی درباره تغییر ساختار نظامی ایران به یک نظامی «دموکراتیک» اینطور مدعی شد: «برای این منظور ضروری است که اصل ۱۱۰ قانون اساسی که به شورای نگهبان کنترل نیروهای مسلح و رسانه را داده لغو شود و کارکرد و وظیفه آن به چیزی شبیه به دادگاه فدرال تغییر یابد».
 
فوکویاما در ادامه مطلب خود به مذهبی بودن مردم ایران اذعان کرده و با لحنی ناامیدانه از سخت بودن و شاید ناممکن بودن حذف کامل مذهب از ساختار اجتماعی ایران سخن می‌گوید.
 
وی تصریح می‌کند که «حذف کامل مذهب از قانون اساسی ایران مشکل‌سازتر است. حاکمیت قانون نه فقط به خاطر کیفیت‌های رسمی و قانونی آن غالب شده و برتری می‌یابد بلکه به این خاطر که این موضوع تا حد زیادی نمایانگر هنجارهای اجتماعی ‌هم هست. اگر حاکمان آینده ایران خواهان احترام به حاکمیت قانون هستند باید قانونی را در بربگیرد که از قلب‌های مردم ایران بیرون می‌آید. شاید روزی برسد که شاهد قانونی کاملا سکولار باشیم اما این موضوع امروز بعید است».
 
فوکویاما در پایان بار دیگر با ابراز خوشبینی از فتنه ۸۸ می‌گوید :‌«بیایید امیدوار باشیم که نیروهای داخلی این کشور به تغییر و تکامل سیستم سیاسی به سمت یک دموکراسی واقعی فشار بیاورند».
 

نیجریه و شیعیانش را بیشتر بشناسیم

جمهوری فدرال نیجریه کشوری در غرب آفریقا به پایتختی آبوجا است. جمعیت این کشور ۱۷۰ میلیون نفر و زبان رسمی آن انگلیسی است. نیجریه پرجمعیت ترین کشور قاره آفریقا است. این کشور از غرب با بنین، از شرق با چاد و کامرون و از شمال با نیجر همسایه‌است. در جنوب این کشور خلیج گینه، بخشی از اقیانوس اطلس، قرار گرفته ‌است.از سمت شمال با جمهوری صحرا هم مرز است. آب و هوای استوایی باعث پیدایش جنگلهای متراکم و انبوه، در شرق، غرب، و جنوب این کشور شده‌ است.

نیجریه از مجموعه ۳۶ ایالت و یک منطقه حکومت فدرال مرکزی تشکیل شده‌است. واحد پول این کشور نایرا است و نیمی از مردم آن که در شمال کشور زندگی می‌کنند مسلمان و نیمی دیگر در جنوب، مسیحی هستند. نیجریه از نظر منابع نفتی دهمین کشور جهان و در میان صادرکنندگان نفت هشتمین کشور است. این کشور بزرگترین تولید کننده نفت آفریقا است.

۵۰ درصد از مردم نیجریه مسلمان و ۴۰ درصد مسیحی هستند. زبان رسمی این کشور انگلیسی است. جمعیت ۱۷۰ میلیونی نیجریه نیز از نظر قومیت و زبان چندپاره است. قوم هوسه-فولانی در شمال کشور، عمدتا مسلمان هستند و یاروکوبا در جنوب غربی، بعضی مسلمان و بعضی مسیحیند. قوم ایگبو در شمال شرقی زندگی می کنند. بیشتر تروریست های بوکوحرام از قوم کانوریس هستند.

کالاهای صادراتی این کشور شامل نفت و مواد نفتی، کاکائو و لاستیک است که به کشورهای آمریکا (۴۸٫۹ درصد)، اسپانیا (۸ درصد)، برزیل (۷.۳ درصد) و فرانسه (۴.۲ درصد) صادر می‌شود.کالاهای وارداتی آن شامل ماشین‌آلات و تجهیزات، مواد شیمیایی، تجهیزات حمل و نقل، کالاهای مصرفی، غذا و حیوانات زنده‌است که از کشورهای چین، هلند، انگلیس، فرانسه، برزیل و آلمان وارد می‌شود. این کشور یکی از صادرکنندگان نفت است و حدود ۹۵ درصد از محصولات صادراتی آن را نفت و محصولات نفتی تشکیل می‌دهد. نیجریه عضو اوپک و سازمان تجارت جهانی است. نفت و گاز ۳۵ درصد تولید ناخالص داخلی نیجریه را تشکیل می دهد و ۷۰ درصد مخارج دولت از این محل تأمین می شود.

از سال ۲۰۰۲ در شمال این کشور درگیری نظامی میان گروه بوکو حرام با نیروهای دولتی جریان داشته‌است؛ گروه مسلّح بوکو حرام خواستار تعطیلی تمامی مدارس نوین و تحمیل قوانین افراطی تکفیری و سلفی بر تمامی ۳۶ ایالت نیجریه است.

رئیس جمهور نیجریه هم رئیس حکومت است و هم رئیس دولت. رئیس جمهور با رای مردم برای دوره‌ای چهار ساله انتخاب می‌شود که قابل تمدید برای دوره دوم نیز هست.نظام قانونگذاری این کشور از دو مجلس تشکیل شده‌است : شورای ملی با ۱۰۹ کرسی که با رای مردم برای دوره‌ای چهار ساله انتخاب می‌شوند.مجلس دیگر این کشور خانه نمایندگان است که ۳۶۰ کرسی دارد و نمایندگانش را مردم برای دوره‌ای چهار ساله انتخاب می‌کنند. سن قانونی در این کشور ۱۸ سال است.

 


شیعیان نیجریه

شیعیان نیجریه پر جمعیت‌ترین گروه شیعی در قاره آفریقا هستند. جمعیت آنان در ۲۰۰۸میلادی حدود ۷ میلیون نفر برآورد شده است. جنبش اسلامی نیجریه متعلق به شیعیان این کشور است که رهبری آن را شیخ ابراهیم زاکزاکی بر عهده دارد. شیعیان نیجریه در شهرهای لاگوس، زاریا و کانو سکونت دارند که کانون فعالیت آنها در حسینیه بقیة الله شهر زاریا است.

گفته می‌شود ۹۵ درصد شیعیان، پیشتر مذهب یا دین دیگری داشتند؛ ولی در ۳ دهه اخیر به تشیع گرویده‌اند که به مستبصرین معروف‌اند. به جز شیعیان بومی، شماری مهاجر لبنانی نیز در نیجریه زندگی می‌کنند، شیعیان این کشور دوازده امامی هستند. شیعیان نیجریه علاوه بر برگزاری مراسم مذهبی - مانند دسته‌های چند هزار نفری عاشورا ؛ روزنامه، مجله، کتاب‌، سایت و تولیدات صوتی و تصویری درباره مذهب اهل بیت و ائمه معصومین به زبان‌های بومی نیجریه دارند.

حضور تشیع در نیجریه به سه مقطع تاریخی مربوط می شود: مقطع نخست، قبل از سال ۱۹۹۴میلادی بود. در آن مقطع در مجموع، جمعیت شیعیان نیجریه به بیش از۵۰۰ نفر نمی رسید و دلیل آن آشنا نبودن مردم با این مذهب بود.

مقطع دوم از ۱۹۹۴میلادی به بعد است. در این مقطع با شکل گیری جنبش اسلامی در نیجریه که برگرفته از جنبش «اخوان المسلمین» بود، گرایش برخی از اعضای این جنبش به مذهب تشیع باعث شد که اختلافاتی در آن صورت گیرد و برخی از راه یافتگان به تشیع از جنبش جدا شوند و به کشورهای دیگر مهاجرت کنند. این آغاز شناخت نسبت به تشیع و در نتیجه شکل گیری و گسترش آن در بین مسلمانان نیجریه است.

مقطع سوم، که متأثر از امواج بیداری و انقلاب اسلامی مردم ایران است، از سال ۱۹۹۹ آغاز شده و تاکنون ادامه دارد. در این مقطع، مذهب تشیع مورد اقبال زائد الوصف مسلمانان و مردم نیجریه قرار گرفته و گسترش قابل توجهی یافته است. تا آنجا که تاکنون به رغم تبلیغات منفی و بد رفتاری های فرقه های ضدّ شیعی، بالغ بر ۷ میلیون نفر در این کشور به این مذهب گرویده‌اند.


ابراهیم زاکزاکی کیست؟

ابراهیم یعقوب زکزاکی متولد ۱۹۵۳رهبر جنبش اسلامی نیجریه است. وی دانش آموخته رشتهٔ اقتصاد است، او چندین بار در دههٔ ۸۰ و ۹۰ میلادی به زندان افتاد. سه پسر وی در راهپیمایی روز قدس ۲۰۱۴ در شهر زاریا به دست پلیس نیجریه کشته شدند. فعالیت‌های وی، منجر به گرویدن شماری از بومیان نیجریه به مذهب اهل بیت شده است.

وی از حدود ۳۰ سال پیش یعنی زمانی که انقلاب اسلامی در ایران در سال ۱۹۷۹به پیروزی رسید این مسئولیت را برعهده دارد. زکزاکی پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، شیفتۀ امام خمینی(ره) شد و سال‌ها بعد به ایران آمد. و وقتی با لباس روحانیت به نیجریه بازگشت در منطقه‌ زاریا و کانو به تبلیغ تشیّع پرداخت.

بی بی سی در رابطه با شخصیت رهبر مذهبی شیعیان نیجریه این گونه گزارش می دهد: «هنگامی که با این رهبر دینی ملاقات کردیم او لباس های سنتی برتن داشت و به مانند یک دولتمرد باتجربه رفتار می کرد. او همانند ایران مخالف آمریکاست. شیخ می گوید که هم اکنون صدها هزار نفر هوادار دارد. او عکس رهبر انقلاب ایران آیت الله خامنه ای را در اتاقش گذاشته و به همراه هوادارانش همیشه با جدیت حوادث جاری در ایران را پیگیری می کند.»

طرح غرب بر ضد شیعیان

شکل گیری و رشد قابل توجه شیعیان در نیجریه در کنار شکوفایی امیدها و آرزوهای حق طلبان و مستضعفان، موجب بروز و تشدید مخالفت مخالفان از جمله سازمان های صهیونیستی و وهابی علیه این جریان و رهبران آنها بوده است. بررسی دقیق این مخالفت ها از همکاری پنهان دو جریان سلفی و صهیونیستی در قالب حرکت های تروریستی علیه شیعیان حکایت دارد. این اقدامات عمدتاً با طراحی موساد و با مشارکت نیروهای امنیتی نیجریه عملیاتی شده است. به عنوان نمونه می توان به طرح ترور ناکام شیخ زکزکی رهبر مذهبی شیعیان در سال ۲۰۰۹م. اشاره کرد. این نقشه قرار بود با انفجار بمب در محل اسکان شیخ زکزاکی در زاریا اجرا شود، اما خود زکزاکی در خطبه‏‌های نماز جمعه روز ۱۱ سپتامبر این نقشه را افشا کرد.

افشای جزییات این نقشه نشان ‏داد علاوه بر دخالت آمریکا و اسراییل، این برنامه با پشتیبانی سعودی‏ها همراه بوده به این نحو که با پرداخت پول به برخی مبلغان، آن‏ها را در سرتاسر کشور پخش کرده تا علیه جنبش اسلامی صحبت کنند. نیروهای امنیتی نیجریه در اوایل سپتامبر گذشته در ابوجا پایتخت نیجریه گرد هم آمدند تا آخرین مذاکرات را برای عملی کردن این نقشه انجام دهند. قسمتی از این طرح، راه ‏اندازی موجی از اتهامات علیه زکزاکی و پیروانش بود که با حمایت مالی سعودی‏ها و اجرای علمای وهابی که شیعیان را «رافضی» می‏خوانند انجام شد. شدت این اقدامات در زاریا که بیش‏ترین جمعیت راهپیمایان روز قدس را هر ساله در اختیار دارد بیشتر بود.

در روز قدس سال گذشته نیروهای امنیتی نیجریه یک گروهِ به اصطلاح جوخه ضدّ تروریست را به ایالات مختلف، علی‏الخصوص زاریا اعزام کردند تا در راهپیمایی روز قدس به بهانه تعقیب بقایای گروه وهابی «بوکو حرام» دست به قتل ‏عام بزنند و گروهی را دستگیر کنند. ایست بازرسی‏‌های پلیس هم وظیفه داشتند از رسیدن هرگونه کمکی از مناطق دیگر به داخل شهرهای شیعیان جلوگیری کنند. در عین حال دولت با حمایت از علمای وابسته به حکومت از آنان خواسته بود در سخنان خود جنبش اسلامی، رهبر و اعضای آن را یک فرقه انحرافی که باید محو شوند معرفی کنند و در صورت قتل عام اعضای جنبش اسلامی هرگونه همدردی و ابراز عواطف مردم مخصوصاً در میان بچه‏ها و زنان را تقلیل دهند.

منبع: تسنیم

برخلاف گذشته که گروه‏های مختلف برای حمله به جنبش اسلامی تحریک می‏شدند، این بار نیروهای امنیتی نیجریه خود رأساً وارد عملیات شدند. دولت تنها به کشتن رهبر و اعضای فعال جنبش راضی نیست؛ فاز بعدی این برنامه دراز مدت شناسایی علمایی است که نوعی همفکری با جنبش اسلامی دارند. پلیس ایالت کادونا در گزارشی به دولت مرکزی اعتراف کرده بود که سفارت آمریکا خواستار یک اقدام قاطع بر ضد شیعیان نیجریه شده است. آویگدور لیبرمن وزیر خارجه رژیم صهیونیستی، چند روز قبل از اجرای این عملیات‏ها به نیجریه سفر کرد. این ملاقات در قالب انعقاد یک قرارداد همکاریِ کشاورزی و تکنولوژیکی بین دو کشور انجام شد؛ ولی حاوی یک پیمان محرمانه امنیتی نیز بود که بر اساس آن نه تنها پرسنل امنیتی نیجریه از سوی رژیم صهیونیستی آموزش داده می شوند، بلکه در درگیری‏های محلی رأساً دخالت می‌‏کنند.

سلمان فارسی; استانداری که با زنبیل بافی روزگار می‌گذراند

استانداری که با زنبیل بافی روزگار می‌گذراند

هشتم صفر مصادف است با سالروز درگذشت صحابی پیامبر(ص) و امیرمومنان علی(ع) جناب سلمان فارسی، که در ذیل زندگی نامه مختصری از ایشان می آید:

سلمان فارسی، از یاران نزدیک پیامبر (ص) و علی (ع) بود. او دهقان‌زاده‌ای ایرانی بود و روزبه نام داشت و در کودکی بر آیین زردشت بود. در دوران نوجوانی به دین مسیحیت درآمد و به شام سفر کرد و به شاگردی روحانیون مسیحی درآمد. در شام و موصل و نصیبین اقامت کرد و چون پیشگویی مسیحیان را درباره ظهور پیامبری در سرزمین اعراب شنید به این دیار راهی شد؛ اما به دست قبیله بنی کلب اسیر و به بردگی گرفته و به مردی از بنی قریظه فروخته شد و همراه او به مدینه آمد.

در مدینه محمد بن عبدالله (ص) را دید و به او ایمان آورد. محمد (ص) او را از خواجه‌اش خرید، آزاد کرد و سلمان نام داد. سلمان در دوران حیات پیامبر(ص) از یاران بزرگ و مورد علاقه ایشان بود تا جایی که پیامبر (ص) درباره‌اش فرمود: سلمان از ما اهل‌بیت است.

او در غزوه‌های پیامبر حضور داشت و ماجرای پیشنهاد وی برای کندن خندق در نبرد احزاب که به شکست مشرکان انجامید، مشهور است.

پس از رحلت پیامبر اسلام (ص)، در شمار یاران علی بن ابی‌طالب (ع) قرار گرفت. با جریان سقیفه مخالف بود ولی پس از انتخاب ابوبکر و پس از آن عمر به خلافت، با آن‌ها همکاری کرد. در زمان حکومت خلیفه دوم، حاکم مدائن شد. با این حال زنبیل می‌بافت و از دسترنج خودش روزی می‌خورد.

سلمان فارسی، پس از عمری طولانی در سال 34 هجری رحلت کرد. وفات او در شهر مدائن رخ داد. مدفن‌ وی در مدائن به بقعه سلمان پاک مشهور است.


از کودکی تا قبول اسلام

پدر سلمان از دهقانان ایرانی بود. در روزگار ساسانیان به طبقه مالک و زمین‌دار روستایی و شهری دهقان می‌گفتند. روایاتی که درباره دوران پیش از اسلام سلمان در دست است و با داستان‌گویی آمیخته است. آنچه در همه این روایات تاکید شده، روحیه جستجوگر سلمان است که باعث شد در جستجوی دین بهتر دست به سفرهای طولانی بزند. بر اساس این روایات وی در کودکی زردشتی بود تا اینکه با دین مسیحیان آشنا شد و بدان گروید و از شهر خود به سوی شام سفر کرد تا به شاگردی روحانیون طراز اول این آیین درآید. بنابر روایت پدر سلمان به واسطه علاقه‌ای که به وی داشت او را در خانه نگاه می‌داشت و سفر او به شام نوعی فرار تلقی می‌شد. او در شام در خدمت کلیسا به سر برد و برای استفاده از محضر مسیحیان پارسا به شهرهای موصل و نصیبین و عموریه سفر کرد. سلمان از عموریه قصد سفر به حجاز کرد و این بدان خاطر بود که از طریق استادان مسیحی‌اش با پیشگویی ظهور پیامبری در این سرزمین آشنا شده بود. او که در این سفر با کاروانی از قبیله بنی کلب همراه بود، به دست آنان اسیر شد و در حجاز به بردگی فروخته شد و به خدمت مردی از یهودیان بنی قریظه درآمد و به مدینه برده شد.

استانداری که با زنبیل بافی روزگار می‌گذراند


رهایی از بردگی و اسلام آوردن


او در سال اول هجرت و در ماه جمادی الأول اسلام آورد. بنابر روایات سلمان شنیده بود که پیامبری ظهور خواهد کرد که صدقه نمی‌خورد اما هدیه را می‌پذیرد و بین دو کتف‌اش مُهر نبوّت حک شده، از این رو هنگامی که در قباء با پیامبر اکرم (ص) برخورد کرد، خرمایی به رسم صدقه به آن حضرت داد. پیامبر (ص) از آن خرما به یاران داد اما خودش از آن نخورد. سلمان این جریان را یکی از آن نشانه‌های سه گانه به حساب آورد. بار دیگر در مدینه، پیامبر (ص) را دید. خرمایی به عنوان هدیه به آن حضرت داد و ملاحظه کرد که این بار خود حضرت از آن خرما خورد. برای بار سوم، حضرت را در تشییع جنازه یکی از یاران‌اش دید. به او سلام کرد و به دنبال‌اش برگشت. پیامبر (ص) لباس‌اش را طوری کنار زد که سلمان مُهر نبوت را در بین دو کتف ایشان دید. در این وقت سلمان خود را به دامان پیامبر انداخت و بدن‌اش را بوسه باران کرد و اسلام آورد.

سلمان در سال اول هجرت از صاحبش خریداری و آزاد شد بهای آزادی او غرس ۳۰۰ یا ۴۰۰ درخت خرما و ۴۰ اوقیه طلا بود که از سوی رسول خدا(ص) و با کمک صحابه پرداخت شد. خود سلمان به این نکته اشاره دارد که رسول خدا او را آزاد کرده و سلمان نام نهاد.

پیمان برادری

بعضی قائل به انعقاد پیمان برادری بین سلمان و ابودرداء شده‌اند، بعضی برادر سلمان را حذیفة بن یمان دانسته‌اند و بعضی دیگر سخن از برادری او و مقداد به میان آورده‌اند اما مضامین روایی شیعه، برقراری پیمان برادری بین سلمان و ابوذر را تأیید می‌کنند و در برخی روایات از اشتراط پیروی ابوذر از سلمان سخن به میان آمده است.

اقدامات مهم

ــ طرح کندن خندق و راهنمایی مسلمانان در فتح ایران

او در جنگ‌های صدر اسلام شرکت داشته و پس از غزوه خندق هیچ جنگی از او فوت نشد. طرحِ کندن خندق دور شهر مدینه در غزوه خندق از او بود. در این جنگ، به دستور پیامبر (ص) هر ده نفر مأمور کندن چهل زراع از خندق شدند. به‌خاطر توان جسمی بالای سلمان، بین مهاجرین و انصار اختلاف افتاد و هرکدام سلمان را از خود می‌دانستند؛ مهاجرین معتقد بودند چون سلمان از جای دیگر (ایران) هجرت کرده از آنان محسوب می‌شود و انصار می‌گفتند چون او در زمان ورود پیامبر به یثرب در آن جا بوده از انصار است.

به گزارش برخی از منابع در نبرد طائف نیز سلمان طرح استفاده از منجنیق را مطرح کرد و پیامبر(ص) دستور داد این وسیله استفاده شود.

در فتح ایران، عُمَر او و حذیفه را پیشگام و راهنمای سپاه اسلام قرار داد. در فتح مداین سلمان نقش مذاکره کننده از سوی لشکر مسلمانان با سران نیروهای ایرانی را بر عهده داشت.

ــ مخالفت با سقیفه

سلمان، از مخالفان جریان سقیفه بود. مقداد و سلمان و ابوذر و عبادة بن صامت و ابوهیثم التیهان و حذیفه و عمار پس از این که از واقعه سقیفه خبردار شدند، در شب دور هم جمع شدند تا مجددا امر خلافت را در شورایی متشکل از مهاجرین بررسی کنند سلمان و اُبَیّ بن کَعب احتجاجات فراوانی در مخالفت با این واقعه دارند. معروف است که او در سرزنش بیعت برخی از صحابه با ابوبکر گفت «کردید و نکردید». معنی این جمله این است که خلیفه‌ای را انتخاب کردید اما فرمان رسول خدا را اجرا نکردید. او در آن روز می‌گفت: مرد سالمند را برگزیدید و خاندان پیغمبر خود را رها کردید، اگر خلافت را در خاندان پیامبر می‌گذاشتید حتی دو نفر باهم اختلاف پیدا نمی‌کردند و از میوه این درخت هرچه گواراتر و زیادتر سود می‌بردید.

ــ استانداری مدائن

سلمان فارسی، در زمان عمربن خطاب از جانب خلیفه استاندار مدائن شد. سلمان برای قبول این کار از امیرالمومنین (ع) اجازه گرفت و سپس آن را قبول کرد. او تا لحظه مرگ والی آن شهر بود. سهم سلمان از بیت المال در سِمَت استانداری مدائن، پنج هزار درهم بوده است که آن را صدقه می‌داده و با زنبیل بافی از دسترنج خودش ارتزاق می‌کرده است.

همسر، فرزندان و نوادگان

دو اقدام اولیه سلمان برای ازدواج، ناموفق بوده‌اند؛ اولین‌اش خواستگاری دختر عمر ــ خواهر حفصه، همسر پیامبر (ص) ــ بوده که در ابتدا با مخالفت عمر مواجه شده و پس از بیان جایگاه سلمان به دست رسول خدا او به این امر رضایت داده ولی سلمان از آن منصرف شده است. در دومین مورد سلمان ابودرداء را به خواستگاری زنی فرستاده که خانواده‌اش با ازدواج او با سلمان مخالفت کرده ولی با ازدواج‌اش با خود ابودرداء موافق بوده‌اند و ابودرداء آن زن را به همسری خودش درآورده.

بُقیره، همسر سلمان، از بنی کنده بوده. پسران سلمان عبدالله و محمد نام داشته‌اند. عبدالله حدیث تحفه بهشتی برای فاطمه (س) را از پدرش سلمان روایت کرده است. سلمان دختری در اصفهان و دو دختر در مصر داشته.

از قول محدث نوری استفاده می‌شود که نواده‌های سلمان تا حدود پانصد سال در ری بوده‌اند. بدرالدین حسن بن علی بن سلمان از شخصیت‌های حدیثی است که نسب‌اش با نُه واسطه به سلمان می‌رسد. ضیاء الدین فارسی (متوفی، ۶۲۲ ه)، از علما و شاعران خُجند، پیشوای امور شرعی در بخارا و صاحب شرح بر کتاب «محصول» رازی، از نوادگان سلمان است. محدث نوری، شمس الدین سوزنی(متوفی ۵۶۲ یا ۵۶۹ ه) ملقب به تاج الشعرا را از نواده‌های سلمان دانسته است. عبدالفتاح، که مدتی متولی بقعه سلمان بوده، ابوکثیر بن عبدالرحمن، نبیره سلمان که نامه رسول خدا به «أشهل یهودی قریظی» در آزادی سلمان را روایت کرده، ابراهیم بن شهریار(متوفی ۴۲۶ ه)، از عرفای قرن پنجم هجری و معروف به ابواسحاق کازرونی و حسن بن حسن که سلسله نسب‌اش به محمد بن سلمان می‌رسد و واعظ بوده، از دیگر نوادگان سلمان فارسی هستند.

سلمان در کلام پیامبر(ص) و امامان(ع)


مشهورترین روایتی که از پیامبر(ص) درباره سلمان نقل شده و نشان دهنده علاقه آن حضرت به اوست روایت « سلمان منا اهل البیت» است. بر اساس روایات روزی سلمان وارد مسجد شد و حاضرین به احترام‌اش او را در صدر مجلس جای دادند ولی برخی به بهانه عجمیتِ (عرب نبودن) او بر این کار حاضرین خرده گرفتند. پیامبر (ص) با دیدن این صحنه بر منبر رفت و خطبه‌ای خواند و ضمن اشاره به اینکه انسان‌ها از نظر نژاد و رنگ پوست بر هم برتری ندارند فرمودند:‌ « سلمان از ما اهل بیت است».

سخنان دیگری از پیامبر اسلام در فضیلت سلمان نقل شده است. از جمله سخنانی که پیامبر بهشت را مشتاق علی، عمار و سلمان دانسته و یا حدیثی که بر اساس آن خداوند پیامبر(ص) را مکلف به دوست داشتن علی و سلمان و مقداد و ابوذر کرده است.

همین گفتار پیامبر(ص) در روایت دیگری نیز نقل شده است. بر اساس این روایت در روزهایی که اهل مدینه در حال کندن خندق برای مقابله با سپاه احزاب بودند، سلمان فارسی که مردی تنومند بود سهم زیادی در پیشبرد کار داشت و هر یک از گروه مهاجران و انصار او را از خود می‌خواندند و پیامبر(ص) فرمودند سلمان از ما اهل بیت است .

در منابع شیعی روایاتی در ستایش سلمان از زبان امامان شیعه(ع) نیز نقل شده است. وی در کلام ائمه معمولا در زمره شیعیان نخستین و استواران در دین شناخته شده است. از جمله این روایات سخنی از امام علی(ع) است که سلمان فارسی و برخی از یاران از جمله ابوذر و عمار و مقداد را از افرادی دانسته است که خداوند به برکت وجود آنان به مردم روزی می‌دهد. آن حضرت همچنین سلمان را دارای علم اول و آخر دانسته است. در روایتی از امام باقر(ع) و امام صادق(ع) نقل شده که یک بار در مجلسی در حضور امام(ع) از سلمان فارسی سخن به میان آمد و امام فرمودند نگویید سلمان فارسی بگویید سلمان محمدی چرا که وی یکی از خاندان ما اهل بیت است .

استانداری که با زنبیل بافی روزگار می‌گذراند


وفات


سلمان در سال 36ق. درگذشت. برخی روایات درگذشت وی را در زمان خلافت عثمان و برخی از روایات آن را در ماه‌های بعد از خلافت عثمان دانسته‌اند. بنابر روایات سلمان فارسی عمری طولانی داشت و برخی عمر وی را تا 350 سال دانسته‌اند.

پس از وفات سلمان، علی (ع) از مدینه به مدائن آمد او را غسل و کفن کرد و بر او نماز خواند و دفن کرد. علی (ع) در همان شب به مدینه بازگشت.

ثروتمندترین شیعۀ تاریخ چگونه حذف شد؟

 ادواردو آنیلی در 9 ژوئن 1954 در نیویورک متولد شد. وی پس از اتمام تحصیلاتش در کالج آتلانتیک، برای ادامه تحصیلاتش در زمینه ادبیات مدرن و فلسفه شرق به دانشگاه پرینستون رفت. پس از اتمام تحصیلات دانشگاهی، برای مطالعه عرفان و مذاهب شرقی به کشورهای هند و سپس به ایران سفر کرد و در جریان سفرش به کشورمان به تشیع گروید.


سناتور جیوانی آنیلی، پدر "ادواردو" یکی از پولدارترین و بانفوذترین افراد ایتالیا و مالک کارخانه‌جات اتومبیل‌سازی فیات، فراری، لامبورگینی، لانچیا، آلفارمو و آیوکو، به همراه چندین کارخانه تولید قطعات صنعتی، چند بانک خصوصی، شرکت‌های طراحی مد و لباس، روزنامه‌های پرتیراژ "لاستامپا" و "کوریره دلاسرا"، باشگاه اتومبیل‌رانی فراری و باشگاه فوتبال یوونتوس بود.

علاوه بر این‌ها، چندین شرکت ساختمان‌سازی، راه‌سازی، تولید لوازم پزشکی و هلیکوپترسازی هم وجود دارد که خانواده آنیلی جزء سهام‌داران اصلی آن‌ها می‌باشند. میزان ثروت و نفوذ خانواده آنیلی به حدی است که رسانه‌های ایتالیا از آن‌ها به عنوان خاندان پادشاهی ایتالیا نام می‌برند. کارشناسان اقتصادی درآمد سالانه خانواده آنیلی را بالغ بر ۶۰ میلیارد دلار تخمین می زنند که حدود ۳ برابر درآمد نفتی جمهوری اسلامی ایران است.

ثروتمندترین شیعۀ تاریخ چگونه حذف شد؟ +تصاویر
 
ادورادو و اسلام

ادواردو دانشجوی فلسفه ادیان در دانشگاه معروف "پرینستون” نیویورک بود. خودش هم متولد نیویورک بود. او انجیل و تورات را خوانده، اما این‎‎ها او را قانع نکرده بود. در 20 سالگی برحسب اتفاق در کتابخانه چشمش به قرآن افتاده و چند آیه از آن را می‎خواند و احساس می‎کند این نمی‎تواند کلام بشر باشد.

ادواردو شرح مسلمان شدنش را چنین می گوید: در نیویورک که بودم یک روز در کتابخانه قدم می زدم و کتابها را نگاه می کردم چشمم افتاد به قرآن. کنجکاو شدم که ببینم در قرآن چه چیزی آمده است. آن را برداشتم وشروع کردم به ورق زدن و آیاتش ر ا به انگلیسی خواندم، احساس کردم که این کلمات، کلمات نورانی است ونمی تواند گفته بشر باشد. خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم، آن را امانت گرفتم و بیشتر مطالعه کردم و احساس کردم که آن را می فهمم و قبول دارم.

ادواردو بعد از این قضیه به یک مرکز اسلامی در نیویورک مراجعه می‌کند و درخواستش مبنی بر این‌که می‌خواهد مسلمان شود را مطرح می‌کند. آن‌ها هم نام «هشام عزیز» را برای وی انتخاب می‌کنند. محمد اسحاق عبداللهی كه از دوستان مسلمان آنیلی است نیز در مورد او می‌گوید: «ادواردو خیلی شب‌ها بیدار می‌ماند و با نور شمع تا صبح قرآن را مطالعه می‌كرد.» این گفته كه ادواردو در اثر معاشرت با مسلمانان به این دین گرویده، یك ادعای بی‌ثبات است، چون با موقعیت مالی و سیاسی كه پدر ادواردو داشت، هیچ‌كس به خود اجازه نمی‌داد كه چنین مسائلی را با او در میان بگذارد و او را به دین جدید دعوت كند. وی پس از ملاقات و گفتگو با دکتر قدیری ابیانه شیعه شده و نام مهدی را برای خود برگزیده بود.

ادواردو با اینكه به دلیل موقعیت مالی و سیاسی خانوده اش با بسیاری از رهبران سیاسی و مذهبی جهان ملاقات كرده بود، اما در ملاقات با حضرت امام (ره) به شدت شیفته سادگی، عظمت و معنویت ایشان شده بود. این ارتباط عملاً مسیر زندگی ادواردو را عوض كرد.

ایگورمن خبرنگار روزنامه لاستامپا ایتالیا می گوید: وقتی ادواردو از ملاقاتش با حضرت امام و تحت تاثیر قرار گرفتنش صحبت می كرد، من احساس كردم كه امام او را سحر كرده است.ادواردو همچنین یك ماه قبل از شهادتش قصد داشت به ایران بیاید، ولی والدین او برای ممانعت از این سفر، گذرنامه اش را پنهان كرده بودند.

ثروتمندترین شیعۀ تاریخ چگونه حذف شد؟ +تصاویر
 
ادواردو در کنار حسین عبداللهی

فشارهای وارده بر ادواردو

حسین عبداللهی از صمیمی ترین دوستان ایرانی ادواردو، فشارهای وارد شده به ادواردو از سوی خانواده اش را غیرقابل باور توصیف می کند. او می گوید: "ادواردو تحت فشار اقتصادی بسیار زیادی قرار داشت. خانواده آنیلی وی را به صورت کامل از لحاظ اقتصادی تحریم اقتصادی کرده بودند. به گونه ای که وی حتی برای تاکسی سوار شدن پول نداشت." حسین می گوید: "یک روز با ادواردو به نمایندگی هواپیمایی ایران ایر در ایتالیا رفتیم تا برای ادواردو بلیط سفر به ایران تهیه کنیم. کارگزار ایتالیایی شرکت ایران ایر گفت که من نمی توانم برای ادواردو بلیط بخرم. پس از مشاجره بسیار با وی مشخص شد که منشی پدر ادواردو با آن کارمند تماس گرفته بود و به وی دستور داده بود، حق ندارد برای ادواردو بلیط صادر کند."

دكتر قدیری ابیانه ذكر می كند كه برای خانواده آنیلی خیلی سخت بود كه در كشور ایتالیا كه مركز مسیحیت كاتولیك است، بگویند كه پسر سناتور آنیلی به اسلام رو آورده است . بنابر این ادواردو را به شدت تحت فشار قرار دادند تا از اسلام دست بردارد. تحریم و تهدیدش كردند كه از ارث محروم خواهد شد و حتی از ارث محرومش كردند، ولی او دست از اسلام بر نداشت و این خود به تنهایی می‌تواند احتمال خودكشی او را منتفی كند، چون او كه برای حفظ دینش حاضر به گذشت از میلیارها دلار ثروت شده بود، چگونه ممكن بود با این اعتقاد راسخ به اسلام، دست به خودكشی بزند كه در اسلام حرام است؟

ثروتمندترین شیعۀ تاریخ چگونه حذف شد؟ +تصاویر

خودکشی یا شهادت؟!

ادوارد، جانشین بزرگترین سرمایه‌دار ایتالیا و فرزند آنیلی‌ها، از بسیاری از اسرار کشورش و سازمان‌های مافیایی و صهیونیستی آگاه بود و اکنون با مسلمان شدن و طرفداریش از انقلاب اسلامی بسیار خطرناک می‌نمود؛ به ویژه آنکه علیه سلمان رشدی در ایتالیا فعالیت می‌کرد، جنایت صهیونیست‌ها را در فلسطین اشغالی محکوم می‌نمود و برای این کارها حتی با نخست وزیر و رییس جمهور ایتالیا هم تماس تلفنی می‌گرفت. وی خود نیز نگران سوء‌قصد از سوی صهیونیست‌ها بود و به رایزن مطبوعاتی ایران در ایتالیا گفته بود که «آن‌ها سرانجام او را به خاطر اسلام آوردنش خواهند کشت و آن را به خودکشی، حادثه نابهنگام و یا بیماری نسبت خواهند داد.

* از موارد مشکوکی که درباره شهادت ادواردو وجود دارد این است که هیچ‌گونه بررسی تکمیلی در مورد نحوه قتل او انجام نشد. جسد وی کالبد شکافی نشد و مرگ وی فوراً خودکشی جلوه داده شد. حتی قبل از آنکه پلیس مرگ وی را به صورت رسمی خودکشی اعلام کند، برخی روزنامه ها خبر خودکشی پسر رئیس کارخانه فیات را چاپ کردند و ذهن مردم را کاملا به سمت گزینه خودکشی سوق دادند. جسد وی نیز تا ظهر فردای روز حادثه به خاک سپرده شد تا فرصت برای هیچ گونه تحقیقی مهیا نباشد.

* پس از مرگ ادواردو سانسور مطلقی درباره مسلمان بودن، عقاید و حتی سفر وی به ایران انجام شد. اظهارنظرهای روزنامه های ایران به ویژه انجمن اسلامی فارغ التحصیلان ایتالیا درباره احتمال قتل وی به هیچ وجه بازتاب داده نمی شد. در حالی که خانواده آنیلی یکی از بزرگترین خانواده های ایتالیا است و کوچکترین اظهارنظری درباره این خانواده به سرعت منعکس می شود، به نحوی که نخست وزیر ایتالیا درگذشت ادواردو را به خانواده آنیلی تسلیت گفت و قبل از بازی ایتالیا و انگلستان، ورزشگاه یک دقیقه به احترام ادواردو سکوت کرد. همچنین پس از مرگ ادواردو تمامی اسناد و شواهد مربوط به فعالیت ها و زندگی وی جمع آوری شد و حتی فیلم مستندی که توسط وی ساخته شده بود و در آرشیو کانال 1 ایتالیا بود، از آرشیو این کانال خارج شد.

* چند سال پس از قتل ادواردو، یکی از دوستان بسیار نزدیک وی به نام لوکا کائتانی لواتلی نیز با همین سناریو به قتل رسید. او دوست ادواردو بود و با وی به ایران آمده و در ایران شیعه شده بود. لوکا نیز یکی از نجیب زادگان ایتالیایی بود. پدر لوکا به "سلطان شراب ایتالیا" معروف بود و خانوده اش از سرشناس ترین خانواده های این کشور به حساب می آمدند. با توجه به سرنوشت مشابه او با ادواردو، به نظر می رسد تاکتیک "خودکشی سازی" یکی از تاکتیک  های اصلی برای از بین بردن چنین جوانانی است که حاضر نبودند در جهالت باقی بمانند.

* دکتر مارکو باوا یکی از دوستان صمیمی ادواردو بود که به نحوه رسیدگی به پرونده ادواردو اعتراض کرد. وی در سال 2001 نامه ای به شورای عالی قضایی ایتالیا نوشت و در آن ضمن انتقاد از فرآیند رسیدگی به پرونده ادواردو، علت عدم استفاده از آدمک انسانی برای بازسازی صحنه خودکشی را جویا شد. به عقیده وی شواهد موجود درباره لباس ها و کفش ادواردو، خودکشی را تایید نمی کنند. وی همچنین عدم انجام کالبدشکافی را غیرقابل قبول خوانده بود.

ثروتمندترین شیعۀ تاریخ چگونه حذف شد؟ +تصاویر
 
ادواردو (مهدی) آنیلی در نمازجمعه تهران

از روی ترس زیارت امام حسین را ترک مکن

معاویة بن وهب نقل کرده‏: اذن خواستم که خدمت امام صادق علیه السّلام برسم، به من گفته شد که داخل شو، پس داخل شده آن جناب را در نمازخانه منزلشان یافتم پس نشستم تا حضرت نمازشان را تمام کردند پس شنیدم که با پروردگارشان مناجات نموده و مى‏گفتند: 

 
بار خدایا، اى کسى که ما را اختصاص به کرامت داده و وعده شفاعت دادى و مختص به وصیّت نمودى (یعنى ما را وصى پیامبرت قرار دادى) و علم به گذشته و آینده را به ما اعطاء فرمودى، و قلوب مردم را مایل به طرف ما نمودى، من و برادران و زائرین قبر پدرم حسین علیه السّلام را بیامرز، آنان که اموالشان را انفاق کرده و بدنهای‌شان را به سختی انداخته بخاطر اشتیاق در نیکى به ما و امید به پاداش‏هایى که در دوستى و پیوند با ما نزد توست برای رسیدن به ما و براى شادمان نمودن پیامبر تو و پذیرفتن فرمان ما و خشمگین ساختن دشمنان ما. 
 
اینان اراده و نیّتشان از این ایثار کسب رضایت و خشنودى تو است پس تو هم از طرف ما این ایثار را جبران کن و بواسطه رضوان احسانشان را جواب گو باش و در شب و روز حافظ و نگاهدارشان بوده و اهل و اولادى که از ایشان باقى مانده‏اند را بهترین جانشینان قرار بده و مراقب و حافظشان باش و شر و بدى هر ستمگر عنود و منحرفى را از ایشان و از هر مخلوق ضعیف و قوى خود کفایت نما، و ایشان را از شر شیاطین انسى و جنّى محفوظ فرما و برترین چیزى را که در دور بودنشان از اوطان خویش از تو آرزو کرده‏اند را به ایشان اعطاء کن و نیز به ایشان برتر و بالاتر از آنچه را که بواسطه‏اش ما را بر فرزندان و اهل و نزدیکانشان اختیار کردند ببخش، بار خدایا دشمنان ما بواسطه خروج بر ایشان آنان را مورد ملامت و سرزنش قرار دادند ولى این حرکت اعداء ایشان را از تمایل به ما باز نداشت و این ثبات آنان از باب مخالفتشان است با مخالفین ما، 
 
پس تو این صورت‏هائى که حرارت آفتاب آنها را در راه محبّت ما تغییر داده مورد ترحّم خودت قرار بده 
 
و نیز صورت‏هائى را که روى قبر ابى عبد اللَّه الحسین علیه السّلام مى‏ گذارند و بر مى ‏دارند مشمول لطف و رحمتت قرار بده 
 
و همچنین به چشم  ‏هائى که از باب ترحم بر ما اشک ریخته ‏اند نظر عنایت فرما 
 
و دل‏ هائى که‏ براى ما به جزع آمده و بخاطر ما سوخته‏اند را ترحم فرما، 
 
بار خدایا به فریادهائى که بخاطر ما بلند شده برس، خداوندا من این ابدان و این ارواح را نزد تو امانت قرار داده تا در روز عطش اکبر که بر حوض کوثر وارد مى‏شوند آنها را سیراب نمائى. 
 
و پیوسته امام علیه السّلام در سجده این دعاء را مى‏خواندند و هنگامى که از آن فارغ شدند عرض کردم: 
 
فدایت شوم این فقرات و مضامین ادعیه‏ اى که من از شما شنیدم اگر شامل کسى شود که خداوند عزّ و جلّ را نمى‏ شناسد گمانم این است که آتش دوزخ هرگز به آن فائق نیاید!!! به خدا سوگند آرزو دارم آن حضرت (حضرت امام حسین علیه السّلام) را زیارت کرده ولى به حج نروم. 
 
امام علیه السّلام به من فرمودند: چقدر تو به قبر آن جناب نزدیک هستى، پس چه چیز تو را از زیارتش باز مى‏ دارد؟ 
 
سپس فرمودند: اى معاویه زیارت آن حضرت را ترک مکن. 
 
عرض کردم: فدایت شوم نمى‏ دانستم که امر چنین بوده و اجر و ثواب آن این مقدار است. 
 
حضرت فرمودند: اى معاویه کسانى که براى زائرین امام حسین علیه السّلام در آسمان دعاء مى‏ کنند به مراتب بیشتر هستند از آنان که در زمین براى ایشان دعاء و ثناء مى‏ نمایند. 
 
اى معاویه به جهت ترس و وحشت زیارت قبر حضرت امام حسین علیه السّلام را ترک مکن، زیرا کسى که زیارت آن حضرت را ترک کند چنان حسرتى بخورد که آرزو نماید قبر آن حضرت نزد او باشد و بتواند زیاد به زیارتش برود، آیا دوست دارى که خدا تو را در زمره کسانى ببیند که حضرت رسول صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم و حضرات على و فاطمه و ائمه علیهم السّلام در حقشان دعاء فرموده ‏اند. 
 
آیا دوست نداری روز قیامت جزء کسانی باشی که با ملائکه مصافحه می‌کنند! 
 
آیا دوست نداری قیامت جزء کسانی باشی که هیچ گناهی در پرونده اعمال او دیده نمی‌شود! 
 
آیا دوست نداری قیامت جزء کسانی باشی که با رسول خدا مصافحه می‌کنند! 
 
  
 
متن روایت: 
 
عَنْ مُعَاوِیَةَ بْنِ وَهْبٍ قَالَ: اسْتَأْذَنْتُ عَلَى أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فَقِیلَ لِی: ادْخُلْ فَدَخَلْتُ فَوَجَدْتُهُ فِی مُصَلَّاهُ فِی بَیْتِهِ فَجَلَسْتُ حَتَّى قَضَى صَلَاتَهُ فَسَمِعْتُهُ وَ هُوَ یُنَاجِی رَبَّهُ وَ یَقُولُ: 
 
یَا مَنْ خَصَّنَا بِالْکَرَامَةِ وَ خَصَّنَا بِالْوَصِیَّةِ وَ وَعَدَنَا الشَّفَاعَةَ وَ أَعْطَانَا عِلْمَ مَا مَضَى، وَ مَا بَقِیَ وَ جَعَلَ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِی إِلَیْنَا، اغْفِرْ لِی وَ لِإِخْوَانِی وَ لِزُوَّارِ قَبْرِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَیْنِ ع، الَّذِینَ أَنْفَقُوا أَمْوَالَهُمْ وَ أَشْخَصُوا أَبْدَانَهُمْ رَغْبَةً فِی بِرِّنَا وَ رَجَاءً لِمَا عِنْدَکَ فِی صِلَتِنَا، وَ سُرُوراً أَدْخَلُوهُ عَلَى نَبِیِّکَ صَلَوَاتُکَ عَلَیْهِ وَ آلِهِ، وَ إِجَابَةً مِنْهُمْ لِأَمْرِنَا وَ غَیْظاً أَدْخَلُوهُ عَلَى عَدُوِّنَا، أَرَادُوا بِذَلِکَ رِضَاکَ، فَکَافِهِمْ عَنَّا بِالرِّضْوَانِ ، وَ اکْلَأْهُمْ، بِاللَّیْلِ وَ النَّهَارِ وَ اخْلُفْ عَلَى أَهَالِیهِمْ وَ أَوْلَادِهِمُ الَّذِینَ خُلِّفُوا بِأَحْسَنِ الْخَلَفِ، وَ اصْحَبْهُمْ وَ اکْفِهِمْ شَرَّ کُلِّ جَبَّارٍ عَنِیدٍ وَ کُلِّ ضَعِیفٍ مِنْ خَلْقِکَ أَوْ شَدِیدٍ وَ شَرَّ شَیَاطِینِ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ، وَ أَعْطِهِمْ أَفْضَلَ مَا أَمَّلُوا مِنْکَ فِی غُرْبَتِهِمْ عَنْ أَوْطَانِهِمْ وَ مَا آثَرُونَا بِهِ عَلَى أَبْنَائِهِمْ وَ أَهَالِیهِمْ وَ قَرَابَاتِهِمْ، اللَّهُمَّ إِنَّ أَعْدَاءَنَا عَابُوا عَلَیْهِمْ خُرُوجَهُمْ فَلَمْ یَنْهَهُمْ ذَلِکَ عَنِ الشُّخُوصِ إِلَیْنَا، وَ خِلَافاً مِنْهُمْ عَلَى مَنْ خَالَفَنَا 
 
فَارْحَمْ تِلْکَ الْوُجُوهَ الَّتِی قَدْ غَیَّرَتْهَا الشَّمْسُ، 
 
وَ ارْحَمْ تِلْکَ الْخُدُودَ الَّتِی تَقَلَّبَتْ عَلَى حُفْرَةِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع، 
 
وَ ارْحَمْ تِلْکَ الْأَعْیُنَ الَّتِی جَرَتْ دُمُوعُهَا رَحْمَةً لَنَا، 
 
وَ ارْحَمْ تِلْکَ الْقُلُوبَ الَّتِی جَزِعَتْ وَ احْتَرَقَتْ لَنَا 
 
وَ ارْحَمِ الصَّرْخَةَ الَّتِی کَانَتْ لَنَا، 
 
اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْتَوْدِعُکَ تِلْکَ الْأَنْفُسَ وَ تِلْکَ الْأَبْدَانَ حَتَّى نُوَافِیَهُمْ عَلَى الْحَوْضِ یَوْمَ الْعَطَشِ، 
 
فَمَا زَالَ وَ هُوَ سَاجِدٌ یَدْعُو بِهَذَا الدُّعَاءِ، فَلَمَّا انْصَرَفَ قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ لَوْ أَنَّ هَذَا الَّذِی سَمِعْتُ مِنْکَ کَانَ لِمَنْ لَا یَعْرِفُ اللَّهَ لَظَنَنْتُ أَنَّ النَّارَ لَا تَطْعَمُ مِنْهُ شَیْئاً وَ اللَّهِ لَقَدْ تَمَنَّیْتُ أَنْ کُنْتُ زُرْتُهُ وَ لَمْ أَحُجَّ؟! 
 
فَقَالَ لِی مَا أَقْرَبَکَ مِنْهُ فَمَا الَّذِی یَمْنَعُکَ مِنْ إِتْیَانِهِ؟ثُمَّ قَالَ: یَا مُعَاوِیَةُ لِمَ تَدَعُ ذَلِکَ؟ 
 
قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ لَمْ أَدْرِ أَنَّ الْأَمْرَ یَبْلُغُ هَذَا کُلَّهُ؟ 
 
قَالَ: یَا مُعَاوِیَةُ مَنْ یَدْعُو لِزُوَّارِهِ فِی السَّمَاءِ أَکْثَرُ مِمَّنْ یَدْعُو لَهُمْ فِی الْأَرْض‏، 
 
لَا تَدَعْهُ لِخَوْفٍ مِنْ أَحَدٍ فَمَنْ تَرَکَهُ لِخَوْفٍ رَأَى مِنَ الْحَسْرَةِ مَا یَتَمَنَّى أَنَّ قَبْرَهُ کَانَ بِیَدِهِ أَ مَا تُحِبُّ أَنْ یَرَى اللَّهُ شَخْصَکَ وَ سَوَادَکَ مِمَّنْ یَدْعُو لَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص؟! 
 
 أَ مَا تُحِبُّ أَنْ تَکُونَ غَداً مِمَّنْ تُصَافِحُهُ الْمَلَائِکَةُ؟! 
 
أَ مَا تُحِبُّ أَنْ تَکُونَ غَداً فِیمَنْ رَأَى وَ لَیْسَ عَلَیْهِ ذَنْبٌ فَتُتْبَعَ؟! 
 
أَ مَا تُحِبُّ أَنْ تَکُونَ غَداً فِیمَنْ یُصَافِحُ رَسُولَ اللَّهِ ص‏. 
 
/ [الکافی، ج‏۴، ص: ۵۸۲]

روایت دلدادگی مسیحیان و زرتشتیان به عزای حسین(ع)

بیش از 30سال است که پیروان ادیان آسمانی صبح روز تاسوعا در تکیه هیئت ثارالله(ع) جمع شده و همراه با شیعیان در رثای سید و سالارشهیدان به نوحه‌خونی و عزاداری پرداخته و نهایت دلدادگی خود را به دستگاه حسینی نشان می‌دهند.

 
صبح تاسوعا است. فضای تکیه هیئت ثارالله آکنده از بوی کندر است و طبق سنت هر ساله همه آماده می‌شوند از میهمانان خود از اقلیتهای ادیان آسمانی (زرتشتی و مسیحی) به نحو شایسته مهمان‌نوازی کنند. میهمانان از اول صبح کم‌کم از راه می‌رسند و در گوشه‌ای از خیابان روبروی تکیه مستقر شده و منتظر شروع برنامه می‌شوند.
 
مهمانان مردی که داعشیان دیروز، شهیدش کردند
مراسم صبح تاسوعای حسینی با شروع خوش آمدگویی توسط یکی از مسئولان هیئت شروع شد. او گفت: « عباس(ع) ما کسی است که هر کس به او رو آورده دست خالی برنگشته است و شما میهمان خیمه بزرگ مردی هستید که داعشیان دیروز، روز عاشورا با پیشانی پینه بسته او را به شهادت رساندند.»
 
هیئت که به سمت خیابان‌های اطراف میدان هفت تیر راه افتاد، صحنه‌های زیبای وحدت پیروان ادیان آسمانی را مشاهده می‌شد که یکصدا فریاد عشق و دلدادگی به سیدالشهدا(ع) را سرداده بودند. آرمنیک، جوان مسیحی در حالی که پیشانی‌بند یا ابالفضل(ع) بر پیشانی فرزندش بسته و او را بر دوش خود قرار داده بود، می‌گوید: «حضرت ابالفضل(ع) که جانم فدایش بشود، الگوی همه بشریت است. من به ایشان به شدت علاقه دارم. ما عزاداران ایشان را تکریم می‌کنیم و هر سال روز اربعین به عزاداران حسینی حلیم می‌دهیم.»
 
یک مسیحی بسیجی عاشق+ عکس
 
او ماجرای شفای فرزند دوستش را این چنین نقل می‌کند: «فرزند یکی از دوستانم فلج بود و روی ویلچر هم قادر به نشستن نبود. این دوستم پیاده به کربلا می‌رود و شفای فرزندش را از حضرت ابالفضل(ع) می‌خواهد و وقتی برمی‌گردد فرزندش می‌توانست راه برود و حضرت ابالفضل(ع) او را شفا داده بود.»
 
در این جا همه جمع شده بودند از کوچک تا بزرگ، از کودک تا پیر، از زن تا مرد تا نهایت عشق و محبت خود را نشان دهند. آرین بمانی که فقط  12سال از بهار عمرش گذشته است با شور و حرارتی خاص درباره عشق و دلدادگی خود به خاندان حسینی این چنین می‌گوید: «من زرتشتی هستم و چیز زیادی از امام حسین(ع) و حضرت ابالفضل(ع) نمی‌دانم ولی این را می‌دانم که امام حسین(ع) را خیلی دوست دارم و هر سال در این مراسم با بابا و مامانم شرکت می‌کنم.»
 
مسیحی‌ام اما به زیارت امام رضا(ع) هم رفته‌ام
جوان 17 ساله زرتشتی در این باره می‌گوید: «من 4 سال است که در عزاداری تاسوعا شرکت می‌کنم. امام حسین(ع) را خیلی دوست دارم و از وقتی که محرم شده است در مراسم عزاداری شرکت کردم و با مسلمانان به عزاداری پرداختم.»
او می‌گوید: «من دو سه بار حاجت دلم را گرفتم. در یکی از موارد خواهر کوچکترم به بیماری مبتلا شده بود و من نذر کردم اگر خواهرم شفا پیدا کند به نیت یاران امام حسین(ع) به 72نفر از بچه‌های کوچک شیرکاکائو و کیک بدهم. خواهرم که شفا پیدا کرد من هم نذرم را ادا کردم. همین دیروز هم مادرم نذر امام حسین(ع) کرده بود و نذرش را ادا کرد.»
 
انریک یک مسیحی است که کارش فنی و تاسیساتی است. او با پرکشش و جاذبه دانستن عزاداری امام حسین(ع) و خاندان اهل بیت(ع) می‌گوید: «من هر ساله در عزاداری امام حسین(ع) شرکت می‌کنم و این برنامه کشش خاصی دارد و باعث آرامش انسان است. غذای امام حسین(ع) نیز طعم و مزه خاصی دارد. من با وجودی که مسیحی هستم به زیارت امام رضا(ع) رفته‌ام و حتی به کبوتران حرم امام رضا(ع) گندم هم داده‌ام.»
 
من از 10 سالگی پای روضه‌اش بوده‌ام/مسیحی بسیجی هستم
او می‌گوید: «حضور ما در مراسم عزاداری امام حسین(ع) منحصر به عاشورا و تاسوعا نیست. در کنار منزل ما که در کنار پارک میرزای شیرازی است حسینیه‌ای وجود دارد که مرتب در مراسمات آن جا شرکت می‌کنم و بارها دیده‌ام کسانی با حاجت آمده‌اند و حاجتشان روا شده است.»
 
مدیر بازنشسته بازرگانی شرکت زیراکس که سنی از او گذشته است، با اینکه مسیحی است هم با نشان دادن کارت بسیجی خود نقل می‌کند: «من حدود 60 سال دارم و از 10 سالگی در روضه امام حسین(ع) شرکت کرده‌ام و نمی‌توان نسبت به این اتفاق دینی بی‌تفاوت بود و شرکت کردن در عزاداری اجتناب ناپذیر است.»
پیرمرد مسیحی دوست ندارد درباره جزئیات کمک‌هایش در برپایی خیمه حسینی صحبتی کند و به طور کلی می‌گوید: «علاقه من به این مراسمات به حدی است که برای ساخت و ساز حسینیه‌ها و برافراشتن پرچم و علم امام حسین(ع) هزینه می‌کنم ولی دوست ندارم رقمی را بیان کنم زیرا که گفته شده اگر به کسی با دست راست کمکی می‌کنی جوری کمک کن دست چپت متوجه نشود.»
 
رشید زندی از زرتشتیان است که جمله معروف امام حسین(ع) در روز عاشورا که می‌فرماید «اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید» را بازگو می‌کند و می‌گوید: «عشق امام حسین(ع) در دل ما قرار دارد.»
بهروز، زرتشتی دیگری که در مراسم شرکت کرده‌است نیز از ارادت خود به اهل بیت(ع) این چنین تعریف می‌کند: «بچه که بودم به چشمم چوب خورد و مادرم نذر امام رضا(ع) کرد و خوب که شدم مادرم نذر خود را ادا کرد. در یزد که بودیم با مادربزرگم در عزاداری امام حسین(ع) شرکت می‌کردیم. الان هم بچه‌هایم هر ساله در دسته‌جات عزاداری شرکت دارند و از مراسم لذت می برند.»
هیئت عزاداری که به محل تکیه برمی‌گردد، عزاداری با حضور اقلیت‌های دینی از سرگرفته می‌شود و در حین عزاداری با محبتی خاص از آن‌ها با چای و شربت پذیرایی می‌شود. عزاداری و روضه که تمام می‌شود، حجت الاسلام مرتضایی در جمع عزاداران اقلیتهای آسمانی به سخنرانی می‌پردازد. او بر محدود نبودن عشق و دلدادگی به امام حسین(ع) صحبت می‌کند و می‌گوید: «عشق اقلیت‌ها به قدری است که خانم مسیحی به من گفت ما برنج نذری امام حسین(ع) را می‌گیریم و فریز می‌کنیم و در طول سال هر وقت برنج درست می‌کنیم قدری از آن برنج نذری به آن اضافه می‌کنیم تا در طول سال غذای متبرک مصرف کنیم.»
 
صحبتهای سخنران مراسم در حال تمام شدن است که ناگهان خانمی زرتشتی سراغ او می‌رود و اوج دلدادگی و عشق خود نسبت به امام حسین(ع) را در جملاتی که اشک از دیدگان همه جاری می‌کند، بیان می‌کند. او به حجت الاسلام مرتضایی می‌گوید: «شما از همه اقلیت‌ها نام بردید و از آن‌ها به خاطر عشق و محبتشان به امام حسین(ع) تشکر کردید ولی نامی از زرتشتیان نبردید. ما زرتشتیان عاشق و نوکر اباعبدالله الحسین(ع) و برادرش ابالفضل العباس(ع) هستیم.»
 
در نهایت طبق سنت 30ساله‌ای که در تکیه هیئت ثارالله(ع) واقع در میدان هفت تیر تداوم دارد، میهمانان عباس بن علی(ع) در صفوف اطعام قرار می‌گیرند و با نهایت دلدادگی تبرکی خود را دریافت کرده و در حالی که هنوز بوی کندر در فضای هیئت پیچیده است با بغضی در گلو از هیئت خارج می‌شوند.
 
رحمت واسعه‌ات سفره ما را پر کرد ...

ناپاک زاده هایی که بزرگ ترین جنایت تاریخ را آفریدند

تـربـیـت درسـت دیـنـى و روابـط مـشـروع خانوادگى، سهمى بسیار ارزنده در سلامت اجتماع، آزادگى مردم و روند الهى نظام حکومتى دارد. انحرافات اخلاقى، با ناموس طبیعت و شریعت ناسازگارند و بنیادهاى اخلاقى و انسانى را ویران مى‌کنند و همیشه ابزارى در دست حکومت‌هاى استبدادى بوده‌اند و دستگاه اموى به سختى بدان‌ها آلوده بوده است.

هر چند که انتخاب راه درست، برای همه آزاد است، اما برخی عوامل سبب می شود که انسان، راه درست را گم کند و به سوی دوزخ و کفر بشتابد. تولد ناپاک از جمله این موارد است. بسته شدن نطفه ی انسان به صورت حلال، آنقدر مهم است که رسول خدا (ص) فرمود: «دوست ندارد ما را مگر شخص حلال ‏زاده، و دشمنى نمى ‏کند با ما جز آنکه ناپاک زاده باشد.» (۱)

انگار نطفه ای که سر آغازش با دریدن حدود خدا آغاز شود، مسیرش جز با لگدمال کردن طاعت او ادامه نخواهد یافت.

نطفه های ناپاکی که بزرگ ترین جنایت تاریخ را آفریدندیزید بن معاویه

پدر یزید معاویه نبود. به احتمال زیاد به علت وجود قاعده ی فراش، فرزند زنازاده ی «میسون» را به معاویه منتسب ساختند. قاعده ی فراش بیان می کند که اگر فرزندی در مدت زوجیت زنی با مردی متولد شود و مرد نگوید که این فرزند من نیست، بچه را به او منتسب می کنند؛ چه از او باشد چه نباشد.

میسون، مادر یزید، از قبیله ی کلبیان  و دختر بَجدَل کلبی است. (۲) زمانی که شهرت زیبایی و اندام موزون او به گوش معاویه رسید، معاویه، ندیده عاشق او شد و در سن ۵۲ سالگی او را به کاخ فراخواند و با او ازدواج کرد.

زمانی که میسون با معاویه ازدواج کرد، باکره نبود. نطفه ی یزید نیز زمانی بسته شد که میسون با غلام پدرش، رابطه برقرار کرد و از او حامله شد. (۳)

افراد قبیله «میسون» مسیحی بودند و تمامی قبیله او مسلمان نشدند. بدین خاطر پس از آن که معاویه از میسون جدا شد و یزید را به طایفه میسون فرستاد، افزون بر اخلاق ظاهری بادیه نشین و صحراگزینی در یزید همچون علاقه به شکار، اسب سواری، تربیت حیوانات و بازی با سگ و میمون، از تربیت خاصّ مسیحیان تأثیر پذیرفت و از این رو شراب خواری، رقص، غنا، سگ بازی و خوش گذرانی جزء طبیعت وجودی وی در آمد.

از اشعار او این شعر است که:
دع المساجد للعبّاد تسکنها     وأجلس علی دکه الخمار و اسقینا 
ان الذی شربا فی سکره طربا     و للمصلّین لادینا ولادنیا 
مساجد را برای عابدان بگذار تا در آن سکنی گزینند و خود بر دکان شراب فروش نشین و به ما شراب بده. آن کس که شراب نوشد، در حالت خماری به طرب پردازد؛ در حالی که نمازگزاران نه دین دارند و نه دنیا.

نطفه های ناپاکی که بزرگ ترین جنایت تاریخ را آفریدندعبیداللّه بن زیاد

عبیدالله بن زیاد که در زیارت عاشورا «ابن مرجانه» خوانده شده است، پدرش زیاد بن ابیه بود. کسی که پدر خودش نیز معلوم نیست. مادر زیاد (مادر بزرگ ابن مرجانه) سمیّه، زنی بدکاره بود. سمیه زمانی که در زوجیت پدر زیاد بود، با مردان دیگر رابطه داشت و در آن زمان، به زناکاری مشهور شده بود.

بعدها ابوسفیان ادعا کرد که زیاد، حاصل زنای او با سمیه بوده است امّا تاریخ نویسان معتقدند که این دروغی بیش نیست و سمیه در زنا با غلام بنی علاج، زیاد را باردار شد. (۵)

از طرفی مادر عبیدالله بن زیاد، مرجانه بود. زنی کافر که به گمراهی مشهور بود. زمانی که از زیاد جدا شد، به عقد شیرویه در آمد که مردی کافر بود. عبیدالله نیز در خانه ی شوهر مادرش رشد یافت. (۶)

ابن زیاد کسی است که از زبان مبارک امام حسین (ع)، «زنازاده پسر زنازاده» خوانده شد. (۷)

ابن زیاد را «ابن مرجانه» هم می گویند؛ زیرا نام مادر او کنیزی زناکار و مجوسی به نام «مرجانه» بود. پس از عاشورا که اسرای اهل بیت علیهم السلام را در کوفه وارد دارالاماره کردند، حضرت زینب علیهاالسلام خطاب به ابن زیاد، او را «ابن مرجانه» خواند که این، اشاره به نسب ناپاک او بود و رسواگر حاکم مغرور کوفه.

عبیداللّه از سرداران مشهور اموی بود که در سال ۵۴ هجری از طرف معاویه به حکومت خراسان گمارده شد و در سال ۵۶ از آنجا عزل و به حکمرانی بصره منصوب گردید. پس از مرگ معاویه و روی کار آمدن یزید و با حرکت مسلم بن عقیل به سمت کوفه، با حفظ سمت، والی کوفه نیز شد و اوضاع را تحت کنترل در آورد و مسلم بن عقیل را به شهادت رساند و پس از آن، فرمان قتل سید الشهدا علیه السلام و یاران او و اسارت اهل بیت علیهم السلام را به عمر بن سعد ـ که فرمانده سپاه کوفه در کربلا بود ـ داد.(۸)

نطفه های ناپاکی که بزرگ ترین جنایت تاریخ را آفریدندعمر بن سعد

عمر، فرزند سعدی است که در انتسابش به وقاص تردید وجود دارد. مادر سعد با خادم مادرش که مردی از قبیله ی بنی عذره بود، زنا کرد و حاصل آن سعد بی سعادت شد. اتفاقاً روزی سعد ابی وقاص با معاویه بر اثر چنین ماجرایی بحث کردند. ماجرا اینگونه بود که سعد به معاویه گفت: «من در امر خلافت از تو سزاوارتر هستم.» معاویه در جوابش گفت: «چون تو از نطفه ی مردی از قبیله ی بنی عذره هستی، لایق امر خلافت نیستی؛ زیرا آنها ار اراذل مردم اند.» (۹)

 
 
نطفه های ناپاکی که بزرگ ترین جنایت تاریخ را آفریدندشمربن ذی الجوشن

برای شمربن ذی الجوشن اسم های دیگری چون اوس یا شرحبیل نیز ذکر شده است. او را ذی الجوشن، صاحب زره وجوشن می گفتند؛ زیرا سینه او برآمده بود و همانند سپری بسته شده نشان می داد. او نخست از یاران علی علیه السلام در جنگ صفین و از فرماندهان شجاع و نامدار کوفه بود که در کنار حسن و حسین و در رکاب امام علیهم السلام حاضر بوده است. اما سرشت ناپاک او به خاطر عمل زشت مادرش بر محیط و آداب الهی و اجتماعی چیره شد و سرانجام در لشکر عبیداللّه بن زیاد قرار گرفت.

روزی مادر شمر که زن بزچرانی بود و در بیابان به کار خود مشغول بود، از چوپانی که از کنار او می گذشت، تقاضای آب کرد تا با آن رفع عطش کند. چوپان تقاضای شیطانی خود را شرط دادن آب قرار داد و او نیز پذیرفت و از این طریق، نطفه شمر منعقد شد.(۱۰) از این رو امام حسین علیه السلام در روز عاشورا خطاب به او فرمود:
«یابن راعیه المِعْزی»؛ ای پسر زن بزچران!

ناپاک زاده هایی که بزرگ ترین جنایت تاریخ را آفریدندکسانی که بر پیکرها اسب راندند

پس از شهادت امام حسین (ع) و یارانشان، عمر بن سعد ملعون فریاد زد: «چه کسی داوطلب می شود که بر بدن حسین اسب بتازد؟»

ده نفر از مردم سنگ دل جلو دویدند که عبارت بودند از: ۱٫ اسحاق بن حوبه (کسی که پیراهن امام را غارت کرد) ۲٫ اخنس بن مرثد ۳٫ حکیم بن طفیل ۴٫ عمر بن صبیح صیداوی ۵٫ رجاء بن منقذ عبدی ۶٫ سالم بن خیمثمه جعفی ۷٫ صالح بن وهب جعفی ۸٫ واحظ بن غانم ۹٫ هانی بن ثبیت حضرمی ۱۰٫ اُسید بن مالک

اینان در برابر کاری که کردند، جایزه ی کوچکی از ابن زیاد گرفتند. ابن طاووس در کتاب ارزشمند خود، «لهوف» ذکر می کند که هر ده تن آنها حرام زاده بودند. (۱۱)

وَ لَعَنَ اللَّهُ آلَ زِیادٍ وَ آلَ مَرْوانَ وَ لَعَنَ اللَّهُ بَنى اُمَیَّهَ قاطِبَهً وَ لَعَنَ اللَّهُ ابْنَ مَرْجانَهَ وَ لَعَنَ اللَّهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ لَعَنَ اللَّهُ شِمْراً وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّهً اَسْرَجَتْ وَ اَلْجَمَتْ وَ تَنَقَّبَتْ لِقِتالِکَ… (۱۲)

و خدا لعنت کند خاندان زیاد و خاندان مروان را و خدا لعنت کند بنى امیه را همگى و خدا لعنت کند فرزند مرجانه (ابن زیاد) را. خدا لعنت کند عمر بن سعد را و خدا لعنت کند شمر را و خدا لعنت کند مردمى را که اسبها را زین کردند و دهنه زدند و به راه افتادند براى پیکار با تو.

آیا مذاکره و تعامل، درس عاشورای حسینی است؟

 
گروه آیین و اندیشه فرهنگ نیوز – مصطفی امیری: برکدامین مصیبت باید گریست؟ بر توطئه سقيفه؟! يا شوراي ساختگي خليفه؟ بر نفوذ كعب الاحبار، ابوهريره يهودي، تيم الدار و سرجون مسيحي؟ يا برحاكميت سرشاخه حزب طلقاء معاوية بن ابي سفيان؟ بر حاكميت اشراري چون يزيد و عبيدالله؟ بر بي بصيرتي عبدالله بن زبير؟ بر تجمل گرايي و عافيت طلبي مردم مدينه و مكه؟ يا بر ناداني و ناداري مردم كوفه؟ بر يزيدي شدن شريح قاضي و عمر بن سعد؟ و يا حسيني شدن وهب مسيحي، زهير عثماني و حر يزيدي؟ بر موضع گيري دير هنگام عبدالله بن حنظله و سليمان بن صرد خزاعي؟ يا وقت شناسي عبدالله بن عفيف و سفير روحي؟ بر لشگر كشي عبيدالله بن زياد؟ و مثله شدن بدن سيدالشهدا؟ و يا بر اسارت آل الله؟ و یا بر پیوند مذاکره و کربلا؟ بر کدامین مصیبت باید گریست؟
 
آیا کربلا و عاشورای امام حسین، درس تعامل و مذاکره بود؟
معنا و قواعد مذاکره
 
مذاکره یعنی این‌که طرفین بر سر منافعی اختلاف دارند و صحبت می‌کنند که هرکدام از منافعی دست بکشند تا به نتیجه برسند. مساله اولی که در مذاکره مطرح است، مذاکره، یعنی بده بستان، اما در صحنه کربلا، چنین معامله ای صورت نگرفت. در غیر اینصورت، فرزند خردسال امام، با لبان تشنه، به شهادت نمیرسید. مسئله دومی که در مذاکره مطرح است؛ "ادبیات مذاکره"، است، وقتی عمر سعد، نصیحت امام حسین(ع) را قبول نمی‌کند؛ امام او را نفرین می‌کنند و می‌فرمایند: از خدا می‌خواهم تو در خانه‌ات و جلو چشم زن و بچه‌ات، سر از تنت جدا شود.
 
امام حسین(ع) با عمر سعد به مذاکره ننشست بلکه تنها خیرخواهانه او را دعوت نمود، چون عمر سعد، فرزند یکی از مجاهدان و نیروهای انقلابی بود، امام حسین(ع) دوست نداشت وی مسیر شقاوت و جهنم ابدی، را در پیش بگیرد. اما با این وجود عمر سعد بهانه‌های مختلفی برای عدم همراهی امام حسین(ع) ذکر کرد و وقتی امام مشاهده کردند که عمر سعد دعوت را نمی‌پذیرد به او فرمودند: "برو که به گندم ری، نیز نخواهی رسید"
 
کربلا و سه شخصیت متفاوت
 
در حادثه کربلا با سه‌ نمونه شخصیت متفاوت، روبرو هستیم: اول: امام حسین(ع)، ایشان حاضر نیست تسلیمِ حرفِ زور شود. تا آخر می‌‌ایستد. خودش و فرزندانش کشته می‌شوند. هزینه انتخابش را می‌‌دهد و به چیزی که نمی‌خواهد تن‌ نمی‌‌دهد. از آب می‌گذرد، از آبرو نه‌.
 
دوم: یزید؛ همه را تسلیم می‌خواهد. مخالف را تحمل نمی‌‌کند. سرِ حرفش می‌‌ایستد. نوه‌ پیغمبر را سر میبرد. بی‌ آبرویی را به جان میخرد و به چیزی که می‌‌خواهد می‌رسد.
 
سوم: عمرِ سعد؛ به روایتِ تاریخ تا روز ٨ محرّم در تردید است. هم دنیا را می‌خواهد هم آخرت. هم می‌خواهد حسین (ع) را راضی‌ کند هم یزید را. هم اماراتِ ری را می‌خواهد،هم احترامِ مردم را. نه‌ حاضر است از قدرت بگذرد،نه‌ از خوشنامی. هم آب می‌خواهد هم آبرو. دستِ آخر اما عمرِ سعد تنها کسی‌ است که به هیچکدام از چیزهایی که می‌خواهد نمی‌‌رسد. نه سهمی از قدرت می‌‌برد نه‌ از خوشنامی.
 
دعوت امام حسین به عمرسعد، اتمام حجت بود و نه مذاکره
 
حال آیا امام حسین با ان شخصیت (عمر سعد) و با این تیپ  و ویژگی شخصیتی به مذاکره نشست؟ آیا صرف دیدار امام با دشمن، به معنای مذاکره است؟ در عصر تاسوعا، بین امام حسین و عمرسعد، گفتگوی برای اتمام حجت با ایشان، رخ داد. امام حسین، در بخشی از سخنان خویش، میفرمایند: وَیْلَکَ یَابْنَ سَعْد أَما تَتَّقِی اللّهَ الَّذِی إِلَیْهِ مَعادُکَ؟ أَتُقاتِلُنِی وَ أَنَا ابْنُ مَنْ عَلِمْتَ؟ ذَرْ هؤُلاءِ الْقَوْمَ وَ کُنْ مَعی، فَإِنَّهُ أَقْرَبُ لَکَ إِلَى اللّهِ تَعالى. واى بر تو، اى پسر سعد، آیا از خدایى که بازگشت تو به سوى اوست، هراس ندارى؟ آیا با من مى جنگى در حالى که مى دانى من پسر چه کسى هستم؟ این گروه را رها کن و با ما باش که این موجب نزدیکى تو به خداست. ... امام حسین(ع) هنگامى که مشاهده کرد ابن سعد از تصمیم خود باز نمى گردد، سکوت کرد و پاسخى نداد و از وى رو برگرداند و در حالى که از جا بر مى خاست، فرمود: مالَکَ، ذَبَحَکَ اللّهُ عَلى فِراشِکَ عاجِلا، وَ لا غَفَرَ لَکَ یَوْمَ حَشْرِکَ، فَوَاللّهِ إِنِّی لاَرْجُوا أَلاّ تَأْکُلَ مِنْ بُرِّ الْعِراقِ إِلاّ یَسیراً. تو را چه مى شود! خداوند به زودى در بسترت جانت را بگیرد و تو را در روز رستاخیز نیامرزد. به خدا سوگند! من امیدوارم که از گندم عراق، جز مقدار ناچیزى، نخورى. (مجلسی، بحارالانوار، ج 44، ص 388-389)
 
با این توصیف، و با این جمله امام، آیا عمر سعد از درگیری و جنگ با حق اکراه داشت؟ و آیا عمرسعد هم، به دنبال مذاکره بود؟ خیر، بلکه در گرماگرم جنگ در روز عاشورا، عمر سعد به لشکریان یزید، می گوید: شهادت دهید که من اولین تیر را به سمت خیمه حسین و فرزند پیامبر، پرتاب کردم.
 
بنابراین، قصد امام حسین از مذاکره با عمر سعد برای رسیدن به یک تفاهم و تعامل نبوده، بلکه برای اتمام حجت و هدایت بوده است که در نهایت، عمرسعد، نیز نپذیرفت و امام حسین نیز او را نفرین کرد.
 
اتمام حجت امام حسین با معاویه
 
قبل از کربلا، نیز درس ها و اهداف نهضت امام حسین، نمونه های فراوانی دارد. امام، هیچگاه به مذاکره و تعامل با حکومت جور و ظلم و دستگاه نامشروع بنی امیه، نپرداخت. در مکاتبه و نامه ای که بین امام حسین و معاویه، پدر یزید، صورت میگیرد، امام به صراحت، بنی امیه را عامل نابسامانی انقلاب پیامبر و به ثمر نرسیدن، اهداف عالیه حکومت اسلام، معرفی و اسلام بنی امیه را رسوا، می سازد. امام حسین، در بخشی از این نامه، چنین می نویسد:
 
"آيا تو همان معاويه‏ اى نيستى كه زنازاده‏ اى چون زياد را بر عراق و بصره مسلط كردى تا دست و پاهاى مردم را قطع نمايد، چشم‏ هاى آنان را از كاسه درآورد، ايشان را بر فراز شاخه ‏هاى درخت خرما به دار بزند. گويا، تو از اين امت نیستی و آنان هم از تو نیستند. ‏اما اينكه نوشته بودى: من به خودم و دين حضرت محمّد(ص) و امت آن بزرگوار نظرى كنم و از تفرقه اين امت و اينكه به وسيله من دچار فتنه گردند، بپرهيزم، وَ إِنِّي لَا أَعْلَمُ فِتْنَةً أَعْظَمَ عَلَى هَذِهِ الْأُمَّةِ مِنْ وَلَايَتِكَ عَلَيْهَا وَ لَا أَعْلَمُ نَظَراً لِنَفْسِي وَ لِدِينِي وَ لِأُمَّةِ مُحَمَّدٍ ص عَلَيْنَا أَفْضَلَ مِنْ أَنْ أُجَاهِدَك، من براى اين امت، فتنه‏ اى بزرگ تر از این نمى‏بينم كه تو خليفه آنان باشى. من نظری را براى خودم و دينم و امت حضرت محمّد بهتر از اين نمى‏ بينم كه با تو بجنگم؛ اگر من با تو جهاد كنم، قربهً الى اللّه تعالى جهاد می كنم و اگر جهاد با تو را ترك كنم، بايد براى اين گناه از پروردگارم طلب مغفرت کرده و از او بخواهم كه مرا هدایت کند." (مجلسی، بحار الانوار، ج 44، ص 213)
 
طبق همین منطق صحیح اسلامی، امام حسین(ع) در حادثه کربلا، فرمودند: إِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الاِْصْلاحِ فى أُمَّةِ جَدّى، أُريدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَأَنْهى عَنِ الْمُنْكَرِ وَأَسيرَ بِسيرَةِ جَدّى وَأَبى عَلِىِّ بْنِ أَبيطالِب. (حلی، مثیر الاحزان، ص 4)
 
این جمله تا ابد، ماندگارشد و به عنوان شعار اصلی قیام عاشورا و کربلا، جاودانه شد. و به راستی، آیا این جمله، به معنای مذاکره با دشمن بود؟ امام حسین(ع) در حالی «قیام» کرد و با افتخار بر یزیدِ زمانِ خود «خروج» نمود که «قادر» به مذاکره بود.
 
امام حسین و ایستادگی بر خطوط قرمز اسلام در کربلا
 
بعد از مرگ معاویه، ولید بن عتبه، امام حسین(ع) را به استانداری مدینه اِحضار كرد و بیعت با یزید را به وی پیشنهاد نمود. امام(ع) در این برخورد -كه سرفصل این بخش از مبارزات حضرت است و قبل از انتشار رسمی خبر مرگ معاویه شروع شد- بعد از ذكر فضایل و كمالات خود و تذكّر خصال زشت یزید به عنوان خلیفه جهان اسلام، فرمود: «مثلى لایبایع مثله»؛ مِثل من با مِثل یزید بیعت نمی كند. و نیز فرمودند: وَ لَقَدْ سَمِعْتُ جَدِّي رَسُولَ اللَّهِ يَقُولُ إِنَّ الْخِلَافَةَ مُحَرَّمَةٌ عَلَى وُلْدِ أَبِي سُفْيَانَ وَ كَيْفَ أُبَايِعُ أَهْلَ بَيْتٍ قَدْ قَالَ فِيهِمْ رَسُولُ اللَّهِ هَذَا. (صدوق، امالی، ص 152). خلافت بر فرزندان ابوسفیان، حرام است، چگونه با چنین افرادی بیعت كنم؟
 
مروانیان امت اسلام، دست نیرنگ یهود و مدافعین سازش با یزید
 
مروان و بنی مروان، در تاریخ اسلام، به خیانت و سازش و اجبار امام حسیبن به بیعت با یزید، مشهور و چهره شدند. مروان به عنوان سرسلسله این خاندان، در جنگ جمل، اسیر و سپس با وساطت آزاد شد، پس از آزادی او، فرزندان پیامبر، خدمت امام علی، بیان میکنند: مروان می خواهد بیعت كند. امیرالمؤمنین(ع) فرمود: مگر در مدینه بعد از قتل عثمان با من بیعت نكرد؟ احتیاجی به بیعتش ندارم، إِنَّهَا كَفٌّ يَهُودِيَّةٌ لَوْ بَايَعَنِي بِكَفِّهِ لَغَدَرَ بِسَبَّتِه‏ چون دست او، دست نیرنگ یهود است كه اگر با دستش بیعت كند با نشیمنگاهش، خیانت می كند. او به اندازه ای كه سگ پوزه خود را با زبانش پاك می كند، حكومت و ریاست، خواهد كرد. (امام علی، نهج البلاغه، خطبه ۷۳).
 
با پذیرش بیعت یزید، انقلاب پیامبر، از بین خواهد رفت
 
در برهه ای دیگر، مروان در مقام نصیحت و خیرخواهی پیشنهاد بیعت امام حسین با یزید را تكرار می کند. این بار، نیز امام حسین(ع) با جدیت تمام و بدون كوچكترین عقب نشینی جواب داد: إنّا لله وإنّا إلیه راجعون وعلی الإسلام، السلام إذا بلیت الأُمّة براعٍ مثْل یزیدٍ یا مروان أترشدنى لبیعةِ یزیدٍ ویزید رجل فاسق؟
لقد قلتَ شططاً من القول وزللاً ولا ألومك فإنّك اللعین الّذى لعنك رسول الله وأنت فى صلب أبیك الحكم بن العاص ومن لعنه رسول الله فلا ینكر منه أن یدعو لبیعة یزید. إلیك عنّى یا عدوّ الله، فإنّا أهل بیت رسول الله ألحقّ فینا ینطق علی ألسنتنا ...
 
اگر امت اسلامی به سرپرستی مثل یزید مبتلا شود با اسلام باید وداع كرد (یعنی با حاكمیت یزید، اسلام خواهد مرد. لذا كلمه استرجاع را كه هنگام شنیدن خبر مرگ كسی می گویند، باید بر زبان جاری كرد). ای مروان مرا ارشاد و راهنمایی به بیعت با یزید می كنی در حالی كه او مرد فاسقی است؟ پراكنده گویی كردی و حرف نامربوطی زدی و من به خاطر این كلام سرزنشت نمی كنم چون تو همان ملعونی هستی كه هنوز در صلب پدرت (حكم بن عاص) بودی و پیامبر خدا(ص) تو را لعنت كرد. و كسی كه مورد لعن رسول خدا(ص) قرار گرفت از او بعید نیست كه به بیعت با یزید فرا بخواند. از من دور شو ای دشمن خدا، كه مرا با تو سنخیتی نیست. چون من از اهل بیت رسول الله(ص) هستم، حق در میان ماست و از زبان ما جاری می شود.
 
درس قیام امام حسین، ایستادگی در برابر ظلم
 
بنابراین، درس قیام امام حسین(ع)، مذاکره و امان نامه نیست، بلکه عزت و ایستادگی در برابر ظالمین زمان، است. امام حسین، اگر می خواست مذاکره کند در همان شهر مدینه، مذاکره می کرد، رفاه و آرامش خویش را فراهم میکرد. آیا جای دیگری به غیر از وسط بیابان کرب و بلا، برای مذاکره وجود نداشت؟، آیا برای مذاکره با زن و فرزند، پیرو کهنسال، می روند؟ و کمال تعجب است که افرادی برای رسیدن به اهداف خویش، تاریخ کربلا را تحریف می کنند.
 
بنابراین، از اول تا آخر پیام کربلا و عاشورا، این بود که امام حسین، می فرمودند: بیعت با یزید، حرام است. بنابراین، استدلال امام حسین، چنین بود که با پذیرش بیعت یزید، انقلاب پیامبر، از بین خواهد رفت و اگر گفته شود، یکی از درس های کربلا، مذاکره سازنده است، منطق و کلام امام حسین، به صراحت بر این دیدگاه، خط بطلانی می کشد و میفرمایند: "مثلی لایبایع مثل یزید". من، فرزند پیامبر، هیچ معامله ایی با یزید زمان، خویش ندارم.
 
امام حسین(ع) در کجای تاریخ کربلا، از اصول و خطوط قرمز اسلام، صرفنظر کردند؟ و اگر امام، مذاکره می کرد، شهادت و غارت حرم اهل بیت و خاندان پیامبر، دیگر چه معنای نداشت؟ بلکه، شهادت امام حسین، نتیجه ایستادگی بر سر اصول و خطوط قرمز اسلام، بود وگرنه جبهه یزیدیان، بارها تضمین دادند که اگر بیعت کنید، در امان خواهید بود.
 
حضرت ابوالفضل، شهید تحریم
 
مدافعین مذاکره در کربلا، باید به ابهامات و سوالات فروانی پاسخ دهند. که چگونه خیمه جبهه حق، امام حسین(ع) و یارانش در تحریم آب بودند. اما با این حال،امام حسین، فرمانده خویش، قمر بنی هاشم، را برای شکست این تحریم، روانه میدان می کند؟ آیا چشمانشان، تیر سه شعبه خورده حضرت ابالفضل و دستان بریده او را در شکستن تحریم آب، بر روی جبهه حق، را ندیده اند؟ و درس آن را نیاموخته اند که عباس(ع) شهید تحریم شد تا اینکه دعوت نامه و امان نامه جبهه باطل، را نپذیرد؟ آیا این حوادث سرتاسر، مذاکره بود؟
 
در کربلا، مذاکره که هیچ، امان نامه هم، جایی نداشت
 
حتی وقتی مستکبرین زمان چون شمر، عباس بن علی را مخاطب قرار میدهند، بی اذن ولی امر خویش، به شمر نگاه هم نمی‌کند و آن‌گاه هم که امام حسین به عباس اذن می‌دهند که جوابش را بده هرچند فاسق باشد: أَجِیبُوهُ‌ وَ إِنْ‌ کَانَ فَاسِقاً (ابن طاووس،اللهوف، ص ۸۹)، و وقتی شمر، برای علمدار کربلا امان نامه میآورد، حضرت عباس(ع) که کانون غیرت، حمیت و وفاداری است، بر شمر بانگ میزند و میفرماید:
لَعَنَکَ اللَّهُ وَ لَعَنَ أَمَانَکَ أَ تُؤْمِنُنَا وَ ابْنُ رَسُولِ اللَّهِ لَا أَمَانَ‌ لَهُ. (طبرسی، إعلام الورى بأعلام الهدى، ص ۲۳۷)
بریده باد دستان تو و لعنت خدا بر تو و امان نامه تو ای دشمن خدا، ما را فرمان می دهی که از یاری برادر و مولایمان حسین(ع) دست برداریم و سر در طاعت ملعونان و ناپاکان درآوریم آیا ما را امان می دهی ولی برای فرزند رسول خدا(ص) امانی نیست؟ عباس بن علی، چنان با قاطعیت سخن می گوید، که دشمن نامیدانه، به خیمه خویش، باز میگردد.
 
در اینجا، نیز صحبتی از قهقه های مستانه با دشمن و مذاکره و تعامل نیست. پس، آنجا که دشمن با دادن امان نامه تلاش برای مذاکره میکرده است، هدفی جز نفوذ و متلاشی کردن جبهه حق نداشته است و همگان میدانند شمر، قاتل امام حسین، هیچ خیرخواهی نسبت به جبهه حق نداشته است.
 
صلح حسنی، زمینه قیام حسینی
 
پیش از این و حتی قبل از امام حسین، برادر بزرگوار ایشان، امام حسن مجتبی(ع) نیز خطاب به مردان بی‌بصیرت دنیازده، فرموده بودند: "اگر شما مرگ با عزت می‌خواهید بروید و با معاویه مبارزه کنید و با او بجنگید" اما وقتی تزلزل مردم بی‌بصیرت و دنیادوست را مشاهده می کنند، می‌فرماید: "اگر دنیا را ترجیح می‌دهید و آن را می‌خواهید، رضای خدا و مرگ با عزت را  نمی‌خواهید با معاویه کنار بیایید". بنابراین، جای تعجبی نیست، با صلح حسنی، و در پی آن، قیام حسینی، اتفاق خواهد افتاد.
 
جنگ بین حق و باطل، تا ظهور ادامه خواهد داشت
 
و البته جنگ بین حق و باطل بین اسلام اهل بیت و اسلام بنی امیه، قدمتی به درازای تاریخ اسلام، دارد. بنی امیه به عنوان نماد جبهه باطل و نفاق داخلی در میان امت اسلام از یک طرف، و از طرف دیگر، اسلام اهل بیت به عنوان نماد جبهه حق، از ابتدای اسلام، با یکدیگر، در حال ستیز و نزاع بودند و این درگیری، به معنای مذاکره نبوده و نخواهد بود، بلکه منشاء این نزاع به سر اعتلای کلمه الله هی العلیاء (تَعَادَيْنَا فِي اللَّهِ)، بوده است و نه تعامل و مذاکره. امام صادق(ع) در این خصوص فرموده اند:
 
إِنَّا وَ آلُ أَبِي سُفْيَانَ أَهْلُ بَيْتَيْنِ تَعَادَيْنَا فِي اللَّهِ قُلْنَا صَدَقَ اللَّهُ وَ قَالُوا كَذَبَ اللَّهُ قَاتَلَ أَبُو سُفْيَانَ رَسُولَ اللَّهِ وَ قَاتَلَ مُعَاوِيَةُ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ وَ قَاتَلَ يَزِيدُ بْنُ مُعَاوِيَةَ الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ وَ السُّفْيَانِيُ‏ يُقَاتِلُ‏ الْقَائِم. (مجلسی، بحار الانوار، ج 52، ص 190)
ما و خاندان ابوسفیان، دو خانواده هستیم که به جهت خداوند با یکدیگر دشمنی کردیم. ما خداوند را تصدیق کردیم و آنها تکذیبش کردند. ابوسفیان با پیامبر جنگید و معاویه با علی بن ابی­طالب عليه ‌السلام و یزید با حسین بن علی عليه ‌السلام. سفیانی نیز با قائم عليه‌ السلام خواهد جنگید.
 
جمع بندی
 
واقعه عاشورا، تنها چیزی که نداشت، مذاکره بود، زیرا مذاکره و تعامل در کربلا، اصلا معنا نداشت. بلکه صف آرایی تمام قد، بین لشکر حق و باطل بود. تاکنون و در طول هزارسال و در میان قرون متمادی، بشریت و مسلمانان، با واژه هایی چون : قیام امام حسین، پیروزی خون، و اسارت خاندان پیامبر و ...، آشنا و مانوس بودند و نه با مفاهیمی چون مذاکره و تعامل در کربلا. آیا به راستی امام حسین، در کربلا، تعامل کردند؟ آیا امام حسین با قدرت های آن زمان اسلام، به مذاکره نشستند؟ در غیر اینصورت، فرزند خردسال امام، با لبان تشنه، به شهادت نمیرسید. تاکنون در تاریخ بشریت و حتی در میان اهل سنت، سابقه نداشته است که کربلا را به مذاکره، ربط بدهند. باید مدافعین این نظر، پاسخ دهند که تاکنون کدام شخص برای مذاکره امام حسین در کربلا، اشک ریخته است؟
 
باید پرسید: آیا کربلا، مکان مذاکره بود؟ آیا جنگ و عطش، بیشتر وجود داشت یا گفتگو و قهقه های بین لشکر عمرسعد با اصحاب امام حسین؟ آیا بعد از هزارسال، صدای نفرین و رجزهای عاشورایی بیشتر به گوش می رسد یا سخن از تعامل؟ آیا صدای هل من ناصر ینصرنی حسین، تا قیامت، بر دل ها طنین انداز شد یا پذیرش امان نامه؟
 
و در پایان، سوگمندانه باید چنین نوشت: برکدامین مصیبت باید گریست؟ بر توطئه سقيفه؟! يا شوراي ساختگي خليفه؟ بر نفوذ كعب الاحبار، ابوهريره يهودي، تيم الدار و سرجون مسيحي؟ يا برحاكميت سرشاخه حزب طلقاء معاوية بن ابي سفيان؟ بر حاكميت اشراري چون يزيد و عبيدالله؟ بر بي بصيرتي عبدالله بن زبير؟ بر تجمل گرايي و عافيت طلبي مردم مدينه و مكه؟ يا بر ناداني و ناداري مردم كوفه؟ بر يزيدي شدن شريح قاضي و عمر بن سعد؟ و يا حسيني شدن وهب مسيحي، زهير عثماني و حر يزيدي؟ بر موضع گيري دير هنگام عبدالله بن حنظله و سليمان بن صرد خزاعي؟ يا وقت شناسي عبدالله بن عفيف و سفير روحي؟ بر لشگر كشي عبيدالله بن زياد؟ و مثله شدن بدن سيدالشهدا؟ و يا بر اسارت آل الله؟ و یا بر پیوند مذاکره و کربلا؟ بر کدامین مصیبت باید گریست؟

روزه روز عاشورا، سنت پیامبر یا بدعت بنی امیه؟

یکی از موضوعاتی كه در رابطه با عاشورای حسینی از ناحیه وهابیت و عالمان دینی آل سعود در عربستان ترویج می شود،  قضیه روزه گرفتن روز عاشورا به پیروی از سیره بنی امیه و به شكرانه شهادت امام حسین و یاران آن حضرت و اظهار سرور و خوشحالی در دهم ماه محرم، می باشد. در این مقاله، به ریشه های این بدعت و تناقضات روزه عاشورا، پاسخ خواهیم گفت.

 

روزه روز عاشورا، سنت پیامبر یا بدعت بنی امیه؟

 

دیدگاه اهل سنت درباره روزه عاشورا

 

با بررسی روایات موجود در منابع اهل سنت، به تعارض آشکار میان این روایات و وجود اضطراب و خدشه در متن بعضی از آنها بر می خوریم؛ در حالیکه بعضی از این روایات بر روزه این روز تاکید می کنند بعضی دیگر خلاف این را ثابت می کنند. اکنون، به برخی از روایات اهل سنت، در باب روزه عاشورا، اشاره میشود:

 

روزه عاشورا و تبعیت پیامبر از اهل جاهلیت

 

 

از طرف دیگر در بعضی از روایات اهل سنت، آمده است که اهل جاهلیت، عاشورا را روزه می گرفتند و پیامبر نیز به تبع آنها آن روز را روزه گرفت! عَنْ عَایشَةَ رضی الله عنها قَالَتْ: كَانَ یوْمُ عَاشُورَاءَ تَصُومُهُ قُرَیشٌ فِی الْجَاهِلِیةِ، وَكَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه وسلم یصُومُهُ. (صحیح البخاری، ج ۲، ص ۲۵۰) عایشه میگوید: روز عاشوراء را قریش در جاهلیت روزه میگرفت، و رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم نیز این روز را روزه میداشت، و زمانی كه حضرت به مدینه آمد هم‌چنان این روز را روزه میداشت و دیگران را نیز امر به روزه مینمود.

 

پیروی پیامبر از یهود در روزه عاشورا

 

و در بعضی دیگر از روایات اهل سنت، آمده که پیامبر فضیلت روزه عاشورا را نمی دانست اما پس از هجرت به مدینه از یهود یاد گرفت و به آن عمل کرد. عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ رضی الله عنه قَالَ قَدِمَ النَّبِی الْمَدِینَةَ. فَرَأَی الْیهُودَ تَصُومُ یوْمَ عَاشُورَاءَ. فَقَالَ «مَا هَذَا». قَالُوا هَذَا یوْمٌ صَالِحٌ. هَذَا یوْمٌ نَجَّی اللَّهُ بَنِی إِسْرَاییلَ مِنْ عَدُوِّهِمْ. فَصَامَهُ مُوسَی. قَالَ «فَأَنَا أَحَقُّ بِمُوسَی مِنْكُمْ». فَصَامَهُ وَأَمَرَ بِصِیامِهِ. (صحیح بخاری، ج ۲، ص ۲۵۱ (. نبی اكرم(ص) به مدینه آمد و یهود را دید كه روز عاشوراء را روزه گرفته‌اند، فرمود: این كار برای چیست؟ گفتند: این روزی فرخنده‌ای است كه در آن بنی إسراییل را خداوند از دست دشمنانش نجات بخشیده است؛ لذا موسی و پیروانش این روز را روزه میدارند. حضرت فرمود: من برای تبعیت از موسی أحق و سزوارتر هستم از این رو حضرت این روز را روزه گرفت و نیز امر فرمود تا این روز را روزه بگیرند. به نظر شما، آیا امکان دارد پیامبر(ص) با آن علم لدنیش حکم مساله ای را نداند و آنرا از اهل کتاب و یهود، بیاموزد و تبعیت کند!؟

 

عمل نکردن پیامبر به حکم روزه عاشورا

 

علاوه بر اینکه، هیثمی از عالمان اهل سنت، در مجمع الزواید از ابو سعید خدری و صحابه پیامبر، روایت میكند:

 

ان رسول الله أمر بصوم عاشوراء وكان لا یصومه. (هیثمی، مجمع الزواید، ج ۳، ص ۱۸۶) رسول خدا به روزه عاشوراء امر میفرمود و حال آن‌كه خود این روز را روزه نمیگرفت!؟

 

یعنی: به گفته روایت هیثمی، اشكال بین و آشكار در روایت صوم روز عاشوراء این است كه چگونه ممكن است رسول خدا به كاری نیك امر كند در حالی كه خود اهل انجام آن نباشد؟!

 

ترک روزه عاشورا بعد از ماه رمضان

 

در بعضی دیگر از احادیث اهل سنت، ذکر شده است که روزه روز عاشورا، بعد از حکم روزه ماه رمضان، ترک و نسخ شد. عَنِ ابْنِ عُمَرَ رضی الله عنهما قَالَ: صَامَ النَّبِی(ص) عَاشُورَاءَ، وَأَمَرَ بِصِیامِهِ، فَلَمَّا فُرِضَ رَمَضَانُ تُرِكَ.(صحیح البخاری، ج ۲، ص ۲۲۶) قبل از نزول حکم روزه ماه رمضان، روز عاشورا را روزه می گرفتند اما پس از آن، روزه عاشورا ترک شد.

 

بنابراین، همانطور که ملاحظه فرمودید، تعارض مذکور و مطالب عجیب بعضی از این روایات، این احتمال را بسیار تقویت می کند که این روایات از محصولات بنی امیه است و آنها به خاطر سرور و شادی در عاشورا، استحباب روزه این روز را جعل کردند و کم کم این امر به یک سنت و عادت در میان مسلمانان اهل سنت تبدیل شد. و این همان مطلبی است که در زیارت عاشورا آمده است؛ آنجا که میخوانیم: "اللهم ان هذا یوم تبرکت به بنی امیه"، و نیز آنجا که "هذا یوم فرحت به آل زیاد و آل مروان بقتلهم الحسین صلوات الله علیه".

 

روزه عاشوراء، سنت بنی امیه به شکرانه شهادت امام حسین

 

یكی از موضوعاتی كه در رابطه با عاشورای حسینی از ناحیه وهابیت مطرح بوده است قضیه روزه گرفتن روز عاشورا به پیروی از سیره بنی امیه به شكرانه شهادت حضرت سید الشهداء و یاران آن حضرت و اظهار سرور و خوشحالی در آن روز بوده است. امام صادق علیه السّلام در روایتی می‏فرماید:

 

 إن آل أمیة علیهم لعنة الله ومن أعانهم علی قتل الحسین من أهل الشام، نذروا نذرا إن قتل الحسین علیه السلام وسلم من خرج إلی الحسین علیه السلام وصارت الخلافة فی آل أبی سفیان، أن یتخذوا ذلك الیوم عیدا لهم، وأن یصوموا فیه شكرا. (شیخ طوسی امالی، ص ۶۷۷)

 

بنی امیه لعنه اللَّه علیهم و آن افرادی از اهل شام كه آنان را در كشتن حسین اعانت نمودند، نذر كردند اگر حسین كشته شود و مقام خلافت، نصیب آل ابو سفیان شود روز عاشورا را برای خود عید قرار دهند و آن روز را برای به شكرانه قتل حسین، روزه بگیرند.

 

جشن شادی و عروسی وهابیت در روز عاشورا

بنی امیه به خاطر سرور و شادی در عاشورا، استحباب روزه عاشورا را جعل کردند و کم کم این امر به یک سنت در میان اهل سنت تبدیل شد و تا اینکه در عصر معاصر، بنی امیه زمان، وهابیت آل سعود، نیز بر تجدید این بدعت سییه، اصرار و پافشاری می کنند، در حالیکه بیشتر اهل سنت توجه دارند که روز عاشورا، روز شهادت فرزند پیامبر، امام حسین(ع) و اصحاب ایشان است و شیعیان این روز را عزاداری می کنند. و به اهل بیت رسول اکرم، احترام ویژه ایی قایل هستند و انگیزه ای برای تقدس بخشی به روز عاشورا ندارند. اما وهابیت تکفیری و حاکمان آل سعود،  ادعای تدین و تقدس بیشتری نسبت به سایر مسلمانان دارد از اینرو در مقابل عزای امام حسین، جنبه اموی این موضوع را تقویت می کنند. و به تبعیت از بنی امیه، این روز را روز خوشحالی و شادمانی معرفی می کنند.

 

 

 

تصویر ترویج روز عاشورا، به عنوان روز فرح و شادی

 

روایات جعلی، دست آویز فتوای مفتی عربستان

 

منشاء چنین رفتارها و اقدمات در عصر معاصر از طرف حاکمان آل سعود و وهابیت تکفیری، را باید در احادیث جعلی و ساختگی از طرف بنی امیه، جستجو کرد که به علت قتل و کشتن امام حسین، به ساخت و جعل این احادیث، متوسل شدند تا گناه بزرگ حادثه کربلا، به فراموشی سپرده شود. لکن برخی از مفتی های وهابیون دربار آل سعود، با دستاویز قرار داده این احادیث جعلی، به ترویج عقیده بنی امیه، همت گماشته و همچنان بر احیای این بدعت نادرست، پافشاری می کنند.

 

شیخ عبدالعزیز بن عبدالله آل شیخ، مفتی كلّ و رییس هییت علمای بزرگ عربستان و رییس مركز تحقیقات علمی و فتاوای عربستان با صدور بیانیه‌ای و با توجیهی كه در متن آمده، مسلمانان را اینچنین به روزه گرفتن در روز عاشوراء ترغیب مینماید:

 

الریاض وكالة الأنباء السعودیة: وجّه سماحة الشیخ عبد العزیز بن عبد الله آل الشیخ مفتی عام المملكة رییس هییة كبار العلماء وإدارة البحوث العلمیة والإفتاء، الكلمة التالیة فی الترغیب فی صوم یوم عاشوراء ... اما بعد: فقد ثبت عن النبی أنه كان یصوم یوم عاشوراء، ویرغب الناس فی صیامه، لأنه یوم نجی الله فیه موسی وقومه، وأهلك فیه فرعون وقومه، فیستحب لكل مسلم ومسلمة صیام هذا الیوم شكرا لله عز وجل! وهو الیوم العاشر من المحرم. ویستحب أن یصوم قبله یوما أو بعده یوما ... . (کورانی، الانتصار، ج ۹، ص ۳۰۲)

 

تصویر عبد العزیز بن عبد الله بن محمد بن عبد اللطیف آل الشیخ مفتی اعظم وهابیت و وزیر فتوا که خصومت عجیبی با امام حسین، شیعیان دارد. وی که از نسل محمد بن عبدالوهاب موسس وهابیت است، پس از بن باز متصدی این منصب شده و نابینایی اش از جمله ویژگیهایست که از همان ابتدا جلب توجه می کند. وی علاوه بر کوری باطن از ناحیه یک چشم نیز کور می باشد.

 

خبرگزاری عربستان سعودی در بیانیه‏ای از سوی عبد العزیز بن عبدالله بن محمد آل الشیخ، اعلام كرد:

 

... اما بعد؛ از پیامبر روایت شده كه آن حضرت، روز عاشوراء را روزه گرفته و مردم را نیز به روز گرفتن در این روز تشویق و ترغیب می‏نمودند؛ چرا كه عاشوراء روزی است كه خداوند، موسی و قومش را نجات بخشید و فرعون و قومش را هلاك ساخت. از این رو بر هر زن و مرد مسلمانی مستحب است كه روز دهم از ماه محرم را به پاس شكر گزاری از خداوند روزه بدارد و بهتر است كه روز قبل و بعد آن را نیز روزه بدارد ... .

 

وی به این نیز اکتفا نکرده و بارها با موضعگیری ها و اقدمات عملی سعی در ترویج جشن و شادی در روز عاشورا، نموده است. و اخیرا عمر بن عبدالعزیز آل شیخ، فرزند مفتی اعظم عربستان در عاشورای حسینی مراسم ازدواج خویش را برگزار نمود. در این مراسم بسیاری از مفتی ها وهابی سعودی شرکت نموده و این عروسی را به مفتی اعظم و فرزندش تبریک گفتند.

 

تصویر مراسم عروسی مفتی اعظم عربستان و انتشار خبر آن، در یازدهم محرم، فردای روز عروسی

 

پیشگویی امام علی از جعل حدیث توسط بنی امیه

 

محدث قمی به نقل از نویسنده «شفاء الصدور» برخی از اقدمات بنی امیه که چندین قرن بر مسلمین حکومت کردند را چتین می نویسد: بنی امیه روز عاشورا را مبارک میدانستند. در این روز برای خود خرید میکردند و خرید را در آن روز سنّت اسلام، معرفی میکردند. آنان در این روز مراسم عید بر پا میکردند، آن روز را روزه میگرفتند و در آن روز طلب حوایج را مستحب میدانستند، برای همین درباره روز عاشورا فضایل و مناقبی ساخته‏اند و حتی دعایی هم درباره فضیلت روز عاشورا، درست کرده‏اند که اولش این است: یا قابل توبة آدم یوم عاشورا، یا رافع ادریس الی السماء یوم عاشورا، یا مسکّن السفینة یوم عاشورا یا غیاث ابراهیم من النار یوم عاشورا. اینها را ساخته‏اند تا امر مشتبه شود. آنان معتقدند: هر نبیّ وسیله و شرفی دارد و در روز عاشورا این شرف زیاد میشود، مانند خاموش کردن آتش نمرود برای ابراهیم، قرار گرفتن سفینه نوح کوه جودی، غرق ساختن فرعون در دریا و نجات حضرت موسی از دست فرعون، نجات حضرت عیسی از دست یهودیان.

 

شیخ عباس قمی در ادامه می نوسید: شیخ صدوق از میثم تمار به نقل از امام علی، نقل می کند: امام علی، فرمود: در آینده، فرزند پیامبر را به قتل می رسانند و روز عاشورا که فرزند پیامبر را کشته‏اند، روز مبارک قرار میدهند! راوی میگوید: به میثم تمار، گفتم: چگونه آن روز را روز مبارک قرار میدهند؟ گفت: آنان در فضیلت آن حدیث جعل میکنند و میگویند: روز عاشورا، روزی است که خداوند توبه آدم را پذیرفته با اینکه توبه آدم در ماه ذی الحجه پذیرفته شده است. آنان میگویند: در عاشورا، یونس از شکم ماهی نجات یافته، در حالی که در ماه ذی القعده از شکم ماهی نجات یافته است. میگویند: روز عاشورا روزی است که کشتی نوح کنار کوه جودی قرار گرفت در حالی که روز هیجدهم ماه ذی الحجه قرار گرفت. آنان میگویند: روز عاشورا دریا برای موسی شکافته شد در حالی که در ماه ربیع الاول شکافته شده بود. (محدث قمی، مفاتیح الجنان، اعمال روز عاشورا)

 

روایات منع روزه در عاشورا

 

و اما در منابع حدیثی شیعه و اهل سنت، احادیث مختلفی درباره روزه عاشورا، نقل شده است که با توجه به مطالب فوق، به راحتی می توان دریافت که برخی روایات فضیلت روزه عاشورا و استحباب روزه این روز در منابع حدیث شیعه، جزو احادیث ساختگی می باشد و یا از باب تقیه صادر شده است.

 

زیرا اهل بیت با ارایه ضابطه معیار تحت این عنوان که روزه روز عاشورا، بدعت بنی امیه است، شیعیان را از وجود احادیث جعلی در منابع حدیثی مسلمانان، اگاه ساختند. به عنوان مثال، می توان به این روایت اشاره کرد که امام صادق(ع) در پاسخ به شخصی که از حکم روزه روز عاشورا سوال کرده بود، که از روزه عاشورا، نهی می کنند و میفرمایند:

 

یَوْمُ عَاشُورَاءَ فَیَوْمٌ أُصِیبَ فِیهِ الْحُسَیْنُ صَرِیعاً بَیْنَ أَصْحَابِهِ وَ أَصْحَابُهُ صَرْعَی حَوْلَهُ عُرَاةً أَ فَصَوْمٌ یَكُونُ فِی ذَلِكَ الْیَوْمِ كَلَّا وَ رَبِّ الْبَیْتِ الْحَرَامِ.

 

روز عاشورا، روزی است كه مصیبت حسین و بر خاك افتادن او میان یارانش، پیش آمد و یارانش نیز برهنه، بر گِرد او بر زمین افتاده بودند. آیا در چنین روزی، روزه می‏گیرند؟ سوگند به پروردگار كه چنین کاری هرگز، روا نیست.

 

سپس فرمود: فَمَنْ صَامَهُ أَوْ تَبَرَّكَ بِهِ حَشَرَهُ اللَّهُ مَعَ آلِ زِیَادٍ. هر کس این روز را روزه بگیرد یا آن را مبارک بدارد؛ خداوند متعال او را با آل زیاد، محشور می گرداند. (کلینی، کافی، ج ۴، ص ۱۴۷)

 

روزه عاشورا، بدعت بنی امیه

 

همچنین در روایتی، شخصی از امام صادق(ع) راجع به روزه گرفتن در روز عاشوراء سیوال می‏كند حضرت روزه عاشورا را به صراحت روزه عاشورا را بدعت بنی امیه در اسلام، معرفی می نماید و می‏فرماید: ذاك یوم قتل فیه الحسین علیه السلام، فإن كنت شامتا فصم. ثم قال: إن آل أمیة علیهم لعنة الله ومن أعانهم علی قتل الحسین من أهل الشام، نذروا نذرا إن قتل الحسین علیه السلام وسلم من خرج إلی الحسین علیه السلام وصارت الخلافة فی آل أبی سفیان، أن یتخذوا ذلك الیوم عیدا لهم، وأن یصوموا فیه شكرا، ... . (شیخ طوسی، امالی، ص ۶۶۷)

 

 روز عاشورا، روز شهادت امام حسین است. اگر می‏خواهید به حسین شماتت كنید (و از بلایی كه به آنها وارد شده، اظهار خشنودی كنید) در روز عاشورا روزه بگیرید. بنی امیه لعنه اللَّه علیهم و آن افرادی از اهل شام كه آنان را در كشتن حسین اعانت نمودند نذر كردند، اگر حسین كشته شود و اشخاصی كه از آنان بر حسین خروج كرده‏اند سالم بمانند و مقام خلافت نصیب خاندان ابوسفیان شود، روز عاشورا را برای خود عید قرار دهند و آن روز را برای شكرگزاری روزه بگیرند ... .

 

چند نکته: کسب درآمد و روزه تاسوعا

چرا از کسب درآمد مادی، در عاشورا نهی شده است؟

 

فقهای شیعه با الهام از روایات اهل بیت علیهم السّلام چون این روز را روز حزن و اندوه و اقامه عزا در مصیبت حضرت ابا عبد الله الحسین(ع) می‏دانند از هرگونه عملی كه منافات با اقامه عزا و حزن واندوه، باشد را در این روز به شدت نهی فرموده‌اند و مؤمنین را توصیه فرموده‌اند تا در این روز دست از كار‌های روزمرّه و دنیوی، كشیده و این روز را روز مصیبت و حزن و بكاء خود قرار دهند. از باب نمونه امام رضا(ع) در روایتی میفرمایند:

 

من كان یوم عاشوراء یوم مصیبته وحزنه وبكایه یجعل الله عز وجل یوم القیامة یوم فرحه وسروره وقرت بنا فی الجنان عینه. (شیخ صدوق، علل الشرایع، ج ۱، ص ۲۲۷)

 

كسی كه روز عاشوراء روز مصیبت و حزن و اندوه و گریه او باشد خداوند روز قیامت را روز شادی و سرور او قرار داده و چشمانش را در بهشت به ما روشن خواهد فرمود.

 

همچنین امام رضا، در باب آداب روز عاشورا، از تهیه و ذخیره مواد غذایی، نیز نهی فرموده اند:

 

... وَ مَنِ ادَّخَرَ إِلَی مَنْزِلِهِ ذَخِیرَهً أَعْقَبَهُ اللَّهُ تَعَالَی نِفَاقاً فِی قَلْبِهِ إِلَی یَوْمِ یَلْقَاهُ، وَ انْتَزَعَ الْبَرَکَهَ عَنْهُ وَ عَنْ أَهْلِ بَیْتِهِ وَ وُلْدِهِ، وَ شَارَکَهُ الشَّیْطَانُ فِی جَمِیعِ ذَلِکَ. (کلینی، الکافی، ج ۴، ص ۱۴۷)

 

...کسی که در این روز، برای منزلش چیزی ذخیره کند، در قلبش تا روز قیامت نفاق جای گیرد و برکت از او و خانواده و فرزندانش گرفته می شود و شیطان در همه این موارد با او همراهی و مشارکت خواهد کرد.

 

روزه روز تاسوعا نیز نهی شده است

 

علاوه بر حرمت روزه عاشورا، روز تاسوعا (نهم محرم)، نیز در احادیث، نهی شده است. زیرا، تاسوعا، روزی است که امام حسین و اصحابش در کربلا، محاصره شدند.

 

سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام عَنْ صَوْمِ تَاسُوعَاءَ وَ عَاشُورَاءَ مِنْ شَهْرِ الْمُحَرَّمِ، فَقَالَ: تَاسُوعَاءُ یَوْمٌ حُوصِرَ فِیهِ الْحُسَیْنُ علیه السلام وَ أَصْحَابُهُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ بِکَرْبَلَاءَ، وَ اجْتَمَعَ عَلَیْهِ خَیْلُ أَهْلِ الشَّامِ وَ أَنَاخُوا عَلَیْهِ، وَ فَرِحَ ابْنُ مَرْجَانَهَ وَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ بِتَوَافُرِ الْخَیْلِ وَ کَثْرَتِهَا، وَ اسْتَضْعَفُوا فِیهِ الْحُسَیْنَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ وَ أَصْحَابَهُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ، وَ أَیْقَنُوا أَنْ لَا یَأْتِیَ الْحُسَیْنَ علیه السلام نَاصِرٌ وَ لَا یُمِدَّهُ أَهْلُ الْعِرَاقِ، بِأَبِی الْمُسْتَضْعَفُ الْغَرِیبُ ... . (کلینی، الکافی، ج ۴، ص ۱۴۷)

 

از امام صادق(ع) از روزه روز تاسوعا و عاشورا سؤال کردم، فرمود: تاسوعا روزی بود که در آن روز، حسین(ع) و اصحابش(رضی الله عنهم) را در کربلا محاصره کردند، لشکر شام برای جنگیدن با آن حضرت اجتماع نمودند و ابن مرجانه و عمر بن سعد به دلیل بسیاری لشکر مسرور شدند و حسین بن علی علیه السلام و یارانش را ضعیف شمردند و یقین کردند که یاوری برای آن حضرت نخواهد آمد و اهل عراق او را یاری نخواهند کرد. پس حضرت فرمود: پدرم فدای آن کسی که او را ضعیف شمرده و غریب و تنها گذاشتند ... .

 

سألت أبا عبدالله عن صوم تاسوعاء وعاشوراء من شهر المحرم؟ فقال:. .. ما هو یوم صوم. وما هو إلا یوم حزن ومصیبة دخلت علی أهل السماء وأهل الأرض وجمیع المؤمنین. ویوم فرح وسرور لابن مرجانة وآل زیاد وأهل الشام. غضب الله علیهم وعلی ذریاتهم. (حر عاملی، وسایل الشیعه، ج ۱۰، ص ۴۶۰)

 

از امام صادق(ع) درباره روزه گرفتن تاسوعاء و عاشورای از ماه محرم سؤال نمودم؟ حضرت فرمود: ... این روز‌ها برای روزه گرفتن نیست، چون این روز‌ها روز حزن و مصیبت أهل آسمان‌ها و أهل زمین و همه مؤمنین است و روز فرح و سرور ابن مرجانه و آل زیاد و أهل شام است، كه غضب خدا بر آنان و ذریه آنان باد.

 

جمع بندی

 

استحباب و سنت بودن روزه عاشورا، همواره مورد توجه وهابیت و آل سعود، بوده است و بر آن تأکید میشود. از طرفی این روز در نزد شیعیان روز حزن و اندوه و شهادت امام حسین، می باشد و در نزد شیعه، روزه آن را نه تنها، سنت و مستحب نمیدانند بلکه آن را بدعت و مکروه میشمارند. شادی و روزه در عاشورای ماه محرم، نه تنها سنت پیامبر، نیست بلکه بدعتی است که از سوی افراد همسو با سیاست‌های بنی امیه در عصر معاصر و توسط حکومت آل سعود در عربستان و وهابیون به عنوان ادامه دهنده راه بین امیه و برای تفرقه افکنی بین امت اسلام، ترویج گردیده است.

 

بعد از بررسی دقیق علمی و تاریخی، دریافتیم که: روزه روز عاشورا، بدعت بوده و شایسته است بلکه واجب است به احترام اسارت و تشنگی خاندان پیامبر، بدون اینکه نیت روزه شود، از صبح تا عصر عاشورا، از خوردن و آشامیدن و دیگر مبطلات روزه و ...، پرهیز شود و در عصر عاشورا و نزدیک غروب، مقداری وعده غذایی تناول شود تا صدق روزه، بر روز عاشورا، نشود. زیرا مخالفین اهل بیت، و دوستداران بنی امیه، روز عاشورا را به شکرانه قتل امام حسین و اسارت اهل بیت پیامبر، روزه گرفتند.

 

و روایاتی که گویای ثواب داشتن روزه عاشورا هستند از باب "تقیه" صادر شده‌اند و شاهد محکم بر این مساله، روایتی است که از امام صادق(ع) نقل شده است. زیرا وقتی از ایشان درباره روزه روز عاشورا پرسیده شد فرمودند: صُمهُ مِن غَیرِ تَبییتٍ وأفطِرهُ مِن غَیرِ تَشمیتٍ و لا تَجعَلهُ یَومَ صَومٍ كَمَلًا وَلیَكُن إفطارُكَ بَعدَ صَلاةِ العَصرِ بِسَاعَةٍ عَلی شَربَةٍ مِن ماءٍ. (شیخ طوسی، مصباح المتهجّد ص۷۸۲). در آن روز، روزه بگیر؛ امّا بدون تصمیم شبانه (یعنی بی آن كه شب، قصد روزه ‏كنی) و بخور ؛ امّا نه به قصد شادی (یعنی افطار كن؛ امّا نه برای شماتت و خوش‏حالی؛ بلكه به منظور مخالفت با كسانی كه به قصد تبرّك، روزه می‏گیرند) و روزه آن را كامل نكن و خوردنت هم ساعتی پس از نماز عصر با نوشیدن جرعه‌‏ای آب باشد.

 

در نتیجه، بعضی از فقهای شیعه، روایات نهی در روزه عاشوراء را صحیح دانسته و احادیث استحباب روزه این روز را حمل بر جعل و تقیه نموده‌ و فتوا بر حرمت روزه عاشورا، داده اند.

 

بنابراین، در مقام جمع بین احادیث، چنین درمی یابیم که: روزه روز عاشورا، مردد بین حرمت و کراهت است و جای هیچگونه احتمال استحباب در آن داده نمی شود؛ یعنی اگر روزه گرفتن در این روز به عنوان خصوصیت و تشریع در اسلام، باشد بدعت است و حرام، و اگر به عنوان تبرک و شکرگذاری باشد، نشانه پیروی از بدعت بنی امیه و نشانه کفر و خروج از دین اسلام است، و اگر به جهت فضیلت مطلق روزه باشد؛ به دلیل آن که تشبه صوری به بنی امیه پیدا میشود، مکروه و ناقص الثواب است.

---------------------------------------

لینک مرتبط:

لینک فیلم جشن وهابیت در روز عاشورا در عربستان

http://www.sonnat.net/article.asp?id=۱۷۹۰

---------------------------------------

* دانش آموخته حوزه علمیه قم

 منبع: فرهنگ نیوز

آنچه که بر اهل حرم پس از ظهر عاشورا گذشت

سال ۶۱ هجری قمری، عصر روز دهم محرم لشكر یزید بعد از این كه امام حسین (علیه‌السلام) را به شهادت رساند به دستور فرماندهان خود دست به غارت و آتش زدن خیمه‌ها و آزار و اذیت خاندان نبوت زدند. آن نامردان به سوی خیمه‌های حرم امام حسین (علیه‌السلام) روی آوردند و اثاث و لباس ها و شتران را به یغما بردند و گاه بانویی از آن اهل‌بیت پاك با آن بی‌شرمان بر سر جامه‌ای در كشمكش بود و عاقبت آن لعنت شدگان الهی جامه را از او می‌ربودند.(۱)

دختران رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و حریم او از خیمه‌ها بیرون آمده و می‌گریستند و در فراق حامیان و عزیزان خود شیون و زاری می‌نمودند. 

بعد از این اموال اهل‌بیت را با سر و پای برهنه و لباس به یغما رفته به اسیری گرفتند. و آن بزرگواران را از كنار پیكر امام حسین (علیه‌السلام) گذراندند. وقتی نگاه اهل‌بیت به كشته‌ها افتاد فریاد كشیدند و بر صورت خود زدند.(۲)

بعد از به اسارت گرفتن اهل بیت، عمر سعد ملعون در میان یارانش فریاد كشید: چه كسی حاضر است كه اسب بر پشت و سینه حسین (علیه‌السلام) بتازد! ده نفر داوطلب شدند و پیكر مطهر امام حسین(علیه‌السلام) را با سمّ اسبان لگدكوب كردند.(۳)

در عصر عاشورا عمر سعد سر مبارك امام حسین(علیه السلام) را با خولی بن یزید اصبحی و حمید بن مسلم ازدی نزد عبیداله بن زیاد به كوفه فرستاد و سرهای یاران و خاندان او را جمع كرده (كه هفتاد دو سر بود) و به همراهی شمر بن ذی‌الجوشن و قیس بن اشعث به كوفه فرستاد.(۴)

سپس كشته‌های خودشان را جمع كرده و دفن نمودند ولی جنازه بی سر و زیر پای اسبان لگدكوب شده امام حسین (علیه‌السلام) و یارانش تا روز دوازدهم محرم عریان در بیابان كربلا بود تا این كه توسط قبیله بنی‌اسد و به راهنمایی امام سجاد (علیه‌السلام) دفن شدند.(۵)

شب یازدهم محرم را گویا اسرای اهل‌بیت در یك خیمه نیم‌سوخته سپری نمودند در این رابطه در مقاتل چیزی از احوال اهل‌بیت (علیهم‌السلام) نقل نشده ولی می‌توان تصور كرد كه چه شب سختی را بعد از یك روز پر سوز و از دست دادن عزیزان و غارت اموال و اسارت و سوختن خیمه‌ها و اهانت‌ها و ... داشته‌اند.

عمر سعد ملعون در روز ۱۱ محرم دستور حركت از كربلا به سوی كوفه را می‌دهد و زنان و حرم امام حسین (علیه‌السلام) را بر شتران بی‌جهاز سوار كرده و این امانت‌های نبوت را چون اسیران كفّار در سخت‌ترین مصائب و غم و غصه كوچ می‌دهند.(۶) 

شاعر عرب این مصیبت عظما را به رشته نظم در آورده:

"یصلى على المبعوث من ..."؛ این قضیه بسیار شگفت‌آور است كه مردم بر پیغمبر مبعوث كه از آل هشام است، تحیت و درود بر روح پاكش می‌فرستند و از طرف دیگر، فرزندان و خاندان او را به قتل مى‌رسانند!!(۷)

در هنگام حركت از كربلا عمر سعد دستور داد كه اسرا را از قتلگاه عبور دهند. قیس بن قرّه گوید: هرگز فراموش نمی‌كنم لحظه‌ای را كه زینب دختر فاطمه (سلام‌الله علیها) را از كنار كشته بر خاك افتاده برادرش حسین عبور دادند كه از سوز دل می‌نالید ... و امام سجاد (علیه‌السلام) می‌فرماید: ... من به شهدا نگریستم كه روی خاك افتاده و كسی آنها را دفن نكرده، سینه‌ام تنگ شد و به اندازه‌ای بر من سخت گذشت كه نزدیك بود جانم بر آید و عمه‌ام زینب وقتی از حالم با خبر شد مرا دلداری داد كه بی‌تابی نكنم.(۸)

(گویا اسرای كربلا را دوبار به قتلگاه می‌آورند، یك دفعه همان عصر روز عاشورا بعد از غارت خیمه‌ها و به درخواست خود اسرا و یك بار هم در روز یازدهم محرم هنگام كوچ از كربلا و به دستور عمر سعد و این كار عمر سعد شاید به خاطر این بود كه می‌خواست اهل‌بیت (علیهم‌السلام) با دیدن جنازه‌های عریان و زیر آفتاب مانده شكنجه روحی به اسرا داده باشد.)

خيمه های سوخته

بعد از این كه روز یازدهم محرم اسرا را از كربلا به سوی كوفه حركت دادند به خاطر نزدیكی این دو به هم روز ۱۲ محرم اسرا را وارد شهر كوفه نمودند گویا شب دوازدهم را اسرا در پشت دروازه‌های كوفه و بیرون شهر سپری كرده باشند.

در اثر تبلیغات عبیدالله بن زیاد علیه امام حسین(علیه‌السلام) و خارجی معرفی كردن آن حضرت، مردم كوفه از این پیروزی خوشحال می‌شوند و جهت دیدن اسرا به كوچه‌ها و محله‌ها روانه می‌شوند و با دیدن اسرا شادی می‌كنند. ولی با خطابه‌هایی كه امام سجاد (علیه‌السلام) و حضرت زینب(سلام‌الله علیها) و سایرین از اسرا ایراد می‌كنند و خودشان را به كوفیان و مردم می‌شناسانند و به حق بودن قیام امام حسین (علیه‌السلام) اذعان می‌كنند شادی كوفیان را به عزا تبدیل می‌كنند.

در طول مدتی كه در كوفه و در میان مردم به عنوان اسیر جنگی حركت می‌كردند سرها بالای نیزه بود و اسرا در كجاوه‌ها جا داده شده بودند و آنان كه خیال می‌كردند اسرا از خارجیان هستند و بر خلیفه یزید عاصی شده‌اند، جسارت و اهانت می‌كردند، عده‌ای هم از نسب اسرا سؤال می‌كردند با این وضع وارد دارالاماره می‌شوند و در مجلس عبیدالله بن زیاد كه حاكم كوفه و باعث اصلی شهادت امام حسین، این ملعون جلوی چشم اسرا و مردم با چوب‌دستی به سر مبارك می‌زد و خود را پیروز میدان قلمداد می‌كرد و كشته شدن امام حسین (علیه‌السلام) را خواست خدا قلمداد می‌‌نمود.(۹) ولی با جواب‌هایی كه از جانب حضرت زینب و امام سجاد (علیهما‌السلام) می‌شنید بیشتر رسوا می‌شد.

منابع:

۱- ابی مخنف، اولین مقتل سالار شهیدان، ترجمه و متن كامل وقعة الطف، سیدعلی محمد موسوی جزایری، انتشارات بنی‌الزهرا، چاپ اول ۱۳۸۰.

۲- سید بن طاووس، اللهوف علی قتلی الطُّفوف، تحقیق و تقدیم شیخ فارس تبریزیان، ص۱۸۰.

۳- شیخ عباس قمی، ترجمه نفس المهوم (در كربلا چه گذشت)، انتشارات مسجد مقدس جمكران، ص ۴۸۵/ اولین مقتل سالار شهیدان، پیشین، ص۳۴۹.

۴- شیخ عباس قمی، همان، ص۴۸۶، و شیخ عباس قمی، ص ۳۵۱.

۵- شیخ عباس قمی، همان، ص۴۹۲/ اولین مقتل، پیشین، ص۳۵۳.

۶- شیخ عباس قمی، ترجمه نفس المهوم، ترجمه محمدباقر كسره‌ای، انتشارات جمكران، ص۴۹۰/ ابی محنف، اولین مقتل سالار شهیدان، ص ۳۵۱.

۷- لهوف سید بن طاووس .

۸- در كربلا چه گذشت، ص ۴۹۲ و حسین نفس مطمئنه، محمدعلی عالمی، انتشارات هاد، ص ۳۰۶.

۹- ابن مخنف، اولین مقتل سالار شهیدان، ترجمه وقعة الطف، سید علی محمد موسوی جزایری، ص ۳۶۱، و ترجمه نفس‌المهموم، پیشین، ص ۵۱۹.

روزه در کدام روز از ماه محرم مستحب است؟

یکی از اعمالی که در ایام محرم به آن توصیه شده ، روزه گرفتن است البته در خصوص روز تاسوعا و عاشورا، دستور به ترک روزه این دو روز شده است.

رُوِیَ عَنِ الصَّادِقِ علیه السلام أَنَّهُ قَالَ: لِمَنْ أَمْکَنَهُ صَوْمُ الْمُحَرَّمِ، فَإِنَّهُ یَعْصِمُ صَائِمَهُ مِنْ کُلِّ سَیِّئَهٍ.[1]
 
حضرت صادق علیه السلام فرمود: کسی که می تواند، محرّم را روزه بگیرد، زیرا روزه دار را از هر بدی حفظ می کند.
 
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلّی الله علیه وآله: إِنَّ أَفْضَلَ الصَّوْمِ بَعْدَ صَوْمِ شَهْرِ رَمَضَانَ صَوْمُ شَهْرِ اللَّهِ الَّذِی یَدْعُونَهُ الْمُحَرَّمَ.[2]
 
رسول خدا صلّی الله علیه وآله فرمود: همانا برترین روزه بعد از روزه ماه رمضان، روزه ماه خداست که به آن محرّم می گویند.
 
عَنِ النُّعْمَانِ بْنِ سَعْدٍ عَنْ عَلِیٍّ علیه السلام أَنَّهُ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلّی الله علیه وآله لِرَجُلٍ: إِنْ کُنْتَ صَائِماً بَعْدَ شَهْرِ رَمَضَانَ فَصُمِ الْمُحَرَّمَ، فَإِنَّهُ شَهْرٌ تَابَ اللَّهُ فِیهِ عَلَى قَوْمٍ، وَ یَتُوبُ اللَّهُ تَعَالَى فِیهِ عَلَى آخَرِینَ.[3]
 
امیرالمؤمنین علیه السلام از رسول خدا صلّی الله علیه وآله نقل می کند که به فردی فرمودند: اگر بعد از ماه رمضان خواستی روزه بگیری، در ماه محرّم روزه بگیر، زیرا محرّم ماهی است که خداوند توبه قومی را پذیرفت و خداوند تعالی در این ماه توبه دیگران را نیز می پذیرد.
 
روزه یک روز از ماه محرّم
 
عَنِ النَّبِیِّ صلّی الله علیه وآله قَالَ: مَنْ صَامَ یَوْماً مِنَ الْمُحَرَّمِ فَلَهُ بِکُلِّ یَوْمٍ ثَلَاثُونَ یَوْماً.[4]
 
رسول خدا صلّی الله علیه وآله فرمود: هرکس یک روز از ماه محرّم روزه بگیرد، به ازای هر روز، سی روز در نظر گرفته می شود.
 
رُوِیَ عَنهُمْ علیهم السلام: أَنَّ مَنْ صَامَ یَوْماً مِنَ الْمُحَرَّمِ مُحْتَسِباً جَعَلَ اللَّهُ تَعَالَى بَیْنَهُ وَ بَیْنَ جَهَنَّمَ جُنَّهً کَمَا بَیْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ.[5]
 
از معصومین علیهم السلام نقل شده است که فرمودند: هرکس یک روز از ماه محرّم را با اخلاص روزه بگیرد، خداوند بین او و جهنّم سپری قرار می دهد، همانگونه که بین آسمان و زمین قرار داده است.
 
روزه روز اول ماه محرّم
 
عَنِ الرَّیَّانِ بْنِ شَبِیبٍ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى الرِّضَا علیه السلام فِی أَوَّلِ یَوْمٍ مِنَ الْمُحَرَّمِ فَقَالَ لِی: إِنَّ هَذَا الْیَوْمَ هُوَ الْیَوْمُ الَّذِی دَعَا فِیهِ زَکَرِیَّا علیه السلام رَبَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ: «رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ ذُرِّیَّهً طَیِّبَهً إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعاءِ» فَاسْتَجَابَ اللَّهُ لَهُ وَ أَمَرَ الْمَلَائِکَهَ فَنَادَتْ زَکَرِیَّا وَ هُوَ قائِمٌ یُصَلِّی فِی الْمِحْرابِ: أَنَّ اللَّهَ یُبَشِّرُکَ بِیَحْیى‏، فَمَنْ صَامَ هَذَا الْیَوْمَ ثُمَّ دَعَا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ اسْتَجَابَ اللَّهُ لَهُ کَمَا اسْتَجَابَ لِزَکَرِیَّا علیه السلام.[6]
 
ریّان بن شبیب گوید: در اوّلین روز محرّم به خدمت امام رضا علیه السّلام رسیدم، حضرت فرمودند: امروز، روزى است که زکریّا علیه السّلام پروردگارش را خواند و گفت: «پروردگارا! فرزندى پاک به من مرحمت فرما، همانا تو دعاى بندگان را میشنوى» و خداوند دعاى او را مستجاب کرد و به ملائکه دستور داد که به زکریّا- که در محراب در حال نماز بود- بگویند که خدا به تو یحیى را مژده مى‏دهد. پس هر کس این روز را روزه بگیرد و سپس دعا کند، خداوند همان طور که دعاى زکریّا را مستجاب کرد، دعاى او را نیز مستجاب خواهد کرد.
 
روزه روز سوّم ماه محرّم
 
قَالَ الْمُفِیدُ فِی الْحَدَائِقِ: الْیَوْمُ الثَّالِثُ مِنَ الْمُحَرَّمِ یَوْمٌ مُبَارَکٌ، کَانَ فِیهِ خَلَاصُ یُوسُفَ علیه السلام مِنَ الْجُبِّ، فَمَنْ صَامَهُ یَسَّرَ اللَّهُ لَهُ الصَّعْبَ وَ فَرَّجَ عَنْهُ الْکَرْبَ.[7]
شیخ مفید در حدائق می نویسد: روز سوم ماه محرّم، روز مبارکی است. این روز، روز رهایی حضرت یوسف علیه السلام از چاه است. هرکس این روز را روزه بگیرد، خداوند برای وی هر سختی را آسان کرده و اندوه را از وی برطرف می سازد.
 
عَنِ النَّبِیِّ صلّی الله علیه وآله قال: إنَّ مَنْ صَامَ الْیَوْمَ الثَّالِثَ مِنَ الْمُحَرَّمِ اسْتُجِیبَتْ دَعْوَتُهُ.[8]
 
رسول خدا صلّی الله علیه وآله فرمود: همانا هرکس روز سوم محرّم را روزه بگیرد، دعایش مستجاب می شود.
 
دستور به ترک روزه روز تاسوعا و عاشورا
 
در موضوع روزه روز عاشورا (و تاسوعا) دو دسته روایات مشاهده می شود. در بعضی از روایات، استحباب و ترغیب به روزه عاشورا مطرح است و در بعضی از روایات، تحریم یا کراهت این روزه بیان شده است. برای مثال روایت زیر حاکی از استحباب روزه این دو روز می باشد:
 
عَنْ مَسْعَدَهَ بْنِ صَدَقَهَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِیهِ علیهماالسلام أَنَّ عَلِیّاً علیه السلام قَالَ: صُومُوا مِنْ عَاشُورَاءَ التَّاسِعَ وَ الْعَاشِرَ فَإِنَّهُ یُکَفِّرُ ذُنُوبَ سَنَهٍ.[9]
 
حضرت صادق از حضرت باقر علیهماالسلام از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل می کند که فرمود: دو روز نهم و دهم محرم را روزه بگیرید، زیرا کفّاره گناه یک سال است.
 
مرحوم سید بن طاووس نیز در اقبال الاعمال به همین نکته اشاره می کند:
 
بدان که روایات متظافری در تحریم روزه روز عاشورا (اگر با نیت خوشحالی از فعل بنی امیّۀ باشد) وارد شده است و اهل دین از این مسئله آگاهی دارند. همچنین در روایات زیادی به روزه این روز ترغیب شده است.[10]
 
روایاتی که به ترک روزه روز عاشورا دلالت می کنند، عبارتند از:
 
مرحوم سید بن طاووس از کتاب تاریخ حاکم نیشابوری در معرّفی نصر بن عبدالله نیشابوری روایتی را از سعید بن مسیِّب نقل می کند که رسول خدا صلّی الله علیه وآله در عاشورا روزه نمی گرفتند.[11]
 
عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبَانٍ عَنْ عَبْدِ الْمَلِکِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام عَنْ صَوْمِ تَاسُوعَاءَ وَ عَاشُورَاءَ مِنْ شَهْرِ الْمُحَرَّمِ، فَقَالَ: تَاسُوعَاءُ یَوْمٌ حُوصِرَ فِیهِ الْحُسَیْنُ علیه السلام وَ أَصْحَابُهُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ بِکَرْبَلَاءَ، وَ اجْتَمَعَ عَلَیْهِ خَیْلُ أَهْلِ الشَّامِ وَ أَنَاخُوا عَلَیْهِ، وَ فَرِحَ ابْنُ مَرْجَانَهَ وَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ بِتَوَافُرِ الْخَیْلِ وَ کَثْرَتِهَا، وَ اسْتَضْعَفُوا فِیهِ الْحُسَیْنَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ وَ أَصْحَابَهُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ، وَ أَیْقَنُوا أَنْ لَا یَأْتِیَ الْحُسَیْنَ علیه السلام نَاصِرٌ وَ لَا یُمِدَّهُ أَهْلُ الْعِرَاقِ، بِأَبِی الْمُسْتَضْعَفُ الْغَرِیبُ. ثُمَّ قَالَ: وَ أَمَّا یَوْمُ عَاشُورَاءَ فَیَوْمٌ أُصِیبَ فِیهِ الْحُسَیْنُ علیه السلام صَرِیعاً بَیْنَ أَصْحَابِهِ، وَ أَصْحَابُهُ صَرْعَى حَوْلَهُ عُرَاهً، أَ فَصَوْمٌ یَکُونُ فِی ذَلِکَ الْیَوْمِ؟ کَلَّا وَ رَبِّ الْبَیْتِ الْحَرَامِ، مَا هُوَ یَوْمَ صَوْمٍ، وَ مَا هُوَ إِلَّا یَوْمُ حُزْنٍ وَ مُصِیبَهٍ دَخَلَتْ عَلَى أَهْلِ السَّمَاءِ وَ أَهْلِ الْأَرْضِ وَ جَمِیعِ الْمُؤْمِنِینَ، وَ یَوْمُ فَرَحٍ وَ سُرُورٍ لِابْنِ مَرْجَانَهَ وَ آلِ زِیَادٍ وَ أَهْلِ الشَّامِ، غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ عَلَى ذُرِّیَّاتِهِمْ، وَ ذَلِکَ یَوْمٌ بَکَتْ عَلَیْهِ جَمِیعُ بِقَاعِ الْأَرْضِ خَلَا بُقْعَهِ الشَّامِ، فَمَنْ صَامَهُ أَوْ تَبَرَّکَ بِهِ حَشَرَهُ اللَّهُ مَعَ آلِ زِیَادٍ مَمْسُوخُ الْقَلْبِ مَسْخُوطٌ عَلَیْهِ، وَ مَنِ ادَّخَرَ إِلَى مَنْزِلِهِ ذَخِیرَهً أَعْقَبَهُ اللَّهُ تَعَالَى نِفَاقاً فِی قَلْبِهِ إِلَى یَوْمِ یَلْقَاهُ، وَ انْتَزَعَ الْبَرَکَهَ عَنْهُ وَ عَنْ أَهْلِ بَیْتِهِ وَ وُلْدِهِ، وَ شَارَکَهُ الشَّیْطَانُ فِی جَمِیعِ ذَلِکَ.[12]
 
عبد الملک گفت: از حضرت صادق علیه السلام از روزه روز تاسوعا و عاشورا سؤال کردم، فرمود: تاسوعا روزى بود که در آن روز، حسین و اصحابش رضى الله عنهم را در کربلا محاصره کردند، لشکر شام برای جنگیدن با آن حضرت اجتماع نمودند و ابن مرجانه و عمر بن سعد به دلیل بسیاری لشکر مسرور شدند و حسین بن علی علیه السلام و یارانش را ضعیف شمردند و یقین کردند که یاوری برای آن حضرت نخواهد آمد و اهل عراق او را یاری نخواهند کرد. پس حضرت فرمود: پدرم فدای آن کسی که او را ضعیف شمرده و غریب و تنها گذاشتند. سپس حضرتش فرمود: امّا روز عاشورا، روزى بود که حسین بن علی علیه السّلام میان یارانش به شهادت رسید و اصحابش اطراف او عریان بر زمین افتاده بودند. آیا در چنین روزی، روزه گرفته می شود؟ هرگز، به مالک خانه خدا قسم که این روز، روز روزه نیست؛ این روز، جز روز حزن و مصیبت نیست، حزن و مصیبتی که بر اهل آسمان و زمین و همه مؤمنین وارد شد. این روز، روز فرح و شادی ابن مرجانۀ و آل زیاد و اهل شام بود که خدای بر آنها و ذرّیّه ایشان خشم نماید. این روز، روزی بود که همه بقعه های زمین به جز شام، بر حسین بن علی علیه السلام گریستند. لذا هرکس این روز را روزه گیرد یا به آن تبرّک جوید، خداوند او را با قلبی مسخ شده به همراه آل زیاد محشور می کند و بر او خشمناک خواهد بود. کسی که در این روز، برای منزلش چیزی ذخیره کند، در قلبش تا روز قیامت نفاق جای گیرد و برکت از او و خانواده و فرزندانش گرفته می شود و شیطان در همه این موارد با او همراهی و مشارکت خواهد کرد.
 
عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ نُوحِ بْنِ شُعَیْبٍ النَّیْسَابُورِیِّ عَنْ یَاسِینَ الضَّرِیرِ عَنْ حَرِیزٍ عَنْ زُرَارَهَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ وَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیهماالسلام قَالَا: لَا تَصُمْ فِی یَوْمِ عَاشُورَاءَ.[13]
 
زراره از حضرت باقر و حضرت صادق علیهماالسلام نقل می کند که فرمودند: روز عاشورا، روزه نگیر.
 
عَن نَجَبَهِ بْنِ الْحَارِثِ الْعَطَّارُ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام عَنْ صَوْمِ یَوْمِ عَاشُورَاءَ، فَقَالَ: صَوْمٌ مَتْرُوکٌ بِنُزُولِ شَهْرِ رَمَضَانَ، وَ الْمَتْرُوکُ بِدْعَهٌ. قَالَ نَجَبَهُ: فَسَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام مِنْ بَعْدِ أَبِیهِ علیه السلام عَنْ ذَلِکَ فَأَجَابَنِی بِمِثْلِ جَوَابِ أَبِیهِ، ثُمَّ قَالَ: أَمَا إِنَّهُ صَوْمُ یَوْمٍ مَا نَزَلَ بِهِ کِتَابٌ، وَ لَا جَرَتْ بِهِ سُنَّهٌ إِلَّا سُنَّهُ آلِ زِیَادٍ بِقَتْلِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمَا.[14]
 
نجبۀ گفت: از حضرت باقر علیه السّلام از روزه روز عاشورا پرسیدم. فرمود: روزه روز عاشورا، روزه‏اى است که با نزول روزه ماه رمضان ترک شد و انجام هر ترک شده ای بدعت است. نجبۀ گفت: بعد از حضرت باقر علیه السلام، همین سؤال را از حضرت صادق علیه السلام پرسیدم و حضرتش همچون پدرش پاسخ داد. آنگاه فرمود: آگاه باش که این روزه، روزه‏اى است که نه کتابى نسبت به آن نازل شده و نه سنّتى بر آن جاری شده است، جز سنّت آل زیاد که به واسطه قتل حسین بن على علیهما السّلام این روزه را رواج دادند.
 
عَنْ جَعْفَرِ بْنِ عِیسَى قَالَ: سَأَلْتُ الرِّضَا علیه السلام عَنْ صَوْمِ عَاشُورَاءَ وَ مَا یَقُولُ النَّاسُ فِیهِ، فَقَالَ: عَنْ صَوْمِ ابْنِ مَرْجَانَهَ تَسْأَلُنِی؟! ذَلِکَ یَوْمٌ صَامَهُ الْأَدْعِیَاءُ مِنْ آلِ زِیَادٍ لِقَتْلِ الْحُسَیْنِ علیه السلام وَ هُوَ یَوْمٌ یَتَشَأَّمُ بِهِ آلُ مُحَمَّدٍ صلّی الله علیه وآله، وَ یَتَشَأَّمُ بِهِ أَهْلُ الْإِسْلَامِ، وَ الْیَوْمُ الَّذِی یَتَشَأَّمُ بِهِ أَهْلُ الْإِسْلَامِ لَا یُصَامُ وَ لَا یُتَبَرَّکُ بِهِ، وَ یَوْمُ الْإِثْنَیْنِ یَوْمُ نَحْسٌ، قَبَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِیهِ نَبِیَّهُ، وَ مَا أُصِیبَ آلُ مُحَمَّدٍ إِلَّا فِی یَوْمِ الْإِثْنَیْنِ، فَتَشَأَّمْنَا بِهِ وَ تَبَرَّکَ بِهِ عَدُوُّنَا، وَ یَوْمُ عَاشُورَاءَ قُتِلَ الْحُسَیْنُ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ وَ تَبَرَّکَ‏ بِهِ ابْنُ مَرْجَانَهَ وَ تَشَأَّمَ بِهِ آلُ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِمْ، فَمَنْ صَامَهُمَا أَوْ تَبَرَّکَ بِهِمَا لَقِیَ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى مَمْسُوخَ الْقَلْبِ وَ کَانَ حَشْرُهُ مَعَ الَّذِینَ سَنُّوا صَوْمَهُمَا وَ التَّبَرُّکَ بِهِمَا.[15]
 
جعفر بن عیسى یقطینى می گوید: از حضرت رضا علیه السّلام درباره روزه روز عاشورا و آنچه عامّۀ در این مورد می گویند سؤال کردم. فرمود: از روزه ابن مرجانه از من سؤال مى‏کنى؟! آن روز، روزى است که حرامزادگان آل زیاد به خاطر قتل حسین بن علی علیه السلام روزه گرفتند. آن روز، روزی است که آل محمد صلّی الله علیه وآله آن را شوم می دانند. آن روز، روزی است که اهل اسلام آن را شوم می دانند و روزی که اهل اسلام آن را شوم بدانند نباید روزه گرفت و نباید به آن تبرّک جست. روز دوشنبه نیز روز نحسی است، زیرا خداوند در این روز پیامبر خویش را قبض روح کرد و مصیبتی به آل محمّد وارد نشد جز در روز دوشنبه. لذا ما دوشنبه را شوم دانسته، درحالیکه دشمنان ما به آن تبرّک می جویند. روز عاشورا روزى است که حسین بن علی در آن روز کشته شد و ابن مرجانۀ به آن تبرک جست و آل محمد آن را شوم دانستند. پس هر کس این دو روز (روز عاشورا و روز دوشنبه) را روزه گیرد یا به آن دو روز تبرّک جوید، خداوند را ملاقات می کند در حالتى که قلبش مسخ شده است و خداوند وی را با کسانی که روزه و تبرّک به این دو روز را سنّت نمودند، محشور می نماید.
 
عَنْ زَیْدٍ النَّرْسِیِّ قَالَ: سَمِعْتُ عُبَیْدَ بْنَ زُرَارَهَ یَسْأَلُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام عَنْ صَوْمِ یَوْمِ عَاشُورَاءَ، فَقَالَ: مَنْ صَامَهُ کَانَ حَظُّهُ مِنْ صِیَامِ ذَلِکَ الْیَوْمِ حَظَّ ابْنِ مَرْجَانَهَ وَ آلِ زِیَادٍ. قَالَ: قُلْتُ: وَ مَا کَانَ حَظُّهُمْ مِنْ ذَلِکَ الْیَوْمِ؟ قَالَ: النَّارُ، أَعَاذَنَا اللَّهُ مِنَ النَّارِ وَ مِنْ عَمَلٍ یُقَرِّبُ مِنَ النَّارِ.[16]
 
عبید بن زرارۀ از حضرت صادق علیه السّلام درباره روزه روز عاشورا پرسش می کند. حضرت پاسخ می دهند: هرکس روز عاشورا را روزه بگیرد، بهره اش از این روزه، بهره ابن مرجانۀ و آل زیاد خواهد بود. عبید می گوید: پرسیدم: بهره آنها از آن روز چه بوده است؟ فرمود: آتش جهنم؛ خداوند به ما از آتش جهنم پناه دهد و از عملی که ما را به آتش نزدیک می سازد نگاه دارد.
 
عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ أَبِی غُنْدَرٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ صَوْمِ یَوْمِ عَرَفَهَ، فَقَالَ: عِیدٌ مِنْ أَعْیَادِ الْمُسْلِمِینَ وَ یَوْمُ دُعَاءٍ وَ مَسْأَلَهٍ، قُلْتُ: فَصَوْمُ عَاشُورَاءَ؟ قَالَ: ذَاکَ یَوْمٌ قُتِلَ فِیهِ الْحُسَیْنُ علیه السلام، فَإِنْ کُنْتَ شَامِتاً فَصُمْ. ثُمَّ قَالَ: إِنَّ آلَ أُمَیَّهَ نَذَرُوا نَذْراً إِنْ قُتِلَ الْحُسَیْنُ علیه السلام أَنْ یَتَّخِذُوا ذَلِکَ الْیَوْمَ عِیداً لَهُمْ، یَصُومُونَ فِیهِ شُکْراً وَ یُفَرِّحُونَ أَوْلَادَهُمْ. فَصَارَتْ فِی آلِ أَبِی سُفْیَانَ سُنَّهً إِلَى الْیَوْمِ، فَلِذَلِکَ یَصُومُونَهُ وَ یُدْخِلُونَ عَلَى عِیَالَاتِهِمْ وَ أَهَالِیهِمُ الْفَرَحَ ذَلِکَ الْیَوْمَ. ثُمَّ قَالَ: إِنَّ الصَّوْمَ لَا یَکُونُ لِلْمُصِیبَهِ، وَ لَا یَکُونُ إِلَّا شُکْراً لِلسَّلَامَهِ، وَ إِنَّ الْحُسَیْنَ علیه السلام أُصِیبَ یَوْمَ عَاشُورَاءَ، فَإِنْ کُنْتَ فِیمَنْ أُصِیبَ بِهِ فَلَا تَصُمْ، وَ إِنْ کُنْتَ شَامِتاً مِمَّنْ سَرَّهُ سَلَامَهُ بَنِی أُمَیَّهَ فَصُمْ شُکْراً لِلَّهِ تَعَالَى.[17]
 
ابى غُندَر می گوید: از حضرت صادق علیه السلام از روزه روز عرفۀ پرسیدم. فرمود: عرفۀ، از اعیاد مسلمین و روز دعا و درخواست است. سپس از روزه روز عاشورا پرسیدم. فرمود: عاشورا روزى است که حسین بن علی علیه السلام کشته شد. پس اگر تو در زمره کسانی هستی که به واسطه کشته شدن حسین بن علی علیه السلام شاد می باشند، روزه بگیر. آنگاه فرمود: همانا خاندان امیّه نذر کردند که اگر حسین بن علی علیه السلام کشته شود آن روز را عید قرار دهند و به شکر این نعمت روزه گیرند و فرزندان خود را شاد نمایند. این امر تا امروز در بین خاندان ابوسفیان سنّت شد و از این روى در این روز، روزه گرفته و بر اهل و عیال خود شادی وارد می کنند. سپس فرمود: مصیبت، عاملِ روزه گرفتن نیست و لذا روزه جز برای شکر سلامتی نمی باشد. در روز عاشورا حسین بن علی علیه السلام کشته شد. حال اگرتو از مصیبت زدگان او هستى روزه مگیر، امّا اگر از کشته شدن وی شاد شده ای و از آنانى که به سلامتی بنى امیّه مسرور شدند، به خاطر شکر خداى تعالى در روز عاشورا روزه بگیر.
 
دستور یا توصیه به پرهیز از خوردن و نوشیدن بدون نیّت روزه در روز عاشورا
 
در روایتی حضرت صادق علیه السلام، از روزه کامل در روز عاشورا نهی کرده، به پرهیز از خوردن و نوشیدن تا بعداز ظهر این روز توصیه نموده اند:
 
رَوَى عَبْدُ اللَّهِ بْنُ سِنَانٍ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى سَیِّدِی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ علیه السلام فِی یَوْمِ عَاشُورَاءَ، قُلْتُ: یَا سَیِّدِی فَمَا قَوْلُکَ فِی صَوْمِهِ؟ فَقَالَ لِی: صُمْهُ مِنْ غَیْرِ تَبْیِیتٍ، وَ أَفْطِرْهُ مِنْ غَیْرِ تَشْمِیتٍ، وَ لَا تَجْعَلْهُ یَوْمَ صَوْمٍ کَمَلًا، وَ لْیَکُنْ إِفْطَارُکَ بَعْدَ صَلَاهِ الْعَصْرِ بِسَاعَهٍ عَلَى شَرْبَهٍ مِنْ مَاءٍ، فَإِنَّهُ فِی مِثْلِ ذَلِکَ الْوَقْتِ مِنْ ذَلِکَ الْیَوْمِ تَجَلَّتِ الْهَیْجَاءُ عَنْ آلِ‏رَسُولِ اللَّهِ صلّی الله علیه وآله وَ انْکَشَفَتِ الْمَلْحَمَهُ عَنْهُمْ، وَ فِی الْأَرْضِ مِنْهُمْ ثَلَاثُونَ صَرِیعاً فِی مَوَالِیهِمْ، یَعِزُّ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صلّی الله علیه وآله مَصْرَعُهُمْ، وَ لَوْ کَانَ فِی الدُّنْیَا یَوْمَئِذٍ حَیّاً لَکَانَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ وَ آلِهِ هُوَ الْمُعَزَّى بِهِمْ.[18]
 
عبدالله بن سِنان نقل می‏کند که در روز عاشورا به خدمت سیّد و آقایم حضرت صادق علیه‏السّلام شرفیاب شدم. عرض کردم: ای آقای من، درباره روزه‏ این روز چه می‏فرمایید؟ حضرت فرمودند: روزه بگیر بدون آنکه در شب، نیّت روزه کرده باشی؛ و افطار کن بدون آنکه خوشحال باشی؛ و اینگونه نباشد که یک روزِ تمام چیزی نخوری، بلکه ساعتی بعد از نمازِ عصر شربتی از آب بنوش، زیرا در این ساعت بود که جنگ از خاندانِ رسول خدا صلّی‏الله‏علیه‏وآله برطرف شد، در حالیکه سی نفر از اهل بیت و موالیانشان روی زمین افتاده بودند؛ کسانی که اگر رسول‏ خدا صلّی‏الله‏علیه‏وآله در آن روز در دنیا بود، صاحب تعزیه هر یک از آنها می شد.
 
مرحوم سید بن طاووس در اقبال الاعمال می نویسد:
 
بعد از پایان زمان مصیبت، آن هنگام که خواستی غذا و نوشیدنی بخوری، به خداوند متعال عرضه بدار: بار الها، تو خودت در قرآن کریم فرموده ای: «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» و لذا حسین بن علی علیه السلام و یارانش هم اکنون نزد تو به خوردن و نوشیدن مشغول هستند. ما نیز در خوردن این غذا و نوشیدنی به ایشان اقتدا می کنیم.[19]
 
[1] - بحارالأنوار، ج 98، ص 334 به نقل از اقبال الاعمال
[2] - بحارالأنوار، ج 98، ص 335 به نقل از اقبال الاعمال
[3] - وسائل‏الشیعه، ج 10، ص 469 به نقل از المقنعه
[4] - وسائل‏الشیعه، ج 10، ص 470 به نقل از اقبال الاعمال
[5] - وسائل‏الشیعه، ج 10، ص 470 به نقل از اقبال الاعمال
[6] - بحارالأنوار، ج 101، ص 102-103 به نقل از امالی صدوق
[7] - بحارالأنوار، ج 98، ص 335 به نقل از اقبال الاعمال
[8] - بحارالأنوار، ج 98، ص 335 به نقل از اقبال الاعمال
[9] - بحارالأنوار، ج 98، ص 341 به نقل از اقبال الاعمال/ تهذیب‏الأحکام، ج 4، ص 299
[10] - بحارالأنوار، ج 98، ص 340 به نقل از اقبال الاعمال
[11] - بحارالأنوار، ج 98، ص 341
[12] - الکافی، ج 4، ص 147
[13] - الکافی، ج 4، ص 146
[14] - الکافی، ج 4، ص 146
[15] - الکافی، ج 4، ص 146-147
[16] - الکافی، ج 4، ص 147
[17] - وسائل‏الشیعه، ج 10، ص 462- 463 به نقل از امالی طوسی
[18] - بحارالأنوار، ج 101، ص 303-304 به نقل از مصباح المتهجد
[19] - بحارالأنوار، ج 98، ص 344 به نقل از اقبال الاعمال
* سایت کرب و بلا

پادشاهی بر خون: سقوط سعود

شکل گیری، صعود و ادامه روند حیات رژیم آل سعود با خون، جنایت و خیانت همراه بوده و همچنان همان روند را طی می کند.
 

به گزارش گروه بین الملل فرهنگ نیوز، عربستان بخشی از شبه جزیره عرب است و پسوند سعودی پس از سلطه خاندان قبیله آل سعود به آن اضافه شد. عربستان سعودی با مساحتی حدود  2149690 کیلومتر مربع در جنوب غربی آسیا قرار دارد. سرزمینی خشک و بدون هیچ رودخانه دائمی و رودها تماما فصلی و موقتی هستند. به خاطر آب و هوای نا مساعد در سواحل گرم و مرطوب و در سایر نواحی گرم و خشک و کم باران زندگی کوچ نشینی اساس نظام اقتصادی این کشور را تشکیل می داد.(1)

 طبق آمار سازمان ملل جمعیت این کشور در سال 2015 بالغ بر 30.9 میلیون نفر تخمین زده می شود که 95 درصد آنها در شهر ها ساکن اند و بیش از 9 میلیون از این جمعیت اتباع خارجی هستند که برای کار به این کشور مهاجرت کرده اند.(2)

تایکی دو قرن پیش نامی از آل سعود در تاریخ نبود. آل سعود در سرزمین نجد (به معنای سرزمینی اندکی مرتفع) زندگی می کرد که از سرزمین های مرکزی شبه جزیره است و در همسایگی حجاز قرار دارد. محمد بن عبد الو هاب از اهالی نجد بود که از آغاز جوانی به مطالعات دینی و علمی  پرداخت وضمن سفر به بغداد، بصره و دمشق تحت تاثیر آموزش های ابن تیمیه فقیه و محدث و متکلم حنبلی قرار گرفت که مخالف آزاد اندیشی و خواهان بازگشت به سنت های صدر اسلام بود و بیش از همه با عقاید شیعه مخالف بود و کتب نهاج السنه و زیارة القبور رادر رد عقاید تشیع نگاشت. عبدالو هاب با تاثیر از این اندیشه ها  به تبلیغ افکار خود پرداخت که تقریبا ازهمه جا رانده شد ودر نهایت رهسپار شهر درعیه شد و در آنجا با محمد بن سعود شیخ قبیله هم پیمان شد (1749 م). ملاقات این دو سرآغاز حرکتی شد که در عرض هفتاد سال این امیر نشین کوچک را گسترش داد و به یک پادشاهی تبدیل کرد. قدرت معنوی در دست محمد ابن عبدالوهاب و رهبری سیاسی و نظامی برعهد ه ی محمد بن سعود قرار داشت.

دو تصویر از عبدالوهاب

عبدالوهاب كه به صورت بسيار سطحی و قشری دم از توحيد در پرستش می زد؛ بسياري از معارف دقيق و عالي اسلام را منكر بود. توحيدی كه وهابی ها طرفدار آن هستند، با بسياري از اصول اسلامي مخالف است. وهابيت دنباله‌روی احمدبن ‌تيميه (661 ـ 728 قمری) است. او يك فكر بسيار قشری و متحجری داشت. بعضی فكرشان در عمق نفوذی ندارد و ابن ‌تيميه از اين گونه اشخاص بود. او احيا كننده سنت احمدبن حنبل بود و ضد عقل و تعقل و كتابي در تحريم منطق نوشته  و در آن خاطرنشان ساخته بود که خواندن منطق حرام است تا چه رسد به فلسفه.

محمدبن عبدالوهاب ( نفر دوم از سمت چپ) محمدبن سعود (فرد نشسته)

وهابيت هم ريشه در تفكر او داشت و ضد عقل بود و بنابراين به‌طور افراط گرایانه ای منطق و فلسفه را تحريم می کرد، يعني ظاهری و ظاهرپرست و قشری است. برخلاف تصور رايج، وهابي‌گری تنها يك نظريه ضد امامت نيست، بلكه پيش از آنكه ضد امامت باشد، ضد توحيد و ضدانسان است. از آن جهت ضد توحيد است كه به تقسيم كار ميان خالق و مخلوق قائل است و به نوعي براي اشيا، به استقلال ذاتي معتقد است. كارهاي ماوراء‌الطبيعي را قلمروي اختصاصي خدا و كارهاي طبيعي را قلمروي اختصاصي مخلوقات خدا يا قلمرو و اشتراكي خدا و مخلوق قرار داده است. قلمروي اختصاصي براي مخلوق قائل شدن عين شرك در فاعليت است. چنان‌كه قلمرو و اشتراكي نيز نوعي ديگر از آن است. وهابيت از آن جهت ضد انساني است كه استعداد انساني انسان را، كه او را از ملائك برتر ساخته و به نص قرآن مجيد «خليفة‌الله» است و ملائك مامور سجده به او، وهابيت درك نمي‌كند و او را در حد يك حيوان طبيعي تنزل مي‌دهد. به علاوه تفكيك ميان مرده و زنده به اين شكل كه مردگان حتي در جهان ديگر زنده نيستند و تمام شخصيت انسان بدن اوست كه به صورت جماد در مي‌آيد، يك انديشه مادي و ضدالهي است.

در نگاهی دیگر، وهابیت را محصول انگلستان می دانند. مستر همفر، يك جاسوس عالي‌رتبه‌ وزارت مستعمرات انگليسي بود. او در سال 1710 ميلادي از سوي وزير مستعمرات كشور انگلستان براي مدتي مسووليت كمپاني «هند شرقي» را به عهده گرفت و سپس جاسوس اين دولت در كشورهاي اسلامي شد. اين ماموريت مربوط به زماني است كه قدرت و شوكت امپراطوري عثماني رو به ضعف و سستي نهاده بود.

آلماني‌ها در خلال جنگ جهاني دوم به صورت يك مجموعه دنباله‌دار، يادداشت‌هاي «مستر همفر» را در مجله «اشپيگل» منتشر كردند. اين مجموعه به نام «اعترافات همفر» به چاپ رسيد و از چهره «امپرياليسم» انگليس پرده برداشت. اين اعترافات از ارتباط «مستر همفر» با «محمدبن عبدالوهاب» گرفته شد و چهره واقعي فرقه وهابيت و هم‌سويي اين فرقه با دشمنان اسلام را افشا كرد. بر اساس مطالب كتاب، همفر در بخشي از خاطرات خود مي‌نويسد: «وزارت مستعمرات به من گفت: تو در سفر آينده وظيفه مهمی داري؛ نقاط ضعف مسلمانان را كه ما مي‌توانيم از آن طريق به آنها آسيب برسانيم، تحقيق كن كه اين اصل پيروزي بر دشمن است. اگر اين نقطه ضعف را يافتي، به آن يورش ببر كه در اين صورت تو از موفق‌ترين مزدوراني و لايق اخذ نشان افتخار. نتيجه جلسات و گفت‌وگوهاي پي در پي اين شد كه نقاط ضعف مسلمانان تحقيق و تقويت و نقاط قوت آنها تضعيف شود؛ زيرا اين بهترين راه شكست امت اسلامي است. پس از گذشت شش ماه اقامت در لندن، به شهر بصره در عراق سفر كردم. آنجا شهري بود عشايرنشين كه دو طايفه اسلامي يعني شيعه و سني در آن زندگي مي‌كردند. در مغازه نجاري با جواني آشنا شدم كه سه زبان فارسي، تركي و عربي را مي‌دانست و لباس طلاب علوم ديني به تن داشت. نام او «محمدبن عبدالوهاب» بود. او جواني بسيار بلند پرواز و تند خو بود و از حكومت عثماني انتقاد مي‌كرد ولي به حكومت ايران كاري نداشت. وي برای مذاهب چهارگانه اهل سنت جايگاهي قائل نبود و مي‌گفت: خداوند دستوري در اين مورد نداده است. اين جوان براي فهم قرآن و سنت از اجتهاد خود استفاده مي‌كرد و نظرات بزرگان زمان خود و نيز ائمه مذاهب و حتي ابوبكر و عمر را به نقد مي‌كشيد. عبدالوهاب مي‌گفت: من بيشتر از ابوحنيفه مي‌فهمم و نيز ادعا مي‌كرد نصف كتاب صحيح بخاري بيهوده است. من نيز ارتباط را با او تقويت كردم و همواره به او تلقين مي‌كردم كه تو موهبتي از عمر هستي و اگر پيامبر(ص) الان زنده بود، تو را به جانشيني خود انتخاب مي‌كرد! من با او زياد بحث مي‌كردم و مرتب به او تلقين مي‌كردم كه تو از همه بهتر مي‌فهمي و عالمتري. بعد از مدتي يك روز به دروغ، خوابي براي او تعريف كردم و او را در صف پيامبر(ص) قرار دادم و گفتم پيامبر(ص) گفت تو همنام من و جانشين من در دنيا و آخرتي و اگر در زمان من زنده بودي، تو را جانشين خود مي‌كردم. عبدالوهاب من را قسم داد كه آيا راست مي‌گويي؟ و من نيز قسم ياد كردم... دو سال با محمدبن عبدالوهاب بوديم و زمينه آشكار كردن دعوت را در او فراهم كرديم... من در اطرافش گروهي قوي و نيرومند را جمع كردم و به آنها از طرف وزارت پول مي‌دادم. هرچه بيشتر دعوتش را آشكار مي‌كرد، دشمنانش زيادتر مي‌شدند تا جائي كه چندين بار مي‌خواست از راه خود برگردد؛ ولي ما مانع شديم. وزارت پس از سال‌ها كار و زحمت توانست "محمدبن سعود" را هم به سوي ما سوق دهد. وزارت شخصي را فرستاد و لزوم همكاري اين دو محمد (محمدبن عبدالوهاب و محمدبن سعود) را براي من بيان كرد. بدين ترتيب قدرتي بزرگ در نزد ما به وجود آمد و نجد را پايتخت حكومت و دين تازه قرار داديم كه وزارت هم هر دو را با پول كافي تامين مي‌كرد؟!»(3)

جنایت هایی که از همان ابتدا شروع شد

دعوت وهابى دو مرحله دارد: نخست ‏يك دوره 75 ساله، تا سال 1235 ق كه خاندان سعود (محمد بن سعود، عبدالعزيز بن محمد بن سعود، سعود بن محمد و عبدالله بن سعود) حكومت كردند; و با قلع و قمع دولت نجد به دست ابراهيم پاشاى عثمانى، و قتل عبدالله بن سعود در اسلامبول، خاندان ياد شده از قدرت ساقط شدند. پس از آن، براى مدتى قريب هشتاد سال، در عزلت روزگار را گذراندند.

مرحله دوم دعوت وهابيان با فعاليت عبدالعزيز بن عبدالرحمان در سال 1319 ق آغاز شد; زمانى كه وى از كويت‏ به نجد آمد و پس از تسلط بر نجد و توسعه قدرت خود، كشور عربستان سعودى را ايجاد كرد و تاكنون فرزندان وى بر اين كشور حكومت مى‏ كنند.

در طول قرن نوزدهم این خاندان توانست با ضرب شمشیر نواحی زیادی رافتح کند و گاهی نیز توسط قوای عثمانی یا مصر با شکست روبه رو گشتند. در راه بسط قدرت خویش از هیچ اقدامی فروگذار نکردند و با عقاید متعصبانه ی خود حتی دو بار به شهر های مقدس شیعی در عراق حمله بردند ، یکی در سال 1802 و دیگری در سال 1856 م که در کربلا بارگاه امام حسین (ع) را باخاک یکسان کردند. (4)

شدت فتنه اين قوم از سال 1216 قمری است كه عبدالعزيز، رئيس آنها، پسر خود سعود را به عراق فرستاد، و آن لشكر، كربلا را محاصره و تصرف نموده، قتل عام جارى و چندين هزار مسلمان كشته شدند. بيش از صد تن علما و سادات و اهل فضل و صلاح به قتل رسيدند. از جمله حاجى ملا عبدالصمد همدانى صاحب كتاب بحرالمعارف است، كه استاد و شيخ طريق حاجى ميرزا آقاسى بود. (5)

در نقل قولی می خوانیم: پس از اين عمل شنيع و قتل و عام مردم، به حرم حسينى رفته، از چوب ضريح مقدس قهوه پختند. و شنيده شد كه در يكى از موزه‏هاى اروپا لوحى از مرمر، كه سنگ مزار حضرت سيدالشهدا عليه السلام بوده، موجود است. شايد در همين موقع از روى قبر مطهر كنده ‏اند يا سابقا در تعميرات تبديل به احسن شده واين سنگ در خزانه بوده وبه غارت رفته است. و شبهه نيست كه از اين جسارت و غارت، عمده مقصود وهابى آن بوده كه لشكر او بر جرئت‏ بيفزايند و گروهى عوام نيز اغوا شوند كه از روحانيت اين مشاهد، اثرى مترتب نيست و توسل به صاحبان آن لغو است; چنان كه قرامطه در خرابى مسجدالحرام و قتل حاجيان و بردن حجرالاسود همين منظورداشتند. در تاريخ عثمانى آورده كه سلطان محمودخان ديد كه اين طايفه، بيم آن است كه باعث تفريق كلمه اسلام شوند و اروپاييان منتظر استفاده از قطع پيوند اتحاد اسلامى هستند و به واسطه اين پيشامد مى‏ خواهند بلاد مسلمين را مالك شوند.(6)

حركت عبدالعزيز در تسلط بر حجاز، بيش از بيست‏ سال به درازا كشيد; تا آن كه لشكريان وى به سال 1344 ق بر مدينه مسلط شدند و به تخريب اماكن مقدس اين شهر پرداختند. زمانى كه خبر ويرانى بقيع و مشهد حمزه به مسلمانان رسيد، همه نگران شدند و دست‏ به دامان دولت ها شدند تا در برابر سعودي ها جبهه‏ گيرى كنند. با توجه به انحلال دولت عثمانى و تفرقه ‏اى كه در جهان عرب بود و نيز تلاش انگليسي ها و فرانسوي ها در تقسيم كشورهاى عربى، وهابیون توانستند سلطه خويش را بر عربستان حفظ كرده و مانع از بازگشت قدرت شرفاء شوند.

در اوايل شهريور 1304 كه خبر واقعه هولناك تسلط وهابيون بر مدينه، به ايران رسيد، علما دست‏ به تشكيل مجالس مشورتى زدند و دولت نيز شانزدهم صفر را تعطيل كرد و در مجلس نيز مذاكراتى در اين باره صورت گرفت.

گويا براى مدتى اوضاع آرام بود; تا آن كه خبر انهدام بقاع شريفه در بقيع انتشار يافت و بار ديگر در خرداد 1305 جريان مزبور خبرساز شد. از نجف، دو تن از مراجع تقليد، سيد ابوالحسن اصفهانى و محمد حسين نائينى، تلگرافى به تهران مى‏زنند كه متن آن چنين است:

قاضى وهابى به هدم قبه و ضرايح مقدسه ائمه بقيع حكم داده; 8 شوال مشغول تخريب. معلوم‏ نيست چه ‏شده با حكومت مطلقه چنين زنادقه وحشى به حرمين. اگر از دولت عليه و حكومت اسلاميه علاج عاجل نشود، على الاسلام السلام.

به دنبال آن، مدرس در مجلس نطقى كرد و از شاه خواست تا عده‏اى از نمايندگان مجلس را معين كند تا كميسيونى ترتيب داده و در اين باره مشورت كنند.(7) در نتیجه ی ضعف عثمانی در اوایل قرن بیستم آل سعود توانست از فرصت به دست آمده نهایت استفاده را برده و با شکست خاندان آل رشید ( طرفدار عثمانی ها ) ریاض را فتح نموده و بر کل نجد تسلط یابند. با شروع جنگ جهانی اول عبد العزیز بن عبد الرحمان با انگلیسی ها همپیمان شد مواضع خود را برعلیه عثمانی ها تغییر داد. و در نهایت با فتح مکه در 1924 و فراری دادن خاندان هاشمی توانستند قدرت خود را برکل شبه جزیره گسترش داده و عربستان سعودی به عنوان واحدی یک پارچه در قرن بیستم وارد معادلات روابط بین الملل گردد.

در سال 1928م/1308ش دولت ایران پادشاهی نجد و حجاز را به رسمیت شناخت و عهد نامه مودت در تاریخ 2 شهریور 1308 به امضا رسید . حبیب الله هویدا به عنوان سفیر ایران به حجاز اعزام شد . در سال 1311 ش ولیعهد فیصل بن سعود به ایران مسافرت کرد.(8)

نفت، عامل صعود سریع آل سعود

صنعت نفت عربستان که اواسط سده ی بیستم به عامل اصلی قدرت سیاسی – اقتصادی عربستان تبدیل شده بود، در حدود سی سال بعد از ایران و کسب اولین امتیاز نفت خاورمیانه (قرارداد دارسی در1903) رونق گرفت. 

می توان گفت که بسط و گسترش قدرت خاندان آل سعود در اوایل قرن بیستم همزمان با اکتشاف و استخراج نفت در خاور میانه همراه گشت و  کشف نفت در شرق عربستان توانست به عامل مهمی در ماندگاری این خاندان در قدرت تبدیل گردد. تا قبل از کشف نفت عربستان کشور مهمی به شمار نمی رفت اما بعد از استخراخ نفت در برنامه ها واستراتژی های کشور های قدرتمند جای خود را باز کرد  و در ردیف کشور های مهم و استراتراتژیک قرارگرفت. همچنان که انحصار قدرت در دست خاندان آل سعود است، انحصار نفت و ثروت نیز در این کشور در حیطه این خاندان قرار دارد. 

به روایت تاریخ سوم مارس 1938 کمپانی‌های آمریکایی "استاندارد اویل" کالیفرنیا و "تکزاس اویل" در منطقه "دمام" واقع در جنوب شرقي عربستان، پنج سال پس از آنکه امتیاز استخراج و اکتشاف نفت در عربستان را از آل سعود گرفتند توانستند اولین چاه نفت را کشف کنند. در این تاریخ کمتر از یک دهه از تاجگذاری ملک عبدالعزیز بن سعود در ریاض می‌گذشت و کشف این ثروت عظیم او و خاندانش را برای چندین دهه بر سراسر عربستان مسلط کرد. 
 
آن روزها مردمی که در عربستان زندگی می‌کردند اغلب بادیه نشین بودند و شهرنشینی به  مناطق حاصل خیز و گذرگاه‌های تجارتی محدود می‌شد. کشف این ثروت عظیم باعث شد ملک عبدالعزیز بسیاری از بادیه نشینان را وادار به یکجانشینی کند و بنیان بسیاری از شهرهای ثروتمند در آینده را بگذارد. 
 
 
بنابر اسناد منتشر شده از ویکی لیکس و رویترز، بیشتر درآمدهای نفتی عربستان به حساب شاهزاده گان سعودی می رود.  بر اساس سندی که ویکی لیکس آن را منتشر کرده است، یک شاهزاده سعودی به سفیر آمریکا در عربستان آن زمان اعلام کرده بود که "درآمد یک میلیون بشکه نفت بطور کامل روزانه به حساب ۵ تا شش شاهزاده سعودی واریز می‌شود." (9) ‎ همچنین جزئیات توزیع درآمدهادر میان افراد خاندان حاکم طبق این سند به نحوی است که تنها حقوق فرزندان ملک عبدالعزیز (بنیانگذار عربستان سعودی جدید) ماهانه به ۲۷۰ هزار دلار از خزانه دولتی می‌رسد. هم چنین دادن دختر به شاهزادگان آل سعود برای ازدواج به عنوان هدیه نیز بسیار مرسوم است. ویکی لیکس هم چنین از تصرف و فروش زمین‌ها و منابع دولتی و ملی عربستان توسط آل سعود بدون ضوابط و مقررات قانونی خبر داده است.‎
 
خبرگزاری رویترز در گزارشی که به برخی تلگراف های سفارت آمریکا در عربستان می‌پردازد، به حقوق‌های پرداختی به خاندان آل سعود اشاره می‌کند. رویترز می‌نویسد که در یک تلگراف در نوامبر سال ۱۹۹۶ با عنوان «ثروت شاهانه خاندان سعودی: از کجا این پولها بدست می‌آید» به جزئیات مفصلی از درآمدهای افراد خاندان حاکم در عربستان اشاره می‌شود و اینکه چطور دورترین فرد خاندان آل سعود تا نزدیکترین آنها به ملک عبدالعزیز حقوق‌هایی بین ۸۰۰ دلار تا ۲۷۰ هزار دلار دریافت می‌کنند. طبق این تلگراف دولت سعودی به خاندان حاکم حقوق‌هایی از این قرار می‌پردازد: به هر یک از فرزندان ملک عبدالعزیز (بنیانگذار عربستان سعودی جدید) ماهیانه حدود ۲۰۰ تا ۲۷۰ هزار دلار پرداخت می‌شود؛ همچنین به نوه‌های ملک عبدالعزیز حدود ۲۷ هزار دلار ماهیانه؛ و به فرزندان نواده‌ها (نتیجه‌های ملک عبدالعزیز) حدود ۱۳ هزار دلار ماهیانه و نواده‌های نواده‌های ملک عبدالعزیز (نبیره‌های ملک عبدالعزیز) ۸هزار دلار پرداخت می‌شود و دورترین فرد نسبت به خاندان آل سعود نیز دریافتی مابین ۸۰۰ دلار دارد. (10)
 
نهاد دینی برگرفته از اصول رسمی وهابیت مشروعیت لازم را برای حکومت آل سعود فراهم می‌کند و غالبا مهر تایید به تصمیمات رسمی زده و برای اعتبار بخشیدن به مواضع سیاسی رژیم، احکام دینی صادر می‌نماید. بنابراین نفوذ وهابیت بسیار فراتر از نقش رسمی نهاد دینی در عربستان سعودی می‌رود. از زمان تاسیس دولت(سعودی) وهابیت؛ فرهنگ، آموزش و پرورش و بستر قضایی آن را شکل داده و بر همه تمایلات و جهات اسلام گرایی در داخل و خارج از آن تاثیرگذار بوده است. در عرصه خارجی نیز در میان کشورهای اسلامی سعودی ها همواره سعی در رهبری جهان اسلام از طریق عقاید وهابی داشته اند. 
 
از بادیه نشینی تا نقش فعال در غرب آسیا
 
آنچه در بالا اشاره شد زمینه های شکل گیری نظام آل سعود در یک قرن اخیر بود. خاندانی که توانست با استفاده از موقعیت پیش آمده در نتیجه ضعف عثمانی و همراهی کشورهای استعماری در کنار ثروت نفت، یکه تاز شبه جزیره شود و پس از آن با قدرت مالی خود بر کشورهای منطقه نیز تاثیرگذار شود. ثروتی که در جهت تخریب پایه ها و اساس هنجارهای منطقه حرکت کرده و مانع اصلی شکل بخشی به اصلاحات ساختاری در داخل عربستان و نیز منطقه شده است. 
 
عربستان پیش از کشف نفت
 
رژیم سیاسی عربستان مبتنی بر نظام پادشاهی در قالب قبیله‌ای و با تکیه بر اصول وهابیت است که شخص پادشاه از وفاداری قبایل گوناگون برخوردار بوده و روئسای قبایل همواره از دستورات وی اطلاعت می‌کنند. جایگاه و نقش پادشاه اصلی‌ترین و تعیین کننده‌ترین کانون قدرت و عنصر موثر ساختار قدرت سیاسی کشور است. از آنجا که عربستان دارای یک رژیم مطلقه سلطنتی است، دارای آنچنان شیوه رفتاری است که مخالفت را برنمی تابد. از این رو آنچه برای سعودی‌ها در عرصه روابط خارجی نیز مهم بوده حفظ ثبات منطقه‌ای در راستای حفظ ثبات داخلی است. 
 
عربستان بعد از جنگ جهانی دوم وشروع جنگ سرد در استراتژی های آمریکا دارای نقش و جایگاه ویژه ای شد تا در یکی از دستورکارها، از نفوذ کمونیسم از طریق آنها در منطفه جلوگیری به عمل آورد. دکترین آیزنهاور  در سال 1957 بیان می داشت که آمریکا در برابر تهدیدات شوروی از دولت های خاورمیانه ازلحاظ سیاسی، نظامی و اقتصادی حمایت می کند. از این دکترین ایران وعربستان و کشورهای میانه رو عرب چون عراق، اردن و لبنان حمایت کردند. در واقع این دکترین آغاز جنگ سرد عربی بود. 
 
با وقوع انقلاب اسلامی در ایران، اتحادهای دستوری از بین رفت و صحنه رقابت های منطقه ای میان ایران و عربستان شکل گرفت. از این زمان به بعد، نقش عربستان در قالب محدود کردن دامنه نفوذ و قدرت ایران در منطقه شکل گرفت و به همین دلیل بود که یکی از حامیان اصلی صدام حسین برای حمله به ایران، پادشاهی سعودی بود.
 
افزون بركمك های مالی، تعدادی از بنادر و فرودگاه های خود را جهت حمل و نقل كالا و محموله های نظامی مورد نياز ارتش عراق، در اختيار كامل اين كشور قرار داد و آواكس هاي امريكايي مستقر در عربستان، اطلاعات نظامی جمع آوری شده را در اختيار عراق قرار می دادند. عربستان همچنين روزانه 280 هزار بشكه نفت، از منطقه بی طرف ميان خود و عراق استخراج كرده، به حساب عراق می فروخت. اين كشورهمچنين روزانه 350 تا 500 هزار بشكه نفت عراق را از خاك خود و ازطريق خط لوله ای جديد التأسيس، به بندر ينبوع، در درياي سرخ انتقال مي داد. 
 
 در واقع انقلاب ایران زنگ خطری بود برای کشورهای حاشیه خلیج فارس و به خصوص عربستان که سیستم حاکمیت آنان نیز مشابه ایران قبل از انقلاب بود به صورتی که  یک فرد در راس قدرت قرار گرفته که این فرد در مقابل چالش ها و مخالفت های داخلی تنها متکی به قدرت های خارجی و به طور ویژه حمایت های ایالات متحده بودند . این موضوع هم ناتوانی مستمر برای خودیاری و هم ترس  ریشه دار عمیق از رها شدن به وسیله ی حامی و متحد سابق را منعکس می کند – همان مسئله ای  که برای شاه در 1979 اتفاق افتاد. (11)
 
این ترس مقارن با پیروزی انقلاب اسلامی با مجموعه آشوب های در سطح منطقه خلیج فارس همراه گشت و به همین خاطر حاکمان این منطقه با بدبینی به انقلاب ایران واکنش نشان دادند و شعار صدور انقلاب را خطری برای حکومت خود در نظر گرفتند. انقلاب ایران باترکیب جمهوریت و اصول گرایی شیعی به روابط نزدیک تر عربستان و آمریکا انجامید و هر دو کشور با نگرانی های مشترک درصدد مهار انقلاب در آمدند. این رویداد باعث شد تا کشورهای منطقه خلیج فارس بیش از پیش به آمریکا وابسته تر شوند و برای حفظ خود در برابر امواج انقلاب اسلامی، تدریجا مقدمات حضور گسترده ی نظامی آمریکا را در این منطقه استراتژیک فراهم آوردند و نقش قیّمی این کشورها تا به امروز بر عهده ی آمریکا است.
 
از سوي ديگر، با وقوع جنگ ميان ايران و عراق، اين فرصت در اختيارعربستان قرار گرفت كه در شرايطی كه دو رقيب اصلي اش در سطح منطقه، در يك جنگ متقابل نابود كننده درگير شده بودند، رهبری امورخليج فارس را به دست گيرد. تشكيل يك اتحاديه جديد ـ كه در آغازبيشتر جنبه اقتصادی داشت، اما به سرعت جنبه دفاعي نيز به خودگرفت ـ عامل جديد ديگری را نيز وارد معادله پيچيده سياست های دفاعی خليج فارس كرد. 
 
شیعه ستیزی در قالب سرکوب و فشار
 
عربستان سعودی سر سازگاری با شعیان چه در داخل و چه در خارج از کشور ندارد و بیشتر گروه های مورد حمایت عربستان در منطقه و  جهان، یک اصل را همواره رعایت می کنند و آن مخالفت و سرکوب شیعیان است. در حال حاضر نیز گروه هایی مانند داعش و جبهه النصره در عراق و سوریه، شیعیان را دشمن شماره یک خود می دانند و بدترین جنایت ها را در قبال آنها اجرا می کنند.
 
تظاهرات در قطیف 1979
 
پیروزی انقلاب ایران به عنوان یک انقلاب شیعی باعث شد شهامت و قدرت به شیعیان محروم سراسر جهان دمیده شود و همین امر باعث شد که ابتدا در 20 نوامبر 1979 عده ای از ناراضیان مسجد اعظم مکه را به تسخیر خود درآوردند که در این راه تعداد زیادی از مردم نیز با آنها همراه شدند این گروه یک سری از افراد سنی مذهب متعصب بودند. به دنبال آن موجی از ناآرامی ها سراسر خلیج فارس را فرا گرفت. روز 28 نوامبر شیعیان الاحساء برای نخستین بار تصمیم گرفتند مراسم عاشورا را در ملأ عام برگزار کنند. این مسأله با دخالت گارد ملی عربستان به خشونت و زد و خورد شدیدی گرایید. 
 
اریک رولو مفسر روزنامه "لوموند" می نویسد:شورشیان شیعه به دنبال پیروزی انقلاب اسلامی ایران و درپی شورش مکه، دل و جرات پیدا کردند و روز 27 نوامبر 1979، مراسم روز عاشورا را که در عربستان سعودی ممنوع است برگزار کردند. جمعیت که عکس های امام خمینی (ره) را در دست داشتند به سوی قطیف، احساء و دیگر آبادی های ایالت شرقی حرکت کردند. در درگیری های به وجود آمده با گارد ملی 36 تن از آنان کشته شدند. جمعیت سه روز تمام در حال طغیان بود. آنها علیه رژیم سلطنتی شعار دادند و در اعلامیه ها از مردم برای سرنگونی رژیم سعودی دعوت کردند. پس از بازداشت صدها نفر، سر انجام آرامش در منطقه برقرار شد. اما درخواست های شیعیان پذیرفته نگردید و دولت سعودی صرفاً برای ظاهرسازی دست به اقداماتی زد تا اسلامی بودنش را ثابت کند. از جمله آرایشگاه های زنانه را تعطیل کرد و گویندگان زن را از تلویزیون دولتی اخراج نمود و چند تن از مقامات دولتی منطقه شرقیه راعزل کرد.(12)
 
حکومت سعود برای کاستن از اثرات انقلاب برجامعه عربستان  دست به اقدامات پرهزینه ای زد. تاسیس موسسات تبلیغی برای خدشه دار کردن چهره ی انقلاب،  تشکیل شورای همکاری خلیج فارس، حمایت از رژیم بعثی در جنگ تحمیلی، خرید های تسلیحاتی گسترده... تنها بخش از این اقدامات  بودند. تشدید اقدامات امنیتی در داخل عربستان به منظور زیر فشار گذاشتن طرفداران انقلاب اسلامی ایران از دیگر اقدامات بود .بلافاصله پس از پیروزی انقلاب ایران، عربستان بسیاری از افسران ودرجه داران شیعه ی را از ارتش اخراج کرد و ازحضور نظامیان پاکستانی که از انقلاب ایران تمجید می کردند و متاثر از آن بودند کاست واز نیرو های بنگلادشی استفاده کرد. بسیاری از کارگران و متخصصان شیعی فعال در شرکت آرمکو را از کار اخراج و یا تنزّل درجه داد. استفاده از بلندگو ومیکروفون را در مساجد شیعه ممنوع کرد و پلیس امنیتی برای شناسایی رهبران شیعی و کشف سازمان آنان تدابیر شدید امنیتی برقرار ساخت و خانه های افراد مظنون به طور متوالی و ناگهانی مورد بازرسی و تفتیش قرار گرفت. (13) در مقابل پادشاه و ولیعهد برای کسب محبوبیت ملاقات های خود رابا مردم افزایش دادند و طرح های عمرانی زیادی ارائه گردید.
 
حمایت از گروه های افراطی در افغانستان 
 
افغانستان سرزمینی است که می توان آن را آزمایشگاه اولیه و حرفه ای تروریست در قرن بیستم نام نهاد. جنگ شوروی در افغانستان به ۹ سال اشغال و درگیری اتحاد جماهیر شوروی در آن کشور به جهت پشتیبانی از دولت کمونیست جمهوری دموکراتیک افغانستان در مقابل نیروهای مجاهدین افغان و داوطلبان خارجی عرب اطلاق می‌شود. ۲۴ دسامبر ۱۹۷۹ به فرمان لئونید برژنف رهبر شوروی سپاه چهلم این کشور وارد افغانستان شد و در نهایت در دوران میخائیل گورباچف آخرین رهبر این کشور، عقب‌نشینی در ۱۵ می ۱۹۸۸ آغاز و آخرین گروه در۱۵ فوریه ۱۹۸۹ از افغانستان خارج شدند.
 
 
از دل حمایت غربی ها و برخی از کشورهای عرب از مجاهدین، طالبان و القاعده بیرون آمد و طالبان توانست در سال 1996 حکومت امارات اسلامی افغانستان را اعلام کند. حکومتی که سه کشور پاکستان، عربستان و امارات آن را به رسمیت شناختند. تا سال 2001 طالبان بر افغانستان حکمرانی می کرد. حمایت های بی دریغ مالی عربستان از طالبان افغانستان  چه در دوران شکل گیری و چه در دروران زمامداری این جریان نقطه ی تاریکی از سوابق عربستان در حمایت از گروههای بنیادگرای افراطی است. 
 
دولت عربستان ازگروه طالبان حمایت های مالی وتسلیحاتی بسیاری انجام می داد واین حمایت ها ازطریق کشورپاکستان انجام می شد. نه تنها دولت عربستان بلکه سازمان های خیریه این کشور، شورای علماء دولت سعودی به حمایت بدون قید وشرط ازگروه طالبان تا زمان شکست این گروه ادامه می داد تماس های بین گروه طالبان سران دولت عربستان ازطریق رهبر جمعیت العلماء پاکستان انجام می گرفت دولت عربستان مبالغ زیادی را به گروه طالبان کمک کرد درخرید تسلیحات برای جنبش طالبان ازدولت اوکراین نقش داشت. حمایت از طالبان و به تبع آن القاعده در راستای سیاست های خصمانه این رژیم در قبال ایران نیز قابل تحلیل است. ناامن سازی مناطق شرقی ایران و تهییج اقلیت های مذهبی در شرق کشور از سیاست های سعودی هاست که تا به امروز نیز با تشکیل گروه های تروریستی مانند جندالله و حمایت مالی و نظامی ادامه یافته است.
 
گسترش تروریسم در غرب آسیا
 
می توان از عربستان سعودی به عنوان عامل اصلی گسترش و ترویج تروریسم در منطقه غرب آسیا و شمال آفریقا یاد کرد. بذر اولیه ایدئولوژی های تروریستی در جهان اسلام  از افکار و اندیشه های متحجرانه مفتی های متعصب در عربستان آب می خورد.  عربستان سعودی با تکیه بر تفکرات سلفی و وهابی به عنوان منبع مشروعیت داخلی و همچنین بهره‌گیری از گروه‌های افراط‌گرا به عنوان ابزار سیاست خارجی پیوندی اساسی با جریان افراط در منطقه داشته و بارها حتی از سوی غربی‌ها به عنوان منبع پرورش و صدور تروریست‌ها از آن یاد شده است. 
 
 
انتقام از عراق
 
پس از سقوط نظام بعثی در عراق، شرایطی پدید آمد تا در جریان انتخابات اکثریت شیعه که بالغ بر 60 درصد جمعیت این کشور را تشکیل می دهند، قدرت بیشتری پیدا کنند و وارد ساختارهای حکومتی شوند. تا پیش از این، در حکومت صدام حسین، شیعیان جایگاهی نداشتند و تحت بیشترین فشارها و محرومیت ها قرار داشتند. حذف صدام، عامل اصلی قدرت گیری شیعیان در عراق محسوب می شود. 
 
عراق در بهمن ۱۳۸۳ شاهد اولین انتخابات پس از اشغال بود. در مهر همان سال قانون اساسی جدید این کشور تصویب شد و دو ماه بعد انتخابات پارلمانی برگزار گردید. در این هنگام حملات تروریستی همچنان ادامه داشت و از ۲۶٬۴۹۶ حمله در ۲۰۰۴ به ۳۴٬۱۳۱ حمله در ۲۰۰۵ رسید.گروه سنی‌مذهب جماعت توحید و جهاد که در مهر ۱۳۸۳ تبدیل به القاعده‌ی عراق شد نیروهای ائتلاف و شهروندان عادی به ویژه شیعیان را هدف قرار می‌داد و بدینوسیله به آتش اختلافات مذهبی دامن می‌زد.
 
 
ابومصعب الزرقاوی رهبر القاعده عراق که در سال 2006 کشته شد، موج خشونت ها را برنامه ریزی و هدایت می کرد. داعش یا دولت اسلامی شام و عراق، در چنین شرایطی شکل گرفت. عراق در بدترین شرایط امنیتی و اطلاعاتی قرار داشت و به محیطی مناسب برای گسترش و افزایش تروریسم بدل گشت. عربستان سعودی که خود را در عراق بازنده می دید بهترین راه را برای جلوگیری از نفوذ و قدرت شیعیان، حمایت از گروه های ترویست می دید. قدرت گیری یکباره این گروه ها جای هیچ تردیدی را باقی نمی گذاشت که نقش حمایت مالی شیخ نشین های خلیج فارس و به خصوص عربستان پررنگ است. در همین زمینه دولت عراق بارها اسنادی را از این حمایت ها منتشر کرده است. 
 
گروه تروریستی داعش، در حال حاضر یک سوم خاک عراق را زیر تسلط خود دارد و  دامنه جنایت های آن در این کشور از آمار بالایی برخوردار است. در حالیکه ارتش عراق و نیروهای مردمی این کشور، بر ضد این گروه تروریستی می جنگند اما پشتیبانی های عربستان مانع جدی توفق عراق و برچیدن دامنه نفوذ آن در کشور است.
 
سوریه، بهشت ویران شده
 
تا پیش از آغاز بحران سال 2011 در سوریه، این کشور از ثبات نسبی در حوزه های امنیتی و سیاسی برخوردار بود و توانسته بود با توجه به آثار باستانی و قرار گرفتن برخی از زیارتگاه های مذهبی، کشور آرام و با رونقی باشد. اما با شعله ور شدن اولین مخالفت ها بر ضد نظام سیاسی، این کشور به جولانگاه نخست تروریست ها و گروه های تکفیری تبدیل شد. 
 
بشار اسد یکی از مغضوبین درگاه پادشاه عربستان بود. همراهی وی با ایران در  سیاست های منطقه ای، زمینه ساز گسترش بحران در سوریه شد. مقامات سعودی میلیاردها دلار روانه این کشور کرده اند تا نظام اسد را سرنگون کنند. در سال 2013 که احتمال حمله آمریکا و ائتلاف غربی به سوریه می رفت، عربستان در کنار ترکیه، بیشترین حمایت را از این ائتلاف به عمل آوردند و عربستان حتی حاضر به تامین هزینه های مالی این جنگ نیز بود. اما با عقب نشینی آمریکا از این حمله، عربستان سرخورده و حتی سران کاخ سفید را مورد شماتت قرار داد. 
 
 
با این وجود، سعودی ها از سیاست خصمانه خود نسبت به سوریه عقب ننشستند و با وجود شرکت در ائتلاف ظاهری ضد داعش به رهبری آمریکا، حمایت های مالی و نظامی عربستان است که گروه های تروریستی تکفیری را در سوریه سرپا نگه داشته است. 
 
ماحصل بحران جنگ داخلی در سوریه، بالغ بر 250 هزار کشته و میلیون ها آواره است و شهرهای زیادی از این کشور زیر سیطره داعش و گروه های تروریستی قرار دارد. داعش بیش از نیمی از سوریه را تحت کنترل دارد. هر روز شاهد تصاویری از جنایت های این گروه ها هستیم و این مردم بیگناه سوریه هستند که قربانی سیاست های متحجرانه برخی از کشورها و به ویژه عربستان سعودی می شوند. 
 
آتش سعودی ها در یمن
 
یمن، کشور فقیری که از موقعیت استراتژیک بالایی برخوردار است اما تا کنون نتوانسته از این موهبت به خوبی بهره ببرد. این کشور در اوایل سال جاری شمسی، مورد هجوم جنگنده های ائتلاف عربی به رهبری عربستان واقع شده و تاکنون هزاران یمنی به خاک و خون کشیده شده اند. 
 
 
به بهانه حمایت از دولت مستعفی منصور الهادی، عربستان علیه یمن وارد جنگ شد و انصارالله یمن را مورد حمله قرار داد. این تهاجم تنها بخشی از سیاست های تهاجمی رژیم سعودی در منطقه محسوب می شود. با بر جلوس نشستن پادشاه جدید، این سیاست با آب و تاب بیشتری دنبال می شود و عربستان کسب پرستیژ را در این قالب پیگیری می کند. 
 
نکته جالب در ائتلاف حمله به یمن، همراهی رژیم صهیونیستی با عربستان در این نبرد است. جنگنده های اسرائیلی نیز در چندین عملیات علیه نیروهای یمنی شرکت کرده اند و کارشناسانی از این رژیم، مشاورهای نظامی را به فرماندهان سعودی می دهند. 
 
فجایع داخلی در عربستان
 
در کنار دخالت ها و توطئه های سران سعودی در منطقه و کشورهای فرامنطقه ای که لیست بلند بالایی می شود، این خاندان در داخل نیز اوضاع نامناسبی را رقم زده است. حقوق بشر، دموکراسی و حقوق شهروندی، حلقه های گمشده ای هستند که نه تنها مخالفت در داخل که حتی کشورهای حامی این رژیم را مجبور به موضع گیری علیه سعودی ها کرده است. 
 
 
تجاوز به حقوق زنان، قلع و قمع و سرکوب اقلیت‌های دینی و قومی، عدم توجه به آزادی‌های اجتماعی و جلوگیوی از آزادی بیان از مورد نقض حقوق بشر در عربستان به شمار می‌رود. زنان در این کشور حتی از حقوق اولیه انسانی نیز محروم اند و همچون دوران جاهلیت با آنها رفتار می شود. شیعیان، اقلیتی هستند که بیشترین هزینه ها جانی و مادی را به خاطر سیاست های تبعیض آمیز و ضد شیعی وهابیون پرداخت می کنند و رهبر آنان، شیخ نمر در خطر اعدام قرار دارد. 
 
در کنار این تناقض های آشکار سعودی ها، مسلمانان دیگر کشورها نیز به دلیل سوء مدیریت این رژیم، قربانیان همیشگی در اماکن مقدس سرزمین عربستان هستند. سعودی ها که خود را خادمین حرمین شریفین و کلیدار کعبه می دانند، با وجود چندین دهه مدیریت، نتوانسته اند به سطحی از قابلیت مدیریتی برسند که مانع بروز حوادث مرگبار برای زائرین شوند. 
 
سالیانه صدها حاجی یا زائر در این کشور قربانی می شوند و سعودی ها تقدیر الهی را دلیل این مرگ ها می دانند. در 30 سال اخیر حوادث مرگبار زیادی در جریان مراسم حج در عربستان روی داده است. در سال 1366 نیروهای خشن سعودی با دستور از مقامات آل سعود صدها زائر را در جریان مراسم برائت از مشرکین به قتل رساندند که حاجیان ایرانی بیشماری جز شهدای این جنایت بودند. امام خمینی (ره) عنوان داشتند اگر از جنایت های صدام و آمریکا بگذرند از آل سعود نخواهند گذشت.
 
صحرای رمی جمرات به مکانی برای قتل عام مسلمانان توسط سعودی ها تبدیل شده است. در سال 1994، در جریان این مراسم 270 حاجی کشته شدند. سه سال بعد در جریان آتش سوزی در چادرهای زائرین حرم امن الهی 340 نفر کشته و 1500 نفر زخمی شدند. سال 1998 نیز شاهد کشته شدن 180 نفر در جریان حادثه بی تدبیری و بی کفایتی سعودی ها در جریان رمی جمرات بود. این حادثه در پی سقوط تعدادی حاجی از یک پل هوایی صورت گرفت. در  سال 2006 نیز 360 نفر قربانی عدم مدیریت صحیح ماموران سعودی شدند.
 
 
تکرار این حوادث نیز سبب نشد سعودی ها راه حل اساسی برای امن سازی معابر بیندیشند. معابر تعبیه شده برای عبور حجاج به سوی مکان سنگ زدن به شیطان بزرگ و همچنین اطراف مراسم بسیار تنگ هستند و جوابگوی ازدحام جمعیت را نیستند. این مشکل معماری را کارشناسان و مهندسان زیادی تابه حال گوشزد کرده اند اما سعودی ها گوش به این نظرات کارشناسی نمی دهند و تنها این مکان مقدس را در محاصره انبوهی از جرثقیل های غول آسا درآورده اند و شکل و شمایل مذهبی و تاریخی کعبه را دگرگون کرده اند. همچنین ساخت و سازهای گسترده و بی برنامه در اطراف کعبه مانند هتل های لوکس و ساختمان های مرتفع، بافت کعبه را تغییر داده است.
 
در بدترین فاجعه روی داده در مکه، منا شاهد جان سپردن حدود 2000 حاجی بود. این فاجعه روز پنج شنبه دو مهر روی داد و مسیرهای تنگ و سوء مدیریت مدیران سعودی برگزاری حج، ابعاد این فاجعه را گسترده تر ساخت. 
 
سخن پایانی
 
نحوه شکل گیری و سیر صعودی خاندان سعودی در ساختار قدرت عربستان، مجموعه ای از جنگ، درگیری های قومی، توطئه، همدستی استعمار، نفت، نفوذ مالی، ایجاد گروه های تکفیری و مداخله های نظامی است. این مجموعه را باید در کنار مجموعه ساختار معیوب داخلی و غیرمدرن و عشیره ای با نفوذ بالای وهابیت قرار داد. 
 
زمانیکه بیداری اسلامی در مناطقی از غرب آسیا و شمال آفریقا آغاز شد، یکی از نظام هایی که بیشترین لرزه ها بر تن آن نقش بست، رژیم سعودی بود. این موج با سرعت بسیاری پیش می رفت اما کشورهای حاشیه خلیج فارس، موج شکن هایی را در مقابل آن قرار دادند و مانع از گسترش آن به سمت سرزمین های خود شدند. هر چند این اقدامات تنها موانع موقتی هستند و برافروخته شدن مجدد بیداری ملت ها باید شاهد تغییرات گسترده ای در منطقه باشیم. 
 
سعودی ها به خوبی می دانند که شکل گیری جنبش های حقوق مدنی و شهروندی در منطقه، خطر اساسی برای بقای رژیم خاندان سعودی خواهد بود. سرمایه های فراوانی که سعودی ها برای مقابله با چنین موج های صرف می کنند، نه تنها برای بر روی کار آمدن حکومت های متحد با عربستان بلکه جلوگیری از شکل گیری یا قدرت گیری جنبش های مشابه در داخل عربستان است. بنابراین چنانچه که نفت به ظهور آل سعود سرعت بخشید، همین عامل باعث بقای این رژیم شده و همین عامل ممکن است عامل سقوط آن شود. 
 
عربستان در جبنه های مختلفی در سراشیبی سقوط قرار گرفته یا سقوط کرده است. سقوط اخلاقی سعودی ها در زمینه های مختلف مسجل شده و این رژیم نه در داخل و نه در خارج از مرزهای خود، برای انسانیت شانی قائل نیست و جان انسان ها برای آنها هیچ ارزشی ندارد. از لحاظ سیاسی نیز هیچ یک از هنجارهای مدرن حکومت داری در عربستان رعایت نمی شود و تنها یک خاندان سعودی همچون قرون گذشته بر این کشور حکمرانی می کند که این شیوه پاسخگوی نیازهای حال و آینده نیست. 
 
 

منابع:

1- کتاب سبز عربستان ، انتشارات وزارت خارجه ، صص 5-1

2- http://data.un.org/Data.aspx?q=population&d=PopDiv&f=variableID%3a12

3- سه تصوير از يك تابلو وارونه» نوشته محمد الياسي از سوي آستان قدس رضوي

4- کلوید ، فوبیه ، آل سعود ، نشر فراندیش ، 1369 ، صص 7-25.

5- اعتماد السلطنه در ذيل حوادث سال 1217 - كه صحيح آن همان سال 1216 و روز غدير سال مزبور است - مى‏نويسد: هم در اين سال، عبدالعزيز نامى از مشايخ نجد، كه پيرو طريقه وهابى بود و داعى اين طايفه مى‏بود، در درعيه قلعه‏اى محكم بساخت و چند بار به حرمين شريفين - زادهما الله شرفا و تعظيما - و به نجف اشرف آمده، به غارت پرداخت. و از آن جا كه پسرش نيز در عيد غدير در آخر سال گذشته به كربلاى معلا تاخته و چندين هزار از نفوس زكيه و جمعى كثير از علما و سادات و فضلا و عرفا و محققين را در ظرف هفت‏ساعت‏شربت‏شهادت چشانيده، كه از آن جمله عارف كامل و عالم فاضل ملاعبدالصمد همدانى صاحب بحرالمعارف بود كه چهل و چهار سال در آن ارض خلد نشان مجاور و به رياضت اشتغال داشت. خلاصه بعد از سفك دماء، آن قوم شقاوت انتماء به اوطان خود بازگشتند و اين خبر مسموع ملازمان حضرت خاقان كشورستادن گرديده اسماعيل بيگ بيات را نزد سليمان پاشا، والى بغداد، فرستادند و امر فرمودند كه به طرد اين جماعت پردازد. سليمان پاشا قبول كرده، ولى چندى نگذشت كه درگذشت و اين امر بر عهده تاخير ماند، ولى شخصى از عجم، عبدالعزيز را به راه عدم روانه نمود. تاريخ منتظم ناصرى، ج 3، ص 1465 - 1466. به نوشته استاد مدرسى، كاملترين اطلاعات در باره حملات وهابيها به كربلا در كتاب الدر المكنون فى مآثر الماضية من القرون، اثر ياسين بن خيرالله خطيب عمرى، كه دو نسخه خطى آن در موزه بريتانيا (ش 312 و 313) موجود است، آمده است. به نوشته استاد مدرسى، نجديان در اين حمله - در سال 1216 - روضه مقدس حسينى را ويران ساختند و همه نفايس درون حرم و خزانه را به غارت بردند و زايران حائر شريف و اهالى كربلا را قتل عام نمودند. شمار كشتگان اين واقعه پنج هزار تن بوده است. بنگريد: روابط ايران با حكومت مستقل نجد، ص 105.

6- تاریخ وهابیة، محمد حسین قریب گرکانی به کوشش رسول جعفریان.

7- تاريخ و عقائد وهابيان از استاد على اصغر فقيهى، تهران، 1323 ش.

8- - عبد الرضا هوشنگ مهدوی، تاریخ روابط خارجی ایران از ابتدای دوران صفویه تا پایان جنگ دوم جهانی، موسسه انتشارات امیرکبیر، تهران ، 1387 ص 393.

9- درآمد يك ميليون بشكه نفت عربستان سهم 5 شاهزاده سعودی

10- Special Report: U.S. cables detail Saudi royal welfare program

11- Maximillian Terhalle ,Are The Shia Rising? , MIDDLE EAST POLICY, VOL. XIV, NO. 2, SUMMER 2007 ,p 80.

12- سید داوود آقایی، سیاست و حکومت در عربستان سعودی ، تهران ،1368 ، صص 86-85.

13- منوچهر محمدی ،بازتاب جهانی انقلاب اسلامی ، انتشارات پژو هشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی ، تهران ، 1385، ص 157.

«دیودونه»؛ دردسر ِفرانسویِ اسرائیل

خبرگزاری تسنیم: دیودونه یک هنرمند تئاتر و کمدین فرانسه است. تئاترهای او به دلیل مواضع ضد اسرائیلیش در سرتاسر جهان مشهور شده است. اسکار ویژه دیودونه مجسمه مخصوص اوست که بر روی صحنه نمایش با دعوت از افرادی که مواضع ضد اسرائیلی دارند به آنان هدیه می‌شود. دیودونه تنها فردی نیست که با زبان هنر به نقد سیاست‌های رژیم صهیونیستی و کشتار این رژیم اعتراض می‌کند. پیش از او، راجر واترز موزیسین عضو گروه پینک فلوید هم به دلیل اجراهای خود در اعتراض به دیوار حائل در صدر اخبرا جهان قرار گرفته بود. واترز معتقد است تحریم فرهنگی اسرائیل جدی‌ترین تحریم برای این رژیم است.

1- سیاستمداران و رسانه های جریان اصلی فرانسه، سال نو خود را با به اشتراک گذاشتن قطعنامه‌ای برای سال 2014، آغاز کردند: ممانعت از فعالیت کمدین فرانسوی- آفریقایی که مورد علاقه جوانان است. در فاصله زمانی کریسمس و شب سال نو بود که فرانسوا اولاند، رئیس جمهور فرانسه، زمانی که برای انجام یک تجارت مشترک به عربستان سفر کرده بود، دستور ممنوعیت کاری کمدینی به نام «دیودونه» را به مانوئل والز، وزیر کشور فرانسه، ابلاغ کرد.

ژان فرانسوا کوپه، رهبر اتحادیه جنبش‌های مردمی،  بلافاصله حمایت همه جانبه خود را از ممنوعیت هنرمند غیر قابل کنترل، «دیودونه»، اعلام کرد. مجله خبری هفتگی «نوول آبسرواتور» Nouvel Observateur، در مقاله‌ای اظهار داشت که «دیودونه، به آخر راه خود رسیده است.» دبیران این مجله مطرح کردند که بهترین تاکتیک توقف فعالیت‌های هنری دیودونه، زندانی کردن دیودونه به جرم تحریک نفرت نژادی، جلوگیری از نمایش آثار او به جرم اختلال در نظم عمومی و تحت فشار قرار دادن شهرداری‌ها و تهدید به قطع یارانه فرهنگی آن‌ها، است. اقداماتی که همگی در قبال دیودونه اجرایی شد.

2- کلیشه‌هایی، کراراً به گوش رسید که کسی، دیگر، از بازی دیودونه، به خنده نمی‌آید. صف طولانی مردم و جوانان فرانسوی برای تماشای نمایش‌های او نتیجه‌ای عکس این حرف‌هاست. ویدئوی سفر هنری اخیر دیودونه به شهرهای فرانسه، حاکی از استقبال عظیم مردم از کمدین محبوبشان است. دیودونه ژست ساده‌ای را اختراع کرد، که  آن‌را " کِنِل" می‌نامد.

کنل؛ ژست نمادین دیودونه

ژست دیودونه، مورد تقلید جوانان فرانسه است. معنای واضح و آشکار آن، «انزجار و نارضایتی» است. سازمان‌های برجسته یهود (شورای نماینده موسسات یهودی در فرانسه CRIF ، کمیته روابط عمومی آمریکا و اسرائیل در فرانسه French AIPAC  و کمیته بین المللی مبارزه با نژادپرستی و یهود ستیزی LICRA، که بر اساس قواین فرانسه از حقوق ویژه‌ای برخوردار است) تمایلات مشترکی مبنی بر «نازی» خطاب قرار دادن دیودونه و پیروانش دارند.

استقبال جوانان فرانسوی از ژست دیودونه

اگرچه کِنِل؛ با قرار گرفتن یک دست بر روی شانه، در حالی‌که اشاره دست دیگر رو به پائین است؛ ژستی نشان دهنده «میزان انزجار مردم از تفاوت‌ها و تبعیضات» است، ولی از نظر شورای نماینده موسسات یهودی در فرانسه CRIF  و کمیته بین المللی مبارزه با نژادپرستی و یهود ستیزی LICRA، کِنِل «سلام معکوس نازی» محسوب می‌شود. از نظر برخی افراد، سلام معکوس نازی، ژستی «ضد نازی» محسوب می‌شود. کسانی که این ژست را به کار می‌برند، معنای آنرا می‌دانند، «لعنت به سیستم». 

3- صنعت فرانسه، رو به نابودی است، کارخانه‌ها، یکی پس از دیگری، تعطیل می‌شوند. برای نجات بانک‌ها و یورو، مالیات حقوق‌های پائین شهروندان فرانسوی، افزایش می‌یابد. قوانین اتحادیه اروپا از پیشرفت اوضاع اقتصادی فرانسه ممانعت به عمل می‌آورد. در ضمن، سیاستمداران راستگرا و چپگرا، به جبران جنگ‌های خاورمیانه و بیهوده گویی‌هایی که علیه چین و روسیه به میان آورده اند، به سخنرانی های کلیشه ای و حقوق بشر مآبانه خود ادامه می دهند. علاقه به اولاند، %15 کاهش یافته است.
اگرچه مردم رای می دهند، سیاست‌ها را اتحادیه اروپا تعیین می‌کند. چرا «مستعدترین کمدین حال حاضر فرانسه» مورد خشم سیاستمداران قرار گرفته است؟ کوتاه ترین پاسخ این است که شهرت روبه افزایش دیودونه در میان جوانان، نشان از بزرگتر شدن شکاف نسل‌هاست.

دیودونه موجبات مورد تمسخر قرار گرفتن تاسیسات سیاسی را فراهم آورده است. بنابراین، آن‌ها تصمیم به ممانعت شغلی و حتی زندانی کردن او گرفته اند. چند روز قبل، جکی سیژوکس، دستیار دیودونه، در مقابل سالن شهر ناحیه 19 فرانسه، درست کنار پارک باتس شومون، مورد حمله فیزیکی افراد ناشناسی قرار گرفت. سیژوکس، شکایتی را تسلیم دادگاه کرده است. ولی آیا از دولتی که وزیر کشورش، مانوئل والز، به عنوان رئیس پلیس فرانسه، متعهد به ساکت کردن دیودونه شده است، می توان انتظار حمایت داشت؟ ممانعت شغلی دیودونه، موضوع مهم و قابل توجهی است، ولی مطمئنا در رسانه‌ها خارجی، همچون رسانه‌های فرانسوی، اطلاعات کذبی از آن منتشر می‌شود. 

معرفی برخی از گروه­های تجزیه طلب كشور

سیاری از  احزاب و گروه­های فعال قومی در سالهای اخیر به گونه­ای هماهنگ و منسجم از طرق مختلف به ویژه از طریق تاسیس وب سایتهای اینترنتی و راه­اندازی شبكه­های ماهواره­ای رادیویی و تلویزیونی درحال تغذیه مخاطبان خود هستند. در ادامه به معرفی برخی از این احزاب و گروه­ها خواهیم پرداخت.

 

1- پارت آزادی كردستان

پارت آزادی كوردستان سال ۱۹۹۱ تاسیس شد و تا قبل از كنگره‌ اول پارت آزادی كوردستان در سال ۲۰۰۶ با نام اتحاد انقلابیون كردستان نامیده ‌میشد. بعد از كنگره ‌اول نام پارت آزادی كوردستان را برای خود برگزید. پارت آزادی كوردستان یكی از احزاب استقلال طلب كردستان است و هدف خود را در نهایت استقلال هر چهاربخش كردستان میداند. پارت آزادی خود را میراث دار معنوی و پرچمدار پیام رهبران كرد میداند. حسین یزدان پناه بعد از ۱۵سال سمت دبیركلی، با خواست خویش كنار رفت و علی قاضی محمد، فرزند قاضی محمد به ریاست حزب انتخاب گردید. همچنن بااصرار و پافشاری اعضای كنگره، حسین یزدان پناه سمت جانشینی رئیس حزب را پذیرفت.  پارت آزادی كوردستان برای برچیدن بساط غاصبان، آزادی كوردستان و تاسیس و حفاظت از جمهوری كوردستان استفاده‌ از هرسلاح و هرگونه تكنیك امروزیی را برای به زانو در آوردن دشمنان كورد و دفاع از كوردستان را برخود جایز میداند و از تمام شیوه‌های مبارزه‌ و به عنوان نمونه مبارزه‌ مسلحانه‌ برای جنگ آزادی سرزمین و استقلال كوردستان بهره‌ میگیرد. در سفری كه كادر اصلی این حزب اخیراً به ایالات متحده داشتند به گرمی ازسوی مقامات آمریكایی مورد استقبال قرار گرفتند.

 

2- حزب كارگران كردستان

این حزب در سال 1978 توسط عبدالله اوجالان  تاسیس شد. اوجالان متولد 1949 میلادی، شهر اورفا در تركیه است. در سال 1978 میلادی با چند نفر دیگر از دوستانش حزب كارگران كردستان یا همان پ.ك.ك را تشكیل دادند. هدف این گروه چند نفره ایجاد كردستان بزرگ و مستقل كه شامل هر چهار بخش كردستان عراق، تركیه، سوریه و ایران میشد، بوده است. اوجالان سالهای اولیه كار حزبی خود را در دره بقا، واقع در لبنان، شروع و بعدها بهدلیل رابطه خوبی كه با حافظ اسد داشت، در پایتخت سوریه پایگاه خود را برای آموزش افراد علیه تركیه تأسیس كرد. در 15 آگوست سال 1984 میلادی، جنگ نظامی علیه تركیه را شروع كرد. سال 1999 میلادی در روز 15 فوریه در نایروبی، پایتخت كنیا دستگیر و به تركیه تحویل داده شد. از آن زمان تاكنون در زندان ایمرالی تركیه محبوس است.[1]

 

3- حزب دموكرات كردستان

پس از اشغال ایران توسط شوروی در جنگ جهانی دوم برخی از فعالین كرد ازجمله قاضی محمد و مصطفی بارزانی با پشتیبانی شوروی درصدد تاسیس یك دولت مستقل كرد برآمدند. پس از اعدام قاضی محمد، مصطفی بارزانی كه به عنوان فرمانده لشگر كردهای معترض علیه حكومت مركزی ایران فعالیت می­كرد به همراه دیگر فعالین كرد حزب دموكرات كردستان را در سال 1946 بنیان نهاد. عبدالرحمن قاسملو و صادق شرفكندی رهبران بعدی این تشكیلات در ایران بوده اند. رهبر فعلی شاخه ایران حزب دموكرات كردستان مصطفی هجری می­باشد.[2] همچنین مسعود بارزانی رهبری حزب دموكرات كردستان شاخه عراق را عهده دار است.

 

4- سازمان انقلابی زحمت كشان كردستان

این سازمان با تمایلات چپ گرایانه در سال 2000 توسط عبدالله مهتدی تاسیس گردید. مهتدی وی متولد سال 1328 در شهرستان بوكان و از اعضای اصلی حزب كمونیست ایران بود. در سال ۱۳۴۸ شمسی با تعدادی از همفكران خود حزب را تأسیس كرد تا سال 1362 دبیركلی آن را برعهده داشت. در زمان وی كوموله با تدارك گسترده نظامی به مقابله با جمهوری اسلامی پرداخت و در جریان دفاع مقدس، بهطور رسمی وارد جنگ با كشورمان شد. نامبرده در سال ۲۰۰۰ میلادی بههمراه بخش اعظم كادرها و اعضای كوموله از حزب كمونیست ایران انشعاب كرد و كوموله را دوباره بازسازی كرد.[3]

 

5- پژاك

این تشكیلات با رویكردی كاملاً چپ­گرا در سال 2003 توسط عبدالرحمن حاجی احمدی تاسیس شد. وی متولد شهر نقده، از توابع استان آذربایجان غربی، است. او سابقا عضو و یكی از فرماندههای حزب دموكرات كردستان بوده كه بعدها به دلیل افراط و تندروی در مسائل نظامی، از این حزب اخراج و به آلمان پناهنده شد. حاجی احمدی همانجا با دختری آلمانی ازدواج كرد كه البته بعدها از او جدا شد. حاجی احمدی اكنون در شهر كلن آلمان زندگی میكند و هر از چند گاهی از طریق فرودگاه بینالمللی اربیل (هولیر) واقع در كردستان عراق، به قندیل، مركز فرماندهی فرقه پژاك سفر میكند. او از همان بدو تأسیس تاكنون رییس این فرقه است. طبق مقررات داخلی فرقه، بهار امسال باید یكی دیگر این سمت را برعهده میگرفت؛ اما بهدلیل نیافتن شخص موردنظر كه همسو با اهداف و شخصیت آنها باشد، همچنان دوره ریاست حاجی احمدی را افزایش دادهاند. وی سال گذشته توسط پلیس آلمان دستگیر شد، اما با فشار آمریكاییها آزاد شد.[4]

 

6- جبهه متحد بلوچستان

جبهه متحد بلوچستان طرفداران فدرال خود را طرفدار حقوق بشر ، دموكراسی ، جمهوریخواهی، فدرالیسم و جدایی نهاد دین و قدرت معرفی نموده است و تاكید نموده كه این جبهه مخالف قهر و خشونت، و طرفدار روش‌های مسالمت‌آمیز در سیاست‌ورزی، مبارزه براى  رسیدن به حقوق خود است.  این جبهه با حمایت از فعالین قومی تمامی گروه­های قومی غیر از گروه­هایی كه سابقه جنایی در ایران را دارند دعوت به اتحاد و همیاری نموده است.[5]

 

7- جنبش ملی بلوچستان

این جنبش فعال در منطقه بلوچستان در مانیفست منتشر شده خود را اینگونه معرفی نمئده است:« "جنبش ملی بلوچستان" (زرمبش)، یك جریان سیاسی است كه جنبش ملت بلوچ را به پیش میبرد. زرمبش، بلوچ را یك ملت میداند كه سرزمین اجدادیش در اشغال است. از این رو مبارزه ملی بلوچستان، یك مبارزه رهائی بخش بر علیه اشغالگری و برای استقلال بلوچستان است. در این مبارزه رهائی بخش، ملت بلوچ دارای حق دفاع از هویت ملی و برقراری حاكمیت ملی بلوچ و استقلال سرزمینش است. زرمبش اساساً بلوچستان را یك سرزمین واحد و یكپارچه میداند. از آن جایی كه بخش غربی بلوچستان در اشغال ایران است و مبارزات رهائی بخش ملت بلوچ، بنابر شرایط ژئوپلیتیكی موجود، در بخشهای منقسم بلوچستان، در ابعاد متفاوت شكل گرفته است و سرآغاز مبارزه زرمبش در بلوچستان غربی بوده است، و نیز بنابر شرایط ژئوپلیتیكی منطقه و جهان و حكمت عمل سیاسی، این روند، بمبارزه در بلوچستان غربی، بر علیه اشغالگری ایران تمركز دارد. مبارزه رهائیبخش ملی ِ زرمبش در بلوچستان غربی، همسو با مبارزات رهائیبخش در تمامیت  بلوچستان برای كسب استقلال خواهد بود.»[6]

 

8- جندالله

جنبش مقاومت مردم ایران(جندالله) در سال 1382 بنیانگذاری شد و فعالیتهای خود را علنی ساخت.[1] رهبری این گروه را جوانی از طایفه ریگی بلوچستان به نام عبدالمالك(عبدالمجید) ریگی برعهده داشت. این گروهك تروریستی از جمله اهداف خود را دفاع از حقوق ملی و مذهبی قوم بلوچ و اهل سنت در استان سیستان و بلوچستان اعلام كرده است.[2] این گروهك از سال 1382 تا اواخر 1388 اقدامات روریستی فراوانی را علیه مردم و  مقامات ایرانی انجام داد. در تاریخ ۲۳ تیر ۱۳۸۸، سیزده عضو این گروه در استان سیستان و بلوچستان اعدام شدند.[3] هم‌چنین در تاریخ ۲۹ آذر ۱۳۸۹، یازده هوادار گروه جندالله در زندان زاهدان اعدام شدند. اتهام این افراد، «افساد فی‌الارض و محاربه با خدا و رسول و مقابله با نظام» عنوان شده‌بود. [4] بامداد روز سه‌شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۸، وزارت اطلاعات ایران اعلام كرد كه عبدالمالك ریگی، رهبر این گروه و نیز نفر دوم گروه جنداالله در طی یك عملیات دستگیر شده‌اند. جمهوری اسلامی ایران عبدالمالك ریگی كه به «محاربه و فساد فی الارض» متهم شده بود را بامداد یكشنبه ۳۰ خرداد ١٣٨٨ اعدام كرد. همچنین مقامات امنیتی پاكستان اعلام كردند كه در تاریخ ۲۴ دسامبر ۲۰۱۰ موفق به دستگیری عبدالرئوف ریگی جانشین فرمانده گروهك جندالله شدند.

 

9- حركت بیداری ملی آذربایجان جنوبی

به عقیده افرای چون محمودعلی چهرگانی كه از اصلی­ترین موسسین این جنبش هستند این سازمان به عنوان تشكیلاتی نوپا هدفش اعاده كلیه حقوق از دست رفته خود و همچنین سایر ملل تحت ستم در كشوری است كه ایران خوانده می شود.(تا اواخر قاجاریه، نام این سرزمین "ممالك محروسه ایران" نامیده می شد و با ظهور دیكتاتوری رضاشاهی به ایران، تغییر نام یافت) و این جنبش كه از دهه هفتاد شمسی، روز به روز منسجم تر و متشكل تر می شود، خود را بر شانه های جنبش پیشینش در دهه بیست شمسی استوار ساخته است كه با همكاری شوونیسم و امپریالیسم آن روز، در سال 1325 و پس از یك سال حكومت خودمختار آذربایجان،نابود گردید. هزاران هزار از بهترین جوانانش به جرم های نكرده و اتهام های واهی توسط دژخیمان سلطنت طلب  و نژادپرست رژیم پهلوی، قتل عام شدند و هزاران هزار از مردمش تبعید و یا مجبور به ترك وطن گردیدند.  در بخش دیگری از اهداف این گروه با اشاره صریح به خواست تجزیه­طلبی آمده است: « با توجه به اینكه وطنمان آذربایجان بدلیل سیاست امپریالیستی روسها در سالهاﻯ 1813 و 1828 تحت معاهده هاﻯ گلستان و تركمان چاﻯ به دو نیمه تقسیم شده است،  نیمه شمالی وطنمان امروز مستقل است و نیمه جنوبی وطنمان تحت استعمار شوونیستهاست این واقعیت سیاسی را GAMOH تحت نام واقعی خود یعنی حركت بیدارﻯ  آذربایجان جنوبی بكار می برد.»[5]. یكی از شعارهای اصلی این حركت كه برای اولین بار از دهان چهرگانی خارج شد عبارت است از: « ملل با شرف زیر پرچم خود زندگی می كنند و جغرافیاﻯ ملی سیاسی خود را خود تعیین می كنند »[6]

 

10- جبهه دموكراتیك مردمی احواز

این تشكیلات كه به ویژه در سالهای اخیر به شكل بسیار فعال دامنه اقدامات گوناگون خود را وسعت بخشیده است در سالهای اخیر اقدام به فعالیتهای خرابكارانه فراوان ازجمله بمب گذاری و فعالیتهای تروریستی نموده است. سابقه فعالیت این گروهك به جبهه خلق عرب در ابتدای انقلاب باز می­گردد. درواقع الاحوازی سازمان احیاشده گروهك خرابكار جبهه خلق عرب در اوالی انقلاب می­باشد كه مجدد در یك دهه گذشته فعال گردیده است. ازجمله اهداف اصلی این گروهك تجزیه نواحی عرب نشین خوزستان می­باشد. تجزیه طلبان الاحوازی كه مقر اصلیشان در شهر لندن است در سالهای اخیر تحركاتی را در جنوب ایران آغاز و درگیری های مسلحانه ای را ایجاد كرده اند. این تجزیه طلبان با تمسك به قوم گرایی عربی اعتقاد دارند كه از سال 1925 میلادی، فارس ها منطقه الاحواز را اشغال كرده و اكنون فارسها بایستی به اشغال اهواز پایان دهند. این گروه جدایی طلب شهرهای خوزستان را به نام اختصاری جدایی طلبانه مانند شهر آبادن را "عبادان" و خرمشهر را "محمره" و شهر شادگان را "فلیحه" نامیده اند. «خالد عبدیان» كه از عناصر شناخته شده تشكیلات دوستی اهواز و انگلیس است در ادعایی گفته است، دولت ایران اقدام به جداسازی عرب های خوزستان از خاك و آشیانه شان می كند و زمینهای آنها را به زور تصاحب كرده و آنها را از شهر اهواز خارج می كند. از عناصر  اصلی این فرقه جدایی طلب می توان به «شیخ محمد الكاظم الخاقانی» اشاره كرد كه در ماه مارس سال 2007 میلادی در جلسه ای كه در مجلس اعیان انگلیس با همكاری انجمن "هنری جكسون" برگزار گردید شركت كرد و در آن جلسه ادعا می كند كه برای طرح توسعه نیشكر در خوزستان بیش از دویست هزار هكتار از اراضی متعلق به مردم خریداری شده است و در توسعه صنعت بكار رفته است. او مدعی می شود این  از پروژهایی است كه برای نابودی زندگی مردم اهواز و نابودی عربها درنظر گرفته شده است.[7] از آخرین اقدامات این گروهك تجزیه طلب می­توان به راهپیمایی توام با خشونت این گروهك و طرفدارنش در منطقه حمیدیه در شب و روز عید سعید فطر در شهریور ماه 1390 اشاره كرد.[8]

  

احزاب و گروه­های فعال قومی كه به برخی از آنها اشاراتی گردید علاوه بر داشتن وب سایتهای اینترنتی فعال در سالهای اخیر با راه ­اندازی شبكه ­های ماهواره­ای رادیویی و تلویزیونی به فعالیت گسترده علیه دولت مركزی ایران پرداخته ­اند. رادیو صدای آذربایجان، كوموله تی وی، رادیو صدای كردستان، تیشك، روژهلات، زاگرس، گلی كردستان، میزوپوتامیا، گونازتی وی، الاحواز تی وی، شبكه حزب مردمی بلوچستان و . . . ازجمله شبكه­ هایی هستند كه فعالیتشان به ویژه در سالهای اخیر گسترش یافته است. برخی از این شبكه­ ها مثل گوناز تی وی و شبكه تلویزیونی الاحوازی طی سالهای اخیر  راه­ اندازی شده­ اند.

 

منبع : مرکز اسناد انقلاب اسلامی

ریشه‌یابی حوادث الانبار از سقوط رژیم صدام تا شکل‌گیری داعش

خبرگزاری فارس: ریشه‌یابی حوادث الانبار از سقوط رژیم صدام تا شکل‌گیری داعش

نیروهای امنیتی و نظامی عراق، در کنار نیروهای قبایل محلی روز چهارشنبه گذشته عملیات پاکسازی شهرها و مناطق مختلف استان «الانبار» از لوث گروهک‌های تروریستی مسلح وابسته به گروه القاعده و همچنین گروه تروریستی «امارت اسلامی عراق و شام» یا همان داعش را آغاز کردند.

نگاهی به موقعیت استان الانبار

استان «الانبار» در غرب عراق واقع شده و از جمله استان‌های بزرگ عراق از حیث مساحت تلقی می‌شود، به گونه‌ای می‌توان گفت، این استان یک سوم مساحت عراق را با 500.138 کیلومتر مربع به خود اختصاص داده است و جمعیتی بالغ بر یک میلیون و 900 هزار نفر – براساس آمار ژوئن سال 2013 میلادی – نفر را در خود جای می‌دهد.

این استان از لحاظ جغرافیایی از شمال به دو استان «صلاح الدین» و «نینوا» و همچنین از ناحیه شمال غربی با کشور سوریه، از غرب با اردن، از شرق با بغداد، از جنوب با عربستان سعودی و از جنوب شرقی با دو استان کربلا و نجف همجوار است.این استان متشکل از 8 شهرستان به نام‌های القائم، عانة،‌ راوة، حدیثة، هیت، الرمادی، الفلوجة و الرطبة است.

الانبار در دوره اشغال عراق از سوی آمریکا در سال 2003

استان الانبار طی از زمان اشغال عراق از سال 2003 میلادی پایگاه و دژ مقاومت علیه اشغالگران آمریکایی و غربی در عراق بود و آمریکایی‌ها در این استان متحمل خسارات سنگینی از جمله در شهر «فلوجه» شدند که پایگاه و کانون سرکش و طغیان علیه اشغالگران آمریکایی بود و نظامیان آمریکایی هیچ‌گاه نتوانستند، وارد آن شوند، مگر پس از دو هجوم بسیار سخت که در حمله دوم علیه اهالی آن از سلاح شیمیایی استفاده کردند و این موضوعی بود که نظامیان آمریکایی نیز به آن اعتراف کرده و تصریح کردند، در هجوم خود به فلوجه از ماده شیمیایی «ناپالم» استفاده کردند که ماده تحریم شده بین المللی است.

الانبار پس از خروج نظامیان آمریکایی از عراق

با خروج نظامیان آمریکایی از عراق، استان الانبار همچنان پایگاه و دژ گروهک‌های شبه نظامی باقی ماند که اغلب آنها وابسته به گروه تروریستی القاعده بودند.

در واقع با خروج نظامیان آمریکایی از عراق و روی کار آمدن دولت منتخب در این کشور، شبه نظامیان و گروهک‌های نظامی که زمانی در این استان علیه نظامیان خارجی مبارزه می‌کردند و همچنان به حیات خود در الانبار ادامه می‌دادند، روند مبارزات و فعالیت‌های خود را ادامه دادند.

این گروهک‌های مسلح تروریستی که عمدتا دارای دیدگاه‌ها و اندیشه‌های سلفی جهادی وهابی و طبیعتا مورد حمایت عربستان سعودی بودند، با توسل به این دستاویز که دولت عراق دولتی شیعی است که حقوق اهل سنت را زیر پا می‌گذارد و با ادعای تشکیل «امارت اسلامی» در عراق فعالیت‌های تروریستی – مسلحانه خود را با بمبگذاری و اجرای عملیات‌های انتحاری در مناطق مختلف عراق به ویژه در مناطق شیعی نشین آغاز کردند و طی این چند سال هزاران عراقی را به خاک و خون کشیدند و برای تغییر نقشه جمعیتی و بافت و ساختار جغرافیایی استان‌ها و شهرهای عراق، میلیون عراقی را از خانه و کاشانه خود آواره کردند.

نکته مهم در عملیات‌های تروریستی – مسلحانه این گروهک‌ها که «امارت اسلامی عراق»، به عنوان شاخه گروه تروریستی القاعده مهمترین آن بود که حتی اهل سنت عراق نیز از حملات و عملیات‌های تروریستی – انتحاری این گروهک‌ها در امان نبودند.

استان الانبار و آغاز بحران سوریه

آغاز بحران سوریه در 15 مارس 2011 میلادی و ورود به مرحله مسلحانه آن، مرحله‌ای بسیار مهم در حیات و فعالیت گروهک‌های تروریستی فعال در استان الانبار به شمار می‌آید. چراکه گروه‌های سلفی جهادی فعال در این استان با عنوان جهاد در سرزمین شام راهی سوریه شدند، به خصوص که استان الانبار با کشور سوریه نیز هم مرز بود.

به این ترتیب شاهد شکل گیری اولین گروهک تروریستی وابسته به سازمان القاعده در سوریه در اواخر سال 2011 یعنی هنوز یک سال از بحران سوریه نگذشته، تحت عنوان گروه «جبهه النصره» به سرکردگی «ابو محمد الجولانی» بودیم که به صورت مستقیم زیر نظر القاعده عراق در سوریه فعالیت می‌کرد.

اما بروز اختلاف در جبهه النصره شکل گیری گروهک جدیدی وابسته به گروه تروریستی القاعده در سوریه تحت عنوان «امارت اسلامی عراق و شام» معروف به «داعش» را درپی داشت که در واقع ادغامی «امارت اسلامی عراق» و «امارت اسلامی شام» یا همان القاعده عراق و سوریه بود و بالطبع عناصر این گروه‌ها صرف نظر از مرزهای ترکیه که طی دو سال و نیم بحران سوریه برای نابودی این کشور سنگ تمام گذاشت، مرزهای استان الانبار مهمترین نقطه ارسال عناصر مسلح و تجهیزات نظامی برای این دو گروه بود و به همین دلیل است که مشاهده می‌کنیم، این گروه‌ها بیشتر در مناطق شرقی و جنوبی سوریه مستقر و متمرکز هستند.

عربستان سعودی و حمایت از گروه‌های تروریستی سلفی جهادی

نیازی به توضیح نیست که در تمام طول مدت بحران سوریه نقش پر رنگ عربستان سعودی در حمایت از گروه‌های تروریستی مسلح به ویژه گروه‌های سلفی جهادی وهابی انکار ناپذیر است و بالطبع در این بین گروه‌های داعش و النصره از این امر مستثنی نیستند.

ریشه‌های حوادث الانبار

چند ماهی است که استان الانبار بسیار بحرانی و متشنج نشان می‌دهد، حضور گروهک‌های تروریستی، تشدید فعالیت این گروهک‌ها، اعتراض‌ها و تحصن‌های به ظاهر مردمی در میدان‌های شهرهای مختلف این استان که بارها سرکردگان گروهک‌های تروریستی وابسته به گروه تروریستی القاعده در میان تظاهرات کنندگان و تحصن کنندگان مشاهده شده است، نشان از ماهیت واقعی این حوادث دارد.

به ویژه آنکه در این مدت شاهد تاکید بیش از پیش این گروهک‌ها بر تبعیض‌های اعمال شده از سوی دولت عراق و منتسب کردن آن به شیعی بودن دولت و اعمال تبعیض علیه اهل سنت و همراهی برخی از سیاستمداران عراقی با این ادعاها هستیم و در تمام این ادعاها، تنش‌ها، هرج و مرج‌ها رد پای عربستان سعودی غیر قابل انکار است، چراکه سعودی‌ها هیچ‌گاه خواهان روی کار آمدن دولتی با اکثریت شیعی در عراق نبوده و نیستند و در همین حال خواهان بقای دولت علوی سوریه به ریاست «بشار اسد» در این کشور نیز نمی‌باشند، این گونه است که استان الانبار و گروهک‌های تروریستی فعال در آن به کانون توجهات سعودی‌ها وهابی‌ تبدیل می‌شود.

ریشه حوادث کنونی الانبار را باید در کجا جست‌وجو کرد

آنچه گذشته نمایی کلی و عمومی از شرایط حاکم بر عراق، سوریه و استان الانبار و گروهک‌های تروریستی مسلح در تردد بین دو کشور عراق و سوریه بود.

با تشدید فعالیت گروهک‌های تروریستی مسلح در استان الانبار دولت عراق چهارشنبه گذشته دستور انجام عملیات امنیتی و نظامی گسترده در مناطق مختلف این استان را صادر کرد، موضوعی که خوشایند بسیاری چه در داخل و چه در خارج از این کشور نبود، به ویژه آنکه عربستان سعودی به عنوان مهمترین و اولین حامی این گروهک‌ها اصلا خواهان این امر نبود.

چرا عربستان سعودی بر الانبار زوم کرده است

تغییر مواضع بین المللی و منطقه‌ای در قبال بحران سوریه ضربه‌ای مهلک بر عربستان سعودی وارد کرد که موجودیت خود را با تغییر این مواضع در معرض خطر مشاهده می‌کرد.

عقب نشینی آمریکا از اقدام نظامی علیه سوریه، بقای نظام سوریه و عدم بروز هرگونه تزلزل و ضعفی در آن، ادامه و استمرار پیروزی‌های ارتش سوریه در مناطق و شهرهای مختلف سوریه، شکست‌های پی در پی گروه‌های مسلح تروریستی، تغییر موضع طرف‌های منطقه‌ای دخیل و تاثیر گذار در بحران سوریه از جمله ترکیه و اردن سعودی‌ها را به شدت نگران کرده است که خود را در گرداب سوریه تنها می‌بینند، به ویژه اینکه در ماه‌های اخیر ترکیه و اردن مرزهای خود را به روی عناصر مسلح تروریستی و ارسال کمک‌های نظامی سعودی به سوریه مسدود کرده‌اند و دولت عراق نیز به عنوان کشوری که دارای مرزهای مشترک با سوریه است، به طور رسمی و برای چندمین بار اعلام کرد که اجازه نمی‌دهد، مرزهای این کشور دروازه ورود عناصر مسلح به سوریه و نقل و انتقال تسلیحات و تجهیزات نظامی به سوریه شود.

تحقق چنین امری به معنای تنها ماندن واقعی عربستان سعودی در بحران سوریه بدون امکان ارسال سلاح برای گروه‌های تروریستی فعال در سوریه و همچنین عناصر تروریستی به عنوان نیروی انسانی کمکی برای این گروه‌هاست.

در این میان اختلافات عربستان سعودی و ترکیه بسیار عمیق‌تر از آن بود که ریاض با حل آنها بتواند آنکارا را راضی به گشودن مرزهایش به روی تروریست‌های مسلح و نقل و انتقال سلاح و تجهیزات نظامی کند.

از سوی دیگر فشارهای سعودی‌ها بر اردن و وعده‌ها و فریب‌های مالی نتوانست امان را راضی به همراهی با ریاض در قبال بحران سوریه کند، به همین دلیل تنها روزنه باقی مانده برای عربستان؛ عراق و استان الانبار بود که تلاش دارد، از طریق آن ارتباط خود با سوریه را حفظ کند و در این میان تلاش‌های بسیاری انجام داده است، حتی در میان سیاستمداران عراقی نیز نفوذ کند.

اعتراض‌های فراکسیون «المتحدون» و کناره گیری آنها از پارلمان عراق و اظهارات «احمد العلوانی»، نماینده پارلمان این کشور دلیلی بر این مدعاست به ویژه آنکه «عالیه نصیف»، عضو کمیته ریشه کنی حزب بعث در گفت‌وگو با پایگاه خبری عراقی «السومریه» از کشف پیامکی در تلفن همراه العلوانی، خطاب به شاهزاده «بندر بن سلطان»، رئیس سازمان اطلاعات عربستان سعودی خبر داده و گفته بود: شماری از سیاستمداران عراقی، ارتباط تنگاتنگی با برخی از کشورهای منطقه دارند و کشورهایی نظیر قطر و عربستان سعودی، مبالغ هنگفتی برای حمایت از آنها هزینه می‌کنند.

نصیف در این خصوص توضیح داده بود که العلوانی، یک خودرو حاوی اس. ان. جی (دستگاه برقراری ارتباط زنده تلویزیونی) در اختیار داشت تا فعالیت‌ها و کنفرانس‌های مطبوعاتی که برگزار می‌کرد، را کاملا تحت پوشش خبری قرار دهد، وی همچنین یگانی از نیروهای القاعده را به عنوان محافظ در اختیار داشت و چنین امکاناتی، جز از طریق تدابیر بین المللی قابل دسترسی نیستند.

نصیف تاکید کرده بود: پیامکی وجود دارد که از سوی العلوانی به بندر بن سلطان فرستاده شده است و حاوی اطلاعاتی است که ثابت می‌کند، «رافع العیساوی»، وزیر مستعفی دارایی و دیگر نمایندگان پارلمان، پیش از اتخاذ تصمیم استعفا، به عربستان رفته‌اند

وی با بیان اینکه این افراد برای اتخاذ چنین تصمیماتی، از عربستان دستور می‌گیرند تا در روند سیاسی عراق اختلال ایجاد کنند، خاطر نشان کرد: آنها می‌خواهند با این کار، عملیات نظامی دولت عراق علیه تروریسم را یک عملیات ضد اهل سنت جلوه دهند، در حالی که اجرای این عملیات، به بازگشت آرامش نسبی به بغداد و دیگر استان‌ها منجر شده است.

منبع : خبرگزاری فارس

مناظرات تاریخی امام رضا(ع)

خبرگزاری فارس: مناظرات تاریخی امام رضا(ع)

اشاره

شکی نیست زندگی امام علی‌بن موسی‌الرضا(ع) ابعاد مختلفی دارد. یکی از ابعاد مهم آن، بُعد فرهنگی و علمی و پاسداری از حریم عقاید اسلامی در برابر حملات مکتب‌ها و فرقه‌های مختلف به اصول و فروع اسلام در شرایط خاص عصر آن حضرت است. بررسی این بُعد علمی که از بُعد ولایت الهیه آن امام(ع) نشئت می‌گیرد، در شرایطی که امروز در آن زندگی می‌کنیم، بسیار سازنده، راه‌گشا و حاوی رهنمودهای دقیق و ظریفی در برخورد با مکتب‌ها و مذاهب مختلف است.

کتاب مناظرات تاریخی امام رضا(ع) نوشته آیت‌الله مکارم شیرازی به بررسی اجمالی این بُعد از زندگی امام(ع) می‌پردازد. برای پی بردن به اهمیت این بخش از تاریخ درخشان زندگی امام(ع) باید قبل از هر چیز به بررسی شرایط خاص فرهنگی و سیاسی حاکم بر جامعه اسلامی در آن روز، به خصوص از نظر هجوم افکار بیگانگان، طوفان‌های سخت فکری و عقیدتی، جریان‌هایی که برای دگرگونی ساختن حکومت اسلامی و کشاندن آن به موضع انفعالی و تبدیل دستگاه خلافت به یک دستگاه سلطنت مستبد و بی‌رحم به کار افتاده بود؛ پرداخت.

شرایط خاص فرهنگی جامعه‌اسلامی در عصر عباسیان

با اینکه اسلام در عصر پیامبر(ص) از محیط حجاز بیرون نرفت، ولی چون زیربنایی محکم و استوار داشت، بعد از رحلت آن حضرت(ص) به سرعت رو به گسترش نهاد.

طبیعت علم دوستی اسلام سبب شد که به موازات پیشرفت‌های سیاسی و عقیدتی در کشورهای مختلف جهان، دانش‌های آن کشور به محیط جامعه اسلامی راه یابد و کتب علمی دیگران، از یونان گرفته تا مصر و از هند تا ایران و روم، به زبان تازی که زبان اسلامی بود، ترجمه شود.

ترجمه آثار علمی دیگران از اواخر زمان امویان ـ که خود از علم و اسلام بیگانه بودند ـ شروع شد و در عصر عباسیان به خصوص زمان هارون و مأمون شدت یافت. البته این حرکت علمی چیزی نبود که به وسیله عباسیان یا امویان پایه‌گذاری شده باشد؛ بلکه نتیجه مستقیم تعلیمات اسلام در زمینه علم بود که برای آن، وطنی قائل نبود و به حکم «اطْلبُوُا العِلْمَِ وَلَوْ بالصِّین» و «لَوْ یَعلَمُ النّاسُ مَا فِی طَلَب الْعِلْمِ لَطلَبُوهُ وَ لَوْ بِسَفْکِ المُهَجِ وخَوْضِ اللُّجَجِ»، مسلمانان را به دنبال آن می‌فرستاد.

در تواریخ آمده است که مأمون شبی ارسطاطالیس حکیم معروف یونانی را در خواب دید و از او مسائلی پرسید و چون از خواب برخاست به فکر ترجمه کتاب‌های آن حکیم افتاد. پس نامه‌ای به پادشاه روم نوشت و از وی خواست مجموعه‌ای از علوم قدیم بلاد روم را برای او بفرستد.

به هر حال، این عمل مأمون از نظر تحلیل سیاسی احتمال دارد به سبب امور زیر انجام شده باشد:

1. مأمون برای اینکه خود را مسلمانی طرفدار علم و دانش نشان دهد، دست به این کار زد تا از این طریق، امتیاز و وجهه‌ای کسب کند؛

2. او می‌خواست به این وسیله، نوعی سرگرمی برای مردم در برابر مشکلات اجتماعی و خفقان سیاسی درست کند؛

3. هدف او جلب افکار اندیشمندان و متفکران جامعه اسلامی به سوی خود و در نتیجه، تقویت پایه‌های حکومت بود؛

4. او می‌خواست از این طریق، دکانی در برابر مکتب علمی اهل‌بیت پیامبر(ص) که در میدان علم و فضیلت در اوج شهرت بودند، باز کند و بدین وسیله، از مشتریان آن مکتب و فروغ آن بکاهد؛

5. او می‌خواست ثابت کند که دستگاه خلافت بنی‌عباس شایستگی حکومت بر کشورهایی همچون ایران، روم و مصر را دارد.

البته منافاتی در میان این احتمالات پنج‌گانه نیست و ممکن است همه آن‌ها مورد توجه مأمون بوده است، ولی علت هرچه باشد، در این مسئله شک نیست که او در ترجمه کتاب‌های یونانی بسیار کوشش نمود و پول زیادی در این راه صرف کرد.

به این ترتیب، نشر دانش‌های دیگران در کنار دانش‌های اسلامی، مسئله مطلوب روز شد.

اما آنچه مایه نگرانی بود، این بود که در بین این مترجمان افرادی از پیروان متعصب و سرسخت مذاهب دیگر بودند. گروهی از آنان سعی می‌کردند که از این بازار داغ انتقال علوم بیگانه به محیط اسلام، برای نشر عقاید فاسد و مسموم خود فرصتی به دست آورند. به همین علت، عقاید خرافی و افکار انحرافی و غیر اسلامی در لابه‌لای این کتب به ظاهر علمی به محیط اسلام راه یافت و به سرعت در افکار گروهی از جوانان و افراد ساده‌دل و بی‌آلایش نفوذ کرد.

این شرایط خاص فکری و فرهنگی وظیفه سنگینی را بر دوش امام علی‌بن موسی‌الرضا(ع) گذاشت. و ایشان انقلاب فکری عمیقی را ایجاد فرمود.

اهمیت این مسئله آن‌گاه روشن‌تر می‌شود که بدانیم وسعت کشورهای اسلامی در عصر هارون و مأمون به آخرین حد خود رسید.

طبیعی است که فرهنگ تمام کشورهایی که در قلمرو اسلام بودند، به مرکز اسلام نفوذ می‌کرد و می‌خواست با فرهنگ اسلام آمیخته شود.

مأمون پس از تحمیل مقام ولایت عهدی به امام علی‌بن موسی‌الرضا(ع) به خاطر حفظ موقعیت خویش و ثبات مقام خلافت، امام(ع) را از مدینه به طوس دعوت کرد و هنگام ورود امام(ع) به خراسان جلسات گسترده بحث و مناظره تشکیل داد و اکابر علمای زمان، اعم از مسلمان و غیر مسلمان را به این جلسات دعوت نمود.

بی‌شک پوشش ظاهری این دعوت، اثبات و تبیین مقام والای امام(ع) در رشته‌های مختلف علوم و مکتب اسلام بود، اما در اینکه زیر این پوشش ظاهری چه صورتی پنهان بود، در میان محققان نظرات مختلفی وجود دارد:

گروهی می‌گویند: مأمون هدفی جز این نداشت که به پندار خویش مقام امام(ع) را در انظار مردم، پایین بیاورد. به گمان این که امام(ع) تنها به مسائل ساده‌ای از قرآن و حدیث آشناست و از فنون علم و استدلال بی‌بهره است.

انگیزه دیگری که در اینجا جلب توجه می‌کند، این است که او می‌خواست مقام والای امام هشتم(ع) را تنها در بُعد علمی منحصر کند و تدریجاً او را از مسائل سیاسی کنار بزند و چنین نشان دهد که حضرت مرد عالمی است، ولی کاری با مسائل سیاسی ندارد و به این ترتیب، شعار تفکیک دین از سیاست را عملی کند.

انگیزه دیگری که در اینجا به نظر می‌رسد، این است که همیشه سیاست‌مداران شیاد و کهنه‌کار اصرار دارند در مقطع‌های مختلف سرگرمی‌هایی برای توده مردم درست کنند تا افکار عمومی را به این وسیله از مسائل اصلی جامعه و ضعف‌های حکومت خود منحرف سازند.

چهارمین انگیزه‌ای که در اینجا به نظر می‌رسد، این است‌که مأمون خود آدم بی‌فضلی نبود و تمایل داشت به عنوان یک زمامدار عالم در جامعه اسلامی معرفی گردد و همگان عشق او را به علم و دانش، آن هم در محیط ایران خصوصاً و در جهان اسلام عموماً، باور کنند و این امتیازی برای حکومت او باشد و از این طریق، گروهی را به خود متوجه سازد.

در هر صورت، با این انگیزه‌ها جلسات بحث و مناظره گسترده‌ای از سوی مأمون تشکیل شد، ولی چنان که خواهیم دید، مأمون از این جلسات ناکام بیرون آمد و نه تنها به هدفش نرسید، بلکه نتیجه معکوس گرفت.

مناظرات هفت‌گانه امام با پیروان مکاتب مختلف

اگرچه مناظرات امام علی‌بن موسی‌الرضا(ع) فراوان است، ولی از میان آن‌ها مناظرات هفت‌گانه زیر برجستگی خاصی دارد:

1. مناظره با جاثلیق؛

2. مناظره با رأس الجالوت؛

3. مناظره با هربز اکبر؛

4. مناظره با عمران صابی؛

این چهار مناظره در یک مجلس و با حضور مأمون و جمعی از دانشمندان و رجال خراسان صورت گرفت.

5. مناظره با سلیمان مروزی که مستقلاً در یک مجلس با حضور مأمون و اطرافیانش صورت گرفت.

6. مناظره با علی‌بن محمدبن جهم؛

7. مناظره با ارباب مذاهب مختلف در بصره.

هر یک از این مناظرات دارای محتوای عمیق و جالبی است که حتی امروز هم با گذشت حدود 1200 سال از آن تاریخ، راه‌گشا و روشنگر و بسیار آموزنده و پربار است؛ هم از نظر محتوا و هم از نظر فن مناظره و طرز ورود و خروج در بحث‌ها.

هنگامی که علی‌بن موسی‌الرضا(ع) بر مأمون وارد شد، مأمون به فضل‌بن سهل وزیر مخصوصش دستور داد که پیروان مکاتب مختلف را دعوت کند تا هم آن‌ها سخنان آن حضرت و هم آن حضرت سخنان آن‌ها را بشنوند.

فضل‌بن سهل آن‌ها را دعوت کرد. هنگامی که همگی جمع شدند، مأمون گفت من شما را برای کار خیری دعوت کرده‌ام و دوست دارم با پسر عمویم که اهل مدینه است و تازه بر من وارد شده، مناظره کنید. فردا همگی نزد من آیید و احدی از شما غیبت نکند، (شاید هدف مأمون از اعلام قبلی، این بود که آن‌ها را برای مناظره آماده سازد تا راه را برای غلبه آن‌ها بگشاید، مبادا در این امر غافل‌گیر شوند و روحیه خود را از دست بدهند).

حسن‌بن سهل نوفلی می‌گوید: ما در محضر امام علی‌بن موسی(ع) مشغول صحبت بودیم که ناگاه یاسر خادم که عهده‌دار کارهای حضرت بود، وارد شد و گفت: مأمون به شما سلام می‌رساند و می‌گوید: برادرت به قربانت باد! اصحاب مکاتب مختلف و ارباب ادیان و علمای علم کلام از تمام فرق و مذاهب گرد آمده‌اند. اگر دوست دارید، قبول زحمت فرموده، فردا به مجلس ما آیید و سخنان آن‌ها را بشنوید و اگر دوست ندارید، اصرار نمی‌کنیم و نیز اگر مایل باشید، ما به خدمت شما می‌آییم و این برای ما آسان است.

امام(ع) در یک گفتار کوتاه و پر معنا فرمود:

«ابلغه السّلام و قل له قد علمت ما اردت و انا صائر الیک بکرة إن شاء الله؛ سلام مرا به او برسان و بگو: می‌دانم چه می‌خواهی؟ من إن‌شاءالله صبح نزد شما خواهم آمد».

نوفلی که از یاران حضرت بود، می‌گوید: وقتی یاسر خادم از مجلس بیرون رفت، امام(ع) نگاهی به من کرد و فرمود: تو اهل عراق هستی و مردم عراق ظریف و با هوش‌اند. در این‌باره چه می‌اندیشی؟ مأمون چه نقشه‌ای در سر دارد که اهل شرک و علمای مذاهب را گردآورده است؟

نوفلی می‌گوید: عرض کردم؛ او می‌خواهد شما را محک بزند و بداند پایه علمی شما تا چه حد است، ولی کار خود را بر پایه سستی بنا نهاده. به خدا سوگند، طرح بدی ریخته و بنای بدی نهاده است.

امام(ع) فرمود: چه بنایی ساخته و چه نقشه‌ای کشیده است؟

نوفلی که هنوز به مقام شامخ علمی امام(ع) معرفت کامل نداشت و از توطئه مأمون وحشت کرده بود، عرض کرد: علمای علم کلام، اهل بدعت‌اند و مخالف دانشمندان اسلام‌اند؛ زیرا عالِم واقعیت‌ها را انکار نمی‌کند، اما این‌ها اهل انکار و سفسطه‌اند. اگر دلیل بیاوری که خدا یکی است، می‌گویند: این دلیل را قبول نداریم. اگر بگویی: محمد(ص) رسول‌الله است، می‌گویند: رسالتش را اثبات کن. خلاصه در برابر انسان دست به مغالطه می‌زنند و آن قدر سفسطه می‌کنند تا انسان از حرف خودش دست بر دارد. فدایت شوم، از این‌ها بر حذر باش.

امام(ع) تبسمی فرمود و گفت: ای نوفلی، تو می‌ترسی دلایل مرا باطل کنند و راه را بر من ببندند؟!

نوفلی که از گفته خود پشیمان شده بود، گفت: نه به خدا سوگند، من هرگز بر تو نمی‌ترسم. امیدوارم که خداوند تو را بر همه آن‌ها پیروز کند.

امام فرمود: ای نوفلی، دوست داری بدانی کی مأمون از کار خود پشیمان می‌شود؟

گفتم: آری

فرمود: هنگامی که استدلالات مرا در برابر اهل تورات به توراتشان بشنود و در برابر اهل انجیل به انجلیشان و در مقابل اهل زبور به زبورشان و در مقابل صابئین به زبان عبریشان و در برابر هیربدان به زبان فارسیشان، و در برابر اهل روم به زبان رومی و در برابر پیروان مکتب‌های مختلف به لغاتشان. آری، هنگامی که دلیل هر گروهی را جداگانه ابطال کردم، به طوری که مذهب خود را رها کنند و قول مرا بپذیرند، آن‌گاه مأمون خواهد دانست مقامی را که او درصدد آن است، مستحق نیست؛ آن وقت پشیمان خواهد شد و هیچ پناه و قوه‌ای جز به خداوند متعال عظیم نیست.

هنگامی که صبح شد، فضل‌بن سهل خدمت امام آمد و عرض کرد: فدایت شوم، پسر عمویتان (مأمون) در انتظار شماست و جمعیت نزد او حاضر شده‌اند. نظرتان در این‌باره چیست؟

فرمود: تو جلوتر برو، من هم إن‌شاءالله خواهم آمد. سپس وضو گرفت و شربت سویقی نوشید و به ما هم داد و نوشیدیم. آن‌گاه همراه حضرت بیرون آمدیم تا بر مأمون وارد شدیم.

مجلس پر از افراد معروف و سرشناس بود و محمدبن جعفر با جماعتی از بنی‌هاشم و آل ابوطالب و نیز جمعی از فرماندهان لشکر حضور داشتند. هنگامی که امام(ع) وارد مجلس شد. مأمون برخاست و محمدبن جعفر و تمام بنی‌هاشم نیز برخاستند. امام(ع) همراه مأمون نشست، اما آن‌ها به احترام امام(ع) هم‌چنان ایستاده بودند تا دستور جلوس به آن‌ها داده شد و همگی نشستند. مدتی مأمون به گرمی با امام(ع) سخن گفت. سپس رو به جاثلیق کرد و گفت: ای جاثلیق، این پسر عموی من علی‌بن موسی‌بن جعفر(ع) است و از فرزندان فاطمه(س) دختر پیامبر ماست و فرزند علی‌بن ابی‌طالب(ع) است. من دوست دارم با او سخن بگویی و مناظره کنی، اما طریق عدالت را در بحث رها مکن.

جاثلیق گفت: ای امیر مؤمنان، من چگونه بحث و گفت‌وگو کنم، در حالی که (با او قدر مشترکی ندارم و) او به کتابی استدلال می‌کند که من منکر آنم و به پیامبری تمسک می‌جوید که من به او ایمان نیاورده‌ام؟!

 

مناظره با جاثلیق

امام(ع) شروع به سخن کرد و فرمود: ای نصرانی! اگر با انجیل خودت که به آن اعتقاد داری، برای تو استدلال کنم، به حقانیت اسلام اقرار خواهی کرد؟

جاثلیق گفت: آیا می‌توانم گفتار انجیل را انکار کنم؟! آری، به خدا سوگند، اقرار خواهم کرد، هرچند به ضرر من باشد.

امام(ع) فرمود: هرچه می‌خواهی، بپرس و جوابش را بشنو.

جاثلیق: دربارة نبوت عیسی و کتابش چه می‌گویی؟ آیا چیزی از این دو را انکار می‌کنی؟

امام(ع): من به نبوت عیسی و کتابش و آنچه به امتش بشارت داده و حواریون به آن اقرار کرده‌اند، اعتراف می‌کنم، و به نبوت عیسی که اقرار به نبوت محمد(ص) و کتابش نکرده و امتش را به آن بشارت نداده است، کافرم!

جاثلیق: آیا به هنگام قضاوت از دو شاهد عادل استفاده نمی‌کنی؟

امام(ع) چرا.

جاثلیق: پس دو شاهد از غیر اهل مذهب خود بر نبوت محمد(ص) اقامه کن، از کسانی که نصارا آن‌ها را انکار نمی‌کنند و از ما نیز بخواه که دو شاهد بر این معنا از غیر اهل مذهب خود بیاوریم.

امام(ع): هم اکنون انصاف را رعایت کردی ای نصرانی. آیا کسی را که عادل بود و نزد مسیح عیسی‌بن مریم بر همه مقدم بود، می‌پذیری؟

جاثلیق: این مرد عادل کیست؟ نامش را ببر.

امام(ع): دربارة یوحنای دیلمی چه می‌گویی؟

جاثلیق: به به! محبوب‌ترین فرد نزد مسیح را بیان کردی.

امام(ع): به تو سوگند می‌دهم، آیا انجیل این سخن را بیان می‌کند که یوحنا گفت: حضرت مسیح مرا از دین محمد عربی با خبر ساخت و به من بشارت داد که بعد از او چنین پیامبری خواهد آمد و من نیز به حواریون بشارت دادم و آن‌ها به او ایمان آوردند؟

جاثلیق گفت: آری، این سخن را یوحنا از مسیح نقل کرده و اجمالاً به نبوت مردی بشارت داده و نیز به اهل بیت و وصیش بشارت داده است؛ اما نگفته است، این در چه زمانی واقع می‌شود و این گروه را برای ما نام نبرده تا آن‌ها را بشناسیم.

امام(ع): اگر ما کسی را بیاوریم که انجیل را بخواند و نام محمد(ص) و اهل‌بیتش و امتش را تلاوت کند، آیا به او ایمان می‌آوری؟

جاثلیق: بسیار خوب است.

امام(ع): به نسطاس رومی فرمود: آیا سفر سوم انجیل را در حفظ داری؟

نسطاس گفت: خیلی خوب از حفظ دارم.

سپس امام به رأس الجالوت (بزرگ یهودیان) رو کرد و فرمود: آیا تو هم انجیل را می‌خوانی؟

گفت: آری، به جان خودم سوگند.

فرمود: آیات سفر سوم را برگیر. اگر در آن، ذکری از محمد و اهل‌بیتش بود، به نفع من شهادت ده و اگر نبود، شهادت نده. سپس امام(ع) سفر سوم را قرائت کرد تا به نام پیامبر(ص) رسید. پس متوقف شد و به جاثلیق رو کرد و فرمود: ای نصرانی، تو را به حق مسیح و مادرش، آیا می‌دانی که من از انجیل آگاهی دارم؟

جاثلیق: آری.

سپس امام(ع) نام پیامبر(ص) و اهل‌بیت و امتش را در انجیل برای او تلاوت فرمود و افزود: ای نصرانی، چه می‌گویی؟ این سخن عیسی‌بن مریم است. اگر آنچه را انجیل در این زمینه می‌گوید، انکار کنی، موسی و عیسی هر دو را تکذیب کرده‌ای و کافر شده‌ای.

جاثلیق: من آنچه را در انجیل برایم روشن شده است، انکار نمی‌کنم و به آن اعتراف دارم.

امام(ع): همگی شاهد باشید که او اقرار کرد. سپس فرمود: ای جاثلیق، هر سؤالی می‌خواهی، بپرس.

جاثلیق: از حواریون عیسی‌بن مریم خبر ده، آن‌ها چند نفر بودند و نیز از علمای انجیل، آن‌ها چند نفر بودند؟

امام(ع): از شخص آگاهی سؤال کردی. سپس فرمود: حواریون دوازده نفر بودند و اعلم و افضل آن‌ها «لوقا» بود؛ اما علمای بزرگ نصارا سه نفر بودند: یوحنای اکبر در سرزمین باخ، یوحنای دیگری در قرقیسا و یوحنای دیلمی در رجاز که نام پیامبر و اهل‌بیت و امتش نزد او بود و او بود که به امت عیسی و بنی‌اسرائیل این بشارت را داد.

سپس فرمود: ای نصرانی به خدا سوگند، ما به آن عیسی که به محمد(ص) ایمان داشت، ایمان داریم؛ ولی تنها ایرادی که به پیامبر شما عیسی داریم، این است که او کم روزه می‌گرفت و کم نماز می‌خواند!

جاثلیق گفت: به خدا سوگند، علم خود را باطل کردی و پایة کار خویش را ضعیف نمودی و من گمان می‌کردم تو اعلم مسلمانان هستی!

امام(ع): مگر چه شده؟

جاثلیق: به خاطر این که می‌گویی عیسی در عبادت ضعیف بود و کم روزه می‌گرفت و کم نماز می‌خواند در حالی که عیسی حتی یک روز را بدون روزه سپری نکرد و هیچ شبی را (به طور کامل) نخوابید و همیشه روزها روزه بود و شب‌ها شب زنده‌دار.

امام(ع): بگو ببینم برای چه کسی روزه می‌گرفت و نماز می‌خواند؟

جاثلیق نتوانست پاسخی بدهد و ساکت و شرمنده شد (زیرا اگر به عبودیت عیسی اعتراف می‌کرد، با ادعای الوهیت او سازگار نبود).

امام(ع): ای نصرانی، سؤال دیگری از تو دارم.

جاثلیق با تواضع گفت: اگر بدانم، پاسخ می‌گویم.

امام(ع): تو قبول داری که عیسی مردگان را به اذن خداوند متعال زنده می‌کرد؟

جاثلیق در بن‌بست قرار گرفت و به ناچار گفت: قبول ندارم؛ زیرا آن کس که مردگان را زنده کند و کور مادرزاد و مبتلا به برص را شفا دهد، پروردگار است و مستحق عبودیت (و با آن‌چه قبلاً پذیرفتم، سازگار نیست).

امام(ع): حضرت الیسع نیز همین کار را کرد و بر آب راه رفت و مردگان را زنده کرد و نابینا و مبتلا به برص را شفا داد؛ اما امتش قائل به الوهیت او نشدند و کسی او را عبادت نکرد. حزقیل پیامبر نیز همان کار مسیح را انجام داد و مردگان را زنده کرد.

سپس به رأس الجالوت رو کرد و فرمود: ای رأس الجالوت، آیا این‌ها را در تورات می‌یابی که بخت النصر گروهی از جوانان بنی‌اسرائیل را از بین اسیران بنی‌اسرائیل که در هنگام حمله به بیت‌المقدس اسیر شده بودند، انتخاب کرد و به بابل بُرد و خداوند حزقیل را به سوی آن‌ها فرستاد و آن‌ها را زنده کرد. این واقعیت در تورات است. هیچ کس جز کافرانِ شما آن را انکار نمی‌کند.

رأس الجالوت: ما این را شنیده‌ایم و می‌دانیم.

امام(ع): راست می‌گویی. سپس افزود: ای یهودی، این سِفر از تورات را بگیر. پس امام(ع) شروع کرد به خواندن آیاتی از تورات. مرد یهودی تکانی خورد و در شگفتی فرو رفت.

سپس امام(ع) به نصرانی رو کرد و قسمتی از معجزات پیامبر اسلام(ص) دربارة زنده شدن بعضی از مردگان به دست او و شفای بعضی از بیماران علاج‌ناپذیر به برکت او را برشمرد و فرمود: با این همه، ما هرگز قائل به الوهیت او نیستیم و او را پروردگار خود نمی‌دانیم. اگر به خاطر این‌گونه معجزات، عیسی را خدای خود بدانید، باید الیسع و حزقیل را نیز معبود خویش برگزینید؛ زیرا آن‌ها نیز مردگان را زنده کردند. هم‌چنین ابراهیم خلیل پرندگانی را گرفت و سر برید و آن‌ها را بر کوه‌های اطراف قرار داد، سپس آن‌ها را فرا خواند و همگی زنده شدند. موسی‌بن عمران نیز چنین کاری را در مورد هفتاد نفر که با او به کوه طور آمده بودند و بر اثر صاعقه مردند، انجام داد. تو هرگز نمی‌توانی این حقایق را انکار کنی؛ زیرا تورات و انجیل و زبور و قرآن بیانگر آن است. پس باید همة این اشخاص را خدای خویش بدانی. جاثلیق که پاسخی نداشت بدهد، گفت: سخن، سخن توست و معبودی جز خداوند یگانه نیست.

سپس امام(ع) دربارة کتاب اشعیا از او و از رأس الجالوت سؤال کرد. او گفت: من از آن به خوبی آگاهم.

امام فرمود: این جمله را به خاطر دارید که اشعیا گفت: من کسی را دیدم که بر درازگوشی سوار است و لباس‌هایی از نور بر تن کرده (اشاره به حضرت مسیح) و کسی را دیدم که بر شتر سوار است و نورش مثل نور ماه (اشاره به پیامبر اسلام(ص)).

گفتند: آری، اشعیا چنین سخنی را گفته است. امام(ع) افزود: ای نصرانی! این سخن مسیح را در انجیل به خاطر داری که فرمود من به سوی پروردگار شما و خود می‌روم و «فارقلیطا» می‌آید و دربارة من به حق شهادت می‌دهد، آن‌گونه که من دربارة او شهادت دادم و همه چیز را برای شما تفسیر می‌کند.( )

جاثلیق: آنچه از انجیل نقل کردی، ما به آن معترفیم.

سپس امام(ع) سؤالات دیگری دربارة انجیل و از میان رفتن نخستین انجیل و بعد، نوشتن آن به دست چهار نفر مرقس، لوقا، یوحنا و متی (انجیل‌هایی که هم‌اکنون موجود و در دست مسیحیان است) مطرح کرد و تناقض‌هایی از کلام جاثلیق گرفت.

جاثلیق به کلی درمانده شده بود، به گونه‌ای که هیچ راه فراری نداشت. لذا هنگامی که امام(ع) بار دیگر به او فرمود: ای جاثلیق، هر چه می‌خواهی سؤال کن، او از هرگونه سؤالی خودداری کرد و گفت: اکنون شخص دیگری سؤال کند. قسم به حق مسیح که گمان نمی‌کردم در میان مسلمانان کسی مثل تو باشد!

 

مناظره با رأس‌الجالوت

امام بعد از آنکه با جاثلیق مناظره کرد و او را وادار به تسلیم نمود، به رأس‌الجالوت عالم بزرگ یهود رو کرد و فرمود: تو از من سؤال می‌کنی یا من از تو سؤال کنم؟

عرض کرد: من سؤال می‌کنم و هیچ دلیلی از تو نمی‌پذیرم، مگر اینکه از تورات باشد یا حداقل از انجیل (که غیر از کتاب خودتان است) یا از زبور داوود یا آنچه در صحف ابراهیم و موسی آمده است.

امام(ع) این شرط را پذیرفت و فرمود: غیر از آنچه گفتی، از من قبول نکن.

رأس‌الجالوت: از کجا نبوت محمد(ص) را ثابت می‌کنی؟

امام(ع): موسی‌بن عمران و عیسی‌بن مریم و داوود، پیامبران بزرگ خدا به آن شهادت داده‌اند.

رأس‌الجالوت: شهادت موسی را از کجا اثبات می‌کنی؟

امام(ع): آیا می‌دانی که موسی به بنی‌اسرائیل گفت: به زودی پیامبری از فرزندان برادران شما می‌آید؛ سخن او را بشنوید و کلامش را تصدیق کنید. آیا برای بنی‌اسرائیل برادرانی جز فرزندان اسماعیل وجود دارد؟ لابد می‌دانی اسرائیل فرزند اسحاق و اسحاق برادر اسماعیل است و هر دو فرزندان ابراهیم‌اند.

رأس‌الجالوت: درست است. این سخن موسی است.

امام(ع): آیا از برادران بنی‌اسرائیل (از دودمان اسماعیل) کسی غیر از محمد(ص) ظهور کرده است؟

رأس‌الجالوت: نه.

امام(ع): آیا همین برای تو کافی نیست؟

رأس‌الجالوت: خوب است، ولی دوست دارم شاهد دیگری از تورات بیاوری.

امام(ع): آیا انکار می‌کنی که تورات می‌گوید: نوری از طرف سینا آمد و کوه ساعیر را روشن ساخت و از کوه فاران هویدا گشت؟

رأس‌الجالوت: این جمله را می‌دانم، اما تفسیرش چیست؟

امام(ع): اما نوری که از طرف سینا آمد، واضح است، همان وحی‌ای است که بر موسی‌بن عمران در طور سینا نازل شد، و اما روشن شدن کوه ساعیر اشاره به همان کوهی است که در آنجا بر عیسی‌بن مریم وحی شد و منظور از کوه فاران کوهی است در اطراف مکه که با مکه یک روز فاصله دارد.

آن‌گاه امام(ع) به جمله‌هایی از کتاب اشعیای نبی و حیقوق نبی استدلال فرمود و سپس اضافه کرد: داوود نیز در زبورش می‌گوید: خداوندا کسی را مبعوث کن که سنت را بعد از فترت احیا کند. آیا کسی را سراغ داری جز محمد(ص) که این کار را انجام داده باشد؟

رأس‌الجالوت: چه مانعی دارد که این شخص عیسی بوده باشد؟

امام(ع): آیا تو نمی‌دانی که عیسی هرگز با سنت تورات مخالف نبود و همواره آیین آن را تأیید می‌کرد؟ در انجیل نیز آمده است که فارقلیطا بعد از او (مسیح) می‌آید و همه چیز را برای شما تفسیر می‌کند.

رأس‌الجالوت: چرا، می‌دانم.

امام(ع): از همة این‌ها گذشته، من از تو سؤالی دارم. بگو ببینم پیامبرت موسی‌بن عمران به چه دلیل فرستادة خدا بوده است؟

رأس‌الجالوت: او کارهای خارق‌العاده‌ای انجام داده که هیچ یک از انبیای پیشین انجام نداده‌اند.

امام(ع): مثلاً چه کاری؟

رأس‌الجالوت: مثلاً شکافتن دریا، تبدیل عصا به مار عظیم، ضربه زدن به سنگ و جاری شدن چشمه‌ها از آن، ید بیضا و امثال آن.

امام(ع): راست می‌گویی، این‌ها دلیل خوبی بر نبوت اوست. آیا هر کس که دست به خارق عادتی زند که دیگران از انجام مثل آن ناتوان باشند و دعوی نبوت کند، نباید پذیرفت؟!

رأس‌الجالوت: نه؛ زیرا موسی نظیر نداشت. اگر کسی همان معجزاتی را بیاورد که موسی آورده است، باید پذیرفت و گرنه لازم نیست.

امام(ع): پس چگونه پیامبران پیشین را که قبل از موسی آمدند، پذیرفته‌اید، در حالی که نه دریا را شکافتند و نه دوازده چشمه آب از سنگ بیرون آوردند و ید بیضایی هم مانند موسی نداشتند و عصا را نیز به مار عظیم تبدیل نکردند؟

رأس‌الجالوت (سخن خود را تغییر داد و گفت): من گفتم هرگاه کسی خارق عادتی انجام دهد که مردم از انجام مثل آن عاجز باشند، باید پذیرفت، هرچند مثل معجزة موسی نباشد.

امام(ع): پس چرا به نبوت حضرت مسیح اقرار نمی‌کنید که مردگان را زنده می‌کرد و افراد نابینا و بیماران صعب العلاج را شفا می‌داد و...؟

رأس‌الجالوت: می‌گویند چنین کارهایی کرده است؛ ولی ما هرگز ندیده‌ایم!

امام(ع): آیا معجزات موسی را با چشم خود دیده‌ای؟ آیا غیر این است که افراد موثق از یاران موسی خبر داده‌اند و این خبر به طور متواتر به ما رسیده است؟

رأس‌الجالوت: نه.

امام(ع): بنابراین، اگر همین اخبار متواتر از معجزات مسیح خبر دهد، چگونه ممکن است نبوت او را تصدیق نکنید؟

رأس‌الجالوت در اینجا جوابی نداشت که بدهد.

امام(ع): کار محمد(ص) نیز چنین است. او یتیم و فقیر و درس نخوانده بود؛ اما قرآنی آورد که اسرار تاریخ انبیای پیشین دقیقاً در آن تبیین شده و از حوادث گذشته و آینده خبر داده است و نیز پیامبر از آنچه مردم در خانه‌های خود می‌گفتند یا انجام می‌دادند، پرده بر می‌داشت و بسیاری معجزات دیگر.

در اینجا رأس‌الجالوت از سخن باز ماند!

همان‌گونه که ملاحظه می‌کنید، امام(ع) به شیوه‌های مختلفی استدلال می‌کند. نخست، به دلیل نقلی استدلال می‌فرماید و سپس به دلیل عقلی، یعنی به مسئله اعجاز متوسل می‌شود. بزرگ یهود نیز ناچار می‌شود هر دو را بپذیرد و در برابر آن تسلیم گردد.

منبع :‌ ماهنامه نامه جامعه شماره 97 - 103

ادامه دارد.......

رخدادهایی که در مراسم تدفین امام حسن مجتبی(ع) روی داد

خبرگزاری فارس: رخدادهایی که در مراسم تدفین امام حسن مجتبی(ع) روی داد

معاویه با ترتیب دادن توطئه‌ای امام حسن بن علی علیه‌السلام را به دست همسرش «جعده» دختر «اشعث بن قیس» به شهادت رساند.

زمانی که در سال 63 در واقعه «حَرّه» مدینه، غارت شد، خانه این زن نیز به تاراج رفت اما به پاس خوش خدمتی او در به شهادت رساندن شوهرش، اموالش را به او بازگرداندند.

منابع بی‌شماری خبر به شهادت رساندن امام مجتبی علیه‌السلام را توسط جَعْده و با توطئه معاویه گزارش کرده‌اند. [1]

به گزارش ابن حمدون، قرار بود جعده در برابر مسموم کردن امام علیه‌السلام، یکصد هزار درهم دریافت کند. بعدها نیز با یک قریشی ازدواج کرد و از او بچه‌دار شد.

کودکان با دیدن این بچه به او گفتند: «یابن مَسَمِّمَهِ الاَزواج؛ ای فرزند کسی که شوهرش را مسموم کرد.» [2]

آن حضرت چهل روز پس از مسمومیت بیمار بود تا به شهادت رسید. [4]

«ام بکر» دختر«مِسوَر» گوید: بارها به امام علیه‌السلام سم خوراندند، ولی هر بار از آن رهایی می‌یافت تا آنکه مرحله آخر سم به قدری شدید بود که پاره‌های جگر امام حسن علیهاالسلام از گلویشان خارج شد. [5]

پس از شهادت امام حسن مجتبی علیه‌السلام، طبق وصیت آن حضرت خواستند او را کنار قبر رسول خدا - صلی الله علیه و آله وسلّم - دفن کنند، اما عایشه با استناد به اینکه «بیتی لا آذن فیه»[6] مانع این کار شد.

مروان هم که آن زمان حکومت مدینه را داشت، اعلام کرد که اجازه چنین کاری را نخواهد داد.

امام حسن علیه‌السلام سفارش کرده بود که اگر مشکلی پیش آمد آن حضرت را در بقیع دفن کنند. [7]

زمانی که امام را برای دفن نزدیک قبر پیامبر - صلی الله علیه و آله و سلّم - آوردند، عایشه گفت: هذا الأمر لا یکون أبدا؛ چنین چیزی هرگز انجام نخواهد شد. [8] ابوسعید خدری و ابوهریره به مروان گفتند: آیا از دفن حسن‌بن علی در کنار جدش ممانعت می‌کنی در حالی که رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلّم ـ او را «سید جوانان اهل بهشت» نامید. مروان به تمسخر به آنها گفت: اگر امثال شما حدیث پیامبر - صلی الله علیه و آله وسلّم - را روایت نمی‌کردند، ضایع شده بود. [9]

محمدبن حنفیه می‌گوید: زمانی که امام حسن علیه‌السلام وفات کرد، مدینه یکپارچه عزادار شده بود و همه گریه می‌کردند.

مروان خبر وفات حضرت را به معاویه داد و گفت: آنان می‌خواهند حسن بن علی را در کنار پیامبر - صلی الله علیه و اله و سلّم - دفن کنند، اما تا من زنده هستم به این مقصود خود نخواهند رسید.

امام حسین علیه‌السلام به کنار قبر پیامبر - صلی الله علیه و آله و سلّم - رسید و فرمود: اینجا را حفر کنید، سعید بن عاص که حاکم مدینه بود، خود را کنار کشید، اما مروان بنی امیه را آماده کرده مسلح شدند.

مروان گفت:چنین چیزی هرگز نخواهد شد. امام حسین علیه‌السلام فرمود: به تو چه ارتباطی دارد، مگر تو والی شهر هستی؟ مروان گفت: نه، امّا تا من زنده هستم اجازه این کار را نخواهم داد. امام حسین علیه‌السلام از کسانی که در حلف الفضول همراه بنی هاشم بودند، کمک خواست.

اینجا بود که کسانی از بنی تیم، بنی زهره، بنی اسد و بنی جعوبه مسلح شدند. امام حسین علیه‌السلام و پیروان هر یک پرچمی داشت و مروان نیز، و میان آنان تیراندازی نیز شد.

شماری از مردم، امام حسین علیه‌السلام را راضی کردند تا به موجب وصیت خود امام حسن علیه‌السلام که فرموده بود اگر قرار است خونی ریخته شود، در همان بقیع، دفن شود، از اصرار خود دست بردارد. [10]

در نقلی آمده است: مروان که این زمان معزول شده بود، با این اقدام خود قصد داشت تا معاویه را از خود راضی کند. [11] مروان پس از آن که از دفن امام در بقیع جلوگیری کرد، این خبر را با آب و تاب برای معاویه نوشت. [12] او می‌گفت: چگونه فرزند قاتل عثمان، در کنار پیغمبر - صلی الله علیه و آله و سلّم - دفن شود، اما عثمان در بقیع؟ [13] بدون تردید، مروان از پلید‌ترین چهره‌های بنی امیه است که در تمام مدتی که حاکم مدینه بود، با زبان تند خود، امام علی و بنی هاشم را دشنام می‌داد.

شهادت امام در یک روایت، در ربیع الاول سال 49، و در نقلی دیگر، ربیع الاول سال 50 هجری دانسته شده است. [14] اما آنچه به نظر درست می آید، همان سال 49 هجری است.

زمانی که امام به شهادت رسید، بنی هاشم کسانی را به نقاط مختلف مدینه و اطراف فرستادند تا این خبر را به گوش انصار برسانند. گفته شده است که هیچ کس در خانه خود نماند. [15] زنان بنی هاشم تا یک ماه، هر روز برای امام مجلس عزا داشتند. [16]

طبری به نقل از امام باقر علیه‌السلام آورده است که مردم مدینه هفت روز به مناسبت درگذشت فرزند پیامبر - صلی الله علیه وآله و سلّم - در ماتم نشسته و بازار را بستند. [17]

او می‌گوید: در مراسم دفن امام حسن(ع) در بقیع، به قدری جمعیت بود که جای انداختن سوزن نبود. [18]

خبر شهادت امام علیه‌السلام در بصره نیز شیعیان آن شهر را به عزا نشاند. [19] پس از وفات امام مجتبی علیه‌السلام شیعیان کوفه، نامه تسلیتی به امام حسین علیه‌السلام نوشتند.

در آن نامه آمده بود که درگذشت امام از یک سو برای «تمامی امت» و از سوی دیگر برای تو «و هذه الشیعه خاصه» مصیبت است. این تعبیر نشان شکل‌گیری «شیعه» و حتی کاربرد کلمه شیعه به عنوان یک اصطلاح در حوالی پنجاه هجری است.

آنان در این نامه با این القاب از امام مجتبی ـ علیه السلام ـ یاد کردند «عَلَمُ الهُدی و نُورُ البِلاد» کسی که به او امید اقامه دین و اعاده سیره صالحان بود. آنان اظهار امیدواری کردند که خداوند حق امام حسین علیه‌السلام را به او باز گرداند.[20] و منبع اصلی این گزارش: [21]

 

منابع

[1] . ترجمه الامام الحسن- علیه السلام- ابن سعد ص175ـ176، انساب الاشراف ج3 ص55ـ88 استاد محمودی در پاورقی صفحات مزبور خبر را از منابع متعددی نقل کرده است.

[2] . التذکره الحمدونیه ج،9 ص293ـ294.

[3] . انساب الاشراف ج 3 ص 59.

[4] . ترجمه الامام الحسن- علیه السلام-،ابن سعد، ص 176.

[5] . المنتخب من ذیل المذیل، ص 514

[6] . تاریخ الیعقوبی ج2 ص 225.

[7] . انساب الاشراف ج3 ص61،64 نیز نکـ: پاورقی صص62-61.

[8] . ترجمه الامام الحسن- علیه‌السلام- ابن سعد ص184.

[9] . انساب الاشراف ج3 ص65؛ و مشابه آن در: ترجمه الامام الحسن- علیه السلام- ابن سعد ص 184ـ185.

[10] . ترجمه الامام الحسن- علیه‌السلام- ابن سعد ص177ـ179.

[11] . همان ص180 و نکـ: ص187.

[12] . همان ص 188.

[13] . همان ص183 عثمان حتى در بقیع نیز دفن نشد چون مردم اجازه ندادند.

[14] . انساب الاشراف ج3 ص66؛ ترجمه الامام الحسن – علیه‌السلام- ابن سعد ص 183، 189، 190.

[15] . ترجمه الامام الحسن- علیه‌السلام- ابن سعد ص 181 ؛ ترجمه الامام الحسن- علیه‌السلام- ابن عساکر ش371.

[16] . ترجمه الامام الحسن- علیه‌السلام- ابن سعد ص 182؛ ترجمه الامام الحسن- علیهالسلام- ابن عساکر ش338.

[17] . ترجمه الامام الحسن- علیه‌السلام- ابن سعد ص182.

[18] . المنتخب من ذیل المذیل ص514؛ المستدرک علی الصحیحین ج3 ص173 ؛ ترجمه‌الامام الحسن- علیه‌السلام- ابن سعد ص182؛ ترجمه الامام الاحسن- علیه‌السلام- ابن عساکر ش372.

[19] . مختصر تاریخ دمشق ج5 ص224.

[20] . تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 228.

[21] . تاریخ سیاسی اسلام (تاریخ خلفا)، رسول جعفریان ، ج 2، ص399

آخرین ساعات عمر شریف پیامبر(ص) چگونه گذشت

خبرگزاری فارس: آخرین ساعات عمر شریف پیامبر(ص) چگونه گذشت

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در روزهای پایانی برخی اوقات به مسجدى مى‌‌رفت و با مردم نماز مى‌‌گزارد و برخى از موضوعات را تذکر مى‌‌داد.

ماجرای قصاص از پیامبر اکرم (ص)

در یکى از روزهاى بیمارى، در حالى که سرش را با پارچه‌‌اى بسته بود و امام على علیه‌السّلام و فضل بن عباس زیر بغلش را گرفته بودند وارد مسجد شد و روى منبر قرار گرفت و شروع به سخن فرمود و گفت: مردم! وقت آن رسیده است که من از میان شما غایب شوم. اگر به کسى وعده‌‌اى داده‌‌ام آماده‌‌ام انجام دهم و هر کس طلبى از من دارد بگوید تا بپردازم.

در این موقع مردى برخاست و عرض کرد: چندى قبل به من وعده دادید که اگر ازدواج کنم، مبلغى به من کمک کنید.

پیامبر فوراً به فضل دستور داد که مبلغ مورد نظر او را بپردازد و از منبر پایین آمد و به خانه رفت.

سپس روز جمعه سه روز پیش از وفات خود، بار دیگر به مسجد آمد و شروع به سخن کرد و در طى سخنان خود فرمود: هر کسى حقى بر گردن من دارد برخیزد و اظهار کند، زیرا قصاص در این جهان آسان‌‌تر از قصاص در روز رستاخیز است.

در این موقع، «سوادة بن قیس» برخاست و گفت: موقع بازگشت از نبرد «طائف» در حالى که بر شترى سوار بودید، تازیانه خود را بلند کردید که بر مرکب خود بزنید، اتفاقا تازیانه بر شکم من اصابت کرد. من اکنون آماده گرفتن قصاصم.

پیامبر دستور داد، بروند همان تازیانه را از خانه بیاورند. سپس پیراهن خود را بالا زد تا «سواده» قصاص کند.

یاران رسول خدا با دلى پرغم و دیدگانى اشک بار و گردن‌‌هایى کشیده و ناله‌‌هایى جان‌‌گداز منتظرند که جریان به کجا خاتمه مى‌‌پذیرد. آیا «سواده» واقعا از در قصاص وارد مى‌‌شود؟ ناگهان دیدند سواده بى‌‌اختیار سینه پیامبر را مى‌‌بوسد. در این لحظه، پیامبر او را دعا کرده، گفت: خدایا! از «سواده» بگذر، همان طور که او از پیامبر اسلام درگذشت. (مناقب آل ابى طالب، ج  ١ ، ص  ١64 )

البته ذکر این نکته لازم است چون اصابت تازیانه بر شکم سواده، عمدى نبوده است؛ از این نظر حق قصاص نداشته است، بلکه با پرداخت دیه‌‌اى جبران مى‌شد. با این حال پیامبر، خواست، نظر وى را تأمین کند.

وخامت حال پیامبر اکرم (ص)/ فاطمه زهرا (س) در کنار پیامبر (ص)

گزارش‌‌‌هایى که از داخل خانه به بیرون مى‌‌رسید، از وخامت وضع مزاجى آن حضرت حکایت مى‌‌کرد و هر نوع امید به بهبودى را از بین مى‌‌برد و مطمئن مى‌‌ساخت که جز ساعاتى چند، رحمت جهانیان در دنیا نیست.

گروهى از یاران آن حضرت علاقه‌‌مند بودند که از نزدیک رهبر عالى قدر خود را زیارت کنند، ولى وخامت وضع پیامبر اجازه نمى‌‌داد در اطاقى که وى در آن بسترى گردیده بود، جز اهل بیت وى، کسى رفت و آمد کند.

دختر گرامى و یگانه یادگار پیامبر فاطمه علیها‌السّلام، در کنار بستر پدر نشسته بود و بر چهره نورانى او نظاره مى‌کرد. او که مى‌دید که عرق مرگ، بسان دانه‌هاى مروارید، از پیشانى و صورت پدرش سرازیر مى‌شود.

فاطمه زهرا علیها‌السلام با قلبى فشرده و دیدگانى پر از اشک و گلوى گرفته، شعر زیر را که از سروده‌‌هاى ابو طالب درباره پیامبر عالى قدر بود زمزمه مى‌‌کرد:

و ابیضّ یستسقی الغمام بوجهه ثمال الیتامى عصمة للأرامل

چهره روشنى که به احترام آن، باران از ابر درخواست مى‌‌شود، شخصیتى که پناهگاه یتیمان و نگهبان بیوه‌‌زنان است.

در این هنگام، پیامبر دیدگان خود را گشود و با صداى آهسته به دختر خود فرمود:

این شعرى است که ابو طالب درباره من سروده است، ولى شایسته است به جاى آن، آیه زیر را تلاوت کنند: «وَ مٰا مُحَمَّدٌ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ اَلرُّسُلُ أَ فَإِنْ مٰاتَ أَوْ قُتِلَ اِنْقَلَبْتُمْ عَلىٰ أَعْقٰابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلىٰ عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اَللّٰهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِی اَللّٰهُ اَلشّٰاکِرِینَ»

محمد پیامبر خدا است و پیش از او پیامبرانى آمده و رفته‌‌اند. آیا هرگاه او از دنیا برود و یا کشته شود، به آیین گذشتگان خود بازمى‌‌گردید؟ هر کس به آیین گذشتگان خود بازگردد، خدا را ضرر نمى‌‌رساند و خداوند سپاس‌‌گزاران را پاداش مى‌‌دهد.

سخن در گوشی پیامبر اکرم (ص) به دخترش فاطمه (س)

در تمام روزهایى که پیامبر بسترى بود، حضرت فاطمه علیها‌السلام در کنار بستر پیامبر نشسته و لحظه‌‌اى از ایشان دور نمى‌‌شد. در یکی از ساعات، پیامبر به دختر خود اشاره کرد که با او سخن بگوید.

دختر پیامبر قدرى خم شد و سر را نزدیک پیامبر آورد. آن‌‌گاه پیامبر با او به طور آهسته سخن گفت. کسانى که در کنار بستر پیامبر بودند، از حقیقت گفت و گوى آن‌‌ها آگاه نشدند.

وقتى سخن پیامبر به پایان رسید، فاطمه زهرا سخت گریست، ولى مقارن همین وضع، پیامبر بار دیگر به او اشاره نمود و آهسته با او سخن گفت. این بار زهرا با چهره‌‌اى باز و قیافه‌‌اى خندان و لبان پرتبسم سر برداشت.

وجود این دو حالت متضاد در دو وقت مقارن، حاضران را به تعجب واداشت. آنان از دختر پیامبر خواستند که از حقیقت گفتار پیامبر آگاهشان سازد و علت بروز این دو حالت مختلف را، براى آنان روشن سازد. زهرا فرمود: من راز رسول خدا را فاش نمى‌‌کنم.

پس از درگذشت پیامبر، زهرا علیهاالسّلام روى اصرار «عایشه» آنان را از حقیقت ماجرا آگاه ساخت و فرمود: پدرم در نخستین بار مرا از مرگ خود مطلع کرد و اظهار نمود که من از این بیمارى بهبودى نمى‌‌یابم. براى همین جهت، گریه و ناله به من دست داد، ولى بار دیگر به من گفت که تو نخستین کسى هستى از اهل بیت من، به من ملحق مى‌‌شوى. این خبر به من نشاط و سرور بخشید و فهمیدم که پس از اندکى به پدر ملحق مى‌‌شوم. (الطبقات الکبرى، ج  ٢ ، ص  ٢4٧  و الکامل فی التاریخ، ج  ٢ ، ص  ٢١٩ )

وصیت‌‌هاى پیامبر اکرم (ص)

پیامبر در دوران بیمارى خود، به تذکر امور لازم بیشتر اهمیت مى‌‌داد و در آخرین روزهاى بیمارى خود، نماز و رعایت حال بردگان را زیاد سفارش مى‌‌کرد و مى‌‌فرمود:

با بردگان (خادمان و زیر دستان) به نیکى رفتار کنید و در خوراک و پوشاک آن‌‌ها دقت کنید و با آنان به نرمى سخن بگویید و حسن معاشرت را پیشه خود سازید.

روزى «کعب احبار» از خلیفه دوم پرسید، پیامبر در موقع احتضار چه گفت. خلیفه به امیر مؤمنان علیه‌السّلام که در آن مجلس حاضر بود، اشاره کرد و گفت: از او بپرسید. امام علی علیه‌السلام فرمود: پیامبر در حالى که سر او روى شانه من بود، مى‌‌فرمود: «الصلاة الصلاة» (نماز، نماز)  در این موقع، کعب افزود که پیامبران گذشته نیز بر همین روش بودند. (الطبقات الکبرى، ج  ٢ ، ص  ٢54 )

پیامبر در آغوش چه کسی از دنیا رفت؟

بزرگترین رسول خدا صلی الله علیه و آله در آخرین لحظه‌‌‌‌هاى زندگى، چشمان خود را باز کرد و گفت: برادرم را صدا بزنید تا بیاید در کنار بسترم بنشیند.

همه فهمیدند مقصودش على (ع) است. امام على علیه‌السلام در کنار بسترش نشست، ولى احساس کرد که پیامبر مى‌‌خواهد از بستر برخیزد. على، پیامبر را از بستر بلند نمود و به سینه خود تکیه داد. (همان، ص 263)

چیزى نگذشت که علایم احتضار، در وجود شریف او پدید آمد. شخصى از ابن عباس پرسید، پیامبر در آغوش چه کسى جان سپرد. ابن عباس گفت: پیامبر گرامى در حالى که سر او در آغوش على بود، جان سپرد. همان شخص افزود که یکی از زنان پیامبر مدعى است که سر پیامبر بر سینه او بود که جان سپرد. ابن عباس گفته او را تکذیب کرد و گفت: پیامبر (ص) در آغوش على (ع) جان داد، و على و برادر من، «فضل» او را غسل دادند. (همان، ص 263)

امیر مؤمنان، در یکى از خطبه‌‌هاى خود به این مطلب تصریح کرده مى‌‌فرماید: «و لقد قبض رسول اللّه و إنّ رأسه لعلى صدری. . . و لقد ولّیت غسله و الملائکة أعوانی»

پیامبر در حالى که سر او بر سینه من بود، قبض روح شد. من او را در حالى که فرشتگان یارى‌‌ام مى‌‌کردند، غسل دادم.

آخرین جمله پیامبر اکرم (ص) در دنیا چه بود؟

گروهى از محدثان نقل مى‌‌‌کنند که آخرین جمله‌‌‌اى که پیامبر در آخرین لحظات زندگى خود فرمود، جمله «لا، مع الرفیق الأعلى» بوده است.

گویا فرشته وحى ایشان را در موقع قبض روح، مخیر ساخته است که بهبودى یابد و بار دیگر به این جهان بازگردد و یا پیک الهى، روح شریفش را قبض بکند و به سراى دیگر بشتابد. پیامبر با گفتن جمله مزبور، به پیک الهى رسانیده است که مى‌‌خواهد به سراى دیگر بشتابد و با کسانى که در آیه زیر به آن‌‌ها اشاره شده، به سر ببرد. «فَأُولٰئِکَ مَعَ اَلَّذِینَ أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَیْهِمْ مِنَ اَلنَّبِیِّینَ وَ اَلصِّدِّیقِینَ وَ اَلشُّهَدٰاءِ وَ اَلصّٰالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولٰئِکَ رَفِیقاً»

آنان با کسانى‌‌اند که خداوند به آن‌‌ها نعمت بخشیده است: از پیامبران، صدیقان، شهیدان و صالحان و این‌‌ها چه نیکو دوستان و رفیقانى هستند.

پیامبر این جمله را فرمود و دیدگان و لب‌‌هاى وى روى هم افتاد. (اعلام الورى، ص  ٨٣ )

وفات پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله، بزرگترین مصیبت تاریخ دنیاست. بهترین مخلوق عالم امکان، از دنیا رفت تا دیگر موجودی، با چشم دنیوی، پیامبر و فرستاده‌ای از طرف خدا نتواند ببیند!

روز رحلت پیامبر اعظم (ص)/ اولین کسی که بر پیامبر اکرم (ص) نماز خواند

روح مقدس و بزرگ آن سفیر الهى، نیم‌‌روز دوشنبه،  ٢٨  ماه صفر، از بدن شریفش پر کشید.

نخستین کسى که بر پیامبر گرامى نماز گزارد، امیر مؤمنان بود. سپس یاران پیامبر، دسته دسته بر پیکر پاک و مطهر ایشان، نماز گزاردند و این مراسم تا ظهر روز سه شنبه ادامه داشت.

سپس تصمیم بر این شد که جسد مطهر پیامبر را در همان حجره‌‌اى که درگذشته بود، به خاک بسپارند.

قبر آن حضرت را «ابو عبیده جراح» و «زید بن سهل» آماده کردند و امیر مؤمنان مراسم دفن را به کمک فضل و عباس انجام داد.

سرانجام، آفتاب زندگى شخصیتى که با فداکاری‌هاى خستگى‌‌ناپذیر خود، سرنوشت بشر را دگرگون ساخت و صفحات نو و درخشانى از تمدن به روى انسان‌‌ها گشود، از دنیای ظاهری غروب کرد. (فروغ ابدیت، آیت الله جعفر سبحانی، ص 940)

چگونه فاطمه زهرا (س) خبر وفات پیامبر را اعلام کرد؟

پس از وفات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، فاطمه علیهاالسلام در اجتماع زنان با بیان غم آلودی فرمود: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ انْقَطَعَ عَنَّا خَبَرُ السَّمَاءِ؛ همه از خداییم و به سوی او باز می‌گردیم. وحی و خبر آسمانی از ما قطع شد

از معاذ بن جبل نقل شده است که فاطمه علیهاالسلام پس از وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله فراوان می‌گریست و می‌فرمود: «یَا أَبَتَاهْ إِلَی جَبْرَئِیلَ نَنْعَاهُ اِنْقَطَعَتْ عَنَّا اَخْبَارُ السَّمَاءِ یَا اَبَتَاهْ لَا یَنْزِلُ الْوَحْیُ اِلَیْنَا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ اَبَدا؛

ای پدر! پس از تو باید شکوه‌‌های دل را به جبرئیل گفت. [با وفات تو] خبرهای آسمانی قطع شد. ای پدر! دیگر برای همیشه از طرف خدا وحی فرو فرستاده نمی‌شود

و گاهی این اشعار را می‌خواند:

«اِذَا مَاتَ یَوْماً مَیِّتٌ قَلَّ ذِکْرُهُوَ ذِکْرُ أَبِی مُذْ مَاتَ وَ اللَّهِ أَزْیَد

تَاَمَّلْ اِذَا الْاَحْزَانُ فِیکَ تَکَاثَرَتْ اَعَاشَ رَسُولُ اللَّهِ اَمْ ضَمَّهُ الْقَبْرُ؛

هر کس بمیرد، یادش کم می‌شود، به جز پدرم که هر روز یاد او فزونی می‌گیرد.

بیندیش هنگامی که غم و اندوه در جانت فراوان می‌شود، آیا رسول خدا زنده است یا از دنیا رفته و در عالم قبر (برزخ ) است.

مروری بر بیانات رهبر انقلاب درباره جلال آل‌احمد

جلال آل احمد که امروز سالگرد نود و یکمین روز تولدش است، نویسنده صاحب سبک و تاثیر گذاری است که کمتر نویسنده امروزی پیدا می‌شود که از او و ادبیاتش تاثیر نپذیرفته باشد. جلال آدم صریحی است، جایی که باید، فریاد می‌زند و جایی هم که حس می‌کند باید یقه کسی را بگیرد، حتما این کار را می‌کند. او خوب دیده و خوب فریاد زده است و همین خوب دیدن باعث شده که در دوران حیات خودش شاگردانی را تربیت کند که بخواهند قصه این مردم را بنویسند، قصه مردمی که دهه 30 و 40 در این مملکت زندگی می‌کردند.

او از اطرافیانش می‌خواست که بنویسند و خودش هم می‌نوشت. بعدها هم کتاب‌های او یادگاری شد برای  خوب دیدن و خوب نوشتن. او سفرهایش را کتاب کرد از سفر به سرزمین وحی که او خود را نه کسی بلکه خسی در میقات می‌بیند تا سفر به سرزمین عزرائیل. او همه چیز را نوشته و حتی اشتباهات خودش را بی محابا ذکر کرده و خیلی جاها حتی یقه خودش را هم گرفته است.

او هم داستان دارد، هم سفرنامه و هم مقاله تحلیلی و تاریخی چون در خدمت و خیانت و روشنفکران و این صراحت و فعالیت و صداقت او در روایت، از او نویسنده منحصر به فردی ساخته است که رهبر معظم انقلاب و بارها و بارها از او یاد کرده است. آنچه در ادامه می آید، مروری است بر چندی از سخنان رهبر انقلاب که به صحبت درباره این نویسنده معاصر پرداخته است

یکی از مهم‌ترین و البته صریح‌ترین نظرات رهبر انقلاب درباره جلال آل احمد به پاسخ نامه ایشان در سال 1358 به انتشارات رواق بر می‌گردد که سوالاتی را پیرامون این نویسنده از آیت الله خامنه‌ای پرسیده بودند.

**آمدم تهران و به ولایت اسرائیل اعتراض کردم

1ـ دقیقاً یادم نیست که کدام مقاله یا کتاب مرا با آل احمد آشنا کرد. دو کتاب «غربزدگی و دست‌های آلوده» جزء قدیمی‌ترین کتاب‌هایی است که از او دیده و داشته‌ام. اما آشنایی بیشتر من به وسیله و برکت مقاله «ولایت اسرائیل» شد که گله و اعتراض من و خیلی از جوان‌های امیدوار آن روزگار را برانگیخت. آمدم تهران (البته نه اختصاصاً برای این کار) تلفنی با او تماس گرفتم. و مریدانه اعتراض کردم. با اینکه جواب درستی نداد از ارادتم به او چیزی کم نشد. این دیدار تلفنی برای من بسیار خاطره‌انگیز است. در حرف‌هایی که رد و بدل شده هوشمندی، حاضر جوابی، صفا و دردمندی که آن روز در قلّه‌ی «ادبیات مقاومت» قرار داشت، موج می‌زد.

**دوستانش مواضع اسلامی او را بعد از سال 42 تحمل نمی‌کردند

2ـ جلال قصه‌نویس است (اگر این را شامل نمایشنامه‌نویسی هم بدانید) مقاله‌نویسی کار دوّم او است. البته محقّق و عنصر سیاسی هم هست. اما در رابطه با مذهب؛ در روزگاری که من او را شناختم به هیچ‌وجه ضد مذهب نبود، بماند که گرایش هم به مذهب داشت. بلکه از اسلام و بعضی از نمودارهای برجسته‌ی آن به‌عنوان سنت‌های عمیق و اصیل جامعه‌اش، دفاع هم می‌کرد. اگرچه به اسلام به چشم ایدئولوژی که باید در راه تحقق آن مبارزه کرد، نمی‌نگریست. اما هیچ ایدئولوژی و مکتب فلسفی شناخته‌شده‌‌ای را هم به این صورت جایگزین آن نمی‌کرد. تربیت مذهبی عمیق خانوادگی‌اش موجب شده بود که اسلام را ــ اگرچه به‌صورت یک باور کلی و مجرد ــ همیشه حفظ کند و نیز تحت تأثیر اخلاق مذهبی باقی بماند. حوادث شگفت‌انگیز سال‌های 41 و 42 او را به موضع جانبدارانه‌تری نسبت به اسلام کشانیده بود. و این همان چیزی است که بسیاری از دوستان نزدیکش نه آن روز و نه پس از آن، تحمّل نمی‌کردند و حتی به رو نمی‌آوردند!

اما توده‌‌ای بودن یا نبودنش؛ البته روزی توده‌ای بود. روزی ضد توده‌ای بود. و روزی هم نه این بود و [نه] آن. بخش مهمی از شخصیت جلال و جلالت قدر او همین عبور از گردنه‌ها و فراز و نشیب‌ها و متوقّف نماندن او در هیچکدام از آنها بود. کاش چند صباح دیگر هم می‌ماند و قله‌های بلندتر را هم تجربه می‌کرد.

3ـ غربزدگی را من در حوالی 42 خوانده‌ام. تاریخ انتشار آن را به یاد ندارم.

**جلال روشنفکران را توبه داد

4ـ اگر هر کس را در حال تکامل شخصیت فکری‌اش بدانیم و شخصیت حقیقی او را آن چیزی بدانیم که در آخرین مراحل این تکامل بدان رسیده است، باید گفت «در خدمت و خیانت روشنفکران» نشان دهنده و معیّن کننده‌ی شخصیت حقیقی آل احمد است. در نظر من، آل احمد، شاخصه‌ی یک جریان در محیط تفکر اجتماعی ایران است. تعریف این جریان، کار مشکل و محتاج تفصیل است. امّا در یک کلمه می‌شود آن را «توبه‌ی روشنفکری» نامید. با همه‌ی بار مفهوم مذهبی و اسلامی که در کلمه «توبه» هست.

جریان روشنفکری ایران که حدوداً صد سال عمر دارد با برخورداری از فضل «آل احمد» توانست خود را از خطای کج‌فهمی، عصیان، جلافت و کوته‌بینی برهاند و توبه کند: هم از بدفهمی‌ها و تشخیص‌های غلطش و هم از بددلی‌ها و بدرفتاری‌هایش.

آل احمد، نقطه‌ی شروع «فصل توبه» بود. و کتاب «خدمت و ...» پس از غربزدگی، نشانه و دلیل رستگاری تائبانه. البته این کتاب را نمی‌شود نوشته‌ی سال 43 دانست. به گمان من، واردات و تجربیات روز به روز آلاحمد، کتاب را کامل می‌کرده است. در سال 47 که او را در مشهد زیارت کردم؛ سعی او در جمع‌آوری مواردی که «کتاب را کامل خواهد کرد» مشاهده کردم. خود او هم همین را می‌گفت.

**ناشری که سخنان جلال را تحریف کرد

البته جزوه‌‌ای که بعدها به نام «روشنفکران» درآمد، با دو سه قصه از خود جلال و یکی دو افاده از زید و عمرو، به نظر من تحریف عمل و اندیشه‌ی آل احمد بود. خانواده آل احمد حتی در «نظام نوین اسلامی» هم، تاکنون موفق نشده‌اند ناشر قاچاقچی آن کتاب را در محاکم قضایی اسلامی محکوم یا تنبیه کنند. این کتاب مجمع‌الحکایات نبود که مقداری از آن را گلچین کنند و به بازار بفرستند. اثر یک نویسنده‌ی متفکر، یک «کل» منسجم است که هر قسمتش را بزنی، دیگر آن نخواهد بود. حالا چه انگیزه‌‌ای بود و چه استفاده‌‌ای از نام و آبروی جلال می‌خواستند ببرند بماند. ولی به هر صورت گل به دست گلفروشان رنگ بیماران گرفت...

**آل احمد به راستی نعمت بزرگی بود

5 ـ به نظر من سهم جلال بسیار قابل ملاحظه و مهم است. یک نهضت انقلابی از «فهمیدن» و «شناختن» شروع می‌شود. روشنفکر درست آن کسی است که در جامعه‌ی جاهلی، آگاهی‌های لازم را به مردم می‌دهد و آنان را به راهی‌نو می‌کشاند. و اگر حرکتی در جامعه آغاز شده است؛ با طرح آن آگاهی‌ها، بدان عمق می‌بخشد.

برای این کار، لازم است روشنفکر اولاً جامعه‌ی خود را بشناسد و ناآگاهی او را دقیقاً بداند. ثانیاً آن «راه نو» را درست بفهمد و بدان اعتقادی راسخ داشته باشد، ثالثاً خطر کند و از پیشامدها نهراسد. در این صورت است که می‌شود: العلماء ورثة الانبیاء.

آل احمد، آن اولی را به تمام و کمال داشت (یعنی در فصل آخر و اصلی عمرش). از دوّم و سوّم هم بی‌بهره نبود. وجود چنین کسی برای یک ملّت که به سوی انقلابی تمام‌عیار پیش می‌رود، نعمت بزرگی است. و آل احمد به راستی نعمت بزرگی بود. حداقل، یک نسل را او آگاهی داده است. و این برای یک انقلاب، کم نیست.

**مسکوت ماندن جلال، تقصیر شماست

6 ـ ... آل‌احمد کسی نبود که بنشیند و مسلمانش کنند. برای مسلمانی او همان چیزهایی لازم بود که شریعتی را مسلمان کرده بود. و ای کاش آل‌احمد چند سال دیگر هم می‌ماند.

7ـ آن روز هر پدیده‌ی ناپسندی را به شاه ملعون نسبت می‌دادیم. درست هم بود. امّا از اینکه آل احمد را چیز‌خور کرده باشند، من اطلاعی ندارم، یا از خانم دانشور بپرسید یا از طبیب خانوادگی.

8 ـ مسکوت ماندن جلال، تقصیر شماست ـ شمایی که او را می‌شناسید و نسبت به او انگیزه دارید. از طرفی مطهری و طالقانی و شریعتی در این انقلاب، حکم پرچم را داشتند. همیشه بودند. تا آخر بودند. چشم و دل «مردم» (و نه خواص) از آنها پر است. و این همیشه بودن و با مردم بودن، چیز کمی نیست. اگر جلال هم چند سال دیگر می‌ماند ... افسوس.

سخنان دیگر رهبر انقلاب درباره جلال آل احمد به تاریخ 1377/02/22 در جمع دانشجویان دانشگاه تهران‏ بر می‌گردد. ایشان در میانه‌های سخنانشان به تاریخ ایران و سران حزب توده اشاره می‌کنند و سپس تحلیل بسیار جالب درباره تاریخ روشنفکری در ایران و کتاب «در خدمت و خیانت روشنفکران» می‌فرمایند:

**صادق‌ترین و مخلص‌ترین روشنفکران

شما به خاطرات «کیانورى» و دیگر رؤساى توده‌‏ای‌ها که در جمهورى اسلامى گیر افتادند، نگاه کنید! خاطرات اینها چاپ شده است؛ از پنجاه سال قبل، شصت سال قبل صحبت مى‏‌کنند. با آن‏که اینها شاید همه حقایق را هم نمى‏‌خواستند بگویند، اما کاملاً از گوشه و کنار حرفهایشان مشخّص مى‏‌شود که آن روز حقیقت حزب توده چه بود. درعین‏ حال، باز صادقترین و مخلصترین روشنفکران در همین مجموعه جمع شده بودند. یکى از آنها «جلال آل احمد» بود که من در این بحث، از حرف‌هاى او براى شما نقل خواهم کرد. مرحوم جلال آل احمد، جزو حزب توده بود. «خلیل ملکى» و دیگران، اوّل در حزب توده بودند.

من یادم نیست که این حرف را از خودش شنیدم، یا دوستى براى من نقل مى‏‌کرد. سال چهل و هفت ایشان به مشهد آمده بود. در جلسه‏‌اى که با آن مرحوم بودیم، از این حرفها خیلى گذشت. احتمال مى‏‌دهم خودم شنیده باشم، احتمال هم مى‏‌دهم کسى از او شنیده بود و براى من نقل مى‏‌کرد. مى‌‏گفت: ما در اتاقهاى حزب توده، مرتّب از این اتاق به آن اتاق جلو رفتیم - منظورش این بود که مراحل حزبى را طى کردیم و به جایى رسیدیم که دیدیم از پشت دیوار صدا مى‏‌آید! گفتیم آن‏جا کجاست؟ گفتند این‏جا مسکو است! گفتیم ما نیستیم؛ برگشتیم. یعنى به مجرّد این‏که در سلسله مراتب حزبى احساس کردند که این وابسته به خارج است، گفتند ما دیگر نیستیم. بیرون آمدند و با خلیل ملکى و جماعتى دیگر، نیروى سوم را درست کردند؛ مخلص‌ها آن‏جا بودند. این دوره، تا حدود دوران «دکتر مصدق» و بعد 28 مرداد 1332 ادامه یافت.

**سال 47 فهمیدیم که کتاب «خدمت و خیانت روشنفکران» را می‌نویسد

بعد از 28 مرداد، از لحاظ نشان دادن انگیزه‏‌هاى یک روشنفکر در مقابل یک دستگاه فاسد، سکوت عجیبى در فضاى روشنفکرى هست. خیلى از کسانى که در دهه بیست مورد غضب دستگاه قرار گرفته بودند، در دهه سى به همکاران مطیع دستگاه تبدیل شدند! آل احمد در کتاب «خدمت و خیانت روشنفکران»، از همین روشنفکرى دهه سى حرف مى‏‌زند. آل احمد این کتاب را در سال چهل و سه شروع کرده، که تا سال چهل و هفت ادامه داشت. سال چهل و هفت که آل احمد به مشهد آمد، ما ایشان را دیدیم. به مناسبتى صحبت از این کتاب شد، گفت مدّتى است به کارى مشغولم؛ بعد فهمیدیم که از سال چهل و سه مشغول این کتاب بوده است. او از ما در زمینه‏‌هاى خاصى مطالبى مى‏‌خواست، که فکر مى‏کرد ما از آنها اطّلاع داریم. آن‏جا بود که ما فهمیدیم او این کتاب را مى‌‏نویسد. این کتاب بعد از فوتش منتشر شد. یعنى کتابى نبود که در رژیم گذشته اجازه‏ پخش داشته باشد؛ کتابِ صددرصد ممنوعى محسوب مى‏شد و امکان نداشت پخش شود.

البته در این‏جا آل احمد مواضع خیلى خوبى را اتّخاذ مى‏‌کند؛ اما درعین‏ حال شما مى‏بینید که همین آل احمدِ معتقد به مذهب و معتقد به سنّتهاى ایرانى و بومى و شدیداً پایبند به این سنّتها و معتقد به زبان و ادب فارسى و بیگانه از غرب و دشمن غربزدگى، باز درباره مسائل روشنفکرى، در همان فضاى روشنفکرى غربى فکر کرده، تأمّل کرده، حرف زده و قضاوت نموده است! این که مى‏‌گویم روشنفکرى در ایران بیمار متولّد شد، معنایش همین است. تا هرجا هم ادامه پیدا کرده، بیمارى ادامه پیدا کرده است.

**روشنفکری در ایران بیمار متولد شد

و اما این بیمارى چه بود؛ یعنى کجا بروز مى‏کرد؟ این را از زبان آل احمد براى شما ذکر مى‏‌کنم. آل احمد در مشخصات روشنفکر مى‏‌گوید: یک مشخصات، مشخصات عوامانه روشنفکر است. او مى‏‌گوید معناى «عوامانه» این نیست که عوام، روشنفکر را این‏گونه تصوّر مى‏‌کنند؛ بلکه خود روشنفکر هم گاهى همین‏طور فکر مى‏‌کند. این خصوصیات سه تاست: اوّل، مخالفت با مذهب و دین - یعنى روشنفکر لزوماً بایستى با دین مخالف باشد! - دوم، علاقه‏ مندى به سنن غربى و اروپارفتگى و این‏طور چیزها؛ سوم هم درس خواندگى. این دیگر برداشت‌هاى عامیانه از روشنفکرى است؛ ممیّزات روشنفکر این است. یعنى اگر کسى متدیّن شد، چنانچه علّامه دهر باشد، اوّلْ هنرمند باشد، بزرگترین فیلسوف باشد؛ روشنفکر نیست! بعد مى‏‌گوید این سه خصوصیتى که برداشت عامیانه و خصوصیات عامیانه روشنفکرى است، در حقیقت ساده ‏شده دو خصوصیت دیگرى است که با زبان عالمانه یا زبان روشنفکرى مى‏‌شود آنها را بیان کرد. یکى از آن دو خصوصیت، عبارت است از بى‏‌اعتنایى به سنّت هاى بومى و فرهنگ خودى - که این دیگر بحث عوامانه نیست؛ این حتمى است - دیگرى، اعتقاد به جهان‏بینى علمى، رابطه علمى، دانش و قضا و قدرى نبودن اینها؛ مثالهایى هم مى‏‌زند.

این در حالى است که در معناى روشنفکرىِ ساخته و پرداخته فرنگ - که اینها آن را از فرنگ گرفتند و آوردند - به‏هیچ‏وجه این مفهوم و این خط و جهت و این معنا نیست! یعنى چرا باید یک روشنفکر حتماً به سنّتهاى بومیش بى‌‏اعتنا باشد؛ علت چیست؟ روشنفکرى، عبارت است از آن حرکتى، شغلى، کار و وضعى که با فعّالیت فکر سر و کار دارد. روشنفکر، کسى است که بیشتر با مغز خودش کار مى‏کند، تا با بازویش؛ با اعصاب خودش کار مى‏کند، تا با عضلاتش؛ این روشنفکر است. لذا در طبقات روشنفکرى که سپس در فصل هاى بعدى کتابش ذکر مى‏‌کند، از شاعر و نویسنده و متفکّر و امثال اینها شروع مى‌‏کند، تا به استاد دانشگاه و دانشجو و دبیر و معلم و روزنامه ‏نگار - که آخرین آنها روزنامه ‏نگار و خبرنگار است - مى‏‌رسد.

چرا باید کسى که با تفکر خودش کار مى‏کند، لزوماً به سنّتهاى زادگاه و کشور و میهن و تاریخ خودش بیگانه باشد، حتّى با آنها دشمن باشد، یا بایستى با مذهب مخالف باشد؟ پاسخ این سؤال در خلال حرفهاى خود این مرحوم، یا بعضى حرفهاى دیگرى که در این زمینه‏ها زده شده، به دست مى‏‌آید. علّت این است که آن روزى که مقوله روشنفکرى - مقوله «انتلکتوئل» - اوّل بار در فرانسه به وجود آمد، اوقاتى بود که ملت فرانسه و اروپا از قرون وسطى‏ خارج شده بودند؛ مذهب کلیسایىِ سیاهِ خشنِ خرافىِ مسیحیّت را پشت سر انداخته و طرد کرده بودند...

**قلمت را هرگز...

همچنین ایشان در تاریخ 1384/10/29 در دیدار اساتید و دانشجویان دانشگاه امام صادق (علیه‌السّلام) نیز وقتی سراغ موضوع روشنفکر و روشنفکری می‌روند، گریزی به موضوع جالا و اندیشه‌هایش می‌زنند و می‌فرمایند:

در طول این سال‌ها، از طرف دستگاه استکبار، براى خریدن نخبگان اقداماتى انجام شد؛ نخبگانى که اگر چه از لحاظ علمى یا سیاسى نخبه بودند؛ اما ارزش درونى‌شان، خیلى پایین بود و خیلى راحت خریده شدند؛ قلم‌ها و زبان‌هایشان را فروختند، حتى فکرها و وجودشان را فروختند؛ این از زمان‌هاى خیلى قدیم شروع شد؛ یعنى از قدیمِ در دوران معاصر؛ از زمانى که روشنفکرى غربى در این کشور به وجود آمد - که من یک وقتى گفتم روشنفکرى در کشور ما بیمار متولد شد -. از آن روز اینها سراغ این نخبه‌ها رفتند و با پول تطمیع‌شان کردند. اینها هم حقیر، ضعیف و اسیر بودند و تن دادند و خودشان را به پول فروختند. چهل سال قبل از این، مرحوم آل احمد مى‌نویسد: «اگر مى‌فروشى، همان به که بازوى خود را؛ اما قلم خود را هرگز.» این را آل احمد در دهه‌ى چهل، در یکى از کتاب‌هایش نوشته است. انسان بازو و تنش را بفروشد؛ اما قلمش را - یعنى جان و فکرش را - نفروشد. اما آنها فروختند و دیگران هم خریدند؛ نخبگان را گرفتند. لذا حرکت‌هاى عمومى مردمى در بسیارى از جاها، نه فقط از سوى نخبگان همراهى نشد؛ بلکه حتى نخبگان مثل یک دیوارى در مقابل آن ایستادند. آن وقت بهانه‌ى نخبگان در مقابل حرکت‌هاى اسلامى، پیش خودشان چه بود؟ مى‌گفتند اینها قدیمى است، اینها متحجّرانه است، اینها آخوندبازى است، اینها نمى‌دانم فلان است...

**زبانى که من با آن حرف مى‌زنم، زبان من است

 رهبر انقلاب همچنین در دو مورد دیگر به اندیشه آل احمد اشاره دارد و آن درباره زبان و ادبیات فارسی است و ادعایی که عده‌ایی درباره پیراستن زبان فارسی از کلمات عربی دارند. ایشان در تاریخ 1370/09/18در دیدار اعضاى شوراى عالى ویرایش زبان فارسى در صدا و سیما می‌فرمایند:

من از آن آدمهایى نیستم که معتقد باشم چون کلمه عربى است، باید آن را کنار گذاشت؛ نه، کلمه عربى است، اما به قول مرحوم آل احمد، جزو زبان من است. او مى‌گفت، به من اعتراض مى‌کنند که چرا کلمات عربى به کار مى‌برى؟ در پاسخ مى‌گفت که این جزو زبان من است؛ عربى نیست، بیگانه نیست؛ حالا اصلش متعلق به هرجا باشد. من آن اعتقاد را ندارم؛ اما چرا زبان ما با این سعه‌ى عظیم و با این گسترش فراوان - که بلاشک از این جهت، از زبان عربى بازتر و پُرکشش‌تر است و ترکیب‌پذیرى خوبى دارد - بایستى در یک کلمه گیر کند؟ به‌هرحال، ما معادل فارسى «ملت» را هم نداریم؛ چاره‌یى نداریم؛ بایستى کلمه‌ى «ملت» را بگذاریم. غرض، مى‌خواهم عرض بکنم که مسأله‌ى ویراستارى، این‌قدر حساس است.

یا در تاریخ1369/12/21 در دیدار با مدیران و مسؤولان بخشهاى خبرى صدا و سیما می‌فرمایند:

فارسى صحیح، زبان شیرین و پُروسعتى است. الان زبان ما، از زبان عربى وسیعتر است. البته زبان درى اصلى که ما تا امروز بر آن اساس حرکت کرده‌ایم، از عربى وسیعتر نیست؛ لیکن امروز هرچه که در زبان ماست - تقریباً شصت‌درصد زبان ماست و چهل درصد از عربى لغت آورده‌ایم - متعلق به ماست و به قول مرحوم آل احمد، زبانى که من با آن حرف مى‌زنم، زبان من است. مثلاً بگوییم «حرف»، عربى است و آن را تلفظ نکنیم! نه، این‌طور نیست. «حرف»، فارسى است و ما با هم حرف مى‌زنیم.

تقاریر نجد; جستاری در زندگی محمد ابن عبدالوهاب


آگاهي ما از برآمدن وهابيان در نجد، آميخته‌اي است از انواع روايتهاي تاريخي و برداشت‌هاي فقهي ـ کلامي. در همه اين موارد، نگرش‌ها سرشار از حبّ و بغض است. برخي در دفاع از انديشه وهابيان نجد، بي‌توجه به دقائق دوره تاريخي شکل‌گيري دعوت شيخ محمد بن عبد الوهاب، تا آنجا پيش رفته‌اند که دعوي بازگشت به «سلف» را اقدامي در مسير اصلاح‌طلبي ديني، آنهم با معيارهاي رايج در سال‌هاي اخير دانسته‌اند.

برخي ديگر نيز، درباره نجديانِ وهابي شده، بدون توجه به پيشينه اغراض ومنافع قبيله‌اي، يا فارغ از تحولات مناطق پيراموني سرزمين نجد و حجاز در سال‌هاي نخستين سده 13ق/ 19م، داوري کرده‌اند. در ميان اين دسته، نويسندگاني مشاهده مي‌شوند که اساس و بنيان هر چه را که در سرزمين‌هاي اسلامي رخ داده، متأثر از توطئه‌ها و دسيسه‌هاي استعمارگران برشمرده‌اند و با فرار از واقعيت‌هاي تاريخي، مسئوليت همه بحرانها، عقب‌ماندگي‌ها، اختلافات مذهبي وسياسي را به يکباره به گردن استعمار افکنده‌اند.

در ميان همه اين داوري‌ها آنچه کمتر به چشم مي‌خورد، پژوهشي تاريخي است و بنيادين که با مطالعه آن بتوان تصوير جامع‌تر و واقع‌بينانه‌تري از شرائط آن زمان به دست آورد. اصولاً جهت‌گيري مطالعات و پژوهش‌هاي تاريخي در ايران و همچنين برخي از مناطق ديگر دنياي اسلام، رويکردي توصيف‌گراست وغالباً بدون تحليل‌هاي عميق، و حتي بدون توجه کافي به اسناد و مدارک قابل اطمينان. در چنان شيوه‌هايي، نويسندگان، پرسشي ندارند تا برمبناي آن قصد بازسازي دقيق حوادث تاريخي با توجه به جوانب گوناگون منطقه‌اي و جهاني، در ميان باشد. نمونه‌اي تاريخي، مقصود ما را با وضوح بيشتري روشن مي‌کند.

حاصل درک عمومي ما از تاريخ ايران در سال‌هاي حکومت ناصرالدين شاه قاجار، درازاي نيم قرن کامل، با توجه به همان شيوه تاريخ‌نگاري، از اين دست بوده است: بي‌تدبيري، استبداد، بيگانه‌پرستي و وابستگي به اجانب، ناکارآمدي ارکان قدرت، تسلّط اهل حرم بر ارکان سلطنت، حراج منابع و ثروتهاي ملي، قحطي و بيماري و مصيبت و بلا و از اين قبيل.

شخص اول مملکت، درتوصيف برخي نويسندگان، عيّاشي مستبد بود که به کار ايران و ايرانيان اعتنا نداشت. در اين نگرش، فاصله پنجاه ساله آغاز و انجام سلطنت اين پادشاه به يکباره با چند جمله و کلمه خلاصه مي‌شود. حال آنکه، نوجواني از دستگاه ولايت‌ عهدي آذربايجان بر سرير قدرت نشست و در طيّ پنجاه سال سلطنت، به ويژه از حيث سياسي به پختگي رسيد. حادثه ناگوار قتل ميرزا تقي خان اميرکبير در آغاز دوره سلطنت ناصرالدين شاه جوان، نبايد اساس داوري تاريخي براي تمام آن پنجاه سال باشد. از سوي ديگر، داوري درباره شخص شاه نيز، نبايد فقط به نقش اطرافيان او ودسيسه‌هاي آنان منحصر گردد: آيا همه فجايع و بليّات ايران، ناشي از سلطه همسران و فرزندان و پيرامونيان شاه بود و بقيه اجزاء وطبقات جامعه آن روز ايران، در نابساماني‌ها سهمي نداشتند؟

مي‌توان مقطعي تاريخي، مثل همين عهد ناصري را، با يک يا چند کشور ديگر در همان دوره مقايسه کرد و البته مي‌‌بايد عوامل جغرافيايي وفرهنگي را هم درنظر گرفت. با اين همه، به يقين ميان ناصرالدين شاه قاجار با سلطان عبدالحميد عثماني يا کاترين کبير در روسيه و نيز برخي شخصيت‌هاي تاريخي همان دوره شباهت‌هاي بسيار هست: وقتي سخن از حرم ناصري يا حرم باب سعادت در استانبول ونيز کاخ‌هاي مخصوص کاترين در سنت پترزبورگ به ميان مي‌آيد، در نظر پژوهشگر تاريخ، کارکرد و تأثير گذاري تاريخي همه آنها يکسان است؛ چه مادر سلطان عثماني وچه مادر پادشاه ايران، هر دو در مسير رسيدن فرزندان خود به قدرت و جدال بر سر قدرت در درون دستگاه سلطنت، نقش سياسي آشکاري داشته‌اند. اهالي هر دو کشور ايران وترکيه، به اين دو سلطان، که اتفاقاً معاصر يکديگر نيز بوده‌اند، صفت‌هاي کمابيش مشابهي داده‌اند، اما با گسترش دامنه مطالعات تطبيقي در تاريخ هريک از اين کشورها و نيز پژوهش‌هاي ميان‌رشته‌اي در حوزه تاريخ مانند تاريخ هنر، تاريخ اقتصادي، تاريخ اجتماعي، تاريخ روابط خارجي و مانند اين‌ها، پژوهشگران معاصر، نکات جديد و تازه‌اي مي‌يابند که داوري و تصور سنّتي و کليشه‌اي از فردي يا پديده‌اي تاريخي را با ترديدهاي جدّي روبه‌رو مي‌کند. بازيِ پيچيده قدرت‌هاي اروپايي در آن روزگاران ورقابت سنگين استعماري آنها براي استيلاء بر سرزمين‌هاي ديگر، به موازات گسترش تعليم وتربيت، رشد و پيشرفت علوم و انقلابات صنعتي درکشورهاي آن‌ها، موجب مي‌شد که در معادلات جهاني دست بالا را داشته باشند. حال آن‌که شرايط در کشورهايي چون ايران و عثماني متمايز بود و به همين سبب است که ايران و عثماني، محل تلاقي تعاملات و سياست‌بازي‌هاي آن دسته از کشورها شدند.

در چنين شرايطي، رويّه‌هاي گوناگون شاهان، که پيوسته در کوران دخالت‌هاي مستقيم و غير مستقيم روس و انگليس قرار داشتند، بايست دوباره بررسي شود. گذشته از نگرش‌هاي نوين به تاريخ، به دست آمدن انبوهي از اسناد و مدارک دولتي يا دست‌نوشته‌هاي شخصي و خانوادگي، گزارش‌هاي سيّاحان و مواردي از اين قبيل، پژوهشگران را پيوسته با مسائل و دشواري‌ها جديد روبه‌رو مي‌کند. در همين دوره ناصرالدين شاه، شاخص‌هاي چشمگير و قابل توجهي وجود دارد؛ به عنوان مثال مي‌توان شمار نسخه‌هاي خطي کتابت شده در دوره ناصر الدين شاه قاجار را با ادوار ديگر قياس کرد. کيفيّت تذهيب وتشعير، جلدسازي و نسخه‌پردازي همين متون نيز، مي‌تواند شاخصي مهم از رشد و توسعه هنر باشد. قحطي، بلا و مصيبت‌هاي ديگر مانند بيماري‌هاي خطرناک فراگير هم البته بود، اما مي‌بايد به ادلّه و اسباب بروز اين بلايا نيز پرداخت، از جمله حجم عظيم تردّد زوار و انتقال جنائز به عتبات مقدس درعراق عرب و... . بنابراين نمي‌توان عصر ناصرالدين شاه را به صرف سياست‌هاي شخص پادشاه تنها دوره شيوع بيماري‌هايي چون طاعون و وبا دانست و عنصر اعتقادات و باورهاي جامعه شيعي ايران را ناديده گرفت؛ به ويژه که صلح درازمدت در روابط ايران و عثماني در قياس با گذشته، فرصت‌هاي بي‌شماري براي سفر پديد آورده بود. چنانکه ايرانيان در همين سفرهاي زيارتي، به ويژه حج بيت الله، از طريق مسافران آناتولي و شام و مصر، با نخستين دست‌آوردهاي دنياي مدرن غرب هم، آشنايي حاصل مي‌کردند.

تاريخ‌انگاري، بسيار پيچيده، پر زحمت و پرمسئوليت است: پژوهشگر پاي‌بند به اصول تاريخ‌نويسي که قصد داشته باشد با شيوه پرسشگري و جست‌وجو و نه توصيفي، به گذشته نظر اندازد و تأثير واقعي و نه مبالغه‌آميز حوادث را بر دنياي امروز تحليل کند، مسير دشواري پيش رو دارد. کَند و کاو در موضوعات چندوجهي مانند تاريخ يک دعوي مذهبي، که ضرورت دارد هم از منظر تاريخي و هم از منظر آراء کلامي به آن پرداخته شود، البته غيرقابل دسترس نيست، اما بسيار دشوار است.

ما در روزگار خود با پديده تأثيرگذار رشد وهابيّت روبه‌رو بوده‌ايم و از تحولات جهاني پيوسته به اين باور، مانند 11سپتامبر 2001 و در پي آن، حوادث خونبار افغانستان و عراق، اطلاع يافته‌ايم. به نظر نگارنده، اکنون بيشتر از هر زمان ديگري، لازم است تا در کنار همه تأليفات گذشته در باب تاريخ وهابيان، با توجه به همان مسئوليت‌ها و روش‌هاي پيش‌گفته در مثال تاريخي دوران ناصري، تحولات منتهي به ظهور تاريخي وهابيت دوباره بررسي شود. البته ناگفته پيداست که اين گزارش کامل نيست و همچنان بايد در انتظار آزادسازي بيشتر اسناد و مدارک و آثار در اين زمينه باشيم.

تاريخ وهابيان در نجد با دعوت شيخ محمد بن عبدالوهاب آغاز شد، اما در اين گزارش، تنها به تحولات سياسي ـ تاريخي اين دعوت تا تشکيل دولت مستقل نجد و حجاز و سپس سقوط آن در پي فتح درعيّه توجه شده است. در حقيقت در اين گزارش، بدون هرگونه داوري نسبت به دعوت شيخ يا آراي اعتقادي وهابيان، کوشيده شده است تا تأثير اين دعوت در نجد و در قياس با دنياي معاصر آن، بررسي شود. منابع متعددي به توصيف تاريخ نجد در سال‌هاي مورد نظر ما پرداخته‌اند، اما از سر کم‌دانشي، يا بر اثر غلبه هيجان و احساسات مذهبي و عقيدتي، ناگزير پرسش‌هاي بي‌شماري را بي‌پاسخ باقي مي‌گذارند وچه‌بسا به سبب برخي تناقضات و اشکالات اساسي، موجب داوري‌هاي نادرست و گمراه‌کننده هم مي‌شوند. جاي خوشبختي است که برخي پژوهش‌هاي عميق و جدّي، در مسير بازشناسي حوادث تاريخي اين مقطع، راهنماي نگارنده بوده‌اند: پژوهش وزين و عميق استاد مدرسي طباطبائي در مجله بررسي‌هاي تاريخي يکي از بهترين گزارش‌ها به زبان فارسي است. اسناد و مدارک و گزارش‌هاي متعدد فراواني هم در آرشيوهاي برخي از کشورها موجود است که علي‌رغم کوشش، امکان دسترسي به همه آنها فراهم نشد: پژوهشگر ايراني، حتي با وجود انواع حمايت‌ها، هنوز به منابع آرشيوي مصر، عربستان سعودي و برخي از ديگر کشورهاي عربي، به سبب محدوديت‌هاي سياسي، دسترسي ندارد. آرشيوهاي هند نيز دچار کم‌توجهي دولتمردان هندي به مدارک و اسناد مربوط به اين موضوع بوده‌اند؛ زيرا براي تاريخ هند چندان مهم تلقي نمي‌شد، به هر حال اسناد آنها فهرست نشده يا کمتر قابل بازيابي است. اسناد و مدارک متعدد در آرشيوهاي قدرت‌هاي بزرگ طي سال‌هاي مورد نظر، گرچه کمابيش در دسترس پژوهشگران هست، اما طبيعتاً مشکلات ديگري بر سر راه هست، مثلاً در باب روسيّه، تسلّط پژوهشگر بر زبان روسي لازم است و در کشورهاي اروپايي، هزينه‌هاي اقامت بسيار سنگين است. اين موانع، هر پژوهشگري را براي بهره‌برداري از مدارک مورد نظر دچار عسرت و حسرت مي‌کند. با اين همه، در اثر حاضر کوشش شده است تا مجموعه‌اي مهم و اصيل از مدارک و اسناد، که مي‌تواند محور اصلي پژوهش‌هاي تکميلي آينده باشد، اساس اين تحقق قرار گيرد.

سال‌ها قبل وبه هنگام مأموريت پاريس، امکان همراهي پژوهشگر ايراني مقيم فرانسه، دکتر سيد احمد سلامتيان را در سفر حج يافتم، توجه عميق ايشان به تأثير تخريب بقاع شريف در بقيع بر عاطفه و حافظه جهان اسلام، مرا متوجه ضرورت بررسي عميق حوادث منتهي به اين اقدام کرد. از اين رو، در اين مختصر ازحُسن توجه و راهنمايي ايشان سپاسگزاريم.

نگارنده در شرايط خاص و در پي تحولات سازماني، که از بسياريِ مسئوليت‌ها، سبک ‌دوش شده بود، تصميم گرفت با مراجعه به بايگاني نخست‌وزيري جمهوري ترکيه، نخستين ديدار خود را از آن مجموعه در زمستان 1374، دوباره پيگيري کرده و امکان پژوهشي نوين را مورد توجه قرار دهد. در فاصله سال‌هاي 1386 تا پايان سال1387 چند بار امکان‌ حضور در استانبول و استفاده از اين اسناد فراهم شد. حاصل آن دوره، خود کتاب مستقلي از فهرست توصيفي اسناد بايگاني ياد شده درباره ايران بود، که در سال 1388 به همت کتابخانه بزرگ آيت الله مرعشي نجفي(رحمه الله) به نام اسناد سلطاني به زيور طبع آراسته شد.

در يکي از اين روزهاي اقامت در استانبول، به طور اتفاقي مطلّع شدم که حضرت حجت السلام والمسلمين جناب آقاي سيد جواد شهرستاني نيز، براي افتتاح دفتر مؤسسه آل البيت(علیهم السلام) به اين شهر آمده‌اند. در سال‌هاي مسئوليت اداره کل اسناد و تاريخ ديپلماسي وزارت امور خارجه، تشويق‌هاي مکرّر ايشان، موجب گردآوري انبوهي از تصاوير نسخه‌هاي خطي زيديه يمن شد و محقّقاني که اکنون به آن مجموعه بي‌نظير به آسودگي دسترسي دارند، مرهون همّت والاي ايشان هستند. باري، در محضر ايشان، سخن از اسناد تاريخي دولت عثماني به ميان آمد و دامنه بحث به تحولات نوين جهان اسلام و ريشه‌هاي آن کشيد. چند اشاره مختصر اينجانب درباره گزارش‌هاي نجد به هنگام دعوت شيخ محمّد بن عبدالوهاب، ذهن وقّاد ايشان را برانگيخت و با کرامت و سخاوت تمام، تأمين‌بخشي و سپس همه مخارج اين پژوهش را تقبّل فرمودند. کار شناسايي و بررسي پرونده‌هاي مختلف در ترکيه از همان زمان ـ زمستان 1387 ـ آغاز شد و به صورت ناپيوسته در مراحل گوناگون به انجام رسيد. اکنون بر خود فرض مي‌دانم مراتب قدرداني عميق خود را به محضر ايشان تقديم دارم:

اذا عجز الأنسان عن شکر منعم فقال: «جزاک الله خيراً» و قد کفي

از درگاه خداوند متعال مسألت دارم وجود نازنين ايشان از گزند بلايا و غرض جُهّال مصون باشد.

در دوره انجام اين پژوهش، همکاري و همياري استاد دکتر علي ارغون‌چنار و نيز جناب آقاي امير عقيقي بخشايشي، موهبتي گرانقدر بود: ترجمه دقيق و حفظ سبک وسياق ادبي درباري دولت عثماني در زبان فارسي مرهون دانش وذوق دوست و برادر عزيزم جناب آقاي امير عقيقي بخشايشي است که با راهنمايي استاد دکتر علي ارغون‌چنار به انجام رسيده و کمتر نمونه مشابهي مي‌توان براي آن يافت. اکنون لازم مي‌دانم، سپاس بي‌پايان خود را به اين عزيزان تقديم کنم.

پژوهشگر فاضل و دوست ديرينم، جناب آقاي بهراميان نيز با همه مشغله‌اي که داشتند، ويرايش اين متن را برعهده گرفت وبدين‌گونه مرا رهين منّت خود کردند. سلامت و صحّت مدام ايشان را مسألت دارم.

حجت الاسلام و المسلمين جناب آقاي دکتر رسول جعفريان محقق و پژوهشگر نستوه تاريخ اسلام و ايران با نهايت محبت، چاپ اين اثر را در مجموعه کتابخانه تخصصي تاريخ اسلام و ايران در دستور کار قرار دادند و به اين ترتيب بر اعتبار آن افزودند. لازم مي‌دانم مراتب سپاس عميق خود را از لطف ايشان در اين مختصر ابراز دارم. دوستان و همکاران، سرکار خانم فخري سادات حيدري در نمونه‌خواني و سرکار خانم فريبا محمدپور در حروف‌چيني و صفحه‌بندي نيز نگارنده را مددکار بوده‌اند و از محبت و توجه ايشان بسيار متشکرم.

سيد علي موجاني

ذي حجه 1432

تهران



پيشگفتار

محمد بن عبدالوهاب و دنياي معاصرش


محمد بن عبدالوهاب، پيشوا و شيخِ وهّابيان، در سال 1115 ق/ 1703م در روستاي العُيينه، در منطقه عارض نجد متولد شد[1]. ولادت او با تحولات مهمي در سرزمين‌هاي پيراموني مقارن بود وبه همين سبب، شيخ محمد در فضايي متفاوت از پيشينيان خود رشد و نمو کرد.

دو دولت مقتدر صفويه در اصفهان و سلاطين عثماني در استانبول، در آغاز دوره ضعف و انحطاط بودند: بيست سال پس از تولد محمد بن عبدالوهاب، اصفهان تختگاه شاه سلطان حسين صفوي، به دست افاغنه قندهار سقوط کرد[2] و دولت شيعي حاکم برسرزمين‌هاي پارسي نيز فرو افتاد. به تقريب از همين زمان، تحولات مهمي در صحنه سياسي داخلي دولت عثماني نيز روي داد: تغييرات پي در‌‌‌‌‌‌‌پي دولتمردان بدان حد رسيد که در دوره‌اي 120 ساله، بيش از 62 صدر اعظم در عثماني جابه‌جا شدند. سلطه سلاطين نيز، تحت تأثير عناصر جديدي از قدرت در دستگاه خلافت همچون فرمانداران يني‌چري[3]ونيز عودتي‌ها[4] متزلزل شده بود. رقابت‌هاي درون حرم و نيز سوءاستفاده واليان و حکّام قلمرو وسيع دولت عثماني نيز بر آشفتگي اوضاع دربار عثماني مي‌افزود. بدين ترتيب، فروپاشي ساختار سياسي دولتي که زماني تهديدي بالفعل براي همسايگان اروپايي خود و نيز دو دولت مقتدر صفوي و روسيه مي‌شد، اندک‌اندک آغاز شده بود.

در جهان خارج از منطقه‌اي که شيخ در آن به دنيا آمد و باليد نيز، پيوسته تحولات جديدي رخ مي‌داد. جايگزيني کشتي‌هاي بادباني تندرو، به جاي کشتي‌هاي پارويي وبادباني کوچک، در ناوگان کشور‌هاي اروپايي چون فرانسه و انگلستان، عصر جديدي از توجه به سرزمين‌هاي دور دست را فراهم کرده بود. قدرت‌هاي نوظهور دريايي، همچون فرانسه و بريتانيا، با قدرت ناوگان خود، توانسته بودند بر بخشي از ميراث پرتغالي ـ اسپانيايي دست يابند. آنها با اتکاء به منابع سرزمين‌هاي تحت اختيار، چون هند، رقابت در زمينه توسعه قلمرو خود را از همين زمان آغاز کرده بودند...

برای خواندن متن کامل کلیک کنید

پروژه ایگنوتوس و دلار بدون پشتوانه

موج چهارم بیداری یک مقوله بسیار حرفه‌ای است. مردم در اعتراض به نظام سرمایه‌داری، در یونان و جاهای دیگر به خیابان‌ها ریخته‌اند. موج پنجم بیداری، امروز در ایالات متحده امریکا شروع شده. امروز نوآم چامسکی صحبت کرده و گفته این علیه بانک نیست، علیه بورس نیست، علیه همه سیستم مالی امریکا و غرب است.

واقعاً تعجب می‌کنم در جامعه ما سرشان را مثل کبک زیر برف کرده‌اند. عملاً اقتصاد مدرن پاشیده، جهان با ورشکستگی اقتصاد‌ی روبرو شده. 45 تریلیون دلار کل گردش مالی جهان است، یک سوم آن بدهی امریکاست، یعنی 14.5 تریلیون دلار (به 17 تریلیون دلار رسید). تکرار می‌کنم در این 198 کشور، کل گردش مالی جهان 45 تریلیون دلار است. 14.5 تریلیون دلارش (به 17 تریلیون دلار رسید) بدهی امریکاست.

امریکا بی‌مهابا تا توانسته دلار بدون پشتوانه چاپ و به جهان صادر کرده، از سال 1978، 1979 به این طرف تا توانسته کاغذی را که پشتوانه‌ای به نام طلا نداشته، به جهان عرضه کرده. دوره اول از 1935 تا 1965 به مدت 30 سال، پشتوانه این دلار طلای کشورهای مختلفی بود که در جنگ جهانی دوم ترسیده بودند و بردند و در امریکا قرار دادند. ژنرال دوگل در دهه 1960 در فرانسه به امریکایی‌ها گفت طلاهای ما را که در جنگ جهانی دوم بردید، پس بدهید. کشورهای دیگر پشت سر فرانسه اصرار کردند و طلاهای‎شان را از امریکا گرفتند.

آقای نیکسون، معاون رئیس‌جمهور امریکا بود و هنوز خودش رئیس‌جمهور نشده بود، آمد و در یک مصاحبه تلویزیونی اعلام کرد که ارتباط دلار با طلا قطع شده. دلار امریکا پشتوانه‌ای به نام طلا ندارد. در سال 1973، جنگ اعراب و اسرائیل شد و اعراب نفت را به روی غرب بستند و قیمت نفت بالا رفت و فقط شاه ایران نفت صادر می‌کرد. آقای دکتر هنری کیسینجر مقاله‌ای در واشنگتن‌پست نوشت تحت عنوان «پروژه ایگنوتوس»، گفت همین‌طور که هوا و آب‌های بین‌المللی مال کسی نیست، نفت و گاز کشورهای مختلف هم مال کسی نیست و به همه تعلق دارد. این پروژه از 1975 کلید خورد و تا سال 2005 میلادی ادامه پیدا کرد و در طول این 30 سال، پشتوانه پول امریکا، “نفت و گاز” شد. چطور؟ بلافاصله بعد از مقاله آقای کیسینجر، آقای ملک خالد شاه عربستان مصاحبه‌ کرد و گفت: «از فردا تمام معاملات نفتی با دلار است». شاه ایران 24 ساعت بعد مصاحبه کرد و گفت: «تمام معاملات نفتی با دلار است». سازمانی به نام اوپک به‎وجود آمد که از تحقیقات، اکتشاف، استخراج، انتقال به پالایشگاه‌ها، فرآوری، مرحله بعد از فرآوری، عرضه به بازار را با دلار انجام دادند. اوپک برای این به‎وجود آمد که بتواند این قضیه را تسهیل کند. پس در 30 ساله 1935 تا 1965، پشتوانه دلار، طلای داخل خاک امریکا بود، از 1975 تا 2005 میلادی، پشتوانه دلار امریکا، نفت و معاملات نفتی در جهان بود.

ما اعلام کردیم بعد از قضیه 11 سپتامبر، ایالات متحده دارد به سمت این قضیه می‌رود که بگوید کسی در این زمینه به سمت تغییر پول نرود. ایران اعلام کرد که باید معاملات نفتی با پول هر کشور صورت بگیرد. اول ایران به سمت یورو رفت، روسیه شجاع شد و به سمت روبل خودش رفت، ما شروع کردیم به معامله تهاتری با چین، یعنی نفت دادیم و کالا گرفتیم. تا آنجا که مقام معظم رهبری پیشنهاد کردند اوپک گازی راه بیفتد. ایران و قطر و روسیه سهام اول اوپک گاز را داشتند. کار که شروع شد، صدای امریکا درآمد.

 ایران روی این قضیه پافشاری کرد. کشورهای دیگر هم پای کار آمدند. امریکا در 2005 ارتباطش را با نفت و گاز قطع کرد و همان‌طور که پیش‌بینی کرده که بتواند ارتباطش را با طلا قطع و نفت و گاز را جایگزین کند، حرفش این بود که ما بین 5 تا 10 سال، یعنی از 2005 تا 2010 یا 2015 پشتوانه دلار را اطلاعات داخل اینترنت قرار می‌دهیم.

یک چیزی در رسانه‌ها می‌شنوید که اقتصاد دانش‌بنیان، تجارت دانش‌بنیان که در ایران بعضی‌ها می‌گویند و نمی‌دانند معنی‌اش چیست. موقعی که اتحادیه اروپا در سال 1992 می‌خواست شکل بگیرد، در پیمان ماستریخت حرف‎شان این بود که اساس طرح‌ریزی استراتژیک برای اتحادیه اروپای آینده باید مبتنی بر دانش‌محوری باشد، مگر جای دیگر غیر از این است؟ بله، مثلاً طرح‌ریزی استراتژیک ایالات متحده امنیت‌محور است. امریکا، 16 سازمان امنیتی دارد، مهم‌ترین شورای آن هم شورای‎عالی امنیت ملی است. هر جامعه‌ای را که می‌خواهید بسازید، از یک متغیر استفاده می‌کنید. امریکا امنیت‌محور بود، اروپا گفت می‌خواهیم دانش‌محور باشیم. این دانش‌بنیادی را از نظرات تافلر گرفته بودند، چون دیدند او دارد می‌گوید در آینده، سپهر اطلاعات منشأ قدرت است. چرا نتوانستند اینترنت را پشتوانه قرار بدهند؟ چون کلاً در اینترنت دو تریلیون دلار ثروت وجود دارد. تکرار می‌کنم. از 45 تریلیون دلار گردش مالی جهان، کلاً ثروتی که از نظر اطلاعات در اینترنت وجود دارد، دو تریلیون دلار است. امریکا حساب کرده بود که از سال 2005 تا سال 2010 یا نهایتاً 2015 این مبلغ به‌راحتی به 30 تریلیون دلار برسد. امیدی که بسته‌اند، امید غلطی است.

نتیجه این شد که الان دلار امریکا پشتوانه ندارد. 1935 تا 1965 طلا و فلزات گرانبها، ارتباطش 10 سال قطع می‌شود. در 1975 تا 2005 میلادی با پروژه ایگنوتوس آقای کیسینجر می‌شود منابع نفت و گاز، منابع فسیلی جهان. امروز دلار فاقد پشتوانه است و امریکا هر چه دلار چاپ و در بازار جهانی عرضه می‌کند، بی‌پشتوانه است.

حالا آمریکا آمده و سایت بدهی آنلاین را انداخته و می‌گوید هوای مرا داشته باشید، چون اگر اقتصاد من بپاشد، همه شما می‌پاشید.

منبع: حسن عباسی؛ سخرانی زندگی پول و دیگر هیچ، دانشگاه شهید رجایی، 1390

روابط عربستان سعودی و جماعت اخوان المسلمین مصراز گذشته تا امروز؛ تحلیلی از پایگاه خبری الاهرام مصر

دولت حزب آزادی و عدالت – از احزاب وابسته به جماعت اخوان المسلمین- از همان نخستین روزهای به قدرت رسیدنش در مصر نشان داد که به مانند رژیم حسنی مبارک تمایل زیادی به برقراری روابط نزدیک با عربستان سعودی دارد. سعودی ها اما به رغم کمک های سیاسی و اقتصادی قابل توجهی که تاکنون به دولت جدید مصر ارائه داده اند، کماکان جانب احتیاط را در روابطشان با این دولت انقلابی و اسلام گرا رعایت می کنند.

 محمد مرسی، نخستین رئیس جمهور مصر پس از سقوط حسنی مبارک، کمتر از دو هفته پس از آغاز دوره ریاست جمهوری خود به ریاض سفر کرد تا از این طریق به سعودی ها اطمینان دهد که مشکلی از جانب انقلابیون مصر متوجه آنها نیست. در واقع وی به طور غیرمستقیم به حاکمان عربستان تضمین داد که اخوان المسلمین قصد ندارد انقلاب مصر را به سایر کشورهای عربی صادر کند یا از براندازی حکومت های غیرمذهبی و پادشاهی، و جایگزین ساختن آنها با حکومت های اسلام گرای نزدیک به خط فکری خود حمایت نماید. این تضمین ها اما تا به امروز برای رفع نگرانی خاندان سلطنتی سعودی از بابت مقاصد احتمالی اخوان المسلمین و نقش انقلاب مصر در آینده سیاسی کشورشان کافی نبوده است.

 اگرچه بی اعتمادی نسبی دربار سعودی به دولت تحت حمایت اخوان المسلمین در مقطع کنونی، به ویژه با در نظر گرفتن تلاش های محمد مرسی برای نشان دادن حسن نیت خود به آنها، در ابتدا تا حدی غیرمنتظره می نماید اما مروری اجمالی بر روابط پر فراز و نشیب آل سعود و جماعت اخوان المسلمین در چند دهه اخیر نشان می دهد که با توجه به اختلافات فکری بنیادین دو طرف، این بی اعتمادی چندان هم عجیب و غیرقابل هضم نیست.

مقابله با تفکرات جمال عبدالناصر؛ سرآغاز روابط سعودی ها با جماعت اخوان المسلمین

 جمال عبدالناصر، رئیس جمهور فقید مصر، در دهه های 1950 و 1960 میلادی به شدت سعی داشت تا با استفاده از محبوبیت غیرقابل انکارش در بین اعراب، سوسیالیسم و ناسیونالیسم عربی مد نظر خود – که دشمنی با غرب از جمله ارکان اصلی آن بود- را به سایر کشورهای عربی صادر کند. حکام سعودی که گسترش تفکرات جمال عبدالناصر در منطقه را به شدت برای ادامه حیات خود خطرناک می دیدند، سعی کردند تا با حمایت از جنبش های اسلام گرای جهان عرب به ویژه جماعت اخوان المسلمین، به نوعی درصدد مقابله با ناصریسم برآیند.

 سعودی ها در آن زمان به اشکال مختلف از نیروهای اخوان المسلمین حمایت می کردند. اعطای پناهندگی سیاسی به اعضای تحت تعقیب اخوان المسلمین در مصر، سوریه و اردن، تأمین هزینه های تأسیس بنیادهای خیریه اسلامی با محوریت اخوان المسلمین، تأسیس اتحادیه جهان اسلام در مکه به سال 1962 میلادی و تأسیس مجمع جهانی جوانان مسلمان در شهر جده به سال 1972 میلادی، از جمله اقدامات دربار سعودی برای حمایت از جنبش های اسلام گرا در راستای مقابله با گسترش تفکرات عبدالناصر در جهان عرب بود. البته این مراکز و بنیادها در اصل با هدف کمک به رشد تفکر وهابی تأسیس می شدند اما همزمان به نشر افکار اخوان المسلمین که در آن برهه تاریخی با منافع دربار ریاض همخوانی داشتند نیز می پرداختند.

 اگرچه در آن زمان وهابیت – که با بنیادگرایی و تعصبات مذهبی خشک و انعطاف ناپذیر شناخته می شود- دکترین مذهبی حاکم بر عربستان سعودی بود اما حکام سعودی همواره جماعت اخوان المسلمین که تفکراتی متفاوت و به مراتب انعطاف پذیرتر از وهابی ها داشتند را مورد حمایت خود قرار دهند. رهبران وقت اخوان المسلمین سعی می کردند با ایجاد ارتباط بین اسلام سنتی و ارزش های سیاسی غربی، به نوعی با ارائه یک دکترین جدید، از فراگیر شدن سوسیالیسم و ناصریسم در جهان عرب جلوگیری کنند. همین مسئله باعث شده بود تا خاندان سلطنتی عربستان به جای اینکه در صدد رویارویی مستقیم با جمال عبدالناصر قدرتمند برآید، از قدرت کاریزماتیک اخوان المسلمین برای مقابله با وی استفاده کند.

 اگرچه مصر پس از مرگ جمال عبدالناصر و به قدرت رسیدن محمد انور سادات، بیشتر به سمت غرب و کشورهای پادشاهی حاشیه خلیج فارس از جمله عربستان سعودی گرایش پیدا کرد اما سعودی ها همچنان منافع خود را در تداوم حمایت از اخوان المسلمین – که دشمن اصلی انور سادات به شمار می رفت- می دیدند. سعودی ها این بار از اخوان المسلمین به عنوان ابزاری برای ترویج اسلام حکومتی و مقابله با گسترش لیبرالیسم و سکولاریسم در منطقه استفاده می کردند.

حمایت سعودی ها از اخوان المسلمین هیچ گاه از روی اعتماد نبوده است

 اگرچه در سال های ریاست جمهوری جمال عبدالناصر و انور سادات بر مصر، دربار سعودی به طور کامل جماعت اخوان المسلمین را زیر چتر حمایتی خود قرار داده بود اما این مسئله لزوماً نشان دهنده وجود یک جو اعتماد بین دو طرف در آن زمان نیست. سعودی ها از همان نخستین سال های تأسیس اخوان المسلمین در مصر و سپس گسترش آن به سایر کشورهای عربی در دهه 1940 میلادی، با دیده بی اعتمادی و حتی ترس به این گروه اسلام گرای نوپا نگاه می کردند.

 اخوان المسلمین در دهه 1940 میلادی سعی داشت قرائت خود از اسلام که جمهوری خواهی و توسعه سیاسی جزو مشخصات اصلی آن بود را به کل جهان عرب تسرّی دهد. خاندان سلطنتی سعودی که خواستار اطاعت کامل مردم از حاکمان بودند و به هیچ وجه انجام فعالیت های سیاسی از سوی شهروندان خود را بر نمی تابیدند، گسترش تفکر اخوان المسلمین در جهان عرب را به شدت برای ادامه سلطنت خود خطرناک می دانستند.

 در آن سال ها حسن البناء، بنیان گذار جماعت اخوان المسلمین مصر، در راستای تلاش های خود برای آشنا کردن مردم سایر کشورهای عربی با رویکرد سیاسی گروهش به دین اسلام، از ملک عبد العزیز پادشاه وقت عربستان سعودی نیز درخواست کرد که به وی اجازه دهد تا شعبه ای از اخوان المسلمین را نیز در عربستان راه اندازی نماید. ملک عبد العزیز اما به طور کلی با فعالیت احزاب و جنبش های سیاسی در عربستان مخالف بود و خیلی محترمانه درخواست رهبر محبوب اخوان المسلمین را رد کرد. با این وجود، در سال های بعد از مرگ ملک عبدالعزیز، مهاجرت گسترده نیروهای اخوان المسلمین به عربستان سعودی باعث شد که تفکرات اخوانی بالاخره به درون شبه جزیره راه پیدا کند.

دو رخداد مهمی که دربار سعودی و جماعت اخوان المسلمین را از هم دور کرد

 در سال های پس از به قدرت رسیدن حسنی مبارک در مصر، دو اتفاق مهم در سطح منطقه و جهان باعث شد که بی اعتمادی ریشه دار بین عربستان سعودی و اخوان المسلمین کاملاً آشکار شود. در سال 1990 پس از اشغال کویت توسط رژیم صدام حسین، نیروهای ائتلاف بین المللی به رهبری آمریکا برای آزادسازی کویت عازم خلیج فارس شدند. در حالی که عربستان سعودی برای تأمین امنیت خود در برابر حمله احتمالی نیروهای صدام، از حضور نیروهای غربی استقبال می کرد، رهبران اخوان المسلمین به مخالفت با این موضع عربستان برخاسته و نسبت به گسترش نفوذ غربی ها در منطقه هشدار دادند.

 پس از آزادسازی کویت در آغاز سال 1991 میلادی، خاندان آل سعود برای اولین بار در تاریخ حکومتشان بر عربستان شاهد تشکیل یک گروه اپوزیسیون به نام جنبش السهوه بودند. حاکمان سعودی، این جنبش که خواستار اصلاحات سیاسی در عربستان بود را به اخوان المسلمین و تلاش آن برای انتقام گرفتن از عربستان به دلیل همکاری با آمریکایی ها نسبت دادند و همین مسئله سرآغاز بروز تنش های جدی بین دو طرف شد.

 تنش بین اخوان المسلمین و دربار سعودی در سال 2001 پس از حادثه 11 سپتامبر به اوج خود رسید. پس از آن که مشخص شد 15 نفر از عاملان اصلی حادثه 11 سپتامبر جزو اتباع عربستان سعودی بوده اند، حاکمان این کشور تلاش کردند تا با طرح این ادعا که اخوان المسلمین باعث انحراف جوانان سعودی شده و آنها را به انجام چنین کاری ترغیب نموده است، به نوعی از فشارهای آمریکا و جامعه جهانی بر خود بکاهند. سعودی ها مدعی شدند که این 15 نفر با الهام گرفتن از تفکرات رهبران اخوان المسلمین، به ویژه سید قطب الدین (که در سال 1966 به فرمان جمال عبدالناصر اعدام شد) اقدام به حمله به برج های دوقلو کرده اند.

 در سال 2002 شاهزاده نایف بن عبدالعزیز که در آن زمان وزیر امور خارجه عربستان سعودی بود، طی صحبت های آتشین، اخوان المسلمین را سرمنشأ همه مشکلات جهان عرب خواند. وی با صراحت تمام اعلام کرد: «اخوان المسلمین تاکنون خسارات زیادی به عربستان وارد کرده است. ریشه همه مشکلات ما به این گروه ختم می شود. اصلاً اخوان المسلمین، کل جهان عرب را خراب کرده است».

قدرت گرفتن اخوان المسلمین در مصر جدید و به خطر افتادن منافع آل سعود در منطقه

 دربار سعودی چه در زمانی که از اخوان المسلمین به شدت حمایت می کرد و چه در زمانی که در روابط خود با این گروه به بن بست خورد، اعتماد چندانی به آنها نداشت اما در عین حال با توجه به اینکه نیروهای اخوان المسلمین به شدت در مصر سرکوب می شدند و صاحب قدرت سیاسی نبودند، خطر کمتری را از جانب آنها احساس می کرد. پس از آغاز بهار عربی و سقوط پی در پی حکومت های منطقه اما همه چیز برای سعودی ها عوض شد.

 قدرت گرفتن اخوان المسلمین در مصر و تونس – و شاید در سوریه- باعث شده است که خاندان سلطنتی عربستان بیش از هر زمان دیگری خطر این گروه اسلام گرای پرطرفدار را در نزدیکی خود احساس کنند. آنها از این بیمناکند که مبادا جنبش های الهام گرفته از اخوان المسلمین در عربستان، دوباره فعالیت خود را در عربستان از سر بگیرند و برای حکومت مشکلات جدی ایجاد کنند. در این میان، دستگیر شدن 11 شهروند مصری وابسته به اخوان المسلمین در امارات متحده عربی به اتهام تلاش برای تشکیل خانه های تیمی با هدف براندازی حکومت نیز بر شدت نگرانی و ترس دربار ریاض افزود.

 علاوه بر این، خاندان سلطنتی عربستان تفکرات سیاسی-مذهبی جماعت اخوان المسلمین را رقیبی ایدئولوژیک برای وهابیت می داند؛ رقیبی قدرتمند که می تواند با گرفتن جای وهابیت در عربستان، حیات آل سعود را به طور جدی تهدید کند. حمایت های مالی سنگین دربار سعودی از گروههای سلفی مصر در برابر احزاب وابسته به اخوان المسلمین، در جریان انتخابات پارلمانی این کشور در اواخر سال 2011 خود شاهدی بر این مدعاست.

از طرف دیگر حاکمان عربستان از بابت بلندپروازی های منطقه ای دولت تحت حمایت اخوان المسلمین در مصر نیز احساس خطر می کنند. در حال حاضر مصر روابط نزدیکی را با ترکیه و قطر برقرار کرده است و تقویت رابطه این سه کشور که از اهرم های تأثیرگذاری چون نفوذ سیاسی، ثروت و قدرت نظامی برخوردارند، می تواند موقعیت عربستان سعودی در منطقه را به خطر اندازد.


منبع: سایت شفقنا (www.shjafaqna.com/persian) - ترجمه محمد اشرفی

عبدالله بن علي القصيمي; وقتی که وهابی تندرو از نظراتش برمی گردد

عبدالله بن علي القصيمي یکی از مهمترين نويسنده وهابيان که آثار مهمي را در ضديت با شيعه نوشت و با چرخش او به جبهه وهابيت و سعودي‌‌ها ضربه سختي وارد آمد. در قرن بيستم داستان شگفتي در عرصه علم و ادب و نويسندگي روي داد. يک عالم سلفي با نام عبدالله بن علي القصيمي (1907 – 1996) که از اهالي قصيم و از شهر بريده، يعني از سلفي ترين و وهابي ترين مناطق جزيرة العرب بود، در دهه چهل قرن بيستم به عنوان يک نابغه در عرصه فکر و قلم در دفاع از وهابيت ظاهر گرديد.

نخستين نوشته اش که شادماني وهابيان را به دنبال داشت، کتاب پرحجم و دو جلدي الصراع بين الوثنية‌ و الاسلام (562 + 692صص) بود که آن را در پاسخ به کتاب کشف الارتياب علامه سيد محسن امين نوشت. سيد محسن امين اين کتاب قوي و اثرگذار را ضد عقايد وهابيت نوشته بود و عبدالله قصيمي با نثري اديبانه و قلمي توانا به پاسخ گويي برخاست. او قلم رسايي داشت و ستايش وهابيان جزيرة‌ العرب و سلفيان وهابي مصر بدرقه راهش بود.

 اما داستان اين نويسنده شگفت که هم پژوهش مي‌کرد و هم قلمفرسايي ادبي، ادامه يافت. قصيمي وهابي به مصر رفت و وارد الازهر شد و پرشور در عالم وهابيت سير مي‌کرد. يکباره دريافت که عالمي برجسته از استادان الازهر با نام يوسف الدجوي مقاله اي با عنوان «التوسل و جهالة الوهابيين» در مجله نور الاسلام (سال 1931) منتشر کرده است. او از سر تعصب وهابي گري عليه آن به پا خواست و کتابي با عنوان «البروق النجديه في اکتساح الظلمات الدجوية» را نوشت (چاپ مجدد در 190 صفحه توسط منشورات الجمل: 2007).

قصيمي به اين مقدار بسنده نکرد و دو کتاب ديگر هم عليه «ازهري‌هاي ضد وهابي» نوشت. يکي با نام «شيوخ الازهر و زيادة‌ الاسلام» ‌و ديگري «الفصل الحاسم بين الوهابيين و مخالفيهم». وي در اين آثار خود، سخت مدافع وهابيت و افکار و انديشه‌هاي متعلق به آن از ديد فکري و عقايدي است.

يکبار هم کتابچه اي در رد کتاب «حياة محمد» از هيکل نوشت. مي‌دانيم که اين کتاب قدري روشنفکرانه نوشته شده و گاه گاه رگه‌هاي صوفي گري مصري هم در آن هست. قصيمي از سر ارادت به توحيدگرايي از نوع وهابي و ضديت با تصوف، به نقد آن پرداخت و کتابش به عنوان نقد کتاب حياة‌ محمد منتشر شد (چاپ اول 1935 و چاپ جديد توسط الانتشار العربي: 2007).
قصيمي در کتاب «الثورة‌ الوهابيه» گزارشي که بيشتر جنبه ادبي و تاريخي بدون بيان مستندات دارد، بيان مي‌کند. اين اثر بيشتر به بحث در باره آثار ظهور وهابيت در سعودي پرداخته و لحني ستايش گونه از وهابيت و عبدالعزيز دارد. (تجديد چاپ توسط منشورات الجمل: 2006 همراه دو رديه بر وهابيت يکي از زيني دحلان با عنوان «الدرر السنيه» و ديگري از سليمان بن عبدالوهاب برادر محمد بن عبدالوهاب با عنوان الصواعق الالهيه).

قصيمي يکباره افکارش تغيير کرد. به چه سمتي؟‌ به چه دليل و با چه انگيزه‌اي؟ روشن نيست. آنچه مسلم است، اين که يکباره از وهابيت برگشت و عليه فکر سلفي و نگرش سنتي ديني،‌ دست به قلم برد. درست ده سال پس از نگارش کتاب «الصراع بين الوثنية‌ و الاسلام» که عليه شيعه نوشته شده بود و ستايش و مداحي سلفي‌ها را به دنبال داشت و مثلا (عبدالظاهر ابوالسمح، امام وقت مسجد الحرام بر آن تقريظ نوشت) کتاب «هذي هي الاغلال» را نوشت، کتابي سخت ضد سلفي‌ها و وهابي‌ها و اساسا کتابي در ادامه جريان‌هاي روشنفکري و معرفي اسلام با يک نگاه تازه. گويا او يکباره از جمود سلفي گري رسته و به طرف مقابل غلتيده بود.

اينجا بود که ضجه همه عالم وهابي به آسمان رفت و آنان از اين انحراف به عنوان الحاد ياد کردند و به دنبال دليل ملحد شدن او گشتند.
در اين مرحله بود که او اسباب سرشکستگي وهابيان شده بود و مخالفانش مصلحت را در ترور او ديدند. گفته‌‌اند که سه بار در معرض ترور قرار گرفت؛ يکبار در مصر، بار دوم در سعودي و بار سوم در لبنان. حتي يک بار در مصر به زندان افتاد. چون متهم شده بود که طلبه‌هاي يمني را که براي تحصيل به مصر آمده بودند، ‌منحرف کرده است.
موضوع قصيمي بسيار اهميت يافت تا جايي که احمد سباعي، رساله دکتراي خود را با نام «فکر عبدالله القصيمي» نوشت.

يک آلماني ديگر هم با نام «يور غن فازلا» نوشته اي با نام «مِن اصولي الي ملحد» نوشت.
در اين داستان نکته اي که وهابيان را سخت آزار مي‌داد، آن بود که کسي که کتاب «الصراع بين الوثنية و الاسلام» را نوشته بود، به اين وضعيت دچار شده باشد. اين يک سرشکستگي وحشتناک و باورنکردني براي وهابيان بود.

کتاب الصراع در طول اين صد سال، و تا پيش از آثاري که اخيرا با حجمي گسترده از سوي وهابيان عليه شيعه نوشته شده،‌ مهمترين اثري بود که عليه شيعه و در واقع در پاسخ به کتابي که يک عالم شيعه عليه وهابيت نوشته بود، تأليف شده بود و اکنون سرنوشت آن اين چنين رقم خورده بود.
گويا، علاوه بر علامه اميني، يک نويسنده شيعي ديگر هم کتاب مفصلي در رد «الصراع» نوشت که من از جزييات آن آگاهي ندارم.

اخيرا وهابي‌ها، که با چنگ و دندان به جان شيعه افتاده‌اند، دوباره اقدام به انتشار «الصراع» کردند، در حالي که از سر خجالت، جرأت اين که نام ناشر را روي کتاب بنويسند نداشته اند. درست به همان سبک و سياق چاپ قديم فقط با يک مقدمه اي که از سر شرم نوشته شده، منتشر کرده اند.

در مقدمه چاپ جديد از اين که کار اين نويسنده به الحاد کشيده شده، ابراز تأسف شده است.
در همين مقدمه آمده است که تحول فکري قصيمي با نگارش کتاب «کيف ذلّ المسلمون» آغاز شد. بعد هم کتاب «هذي هي الاغلال» را نوشت.

بايد گفت قصيمي کتاب «هذي هي الاغلال» را براي آن نوشت که نشان دهد که چرا دنياي اسلام از غرب عقب افتاده و اين گونه گرفتار واماندگي و درماندگي شده است. وي اين کتاب را خطاب به جلال الملک يعني عبدالعزيز سعودي نوشته است. کتاب به شدت رنگ ضد خرافه دارد و به هيچ روي اثري الحادي نيست. وي بسياري از باورهاي عاميانه را که رنگ معتقدات ديني به خود گرفته، مورد ترديد قرار داده است (چاپ جديد توسط منشورات الجمل: 2000).

به نظر مي‌رسد که قصيمي پس از خروج از نجد، فکر باديه نشيني را کنار گذاشته و تحت تأثير تجدد مصر قرار گرفته است. اين همان چيزي است که درباره معروف الرصافي نويسنده کتاب «الشخصية المحمدية» رخ داد و اين زماني بود که از عراق بيرون رفت و در استانبول مسکن گزيد. اين داستان براي بسياري ديگر هم تکرار شده است.

با اين حال بايد گفت، بسا قصيمي که زماني وهابيت را از زاويه يک فکر انقلابي عليه انحرافات مي‌ديد، به تدريج اين نگرش را تغيير داد و به عبارتي، بيش از آن که برايش وهابيت اهميت داشته باشد، انقلاب فکري اهميت يافت. وي متجدد و به قول وهابي‌ها ملحد شد. تجددي که او را وادار کرد عليه وهابيت سنتي نجدي شورش کند، به نقد منابع حديثي بنشيند و از زاويه مبارزه با خرافه به سراغ بررسي متون ديني برود.

قصيمي در مصر و بيروت متحول شد و صد البته آدمي که در مصر و بيروت زندگي علمي داشته باشد، متفاوت با کسي است که در قصيم پرورش مي‌يابد.
نويسنده اين نوشتار هنوز نمي‌داند الحاد قصيمي از کجا اثبات مي‌شود، اما اين را مي‌داند که وهابي‌ها، هر کسي را که اندکي با آنان مخالفت ورزد، تکفير مي‌کنند و از دايره اسلام خارجش مي‌دانند و ملحدش مي‌خوانند. البته براي قضاوت بايد همه آثار قصيمي را ديد. بسا اين تحول به راستي تا الحاد پيش رفته باشد.

کساني که عليه قصيمي نوشتند و از تحول فکري او به عنوان الحاد ياد کردند، بر اساس گزارشي که در مقدمه چاپ جديد «الصراع بين الوثنية و الاسلام» آمده عبارتند از:
«الرد القويم علي ملحد القصيم» از شيخ عبدالله بن يابس (اين شخص از دوستان قصيمي در سفر و حضرش بوده و فراوان عليه وي نوشته و گفته است که بيش از پانزده سال، قصيمي در امور بديهي دين جدل و بحث مي‌کرد و بسيار شکاک شده بود، به گونه‌اي که حتي در وجود خودش هم شک کرده بود. حتي در باره خدا و پيغمبر هم با من مجادله مي‌کرد و بغض و حقارت وجودش را گرفته بود).

«تنزيه الدين و رجاله مما افتراه القصيمي في اغلاله از شيخ عبدالرحمن بن ناصر السعدي»
«دراسة للشيخ صلاح الدين المنجد عن القصيمي»
«بيان الهدي من الضلال في الرد علي صاحب الاغلال از شيخ ابراهيم بن عبدالعزيز النجدي»
«الشواهد و النصوص من کتاب الاغلال از شيخ محمد عبدالرزاق حمزه»
«قصيدة للشيخ راشد بن صالح الخنين» با اين بيت:
هذا القصيمي في الاغلال قد کفرا
وفاه بالزيغ و الالحاد مشتهرا
قصيدة للشيخ صالح بن سليمان بن سلحمان عليه قصيمي
قصيده طولاني ديگري از شيخ صالح بن حسين که بن باز ـ شيخ المشايخ دوره اخير سعودي‌ها ـ بر آن مقدمه نوشته است.
مقدمه اي در سايت www.saaid.net با عنوان «قصة الحاد و حکايت ملحد» در باره علل انحراف قصيمي درج شده و بيشتر روي وساوس شيطاني در وجود او به عنوان عامل انحراف تکيه شده است. اين مقاله مفصل است و بدون ذکر منبع، قضاوت‌هاي زيادي را در باره وي از جاي‌هاي گوناگون نقل کرده است.
اکنون بيش از ده سال از مرگ وي که به سال 1996 رخ داد مي‌گذرد. آثار او توسط ناشراني که افکار جديد و اصلاحي را منتشر مي‌کنند، منتشر مي‌شود. در رأس آنها منشورات الجمل (با مرکزيت آلمان) و الانتشار العربي قرار دارد. از وي به عنوان شخصيتي متجدد، نويسنده اي در رديف نويسندگان بزرگ غربي يا دست کم در رديف کساني مانند طه حسين و ... ياد مي‌شود. روزنامه الرياض عربستان در شماره پنجشنبه 6 محرم 1428 پس از يازده سال گزارشي از وي به چاپ رساند و از اين که افکار او در حال بازگشت است سخن گفت. وي مي‌گويد که کتاب‌هاي وي روي پيشخوان بسياري از کتاب فروشي‌هاست. کتاب العرب ظاهرة صوتيه، هذي هي الاغلال و ايها العقل من رآک؟
اکنون سايت‌هايي که مطالبي به اين قصيمي اختصاص داده باشند و مطبوعاتي که از وي سخن گفته باشند فراوانند.

رسول جعفريان


منبع: سایت کتابخانه تاريخ اسلام و ايران

http://www.historylib.com

شرح دعای ابوحمزه ثمالی توسط آیت‌الله قرهی

خبرگزاری فارس: آیا امیرالمؤمنین(ع) با پیامبر اعظم(ص) در معراج حضور داشت

شرح دعای ابوحمزه ثمالی توسط آیت‌الله قرهی/1

شرح دعای ابوحمزه ثمالی توسط آیت‌الله قرهی/2

شرح دعای ابوحمزه ثمالی توسط آیت‌الله قرهی/3

شرح دعای ابوحمزه ثمالی توسط آیت‌الله قرهی/4

مقام رضوان چگونه حاصل می‌شود؟


:: گفتاری از آیت‌الله جوادی‌آملی درباره امام رضا (علیه السلام) ::

هیچ موجودی از هیچ موجود دیگری راضی نمی‌شود، مگر به وساطت مقام امام هشتم؛ هیچ انسانی به هیچ توفیقی دست نمی یابد و خوشحال نمی شود، مگر به وساطت مقام رضوان رضا (سلام الله علیه)؛ و هیچ نفس مطمئنه ای به مقام راضی و مَرضی بار نمی‌یابد، مگر به وساطت مقام امام رضا! او نه چون به مقام رضا رسیده است، به این لقب ملقّب شده است! بلکه چون دیگران را به این مقام می‌رساند، ملقّب به رضا شد.

ممکن است در بین آحاد امّت کسانی باشند که به مقام رضوان راه پیدا کنند؛ چون پایان بخش سورة مبارکة فجر که فرمود: یا أیَّتُهَا النَّفسُ المُطمَئِنَهُ ارْجِعِی إلی رَبِّکِ راضِیَهً مَرضِیَّه (1)مخصوص ائمه (ع) نیست، شامل سائر انسانهای ملکوتی‌منش هم می‌شود. ممکن است در بین امّت کسانی باشند که دارای نفس مطمئنه و نائل به مقام راضِیَهً مَرضِیَّهً بشوند، امّا رضا نخواهند بود! آنها جزء امّت‌اند، ولی امام رضا (ع) واسطه است که چنین افرادی در بین امّت به مقام راضِیَهً مَرضِیَّهً راه پیدا می کنند

اهداف جزئی هم مشمول این اصل کلّی است. اگر کسی در کارهای جزئی موفق شد و راضی شد؛ چه بداند، چه نداند به برکت امام رضا(ع) است. اگر فرزندی کوشید، رضای پدر و مادر را فراهم کرد؛ چه بداند و چه نداند، به وساطت مقام امام رضا(ع) است. و اگر عالم حوزوی یا اندیشور دانشگاهی به مقام علم و دانش بار یافت و بر کُرسی استادی تکیه زد و راضی شد؛ چه بداند، چه نداند به وساطت مقام ایشان است


وجود مبارک امام هشتم (ع) وقتی وارد سرزمین مرو و خراسان شد؛ آنروز مسئلة رسمی خراسان، مسئله امامت،‌ رهبری، خلافت و مانند آن بود. عدّه ای بر این پندار باطل بودند که رهبر را باید مردم انتخاب بکنند! امامت انتخابی است و سقیفة بنی ساعده هم شاهد آنها بود. عباسیّه بر این پندار بودند،‌ بنی العباس فکرشان این بود که رهبری انتخابی است

وجود مبارک امام از آنها سئوال کرد: مسئله رسمی خراسان کنونی چیست؟ عرض کردند: مسئله ولایت و رهبری است که عدّه ای باورشان این است که رهبر را مردم باید انتخاب بکنند. آنگاه وجود مبارک امام رضا (ع) طبق نقل مرحوم کُلینی (رض) فرمود: من امامت و رهبری را تشریح کنم تا معلوم بشود که امامت انتخابی نیست

آنگاه مطلبی را فرمود که بخشی از آن معارف و مطالب به این مضمون در کافی ضبط شده است؛ اَلإمامُ واحِدُ دَهرِهِ لا یُدانِیهِ اَحَدْ وَ هُوَ بِحِیثتُ النَّجمْ مِنْ یَدِ المُتَناوِلینْ، إینَ العُقُولُ مِنْ هذا؟ إینَ الاِختیارُ مِنْ هذا؟ (2) فرمود: امام آن انسان کاملی است که در عصر خود، در روی زمین دوّمی ندارد. او مثل اعلای لیسَ کَمِثلِهِ شِیء است،‌ او مظهر لیسَ کَمِثلِهِ شِیء است. مگر مظهر لیسَ کَمِثلِهِ شِیء همتا دارد؟ وقتی همتا نداشت، در دسترس فکر دیگری نیست که دیگری او را بشناسد

از باب تشبیه معقول به محسوس چنین فرمود: همانطوری که ستاره‌های آسمان در دسترس بشر عادی نیست، اوج مقام امامت و رهبری هم در دست بشر عادی نیست. همانطوری که با دست نمی شود ستارة آسمان را گرفت، با فکر بشر عادی هم نمی شود خلیفة الله را و امام معصوم را شناخت! إینَ العُقُولُ مِنْ هذا؟ إینَ الاِختیارُ مِنْ هذا؟ کجا عقل مردم می تواند امام را بشناسد، تا او را در سقیفه اختیار بکند، انتخاب بکند! امام را جز امام آفرین احدی نمی شناسد؛‌ او می‌شناسد، او می‌پروراند، او نصب می‌کند و مانند آن. إینَ العُقُولُ مِنْ هذا و إینَ الاِختیارُ مِنْ هذا؟ 


نردبانی به نام اقرار به گناه

در قرآن کریم، ذات أقدس إله به ما فرمود: شما باید وسیله ای فراهم بکنید که از آن وسیله مدد بگیرید و به خدا واصل بشوید. وسیله برای وصول است! این سبب و این نردبان برای آن صعود است؛ وَ ابتَغُوا إلَیهِ الوَسیله (3). آنگاه وسیله را در ادعیه، در مناجات، در روایات برای ما مشخّص کرده اند

بهترین وسیله و عالی ترین وسیله «توحید» است که انسان موحّد باشد. تَوَسَّلْتُ إلِیکَ بِرُبُوبیَّتِکْ (4). اعتقاد به عبودیت خویش و ربوبیّت خدا بهترین وسیله است. و برای اینکه انسان به این توفیق راه پیدا کند، اقرار به گناه را به عنوان وسیله با مولای خود در میان می گذارد. خود این اقرار به گناه وسیله است. در مناجات شعبانیّه چنین آمده است: خداا! تو که دستور داده ای ما به طرف تو وسیله‌ای اتخاذ کنیم؛ وَ قَدْ جَعَلتُ الإقرارَ بِالذَّنبِ إلِیکَ وَسیلَتِی(5). من هیچ نردبان و وسیله ای ندارم، مگر اینکه اقرار می کنم بد کرده ام


اقرار به گناه نردبان خوبی است؛ از غرور آدم می کاهد، انسان را به توبه وادار می‌کند، وقتی انسان اقرار کرد و تصمیم گرفت توبه کند، کم کم شامّه اش باز می شود. حالت ذکام معنوی او بر طرف می شود؛ وقتی انسان مذکوم نبود، ذکام نداشت، سرما خورده نبود، هم بوی بد را استشمام می کند، هم بوی خوب را! بوی خوب و شیوای عبادت و استغفار به شامّه اش می رسد، بوی بد گناه هم به شامّه اش می رسد. 


این از بیانات نورانی رسول خداست که به ما فرمود: تَعَطَّرُوا بِالإستِغفارْ لا تَفضَحَنَّکُمْ رَوائِحُ الذُّنُوبْ (7). با استغفار خود را معطّر کنید تا بوی بد گناه شما را رسوا نکند. بالأخره گناه بد بو روزی انسان را رسوا می کند. همه که مثل ما مذکوم نیستند،‌ شامّة همه بسته نیست! بسیاری از جوانها، از خواهران و برادران با شامّة باز استشمام می کنند. جامعه ای که شهید داده است، معطّر است. جامعة معطّر و خوشبو هم بوی خوب دارد، هم بوی خوب را استشمام می کند.

مگر در فرهنگ ما زیارت وارث و امثال وارث نیآمده؟! مگر ما در پیشگاه شهداء و شهیدانِ امام (رض) عرض نمی کنیم: طِبتُمْ وَ طابَتِ الأرضُ الَّتِی فِیهَا دُفِنْتُمْ (8)؟! شما طیّب و طاهرید، سرزمینی که شما را پروراند طیّب و طاهر است، مزار و مرقد شما طیّب و طاهر است. خُب این زیارت وارث به انسان شامّه می دهد. اگر ما نتوانستیم استشمام کنیم، خیلی ها هستند؛ همانها که شهید داده اند، همانها هم بوی شهادت را استشمام می کنند. و اگر چنین جامعة زنده ای ما داشتیم، بالأخره بوی بد گناه ما را مفتضح می کند!

فعلاً بگوئیم: اَلحَمدُ للهِ الَّذِی سَتَرَ عُیُوبی وَ ذُنُوبی وَ لَمْ یَفضَحْنِی مِنْ بِینِ الخَلائِقْ (9). خدایا! تا دیر نشده ما بر می گردیم، ما معتقدیم بد کردیم و تو پوشاندی. ستّار بودی، غفّار بودی؛ امید آن هست که در آخرت هم بپوشانی. ولی بالأخره ممکن است یک وقتی قهر خدا آن پرده را کنار بزند و سرزمین طیّب و طاهر که مردان الهی و زنان الهی تربیت می کند و بوی خوب اطاعت را استشمام می کنند و بوی بد گناه را هم استشمام می کنند، ما مفتضح بشویم.

میان‌بری برای تقرب الهی

شما در دعای کمیل می خوانید، در ادعیة دیگر می خوانید که خدا به ما از هر موجودی نزدیکتر است. اگر او به ما از خود ما حتّی نزدیکتر بود، بخشش او هم به ما از هر چیزی نزدیکتر است. یک راه میان بری بنده با خدا دارد؛ غیر از آن اسباب و وسائل، یک راه میان بری دارد. لذا به او عرض می کنیم: تَوَسَّلْتُ إلِیکَ بِرُبُوبیَّتِکْ


یعنی خدایا! تو که فرمودی وَ ابتَغُوا إلِیهِ الوَسیلِه، ما توسل به ائمه داریم، نماز وسیله است، روزه وسیله است، قرائت قرآن وسیله است، درس و بحث وسیله است، احسان و نثار و ایثار وسیله است، جهاد اصغر و اکبر وسیله اند؛ همة اینها وسیله اند. امّا «توحید ناب» وسیلة خوبی است. خدایا! عبودیت خود و ربوبیّت تو را وسیله قرار دادیم. تَوَسَّلْتُ إلِیکَ بِرُبُوبیَّتِکْ. اگر چنین وسیله ای در اختیار ما هست، و این وسیله اَقربُ الوَسائِل است و‌ اَقویَ الوَسائِل است؛ اگر از این وسیله ما بخواهیم مدد بگیریم، کار آسانی هست؛ دفعتاً می بینید انسان متحوّل می شود. و این تحوّل باعث تهیّة ذخیره ای است که چیزی او را عوض نمی کند


شما تا چشم به هم بزنید، می بینید ابلاغ بازنشستگی به دست یک عالم حوزوی یا دانشمند دانشگاهی دادند. طولی نمی کشد که انسان به 60 یا 70 سالگی می رسد! یک بیان نورانی ای امیر المؤمنین (سلام الله علیه) دارد که لحظه ها چقدر می گذرد، به چه سرعت می گذرد، روز می شود. روزها به چه سرعت می گذرد، هفته می شود. هفته ها به چه سرعت می گذرد، ماه و سال را پشت سر می گذارد؛ و این ماهها و سالها به چه سرعت می گذرد و عمر را تأمین می کند! تا انسان بجنبد، می بیند: از آن سرد آمد این کاخ دلاویز/ که تا جا گرم کردی‌، گویدند خیز


مقام رضوان از آن چه کسی می‌شود؟

دنیا همیشه سرد است؛ زیرا هر کسی چند لحظه ای آنجا نشست، تا جای خود را گرم بکند، به او می گویند: نوبت تو به سر آمده. آنگاه کسی در این بازیگری‌ها پیروز می‌شود که نه کسی را فریب دهد، نه فریب کسی را بخورد؛ او به مقام رضوان بار می یابد، إن شآءَ الله به نفس مطمئنه می‌رسد، راضیة مرضیه خواهد شد. از آن به بعد به او اجازة رجوع می دهند. به برخی می گویند: قِفُوهُمْ إنَّهُمْ مَسئُولُونْ (11). اینها را متوقف کنید، بازداشت کنید. به بعضی ها می گویند: بیائید. خدا دستور توقف به عدّه ای می‌دهد، فرمان رجوع دربارة عدّه‌ای دیگر صادر می‌کند. مائیم و ابدیّت ما

شما می بینید انسان اینچنین نیست که عمرش با کهکشان ها قابل قیاس باشد! انسان یک جان مجرّدی دارد که فوق میلیاردها سال نوری است. اصلاً نه متزمّن در زمان است، نه متمکّن در مکان... 


(1) سوره فجر / آیات 27 و 28

(2) الکافی / جلد 1 / صفحة 201 ـ با تلخیص

(3) سورة مائده / آیة 35

(4) المصباح لِلکفعمی / صفحة 558

(5) بحار الأنوار / جلد 91 / صفحة 97

(7) وسائل الشیعه / جلد 16 / صفحة 70 ـ رُوِیَ عَنْ اَمیرالمؤمنین (ع)

(8) مفاتیح الجنان / زیارت وارث

(9) مستدرک الوسائل / جلد 5 / صفحة 393

(11) سورة صافات / آیة 24


منبع : http://www.shamstoos.ir

پاسخ خسروپناه به دیدگاه اخیر سروش

رئیس مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران در مقاله ای به نقد دیدگاه های اخیر دکتر عبدالکریم سروش پرداخته است. در بخشی از این مقاله آمده است: اگر سروش به خطای کلام نبی و عوامانه بودنش اعتراف می‌کند؛ چگونه برای اثبات ادعای تجربه وحیانی بودن یا رؤیای رسولانه وحی به نمونه‌های قرآنی استناد می‌کند؟ آیا این عملیات معرفتی، نوعی پارادوکس نیست؟!

بسم الله الرحمن الرحیم

قرآن کریم، تنزیل ربوبی[1]

درآمد سخن

اول: یک گلایه و تشکر: لازم می‌دانم در آغاز سخن از دکتر سروش یک تشکر و یک گلایه کنم؛ گلایه‌ام از این بابت است ‌که طرح اینگونه مباحث علمی و تخصصی که فضای آکادمیک را می‌طلبد که حتی به اعتقاد بسیاری از دوستان وی، در فضای عمومی کشور مناسب به نظر نمی‌رسد. کشور ایران در وضعیت ویژه‌ اقتصادی و سیاسی به سر می‌برد؛ وضعیتی که به شدت به آرامش و امید و اعتدال و تدبیر و مشارکت نیاز است. حال که حماسه سیاسی اتفاق افتاده و وعده امید و تدبیر و اعتدال از سروش روحانی، به گوش رسیده است؛ خوب است که همه متدینان و دلسوزان ایران اسلامی، به یاری هم شتافته و فضای امید و مشارکت  کشور را به یأس و تفرقه تبدیل نکنند و دولت را با همدلی یاری کنند.

نگارنده نیز از باب دفاع از حریم وحی و پاسخ به درخواست جمعی از دوست­داران دانش، ناچارم برای اثبات این مطلب که قرآن کریم، تنزیل الهی است، با ایشان گفت­وگویی علمی داشته باشم و اما سپاسگزارمکه باب گفت­وگو درباره «وحی»را دوباره باز کرده و باعث شده با شرح و بسط وحی‌شناسی، زوایای جدیدی از آن، به روی اهل معرفت گشوده شود. البته همانگونه که گفتم، ای کاش این گفت­وگوها در محفل‌های علمی و تخصصی، صورت می‌گرفت. تبیین و تحلیل و نقد مقاله «محمد(ص): راوی رویاهای رسولانه» نیز برای شرکت این کمترین در چنین معرفت‌زایی است. امید آنکه، به دور از هرگونه سیاست‌زدگی و اخلاق‌گریزی، اینگونه مشارکت علمی، بر معرفت و ایمان همه مؤمنان بیافزاید.

دوم: تطور کلام جدید: اصطلاح «کلام جدید»، در محافل دین‌پژوهی اسلامی، نخستین بار توسط سیداحمدخان هندی به­کار رفت. وی در یکی از سخنرانی­های خود در حدود سال 1286ق می ­گوید: «امروز ما به علم کلام جدیدی نیاز داریم که به یاری آن بتوانیم یا بطلان تعالیم جدید را اثبات کنیم یا نشان دهیم که این تعالیم منطبق بر مراتب ایمان اسلامی است.»[2] پس از او، عنوان علم کلام جدید در کتاب دانشمند هندی شبلی نَعمانی(1274-1332ق) مطرح گردید و توسط سیدمحمدتقی فخرداعی گیلانی ترجمه شد.[3]استاد شهید مرتضی مطهری (1298-1358ش)، نخستین کسی است که از چیستی و ضرورت کلام جدید در ایران سخن گفت.[4]اندیشمندان معاصر عرب، همچون آرکون، جابری و ابوزید نیز به این وادی راه یافته و با دغدغه حل تعارض سنت و تجدد، پروژه‌های مختلفی ارائه کردند.

دکتر عبدالکریم سروش، یکی از پژوهشگران معاصر ایرانی است‌که اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد، گفتمانی در این باب گشود و مباحث کلام جدید پروتستانی را بومی‌سازی کرد. وی با نگاشتن قبض و بسط تئوریک شریعت، از نسبیت معرفت اسلامی سخن راند و با انتشار صراط‌های مستقیم، حقانیت انحصاری اسلام را نفی و از حقانیت پلورالی دفاع کرد. بسط تجربه نبوی، اثر مهم دیگرش است که به طور موقت، معرفت دینی را رها ساخت و به سراغ دین و وحی الهی رفت و آن را حاصل بسط تجربه نبوی دانست. حقیقت وحی را محصول حالات روانی و امور اجتماعی و تلاش بشری پیامبر(ص) و نیز عنایت الهی شمرد. این نگرش، او را وادار کرد تا تفسیر خاصی از خاتمیت پیامبری ارایه کند. ذاتی و عرضی دین، معیاری بود تا محتوای جهان­شمول قرآن از محتوای منطقه‌ای و موقتی آن ـ به زعم وی ـ جدا گردد. وی با تأثیرپذیری از نومعتزلیان به ویژه نصرحامد ابوزید و الهیات پروتستان، نگرش دیگری به قرآن و وحی الهی پیدا کرد و پیامبر را همچون زنبوری دانست که از شَهدگُل برگرفته و پس از تغییر و تحول به عسل تبدیل کرده است؛ نه همچون طوطی که تنها به نقل گفتار دیگران بسنده کند.

تبیین رؤیای رسولانه

اینک سروش از تفسیر وحی به تجربه نبوی می‌گذرد و وحی قرآنی را خواب نامه وپیامبر(ص) را راوی رؤیای رسولانه می‌شمارد. خلاصه نخستین نگاشته وی با عنوان: «محمّد(ص): راوی رویاهای رسولانه» به شرح ذیل است:

زبان قرآن، انسانی و بشری است:«قرآن مستقیماً و بی‌واسطه، تألیف و تجربه و جوشش و رویش جان محمّد(ص) و زبان و بیان اوست، محمّدی که تاریخی است و در صراط تکامل است و پابه‌پای زمان پیامبرتر می‌شود.» «حتی در مقام تکوّن هم، احوال شخصی و صور ذهنی و حوادث محیطی و وضع جغرافیایی و زیست‌قبائلی پیامبر، صورت‌بخش تجارب او بوده‌اند.» «خدا سخن نگفت و کتاب ننوشت، بل انسانی تاریخی به جای او سخن گفت و کتاب نوشت و سخنش، همان سخن او بود.»

محمّد(ص) راوی است و مخاطب و مخبر نیست:«چنان نیست‌که محمد(ص)، مخاطب آواهایی قرار گرفته باشد و در گوش باطنش سخنانی را خوانده باشند و فرمان به ابلاغ آن داده باشند، بل محمّد(ص) روایتگر تجارب و ناظر مناظری است که خود دیده است و فرقی است عظیم میان ناظر راوی و مخاطب خبر. به او نگفته‌اند برو و به مردم بگو خدا یکی است.» «به او نگفته‌اند برو و به مردم بگو که رستاخیزی هست و میزانی و دوزخی و بوستانی و حشر خلایق و نشر کتب، بل وی بنفسه و بعینه، ناظر و راوی آن مناظر بوده است.» پس الله گوینده قرآن و محمّد(ص) شنونده آن نیست؛ بل محمّد(ص) ناظر و راوی رؤیاهای رسولانه باذن الله است.پس تمامآنچه در قرآن آمده از زندگی پیامبران و اقوام تا نزول فرشتگان در شب قدر و حوادث قیامت و معراج نبی، جملگی روایت رؤیاها و رؤیت‌های نبوی است. سروش پس از نقل آیات 112-120 سوره مائده که بیان گفت­وگوی حواریون با عیسی بن مریم است و آیات 74-68 سوره زمر که توصیف زمینه‌ها و مواقف قیامت است، می‌نویسد: «گویی، گوینده‌ای به نام خدا پاک از صحنه غایب است و پیامبر، خود حاضر و ناظر و گزارشگر و راوی آن‌هاست.»

نظاره‌ها در رؤیای نبی رخ می‌دهد:گرچه تعبیر مکاشفه و مثال و خیال منفصل و متّصل و اقلیم هشتم و جابلقا و جابلسا و ارض ملکوت نیز به­کار رفته است؛ لکن گزینش واژۀ رؤیا به دلایلی مناسب‌تر است: اول اینکه از ابهامات دست­وپاگیر مفاهیم کهن و متافیزیک رهاست، دوم آنکه حقیقت تجربۀ پیامبرانۀ محمّد(ص) را آشکارتر می‌نماید و سوم، هر انسانی، رؤیا را آزموده است. چهارم: خروجی از دایره سنّت هم صورت نبسته است.[5]

پدیدارشناسی قرآن:هستی‌شناسی و معرفت‌شناسی رؤیا (خیال و مثال) مقصود این مقال نیست؛ بل پدیدارشناسی آن و بیان ویژگی‌های روایت رؤیاها مراد است.پس زبان قرآن، زبانِ بیداری نیست، بلکه زبانِ خواب و رمزآلود است و البته زبانی عرفی و بشری است. زبانِ قرآن را معادل زبانِ بیداری گرفتن، خطایی مهلک و عظیم و مغالطۀ خواب­گزارانه است.آتش و خورشید و ستارگان در قرآن، آتش و خورشید و ستارگان رؤیاست، نه خورشید و ستارگان واقعی و همچنین در زبان رؤیا، مَجاز و کنایه راه ندارد، یعنی الفاظ بر غیر معانی حقیقی‌شان حمل نمی‌شوند و البته کتاب لغت برای فهمیدنشان کارساز نیست؛ باید از شیوۀ خواب­گزاری بهره جست.

تعبیر نه تفسیر:«رفتن از تفسیر به تعبیر، مستلزم یک شیفت پارادایمی و یک تغییر الگوی بنیادی است.»

تحلیل رؤیای رسولانه

دیدگاه رؤیای رسولانه، همچون دیدگاه تجربه نبوی بر مبانی و روش ­شناسی و لوازم خاصی استوار است که پیش از پرداختن به نقد این دیدگاه، به تحلیل(بیان مبانی و لوازم) آن، به شرح ذیل اشاره می‌شود:

اول: مبانی وحی‌شناسی:سروش در بسط تجربه نبوی و طوطی و زنبور، وحی را هم­سنخ تجربه دینی و شعر شاعران و شهود عارفان دانسته و با استعانت از تمثیل به شاعران، مقصود خویش را بیان کرده است. وی در رؤیای رسولانه،وحی‌شناسی را پدیدارشناسانه دنبال می‌کند؛ لکن پدیدارشناسی وحی در این مقال، مبتنی بر هستی­ شناسی و معرفت­شناسی وحی است. وی، وحی‌شناسی خود را بدون تنقیح و تصریح بر مبانی زبان‌شناختی، معرفت‌شناختی، هرمنوتیکی و دین‌شناختی مبتنی کرده است. سروش در نوشته طوطی و زنبور، زبان وحی و مفهوم­ شناسی قرآن را معنادار دانسته، ولی آن را از سنخ زبان شناختاری نمی‌داند. او بر این باور است‌که مقصود قرآن از مفردات قرآنی و پدیده‌های طبیعی، مانند: سما و ارض، واقعیت‌های خارجی نیست و تنها گزارشی از اعتقادات مردم عصر پیامبر است و اینک بر این باور است که آسمان و زمین قرآنی از سنخ آسمان و زمین رؤیایی است. سروش، زبان گزاره‌ای وحی را سمبلیک و دانش پيامبر را به اندازه دانش قومش دانسته و خطاپذير معرفی کرده است. اینکه زبان قرآن، بشری است و محمد(ص) راوی است، نه مخاطب؛ و مشاهده او در رؤیا رخ داده است و اینکه باید به دنبال تعبیر بود نه تفسیر؛اینها، جملگی ادعاهایی است که بر مبانی هستی­ شناختی و معرفت­ شناختی و زبان­شناختی معینی استوار است.پس ادعای وحی شاعرانه یا رؤیای رسولانه، مبتنی بر مبانی هستی‌شناختی و معرفت‌شناختی و زبان‌شناختی و پدیدارشناختی است که سروش باید همه آنها را اثبات کند تا بتواند چنین تفسیری از وحی ارایه نماید. وحی­ شناسی سروش، مبتنی بر نسبی­ گرایی معرفت‌دینی است و این مدل از نسبی‌گرایی، برگرفته از هرمنیوتیک فلسفی و غیرشناختاری دانستن زبان وحی و تجربه دینی دانستن وحی قرآنی است.

سروش بر اساس قبض و بسط تئوریک شریعت، نسبی‌گرایی کانت و تفکیک فنومن از نومن به معرفت وحیانی و وحی‌شناسی پرداخته است. وی در مقاله «بشر و بشير» و مقاله «طوطي و زنبور» در خصوص تعارض علم و دين، رأی علم را مقدم دانسته و به خطاپذیری و تأویل‌گرایی دین رو می‌آورد.سروش در مبنای هرمنوتیکی، بر تاريخي بودن متون ديني و فهم ديني تأکید دارد. اصل تاریخی بودن فهم دینی را می‌توان از کتاب قبض و بسط تئوریک شریعت و اصل تاریخی بودن حقایق دینی را از کتاب بسط تجربه نبوی فهمید. سروش در بحث‌هاي معرفت‌شناسي ديني از قبض و بسط تئوريک شريعت استفاده کرده و مدعي این مطلب شده که همان‌ گونه که فلاسفه و عرفا و مفسران در بسياري از آيات دست به تأويل برده‌اند و هرگاه بين ظاهر آيات و دستاوردهاي علوم زمانه، ناسازگاري مي‌ديدند به تأويل آيات دست مي‌زدند، ما هم با نظريه قبض و بسط مي‌خواهيم راه تأويل را باز کنيم و مرتب فهم‌ديني و معرفت ‌ديني خود را با دستاوردهاي بشري در علم و فلسفه مقايسه کنيم و با کمک آنها به تأويل آيات ديني بپردازيم.وی در وحی‌شناسی، علاوه بر تأویل‌گرایی، از مبانی دین‌شناختی از جمله، «تجربه ديني»، «ذاتي و عرضي دين»، «قلمرو حداقلي دین» بهره برده است.همه این مبانی به اثبات نیازمندند و نقد و نفی آنها، آب را از سرچشمه بر او می­ بندد.

دوم: لوازم رؤیای رسولانه: سروش با این تفسیر خاص از وحی و برگشت آن به رؤیای رسولانه، چه لوازمی را دنبال می‌کند. بهتر است همان­گونه که وی در قبض و بسط تئوریک شریعت به لوازم آن پرداخت و از عصری و نسبی بودن معرفت دینی و نیازمندیش به معرفت‌های بشری سخن گفته؛ اینجا نیز لوازم سخن خود و تفاوت التزامی این نظر با دیدگاه مشهور را بیان کند. به هر حال، تکلیف مؤمنان نسبت به آیات قرآن چیست؟ قرآن، کلام خدا باشد یا کلام بشر، از سنخ شعر شاعرانه باشد یا رؤیای رسولانه، آیا مؤمنان، می‌توانند مراد خدای سبحان را بفهمند و حق دارند کلام قرآنی را حجت و معصومانه بدانند و یا اینکه  باید خطا و اشتباه را بدان نسبت دهند؟ سروش در «بشر و بشیر» و «طوطی و زنبور»، به صراحت، خطا و عوامانه بودن را به پیامبر گرامی اسلام نسبت می‌دهد. اگر سروش به خطای کلام نبی و عوامانه بودنش اعتراف می‌کند؛ چگونه برای اثبات ادعای تجربه وحیانی بودن یا رؤیای رسولانه وحی به نمونه‌های قرآنی استناد می‌کند؟ آیا این عملیات معرفتی، نوعی پارادوکس نیست؟!

نقد رؤیای رسولانه

اول: آشفتگی‌ روش‌شناسانه:مهمترین نقد روش‌شناختی بر وحی‌شناسی سروش این است‌که روش یکسانی در مباحث وحی‌شناسی ندارد. وی در گفت­وگویی با منتقدانش ادعا می‌کند با رویکرد درجه دوم به وحی‌شناسی پرداخته است و در پاسخ به وی در نقد تفسیر بطلمیوسی از آیه هفت آسمان، می‌گوید: «نگاه درجه دوم به این مباحث دارم و کاری به صحت و سقم تفسیر ندارم و غرض وجود چنین تفسیری در میان تفاسیر است.» ولی از طرف دیگر، با رویکرد درجه اول، به حديث ابن‌عربي که بين اهل سنت هم مرسله است، تمسک می‌کند. خلاصه سروش مشخص نمی‌کند آیا بازیگرانه به این مباحث توجه دارد یا تماشاگرانه؟! اگر بازیگرانه به قران شناسی نمی پردازد، پس تفسیر ایشان از آیات برای اثبات دیدگاه رؤیای رسولانه، چگونه قابل دفاع است؟

همچنین وی بحث وحی‌شناسی را پدیدارشناسانه معرفی می‌کند؛ ولی هم از هرمنیوتیک گادامر- که با روش پدیدارشناختی متفاوت است- بهره می‌برد و هم به صراحت از خطای در وحی نبوی دم می‌زند؛ در حالی که پدیدارشناس باید پدیده را اپوخه کرده و بین‌الهلالین قرار داده و بدون پیش‌فرض، آن را آنگونه که نمایان است، معرفی کند. سروش، روش تحقیق خود را پدیدارشناسانه مطرح می‌کند.

پدیدارشناسی، روشی است‌که پدیده را بین الهلالین(اپوخه) قرار می‌دهد تا بدون هرگونه پیش‌فرضی و آنگونه که پدیده هست، نمایان گردد و از طرف دیگر، وی، همان­گونه که در قبض و بسط تئوریک شریعت دنبال کرده، از هرمنیوتیک فلسفی متأثر شده و هر گونه فهم را مبتنی بر پیش‌فرض می‌داند. ترکیب این دو روش، نوعی تهافت روشی را در بردارد؛ زیرا پدیدارشناسی با هرمنیوتیک فلسفی با یکدیگر جمع نمی‌شود.  

دوم: چیستی وحی در قرآن: نگرش پدیدارشناسانه به چیستی وحی با بهره‌گیری از آموزه‌های قرآنی نشان می‌دهد که حقیقت وحی هم بر تدبیر تکوینی، القای غریزی، القای قلبی، القای اشاره‌ای و القای شیطانیدلالت دارد و هم القای نبوی را شامل می‌شود. القای نبوی نیز بر سه گونه است: «وَ مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاَّ وَحْياً أَوْ مِنْ وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ مَا يَشَاءُ إِنَّهُ عَلِيٌّ حَکِيمٌ‌«[1]«و هيچ بشرى را نرسد كه خدا با او سخن گويد جز [از راه] وحى يا از فراسوى حجابى، يا فرستاده‏اى بفرستد و به اذن او هر چه بخواهد وحى نمايد. آرى، اوست بلندمرتبه سنجيده‏ كار.» این آیه شریفه، بیان‌گر سه معنای اصطلاحی وحی است: نخست: وحی و حقیقتی که خداوند سبحان به صورت مستقیم بر پیامبر نازل می‌کند و دوم: وحی‌ای که از طریق واسطه‌ای غیر از فرشتگان به نبی می‌رسد و سوم: وحی با واسطه ملائکه و فرشته ­ای چون جبرئیل.[2]رؤیای صادقه، شاید به عنوان مصداقی از وحی نبوی، همچون وحی رؤیایی ابراهیم خلیل، نسبت به ذبح اسماعیل باشد؛ ولی به هیچ وجه از آیات قرآن استفاده نمی‌شود که همه گونه‌های وحی از سنخ رؤیا هستند.

سوم: کدام معنا از رؤیا: یکی از مغالطه‌های ادبیات سروش، مغالطه اشتراک لفظی است. آیا رؤیای رسولانه در این نوشته، همان رؤیای عوامانه است یا رؤیای عارفانه؟ آیا ایشان بین رؤیا به معنای کشف خیال منفصل با رؤیا به معنای رؤیت خیال متصل فرق می‌گذارد؟ اگر مقصود سروش از رؤیای رسولانه، رؤیای عوامانه و اضغاث احلام باشد؛ که قابل اعتنا نیست و ارزش این همه بحث و گفت­وگو و وحی‌شناسی را ندارد و بی‌شک، ساحت پیامبری از این­گونه توصیف‌ها به دور است. اگر مقصود سروش از رؤیای رسولانه، کشف و شهود اعیان ثابته نزد عارفان است؛ سخن وی تا حدودی قابل دفاع است. پیامبراکرم(ص) از دیدگاه عارفان به مقام تعین اول(حقیقت محمدیه) دست یافته و بر تعین ثانی که دربردارنده اعیان ثابته است، اشراف دارد؛ اعيان ثابته، صور ماهيات عالم خلق (ملائکه، نفوس، انسان­ها، حيوانات، نباتات و غیره)، به نحو تفصيلي است.

صور علمی اين ماهيات و استعدادها، کمالات، توانايي­هايشان در اعيان ثابته قرار دارند. اعيان ثابته، علم پيشين خداوند به اعيان و ماهيات خارجي است. اعيان ثابته، مظاهر علمي اسماء و صفات‌الهی‌ و در واقع عین هم هستند. قیصری در شرح فصوص می‌نویسد: «لأن الظاهر و المظهر في الوجود شيء واحد، لاکثرة فيه و لاتعدد و في العقل يمتاز کل واحد منهما عن الآخر، کما يقول اهل النظر بأن الوجود عين الماهية في الخارج و غيره في العقل».[6]یعنی همانگونه که در مباحث فلسفي گفته­ مي­شود که وجود و ماهيت يک شيء، در خارج عين هم هستند و تنها غیریت ذهنی دارند؛ به همين ترتيب، تفکيک ظاهر و مظهرو نیز اسما و صفات با اعیان ثابته (مظاهر علمی آنها)، عین هم هستند.

عارفان بر این باورند که: «الاعيان الثابتة ما شمّت رائحة الوجود» يعني اعيان ثابته در تعين ثاني تحقق دارند و وجود خارجي ندارند و متعلَق جعل جاعل هم قرار نمي­ گيرند. قیصری در شرح فصوص مي­ نویسد: «أن الاعيان ليست مجعولة لجعل جاعل، مع انها فائضة من الحق بالفيض الأقدس لأن الجعل إنما يتعلق بالوجود الخارجي».[7]پس پیامبر به اعيان ثابته که سرّ قدر نیز ناميده شده، آگاهی دارد و بر تمام قدرها، اندازه­ها و تمام حقايق در اعيان ثابته عالِم است. پس اگر مقصود سروش از رؤیای رسولانه، شهود و رؤیت اعیان ثابته است، قابل پذیرش نسبی است؛ با این تفاوت که حقایق خارجی در اعیان ثابته نیستند و تنها صورت‌های علمی در آن قرار دارند.

چهارم: وحی و رؤیت اعیان ثابته: آیا وحی الهی، همان رؤیت حقایق در اعیان ثابته توسط نبی اکرم(ص) است؟ پاسخ مثبت آن، ادعایی است که باید اثبات گردد. آری پیامبر(ص) و نیز اولیای الهی و ائمه اطهار(ع) بر اعیان ثابته اشراف و بر حقایق علمی وقوف دارد؛ ولی این­گونه وقوف علمی، غیر از وحی الهی است. وحی الهی، از سنخ حقایق نازل شده بر نبی اکرم است، نه رؤیت اعیان ثابته. خدای سبحان می‌فرماید: (که آن، قرآن کریمی است، که در کتاب محفوظی جای دارد، و جز پاکان نمی‌توانند به آن دست زنند [= دست یابند].آن از سوی پروردگار عالمیان نازل شده؛)[8]، (و از قرآن، آنچه شفا و رحمت است برای مؤمنان، نازل می‌کنیم؛ و ستمگران را جز خسران (و زیان) نمی‌افزاید.)[9]،

(و چون آيات روشنِ ما بر آنان خوانده شود، آنان كه به ديدار ما اميد ندارند مى‏ گويند: «قرآن ديگرى جز اين بياور، يا آنرا عوض كن.» بگو: «مرا نرسد كه آن را از پيش خود عوض كنم. جز آنچه را كه به من وحى مى ‏شود پيروى نمى‏ كنم. اگر پروردگارم را نافرمانى كنم، از عذاب روزى بزرگ مى ‏ترسم.)[10]، «و همين گونه، روحى از امر خودمان به سوى تو وحى كرديم. تو نمى‏ دانستى كتاب چيست و نه ايمان [كدام است؟] ولى آن را نورى گردانيديم كه هر كه از بندگان خود را بخواهيم به وسيله آن راه مى ‏نماييم، و به راستى كه تو به خوبى به راه راست هدايت مى ‏كنى.»[11]، (اين از خبرهاى غيب است كه آن را به تو وحى مى‏كنيم. پيش از اين نه تو آن را مى ‏دانستى و نه قوم تو. پس شكيبا باش كه فرجام [نيك] از آنِ تقواپيشگان است.)[12]،(اينها آيات خداست‌كه آن را به حق بر تو مى ‏خوانيم و خداوند هيچ ستمى بر جهانيان نمى‏خواهد.)[13]،(و بدين گونه قرآن عربى به سوى تو وحى كرديم تا [مردمِ] مكّه و كسانى را كه پيرامون آنند هشدار دهى و از روزِ گردآمدن [خلق] كه ترديدى در آن نيست بيم دهى؛ گروهى در بهشتند و گروهى در آتش.)[14]، (زبانت را [در هنگام وحى] زود به حركت درنياور تا در خواندن [قرآن] شتابزدگى بخرج دهى، در حقيقت گردآوردن و خواندن آن بر [عهده] ماست. پس چون آن را برخوانديم [همان‏گونه] خواندن آن را دنبال كن. سپس توضيح آن [نيز] بر عهده ماست!)‌[15]،(پس بلند مرتبه است خدا، فرمانرواى بر حق، و در [ خواندن ] قرآن، پيش از آنكه وحى آن بر تو پايان يابد، شتاب مكن، و بگو: «پروردگارا، بر دانشم بيافزاى.)[16]،(و اگر [او] پاره‏اى گفته‏ها بر ما بسته بود، دست راستش را سخت مى‏ گرفتيم، سپس رگ قلبش را پاره مى كرديم)[17]،(اينهاست كه ما آن را از آيات و قرآن حكمت‏آميز بر تو مى‏خوانيم.)[18]

پدیدارشناسی وحي نبوی، با بهره‌گیری از آیات قرآن، نشان می‌دهد که وحی نبوی، امري الهي است.نزول وحي به اراده شخص پيامبر نيست؛ بلکه بستگي به اراده الهي دارد و مرتبه وحي، فراتر از عقل است. به پيامبر خطاب مي‌شود يک سري حقائق را نمي‌داني و ما به تو مي‌گوئيم. پيامبر، حق تغيير و تبديل وحي را ندارد. الفاظ و تلاوت آیات قرآنی، از ناحيه خداوند است. وحی، از سنخ تجربه ديني و متأثر از تجربه‌گر نیست. وحي، منشأ هدايت آدميان است. (روزه، در چند روز معدودِ) ماهِ رمضان است؛ ماهی که قرآن، برای راهنمایی مردم، و نشانه‌های هدایت، و فرق میان حق و باطل، در آن نازل شده است.)[19]، وحی، مصون از خطا و لغزش و دارای عصمت است؛ (ما قرآن را نازل کردیم؛ و ما بطور قطع نگهدار آنیم،)[20] وحي، ناشي از علم و حكمت الهي است. (بهیقین این قرآن از سوی حکیم و دانایی بر تو القا می‌شود.)[21]، وحي متناسب با مخاطبان و برای جهانیان است. (و ما تو را جز برای همه مردم نفرستادیم تا (آنها را به پاداشهای الهی) بشارت دهی و (از عذاب او) بترسانی؛ ولی بیشتر مردم نمی‌دانند!)[22]

پنجم: وحی و نبوت نزد عارفان:عرفای اسلامی، مقام نبوت را خبر و اطلاع دادن از حقايق الهيه و معارف ربّاني از حيث ذات، صفت و اسم دانسته و آن را به دو قسم نبوت تعریف و نبوت تشريع منشعب کرده‌اند. نبوت تعريف، معرفت ذات، صفات، اسماء و افعال و نبوت تشريع، افزون بر نبوت تعريف، شامل تبليغ احکام، تأديب به اخلاق، تعليم به حکمت و قيام به سياست است. پس سياست‌مداري نیز جزو نبوت تشريعي و گوهر رسالت انبياء معرفي شده است. اين قسم از نبوت را رسالت ناميده‌اند. مقصود از نبي، انسان کاملي است‌ که از جانب خداوند مبعوث شده است تا بندگان را به نيازمندي‌هايشان آگاه و از گناه دور سازد. عارفان، نبوت را به نبوت مطلقه و نبوت مقيّده تقسيم کرده‌اند؛ نبوت مطلقه عبارت است از آگاهي از حقايق الهي و دقايق ربّاني آن­گونه که تحقّق دارند. بنابراين، نبوت، مستلزم آگاهي از حقايق ممکنات، اعم از موجود و غير موجود و ماهيات معدومه و اعيان ثابته است. نبوت مقيّده، اخبار از حقايق الهي، يعني معرفت ذاتِ حق تعالي و اسماء و صفات و احکام الهي است. انبياء، علوم الهي را فقط از وحي خالصِ الهي، دريافت مي‌کنند؛ زيرا بر قصور و ناتواني عقل از ادراک آن عالم‌اند.[23]

صدرالدین قونوي مي‌نویسد: «امّا الوحي التشريعي، فواصل من حضرة الرّب الي جبرئيل و من جبرئيل، الي الانبياء و اصحاب الشرايع عليهم­السلام.» وی مي‌گويد «حتي صور، حروف و کلمات و سائر تمثيلات، همه از طريق روح‌الامين، القاء ملکي مي‌شود. فناری در مصباح الانس مي‌نویسد:

«تمامحقايقدرقرآنجمعاستوهمهازسويخدايسبحاننازلشدهاست.»قيصريدرمقدماتشرحفصوصبعدازتبیین کشف و تقسیم آن به کشف معنویو صوری مي‌گويد: «و أعني بالصوري ما يحصل في عالَم المثال من طريق الحواس الخمس و ذلک اِمّا اَن يکون علي طريق المشاهده کرؤيه المکاشِفِ صُوَرَ الارواحَ مُتَجَسِّده والانوارِ الرّوحانيه و اِمّا اَن يکونَ علي طريقِ السِّماع، كسِماعِ النبي(صلي الله عليه و آله) الوحيَ النازلَ عليه کلاماً منقولاً»  یعنی پيامبر، وحي را به کشف صوري سماع و شنیدنی به­دست آورده است؛ نه اينکه پيامبر، آن را خلق کرده باشد. همچنین در فرق وحی و الهام می‌نویسد: «انًّ الوحيَ قَد يَحُصُلُ بِشهودِ المَلَکِ وَ سِماع کلامه، فهو من الکشفِ الشهودي المتضمّن للکشف المعنوي». پس پيامبر(ص)، ملک را مشاهده مي‌کند و کلامش را مي‌ شنود و الفاظ و معاني را از خدا گرفته و حقيقت وحي، الفاظ و معاني‌ای است که بر پيغمبر نازل شده است؛ نه اينکه پيامبر اينها را جعل کرده و از محيط و فرهنگ و زمانه تأثير پذيرفته است.

ششم: وحی نزد متکلمان و فلاسفه:سروش، در مقالات دیگری، تحلیل وحی‌شناسانه خود را به فیلسوفان و متکلمان سده میانی اسلام نیز نسبت می‌دهد؛ در حالی که چنین نیست. ادعاي متکلمان در باب وحي اين است که پيامبر، نقش فاعلي در توليد وحي ندارد و تنها نقش قابلي در دریافت وحی دارد. متکلمان بين وحي قرآني و احاديث نبوي و احاديث قدسي تفاوت قائل شدند. صورت‌بندی احاديث‌قدسي توسط پیامبر و صورت‌بندی و الفاظ وحی قرآنی، توسط خدای سبحان انجام گرفته است. فلاسفه مسلمان نیز به وحی الهی نازل شده بر پیامبران اعتراف می‌کنند. کندی، وحی الهی را قسیم روش‌های حسی و عقلی معرفی می‌کند. اولين کساني که به تبيين و چيستي وحي پرداخته‌اند، فارابي و سپس ابن‌سينا و شيخ اشراق و ملاصدرا بوده‌اند. فارابی، فصل اخير انسان را ناطقه و عاقله بودن دانسته و سپس عقل را به نظري و عملي تقسيم مي‌ کند. عقل نظري نیز عبارت از عقل منفعل، عقل بالفعل و عقل مستفاد است. بعد ابن‌ سينا، اين سه مرحله را، به چهار مرحله عقل هيولاني(عقل استعدادی)، عقل بالملکه(مدرک بدیهیات)، عقل بالفعل(عقل استدلال­گر)، عقل مستفاد(برگرفته از عقل فعال) تقسیم می‌کند. تبيين هستي‌شناسانه‌وحي از ديدگاه فلاسفه، ارتباط عقل مستفادِ پيامبر با عقل فعال است. عقل فعال هم به عقل آدمي براي کشف معقولات و انتزاع معقول از محسوس مدد مي‌رساند و هم به عقل آدمي کمک مي‌ کند که عقل هيولاني او را ترقي دهد تا به عقل مستفاد برسد و هم به او کمک مي‌کند که وحي الهي را به عقل مستفاد منتقل کند.[24]

هفتم: گفتار الهی: گفته شد که خدای سبحان گوینده و پیامبر شنونده نیست و بر این مطلب به آیاتی تمسک شد؛ حال آنکه آیات فراوانی بر گویندگی خدای سبحان و شنوندگی نبی اکرم دلالت دارد.سروش گفت:«به او نگفته‌اند برو و به مردم بگو خدا یکی است.» در حالی که: پروردگار به پیامبرش خطاب می‌کند: «قل هو الله احد» و می­فرماید: (بگو: «آنچه در آسمانها و زمین است، از آن کیست؟» بگو: «از آن خداست؛ رحمت (و بخشش) را بر خود، حتم کرده؛ (و به همین دلیل) به طور قطع همه شما را در روز قیامت، که در آن شک و تردیدی نیست، گرد خواهد آورد. (آری،) فقط کسانی که سرمایه‌های وجود خویش را از دست داده و گرفتار خسران شدند، ایمان نمی‌آورند.)[25] (بگو: «به من خبر دهید اگر عذاب پروردگار به سراغ شما آید،یا رستاخیز برپا شود، آیا (برای حل مشکلات خود،) غیر خدا را می‌خوانید اگر راست می‌گویید؟!)[26]

هشتم: نسبت‌های نادرست:سروش در نگاشته‌های خود بدون استناد به منابع، نسبت‌هایی به متفکران اسلامی داده است که صحیح نبوده و بر نسبت نادرست نیز نتایج نادرست‌تری گرفته است.

سروش، «واقعه قیامت واقعاً رخ داده» را به تفسیر صدرالمتألهین شیرازی از سوره واقعه نسبت داده و آن را به روایت‌گری محمد(ص) تحویل می‌برد؛ حال آنکه ملاصدرا تصریح می‌کند که زمان و ساعت آخرت از سنخ زمان دنیوی نیست؛ بلکه روایات فراوانی بر وقوع بالفعل قیامت دلالت دارد ولی وقوع خارجی نه رؤیایی![27]

وی در این مقال به علامه طباطبایی، نویسنده تفسیر ارزشمند المیزان، در تفسیر آیه(مگر آنها که در لحظه‌ای کوتاه برای استراق سمع به آسمان نزدیک شوند، که «شهاب ثاقب» آنها را تعقیب می‌کند!)[28]نسبت می‌دهد که «وی از طرفی شهاب را به معنای فیزیکی و متعارف آن می‌گیرد و از سویی، با توسّل به مقبولات متافیزیکی خویش، شیاطین را غیرمادّی می‌شمارد، و آن‌گاه در این تنگنا می‌افتد که شهاب طبیعی چگونه شیطان ماوراء طبیعی را می‌سوزاند، و نهایتاً بدین رأی نامطمئن (برخلاف عموم مفسّران پیشین) متمایل می‌شود که شهاب‌ها هم باید کنایه از حجاب‌های غیرمادّی‌باشند و آن آیه لاجرم باید با توجه به دستاوردهای نوین علمی تأویل شود! صاحب المیزان اگر بدین نکته متفطّن بود که رمی شیاطین، رؤیایی است که پیامبر دیده است، آن‌گاه دست از آن تأویل متکلّفانه می‌کشید و به خوابگزاری وآنتروپولوژی می‌پرداخت و به دنبال کشف این معنا می‌رفت که اگر کسی (در تاریخ و جغرافیای حجاز و در دل فرهنگ آن دوران) در خواب ببیند که شهابی در تعقیب دیوی است، تعبیرش چیست؟ نه اینکه هم شهاب را و هم شیطان را به زبان بیداری بخواند و بفهمد و آن‌گاه در مخمصۀ تفسیریِ رهایی‌ناپذیری درافتد. تکلّفات این مفسّر معاصر را در باب شکافتن ماه،به منزله اعجاز پیامبر، باید هم ازین جنس دانست. او همچون همه پیشگامان خویش، یک مفسّر بود نه یک معبّر! و جان کلام همین است.» این سخنان به هیچ وجه در کلام المیزان نیست.

ترجمه سخن علامه در المیزان ذیل آیه شریفه این است: «بنابراين اساس، مراد از آسمانى كه ملائكه در آن منزل دارند، عالمى ملكوتى خواهد بود كه افقى عالى ‏تر از افق عالم ملك و محسوس دارد، همان طور كه آسمان محسوس ما با اجرامى كه در آن هست عالى‏تر و بلندتر از زمين ماستو مراد از نزديك شدن شيطان‌ها به آسمان، و استراق سمع، و به دنبالش هدف شهاب‌ها قرار گرفتن، اين است كه: شيطان‌ها مى‏خواهند به عالم فرشتگان نزديك شوند، و از اسرار خلقت و حوادث آينده سر درآورند و ملائكه هم ايشان را با نورى از ملكوت كه شيطان‌ها تاب تحمل آن را ندارند، دور مى ‏سازند. و يا مراد اين است كه: شيطان‌ها خود را به حق نزديك مى‏كنند، تا آن را با تلبيس‏ها و نيرنگ‌هاى خود به صورت باطل جلوه دهند، و يا باطل را باتلبيس و نيرنگ به صورت حق درآورند، و ملائكه رشته‏ هاى ايشان را پنبه مى‏كنند، و حق صريح را هويدا مى‏سازند، تا همه به تلبيس آنها پى برده، حق را حق ببينند، و باطل را باطلو اين كه خداى سبحان، داستان استراق سمع شياطين و هدف شهاب قرار گرفتنشان را دنبال سوگند به ملائكه وحى و حافظان آن از مداخله شيطان‌ها ذكر كرده، تا اندازه‏اى گفتار ما را تأييد مى‏كند و خدا داناتر است.»[29]

نسبت روایت رؤیاهای رسولانه نبی اکرم(ص) به ملای رومی با وجود تخصص سروش نسبت به مثنوی و معنوی، بسیار عجیب‌تر است؛ مگر اینکه با هیستوریسیسم و تاریخی‌نگری فهم، اینگونه انتساب توجیه گردد. آیا فهمنده، مجاز است تا کلام نویسنده را با دغدغه عصر خود، تفسیر به رأی ناصواب کند و به او، همان دغدغه را نسبت دهد؟ مولوی به صراحت می‌گوید:

گفت پيغمبر كه حق فرموده است            من نگنجم هيچ در بالا و پست[3]‏

همچنین درباره قرآن می‌سراید:

گرچه قرآن از لب پيغمبر است            هر كه گويد حق نگفت او كافر است[4]‏

نهم: معیار فهم تعبیری: به فرض وحی الهی از سنخ روایت رسولانه و از نوع رؤیای نبوی باشد؛ با چه روشی سروش می‌خواهد به تعبیر وحی بپردازد که مراد شهود نبوی را بیابد؟ وی، چگونه با تفسیر برخی از آیات قرآن به نفی تفسیر و اثبات تعبیر پرداخته است؟ این شیفت پارادایمی و تغییر الگوی بنیادی چیست که به وسیله تفسیر، تفسیر به حاشیه رانده شود و تعبیر به جایش بنشیند؟ آیا با مبنای هرمنوتیک نسبی­گرایانه و قبض و بسط تئوریک شریعت و مبنای بسط تجربه نبوی می­توان از تعبیر حقایق رؤیت شده توسط نبی سخن گفت؟

دهم: تأثیرپذیری از الهیات پروتستان: سروش در بحث‌های کلام اسلامی به شدت از الهیات پروتستان متأثر گردیده و با دیدگاه‌های مسیحیت مدرن به شرح و تفسیر مباحث کلامی پرداخته است. وی از طرف دیگر، آگاهی اجمالی از عرفان نظری اسلامی و آگاهی تفصیلی از عرفان ادبی به ویژه عرفان مثنوی دارد و سعی می‌کند با ترکیبی از فهماو از عرفان اسلامی و الهیات پروتستان، به تفسیر نوینی از مسایل کلام اسلامی دست یابد؛ در حالی که هم پارادایم کلام اسلامی با عرفان اسلامی متفاوت است و هم از پارادایم الهیات پروتستان، فاصله زیادی با کلام اسلامی دارد و جمع این سه پارادایم یا به تعبیر دیگر، تحمیل پارادایم الهیات پروتستان ـ البته با قرائت سروش ـ بر عرفان اسلامی ـ باز به قرائت سروش ـ و سپس تحمیل آن محصول بر کلام اسلامی، به تعبیر شریعتی، نوعی شتر گاو پلنگ خواهد بود.

[1]. شوری/51

[2] . ر.ك: الميزان،‌ج 18، ذيل آيه 52 سوره شوري و البروسوي، اسماعيل، تفسير روح‌البيان،‌بيروت: دارالاحياء التراث العربي، 1405 هـ . ق، ج 8، ص 345؛ و72 و التمهید فی علوم القران، ج1، ص29 و ابن عاشور، محمد طاهر، تفسير التحرير و التنوير، بي‌نا، ‌بي‌تا، ج 25، ص 142.

[3]. مثنوی معنوی، دفتر اول

[4]. مثنوی معنوی، دفتر چهارم

[1]. انه لقرآن کریم فی کتاب مکنون لایمسه الا المطهرون تنزیل من رب العالمین(77-80 واقعه)

[2]. میان محمد شریف، تاریخ فلسفه در اسلام، نصرالله جوادی، اسماعیل سعادت، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1370ش، اول، ج4، ص201-202.

[3]. علامه شبلی نعمانی، علم کلام جدید، ج دوم، سید محمدتقی فخر داعی گیلانی، تهران، چاپ سینا، 1329ش.

[4]. آن فرزانه یگانه که به حق باید احیاگر کلام اسلامی نامش نهاد، می­فرماید: «با توجه به اینکه در عصر ما شبهاتی پیدا شده که در قدیم نبوده و تأییداتی پیدا شده که از مختصّات پیشرفت­های علمی جدید است و بسیاری از شبهات قدیم در زمان ما بلاموضوع است، همچنان که بسیاری از تأییدات گذشته ارزش خود را از دست داده است، از این رو لازم است که کلام جدیدی تأسیس شود...»(ر.ک.به: مرتضی مطهری، پیرامون جمهوری اسلامی، تهران، انتشارات صدرا، شهریور 1384، هفدهم، ص37-38.) و از همین روست که برخی از متفکران، او را «بنیانگذار کلام جدید اسلامی» دانسته­اند.(ر.ک.به: رضا داوری اردکانی، «مطهری و علم کلام جدید»، یادنامه استاد شهید مرتضی مطهری، جلد دوم، عبدالکریم سروش، تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، 1363ش، اول، ص35)

[5].به قول سروش: «عارفان که از «کشف تامّ محمّدی» سخن گفته‌اند، اشارت به دریافتی اشراقی و ابرآگاهانه و فوق حسّی و رؤیایی داشته‌اند. از پیامبر هم آورده‌اند که رؤیای صادق یک جزء از چهل‌وشش جزء نبوت است.»

[6]. قيصري، محمدبن داود، شرح فصوص الحكم، تصحيح سيد جلال الدين آشتياني، ص 117.

[7]. همان، ص 404.

[8]. واقعه/77-80. «اِنَّهُ لَقُرْءَانٌ كَرِيمٌ، فىِ كِتَابٍ مَّكْنُونٍ، لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ، تَنزِيلٌ مِّن رَّبّ‏ِ الْعَالَمِينَ»

[9]. اسراء/ 82 «وَ نُنزَِّلُ مِنَ الْقُرْءَانِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ  وَ لَا يَزِيدُ الظَّلِمِينَ إِلَّا خَسَارًا»

[10]. يونس  15«وَ إِذَا تُتْلَى عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا بَيِّنَاتٍ قَالَ الَّذِينَ لاَ يَرْجُونَ لِقَاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذَا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ مَا يَکُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقَاءِ نَفْسِي إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَا يُوحَى إِلَيَّ إِنِّي أَخَافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ‌«

[11]. شوري52 «وَ کَذلِکَ أَوْحَيْنَا إِلَيْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا مَا کُنْتَ تَدْرِي مَا الْکِتَابُ وَ لاَ الْإِيمَانُ وَ لکِنْ جَعَلْنَاهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا وَ إِنَّکَ لَتَهْدِي إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ»

[12]. هود 49 «تِلْکَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهَا إِلَيْکَ مَا کُنْتَ تَعْلَمُهَا أَنْتَ وَ لاَ قَوْمُکَ مِنْ قَبْلِ هذَا فَاصْبِرْ إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ‌«

[13].آل‌ عمران 108 «تِلْکَ آيَاتُ اللَّهِ نَتْلُوهَا عَلَيْکَ بِالْحَقِّ وَ مَا اللَّهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعَالَمِينَ‌«

[14]. شوري 7«وَ کَذلِکَ أَوْحَيْنَا إِلَيْکَ قُرْآناً عَرَبِيّاً لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرَى وَ مَنْ حَوْلَهَا وَ تُنْذِرَ يَوْمَ الْجَمْعِ لاَ رَيْبَ فِيهِ فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ»

[15]. قيامت 16 ـ 19«لاَ تُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ‌إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ‌فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ‌ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنَا بَيَانَهُ»

[16]. طه 114«فَتَعَالَى اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ وَ لاَ تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضَى إِلَيْکَ وَحْيُهُ وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماً»

[17]. الحاقه 44 ـ  46 «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِيلِ‌لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ‌ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِينَ‌«

[18]. آل‌عمران 58«ذلِکَ نَتْلُوهُ عَلَيْکَ مِنَ الْآيَاتِ وَ الذِّکْرِ الْحَکِيمِ‌«

[19]. بقره/ 185«شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ»

[20]. ‌حجر/ 9 «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ»

[21]. نمل/6«وَ إِنَّكَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ»

[22]. سبا/28«وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ كَافَّةً لِلنَّاسِ بَشِيراً وَ نَذِيراً»

[23]. ر.ک به نگارنده: انتظارات بشر از دین، گفتار دیدگاه عارفان

[24]. ر.ک به : نگارنده: ماهیت وحی در حکمت اسلامی، قبسات، ویژه نامه وحی شناسی

[25]. الأنعام/ 12«قُلْ لِمَنْ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ قُلْ لِلَّهِ كَتَبَ عَلى‏ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ لارَيْبَ فيهِ الَّذينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ»

[26]. الأنعام/ 40« قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتاكُمْ عَذابُ اللَّهِ أَوْ أَتَتْكُمُ السَّاعَةُ أَ غَيْرَ اللَّهِ تَدْعُونَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ»

[27]. صدرالمتألهین شیرازی، تفسير القرآن الكريم، ج‏7، ص: 17-14

[28]. صافات/ 10 «إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ»

[29].المیزان، ج 17، ص 124 و ترجمه الميزان، ج‏17، ص: 188

عبدالحسین خسروپناه

حوزه علمیه قم و مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران

سوم تیرماه 1392مصادف با نیمه شعبان المعظم 1434سالروز ولادت

آیت‌الله‌العظمی سیدعبدالحسین لاری; پیشتاز در نظام‌سازی شیعه

:: شخصیت علمی و سیاسی مرحوم آیت‌الله‌العظمی سیدعبدالحسین لاری ::


جا دارد كه بحث درباره‌ی شخصیت فقهی، اجتماعی و سیاسی مرحوم آیت‌الله سید عبدالحسین لاری را با استاد ایشان شروع كنیم؛ یعنی مرحوم میرزای شیرازی. یك تمایز برجسته و ویژه‌ بین مرحوم میرزای شیرازی و باقی فقها و علمای بزرگ هم‌عصر ایشان وجود دارد و آن، تربیت شاگردان بزرگ توسط ایشان است؛ مانند مرحوم آیت‌الله لاری. دلیل این تمایز را چه می‌دانید؟

مرحوم میرزای شیرازی واقعاً شخصیتی نادر و متفاوت از دیگر علما است. می‌توانیم ایشان را مجدِّد مذهب در قرن چهاردهم هجری بدانیم؛ یعنی از سال ۱۲۸۵ كه زمان ارتحال شیخ انصاری بوده تا حدود بیست سالی كه زعامت شیعه پس از شیخ با ایشان بوده است. اگر بخواهیم برای تقریب به ذهن بگوییم، نسبت میرزا، شاگردانش و تأثیری كه بر عصر خود داشتند، مانند تأثیر امام و شاگردانش در انقلاب اسلامی است...

برای خواندن متن این گفتگو کلیک کنید

حضرت معصومه (س) از نگاه امامان معصوم (ع)

روايات متعدّدى از امامان معصوم در ترغيب و تشويق مردم به زيارت حضرت فاطمه ‏معصومه(سلام‌الله علیها) و اجر و ثواب عظيمى كه بر زيارت بانوی کرامت مترتّب شده، نقل گردیده است.

*حرم اهل‌بیت(ع)

حضرت صادق عليه‏السّلام فرمودند: اِنَّ لِلَّهِ حَرَماً وَ هُوَ مَكَّةُ وَ اِنَّ لِلرَّسُولِ حَرَماً وَ هُوَ مَدينَةُ وَ اِنَّ لأميرَالْمُؤمِنينَ حَرَماً وَ هُوَ الْكُوفَةُ وَ اِنَّ لَنا حَرَماً وَ هُوَ بَلْدَةِ قُمْ وَ سَتُدْفَنُ فيها اِمْرَأةٌ مِنْ اَوْلادى تُسَمَّى فاطِمَةُ فَمَنْ زارَها وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةَ. قالَ عليه‏السّلام ذلِكَ وَ لَمْ تَحْمِلْ بِمُوسى اُمُّه؛

براى خدا حرمى است و آن مكّه است و براى رسول خدا (ص) حرمى است و آن مدينه است و براى اميرالمؤمنين حرمى است و آن كوفه است و براى ما حرمى است و آن شهر قم است و به زودى خانمی از اولاد من به نام فاطمه در آن سرزمين دفن مى‏شود، پس هركس او را زيارت كند، بهشت بر او واجب خواهد شد. مجلسى، محمّدباقر، بحارالانوار، ج 99، ص 267،

اهميّت‏مقام اين بانوى‏مكرّمه و عنايت‏خاصّى كه روى‏زيارت‏آن‏حضرت‏است از اين‏روايت به‏خوبى ظاهرمى‏شود،زيرا:

اوّلاً زمانى امام صادق عليه‏السّلام از فاطمه معصومه(س) و زيارت او سخن مى‏گويد كه هنوز انعقاد نطفه پدر بزرگوار او نشده، چه رسد به خود او.

ثانياً از دفن فاطمه معصومه(عليهاالسّلام) در قم اطّلاع مى‏دهند و ظاهراً به همين لحاظ قم را حرم امامان قلمداد مى‏كند در حالى كه شهرهاى متعددی داريم كه مدفن امامزادگان والامقام و بلكه مدفن امامان است، ولى اين وجهه و عنوان را پيدانكرده‏اند كه حرم امامان باشند.

ثالثاً وعده صريح و قطعى بهشت به زائران قبر حضرت فاطمه‏معصومه سلام‏اللَّه‏عليها داده است.

و اين روايت به سند ديگرى نيز آمده و در آنجا عبارت چنين است كه: حضرت صادق عليه‏السّلام مى‏فرمايند: اِنِّ زيارَتَها تَعْدِلُ الْجَنَّهَ؛ زيارت فاطمه معصومه سلام‏اللَّه‏عليها معادل و هم‏طراز بهشت است. مجلسى، محمّدباقر، بحارالانوار، ج 99، ص 267.

ابن قولويه متوفّاى سال 367 هق كه استاد شيخ مفيد اعلى‏اللَّه‏مقامه بوده نقل كرده است سعدبن‏سعد گفته: من از حضرت اباالحسن، امام رضا عليه‏السّلام راجع به زيارت فاطمه سلام‏اللَّه‏عليها، دختر حضرت موسى بن جعفر عليه‏السّلام پرسش كردم. حضرت فرمودند: مَنْ زارَها فَلَهُ الْجَنَّة؛ هركس او را زيارت كند، بهشت براى اوست. كامل الزّيارات، ص 324،
و نيز از ابن الرّضا، حضرت جواد عليه‏السّلام نقل كرده كه فرمودند: مَنْ زارَ عَمَّتى بِقُمْ فَلَهُ الْجَنَّة؛ كسى كه قبر عمّه‏ام را در قم زيارت كند، بهشت براى اوست.

از تعبير «عَمَّتى» كه در روايت حضرت جوادالائمه عليه‏السّلام آمده به ذهن تداعى مى‏شود كه امام جواد عليه‏السّلام به داشتن چنين عمّه محترمه‏اى افتخار مى‏كند و از اين‏رو به جاى ذكر نام آن بانوی عظیم‌الشأن، عنوان عاطفى و زيباى «عمّه‏من» را به‏كار مى‏برد.


علّامه مجلسى رضوان‏اللَّه‏عليه مى‏گويند: در بعضى از كتب و روايات ديدم كه على‏بن‏ابراهيم از پدرش از سعد نقل كرده كه حضرت على بن موسى الرضا عليه‏السّلام فرمودند: يا سَعْدُ عِنْدَكُمْ لَنا قَبْرٌ؛ براى ما در نزد شما قبرى است. عرض‏كردم: جانم‏فدايت، منظورتان قبر فاطمه‏بنت‏موسى‏عليهماالسّلام‏است؟ فرموند:نَعَمْ،مَنْ زارَها عارِفاً بِحَقِّها فَلَهُ‏الْجَنَّةُ. مجلسى، محمّدباقر، بحارالانوار، ج 99، ص 265-266.

آرى، منظورم همان است، كسى كه او را با شناخت حق و مقامش زيارت كند، بهشت از براى اوست.
*نکات لطیف این روایت

1- طبق اين روايت، حضرت امام رضا عليه‏السّلام ابتداءً به سعد كه قمى بوده فرموده‏اند: براى ما در نزد شما قبرى است. عبارت چنانست كه گويى اين قبر مال همه امامان و براى خاندان عصمت و طهارت است و همگى بدان توجّه و عنايت دارند.

2- در اين روايت نيز وعده بهشت در مقابل زيارت حضرت معصومه سلام‏اللَّه‏عليها داده شده است.

3- در خصوص اين روايت براى فاطمه‏معصومه سلام‏اللَّه‏عليها قيد شده است كه: عارِفاً بِحَقِّها؛ اگر با معرفت مقام والا و شناخت عالى نسبت به آن بانوى مكرّمه وى را زيارت كند، بهشت از براى اوست.

و طبق اين تعبير، هنگامى بهشت جزا و پاداش زيارت حضرت فاطمه‏معصومه سلام‏اللَّه‏عليها است كه زائر، عارف به مقام شامخ و مرتبه رفيع و منيع آن بزرگوار باشد.

بنابراين بايد كوشش كرد كه قبل از زيارت آن حضرت، شناختى نسبت به او پيدانمود و بايد زائر، آشناى به جلالت‏قدر و منزلت رفيع وى در نزد خداى متعال شود تا به چنين فوز عظيم و مرتبه والايى نايل گردد.
مطلب بسيار مهم و چشمگيرى كه در اين روايات آمده است و قدر مشترك و جامع بين همه آنهاست، وعده بهشت به زائران قبر شريف حضرت فاطمه معصومه سلام‏اللَّه‏عليها است. وعده صريح و آشكار به بهشت در مقابل زيارت حضرت معصومه سلام‏اللَّه‏عليها در لسان مبارك سه امام معصوم و مفترض‏الطاعة عليهم‏السّلام آمده است:

حضرت امام صادق عليه‏السّلام اين وعده را دادند، حضرت امام رضا عليه‏السّلام نيز تصريح به اين وعده فرمودند و بالاخره حضرت جواد عليه‏السّلام نيز زائران قبر عمه‏شان را نويد به بهشت دادند.

بر اساس اين روايات شريفه و اخبار عديده، استحباب زيارت مرقد منوّر حضرت فاطمه معصومه عليهاالسّلام جاى اندك ترديدى ندارد و خود مطلبى روشن و واضح است.

*زیارت حضرت معصومه مسلم است

زعيم شيعه مرحوم آيت‏اللَّه‏العظمى گلپايگانى اعلى‏اللَّه‏مقامه نيز در جواب يكى از استفتائاتى كه از ايشان شده، بدين موضوع تصريح كرده‏اند و متن سؤال و جواب اين است:
سؤال: آيا مى‏توان گفت زيارت حضرت معصومه عليهاالسّلام در قم با ادلّه اجتهادى ثابت است، بدين ترتيب آيه

وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ...؛
حديث: مَنْ زارَ فاطِمَةُ بِقُمْ فَلَهُ الْجَنَّةُ؛
اجماع: اتفاق همگى علماى شيعه از گذشته تا كنون؛
سيره‏تمامى مردم شيعه از قديم تا حال؟
جواب: بسم اللَّه الرحمن الرحيم. استحباب زيارت حضرت معصومه سلام‏اللَّه‏عليها، از نظر روايات مسلّم است و حاجتى به استدلال به ادلّه مذكور نيست. واللَّه‏العالم. 24/ج2 /1408
مطلبى را در اينجا براى اكمال بحث اضافه مى‏كنيم و آن اين است كه مرحوم شيخ صدوق عليه‏الرّحمة در كتاب ثواب‏الاعمال و نيز ابن قولويه در كتاب كامل الزّيارات و علّامه مجلسى در بحارالانوار اوّلاً زيارت حضرت معصومه سلام‏اللَّه‏عليها را ذكر كرده‏اند و سپس به نقل روايت زيارت حضرت عبدالعظيم حسنى عليه‏السّلام پرداخته‏اند.

و اين مراعات تقديم و تأخير آن هم در كتاب‏هاى علماى كم‏نظير در عالم تشيّع اسرارى را كشف مى‏كند و حاكى از آنست كه حضرت معصومه سلام‏اللَّه‏عليها بر حضرت عبدالعظيم - با تمام جلالت قدرش - تقدّم و ترجيح دارد، با آنكه حضرت عبدالعظيم علاوه بر شرافت امامزاده بودن، محدث نيز بوده است و از جمله راويان معروف اخبار امامان معصوم صلوات‏اللَّه‏عليهم‏اجمعين به شمار مى‏رود.

آرى، حضرت معصومه سلام‏اللَّه‏عليها علاوه بر مقامات معنوى، فرزند بلاواسطه حضرت موسى بن جعفر، امام كاظم عليه‏السّلام است وليكن حضرت عبدالعظيم عليه‏السّلام با چهار واسطه به امام مجتبى عليه‏السّلام مى‏پيوندد.

آیت‌الله علی کریمی جهرمی

پاسخی به تهمت‌ها (یك حرف از هزاران); پاسخ مستند دكتر حداد عادل به عبدالكريم سروش

دكترحداد عادل اين جوابيه را در واكنش به برخي تهمت‎هاي مطرح شده از سوي عبدالكريم سروش، ذيل مقاله «بیا کاین داوری‌ها را به نزد داور اندازیم» نگاشته است كه در آن با توهين به دكتر رضا داوري اردكاني، از وي به عنوان «پوپرستيز» ياد كرده و از انتقادات اين جريان فكري نسبت به جريان موهوم روشنفكري ديني به ستوه آمده است.

عبدالکریم سروش در ذيل اين مقاله با متهم كردن حداد عادل به سرقت ادبي، نداشتن تاليفات تحقيقي علمي در حوزه فلسفه، نداشتن صلاحيت تدريس در دانشگاه، تقلب در انتخابات براي راهيابي به مجلس ششم و همراهي با فرح،‌ تلاش كرده است تا شان علمي وي را تقليل دهد.

در واكنش به اين اتهامات، حداد عادل با انتشار جوابيه‎اي به هر كدام از شبهات به صورت مجزا پاسخ داده و با مستنداتي غيرقابل خدشه دروغ بودن مدعيات عبدالكريم سروش را اثبات كرده است.

در ادامه متن كامل اين جوابيه مستند را مي‎خوانيد:


عبدالكریم سروش سال‌هاست به من و بسیاری دیگر ناسزا می‌گوید و من، اگرچه سال‌هاست درقبال ناسزاهای او سكوت كرده‌ام، این بار می‌خواهم سكوت خود را بشكنم.

او، در تاریخ 23 آبان ماه 1391، مقاله‌ای تحت عنوان «بیا كاین داوری‌ها را به نزد داور اندازیم» نوشته و توضیح داده است كه «این یادداشت به مناسبت روز جهانی فلسفه، به مأموریت جدید پوپرستیزان در ایران می‌پردازد». مقاله سروش مفصّل است و یكسره به فحّاشی و ناسزاگویی به دكتر رضا داوری اردكانی اختصاص دارد، كه چرا «پوپرستیزی» كرده و از روشنفكری دینی انتقاد می‌كند.
...

برای خواندن متن کامل کلیک کنید

آنه ماری شیمل Annemarie Schimmel

آنه ماری شیمل (Annemarie Schimmel) یکی از معدود مستشرقانی بود که بسیاری از وجوه تاریخ اسلام را با انصاف نگریسته است به گونه ای که برخی او را عاشق جهان تلقی می کنند. عاشقی که هزینه عشق خود به جهان اسلام را نیز پرداخته است.

شیمل در هفتم آوریل ۱۹۲۲ در ارفورت آلمان در خانواده ای متوسط به دنیا آمد. خواندن یک داستان عربی در کودکی جرقه ای شد که زندگی آینده او را رقم زد. در سن پانزده سالگی عاشقانه زبان عربی را آموخت در سال۱۹۴۶ در دانشگاه ماربورگ به درجه استادی رسید، اما به خاطر اینکه دختری جوان بود نه در ماربورگ بلکه در دانشگاه آنکارا و به زبان ترکی مشغول تدریس شد. او علاوه بر ترکی، عربی، فارسی، اردو و بیشتر زبان های هند و اروپایی را آموخت. در سال ۱۹۵۱ بار دیگر در تاریخ ادیان دکتری گرفت و در سال ۱۹۶۱ به عنوان استاد دانشگاه بن منصوب شد. وی در هاروارد، کمبریج و دانشگاه های ترکیه، ایران، پاکستان و افغانستان نیز تدریس داشته است. بی نظیر بوتو نخست وزیر مقتول پاکستان یکی از شاگردان وی به شمار می رود.

شمیل و سلمان رشدی

شیمل جایزه های متعددی را در طول حیات علمی خود دریافت کرد. جایزه سالیانه صلح که هر ساله پیش از نمایشگاه بین المللی کتاب فرانکفورت به اندیشمندان و متفکران آلمانی اهدا می شود در سال ۱۹۹۵ به شیمل اختصاص یافت.

مصاحبه گر تلویزیون پس از دریافت این جایزه به سراغ شیمل آمد و از او پیرامون سلمان رشدی سؤال کرد. شیمل در پاسخ به این پرسش به قول معروف بر خلاف جهت آب شنا کرد، و شجاعانه طرف جهان اسلام ایستاد، با آنکه فضای اروپا به گونه ای دیگر با این مسئله برخورد می کرد.

وی کارهای سلمان رشدی را نوشته هایی سطحی که برای خوش آمد غرب نوشته شده اند تلقی کرد. شیمل اظهار داشت که سلمان رشدی با کتاب زشتش احساس مسلمانان و حتی خود او را آزده است. پس از این مصاحبه تلویزیونی بود که مدافعان سلمان رشدی یورش خود علیه این بانوی منصف را آغاز کردند. لودگر لوتکهاوس در تاریخ ۱۱ می ۱۹۹۵ طی مقاله ای در روزنامه SUED – DEUTSCHE ZEITUNG سخت بانوی شرق شناس را مورد هجمه قرار داد پس از او گیرنوت روته استاد دانشگاه هامبورگ طی مقاله ای در روزنامه DIE ZEIT به تاریخ دوازه می ۱۹۹۵خواستار پس گرفتن جایزه صلح از شیمل شد. شیمل طی مصاحبه ای با مجله اشپیگل که در ۲۲ می ۱۹۹۵ منتشر شد اظهار داشت: من با نگارش۸۰ کتاب تلاش کردم تا تصویری صحیح از اسلام را به خواننده اروپایی منتقل سازم، من این را یک فعالیت سیاسی قلمداد می کردم، من زندگیم را مصروف ایجاد تفاهم میان غرب و شرق کردم. در این بین البته کسانی همچون پروفسور اشتفان فیلد رئیس دانشکده ادبیات دانشگاه بن از شیمل دفاع کرد. رئیس جمهوری سابق آلمان رومان هرتزوک نیز در مراسم گرامیداشت شیمل گفت: اگر شیمل نبود آلمانی ها نمی فهمیدند تصویری که از اسلام به آن ها ارائه می شود صحیح نمی باشد.

وی آثار بسیاری پیرامون اسلام به نگارش درآورد که یکی از آخرین نوشته هایش در سال ۲۰۰۲ به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم اختصاص یافت. وی این کتاب را با اقتباس از لفظ شهادت دوم شهادتین .. وان محمدا رسول الله نام نهاد و در صدر کتاب رباعی ای به زبان اردو از یک شاعر هندو می آورد با این مضمون: شاید کافر باشم شاید هم مومن که علم این امر تنها نزد خداوند است، اما می خواهم خود را چونان بنده ای پاکباز نذر کنم، نذر آقای بزرگ شهر، محمد رسول الله… شیمل به جهت این اندیشه ها مورد بسیار مورد هجوم قرار می گرفت اما در پاسخ می گفت که من وی را دوست می دارم.

سرانجام آنه ماری شیمل در سال ۲۰۰۳ در سن بیشتر از هشتاد سال وفات یافت. یک استاد میهمان عرب زبان در دانشگاه بن به نام محمد ابوالفضل بدران می نویسد که وقتی خبر وفات شیمل را دریافت کردم به یاد روزی افتادم که وی مرا به خانه خود دعوت کرد، خانه ای که پر بود از نشانه های شرقی و اسلامی. وقتی شیمل چای و خرما برای من آورده بود از وی پرسیدم چگونه تمام این حمله های رسانه ای را تحمل می کنی؟ وی لبخندی زد و گفت من به این هجمه های رسانه ای اهمیت نمی دهم چرا که این ها از روی کینه می نویسند، و فرد کینه توز زیبایی را نمی بیند، اما من درباره دوستی و حق می نویسم، من دوستدار جهان اسلام هستم و تا لحظه مرگ دوستدار آن خواهم ماند.

شیمل و صحیفه سجادیه

شمیل در جایی پیرامون ادعیه اسلامی به ویژه صحیفه سجادیه می گوید: من خود همواره دعاها، احادیث و اخبار اسلامی را از اصل عربی آن می‏خوانم و به ترجمه‏ای مراجعه نمی‏کنم. من خودم بخشی کوچک از کتاب صحیفه سجادیه را به آلمانی ترجمه و منتشر کرده‏ام، قریب هفت سال پیش وقتی مشغول ترجمه دعای رؤیت هلال ماه رمضان و دعای وداع با آن ماه بودم، مادرم در بیمارستان بستری بود و من که به او سر می‏زدم پس از آنکه او به خواب می‏رفت در گوشه‏ای از آن اتاق به کار پاکنویس کردن ترجمه‏ها مشغول می‏شدم. اتاق مادرم دو تختی بود. در تخت دیگر خانمی بسیار فاضله بستری بود که کاتولیکی مؤمن و راسخ العقیده و حتی متعصب بود. وقتی فهمید که من دعاهای اسلامی را ترجمه می‏کنم، دلگیر شد که مگر در مسیحیت و در کتب مقدسه خودمان کمبودی داریم که تو به ادعیه اسلامی روی آوردی!؟ وقتی کتابم چاپ شد یک نسخه برای او فرستادم. یک ماه بعد او به من تلفن زد و گفت: صمیمانه از هدیه این کتاب متشکرم، زیرا هر روز به جای دعا آن را می‏خوانم. وی می افزاید: ” ]امام[ زین‏العابدین ]ع[ برای بسیاری از مردم جهان غرب کارساز است.

سلمان منّا اهل البیت


هشتم صفر سال ۳۵ هجری، سالروز وفات بزرگ یار ایرانی پیامبر اکرم(ص) سلمان فارسی است، او همان کسی که پیامبر(ص) او را از اهل‌بیت خواند و فرمود: «سلمان منّا اهل البیت».


آری! سلمان محمدی پس از رحلت پیامبر اعظم(ص)، جزو معدود کسانی بود که از راه حق منحرف نشد و در شمار معتقدان به امامت حضرت علی(ع) قرار گرفت. او در خلافت عمر بن خطاب به حکومت مدائن منصوب شد، وی هیچ‌گاه از حقوق بیت‌المال برای خود چیزی برنداشت و همه‌ آن را صدقه می‌داد و برای امرار معاش زنبیل می‌بافت.

این شیعه راستین علی(ع) و مایه افتخار ایرانیان در شهر مدائن به جوار رحمت الهی پیوست و در همان شهر خاکسپاری شد.

*سرگذشت جالب سلمان
آیت‌الله ناصر مکارم شیرازی ذیل تفسیر آیه ۶۲ سوره بقره درباره سرگذشت سراسر حقیقت‌جویانه سلمان محمدی این چنین می‌گوید:

«سلمان» اهل جندی‌شاپور بود، با پسر حاکم وقت رفاقت و دوستى محکم و ناگسستنى داشت، روزى با هم براى صید به صحرا رفتند، ناگاه چشم آن‌ها به راهبى افتاد که به خواندن کتابى مشغول بود، از او راجع به کتاب مزبور سؤالاتى کردند، راهب در پاسخ آن‌ها گفت: کتابى است که از جانب خدا نازل شده و در آن فرمان به اطاعت خدا داده و نهى از معصیت و نافرمانى او کرده است، در این کتاب از زنا و گرفتن اموال مردم به ناحق نهى شده است، این همان «انجیل» است که بر عیسى مسیح نازل شده است.

گفتار راهب در دل آنان اثر گذاشت و پس از تحقیق بیشتر به دین او گرویدند، به آن‌ها دستور داد که گوشت گوسفندانى که مردم این سرزمین ذبح مى‏کنند، حرام است از آن نخورند.

سلمان و فرزند حاکم وقت روزها هم چنان از او مطالب مذهبى می‌آموختند، روز عیدى پیش آمد، حاکم مجلس میهمانى ترتیب داد و از اشراف و بزرگان شهر دعوت کرد، در ضمن از پسرش نیز خواست که در این مهمانى شرکت کند، ولى او نپذیرفت.

در این باره به او زیاد اصرار کردند، اما پسر اعلام کرد که غذاى آن‌ها بر او حرام است، پرسیدند این دستور را چه کسى به تو داده است؟ راهب مزبور را معرفى کرد.

حاکم راهب را احضار کرد و به او گفت: چون اعدام در نظر ما گران و کار بسیار بدى است، تو را نمى‏کشیم، ولى از محیط ما بیرون برو! سلمان و دوستش در این موقع راهب را ملاقات کردند، وعده ملاقات در «دیر موصل» گذاشتند.

پس از حرکت راهب، سلمان چند روزى منتظر دوست با وفایش بود تا آماده حرکت شود، او هم همچنان سرگرم تهیه مقدمات سفر بود، ولى سلمان بالاخره طاقت نیاورده تنها به راه افتاد.

در دیر موصل سلمان بسیار عبادت مى‏کرد، راهب که سرپرست این دیر بود، او را از عبادت زیاد بر حذر داشت، مبادا از کار بیفتد، ولى سلمان پرسید آیا عبادت فراوان فضیلتش بیشتر است یا کم عبادت کردن؟

در پاسخ گفت: البته عبادت بیشتر اجر بیشتر دارد.

عالم دیر پس از مدتى به قصد بیت‌المقدس حرکت کرد و سلمان را با خود به همراه برد، در آنجا به سلمان دستور داد که روزها در جلسه درس علماى نصارى که در آن مسجد برپا می‌شود، حضور یابد و کسب دانش کند.

روزى سلمان را محزون یافت، علت را جویا شد، سلمان در پاسخ گفت: تمام خوبی‌ها نصیب گذشتگان شده که در خدمت پیامبران خدا بوده‏اند، عالم دیر به او بشارت داد که در همین ایام در میان ملت عرب پیامبرى ظهور خواهد کرد که از تمام انبیا برتر است.

عالم گفت: من پیر شده‏ام، خیال نمى‏کنم او را درک کنم، ولى تو جوانى امیدوارم او را درک کنى، ولى این را نیز بدان که این پیامبر نشانه‏هایى دارد از جمله نشانه خاصى بر شانه او است، او صدقه نمى‏گیرد، اما هدیه را قبول مى‏کند.

در بازگشت آن‌ها به سوى موصل در اثر جریان ناگوارى که پیش آمد سلمان عالم دیر را در بیابان گم کرد. دو مرد عرب از قبیله بنى‌کلب رسیدند، سلمان را اسیر کرده و بر شتر سوار کردند و به مدینه آوردند و او را به زنى از قبیله «جهینه» فروختند!

سلمان و غلام دیگر آن زن به نوبت روزها گله او را به چرا مى‏بردند، سلمان در این مدت مبلغى پول جمع‏آورى کرد و انتظار بعثت پیامبر اسلام(ص) را مى‏کشید، در یکى از روزها که مشغول چرانیدن گله بود رفیقش رسید و گفت: خبر دارى امروز شخصى وارد مدینه شده و تصور مى‏کند پیامبر و فرستاده خدا است؟!

*ماجرای سه امتحانی که سلمان از پیامبر(ص) گرفت
سلمان به رفیقش گفت: تو اینجا باش تا من بازگردم، سلمان وارد شهر شد، در جلسه پیامبر حضور پیدا کرد، اطراف پیامبر اسلام مى‏چرخید و منتظر بود پیراهن پیامبر کنار برود و نشانه مخصوص را در شانه او مشاهده کند.

پیامبر(ص) متوجه خواسته او شد، لباس را کنار زد، سلمان نشانه مزبور یعنى اولین نشانه را یافت، سپس به بازار رفت، گوسفند و مقدارى نان خرید و خدمت پیامبر آورد، پیامبر فرمود چیست؟ سلمان پاسخ داد: صدقه است، پیامبر فرمود: من به آن‌ها احتیاج ندارم به مسلمانان فقیر ده تا مصرف کنند.

سلمان بار دیگر به بازار رفت، مقدارى گوشت و نان خرید و خدمت رسول اکرم آورد، پیامبر پرسید این چیست؟ سلمان پاسخ داد: هدیه است، پیامبر فرمود:

بنشین، پیامبر و تمام حضار از آن هدیه خوردند، مطلب بر سلمان آشکارشد، زیرا هر سه نشانه خود را یافته بود.

در این میان سلمان راجع به دوستان و رفیق و راهبان دیر موصل سخن به میان آورد و نماز، روزه و ایمان آن‌ها به پیامبر و انتظار کشیدن بعثت وى را شرح داد، کسى از حاضران به سلمان گفت: آن‌ها اهل دوزخند! این سخن بر سلمان گران آمد، زیرا او یقین داشت اگر آنها پیامبر را درک می‌کردند از او پیروى می‌کردند.

در اینجا بود که‏ آیه «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هادُوا وَ النَّصارى‏ وَ الصَّابِئِینَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُون‏»(۲) بر پیامبر نازل شد و اعلام شد آن‌ها که به ادیان حق ایمان حقیقى داشته‏اند و پیغمبر اسلام را درک نکرده‏اند، داراى اجر و پاداش مؤمنان خواهند بود.

*پی‌نوشت‌ها:

۱- تفسیر نمونه، جلد یک، صفحه ۲۸۸

۲-سوره بقره آیه ۶۲

دیدگاه های قرآن در مورد پایان دنیا

:: نقدی بر خرافه گویی غرب درباره سرانجام جهان ::

یكی از موضوعاتی كه از دیرباز ذهن آدمیان را درگیر خود كرده و باوجود تلاش های نوع بشر در طول قرون و اعصار هنوز در هاله ای از ابهام است، بحث از آینده جهان و به عبارتی عام این است كه: آخر دنیا چه می شود؟ این پرسش همچون پرسش از پیشینه جهان است كه آن هم دقیقاً روشن نشده و در حد فرضیاتی از دانشمندان تجربی مانده است. بسیاری از دانشمندان باتوجه به شرایط كنونی زمین و بحران های موجود بسیار نگران حیات بشر بوده و به مطالعه بر روی حقایقی می پردازند كه می تواند روزی منجر به اتمام حیات بر روی سیاره آبی شود. اخیراً نیز خرافه گویی هایی به نام نظریه ها و پیش بینی علمی و تاریخی از سوی برخی ها در غرب درباره پایان جهان در سال 2012 مطرح شد و شگفت آور آنكه بسیاری نیز آن را باور كردند كه البته به وقوع نپیوست. در اینكه شواهد و قرائن نشان می دهد كه جهان رو به نابودی می رود، شكی نیست و در همه ادیان الهی یا غیر الهی مباحثی در این زمینه مطرح شده است. در قرآن كریم به این موضوع به طور مشروح پرداخته شده و آن زمان را هولناك و عظیم شمرده و از در هم پیچیدن آسمان و زمین و متلاشی شدن كوه ها و دریاها صحبت كرده است .در متون زرتشتیان نیز آمده است: در آسمان نشانه های گوناگون پیدا باشد... (زند بهمن یسن، ص11، ف 6، بند 4)

در كتاب مقدس مسیحیان می خوانیم :و در آفتاب و ماه و ستارگان علامات خواهد بود... و آنگاه پسر انسان(عیسی مسیح) را خواهند دید كه بر ابری سوار شده، با قوت و جلال عظیم می آید. (كتاب مقدس، عهد جدید، ص 133، انجیل لوقا، ب 21، بند 25 و 27)بررسی روایات اسلامی نیز نشان می دهد كه طلوع ستاره ای سرخ رنگ و سقوط شهاب سنگ یا ستاره دنباله دار كه موجب خسوف در زمین نیز می شود، از علائمی است كه به نزدیكی ظهور دلالت دارد. طبق روایات اسلامی، در ماه رمضان سال ظهور امام مهدی (عج) حوادث بسیار عجیبی در جهان رخ می دهد كه از زمان فرود آمدن آدم (علیه السلام) تا آن زمان بی سابقه است.

برخورد شهاب سنگی بزرگ به زمین در روایات آخرالزمان ادیان دیگر هم آمده و این فرضیه به حدی قوی است كه بر اساس آن فیلم های متعددی هم ساخته اند و آن را نشانه پایان حیات كنونی بر روی كره زمین و شروع عصری جدید می دانند و زمان آن را سال 2012 اعلام كرده اند. در روایات اسلامی و قرآن كریم نیز به صراحت از آخرالزمان و برخورد ستارگان با یكدیگر و تیره شدن خورشید و به هم خوردن نظم سیارات و زلزله های شدید و آتشفشان به عنوان دلایلی برای نزدیكی قیامت یاد شده است. اما بر اساس روایات در هنگام ظهور و پیش از آن نیز از برخورد ستاره دنباله داری به زمین یاد شده كه موجب كشته شدن عده زیادی می شود؛ ولی پایان جهان نیست، ضمن اینكه تاریخی برای آن تعیین نشده است. به طور خلاصه می توان گفت در نزدیكی ظهور علائمی غیرعادی در آسمان مشاهده می شود، از جمله: ظهور ستاره سرخ رنگ كه نشانه ای برای آغاز جنگ و خونریزی های بسیار است، ایستایی خورشید در آسمان از زوال تا غروب، طلوع خورشید از مغرب آن، ظهور دنباله داری كه مدار آن به طور متناوب تكرار می شود و در دوره های مختلف حیات بر روزی زمین دیده شده و موجب تغییرات شدید جوی و آب وهوایی در زمین می شود.

پایان دنیا از نظر قرآن

با نگاهی به مجموعه آیات قرآن در می یابیم كه قرآن زوال و نیستی جهان كنونی را مترادف با نیستی محض آن نمی داند، بلكه آن را در بخشی از یك فرایند قرار داده كه به مفهومی، پایانی برای آن متصور نیست. به این معنا كه نیستی و زوال دنیا و جهان مادی كنونی برای تبدیل شدن به جهانی نو با شكل و شمایل و ماهیتی دیگر می باشد. تبدیل جهان مادی به جهانی دیگر نیازمند فروپاشی این دنیای مادی است كه قرآن از آن به «یوم تبدل الارض غیرالارض والسموات» تعبیر می كند. آنچه از آیات قرآن - و حتی بعضی از سوره های اختصاصی كه به مسئله پرداخته است- برمی آید، جهان هنگام تبدل از صورتی به صورت دیگر و ایجاد «طرحی نو» دچار حوادث و رخدادهایی می شود كه در قرآن از آن به «اشراط الساعه» تعبیر شده است.

مفسران، برخی از تحولات اجتماعی و همچنین فروپاشی نظام طبیعت و در هم پیچیده شدن و تبدیل آسمان و زمین پیش از ظهور قیامت را كه در آیات گوناگونی به آنها اشاره شده، از نشانه های قیامت دانسته اند. در روایات نیز بر تحولات اجتماعی و دگرگونی های كیهانی كه پیش از قیامت واقع می شود عنوان «اشراط الساعه» و نشانه های رستاخیز اطلاق شده است.

در قرآن كریم به بسیاری از دگرگونی های طبیعی كه در آن زمان رخ خواهد داد اشاره شده است، مانند: ظهور دود (گاز) در آسمان، دمیده شدن صور، تاریك شدن خورشید، ماه و ستارگان، شكافتن كرات، زلزله شدید، فروپاشی كوه ها و ...

چرا روز قیامت مشخص نشده؟

نامعلوم بودن زمان و كیفیت وقوع قیامت، دارای اثر تربیتی است؛ زیرا در صورت معلوم بودن آن، چنانچه زمانش دور باشد، غفلت همگان را فرا می گیرد و اگر نزدیك باشد، پرهیز از بدی ها به شكل اضطرار و دور از آزادی و اختیار در می آید.با وجود نامشخص بودن زمان وقوع قیامت، تعابیر قرآن حاكی از آن است كه عمر كوتاه دنیا و همچنین دوران برزخ به قدری سریع طی می شود كه به هنگام وقوع قیامت، انسان ها فكر می كنند تمام این دوران چند ساعتی بیش نبود.«و یقولون متی هـذا الوعدن كنتم صادقین، قل نما العلم عند الله و نما أنا نذیر مبین، فلما رأوه زلفه ً سیئت وجوه الذین كفروا وقیل هذا الذی كنتم به تدعون» (سوره ملك، آیه 27-25)؛ «و می گویند: اگر راست می گویید، این وعده كی خواهد بود؟» بگو! «علم[آن] فقط پیش خداست و من صرفاً هشداردهنده ای آشكارم.» و آنگاه كه آن [لحظه موعود]را نزدیك بینید، چهره های كسانی كه كافر شده اند در هم رود و گفته شود؛ «این است، همان چیزی كه آن را فرا می خواندید!»

«یسألك الناس عن الساعه قل نما علمها عند الله وما یدریك لعل الساعه تكون قریبًا» (سوره احزاب، آیه 63)؛ «مردم از تو درباره رستاخیز می پرسند، بگو «علم آن فقط نزد خداست» و چه می دانی؟ شاید رستاخیز نزدیك باشد.»خداوند بلندمرتبه به پیامبر عظیم الشأنش كه علم نبوی دارد دستور می دهد به مردم بگو من زمان وقوع قیامت را نمی دانم و علم آن نزد خداست و بس كه در چنین روزهایی هركسی به خود جرئت ندهد كه وقتی برای قیامت تعیین كند، چراكه حكمت خداوند متعال ایجاب می كند كه زمان قیامت پنهان باشد تا هركس ظرفیت وجودی خود را نشان دهد. اگر بنا بر دانستن زمان قیامت و مشخص بودن آن بود خداوند متعال خود به آن اشاره می كرد.

«قل لا یعلم من فی السماوات والأرض الغیب لا الله وما یشعرون أیان یبعثون بل ادارك علمهم فی الآخره بل هم فی شك منها بل هم منها عمون».(سوره نمل آیات 65و 66)بگو: «هر كه در آسمان ها و زمین است، جز خدا غیب را نمی شناسند و نمی دانند كی برانگیخته خواهد شد؟» [نه]بلكه علم آنان درباره آخرت نارساست؛[نه] بلكه ایشان درباره آن، تردید دارند ، [نه] بلكه آنان در مورد آن كوردلند.»گفتیم كه خداوند متعال وقت قیامت را بنا بر مصالحی بیان نداشته است و تأكید دارد كه علم به آن هم نزد خداست و بس. در مورد علائم قیامت و ظهور آن روایات بسیاری به ما رسیده است؛ اما در تعیین وقت آن نه و اگر هم چنین روایتی وارد شده باشد عیب آن از همین جا كه معارض با نص صریح قرآن است، مشخص می شود. علاوه بر آن امامان عظیم الشأن ما از توقیت و تعیین وقت برای ظهور و به تبع آن قیامت به شدت برحذر داشته اند.

روایت نهی از توقیت

در بین روایات غیبت، یكی از مضامین مكرر و موكد، روایات نهی از توقیت (تعیین زمان برای ظهور) است. این روایت از پیامبر اسلام تا امام زمان (علیه السلام) نقل و با تعبیراتی سخت و غلیظ بیان شده است. وقت ظهور، سر الهی تلقی شده و بیان وقت، كذب و دروغ بر خداوند به شمار آمده است: كذب الوقاتون.(ر.ك. به كتاب های: الغیبه (شیخ طوسی) اكمال الدین و اتمام النعمه (شیخ صدوق) كتاب الغیبه (نعمانی) اصول كافی(كلینی) و منابع دیگر.این گونه روایات كه اگر متواتر نباشند، مستفیض می نمایند، تأمل برانگیز و مسئولیت سازند. همان گونه كه تعیین دقیق زمانی، توقیت است؛ بیان حدود گونه زمانی نیز توقیت است. به عنوان نمونه، كسی كه می گوید: ساعت 10 به ملاقات تان خواهم آمد؛ برای این دیدار وقت گذاری كرده است. همین گونه كسی كه می گوید حدوداً ساعت 10، یا بین 10 و 11 به دیدارتان خواهم آمد، نیز «توقیت» دیدار كرده است و لذا اگر در آن محدوده زمانی دیدار رخ ندهد، متهم به خلف وعده خواهد شد و خلف وعده هم البته كه از گناهان كبیره است، از این رو، كسانی كه دعاوی شبیه این دعاوی را دارند كه كمتر از یك دهه به ظهور مانده است؛ یا پیرمردان ظهور را خواهند دید و یا ... آنان نیز به «توقیت ظهور» رو آورده اند و مشمول روایات نهی از توقیت خواهند بود.

حال عده ای می خواهند بر پایه باورهای خود كه مشخص نیست چه هدفی را دنبال می كنند این تنش را در جهان ایجاد كنند كه فلان زمان، زمان پایان دنیا و بروز و ظهور قیامت است و در این راه از ابزارهای پر قدرت رسانه و سینما استفاده می كنند كه افكار پلید خود را در ذهن مخاطب نهادینه كنند تا به هدف ناپیدای خود برسند.مسلمانی كه به دین و قرآن خود باور دارد شایسته نیست كه چنین القائات كذبی را بپذیرد و در امور خود هم ترتیب اثر دهد، بلكه شایسته است همواره در فكر هولناكی قیامت باشد و بر اعمال خود مواظبت كند، چراكه در آن زمان مفر و پناهی جز خداوند متعال ندارد و البته مومنان رستگارانند و در پناه خدای خود از هر گزندی در امان خواهند ماند. حالا بگذارید كسانی كه برای دنیا و آخرت مردم تعیین تكلیف می كنند پناهگاه بسازند و خود را نجات یافته و وارثان دنیای جدید بدانند، ولی بدانند كه: «ید الله فوق أید یه م» (سوره فتح، آیه 10) حاشا كه از آنچه در انتظارشان هست و خداوند متعال وعده فرموده مفری بیابند

اسماعیل علوی

منبع: بصیرت

گفتاری منتشرنشده از شهيد آوینی درباره موسیقی

اینها حرف‌های منتشر نشده‌ای از سیدمرتضی آوینی است که گویا در نمازخانه روایت فتح در جمع عده‌ای از علاقه‌مندان و دوست‌داران هنر و تبلیغات مطرح شده است. موضوع اصلی این بحث‌ها هنر غربی و هنر اسلامی و وجوه تفاوت این دو است. آوینی در این جلسه‌های خودمانی درباره موسیقی و تبلیغات حرف می‌زده که هنوز کهنه نشده و انگار همین دیروز گفته شده است.

به گزارش خبرگزاری دانشجو، نگاه شهید آوینی به موسیقی به نوبه خود نگاه بدیعی است که سعی کرده هنر واقعی را مطرح کند و تمایز آن را با مقوله تبلیغات که امروز به طور گسترده ای در غرب جای هنر را گرفته است بپردازد؛

سید مرتضی آوینی: درباره موسیقی حداقل دو جور می‌شود بحث کرد؛ این دو جور، یکی بحث فقهی درباره موسیقی است که اصلا در حد بنده نیست و آدم‌هایی مثل ما اصلا نباید به خودشان اجازه بدهند که وارد بحث‌های فقهی شوند، مسایلی کاملا تخصصی است و به هیچ‌وجه در حیطه ما نیست. مسایل کاملا تخصصی به تحصیلاتی در همان زمینه احتیاج دارند. به این دلیل است که اصلا از نظر فقهی درباره موسیقی بحث نمی‌کنیم؛ یعنی این وجه مطلب را به‌طور کلی کنار می‌گذاریم. بنابراین اگر ضمن بحث، این سوال پیش بیاید که موسیقی مجاز است یا نیست؟ حرام است یا نه؟ به طبع نمی‌توانم به این سوال‌ها جواب بدهم. باید از حضرت امام‌(ره) سوال کرد. البته از ایشان هم سوال شده و جواب هم داده‌اند. اما می‌شود درباره این بحث کرد که چرا در تلویزیون، به نظر امام‌(ره) عمل نمی‌شود؟ اینها بحث‌های فقهی نیستند؛ به مسایل اجتماعی و سیاسی برمی‌گردند و از بحث فقهی خارج می‌شوند. اگر از وجه فقهی‌شان خارج شوند، می‌شود درباره آنها بحث کرد. ولی هر چیزی که وجه فقهی به خود بگیرد، اصلا در محدوده ما نیست و وارد آن نمی‌شویم. بنابراین از اول مشخص است بحثی که می‌کنیم، بحثی نسبتا اعتقادی، از غیر وجه فقهی است.

تبلیغات در غرب از بین رفته است

حیوان‌ها و گیاهان که پایین‌ترین مرتبه عقل را هم ندارند؛ موسیقی بر آنها موثر است! دلیلش این است که اصلا برای دریافت موسیقی هیچ احتیاجی به عقل نیست. یعنی عقل نیست که محتوای موسیقی را ادراک می‌کند، بلکه اعصاب است.
امروزه تبلیغات در غرب جای هنر را گرفته است؛ یعنی بدون هیچ شکی می‌شود گفت هنر در غرب مرده و به‌طور کلی اثری از هنر در غرب باقی نیست. از بعد رنسانس این اتفاق به‌تدریج افتاد و هنر در غرب از بین رفت. تا جایی که عقلم می‌رسد عرض می‌کنم که چرا از بین رفت.

تبلیغات امروز در دنیای غرب جای هنر را گرفته است. مثال‌های خیلی ساده می‌توانند این مطلب را اثبات کنند. نگاهی به سینمای خوب می‌تواند این مطلب را به‌طور کامل به ما نشان بدهد، یا مثلا نگاهی به آثار هنری‌ که در قرن‌های اخیر از به اصطلاح هنرمندان غربی صادر شده‌اند، خیلی راحت نشان می‌دهد که هنری در غرب باقی نمانده است.

آخرین پدیده‌های هنری در غرب آپارت و پاپارت هستند. خودشان این اسم‌ها را گذاشته‌اند. آپارت از آپتیک است، یعنی آپتیک آرت و فقط به بازی‌های بصری ختم می‌شود؛ بازی‌های چشم؛ آن هم فقط در حد فیزیک چشم؛ در حد قوه باصره ظاهری ما و مشخصاتی که دارد؛ یعنی با توجه به مشخصات فیزیکی چشم، بازی‌های بصری اختراع کرده‌اند که اسم اینها را آرت –هنر- گذاشته‌اند که اصلا هنر نیست؛ مثلا کارهای «وازرلی» را ببینید که خیلی هم مشهورند و از آنها زیاد صحبت می‌کنند و از او به‌عنوان بزرگ‌ترین هنرمندان غرب اسم می‌برند. در تلویزیون هم گاهی پشت گوینده‌ها از تابلوهای او استفاده می‌کنند که در موزه هنرهای معاصر و جاهای منور‌الفکری هم هست. این کارها فقط مقداری کارهای بصری‌اند، مثلا خواسته کره را با تعداد دایره دربیاورد و با حالت‌هایی که به آنها داده، کره را تجسم کرده است. چیزهایی که ممکن است برای چشم قشنگ باشد ولی به هر ترتیب خودشان هم اسمش را با توجه به چیزی که هست، گذاشته‌اند: «آپتیک آرت». یعنی هنر بصری. فقط هم مقداری بازی است. یعنی از محتوا به‌طور کامل خالی است و اصلا محتوایی باقی نمانده است. از بازی‌های چشمی چه چیزی دستگیر آدم می‌شود؟ تابلوهایی هست که از کنار نگاه‌شان می‌کنید، یک چیزند و از سوی دیگر که نگاه می‌کنید، چیز دیگر و به نسبت جهت‌هایی که می‌گیریم، صورت‌های جدیدی دارند. در این تابلوها چه محتوایی هست؟

آثار خیلی ضعیفی موجودند، اما نه به این مفهوم که هنر باشند. پاپارت‌ هم که می‌گویند چیزی در همین حد است. یعنی اصلا ریشه این هنر تبلیغات است؛ تبلیغات تلویزیونی. یک مجسمه همبرگر جزو آثار هنری‌شان است که با گچ ساخته‌اند. کاملا مثل همبرگر است. همان رنگ‌ها را هم به آن زده‌اند؛ گوشت، پنیر، کاهو و... خیلی بزرگ ساخته شده‌اند. به کتاب‌های هنری‌شان مراجعه کنید –من دیده‌ام، کارم این بوده- این را به‌عنوان اثر هنری نمایش می‌دهند. پاپ از پاپیولار می‌آید؛ یعنی مردمی. هنر مردمی آنها هم صرفا ریشه در تبلیغات دارد و از آن نتیجه شده است. کاری به این معنا نداریم و نمی‌خواهیم به‌طور خاص درباره هنر غرب بحث کنیم. اصلا کاری نداریم، چون هنری در غرب باقی نمانده است. دلیل این اتفاق کاملا روشن است. چون هنر مستقیما تجلی روح انسان است. آثار هنری که از انسان ساطع می‌شوند، همان برتری روح انسان را دارند؛ یعنی همان‌قدر نسبت به حقیقت عالم و ذات مقدس پروردگار قرب و بعد دارند. از انسان کاملی همچون حضرت علی(ع)، نهج‌البلاغه صادر می‌شود که البته گزیده‌ای از فرمایشات و خطبه‌های ایشان است، ولی به‌هر ترتیب مشخص است که کلیت آن چه بوده و در تعریف آن گفته‌اند: «دون کلام الخالق و فوق کلام المخلوق». از انسان بدبختی مثل وازارلی هم صرفا یک‌سری بازی بصری صادر می‌شود، چون تمدن غرب کلا از محتوای هنری خالی شده است. محتوای هنر هم همان حقیقت عالم وجود است. ولی در این‌که محتوای هنری مستقیما تجلی روح بشر است، هیچ شکی نیست.

در بعضی کتاب‌های غربی درباره این بحث می‌کنند که چه‌طور گیاهان مقابل موسیقی رشد بیشتری دارند. حتی شنیده‌ام وقتی برای گاوها موسیقی گذاشته‌اند، دیده‌اند شیر گاوها بیشتر شده است. این چه چیزی را می‌‌رساند؟ اصلا برای دریافت موسیقی هیچ احتیاجی به عقل نیست. یعنی عقل نیست که محتوای موسیقی را ادراک می‌کند، بلکه اعصاب است.

بنابراین همان مرتبه‌ای که روح نسبت به حقیقت عالم دارد، در اثر هنری ظاهر می‌شود و به‌هیچ وجه نمی‌شود کلک زد.

همان‌طور که بیان انسان - حرف‌ها و کلام او- بیان‌کننده روح اوست، همان‌قدر اثر هنری هم مبین روح انسان است؛ بیان‌کننده روح هنرمندی که اثر هنری از آن ناشی و صادر شده است. اصلا هم نمی‌شود کلک زد. یعنی کسی که خمیرمایه درونی ندارد و روحش خالی از محتواست، نمی‌تواند کلک بزند و یک اثر هنری عظیم از خود خلق کند؛ محال است. یعنی اثر هنری درست با روح هنرمند متناسب است و اصلا نمی‌شود در این زمینه کلک زد و آدم را لو می‌دهد؛ مثل بیان.
می‌گویند:
تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد

عینا همین‌طور است. تا هنرمند محتوای درونی‌اش را بیان نکرده باشد، نهفته است ولی وقتی بیان کرد دیگر خود را لو می‌دهد. یعنی درونش را لو می‌دهد و نفسانیت خود را بیرون می‌ریزد.

موسیقی نتیجه روح کسی است که آن را ساخته است

این یک بحث مقدماتی درباره موسیقی است که لازم است بدانیم. چون اگر فعلا در مقدمه به‌عنوان هنر به موسیقی نگاه کنیم، موسیقی هم از محدوده‌ای که گفتیم خارج نیست. موسیقی مستقیما نتیجه روح کسی است که آن را ساخته است و از روح آن هنرمند موسیقی‌دان ناشی می‌شود. البته در غرب، آثار ضعیفی از هنر هست. اگر اینجا بگویم، زیاد درست نیست. ولی مثالی می‌زنم که همیشه زده‌ام و چیزی غیر از آن نمی‌گویم.

در رمان‌های غربی و نویسندگانی که آنجا کار داستان‌نویسی می‌کنند - داستان‌نویسی بلند- در دوره بعد از رنسانس اصلا به هنر برخورد نکرده‌ام. ما به آثار بعد از رنسانس یعنی قرن‌های اخیر کار داریم. در این آثار به هنر برخورد نکرده‌ام جز نوشته‌های کسی به اسم هرمان هسه که آلمانی است و کتاب‌هایی نوشته ازجمله «گرگ بیابان»، «دمیان»، «سفر به شرق» و... در آثار داستایوسکی هم تا حدودی می‌شود هنر پیدا کرد. البته مساله روسیه اصلا جداست. هنر روسیه را به‌طور کلی باید از مقوله‌ای که درباره‌اش بحث می‌کنیم، جدا کرد. روسیه در قرن‌های اخیر جایگاهی دارد که مخصوص خود اوست و به‌طور جدی باید درباره‌اش حرف زد. به‌همین دلیل اگر داستایوسکی را وارد این مقوله نکنیم، خیلی بهتر است. چون ما در قرن‌های قبل از انقلاب اکتبر روسیه، آدمی به اسم تولستوی هم داشته‌ایم که مذهبی و مسیحی معتقدی است و اعتقادهایش در کتاب‌هایش هم ظاهر است و می‌شود از نوشته‌های او به‌عنوان اثر هنری نام برد و شکی نیست که هنرمند است.

اصلا به روسیه کاری نداریم، درباره تمدن غرب بحث می‌کنیم و روسیه را در سال‌های اخیر است که می‌شود به تمدن غرب پیوند زد و قبلا جزو این تمدن نبوده است.

آثار داستایوسکی را هم که ببینید، کاملا مشخص است. حالتی داشته‌اند مثل 60 سال پیش ما که چه‌طور فرهنگ غرب به این مملکت می‌آمد، همان‌طور کشمکشی بین فرهنگ قدیم‌شان و فرهنگ جدیدی که از طریق غرب وارد می‌شده، در نوشته‌های داستایوسکی خیلی صریح مشخص است.

این بحث به‌عنوان مقدمه برای بحث موسیقی لازم بود و عرض کردم موسیقی هم نتیجه روح هنرمند است. یعنی تجلی روح هنرمند و عین ذات اوست و اصلا از ذات هنرمند قابل تفکیک نیست. همان رتبه‌ای که ذات هنرمند موسیقی‌دان دارد، موسیقی هم که از او صادر می‌شود، همان رتبه‌ را دارد.

هیچ عاملی در تبلیغات غربی به اندازه موسیقی مهم و موثر نیست

عامل اصلی برای هنر و تبلیغات غرب و هیچ عاملی دیگر هنری یا تبلیغاتی این‌قدر در تبلیغات غربی مهم و موثر نیست که موسیقی هست. موسیقی در تبلیغات غرب یک عامل اصلی است و می‌شود گفت که اصلی‌ترین عامل به‌شمار می‌رود
در تبلیغات غربی که عین هنر غرب است، موسیقی یک عامل اصلی است. عامل اصلی برای هنر و تبلیغات غرب و هیچ عاملی دیگر هنری یا تبلیغاتی این‌قدر در تبلیغات غربی مهم و موثر نیست که موسیقی هست. موسیقی در تبلیغات غرب یک عامل اصلی است و می‌شود گفت که اصلی‌ترین عامل به‌شمار می‌رود. این مقدمه‌ها را می‌گوییم چون قبل از این‌که وارد اصل بحث موسیقی بشویم، لازم است. به‌عنوان نمونه در یک فیلم غربی -هریک از فیلم‌ها که باشد، فرقی نمی‌کند - در هر جای دنیا که ساخته شده باشد، موسیقی در آن اصل است. راه راحتی هم دارد که می‌شود تشخیص داد چه‌طور اصل است. در فیلم‌ها و تبلیغات غربی، احساساتی را که می‌خواهند به تماشاچی منتقل کنند، از روش دیگری جز موسیقی انتقال نمی‌دهند. اگر احساس غم و اندوهی هست که می‌خواهند آن را به تماشاچی منتقل کنند، عامل اصلی آن هم موسیقی است. اگر می‌خواهند شادی را به تماشاچی منتقل کنند، عینا همین‌طور است و عامل اصلی آن موسیقی است. همین‌طور درباره هیجان و خیلی از مسایل دیگر.

ان‌شاء‌الله در اینجا به بحثی درباره قالب و محتوا می‌رسیم؛ درباره قالب و محتوا و نسبت آنها با هم که اصلا در هنر قالب و محتوا چه نقشی دارند و نسبت آنها با هم باید چه‌طور باشد. گاهی در سینمای غرب می‌بینید صرفا چهارچوب اس‌وقس‌داری که هنرمند یا فیلم‌ساز، انتخاب و فیلمش را بر آن مبتنی کرده، ریتم موسیقی است. یعنی اصلا ریتم موسیقی است که به فیلم حیات داده و آن را ساخته. چهارچوب اصلی، فیلم است و بقیه فیلم روی این چهارچوب بنا شده است: «ریتم موسیقی».

نمونه‌اش الان در ذهنم نمی‌آید. اگر ذهن‌تان یاری می‌کند، یک نمونه بگویید، ولی لااقل در قسمت‌های هیجانی فیلم این مطلب کاملا واضح است. این روح تبلیغات غرب است، منتها کم‌کم ظاهر می‌شود.

در کارهای اوایل اختراع سینما این مساله بروز چندانی نداشت. ولی رفته‌رفته ظاهر شده و می‌شود ‌پیش‌بینی کرد که در آینده سینمای غرب خیلی شدیدتر از این خواهد بود. به‌عنوان نمونه، فیلم‌های کارتون از این دست زیاد دیده‌اید. فیلم‌های والت‌دیسنی که حتی براساس موسیقی تصویرگذاری شده‌اند. یعنی متناسب با موسیقی برایش تصویر گذاشته‌اند. مثلا «باله ‌قو» را دیده‌ام که بر این اساس ساخته‌اند و برایش تصویر گذاشته‌اند.

عقل نیست که محتوای موسیقی را ادراک می‌کند، بلکه اعصاب است

موسیقی به هر ترتیب عامل اساسی تبلیغات غرب است. دلیل این‌که از موسیقی به این شکل استفاده می‌کنند، این است که موسیقی برای تاثیرگذاری بر بشر، مانع عقل را برابر خود ندارد. موسیقی فقط به‌وسیله اعصاب دریافت می‌شود. یعنی احساساتی که در موسیقی موجود است، فقط از راه اعصاب سمپاتیک و پاراسمپاتیک دریافت می‌شود- که توضیحش را بعد عرض می‌کنم. در بعضی کتاب‌های غربی درباره این بحث می‌کنند که چه‌طور گیاهان مقابل موسیقی رشد بیشتری دارند. حتی شنیده‌ام وقتی برای گاوها موسیقی گذاشته‌اند، دیده‌اند شیر گاوها بیشتر شده است. این چه چیزی را می‌‌رساند؟ نمی‌خواهم از این مطلب استفاده کنم که در دام‌داری‌ها باید موسیقی پخش کرد. البته روشی هم که الان در دام‌داری‌ها وجود دارد، غلط است و ریشه در تمدن غرب دارد. فعلا به روش‌های غلطی که اعمال می‌شود، کاری نداریم.

موسیقی اصلا از راه عقل دریافت نمی‌شود. بلکه به‌طور مستقیم روی اعصاب موثر است و از راه اعصاب، تاثرات به انسان منتقل می‌شود. تاثراتی که در موسیقی موجود است، یک دلیل خیلی ساده دارد. بچه‌ای که اصلا رقص ندیده، به‌هیچ ‌وجه ندیده کسی برقصد - نمونه‌اش را خودم دیده‌ام- بچه‌ای که از اول بچگی اصلا رقص ندیده و موسیقی هم نشنیده است؛ اگر عده‌ای دوروبرش شروع کنند به دست زدن، ببینید چه حالتی از خودش بروز می‌دهد؟

کاری هم نداریم که در اثر موسیقی، رشد گیاه بیشتر می‌شود یا کم‌تر؟ یا اصلا این افزایش رشد چه دلیلی دارد؟ یا اگر در دام‌داری‌ها شیر گاوها بیشتر می‌شود، دلیلش چیست؟ می‌دانیم که گیاهان عقل ندارند. حیوان‌ها به مفهومی که درباره انسان مطرح است، عقل ندارند. یعنی حتی از مراتب پایین عقل هم که فاهمه و واهمه است، برخوردار نیستند. درباره عقل ان‌شاء‌الله بحث می‌کنیم؛ یعنی حیوان‌ها و گیاهان حتی پایین‌ترین مرتبه عقل را هم ندارند که در زبان معمولی به آن فهم یا هوش می‌گوییم. پس چه‌طور است که موسیقی بر آنها موثر است؟ دلیلش این است که اصلا برای دریافت موسیقی هیچ احتیاجی به عقل نیست. یعنی عقل نیست که محتوای موسیقی را ادراک می‌کند، بلکه اعصاب است. در حالی‌که در یک کلام با محتوا - که هر دو صدا هستند- کسی که حرف می‌زند و کلمه‌ها را مبتنی بر محتوایی به‌کار می‌برد، طرف مقابل این محتوا را چه‌طور دریافت می‌کند؟ مسلما از طریق عقل. آن قضاوتی که انسان نسبت به آن بیان می‌کند، وجودش از آن محتوا تاثیرپذیری دارد. محتوا را می‌گیرد، درباره آن قضاوت می‌کند. حالا یا تصدیق می‌کند یا رد می‌کند، اگر تصدیق کرد، وجودش متناسب با آن محتوا متاثر می‌شود.

الان من که حرف می‌زنم، کلمه‌های ویژه‌ای را به‌کار می‌برم. معنای آن مورد نظرم است. شما معنا را از چه طریقی می‌گیرید؟ علامت‌ها، کلمه‌ها و اسم‌ها تمثیل و بیان حقیقت‌هایی هستند، چه قراردادی چه غیرقراردادی. آیا زبان صرفا قراردادی است یا ریشه‌های غیرقراردادی هم هست که قرارداد براساس آن ریشه‌ها برپا شده است؟ همین‌طور است. منتها فرض کنیم کلمه‌هایی که از آنها استفاده می‌کنیم، براساس قرارداد است. شما این قراردادها را در ذهن‌تان تنظیم می‌کنید؟ هریک از این قراردادها مقابل مفهوم دیگری وضع شده است. اصلا قرارداد به عربی می‌شود وضع. وقتی وضع را در علم نحو تعریف می‌کنند، می‌گویند وضع یعنی این‌که مقابل شیئ، شیئ دیگر را قرار دادن، آن‌چنان که وقتی شیء اول می‌آید، شی‌ء دوم در ذهن متبادر شود. چه‌طور؟ مثلا شما می‌گویید قرارداد مقابل وضع، معنی قرارداد، وضع است یا معنی وضع، قرارداد است. وقتی کسی می‌گوید وضع، در ذهن شما قرارداد هم می‌آید. مقابل این مایع شفافی که با باران نازل می‌شود، گفته‌اید آب که هر وقت این شی می‌آید، دیگری هم به خاطرتان می‌آید. وقتی آب می‌بینید، می‌خواهید آن را بیان کنید و می‌گویید آب.

وضع یعنی این قرارداد در زبان که می‌گویند، همین است. ولی کلمه‌هایی که می‌گویم، هریک مقابل معنایی هستند و برای معنایی وضع شده‌اند. وقتی من یک کلمه می‌گویم، معنایش در ذهن شما متبادر می‌شود. اما این معنا را از چه راهی می‌گیرید؟ به‌وسیله عقل. راه دیگری ندارد.

در موسیقی این چیزی که الان موجود است، جلسه‌های شب‌نشینی است که همه در فعل حرام صرف می‌شوند. اینها اصلا بوی دود تریاک می‌دهند و بوی گند مشروب و عرق کشمش از آن بلند است. این نی‌هایی را که کسایی به‌صورت تک‌نوازی زده گوش کنید و ببینید چه اندوهی در آن موجود است؛ چه اندوه یأس‌آمیزی!
شما تاثیر گریه را به‌وسیله اعصاب نمی‌گیرید و گریه از راه اعصاب بر شما تاثیر نمی‌گذارد. از طریق اعصاب - یعنی اگر گریه را برای گیاه هم بگذارید- روی آن تاثیر بگذارد یا اگر گریه را برای گاو هم بگذارید، متالم شود، اصلا گریه بر اعصاب تاثیر نمی‌گذارد.

اگر نوای نی، تناسب‌هایی بین صوت‌ها برقرار کند که این تناسب‌ها درست مثل موسیقی به‌وسیله اعصاب دریافت شوند، هیچ فرقی ندارد. چون وقتی آدم می‌خواهد ضجه بزند، با موسیقی ضجه می‌زند. آدم در خیلی از موارد به درگاه حضرت پروردگار که دعا می‌کند، با موسیقی است. اصلا آدم با موسیقی دعا می‌کند. موسیقی آهنگی است که به دعایش می‌دهد که در دستگاه‌های موسیقی فارسی هم هست. اگر آن دعا را بیاورید، می‌شود گفت که در کدام دستگاه است.

یعنی موسیقی دارد. کاری به این معنا نداریم. منظورم این است که دلیل آن‌که اینها در تبلیغات چنین استفاده‌ای از موسیقی می‌کنند، این است که موسیقی اصلا از راه عقل دریافت نمی‌شود. بلکه به‌طور مستقیم روی اعصاب موثر است و از راه اعصاب، تاثرات به انسان منتقل می‌شود. تاثراتی که در موسیقی موجود است، یک دلیل خیلی ساده دارد. بچه‌ای که اصلا رقص ندیده، به‌هیچ ‌وجه ندیده کسی برقصد - نمونه‌اش را خودم دیده‌ام- بچه‌ای که از اول بچگی اصلا رقص ندیده و موسیقی هم نشنیده است؛ اگر عده‌ای دوروبرش شروع کنند به دست زدن، ببینید چه حالتی از خودش بروز می‌دهد؟

کسی که موسیقی گوش می‌دهد، خودش را دست موسیقی می‌سپرد و بنده آن می‌شود

دلیلش این است که تاثراتی که انسان از موسیقی می‌گیرد، فقط از راه اعصاب‌ است و بعد تصمیم می‌گیرد آیا از آن متاثر شود یا نه. خودش را دست این موسیقی بسپرد یا نه. چون اصلا مساله، خود را دست موسیقی سپردن است، موسیقی گوش دادن نیست. اشتباه نشود. اصلا موسیقی گوش دادنی نیست. کسی که موسیقی گوش می‌دهد، خودش را دست موسیقی می‌سپرد و بنده آن می‌شود. یعنی تصمیم گرفته که موسیقی، خوب چیزی است و من می‌توانم موسیقی گوش کنم و تاثرات عصبی آن را بگیرم. به این دلیل دیگر عقلش کنترل ندارد. کسی که این‌طور است، مانع عقل را از همان اول از سر راه برداشته و تصمیم گرفته که خودش را به دست موسیقی بسپرد.

دلیل خیلی ساده‌ای دارد؛ چه موسیقی را برای حضرت امام‌(ره) بگذارید، چه برای من، تفاوتی نمی‌کند. با این‌که مراتب عقلی‌مان متفاوت است ولی موسیقی را برای هریک بگذارید، تفاوتی نمی‌کند. ایشان هم اگر یک موسیقی شاد را بشنود، همه تاثیرهای موسیقی به ایشان منتقل می‌شود. منتها بعد تصمیم می‌گیرد و موسیقی را قطع می‌کند و خودش را دست موسیقی نمی‌سپرد. اگر کسی خودش را دست موسیقی بسپرد، خب لذت هم می‌برد. ولی اگر کسی خودش را دست موسیقی نسپرد، موسیقی برایش عذاب‌آور است. جدی می‌گویم.
این‌طور نیست که موسیقی برای همه مردم لذت‌بخش باشد. این یک اشتباه است. اما متاسفانه موسیقی گوش کردن آن‌قدر در روزگار ما اشاعه دارد که اصلا نمی‌شود این حرف را به کسی زد. چون برایش این تجربه پیش نمی‌آید که مدتی موسیقی گوش نکند، بعد برایش یک موسیقی شادی‌آور - به قول خودشان - بگذارید و ببینید اصلا احساس شادی به آدم دست می‌دهد یا نه. چیزی غیر از عذاب نیست، غیر از تکرار اصواتی که اعصاب آدم را خرد کرده و جدا او را ناراحت می‌کند.

کسی که خود را دست موسیقی نمی‌سپرد،یعنی معیارهایی را قبول نمی‌کند که در موسیقی هست و بنده موسیقی نمی‌شود - احساسی که در موسیقی موجود است به او منتقل نمی‌شود که هیچ، بلکه اصلا حالت اشمئزاز به انسان دست می‌دهد. ولی اگر خودش را بسپرد و مانع عقلش را از سر راه بردارد، به‌وسیله اعصاب به‌راحتی تاثرات آن منعکس می‌شود. بهترین دلیل آن‌که از طریق زیست‌شناسی -به قول خودشان - موجود است، این‌که وقتی برای گیاه موسیقی گذاشتند، رشد بیشتری پیدا کرد.

این دلیل خوبی نیست. یعنی دلیل به نفع موسیقی نیست، ضدموسیقی است. یعنی موسیقی به‌وسیله اعصاب گیاهی هم درک می‌شود، یعنی به‌وسیله اعصاب حیوانی هم درک می‌شود. وقتی از راه اعصاب حیوانی درک شد، یعنی اصلا واسطه عقل را نمی‌خواهد. وقتی واسطه عقل را نخواهد، بحث کاملا فرق می‌کند.

کسانی که موسیقی گوش می‌کنند، اولا موسیقی اعتیادآور است، خیلی شدید و اعتیادش از هر چیز دیگر هم شدیدتر است و حالت تخدیری آن خیلی عمیق‌تر از هر چیزی است؛ مثل تریاک، مشروب و... حالت تخدیری آن همچنان زیاد است که اصلا قابل ترک نیست.

البته ما بحث فقهی نمی‌کنیم، اما چون خیلی از اصول فقه مبتنی بر مبحث‌های فلسفی است، شاید به بحث فقهی شبیه شود، ولی ما بحث فقهی نمی‌کنیم؛ به‌هیچ ‌وجه. بحث اعتقادی می‌کنیم، شبیه بحث‌های فقهی می‌شود، ولی ما از آن نتیجه فقهی نمی‌گیریم. یکی از دلیل‌ها این‌که در اسلام بیشتر مرجع‌ها، موسیقی را مطلقا حرام می‌دانند، همین است. البته بیان نمی‌کنند و این موضوع از سوی مراجع بیان نشده. ولی منظورم این است که دلیل این‌که چنین برخوردی با موسیقی هم موجود است، ریشه‌اش در حدیث‌هایی است که از حضرت رسول(ص) و ائمه اطهار(ع) رسیده است. یک دلیل همین است. دلیل‌های دیگر را هم عرض می‌کنم. ولی یکی از دلیل‌هایی که می‌شود برایش متصور شد، همین است که چرا اسلام چنین برخوردی با موسیقی دارد.

یکی این است که وقتی انسان نتواند از راه عقلش بر چیزی نظارت کند، آن چیز قابل اعتماد نیست؛ به‌هیچ ‌وجه. چون انسان اصلا موجودی عقلانی است. عقل مشخصه اصلی و فصل انسان است؛ یعنی اگر عقل را از انسان بگیرید، دیگر انسان نیست. عقل چیزی است که انسان را از موجودات دیگر جدا می‌کند. اگر بخواهید در تعریف انسان وارد شوید، عقل را باید به‌عنوان فصل ذکر کرد. فصل یعنی چیزی که اگر از آن موجود بگیرید، چیزی نمی‌ماند؛ یعنی مشخصه‌ای که آن موجود را از موجودات دیگر سوا می‌کند و فاصله می‌دهد.

بنابراین آنچه انسان نتواند به‌وسیله عقل بر آن نظارت داشته باشد، اصلا قابل اعتماد نیست و نباید سراغش رفت. فرض کنید جذابیت‌هایی که از غیر راه عقل بر انسان تحمیل می‌شود، آیا اینها قابل اعتمادند؟ خیر. نمی‌شود به آنها اعتماد کرد. معاذالله اگر کسی صور قبیحه ببیند، خب جذابیت دارد. فیلم‌های پورنوگرافیک جذابیت دارند. آیا این جذابیت، جذابیتی است که به‌وسیله عقل بر انسان تحمیل می‌شود؟ خیر. می‌دانید که عقل این وسط کاره‌ای نیست. فقط خصوصیت‌های حیوانی را در بشر تحریک می‌کند. چون این غریزه، کشش و جاذبه در بشر موجود است، وقتی این تصویرها را نشانش می‌دهند، تصور لذتی که از جمع شدن با جنس مخالف موجود است، باعث گرایش انسان و جذابیت در بشر می‌شود. آیا این جذابیت به‌وسیله عقل به او تحمیل شده است؟ خیر. حالا که از راه عقل تحمیل نشده، اصلا قابل اعتماد نیست، این را به‌عنوان جاذبه کاذب می‌شناسیم و آن را کنار می‌گذاریم. چون اصل بر این است که ما در محدوده انسانیت باقی بمانیم. اگر کسی سر این اصل شک دارد، اصلا کاری با او نداریم. وقتی کسی در تعریف انسان می‌گوید حیوان ناطق، ما کاری با او نداریم. بگذارید تعریف کند حیوان ناطق. فقط آن «ناطق» را فصل انسان با حیوان می‌داند و ما کاری به او نداریم و کسی که انسان را حیوان ابزارساز تعریف می‌کند، به او هم کاری نداریم. با اینها اصلا کاری نداریم و بحثی هم نمی‌کنیم. ولی آن چیزی که در اسلام مطرح است، باید همیشه سعی کنیم در محدوده انسانی خودمان بمانیم و تکامل ما هم در همین محدوده است. گذشتن از این حد، سقوط و هبوط است. تکامل ما در محدوده انسانیت است؛ بنابراین از حد طریق عقل – که فصل انسان با اشیا و موجودات دیگر است- نمی‌شود خارج شد.

یکی از بحث‌های اساسی درباره موسیقی، تناسب بین محتوا و قالب موسیقی است

در ضمن همین مطلب که به آن اشاره هم شد، درباره دعا بود که وقتی انسان با تمام وجودش به فقر ذاتی‌اش مقابل حضرت پروردگار پی می‌برد و با حالت احتیاج و نیاز رو به درگاه حق می‌آورد، خب دعای انسان با موسیقی همراه است؛ یعنی اصلا موسیقی را با خود دارد. یا همین‌طور درباره قرآن خواندن که صوت خوش قرآن سفارش هم شده است. در حدیث‌های زیادی دیده‌ام – به‌ویژه حدیثی که فکر می‌کنم از امام سجاد(ع) باشد- نقل شده حضرت رسول(ص) صدای‌شان را سر نماز به قدر طاقت مأموم بلند می‌کردند، صوت خوش را به‌قدر طاقت مأموم از خودشان بروز می‌دادند. این‌طور نبوده با آهنگی که برای خودشان نماز می‌خوانند، برای مردم هم بخوانند. چون می‌گفتند و نقل شده از امام سجاد(ع). می‌گفتند اگر می‌خواستند با آن بیان بخوانند، همه از شدت لذت، غش می‌کردند.

نقل شده ایشان صدای خوش حضرت داوود(ع) را داشتند. درباره اینها چه می‌شود گفت؟ این یکی از بحث‌های اساسی درباره موسیقی است. یعنی تناسبی که بین محتوا و قالب موسیقی موجود است و اگر این نسبت یا ارتباط قطع شود، آن ‌وقت است که ما موسیقی را به‌طور کلی طرد می‌کنیم و حرام می‌دانیم. ولی تا وقتی این محتوا را دارد و ارتباط ظاهر و قالب آن با محتوا حفظ شده است، سفارش هم شده در حدیث‌ها درباره این‌که مثلا انسان قرآن را با صوت خوش بخواند یا نمازش را با صوت خوش بخواند. دلیلش این است که وقتی در آن دعا انسان با تمام وجودش مشغول دعاست، محتوای دعا ریشه‌ای صوتی است که انسان به بیان و لحن خود می‌دهد. موسیقی‌ که در دعا از انسان صادر می‌شود، متناسب با محتوای دعاست که به نیاز و فقر ذاتی انسان برابر خداوند مربوط است.

وقتی بشر به موسیقی عادت می‌کند، دیگر قابل اعتماد نیست. اعتیادش خیلی شدیدتر است و فقط باید خودش را به موسیقی بسپرد؛ موسیقی چنین طلبی از انسان دارد. طلب بندگی و معبودیت می‌کند چون باید خودش را بسپرد، اعصابش را در اختیار آن بگذارد تا آن تاثر در او ایجاد شود. بنابراین از اول انتخاب کرده و بنده‌وار تاثیر موسیقی را پذیرفته است.
مثل دیگر؛ الان صحبت سر این بود که از نظر فنی دعای آدمی که با کمال نیاز دعا می‌کند، جزو یکی از دستگاه‌های موسیقی ایرانی است. ولی چه‌طور است که حرام نیست؟ در حالی‌که شجریان مثلا حرام است. هیچ شکی هم در آن نیست. بحث فقهی نمی‌کنیم، ولی شکی نداریم که شجریان را نمی‌شود گوش داد. چون این حضراتی که این‌قدر لیبرال هم هستند، شجریان را در تلویزیون پخش نمی‌کنند، رادیو را نمی‌دانم. ولی در تلویزیون پخش نمی‌کنند؛ یعنی قشنگ معلوم است که این‌قدر آش شور است که خود اینها هم فهمیده‌اند. منتها چه‌طور این‌قدر شور است؟ در حالی‌که همان دستگاه‌ها را ممکن است ایشان هم بخواند. وقتی انسان در قرآن صوت خوش دارد، حتما از نظر فنی در یکی از دستگاه‌های موسیقی فارسی است. چه‌طور این کار حرام نیست، اما وقتی این موسیقی ارتباطش را با محتوای معنوی قطع می‌کند، حرام می‌شود. چرا؟

اگر دیدید موسیقی بر محتوا غلبه دارد، گوش نکنید، برای این‌که باعث گناه می‌شود

حتی در ظاهرش هم مشخص است. یعنی وقتی ظاهر، ارتباط خودش را با آن محتوای الهی، روحانی و معنوی قطع می‌کند، هرچند از نظر فنی در همان دستگاه‌های موسیقی است، منتها با این حال دیگر قابل گوش دادن نیست و حرام است، یعنی گناه دارد. اصلا مساله اساسی در موسیقی همین‌جاست. اگر این مساله ادراک نشود، نمی‌شود فهمید چرا برخورد اسلام با موسیقی این‌طور است. بله، از نظر فنی مثل این است که ما 32 حرف در فارسی داریم. کلامی که انسان می‌گوید، از این 32 حرف خارج نیست. حتی شعر از نظر عروضی در وزن‌های خاصی است.
فعولن، فعولن، فعولن فعول.
چنین گفت رستم به اسفندیار
فعولن فعولن فعول

بر این وزن است و هرکس بخواهد شعر بگوید به‌هر ترتیب از این وزن‌های عروضی خارج نیست. اما آیا هر شعری قابل گوش دادن است؟ نیست. هر شعری هم خوب نیست. نمی‌شود گفت شعرهایی را که در وزن «فعولن فعولن فعولن فعول» است، کسی گوش نکند، ولی اگر در وزن‌های عروضی دیگری آمد، گوش کند. این‌طور نیست. درباره موسیقی هم همین‌طور است. دستگاه‌های موسیقی ایرانی از نظر فنی شبیه همین وزن‌های عروضی شعرند. اصل محتواست که در این دستگاه ظاهر می‌شود؛ محتوایی که در این قالب ریخته می‌شود. وزن‌های عروضی یا دستگاه‌های موسیقی فارسی مثل ظرف‌هایی هستند که آن محتوا را در بر می‌گیرند. البته ارتباط خیلی غنی‌تر و حقیقی بین این ظرف و آن محتوا موجود است. ولی از نظر ظرف بودن آن، وزن‌های عروضی هم‌چنان که ظرف است برای شعر، دستگاه‌های موسیقی فارسی هم ظرف هستند، برای محتوای‌شان.

این‌طور هم نیست که هر موسیقی و آهنگی به‌دلیل این‌که محتوایش قرآن است، خالی از اشکال باشد. من خیلی از اقسام قرائت‌های قرآن را که الان هست، گوش نمی‌کنم، چون موسیقی بر محتوایش غالب است و صورت موسیقی دارد، نه صورت قرآن. خیلی از چیزهایی که الان وجود دارند، اصلا قابل گوش دادن نیستند و بهتر است -یعنی پیشنهاد می‌کنم- گوش ندهید. حکم شرعی نمی‌دهم، پیشنهاد می‌کنم گوش نکنید. چون در آنها موسیقی اصل است، نه قرآن. این یک حساب خیلی ساده است و حساب فقهی هم نمی‌خواهد. اگر دیدید موسیقی بر محتوا غلبه دارد، گوش نکنید، برای این‌که باعث گناه می‌شود.

این سلیقه شخصی نیست. وقتی در قرائت قرآن هم موسیقی بر محتوا غلبه کند، گوش کردنش گناه دارد. فرض کنید در همین «اذا الشمس کورت» شیخ عنتر بدوی، به نظر ما قرآن اصالت دارد یا موسیقی؟ موسیقی غلبه دارد. خیلی از سوره‌هایی که همین آقای عبدالباسط می‌خواند، کاملا مشخص است و شکی ندارم که تمرین کرده هریک از اینها را با چه لحن و موسیقی بخواند و ترکیب موسیقی‌اش نسبت به معنایش اصل است. در بیشتر چیزهایی که شنیده‌ام، دیده‌ام که اصلا معنای قرآن و محتوای آن مورد نظر نیست؛ فقط موسیقی قرآن است که مورد نظر است.

شخصا قرآن‌هایی را که بچه‌های شیعه با همین صوت معمولی می‌خوانند، ترجیح می‌دهم. آقایی هست به اسم قادری که قبل از انقلاب هم می‌خوانده، قرائت قرآنش را خیلی دوست دارم. چون لحن آن با معنایش متناسب است. وقتی می‌شنوید، معنایی که درباره قیامت می‌گوید، در دل‌تان ظاهر می‌شود. نه این‌که وقتی تمام شد، بتوانید آهنگ آن را با سوت بزنید.

این خیلی فرق دارد. آن دیگر قرائت قرآن نیست، موسیقی است و می‌شود با سوت هم زد. قرائت قرآن آن است که وقتی درباره قیامت می‌گوید، تن آدم بلرزد. منظورم از ارتباط محتوا با قالب اینجاست. البته این حد خیلی ظریف است و اصلا قابل تشخیص نیست. حدش آن‌قدر ظریف است که اگر می‌گفتند محدوده طول و حرام بودن موسیقی این است که موسیقی‌هایی که مثلا در دستگاه ابوعطا خوانده شده‌اند، به‌طور کلی حرام هستند و آنهایی که در دستگاه‌های دیگر خوانده شده‌اند، حلال. اگر محدوده‌اش این بود، خیلی راحت می‌شد، کاری نداشت و جمهوری اسلامی هم می‌توانست به‌راحتی در رادیو و تلویزیون به این مساله عمل کند. دلیل اصلی این‌که نمی‌تواند عمل کند، این است که حد آن مشخص نیست. حد این مساله به مطابقت محتوا و قالب باز می‌گردد. حالا که حد این است، اصل در درک موسیقی هم همین است.

موسیقی که الان موجود است، اصلا بوی دود تریاک می‌دهند و بوی گند مشروب و عرق کشمش از آن بلند است

این ‌که گفتم هنر، مستقیما تجلی روح انسان است، منظورم این بود و می‌خواستم این استفاده را کنم که نهج‌البلاغه حضرت علی(ع) هم در همین 28 حرف عربی است. از این 28 حرف خارج نیست. از کلمه‌های عربی هم خارج نیست. ایشان کلمه‌های جدیدی برای بیان مقاصدشان نیاورده، بلکه از همان کلمه‌ها استفاده‌های جدیدی کرده‌اند؛ در همان 28 حرف و همان قالب‌ها. حتی در همان وزن‌های عروضی هم شعرهایی به ایشان نسبت داده‌اند. همان وزن‌های عروضی که عرب‌ها به‌طور معمول شعر می‌گویند. اما این کجا و آن کجا؟

دلیلش چیست؟ دلیلش آن روحی است که پشت این معانی است. آن روحی که ریشه تجلی این کلمه‌هاست. در موسیقی هم همین‌طور است. در موسیقی این چیزی که الان موجود است، جلسه‌های شب‌نشینی است که همه در فعل حرام صرف می‌شوند. اینها اصلا بوی دود تریاک می‌دهند و بوی گند مشروب و عرق کشمش از آن بلند است. این نی‌هایی را که کسایی به‌صورت تک‌نوازی زده گوش کنید و ببینید چه اندوهی در آن موجود است؛ چه اندوه یأس‌آمیزی! اندوهی داریم که اندوه خوشی است؛ اندوهی که آدم دلش می‌خواهد تمام دلش از آن پر باشد. آن اندوه و غمی که حافظ در شعرهایش به آن اشاره می‌کند، یا آن غمی که در روضه دنبالش می‌رویم، یکی است. ولی یک اندوه هم داریم که ریشه‌اش در یأس و قنوط است. آن اندوه اصلا قابل تحمل نیست، تخدیر نفس بشر است. موسیقی کسایی را گوش کنید، چنین حالتی به انسان دست می‌دهد؛ چون ریشه‌اش در دود تریاک است. آن تخدیر در موسیقی ظاهر می‌شود و جلو آن را هم نمی‌شود گرفت. همان‌طور که روح هنرمند در اثر هنری‌اش ظاهر می‌شود. اصلا هم نمی‌شود مانعی در برابر قرار داد و کلک هم نمی‌شود زد؛ در موسیقی که به‌هیچ ‌وجه. در موسیقی این ارتباط نسبت به زمینه‌های هنری دیگر مستقیم‌تر و خیلی نزدیک‌تر است. برای این‌که تاثیرهای موسیقی هم از راه اعصاب دریافت می‌شود. از آن‌طرف هم عواملی که موسیقی برای بیان از آنها استفاده می‌کند، عوامل مجردند؛ مجرد از معناهای کلامی و ادبی؛ معناهایی که عقل انسان بر آنها نظارت دارد. فرض کنید این کاری را که می‌گویم شما به‌وسیله عقل‌تان ناظر بر آن هستید؛ وقتی تصدیق کردید، می‌پذیرید. بعد هم تاثراتش را می‌‌گیرید. اما عواملی که موسیقی از آنها استفاده می‌کند، فقط تناسب‌های مجرد بین صوت‌هاست.

این تناسب‌های مجرد، اصلا از راه عقل ادراک نمی‌شوند. نت‌های مختلف را بزنید. اصلا انسان اینها را به‌وسیله عقل نمی‌فهمد. ولی وقتی من می‌گویم «آب» شما می‌فهمید، ولی اگر بگویم «دام‌دام‌دام» نمی‌فهمید. تکرار این نت‌ها با عقل، ادراک نمی‌شود و عقل، نظارتی بر آنها ندارد. بیان این، از راه تناسب‌های مجرد ریاضی است که در عالم بین صوت‌ها هست.

تا کسی بنده‌وار با موسیقی برخورد نکند، تاثیری روی انسان نمی‌گذارد

این تناسب‌هایی که برای بشر خوش‌آیند بوده یا بدآیند، در طول سال‌ها از همان اول انتخاب شده است که بشر به کره ارض هبوط کرده. از همان اول، این تناسب‌های مختلف را از طبیعت انتخاب کرده و برگزیده و تا امروز حفظ کرده. تناسب‌های ریاضی هم بین اینها موجود است که فقط تجرد ریاضی‌ دارند. چون بیان‌شان به‌وسیله تناسب‌های مجرد است و عقل، نظارتی بر آنها ندارد و از راه عقل هم ادراک نمی‌شوند و تاثرات‌شان هم فقط از راه اعصاب است که دریافت می‌شود، نه از راه عقل. به این دلیل است که تمدن غرب از آنها به‌عنوان عامل اصلی در تبلیغات استفاده می‌کند. مساله مهم دیگری هم که به‌عنوان جمع‌بندی عرض می‌کنم، این‌که تا کسی بنده‌وار با موسیقی برخورد نکند، تاثیری روی انسان نمی‌گذارد. برای این‌که آدم راحت می‌تواند قطع کند و گوش ندهد. وقتی بنده‌وار نشستید و تاثیر آن را پذیرفتید، آن‌وقت موثر است؛ از غیر طریق عقل و از طریق تاثیرها روی انسان موثر است. منظورم این بود کسانی که موسیقی گوش می‌کنند، اولا موسیقی اعتیادآور است، خیلی شدید و اعتیادش از هر چیز دیگر هم شدیدتر است و حالت تخدیری آن خیلی عمیق‌تر از هر چیزی است؛ مثل تریاک، مشروب و... حالت تخدیری آن همچنان زیاد است که اصلا قابل ترک نیست. مصاحبه‌ای از حضرت امام‌(ره) هست اوایلی که تشریف آورده بودند، یا وقتی اروپا و فرانسه بودند، فرموده بودند اصلا مغزی که به گوش دادن موسیقی عادت کرد، دیگر قابل استفاده نیست.

وقتی بشر به موسیقی عادت می‌کند، دیگر قابل اعتماد نیست. اعتیادش خیلی شدیدتر است و فقط باید خودش را به موسیقی بسپرد؛ موسیقی چنین طلبی از انسان دارد. طلب بندگی و معبودیت می‌کند چون باید خودش را بسپرد، اعصابش را در اختیار آن بگذارد تا آن تاثر در او ایجاد شود. بنابراین از اول انتخاب کرده و بنده‌وار تاثیر موسیقی را پذیرفته است.

اسلام برده دلار; پشت پرده تهاجم به عراق، سلاح کشتارجمعی بود یا حفظ ارزش دلار؟

رهبر معظم انقلاب اسلامي چندی پیش در تاریخ ۹۱/۰۹/۲۱ در ديدار صدها تن از استادان، نخبگان و انديشمندان شركت كننده در اجلاس جهاني «اساتيد دانشگاههاي جهان اسلام و بيداري اسلامي» برای اولین بار از عبارت "اسلام برده دلار" برای معرفی یکی از شاخصه های اسلام آمریکایی استفاده کردند که تامل در عمق مفهوم این عبارت می تواند نقش به سزایی در تبیین رویکرد و جهت دهی به حرکت بیداری اسلامی داشته باشد. اگر بخواهیم به مفهوم این عبارت پی ببریم باید ابتدا تصویری روشن از تاریخ پیدایش دلار به عنوان ارز رایج بین المللی داشته باشیم.
وینستون چرچیل و فرانکلین روزولت رییس جمهور انگلیس و آمریکا به عنوان دو عضو مهم متفقین در سال ۱۹۴۱ یعنی اوایل جنگ جهانی دوم پس از مذاکراتی سری در کشتی نیروی دریایی آمریکا بنام آگوستا در سواحل نیوفاندلند در اقیانوس اطلس، پیمان نامه مهمی را با نام منشور آتلانتیک منتشر کردند که اهداف این دو استعمارگر بزرگ در جنگ جهانی دوم و تصویری که این دو کشور برای جهان بعد از جنگ در نظر داشتند را تبیین می کرد. برداشتن موانع پیش روی گسترش تجارت جهانی یکی از بندهای مهم این منشور بود. قدرت های استعمارگر یعنی آمریکا و انگلیس با وجود اختلافات سیاسی بسیار زیاد و رقابت در استعمار، در تبلیغ این وجه آرمان شهر خود هم صدا بودند که جهانی سازی که تعیین کننده ترین جنبه آن آزاد سازی مالی است، مهم ترین راه رسیدن به صلح و پیشرفت است. در واقع آمریکا و انگلیس در بحبوحه جنگ جهانی دوم این نظریه سرمایه داری را تبلیغ می کردند که تجارت آزاد نه تنها باعث رفاه بین المللی بلکه باعث صلح بین المللی نیز خواهد شد. در سال ۱۹۴۲ آمریکا و انگلیس به صورت جداگانه طرح هایی برای ایجاد سازمان هایی بین المللی منتشر کردند که نقش آن ها گسترش تجارت آزاد بین کشورها بود. تلاش های آمریکا و انگلیس در نهایت منجر به برگزاری کنفرانس «برتون وودز» در سال ۱۹۴۴ در آمریکا برای هماهنگ ساختن متفقین که رفته رفته به پیروزی در جنگ نزدیک می شدند، با گسترش نظام سرمایه داری شد. در ژانویه،۱۹۴۴ یعنی یک سال پیش از پایان جنگ جهانی دوم ۷۳۰ نماینده از تمامی ۴۴ کشور متفقین که یک سال بعد در جنگ جهانی دوم به پیروزی کامل رسیدند به دعوت آمریکا در کنفرانس «برتون وودز» گرد هم آمدند تا به ظاهر درباره راه های توسعه و بازسازی پس از جنگ به گفتگو بنشینند. اما در واقع بازسای پس از جنگ تنها یک بهانه بود و هدف اصلی ایجاد زیر ساخت های لازم برای تحقق بخشیدن به نظریه بازار آزاد به عنوان جزء کلیدی نظام سرمایه داری بود. متفقین در این کنفرانس با تأسیس بانک جهانی و صندوق بین المللی پول یعنی زیر ساخت های پیشنهادی آمریکا و انگلیس برای تسهیل و تسریع در روال بازسازی پس از جنگ موافقت کردند. در این کنفرانس همگی پذیرفتند که گسترش تجارت آزاد بین کشورها تنها با تعریف یک سیستم تبادل ارزی قابل اعتماد امکان پذیر است. این موضوع که چهل کشور عضو متفقین با چهل واحد پولی متفاوت هر کدام پول خود را به پول دیگر کشورها تبدیل کنند تقریبا غیر ممکن به نظر می رسید. راه حلی که برای فائق آمدن بر این مشکل ارائه شد، استفاده از یک واحد پولی به عنوان ارز مرجع برای تبدیل بود. بدین صورت کافی بود به ازای هر واحد پولی تنها یک ضریب تبدیل به ارز مرجع بنا به قدرت خرید آن واحد پولی و ارز مرجع تعیین شود. مساله ظاهرا بسیار ساده حل و فصل شد. به خاطر سردمداری آمریکا بین متفقین، دلار آمریکا به عنوان ارز مرجع پذیرفته شد و برای تضمین ثابت ماندن ارزش دلار و جلوگیری از ایجاد بدون پشتوانه دلار توسط آمریکا، بنا به رسم اقتصادی استاندارد طلا که در آن زمان رایج بود، آمریکا تعهد داد هر ۳۵ دلار را با یک اونس طلا معاوضه کند. بدین صورت کشورهای پیروز در جنگ جهانی دوم به طراحی و رهبری آمریکا و انگلیس زیر ساخت های گسترش نظام سرمایه داری به دنیا را از طریق گسترش بازار آزاد برای اولین بار ایجاد کردند.

اما برای شروع امپراطوری دلار بر جهان چیزی فراتر از توافق نامه بین متفقین لازم بود. نفت یکی از استراتژیک ترین کالاهای تجاری آن زمان و آینده محسوب می شد و اگر آمریکا می توانست خرید و فروش آن را به دلار تضمین کند، امپراطوری دلار تحقق می یافت. در سال ۱۹۴۵ یعنی یک سال پس از پذیرش دلار به عنوان ارز رایج بین المللی، در ملاقات میان ابن سعود پادشاه عربستان با فرانکلین روزولت رئیس جمهور وقت آمریکا، پادشاه عربستان تعهد نمود که بنا به توافق صورت گرفته بین متفقین، عربستان بهای نفت را به دلار آمریکا تعیین نموده و به فروش برساند و بدین وسیله در نظام تجارت آزادی که متفقین تعریف کردند بتواند به راحتی ما یحتاج خود را در ازای صادرات نفت با سیستم مالی جدید از بازارهای جهانی خریداری کند. به دنبال عربستان که عظیم ترین معادن نفتی را در اختیار داشت، دلار به عنوان ارز مرجع بین المللی برای فروش نفت یعنی مهم ترین کالایی که در قرن ۲۰ مورد توجه استعمارگران بود، توسط دیگر کشورها نیز رایج شد.

در سال ۱۹۶۷ اولین آثار بحران در نظام پولی «برتون وودز» پدیدار گردید. با تکمیل بازسازی ژاپن و اروپای غربی، این کشورها به رقیبی برای آمریکا در اقتصاد جهانی تبدیل شدند. همزمان، ادامه جنگ ویتنام هزینه سنگینی را بر اقتصاد آمریکا تحمیل نمود. تحت تاثیر عوامل فوق اطمینان خاطر جامعه جهانی به دلار متزلزل گردید، به نحوی که تعدادی از کشورها از بانک مرکزی آمریکا خواستند تا بر اساس ضوابط نظام «برتون وودز» دلار آنها را به طلا تبدیل کند. این روند برای چند سال ادامه یافت و در سال ۱۹۷۱ با تقاضای بریتانیا به عنوان اصلی ترین رقیب استعمارگر آمریکا برای تبدیل ۳ میلیارد دلار از ذخیره ارزی خود به طلا به مرحله بحرانی رسید. در اثر این بحران در آگوست ۱۹۷۱ دولت نیکسون رابطه ثابت دلار با طلا را به حالت تعلیق درآورد و دلار را شناور کرد. این اقدام عملا به نظام «برتون وودز» پایان داد. پایان این سیستم موجب پیدایش تورم شدید در اوایل دهه ۷۰ و افت ارزش دلار گردید. در چنین شرایطی برخی ازکشورهای عضو اوپک برآن شدند تا نفت خود را به جای دلار بر پایه سبدی از ارزهای مختلف قیمت گذاری کنند تا از افت قدرت خرید درآمد حاصل از فروش نفت خود جلوگیری نمایند. این امر موجب کاهش تقاضا برای دلار و تضعیف بیشتر آن شد، به نحوی که در صورت ادامه دلار را در یک بحران عمیق فرو می برد.

باز هم تنها گزینه برای نجات دلار، خوش خدمتی آل سعود به امپراطوری دلار بود. در سال ۱۹۷۴ دولت نیکسون با دولت عربستان سعودی وارد مذاکره شد تا این کشور را متقاعد سازد که به قیمت گذاری و فروش نفت به دلار ادامه دهد. همزمان قیمت نفت نزدیک به چهار برابر شد. برخی از نظریه پردازان مدعی اند که برای ایجاد و حفظ این شرایط دولت آمریکا با حکومت عربستان سعودی یک معاهده پنهانی منعقد کرده است که بر اساس آن حکومت عربستان سعودی موظف میباشد تا در ازای حمایت آمریکا از حکومت سعودی، با فروش نفت خود به دلار اوپک را وادار سازد که نفت را تنها به دلار قیمت گذاری کرده و بفروش برساند . عده ای از این نظریه پردازان حتی تا آنجا پیش میروند که معتقدند کل این سیستم، از جمله چهاربرابر شدن قیمت نفت، به نحوی هوشمندانه توسط آمریکا طراحی و به اجرا گذاشته شده است.در این راستا، از قول زکی یمانی وزیر نفت وقت عربستان سعودی نقل میشود که وی یقین دارد آمریکا طراح اصلی افزایش قیمت نفت بوده و شاه ایران نیز به این موضوع واقف بوده است زیرا در جریان یک دیدار از وی خواسته است تا به ملک سعود پیغام دهد که "چرا با افزایش قیمت نفت مخالفت میکنید؟ آمریکایی ها خود خواهان این امراند، اگر باور ندارید از هنری کسینجر بپرسید، اوست که خواهان افزایش قیمت نفت است." از این منظر، افزایش قیمت نفت نه تنها هفت شرکت نفتی بزرگ غرب (معروف به هفت خواهران) را که به دلیل فعالیت های خود در دریای شمال و آلاسکا دچار مشکلات مالی سختی شده بودند از ورشکستگی نجات داد، بلکه با بالا بردن تقاضا برای دلار (به دلیل افزایش قیمت نفت) و ایجاد یک سیستم مالی برای به گردش انداختن دلارهای نفتی مازاد در اقتصاد آمریکا، دلار را از بحرانی که دچار آن شده بود نجات داد و هژمونی آنرا بر اقتصاد جهانی مجددا تثبیت نمود. در واقع آل سعود در این ماجرا توانستند حکومت خود بر سرزمین عربستان را به قیمت باز کردن دست استعمارگران در غارت منابع خاورمیانه تثبیت کنند.

از سال ۱۹۸۵ به بعد با تثبیت دوباره موقعیت دلار در بازارهای جهانی، آمریکا نفت کشورها را از آن ها می خرید و به ازای آن کاغذی به نام دلار به آن ها تحویل می داد. اما این کشورهای نفت خیز با قسمت زیادی از این دلارها به جای خرید کالا از آمریکا، از دیگر کشورها خرید می کردند. آن کشورها نیز مجبور بودند قسمت عمده این دلارها را به جای خرید از آمریکا برای خرید نفت از کشورهای نفت خیز در صندوق های ذخیره ارزی خود نگاه دارند. از طرفی دیگر حجم عظیم درآمدهای نفتی در بسیاری از مواقع برای کشورهای کوچک ایجاد شده در زمان استعمار بسیار بیش از نیاز بوده و باعث می شد مقدار زیادی از این دلارها به جای این که صرف خرید از آمریکا شوند، در حساب های بانک های آمریکایی به صورت اوراق قرضه خریداری شده توسط شیوخ عربی نگه داری شوند. از طرف دیگر بنا به قواعد خیرخواهانه اقتصاد آزاد همیشه به این کشورها توصیه می شده است، به جای صرف غیر علمی و ساده لوجانه دلارهای نفتی خود برای اهدافی مانند از بین بردن فقر و کاهش فاصله طبقاتی، بنا به دستورات علم اقتصاد آن ها را برای آینده در صندوق های ذخیره ارزی سرمایه گذاری کنند. بدین صورت هر چند در ظاهر آمریکا پول نفتی که از کشورهای اسلامی می خرید را به دلار پرداخت می کرد، اما ساختارها را به گونه ای سامان داده بود که حجم بسیار زیادی از این کاغذها هیچ گاه برای خرید به اقتصاد آمریکا باز نگردند.

از سال ۱۹۹۰ با شروع رسمی فروپاشی شوروی و تک قطبی شدن دنیا آهنگ رشد کسری تراز تجاری آمریکا رو به افزایش نهاده و میزان اسکناسی که آمریکا با ازای واردات نفت چاپ و به کشورهای نفتی تحویل می داد افزایش یافت و فاصله صادرات آمریکا از وارداتش یا به عبارتی کسری تراز تجاری این کشور هر ساله بیشتر می شد. اما همزمان با حل مشکل شوروی برای نظام سرمایه داری، مشکل ظاهرا کوچکی در خاورمیانه به نام صدام شروع به رخ نمودن نمود.

صدام که در تجاوز به ایران نتوانست به موفقیتی دست یابد، تصمیم گرفت کویت را به خاک عراق ضمیمه کند. اولین دخالت نظامی آمریکا در منطقه خاورمیانه به جنگ خلیج فارس بر می گردد. زمانی که آمریکا تصمیم گرفت صدام را از خاک کویت که توسط ارتش بعث اشغال شده بود خارج سازد. اما چرا آمریکا بر خلاف زمانی که صدام به خاک ایران تجاوز کرد، در برابر حمله صدام به کویت سکوت نکرد؟ اگر آمریکا بنا به منشور آتلانتیک مدافع حقوق مرزی کشورها بود، چرا هنگامی که صدام به مرزهای ایران تجاوز کرد، برای بیرون راندن عراق از مرزهای ایران لشکرکشی نکرد؟ و اگر حل و فصل اختلافات بین کشورها ربطی به آمریکا ندارد، چرا در مورد کویت، آمریکا برای بیرون کردن عراق از مرزهای کویت اقدام به لشکرکشی کرد؟ متاسفانه تناقض ایجاد شده به علت برداشتی غلط از موضوع دخالت نظامی آمریکا است. دخالت نظامی آمریکا ربطی به موضوع مرزبندی بین کشورها ندارد. در واقع صورت صحیح این سوال بدین صورت است که حمله صدام به کویت با چه هدفی بود و این هدف چه منافعی از آمریکا در منطقه را به خطر می انداخت؟

پاسخ به این سوال که صدام در حمله به کویت در پی چه هدفی بود، برای کسانی که با شخصیت صدام و رویاهای او برای رهبری جهان عرب آشنا هستند چندان دشوار نیست. صدام به دنبال تسلط بر منابع نفتی خاورمیانه برای تحقق رویاهایش بود. تنها نگاهی به نقشه ایالت بصره پیش از استعمار انگلیس در قرن ۲۰ نشان می دهد که شخصیتی مثل صدام در حمله به کویت با این استدلال که کویت بخشی از خاک عراق است، چه هدفی را دنبال می کرد. عراق با مرزهای فعلی ۸ درصد ذخایر نفت دنیا را به خود اختصاص داده است. خوزستان یعنی اولین جایی که صدام به آن تجاوز کرد نزدیک به ۱۰ درصد ذخایر نفتی دنیا را به خود اختصاص داده است. کویت یعنی دومین جایی که صدام بنا به نقشه عراق پیش از استعمار انگلیس آن را جزئی از خاک عراق می خواند، مالک ۷.۵ درصد ذخایر نفت دنیاست. و اگر کویت را به عنوان بخشی از ایالت بصره و خاک عراق، قبل از استعمار انگلیس بدانیم، چرا از نوار شرقی عربستان سعودی و کشور قطر که جزئی از ایالت بصره پیش از استعمار انگلیس بوده اند چشم بپوشیم!؟

همانطور که می دانیم، تقریبا تمامی ذخایر نفت عربستان، در منطقه نوار مرزی عربستان با خلیج فارس در شرق این کشور نهفته است. استعمار پیر هنگام خروج از منطقه خاورمیانه، همانطور که در منشور آتلانتیک آمده بود، تنها بنا به خواست مردم منطقه، کشورهای کوچکی مانند کویت و قطر در مناطق نفت خیز خاورمیانه به وجود آورد! اما در مورد مناطق شیعه نشین شرق عربستان، از چنین سیاستی استفاده نکرد و حاکمیت آن را به آل سعود یعنی سردمداران فرقه جدیدی به نام وهابیت که در این منطقه ایجاد کرده بود سپرد!



نوار شرقی عربستان به همراه قطر نزدیک به ۲۵ درصد ذخایر نفت دنیا را در خود جای داده اند و همانطور که گفتیم پیش از ورود استعمار انگلیس به خاورمیانه، این منطقه جزئی از ایالت بصره عراق به حساب می آمد. با جمع ذخایر نفت مناطقی که صدام بر آن ها چشم طمع داشت به راحتی می توان متوجه شد صدام در پی احیای امپراطوری عربی با تسلط بر نیمی از ذخایر نفت دنیا بود.

اما چه کسانی مخالف تشکیل این امپراطوری بودند؟ پاسخ به این سوال را می توان از تعداد سربازانی که هر یک از کشورها در جنگ خلیج برای مقابله با صدام استفاده کردند متوجه شد. آمریکا ۵۷۵ هزار سرباز، عربستان ۵۲ هزار سرباز،‌ ترکیه ۵۰ هزار سریاز و انگلیس ۴۳ هزار سرباز. این موضوع که چرا عربستان سعودی و ترکیه در منطقه از مهم ترین مخالفان این طرح بودند واضح است. اما تشکیل این امپراطوری چه منافعی از آمریکا و انگلیس را به خطر می انداخت؟

واضح است که امپراطوری عربی صدام تضاد منافع بسیار شدیدی با امپراطوری دلار داشت. معامله با آل سعود برای حفظ تزریق دلار از طریق نفت به بازارهای جهانی بسیار ساده تر از معامله با قدرت مغروری مانند صدام بود. از طرف دیگر کشورهای کم جمعیت با ذخایر بسیار بالای نفتی، دلار بسیار کمتری برای خرید ما یحتاج خود نسبت به کشوری بزرگ با جمعیتی بسیار زیاد مصرف می کردند. این موضوع به آمریکا کمک می کرد که بتواند به جای تحویل کالا به ازای نفت به جمعیت زیادی از مردم خاورمیانه، کاغذی با نام دلار یا اوراق قرضه به تعداد بسیار پایینی از ایشان تحویل دهد.

بوش پدر در تاریخ ۱۵ اسفند ۱۳۶۹ (۱۹۹۱) با اشاره به درگیری های منطقه در جنگ خلیج اعلام کرد: «موضوع، تنها یک کشور کوچک نیست، هدف ما یک عقیدهٔ تازه است- یک نظم نوین جهانی، نظمی که در آن کشورهای مختلف تحت یک جنبش گرد هم آمده تا به آرزوهای جهانی بشریت، یعنی: صلح و امنیت، آزادی و حاکمیتِ قانون دست یابند.» آری آمریکا در منطقه به دنبال ایجاد یک نظم نوین بود. نظمی که در ظاهر هدفش صلح، امنیت، آزادی و حاکمیت قانون بود و در باطن تثبیت امپراطوری دلار!



از دید غرب صدام باید تضعیف و مهار می شد، به همین خاطر شورای امنیت که در واقع نهادی برای تامین امنیت طراحانش بود و هست، به بهانه های واهی تحریم هایی که برای عراق در زمان اشغال کویت تصویب کرده بود را هیچ گاه بر نداشت! اما این همه باعث نشد صدام دست از سیاست های نفتی خود بردارد. صدام حسین در ۳۰ اکتبر ۲۰۰۰ اقدام به تغییر ارز فروش نفت از دلار به یورو کرد، تصمیمی که نهایتاً به تصویب سازمان ملل رسید. این موضوع باعث شد که آمریکا و انگلیس برای به زیر کشیدن صدام از قدرت در عراق، دست به لشکرکشی دیگری در خاورمیانه بزنند و به بهانه وجود سلاح های کشتار جمعی در عراق صدام را از اریکه قدرت به زیر آورند.

اشغال نظامی عراق در سال ۲۰۰۳ طومار قمار سیاست نفتی صدام را در هم پیچید. همزمان با شروع جنگ، تحریم عراق برداشته شد و به قول آن مقاله معروف فایننشیال تایمز در ۵ ژوئن ۲۰۰۳، نفت عراق مجدداً با دلار آمریکا ارزش‌گذاری شد. مخالفت آلمان و فرانسه به عنوان دو اقتصاد برتر حوزه یورو که می خواستند بتوانند همچون آمریکا با چاپ اسکناس ثروت کشورها را به تاراج ببرند نشان از آن دارد که این جنگ نه به خاطر سلاح های کشتار جمعی ای که هیچ گاه در عراق پیدا نشد،‌ بلکه به خاطر حفظ امپراطوری دلار بر دنیا به واسطه نفت خاورمیانه و حفظ قدرت آل سعود و دیگر شیخ نشین های عربی بر منطقه به عنوان حافظ منافع این امپراطوری بود.




حال با نگاه به تاریخچه نحوه ایجاد امپراطوری دلار در دنیا می توان شناختی عمیق تر از عبارت "اسلام برده دلار" پیدا کرد. امت اسلامی با توجه و دقت به این عبارت می تواند بفهمد که چه کسانی در منطقه با نام اسلام قدرت را در دست گرفته و برده بی جیره و مواجب این امپراطوری شدند تا این امپراطوری از حکومت آن ها بر امت اسلامی حمایت کند.

حال راحت تر می توان فهمید که چرا این امپراطوری علی رغم این که داعیه دار حمایت از دمکراسی است حداکثر تلاش خود را برای دور نگاه داشتن این حکومت ها از طوفان بیداری اسلامی به کار می برد و درگیر شدن این حکومت ها با بیداری اسلامی چگونه پایه های این امپراطوری طاغوتی را به لرزه در می آورد و حرکت بیداری اسلامی را به سرانجام نزدیک می سازد.

رجا نیوز

رضاشاه به روايت ميلسپو

از رضاشاه نمي‌بايست يك نقش محدود يا نقشي مطابق قانون اساسي انتظار داشت. او موجودي بود با عريزه‌هاي بدوي، بي‌رحم و بي‌اعتقاد به قانون كه عده‌اي نوكرصفت و چاپلوس دوره‌اش كرده بودند و چند نفر كم‌جرئت و خودخواه به او مشاوره مي‌دادند. او از صميم قلب و عميقاً از وضع نابسامان كشورش تكان خورده بود، به توانايي خودش اطمينان داشت و از اعتماد به نفس فوق‌العاده‌اي برخوردار بود. هيچ رابطه‌اي با انقلاب مشروطيت و هيچ رشتة محكمي چه از نظر عملي و چه از نظر عاطفي با قانون اساسي نداشت. او به مقام سلطنت به همان‌گونه مي‌نگريست كه يك رعيت مازندراني مي‌بايست به شاهش بنگرد: پادشاهي خودكامه، منبع كليه دانش‌ها و «ساية‌خدا». بنابراين وقتي رضاشاه به سلطنت رسيد، متعهد شده بود كه پادشاهي خودكامه باشد و همان‌طور كه سير رويدادها نشان داد نه يك خودكامة خيرانديش.
او از بعضي جهات مرد بزرگي بود. مجموعة صفات و اعمال او نشان مي‌دهد كه پديده‌اي فوق‌العاده بود. درشت‌اندام، راست‌قامت، زمخت، با بيني عقابي كه تا انتهاي كار سرباز باقي ماند. چون داراي تواني بي‌اندازه بود. بدون وقفه و خستگي كار مي‌كرد و ديگران را نيز بي‌رحمانه به كار وامي‌داشت. به شيوة سلاطين كهن شرقي دركارهاي دولت از سياست عاليه گرفته تا جزئيات بسيار ريز دخالت مي‌كرد. در سال‌هاي آخر سلطنتش چنين مي‌نمود كه نسبت به قدرت حالت جنون پيدا كرده است. اين داستان را نقل مي‌كنند كه او مي‌خواست در محلي درخت بكارد. كارشناس جنگلباني اظهار داشت: «اعليحضرتا، اين درخت‌ها در اين محل رشد نخواهند كرد!» او پاسخ داد: «اگر من امر كنم رشد خواهند كرد.» نيز روايت شده است كه يكي از چاپلوسان پس از آنكه اقدامت حيرت‌انگيز شاه را يادآوري كرد، افزود: «اعليحضرتا شما بسيار مقتدريد، شما ساية خدا هستيد.» مي‌گويند رضاشاه لحظه‌اي به فكر فرورفت و سپس با لحن جدي گفت: «شايد خودِ خدا باشم!» درنده خويي و طمع كه از قبل در نهادش وجود داشت، رفته‌رفته بر رفتارش مسلط شد. با حفظ اين صفات و پيروي از سنت پادشاهان مستبد ايران، همانند همة‌ديكتاتورها ترس و وحشت را نخستين وسيلة حكومتش قرار داد. مثل ديگر شخصيت‌هاي تايخي بزرگ‌تر، تبديل به سازنده‌اي شد پرپندار، بي‌قرار، ظالم به ميزاني غيرقابل تصور و با نتايجي شگفت‌آور.
پاره‌اي از اقدامات رضاشاه مدبرانه و داراي اثرات درازمدت بود. پاره‌اي ديگر از نظر اصولي صحيح بود و در زمان و مكان و رابطة مناسب مي‌توانست مفيد باشد ولي بخش بزرگي از اين برنامه‌هاي ساختماني با توجه به نيازهاي اساسي كشور زودرس و بي‌فايده بود. بسياري از اقدامات رضاشاه هيچ كمكي به روشن شدن افكار، تقويت نهادها و پيشرفت درازمدت كشورش نكرد. او كارهايي براي مردم انجام داد ولي از جانب مردم كار عمده‌اي صورت نگرفت. شايد زمامداري كه كمتر كارهاي سطحي مي‌كرد، احترام بيشتري به پيشرفت‌هاي نامحسوس و توجه بيشتري به امور اساسي مبذول مي‌داشت.
كشاورزي، بهداشت و آموزش، اساس پيشرفت يك كشور به شمار مي‌رود. كشاورزي به آب بستگي دارد و آب در ايران وابسته به آبياري است. با اين حال در هيچ يك از فعاليت‌هاي شگرف سازندگي رضاشاه حتي يك طرح بزرگ آبياري وجود داشت. قحطي كه در اثر خشكسالي و توزيع نامناسب محصول غله وقوع مي‌يابد، از جملة اسفناك‌ترين بلاياي ايران بود. هيچ گامي در راه درمان اين بيماري برداشته نشد. رضاشاه كشاورزان را كه اكثريت جمعيت ايران را تشكيل مي‌د‌هند، بي‌رحمانه استثمار كرد. او به نحوي عاقلانه مسئله عشاير و ارتباط آن با وحدت ملي را درك كرد ولي به نحو غير عاقلانه رفاه عشاير را ناديده گرفت، كوشيد شيوة زندگي آنان را عوض كند، رؤساي آن‌ها را زنداني كرد يا كشت و به جاي ايجاد وحد عملاً تفرقه را در كشور تشديد كرد. مصادره املاك نيز به مقدار زيادي به بي‌اعتبار شدن اسناد زمين‌ها كمك كرد.
در زمينة بهداشت، كار خود را با احداث بيمارستان‌ها آغاز كرد ولي به طرز گسترده‌اي طب پيشگيري و بهداشت جامعه را ناديده گرفت. در هيچ يك از شهرهاي ايران لوله‌كشي آب ايجاد نكرد. در نتيجه خوردني‌ها و آشاميدني‌ها همچنان آلوده ماند.
رضاشاه واقعاً به مسئلة آموزش علاقه‌مند بودند. او از تعداد بيسوادان كاست و در مقايسه با آنچه براي صنعت كرده بود، پيشرفت‌هاي آموزشي اساسي به نظر مي‌رسيد ولي در عمل برنامة صنعتي او با آرمان‌هاي آموزشي كه ادعا مي‌كرد تناقص داشت زيرا براي كارخانه‌هاي خصوصي و دولتي ايران از كار زنان و كودكان به حد اعلاي آن استفاده مي‌كرد. او خيابان‌هاي وسيع و سنگفرش احداث كرد ولي از پيش‌بيني محل براي پارك‌هاي عمومي غافل ماند.
اگر پهلوي بيشتر شبيه به جورج واشينگتن بود و نقش محدودتري ايفا مي‌كرد، احتمال مي‌رفت كه دولت و مردم بسياري از كارهاي خوب و تعدادي از كارهاي بد را كه در اين دوره به شاه نسبت داده مي‌شد خودشان انجام مي‌دادند. علاوه بر آن كشور درازمدت به پيشرفت‌هاي واقعي‌تري نايل مي‌شد. در طول اين سال‌ها بسياري از دگرگوني‌هاي عمدة اقتصادي كه در ايران صورت گرفت، در عراق و سوريه و فلسطين نيز انجام شد. در اين كشورها نيز كارخانه‌ها احداث شد، شهرها گسترش يافت و خانه‌هاي سبك جديد پديدار شد. هر يك از اين كشورها هتل‌هاي امروزي ساختند و برخلاف ايران اشخاص ماهر را براي ادارة آن‌ها تربيت كردند. افزون بر آن در عراق و سوريه و فلسطين مردم نيز از لحاظ نيرو، ابتكار و هدف به رشد نايل شدند.
با اين همه اگر كسي برنامه‌هاي مزبور را ارزيابي كند، معلوم مي‌شود كه زيان‌بخش‌ترين كاستي‌هاي رضاشاه در وسايلي بود كه به كار مي‌برد: ديكتاتوري، فساد و ترور.
او قانون اساسي را لغو نكرد، تصويب‌نامه‌ها را جانشين قوانين نساخت، پارلمان را تعطيل نكرد يا هيئت وزيران را منحل نكرد. مشروطيت، قانون اساسي و ديگر قوانين، مجلس و هيئت وزيران به جاي خود باقي ماندند. ولي در عمل او به كلي برخلاف روح قانون اساسي عمل و بسياري از مواد آن را نقض كرد، به ويژه آنچه مربوط به حقوق مردم مي‌شد. انتخابات انجام مي‌شد ولي شاه بر آن نظارت داشت. پارلمان دست‌نشانده، ترسو و فاسد قوانيني به روال عادي تصويب مي‌كرد ولي دقيقاً طبق دستور و نظر شاه. نخست وزير و وزيران از سوي شاه عزل و نصب مي‌شدند و دستورات خود را از او دريافت مي‌كردند. او آزادي مطبوعات و همچنين آزادي گفتار و اجتماعات را كه قبلاً وجود داشت به كلي از بين برد.
هنگامي كه من با رضاشاه آشنا شدم او را بيشتر فاقد قيود اخلاقي يافتم تا هرزه و فاسد. در ايران ضرب‌المثلي وجود دارد كه اشخاص درستكار تنبل بيكاره‌اند و اشخاص نادرست زرنگ. و رضاشاه بي‌شك به فعاليت و زرنگي بيشر اهميت مي‌داد و نادرستي را هم بي‌شك با سليقه‌اش جورتر مي‌يافت و بيشتر مايل بود آن را وسيلة كارش قرار دهد؛ از نظر كسب پول نيز اين شيوه را رضايت‌بخش‌تر مي‌دانست. در هر حال با گذشت زمان او مشاوران كم و بيش نجيب خود را كنار گذاشت و بدترين عناصر كشور را پيرامون خودش جمع كرد. او اين عده را همدست خودش ساخت. به آن‌ها امتيازات گوناگون داد. با دقت شگفت‌انگيزي هر رذالتي را پاداش و هر فضيلتي را مجازات داد. در عين حال خودش را به ملت تأثيرپذيرش به عنوان نمونة مجسم فساد معرفي كرد.
وسيلة كار رضاشاه طبعاً حكومت ترور بود. هنگامي كه من هنوز به قدر كافي نزديك و شاهد رويدادها بودم، مواردي از بي‌رحمي او توجهم را جلب كرد. ولي پس از نخستين سال‌هاي سلطنتش ترور گسترش يافت. او ظاهراً دست به هيچ تصفيه‌اي در يك زمان نزد، هر چند گفته مي‌شود كشتار بزرگ مشهد به دستور شخص او صورت گرفته بود. وقتي من مجدداً به ايران بازگشتم به من خبر دادند كه او هزاران نفر را زنداني و صدها نفر را به قتل رسانده كه بعضي از آنان به دست خودش بوده است. به من گفتند كه بسياري از رجال و شخصيت‌ها در زندان مسموم يا با آمپول هوا كشته شده‌اند. به عنوان مثال مي‌توان از فيروز وزير مالية سابق، تيمورتاش كه زماني وزير دربار مورد اعتمادش بود، سردار اسعد يكي از رؤساي ايل بختياري كه زماني وزارت جنگ را بر عهده داشت نام برد. داور كه قبلاً از وي نام بردم و يك صاحب‌منصب فوق‌العاده لايق بود، خودكشي كرد. كيخسرو شاهرخ نمايندة زرتشتيان در مجلس كه تاجري محترم و دوست هيئت امريكايي سابق بود به قتل رسيد. تقدس مذهبي يا حرمت اماكن مقدسه نيز ديكتاتور را از اعمال خشونت‌بار بازنمي‌داشت. او به زيارتگاه‌ها بي‌احترامي كرد. روحانيون را مضروب كرد و كشت. وحشت بر افراد مستولي گرديد. هيچ كس نمي‌دانست به چه كسي اعتماد كند و هيچ كس جرئت نمي‌كرد اعتراض يا انتقاد كند. به جز در اوايل كار، به نظر نمي‌رسيد هيچ تلاشي براي كشتن شاه به عمل آمده باشد. مي‌گويند خود او بر اين باور بوده كه مقدر است عمر طولاني داشته باشد.

منبع:دكتر آرتور ميلسپو، امريكايي‌ها در ايران، ترجمه دكتر عبدالرضا هوشنگ مهدوي، نشر البرز، 1370، ص 39 و 40 ، 49 تا 53.

مناظره‏اى از امام جواد علیه السلام


هشتمین امام معصوم علیه السلام در انتظار پسر و شیعیان در تب و تاب‏ رویت جمال جواد الائمه علیه‌السلام بودند. حدود چهل و هفتمین بهار عمر امام رضا علیه السلام سپرى مى‏شد اما هنوز فرزندى كاشانه پر فروغش را فروزان نساخته بود. از طرفى حضرت مورد طعنه دشمنان و زخم زبان ‏آنها قرار داشت كه گاه به وسیله نامه نیز آن حضرت را مورد آزار قرار مى‏دادند كه نمونه آن را مى‏توان در مكتوب «حسین ابن ‏قیاما» مشاهده كرد. او كه از سران «واقفیه‏» بود در نامه‏اى ‏به امام رضا علیه‌السلام مى‏نویسد: چگونه ممكن است امام باشى در صورتى‏ كه فرزندى ندارى و امام علیه السلام پاسخ او را چنین نگاشت كه از كجا مى‏دانى كه من فرزندى نخواهم داشت چند روزى طول نخواهد كشید كه‏ خداوند به من پسرى عنایت ‏خواهد كرد كه حق را از باطل جدا مى‏كند. تا این كه طبق پیش‌بینى امام علیه السلام در رمضان سال 195 هجرى ‏و به نقل از ابن عیاش در دهم رجب آن سال ستاره امام جواد علیه السلام متجلى شد و مادرش «سبیكه‏» را كه از خاندان «ماریه قبطیه‏»همسر پیامبر صلی الله علیه و آله بود و به فرموده امام رضا علیه‌السلام آفرینشى پاكیزه و منزه داشت. مرتبت و مقامى والاتر بخشید.

درود و سلام و صلوات خدا بر جواد الائمه علیه السلام آن هنگام كه با میلادش جلوه زیباى مبارك‏ترین مولود را رقم زد و آن هنگام كه با قامت زیباى امامت ‏خویش قیامتى از شكوه و جلال و عظمت الهى را متجلى ساخت و آن زمان كه در آخر ذى قعده سال 220 هجرى دیده از جهان فرو بست و با غروب غمگنانه و افتخار آفرین خویش تجلى بخش ‏آیات جهاد و شهادت گشت.

ولادت امام جواد علیه‌السلام تمامى شایعات مربوط به امام رضا علیه‌السلام را پایان بخشید و دلهره و اضطراب را از میان شیعیان زدود. بدین ‏جهت، كه امام در حق فرزندش فرمود: این مولودى است كه براى ‏شیعیان ما «در این زمان‏» با بركت‏تر از او زاده نشده است.

مولودى كه حدود شانزده سال رهبرى و امامت‏ شیعیان را عهده‌دار شد و در این راستا آثارى شگفت از خویش به یادگار گذارد و مكتب ‏علمى، اجتماعى شیعه را جلوه خاص بخشید.

شهادت آن بزرگوار پایانى است ‏بر تلاش‌هاى چشمگیر و پر فروغش‏ تلاش‌هایى كه خلفاى بنى‌عباس و دشمنانش را آنچنان غافلگیر نمود كه نتوانستند آن حضرت را تحمل نمایند و بدین جهت در صدد شهادت ‏آن حضرت بر آمدند و این نوشتار نگاهى است‏ به عوامل و موجبات ‏شهادت آن حضرت كه در این زمینه به بررسى سه عامل مى‏پردازیم:

تقواى الهى و عدم همراهى با فساد دربار

مى‏دانیم كه یكى از القاب آن حضرت «تقى‏» است و این به خاطره ‏جلوه و ظهور خاصى است كه تقواى الهى آن امام همام در اجتماع ‏آن روز نموده و جهانى از پاكى و عفاف و تقوا را فرا راه‏ دیدگان قرار داده بود والا تمامى معصومین برخوردار از صفت‏ تقوا و عصمت الهى هستند چنانكه همه «صادق‏» راستگو و «كاظم‏» فرو برنده خشم و «زین العابدین‏» زیباترین روح ‏پرستنده‏» هستند.

اما فرهنگ القاب معصومین ریشه‏اى اجتماعى و برخاسته از عنایت الهى دارد كه لقب «تقى‏» نیز از این مقوله‏ است نگاهى به شرایط اجتماعى آن بزرگوار و وضعیت درباریان ما را بدین نكته رهنمون مى‏كند كه دشمن تلاشى پیگیر داشت تا به‏ گمان خود آن حضرت را با عیاشی‌ها و فساد دربار براى یك بار هم‏ كه شده است آلوده كند و در نتیجه آن حضرت را از چشم شیعیان و طرفدارانش كه او را به خاطر پاكى و طهارت الهى‏اش مى‌ستودند ساقط كند و حتى مامون براى كشاندن آن حضرت به بزم دربار دخترش ام‌الفضل را به عقد آن حضرت در آورد و در این جهت دستور لازم را نیز صادر كرد. اما راه به جایى نبرد و پاكى و تقواى ‏امامت ‏بر اندیشه باطل مامونى پیروز گشت و نورانیتى مضاعف ‏یافت. این بار كافى است روایت ذیل را مرور كنیم.

یكى از القاب آن حضرت «تقى‏» است و این به خاطره ‏جلوه و ظهور خاصى است كه تقواى الهى آن امام همام در اجتماع ‏آن روز نموده و جهانى از پاكى و عفاف و تقوا را فرا راه‏ دیدگان قرار داده بود والا تمامى معصومین برخوردار از صفت‏ تقوا و عصمت الهى هستند چنانكه همه «صادق‏» راستگو و «كاظم‏» فرو برنده خشم و «زین العابدین‏» زیباترین روح ‏پرستنده‏» هستند.

ابن شهرآشوب در كتاب «مناقب‏» از محمدبن ریان نقل مى‏كند كه ‏مامون درباره امام محمدتقى علیه‌السلام به هر نیرنگى دست زد شاید بتواند آن حضرت را مانند خود اهل دنیا نماید و به فسق و لهو، او را متمایل كند به نتیجه‏اى نرسید تا زمانى كه خواست دختر خود را به خانه آن حضرت بفرستد دستور داد صد كنیزك از زیباترین كنیزكان را بگمارند تا زمانی كه امام جواد علیه السلام براى ‏حضور در مجلس دامادى وارد مى‏شود با جام‌هاى جواهر نشان از او استقبال كنند كنیزان به آن دستورالعمل رفتار كردند ولى حضرت‏ توجهى به آنها ننمود. در آنجا مردى بود به نام «مخارق‏» كه آوازه‏خوان بود و بربط نواز و ریشى دراز داشت. مامون او را طلبید و از او خواست كه تلاش خود را جهت متمایل نمودن امام به امور مزبور به كار گیرد. مخارق به مامون گفت اگر ابوجعفر علیه السلام كمترین‏ علاقه‏اى به دنیا داشته باشد من به تنهایى مقصود تو را تامین‏ مى‏كنم. پس نشست مقابل آن حضرت و آواز خود را بلند كرد به گونه‏اى‏ كه اهل خانه دورش گرد آمدند و شروع كرد به نواختن عود و آوازخوانى. ساعتى چنین كرد ولى دید حضرت جواد علیه السلام نه به سوى او و نه به راست و چپ خود هیچ توجهى ننمود. سپس سر برداشت و رو به‏ آن مرد كرد و فرمود، «اتق الله یاذاالعثنون‏»؛ از خدا پروا كن ‏اى ریش دراز. پس عود و بربط از دست آن مرد افتاد و دستش از كار افتاد تا آن كه بمُرد. مامون از او پرسید تو را چه شد؟ گفت: وقتى كه ابوجعفر علیه السلام فریاد بركشید آن چنان هراسیدم كه هرگز به‏ حالت اول باز نخواهم گشت.

روایت فوق بیانگر عمق توطئه مامون ‏جهت نشانه گرفتن تقواى الهى امام جواد علیه السلام مى‏باشد كه عصمت الهى‏ امام جواد علیه السلام نقشه‏هاى آنان را نقش بر آب مى‏نمود. و در همین ‏راستا سخن دیگرى كه از «ابن ابى داود» نقل شده است كه در جمع اطرافیان خود گفت:

خلیفه به این فكر افتاده است كه ابوجعفر علیه السلام را براى شیعیان و پیروانش به صورت زشت و مست نامتعادل آلوده به عطر مخصوص زنان ‏نمودار كند. نظر شما در این باره چیست؟ آنها مى‏گویند این كار دلیل شیعیان و حجت آن را از بین خواهد برد اما فردى از میان ‏آنان ‏مى‏گوید جاسوس‌هایى از میان شیعیان برایم این چنین خبر آورده‏اند كه شیعیان مى‏گویند در هر زمان باید حجتى الهى باشد و هرگاه حكومت متعرض فردى كه چنین مقامى نزد آنان دارد بشود خود بهترین دلیل است‏ بر این كه او حجت‏ خداست. پس از آن «ابن ابى‏داود» خبر را به خلیفه منتقل مى‏كند در این هنگام خلیفه این ‏چنین اظهار نظر مى‏كند كه «امروز در باره اینها هیچ چاره و حیله‏اى وجود ندارد. ابوجعفر را اذیت نكنید. پس از نومیدى از همراهى امام و درخشش هرچه بیشتر جلوه‏هاى پاكى و تقواى امام ‏بود كه دشمن تصمیم به شهادت امام علیه السلام را مى‏گیرد زیرا كه هر روز شخصیت امام فروغى فروزان‌تر به خویش مى‏گیرد و دل‌هاى مشتاق ‏پاكى و عفاف را هرچه بیشتر به سوى خویش جذب مى‏كند.

اما فرهنگ القاب معصومین ریشه‏اى اجتماعى و برخاسته از عنایت الهى دارد كه لقب «تقى‏» نیز از این مقوله‏ است نگاهى به شرایط اجتماعى آن بزرگوار و وضعیت درباریان ما را بدین نكته رهنمون مى‏كند كه دشمن تلاشى پیگیر داشت تا به‏ گمان خود آن حضرت را با عیاشی‌ها و فساد دربار براى یك بار هم‏ كه شده است آلوده كند و در نتیجه آن حضرت را از چشم شیعیان و طرفدارانش كه او را به خاطر پاكى و طهارت الهى‏اش مى‌ستودند ساقط كند و حتى مامون براى كشاندن آن حضرت به بزم دربار دخترش ام‌الفضل را به عقد آن حضرت در آورد و در این جهت دستور لازم را نیز صادر كرد. اما راه به جایى نبرد و پاكى و تقواى ‏امامت ‏بر اندیشه باطل مامونى پیروز گشت و نورانیتى مضاعف ‏یافت.

و امام علیه السلام خود بى‌رغبتى و ناراحتى خویش را از وضعیت دربار و همراهى آنان ‏اظهار مى‏داشت. «حسین مكارى‏» مى‏گوید: در بغداد بر ابوجعفر علیه السلام وارد شدم و در نزد خلیفه با نهایت جلالت مى‏زیست. با خود گفتم كه‏ حضرت جواد علیه السلام با این موقعیت كه در اینجا دارد دیگر به مدینه ‏برنخواهد گشت. چون این خیال در خاطر من گذشت دیدم امام سرش را پایین انداخت و پس از اندكى سربلند كرد در حالى ‏كه رنگ مباركش ‏زرد شده بود، فرمود: «اى حسین نان جو با نمك نیمكوب در حرم ‏رسولخدا صلی الله علیه و آله نزد من بهتر است از آنچه كه مشاهده مى‏كنى.

برترى دانش و تفوق علمى

دومین عامل شهادت امام جواد علیه السلام را مى‏توان حضور قوى و كارآمد حضرت در صحنه‏هاى علمى و برترى دانش آن حضرت برشمرد زیرا كه‏ این امر ناتوانى خلیفه را در مقابل امام جواد علیه‌السلام كه بسیارى ‏خلافت را حق آنان مى‏دانستند به نمایش مى‏گذاشت. و ضعف بنیه علمى‏ دانشمندان دربارى را هر چه بیشتر آشكار مى‏ساخت كه از میان ‏مباحثات متعدد حضرت یكى از آنها را برگزیده و نقل مى‏كنیم.

«زرقان‏» كه با «ابن ابى داود» دوستى و صمیمیت داشت مى‏گوید یك روز ابن ابى داود از مجلس معتصم بازگشت، در حالى كه به ‏شدت افسرده و غمگین بود علت را جویا شدم گفت: امروز آرزو كردم ‏كه كاش بیست ‏سال پیش مرده بودم پرسیدم چرا؟ گفت: به خاطر آنچه ‏از ابوجعفر «امام جواد علیه السلام» در مجلس معتصم بر سرم آمد. گفتم:

جریان چه بود؟ گفت: شخصى به سرقت اعتراف كرد و از خلیفه‏ «معتصم‏» خواست كه با اجراى كیفر الهى او را پاك سازد. خلیفه ‏همه فقها را گرد آورد و محمدابن على «حضرت جواد علیه السلام‏» را نیز فراخواند و از ما پرسید دست دزد از كجا باید قطع شود؟ من‏ گفتم: از مچ دست. گفت: دلیل آن چیست؟ گفتم: چون منظور از دست‏ در آیه تیمم «فامسحوا بوجوهكم و ایدیكم‏»،صورت و دست‌هایتان ‏را مسح كنید» تا مچ دست است. گروهى از فقها در این مطلب با من موافق بودند و مى‏گفتند: دست دزد باید از مچ قطع شود ولى‏ گروهى دیگر گفتند: لازم است از آرنج قطع شود و چون معتصم دلیل‏ آن را پرسید گفتند: منظور از دست در آیه شریفه وضوء:

« فاغسلوا وجوهكم و ایدیكم الى المرافق‏» صورت‌ها و دست‌هایتان ‏را تا آرنج ‏بشویید. تا آرنج است. آنگاه معتصم رو به محمدبن ‏على امام جواد علیه السلام كرد و پرسید: نظر شما در این مساله چیست؟

گفت: اینها نظر دادند، مرا معاف بدار. معتصم اصرار كرد و قسم ‏داد كه باید نظرتان را بگویید. محمدبن على علیه السلام گفت: چون قسم‏ دادى نظرم را مى‏گویم. اینها در اشتباه‏اند. زیرا فقط انگشتان ‏دزد باید قطع شود و بقیه دست ‏باید باقى بماند. معتصم گفت: به ‏چه دلیل؟

گفت: زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: سجده بر هفت عضو بدن تحقق‏ مى‏پذیرد. بنابراین اگر دست دزد از مچ یا آرنج قطع شود دستى ‏براى او نمى‏ماند تا سجده نماز را به جا آورد و نیز خداى متعال ‏مى‏فرماید: «و ان المساجدلله فلا تدعوا مع الله احدا» سجده‏گاه‌ها از آن خداست. پس هیچ كس را همراه با خدا مخوانید. ابن‏ابى داود مى‏گوید: معتصم جواب محمدبن على را پسندید دستور داد انگشتان دزد را قطع كنند و من همانجا آرزوى مرگ كردم. پس از سه روز ابن ابى داود به حضور معتصم مى‌رسد و مى‏گوید: به معتصم ‏گفتم خیرخواهى براى امیرالمومنین بر من واجب است و من در این ‏جهت ‏سخنى مى‏گویم كه مى‏دانم با آن به آتش جهنم مى‏افتم. معتصم ‏گفت آن سخن چیست؟ گفتم:

چگونه امیرالمومنین براى امرى از امور دینى كه اتفاق افتاده ‏است ‏به خاطر گفته مردى كه نیمى از مردم به امامت او معتقدند و ادعا مى‏كنند او از امیرالمومنین شایسته‏تر به مقام اوست، تمامى ‏سخنان آن علماء و فقها را رها كرده و به حكم آن مرد حكم كرد؟

پس رنگ معتصم تغییر كرد و متوجه هشدار من شد و گفت: خدا را در برابر این خیرخواهیت ‏به تو پاداش نیك عطا كند و پس از آن بود كه تصمیم به شهادت امام علیه السلام گرفت.

بزرگداشت نهضت‌هاى شیعى

حسین بن على مشهور به شهید فخ نواده حضرت مجتبى علیه السلام در زمان ‏یكى از خلفاى بنى‌عباس به نام هادى عباسى قیام كرد. یاد و نام‏ او سندى بر محكومیت ‏بنى‌عباس تلقى مى‏شد و حماسه نهضت‌هاى شیعى‏ علیه خلفاى عباسى را در خاطره‏ها تجدید می‌نمود.

در حمایت از این شهید انقلابى روایتى نیز از امام جواد علیه السلام مى‏خوانیم: «پس‏ از فاجعه كربلا هیچ فاجعه‏اى براى ما بزرگتر از فاجعه فخ نبوده‏است.» یكى از نویسندگان در حكمت نقش انگشترى امام جواد علیه السلام «نعم ‏القادر الله‏» مى‏نویسد: بعد از آن كه «مامون‏» همه ‏انقلاب‌ها را سركوب نموده و تمامى صداها را خفه كرد. طبیعى بود كه مامون و عباسیان و یارانشان احساس كنند كه به نهایت ‏آروزیشان رسیده و به ارزشمندترین آرمان‌هایشان كه عبارت بود از محكم ساختن پایه‏هاى حكومت و سلطنتشان به طورى كه دیگر هیچ ‏نیرویى توان ایستادن در برابر جبروت و سركشى آنان نداشته است، دست ‏یافته‏اند ولى مى‏بینیم كه بعد از این همه، نقش انگشترى‏ امام جواد علیه السلام در برابر تمامى تصورات آنان قد علم مى‏كند و تمامى مظاهر و سركشى و ستم آنان را محكوم مى‏كند آن نقش این ‏جمله است «نعم القادر الله‏» چه نیكو توانمندى است‏ خدا.

و در این راستاست كه معتصم پس از این كه از مردم بیعت ‏براى ‏خود گرفت جویاى حال امام جواد علیه‌السلام شد و دستور داد كه امام ‏جواد علیه السلام و همسرش ام الفضل را به بغداد فراخوانند. زیرا كه‏ حضور و نام و یاد آن بزرگوار حماسه جهاد و پرچم آزادگى و عزت ‏ایمان است و جلوه امامت و وصایتش مهر باطلى است ‏بر خلافت‌هاى ‏باطل بنى‌عباس.

درود و سلام و صلوات خدا بر جواد الائمه علیه السلام آن هنگام كه با میلادش جلوه زیباى مبارك‏ترین مولود را رقم زد و آن هنگام كه با قامت زیباى امامت ‏خویش قیامتى از شكوه و جلال و عظمت الهى را متجلى ساخت و آن زمان كه در آخر ذى قعده سال 220 هجرى دیده از جهان فرو بست و با غروب غمگنانه و افتخار آفرین خویش تجلى بخش ‏آیات جهاد و شهادت گشت.

منبع: وبلاگ شایستگان http://shayestegan99.mihanblog.com

ابن‌فهد حلی ...

احمد بن محمد بن فهد اسدى حلى معروف به «ابن فهد حلی»، فقیه، محدث و عارف کامل قرن نهم هجرى در سال 757 هجرى قمری به دنیا آمد.‏

او یکی از بزرگان علماى امامیه در قرن هشتم و نهم هجرى به شمار می‌رفت و جامع کمالات ظاهرى، باطنى، علم، عمل و دربردارنده معارف عقلى و نقلى بود.

ابن فهد حلی، غیر از علامه حلی (حسن بن یوسف حلی) و محقق حلی (جعفر بن حسن حلی) است و نباید با این دو عالم بزرگوار اشتباه گرفته شود.

بهترین معرف مقامات باطنى او، آثار و تألیفات باقى مانده از اوست که حکایت از مقامات باطنى و معنوى آن عالم ربانی مى‏کند.

گر چه «ابن فهد» در علوم مختلف از جمله فقه و تاریخ و کلام و غیر این‌ها تألیفاتى دارد، اما نام او تداعى‌کننده عرفان و سیر و سلوک و زهد و تقواست و بیشتر به ‏این صفات شهرت دارد.

* کلام بزرگان‏ درباره «ابن فهد حلی»

آیت‌الله سید محمدباقر خوانساری


آیت‌الله خوانساری صاحب روضات الجنات مى‏نویسد: «عالم عارف پر از اسرار، کاشف اسرار فضائل، جمال الدین ابوالعباس احمد بن شمس الدین محمد بن فهد اسدى حلى، در اثر شهرت و اعتبار، بى‏نیاز از توصیف و تعریف است. وى جامع معقول و منقول، فروع و اصول ظاهرى و باطنى و علم و عمل است. او از شاگردان شهید اول و فخر المحققین است...».

علامه میرزا علی آقا قاضی

علامه میرزا على آقا قاضى - استاد عرفان علامه طباطبائى و بسیارى دیگر از بزرگان – درباره‌اش چنین فرموده است: سه نفر در طول تاریخ عارفان به مقام «تمکن در توحید» رسیده‌اند: سید بن طاووس، احمد بن فهد حلى و سید مهدى بحرالعلوم.

علامه سید محمدحسین طباطبایی

علامه حسن‌زاده آملی می‌نویسد: مرحوم استاد ما علامه حاج سید محمد حسین طباطبائى، مرحوم سید بحر العلوم و ابن‏ فهد صاحب عدّة الداعى و سید بن طاووس صاحب اقبال را از کمّل مى‌دانست و مى‌‏فرمود: اینها کامل بودند.

علامه حسن زاده آملی

همچنین علامه حسن زاده آملی درباره کتاب‌های دعا و اذکار اهل بیت علیهم‌السلام، ترتیب درسی و کلاسیک برای حوزه‌های علمیه ارائه داده است که یکی از آنها کتاب ابن فهد حلی است.

آیت‌الله حسن‌زاده آملی در این‌باره می‌نویسد: امید آنکه در حوزه‏هاى علمیه، صحف ادعیه و اذکار که از ائمه اطهار ما صادر شده است و بیانگر مقامات و مدارج و معارج انسان است از متون کتب درسى قرار گیرند، و در محضر کسانى که زبان فهم و اهل دعا و سیر و سلوکند و راه‏یافته‏اند و راه نمایند، درس خوانده شوند. مثلا به ترتیب اول «مفتاح الفلاح شیخ بهائى»، و پس از آن «عدة الداعی ابن‏ فهد»، و بعد از آن «قوت القلوب ابو طالب مکى»، و سپس «اقبال سید بن طاوس»؛ و در آخر انجیل اهل بیت و زبور آل محمد (ص) «صحیفه سجادیه»، در عداد کتب درسى درآیند که نقش خوبى در احیاى معارف اصیل اسلامى است.

میرزا حسین نوری

میرزا حسین نورى درباره ابن فهد مى‌نویسد: صاحب مقامات عالى در میدان علم و عمل و دارنده خصال روحى و باطنى‌اى که در کمتر انسانى یافت مى‌شود، جمال الدین احمد بن فهد حلى ...

محقق تستری

محقق تسترى درباره‌اش فرموده است: شیخ با افتخار جلیل، یگانه کامل، نیک بختى که روشنایى مسلمین و راهنمایى مومنین بود، عالمى که پیشواى به وحدت رسیدگان و دلیر عرصه‌هاى مناظره با مخالفین و دشمنان بود. الگوى عابدان و نادره عارفان و زاهدان، پدر فضایل و نیکی‌ها، جمال الدین احمد بن محمد بن فهد حلى قدس الله روحه...

آیت الله جوادی آملی

آیت الله جوادی آملی می‌نویسد: بعد از ائمه(ع) وقتى علما را بررسى مى‌کنند خیلى فاصله دارد تا نوبت به صاحب جواهر و شیخ مرتضى انـصـارى‌هـا برسد آنچه که در صف مقدم دیده مى‌شود سید بحرالعلوم است، ابن طاوس است، ابن فهد حلى است. اینها کسانى هستند که مدعى‌اند ما شب قدر را شناخته‌ایم. اینها کسانى‌اند که بزرگان فقهاى ما روى عظمت اینها صحه گذاشته‌اند. وقتى شیخ مرتضى انصارى اعلى الله مقامه الـشریف درباره عظمت‌هاى اینگونه از علما صحه مى‌گذارند آنگاه نوبت به دیگران که مى‌رسد یـقـیـنا باید با خضوع بیشترى سخن بگویند.

این چند نفر جزو ستاره‌هاى صدر اول آسمان فقاهتند: سـید بحرالعلوم، ابن طاووس، ابن فهد. اینها که ارتباط تنگاتنگى با ولى عصر ارواحنا فداه دارند، به حضور حضرت مشرف مى‌شوند سخنان حضرت را مى‌شنوند، پیام حضرت را براى مردم نقل مى‌کنند آنها یک راه‌هاى خاص دارند...

* مناظره با اهل سنت‏

«ابن فهد» در مناظره و بحث، تبحر و توانایى ویژه داشت و با برخى از اهل سنت به ویژه درباره مسئله امامت و رهبرى گفت‌وگوها و مناظراتی انجام داد و بر بسیاری از علماى مذاهب اهل سنت غلبه یافت.

«ابن فهد» در مناظره‌‏اى که با حضور حاکم عراق و دانشمندان هم مذهب او تشکیل شده بود تمامى ادله آنان را رد کرده و حقانیت تشیع را به اثبات رساند.

حاکم عراق هم که تحت تأثیر براهین محکم «ابن فهد» قرار گرفته بود مذهب خویش را تغییر داد و به جمع دوستداران اهل بیت پیامبر صلى الله علیهم اجمعین پیوست و خطبه خویش را به نام امیرالمؤمنین علی علیه‌‏السلام و اولاد پاک و معصومش انشاء کرد و در زمره شیعیان مولا امیر المؤمنین علی‌ علیه‌‏السلام درآمد.

این واقعه را چنین گفته‌اند:

در سال 840 قمری در حالى که شیخ کامل حله 84 بهار را پشت سر گذاشته بود از طرف حکمران بغداد میرزا اسپند براى مناظره با علماى اهل سنت به بغداد دعوت شد.

اسپند میرزا پسر قرایوسف از امراى سلطان محمد جلایر بود. او و پدرش دوازده سال بر بغداد و اطراف آن حکومت کردند. اسپند میرزا در سال 836 به حکومت بغداد رسید و در زمان انجام این مناظره چهار سال از ایام زمامدارى‌اش گذشته بود. مجلس مناظره بر پاشد و ابن فهد و عالمان شیعى در یک طرف و بزرگان اهل سنت در طرف دیگر به بحث نشستند. این مناظره‌ها به پایان رفت و ابن فهد حلى توانست حقانیت تشیع را به اثبات برساند. بدین ترتیب اسپند میرزا حاکم بغداد مذهب شیعه را اختیار کرده، سکه به نام دوازه امام زد و مذهب شیعه را مذهب رسمى حوزه حکمرانى‌اش قرار داد.

* کراماتی از ابن فهد حلی

«ابن فهد» روزى در باغ بود که شخصى یهودى وارد شد و گفت: شما مى‌گویید پیغمبرتان گفته عالمان امت من از انبیاى بنى‌اسرائیل برترند؟ احمد بن فهد جواب داد. آرى! یهودى گفت: نشانه این ادعا چیست؟ موساى کلیم، عصا را اژدها مى‌کرد.

در این حال «ابن فهد» نیز بیلى که در دست داشت به زمین انداخت و بى‌درنگ مارى مهیب شد! سپس آن را گرفته دوباره به شکل بیل درآمد. یهودى گفت: شما از این نظر در رتبه آنان هستید (نه برتر از آنان)، ابن فهد گفت: براى موسى چنین خطاب آمد: «لاتخف» یعنی نترس! ولى ما نترسیده، آن را مى‌گیریم.

نقل کرده‌اند که یکى از علما در خواب چنان دید که مجلسى با شکوه بر پاشده و همه عالمان شیعه در آن جمع‌اند ولى «ابن فهد» حضور ندارد. در عالم خواب مى‌پرسد پس ابن فهد کجاست؟ مى‌گویند او در مجلس انبیا مقام گزیده است!

آن عالم بزرگ مدتى بعد پس از دیدار با «ابن فهد» خوابش را براى وى تعریف مى‌کند. آنگاه مى‌پرسد: شما چه کرده‌اید که خلوت‌نشین محفل انس گشته و در مجلس پیامبران جاى گرفته‌اید؟ «ابن فهد» مى‌گوید: آنچه مرا بدان مقام رهنمون شد این بود که فقیر بودم و پولى نداشتم تا به آن صدقه داده، نیازمندى را دست گیرم. از همین رو مقام و آبرویم را صدقه دادم و از موقعیت خویش نیازمند را دستگیرى کردم.

* استادان «ابن فهد»

احمد بن فهد، سال‌ها در مکتب استادان خود علم و معرفت اندوخت و خود را به زیور صلاح و ادب آراست. استادان او در این مدت عبارت بودند از:

1. علی بن محمد بن خازن حایری

2. شیخ احمد بن متوج بحرانی که عالمی بزرگ و عارفی کامل و مفسر و شاعر بوده است.

3. ضیاء الدین ابوالحسن علی بن محمد بن مکی فرزند شهید اول

4. علی بن یوسف بن عبدالجلیل نیلی

5. بهاء الدین علی بن عبدالکریم بن عبدالحمید نسابه که از بزرگترین استادان ابن فهد شمرده‌اند. وی شاعر و عالمی عامل و صاحب مقامات معنوی و کرامات بوده است.

6. سید جمال الدین بن اعرج حسینی

7. فاضل مقداد که از متکلمان بزرگ شیعه است.

8. جلال الدین عبدالله بن شرف شاه

9. حسن بن ابی الحسن دیلمی که عارفی بلند مرتبه و از محدثان والا مقام امامیه بوده است و مشهورترین اثر او «ارشاد القلوب» است. گفته‌اند او در فقه و حدیث و عرفان و سیره نگاری نیز از مردان سرشناس شیعه بوده است.

10. نظام الدین علی بن عبدالحمید نیلی.

* شاگردان «ابن فهد»

«ابن فهد» از بزرگان حوزه حله به شمار می‌آمد و در مدرسه «زعیه» حلقه تدریس داشته و شاگردانی تربیت کرده است. از جمله:

1. ابن طی مؤلف کتاب «مسائل ابن طی» که از شرح حال او چنین به دست می‌آید که وی بیشتر به موجب فزونی معرفت آن بزرگ، شیفته و در خدمت ابن فهد بوده است.

2. ابن عشره: فقیهی وارسته بوده که از حالات روحی او بسیار نوشته‌اند. او در پایان عمر برای خود قبری فراهم آورد و پس از فوت در همان قبر دفن شد.

3. احمد بن محمد بحرانی

4. ابن راشد قطیفی

5. شیخ شمس الدین محمد حولانی عاملی

6. ظهیر الدین بن علی عینائی عاملی

7. شیخ عبدالسمیع بن فیاض اسدی

8. علی بن هلال جزائری که از بزرگترین استادان محقق ثانی بوده است.

9. علی بن فضل بن هیکل

10. سید محمد بن فلاح موسوی حویزی

11. سید محمد نوربخش

12. شیخ مفلح بن حسن صیمری

13. عزالدین حسن بن احمد بن فضل مارونی عاملی

14. شمس الدین بن عزالدین بن ابی القاسم الحسینی.

* تألیفات «ابن فهد» ‏

1. آداب الداعی‏

2. استخراج الحوادث و بعض الوقایع المستقبلة من کلام أمیر المؤمنین علیه‏السلام فیما أنشأه فی صفین بعد شهادة عمار بن یاسر.

«ابن فهد» در این کتاب، برخى از اسرار علوم غریبه مانند خروج چنگیز و پدید آمدن اسماعیل صفوى از کلمات معجزه آمیز امام على علیه‏السلام استنباط و استخراج شده است.

3. اسرار نماز

4. تاریخ ائمه علیهم‏السلام‏

5. التحریر؛ در فقه‏

6. التحصین فی صفات العارفین من العزلة و الخمول بالأسانید المتلقاة عن آل الرسول علیهم‏السلام‏

7. ترجمه الصلاة؛ در بیان معانى، اقوال، افعال و فوائد نماز

8 . تعیین ساعات اللیل و تشخیصها بمنازل القمر

9. عدة الداعی و نجاح الساعی‏؛ این کتاب، از کتاب‌های معروف است که درباره مباحث ان، سخن خواهیم گفت.

10. مصباح المبتدی و هدایة المهتدی‏

11. المقتصر فی شرح إرشاد الأذهان‏

12. الموجز الهادی‏

13. المهذب البارع فی شرح المختصر النافع‏

14. الموجز الحاوی .... و کتب و رساله‏هاى دیگر.

* کتاب معروف «عدة الداعی» از چه مطالبی بحث می‌کند

«ابن فهد» کتاب «عدة الداعی» خود را این چنین تقسیم کرده:

1. مقدمه: درباره تعریف دعا و ترغیب به آن است. مقدمه که مختصر است بیشتر عنایت به ذکر اخبار «من بلغ» دارد که هر کس حدیثى در استحباب چیزى بشنود و به آن عمل کند ثواب آن را مى‌‏برد، اگر چه پیامبر صلى‏ الله ‏علیه ‏و آله آن را نگفته باشد.

2. باب اول، درباره ترغیب بر دعا است از راه عقل و نقل: در این باب ابتدا دلیلى عقلى بر لزوم دعا کردن بنده آورده، پس از آن روایات پیامبر صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله‏ و سلم و ائمه علیهم‏‌السلام را ذکر کرده است. همچنین آیات قرآن را آورده و بر آنها استدلال نموده است.

مؤلف در بین مطالب، اشکالات متعددى که ممکن است به ذهن انسان خطور کند را مطرح کرده و به آنها جواب‏‌هاى کاملى داده است.

3. باب دوم، درباره اسباب اجابت دعاست: «ابن فهد» در این قسمت، هفت عامل اساسى را مطرح کرده از جمله خود دعا، وقت دعا و... سپس پیرامون هر یک، روایات مربوطه را ذکر کرده است.

4. باب سوم، درباره دعا کننده است: این باب در دو بخش مرتب شده: اول، آنها که دعایشان مستجاب مى‏‌شود. دوم، آنها که دعایشان مستجاب نمى‌‏شود.

5. باب چهارم، درباره کیفیت دعاست، شامل: مقدمات دعا، مانند طهارت و استقبال قبله و...و آداب مقارن دعا مانند تکرار و مخفى کردن دعا و گروهى دعا کردن و ... و آداب بعد از دعا، مانند همیشگى بودن دعا و کشیدن دست به صورت و صلوات فرستادن و ترک گناهان بعد از دعا و ...

همچنین به عنوان خاتمه، بحثى در ریا و عجب با استفاده از روایات معصومین علیهم‏السلام در پایان این باب آمده که بسیار سودمند است و شامل معناى آنها، خطرات، راه علاج و...مى‏شود.

6. باب پنجم، درباره ذکر است: ابن فهد مى‏‌فرماید: حال که فضل و اهمیت دعا بیان شد، بحثى پیرامون ذکر مى‏آوریم؛ زیرا ذکر، تمام فوائد دعا را دارد و قائم مقام آن مى‌‏شود و همان طور که دعا رفع بلا و جلب نفع مى‏کند، ذکر نیز همین خصوصیات را دارا است.

در این باب، «ابن فهد» شرایط و آداب ذکر و انواع آن را بیان کرده و ادعیه مخصوص به اوقات خاص را آورده است.

7. باب ششم، درباره تلاوت قرآن است: «ابن فهد» مى‏فرماید: تلاوت قرآن قائم مقام دعا و ذکر است و تمام فواید آنها را دارد و علاوه بر آنها، چندین مطلب به عنوان برترى قرآن بر دعا و ذکر، بیان کرده است. در پایان این باب نیز، فوایدى از آیات و سور قرآن ذکر کرده است.

8. خاتمه‏، ابن فهد حلى، در خاتمه، اسماء الله الحسنى را با ذکر روایتى از پیامبر صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله بیان کرده، پس از آن هر یک از 99 اسم الهى را توضیح مختصری داده و در پایان نکته ظریفى در مورد تکثّر اسماء الهى و یگانه بودن خداوند و وجه جمع این دو بیان نموده است.

این کتاب شریف، بارها‌ به فارسی هم ترجمه شده است. یکی از ترجمه‌ها به نام «آیین بندگی» است.

* وفات‏ ابن فهد حلی

ابن فهد حلى - قدس‏سره - پس از یک عمر پر برکت و سرشار از تلاش خستگى ناپذیر در راه معشوق و معبود و سیر و سیاحت روحى، در سال 841 هجرى قمری، در حدود سن 84 سالگى در کربلاى معلى، به دیدار معشوق شتافت. قبر شریفش کنار خیمه‏‌گاه واقع شده و کراماتی هم از او نقل شده است.

آرامگاه آن مرد نامى از همان ابتدا مورد توجه مؤمنان و عالمان بود. نقل کرده‌اند آقا سید على طباطبایى از بزرگان علمای شیعه - مؤلف کتاب ریاض المسائل - بر زیارت قبر او مداومت داشته است. اکنون نیز، عام و خاص به زیارت آن مرقد شریف می‌روند.

در حق خودمان یک لطفی کنیم و "روز عرفه را از دست ندهيم"



:: روز عــــــــــــرفه را از دست ندهيد ::

آيت الله 'مجتبي تهراني' با بيان فضيلت هاي روز عرفه به مردم سفارش كردند: اين فرصت را كه بهترين فرصت است؛ به خصوص از ظهر تا هنگام غروب را كه در روايات وارد شده؛ از دست ندهيد.
به گزارش ايرنا، پايگاه اطلاع رساني آيت الله حاج آقا مجتبي تهراني به مناسبت نهم ذيحجه، سخنان اين استاد اخلاق را درباره اهميت شب و روز عرفه منتشر كرد كه به شرح زير مي باشد:

* دعا در شب عرفه مقبول و مستجاب است

در روايتي نقل شده است كه شب عرفه هر دعاي خيري كه انسان بكند به اجابت مي رسد؛ و براي كسي كه در شب عرفه اطاعت الهي را بكند و اعمال صالحه انجام دهد، معادل 170 سال اطاعت و عبادت است؛ يعني از نظر پاداش چنين چيزي به او داده مي‏شود.

* اعمال صالح برابر 170 سال عبادت است

اين روايت، عظمت شب عرفه را مي رساند. لذا امشب را قدر بدانيد! اولين مساله‏اي كه درباره اين شب تاكيد شده 'دعا كردن' است و در روايت دارد كه دعا كنيد! دعاي خير كنيد! و بدانيد كه اين دعاها به اجابت مي رسد. مقيد باشيد كه امشب، مشغول غير عبادت نباشيد! كاري كنيد كه اشتغالات كنار برود تا بتوانيد به سوي عبادات و صالحات برويد!

وقتي چنين معادله‏اي هست كه عبادت امشب مانند عبادت 170 ساله است، خيلي انسان بايد مراقبت و جديت داشته باشد. اين خيلي قابل توجه است، چون اين شب يكي از بزرگترين فرصت هايي است كه ما داريم.

* اثر دعا براي ديگران و پشت سر آنها

درباره دعا كردن هم بگويم كه در روايتي از امام باقر (ع) آمده است كه حضرت فرمودند سريعترين دعايي كه به هدف اجابت مي‏رسد، دعايي است كه يك برادر مومن، براي برادر مومن ديگرش مي‏كند و پشت سر او برايش از خدا خير مي‏خواهد؛ نه در حضورش. يعني هركس براي ديگري دعا كند، به سرعت به اجابت مي رسد.

وقتي اين شخص شروع مي‏كند به دعا كردن براي برادر مومنش و پشت سر او، آن فرشته‏اي كه براي گرفتن دعاها موكل شده است، جواب مي‏دهد: بله! 'و لك مثلاه' يعني اين چيزي كه براي برادرت خواستي، براي خودت دو برابرش برآورده شد. يعني همين كه براي ديگري خير خواستي و دعايش كردي، براي خودت دو برابرش منظور و مستجاب مي‏شود.
* امشب را قدر بدانيد!

از غروب شب عرفه تا غروب روز عرفه زمان بسيار بزرگي است. اين را گفتم تا امشب كه به حسب ظاهر شب عرفه است و موقعيت بسيار خوبي است، هم دعا كنيد و هم به اعمال صالحه مشغول شويد! اين را هم بدانيد كه دعاهايي كه مي‏كنيد اگر براي ديگران باشد، چيز بيشتري نصيبتان مي‏شود. خدا كند يكي از آن كساني كه شما دعا مي‏كنيد من باشم...

* روز عرفه، روز درخواست از خداوند

در روايتي است كه از پيغمبر اكرم(ص) نقل شده است كه خداوند وحي فرستاد به بعضي از پيامبرانش كه اين متن وحي الهي است كه بر فرض كه اهل هفت آسمان و تمام زمين، همگي از من درخواست كنند و به هركدام هرچه كه خواستند را بدهم، از خزانه، حكومت و فضل الهي ذره‏اي كاسته نمي‌شود؛ حتي مثل يك بال پشه هم از خزانه من كم نمي‌شود؛ و چه‏طور ممكن است كه از فضل الهي كاسته شود در حالي كه من سردمدار آن هستم!؟

* روز اميد خوشبختي براي همه

روايتي ديگري از امام زين العابدين (ع) عليه آمده كه محدث قمي هم آن را در مفاتيح نقل كرده است؛ در آن روايت آمده است كه روز عرفه بود و حضرت ديدند كه سائلي دارد از مردم، يعني غير خدا، درخواست مي‌كند؛ حضرت به او فرمود: واي بر تو! در چنين روزي از غير خدا تقاضا و درخواست مي‌كني!؟ و حال آنكه اميد مي‌رود در چنين روزي فضل الهي شامل طفل‌هايي شود كه در رحم مادر هستند. اميد است كه اينها خوشبخت و سعادتمند شوند.

* روز عرفه، روز دعا و درخواست

يكي از آن مقاطعي كه اين اسلحه بردش بيشتر است و در اجابت سرعت دارد، ‌روز عرفه است. حتي تعبير امام باقر(ع ) اين است كه اصلا‌ روز عرفه، روز دعا و درخواست از خداوند است. يعني در اين مقطع زماني بخصوص سرعت اجابت دعا بيشتر است.

* تنها اميد جاماندگان

حضرت امام جعفر صادق(ع) فرمودند: اگر كسي در ماه مبارك رمضان مورد مغفرت الهي قرار نگيرد غفران براي او نيست مگر آنكه عرفه را درك كند.

از اين روايت دو مطلب به دست مي‏آيد: يكي، عظمت ماه مبارك رمضان از نظر گسترش مغفرت الهي است كه همه را در بر مي‌گيرد. دوم، عظمت عرفه است. در ماه مبارك رمضان، زمان مطرح است. ممكن است براي عرفه هم زمان مطرح باشد؛ يعني روز خاص و هم مكان مورد نظر باشد كه آن زمين عرفات است. ولي مسلّماً زمان در اهميت موضوع دخالت دارد كه روز عرفه است.

از لحاظ قيد زمان، اگر كسي در ماه مبارك رمضان مورد مغفرت الهي قرار نگرفت، مسلما اگر در روز عرفه از خداوند طلب مغفرت كند مورد مغفرت الهي قرار خواهد گرفت.

* فضيلت زايرين امام حسين (ع) در عرفه

مسلله مهم در روز عرفه زيارت امام حسين (ع ) است كه در حديث آمده است خداوند قبل از آنكه به سرزمين عرفات نظر كند، به زايرين امام حسين(ع ) نظر مي‌افكند و اين نظر افكندن در زمان‌هاي حساس و سرنوشت‌ساز مانند شب قدر، عيد فطر، عيد قربان و عيد غدير مي‌باشد كه افضل اعمال در اين زمان‌ها زيارت امام حسين(ع ) است.

* اين روز را از دست ندهيد!

هر لحظه‌اي از لحظات امروز براي ما گرانبها است؛ بخصوص براي دعا و درخواست از خداوند. اين فرصت بهترين فرصت است. پس اين فرصت را از دست ندهيد! به خصوص از ظهر تا هنگام غروب را كه در روايات وارد شده است. به دوستان مي‏خواستم سفارش كنم كه اين چند ساعت را غنيمت بشماريد.

بدانيد اگر مي‏خواهيد مشكلاتتان را حل كنيد ـ‏كه همه ما ‏مشكلات داريم‏ـ بياييد ‌اين چند ساعت را درِ خانه خدا برويد و از او بخواهيد؛ چه حاجت‏هاي مادي را و چه معنوي را، همه را از او بخواهيد. چون امروز برد دعا خيلي زياد است. بخصوص درباره ديگران اگر دعا كنيد، ما در روايت داريم كه خدا چند هزار برابر به شما اعطا مي‏كند. از همه شما التماس دعا دارم؛ من را هم فراموش نكنيد و دعا كنيد.

سفارش امام زمان(عج) به شیخ صدوق در عالم رؤیا

به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه خبرگزاری فارس، «غیبت» یکی از مهم‌ترین مسائلی است که درباره امام زمان عجل الله فرجه مطرح می‌شود و سؤالات بی‌شماری در این‌باره وجود دارد. به همین منظور گفت‌وگوی مشروحی با حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی یوسفیان، استاد مرکز تخصصی مهدویت حوزه علمیه قم و نویسنده کتاب‌های «امام مهدی در قرآن»، «طلوع خورشید»، «رخدادهای ظهور» و «شرایط ظهور» انجام دادیم که این هفته بخش نخست آن تقدیم خوانندگان گرامی می‌شود.

فيلسوفان سينماگر; حسن عباسي در مصاحبه با سينما رسانه

:: سينما رسانه در اين مصاحبه با حسن عباسی به بررسي جايگاه علمی ::

: دکتر مجيد شاه حسينی در حوزه نظريه پردازي سينما و رسانه مي پردازد ::

هوالحکيم

معرفي مجيد شاه‌‌حسيني کار ساده‌‌اي مي‌‌نمود. اما هنگامي‌‌که با حسن عباسي به مصاحبه نشستيم، متوجه شديم که شناخت شاه‌‌حسيني، نيازمند داشتن درکي عميق از رفتار او در صحنه‌‌ي فرهنگي- هنريِ ايرانِ بيست سالِ اخير است. زاويه‌‌ي نگاه عباسي در معرفي دکتر مجيد شاه-حسيني، معطوف به نوع کنشي است که از وي درعرصه‌‌ي نقد و نظر، در عرصه‌‌ي مديريت رسانه-اي در سازمان صدا و سيما، و مديريت او بر فارابي مشاهده شده است. اين‌‌که انگيزه‌‌ي شاه‌‌حسيني در اين عرصه‌‌ها، از چه عمقي برخوردار بوده است و چه جهت‌‌گيري مشخصي داشته است. عباسي به‌‌جاي پرداختن به شخصيت مجيد شاه‌‌حسيني، به رسالت او در صحنه‌‌ي فرهنگي انقلاب اسلامي پرداخت.

* در پرسش اول، به عنوان مدخل گفت‌‌وگو، مايلم بدانم چه مدت است که دکتر شاه‌‌حسيني را مي-شناسيد؟
بله! بسم‌‌الله الرحمن الرحيم. مجيد را حدود 15 سال است که مي‌‌شناسم و با او تعامل دارم. اما با نوشته‌‌هاي وي در نشريات، از قبل از آن آشنا بودم.

* کسي به نام مجيد شاه‌‌حسيني را حسن عباسي چگونه براي مخاطبان حرفه‌‌اي و غير حرفه‌‌اي سينما و حوزه‌‌ي رسانه معرفي مي‌‌کند؟
براي شناخت مجيد شاه‌‌حسيني بايد عرصه‌‌اي که او براي خود انتخاب کرده است را شناخت و سپس رسالتي که براي خود قايل است را دانست؛ سپس روش او در عمل به آن رسالت، در عرصه‌‌ي فرهنگي را معرفي کرد.

* عرصه‌‌اي که آقاي دکتر شاه‌‌حسيني در آن عمل مي‌‌کند و رسالتي که براي خود قايل است، و هم‌‌چنين روش او در صحنه، چيست؟
اين سه وجه شناخت مجيد، نياز به توضيح دارد. مجيد سواي از طبابت، در پنج حوزه‌‌ي تخصصي فرهنگي، حضور موثر داشته است: حوزه‌‌ي تدريس نظري هنر و سينما، و حوزه‌‌ي امور مستشاري و مشورتي هنري و فرهنگي.
روش او در نقد، روشي کاملاً متمايز از روش مبتذل جاري در مواجهه با آثار هنري است، که روشي عمدتاً ژورناليستي است و به تکنيک سينما مي‌‌پردازد، يا روشي که صرفاً نقد و بررسي آثار هنري را به فرم آن آثار محدود مي‌‌کند. روش مجيد در نقد، روش محتواگرايي ناظر به سه وجه بيوتي (Beauty)، فرم (form)، و ميم-سيز «mimesis» است؛ لذا غالباً نقدهاي او از محتوايي فلسفي، تاريخي، نشانه‌‌شناختي، و سبک‌‌شناختي برخوردار است.

* روش نقد و بررسي علمي- فلسفي، که کمتر به تکنيک مي‌‌پردازد و بيشتر محتوا و مضمون را مد نظر دارد، در خاستگاه تمدنيِ سينما، يعني در خود غرب چه جايگاهي دارد؟
پرسش خوبي است. اما قبل از آن بايد جايگاه نقد محتوايي را در آثار فرهنگي با ذکر مثالي روشن کرد. روزگاري شعر مهم‌‌ترين ابزار بيان عميق‌‌ترين مضامين فکري- فلسفي بود. مولوي، انديشه و فلسفه‌‌ي خود را در مثنوي آورد، در حالي که مي‌‌‌‌توانست آن را مانند يک کتاب عاديِ فلسفي بنويسد. يا حافظ، حکمت مورد نظر خود را در غزليات خود سرود، نه اين‌‌که کتاب حکمت بنويسد. امروز، منتقدين شعر، «مثنوي مولوي» و «ديوان حافظ» را از حيث آرايه‌‌هاي ادبي و جناس و کنايه و تلميح و وزن و قافيه مطالعه و بررسي مي‌‌کنند، اما فلاسفه و حکما، از حيث محتواي فلسفي و حِکمي، اشعار حافظ و مولوي را در ترازوي نقد مي‌‌سنجند.
در دو- سه قرن اخير، که رمان در غرب جايگاه بلندي يافت، بسياري از انديشمندان غربي، انديشه‌‌ي خود را در قالب رمان که زبان جذاب‌‌تري براي عموم مردم در انتقال پيام بود، نوشتند و به مردم عرضه کردند. امروز در دانشگاه‌‌هاي جهان و حتي ايران، استاداني هستند که در سطح دکترا و فوق دکترا، تخصص آن‌‌ها اين است که آثار ادبي جهان، مانند آثار ويکتور هوگو، چارلز ديکنز، جيمز جويس، مارک تواين، الکساندر دوما، تولستوي، داستايفسکي، و ديگران را نقد و بررسي مي‌‌کنند و اين نقد و بررسي‌‌ها، عمومي نيست، بلکه واحد درسي تخصصي دانشجويان ادبيات است. بخشي از اين نقد و بررسي متوجه تکنيک داستان‌‌نويسي مانند شخصيت-پردازي، راويِ اول‌‌شخص يا داناي کل، خطوط تعليق، و موارد ديگر است. اما بخش مهمي نيز به انديشه و تفکري که تکنيک داستان‌‌نويسي را به کار گرفته است تا آن انديشه را در قالب پيامي خاص به مخاطب منتقل کند، مي‌‌پردازد.

* به نظر مي‌‌رسد اين ساز و کار در مواجهه با شعر و رمان در سينما جاي‌‌گاه خود را پيدا نکرده است.
بله! براي بسياري از مردم و حتي افرادي که به هنر اشتغال دارند، قابل قبول است که کساني در حد عالمان فلسفه و ادبيات، بنشينند و در مورد يک بيت شعر يا يک بخشِ داستان، از موضع نگاه فلسفيِ شاعر و يا نويسنده‌‌ي آن رمان اظهار نظر کنند، اما اگر يک دانشمند به نقد و بررسي يک اثر سينمايي پرداخت، انگار که کاري سخيف انجام داده است.
پرسش شما اين بود که در تمدن غرب که خاستگاه هنر سينماست، اين مسئله‌‌ي نقد محتوايي چه جاي‌‌گاهي دارد. پاسخ، روشن و صريح است: اکنون در غرب، صدها استاد فلسفه، يکي از مهم‌‌ترين وظايف خود را نقد و بررسي محتوايي آثار هنري و نقد خودِ هنرمندان قرار داده‌‌اند.

* صدها نفر؟!
بله! امروز شما مي‌‌توانيد در فضاي سايبر نام بيش از 400 استاد فلسفه را ببينيد که در معتبرترين دانشگاه‌‌هاي آمريکا و اروپا، با افتخار در حال مشاهده و سپس تحليل محتوايي آثار هنري هستند. در ميان اين نام‌‌ها، از ويليام اروين در آمريکا، تا اسلاوي ژيژک در اروپا ديده مي‌‌شود.

* آيا در ايران استادان فلسفه، جامعه‌‌شناسي، سياست، فقه، و ... چنين کاري انجام داده‌‌اند؟!
به هيچ وجه. شما در دانشگاه‌‌ها و حوزه‌‌هاي علميه هيچ استاد فلسفه‌‌اي نمي‌‌يابيد که از منظري محتوايي، آثار سينمايي را ببيند، و نقد سينمايي کند. اساساً چنين نگاهي در ايران حتي از سوي خود سينماگران منفي و منتفي است.
در برنامه‌‌ي تلويزيوني هفت، مجري، و منتقد، و سينماگر قديمي مهمان برنامه، هر سه نفر با تمسخرِ نگاهِ محتوايي به آثار سينمايي رسماً گفتند که اين نگاه به سينما، نوعي بيماري است.

* غربي‌‌ها در محتواي آثار هنري، چه نکاتي را مشخص مي‌‌کنند؟
فکر و انديشه و فلسفه‌‌ي موجود در آثار را؛ يعني آن‌‌چه که در اغلب آثار سينمايي ايراني غايب است. سينماگري که سينما را صرفاً انترتين‌‌منت (Entertainment) يا سرگرمي مي‌‌داند که در اثر سينمايي خود فکري ارائه نمي‌‌کند؛ يا استاد فلسفه‌‌اي که تنها راهِ بيانِ فلسفه را کلاس درس و کتاب‌‌ها مي‌‌داند، و اساساً ابزار سينما را ابزار بيان فلسفه نمي‌‌شناسد. وقتي سينماگر و معلم فلسفه، هر دو چنين نگاهي دارند، نتيجه‌‌ي طبيعي آن درد مشترک سينماگران در حوزه‌‌ي فقدان فيلم‌‌نامه‌‌ي مناسب است. در واقع سينماگر ايراني مانند ناشر و چاپ‌‌خانه-داري است که مي‌‌گويد «حافظ»ي بيايد ديوان شعري بسرايد تا ما آن را چاپ کنيم. سينماگر غربي، خود ابتدا حافظِ شاعر است، سپس ناشر و چاپ‌‌خانه‌‌دار.

* اين 400 نفر استاد فلسفه که اشاره کرديد، اين نکته را که سينماگران غربي، خود فکر و فلسفه دارند را نيز مشخص کرده‌‌اند؟!
بله! ببينيد اين استادان در هشت حوزه، تحليل محتوايي را انجام داده و نظرات خود را در قالب کتب متعدد منتشر کرده‌‌اند. حوزه‌‌ي يکم، حوزه‌‌ي افراد سينماگر است. کتاب فلسفه‌‌ي مارتين اسکورسيزي، کتاب فلسفه‌‌ي استنلي کوبريک، کتاب هيچکاک، کتاب فلسفه‌‌ي ديويد لينچ، و حتي کتاب استيون اسپيلبرگ و ديگر سينماگران يا نمايشنامه‌‌نويسان از سوي اين استادان فلسفه منتشر شده است. در واقع اسکورسيزي و کوبريک، به عنوان استاد فلسفه مي‌‌توانسته‌‌اند در دانشگاه تدريس کنند، اما ترجيح داده‌‌اند که به جاي تدريس فلسفه‌‌ي خود براي تعدادي دانشجوي خاص، با زبان سينما، براي عموم مردم فلسفه‌‌ي خود را بيان کنند.

* حوزه‌‌ي دوّم کدام است؟
حوزه‌‌ي دوّم، حوزه‌‌ي فيلم‌‌هاي سينمايي است. اين استادان فلسفه، در درون فيلم سينمايي، فلسفه‌‌ي فيلسوفان گوناگون، يا فلسفه‌‌ي خود فيلم‌‌ساز را جست‌‌وجو کرده‌‌اند. فيلم‌‌هايي مانند هري پاتر، ترميناتور، واتچمن، اينسپشن، استاد وارز، بتمن، شرلوک هولمز، و فيلم‌‌هاي مطرح ديگر.
اما در حوزه‌‌ي سوم به سراغ سريال‌‌هاي تلويزيوني رفته‌‌اند: سريال‌‌هايي مانند هيروز، دکستر، ديلي‌‌شو، هاوس، ارستد دولوپ‌‌منت، بتل استاد گلکيتکا، ايکس فايل، و موارد متعدد ديگر.
در حوزه‌‌ي چهارم، اين استادان فلسفه، انيميشن‌‌ها را ديده‌‌اند: خانواده‌‌ي سيمپسون‌‌ها، فاينال فانتزي، ساوت پارک، و نمونه‌‌هاي ديگر.

* واقعاً در انيميشن‌‌هاي تلويزيوني، استادان فلسفه‌‌ي غرب، دنبال فلسفه مي‌‌گردند؟
طبيعتاً اگر يک سريالِ انيميشن تلويزيوني، حاوي فکر و فلسفه‌‌اي نباشد، يک استاد فلسفه بي‌‌کار نيست که بنشيند و ابعاد فلسفي سازنده‌‌ي آن را بررسي کند.

* ساير حوزه‌‌ها کدامند؟
در حوزه‌‌ي پنجم استادان فلسفه به سراغ موسيقي رفته‌‌اند: آن‌‌ها متاليکا، و پنيک فلويد را مملو از فلسفه معرفي کرده‌‌اند.
در حوزه‌‌ي ششم؛ اينان به سراغ ورزش رفته‌‌اند و ورزش‌‌هايي مانند فوتبال را واجد فلسفه شناخته‌‌اند.
در حوزه‌‌ي هفتم، بازي‌‌هاي کامپيوتري، و در حوزه‌‌ي هشتم، فضاي سايبر را از حيث محتواي فلسفي پيدايش آن، بررسي کرده‌‌اند.

* اين استادان فلسفه، چرا اين کار را کرده‌‌اند؟ يعني معتقدند که سينماگران و موسيقي‌‌دانان و ورزش-کاران، آگاهانه فلسفه را در آثار خود وارد کرده‌‌اند، يا اين‌‌که اين استادان مدعي‌‌اند که فلسفه درون اين آثار است که به گونه‌‌اي ناخواسته، وارد شده است؟
خب! اين‌‌که تلويزيون جمهوري اسلامي استادان فلسفه را نشان مي‌‌دهد که چهل دقيقه وقت آنتن تلويزيون را صرف يک بيت شعر مولوي يا سعدي مي‌‌کنند، تا مضمون فلسفي از دورن آن بيرون بکشند، آيا خود آن شاعران مضامين فلسفي را در شعر خود وارد کرده‌‌اند، يا اين استادان فلسفه مدعي هستند که شاعر شعر خود را سروده است اما چون فرم آن کامل شده است لذا دفعتاً در درون آن شعر، فلسفه و يا حتي حکمتي ناب پديد آمده است؟! پاسخ شما کدام است؟ هر پاسخي بدهيد، مي‌‌توان آن را به کار استادان فلسفه در آمريکا و اروپا، در تبيين و تحليل فلسفي آثار هنرمندان غربي ربط داد. در واقع سينما و ورزش و معماري و بازي کامپيوتري و انيميشن، اگر از فکر و فلسفه تهي باشند، که تاثيرگذار نيستند. دليل تاثيرگذاري اين آثار، در يک جمله، عمق فلسفه‌‌ي مستتر در آن‌‌هاست.
لذا در کنار نقدهاي ژورناليستي و تکنيکي آثار هنري در غرب، عالمان و دانشمندان به نقد علمي محتوا و مضمون اين آثار مي‌‌پردازند.

* از اين منظر، دکتر مجيد شاه‌‌حسيني، چنين رويه‌‌اي دارد؟ يعني هم‌‌چون اين استادان فلسفه، به نقد محتوايي آثار سينمايي، از حيث انديشه‌‌اي که در دورن آن‌‌ها نهفته است مي‌‌پردازد؟
بله! اين به قول شما رويه، با سيدمرتضي آويني در متن هنر انقلاب اسلامي شکل گرفت.
پس از شهادت آويني، حداقل سه نفر اين رويه را در پيش گرفتند و آن‌‌را به فرهنگ نقد حرفه‌‌اي علمي محتوايي تبديل کردند؛ فرهنگي که امروز کاملاً از جريان نقد سطحي ژورناليستي تکنيکي يا حتي فرم‌‌گرا متمايز است و يک برجستگيِ حاصلِ فرهيختگي در آن ديده مي‌‌شود.

* اين سه نفر چه کساني هستند؟
يکي از آن‌‌ها، نادر طالب‌‌زاده است. نادر به سه دست‌‌مايه، نقد محتوايي را پس از شهيد آويني، و به ويژه در دهه‌‌ي اخير در رسانه‌‌ها و محافل علمي و هنري صورت داد: دست‌‌مايه نخست او سواد فني و تخصصي وي در سينماي مستند است. دست‌‌مايه دوم او، تجربه‌‌ي زيست انتقادي در جامعه‌‌ي آمريکاست. و دست‌‌مايه‌‌ي سوم او دغدغه‌‌هاي بسط انقلاب اسلامي و واکنش تمدن هژمونِ مدرن به اين انقلاب است؛ لذا طالب‌‌زاده از اين منظر، نقد و بررسي مضامين آثار هنري و به‌‌ويژه سينماي مستند و داستاني را در برنامه‌‌ي دانشگاهي و رسانه‌‌اي خود قرار داد.
نفر دوم حسن بلخاري بود. در اواخر دهه‌‌ي 1370 دکتر بلخاري که تازه کتاب هرمنوتيک خود را منتشر کرده بود، در مواجهه با آثار هنري غرب، تلقي تاويل و تفسير (و البته نه لزوماً هرمنوتيکال) را در بررسي آثار سينمايي لحاظ کرد. بلخاري، که در حوزه‌‌ي مطالعات اديان و عرفان و هنر مشغول تدريس و مطالعه بود، در دهه‌‌ي 1380 توانست جريان نقد محتوايي آثار سينمايي را قوت ببخشد.
نفر سوم، مجيد شاه‌‌حسيني است. مجيد نيز در دهه‌‌ي 1370 حرکت خود را در نقد محتوايي آثار هنري، با نگارش مقالات متعددي در نشريات آغاز کرد و سپس در محافل دانشگاهي، اين نقدهاي علمي را ارائه و تدريس نمود.
لذا موج نقد معرفتي و حتي هستي‌‌شناختي آثار سينمايي، که با آويني آغاز شد، با طالب‌‌زاده، بلخاري و شاه-حسيني، به جريان تبديل شد.

* وجه اشتراک اين سه نفر و حتي آويني، در نقد محتوايي، در چيست؟
آويني، طالب‌‌زاده، بلخاري و شاه‌‌حسيني، هر يک به نوعي، از کليت فلسفه‌‌ي هنر، و ظرفيت آن در نقد اثر هنري بهره‌‌ برده‌‌اند. اين چهار نفر، مؤلفه‌‌ي بيوتي (Beauty) را در اثر هنري مد نظر داشته‌‌اند؛ اما عميقاً مراقب بوده‌‌اند که از مُحاکات يا ميم‌‌سيز (Mimesis) مورد نظر سازنده‌‌ي اثر غفلت نشود. وجه بعدي، توجه به نشانه-گذاري برخي سينماگران مؤلف در آثار سينمايي است. اين توجه، لزوماً توان نشانه‌‌شناختي منتقد را مي‌‌طلبد. مسئله‌‌ي بعدي، دقت در فرم (Form) اثر هنري است. ظرفيت فرم را در شأن و جاي خود، نه بيش از آن، مورد بررسي قرار داده‌‌اند؛ لذا، اغلب تحليل‌‌هاي اين افراد، از عمق علمي، فلسفي، و هنري خاصي برخوردار بوده است که در تحليل‌‌هاي ژورناليستي رايج ديده نمي‌‌شود.

* تمايز اين سه نفر در چيست؟
تمايز اين سه نفر، که جريان نقد محتوايي را صورت داده‌‌اند، در حوزه‌‌هاي متمايز فعاليت آن‌‌ها از يک‌‌ديگر است؛ طالب‌‌زاده نقد محتوا و مضمون را با اِشراف تکنيکي خود بر سينما غني ساخته است، اما بلخاري، به تبع پيشه‌‌‌‌ي معلمي خود، نقد محتوا و مضمون اثر هنري را با اِشراف فلسفي خود عمق بخشيده است. شاه‌‌حسيني، چون درگير مديريت بر رسانه و سينما بوده است، نقد محتوا و مضمون را سواي از ابعاد فکري و تکنيکي آن، با مقاصد و نيات مديران رسانه‌‌ها و هاليوود درآميخته است. در سخن مجيد، اين جمله که «هاليوود اين جهت را القاء مي‌‌کند، ...» يا «هاليوود قصد داشته است ...» طنين اين نکته است که او قايل نيست برخي پيام‌‌ها در آثار سينمايي آمريکا، تصادفاً پديد آمده‌‌اند يا اين‌‌که تنها اراده‌‌ي سينماگر بوده است.
اقدامي که در غرب از سوي بيش از 400 استاد فلسفه در بررسي آثار سينمايي و سينماگران در دهه‌‌ي اخير صورت گرفته است، در ايران از سوي افرادي چون آويني و طالب‌‌زاده و بلخاري و شاه‌‌حسيني، با کيفيتي متفاوت و البته زاويه‌‌ي نگاهي متمايز در دو- سه دهه‌‌ي گذشته انجام و دنبال شده است.

* از اين زاويه، آيا مي‌‌توان دکتر شاه‌‌حسيني را در دوره‌‌هاي مختلف بررسي کرد؟
بله امکان‌‌پذير است. مجيد در دوره‌‌ي فعاليت مطبوعاتي، در آغاز راه، ساده‌‌تر مي‌‌بيند، اما دغدغه‌‌هاي فرهنگي و انقلابي او همين غلظت امروز را دارد. هنگامي‌‌که مدير رسانه‌‌اي مي‌‌شود آن دغدغه‌‌ها را در شکلي پيچيده‌‌تر دنبال مي‌‌کند؛ براي نمونه، کاري که او در گروه معارف شبکه يک سيما، در اوايل دهه‌‌ي 1380 ارائه کرد: «مجموعه‌‌ي پايان دوران». در مجموعه‌‌ي پايان دوران، يک تلقي آينده‌‌شناختي، با محوريتِ «از نَفَس افتادن ايدئولوژي‌‌ها»، و در نهايت، «ظهور منجي موعود(عج)» ارائه شد که از عمق و غناي علمي خاصي برخوردار بود. برخلاف مباحث سخيفي که اخيراً در جامعه رواج يافته است که مهدويت و انتظار و شيطان‌‌پرستي و فراماسونري و کابالا و يهود و صهيونيسم را به هم مي‌‌بافند، روي‌‌کرد مجيد در برنامه‌‌ي پايان دوران، کاملاً علمي- تاريخي و مستند بود.
بلخاري نيز در آن مجموعه، در حوزه‌‌ي اديان، نظري علمي- تاريخي، و مستند داشت.

* شما در آن دوره با دکتر شاه‌‌حسيني همکاري خاصي داشتيد؟
در اواخر دهه‌‌ي 1370 در دوره‌‌هاي دانشجويي دانشگاه‌‌هاي مختلف، در مواجهه با مباحث مطرح شده از سوي جريان شبه روشن‌‌فکري مدرن و سکيولار، دوستان مختلف، مباحث تخصصي متمايزي را ارائه مي‌‌کردند: پناهيان مباحث کلامي- معارفي، افروغ مباحث جامعه‌‌شناختي، پارسانيا مباحث فلسفي- کلامي، بانکي مباحث ازدواج و اخلاق خانواده و جوانان، رحيم‌‌پور مباحث کلامي- معارفي، من هم مباحث استراتژيک را ارائه مي-کردم. دوستان ديگري هم بودند که موضوعات مبتلا‌‌به ديگري را پاسخ مي‌‌دادند. بلخاري و شاه‌‌حسيني و طالب-زاده، در حوزه‌‌ي فرهنگ و هنر، موضوعات تخصصي را ارائه مي‌‌کردند. در آن اردوها، با يک‌‌ديگر تعامل خوبي داشتيم. بعداً، در اوايل دهه‌‌ي 1380 مجيد در گروه معارف شبکه يک سيما، برنامه‌‌ي معروف «عصر ايمان» را پايه-گذاري کرد. تالک‌‌شو «عصر ايمان» که در نوع خود تا آن زمان، يک ابداع بود، به سرعت در جامعه جاي‌‌گاه خود را يافت. دکتر شاه‌‌حسيني شروع اين برنامه را و سپس چند جلسه‌‌ي نخست آن را به عهده‌‌ي من گذاشت. تعامل با مجيد در برنامه‌‌ي عصر ايمان، توانايي او را در مديريت رسانه‌‌اي براي من هويدا کرد؛ لذا از تعاملات عمومي در عرصه‌‌ي محافل دانشگاهي با مجيد، در آن دوران، در برنامه‌‌هاي تلويزيوني نيز تعامل خوبي با هم داشتيم. کسي که به‌‌عنوان يک کارشناس در استوديو و در مقابل دوربين قرار مي‌‌گرفت، با وجود مجيد، تکليف خود را مي‌‌دانست، چون مجيد، به‌‌عنوان مدير تکليف خود را مي‌‌دانست.

* مقاطع بعدي فعاليت‌‌هاي دکتر شاه‌‌حسيني را چگونه ارزيابي مي‌‌کنيد؟
در سال‌‌هاي ابتداي دولت نهم، آقاي شاه‌‌حسيني به عنوان مدير فارابي معرفي شد. معاون سينمايي وقت، يعني آقاي جعفري جلوه، تجربه‌‌ي کار با مجيد را در شبکه يک سيما داشت.
دوره‌‌ي مديريت شاه‌‌حسيني بر بنياد فارابي، فصل جديدي در کارنامه‌‌ي فکري او محسوب مي‌‌شد. در دوره‌‌ي او توجه ويژه‌‌اي به آثار سينمايي با توليد سنگين شد. «مُلک سليمان نبي(ع)» و «راه آبي ابريشم»، نمونه‌‌هاي خوب اين دوران بودند. سينماي کوچک و فقير و «کَن»پسندِ ايران، يک‌‌باره با بيگ‌‌پروداکشن (Big Production) ملک سليمان و راه آبي ابريشم روبرو شد. در شرايطي که کريستوفر نولن، براي اين‌‌سپ‌‌شن (Inception) 160 ميليون دلار يا حدود 200 ميليارد تومان هزينه مي‌‌کند، فارابي با پنج ميليارد تومان، شهريار بَحراني را روانه‌‌ي ميدان ساخت فيلمي نمود که ده‌‌ها برابر آن هزينه‌‌بر به نظر مي‌‌رسيد.
جرأت بَحراني و فرآورده، با جرأت شاه‌‌حسيني در هم آميخت و تجربه‌‌ي نخست، کاري مقبول از آب درآمد. به اعتقاد من، سينماگر ايراني بايستي آثار سنگين و بزرگ را تجربه کند، تا روزي بتوان پروژه‌‌هاي عظيم سينمايي را در دستور کار قرار داد. کشوري که تاريخ کهني دارد، و دين عظيمي چون اسلام را پذيرفته است، حرف‌‌هاي بزرگي براي زدن دارد که با سينماي کوچک و کم حجم نمي‌‌تواند آن حرف‌‌ها را بزند. از يَلِ سيستان «سپهبد سورنا» تا «رستم» شاهنامه، و از انبياء(ع)، تا ائمه(ع)، از محتواي قرآن، تا مضمون روايات، همه و همه ظرفيت سينماي بزرگي را مي‌‌طلبد، که با ملک سليمان و راه آبي ابريشم تمرين شد. اين جرأت و نگاه، در مجيد وجود داشت که چنين آثاري- هر چند با ضعف‌‌هايي متعدد- پشتيباني و ساخته شد.

* در سال‌‌هاي اخير، فعاليت‌‌هاي شاه‌‌حسيني را چگونه ارزيابي مي‌‌کنيد؟
آقاي دکتر شاه‌‌حسيني، در سال‌‌هاي اخير، سرگرم تدريس و پرورش استعدادهاي جوان در حوزه‌‌ي سينماست. تربيت جوانان مستعد و علاقه‌‌مند و انقلابي، و آشنا نمودن آن‌‌ها به تاريخ و زبان تخصصي سينما که استادان فلسفه‌‌ي غرب به آن مشغول هستند، از اقدامات مؤثر و عميقي است که اثرات چشم‌‌گيري در پي خواهد داشت. شکل‌‌گيري جريان نقد محتوايي آثار هنري، يکي از پيامدهاي اين تلاش‌‌ها بود، و پديد آمدن سينماگران جواني که فيلم‌‌سازي را با تفکر عجين کنند، پيامد ديگر آن خواهد بود.
در واقع سينماي آينده در ايران، سينمايي است که فيلسوفان در آن سينماگرند، نه اين که سينماگران در آن فيلسوف باشند. اين يعني راهي که بزرگان هاليوود طي کرده‌‌اند؛ فيلسوفانِ سينماگري چون هيچکاک و کوبريک. اين راهي است که جريان نقدِ همه‌‌جانبه‌‌ي هنري، آن را در ايران جهت‌‌نمايي کرد؛ همان راهي که دکتر شاه‌‌حسيني از پديدآورندگان آن راه است.


فيلسوفان سينماگر - مصاحبه با سينما رسانه

بازجویی با بدن سوخته روی ناو هواپیمابر آمریكا

:: آنچه در زیر می خوانید پنجمین بخش از روایت برادر كریم مظفری از ماجرای درگیری ::

:: نیروهای سپاه با ناوگان دریایی آمریكا در خلیج فارس است ::

وقتى نورافكن قوى روى بویه و من افتاد، اشهدم را خواندم و دستانم را بالا بردم. هر لحظه انتظار داشتم مرا به گلوله ببندند و شهید كنند. در آن لحظه، افكار متناقضى با سرعت در ذهنم عبور كردند. فكر بقیه بچه‏ هایى بودم كه اثرى از آنها نبود، فكر همسر و دو فرزندم بودم و با خودم فكر مى ‏كردم كه آنها با شنیدن خبر شهادتم چه واكنشى نشان خواهند داد، پدر و برادرانم چه مى‏ كنند؟ همسرم حسابى داغدار خواهد شد.
ناگهان پشت سرم روشن شد. سرم را برگرداندم. دیدم یك فروند ناوچه ایستاده و نورافكنش را به طرفم انداخته است. در این وقت، هلى كوپتر دور شد و رفت.
از طریق بلندگو شروع كردند به انگلیسى صحبت كردن كه البته من یك كلمه‏ اش را هم نفهمیدم؛ اما متوجه شدم كه نزدیكتر نمى‏ شوند و از چیزى هراس دارند. زیر پایم را نگاه كردم دیدم كائوچوى كارتن استینگر كه با آن خود را به بویه رسانده بودم، افتاده است. فهمیدم از همان تكه كائوچو مى‏ ترسند. همینطور كه دستانم بالا بود، با پایم یواش یواش آن را داخل آب انداختم. وقتى آب چند مترى آن را از بویه دور كرد، ناوچه آمد نزدیك بویه.
دستى به طرفم دراز شد كه من آن را گرفتم. مرا مثل نوزاد تازه به دنیا آمده ‏اى بلند كردند و داخل ناوچه بردند. تا مرا داخل ناوچه بردند، فورا روى «دك» خواباندند. سطح دك آسفالت بود و زبر. فورا دست و پایم را با طناب بستند. احساس تشنگى زیادى مى‏ كردم. هر چه فریاد زدم: «آب...به من بدهید...سردم است»، كسى نشنید یا ندانست چه مى ‏گویم. با اینكه دست و پایم بسته بود، سه چهار نفر سرباز مسلح اطرافم را گرفته بودند و به اصطلاح حسابى تو نخ من بودند كه تكان نخورم. كسى نزدیك نمى ‏شد. با خود گفتم: خدایا! من جز یك شورت كه چیز دیگرى ندارم، از چه مى ‏ترسند؟ دست كم یك لیوان آب هم نمى ‏دهند بخورم.
لحظه به لحظه بر سوزش بدنم افزوده مى‏ شد. با اینكه بارها فریاد زدم كسى نفهمید چه مى ‏گویم. انگلیسى كه نمى‏ دانستم؛ اما مى ‏دانستم آب به این زبان چه مى ‏شود .این بود كه گفتم: «Water»

مثل اینكه فهمیدند. رفتند و لیوان آبى آوردند و یك مترى من گذاشتند و اشاره كردند كه بخورم. دستم را هم باز كردند. تا به طرف لیوان آب حركت كردم، شروع كردند با قنداق تفنگ و لگد به جان من افتادند. با هر سختى و پوست كلفتى ای بود، آن یك متر را طى كردم. با وجود ضربات قنداق تفنگ و لگد، به لیوان آب رسیدم و آن را سر كشیدم.
نصف لیوان را به زور خوردم. دوباره دستم را بستند و به كمر انداختندم روى زمین. زبری و خشنی آسفالت را با پوست سوخته و چروكیده تنم احساس كردم. تاول‌های تنم و دستم شروع كردند به تركیدن. در این هنگام سوزش وحشتناكی تمام تنم را فرا گرفت. یك چشمی هم آوردند و چشمانم را هم بستند. سرم را نیز داخل كیسه ای كردند و پایین كیسه را هم بستند. با خودم فكر می كردم حتما می خواهند اعدامم كنند. وقتی از جا بلندم كردند و حركتم دادند، یقین كردم كه مرا برای اعدام می برند.

ناوچه حركت كرد. این را از بادی كه به بدنم می خورد، فهمیدم. پس از مدتی به جایی رسیدیم. مرا از ناوچه خارج كرده، به مكان دیگری بردند. سرم در كیسه بود و روی چشمانم نیز چشمی بود و فقط حس می كردم با من چه رفتاری می كنند. در حالیكه دو نفر دو طرفم را گرفته بودند، مرا بردند و روی تختی خواباندند. كیسه را باز كردند و سرم را بیرون آوردند و چشمی را هم از چشمم برداشتند. وقتی در زیر نور و روی تخت به اندامم نگاه كردم، لرزه بر تنم افتاد. همه جای بدنم سوخته بود كه یقین كردم با آن وضع محال است جان سالم به در ببرم. نظامی ها از كنار تخت من دور شدند و چند نفر دكتر و پرستار دورم جمع شدند. كم كم چشمانم سنگین شد و بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم، سر تا سر بدنم را باند پیچی كردند. فقط چشمانم باز بود. تا به هوش آمدم، بازجویی شروع شد.

چند نفر در حالی كه چهره هایشان را پوشانده بودند، نزدیكم آمدند. باند چهره مرا باز كردند. با دقت به چهره ام نگاه كردند و سپس مثل كسی كه دنبال چیزی می گردد و آن را نمی یابد، ناراضی و ناراحت بودند.

با خودم گفتم: من كه یك پاسدار معمولی هستم. حتما به دنبال نادر یا بیژن می گردند. حدود نصف روز آنجا بودم. سپس مرا روی برانكارد خواباندند و داخل هلی كوپتری گذاشتند و بردند. در هلی كوپتر باز بود. سرتا سر وجودم را ترس فرا گرفت.

با خود فكر كردم حتما چون چهره ام را دیده اند و دانسته اند به دردشان نمی خورم، حالا می خواهند مرا به دریا بیندازند و غرق كنند. اگر مرا در آب انداختند چه كنم؟ با این باندهایی كه به دست و پایم است، حتما تا داخل آب افتادم، زیر آب می روم و غرق می شوم. راستی، كدام یك از بچه ها زنده مانده اند؟ به جز من، كریمی، رسولی و باقری هم كه زنده بودند. با چشمان خودم دیدم كه آنها سوار ناوچه شدند. راستی، نادر، بیژن و آبسالان هم زنده اند؟ نصرالله چطور؟


مجاهد شهادت طلب خداداد آبسالان

غرق در این افكار بودم كه به محوطه بزرگی روی دریا رسیدم. صبح بود و هوا روشن. مرا از هلی كوپتر پایین آوردند و وارد سالنی كردند. تا وارد شدیم، كریمی، رسولی و باقری را هم دیدم. از دیدنشان روحیه گرفتم و فهمیدم كه نمی خواهند اعدامم كنند. همان چهار نفری بودیم كه با هم داخل آب افتاده بودیم. از بقیه خبری نبود. مرا روی تخت دو طبقه ای خواباندند. آنها را نیز كنارم خواباندند.
رو به باقری كه سرباز وظیفه بود، كردم و گفتم: باقری، وضعیت صورتم چطوری است؟ تا حالا خودم راندیده ام. باقری گفت: صورتت به طور وحشتناكی ... هنوز باقری حرفش را تمام نكرده بود كه دو تا سرباز مسلح آمدند و تفنگ را روی سر من و باقری گذاشتند. یكی كه فارسی حرف می زد، گفت: شما دو نفر با هم چه می گفتید؟
- والله درباره سوختگی صورتم حرف می زدیم.
- دیگر اجازه صحبت كردن ندارید. رویتان را از هم بر گردانید و حرف هم نزنید.
چاره ای جز اطاعت نبود. رویم را از باقری برگرداندند.
باز جویی رسمی از آن سه نفر شروع شد. اول باقری و سپس رسولی و بعد كریمی را بردند و مفصل بازجویی كردند؛ اما كاری به من نداشتند. یك روز نزد دوستانم بودم. روز دوم مرا از آنان جدا كردند و چون میزان سوختگی‌ام را ۸۵ درصد اعلام كرده بودند، مرا به جای دیگری بردند؛ اتاق سوانح سوختگی.
در آن اتاق، تمام امكانات معالجه سوختگی وجود داشت. در دل، از اینكه خودشان مرا سوزانده بودند و حالا خودشان داشتند معالجه ام می كردم، می خندیدم.
پس از مداوا و مراقبتهای پزشكی، چند نفر پرستار و دكتر آمدند و مرا از روی تخت بلند كردند و بردند بیرون. حدود سی الی چهل متر در راهرویی حركت كردیم. در سرتا سر راهرو روی همه دیوارها، تابلو ها، عكس‌ها و حتی اتیكت اتاق‌ها را با پارچه پوشانده بودند تا من ندانم كجا هستم و هویت كسانی را كه مرا اسیر كرده اند، نشناسم البته بر من مسلم بود كه در یكی از ناوهای بزرگ و مجهز هواپیمابر آمریكایی هستم.
مرا وارد اتاقی شبیه اتاق رختكن كردند كه در آن وان مخصوصی وجود داشت. باند بدنم را باز كردند و مرا داخل وان قرار دادند و سپس با ماده مخصوصی كه من نفهمیدم چیست، شستشویم دادند. سپس بار دیگر سر تا پای بدنم را باند پیچی كردند و به سالن باز گرداندند.
چیزی كه باید از روی انصاف بگویم، رفتار خیلی انسانی پزشك‌ها و پرستاران بود كه با دلسوزی و جدیت خاصی وظیفه خود را انجام می دادند. پس از حمام و خواب، اولین جلسه باز جویی از من شروع شد. سه چهار نفر آمدند سراغم. یكی شان مسلح بود. مرا از سالن بیرون و به اتاق بازجویی بردند. دور تا دور اتاقی كه مرا داخل آن بردند، شیشه بود. اتاق، فقط در ورودی داشت و هیچ پنجره ای در آن نبود. مرا روی تختی خواباندند و باز جویی را شروع كردند.
اولین سوالی كه از من كردند، این بود كه شغلم چیست.
گفتم: من بومی هستم و برای ماهیگیری به دریا آمده بودم؛ اما عده ناشناسی آمدند و به زور ما را مجبور كردند كه آنها را ببریم.
فردی كه فارسی صحبت می كرد و مسئول بازجویی بود، گفت: نه، ما می دانیم كه شما نظامی و پاسدار هستید. حتی می دانیم از میان شما چه كسی پاسدار و چه كسی سرباز است.
من از ترس اینكه اگر بدانند پاسدار هستم، ممكن است رفتار خشنی با من در پیش گیرند یا اعدامم كنند، به شدت حرفشان را انكار كردم و گفتم: من پاسدار نیستم و بومی بوشهرهستم.
باز جو پرسید: رفتار شما پاسداران با ارتش چطور است؟ آیا بین شما وحدتی وجود دارد؟
من بار دیگر تكرار كردم: من نظامی نیستم. مرا در دریا به زور به این كار وادار كردند. اما بازجو قبول نكرد و باز پرسید: پادگان های نظامی موجود در بوشهر كجاست؟ پادگان ارتش كجا قرار دارد؟ اسم فرمانده سپاه بوشهر چیست؟
در این بازجویی، درباره كارهایی كه سپاه در نیرو گاه اتمی بوشهر مشغول آن بود، بسیار حساس بودند و مرتب مرا زیر فشار قرار می دادند تا اطلاعاتی در باره این كارها و اقدامات به آنها بدهم.
بار دیگر، من منكر نظامی و پاسدار بودن خود شدم. این بار كه بازجو مرا دید، ناراحت شد و با عصبانیت سیلی ای به صورتم زد. سیلی اش البته تند و محكم نبود. بازجو گفت: ما می خواهیم سوالاتی را كه از تو می پرسیم، فورا و درست پاسخ بدهی.
من هم گفتم: من نظامی نیستم و بومی بوشهر هستم.
- نه، تو نظامی هستی و می دانیم كه پاسدار هستی. بگو رفتارتان با ارتش چطور است؟
برای آنكه از شرشان نجات پیدا كنم، گفتم: من نمی دانم. من چون در دریا صید می كنم، می بینم كه شناورهای ارتش و سپاه با همدیگر می آیند گشت. از روی آرمشان می شناسم كه كدام ارتشی و كدام سپاهی هستند. كنار هم می ایستند و صحبت می كنند.
متوجه شدم كه همه جریان بازجویی را فیلمبرداری می كنند. بعد از بازجویی مرا به جای اولم باز گرداندند؛ چون می دانستم ممكن است مرا دوباره برای باز جویی ببرند، این بود كه پاسخ های دروغی كه گفته بودم، در ذهنم مرور كردم تا در جلسه دیگر هم همان حرف‌ها را بزنم.

در آغوش شیطان؛ مروری بر یک عمر با نفاق گروهک منافقین



دو روز پیش بود که آمریکا در یک اقدام تأمل برانگیز، نام سازمان منافقین و دار و دسته رجوی را از لیست سیاه خود خارج کرد تا سرکردگان این گروهک که تا به امروز، صدها نفر از ایرانیان، عراقی‌ها و آمریکایی‌ها قربانی اهداف شوم خود کرده اند را، خوشحال کند.

هیلاری کلینتون چیزی حدود چهار ماه پیش به سرکردگان این گروهک تروریستی، وعده داده بود که در صورت خوش خدمتی به ایالات متحده، پاداش ویژه ای به آنها خواهد داد؛ همین طور شد و دو روز پیش رئیس دستگاه سیاست خارجی ایالات متحده برخلاف انتظار ملت‌های ایران و عراق، دار و دسته رجوی را از لیست سیاه خود، خارج کرد.

با این اقدام آمریکا، گروهک منافقین در دامان حمایت بزرگترین حامی تروریست های دنیا، یعنی شیطان بزرگ قرار گرفت.

خبرگزاری فارس هم زمان با این اقدام سوال برانگیز آمریکا، ویژه نامه ای الکترونیکی را تهیه کرده تا مخاطبان بیش از پیش در جریان جنایات گروهک منافقین، قرار بگیرند.


برای مشاهده ویژه‌نامه ر کلیک کنید

«مرو قدیم» میزبان قدوم مبارک امام رضا (ع)

دیوارهای خانه امام رضا (ع) در «مرو» قدیم

در مرو، مرو یکی از چهار شهر قدیمی خراسان بزرگ است که به همراه شهرهای نیشابور، بلخ و هرات، قدمتی بسیار کهن داشته اما به نسبت دیگر شهرهای ذکر شده، ناشناخته باقیمانده است. از این‌رو در این گزارش سعی خواهد شد خوانندگان محترم با این شهر تاریخی که زمانی میزبان قدوم پربرکت حضرت رضا (ع) بوده است، بیشتر آشنا شوند.

برای خواندن متن این نوشته کلیک کنید

تاریخ شناسی مسئله یهود ستیزی

قسمت اول :
http://www.antisemitism.blogfa.com/post-1.aspx


قسمت دوم:

http://www.antisemitism.blogfa.com/post-2.aspx

قسمت سوم:

http://www.antisemitism.blogfa.com/post-3.aspx


مقاله ای از  استاد رائفی پور

در اعتراض به هتک حرمت پیامبر خاتم (ص)

:: تشدید پروژه صلیبیون صهیونیست  ::

در حالی که مسئولین سینمایی ما مشغول بحث های حاشیه ای و پروژه لاله و گشت ارشاد هستند ، در یک سری طرح و توطئه به هم پیوسته و دنباله دار، کانون های نهان و آشکار صهیونی در غرب ، تشدید "پروژه جنگ صلیبی هزاره سوم"( که در سال 2001 توسط جرج بوش پسر رسما کلید زده شد و علنا نیز بوسیله وی اعلام گردید) را در دستور کار قرار داده اند و بازهم طرح گستاخانه از این پروژه را به مرحله اجرا درآوردند.

فیلمی دیگر در هتک حرمت وجود مقدس پیامبر اسلام (ص) توسط عناصر شناخته شده صهیونیست همچون سام باسیل و جونز به نمایش درآمد و بار دیگر قلب های میلیاردها انسان آزاده را به درد آورد. جنگ نرم صلیبیون صهیونیست ، همچنان با تمام توان در جریان است و ...

نمی توان ننوشت در این هنگامه ای که نه تنها بیگانگان در اهانت به دین خاتم پیامبران از هیچ دنائتی فرو گذار نکرده و نمی کنند، بلکه کسانی که زمانی خود را ایرانی و مسلمان هم می دانستند، مانند طایفه قریش و اشراف و برده داران مکه جاهلی، به کلام الهی و فخر عالم امکان اهانت روامی دارند. کسانی که اینک در دامان اربابان صهیونیست شان لانه گزیده اند و به خاطر تکه نانی که جلویشان می اندازند به هر گونه حقارت و زبونی چنگ می اندازند، همچون ابوجهل و ابوسفیان، وحی الهی را حاصل ذهن پیامبر می دانند و مثل بنی عباس ، امام زمانش را منکر می شوند. اگرچه این لاطائلات، ذره ای از عظمت وجود مبارک پیامبر گرامی اسلام نمی کاهد ، چنانچه پس از 1400 سال، دین و آیینی که او از سوی خدا و از آن غار کوچک حومه مکه برای جهانیان آورد ، اینک نه تنها عالمی را به تسخیر خود درآورده بلکه پشت همه زورگویان و سلطه طلبان را لرزانده است و امروز متفکران و اندیشمندان غرب همچون ساموئل هانتینگتون و فرانسیس فوکویاما ، به این حقیقت معترفند.

کارشناسان تاریخ براین باورند که مواجهه غرب با جهان اسلام را می‌توان به سه دورة مهم تقسیم کرد:

الف ـ دوره جنگ‌های صلیبی،

ب ـ دورة استعمار،هم‌زمان با انقلاب صنعتی ،

ج ـ از تأسیس دولت اسرائیل تا کنون.



دوره اخیر، دوره غرب جدید است که مختصات اصلی اش ، تفکر آخرالزمانی و اعتقاد به نبرد آرماگدون است که در تضاد آشتی ناپذیر با اسلام و به خصوص تفکر شیعی قرار می گیرد. تفکری که به منجی راستین باور دارد و پیروانش انتظار موعود حقیقی را می کشند.

اگرچه جسارت به قرآن و اهانت مجدد به پیامبر عظیم الشان آن در جایزه ای که سال گذشته از سوی صدراعظم آلمان به طراح کاریکاتورهای موهن علیه رسول اکرم (ص) ، اعطاء گردید، خود نشانگر پشت پرده و حامیان رسمی این گستاخی ها و پرده دری هاست و سالهاست رهبران اوانجلیست (مسیحیان صهیونیست) که سرنخ هیئت حاکمه آمریکا از جمله همین به اصطلاح دمکرات های کنونی را در دست دارند ، از طریق رسانه هایشان به خصوص حدود 1550 کانال رادیویی و تلویزیونی ماهواره ای، اسلام و مقدسات آن را مورد تهاجم قرار داده و همزمان بر طبل جنگ بامسلمانان می کوبند و دم از جنگ آخرالزمان و بمباران اتمی جهان می زنند.

اما آنچه از این گونه تحرکات مذبوحانه و دیوانه وار بیش از هر نتیجه ای مستفاد می گردد ، همانا عصبانیت ، وحشت و هراس شبکه ها و کانون های صهیونیستی از نفوذ روزافزون اسلام در مناطق حساس دنیا است. چنانچه در خبرها آمده بود، پس از پخش فیلم موهن "فتنه"( در سال 2008) ، گرایش مردم هلند به مطالعه قرآن مجید به طرز شگفت انگیزی افزایش یافت ، چنانچه نشریة المحیط براساس گزارش مطبوعات هلندی خبر داد که انتشار فیلم "فتنه" ، نتایج معکوس در مقایسه با اهداف سازندگان آن داشته و باعث شده تا مردم آمستردام به کتابخانه‌هایی که کتب اسلامی از جمله قرآن الکترونیکی ارائه می‌کند، روی آورند. طیّ همین خبر آمده بود که در مدّت دو روز این محصول در بازار هلند نایاب شد.

به نظر می آید این اساس انگیزه کانون های پنهان و مرموز صهیونیستی باشد که امثال "ویلدرس" و "باسیل" را به تهیه فیلم هایی بر علیه اعتقادات مسلمانان گماردند و مزدور دیگری را به کشیدن کاریکاتورهای موهن و به بهانه سالگرد 11 سپتامبر،دیوانه ای همچون جونز را هم به سوزاندن کلام الله مجید واداشتند. وحشت این کانون های دسیسه گر از گسترش روزافزون اسلام در قلب اروپا ، دیگر موضوعی پنهان کردنی نیست. در بخشی از فیلم "فتنه" براساس آمار نشان داده می شود که رشد اسلام در اروپا و به خصوص هلند چه رشد خارق العاده و شگفت آوری داشته است.

همچنانکه در سال 1997، دکتر پیتربریولی، مدیر اجرایی مؤسسة تحقیقاتی مسیحیت در انگلستان از طریق نشریة ساندی‌تایمز اعلام کرد که "براساس ارقام و آمار، اسلام سریع‌ترین مذهبِ در حالِ رشد در جهان بوده است."

"ماسینگر ویتوری فورمنتی" از رهبران کاتولیک در واتیکان سال گذشته در مصاحبه با روزنامه "ال اسرواتور رومانو" ، نشریه رسمی کلیسای واتیکان گفت:

"...برای نخستین بار در تاریخ، ما دیگر در صدر نیستیم، مسلمانان از ما گوی سبقت را ربوده‌اند. .."

سایت IRIC به نقل از وی در روزنامه واتیکان، که گزارش سالانه واتیکان را گردآوری می‌کند، نوشت: "...کاتولیک‌ها هم‌اکنون 4/17 درصد جمعیت جهان را تشکیل می‌دهند، درصدی ثابت، در حالی که جمعیت مسلمانان 2/19 درصد از جمعیت کل جهان است..."

مجلة العالم هم در سال 1996 از قول رئیس دانشگاه آریزونا، دی مایکل برادین، اعلام کرد که: "اسلام آوردم به علّت آنکه تنها راه حل مسائل امروز آمریکا و جهان است. آنچه در قرن بیست و یکم و پس از آن برای باقی ماندن بدان نیازمندیم، اسلام است. بدون اسلام آینده‌ای تیره و تار خواهیم داشت."

و در آوریل سال 2009 روزنامه معتبر "لوفیگارو" براساس آماری حیرت انگیز ، فاش ساخت که تا 20 سال آینده ، اسلام ، مذهب اول بلژیک خواهد شد.

در سال 2008 هم یک نماینده در پارلمان انگلیس درخواست کرد فقه اسلامی را باید در قوانین اجتماعی انگلستان وارد ساخت . در وقایع سالهای اخیر ترکیه نیز شاهد بودیم که پس از گذشت حدود 85 سال تبلیغات لاییک برعلیه اسلام ، چگونه در میان تهدیدات ارتش و پروپاگاندای رسانه های صهیونیستی ، مردم خواستار بازگشت به اسلام هستند و تنها برای رسمیت بخشیدن به حجاب اسلامی ، چگونه با تظاهرات و اعتراضاتشان تمامی محاسبات غربی ها را به هم ریخته اند.

خانم "ممسن" که در حال حاضر استاد دانشگاه استانفورد کالیفرنیاست در مورد نفوذ اسلام و برخوردهای هتاکانه و بی شرمانه غرب صلیبی / صهیونی با آن و پیامبر عظیم الشانش طی یک سخنرانی پس از انتشار کاریکاتورهای هتاکانه گفت :

"...ظهور اسلام در پرتو مجاهدت های نبی اکرم(ص) و اهلبیت علیهم السلام نقطه عطف تاریخ بشری است،به گونه ای که بدون این نقطه عطف آسمانی هرگز تمدن هایی چون روم، مصر و ایران باستان راهی به تمدن کنونی نداشتند. دلایل تاریخی این حقیقت غیر قابل انکار بی شمار است. یکی از این دلایل اقرار مکرر دانشمندان اسلامی و خصوصاً غیر اسلامی و اروپایی به این حقیقت عظیم است که نمونه کوچکی از آن را هم اکنون پیش رو دارید. متأسفانه جامعه به ظاهر پیشرفته غرب صهیونیزم زده برای مقابله با تعالیم ادیان آسمانی خصوصاً اسلام عزیز جنگ روانی گسترده ای را آغاز نموده که پیشقراولان آن سردمداران شناخته شده آمریکا و اسرائیل هستند. با کمال تعجب داعیه داران دروغین تمدن و حقوق بشر به علت ضعف و زبونی در مصاف با نورانیت آفتاب عالمگیر محمدی(ص) عقده گشایی نموده، بی ادبی پیشه کرده و به ساحت مقدس پیامبر عظیم الشان اسلام اسائه ادب نموده اند. خوشبختانه دانشمندان بنام این جوامع برخلاف تلاش های مذبوحانه و توهین آمیز نه تنها پیامبر اسلام را از بزرگان طراز اول تمدن دینی می دانند بلکه با صراحت تمام بر جهانی شدن دین اسلام بعلت مزایای بی شمار آن اقرار نموده اند. دقیقاً همین نکته مهم است که خاطر توهین کنندگان را به درد آورده و آنها را به ورطه بی فرهنگی و توهین کشانده است. از سوی دیگر در پوشش این اسائه ادب به ساحت مقدس پیامبر اعظم(ص) درصددند واکنش جهان اسلام را مورد ارزیابی قرار داده تا با سناریوهای جدید فشارهای بیشتری را بر مسلمانان جهان به ویژه جمهوری اسلامی ایران وارد کنند..."

اما حکایت دیگر این پرده دری ، از پرده برافتادن بسیاری از ادعاها و سرو صداهای دمکراسی طلبی و آزادیخواهی حضرات غرب نشین و شیفتگان داخلی شان است که به خواست خدا هر زمان بیشتر و بیشتر کوس رسوایی خود را به صدا در می آورند. نکته قابل تامل اینجاست که در نظر این مدعیان دمکراسی ، اهانت و توهین به یک کتاب آسمانی و پیامبر الهی ، آن هم کتاب و پیامبری که بیش از 5/1 میلیارد پیرو دارد و در میان 5/4 میلیارد دیگر ساکنان کره خاکی نیز مورد احترام و اقتدای بسیاری است ، از تبعات دمکراسی محسوب شده و باید آن را تحمل کرد ولی حتی تحقیق درباره واقعه ای تحت عنوان کشتار یهودیان در جنگ دوم جهانی ، با تلقی شدن جریحه دار کردن احساسات نهایتا چند میلیون یهودی (که بسیاری از آنها اساسا موضعی دربرابر واقعه فوق ندارند) جرم است و اگر کسی بگوید مثلا به جای 6 میلیون یهودی ، 5/5 میلیون در آن جنگ کشته شدند ، بایستی محاکمه شده و به زندان محکوم شود!! با این وصف که در اینجا هیچ توهینی حتی به آنها که واقعه هلوکاست را صحیح می دانند ، نشده بلکه فقط باب بحث و تحقیق درباره یک واقعه تاریخی باز شده است.

این درحالی است که در دین اسلام نه تنها کوچکترین اسائه ادب به ساحت هیچیک از پیامبران الهی جایز نیست ، بلکه گناهی بزرگ برشمرده می شود و احترام و تکریم همه پیغمبران خدا براساس نص صریح قرآن کریم ، واجب به شمار می آید. یعنی در روش آزادیخواهی مورد ادعای آقایان، جریحه دار کردن قلب 5/1 میلیارد مسلمان و صدها میلیون موحد و آزادیخواه دنیا ، عین دمکراسی است ولی سوال کردن درباره یک واقعه تاریخی که مورد نظر چند میلیون یهودی است ، جرم بوده و حکم زندان دارد.

جالب اینکه دیوید ایروینگ ، مورخ سرشناس بریتانیایی که در سال 2006 به جرم "انکار اتاق های گاز در آشویتس" طی سخنرانی 17 سال قبلش (در سال 1989) در حالی در انگلیس محکوم به 3 سال زندان شد که ابراز داشت در سال 1991 حرفش را پس گرفته و دیگر به آنچه درباره هلوکاست گفته ، معتقد نیست!!(به یاد انگیزاسیون قرون وسطی نمی افتید؟ خصوصا که در مورد کسانی که خواستار تحقیق راجع به قضیه هلوکاست شده اند، واژه قرون وسطایی "منکر" و "انکار کننده" به کار برده می شود!!)

بهنام تائبی، نمایند‌ه‌ی سابق شورای شهر دلفت هلند ، روز یازدهم فروردین ماه 1387در گفت و گویی با یکی از ایستگاههای رادیویی هلند گزارشی ارائه کرد که تاییدی دیگر بر مدعای حضور دست های پنهان صهیونیست ها در پس پرده وقایعی همچون ساخت فیلم "فتنه" است. او گفت :

"... در هفته‌ی گذشته روز شنبه در شهر آمستردام تظاهراتی بود علیه راسیسم در هلند و یکی از چهره‌های مشخص که در این زمینه نقش ایفا می‌کردند یا می‌کنند، آقای ویلدرس هستند. بنابراین این تظاهرات به نوعی هم به ایشان ارتباط داشت، علیه صحبت‌های ایشان بود. در این تظاهرات یکی از تظاهرکنندگان صحبت آقای ویلدرس را، کاملاً همان صحبت‌ها را، کپی کرده بود روی پلاکارد چسبانده بودند. هرجا که ایشان گفته بودند اسلام، یهودیت را گذاشته بودند. هرجا که ایشان گفته بودند مسلمان، یهودی گذاشته بودند. این شخص بلافاصله دستگیر شد در تظاهرات. چرا؟ چون پلیس معتقد بود صحبت‌های ایشان اهانت به یک مذهب و اهانت به یک ملت هست..."!!!

ملاحظه می فرمایید که همان توهین ها و به کارگیری عبارات و تصاویر موهن نسبت به دین یهود در آن جامعه به اصطلاح آزاد هلند چه عواقبی درپی دارد!!

اینک وظیفه مسلمانان چیست؟ آیا سکوت در برابر این جسارت ها و گستاخی ها ، دشمن هار شده را جری تر نمی سازد؟ آیا فقر رسانه ای ما در زمینه گسترش دین و آیین پیامبر رحمت (ص) ، رسانه های غربی را در لجن پراکنی علیه اسلام و قرآن و فریب افکار جاهلانه ، مصرتر نساخته است؟ دریغ که پس از به اصطلاح 110 سالی که گویا از تاریخ سینمای ایران سپری می شود و در 32 سالگی سینمای انقلاب اسلامی ، آن هم در سرزمینی که ام القرای جهان اسلام می خوانندش و امتی یک ونیم میلیاردی به آن دل بسته اند ، هنوز یک فیلم یا سریال درباره پیامبر اکرم(ص) یا دوران ایشان و یا از زندگی یارانشان ، ساخته نشده است! این درحالی است که زندگی دیگر پیامبران الهی از جمله حضرت عیسی (ع) و حضرت ایوب و پیامبران بنی اسراییل از جمله حضرت یوسف و حضرت سلیمان و به زودی حضرت موسی(ع) و حتی ماجرای اصحاب کهف در فیلم ها و سریال های متعدد به نمایش در آمده و می آید!! اگرچه در تاریخ سینما دهها فیلم و سریال راجع پیامبران یاد شده جلوی دوربین رفته و به نمایش درآمده است ولی همه ارجاع ما در سینما و تلویزیون برای تصویری از دوران پیامبر خاتم (ص) تنها به یک فیلم ارزشمند مصطفی عقاد محدود می شود و بس!

کشتی اسلام به راه خود می رود و فرمانده خود را هم دارد و با قدرت و عنایت خداوند سرانجام به ساحل دولت کریمه حضرت حجت (ع) خواهد رسید. این وعده الهی است و سرنوشت محتوم تاریخ است. (این حقیقت را امروز دیگر تئوریسین ها و نظریه پردازان غربی نیز با زبان بی زبانی اعتراف می کنند) دعا کنیم خداوند این عنایت را در حق این بندگانش بنماید که حداقل بتوانند به دنبال این کشتی بروند و بلکه خود را به آن آویزان کنند. انشاالله.

به نقل از وبلاگ سعید مستغاثی  http://smostaghaci.persianblog.ir

سیری بر قطعنامه های جنگ ایران و عراق

هر ملتی كه تاریخ خود را فرانگیرد محكوم به این است كه آن را تكرار كند . جنگ 8 ساله میان عراق و ایران نیز یكی از رویدادهای مهم تاریخ چند صد هزار ساله ی این سرزمین است .8 سال دفاع مقدس یكی از حماسه های كم نظیر این تاریخ است .كه توسط جوانان این كشور به نمایش درآمد و در تاریخ این ملت ماندگار شد . انقلاب اسلامی كه در سال 57 به پیروزی رسیده بود و هنوز درگیر مبارزه با منافقین و عناصر ضد انقلاب در داخل كشور بود . در 31 شهریور 1359 به صورت تحمیلی وارد جنگی شد . كه می توان به جرات گفت كه ایران اصلا آمادگی مواجه با آن را نداشت .اگر نگاهی به وضعیت نظامی دو كشور قبل از جنگ بیندازیم . می بینیم این ادعا زیاد هم بیراه به نظر نمی رسد ...

برای خواندن متن این مقاله کلیک کنید

وهابیت تندرو


بسیارى از متفکران اسلامى معتقدند که حرکت «وهابیت تندرو» با ویژگى‏هاى اعتقادى، اخلاقى و عملى از جهاتى نوعى بازگشت به دوران جاهلیت عرب است؛ زیرا بسیارى از خصائص آن دوران را با خود داشته و دارد.

دلائل و مدارک آنها را ذیلاً مى‏آوریم و داورى نهایى را به عهده خوانندگان مى‏گذاریم:

۱. از بارزترین صفات عرب جاهلى خشونت و قساوت بى‏حساب بود، از کشتن انسان‏ها لذت مى‏بردند و سالیان دراز خونریزى در میان آنها متوقف نمى‏شد.
در ذیل آیه ۱۰۳ سوره آل عمران در تفاسیر مختلف آمده است که میان دو قبیله «اوس» و «خزرج» جنگ‏هاى خونینى رخ داد که ۱۲۰ سال به طول انجامید.
( جامع البیان، ج ۴، ص ۴۶؛ الدرالمنثور، ج ۲، ص ۶۱؛ تفسیر البغوى، ج ۱، ص ۳۳۳؛ فتح القدیر، ج ۱، ص ۳۶۹ و روح المعانى، ج ۴، ص ۱۹.)
همچنین ابن اثیر در تاریخ خود بیش از شصت جنگ مهمّ زمان جاهلیت را نام مى‏برد که در آنها هزاران تن کشته شدند. البته تعداد( کامل ابن اثیر، ج ۱، ص ۴۴۸-۳۲۱، طبع بیروت، دار احیاء التراث العربى، ۱۴۰۸ ق.)
جنگ‏هاى کوچک و بزرگ تا ۱۷۰۰ جنگ نیز ثبت شده است.
(العرب قبل الاسلام، ص ۱۲۸.)
همچنین نقل شده است که روزى پیامبرصلى الله وعلیه وآله از بهشت و نعمت‏هاى آن سخن گفت، در این میان عربى جاهلى از آن حضرت پرسید: آیا در آنجا جنگ و خونریزى وجود دارد؟ هنگامى که پاسخ منفى شنید، گفت: «إذَنْ لاخَیْرَ فیها؛ بنابراین، فایده‏اى ندارد!!». ( پیام امام امیرالمؤمنین، ج ۲، ص ۱۱۲.)
آنها فرزندان خود را با دست خویش زنده زنده زیر خاک مى‏کردند و به آن افتخار مى‏نمودند.
مفسران ذیل آیه ۸ و ۹ سوره تکویر «وَإِذَا الْمَوْءُودَهُ سُئِلَتْ * بِأَىِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ» داستان‏هایى از زنده به گور کردن دختران توسط عرب جاهلى آورده‏اند.
(ر.ک: جامع البیان، ج ۳۰، ص ۹۱؛ تفسیر ابن ابى‏حاتم، ج ۱۰، ص ۳۴۰۳؛ تفسیر قرطبى، ج ۱۹، ص ۲۳۳؛ تفسیر ابن کثیر، ج ۲، ص ۱۸۶ و ج ۴، ص ۵۱۰؛ تفسیر آلوسى، ج ۳۰، ص ۵۴. )
قیس بن عاصم تمیمى محضر رسول خداصلى الله وعلیه وآله آمد و گفت: من در جاهلیت هشت دخترم را زنده به گور کرده‏ام! رسول خدا فرمود: در برابر هر یک از آنان یک برده را آزاد کن. در تفسیر ابن کثیر (ج ۴، ص ۵۱۰ ) ( جامع البیان طبرى، ج ۳۰، ص ۹۱؛ تفسیر قرطبى، ج ۱۹، ص ۲۳۳)
آمده است که قیس گفته است من دوازده یا سیزده دختر را زنده به گور کرده‏ام،...
عرب قبر را صهر (داماد) مى‏نامید! زیرا دخترانشان را در آن زنده به گور مى‏کردند.
( ر.ک: بحارالانوار، ج ۷۳، ص ۳۴۴)
اسلام با شعار «وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا رَحْمَهً لِّلْعَالَمِینَ» ومطرح کردن‏( انبیاء، آیه ۱۰۷)
رحمانیت و رحیمیت خداوند هر روز در نمازها، به مبارزه با این خوى زشت پرداخت و بر آن غلبه کرد و رحمت و رأفت الهى محیط اسلام را فرا گرفت.
پیغمبر اسلام‏صلى الله وعلیه وآله که پیغمبر رحمت است، محبت در حق کودکان و افراد بى‏گناه و حتّى مراعات حیوانات و درختان را در جنگ‏ها سفارش مى‏فرمود.
امیرمؤمنان‏علیه‏السلام در نامه معروف خود به مالک اشتر (نامه ۵۳) به او فرمود: نسبت به همه مردم اعم از «مسلمان» و «غیر مسلمان»، مدارا و محبت کن (فانّهم صِنفان: إمّا أخٌ لک فى الدین، او نظیرٌ لک فى الخلق).
ولى وهابیت سلفى تندرو امروز، فتوا به اباحه جان و مال و ناموس همه کسانى که هم فکر آنها نیستند مى‏دهد، و پیروان آنها هر روز خون بیگناهان، اعم از شیعه و سنى زن و بچه و حتى کودک شیرخوار را مى‏ریزند، هر جا را بتوانند آتش مى‏زنند، حتى اعمال وحشتناکى که در عصر جاهلیت هم معمول نبود را انجام مى‏دهند. با رفتار آنان مصداق بارز «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذَلِکَ فَهِىَ کَالْحِجَارَهِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَهً» ظاهر شد، تا( بقره، آیه ۷۴ )
آنجا که بیگانگان این شعار را سر داده‏اند «اسلام یعنى خشونت و آدم‏کشى».
همایش ضد پیروان مکتب اهل‏بیت که اخیراً در عربستان برگزار شد و سخنان پاره‏اى از عالم‏نمایان وهابى در سخت‏گیرى و تشدّد نسبت به آنها اعم از بزرگ و کوچک حتى شیرخواران و دستور به کشتار آنان حاکى از اوج قساوت قلب و زنده شدن خوى جاهلى در آنان است.
( در این همایش صالح الفوزان عضو هیأت عالى افتاى سعودى در سخنانى خواستار آن شد تا هیأت حاکمه این کشور، شیعیان مقیم مناطقى چون قطیف، مدینه منوره و نجران را به اسلام! دعوت کند و به اجبار آنها را به پذیرش اندیشه سلفى وادارند. عبداللَّه بن جبرین نیز در سخنان خود در این همایش خواستار دشمنى با پیروان مکتب اهل‏بیت و تحقیر و توهین آنان شد و گفت: نباید به آنان اجازه داد تا در مساجد نماز بخوانند؛ باید با آنان برخورد شدید داشت. وى همچنین گفت: باید قربتاً الى اللَّه با فرزندان شیعه در دانشگاه‏ها سخت‏گیرى کرد و در صورت لزوم کشتن آنها واجب است.
یکى دیگر از وهّابى‏ها به نام ناصر العمر، در سخنان خود خواستار برخورد با مردم عراق شد؛ وى در یادداشتى خواستار ممانعت از حجّ آنها و همچنین جلوگیرى از انتشار کتاب، روزنامه و یا مجلاتى که آنان در نگارش آن نقش دارند در عربستان شد. لازم به یادآورى است که در همایش مذکور سلمان بن عبدالعزیز، امیر منطقه ریاض نیز حضور داشت. (شبکه المرصد العراقى MARSAD IRAQ.NET ؛ سایت شیعه نیوز، ۷ مهرماه shia-news.com ۱۳۸۶))
این حرکت غیر انسانى منحصر به شیعیان نبوده و نیست. راه انداختن حمام خون در طائف و مناطق دیگر در تاریخ گذشته آنها ثبت است و گواه دیگر این مدعاست.
جمیل صدقى زهاوى از علماى اهل سنت عراق درباره حمله وهابیان به شهر سنى‏نشین طائف مى‏نویسد: «از زشت‏ترین کارهاى وهابیان در سال ۱۲۱۷ قمرى قتل عام مردم طائف است که بر صغیر و کبیر رحم نکردند، طفل شیرخوار را بر روى سینه مادرش سر بریدند، جمعى را که مشغول فراگیرى قرآن بودند کشتند، و حتّى گروهى را که در مسجد مشغول نماز بودند، به قتل رساندند و کتابها که در میان آنها تعدادى قرآن و نسخه‏هایى از صحیح بخارى و مسلم و دیگر کتب حدیث و فقه بود، در کوچه و بازار افکنده و آنها را پایمال کردند.
( الفجر الصادق، ص ۲۲ )
زینى دحلان مفتى مکه نیز این ماجرا را در کتاب خود آورده است.
( الدرر السنیّه، ص ۴۵)
غالب محمد ادیب از تاریخ جبرتى نقل مى‏کند که وهابیان سه روز به غارت طائف پرداختند و مرد و زن و کوچک و بزرگ را کشتند.
( اخبار الحجاز و نجد فى تاریخ الجبرتى، ص۹۳. )
صلاح الدین مختار که خود وهّابى است مى‏نویسد: در سال ۱۲۱۶ امیر سعود با لشگر انبوهى از مردم نجد و عشایر جنوب و حجاز و دیگر نقاط، به قصد عراق حرکت کرد؛ در ماه ذى‏قعده به کربلا رسید و تمام برج و باروى شهر را خراب کرد و بیشتر مردم را که در کوچه و بازار بودند، به قتل رساند و نزدیک ظهر با اموال وغنایم فراوان از شهر خارج شد. آنگاه خمس اموال غارت شده را خود برداشت و بقیّه را به نسبت، هر پیاده یک سهم و هر سواره دو سهم میان لشگریان خود تقسیم کرد!.
( تاریخ المملکه السعودیه، ج ۳، ص ۷۳)
شیخ عثمان نجدى از مورّخان وهّابى مى‏نویسد: «وهابیان به صورت غافلگیرانه وارد کربلا شدند و بسیارى از اهالى آنجا را در کوچه و بازار کشتند. ضریع حسین‏علیه‏السلام را خراب کردند و آنچه داخل آن بود را غارت نمودند و در شهر نیز هر چه از اموال، اسلحه، لباس، طلا و فرش و قرآن نفیس یافتند را ربودند، نزدیک ظهر از شهر خارج شدند، در حالى که قریب به دو هزار تن از اهالى کربلا را کشته بودند».
( عنوان المجد فى تاریخ نجد، ج ۱، ص ۱۲۱، حوادث سال ۱۲۱۶)
آرى این یک خوى بسیار زشت جاهلى بود که آن را تجدید کردند.
۲. عرب جاهلى از شنیدن حرف حق ابا داشت لذا به هم سفارش مى‏کردند که به هنگام تلاوت آیات قرآن از سوى پیغمبر اکرم‏صلى الله وعلیه وآله فریاد سر دهند، تا کسى سخن آن حضرت را نشنود.
( قرآن مى‏فرماید: «وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَا تَسْمَعُوا لِهَذَا الْقُرْآنِ وَالْغَوْا فِیهِ». (فصلت، آیه ۲۶) )
وهابیان سلفى تندرو نیز امروز صدها هزار کتاب بر ضد مخالفان خود که مملو از دروغ و تهمت است منتشر مى‏سازند و به زور به آنها مى‏دهند، اما اجازه نمى‏دهند حتى یک جلد کتاب روشنگر در پاسخ آنها منتشر شود.
کسى حق ندارد در سرزمین حجاز کتابى در پاسخ به شبهات وهابیت که مستدل، منطقى و محترمانه نوشته شده باشد منتشر کند و اگر از کشور دیگر نیز کسى کتابى در همین زمینه به آنجا ببرد، دستگیر و زندانى مى‏شود. در حقیقت آنها با تمام امکانات به تبلیغ آیین خویش مى‏پردازند، ولى نه خود گوش شنوایى براى شنیدن پاسخ‏هاى منطقى دارند و نه اجازه مى‏دهند کسى این پاسخ‏ها را بشنود!!
۳. مشرکان عصر جاهلیت بعد از نزول آیات قرآن آنچه را به نفعشان بود مى‏پذیرفتند و آنچه به زیانشان بود نفى مى‏کردند و از روش «نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَکْفُرُ بِبَعْضٍ» استفاده مى‏کردند.
( نساء، آیه ۱۵۰)
سلفى‏هاى امروز نیز نسبت به آیات قرآن چنین مى‏کنند مثلاً براى نفى شفاعت پیامبر و سایر معصومین به آیه «قُلْ للَّهِ‏ِ الشَّفَاعَهُ جَمِیعاً» متوسل‏( زمر، آیه ۴۴)
مى‏شوند و آیاتى همچون «مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ» را که با ( بقره، آیه ۲۵۵)
صراحت از شفاعت اولیاءاللَّه سخن مى‏گوید، به فراموشى مى‏سپارند.
۴. عرب جاهلى تازه مسلمانان را شکنجه مى‏دادند و مجبور به تغییر عقیده مى‏کردند.
(داستان شکنجه‏هاى یاسر و سمیّه که به شهادت آنان انجامید و شکنجه‏هاى بلال و دیگر مسلمانان توسط مشرکان مغرور قریش را همگان شنیده‏اند.)
وهابیت تکفیرى نیز به اجبار و تهدید به قتل، مسلمین را وادار به تغییر عقیده و پذیرش آیین خود مى‏کنند و اعمال غیر وهّابى را صحیح نمى‏دانند و در گذشته نه چندان دور شاهد و ناظر بودیم که در مسجد مدینه مرتباً مخالفان را شلاق مى‏زدند.
احمد زینى دحلان مفتى مکه مکرمه مى‏نویسد: «اگر کسى به مذهب وهابیت در مى‏آمد و قبلاً حج واجب انجام داده بود «محمد بن عبدالوهاب» به وى مى‏گفت: باید دوباره حج انجام دهى، زیرا حج گذشته تو در حال «شرک» صورت گرفته است! و به کسى که مى‏خواست وارد کیش وهابیت بشود، مى‏گفت: پس از شهادتین باید گواهى دهى که در گذشته کافر بوده‏اى و پدر و مادرت نیز در حال کفر از دنیا رفته‏اند! و همچنین باید گواهى دهى که علماى گذشته نیز کافر مرده‏اند! اگر گواهى نمى‏داد وى را مى‏کشتند و هر کس را که از مذهب وهابیّت پیروى نمى‏کرد، مشرک دانسته و خون و مال او را مباح مى‏دانست. آرى، او بر این باور بود که طىّ قرون گذشته تمامى مسلمانان کافر بوده‏اند!».
( الدرر السنیّه، ج ۱، ص ۴۱؛ الفجر الصادق، تألیف جمیل صدقى الزهاوى، ص ۱۷)
اکنون نیز در کنار قبرستان بقیع سردابى توسط سلفى‏هاى تکفیرى درست شده که اگر کسى زیارت نامه‏اى با صداى کمى بلند در بقیع بخواند او را به آنجا مى‏برند و شکنجه مى‏دهند و مى‏گویند تا از کار خود اظهار پشیمانى نکنى رها نمى‏شوى!
۵. عرب جاهلى به ماه‏هاى حرام (ماه هایى که جنگ در آن حرام بود) اهمیت نمى‏داد و به میل خود آن را تغییر مى‏داد.
( ماه‏هاى حرام چهار ماه است، ماه‏هاى ذى قعده، ذى حجه، محرم و رجب که در میان عرب جنگ در این چهار ماه حرام بود، ولى چون جنگ و غارت جزئى از زندگى عرب جاهلى شده بود، لذا تحمل سه ماه آتش بس براى آنان مشکل بود، به همین خاطر گاه بعضى از این سه ماه را از ماه‏هاى حرام حذف مى‏کردند و ماه دیگرى را به جاى آن مى‏گذاشتند. قرآن در همین باره مى‏فرماید: «إِنَّمَا النَّسِى‏ءُ زِیَادَهٌ فِى الْکُفْرِ یُضَلُّ بِهِ الَّذِینَ کَفَرُوا یُحِلُّونَهُ عَاماً وَیُحَرِّمُونَهُ عَاماً لِیُوَاطِئُوا عِدَّهَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ فَیُحِلُّوا مَا حَرَّمَ اللَّهُ زُیِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمَالِهِمْ وَاللَّهُ لَا یَهْدِى الْقَوْمَ الْکَافِرِینَ» (توبه، آیه ۳۷))
سلفى‏هاى تکفیرى امروز بدتر از عرب جاهلى، کشتارهاى دسته‏جمعى بیگناهان را در عراق هیچ روز و در هیچ ماهى متوقف نمى‏کنند و حکومت طالبان در افغانستان نیز چنین بود.
۶. اعراب جاهلى سعى در تخریب مساجد داشتند چنانکه در تفسیر آیه شریفه «وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَسَاجِدَ اللَّهِ أَنْ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ وَسَعَى فِى خَرَابِهَا» آمده است که مشرکان مکه بعد از مهاجرت مسلمین به مدینه‏( بقره، آیه ۱۱۴)

محل عبادت و نماز آنها را ویران کردند.

( در تفسیر مجمع البیان ذیل آیه فوق آمده است: «وقد وردت الروایه بانّهم هدموا مساجد کان اصحاب النبى‏صلى الله وعلیه وآله یصلّون فیها بمکّه لمّا هاجر النبى‏صلى الله وعلیه وآله الى المدینه؛ در روایات آمده است، مشرکان قریش مکان‏هایى را که مسلمین در آنجا نماز مى‏خواندند، پس از هجرت پیامبر به مدینه، ویران ساختند»)
سلفى‏ها نیز اخیراً فتوا دادند مساجد پیروان اهل‏بیت‏علیهم‏السلام را تخریب کنند و مراقد ائمه اهل‏بیت‏علیهم‏السلام که مرکز عبادت الهى بود نیز به دست آنها تخریب شد؛ همانگونه که طىّ چند سال گذشته مسجد على‏علیه‏السلام و مسجد حضرت زهراعلیهاالسلام را در مدینه (از مساجد سبعه) تخریب کردند.
۷. عرب جاهلى بر اثر جهل و نادانى، خود را عاقل‏ترین مردم و مسلمانان را به عنوان سفهاء و ابلهان معرفى مى‏کرد.
( «وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ ءَامِنُوا کَمَا ءَامَنَ النَّاسُ قَالُوا أَنُؤْمِنُ کَمَا ءَامَنَ السُّفَهَاءُ» (بقره، آیه ۱۳))
عالم‏نمایان نادان وهابى تکفیرى نیز، خود را از همه علماى اسلام اعم از سنى و شیعه عالم‏تر و بزرگان علماى اسلام را به جهل و ناآگاهى نسبت مى‏دهند.
۸ . عرب جاهلى براى زنان کمترین ارزشى قائل نبود و هنگامى که به او بشارت مى‏دادند خدا به تو دخترى داده، صورتش از شدت غضب سیاه مى‏شد و مدتى پنهان مى‏گردید، سپس اگر مى‏توانست دختر را زنده بگور مى‏کرد.
( قرآن کریم در این رابطه مى‏فرماید: «وَإِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنثَى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّاً وَهُوَ کَظِیمٌ * یَتَوَارَى‏ مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ مَا بُشِّرَ بِهِ أَیُمْسِکُهُ عَلَى‏ هُونٍ أَمْ یَدُسُّهُ فِى التُّرَابِ أَلَا سَاءَ مَا یَحْکُمُونَ» (نحل، آیه ۵۹-۵۸) )
سلفى‏هاى متعصب نیز هیچ‏گونه حقى براى زنان قائل نیستند، نه مشاغل اجتماعى، نه حق رأى دادن؛ حتى حق رانندگى با رعایت کامل حجاب اسلامى را نیز به زنان نمى‏دهند.

حال خود قضاوت کنید آیا وهابیت تندرو بازگشت به دوران جاهلیت عرب نیست؟

ما امیدواریم آنان بیش از این به خود و جهان اسلام ستم نکنند و به مقتضاى «فَبَشِّرْ عِبَادِ * الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ» با علماى ‏( زمر، آیه ۱۸-۱۷)
اسلام اعم از شیعه و اهل سنت بنشینند و سخنان روشنگرانه آنها را بشنوند و به اشتباهات خطرناک خود پى ببرند و راه تفاهم جهان اسلام را به روى خود بگشایند و اتهامات دشمنان را دائر بر خشونت اسلامى در پرتو معارف نورانى واحکام حیات‏بخش و مملو از رحمت و رأفت اسلامى را بزدایند.
«وَلَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ».
( قصص، آیه ۵۱ )

 نگارش یافته توسط تحریریه پایگاه خبری بقیع  

تحلیلی بر رشد جریانات تكفیری متاثر از بحران سوریه

:: متن سخنرانی حجه الاسلام دكتر فرمانیان ::

:: عضو هئیت علمی دانشگاه ادیان و مذاهب قم ::

پنجشنبه گذشته، در ادامه سلسله جلسات تحلیلی امت واحده در قم، دكتر فرمانیان عضو هیئت علمی دانشگاه ادیان و مذاهب قم به بررسی موضوع بررسی رشد جریانات تكفیری در جهان اسلام، متاثر از بحران سوریه پرداخت. متن این سخنان به شرح زیر است:

برای بررسی علل گسترش تفكر جریان تكفیری با توجه به بحران سوریه، نیازمند مقدمات و بیان ریشه ها و تاریخچه بحث می‌باشیم.طبق آمار رسمی 2007 جمعیت مسلمانان یك میلیارد و سیصد و هفتاد و سه میلیون نفر میباشد، كه از این تعداد یك میلیارد نفر مسلمان اهل سنت و 300 میلیون شیعه هستند. در این میان هشتاد میلیون نفر پیرو فرقه های دیگر می باشند كه نه می توان آنها را جزء اهل سنت به حساب آورد و نه شیعه.

علویان تركیه 14 میلیون نفر هستند و یك گروه نصیریه نیز وجود دارد كه طائفه ای غالی هستند و در حال حاضر در سوریه حاكم هستند (حافظ اسد، بشار اسد) كه امام خامنه ای به اینها ایتام آل محمد می گویند چرا كه از نظر فكری ضعف دارند.

جمعیت اینها كمتر از ده درصد بود ولی الان 50 سال است در حكومت سوریه اند، و بقیه سنی شافعی هستند. نصیریه ها در طرابلس و لاذقیه و... نیز حضور دارند.

درجهان اسلام چند گروه تكفیری داریم: از یك میلیارد سنی 45 میلیون از لحاظ كلامی اشعری اند (شافعی و مالكی) اكثر شمال افریقا هم اشعری هستند و رهبر اینها دانشگاه الازهر است.350 میلیون ماتریدی (حنفی ها) در شبه قاره هند و جنوب افریقا حضور دارند. و 200 میلیون رویكرد سلفی داریم كه گروه سلفی خودشان به چند دسته تقسیم می شوند و تلاش می كنند كه حكومت كنند:

1- سلفی تكفیری وهابیت : اینها خیلی نفوذ دارند در حالی كه 50 میلیون بیشتر نیستند اما خیلی اموال دارند و پر كار هستند و به گروههای دیگر هم كمك می كنند.

2- در هند گروه دیوبندیه كه با تاسیس سازمان جماعت التبلیغ ، گسترش پیدا كردند و 30% پاكستان را گرفتند كه در سیستان و بلوجستان و خراسان با وهابی ها اختلافات جدی دارند كه اینها نسبت به شبیعه خیلی تند هستند و حتی می گویند معاویه سب علی (ع) نكرده كه اینها افراطی هستند نه تكفیری ، و در 1984 گروه سپاه محاربه را راه انداختند و500 دفتر در پاكستان دارند و تا بحال خیلی شیعه را كشتند و از دل اینها طالبان در امد. اكثر افغانی هایی كه در مدارس دیووندیه درس خواندند، عضو طالبان شدند.

3- سلف سید جمال الدین و محمد عبدو كه این دو خیلی با هم تفاوت داشتند، سفلی كه سید جمال الدین از این صحبت می كرد عملی بود نه اعتقادی بر عكس محمد عبدو. رشید رضا (صاحب المنار) شاگرد عبدو بود كه از وی جدا شد و كتابهایی را چاپ كرد، وی با كتابهای ابن تیمیه سلفی شد اما می گفت سلفی تقریبی هستم و با این نگاه سلفی گری را در شمال افریقا گسترش داد.

شاگرد او حسن البنا (رئیس اخوان المسلمین) تحت تاثیر رشید رضا قرار گرفت اما رویكرد تبلیغی او بیشتر از استادش بود. او می گوید ما بر توحید الصفوف تاكید می كنیم و تاكید ما روی اتحاد مسلمانان هست و می گفتند دنبال امت واحده هستیم و رویكرد او سیاسی شد. و برای تشكیل یك امپراطوری اسلامی وارد عمل شد ولی مثل وهابی های افراطی كاری به عقاید شیعه نداشتند و حتی اخوان المسلمین در ایران دفتر زدند. و اشخاصی مثل سید هادی خسرو شاهی وارد دفتر اخوان مسلمین در ایران شد و رسما به اخوانی ها پیوست.

اخوان المسلمین در خیلی از كشورها دفتر زدند و شروع به فعالیت كردند كه از جمله این كشورها سوریه بود، اخوان سوریه ابتدا خیلی منسجم بود، جمال عبدالناصر بر راس كار امد اما بعد اختلاف پیدا كردند و جالب است بدانید رابط بین اخوان و جمال عبدالناصر، انور سادات بود.

در این بحبوحه جمال عبدالناصر ترور شد و در این راستا به اخوان تهمت زدند و شروع كردند به دستگیری اخوانی ها و تعداد زیادی از انها دستگیر شدند.

در این میان یكی از رهبران اخوان سوریه سید قطب بود كه در زندان سیاسی تر شد و كتابی نوشت به اسم معالم الفتنه و در آن طرحی را ارائه كردند، اهل سنت می گویند قیام علیه حاكم ظالم جایز نمی باشد اما اخوان المسلمین می خواست امپراطوری اسلامی راه بیاندازد و می گفتند باید این شعار عوض شود. سید قطب می گفت ما در دوران جاهلیت هستیم هر كس راضی به این جاهلیت است كافر است و شعارش خیلی با وهابی هایی كه ما می گویم متفاوت است وهابی ها می گویند اگر توسل كردی مشرك هستی و مسائل اعتقادی را بیان می كردند ولی سید قطب می گفت اگر راضی به این جهالت باشی ولو راضی هم باشی و ساكت باشی كافر هست. و همین شد كه طرح هجرت راه انداخت و این تفكر تفكر اخوانی شد و جوانان تندرو به سرعت به این تفكر پیوستند و حتی گفتند ما بزرگان اخوانی را قبول نداریم!

و در این راستا حزبی تشكیل دادند و به سمت روستاها رفتند و قصد داشتند با شروع از روستاها ، روستای اسلامی ، بعد شهر اسلامی و بعد حكومت اسلامی را شكل دهند.

این تفكر وارد اخوان سوریه هم شد و به این ترتیب اخوان سوریه دو دسته شد، یكی طرفداران سید قطب و دسته دیگر طرفداران سید هوا. و به این ترتیب جریان سلفی جهادی شكل گرفت كه این دسته طرفداران سید قطب بودند.

عبدالله عظام یكی از رهبران جریان فكری سلفی جهادی بود كه در زمان حمله روسیه به افغانستان، مكتب الجهاد را در افغانستان تشكیل داد و از اینجا افغان العرب ها شكل گرفتند. وی از از حافظ اسد از لیبی از مصر پول می گرفت برای فعالیت در افغانستان و بیرون كردن روسیه .

زمانی كه عبدالعظام توسط امریكا كشته شد سلفی های جهادی بی رهبر شدند و دیگر در افغانستان از انها خبری نبود و در جهان اسلام پراكنده شدند. و فعالیت های انها به این صورت بود كه هر جا احساس می كردند جهاد لازم است می رفتند، چه در افریقا و چه در مناطق دیگر.

سال1994 گروه سلفی های جهادی اسامه بن لادن را بعنوان رهبری انتخاب كردند، اسامه بن لادن پایگاهی در پیشاور زد و شدند القاعده، منسجم شدند و بمب گذاری هایی در كنیا، اسپانیا، سودان و ... انجام دادند.

در سال 1996 طالبان افغانستان را گرفت و در ان زمان اسامه در سودان بود و كار عمرانی می كرد و بعد از طالبان اسامه را به افغانستان اوردند.

بین سالهای 1996 تا 2001 بن لادن در افغانستان است و بعد ماجرای 11 سپتامبر اتفاق می افتد و در نتیجه كار به اسم القاعده و در نهایت به اسم اسلام تمام میشود.

امریكا به بهانه تحویل بن لادن ، افغانستان و بعد عراق را گرفت . طبق امار ان زمان طرفداران بن لادن 35 هزار نفر بیشتر در عراق نبودند ان هم به صورت پراكنده.

اتفاق مهمی كه افتاد بیداری اسلامی بود. اخوان مسلمین سوریه با گرایش سید قطبی شروع به قیام كرد. و در نتیجه سلفی های جهادی اخوانی سوریه علیه حافظ و بشار قیام كرند در حالی كه مورد حمایت تركیه نیز بودند و همان اتفاق افغانستان تكرار شد و امریكا باز هم از اینها حمایت كرد.

القاعدی هایی كه در یمن، عراق و اردن بودند به سمت سوریه امدند و به این گروه اخوانی سید قطبی كمك كردند در نتیجه گرایش سلفی سید قطبی گسترش پیدا كرد.

شعار انها این بود كه ما باید دشمن داخلی را از بین ببریم. ایشان تحت تاثیر افكار ابن تیمیه می گفتند نصریه ها قتل شان واجب است و در نتیجه با این بهانه وارد سوریه شدند و به جنگ و كشتار پرداختند و می گفتند كمك گرفتن از امریكایی هیچ اشكالی ندارد .

امریكایی ها همانطور كه افغان العرب ها را كمك كردند الان هم از انها در سوریه حمایت می كند. اما واقعیت این است كه مردم سوریه خودشان چند دسته اند. نصیریه ها، مسیحی ها، شافعی های صوفی مسلك، و مسیحیان طرفداران بشار اسد هستند و شافعی های صوفی مخالف سلفی و در نتیجه موافق بشار اسد هستند. شافعی هایی كه مدافع بشار هستند می گویند زندگی با بشار بهتر از زندگی با سلفی ها هستند. چرا كه اینها خیلی تند هستند. و القاعده ای ها از انها هم تند تر.

در سوریه چند گروه داریم. عده ای از اخوان المسلمین های معتدل كه هر چند دل خوشی از بشار اسد ندارند اما با جهادی ها هم موافق نیستند و تعدادشان هم در سوریه هم زیاد است، این ها در كنار همان سه گروه قبلی به نوعی طرفدار بشار اسد هستند.

تقریبا 100 هزار القاعده ایی در سوریه هستد كه در حال جنگ باسوریه می باشند البته به صورت پراكنده. اما چرا این اتفاق در جریان اسلام می افتد؟ تحلیل كلان برای این چرا این است كه سنی ها می گویند یك میلیارد جمعیت هستیم از نظر سرمایه مشكلی نداریم پس حق با ماست و شیعه باطل است. اما می بینیم شیعه با 300 میلیون در ایران حكومت دارد و سنی ها با این جمعیت هنوز حكومتی ندارد. ایران در عراق موفق شده است، حزب الله را تقویت كرده و یك هلال شیعی درمنطقه تشكیل داده است. امریكا دنبال قطع این هلال است. اگر سوریه بشكند هلال حزب الله شكسته و در نتیجه ایران هم ضعیف می شود . و در نتیجه شكست بشار یعنی شكست هلال شیعی.

درست است ما نیز انتقاداتی به سوریه داریم . سید حسن ده سال پیش به بشار گفته بود كه مردم را در حكومت دخالت بدهد، بله اصلاحات باید صورت گیرد اما نباید جبهه مقاومت بشكند اگر بشكند جبهه ضعیف می شود و تمام تلاش سی سال انقلاب ما هم ضعیف می شود.

در نتیجه باید دنبال حكومت مقتدر در كشوری مقتدر باشیم. اخوان معتدل مصر اگر قدرت بگیرد و مرسی اگر بتواند فضای اسلامی در مصر ایجاد كند و با اسرائیل مخالفت كند، تكفیری ها ضعیف تر می شود ، اگر این حكومت در مصر یا سوریه و یا عربستان و یا حتی پاكستان شكل گیرد این جریانات تكفیری كمرنگ تر و ضعیف تر می شود . ما حدود 80میلیون طرفدار اخوان معتدل داریم. 15 میلیون در مصر 5 الی شش میلیون در سوریه و هفت الی هشت ملیون در سودان و مابقی در لیبی الجزایر و سایر نقاط، كه اگر اینها قدرت بگیرند بقیه تكفیری ها رشد نمی كنند.

بله هرچند جهادی ها كم هستند اما هر یك از این ها یك گروه است. اینها حتی افراد عادی را هم می كشند و این خطرناك است. در واقع یكی از دلایل رشد این جریانات تكفیری در جهان اسلام، عدم حضور حاكمان اسلامی در جوامع و ارتباط شدید این حاكمان مثل عربستان ، مصر با امریكا است.

آنچه دانستنش لازم است: مروری بر تاریخ سوریه


كالبدشكافی تفكر وهابیت و القاعده (7) بخش پایانی

فرآیند تاسیس و بنیانگذاری سازمان القاعده

پژوهشگر: حسام افشار


از اوایل دهه 1990، راهبرد القاعده مبتنی بر حملات گاه و بی‌گاه به قصد متزلزل ساختن امنیت رژیم‌های عرب بوده است؛ اما این استراتژی به مقدار زیادی به فرصت‌هایی كه پیش می‌آید وابسته است و هیچ مركز ثابتی برای فعالیت ندارد. پس از به قدرت رسیدن طالبان در افغانستان، القاعده فرصت‌ یافت به آن كشور بازگردد و با داشتن مأمنی مطمئن، گسترش عملیات‌های تروریستی را در دستور كار قرار دهد. هم‌چنین، صحنه‌های مختلف جهاد در بوسنی، چچن و... استراتژی كلی سازمان را تحت تأثیر قرار داد. لذا می‌توان چنین ادعا كرد كه راهبرد القاعده بیش و پیش از هر چیز بر اثر شكل گرفتن فرصت‌های جدید «جهاد» به وجود آمده است.

اختلاف‌های راهبردی در القاعده

میان اعضای القاعده اختلافاتی مبنی بر چگونگی دستیابی به اهداف و مطلوب‌های مورد نظر وجود دارد كه برخی از آن به عنوان «اختلافات راهبردی» یاد كرده‌اند. با اشاره به اینكه «ایدئولوژی» القاعده از بدو پیدایش تاكنون تغییری نداشته است، از تحولات «راهبردی» القاعده سخن گفته‌اند. در واقع، باید گفت به رغم ثبات ایدئولوژی القاعده، راهبردهای آن به دو علت عمده زیر دچار تغییراتی شده است.

دلایل تغییر در راهبردهای القاعده

1. تغییر شرایط بیرونی حاكم بر القاعده و ایجاد فرصت‌های جدید

تا اوایل دهه 1990 القاعده صرفاً در افغانستان پایگاه داشت، ولی از آن پس با برقراری رژیم اسلامی حسن ترابی در سودان توانست به خاورمیانه عربی نزدیك شود. این تغییر كانون عملیاتی باعث شد كه بر مبارزه با رژیم‌های خاورمیانه تأكید بیشتری كند. پس از به قدرت رسیدن طالبان در افغانستان، القاعده فرصت‌ یافت به آن كشور بازگردد و با داشتن مأمنی مطمئن، گسترش عملیات‌های تروریستی را در دستور كار قرار دهد. هم‌چنین، صحنه‌های مختلف جهاد در بوسنی، چچن و... استراتژی كلی سازمان را تحت تأثیر قرار داد. لذا می‌توان چنین ادعا كرد كه راهبرد القاعده بیش و پیش از هر چیز بر اثر شكل گرفتن فرصت‌های جدید «جهاد» به وجود آمده است.

از اوایل دهه 1990، راهبرد القاعده مبتنی بر حملات گاه و بی‌گاه به قصد متزلزل ساختن امنیت رژیم‌های عرب بوده است؛ اما این استراتژی به مقدار زیادی به فرصت‌هایی كه پیش می‌آید وابسته است و هیچ مركز ثابتی برای فعالیت ندارد. سرانجام، این فعالیت‌ها به بحران عراق و كانون جغرافیایی مناسبی بازمی‌گردد كه برای «جهاد» در اختیار القاعده نهاده است. این فرصت، پیش از این و از زمان پایان یافتن جنگ با شوروی در افغانستان به دست نیامده بود. عراق، صحنه اصلی جنگ واقعی است كه القاعده فرصت بزرگی برای موفقیت در آن برای خود قائل است. علاوه بر این، برای نخستین‌بار این ایدئولوژی در «قلب جهان اسلام» و در كشوری عربی فرصت بالندگی یافته است. مهم‌تر از همه اینكه جنگ در عراق فرصت بی‌سابقه‌ای در اختیار القاعده قرار می‌داد تا اهداف خود را با استقرار «حكومت اسلامی» كه یا آغازی برای خلافت آینده است یا خود خلافت، محقق سازد. از آنجا كه عراق مركز خلافت عباسی بوده است، اهمیت زیادی دارد و پیروزی‌ در آن جهشی بزرگ برای موفقیت ایدئولوژی سلفی رادیكال محسوب می‌شود. این پیروزی باعث پیدایش پایگاهی برای القاعده در درون دنیای عرب و در مجاورت اهداف دیرینه آن یعنی عربستان، فلسطین و سرزمین شام می‌شود. بدین ترتیب، تأثیر «دومینو» در فتح كشورهای همسایه عراق و تمام جهان اسلام به منظور برپایی خلافت اسلامی دارد. از آنجا كه در دوره كنونی شیعیان قدرتمندترین نیروی داخلی عراق هستند، مهم‌ترین دشمن القاعده به شمار می‌آیند. از این رو، برای نخستین‌بار ویژگی «شیعه‌‌ستیزی» القاعده جلوه‌ای تمام می‌یابد، به گونه‌ای كه به شدت در پی احیا و تولید نظریه‌های ضدشیعی برمی‌آیند. بدین ترتیب، القاعده وارد دورة جدیدی از تاریخ راهبردی خود می‌شود.

گزیده آنكه القاعده به شهادت عملكرد گذشته خویش و بیانات صریح رهبرانی چون بن‌لادن و عزام، در تفكرات راهبردی خود، مرحله‌ای می‌اندیشد و با توجه به فرصت‌های پیش‌آمده اقدام می‌كند.

2. وجود دیدگاه‌های متفاوت در میان رهبران القاعده

علت دیگر تفاوت و تنوع راهبردهای القاعده، اختلاف‌های موجود میان رهبران آن مبنی بر تعیین اولویت‌ها و روش‌های رسیدن به آن اهداف و مطلوب‌هاست. در درون القاعده چندین جریان عمده وجود دارد كه در برخی راهبردها با یكدیگر اختلاف ‌نظر دارند. مهم‌ترین این جریان‌ها عبارت‌اند از:

1. مصری‌ها و همفكران ایمن ظواهری؛

2. وابستگان به حزب جماعت اسلامی پاكستان؛

3. حامیان جماعت‌ علمای اسلام به رهبری مولانا فضل الرحمن و مولانا سمیع‌الحق؛

4. پیروان گروه «توحید و الجهاد» به رهبری زرقاوی؛

5. طرفداران لشكر طیبه؛

6. پیروان اندیشمندانی چون حسن ترابی و عبدالله عزام (مدنی،1383،ص109)

حذیفه عزام، پسر عبدالله عزام، در این باره معتقد است كه پس از مرگ مشكوك پدرش در اواخر دهه 1880 و تغییر در كادر رهبری القاعده، به ویژه نفوذ گسترده ظواهری از اوایل دهه 90، القاعده با تغییرات عمده‌ای مواجه شده و به شدت به سمت رادیكالیسم و جریان‌های «تكفیری» گرایش یافته است. لذا او این تحولات را براثر فقدان عبدالله عزام، كاهش نفوذ بن‌لادن، نفوذ برخی سازمان‌های امنیتی و گسترش اقتدار افرادی چون ظواهری می‌داند. وی می نویسد :

« اگر پدرم اكنون زنده بود، به هیچ وجه موافق این اقدامات (تروریستی) نبود؛ چون او همه چیز را از دریچة سود و زیانی كه برای امت اسلام داشت، ارزیابی می‌كرد. حال آنكه عملیات‌های تروریستی، تاكنون جز بدبختی و فلاكت نتیجه دیگری برای مسلمانان نداشته است. پدرم نه تنها كشتن مسلمانان بی‌گناه، بلكه كشتن اهل ذمه ( ‌خواه یهودی خواه مسیحی ‌) را براساس تعالیم اسلام حرام می‌دانست؛ زیرا آنها در پناه حكومت اسلام زندگی می‌كنند و از حقوق اهل ذمه برخوردارند. در افغانستان، به جز عده انگشت‌شماری كه این حربه را علیه متجاوزان روس به كار می‌بردند، گروه‌های قدرتمندی كه به تكفیر این و آن بپردازند، وجود نداشت. همان عده انگشت‌شمار نیز كمی بعد چنان گرفتار تندروی شدند كه پدر مرا نیز مرتد اعلام كردند، حال آنكه وی از جمله كسانی بود كه فتوای جهاد داده بود. اكنون اگر نگاهی به آمارهای مربوط به گروه‌های فعال جهادی بیندازید، متوجه می‌شوید همه آنها جزء گروه‌های تكفیركننده‌اند... (لذا) به روشنی می‌توان ظهور و بروز تفكر «تكفیر» را در القاعده دید. بدین معنا كه این سازمان با مرتد دانستن یك مسلمان، اجازه كشتن وی را به خود می‌دهد. از مدت‌ها پیش در القاعده درباره «تكفیر» نظریه‌پردازی و كمی بعد، عملی شده بود. اما به تازگی آن را به صراحت اعلام و اجرا می‌كنند. من فكر می‌كنم تحولاتی كه به تدریج در این سازمان روی داده باعث شده است تئوریزه كردن «تكفیر» در القاعده جنبه عملی پیدا كند. شیخ‌اسامه‌بن‌لادن، كه من از نزدیك او را می‌شناسم و در عربستان، دفتر خدماتی مجاهدین در پیشاور و نیز در افغانستان او را همراهی كرده‌ام، به هیچ وجه اهل تكفیر كردن مسلمانان نیست. ریشه این تفكر و عامل غلبه آن بر ساختار فكری القاعده، گروه‌های جهادی مصری و نیز برخی دیگر از الجزایری‌ها هم‌چون «حمد الجزایری» و ابن‌قیم هستند. در آن زمان، این دو به عنوان سردمدار ایده «تكفیر» در پیشاور شناخته می‌شدند. ایمن ظواهری، كه او را هم می‌شناسم، در پیشاور به داشتن ایده «تكفیر» شهره بود؛ اما در آن زمان به صراحت از این موضوع صحبت نمی‌كرد. فكر می‌كنم این تفكر از سال 1998 به ویژه زمانی كه «ربانی» از سوی القاعده مرتد اعلام شد، از حالت نظری بیرون آمد و جنبه عملی پیدا كرد. جالب اینجاست كه «عبدالرسول سیاف» همان كاری را انجام داده بود كه ربانی به خاطر آن تكفیر شد؛ اما به علت داشتن رابطه نزدیك با سران القاعده، تكفیر نشد. سال 1998 بدین علت مبدأ دوره جدید‌ـ عملی شدن تكفیر مسلمانان‌ـ است كه القاعده بر تردید خود مبنی بر جنگیدن با مسلمانان‌ و آلوده شدن به فتنه جنگ داخلی یا اعتقادی (ارتداد مسلمانان مخالف طالبان) غلبه كرد و به صفوف جنگجویان طالبان پیوست. این رویداد نوعی تغییر دیدگاه بود. سازمان القاعده و مردی كه پیش از آن جنگ با مسلمانان را فتنه می‌دانست، تحت تأثیر افكار ایمن ظواهری، اتحاد با او و پیوستن به جبهه طالبان در جدال با گروه‌های مسلمان در سال 1988 تغییر رویه دادند.» (حذیفه عزام،پیشین)

نمونه اخیر این اختلافات را در سال‌های گذشته می‌توان میان ظواهری و زرقاوی مشاهده كرد. زرقاوی در میان رهبران القاعده از جمله افرادی بود كه برای جنگ با شیعیان و كشتار آنان اولویت خاصی قائل بود. وی «جهاد» با شیعیان را از اهم وظایف القاعده می‌دانست و تلاش می‌كرد با تئوریزه كردن این مبارزه عملیات‌هایی را در این خصوص سامان دهد. اصولاً زرقاوی بیش از سایر رهبران شناخته‌شدة القاعده به كاربرد بی‌رویه خشونت اصرار داشت؛ در حالی كه ظواهری با داشتن تجربه شكست حكومت طالبان، به علت افراط در خشونت و بدون توجه به مسائل پیرامونی جهان، نمی‌توانست با چنین روش‌هایی با شدتِ مورد نظر زرقاوی، موافق باشد. ظواهری، طی نامه‌ای به زرقاوی كه در 9 ژوئیه (تیر) 2005 منتشر شد، تلاش كرد با همان ایدئولوژی یادشده، تحلیلی منطقی‌تر نسبت به سایر رهبران القاعده درباره اهداف و راهبردهای جنگ در عراق ارائه دهد. او در این نامه انتقادهای متعددی به زرقاوی، نماینده جریانی كه تئوری شیعه‌ستیزی را بر غرب‌ستیزی ارجح می‌داند، وارد می‌سازد. ظواهری با اذعان به اینكه شیعیان كافر و دشمن هستند، به صراحت بیان می‌كند در مرحله كنونی، جنگ با شیعیان را نباید در اولویت قرار داد، بلكه باید به افكار عمومی مسلمانانی كه تمایلی به این جنگ ندارند احترام گذاشت زیرا بدون داشتن آنها نمی‌توان به اهداف مورد نظر دست یافت و به زور نمی‌توان حكومت كرد.

ظواهری می‌گوید:

« جهاد در عراق بدون دستیابی به حداقلی از حمایت مردم نمی‌تواند موفق باشد. او درباره تكرار اشتباهات طالبان هشدار می‌دهد؛ زیرا آنان به علت محدود ساختن مشاركت مردمی در حكومت، به دلیل وابستگی‌های قومی‌شان در منطقه، نتوانستند مردم را علیه تجاوز امریكا بسیج كنند. ظواهری خواستار كاهش اختلاف میان مذاهب مختلف اهل سنت است؛ زیرا توده مردم را از فهم چنین اختلافاتی ناتوان می‌بیند. وی برای اثبات مطالب خود، تعدادی از علمای برجسته «اشعری» یا «مالكی» را كه نقش‌های برجسته‌ای در «جهاد» بازی كرده و به جریان‌های سلفی‌ رادیكال یاری رسانده‌اند، به یاد زرقاوی می‌آورد. ملاعمر، رهبر طالبان كه به فرقه حنفی گرایش دارد، از جمله آنان است. ظواهری حتی برخلاف وهابیت كه سخن از رابطه عاشقانه با خدا گفتن را نمی‌پسندد، تلاش دارد از «جهاد» تفسیری عاشقانه ارائه دهد.

اختلافات میان رهبران القاعده گاه به حدی دامنه‌دار می‌شد كه شكاف میان آنان را رسانه‌ای می‌ساخت. استاد بزرگ زرقاوی، ابومحمد المقدیسی، در مصاحبه‌ای كه در وولت ووخه، تلویزیون الجزیره و روزنامه الحیات منتشر شد، به زرقاوی انتقاد كرد و شاگرد سابقش را به اعتدال فراخواند. او گفت حملات انتحاری، سر بریدن گروگان‌ها، حمله به زنان و كودكان و به قتل رساندن شیعیان رفتار اشتباهی است كه چهره «واقعی جهاد» را مخدوش می‌سازد. مقدیسی حتی علیه رفتن جوانان برای مبارزه به عراق نیز فتوا صادر كرد. زرقاوی با بن‌لادن نیز اختلافاتی داشت؛ برای نمونه، او تمام حكومت‌های عربی را بدون استثنا كافر می‌دانست؛ اما بن‌لادن برخی كشورها به ویژه عربستان را در مراحل آغازین مستثنی می‌ساخت. هم‌چنین برخلاف همكاری بن‌لادن با ملاعمر، زرقاوی ابتدا از بیعت با او سر باز زد. زرقاوی هم‌چنین برخلاف بن‌لادن كه جنگ صلیبی را مطرح می‌سازد، به وجوب جنگ با دشمن نزدیك اعتقاد داشت. (شحاده،پیشین،85) بنابراین ایدئولوژی القاعده بر چهار ركن سلفی‌گری، رادیكالیسم، شیعه‌ستیزی و غرب‌ستیزی استوار است. از آنجا كه دو ركن آخر برآمده از ویژگی‌ سلفی‌گری است، به اختصار می‌توان آن را ایدئولوژی «سلفی‌ رادیكال» نامید.


نتیجه گیری

جریان القاعده و وهابیت یك جریان انحرافی و غیر منطقی و در عین حال تند و بدون پشتوانه علمی ،دینی و عقلی است كه به علت بی تحركی و سستی جهان اسلام موجب شیطنت و سوء استفاده غرب قرار گرفته است؛ از طرفی رهبران سازشكار جهان اسلام بدلیل همراهی بامنافع غرب نه تنها انگیزه ای ندارند با القاعده بر خورد كنند بلكه از دو جهت القاعده را فرصت می دانند. نخست اینكه مخالفین خود را به سمت آنها هدایت می كنند تا علاوه بر شناسائی خطر آنها دور می شود و دیگر اینكه در كنترل قدرتهای غربی علیه اسلامگرایان حقیقی به كار گیری می شوند. ازسوی دیگر نیز غربیها از وجود و حضور القاعده به دلایل ذیل بهره مند میشوند.

1- القاعده مظهر تروریست است و غرب به بهانه مبارزه با تروریست اهداف و منافع خود را در جغرافیای جهان اسلام دنبال میكند.

2- القاعده نمادی از خشونت و جنایت است. بنابراین غرب با تبلیغات روانی می تواند چهره اسلام حقیقی را درجهان مخدوش نماید

3- جهان غرب هم نمی تواند و هم نمی خواهد با جهان اسلام در گیر شود؛ زیرا عمده منافع جهان غرب در حوزه جهان اسلام واقع شده است

4- غرب از بیداری و وحدت مسلمانان نگران است؛ بنابراین القاعده مهمترین ابزار برای توسعه و مدیریت در تفرقه بین مسمانان است

5- اندیشه شیعی و بویژه اسلام سیاسی و انقلابی با محوریت ایران بزرگترین تهدید علیه منافع غرب است و القاعده بیشترین انگیزه را برای مبارزه با شیعه دارد.

6- پدیده مقاومت موتور محركی برای رشد اسلام گرائی و الگوئی برای ایستادگی در مقابل سلطه گران در جهان به شمار می آید؛ بنحوی كه توانسته است ویژگیهای قدرت سخت نظام سلطه را خنثی سازد. بنابراین تنها عامل بازدارنده علیه مقاومت كه از قدرت ایدئولوژی استفاده میكند تفكر انحرافی القاعده میتواند باشد.

7- القاعده به دلیل نداشتن عقبه و سرزمین مشخص به سهولت برای غرب هم قابل نفوذ وبرنامه ریزی است و هم دارای قابلیت ایجاد تغییرات دلخواه است؛ بنابراین غرب سلطه گر اساسأ نه تنها به دنبال حذف القاعده نیست بلكه تلاش می كند بر این فرصت به نحو مطلوبتری مدیریت نماید.

منطقه خاورمیانه به دلایل ذیل در معادلات آینده از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است، بنابراین با توجه به موارد فوق الذكر پیش بینی می شود غرب از این فرصت بنحو مطلوب بهره برداری كند:

- اهمیت و ارزش منابع و ذخایر موجود در منطقه

- اندیشه رو به توسعه شیعه و پدیده مقاومت در منطقه

- رشد اسلامگرایی وتحت فشار قرار گرفتن رژیم اشغالگر قدس

- نا كارآمدی قابلیتهای غرب در جهان اسلام درجنگ سخت،نیمه سخت، و نرم

- كسب اعتماد به نفس مسلمانان در مقابل تهدیدهای غرب

- شكست آمریكا و اسرائیل درمنطقه و تضعیف پشتوانه حكومتهای سر سپرده جهان اسلام

- اقتدار روز افزون جمهوری اسلامی ایران در منطقه

- تقابل اندیشه اسلام ناب و غرب

- حركت رو به تنزل اقتصاد جهانی

- رقابت قطبهای آینده جهان در این منطقه

- پتانسیل رها شده القاعده در منطقه كه میتواند برای غرب و حكام دست نشانده عرب از جهات ذیل ارزشمند باشد:



1- دامن زدن به اختلافات شیعه و سنی در جهان اسلام

2- درگیر شدن با شیعه و مقاومت در منطقه

3- جلو گیری از وحدت جهان اسلام به نفع منافع غرب

4- معرفی بدترین چهره از اسلام با احكام افراطی و بدنام كردن مسلمانان

5- ادعای پرچمداری جهاد و مبارزه و توان اغفال مسلمانان

6- ایجاد خوف و وحشت در بین مسلمانان بویژه اقلییتهای شیعی در منطقه

7- انجام عملیاتهای انتحاری و جنگهای نا متقارن بویژه علیه مسلمانان

8- قابلیت ارتباط با سنیهای تند رو در ایران و مناطق مرزی ایران

9- انگیزه بالا برای در گیر شدن با شیعه و بویژه با ایران باتوجه به دیدگاهای سلفی رادیكال

10- جنگ نیابتی از سوی غرب علیه جهان اسلام وتامین فرصت برای غرب


راه كار پیشنهادی

- تلاش برای ایجاد جبهه مشترك با علما و نخبگان اهل تسنن بمنظور روشنگری افكار عمومی نسبت به حقایق وهابیت و القاعده و بویژه طرح اختلافات جدی بین القائده و اهل تسنن.

- ایجاد سایت اطلاع رسانی فعال و به روز جهت معرفی القاعده از حیث تاریخی و مذهبی و نقد رفتارها ،مواضع واقدامات آنها در ابعاد گسترده و پاسخگو بودن در برابر القائات و ابهامات.

- رصد مستمر رفتارها و اهداف القاعده و ارائه تحلیلهای لازم به منظور آگاه سازی و در صورت نیاز خنثی سازی و مقابله در قالب ساختار و سازمان تعریف شده.

- ایجاد جریان مقاومت سنی با الهام از حماس در كشور های اسلامی بویژه در مناطق درگیر.


منابع و ماخذ

- فدوی،عبدالقیوم(1381)، «اسامه بن لادن و ماجراها» ،كابل: مفاخر ؛

- آشكار،ژیلبر(1384)، «جدال در توحش،11سپتامبر و ایجاد بی نظمی نوین جهانی»، ترجمه حسن مرتضوی،تهران: اختران؛

- البحری،ناصر ابوجندل (2005)، «تنظیم القاعده من داخل»، القدس العربیه 18تا 27 مارس؛

- بن لادن،كارمن(1384) ، «پشت پرده بن لادن ها،در بطن پادشاهی»،ترجمه اسماعیل قهرمانی پور،تهران: نشر روزگار؛

- خلیل اسعد،خالد (1380)، «بن لادن ،او را نمی توانشناخت»، ترجمه حیدر سهیلی،تهران: جام جم؛

-هالیدی،فرد(1360)، «عربستان بی سلاطین»، ترجمه بهرام افراسیابی،تهران: نشر روزبهانی؛

-عزام،حذیفه(1384)، «آیا شبكه های اطلاعاتی در القاعده نفوذ كرده اند(مصاحبه)، ترجمه سعید آقا خانی،روزنامه شرق،26/7/1384؛

- طارق،علی(1385) ، «یازده سپتامبر،آغازعصری نو در سیاست جهانی»، ترجمه حسن مرتضوی، بی جا

- دوانی،علی(1366)، «فرقه وهابیت و پاسخ شبهات آنها»، تهران: نشرفرهنگ وارشاد اسلامی؛

- رشید ،احمد(1382)، «كابوس طالبان»، ترجمه گلیدا ایروانلو،تهران: هوای رضا؛

- توحیدی،عبدالله، «القاعده چیست»، روزنامه انتخاب 11/10/1380؛

- بیكر،همیلتون، «گزارش گروه مطالعات عراق»دسامبر 2006؛

- لادورنر،شرق،29/1/1385

- پل میخائیل،و خالد دوران (1381)، «اسامه بن لادن و تروریسم جهانی»، ترجمه هومن وطن خواه،تهران: نشركارون؛

- العدل،سیف، «نامه سیف العدل»ترجمه محمدعلی فیروزآبادی،شرق، 27/1/1384؛

- اسماعیلی،حمید رضا (1386) ، «القاعده از پندار تا پدیدار»، تهران : نشر اندیشه سازان،تهران؛

- خادم الشریف،مرضیه، «القاعده چه می خواهد؟»روزنامه ایران،ترجمه،19/6/1386.

- شوسودوفسكی،میشل(1384) ، «جنگ وجهانی سازی،واقعیت های پشت پرده 11سپتامبر»،ترجمه جمشیدنوائی،تهران: نشر نی؛

- مدنی ،جلال الدین(1383)، «مبانی و كلیات علوم سیاسی،تهران : نشر پایدار.

درس چهاردهم دریاقلی ... بجای پطرس خیالی هلندی

متولدین دهه 60 هنوز هم برخی از داستان‌های کتاب‌های درسی خود را به خاطر دارند؛ داستان «دهقان فداکار» و از خودگذشتگی ریزعلی خواجوی در نجات سرنشینان قطار مسافری، داستان «تصمیم کبری»، داستان «خانواده آقای هاشمی»، داستان «کوکب خانم» و.... داستان‌هایی که رنگ و بوی ایرانی داشتند و هنوز هم با به میان آمدن نام آنها نوستالژی گذشته در ذهن‌ها زنده می‌شود. اما با گذشت زمان متولدین دهه 60 جای خود را به نسل‌های بعدی می‌دهند و برخی از شخصیت‌های جدید جایگزین آنها می‌شوند.

* پطروس فداکاری که مردم هلند هم آن را نمی‌شناسند

داستان «دریاقلی سورانی» قرار است پس از سال‌ها تاخیر از سال جدید تحصیلی وارد کتاب‌های درسی پایه ششم ابتدایی شود. داستانی که پایه ششمی‌ها در درس چهارده خود آن را خواهند خواند. شخصیتی که اگر چه در دهه 60 و بحبوحه جنگ افراد کمی از فداکاری وی اطلاع پیدا کردند اما با گذر زمان داستان فداکاری او زبان به زبان چرخید و به یکی از اسطوره‌های دفاع مقدس تبدیل شد.

وی جایگزین شخصیت‌های خیالی چون پطروس هلندی شد که سالها در کتاب‌ها وجود داشت اما از خلاف آمد عادت و به گفته حبیب احمدزاده یکی از نویسندگان دفاع مقدس: «هنوز در کشور هلند هم کسی پطروس را نمی‌شناسد، ولی همه ما او را می‌شناسیم؛ راستی چرا هیچ‌وقت از خودمان نپرسیدیم چرا پطروس فداکار جای انگشتش یک چوب در سوراخ سد نگذاشت؟»

دریاقلی سورانی در آن شب پاییزی و بارانی سال 1359 اسطوره‌ای آفرید که لشکر ایران را از یک شکست بزرگ و حتمی نجات داد. دریاقلی بر روی دوچرخه خود نشست و مسافتی قریب به 20 کیلومتر را رکاب زد و خود را به نیروهای ایرانی رساند و آنها را از حضور نیروهای عراقی و حمله آنها آگاه ‌کرد. گفته می‌شود که اگر دریاقلی این حرکت را انجام نداده بود، نیروهای عراق می‌توانستند تا شیراز و دیگر شهرهای مرکزی ایران نفوذ کنند.


دریاقلی به همراه مردم آبادان در «عملیات کوی ذوالفقاری» شرکت کرد و در حالی که این گروه سلاح و ادوات چندانی در دست نداشتند به جنگ با دشمن رفتند و توانستند نفوذ دشمن به آبادان را ناکام بگذارند. در جریان همین نبرد دریاقلی جراحت سختی پیدا کرد و در جریان انتقال به پشت جبهه به شهادت رسید.

تا به حال داستان‌های زیادی در مورد این رویداد مهم تاریخی نوشته شده و چندین مستند و یک فیلم سینمایی هم از آن ساخته شده است. اما هنوز به رغم این تلاش‌ها این داستان وارد کتاب‌های درسی نشده بود.

گزارش از: مهدی سرایی

فارس

كالبد شكافی تفكر وهابیت و القاعده (6)


فرآیند تاسیس و بنیانگذاری سازمان القاعده

پژوهشگر: حسام افشار

القاعده برخلاف سیاست اعلامی خویش كه مبارزه با اسرائیل و امریكا را تبلیغ می‌كند، به علت ویژگی‌های موجود در ایدئولوژی‌اش باید مبارزه را از داخل آغاز كند و نشان دادن دشمن خارجی نیز در واقع روشی برای جذب نیروهای بیشتر از میان جوانان اهل سنت است. القاعده برای نفوذ و تثبیت موقعیت خود در میان مسلمانان ابتدا در پی حذف رقباست؛ چه آنهایی كه با غرب و سكولاریسم تعارض دارند چه آنها كه دارای تعامل هستند. لذا القاعده بنابه ویژگی‌های ایدئولوژیك خود و اقتضائات و لوازم آن، مجبور است مبارزه را از میان مسلمانان آغاز كند و بدین منظور همیشه باید میان آنان قطب‌بندی كند.


فعالیت‌های القاعده طی سال‌های دهه1990

القاعده در سودان فرصت یافت به تقویت خود بپردازد و پایگاه‌هایی در برخی كشورهای افریقایی ایجاد كند. آنان به بازسازی و تجدید نظر در مسائل راهبردی سازمان پرداختند و دست به اقدامات متنوعی زدند كه برخی فعالیت‌های اقتصادی و تجاری نمونه‌ای از آنهاست.

اما نكته مهم درباره فعالیت‌های القاعده طی دوران یادشده این است كه با تمام فراز و نشیب‌هایی كه در رابطه این سازمان با حامیان گذشته خود، یعنی عربستان، پاكستان و ایالات متحده به وجود آمد، هم‌چنان تعامل آنها با یكدیگر حفظ شد و حمایت‌های آن سه كشور از القاعده ادامه یافت. البته چنان كه پیشتر نیز اشاره كردیم، برخی معتقدند رابطه این سازمان پس از جنگ با شوروی با حامیان گذشته خود به سردی گرایید و آن سه دولت، به ویژه ایالات متحده، دست از حمایت القاعده برداشتند؛ اما وجود برخی شواهد نشان می‌دهد این تحلیل چندان با واقعیت انطباق ندارد و هرچند آن رابطه در برخی موارد با تیرگی‌ها، گسست‌ها و تردیدهایی روبه‌رو بوده، در نهایت اراده برای همكاری بر تصمیم‌های دیگر برتری داشته است.

بر این اساس و چنان كه سیف العدل درباره اعضای عربستانی القاعده تصریح می‌كند، آنان با حكومت خویش مشكل چندانی نداشته‌اند و هم‌چنان كه درباره بن‌لادن نیز مطرح می‌شود، وی تا پیش از جنگ اول خلیج ‌فارس و حمله امریكا به عراق با حكومت عربستان تعارض و برخوردی نداشته است. در واقع، تئوری‌های سیاسی بن‌لادن تفاوت ماهوی با رژیم سیاسی حاكم بر عربستان ندارد تا از وی یك اپوزیسیون بسازد. از طرف دیگر، چنان كه یسلام‌بن‌لادن، برادر اسامه می‌گوید، اسامه با آن قسمت از هیأت حاكمه عربستان كه هم‌طیف و پیرو ملك‌عبدالله هستند اشتراكات بسیار دارد و نسبت به یكدیگر سمپاتی دارند.(بن لادن،پیشین،186)

از آن گذشته، اسامه چون به خانواده اشرافیِ «بن‌لادن‌ها» تعلق دارد با برخی از شاهزاده‌های سعودی همكاری بسیار نزدیكی داشته و بدین ترتیب، خود نیز جزئی از هیأت حاكمه عربستان به حساب می‌آمده است. لذا چنان كه بسیاری از نویسندگان نوشته‌اند، اختلاف اسامه با حكومت عربستان به پس از جنگ نخست خلیج ‌فارس و همكاری این كشور با امریكا در آن جنگ بازمی‌گردد. 

بن‌لادن در اواخر سال 1989 و پس از جنگ شوروی در افغانستان به صورت عادی به عربستان بازگشت و توصیه‌هایی برای حكومت‌داری به صورت نامه‌ای مفصل، شخصی و محرمانه نزد شاه فرستاد. بن‌لادن پس از تجاوز عراق به كویت به شدت نسبت به آن واكنش نشان داد و طی نامه دیگری كه برای شاه ارسال كرد؛ پیشنهادهایی برای مقابله با ارتش عراق ارائه كرد. وی در آن نامه علاوه بر ارائه تاكتیك‌های گوناگون نظامی، داوطلب شد تمام مجاهدین عرب را برای دفاع از پادشاهی بسیج كند. آن نامه در روزهای نخست جنگ ارسال شد و پاسخ رژیم سعودی آن بود كه موضوع در دست بررسی است. اما با آمدن امریكا به منطقه همه چیز تغییر كرد و آن نامه به طور كامل مورد بی‌توجهی قرار گرفت. بن‌لادن كه از این وضعیت ناراضی بود همیشه این لحظه را تكان‌دهنده توصیف كرده است.

بن‌لادن مخالف نظام سیاسی و حكومت عربستان نیست و به هیچ وجه در پی تغییر حكومت این كشور برنیامده است. او تنها با بخشی از گروه‌های موجود در حكومت اختلاف داشته است كه در جنگ نخست خلیج‌ فارس پای امریكا را به منطقه و عربستان باز كردند و به آن حكومت «كافر» یاری رساندند. بن‌لادن در این زمان فرمان جهاد علیه امریكا را صادر كرد و به انتقاد از حكومت عربستان پرداخت.(خلیل اسعد،پیشین،ص68)

با وجود این، اختلاف‌های یادشده باعث نشد رابطه القاعده با تشكیلات سیاسی ـ امنیتی عربستان قطع و نوع رابطه آنها خصومت‌آمیز شود؛ زیرا حتی مخالفان بن‌لادن در عربستان نیز پذیرفته بودند كه وی از مهم‌ترین چهره‌های عربستان است كه در خارج از مرزهای این كشور با راه‌اندازی تشكیلات القاعده و ترویج رادیكالیسم سلفی، كمك شایانی به بسط نفوذ حكومت سلفی سعودی در كشورهای اسلامی كرده است، به ویژه برای جوامعی كه دچار فقر فرهنگ دینی هستند. لذا در چنین شرایطی، عزیمت بن‌لادن به سودان در رأس تشكیلات القاعده می‌توانست یكی از خواسته‌ها و مطلوب‌های القاعده و عربستان محسوب شود.

بدین ترتیب، در اوایل دهه 1990، با وقوع جنگ خلیج فارس و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و به این علت كه نظام بین‌الملل هنوز نتوانسته بود مانند گذشته ساختارهای خود را بازیابد، القاعده تلاش كرد از این وضعیت مبهم برای رسیدن به اهداف خود بهره ببرد. این دوره تا اواسط دهه و تشكیل دولت طالبان در افغانستان به طول انجامید. طی این دوره القاعده به انجام عملیات‌های زیر متهم شده است:

1. بمب‌گذاری در هتل عدن در 20 دسامبر 1992؛

2. تولید سلاح كشتارجمعی در سودان در سال 1993؛

3. بمب‌گذاری در مركز تجارت جهانی در 26 فوریه 1993 كه طی آن شش نفر كشته شدند؛

4. بمب‌گذاری در سومالی در اكتبر 1993 و كشته شدن هیجده سرباز امریكایی؛

5. تأمین مالی سه اردوگاه آموزش «تروریستی» در شمال سودان در 1995؛

6. آموزش چریك‌های خارجی در شمال یمن در 1996؛

7. ترور نافرجام حسنی مبارك در آدیس آبابا در 1995؛

8 . انتشار نامه سرگشاده به ملك فهد مبنی بر از پا ننشستن تا خروج كامل نیروهای امریكایی از عربستان؛

9. كشتن نوزده سرباز امریكایی در بمب‌گذاری ظهران عربستان در سال 1996.(اسماعیلی،1386،ص76)

با انتساب برخی از این اقدامات به القاعده، حكومت عربستان در نهایت مجبور شد در آوریل 1994 تابعیت بن‌لادن را به علت ضربه ‌زدن به منافع «كشورهای دوست و برادر» لغو كند. اما نكته قابل توجه درباره فعالیت‌های القاعده در این دوران، نگاه ویژه ایالات متحده به آن است. واشنگتن در مجموع هیچ‌گاه القاعده و فعالیت‌های آن را مخالف منافع خود ندید و به این علت نه تنها در پی مقابله جدی با آن برنیامد، بلكه به طور مستقیم و غیرمستقیم به حمایت از آن پرداخت. برای نمونه، آنها تلویحاً از حضور القاعده در كارزار بوسنی و كوزوو حمایت كردند و برای ورودشان به جنگ علیه صرب‌ها مانع‌تراشی نكردند. گزارش كمیته حزب جمهوری‌خواه به صراحت نشان می‌دهد دولت كلینتون برای محدودسازی فعالیت سازمان‌های سلفی در زمان جنگ بوسنی اقدامی انجام نداد. این سیاست، در جنگ كوزوو نیز ادامه یافت. 

یكی از منابع رده‌بالای نظامی انگلیس در این ‌باره می‌گوید: «اداره اطلاعات دفاعی امریكا با ام‌آی6 وارد گفت‌وگو شد تا برای ارتش آزادی‌بخش كوزوو (كه با القاعده ارتباط داشت) برنامه آموزشی ترتیب دهد». بن‌لادن خود در آن زمان به آلبانی سفر كرده بود. او در رأس یكی از چند گروه اسلام‌گرایی بود كه واحدهایی را به كوزوو فرستاده بودند. وی در سال 1994 عملیاتی را در آلبانی پایه‌ریزی كرد و یكی از فرماندهان نظامی وی نیز واحدی برگزیده از ارتش آزادی‌بخش كوزوو را در منازعات آن كشور رهبری كرد. نكته قابل توجه در این باره اظهارات جو لیبرمن است كه در سال 1999 ایراد شد. وی می‌گوید: «جنگیدن برای ارتش آزادی‌بخش كوزوو، جنگیدن برای حقوق ‌بشر و ارزش‌های امریكایی است» (شوسودوفسكی،1384،ص65) هم‌چنین دولت امریكا و القاعده در حمایت مالی از سازمان ان‌ال‌ای (ارتش آزادی‌بخش ملی مقدونیه) كه با حكومت این كشور درگیر بود، همكاری تنگاتنگی داشتند. این ارتش در حالی مورد حمایت مادی و معنوی القاعده قرار داشت كه از پشتیبانی ناتو نیز برخوردار بود.

امریكا و القاعده در چچن نیز در تعریف منافع خود همسو عمل كردند. شامیل باسایف و خطاب، رهبران اصلی مبارزان چچنی، در اردوگاهی تحت حمایت آی‌اس‌آی و سیا در افغانستان و پاكستان آموزش دیدند. به گفته یوسف بودانسكی، مدیر گروه ضربت ضدتروریسم و جنگ نامتعارف كنگره امریكا، طرح جنگ در چچن در جریان دیدار مخفی برخی سران جنبش‌های اسلامی كه در سال 1996 در موگادیشوی سومالی صورت گرفت، ریخته شد. در این دیدار، اسامه‌بن‌لادن و مأموران بلندمرتبه اطلاعاتی پاكستان، عربستان و دو كشور دیگر حاضر بودند. جنگ‌های چچن سبب تزلزل نهادهای دولتی روسیه شد و نظامی موازی دولت محلی تحت نظارت شبه‌نظامیان در بسیاری از نواحی چچن ایجاد كرد. طی این فعالیت‌ها هم‌چنین فرهنگ وهابیت در منطقه رشد یافت و اصولاً یكی از انگیزه‌ها و شروط عربستان برای كمك به مبارزان چچنی گسترش فرهنگ وهابی در این منطقه بود.

اما روشن‌ترین وجه سیاست خارجی ایالات متحده كه نشان از عدم تقابل اهداف واشنگتن با القاعده در این دوره دارد، حمایت امریكا از برقراری حكومت طالبان، یعنی مأمن و پناهگاه این سازمان، در افغانستان است. البته سیاست خارجی امریكا در قبال افغانستان در این زمان مبهم و دوپهلوست؛ همانند چچن، بوسنی و كوزوو. واشنگتن در عین آنكه به طور رسمی از طالبان حمایت نمی‌كند و حتی كرسی افغانستان در سازمان ملل در دستان برهان‌الدین ربانی قرار دارد و آلبرایت نیز از عدم به رسمیت شناختن طالبان حمایت می‌كند، اما شواهد و روابط دیگر موجود میان امریكا و طالبان نشان از حمایت واشنگتن از این جنبش سلفی رادیكال دارد. برای نمونه، دانا روبچر، از نمایندگان مجلس امریكا، می‌گوید: «حمایت از طالبان همیشه جزء جدایی‌ناپذیر سیاست ایالات متحده بوده و هست. بگذارید اضافه كنم... در پاكستان یك دولت نظامی داریم كه طالبان را تا دندان مسلح می‌كند... بگذارید یادآور شوم كه كمك (امریكا) همیشه به مناطق تحت كنترل طالبان رفته... ما از طالبان حمایت كرده‌ایم، چون تمام كمك‌های ما به مناطق طالبان رفته است و وقتی افرادی از خارج سعی می‌كنند به مناطق خارج از نظارت طالبان كمك برسانند، وزارت خارجه ما مانع آنها می‌شود...». 

به هر صورت، پس از سفر رابین رافائل، معاون وزیر خارجه امریكا، به افغانستان و اظهارات وی مبنی بر اینكه به رغم سوء‌ظن بین‌المللی نسبت به طالبان، این جریان باید به عنوان یك جنبش بومی كه قدرت پایداری را به نمایش گذاشته است، به رسمیت شناخته شود، این باور در افغانستان و خارج از آن به صورت فزاینده‌ای تقویت شد كه ایالات متحده امریكا، به ویژه سازمان سیا، ضمن تبانی با سازمان اطلاعات ارتش پاكستان، بانی پیدایش و رشد طالبان بوده است.(عصمت الهی،1378،ص110)

در واقع، افغانستان نیز مانند چچن محل مناسبی برای انتقال انرژی آسیای میانه و نفوذ سیاسی و اقتصادی امریكا در منطقه محسوب می‌شد؛ به طوری كه طالبان قول داده بود درها را برای ساخت یك خط لوله نفت از آسیای مركزی به افغانستان و پاكستان باز كند. امریكا از این اقدام، سیاست مهار جمهوری اسلامی ایران و برخی دیگر از كشورهای منطقه را نیز دنبال می‌كرد.

خلاصه آنكه القاعده با وجود طالبان و تأسیس آن در سال 1994 به افغانستان بازگشت و توانست تبلوری از اندیشه‌ها و ایدئولوژی خود را در این حكومت نوپا مشاهده و با كمك‌های مالی و نظامی خود آنان را در موقعیت خویش تحكیم كند. این شرایط تا سال 2001 یعنی تا زمان حملات 11 سپتامبر و سپس لشكركشی امریكا به افغانستان ادامه یافت.

راهبردهای القاعده 

نشریه اشپیگل به نقل از برخی رهبران ارشد القاعده، مطلبی را به چاپ رسانده است كه مراحل رسیدن به آرمان‌های القاعده و اهداف عملیاتی‌شده آنان را مشخص می‌كند. این مراحل عبارت‌اند از:

مرحله نخست، بیدارسازی، كه از سال 2001 تا 2003 (از 11 سپتامبر تا سقوط صدام) به طول می‌انجامد. بر این اساس، هدف حمله 11 سپتامبر تحریك امریكا برای اعلان جنگ به جهان اسلام و در نتیجه، بیدارسازی مسلمانان بوده است. استراتژیست‌های القاعده مرحله نخست را موفق ارزیابی كرده‌اند. 

مرحله دوم، گشودن چشم‌ها، كه تا سال 2006 ادامه می‌یابد. در این دوره القاعده می‌خواهد «سازمان» به «جنبش» تبدیل شود. آنها در این مقطع بر بسیج مردان جوان سرمایه‌گذاری می‌كنند و عراق باید مركز تمام عملیات‌های جهانی قرار گیرد تا سپاهی در آن ایجاد و پایگاه‌هایی در سراسر كشورهای عربی تأسیس شود. 

مرحله سوم كه طی سال‌های 2007 تا 2010 خواهد بود، رزمندگان مستقر در عراق به آمادگی می‌رسند و بر سوریه متمركز می‌شوند. در این مرحله حمله به تركیه و اسرائیل پیش‌بینی شده است و آنها امیدوارند با این حملات مشهور و محبوب شوند. در ضمن، كشورهای همسایه عراق نیز در خطر خواهند بود. 

مرحله چهارم، مهم‌ترین هدفی كه در این مرحله، یعنی طی سال‌های 2010 تا 2013 دنبال می‌شود، فروپاشی حكومت‌های منفور عرب است. این موضوع، رشد پایدار القاعده را در پی خواهد داشت. آنها در این دوره هم‌چنین حمله علیه اقتصاد امریكا و لوله‌های نفت را صورت خواهند داد. 

مرحله پنجم، كه بین سال‌های 2013 تا 2016 قرار دارد، دوره اعلام «خلافت اسلامی» است. در این دوره اسرائیل بسیار ضعیف می‌شود و حتی می‌توان نظم نوین جهانی را اعلام كرد. 

مرحله ششم، در این دوره كه بعد از اعلام خلافت اسلامی قرار دارد، زمان رویارویی مطلق سپاه اسلام با غیر آن در سال 2016 فرامی‌رسد. 

مرحله هفتم، این مرحله در سال 2020 با پیروزی مسلمانان و تأسیس خلافت جهانی اسلام آغاز می‌شود. (خادم الشریف،ایران19/6/1384)

حتی اگر نپذیریم مطالب بالا از سوی رهبران القاعده اعلام شده است یا تمام آنها به این مراحل معتقدند، بررسی مؤلفه‌های دیگر ایدئولوژی القاعده روشن می‌سازد همگی با اصل موضوع موافق‌اند و چنین مطلوبی را در سر می‌پرورانند؛ هرچند در برخی مراحل و راهبردها متفق‌القول نباشند. برای نمونه، ظواهری مراحل رسیدن به مطلوب‌های مورد نظر القاعده را در چهار مرحله به صورت زیر بیان می‌كند: 

نخستین مرحله، اخراج امریكایی‌ها از عراق است كه اگر امریكا از الگوی خود در ویتنام پیروی كند، ممكن است با سرعتی بیش از حد انتظار محقق شود.

مرحله دوم، باید در تمام سرزمین‌های سنی‌نشین عراق كه می‌توانند تحت كنترل درآیند، مركز قدرت یا امارت اسلامی تأسیس كرد. این مرحله باید در حین پیكار برای اخراج امریكاییان از عراق صورت بگیرد. ظواهری درباره قدرت یافتن گروه‌های دیگر در عراق هشدار می‌دهد؛ زیرا ممكن است امریكا نوع دیگری از عقب‌نشینی ناگهانی و شتاب‌زده را كه در ویتنام مرتكب شد، تكرار كند و بدین ترتیب، عراق تحت تسلط سازمانی درآید كه سازماندهی مؤثری برای به دست‌گیری اوضاع دارد. این امارت نوپا هم‌چنین باید منتظر حالت جنگ با دشمنی باشد كه می‌كوشد ثبات لازم را برای تبدیل شدن امارت به خلافت از بین ببرد .  

مرحله سوم، پیكار، گسترش دادن جهاد به كشورهای سكولار همسایه عراق است.

مرحله چهارم، نیز كه می‌تواند هم‌‌زمان یا بعد صورت گیرد، درگیری با اسرائیل است.(اسماعیلی،پیشین،ص113) 

نكته بسیار مهم آن است كه القاعده برخلاف سیاست اعلامی خویش كه مبارزه با اسرائیل و امریكا را تبلیغ می‌كند، به علت ویژگی‌های موجود در ایدئولوژی‌اش باید مبارزه را از داخل آغاز كند و نشان دادن دشمن خارجی نیز در واقع روشی برای جذب نیروهای بیشتر از میان جوانان اهل سنت است. القاعده برای نفوذ و تثبیت موقعیت خود در میان مسلمانان ابتدا در پی حذف رقباست؛ چه آنهایی كه با غرب و سكولاریسم تعارض دارند چه آنها كه دارای تعامل هستند. لذا القاعده بنابه ویژگی‌های ایدئولوژیك خود و اقتضائات و لوازم آن، مجبور است مبارزه را از میان مسلمانان آغاز كند و بدین منظور همیشه باید میان آنان قطب‌بندی كند. 

ادامه دارد...


منابع و ماخذ

فدوی،عبدالقیوم(1381)، «اسامه بن لادن و ماجراها» ،كابل: مفاخر ؛

- آشكار،ژیلبر(1384)، «جدال در توحش،11سپتامبر و ایجاد بی نظمی نوین جهانی»، ترجمه حسن مرتضوی،تهران: اختران؛

- البحری،ناصر ابوجندل (2005)، «تنظیم القاعده من داخل»، القدس العربیه 18تا 27 مارس؛

- بن لادن،كارمن(1384) ، «پشت پرده بن لادن ها،در بطن پادشاهی»،ترجمه اسماعیل قهرمانی پور،تهران: نشر روزگار؛

- خلیل اسعد،خالد (1380)، «بن لادن ،او را نمی توانشناخت»، ترجمه حیدر سهیلی،تهران: جام جم؛

- هالیدی،فرد(1360)، «عربستان بی سلاطین»، ترجمه بهرام افراسیابی،تهران: نشر روزبهانی؛

- عزام،حذیفه(1384)، «آیا شبكه های اطلاعاتی در القاعده نفوذ كرده اند(مصاحبه)، ترجمه سعید آقا خانی،روزنامه شرق،26/7/1384؛

- طارق،علی(1385) ، «یازده سپتامبر،آغازعصری نو در سیاست جهانی»، ترجمه حسن مرتضوی، بی جا

- دوانی،علی(1366)، «فرقه وهابیت و پاسخ شبهات آنها»، تهران: نشرفرهنگ وارشاد اسلامی؛

- رشید ،احمد(1382)، «كابوس طالبان»، ترجمه گلیدا ایروانلو،تهران: هوای رضا؛

- توحیدی،عبدالله، «القاعده چیست»، روزنامه انتخاب 11/10/1380؛

- بیكر،همیلتون، «گزارش گروه مطالعات عراق»دسامبر 2006؛

- لادورنر،شرق،29/1/1385

- پل میخائیل،و خالد دوران (1381)، «اسامه بن لادن و تروریسم جهانی»، ترجمه هومن وطن خواه،تهران: نشركارون؛

- العدل،سیف، «نامه سیف العدل»ترجمه محمدعلی فیروزآبادی،شرق، 27/1/1384؛

- اسماعیلی،حمید رضا (1386) ، «القاعده از پندار تا پدیدار»، تهران : نشر اندیشه سازان،تهران؛

- خادم الشریف،مرضیه، «القاعده چه می خواهد؟»روزنامه ایران،ترجمه،19/6/1386.

- شوسودوفسكی،میشل(1384) ، «جنگ وجهانی سازی،واقعیت های پشت پرده 11سپتامبر»،ترجمه جمشیدنوائی،تهران: نشر نی.

شرح جانفشانی امیرالمؤمنین (علیه السلام) در جنگ خندق در بیان آیت‌ الله سبحانی

از حوادث مهم سال پنجم هجرت که در 17 شوال آن سال اتفاق افتاد، جنگ خندق بود که با توجه به کثرت سپاه و تجهیز لشکریان قریش، محاصره طولانى و نبودن آذوقه کافى در شهر مدینه، همچنین دشوارى وضع اقتصادى، کارشکنى‏هاى داخلى که از ناحیه یهود بنى‌قریظه و منافقین مى‏شد و به سختى مسلمانان را تهدید مى‏کرد، براى پیغمبر اسلام و پیروان آن بزرگوار یکى از سخت‏ترین جنگ‌ها و دشوارترین درگیری‌هایى بود که با دشمن داشتند و مانند گذشته به کمک و یارى خداى تعالى، ایمان، فداکارى و استقامت، بر همه این مشکلات پیروز شدند و همه دشمنان را مغلوب ساختند و از این کارزار سخت و دشوار نیز فاتح و سربلند بیرون آمدند.

*طرح یک ایرانی در مدیریت بحران غزوه احزاب



به گفته «ابن هشام» کسی که حفر خندق را به رسول الله(ص) پیشنهاد کرد، سلمان فارسی بود و در تفسیر قمی جلد 2 صفحه 177 آمده است: «سلمان به رسول الله (صلی الله علیه و آله) عرض کرد: «ای رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ! به درستی که نیروی کم و اندک ما نمی‌تواند در برابر نیروی زیاد و عظیم دشمن مقاومت کند».

پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «پس چه کنیم؟»، سلمان گفت: «خندقی حفر کنیم تا میان ما و دشمن حائلی ایجاد کند و اگر چنین کنید، می‌توانید آنها را عقب برانید، اما آنها نمی‌توانند از هر طرف به ما حمله کنند.

به درستی که ما در بلاد فارس چنین بودیم که هرگاه لشکر عظیمی از دشمن به ما یورش می‌آورد، در اطراف محل استقرار خندقی حفر می‌کردیم تا نبرد تنها در جناح‌های مشخص شده، صورت گیرد، پس از سخنان سلمان، جبرئیل بر پیامبر(صلی الله علیه و آله) نازل شده و گفت: «ای پیامبر(ص)، سلمان خوب مشورتی داد، پس به گفته او عمل کرده و مشورتش را نیک شمار».

*سخنی که پیامبر(صلی الله علیه و آله) در حمایت سلمان فارسی بیان کرد

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) حفر هر بخش از خندق را به عهده گروه خاصی از مسلمین قرار داده بود، در میان حفر کنندگان برخی بیش از دیگران کار کرده و فعالیتشان چشمگیر بود، یکی از این افراد سلمان فارسی بود، او عملیات حفاری را به خوبی می‌دانست و طبق برخی نقل‌ها به اندازه 10 مرد کاری کوشش می‌کرد، به همین جهت هر یک از دو گروه انصار و مهاجر سعی کردند، او را به خود نسبت داده و سلمان را از خود برشمرند، وقتی این اختلاف به محضر رسول الله(ص) عرض شد، حضرت فرمود: «سلمان، نه از مهاجرین است و نه از انصار، بلکه او از ما اهل‌بیت(علیهم السلام) است».

*مرد جوانی که در برابر قهرمان قریش قرار گرفت

آیت‌الله جعفر سبحانی در کتاب «فروغ ولایت» درباره شرح ماجرای جنگ احزاب و جانفشانی امیرالمؤمنین(علیه السلام) چنین می‌گوید:

هر بار که ندای قهرمان عرب «عمرو بن عبدود» برای مبارزه بلند می‌شد، فقط جوانی بر می‌خاست و از پیامبر اجازه می‌گرفت که به میدان برود، ولی پیوسته با مقاومت و امتناع آن حضرت روبه‌رو می‌شد، آن جوان حضرت علی(علیه السلام) بود و پیامبر(صلی الله علیه و آله) در برابر تقاضای او می‌فرمود: بنشین این عمرو است!

عمرو برای بار سوم نعره کشید و گفت: صدایم از فریاد کشیدن گرفت، آیا در میان شما کسی نیست که به میدان گام نهد؟ این بار نیز حضرت علی(علیه السلام) با التماس فراوان از پیامبر(صلی الله علیه و آله) خواست که به وی اذن مبارزه دهد.

*جمله تاریخی پیامبر(صلی الله علیه و آله)درباره امام علی(علیه السلام) در جنگ خندق

پیامبر فرمود: این مبارزطلب عمرو است، حضرت علی(علیه السلام) عرض کرد: باشد! سرانجام پیامبر با درخواست وی موافقت کرد و شمشیر خود را به او داد و عمامه‌ای بر سر او بست و در حق او دعا کرد و گفت: خداوندا! علی را از بدی حفظ فرما، پروردگارا! در بدر «عبیده» و در احد شیر خدا «حمزه» را از من گرفتی، خداوندا! علی را از آسیب حفظ فرما. سپس این آیه را تلاوت کرد: «رَبِّ لَا تَذَرْنِی فَرْدًا وَأَنتَ خَیْرُ الْوَارِثِینَ»، (انبیاء:89) سپس این جمله تاریخی را بیان فرمود: «بَرَزَ الْاِیمانُ کُلُّهُ اِلَی الشِّرْکِ کُلِّهِ»، یعنی دو مظهر کامل ایمان و شرک با هم روبه‌رو شدند.

امام(علیه السلام) برای جبران تأخیر به سرعت رهسپار میدان شد و رجزی به وزن و قافیه رجز قهرمان عرب خواند که مضمون آن این بود که عجله مکن، مرد نیرومندی برای پاسخ به ندای تو آمده است!

... آن‌گاه حضرت علی(علیه السلام) ، عمرو بن عبدود را به یاد نذری انداخت که با خدا کرده بود که اگر فردی از قریش از او دو تقاضا کند یکی را بپذیرد و عمرو گفت: چنین است، حضرت علی(علیه السلام) گفت: درخواست نخست من این است که اسلام را بپذیری، قهرمان عرب گفت: از این درخواست بگذر که مرا نیازی به دین تو نیست.

سپس حضرت علی(علیه السلام) گفت: بیا از جنگ صرف نظر کن و رهسپار زادگاه خویش شو و کار پیامبر را به دیگران واگذار که اگر پیروز شد سعادتی برای قریش است و اگر کشته شد، آرزوی تو بدون نبرد جامه عمل پوشیده است.

عمرو در پاسخ گفت: زنان قریش چنین سخن نمی‌گویند، چگونه برگردم، در حالی که بر محمد دست یافته‌ام و اکنون وقت آن رسیده است که به نذر خود عمل کنم؟ زیرا من پس از جنگ بدر نذر کرده‌ام که بر سرم روغن نمالم تا انتقام خویش را از محمد بگیرم.

این بار حضرت علی(علیه السلام) گفت: پس ناچار باید آماده نبرد باشی و گره کار را از ضربات شمشیر بگشاییم، در این موقع قهرمان سالخورده از کثرت خشم به سان پولاد آتشین شد و چون حضرت علی(علیه السلام) را پیاده دید از اسب خود فرود آمد و آن را پی کرد و با شمشیر خود بر حضرت علی تاخت و آن را به شدت بر سر آن حضرت فرود آورد.

حضرت علی(علیه السلام) ضربت او را با سپر دفع کرد، ولی سپر به دو نیم شد و کلاهخود نیز درهم شکست و سر آن حضرت مجروح شد، در همین لحظه امام فرصت را غنیمت شمرده، ضربتی محکم بر او فرود آورد و او را نقش بر زمین ساخت، صدای ضربات شمشیر و گرد و خاک میدان مانع از آن بود که سپاهیان دو طرف نتیجه مبارزه را از نزدیک ببینند.

اما وقتی ناگهان صدای تکبیر حضرت علی(علیه السلام) بلند شد، غریو شادی از سپاه اسلام برخاست و مسلمانان دریافتند که حضرت علی(ع) بر قهرمان عرب غلبه یافته، شر او را از سر مسلمانان کوتاه ساخته است.

*جمله مقایسه‌ای پیغمبر (صلی الله علیه و آله) در پایان جنگ احزاب

... اگر حضرت علی(علیه السلام) در این نبرد شرکت نمی‌کرد و یا کشته می‌شد قریب به اتفاق سربازانی که در دامنه کوه «سلع» گرداگرد پیامبر بودند و از غرش‌های قهرمان عرب مثل بید می‌لرزیدند، پا به فرار گذارده، از کوه سلع بالا رفته و می‌گریختند، چنان‌که عین این جریان در نبرد احد و نبرد حنین که سرگذشت آن در تاریخ منعکس است، رخ داد و جز چند نفر انگشت‌شمار که در میدان نبرد استقامت ورزیدند و از جان پیامبر(صلی الله علیه و آله)دفاع کردند، همه پا به فرار گذاشتند و پیامبر(صلی الله علیه و آله) را در میدان تنها نهادند.

اگر حضرت علی(علیه السلام) در این نبرد جلوی تجاوز قهرمان‌های قریش را نمی‌گرفت یا در این راه کشته می‌شد، عبور سربازان دشمن از خط دفاعی خندق آسان و قطعی بود و سرانجام موج سپاه دشمن متوجه ستاد ارتش اسلام می‌شد و تا آخرین نقطه میدان می‌تاختند و نتیجه آن جز پیروزی شرک بر آیین توحید و بسته شدن پرونده اسلام نبود، بنابراین محاسبات، پیامبر گرامی(صلی الله علیه و آله) فداکاری حضرت علی(علیه السلام) در آن روز چنین ارزیابی کرد و فرمود: «ضَربَةُ عَلِی یَومَ الخَندَقِ اَفضَلُ مِن عِبادَةِ الثّقلین»، ارزش ضربتی که علی در روز خندق بر دشمن فرود آورد از عبادت جهانیان برتر است.

فارس

نمادهای اجتماعی شيعه در عصرحضور (نمادهای زبانی)


چكیده

بررسی تاریخ اجتماعی پیروان یك مذهب، توجه همه جانبه به زندگی و نكته‌های ریز دخیل در فرایند شكل‌گیری تاریخ آنان، از جمله نمادهای اجتماعی را طلب می‌كند. نمادها از مؤلفه‌های تأثیرگذار در تاریخ اجتماعی است كه از عوامل گوناگون تأثیر می‌پذیرد. بحث و مطالعه درباره تاریخ اجتماعی شیعیان نیز از این قاعده كلی مستثنا نیست. نوشتار حاضر به برخی نمادهای زبانی در تاریخ اجتماعی شیعیان در دوره حضور معصومان(ع)، اشاره می‌كند. در این نوشتار به مواردی از چگونگی عملكرد و رفتار شیعیان پرداخته شده كه اختصاص به آنان داشته و از باورها و عقاید آنان حكایت دارد، به گونه‌ای كه با مشاهده این رفتار می‌توان باور و عملكردهای شیعی را از غیر شیعی تشخیص داد.

كلیدواژه‌ها: شیعه، نمادهای اجتماعی، نمادهای زبانی، علامت و شعار.

مقدمه

نمادهای اجتماعی شیعه در دوره حضور معصومان(ع)، با عنایت به سیره و سفارش‌ رهبران مذهبی و معطوف به سنت نبوی و سیره ائمّه اطهار(ع) قابل تبیین است. این دوره به لحاظ دسترسی به معصوم و بیان معارف و آموزه‌های دینی ـ مذهبی از زبان ایشان، دوره بیان و نهادینه‌شدن آموزه‌ها و شاخصه‌های خاص تشيّع است. موارد بیان شده در نوشتار حاضر، نمونه‌هایی از ظهور باور شیعی است كه شیعیان را از دیگران متمایز می‌سازد. شیعیان عصر حضور با آن شاخصه‌ها از دیگر پیروان مذاهب و آیین‌ها مشخص می‌شدند. هرچند جلوه بارز نمادهای زبانی شیعه با رویكرد اجتماعی، پس از دوره حضور و با تشكیل اجتماعات و حاكمیت‌های شیعی، بیشتر و بهتر قابل تبیین است، لكن مواردی كه ذكر می‌شود نیز نماد و علامت اجتماعی در تاریخ تشيّع به شمار می‌آید.

مفهوم نماد

نماد(نَ/نُ)؛1 در لغت به معنای نمود (حاصل مصدر) است كه نمایش، ظهور، جلوه، تجلی، نشان، علامت و امثال آن را معنا می‌دهد. همچنین به معنای فاعل آمده كه ظاهركننده و نمایندَه باشد و مرادف با «نمادن» و «نمودن» (مصدر) نیز گرفته شده به معنای نشان دادن، ظاهر كردن و نمایان گردانیدن.2 به تعبیر دیگر، نماد به معنای نمود، نشان، سمبل، آنچه مظهر چیزی است و به معنای جهان هستی به كار می‌رود.3 معناها و تعریف‌هایی كه برای واژه نماد، مصدر (نمودن) و حاصل مصدر (نمود) آن بیان شده، با وجود تفاوت و اختلاف در تعبیر، بیان‌كننده مفهوم واحدی هستند یا اینكه به لوازم معنا اشاره دارند، و آن معنای واحد «ظهور و ارائه حقیقتی است كه در قالب مصدر به صورت ظهوركردن و ارائه دادن» بیان می‌شود.4

نماد، بحث مهمی در حوزه جامعه‌شناسی، مردم‌شناسی، فرهنگ و امثال آن به شمار می‌آید. در فرایند اجتماعی به نمادهایی توجه می‌شود كه در نمادهای جمعی ریشه دارد و به نمادهای فردی چندان عنایتی صورت نمی‌گیرد. زبان، واحدهای مبادله‌ای و اعتبار، پرچم‌ها و رفتارها و اعمال دینی، همه بیانگر نمادهایی می‌باشند كه افراد جامعه در آن اشتراك دارند.5

هر نماد دربردارنده محتوایی است كه از آن حكایت می‌كند. نكته قابل توجه در معنای اصطلاحی نماد این است كه به مسئله اعتباری و قراردادی بودن آن بیشتر توجه می‌شود و آن‌ را شاخصِ معرفی‌كننده نماد به شمار می‌آورند و می‌گویند: «نوعی رابطه ارادی و قراردادی میان نماد و امور نمادی شده، وجود دارد.»6

نماد به معنای رمز، نشانه، تجلی، جلوه و غیره زمینه بحث و بیان نمادهای اجتماعی شیعیان در دوره حضور معصومان(ع) را با مشكل مصداق‌یابی روبه‌رو می‌سازد، لیكن با تعمیم معانی نماد و با توجه به لوازم معنای (ظهوركردن و ارائه دادن)، می‌توان موارد ذیل را از نمادهای شیعی به شمار آورد، زیرا نشانه‌ها و تجلی خاص فكر شیعی است، رمز حضور باور دینی و مذهبی شیعیان است و رفتارهایی است كه در پی وقوع حوادث مهم و تأثیرگذار در فرایند تاریخ تشيّع به وجود آمده‌ و یا از آن حوادث حكایت می‌كند.

آنچه به عنوان نمادهای شیعه یاد می‌شود، بخشی از مؤلفه‌های تاریخ اجتماعی شیعیان است. آنها از عواملی تأثیر پذیرفته‌اند كه در جمله عوامل مؤثر بر تاریخ اجتماعی است، زیرا یكی از عوامل، دین و مذهب می‌باشد. در دوره‌ای كه اندیشه‌های شیعی در حال بارور و نهادینه شدن است و شیعیان آموزه‌های خود را مستقیماً از رهبران دینی‌شان می‌گیرند، چگونگی رفتارشان را طبق دستورات و سیره ایشان تنظیم می‌كنند. در این میان، نمادهای اجتماعی نیز از دین و مذهب و باورهای دینی تأثیر می‌پذیرد.

از سویی، برخی نمادهای شیعی، تحت تأثیر مستقیم یا غیر‌مستقیم حوادث پدیدآمده در تاریخ تشيّع است. حادثه عظیم كربلا یكی از این حوادث است. شهادت سیدالشهدا(ع) و یارانش، تراژدی غم‌باری بود كه از همان ابتدا زندگی شیعیان را تحت تأثیر قرار داد. این مهم، موجب برخی آموزه‌هایی در ساحت رفتار و عمل شیعیان شد كه همواره به عنوان نماد شیعه در طول تاریخ جلوه می‌كند.

نكته قابل توجه در بررسی نمادهای اجتماعی مربوط به تاریخ پیروان یك مذهب این است كه نمادها و نشانه‌های خاص فكری، پس از تبیین و ترسیم كامل آموزه‌های اعتقادی و مذهبی، شكل می‌گیرد و خود را به عنوان نماد و سمبل آن، نشان می‌دهد. نمادهای اجتماعی شیعیان نیز در دوره‌های بعدی بهتر قابل بررسی و دستیابی است.

نمادهای زبانی

با دیدِ كلی‌تر نماد‌ها در دو بخشِ نمادهای زبانی و غیرزبانی، قابل بررسی است. نمادهای شیعی دوره حضور معصومان(ع) نیز در دو قالب فوق جا می‌گیرد. نمادها یا پیام متنی و مكتوبی ارائه می‌كند و یا بدون القای پیام متنی، صرفاً نشانه و علامت یك رویكرد و گرایش خاص است. بنابراین، نمادها دو گونه‌اند: نمادهای زبانی و نمادهای غیرزبانی. منظور از نمادهای زبانی، آن بخش از نشانه‌هایی است كه پیام متنی ویژه را به دیگران منتقل می‌كند. پیام متنی می‌تواند مكتوب باشد، مانند نوشته‌های روی سكه‌ها و پرچم‌ها، لوح‌های مكتوب و غیره و همچنین می‌تواند به صورت غیرمكتوب متجلی باشد كه تنها به زبان جاری شود، مانند ضرب‌المثل‌های رایج در یك زبان، شعارهای خاص یك گروه و فرقه مذهبی ـ سیاسی، اذكار خاص، شعارهای یك مذهب و امثال آن. در اینجا به نمونه‌هایی از این موارد، اشاره می‌شود:

1. اذان شیعی

اذان از موضوعاتی است كه مسلمانان در روز چند بار به وسیله آن، به عبادت خداوند فراخوانده می‌شوند. این شعار مهم در میان فرقه‌های مسلمان دستخوش تحول شده است. شیعه و سنی به فراخور پشتوانه نقلی و عملی‌‌شان در رد یا اثبات بخشی از آن، اختلاف دارند، به گونه‌ای كه اذان شیعی متفاوت از اذان اهل سنت است و هر اذان، نماد تفكر فرقه خاصی است. به این ترتیب، اذان شیعی با ویژگی و فرازهای منحصر به خود، نماد تشيّع به حساب می‌آید. این اذان در عصر معصومان(ع) رایج بوده، هرچند به علت خفقان حاكم بر ائمّه اطهار(ع) و جامعه شیعی، كمتر فرصت بروز یافت.

فرازی كه اذان شیعی را از اذان اهل سنت متمایز می‌سازد، جمله كوتاه و گویای «حی علی خیر العمل» است. شیعیان و در رأس آنها امامان معصوم به فراخور شرایط و فرصت، این جمله را دوبار در قسمتی از ندای ملكوتی اذان می‌گفتند. در دوره‌های پس از حیات حضور معصوم تا عصر حاضر، تأكید بیشتری روی آن صورت می‌گیرد و شیعیان با گفتن آن، مسلمانی خود را با گرایش شیعی فریاد می‌زنند.

الف. اذان اول

شیعیان با تكیه بر مستندهای تاریخی و روایی، بر این عقده‌اند كه اذان در نخستین آوان تشریع، فراز «حی علی خیر العمل» را داشته است. اذان در حیات رسول اكرم(ص)، چیزی است كه شیعیان می‌گویند. مؤذن پیامبر «حی علی خیر العمل» را دو بار ذكر می‌كرد. برای اثبات مدعا شواهد تاریخی و روایی، هم در منابع اهل سنت موجود است و هم منابع تشيّع بر آن تأكید دارد. از منظر فقه شیعه، وجود جمله «حی علی خیر العمل» در اذان، اجماعی است7 و هیچ‌ یك از فقهای شیعه در آن تردید ندارند. به عقیده شیعه، اذان همراه با این جمله، در معراج توسط جبرئیل گفته شده8 و یكی از صحابه رسول اكرم(ص) هنگام حفر خندق نیز اذان را با جمله «حی علی خیر العمل» ادا نموده است.9 همچنین نقل شده است كه بلال مؤذن پیامبر نیز در اذان این جمله را گفت10 و ترك این جمله در خانه‌نشینی بلال و اذان نگفتن او پس از رحلت پیامبر خدا(ص) مؤثر بوده است.11

ابی محذره، دیگر مؤذن پیامبر(ص) است. او می‌گوید: رسول خدا(ص) حرف به حرفِ اذان را به او یاد داده12 و دستور فرموده است در اذان «حی علی خیر العمل» بگوید.13 گفته شده كه حضرت به او فرمود: در آخر اذانت این جمله را قرار بده.14 از علی(ع) نیز روایت شده كه پیامبر اكرم(ص) به بلال دستور داد كه اذان را با «حی علی خیر العمل» بگوید و می‌فرمود: چنین رفتار كنید كه بهترین اعمال شما نماز است.15 در خبری نقل شده است كه امام زین‌العابدین(ع) اذان را با «حی علی خیر العمل» می‌گفته و اذان اول را اذانی می‌دانست كه در آن، این جمله گفته می‌شد..16

ب. تغییر در اذان

این سنت در عهد خلیفه اول و بخشی از خلافت عمر نیز رایج بوده است. خلیفه دوم دستور داد آن را از اذان حذف كنند، تا مبادا مسلمانان به نماز اكتفا كرده، دست از جهاد و دیگر اعمال اسلامی بردارند. از نظر ایشان مصلحت جهاد، و حج مهم‌تر از نماز تلقّی می‌شد، از این‌رو، با استحسان عقلی، حكم الهی و سنت جاریه نبوی را تغییر داد.

عمر اولین فردی بود كه با اذان رسول خدا(ص) مخالفت كرد و «حی علی خیر العمل» را ترك كرد و كسانی را كه سرِ مخالفت داشت، تهدید نمود تا مردم به بهانه اینكه نماز بهترین عمل است، جهاد را ترك نكنند.17 او اعلان داشت: سه چیز در زمان رسول خدا(ص) مرسوم و رایج بود، اما من از انجام آن شما را باز داشته و آنها را حرام اعلام می‌كنم، بنابراین، كسانی كه مرتكب آن اعمال شوند، سرزنش شده و دچار تعقیب قانونی می‌شوند؛ آن سه چیزی كه عمر نهی كرد، عبارت‌اند از: متعه نساء، متعه حج و گفتن «حی علی خیر العمل» در اذان. سپس راز منع از گفتن «حی علی خیرالعمل» را چنین بیان كرد: اگر مردم آن را بشنوند، به نماز اهمیت داده و به آن دل بسته و حج و سایر اعمال (جهاد) را رها می‌كنند.18

همچنین آمده است كه سِرّ ممنوعیت، دو بُعد ظاهری و باطنی دارد؛ ظاهر قضیه مربوط می‌شود به اینكه مردم با اتكا به نماز، به جهاد بی‌توجهی كنند، و باطن آن مقابله با ولایت است. از امام صادق(ع) معنای «حی علی خیر العمل» پرسیده شد، حضرت فرمود: «حی علی خیر العمل» همان ولایت است19 و حضرت رضا(ع) به هر دو بُعد20 اشاره كرده است.21

ج. شواهد تاریخی وجود این فراز در اذان

شواهدی فراوانی وجود دارد كه به رغم ممنوعیت «حی علی خیر العمل» در اذان، بعضی مسلمانان آگاه، ارزشی برای چنان منعی قائل نمی‌شدند. از امام صادق(ع) نقل شده است: حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) مؤذنی داشت كه در اذان جمله «حيّ على خیر العمل» را می‌گفت و هرگاه امام(ع) او را می‌دید تحسین و تمجید می‌كرد و می‌فرمود: «مرحبا بر آنان كه عادلانه سخن مى‏گویند و آفرین بر نماز ایشان.»22 در برخی منابع آمده است كه عبداللّه‌بن عمر در اذان پس از «حَيّ على الفلاح» جمله «حيّ على خیر العمل» می‌گفته است.23 از سیره امام سجاد(ع) به دست می‌آید كه ایشان به مقتضای آنكه چنین اذانی از سوی خداوند و توسط پیامبر خدا(ص) تشریع شده است، به گفتن این جمله در اذان ملتزم بود.24

همچنین آمده است كه امام علی‌بن ابی‏طالب(ع)، امام حسن و امام حسین(ع) و عقیل‌بن ابی‏طالب، ابن‌عباس، عبدالله‌بن جعفر و محمّد‌بن حنیفه همواره در اذان «حی علی خیر العمل» را قرائت می‏كردند.25 خبر دیگری در مورد عقیل‌بن ابی طالب در دست است كه تا زنده بود در اذان، «حی علی خیر العمل» می‏گفت.26

با وجود مشروعیت جمله یادشده در اذان، دوره حضور معصومان(ع)، دوره‌ای نیست كه آشكارا جامعه شیعی شكل مشخص و متمایزی داشته و به این مهم (اذان شیعی) آشكارا عمل كرده باشند. حتی معصومان(ع) در بسیاری از مقاطع، تقیه كرده و به یاران و پیروان خویش نیز دستور تقیه می‌دادند تا از گزند حوادثی كه از سوی حاكمیت‌های ضد شیعی پیش می‌آمد، جلوگیری كرده باشند. با وجود این، اذان شیعی به عنوان یكی از شاخصه‌های شیعه و تشيّع در همان دوره نضج گرفت و به نماد شیعه تبدیل شد، گرچه كمتر علنی گردید. البته در قرن‌های بعد، در شهرها و اجتماعات شیعی و در مأذنه‌ها و نمازها آشكارا گفته می‌شد.

د. اذان شیعی، نماد شیعه

اذان همراه با جمله «حيّ على خیر العمل» شاخصه و ممیزه تشيّع و پیروی از خاندان رسالت شد و شعار و پرچم شیعی گردید و شیعیان به تبع از أئمه(ع) به آن اهتمام داشتند. اذان شیعی هرچند در دوره حضور، كمتر فرصت بروز پیدا كرد، اما در قرن‌های بعدی، هر زمان كه حاكمیت شیعی پا می‌گرفت یا مردمان شهری خود را از چنگ آزار و اذیت مخالفان آسوده می‌دیدند، اذان شیعی را برپا داشته و با گفتن آن، تشيّع خود را ندا می‌دادند.

شیعه جمله مزبور را ذكری از ندای ملكوتی اذان و اقامه می‌دانست و با این اعتقاد به سنت و سیره پیامبر(ص) عمل می‌كرد، به گونه‌ای كه انجام آن به شیعه اختصاص یافته و به صورت شعار و نماد شیعه‌گری درآمد، از این‌رو، در سده‌های بعدی اگر یكى از فرمانروایان شیعى مذهب، ناحیه یا شهرى را تصرف می‌كرد، دستور مى‏داد كه مؤذنان جمله مزبور را در مأذنه‏ها بگویند.

در ایام حاكمیت هادی عباسی، هنگامی كه حسین‌بن علی‌بن حسن، مشهور به صاحب فخ، بر مدینه مسلط شد، عبد اللّه‌بن حسن افطس، فرمانده نظامی او بالای مناره‌ای كه روی مرقد رسول اكرم(ص) قرار داشت، رفت و به مؤذن دستور داد كه «حی علی خیر العمل» را در اذان بگوید. مؤذن نیز این جمله را به زبان راند و مردم از بیان چنین اذانی به برپایی قیامی شیعی پی بردند.27

2. جهر به بسم الله

جهر به معنای آشكار و علنی ساختن چیزی و كلامی است. این معنا در برابر اخفا به كار می‌رود. آشكار شدن و آشكار كردن، اعم از آن است كه برای دیدن باشد یا شنیدن.28 راغب می‌نویسد: «جهر، یعنی ظهور احسن چیزی در برابر حس دیدن و شنیدن.»29 بنابراین، هر چیزی كه روشن باشد و حس باصره و سامعه آن را درك كند و به تعبیر صاحب العین علنی30 باشد، جهر است.

جهر بسم الله، یعنی بلند خواندان «بسم الله الّرحمن الرّحیم» در آغاز سوره‌های نماز، چه در نمازهای كه جهریه و چه در نمازهای اخفاتیه، از علائم و نشانه‌های مؤمنان است. بنا به اعتقاد شیعیان، جهر، نماد مذهبی است كه در سنت قولی و عملی معصومان(ع) متبلور بوده و شیعیان با عمل به آن، تشيّع خود را نشان می‌دهند. در روایت مشهوری از امام حسن عسكری(ع) «جهر به بسم الله الرّحمن الرّحیم» از جمله پنج علامت مهم ایمان دانسته شده است.»31
الف. حكم فقهی جهر به بسم الله

فقهای شیعه، بر «جهر به بسم الله» در نماز تأكید دارند. شیخ طوسی،32 علّامه حلی،33 صاحب جواهر34 و دیگران جهر بسم الله را در نمازهای جهریه، واجب می‌دانند، هرچند احتمال استحباب جهر را در نمازهای اخفاتی ممكن می‌دانند. با مراجعه به منابع روایی مشاهده می‌شود كه روایات اهل‌بیت(ع) حاكی از وجوب یا تأكید بیش از حد به تلاوت بسم الله با صدای بلند در آغاز سوره‌های نماز است.

اهل سنت در برابر دیدگاه شیعی، بسم الله را در نمازهای جهریه نیز اخفاتاً مى‌خوانند یا اصلاً نمى‌خوانند. در فقه حنبلی بسم الله الرحمن الرحیم، آیه‌ای از سوره‌های قرآن دانسته شده، لكن به كتمان و اخفای قرائت آن در ركعت‌های نماز، دستور داده شده است. در مقابل، ابوحنیفه آن را آیه‌ای از سوره‌های قرآن نمی‌داند و تلاوت جهری و علنی آن را نیز منع كرده است.35 فخر رازی در بیان جهر به بسم الله برخلاف دو فرقه اهل سنت و با تكیه به دلایل عقلی و نقلی از جمله سیره علوی می‌گوید: به تواتر ثابت است كه سنت و شیوه عمل بسیاری از بزرگان دینی، از جمله علی(ع) جهر به بسم الله بوده است و كسی كه علی(ع) را در دین و شیوه عملش، مقتدای خود قرار دهد، به راه هدایت گام نهاده است. دلیل این مطلب نیز بنا به فرمایش رسول خدا(ص) روشن است كه دعا فرموده است: خداوندا! حق را با علی بدار و با علی بگردان هرجا و هرگونه چرخید.36

2. جهر به بسم الله در آینه رفتار معصومان(ع)

معصومان(ع) به اقامه این شعار دینی كه نماد شیعی است، اهمیت بسیار داده و آن را رعایت می‌كردند. امام صادق(ع) فرموده است: رسول خدا(ص) هنگامی كه با مردم نماز می‌خواند «بسم الله الرحمن الرحیم» را به جهر تلاوت می‌كرد.37 سیره دائمی پیامبر(ص) این بوده كه بسم الله را با صدای بلند و هنگام نماز نیز آن را به جهر گفت. گفته شده هنگامی كه با جمعی از قریشیان وارد خانه خویش می‌شد، با آواز بلند بسم الله الرحمن الرحیم می‌گفت.38‌

علی(ع) پس از به دست گرفتن حاكمیت، به احیای سنت فراموش شده رسول خدا(ص) پرداخت و سعی كرد جامعه اسلامی را به سمت راهكارهای زندگی و اجتماعی پیامبر اكرم(ص) سوق دهد. یكی از این سنت‌ها كه موجب تمایز شیعه از دیگران شد، بلند خواندن بسم الله الرحمن الرحیم در سوره‌های نماز بود. حضرت ضمن خطبه‌ای فرموده است: ... مردم را به قرائت علنی و جهر بسم الله الرحمن الرحیم وادار كردم.39

روایتی در دعائم الاسلام، وجود دارد كه دلالت می‌كند رسول اكرم(ص)، امیرالمؤمنین، امام حسن، سیدالشهداء، حضرت سجاد، حضرت باقر و امام صادق(ع)، همگی «بسم الله الرحمن الرحیم» را به جهر تلاوت می‌كردند. از قول امام سجاد(ع) نقل شده است كه حضرت فرمود: ما فرزندان فاطمهƒ بر این مبنا رفتار می‌كنیم.40

سیره امام صادق(ع) نیز همانند دیگر ائمّه اطهار(ع) گویای قرائت بلند بسم الله الرحمن الرحیم است. دو روایت (از صفوان جمال و حنان‌بن سدیر) بر سیره امام صادق(ع) در عمل به سنت نبوی و جهر به بسم الله دلالت دارند. صفوان نقل كرده است كه حضرت در نماز اخفاتی نیز بسم الله را بلند قرائت می‌فرمود.41 ابن‌سدیر نیز اگرچه به نوع نماز اشاره نكرده كه اخفاتی بوده یا جهری، اما می‌گوید امام بسم الله را با صدای بلند تلاوت فرمود.42 البته بیان وی گویای آن است كه نماز جهریه نبوده ‌است. سیره حضرت رضا(ع) در نمازهای جهریه و اخفاتیه نیز جهر به بسم الله بود. در این‌باره از رجاء‌بن ابی‌ضحاك نقل شده كه حضرت رضا(ع) بسم الله الرحمن الرحیم را در كلیه نمازهای شبانه‌روزی‌اش بلند و علنی تلاوت می‌كرد.43

ج. عدم لزوم تقیه در جهر به بسم الله

عنایت أئمّه(ع) به این نماد شیعی به حدی است كه تقیه را در آن جائز نمی‌دانستند. این در حالی است ‌كه تقیه، روشی برای مقابله با تهدیدات دانسته می‌شود. صاحب دعائم الاسلام حدیثی از امام صادق(ع) نقل می‌كند كه حضرت عمل به تقیه را در جهر به بسم الله نمی‌پسندید.44 روایت دیگری نیز عدم وجود تقیه را در ابراز این مشخصه و وجه تمایز شیعی حكایت می‌كند. این مسئله در اخبار به حد تواتر وجود دارد.45 در ادامه خبری كه از قول نعمانی آمده بود و از بحارالانوار و مستدرك الوسائل نقل شد، از قول امام صادق(ع) عدم لزوم تقیه در برخی موارد، از جمله جهر به بسم الله دانسته شده است.46

باید توجه داشت كه ائمّه(ع) به تقیه كه تاكتیك و شیوه عملی برای حراست از جان و عرض شیعیان است، همواره توجه داشته‌اند. از این ابزار به سبب ضرورت حفظ شیعیان و جلوگیری از رسیدن آزار و ظلم دشمنان أئمّه(ع) و تشيّع، استفاده می‌شده است. حال سؤال این است كه چرا از چنین ابزار كارآمد و مفیدی در خصوص مسئله جهر به بسم الله الرحمن الرحیم استفاده نمی‌شود. شاید روایاتی كه بحث عدم تقیه را مطرح می‌كند به ارزش ذاتی عمل نظر دارد؛ به این معنا كه جهر به بسم الله، نماد و آرم تشيّع است و نباید از آن غفلت شود، وگرنه تقیه كه سپری حفاظتی است، چتر امنیتی‌اش همیشه گسترده است. شاهد مدعا اخباری است كه تقیه را در چنین موردی نیز تجویز می‌كند.47

د. جهر به بسم الله، نماد شیعه

با وجود تأكیدهای روایی بر جهر به بسم الله و قرارگرفتن سیره رسول خدا(ص) و بسیاری از بزرگان اسلامی بر آن در نماز، این عمل تنها از سوی شیعیان پذیرفته شد؛ چیزی كه اكنون نماد و شعار شیعی شمرده می‌شود.48 بیهقی در السنن الكبری پس از نقل روایاتی مبنی بر جهر به بسم الله از سوی رسول خدا(ص) از عده‌ای دیگر، مانند عمر، علی(ع)، ابن‌عباس، ابن‌زبیر، ابن‌عمر و معاویه نام می‌برد كه در نماز بسم الله الرحمن الرحیم را بلند قرائت می‌كردند.49 فخر رازی با تكیه بر سخن بیهقی پس از ذكر شیوه رفتار افراد نام برده در علنی قرائت كردن بسم الله، مدعی است كه جهر به بسم الله از سوی علی(ع) به تواتر رسیده و هركس از علی(ع) در این مسئله پیروی كند در مسیر درستی گام نهاده است.50

به هر حال، به این سنت نبوی به مرور زمان بی‌مهری شد و بیشتر علما و بزرگان اهل سنت با آن مخالفت كردند، به گونه‌ای كه قرائت بلند بسم الله الرحمن الرحیم به تشيّع منحصر و به شعار و نماد شیعی تبدیل شد. همچنین پس از دوره حضور، دانشمندان شیعی جهر را نماد شیعی، و در مقابل، اهل سنت آن را بدعت دانسته‌اند.

اربیلی به نقل از ابوحاتم سجستانی می‌نویسد: تمام اهل بیت رسول خدا(ص) بر جهر به بسم الله توافق دارند و این مذهب شیعه و اهل‌بیت(ع) است.51 شهید اول نیز می‌گوید: مشهور است كه جهر به بسم الله از جمله شعارهای شیعه است، آن هم جهر به بسم‌الله در موضع اخفات و نمازهای اخفاتیه.52 صاحب حدائق جهر بر بسم الله را شعار مشهور شیعه به شمار می‌آورد.53 در مقابل، علما و برخی مورخان سنی مذهب با فراموش كردن گذشته دینی و تاریخی مسئله و سیره رسول خدا(ص) و دیگر بزرگان دینی، آن را بدعتی می‌دانند كه شیعیان درست كرده و به دین گره زده‌اند. ذهبی خبری را در این‌باره كه «جهر به بسم‌الله الرحمن الرحیم بدعت است»54 نقل می‌كند.

3. شعارهای جنگی

شِعار به كسر شین در لغت به معنای علامت و نشانه است. به گفته راغب، چیزی است كه جنگ‌جویان به وسیله آن خود را می‌شناسانند و اعلام می‌دارند.55 این معنای شعار در دیگر منابع لغوی نیز دیده می‌شود. برخی اظهار می‌كنند كه شعار (به یك معنا) علامت گروهی در جنگ است و چیزی است كه به آن خوانده می‌شوند تا برخی از برخی دیگر تمیز داده شوند.56 البته معنایی كه صاحب لسان العرب آورده است، به نظر می‌رسد كه شعار را اعم از پرچم و جمله‌هایی می‌داند كه هریك از طرف‌های درگیر در میادین نبرد از آن بهره‌مندند.57

مطالعه سرگذشت شیعیان نشان می‌دهد كه پیروان این عقیده، نزاع و كشمكش‌های گوناگونی را در راه تثبیت باورهای خویش تحمل كرده‌اند. قیام‌های شیعی در تاریخ تشيّع، فصل قطوری با اوراق زرین و بیشتر خونینی است كه در حیات سیاسی ـ اجتماعی جامعه اسلامی رقم خورده است. این قیام‌ها عمدتاً با اهداف والای دینی، مانند اصلاح امور دینی اجتماعی، امر به معروف و بازداری از منكرات سیاسی ـ اجتماعی، توجه دادن مردم به عمل به كتاب خدا و سنت رسول گرامی(ص) و بازگشت جامعه اسلامی به سوی آن58 و سپردن حاكمیت و هدایت جامعه به دست افرادی مؤمن و پاك‌سرشت از خاندان رسالت و امثال آن، به وجود آمده‌اند.

منشأ حركت‌های شیعی در طول تاریخ، در اعتراض شیعیان، به انحراف سیاسی عده‌ای از نخبگان صحابه در سقیفه و اعتراض و تظلم‌های حضرت زهراƒ و حركت اجتماعی جمعی از شیعیان، علیه خلیفه سوم بر می‌گردد. این حركت اعتراضی در قیام امام حسین(ع) به اوج می‌نشیند، شهادت امام(ع) و همه یاران بزرگوارش، موتور محرك دیگر قیام‌ها و اعتراض‌های شیعیان در طول تاریخ به شمار می‌رود كه علیه بیداد، انحراف، ظلم و ستم اجتماعی رقم خورده است.

به طور معمول، آرمان‌های حركت اجتماعی و قیام، بخصوص قیام‌های شیعیان كه مقابله با ظلم، احیای سنت‌های فراموش شده نبوی و امر به معروف و نهی از منكر، حق‌خواهی و عدالت‌طلبی و امثال آن است، در شعارهای قیام، نمود پیدا می‌كند. توجه اصلی این قسمت از نوشتار نیز جمله‌ها و شعارهایی است كه در قیام‌های شیعی متبلور شده است.

دینامیسم حركت‌های شیعیان را آرمان‌های والایی تشكیل می‌داد و این آرمان‌ها افرادی را به قیام وا می‌داشت تا با انحرافات اجتماعی به مبارزه برخیزند و در برابر ناراستی‌هایی كه در جامعه اسلامی رواج پیدا كرده بود، مقابله كنند. فرمایش سیدالشهداء(ع) هنگام ترك مدینه، درون‌مایه و آرمان بسیاری از قیام‌های شیعیان در طول تاریخ شد. امر به معروف و نهی از منكر، عمل به كتاب خدا و سنت پیامبر(ص)، واگذاری حاكمیت به فردی از خاندان آل محمد كه در «الرضا من آل محمد» متجلی می‌شد، به این دلیل كه علویان و شیعیان حاكمیت‌های موجود را مشروع نمی‌دانستند،59 پس‌زمینه یا درون‌مایه عمده حركت‌های سیاسی ـ اجتماعی شیعیان را تشكیل می‌داد. شعارهایی سر داده می‌شد و سردمداران هر حركت اجتماعی، شیعی، سخنانی را به عنوان نماد حركت، تحریك و بسیج توده‌های مردمی به زبان می‌راندند. این نوشتار بنا ندارد كه تمام قیام‌های شیعی را نام برده و به تحلیل و بررسی شخصیت‌های قیام‌كننده، ماهیت، اهداف و سرانجام قیام‌ها بپردازد، بلكه تنها سعی دارد عمده شعار‌های مطرح را كه به وسیله آن‌، شعارهای شیعی از دیگر شعارها متمایز بود، بازگو كند. این شعارها كه نماد حركت‌های اجتماعی شیعیان است، عبارت‌اند از:

الف. یا محمد!

یكی از شعارهای جنگی، شعار «یا محمد! یا محمد!» است. امام حسین(ع) از این شعار در نبرد و قیام خود، استفاده كردند. امام صادق(ع) در بیانی كه در كتاب شریف كافی آمده است، می‌فرماید: «شعار حسین(ع) یا محمد! بود و شعار ما (اهل‌بیت(ع)) همان یا محمد! است.»60

ب. یا منصورُ امِت امِت!

از شعارهایی كه در حركت‌های اجتماعی شیعیان شاخص بود و نشان می‌داد كه حركت، قیام شیعی است، شعار «یا منصور امِت!»61 است. این شعار برگرفته از رسول‌الله(ص) در برخی غزوه‌های آن حضرت است. رسول اكرم(ص) در غزوه‌هایی، مانند بدر،62 بنی‌مصطلق،63 خیبر64 و امثال آن، جمله «یا منصور امت!» را از باب تیمن و تفأل به نصرت خداوند، شعار خود قرار داده بود.

این شعار توسط مسلم‌بن عقیل در سال 60 ق، در كوفه نیز به كار گرفته شد. زمانی كه هانی‌بن عروه توسط ابن‌زیاد شكنجه شد، مسلم و یارانش شبانه قصر كوفه را با شعار «یا منصور امت!» به محاصره درآوردند. عبدالله‌بن حازم می‌گوید: من از طرف مسلم‌بن عقیل دستور داشتم تا به دارالاماره بروم و جریان برخورد عبیدالله‌بن زیاد با هانى‌بن عروه را به مسلم گزارش كنم ... وقتی مسلم گزارش مرا شنید، دستور داد تا شعار نظامى او را به گوش هوادارانش برسانم. آن شعار این كلمه بود: «یا منصور امت!». من دو سه بار فریاد كشیدم و گفتم: «یا منصور امت!» یك‌باره مردم كوفه از جاى جنبیدند. ازدحام ملت در كوچه‏ها و میدان‌ها تلاطم مى‏كرد.65 ابن‌مسكویه بدون نام بردن از گزارش‌گر می‌نویسد: مسلم فردی را برای اطلاع از وضعیت حاكم فرستاد، وقتی خبر را از وی شنید دستور داد كه «یا منصور امت!» را فریاد كند.66

یكی از شعارهای قیام مختار نیز جمله معروف «یا منصور امت!» بوده است. مختار پس از آمادگی برای قیام و برنامه‌ریزی جنگی شبانه، به یكی از فرماندهانش به نام عبدالله‌بن شداد دستور ‌داد تا «یا منصور امت!» را فریاد كند و به قدامه‌بن مالك دستور شعار دیگری را می‌دهد.67

شعار مشهور و معروف شیعی «یا منصور امت!» توسط زید‌بن علی‌بن الحسین(ع) و در حركت ضد حاكمیت اموی كوفه نیز طرح گردید.68 زیدبن علی زین العابدین(ع)، پیش از آغاز رسمی شورش، درصدد تدارك قیام علیه یوسف‌بن عمر حاكم كوفی امویان بود. او زمان قیام را اول ماه صفر سال 122 تعیین كرد، لكن تحركاتش افشا شد و حكومت در پی دستگیری وی برآمد. زید، ناچار زودتر از موعد در 24 محرم 122ق حركت خود را با شعار نبوی «یا منصور امت!» اعلان كرد، ولی مردم كوفه از ترس حكومت، فریادش را اجابت نكردند. ابو‌الفرج اصفهانی می‌نویسد:

زید‌بن على در شب چهارشنبه بیست و چهارم محرم، یعنى هفت روز پیش از اول صفر در یك شب سرد زمستانى به منادى خود فرمان داد كه شعار رسول خدا(ص) «یا منصور امت!» را بر بام‌هاى كوفه ندا كند. اما این ندا بى‏جواب بود، زیرا مردمى كه باید پاسخ می‌گفتند، تحت نظر والى كوفه در مسجد اعظم محبوس بودند. منادى زید آن شب تا سپیده‏دم فریاد می‌كشید، اما كسی لبیك نمی‌گفت. صبح روز چهارشنبه زید‌بن على، به قاسم‌بن عمر تبعى و مرد دیگرى از اصحاب خود فرمان داد كه براى جمع‏آورى مجاهدین شعار «یا منصور امت!» را فریاد كنند.69

همچنین بعدها در حركت ضد اموی خراسانیان نیز كه عباسیان از آن بهره‌برداری سیاسی كردند، چنین شعاری سرداده شده و آنها در كنار دیگر شعارهای خود، جمله معروف «یا منصور امت!» را نیز فریاد زدند.70

ج. یالثارات الحسین

مهم‌ترین شعار حركت و قیام‌های شیعی، جمله معروف و مشهور «یالثارات الحسین!» است. با شهادت حضرت اباعبدالله الحسین(ع) و یارانش صفحه خونینی در تاریخ تشيّع ورق خورد و سرنوشت و تاریخ تشيّع، با خون سرخ شهادت حسین(ع) آغشته گردید. یاد و نام او انگیزه و جهت‌دهنده نه تنها حركت‌ها و نهضت‌های شیعی كه الهام‌دهنده تمامی جنبش‌های آزادی‌خواهانه جهان شد.

این تراژدی غم‌بار، عالم را فرا گرفت و برای تشيّع به عقده تاریخی، تبدیل شد. از آن پس، هر جریان شیعی كه علیه ظلم و ستم سر بر می‌آورد، قیام امام حسین(ع) الهام بخش حركت آن بود. همچنین بخشی از آرمان عدالت‌خواهانه حركت‌های شیعی را خون‌خواهی اما حسین(ع) و یاران ایشان تشكیل می‌داد كه با شعار شیعی «یالثارات الحسین!» خود را نشان می‌داد. چنین وضعیتی تا قیام امام مهدی موعود(عج) و تا زمانی كه منتقم واقعی و حقیقی، قدم به ركاب ظهور گذارد، ادامه خواهد داشت.

نخستین گروهی كه این شعار را سردادند ملائكه‌ای بودند كه در روز عاشورا به یاری ایشان به قتلگاه وارد شدند، اما حضرت را شهید یافتند. این گروه با شعار «یالثارات الحسین!» در جوار مرقد امام حسین(ع) تا ظهور مهدی(عج) منتظر خواهند بود. ریان‌بن شبیب می‌گوید:

روز اول ماه محرم خدمت حضرت رضا(ع) رسیدم...، فرمود: محرم، همان ماهى است كه در عصر جاهلیت، ظلم‏ و قتال در آن ماه را به احترامش حرام مى‏دانستند، اما این امت، نه حرمت این ماه را نگه داشتند و نه حرمت پیغمبرش را، چون در این ماه، ذریه او را شهید، اهلبیتش را اسیر و اموالش را غارت كردند. اى پسر شبیب! اگر براى چیزى خواستی گریه كنی، براى حسین(ع) گریه كن كه سرش را بریدند، افرادی از خاندانش با او شهید شد كه روى زمین مانندى نداشتند، آسمان‌ها و زمین بر شهادتش گریه كردند، چهار هزار فرشته برای یارى حضرت به زمین فرود آمدند. آنان تا روز قیام قائم(عج) پریشان و غبارآلود، نزد قبر او هستند و از یاران آن حضرت(عج) خواهند بود و شعار ایشان «یالثارات الحسین!» است.71

نخستین حركت شیعی كه با هدف خون‌خواهی و انتقام شهدای كربلا سربلند كرد، حركت توابین بود. گروهی شیعی بازمانده از همراهی و یاری اباعبدالله(ع) كه برای توبیخ و سرزنش خود و توبه از چنین تقصیری برای خون‌خواهی ایشان دست به شمشیر بردند. این گروه به فرماندهی سلیمان‌بن صرد خزاعی و با شعار «یالثارات الحسین!» قیام كردند.

بلاذری می‌نویسد: یاران سلیمان‌بن صرد برای تهیه و خرید اسلحه پراكنده و بدون ترس و واهمه تجهیز شدند. آن‌گاه در كوفه ندای «یالثارات الحسین!» را سر دادند و مردم به آنها می‌‌پیوستند.72 وی در جای دیگر، به انگیزه حركت توابین می‌پردازد. بنا به نقل وی، سلیمان و یارانش كنار قبر حسین(ع) گرد آمده، فریاد و ضجه می‌كردند. سلیمان گفت: خداوندا به شهید‌بن شهید رحمت فرست و آن‌گاه همه «یالثارات الحسین!» را فریاد كردند.73 به گفته طبری توابین اولین بندگان و مخلوقات الهی بودند كه ندای «یالثارات الحسین!» را سردادند. این گروه در سال 65 ق و اول ماه ربیع الثانی با این شعار وارد كوفه و بعد مسجد اعظم شدند. آنان همچنان «یالثارات الحسین!» گفته، دست به قیام زدند.74

این شعار پس از توابین، جهت‌دهنده و عامل محرك قیام مختار بود. مختار نیز با انگیزه خون‌‌خواهی و طلب خون سیدالشهداء(ع) قدم به مبارزه با امویان نهاد و یكی از شعارهای جنگی، بلكه مهم‌ترین شعار جنگی‌اش «یالثارات الحسین!» بود. شبی كه مختار قیامش را علنی ساخت، در كنار عبدالله‌بن شداد كه شعار «یا منصور امت!» را سر می‌داد، به قدامه‌بن مالك دستور داد شعار «یالثارات الحسین!» را فریاد زند.75

شعار مذكور به حدی فراگیر بود كه هر قبیله، هر فرمانده و افسرِ قیام، آن را به زبان می‌راند و در هر تحركی این جمله گفته می‌شد،76 به گونه‌ای كه برخی افراد مغرض در واكنش به آن «یالثارات عثمان!» سر‌ دادند. طبری می‌نویسد: زمانی كه ابن‌شمیط شعار یارانش را كه «یالثارات الحسین!» می‌گفتند، با «یالثارات الحسین!» پاسخ می‌داد، فردی از قبیله همدان صدایش را با «یالثارات عثمان!» بلند كرد. رفاعه‌بن شداد گفت: ما را با عثمان چه كار؟ و سرانجام با او نبرد كرد.77

هنگام قیام مختار در كوفه، در مكه نیز شعار «یالثارات الحسین!» سر داده شد. افرادی كه برای نجات جان محمد‌بن حنفیه و دیگر افراد سرشناس كوفه رفته بودند، با شعار «یالثارات الحسین!» وارد حرم شده و ابن‌حنفیه را نجات دادند.78 این گروه برای احترام حرم و پرهیز از خون‌ریزی، بدون اسلحه و تنها با در دست داشتن چوب‌هایی وارد مسجدالحرام شده، سران در بند شیعی را نجات دادند. در قیام خراسانیان كه به حاكمیت عباسیان منجر شد نیز از این شعار شیعی استفاده شد.79

بنا بر بعضی روایات، شعار یاران امام زمان(عج) نیز همین است و یاران حضرت كه از خراسان به یاری ایشان حركت می‌كنند، حضرت را با این شعار همراهی و یاری می‌رسانند. در حدیثی از امام صادق(ع) آمده‌است:

گنجى در طالقان وجود دارد كه از طلا و نقره نیست و پرچمى است كه تاكنون برافراشته نشده است و مردانى هستند كه دل‌هایشان مانند پاره‏هاى آهن است، در ایمان به خدا تردید ندارند و ... آنها امام(عج) را در میان گرفته و با جان خود از وى دفاع می‌كنند. مردانى كه شب‌ها به عبادت مشغول و روزها در حال نبردند ... ادعاى شهادت دارند و آرزو می‌كنند كه در راه خداوند كشته شوند و شعارشان «یالثارات الحسین!» است.80

د. احد احد

شعار دیگری كه در قیام‌های شیعی به كار برده می‌شد، دو واژه «احد احد» است. این دو كلمه كه بنیان اعتقادی و یكتاپرستی مسلمانان و از طرفی توكل ایشان را به خداوند نشان می‌دهد، در نبردهای پیامبر(ص) با مشركان و اهل كتاب استفاده شده و در غزوه‌های بدر،81 حنین82 و امثال آن، یكی از شعارهای مسلمانان بود.

طبری ذیل بیان قیام محمد‌بن عبدالله (نفس زكیه)، از شعار علویان، به ویژه از یكی از افسران قیام به نام افطس اسم می‌برد كه با دیگر علویان، شعار پیامبر(ص) در نبرد حنین را كه همان «احد احد» بود، سر می‌دادند.83 ابو‌الفرج اصفهانی نیز یادآور می‌شود: كه افطس پرچم‌دار قیام محمد‌بن عبدالله بود و هریك از فرزندان علی‌بن ابی‌طالب صاحب پرچمی بودند و شعار همگی «احد احد»، همان شعار رسول خدا(ص) در حنین بود.84 وی در خبری به نقل از هارون‌بن موسی از زبان مادرش می‌نویسد: من شعار یاران محمد‌بن عبدالله را می‌شنیدم كه در شبِ قیام، «احد احد» می‌گفتند.85

شعار «احد احد» در حركت اعتراضی ابراهیم‌بن عبدالله، برادر دیگر نفس زكیه در بصره نیز سرداده شد. ابراهیم همانند برادرش محمد، علیه ظلم و ستم منصور عباسی دست به قیام زد و همان سال در منطقه باخمری به شهادت رسید. ابو‌الفرج آغاز حركت ابراهیم را رمضان سال 145 و زمان سركوب قیام و شهادت او را ذی‌حجه همان سال ذكر كرده و اضافه می‌كند كه شعار قیامشان «احد احد» بود.86

سال 169ق، در قیام حسین‌بن علی(ع) (صاحب فخ) در مدینه نیز شیعیان به پیشگامی فرزندان علی‌بن ابی‌طالب(ع)، سپیده‌دم به سوی مسجد رفته «احد احد» گفتند.87 هم‌زمان با این اقدام بود كه افطس بر مناره مسجد برآمد و مؤذن را به ادای جمله شیعی «حی علی خیر العمل» وادار كرد.88 حسین پس از نماز در حالی‌كه عمامه و لباس سفید دربرداشت، در مسجد رسول خدا(ص) روی منبر قرار گرفت و اصول حاكمیت خود را عمل به كتاب خدا و سنت پیامبر(ص) ذكر كرد و با توجه به آن از مردم تقاضای بیعت نمود. حسین پس از حمد و ثنای الهی در سخنانی خطاب به مردم اظهار داشت: من فرزند رسول خدا(ص)، در حرم و مسجد رسول خدا(ص) و نشسته بر منبر ایشان، شما را به كتاب خدا و احیای سنت نبوی فرا می‌خوانم، اگر به این اصول پایبند نبودم، رشته بیعت من به گردنتان نخواهد بود.89

ه‍ . الرضا من آل محمد

از شعارهایی كه در قیام‌های شیعی فراوان از آن استفاده می‌شد، جمله معروف «الرضا من آل محمد» است. می‌توان گفت كه در تمام حركت‌های سیاسی ـ نظامی شیعیان، این شعار كاربرد داشته و كاركرد شگفت‌انگیزی برای جلب توجه عامه مسلمانان به سوی قیام‌كنندگان داشت، چنان‌كه در قیام عباسیان به موفقیت و قدرت گرفتن آنان منجر شد و توانست مردم بی‌خبر از پس‌زمینه و انگیزه واقعی عباسیان را به حمایت وادارد.

واژه «رضا» در مقابل سخط، به معنای رضایت و خشنودی است.90 رضا از باب رَضِيَ يَرْضَى برای بنده اطلاق می‌شود كه به حكم الهی رضایت دارد و خداوند او را در اجرای دستوراتش مطیع می‌یاید.91 در عرف اسلامی برای كسی گفته می‌شود كه مردم او را پسندیده باشند؛ یعنی مردم او را انتخاب كرده و بر او اجماع داشته باشند. برای مثال، علی(ع) مرضی و مورد اجماع مردم پس از قتل عثمان بود، زیرا درباره ایشان در پاسخ مصریان كه می‌گفتند: «شما اهل شورا هستید، امام را شما برمی‏گزینید، پس با مشورت، مردی را برگزینید. ما پیرو شما هستیم! مردم گفتند: ما علی‌بن ابی‏طالب را برگزیدیم و به او راضی هستیم».92 پیش از شروع قیام مختار نیز عده‌ای از شیعیان گرد او جمع شده، به رهبری قیام به دست او رضایت دادند.93 بنابراین، «الرضا» به معنای كسی است كه همه او را قبول داشته باشند، و واژه «الرضا» در «الرضا من آل محمد» مترادف با «مرضی الجماعه» و كسی است كه همه بر او توافق كرده باشند.

محتوای «الرضا من آل محمد» نشان می‌دهد كه شعاری سیاسی و اعتراضی علیه انحراف حاكمیت اسلامی بود و گویندگان آن، حاكمیت را حق مسلم فردی از خاندان رسالت دانستند. اما در اینكه این فرد چه كسی می‌تواند باشد و باید چه ویژگی داشته باشد، بر اساس مبانی اعتقادی هر فرقه، فرق می‌كند. البته درون‌مایه آن، اعتراض علیه انحراف و دور ماندن خاندان رسول خدا(ص) از حاكمیت جامعه اسلامی است. در مواری دیده می‌شود كه «الرضا من آل محمد» به مثابه واژه رمزی در مورد ائمّه(ع) به كار رفته است، چنانچه راوی مسئله فقهی از امام صادق(ع) می‌پرسد و با این بیان كه فكر می‌كردم «الرضا من آل محمد» با آن موافق است،94 به شخص حضرت صادق(ع) اشاره دارد.

شعار «الرضا من آل محمد» در بیشتر حركت‌های انتقادی و اعتراضی و قیام‌های علویان و شیعیان ذكر شده است. ابن‌سعد كاربرد شعار «الرضا من آل محمد» را حتی در قیام مختار تأیید كرده، می‌نویسد: مختار در كوفه با مردم سخن می‌گفت و در آن اشكال‌های ابن‌زبیر را گوشزد كرد و او را شایسته حاكمیت اسلامی نمی‌دید و مردم كوفه را را به «الرضا من آل محمد» دعوت می‌كرد، و منظورش محمد‌بن حنفیه بود.95

زید نیز در كوفه علیه امویان شورید و این شعار را به كار برد. در روایتی از امام صادق(ع) آمده‌است: «خداوند عمویم زید را رحمت كند، او اگر در كارش موفق می‌شد، به آنچه ادعا ‌كرده بود؛ یعنی دعوت به «الرضا من آل محمد» وفا می‌كرد و من همان «الرضا» هستم.»96

در ارشاد راجع به قیام زید آمده است كه او برای خون‌خواهی و طلب خون حسین(ع) دست به قیام زد.97 همچنین از قول خالد‌بن صفوان نقل شد است كه زید فردی عالم و خداترس بود. بسیاری از شیعیان امامیه در باره او معتقدند كه زید برای رسیدن خود به قدرت، تلاش نمی‌‌كرد، بلكه مردم را به «الرضا من آل محمد» دعوت می‌نمود. او به این آگاهی رسیده بود كه برادرش به امامت جامعه اسلامی سزاوار و مستحق‌تر است.98

در گزارشی آمده است كه مأمون پس از شورش زید‌بن موسی‌بن جعفر و مقایسه آن با شورش زید‌بن علی به گونه‌ای از علویان گله‌مند بود و خطاب به حضرت رضا(ع) [برادر زید] گفت: اگر مقام ارجمندی نزد ما نمی‌داشتی، او را می‌كشتیم. امام(ع) با رد برابر خواندان محتوا و رهبری دو قیام، در خبری به نقل از پدر و جدش(ع) فرمود: خداوند عمویم زید را رحمت كند. او مردم را به «الرضا من آل محمد» فرا می‌خواند، اگر در قیامش پیروز می‌شد به عهدش وفا می‌كرد.99

عباسیان با پنهان كردن چهره خود پشت نقاب شعار «الرضا من آل محمد» توانستند از محبوبیت فرزندان رسول خدا(ص) به نفع خود استفاده كنند. آنها با طرح این شعار، چهره واقعی خود را از عامه مردم و حكومت پنهان داشته، و خود را به علویان پیوند زدند. بسیاری از شیعیان علوی كه ماهیت عباسیان را نشناخته بودند نیز به آنان پیوستند.100 به گفته یكی از نویسندگان، «شیعیان می‏پنداشتند كه خاندان هاشم منحصر به فرزندان علی(ع) است».101 سران دعوت عباسی هیچ نامی از خود نمی‌بردند و تنها به «الرضا من آل محمد» دعوت می‌كردند.102 هر زمان كسی از اسم «الرضا» می‌پرسید، می‌گفتند: ما مأمور به تقیه‌ایم.103

عباسیان با استفاده از این شعار، روی كار آمدند. انتظار می‌رفت علویان، دیگر از آن استفاده نكنند، ولی قضیه بر عكس بود. شعار در قیام‌های شیعیان عهد عباسی شدیدتر پیگیری شد. تمام قیام‌های علویان در دوران عباسی با شعار «الرضا من آل محمد» همراه بود. اندكی بعد از برآمدن عباسیان فردی به نام شُرَیك‌بن شیخ مهری كه به گفته نویسنده تاریخ بخارا شیعه بود، دریافت كه حاكمیت جهان اسلام باید در دستان فرزندان امیرالمومنین(ع) قرار می‌گرفت، نه عباسیان، از این‌رو، وی دوباره با طرح این شعار قیام كرد. او می‌نویسد:

شُرَیك «مردی بود از عرب به بخارا باشیده و مردی مبارز بود و مذهب شیعه داشتی و مردمان را دعوت كردی به خلافت فرزندان امیرالمؤمنین علی(ع) و گفتی: ما از رنج مروانیان اكنون خلاصی یافتیم. ما را رنج آل عباس نمی‏باید، فرزندان پیغامبر باید كه خلیفه پیغامبر بود.104

قیام‌های شیعی با شعار «الرضا من آل محمد» پس از مرگ هارون الرشید اوج گرفت. مأمون به سبب ترس از فروپاشی خلافت، با ترفندی علی‌بن موسی(ع) را به مرو فراخواند و با طرح ولایت‌عهدی و «الرضا» نامیدن حضرت،105 سعی در فرونشاندن شورش‌های شیعیان داشت. با وجود این، پیش از اقدام مامون و پس از آن، قیام‌های علیه حكومت عباسیان با این شعار، رخ داد.106

نكته قابل توجه در قیام‌های شیعی كه از قیام زید‌بن علی آغاز می‌شود و تا واپسین دوره‌های زمامداری عباسیان ادامه دارد، اتهام زیدی بودن آن است، به ویژه در مورد قیام‌های علویان در عصر حضور و دوری أئمّه اطهار(ع) از ورود به آن، این مسئله پررنگ‌تر مطرح است. یكی از محققان درباره ماهیت قیام‌های علویان در دوره حضور می‌نویسد:

گرچه درباره گرایش‌های كلامی رهبران این قیام‌ها، كمتر سخن گفته شده، اما از نوع شعارهای آنها و نیز مشابهت عقاید سیاسی آنها با باورهای سیاسی زید می‌توان به گرایش‌های زیدی آن پی برد.107

در مقابل، عده‌ای چنین بینشی را رد كرده، ماهیت قیام‌های علوی عصر عباسی، به ویژه حركت‌های علویان حسنی را حركت شیعی ناب پنداشته، به دفاع از شیعی و اثناعشری بودن آن می‌پردازند: «به جهت سهل‌انگاری شیعه اثناعشری در دفاع از آنها و...[دفاع] از شخصیت وارسته و منزه آنان، علما و تاریخ‌نویسان زیدی، آنها را منتسب به خودشان كردند.»108 [و گرنه قیام‌های امامی‌اند].

با توجه به كناره‌گیری ائمّه اطهار(ع) از ورود در فضای نظامی و جنگ با حاكمیت‌ موجودِ عصر خود و منع اصحاب از درگیرشدن با مسائلی از این دست، ماهیت زیدی بودن قیام، قابل قبول‌تر‌ به نظر می‌رسد، لكن گرایش زیدی یك قیام، اصل هویت شیعی قیام را از میان نمی‌برد، چه آنكه اگر اندك فضایی برای عرض اندام شیعیان اثناعشری وجود می‌داشت آنان نیز شعایری از این دست را عنوان می‌كردند، زیرا آرزوی نهادینه شده هر فرد شیعی، حاكمیت فرزند پیامبر(ص) و رفتار بر معیار ارزش‌ها، كتاب الهی و سنت نبوی است.
نتیجه‌گیری

آنچه بیان شد، نمونه‌هایی از رفتار، علائم و جلوه‌های عمل و فكر شیعی بود كه به عنوان نمادهای اجتماعی شیعه در دوره حضور ائمّه اطهار(ع) فراهم آمده بود. هركدام از موارد یادشده، از آموزه‌های دینی و باور مذهبی شیعیان حكایت دارد كه توسط ائمّه و سیره ایشان همچون تابلوی عملكرد شیعیان، آنان را از پیروان سایر باورها و آیین‌ها جدا می‌سازد.

هریك از نمادهای یادشده در چارچوب نمادهای زبانی دسته‌بندی شده بود. از طرفی موارد به دست آمده، حاكی از اندیشه‌ها و آموزه‌های دینی و اعتقادی است كه رهبران مذهبی به آن عمل كرده یا به انجام آن، توصیه فرموده و یا رفتارهایی است كه تحت تأثیر مستقیم و غیر‌مستقیم حوادث مهم تاریخی در تاریخ تشيّع رخ داده است. هرچند باید معترف بود كه این موارد، همه نمادهای زبانی در تاریخ اجتماعی شیعه عصرحضور نیست، بلكه گلچینی از آن می‌باشد. در عین حال، باید اذعان داشت كه نمادها به صورت روشن و ملموس‌تر، زمانی بهتر قابل بررسی است كه آموزه‌های یك مكتب شكل گرفته، دستوراتش كاملاً تبیین شده و فرصتی برای ابراز آن در جامعه به وجود آمده باشد. بنابراین، نمادهای اجتماعی در جوامع پس از حضور معصومان(ع) با شكل‌گیری اجتماعات شیعی، تكمیل جوامع روایی، سربرآوردن علمای شیعه، پدید آمدن مدرسه‌های خاص تشيّع و حاكمیت‌های شیعی بهتر و بیشتر قابل تبیین است.

منابع

ابن ابی شیبه كوفی، عبدالله‌بن محمد، المصنف، تحقیق سعیداللحام، بیروت دار الفكر، 1409 ق/ 1989م.
ابن‌اثیر، عزالدین علی‌بن محمد، اسد الغابه، بیروت، دارالفكر، 1409ق/ 1989م.
ـــــ ، الكامل، بیروت، دار صادر، 1385 ق/ 1965م.
ابن اعثم كوفی، احمد، الفتوح، تحقیق، على شیرى، بیروت، دارالأضواء، 1411ق/1991.
ابن بطریق حلى، یحیى‌بن حسن، العمده، قم، مؤسسه انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1407 ق.
ابن‌سعد، محمد‌بن سعد، الطبقات الكبرى (الطبقه الخامسه)، تحقیق محمد‌بن صامل السلمی، طائف، مكتبه الصدیق، 1414ق/ 1993م.
ابن شهرآشوب، محمد، مناقب آل أبی طالب(ع)، قم، مؤسسه انتشارات علامه، 1379ق.
ابن عربی، محی‌الدین محمد‌بن علی اندلسی، الفتوحات المكیه، بیروت، دار احیاء التراث العربی، بی‌تا.
ابن مسكویه، احمدبن محمد، ‏تجارب الأمم، تحقیق ابوالقاسم امامى، چ دوم، تهران، سروش، 1379.
ابن منظور، محمد‌بن مكرم، لسان العرب، چ سوم‏، بیروت‏، دار صادر، 1414 ق‏.
ابن هشام، عبدالملك، السیره النبویه، تحقیق مصطفى السقا و ابراهیم الابیارى و عبدالحفیظ شلبى، بیروت دارالمعرفه، بى‌تا.
ابی‌الفرج اصفهانی، علی‌بن حسین، مقاتل الطالبیین‏، تحقیق سیداحمد صقر، بیروت، دار المعرفه، بى‌تا.
احمدی میانجی، علی، مكاتیب الائمه، تحقیق مجتبی فرجی، قم، دار الحدیث، 1426 ق/ 1384.
اربلی، علی‌بن عیسی، كشف الغمه فی معرفه الائمه، تبریز، بنی هاشمی، 1381ق .
انصاف‌پور، حسین، فرهنگ كامل فارسی، چ دوم، تهران، زوار، 1374.
بحرانی، یوسف، الحدائق الناضره، تحقیق و تعلیق، محمدتقی ایروانی، قم، جامعه مدرسین، بی‌تا.
بلاذری، احمد‌بن یحیی، انساب الأشراف، تحقیق، سهیل زكار و ریاض زركلى، بیروت، دار الفكر، 1417ق/ 1996م.
بیهقی، احمد‌بن الحسین، سنن الكبرى، بیروت، دارالفكر، بی‌تا.
پارسا، حمید، نماد و اسطوره در عرصه توحید و شرك، قم، اسراء، 1373.
تمیمی مغربی، نعمان‌بن محمد، دعائم الإسلام، مصر، دار المعارف، 1385ق.‏
حرعاملی، محمد‌بن حسن، وسائل الشیعه، قم، مؤسسه آل‌البیت لإحیاء التراث، قم‏، ‏1409ق.
حسن، دیلمى، ارشاد القلوب إلى الصواب، قم، شریف رضى،‏ 1412ق.‏
حلبی، علی‌بن برهان الدین، السیره الحلبیه، بیروت، دار المعرفه، 1400ق.
حلی، حسن‌بن یوسف‌بن مطهر، منتهی المطلب، طبع سنگی قدیم، بی‌تا.
حمیری، عبدالله‌بن جعفر، قرب الاسناد، قم، موسسه آل البیت(ع)، لاحیاء التراث، 1413ق.
خزاز قمى، على‌بن محمد، كفایه الاثر، قم، بیدار، 1401ق.
خلیل حتی، فیلیپ، تاریخ عرب، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چ دوم، تهران، آگاه، 1363.
دهخدا، علی اكبر، لغت‌نامه دهخدا، تهران، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، 1373.
دینورى، احمد‌بن داود، الاخبار الطوال، تحقیق عبدالمنعم عامر، قم، منشورات الرضى، 1368ش.
ذهبی، محمد‌بن احمد، تاریخ الاسلام، تحقیق عمر عبدالسلام تدمرى، چ دوم، بیروت، دار الكتاب العربى، 1413ق/1993م.
ـــــ ، میزان الاعتدال، تحقیق علی محمد بجاوی، بیروت، دار المعرفه للطباعه والنشر، 1382 ق/ 1963 م.
رازى، محمدبن عمر، مفاتیح الغیب، چ سوم، بیروت، دار احیاء التراث العربى، 1420 ق.‏
راغب اصفهانى، حسین‌بن محمد، المفردات فی غریب القرآن‏، تحقیق صفوان عدنان داودى، دمشق/ بیروت، دارالعلم/ الدار الشامیه، 1412ق‏.
شوشتری، محمدتقی، قاموس الرجال، قم، جامعه مدرسین، 1422ق.
صدوق، محمد‌بن على‌بن بابویه، الامالی، چ چهارم، بی‌جا، كتابخانه اسلامیه، 1362.
ـــــ ، التوحید، قم، جامعه مدرسین، 1398 ق.
ـــــ ، عیون أخبار الرضا‏، تهران جهان، 1378 ق.
ـــــ ، معانی الاخبار، قم، جامعه مدرسین‏ حوزه علمیه قم، 1403ق.
ـــــ ، من لایحضره الفقیه، قم، جامعه مدرسین، تصحیح علی اكبر غفاری، 1404ق.
طباطبائى، سیدمحمدحسین، سنن النبی، ‏چ هفتم، قم، اسلامیه‏، 1378.
طبرسى، احمد‌بن على، الإحتجاج، مشهد، مرتضى، 1403 ق.
طبری، محمد‌بن جریر، المسترشد، فی إمامه أمیر المؤمنین علی‌بن أبی طالب(ع)، تحقیق شیخ أحمد محمودی، قم، چاپخانه سلمان فارسی، 1415 ق.
طبرى (عماد الدین طبرى)، محمد‌بن ابى القاسم، بشاره المصطفى، چ دوم‏، نجف اشرف، كتابخانه حیدریه، 1383ق.
طبری، محمد‌بن جریر، تاریخ الأمم و الملوك، تحقیق، محمد ابوالفضل ابراهیم، چ دوم، بیروت، دار التراث، 1387ق/1967م.
طریحى، فخرالدین، مجمع البحرین‏، تحقیق سیداحمد حسینى، چ سوم، تهران، كتاب‌فروشى مرتضوى، 1375‏.
طوسى، محمد‌بن حسن، الأمالی، قم، دارالثقافه، 1414 ق.
ـــــ ، الإستبصار، ‏چ سوم، تهران، دار الكتب الإسلامیه، 1390 ق.
ـــــ ، تهذیب الاحكام، چ چهارم، تهران، دار الكتب الإسلامیه، 1365‏.
ـــــ ، الخلاف، قم، جامعه مدرسین، 1407 ق.
ـــــ ، مصباح المتهجد، بیروت، مؤسسه فقه الشیعه، 1411 ق.
عزان، محمد سالم، حی على خیر العمل، یمن، صنعا، 1419ق ـ 1999 م.
علم الهدی، مرتضی، الانتصار، قم، جامعه مدرسین، 1415ق.
علوی، محمد‌بن عبد الرحمن، الاذان بحی علی خیر العمل، تحقیق محمد یحیى سالم عزان، صنعا، مكتبه بدر، بی‌تا.
عیاشى، محمد‌بن مسعود، تفسیر العیاشی، تهران، چاپخانه علمیه، 1380ق.
فتال نیشابورى، محمد‌بن حسن، روضه الواعظین، قم، رضى، بی‌تا.
فراهیدى، خلیل‌بن احمد، كتاب العین، چ دوم، قم، هجرت، 1410 ق.
فیومی، احمد‌بن محمد، مصباح المنیر، قم، دار الهجره، 1405.
قرشی، علی اكبر، قاموس قرآن، چ ششم، تهران، دار الكتب الإسلامیه، 1371.‏
كاظمی پوران، محمد، قیام‌های شیعه در عصر عباسی، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1380.
كلینى، محمد‌بن یعقوب، الكافی، چ چهارم، تهران، دار الكتب الإسلامیه تهران، 1365.
گولد، جولیوس / ل.كولب، ویلیام، فرهنگ علوم اجتماعی، تهران، مازیار، 1376.
متقی هندی، علی، كنز العمال فی سنن الأقوال والأفعال، تحقیق شیخ بكری حیانی، تصحیح شیخ صفوه السقا، بیروت، مؤسسه الرساله، 1409 ق/ 1989م.
مجلسى، محمدباقر، بحار الانوار، بیروت، مؤسسه الوفاء، 1404 ق.
مجهول‏ المؤلف، اخبار الدوله العباسیه، تحقیق عبد العزیز الدورى و عبد الجبار المطلبى، بیروت، دار الطلیعه، 1391ق.
مرتضی عاملی، جعفر، الصحیح من سیره النبی الاعظم، چ چهارم، بیروت، دار الهادی للطباعه والنشر والتوزیع، دارالسیره، 1415ق/ 1995 م.
مسعودی، على‌بن الحسین، مروج الذهب، تحقیق اسعد داغر، چ دوم، قم، دار الهجره، 1409 ق.
مفید، محمد‌بن محمد، الارشاد، قم، كنگره جهانى شیخ مفید، 1413 ق.
مكی العاملی (شهید اول)، محمد‌بن جمال الدین، ذكرى الشیعه فی أحكام الشریعه، قم، مؤسسه آل‌البیت(ع)(ص) لإحیاء التراث، 1419ق.
موسوی، شرف، حیاه ابن أبی عقیل العمانی، قم، مركز المعجم الفقهی آیت‌الله العظمی گلپایگانی، 1413 ق.
نباطى بیاضى، على‌بن یونس، الصراط المستقیم، نجف كتابخانه حیدریه، 1384ق.
نجفی، محمدحسن، جواهر الكلام، تحقیق شیخ عباس قوچانی، چ چهارم، تهران، دار الكتب الاسلامیه، 1368.
نرشخى، ابوبكر محمد‌بن جعفر، تاریخ بخارا، ترجمه ابو نصر احمد‌بن محمد قباوی، تصحیح مدرس رضوی، چ دوم، تهران، توس‏، 1363.
نورى، میرزا حسین، مستدرك الوسائل، قم، مؤسسه آل البیت(ع)، 1408 ق.
واقدی، محمد‌بن عمر، المغازى، تحقیق مارسدن جونس، چ سوم، بیروت، مؤسسه الأعلمى، 1409ق/1989م.
یعقوبى، ابن واضح، تاریخ الیعقوبى، بیروت، دار صادر، بى تا.
یوسفى غروى،‏ محمد هادى، موسوعه التاریخ الإسلامی‏، قم، مجمع اندیشه اسلامى، 1417ق.
الله‌اكبری، محمد، «الرضا من آل محمد(ص)»، تاریخ اسلام، قم، دانشگاه باقرالعلوم، ش 8، زمستان 1380، ص 44ـ25.
صفری فروشانی، نعمت‌الله، «تحلیلی بر قیام‌های علویان در دوران امام رضا(ع) و ارتباط آن با ولایت‌عهدی»، شیعه شناسی، قم، موسسه شیعه‌شناسی، سال هفتم، ش 26، 1388، ص 76ـ57.


نویسنده: محمدانور فياضي/ محمدرضا جباري

2. علي اكبر دهخدا، لغت‌نامه دهخدا، ج 13، ص 20099.
3. حسين انصاف‌پور، فرهنگ کامل فارسي، ص 1207.
4. حميد پارسا، نماد و اسطوره در عرصه توحيد و شرک، ص 12.
5. جوليوس گولد/ ل.کولب، فرهنگ علوم اجتماعي، ص 867.
6. همان.
7. مرتضي علم الهدي، الانتصار، ص 137.
8. محمدبن يعقوب کليني، الكافي، ج 8، ص 120؛ احمدبن علي طبرسي، الاحتجاج، ج 2، ص 325.
9. محيي‌الدين عربي، الفتوحات المكية، ج 1، ص 400.
10. علي متقي هندي، كنز العمال، ج 8، ص 342.
11 . صدوق، من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 284؛ محمدباقر مجلسي، بحار الانوار، ج 12، ص 132.
12. علي‌بن محمد بن اثير، اسد الغابة، ج 2، ص 305.
13. سالم عزان، حي على خير العمل، ص 23؛ مرتضي عاملي، الصحيح من سيرة النبي الاعظم، ج 4، ص 287.
14. محمدبن احمد ذهبي، ميزان الاعتدال، ج 1، ص 140؛محمدتقي شوشتري، قاموس الرجال، ج 11، ص 492.
15. سالم عزان، حي على خير العمل، ص 25؛ مرتضي عاملي، الصحيح من سيرة النبي الاعظم، ج 4، ص 287؛محمدهادي يوسفي غروي،‏ موسوعة التاريخ الإسلامي‏، ج 4، ص 293.
16. عبدالله‌بن محمدبن ابي شيبة كوفي، المصنف، ج 1، ص 244؛ ر.ک: احمدبن علي بيهقي، سنن الكبرى، ج 1، ص 425.
17. سالم عزان، حي على خير العمل، ص 36 .
18. محمدبن جرير طبري، المسترشد، ص 516؛ علي‌بن يونس نباطى بياضى، الصراط المستقيم، ج 3، ص 276؛ محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 30، ص 357.
19. شيخ صدوق، معاني الاخبار، ص 41؛ شيخ صدوق، التوحيد، ص 241؛ محمدباقر مجلسي، بحار الانوار، ج 81، ص 134.
20. دو بعد ظاهري و باطني جمله «حي علي خير العمل».
21. شيخ صدوق، علل الشرايع، ج 2، ص 368؛ محمدباقر مجلسي، بحار الانوار، ج 81، ص 140.
22. شيخ صدوق، من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 288؛ فخرالدين طريحى، مجمع البحرين‏، ج 2، ص 416.
23. علي بن برهان‌الدين حلبي، السيرة الحلبية، ج 2، ص 305 .
24. احمدبن علي بيهقي، سنن الكبرى، ج 1، ص 425؛ علي‌بن برهان الدين حلبي، السيرة الحلبية، ج 2، ص 305 .
25. محمدبن عبدالرحمن علوي، الاذان بحي علي خير العمل، ص 54.
26. همان.
27. ابي‌الفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين‏، ص 375.
28. علي‌اكبر قرشي، قاموس قرآن، ج 2، ص 79.
29. راغب اصفهانى، المفردات في غريب القرآن‏، ص 209.
30. خليل‌بن احمد فراهيدى، كتاب العين، ج 3، ص 388.
31. طوسي، تهذيب الاحکام، ج 6، ص 52؛ طوسي، مصباح المتهجد، ص 787؛ محمدبن احمد فتال نيشابورى، روضة الواعظين، ج 1، ص 195.
32. محمدبن حسن طوسي، الخلاف، ج 1، ص 332.
33. حسن بن يوسف بن مطهر حلي، منتهي المطلب، ج 1، ص 278.
34. محمدحسن نجفي (صاحب جواهر)، جواهر الكلام، ج 9، ص 385.
35. محمدبن عمر رازى، مفاتيح الغيب، ج ‏1، ص 179.
36. همان، ص 180. و ر.ک: يحي‌بن حسن‌بن بطريق حلى، العمدة، ص 285.
37. محمدبن مسعود عياشى، تفسير العياشي، ج 2، ص 295؛ محمدباقر مجلسي، بحار الانوار، ج 82، ص 74؛ طباطبائى، سنن النبي، ج 1، ص 255.
38. کليني، الكافي، ج 8، ص 266؛ حر عاملي، وسائل الشيعه، ج 6، ص 74؛ محمدحسين طباطبائى، سنن النبي، ج 1، ص 255.
39. کليني، الکافي، ج 8، ص 61؛ محمدباقر مجلسي، بحارالأنوار، ج 34، ص174.
40. محمدباقر مجلسي، بحار الانوار، ج 82، ص 81؛ ميرزا حسين نورى، مستدرك الوسائل، ج 4، ص 189.
41. محمدبن يعقوب کليني، الکافي، ج 3، ص 315؛ محمدبن حسن طوسي، تهذيب ‏الاحكام، ج 2، ص 68؛ محمدبن حسن طوسي، الاستبصار، ج 1، ص 310.
42. شيخ طوسي، تهذيب ‏الاحكام، ج 2، ص 289؛ عبدالله‌بن جعفر حميري، قرب الاسناد، ص 58.
43. محمدبن حسن حرعاملي، وسائل الشيعه، ج 6، ص 76.
44. نعمان بن محمد تميمى مغربى، دعائم الإسلام، ج 1، ص 160.
45. مكي العاملي (شهيد اول)، ذكرى الشيعة في أحكام الشريعة، ج 3، ص 333؛ شرف موسوي، حياة ابن أبي عقيل العماني، ص 189.
46. محمدباقر مجلسي، بحار الانوار، ج 82، ص 81؛ ميرزا حسين نورى، مستدرك الوسائل، ج 4، ص 189.
47. شيخ طوسى، الإستبصار، ج 1، ص 312؛ شيخ طوسى، التهذيب الاحکام، ج 2، ص 68‏.
48. ميان فرق اهل‌سنت به نظر مي‌رسد شافعي‌ها نيز قائل به جهر به بسم الله در نماز باشند؛ لکن اصرار و عمل شيعيان به انجام آن و سيره رسول خدا(ص) و أئمه اطهار(ع) مسأله را تبديل به شعار و به تعبيري نماد شيعي نموده است.
49. احمدبن علي بيهقي، سنن الكبرى، ج 2 ص 47. 49.
50. محمدبن عمر رازى، مفاتيح الغيب، ج ‏1، ص 180.
51. علي‌بن عيسي اربلي، کشف الغمة، ج 1، ص 43.
52. محمدبن جمال‌الدين مكي العاملي (شهيد اول)، ذكرى الشيعة في أحكام الشريعة، ج 3، ص 332.
53. يوسف بحراني، الحدائق الناضرة، ج 8، ص 167.
54. محمدبن احمد ذهبي، تاريخ الاسلام، ج 6، ص 283.
55. راغب اصفهانى، المفردات في غريب القرآن‏، ص 45.
56. احمدبن محنمد فيومي، امير كبير، ، ج 2، ص 315؛ فخرالدين طريحى، مجمع البحرين‏، ج 3، ص 350 ‏.
57. محمدبن مكرم بن منظور، لسان العرب، ج 4، ص 413.
58. امام حسين(ع) در وصيت نامه‌اش به محمد حنفيه اين اهداف را برشمردند و در ديگر قيام‌هاي شيعي نيز تاحدودي به چشم مي‌خورد. راجع به بيان امام حسين(ع) ر.ک: ابن اعثم کوفي، الفتوح، ج 5، ص 21؛ محمدبن شهرآشوب، مناقب آل أبي طالب(ع)، ج 4، ص 89؛ علي احمدي ميانجي، مكاتيب الائمه، ج 3، ص 113.
59. ر.ک: صفري فروشاني، تحليلي بر قيام‌هاي علويان در دوران امام رضا(ع) و ارتباط آن با ولايت‌عهدي، ص 64.
60. محمدبن يعقوب کليني، الكافي، ج 5، ص 47؛ محمدباقر مجلسي، بحار الانوار، ج 19، ص 163.
61. اي ياري شده [از جانب خداوند] دشمت را بکش!
62. محمدبن عمر واقدي، المغازى، ج 1، ص 72.
63. عبدالملك بن هشام، السيرة النبوية، ج 2، ص 294.
64. محمدبن عمر واقدي، المغازى، ج 2، ص 644؛ عبدالملك‌بن هشام، السيرة النبوية، ج 2، ص 333.
65. محمدبن جرير طبري، تاريخ الأمم و الملوك، ج 5، ص 368؛ ابي‌الفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين‏، ص 103.
66.احمدبن محمدبن مسكويه، ‏تجارب الأمم، ج 2، ص 48.
67. طبري، تاريخ الأمم و الملوك، ج 6، ص 20؛ يحي‌بن جابر بلاذري، انساب الأشراف، ج 6، ص 390.
68. طبري، تاريخ الأمم و الملوك، ج 7، ص 183.
69. ابي‌الفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين‏، ص 103.
70. يحي‌بن جابر بلاذري، انساب الأشراف، ج 9، ص 317.
71. شيخ صدوق، عيون اخبار الرضاء، ج 1، ص 299؛ شيخ صدوق، الامالي، ص 129.
72. احمدبن يحيي‌ بلاذري، انساب الأشراف، ج 6، ص 368.
73. همان، ص 370.
74. محمدبن جرير طبري، تاريخ الأمم و الملوك، ج 5، ص 583.
75. طبري، تاريخ الأمم و الملوك، ج 6، ص 20 ؛ احمدبن يحيي بلاذري، انساب الأشراف، ج 6، ص 390.
76. طبري، تاريخ الأمم و الملوك، ج 6، ص 23؛ ابن‌واضح يعقوبى، تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 258؛ احمدبن داود دينورى، الاخبار الطوال، ص 291.
77. طبري، تاريخ الأمم و الملوك، ج 6، ص 50.
78. همان، ج 6، ص 76ـ77.
79. بلاذري، انساب الأشراف، ج 9، ص 317.
80. محمدباقر مجلسي، بحار الانوار، ج 52، ص 308.
81. عبدالملك بن هشام، السيرة النبوية، ج 1، ص 634.
82. محمدبن جرير طبري، تاريخ الأمم و الملوك، ج 7، ص 588.
83. همان.
84. ابي‌الفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين‏، ص 250.
85. همان‏، ص 243.
86. همان‏، ص 300.
87. همان‏، ص 375.
88. همان‏.
89. طبري، تاريخ الأمم و الملوك، ج 8، ص 201؛ محمدبن احمد ذهبي، تاريخ الاسلام، ج 10، ص 37.
90.محمدبن مكرم بن منظور، لسان العرب، ج 14، ص 233.
91. راغب اصفهانى، المفردات في غريب القرآن‏، ص 356.
92. طبري، تاريخ الأمم و الملوك، ج 4، ص 434.
93. طبري، تاريخ الأمم و الملوك، ج 6، ص 9؛ علي‌بن محمد بن اثير، الكامل، ج 4، ص 212.
94. محمدبن يعقوب کليني، الكافي، ج 6، ص 411.
95. محمد بن سعد، الطبقات الكبرى (الطبقة الخامسة)، ج 2، ص 82.
96. علي‌بن محمند خزاز قمى، كفاية الاثر، ص 306؛ محمدباقر مجلسي، بحار الانوار، ج 46، ص 198.
97. محمدبن محمد مفيد، الارشاد، ج 2، ص 171. 172.
98. همان، ص 172.
99. شيخ صدوق، عيون اخبار الرضاء(ع)، ج 1، ص 249؛ محمدباقر مجلسي، بحار الانوار، ج 46، ص 174.
100. محمدالله اکبري، الرضا من آل محمد(ص)، ص 33.
101. خليل حتي، تاريخ عرب، ص 357.
102. احمدبن يحيي بلاذري، انساب الأشراف، ج 4، ص 115؛ ج 9، ص 317.
103. مجهول المؤلف، اخبار الدولة العباسية، ص 194.
104. محمدبن جعفر نرشخى، تاريخ بخارا، ص 86.
105. طبري، تاريخ الأمم و الملوك، ج 8، ص 554؛احمدبن اعثم کوفي، الفتوح، ج 8، ص 424.
106. طبري، تاريخ الأمم و الملوك، ج 8، ص 528؛ ابي‌الفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين‏، ص 378؛ محمدبن احمد ذهبي، تاريخ الاسلام، ج 13، ص 70؛ ابن‌مسكويه، ‏تجارب الأمم، ج 4، ص 114: (خروج محمدبن ابراهيم...معروف به ابن طباءطباء)؛ احمدبن يحيي بلاذري، انساب الأشراف، ج 3، ص 140: (خروج حسين‌بن علي معروف به صاحب فخ)؛ طبري، امير كبير، ، ج 9، ص 7؛ محمدبن احمد ذهبي، تاريخ الاسلام، ج 15، ص 29: (قيام محمدبن القاسم علوي در طالقان خراسان)؛ محمدبن جرير طبري، تاريخ الأمم و الملوك، ج 9، ص 268؛ ابي‌الفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين‏، ص 506: (قيام يحيي بن عمر طالبي)؛ ابي‌الفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين‏، ص 155؛ علي‌بن محمد بن اثير، الكامل، ج 5، ص 372: (عبد الله بن معاويه)؛ علي‌بن الحسين مسعودي، مروج الذهب، ج 4، ص 68: (دعوت حسن بن زيد علوي و محمد بن زيد علوي به «الرضا من آل محمد»).
107. نعمت‌الله صفري فروشاني، تحليلي بر قيام‌هاي علويان در دوران امام رضا(ع) و . . . ، ص 66.
108. محمد کاظمي پوران، قيام‌هاي شيعه در عصر عباسي، ص 248.

منبع ک نشریه تاریخ در آینه پژوهش / سال هشتم، شماره اول، بهار 1390، 137 ـ 163

سلفیه ...

این گروه كه در حجاز و عربستان سعودی هستند و کم‌کم به جاهای دیگر هم رسیده‌اند. به جمعيّت سلفی یا سلفی‌گرا مشهورند؛ در حال حاضر اگر یک جوان سنّی بخواهد روشن فکر شود، روشن فکری او به صورت سلفی و سلفی‌گری است.
از آغاز قرن چهاردهم هجری قمری، مکتب «سلفيّه» مشهور شد و گروهی آن را به عنوان «دین» و «مذهب» برگزیدند و خود را «سلفی» نامیدند و برخی، آن را «روش فکری» برای رسیدن به حقیقت اسلام دانستند.
برای روشن شدن مطلب، لازم است با تاریخچه «سلفيّه» و شیوه تفکّر و روش استدلال آنها در بحث‌های اعتقادی و فقهی بیشتر آشنا شویم.

تاریخچه «سلفيّه»

سلفی‌ها خود را پیرو مکتب «اهل حدیث» می‌دانند که در عصر عبّاسیان و پس از اختلاف با معتزله و اهل کلام و شیعیان، پدید آمدند. پس از درگذشت احمد بن حنبل در سال241 «ه‍ .ق.» که بنیان‌گذار مذهب اهل حدیث است، این شیوه در میان حنبلی‌ها ادامه داشت و حنبلی‌ها در اصول و فروع و عقیده و احکام، خود را پیرو اهل حدیث دانستند، خلفای عبّاسی از دوران متوکّل تا زمان مقتدر، به ترویج این مکتب پرداختند. در سال 305 «ه‍ .ق.»، ابوالحسن اشعری «م 324 ه‍ .ق.» تحت عنوان «احیاگری مکتب اهل حدیث» و به طور اخص احمد بن حنبل، مکتبی را پی‌ریزی کرد و خواست اصلاحاتی در عقیده اهل حدیث ایجاد کند؛ زیرا عقیده آنان با خرافات زیادی آمیخته شده بود و پیوسته می‌گفتند: قرآن، قدیم است و بشر در زندگی خود فاقد اختیار است و خدا دست و پا و چشم و دیگر اعضا را دارد. او برای اصلاح این مکتب، به پا خاست و توانست اصلاحاتی انجام دهد؛ ولی متعصّبان اهل حدیث او را از خود طرد کردند.
ابوعبدالله حمرانی گفته است: اشعری وارد بغداد شد و نزد رئیس مذهب «اهل حدیث» به نام بربهاری رفت و گفت: من با سران اعتزال مانند جبایی و ابوهاشم مناظره کرده‌ام و منطق یهود و نصارا را شکسته‌ام.
رئیس مذهب اهل حدیث گفت: من از سخنان تو چیزی نمی‌فهمم و فقط به آنچه احمد بن حنبل گفته است، ایمان دارم. سپس اشعری برای جلب نظر اهل حدیث، کتاب «الابانـ[» را نوشت که تا حدّی بیان‌کننده عقیده اهل حدیث است.
با پیدایش مکتب اشعری، شکاف عظیمی بین اهل حدیث و آنها پدید آمد و پیوسته در جنگ و جدال بودند و گاهی اختلافاتشان به خون‌ریزی می‌انجامید و علّت آن این بود که اشعری اصلاحاتی در عقیده اهل حدیث انجام داد و برای خود در مسائل عقیدتی مقامی قائل شد.
در تمام این دوران که اهل حدیث در یک طرف و اشاعره در طرف دیگر بودند، هرگز «سلف» و «سلفيّه» به عنوان مذهب مطرح نبود تا اینکه ابن‌تیميّه «م 728 ه‍ .ق.» دعوت به شیوه «سلف » را شعار مکتب خود ساخت؛ ولی از کلمه «سلفيّه» بهره نمی‌گرفت و می‌گفت: ما تابع «اهل سنّت و جماعت» هستیم که در سه قرن نخست می‌زیسته‌اند. یعنی از یازده تا سیزده هجری قمری .
پس از درگذشت ابن‌تیميّه و هجوم فقیهان همه مذاهب بر ضدّ او، دعوت به پیروی از اهل حدیث، آن هم به شیوه این گروه محدود، چندان رونقی نداشت و برخی از شاگردان او، مانند ذهبی «م748 ه‍ .ق.» و ابن قيّم
«م 751ه‍ .ق.» و ابن کثیر «م774ه‍ .ق.» نتوانستند شیوه او را ترویج كرده و گسترش دهند و پیروانی فراهم آورند؛ زیرا او این فکر را در «شام» و «مصر» مطرح کرد که مرکز علم و دانش و قلّه فقاهت بود.
این شیوه در سال‌های بعد، به وسیله محمّد بن عبدالوهّاب
«م 1207ه‍ .ق.» در سرزمین «نجد» که فاقد فرهنگ اسلامی و علمای برجسته بود، احیا گردید و گسترش یافت و بر اثر حمایت آل‌سعود، در آنجا به صورت مذهب رسمی درآمد و با تسخیر حرمین شریفین در پرتو حمایت استعمار انگلیس، بر این مناطق تحمیل گشت و تمام مراکز علمی و دانشگاهی و مساجد و منابر وعظ و خطابه رسمی در اختیار آنان قرار گرفت و گروه‌های دیگر، از این مراکز بی‌بهره شدند.
از نظر محقّقان، شعار «سلفيّه»، نخست در مطبوعات مصر مطرح شد؛ آنگاه که مصر به اشغال انگلستان درآمد، گروهی از مصلحان مانند سيّد جمال‌الدّین اسدآبادی «م 1316 ه‍ .ق.» و شیخ محمّد عبده
«م 1323 ه‍ .ق.» در مقابل هجوم فرهنگ و تمدّن غرب، تصوّر کردند که راه رهایی از چنگ اشغال‌گران این است که در مقابل گروهی که فریب فرهنگ غربی را خورده و بیشتر در آنها هضم شده بودند، مردم را به همان اسلام پیشینیان دعوت کنند. گروه اوّل برای اینکه حرکت خود را با شعاری زیبا، همراه کنند، شعار «سلفيّه» را انتخاب کردند تا بگویند ما پیرو اسلام راستین قرون نخستین هستیم؛2 ولی آنان از احیای این مکتب، هرگز قصد تکفیر دیگران یا ایجاد شکاف در میان مسلمانان را نداشتند؛ بلکه از روی خوش‌بینی به صحابه و تابعان، این مسلک را ترویج کردند.
در سال 1929 م. که جمعیت «اخوان المسلمین» در مصر تشکیل شد. آنها نیز به این مسلک رغبت نشان دادند و خیال ‌کردند، پیروی از گروه‌های نخستین اسلامی «صحابه و تابعین» نجات‌بخش امّت‌ اسلامی است؛ ولی در عین حال به همه فرقه‌ها، روی خوش نشان داده و غالباً به مسائل سیاسی و در رأس آنان تأسیس حکومت پرداختند؛ امّا سلفی‌گری در نجد که خود را وارث محمّد بن عبدالوهّاب می‌دانست، موجی از تند‌روی و سخت‌گیری به راه انداخت و كم‌كم به تکفیر همه مسلمانان پرداخت و گاهی برای ساکت کردن مخالفان، شیعه را تکفیر کرد، اشاعره و صوفیه و مذاهب دیگر را اهل بدعت خواند و مدّعی شد که اسلام ناب محمّدی در اختیار سلف بوده و فهم آنان از کتاب و سنّت برای همگان حجّت است و هر کس از این راه عدول نماید، بدعت‌گزار یا خارج از اسلام است.
باید توجّه داشت اکنون سلفی‌های نجدی، یک گروه نیستند؛ بلکه گروهی «سلفی، تبلیغی»اند؛ ولی گروهی دیگر گام فراتر نهاده و «سلفی، جهادی» می‌باشند و می‌گویند، با تشکیل جنبش‌های مسلّحانه زیرزمینی، باید دولت‌ها را سرنگون کرد و قدرت را به دست گرفت و اسلام اصیل را پیاده کرد.

روش فکری سلفيّه

مسئله مهم، آگاهی از روش فکری سلفيّه است، آنها دو روش دارند که به هم نزدیک است: 
گروهی فقط کتاب و سنّت را حجّت دانسته و از داوری‌های عقل کمک نمی‌گیرند. گروه دیگر می‌گویند، قرآن و سنّت وقتی برای ما حجّت است که با فهم «سلف» همراه باشد؛ زیرا ما آیین خود را از آنها گرفته‌ایم.
آنان در تعبّد به نصّ «کتاب و سنّت» ، بین خبر واحد و خبر متواتر فرق نمی‌گذارند و خبر واحد را در تبیین عقاید و معارف، حجّت می‌دانند و چند وقت پیش در همایشی درباره «حجّیت خبر واحد در عقاید»که در عربستان سعودی برگزار شد، همگان تصریح کردند که قول ثقه در عقاید، برای ما حجّت است.
بر همین اساس، خدا را با صفات بشری توصیف می‌کنند و برای او به خنده و گریه و آمدن و رفتن و نشستن و پا نهادن در جهنّم معتقد هستند و می‌گویند: صدای تختی که روی آن می‌نشیند، مانند صدای کجاوه است !!

اندیشه و اعتقادات و فتاوی وهّابیت

1. حرام بودن رفتن و زیارت کردن قبور اولیای الهی؛
2. حرام بودن و شرک دانستن ساختن بنا بر قبور انبیاء و اولیای الهی؛
3. حرام بودن و شرک دانستن ساختن مسجد بر قبور انبیاء و اولیای الهی؛
4. حرام بودن و شرک دانستن خواندن نماز در کنار قبور انبیاء و اولیای الهی؛
5. حرام بودن و شرک دانستن تبرّک جستن به آثار انبیاء و اولیای الهی؛
6. حرام بودن و شرک دانستن کمک خواستن از انبیاء و اولیای الهی؛
7. حرام بودن و شرک دانستن شفاعت خواستن از انبیاء و اولیای الهی؛
8. حرام بودن و شرک دانستن توسّل کردن و صدا کردن انبیاء و اولیای الهی بعد از مرگ آنها؛
9. حرام بودن و شرک دانستن قسم خوردن به خدا، به حقّ نبی یا وليّ خدا؛
10. حرام بودن و شرک دانستن قسم خوردن به غیر خدا ،مانند پیامبر و خانه خدا و وليّ خدا؛
11. حرام بودن نذر برای پیامبر یا وليّ خدا؛
12. حرام بودن اقامه عزا یا مجلس جشن برای انبیاء و اولیای الهی؛
13. حرام بودن برگزاری مراسم عزا یا مجلس فاتحه برای اموات؛
14. حرام بودن روشن کردن چراغ بر سر قبور اموات؛
15. حرام بودن ساختن، تعمیر و تزئین قبور اموات؛
16. نسبت دادن جسميّت به خدا؛

آيت الله جعفر سبحاني

ناگفته‌هایی درباره میانمار

كشور «میانمار‌» با جمعيّتی‌ معادل 48 میلیون‌ نفر، غربی‌ترین کشور شرق آسیاست و به عنوان یک پل بین غرب و شرق این قارّه، در منطقه‌ای‌ حسّاس‌ بین‌ آسیای‌ جنوب‌ شرقی‌ و آسیای‌ جنوبی‌ قرار گرفته‌ است‌. در میانمار بیش از یکصد قوم زندگی می‌کنند و جدا بودن‌ اقوام‌ مختلف‌ از یكدیگر در این کشور،‌ سبب‌ به وجود آمدن‌ هويّت‌های‌ مختلف‌ محلّی‌ و در نتیجه،‌ ایجاد احساسات‌ قومی‌ و انگیزه‌های جدایی‌طلبی‌ در بین‌ اقوام‌ گردیده‌ است‌.
اكثر مردم‌ این‌ كشور از نژاد «برمه‌ای‌» می‌باشند كه‌ در جلگه‌های‌ ساحلی‌ و مناطق‌ مركزی‌ میانمار‌ ساكن‌ هستند؛ لیكن‌ اقوام‌ و نژادهای‌ مختلف‌ دیگری‌ نیز در این‌ كشور زندگی‌ می‌كنند، علاوه‌ بر آنها مردمانی‌ از نژادهای تبّتی‌، هندی‌ و تایلندی‌ نیز به‌ آن‌ سرزمین‌ مهاجرت‌ نموده‌ و در آن‌ كشور زندگی‌ می‌نمایند.
میانمار‌ از موقعيّت‌ استراتژیك‌ حائز اهمّیتی‌ در منطقه‌ آسیای‌ جنوب‌ شرقی‌ و آسیای‌ جنوبی‌ برخوردار می‌باشد و می‌تواند نقش‌ مهمّی‌ در منطقه‌ آبراه‌های‌ شمالی‌ «اقیانوس‌ هند» ایفا نماید. وجود مرزهای‌ كوهستانی‌ میانمار‌ با همسایگان‌، این‌ كشور را از سایر نقاط‌ همجوار جدا كرده‌ و به‌ صورت‌ محصور درآورده‌ است‌.
در اوایل‌ قرن‌ هجدهم و نوزدهم میلادی، میانمار‌ یكی‌ از قدرتمندترین‌ كشورهای‌ جنوب‌ شرقی‌ آسیا بود. منابع‌ و ثروت‌های‌ طبیعی‌ و موقعيّت‌ استراتژیك‌ این‌ كشور كه‌ بین‌ متصرّفات‌ استعماری‌ بریتانیا و سرزمین‌ پهناور چین‌ قرار داشت‌، از مدّت‌ها قبل‌ توجّه‌ استعمارگران‌ بریتانیا را به خود جلب‌ كرده‌ بود. بریتانیا در 1824 م. تصمیم به اشغال‌ میانمار‌ گرفت و سرانجام‌ پس‌ از سه‌ جنگ‌ متوالی‌ در 1885 م. بریتانیا، میانمار‌ را به‌ تصرّف‌ درآورده‌ و به‌ صورت‌ یكی‌ از استان‌های‌ مستعمره‌ هندوستان،‌ امور آن‌ را به دست‌ گرفت‌.
در میانمار طبق قانون اساسی، بودیسم دین رسمی کشور است. قریب به هفتاد درصد مردم برمه، بودایی، هفت درصد مسلمان، چهار درصد هندو و دو درصد مسیحی‌هستند، دو درصد باقی‌مانده را نیز آیین‌های بودایی چینی، تائوئیسم، کنفوسیوسیم و نیاکان‌پرستی تشکیل می‌دهند. کثرت پیروان بودایی را در همه جای این کشور می‌توان به خوبی مشاهده نمود؛ زیرا تقریباً هر روستا و دهکده‌ای لااقل تأمین هزینه یک مدرسه مذهبی را به عهده دارد. پاگوداها، یعنی معابد بودایی در سراسر برمه علیا و سفلی به چشم می‌خورد. راهبان بودایی که «پونچی» نام دارند، همه جا در بین مردم دیده می‌شوند.
تاریخ گسترش اسلام در میانمار به قرن اوّل هجری قمری برمی‏گردد. بعد از ظهور اسلام وگرایش اعراب و ایرانیان به اسلام، دریانوردان عرب و ایرانی مسافرت‏های دریایی خود را به طریق قبل ‏ادامه می‏دادند و در مسیر خود، اقدام ‏به تبلیغ و دعوت مردم ‏به اسلام می‏کردند.
در همین ارتباط، بازرگانان مسلمان از مسیرهای زمینی که از منطقه غربی ‏میانمار و «ایالت آراکان» این کشور می‏گذشت، ‏به مناطق غربی «چین» سفر می‏کردند. بسیاری از این افراد در منطقه حاصل‌خیز و مستعدّ ساحلی ‏آراکان، سکنا گزیده و اوّلین مناطق تجمّع مسلمانان را ایجاد کردند. سیّاحان چینی در نوشته‏های خود از مناطق ایرانی‏نشین‏ در مرزهای بین میانمار و چین در قرن‏ سوم میلادی یاد کرده‏اند.
منطقه آراکان از طرف شمال غربی با «بنگلادش» و از شمال با «هندوستان» ‏هم‏مرز می‏باشد. سلسله جبال مرتفع آراکان، این منطقه را از سرزمین اصلی‏ میانمار جدا نموده و از شرق به غرب، دارای ساحلی به طول 360 مایل از «خلیج ‏بنگال» است. آراکان همچنین توسط یک رشته تپّه‏های ‏سرسبز و پرآب از سرزمین اصلی میانمار جدا گردیده است. منطقه آراکان به طور کامل زیر نفوذ مسلمانان می‏باشد و اکثر مسلمانان میانمار در این منطقه زندگی می‏کنند. اکثر سلاطین ‏میانمار از منطقه آراکان ظهور نمودند که آخرین آنها سلیم شاه‏ بود. تا سال 1784 م. منطقه آراکان‏ دارای یک حکومت مستقل و یک ‏ایالت پر قدرت و بزرگ میانمار بود و در کنار دیگر مناطق که اصالتاً دارای مردمی «بودایی‏» بود، قرار داشت.
جمعیّت آراکان در حدود 6 میلیون نفر می‏باشد که تقریباً تمامی ‏آنها مسلمان هستند و به زبان محلّی «روهینگیا» که زبان اصلی ‏آن منطقه است، تکلّم می‏نمایند. ریشه اصلی این زبان، مخلوطی از زبان‌های «ترکی‏»، «بنگالی‏»، «فارسی‏» و «عربی‏» است. اجرای قوانین اسلامی در منطقه آراکان قبل از سال‏1430 م. وجود داشته و تا سال 1784 م.
ادامه داشت. بعد از اشغال و تسخیر منطقه آراکان به وسیله سلطان بوداپایا که یک فرد بودایی بود، اجرای قوانین‏ اسلامی ملغی اعلام و قانون ملّی جایگزین آن گردید، باجابه‌جایی قدرت در میانمار بعد از جنگ دوم جهانی، حزب و قوانین ‏نظامی جایگزین قانون قبلی گردید.
بر اساس این سابقه، هنوز هم مسلمانان آراکان با دولت میانمار اختلاف داشته و معتقدند دولت میانمار حقوق ‏مسلمانان را نادیده گرفته، به آداب وسنن آنها بی‏احترامی می‏نماید و حتّی این امر مورد تصدیق ‏مجامع بین المللی نیز قرار گرفته است.
در طول این سال‌ها، مردم مسلمان آراکان‏، چندین گروه آزادی‌بخش پارتیزانی و انجمن‌های غیر نظامی برای دفاع از حقوق خود تشکیل داده‌اند. مهم‌ترین این سازمان‌ها عبارتند از جبهه میهن‌پرستان روهینگ، سازمان آزادی بخش آراکان، سازمان رهایی‏بخش مسلمانان میانمار می‌باشند.
در ارتباط با سابقه مهاجرت مسلمانان به میانمار، رافائل ایزرائیلی می‏نویسد:
تاجران عرب در قرن اوّل هجری‏ قمری در ناحیهآراکان واقع در غرب میانمار و در نقطه مرزی با بنگلادش ‏اقامت گزیده و اسلام را در این سرزمین انتشار دادند. در سال 588 ه‍ .ق. مطابق با 1192 م.
اسلام در این سرزمین گسترش یافت و در قرن نهم و دهم میلادی بازرگانان ایرانی و عرب در این مکان استقرار یافته و به نشر اسلام پرداختند. مسلمانان ساکن هند نیز در این سرزمین به گسترش اسلام اقدام‏ نمودند و مسلمانان میانمار در سطح وسیعی با هند به تجارت پرداختند. در سال 1890 م. عدّه‏ای از مسلمانان به صورت پناهنده از چین ‏به میانمار آمدند. برخی مسلمان‌ها هم در شرایط عادّی به عنوان ‏بازرگان، چین را به قصد میانمار ترک گفتند و بنابراین حرکت مهاجران ‏مسلمانان به سوی میانمار گسترش یافت.
از بین مسلمانان میانمار، آنان که منشأ هندی دارند، برخی از اعقاب مردمی هستند که در اواخر قرن هجدهم میلادی از شمال هند به میانمار ‏آمدند تا به خدمت واحدهای ارتش بزرگ «آلومپرا» در میانمار علیا در آیند. با فتح هند در سال 1824 م. به دست انگلیسی‏ها، مهاجرت وسیع ‏مسلمانان هند به میانمار شدّت یافت و بسیاری از آنان در «رانگون»، ‏مرکز میانمار در تجارت و سایر فعّالیت‏های اقتصادی شرکت داشتند. در رانگون و مناطق وسیع دیگر، سنّی‏های بنگالی و جوامعی از شیعیان در کنار یکدیگر زندگی می‏کنند و هرکدام مراسم ویژه خود را دارند.
مائونگ تان لویی از محقّقان بودایی میانمار نوشته است:
در سال 680 م. محمّد حنفیه، فرزند امام علی(ع) پس از عدم توفیق ‏نسبت ‏به خون‌خواهی امام حسین(ع) از بنی‏امیّه، همراه با طرف‌داران و نیروهای خود به شرق کوچ کرد تا بالأخره در سواحل آراکان به ‏میانمار رسید و در آنجا کایاپوری، ملکه قبیله منطقه را شکست ‏داده او را به دین اسلام در آورد و آنگاه ملکه را به زنی گرفت و به ترویج اسلام در آن منطقه پرداخت. در حال حاضر دو مزار در آراکان وجود دارد که به حنفیه تونکی (مزار حنفیه) و کایاپوری ‏تونکی معروف هستند. این دو مزار همراه به صورت زیارتگاه مسلمانان ‏این منطقه در آمده است.
باگسترش ممالک اسلامی در هند و ترویج اسلام در «بنگال» و تبدیل ‏آن منطقه به یک مملکت و سلطان‏نشین اسلامی، منطقه عربی ‏میانمار (ایالت آراکان) تحت نفوذ مسلمانان بنگال و هند قرارگرفت، بسیاری از امرای مسلمان، مانند «عیسی تهو» و «امیرحمزه‏» برآن دیار حکومت کرده‏اند.
در سال 1406 م. «تارامینگ هلا» فرمانروای‏ آراکان به دربار سلطان نصیرالدّین غوری‏، پادشاه بنگال ‏گریخت و مدّت 22 سال در دربار او به سر برد و بالأخره به کمک ‏نیروهای سلطان بنگال مجدّداً به قدرت رسید. وی در مدّت اقامت در بنگال مسلمان شده بود و عنوان سلیمان شاه‏ را اختیار نموده ‏و پس از به قدرت رسیدن دوباره در آراکان، دربار خود را با الهام از دربار بنگال و دهلی سازمان داده و تجارت مسلمانان و ترویج دین اسلام را در قلمرو خود آزاد کرد. وی زبان‏ فارسی را زبان رسمی سرزمین آراکان قرار داد. این زبان تا سال 1936 م. ‏که انگلیس بر میانمار مسلّط گردید، زبان رسمی این ایالت‏ بود.
بعضی از منابع تاریخی حکایت از آن دارد که در سال 1531 م. پادشاه وقت ایران یک هیئت سه نفره مذهبی رابه آراکان اعزام داشت که به ساختن مساجد و تبلیغ اسلام همّت‏ گماشته و عدّه‏ای از علمای آراکان را جهت ‏سفر به ایران دعوت ‏کردند. زبان فارسی که زبان رایج اهالی غرب میانمار بود، در زبان ‏میانماری نیز تأثیر گذاشت. هنوز هم لغات و اصطلاحات متعدّد فارسی، به ویژه اصطلاحات دریانوردی مانند «بندر»، «شاه بندر» و «ناخدا» در زبان میانماری دیده می‏شود.
بعد از تسلّط کامل انگلیس بر سراسر میانمار در 1886 م.
پای «هندی‏»‌ها، از جمله مسلمانان بنگالی جهت اداره کردن مزارع ‏برنج و امور بازرگانی به میانمار باز شد و در سال 1921 م. تقریباً بیش از نیم میلیون نفر مسلمان هندی در میانمار ساکن شده بودند. مهاجرت هندی‏ها، از جمله مسلمانان هندی به میانمار و متمکّن شدن ‏آنها در اثر کار و کسب و بازرگانی و به دست گرفتن مشاغل عمده ‏تجاری، باعث نارضایتی مردم میانمار شد، در سال‌های 1930 و 1938 م. اغتشاشات گسترده‏ای علیه مهاجران هندی صورت گرفت. در جنگ جهانی‏ دوم، در خلال خروج نیروهای انگلیسی از میانمار، ورود سربازان ‏ژاپنی به آن کشور، افراد قوم بودایی «ماگ‏»، به محلّه‏های‏ مسلمان‌نشین در آراکان حمله کردند و هزاران نفر از مسلمانان ‏را غافل‌گیرانه به قتل رساندند. این اتّفاق موجب درگیری مسلمانان با بودایی‌ها شد و منشأ اختلافات دامنه‏دار بین دو قوم بودایی «ماگ» و «روهین‏گیا‌ی مسلمان» در استان آراکان گردید.
بعد از استقرار «ژاپنی‏»‌ها در آراکان، مسلمانان آن منطقه علیه «ژاپنی‏»‌ها وارد عمل شده و با انگلیس همکاری‏کردند. انگلیس نیز در قبال این همکاری با انتشار بیانیّه‏ای منطقه مزبور را یک منطقه خودمختار مسلمان‌نشین اعلام‏ کرد؛ حتّی مسلمانان آراکان از محمّدعلی‏ جناح، رهبر مسلمانان هند، خواسته بودند که آراکان را نیز به عنوان قسمتی از پاکستان بپذیرد. این پیشینه سبب شد که دولت ‏مستقلّ میانمار، پس از آنکه در سال 1948 م. به قدرت رسید، از خود مختاری مسلمانان نگران شده و محدودیّت‌های ویژه‌ای برای آنان اعمال نماید. این امر موجب سردی روابط پاکستان و میانمار گردیده و نیز بر سر مسئله مسلمانان به ‏تیرگی گرایید. دولت میانمار از سال 1961 م. آیین بودایی را مذهب رسمی کشور اعلام کرد.
دولت ژنرال «نوین‏» پس از سر کار آمدن در سال 1962 م. رفتن مسلمانان ‏به حج را ممنوع اعلام کرد. این ممنوعیّت تا سال 1980 م. که به ‏هفتاد نفر از مسلمانان اجازه داده شد، ‏به «‏مکّه» مشرّف شوند، ادامه داشت. از این سال به بعد عدّه‏ای از مسلمانان نیز جهت‏ شرکت درکنفرانس های مختلف اسلامی اعزام شدند.
به رغم این وضعیّت، فشار بر مسلمانان متوقّف نشد و این امر باعث گردید تا بیش از نیم میلیون مسلمان میانماری به کشورهای بنگلادش، هند، پاکستان، «مالزی»، «تایلند»، «سنگاپور»، «امارات متّحده عربی»، عربستان وممالک دیگر مهاجرت نمایند.
در سال 1978 م. ادامه این سیاست‌ها باعث ‏شد تا بیش از سیصد هزار نفر از مسلمانان منطقه آراکان به بنگلادش مهاجرت نمایند و چون ‏این مسئله تبلیغات وسیعی را در سراسر جهان به دنبال داشت، دولت ‏میانمار با دولت ‏بنگلادش وارد مذاکره شد و با امضای موافقت‏نامه‏ای اسکان مجدّد پناهندگان مسلمان میانماری و همچنین پیمان ‏مرزی توسط دو کشور، مسئله پناهندگان فیصله پیدا کرد و بسیاری‏ از آنها به آراکان مراجعت کردند.
در طول سال‌های گذشته، دولت میانمار کنترل شدیدی بر فعّالیت‌های مساجد داشته است. در برخی مقاطع حتّی آمار ازدواج و تمایل مردم جهت انجام قربانی گوسفند در مراسم عید قربان و نیز آمار افرادی که در مساجد به آموختن قرآن‏ کریم مشغول می‏شوند، به دولت گزارش ‏شده است.
جمعیّت مسلمان میانمار بین شش الی هشت میلیون اعلام شده است. اکثریّت مسلمانان میانمار سنّی و حنفی بوده؛ ولی حدود بیست هزار نفر شیعه نیز در این کشور زندگی می‏کنند. مسلمانان در میانمار فرقه‌های گوناگون دارند. گروه‌های شافعی، حنفی، مالکی، حنبلی، چولیامسلم، بودامسلم، اصل حدیث، قادیانی، سوفیست، طریقیه، گرانیه، بنگالی ‌مسلم، سورطی ‌مسلم و وهّابیت از آن جمله‌ هستند. در سال‌های اخیر به خصوص پس از پیدایش طالبان، وهّابیت نیز در میانمار فعّالیت‌های خود را افزایش داده است. وهّابیون با توزیع کتب و انجام سخنرانی در شهرهای میانمار فعّالیت دارند.آنان حافظان قرآن را تربیت کرده و به نقاط مختلف، جهت تبلیغ اعزام می‌نمایند.
مسلمانان میانمار دارای سازمان‌ها و انجمن‏های مختلفی هستند که‏ مهم‌ترین آنها عبارت از شورای امور مذهبی مسلمانان، جامعه علمای میانمار، سازمان مسلمانان میانمار، اتّحادیه جوانان مسلمان، سازمان اخوّت مسلمانان و انجمن دانشجویان مسلمان می‌باشند.
مهم‌ترین و قدیمی‏ترین مساجد میانمار که در «رانگون»، پایتخت این ‏سرزمین بنا گردیده‏اند نیز «مسجد سوراتی»، «مسجد سنّی مغول»، «مسجد مانگ تولای» و «مسجد شیعیان» موسوم به «مغول مسجد» و «مدرسه امیرالمؤمنین(ع)» می‌باشند.
شیعیان در میانمار از نسل ایرانیان یا هندیان هستند. ایرانیان در گذشته از شهرهای «شیراز»، «کاشان»، «بهبهان» و «یزد» به میانمار مهاجرت نموده‌اند و بیشتر هندیان نیز که بعد از جنگ جهانی دوم به میانمار مهاجرت کرده‌اند، از شهر «نگر» هستند. شیعیان میانمار بیش از سی هزار نفر نیستند و البتّه نسبت به گذشته افزایش یافته‌اند.
شیعیان یک مسجد بزرگ با معماری ایرانی و یک مسجد کوچک معماری هندی دارند. در شصت سال اخیر، کسانی از ایران و هند برای تبلیغ در ماه‌های رمضان، محرّم و صفر به این دو مسجد آمده‌اند و در آن به اقامه نماز جماعت و سخنرانی پرداخته‌اند و نیز نماز جمعه خوانده‌اند. شیعیان در کلّ سال، برنامه‌های دینی و مذهبی خاصّی دارند و در تولّد و شهادت معصومان(ع) مراسم ویژه‌ای برگزار می‌کنند. در ماه رمضان برنامه قرآن‌خوانی و در ماه محرّم و صفر مراسم عزاداری نیز با شکوه خاصّی برگزار می‌شود. گفتنی است که سایر مذاهب میانمار هم به شیعیان این کشور با نظری مثبت می‌نگرند.
شیعیان یک مسجد بزرگ و چند «امام باره‏» (حسینیّه)، آستانه و مسجد کوچک دیگر در رانگون و سایر شهرها از جمله «ماندالی» دارند. شیعیان میانمار دارای انجمن‌های مختلفی نیز هستند، مهم‌ترین آنها انجمن‌های «مغولیّه‏»، «عبّاسیه‏» و «حیدریّه‏» است. جوانان شیعه در سال 1909 م. «سازمان اتّحاد جوانان ایرانی» را تشکیل ‏داده بودند، بعد از آنکه تعداد کثیری از شیعیان در میانمار به ‏عضویت آن درآمدند، نام آن را به «اتّحادیه ایرانیان» تغییر دادند، بعدها نام آن به «باشگاه ایرانیان» مبدّل گردید. از سال 1961 م. فعّالیت‌های باشگاه مزبور به حالت وقفه درآمد.

http://mouood.org

كالبد شكافی تفكر وهابیت و القاعده (6)


روند پیدایش و شكل گیری وهابیت

پژوهشگر: حسام افشار

القاعده برخلاف سیاست اعلامی خویش كه مبارزه با اسرائیل و امریكا را تبلیغ می‌كند، به علت ویژگی‌های موجود در ایدئولوژی‌اش باید مبارزه را از داخل آغاز كند و نشان دادن دشمن خارجی نیز در واقع روشی برای جذب نیروهای بیشتر از میان جوانان اهل سنت است. القاعده برای نفوذ و تثبیت موقعیت خود در میان مسلمانان ابتدا در پی حذف رقباست؛ چه آنهایی كه با غرب و سكولاریسم تعارض دارند چه آنها كه دارای تعامل هستند. لذا القاعده بنابه ویژگی‌های ایدئولوژیك خود و اقتضائات و لوازم آن، مجبور است مبارزه را از میان مسلمانان آغاز كند و بدین منظور همیشه باید میان آنان قطب‌بندی كند.


فعالیت‌های القاعده طی سال‌های دهه 1990

القاعده در سودان فرصت یافت به تقویت خود بپردازد و پایگاه‌هایی در برخی كشورهای افریقایی ایجاد كند. آنان به بازسازی و تجدید نظر در مسائل راهبردی سازمان پرداختند و دست به اقدامات متنوعی زدند كه برخی فعالیت‌های اقتصادی و تجاری نمونه‌ای از آنهاست.

اما نكته مهم درباره فعالیت‌های القاعده طی دوران یادشده این است كه با تمام فراز و نشیب‌هایی كه در رابطه این سازمان با حامیان گذشته خود، یعنی عربستان، پاكستان و ایالات متحده به وجود آمد، هم‌چنان تعامل آنها با یكدیگر حفظ شد و حمایت‌های آن سه كشور از القاعده ادامه یافت. البته چنان كه پیشتر نیز اشاره كردیم، برخی معتقدند رابطه این سازمان پس از جنگ با شوروی با حامیان گذشته خود به سردی گرایید و آن سه دولت، به ویژه ایالات متحده، دست از حمایت القاعده برداشتند؛ اما وجود برخی شواهد نشان می‌دهد این تحلیل چندان با واقعیت انطباق ندارد و هرچند آن رابطه در برخی موارد با تیرگی‌ها، گسست‌ها و تردیدهایی روبه‌رو بوده، در نهایت اراده برای همكاری بر تصمیم‌های دیگر برتری داشته است.

بر این اساس و چنان كه سیف العدل درباره اعضای عربستانی القاعده تصریح می‌كند، آنان با حكومت خویش مشكل چندانی نداشته‌اند و هم‌چنان كه درباره بن‌لادن نیز مطرح می‌شود، وی تا پیش از جنگ اول خلیج ‌فارس و حمله امریكا به عراق با حكومت عربستان تعارض و برخوردی نداشته است. در واقع، تئوری‌های سیاسی بن‌لادن تفاوت ماهوی با رژیم سیاسی حاكم بر عربستان ندارد تا از وی یك اپوزیسیون بسازد. از طرف دیگر، چنان كه یسلام‌بن‌لادن، برادر اسامه می‌گوید، اسامه با آن قسمت از هیأت حاكمه عربستان كه هم‌طیف و پیرو ملك‌عبدالله هستند اشتراكات بسیار دارد و نسبت به یكدیگر سمپاتی دارند.(بن لادن،پیشین،186)

از آن گذشته، اسامه چون به خانواده اشرافیِ «بن‌لادن‌ها» تعلق دارد با برخی از شاهزاده‌های سعودی همكاری بسیار نزدیكی داشته و بدین ترتیب، خود نیز جزئی از هیأت حاكمه عربستان به حساب می‌آمده است. لذا چنان كه بسیاری از نویسندگان نوشته‌اند، اختلاف اسامه با حكومت عربستان به پس از جنگ نخست خلیج ‌فارس و همكاری این كشور با امریكا در آن جنگ بازمی‌گردد. 

بن‌لادن در اواخر سال 1989 و پس از جنگ شوروی در افغانستان به صورت عادی به عربستان بازگشت و توصیه‌هایی برای حكومت‌داری به صورت نامه‌ای مفصل، شخصی و محرمانه نزد شاه فرستاد. بن‌لادن پس از تجاوز عراق به كویت به شدت نسبت به آن واكنش نشان داد و طی نامه دیگری كه برای شاه ارسال كرد؛ پیشنهادهایی برای مقابله با ارتش عراق ارائه كرد. وی در آن نامه علاوه بر ارائه تاكتیك‌های گوناگون نظامی، داوطلب شد تمام مجاهدین عرب را برای دفاع از پادشاهی بسیج كند. آن نامه در روزهای نخست جنگ ارسال شد و پاسخ رژیم سعودی آن بود كه موضوع در دست بررسی است. اما با آمدن امریكا به منطقه همه چیز تغییر كرد و آن نامه به طور كامل مورد بی‌توجهی قرار گرفت. بن‌لادن كه از این وضعیت ناراضی بود همیشه این لحظه را تكان‌دهنده توصیف كرده است.

بن‌لادن مخالف نظام سیاسی و حكومت عربستان نیست و به هیچ وجه در پی تغییر حكومت این كشور برنیامده است. او تنها با بخشی از گروه‌های موجود در حكومت اختلاف داشته است كه در جنگ نخست خلیج‌ فارس پای امریكا را به منطقه و عربستان باز كردند و به آن حكومت «كافر» یاری رساندند. بن‌لادن در این زمان فرمان جهاد علیه امریكا را صادر كرد و به انتقاد از حكومت عربستان پرداخت.(خلیل اسعد،پیشین،ص68)

با وجود این، اختلاف‌های یادشده باعث نشد رابطه القاعده با تشكیلات سیاسی ـ امنیتی عربستان قطع و نوع رابطه آنها خصومت‌آمیز شود؛ زیرا حتی مخالفان بن‌لادن در عربستان نیز پذیرفته بودند كه وی از مهم‌ترین چهره‌های عربستان است كه در خارج از مرزهای این كشور با راه‌اندازی تشكیلات القاعده و ترویج رادیكالیسم سلفی، كمك شایانی به بسط نفوذ حكومت سلفی سعودی در كشورهای اسلامی كرده است، به ویژه برای جوامعی كه دچار فقر فرهنگ دینی هستند. لذا در چنین شرایطی، عزیمت بن‌لادن به سودان در رأس تشكیلات القاعده می‌توانست یكی از خواسته‌ها و مطلوب‌های القاعده و عربستان محسوب شود.

بدین ترتیب، در اوایل دهه 1990، با وقوع جنگ خلیج فارس و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و به این علت كه نظام بین‌الملل هنوز نتوانسته بود مانند گذشته ساختارهای خود را بازیابد، القاعده تلاش كرد از این وضعیت مبهم برای رسیدن به اهداف خود بهره ببرد. این دوره تا اواسط دهه و تشكیل دولت طالبان در افغانستان به طول انجامید. طی این دوره القاعده به انجام عملیات‌های زیر متهم شده است:

1. بمب‌گذاری در هتل عدن در 20 دسامبر 1992؛

2. تولید سلاح كشتارجمعی در سودان در سال 1993؛

3. بمب‌گذاری در مركز تجارت جهانی در 26 فوریه 1993 كه طی آن شش نفر كشته شدند؛

4. بمب‌گذاری در سومالی در اكتبر 1993 و كشته شدن هیجده سرباز امریكایی؛

5. تأمین مالی سه اردوگاه آموزش «تروریستی» در شمال سودان در 1995؛

6. آموزش چریك‌های خارجی در شمال یمن در 1996؛

7. ترور نافرجام حسنی مبارك در آدیس آبابا در 1995؛

8 . انتشار نامه سرگشاده به ملك فهد مبنی بر از پا ننشستن تا خروج كامل نیروهای امریكایی از عربستان؛

9. كشتن نوزده سرباز امریكایی در بمب‌گذاری ظهران عربستان در سال 1996.(اسماعیلی،1386،ص76)

با انتساب برخی از این اقدامات به القاعده، حكومت عربستان در نهایت مجبور شد در آوریل 1994 تابعیت بن‌لادن را به علت ضربه ‌زدن به منافع «كشورهای دوست و برادر» لغو كند. اما نكته قابل توجه درباره فعالیت‌های القاعده در این دوران، نگاه ویژه ایالات متحده به آن است. واشنگتن در مجموع هیچ‌گاه القاعده و فعالیت‌های آن را مخالف منافع خود ندید و به این علت نه تنها در پی مقابله جدی با آن برنیامد، بلكه به طور مستقیم و غیرمستقیم به حمایت از آن پرداخت. برای نمونه، آنها تلویحاً از حضور القاعده در كارزار بوسنی و كوزوو حمایت كردند و برای ورودشان به جنگ علیه صرب‌ها مانع‌تراشی نكردند. گزارش كمیته حزب جمهوری‌خواه به صراحت نشان می‌دهد دولت كلینتون برای محدودسازی فعالیت سازمان‌های سلفی در زمان جنگ بوسنی اقدامی انجام نداد. این سیاست، در جنگ كوزوو نیز ادامه یافت. 

یكی از منابع رده‌بالای نظامی انگلیس در این ‌باره می‌گوید: «اداره اطلاعات دفاعی امریكا با ام‌آی6 وارد گفت‌وگو شد تا برای ارتش آزادی‌بخش كوزوو (كه با القاعده ارتباط داشت) برنامه آموزشی ترتیب دهد». بن‌لادن خود در آن زمان به آلبانی سفر كرده بود. او در رأس یكی از چند گروه اسلام‌گرایی بود كه واحدهایی را به كوزوو فرستاده بودند. وی در سال 1994 عملیاتی را در آلبانی پایه‌ریزی كرد و یكی از فرماندهان نظامی وی نیز واحدی برگزیده از ارتش آزادی‌بخش كوزوو را در منازعات آن كشور رهبری كرد. نكته قابل توجه در این باره اظهارات جو لیبرمن است كه در سال 1999 ایراد شد. وی می‌گوید: «جنگیدن برای ارتش آزادی‌بخش كوزوو، جنگیدن برای حقوق ‌بشر و ارزش‌های امریكایی است» (شوسودوفسكی،1384،ص65) هم‌چنین دولت امریكا و القاعده در حمایت مالی از سازمان ان‌ال‌ای (ارتش آزادی‌بخش ملی مقدونیه) كه با حكومت این كشور درگیر بود، همكاری تنگاتنگی داشتند. این ارتش در حالی مورد حمایت مادی و معنوی القاعده قرار داشت كه از پشتیبانی ناتو نیز برخوردار بود.

امریكا و القاعده در چچن نیز در تعریف منافع خود همسو عمل كردند. شامیل باسایف و خطاب، رهبران اصلی مبارزان چچنی، در اردوگاهی تحت حمایت آی‌اس‌آی و سیا در افغانستان و پاكستان آموزش دیدند. به گفته یوسف بودانسكی، مدیر گروه ضربت ضدتروریسم و جنگ نامتعارف كنگره امریكا، طرح جنگ در چچن در جریان دیدار مخفی برخی سران جنبش‌های اسلامی كه در سال 1996 در موگادیشوی سومالی صورت گرفت، ریخته شد. در این دیدار، اسامه‌بن‌لادن و مأموران بلندمرتبه اطلاعاتی پاكستان، عربستان و دو كشور دیگر حاضر بودند. جنگ‌های چچن سبب تزلزل نهادهای دولتی روسیه شد و نظامی موازی دولت محلی تحت نظارت شبه‌نظامیان در بسیاری از نواحی چچن ایجاد كرد. طی این فعالیت‌ها هم‌چنین فرهنگ وهابیت در منطقه رشد یافت و اصولاً یكی از انگیزه‌ها و شروط عربستان برای كمك به مبارزان چچنی گسترش فرهنگ وهابی در این منطقه بود.

اما روشن‌ترین وجه سیاست خارجی ایالات متحده كه نشان از عدم تقابل اهداف واشنگتن با القاعده در این دوره دارد، حمایت امریكا از برقراری حكومت طالبان، یعنی مأمن و پناهگاه این سازمان، در افغانستان است. البته سیاست خارجی امریكا در قبال افغانستان در این زمان مبهم و دوپهلوست؛ همانند چچن، بوسنی و كوزوو. واشنگتن در عین آنكه به طور رسمی از طالبان حمایت نمی‌كند و حتی كرسی افغانستان در سازمان ملل در دستان برهان‌الدین ربانی قرار دارد و آلبرایت نیز از عدم به رسمیت شناختن طالبان حمایت می‌كند، اما شواهد و روابط دیگر موجود میان امریكا و طالبان نشان از حمایت واشنگتن از این جنبش سلفی رادیكال دارد. برای نمونه، دانا روبچر، از نمایندگان مجلس امریكا، می‌گوید: «حمایت از طالبان همیشه جزء جدایی‌ناپذیر سیاست ایالات متحده بوده و هست. بگذارید اضافه كنم... در پاكستان یك دولت نظامی داریم كه طالبان را تا دندان مسلح می‌كند... بگذارید یادآور شوم كه كمك (امریكا) همیشه به مناطق تحت كنترل طالبان رفته... ما از طالبان حمایت كرده‌ایم، چون تمام كمك‌های ما به مناطق طالبان رفته است و وقتی افرادی از خارج سعی می‌كنند به مناطق خارج از نظارت طالبان كمك برسانند، وزارت خارجه ما مانع آنها می‌شود...». 

به هر صورت، پس از سفر رابین رافائل، معاون وزیر خارجه امریكا، به افغانستان و اظهارات وی مبنی بر اینكه به رغم سوء‌ظن بین‌المللی نسبت به طالبان، این جریان باید به عنوان یك جنبش بومی كه قدرت پایداری را به نمایش گذاشته است، به رسمیت شناخته شود، این باور در افغانستان و خارج از آن به صورت فزاینده‌ای تقویت شد كه ایالات متحده امریكا، به ویژه سازمان سیا، ضمن تبانی با سازمان اطلاعات ارتش پاكستان، بانی پیدایش و رشد طالبان بوده است.(عصمت الهی،1378،ص110)

در واقع، افغانستان نیز مانند چچن محل مناسبی برای انتقال انرژی آسیای میانه و نفوذ سیاسی و اقتصادی امریكا در منطقه محسوب می‌شد؛ به طوری كه طالبان قول داده بود درها را برای ساخت یك خط لوله نفت از آسیای مركزی به افغانستان و پاكستان باز كند. امریكا از این اقدام، سیاست مهار جمهوری اسلامی ایران و برخی دیگر از كشورهای منطقه را نیز دنبال می‌كرد.

خلاصه آنكه القاعده با وجود طالبان و تأسیس آن در سال 1994 به افغانستان بازگشت و توانست تبلوری از اندیشه‌ها و ایدئولوژی خود را در این حكومت نوپا مشاهده و با كمك‌های مالی و نظامی خود آنان را در موقعیت خویش تحكیم كند. این شرایط تا سال 2001 یعنی تا زمان حملات 11 سپتامبر و سپس لشكركشی امریكا به افغانستان ادامه یافت.

راهبردهای القاعده

نشریه اشپیگل به نقل از برخی رهبران ارشد القاعده، مطلبی را به چاپ رسانده است كه مراحل رسیدن به آرمان‌های القاعده و اهداف عملیاتی‌شده آنان را مشخص می‌كند. این مراحل عبارت‌اند از:

مرحله نخست، بیدارسازی، كه از سال 2001 تا 2003 (از 11 سپتامبر تا سقوط صدام) به طول می‌انجامد. بر این اساس، هدف حمله 11 سپتامبر تحریك امریكا برای اعلان جنگ به جهان اسلام و در نتیجه، بیدارسازی مسلمانان بوده است. استراتژیست‌های القاعده مرحله نخست را موفق ارزیابی كرده‌اند. 

مرحله دوم، گشودن چشم‌ها، كه تا سال 2006 ادامه می‌یابد. در این دوره القاعده می‌خواهد «سازمان» به «جنبش» تبدیل شود. آنها در این مقطع بر بسیج مردان جوان سرمایه‌گذاری می‌كنند و عراق باید مركز تمام عملیات‌های جهانی قرار گیرد تا سپاهی در آن ایجاد و پایگاه‌هایی در سراسر كشورهای عربی تأسیس شود. 

مرحله سوم كه طی سال‌های 2007 تا 2010 خواهد بود، رزمندگان مستقر در عراق به آمادگی می‌رسند و بر سوریه متمركز می‌شوند. در این مرحله حمله به تركیه و اسرائیل پیش‌بینی شده است و آنها امیدوارند با این حملات مشهور و محبوب شوند. در ضمن، كشورهای همسایه عراق نیز در خطر خواهند بود. 

مرحله چهارم، مهم‌ترین هدفی كه در این مرحله، یعنی طی سال‌های 2010 تا 2013 دنبال می‌شود، فروپاشی حكومت‌های منفور عرب است. این موضوع، رشد پایدار القاعده را در پی خواهد داشت. آنها در این دوره هم‌چنین حمله علیه اقتصاد امریكا و لوله‌های نفت را صورت خواهند داد. 

مرحله پنجم، كه بین سال‌های 2013 تا 2016 قرار دارد، دوره اعلام «خلافت اسلامی» است. در این دوره اسرائیل بسیار ضعیف می‌شود و حتی می‌توان نظم نوین جهانی را اعلام كرد. 

مرحله ششم، در این دوره كه بعد از اعلام خلافت اسلامی قرار دارد، زمان رویارویی مطلق سپاه اسلام با غیر آن در سال 2016 فرامی‌رسد. 

مرحله هفتم، این مرحله در سال 2020 با پیروزی مسلمانان و تأسیس خلافت جهانی اسلام آغاز می‌شود. (خادم الشریف،ایران19/6/1384)

حتی اگر نپذیریم مطالب بالا از سوی رهبران القاعده اعلام شده است یا تمام آنها به این مراحل معتقدند، بررسی مؤلفه‌های دیگر ایدئولوژی القاعده روشن می‌سازد همگی با اصل موضوع موافق‌اند و چنین مطلوبی را در سر می‌پرورانند؛ هرچند در برخی مراحل و راهبردها متفق‌القول نباشند. برای نمونه، ظواهری مراحل رسیدن به مطلوب‌های مورد نظر القاعده را در چهار مرحله به صورت زیر بیان می‌كند: 

نخستین مرحله، اخراج امریكایی‌ها از عراق است كه اگر امریكا از الگوی خود در ویتنام پیروی كند، ممكن است با سرعتی بیش از حد انتظار محقق شود.

مرحله دوم، باید در تمام سرزمین‌های سنی‌نشین عراق كه می‌توانند تحت كنترل درآیند، مركز قدرت یا امارت اسلامی تأسیس كرد. این مرحله باید در حین پیكار برای اخراج امریكاییان از عراق صورت بگیرد. ظواهری درباره قدرت یافتن گروه‌های دیگر در عراق هشدار می‌دهد؛ زیرا ممكن است امریكا نوع دیگری از عقب‌نشینی ناگهانی و شتاب‌زده را كه در ویتنام مرتكب شد، تكرار كند و بدین ترتیب، عراق تحت تسلط سازمانی درآید كه سازماندهی مؤثری برای به دست‌گیری اوضاع دارد. این امارت نوپا هم‌چنین باید منتظر حالت جنگ با دشمنی باشد كه می‌كوشد ثبات لازم را برای تبدیل شدن امارت به خلافت از بین ببرد .  

مرحله سوم، پیكار، گسترش دادن جهاد به كشورهای سكولار همسایه عراق است.

مرحله چهارم، نیز كه می‌تواند هم‌‌زمان یا بعد صورت گیرد، درگیری با اسرائیل است.(اسماعیلی،پیشین،ص113)

نكته بسیار مهم آن است كه القاعده برخلاف سیاست اعلامی خویش كه مبارزه با اسرائیل و امریكا را تبلیغ می‌كند، به علت ویژگی‌های موجود در ایدئولوژی‌اش باید مبارزه را از داخل آغاز كند و نشان دادن دشمن خارجی نیز در واقع روشی برای جذب نیروهای بیشتر از میان جوانان اهل سنت است. القاعده برای نفوذ و تثبیت موقعیت خود در میان مسلمانان ابتدا در پی حذف رقباست؛ چه آنهایی كه با غرب و سكولاریسم تعارض دارند چه آنها كه دارای تعامل هستند. لذا القاعده بنابه ویژگی‌های ایدئولوژیك خود و اقتضائات و لوازم آن، مجبور است مبارزه را از میان مسلمانان آغاز كند و بدین منظور همیشه باید میان آنان قطب‌بندی كند. 

ادامه دارد...


منابع و ماخذ 

فدوی،عبدالقیوم(1381)، «اسامه بن لادن و ماجراها» ،كابل: مفاخر ؛

- آشكار،ژیلبر(1384)، «جدال در توحش،11سپتامبر و ایجاد بی نظمی نوین جهانی»، ترجمه حسن مرتضوی،تهران: اختران؛

- البحری،ناصر ابوجندل (2005)، «تنظیم القاعده من داخل»، القدس العربیه 18تا 27 مارس؛

- بن لادن،كارمن(1384) ، «پشت پرده بن لادن ها،در بطن پادشاهی»،ترجمه اسماعیل قهرمانی پور،تهران: نشر روزگار؛

- خلیل اسعد،خالد (1380)، «بن لادن ،او را نمی توانشناخت»، ترجمه حیدر سهیلی،تهران: جام جم؛

- هالیدی،فرد(1360)، «عربستان بی سلاطین»، ترجمه بهرام افراسیابی،تهران: نشر روزبهانی؛

- عزام،حذیفه(1384)، «آیا شبكه های اطلاعاتی در القاعده نفوذ كرده اند(مصاحبه)، ترجمه سعید آقا خانی،روزنامه شرق،26/7/1384؛

- طارق،علی(1385) ، «یازده سپتامبر،آغازعصری نو در سیاست جهانی»، ترجمه حسن مرتضوی، بی جا

- دوانی،علی(1366)، «فرقه وهابیت و پاسخ شبهات آنها»، تهران: نشرفرهنگ وارشاد اسلامی؛

- رشید ،احمد(1382)، «كابوس طالبان»، ترجمه گلیدا ایروانلو،تهران: هوای رضا؛

- توحیدی،عبدالله، «القاعده چیست»، روزنامه انتخاب 11/10/1380؛

- بیكر،همیلتون، «گزارش گروه مطالعات عراق»دسامبر 2006؛

- لادورنر،شرق،29/1/1385

- پل میخائیل،و خالد دوران (1381)، «اسامه بن لادن و تروریسم جهانی»، ترجمه هومن وطن خواه،تهران: نشركارون؛

- العدل،سیف، «نامه سیف العدل»ترجمه محمدعلی فیروزآبادی،شرق، 27/1/1384؛

- اسماعیلی،حمید رضا (1386) ، «القاعده از پندار تا پدیدار»، تهران : نشر اندیشه سازان،تهران؛

- خادم الشریف،مرضیه، «القاعده چه می خواهد؟»روزنامه ایران،ترجمه،19/6/1386.

- شوسودوفسكی،میشل(1384) ، «جنگ وجهانی سازی،واقعیت های پشت پرده 11سپتامبر»،ترجمه جمشیدنوائی،تهران: نشر نی.

روایت مهندس ایرج حسابی از زندگی پدرش


12 شهریور ماه سالروز درگذشت پروفسور حسابی پدر علم فیزیک ایران است. سید محمود حسابی معروف به پروفسور حسابی فیزیکدان، سناتور، وزیر آموزش و پرورش و بنیانگذار فیزیک دانشگاهی ایران بود. حسابی در دانشگاه سوربن فرانسه، در رشتهٔ فیزیک به تحصیل و تحقیق پرداخت. در سال ۱۹۲۷ میلادی در سن بیست و پنج سالگی دانشنامه دکترای فیزیک خود را، با ارائهٔ رساله‌ای تحت عنوان حساسیت سلول‌های فتوالکتریک ، با درجه عالی دریافت كرد. پروفسور حسابی اولین بار برای ارائه نظریه "بی نهایت بودن ذرات" به دفتر انیشتین رفت و او را کاملا شگفت زده کرد.


مقدمه

پايه هاي اين خانه – باغ قديمي واقع در شميران چنان در عمق فرهنگ غني ايرانی – اسلامي فرو رفته است كه وقتي واردش مي شود ، از تماشاي آن بي خود مي شوی و آنگاه كه در زير ديوارها و اتاقهايش راه مي روي و مي نشيني و اتفاقات را مي بيني و مي شنوي ، به وجد مي آيي. ما به قصد مصاحبه با پسر پروفسور حسابي رفته بوديم . محور آنچه ما در ذهن داشتيم ، معماري سنتي ايراني ، شهرسازي هاي ايراني – اسلامي ، رسوخ و آسیب هاي معماري غربي در ايران و فرهنگ و سنن كشورمان بود و به جهات خاصي مهندس ايرج حسابي ، فرزند پروفسور محمود حسابي را انتخاب كرده بوديم.

از قبل شنيده بوديم كه او شيرين سخن است و مجال صحبت به ما نمي رسد. ما هم خود را آماده كرديم كه مراقب باشيم اين گونه نشود و رشته كلام به هر جا نرود. اما وقتي مهندس حسابي كه وصف او را در حفاظت از ارزش هاي پدر و تلاش هاي بي دريغش براي احيا و دوباره شناسي نام دكتر حسابي براي خاص و عام شهره شده است ، به اتاق آمد و شروع به سخن كرد، حيفمان آمد رشته كلامش را قطع كنيم، آنچه در پي آمده است سخنان اوست كه تبديل آن از كلام به متن قدري از زيبايي آن كاسته است. آنچه درباره اين نشست گفتني است آن است كه اصلا مصاحبه اي شروع نشد ؛ ما كه رسيديم مهندس حسابي شروع به خوش آمد گويي كرد و گرم خوئي او براي پذيرايي از ما كه مهمانش بوديم دو ساعت طول كشيد و در تمام اين مدت ما شنونده حرفهاي پرشور و حرارت ايرج حسابي بوديم ، بي آنكه كلامي بگوئيم يا پرسشي وراندازيم.

او البته بخش زيادي از پرسش هايي كه در ذهن ما بود را پاسخ گفت ، اما از آنجا كه پرسش و پاسخي در ميان نبود واين نشست حالت مصاحبه به خود نگرفت ، گفتگوی مهندس ايرج حسابي با کیهان با اندكي تلخيص تقديم علاقمندان مي شود:

اجازه بدهيد من ابتدا خاطره اي از رابطه بچه مسلمان هاي دانشگاه با مرحوم پدر برايتان تعريف كنم. استادي در دانشگاه بود كه الكي به او مي گفتند پروفسور … البته او قلابي بود. يك درس مبناي دو رياضي را گرفت كه تدريس كند ، اما نتوانست آن را تمام كند . برادر اين آقا راديو مسكو را اداره مي كرد و در آنجا به شاه فخش مي داد. شاه هم با آمريكايي ها صحبت كرد و يك كلاه سر روس ها گذاشتند و برادرش را به ايران برگرداندند و شد استاد دانشگاه تهران. آن يكي هم شده رئيس دانشگاه تهران. اين آدم و همسرش هر دو شورت مي پوشيدند و مي آمدند در كلت تنيس دانشگاه با هم تنيس بازي مي كردند. يكي هم نبود كه به اينها بگويد خب اگر مي خواهيد شورت بپوشيد برويد در دربار كه 30 تا زمين تنيس دارد. بچه مسلمان هاي دانشگاه هم نمي توانستند اين وضعيت را تحمل كنند و مي رفتند با پاره آجر مي زدند دفتر او را خرد و خاكشير مي كردند، بعد ساواك دنبالشان مي كرد و آنها به دفتر آقاي دكتر (حسابي) پناه مي بردند و مخفي مي شدند.

آقاي دكتر هم به آنها پناه مي داد كه ساواك دستگيرشان نكند. اين اتفاقات باعث شد كه او برود پيش شاه و از آنها شكايت كند. بعد نتيجه گرفته بودند كه بايد مقابله با بچه مسلمانهاي دانشگاه را از دكتر حسابي شروع كنيم . همين شد كه چنان بلايي به سر آقاي دكتر آوردند كه ايشان « دكرمانتين » كردند و جفت چشمهايشان از كاسه جدا شد. تا اينكه 27-28 سال بعد يكي را با اشعه ليزر و يكي ديگر را با اشعه سبز پيوند زدند. در تمام اين مدت آقاي دكتر حتي نمي توانستند رانندگي كنند و من ايشان را به دانشگاه مي بردم و مي آوردم .


احترام به دانشجو

در همين دوران بود كه من روابط واقعاً تكان دهنده اي را ميان آقاي دكتر و دانشجويان ديدم . احترام و ارزشي كه دكتر حسابي براي دانشجويان قابل بودند، قابل توصيف نيست و همين مسئله بود كه روز به روز احترام و محبوبيت ايشان را در بين دانشجويان افزايش مي داد. احتمالً شما مي دانيد كه نمره چشمهاي آقاي دكتر از همان سنين بچگي 5/13 بود. لبه ميز با پله را دو تا مي ديدند.

بعداً‌ بيماري هاي ديگري نيز به چشمهاي ايشان اضافه شد تا حدي كه اگر مي خواستند چيزي بخوانند بايد عينكشان را بر مي داشتند از فاصله دو يا سه سانتي متري چيزي مي خواندند يا مي نوشتند. حالا با اين وضعيت هر دانشجويي كه از ايشان سؤالي مي پرسيد، دكتر اگر نمي دانستند، عينكشان را بر مي داشتند و در جيبشان مي گذاشتند و از همان فاصله نزديك به چشم، سؤال آن دانشجو را يادداشت مي كردند نام و تلفن دانشجو را مي پرسيدند و بعد مي گفتند ببخشيد من بلد نيستم . آن وقت پس از اينكه كاملاً درباره آن سؤال تحقيق و مطالعه مي كردند و مي آمدند و او را صدا مي كردند و پاسخ به سؤالش را به او مي داند.

اينكه بارها و بارها ايشان در پاسخ به سؤال دانشجويان مي گفتند « نمي دانم » باعث شده بود برخي بگويند اين بود پروفسور حسابي؟ اما يكي از همكاران ايشان يكبار جمله اي گفتند كه هميشه در گوش من زنگ مي زند. آقاي مهندس تكستاني گفت : « بلد نيستم » يك عالم با بلد نيستم يك عوام خيلي فرق دارد. دانشجو وقتي مي ديد در اين يك هفته ، يا يك ماه كه از آقاي دكتر خبري نبوده ، به دنبال پاسخ سؤال او رفته بود متوجه مي شد كه دكتر براي او ارزش قايل بوده است و به او احترام مي گذاشته . آن وقت مي بينيم 60 سال ، 70 سال ، 90 سال مي گذرد و احترام يك نفر بالا مي رود. با دست خالي احترامش بالا مي رود . بعضي آدمها پول و ثروت و همه چير دارند ولي هر چه مي گذرد احترامشان پايين تر مي آيد.

جلسات ارزشمند يك اتاق

در اين اتاق كه ما نشته ايم دائماً جلسات خصوصي و عمومي آقاي دكتر برگزار مي شد. روزهاي دوشنبه شاگردان دانشكده فني ، روزهاي جمعه هم علما و فضلا و شعرا و اساتيد دانشگاهها مي آمدند . جلسات ديگري هم بود كه تفرشي ها و همشهري هاي ما به اينجا مي آمدند. يك نكته جالب در اين جلسات خصوصي اين است كه هر كسي صندلي خاص خودش را داشت. اين صندلي ها همان طور كه از روز اول بود و امروز هم به همان شكل است و شما ملاحظه مي كنيد . آقاي دكتر به شوخي مي گفتند دوست دارم صداي هر كسي از جاي خودش بلند شود. كسي جاي كس ديگر ننشيند.

حسن اين كار اين بود كه اگر صندلي آقاي فلاني خالي بود ، همه متوجه مي شدند كه ايشان نيستند و احوال پرسشان مي شدند. از طرف ديگر همان شخصي كه غايب بود مي دانست صندلي اش هم احترام دارد ، چه رسد به خودش . پس تمام اين صندلي ها جاي مخصوص و مشخص يكي از ميهمانان بود. اين صندولي مرحوم شهيد مطهري است . اين صندولي كناردستي ، صندولي مرحوم حضرت علامه محمدتقي جعفري است . اين صندلي ها هم به ترتيب صندولي دكتر غريب ، پدر زمين شناسي ايران و دكتر شريعت و محمد سنگلجي استاد دانشگاه الهيات و حقوق دانشگاه تهران ، دكتر خواجه نوري استاد ادبيات دانشگاه تهران ، اينجا هم جاي آقاي ابوالقاسم حالت – شاعر – است كه تا فوت كرد بچه هايش منزلش را فروختند و برج ساختند. حيف كه به ما ياد ندادند چگونه از ارزشها و يادمانهايمان مواظبت كنيم و آنها را قدر بدانيم. اينجا هم جاي يك روده فروش به نام مرحوم شهبازي است كه حدود 40 سال آقاي دكتر از او دعوت مي كرد و او در حضور تمام اين علما و فضلا و اساتيد دانشگاه كه هر كدام صد تا مثل بنده را در جيبشان مي گذارند ، تفسير مثنوي مي كرد و يك نفر هم نمي توانست از او اشكال بگيرد. زباني كه دنيا به آن مي نازد.

مي دانيد علت اين مسئله چيست؟!

آقاي دكتر مي گفتند اول به اين دليل كه سواد در خانوادهاي ايراني سينه به سينه منتقل مي شود و همين مسئله توانسته تمدن ايراني را هزاران سال زنده نگه دارد. چند شب پيش در تلويزيون از يك باستان شناس پرسيدند ايران چند ساله است . گفت اگر از نظر ساختمان سازي بخواهيد نگاه كنيد ، تپه هاي سيلك كاشان ، 7 هزار سال تا 10 هراز سال . اگر از نظر صنعت بخواهيم نگاه كنيم كوره هاي ريخته گري نطنز ، 12 هراز سال تا 16 هزار سال . آن وقت اروپايي ها خودشان را مي چسبانند به يونان و مي نويسند سال 2003 واقعاً مقايسه اين تمدنها خنده دار نيست . ولي ما قدر نمي دانيم.

نكته دومي كه يك روده فروش مي تواند بيايد و در مقابل اين همه استاد دانشگاه و غيره تفسير مثنوي كند ، تكامل استثنايي زبان فارسي است .

شما اگر به طرز فوق العاده اي به زبان انگليسي مسلط باشيد ، « هملت » را كه بر مي داريد بخوانيد ، هيچ چيزي از آن متوجه نمي شويد. قبول نداريد ، امتحان كنيد. مي رويد دانشگاه منچستر از استاد ادبيات مي پرسيد ، او هم هيچ چيزي نمي فهمد. بايد برويد اسكفرود از استاد ادبيات قديم بپرسيد ، او به استاد ادبيات جديد بگويد و بعد او براي شما بگويد تا متوجه شويد. يعني زبان انگليسي در طول 3 نسل تا اين حد تغيير كرده است . ولي شما همين الان ديوان حافظ را كه مال 700 سال پيش است برداريد و بخوانيد، انگار همين ديشب سروده است . شما داريد غزل 700 سال پيش را مي خوانيد ولي كاملاً مي فهميد و لذت مي بريد . اما هيچ يك از آثار شكسپير را نمي توانيد اين طوري بفهميد. در همين كتابخانه آقاي دكتر ، از يك محقق 85 ساله آلماني كتابي وجود دارد كه تمام كره زمين را زير و رو كرده . از كوههاي تبت تا مكزيك و قطب شمال و جنوب و كوير ايران و همه و همه را گشته و 340 زبان پيدا كرده است. اين محقق آلماني در كتاب « اشپراخو » نوشته تنها زباني كه بواسطه حذف قواعد اضافي و صيقل يافتگي قابليت بين المللي شدن را دارد زبان فارسي است . كيف كرديد؟! حالا ما چقدر اين زبان ارزشمند را مي دانيم . همين كه مي خواهيم خودمان را نشان دهيم ، چهار تا كلمه شكسته و بسته انگليسي قاطي حرفهايمان مي كنيم كه بگوييم باسواد شده ايم . ما پسرمان 2 سال مي رود خارج برمي گردد، وقتي به او مي گوييم علي جان چطوري ؟! مي گويد : حالم خوب است ، مرسي (!) خب زهر مار اين چه وضع حرف زدن است ؟ آقاي دكتر حسابي 36 سال در بهترين دانشگاههاي آن طرف دنيا ، پيش انيشتين و ديگر دانشمندان به نام دنيا درس خواند ، وقتي برگشت ايران ، سوار الاغ شد در بوشهر و بندر لنگه و … واژگان فارسي را جمع آوري كرد . سنگ بناي فرهنگستان زبان فارسي را گذاشت تا امروز ما بتوانيم با هم فارسي حرف بزنيم . ولي ما قدر نمي دانيم .

سادگي كلام امام (ره )

يكي نيست به بعضي از اين مسئولين جمهوري اسلامي بگويد آخر گوش بدهيد ببينيد حضرت امام نازنين ما چظوري نطق مي كردند؛ ساده و بي رنگ و ريا و خيلي قشنگ و مهربان . همه مردم هم مي فهميدند . پس حالا تو چرا اينقدر انگليسي وسط صحبت هايت مي پراني . شهروند انگليسي اگر خيلي زور بزند مي شود 2 هزار سالش . تو 6 هزارساله اي ! آن محقق آلماني بايد بيايد و تو را به دنيا معرفي كند؟!

رداي پدر علم جهان

دوست داريد يك نمونه ديگر از ارزشهاي ايراني كه خود ما آنرا نمي شناسيم را برايان بگويم . لابد تا به حال شما هم ديده ايد وقتي يك دانشجو در دانشگاه هاي خارج مي خواهد مدرك دكتراي خود را بگيرد، لباس بلند مشكي به تن او مي كنند و يك كلاه چهارگوش كه از يك گوشه آن يك منگوله آويزان است بر سر او مي گذارند و بعد او لوح فارغ التحصيلي را مي خواند.

به ماها مي گويند اين لباس و كلاه چيست ؟ مي گوييم اين لباس شيطونك است كه اينها تنشان مي كنند! اما به اروپايي يا ژاپني و يا حتي آمريكايي مي گويي اين لباس چيست كه شما تن فارغ التحصيلانتان مي كنيد؟ مي گويند ما به احترام « آوي سنت » پدر علم جهان اين لباس را به صورت نمادين مي پوشيم . آنها به احترام « آوي سنت » كه همان « ابن سينا» ماست كه لباس بلند رداگونه مي پوشيده ، اين لباس را تن دانشمندان خود مي كنند. آن كلاه هم نشانه همان دستار است و منگوله آن نمادي از گوشه دستار خراساني كه ما ايراني ها در قديم از گوشه دستار آويزان مي كرديم و به دوش مي انداختيم . در اروپا و آمريكا علامت يك آدم برجسته و دانش آموخته را لباس و كلاه ابن سينا مي گذارند، ولي ما خودمان نمي دانيم . باورتان مي شود؟!

غرب بي حيا

اين عكس معروفي كه مربوط به تولد يك پيامبر است را در اتاق آقا دكتر ملاحظه كنيد. ببينيد نور از چهره پيامبر به آسمان رفته ، برعكس هميشه كه نور از آسمان به زمين مي آيد. آقاي دكتر به من و خواهرم مي گفتند همشه به اين تابلو با دقت توجه كنيد . اين تابلو را من و شما نكشيده ايم . اين تابلو را يك فرنگي كشيده است . وقتي خواسته مردم عوام را نشان بدهد دستها و پاها را لخت كشيده . وقتي خواسته دانشمندان و ستاره شناسان را نشان دهد آنها را پوشيده و موقر كشده است . اصلا وقتي در گذشته مي خواستند به كسي توهين كنند ، مي گفتند : « اي رومي بي حيا! » بي حيايي را متلق به غربي ها مي دانستند و ايراني و شرقي را در حيا و پوشيدگي . خود شما هم حتما ديده ايد كه سربازان يونان و روم در تاريخ ميني ژوب مي پوشيدند، ولي سربازان ايراني سرتاپا پوشيده بودند. اين از مرد ايراني . چه برسد به زن ايراني . حالا ما امروز در عمل خودمان به خودمان توهين مي كنيم . بي حيايي و برهنگي را هنر مي انگاريم . وامصيبتا! اصلاه رسم خانواده هاي ايراني اين بوده كه اگر جايي در هم جمع مي شدند به طور طبيعي زنها به يك اتاق مي رفتند و مردها هم در يك اتاق مي نشستند. اين شكلي خودشان هم راحت بودند. اما در فرانسه يا يك كشور ديگر اروپايي شما يك مجلس مردانه به پا كنيد و 200 متر آن طرف تر در يك باغ ديگر هم يك مجلس زنانه ، يك ساعت هم نمي شود كه همه شان قاطي هم شوند. مگر در داستانهاي اسطوره اي خودمان نخوانده ايد؟

فردوسي مي گويد:

منيژه منم دخت افراسياب برهنه نديده تنم آفتاب

مي گويد آفتاب ، چه برسد به غريبه . آقاي دكتر مي گفتند حالا اگر يك دختر آمريكايي بخواهد اين شعر را بخواند مضمونش اين مي شود كه فقط آفتاب تن مرا نديده است ، ديگران همه ديده اند. اين تفاوت فرهنگ ايراني و غربي است . معماري ما هم بر اساس همين فرهنگ شكل گرفته است . اندروني دارد ، بيروني دارد ، ميهمان خانه دارد و …. اما به يك باغ آمريكايي نگاه كنيد . تمام لختي هاي خانه از وسط يك باغ دران دشت معلوم است .

حق نداريم بگوييم گور پدر علم

ما اينها را داريم از غرب مي گيريم و سمبل علم را كه لباس ابن سينا است به آنها مي دهيم . اصلا وقتي لباس ما مي شود سمبل علم جهان ما حق نداريم بگوييم گور پدر علم . ما حق نداريم نفتمان را بفروشيم و 35 سال پيكان بياوريم و امروز پژو بياوريم . دنيا بايد ما را به علممان بشناسد و مستحق همين هستيم ، نه به واردات و پورسانت گرفتن ….

به خدا گناه دارد كه امروز با اين مملكت و اين انقلاب اين كارها را بكنند . در همين نقاشي قديمي نگاه كنيد . اين سه دانشمند ستاره شناس در صحرا وقتي در حال حركت هستند شترهايي از بار زمرد و ياقوت و الماس دارند. اين هزينه راه آنان است . اين فقط نقاشي نيست . مگر در عمل با دانشمندانشان غير از اين عمل ميكنند. به آدمهايي مثل دكتر حسابي ماهي 8630 تومان حقوق نمي دهند كه بروند بميرند. كه 40 سال مادر بيچاره من با ناخوش احوالي مجبور شود اين خانه را نگهداري كند. دكتر اجاره نشين بود. در زمان مصدق برخي اتفاقات سياسي باعث شد كه از دكتر ترسيدند و اين خانه را به ما دادند. اما سر برخي مسايل بيهوده كه مي رسد ، همه صاحب نظر و هنرمند مي شوند.

تشنگان پورسانت

پيرارسال 16 ميليارد دلار پول اضافه نفتمان بود ، پارسال 17 ميليارد ، امسال انشاءاله بشود 18 ميليارد دلار ، ما كه بخيل نيستيم ، اما مي گوييم اين پولها بايد صرف مدارس و د انشگاهها بشود تا ايران و انقلاب شكوفا گردد. ايران از طريق پژوهش و علم شكوفا مي شود نه از طريق واردات پژو و پيكان . چند روز پيش يكي از روزنامه ها از قول شهرداري تهران نوشته بود كه تاكسي هاي تهران فرسود ه است و ماي مي خواهيم با كپاني بنز قرارداد ببنديم تا مرسدس بنز بياوريم و به مردم احترام بگذاريم . تو راست مي گويي ؟! اگر خيلي دلت براي مردم مي سود 5 سال اين پول را به مدارس و دانشگاههاي ما بده ببين اگر جوانهاي ما بهتر از آنرا نساختند! هيچ چيز به جوان دانش آموز و دانشجو نمي دهيم انتظار داريم مملكت شكوفا شود.

بچه هاي ما در مدارس نزديك به صفر درس مي خوانند . بدون آزمايشگاه و كارگاه و …. مي روند و در المپايهاي علمي آلماني و آمريكايي و ژاپني را شكست مي دهند. شما اين انكانات را براي آنان فراهم كنيد ، آنوقت ببينيد چه كارها كه نمي كنند. الان از 74 نفر از بچه هاي موفق المپياد فيزيك تعدادي در كانادا هستند . سرمايه ها و امكانات اين مملكت كه اين جوانان هستند تبايد بروند برخي از مسئولين ما به فكر معاملات خارجي و پورسانتهاي خود هستند. قرار بود با انقلاب عزيزي كه به بركت حركت بي نظير امام نازنين ما برپا شد اينطوري معامله كنيم ؟ بخدا اغلب اين بچه هايي كه مي روند عاشق انقلاب و امام و جانبازارن و رزمنده ها هستند ، ولي شرايطي براي آنان فراهم شده كه مي روند اسكله هاي غيرقانوني و آزادي كه در مملكت ما وجود دارد، سالانه دهها هزار شغل را از ببين مي برد. واقعا كسي نمي داند گير اشتغال كجاست ، شما باور مي كنيد؟!

تقصير خودتان است

چندوقت پيش خواهر يكي از دوستان من سرطان گرفت و بعد از دو هفته فوت كرد. پرسيدم چرا زود از دنيا رفت ؟ يك نسخه نشانم داد كه دترها به مريضهاي سرطاني مي دهند . 5 تا آمپول بود هر عدد به قيمت دولتي و از هلال احمر تمام مي شد يك ميليون و 235 هزار تومان . دوستم گفت : ما پول نداشتيم اين آمپول ها را بخريم ؟ اين طوري شد . لابد فكر مي كنيد اين آمپول ها را با مواد دايواكتيو يا اتمي و يا … مي سازند كه ما نمي توانيم بسازيم.

من پرس و جو كردم و فهميدم كه اين آمپول ها را از ميوه اي به نام عناب مي گيرند. يعني جنابعالي تشريف مي بريد استان خراسان عناب را از درخت مي چينيد ، بار كاميون مي كنيد و اگر خيلي بتوانيد گران بفروشيد 200 يا 300 دلار گيرتان مي آيد. غربي ها هم آنرا تبديل به 5 تا آمپول مي كنند و به اين قيمت به شما مي فروشتند و مي گويند تقصير خودتان است ! حالا كه سواد نداريد يا بميريد يا پولش را بدهيد ! تا يكي دو سال ديگر پول نفت ما به اندازه پول يك آمپول مريضهاي سرطاني مان هم نيست . يونسكو اعلام كرده كه از سال 2000 هر 20 سال علم جهان دوبرابر مي شود ما 35 سال است كه پيكان مونتاژ مي كنيم و هر سال بدتر از پارسال آنرا به دست مردم مي دهيم .

عادت صنعتي نه محصول صنعتي

آقاي دكتر هميشه مي گفتند عادت صنعتي بايد به كشور ما بيايد نه محصول صنعتي . امان اين را بدانيد كه بعضي ها به خاطر منافع خودشان نمي گذارند عادت صنعتي به مملكت بيايد . زيرا برايشان نان و آب ندارد. 18 سال پيش آقاي دكتر حسابي يك موبايل طراحي كردند. آن موقع موبايل هاي اروپا اندازه يك چمدان بود، موبايل آقاي دكتر زير صندوق عقب ماشين جا مي شد. يك آنتن هم داشت با 47 كيلومتر برد موثر. وزير صنايع وقت را به اتفاق معاون هايش سوار ماشين كرديم و آنها را تا پادگان نصر برديم.

گفتند اگر بخواهيم روزي موبايل بخريم ، حتما از آقاي دكتر حسابي مي خريم ، اما هيمن وزير صنايع جزو كساني بود كه رفت و با فنلاندي ها قرارداد بست . اينها نه به مردم احترام مي گذارندو نه به دانشمندان احترام مي گذراند و نه به آن امام نازنيني كه فرياد مي زد جوان ها همت كنند و اين مملكت را از وابستگي نجات بدهند. همه زندگي شان را گذاشته اند كه بروند از خارجي ها پورسانت بگيرند ، مي خواهيد مملكتتان هم شكوفا شود؟! حالا موبايل اينها هر روز يك بازي در مي آورد . آيا اين رفتار با دانشمندان گناه ندارند؟!

فرهنگ ايراني

يك نكته جالب از توجه آقاي دكتر به فرهنگ ايراني برايتان بگويم . من و خواهرم تقريبا هميشه در سفرهاي اروپايي آقاي دكتر همراه ايشان بوديم . وقتي كه برمي گشتيم مادرم چون خيلي مقيد بودند ، مي گفتند اين بچه ها نجس شده اند بايد برويم مشهد پاك شوند. مسافرت رفتن هاي ما هم خيلي جالب بود . مثلا اگر كسي به آقاي دكتر مي گفتن ما 4 ساعته رفتيم چالوس ، آقاي دكتر مي خنديد و مي گفت مگر كورس رالي است كه 4 ساعته تا چالوس رفتيد؟! خود ما اگر مي خواستيم از اينجا تا رشت برويم 15 روز طول مي كشيد ! قصبه به قصبه و روستا به روستا توقف مي كرديم و مي مانديم.

دكتر حسابي مي گفتند بايد از محلي ها خانه اجاره كنيم كه يك پول اندكي نصيبشان شود ، مادرتان با خانمهايشان دوست شود، غذاهاي محلي ياد بگيرد، شماها با بچه هايشان دوست شويد، رفيقان آينده تان بشوند و من هم با مردهايشان هم صحبت بشوم واژگان اصيل فارسي را جمع آوري كنم . يك سفر ما در حالرفتن به سمت مشهد بوديم . چندين بار آقاي دكتر از آئينه جلو ديدند كه من مشغول كتاب خواندن هستم . چند بار نگاه كردند و آخر پرسيدند چه كتابي مي خواني ؟ گفتن سپيد دندان ، اثر جك لندن . آقاي دكتر گفتند اينجا جاي اين كتاب نيست . در سفر ايران بايد كتاب ايراني بخواني تا با ايران آشنا شوي . آقاي دكتر گفت اين كتاب را يا بايد در خانه بخواني و يا در سفر اروپا. بعد كه به دامغان رسيدم يك كتاب چهل طوطي و يك كتاب حسين كردشبستري برايم خريدند.

آموزش مديريت به فرزندان

در تربيت ما هم ظرايف دقيقي را رعايت مي كردند. وقتي جشن تولد ما مي شد و مي گفتند دوستانتان را دعوت كنيد. ما هم نامردي نمي كرديم و 40 نفر دعوت مي كرديم . مادرم مي گفت اينها تمام خانه را مي گذارند روي سرشان ، اما آقاي دكتر مي گفت ، اشكال ندارد، در عوض بچه ها مديريت ياد مي گيرند، يك نفر مي خواهد بازي كند ، يك نفر مي خواهد استراحت كند ، يك نفر مي خواهد كتاب بخواند، يك نفر مي خواهد چير بنويسيد و همين كه اينها مجبورند وسايل مورد نياز دوستانشان را فراهم كنند ، مديريت ياد مي گيرند. در ضمن ياد مي گيرند چگونه با مردم رفتار كنند ايشان خيلي حساس بودند كه مبادا شمع روي كيك را كسي فوت كند. مي گفتند شمع نشانه زندگي است . بايد آنقدر روشن باشد كه خودش خاموش شود ، به خاطر همين در تولدهايي كه مي گرفتيم همه جور شيطنت مي كرديم ولي شمع را خاموش نمي كرديم .

فرهنگ هاي ايراني چگونه به يغما مي رد؟

وقتي در زمان دكتر مصدق آقاي دكتر حسابي وزير فرهنگ شده بودند، مدير كل اداره فرهنگ فارس نامه اي به تهران نوشت كه مردم بومي اينجا براي اين كه پي خانهايشان محكم بشود مي آيند و سنگهاي تخت جمشيد را مي برند و از آنها استفاده مي كنند. دكتر حسابي مي گفت اول گمان كردم مديركل فارس شوخي مي كند، چون مگر ممكن است ملتي با 3000 سال تاريخ خودش اين كار را بكند، به خاطر همين جواب نامه اش را ندادم . چند بار اين نامه از شيراز رسيد ولي جدي نگرفتم آخر وقتي ديدند قضيه خيلي مكرر است آقاي دكتر يك هواپيماي نظامي گرفتند و چون شيراز فرودگاه نداشت ، در يكي از بيابانهاي اطراف فرود آمدند و ديدند ، بعله ، صبح به صبح سنگهاي پاسارگاد و پرسپوليس و مقبره كوروش و تخت جمشيد را سوار چندين گاري و درشكه مي كنند و به شهر مي برند كه به عنوان پي ساختمان بفروشند.

اما تصور نكيند كه اينها روستايي هاي عوام بودند و من دارم به آنها استناد مي كنم مسئله خيلي گسترده تر است . قديم وقتي شما مي رفتيد سرقبر حافظ ، بيرون كفشهايتان را درمي آورديد، آن داخل يك ضريح چوبي گذاشته بودند ، معمولا هر كسي وارد مي شد، يك ديوان حافظ زير بغلش داشت . وقتي داخل مي شدند دخيل مي بستند ، نيت مي كردند و فالي باز مي كردندو ….

اما چرا تغيير كرد؟!

آقاي حكمت وزير فرهنگ زمان شاه يك بار با هياتي رسمي رفت به يونان و طبق رسوم ديپلماتيك او را بردند سر قبر سرباز گمنام آن كشور تاج گل بگذارد. در آنجا از آقاي حكمت عكس يادگاري مي گيرند و وقتي او تهران مي آيد از اين عكس خوشش مي آيد و مي گويد قبر حافظ را خراب كنند و قبر سرباز گمنام يونان را به جاي آن بسازند.

اين مي شود مقبره اي كه امروز براي حافظ درست كرده اند و هيچ اثر و نشاني هم از شكل و فرم ايراني و سنتي گذشته آن برجا نيست . همين آقا تشريف مي برد فرانسه ، در ايتسگاه متروي نانسي عكس يادگاري مي گيرد و از فرم آنجا خوشش مي آيد ، دستور مي دهد ، قبر سعدي را خراب كنند و به جاي آن ايستگاه متروي نانسي را بسازند. كار به همين جا ختم نمي شود. آقاي كرباسچي استاندار اصفهان مي شود. دستور مي دهد حمام شيخ بها – كه دانشگاه كلن كرسي تدريس برايش داير كرده است – را خراب مكنند و به جايش پاساژ بسازند. چرا درخت هاي قديمي و كوچه باغ هاي شميران و… را خراب مي كنيد جايش برج مي سازيد. اين درخت و كوچه باغ ها و … نشانه هاي تاريخ و فرهنگ ما هستند ؟

به دروغ ادعاي تمدن و سواد نكنيد. يك بار از اينهمه سفر خارجي كه تشريف مي بريد چشمهايتان را باز كنيد و ببينيد در كشورهاي اروپايي مثل رم فرانسه ، انگليس و يا روسيه و يونان اجازه نمي دهند كه يك خشت از مناطق قديمي را جابجا كنند، در مملكت ما هر روز با دستور يكي از مسئولين يك تكه از تارخ ما را از جاي خودش جدا مي كنند و يك ساختماني مي سازند كه دو ريلا در آن سود داشته باشد. اگر هم مي خواهيد بسازيد ، بسازيد.

چرا مناطق سنتي را خراب مي كنيد. اين همه جا . حتماً بايد حمام شيخ بها را خراب كنيد . حتماً بايد مقبره باباطاهر و خيام را خراب كنيد. نيشابور اين همه بيابان دارد هر چيزي دوست داريد بسازيد . از طرف ديگر برويد ببينيد در شهر ري با آن همه بافت قدمت دار و ارزنده چه كرده اند. يك نفر به اينها بگويد كه اصلاً اين بنا مال شما نيست كه به خودتان اجاره مز دهيد به آنها دست بزنيد. بچه هاي شاه عبدالعظيم (ع) به عشق كوچه هاي قديمي و آبا و اجداديشان مشتاق مي شوند كه بيايند در آنجا خدمت كنند شما همه چيز را خراب مي كنيد، چه كسي حاضر مي شود بيايد و در محل غريبه زندگي كند؟! برخي مسئولين ما دلبستگي هاي تاريخي مردم را قطع مي كنند. ريه هاي تنفس شهر را قطع مي كنند و باغها را به نام دوستان خودشان تبديل به برج مي كنند بعد مي آيند شعار عدم فروش تراكم مي دهند.

يك تابلوي بزرگ آلودگي هوا هم وسط ميدان هفت تير نصب مي كنند. واقعاً ديگر چه طوري مي شود مردم را مسخره كرد؟ درختهاي 400 ساله و 700 ساله را مي برند وبعد توقع دارند اكسيژن در شهر به حد نصاب برسد. آقاي دكتر مي گفتند ما اينقدر بچه ها را با محيط زيست بيگانه كرده ايم كه خدا نكند يك گربه يا سگ بخواهد از كوچه رد بشود. تا با يك پاره آجر و چوب و …. نزنيم و شكل و پلش نكنيم راحت نمي شويم.

تربيت بايد از همين جا شروع شود . بايد بچه هايمان را تمرين بدهيم . آقاي دكتر در خانه ما دو تا باغچه درست كرده بودند يك براي من ويكي براي خواهرم . ما سبزي مي كاشتيم و بسته بندي مي كرديم و بعد به مادرم مي فروختيم . روزهاي جمعه كه زياد مهمان به خانه مان مي آمد ، مي رفتيم جلوي همين پله ها بساط پهن مي كرديم به ميهمانها بلال مي فروختيم دانه اي 5 ريال كفش مادر و پدر را واكس مي زديم 5 ريال . ماشين آقاي دكتر را مي شستيم يك تومان.

داخلش را هم مي شستيم 2 تومان . نماز اول وقت مي خوانديم 5 ريال ، اگر با لهجه عربي مي خوانديم 7 ريال و …. همه اينها نرخ داشت. براي اينكه اولاً ياد بگيريم از دسترنج خودمان بخوريم و ثانياً براي كارهاي خوب تشويق شويم . ما مي خواهيم بدون تدبير و تشويق و آموزش و …. همه چير را به بچه هايمان ياد بدهيم . خب معلوم است كه نمي شود . مي بينيد كه نمي شود . دائماً دستور مي دهند كه بشود، اما باز هم نمي شود. مسئولين دائماً نطق مي كنند كه مردم بايد فلان ، مردم بايد بهمان …. بايد از مردم خواهش كرد.

هر كسي كه بگويد « بايد » هر مرتبه خودش را يك پله پايين مي آورد. آقاي دكتر مي گفتند اگر مردم ايران مي خواستند زير بار « بايد » بروند ، زير بار مغول رفته بودند. آقاي دكتر يك بار خواهش مي كردند ، اگر متوجه نمي شديم يا عمل نمي كرديم بار دوم مهربارنتر خواهش مي كردند. پليس ما با راننده متخلف خوب برخورد نمي كند و احترامش را نگه نمي دارد ، از آن طرف هم همين طور ؛ يك نفر خلاف مي كند ، پليس جلوي او را مي گيرد. قبل از گواهي نامه كارت فلان ارگان نظام را در مي آورد. واي ، واي ! اصلاً تو كه خلاف كردي بايد خجالت بكشي . بايد كارتت را مخفي كني كه كسي نفهمد يك وابسته به نظام خلاف كرده است.

تو آبروي نظام را به هزار تومان جريمه مي فروشي ؟! هر انقلابي پس از يك مدت كوتاه بايد منظم شود. البته اگر بواهيم از آن نگهداري كنيم . من نمي دانم كه ما مي خواهيم به جامعه و نظام و روابطمان نظم بدهيم . مردم پشت چراغ قرمز عرق مي ريزند ، يك كسي از خط ويژه مي آيد و با سرعت عبور مي كند و مي رود. آن وقت مي خواهيد مردم به شما احترام بگذارند. مگر امام (ره ) قوم و خويش نداشت ؟! مگر وقتي امام نازنين ما آمدند و حكومت را بدست گرفتند خواهرزاده و برادرزاده نداشتند. در اين 24 سال كدام يك از قوم و خويش هاي امام در جمهوري اسلامي پست گرفتند كه شما هر كدام به جايي مي رسيد اقوام خودتان را سر كار مي گذاريد؟!… خيلي ببخشيد ، زياد حرف زدم و شما فرصت نكرديد سؤال هايتان را بپرسيد . اميدوارم در يك فرصت ديگري بتوانيم با هم گفت و گو كنيم .

مشرق

تهران در آثار قدما

تهران، اين شهر فراخ و گسترده و پرجمعيت كه در جلگة وسيعي واقع در دامنة جنوبي «البرز» قرار گرفته است و امروزه آن را به عنوان مركز جمهوري اسلامي ايران مي‌شناسيم، به چندين ميليون جمعيت، ميليون‌ها خانه و وسايط نقليه عمومي و شخصي و دولتي و هزاران خيابان و كوچه و معبر قديم و جديد و شمار بسياري از وزارت‌خانه‌ها و نهادهاي متنوع دولتي و سازمان‌هاي انبوه نظامي و شبه‌نظامي و دانشگاه‌ها و مراكز تحقيقات علمي و آموزش عالي و متوسطه و راهنمايي و ابتدايي، در سده‌هاي گذشته يكي از روستاهاي ري و بخشي از ولايات مركزي ايران بوده كه اصطلاحاً آن‌ها را «عراق عجم» مي‌خوانده‌اند.
پس از ويراني شهر ري و انهدام بسياري از آبادي‌هاي پررونق اين شهر باستاني به دست مغولان در قرن هفتم هجري قمري، تهران كه طبعاً از موقع ممتازتري برخوردار بود، بيش از ديگر آبادي‌هاي ري مورد توجه و در معرض توسعه و آباداني قرار گرفت، خاصه آنكه كشاورزي شهر و حومه‌هاي آن نظير دولاب و دوربست (طرشت) نيز قابل ملاحظه و مدنظر بود؛ هنگامي كه تهران روستايي بيش نبود، آب و هوايي بهتر از شهر ري، ولي محصولاتي همانند آن شهر داشت.
ظاهراً كهن‌ترين كتابي كه در آن از تهران ياد شده، «آثار البلاد نوشتة زكريا پسر محمود نوة محمد قزويني» است كه در سال 661 هجري قمري نگارش يافته است. در كتاب مزبور، تهران به شرح زير توصيف شده است:
«تهران روستاي بزرگي از دهات ري است كه باغ‌ها و بستان‌هاي زياد و درختان ميوة بسيار دارد. ساكنان تهران در سرداب‌هايي زندگي مي‌كنند كه به لانة مورچگان مي‌ماند، و هنگامي كه دشمني بدان‌ها روي مي‌‌‌‌آورد، در آن خانه‌هاي زيرزميني پنهان مي‌شوند. دشمن چند روزي آن‌ها را در محاصره مي‌گيرد و چون نوميد مي‌شود، بازمي‌گردد. آنگاه از زيرزمين بيرون آمده به تبهكاري و كشتار و غارت و راهزني مي‌پردازند. اهالي تهران بيشتر اوقات نسبت به پادشاه زمان نافرمانند و براي ضبط ايشان تدبيري جز مدارا كارگر نيست. تهران دوازده محله دارد كه هر يك با ديگري در جنگ و ستيز است. در مواقعي كه تهرانيان فرمانبرداري سلطان را گردن مي‌نهند، كارگزار و مأمور خراج ريش سفيدان روستا را گرد مي‌آورد و از آن‌ها مطالبة ماليات مي‌كند. پس از آنكه پرداخت مقرر سلطان مورد موافقت قرار گرفت، يكي از ساكنان تهران خروسي مي‌آورد و مي‌گويد اين در ازاء يك دينار است و ديگري مرغي عرضه مي‌كند و مي‌گويد اين هم يك دينار است و بدين ترتيب ماليات را تأديه مي‌كنند. آنان پيوسته آماده و مترصد ارتكاب خلاف‌اند و فرمانروا به اين دلخوش است كه بگويد ايشان فرمانبردار پادشاه و خراجگزارند. اهالي تهران با گاو كشت و زرع نمي‌كنند زيرا مي‌ترسند كه به هنگام نافرماني و خيانت، گاوهاي ايشان ضبط گردد. آن‌ها كارهاي زراعي را به وسيلة بيل انجام مي‌دهند و از نگاهداري گله و چهارپايان ـ از بيم مصادرة آن‌ها ـ خودداري مي‌كنند. ميوه‌هايشان فراوان و نيكو است، به ويژه اناري دارند كه در هيچ يك از ديگر شهرها نظيرش يافت نمي‌شود.
ياقوت در معجم‌البلدان تهران را چنين توصيف مي‌كند:
تهران از روستاهاي ري است و ميان آن روستا و ري يك فرسخ (امروزه حدود شش كيلومتر) فاصله است، و آن آبادي بزرگي است كه بيوتات آن را زيرزمين ساخته‌اند و احدي را به اين قريه راه نمي‌باشد، مگر اينكه اهل قريه خود بخواهند. بارها بر سلطان وقت ياغي شده‌اند و سلطان جز مدارا كردن با ايشان چاره‌اي ندارد. اين آبادي به دوازده محله تقسيم شده است. اهل هر محله با محلة ديگر منازعه مي‌نمايند و مردم هر محل به محلة ديگر نمي‌روند. باغ‌ها و بستان‌هاي زيادي دارد و همين نكته اسباب حراست اهالي و دفع دشمن از ايشان است و با وجود محروث بودن، با گاو زراعت نمي‌شود و زراعت ايشان دستي و به مرور است، زيرا مي‌ترسند بعضي از آن‌ها دواب بعضي ديگر را به غارت ببرند. جماعتي از اهل علم منسوب به تهران مي‌باشند.»
چرا در حوالي سدة هفتم هجري قمري و پيش از آن در روستاي تهران فعاليت‌هاي نامشروع بر كار كشت و زرع مي‌چربيده است؟ چرا جامعة كشاورز تهران خانه‌هايشان را چون لانة مورچگان مي‌ساختند و ساكنان آن از سرداب‌هاي زيرزميني و باغ‌ها و بستان‌ها براي اختفا و استتار بهره مي‌جستند و غالباً زندگي و فعاليت زيرزميني داشتند؟ روشن شدن اين مسئله ملازمه با گذشته نگري دقيقي دارد كه نويسنده مي‌كوشد در حد توان خويش و تا آنجا كه سوابق امر اجازه مي‌دهد، آن را به مرحلة اجرا درآورد.
مي‌دانيم كه استعدادهاي كشاورزي ري و آبادي‌هاي حاصل‌خيز اطراف آن‌ها كه از ري جدا نبوده، از ديرباز يعني از نخستين سدة هجري قمري مورد توجه ويژة خلفاي اموي و سپس بني عباس و نيز مطمح نظر فرمانروايان محلي و سران اقوام و طوايفي قرار داشته است كه كشور ما را مورد هجوم تاخت و تاز و تصرف و اشغال قرار داده بودند. مثلاً المهدي بالله خليفة عباسي شهرك تازه‌اي در ري بنياد مي‌نهد و يا خاندان بوية ماهيگير آن شهر را به پايتختي برمي‌گزينند. بر پاية همين اصل، در روزگار سامانيان و سلجوقيان و خوارزمشاهيان ري و آبادي‌هاي آن كراراً مورد تاخت و تاز قرار مي‌گيرد و آسيب‌ها و زيان‌هاي پياپي بر آن وارد مي‌آيد. گذشته از اين هجوم‌‌ها، توده‌هاي مردم ري و آبادي‌هاي وابسته به آن شديداً تحت نفوذ و تأثير وضع سياسي حاكم بر ديار خود قرار دارند و طبيعي به نظر مي‌رسد كه به تبع اين وضع،‌تبليغات مذهبي و جابه‌جايي سلاطين و تعصبات نژادي و قومي نيز بر روي آنان اثر زياد داشته باشد. اصولاً مي‌توان جنبه‌ها و انگيزه‌هاي جنگ‌هاي ري را در دو وجه تهاجمي و مذهبي خلاصه كرد.
غلبة سامانيان بر ري، سيل خراسانيان را به سوي آن سرازير كرد و در سال 321 هجري قمري كه بوئيان در آن شهر مستقر گرديدند، پسران بويه مدت‌ها با علي بن محتاج عامل سامانيان و خراسانيان ساكن ري در حال ستيز و نبرد بودند. در اينجا بايد بدين نكته اشاره كنيم كه فرمانروايان خاندان بوية ماهيگير به هيچ روي متعرض اموال و مواريث مردم نمي‌شدند و از آنجا كه در روزگار آنان منطقة ري از يك امنيت نسبي برخوردار بود، طبعاً روي و روستاهاي آن آباد و پررونق شد. به سال 420 هجري قمري محمود پسر سبكتكين بر مجدالدولة ديلمي چيره گشته حكومت بوئيان را منقرض ساخت و بالاخره در سال 432 هجري قمري سلجوقيان كه بر خلاف ديلميان سني مذهبي بودند، بر سر كار آمدند.
نمي‌توان در اين نكته شك و ترديد روا داشت كه همين دگرگوني‌هاي داخلي و تعصبات مذهبي بود كه ري و آبادي‌هاي آن را به ويراني كشانيد. علاوه بر آن احساس ناامني ناشي از اين اوضاع سبب شد كه مردم به سرداب‌ها پناه ببرند و يا به جاي پرداختن به امر كشاورزي و باغداري و دامداري، به مشاغل نامشروع توسل جويند. همچنين احتمال دارد كه علت عمدة ناهماهنگي و ستيز دائمي مردم محلات مختلف تهران، سكونت‌فرقه‌هاي گوناگون مذهبي در آن شهر و مآلاً اختلاف در مذاهب بوده باشد. و بالاخره هجوم خانمانسوز مغولان بقاياي آثار فرهنگي ري و آبادي‌هاي آن را به كلي از ريشه برانداخت.
به سال 617 هجري قمري تاتارهاي معروف به «مغربه» كه شمار آن‌ها به حدود بيست هزار تن مي‌رسيد و مأمور دستگيري سلطان محمد خوارزمشاه بودند، همراه با ديگر نيروهاي چنگيزي بر ري چيره شده مردان شهر را كشتند، زنانش را به اسيري بردند و اموال كشتگان و اسيران را در معرض غارت و چپاول قرار دادند و پس از آن براي تعقيب خوارزمشاه،‌منطقة مزبور را پشت سر نهادند. مغولان دو بار ديگر (در سال‌هاي 621 و 624 هجري قمري) نير به تهاجمات تازه دست زدند و بر ويراني ري افزودند، و مسلم است كه مردمان آبادي‌هاي ري (و از جمله تهران) از قتل و اسارت و نهب و غارت بي‌‌نصيب نماندند.
با گذشت زمان و مرور ايام، اختلافات محلي و تعصبات گروه‌هاي اجتماعي و گردنكشي مردم تهران به اعتدال و ملايمت گراييد و آسايشي نسبي محيط منطقه را فرا گرفت. اهميت سوق‌الجيشي ري (به ويژه آنكه اين منطقه معبر و ملتقاي راه‌هاي نفوذي به اطراف و نواحي كشور و مخصوصاً مدخل ولايات مركزي ايران بود) و نيز وفور ميوه‌هاي گوناگون و بستان‌هاي پرميوه و نزديكي ري به قزوين تختگاه صفويه بود،‌وسوسة ايجاد يك شهرك و يك پادگان نظامي را در اذهان پادشاهان سلسلة صفوي زنده كرد. در بخش شمالي تهران يك ناحية كوهستاني وجود داشت كه با توجه به روش لشكركشي‌ها و وسايل جنگي متداول آن روز، سد و مانعي براي نفوذ به درون حصار به شمار مي‌آمد. اما قسمت جنوبي تهران به زمين‌هايي محدود مي‌شد كه بي‌حاصل و كويري بود. آب و هواي بخش كوهستاني خنك‌تر و بارندگي آن بيشتر بود و به همين سبب ناحية مزبور تابستاني مطبوع‌تر داشت. اما بخش جلگه‌اي تهران و به ويژه زمين‌هاي نزديك به كوير به كلي خشك و كم باران بود و تها از آب رودخانه‌ها استفاده مي‌كرد. براي مثال، جاجرود كه از كلون بسته سرچشمه مي‌گرفت، پس از پيوستن به رود دماوند، جلگه ورامين را مشروب مي‌كرد و رود كرج كه شاخة كوچكي از آن به تهران مي‌رسيد، بستر طبيعتش به سوي شهريار و پشاپويه بود. تهران ميان رشته‌كوه‌هاي البرز و شاخه‌اي از كوه‌هاي مركزي در غرب قرار داشت كه تا شمال درياچة قم امتداد مي‌يافت و نيز رشته‌اي از فيرزكوه در بخش شرقي آن تا كوير كشيده شده بود و از اين رو تهران و آبادي‌هاي حومة آن همه در زواياي مختلف همين بريدگي‌ها و ارتفاعات جاي گرفته بودند.
در «نزهت القلوب» نوشتة «حمدالله مستوفي» كه در اواسط سدة هفتم هجري قمري تأليف شده، واژة تهران به صورت «تيران» ضبط گرديده و دربارة آن به گونه‌اي سخن رفته است كه تصور مي‌رود تهران در آن هنگام بزرگ و مهم بوده و به ويژه از نظر آب و هوا بر «ري» برتري داشته است.
«دون روي دي كلاويخو» سفير دولت اسپانيا در دربار امير تيمور گوركان نخستين فرد غربي يا فرنگي است كه دربارة‌تهران سخن مي‌گويد. او كه در بيست و نهم ماه ذيعقدة سال 806 هجري قمري در تهران بوده است، دربارة اين شهر چنين مي‌‌نويسد:
«محلي است بسيار پهناور، ولي بر گرد آن ديواري نيست. جايگاهي بس خرم و روح‌افزا است و در آن همه گونه وسايل آسايش يافت مي‌شود. اما چنانكه شايع است، هوايش ناسالم و گرمايش در تابستان توانفرسا است.
«تهران در ناحيه‌اي واقع است كه به نام ري معروف مي‌باشد. اين ناحيه بسيار پهناور و حاصلخيز بوده و در قلمرو حكومت داماد تيمور مي‌باشد.»
بايد دانست كه تهران در گذشته بخشي كوچك از «قصران» يا «كوهسران» بوده و «قصران» سابقاً به سرزميني اطلاق مي‌شده كه ميان ري باستان تا مرز مازندران امتداد داشته است.
«ناحية بزرگ و كوهستاني قصران كه در شمال جلگة ري قرار داشته، از نواحي ديگر ري باستان ممتاز بوده، و تهران يكي از آبادي‌هاي قصران به شمار مي‌رفته است، لكن چون دهكده‌اي كم اهميت بوده، نامش در كتب مسالك و ممالك درج نشده است، ولي دو آبادي دولاب و جي كه اكنون هر دو در محدودة تهران قرار دارند، اولي در شرق و دومي در غرب تهران واقع بوده‌اند.»
ژان گوره مي‌نويسد: «شاه تهماسب صفوي كه به قصد عزيمت به خراسان از راه آذربايجان وارد تهران شده بود، هواي تهران را پسنديده بر آن شد تا آنجا را پايتخت خود قرار دهد و از اين رو فرمان داد دور شهر بارويي با صد و چهارده برج به شمارة سوره‌هاي قرآن احداث كنند.»
پيرامون حصار تهماسبي شش هزار گام بود و در بنلاد هر برج از بروج حصار نيز سوره‌اي از قرآن دفن كرده بودند. از آنجا كه خاك خندق براي ديواركشي و برج‌سازي بسنده نبود و از سوي ديگر برخي از زمين‌ها به ويژه اراضي شمال تهران را شن و سنگ تشكيل مي‌داد، به هنگام باروكشي پيرامون تهران، ناگزير از پنج نقطه خاكبرداري كردند. در اثر اين خاكبرداري چال‌ها و گودهايي به وجود آمد كه هر يك منشأ پيدايش نام محله و جايي در اين شهر شد، مانند چال ميدان، چال حصار (كه مدت‌ها تجمع زباله‌هاي تهران بود)، گود دروازة محمديه فيلخانه و گود زنبوركخانه.
باروي تهماسبي با شتاب ساخته شد. شاه تهماسب زمستان را در خراسان ماند و به هنگام بهار با ازبك‌ها درگير شد و پس از شكست نيروهاي عبدالله خان ازبك، به تهران بازگشت. هنگامي كه شاه طهماسب وارد تهران شد،‌اواسط فصل تابستان و هوا بسيار گرم و خفه‌كننده بود. شدت گرما چنان شاه را آزرده ساخت كه موقعيت تهران را به دست فراموشي سپرد و از تصميم خود داير بر اقامت در آن عدول كرد. اما حصاري كه به فرمان وي ساخته شده بود، بر جا ماند و تهران به اهتمام او داراي برج و بارو و خاكريز و خندق و دروازه شد.
برداشت شماري از پژوهشگران اين است كه عدول و انصراف شاه تهماسب از تختگاه قرار دادن تهران و استقرار مركز حكومت در اصفهان، گسترش فيزيكي آن را به تعويق انداخته است.
از آنجا كه ري در مدخل ولايات مركزي قرار داشت و معبر و ملتقاي محورهاي نفوذي گيلان، مازندران، آذربايجان و خراسان و طبيعتاً به ويژه از نظر نظامي داراي اهميتي بسزا بود، كمي پس از ويراني كامل ري به دست مغولان، اهميت ياد شده به صورت تهران متجلي گرديد.
«امين احمد رازي» صاحب كتاب «هفت اقليم» تهران و به ويژه شميرانات سال 1001 هجري قمري را به سبب دارا بودن نهرهاي آب روان، درخت‌هاي ميوة فراوان، و باغ‌هاي باصفاي متعدد بهشتي آباد و فرح‌انگيز توصيف كرده است.
«حسين اصفهاني» مؤلف «زينت‌المجالس» «ارتفاعات» يعني محصولات تهران و اطراف آنرا غله و ميوه‌هاي نيكو از جمله انگورهاي لطيف دانسته و افزوده است كه «خورندگان ميوه‌هاي آن از تب و لرز خلاصي ندارند... و در ولايت ري وبا بسيار شايع است.»
هنگامي كه نوبت پادشاهي به شاه عباس دوم رسيد ( 996 ـ 1038) و پاي غريبان به كشور ما باز شد، شماري از فرنگيان در لباس ايلچي يا در پوشش بازرگان و مبلغ مذهبي روانة اين ديار شدند و برخي از آنان از تهران نيز ديدار كردند.
«پيردولاواله» اهل رم كه در سال 1027 هجري قمري تهران را از نزديك ديده است، آن شهر را چنين توصيف مي‌كند:
«تهران شهري است وسيع كه از كاشان بزرگ‌تر است ولي جمعيت آن زياد نيست و خانه‌هاي بسيار هم ندارد، ولي در عوض داراي باغ‌هاي فراخ و بسيار بزرگ است. در آنجا خيلي ميوه‌ها از هر نوع به عمل مي‌آيد و ميوة آنجا به اندازه‌اي اعلا و خوب است كه به تمام اطراف مي‌رود. خان عادتاً در خود تهران منزل دارد و در تمام كوچه‌ها جوي‌هاي آب روان است. جويباران از معابر و كوچه‌هاي پرپيچ و خم باغ‌ها گذشته و به درون باغ‌ها مي‌روند و همين امر در حقيقت ماية پرحاصلي تهران است.
«معابر و كوچه‌ها پر است از درختان چنار و پاره‌اي از اين چنارها به اندازه‌اي تناور مي‌باشند كه دو يا سه نفر بايد دست بهم بدهند تا بتوان تنة چنار را در ميان گرفت. از چنار گذشته، در تهران چيزي كه شايان يادآوري باشد ـ حتي يك عمارت عاليه هم وجود ندارد.»
«توماس هربرت» انگليسي كه در سال 1039 هجري قمري براي تحصيل اجازة منابع تازة بازرگاني از سوي دولت انگليس به ايران آمده است، در وصف تهران چنين مي‌گويد:
«تهران در وسط يك دشت وسيع و گسترده و مسطح واقع گرديده و تقريباً سه هزار خانه دارد كه همه از خشت خام ساخته شده‌اند.
و باز هم از «امين احمد رازي» بشنويم:
«تهران از روزگار شاه تهماسب صفوي به زينت بارو و اسواق مجلل گرديد و سمت بلده يافت. و به «سحب جداول» و انهار غرس اشجار سايه‌دار و باغ‌هاي جنت آثار از ديگر بلاد و ديار مستثني شد. در شمال تهران كوهستاني است بستان جنان. هوا از عطر جنان و زمين از رنگ چون ديبا و حرير. در ايام سابق اين كوهستان را «شمع ايران» مي‌گفتند. در تهران اقسام ميوه يافت مي‌شود. گيلاس آن در نهايت خوبي و فراواني است. همچنين كوهستان ديگري تقريباً در دو فرسنگي تهران است به نام كن و سولقان كه آنجا نيز از بسياري آب روان و كثرت درختان و ميوه‌هاي الوان مانند بستان جنان تواند بود.
قلعة سلطاني يعني ارگ زمان قاجاريه در ابتدا معروف به چهارباغ يا چنارستان عباسي بود و بناي آن را به شاه عباس اول نسبت مي‌دهند، و اين همان جايي است كه شاه سلطان حسين صفوي در آنجا از سفير دولت عثماني پذيرايي كرده است.
چهارباغ يا چنارستان عباسي در ايام تسلط افاغنه به عنوان ارگ ناميده شد ـ يعني قلعة كوچكي كه در درون قلعه‌اي بزرگ بنا كنند ـ و مدخل آن نيز دروازة دولت گفته شد.
مي‌نويسند شاه عباس بزرگ هنگام عزيمت به خراسان پنجاه و يك روز در تهران توقف نمود. سبب توقف اين پادشاه گويا بيماري او بود و احتمالاً به بيماري تب و لرز يا وبا گرفتار شده كه بيماري عادي مردم تهران بوده لذا لعن و نفرين مي‌كند كسي را كه از خارج به تهران بيايد و شب را در آنجا بماند.
«صنيع‌الدوله» در «مرآت البلدان» چنين مي‌نويسد:
«نخستين پادشاهي كه براي تهران و بلوكات آن تا فيروزه كوه بيگلربيگي تعيين كرد، شاه عباس بزرگ بود. بيگلربيگي‌ها موظف بودند قسمت اعظم عايدات قلمرو خويش را صرف مخارج حكومتي خود كنند و از اين رو جز مبلغي مختصر به عنوان هديه و پيشكش براي شاه نمي‌فرستادند. در عوض مكلف بودند كه عده‌اي سپاهي مجهز تربيت نمايند.
در سال 1051 كه سال اول جلوس شاه عباس دوم است، اما مقلي‌خان پادشاه ماورالنهر به قصد عزيمت به مكه وارد تهران شد و شاه عباس جمعي را به استقبال او به تهران فرستاد. و در سال 1069 شاه عباس دوم به تهران آمد و از راه فيرزوكوه به مازندران رفت.
«صنيع‌الدوله» مطلب را بدين سان دنبال مي‌كند:
«در سال 1135 وقتي محمود افغان بر پاره‌اي از شهرهاي ايران استيلا يافت، شاه سلطان حسين مدتي در تهران اقامت داشت و در همين شهر و در چنارستان عباسي بود كه سفير سلطان احمد سوم را كه براي مطالبة بعضي ولايات به ايران آمده بود، پذيرا شد.»
در همين اوان است كه نخستين كارگزاران انگليسي در هند مستقر شده، براي گشودن باب بازرگاني به دولت صفويه، به آزمايش‌هايي دست مي‌زنند. بايد دانست كه در هند مراكز بازرگاني اروپايي را «توماس رو» رهبري مي‌كرد. شاه عباس صفوي در اثر تلقينات برادران شرلي نسبت به داير كردن مناسبات سياسي با دول مسيحي معاصر خويش چندان بي‌ميل نبود.
اين نكته را نيز بايد اضافه كنيم كه شاه عباس با توجه به ايستادگي موفقيت‌آميز خود در برابر قشون عثماني و توفيق در متوقف ساختن تحقق هدف‌هاي آن امپراتوري كه قصد داشت اروپاي مركزي را تحت سلطه و استيلاي خود درآورد. شخصاً نيز ميل داشت ضمن برقراري روابط سياسي با دولت‌هاي مسيحي، براي تقويت بنية ارتش خود در نبرد مداومي كه با دشمن در پيش داشت، جنگ افزارهاي نوين آن كشور را نيز به دست آورد. با توجه به نكات بالا، آنتوني شرلي مأموريت يافت كه به عنوان فرستاده و سفير پادشاه ايران به ممالك مزبور سفر كند و با سران آن كشورها وارد مذاكره شود.
به زعم پاره‌اي از نويسندگان، هدف عمدة شاه عباس از اعزام آنتوني شرلي به دربار شاهان اروپا آن بود كه وي يك بازار فروش آني براي ابريشم ايران دست و پا كند. به هر حال در اين ايام در اثر حمايت جدي شاه عباس، پاي اروپاييان به ايران باز شد و از هر كشوري گروهي به قصد انجام امور بازرگاني يا صنعتي و غير آن‌ها، به ايران سفر كردند.
بازرگانان انگليسي مقيم سورات واقع در شمال بمبئي در نظر داشتند ميان هند و ايران روابط تجاري پاياپاي برقرار كنند. اما هنگامي كه در كار فروش پارچه‌هاي ظريف انگليسي توفيقي به دست نياوردند و در معاملات آن‌ها بدان سان كه پيش‌بيني كرده بودند پيشرفتي حاصل نگرديد، پيرامون امكانات ديگر به بررسي و مطالعه پرداختند. متعاقب اين موضوع يك هيأت انگليسي از كاخ شاه عباس كه در فرح‌آباد واقع بود ديدار كرد و در راه خود از اشراف به قزوين، چشمه‌هاي آب گرم دماوند و تهران را نيز مورد مشاهده قرار داد.
به سال 1135 هجري قمري تهران در معرض تهاجم افغانان واقع شد و تقريباً به كلي مورد چپاول و ويراني قرار گرفت.
نادرشاه افشار پس از بازگشت از سفر جنگي خود به هند (1152 هجري قمري) در تهران انجمني متشكل از علماي مذاهب و فرق اسلامي تشكيل داد. و نيز در همين شهر بود كه وي فرزند خود رضا قلي ميرزا را از نعمت بينايي محروم ساخت.
هنگامي كه نادرشاه به قتل رسيد، برادرزاده‌اش عليقلي خان با نام عادلشاه و سپس عليشاه به قدرت رسيد، اما آقامحمد حسن خان قاجار به فرمان وي گردن ننهاد. در نبردي كه در استرآباد ميان اين دو تن درگرفت، عليشاه شكست خورد و آقا محمد حسن خان كه براي رسيدن به قدرت سخت در تلاش بود، به انديشة فتح تهران افتاد. در اين هنگام ابراهيم خان برادر عليشاه حكومت كل ولايات عراق يعني شهرهاي مركزي ايران را برعهده داشت. عليشاه از ابراهيم خان خواست تا هر چه زودتر راهي تهران شود و در آنجا به فرمانرواي افشار بپيوندد و به اتفاق وي محمد خسن خان را از ميان بردارد.
عليشاه نيز پس از شكست استرآباد عازم تهران شد، ولي نظر به اينكه در داخل حصار شهر سربازخانة وسيعي وجود نداشت، ناگزير اردوي خود را در حومة شهر مستقر كرد. ميرزا مهدي استرآبادي به عليشاه توصيه كرد كه حصار تهران را كه يادگار شاه تهماسب صفوي بود، بازسازي كند. به فرمان عليشاه، كارگزاران وي با شتاب تمام سرگرم مرمت باروي حصار شدند. ابراهيم خان كه به هشتاد هزار نفر سپاهي در ظاهر براي پيوستن به برادر رهسپار تهران بود، در نزديكي حصار به اردوي عليشاه حمله برد و پس از دستگيري وي، بنا به روش آن روز، چشمانش را ميل كشيد.
ابراهيم خان كه براي رسيدن به قدرت و حكومت آرام و قرار نداشت، پس از شكست از نيروهاي ائتلافي شاهرخ شاه و محمد حسن خان، عازم تهران شد. اما هنگامي كه به نزديكي تهران رسيد، دريافت كه امراي افشار در غياب وي بر پادگان تهران حمله برده و افراد آن را از پاي درآورده‌اند، شاهرخ شاه و محمد حسن خان به دنبال ابراهيم خان وارد تهران شدند، و بالاخره در همين شهر بود كه برخي از امراي افشار كه از خمسه آمده بودند، به حضور شاهرخ شاه نوادة‌نادرشاه افشاربار يافتند. اما تهران كه در اثر استقرار نيروي گران شاهرخ شاه به يك اردوگاه بزرگ تبديل شده بود،‌از اين رهگذر فشار زيادي را تحمل مي‌كرد. بنابراين با صوابديد محمد حسن خان اين اردوي بزرگ در دامنة كوه‌هاي كن مستقر گرديد و بخش عمدة سربازان چادرهاي خود را در آن اردوگاه برافراشتند.
«ژان گوره» از قول «يوحنا ايلتون» بازرگان انگليسي چنين مي‌نويسد.
هنگامي كه نوبت فرمانروايي به خاندان زند رسيد و كريمخان بر اريكة قدرت نشست درصدد برآمد محمد حسن خان قاجار را كه در صفحات گيلان و مازندران و استرآباد صاحب اقتدار مطلق و در ميان تركمانان داراي نفوذ بود، از ميان بردارد. كريمخان كه به «وكيل‌الرعايا» شهرت يافته بود عازم تهران شد ولي از آنجا كه موفق نگرديد زنبورك‌ها را ـ كه جنگ‌افزار متداول آن روز بود ـ از راه‌هاي تنگ كوهستاني مازندران بگذراند، در نبرد شديدي كه در ماه صفر سال 1165 هجري قمري ميان نيروهاي او و محمد حسن خان قاجار رخ داد به سختي شكست خورد و قواي وي تقريباً متلاشي گرديد.
كريمخان پس از اين شكست با شماري از سپاهيان خود وارد تهران شد. بروز قحطي و خشكسالي، گردآوري نيرو را آسان، ولي نگاهداري آن را دشوار ساخته بود. كشاورزان و برزگران كه به سبب قحط و غلا بيكار شده بودند، شخصاً داوطلب سربازي بودند، ولي با وجود فقدان مواد غذايي، سير كردن شكم آنان چندان آسان نبود. رودخانه‌هايي كه دهستان‌ها شهريار و ورامين را سيراب مي‌كرد، تقريباً به خشكي گراييده بود. از آن گذشته،‌كاريزها و قنات‌هاي تهران نيز كم آب يا خشك بود و بالاخره با وجود خشكسالي مزبور، گردآوري پول از تهرانيان نيز كاري دشوار مي‌نمود.
تهران هنوز شهري خرد بود و حدودش از حصار تهماسبي تجاوز نمي‌كرد، اما ارزش تجاري و تزانزيستي آن ناچيز نبود و با وجود محدوديت شهر، شماري از بازرگانان در آن سكونت داشتند و كريمخان براي به دست آوردن پول، از بازرگانان ياري ‌خواست. مي‌گويند بازرگانان تنها از بيم پولهايي در اختيار كريمخان قرار دادند، در حالي كه اميدي به باز پس گرفتن داده‌هاي خود نداشتند.
در همين اوان «وكيل‌الرعايا» به فكر افتاد كه در «بلدة طهران» بناهايي بنياد نهد و بر پاية اين انديشه ساختمان‌هاي معروف به «ابنيه كريمخاني» را در چنارستاني عباسي يا ارگ بنا كرد. پس از آنكه آقا محمد خان يا «خواجه تاجدار» تهران را پايتختي برگزيد، در ابنية‌كريمخاني سكونت اختيار كرد. هنگامي كه كريمخان زند در شهر اصفهان سرگرم كارهاي عمراني بود، محمد حسن خان قاجار دوباره تهران را به تصرف درآورد و سپس آهنگ اصفهان كرد.
محمد حسن خان در ميان سال‌هاي 1168 و 1172 هجري قمري چندين بار با كريمخان به نبرد پرداخت. درگير و دار اين جنگ‌ها كه گاهي اين حريف پيروز مي‌شد و زماني حريف ديگر فاتح بود، تهران نيز به تبع چيرگي‌ها و شكست‌ها دست به دست مي‌گشت.
از مطاوي تاريخ گيتي‌گشا چنين برمي‌آيد كه در سال 1172 هجري قمري تهران در دست «وكيل‌الرعايا» بوده است. مؤلف تاريخ مزبور در شرح وقايع سال مورد اشاره چنين مي‌‌نويسد:
«چون هواي بلدة طهران به حرارت و عفونت و سميات و بايي بي‌قدر بود و ملازمان موكب خديو آفاق اكثر پروردگان هواي ييلاق و معيشت ايشان در اين سرزمين (تهران) شاق بود، بلوكي است موسوم به شميران متصل به «بلدة طيبة طهران»، چون در دامن كوه واقع و چشمه‌هاي آب خوشگوار از كوه به قراء و امصار آن جاري، و مراتعش به غايت بسياري و هوايش به سلامت اقرب، و توقف موكب ظفر كوكب در آن سرزمين (شميران) اولي وانسب بود، الوية كشورگشايي به جانب بلوك مزبور در حركت، و چون ايام تموز به انجام رسيد، به سواد طهران مراجعت نمود.
در «مرآت‌البلدان ناصري» نيز چنين آمده است:
در تابستان 1172 به واسطة بدي هواي طهران، كريمخان به شميران رفت و حكم كرد كه در غيبت او عمارت سلطنتي و ديوانخانة بزرگ و باغ جنب ديوانخانه و يك دستگاه حرمخانه در طهران بنا كنند. و در اوايل زمستاني كه اين عمارت تمام شد، كريمخان از شميران به شهر مراجعت نمود.
نكته‌اي كه در نوشتة تاريخ گيتي‌گشا مستتر است و مورخان ايراني به اقتضاي زمان نخواسته‌اند آن را به وضوح بيان كنند اين است كه چون تهران در معرض حمله‌ها و تهاجمات پياپي محمد حسن خان قرار داشت و طبعاً براي نبردهاي كريمخان محل امن و مورد اطميناني به شمار نمي‌آمد، كريمخان اردوگاه سربازان خويش را به دامنة‌البرز انتقال داده بود تا از يورش‌هاي نابه‌هنگام و غافلگيرانة محمد حسن خان در امان باشد، و ذكر دلايلي از قبيل گرما و عفونت هوا و شيوع وبا در تهران سرپوشي بود كه آنان بر اين تصميم نهاده بودند ـ گرچه «سميات وبايي و عفونت هوا» چيزي بود كه تهرانيان هميشه از آن رنج مي‌بردند.
ديري نپاييد كه محمد حسن خان به قتل رسيد و پسرش آقا محمد خان به اسارت سپاهيان كريمخان درآمد، و كريمخان دستور داد كه وي در ارگ زير نظر باشد. مي‌گويند پس از صدور اين دستور، آقا محمد خان سه روز از ارگ پا بيرون ننهاد. اما در روز چهارم به همراه دو نفر محافظ از آنجا خارج شد و پاي پياده به گردش در معابر شهر پرداخت و در همان حال به امامزاده زيد رسيد كه مجلس بحث و درسي در آن داير بود. هنگامي كه آقا محمد خان به ارگ بازگشت، به حضور كريمخان رسيد و تقاضا كرد به وي اجازه دهد كه روزها به امامزاده زيد برود و در مجلس درس شركت جويد.
در آن روز تهران از لحاظ علمي چندان جلوه‌اي نداشت و در ميان شهرهاي مركزي ايران تنها اصفهان بود كه پايگاه مهم و بزرگي براي علوم زمان به شمار مي‌رفت.
آقا محمد خان نزد شيخ علي تجريشي مدرس مدرسة زيد مشغول تحصيل شد و از آنجا كه ارگ را جاي مناسبي براي خويش نمي‌دانست، با كسب اجازه از كريمخان، در محلة سنگلج خانة كوچكي براي سكونت خود و مراقبانش اجاره كرد ـ در آن روزها هزينة زندگي در تهران بسيار پايين بود.
از ديد آقا محمد خان، با آنكه تهران فصول منظمي نداشت، اما از چند لحاظ قابل توجه و اهميت بود: نزديك‌ترين نقطه به استرآباد و مدخل ولايات مركزي ايران و ملتقاي راه‌هاي نفوذي شهرهاي دوردست ايران بود و از آن گذشته آب و هوايش با طبيعت «خواجة تاجدار» سازگاري داشت. به همين سبب وي تصميم گرفت كه پس از رسيدن به قدرت و حكومت، آنجا را مركز فرمانروايي خويش قرار دهد.
پادشاهان دودمان صفويه بنا به مصالح سياسي، طوايف مختلف قاجار را در نقاط مختلف ايران جا داده بودند. پس از استيلاي افغان‌ها و سقوط دولت صفويه، طايفه‌اي با عنوان «اشاقه‌باش» رياست فائقة طوايف قاجار را به دست آورد، و آقا محمد خان از طايفة «اشاقه‌باش» بود.
هنگامي كه كريمخان زند چشم از جهان فرو بست، برخي از رؤساي قاجار كه جسته گريخته با آقا محمد خان در تماس بودند، پيرامون وي گرد آمدند. در آن روزها تهران در زير حكومت عليمراد خان زند و در واقع قلعة مقدم قلمرو وي بود. آقا محمد خان براي اجراي نقشه‌ها و رسيدن به هدف‌هاي خويش به پشتيباني مالي نياز داشت و از آنجا كه عملاً در تهران داراي نفوذ و قدرت بود، به فكر افتاد تا نياز خويش را از راه وصول ماليات تأمين كند. ولي به وسيلة جارچيان به آگاهي مردم شهر رسانيد كه حاضر است ظروف سيمين و مسين را به جاي ماليات بپذيرد. همچنين از كدخدايان خواست تا به روستاييان اطلاع دهند كه آنان نيز مي‌توانند ماليات‌هاي متعلقه را به صورت ظرف‌هاي مسين تأديه كنند.
اقامت آقا محمد خان در تهران زياد نپاييد، زيرا وي ناگزير بود و براي بسيج نيرو به مازندران عزيمت كند. عليمرادخان در غياب خان قاجار، غفورخان را به حكومت تهران برگماشت.
به سال 1197 هجري قمري آقا محمدخان به عزم تسخير تهران و نابود ساختن غفورخان تهراني به سوي آن ديار رهسپار شد. شمار سپاهيان آقا محمد خان به سي و پنج هزار تن مي‌رسيد، ولي نيروي مزبور فاقد توپخانه بود. برعكس، غفورخان بيست و دو آتشبار توپ از نوع توپ‌هاي مفرغي موسوم به «دوازده پوندي» در اختيار داشت. دور حصار تهماسبي راه توپ رويافت نمي‌شد. از اين رو غفورخان به دستياري تهرانيان در مجاورت‌باروهاي شهر به احداث راه‌هاي توپ رو دست زد. هنگامي كه نيروي آقا محمد خان به حصار شهر نزديك شد، غفورخان دستور آتش داد و اين امر مانع از آن شد كه آقا محمد خان و نيروهايش به دروازه‌هاي شهر نزديك شوند، و از آنجا كه غفورخان باروت و گلولة كافي در اختيار نداشت، در مصرف گلوله و استفاده از تفنگ صرفه‌جويي و امساك مي‌كرد.
اكنون اردوي آقا محمد خان در سمت شميران استقرار يافته بود، و غفورخان تسليم نمي‌شد. آقا محمد خان كه با وجود محاصرة تهران به جنگ‌افزار و نيروي جنگي با دشمن برنمي‌آمد، دست به دامن حيله و تدبير شد: وي به دستياري مقنيان كار كشته به حفر و ايجاد راه‌هاي نفوذي پرداخت. سپاهيان غفورخان به سبب محاصرة تهران نمي‌توانستند از حصار بيرون بروند و به ييلاق‌هاي اطراف راه يابند. خريد و فروش خواربار نيز به كلي قطع شده بود. روستايياني كه براي فروش كلاهاي خود از شهريار و ورامين عازم تهران بودند، آن‌ها را تنها به سربازان آقا محمد خان عرضه مي‌داشتند.
پايين بودن سطح بهداشت و عدم رعايت آن در اردوگاه نظامي موجب شد كه اندك‌اندك بيماري شبه وبا در ميان سپاهيان آقا محمد خان شيوع يابد. علت بروز اين پديده، خوردن ميوه‌هاي ناشسته و نوشيدن آب‌هاي آلوده بود. پزشك اردوي آقا محمد خان معتقد بود كه خوردن اندكي ترياك، «سميات وبايي» را درمان خواهد كرد. اما در قشون خان قاجار ترياك يافت نمي‌شد. در تهران به دست آوردن ترياك تا حدودي امكان‌پذير بود، ولي در عوض كمبود خوردني‌ها و گرسنگي و بي‌قراري و پريشاني ناشي از آن بيداد مي‌كرد.
غفور خان كه جز تسليم چاره‌اي نمي‌يافت، بدين امر تن در داد و دروازه‌هاي شهر را گشود. اكنون در تهران غذا زياد شده ولي در عوض شبه وبا شيوع يافته بود. وبا تا خزان آن سال (1197 ﻫ . ق) بر تهران مستولي بود. افراد سالم از بيم ابتلا به بيماري مزبور، تهران را ترك گفته با خانوادة خود به سويي راه سپردند. آقا محمد خان نيز اردوي خود را در چشمه علي دامغان مستقر ساخت.
هنگامي كه وبا فروكش كرد و مردم به خانه و كاشانة خويش بازگشتند، زمستان فرا رسيد، در حالي كه زغال و ساير مواد سوختني كمياب بود: در آن سال، به سبب محاصرة تهران، چوب و زغال مازندران به شهر تهران نرسيده بود.
به سال 1198 هجري قمري عليمراد خان زند با چهل هزار تن سوار به عزم هلاك كردن آقا محمد خان خود را به تهران رسانيد. اهالي تهران دروازه‌هاي شهر را گشوده، وي را پذيرا شدند.
از آنجا كه برخوردهاي آقا محمد خان با رقباي سرسخت و نيرومند او از موضوع بحث ما خارج است، گفتگو دربارة جزئيات آن جايز ندانسته تنها به بيان اين مطلب مي‌پردازيم كه: وي در سال 1199 هجري قمري دوباره تهران را در محاصره گرفت. در اواخر ربيع‌الاول همان سال عليمرادخان درگذشت و جعفرخان زند كه بر جاي وي قرار گرفته بود، نجف خان زند را به حكومت تهران برگماشت. سرانجام آقا محمد خان تهران را به تصرف درآورد و برادرزاده‌اش خانباباخان جهانياني، براي خويش حسينقلي خان و مادر خود مهد عليا را از مازندران را به تهران فرا خواند.
درست در طي همين سال‌ها كه صاحبان قدرت و نفوذ به جاي يكپارچگي و وحدت، براي رسيدن به مطلق العناني به جان يكديگر افتاده بودد و در راه نيل به حكومت و فرمانروايي جان و مال مردم را به باد فنا مي‌دادند و در اين راه حتي از كشتن، نابينا ساختن و مقطوع النسل كردن رقيبان و مخالفان نيز پروا نداشتند، بري بسط نفوذ استعماري انگليس در هندوستان، پايه‌هاي شركت هند شرقي گذاشته مي‌شد. نادرشاه افشار پس از گشودن هندوستان قدرت‌هاي محلي و راجه‌ها را مقهور و منكوب كرده و همين امر زمينه را براي ايجاد شركت هند شرقي مساعد ساخته بود. در چنين آشفته بازاري بود كه آقا محمد خان با يك دل و يك زبان ساختن رؤساي طوايف قاجار توانست قدرت مطلقه را به دست آورد. مديران شركت هند شرقي و وزراي دولت انگليس نيز كه مي‌خواستند منافع شركت و مصالح سياسي دولتشان را در هند و آسياي جنوب شرقي محفوظ و مرعي دارند، از سلطان قاجار در برابر مخالفانش حمايت مي‌كردند.

منبع:تهران در آيينه زمان، مرتضي سيفي قمي تفرشي، انتشارات اقبال، 1388، ص 9 تا 25.

بشارت 'انجیل برنابا' به ظهور امام زمان (عج)



صدای شیعه: «هم‌چنان که برق از مشرق ساطع شد تا در مغرب ظاهر شود، ظهور پسر انسان نیز چنین خواهد شد، آن گاه نشانه پسر انسان در آسمان پدیدار شود و جمیع طوایف زمین سینه‌زنی کنند و پسر انسان را ببینند که بر ابرهای آسمان با قوت و جلال می‌آید، آسمان و زمین زایل خواهد شد، اما سخن من هرگز زایل نخواهد شد، اما از آن روز و ساعت هیچ کس اطلاع ندارد، حتی ملائکه آسمان، جز پدر من و بس، شما نیز حاضر باشید، زیرا در ساعتی که گمان نبرید پسر انسان می‌آید»

این بشارتی بر ظهور امام زمان (عج) در یکی از انجیل‌های مسیحیان است که توسط یکی از برترین حواریون حضرت مسیح به نام «برنابا» از قول حضرت عیسی (ع) آمده است و در جا به جای آن «برنابا» از قول حضرت مسیح به آمدن پیامبری به نام محمد (ص) پس از خودش و بر ظهور منجی بشریت امام زمان (عج) بشارت داده است.

کلمه پسر انسان در انجیل‌ها مطابق نوشته محقق آمریکایی مستر هاکس 80 بار در انجیل و ملحقات آن تکرار شده که فقط 30 مورد آن با حضرت عیسی تطبیق می‌کند و 50 مورد دیگر از نجات دهنده‌ای سخن می‌گوید که در آخر زمان ظهور و عیسی مسیح (ع) نیز با او می‌آید و از ساعت و روز ظهور او جز خدا کسی اطلاع ندارد.

هم‌چنین با وجود اینکه این انجیل پیش از ظهور پیامبر اکرم (ص) نوشته شده است، در بخش‌های مختلف آن از زبان حضرت عیسی (ع) به آمدن پیامبر اسلام وعده داده شده است:

«به تحقیق همه پیامبران آمدند مگر رسول‌الله، آنکه زود است بعد از من بیاید زیرا که خدا این می‌خواهد تا که من مهیا سازم راه او را "

و همانند عقاید مسلمانان در انجیل «برنابا» بشارت ظهور نور حضرت محمد (ص) بر آدم پس از آفرینش وی نیز آمده است: « پس چون آدم برخواست بر قدم‌های خود، در هوا نوشته‌ای دید که مثل آفتاب می‌درخشید که نص آن " لااله الا الله و محمد رسول‌الله بود" »

پس آدم از خداوند می‌خواهد که معنای این کلمات را بر او روشن کند و خداوند جواب می‌دهد:

« اینکه تو دیدی جز این نیست که او پسر توست، آنکه زود است بیاید به جهان بعد از این و او زود است بشود فرستاده من، آنکه از برای او آفریدم همه چیزها را، آنکه چون بیاید زود است نور بخشد جهان را»

*‌تنها دو انجیل معروف مسیحیان از زبان حواریون است

مسیحیان چهار انجیل معروف دارند که تنها دو عدد از آنها مربوط به حواریون است و در این میان اهمیت انجیل برنابا از آن جهت است که برنابا نیز از جمله حواریونی است که سران کلیسا آنها را رسل گویند اما خواندن این انجیل در مقطعی از زمان به همراه چند کتاب دیگر از سوی پاپ ممنوع اعلام شد.

این نکته حائز اهمیت است که فردی به نام پولس رسول که از مخالفان سرسخت مسیح بود بعد از مدتی از مریدان عیسی شد و تعلیمات جدید را وارد دین مسیحیت کرد که مخالف تعالیم حواریون بود اما تعالیم او بر مبانی دیگر غلبه یافت و شهرت پیدا کرد.

آ‌ن‌چنان که در دایره‌المعارف فرانسه آمده است انجیل مرقس و یوحنا از ساخته‌های پولس است، پس این موضوع شگفت‌انگیز نیست که کلیسا انجیل برنابا را غیر قانونی یا غیر صحیح بداند.

در سال 325 میلادی، یاران و پیروان پولس فرمان سوزاندن انجیل‌های چهارگانه یونانی، از جمله تنها انجیلی را که به زبان آرامی (زبان حضرت مسیح(ع)) نوشته شده بود، صادر کردند.

در این زمان مجمع کلیسا نیز بر عقیده تثلیث که کاهن اسکندری اشکاسیوس، ابداع کرده بود، به عنوان مهم‌ترین باور آیین مسیحیت تکیه کرد و هم‌چنین زادروز مسیح (ع) را به 25 دسامبر تغییر داد تا با روز تولد الهه خورشید و میترا هماهنگ باشد.

در سال 366 میلادی، فرمانی از سوی پاپ دماسوس، درباره نخواندن کتاب انجیل برنابا صادر شد، مجلس کلیسا‌های غربی نیز در سال 382 میلادی و پاپ انوسنت در سال 465 و پاپ گلاسیوس اول در سال 492 میلادی، مطالعه برخی انجیل‌ها را تحریم کردند که انجیل برنابا جزو این انجیل‌ها بود.

انجیل برنابا تا سال 325 میلادی، در کلیساهای اسکندریه خوانده می‌شد اما در همین سال شورایی شکل گرفت و فرمان داده شد همه انجیل‌هایی که به زبان عبری‌اند، نابود شود.

مرگ، جزای کسانی بود که در خانه‌هایشان چنین انجیل‌هایی پیدا می‌شد، در حالی که اسناد نشان می‌دهد، در قرن اول و دوم میلادی، از این انجیل بسیار استفاده می‌شده است.

پاپ در سال 383 میلادی، نسخه‌ای از انجیل برنابا را در کتاب خانه شخصی خویش گذاشت که قرن‌ها آن جا ماند، تا این که فرامینو راهب ایتالیایی، در پایان قرن شانزدهم، به نسخه‌ای از آن در کتابخانه «پاپ استکوس پنجم» در واتیکان دست یافت ، آن را پنهان کرد و سرانجام با خواندن آن اسلام آورد، اما از این زمان دیگر نامی از این نسخه برده نشد.

پس از منع خواندن این انجیل به همراه برخی کتاب‌های دیگر توسط پاپ ژول گلاسیوس تا سال‌ها کسی ذکری از آن نشنیده بود تا اینکه در حدود 200 سال پیش در اروپا نسخه‌ای از آن را پیدا کردند و آن را چون گنج گران‌بهایی برشمردند.

نسخه‌ای که اکنون منتشر شده و ترجمه‌های آن در دست است، نسخه‌ای است که در سال 1709 میلادی «کریمر» یکی از مستشاران تزار روسیه آن را کشف کرد و در سال 1738 میلادی این نسخه به وین منتقل شد، این نسخه در 225 صفحه،‌ در دو جلد و به زبان ایتالیایی نوشته شده است و یک قرن پیش به عربی و سپس به زبان فارسی ترجمه شد.

*‌انجیل بارنابا به ظهور پیامبر اسلام با نام محمد (ص) اشاره کرده است

تفاوتی که انجیل بارنابا با انجیل‌های دیگر دارد این است که در حالی که برخلاف انجیل یوحنا نام پیامبر گرامی اسلام به شکل احمد در آنها آورده شده است، بارها نام ایشان با لفظ محمد (ص) بیان شده است و حضرت مسیح نیز آرزوی حضور در میان امت ایشان را به شکل دعا بر زبان جاری کرده است:

« دعا کرد و فرمود ای پروردگار خدای ما رحمت کن بر کسانی که به من عطا فرموده و ایشان را از جهان خلاصی ده چرا که ضرورت است که شهادت دهند بر کسانی که انجیل مرا تباه می‌کنند، ای پروردگار جواد و غنی کرامت کن به خادم خود که در میان امت پیغمبر تو باشد در روز جزا »

از طرفی در این انجیل حضرت مسیح بر آمدن امام زمان از نوادگان پیامبر خاتم در زمانی که دنیا پر از ظلم و جور است و در زمانی که هیچ کس گمان ندارد بشارت داده است و بر این موضوع تاکید کرده است که از این موضوع هیچ ‌کس به جز خداوند متعال آگاهی ندارد و این کاملا منطبق با روایات ماست که در آن بیان شده حتی امام زمان (عج) نیز از زمان ظهور خویش آگاهی ندارد و از این موضوع تنها خداوند آگاه است.

*‌ انجیل برنابا به عقاید مسلمانان نزدیک است

کارشناس و پژوهشگر ادیان الهی در گفت‌و‌گو با خبرنگار فارس در اصفهان درباره انجیل برنابا اظهار کرد: در این انجیل از حضرت محمد (ص) با نام اصلی ایشان یاد شده است و مفاهیم آن به عقاید مسلمان بسیار نزدیک است.

حبیب‌رضا ارزانی افزود: برنابا از حواریون 12 گانه است که مانند چهار نفر از دیگر یاران مسیح سرگذشت حضرت عیسی (ع) را نگاشته است.

وی با بیان اینکه مسیحیان چهار انجیل متی، لوقا، مرقس و یوحنا را قبول دارند، تصریح کرد: تنها دو عدد از این انجیل‌ها به نام‌های یوحنا و متی توسط حواریون نگاشته شده است اما دو نفر دیگر جزو حواریون محسوب نمی‌شوند.

رئیس دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم در اصفهان تاکید کرد: با توجه به اینکه برنابا از حواریون خاص حضرت مسیح بوده است به طور مسلم حرف‌های او از دو نفر دیگر به واقعیت نزدیک‌تر است اما نمی‌توان آن را به طور کامل متضمّن حقیقت دانست.

وی با بیان اینکه انجیل کتاب مقدس مسیحیان محسوب نمی‌شود، تاکید کرد: کتاب مقدس مسیحیان شامل عهد عتیق مشتمل بر 39 کتاب و عهد جدید مشتمل بر 27 کتاب است که چهار عدد از آنها انجیل را دربر می‌گیرد.

ارزانی ادامه داد: اناجیل چهارگانه به هم‌نوا و غیر هم‌نوا تقسیم می‌شوند که یوحنا غیر هم‌نوا محسوب شده و سه انجیل دیگر هم‌نوا هستند.

این کارشناس مذهبی با بیان اینکه انجیل‌های هم‌نوا به اعتقادات مسلمانان نزدیک‌‌تر است، اظهار کرد: با توجه به اینکه این اناجیل در زمان حضرت مسیح (ع) نگاشته نشده است و از 12 سال پس از معراج تا 60 سال بعد نوشته شده است و طبیعی است که در طول زمان تغییر یافته.

وی اضافه کرد: اناجیلی که به زمان پطرس جانشین مسیح نزدیک‌تر بوده به اعتقادات مسلمانان نزدیک‌تر است اما مواردی که فلسفه یونان را نیز با تعالیم مسیح آمیخته‌اند به اسلام نزدیک نیستند.

*‌ انتظار مفهومی مشترک در تمام جهان است

ارزانی با بیان اینکه انتظار مفهومی مشترک میان مردم دنیاست، تاکید کرد: فریاد مردم در تمام جهان از اوضاع خود برای رسیدن به فرجامی خوش است و این پایان زیبا در نقشه الهی ترسیم شده است و آمدن امام زمان (عج) که در ادیان و مکاتب و مختلف به شیوه‌های مختلف درباره آن سخن رفته است تحقق آمال تمام بشریت را شامل می‌شود و می‌توان گفت تمام مردم دنیا در زمینه منجی بشریت با هم هم‌نوا هستند.

*‌صحبت‌های آیت‌الله بهجت درباره انجیل برنابا

در نقلی که از مرحوم آیت‌الله بهجت در مقدمه ترجمه انجیل برنابا آمده است: انجیل برنابا با اناجیل اربعه مخالف است، جهات عجیبه و شواهد صدقی در آن است که خدا می‌داند چقدر به اسلام نزدیک است، بله دو سه جایی یادم می‌آید که این (کتاب) با اسلام مخالفت دارد، فقط چیزی که هست این است که این دو سه جا هم داخل در انجیل برنابا شده است، اما مخالفت‌های صریحی با دیگر اناجیل دارد که سبب شده بگویند این انجیل مجعول است.

با آنکه هر کسی که این انجیل را ببیند یقین پیدا می‌کند که (قسمت) زیادش همان بیانات خود حضرت عیسی (ع) است، اگر چه الفاظ آن شبیه قرآن نیست، نه در معانی و نه در الفاظ اما خیلی شبیه به روایات عالی ما است.

من انجیل برنابا را به زبان گرجی دیده‌ام که روی پارچه بوده و جلدش هم چرم نبود بلکه تخته (چوب) بود.

آقای مرعشی‌نجفی آن را به آقا طباطبایی داد و گفت این چند سال قدمت دارد؟ آقا طباطبایی گفت: حدس می‌زنم پانصد سال! که الآن هم پنجاه سال از آن تاریخ می‌گذرد، آقا مرعشی گفت: این را نگه داشته‌ایم تا اگر کسی را یافتیم که به زبان گرجی وارد بود آن را به فارسی یا عربی ترجمه کند، که هر چه قدیمی‌تر باشد به صحت و درستی نزدیک‌تر است.»

*‌ آیا انجیل برنابا مربوط به مسلمان است؟

در انجیل برنابا فصلی نیز بر شفاعت پیامبر گرامی اسلام در روز جزا اختصاص یافته است و شباهت‌هایی که در این موارد با عقاید مسلمانان دارد سبب شده است که برخی مسیحیان این کتاب را انجیل مسلمانان بنامند و آن را انکار کنند.

در این کتاب الوهیت عیسى و پسر خدا بودن او انکار شده و در آن مطابق با روایات قرآن آمده است که ابراهیم خلیل، اسماعیل را به قصد قربانى به قربانگاه می‌برد و نه اسحاق را.

هم‌چنین در این انجیل به صراحت از حضرت محمد (ص) به عنوان مسیح موعود یاد شده و این موضوع نیز نقل شده است که عیسى کشته نشد، بلکه یهودى اسخریوطى کشته شد.

در این‌باره باید یادآوری کنیم که برای مسلمانان شباهت‌های این انجیل با قرآن و عقاید مسلمانان امری طبیعی است چرا که مسیح را پیامبر خداوند و سخنان پیامبران را در یک راستا می‌دانند اما از سویی در این انجیل مطالبی یافت می‌شود که کاملاً مخالف با نص صحیح قرآن و دین اسلام است و بدین جهت این کتاب نمی‌‌تواند توسط مسلمانان نگاشته شده باشد که به تعدادی در زیر اشاره می‌شود:

1) در فصل سوم این انجیل و در قسمت دهم وارد شده است که حضرت مریم مسیح را بدون درد و الم به دنیا آورد و این مخالف قرآن مجید است که در سوره مریم می‌فرماید مریم از درد زایمان به خارج شهر رفت و به درخت نخلی پناه برد.

2) در فصل سی و نهم وارد شده حضرت آدم و حوا از خوردن گندم و سیب نهی شدند و این موضوع نیز مخالف نص صریح قرآن مجید است که می‌فرماید آدم و حوا از نزدیک شدن به یک درخت منع شدند و آن درخت مشخص نشده است.

3) در فصل سی و پنجم از قسمت ششم تا چهاردهم وارد شده است که خدای ‌تعالی فرشتگان را امر به سجده بر آدم کرد در حالی که توده‌ای خاک بیش نبود فرشتگان به جز شیطان بر او سجده کردند، اما نص صریح قرآن این‌چنین است که وقتی او را ساختم از روح خود در او دمیدم و سپس فرشتگان بر او سجده کردند.

و از این موارد در این کتاب فراوان است که با نص صریح قرآن مخالف است.

*‌کشف نسخه جدید از انجیل برنابا

پس از کشف نسخه‌ای از انجیل در قرن شانزدهم میلادی در ایتالیا آخرین گزارش‌ها از وجود انجیل برنابا، مربوط به نسخه‌ای می‌شد که در سال 383 میلادی در کتابخانه شخصی پاپ دیده شده بود.

در طول سالیان متمادی پس از کشف نسخه ایتالیایی انجیل برنابا، کلیساهای مسیحی با این استدلال که این انجیل قدمت چندانی ندارد آن را به جعلی بودن متهم می‌کردند اما کشف نسخه جدید انجیل برنابا در ترکیه که به قرن پنجم یا ششم میلادی مربوط می‌شود همه این محاسبات را به هم خواهد ریخت و خود می‌تواند به یک موج بزرگ مذهبی در جهان تبدیل شود چرا که قبول این انجیل به عنوان یک روایت موثق تمام ادعاهای مسیحیت پولوسی را که طی سالیان دراز بر جهان مسیحیت حاکم بوده در محل تردید خواهد نشاند.

از این تأثیر مهم‌تر، مربوط به اشاراتی می‌شود که این انجیل به ظهور پیامبر خاتم (ص) دارد و خود به نوعی تأیید دین اسلام محسوب می‌شود و این خود در شرایط موجود می‌تواند بسیاری از معادلات قدرت در جهان را به هم ریخته و جهان مسیحیت را به یک‌باره دچار تشنج و تحول سازد، همین تأثیرات است که کشف انجیل برنابا در ترکیه را آن هم با این قدمت از درجه اهمیت بالایی از تأثیرگذاری بر تحولات سیاسی و اعتقادی خواهد رساند و البته لابی‌های صهیونیستی و قدرت‌های جهان از این تأثیرات آگاه هستند و سعی در محو کردن این انجیل از بازار کتاب جهانی کردند.

*‌ کمرهای خود را برای ظهور منجی بربندید

کمرهای خود را بسته، چراغ‌های خود را افروخته بدارید و شما مانند کسانی باشید که انتظار آقای خود را می‌کشند که چه وقت از عروسی مراجعت کند تا هر وقت آید و در را بکوبد، بی‌درنگ در را برای او باز کنند، خوشا به حال غلامان که آقای ایشان چون آید، ایشان را بیدار یابد، پس شما نیز مستعد باشید، زیرا در ساعتی که گمان نمی‌برید، پسر انسان می‌آید.

«نقل از انجیل برنابا»

اسرار پرواز شماره 881

به دنبال تجاوز رژیم صهیونیستی به لبنان در 14 مارس 1978 ، امام موسی صدر رهبر ایرانی تبار شیعیان لبنان، برای ایجاد اجماع منطقه ای بر علیه تجاوزات آشكار رژیم اشغالگر، سفرهای متعددی را به كشورهای عربی منطقه از جمله سوریه، اردن، الجزایر و... پیش بینی نمود. یكی از این سفرها - كه می توان به تراژدیك ترین سفر تاریخ تعبیر نمود- سفر به قلمرو دهشتناك سرهنگ قذافی بود. روز 25 آگوست 1978، امام موسی صدر به همراه 2 تن به نامهای محمد یعقوب و عباس بدرالدین(رئیس خبرگزاری لبنان) وارد طرابلس شدند و در هتل «الشاطی» اقامت گزیدند، این درحالی بود كه ورود این شخصیت مهم سیاسی، طبق برنامه ریزی از قبل تعیین شده، تحت بایكوت رسانه ای قرار گرفت.

طبق برنامه پییش بینی شده قرار بود امام موسی صدر روز 31 آگوست با سرهنگ دیدار و ملاقاتی داشته باشد. تقریباً بعد از ورد امام موسی صدر به لیبی، ایشان برخلاف عادت همیشگی خود هیچ تماسی با خانواده خود نداشتند و این بود كه سفر ایشان به دیار «عمر مختار» در هاله ای از ابهام قرار گرفت و تا به امروز جهان تشیع را داغدار نموده است. به دنبال پیگیرهای دولت لبنان و همچنین امام خمینی(ره) مبنی بر روشن نمودن وضعیت ایشان، دولت قذافی اعلام نمود كه امام موسی صدر و همراهانشان درشامگاه 31 آگوست 1978 با پرواز 881 خطوط هواپیمایی ایتالیا، طرابلس را به قصد «رم» ترك كرده اند و دولت لیبی هیچ مسئولیتی در قبال این مساله ندارد.

به دنبال سقوط رژیم اقتدارگرای لیبی به ریاست سرهنگ قذافی، تلاشها و رایزنهای دیپلماتیك و حقوقی زیادی جهت تعیین سرنوشت امام موسی صدر از سوی دولتهای لبنان ، ایران و همچنین بیت معظم ایشان صورت گرفت ؛ پیگیرهایی كه بیشتر از شهادت مظلومانه این عالم شهیر شیعی حكایت دارد. این درحالی است كه اكثر تحلیل گران و ناظران سیاسی بر این باورند كه اگر امام موسی صدر تاكنون زنده بود و دربند رژیم قذافی بود؛ بی گمان تاكنون محل اختفای وی كشف شده بود و دست كم غبار ابهام از سرنوشت وی زدوده می شد. 

چندی پیش مصطفی عبد الجلیل ، رئیس شورای انتقالی لیبی، از كشف لباسهای امام صدر در لیبی خبر داد و ادعای رژیم قذافی مبنی بر خروج ایشان از لیبی به مقصد رم را تكذیب نمود و اعلام كرد كه افرادی كه خود را در هتل «هالیدی» ایتالیا امام موسی صدر و محمد یعقوب معرفی كرده اند؛ از افراد سازمان اطلاعاتی قذافی بوده اند. وی در عین حال از كشف جنازه امام موسی صدر در یك قبر دسته جمعی خبر داد. عبدالجلیل علت شهادت احتمالی امام صدر را بحث و جدل ایشان در جلسه ملاقات با قذافی بر سر برخی مفاهیم اسلامی عنوان نمود.

در یكی دیگر از اظهارنظرهای مقامات لیبی، «عالی عاشور» وزیر دادگستری لیبی ، در گفتگو با شبكه تلویزیونی «الجدید» لبنان از احتمال زنده بودن امام صدر خبر داد و عنوان كرد كه وی تا سال 1997 در زندان «ابوسلیم» طرابلس زندانی بود ه اند. «نوری مسماری» رئیس كل تشریفات قذافی نیز از نقش «عبدالله السنوسی» رئیس سازمان اطلاعات دولت قذافی پرده برداشت. به گفته وی سنوسی در سال 1978 از افسران جوان سازمان اطلاعات لیبی بود و در آن زمان پیگیر اخذ ویزا و پاسپورت به نامهای امام موسی صدر و محمد یعقوب بود. بدون شك در صورت واقعی بودن هویت این افراد، وظیفه گرفتن ویزا از دولت ایتالیا برای امام موسی از وظایف استخبارات لیبی به شمار نمی آید. از طرفی طبق تحقیقات اولیه دادستانی كل ایتالیا و بازجویی های به عمل آمده از از مسافران پرواز شماره 881، افرادی با خصوصیات ظاهری امام موسی صدر در پرواز مشاهده نكرده اند. 

صرف نظر از تمام این روایتها و ادعاهای مقامات مختلف ایرانی ، لبنانی و لیبیایی، ذكر چند نكته در بازخوانی پرونده این ربایش ضروری به نظر می رسد :

الف) سكوت و تجاهل معنادار مجامع بین المللی و برخی دولتهای غربی منادی حقوق بشر در قبال این مساله، و البته صدها مساله مبتلابه جهان اسلام نظیر( سركوب آزادیخواهان بحرین، كشتار مسلمانان میانمار و فلسطین و ...) از دوگانگی رفتاری غرب و امریكا در مواجه با حقوق بشر حكایت دارد.

ب) تعین تكلیف و ابهام زدایی از این پرونده، می تواند تنش ناشی از این مساله در روابط لیبی – لبنان و لیبی - ایران را كاهش دهد و این كشورها را به همگرایی منطقه ای بیشتر سوق دهد. به هر حال دولت جدید لیببی با دسترسی به سیف الاسلام و عبد الله السنوسی می تواند به روشن ساختن زوایای پنهان این ربایش كمك زیادی نماید.

ج) صیانت و حمایت ازحقوق اتباع ایرانی در سرتاسر كره خاكی، در قالب «حق حمایت دیپلماتیك»، از وظایف حاكمیتی دولتهای لبنان و ایران به شمار می آید و برابر اصل 22 قانون اساسی، این حق به هیچ وجه قابل مسامحه و تعطیل بردار نیست. 

د) امام موسی صدر، یك شخصیت جهانی متعلق به عموم مسلمین جهان است و بی گمان فقدان ایشان ضربات زیادی بر جان اسلام و عالم تشیع وارده نموده است و دشمنان با آگاهی از نقش این مصلح انقلابی؛ اقدام به حذف فیزیكی وی نمودند و این مساله خود به خود سناریو ی دخالت رژیم صهیونیستی در این ربایش را قوی تر می كند. اما غافل از اینكه تشیع با ماهیت پویای خود، همواره فرزندانی را در دامن خود پرورانده است كه جانشین خلفی برای سلف خود می باشند و رهبری آیت الله خامنه ای در ایران و «سید حسن نصرالله» در لبنان، شاهدی بر این مدعاست؛ رهبری كه خواب از چشمان دولتمردان غربی و اسراییلی ربوده است.

جعفر عظیم زاده

مرکز اسناد انقلاب اسلامی    http://www.irdc.ir

كالبد شكافی تفكر وهابیت و القاعده (5)

فرآیند تاسیس و بنیانگذاری سازمان القاعده

پژوهشگر: حسام افشار

در شكل گیری القاعده علاوه بر اشخاصی كه رهبری و مدیریت سازمان را عهده‌دار بودند، دولت‌های متعددی مانند عربستان، پاكستان و ایالات متحده نیز همكاری بسیار مؤثری داشتند كه بدون این همكاری‌ها امكان تأسیس چنین تشكیلاتی وجود نداشت.در واقع، سازمان «القاعده» با همین ‌نام به طور رسمی توسط بن‌لادن و همكاری محمد عاطف تأسیس شد. نام «القاعده» از عنوان پادگان نظامی این گروه «قاعدة الجهاد» (پایگاه نبرد مقدس) گرفته شده است و بیشتر اعضا، ابتدا آن را «جبهه بین‌المللی جهاد علیه یهودیان و صلیبیان» می‌نامیدند.

فرایند تشكیل سازمان القاعده

در شكل گیری القاعده علاوه بر اشخاصی كه رهبری و مدیریت سازمان را عهده‌دار بودند، دولت‌های متعددی مانند عربستان، پاكستان و ایالات متحده نیز همكاری بسیار مؤثری داشتند كه بدون این همكاری‌ها امكان تأسیس چنین تشكیلاتی وجود نداشت.(فدوی،1380،ص29) این سازمان در اواخر دهه 1970، با عنوان دفتر «مكتب الخدمه» و با هدف آموزش، پشتیبانی و تجهیز مجاهدین عرب برای جنگ با شوروی سابق آغاز به كار كرد.(البحری،2005،مارس27) مبارزان عرب توسط سازمان‌های «خیریه» عربی، از كشورهای خود به منطقه جنگ منتقل و در آنجا تجهیز و پشتیبانی می‌شدند. برخی از این كاروان‌ها پس از انتقال به پیشاور، با عبور از چند مرحله در نهایت به بن‌لادن می‌رسیدند كه شخصاً نظارت كلی بر روند مهاجرت «مجاهدان عرب» را بر عهده داشت. این مسیر از شهر قاهره آغاز می‌شد و با گذر از شهر جده در نهایت به پیشاور می‌رسید. اعزام این داوطلبان از طریق چند مؤسسه زیر صورت می‌گرفت.

1. مؤسسة محمدبن‌لادن (پدر اسامه) در قاهره 

این مؤسسه وظیفه مهاجرت بسیاری از كارگران مصری را برای كار در عربستان سعودی به منظور توسعه حرمین شریفین برعهده داشت. شركت پدر بن‌لادن پیمان‌كار اصلی طرح توسعه حرمین بود و وزارت كشور عربستان دستور داده بود كارگران ماهر و مهندسان مورد نیاز را جذب و اعزام كند. داوطلبان مبارزه با شوروی كه بسیج آنها با هماهنگی شخص اسامه به طور محرمانه انجام می‌شد، همراه با این نیروهای كار اعزام می‌شدند.

2. سازمان جهانی امدادرسانی اسلامی (مقر این سازمان در عربستان است)

این مؤسسه كه فعالیت خود را در قاهره انجام می‌داد و توانست شمار زیادی از مجاهدان را برای فعالیت در دفاتر امدادرسانی در پیشاور جذب كند، مورد اعتراض مقام‌های امنیتی مصر بود. دفاتر و نهادهای وابسته به این سازمان در سطح جهان به 1112 نهاد، شركت و درمانگاه می‌رسید كه همگی تحت عنوان «هیأت بین‌المللی امدادرسانی اسلامی» و با تأمین مالی عربستان سعودی فعالیت می‌كردند. مؤسسه محمدبن‌لادن نیز از طریق دفاتر امدادرسانی اسلامی، از پانزده نهاد بین‌المللی كه در شهر پیشاور به امور پزشكی رسیدگی می‌كردند، حمایت كرد. در این نهادها نهصد عرب از جمله سیصد مصری كه زیر نظر محمد شوقی اسلامبولی و اسلام‌گرایان مصری هوادار او فعالیت می‌كردند، مشغول كار و فعالیت بودند.

3. دفاتر اتحادیه جهانی اسلام

مسئول آن شیخ ‌اوایل ‌بن ‌ابراهیم جلیلدان (سعودی) بود و مقر اصلی آن در شهر مكه قرار داشت. وی به رغم تلاش نتوانست جواز فعالیت در خاك مصر را بیابد و مقام‌های امنیتی مصر، خواسته آنان را رد كردند.(خلیل اسعد،1380،ص3) طبق گزارش‌های امنیتی و اطلاعاتی مصر، مؤسسه محمدبن‌لادن به هركدام از داوطلبان اعزام به پیشاور 300 دلار می‌داد كه 180 دلار در قاهره و باقی را هنگام ورود به جده می‌پرداخت. در ازای این مبلغ، این داوطلبان گذرنامه‌های خود را به امانت می‌گذاشتند و گذرنامه‌های دیگری دریافت می‌كردند. آنان پس از ده روز اقامت در مهمان‌سرای انصار كه آكنده از داوطلبان عرب، آسیایی و افریقایی بود، مستقیماً از طریق فرودگاه بین‌المللی جده عازم شهر مرزی پیشاور می‌شدند. در آنجا چند كمیته ایجاد شده بود كه از جمله آنها كمیته ویژه آموزش نظامی و مطالعه نقشه هوایی افغانستان، كمیته اداری مسئول خوراك و پوشاك و كمیته آموزش‌های اسلامی داوطلبان بود. بسیاری از عرب‌ها مانند ابوهاجر العراقی، ابونضال السوری، ابوآدم السودانی، ابوصفیه الیمانی، ابوحفص السعودی، ابودوست البنغالی و ابوحبیب البحرینی مسئولیت كمیته‌ها را برعهده داشتند.(همان ،صص35و36) به گفته بن‌لادن، بیش از پانزده‌هزار نیروی جوان، این دوره‌های آموزشی و نظامی را سپری كردند كه بیشتر آنان عرب بودند(بن لادن،پیشین،84) و به این علت آنان را مجاهد «عرب ـ افغان» نامیدند.

آنچه باعث نواختن شیپور جنگ علیه شوروی شد و گروه‌های مختلف عرب را گرد آورد، می‌توان به دو مورد زیر اشاره كرد:

الف) تبلیغات گسترده اخوان‌المسلمین در سراسر كشورهای عرب و اسلامی درباره اهمیت جهاد اسلامی و ضرورت بسیج همه امكانات مالی و جانی برای حمایت از مسلمانان كه در آن زمان به «جهاد» با شوروی تفسیر می‌شد. خطبای عرب در این دوره بسیار آتشین و بسیج‌كننده سخن می‌گفتند.

ب) تمایل سازمانهای امنیتی كشورهای عربی برای رهایی از دست جوانان بنیادگرا كه از طریق نشست‌ها و جلسات در مساجد، كشمكش بی‌پایانی را با دولت‌مردان آغاز كرده بودند و درگیری خونینی با تشكیلات امنیتی بسیاری از كشورهای عرب و اسلامی داشتند. از دید مقام‌های امنیتی، سفر به افغانستان تنها راه مشروع و قانونی رهایی از این اشخاص بود، زیرا به نظر آنان، جوانان توان پایداری در برابر شوروی را نداشتند و به زودی از پا درمی‌آمدند.(خلیل اسعد،پیشین،ص36)

اهداف امریكا، پاكستان و عربستان از تشكیل القاعده

گذشته از اهدافی كه اعضای القاعده در این فعالیت‌ها دنبال می‌كردند و در آن مقطع ایجاد حكومتی مطلوب در افغانستان مهم‌ترین خواسته آنان به شمار می‌رفت، امریكا، عربستان و پاكستان نیز در این زمینه خود را صاحب منافعی می‌دیدند كه همكاری آنان را عمیق‌تر می‌كرد.

1. اهداف و منافع امریكا

به گفته زبیگنیو برژینسكی، وزیر خارجه اسبق امریكا، ایالات متحده در گمراه كردن شوروی در حمله به افغانستان نقش مهمی ایفا كرده است. او می‌گوید: «طبق روایت رسمی تاریخ، كمك سیا به مجاهدین در سال 1980 آغاز شد؛ یعنی پس از حمله شوروی به افغانستان در 24 دسامبر 1979. اما واقعیت این است كه در 3 ژوئیه 1979 رئیس‌جمهور، كارتر، اولین دستورالعمل را برای كمك مخفی به مخالفان رژیم هوادار شوروی در كابل امضا كرد و همان روز یادداشتی برای رئیس‌جمهور نوشتم و به او توضیح دادم كه به اعتقاد من، این كمك باعث مداخله نظامی شوروی می‌شود... [لذا گرچه] ما روس‌ها را به مداخله وا نداشتیم، اما دانسته احتمال حركتشان را افزایش دادیم... روزی كه شوروی‌ها رسماً از مرز گذشتند، من به رئیس‌جمهور نوشتم كه اكنون فرصت داریم به شوروی جنگ ویتنامش را عطا كنیم... این كشمكش سبب دلسردی و در نهایت فروپاشی اتحاد شوروی شد... برای تاریخ جهان چه چیز بیشتر اهمیت دارد: طالبان یا فروپاشی امپراتوری شوروی، چند مسلمان تحریك‌شده یا آزادی اروپای مركزی و پایان جنگ سرد؟» 

جالب است كه برداشت شوروی در آن مقطع متفاوت بود؛ زیرا در شرایطی كه سفارت امریكا در ایران تسخیر شده بود، كرملین كه از سرمایه‌گذاری در خصوص انقلاب ایران مأیوس شده بود، تصور می‌كرد حمله شوروی به افغانستان، حمله امریكا به ایران را در پی خواهد داشت. در حقیقت، آنها این حمله را آغاز نوعی دیالوگ عملی با امریكا درباره ایران تلقی می‌كردند و بر این باور بودند كه با توجه به وضعیت امریكا در ایران، رضایت لازم را در مورد واگذاری افغانستان جلب خواهند كرد و با انجام این معامله، از مشكلات ناشی از انقلاب ایران خلاصی خواهند یافت.(همان،73)

بدین ترتیب، یكی از اهداف امریكا در سازماندهی این تشكیلات مقابله با اتحاد جماهیر شوروی و انتقام از جنگ ویتنام بود. عده‌ای از ناظران معتقدند ویلیام كیسی[1]، رئیس وقت سازمان سیا، چنان در مقابله با كمونیسم پیش رفت و مبالغه كرد كه مدعی شد فرمانده اصلی نیروهای مخالف ارتش شوروی در افغانستان است. كنگره در این زمان كمك چشمگیری در اختیار «مجاهدان» قرار داد و كیسی نیز توانست حمایت شارل ویلسون[2]، یكی از اعضای برجسته كنگره را جلب كند. ویلسون می‌گفت: «ما از شوروی در افغانستان، به دلیل كاری كه با ما در ویتنام كرد، انتقام خواهیم گرفت و پاسخ هر ضربه را با دو ضربه خواهیم داد». كیسی، هم‌چنین فرمان ارسال موشك‌های ضدهوایی استینگر را صادر كرد كه به بن‌لادن تحویل داده شدند. 

بانك بین‌المللی سرمایه[3] نیز عمده‌ترین بانكی بود كه انتقال كمك‌های مالی امریكا را به مبارزان از طریق افغانستان برعهده داشت. در این مدت اسامه‌بن‌لادن حدود هفده میلیارد دلار از امریكا دریافت كرد. در این باره شارل ویلسون، مسئول ارزیابی مالی بودجه سیا، معتقد است كه با «مجاهدان عرب ـ افغان» سخاوتمندانه برخورد شده است.(همان،ص75) 

كمك‌های امریكا از مارس 1985 با ابلاغ دستورالعمل 166 امنیت ملی توسط رئیس‌جمهور وقت، ریگان، بیش از گذشته شد. كمك پنهانی تازه امریكا با افزایش چشمگیر تداركات جنگ‌افزارها آغاز شد. افزایش منظم سالانه 65 هزار تن تسلیحات تا 1987 و حضور پیوسته و نهانی كارشناسان سیا و پنتاگون به مقر «آی‌اس‌آی» پاكستان در راولپندی از نمونه كمك‌ها در این دوره است. لذا برخلاف تصور شوروی، سیاست‌های امریكا برای محدودسازی ایران و ایدئولوژی انقلابی آن، با حمله نظامی صورت نگرفت، بلكه امریكا سیاست‌های دیگری در پیش گرفت كه یكی از مهم‌ترین آنها یاری رساندن به جنبش‌های رادیكالیست ضدشیعی، مانند القاعده بود؛ مسأله‌ای كه شیرین هانتر[4] نیز به آن اشاره می‌كند(هانتر،روزنامه سلام،7/7/1377) و ژیلبر آشكار[5]، نویسنده فرانسوی لبنانی‌تبار، بر آن تأكید می‌ورزد. زیرا وجود این جریان علاوه بر مبارزه با شوروی، هم می‌توانست مانع از نفوذ انقلاب ایران در میان سایر كشورهای اسلامی شود و هم به تولید جریان آنتی‌تز انقلاب اسلامی در آینده بینجامد(آشكار،1384،صص63-65).

هدف دیگر واشنگتن از ایجاد این جنگ و به راه انداختن تشكیلات القاعده، دور كردن كانون بحران خاورمیانه از منطقه فلسطین و معرفی افغانستان به عنوان كانون جدید توجهات بود. آنچه موجب تقویت این نظریه می‌شود، حساسیت «عبدالله عزام» استاد بن‌لادن و رهبر آن تشكیلات، بر سر مسأله افغانستان بود. وی به صراحت بیان می‌كرد كه افغانستان بر فلسطین اولویت دارد.(پل و دوران،1381،ص21)


2. اهداف و منافع پاكستان

مهم‌ترین هدف سیاست خارجی پاكستان در این مسأله تحت تأثیر عنصر تاریخی منازعه با افغانستان بر سر منطقه پشتونستان، منافع اقتصادی حاصل از آن و نفوذ این كشور در آسیای میانه قرار دارد. به لحاظ تاریخی منطقه پشتونستان به عنوان جغرافیای مورد منازعه دو كشور همواره در روابط پاكستان و افغانستان نقش جدی داشته است. پشتونستان، كه براساس معاهده دیوراند، تحت فشار انگلیسی‌ها به دولت پاكستان واگذار شد، همواره مورد ادعای ارضی دولت‌های افغانستان قرار داشته است. اما اشغال افغانستان توسط ارتش سرخ كه زنگ خطر جدی كمونیسم را در مرزهای شمالی پاكستان به صدا درآورد، دولت پاكستان را به حساسیت بیشتر در قبال تحولات افغانستان واداشت و موجب شد شبكه‌های مختلف دولت پاكستان با بحران افغانستان درگیر شوند. افسران نظامی پاكستان نقش رابط میان منابع تسلیحاتی مجاهدین افغانی و احزاب دریافت‌كننده این امكانات را برعهده گرفتند. هم‌چنین احزاب و جریان‌های مذهبی به دلیل مسئولیت دینی در حمایت از برادران مسلمان و مجاهدشان با همكاری دولت به جهاد افغانستان كشانده شدند. دولت پاكستان علاوه بر آنكه احزاب جهادی اهل سنت را به دلیل رویارویی با كمونیسم و سدسازی در برابر ارتش مهاجم شوروی تجهیز می‌كرد، درصدد بود با روی كار آوردن یك دولت اسلام‌گرای سنی و مذهبی در افغانستان، مسأله پشتونستان را برای همیشه از اذهان دور سازد. این سیاست، بعدها با راه‌اندازی طالبان پیگیری شد.

به طور خلاصه اهداف اساسی پاكستان در افغانستان شامل موارد زیر می‌شد: 

حل اختلافات مرزی با افغانستان و مسائل مربوط به پشتونستان، منافع اقتصادی و ترانزیت كالا و انرژی، رقابت با هند، مقابله با نفوذ ایران و همسویی با غرب به ویژه امریكا.(سجادی،1377،ش2) 

برخی معتقدند حمایت سازمان سیا از «جهاد اسلامی» افغانستان مستقیماً از مجرای آی‌اس‌آی، سازمان امنیت پاكستان، عملی می‌شد و مبارزان كه تحت ‌تأثیر ناسیونالیسم و شور مذهبی بودند، خود خبر نداشتند به سود ایالات متحده با ارتش شوروی مبارزه می‌كنند. «آی‌اس‌آی» با پشتیبانی سیا و سرازیر شدن انبوهی از كمك‌های نظامی امریكا به ساختاری موازی تبدیل شده بود كه قدرت عظیمی را بر تمام بخش‌های دولت پاكستان اعمال می‌كرد و كاركنانی در اختیار داشت كه شامل افسران نظامی و اطلاعاتی، كارمندان اداری، مأموران و خبرچینان مخفی می‌شدند و تعدادشان به 150 هزار نفر می‌رسید. در این دوران، مناسبات میان سیا و آی‌اس‌آی در پی بركناری بوتو به دست ژنرال ضیاء‌الحق بیش از پیش گرم شد. در طول جنگ، پاكستان حتی جسورانه‌تر از امریكا ضدشوروی بود. پاكستان و امریكا به طور رسمی راه‌حل مسأله افغانستان را مذاكره اعلام می‌كردند، اما در نهان معتقد به گسترش عملیات نظامی بودند.

آی‌اس‌آی از آن زمان به بعد با حمایت سیا به پشتیبانی از گروه‌های مبارز سلفی در مناطق دیگر ادامه داد و جریان‌های تازه‌ای را در مناطق آسیای مركزی، قفقاز و حوزه بالكان ایجاد كرد. به طوری كه برخی معتقدند آی‌اس‌آی در این رویكرد به عنوان «عامل شتاب‌دهنده فروپاشی اتحاد شوروی و ظهور شش جمهوری مسلمان‌نشین تازه در آسیای مركزی فعالیت می‌كرد». البته این نكته قابل توجه است كه در سازمان امنیت پاكستان دو گروه فعالیت می‌كنند: گروهی كه به علمای سلفی گرایش دارند و به تقویت و همكاری سازمان‌هایی هم‌چون القاعده و «سپاه صحابه» می‌پردازند و گروهی كه نسبت به آنان میانه‌روتر محسوب می‌شوند. عبدالله توحیدی، معاون سابق وزیر امنیت افغانستان، معتقد است: «شاخه افراطی ارتش پاكستان اسامه‌بن‌لادن را برای ورود به افغانستان پشتیبانی كرد و در طول حضور وی در این كشور، همه‌گونه وی را یاری رساند»(توحیدی،انتخاب،11/10/1380)

پاكستان علاوه بر اتخاذ سیاست‌های فوق به صورت بنیادی نیز در توسعه رادیكالیسم سلفی فعالیت دارد. مهم‌ترین این اقدامات، تأسیس مدارس مذهبی و حمایت از آنهاست. این مدارس در عمل، مراكزی برای رشد و تربیت جریان‌های متمایل به طالبان و القاعده هستند. مدرسه «حقانیه» واقع در «خور آتاك» از معروف‌ترین این مراكز به شمار می‌رود.(لادورنر،شرق،29/1/1385)

3. اهداف و منافع عربستان

مهم‌ترین هدف سیاست خارجی عربستان در افغانستان مقابله با نفوذ سیاسی ـ دینی ایران در این كشور است. عربستان مدعی مركز جهان اسلام و داعیه‌دار خلافت اسلامی، همواره تلاش داشته است از نقش جمهوری اسلامی ایران به عنوان مركز مقابله با كفر و محور تجمع امت اسلامی جلوگیری كند. بدین منظور، نخستین راهكار سعودی‌ها تبلیغ و ترویج وهابیت در جوامع اسلامی، به ویژه كشورهای تازه استقلا‌ل‌یافته و فاقد حكومت مركزی قوی است. راهبرد ایدئولوژیك سعودی‌ها در اشاعه وهابیت، آنان را قادر می‌سازد علاوه بر مطرح شدن به عنوان مركز حاكمیت اسلام در سطح جهان، از نفوذ سیاسی ـ دینی ایران به عنوان پرچمدار نهضت‌ جهانی اسلام در برابر استكبار و استعمار جهانی جلوگیری كنند. لذا كمك به تشكیل و رشد القاعده می‌توانست كوشش مناسبی در فرایند دستیابی به این اهداف تلقی شود. عربستان در این راستا تلاش داشت با امدادهای مالی و آموزش مذهبی، در كنار رایزنی با مقامات امریكایی برای خرید سلاح‌های مورد نیاز القاعده، نقش مهمی در این ائتلاف ایفا كند.

در هیأت حاكمه و مسئولان امنیتی عربستان دو رویكرد كلی نسبت به القاعده و بن‌لادن وجود دارد: رویكرد نخست، برخی مانند تركی الفیصل و به ادعای برخی نویسندگان حتی ملك‌عبدالله، پادشاه این كشور، نگرش مثبت به القاعده دارند و با آنكه سلفی‌گری «رادیكال» را در داخل كشور نمی‌پسندند، از ترویج آن در خارج از مرزهای خود حمایت می‌كنند.(بن لادن،پیشین،ص186) در حالی كه در رویكرد دیگر اعتقاد چندانی به مثبت بودن رفتار القاعده وجود ندارد. با وجود این، آنچه در عمل اتفاق افتاد این بود كه سازمان امنیت عربستان به ریاست تركی الفیصل، در آن زمان، در تشكیل القاعده همكاری مؤثری انجام داد. بن‌لادن در این ‌باره به صراحت بیان می‌كند: «برای مقابله با روس‌های كافر، سعودی‌ها مرا به عنوان نماینده خود در افغانستان انتخاب كردند. من در منطقه مرزی پاكستان مستقر شدم. در آنجا، داوطلبانی را كه از عربستان سعودی و از تمام كشورهای عرب مسلمان می‌آمدند، پذیرا می‌شدم. نخستین اردوگاهم را ایجاد كردم و در آنجا، داوطلبان مزبور توسط افسران پاكستانی و امریكایی تعلیم می‌دیدند. اسلحه توسط امریكایی‌ها و پول توسط سعودی‌ها تأمین می‌شد.» عربستان حمایت خود از القاعده را بعدها نیز با فراز و نشیب‌هایی حفظ كرد كه در گزارش بیكر ـ همیلتون[6] اشاره‌ای به برخی از این كمك‌ها طی سال‌های اخیر شده است.(گزارش،بیكر-همیلتون،دسامبر2006)

نكته قابل توجه درباره فرایند تصمیم‌گیری سیاست خارجی عربستان این است كه آنها نیز در مجموع مانند پاكستان در اتخاذ راهبرد دیپلماسی خود متأثر از راهبردهای سیاست خارجی امریكا هستند. حتی می‌توان یكی از دلایل و انگیزه‌های همكاری عربستان و پاكستان را در همین مسأله جست‌وجو كرد. كشور و حكومت عربستان در چگونگی تشكیل و برقراری امنیت خود متأثر از نفوذ و اقتدار ایالات متحده است و وابستگی این كشور به واشنگتن پیشینه تاریخی دارد. در فوریه 1954، محمدبن‌عبدالعزیز، بنیان‌گذار حكومت آل‌سعود، و روزولت رئیس‌جمهور وقت امریكا، در آب‌های ساحلی مصر قراردادی امضا كردند كه در بردارنده سه توافق مهم بود: تضمین امنیت نفت ارزان برای امریكا از سوی عربستان، تضمین امنیت خانواده آل‌سعود از سوی امریكا و توازن در موضع امریكا نسبت به فلسطینی‌ها و اسرائیل. هشت هفته بعد با درگذشت روزولت و روی كار آمدن ترومن، توافق سوم عملاً به هم خورد و ترومن رسماً از صهیونیست‌ها با عنوان دوستان استراتژیك امریكا حمایت كرد. اما معادله دوپایه‌ای تضمین امنیت نفت در برابر امنیت آل‌سعود پنج دهه بعد و تا زمان حاضر نیز دوام آورد.(هالیدی،1360،صص55-58)

پایان جنگ باشوروی و آغاز دورانی جدید فراروی مجاهدان عرب ـ افغان

با پایان یافتن جنگ در سال 1989، همه چیز برای مبارزان تمام نشد. این جنگ پیامدهایی داشت كه تأثیرات خود را به تدریج در سال‌های بعد به نمایش گذاشت. برخی از آن تأثیرات عبارت‌اند از:

1. تشكیل سازمانی بین‌المللی از میان داوطلبان مسلمان موجود در سراسر دنیای اسلام در زمان جهاد در افغانستان.

2. ایجاد شبكه بین‌المللی عملیات‌های تروریستی و مورد حمایت جنبش‌های سلفی رادیكال.

3. به دست آوردن انگیزه و تجربه ناشی از پیروزی در جنگ برای حفظ سازمان خویش به منظور تحقق اهداف بعدی.

4. نفوذ عرب‌ها در منطقه پاكستان و افغانستان، به طوری كه در آغاز دهه 90 بسیاری از آنان در پاكستان سكنی گزیدند و امروز تعدادشان به بیش از هزاران نفر می‌رسد(پلی ودوران،پیشین،ص26)

5. نهادینه شدن ایدئولوژی سلفی رادیكال در میان برخی جوانان انقلابی عرب متمایلان به وهابیت.

پس از پایان جنگ مهم‌ترین مسأله درباره مبارزان عرب ـ افغانی این بود كه با این تشكیلات و ساختارهای شكل‌گرفته چه باید كرد؟

- بازگشت مبارزان به كشورهای خود، 

- نابودی هسته‌های اصلی این تشكیلات،

- حفظ آنها در منطقه یا انتقال به منطقه و كشوری دیگر،

بویژه اینكه؛ مطابق ادعای بن‌لادن پس از پایان جنگ و ترور عبدالله عزام، «این احساس در میان مجاهدان شدت گرفته بود كه اقداماتی جدی برای ترور شخصیت‌های جهاد اسلامی همگام با آغاز عقب‌نشینی شوروی از افغانستان در حال انجام است و سازمان اطلاعات امریكا، عربستان سعودی و مصر به ما پشت كرده و برای نابودی ما همدست شده‌اند تا با وجود اسنادی كه ما از آنان در اختیار داریم و حاكی از همدستی ما با آنها و آنها با ماست، به خطری برای آنها تبدیل نشویم»(خلیل اسعد ،پیشین،ص54)

طارق علی، از نویسندگان عرب نیز در این ‌باره می‌نویسد: «در سفری به پاكستان از ژنرال سابق آن كشور پرسیدم چرا گروه‌های اسلامی كه با خرسندی در سراسر جنگ سرد از ایالات متحده پول و اسلحه می‌گرفتند، یك شبه ضدامریكایی شده‌اند؟ ژنرال توضیح داد تنها این گروه‌ها ضدامریكایی نشده‌اند، بیشتر افسران پاكستانی كه از سال 1951 به بعد صادقانه به ایالات متحده خدمت می‌كردند به دلیل بی‌اعتنایی واشنگتن احساس سرافكندگی می‌كنند. او ‌گفت: «پاكستان كریدور پوششی بود كه امریكایی‌ها برای ورود به افغانستان نیاز داشتند. ما در خدمت اهدافمان بودیم و امریكا فكر می‌كرد ما همراه با آب سیفون توالت پایین می‌رویم»(طارق علی،2001،ص139) 

سیف العدل، از اعضای ارشد القاعده نیز در این ‌باره به موارد دیگری اشاره می‌كند. وی می‌گوید: «پس از خروج ارتش شوروی سابق از افغانستان، بسیاری از رزمندگان غیرافغانی از جمله اردنی‌ها و سعودی‌ها كه از نظر مسائل امنیتی در كشور خود مشكلی نداشتند به كشورهایشان بازگشتند، اما اتباع مصر، الجزایر، سوریه و لیبی از ترس بازداشت توسط نیروهای امنیتی كشورهایشان باید در همان افغانستان می‌ماندند یا به كشورهایی می‌رفتند كه فاقد دولت مركزی و صد البته پر از گروه‌های فعال مسلح بودند مثل سودان و سومالی. برخی نیز بعدها به كشورهای تازه‌استقلال‌یافته شوروی سابق رفتند و عده‌ای هم در سایر نقاط جهان پخش شدند. از همان زمان عده‌ای از آنها به این فكر افتادند كه برای ادامه جهاد باید گام‌های اساسی بردارند و اولین قدم در این راه گردآوری و سازماندهی افراد باتجربه بود تا جهاد به صورت قاعده‌مند درآید»(العدل،شرق،28/1/1384)

حذیفه فرزند عبدالله عزام تفسیر ویژه‌ای از این مقطع زمانی ارائه می‌دهد و علاوه بر آنكه مطالب پیشین را كامل می‌كند، در برخی موارد نیز با آنها در تضاد است. وی می‌گوید: «مقامات بسیاری از دستگاه‌های امنیتی جهان عرب و اسلام در حضور خود من گفته‌اند كه ترور عبدالله عزام، معادله را به نفع آنهایی كه با استدلال‌های نادرست، جوانان را به اقدامات خشونت‌بار سوق می‌دهند، بر هم زد. به همین دلیل نیز اسرائیل با همكاری امریكا و مزدوران پاكستانی، آغاز دوره‌ای را كلید زد كه عبدالله عزام در آن نباشد»(عزام،شرق،26/7/1384) در واقع، به اعتقاد او، راهبرد امریكا برای چگونگی مواجهه با «القاعده پس از جنگ»، تغییر ایدئولوژی القاعده از طریق حذف رهبر اصلی آن، یعنی عبدالله عزام است و معتقد است امریكا و اسرائیل با همكاری برخی كشورها به ترور عبدالله عزام اقدام كردند تا مسیر القاعده را از اهداف اصلی خود منحرف سازند. به این ترتیب، در كنار برخی سیاست‌هایی كه پیشتر به آنها اشاره شد، راهبرد اساسی امریكا برای القاعده تحریف آن، نفوذ در برخی رهبران القاعده و از بین بردن افراد مستقل بوده است.

به هر حال، آنچه عینیت یافت و در عمل محقق شد این بود كه بقایای القاعده؛ یعنی به جز سكنی گزیدگان در افغانستان و پاكستان، كشته‌شدگان و آنهایی كه به میهن خود بازگشتند، افراد دیگر كه مایل به ادامه همكاری بودند باید به منطقه و كشور دیگری نقل مكان می‌كردند. آنچه این تصمیم‌ را جدی‌تر می‌ساخت، عدم تمایل حاكمان كشورهای اسلامی به بازگشت آن نیروها به موطن خویش بود. آنها از اینكه شوكت و محبوبیت مبارزان، به علت پیروزی در جنگ، چند برابر شده بود، واهمه داشتند و به علت فساد دستگاه حكومتی خود و وابستگی به غرب، مبارزان را خطری جدی تلقی می‌كردند. اما در نهایت، با دعوت حسن ترابی از بن‌لادن در سال 1989 برای رفتن به سودان و استقرار تشكیلات وی در آن كشور، وضعیت آنها روشن و از حساسیت‌ها در این ‌باره كاسته شد. حسن ترابی، از اسلام‌گرایان شبه‌سلفی سودانی، با ارسال پیكی به پیشاور از آنان دعوت كرد در جنگ با شورشیان جنوب به وی كمك كنند. در پی آن، بن‌لادن و برخی اعضای القاعده در سودان مستقر شدند و با سازماندهی نیروهای سودانی، گروه «جنگجویان سودان» را تشكیل دادند.) رشید،1382،صص174-175)

در واقع، طی همین سال‌ها سازمان «القاعده» با همین ‌نام به طور رسمی توسط بن‌لادن و همكاری محمد عاطف تأسیس شد. نام «القاعده» از عنوان پادگان نظامی این گروه «قاعدة الجهاد» (پایگاه نبرد مقدس) گرفته شده است و بیشتر اعضا، ابتدا آن را «جبهه بین‌المللی جهاد علیه یهودیان و صلیبیان» می‌نامیدند. این سازمان متشكل از «مجاهدان عرب ـ افغانی» پیشین و سازمان «الجهاد» به رهبری ایمن ظواهری بود. اصولاً كسانی كه مانند منتصر الزیات، وكیل ظواهری، به كلیدی بودن نقش ظواهری در سازمان القاعده اعتقاد دارند بر این باورند كه تحول فكری بن‌لادن تنها پس از آشنایی وی با ظواهری آغاز شد. وی كه در سال 1986 برای نخستین‌بار با ظواهری در پیشاور ملاقات كرد، به تدریج از یك سلفی صرف به سلفی رادیكال و دارای اندیشه جهادی تبدیل شد. به گفته زیات، ظواهری نپذیرفت نفر دوم گروه شود؛ اما به این دلیل معاونت بن‌لادن را در «جبهه بین‌المللی جهاد علیه یهودیان و صلیبیان» پذیرفت كه معتقد بود می‌تواند اهرم شماره یك قدرت و حركت جبهه به شمار آید؛ زیرا بن‌لادن با هیچ‌یك از آرا و پیشنهادات وی مخالفت نمی‌ورزید. این در حالی بود كه عملیات جهادی به طور مستقل و در داخل مصر برای ظواهری هزینه‌های مالی سنگینی را از جمله خرید اسلحه، قاچاق آن، تأمین عناصر فراری و كفالت خانواده‌های آنان در پی داشت.(خلیل اسعد، پیشین،ص158)

ادامه دارد...


منابع

- فدوی،عبدالقیوم(1381)، «اسامه بن لادن و ماجراها» ،كابل: مفاخر ؛

- آشكار،ژیلبر(1384)، «جدال در توحش،11سپتامبر و ایجاد بی نظمی نوین جهانی»، ترجمه حسن مرتضوی،تهران: اختران؛

- البحری،ناصر ابوجندل (2005)، «تنظیم القاعده من داخل»، القدس العربیه 18تا 27 مارس؛

- بن لادن،كارمن(1384) ، «پشت پرده بن لادن ها،در بطن پادشاهی»،ترجمه اسماعیل قهرمانی پور،تهران: نشر روزگار؛

- خلیل اسعد،خالد (1380)، «بن لادن ،او را نمی توانشناخت»، ترجمه حیدر سهیلی،تهران: جام جم؛

- هالیدی،فرد(1360)، «عربستان بی سلاطین»، ترجمه بهرام افراسیابی،تهران: نشر روزبهانی؛

- عزام،حذیفه(1384)، «آیا شبكه های اطلاعاتی در القاعده نفوذ كرده اند(مصاحبه)، ترجمه سعید آقا خانی،روزنامه شرق،26/7/1384؛

- طارق،علی(1385) ، «یازده سپتامبر،آغازعصری نو در سیاست جهانی»، ترجمه حسن مرتضوی، بی جا

- دوانی،علی(1366)، «فرقه وهابیت و پاسخ شبهات آنها»، تهران: نشرفرهنگ وارشاد اسلامی؛

- رشید ،احمد(1382)، «كابوس طالبان»، ترجمه گلیدا ایروانلو،تهران: هوای رضا؛

- توحیدی،عبدالله، «القاعده چیست»، روزنامه انتخاب 11/10/1380؛

- بیكر،همیلتون، «گزارش گروه مطالعات عراق»دسامبر 2006؛

- لادورنر،شرق،29/1/1385

- پل میخائیل،و خالد دوران (1381)، «اسامه بن لادن و تروریسم جهانی»، ترجمه هومن وطن خواه،تهران: نشركارون؛

- العدل،سیف، «نامه سیف العدل»ترجمه محمدعلی فیروزآبادی،شرق، 27/1/1384؛

پی نوشتها

[1] William Casey

[2] Charles Wilson

[3] B.C.C.A

[4] Shirin Hunter

[5] Gilbert Ashkar

[6] Baker - Hamilton

شهید عباس دوران; خلبانی که داغ اجلاس را بر دل صدام گذاشت

با شكست ارتش عراق در عمليات بيت‌المقدس، جايگاه سياسي دشمن در جهان متزلزل شد؛ عمليات رمضان در حال شكل‌گيري و انجام بود كه موضوع برگزاري كنفرانس سران غيرمتعهدها در بغداد مطرح شد تا صدام حسين رئيس اين اجلاس باشد.

جمهوري اسلامي ايران سياست بي‌اثر كردن اين اجلاس را در دستور كار خود قرار داد و در اولين گام، اجلاس غيرمتعهدها را تحريم كرد.
بغداد از مدت‌ها قبل به كمك آمريكا به دژ نفوذ ناپذيرى تبديل شده و تبليغات بسيار وسيعى در اين رابطه به راه افتاد و عنوان شد «هيچكس توانايي ناامن كردن پايتخت عراق را ندارد.»

در اين زمان بود كه ايجاد ناامنى در بغداد در دستور كار نظامى - سياسى جمهورى اسلامى قرار گرفت تا ضمن هدف قرار دادن تأسيسات پالايشگاهى "الدوره" در جنوب شرقى اين شهر، از برگزارى نشست سران غيرمتعهدها در بغداد نيز جلوگيرى شود.

انجام اين ماموريت به نيروي هوايي ارتش واگذار می شود و سرهنگ خلبان عباس دوران براى جلوگيرى از تشكيل كنفرانس سران غيرمتعهدها در بغداد، در تاريخ بيستم تيرماه سال 1361 مأموريت يافت تا پايتخت عراق را ناامن كند.

با توجه به اهميت فوق‌العاده موضوع، شش تن از برجسته‌ترين خلبانان نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران و سه فروند هواپيماي فانتوم براي انجام اين مأموريت در نظر گرفته شدند تا ناتواني رژيم بعث در تأمين امنيت آسمان بغداد به جهانيان نشان داده شود.

خلبانان انتخاب مي‌شوند. تصميم بر اين بود تا سه فروند فانتوم كاملا مسلح به پرواز درآيند، هر سه، تا مرز پرواز كرده و تنها دو فروند از مرز گذشته و به هدف حمله‌ور شوند.

فانتوم سوم در همان جا منتظر مي‌ماند تا در صورت نياز به آنها بپيوندد. مأموريت خلبانان، انجام عمليات روى بغداد و بمباران پالايشگاه، نيروگاه اتمى، پايگاه الرشيد يا ساختمان اجلاس در اين شهر بود.


ساعت5:30 صبح سي‌ام تيرماه 61 مأموريت آغاز شد در حالی که فانتوم شماره يك، رهبري گروه پرواز را بر عهده داشت.

حركت گروه پرواز از شرق بغداد به جنوب شرق آن شهر و سپس "پالايشگاه الدوره" پيش‌بيني شده بود. خلبانان مي‌بايست پس از عبور از مرز و ناامن كردن آسمان بغداد، به انجام ماموريت خود بپردازند و اين در حالي بود كه پيشرفته‌ترين تجهيزات پدافند هوايي از آسمان اين شهر حفاظت مي‌كرد.

عباس دوران در نامه‌هاى مربوط به اين ماموريت، مقابل اسم پدافندهاى مختلفى كه عراق از كشورهاى اروپايى خريده بود، نوشته است: «نود درصد احتمال برگشت نيست.»

سه فروند جنگنده فانتوم تا مرز پرواز مي‌كنند، يكي از آنها جدا شده و دو فروند ديگر به فرماندهي سرهنگ دوران، وارد خاك عراق مي‌شوند.

جنگنده‌ها تا 15 كيلومتري بغداد بدون هيچ مشكلي پيش مي‌روند تا اينكه در اين نقطه، با ديوار آتش و پدافند دشمن روبه‏رو شده و در همين فاصله چند گلوله به يكي از هواپيماها برخورد مي‌كند.

با اصابت اين گلوله‌ها، موتور سمت راست هواپيماي دوران از كار مي‌افتد اما او باز هم تصميم به ادامه عمليات مي‌گيرد.

بنابراين هواپيماها به سمت جنوب شرقى شهر بغداد كه پالايشگاه "الدوره" در آن جا بود، ادامه مسير داده و با اين كه پدافند دشمن بسيار قوى عمل مي‌كرد، تمام بمب‏ها را روى اين پالايشگاه تخليه مي‌كنند.

جنگنده‌ها پس از تخليه بمب‏ها به مسيرى ادامه مي‌دهند كه در نهايت به سالن كنفرانس سران غيرمتعهدها ختم مي‌شد.

پالايشگاه به شدت در آتش مي‌سوخت و دود ناشي از سوختن پالايشگاه، فضا را پوشانده بود و تا اين لحظه عمليات كاملا موفقيت‌آميز به پيش مي‌رفت.

در اين زمان قسمت عقب هواپيماي دوران نيز مورد اصابت چندين گلوله ضدهوايي قرار گرفته و از بين مي‌رود. هواپيما آتش گرفته و عباس از خلبان عقب (منصور كاظميان) مي‌خواهد كه هواپيما را ترك كند و وقتي جوابي نمي‌شنود، دكمه خروج اضطراري كابين عقب را زده و كاظميان به بيرون پرتاب مي‌شود.

فرمانده گروه در اين لحظه طبق گفته‌هاي قبلي خود، تصميمي مبني بر ترك هواپيما ندارد. وى بارها گفته بود: «اگر هواپيما بال نداشته باشد خودم بال در آورده و بر سر دشمن فرود مى‏آيم و هرگز تن به اسارت نخواهم داد.»

شعله‌هاي آتش هرلحظه شديدتر و ارتفاع هواپيما نيز هر لحظه كمتر مي‌شد تا اينكه هتل محل برگزاري اجلاس غيرمتعهدها پيش روي خلبان قرار گرفت.

به سوي هتل حركت كرده و هواپيما را (درحالي كه هنوز هدايت آن را برعهده داشت)، به ساختمان آن مي‌كوبد.

اين اقدام شهادت‌طلبانه عباس دوران در ناامن ساختن آسمان بغداد، موجب شد تا برگزاري اين اجلاس از بغداد به دهلي نو منتقل شود.

بقاياي پيكر پاك امير الاستشهاديون، خلبان عباس دوران بعد از 20 سال در تاريخ 30 تيرماه 1381 به كشور بازگشت و در زادگاهش (شيراز) به خاك سپرده شد.

تخریب قبور ائمه بقیع و نقش بهائیت

يكي از جنايتهاي كه در تاريخ معاصر به وقوع پيوسته و قلب تمامي انسانهاي داراي وجدان بيدار و بالاخص شيعيانرا بشدت جريحه دار نموده ، تخريب قبور ائمه بقيع (علیهم السّلام ) مي باشد . هرگاه شخصي پس از سفر حج به ميان هموطنان مراجعت مي نمايد از بغضي عميق پرده برمي دارد ، كه دل همه را به درد مي آورد و آن چيزي نيست جز حكايت غربت ائمه بقيع . در طي اين مقاله قصد دارم پرده از جنايتي بردارم كه در ان باز هم بهائيت و سران آن و عين الملك هويدا پدر امير عباس هويدا بطورغير مستقيم در كنار برادر نامشروعشان وهابيت نقش اساسي دارند .

شروع يك توطئه

براساس گزارش حسين پيرنظراز سفارت ايران در مصر، اگر دولت ايران براى يكى دو سال ديگر، رفتن به حج را منع مى كرد، حتماً حكومت حجاز حاضر به قبول شرايط پيشنهادى ايران مى شد و درنتيجه،هم براى زائران ايرانى رفع مزاحمت مى گرديد و هم نسبت به تعمير قبور و خرابی هاى به عمل آمده امتيازاتى به دست مى آمد.

ليكن متأسفانه اين كار صورت نمى پذيرد و در خرداد 1308 هـ . ش. اولين مراوده رسمى ديپلماتيك ميان ايران و حكومت عبدالعزيز صورت گرفته و در شهريور همين سال، معاهده مودّت ميان ايران و حجاز امضا و در فروردين سال 1309 هـ . ش. حبيب الله هويدا با عنوان نماينده ايران و با سمت كاردار وارد جدّه مى شود.تأسيس سفارت ايران در عربستان، كه به نوعى تقويت حكومت عبدالعزيز را در پى داشت، به حدّى براى عبدالعزيز مهم بود كه هويدا پس از ملاقات با وى، از قول كفيل وزارت خارجه در گزارش خود مى نويسد:

«... و ذكر كرد كه هيچ وقت اعلى حضرت را تا اين درجه شاد و مسرور نديده بوديم كه امروزه از ملاقات شما و وصول ناصر همايون شاهنشاهى اظهار شادى و سرور علنى مى فرمودند... .»

مأموريت حبيب الله هويدا

حبيب الله هويدا در ايجاد اين ارتباط نقش مهمّى داشته و لذا دولت حجاز نيز به مسؤولان وزارت خارجه خود دستور مى دهد كه هميشه او را راضى و خورسند نگاه دارند كه اسباب تكدّر خاطر و دلتنگى براى او فراهم نشود و تمام مطالب و تقاضاهاى او را به فوريت انجام دهند!باتوجه به اينكه حبيب الله هويدا يكى از دو نماينده ايران براى بررسى وضعيت حجاز در اثر حمله وهابى ها و تخريب اماكن مقدسه بوده و از سوى ديگر، وى براساس اسناد، داراى مسلك بهائيّت و از بهائيان شناخته شده بوده است،همه گوياى آن است كه متأسفانه نماينده ايران به صورت پنهانى نقشى مؤثر در ناديده گرفتن اين مسأله مهم داشته است. اين نكته زمانى تقويت مى شود كه ملك عبدالعزيز به هويدا مى گويد:

«... ما شما را از خود مى دانيم (كه البته درست هم مي گفته چون وي از سران وهابيت و عين الملك از پيروان بهائيت بوده است )، شما نيز خود را مثل ساير نمايندگان اجانب ندانيد، هيچ وقت لزوم به تحصيل اجازه نيست، هروقت كه ميل داريد، بدون هيچ ملاحظه، به ديدن ما بياييد، چه در مكه چه در اين جا، ما هميشه آماده ملاقات شما هستيم... .»

در روزنامه الوطن (چاپ بغداد)، در تاريخ 20 ربيع الاول 1348 هـ . ق. در زمينه به رسميت شناختن دولت حجاز توسط ايران درباره نماينده ايران، حبيب الله خان عين الملك معروف به هويدا مى نويسد:

«... مشاراليه كاملاً به اين قضايا آگاه است و علاوه بر اينكه زبان مملكت را به خوبىمى داند، محل اعتماد ملك عبدالعزيز و رجال حكومت حجاز است و شخصاً نزد آن ها محترم است و بديهى است كه تعيين او به اين سمت، مسأله را به طور دلخواه حل و تسويه مى نمايد!»

در ماده سوم عهدنامه مودّت، امضا شده ميان دو كشور، هيچ اشاره اى به مسأله تخريب و هدم آثار اسلامى و قبور ائمه بقيع نشده و با كمال تأسف راحت از كنار آن گذشته اند. هويدا تا سال 1353 هـ . ق. به عنوان نماينده ايران در حجاز مشغول به كار بوده است.حبيب الله هويدا در مأموريتش به مدينه، براى كسب اطلاع از ميزان خرابى ها، تلاش جدى كرده تا اين حادثه مهم را بسيار كمرنگ تلقى نموده، وهابيان را به نوعى، تبرئه نمايد. در گزارش وى چنين آمده است:

تصویر صفحه آخر اصل این نامه

... بالاى مناره، قبه مطهّر صعود كرديم، يكصد و سى پله بالا رفتيم و از آن جا قبه مطهر را زيارت نموديم (زيرا صعود بالاى قبه غيرممكن است). از آن جا مشاهده نموديم كه فقط پنج گلوله تفنگ به قبه مطهر اصابت نموده و اندكى سوراخ كرده است و ابداً خرابى وارد نيامده است!

اولاً نمى شود حتم كرد كه آن گلوله ها از طرف وهابى ها بوده است! ثانياً برفرض اينكه از طرف آن ها بوده باشد، واضح است عمدى نبوده است! و در اثناى تيراندازى به همديگر خطاءً به قبه مطهر اصابت كرده است!

و دليل صحت اين نظريه اين است كه قبه مرقد مطهر خيلى عظيم و بزرگ است و وهابى ها هم در پشت دروازه و قلعه شهر بوده اند و تعدادشان بيش از سه ـ چهار هزار بوده است; اگر قصد اصابت مى داشتند، اقلاً دو سه هزار گلوله به قبه مطهر مى رسيد! به هرحال فقط آثار پنج گلوله تفنگ در روى قبه مطهر بود و همچنين آثار چهار ـ پنج گلوله بر قبه اهل بيت بود، خادم باشىِ حرم مقدس نيز سه ـ چهار عدد گلوله آورده و به بنده داد و گفت كه اين ها را روى بام حرم يافته و تصور مى كند كه از گلوله هايى است كه به قبه مقدس رسيده است. فدوى آن ها را تقديم خواهم نمود كه در موزه وزارت معارف محفوظ بماند... .»

الا و لعنت الله علی القوم الظالمین ........
منبع: سایت محاکمه

نحوه صحیح نصیحت‌کردن جوانان از زبان امام علی(ع)


جوانان بخش مهمی از افراد جامعه هستند که نزد دوستان و دشمنان هر ملت جایگاه و اهمیتی ویژه دارند زیرا این قشر، به ویژه متخصصان و شایستگان آنها عامل تحولات بزرگ فرهنگی، سیاسی و اقتصادی یک کشور را تشکیل می‌دهند از این همین رو دشمنان برای پیشرفت ملت‌ها ابتدا به سراغ جوانان می‌روند تا با ایجاد سرگرمی‌های فریبنده، آنها را از رشد و تعالی، سلامت جسمی و روانی باز داشته و زمینه سلطه بر آنان را فراهم کنند.

آیت‌الله جوادی آملی در کتاب ارزشمند «مفاتیح الحیات» درباره اهمیت توجه به جایگاه جوانان آورده است که باید با ادراکی صحیح نسبت به جایگاه جوانان، حساسیت‌ها و نیازهای آنها در راستای رشد معنوی و علمی، این قشر را یاری رساند تا از این طریق، سلامت و رشد جامعه خویش را فراهم کرد.

اهمیت جایگاه جوانان

امام صادق (ع) به ابوجعفر أحول پس از بازگشت وی از بصره فرمود: استقبال مردم را از امر امامت و پذیرش آن، چگونه یافتی؟ گفت: به خدا سوگند آنان اندک‌ هستند. آنچه خواستند کردند ... امام فرمود: به جوانان بپرداز، زیرا آنان به سوی هر کار خیری شتابنده‌تر هستند!

مشورت با جوانان

امیرمؤمنان(ع) فرمود: هرگاه در امری که برایت پیش آمده نیازمند مشورت بودی ابتدا با جوانان مشورت کن، زیرا آنان تیزهوش‌ترند و سریع‌تر حدس می‌زنند. سپس آن را به اندیشه پیران و بزرگان واگذار تا فرجام آن را شناسایی و انتخاب نیکو کنند، زیرا تجربه آنان بیشتر است.

به کارگیری جوانان توانمند

مصعب بن عمیر جوانی نورسته و نزد پدر و مادرش در رفاه بود و او را گرامی می‌داشتند، همچنین والدینش او را بر دیگر فرزندان خود برتری می‌دادند. وی از مکّه خارج نشده بود، پس چون اسلام آورد پدر و مادرش به وی جفا کردند و با رسول خدا (ص) در شعب ابی‌طالب در محاصره بود چهره‌اش دگرگون شد و سختی بر او فشار آورد. در همین روزها اسعد بن زراره و ذکوان بن قیس برای عمره رجبیه به مکه آمدند و نزد پیامبر (ص) مسلمان شدند و از آن حضرت خواستند تا نماینده‌ای به مدینه بفرستد و اسلام را به آنان بیاموزد. پیامبر (ص) به مصعب -که قرآن را بسیار فرا گرفته بود- فرمان داد به همراه اسعد از مکه خارج شود [و به مدینه هجرت کند] او نیز رفت و جوانان زیادی را به اسلام هدایت کرد....

پیشگیری از تهاجم فرهنگی به جوانان

حضرت علی‌(ع) در نامه‌ای خطاب به فرزندش امام حسن (ع) فرمود: همانا قلب جوان همانند سرزمین خالی است، آنچه در آن بکارند می‌پذیرد و من پیش از آنکه دلت سخت شود به ادب تو مبادرت ورزیدم.

امام صادق (ع) فرمود: جوانان را پیش از آنکه گروه‌های منحرف بر شما در این کار سبقت گیرند با حدیث آشنا کنید.

نکته: 1. قلب جوانان همانند زمین خالی از کشت و آماده هرگونه بذرافشانی است. 2. همان‌گونه که زمین مرده را هر کس آباد کرد مالک می‌شود، زمینه خالی و آماده را هر کس با فکر و مکتب خود آباد کند مالک خواهد شد. 3. مسئولان هدایت دینی، باید پیش از دیگران دل‌های جوانان جامعه را با فرهنگ الهی احیا کنند.

جدال آموزی جوانان

امیرمؤمنان (ع) فرمود: به جوانان فرمان دهید تا فن مناظره بیاموزند.

نکته: آنچه خواسته اسلام است و در این حدیث هم به آن توصیه شده، مناظره صحیح با صناعت جدال احسن است که در جستجوی حق و صدق و پرهیز از باطل و کذب است.

اهمیت دادن به آراستگی جوانان

امام باقر (ع) فرمود: علی (ع) با غلامش قنبر به بازار رفت و از فروشنده دو پیراهن به ارزش پنج درهم خواست. فروشنده گفت: دو عدد پیراهن دارم، یکی به ارزش سه درهم و دیگری به ارزش دو درهم. حضرت علی (ع) فرمود:‌ هر دو را بیاور. سپس فرمود: ای قنبر! تو پیراهن سه درهمی را بگیر. قنبر گفت: ای امیر مؤمنان! شما از من به آن سزاوارتری، چون بر منبر می‌روی و با مردم سخن می‌گویی. امام فرمود: ای قنبر! تو جوان هستی و خواسته جوانی داری و من از خدایم حیا می‌کنم که خود را بر تو مقدم بدارم...

راهکاری برای تربیت جوانان

در سخنی منسوب به امیرمؤمنان (ع) چنین آمده است:‌ هرگاه جوانی را سرزنش می‌کنی راهی برای وی جهت برون‌رفت از خطایش وابگذار؛ تا به ستیزه‌جویی وادار نشود.

تنبیه جوان برای دانش

دو امام بزرگوار امام باقر و امام صادق (ع) فرمودند: اگر جوانی از جوانان شیعه را بیابم که به دین‌شناسی نمی‌پردازد، در تأدیب وی می‌کوشم.

پشت پرده صنعت مشروبات الكلی


به گزارش مشرق؛ صنعت نوشیدنی های الكلی یكی از سودآورترین صنایع دنیا است كه سالانه میلیاردها دلار سود عاید كشورهای تولید كننده این محصولات می كند. علیرغم هشدار تمامی نهادهای بهداشتی و حقوق بشری مبنی بر مضر بودن این نوشیدنی ها، تولید و توزیع این نوشیدنی ها در تمامی كشورهای غربی آزاد است. در این گزارش می خواهیم به بررسی پشت پرده صنعت مشروبات الكلی و چگونگی فعالیت دولت های غربی، به ویژه آمریكا در این حوزه بپردازیم.

51 درصد آمریكایی های بزرگسال الكلی هستند

51 درصد از افراد 18 سال به بالا در آمریكا الكلی هستند. در واقع 59 درصد از مردان بزرگسال آمریكایی و 43 درصد از زنان بزرگسال این كشور الكلی هستند. كشور آمریكا در همه لیست های پرمصرف كننده ترین كشورهای استفاده كننده از انواع مشروبات الكلی در جهان در بین 15 كشور نخست است.

در جدول زیر به عنوان نمونه سرانه مصرف آبجوهای محتوی الكل در سال 2010 آورده شده است.

صنعت الكل در خدمت احزاب سیاسی آمریكا

اغلب كارخانجات مشهور تولید مشروبات الكلی، به صورت جدی و آشكارا از احزاب سیاسی خاصی حمایت می كنند. بر اساس مطالعه مركز سیاست های پاسخگویانه در مورد امور مالی كمپین های سیاسی، این احزاب بخش عمده ای از حمایت های مالی خود را از سوی این مراكز جذب می كنند.

به عنوان مثال طبق بررسی های این مركر، حزب دموكرات آمریكا در جریان انتخابات سال 2010 كمك های نقدی بسیار هنگفتی از سوی این كارخانجات دریافت كرد كه شركت گالو واینری (E. & J. Gallo Winery) در صدر جدول كمك كننده ها قرار داشت. در انتخابات سال 2010، شركت گالو و دیگر افرادی كه به گروه مشروبات الكلی سونوما كانتری واینری (Sonoma County winery) وابسته اند، بیش از 256700 دلار برای حزب دموكرات خرج كردند. این مقدار معادل 93 درصد كل كمك های مالی انجام شده به احزاب دموكرات در حریان این انتخابات بود.

شركت گالو واینری همچنین یكی از اصلی ترین حامیان نانسی پلوسی، رئیس كنگره ایالات متحده، در جریان مبارزات انتخاباتی وی بوده است. افراد خانواده گالو كه از سال 1940 در صنعت مشروبات الكلی فعال هستند، در دو دهه گذشته بیش از 1.58 میلیون دلار به حزب دموكرات كمك مالی كرده اند.

جمهوری خواهان نیز از این دست كمك ها بی نصیب نبوده اند. اصلی ترین حامی جمهوری خواهان خانواده جكسون هستند مشروبات الكلی كندل جكسون را تولید می كنند. این گروه در جریان انتخابات سال 2010، 107000 دلار به حزب جمهوری خواه كمك مالی كردند. كارخانجات مولسون كورز (Molson CoorsBrewing) نیز رابطه بسیار نزدیكی با اعضای احزاب جمهوری خواه دارند و از سال 1990 به بعد، 1.4 میلیون دلار به این حزب كمك مالی كرده اند.

با توجه به رابطه نزدیك سناتورها و رجال سیاسی آمریكا با صاحبان كارخانه های مشروبات الكلی، اغلب كمك های مالی انجام شده در جریان مبارزات انتخاباتی این افراد، از سوی كارخانه های مشروبات الكلی صورت می گیرد. به عنوان مثال در جریان انتخابات سال 2010، سه عضو از پنج عضو كمیته مبارزات انتخاباتی مایك تامپسون، سناتور دموكران ایالت كالیفرنیا، صاحبان كارخانه های مشروبات الكلی بودند. سه كارخانه گالو واینری، ساتر هوم واینری و انستیتو واین، بیش از 55000 دلار به این سناتور كمك كردند.

جدول زیر بیانگر آن است كه چگونه افراد وابسته به ده كارخانه بزرگ تولید كننده مشروبات الكلی، با اعطای كمك های مالی به احزاب سیاسی در جریان انتخابات سال 2010، سعی در اعمال نفوذ در سیاست های وضع شده از سوی آنها دارند.

 ستون اول جدول نام شركت ها و ستون های بعدی به ترتیب كل مبلغ اهدا شده و سهم دموكرات ها و جمهوری خواهان از این مقدار را نشان می دهد.

یكی از صنایعی كه در جریان بحران اقتصادی آمریكا صدمه ای ندیده است و همچنان روند سودآوری را ادامه می دهد، صنعت مشروبات الكلی است. با توجه به كمك های كلان و دائمی صاحبان این صنایع به احزاب سیاسی آمریكا، بسیاری منتقدان بر این باورند كه دولت آمریكا تحت نفوذ صاحبان این صنعت، با تصویب قوانین حمایتی، سعی در نگاه داشتن صنعت نوشیدنی های الكلی به دور از بحران اقتصادی رایج در این كشور است.

هزینه های اجتماعی و اقتصادی استفاده از مشروبات الكلی در غرب

استفاده از مشروبات الكلی هزینه های بسیار زیادی را متحمل كشورها می كند. هزینه هایی از قبیل معالجه معتادان الكلی، مقابله با اعتیاد به الكل، درمان بیماری های ناشی از مصرف الكل، تصادف ها و حوادث صورت گرفته به دلیل مست بودن، كاهش راندمان كاركنان به دلیل استفاده از مشروبات الكلی، مقابله با جرم های صورت گرفته به دلیل مصرف مشروبات الكلی و ... .

كشور آمریكا به عنوان یكی از مصرف كنندگان اصلی این مشروبات همواره متحمل هزینه های اقتصادی هنگفتی در این زمینه شده است. جدول زیر كه از گزارش دپارتمان سلامت و خدمات انسانی ایالات متحده برگرفته شده است شامل هزینه های صورت گرفته در بخش های مختلف این كشور جهت مقابله با آثار سو استفاده از مشروبات الكلی است. ( تمامی هزینه ها بر حسب میلیون دلار است). ستون اول مربوط به بخشی است كه در آن هزینه شده است. ستون دوم مربوط به مقدار هزینه ها در سال 1992 و ستون سوم مربوط به پیش بینی هزینه ها در سال 1998 است.

هزینه های صورت گرفته در بخش های مختلف در كشور آمریكا جهت مقابله با آثار سو استفاده از مشروبات الكلی

استفاده از الكل نتایج سو و جبران ناپذیری دارد كه از جمله آنها می توان به افزایش تعداد حوادث رانندگی، نزاع های خیابانی و روابط نامشروع و كنترل نشده اشاره كرد. طبق آمار اعلام شده، مصرف الكل در سرتاسر جهان سبب مرگ 1.8 میلیون نفر شده است و حدود 58.3 میلیون نفر به دلیل استفاده از مشروبات الكلی معلول شده اند. نزدیك به 40 درصد از این 58.3 میلیون نفر كه به دلیل استفاده از مشروبات الكلی فلج شده اند، به دلیل اختلالات روانی ناشی از مصرف مشروبات الكلی سلامتی خود را از دست داده اند. در كشورهایی نظیر آفریقای جنوبی كه بیماری هایی نظیر ایدز شیوع بیشتری دارند، استفاده از الكل خطر ابتلا به این بیماری ها را به شدت افزایش می دهد. علاوه بر این، استفاده از الكل خطر قربانی تجاوزهای جنسی شدن و یا اقدام به تجاوز جنسی را افزایش می دهند.

مطالعات انجام شده بر روی مصرف كنندگان نوشیدنی های الكلی در كانادا حاكی از آن است كه 20٪ آنها از اثرات منفی استفاده از الكل بر روی جنبه های مختلف اقتصادی، كاری و خانوادگی خود آگاه هستند، اما با این وجود از این نوشیدنی ها استفاده می كنند.

استفاده از الكل سالانه سه میلیارد پوند به سیستم بهداشت بریتانیا ضرر می زند. كارآفرینان و صاحبان مشاغل نیز از اثرات منفی استفاده از الكل در اما نیستند و استفاده از مشروبات الكلی توسط كارمندان آنها سالانه 6.4 میلیارد پوند به آنها ضرر می زند. این اعداد شامل هزینه های مربوط به مشكلات اجتماعی و بزهكاری های مربوط به استفاده از الكل نمی شود و در صورت در در نظر گرفتن این هزینه ها، با اعداد بسیار بزرگتری مواجه خواهیم شد.

زنان باردار آمریكایی و مصرف الكل

در ایالات متحده از بین هر 5 زن، دو نفر الكل مصرف می كنند. به عبارت دیگر 4 میلیون زن در ایالات متحده الكل مصرف می كنند كه از این میان 2.5 میلیون نفر معتاد به الكل هستند. همچنین آمارها حاكی از آن است كه از هر 10 مادر باردار آمریكایی، 1 نفر به مصرف نوشیدنی های الكلی اعتیاد دارد.

مصرف الكل در دوران باراداری سبب بروز سندروم الكل جنینی می شود. سندروم الكل جنینی اختلالات فیزیكی و ذهنی كودكان را سبب می شود كه امروز تعداد كودكانی با این اختلالات به دلیل افزایش مادران الكلی به شدت افزایش یافته است. قرار گرفتن جنین در معرض مواد الكلی سبب كاهش سرعت رشد مغز می شود كه ممكن است به عفل ماندگی یا مرگ منجر شود. كودكانی كه از این سندروم جان به در می برند ممكن است دارای چشم ها و لب های غیرعادی باشند و یا مخچه آنها كامل نشده باشد. همچنین ممكن است آسیب های وارده به جنین در مرحله رشد كه به علت مصرف نوشیدنی های الكلی به وجود آمده اند، سب بروز بیماری های قلبی در سنین ابتدایی كودك شوند.

 نتایج تحقیقات انجام شده توسط سیستم بررسی عوامل خطرناك رفتاری در سال 2002، حاكی از آن بود كه تقریبا 10 درصد مادران باردار آمریكایی الكل مصرف می كنند. در این تحقیق كه زنان 18 تا 44 ساله را مورد بررسی قرار داده است، مشخص شده كه 50 درصد از زنانی كه در شرف باردار شدن هستند، از نوشیدنی های الكلی استفاده می كنند.


نوجوانان الكلی آمریكا

مصرف نوشیدنی های الكلی در دوران نوجوانی به ویژه در سنین قبل از 15 سالگی سبب وارد شدن صدمات جبران ناپذیری به مغز می شود و ممكن است مقدمه اعتیاد به الكل را فراهم كند. نتایج تحقیقات انجام شده از سوی موسسه ملی اعتیاد به الكل حاكی از آن است كه 40 درصد از افرادی كه در سنین قبل از 15 سالگی مصرف الكل را تجربه كرده اند، در سنین میانسالی به الكل اعتیاد پیدا كرده اند، در حالی كه تنها 10 درصد از افرادی كه تا سن 20 سالگی هیچگونه نوشیدنی الكلی را تجربه نكرده اند، در دوران میانسالی به مصرف نوشیدنی های الكلی معتاد شده اند.

آمار ارائه شده از سوی موسسه بررسی خطرات رفتاری نوجوانان در دبیرستان های ایالات متحده حاكی از آن است كه 15.1 درصد از نوجوانان آمریكایی قبل از آنكه به سن چهارده سالگی برسند حداقل یكبار مصرف نوشیدنی های الكلی را تجربه كرده اند. طی تحقیقات صورت گرفته توسط دولت ایالات متحده در 2000، حدود 9.7 میلیون نفر از افراد بین 12 تا 20 ساله، در بازه زمانی یك ماهه قبل از انجام این تحقیق، از الكل استفاده كرده بودند كه این مقدار 27.5 درصد از جوانان این كشور را شامل می شود.

در ایالات متحده تقریبا سه چهارم مرگ و میر افراد بین 10 تا 24 سال به چهار علت است: 1) تصادف، 2) حوادث غیرعمدی دیگر، 3) قتل و 4) خودكشی. تحقیقات مركز بررسی رفتارهای مخاطره آمیز نوجوانان ایالات متحده حاكی از آن است كه مصرف الكل با هر 4 مورد ارتباط مستقیم و تنگاتنگی دارد.

با توجه به مضرات بیشمار نوشیدنی های الكلی در ابعاد مختلف زندگی فردی و اجتماعی افراد جامعه، این سوال مطرح می شود كه چرا دولت های بزرگ نظیر آمریكا همچنان از تولید و تبلیغات گسترده جهت جذب هر چه بیشتر افراد جامعه به سوی استفاده از این نوشیدنی ها، حمایت می كنند. آیا ارتباطات پشت پرده تولید كنندگان این نوشیدنی ها با سران سیاسی این كشورها آنچنان است كه آنها را مجاب می كند همچنان از این صنایع حمایت كنند و در مقابل فشارهای مجامع بهداشتی و حامیان حقوق انسانی بایستند. این سوالات و صدها سوال دیگر هر فرد متفكری را به فكر وا می دارد تا علت رشد روزافزون این صنعت را بیش از پیش درك كند.

منابع و مآخذ:

:[1] Moreira, MT.; Smith, LA.; Foxcroft, D.; Moreira, Maria Teresa (2009). "Social norms interventions to reduce alcohol misuse in university or college students.". Cochrane Database Syst Rev (3): CD006748

[2] Chersich, MF.; Rees, HV. (Jan 2010). "Causal links between binge drinking patterns, unsafe sex and HIV in South Africa: its time to intervene.". Int J STD AIDS 21 (1): 2–7.

[3] "Send Us a Message." Alcoholism in Canada. Web. 03 Apr. 2012.

[4] Dooldeniya, MD.; Khafagy, R.; Mashaly, H.; Browning, AJ.; Sundaram, SK.; Biyani, CS. (Nov 2007). "Lower abdominal pain in women after binge drinking.". BMJ 335 (7627): 992–3. doi:10.1136/bmj.39247.454005.BE. PMC2072017. PMID17991983.

[5] Office of Applied Studies. 2004 . Results From the 2003 National Surveyon Drug Use and Health: Detailed Tables. NSDUH Series H-24, DHHSPublication No. SMA 04-3963. Rockville, MD: Substance Abuse andMental Health Services Administration. oas.samhsa.gov/nhsda.htm9.

[6] National Institute on Alcohol Abuse and Alcoholism. 2003. Alcohol:A Women’s Health Issue. NIH Publication No. 03-4956. Rockville, MD:National Institutes of Health. pubs.niaaa.nih.gov/publications/brochurewomen/women.htm

[7] Grant, B.F.; Dawson, D.A.; Stinson, F.S.; et al. 2004. The 12-monthprevalence and trends in DSM-IV alcohol abuse and dependence: United States, 1991-1992 and 2001-2002. Drug and Alcohol Dependence74:223

[8] Centers for Disease Control and Prevention. 2004. Alcohol consumptionamong women who are pregnant or who might become pregnant—United States, 2002. MMWR 53(50):1178-1181.www.cdc.gov/mmwr/preview/mmwrhtml/mm5350a4.htm

[9] Batra, S.; Wrigley, ECW (April 2005). "Alcohol: The teratogen.". Obstetrics & Gynecology: 308–309.

[10] Vorvick, Linda (August 15, 2011). "Fetal alcohol syndrome". PubMed Health. Retrieved 9 April 2012.

[11] US Department of Health and Human Services, US Department of Agriculture. Nutrition and your health: dietary guidelines for Americans. 5th ed. Washington, DC: US Department of Health and Human Services, US Department of Agriculture; 2000.

[12] "Early Age At First Drink May Modify Tween/Teen Risk For Alcohol Dependence". Medical News Today. 21 September 2009.

[13] Grant, BF.; Dawson, DA. (1997). "Age at onset of alcohol use and its association with DSM-IV alcohol abuse and dependence: results from the National Longitudinal Alcohol Epidemiologic Survey.". J Subst Abuse 9: 103–10. doi:10.1016/S0899-3289(97)90009-2. PMID9494942
[14] SAMHSA 1999 NHSDA.
[15] Morbidity & Mortality Weekly Report (MMWR), Centers for Disease Control, Risk Youth Behavior Surveillance

هشتم شوّال سال 1343 ه.ق; چند پرسش ؟؟؟

 

بقيع، بغض شيعه در گلوي تاريخ

هر شيفته‌اي كه دل به مدينه روانه مي‌كند، بر غربت قبرستان بقيع ناله مي‌كند. تربت مطهر چهار امام معصوم ـ ع ـ تنها با سنگ‌چين‌هايي نمايان است كه زائر آن اجازه زيارت ندارد و بايد به دل گريه كند. بقيع سند مظلوميت هميشگي شيعه است و بررسي و آگاهي از پيشينه آن ضروري است تا گوشه‌اي از جايگاه تاريخي و اجتماعي پيشوايان شيعيان را نمايان سازد.

اشاره

هشتم شوال سالگرد تخريب حرم ائمه بقيع است و از اين رو گفت‌وگويي با حجت الاسلام والمسلمين محمدصادق نجمي، پژوهشگر و محقق تاريخ انجام داده‌ايم. وي كتاب «تاريخ حرم ائمه بقيع» را نگاشته است كه حاوي نكات جالب پيشينه تاريخي اين مكان مقدس است. همچنين اين نويسنده به تازگي كتاب در رابطه با زندگي حضرت حمزه ـ ع ـ براي استفاده علاقه‌مندان منتشر ساخته‌اند.

* پيشينه قبرستان بقيع به چه زماني بر‌مي‌گردد و اين قبرستان نزد پيامبر اكرم ـ ص ـ و ائمه اطهار ـ ع ـ از چه منزلتي برخوردار بوده است؟

•  بقيع اولين مدفن و مزاري است كه به دستور رسول اكرم ـ ص ـ و بوسيله مسلمانان صدر اسلام به وجود آمده است. اين مدفن مقدس و تاريخي در اصل «بقيع‌الغرقد» و در قرن‌هاي اخير گاهي «جنه‌البقيع» نيز گفته مي‌شود. ابن اثير مي‌گويد: «در لغت بقيع به محل وسيعي كه داراي درخت و يا ريشه درخت باشد، گفته مي‌شود و چون مكان بقيع پيش از آن داراي درخت غرقد ‌و ريشه‌هاي آن بود پس از قطع اين اشجار نيز با همان اسم معروف گرديد.» در بقيع اولين كسي كه از انصار دفن شده است «اسعد بن زراره» و از مهاجرين «عثمان بن مظعون» بوده است. سمهودي مي‌گويد: «پس از فوت ابراهيم فرزند رسول خدا ـ ص ـ آن حضرت به صحابه فرمودند ابراهيم را به سلف صالح ما عثمان لاحق كنيد و در كنار او به خاك بسپاريد.» او مي‌گويد پس از دفن شدن ابراهيم در بقيع، مردم مدينه علاقه‌مند شدند پيكر اقوام و عشيره خود را در آنجا دفن كنند و هر يك از قبايل مدينه درختان و ريشه‌هاي بخشي از بقيع را قطع و زمين آن را براي همين منظور آماده نمودند.

در فضيلت بقيع حديث‌هاي متعددي از رسول خدا نقل گرديده است. از جمله در حديثي فرمودند: «از بقيع هفتاد هزار نفر كه صورتشان مانند ماه چهارده شبه است محشور خواهند شد و بدون حساب وارد بهشت مي‌شوند.» در حديث ديگر آمده است كه رسول خدا ـ ص ـ در بقيع حضور يافتند و اهل قبور را بدين گونه خطاب مي‌كردند: «درود بر شما و خداوند ما و شما را بيامرزد.» شما پيشاهنگان ما بوديد و ما هم درپي شما خواهيم آمد. حرم ائمه بقيع كه در كتب تاريخ به عنوان مشهد و حرم اهل بيت ـ ع ـ معروف گرديده، در سمت غربي و منتهي اليه بقيع واقع شده است. در اين حرم مطهر قبر چهارتن از ائمه اهل بيت، امام مجتبي، امام سجاد، امام باقر و امام صادق ـ عليهم السلام ـ در كنار هم و به فاصله 2 تا 3 متري اين قبرها، قبر عباس عمومي گرامي رسول خدا ـ ص ـ قرار گرفته و در كنار آن نيز قبر ديگري است كه متعلق به فاطمه بنت اسد است. قبل از ويراني ساختمان اين حرم مطهر همه اين قبور شش‌گانه در زير گنبد و داراي ضريح زيبايي بودند. همچنين مدفن تعدادي از همسران، فرزندان، اقوام و عشيره پيامبر اسلام و جمع كثيري از صحابه و ياران آن حضرت و تعداد بي‌شماري از شهدا و علما در اين قبرستان قرار دارد.

* بارگاه ائمه مدفون در بقيع در چه زماني بنا شد؟

• گرچه پس از گذشت قريب به يك قرن از تخريب حرم مطهر ائمه بقيع و از بين رفتن تمام آثار اين بناي باشكوه و معنوي نمي‌توان همانند ساير ابنيه تاريخي و مذهبي از آثار آن به عظمت و قدمتش پي برد و تاريخ بناي آن را به دست آورد. آنچه از منابع مختلف به دست مي‌آيد تا حدي مي‌تواند ما را با تاريخ و چگونگي ساخت اين حرم شريف آشنا سازد و بيانگر وضع اين بناي فخيم و پرشكوه معنوي در طول تاريخ گردد. اجمال تاريخ اين حرم مقدس اين است كه قبور ائمه بقيع از ابتداي دفن داراي ساختمان و به مرور زمان گنبد و بارگاه بوده است و در قرون متمادي داراي خادم و دربان و داراي ظريف‌ترين و گرانبها‌ترين ضريح و صندوق با زيباترين روپوش و داراي فرش و قنديل بوده است.

* در خصوص هر يك از مراحل شكل‌گيري بارگاه و مشخصات و تحولات آنها در طول تاريخ چه اطلاعاتي را جمع‌آوري كرده‌ايد؟

• آنهايي كه با تاريخ مدينه آشنايي دارند مي‌دانند كه در آن زمان رسم بود كه جنازه افراد متشخص و مورد احترام به جاي گورستان عمومي در داخل منزل دفن مي‌شد و در برخي از موارد اين منزل تبديل به آرامگاه خانوادگي مي‌شد. به عنوان مثال مي‌توان به دفن شدن عبدالله پدر گرامي رسول خدا ـ ص ـ در خانه اشاره كرد. در كنار قبرستان بقيع خانه‌هاي زيادي وجود داشت كه يكي از آنها متعلق به عقيل ابن ابي طالب بود. اين خانه به آرامگاه خصوصي و خانوادگي اقوام و فرزندان رسول خدا ـ ص ـ مبدل گرديد و اولين كسي كه در داخل آن دفن شد پيكر فاطمه بنت اسد بود. پس از آن عباس عموي پيامبر در اين خانه دفن گرديد. ابن شبه متوفاي 262 هـ . ق و از قديمي‌ترين مورخان و مدينه‌شناسان مي‌گويد: «عباس ابن عبدالمطلب در داخل خانه عقيل و در كنار قبر فاطمه بنت اسد دفن شده است.» اين جمله صريح را مورخ و مدينه‌شناس معروف سمهودي و احمد بن عبدالحميد نيز در كتاب خود نقل نموده‌اند. اين خانه به همان شكل تا زمان امام حسن مجتبي ـ ع ـ باقيمانده بود كه آن حضرت در وصيت خود به برادرشان تصريح كردند تا بدن مطهرشان را در كنار قبر رسول الله ـ ص ـ به خاك سپارند و اگر بني اميه مخالفت كردند در كنار قبر مادرشان حضرت فاطمه ـ س ـ دفن شوند. البته شيخ مفيد ـ ره ـ و طبرسي اين وصيت را چنين نقل مي‌كنند كه آن حضرت فرمودند در كنار فاطمه بنت اسد دفن شوند. به اين وصيت عمل شد و پيكر مطهر امام حسن مجتبي ـ ع ـ در اين خانه دفن شد. پس از آن حضرت، پيكر مطهر امام سجاد، امام باقر و امام صادق ـ عليهم السلام ـ در كنار جد بزرگوارشان امام مجتبي ـ ع ـ دفن گرديد كه اسناد و مدارك فراواني در اين زمينه وجود دارد.

* ساخت حرم و بارگاه براي مدفن ائمه اطهار ـ ع ـ از چه زماني آغاز شد و اين بارگاه چه خصوصياتي داشت؟

• ساخت حرم و بارگاه در بقيع در چند مرحله صورت گرفت. پس از زمان بني‌اميه كه شيعيان در سخت ترين شرايط به سر مي‌بردند و حتي جرأت اظهار عقيده خود را نداشتند عباسي‌ها به روي كار آمدند و در اين زمان بود كه شيعيان به آزادي‌هايي دست يافتند، تا جايي كه سفاح به حقانيت امير مؤمنان ـ ع ـ اعتراف كرد و اقدام به بازگرداندن فدك به بني‌الحسن نمود. طبيعي است در چنين شرايط و با برداشته شدن همه موانع، شيعيان خاندان عصمت و به ويژه سادات بني‌الحسن در تعمير و توسعه مدفن ائمه بقيع و تبديل خانه عقيل به حرم به عنوان يك وظيفه ديني و نماد مذهبي اهتمام ورزند. همچنين انتساب عباسي‌ها به عباس عموي پيامبر ـ ص ـ مهمترين انگيزه براي شيعيان آن دوره بود كه به تعمير و توسعه بارگاه جد خود اقدام كنند. بر اساس مدارك تاريخي پيكر مطهر امام صادق ـ ع ـ در سال 148 هـ . ق و پس از دوران خلافت سفاح و منصور در سال‌هاي 136 تا 157هـ . ق در داخل حرم و پس از تبديل شدن خانه عقيل به مسجد و زيارتگاه عمومي در كنار قبور ائمه سه‌گانه دفن شده است. متأسفانه در مورد تغيير و تحولي كه پس از اين تاريخ تا قرن پنجم در اين حرم شريف به وجود آمده است، اطلاع دقيق و مستند تاريخي در دست نيست ولي با توجه به بحث‌هاي گذشته به يقين اين حرم در طول اين سه قرن نيز مورد توجه عباسيان و شيعيان بوده و در هر فرصت ممكن به تعمير و تجديد بناي آن اهتمام ورزيده‌اند.

اما مرحله بعدي تجديد بناي حرم از قرن پنجم آغاز شده كه خوشبختانه اسناد و مدارك تاريخي زيادي در اين زمينه وجود دارد. طبق مدارك مسلم تاريخي، گنبد و بارگاه حرم ائمه بقيع كه از نظر استحكام و ارتفاع، ظرافت و زيبايي بر همه قبه‌هاي موجود در بقيع تفوق داشته و به مدت هشتصد سال سر بر آسمان مي‌سوده و نظر مورخان و جهانگردان را به خود جلب مي‌كرد، به دستور «مجد‌الملك ابوالفضل اسعد بن محمد بن موسي البراوستاني القمي»، وزير بركيارق از سلاطين سلجوقي در بين سال‌هاي 486 الي 498 هـ . ق ساخته شده است. در اين زمينه مورخ معروف ابن اثير در حوادث سال 495 هـ . ق مي‌گويد: «در اين سال امير مدينه منظور بن عماره حسيني دنيا را وداع گفت و او معماري را كه از اهالي قم بود و از سوي مجد‌الملك بلاساني براي ساختن قبه حسن بن علي و عباس عموي پيامبر در مدينه به سر مي‌برد، به قتل رسانيد.» همچنين مرحوم عبدالجليل قزويني زنده (در سال 556) در كتاب النقض مي‌گويد: «قبه حسن بن علي كه عباس بن عبدالمطلب پدر خلفا آنجا مدفون است مجدالملك فرموده است.»

شايد بهترين راه براي به دست آوردن كيفيت اين بناي شريف و مشخصات آن مراجعه به ثبت مشاهدات و خاطرات مورخان و جهانگردان باشد. مشخصات «قبه‌اي بزرگ و سر به فلك كشيده و بسيار مستحكم» مشترك در بين مشاهدات مورخان مي‌باشد؛ جهانگرداني همچون ابن جبير و ابن نجار در قرن هفتم خالد بن عيسي البلوي المغربي و ابن بطوطه (جهانگرد معروف) در قرن هشتم.

* اين گنبد و بارگاه تا چه زماني پا بر جا بود و آيا سلاطين ديگري در تعمير يا توسعه آن نقشي داشته‌اند؟

• در چند مرحله تعميراتي در اين بارگاه صورت گرفته است. اولين تعمير در حرم ائمه بقيع در سال 519 هـ . ق و پس از گذشت بيست و چهار سال از ايجاد ساختمان آن مي‌باشد كه به دستور مسترشد بالله، خليفه عباسي انجام گرفته است. سمهودي در كتاب خود مي‌گويد كتيبه‌اي در طاق سمت قبر عباس وجود دارد كه تاريخ دقيق تعمير و سلطان وقت را نوشته است. دومين تعمير در حرم بقيع بين سال‌هاي 623 و 640 هـ . ق به وسيله يكي ديگر از خلفاي عباسي به نام مستنصر بالله انجام گرفته است. اين موضوع را نيز سمهودي در كتاب خود و بر اساس كتيبه‌اي كه در بالاي محراب حرم بقيع نصب شده است، ثابت مي‌كند. تعمير سوم حرم شريف متعلق به اوايل قرن سيزدهم هجري است كه به دستور سلطان محمود عثماني انجام گرفته است. فرهاد ميرزا كه در سال 1292 هـ . ق به حج مشرف شده است، مي‌نويسد: «تعمير بقعه مباركه در بقيع از سلطان محمودخان در سنه يكهزار و دويست و سي و چهار هجري به دست محمدعلي پاشاي مصري و به امر سلطان واقع شده است.» اما نكته جالب در اينجا ويژگي‌ها و خصوصيت‌هاي حرم شريف است كه نظر بسياري از مورخان را به خود جلب كرده است و به اختصار به اين ويژگي‌ها اشاره مي‌كنم. اول آنكه حرم بقيع هشت ضلعي بوده است. براي نمونه ميرزا محمدحسين فراهاني كه در سال 1302 هـ . ق اين حرم شريف را زيارت كرده است، مي‌گويد: «‌چهار نفر از ائمه اثني عشر ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ است كه در بقعه بزرگي كه به صورت هشت ضلعي ساخته شده است واقع‌اند و اندرون و گنبد آن سفيدكاري است.» دوم آنكه حرم بقيع داراي دو در بوده است. ابن نجار مدينه‌شناس معروف متوفاي 647 هـ . ق مي‌گويد: «بقيع داراي دو در بوده است كه يكي از آنها هميشه و در تمام ساعات روز به روي زائرين باز بوده است.» سوم بارگاه بقيع محرابي هم داشته است. سمهودي يكي از كتيبه‌ها را در بالاي محراب ذكر مي‌كند و چهارم آنكه حرم بقيع خادماني نيز داشته است. اين خدام شامل كفش‌دار و زيارتنامه‌خوان بود. امين‌الدوله در سفرنامه خود مي‌نويسد: «يكشنبه يازدهم محرم 1316 هـ . ق هواي بقيع و زيارت ائمه هدي كردم. آنجا جز حاج صادق يزدي و يك ضعيفه كفش‌دار و يك سقا كسي نبود. كليددار، متولي و زيارتنامه‌خوان هنوز نيامده بودند» همچنين در برخي سفرنامه‌ها براي حرم تزئيناتي ذكر شده و اينكه اين حرم صحن نداشته است.

* به نظر مي‌رسد اين حرم با اين خصوصيات ضريحي هم بايد داشته باشد. در مورد ضريح اين حرم توضيحاتي بدهيد:

• آنچه از تاريخ به دست مي‌آيد اين است كه قبور ائمه بقيع و جناب عباس از قديم‌الايام و بلكه پيش‌تر از قرن هفتم تا زمان تخريب داراي ضريح‌هاي متعددي ‌بوده‌‌اند كه به مناسبت نزديكي و اتصال قبور ائمه ـ ع ـ همه آنها در داخل يك ضريح و قبر عباس عمومي پيامبر ـ ص ـ به علت فاصله آن با اين قبور داراي ضريح مستقل بوده است. همه مورخان از ظرافت و زيبايي اين ضريح‌ها تعريف و تمجيد كرده‌اند. در تاريخ براي اولين بار كه از صندوق قبور ائمه بقيع سخن به ميان آمده به وسيله جهانگرد معروف ابن جبير (متوفاي 614 هـ . ق) مي‌باشد. او مي‌گويد: «‌قبرشان بزرگ و از سطح زمين بلندتر و داراي ضريحي از چوب مي‌باشد كه بديع‌ترين و زيباترين نمونه از نظر فن و هنر است و نقوشي برجسته از جنس مس بر روي آن ترسيم و ميخ‌كوبي‌هايي به جالب‌ترين شكل در آن تعبيه شده كه نماي آن را هرچه زيباتر و جالب‌تر نموده است» و عده‌اي مورخ ديگر كه شبيه به اين تعابير را به كار برده‌اند. از آنجايي كه اين ضريح از نظر ظاهري شبيه ضريح حرم كاظمين ـ ع ـ و عبدالعظيم حسني ـ ع ـ است و اين ضريح‌ها به دستور مجدالملك ساخته شده است، مي‌توان گفت اولين ضريح بقيع نيز به دستور مجدالملك ساخته شده است. همچنين دو ضريح ديگر نيز براي بقيع ساخته و نصب شده است كه سومين آنها تا زمان تخريب اين حرم پا برجا بوده است. مرحوم سيد محسن مي‌گويد: «‌در اصفهان ضريح ديگري از فولاد به صورتي ظريف و زيبا ساخته شد كه در قسمت بالاي آن اسماء حسني با آب طلا و خط زيبا ترسيم شده بود كه با سختي فراواني به جده منتقل و به خاطر ممانعت سران مدينه سه سال متوقف و با پرداخت مبالغ كلاني به مخالفان، در حرم نصب گرديد.»

* بعد از آشنايي با تاريخ ساخت و نوع بناي حرم ائمه بقيع، مهم‌ترين موضوع ويراني اين مكان شريف است. چه دليلي باعث شد كه اين بارگاه شريف با آن قداست والاي خود مورد هجوم و تخريب قرار گيرد و اين تخريب توسط چه كساني و با چه انگيزه‌اي بود؟

• يكي از آفات بزرگ و خطرناك‌ تمام مذاهب و آيين‌ها كج‌فهمي و تندروي‌ها و برداشت‌هاي غلط و انحرافي و به اصطلاح قرائت‌هاي خودساخته از دين است كه در مقاطع مختلف از ميان پيروان همان مذاهب به وجود آمده و موجب تضعيف و تفرقه در آن مذهب گرديده است. از مصاديق و نمونه‌هاي بارز چنين انحراف فكري و برداشت‌هاي ناروا، گروه خوارج هستند كه در حال حيات رسول خدا و در ميان جامعه آن روز به وجود آمدند و در زمان اميرمؤمنان ـ ع ـ گسترش يافته و سرانجام آن بزرگوار به دست يكي از عوامل همين گروه به شهادت رسيد. يكي از اوصاف خوارج كه در احاديث بدانها تأكيد شده، كثرت عبادت و تقيد آنان به نماز و روزه و قرائت قرآن است، به حدي كه عبادت ساير مسلمانان نسبت به عبادت آنها حقير و كم مي‌نمايد. ويژگي بعدي فاصله گرفتن آنها از اسلام و دور شدنشان از روح قرآن است كه در اثر غرور و تحجر حاضر نبودند از هيچ ناصحي نصيحت بپذيرند. يكي ديگر از اوصاف خوارج تكفير مسلمانان بود تا جايي كه هر مسلمان متعهدي را كه با عقيده و تفكر انحرافي آنان موافق نبود مرتد و خارج از اسلام مي‌دانستند.

پس از چندين قرن از ظهور خوارج يعني در آستانه قرن هشتم نمونه‌اي ديگر از اين انحرافات ظاهر گرديد. احمد بن تيميه در شام مطالبي را در مسايل مختلف اسلامي خلاف مسلمات اسلام و مخالف با فتاواي علما و پيشوايان به شكل سخنراني و مكتوب منتشر كرد. علما و دانشمندان از شام و مصر و بغداد در مخالفت با نظريات او به ميدان آمدند و به نقد عقايد او پرداختند و بر انحراف و ارتداد او فتوا صادر كردند. ابن تيميه پس از چند بار زنداني شدن در مصر و شام، سرانجام در سال 728 هـ . ق در زندان دمشق از دنيا رفت. وضع به همين منوال بود تا اينكه در قرن يازدهم، در نجد حجاز فردي به نام محمد بن عبدالوهاب پا به عرصه حيات گذاشت و پس از چهار قرن بار ديگر به ترويج و تبليغ عقايد ابن تيميه پرداخت. اما دلايل مختلفي باعث شد كه ابن وهاب در فعاليت‌هاي خود موفق شود. از جمله آنكه وي در شهر نجد به اظهار و نشر عقايد خود پرداخت كه مردم آن را افراد دور از تمدن و معارف تشكيل مي‌دادند اما ابن تيميه در مركز معارف ديني قرار داشت. همچنين با متهم كردن ساير مسلمانان به كفر، مردم نجد به غارت و كسب ثروت تشويق شدند.

فتاواي فقهي وهابيان كه موضوع اصلي بحث ما است، چندين مورد است. مهم‌ترين آنها حرمت سفر براي زيارت قبور پيامبران و صالحان و حرمت تبرك و توسل به آنان و ساختن حرم و بارگاه بر قبور آنهاست. بنابراين هرگونه توسل و تبرك جستن به ساحت پيامبران و ائمه اطهار شرك و كفر و بت‌پرستي محسوب مي‌شود و موجب حلال شدن مال و جان چنين افراد است. مرحوم آيت الله امين عاملي در كتاب خود پيرامون عقايد وهابيان مي‌نويسد:‌ «اعتقاد وهابيان درباره عموم مسلمانان اين است كه مسلمين پس از ايمان به كفر برگشته‌اند و پس از توحيد به شرك گراييده‌اند. زيرا آنان در دين بدعت گذاشته‌اند و به جهت زيارت و تبرك جستن به انبياء و صالحين به كفر و شرك روي آورده‌اند، لذا جنگ با آنان واجب و ريختن خون آنان و تصرف اموالشان بر مسلمانان (وهابيان) حلال است» بر اين اساس بود كه آنها به هر جا و به هر شهر و دياري دست مي‌يافتند قبل از هر چيز به تخريب مشاهد شريفه و بقاع متبركه مي‌پرداختند. كشتار وهابيان در عتبات عاليات صفحه‌اي سياه در تاريخ اسلام است. در سال 1216 هـ . ق امير سعود با لشگري بسيار به شهر كربلا حمله‌ور شدند. تعداد بيست هزار نفر از اهالي كربلا و زوار كشته شدند و خزانه حرم و تمام تزئينات و جواهرات حرم به تاراج رفت. همچنين آنان به هنگام تسلط بر طائف و مكه قبور جد و عموي پيامبر، خديجه همسر پيامبر و بسياري از اماكن‌ مقدسه را ويران كردند. در ماه رمضان 1344 هـ . ق وارد مدينه شدند و پس از گذشت چند روز در هشتم شوال گنبد و بارگاه ائمه معصومين ـ ع ـ در بقيع را به كلي منهدم كردند و از اين حرم و قبور به جز قطعه‌ سنگ‌هايي كه در اطراف قبور نصب كردند اثر و علامتي باقي نماند. به كارگراني كه اين عمل ننگين را انجام دادند، مبلغ هزار ريال مجيدي دستمزد پرداخت گرديد. تنها حرم مطهر پيامبر اسلام‌ ـ ص ـ آن هم در اثر ترس از قيام مسلمانان جهان از تعرض و تخريب مصون ماند كه اگر اين ترس نبود حرم پيامبر اسلام ـ ص ـ پيش از ساير بقاع مورد تعرض قرار مي‌گرفت. بعضي از نويسندگان وهابي اين مصونيت را بدين گونه توجيه مي‌كنند «كه ما اين گنبد را به عنوان يكي از گنبدهاي مسجد مي‌شناسيم نه به عنوان گنبد و بارگاه حرم پيامبر والا ...» و اينك با گماردن مأموران تند و خشن و گاهي چوب به دست از نزديك شدن زائران به اين حرم جلوگيري مي‌كنند.

يكي از جهانگردان غربي به نام مستر ريتر كه به فاصله كوتاه از ويراني اين حرم، بقيع را ديده، ويراني آنجا را چنين ترسيم مي‌كند: «‌چون وارد بقيع شدم، آنجا را همانند شهري ديدم كه زلزله شديدي در آن به وقوع پيوسته و به ويرانه‌اي مبدل ساخته است. زيرا در جاي جاي بقيع به جز قطعات سنگ و كلوخ به هم ريخته و تيرهاي چوب كهنه چيز ديگري نمي‌توان ديد. ولي اين ويراني‌ها و خرابي‌ها نه در اثر وقوع زلزله و يا حادثه طبيعي بلكه با عزم و اراده انسان‌ها به وجود آمده بود و همه‌ آن گنبد و بارگاه‌هاي زيبا و سفيدرنگ كه نشانگر قبور فرزندان و ياران پيامبر اسلام بود، با خاك يكسان گرديده است.» چون خبر هولناك ويراني بقاع و هتك حرمت نسبت به حرم شريف ائمه بقيع در كشورهاي اسلامي انتشار يافت مسلمانان آن را مصيبتي عظيم و حادثه‌اي بس بزرگ نسبت به جهان اسلام تلقي نمودند. تلگراف‌هاي اعتراض از سوي علما و مراجع و شخصيت‌هاي سياسي از عراق و ايران و هند و ساير كشورها به سوي حاكمان حجاز سرازير گرديد. مجالس درس در حوزه‌هاي علميه و نماز‌هاي جماعت در مساجد تعطيل شد. مراسم عزداري به عنوان اعتراض و سوگواري تشكيل گرديد ولي چه سود كه اين حادثه بزرگ و تأسف‌بار به وقوع پيوست و اين آثار و ابنيه مذهبي و تاريخي كه قداست بعضي از آنها به بيش از ده قرن مي‌رسد، به دست گروهي متعصب و متحجر و بي‌اطلاع به عنوان ايفاي يك وظيفه واجب مذهبي با خاك يكسان شد.

البته پس از آن وهابيان دست به مبارزه فرهنگي زدند تا وجود چنين مكاني را از منابع تاريخ حذف كنند. يكي از ابعاد آن را مي‌توان در تأليفات جديد و متنوعي يافت كه در تاريخ حرمين شريفين و مدينه‌شناسي منتشر شده است. در اين كتاب‌ها گزارشي از اين ابنيه تاريخ ثبت نشده است. به طوري كه گويي اصلاً چنين آثاري وجود نداشته است. يكي از اين تأليفات كه در سال 1412هـ . ق منتشر شده كتابي است به نام «تاريخ المعالم المدينه المنوره قديماً و حديثاً» به قلم سيد احمد ياسين. مؤلف در اين كتاب چهارصد صفحه‌اي تا آنجا كه توانسته است آثار قديمي و تازه‌هاي مدينه را از مساجد و قلعه‌ها و چاه‌ها با عكس و شرح و تفصيل معرفي نموده ولي از بقيع، حساس‌ترين اثر تاريخي مدينه فقط در هفت سطر و به عنوان گورستان عمومي مردم مدينه ياد نموده است.

منبع: پايگاه اطلاع رساني رسا

عثمان بن مظعون

آیت الله کاشانی; مجتهدی که انگلیس را به زانو در آورد


آیت الله سید ابوالقاسم حسینی کاشانی یکی از علمای معروف قرن چهاردهم است که عمری را به مبارزه و جهاد گذراند.

کتاب «گلشن ابرار» درباره زندگانی این عالم شیعی این گونه بیان می‌دارد:

در سحرگاه سال 1264 شمسی در تهران، سپیده‎ای نمایان گشت که او را «ابوالقاسم» نامیدند، پدرش، آیت‌الله حاج سید مصطفی کاشانی، از علما و مراجع بزرگ شیعه در عصر خویش بود که در سال 1280 شمسی از ایران به نجف اشرف هجرت کرد و به تحقیق و تدریس پرداخت.

او از همان آغاز جوانی به نکته سنجی و دقت نظر مشهور شده و در دانش سرآمد بود؛ به طوری که در 25 سالگی به درجه اجتهاد دست یافت، آیت‌الله کاشانی از جوانی دارای افکار آزادی‌خواهانه و ستم ستیز بود و از این رو در منطقه‎ای به وسعت جهان اسلام با استعمار و استبداد وارد مبارزه شد، وی در نهضت مشروطه، مشاور شخصیتی چون آیت‌الله آخوند خراسانی (از رهبران اصلی نهضت) بود و او را در تصمیم‌گیری و تنظیم اعلامیه‎ها یاری می‎داد.

*تلاش انگلیس برای دستگیری آیت‌الله کاشانی در جنگ جهانی دوم

با شروع جنگ جهانی دوم و اشغال ایران توسط نیروهای متفقین، استعمار انگلیس که از مبارزات آیت‌الله کاشانی در عراق ضربات سختی خورده بود با شایع کردن همکاری او با آلمانی‌ها، تصمیم به دستگیری‎اش گرفت تا بدون مزاحمت وی بتواند در انتخابات دوره چهارم دهم مجلس دخالت کند.

به همین منظور در خرداد 1322 چند افسر انگلیسی برای دستگیری آن روحانی مجاهد به منزلش هجوم بردند. اما بر اثر هوشیاری و فداکاری یارانش ناکام ماندند و آیت‌الله کاشانی به ناچار مخفی شد.

کاشانی مدت یک سال، مخفیانه به مبارزه‎اش ادامه داد تا این که انگلیسی‌ها در هنگام انتخابات مجلس از محل اقامتش در تهران (امامزاده قاسم شمیران) با خبر شده و او را دستگیر کردند. با وجود این که وی از سوی مردم تهران به عنوان نماینده انتخاب شده بود، به دستور فرستاد ارتش متفقین، از لیست اسامی نمایندگان حذف شده و به زندان روس‌ها در رشت فرستاده شد. او پس از چندی به زندان انگلیسی‌ها در اراک و سپس به زندانی در کرمانشاه منتقل شد.

سرانجام پس از تحمل یک سال و چهار ماه زندان در سخت‎ترین شرایط، در 24 مرداد 1324 آزاد شد و روز جمعه، سی و یکم شهریور، میان انبوه استقبال کنندگان وارد تهران شد، مخالفت‌های آیت‌الله کاشانی سبب شد تا در آستانه تشکیل مجلس مؤسسان برای تغییر قانون اساسی، او را از ایران دور گردانند، از این رو پس از واقعه ساختگی ترور ناموفق شاه به دست فخرایی در پانزدهم بهمن 1327، به دستور هژیر، آیت‌الله کاشانی را به بهانه دست داشتن در ترور دستگیر و به لبنان تبعید کردند.

*مخالفت آیت‌الله کاشانی با روی کار آمدن رزم‌آرا

سپهبد رزم‌آرا به منظور تمدید و توسعه امتیاز نفت جنوب (قرار داد گس ـ گلشائیان) در پنجم تیر 1329 به مقام نخست وزیری رسید، روحانی مجاهد که هدف روی کار آمدن رزم آرا را دریافته بود، با نخست وزیر به مخالفت برخاست و مردم و نمایندگان را از نقشه دشمن آگاه کرد.

به دنبال مخالفت وی با رزم‌آرا، بازار تهران به حال تعطیل در آمد و هزاران نفر در میدان بهارستان اجتماع کرده تا از ورود او به مجلس جلوگیری کنند، آیت‌الله کاشانی برای جلوگیری از تصویب قرار داد نفت در مجلس، اعلامیه‎ای خطاب به ملت ایران، درباره ملی کردن صنعت نفت صادر کرد، اما رزم آرا با گستاخی تمام و بی‎اعتنا به نظر علما و نمایندگان مجلس و مردم، هم چنان بر تصویب قرار داد الحاقی نفت جنوب پافشاری می‎کرد و با بی‎شرمی، در حضور نمایندگان ملت به لیاقت مردم ایران در اداره صنعت نفت، اهانت کرد.

سرانجام رزم‌آرا در شانزدهم اسفند 1339 با گلوله آتشین خلیل طهماسبی (از اعضای فدائیان اسلام) از پای در آمد و پرونده خیانتش بسته شد، آیت‌الله کاشانی در برداشتن آخرین گام‌ها برای ملی کردن صنعت نفت، هم‌زمان با دفن جنازه رزم آرا، دستور برپایی تظاهرات همگانی را صادر کرد.

وقتی این خبر به گوش نوکران استعمار رسید، آنان سر در گم شدند و کفیل نخست وزیری با عجله هیأت وزیران را به جلسه‎ای اضطراری فرا خواند. در این جلسه تصمیم گرفته شد تا با کاشانی مذاکره کنند و او را از این اقدام منصرف کنند و یا تظاهرات را به تأخیر بیندازد. اما آن رهبر آگاه، فرصت را از دست نداد و گفت: من آرامش تظاهرات را تا آخرین دقیقه تضمین می‎کنم به شرط این که شما نظم ما را بر هم نزنید، از این رو تظاهرات بزرگ صد هزار نفری در تهران با شعارهایی در حمایت از اسلام و مخالفت را دخالت انگلیس در امور ایران به راه افتاد.

*ملی شدن صنعت نفت

پس از ترور رزم آرا هیچ کس جرأت مقاومت در برابر طرح ملی شدن صنعت نفت را نداشت. از این رو با تلاش تعداد کمی از نمایندگان مجلس، در 24 اسفند 1339، طرح ملی شدن صنعت نفت در مجلس شورای ملی به تصویب رسید و در 29 اسفند همان سال از تصویب مجلس سنا نیز گذشت و به این ترتیب در اثر تلاش و فداکاری مردم به رهبری آیت‌الله کاشانی یکی از آرزوهای ملت ستمدیده ایران، به ثمر نشست.

*توجه به جهان اسلام

آیت‌الله کاشانی هیچ گاه از مسائل جهان اسلام غافل نبود؛ از این رو در سال 1326 شمسی که تأسیس دولت غاصب اسرائیل اعلام شد، اعلامیه‎ای خطاب به مسلمانان جهان صادر کرد و در آن، ضمن بر شمردن اهداف تشکیل سازمان ملل و شعارهای دروغین آن، به موضع گیری ظالمانه سازمان ملل درباره اندونزی، مصر و فلسطین اشاره کرد و رأی این سازمان در تقسیم سرزمین فلسطین بین صهیونیست‌های مهاجر و مردم عرب و مسلمان آن را زیر سؤال برد. او مسلمانان را نسبت به فسادی که دولت غاصب اسرائیل در آینده ایجاد خواهد کرد، هشدار داد و از آنان خواست تا تمام کوشش خود را برای ریشه کن کردن این غده سرطانی به کار گیرند.

او مردم ایران را به تظاهرات بر ضد اسرائیل غاصب دعوت کرد که در روز 20 دی‌ ماه 1326، بیش از سی‎هزار نفر در تهران به این دعوت لبیک گفتند، وی در 30 اردیبهشت 1327 بار دیگر مردم را به تظاهرات بر ضد اسرائیل فراخواند و خود در اجتماع پرشور تظاهر کنندگان سخنرانی کرد و وضع نابسامان مسلمانان را نتیجه دخالت استعمارگران در امور آنها و از بین رفتن روح اتحاد و دوری از احکام اسلام دانست.

*پروژه منزوی کردن آیت‌الله کاشانی

هنگامی استعمار انگلیس برای ضربه زدن به جبهه انقلابیون و دولت مصدق، نقشه ترور شخصیت کاشانی را اجرا کرد و از رو تبلیغات وسیعی علیه او به راه انداخت و دشمنان آگاه و دوستان نادان دست به دست هم داده تا به آرزوی نامیمونِ استعمار جامه عمل بپوشانند و ضمن ایجاد شکاف بین مصدق، خانه آیت‌الله کاشانی را با مواد آتش‌زا، چوب و سنگ مورد حمله قرار دادند.

با این حال، وقتی این روحانی دلسوز نسبت به دولت مصدق احساس خطر کرد در روز 27 مرداد 1332 نامه‎ای به مصدق نوشت و او را از وقوع یک کودتا به دست زاهدی آگاه کرد، ولی با تأسف در اثر بی‎توجهی، سهل انگاری و همکاری مصدق با عوامل کودتا، در روز 28 مرداد 1332 سرلشکر زاهدی به کمک آمریکا کودتا کرد و مصدق بدون هیچ گونه مقاومت شایسته‎ای کشور را به دشمن سپرد و نتایج سال‌ها تلاش و فداکاری ملت بر باد رفت.

*تا مرز شهادت

در سال 1334 شمسی شاه برای این که در پیوستن به پیمان «سنتو» مشکلی از جانب کاشانی نداشته باشد، ترتیبی داد تا در دی‌ماه او را به بهانه شرکت در ترور رزم آرا دستگیر و روانه زندان کنند، آن گاه وی را پس از شکنجه‎های بسیار به پای میز محاکمه کشیدند و تا آستانه اعدام پیش بردند، ولی به موجب اعتراض یکپارچه روحانیت، به ویژه آیت‌الله بروجردی، به ناچار از اعدامش دست کشیده و پس از مدتی آزادش کردند.

سرانجام روحانی مجاهد با دلی پر خون از شکست نهضت و برقراری دوباره حکومت فساد، در 23 اسفند 1340 برابر با 7 شوال 1381 هجری قمری چشم از جهان فرو بست و پیکرش در میان انبوه مشتاقان تا حرم حضرت عبدالعظیم(ع) تشییع شد و بین مزار آن حضرت و امامزاده حمزه به خاک سپرده شد.


فارس

علامه مجلسی (ره)


علامه محمدباقر مجلسی (۱۰۳۷ ه.ق در اصفهان - ۱۱۱۰ ه.ق در اصفهان) شیخ الاسلام ایران (عالی‌ترین مقام دینی کشور که تنها پس از پادشاه قرار می‌گرفت) در دوران شاه سلیمان و شاه سلطان حسین صفویه بود. تالیف 86 كتاب بحارالانوار 110 جلدي یکی از آنها است. صاحب جواهر و علامه بحرالعلوم هر دو گفته‌اند ما از خدا خواسته‌ايم خداوند كتاب‌هاي ما را در نامه عمل مجلسي بنويسد و ثواب يكي از كتاب‌هاي مجلسي را در نامه عمل ما بنويسد. قدرت علامه مجلسي هم اين‌قدر بود كه وقتي علامه از دنيا رفت 20 سال بعدش حكومت صفويه كه آن‌قدر قوي بود و شايد در تاريخ شاهان ايران، هيچ زماني ايران قدرت زمان صفويه را نداشته باشد،‌ 20 سال بعد از وفات مجلسي حكومت صفويه سرنگون شد، يعني علامه مجلسي حكومت را حفظ كرده بود. به علامه مجلسی گفتند: در شهر بنارس كه مركز هندوهاست، بت مي‌پرستيدند. علامه مجلسي دستور داد بتها را بايد بشكنند، و از آنها بعنوان خشت و آجر استفاده کنند و مسجد بابری(به زبان هندی یعنی ببر) را بسازند.

بعد به علامه مجلسي پيغام دادند كه در بنارس يك بت هست كه خراب نكردند، خودش از اصفهان به بنارس رفت آن بت را خرد كرد و برادرش را در آنجا گذاشت كه مردم بت نپرستند. اکنون نیز کتابی موجود است از سوالاتی که مردم بنارس از علامه مجلسی در خصوص مسائل هندوها و بت پرستها کردند.

ويژگي‌هاي علامه مجلسي

علامه مجلسي فقط محدث نبوده، بلکه ايشان مفسّر نیز بوده و شايد اولين كسي كه در شيعه و سني به فكر تفسير موضوعي قرآن افتاد و درباره تفسير موضوعي كتاب نوشته، علامه مجلسي است. از جهت ديگر، مجلسي فقيه و مجتهد هم بوده و نظرات فقهي علامه مجلسي را افرادي مثل شيخ انصاري در كتابهايشان نقل مي‌كنند. از طرف ديگر، مجلسي را با كلمه فاضل معرفي مي‌كنند مثلاً شيخ انصاري هر كجا مي‌خواهد اسم مجلسي را بياورد مي‌گويد فاضل مجلسي. و در زمان صفويه به مراجع تقليدي كه يك ويژگي خاص داشته باشند، فاضل مي‌گفتند.

علامه مجلسي فيلسوف نیز بوده و با توجه به اینکه تقریباً معاصر با ملاصدرا بوده1، هر ابتكاري را که ملاصدرا در فلسفه دارد علامه مجلسي در بحارالانوار بحث كرده مثلاً حركت جوهري در جلد ۵۷ بحث شده، بحث اتحاد عاقل به معقول، اصالت الوجود يا اصالت الماهيه، اين‌طور ابتكارات ملاصدرا در فلسفه همه‌‌شان با همين الفاظ در بحار الانوار هست. يا مثلاً بحث حدوث دهري ميراماد، اينها شاهد اين است كه علامه مجلسي به فلسفه، كلام و عرفان اشراف كامل داشته است. يا در جلد 3 بحار، اصل وحدت وجود را بحث كرده كه يك بحث مهم فلسفه و عرفان است. شايد مهمترين چيز براي يك عارف اين است كه وحدت وجود را بتواند درست معنا كند؛ يعني مشكل‌ترين بحث‌هاي فلسفه و عرفان در بحارالانوار وجود دارد. و مجلسي مثل يك آدمي كه متخصص اين فن باشد، اين‌طوري هم بحث كرده، حالا بحث‌هاي ديگر فلسفه و عرفان در بحار زياد است.

از نظر ادبي شاید صفحه ای در بحارالانوار 25 جلدي قديم، نباشد الاّ اينكه ايشان يك بحث ادبي نیز ذكر كرده و اگر كسي بخواهد بحث‌هاي ادبي بحارالانوار را استخراج كند يك كتاب چهار پنج جلدي مي‌شود. در بحارالانوار ۱۱۰ جلدي فكر نمي‌كنم كسي بتواند يك غلط ادبي پيدا كند. بحارالانوار علاوه بر نقل حدیث،‌شرح،‌توضیح و تفسیر نیز دارد و در توضيح و تفسير‌هاي مجلسي لااقل من تا حالا پيدا نكردم كه غلط ادبي داشته باشد، و اين نشان مي‌دهد كه از نظر ادبي مجلسي بسيار قوي بوده است.

از نظر تاريخي، مجلسي واقعاً بي‌نظير است. بعنوان مثال در همه تفاسير ذيل آيه «وَعَلَى الْأَعْرَافِ رِجَالٌ» وقتي اين آيه را مي‌خواهند نقل بكنند، اين حديث را ذكر مي‌كنند كه: وقتي هشام بن عبدالملك ‌خواست حج برود نافع مولي عمر بن الخطاب، همراه هشام بود. نافع غلام آزاد شده عمر بن خطاب بود. در همه كتاب‌ها همين‌طوري است. ولي وقتي به بحارالانوار كه نگاه كنيد، حتي بدون اينكه تذكر بدهد اين‌طوري است: وقتي هشام بن عبدالملك خواست مكه برود، و نافع مولي عبدالله بن عمر بن خطاب، روشن است كه زمان هشام بن عبدالملك، عمر به خطاب نبوده كه غلامش بخواهد همراه هشام باشد. مجلسي چقدر دقيق بوده، هشام سال ۱۰۵ به خلافت رسيد ۱۲۵ هم به دَرَك رفت. ۱۰۵ تا ۱۲۵ هيچ وقت غلام عمر آن زمان زنده نيست. اينها براي مجلسي اين‌قدر ساده كه حتي تذكر هم نمي‌دهد، حديث را شما هر جاي ديگري نگاه كنيد اشتباه است، فقط و فقط جايي كه حديث درست نقل شده، بحار است.

علامه مجلسي يك منجم به تمام معناست. معروف بود كه قبله مدينه اشتباه است و علامه مجلسي بيش از 300 صفحه در بحارالانوار این بحث را مطرح کرده و جواب داده2 که نشان از ذوالفنونی و تبحر علامه مجلسی در تمام علوم است.

پسر وحيد بهبهاني گفته است: من يك وقت توي يك جزيره‌اي رفتم همه مردم كافر بودند، يك خانواده شيعه بود. گفتم چرا شما شيعه هستيد و چطور شيعه شديد؟ گفتند ما اين كتاب را خوانديم و شيعه شديم. وقتي آن كتاب را خواندم ديدم يكي از كتاب‌هاي فارسي علامه مجلسي است. و اولين كسي كه حديث را به زبان فارسي ترجمه كرد، علامه مجلسي بود.

اما نکاتی در خصوص بحارالانوار

بحار‌الانوار، بزرگترين مجموعه روايي شيعه و حاصل چهل سال تلاش و تحقيق همه جانبه و بي وقفه علامه مجلسي- قدس الله نفسه الزكية - است.

علامه مجلسي وقتي ديد پراكندگي روايات در كتاب‌هاي مختلف موجب شده كه سخنان معصومين - عليهم‌السلام- كمتر مورد مراجعه قرار گيرد، دست به تاليف فهرستي بر ده كتاب روايي زد تا به اين وسيله مراجعه به آن ها را آسان كند. اما پس از آن كه اين كتاب در سال 1070 ق به پايان رسيد، چون به تنهايي هدف او را عملي نمي‌ساخت ، تا پايان عمر به جمع‌آوري و شرح و تفسير احاديث ائمه اطهار - عليهم‌السلام - پرداخت و در نتيجه بزرگترين دائرة‌المعارف شيعي را به نام بحار‌الانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار تاليف نمود.

اسم بحارالانوار اين است بحارالانوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار علیهم السلام اسم كتاب نشان مي‌دهد كه ايشان مي‌خواسته درر اخبار را جمع‌آوري بكند، يعني اين‌طور نبود كه هر حديثي دست علامه مجلسي مي‌آيد در اين كتاب بنويسد، بلکه درر اخبار یعنی گلچین احادیث را آورده است.

بحارالانوار جمع‌آوري از ۶۲۹ كتاب است3. ابتدائاً علامه مجلسي تصمیم داشته كه صحيفة سجاديه و نهج البلاغه و كتب اربعه را در بحارالانوار نياورد، به خاطر اينكه اين شش كتاب معروف است و همه جا هست، اما بعداً تصميمش عوض شده؛ يعني اگر قسمت‌هاي اول بحار را نگاه كنيد از اين شش كتاب هيچ حدیثی نقل نكرده اما قسمت‌هاي آخر كتاب كه مي‌رسيد از آنها نقل كرده است. اما علت اینکه از صحیفه سجادیه نقل نمی کند این علت است که اعتقاد داشته که هیچ کتابی از نظر اعتبار و سند به صحیفه سجادیه نمی رسد، یعنی حتی سند صحیفه سجادیه از کتب اربعه نیز قوی تر است.

ويژگيهاي بحارالانوار

مرحوم آيت‌الله شعراني در يكی از مقدمه‌هاي خودش فرموده اند: اهل حل و عقد در شيعه متفقند كه كتابي به عظمت بحارالانوار تاکنون نوشته نشده است. دقت علامه مجلسي در اين كتاب بسيار زياد است، يعني كتابي نيست كه فقط حديث نقل كرده باشد، اولاً شايد بتوان گفت اولين تفسير موضوعي قرآن كه در شيعه و سني نوشته شده همين بحارالانوار است؛ چون مجلسي هر بحث را كه مطرح مي‌كند تمام آيات مربوط به آن بحث را مي‌‌آورد و تفسير آن آيات را هم مي‌آورد حتي اگر يك آيه‌اي چند تا تفسير داشت طبق يك احتمال با اين موضوع ارتباط دارد، طبق يك احتمال ارتباط ندارد، باز مجلسي اين‌طور آيات را هم بحث مي‌كند؛ يعني اين قدر دقيق است و به تفاسير اشراف داشته كه هر بحثي را مطرح مي‌كند احتمالات تفسيري آن آيات را هم مورد توجه قرار مي‌دهد. و هدف علامه مجلسي این بود که يك دوره اعتقادات صحيح و دقيق از روايات را در بحارالانوار مطرح كند.

یعنی بحارالانوار در واقع يك دايرة المعارف شيعي است بر خلاف كتاب‌هاي ديگر كه معمولاً در يك موضوع به بحث مي‌پردازند مثلاً يا فقط احاديث فقهي نقل مي‌كنند يا مثلاً معارف، اعتقادات. ولي بحارالانوار دائرة المعارف هست و همه مباحث در آن وجود دارد. و به قدري هم اين كتاب ارزش دارد كه مثلاً شيخ بهايي كه آدم ذوالفنون و جامعي بوده، يك حديثي را ـ كه در جلد سوم وسائل است ـ مي‌رسد، مي‌گويد اين حديث سند ندارد، بعد هم مي‌گويد اين حديث مفرد است و ضعيف است. در حالي كه مجلسي همين حديث را كه نقل مي‌كند، ده حديث ديگر شبيه همين با سند نقل مي‌كند؛ يعني اين نشان مي‌دهد كه علماي زمان قبل از مجلسي، به خاطر همين پراكند‌گي روايات، چه بسا سند يك روايت را پيدا نمي‌كردند، شاهدي بر آن پيدا نمي‌كردند ولي مجلسي اين كار را كرد.


آيا مجلسي تمام آنچه كه در بحارالانوار نقل مي‌كرده درست مي‌‌دانسته يا نه؟ احاديث بحارالانوار صحيح هستند يا ضعيف؟


اگر به ما بگوئيد احاديث بحارالانوار صحيح است يا ضعيف؟ مي‌گوئيم بحارالانوار هم مثل هر كتاب ديگري، مثل كافي، من لايحضر، احاديث هر كتاب حديثي را بايد بررسي كرد ببينيد از نظر سندي درست هستند يا درست نيستند، اين در صورتي كه از ما سؤال بكنند. اما اگر كسي اين‌طوري سؤال كند كه آيا خود مجلسي اين روايات را درست مي‌دانسته، يا همين‌طور هر ضعيف و نادرست و هر چه مي‌آمد را جمع مي‌كرد و در اين كتاب مي‌نوشت؟

بر خلاف همه كساني كه اين‌طور چيزها را گفته‌اند، بنده عرض مي‌كنم: مجلسي آنچه را كه در بحارالانوار نقل كرده، خودش آنها را صحيح مي‌دانسته؛ يعني ايشان نمي‌خواسته يك كتابي بنويسد كه هر حديثي از هر جا پيدا شد، بردارد در اين كتاب بنويسد. مجلسي احاديث را نگاه مي‌كرد، صحيح‌ترين، دقيق‌ترين روايات را در اين كتاب مي‌نوشت؛ يعني مجلسي خودش كل كتاب خودش را صحيح مي‌داند.4

علامه طباطبائي ده سال بحارالانوار درس مي‌داد، در اين ده سال حتي يك بار يك حديث را نگفته ضعيف است يا اين حديث اشكال دارد يا اين حديث جعلي است. تمام احاديث را طوري معنا مي‌كرده كه شاگردان ايشان مي‌گفتند قوت مضمون احاديث بحار شاهد درستي‌اش است.

در رجال يك بحثي هست كه اگر كسي حديثي را صحيح نداند آيا مي‌تواند نقل بكند يا نه؟ معمولاً مي‌گويند حرام است و تدليس است، يعني هر كس يك حديثي را نقل مي‌كند اصل بر اين است كه حديث را قبول داشته باشد. حتي شاگردهاي مجلسي معتقد بودند كل بحارالانوار درست است. در جلد ۱۱۰ بحار، يك نامه‌اي هست كه علامه افندي (صاحب رياض) خطاب به مجلسي نوشته كه: انشاء الله امام زمان ظهور مي‌كند و خواهد گفت آنچه در بحارالانوار است من البدو الي الختم همه صحيح است. اين نشان مي‌دهد كه ذهنيت علامه افندي اين بوده كه هر چه در بحارالانوار است درست است.

اشكالات وارده بر بحار الانوار

۱ـ مرحوم سيد محسن امين جبل عاملي؛ صاحب اعيان الشيعه فرموده: بحارالانوار با عجله نوشته شده و لذا دقت كافي ندارد.
2- مرحوم آشتياني؛ گفته: هر قص و ثمين، هر درست و نادرست، هر صحيح و باطلي در بحارالانوار جمع‌آوري شده. 
3- صاحب ميزان الحكمه؛ گفته: بحار الانوار احاديث تكراري زياد دارد، به طوري كه اگر تكراري‌هاي بحارالانوار را جمع بكنيد بيش از 20 جلد تكراري دارد.

اين سه اشكال لب و اساس همه اشكالاتي است به بحارالانوار گرفته شده است.

جواب اشكالات

جواب اشكال اول؛ اين است كه فرق بين فكر و حدس در اين است كه فكر تدريجي است و حدس دفعي است. اگر كسي صاحب حدس قوي باشد، او بدون فكر و تأمل چيزي را مي‌گويد از كسي كه فكر خيلي خوب دارد حدس او قوي‌تر است. مثلاً اگر كسي يك مسأله مشكل فلسفي را از سؤال كند ما بگوئيم بايد يك روز فكر كنيم، بعد جواب بدهيم، بعد كسي برود همان مسأله را از ابوعلي سينا سؤال كند و او بدون فكر جواب بدهد، آيا مي‌شود گفت من و شما كه يك شبانه‌روز فكر كرديم جواب ما درست‌تر است و ابوعلي سينا كه فكر نكرده جواب داده، جوابش باطل است؟ يا ابن سينا كه صاحب حدس قوي است همان بي‌فكر او، از فكر كردن ديگران بهتر است.

علامه مجلسي هم در در فهم روايات، صاحب حدس قوي است و لذا همان بي‌فكر نوشتن او از با فكر ديگران دقيق‌تر است. (اولاً)

ثانياً؛ بايد بين غلط و غير كافي فرق بگذاريم، جواب‌ها يا توضيحات و تفسيرهايي كه مجلسي ذكر كرده غلط نيستند، اما كافي هم نيستند. علامه طباطبائي 7 جلد بحار را تعليقه زده، چه چاپ ايران و چه چاپ بيروت با تعليقات علامه طباطبائي است. در اين 7 جلدي كه ايشان پاورقي زده همه جا حرف ايشان است كه: توضيحات مجلسي نسبت به روايات غلط نيست، يعني توضيحي كه داده درست است اما كافي نيست. پس درست است كه مجلسي اين كتاب را با عجله نوشته ولي اين با عجله بودنش، دليل بر اين نمي‌شود كه آنچه نوشته كسي بگويد اشتباه نوشته است.پس روایات را واقعاً دقیق نوشته است.

اگر يك وقت ديديد بحار يك حديثي را از يك كتاب ديگر نقل كرده، مثلاً بحار مي‌گويد در كتاب خصاص صدوق حديث اين‌طوري است، اگر شما رفتيد خصال را ديديد و حديث در آنجا يك طور ديگر بود، اينجا در خصال شك بكنيد اما در بحارالانوار شك نكنيد؛ يعني بحار اين قدر دقيق است كه اگر چيزي را از كتابي نقل كرد، اعتبارش از اصل آن كتاب بيشتر است. پس در نقل روايات، دقيق‌ترين كتاب است؛ در شرح و توضيح روايات با عجله شرح كرده كه كافي نيست.

جواب اشكال دوم؛ معمولاً در بحث درايه مي‌گويند اگر كسي روايت ضعيف را نقل بكند و تذكر ندهد كه اين حديث ضعيف‌السند است، اين خودش يك نوع تدليس است و تدليس در حديث حرام است. و علامه مجلسي آنچه را كه نقل كرده صحيح مي‌دانسته و آن مواردي را هم كه درست نمي‌دانسته تذكر داده، پس قص و ثمين را قاطي نكرده؛‌ يعني مشخص است كه چه چيزي را درست مي‌دانسته و چه چيزي را نادرست.

ضمناً اين را عرض كنم مرحوم آشتياني كه اين اشكالات را به بحارالانوار گرفته بود، ايشان آخر عمرش به من وصيت كرده بودند كه كتاب‌هايش را بازنگري كنم و چون اين وكالت تام الاختيار را به من داد، من كل كتاب‌هاي ايشان را اصلاح كردم، الان در اين چاپ‌هاي جديد كتاب‌هاي ايشان از اين‌طور اشكالات ديگر نيست.

جواب اشكال سوم؛ مجلسي احاديثي را كه تكرار مي‌كند احاديثي است كه يا اختلاف در سند دارند يا اختلاف در متن. مثلاً زيارت عاشورا دو بار در بحارالانوار نقل شده، به خاطر اينكه اين دو بار، هم با دو سند مختلف است، يك بار با يك سند ديگر، يك بار با سند ديگر، از جهت متن هم متفاوت است؛ يعني اين متن با آن متن فكر مي‌كنم 127 كلمه‌اش با هم متفاوت است، يعني اين زيارت‌ عاشوارئي كه اول نقل كرده با زيارت عاشورائي كه دوم نقل كرده اين‌قدر تفاوت دارد. پس اين‌طوري نيست كه يك حديثي را يك بار نقل بكند دوباره همين حديث را تكرار بكند تا هيكل بحار بزرگ بشود. يعني اين اختلاف در نقل يا اختلاف نسخه باعث شده كه احاديث تكرار بشود.
پس اين اشكالاتي كه بر مجلسي گرفته‌اند درست نيست.


معرفي محتواي بحارالانوار

چاپ اول بحارالانوار، در زمان خود علامه مجلسی و بعد هم چاپ كمپاني 25 يا 26 جلدی بود. اينكه مي‌گوئيم ۲۵ يا ۲۶ جلد، به خاطر اينكه جلد 16 بحار دو جلد است، اگر اين را يكي حساب كنيم 26 مي‌شود و اگر يكي حساب كنيم 25 مي‌شود و چاپ جديد هم 110 جلد است. البته يك چاپ هم داشت كه ۳۴ جلد بود.

فهرست محتواي بحارالانوار

اين فهرست به سبك چاپ قديم است:


جلد اول: كتاب عقل و جهل و كتاب علم، احاديثي راجع به عقل و علم. مثلاً يك حديث هست كه در همين جلد اول است و علامه مجلسي مي‌گويد: من خودم هر روز اين حديث را مي‌خوانم و به نظر من هر طلبه‌اي بايد در عمرش هر روز اين حديث را بخواند. حديث «عنوان بصري» كه وي ۹۶ سالش بود تازه تصميم گرفت درس بخواند و خدمت امام صادق آمد و ابتدائاً امام راه نداد و او به مسجد رفت و دعا كرد و دوباره آمد و امام هم راه داد. يا مثلاً اين حديث كميل كه يا كميل! ان هذه القلوب... پس اين‌طور مطالب آداب درس خواندن، آداب علم، تعارض روايات، كيفيت نقل حديث، كيفيت نوشتن.

جلد دوم: توحيد. جلد سوم: عدل، يعني بحث ميثاق،‌ طينت، قضاء و قدر، بداء، جبر و اختيار و امثال اين‌طور چيزها، جلد چهارم: بحث احتجاجات، جلد پنجم و ششم: نبوت، پنجم نبوت عامه و ششم نبوت خاصه، جلد هفتم: امامت عامه، جلد هشتم: فتن، شرح حال ابوبكر، عمر و عثمان، جلد نهم: اميرالمؤمنين؛ جلد دهم: فاطمه زهرا (سلام الله عليها)، جلد يازده و دوازده: امامان، جلد سيزده: حضرت مهدي، جلد چهارده: سماء و عالم، مثلاً اين جلد چهارده خودش چهارده جلد است، يك جلدش شرح حال ابليس است، يك جلد درباره جن، يك جلد درباره افلاك، جلد پانزده: ايمان و كفر (يعني اخلاق)، جلد شانزده: روضه (يعني نصايح)، جلد هفده: آداب و سنن، جلد هيجده تا بيست و چهار: فقه، مثلاً يك جلدش درباره قرآن است، يك جلد درباره دعا، يك جلد درباره زيارت و جلد ۲۵: اجازات بحارالانوار، چه كسي به مجلسي اجازه داده يا خود مجلسي به چه كساني اجازه داده است.

هيچ وقت بحارالانوار را اين‌طوري نگاه نكنيد كه فقط يك كتاب حديث است، که اگر فقط كتاب حديثي بود خودش واقعاً بسيار باارزش و گرانبهاست ولي يك چيزهايي در توضيحات و شرح و تفسيرهاي بحار پيدا مي‌شود كه واقعاً در جاي ديگري پيدا نمي‌شود.

فرض كنيد روايات بسياري داريم درباره اينكه خداي متعال ارواح را قبل از ابدان آفريده است(عالم ذر)، عالم ميثاق، عالم طينت، يعني يك رواياتي هست كه قبل از اين دنيا، يك دنياي ديگري بوده كه به آن عالم ذر مي‌گويند و از آن آيه شريفه «وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى» اين بحث را مطرح مي‌كند كه در فلسفه و كلام مي‌گويند نفس حادث است، يعني مثلاً صد سال پيش نه جسم و نه روح ما نبود، يعني هيچ چيز ما نبود. پس اين رواياتي كه مي‌‌گويد خدا ارواح را دو هزار سال قبل از ابدان آفريده يعني چه؟ و علامه مجلسي اين را بحث مي‌كند که بين روح كلي و جزئي باید فرق گذاشت. روح كلي را مي‌گويد دو هزار سال قبل از بدن يعني قديم است و روح جزئي است حادث است و آن وقت بحث مي‌كند كه روح كلي يعني روح چهارده معصوم علیهم السلام يا معني ديگري.

تاريخ وفات مجلسي:

ماه رمضان چو بيست و هفتش كم شد      تاريخ وفات باقر اعلم شد
اين شعر را با ابجد حساب بكنيد، مي‌شود ۲۷ ماه رمضان سال ۱۱۱۱.


استاد احمد عابدی       http://ahmad-abedi.ir 


پی نوشت:

1- ملاصدرا متوفاي 1050 است كه در يكي از روستاهاي قم بود مجلسي هم در اصفهان.
2- سردار كابلي در كتاب «تحفة الاجلة» ثابت كرد كه قبله مدينه‌اي كه پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله تعيين فرمود دقيقاً روبروي ناودان كعبه است.
3- برخلاف برخی که نوشته اند جمع‌آوري از 400 كتاب بوده است
4- فقط 49 حديث را خودش مي‌گويد صحيح نمي‌دانم

منبع:

صحبتهای استاد در مبحث حدیث شناس
برای مطالعه بیشتر رجوع شود به آشنایی با بحارالانوار، بزرگترین دایرةالمعارف حدیث شیعه. احمد عابدی. تهران: دبیرخانه همایش بزرگداشت علامه مجلسی با همکاری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۷۸.

به مناسبت 7 شوال سالروز غزوه احد

:: روایت آیت‌الله سبحانی از فداکاری امیرالمؤمنین(ع) ::

:: غزوه‌ای که با حضور زنان تاریخی شد ::

روز شنبه 7 شوال سال سوم هجرت مصادف با وقوع غزوه احد است، مشرکان مکه که در جنگ بدر صدمات شدیدى از مسلمانان دیدند و بسیارى از بزرگانشان را از دست داده بودند، به قصد سرکوبى مسلمانان با لشکر پنج هزار نفرى و با کمک از قبایل مختلف، در حالى که شعار انتقام! انتقام! بر لب داشتند، در دامنه کوه احد مستقر شدند.

آری! جنگ احد که یکی از حساس‌ترین لحظات نظام نوپای اسلامی بود، دارای عبرت‌های متمایزی است که در تاریخ اسلام جاودان باقی مانده است، آیت‌الله شیخ جعفر سبحانی در کتاب «فروغ ولایت» درباره غزوه احد با عنوان «فداکارى امیرالمؤمنین در جنگ احد» این گونه یاد می‌کند:

روحیه قریش بر اثر شکست در جنگ بدر سخت افسرده بود، بـراى جـبـران ایـن شکست مادى و معنوى و به قصد گرفتن انتقام کشتگان خود، بر آن شد که با ارتشى مجهز و متشکل از دلاوران ورزیده اکثر قبایل عرب به سوى مدینه حرکت کنند.

از این رو عمرو عاص و چند نفر دیگر مأمور شدند که قبایل کنانه و ثقیف را با خود همراه سازند و از آنان براى جنگ با مسلمانان کمک بگیرند، آنان توانستند سه هزار مرد جنگى براى مقابله با مسلمانان فراهم آورند.

 دستـگـاه اطلاعاتى اسلام، پیامبر(ص) را از تصمیم قریش و حرکت آنان براى جنگ با مسلمانان آگاه ساخت، رسـول اکرم(ص) براى مقابله با دشمن شوراى نظامى تشکیل داد و اکثریت اعضا نظر دادند که ارتش اسلام از مدینه خارج شود و در بیرون شهر با دشمن بجنگد.

پیامبـر(ص) پس از اداى نماز جمعه با لشکرى بالغ بر هزار نفر مدینه را به قصد دامنه کوه احد ترک گفت، صف‌آرایى دو لشکر در بامداد روز هفتم شوال سال سوم هجرت آغاز شد، ارتش اسلام مکانى را اردوگاه خود قرار داد که از پشت به یک مانع و حافظ طبیعى یعنى کوه احد محدود مى‌شد.


ولـى در وسط کوه بریدگى خاصى بود که احتمال مى‌رفت دشمن، کوه را دور زند و از وسط آن بریدگى در پشت اردوگاه مسلمانان ظاهر شود، پـیـامـبر(ص) براى رفع این خطر عبداللّه جبیر را با پنجاه تیرانداز بر روى تپه‌اى مستقر ساخت که از نفوذ دشمن از این راه جلوگیرى کنند و فرمان داد که هیچ‌گاه از این نقطه دور نشوند، حتى اگر مسلمانان پیروز شوند و دشمن پا به فرار بگذارد.

پیامبر(ص) پرچم را به دست مصعب داد، زیرا وى از قبیله بنى عبدالدار بود و پرچمدار قریش نیز از این قبیله بود، جنگ آغاز شد و بر اثر دلاوری‌هاى مسلمانان ارتش قریش با دادن تلفات زیاد پا به فرار گذارد.

تیراندازان بالاى تپه، تصور کردند که دیگر به استقرار آنان بر روى تپه نیازى نیست، از این رو، بر خلاف دستور پیامبر(ص)، براى جمع‌آورى غنایم مقر نگهبانى را ترک کردند، خالد بن ولید که جنگاورى شجاع بود، از آغاز نبرد مى‌دانست که دهانه این تپه کلید پیروزى است .

چـنـد بـار خـواسته بود که از آنجا به پشت جبهه اسلام نفود کند، ولى با تیراندازى نگهبانان روبرو شده، به عقب بازگشته بود، ایـن بار کـه خالد مقر نگهبانى را خلوت دید با یک حمله توأم با غافلگیرى، در پشت سر مسلمانان ظاهر شد و مسلمانان غیر مسلح و غفلت زده را از پشت سر مورد حمله قرار داد.

هرج و مرج عجیبى در میان مسلمانان پدید آمد و ارتش فرارى قریش، از این راه مجدداً وارد میدان نبرد شد، در ایـن مـیـان مصعب بن عمیر پرچمدار اسلام به وسیله یکى از سربازان دشمن کشته شد و چون صـورت مصعب پوشیده بود قاتل او خیال کرد که وى پیامبر اسلام است، لذا فریاد کشید: «هان اى مردم! آگاه باشید که محمد کشته شد».

خـبر مرگ پیامبر در میان مسلمانان انتشار یافت و اکثریت قریب به اتفاق آنان پا به فرار گذاردند، به طورى که در میان میدان جز چند نفر انگشت شمار باقى نماندند.

ابن هشام، سـیـره‌نویس بزرگ اسلام، چنین می‌نویسد: انس بن نضر عموى انس بن مالک مى‌گویـد: موقعى کـه ارتـش اسلام تحت فشار قرار گرفت و خبر مرگ پیامبر منتشر شد، بیشتر مسلمانان به فکر نجات جان خود افتادند و هر کس به گوشه‌اى پناه برد.

وى مى‌گوید: دیدم که دسته‌اى از مهاجر و انصار، که در بین آنان عمر خطاب و طلحه و عبیداللّه بودند، در گوشه‌اى نشسته‌اند و در فکر نجات خود هستند، مـن بـا لحن اعتراض آمیزى به آنان گفتم: چرا اینجا نشسته‌اید؟

در جواب گفتند: پیامبر کشته شده است و دیگر نبرد فایده ندارد، من به آنها گفتم: اگر پیامبر کشته شده دیگر زندگى سودى ندارد؛ برخیزید و در آن راهى که او کشته شد، شما هم شهید شوید و اگر محمد کشته شد، خداى او زنده است .

وى می‌افزاید: من دیدم سخنانم در آنها تاثیر ندارد؛ خود دست به سلاح بردم و مشغول نبرد شدم، ابن هشام مى‌گوید: انس در این نبرد هفتاد زخم برداشت و نعش او را جز خواهر او کسى دیگر نشناخت.

...فرار گروهی از مسلمانان در این جنگ چنان تأثر انگیز بود که زنان مسلمان، که در پى فرزندان خود بـه صحنه جنگ آمده بودند و گاهى مجروحان را پرستارى مى‌کردند و تشنگان را آب مى‌دادند، مجبور شدند که از وجود پیامبر(ص) دفاع کنند، هـنـگامى که زنى به نام نسیبه فرار مدعیان ایمان را مشاهده کرد، شمشیرى به دست گرفت و از رسول خدا(ص) دفاع کرد.

همچنین تاریخ به ایثار افسرى اعتراف مى‌کند که در تمام تاریخ اسلام نمونه فداکارى است و پیروزى مجدد مسلمانان در نبرد احد معلول جانبازى اوست، این فداکار واقعى، مولاى متقیان على (ع) است.

عـلـت فرار قریش در آغاز نبرد این بود که پرچمداران نه‌گانه آنان یکى پس از دیگرى به وسیله حضرت على (ع) از پاى در آمدند و در نتیجه رعب شدیدى در دل قریش افتاد که تاب و استقامت را از آنان سلب کرد.

ابن اثیر در کتاب تاریخ خود مى‌نویسد: پیامبر(ص) از هر طرف مورد هجوم دسته‌هایى از لشکر قریش قرار گرفت، هـر دسته‌اى که به آن حضرت حمله مى‌آوردند، حضرت على(ع) به فرمان پیامبر به آنها حمله مى‌برد و با کشتن بعضى از آنها موجبات تفرقشان را فراهم مى‌کرد و این جریان چند بار در احد تکرار شد.

بـه پاس ایـن فـداکارى، امین وحى نازل شد و ایثار حضرت على(ع) را نزد پیامبر(ص) ستود و گفت: این نهایت فداکارى است که او از خود نشان مى‌دهد، رسـول خدا(ص) امـیـن وحى را تصدیق کرد و گفت: «من از على و او از من است»، سپس ندایى در میدان شنیده شد که مضمون آن چنین بود: «لا سیف الا ذوالفقار ولا فتى الا علی»، شمشیرى چون ذوالفقار و جوانمردى همچون على نیست .

فارس

21سال پس از قتل عام بزرگ در بین الحرمین

:: نگاهی به چگونگی سركوب قیام ملت عراق بر ضد صدام

درگفتگوی با دكتر تبرائیان ::

پایگاه اینترنتی مركز اسناد انقلاب اسلامی - مصطفی جوان*: ملت عراق وبه ویژه شیعیان مظلوم آن در تاریخ معاصر سالهای سختی را سپری كرده اند.قیمومت انگلستان بر این پهنه جغرافیایی پس از فرو پاشی امپراتوری عثمانی وبه كار گماشتن عناصر مزدور خود به حكومت این سرزمین و در نهایت كودتاهای پی در پی ،تاریخ خونباری را برای این كشور رقم زده است.اما از میان این فراز ونشیب ها ،روی كار آمدن حزب بعث و به ویژه صدام حسین تبعات بسیار زیادی برای عراق در پی داشت.ماجراجویی حزب بعث در حمله به ایران وتحمیل كردن جنگ هشت ساله به جمهوری اسلامی با تحریك غرب به ویژه آمریكا به وقوع پیوست كه نتوانسته بود انقلاب اسلامی ایران را مهار كند.مقاومت ملت ایران در برابر متجاوز، شكست نقشه های توسعه طلبانه صدام را رقم زد و او كه به نوعی عقده كشور گشایی پیدا كرده بود این بار در تاریخ 11مرداد1369 به كویت حمله كرد.میدان جنگ كویت با دخالت نیروهای ائتلاف به جهنم سربازان عراق مبدل شد و تا نزدیكی فروپاشی حكومت بعث پیش رفت.

با شكست ارتش بعثی در كویت،مردم عراق انتفاضه ای را علیه رژیم بعثی شروع كردند كه هرچند از بصره شروع شد ولی به سرعت بسیاری از استانهای عراق را در بر گرفت.سردمداران غرب و شیوخ عرب متمول ومرتجع منطقه كه در جنگ كویت صدام را شكست داده بودند به محض شروع انتفاضه مردمی، منافع خود را در حمایت از دشمن دیروزشان دیدند و برای سركوب قیام به حزب بعث كمك كردند.جلادان بعثی با بی رحمی تمام به محاصره شهرها، كشتن مردم اعم از پیر و جوان و تخریب اماكن متبركه شیعیان پرداختند؛ به طوری كه در مدت اندكی، قریب به دو هفته، چند صد هزار نفر در سرتاسر عراق به دست صدامیان به شهادت رسیدند.

متاسفانه با گذشت بیش از دو دهه از این اتفاق مهم وكم نظیر تاریخ معاصر منطقه،ابعاد مختلف آن ناگفته باقی مانده وكمتر نام ویادی ازآن به میان آمده است.اما خوشبختانه به تازگی كتابی با عنوان انتفاضه شعبانیه حماسه مقاومت اسلامی ملت عراق(الانتفاضه الشعبانیه،ملحمه المقاومه الاسلامیه للشعب العراقی)توسط نویسنده بزرگوار وفاضل جناب آقای دكتر صفاءالدین تبرائیان با قلمی علمی وشیوا به رشته تحریر در آمده است.بدین منظور از طرف سایت تحلیلی -پژوهشی مركز اسناد انقلاب اسلامی با ایشان تماس گرفته و درخواست ملاقات جهت مصاحبه را نمودم. استاد چون همیشه با روی باز دعوت مصاحبه را پذیرفتند كه ماحصل آن به حضور خوانندگان تقدیم می شود.

لازم به ذكر می باشد همزمان با آغاز ماه مبارك شعبان در مراسمی از كتاب انتفاضة شعبانیة حماسة مقاومت اسلامی ملت عراق رونمایی شد.

جناب آقای تبرائیان از اینكه وقت گرانقدر خویش را در اختیار بنده قرار دادید و دعوت مصاحبه را پذیرفتید بسیار متشكرم. به تازگی كتابی با عنوان انتفاضه شعبانیه حماسه اسلامی ملت عراق توسط جنابعالی تالیف شده است. بدین بهانه مصاحبه ای با جنابعالی در ارتباط با این قیام صورت می گیرد تا با نگاهی موشكافانه به تجزیه وتحلیل آن بپردازیم.جناب آقای دكتر، عراق امروز، گستره ای است كه در پی وقوع جنگ جهانی اول از سلطه خلافت عثمانی جدا شد و تحت الحمایه بریتانیا قرار گرفت.چه علل وعواملی باعث گردید كه عراق توسط انگلیسی ها اشغال شود؟

به نام خدا. من هم از جنابعالی به خاطر انجام این مصاحبه سپاسگزارم. اما در جواب سوال شما باد بگویم انگلیسی‌ها به دلایل متعددی مبادرت به اشغال عراق كردند كه اهم آنها عبارت است از:

1. منافع اقتصادی: به رغم آنكه سابقه‌ی بهره‌وری‌های سرشار مالی بریتانیا در عراق به قبل از سده‌ی نوزدهم باز می‌گردد، اما از آغاز سده‌ی بیستم منافع اقتصادی آنها رو به فزونی نهاد. پیدایی نفت، به ویژه در ناحیه‌ی موصل، منبع درآمدزایی هنگفت و عامل عمده‌ی تحریك انگلیسیان سودجو برای رخنه و سلطه بر عراق بود، هر چند صرف‌نظر از نفت، منابع اقتصادی وسوسه‌انگیز دیگری در عراق دیدگان استعمارگران بریتانیایی را خیره كرده بود.

2. مصالح سیاسی و نظامی: انگلیسی‌ها به منظور نگاهبانی از مطامع امپراتوری خود در مشرق‌زمین و البته هندوستان دست به هر اقدامی می‌زدند؛ آنان طی سده‌های هفدهم و هجدهم برای تسلط بر آبراه‌های دریایی منتهی به هند، با رقیبان كهنه‌كار پرتغالی، هلندی و فرانسوی مصاف سختی داشتند؛ اما انگلیسی‌ها در نیمه‌ی دوم قرن نوزدهم، دو رقیب توانمند چون آلمان و روسیه را نیز فراروی خود دیدند. ناگفته نماند كه آلمان از اوایل سده‌ی نوزدهم به عنوان رقیب سرسخت بریتانیا، جلوه‌های دیپلماسی و نمایش نظامی خود را در منطقه آشكار كرد.

3. اتحاد عثمانی با آلمان: سیاست‌ورزان انگلیسی قرار گرفتن عثمانی در كنار آلمان در رویارویی نظامی آتی را حدس زده بودند. ترك‌ها پیش از آغاز نزاع قهرآمیز با انگلیسی‌ها، خصومت خود با آنان را آشكار كرده بودند. دولتمردان انگلیسی برای ضربه زدن به این محور و حمایت از منافع و مصالح منطقه‌ای خود، به ویژه در خلال جنگ، چاره را در هجوم به عراق و تصرف این كشور و اخراج عثمانی پس از چهار قرن از بین‌النهرین دیدند.

انگلیسی‌ها با تحریك شریف مكه (حسین بن علی) كه با بریتانیا روابط حسنه داشت، پادگان عثمانی را از مكه بیرون راندند. وی در 1916 خود را پادشاه حجاز خواند. توماس ادوارد لونس در 1916 با تحریك فرزندان شریف حسین (امیرعبدالله و امیرفیصل) و وعده‌ی فریبنده به آنها مبنی بر اینكه پس از بیرون راندن عثمانی از بلاد عربی، حكومت عراق را به فیصل و حكومت اردن را به عبدالله خواهند سپرد و عربستان را نیز به پدرشان واگذار خواهند كرد، در این شورش‌گری و فعل و انفعالات سیاسی نقش مهمی ایفا كرد. در همان زمانی كه عبدالله و فیصل قوای خود را تحت فرماندهی لورنس، جاسوس انگلیسی قرار دادند، دولت‌های انگلستان و فرانسه محرمانه توافق كردند پس از شكست عثمانی، كشورهای عربی را بین خود تقسیم كنند. بر مبنای مفاد این قرارداد سرّی كه در 16 مه 1916 میان سر مایك سایكس، نماینده‌ی انگلیس و ژرژ پیكو، نماینده‌ی فرانسه امضا شد، تقسیم ممالك امپراتوری عثمانی مورد توافق طرفین قرار گرفت. بر این اساس سوریه و لبنان به فرانسه، و اردن و عراق به انگلیس تعلق می‌گرفت.

با حمایت انگلستان ،خاندان فیصل در عراق به قدرت رسیدند تا اینكه با كودتای 23تیر 1337 ژنرال عبدالكریم قاسم به عمر رژیم سی وهفت ساله پادشاهی در عراق خاتمه داد.پس از چندی عبدالكریم قاسم توسط عبدالسلام عارف سرنگون می شود.در نهایت بعثیان در عراق به قدرت می رسند.لطفا در ارتباط با چگونگی به قدرت رسیدن صدام بفرمایید؟



انقلاب اسلامی در ایران روز 22 بهمن 1357ش/ 11 فوریه‌ی 1979م به پیروزی رسید. از این واقعه به مثابه یك زلزله تعبیر شد كه امواج آن كشورهای منطقه را تحت‌الشعاع قرار داد. استعمارگران دست به كار مهار انقلاب اسلامی شدند. در كوتاه‌ترین زمان لازم بود فكری به حال عراق شود، كه بیش از سایر كشورها آسیب‌پذیر و مهیای تأثیرپذیری از الگوی ایران بود. البكر توانایی مقابله با وضعیت جدید را نداشت. رئیس‌جمهوری شصت و پنج ساله، بیمار و حالا دیگر كاملاً در سایه‌ی صدام چهل و دو ساله جاه‌طلب و تشنه‌ی قدرت قرار گرفته بود.

حدود پنج ماه از پیروزی انقلاب در ایران نمی‌گذشت كه فرصت مناسب مهیا شد. شامگاه 17 ژوئیه 1979 یك متن از پیش تهیه‌شده به مناسبت یازدهمین سالگرد كودتای 17 تموز (ژوئیه) 1968 برای البكر آماده شد تا آن را از طریق رادیو و تلویزیون برای مردم قرائت كند. البكر برای انجام صحیح این كار زیر فشار و تهدید برزان التكریتی قرار گرفت تا ناگزیر لحظاتی پس از خواندن آن از همه‌ی مناصب حكومتی به سود صدام كناره‌گیری كرده باشد.

از این برهه نظام «دولت- حزب» به رژیم فردی مبدّل گردید و صدام به ریاست جمهوری، ریاست شورای انقلاب، فرماندهی كل نیروهای مسلح و دبیركل حزب بعث، بركشیده شد. بعثی‌ها خود را قوم‌گرای عربی از نوع رادیكال و هوادار پان‌عربیسم معرفی می‌كردند. تضعیف حوزه‌ی علمیه و زمین‌گیر كردن مرجعیت شیعه، مبارزه با كردها و شیعیان، دوری جستن از ایران و كوفتن بر طبل وحدت عربی و ژست مبارزه با اسرائیل گرفتن در زمره‌ی برنامه‌های آنان در عرصه‌ی سیاست داخلی و خارجی بود. تحت لوای دو شعار «وحدﺓ، حریـﺔ، اشتراكیـﺔ» (وحدت، آزادی، سوسیالیسم) و «امـﺔ عربیـﺔ واحدﺓ، ذات رسالـﺔ خالدﺓ» (یك امت عرب با رسالتی جاودان)، هیاهو و خیمه‌شب‌بازی پرطمطراقی به راه افكندند.

آقای دكتر در پی خاتمه یافتن جنگ تحمیلی عراق با ایران، صدام به كشور كویت حمله كرد. از نگاه جنابعالی چه علل و عواملی باعث حمله به كویت گردید؟

سه عامل اساسی باعث پیدایی و تشدید اختلافات سران بعث حاكم بر عراق با كویت و یورش به آن كشور بود:

1. وام‌های كلانی كه كویت در اختیار رژیم بغداد قرار داده بود. همانگونه كه آگاهی داریم امیرنشین كویت در خلال جنگ تحمیلی صدام با ایران كمك‌های بلاعوض فراوانی را با دست و دل‌بازی هرچه تمام‌تر در اختیار حكومت عراق قرار داده بود تا به زعم خود از آسیب‌های احتمالی كه از ناحیه‌ی باج‌گیری چون صدام ممكن بود گریبان آنان را بگیرد در امان مانند، و در عین حال از حمایت این رژیم در برابر توهم تهدید ایران اسلامی بهره‌مند گردند. كویتی‌ها با خاتمه یافتن جنگ در پی بازپس‌گیری وام‌های اعطایی كه بالغ بر ده میلیارد دلار تخمین زده می‌شد، بودند. عراقیان از طرح این تقاضا نه‌تنها برآشفته و ناخشنود شدند بلكه انتظار تشویق و مساعدت بیشتر از سوی كشورهای شیخ‌نشین عرب ناحیه خلیج‌فارس را داشتند، از این رو با رویكرد به راهكار فرار به جلو، كویت را متهم به استخراج و سرقت نفت از چاه‌های نفتی الرمیله خود در جنوب و نزدیك مرز با آن كشور كردند و موضع یك طلبكار تمام‌عیار را به خود گرفتند.

2. دستاویز دیگری كه كرسی‌نشینان بغداد بدان متوسل شدند موضوع تجاوز كویت به سهمیه مقرر تولید نفت از سوی اوپك و استخراج و فروش بیش از ظرفیت تعیین‌شده بود. در سال 1989م، تولید نفت كویت (با احتساب 50 درصد تولید منطقه‌ی بی‌طرف) 8/1 میلیون بشكه در روز، امارات متحده‌ی عربی 9/1، عربستان سعودی (با احتساب 50 درصد تولید منطقه‌ی بی‌طرف) 2/5، و عراق 8/2 میلیون بشكه در روز بود. در زمانه‌ی مورد بحث، جمعیت كشورهای یادشده از این قرار است: كویت 1/2 میلیون نفر، امارات 6/1، عربستان سعودی 2/14، و عراق 2/18 میلیون نفر است. درآمد سرانه‌ی ناشی از فروش نفت به دلار برای هر یك از آنها نیز رقم شگفت‌انگیزی را نشان می‌داد. بنابه ادعای دولتمردان عراق، كویت و امارات كاهش قیمت‌ها را با افزایش حجم صادرات در سنوات اخیر جبران كردند، اتفاقی كه طی سال‌های 1985 تا 1989 كه عراق درگیر جنگ بود امكان آن را نیافت و از این حیث بیش از همه‌ی كشورهای عرب منطقه بابت پایین رفتن قیمت‌ها و سقوط بازار نفت متضرر گردید و در مقطع فعلی افزایش تولید نفت كویت با دست‌اندازی به چاه‌های مورد اشاره عراقیان به‌هیچ‌وجه قابل قبول نبود. پوشیده نیست كه مسئولان كویتی تمامی ادعاهای رجال عراقی در این باره را صریحاً تكذیب كرده، آن را بهانه‌جویی‌های غیرقابل قبول می‌پنداشتند.

3. بررسی مسئله‌ی مرزهای بحران‌آفرین عراق به ویژه در بخش جنوب این كشور حائز بسی اهمیت است. در واپسین سال حاكمیت پادشاهی در عراق، پس از نزدیكی دو كشور مصر و سوریه و اعلام جمهوری عربی متحده (United Arab Republic) در فوریه‌ی 1958م از سوی جمال عبدالناصر، عراق و اردن كه گونه‌ای اتحاد هاشمی را به واسطه‌ی زمامداری دو پسرعمو بر خود تجربه می‌كردند در پی تقرب فزون‌تر و انضمام كشورهای دیگری برای كسب مشروعیت بین‌المللی اتحاد منحصربه‌فرد خود شدند. نوری سعید، نخست‌وزیر كاركشته و كهنه‌كار عراقی، دعوتی برای پیوستن شیخ‌نشین كویت به این اتحاد انجام داد و اینكه در صورت انضمام كویت، عراق مبادرت به ترسیم خطوط مرزی خود با آن كشور خواهد نمود. تحفّظ امیر كویت در اجابت دعوت به انضمام از یك سو، و وقوع كودتای خونین نظامی در عراق به زعامت قاسم كه منجر به برچیده شدن بساط پادشاهی در این كشور گردید و مناسبات عراق با اردن را برهم زد، از سوی دیگر، اوضاع ناهمگن و شكل تازه‌ای از تضادهای جغرافیایی، سیاسی و اقتصادی را برملا كرد.

در پی خاتمه یافتن جنگ تحمیلی رژیم بعث حاكم بر عراق با ایران شاهد تیره شدن روابط و مناسبات دیكتاتور بغداد با برخی سران عرب هستیم. صدام كه گمان می‌كرد كشورش سپر بلای كشورهای عرب حوزه‌ی خلیج‌فارس شده و با قربانی كردن بسیاری از جوانان و از دست دادن ذخایر مالی عراق، همتایان عرب خود را از خطر بزرگی رهانیده است، انتظار داشت دولت‌های عربی منطقه كمك‌های مالی فزون‌تری در اختیارش قرار دهند. به باور صدام، مساعدت‌های اعراب به وی در خلال جنگ هشت ساله ناچیز بوده و اكنون برای بازسازی و نوسازی خسارت‌های سنگین وارده بر بلاد رافدین، كه به نمایندگی از همه‌ی ملوك و امرای عرب منطقه برای مهار انقلاب اسلامی و جلوگیری از سرایت شعله‌های آن به سرزمین‌هایشان، درگیر نبرد با ایران اسلامی شده، سزاوار پاداش كلان و شایسته‌ی مشوق‌های معتنابهی است.

سردار بی‌افتخار و به حاشیه رانده‌شده‌ی قادسیه در پایان جنگ با ایران هر چند موفقیتی ارمغان نیاورد لیك از لحاظ كمیت نیروی نظامی، با حدود یك میلیون و هشتصد هزار نفر، چهارمین ارتش جهان را در اختیار داشت و از این رو بیش از هر وقت دیگری خود را لایق رهبری جهان عرب می‌پنداشت، به رغم آنكه از نظر مالی به شدت ضعیف شده و آسیب‌پذیر نشان می‌داد.

صدام در اجلاس 28 مه 1990 سران عراب كه به میزبانی كشورش در بغداد برپا شد، طی سخنانی غافلگیرانه، دولت‌های عرب منطقه را به اعلان جنگ اقتصادی برضد عراق متهم كرد. دیری نپایید بلندپایگان بعثی روز 18 ژوئیه 1990 كویت را رسماً متهم كردند با تجاوز به خاك عراق و بهره‌وری غیرقانونی از چاه‌های نفت مورد اختلاف دو كشور در «الرمیله»، نفت آن منطقه را به یغما برده است. مواضع دولتمردان عراقی و لحن ادبیات گفتاری آنان نسبت به مقامات كویتی همه‌روزه شدت می‌یافت. در این میان میانجی‌گری شماری از رؤسای عرب و مذاكرات رودروی طرفین نیز راه به جایی نبرد و همه‌ی شواهد و قرائن حكایت از حمله‌ی قریب‌الوقوع عراق به كویت داشت.

صبحگاه 2 اوت 1990م/ 10 محرم 1411ق/ 11 مرداد 1369ش، نظامیان عراقی با یورش به كویت ظرف سه ساعت خاك آن كشور را به اشغال خود درآوردند. بی‌گمان صدام در تهاجم به كویت می‌خواست یك شبه بر تمامی مشكلات خود فائق آید. شبیخون به كویت و فتح آن، گریز از معضلات فراوان داخلی عراق و سرپوش نهادن بر بخش معظم آن را ممكن می‌كرد.

واكنش غرب و كشورهای منطقه نسبت به تجاوز عراق به كویت چه بود؟


اشغال یكی از كوچكترین و ثروتمندترین كشورهای جهان، كشوری عرب و عضو شورای همكاری كشورهای خلیج‌فارس و تبدیل رژیم پادشاهی آن به جمهوری، سلاطین نفت منطقه را به شدت نگران كرد. چند روز بعد- 16 اوت 1990- دیك چنی، وزیر دفاع آمریكا، بنابه دعوت فوری شاهزاده سعودالفیصل وارد ریاض می‌شود. سعودی‌ها خواهان استقرار سریع نظامیان آمریكایی در خاك خود شدند. به یكباره جهان اسلام و دنیای عرب تماشاگه پهن كردن فرش قرمز از طرف شاخه‌ی سیاسی جریان سلفی، تكفیری، ارهابی وهابی برای استقبال از ورود قوای اجنبی به قلمرو خادم‌الحرمین الشریفین شد.

ماه‌ها زمان برای تصویب قطعنامه‌های جورواجور شورای امنیت سازمان ملل متحد و فراخواندن نظامیان از سی و سه كشور جهان به منطقه برای هجوم به عراق وقت صرف شد، تا اینكه ساعت 2:30 بامداد 17 ژانویه 1991م/ یكم رجب 1411ق/ 27 دی 1369ش، یورش نیروهای ائتلاف بین‌المللی به رهبری آمریكا به عراق آغاز شد. فرماندهی كل عملیات توفان صحرا برعهده‌ی ژنرال نورمن شوارتسكف بود. حملات هوایی سی و هشت روز تداوم یافت و در خلال آن بنیه دفاعی، زیرساخت‌های اقتصادی، اداری، حتی اجتماعی عراق منهدم گردید. براساس آماری كه توسط كشورهای غربی شركت‌كننده در عملیات اعلام شد، طی این مدت هشت برابر بیش از آنچه در واپسین ایام جنگ جهانی دوم بر سر مردم ژاپن در هیروشیما فرود آمد، بمب بر سر عراقیان ریخته شد. روز سی و نهم جنگ، حملات زمینی از چند محور آغاز گردید. در جریان نبردهای زمینی، قوای متحدین به ویژه آمریكایی‌ها و انگلیسی‌ها از سلاح‌های نامتعارف و كشتارجمعی علیه نظامیان عراق استفاده كردند.

قوای بین‌المللی در 26 فوریه 1991 وارد كویت شدند و این كشور را پس از قریب هفت ماه- 208 روز- از اشغال سپاهیان صدام خارج ساختند. پیكار بر روی زمین تنها چهار روز به طول انجامید و در صدمین ساعت شروع عملیات زمینی، رژیم بعث حاكم بر عراق در 28 فوریه دست‌ها را به نشانه‌ی تسلیم بالای سر برد و در برابر یورش برندگان زانو زد. سرلشكر سلطان هاشم احمد الطائی و سرلشكر صلاح عبود به نمایندگی از رژیم صدام در ملاقات با ژنرال نورمن شوارتسكف و ژنرال خالد بن‌سلطان بن‌عبدالعزیز آل‌سعود، نمایندگان قوای ائتلاف با حضور در خیمه‌ی صفوان، تن به پذیرش تمامی شرایط خفت‌آور مهاجمان دادند. رهاورد دومین جنگ تحمیلی صدام كه آن را «ام المعارك» نام نهاده بود، حدود یكصد هزار كشته و بیش از شصت هزار اسیر و شمار قابل توجهی از زخمیان بود.

در خلال عقب راندن قوای صدام از كویت و فرار تحقیرآمیز سربازان عراقی از جبهه‌ی كویت، روز یكم مارس 1991م/ 14 شعبان 1411ق/ 10 اسفند 1369ش، شاهد خیزش عمومی و گسترده‌ی عراقیان هستیم كه جرقه‌ی آن در میدان سعد شهر بصره شعله‌ور گردید. لطفاً در این باره توضیح دهید؟

انتفاضه سرشناس به «شعبانیه» عراقیان برای آمریكایی‌ها و هم‌پیمانان اروپایی و عربش بسی بیمناك و نگران‌كننده بود. از دیدگاه نیروهای استكباری و ارتجاعی، روی كار آمدن شیعیان در عراق، برای غرب به مراتب خطرناك‌تر از صدام و حزب فاشیست بعث‌اش بود. رژیم صدام در سركوب و قلع و قمع منتفضین نهایت وحشی‌گری و جنایات مافوق تصور را مرتكب شد. مزدوران حاكمیت ظلم و تجاوز در كشتار قیامگران، حتی مردم بی‌پناه ددمنشی خود را آشكارا نمایان كردند. حمله‌ی قوای مسلح جهل و ستم به حرمین شریفین حسینی و عباسی در سرزمین «طف» و یورش سبعانه به حرم علوی در گستره «غری» و هتك حرمت اعتاب مقدسه از اقدامات زشت نظامیان تبهكار گارد جمهوری به سركردگی اشقی الاشقیاء حسین كامل و طه الجزراوی بود. به دستور فرماندهی كل نیروهای مسلح عراق، بر روی تانك‌هایی كه برای سركوب انتفاضه رهسپار مناطق جنوب و فرات میانه شد با اسپری قرمز رنگ تهدید طایفی «لاشیعـﺔ بعد الیوم» نوشته شد. لشكریان حكومت بعثی با كشتار بی‌رحمانه‌ی صدها هزار نفر در جای جای عراق، اجساد قربانیان را در گورهای دسته‌جمعی دفن كردند. لازم به ذكر است اولین جرقه‌ی قیام در شهر بصره زده شد. بصره مهم‌ترین شهر در جنوب عراق و بزرگترین بندر این كشور به شمار می‌آید و از منظری پس از بغداد، مهم‌ترین شهر عراق است، با اكثریت شیعه‌نشین كه از قرن‌ها پیش در آن سكونت داشتند. نخستین ستون زرهی بازگشته از جبهه به میدان سعد در مركز شهر رسید. ساختمان حزب بعث شعبه بصره نبش میدان قرار داشت، در كنار نقش‌نگاره‌ای از صدام-كه چنانچه عكس، نقاشی و یا مجسمه‌اش جایی مشاهده نمی‌شد، غیرقابل باور و عجیب به نظر می‌رسید- فرمانده‌ی ستون، بر روی یكی از تانك‌ها، به طرف تصویر تبلیغاتی بزرگ صدام كه او را در لباس نظامی نشان می‌داد، ایستاد و آن را منهدم كرد.

خبرهای واقعه میدان سعد شهر بصره و توفیق انقلابیون در به دست گرفتن امور شهر زودتر از آنچه كارگزاران رژیم بعث می‌پنداشتند و انتظارش را داشتند، شهرهای پیرامون بصره را در برگرفت. شهری چون ناصریه با ورود تنها چهارده جوان از منطقه‌ی هور ، كه به سلاح‌های سبك مجهز بودند و فریاد «الله‌اكبر، الله‌اكبر» سر می‌دادند و در چشم برهم زدنی صدها جوان به آنان پیوستند، زودتر و آسان‌تر از آنچه قابل تصور است به كنترل منتفضین (قیام‌گران) درآمد. در عماره، شمار دیگری از نظامیان عراق به صفوف مخالفان حكومت بعث ملحق شدند. در شهرهای آزادشده، نیروهای انقلابی قفل انبارهای ذخیره‌سازی مواد غذایی، كه برای استفاده‌ی ارتش پیش‌بینی شده بود، را شكسته و آنچه در این مكان‌ها نگهداری می‌شد، میان مردم توزیع كرده‌اند.

براساس برخی گزارش‌ها تا روز سه‌شنبه 14 اسفند 1369ش/ 18 شعبان 1411ق كنترل اوضاع در شهرهای مهم و شناخته‌شده عراق به دست مردم افتاد. در آن برهه اعلام شد افزون بر شهرهای منطقه‌ی جنوب شهر، نجف، كربلا، سلیمانیه، اربیل، دهوك، پس از آن كركوك، یكی پس از دیگری توسط انقلابیان آزاد شده است. همزمان با شورش در جنوب، تقریباً تمامی شهرهای فرات میانه و شمال عراق از كنترل قوای صدام خارج گردید و پس از آن دامنه‌ی خیزش به نزدیكی‌های پایتخت و حتی برخی محله‌های بغداد چون الثوره، شعله، مشتل، رسید. قیام‌گران مایل بودند از فرصت مناسب اعلام آتش‌بس و تسلیم شدن ارتش عراق، و ضعف و ناتوانی نظام صدام، نهایت بهره را برده، ضربه‌ی كاری بر پیكر رژیم وارد نمایند.


واكنش رژیم بعثی نسبت به قیام شیعیان چه بود؟

رویارویی رژیم با طغیان گسترده و عمومی مردمی از ابتدای نیمه‌ی دوم مارس (آذار) شروع شد. سردمداران نظام بعث برای سركوب انتفاضه، پلیدترین و قسی‌القلب‌ترین عناصر بلندپایه‌ی خود را به شهرهایی كه سر به شورش نهادند گسیل داشتند. علی حسن المجید راهی بصره و محور جنوب شد؛ طه یاسین رمضان فرمان قلع و قمع نجف و حله را دریافت كرد؛ عزﺓ ابراهیم الدوری به ناصریه اعزام گردید؛ و حسین كامل ماشین سركوب خود را به سوی فرات میانی، و در كربلا به حركت درآورد.

از آنجا كه قیام از بصره شعله‌ور شد، اتاق فرماندهی عملیات سركوب تصمیم گرفت كلید برنامه‌ی قلع و قمع و كشتار قیام‌گران در بصره زده شود، از این رو نفرات بیشتری برای مشاركت در نابودی آنچه بر سر راهشان بود به محور جنوب اعزام شدند. اكثریت سكنه‌ی بندر بصره را شیعیان تشكیل می‌دادند و صدام می‌خواست از آنان كه این غائله را شروع كردند انتقام سختی بگیرد تا دیگر سر به شورش ننهند. صدام با شروع عملیات كشتار گسترده‌ی مردم در چهارده استان قیام‌گر، از انتفاضه به عنوان «فتنه» یاد كرد. از نظر دیكتاتور بغدادنشین، شورشیان مشتی مزدور بیگانه‌پرست هستند كه از آن سوی مرزهای عراق برای بحران‌آفرینی به داخل كشور رخنه كردند.

فرماندهی عملیات سركوب و تخریب، قتل و جنایت در كربلا، برعهده‌ی یكی از نزدیك‌ترین و مورد اعتمادترین افراد به صدام، یعنی ژنرال حسین كامل، داماد وی، قرار داشت. كامل، پیش از هجوم به شهر در برابر بارگاه منوّر سیدالشهدا(ع) ایستاد و به گونه‌ای تهدیدآمیز چونان سلف ناخلفش، ابن‌زیاد، با اظهار اینكه «من حسینم و او حسین است و به زودی مشخص می‌شود چه كسی در نهایت پیروز و كدامین مغلوب می‌شود». نواده نبی اعظم(ص) و فرزند علی كرّار(ع) را مخاطب قرار داد. وی كمتر از پنج سال بعد نتیجه‌ی این رجزخوانی ابلهانه‌اش را دید. عاقبت ژنرال بداقبال دردناك‌تر از ابن‌زیاد بود.

به دستور حسین كامل آن دسته از شهروندانی را كه در كوچه پس‌كوچه‌های محله‌های كربلا بازداشت شده بودند، در بین‌الحرمین جمع كردند. آمار آنان براساس برخی گزارش‌ها بین 1300 تا 2000 نفر برآورده شده است. ظرف چند دقیقه همگی آنها قتل‌عام شدند.

جناب آقای دكتر قیام عمومی عراقیان ابهت صدام و هیبت رژیم او را درهم شكست و تَرَك‌های اساسی بر پیكر، بدنه و ساختار سیاسی حاكمیت را موجب آمد.اما ماشین نظامی و سركوبگر حزب بعث در تارومار كردن منتفضین تنها نبود. صرف‌نظر از مشاركت واحدهای مختلف ارتش و واحدهای زبده گارد جمهوری، جیش الشعبی و فدائیان صدام، ضلع سوم مثلث قتل و جنایت را «ارتش آزادی‌بخش ملی» بازوی نظامی «سازمان مجاهدین خلق ایران» تشكیل می‌داد. لطفاً در این باره توضیح بفرمایید؟


كارنامه‌ی حضور سازمان مجاهدین در عراق آن اندازه سیاه است كه نمایاندن ابعاد گوناگون آن مصاحبه‌ی جداگانه‌ای را می‌طلبد. مشاركت واحدهای موسوم به «ارتش آزادی‌بخش ملی» در كشتار كردها و تركمن‌های عراقی حتمی است، هر چند به زعم عده‌ای منافقین در خلال انتفاضه مقدس شعبانیه ملت قهرمان عراق در سال 1991 برضد حاكمیت جائر و ضدبشری صدام، نه‌تنها در قتل قیام‌گران و كشتن هزاران نفر از مردم شهرهای كرد و تركمن‌نشین مشاركت داشتند، بلكه قوایی از آنها با پوشاك ارتشیان عراق به شهرهای دیالی، واسط، شهرك ثوره بغداد، حتی كربلا و نجف اعزام شدند تا به یاری نظامیان ولی‌نعمت‌شان، صدام، كمك كرده باشند.

اهل نفاق برای كشاندن نیروهای خود به مناطق عملیاتی، به منظور سركوب انقلابیان عراقی متوسل به توجیهات شگفت‌انگیز ورود نیروهای سپاه پاسداران با پوشاك عربی و كردی به خاك عراق- با بهره‌وری از وضعیت آشفته و بلبشوی حاكم بر این كشور پس از عقب‌نشینی از كویت- با هدف حمله به قرارگاه‌های سازمان و نابودی ارتش آزادی‌بخش شدند.كه كذب محض بود.

جناب آقای دكتر با تشكر از اینكه وقتتان را در اختیار ما قرار دادید اگر سخنی در پایان دارید بفرمایید.

من هم از شما تشكر می كنم.در مجوع همانطور كه عرض كردم در رخداد انتفاضه شعبانیه سیمای واقعی همگان وصف بندیهای پنهان،آشكار گردید.استعمارگران با پشتیبانی از عناصر آلت فعل خود در منطقه،مبادرت به تسویه حساب های تاریخی وانتقام جویانه كینه توزانه نمودند.جالب آنكه صورت حسابهای این لشكركشی توسط شیوخ مرتجع عرب،امرای نفت ودلار تامین گردید.منافقین نیز كه سرنوشت خود را به صدام وحاكمیت بعثی گره زده بودند،بد جوری قافیه را باختند.بار دیگر ماهیت پلید این دشمنان خدا وخلق بر ملا گردید.به هر روی انتفاضه شعبانیه به رغم سركوب وحشیانه،هرگز شكست نخورد؛واقعه ای كه فضای سیاسی وآرایش نیروها وصف بندی جناح ها را بر ملا كرد ودر حال حاضر بیداری اسلامی را موجب آمد.


*مدرس دانشگاه و پژوهشگر انقلاب اسلامی

ادب دعا، نزد امام خمینی (ره)

دعا, خواندن است; اما هر خواندنی دعا نیست. اگر مدعوّ و خوانده شده در اعتقاد داعی دارای مقام و درجه خالقیت و ربوبیت بوده به طوری که موت و حیات و سعادت و شقاوت داعی به دست او باشد در این صورت این خواندن دعا و عبادت است, اما نفس خواندن بدون چنین اعتقادی نه دعا است و نه عبادت. بنابراین قوام و رکن اصلی دعا توجه به توحید در خالقیت و توحید در ربوبیت است.

دعا گاهی به زبان است و زمانی به حالت و دیگربار به استعداد. و این سه, درجات و مراتبی هستند مترتب بر یکدیگر. آنکه در برخی روایات آمده است که (خدا را خواندم و دعا کردم اما نگفتم چه می خواهم) و یا (می خواهم که چیزی نخواهم) ناظر به دعا با حالت و یا استعداد است. امام خمینی اگر دعای سحر را بهترین دعا می داند, به جهت همین نکته است که در این دعا تنها خدا را خوانده اما چیزی از او طلب نکرده است گرچه اسم هایی که در این دعا به کار برده شده خواسته های انسان را نشان می دهد اما آنچه بر زبان آمده است تنها و تنها نام و یاد خداست و بس.

پاسخ خداوند به دعاهای مردمان نیز یکسان نیست, برخی تنها از نعمت های الهی بهره مندند و عده ای از خواصّ از نعمت غیر قابل توصیف (نظر به وجه الله یا رضوان من الله) استفاده می کنند. اگر خداوند به بنی اسرائیل می فرماید: (یا بنی اسرائیل اذکروا نعمتی التی انعمت علیکم)1 به مسلمانان دستور می دهد که (فاذکرونی اذکرکم).2 یهودیان باید به یاد نعمت های خداوند باشند و مسلمانان به یاد خود خداوند. اگر بهشت شیرین است بهشت آفرین شیرین تر است, ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا. پاسخ الهی و عطای او به برخی از دعاها جنّت افعال است و پاسخی که برخی دیگر می دهد جنّت صفات و افعال است و استجابت عده ای دیگر جنّت ذات و جنّت لقاء است.

دعای هرکس به اندازه معرفت و ارزش اوست. ما در اینجا ضمن بیان کوتاهی از برخی ادعیه امام خمینی اشاراتی کوتاه به بررسی محتوای آنها داشته و مطالب بلندی را که ضمن این دعاها بیان شده است, فهرست نموده ایم. این دعاها نشان دهنده درجات معنوی و عرفانی گوینده آنهاست.

همیشه دعا با استجابت تلازم دارد و امکان ندارد دعایی مستجاب نگردد, استجابت یعنی پاسخ دادن و همیشه خداوند هر دعایی را پاسخ می دهد گرچه پاسخ تلازمی با برآورده شدن حاجت ذکر شده ندارد و چون استجابت هر دعایی مناسبت کامل با مضمون خود دعا دارد, بررسی دعاهای امام خمینی نشان دهنده نوع عطاهای الهی به آن حضرت است.

دعاهای هرکس بیان کننده اهداف و آمال و آرزوها و دغدغه های فکری اوست. تحلیل دعاهای امام خمینی بیانگر آرمان ها و تمنیّات ایشان در طی مراحل سیر و سلوک عرفانی و گذر او را از تمکین و تلوین و رسیدن به تبتّل و انقطاع الی الله و بلکه درجه فناء او را بیان می کند.

روایات و احادیثی که از ائمه معصومین(ع) نقل شده اند تفاوتی اساسی با ادعیه آن بزرگواران دارند; زیرا مخاطب روایات نوع مردم بوده و باید با هرکس به مقدار فهم و شعور او صحبت کرد اما مخاطب ادعیه, خدای متعال است به همین جهت معارفی که در ادعیه وجود دارد غالباً در روایات دیده نمی شود.3 اگر قرآن مجید, قرآن نازل است و ادعیه مأثوره قرآن صاعد هستند همین تفاوت نازل و صاعد بین گفتارها و نوشتارهای امام خمینی با دعاهای او وجود دارد. گفتارها و نوشتارهای ایشان با دعاهای او هم تفاوت بسیار زیاد مخاطب و سطح مطلب را دارد و هم تفاوت صاعد و نازل بودن را. به این جهت تحلیل و تفسیر کوتاهی از برخی ادعیه آن بزرگوار بیان می کنیم:

(طهارت کامل مخصوص خداوند است)

محتوای هر دعایی باید در درجه اول مدح و ثنای الهی بوده و به تمجید از اسماء و صفات الهی بپردازد, یعنی دعا وقتی دعا شمرده می شود که بیان کننده کمالات بی انتهای خداوند و وابستگی و نیاز انسان و جهان به ذات مقدس الهی باشد, اما حاجت خواستن از ارکان دعا به شمار نمی رود و بلکه بهترین دعا آن است که در آن خداوند خوانده شود, بدون آنکه چیزی از خداوند خواسته شود, همانند دعای سحر. قسمت اعظم دعاهای امام خمینی این گونه است. مثلاً: (خداوندا! پاک تویی و سپاس می گویمت ای که آرزوی…)4 در این کلام علاوه بر حمد و ثنای الهی اشاره دارد بر سبحان بودن خداوند و نهایت طهارت و پاکی او و به حدیثی که از حضرت امام صادق(ع) ذیل آیه شریفه (وسقیهم ربّهم شراباً طهوراً)5 نقل شده که فرمود: (تنها خداوند است که از هر نوع آلودگی پیراسته و هیچ گونه دنس و زشتی در او نیست)6 به عبارت دیگر تنها خداوند است که ماهیت ندارد و غیر او هرچه هست آلوده به ماهیات امکانی است و همین ماهیات هستند که گرد وغبار آلودگی بر همه موجودات می افشانند:

سیه رویی ز ممکن در دو عالم

جدا هرگز نشد والله اعلم7

وحدت شهود

مقام فناء فی الله قلّه بلندی است که کعبه آمال و آرزوهای عارفان و موحدان است. برای فناء فی الله تفسیرهای مختلفی وجود دارد, گاهی فناء به معنی آن است که غیر خدا را ندیدن و در میان جمع بودن و دل جای دیگر باشد. در عین آنکه چشم باز است, ولی غیر خدا را ندیدن. این را می گویند (وحدت شهود) که امام خمینی گاهی در ادعیه خود به آن اشاره دارد; مثلاً: (خدایا ما را از غیر خودت کور کن).8 گاهی فناء به معنای وحدت وجود است و انحصار هستی در خدای متعال و اما موجودات امکانی را سراب و دوم چشم احول دانستن یعنی تنها خدای متعال وجود دارد و ممکنات نیز چیزی غیر از اطوار و شئون و تجلیات او نیستند و (کیست که با هستی اش نام هستی برد) قسمتی از دعاهای امام خمینی به این تفسیر از فناء نظر دارد, وقتی عرض می کند: (خداوندا همه چیز تویی و غیر از تو همه هیچ)9 این کلام به صورت واضح و روشن هستی را منحصر در خدای متعال نموده و ممکنات را همان ماهیاتی که اعتباری و سراب هستند معرفی کرده است. البته معنای دیگری از فناء نیز می توان بیان کرد و آن اینکه انسان همانند حضرت خلیل الله همه چیز را چون حضرت اسماعیل ذبیح الله به مسلخ عشق برده و آنها را قربانی کند بلکه خود را قربانی کند, آن گونه که آن شخص در روز عید قربان در منی چاقو به دست گرفته و فریاد برآورد که خداوندا! این مردم مال خود را برای تو قربانی و فدا می کنند و من می خواهم خود را فدای تو کنم. سپس چاقو به گردن خود نهاد و خود را ذبح نمود10. این تفسیر از فناء فی الله عبارت از ندیدن خود و فدا نمودن همه چیز خود در راه خداوند است و لذا امام خمینی گاهی می گوید: (خداوند در مسیر خدمت به بندگان ما را تا مرز قربانی خود و فرزندان و هستی مان همراهی و مدد بنما).11

عنقا شکار کس نشود

دعا نوعی عبادت و بلکه رأس عبادات است و عبادت مقدمه ای برای رسیدن به معرفت الهی است. اما معرفت نیز قله شامخی است که برای نوع مردم دست نیافتنی است. اگر مقام ذات و غیب الغیوبی و مقام (عماء) را در نظر بگیریم دست همه برای همیشه ازلاً و ابداً از آن کوتاه است

عنقا شکار کس نشود دام بازگیر

کانجا همیشه دام به دست است باد را

امام خمینی درباره عدم اکتناه ذات مقدس, و قابل شناخت نبودن آن عرض می کند: (ای که آرزوی عارفین به قله کمال احدیتش نرسد و اندیشه پویندگان از وصول به کبریای مقدسش کوتاه, عظمتت والاتر از آنکه برای ورود به آن راهی یابد و اسمائت مبرّا از آن که به دام پندار متفکرین آید…)12

مقام جمعی خاتم

با دقت در دعای فوق معلوم می شود که به نظر ایشان نه تنها ذات مقدس دست نیافتنی است و هر اندیشه و فکری از حضور در آن بارگاه محروم است بلکه حتی حقیقت اسماء و صفات الهی نیز در حجاب هستند, یعنی خود اسماء و صفات حجاب ذات مقدس بوده و بلکه خود اسماء نیز در حجاب می باشند و لذا ما نه ذات مقدس الهی را می شناسیم و نه اسماء الهی را. تنها چیزی که برای ما ممکن است و می توانیم قدم هایی لرزان و کوتاه در مسیر شناخت آن برداریم (اسم اسم) است, یعنی اسم ملفوظی نه اسم حقیقی. زیرا اسم حقیقی که اسم مستأثر است که همیشه غیب است, و اما اسم اعظم حقیقتی دارد که چیزی جز حقیقت خاتم(ص) نیست و آن نیز برای ما روشن نمی باشد. امام خمینی می گوید: (ما را به صراط مستقیم که همان برزخیت کبری و مقام احدیت جمع اسمای حسناست راهبر باش, درود فرست بر مبدأ ظهور و غایت و صورت اصل وجود و ماده, آنکه هیولای اولی و برزخیت کبری است, آنکه نزدیک شد و تعیّنات را رها کرد, سپس فرود آمد و فاصله اش به اندازه دو قوس وجود و دایره غیب و شهود شد یا نزدیک تر که همانا مقام عماء بلکه (مقام است)13 در اینجا همان گونه که روشن است, امام خمینی مقام عماء را به مقام لامقامی انسان کامل و حقیقت رسول خاتم تفسیر کرده است. یعنی معتقد است که حتی حقیقت پیامبر(ص) و ائمه اطهار(ع) نیز برای ما در حجاب بوده و هرگز قابل شناخت ما نمی باشند.

ضمناً در دعای فوق, امام خمینی پیامبر(ص) را با صفات ذیل معرفی کرده است:

الف. آن حضرت صراط مستقیم است چرا که مسئله اتحاد علم و عالم و معلوم اتحاد صراط و سالک و مقصد را نیز ثابت می کند و معصومین(ع) خود, صراط مستقیم اند.

ب. مقام برزخیت کبری مخصوص آن حضرت است. نه برزخ بین غیب و شهادت که این ارث عالمان امت پیامبر خاتم است بلکه برزخیت بین غیب الغیوبی و مقامی که لااسم له و لا رسم است و بین مقام احدیت جمعی.

ج. پیامبر(ص) هیولای اولی و مادة الموادی است که تمام عالم ممکنات چون صورت ها و عرض هایی هستند که وابسته به او هستند. آن حضرت است که گر نازی کند درهم فرو ریزند قالب ها. و به تعبیر دیگر او رقّ منشور همه عالم است و همه چیز وابسته به اوست آن گونه که تمام اعراض وابسته به جواهرند.

د. پیامبر(ص) صاحب مقام (تدنّی), (تدلّی), (قاب قوسین), (او ادنی) است و در اینجا امام خمینی این چهار اصطلاح را این گونه تفسیر می کند که تدنّی رفض تعیّنات است و تدلّی همان تعیّن اول است, قاب قوسین ظاهر و باطن قوس وجود غیب و شهود است و مقام او ادنی, لا مقام بودن انسان کامل است.

هـ. حقیقت خلافت و ولایت یا خلیفة اللهی همان است که در این دعای امام خمینی آمده است. با توجه به آنچه گذشت روشن است که امام خمینی چگونه پیامبرشناسی و درجات و مقامات عرفانی رسول خاتم(ص) را در یک دعا خود آورده است. شبیه این کلمات که بیان کننده ولایت و ائمه اطهار(ع) است در ادعیه ایشان فراوان آمده است, و از آنها صرف نظر شده آنها به نکته ای از ایشان درباره حضرت مهدی(عج) اشاره می کنیم, (درود بر خاتم ولایت محمدی و مقبض فیوضات احمدی که پس از ظهور پدرانش به عبودیت, خود مظهر ربوبیت خواهد شد و به راستی عبودیت گوهری است که کنه آن ربوبیت است).14 امام خمینی پس از معرفی عرفانی مقام امامت و ولایت, حضرت مهدی(ع) را مظهر ربوبیت الهی می داند و سایر امامان(ع) را مظهر عبودیت, و اشاره می کند به حدیث (العبودیة جوهرة کنهها الربوبیّة)15 عبودیت در اینجا کنایه از (عبادت), (بینونت از غیر خداوند), (دنوّ و نزدیکی به مقام جمع الجمعی و بلکه اتحاد با آن) است. باید توجه داشت که رسول خدا (عبده) است و امامان(ع) (عبدالله)اند, حضرت مهدی(ع) ربوبیت خداوند را تجلّی می بخشد و ظهور آن حضرت است که ربوبیت را معنا می کند و مردم را به کمال لایق رسانده و جامعه آرمانی اسلامی و آرمانشهر دینی را تحقق می دهد و این همان ربوبیت است که حضرت مهدی(ع) آن را به منصه ظهور می رساند. البته از دیدگاه امام خمینی در حضرت مهدی(ع) ربوبیت ظهور و عبودیت بطون دارد و در پدرانش(ع) عبودیت ظهور و ربوبیت بطون دارد.

با توجه به آنچه گذشت معلوم شد که امام خمینی مطالب بلند عرفان و اعتقادات عرفانی را در قالب دعا بیان کرده اند. تأمل در این دعاها نیاز به آگاهی و تدبّر فراوان در مباحث عرفان نظری دارد, مثلاً وقتی می گوید: (خدایا تو پاک و منزهی, ای آنکه آمال عارفان به اوج کمال احدیتش نرسد, و اوهام واصفان از رسیدن به کبریای هویتش عاجز ماند, عظمتت والاتر از آن است که راه ورود بر واردی دهد, والآی تو مقدس تر از آنکه محمود حامدی شود, اولیت در عین آخریت و آخریت در عین اولیت تو راست, پس تویی که پرستیده و پرستنده ای)16, در این کلام نه تنها مقام ذات و غیب الغیوبی را خارج از تعلق علم و معرفت دانسته و این را نوعی سبحان و مقدس بودن خداوند دانسته که دست عقل هیچ مخلوقی به او راه ندارد بلکه حتی خداوند را در مرتبه احدیت قابل شناخت عرفانی نمی داند, و کسی قدرت توصیف او را ندارد. بلکه حتی نعمت های الهی نیز فراتر از آن هستند که متعلق حمد قرار گیرند, اگر اتحاد عقل و عاقل و معقول صحیح است اتحاد ذکر و ذاکر و مذکور نیز صحیح است آنگونه که اتحاد صراط و سالک و مقصد نیز واقعیت است, مکاشفه میرداماد که در سلافة العصر آمده در بیان ذکر شریف (یا غنی یا مغنی) مؤید همین مدعا است.

دعایی که نقل شد, نشان می دهد که معارف قرآن و ترجمه آیات شریفه الهی پشتوانه اصلی و مضمون و نقطه اصلی ادعیه حضرت امام است, آیات اول سوره حدید و گاهی آیات شریفه سوره (والنجم) یا سوره نور را ترجمه یا اقتباس نموده و در قالب دعا بیان کرده است. بنابراین دعا نه تنها به مدح و ثنای الهی باید بپردازد بلکه اعتقادات و مضامین قرآن که کلام خداوند است باید در آن گنجانده شود, همچنان که گاهی دعاهای امام ترجمه ادعیه شریفه ای است که از ائمه(ع) نقل شده مثلاً وقتی می گوییم: خداوندا دل وابسته ما به دنیا را از این تعلقات و وابستگی ها رهایی بخش, و آن را به عزّ قدس خود آراسته نما17, در واقع جملات مناجات شعبانیه را زمزمه نموده ایم.

رابطه غیب و شهود

ییکی از بحث های عرفان عدم مشابهت غیب و شهود در عین پیوند و ارتباط آنها با یکدیگر است در دنیا آتش این جهانی ابتدا پوست را می سوزاند و سپس درون و باطن را, برعکس آتش آخرت که ابتدا دل را می سوزاند و سرانجام به پوست می رسد. حضرت امام می فرماید: (پناه می برم به خدا از عذاب و فشار قبر و عذاب برزخ که در این عالم هیچ چیز به آن شباهت ندارد).18

مسئله رابطه انسان و جهان با خدای متعال و تحلیل این رابطه همیشه دغدغه فکر بشر بوده و متکلمان و فیلسوفان بسیاری به بحث از آن پرداخته اند. متکلمان این رابطه را با عنوان (اثر و مؤثر) و فیلسوفان با (علت و معلول) و گاهی با (واجب و ممکن) تفسیر کرده اند. امام خمینی در ادعیه خود رابطه انسان و خدا و بلکه جهان و خدا را رابطه فقیر و غنی می داند. غنی آن است که در ذات و صفات و افعال خود نیاز به چیزی نداشته و همه چیز محتاج او باشد. بنابراین اگر چیزی یافت شود که به او محتاج نبود در واقع آن غنی, غنی مطلق نخواهد بود و به همین وسیله پاسخی به شبهه ابن کمونه داده می شود, و در مقابل آن فقیر یعنی موجودی که یا در ذات خود یا در صفات و افعال خود محتاج به دیگری باشد. امام خمینی در این ادعیه ای که دارد همیشه به نقض ذاتی و تکوینی انسان توجه داده و اینکه ما نه تنها فقیریم بلکه عین فقر و وابستگی به خدای متعال می باشیم: (خداوندا, بار الها ما دستمان از همه چیز کوتاه و خود می دانیم که ناقص و ناچیزیم…)19 (خداوندا تو غنی ای و غیر از تو همه فقیر)20 بنابراین انسان و جهان در همه افعال و سکنات بلکه در تار و پود وجود خود آن به آن نیاز به خداوند داشته و عین وابستگی به آن ذات مقدس می باشند.

دیگر جهات ضعف انسان که در ادعیه حضرت امام مورد اشاره قرار گرفته عبارتند از:

ضعف و عجز از شکر, عجز از فهم علمی حجب, عجز از خرق حجاب ها, ضعف در هدایت, ناتوانی در برابر شیطان و وسوسه های او, ضعف از عبادت و تسبیح, ضعف در سیر و سلوک و….

و اما خواسته های امام خمینی از خدای متعال در محورهای ذیل خلاصه می شوند:



الف. اصلاح جامعه مسلمانان و تنبّه آنان نسبت به مسائل شرعی.

ب. رفع ظلم و تبعیض.

ج. قیام مظلومان و محرومان, و آرزوی پیروزی مسلمانان فلسطین.

د. استعانت از خداوند در هدایت, در جهاد, در انجام وظیفه.

هـ. رفع حجاب ها و تراب جبل انیت.

و. رسیدن به حقیقت توحید و دوری از شرک و نفاق.

ز. تخلق به مکارم اخلاقی.

ح. آرزوی وصول به درجه فناء و سوختن خود.

ط. بیداری از خواب غفلت و جهل.

یی. استعاذه از شر شیاطین جنی و انسی.

هرکدام از موارد فوق نیاز به شرح و بسط فراوان دارد که چگونه آنچه را حضرت امام درخواست نموده جنبه شخصی نداشته و در واقع دعا برای مردم و مسلمانان است نه برای خود, اما به دلیل کمی فرصت از آن صرف نظر می گردد.

خداوندا به ما ادب دعا را بیاموز

گقتاری از استاد احمد عابدی     http://ahmad-abedi.ir


پاورقی

1. سوره بقره, آیه 47.

2. همان, آیه152.

3. ر.ک: صحیفه امام, ج18, ص47.

4. همان, ج1, ص7 و16.

5. سوره انسان, آیه 21.

6. مجمع البیان, ج10, ص412.

7. شبستری.

8.شرح حدیث جنود عقل و جهل, ص379.

9. صحیفه امام, ج21, ص147.

10. بین فقهای بزرگ شیعه در مورد عمل این شخص اختلاف نظر وجود داشته برخی عمل او را تخطئه کرده و برخی او را تأیید کردند.

11. صحیفه امام, ج20, ص344.

12. همان, ج1, ص7.

13. همان, ص17.

14. همان.

15. مصباح الشریعه, باب صدم.

16. صحیفه امام, ج1, ص16.

17. ر.ک: آداب الصلوة, ص380.

18. چهل حدیث, ص481.

19. همان, ص225.

 20. صحیفه امام, ج21, ص147. 

كالبدشكافی تفكر وهابیت و القاعده (4)

دموكراسی از دید القاعده

پژوهشگر: حسام افشار

القاعده در میان نظام‌‌های سیاسی موجود به تأسی از خلفای راشدین و امپراتوری‌های اموی و عباسی، هم‌چنان نظام مونارشی (سلطنتی) را بهترین نظام حكومتی می‌داند و با توجه به ویژگی‌های ایدئولوژیك خود و نیز از آنجا كه نتوانسته در جلب افكار عمومی مسلمانان موفق باشد با دموكراسی مخالفت می‌ورزد. البته تجربه تاریخی اسلام درباره دو خلیفه نخست‌ و نیز تأكیدات قرآن مبنی بر مشورت و شورا باعث شده است تا نظریات الیتیستی و نخبه‌گرایانه در آنها تقویت‌ شود و جایگاهی نیز برای مشورت با اهل حل و عقد و نخبگان سلفی قائل شوند.


خلافت و حكومت دینی (فقهی‌ ـ سلفی) در ایدئولوژی القاعده

هدف نهایی ایدئولوژی القاعده، دستیابی به حكومتی فقهی است كه ریشه در سلفی‌گری وهابیت دارد و بر تمام جهان حكم می‌راند. این حكومت دینی كه شكل‌گیری جامعه دینی، از طریق اجرای قوانین فقهی بر آن مبتنی است، مهم‌ترین خواسته و موتور محركه فعالیت‌های القاعده به شمار می‌رود. حكومت طالبان بر افغانستان در واقع جلوه و تبلوری از حكومت مورد نظر القاعده است.

اسامه بن لادن می گوید:

«ما برای جهاد در راه خداوند قادر متعال از وطن خود خارج شده‌ایم و خداوند را به علت منّتی كه در راه فراهم شدن امكان جهاد و این هجرت مقدس به ما ارزانی داشته است، سپاسگزاریم. هدف و میل قلبی ما نیز این بوده كه در راه برپایی و تحكیم حكومت اسلامی و پیاده كردن احكام اسلامی جهاد كنیم. این هدف ماست و برای همین هدف از كشور خود خارج شده‌ایم» (بن لادن،1384،ص14)

به تعبیر دقیق تر القاعده در میان نظام‌‌های سیاسی موجود به تأسی از خلفای راشدین و امپراتوری‌های اموی و عباسی، هم‌چنان نظام مونارشی (سلطنتی) را بهترین نظام حكومتی می‌داند و با توجه به ویژگی‌های ایدئولوژیك خود و نیز از آنجا كه نتوانسته در جلب افكار عمومی مسلمانان موفق باشد با دموكراسی مخالفت می‌ورزد. البته تجربه تاریخی اسلام درباره دو خلیفه نخست‌ و نیز تأكیدات قرآن مبنی بر مشورت و شورا باعث شده است تا نظریات الیتیستی و نخبه‌گرایانه در آنها تقویت‌ شود و جایگاهی نیز برای مشورت با اهل حل و عقد و نخبگان سلفی قائل شوند. اما این شورا و مشورت هیچ‌گاه قابل تعمیم به عموم مردم و گروه‌های دیگر نیست. لذا ظواهری تأكید دارد «مجاهدین» نمی‌توانند با زور حكومت كنند یا مستقیماً قدرت را به دست گیرند. حكومت باید به اصل اسلامی شورا وفادار باشد و «امر به معروف و نهی از منكر» را به اجرا گذارد. هم‌چنین باید مبتنی بر نظر «اهل حل و عقد» باشد و نظر علما را به عنوان كارشناسان شریعت لحاظ كند.(قادری، 1378،صص12و23)

دموكراسی از دید القاعده

رهبران القاعده معتقدند كه دموكراسی آمده به ما بگوید كه در نظام دموكراتیك، ملت، همان حكم و مرجع اصلی است و كلام نهایی در تمام امور به رأی ملت بازمی‌گردد. حقیقت این نظام بر اصل زیر استوار است؛ حكم ملت رد نمی‌شود و كسی تصمیم آنها را مورد بازخواست و مجازات قرار نمی‌دهد. حكم اصلی از آنِ ملت است، اراده آنها مقدس و انتخابشان الزام‌‌آور است و آرا و نظریاتشان مقدم بر همه و محترم است... در واقع در این نظام هر آنچه را ملت حلال بداند؛ حلال و هر آنچه را حرام بداند، حرام است. هر چیزی كه به عنوان قانون و شریعت انتخاب شود، درست، معتبر و جز آن اشتباه و بی‌ارزش است؛ هرچند آن گفتار، وحی و از جانب خداوند متعال باشد. شعار «حكم ملت از آن ملت است»، اصل و اساس یك نظام دموكراتیك بوده و تمامی مسائل حول این محور و اصل می‌چرخد....

در ایدئولوژی القاعده دموكراسی با تفاسیر مختلفش بر یك‌سری اصول و مبادی استوار است كه مهم‌ترین آنها به شرح زیر است:

نخست، ملت مصدر تمام قوای سه‌گانه از جمله قوه مقننه است. این قوه از طریق انتخاب نمایندگان مردم تشكیل می‌شود و وظیفه قانون‌گذاری را برعهده دارد. به عبارت دیگر، در نظام دموكراتیك، قانون‌گذار اصلی انسان است؛ نه خدا و معبود حقیقی، به علت قانون‌گذاری و مشخص كردن حلال و حرام، «انسان مخلوق» است نه خدا. لذا عین كفر و شرك است و با توحید و اصول اسلام مغایرت دارد؛ زیرا انسان ضعیف در مهم‌ترین ویژگی خدا، یعنی قانون‌گذاری، با خداوند شریك شده است....

دوم، دموكراسی براساس آزادی عقیده و آزادی دینی استوار است؛ یعنی انسان در سایه دموكراسی می‌تواند هرگونه كه می‌خواهد از دین خود دست بردارد؛ هرچند این امر مستلزم خروج از دین و الحاد باشد... در اسلام سزای هر مسلمانی كه از دین‌ خویش بازگردد، مرگ است.

سوم، دموكراسی، ملت را قاضی حقیقی می‌داند؛ به طوری كه در صورت اختلاف میان حاكم و حكومت‌شونده، طرفین نزاع برای حل اختلاف خود، به رأی و اراده ملت بازمی‌گردند. این مطلب با اصل توحید كه در آن تنها خدا اختلافات را حل می‌كند، مغایرت دارد... هم‌چنین داوری خواستن از هر نهادی غیرخدا از نظر شرعی به مثابه داوری خواستن از طاغوتی است كه باید بدان كافر شد....

چهارم، دموكراسی براساس آزادی بیان استوار است، هرچند به ذات اقدس خدا و قوانین الهی دشنام و ناسزا گفته شود...

پنجم، دموكراسی بر جدایی دین از سیاست و دیانت از حكومت‌داری استوار است؛ یعنی آنچه مربوط به خداست تنها برای خداست و دین تنها به عبادت در مساجد و صومعه‌ها خلاصه می‌شود، و امور دیگر زندگی مانند سیاست، اقتصاد و جامعه به مردم مربوط می‌شود... این باور آنان درباره دین اسلام باطل و گوینده آن كافر است؛ زیرا به مثابه انكار و نفی آشكار بخش‌هایی‌ از دین اسلام است. اسلام، دین سیاست، قانون‌گذاری و حكومت‌داری و بسیار گسترده‌تر از آن است كه در پشت دیوار مساجد و صومعه‌ها خلاصه شود و این بدون شك كفری آشكار به دین خداست....

ششم، دموكراسی براساس آزادی تشكیل گروه‌ها، احزاب سیاسی و نهادهای گوناگون با هر فكر و عقیده‌ای استوار است و این از نظر شرعی، بنابه برخی دلایل، باطل است؛ از جمله اینكه احزاب و گروه‌ها با تمام عقاید و افكار شرك‌آمیزشان به راحتی به رسمیت شناخته می‌شوند و می‌توانند امور بیهوده و باطل را در كشور و میان بندگان رواج دهند. این مسأله كاملاً با متون دینی مغایر است؛ زیرا امور كفرآمیز را باید انكار كرد و درصدد تغییر آن برآمد؛ نه اینكه به آن اعتراف كرد.... بنابراین به رسمیت شناختن احزاب كافر، به مثابه راضی بودن به كفر است، و رضایت دادن به كفر عین كفر است... .

هفتم، دموكراسی براساس اصل به رسمیت شناختن نظر «اكثریت» استوار است؛ یعنی هر چه را اكثریت بپذیرد، حتی كفر و باطل، قبول می‌كند. بنابراین، دموكراسی «حقیقت» را «اكثریت» می‌داند كه از منظر اسلام اصلی باطل است. «حقیقت» از نگاه اسلام آن است كه با كتاب و سنت سازگار باشد؛ خواه یاران آن كم باشند یا زیاد. لذا هرچه با كتاب و سنت مخالف باشد، باطل است. هرچند تمام دنیا با آن موافقت كنند.(زرقاوی،صص 7-5) 

اندیشه سیاسی القاعده نسبت به حكومت دینی

1. هیچ مرجعی جز فقهای سلفی و وهابی حق افتا و استخراج قوانین برای اداره جامعه را ندارد و به طریق اولی قانون‌گذاری براساس عقل خود بنیاد هم مشروعیت ندارد. 

2. آزادی عقیده از آنجا كه می‌تواند به ارتداد و الحاد بینجامد باطل است.

3. مشروعیت حاكمان از جانب عالم بالاست و رهبران جوامع باید خاستگاه دینی و برآمده از شرع داشته باشند.

4. آزادی بیان چون به ناسزاگویی به خدا و قوانین الهی می‌انجامد مورد تأیید نیست.

5. دین از سیاست و حكومت جدا نیست.

6. تشكیلات و احزاب سیاسی چون به گسترش فعالیت عناصر غیردینی یاری می‌رسانند مورد تأیید اسلام نیستند.

با توجه به موارد فوق الذكر در می یابیم كه ایدئولوژی القاعده بیشتر مصروف مبارزه و تشكیل خلافت اسلامی شده است؛ لذا پیروان آن با دچار شدن به ازخودبیگانگی، قربانی ایدئولوژی و خلافت مورد نظر القاعده هستند. در این ایدئولوژی هیچ انسانی اعم از مسلمان و غیرمسلمان، اصالتی ندارد و اصالت با ایدئولوژی سلفی و حكومت مورد نظر است. بر این اساس نباید از آن ایدئولوژی جز برخی تكالیفی كه از اسلام استنباط كرده‌اند، رهنمودی برای افراد بشر انتظار داشت. این نگرش سیاست‌زدة القاعده باعث می‌شود ابعاد عرفانی و جمالی دین به چشم نیاید و زندگی تنها به عرصه قتال و مبارزه تبدیل شود. ایدئولوژی القاعده با توجه به مطلوب‌ها و هدف نهایی در نظر گرفته از «جهاد» آغاز و به «جهاد» نیز ختم می‌شود. از مطالعه آثار آنان چنین برمی‌آید كه زندگی میدان نبرد، مبارزه و قتال با اندیشه و انسان‌های دیگر است. در چنین رویكردی، دین به جای جهت‌دهی به سیاست؛ یعنی ادعایی كه وجود دارد، با سیاست تعریف می‌شود و كوچك‌ترین مسأله سیاسی و اجتماعی می‌تواند تأثیر عمیقی بر تفسیر از دین بگذارد. لذا درباره ایدئولوژی‌هایی از این دست، نكته‌ای كه می‌تواند مورد اهمیت قرار گیرد احتمال سوق یافتن آنها به سمت ابزارگرایی است. وجود برخی شواهد نشان می‌دهد دست‌كم برخی از رهبران القاعده بیش از آنكه پایبند ایدئولوژی سلفی رادیكال باشند، ابزارگرا هستند و تأكیدشان بر شعارهای سلفی بیشتر جنبه ابزاری برای رسیدن به قدرت و مقابله با غرب و مخالفان دارد. یكی از آن موارد را می‌توان در احیای ناسیونالیسم عربی تحت لفافه سلفی‌گری جست‌وجو كرد. مطابق این ناسیونالیسمِ مذهبی‌شده، عرب‌ها باید در پی احیای شكوه بربادرفته خود پس از خلافت عباسیان برآیند. آنها اسلام‌گرایی و ناسیونالیسم عربی را دو روی یك سكه می‌دانند.

زرقاوی معتقد است كه خداوند عرب‌ها را با این دین، عزیز و سربلند گرداند و با این دین آنها را از تاریكی‌ها به سوی نور و از پرستش بت‌ها به پرستش خدای یكتا هدایت كرد و بدین وسیله آنان را بر بنی‌بشر گرامی داشت. به خدا سوگند، برانگیختن حضرت محمد(ص) از میان قبایل عرب نعمت بسیار بزرگی است.(همان،ص12)

این رویكرد القاعده، در استنباط‌ های فقهی و احكام و فتاوای شرعی نیز دنبال شده است و آنان فقیهی را كه دور از فعالیت‌های اجتماعی و رفتارهای سیاسی، صرفاً براساس كتاب و مطالعه در پی فهم احكام دینی برآید، فاقد شرایط كافی می‌دانند. به عبارت دیگر، «فقه پویا» در نظر آنان فقه جهادی و عمل‌گراست. 

زرقاوی به نقل از سیدقطب می‌نویسد:

شكوفایی فقه اسلامی تنها در عرصه حركت، فعالیت و پویایی صورت می‌گیرد و نباید آن را از فقیهی كه هنگام پویایی، فعالیت و حركت (جامعه) در گوشه‌ای آرام نشسته است انتظار داشت. در این زمانه كسانی كه سر در كتاب و دفتر دارند و برای استنباط احكام فقهی از آن منابع می‌كوشند و برآنند با استفاده از این احكام به تجدید فقه اسلامی بپردازند و به دور از فعالیت‌های (عملی) بمانند كه هدف آن رهایی انسان از عبودیت غیرخدا، حذف شریعت طاغوت، تثبیت شریعت الهی و بازگرداندن آنان به بندگی پروردگار است، در حقیقت، ماهیت و هویت این دین را نشناخته و در شناسایی فقه دین ناتوان‌اند.(همان،ص229)

صرف ‌نظر از اینكه مراد سیدقطب از عبارات بالا چیست، می‌توان نظریات زرقاوی را این‌گونه تفسیر كرد كه او فقه پویا را فقهی اجتماعی ـ سیاسی می‌داند كه با داشتن دغدغه‌های روز جامعه مسلمانان بتواند همگام با ایدئولوژی القاعده پیش برود و خواسته‌های آنان به ویژه تأسیس حكومت دینی را محقق سازد. در واقع، زرقاوی از آنكه قریب به اتفاق روحانیان اهل سنت گرایشی به آن ایدئولوژی ندارند و برای مشروعیت‌بخشی به آن حركت نمی‌كنند، آنها را فقهای حقیقی نمی‌داند و در نتیجه آنان را به چنین حركتی دعوت می‌كند. بر این اساس، ایدئولوژی القاعده به علت سیاست‌زدگی، در برخی مواقع و در بعضی افراد به ابزارگرایی انجامیده است. 

این گروه (فقها)، عقاید خود را از تلفیق عقایدی به دست آورده‌اند كه بزرگان اسلام چه در صدر و چه اكنون، آن را دور انداخته‌اند. آنها این عقاید را به گونه‌ای در هم آمیخته‌اند تا بتوانند به بدترین شكل به افسارگسیختگی، وابستگی، فساد و غارت نظام‌های حاكم و مرتد و خارج از شریعت، مشروعیت بدهند. آنان روش خوارج را در تكفیر و وارد ساختن اتهامات گوناگون مانند فسق، فجور، بدعت، حلال بودن خون و حرمت «مجاهدان اسلام» در پیش گرفته‌اند. برای مثال، مفتی مصر، كه كارمند رسمی دولت است، از آن دولت حقوق می‌گیرد تا عملی را كه برای آن اجیر شده است انجام دهد؛ یعنی مشروعیت بخشیدن به نظام لاییكی كه مطیع یهود است و با مسلمانان بدرفتاری می‌كند.(ظواهری،پیشین،صص23و24)


ادامه دارد...


منابع

1. زرقاوی،ابی مصعب(1427)، «كلمات مضیئه،الكتاب الجامع لخطب وكلمات الشیخ المعتزبدینه،شبكه البراق الاسلامیه؛
ظواهری،ایمن(1423 شوال)، «الولاء و البراء،عقیده منقوله و واقع مفقود»، بیجا، بینا؛
قادری ،حاتم، (1378)، «اندیشه های سیاسی در اسلام و ایران»تهران : سمت ؛
بن لادن،كارمن، (1384) ، «پشت پرده بن لادن ها،در بطن پادشاهی»،ترجمه اسماعیل قهرمانی پور،تهران: نشر روزگار.

جنایت تاریخی اسرائیل؛ چهل و سومین سالروز به آتش کشیدن مسجدالاقصی


روز 31 مرداد 1348 برابر 21 اوت 1969 «مسجد الاقصی»، اولین قبله مسلمانان جهان و یکی از مقدس‌ترین مکان‌های مورد احترام ادیان آسمانی، توسط صهیونیست‌های تندرو به آتش کشیده شد و خسارات قابل توجهی به آن وارد آمد.

رژیم صهیونیستی این حادثه که خشم و انزجار مسلمانان سراسر جهان را به دنبال داشت، به یک جهانگرد یهودی استرالیایی به نام «دنیس مایکل روهان» نسبت داد و صهیونیست‌ها وی را عامل به آتش کشیدن مسجد الاقصی معرفی کردند تا در یک دادگاه نمایشی ابتدا محاکمه و سپس به ادعای اینکه وی بیماری روانی بوده آزاد شود.

حادثه آتش ‌سوزی مسجدالاقصی یک سال پس از تصرف بخش شرقی بیت‌ المقدس توسط نظامیان اشغالگر صهیونیستی در جریان جنگ‌ 6 روزه ژوئن 1967 (خرداد 1346) صورت گرفت.

 در آن زمان «گلدا مایر»، از اعضای حزب «عمل» اسرائیل به تازگی و در پی مرگ «لیوی اشکول» به پست نخست وزیری رژیم صهیونیستی رسیده بود...

صلوات بر محمد (ص) و آل محمد (ص); عباداتی با ثوابی نامحدود


:: اللهــــــــــــــــــــــــم صل علی محمـــــــــــــــــــد و آل محمــــــــــــــــد ::

در ریاضیات شنیده اید که نسبت متناهی به نامتناهی همیشه صفر است. یعنی مثلاً نسبت عدد 1000 به بی نهایت صفر است. هر عددی با بی نهایت مقایسه شود، نسبتش می شود صفر. این دنیا محدود است ، من و شما خیلی زندگی کنیم یک قرن است و صد سال زندگی دنیا نسبت به زندگی آخرت نسبتش صفر است. چون آخرت بی نهایت است، تا خدا، خداست بهشت و جهنم هست

این دنیا محدود است ، من و شما خیلی در این دنیا زندگی کنیم یک قرن است و صد سال زندگی دنیا نسبت به زندگی آخرت نسبتش صفر است. چون آخرت بی نهایت است، تا خدا، خداست بهشت و جهنم هست و من و شما هستیم، یا در بهشت و یا در جهنم.

پس دنیا محدود است و آخرت نامحدود، و نسبت محدود به نامحدود همیشه صفر است. الدنیا مزرعه الاخره، اگر کسی در این دنیا همیشه عبادت کند، روز قیامت چقدر ثواب دارد؟

کسی همیشه در دنیا عبادت کند روز قیامت ثواب هیچ چیزی را ندارد، نه اینکه ثواب کم داشته باشد، اصلاً ثواب چیزی را ندارد. بخاطر اینکه نسبت دنیا به آخرت، نسبت محدود به نامحدود است و نسبتش صفر است.

بهمین جهت در دین ما آمده است یک عبادتهایی را انجام دهید که نامحدود باشد، و اگر یک عبادتی ثوابش نامحدود بود آخرت نیز نامحدود است و این نامحدود برای آن نامحدود مناسب است.

یکسری عباداتند که ثوابهایشان نامحدود است .

اگر کسی حاجت یک مومن را برآورده کند و مشکلش را حل کند، ثوابش نامحدود است و برای آخرت نیز کافی است.

اگر کسی نیت این را داشته باشد که تا ابد اگر زنده بماند، کار خوب انجام بدهد، همین نیّت ابدی، ثوابش نیز ابدی می شود.

نماز جماعتی که بیش از ده نفر باشد، هیچ کس ثوابش را جز خدای متعال نمی داند، یعنی ثوابش بی نهایت است و برای آن بی نهایت (آخرت) بس است.

در روایت است که اگر کسی یک بار بگوید "الحمد الله کما هو اهله" ، فرشته ای که روی شانه انسان است می گوید خدایا چقدر ثواب بنویسم، خدای متعال می فرماید: تو فقط بنویس که بنده من چند بار گفته است، اما ثوابش را خودم می دانم.

یعنی ثواب گفتن یکبار "الحمدالله کما هو اهله" را احدی جز خدا نمی داند. یعنی ثوابش نامحدود است.

ثواب صلوات

در شب معراج پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرشته ای را دید که هزار دست داشت و هر دستش هزار انگشت، پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به آن فرشته فرمود: چه کاره ای؟ فرشته گفت : یا رسول الله من مامور باران های خدا هستم، از اول عمر دنیا تا الان می دانم چند قطره باران باریده است و چند قطره در دریا بوده و چند قطره در خشکی و چند قطره در شهر بوده و چند قطره در بیابان، حساب همه ی اینها را دارم، ولی تنها ثواب یک صلوات بر شما را نمی توانم حساب بکنم.

معنای این حدیث این است که ثواب یک صلوات بی نهایت است و بی نهایت برای بی نهایت(آخرت) کافی است. دین ثوابهای نامحدودی را برای آخرت که نامحدود است بیان کرده است که یکی از آنها صلوات است.

گقتاری از استاد احمد عابدی        http://ahmad-abedi.ir
 
:: اللهــــــــــــــــــــــــم صل علی محمـــــــــــــــــــد و آل محمــــــــــــــــد ::

برای خدمت به سربازان اسرائیل از این شرکت‌ها خرید کنید!!!

شاید در نگاه اول غیرواقعی و مسخره به نظر برسد اما بخشی از هزینه تسلیحاتی ارتش رژیم صهیونیستی برای تجاوز به سرزمین فلسطین را ایرانیان تقبل می‌کنند! بله، با خرید کالا از شرکت‌هایی که کمک‌های مالی منظم و گسترده‌ای به رژیم صهیونیستی دارند، ما نیز زمینه‌ساز فعالیت‌های نامشروع رژیم صهیونیستی می‌شویم.

هر سال در آستانه روز قدس بحث فعالیت شرکت‌هایی که در ایران حضور دارند و فعالیت می‌کنند و رابطه مستقیمی هم با رژیم صهیونیستی دارند، داغ می‌شود اما هیچوقت به طور شفاف و دقیق برای مردم مشخص نشده است که آیا این شرکت‌ها واقعا بخشی از درآمد خود را به رژیم صهیونیستی می‌دهند یا خیر؟ نستله، پپسی، اینتل، کوکاکولا و... از جمله برندهای تجاری هستند که بازار بسیار خوبی در ایران دارند اما گفته می‌شود باید جلوی فعالیت آن‌ها در ایران گرفته شود، چرا که خرید کالاهای این شرکت‌ها به منزله سهیم شدن در ریختن خون فلسطینیان است.

آیا باید محصولات صهیونیستی را تحریم کنیم؟ چرا؟
سایت "اورشلیم ما" همراه برخی گروه‌ها و سایت‌های یهودی صهیونیست در سال ۲۰۱۱ این خبر را خطاب به تمام دوستان رژیم صهیونیستی منتشر کرده است: "این ها شرکت‌های طرفدار اسرائیل هستند. ما باید از آن‌ها حمایت کنیم. لطفاً از این شرکت‌ها حمایت کنید فقط به این دلیل که آن‌ها از اسرائیل حمایت (مالی) می‌کنند."

سایت اورشلیم درخواست می‌کند: "لطفا این لیست مهم را برای هر کس که فکر می‌کنید لیاقت دارند ارسال کنید" و می‌افزاید این شرکت‌ها از اسرائیل حمایت مالی دارند و ممکن است در لیست بایکوت کشورهای عربی یافت شوند. در ادامه هم نام هجده شرکت حمایت کننده کلان مالی را به عنوان لیست اول ارائه می‌دهد.

خوب است نگاهی در این لیست بیندازیم و اسامی آشنا را بیابیم که چگونه مورد تقدیر صهیونیست‌ها قرار گرفته‌اند. برای نمونه، سطح و سابقه حمایت مالی و سرمایه گذاری کوکاکولا (Coca-Cola) و پپسی (PEPSI) را ببینیم و تقدیر ویژه از کوکاکولا در سال ۱۹۹۷ را به خاطر ۳۰ سال پافشاری بر حمایت مالی از رژیم صهیونیستی بخوانیم.

حمایت کلان شرکت "نستله" (Nestle) از رژیم صهیونیستی را بخوانیم، تا آنجا که در ۱۹۹۸ نماینده این شرکت جایزه جوبلی اسرائیل (Jubilee Award) را از دستان "نتانیاهو"، نخست وزیر وقت دریافت کرد -این جایزه بالا‌ترین سطح ستایش رژیم صهیونیستی از حامیان خود تاکنون بوده است- و تازه پس از آن بود که میلیون‌ها دلار سرمایه گذاری مضاعف نستله در رژیم صهیونیستی برای تأسیس مراکز تحقیقاتی انجام گرفت.

خوب است خدمات ارزنده و عجیب شرکت IBM را ببینیم که یک سال پس از اعلام موجودیت رژیم صهیونیستی، در ۱۹۴۹ آغاز به کار کرد و اولین شرکت بزرگ آمریکایی بود که سرمایه گذاری در رژیم صهیونیستی را شروع کرد. این، یکی از سه شرکت آمریکایی است که در سال ۲۰۰۱ در مراسم ویژه‌ای به وسیله "آریل شارون" تقدیر شد و پاداش‌هایی همچون Ambassador's Award را به واسطه حمایت مالی و انتقال تکنولوژی به رژیم صهیونیستی دریافت کرد.

جالب است سرمایه گذاری ۵۰۰ میلیون دلاری شرکت Nokia در این رژیم را بخوانیم و از پروژه‌های سر شاخه‌های نوکیا کسب اطلاع کنیم و یا حمایت‌ها و همکاری‌های ویژه شرکت والت دیسنی (Walt Disney)، کاترپیلار (CATERPILLAR) و تیمبرلند (TIMBERLAND) را بخوانیم.


نظر رهبر انقلاب درباره خرید کالاهای صهیونیستی

چند سال پیش،استفتایی با این مضمون از حضرت آیت‌الله "خامنه‌ای" صورت گرفت:

با سلام خدمت حضرت آیت الله خامنه‌ای، ولی امر مسلمین جهان. یک شرکت، نهاد یا موسسهٔ خارجی یا داخلی (در جمهوری اسلامی ایران یا خارج)، از یکی از راه‌های زیر، از دشمنان امت اسلامی پشتیبانی می‌کند:

• بخشی از سود آن در اختیار رژیم اشغالگر قدس یا نهادهایی گذاشته می‌شود که مستقیماً با اسلام و جوامع اسلامی مبارزه می‌کنند. (بدین صورت که کالاهایی مانند کوکاکولا و پپسی که در ایران هم تولید می‌شود، عصارهٔ این نوشابه‌ها انحصارا در دست کمپانی اصلی صهیونیستی است که ایرانی‌ها از آن‌ها می خرند)

• مدیران شرکت، پشتیبانی خود را از رژیم اشغالگر قدس یا نهادهایی که مستقیما با اسلام و جوامع اسلامی مبارزه می‌کنند، اعلام کرده‌اند.

• دارایی، سود فروش یا اعتبار شرکت در راه گسترش اسلام‌ستیزی و اسلام‌گریزی مصرف می‌شود.

۱. آیا خرید تولیدات این شرکت که شعبه تولید در جمهوری اسلامی ایران دارد، جایز است؟ (کوکا کولا، پپسی، فانتا...)

۲. آیا استفاده از تولیدات این شرکت جایز است؟

۳. آیا تفاوتی میان کالاهای مختلف (پوشاک، مواد غذایی، نرم‌افزار و...) از باب خرید یا استفاده وجود دارد؟

۴. اگر این شرکت، با تاسیس نمایندگی، کالای خود را در جمهوری اسلامی ایران تولید کند، خرید یا استفاده از آن جایز است؟

۵. اگر کالای یک شرکت داخلی (ایرانی)، تحت لیسانس و با اجازهٔ این شرکت صهیونیستی تولید شود، با توجه به این‌ که این اجازه، در قبال پرداخت هزینه‌ای به صورت سـالیانه صادر می‌شود که این مبلغ علیه مسلمین استفاده می‌شود، خرید یا استفاده از آن جایز است؟

۶. اگر به علت نبود قوانین یا نظارت مناسب یا هر دلیل دیگر، کـالای این شرکت صهیونیستی وارد کشور شود، خرید یا استفاده از آن جایز است؟

۷. اگر نـام، نشان یا مبدا صادرکنندهٔ کـالا تغییر داده شود تا شـرکت اصلی پنهان بماند، خرید یا استفاده از آن جایز است؟

۸. آیا یک شرکت داخلی، برای افزایش فروش کـالای تولیدی خود (مثلاً پوشاک)، می‌تواند از نام یا نشان این شرکت استفاده کند؟

۹. آیا استخدام در این شرکت یا تبلیغ کالای آن جایز است؟

رهبر انقلاب هم در پاسخ به این استفتا فرمودند:

بسمه تعالی
سلام علیکم و رحمة الله و برکاته

به طور کلى خرید و فروش هرگونه کالایى از شرکتهاى صهیونیستى و یا شرکتهایى که از سود حاصله کمک به رژیم صهیونیستی مى‌کنند حرام است و بر آحاد مسلمین واجب است که از خرید و استفاده از چنین کالاهایى اجتناب کنند و در حکم مذکور فرقى بین موارد ذکر شده نمى‌باشد و در صورتی که احراز نشود که منافع آن عاید صهیونیست‌ها می‌شود و یا در راه دشمنی با اسلام و مسلمین به‌کار می‌رود، اشکال ندارد. هر نوع کار کردن در این شرکت‌ها که کمک به دشمنان اسلام و مسلمین محسوب می‌شود حرام است و دریافت پول در قبال آن حلال نیست.


وظیفه دولت، وظیفه ملت
گام اول در راه عدم ترویج اینگونه کالا‌ها باید از سوی دولت برداشته شود. دستگاه‌های مسئول، ضمن بررسی دقیق درباره شرکت‌های خارج و منافع و منابع مالی آن‌ها، زمینه را برای جلوگیری از فعالیت‌های شرکت‌های مشکوک فراهم کنند. مجلس شورای اسلامی نیز باید به وضع قوانین مناسب در این زمینه بپردازد.

با این حال، اگر دولت در مواجهه با شرکت‌های حامی صهیونیسم تعلل کند، اگر مجلس و قوه قضائیه اقدامات کافی در این مورد انجام ندهند، اگر منافع شخصی و گروهی یا مصالحی غیر علنی در مورد مذکور در میان باشد، اگر هنوز مطالبه عمومی برای لغو مجوز شرکت‌های حامی صهیونیسم در کشور به وجود نیامده و اگرهای دیگری از این دست، هیچ کدام به نظر نمی‌رسد هنگام بازخواست از تکلیف شخصی و گروهی ما در خصوص رژیم صهیونیستی، بهانه مناسب و محکمه پسندی باشد.

منبع: رجانیوز

كالبدشكافی تفكر وهابیت و القاعده (3)

دین و مبارزه در ایدئولوژی القاعده

پژوهشگر: حسام افشار


دین و مبارزه در ایدئولوژی القاعده 

از آنجا كه القاعده جریانی اسلام‌گرا محسوب می‌‌شود، شناخت دین‌شناسی رهبران آن از اهمیت بالایی برخوردار است؛ به طوری كه دین‌شناسی آنان می‌تواند بر معارف دیگر آنها تأثیر بگذارد. دین از نگاه القاعده، نظام ساده حقوقی است كه از جانب خدا وضع شده تا انسان‌ها با انجام اوامر این «مالك» «مَلكِ» «قهار» بتوانند علاوه بر نجات خود از عذاب اخروی، پاداش شایسته‌ای نیز در بهشت كسب كنند. این رویكرد به دین، بیشتر یادآور رابطه دوران بردگی و ارباب و رعیتی است. اگر انسان‌ها به قوانین خداوند، با تفسیر سلفی و وهابیت، عمل كنند، در دنیا و آخرت در ازای كردار و رفتار خود می‌توانند از آتش خشم الهی در امان بمانند و در غیر این صورت، عذاب ارباب جهان آنان را در برخواهد گرفت. از این منظر، دین علاوه بر تأمین خوش‌گذرانی در آن دنیا، بساط خوشی در این دنیا را نیز به ویژه برای مردان فراهم می‌آورد. آنها معتقدند كه ما در این دعوت مردم را، اگر اطاعت كنند، به بهشتی بشارت می‌دهیم كه بر آسمان و زمین عرضه شده است؛ و اگر مخالفت كرده و در پی هواهای نفسانی خود برآیند به عذاب الهی هشدار می‌دهیم. (زرقاوی، 1427،ص، 4)

به گمان آنها ، كسب رضایت خداوندی كه «پادشاه جهان» است به سادگی به دست نمی‌آید و بسیاری مواقع رسیدن به این مرحله بدون جان‌فشانی‌ها و خون‌فشانی‌ها میسر نخواهد شد.

رهبران القاعده معتقدند :

« برای یاری رساندن به دین پروردگارم و ارج نهادن به خون برادرانم، عزم كشتن امریكایی‌ها و دشمنان‌ دین را كرده‌ام. سوگند به خدا، هرگز خون برادرانم را كه در سرزمین فلسطین به دست یهودیان خائن و فرزندان خوك و میمون و با حمایت آشكار سردمدار كفر جهانی ریخته می‌شود، فراموش نكرده و نمی‌كنیم. دین پروردگارم جز با ریختن خون‌ها و متلاشی شدن بدن‌ها یاری نخواهد شد. بنابراین، من و برادرانم مانند شمشیری كه از غلافش خارج شود به سوی مرگ رهسپار شده‌ایم. امت اسلامی در آینده خواهد فهمید كه ما خانواده‌های خود را ترك كردیم تا پیام خون‌بار خود را به جهان برسانیم... پیامی كه مفهومش این است: «بار خدایا، خون‌های ما را بگیر تا راضی شوی؛ خدایا قرار مده برای اجساد ما قبری یا خاكی كه اجسادمان را دربرگیرد و سنگ لحدی كه آن را پنهان كند، تا اینكه در روز قیامت اجساد ما به بهشت بشارت داده شوند.» (پیام ماهواره ای، رهبران القاعده 5/2/1381)

لذا عنصر «جهاد» در ایدئولوژی القاعده از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است و ابزاری‌ترین و كلیدی‌ترین مفهوم در آن ایدئولوژی به شمار می‌رود؛ به طوری كه رهبران القاعده آن را از سایر عبادت‌های دینی مانند نماز و روزه و حج مهم‌تر می‌دانند. آنها معتقدند مسلمانانی كه در عمل و نظر به «جهاد» نپرداخته‌اند، اسلام را درك نكرده‌اند(زرقاوی، پیشین، صص، 214-212)

عبدالله عزام كه از وی به عنوان یكی از مؤسسان و رهبران القاعده نام می‌برند، برخی علل جهاد را به صورت زیر بیان كرده است:

1. جلوگیری از تسلط كافران بر مسلمانان؛

2. ترس از آتش جهنم؛

3. عمل به فریضه جهاد و پاسخ به دعوت خدا؛

4. ادامه دادن راه سلف صالح؛

5. استقرار جامعه اسلامی؛

6. حفاظت از مستضعفین زمین؛

7. شهادت و كسب مقام والا در بهشت؛

8. جلوگیری از بی‌حرمت شدن «امت» و سپر بلای آن شدن؛

9. حفاظت از عزت «امت» و نقش بر آب شدن توطئه دشمنان؛

10. حفاظت از سرزمین اسلامی و جلوگیری از فاسد شدن آن؛

11. ایجاد امنیت برای مكان‌های مقدس؛

12. سعادت امت و افزایش ثروت آنها؛

13. بهترین شكل عبادت 

ایمن ظواهری در این باره معتقد است: «جوانان مسلمان نباید منتظر اجازه گرفتن از كسی باشند؛ زیرا جهاد با امریكایی‌ها، یهودیان و متحدانشان، یعنی منافقان مرتد، واجب عینی است… هر مسلمانی كه به پیروزی اسلام علاقه‌مند است نمی‌تواند هیچ ندایی را برای توقف جهاد بپذیرد و نمی‌توان امت را از آن منصرف كرد»(ظواهری 2002،ص28)

مطابق ایدئولوژی القاعده، مرز میان انسان‌ها را اعتقاد یا عدم اعتقاد به اندیشه آنان مشخص می‌كند و كسانی كه از مكتب فكری آنان پیروی نكنند تحت عنوان «كافر، مشرك و منافق» مشمول قوانین وضع‌شده سختی قرار می‌گیرند. بر همین اساس «دوستی» و «دشمنی»، با محوریت اعتقادی تعریف می‌شوند؛ به این ترتیب كه همفكران ایدئولوژیك ما «دوست» و كسانی كه اندیشه دیگری دارند «دشمن» تلقی می‌شوند. 

ظواهری در جای دیگر می نویسد :

« به اعتقاد ما، در حال حاضر مهم‌ترین فتنه‌ای كه توحید و عقیده اسلامی را تهدید می‌كند، فتنه انحراف از دوستی با مؤمنان و دشمنی با كافران است. لذا با نگارش این مطالب سعی كردیم به امت اسلامی هشدار دهیم تا در بیداری مبارك و جهادی پیروزمند ‌ـ ان‌شاءالله‌ـ مراقب حملات صلیبی‌های امریكایی و یهودی علیه امت اسلامی باشند… [زیرا مطابق هشدار] ابن‌تیمیه؛ باید دانست كه محبت به مؤمن واجب است؛ حتی اگر به تو ظلم كند و دست‌درازی كند و دشمنی با كافر واجب است؛ حتی اگر به تو خوبی كند. خداوند متعال پیامبران متعددی را با كتاب‌هایی فرستاده تا همه به دین خدا بگروند، تا محبت فقط به دوستان خدا تعلق گیرد و نفرت به دشمنان خدا اختصاص ‌یابد... ثواب مختص دوستان خدا باشد و عذاب مختص دشمنان خدا».(همان،صص،3و12)

اما چنان كه در ادامه نیز مشاهده خواهیم كرد، القاعده دایره «دوستان خدا» را به اندازه‌ای تنگ كرده است، كه بیشتر شامل جنبش‌های سلفی، به ویژه سلفی رادیكال می‌شود. آنان برای مبارزه و جهاد، اقدام به تعریف و تعیین دشمنان كرده‌اند كه به طور عمده شامل سه گروه كافران، مشركان و منافقان می‌شود و سپس تلاش كرده‌اند با تفسیرهای خاص از برخی مفاهیم دینی مانند «جهاد» و «شهادت»، ایدئولوژی خود را برای مبارزه كارامد كنند. مسیحیان و یهودیان كه از آنها با عنوان «دشمنان صلیبی» یاد می‌شود، به اتفاقِ پیروان ادیان دیگر در گروه كافران قرار می‌گیرند؛ برخی پیروان اهل سنت از جمله منافقان هستند و شیعیان نیز گاه در گروه منافقان و گاه مشركان می‌گنجند.

به عبارت دیگر، القاعده برای مبارزه با تك تك دشمنانی كه تعریف كرده، در پی ارائه حجت شرعی خاصی برآمده است و با اطلاق هر كدام از آن عنوان‌ها به گروه‌های یادشده زمینه را برای مبارزه فراهم كرده است. نگاهی به تمام گفتارها و نوشتارهای زرقاوی ما را با این واقعیت آشنا می‌سازد كه یكی از بزرگ‌ترین دغدغه‌های زرقاوی، تئوری‌پردازی برای جنگ با شیعیان است و اینكه چرا مبارزه با شیعیان در اسلام مشروع شده است. وی كه پیشاپیش به سختی این كار واقف بود، بیشترین تلاش خود را در سال‌های اخیر به همین امر اختصاص داد. او در این راستا شیعیان را مهم‌ترین دشمن معرفی كرد و مقابله با آنان را بر مبارزه با «صلیبی‌ها» ترجیح دارد.

زرقاوی معتقد بود كه :

« دشمنان ما چهار گروه هستند: امریكایی‌ها، كردها، وابستگان دولت عراق و شیعیان. از نظر ما، گروه اخیر كلید تحولات سیاسی [عراق] است؛ به این معنا كه اگر ما مركز و عمق دینی، سیاسی و نظامی آنها را هدف قرار دهیم، آنها نیز تحریك می‌شوند و خوی وحشیگری خود را به اهل سنت نشان می‌دهند. اگر در این طرح موفق شویم، می‌توان گفت توانسته‌ایم اهل سنتِ غافل را نسبت به این گروه آگاه و بیدار كنیم. در آن هنگام آنها به خطر و مرگی كه به واسطه‌ همین كافران بر بالای سرشان به پرواز درآمده، آگاه می‌شوند» (زرقاوی،پیشیین،73).

وی در جای دیگر می گوید :

«(شیعیان) افعی‌های خفته، عقرب‌های مكار خبیث، زهرهای كشنده و دشمنان در كمین نشسته هستند. ما در اینجا در دو جبهه در حال نبردیم. جبهه اول، در مصاف با دشمن آشكار است و جبهه دوم، جبهه و جنگی شدید با دشمنی مكار است كه به لباس دوست درآمده و ابراز موافقت و پیوند می‌كند؛ در حالی كه در درون شر و شرارت و كینه دارد و میراث تفرقه‌ ذاتی را كه در تاریخ اسلام شاهد آن بوده‌ایم، به همراه می‌كشد... واقعیت‌های تاریخی بیانگر این حقیقت است كه تشیع با اسلام همخوانی ندارد؛ مانند یهود و نصارا كه تحت شعار اهل كتاب با هم مشترك‌اند... این قوم بر محور كفر جمع شده‌اند... جنگ با امریكا آسان است؛ زیرا دشمنی آشكار است و به دلیل ضعف سیستم اطلاعاتی، نسبت به منطقه و مجاهدان بی‌اطلاع است. ما نیك می‌دانیم كه نیروهای صلیبی بالاخره روزی این خاك را ترك خواهند كرد. به همین دلیل، آنها(امریكایی‌ها) چنین ارتش و پلیسی تشكیل می‌دهند تا مأموریت خود را به آنها واگذار كنند... واقعاً شیخ‌الاسلام «ابن تیمیه» راست می‌گفت، زمانی كه در وصف حال شیعیان، پس از یادآوری تكفیرشان نسبت به اسلام، گفت: «به كفار علیه مسلمانان كمك می‌كنند، به تاتار یاری می‌رسانند و از اصلی‌ترین دلایل طغیان چنگیز به شمار می‌آیند. آنان كافران را بر اسلام چیره گردانیدند و سبب ورود هولاكو به سرزمین عراق، تصرف‌ حلب و... شدند.... قلوب شیعیان مملو از كینه و خشم نسبت به بزرگ و كوچك و صالح و غیرصالح مسلمانان است كه در قلب هیچ قوم دیگری وجود ندارد. بزرگ‌ترین عبادت آنها بدگویی و دشنام به مسلمانان و اولیاءالله است.(همان،صص،61-66)

اما گذشته از صلیبی‌ها و شیعیان كه القاعده اختلافات عقیدتی ‌ـ كلامی بسیاری میان خود و آنان قائل است و به راحتی می‌تواند در ایدئولوژی خود برای جهاد علیه آنان فتوا صادر كند، در میان مسلمانان اهل سنت نیز گروه‌هایی را برای مبارزه تشخیص داده و تفكیك كرده است. البته آنان نسبت به باقی مسلمانان، اولویت كمتری دارند و جهاد با آنان به مراحل بعدی واگذار شده است. علمای محافظه‌كار اهل سنت، حاكمان كشورهای اسلامی، جنبش‌هایی چون اخوان‌المسلمین و حتی توده مردمی كه سرشان به زندگی خویش گرم است و در چكاچك مبارزات، القاعده را یاری نمی‌رسانند از جمله دشمنان، یا دست‌كم مسلمانان غیرحقیقی، تلقی می‌شوند.

ظواهری در این باره معتقد است كه:

« حاكمان اسلامی هم به دستورات و شریعت الهی پشت پا زده‌اند و هم با یهودیان و مسیحیان دوست شده‌اند. ... (آنها) به‌ رغم ادعای مسلمان بودن، بیش از سایر گروه‌ها از عقیده تولی و تبری دور افتاده‌اند. خطر این گروه برای امت اسلامی به قدری وسعت یافته است كه بزرگ‌ترین عامل انحراف امت اسلامی از عقیده خود به حساب می‌آیند... دشمنان اسلامی به خصوص امریكایی‌ها، یهودیان، فرانسویان و انگلیسی‌ها توانستند با یك سلسله توطئه، قرارداد، روابط سری، امتیازات، حساب‌های پنهانی، خرابكاری و جذب نیرو، این گروه از حاكمان را بر سرنوشت مسلمانان مسلط كنند... علمای درباری هم فتواهای دیكته‌شده از بالا را امضا می‌كنند. طبق این فتواها، سیطره بیگانگان، غارت ثروت كشور، سلطه‌جویی صلیبی‌ها و كشتار مسلمانان در عراق مباح خواهد شد. سپس مفتی اعظم عربستان مجوز صلح با اسرائیل را صادر می‌كند» (ظواهری،پیشین،22-25).

(اهل سنت) نیز از منظر القاعده به چند گروه تقسیم شده‌اند:

1. عامه: آنها اكثریتی ساكت و حاضر، اما در اصل غایب‌اند؛ اگرچه در مجموع از امریكا بیزارند و آرزوی نابودی آن را دارند، در عمل چشم به آینده‌ای پرآسایش و زندگی با رفاه دارند. آنها برای تبلیغات و بازی‌های سیاسی طعمه‌ای مناسب هستند.

2. علما و نخبگان.

3. اخوان: آنان دست به تجارت با خون شهدا زده و بزرگی خود را بر جمجمه‌های مخلصان بنا نهاده‌اند. دست از سلاح و زره برداشته، به جهاد جواب «نه» گفته... و دروغ ‌بافته‌اند. تمام تلاش آنها تسلط بر مناصب سیاسی به نمایندگی از اهل تسنن است تا سهمی در حكومتی كه به زودی تقسیم می‌شود داشته باشند. در درون طمع تسلط بر عموم مجاهدان را از طریق حمایت مالی... دارند... و اكنون نیز در تلاش برای تشكیل هیأت شورای اهل سنت و الجماعه هستند تا سخنگوی این گروه باشند. در واقع، عصا را از وسط گرفته‌اند تا بر اوضاع سیاسی مسلط شوند. دین آنها دو رنگی است، پای‌بند اصول ثابتی نیستند و سخنانشان از پایگاه شریعت برخوردار نیست.

4. مجاهدان: آنها مخلصان اهل سنت و عصاره بهترین‌های این سرزمین هستند. در یك كلام می‌توان آنان را منتسب به اصل عقاید اهل سنت و مذهب سلفی دانست. این گروه با دو ویژگی زیر از «مجاهدین مهاجر» متمایز می‌شوند: اول، بیشتر آنها دچار فقر تجربه و مهارت، به خصوص در زمینه كار گروهی و سازمانی هستند... دوم، با آنكه مین‌ها كاشته، موشك‌ها شلیك و خمپاره‌ها پرتاب می‌شوند، آنها هم‌چنان خواهان سلامت و بازگشت به آغوش همسران خود بدون كوچك‌ترین خراشی هستند.

5. مجاهدان مهاجر (همان سلفیان رادیكال): آنان مسلمانان واقعی هستند كه تعدادشان بسیار اندك است(زرقاوی،پیشین،ص69).

در ادبیات القاعده، واژه «كفر» علاوه بر آنكه شامل غیرمسلمانان می‌شود، دارای معنای وسیع‌تری است كه بسیاری از مسلمانان را نیز دربرمی‌گیرد. ویژگی «تكفیری» القاعده به طور عمده برآمده از تفسیر آنان از دین و برخی مفاهیم كلیدی قرآن مانند «توحید» و «طاغوت» است. در واقع، بهره‌گیری از این تفاسیر و مفاهیم، نیروی نهفته زیادی را برای مبارزه در میان آنها آزاد می‌كند.

زرقاوی معتقد است :

«این قضاوت كه ممكن است شما فكر كنید عبادت تنها نماز، روزه و زكات است و بگویید ما خدا را عبادت می‌كنیم، برای خدا نماز می‌خوانیم، سجده می‌كنیم، روزه می‌گیریم و قربانی می‌كنیم. (اما) من به شما می‌گویم عبادت آن‌گونه كه شما درك محدودی از آن دارید نیست، بلكه گسترده‌تر و فراگیرتر از آن چیزی است كه شما گمان می‌برید. كلمه توحید، كه خداوند خلق را برای آن آفرید، پیامبر فرستاد و كتاب‌هایی برای آنان نازل كرد عبارت است از «لااله الاالله» كه به دو بخش تقسیم می‌شود: بخش نفی كه همان «لااله» و به این معناست كه هیچ معبودی جز «الله» وجود ندارد. در این بخش الوهیت از غیرخدا نفی می‌شود و در روزه، نماز، حج و شرع كسی غیر از او عبادت نمی‌شود. (اما) بخش دیگر، بخش اثبات و همان «الاالله» است كه الوهیت را تنها برای «الله» اثبات می‌كند و اینكه در تمام امور كوچك و بزرگ غیر از «او» اطاعت نشود... «طاغوت» در لغت یعنی هر چیزی كه از حد خود گذشته باشد... و در اصطلاح، طاغوت یعنی هر آنچه غیر از خدا عبادت شود، در حالی كه به عبادت راضی است. طاغوت شكل‌های گوناگونی دارد؛ گاهی یك بت است و گاهی قبر، انسان یا قانون... شیخ‌الاسلام ابن‌تیمیه می‌گوید: كسانی كه راهبان و كشیشان خود را خدایانی در برابر الله گرفتند و در حلال كردن آنچه خدا حرام كرده بود و حرام گردانیدن آنچه خدا حلال كرده بود از آنها اطاعت كردند، اگر بدانند در دین خدا تغییر ایجاد كرده‌اند و از این تغییر دنباله‌روی می‌كنند، مرتكب كفر شده و برای خدا و رسول او شریك قرار داده‌اند. حتی اگر برای این شریكان نماز نخوانده و سجده نكرده باشند. او در جای دیگر می‌گوید: زمانی كه شخصی دانشی را كه از كتاب خدا و سنت رسول او فهمیده می‌شود، ترك كند و از حكم حاكمی كه مخالف حكم خدا و رسول اوست اطاعت كند، مرتد و كافر و در دنیا و آخرت مستحق مجازات است.(همان،صص،5-7)

گذشته از درستی یا نادرستی مطالب فوق، نكته بسیار مهم جنبه فقهی آن بیانات است كه بار حقوقی خاصی در پی دارد و از این جهت قابل مقایسه با كفر عرفانی نیست.(قدردان،1376،ش4) 

از نگاه آنان، علاوه بر عوامل یادشده، موارد زیر نیز موجب «كفر» می‌شوند: كمك به كافر، ناسزاگویی به صحابه پیامبر به ویژه ابوبكر، عمر و عایشه، وضع قانون، گونه‌هایی از احترام به علما، مردگان و شخصیت‌های مورد احترام جامعه، ضعف یقین و بدگمانی نسبت به خدا، ترس و بی‌غیرتی درباره دین و تن دادن به حكومت كافران(زرقاوی،پیشین،ص495) در نتیجه، با وجود این ایدئولوژی، مبارزه با گروه‌های مختلفی كه مخالف اندیشه «سلفی رادیكال» هستند، مشروعیت می‌یابد. 

اما مسأله بسیار مهمی كه ذهن بسیاری از رهبران القاعده را برای یافتن پاسخی رضایت‌بخش درباره عصرآن به خود مشغول داشته، كشته شدن بسیاری از انسان‌های معمولی و غیرنظامی طی عملیات‌های تروریستی القاعده است كه چگونه می‌توان این كشتارها را توجیه كرد و مشروع جلوه داد. آنان برای یافتن این پاسخ كه به تدریج برای القاعده به بحران تبدیل شده ـ زیرا بسیاری از دوستان و پیروان خود را در جهان اسلام از دست داده‌اند ـ از مفهوم فقهی ‌ـ سلفی «تترس» (سپر قرار گرفتن) بهره برده‌اند. براساس این باب فقهی، قتل مسلمانان موجود در اماكن مورد هدف جایز است و اجر كشته‌شدگان هم با خداست؛ آنها روز قیامت با توجه به نیت‌هایشان محشور می‌شوند(شحاده،العصر،10/2/2006) در این باره، زرقاوی از سخنان فقهای پیشین اهل سنت، به ویژه سلفی نتایجی استنباط كرده است كه در زیر به آنها می‌پردازیم: 

1. كلام فقها و ائمه پیشین درباره سلاح‌های قدیمی و پیش از اكتشاف باروت بوده است. بدیهی است هنگام استفاده از سلاح‌های قدیمی امكان جدا كردن افراد و جلوگیری از كشته‌ شدن مسلمانان، بیش از سلاح‌های جدید وجود داشته است.

2. شرعاً موظف هستیم برای مقابله با دشمنان خدا از قوی‌ترین سلاح‌ها استفاده كنیم؛ البته اگر این كار امكان‌پذیر باشد. 

3. شرعاً وظیفه داریم پیش از پیروزی و اعتلای كلمه «الله» بر روی زمین، دشمن را سركوب و ضربه‌ای اساسی بر آن وارد سازیم تا هیبت و شكوه خود را از دست دهد و زمین‌گیر شود.

4. كلام فقهای پیشین (در این باره) به جهادهایی اشاره دارد كه هنگام حمله مسلمانان به بلاد كفر و فتح آن سرزمین‌ها به منظور تحت حكم اسلام درآوردن آنها صورت می‌گرفت. بدیهی است جواز این مسأله به طریق اولی در مورد جهادی كه از باب دفع دشمن و برای مقابله با كفار حربی كه قصد استیلا بر سرزمین مسلمین را دارند بیشتر صدق می‌كند، تا چه رسد به زمانی كه دشمن دست به استیلا بر مسلمانان زده و سال‌ها نیز از آن زمان گذشته باشد، به گونه‌ای كه حكم صلیبی‌ها بر آنان تثبیت شده باشد.

5. همان‌طور كه «قرطبی» گفته بود: اگر مسلمانان برای دستیابی به كفار، سپر را هدف قرار ندهند، كفار سپر را می‌كشند و بر جامعه اسلامی نیز تسلط می‌یابند. وضعیت امروز ما به این صورت است كه اگر شما سپر را هدف قرار ندهید، كفار سپر را دچار فتنه كفر و روی‌گردانی از دین می‌كنند تا بتوانند حكم صلیبیان را روی زمین پیاده كنند و اختیار همه چیز را به دست بگیرند. آنجاست كه دیگر حرمت دین اسلام و پیروان آن را از بین می‌برند و پس از آن نیز همه مسلمانان را به سمت جدایی از دین می‌كشانند. آنها این عمل را از طریق شرع و حكم ضدخدایی‌شان انجام می‌دهند. شیخ‌الاسلام (ابن‌تیمیه) معتقد است: «قتل سپر، ضررش از شیوع كفر كمتر است»(زرقاوی،پیشین،255)

در ایدئولوژی القاعده تنها وجود یكی از شرایط زیر موجب كشتار نظامیان و غیرنظامیان مسلمان و غیرمسلمان می‌شود:

1. مقابله به مثل؛

2. ناتوانی در تمییزگذاری میان شهروندان و نظامیان؛

3. مشاركت و همراهی شهروندان در عمل، حرف یا ذهن با دشمنان؛

4. ضرورت جنگ؛

5. كاربرد تسلیحاتی كه نمی‌توانند تمییزی میان انسان‌ها بگذارند؛

6. پیمان‌شكنی؛

7. سپر انسانی.(مهدی بخشی،ش39،ص206)

براساس همین نگرش، بن‌لادن درباره سلاح هسته‌ای معتقد است: «این حق مسلمانان است كه مالك این‌گونه سلاح‌ها باشند»(بن لادن،1384،ص14)

ادامه دارد...

منابع :


- پیام ماهواره ای رهبران القاعده، 5/2/1381 ؛

- وصیت نامه احمد الخدنوی الغامدی،عضو القاعده 5/2/1381 ؛

- بن لادن،كارمن (1384) ، «پشت پرده بن لادن ها،در بطن پادشاهی،ترجمه اسماعیل قهرمانی پور،تهران: نشر روزگار ؛

- زرقاوی،ابی مصعب (1427 ) ، «كلمات مضیئه،الكتاب الجامع لخطب و كلمات الشیخ المعتز بدینه» ،شبكه البراق الاسلامیه،

- قدر دان قراملكی،محمد حسن(1376)، «كافر مسلمان و مسلمان كافر»، كتاب نقد،س1،ش4؛

- ظواهری،ایمن(1423) ، «الولاء و البراء،عقیده منقوله و واقع مفقود»بیجا بینا .

- مهدی بخشی،شیخ احمد، «جهاد از ابن تیمیه تا بن لادن».

ظرفیت‌های تاریخی انقلاب اسلامی ایران در بیداری اسلامی (بررسی ده موج تاریخ معاصر ایران)

:: ظرفیت‌های تاریخی انقلاب اسلامی ایران در بیداری اسلامی ::

:: (بررسی ده موج تاریخ معاصر ایران) ::


وقتی از بیداری اسلامی صحبت می‌شود نمی‌توان از ریشه‌های تاریخی آن غافل ماند. به خصوص ریشه‌هایی كه در یك پروسه‌ای كامل توانسته خود را از اجمال به تفصیل برساند. انقلاب اسلامی ایران در بهمن 57 به رهبری مرجعیت شیعه و در پی آن تأسیس نظام جمهوری اسلامی ایران، با زعامت مرجعیت شیعه، به عنوان پروسه‌ای كامل در جریان بیداری اسلامی می‌تواند مورد ارزیابی قرار گیرد. پروسه‌ای كه در آن سه مؤلفه اصلی بیداری اسلامی یعنی؛ 1. هویت جویی بر اساس مفاهیم عمیق اسلامی و پیوند عمیق با آموزه‌های دینی، 2. حركت اصیل و مردمی و تكیه بر قدرت عموم مردم، 3. ماهیت ضد‌استعماری و ضداستكباری آن. به صورت كاملاً ملموس خودنمایی می‌كند. بر این اساس شناخت ریشه‌های این روند موفق، یاری‌گر ما خواهد بود در فهم هر چه بهتر فضای جریان بیداری اسلامی و الگو بودن انقلاب اسلامی به عنوان یكی از قلل بیداری اسلامی.

مقاله حاضر در واقع پاسخی به این پرسش خواهد بود كه ریشه‌های تاریخی بیداری اسلامی در ایران چیست و چه ارتباطی با استعمار اروپایی و نفوذ غرب در جهان اسلام دارد؟ پاسخی اجمالی به این پرسش عبارت است از اینكه؛ بیداری اسلامی در ایران با سابقه تاریخی عظیم خود به علت ماهیت "عمیق دینی" آن كه برگرفته از "متن اسلام" و "باورهای ناب و خالص" مردم مسلمان ایران است، درصدد است از هویت واقعی خود در مقابل سلطه غرب و ابعاد تمدنی آن محافظت كرده در این راه و مسیر پیچیده و دشوار با توجه به آرمان تمدن نوین اسلامی، الگو بخش نهضت‌های بیداری اسلامی در جهان اسلام باشد. از این رو ابتدا به شرح كلی از رخدادهای تاریخی پرداخته و در ضمن آن به تفصیل بیشتر پاسخ اجمالی طرح شده می‌پردازیم.

كلید واژگان اصلی در این مقاله عبارتند از؛
بیداری اسلامی، هویت‌جویی، تاریخ معاصر، ایران اسلامی، نهضت‌های اسلامی معاصر، اسلام، تجدد، غرب‌زدگی

زمانی كه از تاریخ صحبت می‌كنیم، باید بدانیم همه رویدادها در تاریخ ارزشمند نیستند. تاریخ به عنوان ریشه تحولات و جریانات سیاسی ـ اجتماعی امروزین است و هرچه بتوان، این ریشه را به صورت عمیق‌تر درك كرد، لاجرم شاخه‌ها و برگ‌های آن را نیز بهتر می‌توان مورد ارزیابی قرار داد. از این جهت در میان انبوه گزاره‌های تاریخی، بررسی نقاط عطف و مقاطع حساس تاریخی از اهمیت دو چندانی برخوردار می‌شود. اگر بخواهیم به صورت فهرست‌وار قله‌های تحول‌زا در جریان بیداری اسلامی تاریخ ایران را برشماریم به عناوین زیر برخورد خواهیم كرد، عناوینی كه تحلیل و بررسی هر یك در تفصیل پاسخ ما به سؤال اصلی مقاله راه‌گشا خواهند بود.

نهضت شیعیان صفوی و تأسیس نظام سیاسی شیعی؛
تحولات جامعه ایران در عصر صفویه یعنی قریب پانصد سال پیش می‌تواند به عنوان ریشه هویتی و فرهنگی ایران اسلامی مورد توجه قرار گیرد. نوزایی جامعه ایرانی در عصر صفوی باعث ایجاد ملیت ایرانی با هویت دینی و پشتوانه مذهب شیعه اثنی‌عشری، شد كه ریشه در جان جامعه داشت. این امر جامعه ایران را در آستانه ظهور دنیای جدید، به جامعه‌ای پویا و زنده‌ای تبدیل كرد كه در مسیر خود به دنبال تأسیس تمدن نوین اسلامی بود. نوزایی در هنر و صنعت، فلسفه و حكمت، كلام و ادیان، امنیت و آزادی، سیاست و اقتصاد، معماری و شهرسازی، كه در ایجاد خود و نیز برای بقا دو خصلت بنیادین به همراه داشت: 1- هویت ملی ایرانی؛ 2- هویت اعتقادی ایرانی. صفویان، آیین شیعه را دین رسمی ایران نمودند و آن را به عنوان عامل همبستگی ملّی ایرانیان برگزیدند. كه با ساختار سیاسی جامعه آن روز ایران یعنی پادشاهی صفویه، ایران اهمیتی بیشتر پیدا كرد و از ثبات و یكپارچگی برخوردار شد و در زمینه جهانی نام‌آور شد.

نهضت شیعیان صفوی توانست از ایران «ملت-دولت» مستقل، خودمحور، نیرومند و مورد احترام بسازد در دوره آنان شكل یك فرمان‌روایی متمركز ملی و شیعی پایه‌گذاری شد كه تا حدی اساس فرهنگی و هویتی پایه‌ریزی شده در آن تا به امروز پابرجاست. و همواره به عنوان سرمایه عظیم فرهنگی جامعه ایران در مقاطع مختلف مورد بهره‌برداری فكری و فرهنگی قرار گرفته است. در دوره‌ی صفوی، با تشكیل نظام سیاسی، هویت ملی بر عنصر ملیت ایرانی و تشیع متكی می‌شود از همین جهات است كه در بیان مقام معظم رهبری نیز پادشاهان صفوى، مایه افتخار تلقی می‌شوند، چون پیرو مكتب اهل‌بیت بودند و استقلال و تمامیت ارضى ایران را حفظ كردند.[1]

جنگ‌های ایران و روس؛
به عنوان اولین تلاقی ایران، با لایه نظامی تمدن غرب و در پی آن، معاهدات گلستان، تركمنچای. تحمیل این دو قرارداد، عمود خیمه استقلال خیمه ایران را آسیب جدی رساند، كه در پی آن ما شاهد بروز مشكلات بسیاری در شئون سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جامعه هستیم. پس از انقراض سلسله صفویه در ایران، اگرچه ساختار سیاسی جامعه ایران دچار هرج و مرج و فراز و نشیب می‌گردد، ولی ساختار فرهنگی و فكری جامعه كم و بیش، از ثبات برخوردار است. این امر را می‌توان با توجه به اینكه اثری از خاندان صفوی نیست ولی اندیشه تشیع در تار و پود جامعه موجود است، اثبات نمود.
اهمیت بررسی عنوانی مانند جنگ‌های ایران و روس زمانی دوچندان می‌شود كه ما در این مقطع شاهد حضور فرهنگی رقیب در جامعه ایران هستیم. یعنی ظهور و بروز فرهنگ و تمدن غرب، كه در اولین برخوردها با جامعه ایران لایه نظامی آن در دید مردم مسلمان ایران قرار می‌گیرد.

در این جنگ‌ها به‌رغم شجاعت ایرانیان، به دلیل ناآگاهی آنان از فنون نظامی جدید، خیانت عده‌ای از حكام، استفاده نادرست از بسیج مردمی و سازمان‌دهی نشدن نیروهای بسیج‌شده برای جهاد از سوی دولت و اتحاد سیاست روسیه و انگلستان، به شكست ایران و انعقاد قراردادهای ننگین منجر شد كه بر اساس آن، بسیاری از ولایات شمالی ایران در اختیار روسیه قرار گرفت. و تحمیل كاپیتولاسیون بر ایران و تحقیر شدن روحیه ایرانی را باعث شد. بسیاری از عالمان آن عصر در وجوب جهاد، رساله سیاسی ــ فقهی نگاشتند. و می‌خواستند با استفاده مناسب از سرمایه‌های فرهنگی جامعه ایران به مقابله با این تهاجم برخیزند. در این میان نوشته‌های آیت‌الله شیخ جعفر كاشف‌الغطاء و میرزای قمی پیرامون جهاد بیش از دیگر رساله‌های جهادیه مورد توجه، اهمیت و استناد واقع می‌شده است. شیخ جعفر ــ كه در نوشته‌های جهادی از او به عنوان شیخ‌المجتهدین یاد شده ــ در فصلی دراز از كتاب پرآوازه خود "كشف‌الغطاء"، به مسئله جهاد پرداخته و احكام آن را با موشكافی‌های فراوان مورد بازكاوی قرار داده و جنگ با الفرقه الشنیعه الاروسیه را، وظیفه‌ای حتمی و شرعی دانسته است.

در كنار ایشان نامی چون سید مجاهد نیز به چشم می‌خورد كه فتوا دادند هركس از جهاد با روس‌ها سرباز زند در واقع از اطاعت خداوند سرپیچی كرده و متابعت شیطان نموده است. استقبال عمومی از این فتاوا به همراه حضور جریان‌های دینی در این جنگ به گونه‌ای بود كه بسیاری از دولت‌مردان مخالف جنگ جرأت ابراز مخالفت نكردند. ارتشی كه بدین‌سان مجهز شده بود، در عرض مدتی كوتاه، بیشتر شهرها و ولایاتی را كه قبلاً از دست داده بود، باز پس گرفت. با وجود این، به دلیل خیانت‌هایی كه صورت گرفت، سپاه ایران همه مناطق تصرف‌ شده را یكی پس از دیگری از دست داد.
این جنگ‌ها به عنوان یكی از اولین برخوردهای جامعه ایران با تمدن غرب محسوب می‌شد و شكست در این جنگ‌ها، عزت ملی و دینی مردم ایران را با چالشی اساسی مواجه نمود.

قیام تهران؛
به عنوان اولین مقاومت علیه این شكست و بازیابی بخشی از هویت به یغما رفته. رفتار خاص گریبایدوف روسی كه برای اجرای قراردادها و با عنوان سفیر فوق‌العاده و وزیرمختار دولت تزاری روسیه به ایران آمده بود، به تحقیر جامعه و فرهنگ ایران شدت بخشید. مردم ایران، كه در پس جنگ‌های ایران و روس و تحمیل قراردادهای گلستان و تركمنچای به شدت سرخورده شده بودند، این تحقیر مضاعف را برنتابیدند و در مقابل آن اقدام به واكنش نمودند. به تعبیری احساس عزت‌خواهی در برابر تحقیر. فتوای تاریخی آیت‌الله میرزا مسیح مجتهد این تجمع را به آتشفشان تبدیل كرد: «نجات زنان مسلمان، واجب، و محاربه در این امر، به منزله جهاد محسوب می‌شود». در پی این فتوا، بازار تهران تعطیل شد و مردم به سفارت روسیه حمله بردند و گریبایدوف و 35 نفر همراه وی را به قتل رساندند. این واقعه پیامدهای خاص خود را در تاریخ ایران، به‌ویژه برای بیگانگان ساكن ایران، بجای گذارد. یكی از مستشرقان معاصر تأثیر واقعه گریبایدوف را بر تضعیف موقعیت خارجی‌ها در ایران و نیز تقویت روحیۀ ملّی ایرانیان چنین توصیف كرده است: «اگرچه خشونتی كه در ماجرای گریبایدوف صورت گرفت تكرار نشد، احساسات نهفته در این خشونت در سال‌های آتی، همچنان برجای ماند. و ایرانیان، غربیان را دزد و ماجراجو می پنداشت. ایرانیان غربی‌ها را دوست نمی‌دارند، بلكه تحمل می‌كنند. كافی است در كوچه و خیابان قدم بزنی تا این واقعیت به عیان معلوم شود».[2] می‌توان مهم‌ترین دستاورد نهضت میرزا مسیح مجتهد تهرانی را آگاهی ملّت ایران به توان خود در رویارویی با بیگانگان بدون اتكا به دولت و فقط با پشتیبانی یك مرجع دینی دانست كه پس از آن، همواره به حضور فرد ایرانی در عرصۀ مبارزه با بیگانه رنگ خاص داده و عامل تقویت و توفیق آن بوده است.

نفوذ جریان‌های غرب‌گرا؛
در پی برخی بی‌توجهی‌ها در عرصه سیاست ایران، به سرمایه‌های درونی، در قالب انعقاد قراردادهای استعماری، كم‌كم عرصه فرهنگ و تمدن جامعه ایران مورد هجمه‌های سیاسی و فرهنگی، فرهنگ رقیب قرار می‌گیرد. زیربنای اصلی تحمیل این قراردادهای استعماری، پاسخ به این پرسش بوده است كه چرا ما از روسیه شكست خوردیم؟!. یكی از پاسخ‌هایی كه به این پرسش داده شد، این بود كه جامعه ایران به دلیل دوری از پیشرفت شكل گرفته در غرب دچار این انحطاط و ضعف شده است و راه‌كار علاج این مسئله و نقصان، تنظیم قراردادهایی است كه زمینه حضور استعمار را به معنی قدرتی كه به دنبال آبادانی است، در ایران فراهم كرده در پرتو آن جامعه ایران به پیشرفت دست یابد. نكته قابل توجه در این امر این است كه این پاسخ اگرچه در ظاهر پاسخی منطقی به نظر می‌رسد، ولی عدم توجه به سایر عوامل شكست، همچنین بی‌توجهی به پیامدهای این مسئله و دچار تحیر شدن در برابر آن، این پاسخ را با اشكال مواجه كرده،‌ جامعیت آن را در یك دایره استراتژیك با چالش مواجه می‌كند. بی‌توجهی به ظرفیت‌ها و منابع درونی در تنظیم این قراردادها، نیز عدم توجه فرهنگی به جوانب قراردادهای تنظیم شده كه عمدتاً نیز توسط جریان‌های غرب‌گرا تنظیم و تحمیل می‌شد، باعث شد این پاسخ به جای درمان درد ایرانی، خود دردی بر دردهای جامعه ایران شود.

این موضوع را شاید بتوان همان تعبیری دانست كه رهبری معظم در مورد جریان روشنفكری به عنوان طراحان و محرران قراردادهای استعماری طرح می‌كنند. "من بارها گفته‌ام كه روشنفكرى در ایران، بیمار متولّد شد. مقوله روشنفكرى، با خصوصیاتى كه در عالمِ تحقّق و واقعیت دارد - كه در آن، فكر علمى، نگاه به آینده، فرزانگى، هوشمندى، احساس درد در مسائل اجتماعى و بخصوص آنچه كه مربوط به فرهنگ است، مستتر است - در كشور ما بیمار و ناسالم و معیوب متولّد شد. چرا؟ چون كسانى كه روشنفكران اوّلِ تاریخ ما هستند، آدم‌هایى ناسالمند. اكنون من سه نفر از این شخصیت‌ها و پیشروان روشنفكرى در ایران را اسم مى‌آورم: میرزا ملكم‌خان ارمنى، میرزا فتحعلى آخوندزاده، حاج سیاح محلّاتى. این كسانى كه اوّلین نشانه‌ها و پیام‌هاى روشنفكرىِ قرن نوزدهمى اروپا را وارد ایران كردند، به ‌شدّت نامطمئن بودند. مثلاً میرزا ملكم‌خان كه داعیه روشنفكرى داشت و مى‌خواست علیه دستگاه استبداد ناصرالدّین شاهى روشنگرى كند، خود دلّال معامله بسیار استعمارى و زیانبار «رویتر» بود!

«این آقاى روشنفكرى كه به عنوان معروفترین پیام‌آور روشنفكرى و روشنگرى در ایران مطرح بود - یعنى همین میرزا ملكم‌خان - خودش دلّال قضیه «رویتر» بود! در همین انحصار معروف تنباكو - كه میرزاى شیرازى، مرجع تقلید وقت، آن را تحریم كرد و جلوِ این معامله زیان‌بار را گرفت - میرزا ملكم‌خان خودش دلّال آن بود! واقعاً یكى از دلّالی‌هاى عمده میرزا ملكم ارمنى، همین قضیه «رژى» بود كه دربار هم آن را قبول كرد. این آدم مى‌خواهد در ایران پیام‌آور روشنفكرى باشد؛ یعنى مردم را به آینده، به تجدّد و نوگرایى دعوت كند؛ ببینید مردم چه از آب درمى‌آیند!»[3] به عبارت دیگر، روشنفكر غربى به عنوان كسانی پاسخ به علت شكست را این گونه طراحی كرده بودند، به انعقاد قراردادهاى استعمارى و دخالت استعمار كمك مى‌كرد. میرزا ملكم‌خان به عنوان پدر روشنفكری ایران و و امثال او و بسیارى از رجال قاجار كه جزو روشنفكران بودند. به جای دوای درد ایرانی، به دردی در جامعه ایران تبدیل شدند. به تعبیری به جای اینكه نواقص را رفع كنند، سرمایه‌های مادی و معنوی جامعه ایران را به باد فنا دادند. در روشنفكرى ایران، مبارزه با عقب‌ماندگی، جاى خودش را به مبارزه با اسلام داد.

از اواسط دوره‌ى قاجار جامعه ایران، با نشانه‌هاى پیشرفت اروپایى را به واسطه سفرهای اروپایی جریان‌های روشنفكری، آشنا مى‌شد و خود را در مقابل آنها ناتوان و حقیر مى‌دید. این حرف تكرار شده‌یى است از طرف اغلب روشنفكران ما به گوش می‌رسید كه ما فقط و فقط باید دنبال غربى‌ها راه بیفتیم و به هرچه آنها مى‌گویند، در همه‌ى شؤون زندگى‌مان عمل كنیم؛ ما باید صددرصد به نسخه‌ى آنها عمل كنیم تا پیش برویم؛ یعنى مجال ابتكار، ابداع، خلاقیت و نگاه بومى به مسائل به هیچ عنوان در محاسبه‌ى روشنفكران نمى‌گنجید. این امر را می‌توان یكی از آسیب‌های اصلی در جریان بیداری اسلامی به حساب آورد كه حدود یكصد و پنجاه سال پیش در ایران طرفداران جدی داشت.

نهضت تحریم تنباكو؛
قیام تحریم تنباكو به عنوان اولین حَركت و خیزش سیاسی فرهنگی در تاریخ معاصر ایران محسوب می‌شود و با اینكه كل قیام یك سال هم طول نكشیده است، ولی ظرفیت‌های آن به گونه‌ای است كه تا امروز نیز می‌تواند اثر بخش باشد. این قیام را می‌توان مهمترین خیزش حاكی از بیداری اسلامی در ایران تلقی نمود كه در برابر نفوذ فرهنگ، سیاست و اقتصاد تمدن غرب، مواجهه‌ای جدی داشت. نهضت تحریم تنباكو را می توان جواب عملی دانست كه جریان عقلانیت شیعه به سؤال "چرا شكست؟" داد. در قضیه‌ى تاریخى تحریم تنباكو، كه سرآغاز یك مبارزه‌ى مردمى و آگاهانه بر علیه تسلط غرب بود، مشكل اصلی ایران نه دوری از تمدن غرب كه دوری از سرمایه‌های دورنی و فرهنگی خودش، قلمداد می‌شد. نام آیت‌الله العظمی شیخ محمد‌حسن شیرازی مشهور به میرزاى شیرازى در رأس این جریان نشان از به كارگرفتن سرمایه های فرهنگی و فكری جامعه در مقابل نفوذ تفكرات خانه برانداز است. این خط فكری اگر همان چنانكه ایجاد شده بود به حركت خود ادامه می‌داد و سیاست‌مداران و نخبگان كشور همان خط را دنبال می‌كردند، سرنوشت ایران غیر از آن چیزى می‌شد كه در تاریخ شاهد آن هستیم.

میرزای شیرازی در جریان تحریم تنباكو اولین سیلی را به استعمارگران انگلیسی زد. به تعبیری درد ایران را نفوذ بیش از اندازه استعمار در ابعاد مختلف تشخیص داده و به درمان این درد پرداخت. تعبیر حضرت امام خمینی رحمت‌الله در خصوص میرزای شیرازی و اقدام ایشان چنین است؛ «همیشه علما و زعمای اسلام ملت را نصیحت به حفظ آرامش می‌كردند. خیلی از زمان «میرزای بزرگ»، مرحوم حاج میرزا محمد‌حسن شیرازی» نگذشته است؛ ایشان با اینكه یك عقل بزرگ متفكر بود و در سامره اقامت داشت، در عین حالی كه نظرشان آرامش و اصلاح بود، لكن وقتی ملاحظه كردند برای كیان اسلام خطر پیش آمده است و شاه جائر آن روز می‌خواهد (به)وسیلۀ كمپانی خارجی، اسلام را از بین ببرد، این پیرمرد كه در یك شهر كوچك نشسته و سیصد نفر طلبه بیشتر دورش نبود، ناچار شد سلطان مستبد را نصیحت كند. مكتوبات او هم محفوظ است. آن سلطان گوش نمی‌داد و با تعبیرات سوء و بی‌ادبی به مقام شامخ عالم بزرگ رو به رو شد تا آنجایی كه آن عالم بزرگ مجبور شد یك كلمه بگوید كه استقلال برگردد.»[4] این تعبیر حضرت امام به عنوان رهبر یكی از بزرگترین رخدادهای سیاسی، فرهنگی جهان اسلام، یعنی انقلاب اسلامی، می تواند اثربخشی نهضت تحریم تنباكو نقش مرجعیت دینی در آن را دوچندان نشان دهد. بنابراین نهضت تحریم تنباكو در ایران را می‌توان یكی از حلقه های اصلی در جریان بیداری اسلامی در تاریخ ایران تلقی نمود. حلقه‌ای كه در آن جامعه ایران با استفاده از سرمایه‌های فكری و فرهنگی درونی خود، به مقابله با استعمار به عنوان مشكله اصلی جامعه ایران پرداخته است. و نیز به مقابله جدی با تفكراتی پرداخته كه راهبر فكری خود را در مسائل فرهنگ و تمدن غرب می‌دانستند.

نهضت مشروطیت ایران؛
به عنوان یكی از مهمترین تحولات تاریخ معاصر ایران و موضوعی كه بیشتر مباحث امروز ما را در خود جای داده است. به تعبیری نهضت مشروطیت ایران، نمونه كوچكی از دوره معاصر است. چرا كه غرب بطور جدّی در صحنه سیاسی، فرهنگی و اجتماعی ایران وارد شد و تاریخ نوگرایی غربی ایران را می‌توان از این دوران مشروطیت دانست، بنابراین، با بررسی مباحث دوره مشروطه، می‌توان بسیاری از مسائل روز را ریشه‌یابی و تحلیل نمود. قضیه مشروطه، فراز و نشیب‌های آن و نیز پیش زمینه‌ها و فرجام آن، نشان از ظرفیت بالای ان برای درس آموزی، و عبرت‌گیری است. آن چیزى كه مشروطیت در به ثمر نشستن مدیون آن است، حضور مردمى‌اى بود كه تحت تأثیر علمای دینی به وقوع پیوست. یعنى فتاوى آیت‌الله العظمی آخوندخراسان، شیخ عبداللَّه مازندرانى و ... نبود، امكان نداشت این حركت اثربخش در خارج تحقق پیدا كند. اگرچه فرجام آن، چیزی نبود كه مدنظر توده‌های مردمی و جریان عالمان شیعی باشد. چرا كه شاخصه اصلی نهضت «ضد بیگانه بودن» بود. ولی فرجام آن نفوذ بیگانه در اركان اصلی كشور شد. عنوان یا موضوع مقابله با استعمار را می‌توان اولویت اصلی در مبارزات عالمان شیعی قلمداد كرد به گونه‌ای كه حتی مقابله‌ها و مبارزات ایشان با استبداد نیز، یك وجه پنهان در جنبه‌ها و مبارزات ضدبیگانه و ضداستعمارى این قابل طرح است. در مسأله‌ى مشروطیت هم ما شاهد این امر و مسئله هستیم.

بنابراین یكی از آموزه‌های اصلی مشروطیت ایران توجه داده به مبارزات ضداستعماری است و ما شاهدیم كه شكست هایی كه در این نهضت به چشم می‌خورد ناشی از بی‌توجهی به این وجه مبارزه است. ما از این مقدمه چه نتیجه‌اى مى‌گیریم؟ نتیجه این است كه اگر كسى وجه ضد سلطه‌اى بیگانه را در حركت مشروطه ندیده بگیرد، مثل این است كه ماهیت و هویت این حركت را ندیده گرفته. چنانكه در اثر غفلت‌ها این نادیده انگاری صورت گرفت و مشروطه از ماهیت اصلی خود خارج شد. تنها در برخی شهرها كه این ماهیت اصلی تا حدی حفظ شد، شاهد بروز نتایج مطلوب مشروطه خواهی ایران بوده ایم.[5] چنانكه اشاره شد، مسائل و مباحث موجود در دوره مشروطیت ایران بسیار قابل تطبیق با موضوعاتی كه است ما امروزه در تحولات جهان اسلام شاهد آن هستیم، تحولاتی كه در عراق، مصر، لیبی و ... به چشم می‌خورد. این مسئله در خصوص آسیب‌های این نهضت نیز قابل طرح است. چهارده سال طول مى‌كشد تا جامعه‌ى استبدادى‌اى را كه به‌وسیله‌ى نهضت ملى و اسلامى مشروطیت مردمی داشت مضمحل مى‌شد، با مقدماتى كه انجام پذیرفت، به یك جامعه‌ى استبدادى غیرقابل اضمحلال تبدیل كنند. استبدادی كه مهمترین ویژگی آن تابعیت محض از استعمار بوده و پشتیبان فكری آن جریان‌های روشفكری غرب‌زده.

اگرچه نهضت مشروطیت ایران مایه افتخار تاریخی جامعه ایران است و از نقاط عطف تاریخ ایران به شمار می آید، و جامعه ایران را در مرحله بالاتر از وضعیت قبل خود قرار داد ولی به تبع، مسائل و چالش‌های آن نیز به مراتب عمیق‌تر و حساس‌تر از دوران قبل است. همین نكته است كه جنبش و نهضت مشروطیت ایران را دارای اهمیتی دو چندان می‌كند. تحلیل مسائلی همچون اینكه چه شد غربى‌ها، به خصوص انگلیسى، در این مسأله كامیاب شدند؟ چه شد كه شخصیت‌های دینی و مؤثری چون آیت‌الله شیخ فضل‌اللَّه نوری جلو چشم همین مردم به دار كشیده شود؟ چه شد كه استعمار توانست عده‌اى از اعضاى جبهه‌ى عدالت‌خواه و دینى را فریب دهد؟ و ... تمامی این پرسش‌ها را میتوان در تحلیل جامع نهضت مشروطیت به دست آورد. چنانكه پاسخ دهی به همین پرسش‌ها و چالش‌ها بود كه تا حدی توانست انقلاب اسلامی از افتادن در این دام‌ها محافظت نماید.

مقام معظم رهبری در این خصوص می‌فرمایند. «من به انقلاب خودمان كه نگاه مى‌كنم، مى‌بینم هنر بزرگ امام(ره) این بود كه دچار این غفلت نشد؛ اساس كار امام این است. امام اشتباه نكرد كه حرفى را كه گفته بود و هدفى را كه اتخاذ كرده بود، در سایه‌ى تنبیه و ظاهرسازى‌هاى شعارهاى دیگران گم كند و فراموش كند. این، اساس كار موفقیت امام(ره) بود كه مستقیم به طرف هدف پیش رفت؛ صریح و عریان آن را جلوى چشمش قرار داد و به طرف آن حركت كرد. متأسفانه این كار را زعماى روحانى و مشروطه نكردند و بر ایشان غفلت ایجاد شد؛ فلذا اختلاف شد. اختلاف كه به وجود آمد، آنها تسلط پیدا كردند. وقتى قدرت دست آنها آمد، دیگر كارى نمى‌شد كرد.»[6] آموزه‌هایی كه ما در مشروطه شاهد آن بوده‌ایم را می‌توان در چارچوب آسیب شناسی جریان بیداری اسلامی مدنظر قرار داد؛

مباحثی همچون؛
• سستی اراده‌ها پس از پیروزی‌های اولیه
• مرعوبیت از قدرت‌های ظاهری دنیای غرب
• غرور و غفلت از دشمن
• ایجاد اختلاف
• رخنه در نیات پاك
• روی كارآمدن عناصر وابسته به دشمن
• فریب در قالب طرح مدل‌های نوسازی، قانون اساسی و ...
• هرج و مرج، ترورهای كور و القای نا‌امنی و ناكارآمدی
• اختلاف‌افكنی میان عناصر مختلف داخلی
• اختلاف‌افكنی با كشورهای همسایه
• هجمه‌های تبلیغاتی و فرهنگی
• تحریم‌های اقتصادی
• هجوم همه جانبه به قصد پشیمان كردم مردم
• ترور عناصر صالح نهضت چه فیزیكی و چه شخصیتی
• حمایت همه جانبه از افراد ناصالح برای به قدرت رسیدن
• و ...

كودتای اسفند 1299؛
روی كارآمدن نظام پادشاهی پهلوی و وارد شدن جامعه ایران به روندی كه در آن رضاخان كم‌كم قدرت می‌گیرد، رژیم قاجار نابود می‌شود، و نوع جدیدی از استعمار و استبداد وابسته به آن در ایران پایه‌گذاری می‌شود. كودتای اسفند 1299 هجری شمسی را می‌توان یكی از فرجام‌های ناخواسته نهضت مشروطیت ایران به شمار آورد. فرجامی كه در آن جریان‌های ضدهویتی و ضدفرهنگی جامعه ایران زیر چتر چكمه‌های قزاق، به قدرت دست می‌یابند و آمال و آرمان‌های خود را تحت استبداد نوین به اجرا در می‌آورند. آرمان‌هایی كه ظاهراً هیچ مناسبتی با استبداد نداشت. در این مقطع است كه می‌بینیم قدرت بیگانه در دستگاه‌هاى سیاسى و فرهنگى ایران نفوذ كرده، فعال مایشاء می‌شود. كه اگر انقلاب اسلامى پیش نیامده بود، اگر ملت ایران به رهبری امام خمینی(ره)، این حركت عظیم تاریخى را به وجود نیاورده بود، امروز اثری از هویت فرهنگی و مذهبی جامعه ایران باقی نبود. تنها در این میان منابع و سرمایه‌های مادی و معنوی خود را از دست داده بود.
یكی از مهمترین مسائلی كه در دوران رضاخانی به چشم می‌خورد، حمایت بی‌حد و حصر جریان‌های به اصطلاح روشنفكری از این دوره است. در این دوره، روشنفكران درجه یك كشور، از اساتید، از نویسندگان و از متفكرانى كه جزو زبدگان روشنفكرى بودند، در خدمت رضاخان قرار گرفتند؛ رضاخانى كه از فرهنگ و معرفت بویى نبرده بود. روشنفكران، در این مقطع ایدئولوگ‌هاى حكومت كودتایى رضاخانى شدند. كاری كه در قاموس روشنفكری مجال و جایگاهی به ظاهر نمی‌توانست داشته باشد. این نكته تاریخی را می‌توان مهمترین مسئله و عبرت تاریخی دانست كه جریان‌هایی كه وابستگی فكری، فرهنگی به جامعه خود ندارند، چه بسا بتوانند، به افراد و جریان‌های بپیوندند كه اساس هویت یك جامعه را دگرگون كند. و این امر در بحث بیداری اسلامی بسیار قابل توجه است.

نهضت ملی شدن صنعت نفت؛
شكل‌گیری نهضتی در مقابل استعمار اقتصادی انگلیس در ایران و فرجام آن در كودتای 28مرداد و به عنوان آخرین رمقی كه از سرمایه نهضت مشروطیت ایران باقی مانده بود و می‌خواست لایه‌های اصلی مشروطیت ایران را بازآفرینی كند. در نهضت ملى شدن صنعت نفت شاهدیم كه جریان توده‌های مردم مسلمان به پیوند با جریان دینی، اثرگذاری قابل توجهی در مواجهه با استعمار، البته بیشتر رویه اقتصادی و سیاسی آن، دست می‌یابد. این اثرگذاری نیز تا زمانی است كه این پیوند محكم است. بدین معنی كه تا وقتى روحانیت وسط میدان بود ملت در میدان حضور داشت؛ اما وقتى با سوء رفتارها، كج‌سلیقگی‌ها و انحصارطلبی‌ها، دست جریان دینی كوتاه شد، ملت هم كنار كشید نهضت تنها ماند. اینجاست كه می‌بینیم با یك كودتای نظامی اساس نهضت از میان برداشته می‌شود. یكی از مواردی كه در قضیه نهضت ملی شدن صنعت نفت به چشم می‌خورد و می‌تواند به عنوان موضوعی قابل توجه مورد ارزیابی قرار گیرد اینكه اختلاف افكنی میان جریانات دینی با دیگر جریان‌ها به نحو ملموسی در موفقیت‌ها و ناكامی‌های این نهضت قابل توجه است.

نهضت 15 خرداد؛
شروع نهضت اسلامی امام خمینی(ره) و آغاز منازعه‌ای جدی میان هویت غرب زده با هویت‌جویی شیعی در ایران. به تعبیری شروع خودآگاهی ملت مسلمان ایران از سرمایه‌های درونی خود و بازیابی دستاوردهای فكری تاریخی، جریان عقلانیت شیعی در جامعه ایران. پانزده خرداد چرا به وجود آمد؟ و مبدأ وجود آن چه بود؟ 15 خرداد برای چه مقصدی بود؟ پاسخ به این پرسش‌هاست كه تحلیل مناسبی از چارچوب اصلی جریان عقلانیت شیعی به دست می‌دهد كه لایه رویین آن، اتحاد ملت و رهبری دینی است. شناخت15 خرداد و مقاصد آن و كسانی كه آن را به وجود آوردند، از جمله مهمترین مسائل در تحلیل صحیح نهضت اسلامی ایران و انقلاب اسلامی است. نهضتی كه به عنوان یكی از قلل اصلی بیداری اسلامی امروزه مورد توجه است. نهضت از بطن جامعه دینی ایران یعنی حوزه های علمیه شروع شد و از اولین شعارهای آن مقابله با استعمار بود. «15خرداد برای اسلام بود و به اسم اسلام بود و به مبدأیت اسلام و راهنمایی روحانیت و همین جمعیت‌ها‌ كه الآن اینجا هستند. این‌ها بودند كه 15 خرداد را به وجود آوردند. همین سنخ جمعیت بودند كه 15 خرداد را به وجود آوردند. و همین سنخ جمعیت بودند كه كشته شدند. همین طبقه از افراد اسلامی بودند كه برای اسلام قیام كردند و هیچ نظری جز اسلام نداشتند 15 خرداد را به وجود آوردند. همین جمعیتی كه مقصدی غیر از اسلام ندارند در تعقیب 15 خرداد تا حالا دنبال كردند. از همین جمعیت كه مقصدی غیر از اسلام ندارند امید آن است كه تعقیب كنند و نهضت ما را به ثمر برسانند.»[7]

22 بهمن 57؛
شكوفایی اندیشه ناب شیعی در قالب تأسیس نظام جمهوری اسلامی با محوریت اندیشه ولایت فقیه، یا به تعبیری نظام مردم‌سالاری دینی. كه آرمان خود را در قالب ایجاد تمدن نوین اسلامی مدنظر دارد و در رسیدن به این آرمان خود را بی نیاز از نهضت نرم‌افزاری و تولید علم نمی‌داند. در تحلیل انقلاب اسلامی ایران شاید نتوان سخنی به جامعه بیان رهبری معظم داشت. «بیست و دوم بهمن، عید حقیقى براى ملت ماست. بیست و دوم بهمن، براى ملت ما در حكم عید فطرى است كه ملت در آن، از یك دوران روزه‌ى سخت خارج شد؛ دورانى كه محرومیت از تغذیه‌ى معنوى و مادّى را بر ملت ما تحمیل كرده بودند. بیست و دوم بهمن، در حكم عید قربان است؛ زیرا در آن روز و به آن مناسبت بود كه ملت ما اسماعیل‌هاى خودش را قربانى كرد. بیست و دوم بهمن، در حكم عید غدیر است؛ زیرا در آن روز بود كه نعمت ولایت، اتمام نعمت و تكمیل نعمت الهى، براى ملت ایران صورت عملى و تحقق خارجى گرفت.»[8] با توجه به این بیان دیگر نیازی به اطاله مطلب در خصوص انقلاب اسلامی ایران نیست. چراكه بیان فوق به خوبی تحلیل واقعه نموده و تمام ظرائف و مطالبی كه در این خصوص قابل طرح است را در خود جای داده است.

جمع‌بندی؛
با توجه به مطالب مطرح شده، همچنین بیانات مقام معظم رهبری كه به تناسب موضوعات طرح شد، می توان مجموعه نظرات ایشان را در در خصوص بیداری اسلامی با توجه به ده موج تاریخی بیداری اسلامی در ایران، توجه و تأكید بر موضوعاتی چون؛ هویت‌یابی، عزت‌خواهی، پیروزی در سایه رهبری دینی، اولویت مبارزات ضد‌استعماری و نقش مؤثر مردم با باورهای دینی در رقم زدن تحولات و نهضت‌ها دانست. موضوع اخیر، یعنی نقش توده‌های مردم در كلام و بیان ایشان برجستگی قابل توجهی دارد. چنانكه از میان خاطرات ایشان نقل است كه؛ «نلسون ماندلا» قبل از آنكه در آفریقاى جنوبى به پیروزى برسد - زمانى كه تازه از زندان آزاد شده بود - به ایران آمد و با من ملاقات كرد. راجع به اوضاع آفریقاى جنوبى از او سؤال كردم، چیزهایى گفت. من به او گفتم، ما تجربه‌اى داریم كه گمان مى‌كنم در كشور شما هم قابل عمل باشد؛ و آن تجربه عبارت است از اینكه انسان‌هاى داوطلب - كه اكثریت جمعیت كشور ما را تشكیل مى‌دادند - زن و مرد، با جسمِ خودشان به خیابان‌ها آمدند، نه با مشتشان، نه با سلاحشان، نه با نارنجكشان، نه با خانه‌ى تیمى‌شان، بلكه با تنِ خودشان آمدند؛ روى خود را هم نبستند، با صورتِ باز آمدند؛ لذا نظام را منفعل كردند و او هم دید نمى‌تواند بایستد.

واقعاً بر چه كسى مى‌خواست حكومت كند؟ گفتم به نظر من این الگو در آفریقاى جنوبى قابل عمل است. او سرى تكان داد. بعد از رفتن او، یكى دو ماه طول نكشید كه خبرهاى تظاهرات عظیم مردمى در آفریقاى جنوبى را در روزنامه‌ها خواندیم! من فهمیدم كه این بذر، سبز شد؛ عین همان وضعیت ایران. تمام خیابان‌هاى شهرهاى بزرگ آفریقاى جنوبى از سیاهان پُر شد و یك عدّه از سفیدپوست‌ها هم آمدند و همراه با آنها راهپیمایى كردند و گفتند ما هم با حكومت تبعیض نژادى مخالفیم! نتیجه نیز همان شد؛ یعنى كسى كه در رأس بود، دید اصلاً نمى‌تواند كارى بكند. اوّل رفت و كس دیگرى را جاى خودش گذاشت؛ او هم دید نمى‌تواند؛ لذا در یك انتقال قدرت آرام، حكومت را به دست سیاه‌پوستان دادند و خود «ماندلا» هم رئیس‌جمهور شد! این حادثه تقلیدشدنى و این الگوى ملت‌ها براى آزادی‌خواهى، به وسیله جوان ایرانى در دهه‌هاى پنجاه و شصت اتّفاق افتاد.» این مسئله را ما در تمامی موفقیت‌ها و ناكامی‌های نهضت‌های تاریخ معاصر خود شاهد هستیم. زمانی كه رهبری دینی در اتحاد فكری و عملی با توده‌ها در یك نهضت حضور پیدا می‌كند، موفقیت‌های قابل توجه است و زمانی كه شاهد عدم حضور و ظهور یكی از طرفین این مسئله هستیم. نشانی از كامیابی به چشم نمی‌آید و سرمنشأی می‌شود برای شناخت آسیب‌های تاریخی در نهضت‌های اسلامی.

نتیجه گیری
در یك نتیجه‌ گیری از مجموع مطالب طرح شده كه شاید بتوان آن را پاسخی نیز به سؤال اصلی مقاله دانست می‌توان اشاره داشت،‌ تاریخ تحولات معاصر ایران به خصوص در بررسی نهضت‌های رخداده در طول این پنج قرن، می‌تواند الگویی مناسب برای موضوع بیداری اسلامی باشد، و به تعبیری نمودی عینی بر نظریه بیداری اسلامی. چنانچه در خلال مباحث نیز اشاره شد، تأكیدات مقام معظم رهبری در بررسی متون و منابع تاریخی و نیز آشنایی با بزنگاه‌های تاریخی خود اهمیت این موضوع را دوچندان می‌كند و این‌كه نظام جمهوری اسلامی ایران به پشتوانه تحولات تاریخی خود و فراز و نشیب‌های آن می‌تواند به عنوان الگویی مناسب در بحث بیداری اسلامی تلقی شود. این امر اختصاص به انقلاب اسلامی و نیز نظام سیاسی اسلامی موجود نیز ندارد. هر یك از برهه‌های تاریخ معاصر ایران، می‌تواند با توجه به تحولات صورت گرفته در جهان اسلام، الگو و راهبر باشد، چه آسیب‌شناسانه و چه به عنوان تجاربی كارآمد. به عنوان مثال تجربه تاریخی ایران در نهضت مشروطه و فرجام آن، می‌توان به عنوان یكی آسیب‌های بر سر راه انقلاب‌ها و نهضت‌های اسلامی مدنظر قرارگیرد. و شناخت زوایای آن، نظام یا جامعه را در افتادن در مسیرهای كج راهه، مصونیت بخشد. همچنان ‌كه می‌تواند از ظرفیت‌های بالای آن در رسیدن به جامعه مردم‌سالار دینی نقاط قوت و قدرت قابل توجهی را در مقابل دیدگان نخبگان جهان اسلام قرار دهد. یا مثلاً به عنوان یكی از تجربه‌های مفید در مسئله برخورد با تجدد و فرهنگ غرب، نكات و آموزه‌های قابل توجهی داشته باشد. همین‌گونه سایر تحولات و نهضت‌های رخ داده در طول تاریخ ایران نیز چنین است.

این امر متوقف بر این مسئله فلسفی و تاریخی است كه تاریخ می تواند و باید معلم انسان‌ها قرار گیرد. چراكه طبق اصل فلسفه تاریخ،تاریخ تكرار می‌شود. تاریخ را به عنوان مجموعه‌ای از حوادث دارای قواعدی است. این قواعد می‌تواند در مسیر این تحقیق راه‌گشا باشد. راه‌گشا در اینكه ما بتوانیم از مجموعه رخدادهایی كه در طول تاریخ این كشور اتفاق افتاده به یك‌سری قواعدی دست یابیم كه ما را در تحلیل رخدادهای امروزی در مناطق و جوامعی كه یكسان‌انگاری‌های میانشان وجود دارد تطبیق دهیم. این امر مورد توجه و عمل بسیاری از رهبران دینی نیز بوده است. به طور مثال حضرت امام خمینی(ره) و مقام معظم رهبری در بسیاری از بیانات و تحلیل‌های خود استنادات تاریخی را مبنای تحلیل قرار می‌دهند و این چیزی نیست جز قاعده‌مند بودن تاریخ. چه در غیر این صورت استناد به تاریخ مبنایی نمی‌توانست داشته باشد.
اصل بحث در تحلیل تاریخ این است كه؛ چرا باید خود را از دریای وسیعی كه برای شناخت بهتر وجود دارد، محروم كنیم؟ می‌توانیم با تطبیق علمی عمیق، این كار را انجام دهیم. و این امر مسئله و موضوعی است كه می‌تواند فرهنگ، جامعه، نهضت و ... را از افتادن در كج راه‌ها محافظت نماید. بر این اساس، تبیین ده موج بیداری اسلامی در ایران توجه دادن به این نكته است كه ما با استفاده از ظرفیت‌های تاریخی كه طی پنج قرن در جامعه ایران رخ داده است و نیز با توجه به قاعده‌مند بودن تاریخ، از این دستاوردهای فكری و فرهنگی در جهت رسیدن به راه كارهای مناسب پیروزی بهره‌وری مناسب‌تری داشته باشیم و الگوی انقلاب اسلامی را در چارچوب پروسه‌ای كامل در مسیر بیداری اسلامی مورد توجه قرار دهیم.

روند مواجهه با نگرش‌های استعماری
نحوه برخورد با تجدد و تمدن مدرن
نحوه برخورد با استعمار
توجه به نقش توده‌های مردمی در تحولات
درك صحیح از رهبری دینی در نهضت‌ها
آسیب‌شناسی مناسب از تجارب و دستاوردها.
و ...

نویسنده: مصطفی مرتضوی

منبع چاپی: مجموعه مقالات همایش نظریه بیداری اسلامی در اندیشه امام خمینی(ره) و آیت الله خامنه‌ای(مد‌ظله‌العالی)


منابع:
(1). ابوالحسنی(منذر)، علی؛ پایداری تا پای دار، مؤسسه تحقیقاتی و انتشاراتی نور، تهران، 1368.
(2). ابوالحسنی(منذر)، علی؛ جهاد دفاعی و جنگ صلیبی ایران و روس تزاری، دارالحسین، تهران، بی‌تا.
(3). بصیرت‌منش، حمید؛ علما و رژیم رضا شاه، عروج، تهران، 1376.
(4). تیموری، ابراهیم؛ عصر بی‌خبری یا تاریخ امتیازات در ایران، تهران، اقبال، 1332.
(5). جعفریان، رسول؛ دین و سیاست در دوره صفوی، انصاریان، قم، 1370.
(6). داوری، رضا؛ انقلاب اسلامی ایران و وضع كنونی عالم، مركز فرهنگی علامه طباطبایی، تهران، 1361.
(7). رجبی، محمدحسن؛ رسائل و فتاوی جهادی، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران، 1378.
(8). روحانیت و اسرار فاش نشده از نهضت ملی شدن صنعت نفت، به كوشش گروهی از هواداران نهضت اسلامی ایران در اروپا، دارالفكر، قم، 1358.
(9). كاظم‌زاده، فیروز؛ روس و انگلیس در ایران، ترجمه منوچهر امیری، تهران، كتاب‌های جیبی، فرانكلین، 1354.
(10). كربلائی، حسن؛ قرارداد رژی 1890یا تارخ انحصار دخانیات در سال 1309 ق. تهران، مبارزان، 1354.
(11). موسوی خمینی، روح‌الله؛ مجموعه صحیفه نور، تهران، اداره كل انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.
(12). مجتهدی، كریم؛ نخستین آشنایی ایرانیان با فلسفه‌های جدید غرب، تهران، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، تهران، 1379.
(13). مستوفی، عبدالله؛ شرح زندگانی من یا تاریخ اجتماعی و اداری دوره قاجار، تهران، زوار، 1343 ـ 1341.
(14). مصدق، محمد؛ خاطرات و تالمات مصدق، انتشارات علمی، تهران، 1365.
(15). مطهری، مرتضی؛ خدمات متقابل اسلام و ایران، صدرا، قم. 1359.
(16). مطهری، مرتضی، بررسی اجمالی نهضت‌های اسلامی در صد سال اخیر، صدرا، قم 1377.
(17). معاصر، حسن؛ تاریخ استقرار مشروطیت در ایران، تهران، ابن‌سینا، 1352.
(18). مكی، حسین؛ تاریخ بیست ساله ایران(8 جلد)، امیركبیر، تهران، 1366 ـ 1358.
(19). نامدار، مظفر؛ رهیافتی بر مكتب‌ها و جنبش‌های سیاسی شیعه در قرن اخیر، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی، 1376.
(20). نجفی، موسی؛ متون، مبانی و تكوین اندیشه تحریم در تاریخ سیاسی ایران، مشهد، بنیاد پژوهش‌های اسلامی آستان قدس رضوی، 1371.
(21). نجفی، موسی؛ بنیاد فلسفه سیاسی ایران(عصر مشروطیت)، تهران، مركز نشر دانشگاهی، 1376.
(22). نجفی، موسی؛ حوزه نجف و فلسفه تجدد در ایران، تهران، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران و پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، 1379.
(23). نجفی، موسی؛ اندیشه سیاسی و تاریخ نهضت حاج آقانورالله اصفهانی، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، تهران، 1378، چاپ دوم.
(24). نجفی، موسی، تمدن برتر، خانه مشروطه اصفهان، اصفهان، 1390.
(25). نجفی، موسی، تاریخ تحولات سیاسی ایران، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، تهران، 1388، چاپ ششم.
(26). یرواند آبراهامیان، ایران بین دو انقلاب، ترجمۀ كاظم فیروزمند و همكاران، مركز، تهران، چاپ سوم، 1379.



پی‌نوشت‌ها:
[1]. بیانات در دیدار با جوانان اصفهان.12/08/1380
[2]. آبراهاميان، يرواند ، ايران بين دو انقلاب، ترجمۀ كاظم فيروزمند و همكاران، تهران: مركز، چ 3، 1379، ص66
[3]. بيانات مقام معظم رهبرى در جمع دانشجويان دانشگاه تهران‌ 1377/02/22
[4]. بیانات حضرت امام خمینی در تاریخ 11/9/1341 در مسجد اعظم، به نقل از سایت مقام معظم رهبری
[5]. این مسئله را می‌توان در جریان مشروطه خواهی مردم اصفهان و رهبری دینی آن یعنی آیت الله العظمی آقانجفی و آیت الله حاج آقانورالله مشاهده نمود.
[6]. ‌‌‌بيانات مقام معظم رهبری در ديدار شوراى مركزى و كميته‌هاى علمى همايش صدمين سالگرد مشروطيت9/2/85
[7]. بیانات حضرت امام خمینی در تاریخ 15/3/1358، به نقل از سایت مقام معظم رهبری
[8]. بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در ديدار جوانان و فرهنگيان در مصلّاى رشت‌

strong

كالبدشكافی تفكر وهابیت و القاعده (2)


وهابیت و پیوند با آل سعود

پژوهشگر: حسام افشار


وهابیت و علمای اهل تسنن

استعمار انگلیس با سیاست تفرقه افكنانه خود، سعی كرد وهابیت را در میان اهل‌تسنن و بهائیت را در میان اهل تشیع ایجاد نماید؛ تا بتواند امنیت و منافع خود را در سایه مدیریت تفرقه در بین مسلمانان تامین كند. بنابراین، در طول دوران سلطه انگلیس بر ایران، عناصر بهائیت در حكومت از موقعیت ممتازی برخوردار بودند تا حدی كه در دوران پهلوی دوم حكومت شاه به اراده بهائیت اداره می‌شد. پس از سقوط رژیم‌ پهلوی، انگلیس و امریكا تلاش‌های بسیاری به عمل آوردند تا از باقی مانده بهائیت دفاع كنند. هنوز هم از تأثیر آنها نا امید نشده‌اند و به حمایت خود ادامه می‌دهند.

در بین فرق اهل تسنن نیز وهابیت با ایده و اعتقاد متفاوتی ظاهر شد و شعار اصلاحات در مذهب حنبلی كه مذهب پدر محمد ابن عبدالوهاب بود، را سرلوحه خود قرارداد. در این راستا، مذاهب دیگر اهل تسنن و اهل تشیع را مورد هجوم خود قرار داد. چون از منطق و استدلال مقبولی برخوردار نبود، از ابتدا ‌با چهره بسیار خشن و تند همراه با اعمال خشونت و تكفیر مسلمانان، برنامه‌های خود را آغاز كرد. آنها كه از نزدیك این انسان‌ها را دیده‌اند و با آنها معاشرت داشتند، به نحوی تأیید می‌كنند كه اینان انسان‌های بسیار تند، بد اخلاق، خشن، عمدتاً كم‌سواد و در انجام برخی مستحبات بسیار افراطی هستند. راستی پیامبری كه خداوند اخلاق او را می‌ستاید، اگر چنین برخورد می‌كرد چه بر سر اسلام و مسلمین می‌آمد؟

همانطور كه اشاره شد، بزرگترین مخالفین و دشمنان محمد ابن عبد الوهاب پدر و برادرش بودند. علاوه بر آنان كه در فقه حنبلی از اساتید بنام دوران خود بودند، دیگر علمای فرق مالكی، شافعی و حنفی نیز از افكار و اعتقادات محمد ابن عبد الوهاب تبری جستند و بر ضد او كتاب‌هایی نوشتند كه به برخی از آنها اشاره می‌شود ( محمد، پیشین، ص 26).

1. محمد بن سلیمان الكردی الشافی (استاد وی)؛

2. عبدا... ابن اللطیف الشافی (استاد او) در كتاب ‌«تجرید سیف الجهاد لمدعی الاجتهاد»؛

3. شیخ عبدا... الحنبلی، در كتاب «الصواعق و الرّعود» كه در بیست جزوه كوچك منتشر شده است؛

4. الشیخ محمد بن عفالق الحنبلی، در كتاب «تهكّم المقلدین بمن ادعی تجدید الدین»؛

5. سیداحمد زینی دحلان، مفتی مكه در كتاب «فتنه ‌الوهابیه» و نیز در كتاب دیگر به نام «الدّور السنیه فی ردّ علی الوهابیه»‌؛

6. شیخ‌جمیل صدقی الزهاوی، (از علماء عراق) در كتاب «الفجر الصادق فی الرّدّ علی منكری المتوسل و الكرامات و الخوارق»؛

7. شیخ سلیمان بن عبد الوهاب، برادر محمد بن عبد الوهاب در كتاب «الصواعق الالهیه فی رد علی الوهابیه»؛

8. شیخ الشرفی المالكی الجزائری، در كتاب «اظهار العقول ممن منع التوسل بالنبّی و الولیّ الصدوق»؛

9. شیخ حسن الشطّی الحنبلی الدّمشقی در كتاب «النقول الشرعیّه فی الرّد علی الوهابیه»؛

10. سید علوی الحدّاد در كتاب «مصباح الانام و جلاء الظلام فی ردّ شبه البدعی النجدی الذی اضل العوام».

این كتاب‌ها تعدادی از كتبی است كه توسط علمایی مذاهب چهارگانه اهل تسنن در رد وهابیت نوشته‌اند. صاحب كتاب التوسل با النبی و جهله الوهابیین؛ عنوان چهل كتاب نوشته شده برضد وهابیت را در كتاب خود ذكر نموده است. علمای شیعه نیز كتاب‌های بسیاری در رد وهابیت نوشته‌اند كه از جمله آنها كتاب كشف الارتیاب فی اتباع محمد بن عبدالوهاب نوشته سید محسن امین عاملی می‌باشد.

وهابیت و حكومت سعودی

همان‌طور كه اشاره شد، در عمل كشور عربستان از دو قرن پیش با هویت وهابیت وارد عرصه معادلات منطقه‌ای و بین‌المللی شده است، به نحوی كه دوران رشد آنها با پایه گذاری مذهب وهابیت آغاز شد. پس از تصرف مناطق نفت خیز شیعه نشین احساء و قطیف و اهمیت یافتن نفت، دولت وهابی عربستان رشد اقتصادی خوبی را به دنبال داشت و به مرور با تكیه بر درآمد و ذخایر نفتی، در راهبرد امریكا نیز جایگاه ویژه‌ای به دست آورد به نحوی كه قبل از انقلاب اسلامی، امریكاییها از قدرت نظامی ایران و توان مالی عربستان، به عنوان ابزار‌های پیش برنده راهبرد منطقه‌ای غرب یاد می‌كردند. پس از فروپاشی شوروی و خروج القاعده از حمایت و الویت غرب، از سوی وهابی‌ها اقدامات تروریستی برضد غرب شكل گرفت. این نیز بهانه‌ای شد برای حضور نظامی‌ و قوی‌تر امریكا در منطقه خاورمیانه و در نتیجه اشغال عراق و افغانستان، در این شرایط نه تنها اهمیت وهابیت بلكه اهمیت عربستان نیز در اولویت غرب كم رنگ شد.

امریكایی‌ها بارها تهدید كردند كه بعد از اشغال عراق، عربستان را اشغال خواهند كرد. آنها اعلام كردند باید سعودی‌ها تمام كمك‌های رسمی و فردی، دولتی و غیردولتی خود را به افراد دخیل در فعالیت‌های تروریستی قطع كنند و از تحریك اعتقادی و مذهبی تروریست‌ها به ویژه از طریق مدارس، سخنرانی‌ها و كتاب‌ها بپرهیزند. در این ضرب‌الاجل، از سوی امریكا اعلام شد كه عدم تبعیت سعودی از خواسته‌های ما (غرب)، علاوه بر تهدید مستقیم دارایی‌ها و اموال سعودی‌ها، اسقاط رژیم و تجزیه كشور از طریق انتقال حاكمیت به هاشمی‌ها و شیعیان استان شرقیه را به دنبال خواهد داشت. ( اكبری،پیشین،68) پس از آن، محكومیت سعودی‌ها در عدم رعایت حقوق بشر از سوی امریكایی‌ها مطرح شد. به نظر می‌رسد این برخورد در طول دو قرن گذشته، بیشترین فشار غربی‌ها برضد سعودی‌ها باشد.

سقوط صدام و اشغال عراق از سوی غرب، پیام‌های نگران‌كننده‌ای برای سعودی‌ها به همراه داشت. اگر چه حذف تهدید صدام برای آنها فرصت بود، حضور مستقیم امریكا در منطقه و طرح خاورمیانه بزرگ برای سعودی‌ها به مفهوم آن بود كه هر گاه امریكایی‌ها اراده كنند، مهره‌های خود را تعویض خواهند كرد. علاوه بر آن، اقتدار شیعه عراق تهدیدی برای حكومت آل سعود در عربستان خواهد بود. این معادله، قدرت ژئوپولیتیك شیعه را در منطقه تقویت خواهد نمود.

ناكامی امریكا در كسب پیروزی در عراق و اقتدار ایران، به خصوص در كسب توانمندی تولید انرژی صلح آمیز هسته‌ای و موفقیت جریانات فلسطینی و مهم‌تر از همه، شكست اسرائیل در مقابل قدرت شیعه در لبنان، موجب افزایش اقتدار ژئوپولیتیك شیعه در منطقه گردید و امریكا و غرب را‌ به شدت نگران كرد. بر این اساس مجدداً سعودی‌ها به عنوان ابزار بازدارنده در مقابل گسترش شیعه از سوی غربی‌ها مورد توجه قرار گرفتند و در جبهه ضد شیعی خاورمیانه، به دلیل داشتن دیدگاه‌ اعتقادی وهابیت با حمایت غرب وارد كارزار مخالفت با شیعه در عراق، لبنان و ایران شدند.

بنابراین، در شرایط فعلی تنها خاصیت عربستان برای غرب مخالفت با برتری ژئوپولیتیك شیعه و كمك به صلح اعراب و اسرائیل در جهت منافع غرب است. به همین دلیل، سعودی‌ها در جنگ 33 روزه تمام توان خود را برای نابودی حزب‌الله به كار گرفتند. از فتاوای علمای بزرگ سنی كه حتی دعا كردن برای حزب‌الله در مقابل صهیونیسم را گناه دانستند تا موضع‌گیری‌های سیاسی و كمك‌های پنهان.

صالح الحیدان، رئیس شورای عالی قضات و عضو هیأت علمای بزرگ عربستان گفت: «شیعیان جهان از جمله شیعیان عربستان به ایران وابسته هستند. وی حزب‌الله را حزب شیطان و كمك به آن را خطا اعلام كرد. شیخ عبدالرحمن البراك با صدور فتوایی گفت: كمك به حزب رافضی و دعا برای پیروزی آنها جایز نیست. وی از مسلمانان خواست از حزب‌الله تبری جویند، چون دشمنی حزب‌الله با اسلام و مسلمانان آشكار است» (اسدی، 1386، ص 86).

بعد از خاتمه جنگ، سعودی‌ها تلاش خود را بر ضد شكست و یا تضعیف حزب‌الله به كار گرفتند و با حمایت از گروه‌های مخالف حزب‌الله در لبنان (كه مورد حمایت غرب هستند) فعالیت‌ خود را ادامه می‌دهند. از سوی دیگر، قدرت‌یابی شیعیان این كشور با خروج عراق از جامعه عرب سنی و نگرانی همزمان غرب و سعودی‌ها از قدرت شیعیان عراق كه می‌تواند موجب تقویت توان شیعه ایران، سعودی و شیعیان حاشیه خلیج فارس شود، موجب شد تا نقش منطقه‌ای سعودی‌ها از دید غربی‌ها تقویت شود و در عراق به عنوان بازیگر اصلی برضد شكل‌گیری حكومت شیعی ایفای نقش نماید.

 ملك عبدالله، پادشاه عربستان، در اظهارات رسمی خود اعلام كرد: «اگر یك میلیارد دلار برای سرنگونی صدام هزینه كرده، آماده است برای سرنگونی حكومت شیعیان عراق دهها میلیارد دلار هزینه كند.» بنابراین، سعودی‌ها به شدت نگران افزایش قدرت منطقه‌ای ایران هستند و حاضرند به هر قیمت با شكل‌گیری آن مخالفت نمایند. (همان، 91)

وجود 75 درصد ذخایر نفتی جهان در منطقه خلیج فارس و حاكمیت 70 درصد شیعه در كمربند خلیج فارس، آن هم در مناطق نفت خیز این منطقه و اقتدار ایران و شیعه لبنان و نگرانی اسرائیل از تهدید‌های منطقه‌ای كه عمدتاً با مركزیت ام القری شیعه ایران اداره شود، رهبران اسرائیل و به تبع آن رهبران امریكا و غرب برای تصمیم‌گیری در چالش جدی قرار گرفتند. این فرصتی برای ورود بازیگران جدید به منطقه شده است. در این بحران و چالش تصمیم‌گیری برای غرب، تنها تشكیل جبهه وحدت بر ضد شیعه؛ متشكل از غرب و اهل تسنن با محوریت عربستان سعودی در حال اجرا است.

بنابراین، سعودی‌ها خود را در معرض دو تهدید جدی می‌بینند؛ اولاً اینكه امریكا در عراق پیروز شود و سپس بخواهد نقشه خاورمیانه جدید را اجرا كند، این برابر است با نابودی عربستان سعودی،(این سناریو عملاً با شكست و خروج امریكا از عراق موضوعیت خود را از دست داده است.) ثانیاً امریكا با شیعه به توافق برسد یا مجبور شود منطقه را ترك كند كه در هر دو صورت، قدرت به دست شیعه خواهد افتاد.(لازم به ذكر است كه با قدرت رسیدن نوری المالكی ، عربستان عراق را تهدید جدی تلقی می كند.) در آن صورت نیز سعودی‌ها احساس می‌كنند در معرض تهدید قرار خواهند گرفت، زیرا علی‌رغم خریدهای سنگین تسلیحات از غرب، آشكارا می‌دانند كه خریدهای نظامی كه هزینه بسیار سنگینی را خود اختصاص داده است، در عمل بیشتر كمك به بازار فروش تسلیحات غرب است تا ابزار دفاعی برای سعودی؛ بنابراین توان نظامی و تسلیحاتی عربستان در هیچ یك از این شرایط نمی‌تواند برای آنها ضمانت و امنیت دفاعی ایجاد كند.

عربستان سعودی برای حفظ بقای خود كه به نحوی خود را در معرض اشغال یا نابودی از سوی غرب می‌بیند، آماده است بدون قید و شرط منافع غرب را تأمین كند. همزمان برای حفظ هویت سیاسی و دینی‌اش تمام امكانات و توان خود را بر ضد شیعه در منطقه، صرفاً برای جلب رضایت غرب و اسرئیل به كارگیرد. در راستای اجرای خواسته‌های غرب، شیوه و حد برخورد خود را با شیعه داخلی و خارجی تنظیم خواهد كرد. بنابراین، موضعع گیری سعودی‌ها نه از موضع قدرت، كه از ضعف و تصمیمات انفعالی آنها نشأت می‌گیرد بنابراین شدت و ضعف مواضع آنها بستگی به تحولات منطقه و خواست غربی‌ها دارد. از طرفی، سیاست دیكتاتوری، رعب و وحشت در جامعه عربستان كه از اندیشه وهابیت ناشی می‌شود، تا كنون توانسته است مخالفت‌های درونی را به شدت سركوب كند. با اینكه وهابیت در جبهه‌های بیرونی با امریكا درگیری كنترل شده‌ای دارد، بعید است در داخل كشور سعودی در مقابل فشارها و تهدیدات امریكا و عملكرد رهبران سعودی در جهت منافع غرب، حركت مردمی برضد حكومت سعودی شكل گیرد.به نظر می‌رسد جهان اسلام در یك فرصت استثنایی برای ایجاد وحدت قرار گرفته است. شعار اتحاد ملی و انسجام اسلامی نیز در این راستا می‌تواند راهگشا ‌باشد. به همین دلیل، غربی‌ها تلاش خواهند كرد تا از‌توان خود برای ایجاد تفرقه استفاده كنند. 

در دو دهه اخیر، از بین كشورهای اسلامی، تركیه و عربستان بیشترین تلاش خود را در جهت تأمین منافع غرب انجام داده‌اند. در حالی كه در نقشه خاورمیانه جدید، این دو كشور بیش از همه در معرض آسیب غرب قرار گرفته‌اند. شاید این درس عبرت به آگاهی مسلمانان كمك كند و امت اسلام برای نجات خود به سوی وحدت جهان اسلام گام بردارند.(اكبری،پیشین،71)

ادامه دارد.... 


منابع :

1) اكبری، حسین(1387)، «بازی با آتش،احتمال حمله آمریكا به ایران»، تهران: موسسه اندیشه سازان،تهران.

2) محمد ، عبد(1370)، «وهابیها را اینگونه دیدم»، ترجمه میثم موسائی، تهران: نشر سازمان تبلیغات.

3) اسدی،علی اكبر(1386)، «رویكرد عربستان سعودی در قبال شیعیان خاورمیانه»فصلنامه جهان اسلام،ش29.

كالبدشكافی تفكر وهابیت و القاعده (1)

روند پیدایش و شكل گیری وهابیت

پژوهشگر: حسام افشار

چكیده

به قدرت رسیدن جورج دبلیو بوش و وقوع حادثه 11 سپتامبر در سال 2001 سرآغاز تحولاتی نوین در آمریكا و در روابط بین الملل شد. این حادثه توانست نوعی انسجام به سیاست خارجی آمریكا ببخشد ؛ چرا كه كلیه چالشگران با هژمونی واشنگتن را در زیر چتر تروریسم قرار داد. حادثه 11 سپتامبر، واقعه ای بود كه دشمن جدیدی بنام تروریسم برای ایالات متحده آمریكا خلق كرد و زمینه لازم را برای بهره برداری این كشور از موقعیت و قدرت خود فراهم ساخت. با توجه به وضعیت جدید، رهبران كاخ سفید درصدد تدوین ساختاری استراتژیك و مناسب برای مقاطع كنونی و آینده خود برآمدند كه ما حصل آن تدوین استراتژیهایی از جمله «استراتژی امنیت ملی آمریكا برای قرن 21» بود. بلافاصله بعد از حملات تروریستی 11 سپتامبر به برجهای دوقلوی تجارت جهانی و ساختمان پنج ضلعی پنتاگون، مقامات امریكا انگشت اتهام را به سوی گروههای بنیادگرای اسلامی نظیر القاعده، طالبان و شخص بن لادن نشانه رفتند و متعاقب آن ماشین جنگی امریكا با هدف مبارزه با تروریسم روانه افغانستان و درنهایت عراق شد. همزمان با این تحولات، مقامات امریكایی همواره جمهوری اسلامی ایران را به همكاری با القاعده و طالبان، كمك مالی و تسلیحاتی و آموزش و سازماندهی این گروهها متهم ساخته است و بارها سعی داشتهاند در مجامع بین المللی با طرح این اتهامات، جمهوری اسلامی ایران را به انزوا بكشانند. بی اساس بودن این اتهامات آنقدر واضح است كه حتی خوشبین ترین متحدان امریكا نیز آن را نپذیرفته اند، زیرا صرف نظر از مسایل سیاسی، جمهوری اسلامی ایران با ایدئولوژی و تفكر خاص شیعی خود هرگز نمی تواند با گروههای تندوری وهابی نظیر طالبان و القاعده اشتراك نظر فكری و سیاسی داشته باشد. نمونه بارز تضاد جمهوری اسلامی با تفكرات وهابی گروههایی نظیر القاعده و طالبان، شهادت دیپلماتهای ایرانی در مزار شریف افغانستان توسط طالبان بود كه طرفین تا مرحله جنگ تمام عیار نیز پیش رفتند. ما در این نوشتار برآن هستیم ضمن معرفی وهابیت و گرایشهای ضد شیعی آن، نشان دهیم كه وهابیت و القاعده، نمی توانند متحدان استراتژیكی برای جمهوری اسلامی باشند.

مقدمه

وهابیت، از فرق نسبتا نوپای اسلامی‏ست. این مسلك كه در زادگاه اسلام یعنی در عربستان رشد یافته، به دلیل پشتوانه قوی سیاسی و اقتصادی در حال گسترش به دیگر نقاط بلاد اسلام است. از آنجا كه پیروان این فرقه تنها خود را بر حق دانسته و پیروان مذاهب دیگر اسلامی را كافر و مشرك و خارج از حوزه اسلام می‏شمرند، اهمیت مطالعه و تدقیق در اصول فكری این مكتب آشكار می‏گردد. در طول تاریخ همواره انسانهایی كژاندیش و خودپسند بوده‏اند كه برای رسیدن به اهداف‏ مادی و پلید خود همواره اعتقادات و باورهای مردم ساده‏نگر را به بازی گرفته‏اند و گاه با سوء استفاده‏ از این باورها، لطمه‏های غیر قابل جبرانی را به جوامع بشری و تمدن انسانی وارد كرده‏اند. در جوامع اسلامی نیز این عده با استفاده از زور و گاه با تزویر، احساسات پاك و بی‏آلایش‏ مسلمانان را به باد سخره گرفته و حتی سخنان بی‏پایه و اساس خود را با عنوانی اسلامی به جای‏ اسلام ناب معرفی نموده تا به اهداف پست خود نایل شوند.

جدا از خسارت‏های مرگبار مادی این نوع انحرافات، صدمات معنوی و دینی آن به مراتب‏ عمیق‏تر و مهلك‏تر می‏باشد. به‏طوری كه بعد از ظهور وهابیت غیر از خسارت‏های سنگین‏ مادی، لطمه‏ها و صدمات دینی و معنوی آن بسیار خطرناكتر و همچون سمّی خطرناك و مهلك‏ است كه بر پیكرهء بی‏جان جامعه اسلامی وارد شده است. سمّی كه بی‏شك نه تنها عامل تضعیف‏ و انحطاط جامعه اسلامی می‏شود، بلكه حتی تأثیرات سوء و غیر قابل تصور بر جوامع دینی‏ (غیر اسلامی)می‏گذارد. شایان ذكر است كه اگرچه در طول تاریخ اسلام فرق و آبشخورهای اسلامی زیادی متولد شده و هر كدام به نوبهء خود تأثیر بسزایی در جهان پیرامون خود گذاشته است، اما به جرأت‏ می‏توان گفت هیچكدام از آنها همانند تأثیر وهابیت، آثار سوء و مخرّبی نداشته‏اند. خصوصاً اینكه مبارزان وهابیت از جاهل‌ترین افراد احساسی تشكیل می‌شوند و می‌توانند بسیار خطرناك باشند، به ویژه با عملیات‌های انتحاری و گستردگی جمعیت اهل تسنن تهدیدات می‌تواند علیه اندیشه شیعی بسیار جدی باشد.

از طرفی همان‌طور كه رهبران انقلاب اسلامی وحدت جهان اسلام را ضروری و مهم می‌دانند، دشمن در مسیر خلاف آن تلاش می‌كند. بنابراین، وهابیت مهم‌ترین مانع تحقق وحدت جهان اسلام است و سرسپردگی رهبران برخی از كشورهای اسلامی نیز ابزار كارآمدی برای غرب است كه سرمایه‌های جهان اسلام را دراختیار غرب قرار می‌دهد و بخشی از آن نیز برای خنثی كردن توان انقلاب اسلامی به كار می‌رود. بنابراین، جمهوری اسلامی باید تلاش كند تا بتواند جهان اسلام را نسبت به خطر وهابیت آگاه كند. از آنجایی كه رهبران و نخبگان جهان اسلام خود را به خواب زده اند، آگاه‌سازی آنها كار مشكلی است. به همین دلیل وقتی تهدید حزب‌الله علیه اسرائیل جدی می‌شود خیلی از امكانات و حمایت‌های كشورهای اسلامی به كمك اسرائیل می‌شتابد؛ زیرا این بخش از جهان اسلام رشد و تعالی حزب‌الله را در جهت خلاف منافع خود می‌داند.

روند پیدایش و شكل گیری وهابیت

اندیشه وهابیت در سال 1143 هجری قمری در شبه جزیره عربستان توسط محمد بن عبدالوهاب وجود آمد. عبدالوهاب كه از علمای حنبلی بود، وقتی اندیشه‌های فرزندش محمد را بر خلاف دین اسلام دید، با او مخالفت كرد. محمد كه از جامعه خود (منطقه نجد عربستان) از سوی مسلمانان به شدت طرد شده بود به بصره مهاجرت نمود. شیخ سلیمان عبدالوهاب، برادر محمد، نیز كتابی در رد بدعتها و عقاید باطل محمد تحت عنوان« الصواعق الالهیه فی الرد علی الوهابیه» نوشت. گفته می‌شود، بزرگ‌ترین دشمنان محمد، پدرش عبدالوهاب و برادرش شیخ سلیمان بوده‌اند.( الاسلام فی القرن العشرین، صص 126-137)

محمد بن عبد الوهاب در بصره هنگام تبلیغ از عقاید و افكارش، از سوی مسلمانان طرد شد تا اینكه جاسوس معروف انگلیسی به نام «همفر» با وی آشنا شد. همفر در ص 34 كتاب خاطراتش می‌نویسد: « من در محمد عبدالوهاب، گمشده مقصود خود را یافتم». وی در ص 35 همان كتاب می‌گوید: « پس از ایجاد شك و تردید بیشتر در اندیشه محمد و القای اندیشه‌های خود از تفسیر قرآن، به جایی رسیدم كه اندك اندك جامه ایمان را از تن او بیرون كشیدم» (محمد، 1370 ، ص 19). در حقیقت همفر موفق شد با استفاده از ضعف شخصیت محمد بن عبدالوهاب و قدرت‌طلبی او، بستری برای طرح و اجرای اندیشه‌های ضد اسلامی خود بیابد. همفر با ایجاد اندیشه وهابیت به دنبال اهداف زیر بود :

الف) مسخ چهره اسلام به عنوان دین خشن و بی‌روح؛

ب) تضعیف پیامبر(ص) به عنوان اینكه پیامبر مرده است و نمی‌تواند نقشی داشته باشد؛

ج) جسم قائل شدن برای خداوند تبارك و تعالی؛

د) اختلاف بین مسلمانان به خصوص كینه و دشمنی با شیعه كه از قرن دهم بر منطقه خلیج فارس حكومت می‌كرد؛

هـ) حرام دانستن زیارت قبور ائمه و حتی قبر پیامبر(ص).

در نتیجه امروزه نه تنها اهداف همفر در عقاید وهابیت تبلیغ می‌شود، بلكه اساس اعتقادات وهابیت را تشكیل می‌دهد.

در بُعد حكومت نیز، همفر برای اجرا و پیش برد اندیشه محمد ابن عبدالوهاب، گروه تروریستی ایجاد كرد تا هركس با این عقیده مخالفت كند، با آنها به مبارزه برخیزد و برای توجیه این رفتار تروریستی و غیراسلامی، این اندیشه را كه در اقوال ابن تیمیه وجود دارد مطرح كرد كه هر حاكمی كه بر مردم ولو با زور و قدرت حكومت كند، لازم است از او تبعیت شود. (همان، ص 21)

ابن تیمیه، در سال 661 هـ. ق، یعنی 5 قرن قبل از محمد ابن عبدالوهاب می‌زیسته است. محمد ابن عبدالوهاب ابتدا عقاید خود را بر اساس نظرات ابن تیمیه بنا نهاد و از آنجا گسترش داد.

غزالی متوفی 505 هـ. ق، در مورد اطاعت از سلطان ظالم می‌گوید: « به نظر من اگر سلطانی ظالم باشد، مانع آن نمی‌شود كه كسی حقی از او قبول نكند. زیرا اطاعت از سلطان نادان و ظالم اگر دارای شوكت و اقتدار باشد واجب است و باید او را به حال خود واگذاشت و از او اطاعت و فرمان برداری نمود. از این رو به نظر ما ولایت و سرپرستی برای سلاطین در كشورهای مختلف، مشروع است. در واقع، ولایت تابع شوكت و قدرت است، پس هرگاه صاحب قدرت یا دارای نفوذی با كسی بیعت كند، آن شخص خلیفه خواهد بود. هر كس از راه زور، سلطه پیدا كند، ولایت و حكم او نیز نافذ خواهد بود.» (غزالی، ج2، ص 130).

ابن تیمیه، رئیس بزرگ وهابی‌ها، (متوفی 661 هـ.ق) می‌گوید: اعتقاد به امامت یزید و سایر مروانیان، قبول یك واقعیت تاریخی است، زیرا این اشخاص چه امام و چه خلیفه نامیده شوند و چه سلطان، هر یك در روزگار خود صاحب قدرت و شمشیر بودند و در عمل زمام امور را در اختیار داشتند. اما این كه آدم خوبی هم بوده‌اند یا نه، مطلب دیگری است و به این اعتبار، انكار امامت یزید یا عبدالملك مروان یا منصور عباسی چنان است كه خلافت ابوبكر، عمر و عثمان یا سلطنت كسری و قیصر و نجاشی را منكر باشد (كریم زاده،1385، ص 31).

آنان برای توجیه نظریه خود به روایتی استناد می‌كنند كه: من غلب علیهم بالسّیف حتی صار خلیفه و سمّی امیر المومنین فلا یحل لاحد یومن با... و الیوم الاخر: هركس با شمشیر بر مردم مسلط شود و از این راه، خلیفه گردد و امیر المومنین نامیده شود، بر هیچ مومنی روا نیست كه با او مخالفت كند (قاضی ابی یعلی، ص‌23).

در حالی كه مذهب شیعه اعتقاد متفاوتی دارد و معتقد به احادیث و روایاتی از پیامبر(ص) و ائمه(ع) است از جمله اینكه:

پیامبر اكرم(ص) می‌فرماید: «اذا كان یوم القیامه نادی مناد اینَ ظلمه و اعوانهم، من لاق لهم دواتاً او ربط كیساً او مدّ لهم مدر قلم فاحشروهم معهم» یعنی هرگاه روز قیامت فرا رسد، منادی از سوی خدا صدا می‌زند كجایند ظالمان و ستمگران و كارگزاران آنان؟ ، هر كس (هركاری برای آنان انجام دهد و یا قدمی برای آنان بردارد) حتی دوات برای آنان آماده و فراهم سازد و یا كیسه‌ای برای آنان بدوزد، با ظالمان محشور نمایید. (بحار، ص 372).

امام رضا(ع) فرمودند:‌ « الدخول فی اعمالهم (اعمال السلاطین) و العون لهم و السعی فی حوائجهم عدیل الكفر و النظر الیهم علی العمد من الكبائر التی یستحق بها النّار» بدین معنی كه وارد شدن در كارهای سلاطین غاصب و كمك به آنان و كوشش در برآوردن نیازهای آنان، معادل كفر است. همچنین نگاه عمدی به چهره آنان از گناهان كبیره به شمار می‌رود كه مستوجب آتش و عذاب الهی است». (عاملی، ، ص 138).

بنابراین، بنیانهای اندیشه وهابیت با توسل به زور و تهدید به مرور در سطح گسترده‌تری مطرح شد. برای اینكه این اندیشه از قدرت و توان نیز برخوردار باشد، همفر با محمد بن سعود كه در آن زمان حاكم منطقه الدرعیّه (منطقه‌ای است در اطراف ریاض) بود، ارتباط برقرار كرد و از او خواست به محمد بن عبد الوهاب كمك كند. پیوند این دو محمد، بنیان اندیشه و قدرت وهابیت را بنا نهاد (همان، ص 21). با حمایت دولت بریتانیا، حاكم الدرعیه مردم را با زور وادار ساخت تا اندیشه محمد بن عبد الوهاب را بپذیرند. هر كس با این اندیشه مخالفت كرد، قتل عام شد. كم كم این نگرش با قدرت محمد بن سعود به قبایل و شهرهای اطراف نیز تحمیل شد و اندیشه فرقه وهابیت زیر سایه شمشیر و تهدید و وعده و وعید گسترش یافت. همفر كه در بصره وعده حاكمیت منطقه نجد و بخشی از عربستان را به محمد بن عبد الوهاب داده بود، با شمشیر و قدرت محمد بن سعود این وعده را عملی كرد.

در طول تاریخِ وهابیت، علمای بسیاری از اهل تسنن بر افكار و اندیشه وهابیت اشكال گرفتند و مخالفت كردند. برخوردهای خشن شخص محمد بن عبد الوهاب كه به راحتی اجازه قتل و غارت را صادر می‌كرد، موجی از خوف و وحشت در بین مسلمانان ایجاد نمود. دولت و اندیشه نوپای وهابیت كم كم به فكر تصرف جغرافیای بیشتر افتاد. اولین شورش و حمله دولت وهابیت توسط ترك‌های عثمانی و فاطمیون مصر سركوب شد.

مجدداً در سال (1216 هـ. ق) وهابیها به سوی عراق لشگر كشی كردند و در روز عیدغدیر خم كه عمدتاً مردم شیعه به زیارت نجف اشرف مشرف شده بودند، وارد حرم امام حسین(ع) شدند و ضریح را آتش زدند و تمام اموال حرم و مردم را غارت كردند و حدود 5 هزار نفر از شیعیان را كشتند. (محمد، پیشین).

در جنایت دیگری در سال (1217 هـ. ق)، به شهر طائف حمله كردند و در آنجا نیز، حتی نمازگزاران را در مساجد قتل و غارت كردند، قرآنها را پاره نمودند و زیر دست و پا انداختند. محمد بن عبد الوهاب با این اندیشه كه هر كس با اندیشه توحیدی من مخالف است، كافر است. گفت: « كسانی كه قبلاً اعمال حج انجام داده‌اند، حج آنها باطل است.» وی به راحتی اجازه قتل عام و كشتار مسلمانان را صادر می‌كرد. وهابیت پس از قدرت یافتن در عربستان و چند حمله نظامی به عراق و طائف، بعد از مدتی با حمایت انگلیس به منطقه احساء و قطیف حمله كرد و تمام این مناطق نفت‌خیز را كه شیعیان در آنجا زندگی می‌كردند تصرف نمود و از بحرین جدا كرد و ضمیمه خاك عربستان نمود. در دو قرن گذشته، بخش دیگری از یمن را نیز به تصرفات خود افزود.

 استعمار انگلیس برای گسترش این اندیشه در سال،1920 یكی از فرزندان فیصل را از عربستان به حاكمیت عراق منصوب كرد، امیر عبدا... فرزند دیگر فیصل را حاكم اردن نمود، سومین فرزند فیصل را حاكم سوریه قرار داد. همین‌طور در سال 1782 طائفه وهابی الخلیفه را حاكم بحرین نمود و با حمایت از آنها در سال 1820 طائفه الخلیفه با كمك دولت وهابی عربستان، ضمن مهاجرت سنی‌های وهابی به بحرین شیعیان بحرین را قتل عام نمودند (دوانی، 1366، ص58).

در سال 1928 توسط طائفه الخلیفه، قیام شیعیان امارات به شدت سركوب شد. استعمار انگلیس با انتصاب طوائف وهابی از كشور عربستان حاكمیت شیخ‌نشین‌های خلیج فارس را نیز به دست گرفت. طی 150 سال، وهابیت به عنوان اهرمی در دست استعمار انگلیس بود و از قدرت گرفتن و وحدت جهان اسلام، ممانعت به عمل می‌آورد تا اینكه بحث اسرائیل در خاورمیانه ایجاد شد و قدرت‌های شیعی نیز به محوریت ایران احیا گردید. از آنجا كه قطب‌بندی‌های جهانی و صف‌آرایی غرب و شرق در مقابل یكدیگر، آینده حاكمیت جهان را رقم می‌زد و استعمار انگلیس جایگاه منطقه‌ای و جهانی خود را به امریكا داده بود، امریكایی‌ها در افغانستان از وهابیت با اندیشه ضد كمونیست در جنگ برضد روس‌ها به عنوان ابزاری دیگر استفاده كردند. در اظهار نظر رسمی كارتر، رئیس‌جمهور وقت امریكا، بن لادن مقام قهرمانی مبارزه با كمونیست را خود اختصاص داده بود. 

پس از فروپاشی شوروی، القاعده از دید منافع امریكا اهمیت ویژه خود را از دست داد و در نتیجه از كنترل امریكا خارج شد. این گروه به مرور در كشورهای پاكستان، افغانستان و امروزه در عراق و حتی در بوسنی وارد عرصه مبارزه بر اساس اندیشه خود شد و عملیات ‌بسیاری برضد منافع امریكا در جهان انجام داد. تا جایی كه دست آموز انگلیس، امروزه بلای جان غرب شده است و به عنوان ابزاری برضد شیعه، از امتیاز ویژه‌ای نزد غربیها و صهیونیست‌ها برخوردار است. چون وهابیت در عین حال كه با غرب جنگ و نزاع دارد ، به عنوان ابزاری مهم در مقابل وحدت جهان اسلام و شیعه همچنان مورد حمایت غربیها می‌باشد.

دلیل این وابستگی متقابل بین غرب و وهابیت، عدم اقدام تهاجمی حتی موضع‌گیری سیاسی وهابیت در مقابل صهیونیسم و مسأله فلسطین است. از سوی دیگر هر كجا شیعه برای دفاع از اسلام و مسلمین قد علم كرده است غربی‌ها پای وهابیت را در آنجا باز و از آن‌ها حمایت كردند. افغانستان، پاكستان، آذربایجان، لبنان، بوسنی، كشورهای آفریقایی و عراق. ضمناً اسناد و دلایل بسیاری وجود دارد كه غربی‌ها سعی كردند از ابزار وهابیت استفاده كنند تا علاوه بر اینكه مانع از وحدت جهان اسلام ‌شوند، آنها را در راستای تضعیف شیعه به كار گیرند. جنگ طائفه‌ای در پاكستان، عراق، نهر‌البارد لبنان و افغانستان از مصادیق بارز این ادعا می‌باشد (اكبری،1387،ص65)

ادامه دارد.....

منابع :

1) اكبری، حسین «بازی با آتش،احتمال حمله آمریكا به ایران»نشر اندیشه سازان،تهران،1387.

2) محمد ، عبد، «وهابیها را اینگونه دیدم»، ترجمه میثم موسائی، تهران: نشر سازمان تبلیغات،1370.

3) كریم زاده، پروانه، «وهابیت در بوته نقد»، تهران: دارالفكر،1385 .

4) دوانی، علی، «فرقه وهابیت و پاسخ شبهات آنها»، تهران: نشرفرهنگ وارشاد اسلامی،1366.

5) غزالی، محمد، «احیاءالعلوم الدینی»، بیروت: دارالمعرفه، ج2، 1402 .

6) عاملی، حر، «وسائل الشیعه»، ج12

7) بحار، ج75، ص372.

8) قاضی ابی یعلی، «احكام السلطانیه»،

نگاهی به وضعیت مسلمانان در میانمار

سرزمین طلایی میانمار ( برمه ) این روزها اوقات خوشی را سپری نمی كند و هر روز شاهد قربانی شدن هزاران مرد و زن و كودك بی گناهی است كه به جرم مسلمان بودن توسط بوداییان افراطی كشته می شوند. موجی كه در ایالت راخین میانمار ایجاد شده، زخمی كهنه را در این كشور باز كرده كه در نتیجه آن، بوداییان میانمار كه از حمایت همه جانبه حاكمان سیاسی كشور خود نیز بهره مند هستند، اقدام به نسل كشی گسترده مسلمانان این كشور می كنند.

برمه كشوری است واقع در جنوب شرقی آسیا با جمعیتی قریب به 64 میلیون نفر و مساحت تقریبی 6766552 كیلومتر مربع كه با كشورهای هند، بنگلادش، چین، لائوس و تایلند مرز مشترك داشته و به آب های دریای آندمان و خلیج بنگال نیز متصل است. بیش از 87 درصد از جمعیت این كشور بودایی و پیرو مكتب سنتی تراوادا از آیین بودیسم اند.(1) سه چهارم از جمعیت این كشور، كه دومین كشور بزرگ آسیای جنوب شرقی نیز محسوب می شود و پس از جنگ جهانی دوم، توانست استقلال خود را از كشور انگلستان به دست آورد، در روستاهای این كشور زندگی می كنند.

در برمه، بودیسم دین رسمی كشور است. 85 درصد مردم برمه بودایی، هفت درصد مسلمان، چهار درصد هندو و دو درصد مسیحی‌اند. دو درصد باقی‌مانده را نیز آیین های بودایی چینی، تائوئیستی، كنفوسیوسی و نیاكان ‌پرستی تشكیل می‌دهند. كثرت پیروان بودایی را در همه جای این كشور می‌توان به خوبی مشاهده نمود، زیرا تقریباً هر روستا و دهكده‌ای لااقل تأمین هزینه یك مدرسه مذهبی را به عهده دارد. پاگوداها، یعنی معابد بودایی در سراسر برمه علیا و سفلا به چشم می‌خورد. راهبان بودایی كه «پونچی» نام دارند، همه جا در بین مردم دیده می‌شوند.(2)

جمعیت مسلمانان این كشور هر چند بر طبق آمار های ارائه شده از سوی دولت، پنج در صد اعلام شده است ولی به نظر می رسد رقم واقعی بین 8 تا 10 در صد باشد. بخش عمده از جمعیت مسلمان برمه در منطقه آراكان كه از طرف شمال غربی با بنگلادش و از شمال با هندوستان هم مرز است، متمركز بوده و بقیه در سایر ایالت ها از جمله رانگون پایتخت این كشور ساكن هستند.(3)

فرقه های مختلف مسلمان در میانمار:

1. چولیامسلم

اجداد این گروه سالها پیش هندو مذهب بوده ‌اند و بعداً به اسلام گرویده‌ اند. اكنون نیز زبان اصلی این گروه هندوست. چولیامسلم با وهابیت اختلاف دارند، چون پنج تن اهل‌ بیت(ع) را قبول دارند، گاه به نام پنج تن فاتحه‌ خوانی می‌كنند، ایام محرّم اعمال خاصی دارند و احترام ویژه‌ای برای اهل ‌بیت رسول الله (ص) قائل‌اند.

2. بودامسلم

در كشور میانمار كسانی كه تا امام ششم را پذیرفته‌اند، بودا مسلم نامیده می‌شوند. این گروه فعالیت چندانی ندارند و فقط در پایتخت، سه مسجد متعلق به آنان است. شمار اینان نیز بیش از دو هزار تن نیست. بعضی از آنها در مراسم شیعه شركت می‌كنند و تولد امام صادق(ع) را جشن می‌گیرند.

3. اهل حدیث

این گروه نیز با وهابیت متفاوت و مخالف‌اند. اینان همه احادیث را حجت می‌دانند، به زبان عربی بسیار مسلط ‌اند و آموختن عربی را واجب می‌دانند. شمار اهل حدیث بیش از سه هزار نفر است و در پایتخت فقط سه مسجد به نام اهل حدیث وجود دارد.

4. قادیانی

مسلمانان این گروه را كافر می‌دانند، اما آنها خود را مسلمان می‌شمارند. اینان به خدا و رسول معتقدند، اما پیامبر را آخرین پیامبر نمی‌دانند. اهل این گروه به كسی به نام احمد طهور معتقدند و احمد را كسی غیر از پیامبر اكرم (ص) می‌دانند. گروه قادیانی در برمه انگشت شمارند و در پایتخت شهر بیش از دو مسجد ندارند.

5. سوفیست، طریقه، گرانه

این گروه ها مانند هم ‌اند و هر سه پیرو اولیا و پیران‌اند. دو گروه سوفیست و طریقه پیرو شیخ عبدالقادر جیلانی ‌اند. گروه گرانه، سلسله اولیا را تا امام علی(ع) می‌رساند. البته اینان به آل محمد(ص) معتقدند، در شعرهای خود فضایل اهل‌بیت(ع) را می‌سرایند و با وهابیت سخت مخالف‌اند. شمار پیروان این گروه ها به بیش از پنج هزار تن می‌رسد.

6. بنگالی ‌مسلم و سورطی ‌مسلم

این دو گروه مهاجرند، به زبان خود حرف زنند و مساجدی هم برای خود دارند. بیشتر اینان پیرو شافعی ‌اند و البته با وهابیت نیز موافق ‌اند. گروه سورطی نیز زبان مادری جداگانه دارند و پیرو مذاهب چهارگانه ‌اند. می‌توان گفت كه این گروه با وهابیت تفاوتی ندارند. (4)

شیعیان میانمار

شیعیان در برمه از نسل ایرانیان یا هندیان‌اند. ایرانیان در گذشته از شهرهای شیراز، كاشان، بهبهان و یزد به برمه مهاجرت نموده‌اند و بیشتر هندیان نیز كه بعد از جنگ جهانی دوم به میانمار مهاجرت كرده‌اند از شهر «نگر» هستند. شیعیان برمه بیش از سی هزار نفر نیستند و البته نسبت به گذشته افزایش یافته‌اند. (5)

آمار تقریبی شیعیان در برمه رقمی بین 30 تا 40 هزار نفر را شامل می شود كه بخشی مربوط به جامعه شیعه قدیم بوده و گروهی نیز پس از پیروزی انقلاب اسلامی به این مذهب گرویده اند. هر چند جمعیت اصلی شیعه در شهر های رانگون و مندلی متمركز شده اند ولی در دیگر شهر ها مانند پروم و تونگو و مولمین و ساندوی و توئونگیه نیز جمعیت های شیعه زندگی می كنند. تركیب قومی شیعه در برمه عمدتاً ایرانی تبار بنگالی، پاكستانی و برمه ای اند. (6)

امروزه هزاران شیعه مخلص و پیرو اهل بیت (ع) در بیش از 30 مسجد، امام باره، امام بارگاه و آستانه در نقاط مختلف برمه از جمله مسجد مغول شیعه در رانگون پایتخت، مسجد مغول شیعه در شهر ماندالای، مسجد مغول شهر اماراپور ، مسجد مغول شیعه شهر پروم، مسجد مغول شیعه شهر مولمین، مسجد مغول شیعه شهر تونگو، امام بارگاه جعفری، انجمن عباس امام بارگاه كاشانی، آستانه حضرت عباس (ع)، امام بارگاه هزار چراغ، و امام بارگاه عمارت طوسی كه در دو شهر رانگون و ماندالای واقع شده اند و همچنین حسینیه شیرازی شهر آمارپور، امام بارگاه شهر بولمین، امام بارگاه شیعه تائونگیه كه عمدتاً توسط ایرانی تبار ها بنا شده است، اجتماع كرده و به عزاداری و سایر فعالیت های دینی و مذهبی خود می پردازند. (7)

شیعیان در كل سال برنامه‌های دینی و مذهبی خاصی دارند و در تولد و شهادت ائمه معصومین (ع) مراسم ویژه‌ای برگزار می‌كنند. در ماه رمضان برنامه قرآن‌خوانی و در ماه محرّم و صفر مراسم عزاداری نیز با شكوه خاصی برگزار می‌شود.

قتل عام مسلمانان میانمار

از سال های پایانی دهه پنجاه میلادی، وضعیت مسلمانان كشور میانمار رو به وخامت گذاشته و متأسفانه شاهد نابسامانی اوضاع مسلمانان این كشور هستیم. دولت برمه از سال 1959میلادی به آیین بودایی ارج و بهای رسمی داد و در سال 1961میلادی با تصویب قانونی، آیین مزبور را به صورت دین رسمی برمه درآورد. دولت ژنرال نوین پس از سركار آمدن در سال 1962 رفتن مسلمانان به حج را ممنوع اعلام كرد تا آنكه در سال 1980 و پس از گذشت هجده سال، به هفتاد نفر از مسلمانان اجازه داده شد جهت انجام فرایض حج به مكه مشرف شوند و متعاقب آن عده‌ای از مسلمانان نیز جهت شركت در كنفرانسهای مختلف اسلامی اعزام شدند. (8)

اما این پایان ماجرا نبود، متأسفانه فشار هایی كه بر مسلمانان وارد می‌آمده، موجب آواره شدن آنها در كشورهای مختلف شده است. گفته می‌شود بیش از نیم میلیون از مسلمانان برمه‌ای به كشورهای بنگلادش، هند، پاكستان، مالزی، تایلند، سنگاپور، امارات متحده عربی و ممالك دیگر مهاجرت نموده‌اند و هزار مسلمان برمه‌ ای نیز در عربستان سعودی سكونت گزیده‌ اند.

میزان دخالت و نظارت دولت برمه بر مسلمانان این كشور به حدی زیاد است كه گزارش های مختلف مربوط به زندگی مسلمانان باید به سمع و نظر حاكمان این كشور برسد. دولت برمه كنترل شدیدی بر فعالیتهای مساجد اعمال می‌كند و حتی آمار ازدواج و تمایل مردم جهت انجام قربانی گوسفند در مراسم عید قربان و نیز آمار افرادی كه در مساجد به آموختن قرآن كریم مشغول می‌شوند، به دولت گزارش داده می‌شود.

كشتار مسلمانان میانمار به 5 دهه اخیر برمیگردد. دولت نظامی میانمار در همبستگی و همراهی با بوداییان افراطی منطقه راخین اقدام به كشتار مسلمانان در دهه های گذشته كردند و این تبعیض نژادی در واقع سیاست اتخاذ شده دولت میانمار از سال 1952 است.

این مردم به عنوان ساكنان منطقه آركان از قرن هفتم هجری در این منطقه بصورت مستقل سكونت داشته اند و پس از اشغال برمه توسط امپراطوری انگلیس، انگلیسی ها آركان را ضمیمه میانمار یا برمه سابق كردند.

در سال 1982 قانون حقوق شهروندی به تصویب رسید كه به واسطه این قانون از میان 144 قومیت موجود در میانمار 135 قومیت حق شهروندی دریافت كردند و 9 دسته از اقوام اقلیت از حق شهروندی محروم شدند كه بزرگترین این قومیت ها، قوم روهینگیا است.

دولت میانمار برای رفع اختلافات و مشكلات میان مسلمانان و بوداییان، سیاست كوچ اجباری كل 6 میلیون مسلمان روهینگیایی را از منطقه آركان اتخاذ كرده است. البته آمار رسمی جمعیت روهینگیا 6 میلیون نفر است اما طبق آمار غیر رسمی جمعیت این قوم كه صد در صد آنها مسلمان هستند به 8 میلیون نفر می رسد.

به واسطه این سیاست اتخاذ شده از جانب دولت، قریب به 150 هزار نفر از مسلمانان آركان به بنگلادش، 50 هزار نفر به تایلند و 40 هزار نفر به مالزی و تعداد قابل توجهی به دیگر كشورهای آسیایی مهاجرت كردند. در آخرین اظهار نظر رییس جمهوری میانمار بیان شده است كه 800 هزار نفر از این قوم را باید از میانمار اخراج كرد تا تنش ها پایان یابد. (9)

نگاه غرب به حقوق بشر در میانمار:

با نگاهی به گذشته نه چندان دور در همین كشور میانمار به خوبی می توان نوع نگاه دو و یا حتی چند گانه غرب را نسبت به مقوله حقوق بشر مشاهده كرد.

دولت نظامی برمه در سال 1989 نام این كشور را از برمه به میانمار تغییر داد و با اعلام از سر گیری اجرای قانون اساسی سال 1974، اقدام به برگزاری انتخابات سراسری پارلمانی در سال 1990 نمود. در این انتخابات خانم آن سو چی رهبر حزب مجمع ملی برای دموكراسی توانست 82 در صد كرسی های پارلمان را به دست آورد، اما دولت نظامی از پذیرش نتیجه انتخابات خودداری و بسیاری از رهبران حزب مجمع ملی برای دموكراسی از جمله رهبر آن خانم سو چی را دستگیر و راهی زندان نمود.(10)

با جلوگیری دولت نظامی از تشكیل دولت جدید به رهبری خانم سوچی رهبر حزب مجمع ملی برای دموكراسی و دستگیری تعدادی از رهبران حزب مزبور، كشور های غربی به ویژه آمریكا و انگلیس موضوع بازگشت دموكراسی به این كشور و آزاد سازی زندانیان سیاسی و در مجموع بهبود وضعیت حقوق بشر در میانمار را مطالبه نموده و قطعنامه های متعددی را علیه دولت این كشور از تصویب مجامع بین المللی گذراندند.

همان گونه كه ذكر آن گذشت در قضیه مربوط به رهبر حزب مجمع ملی برای دموكراسی، غرب تمام توان و تلاش خود را به كار می گیرد و به هر لطایف الحیگی متوسل می شود تا بتواند آن چیزی را كه منافعش در پی آن است به حالت بالفعل در آورد. اما در موضوع نسل كشی بی رحمانه مسلمانان میانمار، كشور های غربی چندان خود را به آب و آتش نمی زنند، زیرا از این قضیه برای خود منافعی متصور نیستند و متأسفانه اقدام عملی خاصی برای پایان این گونه اقدامات انجام نمی دهند.

آنچه كه از برآیند اوضاع بر می آید این است كه ظاهراً تنها كسانی كه می توانند به ختم این غائله كمك كنند و به یاری برادران دینی خود بشتابند، همان مسلمانان هستند كه باید به طریقی به این اقدامات بوداییان خاتمه دهند.

از جمله راه هایی كه مسلمانان می توانند به برادران دینی خود در میانمار كمك كنند، به عنوان نخستین اقدام می تواند این باشد كه دولتمردان كشورهای مسلمان از طریق ساختار های بین المللی مانند سازمان همكاری كشورهای اسلامی بر دولت میانمار اعمال فشار بین المللی كنند. همچنین این كشورها می توانند با تلاش برای جمع آوری كمك های مردمی راهی برای نجات مردم مسلمان این نقطه از كره ی خاكی پیدا كرد.


محمد قربانی


پی نوشتها:

1. محمد علی ربانی، مراسم محرم در برمه و فیلیپین، كیهان فرهنگی، شماره 257، اسفند 1386، ص 60

2. حسین مفضلی، میانمار (برمه)، انتشارات وزارت امور خارجه، 1373، چاپ اول، ص 25

3. محمد علی ربانی، همان، ص60

4. چو امین او، ادیان و مذاهب در كشور میانمار، طلوع، شماره 10 و 11، تابستان و پائیز 1383، ص 283

5. حسین مفضلی، همان، ص 30

6. محمد علی ربانی، همان، ص 61

7. محمد علی ربانی، همان، ص 63

8. چو امین او، همان، ص 284

9. http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?pr=s&query=%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B1%20&NewsID=1653292

10. محسن امید زمانی، وضعیت حقوق بشر در میانمار و نحوه ارجاع آن به شورای امنیت، ماهنامه رویداد ها و تحلیل ها، شماره 229، ص 75

معرفی دعای ابوحمزه ثمالی

«ای آمرزنده هرچه گناه! به نور تو بود که ما هدایت شدیم و به کمک فضل تو به قله استغنا رسیدیم و شب و روز را در بستر نعمت‌های تو گذراندیم.

این‌که این کوله‌بار گناهان ماست پیش روی تو و این هم دست‌های توبه و استغفار ماست که به سوی تو دراز شده. تو با نعمت‌هایت دست دوستی به سوی ما دراز کردی، ولی ما با گناهان‌مان به آتش دشمنی دامن زدیم.

از یک سو خوبی‌های تو بود که بر ما فرود می‌آمد و از این سو بدی‌های ما بود که به سوی تو صعود می‌کرد. تو از ازل، خداوند کریم بوده‌ای و همیشه چنین خواهی بود.»

اینها فرازی از دعای ابوحمزه ثمالی است؛ طولانی‌ترین دعای سحر ماه مبارک رمضان که ابو‌حمزه ثمالی آن را از امام سجاد (ع) نقل کرده است.

او مردی از کوفه بود. علت شهرت او به ثمالی، سکونتش در محله قبیله ثماله است. او از محضر چهار امام ـ امام سجاد، امام محمد باقر، امام صادق و امام موسی کاظم (علیهم السلام) ـ کسب فیض کرده است.

مقام و موقعیت او در نزد امام صادق (ع) آن‌چنان بود که امام او را سامان عصر خود نامید و خطاب به او فرمود: «هرگاه تو را می‌بینم، احساس آرامش می‌کنم.» (1)


امام رضا (ع) هم او را لقمان عصر خود نامیده است. (2)

ابوحمزه از اصحاب خاص امام سجاد (ع) بود. نزدیکی او با امام سجاد (ع) به حدی بود که از محل دفن حضرت علی (ع) آگاه بود.

مرقد حضرت علی (ع) تا دوره حکومت «هارون الرشید» که هم‌زمان با امامت امام صادق (ع) است، مخفی بود؛ چون امکان اهانت و بی‌احترامی به پیکر آن امام وجود داشت.

اما آن‌چه باعث ماندگاری نام ابوحمزه شد، نقل دعایی است که امام سجاد (ع) آن را در سحرهای ماه مبارک رمضان می‌خوانده است. علت نام‌گذاری دعا به "ابوحمزه ثمالی" برای این است که او روایت‌گر آن بوده است.


پی‌نوشت‌ها:

1. سفینه البحار، ج 2، ص 440

2. رجال نجاشی، ص 83

نویسنده: زینب جعفری

منبع: نشریه انتظار نوجوان شماره 73

نقش رژيم صهيونيستي در جشنهاي 2500 ساله‌


در اين جشن، 20 پادشاه و امير عرب، 5 ملكه، 21 شاهزاده، 16 رئيس جمهور، 3 نخست‌وزير، 4 معاون رئيس جمهور و 2 وزير خارجه از 69 كشور شركت كردند. مراسم جشن در نهايت گشاده‌دستي و اسراف انجام گرفت و هزينه آن بيش از 200 ميليون دلار برآورد شد. اسرائيلي‌ها مبناي تبليغات خود را براي نفوذ بيشتر در ايران بر زنده نگه‌داشتن نام كوروش متمركز كرده و دستگاه رژيم شاه هم هدف برگزاري جشن‌ها را زنده كردن افتخارات ايران كه مبدأ اصلي آن را كوروش مي‌دانستند،‌ مطرح كرده بود. بنابراين، نقطه مشترك رژيم ايران و اسرائيل در زنده نگه‌داشتن نام و ياد كوروش تلاقي يافت و هر دو رژيم از آن به عنوان وسيله‌اي براي مبارزه با فرهنگ اسلامي استفاده ‌كردند. بر همين اساس، كنگره بين‌المللي يهود، كميته‌اي را در اورشليم براي اداره فعاليت جهاني يهود به منظور يادبود و بزرگداشت دو هزار و پانصدمين سال تأسيس شاهنشاهي ايران به دست كوروش تشكيل داد كه رئوس برنامه كار اين كميته عبارت بود از:

1ـ تشكيل كنفرانس‌هايي در كشورهاي مختلف جهان به مناسبت برگزاري يادبود.
2ـ تدوين تاريخ مربوط به كوروش براساس منابع و مآخذ يهود از جمله تورات.
3ـ تدوين برنامه خاصي براي تدريس در مدارس يهود.
4ـ نامگذاري خيابان‌ها و ميدان‌ها و مؤسسات اجتماعي در پايتخت‌ها و شهرهاي مختلف جهان به نام كوروش.
5ـ فعاليت‌هاي مطبوعاتي بين‌المللي درباره آن يادبود.
6ـ نامگذاري 2 جنگل مصنوعي به اسامي كوروش كبير و محمد‌رضا شاه در اسرائيل ( توضيح اين كه نامگذاري جنگل در اسرائيل بزرگ‌ترين علامت احترام است).
7ـ تخصيص بورس‌هايي به نام كوروش كبير در اسرائيل براي مطالعات و تحقيقات فرهنگي.1

نقش اسرائيل

درباره نقش اسرائيلي‌ها در جشن‌هاي 2500 ساله، روزنامه هاآرتص چاپ اسرائيل بر اين باور است كه فكر اوليه برگزاري جشن از سوي كارشناسان اسرائيلي طرح شده بود.
كارشناسان اسرائيلي بودند كه براي نخستين بار فكر برگزاري جشن را به مناسبت گذشت 2500 سال از تأسيس شاهنشاهي مطرح كردند. هدف‌هاي اين جشن‌ها به ويژه اسلام‌زدايي در ايران بود. 2
البته بايد گفت كه اين ادعا بر مبناي شواهدي انكار ناپذير استوار بود: تدي كولك ـ مدير كل نخست‌وزيري و رئيس اتحاديه توريستي دولت اسرائيل، به رياست هيأت اسرائيلي برنامه‌ريزي برگزيده شده بود. وي به همراه 2 نفر ديگر بنا به دعوت اسدالله علم ـ نخست وزير ـ روز 4 مرداد 1341 به تهران عزيمت كردند و پس از 10 روز توقف در ايران و چند بار ملاقات و مذاكره با علم، روز 14 مرداد به اسرائيل بازگشتند. در اين سفر، كولك با گردانندگان جشن‌هاي 2500 ساله نيز همكاري زيادي داشت. 3 وي در اورشليم مدعي شده بود كه تز اصلي برگزاري اين جشن‌‌ها را او در اختيار علم قرار داده است. 4
«تدي كولك» كه بعداً شهردار اورشليم شد، در پاسخ به درخواست علم توصيه كرد كه ضمن تأسيس هتل‌ها، جاده‌ هاي جديد و وسايل نقليه مدرن در تخت‌جمشيد، ايران بايد واقعه مهمي برپا كند تا خارجيان را به اين تسهيلات جهانگردي جلب كند. «كولك» بعدها اعتراف كرد كه هرگز تصور نمي‌كرد اسراف‌‌كاري كه در جشن‌‌هاي بيست و پنجمن قرن بنيانگذاري امپراتوري ايران پيش آمد همان است كه او توصيه كرد.» 5
هر چند بر خلاف تصور كولك ايده برگزاري جشن‌هاي 2500 ساله حدود چهار ـ پنج سال قبل از توصيه وي توسط ديگران طرح‌ريزي شده بود، ‌اما طرح‌هاي عملي و راهنمايي‌هاي وي به علم، كه بعدها به رياست برگزاري اين جشن‌ها را بر عهده گرفت، بدون ترديد در كيفيت برگزاري اين جشن‌ها اثر بخش بوده است.

نُت آهنگ جشن
نُت آهنگ كوروش مخصوص جشن دو هزار و پانصدمين سال پادشاهي كوروش توسط عزرا كيا ـ ‌آهنگساز مشهور اسرائيلي ـ ساخته شده است. كيا ـ‌مدير كل اداري وزارت امور خارجه ـ طي نامه‌اي از ابراهيم تيموري ـ سفير ايران در اسرائيل ـ خواسته بود كه نت آهنگ كوروش را به ايران ارسال كند. در پاسخ، دكتر ابراهيم تيموري طي نامه شماره 235، مورخه 10/12/1340 به وزارت امور خارجه مي‌نويسد:
سازنده آهنگ مزبور اظهار مي‌‌دارد اين آهنگ را كه با مراجعه به اسناد تاريخي و با زحمت بسيار براي جشن دو هزار و پانصدمين سال پادشاهي كوروش تهيه و در اينجا به ثبت رسانده است، مايل نيست قبل از موقع آن را منتشر سازد. ولي معهذا حاضر است اگردعوتي از او و اركستر شصت نفري او بشود، با كمال ميل به تهران مسافرت كرده و ‌آن را براي ايرانيان نيز اجرا نمايند. 6

مطبوعات صهيونيست

روزنامه‌هاي اسرائيلي طي دهه 40 مطالب و مقالات متعددي درباره جشن‌ هاي 2500 ساله كه قرار بود برگزار شود، نوشته و تبليغات فراواني را در اين راستا به عمل آوردند. نشريه هپوعل هتصاعير مورخ 15/12/1964 در مطلبي نوشت:
بنابراين جشن‌هاي شاهنشاهي ايران [2500 ساله] نه تنها از طرف تمامي كشورهاي جهان، بلكه به خصوص از طرف يهوديان مورد توجه قرار خواهد گرفت. ملت يهود در موطن خود، احساسات ستايش‌آميز خود را نسبت به انساني كه يكي از بزرگترين شخصيت‌هاي عالم انساني است [كوروش] تقديم خواهد كرد. 7

فيلم زندگي كوروش

همچنين جواد بوشهري طي نامه‌اي به تارخ 5/4/1345 از سازمان بين‌المللي يهوديان جهان كه مركز آن در نيويورك بود، تقاضا كرد ضمن شركت در جشن‌ها، فيلمي از زندگي كوروش توليد كنند:
... به نظر اينجانب مشاركت در اين امر با توليد فيلمي از زندگي كوروش كبير به مانند فيلم‌هاي عظيم تاريخي از نوع «ده‌فرمان موسي» و غيره اهميت وافري خواهد داشت... 8

كشورهاي عرب

كشورهاي عربي مايل بودند قبل از آنكه براي حضور در جشن‌هاي 2500 ساله به دعوت ايران پاسخ مثبت دهند، از اين مسأله ‌آگاهي يابند كه آيا اسرائيل هم در اين جشن شركت خواهد كرد؟
شاه به دليل نياز به حضور كشورهاي عربي ترجيح داد از اسرائيل دعوت نكند؛ زيرا در صورت حضور اسرائيل، احتمال تحريم كشورهاي عربي در جشن‌ها داده مي‌شد. بنابراين شاه مايل نبود كه به خاطر اسرائيل جشن‌هاي رؤيايي خود را با چالش‌هاي وسيع مواجه كند. نكته قابل توجه در اين ارتباط، واكنش شديد مطبوعات اسرائيل در برابر عدم دعوت از اسرائيل در جشن‌ها بود؛ به طوري كه حتي از شاه به عنوان فردي بيرحم و از كوروش به عنوان كسي كه مديون يهودي‌هاست. ياد كردند.در اين ارتباط در كتاب ايران و تحولات فلسطين چنين آمده است:

وقتي در سال 1350 جشن‌‌هاي 2500 ساله برگزار شد و كسي از اسرائيل جهت شركت در اين جشن‌‌ها دعوت نشد، واكنش‌هاي منفي در مطبوعات اسرائيل به وجود آمد. ميشل سالومون در هاآرتص مورخ 1350 نوشت: «اين تمايل به بزرگي بر اثر تحقيرهايي كه در جواني شاه به وي وارد آمده، قوت گرفته بوده است...»

وي همچنين در هاآرتص مورخ 21/8/1350 مي‌نويسد:

اغلب خبرنگاران و ديپلمات‌هايي كه در جشن‌هاي تخت جمشيد شركت داشتند، از عدم شركت اسرائيل در آن اظهار تعجب مي‌كردند؛ زيرا هر چه باشد نام كوروش بيشتر به خاطر كتاب مقدس و اعلاميه‌اي كه به نفع يهوديان صادر كرد، مشهور شده...



پي‌نويس‌ها:
1ـ علي‌اكبر ولايتي ، ايران و تحولات فلسطين، تهران، انتشارات وزارت امور خارجه، 1380، صص 7ـ 146.
2ـ جهان زير سلطه صهيونيزم، تهران، انتشارات سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، 1361، ص 52.
3ـ علي‌ اكبر ولايت، همان، 1380، صص 7ـ 127.
4ـ همان، صص 5ـ 144.
5ـ مردي براي تمام فصول، مظفر شاهدي، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، ص 663.
6ـ بزم اهريمن، ج 1، تهران، مركز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات، 1377، ص 284.
7ـ علي‌اكبرولايتي، همان،‌1380، ص 145.
8ـ بزم اهريمن، همان، ص 29.

خطبه شعبانيه رسول اكرم (ص)

در آخرين روزهاي ماه شعبان رسول گرامي اسلام ضمن ايراد خطبه اي براي مردم، به بيان فضايل و اهميت ماه مبارك رمضان پرداختند و وظايف يك مسلمان واقعي و مؤمن حقيقي را براي تمام نسلها در طول تاريخ تشريح كردند. اين توصيه ها چراغي روشن فراروي همه كساني است كه قصد دارند با شست وشوي جان و روح خويش در جاري زلال ماه مبارك رمضان، لياقت قرب به درگاه ذات ياري تعالي را بيابند و در رديف مهمانان حقيقي ضيافت الله قرارگيرند.

ترجمه اين خطبه را بخوانيد:


اي مردم!

ماه خدا با بركت و رحمت و آمرزش به سوي شما رو كرده است.

ماهي كه نزد خدا، بهترين ماههاست و روزهايش بهترين روزها و شبهايش بهترين شبها و ساعتهايش بهترين ساعتهاست.

ماهي كه در آن شما را به مهماني خدا دعوت كرده اند و شما در آن از اهل كرامت خدا شده ايد.
نفسهاي شما در آن ثواب تسبيح و ذكر خدا دارد و خواب شما ثواب عبادت.

اعمال شما در آن پذيرفته است و دعاهاي شما مستجاب، پس، از پروردگار خويش با نيت هاي راستين و دلهاي پاك، بخواهيد كه توفيق روزه اين ماه و تلاوت قرآن در آن را به شما عنايت فرمايد. شقي و بدبخت، آن كسي است كه در اين ماه بزرگ، از آمرزش خدا بي بهره شود.

در اين ماه با گرسنگي و تشنگيتان، گرسنگي و تشنگي روز قيامت را بياد آوريد.
به فقيران و درماندگان كمك و تصديق كنيد.
به پيران و كهنسالان احترام ارج بنهيد.
به كودكانتان ملاطفت و مهرباني كنيد.
با خويشاوندان رفت و آمد داشته باشيد.
زبان خود را از گفتار ناشايست نگاه داريد.

ديدگاه خود را از ديدن ناروا و حرام بپوشانيد و گوش هايتان را از شنيدن آنچه نادرست است، بازداريد.

با يتيمان مردم مهرباني كنيد تا بعد از شما با يتيمان شما مهرباني كنند.

از گناهان خود به سوي خدا توبه و بازگشت كنيد.

در اوقات نماز، دستهاي خود را به دعا برداريد، زيرا كه وقت نماز، بهترين ساعتهاست و در اين اوقات، حق تعالي با رحمت، به بندگانش مي نگرد و اگر با او مناجات كنند، پاسخشان دهد و چنانچه او را ندا كنند لبيكشان گويد و اگر از او بخواهند عطا كند و چون او را بخوانند مستجابشان گرداند.

اي مردم!

جانهايتان در گرو اعمال شماست. پس با طلب آمرزش از خدا، آنها را از گرو، خارج كنيد.

پشت شما از بار گناهان سنگين است، پس با طول دادن سجده ها، آنها را سبك گردانيد و بدانيد كه حق تعالي به عزت خود سوگند ياد كرده است كه نمازگزاران و سجده كنندگان در اين ماه را عذاب نكند و در روز قيامت آنها را از آتش دوزخ در امان دارد.

اي مردم!

هركه از شما روزه دار مؤمني را در اين ماه افطار دهد، نزد خدا پاداش بنده آزاد كردن و آمرزش گناهان گذشته اش را خواهد داشت.
برخي از اصحاب گفتند: يا رسول الله! همه ما قادر به انجام آن نيستيم. حضرت فرمود: با افطار دادن روزه داران، از آتش جهنم بپرهيزيد، اگر چه به نصف دانه خرما و يا به يك جرعه آب باشد.

اي مردم!

هر كه اخلاق خود را در اين ماه نيكو كند، از صراط، آسان بگذرد، آن روز كه قدمها، بر آن بلغزد.
هر كه در اين ماه كارهاي غلامان و مستخدمان خود را سبك گرداند، خدا در قيامت حساب او را آسان كند.
هر كه در اين ماه از آزار رساندن به مردم خودداري كند، حق تعالي، روز قيامت، خشم خود را از او باز دارد.
هر كه در اين ماه يتيم بي پدري را گرامي دارد، خدا او را در قيامت عزيز گرداند.
هر كه در اين ماه صله رحم كند و با خويشان بپيوندد، خدا او را در قيامت به رحمت خود واصل گرداند و هر كه در اين ماه رابطه اش را با خويشان خود قطع كند، خداوند در قيامت رحمت خود را از او دريغ نمايد.
هر كه در اين ماه نماز مستحبي بپا دارد، خداوند او را از آتش جهنم برهاند و كسي كه نماز واجبي بجا آورد، خداوند ثواب هفتاد نماز واجب در ماه هاي ديگر را به او عطا كند.
هر كه در اين ماه بسيار بر من صلوات فرستد، خداوند كفه سبك اعمال او را سنگين گرداند.
كسي كه در اين ماه يك آيه از قرآن تلاوت كند، ثواب كسي را دارد كه در ماه هاي ديگر قرآن را ختم كرده باشد.

اي مردم!

درهاي بهشت در اين ماه گشوده است، از پروردگار خود بخواهيد كه آنها را بر روي شما نبندد و درهاي جهنم در اين ماه بسته است، از خدا بخواهيد كه آنها را بر روي شما نگشايد.
شياطين در اين ماه در غل و زنجيرند. از خدا بخواهيد كه آنها را بر شما مسلط نگرداند.
علي(ع) مي فرمايد: در اين حال از جا برخاسته و عرض كردم، اي پيامبر خدا! برترين اعمال در اين ماه چيست؟
حضرت فرمود: اي ابالحسن! برترين اعمال در اين ماه پرهيز از محرمات است.

(وسايل الشيعه، كتاب روزه، بحارالانوار، ج96 ص157)

آیه تطهیر سند معصومیت اهل بیت علیه السلام

آیه شریفه « إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَكُمْ تَطْهِیرًا » [احزاب/33] ؛ خدا می خواهد پلیدی را از شما دورکند و شما را چنان که باید پاک دارد

از آیات محکم کلام‌الله مجید است که علاوه بر روایات فراوان شیعه، به گواهی احادیث بی‌شمار منقول از طریق اهل سنت نیز در شأن پنج تن آل عبا نازل شده است . این آیه روشن الهی که به « آیه تطهیر» نامبردار است، حقیقت انسان‌های والایی را ترسیم می‌کند که با گذر از عوامل مادی و خاکی، به عالی‌ترین مرزهای عصمت و طهارت دست یافته،‌گوهر انسانیت را تنها به بهای رضوان الهی و خشنودی خداوند معامله کردند ؛ به گونه‌ای که اگر فضیلت و تقوای همه انسان ها یک جا جمع شود،‌قطره‌ای در برابر دریای بی‌کران فضائل آنها بیش نخواهد بود. اینان همان مفسران حقیقی کلام‌الهی‌اند که در بیان منزلت رفیع و جایگاه بس بلندشان فرمود:« إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِیمٌ فِی كِتَابٍ مَّكْنُونٍ لَّا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ » [ 79ـ78] .

این آیه در سوره احزاب و در ضمن آیه‌ای قرار دارد که خطاب صدر آیه متوجه زنان پیامبر است و همین امر سبب گردیده است برخی به القای شبهه پرداخته، نزول آن را در شأن اهل بیت انکار کنند یا زنان پیامبر را نیز در زمره آنان قرار دهند. اصل آیه چنین است:

« وَقَرْنَ فِی بُیُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیَّةِ الْأُولَى وَأَقِمْنَ الصَّلَاةَ وَآتِینَ الزَّكَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَكُمْ تَطْهِیرًا ؛ و درخانه‌‌هایتان قرار و آرام گیرند و همانند زینت نمایی روزگار جاهلیت پیشین زینت نمایی نکنید و نماز را برپا دارید و زکات را بپردازید و از خداوند و پیامبر اطاعت نمایید . همانا خداوند می‌خواهد که از شما اهل بیت هر پلیدی [احتمالی و شبهه] را بزداید و چنان که شاید و باید پاکیزه بدارد.»2

آیه 28 تا آیه 34 سوره احزاب، درباره زنان پیامبر و تکالیف و وظایف آنان سخن گفته و به صورت خطاب مستقیم و با تعبیر « یا نساء النبی » ، یا به گونه خطاب غیر مستقیم و با تعبیر « یا ایهاالنبی قل لازواجک » آنان را مخاطب قرار داده،‌ وظایف سنگین آنها را بیان فرموده است . همین امر موجب شده است تا گروهی از مفسران متعصب یا مغرض در صدد توجیه آیه برآمده، زنان پیامبر را هم مشمول اهل بیت قرار دهند؛ در حالی که با نگاهی اجمالی به آیه تطهیر و آیات قبل و بعد آن به خوبی می‌توان به این حقیقت پی برد که هر گاه مخاطب قرآن زنان پیامبر هستند ،‌تمامی ضمایر به صیغه جمع مؤنث آمده ،‌حال آن که همه ضمایر در آیه تطهیر به صورت جمع مذکر است و این خود بهترین دلیل است که مخاطبان آیه، گروهی غیر از زنان پیامبرند.


شأن نزول آیه تطهیر

به اجماع علمای شیعه و بسیاری دیگر از دانشمندان اهل تسنن ، آیه تطهیر نزولی خاص داشته و مخصوص پنج نفری است که در زیر یک عبا گرد آمدند و به اصحاب کسا معروف گشتند.

ابن جوزی از علمای بنام اهل سنت می‌نویسد: در شأن نزول این آیه مجموعاً سه عقیده ابراز شده است:

الف ـ برخی نظیر عکرمه و مقاتل با اصرار بسیار آن را در شأن زنان پیامبر می‌دانند؛

ب ـ گروهی همانند ضحاک ، ‌آن را شامل اهل ، خانواده ، زنان و خویشان حضرت می‌دانند؛‌

ج ـ جمعی دیگر نظیر ابوسعید خدری ، ام سلمه‌ ،‌ عایشه و انس ، نزول آیه را در شأن پنج‌تن آل عبا می‌دانند که به حقیقت و صواب نزدیک‌تر است .3



اهل سنت و آیه تطهیر

بسیاری از علمای عامه دخول پنج تن اصحاب کسا را در شمول آیه تطهیر انکار نمی‌کنند ؛ اما جماعتی از آنان تخصیص اجماعی شیعه را نپذیرفته ، بر این باورند که سیاق ورود آیه و چگونگی قرار گرفتنش در ضمن آیات مربوط به زنان پیامبر ،‌به همراه برخی روایات ، بهترین گواه صحت ادعای آنان و رد مدعای شیعه است. در این رابطه چند روایت مورد استشهاد آنان را ذکر می‌کنیم:

1ـ‌ روی ابن جریر عن عکرمه انه کان ینادی فی السوق: « انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت » نزلت فی نساء النبی خاصه4 ؛ ابن جریر از عکرمه چنین روایت کرده است که او در بازارها این گونه آواز می‌داد : آیه « انما یرید الله ...» در شأن زنان پیامبر نازل شده است .

در خور یادآوری است که روایت مذکور را سعید حوی در حالی از طبری نقل می‌کند که طبری در ذیل آیه مذکور، بیش از ده روایت در اثبات شأن نزول خاص آیه تطهیر در شأن پنج‌تن آل عبا نقل کرده و تنها همین یک روایت را از عکرمه آورده است5 . مع‌الاسف ،‌ سعید حوی همه آن روایات را به یکباره به کناری می‌نهد و تنها روایت ضعیف عکرمه را دست مایه استدلال خویش قرار می‌دهد!

آیه تطهیر سبب نزولی خاص داشته و تنها در شأن پنج نفری نازل گردید که در زیر یک عبا گرد آمده بودند و آنها عبارت بودند از : پیامبر گرامی اسلام ،‌حضرت علی ،‌ حضرت فاطمه ،‌حضرت امام حسن و امام حسین .


2ـ عن عکرمه انه قال : لیس بالذی تذهبون الیه. انما هو نساء النبی6 ؛ عکرمه گفته است : واقعیت آن گونه که می‌پندارید نیست، بلکه این آیه در شأن زنان پیامبر است.

3ـ عن عروه انه قال :« انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت » قال : یعنی ازدواج النبی نزلت فی بیت عایشه7 ؛ از عروه بن زبیر نیز نقل شده است که گفت: آیه تطهیر در خانه عایشه و در شأن زنان پیامبر نازل شده است.

این اقاویل بخشی از مهم‌ترین روایاتی است که اهل سنت در این باب بدان استناد می‌کنند. نکته جالب این است که راویان بسیاری از این روایات اشخاصی همچون عکرمه ، ‌مقاتل و عروه هستند که همگی به دشمنی و خصومت با اهل بیت به ویژه شخص حضرت علی معروفند. در پاره‌ای موارد، از دیگران ، نظیر ابن عباس هم به عنوان یکی از راویان یاد می‌شود؛ اما تردیدی نیست که چنین نسبت‌هایی از سوی افرادی مانند عکرمه ، غلام ابن عباس انجام گرفته است تا از این طریق بتوانند برای ادعای دروغین و ساختگی خویش در بین مردم مقبولیتی دست و پا کنند . از ابن عباس احادیث بسیاری در تأیید نزول خاص آیه در شأن اهل بیت نقل شده است که اگر از صحت و استحکام بیشتری نسبت به آنچه اهل سنت ادعا می‌کنند برخوردار نباشد ، به طور قطع کمتر از آن هم نخواهد بود و در تعارض اخبار، خبرهای ضعیف از اعتبار ساقط است. روایات مربوط به نزول خاص آیه، مرجح است ؛ زیرا حداقل ترجیح این است که ابن عباس از صحابه و شاهد نزول آیه بود، و این دسته روایات از نظر کمیت و تعداد به مراتب بیشتر از آن چیزی است که از عکرمه نقل شده است . ولی عکرمه از تابعین است و روایات ادعایی او از نظر تعداد،‌کمتر از احادیثی است که از ابن عباس نقل گردیده است.

درباره این سه نفر هم خواب است اشاره شود که عکرمه سردسته طایقه‌ای از خوارج بود که در راه منصرف ساختن مردم از علی از هیچ کوشش فروگذار نمی‌کرد . علاوه بر این که متهم به کذب و جعل حدیث بود؛ به گونه‌ای که مولای او،‌ابن عباس،‌ به صراحت اعلام کرد که عکرمه به او دروغ‌ها نسبت داده است. 8

معاویه گروهی از صحابه و جمعی از تابعین را گرد خود جمع کرده ، برای آنها پاداش و مقرری فراوانی تعیین نمود و به آنان دستو رداد تا می‌توانند اخبار نادرستی درباره علی جعل کنند و آنها نیز برای رضایت و خشنودی وی و کسب مزد و پاداش بیشتر ، ‌در انجام این کار از یکدیگر سبقت می‌گرفتند. از جمله این اشخاص: ابوهریره ، ‌عمروبن عاص و مغیره‌ بن شعبه از صحابه و عروه‌بن زبیر از تابعین بوده‌اند. 9

آیا واقعاً می‌توان به روایات چنین اشخاصی اعتماد کرده ، شأن نزول آیه تطهیر را در شأن اهل بیت عصمت و طهارت به این راحتی انکار کرد ؟!


رد دیدگاه اهل سنت

اینک دلایل مردود بودن ادعای اهل سنت بازگو می‌کنیم:

1ـ بحث از تناسب آیات و ارتباط میان بخش های مختلف کلام الهی به ویژه آن دسته آیاتی که به یکباره نازل گردیده ،‌امری قابل قبول و مورد اعتناست؛ اما نباید فراموش کرد که نظم فعلی آیات، بر اساس ترتیب نزول آن نبوده، به دستور پیامبر انجام پذیرفته است که اصطلاحاً به آن توقیفی می‌گویند؛‌ بنابراین صرف قرار گرفتن آیه‌ای در ضمن آیات یا آیه‌ای دیگر به تنهایی نمی‌تواند وابستگی صددرصد آن را با آیات قبل و بعد به اثبات رساند.

تنها نکته‌ای که می‌توان از سیاق قبل و بعد آیه تطهیر به دست آورد، ‌این است که آیه مذکور در ضمن آیات مربوط به زنان پیامبر قرار دارد ؛ اما در این که حتماً باید آن در ارتباط باشد،‌امری نیست که به راحتی قابل اثبات بوده یا بتوان بر آیه تحمیل کرد؛ به ویژه اگر بر این واقعیت اعتقاد داشته باشیم که در پاره‌ای موارد ، صدر آیه در خصوص یک مطلب است و میانه آن درباره مطلبی دیگر و ذیل آن بیانگر نکته‌ای سوم است . 10

2ـ با تدبر در ظاهر آیه تطهیر این حقیقت به دست می‌آید که در خود آیه قرینه صارفه و معارضی موجود است که مانع از ورود زنان پیامبر یا دیگر نزدیکان حضرت ، در شمول اهل بیت می‌شود؛ زیرا تمامی ضمایری که در آیات مورد بحث به زنان پیامبر بر می‌گردد ،‌ به صیغه جمع مؤنث آمده است ؛ حال آن که همه ضمایر جمله « انما...» به صورت جمع مذکر است. اگر واقعاً این آیه زنان پیامبر را هم شامل می‌شد ،‌ چه انگیزه‌ای سبب شده است همه ضمیرها به یکباره از جمع مؤنث به صیغه جمع مذکر برگردانده شود؟

3ـ در مواردی از قرآن پیش آمده است که به هنگام بیان مطلبی ، به صورت جمله‌ای معترضه ،‌ مطلب دیگری را بیان فرموده است که بعنوان نمونه ، تنها به ذکر دو آیه بسنده می‌شود:

الف ـ در داستان حضرت یوسف آمده است :‌ « فَلَمَّا رَأَى قَمِیصَهُ قُدَّ مِن دُبُرٍ قَالَ إِنَّهُ مِن كَیْدِكُنَّ إِنَّ كَیْدَكُنَّ عَظِیمٌ یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هَـذَا وَاسْتَغْفِرِی لِذَنبِكِ إِنَّكِ كُنتِ مِنَ الْخَاطِئِینَ » [یوسف/29 ـ 28] ؛ چنانکه ملاحظه می‌شود، در اثنای سخن از کید زلیخا و مکر زنانه وی ،‌ جمله معترضه « یوسف اعراض عن هذا» آمده است که به قبل و بعد خود ارتباطی ندارد ، ‌بلکه خود جمله مستقل و مجزایی به شمار می‌آید.
عکرمه سردسته طایقه‌ای از خوارج بود که در راه منصرف ساختن مردم از علی از هیچ کوشش فروگذار نمی‌کرد . علاوه بر این که متهم به کذب و جعل حدیث بود؛ به گونه‌ای که مولای او،‌ابن عباس،‌ به صراحت اعلام کرد که عکرمه به او دروغ‌ها نسبت داده است

ب ـ‌ صریح‌تر و روشن‌تر از مورد فوق ، آیه سوم سوره مائده است که می‌فرماید:

حُرِّمَتْ عَلَیْكُمُ الْمَیْتَةُ وَالْدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنْزِیرِ وَمَا أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّهِ بِهِ وَالْمُنْخَنِقَةُ وَالْمَوْقُوذَةُ وَالْمُتَرَدِّیَةُ وَالنَّطِیحَةُ وَمَا أَكَلَ السَّبُعُ إِلاَّ مَا ذَكَّیْتُمْ وَمَا ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَأَن تَسْتَقْسِمُواْ بِالأَزْلاَمِ ذَلِكُمْ فِسْقٌ الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ كَفَرُواْ مِن دِینِكُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْكُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِینًا فَمَنِ اضْطُرَّ فِی مَخْمَصَةٍ غَیْرَ مُتَجَانِفٍ لِّإِثْمٍ فَإِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ [مائده 3]

؛ حرام شد بر شما مردار و خون و گوشت خوک و هر حیوانی که به هنگام کشتنش ، نام دیگری جز الله را بر او بگویند ، و آنچه خفه شده باشد یا به سنگ زده باشند یا از بالا در افتاده باشد یا به شاخ حیوانی دیگر بمیرد یا درندگان از آن خورده باشند ، مگر آنکه ذبحش کنید و نیز هر چه بر آستان بتان ذبح شود و آنچه به وسیله تیرهای قمار قسمت کنید که این کار خود نافرمانی است امروز کافران از بازگشت شما از دین خویش نومید شده اند از آنان مترسید از من بترسید امروز دین شما را به کمال رسانیدم و نعمت خودبر شما تمام کردم و اسلام را دین شما برگزیدم پس هر که در گرسنگی بی چاره ماند بی آنکه قصد گناه داشته باشد ، بداند که خدا آمرزنده و مهربان است

علامه طباطبائی می‌فرمایند:

اگر در صدر و ذیل آیه با دقت و تأمل ژرف‌تری نظر شود ، ‌این حقیقت به دست می‌آید که در افاده معنا ،‌ خود کلامی تام است و کامل شدن معنایش متوقف بر « الیوم یئس الذین کفروا...» یا « الیوم اکملت لکم دینکم ...» نیست. و اساساً به هیچ وجه نمی‌توان میان آغاز و انجام این آیه و آنچه در میانه آن قرار گرفته است ، ارتباطی از جهت معنا پیدا کرد. بلکه باید گفت « الیوم یئس الذین کفروا ...» خود ،‌ آیه کامل و مستقلی است که به عنوان یک جمله معترضه در وسط آیه مذکور قرار گرفته است و در دلالت و بیان خویش ابداً نیازمند قبل و بعد خود نیست؛ بنابراین چه بگوییم این آیه به یکباره نازل گردیده ،‌ یا گفته شود که آیه « الیوم یئس الذین کفروا ....» نزولی مستقل داشته و به دستور پیامبر در این بخش از آیه سوره مائده قرار گرفته است ،‌ از یک حقیقت نمی‌توان غافل ماند و آن این که دو جمله مذکور آیه‌ای مستقلی به شمار می‌آید و هیچ یک در افاده معنا به دیگری وابسته نیست.

دلیل بارز این مدعا هم روایات فراوانی است که از طریق شیعه و سنی در شأن نزول خاص آیه « اکمال دین» نقل شده است.11 در بسیاری از این روایات بدون هیچ اشاره‌ای به قبل و بعد آیه « الیوم یئس الذین کفروا ...» به شأن نزول اختصاصی آن پرداخته شده است. 12

بیشترین روایات این باب از ام سلمه، ‌همسر با وفای پیامبر ، نقل شده است که جملگی بیانگر نزول خاص نزول خاص آیه در خانه او و در شأن پنج‌تن آل عبا است .

با بررسی اقوال و اراء مختلف به این نتیجه میرسیم که آنچه در نزول عام آیه،‌روایت شده است، ‌به هیچ وجه با واقعیت سازگاری نداشته،‌ بدون تردید دنبال کننده همان سیاستی است که موجبات خانه‌نشین شدن اهل بیت را فراهم ساخت و آنها را از حق خویش محروم نمود. واقعیت غیر قابل انکار آن است که آیه تطهیر سبب نزولی خاص داشته و تنها در شأن پنج نفری نازل گردید که در زیر یک عبا گرد آمده بودند و آنها عبارت بودند از : پیامبر گرامی اسلام ،‌حضرت علی ،‌ حضرت فاطمه ،‌حضرت امام حسن و امام حسین .



نویسنده : دکتر نادعلی عاشور

تلخیص: محمدی_گروه دین و اندیشه تبیان

پی نوشت ها :



[1] غفاری ،‌حاج میرزا حسین، کاوشهای علمی در رجال واساتید روایات اهل سنت، ص 210.

[2] خرمشاهی، بهاء الدین ، ترجمه قرآن، ص 422.

[3] زادالمسیر، ج 6،‌ص 381، نیز بنگرید به : البحر المحیط، ج 7، ص 232 ـ 231، روح‌المعانی ،‌ج 22،‌ص 13.

[4] الاساس فی التفسیر، ج 8، ص 4437؛ نیز بنگرید به : شوکانی، فتح‌القدیر ،‌ج 4، ص 378.

[5] جامع‌البیان عن تأویل آیات القرآن،‌ج 12، ص 8؛ نیز بنگرید به : الدرالمنثور ،‌ج 5، ص 198.

[6] روح‌المعانی، ج 22،‌ص 13؛ الدرالمنثور ، ج 5، ص 198؛ فتح‌القدیر، ج 4، ص 278.

[7] الدر المنثور، ج 5، ص 198؛ فتح‌القدیر،‌ج 4،‌ص 279.

[8] اشراقی، شهاب‌الدین ،‌اهل بیت یا چهره‌های درخشان،‌ص 40.

[9] شرح نهج‌البلاغه ، ج 4، ص 358.

[10] فخر رازی ،‌تفسیر كبیر، ج 13، ص 210.

[11] در جوامع روائی شیعه از امام باقر نقل شده است كه فرمود: لیس شیء أبعد من عقول الرجال من تفسیر القرآن، ان الایة ینزل اولها فی شیء و أوسطها فی شیء و‌اخرها فی شیء.

[12] تفصیل منابع این روایات را در كتب ذیل بنگرید: حویزی، نورالثقلین،‌ج 4،‌ص 272ـ270 ؛ فیروزآبادی ، فضائل الخمسة من الصحاح الستة، ج 1، ص 242 ـ 241؛ حسكانی،‌شواهد التنزیل ، ج 2، ص 15ـ14؛ اهل البیت فی القرآن، ص 248ـ242؛ تفسیر آیة المودة ،‌ص 105 ـ 104.

گزارشی خواندنی از پیامدهای جنگ ۳۳ روزه بر اسرائیل


بعد از تشکیل رژیم صهیونیستی، این رژیم با توجه به حمایت مطلق و بی‌قید و شرط کشورهای غربی و با توجه به سرمایه عظیمی که در اختیار داشت دست به تشکیل ارتشی بسیار مجهز و مدرن زد که برخای‌ها آن را پنجمین ارتش دنیا می‌دانند. همین راتش که در طول بیش از ۵۰ سال هیچ شکستی را متحمل نشده بود و حتی توانسته بود بعضا چند کشور عربی را یکجا شکست بدهد، اولین بار از فرزندان خمینی در لبنان شکست خورد و این روند ادامه داشت تا به نقطه اوجش در زجن ۳۳ روزه سال ۲۰۰۶ رسید. در سالگرد این پیروزی، پایگاه اینترنتی المنار (وابسته به حزب الله) در گزارش-مصاحبه‌ای، پیامدهای این جنگ را بر رژیم صهیونیتی بررسی کرده که ترجمه کامل آن را تقدیم می‌کنیم.

«این اسیرانی که اینجا در دست ما هستند به هیچ وجه به خانه‌هایشان باز نخواهند گشت مگر فقط از یک طریق: گفتگوی غیر مستقیم و تبادل. همین، تمام. و در این دنیا هیچ کس نمی‌تواند به جز از راه مذاکره غیر مستقیم، آن‌ها را به خانه‌هایشان بازگرداند… و ما برای هر گونه احتمالی، استوار و محکم و آماده هستیم».

با این سخنان قاطع بود که سید حسن نصرالله دبیرکل حزب الله لبنان در روز چهارشنبه تنها راه ممکن جهت آزادی دو سرباز اسرائیلی را بیان کرد که‌‌ همان مسیر مذاکره و تبادل غیرمستقیم برای آزادی اسیران و زندانیان لبنانی در بند اسرائیل بود.

و این‌‌ همان چیزی بود که در صحنه واقعیت رخ داد. بعد از ۳۳ روز جنگ نظامی اسرائیل و ۳۳ روز جنگ سیاسی بین المللی ضد لبنان -که اسرائیل به مثابه یک ابزار نظامی، اجرای آن بود- و در کنار آن دولت‌ها و هیئت‌های مختلف عربی و غربی وجود داشتند که با همه ابزارهای ممکن، نه برای شکست دادن یا ضربه زدن به مقاومت، بلکه برای یکسره کردن کار مقاومت و نابود کردن کسانی که در مقابل این طرح استکباری غربی – صهیونیستی ایستادگی کرده بودند، تلاش می‌کردند. همه این‌ها همزمان شده بود با تجاوزات ارتش صهیونیستی به همه مردم لبنان –از جنوب گرفته شمال و از ضاحیه بیروت گرفته تا جبل و بقاع- ک ههیچ کس را استثنا نمی‌کرد و می‌وخواست از طریق محروم کردن مردم لبنان از لوازم ضروری زندگی و از طریق ضرر زدند به خانواده‌ها و مردم لبنان، به مقاومت فشار بیاورد. و در کنار این‌ها هم به صورت بی‌هدف مردم عادی را هدف قرار می‌داد که موجب شهید شدن تعداد زیادی از مردم عادی لبنان شد.

و بعد از این بود که برای همه جهانیان، ضعف و شکست فرماندهان سیاسی، امنیتی و نظامی اسرائیل مشخص شد به طوری که دشمن، هیچ یک از اهداف تعیین شده‌اش را نتوانست در این جنگ محـقق سازد. تا اینکه جنگ به پایان رسید و دشمن با سرافکندگی از جنگ خارج شد و شروع کرد به جستجو برای یافتن طرف سومی که جریان مذاکره غیرمستقمی را در دست بگیرد که سید حسن نصرالله در روز ۱۲ ژوئیه ۲۰۰۶ –یعنی‌‌ همان روز اول جنگ- آن را بیان کرده بود! به هر حال این کار را کشور آلمان عهده دار شد تا اینکه این امر به آزادسازی اسرای لبنانی از زندان‌های دشمن منجر شد. در رأس اسرای آزاد شده، سمیر قنطار قرار داشت که دشمن برای سالهای طولانی از آزادی او جلوگیری کرده بود و این خود نشان دهنده عظمت نتیجه‌هایی است که از «پیروزی بزرگ» در جنگ ۳۳ روزه حاصل شده است.

اما بعد از گذشت شش سال از این پیروزی -که در ابعاد نظامی و امنیتی و سیاسی شکست را به دشمن تحمیل نمود- حال چگونه می‌توان پیامد‌ها و تأثیرات این پیروزی را هم در داخل اسرائیل و هم بر ثبات جریان مقاومت و روش آن در برابر طرح صهیونیستی – آمریکایی ارزیابی کنیم و میزان تغییر این طرح را در اثر پیروزی مقاومت بسنجیم؟

شکست اسطوره «ارتش شکست ناپذیر»

برای پاسخ دادن به این پرسش‌ها، آن‌ها را با «حلمی موسی»، کار‌شناس مسائل اسرائیل مطرح کردیم. حلمی موسی گفت: «نکته اساسی این است که اسرائیل در خلال جنگ ۳۳ روزه و در ادامه‌اش، به طور محسوس فهمید که در مقابل یک ناکامی و شکستی بزرگ قرار گرفته که چه بسا بتوان گفت این شکست موجب شد تا علامت سؤال بزرگی در برابر آینده‌اش ایجاد شود.» و اضافه کرد که «هنگامیکه مقاومتی به این شکل آغاز شده است و توانسته مانع تحقق یک پیروزی قاطع یا اصلا هر گونه پیروزی برای اسرائیل بشود، مشخص است این، نقطه آغاز پایان پروژه‌ای خواهد بود که بر پایه «ارتش شکست ناپذیر» [۱] که قادر است در هر زمانی هر پیروزی‌ای را محقق کند بنا شده بود.»

این کار‌شناس مسائل اسرائیل ادامه داد: «این مسئله برای اسرائیلی‌ها روشن کرد که روزگاری جدید در جهان اسلام در حال طلوع است. اسرائیل از صرف طلوع این دوره جدید، احساس شکست کرد.» حلمی موسی افزود: «دیدیم که در رژیم صهیونیستی، مسئولیت شکست در جنگ ۳۳ روه را بر گردن مسئولین سیاسی وقت- و در رأسشان ایهود اولمرت نخست وزیر و عمیر برتس وزیر جنگ- انداختند و با مانورهای آشکار سیاسی و قضایی موجبات سرنگونی آن‌ها را فراهم نمودند. اما باید توجه کرد که رهبران سیاسی اسرائیل دچار اشتباه شدند،‌‌ همان طور که فرماندهان نظامی اشتباه کردند چرا که اعتقاد داشتند می‌توانند نبرد را ب منطقه‌ای معین و محدود شده ببرند و اهداف مشخصی را محقق کنند از آنجاهم سربازانشان را سالم برگردانند و خلاصه نبرد را روی زمین به طور قاطع و با پیروزی تمام کنند.»

ساکنین اسرائیل هم برای اولین بار طعم واقعی جنگ را چشیدند

حلمی موسی درباره پیامدهای جنگ برای داخل رژیم صهیونیستی گفت: «بر این باورم که پیامدهای جنگ برای ساکنین رژیم صهیونیستی، به معنای واقعی کلمه بسیار عظیم بود. حقیقت قضیه این است که اسرائیل بر اساس نیروی ارتش و توان نظامیش ادامه حیات می‌داد. جنگ ۳۳ روزه موجب علامت سؤالهای واقعی در درون ساکنین اسرائیل شد چون یک سوم اسرائیلی‌ها برای اولین بار دریافتند که بخشی از جبهه‌ای هستند که مورد هدف قرار گرفته است و این هدف قرار گرفتن، باعث به وجود آمدن سؤالات زیادی درباره فایده و نفع جنگ و همچنین میزان توانمندی در پیروزی در جنگ برایشان شد. ساکنان رژیم صهیونیستی احساس کردند که رهبرانی دارند که کار‌ها را به شکل مناسب ارزیابی و بررسی نمی‌کنند و ارتشی دارند که نمی‌تواند جنگ را به خوبی اداره کند و این ارتش نمی‌تواند آن‌ها را در برابر خطرهای جدید محافظت کند.»

اسرائیل بر پایه زور بنا شده بود ولی حالا بدون زور مانده است

حلمی موسی در بخش دیگری از سخنان خود درباره پیامدهای جنگ ۳۳ روزه بر آینده رژیم صهیونیستی تأکید کرد که: «اسرائیلی‌ها حالا با میزان مشخصی از خطر‌ها که موجودیتشان را تهدید می‌کند مواجهند.» و ادامه داد که: «حتی اگر در بین برخی عرب‌ها درباره سطح هدف مورد پی گیری اختلاف باشد، ولی وقتی خود ملتهای عرب بتوانند امورشان را رأسان در دست بگیرند و خودشان نقشی تعیین کننده در تصمیم گیری‌های سیاسی کشور‌هایشان بیابند، در آن صورت اسرائیل احساس می‌کند اوضاع دیگر مثل قبل بر وفق مرادش نیست.» و براین نکته تأکید کرد که «در حال حاضر جنگ کردن برای اسرائیل همانند جنگ ۳۳ روزه مشقت بار شده است» و ادامه داد: «امروز قدرت اسرائیل امروز برای ورود پیداکردن در جنگ محدود شده است و این محدودیت از جهت آتش و توپخانه نیست بلکه به سبب خطرهای زیادی است که برایش دارد خصوصا که قدرت اسرائیل برای تعیین پیروزمندانه و قاطع سرنوشت جنگ، دیگر مانند گدشته نیست و حتی برای پیروزی در ناحیه کوچکی مانند غزه نیـز اسرائیلی‌ها باید هزار جور حساب و کتاب بکنند. اسرائیل حالا به این مسئله بیشتر باور پیدا کرده است که قدرتش محدود شده است و این تصورش در سابق که قادر به محقق کردن هر چیزی است که اراده کند، الان دیگر وجود خارجی ندارد.»
حلمی موسی سخنش را با این جمله خاتمه داد که: «اسرائیل الان یک راه بیشتر ندارد و آن هم اینکه اعلام کند قدرتش بیشتر در تخریب [زیرساخت‌ها و... حریف] است تا در کسب پیروزی نظامی. این مسئله‌ای است که در حد خود موجب محدودیت میدان عمل اسرائیل می‌شود».

برخی شکست ذلت بار اسرائیل در جنگ ۳۳ روزه را تنها شکستی کوچک در بخشی از یک نبرد طولانی می‌دانند [مانند شکست فقط یک جناح لشگر در حین یک حمله سراسری پیروزمندانه] اما اگر کسی به تاریخ خونبار اسرائیل -که بر قدرت و قلدری اتکا دارد- مراجعه کند به سرعت تأیید می‌کند که نشانه‌های یک امر تاریخی در حال آشکار شدن است، چرا که کسی دائما بر زور خود تکیه می‌کرد، حال دیگر فاقد آن است و رژیمی که بر پایه زور و قدرت بنیان نهاده شده بود، آینده‌اش چه خواهد شد در حالیکه طوری سست و ضعیف شده است که برای نجات از جنگی که تنها چند روز به طول انجامید منتظر قطعنامه‌های سازمان ملل و طرح‌های بین المللی مانده بود. این وضعیت اسرائیل در جنگی محدود بود، حالا فکرش را بکنید اسرائیل به چه وضعی دچار خواهد شد اگر با «جنگ نامحدود» وعده داده شده مواجه شود.

جواب این مسئله را در کلام سیدحسن نصرالله می‌یابیم هنگامی که گفت: «دیگر زمانی که ما [از ترس موشک‌ها و بمب‌ها] از خانه‌هایمان بیرون می‌رفتیم و آن‌ها از خانه‌هایشان بیرون نمی‌رفتند به پایان رسیده، زمانی که ما مهاجرت می‌کردیم و آن‌ها مهاجرت نمی‌کردند به پایان رسیده، زمانی که خانه‌های ما ویران می‌شد و خانه‌های آن‌ها باقی می‌ماند به پایان رسیده، و من اعلان می‌کنم اکنون زمانی فرارسیده است که ما پابرجا می‌مانیم و آن‌ها به سوی نابودی می‌روند»

پی نوشت‌ها:
۱-ارتش شکست ناپذیر -به عربی: الجیش الذی لایُقهَر- اصطلاحی است که تا سال‌ها برای ارتش اسرائیل به کار می‌رفت و اسرائیل توانسته بود با همین شعار و با تبلیغ شکستهای مکرر مسلمین در تمامی نبرد‌ها در برابر اسرائیل، این تز را بین بسیاری از دولتهای اسلامی جا بیندازد که حالا که این ارتش شکست ناپذیر است، بهتر است شما هم به جای تلاش ظاهرا بیهوده برای شکست دادن آن، به سمت پروژه صلح و عادی سازی روابط بروید بلکه بتوانید با التماس از اسرائیل در روند مذاکرات، چیزی به دست بیاورید. شکست مذلت بار اسرائیل در جنوب لبنان و خروج بدون قید و شرطش از لبنان در سال ۲۰۰۰-که اولین پیروزی مسلمین بر اسرائیل از زمان ایجادش محسوب می‌شد- اسطوره ارتش شکست ناپذیر را متزلزل کرد و شکست اسرائیل در جنگهای ۳۳ روزه و ۲۲ روزه، این اسطوره را به طور کامل نابود نمود و شکست پذیری این ارتش را اثبات کرد.

منبع: رجانیوز

چیستی عاق والدین و راه رهایی از آن


عاق والدین چیست؟

الف- معنای عاق الوالدین


علامه مجلسی در شرح کتاب اصول کافی درباره معنای عاق والدین می نویسد: «عقوق والدین به این است که فرزند، حرمت آن ها را رعایت نکند و بی ادبی نماید و آن ها را به سبب گفتاری یا رفتاری برنجاند و آزار و اذیت کند و در چیزهایی که منع شرعی و عقلی ندارد، از آن ها نافرمانی کند؛ چه این که در بیان امام صادق علیه السلام آمده است که کم ترین ناسپاسی والدین، گفتن «اُف» است ... .

نگاه تند به پدر و مادر، محزون ساختن آن ها و ترک وظایف حتمی در قبال آن ها مثل برآورده نساختن نیازهای مالی والدین در صورت نیاز نیز از موارد عاق شدن فرزندان معرفی شده است .و به بیانی خلاصه: هر کارى که موجب ایذا و اذیت والدین گردد، به معناى عاقّ والدین است، مگر در مواردى که تکلیف واجب یا حرامى باشد، و به انسان دستور مخالفت با آن را بدهند( اسفتائات از حضرت آیة الله مکارم شیرازی دامَت بَرَکاتُه)

ب- برای آگاهی بیشتر به برخی وظایف فرزندان در برابر والدین توجه کنید :

وظایف فرزندان نسبت به والدین

1- اطاعت از والدین


1) قَالَ أَمِیرُ الْمُومِنِینَ(علیه السلام):إِنَّ لِلْوَلَدِ عَلَى الْوَالِدِ حَقّاً وَ إِنَّ لِلْوَالِدِ عَلَى الْوَلَدِ حَقّاً فَحَقُّ الْوَالِدِ عَلَى الْوَلَدِ أَنْ یطِیعَهُ فِی کلِّ شَیءٍ إِلَّا فِی مَعْصِیةِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ حَقُّ الْوَلَدِ عَلَى الْوَالِدِ أَنْ یحَسِّنَ اسْمَهُ وَ یحَسِّنَ أَدَبَهُ وَ یعَلِّمَهُ الْقُرْآن(نهج‏البلاغه، حکمت 399)همانا فرزند را به پدر، و پدر را به فرزند حقّى است. حق پدر بر فرزند این است که فرزند در همه چیز جز نافرمانى خدا، از پدر اطاعت کند، و حق فرزند بر پدر آن که نام نیکو بر فرزند نهد، خوب تربیتش کند، و او را قرآن بیاموزد. (نهج البلاغة-ترجمه دشتى، ص: 727)

2- برّ ونیکی به والدین

در روایتی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم:بِرُّ الْوَالِدَینِ وَاجِبٌ فَإِنْ کَانَا مُشْرِکَینِ فَلا تُطِعْهُما وَ لَا غَیرَهُمَا فِی الْمَعْصِیةِ فَإِنَّهُ لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِی مَعْصِیةِ الْخَالِق( الخصال ج‏2 608 ) نیکى رسانیدن به پدر و مادر واجب است. و هر گاه مشرک باشند نه ایشان را و نه دیگرى را در معصیت خدا فرمان بردارى مکن چون براى مردم در مورد گناهکارى خدا فرمان بردارى نیست( خصال-ترجمه مدرس گیلانى، ج‏2، ص: 234)

3- حقیقت احسان به والدین

احسان چیست؟


عَنْ أَبِی وَلَّادٍ الْحَنَّاطِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ بِالْوالِدَینِ إِحْساناً (بقره-83) مَا هَذَا الْإِحْسَانُ فَقَالَ: الْإِحْسَانُ أَنْ تُحْسِنَ ُحْبَتَهُمَا وَ أَنْ لَا تُکلِّفَهُمَا أَنْ یسْأَلَاک شَیئاً مِمَّا یحْتَاجَانِ إِلَیهِ وَ إِنْ کانَا مُسْتَغْنِیینِ[کافى، ج2، ص158) امام صادق(علیه السلام)فرمود: احسانِ به والدین این است که وقتى چیزى از تو مى‏خواهند آنها را به زحمت نیندازى؛ گرچه بى‏نیاز هستند، حاجت آنان را برآور .

آثار احسان به والدین

احسان به والدین آثار متعددی دارد که که ما در اینجا چند نمونه از احادیثی که در این زمینه است را ذکر می‌کنیم:احسان به والدین بالاترین مصداق صله رحم است و عمر را طولانى مى‏کند.[بحار الأنوار، ج74، ص80)

احسان به والدین در نسل تأثیر دارد

در روایتی از امام صادق علیه السلام می خوانیم:بَرُّوا آبَاءَکُمْ یبَرَّکُمْ أَبْنَاۆُکُم‏( أمالی الصدوق ص 288 )نیکى کنید با پدرانتان تا بشما نیکى کنند پسرانتان وسعتِ رزق و روزى و آسان شدنِ سکراتِ مرگ از آثار احسان به والدین است( امالى شیخ صدوق-ترجمه کمره‏اى متن 288 )

آسانی سکرات موت

قَالَ الصَّادِقُ(علیه السلام):من أحب أن یخفف الله عز و جل عنه سکرات الموت فلیکن لقرابته وصولا و بوالدیه بارا فإذا کان کذلک هون الله علیه سکرات الموت و لم یصبه فی حیاته فقر أبدا[أمالى صدوق، ص389 قَالَ الصَّادِقُ(علیه السلام):یأْتِی یوْمَ الْقِیامَةِ شَیءٌ مِثْلُ الْکبَّةِ فَیدْفَعُ فِی ظَهْرِ الْمُومِنِ فَیدْخِلُهُ الْجَنَّةَ فَیقَالُ هَذَا الْبِرُّ[کافى، ج2، ص158) قیامت چیزى مثل ابر مۆمن را تا بهشت راهنمایى مى‏کند. مى‏پرسند این علامت چیست؟ مى‏گویند: احسان به والدین].

در حدیث مى‏خوانیم: هر نگاه رحمت به والدین پاداش حجّ مقبول دارد.[میبدى)

4- احترام به والدین

1- احسا
ن در پیرى


بِالْوالِدَینِ إِحْساناً إِمّا یبْلُغَنَّ عِنْدَک الْکبَرَ أَحَدُهُما أَوْ کلاهُما[اسراء/23].

2-مراعات روحیه آنان:فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ[اسراء/23].

3- تواضع کردن:وَ لا تَنْهَرْهُما[اسراء/23].

4-خوش‏برخوردىوَ قُلْ لَهُما قَوْلاً کرِیماً[اسراء/23].

5-تواضع عملى:وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ[اسراء/24).

6-دعاى به آنهاوَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما کما رَبَّیانِی صَغِیراً[اسراء/24].

2- احسان و نیکی بعد از وفات

1) قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله):سَیدُ الْأَبْرَارِ یوْمَ الْقِیامَةِ رَجُلٌ بَرَّ وَالِدَیهِ بَعْدَ فَوْتِهِمَا[بحارالأنوار، ج71، ص86].قَالَ الْبَاقِرُ(علیه السلام):إِنَّ الْعَبْدَ لَیکونُ بَارّاً بِوَالِدَیهِ فِی حَیاتِهِمَا ثُمَّ یمُوتَانِ فَلَا یقْضِی عَنْهُمَا دُیونَهُمَا وَ لَا یسْتَغْفِرُ لَهُمَا فَیکتُبُهُ اللَّهُ عَاقّاً وَ إِنَّهُ لَیکونُ عَاقّاً لَهُمَا فِی حَیاتِهِمَا غَیرَ بَارٍّ بِهِمَا فَإِذَا مَاتَا قَضَى دَینَهُمَا وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمَا فَیکتُبُهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بَارّاً[کافى، ج2، ص163].

امام باقر(علیه السلام)فرمود: فرزندى که پدرش را از دست بدهد و نسبت به دیون او بى‏تفاوت باشد و برایش استغفار نکند، عاق مى‏شود و حتّى اگر در زمان حیات والدین عاق شده باشد، با پرداخت دیون آنها و استغفار براى آنها او برّ به والدین کرده است.[بحار الأنوار، ج74، ص59)

5- کمک و انفاق به والدین

یسْأَلُونَکَ مَاذَا ینفِقُونَ قُلْ مَا أَنفَقْتُم مِّنْ خَیرٍ فَلِلْوَالِدَینِ وَالأَقْرَبِینَ وَالْیتَامَى وَالْمَسَاکِینِ وَابْنِ السَّبِیلِ وَمَا تَفْعَلُواْ مِنْ خَیرٍ فَإِنَّ اللّهَ بِهِ عَلِیمٌ- از تو سۆال مى‏کنند چه چیز انفاق کنند؟ بگو: «هر خیر و نیکى (و سرمایه سودمند مادى و معنوى) که انفاق مى‏کنید، باید براى پدر و مادر و نزدیکان و یتیمان و مستمندان و درماندگان در راه باشد.» و هر کار خیرى که انجام دهید، خداوند از آن آگاه است.( لازم نیست تظاهر کنید، او مى‏داند)»(بقره،آیة215) همانطور که می‌بینید والدین در صدر جدول است.

6- ادب نسبت به والدین

در ورایتی از پیامبر اکرم صّی الله علیه و آله وارد شده است:مَا مِنْ وَلَدٍ بَارٍّ ینْظُرُ إِلَى وَالِدَیهِ نَظَرَ رَحْمَةٍ إِلَّا کَانَ لَهُ بِکُلِّ نَظْرَةٍ حِجَّةٌ مَبْرُورَةٌ قَالُوا یا رَسُولَ اللَّهِ وَ إِنْ نَظَرَ کُلَّ یوْمٍ مِائَةَ مَرَّةٍ قَالَ نَعَمْ اللَّهُ أَکْبَرُ وَ أَطْیب (روضة الواعظین و بصیرة المتعظین ج‏2 ص 368 ) ‏هیچ فرزند نیکوکارى نیست مگر اینکه چون یک نظر رحمت به پدر و مادر افکند براى او پاداش حجى پذیرفته است. گفتند: اى رسول خدا! و اگر در هر روز صد بار بنگرد؟ فرمودند: آرى و خداوند بزرگتر و مهربان‏تر است( روضة الواعظین-ترجمه مهدوى دامغانى ص 587 )

7- مدارا با والدین

امام رضا(علیه السلام)فرمود: گر چه والدین در خط نیستند، ولى با آنها مدارا کن.[مرآة العقول، ج8، ص 418)

8- تشکر از والدین

قَالَ الرِّضَا(علیه السلام):مَنْ لَمْ یشْکرْ وَالِدَیهِ لَمْ یشْکرِ اللَّهَ[خصال صدوق، ج1، ص156) هر کس از پدر و مادر خود سپاسگزار نباشد خداى را سپاسگزار نیست (خصال-ترجمه فهرى، ج‏1، ص: 174)

9- جلب رضایت والدین

در روایتی از پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آلة وارده شده است که:من أصبح مرضیا لأبویه أصبح له بابان مفتوحان إلى الجنّة، و من أمسى مثل ذلک و إن کان واحدا فواحد، و من أصبح مسخطا لأبویه أصبح له بابان مفتوحان إلى النار، و من أمسى مثل ذلک، و إن کان واحدا فواحد.(تحریر المواعظ العددیة ص175)

هر که بامداد پدر و مادر از او راضى باشند دو در از بهشت به رویش باز است، و همچنین هنگام عصر. و اگر یکى از آنها از وى راضى باشد یک در به رویش باز است؛ و هر فرزندى که بامداد یا پسین پدر و مادر از او خشمگین باشند دو در از جهنم به رویش باز است، و اگر یک کدام ناراضى باشد یک در . (نصایح ص 79 )

منبع:تبیان

اگر می خواهی آدم شوی، چه باید بکنی؟



آیت الله مجتبی تهرانی غایت بعثت انبیاء را مکارم اخلاق خواند و با اشاره به رابطه اعمال با عالم غیب، تأکید کرد: انسان از عصر پیامبر(ص) به بعد به بلوغ انسانیّت رسیده است و به همین علّت است که می‏تواند معارفی را که قبل از پیامبر انسان‏ها درک نمی‏کردند، ادراک کند. آیت الله مجتبی تهرانی طی سخنانی به مناسبت بعثت حضرت محمد(ص) به تبیین اهداف رسالت انبیا الهی پرداخت که در پی می آید:


اعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطانِ اَلْرَجِیمْ ؛ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم ؛ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ وَ لَعْنَةُ اللهِ عَلَى أعْدائِهِمْ أجْمَعِین.


«تزکیه» هدف اصلی بعثت انبیا‏

در باب بعثت انبیا و به‏ طور خاصّ بعثت پیامبر اکرم(ص) دو بحث می‏تواند مطرح شود، یکی راجع به مأموریت انبیا است و دیگری راجع به غایت و نتیجه بعثت. درباره مأموریت پیامبر اکرم، (ص) بلکه جمیع انبیا، آیات متعدّدی داریم. به ‏طور مثال خداوند در سوره مبارکه آل‏عمران راجع به منّت الهی به‏ خاطر بعثت پیامبراکرم و مأموریت ایشان فرموده است: «لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنینَ إِذْ بَعَثَ فیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفی‏ ضَلالٍ مُبین‏».

در چهار آیه دیگر نیز خداوند به همین شکل درباره مأموریت انبیا سخن گفته است. این آیه شریفه چهار مأموریت را تعیین فرموده است: تلاوت آیات، تزکیه و سپس تعلیمِ کتاب و حکمت. مهمترین مأموریت، ‌مسأله تزکیه است، که هم نسبت به قبل و هم نسبت به بعدش نقش اساسی دارد. این خودش یک نوع مأموریت است.


انواع تزکیه و ارتباط آنها با هم

تزکیه به معنای تطهیر نفوس در سه رابطه مطرح می‏شود: اوّل؛ تزکیه عقل، یعنی تطهیر بُعد اعتقادی انسان از اعتقادات باطله؛ به ‏طور مثال: تطهیر عقل از شرک، تزکیه است. همان‏طور که اعتقادات غلط بر روی قلب آثار مخرّب دارد، این تزکیه نیز بر روی قلب اثر می‏گذارد.

دوم؛ تزکیه نفوس، یعنی تطهیر نفس از رذائل اخلاقی و کثافات نفسانی، مثل: کبر، حسد و امثال این‏ها. آنچه در رابطه با غایت بعثت انبیا مهمّ است و بر آن تأکید شده و نتیجه دعوت انبیا محسوب می‏شود، مسأله تزکیه اخلاقی است.

سوم؛ تزکیه عمل، یعنی انسان اعمال زشت را مرتکب نشود. این تزکیه در بعد جسمانی مطرح می‏شود. لذا انسان باید خودش را در جمیع ابعاد وجودی‌ چه از نظر اعتقادی، چه از نظر اخلاقی و چه از نظر عملی تطهیر نماید.


مراتب بهشت و جهنّم بر اساس مراتب تزکیه

همین سه نوع تزکیه، در مسئله بهشت و جهنّم نیز مطرح است، بهشت و جهنّم سه مرتبه کلّی دارد، مرتبه اوّل؛ بهشت اعمال است؛ یعنی هم صورت ملکوتی عمل نیک و آثار مترتّب بر آن، بهشت ‏ساز هستند و هم اعمال زشت و سیئات، جهنّم‏ سازند. این دوزخ و آتشِ عمل است. مرتبه بعدی، بهشت و جهنّم ملکات است که ملکه فضیلت بهشت ‏ساز و ملکه سیّئه جهنّم‏ ساز می‏باشد و مرتبه بعدی بهشت و جهنّم اعتقادات است.
این مراتب اسم هم دارند، مثلاً به بهشت ملکات، «جنّتِ صفات» و به بهشت اعتقادات، «جنّتِ ذات» می‌گویند. خود این جنّات دارای مراتب‏اند، به‏طور مثال آخرین مرتبه جنّت ذات، جنّت لقاء است و از آن‏طرف پایین‏ترین مرتبه دوزخ ذات، نار فراق است.


مکارم اخلاق، غایت بعثت انبیا

در بین این جنّات و نارهای سه‏گانه، آنچه قابل دسترس همگان است و بسیار مدّنظر انبیا و اولیا است، جنّت اخلاق و دوزخِ اخلاق می‏باشد، چون اگر عبد از جنّت اعمال عبور نکند به جنّت صفات نمی‌رسد و اگر به جنّت صفات نرسد نمی‏تواند به جنّت ذات راه پیدا کند. لذا انبیاء برای تزکیه انسان‌ها در هر سه رابطه به‏ خصوص در رابطه با اخلاق مبعوث شدند؛ در واقع غایت بعثت و دعوت انبیا، آراستن انسان‏ها به مکارمِ اخلاقی است. پیامبراکرم به تعبیرهای گوناگون غایت بعثت را، اِکمال مکارم اخلاق ذکر کرده‏اند.

در روایتی شریفه از پیامبر اکرم(ص) نقل شده است که حضرت فرموده‏اند: «بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الْأَخْلَاقِ»، یعنی نتیجه دعوت من که اگر این نتیجه نبود بعثت فایده‌ای نداشت، اِکمال مکارم اخلاق است. خداوند به پیامبران برای رسیدن به این غایت، چهار مأموریّت داد: تلاوت آیات، تزکیه نفوس، تعلیمِ کتاب و تعلیمِ حکمت.


رابطه اعمال با مکارم اخلاق و اعتقادات

در اینجا این سؤال مطرح می‏شود که دستورالعمل‌هایی که انبیاء آورده‏اند، یا از نوع عبادات است یا معاملات؛ از طرفی بین اعمال و هدف از بعثت که اکمال مکارم اخلاق است رابطه‌ وجود دارد. حال این بایدها و نبایدها چگونه انسان را به مکارم اخلاق می‏رساند.

در جواب باید گفت: در اعمال انسان حکمت‌هایی نهاده شده است و این اعمال با غیب ارتباطاتی دارند که عقل بشر به تنهایی نمی‏تواند آن حکمت‌ها و ارتباطات را ادراک کند، حتّی اگر فلاسفه عالم جمع شوند، حکمت‌های مودّعه الهیّه در اعمال و کیفیّت رابطه بین اعمال و غیر اعمال را به تنهایی نمی‌توانند کشف کنند. پرده برداشتن از روی این سرِّ حقیقی فقط به وسیله وحی الهی و راهی که منحصر به بعثت انبیا بود امکان داشت. انبیا این معنا را القا کردند که خیال نکنی عمل تو همین پیکره ظاهری است، بلکه اعمال با عالم غیب رابطه دارد و در آن اسراری نهفته است که نمی‏توانی ادراکشان کنی! اعمال مَلَکه سازند، خودِ ملکه و آثار مترتّبه بر آن، بهشت و جهنّم هستند. انبیا آمدند بگویند: نسبت به اعمالتان سطحی‏نگر نباشید.

از طرفی این ملکات بر روی اعتقادات اثر مستقیم دارند. توضیح آنکه ابعاد وجودی انسان یک قوس نزولی دارد، یک قوس صعودی. در باب اعتقادات، انسان ابتدا به وسیله عقل نظری‌اش مطلبی را اثبات می‌کند، بعد در نفس حالت نفسانی علم حاصل می‏شود، سپس، از این حالت نفسانی، عمل صادر می‌شود. پس سه مرحله شد: علم، حالت و عمل. این سه مرحله، قوس نزولی عمل است.

قوس نزولی را همه می‏فهمند امّا انبیا باید قوس صعودی را به بشر بفهمانند که چیست. انبیا مبعوث شدند تا به انسان‏ها بفرمایند: اعمالت روی نفس و به همین واسطه، بر روی اعتقاداتت اثر می‌گذارد. غایتی بعثت گفتن همین کلام است که: اعمال با غیب رابطه‌دارند.

کسی که اعتقادات صحیح دارد ولی امور اخلاقی را رعایت نمی‏کند مؤمن نیست. قوس نزولی را پایین آمده، امّا تا قوس صعودی را طیّ نکند اعتقادات عقلیّه جزء واردات قلبیّه نمی‌شود و اگر از واردات قلبیّه نشود از جنّت ذات محروم است و تا از اعمال صالح ملکات نفسانیّه پیدا نشود از جنّت صفات هم محروم خواهد بود. اگر هم اعمال صالح داشته باشی و به بهشت راه پیدا کنی، جایگاهت مراتب پایین‏ آن خواهد بود. لذا نتیجه دعوت انبیاء آشکار شدن مکارم اخلاق در اعمال است. اگر این‏چنین شد، اعتقادات در قلب رسوخ می‏کند و انسان قوس صعودی را طی می‏نماید. این بحث مقدّمه‌ای بود برای بحث اصلی.


تنها راه رسیدن به بلوغ انسانی


انسان برای رسیدن به بلوغ انسانیّتش، راهی جز مؤدّب شدن به آداب الهی ندارد و ادب الهیّه همین اعمال حسنه‏ای هستند که باید از آن مکارم اخلاق پدیدار شوند. در غیر این صورت حتّی پیامبران به بلوغ انسانیّت نمی‏رسند.


انواع بلوغ رسالت پیامبر اکرم(ص)

رسالت پیامبر سه بلوغ داشت. اوّل؛ بلوغ رسالت؛ دوم؛ بلوغ ولایت؛ سوم؛ بلوغ انسانیت. بلوغ رسالت به واسطه بعثت پیامبر بود؛ یعنی پیامبر بالغِ انبیاء است. در حالیکه انبیاء گذشته بالغ نبودند. حضرت علی(ع) بالغ اولیاء است و دیگران بالغ نبودند. انسان از عصر پیامبر به بعد به بلوغ انسانیّت رسیده است و به همین علّت است که می‏تواند معارفی را که قبل از پیامبر انسان‏ها درک نمی‏کردند، ادراک کند.

علی(ع)در نهج البلاغه می‏فرمایند: تا انسان مؤدّب به آداب الهی نشود و مکارم اخلاقی برای او حاصل نشود، به مقامات معنویّه نخواهد رسید. «وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِی مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وسلّم بِالْقَرَابَةِ الْقَرِیبَةِ وَ الْمَنْزِلَةِ الْخَصِیصَة»، شما قدر و منزلت من را نسبت به پیامبر، به سبب خویشاوندی و احترام مخصوصی که نزدش دارم می‌دانید؛ «وَضَعَنِی فِی حِجْرِهِ وَ أَنَا وَلِید»، در کودکی من را سرپرستی کرد و در کنار خودش قرار داد و من را تربیت نمود؛ «یَضُمُّنِی إِلَى صَدْرِهِ وَ یَکْنُفُنِی فِی فِرَاشِهِ وَ یُمِسُّنِی جَسَدَه»، من را به سینه‌اش می‌چسباند، در بستر خود قرار می‌داد و مرا در آغوش می‌کشید؛ «وَ کَانَ یَمْضَغُ الشَّیْ‏ء»، در دهان من غذا می‏گذاشت.

حضرت می‌خواهد بگویند من از کودکی در آغوش پیامبر بودم و از همان موقع ایشان من را ادب فرمودند. حضرت در ادامه می‏فرمایند: «مَا وَجَدَ لِی کِذْبَةً فِی قَوْلٍ»، هیچ‏گاه در گفتار، تخلّف گفتاری و «نعوذ بالله»! دروغ از من ندید، «وَ لَا خَطْلَةً فِی فِعْلٍ» و از نظر کرداری هیچ اشتباهی از من سر نزد. حضرت بر روی عمل تأکید می‏فرمایند، علّتش را می‏گویم.


پیامبر اکرم(ص) تربیت شده خداوند

بعد حضرت در مقایسه بین خودشان و پیامبر می‏فرمایند: «وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ بِهِ مِنْ لَدُنْ أَنْ کَانَ فَطِیماً أَعْظَمَ مَلَکٍ مِنْ مَلَائِکَتِه»، از آن موقعی که پیامبر را از شیر گرفتند، خداوند بزرگ‏ترین فرشته‏اش را مُقارن و همنشین پیامبر قرار داد. این همان موقعی است که علی (ع) می‌فرمایند خودم در دامن پیامبر بودم، «یَسْلُکُ بِهِ طَرِیقَ الْمَکَارِمِ وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ لَیْلَهُ وَ نَهَارَهُ»، تا شب و روز او را به سوی اخلاق نیک و ملکات زیبا راهنمایی کند؛ یعنی همان‏طور که فرشته بزرگ خدا از موقعی که پیامبر را از شیر گرفتند همراه پیامبر بود، من هم از زمان نوزادی در خدمت پیامبر بودم؛ چرا؟ «یَسْلُکُ بِهِ طَرِیقَ الْمَکَارِمِ وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ»، خوبی‌های تمام جهان را به او بیاموزد، سِیرش بدهد.


ولی بالغ مانند رسول بالغ است

«وَ لَقَدْ کُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِیلِ أَثَرَ أُمِّه»، من مثل بچّه شتری که به مادرش چسبیده است، دنبال پیامبر می‌رفتم، «یَرْفَعُ لِی فِی کُلِّ یَوْمٍ مِنْ أَخْلَاقِهِ عَلَماً»، هر روز از خُلق زیبای خودش پرچمی برمی‌افراشت و من هم از آنچه که می‌گفت پیروی می‌کردم؛ «وَ یَأْمُرُنِی بِالِاقْتِدَاءِ بِه»، به من فرمان می‌داد که از او پیروی کنم، «وَ لَقَدْ کَانَ یُجَاوِرُ فِی کُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ»، پیامبر 7سال به غار حراء می‌رفت، «فَأَرَاهُ وَ لَا یَرَاهُ غَیْرِی»، فقط من او را می‌دیدم‌؛ غیر از امام کسی او را نمی‌دید؛ «وَ لَمْ یَجْمَعْ بَیْتٌ وَاحِدٌ یَوْمَئِذٍ فِی الْإِسْلَامِ غَیْرَِ غَیْرَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلّم وَ خَدِیجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا»، جز پیامبر و خدیجه و من، در هیچ خانه‌ای مسلمان نبود.

«أَرَى نُورَ الْوَحْیِ وَ الرِّسَالَةِ وَ أَشُمُّ رِیحَ النُّبُوَّةِ»،ّ من نور وحی و رسالت را می‌دیدم و بوی نبوّت را استشمام می‌کردم. اگر آن تربیت الهی و مکارم اخلاق و خُلقِ عظیم نبود، پیامبر رسولِ بالغ نمی‏شدند. اگر امیرالمؤمنین علی(ع) مکارم اخلاق را از پیامبر، نسخه برداری اصلی نمی‏کردند، ولیّ بالغی نبودند، چون ولیّ بالغ کسی است که تالی‏تلو رسول بالغ باشد؛ آن چه را رسول در پس پرده می‌بیند، او نیز ببیند و آنچه به رسول، وحی می‌شود را استشمام کند.

در ادامه حضرت می‏فرمایند: «وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّیْطَانِ حِینَ نَزَلَ الْوَحْیُ عَلَیْهِ»، موقعی که وحی به پیامبر نازل می‏شد صدای ناله شیطان را شنیدم. زیربنا‌ی اینها همان مکارم اخلاقی است که پیامبر به ایشان آموختند. «فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ مَا هَذِهِ الرَّنَّةُ»، به پیامبر عرض کردم: این صدای چیست؟ «فَقَالَ هَذَا الشَّیْطَانُ قَدْ أَیِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ»، حضرت فرمودند: شیطان از اینکه ابناء بشر او را پرستش ‏کنند، مأیوس شده است، «إِنَّکَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ»؛ پیامبر فرمودند: تو نیز آنچه را می ‌شنوم می‌شنوی، «وَ تَرَى مَا أَرَى»، و آنچه را می‌بینم می‏بینی، «إِلَّا أَنَّکَ لَسْتَ بِنَبِیٍّ»، تفاوت تو با من فقط این است که نبی نیستی و....


نتیجه گیری

بنابراین زیربنای انسانیّت انسان و غایت بعثت انبیاء مکارم اخلاق است و بس. بین رسول و ولی و دیگر انسان‌ها فرقی نیست. اگر می‏خواهی آدم شوی، باید بفهمی در اعمالت حکمت‌هایی نهفته است و بین عمل تو و عالم غیب رابطه‏ای وجود دارد. برو کارهایت را درست کن! اگر چنین کردی به مکارم اخلاق رسیده‏ای و به وادی انسانیّت پا ‌گذاشته‏ای. آدم شدن به این نیست که یک «یا قدّوسی» بکشی تا آدم شوی! راه منحصر به همین است و غایت بعثت نیز همین بوده است.

بازخوانی زندگی سیاسی و اجتماعی مرحوم دكتر شمس الدین مجابی

زندگی در جوار مجلس

دكتر سید شمس‌الدین مجابی در سال 1318 در خانواده‌ای مذهبی و فرهنگی در قزوین به دنیا آمد. پدرش سید ضیاءالدین معلم بود. وی در سال 1312 از آموزگاری استعفا داد و در اداره‌ی دارایی به كار مشغول شد. در سال 1318 نیز از كار در اداره‌ی دارایی استعفا داد و به كار تجارت مشغول شد. و در آن سال‌ها تاجر سرشناسی بود كه در سرای سعدالسلطنه‌ی قزوین به امر تجارت عمده اشتغال داشت. در سال‌های 1326 تا 1328 چندین بار قطاع‌الطریق كه در جاده‌ی زنجان به قزوین و قزوین به رشت به راهزنی مشغول بودند، محموله‌های پدرش را به سرقت بردند تا بالاخره او تمامی مكنت خود را از دست داد و با خانواده در سال 1328 به تهران مهاجرت كرد. محل سكونت خانواده‌اش در اطراف میدان بهارستان كه در دهه‌های 20 و 30 كانون فعالیت احزاب سیاسی و همچنین كانون تجمعات و فعالیت‌های سیاسی بود نیز، از همان سنین نوجوانی ایشان را به مسائل سیاسی علاقه‌مند نمود. به طوری كه در همان زمان فعالیت سیاسی خود را در نیروی سوم و سپس در كمیته محلات نهضت مقاومت ملی شروع كرد.

تحصیلات

تحصیلات ابتدایی را در دبستان حمدالله مستوفی قزوین كه مادرش مدیریت آن را به عهده داشت شروع كرد و در دبستان 15 بهمن تهران كه در خیابان ژاله نزدیك سه‌راه ژاله واقع شده بود، به پایان رساند. دوران متوسطه را در دبیرستان دارالفنون تهران كه اساتید برجسته و سطح بالایی داشت، شروع كرد و از آنجا دیپلم ریاضی گرفت. پس از دیپلم به مركز تربیت معلم وارد شد و پس از پایان دوره، در سال‌های 1326 و 1327 به استخدام وزارت فرهنگ (آموزش و پرورش) درآمد و ابتدا در معلم دبستان رهنما واقع در كوچه غیاثی خیابان شهباز و سپس معلم كلاس چهارم ابتدایی دبستان عُرفان در خیابان ژاله به تدریس پرداخت.

رتبه اول كنكور

استعداد و هوش سرشار ایشان موجب شد در سال 1338 رتبه اول كنكور در رشته مهندسی راه و ساختمان دانشگاه پلی‌تكنیك (امیركبیر) تهران را به دست آورد. در دانشگاه با دانشجویان فعالی همانند دكتر عباس شیبانی و مهندس مرتضی حاجی‌زاده مقدم آشنا شد و در حالی‌ كه در چهار سال تحصیل رتبه‌ی اول رشته خود را كسب می‌كرد، به فعالیت سیاسی خود ادامه داد. در این زمان در «سازمان دانشجویی نهضت آزادی» به فعالیت پرداخت و به علت علاقه و آشنایی با مسائل سیاسی به «كمیته سیاسی» نهضت به رهبری رحیم عطایی پیوست.

حمایت از نهضت اسلامی امام خمینی

در نهضت آزادی یك جناح تندرو و یك جناح راست وجود داشت. مجابی و دوستانش در جناح تندروی آن بودند، به همین دلیل در برابر وقایع سیاسی مواضع متفاوت اتخاذ می‌كردند. مثلاً در دوم فروردین 1342 كه به مدرسه فیضیه در قم حمله شد، افرادی مانند حنیف‌نژاد و برخی دیگر به قم رفتند، و در جلسه‌ای نیز با امام خمینی صحبت كردند. ولی نهضت آزادی حاضر نبود هیچ اعلامیه‌ای در پشتیبانی از طلاب و محكوم كردن حمله به فیضیه منتشر كند. امّا جناح تندرو اعلامیه‌ای در پشتیبانی از طلاب و حوادثی كه در قم به وجود آمد تهیه و تكثیر كردندكه با امضای گروهی از دانشجویان دانشگاه تهران منتشر شد .

در دوران تحصیل در دانشگاه پلی‌تكنیك چون شاگرد اول بوده و به لحاظ اخلاقی در میان دانشجویان سرشناس بود، برخی از مسئولیت‌های كلاس مانند تكثیر جزوه‌های درسی دانشجویان به وی سپرده می‌شد به همین دلیل دستگاه تكثیر را در اختیار داشت و از آن برای تكثیر اعلامیه استفاده می‌كرد. به همین دلیل در ماجرای «شورای مرجعیت» هم در طرفداری از مرجعیت امام خمینی اعلامیه تكثیر كرد.

در ماجرای اعلامیه افشاگر ضد كاپیتولاسیون امام خمینی چون مسئولین نهضت آزادی اعلامیه ای صادر نكردند، نسخه‌ای از اعلامیه امام را به دست آورد و به نام [گروهی از دانشجویان دانشگاه‌های تهران] تكثیر كرد .

دستگیری و زندان

كمیته سیاسی نهضت آزادی كه وظیفه اش بررسی اخبار و اطلاعات سیاسی بود، ساعت شش بعد از ظهر روز اول خرداد 1342 جلسه داشت. جلسه برای اولین بار در خیابان گرگان منزل حاج سید احمد حاج ‌سید جوادی كه در آن زمان دادستان تهران بود، تشكیل شد. از كمیته‌های دیگر هم برای شركت در جلسه دعوت شده بود. افرادی مانند سعید محسن، محمّد حنیف‌نژاد و محمّدمهدی جعفری در این جلسه حضور داشتند. جعفری تماس‌هایی با ایلات و عشایر جنوب ایران داشت. وی در فروردین و اردیبهشت 1342 چندین بار با هواپیما به جنوب رفته و برگشته بود. این موضوع برای ساواك كه او را تحت نظر داشت، مشكوك به نظر می‌رسید. در شب جلسه نیز جعفری از سفر جنوب برگشته بود و از فرودگاه به شركت انتشار رفته و سپس در ساعت 30/9 شب به جلسه آمد. جلسه تا ساعت 12 شب ادامه داشت. نیروهای ساواك جعفری را تعقیب كرده و به محل جلسه پی برده بودند. ساعت 12 شب خانه محاصره شد و همه شركت‌كنندگان در جلسه را دستگیر و ابتدا به مركز ساواك تهران واقع در خیابان شاهرضای قدیم (انقلاب) روبه‌روی مدرسه انوشیروان دادگر بردند. دستگیرشدگان در حدود دوازده نفر بودند كه مجابی نیز در میان آنها بود.

دستگیرشدگان را به زندان قزل‌قلعه بردند و صبح فردا به بهداری زندان شهربانی كه بعدها «به كمیته مشترك ضد خرابكاری» معروف شد، بردند. عده‌ای از اعضای جبهه ملی هم دستگیر شده بودند. در همان زمان وقایع 15 خرداد به وقوع پیوست . مدتی بعد به زندان قزل‌قلعه منتقل شد و سرانجام پس از مدتی او را برای پرونده‌خوانی بردند. پرونده‌خوانی در دادرسی ارتش صورت می‌گرفت و متهم برای شنیدن ادعانامه باید در دادستانی ارتش حاضر می‌شد. در آن زمان سرهنگ بهزادی دادستان ارتش بود. مجابی را در زندان نگه داشتند و در ردیف متهمان گروه دوم نهضت آزادی كه قرار بود برای آنها تقاضای اعدام شود، قرار دادند. امّا نه تنها گروه دوم بلكه گروه اول را نیز كه رؤسای نهضت آزادی بودند، اعدام نكردند.

بیماری در زندان

مجابی در زندان به بیماری قلبی مبتلا شد و دریچه قلبش لایه‌های كلسیم گرفت. اگر دوستانی مانند دكتر شیبانی و مرحوم دكتر آذر در كنارش نبودند، حالش به وخامت می‌گرایید.

در همان زمان، جان. اف كندی رئیس‌جمهور آمریكا كشته شد. با استفاده از این فرصت مجابی و همرزمانش نامه ای اعتراضی برای رؤسای شهربانی فرستادند اگر اعدامی هستیم ما را اعدام كنید. اگر هم كاری ندارید ما را رها كنید تا به تحصیل‌مان برسیم.» پس از مدتی آنها را با عنوان ممنوع‌الخروج از حوزه‌ی قضایی تهران به طور موقت آزاد كردند. حتی عده‌ای از رؤسای نهضت آزادی را هم آزاد كردند اما پس از مدت كوتاهی برای محاكمه دستگیر كردند.

اشتغال

پس از آزادی به دانشگاه برگشت و در مدت دو هفته 35 واحد درسی‌ را كه به علت دستگیری در خرداد 42 امتحان نداده بود را امتحان داد و در این مرحله نیز شاگرد اول شد. پس از فراغت از تحصیل با وساطت مهندس علی‌اكبر معین‌فر در دفتری به نام دفتر مهندسی سازمان برنامه به كار مشغول شد. این دفتر پس از مدتی به وزارت مسكن تبدیل شد.

معالجه قلب و ادامه تحصیلات

مجابی برای معالجه قلب در ابتدا به لندن رفت تا هم به معالجه قلبم بپردازد و هم برای تحصیل در دانشگاه نام‌نویسی كند. در لندن توسط بستگان به پزشكی كه متخصص جراحی قلب بود، مراجعه كرد. او درخواست كرد مبلغ هنگفتی به حساب او واریز شود كه از توان مالی مجابی خارج بود بنابراین تصمیم گرفت به پاریس برود. در دانشگاه سوربن و در دانشكده علوم در محل انستیتو هانری پوانكار، نام‌نویسی كرده و مشغول درس خواندن شد. هزینه بیمارستان را هم از سه بیمه‌نامه‌ای كه قبلاً به صورت آزاد و با پرداخت حق بیمه داشت، پرداخت. مدت نه ماه یعنی تا اواخر مرداد 1344 در بیمارستان بستری بود.

در ایامی كه در بیمارستان بستری بود جزوه‌ها و كتاب‌های درسی‌ و دیگر كتاب‌ها را مطالعه می‌كرد و پس از خروج از بیمارستان برای نام‌نویسی در دوره‌ی دكتری امتحان داد و دو دیپلم پیش‌دكتری در مكانیك كاربردی و ترمودینامیك كاربردی دریافت كرد. در دانشگاه سوربن در صورت قبولی در امتحان پیش‌دكتری اجازه نام‌نویسی در این مقطع را می‌دهند. پس از قبولی، در همان سال برای دكتری نام‌نویسی كرد و در مدت سه سال این دوره را با رتبه بسیار بسیار عالی یا به قول فرانسوی‌ها (Tres Honorable) به پایان رساند. در حالی‌ كه برخی افراد این دوره را هفت یا هشت ساله طی می‌كنند.

هم‌زمان با تحصیل، به كار در آزمایشگاه مركز تحقیقات بتن‌آرمه كه اساتید دانشگاه معرفی كرده بودند، پرداخت. تلاش و پشتكار فراوان وی مورد توجه پروفسور روبینسون ریاست مركز قرار گرفت.

فعالیت در دفتر اروپایی نهضت آزادی

در ابتدا با عده‌ای از «دانشجویان مسلمان»، «دفتر اروپایی نهضت آزادی (دانا)» را تشكیل و به فعالیت پرداخت و با تشكیل سازمان مجاهدین خلق ایران كه بنیانگذاران اولیه آن از اعضای سازمان دانشجویی نهضت آزادی بودند و دكتر مجابی با برخی از آنها آشنا بود، به همكاری با این سازمان پرداخت. امّا از آنجا كه مطالعاتی وسیع و عمیق درباره تفكرات ماركسیست- لنینیستی داشت به زودی متوجه تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین شده و با بحث‌های علمی بر اساس تفكرات اسلامی با آنها انحراف فكری سازمان را نشان داد. چنان‌كه بر اساس نوشته برخی از اعضای سازمان مجاهدین خلق دكتر مجابی در فرانسه «وجهه‌ی مذهبی‌اش را حفظ كرده بود» و معتقد بود در فعالیت‌های سیاسی «باید معیارهای اخلاقی» را هم در نظر داشت. به همین دلیل از آن سازمان دوری جسته و به هنگام ورود امام خمینی به پاریس به دیدار ایشان شتافت و در مدت اقامت امام در نوفل‌لوشاتو به خدمت به نهضت اسلامی امام مشغول شد.

عزیمت به ایران

عزیمت دكتر مجابی به ایران در سال 1357 بخش دیگری از زندگی ایشان را تشكیل می‌دهد. در این دوران به تدریس در دانشگاه پرداخت و با مسائل سیاسی و اجتماعی ایران پس از چهارده سال دوری از وطن آشنا شد. اواخر خرداد 1359 به دستور بنی‌صدر و به بهانه انقلاب فرهنگی دانشگاه‌های ایران تعطیل شد و دكتر مجابی به پاریس نزد همسر و فرزندانش رفت و تا آبان ماه سال 1361 در آنجا بود سپس به همراه فرزندانش به ایران برگشت.پس از بازگشت به ایران و بازگشایی دانشگاه‌ها، همزمان با كار در شركت نفت، یك بار دیگر به تدریس در دانشگاه مشغول شد.



نامزد مجلس اول شورای اسلامی

در سال 1358 كه انتخابات دوره‌ی اول مجلس شورای اسلامی برگزار می‌شد. دكتر مجابی با اصرار وحید فرمند، اكبر براتی و حسین صادقی كه در گذشته روابط مبارزاتی با وی داشتند از شهر قزوین كه محل تولدش بود، نامزد نمایندگی مجلس شد. وی در این باره می گوید: در آن روزها دسته‌جات و گروه‌های گوناگونی در كشور فعالیت می‌كردند. به همین دلیل گفتم: «من به هیچ گروه و دسته‌ای وابسته نیستم كه از من حمایت كنند.» دوستان جواب دادند: «شما نامزدی خود را اعلام كن، ما به تو كمك می‌كنیم.» من هم به صورت نامزدی مستقل نام‌نویسی كردم. یادآوری ماجراهایی كه در این مدت گذشت، بسیار پیچیده، گوناگون و هراس‌انگیز است. مبلغ دو ماه حقوقم را كه در آن زمان جمعاً پانزده هزار تومان بود، برای تبلیغات هزینه كردم كه البته بیهوده بود. در دوران تبلیغات انتخاباتی هر وقت از من می‌پرسیدند: «اعتقاد داری انتخاب می‌شوی؟» جواب می‌دادم: «خیر. معلوم نیست انتخاب شوم. فقط برای ابلاغ نظرات آمده‌ام .در این زمان در سخنرانی‌هایی كه می‌كردم و همچنین در یك اعلامیه ده، دوازده صفحه‌ای مسائل انقلاب و فعالیت مجلس خبرگان را كه در حال تنظیم قانون اساسی بود، تحلیل می‌كردم. با توجه به جوّ سیاسی شهر قزوین از تمامی گروه‌های سیاسی نامزدهای متعددی اعلام حضور كرده بودند. با توجه به اطلاعاتی كه از شهر قزوین داشتم، هدف اصلی‌ام از نامزدی قطعاً انتخاب شدن نبود، بلكه می‌خواستم با این وسیله مسائل انقلاب و دیدگاه‌های مختلف حضرت امام خمینی را كه از ایشان شنیده بودم، بیان كنم.در زمان انتخابات درگیری‌های گروهی و گروهكی در قزوین بسیار شگفت‌انگیز بود. از سوی دولت موقت و با پشتیبانی ابراهیم یزدی، آقایان حاج سید عباس ابوترابی و آقای سید احمد حاج‌سیدجوادی، از سوی دفتر بنی‌صدر آقای ناصر تكمیل همایون، از سوی گروه چریك‌های فدایی خلق شاخه اكثریت آقای میثمی و از سوی گروه رجوی نیز فردی دیگر و از سوی توده‌ای‌ها آقای الموتی نامزد شدند. من نیز نامزد مستقل بودم. در این دوره‌ی انتخابات كه آقایان سید عباس ابوترابی والد آسید علی‌اكبر ابوترابی و سید احمد حاج‌سیدجوادی انتخاب شدند، بداخلاقی‌ها و پاره كردن نوشته‌های تبلیغاتی دیگران در جوّی مسموم چشمگیر و تعجب‌آور بود.

جنگ تحمیلی

دكتر مجابی در زمان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، در شركت نفت به كار مشغول بود و در صنایع دفاع نیز طرح‌هایی را در سطح پدافند غیر عامل با مشاركت آقای تركان انجام داد . طرح‌ها درباره‌ی بیمارستان‌های زیرزمینی در جبهه و تلمبه‌خانه‌های حفاظت‌شده در مناطق نفت‌خیز بود. از آنجا كه تخصص وی دینامیك و تئوری انفجارات و تئوری موج و غیره بود. این طرح‌ها را به خوبی انجام ‌داد و مدتی هم مشاور مركز تحقیقاتی سپاه پاسداران در كارهای نظامی و انفجارات و سازه‌های پدافندی بود. در دانشگاه نیز فعالیت‌هایی در این زمینه داشت. در سال 1365 راهنمایی پایان‌نامه فوق لیسانس دانشجویی را به عهده داشت كه در مورد «سكوهای ثابت در خلیج‌فارس» بود و بعدها به صورت كتاب به چاپ رسید كه موضوع آن امكان ساخت این سكوها توسط محققان ایرانی را امكان‌پذیر ساخت. وی درباره فعالیت های دیگرش در جبهه ها می گوید: در جبهه تعدادی پناهگاه و قایق بتنی معروف به قایق‌های سرگردان كه در آن مواد منفجره كار می‌گذاشتند و پل‌های شناور ساختیم. این طرح‌ها بنا به تقاضای دانشجویان موضوع رساله فوق لیسانس قرار می‌گرفت و من استاد مشاور بودم. بیمارستان فاو را كه ساختیم، شش ماه مداوم توسط عراق بمباران شد، ولی خدشه‌ای به آن وارد نشد، پس از اینكه عراقی‌ها فاو را از ما پس گرفتند، صدام حسین از این بیمارستان دیدن كرده و گفته بود، این بیمارستان را خارجی‌ها برای ایران ساخته‌اند. تحقیق كنید طراح آن چه كسی بود؟ سیستم ساختمانی (كف- دیوار یكپارچه و سقف‌های قوسی به دهانه پنج متر و یا سقف مسطح و قوسی به دهانه سه متر) كه ما ایرانی‌ها طراحی آن را به عهده داشتیم.»

شهادت دو تن از فرزندان

دو تن از فرزندان دكتر مجابی در حادثه‌ی آتش‌سوزی مسجد ارگ تهران در محرم‌الحرام 1426 هجری قمری مصادف با بهمن 1383 به شهادت رسیدند. میر سیف‌الدین در سال 1351 و میر مجدالدین در سال 1353 در شهر پاریس به دنیا آمدند. دوران دبستان خود را در آنجا گذراندند و از همان كودكی مقدمات زندگی فردی مسلمان و ایرانی را از پدر فرا گرفتند. میر سیف‌الدین پس از اخذ دیپلم تحصیلات خود را در رشته‌ی حقوق ادامه داد و پس از اخذ مدرك كارشناسی حقوق از آنجا كه به زبان فرانسه تسلط كامل داشت، در اداره‌ی مبادلات خارجی معاونت حقوقی ریاست جمهوری به خدمت مشغول شد. به نقل از دوستان و همكارانش، فردی بسیار حساس نسبت به بیت‌المال و حقوق مردم بود و در قراردادهای بین‌المللی روی حقوق حقه‌ی مردم سخت پافشاری می‌كرد و اجازه نمی‌داد كوچكترین خدشه‌ای به حق مردم وارد شود. میر سیف‌الدین در سال 1377 ازدواج كرد و به هنگام شهادت یك فرزند دختر به نام فاطمه سادات داشت.

میر مجدالدین نیز به زبان فرانسه مسلط بود و پس از پایان تحصیلات در شركت فولاد مباركه مشغول به كار بود و آن‌طور كه همكارانش می‌گفتند، پس از اتمام كارهای خود در اداره، به همكاران خود نیز كمك می‌كرد. میر مجدالدین نیز در سال 1376 ازدواج كرد و به هنگام شهادت دو دختر به نام‌های زینب سادات و دختر دیگری به نام لیلا سادات داشت.

وفات

دكتر شمس الدین مجابی روز یكشنبه 10/2/91 در اثر ایست قلبی دار فانی را وداع گفتند و مراسم ختم ایشان روز پنج شنبه14 اردیبهشت با حضور فرزندان، اقوام، اعضای انجمن اسلامی پاریس و جمعی از شخصیت ها از جمله محمد غرضی، لطف الله میثمی و ... در بهشت زهرای تهران برگزار شد.


منبع: آرشیو مركز اسناد انقلاب اسلامی

روایت بی‌سانسور از یک شاهد زنده حادثه هفتم تیر

امضای دکتر مرتضی محمدخان، را شاید هنوز بتوان بر روی اسکناسهای به جا مانده از سال‌های ۷۲ تا ۷۶ پیدا کرد. امضایی که با عنوان وزیر امور اقتصادی و دارایی به جا مانده‌است.
دکتر مرتضی محمد‌خان، در سال ۱۳۲۴، در تهران متولد شده‌است و به قول خودش، «بچه تهران»، است. آن‌طور که او نقل می‌کند، دوران کودکی و جوانی را با فقر اقتصادی، که ویژگی اکثر خانواده‌های آن روز ایران بود سپری کرده و در عین حال تحصیلات خود را تا پایان دوره متوسطه ادامه داده‌است.

در سال ۱۳۴۷ برای ادامه تحصیل به آمریکا می‌رود و در آنجا رشته مهندسی صنایع را در دانشگاه «سن‌خوزه» کالیفرنیا، به پایان می‌برد. سپس در‌‌ همان دانشگاه، در رشته اقتصاد فوق لیسانس خود را اخذ می‌کند.

هم‌زمان با تحصیل و در کنار چهره‌های شاخصی چون شهید دکتر چمران، محمد هاشمی رفسنجانی، محمود واعظی و دیگران، انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا را تشکیل می‌دهد و به مبارزه علیه نظام شاهنشاهی می‌پردازد.

پس از انقلاب اسلامی، به حزب جمهوری‌اسلامی می‌پیوندد و در کنار بزرگانی چون شهید مظلوم، آیت‌الله دکتر بهشتی، آیت‌الله خامنه‌ای، آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، آیت‌الله موسوی اردبیلی، شهید حجت‌الاسلام دکتر محمد جواد باهنر، شهید آیت و… به عضویت شورای مرکزی ۳۰ نفره حزب جمهوری اسلامی در می‌آید.

پس از آن، در دوره نخست وزیری موقت آیت‌الله مهدوی کنی و نخست‌وزیری مهندس میرحسین موسوی، معاونت وزارت کشور را در وزارتخانه‌های مهندس نیک‌روش و حجت‌الاسلام علی‌اکبر ناطق‌نوری پذیرا می‌شود.

دکتر محمدخان، در دوره پس از انقلاب، دکترای خود را از دانشگاه پونای هند، در رشته انتقال تکنولوژی اخذ می‌کند. در سالهای ۶۸ تا ۷۲، قائم مقام وزارت اقتصادی و دارایی می‌شود و همزمان ریاست گمرکات کشور را به عهده می‌گیرد.

از سال ۱۳۷۲ تا پایان دولت سازندگی از سوی آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، وزارت اقتصادی ودارایی به او سپرده می‌شود. پس از آن و تا امروز، معاونت اقتصادی مجمع تشخیص مصلحت نظام بر عهده او قرار دارد.

محمدخان، هم‌اکنون عضو هیأت علمی دانشگاه خواجه نصیر طوسی است و تا کنون چندین عنوان کتاب و مقاله از او به چاپ رسیده‌است. او همچنین ریاست کانون کار‌شناسان رسمی دادگستری را نیز تقبل کرده‌است. عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی، که به گفته او هنوز منحل نشده‌است، هم اکنون عضو شورای مرکزی حزب «اعتدال و توسعه» نیز هست.

دیدار ما با این یار با سابقه انقلاب، در بعد‌ از ظهر گرم دوشنبه دوم تیرماه ۱۳۸۷، و در دفتر کارش در کانون کار‌شناسان رسمی دادگستری برگزار شد. او به گرمی از ما پذیرایی کرد و بیش از ۳ ساعت خاطرات با ارزش خود از روزهای ملتهب و داغ سال‌های اول انقلاب را برای ما شرح داد.

انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی در هفتم تیرماه سال ۱۳۶۰ و شهادت شهید دکتر بهشتی و ۷۲ تن از یاران صدیق انقلاب اسلامی، بعد از گذشت ۲۷ سال هنوز یک حادثه تامل برانگیز است.

اعضای هیأت رئیسه کانون جوانان حزب اعتدال و توسعه، یکشنبه دوم تیرماه، با دکتر مرتضی محمد خان عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی در دهه ۶۰ و عضو فعلی شورای مرکزی حزب اعتدال و توسعه، دیداری صمیمانه داشتند.

در این دیدار صمیمانه، اعضای هیات رئیسه کانون جوانان حزب اعتدال و توسعه، ضمن تجلیل از شهدای والامقام فاجعه هفتم تیر، زوایایی از حوادث منتهی به انفجار در دفتر حزب جمهوری اسلامی را مورد واکاوی قرار دادند.

دکتر مرتضی محمد خان نیز در این دیدار به برخی از نکات قابل تامل در سالهای آغازین پیروزی انقلاب و نیز آرایش گروههای سیاسی در آن دوره اشاره کرد.

عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی، در ابتدا با اشاره به ریشه‌های شکل گیری انقلاب اسلامی گفت: «انقلاب ایران، یک انقلاب اسلامی بود که روحانیت و نهادهای دینی در آن نقش محوری داشتند، قاعدتاً گروههایی هم که در مسیر شکل‌گیری انقلاب ایران بوجود می‌آمدند متاثر از آموزه‌های دینی بوده و باید پیگیری خواسته‌های مردم مسلمان ایران را سرلوحه برنامه خود قرار می‌دادند، اما واقعیت این است که برخی گروه‌ها با ظاهرسازی، اهداف دیگری را در سرمی‌پروراندند که مشخص نبودن ماهیت آن‌ها در سالهای آغازین پیروزی انقلاب برای مردم، صدمات جبران ناپذیری را به انقلاب و ملت وارد کرد».

این عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی در دهه ۶۰ افزود: «اقدام تروریستی ۷ تیر سال ۱۳۶۰ را هم باید در همین راستا ارزیابی کرد و مورد توجه قرار داد؛ چرا که ماهیت بسیاری از افراد و گروههای فعال در عرصه سیاسی ایران قبل از این حادثه برای آحاد مردم به طور کامل مشخص نبود».

محمدخان گفت: «مردم پس از این حادثه بود که به عمق دشمنی، گروههای معاند با اسلام و روحانیت پی‌بردند و ‌‌نهایت قساوت و کینه‌توزی آن‌ها با امام (ره) آشکار شد».

عضو شورای مرکزی حزب اعتدال و توسعه در ادامه با یادآوری اوضاع امنیتی کشور در دوران انقلاب اسلامی اظهار داشت: «درست در روز ۲۲ بهمن که خبر آمد گارد شاهنشاهی می‌خواهند به محل اقامت حضرت آیت‌الله خمینی (ره) که سران انقلاب هم در آن محل جمع بودند، حمله کنند؛ امام خمینی (ره) با صدور اعلامیه‌ای از مردم خواستند که به خیابان‌ها بیایند و کسی در خانه نماند. با این دستور امام، حمله گارد و دیگر دسیسه‌ها خنثی شد و مردم به خیابان‌ها آمده و با سلاحهایی محدود، کنترل شهر را در اختیار گرفتند و برای اینکه آرام آرام سازماندهی امنیت وجود داشته باشد، کمیته‌هایی در محلات تشکیل شد، و بدین ترتیب» کمیته‌های انقلاب اسلامی «شکل گرفت».

محمدخان گفت: «هرچند روند جایگزینی نیروهای انقلابی به جای عمال رژیم گذشته به سرعت در حال طی شدن بود و به ظاهر همه گروههای پیروز بر رژیم پهلوی، همه حول محوریت حضرت امام (ره)، جمع شده و هیچ کسی منکر این نبود که انقلاب، انقلابی اسلامی و رهبرش امام خمینی (ره) است، ولی واقعیت این است که دیدگاه‌های گروه‌ها و افراد از چریکهای فدائی خلق تا سازمان مجاهدین و نهضت آزادی، در یک طرف و گروههای مبارز اسلامی، موتلفه و روحانیت از طرف دیگر با هم تفاوت داشت».

عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی افزود: «این افراد و گروه‌ها در زندان‌ها با هم بحث‌های ایدئولوژیکی داشتند و نسبت به نظام آینده اسلامی و نظام آینده‌ای که برای آن مبارزه می‌کردند افق‌هایی را تصویر کرده و تصوراتی داشتند، بنابراین به طور کامل نسبت به دیدگاههای هم نسبت به شیوه اداره کشور آگاه بودند».

مرتضی محمدخان گفت: «گروههایی که خیلی اعتقادی به روحانیت و عمق آرمانهای امام نداشتند، از‌‌ همان ابتدا و حتی قبل از شکل گیری شورای انقلاب، که روحانیت به صحنه مدیریت تحولات سیاسی کشور آمد، از این موضوع راضی نبودند، علی رغم اینکه در ترکیب شورای انقلاب علاوه بر آیت الله مطهری، آیت الله بهشتی، آیت الله خامنه‌ای، آیت الله موسوی اردبیلی، آیت الله هاشمی رفسنجانی، دکتر باهنر، دکتر شیبانی، چهره‌های دیگری نیز چون مهندس مهدی بازرگان، دکتر یداله سحابی، مهندس عزت الله سحابی، ابوالحسن بنی صدر و داریوش فروهر، نیز حضور داشتند، اما این عده‌ای را راضی نمی‌کرد و آن‌ها از‌‌ همان ابتدا اقدام علیه روحانیت و تفکر امام را آغاز کردند. شورای انقلاب مرکب از ۱۲ نفر بود در محل طبقه دوم ساختمان مجلس شورای ملی قدیم، در بهارستان مستقر شد و زمام امور را به دست گرفت».

دکترمحمدخان سپس به روند استقرار کمیته‌های انقلاب اسلامی و نیز برخی گروههای سیاسی اشاره کرد و گفت: «در روزهای آغازین پیروزی انقلاب، هر کسی و هر تشکلی برای خودش یک پایگاهی درست می‌کرد، مثلاً همین وزارت بازرگانی فعلی در خیابان ولی‌عصر (عج) تهران، پایگاه سازمان مجاهدین خلق بود، مسعود رجوی و تشکیلاتش آن ساختمان را در اختیار گرفته بودند. دیگری پایگاهش در میدان آزادی بود و منطقه کن و طرشت و…. را در کنترل خود داشت، ‌ مرحوم ایروانی، ‌ منطقه باغ‌شاه و سمت گمرک را در اختیار گرفته بود، به هر حال هر کسی یک منطقه‌ای را داشت، ولی» کمیته‌های انقلاب «که عملاً از نیروهای مردمی تشکیل شده بود و در مناطق مختلف تحت نظارت آیت‌الله مهدوی کنی، به عنوان رئیس کمیته‌ها فعالیت می‌کردند، در مساجد و خیابان‌ها سنگربندی کرده بودند، باعث شدند که مغازه‌ها و اماکن عمومی که مدت‌ها به‌خاطر نبود امنیت تعطیل بودند، با تامین امنیتی که به وجود آمد باز شوند و کسب و کار مردم به جریان بیافتد».

وی افزود: «در این شرایط احزاب سیاسی زیادی در کشور به صورت بسیار فعال ایجاد شد تا جائیکه شاید بیش از ۱۰۰ حزب و گروه سیاسی به وجود آمد حتی حزب توده که در گذشته وجود داشته و بعداً منحل شده بود و حزب توده خارج کشور که در برلن بودند. این‌ها همه به تهران بازگشته بودند، افرادی مثل جلال‌الدین فارسی هم که با جنبش آزادی‌بخش فلسطین بودند این‌ها هم به تهران آمدند و تمام کسانی که در جریانات مبارزاتی بودند، برای خودشان یک مرکزی در تهران درست کردند، مرکز ثقل هه‌این‌ها هم دانشگاه تهران بود. در دانشگاه تهران هم تمام این گروه‌های موجود برای خود پایگاهی داشتند و دانشگاه، مرکز ستاد خبریشان بود».

عضو شورای مرکزی حزب اعتدال و توسعه سپس به فعالیت احزاب در ماههای ‌آغازین پیروزی انقلاب اشاره کرد و اظهار داشت: «به هر حال انقلاب بسیار جوان بود، در آنجا هم به تدریج مخالفت‌هایی از طرف گروه‌ها بروز یافت. به خصوص بعد از آنکه حضرت امام (ره) آقای مهندس بازرگان را به عنوان نخست‌وزیر انتخاب کردند و مهندس بازرگان هم از تیم نهضت آزادی‌ خودشان، عمده کابینه را تعیین کردند، مخالفت‌ها مطرح شد. گروه‌های چپی به طور کلی، ‌ مثل حزب توده و چریکهای فدائی‌خلق و… آن‌ها دائماً با نشریاتی که داشتند، ‌ پیشگام این مخالفت‌ها بودند. (در آن زمان شاید بیش از ۵۰۰ نشریه در تهران چاپ می‌شد). در این فضا، افشاگری افراد و گروه‌ها علیه یکدیگر وجود داشت که علیه یکدیگر اطلاعات غلط و درست می‌دادند و این آرام‌آرام تبدیل شد به یک سری جریانات که برخی اعضای شورای انقلاب هم آن را تایید می‌کردند».

دکتر محمدخان گفت: «از این رو عده‌ای از آقایان عضو شورای انقلاب که از این روند و فضای ملتهب داخل کشور نگران بودند و دامنه تخریب‌ها علیه نیروهای اصیل انقلاب را در حال گسترش می‌دیدند و به منظور فرهنگ‌سازی و کارتشکیلاتی- فرهنگی برای تضمین آینده انقلاب وارد صحنه شدند و حزب جمهوری اسلامی را تشکیل دادند».

وی افزود: «در این اوضاع، سه گفتمان در عرصه سیاسی کشور دیده می‌شد؛ در یک قطب نهضت آزادی بود که روزنامه» میزان «را داشت، در قطب دیگر تیم آقای بنی‌صدر بود که روزنامه‌» انقلاب اسلامی «را داشت و گفتمان دیگر حزب‌الله و خط امامی‌ها بودند که روزنامه» جمهوری اسلامی «را داشتند و آقای مهندس موسوی و آقای مسیح مهاجری -که ایشان هم از مجروحین هفتم‌تیر هستند- در راس آن بودند. تقریباً این سه روزنامه روزنامه‌های سیاسی‌ای بودند که با هم در کش‌وقوس و رقابت بودند. روزنامه» میزان «حاکمیت دولتی داشت، چون به هرحال دولت در اختیار نهضت ‌آزادی بود، ‌ روزنامه» انقلاب اسلامی «در تدارک انتخابات ریاست‌جمهوری برای آقای بنی‌صدر بود. حزب جمهوری اسلامی هم در حال سازماندهی تشکل و تشکیلاتی بود که بتواند در اداره سیاسی کشور و استقرار انقلاب، تاثیرگذار باشد».

عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی درباره استقرار دولت موقت گفت: «یکی از عللی که در ابتدا آقای مهندس بازرگان نخست‌وزیر شد و نهضت آزادی دولت را در دست گرفت این بود که گروه‌های دیگر سیاسی، سازماندهی منسجم و کادرسازی نداشتند، من خودم به یاد دارم که زمانی از من خواسته شد برای اداره امور اصلی کشور ۴۰۰ اسم بدهم که ما هم از دوستانی که می‌شناختیم شاید حدود ۳۰ یا ۴۰ نفر را معرفی کردیم، بیشتر از این کسی را در این سطح نداشتیم (نمی‌شناختیم) که این آدم‌ها باید در پست‌هایی از فرمانداری و بخشداری تا سطح وزارت به کار گرفته می‌شدند. البته از دوستان دیگر ما مثل دکتر قندی یا آقای محمد هاشمی، یا شهید چمران، هم اسم خواسته بودند که وقتی به اسامی ارائه شده نگاه می‌کردید، متوجه می‌شدید که افراد معرفی شده توسط ۲۰ نفر در مجموع به زحمت به ۱۰۰ نفر می‌رسید».

دکترمحمدخان درباره تشکیل حزب جمهوری اسلامی گفت: «با تشکیل حزب جمهوری اسلامی با تفکر نیروهای حزب اللهی و خط امامی واقعی، کانونی برای جمع ‌آوری نیروهای همفکر و معتقد ایجاد شد که به تدریج مشکل تامین نیرو برای اداره کشور در سطح کلان را رفع می‌کرد، در آنجا حضرت آیت‌الله دکتر بهشتی، علی‌رغم اینکه رئیس دیوان عالی کشور بودند، وقت می‌گذاشتند و به هر حال به همراه مدرسین دیگر، به نیروهای حزب آموزش می‌دادند و جلسات حوزه‌ها هم با جدیت دنبال می‌شد. دکتر بهشتی اهتمام ویژه‌ای به کادرسازی داشتند. جلسات منطقه‌ای یا جلسات هفتگی هم به صورت دوره‌ای در منازل افراد برگزار می‌شد و هر هفته هم در حزب در روزهای یکشنبه و سه‌شنبه، ‌جلساتی بود که مسئولین رده یک برای افراد حزبی صحبت می‌کردند و روزهای یکشنبه شب جلساتی بود که خواص می‌آمدند، ‌ نمایندگان مجلس (مقننه)، قوه قضائیه، وزرا و دوستانی که در اداره امور انقلاب نقش ویژه داشتند این‌ها خواصی بودند که روزهای یکشنبه، بعد از نماز مغرب و عشا به حزب می‌آمدند و در جلسات نسبت به اقتضای کار حضور می‌یافتند و مشترکان با اعضای شورای مرکزی حزب درباره مسائل مختلف بحث می‌کردند».

محمدخان افزود: «در حین این اقدامات تشکیلاتی که در حزب داشتیم، مسئله انتخابات ریاست‌جمهوری پیش آمد که قرار شد کاندیدای حزب آقای جلال‌الدین فارسی باشد و از طرفی هم در سوی مقابل آقای بنی‌صدر کاندیدا شد. نیروهای حزب جمهوری اسلامی در حال فعالیت بودند که آقای جلال‌الدین فارسی موفق باشند، و این زمانی بود که حزب در استان‌ها فراگیر شده بود و در تمام استان‌ها درصد زیادی از ائمه جمعه، خود، نمایندگان حزب، در آن استان بودند؛ مثلاً در یزد آقای صدوقی بودند. من آن موقع در امور خارج کشور حزب مسئولیت داشتم که در واقع کارهای فرهنگی مربوط به صدور انقلاب را در حزب انجام می‌دادم، که هم کار وزارت‌خارجه‌ای انجام می‌دادیم و هم اینکه تبلیغات خارج از کشور می‌کردیم و تشکلهایی را در خارج از کشور شناسایی می‌کردیم و مطالب مهمی که مطرح می‌شد از طرق امکاناتی که در اختیار بود و یا از طریق رسانه‌ها برایشان ارسال می‌کردیم».

وی ادامه داد: «وقتی که آقای بنی‌صدر برای انتخابات نامزد شده بود، آقای» شیخ‌علی تهرانی «که اصالتاً مشهدی هستند، ایشان از آن جهت که آقای جلال‌الدین فارسی که ایشان هم خراسانی هستند، را می‌شناختند و می‌دانستند که در قانون اساسی آمده که رئیس‌جمهور باید ایرانی‌الاصل باشد نزد امام می‌رود و تصویر شناسنامه آقای جلال‌الدین فارسی را به رؤیت امام رسانده و می‌گویند که پدر ایشان اهل افغانستان است و بنابراین ایشان» ایرانی‌الاصل «نیست و نمی‌تواند رئیس‌جمهور باشد. ‌ امام هم می‌گویند که خوب وقتی قانون اساسی تصریح کرده است که رئیس‌جمهور باید ایرانی‌الاصل باشد باید این‌گونه باشد. این موضوع هم درست در آستانه برگزاری انتخابات ریاست‌جمهوری (شاید حدود ۱۰ روز مانده) اتفاق افتاد».

وی ادامه داد: «این در شرایطی بود که نظر اولیه اعضای حزب جمهوری اسلامی این بود که رئیس‌جمهور دکتر بهشتی باشد؛ اما چون خبر آمد که نظر امام در آن مقطع این بود که روحانیون برای اداره قوه مجریه وارد نشوند، لذا قرار شد که دکتر بهشتی کاندیدا نشوند، و از این رو بود که آقای جلال‌الدین فارسی، به عنوان نامزد حزب در نظر گرفته شدند».

محمدخان گفت: «این اوضاع، هم‌زمان بود با پررنگ شدن جریان خط امام (ره) یا نیروهای حزب‌الهی و از سوی دیگر صف‌آرائی‌ مخالفان تفکر خط امام (ره) و نیروهای حزب‌الهی در برابر آن‌ها. کلیه تشکیلاتی که دراین برهه شکل می‌گرفته محوریت خط امام داشت، ‌ دانشجویان خط امام، یا حزب‌الله که شعار» حزب فقط حزب‌الله، رهبر فقط روح‌الله «مربوط به همین دوره بود». جریان خط امام (ره) در این دوره بود که به عنوان یک جریان قدرتمند در عرصه سیاسی کشور وارد عرصه شد، هرچند که گروه‌های دیگر هم در «مواضعشان» امام را قبول داشتند، اما این خط امام، فقط معنی قبول داشتن امام را نداشت بلکه یک جریان فکری سیاسی بود که در راس آن آیت‌الله بهشتی، آیت الله خامنه‌ای و آیت‌الله هاشمی رفسنجانی بودند که شعار آن روز بر این بنا شده بود «درود بر سه یاور خمینی؛ هاشمی و دو سید حسینی (‌یعنی آیت‌الله خامنه‌ای و آیت‌الله بهشتی)»، بنابراین محوریت، خط امام با همین آقایان بود، ‌ روحانیت مبارز هم به رهبری آیت‌ا… مهدوی کنی در کنار این جریان بودند».

وی افزود:از آن طرف جریانات انحرافی هم مثل گروهک فرقان و… هم درست شد که به نظر من این‌ها افرادی بودند که توسط جریانات خارجی تحریک شدند. بالاخره، ترور شهید مطهری و یا شهید قرنی این‌ها بی‌هدف نبوده، ‌ این‌ها رفته‌اند تک‌خال‌ها را زده‌اند، معلوم است که سازماندهی‌هایی شده بود .

محمدخان تصریح کرد: بنابراین می‌بینیم که در این برهه یک خط امام درست شد که حزب جمهوری اسلامی و روحانیت استان‌ها و گروههای صنفی دانشجویی، اصناف، روحانیت، دانش‌آموزی، بانوان و… این‌ها همه در کنارهم بودند. تشکل‌های دیگر هم با این نوع تفکر آرام‌آرام به هم نزدیک می‌شدند .

وی افزود: گروه‌ها و افراد دیگر هم بادیدن انسجام درمیان نیروهای حزب اللهی به شدت به هم نزدیک شدند که بعضاً خیلی عجیب بود. به عنوان مثال من چون عضو انجمن اسلامی دانشجویان در خارج از کشور بودم به خوبی واقف بودم که در آنجا آقای دکتر یزدی با آقای بنی‌صدر کاملاً در تضاد و تقابل بودند و آن‌قدر با هم مخالف بودند که هیچ زمانی حاضر نبودند با هم حتی زیر یک سقف بنشینند و یا با هم در صف نماز بایستند، خیلی با هم بد بودند، ولی چون این‌ها در خط امام نبودند با هم متشکل شدند و با هم وحدت کردند و با هم تقریباً از نظرتشکیلاتی انسجام کردند.

در یک طرف این قطب سیاسی، ‌ نهضت آزادی آقای بازرگان که نخست‌وزیر بود و بعداً البته عزل شد (نهضت آزادی‌ که سابقه مبارزاتی حزبی دارد، قدیم الاسلام است، ‌ به هر حال در آن دوره مسلمانان منزهی به حساب می‌آمدند و آیت‌الله طالقانی جزئی از آن‌ها به حساب می‌آمد)، قرار داشت و در طرف دیگر این قطب مجموعه تشکیل شده توسط آقای بنی‌صدر.

تریبون جریان بنی‌صدر‌ «روزنامه انقلاب اسلامی» بود و یک سری از دانشجویان و هوادارانش مثل دکتر علیر‌ضا نوبری، ‌ حسین نواب (که اعدام شد) و… این‌ها هم از طرفدارانش بودند که روزنامه را هم عموماً همین‌ها اداره می‌کردند و کارهای تبلیغاتی آقای بنی‌صدر را انجام می‌دادند و عمدتاً تقابل با خط امام (ره) و تقابل با روحانیت را دنبال می‌کردند. این‌ها به طور کل مخالف حضور روحانیت در صحنه بودند. روحانیت به این دلیل که وقتی می‌گوییم خط امام، سنگر اولش روحانیت بود، چون مردم هم در تشکلهایی پشت‌سر روحانیت، سازماندهی می‌شدند، چون همه مردم با اعتقاد به روحانیت تجمع می‌کردند و تشکل درست می‌کردند و با نگاه به راس مجموعه‌ها و با اعتماد به روحانیت وارد گروه‌ها می‌شدند.

دکتر محمدخان به فعالیت تامل برانگیز برخی گروههای سیاسی در ابتدای دهه ۶۰ اشاره کرد و گفت:» گروههایی بودند که با تربیت چریک، آدم‌ها را مسلح و میلیشیای اسلامی را مطرح می‌کردند و می‌گفتند که این‌ها را مسلح می‌کنیم و به آن‌ها آموزش‌های نظامی می‌دادند. سؤال اینجاست که بالاخره این‌ها با چه کسانی می‌خواستند مقابله نظامی کنند؟ این‌ها در جریان خط امام که نبودند، پس طبعاً یکی از انگیزه‌های‌ آن‌ها می‌توانست، مقابله با جریان خط امام باشد .

وی افزود: بنابراین از اینجا دو خط، دو طرز فکر در برابر یکدیگر شکل می‌‌گیرد؛ خط امام که خط انقلاب بوده و خط غیرامام؛ خط غیر امامی که از هم‌صدایی روزنامه‌های میزان و انقلاب اسلامی علیه نیروهای خط امام کاملاً آشکار شده بود .

عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی افزود: بعد از این اختلافات بسیار زیاد و با سخنرانی‌های سخنگوی این جریان یعنی بنی‌صدر، مخالفت ‌آن‌ها با خط امام آشکار‌تر شد. نه اینکه علنا خود را مخالف امام مطرح کنند، بلکه این‌ها در جریان نفاق به خدمت امام می‌رسیدند و دست امام را می‌بوسیدند ولی خط فکریشان خط فکری آیت‌الله بهشتی و آیت‌الله مطهری و… نبود بنابراین خط این‌ها خط امام نبود. روزی حضرت آیت‌الله خامنه‌ای درباره دکتر شریعتی مطلبی را ‌فرمودند که «هرچند دکتر شریعتی فردی بسیار فاضل بود که به جوانان و اسلام خدمت کرده است ولی انقلاب خط آقای مطهری بود. خط انقلاب، خط آقای مطهری بود و البته در بخشی از کار آقای شریعتی هم تاثیرگذار بود .

دکتر محمدخان افزود: به هر حال این دو جریان در کشور شدیداً در مقابل هم ایستادند، برای اینکه هر کدام به یک قدرت تشکیلاتی اکثریتی تبدیل شدند که انقلابی بودند و مردم هم آن‌ها را می‌شناختند. در‌‌ همان حال شهید بهشتی مفسده‌ای را مطرح کرد به نام «لیبرالیسم» و از آن پس جریان ضد خط امام (ره) به عنوان «لیبرال» شناخته ‌شد. بنابراین دو جریان «خط امام» و «لیبرالیسم» عملا موجودیت داشتند، که منشا لیبرالیسم بنی صدر و نهضت آزادی به شمار می‌رفت .

عضو ارشد شورای مرکزی حزب اعتدال و توسعه ادامه داد: با پیروزی بنی صدر در انتخابات ریاست جمهوری، او درصدد تشکیل دولت برآمد. این در شرایطی بود که مجلس، مجلس خط امامی بود. آیت‌الله خامنه‌ای، ‌آیت الله هاشمی‌رفسنجانی، آقای باهنر، این‌ها در مجلس بودند و زمانی که بنی‌صدر می‌خواست نخست‌وزیری مطابق افکار خود را برای رای اعتماد به مجلس معرفی کند، امکان رای آوردنش نبود. بنابراین تصمیم گرفتند قبل از معرفی رئیس دولت به مجلس، درباره گزینه‌های موجود رای بگیرند، ببینند که چه کسی امکان دارد که بیشترین آراء را در مجلس کسب کند. افرادی مثل آقایان پرورش، دکتر ولایتی، مهندس میرحسین موسوی، شهید رجایی، آقای غرضی که شاید در مجموع ۵ نفر می‌شدند در نظر گرفته شدند که در این میان آقای رجائی بیشترین رای را آورد .

دکتر محمدخان در توضیح اینکه درآن موقع شهید رجایی در کدام جریان سیاسی بو د گفت: آقای رجایی حزبی نبود. آقای رجایی در جریانات قبل از انقلاب شاید به نهضت آزادی نزدیک‌تر به حساب می‌آمد ولی او در این شرایطی علی‌رغم غیرحزبی بودن، خط امامی به حساب می‌آمد. یعنی از نظر تشکیلاتی با آن‌ها بود ولی از نظر تفکری خط امام محسوب می‌شد. شهید دکتر چمران هم خودش عضو نهضت آزادی بود ولی خط امامی بود. می‌خواهم بگویم که اینجا دیگر تشکیلات و قالب‌های سابق تعیین‌کننده نبود بلکه این تفکر افراد بود که جایگاه آن‌ها را در این دسته‌بندی‌های سیاسی مشخص می‌کرد. حتی دکتر شیبانی با اینکه عضو نهضت آزادی بود از این طرف عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی هم بود. در مورد موضوعی مثل نهضت ملی شدن صنعت نفت هم میان گروه‌های خط امامی بین گرایش به آیت‌الله کاشانی و مصدق، هرچند تفاوت وجود داشت، ولی از هر دوی طیف‌ها، در حزب حضور داشتند؛ مثلاً آقای دکتر محمود کاشانی، پسر آیت‌الله کاشانی یا شهید دکتر حسن آیت‌ که از طرفداران آیت‌ا… کاشانی بودند، عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی بودند ولی از آن طرف افراد دیگری هم در شورای مرکزی ما بودند که از تز مصدق دفاع می‌کردند .

این عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی درباره نحوه انتخاب شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی گفت: حزب یک هیات موسس پنج نفره داشت که آقایان آیت‌الله دکتر بهشتی، آیت‌الله موسوی اردبیلی، شهید دکتر باهنر، آیت‌الله هاشمی رفسنجانی و حضرت آیت‌الله خامنه‌ای را شامل می‌شد. این پنج نفر برای ثبت‌نام و عضویت در حزب فراخوان دادند و برای عضوگیری حسینیه ارشاد و محل‌های دیگری را به مردم اعلام و افرادی هم برای ثبت‌نام کار را شروع کردند. افرادی مثل ما هم بعضاً به تبع آشنایی قبلی با اعضای هیات موسس حزب وارد شدیم. در کنار این، اعضای هیات موسس از کسانی‌که سابقه فعالیت سیاسی یا تشکیلاتی در تشکل‌های مسلمان دیگر را داشتند هم، افرادی را وارد شورای مرکزی ‌کردند. مثلا از گروه‌های موتلفه آقای شهید درخشان، آقای بادامچیان، آقای عسگراولادی و آقای اسلامی به عضویت شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی درآمدند. این ۴ نفر از آن گروه بودند. از گروه دیگری که در جریانات مسلحانه قبل از انقلاب حضور داشتند، افرادی نظیر شهید آیت‌، دکتر جاسبی و شهید عباسپور وارد حزب شدند. یک‌سری هم افرادی مثل ما بودیم که نه به خاطر خودمان بلکه به خاطر کاری که در هیات اجرایی حزب می‌کردیم (مثلا بنده در تشکیلات خارج از کشور بودم یا آقای مالکی که شهید شد مسئول تشکیلات تهران بود یا مثلا شهید اجاره‌دار که مسئول روزنامه «عروة الوثقی» و امورات جوانان بود)، ‌ وارد شورای مرکزی حزب شدیم. شخصیت‌های دیگری مثل جلال‌الدین فارسی- دکتر محمود کاشانی فرزند آیت‌الله کاشانی-، دکتر غفوری‌فرد یا آقای محمد هاشمی هم افرادی بودند که به واسطه‌شناختی که از آن‌ها وجود داشت توسط هیات موسس به شورای مرکزی حزب دعوت شدند که نهایتاً با ۵ عضو هیات موسس، یک شورای مرکزی ۳۰ نفره تشکیل شد .

وی افزود: بنابراین نسبت به همه اعضای شورای مرکزی حزب شناخت وجود داشت و براساس شناخت وارد شورای مرکزی شده بودند، افرادی مثل مهندس میرحسین موسوی و آقای زورق هم از دیگر اعضای شورای مرکزی حزب بودند. همه این‌ها را شهید دکتر بهشتی می‌شناختند. من هم به واسطه دوستی و ارتباط قبلی با آقای مهندس محمد هاشمی -که از زمان تحصیل در آمریکا وجود داشت، و با هم عضو انجمن اسلامی دانشجویان در آمریکا بودیم- وارد حزب شدم. وقتی ایشان به تبع برادرشان آیت‌الله هاشمی رفسنجانی وارد حزب شدند بنده هم از طریق ایشان، ابتدا برای امور اجرایی وارد حزب شدم و بعد هم با‌شناختی که آقایان نسبت به بنده داشتند و به واسطه فعالیت در امور اجرایی حزب وارد شواری مرکزی شدم. ولی اینکه بنده از نظرشخصیت، در سطح آقایان و شخصیت‌ها باشم نه این طور نبود، امثال من عمدتاً به خاطر کارهایی که در حزب انجام می‌دادیم و کارهای اجرایی که می‌کردیم به عضویت شورای مرکزی درآمدیم، بنابراین این خیلی مهم است که عضویت امثال بنده در شورای مرکزی به این معنا نبوده که در آن دوره بنده مثلاً هم‌ردیف افرادی مثل آقای عسگر اولادی بوده‌ باشم؛ نه این طور نبود، آقای عسگر اولادی، شهید درخشان و… این‌ها برای خودشان شخصیت‌های بسیار والایی بودند .

عضو شورای مرکزی حزب اعتدال و توسعه گفت: به هر حال اختلافات بین دو جریان خط امام و لیبرال بسیار شدید شد، این دو جناح کاملاً در برابر هم صف‌آرایی کرده بودند، پرونده‌سازی و ساختن پرونده‌های جعلی هم دراین فضا باب شد، ‌ مثلاً به ناگاه علیه مرحوم شهید آیت، جوسازی کردند که ایشان با انگلیسی‌ها در ارتباط است! تبلیغات وسیعی بنی‌صدر درست کرد که علیه شهید آیت همه جا مطرح می‌کردند که «مارگارت آیت»! به عناوین مختلف سعی می‌کردند که به هرکسی انگی بزنند که از چشم مردم بیافتد، هدف نهایی هم نه آن فرد که تشکل آن فرد، یعنی حزب جمهوری اسلامی بود که روحانیت، بازار، انجمن‌های اسلامی و… را در جناح موسوم به خط امام سازمان داده بود .

دکتر محمد خان ادامه داد: فراموش نکنیم که جریان لیبرال یا جریان بنی‌صدر از نظر پایگاه اجتماعی با جریان خط امام قابل مقایسه نبود، آن‌ها علی‌رغم اینکه صدایشان خیلی بلند بود ولی شاید ۳-۲ درصد مردم را با خود داشتند و تعداد زیادی نبودند، افرادی مثل ساواکی‌ها یا بقایای رژیم پهلوی و… هم طبیعتاً به مخالفان خط امام پیوسته بودند. یک سری از ناراضیان شرایط اول انقلاب یا مخالفان اسلام و انقلاب و… هم در جریان ضد خط امام ساماندهی شده بودند .

او افزود: البته در صف‌آرایی این دو جریان، جریان خط امام که طبیعتا جریان غالب و فراگیر بود، عموماً سعی می‌کرد روشنگری و دفاع کند و اقدام قهری انجام ندهد، آن‌ها بیشتر برای آموزش و آگاه‌سازی مردم، کادرسازی برای انقلاب و اداره امور کشور وقت صرف می‌کردند و دنبال جنگ با گروه ضد خط امام نبودند که دائما اختلافات را شعله‌ور می‌کردند .

محمد خان درباره نحوه انتخاب نخست وزیر توسط بنی‌صدر گفت: به هنگام انتخاب نخست وزیر، بنی‌صدر دید که نمی‌تواند فرد مورد نظر خود را معرفی کند و به هر حال او در مورد نخست‌وزیری شهید رجایی به نظر مجلس تمکین کرده بود و نظر خودش شهید رجایی نبود (شهید رجایی از جناح خط امام بود). گزینه خود بنی‌صدر برای نخست‌وزیری، «احمد سلامتیان از مبارزان دانشجویی خارج کشور که جزء نیروهای «جبهه ملی» محسوب می‌شد، بود که الان در ‌آلمان است. البته در دوران مهندس بازرگان، از نیروهای جبهه ملی، افرادی مثل سنجابی در کنار نیروهای نهضت آزادی در یک ائتلاف در کابینه حضور داشتند. همچنین افرادی مثل نوبری و صدیفی هم از گزینه‌های دیگر بنی‌صدر برای نخست‌وزیری بودند. حتی آقای مهندس می‌رسلیم هم که عضو شورای مرکزی حزب جمهوری بود به عنوان یکی از گزینه‌ها برای نخست‌وزیری مطرح شده بود .

این عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی، درباره نحوه حضور اعضای حزب در مشاغل دولتی و حکومتی اظهار داشت: هر یک از اعضای حزب که قرار بود درجایی سمتی بگیرد، شهید بهشتی در حزب مطرح می‌کردند و سپس افراد بر اساس نظر حزبی در خصوص پذیرش یا عدم پذیرش پُست اقدام می‌کردند، چون شهید بهشتی احترام خاصی به تشکیلات می‌گذاشت و می‌خواست، تشکیلات را رشد بدهد. به عنوان مثال بحث آقای می‌رسلیم در شورای مرکزی حزب برای نخست‌وزیری مطرح شد که رای نیاورد، ایشان برای وزارت خارجه هم مطرح شد که برای آنجا هم رای نیاورد، افراد خود شورای مرکزی راضی به این کار نبودند، شاید مثلاً برای وزیر کشور شدن آقای می‌رسلیم موافق بودند ولی برای احراز مسئولیتهای نخست‌وزیری و وزارت خارجه موافق نبودند .

دکتر محمدخان افزود: بنابراین در این شرایط کسی برای نخست وزیری انتخاب شد که حزبی نبود، آقای رجائی هم خط امامیِ غیرحزبی و از دوستداران آیت‌الله مهدوی‌کنی بود. شهید رجائی که آمد، حالا باید کابینه را انتخاب می‌کرد. آقای بنی‌صدر طبیعتاً می‌خواست نیروهای خودش را انتخاب کند. مثلاً دکتر نوبری به عنوان رئیس کل بانک مرکزی منصوب شد که از طرفداران پروپاقرص بنی‌صدر بود. حزب هم با توجه به اینکه افراد برجسته انقلابی را دور هم جمع کرده بود، ‌ افراد زیادی از آن، احتمال حضورشان در کابینه می‌رفت، ضمن اینکه شهید رجائی برخی افراد دیگری را هم که در مبارزات انقلابی و در زندان می‌شناخت فراخواند، مثلاً افرادی مثل بهزاد نبوی و… را هم دعوت به حضور در کابینه کرد .

وی ادامه داد: آقای رجایی از دکتر باهنر برای وزارت آموزش و پرورش دعوت کرد و به همین خاطر به جلسه شورای مرکزی حزب آمد. در آن جلسه من هم بودم. شهید رجایی با توجه به اهمیت وزارت آموزش و پرورش اصرار داشت که آقای باهنر باید به عنوان وزیر آموزش و پرورش به کابینه بیایند. شهید بهشتی گفتند که نظر جمع شورای مرکزی حزب باید در این باره اخذ شود. رای‌گیری شد که در آن ۱۵ نفر از ۲۸ نفر عضو حاضر در شورای مرکزی موافق به حضور آقای باهنر در دولت به عنوان وزیر آموزش و پرورش نبودند. و بنابراین آقای باهنر در آن مقطع به آموزش و پرورش نرفت. البته بعداً حدوداً ۱۰ روزی پیگیری شد و با رایزنی که با امام انجام شد، شهید بهشتی گفتند علی‌رغم اینکه خودمان مخالفیم، ولی با رفتن آقای باهنر به دولت موافقت می‌کنیم. به عبارت دیگر در آن شرایط، حزب واقعاً نظردهنده بود و افراد هم نظر حزب برایشان مهم بود .

عضو برجسته شورای مرکزی حزب اعتدال و توسعه درباره اهمیت کار حزبی در آن برهه از انقلاب گفت: خود بنده را می‌خواستند به عنوان شهردار منصوب کنند، که ما در آن موقع نگاه‌مان این بود که کار کردن در حزب و برنامه‌ریزی و کار برای آینده انقلاب اهمیت بیشتری دارد فلذا به شهرداری نرفتم. این اعتقاد وجود داشت که بیرون از دولت کارهای زیادی برای انجام دادن وجود دارد و حفظ انقلاب بیرون از دولت است .

محمدخان در ادامه گفت: سرانجام دولت شهید رجائی که افرادی مثل شهید کلانتری، شهید قندی، شهید فیاض‌بخش، شهید عباسپور، شهید باهنر و… در آن عضویت داشتند تشکیل شد. در اینجا شهید رجائی کابینه‌ای را تشکیل داد که مشکلات یومیه کشور و مردم را حل کند. و این در حالی بود که آقای بنی‌صدر دائم برای خودش نظریه می‌داد و دولت را نقد می‌کرد و در جلسات دولت هم شرکت نمی‌کرد و خودش با روزنامه انقلاب اسلامی و… دائماً در حال توطئه بود. به قدری این توطئه‌ها بالا گرفته بود که امام تصمیم گرفتند همه‌ این ۱۳-۱۴ نفر سران قوم توطئه را که تعدادیشان در شورای انقلاب هم حضور داشتند را فرا بخواند. افرادی مثل قطب‌زاده و…. (البته قطب‌زاده زمانی خط امام بود و خیلی اظهار تمایل می‌کرد به امام؛ قطب‌زاده با چمران خیلی نزدیک‌تر بود و بنی‌صدر این‌ها را قبول نداشت. در هر صورت همین قطب‌زاده بعداً کودتاچی شد). امام این‌ها را خواستند و گفتند که هیچ‌کسی حق ندارد علیه دیگری حرفی بزند. اگر کسی علیه کس دیگری حرفی بزند من برخورد می‌کنم و به این ترتیب با این‌ها اتمام حجت کردند که علیه سازمان و تشکیلات دیگر حرفی نزنند .

عضو شورای مرکزی حزب اعتدال و توسعه ادامه داد:» اما در فاصله کوتاهی بنی‌صدر، در پادگانی در اصفهان مجدداً علیه شهید بهشتی سخنرانی می‌کند، نوار آن سخنرانی را آیت‌الله طاهری امام جمعه اصفهان، ‌‌‌ همان روز به دست امام رساندند. (توجه کنید که آن موقع مثل الان نبود که روزی چند پرواز تهران-اصفهان باشد، روزی یک پرواز انجام می‌شد و گاهی هم نمی‌شد). در هر صورت وقتی که امام به این نوار گوش دادند، فرماندهی کل قوا را از آقای بنی‌صدر گرفتند.

فرماندهی کل قوا، زمانی از بنی‌صدر گرفته شد که این‌ها در فاصله در اختیار داشتن فرماندهی کل قوا، تجهیز شده‌ و مجاهدین خلق کاملاً مسلح شده‌ و مقادیر بسیار زیادی اسلحه و تجهیزات نظامی را در اختیار گرفته‌بودند. ‌

همین شد که در ۳۰ خرداد سال ۵۹، ‌ منافقین به خیابان‌ها ریختند و با سلاحهایی که در اختیار داشتند عده‌ای از هم‌وطنان را به خاک و خون کشیدند که البته با حضور به موقع مردم و نیروهای حزب‌الهی درخیابان‌ها و مقابله با منافقین، آن‌ها مجبور به ترک خیابان‌ها و عقب‌نشینی شدند.

من یادم می‌آید که در‌‌ همان ایام از دفتر حزب بیرون آمده بودم که خبر آمد که در چهارراهی در نزدیکی حزب، منافقین عده‌ای افراد بی‌گناه را به مسلسل بسته‌اند، بعد از این قضیه آیت‌الله بهشتی در مسجد امام بازار تهران، گفتند که حرف ما با همه کسانی که با ما هستند و از ما حرف‌شنوی دارند این است که در مقابل همه تهمت‌هایی که لیبرال‌ها علیه ما مطرح می‌کنند در برابر همه آن‌ها ما تنها یک راه بیشتر نداریم و آن سکوت است، سکوت است و سکوت. سه مرتبه ایشان گفتند باید سکوت بشود و گفتند که کسی حق ندارد علیه دیگری، حرفی بزند. تکلیف شرعی کردند که حتی در خفا هم علیه امثال بنی‌صدر، صحبت نشود .

دکتر محمدخان گفت:» منافقین با این اقداماتشان، امنیت را از بین برده بودند و همه افراد احساس ناامنی می‌کردند، خصوصاً اینکه این‌ها در‌‌ همان ایام به تلافی خلع ید بنی‌صدر از فرماندهی کل قوا به ترورهای کور روی آورده بودند و هر کسی را که می‌توانستند از بقال و سبزی‌فروش و… گرفته تا استاد دانشگاه را ترور می‌کردند و یک جریان ناامنی در کشور به وجود آورده بودند. در آن شرایط اصلا مشخص نبود که چه کسی در برنامه ترور قرار دارد. به هر کس که دسترسی داشتند، او را ترور می‌کردند. موارد بسیار زیادی بود که مثلاً در یک بعدازظهر در ماه رمضان به در خانه‌های مردم می‌رفتند و افراد را در منازلشان به شهادت می‌رساندند. از آن طرف هم آگاهی و پلیس قدرتمندی هم وجود نداشت که جلوی این‌ها بایستد. کمیته هم عمدتاً امنیت خیابان‌ها را کنترل می‌کرد و بنابراین نمی‌شد که برای تک‌تک خانه‌ها مامور بگذارند .

او افزود:» این حوادث همچنان ادامه داشت، تا آنجا که نهایتاً نمایندگان مجلس به این نتیجه رسیدند که باید به بنی‌صدر رای عدم اعتماد بدهند و او صلاحیت لازم برای ریاست‌جمهوری را ندارد. این کار بر اساس قانون اساسی دو فرمول داشت، یعنی یا باید رئیس دیوان‌عالی کشور که دکتر بهشتی بودند رای به عزل بنی‌صدر می‌داد که این کار در آن موقع شدنی نبود، چرا که آیت‌الله بهشتی خودشان طرف مقابل بنی‌صدر شناخته می‌شدند و این اقدام توسط ایشان انجام نمی‌گرفت. یا اینکه مجلس رای عدم کفایت رئیس‌جمهور را بدهد.

در ‌‌نهایت با رایزنی‌های صورت گرفته، مسیر مجلس برای عزل بنی‌صدر در پیش گرفته شد که در مجلس هم غیر از دو نفر یعنی خانم سودابه صدیفی و همسرشان که آخرین نطقشان را هم در دفاع از بنی‌صدر کردند و نهایتاً غیب شدند، کسی از بنی‌صدر دفاع نکرد.

سرانجام عدم کفایت بنی‌صدر در مجلس رای آورد و بنی‌صدر عزل شد. پس از آن حدوداً ۱۰ روزی بنی‌صدر ناپدید شد. گفته می‌شود که او در منزل داریوش فروهر پنهان شده بود. داریوش فروهر در کابینه مهندس بازرگان وزیر کار و از بنیانگذاران «مصدقیسم» و عضو جبهه ملی بود.

در این فاصله جو ترور و ناامنی در تهران و شهرستان‌ها شدت گرفت و ائمه جمعه و…. بسیاری دیگر ترور شدند .

عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی گفت:۳۰خرداد و ۷ تیر هم طبق روال باید جلسات حزبی برگزار می‌شد که ساعت ۵/۲ تا مغرب جلسات شورای اجرائی بود و از مغرب به بعد هم جلسات شورای مرکزی و جلسه مشترک حزب و سران کشور برگزار می‌شد «.

وی افزود: در جلسه ۳۰ خرداد خبر آمد که دکتر چمران مجروح شده‌اند و‌‌ همان جا دکتر بهشتی در تماس با آقای غرضی که استاندار خوزستان بودند جویای احوال دکتر چمران شدند که آقای غرضی گفتند ایشان شهید شده‌اند که البته نحوه شهادت دکتر چمران شائبه، دخالت‌ و همکاری‌ منافقین را هم ایجاد کرده بود. به این ترتیب جریان ضد خط امام شروع کردند به زدن خواص و نیروهای تاثیر گذار .

محمد خان ادامه داد: در ۶ تیرماه هم خبر رسید که آیت‌الله خامنه‌ای را در مسجد ابوذر ترور کرده‌اند، که بلافاصله ما خودمان را به بیمارستان رساندیم و آنجا ازدحام جمعیت به نحوی بود که امکان انتقال ایشان به بیمارستان دیگر با هلی‌کوپ‌تر برای انجام عمل جراحی نبود، سرانجام آقای محسن‌رفیق‌دوست در یک برانکارد خوابیدند و او را به جای آیت‌الله خامنه‌ای وارد آمبولانس کردند که مردم هم فکر می‌کردند که ایشان آیت‌الله خامنه‌ای است و با رفتن آمبولانس مردم هم متفرق شدند و این گونه‌ توانستیم آیت‌الله خامنه‌ای را بعد‌از ظهر آن روز به بیمارستان دیگری منتقل کنیم .

این عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی افزود:روز هفتم تیرماه ساعت ۵/۲ جلسه شورای مرکزی داشتیم. این نکته را اضافه کنم که آقای بهشتی امکان نداشت یک روزی دیر بیاید و همیشه سر ساعت یا یکی دو دقیقه به وقت مانده می‌آمدند. از ساعت ۵/۲ تا ۳ هیچ‌کس، هیچ خبری از شهید بهشتی نداشت. ‌این در حالی بود که ایشان بر اساس اصول مخفی‌کاری به گونه‌ای مسیرشان را تغییر داده بودند تا با توجه به اینکه آیت‌الله خامنه‌ای روز قبل و آیت‌الله هاشمی رفسنجانی هم قبلاً توسط گروهک فرقان ترور شده بودند، به نوعی اصول حفاظت را رعایت کرده باشند .

دکتر محمدخان گفت: با تاخیر دکتر بهشتی ما هم خیلی نگران بودیم، که ساعت ۳ دیدیم که ایشان تشریف آوردند و گفتند که بله من تغییر مسیر دادم. دیگر یک ناامنی عجیبی ایجاد شده بود که حتی به محافظین هم بعضاً نمی‌شد اعتماد کرد. بنابراین با حضور آیت‌الله بهشتی اول جلسه هیات اجرائی و بعد هم جلسه شورای مرکزی برگزار شد. در جلسه شورای مرکزی بحث بود برای وزیرخارجه شدن مهندس میرحسین موسوی که بحث بسیار زیادی در این باره انجام شد. بعد نماز مغرب و عشا را در محوطه‌ای که از آن به عنوان زمین والیبال استفاده می‌شد، به امامت حضرت‌ آیت الله بهشتی به جا آوردیم و بعد هم، آن جلسه معروف، حدود ساعت ۹-۸ شب که جلسه مشترک حزب با برخی نمایندگان مجلس و مسئولین بود، ‌تشکیل شد .

این شاهد زنده حادثه ۷ تیر افزود:» این دقیقاً در فضایی بود که جریان نفاق دائم در فعالیت بودند که افراد خط امامی و صلاحیت‌دار را از صحنه خارج کنند و از طرف دیگر بنی‌صدر هم از رئیس‌جمهوری عزل و بعد از آن ناپدید شده بود.

این‌ها در حزب هم نفوذی داشتند، ‌ فردی بود به نام «کلاهی که یک آدم چاق ولی زیرک بود که او را یکی از نمایندگان مجلس به آقای مالکی -که مسئول تشکیلات تهران حزب بودند- معرفی کرده‌بود و این فرد به حدی به آقای مالکی نزدیک شده بود که فرزند آقای مالکی را به مدرسه می‌برد و مرتباً به منزل آقای مالکی رفت و آمد داشت، حال آنکه آقای مالکی هم از شاگردان نزدیک آیت‌الله بهشتی بود، ‌ که خودش و برادرش در ماجرای ۷ تیر شهید شدند».

دکتر محمد خان ادامه داد: «بعداً مشخص شد که در سالنی که نشست‌های مشترک حزب با نمایندگان مجلس و مسئولان برگزار می‌شد، در می‌زی آهنی که یک طرفش کشو داشت و یک طرفش هم باز بود، در این کشو‌ها، توسط همین» کلاهی «مواد منفجره کار گذاشته شده بود».

وی افزود: آقای بهشتی هم پشت همین میز نشسته بودند و مدت کوتاهی از شروع جلسه نگذشته بود که بمب عمل کرد و دفتر حزب منفجر شد، خوب من در جلسه حضور داشتم و یادم هست که در ردیف جلوی من آقای محمد منتظری نشسته بود، ‌آقای باغانی و شهید قندی هم در اطراف من بودند. شهید سرافراز، در ردیف پشت من بودند. چون ما حزبی بودیم و گاهی نیاز می‌شد که برای تهیه چیزی مثل کاغذ و… به بیرون از سالن برویم، بنابراین من در ردیف‌های عقب‌تر نشسته بودم ولی پشت من هم که آقای سرافراز نشسته بودند ایشان هم شهید شد .

این شهید زنده فاجعه ۷ تیر ۶۰ افزود: وقتی بمب منفجر شد ما یک زردی‌ای دیدیم و دیوار را من دیدم که زرد شد و انفجار… و… و دیگر چیزی نفهمیدیم، و رفتیم زیرآوار!

در آن شرایط همه قرآن می‌خواندند و ناله هم شنیده می‌شد ولی بیشتر همه قرآن می‌خواندند و شهادتین می‌گفتند، ‌ صدا‌ها به تدریج کمتر می‌شد، و بعد هم از بالا مثل اینکه یک جرثقیل آوردند که این طاق یک‌تکه را بردارند. طاقی که شاید ۳۰ سال بود ‌که از تیرآهن‌های قدیمی روسی ساخته شده بود که دهانه این تیرآهن‌ها ۵/۰ متر بود. در نظر بگیرید به این طاق در طول این سالیان و برای عایق‌بندی لایه‌ای از قیر و سیمان و… اضافه شده و ضخیم‌تر و سنگین‌تر هم شده بود. این بود که جرثقیل نتوانست سقف را بلند کند و زنجیرش پاره شد و دوباره این طاق افتاد روی آوار، البته در این شرایط افراد در لابه‌لای صندلی‌ها قرار گرفته بودند .

مرتضی محمدخان ادامه داد: آقای عبدالکریمی نماینده لنگرود، که در حال قرائت قرآن بود، در همین شرایط شاید با افتادن مجدد طاق، شهید شد. از بعضی دوستان دیگر هم صداهایی می‌آمد، ‌ بعداً متوجه شدم که یکی دیگر، آقای باغانی بود که تقریباً سرم روی سینه آقای باغانی بود. این بنده خدا داشت به لقاءا… می‌رفت. البته من خیلی چیزی را احساس نمی‌کردم. از این چهار ساعتی که زیر آوار بودیم شاید یک ربعش یادم بیاید، عمدتاً بی‌هوش بودم، تیرآهن افتاده بود روی بدنم و به تدریج بدنم بی‌حس می‌شد، همین‌طور بی‌حس شدن از قسمت‌های پایین بدن شروع شد تا نهایتاً در ناحیه سر هم همین حالت پیش آمد و به جایی رسید که دیگر نمی‌توانستم نفس بکشم و انگار دم و بازدم نداشتم و هوا تمام شده بود.

در این شرایط ناگهان دیدم که پشتم مقداری سبک شد. از خودم پرسیدم‌ این سر مال کیست، بعداً فهمیدم این سر آقای سرافراز بود که تیرآهن سرش را قطع کرده بود. صدا‌ها، از هزاران نفری که روی پشت‌بام ایستاده بودند شنیده می‌شد، که هیچ کاری هم از دستشان برنمی‌آمد. گویا در فضای روی طاق گرد و خاک بوده، این‌ها با پاشیدن آب، قصد رفع کردن گرد و خاک را داشتند، غافل از اینکه این کار تمام منافذی که برای تنفس ما وجود داشت مسدود می‌کرد .

وی افزود:» با گذشت زمان، احساس کردم که مقداری راه تنفس ایجاد شد و دست چپم را از زیر خاک بردم بالا و دست من را پیدا کردند، می‌خواستند دستم را بکشند که من دستم را کشیدم پایین، بعد یک لوله نازک سِرُم را به من رساندند که از طریق آن و از راه بینی کمی نفس کشیدم و بعد هم ما را از زیر آوار در آوردند و بردند برای بیمارستان «.

عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی در ارزیابی خود از نتایج این اقدام تروریستی برای عُمال آن تصریح کرد: بی‌تردید این حادثه باعث شد که علناً جریان ضد خط امام، یا لیبرال، عملاً به جریان «ضد انقلاب» تبدیل شوند و ماهیت ضد مردمی و تروریستی آنان برای مردم افشا شود .

دکتر محمدخان تاکید کرد: اگر عده‌ای از مردم تا قبل از حادثه ۷ تیر نسبت به ماهیت ضدانقلابی این گروههایی که در جبهه ضد خط امام قرار گرفته بودند، شناخت کافی نداشتند، با این فاجعه، کاملاً درک کردند که این جریان کاملاً منافقانه مردم را اغوا می‌کرده‌است و آن‌ها هیچ هدفی جز ضربه زدن به انقلاب و مردم و امام نداشته‌اند و تنها در صدد قبضه کردن قدرت برای دست یافتن به اهداف پلیدشان بوده‌اند .

منبع: پایگاه اطلاع رسانی فرهنگ ایثار وشهادت

ترور مردان خمینی ; ویژه‌نامه‌‌ای درباره ترور نافرجام حضرت آیت‌الله خامنه‌ای



... چهار پنج روز از عزل بنی‌صدر می‌گذشت. جنگ با عراق و شورش منافقین بعد از اعلام جنگ مسلحانه با جمهوری اسلامی، بحث داغ محافل بود. آیت‌الله خامنه‌ای که از جبهه‌ها برگشته و خدمت امام رسیده بودند، بعد از دیدار، طبق برنامه‌ی شنبه‌ها، عازم یکی از مساجد جنوب‌شهر برای سخنرانی بودند. 

خودرو حامل آیت‌الله خامنه‌ای که از جماران حرکت می‌‌کرد، آن روز مهمان ویژه‌ای داشت؛ خلبان عباس بابایی که می‌خواست درد دل‌هایش را با نماینده‌ی امام در شورای عالی دفاع در میان بگذارد. آن‌ها نیم‌ ساعت زودتر از اذان ظهر به مسجد ابوذر رسیدند و گفت‌وگوشان را در همان مسجد ادامه دادند.‌

نماز ظهر تمام شد. آقا رفتند پشت تریبون. نمازگزاران همان‌طور منظم در صفوف نماز نشسته بودند. پرسش‌های نوشته‌ی مردم را به سخنران می‌دادند، اگرچه بعضی از پرسش‌ها تند و حتی گاهی بی‌ربط بود.

آقا در سخنرانی مقدمه‌ای ‌چیدند تا به این‌جا ‌رسیدند که: «امروز شایعات فراوانی بین مردم پخش شده و من می‌خواهم به بخشی از آن‌ها پاسخ بدهم.»

بین جمعیت ضبط صوتی دست به دست شد تا رسید به جوانی با قد متوسط و موهای فری و کت و پیراهن چهارخانه و صورتی با ته‌ریش مختصر که آن روزها کلیشه‌ی چهره‌ و تیپ خیلی از جوان‌ها بود. خودش را رساند به تریبون. ضبط را گذاشت روی تریبون؛ درست مقابل قلب سخنران. دستش را گذاشت روی دکمه‌ی Play. شاسی تق تق صدا کرد و روشن نشد؛ مثل حالت پایان نوار، اما او رفت....


امام سجاد و صحیفه سجادیه به روایت عرفان پژوه آمریکایی


«ویلیام چیتیک» اسلام شناس و پژوهشگر نامدار عرفان معتقد است که «صحیفه سجادیه»، بعد درونی و داخلی اسلام را آشکار می‌کند که حتی ممکن است فهم و درک آن در سایر متون اولیه دشوارتر نیز بوده باشد. وی با حضور در دانشگاه دارالحدیث اعلام کرد که ترجمه انگلیسی صحیفه سجادیه، همراه با ملحقات، دعاهای ایام هفته، مناجات خمسةعشر و رسالةالحقوق امام سجاد(ع)، از آثار ارزشمند اوست. آثار وی نقشی بسزا در معرفی صحیفه سجادیه در سطوح جهانی داشته است.

چیتیک بر این ترجمه، مقدمه‌ای نسبتا مبسوط نگاشته است و درباره امام سجاد(ع)، صحیفه و نسخه‌های خطی و شروح آن، دعا در اسلام، توحید، درخواست از خدا، اسماءالحسنی، شکر نعمت‌ها و مطالبی از این دست، سخن گفته است. این ترجمه، ابتدا توسط «بنیاد محمدی» در انگلستان و سپس انتشارات انصاریان قم به طور افست منتشر شد. اهمیت این گفتار در آن است که دیدگاهی برون دینی درباره صحیفه را نشان می‌دهد.

ویلیام چیتیک مقاله‌ای با عنوان «نگرشی به کتاب صحیفه سجادیه» نگاشته است و در آن جستار به دنبال بررسی مسائلی در رابطه با صحیفه سجادیه، امام سجاد(ع)، دعا و تربیت، نسخه‌شناسی صحیفه، آثار علمی پیرامون آن و ... بوده است.

وی در رابطه با صحیفه سجادیه می‌نویسد: عنوان صحیفه سجادیه به معنی «کتاب سجاد» است. سجاد یکی از القاب «زین‌العابدین» است، به معنی «کسی که به طور دائم در نماز و دعا به سجده می‌رود.» این کتاب اغلب با عنوان صحیفه کامله سجادیه ـ کتاب کامل سجاد ـ نیز نامیده می‌شود. به نقل از «سیدعلی‌خان شیرازی»، مفسر صحیفه سجادیه، واژه کامله نشان‌دهنده کمال سبک و مضمون این کتاب است. برخی منابع دیگر، دلیل افزوده شدن این صفت را متمایز کردن این اثر از کتاب دیگری می‌دانند که نسخه ناقص صحیفه محسوب شده و در میان زیدی‌ها رایج و شناخته شده است.

وی آورده است: اما با توجه به شیوه استفاده از این واژه در مقدمه اثر، چنین احتمالی کم‌رنگ می‌شود. صحیفه با عناوین احترام‌آمیز دیگری چون «خواهر قرآن»، «انجیل اهل‌بیت» و «مزامیر آل محمد» نیز خوانده می‌شود. ترتیب قرارگیری مناجات‌ها به شکلی است که به ما اجازه می‌دهد با اطمینان کامل، خط تمایزی میان 54 مناجات تشکیل دهنده پیکره اصلی کتاب، مناجات‌های اضافه تشکیل دهنده ضمایم پانزده‌گانه (از جمله ادعیه روزهای هفته) و پانزده مناجات یا «دعاهای زیرلب» قائل شویم.

وی معتقد است: تازگی و طراوت و وحدت مضمون و سبکی را که به طور غیرقابل انکاری در پنجاه و چهار مناجات اصلی وجود دارد در بخش‌های افزوده شده دیگر به خصوص مناجات‌ها نمی‌توانیم ببینیم؛ چرا که هنرمندی و نظم و ترتیب آگاهانه این مناجات‌ها به نحوی است که وجود ویراستاری را در این میان به ذهن می‌آورد. هرگونه تلاش جدی برای به دست آوردن دلایل تاریخی بر صحت هر کدام از مناجات‌ها و ادعیه موجود در تمام ویراست‌های صحیفه که مبتنی بر بررسی‌های انتقادی جدید نیز با باشد، وظیفه‌ای دشوار است که در آن مسائل مهم و عمده‌ای نیز باید مورد توجه قرار گیرند. نتیجه چنین بررسی ـ البته اگر کسی بتواند با مطالعه سایر متون قدیمی تصمیم‌گیری و قضاوت کند ـ احتمالا چنین است که، پس از سال‌ها تلاش سخت و طاقت‌فرسا تنها یک دسته فرضیه در اختیار داریم که با درجات گوناگونی مورد شک و تردید قرار دارند. این موضوع می‌تواند برای محققین غربی و مسلمانان امروزی، که هر دو گروه به هر صورت هیچ‌گونه دخالت و ارتباط مشخصی با مضامین و آموزه‌های صحیفه ندارند، جالب توجه باشد.

وی در رابطه با نقش دعا و مناجات می‌نویسد: اگر چه بسیاری از دعاهایی که از پیامبر(ص) و امام(ع) به ما رسیده‌اند به طور یقین اظهارات قبلی خود جوش آن‌ها بوده‌اند، اما سایر دعاها باید با هدف بازگویی در شرایط مختلف یا انتقال به مؤمنین و دینداران نگاشته شده باشند. بیشتر دعاهای پیامبر(ص) کوتاه هستند و می‌توانند فی‌المجلس نقل شوند، اما برخی از دعاهای که از امامان رسیده‌اند ـ مانند دعای امام زین‌العابدین(ع) برای روز عرفه (شمار ٤٧) ـ طولانی بوده و دارای سبک نگارشی بسیار فاخر و پرطمطراقی هستند.

چیتیک معتقد است: حتی اگر این دعاها در ابتدا به صورت خودجوش و خودانگیخته بوده باشند، این حقیقت که آن‌ها به عنوان دعاهایی برای شرایط به خصوص به وجود آمده‌اند، نشان‌دهنده این است که آن‌ها دست به دست امامان(ع) و پیروان آن‌ها رسیده‌اند تا در شرایط مشابه شرایط زمان ادای آن‌ها دوباره تکرار شوند.

وی دعا را در عالی‌ترین نمونه‌های آن، همان‌طور که در صحیفه می‌توان دید، تمرین مداوم بینشی می‌داند که بر اساس آن، هر آن‌چه به خدا تعلق دارد به خدا و هر آن‌چه به انسان تعلق دارد به انسان مرتبط و منتسب می‌شود. به محض این‌که چنین بینش و بصیرتی به انسان دست می‌دهد، او با گناهکاری و نقص خود تنها می‌ماند. پس تنها کاری که می‌تواند انجام دهد خوار و ذلیل کردن خود در برابر پروردگارش است تا از او طلب رحمت و بخشش کند.

وی در رابطه با صحیفه و معنویت اسلامی می‌نویسد: مایلم بگویم که کتابی مانند صحیفه بعد درونی و داخلی اسلام را آشکار می‌کند که حتی ممکن است فهم و درک آن در سایر متون اولیه دشوارتر نیز بوده باشد. هنگامی که دانشمندان و سایر افراد ناآشنا به اسلام به آن می‌نگرند، به طور طبیعی آن‌چه را که در نگاه اول دیده باشند درک می‌کنند که از آن جمله می‌توان به وقایع، گزارش‌ها و اسناد مکتوب، روابط اجتماعی و غیره اشاره کرد.

چیتیک معتقد است: آگاهی یافتن از از درون و قلب مردم و یا اصرار بر فهمیدن رابطه شخصی افراد با پروردگار کار آسانی نیست، اگر چه بیشتر مردم نیز علاقه‌ای بر این کار ندارند. اگر راهی به درون قلوب مردم وجود داشته باشد، یافتن آن مستلزم مطالعه و بررسی درونی‌‌ترین نگرانی‌ها و دغدغه‌های افراد است که در فعالیت‌های بیرونی و نوشته‌های ایشان منعکس می‌شوند. اما ابعادی از اسلام که بیشتر توجه نظاره‌کنندگان بیرونی را به خود جلب کرده‌اند ابعاد بیرونی و مشخص آن هستند که نسبتا خالی از عشق و حرارتی هستند که در غرب از معنویت و روحانیت سراغ دارند.

وی می‌گوید: تمدن اسلامی به طور کلی بسیار شبیه به یک شهر مسلمان‌نشین قدیمی است. دیوارهای بیرونی حکایت از گرفتگی و کسالت و غم‌بار بودن آن می‌کنند و وردود به این دنیای پشت دیوار نیز آسان نیست، اما اگر شخصی بتواند با اهالی این شهر صمیمی شود، به او حیاط‌ها و باغ‌های دل‌انگیز و زیبایی نشان داده خواهد شد که مملو از گل‌های خوشبو، درختان میوه و فواره‌های جوشان هستند. آن‌هایی که در رابطه با تاریخ اسلام، وقایع سیاسی، و بنیادهای آن مطلب می‌نویسند تنها با دیوارها سروکار دارند؛ زیرا راهی به درون باغ‌های پشت دیوار ندارند.

وی معتقد است: اسلام واقعیتی طبیعی و سازمند است که دارای سه بعد بنیادین است: عمل یا شریعت (اسلام)، اعتقاد (ایمان) شامل مکتب و آموزه‌های اندیشمندانه و معنویت (احسان). این ابعاد در نمونه زنده‌ای از یک جامعه به طور بسیار نزدیکی به هم پیوسته‌اند، حتی اگر اشکال بنیادین مختلفی بخواهند به طور جداگانه با آن‌ها ارتباط برقرار کنند. منابع اولیه مانند احادیث پیامبر (ص) یا نهج‌البلاغه علی (ع) با هر سه این ابعاد سروکار دارد.

وی ترجمه کتاب صحیفه سجادیه را از متن اصلی عربی آن انجام داده است و هنگامی که در تفسیر معنای متن به مشکل بر می‌خورد به تفسیر «علی‌نقی فیض‌الاسلام» و نیز ترجمه میرزا «ابوالحسن شعرانی» بهره برده است ترجمه «رسالةالحقوق» امام سجاد (ع) نیز به دنبال ترجمه صحیفه آمده است. این رساله تنها اثری است که به جز دعاها یا گفته‌ها و نامه‌های نسبتا کوتاه به ایشان منسوب است. این رساله از آن جهت دارای اهمیت است که بسیاری از موضوعات مشابه صحیفه را با سبک و زبانی متفاوت بیان کرده است.

لازم بذکر است این پژوهشگر و ایرانشناس نامدار، به جهت برگزاری مراسم بزرگداشت و ارجگزاری به خدمات چهل ساله وی در زمینه حدیث، عرفان و حکمت اسلامی – ایرانی در ایران بسر می برد.
 
خبرآنلاین