خطبه حضرت زینب سلام الله علیها در کوفه

روایت شده است چون امام سجاد(ع) را با زنان از کربلا آوردند، زنان اهل کوفه را دیدند زارى کنان و گریبان چاک زده و مردان هم با آنان مى‏‎گریستند، زین العابدین علیه‎السّلام بیمار بود و از بیمارى ناتوان پس به آوازى ضعیف و آهسته گفت: اینان بر ما گریه مى‏‎کنند پس ما را که کشت؟! آنگاه حضرت زینب(س)  سوى مردم اشارت کرد که خاموش باشید.

حذیم گوید: هرگز بانویى پرده‏‎نشین گویاتر از وى ندیدم، گویی بر زبان علىّ علیه‎السّلام سخن می‎گفت و به مردم اشاره کرد ساکت باشند. نفسها فرو بسته شد و هر زنگى از بانگ ایستاد، آنگاه پس از حمد و ثناى الهى و صلوات بر رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله فرمود:

اما بعد، اى مردم کوفه، اى گروه دغا و دغل و بى‎‏غیرت، اشکتان خشک نشود و ناله‏اتان آرام نگیرد، مثل شما مثل آن زن است که رشته خود را پس از محکم تافتن و ریستن باز تار تار مى‏کرد، سوگندهاتان را دست آویز فساد کرده‏اید، چه دارید مگر لاف زدن و نازش و دشمنى و دروغ و مانند کنیزان چاپلوسى نمودن و چون دشمنان سخن- چینى کردن یا چون سبزه‏اى بر پهن روئیده‏اید و گچى که روى قبر بدان اندوده‏، براى خود بد توشه‏اى فرستادید که خداى را بر شما بخشم آورد و در عذاب جاودان مانید.

‏ أَمَّا بَعْدُ یَا أَهْلَ الْکُوفَةِ یَا أَهْلَ الْخَتْلِ‏ وَ الْغَدْرِ وَ الْخَذْلِ أَلَا فَلَا رَقَأَتِ الْعَبْرَةُ وَ لَا هَدَأَتِ الزَّفْرَةُ إِنَّمَا مَثَلُکُمْ کَمَثَلِ الَّتِی‏ (نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْکاثا تَتَّخِذُونَ أَیْمانَکُمْ دَخَلًا بَیْنَکُمْ - نحل92‏) هَلْ فِیکُمْ إِلَّا الصَّلَفُ‏ وَ الْعُجْبُ وَ الشَّنَفُ وَ الْکَذِبُ وَ مَلَقُ الْإِمَاءِ وَ غَمْزُ الْأَعْدَاءِ أَوْ کَمَرْعًى عَلَى دِمْنَةٍ أَوْ کَفِضَّةٍ عَلَى مَلْحُودَةٍ أَلَا بِئْسَ مَا قَدَّمَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَنْ سَخِطَ اللَّهُ عَلَیْکُمْ وَ فِی الْعَذَابِ أَنْتُمْ خَالِدُون‏.

آیا براى برادرم مى‏‎گریید، آرى بگریید که شایسته گریستنید، بسیار بگریید و اندک بخندید که عار آن شما را گرفت و ننگ آن بر شما آمد ننگى که هرگز از خویشتن نتوانید شست و چگونه از خود بشویید این ننگ را که فرزند خاتم انبیاء؛ معدن رسالت و سیّد جوانان أهل بهشت را کشتید؟ آنکه در جنگ سنگر شما و تنها حزب و دسته شما بود و در صلح موجب آرامش دل شما و مرهم زخم شما و در سختى‏‎ها پناه شما بود، و در محاربات مرجع شما او بود، بد است آنچه پیش فرستادید براى خویش و بد است آن بار گناهى که بر دوش خود گرفتید براى روز رستاخیز خود. نابودى باد شما را نابودى، و سرنگونى باد سرنگونى، کوشش شما به نومیدى انجامید و دست‏ها بریده شد و سودا زیان کرد و خشم پروردگار را براى خود خریدید و خوارى و بیچارگى شما را حتم باشد.

أَ تَبْکُونَ أَخِی أَجَلْ وَ اللَّهِ فَابْکُوا فَإِنَّکُمْ أَحْرَى بِالْبُکَاءِ فَابْکُوا کَثِیراً وَ اضْحَکُوا قَلِیلًا فَقَدْ أَبْلَیْتُمْ بِعَارِهَا وَ مَنَیْتُمْ بِشَنَارِهَا وَ لَنْ تَرْحَضُوهَا أَبَداً وَ أَنَّى تَرْحَضُونَ قُتِلَ سَلِیلُ خَاتَمِ النُّبُوَّةِ وَ مَعْدِنِ الرِّسَالَةِ وَ سَیِّدُ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ مَلَاذُ حَرْبِکُمْ وَ مَعَاذُ حِزْبِکُمْ وَ مَقَرُّ سِلْمِکُمْ وَ آسِی کَلْمِکُمْ‏ وَ مَفْزَعُ نَازِلَتِکُمْ وَ الْمَرْجِعُ إِلَیْهِ عِنْدَ مُقَاتَلَتِکُمْ- وَ مَدَرَةُ حُجَجِکُمْ‏ وَ مَنَارُ مَحَجَّتِکُمْ أَلَا سَاءَ مَا قَدَّمَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ وَ سَاءَ مَا تَزِرُونَ لِیَوْمِ بَعْثِکُمُ‏ فَتَعْساً تَعْساً وَ نَکْساً نَکْساً لَقَدْ خَابَ السَّعْیُ وَ تَبَّتِ الْأَیْدِی وَ خَسِرَتِ الصَّفْقَةُ وَ بُؤْتُمْ‏ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ ضُرِبَتْ عَلَیْکُمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْکَنَة.

مى‏‎دانید چه جگرى از رسول خدا شکافتید و چه پیمانى شکستید و چه پرده‎‏گى او را از پرده بیرون کشیدید و چه حرمتى از وى بدریدید و چه خونى ریختید؟! کارى شگفت آوردید که نزدیک است از هول آن آسمانها فرو ریزد و زمین بشکافد و کوه‎ها متلاشى شود و از هم بپاشد، مصیبتى است دشوار و بزرگ و بد و کج و پیچیده و شوم که راه چاره در آن بسته در عظمت به پر بودن زمین و آسمان است، آیا شگفت آورید اگر آسمان خون ببارد، و عذاب آخرت خوارکننده‎‏تر است و هیچ یارى نشوند، پس تأخیر و مهلت شما را چیره نکند که خداى تعالى از شتاب و عجله منزّه است و از فوت خونى نمى‎‏ترسد و او در کمینگاه ما و شما است آنگاه این اشعار از انشاى خود فرمود که:
چه خواهید گفت هنگامى که پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله با شما گوید: این چه کاریست که کردید- و شما که آخرین امّت هستید-؟! به خانواده و فرزندان و عزیزان من؛ بعضى اسیرند و بعضى آغشته به خون، پاداش من که نیکخواه شما بودم این نبود که با خویشانم پس از من بدى کنید، من مى‎‏ترسم عذابى بر شما نازل شود مانند آن عذاب که قوم ارم را هلاک کرد.
پس از آنها روى بگردانید.

حذیم گفت: مردم را حیران دیدم و دستها به دندان مى‎‏گزیدند، پیرمردى در کنار من بود مى‏‎گریست و ریشش از اشک تر شده بود و دست سوى آسمان برداشته مى‎‏گفت: پدر و مادرم فدایشان؛ سالخوردگان ایشان بهترین سالخوردگانند و جوانان آنان بهترین جوانان و زنان ایشان بهترین زنان و نسل آنها والاتر از همه و فضل آنها بالاتر، و این اشعار سرود:
پیرانشان بهترین سالخوردگانند و نسل اینان اگر شمار شود عارى از هر تباهى و خوارى است.

أَ تَدْرُونَ وَیْلَکُمْ أَیَّ کَبِدٍ لِمُحَمَّدٍ ص فَرَثْتُمْ وَ أَیَّ عَهْدٍ نَکَثْتُمْ وَ أَیَّ کَرِیمَةٍ لَهُ أَبْرَزْتُمْ وَ أَیَّ حُرْمَةٍ لَهُ هَتَکْتُمْ وَ أَیَّ دَمٍ لَهُ سَفَکْتُمْ‏ (لَقَدْ جِئْتُمْ شَیْئاً إِدًّا تَکادُ السَّماواتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الْأَرْض‏وَ تَخِرُّ الْجِبالُ هَدًّا - مریم89 و 90) لَقَدْ جِئْتُمْ بِهَا شَوْهَاءَ صَلْعَاءَ عَنْقَاءَ سَوْدَاءَ فَقْمَاءَ خَرْقَاءَ  کَطِلَاعِ الْأَرْضِ أَوْ مِلْ‏ءِ السَّمَاءِ  أَ فَعَجِبْتُمْ أَنْ تُمْطِرَ السَّمَاءُ دَماً وَ (لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَخْزى‏ وَ هُمْ لا یُنْصَرُونَ -فصلت16) فَلَا یَسْتَخِفَّنَّکُمُ الْمَهَلُ فَإِنَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَا یَحْفِزُهُ الْبِدَارُ  وَ لَا یُخْشَى عَلَیْهِ فَوْتُ النَّارِ کَلَّا إِنَّ رَبَّکَ‏ لَنَا وَ لَهُمْ‏ لَبِالْمِرْصادِ ثُمَّ أَنْشَأَتْ تَقُولُ ع‏
مَا ذَا تَقُولُونَ إِذْ قَالَ النَّبِیُّ لَکُمْ‏  مَا ذَا صَنَعْتُمْ وَ أَنْتُمْ آخِرُ الْأُمَمِ‏
بِأَهْلِ بَیْتِی وَ أَوْلَادِی وَ تَکْرِمَتِی‏  مِنْهُمْ أُسَارَى وَ مِنْهُمْ ضُرِّجُوا بِدَمٍ‏
مَا کَانَ ذَاکَ جَزَائِی إِذْ نَصَحْتُ لَکُمْ‏  أَنْ تَخْلُفُونِی بِسُوءٍ فِی ذَوِی رَحِمِی‏
إِنِّی لَأَخْشَى عَلَیْکُمْ أَنْ یَحُلَّ بِکُمْ‏  مِثْلُ الْعَذَابِ الَّذِی أَوْدَى عَلَى إِرَمٍ‏
 
ثُمَّ وَلَّتْ عَنْهُمْ- قَالَ حِذْیَمٌ فَرَأَیْتُ النَّاسَ حَیَارَى قَدْ رَدُّوا أَیْدِیَهُمْ فِی أَفْوَاهِهِمْ فَالْتَفَتَ إِلَیَّ شَیْخٌ فِی جَانِبِی یَبْکِی وَ قَدِ اخْضَلَّتْ لِحْیَتُهُ بِالْبُکَاءِ وَ یَدُهُ مَرْفُوعَةٌ إِلَى السَّمَاءِ وَ هُوَ یَقُولُ بِأَبِی وَ أُمِّی کُهُولُهُمْ خَیْرُ کُهُولٍ وَ نِسَاؤُهُمْ خَیْرُ نِسَاءٍ وَ شَبَابُهُمْ خَیْرُ شَبَابٍ وَ نَسْلُهُمْ نَسْلٌ کَرِیمٌ وَ فَضْلُهُمْ فَضْلٌ عَظِیمٌ ثُمَّ أَنْشَدَکُهُولُکُمْ خَیْرُ الْکُهُولِ وَ نَسْلُکُمْ‏  إِذَا عُدَّ نَسْلٌ لَا یَبُورُ وَ لَا یَخْزَى‏.
 
پس علىّ بن الحسین علیهما السّلام فرمود: اى عمّه خاموش باش، باقى ماندگان باید از گذشتگان عبرت گیرند و تو بحمد اللَّه عالمی هستی که احتیاج به تعلیم نداری و نیاموخته خردمند و گریه و ناله، رفتگان را باز نمى‏‎گرداند. پس آن بانوى بزرگوار ساکت شد.

فَقَالَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِیَا عَمَّةِ اسْکُتِی فَفِی الْبَاقِی مِنَ الْمَاضِی اعْتِبَارٌ وَ أَنْتِ بِحَمْدِ اللَّهِ عَالِمَةٌ غَیْرُ مُعَلَّمَةٍ فَهِمَةٌ غَیْرُ مُفَهَّمَةٍ إِنَّ الْبُکَاءَ وَ الْحَنِینَ لَا یَرُدَّانِ مَنْ قَدْ أَبَادَهُ الدَّهْرُ فَسَکَتَتْ.
 
منبع: تسنیم

بخش‌های خواندنی کتاب «فتح خون».. روایت محرم از زبان سیدشهیدان اهل قلم

shahid-aviny

نوشته‌های شهید سیدمرتضی آوینی همواره برای کسانی که به دنبال تجربه نگاهی متفاوت به دنیا و حوادث پیش آمده در عالم هستند، یکی از بهترین گزینه‌ها محسوب می‌شود. زاویه جدیدی که سیدشهیدان اهل قلم از آن به حوادث دنیا نگاه می‌کند؛ اغلب مخاطبان آثار او را به تفکر وادار می‌کند.

شاهد مثال مناسب برای این ادعا نوشته‌های ناتمام این شهید در ارتباط با وقایع عاشوراست که بعد از شهادت وی در قالب اثری با عنوان «فتح خون» منتشر شد. اثری که تنها دو بخش از میان ده فصل آن در زمان حیات شهید انتشار یافت و بقیه فصل‌ها بعد از شهادت شهید منتشر شدند.
بدون شک مهمترین ویژگی این کتاب که آن را تبدیل به اثری منحصر به فرد کرده است؛ شیوه خاص روایت داستان در آن است که در آن نویسنده کوشیده تا علاوه بر بیان حقیقت ماجرای کربلا و پرده برداشتن از راز بزرگ این واقعه عظیم، شیفتگی و ارادت خود را در قالب بهترین و زیباترین جملات بیان کند.
این کتاب از دو بخش کلی تشکیل شده است‌ که به شکلی زیبا درهم تنیده شده‌اند. قسمت اول کتاب شرح وقایع و ماجراهای پیش‌آمده از رجب سال ۶۰ تا محرم سال ۶۱ هجری و شهادت امام حسین(ع) و یاران باوفای ایشان است و قسمت دوم اثر که از زبان «راوی‌» روایت می‌شود، تحلیل و رازگشایی همان وقایع و ماجراهاست.
با آن که ظرافت طبع نویسنده در هر دو بخش اثر خود را نمایان ساخته است؛ اما بدون شک بخش دوم این اثر به واسطه تحلیل‌های قابل توجه سیدشهیدان اهل قلم در ارتباط با چرایی وقوع حوادث کربلا و زبان روان و جذاب او در بیان این مطالب، «فتح خون» در تبدیل به یکی از درخشان‌ترین کتاب‌های نگاشته شده در ارتباط با قیام عاشورا کرده است.
این کتاب توسط انتشارات واحه منتشر و روانه بازار کتاب شده است که در ادامه بخش‌هایی از آن را با هم می‌خوانیم:

پرده اول: مناظره عقل و عشق

راوی: صبح شد و بانگ الرحیل برخاست و قافله عشق عازم سفر تاریخ شد. خدایا، چگونه ممکن است که تو این باب رحمت خاص را تنها بر آنان گشوده باشی که در شب هشتم ذی الحجه سال شصتم هجری مخاطب امام بوده‌اند و دیگران را از این دعوت محروم خواسته باشی؟ آنان را می‌گویم که عرصه حیاتشان عصری دیگر از تاریخ کره ارض است. هیهات ما ذلک الظن بک ـ ما را از فضل تو گمان دیگری است. پس چه جای تردید؟ راهی که آن قافله عشق پای در آن نهاد راه تاریخ است و آن بانگ الرحیل هر صبح در همه جا بر می‌خیزد. واگر نه، این راحلان قافله عشق، بعد از هزار و سیصد چهل و چند سال به کدام دعوت است که لبیک گفته اند؟
الرحیل! الرحیل!
اکنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را!
اکنون بنگر حیرت عقل و جرأت عشق را! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند… راحلان طریق عشق می‌دانند که ماندن نیز در رفتن است. جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی و این اوست که ما را کشکشانه به خویش می‌خواند.
«ابوبکر عمر بن حارث»، «عبدالله بن عباس» که در تاریخ به «ابن عباس» مشهور است، عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر و بالاخره محمد بن حنیفه، هر یک به زبانی با امام سخن از ماندن می‌گویند… و آن دیگری، عبدالله بن جعفر طیار، شوی زینب کبری، از «یحیی بن سعید» ، حاکم مکه، برای او امان نامه می‌گیرد… اما پاسخ امام در جواب اینان پاسخی است که عشق به عقل می‌دهد؛ اگر چه عقل نیز اگر پیوند خویش را با سرچشمه عقل نبریده باشد، بی‌تردید عشق را تصدیق خواهد کرد. محمد بن حنیفه که شنید امام به سوی عراق کوچ کرده است، با شتاب خود را به موکب عشق رساند و دهانه شتر را در دست گرفت و گفت: «یا حسین، مگر شب گذشته مرا وعده ندادی که بر پیشنهاد من بیندیشی؟» محمد بن حنیفه، برادر امام، شب گذشته او را از پیمان شکنی مردم عراق بیم داده بود و از او خواسته بود تا جانب عراق را رها کند و به یمن بگریزد.
امام فرمود: «آری، اما پس از آنکه از تو جدا شدم، رسول خدا به خواب من آمد و گفت: ای حسین، روی به راه نِه که خداوند می‌خواهد تو را در راه خویش کشته بیند.» محمد بن حنیفه گفت: ‌«انا لله وانا الیه راجعون…»
راوی: عقل می‌گوید بمان و عشق می‌گوید برو و این هر دو، عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود، اگرچه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نَبُرد، عشق را در راهی که می‌رود، تصدیق خواهد کرد؛ آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله‌ای نیست.
عبدالله بن جعفر طیار، شوی زینب کبری(س) نیز دو فرزند خویش ـ «عون» و «محمد» ـ را فرستاد تا به موکب عشق بپیوندند و با آن دو، نامه‌ای که در آن نوشته بود: ‌«شما را به خدا سوگند می‌دهم که از این سفر بازگردی. از آن بیم دارم که در این راه جان دهی و نور زمین خاموش شود. مگر نه اینکه تو سراج مُنیر راه یافتگانی؟»… و خود از عمروبن سعید بن عاص درخواست کرد تا امان نامه‌ای برای حسین بنویسد و او نوشت.

راوی: عجبا! امام مأمن کره ارض است و اگر نباشد، ‌خاک اهل خویش را یکسره فرو می‌بلعد و اینان برای او امان نامه می‌فرستند… و مگر جز در پناه حق نیز مأمنی هست؟ عقل را ببین که چگونه در دام جهل افتاده است! و عشق را ببین که چگونه پاسخ می‌گوید: «آن که مردم را به طاعت خداوند و رسول او دعوت می‌کند هرگز تفرقه افکن نیست و مخالفت خدا و رسول نکرده است. بهترین امان، امان خداست و آنکس که در دنیا از خدا نترسد، آنگاه که قیامت برپا شود در امان او نخواهد بود. و من از خدا می‌خواهم که در دنیا از او بترسم تا آخرت را در امان او باشم…»
عبدالله بن جعفرطیار بازگشت، اگرچه زینب کبری(س) و دو فرزند خویش ـ عون و محمد ـ را در قافله عشق باقی گذاشت.
راوی: یاران! این قافله، قافله عشق است و این راه که به سرزمین طف در کرانه فرات می‌رسد، راه تاریخ است و هر بامداد این بانگ از آسمان می‌رسد که: ‌الرحیل، الرحیل. از رحمت خدا دور است که این باب شیدایی را بر مشتاقان لقای خویش ببندد…

پرده دوم: قافله عشق در سفر تاریخ

قافله عشق ازمنزلگاه «شَراف» نیز گذشت. اولِ روز را که آزار گرما کمتر است، همچنان رفتند. نزدیک ظهر، امام شنید که یکی از یارانش تکبیر می‌گوید. فرمود: «الله اکبر، اما تو برای چه تکبیر گفتی؟» گفت: «نخلستانی به چشمم رسیده است.»… اما آنچه او دیده بود، نخلستان نبود؛ «حر بن یزید ریاحی» بود همراه به هزار سوار که می‌آمد تا راه بر کاروان ببندد. چیزی نگذشت که گردن اسبان نمودار شد. نیزه هایشان گویی شاخ زنبورهای سرخ و پرچم‌هایشان گویی بال سیاه غُراب بود.
راوی: از این سوی، آنک، سپاه فاجعه نزدیک می‌شود… اما از دیگر سوی، این سیاره سرگردان حُر است که در مدار کهکشانی‌اش با شمس وجود حسین اقتران می‌یابد و لاجرم، جاذبه عشق او را به مدار یار می‌کشاند.
امام کاروان خویش را به جانب کوه «ذوحُسُم» کشاند تا از راه آنان کناره گیرد و چون به دامنه کوه ذوحُسُم رسیدند و خیمه‌ها را برافراشتند، ‌حربن یزید نیز با هزار سوار از راه رسید، سراپا پوشیده در سلاح، تا آنجا که جز چشمانش دیده نمی‌شد. امام پرسید: «کیستی؟» و حر پاسخ گفت: «حُربن یزید» امام دیگر باره پرسید: «با مایی یا بر ما؟» و حر پاسخ گفت: «بل علیکم» آنگاه امام چون آثار تشنگی را در آنان دید، بنی‌هاشم را فرمود که سیرابشان کنند؛ خود و اسبانشان را.
راوی: این حسین است، سرسلسله تشنگان که دشمن راسیراب می‌کند… اما هنوز، گاه آن نرسیده است که غزل تشنه کامی کربلاییان را بسراییم…
حربن یزید نشان داده است که دروغگو نیست. او در جواب امام که خورجین آکنده از نامه‌های مردم کوفه را در برابر او ریخته بود، می‌گوید: «ما از زمره آنان نیستیم که این نامه‌ها را نوشته‌اند!» حُر را در همه روایات مربوط به واقعه کربلا باصفاتی چون صداقت، شجاعت، ادب و حفظ حرمت اهل بیت و مخصوصاً فاطمه زهرا(س) ستوده اند… و اصلاً وقایع کربلا خود شاهدی است برآنکه چراغ فطرت آزادگی و حق جویی هنوز در باطن حر، محجوب تیرگی گناه نگشته است و به خاموشی نگراییده. اما هنوز جای این پرسش باقی است که انسانی اینچنین را با دستگاه حکومتی ارباب جور چه کار؟ چگونه می‌توان به منصبی که حُر در دارالاماره کوفه داشت راه یافت و باز آنچنان ماند که حُر مانده بود؟ «آزادگی» که با پذیرش ولایت ظالمان در یک جا جمع نمی‌شود!
راوی: آنچه حُر را در دستگاه بنی‌امیه نگه داشته، غفلت است… غفلتی پنهان. شاید تعبیر «غفلت در غفلت» بهتر باشد، چرا که تنها راه خروج از این چاهِ غفلت آن است که انسان نسبت به غفلت خویش تذکر پیدا کند. هر انسانی را لیله‌القدری هست که در آن ناگزیر از انتخاب می‌شود و حُر را نیز شب قدری این‌چنین پیش آمد… «عمربن سعد» را نیز … من و تو را هم پیش خواهد آمد. اگر باب یا لیتنی کنت معکم هنوز گشوده است، چرا آن باب دیگر باز نباشد که: «لعن الله امه سمعت بذلک فرضیت به؟»
حر گفت: «من از آنان که برای شما نامه نوشته‌اند نیستم. ما مأموریم که از شما جدا نشویم مگر آنکه شما را به کوفه نزد عبید الله بن زیاد برده باشیم.» امام فرمود: «مرگ از این آرزو به تو نزدیک تر است.» و یاران را گفت تا برخیزند و زین بر اسب‌ها نهند و زنان و کودکان را در محمل‌ها بنشانند و راه مراجعت پیش گیرند. این سخن در بسیاری از تواریخ آمده است، اما به راستی آیا امام قصد مراجعت داشته اند؟ هر چه هست، در اینکه لشکریان حر تاخته‌اند و بر سر راه او صف بسته اند، تردید نیست. امام می فرماید: «ثکلتک امک! ما ترید مِنّی؟ ـ مادرت در عزای تو بگرید، از من چه می‌خواهی؟»
آنچه حر بن یزید در جواب امام گفته، سخنی است جاودانه که او را استحقاق توبه بخشیده است. روزنه‌ای از نور است که به سینه حُر گشوده می‌شود و سفره ضیافتی است که عشق را به نهانخانه دل او میهمان می‌کند. حُر گفت: «هان والله! اگر جز تو عرب دیگری این سخن را بر زبان می‌آورد، در هر حال، دهان به پاسخی سزاوار می‌گشودم. کائناً ما کان: هر چه باداباد… اما والله مرا حقی نیست که نام مادر تو را جز به نیکوترین وجه بر زبان بیاورم.» جمله ارباب مقاتل و مورخین حُربن یزید را بر این سخن ستوده‌اند وحق نیز همین است. سخن، ثمره گلبوته دل است و حُر را ببین که از دهانش یاس و یاسمن می‌ریزد. این سخن ریحانی از ریاحین بهشت است که ازگلبوته ادب حُر برآمده.
… آنگاه حُر چون دید که امام بر قصد خویش سخت پای می‌فشارد و نزدیک است که کار به مجادله بینجامد، از امام خواست که راهی را میان کوفه و مدینه در پیش گیرد تا او از ابن‌زیاد کسب تکلیف کند، راهی که نه به کوفه منتهی شود و نه به مدینه بازگردد. در بعضی از تواریخ هست که حُر بن یزید در ادامه این سخن افزوده است: «همانا این نکته را نیز هشدار می‌دهم که اگر دست به شمشیر برید و جنگ را آغاز کنید، بی‌تردید کشته خواهید شد.» و امام در پاسخ او فرموده است: «آیا مرا از مرگ می‌ترسانید و مگر بیش از کشتن من نیز کاری از شما ساخته است؟ شأن من، شأن آن کس نیست که از مرگ می‌ترسد. چقدر مرگ در راه وصول به عزت و احیای حق، سبک و راحت است! مرگ در راه عزت، نیست مگر حیات جاوید و حیات با ذلت، نیست مگر موتی که نشانی از زندگانی ندارد. ‌آیا مرا از مرگ می‌ترسانی؟ هیهات، تیرت به خطا رفت و ظنی که درباره من داشتی به یأس رسید. من آن کسی نیستم که ازمرگ بترسم، نفس من بزرگتر از آن است و همتم عالی تر از آن که از ترس مرگ زیر بار ظلم بروم و مگر بیش از کشتن من نیز کاری از شما ساخته است؟ مرحبا برکشته شدن در راه خدا، اگر چه شما بر هدم مَجد من و محو عزت و شرفم قادر نیستید و اینچنین، مرا از کشته شدن ابایی نیست.»

پرده سوم: ناشئه اللیل

امام، نزدیک غروب آفتاب، اصحاب خویش را گرد آورد تا با آنان سخن بگوید. حضرت علی بن الحسین، با آن همه که بیمار بوده است، خود را به نزدیکی جمع یاران کشاند تا سخنان امام را بشنود:
«اما بعد… به راستی من نه اصحابی را بهتر و وفادارتر ازاصحاب خویش می‌شناسم و نه خانواده‌ای را که بیش از خانواده‌ام بر بِرّ و نیکوکاری و حفظ پیوند خانوادگی استوار باشند. خداوند شما را از جانب من بهترین جزای خیر عنایت فرماید. آگاه باشید که من پیمان خویش را از ذمه شما برداشتم و اذن دادم که بروید و از این پس مرا بر گرده شما حقی نیست. اینک این شب است که سر می‌رسد و شما را در حجاب خویش فرو می‌پوشد؛ شب را شتر رهوار خویش بگیرید و پراکنده شوید که این جماعت مرا می‌جویند و اگر بر من دست یابند، به غیر من نپردازند.» سخن چو بدینجا رسید، یاران را دل از دست رفت و به زبان اعتراض و اعتذار گفتند: «چرا برویم؟ تا آنکه چند روزی بیش از تو زندگی کنیم؟ نه، خداوند این ننگ را از ما دور کند. کاش ما را صد جان بود که همه را یکایک در راه تو می‌دادیم.» نخستین کسی که بدین کلام ابتدا کرد عباس بن علی بود و دیگران از او پیروی کردند. امام روی به فرزندان مسلم کرد و آنان را رخصت داد که بروند: «آیا شهادت پدرتان مسلم بن عقیل کافی نیست که می خواهید مصیبتی دیگر نیز برآن بیفزایید؟» غَلَیان آتش درون زلزالی شد که کوه‌های بلند را به لرزه انداخت و صخره‌های سخت را شکافت و راه آتش را باز کرد. مسلم بن عوسجه برپا ایستاده، گفت: «یا بن رسول الله! آیا ما آن کسانیم که دست از تو برداریم و پیرامون تو را رها کنیم در هنگامه‌ای که دشمن اینچنین تو را درمحاصره گرفته است؟ مگر ما را در پیشگاه حق عذری در این کار باقی است؟ نه! والله تا آنگاه که این نیزه را در سینه دشمن نشکسته‌ام و شمشیرم را بر فرق دشمن خرد نکرده‌ام ، دل از تو بر نخواهم کند و اگر مرا سلاحی نباشد، با سنگ به جنگ آنان خواهم آمد تا با تو کشته شوم.» و «سعید بن عبدالله حنفی» به پا خاست و گفت: «قسم به ذات خداوند که واگذارت نخواهیم کرد تا او بداند و ببیند که ما حرمت پیامبرش را در حق تو که فرزند و وصیّ او هستی، حفظ کرده ایم. والله، اگر بدانم که کشته خواهم شد، آنگاه جان دوباره خواهم یافت تا پیکرم را زنده بسوزانند و خاکسترم را برباد دهند و این کردار را هفتاد بار مکرر خواهند کرد تا از تو جدا شوم، دست از تو بر نخواهم داشت تا مرگ را در خدمت تو ملاقات کنم. و اگر اینچنین است، چرا الحال از شهادت در راه تو روی برتابم با آنکه جز یک بار کشته شدن بیش نیست و کرامتی جاودانه را نیز به دنبال دارد؟»
«سید بن طاووس» روایت کرده است که در آن حال، «محمد بن بشیر حضرمی» را گفتند که پسرت را در سر حدات مملکت ری به اسارت گرفته‌اند و او گفت: «عوض جان او و جان خویش، از خالق، جان‌ها خواهم گرفت. دوست نمی داشتم که او را اسیر کنند و من بمانم.» … یعنی چه خوب است که اسیری او زمانی رخ نموده است که من نیز دیری در جهان نخواهم پایید. امام که مقال او شنید گفت: «خدایت رحمت کند، من بیعت خویش را از تو برداشتم. برو و فرزند خویش را از اسارت برهان.» او جواب داد: «درندگان بیابان مرا زنده بدرند اگر از تو جدا شوم و تو را در غربت بگذارم و بگذرم؛ آنگاه خبرت را از شتر سواران راهگذر باز پرسم؟ نه هرگز اینچنین نخواهد شد!»
راوی: سفینه اجل به سرمنزل خویش رسیده است و این آخرین شبی است که امام در سیاره زمین به سر می‌برد. سیاره زمین سفینه اجل است؛‌ سفینه‌ای که در دل بحر معلّق آسمان لایتناهی، همسفر خورشید، رو به سوی مستقر خویش دارد و مسافرانش را نیز ناخواسته با خود می‌برد. ای همسفر، نیک بنگر که درکجایی! مباد که از سر غفلت این سفینه اجل را مأمنی جاودان بینگاری و دراین توهم، از سفرآسمانی خویش غافل شوی. نیک بنگر! فراز سرت آسمان است و زیر پایت سفینه‌ای که در دریای حیرت به امان عشق رها شده است. این جاذبه عشق است که او را با عنان توکل به خورشید بسته است و خورشید نیز در طواف شمسی دیگر است و آن شمس نیز در طواف شمسی دیگر و… و همه در طواف شمس الشموس عشق، حسین بن علی(ع) … مگر نه اینکه او خود مسافر این سفینه اجل است؟ یاران! اینجا حیرتکده عقل است … و تا «خود» باقی است، این «حیرت» باقی است. پس کار را باید به «مِی» واگذاشت؛ آن مِی که تو را از «خویش» می‌رهاند و من و ما را در مسلخ او به قتل می‌رساند. آه! اِنَّ‌ اللهَ شاءَ اَن یَراکَ قَتیلاً.
گاه هست که کس از «خویشتن» رسته، اما هنوز در بند «تن خویش» است… تن هم که مقهور دهر است. آنگاه از دهر می‌نالد که:
یا دهر اف لک من خلیل
کم لک بالاشراق و الاصیل
من صاحب او طالب قتیل
و الدهر لا یقنع بالبدیل
و انما الامر الی الجلیل
و کل حی سالک السبیل
این آوای حسین است که از خیمه همسایه می‌آید، آنجا که «جون» شمشیر او را برای پیکار فردا صیقل می‌دهد. شعر و شمشیر؟ عشق و پیکار؟ آری! شعر و شمشیر، عشق و پیکار. این حسین است، سر سلسله عشاق، که عَلَم جنگ برداشته است تا خون خویش را همچون کهکشانی از نور بر آسمان دنیا بپاشد و راه قبله را به قبله جویان بنمایاند. آنجا که قبله نیز در سیطره حرامیان خون ریز است، عشاق را جز این چاره‌ای نیست.

پرده چهارم: غربال دهر

گفته‌اند آنگاه که حُر بن یزید ریاحی از لشکریان عمرسعد کناره می‌گرفت تا به سپاه حق الحاق یابد، «مهاجر بن اوس» به او گفت: «چه می‌کنی؟ مگر می‌خواهی حمله کنی؟» … و حُر پاسخی نگفت، اما لرزشی سخت سراپایش را گرفت. مهاجر حیرت زده پرسید: «والله در هیچ جنگی تو را اینچنین ندیده بودم و اگر از من می‌پرسیدند که شجاع‌ترین اهل کوفه کیست، تو را نام می‌بردم. اما اکنون این رعشه‌ای که در تو می‌بینم از چیست؟»
راوی: تن چهره‌ای است که جان را ظاهر می‌کند، اما میان این ظاهر و آن باطن چه نسبتی است؟ آنان که روح را مرکبی می‌گیرند در خدمت اهوای تن، چه می‌دانند که چرا اهل باطن از قفس تن می‌نالند؟ تن چهره جان است، اما از آن اقیانوس بی کرانه نَمی بیش ندارد و اگر داشت که آن دلباختگان صنم ظاهر، حسین را می‌شناختند.
محتضران را دیده‌ای که هنگام مرگ چه رعشه‌ای بر جانشان می‌افتد؟ آن جذبه عظیم را که از درون ذرات تن، جان را به آسمان لایتناهای خلد می‌کشاند که نمی‌توان دید… اما تن را از آن همه، جز رعشه‌ای نصیب نیست. این رعشه، رعشه مرگ است؛ مرگی پیش از آنکه اجل سر رسد و سایه پردهشت بال‌های ملک الموت بر بستر ذلت حُر بیفتد… موتوا قبلَ اَن تَموتوا. اینجا دیگر این حُر است که جان خویش را می‌ستاند، نه ملک الموت. پیش چشم سٌرادقات مصفای عشق است، گسترده به پهنای آسمان‌ها و زمین، نورٌ علی نور تا غایت الغایات معراج نبی و در قفا، گور تنگی تنگ تر از پوست تن، آن سان که گویی یکایک ذرات تن را در گوری تنگ‌تر از خود بفشارند.
حُر بن یزید، لرزان گفت: «والله که من نفس خویش را در میان بهشت و دوزخ مخیر می‌بینم و زنهار اگر دست از بهشت بدارم، هر چند پاره پاره شوم و هر پاره‌ام را به آتش بسوزانند!» … و مرکب خویش را هِی کرد و به سوی خیمه سرای حسین بن علی بال کشید.
راوی: حُر بن یزید ریاحی تکبیره الاحرام خون بست و آخرین حجاب را نیز درید و آزاد از بندگی غیر، حُرّ وارد نماز عشق شد و این نماز، دائم است و آن که در آن وارد شود هرگز از آن فارغ نخواهد شد: اَلَّذینَ هُم عَلی صَلاتِهِم دائِمونَ… و خود جان خویش را گرفت. حُر آن کسی است که حق اذن جان گرفتن را به خود او می‌سپارد و این اکرم الموت است: قتل در راه خدا. و مگر آزاده کرامت مند را جز این نیز مرگی سزاوار است؟ احرار از مرگ در بستر به خدا پناه می‌برند. قدم صدق هرگز بر صراط نمی‌لرزد؛ حُر صادق بود و از آغاز نیز جز در طریق صدق نرفته بود… احرار را چه بسا که مکر لیل و نهار به دارالاماره کوفه بکشاند، اما غربال ابتلائات هیچ کس را رها نمی‌کند و اهل صدق را، طوعاً یا کرهاً، از اهل کذب تمییز می‌دهد … مکاری چون ضحاک بن عبدالله نیز نمی‌تواند از چشم ابتلای دهر پنهان شود… و فاش باید گفت، این محضر عظیم حق جایی برای پنهان شدن ندارد.
ضحاک بن عبدالله خود گفته است: «چون دیدم که اصحاب حسین همه کشته افتاده‌اند و جز «سوید بن عمرو بن ابی المطاع خثعمی» و « شیر بن عمرو حضرمی» دیگر کسی نمانده است، به او گفتم: یا بن رسول الله، می‌دانی آن عهدی را که بین من و توست، من شرط کرده بودم که در رکاب تو تا آنگاه بمانم که جنگجویی با تو هست. اکنون که دیگر کسی نمانده است، آیا مرا حلال می‌داری که از تو انصراف کنم؟ و حسین اذن داد که بروم… اسبی را که از پیش در یکی ازخیمه‌ها پنهان داشته بودم، سوار شدم و به دامنِ دشت که پر از دشمن بود، زدم و گریختم…»
راوی: تن ضحاک بن عبدالله همه عاشورا، از صبح تا غروب، به همراه اصحاب عاشورایی امام عشق بود، اما جانش، حتی نفسی به ملکوتی که آن احرار را بار دادند راه نیافت، چرا که بین خود و حسین شرطی نهاده بود. «عبادت مشروط» کرم ابریشمی است که در پیله خفه می‌شود و بال‌های رستاخیزی‌اش هرگز نخواهد رست. این شرطی بود بین او و حسین… و اگرچه دیگری را جز خدای از آن آگاهی نبود، اما زنهار که لوح تقدیر ما بر قلم اختیار می‌رود!

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که خواجه خود روش بنده پروری داند

منبع: مهر

نخستین کسی که در روز غدیر شعر سرود

درباره عید غدیر و واقعه غدیر شعرا و ادبا و سخنوران، سخنان زیادی بر لب جاری نموده اند اما یکی از مسائلی که به ذهن خطور می کند این است که کدام شاعر برای نخستین مرتبه در محضر رسول خدا(ص) برای این روز مهم شعری سروده است.

اولین شاعری که در روز غدیر با اجازه رسول خدا شعر سرود، حسان بن ثابت بود.

او شاعر رسول خدا(ص) بود که جاهلیت و اسلام را درک نمود. هنگامی که پیامبر(ص) به مدینه هجرت نمود، حسان شصت ساله بود. حسان شاعری ماهر و در فن شعر استادی برجسته بود،و شعر او در لفظ و معنا از دین متأثر شده بود.

حسان بن ثابت بعد از خطبه خواندن پیامبر(ص) در روز غدیر و معرفی نمودن علی(ع) به عنوان رهبر مسلمانان، از پیامبر(ص) اجازه خواست به مناسبت غدیر اشعاری بسراید، پس اشعار معروف خود را چنین آ‌غاز نمود:


ینادیهم یوم الغــــدیر بنیّهم بخمٍّ واسمع بالـــرسول منادیاً

فقال فمن مولاکـم و نبیکم؟ فقالوا و لم یبدوا هناک التعامیا

إلهــک مولانا و أنت نبیُّنــا و لم تلق منّا فی الولایة عاصیاً

فقــال له قـم یا علیّ فإنّنی رضیتُک‌مِن‌بعدی‌إماماً‌ و هادیاً

فمن کنـتُ مولاه فهذا ولیُّه فکونــوا له اتباع صدق والیاً

هنـاک دعا اللّهم و ال ولیّه و کن للذی عاد علیاً معادیاً

پیامبرشان در روز غدیر در سرزمین خم به آنها ندا داد (و چه ندا دهنده گرانقدری) فرمود:‌ مولا و پیامبر شما کیست؟

آنها بدون چشم پوشی و صریحاً پاسخ دادند: خدای تو مولای ما است و تو پیامبر مایی و ما در پذیرش ولایت تو سرپیچی نخواهیم کرد. پیامبر(ص)، به علی(ع) گفت: برخیز زیرا من تو را بعد از خودم امام و رهبر انتخاب کردم.

سپس فرمود: هر کس من مولا و رهبر اویم، این مرد مولا و رهبر او است، پس شما همه از سر صدق و راستی از او پیروی کنید. در این هنگام پیامبر(ص) افزود: بار الها! دوست او را دوست بدار و دشمن او را دشمن بدار.

متأسفانه حسان پس از رحلت پیامبر(ص) درباره‌ امیرالمؤمنین(ع) سخت منحرف شد و از عثمان طرفداری نمود و مردم را علیه علی(ع) شوراند.

حسان 120 سال عمر کرد. در خصوص تاریخ وفات وی اختلاف نظر است. تاریخ وفات وی را سال چهلم یا پنجاهم و یا پنجاه و چهارم هجرت گفته اند.

مغز علی و دگران پوستند/ تمـام انبیـا علی دوستنـد

نغمۀ «یا هو»ست به هر موی من 
پر شده عالم ز«هوالهو»ی من 
روی من از چار طرف سوی حق 
دیدۀ حق از همه سو سوی من 
تا که دمم هست دم از او زنم 
بـانگ هوالحی و هوالهو زنم 
**** 
قبضۀ خاکی بُدم آدم شدم 
روح شدم نور شدم دم شدم 
خیل ملک نیز مرا سجده کرد 
از همه سو قبله عالم شدم 
عالم را برای من آفرید 
مرا برای خویشتن آفرید 
**** 
ذکر دلم مدح و ثنای علی است 
حال خوشم حال و هوای علی است 
ذات الهی که مرا خلق کرد 
هر چه به من داد، ولای علی است 
خلوت من جلوت من با علی است 
دار و ندارم همه یک یا علی است 
**** 
کیست علی؟ آنکه ندانند کیست 
کیست علی؟ آنکه خدا هست و نیست 
علی، علی، علی که پیش از مکان 
به ظل غیب لامکان داشت زیست 
لحم و دم و جانِ محمّد علی است 
تمـام قـرآن محمّد علی است 
**** 
کیست علی؟ بر همه عالم امیر 
کیست علی؟ رفیق پیر فقیر 
امـام یـازده امـام همـام 
سراج سیزده سراج المنیر 
مغز علی و دگران پوستند 
تمـام انبیـا علی دوستنـد 
**** 
امیرمؤمنین عالم علی است 
حقیقت رسول خاتم علی است 
کعبه علی، قبله علی، حج علی 
ذکر علی، حمد علی، دم علی است 
علی بود احمد و احمد علی است 
تمـام اسـلامِ محمّد علی است 
**** 
کسی که خون عَمرو جاری کند 
رسـول را یکتنه یـاری کند 
امیر مرحب کُش خیبر شکن 
دیده کسی یتیم داری کند؟ 
خاک کجا و مظهر هو کجا؟! 
تنور پیرزن کجا، او کجا؟! 
**** 
وای به من، من و ثنای علی 
عفـو کند مـرا خدای علی 
جهان چه قابل که فدایش شود 
فاطمه گـردیـده فدای علی 
آینۀ روی خدا چهر اوست 
دین تمام انبیا مهر اوست 
**** 
کیست علی؟ معلم جبرئیل 
کیست علی؟ پیر هزاران خلیل 
کیست علی؟ امیر، خیرالامیر 
کیست علی؟ وکیل نعم الوکیل 
کیست عـلی؟ تمـام آیین من 
عقل من و عشق من و دین من 
**** 
پاک سرشتم که سرشتم علی است 
مرغ بهشتم که بهشتم علی است 
«میثم» بی دست و زبانم، ولی 
هر چه که در نخل نوشتم علی است 
گو که در آرند ز تن پوستم 
تـا ابـدالـدهر علی دوستم 
 
غلامرضا سازگار

دل فرزند های شام و عراق ...

شعری زیبا از محمدجواد الهی پور با مضمون وحدت شیعه و اهل سنت 

زخم من کهنه زخم تو تازه
زخمی پنجه های بی رحمیم
بین ما وجه مشترک کم نیست
حرف هم را چه خوب می فهمیم
***
گر چه این روزها تن اسلام
زخمی از تیغ مارقین دارد
متحد می شویم و می بینند
خشم ما آه آتشین دارد
***
باز خورشید عشق می تابد
این دعا...نه...یقین قلب من است
صلح و آزادی و غرور و شرف
همه در سایه ی یکی شدن است
***
صبح آن روز را تصور کن
که جهان زیر چتر قدرت ماست
شرق تا غرب هم صدا...هم دل
این همان وعده و قرار خداست
***
صبح آن روز را تصور کن
که فلسطین دوباره آزاد است
دل فرزند های شام و عراق
فارغ از رنج و مرثیه... شاد است
***
صبح آن روز خاک مرده به عشق
یک سلام دوباره خواهد کرد
شتک اشک مادران شهید
خاک را پر ستاره خواهد کرد
***
این شعار و خیال باطل نیست
بغض یک امت است...می دانی؟
امت واحده ست غایت ما
با دلی قرص و عزم طوفانی
***
نقشه ی راهمان بصیرت ماست
تکیه گاه همیم پس غم نیست
قبله، قرآن، پیامبر، دین، اسم
بین ما وجه مشترک کم نیست
***
خواب شوم نفاق را باید
دل بیدارمان به هم بزند
سرنوشت تمام دنیا را
یکدلی هایمان رقم بزند
***
شب ما رنگ فجر خواهد داشت
پیشتازان جاده ی سحریم
آخر قصه ی من و تو یکی ست
هر دو در انتظار یک نفریم

بی وجود اذن رهبر پاسخ دشمن مده

جلوه گر شد در بصیرت طاعت سقای ما
زد به دریا با عصایی بسته شد راه نفوذ؛
 
او مطیع امر مولا؛ او علمدار ادب
بس که کرده باوفایی بسته شد راه نفوذ
 
قصد رخنه دارد این دشمن به کشتی نجات
گرچه مصباح الهدایی بسته شد راه نفوذ
 
شمر، امان‌نامه به دستش، بانگ زد بر تو، ولی
چون نکردی اعتنایی بسته شد راه نفوذ
 
بعد از آن با اذن مولی، پاسخش عباس داد
از سر عشق ولایی بسته شد راه نفوذ؛
 
پاسخی محکم که دشمن را چنان مایوس کرد
که بدون هر چرایی بسته شد راه نفوذ
 
در امان من!؟ بی امان باشد حسین بن علی!؟
با نهیب کبریایی بسته شد راه نفوذ
 
سهل اندیشان امیدی بهر ما نگذاشتند
ساقیا با چون شمایی بسته شد راه نفوذ
 
کل ارض کربلا و شمر، آل کدخداست
گر که با خون خدایی بسته شد راه نفوذ
 
"بی وجود اذن رهبر پاسخ دشمن مده"
با شعار کربلایی بسته شد راه نفوذ
 
رهبرم گفتی و ما برداشتیم از روی عشق
نقشه ی گام نهایی بسته شد راه نفوذ
 
تازه تاسوعاییان آماده ی رزمند رزم
با چنین عباسهایی بسته شد راه نفوذ
 
***
 
این صف بنیان مرصوص شهادت گرد توست
یار، وقتش شد بیایی بسته شد راه نفوذ
 
مسعود فریدونی: مهرماه ۹۴
 

داغ مِنا می‌دهد، بویِ ظُهور وَلی ...

مثنوی «شور عشق» تقدیم به رهبر دلیر و آزادۀ ایرانِ اسلامی و ولیِ امر مسلمین جهان، سید علی خامنه‌ای دامت برکاته در تفهیم به آل سعود که : اگر ایران تصمیم به واکنش بگیرد، اوضاع مسئولان عربستان خوب نخواهد بود و این واکنش سخت و خشن خواهد بود.

کامِ یمن تشنۀِ، صُبحِ ظهورِ وَلا - می‌رسَدَم از مِنا، بویِ خوشِ کربلا 

از یمن و از مِنا تا به عِراق و دمشق - غُلغُله‌ای در جهان، کرده به پا شورِ عشق 

نعره جَرَس میزند، می رسد از رَه کَسی - او که به در دیدۀ، منتظرانش بَسی 

سِرِّ سحر می‌شود، فاشِ، به لب‌های نور - می‌خورد آخر تَرَک، تُنگِ بُلورِ ظُهور 

جانبِ چَشمش سَحَر، می‌دوَد آسیمه سَر - تا که کُند غُسلِ دَر، چَشمۀِ خورشیدِ زَر 

این شب دور و دراز، این غمِ جان‌ها گُداز - می‌رسد آخَر به سَر، در سَحَری دِلنواز 

گَشته به پا کربلا، بارِ دگر در یمن - بارِ دگر می‌بُرَد، سَر ز مَلَک، اَهرِمَن

کُشته به خاکِ یمن، خفته به خون بی کَفن - دشت ِ شقایق شده، چشمِ اُویسِ قَرَن

می تَپَدم دل به خون، جان به لَب از غَم کُنون - بس که زِ خاکِ یمن، لاله زند سَر بُرون

چَشمِ اُوِیسِ قَرَن؛ خون شده از درد و داغ - بس که شقایق زند، سر زِ گریبانِ باغ

کُشت غم و محنت و داغِ یمن، شیعه را - ما به تماشایِ این، کرب و بلا از چرا

آمدنش را مگر ما نه دعا خوانده‌ایم - او به یمن می‌رود، ما به چه جا مانده‌ایم

او به یمن می‌رود، بی‌کس و بی‌یار و تَک - بارِ دگر کوفیان، کرده دریغ از کُمَک

حِسِّ بدی دارم، از شهره به کوفی شدن - کاش که سهمم شود، یارِ یمن آمدن 

داغِ گرانِ یمن، می‌شِکَند پُشتِ ما - تا به کجا از بَلا، کرده گِرِه مُشتِ ما؟

تا به کجا تا به کِی؛ خَشمِ فُرو خورده را؟ - تا به کجا طاقت این، قومِ دل آزُرده را؟ 

تا به کجا از مِنا، بویِ فراقم رسد ؟ - تا به کجا نِفخۀِ؛ غَم زِ عِراقم رِسَد؟ 

تا به کجا خون چِکد، از سر و رویِ دمشق؟ – کی و کجا می‌زند، سَر زِ فَلَق، نورِ عشق؟

تا به کجایم به‌ جا، بر چه ببندم رَجا ؟ - دستِ دل و دامَنِ، صبحِ ظهورش کجا؟ 

خون‌جگرِ فاطمه، داغِ تو ما را بِکُشت - کرده چرایی به ما، یوسفِ دزدیده، پُشت 

تا به کجا شیعه را، بی‌کسی و بی‌بَری - تا به کُجا هر سَحَر، ظُلمتِ اِسکندَری

طعنه مرا تا به کِی، بر تو زند دیگری - قلبِ علی تا به کِی، خون زدَمِ اَشعَری

تا به کجا تا به کی، صورتِ زهرا کَبود - غرقه به خون تا کجا، فرقِ علی در سُجود 

قامتِ سروِ مِنا، بارِ جنایت خَمود - تا به کجا کعبه را، ظُلمتِ آلِ سعود 

تا به کجا خانۀِ، فاطمه را بویِ دود - تا به کجا باید این، غِصۀِ غَم را شُنود 

تا به کدامین شَفَق، سَر ز اَهورا به نِی - شامِ غریبانِ ما، تا به کُجا، تا به کِی

تا به کجا فاطمه، دل‌نگران دمشق - صبحِ ظُهورِ تو را، کو سَحَراِی شمسِ عشق

ضَجِه دُعا می زند، آمدنت را به عشق - شانۀِ غَم می‌زند، بر سَرِ زُلفِ دمشق 

لاله اذان می‌دهد، بر سر گُلدسته‌ها - کرده سَحَر نیَّتِ، قومِ زِ شب خسته‌ها 

قامتِ غَم بسته گُل، بر سَرِ سَجاده باز - غرقه به خون، قَد کمانِ، فاطمه خواند نماز

بر سِرِ سِرِنیزه ها ، غافلۀِ ماه را - سرمه به خون می کشم، چشمِ سَحَرگاه را 

ضَجِه به شب می زند، بی‌کَس و درمانده‌ای - مُنتظرِ عاشقِ، دیده به دَر مانده‌ای 

زمزمه بر لب کند، بُغضِ فرو خورده‌ای –خونِ جگر، دیده را، تا سَحَر اَفشُرده‌ای

کِه‌ی سَحَرِ آرزو، او به کجا بُرده‌ای - یوسف ِما را به سَر، گو که چه آورده‌ای

تا که شود شاید از، بندِ فراقَش خَلاص -خون شده از دردِ یاس، دیده کند التماس 

صبحِ ظهورش بیا، موکبِ نورش بیا - در شب گُم گشتگی، آتشِ طورَش بیا 

یوسفِ عیسی نفس، فاطمه را مُقتبَس - خیز و به کنعان بیا، شیعه به فریادرَس

حادثه در حادثه، کرده گِرِه مُشتِمان - رنج و بلا می‌دهد، تاب سر انگشتمان
 
بین زِ سعودی فُرو، خنجرِ در پُشتِمان - یوسف زهرا بیا، داغِ مِنا کُشتِمان 

خون‌جگرم ای ولی، از غمِ بسیارِ تو - منتظرم در یمن، تا که شوم یارِ تو 

از یمنم می‌رسد، بویِ خوشِ نَرگِسَت - در تبِ داغِ مِنا، می‌کنم آقا حِسَت

داغ مِنا می‌دهد، بویِ ظُهور وَلی - باده به جوش آمده، در خُمِ سَیِّد علی 

چهره برافروخته، پیرِ خراسانیَ ام - قصدِ یمن کرده آن، سَیِّد نورانیَ ام 

قصدِ یمن کرده تا، یارِ یَمانی شود - تا به ظهورِ وَلی، باعث و بانی شود 

بسته میان را کَمَر، تیغِ دودَم، چون علی - از رُخِ زهرایی‌َاش، هِیبَتِ حیدر جَلی 

تیغ دودَم را بُرون، گر زِ نیام آورَد - کارِ سعودی به یک، حمله تمام آوَرَد 

سَیّدِ قوم وَلا، خون‌جگرِ کربلا - ای به غمِ فاطمه، جان و دِلَت مُبتلا 

پیرِ خراباتِ ما، قبلۀِ حاجاتِ ما - فاطمه‌ات را قسم، قصدِ مِنا را نَما

کرده تو را خون جگر، داغ ِمِنا دانَمَت - باخبر از آن غَمُ، ماتم و حِرمانَمَت 

مویِ سفیدت کِشَد، سینه به آتش مَرا - عشق تو پیرانه سَر، کرده سیاوَش مرا

پیرِ خراسانیَ ام، تا به کجا مَصلَحَت - این سپهِ عاشقی، را بِنَمایَش به خَط 

چون قَمَرِ کربلا، مَشک و عَلَم را به دوش - تیغِ دودَم را به کَف، خیز و بر آوَر خُروش

پیرِ خراسانیَ ام، اِذنِ جهادم بِده – درسِ خوشِ عاشقی، را تو به یادَم بده 

خیز و به کف گیر آن، تیغ دودَم را علی - تشنه لبِ یاریِ، ما شده کامِ وَلی 

کُن علم آن بیرقِ، سُرخِ شَقایق نِشان - این سپهِ شیعه را، سویِ سعودی کشان 

تیغِ دودِم را بِنِه، در کفِ سردارِ عشق - تا که بگیرد یمن، هم چو عراق و دمشق 

او که جهان خیره بَر، نورِ سلیمانیَ‌اش - مستِ علمداریِ پیرِ خراسانیَ‌اش

خیز و به‌صَف کن علی، لشکریانِ ظهور- بر کَفَت آوَر عَلَم، بیرقِ سبزِ غُرور 

از غَم و دردِ منا، خون‌جگری یا علی - زآتشِ اندَر یمن، شعله‌وری یا علی 

موی سفیدت به سر، جان به لبم کرده یار- زُلفِ چلیپای تو، می‌کِشدَم سَر به دار

بارِ بلا می‌کشی، بس که به دوش غَمَت - بویِ علی می‌دهد، آهِ روان از دَمَت 

دل مَکُن آشفته‌تر، از غمِ مِحنَت دِگَر - از یمن و از منا، شورِ ظهورَش نِگَر 

لَب زِ لبَت واکُنی، پیرِ خراسانیَ ام - غرقه جهانی شود، در یَمِ طوفانیَ ام 

لب ز لبَت واکنی، روبه حِجاز آوَریم - سَر زِ سعودی به نِی، پیشِ تو باز آوریم 

شورِ تو در سینه‌ها، سیّدِ خوبانِ ما - نذرِ لبت باشد این، رو ح و تن و جانِ ما 

پیر خراسانیَ ام، قَصدِ منا کرده‌ای - قَصدِ علمداریِ، کربُ و بَلا کرده‌ای 

قصدِ مِنا کرده‌ای، خون‌جگرِ فاطمه – تا که دهی کار این، آلِ زبون خاتمه 

چهره بر افروختی، میر و علمدارِ ما - قصدِ یمن کرده‌ای، دلبر و دلدار ما 

کرب و بلا پا کنم، گر که تو اِذنَم دهی - باده اگر از خُمِ، سُرخِ حُسینَم دهی 

پیرِ خراباتِ غم، بیرقِ حق کُن عَلَم - تا که زَند سَر زِ خون، تیغ دودَم از قلَم 

تِشنه لبِ رفتنم، کرب و بلا را به سَر- تا که بگیرم به بَر، خنجر و تیر و تبر 

رفته دگر یا علی، صبر و قرارم زِ کَف - می‌زند آشفته دل، سازِ پریشان چو دَف 

بی‌سر و سامانم از داغِ مِنا و یمن - اِذنِ جهادم بده، سَیّد و آقایِ من

تا که کنم آن شهِ پستِ حِجازی خموش - تا شِنَود نَعرۀِ، قومِ دلیران به گوش 

اِذنِ جهادم بده، سید و سالار من - تا که بگیرم سَر از، پیکر آن اَهرِمَن 

کاخ سعودی کنم، زیر و زِبَر در یمن - تا کُنم از غم رها، قلبِ اویسِ قَرَن 

لب ز لبت واکنی کرب و بلا می‌شود - جانِ همه عاشقان، بر تو فدا می‌شود 

لب ز لبت واکن ای، پیرِ خُراسانیَ ام - اِذنِ جهادم بده، سید نورانیَ ام 

به امید ظهور حضرت یار ......سحرگاه پنج شنبه نهم مهرماه 1394- منصور نظری

مناظره عقل و عشق…

راوی

آماده باشید که وقت رفتن است…

عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو… واین هر دو، ‌عقل وعشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود. در روز هشتم ذی الحجه، یوم الترویه، امام حسین آگاه شد که عمرو بن سعید بن عاص با سپاهی انبوه به مکه وارد شده است تا او را مخفیانه دستگیر کنند و به شام برند و اگرنه … حرمت حرم امن را با خون او بشکنند. آنان که رو به سوی قبله خویش نماز می گزارند معنای حرمت حرم امن راچه می دانند؟ کعبه آنان که در مکه نیست تا حرمت حرم مکه را پاس دارند؛ کعبه آنان قصر سبزی است در دمشق که چشم را خیره می کند. کعبه قبله احرار است . رستگان از بندگی غیر؛ اما اینان بت خویشتن را می پرستند . امام برای اعمال حج احرام بسته است و لکن اینان احرام بسته اند تا شمشیرهای آخته خویش را ازچشم ها پنهان دارند … شکستن حرمت حرم خدا برای آنان که کعبه را نمی شناسند چندان عظیم نمی نماید و اگر با آنان بگویی که امام حسین(ع) برای پرهیز از این فاجعه مکه را ترک گفته است در شگفت خواهند آمد… آیا امام که خود باطن کعبه است ، اذن خواهد داد که این بدعت عظیم واقع شود و حرمت حرم باخون او شکسته شود‌؟ … خیر.

امام حج را با نیت عمره مفرده به پایان بردند و آنگاه عزم رحیل را با کاروانیان در میان نهادند: « الحمدلله ، ماشاءالله و لا قوه الا بالله و صلی الله علی رسوله …

برای من قتلگاهی اختیار شده است که اکنون می بینمش . گویا می بینم که بند بند مرا گرگان بیابان ، بین نواویس و کربلا از هم می درند و از من شکمبه های خالی و انبان های گرسنه خویش را پر می کنند .»

رضایت خدا ، رضایت ما اهل بیت است ؛ بر بلایش صبر می ورزیم و او نیز با ما در آنچه پاداش صابرین است وفا خواهد کرد . اگر پود از جامه جدا شود، اهل بیت نیز از رسول خدا جدا خواهند شد .

اکنون آن که مشتاق است تا خون خویش را در راه ما بذل کند و نفس خود را برای لقای خدا آماده کرده است … پس همراه با عزم رحیل کند که من چون صبح شود به راه خواهم افتاد . إن شاءالله…

راوی

صبح شد و بانگ الرحیل برخاست و قافله عشق عازم سفر تاریخ شد. خدایا ، چگونه ممکن است که تو این باب رحمت خاص را تنها بر آنان گشوده باشی که در شب هشتم ذی الحجه سال شصتم هجری مخاطب امام بوده اند ،‌ و دیگران را از این دعوت محروم خواسته باشی ؟ آنان را می گویم که عرصه حیاتشان عصری دیگر از تاریخ کره ارض است . هیهات ما ذلک الظن بک ـ ما را از فضل تو گمان دیگری است . پس چه جای تردید؟ راهی که آن قافله عشق پای در آن نهاد راه تاریخ است و آن بانگ الرحیل هر صبح در همه جا بر می خیزد. واگر نه ، این راحلان قافله عشق ، بعد از هزار و سیصد چهل و چند سال به کدام دعوت است که لبیک گفته اند ؟

الرحیل ! الرحیل !

اکنون بنگر حیرت عقل و جرأت عشق را ! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند … راحلان طریق عشق می دانند که ماندن نیز در رفتن است . جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی ، و این اوست که ما را کشکشانه به خویش می خواند .

پاسخ امام در جواب کسانی که او را از رفتن منع میکردند ، پاسخی است که عشق به عقل می دهد ؛ اگر چه عقل نیز اگر پیوند خویش را با سرچشمه عقل نبریده باشد ، بی تردید عشق را تصدیق خواهد کرد . محمد بن حنیفه که شنید امام به سوی عراق کوچ کرده است، با شتاب خود را به موکب عشق رساند و دهانه شتر را در دست گرفت و گفت : « یا حسین ، مگر شب گذشته مرا وعده ندادی که بر پیشنهاد من بیندیشی؟؟

امام فرمود: « آری ، اما پس از آنکه از تو جدا شدم ، رسول خدا به خواب من آمد و گفت : ای حسین ، روی به راه نِه که خداوند می خواهد تو را در راه خویش کشته بیند.» محمد بن حنیفه گفت :‌‌« انا لله وانا الیه راجعون …

راوی

عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو ؛ و این هر دو ، عقل و عشق را ، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود، اگرچه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نَبُرد ، عشق را در راهی که می رود ، تصدیق خواهد کرد ؛ آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله ای نیست . عبدالله بن جعفر طیار ، شوی زینب کبری(س) نیز دو فرزند خویش ـ « عون » و « محمد » ـ را فرستاد تا به موکب عشق بپیوندند و با آن دو، نامه ای که در آن نوشته بود :‌« شما را به خدا سوگند می دهم که ازاین سفر بازگردی. از آن بیم دارم که در این راه جان دهی و نور زمین خاموش شود . مگرنه اینکه تو سراج مُنیر راه یافتگانی ؟»… و خود از عمروبن سعید بن عاص درخواست کرد تا امان نامه ای برای حسین بنویسد و او نوشت .

راوی

عجبا! امام مأمن کره ارض است و اگر نباشد ،‌خاک اهل خویش را یکسره فرو می بلعد ، و اینان برای او امان نامه می فرستند … و مگر جز در پناه حق نیز مأمنی هست ؟ عقل را ببین که چگونه در دام جهل افتاده است! و عشق را ببین که چگونه  پاسخ می گوید :« آن که مردم را به طاعت خداوند و رسول او دعوت می کند هرگز تفرقه افکن نیست و مخالفت خدا و رسول نکرده است . بهترین امان ، امان خداست .و آنکس که در دنیا از خدا نترسد ، آنگاه که قیامت برپا شود در امان او نخواهد بود . و من از خدا می خواهم که در دنیا از او بترسم تا آخرت را در امان او باشم .

راوی

یاران ! این قافله ، قافله عشق است و این راه که به سرزمین طف در کرانه فرات می رسد ، راه تاریخ است و هر بامداد این بانگ از آسمان می رسد که :‌الرحیل ، الرحیل . از رحمت خدا دور است  که این باب شیدایی را بر مشتاقان لقای خویش ببندد. ای دعوت فیضانی است که علی الدوام ، زمینیان را به سوی آسمان می کشد و … بدان که سینه تو نیز آسمانی لایتناهی است با قلبی که در آن ، چشمه خورشید می جوشد و گوش کن که چه خوش ترنمی دارد در تپیدن ؛ حسین ، حسین ، حسین ،‌حسین . نمی تپد ، حسین حسین می کند . یاران ! شتاب کنید که زمین نه جای ماندن ، که گذرگاه است … گذر از نفس به سوی رضوان حق . هیچ شنیده ای که کسی در گذرگاه ، رحل اقامت بیفکند ؟… و مرگ نیز در اینجا همان همه با تو نزدیک است که در کربلا ، و کدام انیسی از مرگ شایسته تر ؟ که اگر دهر بخواهد با کسی وفا کند و او را از مرگ معاف دارد ، حسین که از من و تو شایسته تر است . الرحیل ، الرحیل ! یاران شتاب کنید.

 منبع : فتح خون – شهید سید مرتضا آوینی

راز تشنگی و روزی به نام آب!

سیدمهدی طباطبایی در شبکه ایران نوشت:

... و عاشقان را با "آب" رمز و رازی ست که غیر را، از آن بهره‌ای نیست...

عاشق حتی به دور خانه محبوب هم که بگردد در فکر" آب" است و در فکر "عطش"...

چه اینکه خلیل الرحمن چنین بود و چنین فرمود...

از این روست که هشتم ذیحجه را روز "ترویه" نامیده‌اند

روزی که حاجیان برای وقوف در عرفات و مشعر و منا آب تهیه می‌کنند

و حاجیان کعبه عشق نیز برای وقوف در کربلای دل در جستجوی "آب" و "عطش"

و همین روز بود که حسین علیه السلام حج و مکه را رها کرد و به سوی کعبه عشّاق راهی شد

براستی چرا حسین در روز ترویه، کاروانش را به سمت کوفه حرکت داد؟!

گویی حسین (ع) نیز برای حج عشقی که در پیش داشت آب حیات فراهم آورده بود...

حسین روز ترویه راه کربلا در پیش گرفت که عاشقانش بدانند رمز تشنگی عاشورا، این است که حسین و حسینی‌ها پیش از آنکه قدم در راه جهاد فی سبیل الله بگذارند توشه از دنیای خویش برداشته و تعلقاتشان رها کرده‌اند و با رویی گشاده به سوی محبوب می‌شتابند...

و چه زیبا فرمودند همه اهل بیت پیامبر کشتی نجاتند اما کشتی حسین سریعتر حرکت می‌کند...

و تو به چشم خود می‌بینی که حسین از روز جمع‌آوری آب تا روز عطش همواره در میان دریای آب بود...

پس دیده بگشا و دل به دلش بسپار که اهل نجات شوی

حسین کام لب تشنگان را سیراب می‌کند از معرفت‌ نابی که در کوران حوادث چشم و دلشان برای دنیای پست تنگ نشود

آری هرکس از دست حسین سیراب شود همچون او و اولاد و اصحابش زنده و ابدی خواهد شد

امروز را دریاب که روز "آب" است برای حاجی و عاشق...

و اینها همه اسراری چنداست از "آب"

همان "آب" که مهریه فاطمه(س) بود

سلام بر حسین و اولاد و اصحابش

مدعی گوید که با یک گل نمی آید بهار .. من گلی دارم که عالم را گلستان میکند

با كريمان، كارها دشوار نيست!

تو مگو ما را بدان شه، بار نيست / با كريمان، كارها دشوار نيست!

رقص مرگ !

(( ای حیات ! با تو وداع می کنم ، با همه مظاهر و جبروتت . ای پاهای من ! می دانم که فداکارید ، و به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت – صاعقه وار به حرکت در می آیید ، اما من آرزویی بزرگتر دارم . به قدرت آهنینم محکم باشید . این پیکر کوک ، ولی سنگین از آرزوها و نقشه ها و امیدها و مسئولیت ها را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانید . در این لحظات آخر عمر ، آبروی مرا حفظ کنید . شما سالهای دراز به من خدمتها کرده اید . از شما آرزو می کنم که این آخرین لحظه را به بهترین وجه ، ادا کنید . ای دستهای من ! قوی و دقیق باشید . ای چشمان من ! تیزبین باشید . ای قلب من ! این لحظات آخرین را تحمل کن . به شما قول می دهم که پس از چند لحظه همه شما در استراحتی عمیق و ابدی آرامش خود را برای همیشه بیابید . من چند لحظه بعد به شما آرامش می دهم ، آرامشی ابدی . چه ، این لحظات حساس وداع با زندگی و عالم ، لحظات لقای پروردگار و لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد . ))

در راه تو

من مسئولیت تام دارم که در مقابل شداید و بلایا بایستم ، تمام ناراحتی ها را تحمل کنم رنجها را بپذیرم ، چون شمع بسوزم و راه را برای دیگران روشن کنم .

ای خدا، من باید از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا که دشمنان ، مرا از این راه طعنه زنند . باید به آن سنگ دلانی که علم را بهانه کرده و به دیگران فخر می فروشند ثابت کنم که خاک پای من هم نخواهند شد . باید همه آن تیره دلان مغرور و متکبر را به زانو در آورم ، آنگاه خود خاضع ترین و افتاده ترین فرد روی زمین باشم .

ای خدای بزرگ ، این ها که از تو می خواهم چیزهائیست که فقط می خواهم در راه تو به کار اندازم و تو خوب می دانی که استعداد آن را داشته ام .

تو ای خدای من ، می دانی که جز راه تو و کمال و جمال تو آرزویی ندارم ، آنچه می خواهم آن چیزی است که تو دستور داده ای و می دانی که عزت و ذلت به دست توست و می دانم که بی تو هیچ ام و خالصانه از تو تقاضای کمک و دستگیری دارم .

حتی یک لحظه

ای مادر هنگامی که فرودگاه تهران را ترک می گفتم تو حاضر شدی و هنگام خداحافظی گفتی (( ای مصطفی ، من تو را بزرگ کردمم ، با جان و شیره خود تو را پرورش دادم و اکنون که می روی از تو هیچ نمی خواهم و هیچ انتظاری از تو ندارم ، فقط یک وصیت می کنم و آن این که خدای بزرگ را فراموش نکنی . ))

ای مادر ، بعد از ۲۲ سال به میهن عزیز خود باز می گردم و به تو اطمینان می دهم که در این مدت دراز حتی یک لحظه خدا را فراموش نکردم ، عشق او آن قدر با تار و پود وجودم آمیخته بود که یک لحظه حیات من بدون حضور او میسر نبود .

به امام موسی صدر

وصیت می کنم به کسی که او را بیش از حد دوست می دارم . به معشوقم ، به امام موسی صدر ، کسی که او را مظهر علی می دانم ، او را وارث حسین می خوانم ، کسی که … از این که به لبنان آمدم و پنج یا شش سال با مشکلاتی سخت دست به گریبان بوده ام متاسف نیستم . از این که آمریکا را ترک گفته ام ، از این که دنیای لذت و راحتی را پشت سر گذاشتم ، از این که دنیای علم را فراموش کردم ، از این که از همه زیبایی ها و خاطره زن عزیز و فرزندان دلبندم گذشته ام متاسف نیستم …

تو ای محبوب من ، دنیایی جدید به من گشودی که خدای بزرگ مرا بهتر و بیش تر آزمایش کند . تو به من مجال دادی تا پروانه شوم ، تا بسوزم ، تا نور برسانم ، تا عشق بورزم ، تا قدرت های بی نظیر انسانی خود را به ظهور برسانم …

امام من ، منی که وصیت می کنم ، منی که تو را دوست می دارم … آدم ساده ای نیستم . من خدای عشق و پرستشم ، من نماینده حق ، مظهر فداکاری و گذشت ، تواضع ، فعالیت و مبارزه ام . آتشفشان درون من کافیست که هر دنیایی را بسوزاند ، آتش عشق من به حدی است که قادر است هر دل سنگی را آب کند ، فداکاری من به اندازه ایست که کمتر کسی در زندگی به آن درجه رسیده است …

کسی که وصیت می کند آدم ساده ای نیست ، بزرگترین مقامات علمی را گذرانده ، سردی و گرمی روزگار را چشیده ، از زیباترین و شدیدترین عشق ها برخوردار شده ، از درخت لذات زندگی میوه ها چیده ، از هر چه زیبا و دوست داشتنی است برخوردار شده و در اوج کمال و دارایی ، همه چیز را رها کرده و به خاطر دفی مقدس ، زندگی دردآود و اشک بار وشهادت را قبول کرده است . آری ای محبوب من ، یک چنین کسی با تو وصیت می کند …

متن بالا آخرین نوشته شهید دکتر مصطفی چمران می باشد که چند دقیقه قبل از شهادت و در ماشین و در حال رفتن به سوی دهلاویه آن را نگاشته است.

ماجرای چشمان وصال شيرازی و شعر امام حسن عليه السلام

میرزا محمّد شفیع شیرازی متخلص به وصال شیرازی متوفّی سال 1262 هـ. ق در شیراز از بزرگان شعرا و ادبا و عرفای عصر فتحعلی شاه قاجار بود. علاوه بر مراتب علمی، به تمام خطوط هفت گانه (نسخ، نستعلیق، ثلث، رقایم،ریحان،تعلیق،و شکسته) مهارتی به سزا داشته و کتابهای فراوانی نیز با خطوط مختلف نگاشته است. از جمله، اینکه 67 قرآن به خط زیبای خود نوشته است. بر اثر نوشتن زیاد چشمش آب می آورد و به پزشک مراجعه می کند، دکتر می گوید: من چشمت را درمان می کنم، به شرطی که دیگر با او نخوانی و خط ننویسی. پس از معالجه و بهبودی چشم، دوباره شروع به خواندن و نوشتن می کند تا این که به کلّی نابینا می شود. سرانجام با حالت اضطرار متوسل به محمّد(ص)و آل او می شود.

شبی در عالم رؤیا پیغمبر اکرم(ص) را در خواب می بیند، حضرت به او می فرماید: چرا در مصائب حسینحسن) مرثیه نمی گویی تا خدای متعال چشمانت را شفاء دهد. در همان حال حضرت فاطمه زهرا(س) حاضر گردیده می فرماید: وصال! اگر شعر مصیبت گفتی اوّل از حسنم شروع کن؛ زیرا او خیلی مظلوم است.

صبح آن روز وصال شروع کرد در خانه قدم زدن و دست به دیوار گرفتن و این شعر را سرودن:

از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد
آن طشت راز خون جگر باغ لاله کرد


نیمه دوّم شعر را که گفت، ناگهان چشمانش روشن و بینا شد. آن گاه اضافه کرد:

خونی که خورد در همه عمر، از گلو بریخت
دل را تهی زخون دل چند ساله کرد

نبود عجب که خون جگر گر شدش بجام
عمریش روزگار همین در پیاله کرد

نتوان نوشت قصه درد و مصیبتش
ور می توان ز غصه هزاران رساله کرد

زینب درید معجر و آه از جگر کشید
کلثوم زد به سینه و از درد ناله کرد

هر خواهری که بود روان کرد سیل خون
هر دختری که بود پریشان کُلاله کرد

یا رب به اهل بیت ندانم چه سان گذشت
آن روز شد عیان که رسول از جهان گذشت

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم ...

در سال 1367 تیمسار ستاری که فرماندهی نیروی هوایی ارتش را بر عهده داشت، به منظور تبریک سالروز میلاد حضرت فاطمه زهرا(س) نامه‌ای را به محضر حضرت امام خمینی(ره) ارسال می‌کند.

حضرت معظم‌له‌ نیز با طبع بلند و ذوق الهی خویش،‌ نامه فرزند برومندشان را با نگارش غزلی در هامش آن نامه، اینگونه پاسخ می‌دهند:



متن نامه شهید ستاری و شعر زیبای حضرت امام به این شرح است:

محضر مبارک امام امت و رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران و فرمانده معظم کل قوا

حضرت امام خمینی مدظله‌العالی

با نهایت مسرت ولادت با سعادت بانوی بزرگ اسلام حضرت فاطمه زهرا (س) ‌را از طرف خود و کلیه پرسنل نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی به محضر مبارک آن حضرت تبریک و تهنیت عرض نموده و از درگاه خدواند متعال توفیق روزافزون مسلمین و سلامت و طول عمر آن بزرگوار را مسئلت می‌نمایم.

فرمانده نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران

سرتیپ منصور ستاری


پاسخ حضرت امام خمینی(ره)


من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

چشم بیمـار تـو را دیـدم و بیمار شدم



فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بزدم

همچو منصور خریدار سر دار شدم



غم دلدار فکنده است به جانم، شررى

که به جان آمدم و شهره بازار شدم



درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز

که من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم



جامه زهد و ریا کَندم و بر تن کردم

خرقه پیر خراباتى و هشیار شدم



واعظ شهر که از پند خود آزارم داد

از دم رند مى آلوده مددکار شدم



بگذارید که از بتکده یادى بکنم

من که با دست بت میکده بیدار شدم

روی لب فریاد حیدر حیدر است/ اربعین آغاز شوری دیگر است

خبرگزاری فارس: روی لب فریاد حیدر حیدر است/ اربعین آغاز شوری دیگر است

باز هم رخت عزا بر تن کنید

آه ای زنجیرها شیون کنید

 

دسته‌های سینه زن! جاری شوید

واژه‌ها، گرم عزاداری شوید

 

روی نعش ماه، با حالی حزین

می‌چکد از آسمان گل بر زمین

 

روی لب فریاد حیدر حیدر است

اربعین آغاز شوری دیگر است

 

اربعین آیینه‌ای از کربلاست

انتها نه! ابتدای ماجراست

 

باز هم صحرای محشر می‌شود

کربلا در دل مکرر می‌شود

 

ناله‌هامان باز در دل مانده‌اند

ناقه‌ها از گریه در گل مانده‌اند

 

چشم‌ها، سرچشمه بیداری‌اند

اشک‌ها، تفسیر زخمی کاری‌اند

 

ابرهای غصه در تاب و تب اند

لاله های دشت، اشک زینب اند

 

می‌وزد عطر شهیدان باز هم

می‌دود در کوچه طوفان باز هم

 

دسته‌ها جمعند با سوز و فغان

آسمان گردیده امشب نوحه خوان

 

آسمان تا نوحه‌اش را دم گرفت

کوچه های شهر را ماتم گرفت

 

نوحه خوان! از پیکر بی سر بخوان!

باز هم از روضه اکبر بخوان

 

بار دیگر از صمیم سوز جان

روضه عباس را با من بخوان

 

هان بگو، از کاروان غم بگو

ماجرای عشق را نم نم بگو

 

با دلی آکنده از اندوه و غم

یاد کن از حضرت سجاد هم

 

هان بخوان از روزهای بی کسی

از شب دلشوره و دلواپسی

 

از چهل شب جوشش غم از زمین

از چهل شب داغ‌های آتشین

 

از چهل شب داغ و درد و اضطراب

از صدای ناله های آب آب

 

از هجوم خیزران بر لب بگو

سینه سوزان است از زینب بگو

 

آنکه چون شیر است در دشت بلا

هان بگو از قهرمان کربلا

 

از نگین خاتم پیغمبری

از شکوه خطبه‌های حیدری

 

آنکه در اوج حیا بود و وقار

حرف می‌زد با زبان ذوالفقار:

 

کربلا جز عشق و شیدایی نبود

هرچه دیدم غیر زیبایی نبود

 

روی لب فریاد حیدر حیدر است

اربعین آغاز شوری دیگر است

 

می‌رود از شام تا صبح حجاز

کاروانی سربلند و سرفراز


عبدالرحیم سعیدی‌راد

شعر حافظ براي حضرت رقيه سلام الله عليها

تعالی الله چه دولـت دارم امـشـب

كه آمد ناگهان دلدارم امشب


چو دیدم روی خوبش سجده كردم

بحمدالله نكو كردارم امشب


نهال صبرم از وصـلـش بر آورد

ز بخت خویش برخوردارم امشب


بــرات لـیـلـة الـقــدری بــدســتـم

رسید از طالع بیدارم امشب


بر آن عزمم كه گر خود میرود سر

كه سر پوش از طبق بردارم امشب


كشد نقش انالحق بر زمین خون

چو منصور ار كشی بر دارم امشب


تو صاحب نعمتی من مستـحـقـم

زكات حسن ده، خوش دارم امشب


همی ترسم كه حافظ محو گردد

از این شوری كه در سر دارم امشب


اين غزل در نسخه‌هاي قديمي ديوان حافظ بود اما در نسخه‌هاي جديد حذف شده است.

امشب شب ملیکه دادار زینب است ...

امشب که از نسیم حضوری لبالب است
شمع است و شاهد است و شرابی که بر لب است
شور و شگفتی است و شبی عشق مشرب است
شامی که روشنایی روز است امشب است
امشب شب ملیکه دادار زینب است

این جلوه جلوه‌های شبی بیکرانه است
این جذبه جذبه حرمی بی‌نشانه است
این سجده سجده بر قدمی جاودانه است
این شعله شعله نگهی عاشقانه است
از هر لبی که می‌شنوی این ترانه است
عالم محیط و نقطه پرگار زینب است

سری رسید و معنی ام‌الکتاب شد
نوری دمید و قبله هر آفتاب شد
چشمی گشود و چشم شقایق بخواب شد
زیباترین دعای علی (ع) مستجاب شد
زهراست این که در دل گهواره قاب شد
امشب تمام گرمی بازار زینب است

بر عرش سبز دست نبی تا که جا گرفت
نورش زمین و کل زمان را فرا گرفت
حتی بهشت سرمه از آن خاک پا گرفت
از عطر دامنش همه جا روشنا گرفت
آئینه‌ای مقابل رویش خدا گرفت
تصویر جلوه‌های خداوار زینب است

این کیست این که سجده کند عشق در برش
این کیست این که سینه درند در برابرش
این کیست این که از جلوات مطهرش
عالم نبود غیر غباری ز محضرش
فرموده است از برکاتش برادرش
آئینه‌دار حیدر کرار زینب است

تا کوچه‌اش قبیله لیلا ادامه داشت
تا خانه‌اش گدایی عیسی ادامه داشت
در چشم او تلاطم دریا ادامه داشت
بر قامتش قیامت مولا ادامه داشت
زینب نبود حضرت زهرا(س) ادامه داشت
خاتون خانه‌دار دو دلدار زینب است

سرچشمه‌های پرطپش کوهسار از اوست
دریا از اوست جذبه هر آبشار از اوست
تیغ کلام فاطمی‌اش آب دار از اوست
تفسیر آیه‌های غم و انتظار از اوست
آری تمام هیمنه ذوالفقار از اوست
از کربلا بپرس علمدار زینب است

سوگند بر شکوه دل مرتضایی‌اش
بر جلوه‌های حیدری‌اش مجتبایی‌اش
سوگند بر تقدس کرب و بلایی‌اش
بر ریشه‌های چادر سبز خدایی‌اش
سوگند بر نماز شب کبریایی‌اش
تا روز حشر کعبه ایثار زینب است

شمس حجاب گنبد دوار زینب است
بدر سپهر عصمت و ایثار زینب است
محبوبه حبیه دادار زینب است
مسطوره سلاله اطهار زینب است
اذن دخول در حرم یار زینب است
منصوره نرفته سر دار زینب است

نون و قلم نبی است و مایسطرون حسین
طاق فلک علی است به عالم ستون حسین
خلقت تمام حضرت زهراست خون حسین
هستی تمام ظاهر و مافی البطون حسین
با یک قیامت است هم الغالبون حسین
در این قیام نقطه پرگار زینب است

سردار سرسپرده جولان عشق کیست؟
تنها امیر فاتح میدان عشق کیست؟
عشق است حسین و گوش به فرمان عشق کیست؟
روح دمیده در تن بی‌جان عشق کیست؟
علامه مفسر قرآن عشق کیست؟
تفسیر آیه‌ها همه اسرار زینب است

ققنوس و هم از پی او در توهم است
فانوس وصف در صفت وصف او گم است
قاموس اقتدار و وقار و تلاطم است
پابوس او تمامی افلاک و انجم است
کابوس شام و دولت نامرد مردم است
بر فرق ظلم تیغ شرربار زینب است

پیداترین ستاره دیبای خلقت است
زیباترین سروده لب‌های خلقت است
زهراترین زهره زهرای خلقت است
لیلاترین لیلی لیلای خلقت است
شیواترین سئوال معمای خلقت است
گنجینه جزیره اسرار زینب است

ذرات و کائنات همه مرده یا خموش
در احتجاج بود زنی یک علم به دوش
قلب جهان به عمق زمین غرق جنب و جوش
آتشفشان قهر خداوند در خروش
هوهوی ذوالفقار علی می‌رسد به گوش
این رعد و برق نیست که انگار زینب است

خورشید روی قله نی آشکار شد
کوچکترین ستاره سر شیرخوار شد
ناموس حق به ناقه عریان سوار شد
هشتاد و چهار خسته به هم هم‌قطار شد
زیباترین ستاره دنباله‌دار شد
در این مسیر نور جلودار زینب است

چشم ستاره در به در جستجوی ماه
بر روی نیزه دیده زینب گرفت راه
مبهوت می‌نمود به سرنیزه‌ای نگاه
آتش کشید شعله ز دل تا کشید آه
کای جان پناه زینب و اطفال بی‌پناه
راحت بخواب چونکه پرستار زینب است

پشتش شکست بس که بر او آسمان گریست
حتی به حال و روز دلش کاروان گریست
از خنده‌های حرمله و ساربان گریست
بر گیسوان شعله ور کودکان گریست
از ضربه‌های دم به دم خیزران گریست
بر خیل اشک قافله سالار زینب است

آن شانه صبور صبوری زما ربود
آن قامت غیور قیامت بپا نمود
آن شیرزن حماسه عباس را سرود
با دست خویش بیرق کرببلا گشود
بر بال‌های زخمی‌اش ای وای جا نبود
غم را بگو بیا که خریدار زینب است

زینب اگر نبود اثر کربلا نبود
شیرازه‌ای برای کتاب خدا نبود
زینب اگر نبود علم حق بپا نبود
این خیمه‌ها و پرچم و رخت عزا نبود
یک یا حسین بر لب ما و شما نبود
در کار عشق گرمی بازار زینب است

با این که قد خمیده‌ام و داغ دیده‌ام
فتح الفتوح کرده‌ام هرجا رسیده‌ام
گر نیش کعب نی به وجودم خریده‌ام
گر طعم تازیانه چو مادر چشیده‌ام
چون کوه ایستاده‌ام ای سر بریده‌ام
در اوج اقتدار جهاندار زینب است

زینب کجا و خنده اشرار یا حسین
زینب کجا و کوچه و بازار یا حسین
زینب کجا و مجلس اغیار یا حسین
زینب کجا و این همه آزار یا حسین
زینب کجا و طشت و سر یار یا حسین
در پنجه‌های بغض گرفتار زینب است

از نای من به ناله چو افتاد نای نی
عالم شنید از پس آن های‌های نی
تو بر فراز نیزه و من در قفای نی
آنقدر سنگ خورده‌ام از لابه‌لای نی
تا اینکه یافتم سرت از رد پای نی
هجران توست آتش و نیزار زینب است

قرآن بخوان که حفظ شود آبروی تو
رنگین شده است ساقه نی از گلوی تو
در حسرتم که نیزه کند شانه موی تو
ای منتهای آرزویم گفت‌وگوی تو
ای نازنین بناز خریدار زینب است

سروده ای از حاج محمود کریمی

یا علی أنا شیعی!

«احمد الفتلاوی النجفی» مداح عراقی ترانه زیبایی با نام «یا علی أنا شیعی!» (ای علی من شیعه تو هستم) اجرا کرده است.


در کارنامه هنری این خواننده و مادح عرب‌زبان چهار آلبوم مذهبی با نام‌های «هیام المحب» و «برید الشوق» ویژه اعیاد شعبانیه، «باب الصبر» ویژه ایام فاطمیه و «بلغ سلامی» در مدح امیرالمؤمنین(ع) به چشم می‌خورد. وی پیش این نیز کلیپ زیبایی با نام «فقط علی را دوست دارم» منتشر کرده بود.

برای شنیدن این قطعه کلیک کنید

شعري از حاج رحيم چهره خند ...


این قدر نرین منطقه تو تپه‌ها بگردین
بیاین بریم توی خط حالا که اهل دردین

خط مقدم ما مادر اون شهیده
که سی ساله منتظر چشمش به در سپیده

اون که پسر بزرگه‌اش تو جبهه ناپدیده
نمی‌دونه اون یکی گم شده یا شهیده

می‌گه بیا عزیزم، اگه هستی هنوزم
چرا وقتی می‌رفتی، مادرتم نبردی؟

منم ببر عزیزم، موندنم دیگه بسه
غریبی نامزدت قلب منو شکسته

دیگه داره از غمش، دق می‌کنه می‌میره
از صب تا شب مریضه، قلبشو هی می‌گیره

سنگر اصلی ما بخش هفت ساسانه
جانباز شیمیایی... حرفش چقدر آسانه

همونایی که هستن، زنده‌شونم شهیده
مثلشونو تو دنیا، هیچ‌وقت کسی ندیده

تاول توی شش داره، بچه ناخوش داره
پول دوا کم میاد، خرجای دق‌کش داره

نفس وقتی می‌کشه، اکسیژنش کم میاد
تو اون دل قشنگش، غصه و ماتم میاد

بچه‌شو که می‌بینه، زورکی هی می‌خنده
ماسکشو ور می‌داره، شیر اونو می‌بنده

می‌گه حالم عالیه، دختر خوب و نازم
بابات داره خوب می‌شه، سر کار می‌ره بازم

اون دستمال خونی رو، پشت بالش می‌ذاره
دروغکی دست‌هاشو، تندی بالا میاره

دخترشم می‌دونه، کار باباش تمومه
ده تا دستمال خونیش، توی تشت حمومه

سه روزه که مادرش، دنبال کپسولشه
اسپری آتروونت، که معطل پولشه

سِرِوِنت و بکتوتایت، سالبوتامول، سالمترول
فلوکسی تایت قرمز، که نفس رو می‌ده هُل

کاش بود حتی یکی از هفت تا دونه کپسولش
پیدا اگر هم بشه، پیدا نمی‌شه پولش

سِرِوِنت یک هفته، هشتاد هزار تومان پول
ترومولین، آتروونت كه زجرشو می‌ده طول

ماسکشو باز می‌ذاره، شیرشو وا می‌کنه
حمیده توی دلش، خدا خدا می‌کنه

افتاده توی خونه، یه مدت مدیده
می‌چرخه دور سرش، هم خونه هم حمیده

می‌گه خدا پس چرا اکسیژنش کم میاد؟
چرا حالش بد می‌شه؟، مگه قرصِ چی می‌خواد؟

از سینه باباجون، صدای جیر جیر میاد
حالا تو این بی‌پولی، قرصاش کجا گیر میاد؟
با چشمای بارونی، دستمالو برمی‌داره
چند تا دستمال شسته، به جای اون می‌ذاره

می‌گه خدا چی می‌شه، با قرصای باباجون
زودتر بیاد مادرم، خونه بگیره سامون

حمیده بچه ساله، اما اینو می‌دونه
دنیا وفا نداره، یک قرونم گرونه

عطر گل شقایق، پیچیده توی خونه
الان بابا رو زمین، فردا تو آسمونه

همین روزا یه وقتی، بابا خوبِ خوب می‌شه
تابوتش رو میارن، سوار اون چوب می‌شه

یواش یواش فراموش، می‌شه اون تشت خونی
راحت می‌شن بچه‌هاش، از زجر نردبونی!

رسمش ولی این نبود، همه‌اش فراموش بشه
اون آتیش معرکه، بمیره خاموش بشه

رسمش ولی این نبود، صورت و پهلوی دین
کبود بشه بمونه، همین جا روی زمین

درد اگر درد دینه، درده، ولی شیرینه
تیری که ول می‌کنه، صاف رو هدف می‌شینه

کویر دلش مثل ابر زخمی و پاره پاره است
تو آسمان قرآن، شهید مثل ستاره است

باید باشه ستاره، همیشه تو آسمون
تا زنده باشیم همه، تا نور بده واسه‌مون

اگر فراموش بشه، خاموش بشه بمیره
دین هم فراموش می‌شه، عزتمون می‌میره

اونجا توی منطقه، خاک و خل زمینه
این مادر شهیده، سنگر تو همینه

این که می‌گن اکبرش، تو جبهه ناپدیده
یکی‌شونم موجی‌یه، اون که اسمش حمیده

وقتی می‌ری سراغش، می‌گی حمیدجون سلام
می‌گه سلام بسیجی، می‌گی بگو باز برام

می‌گه خودت می‌دونی، درد من عاشقی‌یه
زخم درد عاشقی، توی دلم باقی‌یه

الان یه عمریه که، تو دردشون می‌سوزم
یادشونو به قلبم، عین وصله می‌دوزم

کدومشونو بگم، از علی یا مصطفی
از اون سید تک پا، یا از خود مجتبی؟

وعده‌کنان تو مهران، علی داشت برام می‌خوند
آر.پی.جی11 آمد، سرش پرید خودش موند

اون طرف مصطفی، نشسته بود رو زمین
قمقمه‌شو که خواستم، اومد بده رفت رو مین

حرفا نگفته بهتر، دیگه چیزی نمی‌گم
حتی اگه فکر کنین، من هم دیگه بریده‌ام

حرفا نگفته بهتر، دق میاره حرف حق
ظرفیت توپ می‌خواد، نه یک ظرفیت لق

دق میاره حرف حق، اگه اهلش نباشی
یادت باشه که شهید، رفته الان تو جاشی

پرچمشونو وردار، نذار بمونه رو زمین
ادامه راهشون، فقط به اینه همین

برادرم! خواهرم!، سنگر رو پیدا بکن
جیره جنگی بردار، پوتین‌ها رو پا بکن

جبهه دیگه تمومه، فرهنگشه که اصله
از این بی‌سیم یاد بگیر، سیم نداره و وصله

جداً ببین یه بی‌سیم، با این‌که سیم نداره
چه جوری وصل خطّه؟، همه‌اش آتیش می‌باره؟

زمین همون زمینه، اما باید رفت جلو
نه این‌که روی زمین، نشست و یا شد ولو

هر نفری توی خط، اسلحه برمی‌داره
تدارک سی نفر، پشتیبانیشو داره

هر کدوم از سی نفر، کارش رو انجام نده
لنگ می‌مونه کار ما، ضررها صد در صده

شهید یه روز می‌جنگید، امروز رفته تو جاشی
باید تو فکر و عمل، ادامه‌شون تو باشی

اگه می‌خوای راهشون، داشته باشه ادامه
اینو بدون که دنیا، فقط برات یک دامه

دل اگه کندی ازش، راحت ازش گذشتی
عین مسافر شدی، دور خودت نگشتی

دنیا اسیرت می‌شه، می‌شی شکل شهیدا
اون وقت ادامه می‌دی، راهو مثل شهیدا

اگر مسافر باشی، جا تو دنیا نگیری
بزرگ می‌شی طوری که، تو دنیا جا نگیری

بزرگ بودن طوری که، تو دنیا جا نگیرن
اونایی که کوچیکن، تو این دنیا اسیرن

اسیر یه لقمه نون، غافل از اوستا کریم
 تو چشم و همچشمی‌ها، حتی می‌شن... بگذریم!

:: برای رضایت حضرت زهرا(س)، به یاد مقدس ابوالفضل سپهر که این سبک شعری ::

::سبک ابداعی ایشان است و برای سلامتی آقایمان صلوات عنایت کنید :: 

مدیون شب حمله جانبازانید  ...

.

... ای آب ندیده ها و آبی شده ها
بی جبهه و جنگ انقلابی شده ها

مدیون شب حمله جانبازانید
ای بر سر سفره آفتابی شده ها

اي پادشه خوبان داد از غم تنهايــي ..  دل بي تو به جان آمد وقت است كه بازايي


اي پادشه خوبان داد از غم تنهايــي

دل بي تو به جان آمد وقت است كه بازايي


دايم گل اين بستان شاداب نمي ماند

دريـاب ضـعـيـفـان را د ر وقــت توانايـــي


ديشب گله از زلفش با باد همي كردم

گفتــا غلـطي بگــذر زين فـكرت سودايـــي 


صد باد صبااينجا با سلسله مي رقصند

ايـن اسـت حريـف اي دل تا باد نپيـمايــــي


مشتاقي و مهجوري دور از تو چنانم كرد

كــز دست بخـواهـد شــد پاياب شكـيبايـــي


يا رب به كه شايد گفت اين نكته كه در عالم

رخسـاره به كس ننمود آن شاهد هرجايـي


ساقي چمن گل را بي روي تو رنگي نيست

شمــشاد خـرامـان كــن تا بــاغ بــيارايـــي


اي درد توام درمان در بستر ناكامي

وي ياد توام مـونس در گوشه ي تنهــايــي


در دايره ي قسمت ما نقطه ي تسليمي

لطف آنچه تو انديشي حكم انچه تو فرمايي


فكر خود و راي خود در عالم رندي نيست

كفـراست درين مذهب خودبيني و خودرايي


زين دايره ي مينا خونين جگرم مي ده

تا حـل كنــم اين مشـكل در ساغـر مينايـــي


حافظ شب هجران شد بوي خوش وصل آمد

شاديت مبــارك باد اي عاشــق شـيــدايــي

شعر منتشر نشده‌ای از «شیخ رجبعلی خیاط» در وصف امیرالمؤمنین امام علی(ع)

مرحوم شیخ رجبعلی نکوگویان(ره) یکی از عارفان نامی معاصر کشورمان است که سال‌های نه چندان دور سخنان و موعظه‌های او در سطح شهر تهران شنیده می‌شد، وی از آن جهت که سال‌ها به دوزندگی اشتغال داشت، به خیاط شهرت یافت، در سال 1262 هجری شمسی در تهران دیده به جهان گشود، پدرش مشهدی‌باقر پیشه‌ور بود و سایه پرمهرش دوازده سال همراه رجبعلی بود. با مرگ پدر، رجبعلی دوازده ساله که از برادر و خواهر تنی بی‌بهره بود، در غربتی سنگین و جانکاه گرفتار شد.

سال‌های کودکی و نوجوانی را به فراگیری خواندن و نوشتن پرداخت و پس از آن برای گذراندن زندگی به کار خیاطی روی آورد، نوجوانی بیش نبود که به شوق شنیدن مواعظ و پندهای انسان‌ساز اخلاقی، در حرم حضرت عبدالعظیم(ع) و مساجد شهر، پای منبر خطیبان می‌نشست و خمیره درون خویش را با نوشیدن آیات قرآن و روایات معصومان (ع) شکل می‌بخشید.

شیخ مکتب نرفته، با همان صفای باطن و صمیمیت دوست داشتنی، خود به چنان باور و ایمانی رسید که تا دم مرگ لحظه‌ای از دعا و مناجات به درگاه الهی غافل نبود، سرانجام، پس از هفتاد و نه سال بندگی و عبادت خداوند در این دنیای گذرا، در شهریور 1340 هجری شمسی، مرغ وجود شیخ از قفس پر می‌کشد و شیخ به جوار حق می‌پیوندد.

*شعر شیخ رجبعلی خیاط در وصف امام علی(ع) 

مرحوم شیخ رجبعلی خیاط شعری را در وصف امام علی‌بن ابی‌طالب(ع) در دهه 1330 سروده که اگر چه از نظر قافیه و عروض دچار مشکل است اما ابیات آن چینش جالبی دارد. به نظر می‌رسد این شعر بیش از آن که نوشته‌ای ادبی باشد،‌ یک دلنوشته در راستای ستایش امیرالمؤمنین(ع) است.

 
الف اولی ما خلق الله علی است

از ازل تا به ابد مقصد و مقصود علی است

ب بسم الله قرآن به بیانات علی است

باب علم نبی و مظهر علام علی است

ت تولای علی قلعه امن الله است

تاج تقوی به قیامت ز خدا بهر علی است

ث ثناخوان و ثناگوی خداوند علی است

ثمن هشت بهشت ار طلبی حُب علی است

ح حبیب‌الله و محبوب خداوند علی است

حاکم جمله مخلوق ز اخلاق علی است

خ خالی ز نواقص بر خلاق علی است

خیمه چرخ و فلک گردش او بهر علی است

د داروی دوای همه امراض علی است

دین اسلام که کامل شده از نصب علی است

ذ ذکر است که قرآن همگی ذکر علی است

زبده عالم هستی علی و آل علی است

ر روح و نبی و باعث و ایجاد علی است

راه حق گر طلبی شاه روش راه علی است

ز زبان همه اشیاء ز بیانات علی است

زر عالم همگی ذره‌‌ای از جود علی است

س سید بوصیهای نبی جمله علی است

سید هشت بهشت علی و آل علی است

ش شیر است که شیر اسدالله علی است

شای از او به شهان است شهنشاه علی است

ص صبر است که ترویج شریعت همه از صبر علی است

صادق واهب مُصلح علی و آل علی است

ض ضوء‌است و ضیاء همه از نور علی است

ضابط عالم هستی علی و آل علی است

ط طاهر بود آیه تطهیر علی است

طهر و طاهر بود آن‌کس که پسر عم علی است

ظ ظاهر بود و مظهر الله علی است

ظلّ ممدود الهی علی و آل علی است

ع عارف بود از مبداء و میعاد علی است

عالم کون و مکان واسطه فیض علی است

غ باشد غنی و مغنی اشیاء علی است

غنی آخر آن است که محبوب علی است

ف فتح است که عالم همه از فتح علی است

فوق ایدیهم قرآن و یدالله علی است

ق قرآن بود و جملگی‌اش مدح علی است

قسمت دوزخ و فردوس به تقسیم علی است

ک باشد کرم و باعث اکرام علی است

کُل اشیاء که موجود شد از بهر علی است

ل لطف است ز خلاق به مخلوق که از بهر علی است

لغت خالق و مخلوق بر آن‌کس ز اعداء علی است

م میزان صراط است که در شأن علی است

مدح شیاء به شینی است که محبوب علی است

ن ناصر به نبی‌های خدا جمله علی است

ناجی و مُنجی عالم علی و آل علی است

و والی به ولایت ولی‌الله علی است

واجب الطاعه عالم علی و آل علی است

ه هواخواه خدا و نبی و دین علی است

هادی ار می‌طلبی یازده از نسل علی است

لا لا رطب و لا یابس از بهر علی است

لا الله گوی الا الله مخلوق همه از بهر علی است

ی یفعل مایشاء و یحکم از حب علی است

یا که گویم خلقت مخلوق از بهر علی است

من چه گویم گر چه اشیاء جمله مداح علی است

کی خلایق می‌توان باشد که این مدح علی است

آن‌که مداحش خداوند پسر عم علی است

دیگران را کی سزد گویند مداح علی است

آنچه را گویند مداحان عالم کین همه مدح علی است

 مدح پیغمبر بود بالاتر از مدح علی است

نکند آخر کار قالی بافته ات را نخرند!!!


امضاء زندگی بافتن یک قالیست

نه همان نقش و نگاری که خودت میخواهی 


نقشه از قبل مشخص شده است 

تو در این بین فقط میبافی 


نقشه را خوب ببین خوب بباف

نکند آخر کار قالی بافته ات را نخرند!  

 در هر نفسی که می‌رود مثل حباب  ..  آماده برای مرگ باید باشیم



در محضر باد برگ باید باشیم

ابریم و پر از تگرگ باید باشیم


در هر نفسی که می‌رود مثل حباب

آماده برای مرگ باید باشیم


یک رباعی از هادی فردوسی

شعری آتشین از نسیم شمال در باره تخریب بقیع

سید اشرف الدین قزوینی معروف به حسینی و همچنین گیلانی مدیر مسئول روزنامه نسیم شمال در سال ۱۲۸۷ هـ ق در قزوین به دنیا آمد، از او می توان به عنوان شاعر و نویسنده ایی توانا نام برد، روزنامه نسیم شمال که به صورت انتقادی و سیاسی منتشر می شد در دوران مشروطیت بسیار فعال و پرآوازه بود، اشرف‌الدین‌ تحصیلات‌ مقدماتی‌ را در مدرسهٔ صالحیهٔ قزوین‌ نزد ملاعلی‌ طارمی‌ و ملامحمد علی‌ برغانی‌ صالحی‌ به‌ پایان‌ رساند و سپس‌ رهسپار عتبات عالیات شد. در کربلا در درس‌ فقه‌ و اصول‌ میرزاعبدالله‌ و میرزاعلی‌نقی‌برغانی‌صالحی‌ حاضر شد.

 سیداشرف الدین محبوبترین و معروفترین شاعر ملی عهد انقلاب مشروطه بود. وی اشعار فکاهی و انتقادی خود را هر هفته در روزنامه اش چاپ میکرد و به دست مردم می داد. هنگامی که روزنامه فروشان دوره گرد فریاد را سر می دادند و روزنامه را اعلان می کردند، مردم از زن و مرد و پیر جوان و باسواد و بی سواد هجوم می آوردند و روزنامه را دست به دست می گرداندند. در قهوه خانه ها، در سرگذرها و در جاهایی که مردم گرد می آمدند، باسوادها برای بی سوادها می خواندند و مردم حلقه می زدند و روی خاک می نشستند و گوش می داند. نام این روزنامه به اندازه ای بر سرزبان ها بود که همه جا سیداشرف الدین را آقای «نسیم شمال» صدا می زدند.

شعرهای سیداشرف الدین هر چند به بلندی سخن گویندگان کلاسیک نمی رسید، اما از حیث ترکیب عبارات و سبک بیان بر بسیاری از اشعار فکاهی و سیاسی آن زمان برتری دارد. قسمتی از اشعار وی، اقتباس یا ترجمه آزادی است از اشعار میرزا علی اکبر طاهرزاده صابر، گوینده قفقازی، که سیداشرف الدین آنها را در اختیار فارسی زبانان آن روز، که تشنه آزادی و خواهان برانداختن رژیم کهنه و فرسوده احتماعی بودند، قرار می داد. دفاع از استقلال ایران و دشمنی با تجاوزکاران بیگانه بزرگترین هدف هنری او بوده است که همه در قالب اشعار گرم و آتشین و با سبک و روش هزل آمیزی که از صابر آموخته بود، نمایش می داد. اشعار اصیل او نیز پر از طنز خفیف و در عین حال کوبنده است. در این سروده ها وطن فروشان، خیانتکاران و دشمنان آزادی و کلیه کسانی که دربند کشور و مردم نبودند به باد استهزا و ریشخند گرفته شده اند.

 سیداشرف مردی ساده، مهربان، بخشنده و بی اعتنا به مال دنیا و به تمام معنی حامی و طرفدار طبقات زحمتکش بود، آزادی و آزاد اندیشی این مرد عجیب بود، اندک تعصبی در او نبود. لطایف بسیار به یاد داشت، قصه های شیرین می گفت، هر چه می سرود، بدون یادداشت از بر می خواند، سرانجام در سال ۱۳۵۲ هـ ق چشم از جهان فروبست.


هم زمان با دوران هجوم وهابیها به مدینه طیبه و تخریب قبور و مراقد شریف، سید اشرف الدین قزوینی حسینی شعری حماسی در خصوص این اقدام وهابیها سرود، در ذیل قسمتی از این شعر آورده می شود :


همت کنید راجع به مدینه طیبه

از برای رفع دشمن سر بسر همت کنید

ای مسلمانان وهابی را همه لعنت کنید

از وهابی شاخ لعنت سبز شد در کوهسار

مذهب شمر از وهابی شد دوباره آشکار

هر مسلمانی شد از ظلم وهابی بقیرار

باز داغ کربلا را تازه کرده روزگار

از جفا های وهابی کشته دلها داغدار

ای مسلمانان برای دفع او همت کنید

این جسارت در مدینه کس ندیده تا کنون

گشت اندر مسجد و محراب جاری جوی خون

بارگاه حمزه شد از توپ ظلم سرنگون

طالع اهل مدینه سر بسر شد واژگون

زان جسارت مرد و زن هم کشته شد از حد فزون

ای مسلمانان برای دفع او همت کنید

از برای خویش دشمن از خدا پروا نه کرد(نکرد)

باز همچون بت پرستان یاد از بتخانه کرد

خویش را از بهر دنیا غرق در افسانه کرد


مسجد پاک رسول الله را ویرانه کرد

ای مسلمانان برای دفع او همت کنید

از وهابی در جهان منسوخ شد نام یزید

چونکه یک ملیان(میلیون) یزید بی حیا گشته پدید

از برای شیعه حال کربلا گشته جدید

همچو ظلمی را کسی هرگز ندید و نه شنید

سلام من به مدینه به آستان رفیعش ...  + دانلود

خبرگزاری فارس: عظمت ائمه بقیع با تخریب بقعه تغییر نمی‌کند

بعد از عبور از چند خیابان، گلدسته‌های مسجدالنبی پیدا شدند.

از گوشی همراه زائران صدای روضه حاج منصور ارضی بلند شد و همه را منقلب کرد:

 

...

 

سلام من به مدینه به آستان رفیعش

به مسجد نبوی، به لاله های بقیعش

 

سلام من به علی و به حلم و صبر عجیبش

سلام من به بقیع و چهار قبر غریبش

 

نشسته باز دلم پشت درب بسته آنجا

گرفته باز دلم بهر قبر مخفی زهرا

 

تو ای مسافر شهر مدینه در دل شب ها

نبود هر چه که گشتم نشان ز مرقد زهرا

 

سلام من به تو ای بانویی که مرد نبردی

ز غیر هر چه که دیدی به یار شکوه نکردی

 

سلام من به بازو و کبودی رویت

به سرخ فامی اشک تو و سپیدی مویت

 

...

 

 

برای دانلود این قطعه با صدای حاج منصور ارضی کلیک کنید

ای کاش مسیحِ نَفَسَت ، روح بریزد .. در کالبدِ منجمدِ مرثیه خوانها !


تا میدمد از یاد تو در شهر نشانها

در معرضِ عطر کلماتند دهانها


بوی تن تو با نَفَس خاک چه کَردَست!!

کِامروز پر از بوی بهشتند جوانها


دیروز چشیدست زمین طعم تو،امروز

ذرّات تو را تجزیه کردست به جانها


ای کاش زمین خون تورا ترجمه می کرد

تا با گلِ خورشید می آمیخت دهانها


از تیغ گرفتند تَنَت را و سپردند

درآن سوی مقتل به کَمانها و گَمانها


ای زنده جاوید! همانروز سرت را

از نیزه ربودند و سپردند به آنها


گفتند فقط،از لب و دندان و ندادند

از ردّ نَفَسهایِ شهیدِ تو نشانها


ای کاش مسیحِ نَفَسَت ، روح بریزد

در کالبدِ منجمدِ مرثیه خوانها !



عبدالجبار کاکائی

اشعار ناقوسیه امیرالمومنین (ع)



مرّ علىّ ـ عليه السلام ـ و معه الحارث الاءعور فاذا دَيْرانىّ يضرب الناقوس . فقال علىّ ـ عليه السلام ـ: يا حارث ! أتعلم ماقول هذا الناقوس ؟ قال : اللّه و رسوله و ابن عمّ رسوله أعلم . قال :انّه يصف مثل خراب الدنيا. يقول :

1 ـ مهلاً مهلاً يا ابن الدينا؟
مهلاً مهلاً انّ الدنيا

2 ـ قد غرّتنا و استهوتنا
لسنا ندرى ما فرّطنا

3 ـ فيها الاّ ان قد متنا
ما من يوم يمضى عنّا

4 ـ الاّ هدّت منّا ركنا

5 ـ زِنْ ما تأتى زن ما تأتى
زن ما تأتى زن ما تأتى

6 ـ وزناً وزناً وزناً وزناً
تفنى الدنيا قرناً قرناً

7 ـ يا ابن الدنيا جمعاً جمعاً
يا ابن الدنيا سَرَطاً سرطاً

8 ـ ما من يوم يمضى عنّا
الاّ أثقل منّا ظهراً

9 ـ انّ المولى قد خبّرنا
انّا نحشر غُرلاً بُهماً

10ـ قد ضيّعنا داراً تبقى
واستوطنّا داراً تفنى

فقال الحارث لعلىٍّ ـ عليه السلام ـ: أو تعلم النّصارى ذلك؟ قال : لايعلم ذلك الاّ نبىّ أو صدّيق أو وصىّ نبى ّ.
فانّ علمى من علم النبىّ ـ صلّى اللّه عليه ج آله ج و سلّم ـ و علم النبّى ـ صلّى اللّه عليه ج آله ج و سلّم ـ من علم جبريل ـ عليه لسلام ـ و علم جبريل ـ عليه السلام ـ من علم اللّه تبارك و تعالى .




مولا ـ عليه السلام ـ در راهى مى رفتند. حارث اعور در معيّت حضرتش بود. ترساى ديرنشينى ديدند كه ناقوس مى زد. اميرؤمنان از حارث پرسيدند: حارث ! مى دانى اين ناقوس چه مى گويد؟ پاسخ داد: خدا و پيامبرش و پسرعموى رسول بهترى دانند. فرمود: او ويرانى اين دنيا را (براى عبرت ) به مثل باز مى گويد. او مى گويد:

1 ـ هان اى زادهء دنيا! آرام !آرام ! آرام !

2 ـ كه دنيا ما را فريفته مفتون ساخت , كوتاهى هايى كه كرده ايم را نخواهيم دانست .

3 ـ مگر آن گاه كه رخت از جهان بربنديم . روزى بر ما نمى گذرد

4 ـ مگر آن كه دنيا تكيه گاهى از ما را ويران نسازد.

5 ـ آنچه را مى آورى خود ارزيابى كن . آرى , آنچه را مى آورى بسنج .

6 ـ به خوبى هم بسنج . قرن هاى روزگار در پى يكديگر مى گذرند.

7 ـ اى زادهء دنيا, بيندوز! آرى , اى زادهء دنيا ببلع و فرو ده !

8 ـ روزى بر ما نمى گذرد مگر آن كه بارى گران تر بر پشت ما مى نهد.

9 ـ پروردگار, آگاهمان كرده است كه ديگر بار از نو آفرينشى جديد خواهيم داشت .

10ـ ما سراى جاودان را وا نهاده در خانه اى ويران شدنى منزل كرديم .

آن گاه حارث به آن حضرت عرضه داشت : آيا ترسايان اين را مى دانند. فرمودند: اين سخن را جز پيامبران و صدّيقان ووصياى پيامبران كسى ديگر نمى داند. دانش من از دانش پيامبر ـ صلى اللّه عليه و آله ـ است و دانش او از جبريل و او ازانش پروردگار بزرگ .(چكامهء كوثريّه , صص 24ـ 25)

الامالي صدوق، ص295؛ دستور معالم الحكم (ابن سلامه)، ص134.

بالای تخت یوســـــف کنعـان نوشته اند:   هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود


بالای تخت یوسـ ـف کنعـان نوشته اند :

هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود

ستارخان هنوز یک پایش زیر آوار است...

بدنبال زلزله اخیر آذربایجان شرقی، "علیرضا قزوه" شاعر بلندآوازه کشورمان یک شعر بلند با عنوان «این از خواص زلزله الارض است...» در قالب سپید سروده است که در پی می‌آید.



سه دانگ از صدای عاشیق ها

هنوز در زیر آوار است

و شمس تبریزی

آمده است به فعلگی و معلمی قرآن

جایی در حوالی اهر

و شیخ محمود

دارد از زیر همین آوار

مثنوی و قرآن بیرون می آورد و می خواند:

"همه عالم به نور اوست پیدا ..."

ستارخان هنوز یک پایش در زیر آوار است

فریاد می زند که از سفارتخانه های اجنبی

کمک قبول نباید کرد

حالا با شمس در محله ی سلّه بافان می چرخم

با ناصرخسرو به خانه ی قطران می روم

آن روز هم که زلزله آمد

چهل هزار تن مردند

همیشه خاصیت زلزله همین است

که روح ها را

به هم می ریزد

کمال را از خجند می برد به سرخاب و

باکری را از مجنون می کشاند به آسمان ارومیه

و مرا از این گوشه ی جهان می برد

به کوچه ی دلتنگی آقامحمدحسین بهجت تبریزی...

یکی دست شهریار را بگیرد

که بیرون زده ست این وقت شب

با زیرشلواری و همان کلاه پوستی

در محله ی پدری

دنبال حبیب و رفقایش می گردد...

تاریخ می گوید این زلزله

پس زلزله هایی ست

که پیشتر آمده بود

و این از خواص زلزله الارض است

که گاه تکه ای از بسطام را می برد به بم

و کوه حیدربابا را

این وقت شب

آورده است به رختخواب ابری من

در دهلی نو

و من از او مدام

سراغ ساز "عاشیق عیمران" را می گیرم...

باز کن در که گدای سحرت برگشته ...



باز کن در که گدای سحرت برگشته
عبد عصیان زده و در به درت برگشته

 بنده بی خرد و خیره سرت برگشته
سفره را چیدی و دیدم نظرت برگشته

 اصلا انگار نه انگار گنهکارم من
به تو اندازه یک عمر بدهکارم من

 گرچه آلوده ام و خوار ولی برگشتم
طبق آن فطرت پاک ازلی برگشتم

 دیدم از غیر درت بی محلی، برگشتم
دست پر هستم و با نام علی برگشتم

 از عقوبات من غمزده تعجیل بگیر
عبد آلوده پشیمان شده تحویل بگیر

 بنده وقتیکه فرو رفت به مرداب گناه
خواست از چاله درآید ولی افتاد به چاه

 وای از دست رفیقی که مرا برد ز راه
من زمین خوردم و او جای دعا کرد نگاه

 حرف پرواز زدم اما همه طنازی بود
دوستت دارمِ آن دوست دغل بازی بود 

 هیچکس با دل من همدل و هم راز نشد
این در آن در زدم اما گره ام باز نشد

 این پر سوخته وقت پر پرواز نشد
سدّ راه گنه خانه برانداز نشد

 ناگهان هاتفی از سوی خدا گفت بیا
گفتم آلوده ام و پر زخطا، گفت بیا

 حال من آمده ام حال مرا بهتر کن
دیگر از دست خودم خسته شدم باور کن

 با چنین بنده که داری به مدارا سر کن
دم افطارم و مست می کوثر کن

 کوثر از اشک حسین است خدا میداند
که علی ریخته و فاطمه می گریاند

 گرچه اندازه یک کوه گنه سنگین است
آشتی با تو همیشه مزه اش شیرین است

 سفره ای را که تو چیدی چقدر رنگین است
آخر کار هر آنکس که بیاید این است

 اولین قطره اشکی که ز چشمت ریزد
بهر امداد به او فاطمه بر می خیزد


اشعار مناجات با خدا

شب دهم مناجات سحرگاه دهم ماه مبارک رمضان 1433 مسجد ارک

بهترين عمل و بهترين حاجت در ماه رمضان در پاسخ امام زمان (عج) به نامه اهل ري

در زمان غيبت صغري اهل ري نامه‌اي نوشتند و به شيخ صدوق پدر داده‌اند و در آن دو سوال از محضر امام عصر (عج) پرسيدند، يكي اين‌كه بهترين عمل در ماه رمضان چيست و دوم اين‌كه بهترين حاجتي كه در دعاهاي‌مان بخواهيم چه حاجتي است.

شيخ صدوق نامه را گرفت و به بغداد رفت و توسط يكي از نواب اربعه خدمت امام زمان(عج) نامه را تقديم كرد و جواب گرفت.

آن حضرت در جواب نامه فرمودند: «بهترين عمل در ماه رمضان فراگرفتن مسائل شرعي و آگاهي ديني و بهترين حاجت طلب عاقبت به خيري از خداوند است».

يك فنجان شعر/ شعري از عليرضا قزوه براي مسلمانان ميانمار



میانمار

هنوز مستعمره است

و آتش تهیه‌ این جنایت

هنوز از انگلستان و واشنگتن تدارک می‌شود

همیشه پای یک زن در میان است

زنی که از قاهره به تل آویو می‌رود

از تل آویو به کابل

و هر شب نقشه‌ کشتار را تدارک می‌بیند

فعالان صلح جهانی

برایش کف می‌زنند

پسر علی‌اف خوابش را می‌بیند

و شاه عربستان عکسش را کنار اجدادش گذاشته است

او همه جا می‌رود

اعراب شکم گنده از بوی ادوکلنش زبانشان بند می‌آید

میانمار هنوز مستعمره است

5بعلاوه یک سکوت می‌کند

کشتارها ادامه دارد

مردی شبیه چنگیز و هلاکو

تین سین

آتش پرستی فاشیست که قبل از همه

بودا را آتش زد

مردی از تار و پود خوک و شراب

با قلبی از لجن و کثافت

برادر دوقلوی زنی که موی بلوند دارد

و آمده است جهان را به هم بریزد

که حالم از شعار دموکراسی‌اش به هم می‌خورد

تین سین برادر دو قلوی خانم کلینتون است

خوش خدمتی‌اش را

با کشتار مسلمانان تمام کرد

حال آن که بودا به صلح می‌اندیشد

بودا تعلیم آرامش است و دوستی

تین سین اما نواده‌ هلاکوست

پسر غیر شرعی هیتلر است

اگر می‌دانستم به سانچی نمی‌رفتم

مجسمه بودا نمی‌خریدم

چرا که بودا و کریشنا در این کشتار

سکوت کرده‌اند و

بودای خوابیده در قفسه

انگار قصد بیدار شدن ندارد!


شعري از عليرضا قزوه براي مسلمانان ميانمار

یابن یاسین، یابن طه، یا مذل الاشقیاء ...

:: السلام علیک یا صاحب الزمان ::

:: روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفدا ::



می دهم سر این نوا را یا معز الاولیاء *** یابن یاسین، یابن طه، یا مذل الاشقیاء

اکفیانا، اکفیانا، یا اباصالح ابانا

از دل شب تا سپیده، اشکی دارم ز دیده *** تا سحر هر شب به زاری، می برن دست دعا را

وانصرانا، وانصرانا، یا ابا صالح ابانا

گَه نشینم روبرویت، زلف می بندم به مویت *** دل دارم به سویت، تا کنی نازل عطا را

انظرانا، انظرانا، یا ابا صالح ابانا

ای همه دار و ندارم، جان آقا زار زارم *** سر به پایت می گذارم، تا نهی بر دیده پا را

الامانا، الامانا، یا ابا صالح ابانا

من برای غربت تو، تو برای غربت من *** هر دو با هم غمگساریم، محنت درد و بلا را

مستعینا، مستعینا، یا ابا صالح ابانا

قصه تنهایی تو، درد بی ماوایی تو *** این همه آقایی تو، می کند شرمنده ما را

مهدی صاحب زمانا، یا ابا صالح ابانا

با وجودی که حقیرم، آشنایم، سر به زیرم *** باری از دوشت نگیرم، کی برانی آشنا را

ای امام جاودانا، یا ابا صالح ابانا

ما کجا و آشنایی، ای امان از بی وفایی *** گویمت مهدی کجایی، ای دریغا این وفا را

ای غریب کاروانا، یا ابا صالح ابانا

گَه برای زاری تو، گَه به دل غمخواری تو *** گَه ز اشک جاری تو، بس قسم دادم خدا را

هوشیارم کن همانا، یا ابا صالح ابانا

یک طرف غمهای زهرا، یک طرف غمهای مولا *** کی شود از غم رهایی، حیدر مشکل گشا را

یا ابا صالح ابانا، یا ابا صالح ابانا

کیست از ما مرد راهت، کیست سرباز سپاهت *** کیست مَحرم با نگاهت، کیست مُحرم کربلا را

اشفعانا، اشفعانا، یا ابا صالح ابانا

کیست دردت را بگیرد، کیست از غصه بمیرد *** کیست از مقتل پذیرد، تیغها را، نیزه ها را

کاش در این رمضان لایق دیدار شویم ...



کاش در این رمضان لایق دیدار شویم

سحری با نظر لطف تـــــو بیدار شویم

پيراهن تو چنگ و جهان دست زليخا ...

 یا حبیب الباکین 

 به شوق حضرت علی اکبر علیه السلام 




مي ايستم امروز خدا را به تماشا
اي محو شکوه تو خداوند سراپا
اي جان جوان مرد به دامان تو دستم
من نيز جوانم، ولي افتاده ام از پا
آتش بزن آتش به دلم، کار دلم را
اي عشق مينداز از امروز به فردا
آتش بزن آتش به دلم اي پسر عشق
يعني که مکن با دل من هيچ مدارا
با آمدنت قاعده ي عشق به هم خورد
ليلاي تو مجنون شد و مجنون تو ليلا
تا چشم گشودي به جهان ساقي ما گفت:

"المنته لله که در ميکده شد وا"
ابروي تو پيوسته به هم خوف و رجا را
چشمان تو کانون تولا و تبرا
اي منطق رفتار تو چون خلق محمد(ص(
معراج براي تو مهياست، بفرما!
اين پرده اي از شور عراقي و حجازي است
پيراهن تو چنگ و جهان دست زليخا
لب تشنه ي لب هاي تو لب هاي شراب است
لب وا کن و انگور بخواه از لب بابا
دل مانده که لب هاي تو انگور بهشتي است
يا شيرخدا روي لبت کاشته خرما
عالم همه مبهوت تماشاي حسين است
هر چند حسين است تو را محو تماشا
"چون چشم تو دل مي برد از گوشه نشينان"
شد گوشه ي شش گوشه براي تو مهيا
از گوشه ي شش گوشه دلم با تو سفر کرد
ناگاه درآورد سر از گنبد خضرا
مجنون علي شد همه ي شهر ولي من
مجنون علي اکبر ليلام به مولا
سیدحمیدرضا برقعی

از (قبله مایل به تو)

به تعقیب رجب بودم که شعبان المعظم شد



دوباره سایهٔ ماه کریمی از سرم کم شد
به تعقیب رجب بودم که شعبان المعظم شد

سلام‌ای ماه شعبان، ماه منجی، ماه پشت ابر
که از مهرت ظهور حضرت قائم مسلّم شد

رجب ماه علی (ع)، ماه محمّد (ص)، ماه زهرا (س) بود
که با هجران هادی (ع)، ماه شادی محو در غم شد

خوشا عطر امام باقر (ع) و جود «اباجعفر» (ع)
که در ماه رجب، شیرازهٔ اسلام محکم شد

رجب یعنی وفا، یعنی وفات زینب کبری (س)
که هر جا نام زینب بر زبان آمد محرّم شد

جهان بی‌ماه شعبان رنگ آسایش نخواهد دید
ببین بر درد دنیا، خندهٔ آن ماه، مرهم شد

دوباره خنده کردم، گریه کردم، تشنه جان دادم
دوباره کربلا در پیش چشمانم مجسّم شد

حسین (ع) و اکبر و سجاد (ع)، دلتنگ ابالفضل‌اند
شگفتا شادی شعبان، محرّم در محرّم شد

سر ماهِ بنی هاشم به روی نیزهٔ خورشید
سر خورشید، روزی پیش ماه هاشمی خم شد

به شعبان می‌رسی دلتنگ، شادان، نیمه جان، زخمی
دوباره باید آدم شد، دوباره باید آدم شد

دوباره نیمهٔ شعبان و دلتنگان بی‌تابش
دوباره باید از چشم انتظاران همین دم شد

علیرضا قزوه

گزیده‌ای از نجواهای عاشقانه چمران

بِسْمِ ‏الله الرحْمنِ الرّحیمِ 

اینها را به نیت آن ننوشته‏ام که کسی بخواند، و بر من رحمت آورد، بلکه نوشته‏ام که قلب آتشینم را تسکین دهم، و آتشفشان درونم را آرام کنم. 
هنگامی که شدت درد و رنج طاقت‏فرسا می‏شد، و آتشی سوزان از درونم زبانه می‏کشید و دیگر نمی‏توانستم آتشفشان وجود را کنترل کنم، آنگاه قلم به دست می‏گرفتم و شراره‏های شکنجه و درد را، ذره‏ذره از وجودم می‏کندم و بر کاغذ سرازیر می‏کردم… و آرام‏آرام به سکون و آرامش می‏رسیدم.
آنچه در دل داشتم. بر روی کاغذ می‏نوشتم و در مقابلم می‏گذاشتم، و در اوج تنهایی، خود با قلب خود راز و نیاز می‏کردم، آنچه را داشتم به کاغذ می‏دادم و انعکاس وجود خود را از صفحه مقابلم دریافت می‏کردم، و از تنهایی به در می‏آمدم…
اینها را ننوشته‏ام که بر کسی منت بگذارم، بلکه کاغذ نوشته‏ها بر من منت گذاشته‏اند و درد و شکنجه درونم را تقبل کرده‏اند…
اینجا، قلب می‏سوزد، اشک می‏جوشد، وجود خاکستر می‏شود، و احساس سخن می‏گوید.
اینجا، کسی چیزی نمی‏خواهد، انتظاری ندارد، ادعایی نمی‏کند… فریاد ضجه‏ای است که از سینه‏ای پر درد به آسمان طنین‏ انداخته و سایه‏ای کم‏رنگ از آن فریادها بر این صفحات نقش بسته است.
چه زیباست؛ راز و نیازهای درویشی دل‏سوخته و ناامید در نیمه‏شب، فریاد خروشان یک انقلابی از جان گذشته در دهان اژدهای مرگ،
اعتراض خشونت‏بار مظلومی، زیر شمشیر ستمگر،
اشک سرد یأس و شکست بر رخساره زرد دل‏شکسته‏ای در میان برادران به خاک و خون غلتیده،
فریاد پرشکوه حق، هز حلقوم از جان گذشته‏ای علیه ستم‏گران روزگار.
چه خوش است؛ دست از جان شستن و دنیا را سه‏طلاقه کردن،
از همه قید و بند اسارت حیات آزادشدن،
بدون بیم و امید علیه ستم‏گران جنگیدن،
پرچم حق را در صحنه خطر و مرگ برافراشتن،
به همه طاغوت‏ها نه گفتن،
با سرور و غرور به استقبال شهادت رفتن.
جایی که دیگر انسان مصلحتی ندارد تا حقیقت را برای آن فدا کند، دیگر از کسی واهمه نمی‏کند تاحق را کتمان نماید…
آنجا، حق و عدل، همچون خورشید می‏تابد و همه قدرت‏ها، و حتی قداست‏ها فرو می‏ریزند، و هیچ‏کس جز خدا –فقط خدا- سلطنت نخواهد داشت.
من آن آزادی را دوست دارم، و از اینکه در دوره‏های سخت حیات آن را تجربه کرده‏ام خوشحالم، و به آن اخلاص و سبکی و ایثار، و لذت روحی و معراج که در آن تجربه‏ها به آدمی دست می‏دهد حسرت می‏خورم.
خوش دارم که کوله‏بار هستی خود را که از غم و درد انباشته است بر دوش بگیرم، و عصازنان به سوی صحرای عدم رهسپار شوم.
خوش دارم از همه‏چیز و همه‏کس ببرم و جز خدا انیسی و همراهی نداشته باشم.
خوش دارم که زمین زیراندازم و آسمان بلند رواندازم باشد و از همه زندگی و تعلقات آن آزاد گردم.
خوش دارم که مجهول و گمنام، به سوی زجردیدگان دنیا بروم، در رنج و شکنجه آنها شرکت کنم، همچون سربازی خاکی در میان انقلابیون آفریقا بجنگم تا به درجه شهادت نایل آیم.
خوش دارم که مرا بسوزانند و خاکسترم را به باد بسپارند تا حتی قبری را از این زمین اشغال نکنم.
خوش دارم هیچ‏کس را نشناسد، هیچ‏کس از غم‏ها و دردهایم آگاهی نداشته باشد، هیچ‏کس از راز و نیازهای شبانه‏ام نفهمد، هیچ‏کس اشک‏های سوزانم را در نیمه‏های شب نبیند، هیچ‏کس به من محبت نکند، هیچ‏کس به من توجه نکند، جز خدا کسی را نداشته باشم، جز خدا با کسی راز و نیاز نکنم، جز خدا انیسی نداشته باشم، جز خدا به کسی پناه نبرم.
خوش دارم آزاد از قید و بندها، در غروب آفتاب، بر بلندی کوهی بنشینم و فرو رفتن خورشید را در دریای وجود مشاهده کنم، و همه حیات خود را به این زیبایی خدایی بسپارم، و این زیبایی سحرانگیز با پنجه‏‎های هنرمندش، با تاروپود وجودم بازی کند، قلب سوزانم را بگشاید، آتشفشان درونم را آزاد کند، اشک را که عصاره حیات من است، آزادانه سرازیر نماید، عقده‏ها و فشارهایی را که بر قلبم و بر روحم سنگینی می‏کنند بگشاید، غم‏های خفه‏کننده را که حلقومم را می‏فشرند، و دردهای کشنده‏ای را که قلبم را سوراخ‏سوراخ می‏کنند، با قدرت معجزه‏آسای زیبایی تغییر شکل دهد، و غم را به عرفان و درد را، به فداکاری مبدل کند و آنگاه حیاتم را بگیرد، و من، دیوانه‏وار، همه وجودم را تسلیم زیبایی کنم، و روحم به سوی ابدیتی که از نورهای «زیبایی» می‏گذرد، پرواز کند و در عالم آرامش و طمأنینه، از کهکشان‏ها بگذرم و برای ابقاء پروردگار به معراج روم، و از درد هستی و غم وجود بیاسایم و ساعت‏ها و ساعت‏ها در همان حال باقی بمانم و از این سیر ملکوتی لذت ببرم.
خوش دارم که در نیمه‌‏های شب، در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم، با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم، آرام‏آرام به عمق کهکشان‏ها صعود نمایم، محو عالم بی‏نهایت شوم، از مرزهای عالم وجود درگذرم، و در وادی فنا غوطه‏ور شوم، و جز خدا چیزی را احساس نکنم.
خدایا! ما را ببخش، گناهانی که ما را احاطه کرده و خود از آن آگاهی نداریم، گناهانی را که می‏کنیم و با هزار قدرت عقل توجیه می‏کنیم و خود از بدی آن آگاهی نداریم.
خدایا! تو آنقدر به من رحمت کرده، و آن‏چنان مرا مورد عنایت خود قرار داده‏ای که، من از وجود خود شرم می‏کنم، خجالت می‏کشم که در مقابلت بایستم، و خود را کوچکتر از آن می‏دانم که در جواب این همه بزرگواری و پروردگاری، تو را تشکر می‏کنم و تشکر را نیز تقصیری و اهانتی به ساحت مقدست می‏دانم.
خدایا! مردم آنقدر به من محبت کرده‏اند، و آن‏چنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار کرده‏اند که راستی خجلم، و آنقدر خود را کوچک می‏بینم که نمی‏توانم از عهده به درآیم، خدایا! تو به من فرصت ده، توانایی ده، تا بتوانم از عهده برآیم، و شایسته این همه مهر و محبت باشم.
خدایا! سال‏ها دربه‏در بودم، به خاطر مستضعفین دنیا مبارزه می‏کردم، از همه چیز خود چشم پوشیده بودم، و آرزو می‏کردم که روزی به ایران عزیز برگردم و همه استعدادهای خود را به کار اندازم.
خدایا! به انقلابی‏های مصر و الجزایر و کشورهای دیگر توجه می‏کردم که رهبران انقلاب بعد از پیروزی به جان هم می‏افتند، همدیگر را می‏کوبند، دشمنان را خوشحال می‏کنند و عدم رشدانقلابی و انسانی خود را نشان می‏دهند، و من آرزو می‏کردم که در روزگاران آینده، انقلاب مقدس ایران بوجود بیاید که، رهبرانش باهم متحد باشند، خود را فراموش کنند، منیت‏ها را کنار بگذارند، وحدت کلمه خود را حفظ کنند و به انقلابیون دنیا نشان دهند که انقلاب اسلامی ایران، آن‏چنان انقلابی است که برخلاف همه انقلاب‏ها و همه مکتب‏ها و همه کشورها، خدا و مکتب و هدف، بر خودخواهی‏ها و غرورها غلبه دارد و نمونه‏ای بی‏نظیر در سلسله تکاملی انسان‏ها به شمار می‏آید.
خدایا! آرزو می‏کردم که کشورم آزاد گردد و من بتوانم بی‏خیال از زور و تزویر و دروغ و تهمت و دشمنی و خباثت، در فضای آن به سازندگی پردازم و هرچه بیشتر به تو تقرب بجویم.
خدایا! تو می‏دانی که تار و پود وجودم با مهر تو سرشته شده است. از لحظه‏ای که به دنیا آمده‏ام، نام تو را در گوشم خوانده‏اید، و یاد تو را بر قلبم گره زده‏اند.
تو می‏دانی که در سراسر عمرم، هیچ‏گاه تو را فراموش نکرده‏ام، در سرزمین‏های دوردست، فقط تو در کنارم بودی، در شب‏های تار، فقط تو انیس دردها و غم‏هایم بودی، در صحنه‏های خطر، فقط تو مرا محافظت می‏کردی، اشک‏های ریزانم را فقط تو مشاهده می‏نمودی، بر قلب مجروحم، فقط یاد تو و ذکر مرهم می‏گذاشت.
خدایا! تو می‏دانی که من در زندگی پرتلاطم خود، لحظه‏ای تو را فراموش نکرده‏ام. همه‏جا به طرفداری حق قیام کرده‏ام، حق را گفته‏ام، از مکتب مقدس تو از هر شرایطی دفاع کرده‏ام، کمال و جمال و جلال تو را بر همة مخالفان و منکران وجودت عرضه کردم، و از تهمت و بدگویی‏ها و ناسزاهای آنها ابا نکردم.
در آن روزگاری که طرفداری از اسلام، به ارتجاع و قهقراگری، تعبیر می‏شد، و کمتر کسی جرأت می‏کرد که از مکتب مقدس تو دفاع کند، من در همه‏جا، حتی در سرزمین‏های کفر، علم اسلام را برمی‏افراشتم، و با تبلیغ منطقی و قلبی خود، همه مخالفین را وادار به احترام می‏کردم، و تو! ای خدای بزرگ! خوب می‏دانی که این، فقط براساس اعتقاد و ایمان قلبی من بود، و هیچ محرک دیگری جز تو نمی‏توانست داشته باشد.
خدایا! از آنچه کرده‏ام اجر نمی‏خواهم، و به خاطر فداکاری‏های خود بر تو فخر نمی‏فروشم، آنچه داشته‏ام تو داده‏ای، و آنچه کرده‏ام تو میسر نموده‏ای، همه استعدادهای من، همه قدرت‏های من، همه وجود من زاده اراده تو است، من از خود چیزی ندارم که ارائه دهم، از خود کاری نکرده‏ام که پاداشی بخواهم.
خدایا! عذر می‏خواهم از این که، به خود اجازه می‏دهم که با تو راز و نیاز کنم، عذر می‏خوهم که ادعاهای زیاد دارم، در مقابل تو اظهار وجود می‏کنم، درحالی که خوب می‏دانم وجود من زاییده ارادة من نیست، و بدون خواسته تو هیچ و پوچم.
عجیب آنکه از خود می‏گویم، منم می‏زنم، خواهش دارم و آرزو می‏کنم.
خدایا! تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم.
تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم.
تو مرا آه کردی، که از سینه بیوه‏زنان و دردمندان به آسمان صعود کنم.
تو مرا فریاد کردی، که کلمه حق را هرچه رساتر برابر جباران اعلام نمایم.
تو مرا حجت قراردادی، تا کسی نتواند خود را فریب دهد.
تو مرا مقیاس سنجش قراردادی تا مظهر ارزش‏های خدایی باشم. تا صدق و اخلاص و عشق و فداکاری را بنمایانم.
تو تاروپود وجود مرا با غم و درد سرشتی، تو مرا به آتش عشق سوختی. تو مرا در طوفان حوادث پرداختی، در کوره درد و غم گداختی، تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی، و در کویر فقر و حرمان و تنهایی سوزاندی.
خدایا! تو به من، پوچی لذات زودگذر را نمودی، ناپایداری روزگار را نشان دادی، لذت مبارزه را چشاندی، ارزش شهادت را آموختی.
خدایا! تو را شکر می‏کنم که از پوچی‏ها و ناپایداری‏ها و خوشی‏ها و قید و بندها آزادم نمودی، و مرا در طوفان‏های خطرناک حوادث رها کردی، و در غوغای حیات، در مبارزه با ظلم و کفر، غرقم نمودی و مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی، فهمیدم که سعادت حیات، در خوشی و آرامش و آسایش نیست، بلکه در درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم، و بالاخره شهادت است.
خدایا! تو را شکر می‏کنم که اشک را آفریدی، که عصاره حیات انسان است، آنگاه که در آتش عشق می‏سوزم، یا در شدت درد می‏گدازم، یا در شوق زیبایی و ذوق عرفانی آب می‏شوم، و سروپای وجودم روح می‏شود، لطف می‏شود، عشق می‏شود، سوز می‏شود، و عصارة وجود بصورت اشک، آب می‏شود و به عنوان زیباترین محصول حیات، که وجهی به عشق و ذوق دارد، و وجهی دیگر به غم و درد، بر دامان وجود فرو می‏چکد.
اگر خدای بزرگ از من سندی بطلبد، قلبم را ارائه خواهم داد، و اگر محصول عمرم را بطلبد، اشک را تقدیم خواهم کرد.
خدایا! تو مرا اشک کردی که همچون باران بر نمک‏زار انسان ببارم، تو مرا فریاد کردی که همچون رعد، در میان طوفان حوادث بغرم.
تو مرا درد و غم کردی، تا هم‏نشین محرومین و دل‏شکسته‏گان باشم، تو مرا عشق کردی تا در قلب‏های عشاق بسوزم.
تو مرا برق کردی تا در آسمان ظلمت‏زده بتازم، و سیاهی این شب ظلمانی را بدرم.
تو مرا زهد کردی، که هنگام درد و غم و شکست و فشار و ناراحتی، وجود داشته باشم، و هنگام پیروزی و جشن و تقسیم غنائم، دامن خود برگیرم و در کویر تنهایی با خدای خود تنها بمانم.
غم و درد؛
خدایا! تو را شکر می‏کنم که غم و دردهای شخصی مرا که کثیف و کشنده بود از من گرفتی، و غم‏ها و دردهای خدایی دادی، که زیبا و متعال بود.
خدایا! تو تاروپود وجود مرا با غم و درد سرشتی، تو مار به آتش عشق سوختی، در کوره غم گداختی، در طوفان حوادث ساختی و پرداختی، تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی، و در کویر فقر و حرمان و تنهایی سوزاندی.
خدایا! تو را شکر می‏کنم که مرا سنگ زیرین آسیا کردی، و به من قدرت تحمل دادی که این همه درد و فشار را، که در تصورم نمی‏گنجید، بر قلب و روحم حمل کنم، از مجالس جشن و شادی بگریزم و به مراکز خطر و بلا و درد و رنج پناه برم.
خدایا! تو را شکر می‏کنم که غم را آفریدی، و بندگان مخلص خود را به آتش آن گداختی و مرا از این نعمت بزرگ توانگر کردی.
خدایا! در غم و درد شخصی می‏سوختم، تو آن‏چنان در دردها و غم‏های زجردیدگان و محرومان و دل‏شکسته‏گان غرقم کردی، که دردها و غم‏های شخصی را فراموش کردم. تو مرا با زجر و شکنجه همه محرومین و مظلومین تاریخ آشنا کردی، از این راه تو علی را به من شناساندی، تو مرا با حسین آشنا کردی، تو دردها و غم‏های زینب را بر دلم گذاشتی، تو مرا با تاریخ درآمیختی، و من خود را در تاریخ فراموش کردم، با ازلیت و ابدیت یکی شدم، و از این نعمت بزرگ، تو را شکر می‏کنم.
خدایا! تو را شکر می‏کنم که به من درد دادی و نعمت درک درد عطا فرمودی، تو را شکر می‏کنم که جانم را به آتش غم سوزاندی، و قلب مجروحم را برای همیشه داغدار کردی، دلم را سوختی و شکستی، تا فقط جایگاه تو باشد.
خدایا! همه‏چیز بر من ارزانی داشتی و بر همه‏اش شکر کردم. جسمی سالم و زیبا دادی، پایی قوی و تند و چالاک عطا کردی، بازوانی توانا و پنجه‏ای هنرمند بخشیدی، فکری عمیق و ذهنی شدید دادی، از تمام موهبات علمی به اعلا درجه برخوردارم کردی، موفقیت‏های فراوان به من دادی از همه‏چیز، و از همه زیبایی‏ها، و از همه کمالات به حد نهایت به من اعطا کردی و بر همه‏اش شکر می‏گذارم.
اما ای خدای بزرگ! یک چیز بیش از همه‏چیز به من ارزانی داشتی که نمی‏توانم شکرش کنم، و آن درد و غم بود.
درد و غم، از وجود اکسیری ساخت که جز حقیقت چیزی نجوید، جز فداکاری راهی برنگزیند، و جز عشق چیزی از آن ترشح نکند.
خدایا! نمی‏توانم بر این نعمت تو را شکر کنم ولی به خود جرأت می‏دهم از تو بخواهم که این اکسیر مقدس را تباه نکنی.
خدایا! تو را شکر می‏کنم که مرا بی‏نیاز کردی، تا از هیچ‏کس و از هیچ‏چیز انتظاری نداشته باشم.
خدایا! عذر می‏خواهم از این که در مقابل تو می‏ایستم و از خود سخن می‏گویم و خود را چیزی به حساب می‏آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد!
خدایا! آنچه می‏گویم از قلبم می‏جوشد و از روحم لبریز می‏شود.
خدایا! دل‏شکسته‏ام، زجرکشیده‏ام، ظلم‏زده‏ام، از همه‏چیز ناامید و از بازی سرنوشت مأیوسم، در مقابل آینده‏ای تیره و مبهم و تاریک قرار گرفته‏ام، تنها تو را می‏شناسم، تنها به سوی تو می‏آیم، تنها با تو راز و نیاز می‏کنم.
خدایا! دل‏شکسته‏ای با تو راز و نیاز می‏کند، زجرکشیده‏ای که وارث هزارها سال مصیبت و شکنجه است، ظلم‏زده‏ای که تا اعماق استخوان‏هایش از شدت درد و رنج می‏سوزد، ناامیدی که در افق سرنوشت، جز ظلم و حرمان و تاریکی نمی‏بیند، و جز آینده‏ای مبهم و تاریک سراغ ندارد.
خدایا! هنگامی که غرش رعدآسای من، در بحبوحه حوادث می‏شد و به کسی نمی‏رسید، هنگامی که فریاد استغاثه من در میان فحش‏ها و دروغ‏ها و تهمت‏ها ناپدید می‏شد، تو! ای خدای من!، ناله ضعیف شبانگاه مرا می‏شنیدی، و بر قلب سوخته‏ام نور می‏تافتی و به استثغاثه‏ام جواب می‏گفتی.
تو در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی، تو در کویر تنهایی، انیس شب‏های تار من شدی، تو در ظلمت ناامیدی، دست مرا گرفتی و کمک کردی، در ایامی که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه و پیش‏بینی نبود، تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکل مرا مسلح نمودی، در میان ابرهای ابهام، در مسیر تاریک و مجهول و وحشتناک، مرا هدایت کردی.
خدایا! خسته و دل‏شکسته‏ام، مظلوم از ظلم تاریخ، پژمرده از جهل و اجتماع ناتوان در مقابل طوفان حوادث، ناامید در برابر افق مبهم و مجهول، تنها، بی‏کس، فقیر در کویر سوزان زندگی، محبوس در زندان آهنین حیات.
دل غم‎زده و دردمندم آرزوی آزادی می‏کند، وروح پژمرده‏ام خواهش پرواز دارد، تا از این غربت‏کده سیاه، ردای خود را به وادی عدم بکشاند و از بار هستی برهد، ودر عالم نیستی فقط با خدای خود به وحدت برسد.
ای خدای بزرگ! تو را شکر می‏کنم که راه شهادت را بر من گشودی، دریچه‏ای پرافتخار از این دنیای خاکی به سوی آسمان‏ها باز کردی، و لذت‏بخش‏ترین امید حیاتم را دراختیارم گذاشتی، و به امید استخلاص، تحمل همه دردها و غم‏ها و شکنجه‏ها را میسر کردی.

خوش دارم كه در نيمه ‏هاي شب، در سكوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم ...

"خوش دارم كه در نيمه ‏هاي شب، در سكوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم، با ستارگان نجوا كنم و قلب خود را به اسرار ناگفتني آسمان بگشايم، آرام‏آرام به عمق كهكشان‏ها صعود نمايم، محو عالم بي‏نهايت شوم، از مرزهاي عالم وجود درگذرم، و در وادي فنا غوطه‏ور شوم، و جز خدا چيزي را احساس نكنم.

خدایا ترا شکر می کنم که با فقر اشنایم کردی تا رنج گرسنگان را را بفهمم وفشار درونی نیازمندان را درک کنم.

خدايا! ما را ببخش، گناهاني كه ما را احاطه كرده و خود از آن آگاهي نداريم، گناهاني را كه مي‏كنيم و با هزار قدرت عقل توجيه مي‏كنيم و خود از بدي آن آگاهي نداريم"

فصلی از عمر ورق خورد و نگفتم از تو ...

وَ بِكُمْ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ

... و به خاطر شما باران فرو مى‏ريزد.

به شوق خالق جامعه کبیره حضرت هادی علیه السلام




یادتان هست نوشتم که دعا می خواندم

داشتم کنج حرم جامعه را می خواندم

از کلامت چه بگویم که چه با جانم کرد

محکمات کلمات تو مسلمانم کرد

کلماتی که همه بال و پر پرواز است

مثل آن پنجره که رو به تماشا باز است

کلماتی که پر از رایحهً غار حراست

خط به خط جامعه آیینهً قرآن خداست

عقل از درک تو لبریز تحیر شده است

لب به لب کاسهً ظرفیت من پر شده است



همهً عمر دمادم نسرودیم از تو

قدر درکِ خودمان هم نسرودیم از تو

من که از طبع خودم شکوه مکرر دارم

عرق شرم به پیشانی دفتر دارم

شعرهایم همه پژمرد و نگفتم از تو

فصلی از عمر ورق خورد و نگفتم از تو

دل ما کی به تو ایمان فراوان دارد

شیرِ در پرده به چشمان تو ایمان دارد

بیم آن است که ما یک شبه مرداب شویم

رفته رفته نکند جعفر کذاب شویم



تا تو را گم نکنم بین کویر ای باران

دست خالیِ مرا نیز بگیر ای باران

من زمین گیرم و وصف تو مرا ممکن نیست

کلماتم کلماتی ست حقیر ای باران

یاد کرد از دل ما رحمت تو زود به زود

یاد کردیم تو را دیر به دیر ای باران

نام تو در دل ما بود و هدایت نشدیم

مهربانی کن و نادیده بگیر ای باران

ما نمردیم که توهین به تو و نام تو شد

ما که از نسل غدیریم ، غدیر ای باران

پسر حضرت دریا ! دل مارا دریاب

ما یتیمیم و اسیریم و فقیر ای باران

سامرا قسمت چشمان عطش خیزم کن

تا تماشا کنمت یک دل سیر ای باران



بگذارید کمی از غمتان بنویسم

دو سه خط روضه از این درد نهان بنویسم

گریه بر داغ شما عین ثواب است ثواب

بار دیگر پسر فاطمه و بزم شراب....


سیدحمیدرضا برقعی

آغوشِ تو جانا، خراسان را خراسان کرد ...



یک حبّه انگور
یک دشت آهو را هراسان کرد

دیشب تمامِ خوابِ‌ من
لبریز از انگور و آهو بود
تا صبح از یک جامِ زرّین شوکران خوردم
تا صبح هم‌پایِ غرورِ دشت لرزیدم
یک بغضِ بی‌ضامن
در کوچه‌سارِ طوسی شعرم، رها می‌رفت.

تا صبح با آهو زیارت‌نامه می‌خواندم
تعبیر خواب تازه‌ام شاید سفر باشد
خمیازه‌ی ذوق مرا خواباند
خوابی که بر زخمم کویر لوت می‌پاشد

طعم سکون دارد سفر
بی‌آینه، بی‌آب، بی‌قرآن
آتش بگیرد کاش
حلقومِ شش‌دانگی که چاووشی نمی‌خوانَد
آواز یعنی: «هر که دارد درد، بسم‌الله»

هرکس پریشان نیست برگردد
هرکس که در پندارِ پیشانی‌ست، برگردد

این جاده را جز عشق و مستی انتهایی نیست
جایی‌ست آغوشش که مثلِ هیچ جایی نیست

آن‌جا کبوترها، دلِ پروانگی دارند
دیوانه‌ها هم مهلتِ دیوانگی دارند

تکرارِ مضمونِ قدیمِ شعله و شمع است
آن‌جا که حتا خاطر آیینه‌ها جمع است

مرزِ میانِ کفر و ایمان، یک وجب خاک است
شرقی‌ترین خورشید در دامانِ شب، خاک است

* * *
با این‌همه، این‌جا خراسان است
مضمون امنیّت
در انفجارِ بغضِ یک نقّاره پنهان است

بغضِ هزاران ساله‌ای دارم
حالا که رنگِ آسمان در دسترس نیست
بگذار تا یک گوشه دل‌تنگی بخوانم
شور طلب در چشمِ بی‌سویم بیفتد
ماهورها را پشتِ سر انداختم، بس‌ نیست؟

یک حبّه انگور
یک دشت آهو را هراسان کرد
خوابم، معما نیست
آغوشِ تو جانا، خراسان را خراسان کرد...


مرتضی دلاوری پاریزی

ای یاس کبود همدم لاله، مرو!


خورشید زمین و آسمان فاطمه جان

ای جلوه جان، جان جهان، فاطمه جان

از بعد تو شیعه تا ابد خواهد سوخت

از غربت قبر بی‌نشان فاطمه جان


ای یاس کبود همدم لاله، مرو!

مهتاب ز خون نشسته در هاله، مرو!

از بعد تو زینبین تنها چه کنند

بنگر حسنین و این همه ناله، مرو!


با یاسمن بهاره همراه شدم

همپای غم ستاره و ماه شدم

یک عمر به یاد آن در و آن دیوار

درگیر مدام ناله و آه شدم


دیگر نظری بر در این خانه مکن

خود را چو دل شکسته دیوانه مکن

با یاد حسین و حسن و یاد علی

زلف شب غم گرفته را شانه مکن


ای کاش مرا به موج دریا بدهند

جایی به بهشت عدن اعلا بدهند

در روز جزا به خاطر نوکری‌اش

تقدیر مرا به دست زهرا بدهند


حسن واشقانی فراهانی متخلص به «سائل»

بهاریه های معروف شاعران پارسی; فروغی

http://img.tebyan.net/big/1385/12/25316672502521671917116120195130207140144203.jpg

یا رب این عید همیون چه مبارك عید است **كه بدین واسطه دل دست بتان بوسیده‌ست

گرنه آن ترك سپاهی سر غوغا دارد **پس چرا از گره‌ی زلف زره پوشیده‌ست

شاخی از سرو خرامنده‌ی او شمشادست **عكسی از عارض رخشنده‌ی او خورشیدست

نگه سیر بر آن روی نكو نتوان كرد **بس كه از خوی بدش چشم دلم ترسیده‌ست

دوش در بزم صفا تنگ دهان تو چه گفت **كه از آن خاطر هر تنگ‌دلی رنجیده‌ست

مطرب از گوشه‌ی چشمت چه نوایی سر كرد **كه به هر گوشه بسی كشته به خون غلطیده‌ست

تنگ شد در شكرستان دل طوطی گویا **دهن تنگ تو بر تنگ شكر خندیده‌ست

دل یك سلسله دیوانه به خود می‌پیچد **تا كه بر گردنت آن مار سیه پیچیده‌ست

حلقه‌ی زلف تو را دست صبا نگرفته است **ذكر سودای تو را گوش كسی نشنیده‌ست

با وجود تو نمانده است امیدی ما را **كه رخ خوب تو دیباچه‌ی هر امیدست

عید فرخنده‌ی عشاق به تحقیق تویی **كه سحرگه نظرت منظر سلطان دیده‌ست

انبساط دل آفاق ملك ناصر دین **كه بساط فلك از بهر نشاطش چیده‌ست

آن كه از بخت جوان تا به سر تخت نشست **خاك پایش ز شرف تاج سر جمشیدست

تیغ او روز وغا گردن خصم افكنده‌ست **دست او گاه سخا مخزن زر پاشیده‌ست

آفتاب فلك جود فروغی شاه است **كه فروغش به همه روی زمنی تابیده‌ست

مناقب فاطمی در شعر شیعی

شاعران مکتبی، هم درون مایه شعری خویش را از «باورهای دینی » می گیرند، هم تعابیر و ترکیبهای ادبی اشعارشان، تحت تاثیر فرهنگ واژگان و اصطلاحات «قرآن و حدیث » است. این شیوه، هم مستندات اندیشه های آنان را تبیین می کند، هم با ذهنیت عامه مردم که فرهنگ دینی دارند، راحت تر ارتباط برقرار می سازد.

این اثرپذیری از فرهنگ دینی در سروده های شاعران مکتبی، گاهی به صورت «تلمیح » است، گاهی «تضمین »، گاهی «اقتباس » و گاهی به شکلهای دیگر رنگ و بوی سخنان اولیاء الهی را با خود دارد. دامنه این بحث، بسی گسترده است، اما در این مختصر، نیم نگاهی به گوشه ای از این گنجینه داریم.

سروده های مربوط به حضرت فاطمه(ع) در آثار شاعران فارسی گوی، از این قاعده مستثنی نیست. در این اندک، تنها به گوشه ای از این حقیقت ادبی اشاره می شود، با نمونه هایی از آثار شاعران شیعه: مثلا «کفو» بودن علی(ع) برای فاطمه(ع) و اینکه اگر امیرالمؤمنین نبود، همتایی برای همسری زهرا(ع) یافت نمی شد. این مضمون که در احادیث فراوان آمده است. در شعر «فؤاد کرمانی » چنین جلوه یافته است:

در اوصاف کمال او همین کافی است بر دانا که این دوشیزه را شوهر، امیرالمؤمنین آمد

در بیت دیگری از یک غزل، می گوید:

از این دختر که با دست خدا شد پایه اش همسر بر آدم تا ابد فخر و شرف باقی است حوا را

و در رباعی مشهورش، اشاره به همین «همتایی » دارد، که می گوید:

عالم صدف است و فاطمه گوهر اوست گیتی عرض است و این گهر جوهر اوست در قدر و شرافتش همین بس که ز خلق «احمد» پدر است و «مرتضی » شوهر اوست

«صغیر اصفهانی » نیز، از شاعرانی است که در سروده هایش از مضامین دینی بسیار بهره گرفته است. در شعری که با عنوان «سر خدا» در میلاد آن حضرت سروده است، ضمن اشاره به مضمون «روح پیامبر» بودن حضرت زهرا (روحی التی بین جنبی) به بی همتایی بانوی عصمت و همتا بودن علی(ع) برای او اشاره دارد:

فاطمه، روح نبی همسر و همتای علی فاطمه، عالیه ای کش نبد ار زوج، علی فرد و بی مثل بد، آنگونه که حی متعال

و در مخمس دیگری با عنایت به همین مضمون گفته است:

تنها نه دختر است رسول خدای را کز رتبه، بر ولی خدا نیز همسر است

اشاره به «کفویت » علی و فاطمه «علیهما السلام »، توجه به مجموعه فضایلی است که در وجود عزیز این دو حجت الهی متبلور است. باز هم نمونه دیگری بخوانیم، از سروده های زنده یاد «علی اکبر خوشدل تهرانی » که در شعری با عنوان «مسند نشین باغ جنان » به این فضیلت اشاره کرده است:

کفو علی، ولی خدا، شیر کردگار زینت فزای کون و مکان بود فاطمه بین زنان نمونه، چو شویش که در رجال آری، سزای مرد چنان بود فاطمه

و اما بشنویم از «ناصر خسرو علوی قبادیانی » که در شعر بلند و زیبایش با عنوان «ناموس حق » چنین آورده است:

این گوهر از جناب رسول الله پاک است و داور است خریدارش کفوی نداشت حضرت صدیقه گر می نبود حیدر کرارش

و... اختر طوسی در یک رباعی چنین سروده است:

محبوبه حق کسی بجز فاطمه نیست گر هست کسی، بگویدم آن کس کیست؟ بعد از پدرش محمد، او را همسر در رتبه کسی نیست، و گر هست علی است

در اشعار مرحوم دکتر قاسم رسا هم از این نمونه ها دیده می شود. از جمله دراشاره به این منقبت فاطمی، در قصیده بلند «زهره زهرا» چنین گفته است:

بر سر گردون اعلا پا نهد از برتری همسری چون با علی عالی اعلا کند

طبق مضمون احادیث، راز آفرینش علی(ع) آن بوده که فاطمه زهرا همتا داشته باشد. به این مضمون، شاعری دیگر چنین اشاره کرده است:

حق چو ندید همسرش در همه ممکنات، از آن واجب و لازم آمدش خلقت حیدر آورد

در قصیده بلند دیگری در مدح حضرتش می خوانیم:

الا ای مصطفی را یار و همدم الا ای مرتضی را کفو یکتا به فرق حیدری تاج ولایت به دوش مصطفی تشریف عظمی

اینها گوشه ای از تموج فضایل اهل بیت و مناقب حضرت زهرا(ع) در شعر و ادب شاعران شیعی است، آن هم اختصاص بر محور فضیلت «کفو» و «همتا» بودن زهرا و علی(علیهما السلام).

وجود اینگونه اشارات و تضمین ها و تلمیحات در شعر، آن را دلنشین تر می کند و نشانه غنای فکری و بار فرهنگی شاعر آل الله است. امید است این مختصر، انگیزه ای بیافریند تا اهل ذوق و ادب که در سایه هنرشان به ساحت مقدس اولیاء تقرب می جویند و به «مدح آفتاب » می پردازند، با مطالعات دینی و بهره وری از فرهنگ دینی و معارف قرآن و حدیث، آثار خود را پر مایه تر سازند، آنگونه که همه پیش کسوتان «ادب آل الله » عمل می کردند.

ابوبصیر می گوید: امام صادق(ع) فرمود: کودکان شیعیان ما را [در عالم برزخ] فاطمه زهرا(س) تربیت می کند و در روز قیامت به پدرانشان تحویل می دهد.

شاعران مکتبی، هم درون مایه شعری خویش را از «باورهای دینی » می گیرند، هم تعابیر و ترکیبهای ادبی اشعارشان، تحت تاثیر فرهنگ واژگان و اصطلاحات «قرآن و حدیث » است. این شیوه، هم مستندات اندیشه های آنان را تبیین می کند، هم با ذهنیت عامه مردم که فرهنگ دینی دارند، راحت تر ارتباط برقرار می سازد.

این اثرپذیری از فرهنگ دینی در سروده های شاعران مکتبی، گاهی به صورت «تلمیح » است، گاهی «تضمین »، گاهی «اقتباس » و گاهی به شکلهای دیگر رنگ و بوی سخنان اولیاء الهی را با خود دارد. دامنه این بحث، بسی گسترده است، اما در این مختصر، نیم نگاهی به گوشه ای از این گنجینه داریم.

سروده های مربوط به حضرت فاطمه(ع) در آثار شاعران فارسی گوی، از این قاعده مستثنی نیست. در این اندک، تنها به گوشه ای از این حقیقت ادبی اشاره می شود، با نمونه هایی از آثار شاعران شیعه: مثلا «کفو» بودن علی(ع) برای فاطمه(ع) و اینکه اگر امیرالمؤمنین نبود، همتایی برای همسری زهرا(ع) یافت نمی شد. این مضمون که در احادیث فراوان آمده است. در شعر «فؤاد کرمانی » چنین جلوه یافته است:

در اوصاف کمال او همین کافی است بر دانا که این دوشیزه را شوهر، امیرالمؤمنین آمد

در بیت دیگری از یک غزل، می گوید:

از این دختر که با دست خدا شد پایه اش همسر بر آدم تا ابد فخر و شرف باقی است حوا را

و در رباعی مشهورش، اشاره به همین «همتایی » دارد، که می گوید:

عالم صدف است و فاطمه گوهر اوست گیتی عرض است و این گهر جوهر اوست در قدر و شرافتش همین بس که ز خلق «احمد» پدر است و «مرتضی » شوهر اوست

«صغیر اصفهانی » نیز، از شاعرانی است که در سروده هایش از مضامین دینی بسیار بهره گرفته است. در شعری که با عنوان «سر خدا» در میلاد آن حضرت سروده است، ضمن اشاره به مضمون «روح پیامبر» بودن حضرت زهرا (روحی التی بین جنبی) به بی همتایی بانوی عصمت و همتا بودن علی(ع) برای او اشاره دارد:

فاطمه، روح نبی همسر و همتای علی فاطمه، عالیه ای کش نبد ار زوج، علی فرد و بی مثل بد، آنگونه که حی متعال

و در مخمس دیگری با عنایت به همین مضمون گفته است:

تنها نه دختر است رسول خدای را کز رتبه، بر ولی خدا نیز همسر است

اشاره به «کفویت » علی و فاطمه «علیهما السلام »، توجه به مجموعه فضایلی است که در وجود عزیز این دو حجت الهی متبلور است. باز هم نمونه دیگری بخوانیم، از سروده های زنده یاد «علی اکبر خوشدل تهرانی » که در شعری با عنوان «مسند نشین باغ جنان » به این فضیلت اشاره کرده است:

کفو علی، ولی خدا، شیر کردگار زینت فزای کون و مکان بود فاطمه بین زنان نمونه، چو شویش که در رجال آری، سزای مرد چنان بود فاطمه

و اما بشنویم از «ناصر خسرو علوی قبادیانی » که در شعر بلند و زیبایش با عنوان «ناموس حق » چنین آورده است:

این گوهر از جناب رسول الله پاک است و داور است خریدارش کفوی نداشت حضرت صدیقه گر می نبود حیدر کرارش

و... اختر طوسی در یک رباعی چنین سروده است:

محبوبه حق کسی بجز فاطمه نیست گر هست کسی، بگویدم آن کس کیست؟ بعد از پدرش محمد، او را همسر در رتبه کسی نیست، و گر هست علی است

در اشعار مرحوم دکتر قاسم رسا هم از این نمونه ها دیده می شود. از جمله دراشاره به این منقبت فاطمی، در قصیده بلند «زهره زهرا» چنین گفته است:

بر سر گردون اعلا پا نهد از برتری همسری چون با علی عالی اعلا کند

طبق مضمون احادیث، راز آفرینش علی(ع) آن بوده که فاطمه زهرا همتا داشته باشد. به این مضمون، شاعری دیگر چنین اشاره کرده است:

حق چو ندید همسرش در همه ممکنات، از آن واجب و لازم آمدش خلقت حیدر آورد

در قصیده بلند دیگری در مدح حضرتش می خوانیم:

الا ای مصطفی را یار و همدم الا ای مرتضی را کفو یکتا به فرق حیدری تاج ولایت به دوش مصطفی تشریف عظمی

اینها گوشه ای از تموج فضایل اهل بیت و مناقب حضرت زهرا(ع) در شعر و ادب شاعران شیعی است، آن هم اختصاص بر محور فضیلت «کفو» و «همتا» بودن زهرا و علی(علیهما السلام).

وجود اینگونه اشارات و تضمین ها و تلمیحات در شعر، آن را دلنشین تر می کند و نشانه غنای فکری و بار فرهنگی شاعر آل الله است. امید است این مختصر، انگیزه ای بیافریند تا اهل ذوق و ادب که در سایه هنرشان به ساحت مقدس اولیاء تقرب می جویند و به «مدح آفتاب » می پردازند، با مطالعات دینی و بهره وری از فرهنگ دینی و معارف قرآن و حدیث، آثار خود را پر مایه تر سازند، آنگونه که همه پیش کسوتان «ادب آل الله » عمل می کردند.

ابوبصیر می گوید: امام صادق(ع) فرمود: کودکان شیعیان ما را [در عالم برزخ] فاطمه زهرا(س) تربیت می کند و در روز قیامت به پدرانشان تحویل می دهد.

جواد محدثی

ماهنامه کوثر، شماره

یاس کبود ...

http://bg.isfpnu.ac.ir/Portals/19/999.jpg

عشق من! پاییز آمد مثل پار
باز هم، ما باز ماندیم از بهار

احتراق لاله را دیدیم ما
گُل دمید و خون نجوشیدیم ما

باید از فقدان گل، خونجوش بود
در فراق یاس، مشكى پوش بود

یاس بوى مهربانى مى‏دهد
عطر دوران جوانى مى‏دهد

یاس‎ها یادآور پروانه‏اند
یاس‎ها پیغمبران خانه‏اند

یاس ما را رو به پاكى مى‏برد
رو به عشقى اشتراكى مى‏برد

یاس در هر جا نوید آشتى‎ست
یاس دامان سپید آشتى‎ست

در شبان ما كه شد خورشید؟ یاس
بر لبان ما كه مى‏خندید؟ یاس

یاس یك شب را گُل ایوان ماست
یاس تنها یك سحر مهمان ماست

بعد روى صبح پرپر مى‏شود
راهى شب‎هاى دیگر مى‏شود

یاس مثل عطر پاك نیت است
یاس استنشاق معصومیت است

یاس را آیینه‏ها رو كرده‏اند
یاس را پیغمبران بو كرده‏اند

یاس بوى حوض كوثر مى‏دهد
عطر اخلاق پیمبر مى‏دهد

حضرت زهرا دلش از یاس بود
دانه‏هاى اشكش از الماس بود

داغ عطر یاس زهرا زیر ماه
مى‏چكانید اشك حیدر را به چاه

عشق محزون على یاس است و بس
چشم او یك چشمه الماس است و بس

اشك مى‏ریزد على مانند رود
بر تن زهرا، گل یاس كبود


احمد عزیزی

بهاریه های معروف شاعران پارسی; خاقانی

http://img.tebyan.net/big/1385/12/25316672502521671917116120195130207140144203.jpg

آمد بهار و بخت كه عشرت فزا شود **از هر طرف هزار گل فتح وا شود

گلشن شود نشیمن سلطان نوبهار **چون بهر شاه تخت مرصع بنا شود

كان زر و جواهر بحر در و گهر **شد جمع تا نشیمن بحر سخا شود

برگش زمرد است و گلش لعل آبدار **گلزار تخت شه كه بر آب بقا شود

توران سزد به پادشهی كز سر پری **لعلی به صد هزار بدخشان بها شود

شد وقت كز نسیم قدوم بهار ملك **در باغ تخت غنچه‌ی یاقوت وا شود

عید قدم مبارك نوروز مژده داد **كامسال تازه از پی هم فتح‌ها شود

عید مبارك است كزان پای بخت شاه **چون شاهدان ز خون عدو پرحنا شود

خاقانی عید آمد و خاقان به یمن خود **هر كار كز خدای بخواهد روا شود

گونترگراس و وال استریت شعر

علیرضا قزوه، شاعر پارسی‌گوی که اینک در هند به سر می‌برد، با سرودن شعری با عنوان به «گونترگراس و وال استریت شعر» نسبت به شعر «آنچه باید گفت» این شاعر آلمانی واکنش نشان داده است.

http://www.fardanews.com/files/fa/news/1391/1/19/90191_675.jpg


آقای گونترگراس!
من و تو خوب می‌دانیم
کاخ سفید
میدان گاوبازی دنیاست
با دستمال سرخی به نام اتحادیه اروپا
و گوساله‌ای به نام اسرائیل
ما دیگر عادت کرده‌ایم به این بازی
ما دیگر عادت کرده‌ایم به رجاله‌هایی
که از زیر دستمال شعبده بازی انگلیس
بیرون می‌آیند
به وطن فروشانی که پرچم شان بی بی سی ست
به جاسوسان ستاره داوود
با رمز بالاترین
جنگ‌ها بازی است
سیاستها بازی
من و تو نیز متهمیم
که در شعرمان کمی غنی سازی وجود دارد
و پیشتر از ما
در شعر خیام و مولوی و نیما
ابیات هسته‌ای یافته اند
بازرسان همین سازمان ملل و آژانس شیشه و شراب
این کشف تازه عجوزه کلینتون است لابد
و دیوه زنان شاخدار‌هالیوود
از رایس که برج دوقلو زایید
تا همین کلینتون
که مدام خط و نشان می‌کشد
تا اوبامای بیست درصد هسته‌ای
اوبامای اف بیست و دو
انگشت ششم غرب
که از همان اول
مترسک خیمه شب بازی بود
قلبش با بطری کار می‌کند و زبانش با باتری
و از دور کنترل می‌شود
او از جنس بازیگرانی ست که
مدام تیر می‌خورند و نمی‌میرند
و از دهانشان قیر و نفت و افعی می‌ریزد
و زود با یک قطعنامه
بازسازی می‌شوند
هورا به شعر تو و بیداری ات
در وال استریت شعر
من که پهلوانی نمی‌بینم آقای گونترگراس!
انگار خون «نولدکه» در توست
و خون شاهنامه فردوسی
که پاک می‌کنی حماقت هیتلر را
لابد دانسته‌ای
که جنگ شعبده و جادوگران و رجالگان است
با اصحاب معجزه و
ذوالجناح و ذوالفقار!
تمام حرف همین است
شکوه شعر تو را
بسیارها سپاس
آقای گونترگراس!

آنچه باید گفت ...; دربارهٔ شعر ضد جنگ گونتر گراس

http://www.anthropology.ir/sites/default/files/images/20551785.preview.jpg

گونتر گراس در شعري با عنوان «آنچه بايد گفت»، به تازگي از ايران در برابر حمله نظامي اسرائيل دفاع كرده و اين رژيم را متهم به انگيزه به راه انداختن جنگي جهاني كرده است. انتشار اين شعر سبب شده است كه وي به شدت و به صورت تقريبا يكپارچه اي مورد يورش رسانه هاي همگاني آلمان و بسياري ديگر از كشور ها و حتي احزاب سياسي از راست تا چپ قرار بگيرد. اين در حالي است كه موضع گيري روشنفكران در اين مورد بسيار معتدل تر بوده است، و افزون بر اين در شبكه هاي اجتماعي بحث به شدت درباره موضع گيري او ادامه دارد و اعلام نظر ها تا حدي بيشتر به سود گراس است، تا بر عليه او، بدون آنكه افراد همه نظرات او را بپذيرند و بدون آنكه لزوما واقعيت جنگ طلبي اسرائيل را به معناي دفاع از تمام موضع گيري ها و كنش هاي ايران بدانند.

البته شكي نيست كه گراس به مثابه يك آلماني سخن گفته است و نبايد فراموش كرد كه آلمان كشوري است كه بار اصلي جنايات جنگي در جنگ جهاني دوم و كشتار يهوديان (در كنار بسياري ديگر از اقوام نظير اسلاو ها و كولي ها، و بسياري از مخالفان خود از گروه هاي كمونيست و ليبرال و حتي كشيشان و مسيحيان مخالف نازي در آلمان و خارج از آلمان گرفته تا حتي معلولان، هم جنس گرايان، و بيماران لاعلاج...) را بر دوش دارد. ظاهرا انتشار اين شعر در آلمان و به وسيله يك روشنفكر ضد ليبرال و جهاني و برنده جايزه نوبل ادبيات، مي تواند همواره بهانه اي باشد براي آنكه بيشتر بر او تازيده شود و يا به گذشته هاي دور، زماني كه او جوان كم سن و سالي بيش نبوده و در نيروهاي نظامي آلمان هيتلري خدمت مي كرده است، برگشته و اين گذشته را برجسته كرد، گذشته اي كه هم در مورد اكثر قريب به اتفاق سياستمداران كهنسال آلمان از هر جناحي صادق است و هم در مورد سياستمداران ميان سال آلماني از جمله خود خانم مركل و ديگر كشور ها نظير پوتين كه به رژيم هاي ديكتاتوري كمونيستي و هولناك شوروي (رئيس پيشين سازمان اطلاعات و پليس مخفي شوروي) و يا آلمان شرقي تعلق داشتند و اين بار نه به مثابه سربازي در خدمت موطف خويش، بلكه به عنوان سياستمداران و گردانندگان مهم اين كشور ها و در نتيجه مسئول در جنايت هاي آن ها.


اما، آنچه بيش از هر چيز در اين ماجرا براي ما مطرح است آنكه، ظاهرا بسياري چيز ها هست كه امروز حتي در دموكرات ترين كشور ها نيز نمي توان گفت! به خصوص آنكه آنچه گراس گفته است نه به هيچ عنوان نفي هولوكاست بوده است، نه درخواست نابودي رژيم اشغالگر فلسطين، نه حمايت از ايران به مثابه يك سيستم سياسي، بلكه صرفا بيان نامه اي بوده است عليه جنگ و در دفاع از از ايران به مثابه يك واقعيت تاريخي و تمدني كه بايد به هر قيمت حفظ شده و از آن دفاع شود و از اينكه جنگ طلبي اسرائيل ربطي به جنايات جنگيِ جنگ جهاني دوم ندارد. رژيم اسرائيل رژيمي است كه در طول نيم قرن به مثابه يك سيستم آپارتايد حتي ميان خود يهوديان (نگاه كنيم به موقعيت يهوديان سياه پوست افريقايي در اين كشور)، ولي به ويژه نسبت به عرب ها عمل كرده است، رژيمي نظامي و نظامي گرا، رژيمي مبتني بر تفسيري اقليتي و بسيار سنت گرا از دين يهود و مبتني بر صهيونيسم كه ايده اي بيشتر غير ديني است و رژيمي كه بايد گفت بيشترين ضربه را به اخلاق و دين يهود وارد كرده است زيرا بيش از پيش در افكار عمومي جهان و به ويژه در جهان اسلام و در نزد اعراب سبب مترادف شدن خواسته يا ناخواستهٔ يهوديت كه ديني ابراهيمي و مورد احترام اسلام و مسيحيت است با يك رژيم سياسي شده است. رژيمي كه بنا بر يك طنز تاريخ ريشه هاي غير ديني دارد و بيشتر نزديك به ايده هاي اتوپيايي كمونيستي (نگاه كنيد به كيبوتز ها و شباهت شكلي و معنايي آن ها با كلخوز ها و سوخوزهاي شوروي پيشين) بوده، هر چند بعد ها به روشني به سياست هاي اقتصادي، اجتماعي و نظامي راست افراطي گرايش داشته است.


آنچه به ظاهر نبايد گفت، اما، اصرار ما بر آن است كه دائما تكرارش كنيم، اين است كه كشتارهاي تاريخي و بر پايي اردوگاه هاي مرگ و كار اجباري با صد ها هزار و گاه حتي ميليون ها قرباني (در شوروي و احتمالا در چين) در قرن بيستم و پيش از آن، صرفا در مورد يهوديان انجام نشده است، در طول تاريخ استعماري كشتارهايي بي شماري از بوميان امريكاي شمالي و جنوبي و استراليا، تا چيني هاي مخالف در دوره انقلاب فرهنگي به دست دولتيان و هنديان ضد استعمار به دست اروپائيان انجام شده است. در جنگ هاي جهاني اول و دوم كشتارهاي گسترده اي اتفاق افتاد كه بسياري از آن ها به دست متفقين (امريكا و اروپاي غربي) انجام شد. چين در دوره اشغال منچوري قرباني كشتار جمعي به دست ژاپني ها شد. ژاپن در سال آخر جنگ قرباني يك كشتار جمعي و نوعي نسل كشي اعلام نشده بود و بمب هاي اتمي هيروشيما و ناكازاكي تنها تكميل كننده مجموعه اي از بمباران هاي غير اتمي شهرهاي اين كشور به دست آمريكا بودند كه صد ها هزارتن از مردم عير نظامي را به كشتن دادند. همين را بايد در مورد بمباران هاي گسترده مناطق غير نظامي آلمان در اواخر جنگ و برپايي اردوگاه هاي اسيران آلماني و كشتار گسترده آن ها به دليل عدم رسيدگي به زندانيان كه اغلب سربازان نوجوان و جوان بودند، گفت. در استراليا در طول دو قرن، هزاران كودك به وسيله مهاجران بريتانيايي از خانوده هايشان دزديده شدند و به سفيد پوستان سپرده شدند. كودكاني كه امروز در حال احقاق حقوق والدين از دست رفته خود از طريق دادگاه هاي اين كشور هستند. در كامبوج خمرهاي سرخ يك سوم جمعيت اين كشور يعني نزديك به دو ميليون نفر را به اتهام غربزدگي به شكنجه كشيدند و به كشتن دادند و محاكمات سران آن ها هنوز ادامه دارد. در چين كمونيست اقوام تبتي و ساير مخالفان قتل عام شدند، در كردستان عراق و سوريه و تركيه، كرد ها بار ها و بار ها هدف نسل كشي هاي نظاممند با سلاح هاي شيميايي و غيره بودند. حتي در سال هاي دهه ۱۹۹۰ در اروپاي شرقي در منطقه بالكان و در افريقا در رواندا، نسل كشي هاي گسترده اي اتفاق افتاد كه انگيزه هاي سياسي و قومي داشتند و به ويژه در رواندا به شدت به وسيله كشورهاي غربي و به خصوص خود فرانسه هدايت مي شدند، اما هيچ يك از اين موارد سبب به وجود آمدن حقي براي اشغال سرزمين ديگران و بيرون راندن آن ها از زمين آبا و اجداديشان و يا بمباران كشوري تحت عنوان اينكه خطري «بالقوه» به حساب مي آيد براي ديگران نشد.


اين يك واقعيت است كه شايد نتوان هر جايي گفت، ولي هر جا بتوان گفت، حتما بايد گفت، و باز هم تكرار كرد كه اسرائيل هرگز «چيز» ي نبوده است جز انتقال حساب شده «مسئله يهود» يعني يهود ستيزي و يهود كشي هاي ساختارمند پهنه هاي مسيحي از اين كشور ها به منطقه خاور ميانه كه به گمان آن ها بايد پاياني مي بود براي يهودستيزي در اروپا، كه نبود، و آغازي براي ريشه يابي رژيم جديد در حوزه اي باستاني، كه اتفاق نيافتاد. اين دولت، بر اساس يك استناد تاريخي به موقعيتي در چند هزار سال پيش- و بنابراين كاملا بي معنا براي يك نتيجه گيري عملي در سرزمين هاي جديد- و بر اساس زور و خشونت استعماري و تروريسمي كور بنا شد و عموما با همين تروريسم دولتي و جنگ هاي بيروني به حيات خود ادامه داد اما هرگز مشروعيتي تاريخي نداشت و به دست نياورد. امروز مسئولات اين «كشور» از آن شكايت دارند كه تنها «كشور» ي هستند كه رسما موجوديتشان به زير سئوال مي رود ولي هرگز ار مردماني كه هرگز فرصت نيافتند كشوري داشته باشند يعني آن ها كه ايشان نام «مردمان بدون دولت» داده شده و رفمشان امروز در جهان از مرز سيصد ميليون مي گذرد، سخني نمي گويند. اين كشور بدون شك تنها كشوري نيست كه از دل نوعي نسل كشي بيرون آمده اما اگر نظام هاي ديگري در جهان نيز همچون ايالات متحده و استراليا دستكم تلاش كردند با جبران نسل كشي هاي پيشين و خروج از منطق استعماري و از جمله بازگرداندن بخشي از حقوق اقليت هاي زير فشار و ستم ديده همچون بردگان و بوميان، به خود مشروعيت بدهند، اسرائيل در طول نيم قرن اخير تنها با زبان زور و بر اساس منطق خشونت پيش رفته است.


استدلال اينكه اين دولت فاقد مشروعيت حقوقي و اخلاقي است و بايد از ميان رفتن حقوق مردمان فلسطين و وضعيت فاجعه بار آن ها را از طريق تغيير نظام خود جبران كند و نه آنكه با تقويت كولون ها و سياست هاي تهاجمي و نظامي گرا دائما در پي محوريت بخشيدن به خشونت تحت عنوان دفاع از مشروعيت يهودي باشد، استدلالي است منطقي و مورد حمايت اكثريت روشنفكران جهان كه هرگز برغم تمام خشونت و قدرت اين نظام نمي تواند نفي شود. برعكس بيلان نيم قرن موجوديت اسرائيل چيزي نبوده است جز آنكه يهود ستيزي را از يك پديده مسيحي و محدود به برخي از اقشار كشورهاي ارو. پايي و امريكا، به پديده اي جهاني تبديل كند. كما اينكه امروز كساني كه هرگز نامي از يهود و يهودي نشنيده بودند، نيز به اشتباه يهوديت را با رژيم نظامي گرا، صهيونيست و آپارتايدي اسرائيل يكي مي گيرند. اين بزرگ ترين ظلم به ديني است كه ربطي به خشونت آپارتايدي صهيونيسم اسرائيلي ندارد و برخي از مهم ترين و تاثيرگزار ترين هنرمندان و متفكران جهان را به آن عرضه كرده است، بزرگاني كه اكثريتشان ضد جنگ و ضد ايده تشكيل يك دولت جدا افتاده و جدايي يهوديان از سنت هاي مليشان يعني به نوعي پذيرش ايده قوم گرايانه و سنتي و اجراي آن در يك دولت ملي بودند و در كشورهاي زادگاه خود تا به آخر ماندند و خود را پيش از هر چيز متعلق به انسانيت و سپس به زبان و فرهنگ ملي و زبانيشان وگاه نيز بسيار متاثر از فرهنگ ديني خود مي دانستند كه آن ها را تربيت كرده و از آن ها انسان هايي اهل تفكر و صلح طلب ساخته و نه اهل خشونت و جنگ طلب و ظالم نسبت به فلسطينيان: از آلبرت انشتين و وودي آلن و استانلي كوبريك گرفته تا زيگموند فرويد و كلود لوي استروس، از كارل ماركس گرفته تا اميل دوركيم و نوام چامسكي و اين فهرست را مي توان بسيار ادامه داد. حال خود قضاوت كنيم: آيا مي توان يك لحظه تصور كرد كه نقطه نظر مشتركي ميان استروس كه عمر خود را صرف شناساندن محروم ترين سرخپوستان آمازون و دفاع از حق آن ها به عنوان انسان كرد و جان خود را بار ها در ميدان تحقيق براي اين انسان ها كه اكثر اروپايي ها تا قرن بيستم آن ها را در حد حيوانات مي دانستند، به خطر انداخت، يا چامسكي كه ساليان درازي است در امريكا بر عليه سياست هاي جنگ طلبانه كشور خود و به ويژه تبعيت اين كشور از لابي هاي اسرائيلي و صهيونيستي مبارزه مي كند، با شخصيت هاي سطحي و نظامي گرايي كه امروز بر اين كشور حكومت مي كنند، يافت؟ اسرائيل در مواردي از همبستگي برخي از روشنفكران يهود تبار در ابتداي تشكيل خود سوء استفاده كرد تا ضديت آن ها با فاشيسم و متاسفانه اشتباه آن ها در دفاع از ايده فلسفي و ضد يهودگراي صهيونيستي را به حساب چك سفيدي براي جنايات آن دوره و تا امروز خود بگذارد. اما آيا مي توان تصور كرد كه اگر اين روشنفكران امروز زننده بودند، مي توانستند موضعي جز آنچه چامسكي به مثابه يك روشنفكر يهودي همواره درباره اسرائيل داشته است، داشته باشند؟


اين ها چيزهايي است كه بايد گفته شود و گفته خواهد شد. گونتر گراس در ۸۴ سالگي و در اوج افتخاري كه يك عمر كار ادبي، جايزه نوبل ادبيات و كتاب هاي ضد فاشيستي مهمي چون «طبل حلبي» كه هم خود و هم فيلمي كه از آن ساخته شد يكي از بزرگ ترين خدمات را به مبارزه با فاشيسم كردند، چيزي براي از دست دادن ندارد، اما اگر حرف خود را نمي زد حق داشت كه به گمان خودش، آبرويي خويش را از كف بدهد و با وجدان آزرده اين جهان را ترك كند. اما پرسش نهايي اينكه آيا شكستن اين سكوت براي ما به مثابه روشنفكران كنوني تمدني كه امروز هدف جنگ طلبي گروهي ژنرال هاي عقل باخته از جنس «دكتر استرنج لاو» هاي استانلي كوبريك، قرار گرفته است، يك وظيفه نيست؟ از كورش پادشاه هخامنشي به مثابه «منجي» يهوديان در كتاب مقدس آن ها ياد شده است و امروز كشوري كه ادعاي پيروي دفاع از يهوديت تاريخي را مي كند، آشكارا در پي نابودي سرزمين و مردماني است كه كورش بنيان نهاد، آن هم نه در حرف و شعار، كه هر كس مي تواند به زبان بياورد، بلكه با سلاح هاي هسته اي كه در دست دارد و همه نيز مي دانند.


اين رژيم امروز در پي نابودي تمدني چند هزار ساله است كه يكي از منجيان تاريخي يهويديت و يكي از جايگاه هاي اوليه دين يهود، دربين النهرين ايراني بوده است، تمدني كه قديمي ترين اقوام يهود را بسيار پيش از اروپائي ها در خود جاي داده و هنوز هم جاي مي دهد. اسرائيل بر آن است كه اين كار را با ادعاي دفاع از اخلاق و آزادي انجام دهد و هركس به اين روش و شيوه سطحي گرا و اين انحراف بزرگ تاريخي و اين كج انديشي و سوء استفاده از حافظه جمعي نسل كشي جنگ حهاني دوم و قربانياني كه هيچ نقشي در جنايات كنوني اين رژيم نداشته و نخواهند داشت، سخن بگويد، متهم به يهود ستيزي و دشمني با آزادي مي كند، آيا مي توان دروغي بزرگ تر از اين، رذالتي بالا تر از اين و ظلمي بالا تر از اين را در تاريخ نسبت به دين يهود و نسبت به كل انسانيت سراغ گرفت؟ اين چيزي است كه بايد گفته شود و باز هم گفته شود.

دكتر ناصر فكوهی

آنچه باید گفت ...; دربارهٔ شعر ضد جنگ گونتر گراس

http://www.anthropology.ir/sites/default/files/images/20551785.preview.jpg

گونتر گراس در شعري با عنوان «آنچه بايد گفت»، به تازگي از ايران در برابر حمله نظامي اسرائيل دفاع كرده و اين رژيم را متهم به انگيزه به راه انداختن جنگي جهاني كرده است. انتشار اين شعر سبب شده است كه وي به شدت و به صورت تقريبا يكپارچه اي مورد يورش رسانه هاي همگاني آلمان و بسياري ديگر از كشور ها و حتي احزاب سياسي از راست تا چپ قرار بگيرد. اين در حالي است كه موضع گيري روشنفكران در اين مورد بسيار معتدل تر بوده است، و افزون بر اين در شبكه هاي اجتماعي بحث به شدت درباره موضع گيري او ادامه دارد و اعلام نظر ها تا حدي بيشتر به سود گراس است، تا بر عليه او، بدون آنكه افراد همه نظرات او را بپذيرند و بدون آنكه لزوما واقعيت جنگ طلبي اسرائيل را به معناي دفاع از تمام موضع گيري ها و كنش هاي ايران بدانند.

البته شكي نيست كه گراس به مثابه يك آلماني سخن گفته است و نبايد فراموش كرد كه آلمان كشوري است كه بار اصلي جنايات جنگي در جنگ جهاني دوم و كشتار يهوديان (در كنار بسياري ديگر از اقوام نظير اسلاو ها و كولي ها، و بسياري از مخالفان خود از گروه هاي كمونيست و ليبرال و حتي كشيشان و مسيحيان مخالف نازي در آلمان و خارج از آلمان گرفته تا حتي معلولان، هم جنس گرايان، و بيماران لاعلاج...) را بر دوش دارد. ظاهرا انتشار اين شعر در آلمان و به وسيله يك روشنفكر ضد ليبرال و جهاني و برنده جايزه نوبل ادبيات، مي تواند همواره بهانه اي باشد براي آنكه بيشتر بر او تازيده شود و يا به گذشته هاي دور، زماني كه او جوان كم سن و سالي بيش نبوده و در نيروهاي نظامي آلمان هيتلري خدمت مي كرده است، برگشته و اين گذشته را برجسته كرد، گذشته اي كه هم در مورد اكثر قريب به اتفاق سياستمداران كهنسال آلمان از هر جناحي صادق است و هم در مورد سياستمداران ميان سال آلماني از جمله خود خانم مركل و ديگر كشور ها نظير پوتين كه به رژيم هاي ديكتاتوري كمونيستي و هولناك شوروي (رئيس پيشين سازمان اطلاعات و پليس مخفي شوروي) و يا آلمان شرقي تعلق داشتند و اين بار نه به مثابه سربازي در خدمت موطف خويش، بلكه به عنوان سياستمداران و گردانندگان مهم اين كشور ها و در نتيجه مسئول در جنايت هاي آن ها.


اما، آنچه بيش از هر چيز در اين ماجرا براي ما مطرح است آنكه، ظاهرا بسياري چيز ها هست كه امروز حتي در دموكرات ترين كشور ها نيز نمي توان گفت! به خصوص آنكه آنچه گراس گفته است نه به هيچ عنوان نفي هولوكاست بوده است، نه درخواست نابودي رژيم اشغالگر فلسطين، نه حمايت از ايران به مثابه يك سيستم سياسي، بلكه صرفا بيان نامه اي بوده است عليه جنگ و در دفاع از از ايران به مثابه يك واقعيت تاريخي و تمدني كه بايد به هر قيمت حفظ شده و از آن دفاع شود و از اينكه جنگ طلبي اسرائيل ربطي به جنايات جنگيِ جنگ جهاني دوم ندارد. رژيم اسرائيل رژيمي است كه در طول نيم قرن به مثابه يك سيستم آپارتايد حتي ميان خود يهوديان (نگاه كنيم به موقعيت يهوديان سياه پوست افريقايي در اين كشور)، ولي به ويژه نسبت به عرب ها عمل كرده است، رژيمي نظامي و نظامي گرا، رژيمي مبتني بر تفسيري اقليتي و بسيار سنت گرا از دين يهود و مبتني بر صهيونيسم كه ايده اي بيشتر غير ديني است و رژيمي كه بايد گفت بيشترين ضربه را به اخلاق و دين يهود وارد كرده است زيرا بيش از پيش در افكار عمومي جهان و به ويژه در جهان اسلام و در نزد اعراب سبب مترادف شدن خواسته يا ناخواستهٔ يهوديت كه ديني ابراهيمي و مورد احترام اسلام و مسيحيت است با يك رژيم سياسي شده است. رژيمي كه بنا بر يك طنز تاريخ ريشه هاي غير ديني دارد و بيشتر نزديك به ايده هاي اتوپيايي كمونيستي (نگاه كنيد به كيبوتز ها و شباهت شكلي و معنايي آن ها با كلخوز ها و سوخوزهاي شوروي پيشين) بوده، هر چند بعد ها به روشني به سياست هاي اقتصادي، اجتماعي و نظامي راست افراطي گرايش داشته است.


آنچه به ظاهر نبايد گفت، اما، اصرار ما بر آن است كه دائما تكرارش كنيم، اين است كه كشتارهاي تاريخي و بر پايي اردوگاه هاي مرگ و كار اجباري با صد ها هزار و گاه حتي ميليون ها قرباني (در شوروي و احتمالا در چين) در قرن بيستم و پيش از آن، صرفا در مورد يهوديان انجام نشده است، در طول تاريخ استعماري كشتارهايي بي شماري از بوميان امريكاي شمالي و جنوبي و استراليا، تا چيني هاي مخالف در دوره انقلاب فرهنگي به دست دولتيان و هنديان ضد استعمار به دست اروپائيان انجام شده است. در جنگ هاي جهاني اول و دوم كشتارهاي گسترده اي اتفاق افتاد كه بسياري از آن ها به دست متفقين (امريكا و اروپاي غربي) انجام شد. چين در دوره اشغال منچوري قرباني كشتار جمعي به دست ژاپني ها شد. ژاپن در سال آخر جنگ قرباني يك كشتار جمعي و نوعي نسل كشي اعلام نشده بود و بمب هاي اتمي هيروشيما و ناكازاكي تنها تكميل كننده مجموعه اي از بمباران هاي غير اتمي شهرهاي اين كشور به دست آمريكا بودند كه صد ها هزارتن از مردم عير نظامي را به كشتن دادند. همين را بايد در مورد بمباران هاي گسترده مناطق غير نظامي آلمان در اواخر جنگ و برپايي اردوگاه هاي اسيران آلماني و كشتار گسترده آن ها به دليل عدم رسيدگي به زندانيان كه اغلب سربازان نوجوان و جوان بودند، گفت. در استراليا در طول دو قرن، هزاران كودك به وسيله مهاجران بريتانيايي از خانوده هايشان دزديده شدند و به سفيد پوستان سپرده شدند. كودكاني كه امروز در حال احقاق حقوق والدين از دست رفته خود از طريق دادگاه هاي اين كشور هستند. در كامبوج خمرهاي سرخ يك سوم جمعيت اين كشور يعني نزديك به دو ميليون نفر را به اتهام غربزدگي به شكنجه كشيدند و به كشتن دادند و محاكمات سران آن ها هنوز ادامه دارد. در چين كمونيست اقوام تبتي و ساير مخالفان قتل عام شدند، در كردستان عراق و سوريه و تركيه، كرد ها بار ها و بار ها هدف نسل كشي هاي نظاممند با سلاح هاي شيميايي و غيره بودند. حتي در سال هاي دهه ۱۹۹۰ در اروپاي شرقي در منطقه بالكان و در افريقا در رواندا، نسل كشي هاي گسترده اي اتفاق افتاد كه انگيزه هاي سياسي و قومي داشتند و به ويژه در رواندا به شدت به وسيله كشورهاي غربي و به خصوص خود فرانسه هدايت مي شدند، اما هيچ يك از اين موارد سبب به وجود آمدن حقي براي اشغال سرزمين ديگران و بيرون راندن آن ها از زمين آبا و اجداديشان و يا بمباران كشوري تحت عنوان اينكه خطري «بالقوه» به حساب مي آيد براي ديگران نشد.


اين يك واقعيت است كه شايد نتوان هر جايي گفت، ولي هر جا بتوان گفت، حتما بايد گفت، و باز هم تكرار كرد كه اسرائيل هرگز «چيز» ي نبوده است جز انتقال حساب شده «مسئله يهود» يعني يهود ستيزي و يهود كشي هاي ساختارمند پهنه هاي مسيحي از اين كشور ها به منطقه خاور ميانه كه به گمان آن ها بايد پاياني مي بود براي يهودستيزي در اروپا، كه نبود، و آغازي براي ريشه يابي رژيم جديد در حوزه اي باستاني، كه اتفاق نيافتاد. اين دولت، بر اساس يك استناد تاريخي به موقعيتي در چند هزار سال پيش- و بنابراين كاملا بي معنا براي يك نتيجه گيري عملي در سرزمين هاي جديد- و بر اساس زور و خشونت استعماري و تروريسمي كور بنا شد و عموما با همين تروريسم دولتي و جنگ هاي بيروني به حيات خود ادامه داد اما هرگز مشروعيتي تاريخي نداشت و به دست نياورد. امروز مسئولات اين «كشور» از آن شكايت دارند كه تنها «كشور» ي هستند كه رسما موجوديتشان به زير سئوال مي رود ولي هرگز ار مردماني كه هرگز فرصت نيافتند كشوري داشته باشند يعني آن ها كه ايشان نام «مردمان بدون دولت» داده شده و رفمشان امروز در جهان از مرز سيصد ميليون مي گذرد، سخني نمي گويند. اين كشور بدون شك تنها كشوري نيست كه از دل نوعي نسل كشي بيرون آمده اما اگر نظام هاي ديگري در جهان نيز همچون ايالات متحده و استراليا دستكم تلاش كردند با جبران نسل كشي هاي پيشين و خروج از منطق استعماري و از جمله بازگرداندن بخشي از حقوق اقليت هاي زير فشار و ستم ديده همچون بردگان و بوميان، به خود مشروعيت بدهند، اسرائيل در طول نيم قرن اخير تنها با زبان زور و بر اساس منطق خشونت پيش رفته است.


استدلال اينكه اين دولت فاقد مشروعيت حقوقي و اخلاقي است و بايد از ميان رفتن حقوق مردمان فلسطين و وضعيت فاجعه بار آن ها را از طريق تغيير نظام خود جبران كند و نه آنكه با تقويت كولون ها و سياست هاي تهاجمي و نظامي گرا دائما در پي محوريت بخشيدن به خشونت تحت عنوان دفاع از مشروعيت يهودي باشد، استدلالي است منطقي و مورد حمايت اكثريت روشنفكران جهان كه هرگز برغم تمام خشونت و قدرت اين نظام نمي تواند نفي شود. برعكس بيلان نيم قرن موجوديت اسرائيل چيزي نبوده است جز آنكه يهود ستيزي را از يك پديده مسيحي و محدود به برخي از اقشار كشورهاي ارو. پايي و امريكا، به پديده اي جهاني تبديل كند. كما اينكه امروز كساني كه هرگز نامي از يهود و يهودي نشنيده بودند، نيز به اشتباه يهوديت را با رژيم نظامي گرا، صهيونيست و آپارتايدي اسرائيل يكي مي گيرند. اين بزرگ ترين ظلم به ديني است كه ربطي به خشونت آپارتايدي صهيونيسم اسرائيلي ندارد و برخي از مهم ترين و تاثيرگزار ترين هنرمندان و متفكران جهان را به آن عرضه كرده است، بزرگاني كه اكثريتشان ضد جنگ و ضد ايده تشكيل يك دولت جدا افتاده و جدايي يهوديان از سنت هاي مليشان يعني به نوعي پذيرش ايده قوم گرايانه و سنتي و اجراي آن در يك دولت ملي بودند و در كشورهاي زادگاه خود تا به آخر ماندند و خود را پيش از هر چيز متعلق به انسانيت و سپس به زبان و فرهنگ ملي و زبانيشان وگاه نيز بسيار متاثر از فرهنگ ديني خود مي دانستند كه آن ها را تربيت كرده و از آن ها انسان هايي اهل تفكر و صلح طلب ساخته و نه اهل خشونت و جنگ طلب و ظالم نسبت به فلسطينيان: از آلبرت انشتين و وودي آلن و استانلي كوبريك گرفته تا زيگموند فرويد و كلود لوي استروس، از كارل ماركس گرفته تا اميل دوركيم و نوام چامسكي و اين فهرست را مي توان بسيار ادامه داد. حال خود قضاوت كنيم: آيا مي توان يك لحظه تصور كرد كه نقطه نظر مشتركي ميان استروس كه عمر خود را صرف شناساندن محروم ترين سرخپوستان آمازون و دفاع از حق آن ها به عنوان انسان كرد و جان خود را بار ها در ميدان تحقيق براي اين انسان ها كه اكثر اروپايي ها تا قرن بيستم آن ها را در حد حيوانات مي دانستند، به خطر انداخت، يا چامسكي كه ساليان درازي است در امريكا بر عليه سياست هاي جنگ طلبانه كشور خود و به ويژه تبعيت اين كشور از لابي هاي اسرائيلي و صهيونيستي مبارزه مي كند، با شخصيت هاي سطحي و نظامي گرايي كه امروز بر اين كشور حكومت مي كنند، يافت؟ اسرائيل در مواردي از همبستگي برخي از روشنفكران يهود تبار در ابتداي تشكيل خود سوء استفاده كرد تا ضديت آن ها با فاشيسم و متاسفانه اشتباه آن ها در دفاع از ايده فلسفي و ضد يهودگراي صهيونيستي را به حساب چك سفيدي براي جنايات آن دوره و تا امروز خود بگذارد. اما آيا مي توان تصور كرد كه اگر اين روشنفكران امروز زننده بودند، مي توانستند موضعي جز آنچه چامسكي به مثابه يك روشنفكر يهودي همواره درباره اسرائيل داشته است، داشته باشند؟


اين ها چيزهايي است كه بايد گفته شود و گفته خواهد شد. گونتر گراس در ۸۴ سالگي و در اوج افتخاري كه يك عمر كار ادبي، جايزه نوبل ادبيات و كتاب هاي ضد فاشيستي مهمي چون «طبل حلبي» كه هم خود و هم فيلمي كه از آن ساخته شد يكي از بزرگ ترين خدمات را به مبارزه با فاشيسم كردند، چيزي براي از دست دادن ندارد، اما اگر حرف خود را نمي زد حق داشت كه به گمان خودش، آبرويي خويش را از كف بدهد و با وجدان آزرده اين جهان را ترك كند. اما پرسش نهايي اينكه آيا شكستن اين سكوت براي ما به مثابه روشنفكران كنوني تمدني كه امروز هدف جنگ طلبي گروهي ژنرال هاي عقل باخته از جنس «دكتر استرنج لاو» هاي استانلي كوبريك، قرار گرفته است، يك وظيفه نيست؟ از كورش پادشاه هخامنشي به مثابه «منجي» يهوديان در كتاب مقدس آن ها ياد شده است و امروز كشوري كه ادعاي پيروي دفاع از يهوديت تاريخي را مي كند، آشكارا در پي نابودي سرزمين و مردماني است كه كورش بنيان نهاد، آن هم نه در حرف و شعار، كه هر كس مي تواند به زبان بياورد، بلكه با سلاح هاي هسته اي كه در دست دارد و همه نيز مي دانند.


اين رژيم امروز در پي نابودي تمدني چند هزار ساله است كه يكي از منجيان تاريخي يهويديت و يكي از جايگاه هاي اوليه دين يهود، دربين النهرين ايراني بوده است، تمدني كه قديمي ترين اقوام يهود را بسيار پيش از اروپائي ها در خود جاي داده و هنوز هم جاي مي دهد. اسرائيل بر آن است كه اين كار را با ادعاي دفاع از اخلاق و آزادي انجام دهد و هركس به اين روش و شيوه سطحي گرا و اين انحراف بزرگ تاريخي و اين كج انديشي و سوء استفاده از حافظه جمعي نسل كشي جنگ حهاني دوم و قربانياني كه هيچ نقشي در جنايات كنوني اين رژيم نداشته و نخواهند داشت، سخن بگويد، متهم به يهود ستيزي و دشمني با آزادي مي كند، آيا مي توان دروغي بزرگ تر از اين، رذالتي بالا تر از اين و ظلمي بالا تر از اين را در تاريخ نسبت به دين يهود و نسبت به كل انسانيت سراغ گرفت؟ اين چيزي است كه بايد گفته شود و باز هم گفته شود.

بهاریه های معروف شاعران پارسی; عطار

http://img.tebyan.net/big/1385/12/25316672502521671917116120195130207140144203.jpg

ای بلبل خوشنوا فغان كن **عید است نوای عاشقان كن

چون سبزه ز خاك سر برآورد **ترك دل و برگ بوستان كن

بالشت ز سنبل و سمن ساز **وز برگ بنفشه سایبان كن

چون لاله ز سر كله بینداز **سرخوش شو و دست در میان كن

بردار سفینه‌ی غزل را **وز هر ورقی گلی نشان كن

صد گوهر معنی ار توانی **در گوش حریف نكته‌دان كن

وان دم كه رسی به شعر عطار **در مجلس عاشقان روان كن

ما صوفی صفه‌ی صفاییم **بی خود ز خودیم و از خداییم

بهاریه های معروف شاعران پارسی; منوچهری

http://img.tebyan.net/big/1385/12/25316672502521671917116120195130207140144203.jpg

آمد بهار خرم و آورد خرمى **وز فر نوبهار شد آراسته زمى

خرم بود همیشه بدین فصل آدمى **با بانگ زیر و بم بود و قحف(1) در غمى

زیرا كه نیست از گل و از یاسمن كمى **تا كم شده ست آفت سرما ز گلستان

از ابر نوبهار چو باران فروچكید **چندین هزار لاله ز خارا برون دمید

آن حله اى كه ابرمر او را همی تنید **باد صبا بیامد و آن حله بردرید

آن حله پاره پاره شد و گشت ناپدید **و آمد پدید باز همه دشت پرنیان

از لاله و بنفشه همه كوهسار و دشت **سرخ و سپید گشت چو دیباى پایرشت

برچد بنفشه دامن و از خاك برنوشت **چون باد نوبهار برو دوش برگذشت

شاخ بنفشه چون سر زلفین دوست گشت **افكند نیلگون به سرش معجر كتان

آمد به باغ نرگس چون عاشق دژم **وز عشق پیلگوش(2) در آورده سر به خم

زو دسته بست هر كس مانند صد قلم **بر هر قلم نشانده بر او پنج شش درم

اندر میان هر قلمى زو یكى شكم **آگنده آن شكمش به كافور و زعفران

آن سوسن سپید شكفته به باغ در **یك شاخ او ز سیم و دگر شاخ او ز زر

پیراهنیست گویى دیبا ز شوشتر **كز نیل ابره(3) استش و از عاج آستر

از بهر بوى خوش چو یكى پاره عودتر **دارد همیشه دوخته از پیش بادبان

برگ گل سپید به مانند عبقرى(4) **برگ گل دو رنگ بكردار جعفرى

برگ گل مُورد بشكفته ى طرى(5) **چون روى دلرباى من، آن ماه سعترى (6)

زى هرگلى كه ژرف بدو در تو بنگرى **گویى كه زر دارد یك پاره در میان

چون ابر دید در كف صحرا قباله ها **بارانها چكید و ببارید ژاله ها

تا گرد دشتها همه بشكفت لاله ها **چون در زده به آب معصفر(7) غلاله ها(8)

بشكفت لاله ها چو عقیقین پیاله ها **وانگه پیاله ها، همه آگنده مشك و بان (9)

بنمود چون ز برج بره آفتاب روى **گلها شكفت بر تن گلبن به جاى موى

چون دید دوش گل را اندر كنار جوى **آمد به بانگ فاخته و گشت جفتجوى

بلبل چو سبزه دید همه گشته مشكبوى **گاهى سرود گوى شد و گاه شعرخوان

گلها كشیده اند به سر بر كبودها **نه تارها پدید برآنها نه پودها

مرغان همی زنند همه روز رودها **گویند زار زار همه شب سرودها

تا بامداد گردد، از شط و رودها **مرغان آب بانگ برآرند وز آبدان

تا بوستان بسان بهشت ارم شود **صحرا ز عكس لاله چو بیت الحرم شود

بانگ هزاردستان چون زیر و بم شود **مردم چو حال بیند ازینسان خرم شود

افزون شود نشاط و ازو رنج كم شود **بى رود و مى نباشد، یك روز و یك زمان

بلبل به شاخ سرو برآرد همى صفیر **ماغان به ابر نعره برآرند از آبگیر

قمرى همی سراید اشعار چون جریر(10) **صلصل(11) همی نوازد یكجاى بم و زیر

تا بادها وزان شد بر روى آبها **آن آبها گرفت شكنها و تابها

تا برگرفت ابر ز صحرا حجابها **بستند باغها ز گل و مى خضابها

برداشتند بر گل و سوسن شرابها **از عشق نیكوان پریچهره، عاشقان

اطراف گلستان را چون نیك بنگرد **پیراهن صبورى چون غنچه بردرد

از نرگس طرى و بنفشه حسد برد **كان هست از دو چشم و دو زلف بتش نشان


1- قحف : كاسه چوبی ، كشكول چوبین .

2- پیلگوش : سوسن .

3- ابره : تای رویین از جامه .

4- عبقری : نوعی گستردنی از دیبای منقش ،نوعی جامه نیكو ونفیس .

5- طری : با طراوت .

6- سعتر : نام دیگر گیاه سیسنبر.

7- معصفر: زرد یا سرخ شده با آب سرخ رنگ .

8- غلاله : زلف .

9- بان : در بعضی فرهنگها بان را به معنای بید ومشك آورده اند ، ولی در اصل درختی است از تیره دولپه ای ها كه در آسیای جنوب وجنوب شرقی وشمال آفریقا می روید .

10- جریر : جاری ، روان .

11- صلصل : فاخته .

بهاریه های معروف شاعران پارسی; سعدی

http://img.tebyan.net/big/1385/12/25316672502521671917116120195130207140144203.jpg

برخیز كه می‌رود زمستان **بگشای در سرای بستان

نارنج و بنفشه بر طبق نه **منقل بگذار در شبستان

وین پرده بگوی تا به یك بار **زحمت ببرد ز پیش ایوان

برخیز كه باد صبح نوروز **در باغچه می‌كند گل افشان

خاموشی بلبلان مشتاق **در موسم گل ندارد امكان

آواز دهل نهان نماند **در زیر گلیم و عشق پنهان

بوی گل بامداد نوروز **و آواز خوش هزاردستان

بس جامه فروختست و دستار **بس خانه كه سوختست و دكان

ما را سر دوست بر كنارست **آنك سر دشمنان و سندان

چشمی كه به دوست بركند دوست **بر هم ننهد ز تیرباران

سعدی چو به میوه می‌رسد دست **سهلست جفای بوستانبان


برآمد باد صبح و بوی نوروز

برآمد باد صبح و بوی نوروز **به كام دوستان و بخت پیروز

مبارك بادت این سال و همه سال **همایون بادت این روز و همه روز

چو آتش در درخت افكند گلنار **دگر منقل منه آتش میفروز

چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست **حسدگو دشمنان را دیده بردوز

بهاری خرمست ای گل كجایی **كه بینی بلبلان را ناله و سوز

جهان بی ما بسی بودست و باشد **برادر جز نكونامی میندوز

نكویی كن كه دولت بینی از بخت **مبر فرمان بدگوی بدآموز

منه دل بر سرای عمر سعدی **كه بر گنبد نخواهد ماند این گوز

دریغا عیش اگر مرگش نبودی **دریغ آهو اگر بگذاشتی یوز


مباركتر شب و خرمترین روز

مباركتر شب و خرمترین روز **به استقبالم آمد بخت پیروز

دهلزن گو دو نوبت زن بشارت **كه دوشم قدر بود امروز نوروز

مهست این یا ملك یا آدمیزاد **پری یا آفتاب عالم افروز

ندانستی كه ضدان در كمینند **نكو كردی علی رغم بدآموز

مرا با دوست ای دشمن وصالست **تو را گر دل نخواهد دیده بردوز

شبان دانم كه از درد جدایی **نیاسودم ز فریاد جهان سوز

گر آن شب‌های باوحشت نمی‌بود **نمی‌دانست سعدی قدر این روز

بهاریه های معروف شاعران پارسی; حافظ

http://img.tebyan.net/big/1385/12/25316672502521671917116120195130207140144203.jpg

ز كوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی **از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت كن **كه قارون را غلط‌ها داد سودای زراندوزی

ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است **كه زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی

به صحرا رو كه از دامن غبار غم بیفشانی **به گلزار آی كز بلبل غزل گفتن بیاموزی

چو امكان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست **مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی

طریق كام بخشی چیست ترك كام خود كردن **كلاه سروری آن است كز این ترك بردوزی

سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی **كه بیش از پنج روزی نیست حكم میر نوروزی

ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست **مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی

می‌ای دارم چو جان صافی و صوفی می‌كند عیبش **خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی

جدا شد یار شیرینت كنون تنها نشین ای شمع **كه حكم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی

به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم **بیا ساقی كه جاهل را هنیتر می‌رسد روزی

می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش **كه بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی

نه حافظ می‌كند تنها دعای خواجه تورانشاه **ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی

جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده **جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی


ساقیا آمدن عید مبارك بادت

ساقیا آمدن عید مبارك بادت **وان مواعید كه كردی مرواد از یادت

در شگفتم كه در این مدت ایام فراق **برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت

برسان بندگی دختر رز گو به درآی **كه دم و همت ما كرد ز بند آزادت

شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست **جای غم باد مر آن دل كه نخواهد شادت

شكر ایزد كه ز تاراج خزان رخنه نیافت **بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت

چشم بد دور كز آن تفرقه‌ات بازآورد **طالع نامور و دولت مادرزادت

حافظ از دست مده دولت این كشتی نوح **ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

بهاریه های معروف شاعران پارسی; مولانا

http://img.tebyan.net/big/1385/12/25316672502521671917116120195130207140144203.jpg


بهار آمد بهار آمد بهار مشكبار آمد **نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد

صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح  و روح آمد **خرامان ساقی مه رو به ایثار عقار آمد

صفا آمد، صفا آمد كه سنگ و ریگ روشن شد **شفا آمد شفا آمد شفای هر نزار آمد

حبیب آمد حبیب آمد به دلداری مشتاقان **طبیب آمد طبیب آمد طبیب هوشیار آمد

سماع آمد سماع آمد سماع بی صداع آمد **وصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد

ربیع آمد ربیع آمد ربیع بس بدیع آمد **شقایق ها و ریحان ها و لاله خوش عذار آمد

كسی آمد كسی آمد كه ناكس زوكسی گردد **مهی آمد مهی آمد كه دفع هر غبار آمد

دلی آمد دلی آمد كه دلها را بخنداند **می ای آمد می ای آمد كه دفع هر خمار آمد

كفی آمد كفی آمد كه دریا دُرّ ازو یابد **شهی آمد شهی آمد كه جان هر دیار آمد

كجا آمد كجا آمد كزینجا خود نرفته است او **ولیكن چشم گه آگاه و گه بی اعتبار آمد

ببندم چشم و گویم شد، گشایم گویم او آمد **و او در خواب و بیداری قرین و یار غار آمد

كنون ناطق خمش گردد كنون خامش به نطق آمد **رها كن حرف بشمرده كه حرف بی شمار آمد


رستاخیز طبیعت

آمد بهار خرم و آمد رسول یار **مستیم و عاشقیم و خماریم و بی قرار

ای چشم وای چراغ روان شو به سوی باغ **مگذار شاهدان چمن را در انتظار

اندر چمن زغیب غریبان رسیده اند **رو رو كه قاعده است كه " القادِم یُـزار"(1)

گل از پی قدوم تو در گلشن آمده است **خار از پی لقای تو گشته است خوش عذار

ای سرو گوش دار كه سوسن به شرح تو **سرتا به سر زبان شد بر طرف جویبار

غنچه گره گره شد ولطفت گره گشاست **از تو شكفته گردد و بر تو كند نثار

گویی قیامت است كه بركرد سرزخاك **پوسیدگان بهمن و دی مردگان پار

تخمی كه مرده بود كنون یافت زندگی **رازی كه خاك داشت كنون گشت آشكار

شاخی كه میوه داشت همی نازد از نشاط **بیخی كه آن نداشت خجل گشت و شرمسار

آخر چنین شوند درختان روح نیز **پیدا شود درخت نكوشاخ بختیار

لشكر كشیده شاه بهار و بساخت برگ **اسپرگرفته یاسمن و سبزه ذوالفقار

گویند سربریم فلان را چوگندنا(2) **آن را ببین معاینه درصنع كرد گار

آری چو در رسد مدد نصرت خدا **نمرود را بر آید از پشه ایی دمار

1- القادم یزار:آنكه منتظر او هستیم خواهد آمد .

2- گندنا :تره ،گندمینه ی كوهی


شور گل

بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را **از آن پیغامبر خوبان پیام آورد مستان را

زبان سوسن از ساقى كرامت هاى مستان گفت **شنید آن سرو از سوسن قیام آورد مستان را

ز اول باغ در مجلس نثار آورد آنگه نقل **چو دید از لاله كوهى كه جام آورد مستان را

ز گریه ابر نیسانى (1) دم سرد زمستانى **چه حیلت كرد كز پرده به دام آورد مستان را

"سقاهم ربهم"(2) خوردند و نام و ننگ گم كردند **چو آمد نامه ساقى چه نام آورد مستان را

درون مجمر دل ها سپند و عود می سوزد **كه سرماى فراق او زكام آورد مستان را

درآ در گلشن باقى برآ بر بام كان ساقى **ز پنهان خانه غیبى پیام آورد مستان را

چو خوبان حله پوشیدند درآ در باغ و پس بنگر **كه ساقى هر چه درباید تمام آورد مستان را

كه جان ها را بهار آورد و ما را روى یار آورد **ببین كز جمله دولت ها كدام آورد مستان را

ز شمس الدین تبریزى به ناگه ساقى دولت **به جام خاص سلطانى مدام آورد مستان را

1- ابرنیسانی : ابر ماه نیسان ( ماه هفتم از تقویم سریانی مطابق با فروردین واردیبهشت )

2- اشاره به آیه "سقهم ربهم شراباً طهورا" (آیه 21 سوره انسان )


عید بر عاشقان مبارك باد

عید بر عاشقان مبارك باد **عاشقان عیدتان مبارك باد

عید ار بوی جان ما دارد **در جهان همچو جان مبارك باد

بر تو ای ماه آسمان و زمین **تا به هفت آسمان مبارك باد

عید آمد به كف نشان وصال **عاشقان این نشان مبارك باد

روزه مگشای جز به قند لبش **قند او در دهان مبارك باد

عید بنوشت بر كنار لبش **كاین می بی‌كران مبارك باد

عید آمد كه ای سبك روحان **رطل‌های گران مبارك باد

چند پنهان خوری صلاح الدین **بوسه‌های نهان مبارك باد

گر نصیبی به من دهی گویم **بر من و بر فلان مبارك باد

عيد شد ساقي، بيا در گردش آور جام را ...

http://i9.glitter-graphics.org/pub/528/528039yrpmeazzp0.jpg

عيد شد ساقي، بيا در گردش آور جام را
پشت پا زن دور چرخ و گردش ايام را
سين ساغر بس بود اي ترک ما را روز عيد
گو نباشد هفت سين رندان درد آشام را
خلق را بر لب حديث جامه نو هست و من
از شراب کهنه مي‌خواهم لبالب جام را
هر کسي شکـّر نهد بر خوان و برخواند دعا
من ز لعل شکـّرينت طالبم دشنام را
سير برخوانست مردم را و من از عمر سير
بي دلارامي که برده ‌ست از دلم آرام را
پسته و بادام، نقل روز نوروز است و من
با لب و چشمت نخواهم پسته و بادام را
جاودان ماني و خواني هر صباح روز عيد
عيد شد ساقي بيا در گردش آور جام را

ليلا! ليلا! كجايي؟ مجنون! مجنون ! به گوشم!

آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان


امشب ليلاي من كو؟ امشب بي عقل و هوشم
ليلا! ليلا! كجايي؟ مجنون! مجنون ! به گوشم!

 ليلا يادت مي آيد يك شب پرسيدي از من
از درد از زخم از اشكم ، گفتم نمي فروشم !

 ليلا جسمم شكسته ست با خود اما كشاندم
البرزي را به دستم ، الوندي را به دوشم

 ليلا ليلا كجايي ؟امشب در من چه غوغاست
طوفان طوفان هياهو ، دريا دريا خروشم

 ليلا ليلا كجايي ؟ تا دستم را بگيري
چون كوهي آتش افشان ، داغم اما خموشم

 ليلا ليلا كجايي؟ مجنون بر خاک افتاد!
مجنون مجنون كجايي ؟ ليلا ليلا به گوشم !

علیرضا قزوه

شهید امیر حاج امینی ...

http://naghshejahanco.ir/uploads/posts/1324882454_01-martyr-amir-hajamini.jpg

شهید امیر حاج امینی / عکاس: احسان رجبی اسفند ماه ۱۳۶۵ شلمچه


... سلام بر خدا و شهيدان خدا و بندگان مخلص او..... از اينکه بنده بد و گناهکار خدايم سخت شرمنده ام و وقتي ياد گناهانم مي افتم آرزوي مرگ مي کنم ولي باز چاره ام نمي شود.

هيچ برگ برنده اي ندارم که رو کنم ، جز اينکه دلم را به دو چيز خوش کرده ام: يکي اينکه با اين همه گناه، او دوباره مرا به سرزمين پاکي و اخلاص و صفا و محبت بازم گرداند. پس لابد دوستم دارد و سر به سرم مي گذارد، هرچند که چشم دلم کور است و نمي بينم و احساسش نمي کنم اگر چنين نبود پس چرا مرا به اينجا آورد؟

دوم اينکه قلبي رئوف و مهربان دارم و با همه بديهايم بسيار دلسوزم. لحظه اي حاضر به رنجش کسي نمي شوم، حتي رنجش بسيار کوچک و ناچيز، ولي در عوض براي خوشنودي ديگران حاضر به تحمل هرگونه رنجي مي شوم. بله! به اين دو چيز دل خوش کرده ام.

اگر دوستم داري که مرا به اينجا آورده اي پس به آرزويم که .... برسان.

اي کساني که اين نوشته را مي خوانيد، اگر من به آرزويم رسيدم و دل از اين دنيا کندم، بدانيد که نالايق ترين بنده ها هم مي توانند به خواست او، به بالاترين درجات دست يابند. البته در اين امر شکي نيست ولي بار ديگر به عينه ديده ايد که يک بنده گنهکار خدا به آرزويش رسيده است.

حالا که به عينه ديديد، شما را به خدا عاجزانه التماس و استدعا مي کنم، بياييد و به خاکش بيفتيد و زار زار گريه کنيد و اميدوار به بخشايش و کرمش باشيد. با او آشتي کنيد. زيرا بيش از حد مهربان و بخشنده است. فقط کافي است يکبار از ته دل صدايش کنيد. ديگر مال خودتان نيستيد و مال او مي شويد و ديگر هر چه مي کند، او مي کند و هر کجا که مي برد، او مي برد......

شنبه 7/4/65
ساعت 5 بعدازظهر
بنده مخلص و گنهکار، امير حاجي امينی


بسيجي شهيد امير حاج امينی
تاريخ ولادت:1340 
تاريخ شهادت: 10 اسفند 1365
مسئول واحد مخابرات گردان انصار الرسول
بي سيم چی لشگر ۲۷ محمدرسول الله
مکان شهادت: منطقه عمليّاتي شلمچه ، عمليّات: کربلای 5
رمز عمليّات: يازهرا (سلام الله عليها)

مکان قبر نورانی اين شهيد: بهشت زهرای تهران ، قطعه 29 ، رديف 60 ، شماره 10

آری، خون‌های ما برای اسلام سخاوتمند است ...

آیا می‌دانید این در طبع ماست كه آنچه را انسان‌های شریف طالب آن هستند، می‌طلبیم؟
آیا می‌دانید در اعماق روح‌مان گدازه‌هایی است كه مستضعفان خشمگین، آن را به جوش در می‌آورند؟
آیا می‌دانید صدای زخم‌هامان بلند است و گوش متجاوز ناشنوا؟
آیا می‌دانید اولین گلی كه بر زمین افتاد معلوم شد كه «سرخ» است؟
آیا می‌دانید همه‌ی خون‌های ما خشك شدند، اما باز هم رگ‌هایمان سخاوتمند هستند؟
آری، خون‌های ما برای اسلام سخاوتمند است...
آری، هر چقدر بها سنگین باشد، و هر چه فداكاری‌ها زیاد باشد...
مادامی كه در راه اسلام است...
از خون دادن باز نخواهیم ایستاد
آیا می‌دانید كه همه‌ی خون‌های ما خشك شدند، اما بازهم رگ‌هایمان سخاوتمند هستند؟
آیا می‌دانید (مخصوصاً در بحرین) ما در میهنی هستیم كه فرزندانش در سرزمین‌شان غریبه‌اند؟

شعرخوانی آقای احمد حسن الحجیری، از مبارزان بحرینی و فعالان عرصه‌ی رسانه‌های سایبری در دیدار رهبر انقلاب با جوانان 73 كشور دنیا

در منقبت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (علیه السلام)

  http://www.imamhussein.tv/fa/images/phocagallery/masoomin/imam-ali/thumbs/phoca_thumb_l_005.jpg

السلام اي عالم اسرار رب‌العالمين وارث علم پيمبر فارس ميدان دين
السلام اي بارگاهت خلق ‌را دارالسلام آستان رويت بطرف آستين روح‌الامين
السلام اي پيکر زاير نوازت زير خاک از پي جنت خريدن خلق را گنج زمين
السلام اي آهن ديوار تيغت آمده قبلهء اسلام را از چارحد حصن حصين
السلام اي نايب پيغمبر آخر زمان مقتداي اولين و پيشواي آخرين
شاه خيبر گير اژدر در امام بحر و بر ناصر حق غالب مطلق اميرالمؤمنين
ملک دين را پادشاه از نصب سلطان رسل مصطفي را جانشين از نص قرآن مبين
بازوي عونت رسول‌الله را رکن ظفر رشتهء مهرت رجال‌الله را حبل‌المتقين
هر که در باب تو خواند فضلي از فصل کلام در مکان مصطفي داند بلا فصلت مکين
بوترابت تا لقب گرديده دارد آسمان چون يتيمان گرد غم بر چهره از رشک زمين
چون سگ کويت نهد پا بر زمين در راه او گستراند پرده‌هاي چشم خود آهوي چين
مايهء تخمير آدم گشت نور پاک تو ورنه کي مي‌بست صورت امتزاج ماء و طين
آن که خاتم را يدالله کرد در انگشت تو ساخت نص فوق ايديهم تو را نقش نگين
چون يدالهي که ابن عم رسول‌الله بود

ايزدت جا داده بالا دست هر بالانشين

آن يدالله را که ابن عم رسول‌الله بود

گر کسي همتاش باشد هم رسول‌الله بود

اي به جز خيرالبشر نگرفته پيشي بر تو کس پيشکاران بساط قرب را افکنده پس
فتنه را لشگر شکن سرفتنه را تارک شکافت ظلم را بنياد کن مظلوم را فرياد رس
چرخ را بر آستانت پاسباني التماس عرش را در بارگاهت پاسباني ملتمس
گر کند کهتر نوازي شاهباز لطف تو بال عنقا را ز عزت سايبان سازد مگس
ور کند از مهتران عزت ستاني قهر تو سدره در چشم الوالابصار خوار آيد چو خس
همتت لعل و زمرد در کنار سائلان آن چنان ريزد که پيش سائلان مشت عدس
خادمان صد گنج مي‌بخشند اگر از مخزنت خازنان ز انديشه جودت نمي‌گويند بس
آسمان از کهکشان وهاله بهر کلب تو پيشکش آورده زرين طوق با سيمين مرس
روز کين از پردلي گردان نصرت جوي شد مرغ روح از شوق جانبازي نگنجد در قفس
بار هستي بر شتر بندد عماري‌دار تو دل تپد در کالبد روئين‌تنان را چون جرس
از هجوم فتنه برخيزد غبار انقلاب راه بر گشتن ز پيشت گم کند پيک نفس
از سپاه خود مظفروار فردآئي برون وز ملايک لشگر فتح و ظفر از پيش و پس
حمله‌آور چون شوي بر لشگر اعدا شود حاملان عرش را نظارهء حربت هوس
بر سر گردنکشان چون دست و تيغ آري فرو وز زبردستي رسد ضربت ز فارس برفرس

لافتي الا علي گويند اهل روزگار

ساکنان آسمان لاسيف الاذوالفقار

اي که پيغمبر مقام از عرش برتر يافته ز آستانت آسمان معراج ديگر يافته
هم به لطفت از مقام قاب و قوسين از خدا مصطفي اسرار سبحان‌الذي دريافته
هم به بويت از گلستان ماوحي هر نفس شاه با اوحي مشام جان معطر يافته
چرخ کز عين سرافرازي رکاب کرده چشم چشم خود را چشمهء خورشيد انور يافته
مه که بر رخ ديده از نعل سم رخشت نشان تا ابد اقبال خود را سکه بر زر يافته
نعل شبرنگت که خورشيد سپهر دولت است چرخ از آن روي زمين را غرق زيور يافته
نزد شهر علم از نزديک علام‌الغيوب چون رسيده جبرئيل از ره تو را دريافته
نخل پيوندت که مثمر گشته ز باغ نبي بهر نسبت گوهر شبير و شبر يافته
حامل افلاک رحم‌آورده بر گاور زمين بر سر دشمن تو را چون حمله‌آور يافته
طاير قدرت گه پرواز گوي چرخ را گوي چوگان خورده‌اي از باد شهپر يافته
آن که زير پاي موري رفته در راهت نمرد دايه از جاه سليماني فزونتر يافته
آن که بي‌مزد از برايت بوده يک ساعت به کار کشور اجرا عظيما را مسخر يافته
کاسهء چوبين گدائي هر که پيشت داشته از کف درياي خاصت کشتي زر يافته
وه چه قدر است نور درگهت را پايه‌وار دست قدرت با گل آدم مخمر يافته

نور معبودي و آب و گل ظهورت را سبب

ز آسمان مي‌ آمدي مي‌ بود اگر آدم عرب


ترجیعبندی از محتشم کاشانی

مناجات با حضرت حجت (عج)

:: الســــــلام علـــــیک یا حجـــــــة بــــــن الحســـــن ::

 

هر چه مشغول خودم غافل از آقای خودم *** آنچه مشغول توام یاور فردای خوردم

من به خود نامَدَم اینجا که به خود خرج شوم *** بی تو ای صاحب من فانیِ دنیای خودم

خیر دنیای من ای دوست فقط طاعت توست *** پس به همراهی تو ناصر عقبای خودم

جز به "قو انفسکم" نوبت "اهلیکم" نیست *** بیش تر از دگران ضامن تقوای خودم

نیت خالص اگر حاصل این دل نشود *** گر دَم از عرش زنم باز سر جای خودم

من به جز نوکری ات عمر گران را ندهم *** یارم آقاست و من نوکر آقای خودم

هر که بهر کسی گردد من در پی تو *** در پی گمشدۀ این دل شیدای خودم

از خدا خواسته ام تا ز تو غافل نشوم *** پس نجاتم بده از چون و چراهای خودم

با نگاهی تو مرا پاک ز عصیانم کن *** تا شَوَم خاکِ رَه سید و مولای خودم

زندگی طعم تو گیرد به صفایت سوگند *** گر حراست کنم از منصبِ والای خودم

کربلایی نکند وعده بسیار مرا *** تو بگو می بَرَمت باز به امضای خودم

 

به نقل از:  پایگاه اطلاع رسانی خیمه دل سوختگان

http://hajmahmoodkarimi.mihanblog.com

ای مقتدای عالم هستی محمدا ...

خبرگزاری فارس: زیباترین ترانه‌ عالم جمال توست


ای مقتدای عالم هستی محمدا!

طعم شراب ساغر مستی محمدا!

آیینه‌ خدای احد شهریار حسن

همسایه‌ صدای خداوندگار حسن

هم‌صحبت تبسم زیبای کردگار

پروردگار سفره‌ دنیای کردگار

زیباترین ترانه‌ عالم جمال توست

حق ذوالجلال از سر خط جلال توست

شولای آفتاب و غزل‌های بی‌نظیر

بر انبیای قبل خودت بی‌گمان امیر

حق با تو عشق را به سرانجام خود رساند

عقل و حواس را به ره عاشقی کشاند

حق با تو رودهای جهان را روانه کرد

حق با تو ناز در همه جا عاشقانه کرد

حق با تو زخم‌های زمین را شفا نوشت

حق با تو دردهای زمان را دوا نوشت

حق با تو خاک را به ثریا کشانده است

هر دیده را برای تماشا کشانده است

حق با تو پیش خود به خودش افتخار کرد

ناز و نیاز و عشق و جنون را شکار کرد

حق با تو بود حق به‌خدا با تو کار داشت

بی‌خود نبود خود به تو با خود قرار داشت

ای سرسپرده در سر راه خدای نور

ای شور و شوق و هلهله هر لحظه با تو شور

ای ربنای رکعت دوم سرور تو

ای کائنات، روشن روشن به نور تو

شهر و دیار اهل خدا در نمازها

سرگشته‌ی تبسمی از راز نازها

آقای عطر اَشهَدُ اَنَّ رسول نور

رمز سلام و ذکر و قنوت و نیازها

آقای مهربانی و آقای خلق و خوی

ای تا همیشه مرشد هرچه حجازها

رونق گرفت بزم مناجات از صدات

زیبا شد آه در دل سوز و گدازها

عزت گرفت زن به نگاه کریم تو

رفت از فرود، رو به تمام فرازها

آقا! جهان بدون شما برقرار نیست

در مکتب معاشقه جز تو نگار نیست

لب‌هات آیه‌آیه ملاقات تا خداست

قرآن کتاب معجزه‌ ذکر ربناست

پیغمبر الهی و پیغمبر امید

ای کاش می‌شدم به نگاه شما شهید

«در سایه‌ی تو بلبل باغ جهان شدم»

«ایمن ز شر فتنه‌ آخر زمان شدم»

ای یوسف جمال خداوند را نمک

داوود را نوای خوش‌آهنگ نیلبک

حسن ختام خیل رسولان عالَمی

هر چند از تمامی عالم مُقدَّمی

ای چلچراغ پهنه‌ گیتی محمدا!

میلاد توست جرعه‌ای از شادی خدا

حالا که آیه آیه تو را نوش کرده‌ام

خود را ببین چگونه فراموش کرده‌ام

خود را فقط برای شما خرج می‌کنم

این مانده عمر را به دعا خرج می‌کنم

تا در جهان صدای شما منتشر شود

هرچه سکوت، هرچه صدا خرج می‌کنم

دیوانگی تجلی شوق زیارت است

دل را نفس نفس وَ به‌جا خرج می‌کنم

تایید کن به لطف، مسلمانی مرا

سامان ببخش بی سر و سامانی مرا


مصطفی کارگر

یار دبستانی من ...

یار دبستانی من با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی

حك شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه
تركه ی بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علف هاش
خوب اگه خوب، بد اگه بد، مرده دل های آدماش

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره كنه
كی می تونه جز من و تو درد ما رو چاره كنه

یار دبستانی من با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی

حك شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه
تركه ی بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما

یار دبستانی من با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی

حك شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه
تركه ی بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علف هاش
خوب اگه خوب، بد اگه بد، مرده دل های آدماش

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره كنه
كی می تونه جز من و تو درد ما رو چاره كن

یار دبستانی من با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی

حك شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه
تركه ی بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما

مقصد اینجاست ندای طلب اینجا شنوند ...

http://www.nedayeenghelab.com/images/docs/000030/n00030061-r-b-000.jpg


مقصد اینجاست ندای طلب اینجا شنوند

شبـــروان راز جرس صبح دما وا شنوند


خاکیــــان را ز دل گرمرو از آتش شوق

باد سرد از سر خوشـاب سویدا شنوند

هجران کشیده ایم و نشان از نگار نیست ...

http://sites.google.com/site/nahidmrs/13840628b1.jpg

:: الســــــلام علـــــیک یا حجـــــــة بــــــن الحســـــن ::

 

هجران کشیده ایم و نشان از نگار نیست

کو عاشقی که بر غم هجران دچار نیست


ماندن در انتظار امید طلوع صبح

بی فایده است گر دل شب زنده دار نیست


دیگر خدا محل به دعامان نمی دهد

بر قول و فعل اهل گنه اعتبار نیست


دور از حبیب دل به تغافل سپرده ایم

این رسم عاشقی ِ دل بی قرار نیست


بی اشتیاق گفتن ذکر فرج چه سود

کوثر بدون لطف عطش خوشگوار نیست


غافل ز یاد یار به غم مبتلا شدیم

آیینه ی من از اثرات غبار نیست


ما زنده می شویم به ذکر غم حسین(ع)

دلمرده است آنکه دلش سوگوار نیست


چون کربلا بنا به دل عاشقان اوست

کو عاشقی که با حرمش همجوار نیست

 

به نقل از:  پایگاه اطلاع رسانی خیمه دل سوختگان

http://hajmahmoodkarimi.mihanblog.com

چه شد ز آتش هجران دلم کباب نشد ، ندیدن تو برایم چرا عذاب نشد

http://www.up98.org/upload/server1/01/b/ebppygzw7plt8mhj46ob.jpg

السلام علیک یا بقیة الله (ارواحنا لک الفداء)


چه شد ز آتش هجران دلم کباب نشد

ندیدن تو برایم چرا عذاب نشد


چه شد نبودنت ای مایه حیات دلم

برای عاشق غمدیده قدر آب نشد


ببین که حبس گنه گشته استغاثه ما

هزار آه کشیدیم و مستجاب نشد


نیاز سال مرا به نگاه خویش بده

از این خلاصه تر ای مهربان جواب نشد


خدا مرا به تو بیهوده مبتلا ننمود

کسی به عشق تو دلداده بی حساب نشد


هنوز هم که هنوز است بر تو پابندم

به جز خیال تو در سینه انقلاب نشد


بیا و از من مسکین دلی به دست آور

دعای گوشه نشینان کم از ثواب نشد


بیا که بی تو زمانه سیاه و تاریک است

جهان بدون تو روشن به آفتاب نشد


من از تو ساده نخواهم گذشت ای آقا

به هر بهانه که گفتی گدا مجاب نشد


شمیم عطر زیارت وزیده ای یاران

به شوق کرب و بلا دل تپیده ای یاران

ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس ...

http://www.atynews.com/files/fa/news/1390/7/17/31834_300.jpg


ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس

خاموش کن صدارا، نقاره می زند طوس


آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان

جانی دوباره بردار با ما بیا به پابوس


آنجا که خادمینش از روی زائرینش

گرد سفر بگیرند با بال ناز طاووس


خورشید آسمان ها در پیش گنبد او

رنگی ندارد آری چیزی شبیه فانوس


رویای ناتمامم ساعات در حرم بود

باقی عمر اما افسوس بود و کابوس


وقتی رسیدی آنجا در آن حریم زیبا

زانو بزن به پای بیدار خفته در طوس ...


سید حمیدرضا برقعی

مكن ای صبح طلوع ...

http://heyyati.persiangig.com/1292448184148373_large.jpg

امشبی را شه دین در حرمش مهمان است                    مكن ای صبح طلوع
 
عصر فردا بدنش زیر سُم اسبان است                             مكن ای صبح طلوع

نفس آخر ماهي‌ها بود

http://www.my.1pars.com/uploads/13232545471.jpg

مشك بر دوش به دريا آمد
همه گفتند كه موسي آمد

نفس آخر ماهي‌ها بود
ناگهان بوي مسيحا آمد

از سر و روي فرات ، آهسته
موج مي ريخت كه سقا آمد

او قسم خورده كه سقا باشد
از زماني كه به دنيا آمد

دست بر زير سر آب نبرد
علقمه بود كه بالا آمد

كاش آن تير نمي آمد ، حيف
از بد حادثه اما آمد

انكسار از همه جا مي باريد
از حرم شاه حرم تا آمد

داشت آماده‌ي هجرت مي شد
كه در اين فاصله زهرا آمد

از دل علقمه زيبا مي رفت
مثل آن لحظه كه زيبا آمد

 

علی اکبر لطیفیان

سزد گر چشم‌ها در خون نشیند/ چو دریا را به روی نیزه بیند

زنده‌یاد «قیصر امین‌پور» شاعر بزرگ انقلاب اشعاری درباره عاشورا و امام حسین(ع) دارد که یکی از مشهورترین آن‌ها مثنوی «نی‌نامه» است.


خوشا از دل نم اشکی فشاندن
به آبی آتش دل را نشاندن
 
خوشا زان عشق بازان یاد کردن
زبان را زخمه فریاد کردن
 
خوشا از نی خوشا از سر سرودن
خوشا نی نامه ای دیگر سرودن
 
نوای نی نوایی آتشین است
بگو از سر بگیرد، دلنشین است
 
نوای نی نوای بی نوایی ست
هوای ناله هایش نینوایی ست
 
نوای نی دوای هر دل تنگ
شفای خواب گل بیماری سنگ
 
قلم تصویر جانکاهی ست از نی
علم، تمثیل کوتاهی ست از نی
 
خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط نی رقم زد
 
دل نی ناله‌ها دارد از آن روز
از آن روز است نی را ناله پرسوز
 
چه رفت آن روز در اندیشه نی
که این سان شد پریشان بیشه نی؟
 
سری سرمست شور و بی‌قراری
چو مجنون در هوای نی‌سواری
 
پر از عشق نیستان سینه او
غم غربت غم دیرینه او
 
غم نی بند بند پیکر اوست
هوای آن نیستان در سر اوست
 
دلش را با غریبی آشنایی ست
به هم اعضای او وصل از جدایی ست
 
سرش بر نی، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گردید، گه دال
 
ره نی پیچ و خم بسیار دارد
نوایش زیر و بم بسیار دارد
 
سری بر نیزه ای منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل
 
چگونه پا ز گل بردارد اشتر
که با خود باری از سر دارد اشتر؟
 
گران باری به محمل بود بر نی
نه از سر، باری از دل بود بر نی
 
چو از جان پیش پای عشق سر داد
سرش بر نی، نوای عشق سر داد
 
به روی نیزه و شیرین زبانی!
عجب نبود ز نی شکر فشانی
 
اگر نی پرده‌ای دیگر بخواند
نیستان را به آتش می‌کشاند
 
سزد گر چشم‌ها در خون نشیند
چو دریا را به روی نیزه بیند
 
شگفتا بی سر و سامانی عشق
به روی نیزه سرگردانی عشق
 
ز دست عشق عالم در هیاهوست
تمام فتنه‌ها زیر سر اوست

دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام ...

چشم وا کن احد آیینهء عبرت شد و رفت

 دشمن باخته بر جنگ مسلط شد و رفت

 آنکه انگیزه اش از جنگ غنیمت باشد

 با خبر نیست که طاعت به اطاعت باشد

داد و بیداد که در بطن طلا آهن بود

چه بگویم که غنیمت رکب دشمن بود

داد و بیداد برادر که برادر تنهاست

جنگ را وا مگذارید پیمبر تنهاست

 یک به یک در ملاء عام و نهانی رفتند

همه دنبال فلانی و فلانی رفتند

همه رفتند غمی نیست علی می ماند

جای سالم به تنش نیست ولی می ماند

مرد مولاست که تا لحظهء آخر مانده

دشمن از کشتن او خسته شده ٬در مانده

در دل جنگ نه هر خار و خسی می ماند

جگر حمزه اگر داشت کسی می ماند

مرد آن است که سر تا قدمش غرق به خون

آنچنانی که علی از احد آمد بیرون

می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام

دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

می رسد قصه به آنجا که علی دل تنگ است

می فروشد زرهی را که رفیق جنگ است

چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد

وان یکاد از نفس فاطمه برتن دارد

کوچه آذین شده در همهمه آرام آرام

تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام

فاطمه فاطمه با رایحهء گل آمد

ناگهان شعر حماسی به تغزل آمد

می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام

دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

می رسد قصه به آنجا که جهان زیبا شد

با جهاز شتران کوه احد برپا شد

و از آن آینه با آینه بالا می رفت

دست در دست خودش یک تنه بالا می رفت

تا که از غار حرا بعثت دیگر آرد

پیش چشم همه از دامنه بالا می رفت

تا شهادت بدهد عشق ولی الله است

پله در پله از آن ماذنه بالا می رفت

پیش چشم همه دست پسر بنت اسد

بین دست پسر آمنه بالا می رفت

گفت: اینبار به پایان سفر می گویم

" بارها گفته ام و بار دگر می گویم"

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی است

کهکشان ها نخی از وصلهء نعلین علی است

واژه در واژه شنیدند صدارا اما...

گفتنی ها همگی گفته شد آنجا اما

سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد

آنکه فهمید و خودش را به نفهمیدن زد

می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام

دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

شهر اینبار کمر بسته به انکار علی

ریسمان هم گره انداخته در کار علی

بگذارید نگویم که احد می لرزد

در و دیوار ازین قصه به خود می لرزد

می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام

دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

می نویسم که "شب تار سحر می گردد"

یک نفر مانده ازین قوم که برمی گردد


سید حیمد رضا برقه ای

عالم همه مست از گل رخسار حسین است

http://khatamolanbeya.persiangig.com/image/Imam-GHarib/Imam-GHarib15.jpg


عالم همه مست از گل رخسار حسین است
ذرات جهان در عجب از کار حسین است

دانی که چرا خانه حق گشته سیه‌پوش
یعنی که خدای تو عزادار حسین است

تا هست جهان هست به فرمان الهی
جبریل امین حاجب درگاه حسین است

جن و ملک و حور و پری در طلب فیض
مامور پذیرایی زوار حسین است

دانی که خرید از دل و جان جان جهانی
با دادن جانی به جهان کار حسین است

سرمایه آزادگی مردی و غیرت
از کوشش و از همت و پیکار حسین است

آن سر که شود شافع ما نزد خداوند
آن سرسر پر نور گهربار حسین است

هر کس به جهان گشته گرفتارنگاری
عمری است که ژولیده گرفتار حسین است
حسن فرحبخشیان (ژولیده نیشابوری)

شش ماه علی بودن را طاقت آوردی ...

http://www.iran-newspaper.com/1381/810727/html/092556.jpg

... تنها تو بودی که خوب فهمیدی

استخوانی که در گلوی علی بود  سه شعبه داشت

         شش ماه علی بودن را طاقت آوردی ...


سید حمیدرضا برقعی

دست ما نیست به چشم تو گرفتار شدیم ...

 :: الســــــلام علـــــیک یا حجـــــــة بــــــن الحســـــن ::


دست ما نیست به چشم تو گرفتار شدیم *** همه اش کار خودت بود خریدار شدیم

خواب دیدیم که تو آمده ای اما حیف *** صبح شد با جگر سوخته بیدار شدیم

نظرت آمد و دیدیم گنهکاری رفت *** نظرت رفت، و دیدیم گنهکار شدیم

ذره ای شانه ما بار غمت را نکشید *** گرچه یک عمر به روی دل تو بار شدیم

حیف از عمر گرانمایه که خرج تو نشد *** شرمسار تو از این جمعه بسیار شدیم

ز علاج دگران درد بُوَد خوش ما را *** نظر لطف تو دیدیم که بیمار شدیم

واقعا جای سوال است که از بهر ظهور *** ما چه کردیم که اینگونه طلبکار شدیم

لحظه لحظه به خدا جای شهیدان خالی است *** حیف جامانده از آن غافله یار شدیم

آرزو هست ببینیم به این زودیها *** زائر نیمه شب صحن علمدار شدیم

 

به نقل از:  پایگاه اطلاع رسانی خیمه دل سوختگان

http://hajmahmoodkarimi.mihanblog.com

ته سیگار «چرچیل» در چاه های نفت را هم حساب خواهیم کرد!

«علیرضا قزوه» مدیر مرکز تحقیقات فارسی و رییس انجمن ادبی بیدل دهلی، روز گذشته و در پی ورود دانشجویان ایرانی به سفارت انگلیسشعر سپیدی سروده است که در پی می‌آید:



این کربلای یک است
و کربلای تازه ما از فردا شروع می‌شود
و خاکریز همان حیاط باغ سفارت است
جنگ جنوب را
همین سفارت به راه انداخت
و چندی پیش
آن همه درخت را دار زدند
شهید همت بالا پرید از دیوار سفارت
شهید تهرانی مقدم
در صف مقدم این جنگ است
یا کافی المهمات
مهمات کم داریم
تنها امن یجیب بخوان و نترس
زیارت عاشورا بخوان و با او باش
و فکر نکن به بدمست‌ها
که قی می‌کنند هر شب
در صفحه‌های فیس بوک
یا کافی المهمات
این کربلای چندم ما بود؟
و کربلای دیگر ما دیروز بود
در اجتماع فتنه‌گران در اینترنت
بنا نیست کربلا تمام شود
که در حیاط سفارت هر روز تعزیه‌ست
دوربین‌ها و جاسوس‌ها دیروز آمدند
آنها هر روز با هیأتی تازه از راه می‌رسند.
گاهی از مغازه‌ای فرش فروشی در روبروی سفارت
انگار تمام نمی‌شود این بازی
تو فکر می‌کنی
اگر سفارت نروج بسته شود
پس ما چگونه به سرزمین اسکیموها برویم؟
و خرس قطبی شکار کنیم
اگر سفارت ایطالیا بسته شود
پس ما در کجا پیتزای پپرونی بخوریم؟
و برج کج نگاه کنیم
اگر سفارت فرانسه بسته شود
پس ما برای تعطیلات آخر هفته
در کدام شانزه لیزه سرسره بازی کنیم و تیاتر ببینیم؟
ببین چه قشقرقی راه انداخته‌اند
دو قلوهای به هم چسبیده انگلیس و اسرائیل
در سایت‌هایشان
اما هنوز بازی ما با انگلیس باقی‌ست
بناست دو کشته ما از سال 59
حساب شود
بناست هزار کشته ما از جنگ‌های جهانی
دویست شهید به‌علاوه هشتصد شهید
تا کودتای شعبان بی مخ
همه حساب شود
حتی آروغ‌های چرچیل
در خیابان زمان شاهی‌اش در تهران
و ته سیگارهای روشنی را
که انداخت در چاه‌های نفت
حتی اجازه‌ای که ندادند به ناصرالدین شاه
برای سفر به جنوب
تمام را حساب خواهیم کرد
و صورتحساب را خواهیم فرستاد
برای روباهی
که با دم بریده از ایران رفت
حتی تیری که خورد به پای ستارخان
از سفارت انگلیس شلیک شد
و پارچه‌ای که با آن مدرس را کشتند
ملحفه شخصی سفیر انگلیس بود
اینجا همیشه دیگ سفارت می‌جوشید
و رقاصه‌ها می‌رقصیدند
فرقی نمی‌کند زن یا مرد
آخوند یا کراواتی
پلو می‌دهند همیشه برای کشتن حسین
حتی گاهی پرچم سیاه هم می‌زنند
و روضه‌خوان هم می‌آورند
همین ابن زیادهای معاصر
ابن زیادهای نو
شمرهای فضانورد
حرمله‌هایی که در کره ماه
دنبال خون علی اصغر می‌گردند
و همیشه آنلاین‌اند
نگاه کن الاغی که پنجه‌اش شبیه انسان است
سر برده در شیره عسل
نگاه کن به حیاط سفارت
دیروز مجلس تعزیه درخت کشان داشتند
آمده‌اند اکسیژن انسانیت را بمکند
معلوم نیست از زیر درخت‌ها
به کجا تونل زده‌اند
به رختخواب جناح سبز
به چاه‌های نفت بصره
به خانه شیخ خزعل جدید
در خواب لحظه‌ای
برادرم قیصر را دیدم
از دیوار سفارت بالا می‌رفت
ایستاده بود و فرمان می‌داد
و شاعران که سفارت را اشغال کردند
و میرزاده عشقی
و شهریار و بچه‌های لشکر عاشورای شعر
سفارت را شعر اشغال کرد
وگرنه آنها
با قطعنامه‌ای تمام درخت‌ها را قطع می‌کردند
درخت‌ها همین انسان‌هایند
که ریشه کرده‌اند در وال استریت
و یزید همین مجسمه آزادی‌ست
همین آدم‌هایند
که نفس‌شان بند است به قطعنامه‌ها
به جای شش
قطعنامه دارند در سینه‌هایشان
با هر نفس قطعنامه‌ای سمی صادر می‌کنند
برای زنده و مرده ما قطعنامه دارند
اینها به هیچ کس رحم نمی‌کنند
اینها یک درصدند
با دویست و بیست بی بی سی
بی بی سی‌هایی که رله می‌شود به الجزیره گاهی
و صدایش شنیده می‌شود از الریاض همیشه
و با ریاضت اقتصادی و نفت شیخ‌ها زنده‌ست
بی بی سی تبر درست می‌کند و بلوا
بی بی سی هر شب چلوکباب وطنی می‌دهد
در کافه نادری شاهزاده‌ها
بی بی سی تا هنوز
ارگان نوکران سفارت خانه‌است
ارگان شاه باجی‌ها
می‌گویی نه
نگاه کن که هنوز
چیزی نمی‌نویسد از الان
و از کسانی که به نیابت از ما
به خیابان آمده‌اند
در تظاهرات بزرگ لندن فریاد می‌زنند
اینها به هیچ کس رحم نمی‌کنند
حتی به مردم خودشان
حتی به اعتبار این مجسمه بدبخت آزادی
و بچه‌ها از خواندن نماز شکر می‌آیند
می گویند:
شکر خدا
فتنه‌گران یتیم شدند!
و کربلا از فردا
شلوغ‌تر خواهد شد.

دستمال گريه


حتي خدا ، در اول "والفجر" و " مريمش"

سوگند خورده است ، به ماه محرمش


شب هاي قدر محترم و با فضيلتند

اما نمي رسند به شب هاي ماتمش


امروز نه ، غروب همان سال شصت و يك

ما را گره زدند به نخ هاي پرچمش


چشمي كه در بهشت تو ، گريان نمي شود

بايد حواله داد به دست جهنمش


جانم فداي "محتشم" خانواده ات!

به اين " چه نوحه و چه عزا و چه ماتمش "

 

لطيفيان،علي اكبر

سه نقطه ، ص 6 - 85 (با حذف يك بيت)

شاعری با لهجه محتشم; زندگی و تلاش‌های ادبی محسن حافظی، شاعر آئینی

محسن حافظی، امروز با سرایش، جمع‌آوری، تدوین و انتشار حدود 70 اثر عاشورایی و آیینی از خود و صدها شاعر ولایی از شهرهای مختلف ایران، نام خود را در سراسر کشور پرآوازه کرده است. حالا، ناشران معتبری از تهران، قم و مشهد به او پیشنهاد گردآوری مجموعه‌های مناسبتی می‌دهند و اهل ادب، او را به جست‌وجو و انتشار دوباره آثار ناب، دست نخورده و نایاب گذشته تشویق می‌کنند.

حدود 14 سال پیش، مداحان تهران از مهاجرت یکی از ذاکران اهل کاشان به پایتخت باهم صحبت می‌کردند. او طبع شعری هم داشت، صدایش گرم بود و لهجه کاشی، حتی در مداحی‌اش آشکار می‌شد. زود با همکارانش در تهران می‌جوشید و احساس یک غریبه، هیچ‌گاه به او دست نداد تا توانست پس از کمتر از یک و نیم دهه به عنوان یکی از ستایشگران، شاعران، گردآورندگان و مؤلفان نام‌آشنای آثار آیینی شناخته شود.

حافظی، مدعی است که 400 سال گذشته را کاویده و بهترین اشعار شاعران آیینی این دوره را گلچین کرده است. می‌گوید که حتی برخی نسخه‌های شعری چاپ شده در کشورهایی مانند هند یا افغانستان را با زحمت بسیار و هزینه گزاف به چنگ آورده و با تصحیح و بازخوانی آثار، گزینشی نو از آنها ارائه کرده است.
حافظی 54 ساله از مداحان معتبر تهران نیز هست و تدوین و تنظیم «دیوان ترکی شیرازی»، «صد چمن لاله» و «ماتم لاله‌ها» از برترین آثار او به شمار می‌روند.

چند سال پیش، دوستی از وی خواست که معلمی یکی ـ دو رشته از کلاس آموزش مداحی مسجدی را عهده‌دار شود. به او گفت که این کار را برای افراد بیشماری که حوصله، تخصص و فرصتش را دارند، بگذارد و اجازه دهد که او، کاری را انجام دهد که کمتر کسی انجام می‌دهد. بررسی و تدوین آثار بیش از 3 هزار شاعر حوزه آیینی که آثارشان در 400 سال گذشته در نسخ خطی و کتاب‌های کمیاب و نایاب، بیاض‌ها و دستنوشته‌ها به چشم می‌خورد، وقت زیادی می‌خواهد. این کار، امروز از مرز 100 اثر گذشته که حدود 30 اثر از آنها، عاشورایی است، 10 اثر مربوط به زندگانی پرافتخار حضرت زهرا (س) است و 4 اثر درباره حضرت امیر (ع).

حافظی، سروده‌های خودش را در حدود 12 جلد به چاپ رسانده و تصحیح و انتشار چند اثر از شاعران گذشته و حال حاضر هم به وی محول شده که روی آنها کار کرده یا اکنون در حال انجام کار روی آن است. آثاری از استاد شهاب تشکری آرانی، استاد حداد کاشانی، مرحوم شرمی کاشانی، مرحوم خباز کاشانی، مرحوم واصف بیدگلی، حاج علی آهی و ... مجموعه‌هایی هستند که حافظی یا روی آنها کارهای پژوهشی و تدوینی انجام داده یا در دست انجام دارد.

علاوه بر این، تعدادی از آثار چاپ سنگی هندوستان هم با مشکلات بسیار به دست او رسیده است. دیوان مرحوم محمدحسین نقاش آقولی، متخلص به ترکی شیرازی، یکی از این کارهاست که سال 87 از چاپ درآمد. این کار، فقط در یک نوبت در بمبئی به چاپ رسیده بود و حافظی 20 سال دنبال این کار بود تا پیدایش کند.

حافظی همچنان و از چند سال پیش روی دیوان خرم شیرازی کار می‌کند. خرم هم‌عصر ترکی و یکی از شاعران بسیار ولایی زمان خودش بوده است. در دیوان او، بیش از 40 قصیده در مدح مولا امیرالمؤمنین (ع) دیده می‌شود. مرحوم خرم، سراسر عاشورا را نیز به سبک فردوسی، حماسی‌سرایی کرده و 10 غزل به سبک حافظ دارد.

چنین فعالیتی، وقت زیادی از این شاعر کاشانی می‌گیرد. در این 17 سالی که مشغول تدوین و تنظیم اشعار عاشورایی و آئینی است، گاهی تا 48 ساعت نمی‌خوابد و با اشتیاق، روی یک نسخه خطی یا کمیاب کار می‌کند.
در فعالیت‌های ادبی محسن حافظی، یک جور احساس دین به مشاهیر یا شاعران کاشان هم دیده می‌شود. در عین حال، کاشان با وجود «محتشم» به عنوان یکی از شهرهای جوشش ادبیات آیینی شناخته می‌شود که حافظی بسیار به این شاعر بزرگ همشهری‌اش علاقه نشان می‌دهد. البته ارتباط او با شاعران آئینی سراسر کشور گسترده و روزافزون است. یک بار، وقتی در تهران ساکن بود و در محفل ادبی شاعران کاشان شرکت کرد، پیشنهاد انتشار یک مجموعه وزین از شعر شاعران شهر خودش را به کاشانی‌ها داد. قصدش این بود که در مجموعه «از مدینه تا مدینه»، شعرهایی از حرکت کاروان سیدالشهدا (ع) به سمت کربلا تا بازگشت اسرا به مدینه را از شاعران کاشان جمع‌آوری کند، اما همشهریانش این پیشنهاد را جدی نگرفتند و او این کار را به میان شاعران تبریزی برد. به کمک فیروز جوانشیر، متخلص به خادم تبریزی، همین ایده را در میان شاعران شهر خود مطرح کرد و از آنها سه ـ چهار هزار بیت شعر گرفت. اتفاقاً این کتاب در مجموعه از «مدینه تا مدینه» با عنوان «صد چمن لاله» منتشر شد. البته خادم تبریزی، عمرش به تماشای این اثر کفاف نداد و از دنیا رفت.

حافظی در سال 1359 و پس از پیروزی انقلاب اسلامی، قصد عزیمت به تهران را داشت. می‌دانست که در کاشان نمی‌تواند موفق باشد. به گمان او، کاشان برکه بسته‌ای بود که ماهی در آن رشد نمی‌کرد. محیط، کوچک بود و تنگ‌نظری‌ها زیاد. چند بار قصد مهاجرت کردد، اما مادرش، مخالفت ورزید و اجازه نداد که شهر خودش را ترک کند. حتی چند بار در تهران خانه گرفت، اما چون تنها فرزند خانواده بود، اصرار مادر، وی را به کاشان برگرداند. حافظی اما او را متقاعد کرد که برای پیشرفت و موفقیت باید در تهران ساکن شود. مادر پذیرفت، اما خودش حاضر نشد کاشان را ترک کند. اتفاقاً پس از یک سال هم دنیا را بدرود گفت، اما با آمدن حافظی به تهران، گویی باب رحمت به روی وی باز شد و توانست در 14 سال، بیش از 100 اثر متعدد را آماده یا روانه بازار نشر کند. 63 جلد کتاب چاپ شده، 30 جلد زیر چاپ و 20 جلد در دست تألیف، گردآوری یا بازنگری، حاصل این 14 سال است.
 
دو خاطره از زبان حافظی

شعری که گور شاعرش را آباد کرد


روزی در آران و بیدگل کاشان به منبر رفته بودم. آنجا گفتم که این شهر، سه شاعر دارد که اثری از واصف بیدگلی، شاعر نابینای اهل بیت (ع) ندیده‌ام. اگر کسی از شعرهای این پیرمرد درگذشته، چیزی در اختیار دارد، بیاورد تا سروسامانی بدهیم و به عنوان یک اثر خواندنی، راهی بازار نشر کنیم.
مرد قالی‌فروشی برخاست و گفت که این کار را خواهد کرد. او، نشانی افرادی را می‌دانست که شعرهای واصف را به صورت دستنوشته در اختیار داشتند، اما هیچ‌ کس به آراستگی یک دیوان از او فکر نکرده بود.

مرد قالی‌فروش، دو ماه بعد با من تماس گرفت و گفت که تعداد قابل توجهی از شعرهای واصف را جمع‌‌آوری کرده و حاضر است که آنها را در اختیارم بگذارد. با یکی از دوستان به کاشان رفتم. مرد، کیسه‌ای از شعرهای پیرمرد نابینا را با خود آورده بود. آنجا به او وعده دادم که عواید معنوی و مادی انتشار اثری به نام واصف را به صورت برابر با او تقسیم کنم.
اتفاقاً کتاب، بعد از یک سال بررسی، پژوهش، بازنگری، نگارش مقدمه و طی مراحل انتشار، راهی بازار شد و 300 نسخه از آن در اختیار من قرار گرفت. من هم طبق قرار، 150 نسخه از کتاب‌ها را به مرد قالی‌فروش دادم تا هرکاری می‌خواهد با آن بکند.

مرد قالی‌فروش، دو ـ سه ماه بعد تماس گرفت و گفت که 150 نسخه کتاب واصف را به قیمت 200 هزار تومان فروخته و با آن، مزار شاعر را که در حال تخریب بوده، آباد کرده است.
خوشحال شدم از اینکه شعر شاعری، اگر در زمان حیاتش مددی نرساند، سرانجام گورش را آباد کرد!
 
بیاض مرد افغان

یک روز در فروشگاهی در خیابان ناصرخسرو نشسته بودم که مرد افغانی‌ای وارد شد. بیاضی در دست داشت که می‌خواست بفروشد. کتابفروش به او گفت: کتابت را دور بینداز! اینجا بهترین کتاب را داریم، اما کسی به آن نگاه نمی‌کند. تو این بیاض را آورده‌ای که بفروشی؟
مرد افغان، دلگیر شد و سرش را پایین انداخت که برود. انگار می‌خواست بابت پولی که از این کتاب می‌گیرد، اموراتش را در کشور بیگانه بگذراند.
صدایش کردم. بیاض را دیدم. مجموعه‌ درهم و آشفته‌ای از شعرهای آیینی شاعران پارسی‌زبان افغان بود و مرد افغانی، وقتی اشتیاق من را برای خرید کتاب دید، 25 هزار تومان روی آن قیمت گذاشت. سرانجام، بیاض را به 10 هزار تومان خریدم. وقتی مرد افغان بیرون رفت، دوست ناشرم به خنده گفت: تو دیوانه‌ای! این کتاب، دو ریال هم نمی‌ارزید. گفتم: من برای دل خودم خریدم.
وقتی کتاب را بررسی کردم، دیدم شعرهای جانسوزی از شعرای افغانستان در این بیاض دیده می‌شود. اتفاقاً همین اشعار، استخوان‌بندی کتاب «ناله‌های سوزان» را تشکیل داد.

خبرگزاری فارس

نگاهی به زندگی و سروده‌های شاعر عاشورایی «عارف یکدل»

شعر آئینی با آنچه در تعریف امروزی این ژانر شعری می‌گنجد، قدمت و دامنه‌ای به طول حیات تشیع دارد. واقعه کربلا و شهادت امام حسین (ع) و یارانش در صحرای سوزان کربلا موجب شد تا دردمندان و سینه‌سوختگان در قرن‌ها و اعصار بعدی به سرایش شعرهایی درباره این حادثه عظیم و تکان‌دهنده دست ببرند که این دردمندی، طبع‌آزمایی و عرض ارادت از شاعرانی چون دعبل خزاعی و فرزدق تا شاعران معاصر آئینی، همچنان پس از نزدیک به 14 قرن ادامه دارد.
 
شعر آئینی از عهد صفویه با برتری شیعیان در حکومت بر ایران رونق گرفت و شاعران بسیاری با سروده‌های خود جان تازه‌ای به ادبیات آئینی بخشیدند. این مقدمه برای احیای شعر آئینی به متنی بسیار قوی و مستحکم منتهی شد و قرن سیزدهم هجری شمسی، شاعران بسیار بزرگ و خوشنامی در آسمان شعر و ادب آئینی درخشیدند. دهه 1330 شمسی، دهه‌ای سرشار از سروده‌های نابی است که به دلیل آشنایی ایرانیان با فنون چاپ، این شعرها در کشورمان به زیور طبع آراسته شد.
 
شاعران نامداری چون صغیر اصفهانی، فؤاد کرمانی، آیت‌الله غروی کمپانی، غلامحسین پیروی، صابر همدانی، دکتر قاسم رسا، خوشدل تهرانی، طائی شمیرانی و ... در همین سال‌ها و دهه‌های بعد رخ نشان دادند و با چاپ دواوین این شاعران، زیباترین و جانسوزترین شعرهای آئینی به دست اهل ادب رسید. با چاپ کتاب‌ها و دیوان‌های شعر، همچنین تشکیل محافل و انجمن‌های شعر در سال‌های نیمه نخست قرن سیزدهم هجری شمسی در خانه‌ها، قهوه‌خانه‌ها و مجامع شخصی و عمومی، شعر آئینی رشد چشمگیری را شاهد بود؛ به گونه‌ای که شاعران دیگری از دل همین محافل ادبی به جامعه معرفی شدند.
 
این دسته از شاعران توانستند با استفاده از جدیدترین تریبون‌های روز بهره بگیرند و خود را به مخاطبانشان معرفی کنند. علاوه بر چاپ کتاب، مجلات و نشریاتی هم بودند که امکان چاپ شعرهای آئینی در آنها فراهم بود و می‌شد از طریق صفحات کاهی آنها به میان خوانندگان رفت. اما بسیاری از شاعران نیز بودند که میلی به اشتهار نداشتند و در کنج خانه‌هایشان به سرودن شعر می‌پرداختند. آنها براساس یک خصلت عجیب، دوست نداشتند شعرشان راهی بازار نشر شود؛ چون گمان می‌کردند چاپ کتاب با شهرت‌طلبی و دنیاخواهی مترادف است. شاعر باید گمنام بماند و شعرش را به اهلش بدهد. در همین اثنا بود که شاعران زیادی در خفا شعر می‌گفتند و به خوانندگان مذهبی یا همان مداحان و ذاکران اهل بیت (ع) می‌سپردند.
 
عارف یکدل یکی از همین شاعران است. پیدا نیست او کی زاده شده و چگونه زیسته است. به علاوه اینکه امروز کسی نیست که از مرام و مسلک این شاعر بزرگ آئینی باخبر باشد. کسی از خویشاوندان و فرزندان او نیست که بیاید و درباره این ادیب فرزانه ـ که تسلط بسیار فراوانی بر آیات و روایات داشت ـ‌ سخن بگوید. فقط چندی پیش یکی از مداحان تهرانی به مناسبت سالگرد درگذشت این شاعر ناآشنا، مراسم مختصری گرفت و جزوه‌ای چاپ کرد که شاید اطلاعات آن نیز چندان دقیق و کامل نبود.
 
عارف یکدل، شاعری روحانی بود؛ عمامه‌ای کوچک بر سر می‌بست و لباس ساده‌ای می‌پوشید. شوخ‌طبع اما غیرتمند بود. آنگاه که ایرج میرزا شعری در رد عزاداری سیدالشهدا (ع) سرود، او قصیده‌ای بسیار جانانه گفت و با همان ردیف و قافیه، این شاعر سلطنت‌طلب قاجار و دودمان او را به باد لعن و نفرین و ناسزا گرفت. ایرج میرزا به گروهی از شاهزادگان قاجار تعلق داشت که در حکمرانی بر کشور سهم موثری نداشتند، ولی با این وجود، تعلق خاطر خود را به نسب و اشرافیت خود حفظ کرده بودند. به همین دلیل از سر تفاخر و غرور، سوگواران عاشورایی را به سخره گرفته و گل‌ مالیدن آنان به سر در عزای سیدالشهدا (ع) را کاری عبث و بیهوده تلقی کرده بود. عارف در آن قصیده هجویه، ایرج میرزا را مورد سئوال قرار داده و به او ثابت کرده که چقدر دل در گرو مهر اهل بیت (ع) دارد.
 
عارف یکدل، اهل معاشرت با شاعران دیگر نبود. در سال‌های آخر دهه 40 و ابتدای دهه 50 او را تا اندازه‌ای می‌شناختند، اما او به معرکه شاعران نمی‌رفت و بیش‌تر مایل بود تا شعرهایش را در اختیار تعداد محدودی از مداحان و ذاکران اباعبدالله (ع) قرار دهد. در شرق تهران با یکی از مداحان و در غرب پایتخت با ذاکر دیگری در ارتباط بود. گاهی به منزل آنان می‌رفت و شعرهایی برایشان می‌سرود و به ازای این شعرها، مبلغی برای گذران امور خود می‌گرفت. در شرق تهران، زنده‌یاد حاج حسین محمدی، بهره‌های فراوانی از شعر عارف داشت که مجموعه سروده‌های او در قالب یک دفترچه در اختیار خانواده این مداح پیشکسوت امام حسین (ع) است و طبق شنیده‌ها قرار است آن را با همکاری و مشورت یکی از شاعران آئینی به دست چاپ بسپارند.
 
عارف، تسلط کاملی بر آیات قرآن و روایات ائمه اطهار (س) دارد. شعر او مالامال از واژگان عربی و کلمات ادیبانه فارسی است که ترکیب این دو، نشان‌دهنده تکامل اندیشه و گنجینه کامل واژگان این شاعر آئینی است. عارف یکدل که عمر کوتاهی داشت و در میانسالی درگذشت، قوافی بسیار سختی را بر می‌گزید که در پایان این مطلب، توجه شما را به قصیده توحیدی او از دفترچه شعر مرحوم حاج حسین محمدی جلب می‌کنیم:
 

عشق رخ تو از دل ما کم‌شدنی نیست
با آنکه جمال تو مجسم‌شدنی نیست
 
سودای تو در این سر سودایی عاشق
سودی است ز سودای رخت کم‌شدنی نیست
 
بیهوده دم شیر به بازی‌اش مگیرید
هر بولهوسی عشق مسلم‌شدنی نیست
 
بی‌جلوه بود اشک که بی‌هجر تو بارد
هر قطره ز هر آب که شبنم‌شدنی نیست
 
سلمان‌صفتی محرم خلوتگه راز است
بوجهل به دربار تو محرم‌شدنی نیست
 
با خاتم اخلاص، جهان زیر نگین آر
هر پاره گل و سنگ که خاتم‌شدنی نیست
 
مرد حق و سالوس و ریا، حیله و تزویر
هر روبه مکاره که ضیغم‌شدنی نیست
 
از صدق و صفا، مهر و وفا دیو مبری است
هر اهرمن و دیو و دد آدم‌شدنی نیست
 
بخل و حسد و کینه و حرص و ره ایمان
این آتش و آبی‌است که منضم‌شدنی نیست
 
مردانگی از سلفه نامرد مجویید
این ظلمت و آن نور که همدم‌شدنی نیست
 
درد دل خود در بر ناکس نتوان گفت
با سوز نمک زخم تو مرحم‌شدنی نیست
 
دست کج و پای کج و قول کج کج‌خوی
دیوار کجی ماند و محکم‌شدنی نیست
 
کوشیدن و انباشتن و هشتن و مردن
هر بذر تبه نطفه حاتم‌شدنی نیست
 
چون «عارف یکدل» به جز از داغ حسینی
هر اشک روان قطره زمزم‌شدنی نیست

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین
روی دل با کاروان کربلا دارد حسین

از حریم کعبۀ جدّش به اشکی شست دست
مروه پشت سر نهاد امّا صفا دارد حسین

می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم
بیش از اینها حرمت کوی منا دارد حسین

پیش رو راه دیار نیستی کافیش نیست
اشک و آه عالمی هم در قفا دارد حسین

بس که محمل ها رود منزل به منزل با شتاب
کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین

رخت و دیباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا به جائی که کفن از بوریا دارد حسین

بردن اهل حرم دستور بود و سرّ غیب
ورنه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین

سروران ، پروانگان شمع رخسارش ولی
چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین

سر به قاچ زین نهاده راه پیمای عراق
می نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین

او وفای عهد را با سر کند سودا ولی
خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین

دشمنانش بی امان و دوستانش و دوستانش بی وفا
با کدامین سرکند ، مشکل دو تا دارد حسین

سیرت آل علی با سرنوشت کربلاست
هر زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین

آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند
عزّت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین

دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت
داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین

بعد از اینش صحنه ها و پرده ها اشک است و خون
دل تماشا کن چه رنگین سینما دارد حسین

ساز عشق است و به دل هر زخم پیکان زخمه ای
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین

دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز
با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین

شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا
جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین

اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار
کاندرین گوشه عزائی بی ریا دارد حسین


سید محمد حسین شهریار

مولا نگاه کن که بی تو پیر می‌شوم ...


خبرگزاری فارس: من بی غدیر چشم تو تکفیر می‌شوم

مولا نگاه کن که بی تو پیر می‌شوم

تا جاده‌های ساده سرازیر می‌شوم



از روزگار و خستگی‌اش دم نمی‌زنم

با بوسه بر رواق غمت سیر می‌شوم


وقتی تو عشق را به خودت مات می‌کنی

من شاعرانه وسعت تاثیر می‌شوم


زیباتر از تو هیچ کسی از خدا نگفت

من با طلوع ذکر تو تکثیر می‌شوم


شادی به چیست غیر کلام قشنگ تو

بر منبری که با تو جهانگیر می‌شوم


با کودکان کوچه غریبی نمی‌کنم

با خاک و زخم و هلهله تفسیر می‌شوم


از خود غبار غیر تو را دور می‌کنم

بر جان خود به شوق تو شمشیر می‌شوم

 

از دوره‌ای که نام تو را جار می‌زنم

در متن هر چه خوف و خطر شیر می‌شوم

 

هر دم به یاد ذکر قنوت تو تشنه‌ام

سر تا به پا تبسم تکبیر می‌شوم

 

اشک تو و ترنم لبخند‌های تو...

بر جلوه‌ وجود تو تصویر می‌شوم

 

این روزها که خنده‌ لب‌ها غریبه است

این روزها که با همه تحقیر می‌شوم


این روزها که زندگی انکار می‌شود

یا در هجوم ثانیه‌ها تیر می‌شوم

 

این روزها که هر چه خدا ضجه می‌زند

من خود خلاف معرکه تعبیر می‌شوم

 

من ریشه‌ عبای تو را ناز می‌کنم

من در عبای ناز تو زنجیر می‌شوم

 

در بارگاه لطف تو با صد هزار ناز

من با نیاز و عفو تو تطهیر می‌شوم


مولا! نگاه کن به کویرت نگاه کن

آبم که در هوای تو تبخیر می‌شوم

 

من ساده نیستم که به کم راضی‌ام کنی

با یک اشاره‌ تو ولی میر می‌شوم


با لحن دست‌های تو آرام می‌شوم

با بغض چشم‌های تو درگیر می‌شوم

 

من خسته‌ام شکسته‌ام آشفته‌ام ردم

اما به دست نام تو تعمیر می‌شوم

 

من در خیام حب تو زنجیر می‌زنم

من بی غدیر چشم تو تکفیر می‌شوم
مصطفی کارگر

الهی و ربی من لی غیرک; مناجات با خدا

 

:: الســــــلام علـــــیک یا حجـــــــة بــــــن الحســـــن ::

 

الهی و ربی من لی غیرک *** الهی و ربی من لی غیرک

خدایا به اسم یا غفارت *** نظر کن به عبد گرفتارت

به ذکرت به جودت میخوانمت *** که مهمان شده شب زنده دارت

به آوای عظم سلطانک*** الهی و ربی من لی غیرک

خدایا تو هستی تنها یارم *** به خاک درت سر می گذارم

تویی تو تمام امید من *** به جز تو پناهی را ندارم

منم خاک و تو تعلی مکانک*** الهی و ربی من لی غیرک

چه غمها زدودی از دل من *** گشودی گره از مشکل من

بلا را گرفتی از جان و دل *** وِلا را سرشتی با گِل من

به والایی ظهر امرُک *** الهی و ربی من لی غیرک

من و بی فایی با مهربان *** تو و همنوایی با همزبان

منو بی حیایی در معاصی *** تو و آشنایی با پشیمان

تویی صاحب خفیَ مکرُک *** الهی و ربی من لی غیرک 

منو کوه عصیان یارب العفو *** تویی ماه غفران یا رب العفو

منو درد نسیان از رحمتت *** . . . یا رب العفو

پناه بر تو از غلب قهرُک *** الهی و ربی من لی غیرک

من عبد گنهکار تو بخشنده *** دست خطاکار تو زیبنده

خجالت کشم از لحظه ای که *** تو هستی به جای من شرمنده

به هنگام وجبت قرتک *** الهی و ربی من لی غیرک

اگر تو نبخشی خطایم را *** صدا می کنم من آقایم را

به قدری بگویم حسین حسین *** که سازی اجابت دعایم را

به اسمی که شد فیه قبائک *** الهی و ربی من لی غیرک

من آن ریزه خوار کوثریَم *** گدای عطای حیدریَم

به پایین پای آقا سوگند *** که عمری علیِ اکبریَم

بهشت امیرت قد عطیتُک *** الهی و ربی من لی غیرک

 

به نقل از:  پایگاه اطلاع رسانی خیمه دل سوختگان

http://hajmahmoodkarimi.mihanblog.com

عید غدیر ،عید ولایت امیر المومنین علی (ع) مبارک

:: عید غدیر ،عید ولایت ::

:: بر شیعیان و دوستدارن امیر المومنین علی (ع) مبارک باد ::

 

دهید مژده برندان می پرست امروز

که پیر میکده آمد قدح بدست امروز

بهر که بنگری از شیخ و شباب و خرد و کلان

بود زباده ی خم غدیر مست امروز

زهی علو که علی را بدست پیغمبر

بلند کرد خدای بلند و پست امروز

به امتحان بلی گفتان روز الست

گرفت پرده زرخ شاهد الست امروز

رساند عهد به پایان و شد سعید ابد

هر آنکه با علی از صدق عهد بست امروز

ولی هر آنکه بتبلیس و حیله بیعت کرد

یقینکه عهد خداوند را شکست امروز

به عشق حضرت مولا خوشند اهل ولا

چه باک از اینکه روان حسود خست امروز

رسید امر نبوت به منتهی بر خواست

نبی زجای و بجایش ولی نشست امروز

چو شاه کشور هستی بتخت یافت جلوس

صلای سر خوشی آمد بهر چه هست امروز

صبا بساحت گیتی بهر کجا گذری

بگو به حق طلبان علی پرست امروز

نشست طایر اقبالتان به بام امشب

فتاد ماهی اجلالتان بشست امروز

زمانه شاید اگر جان دهد بشکر وصال

که خوش زمحنت ایام هجر رست امروز

بعین یافت شیر خداست بحر وجود

زجوی خویش پرستی هرانکه جست امروز

صغیر گر نه اسیر کمند عشق علیست

چه شد که سبحه و زنهار را گسست امروز

شعری از صغیر اصفهانی

السلام اي عالم اسرار رب‌العالمين ...

السلام اي عالم اسرار رب‌العالمين وارث علم پيمبر فارس ميدان دين
السلام اي بارگاهت خلق ‌را دارالسلام آستان رويت بطرف آستين روح‌الامين
السلام اي پيکر زاير نوازت زير خاک از پي جنت خريدن خلق را گنج زمين
السلام اي آهن ديوار تيغت آمده قبلهء اسلام را از چارحد حصن حصين
السلام اي نايب پيغمبر آخر زمان مقتداي اولين و پيشواي آخرين
شاه خيبر گير اژدر در امام بحر و بر ناصر حق غالب مطلق اميرالمؤمنين
ملک دين را پادشاه از نصب سلطان رسل مصطفي را جانشين از نص قرآن مبين
بازوي عونت رسول‌الله را رکن ظفر رشتهء مهرت رجال‌الله را حبل‌المتقين
هر که در باب تو خواند فضلي از فصل کلام در مکان مصطفي داند بلا فصلت مکين
بوترابت تا لقب گرديده دارد آسمان چون يتيمان گرد غم بر چهره از رشک زمين
چون سگ کويت نهد پا بر زمين در راه او گستراند پرده‌هاي چشم خود آهوي چين
مايهء تخمير آدم گشت نور پاک تو ورنه کي مي‌بست صورت امتزاج ماء و طين
آن که خاتم را يدالله کرد در انگشت تو ساخت نص فوق ايديهم تو را نقش نگين
چون يدالهي که ابن عم رسول‌الله بود

ايزدت جا داده بالا دست هر بالانشين

آن يدالله را که ابن عم رسول‌الله بود

گر کسي همتاش باشد هم رسول‌الله بود

اي به جز خيرالبشر نگرفته پيشي بر تو کس پيشکاران بساط قرب را افکنده پس
فتنه را لشگر شکن سرفتنه را تارک شکافت ظلم را بنياد کن مظلوم را فرياد رس
چرخ را بر آستانت پاسباني التماس عرش را در بارگاهت پاسباني ملتمس
گر کند کهتر نوازي شاهباز لطف تو بال عنقا را ز عزت سايبان سازد مگس
ور کند از مهتران عزت ستاني قهر تو سدره در چشم الوالابصار خوار آيد چو خس
همتت لعل و زمرد در کنار سائلان آن چنان ريزد که پيش سائلان مشت عدس
خادمان صد گنج مي‌بخشند اگر از مخزنت خازنان ز انديشه جودت نمي‌گويند بس
آسمان از کهکشان وهاله بهر کلب تو پيشکش آورده زرين طوق با سيمين مرس
روز کين از پردلي گردان نصرت جوي شد مرغ روح از شوق جانبازي نگنجد در قفس
بار هستي بر شتر بندد عماري‌دار تو دل تپد در کالبد روئين‌تنان را چون جرس
از هجوم فتنه برخيزد غبار انقلاب راه بر گشتن ز پيشت گم کند پيک نفس
از سپاه خود مظفروار فردآئي برون وز ملايک لشگر فتح و ظفر از پيش و پس
حمله‌آور چون شوي بر لشگر اعدا شود حاملان عرش را نظارهء حربت هوس
بر سر گردنکشان چون دست و تيغ آري فرو وز زبردستي رسد ضربت ز فارس برفرس

لافتي الا علي گويند اهل روزگار

ساکنان آسمان لاسيف الاذوالفقار

اي که پيغمبر مقام از عرش برتر يافته ز آستانت آسمان معراج ديگر يافته
هم به لطفت از مقام قاب و قوسين از خدا مصطفي اسرار سبحان‌الذي دريافته
هم به بويت از گلستان ماوحي هر نفس شاه با اوحي مشام جان معطر يافته
چرخ کز عين سرافرازي رکاب کرده چشم چشم خود را چشمهء خورشيد انور يافته
مه که بر رخ ديده از نعل سم رخشت نشان تا ابد اقبال خود را سکه بر زر يافته
نعل شبرنگت که خورشيد سپهر دولت است چرخ از آن روي زمين را غرق زيور يافته
نزد شهر علم از نزديک علام‌الغيوب چون رسيده جبرئيل از ره تو را دريافته
نخل پيوندت که مثمر گشته ز باغ نبي بهر نسبت گوهر شبير و شبر يافته
حامل افلاک رحم‌آورده بر گاور زمين بر سر دشمن تو را چون حمله‌آور يافته
طاير قدرت گه پرواز گوي چرخ را گوي چوگان خورده‌اي از باد شهپر يافته
آن که زير پاي موري رفته در راهت نمرد دايه از جاه سليماني فزونتر يافته
آن که بي‌مزد از برايت بوده يک ساعت به کار کشور اجرا عظيما را مسخر يافته
کاسهء چوبين گدائي هر که پيشت داشته از کف درياي خاصت کشتي زر يافته
وه چه قدر است نور درگهت را پايه‌وار دست قدرت با گل آدم مخمر يافته

نور معبودي و آب و گل ظهورت را سبب

ز آسمان مي‌ آمدي مي‌ بود اگر آدم عرب

 

ترجیعبندی از محتشم کاشانی

در منقبت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (علیه السلام)

بدون ترک گنه انتظار بی معناست ...

 

:: الســــــلام علـــــیک یا حجـــــــة بــــــن الحســـــن ::

 

بدون ترک گنه انتظار بی معناست

امید دیدن روی نگار بی معناست

 

تمام زنده دلی ها ز اشک نیمه شب است

بدون فیض سحر درک یار بی معناست

 

دگر به دوری آقا نموده ایم عادت

وگرنه بر دل مجنون قرار بی معناست

 

خزان عمر رسید و بهار ما نرسید

تمام عمر بدون بهار بی معناست

 

بهار زندگی ما رضایت یار است

وگرنه گردش لیل و نهار بی معناست

 

برای مستی دل می کشیم ناز تو را

میان میکده داد و هوار بی معناست

 

پیاله ام شده خالی ولی یقین دارم

گلایه در حرم سفره دار بی معناست

 

سلام بر شهدایی که بی نشان رفتند

برای کشته زهرا (س) عزا بی معناست

 

بیا و خرج زیارت به ما بده آقا

برات دیدن کرب و بلا بده آقا 

 

به نقل از:  پایگاه اطلاع رسانی خیمه دل سوختگان

http://hajmahmoodkarimi.mihanblog.com

مولا ویلا نداشت !!!

گفتم: چیزی بخوان.

گفت: شرمنده‏‌ام.

یک سال است چیزی نگفته‏‌ام.

گفتم: برای عاطفه‏‌ای که در ما مرده است

رحم الله من یقرء الفاتحة مع الصلواة!

گفتم: چیزی بخوان.

گفت: رویم سیاه،

آخر می دانی که . . .

گفتم: می‎دانم خشکسالی است

اما در کیف‎های سامسونت هم

یک خروار مضمون ناب نهفته است.

امسال شعرها چنگی به دل نزد

رباعی‎ها مثل هم بود

بعضی خودشان را کشف کردند

بعضی خودشان را باور کردند

بعضی خودشان را گم کردند

بعضی در مصاحبه‎هایشان خودکشی کردند

شاعران پروازی

هتل بازی

آدمهای از خود راضی

دکه‎های سکه‎سازی!

اصلاً مردم حق دارند کاسه «انوری» را بر سرتان خرد کنند

کارمندان هنر فقط گزارش کار پر می‎کنند

وقتی تابوت عاطفه بر زمین مانده بود

جمعی به جیغ بنفش می‎اندیشیدند

و برای کشف زوزه صورتی

هفت مرتبه «الیوت» و «اکتاویو پاز» را ورق می‎زدند

چقدر وقت ما صرف آدامس‎های بادکنکی شد

بعضی شعرهایشان را

به مینا و سوزی تقدیم می‎کردند

احمق‎ترها برای گرفتن نوبل

به شبکه‎های بی‎بی‎سی و واشنگتن دخیل می‎بستند

امروز هم بینش هنرمندان

از سقف تالارها بالاتر نمی‎رود

بهار برای مردم آواز می‎خواند

خدا برای مردم نقاشی می‎کشد

نقاش‎ها فکر می‎کنند زندگی یعنی فتح قله «پیکاسو»

خطاط‎ها برای خدا خط و نشان می‎کشند

قصه‎نویس‎های شنگول

در زمستان حبّه انگور می‎خورند

شاعران را میل جاودانه شدن کور کرده است

شاعران کم‎حوصله شده‎اند

می‎ترسم روزی به‎نام تمدن

به گردن بعضی زنگوله بیندازند!

می‎ترسم شلوارهای «جین» و «چارلی» کار دستمان بدهد

و شکلات‎های انگلیسی دهانمان را ببندد

گاوهای چشم‎چران، آزادانه در خیابان می‎چرند

پسرخوانده‎های مایکل جکسون به دانشگاه می‎روند

انیشتین بی‎خوابگاه می‎ماند،

دیوار مسافرخانه‎های ناصرخسرو

فرمول نسبیت را از بر می‎کند

با این‎همه در دانشگاه ما

یک استاد پاپیون می‎زند

و فرانسه صحبت می‎کند

شعرهای سبک قصیده و عینک

برای اهل قبور شعر می‎خوانند

بوفالوهای آمریکا خلیج فارس را شخم می‎زنند

برادرم با پوتین‌های کهنه سربازی‎اش

بسیج می‎شود

مادرم آب و آیینه و قرآن می‎آورد

پدرم “فالله خیر حافظاً ” می‎خواند

اما بعضی خاطرشان جمع است

که ناوگان آمریکا

به استخرهای سرپوشیده‌شان کاری ندارد.

کامبیزخان دوست دارد پسرش را «آلفرد» صدا کند

آلفرد فکر می‎کند

از دماغ فیل افتاده است

برای همین می‎خواهد به هندوستان پناهنده شود!

«گیتی» گیتار را ترجیح می‎دهد

سوزی بی‎آنکه خجالت بکشد

نامه بوی‎فرندهایش را برای مادرش می‎خواند

رادیو از ماووت می‎گوید

مادرم آماده می‎شود به بهشت زهرا برود.

امروز پسر همسایه‎مان شهید شد

اما این باعث نمی‎شود که ساسان

دوستانش را به قهوه و اسب‎سواری دعوت نکند

و برای سگش بستنی نخرد

شاپورخان اما عاشق فیلم‎های سرخپوستی است

و این را از افتخاراتش می‎داند

که در آمریکا، همبرگر را درست تلفظ می‎کرده است

شاپورخان به مشتری‎هایش سیگار وینستون تعارف می‎کند

و مطمئن است که قیمت سکه و طلا

پایین نمی‎آید

او فکر می‎کند هنوز هم خرمشهر

دست عراقی‎هاست!

و چقدر خوشحال است که پسرش را معاف کرده‎اند

به خانه برمی‎گردم

تلویزیون دعای «نام‎ها و نشانه‎ها» می‎خواند

بعضی اوقات خاموشی هم چیز بدی نیست

امسال به ساعت‎های «کاسیو» اطمینان کردیم

و نماز صبحمان قضا شد!

امسال متولی‎های مسجد و امامزاده

با هم مسابقه گذاشتند

و همه از رساله امام یک جور سؤال دادند

تلویزیون‎های رنگی

سشوار

هدف بالا بردن معلومات است

کودکان شش‎ماهه هم می‎توانند شرکت کنند

بشتابید

تبلیغات فلان مسجد

رنو و پیکان پخش می‎کند

در عتیقه‎فروشی‎ها پیکان صفرکیلومتر می‎فروشند

در میدان انقلاب

اتحادیه خرید و فروش کوپن

حوصله مردم را سر آورده است

دلالان کامپیوتر و روغن‎چراغ

دلالان شیر مرغ و جان آدمی‎زاد

با ارز غیرآزاد، تجارت می‎کنند

شرکت‎های ثبت‎نشده

سیاست‎بازان لرد مستضعف

جیب‎برهای باجواز

جیب‎برهای بی‎جواز

غول‎های پوشیده در لباس مذهب

مقاطعه‎کاران خیابان زعفرانیه

شرکت صادرات زعفران

شرکت صادرات فرش . . .

خجالت هم چیز نایابی است

حتماً باید مسئله جنگ بماند برای بعد از جنگ

سیاست‎بازان باز سرگیجه گرفته‎اند

باند ارتشا

باند زنا

باند مهدی هاشمی هزارپا (۱)

اصلاً گور پدر مال دنیا

ریاضت‎کش به ویلایی بسازد!

باری ما هرچه می‎کشیم

از دست مرغ و بنز و ویلاست

ما هرچه می‎کشیم از اینهاست

اصلاً با این طرح چطورید؟

جان‎دادن از ما

طرح اقتصادی از شما!

من فکر می‎کنم شاعری زخم‎زبان می‎خواهد

نه مبانی نه بیان می‎خواهد

شاعر یعنی موی‎دماغ سیاست‎بازان

شاعری که با خیال راحت می‎خوابد

اصلاً شاعر نیست

بیا به آفتابی نهج البلاغه برگردیم

چرا نهج البلاغه را جدی نمی‎گیریم؟

مولا ویلا نداشت

معاویه کاخ سبز داشت

پیامبر به شکمش سنگ می‎بست

البته به شما توهین نشود

بعضی برای جنگ شعار می‎دهند

و خودشان از جاده شمال به جبهه می‎روند

پیش از آنکه بر من حدّ تهمت جاری کنید

من بر خویشتن حد وجدان جاری کرده‎ام

من دو شاهد عادل دارم: قرآن و نهج البلاغه

من چاپلوس نیستم

تملق نمی‎گویم

اما قدر امام را می‎دانم

بیایید قدر مردم را بدانیم

بیایید مثل مولا با مردم همدردی کنیم

بیایید امام را اذیت نکنیم

بیایید امام را نصیحت نکنیم

اردوگاه‎های فلسطینی را نگاه کن

ابوالفضل با مشک تشنه برمی‎گردد

صدای گریه رقیه را می‎شنوی؟

«گورباچف» و «ریگان» هم کاندید صلح نوبل شده‎اند

قرآن «فهد» زیباتر از قرآن «قابوس» چاپ می‎شود

«عرفات» شلوار اسرائیلی می‎پوشد

راستی یاد شهیدان بیت المقدس به خیر!

«جهان‎آرا» که بود؟

«حاج همّت» که بود؟

«حاج عباس» از دنیا یک قرآن جیبی داشت

شهید خرازی

شهید نوری

سرداران بی‎دست

شهیدان گمنام

بی‎یادنامه

بی‎سنگ‎قبر

«عاصمی» پودر شد

یوسف نوشته بود:

“خدایا، یوسف هم شهید شد،

او را بیامرز! “.

اسماعیل وصیت کرد روی قبرش بنویسند:

“پر کاهی تقدیم به آستان الهی. “

امسال هیچ شاعری با «حلق اسماعیل» همصدا نشد.

راستی شماره قطعه شهدا چند بود؟!

این روزها مردم را با هوشیار و بیدار خواب می‎کنند!

خنده و چشم‎بندی

شوهای تالار وحدت

هنرمندان فخرفروش

خدا کند «روایت فتح» را فراموش نکنیم

امسال در جلوی «امجدیه» کوررنگی بیداد می‎کرد

امسال همه چیز را

یا آبی دیدیم یا قرمز

امسال هم انصاف‎های ما حسابی چُرت زد

امسال وجدان‎های ما آنفلوآنزا گرفت

امسال تاکسی‎ها به پاهای قطع‎شده

با دنده چهار احترام گذاشتند

چرا باید از زیر روسری‎های «ژرژت»

رشته‎های جهنم شعله بکشد

مگر اینجا الجزایر است؟

امسال در خیابان ولی عصر(عج)

هیچ‎کس مثل خود «آقا» غریب نبود!

یک‎روز یک کراواتی سرمایه‎دار

با بنز قهوه‎ای‎اش از جلوی پایم ویراژ داد

و به عبای وصله‎دارم وصله‎های عوضی چسباند

دیشب جلوی مهمانم، تخم‎مرغ آب‎پز گذاشتم

دیشب مادرم با چایی و کشمش سر کرد

او قلبش برای انقلاب می‎تپد

اما وسعش نمی‏رسد یک نوار قلب بگیرد

و من می‏دانم که نوار قلب هم

همه منحنی‎های دردش را نشان نمی‎دهد

مادرم دفترچه خدمات درمانی ندارد

و همیشه ابوالفضل به دادش می‎رسد

او برای شهیدان اشک می‎ریزد

حلوا می‎پزد

و به ما یاد می‎دهد که چگونه شب‎های جمعه

با چهار قاشق حلوای نذری سیر شویم

او قبر شهیدان را با دست می‎شوید

وقتی باد، چادر وصله‎دارش را تکان می‎دهد

بوی فقر و غربت

تمام پرچم‎های سبز و سرخ را به بوسه می‎گیرد

او یک شب خواب خیمه‎های امام حسین(ع) را دید

خواب زینب را

خواب رقیه را

و فردایش مرا به آقا سپرد و روانه کرد

یک بار هم در خواب

آینده سبز برادرم را دید

و فردا وقتی خوابش را تعریف می‎کرد

«مارش حمله» می‎زدند

او نمی‎داند «کادیلاک» چه جانوری است

و داخل هواپیما چه شکلی است

اما خوب می‎داند

که شمشیر امام حسین(ع) از طلا نبوده است

و امام زمان در «جزیره خضرا» نیست

او قلبش برای انقلاب می‏تپد

و هرشب دعا می‏کند که پیروزی با امام باشد

و آقا بیاید . . . !

 

علیرضا غزوه

(زمستان ۱۳۶۶)

۱- مهدی هاشمی، برادر هادی هاشمی داماد آقای منتظری

مادر! حضور نام تو در شعرهای من … لطف خداست شامل حال غزل شده است

دنیا به کام تلخ من امشب عسل شده است … شیرین شده ست و ماحصلش این غزل شده است

تأثیر مهر مادری ات بوده بر زبان … این واژه ها اگر به تغزل بدل شده است

مادر! حضور نام تو در شعرهای من … لطف خداست شامل حال غزل شده است

غیر از تو جای هیچ کسی نیست در دلم … این مسئله میان من وعشق حل شده است

سیاره ای که زهره نشد آه می کشد … آه است و آه آنچه نصیب زحل شده است

زهرایی و تلؤلؤ نور محبّتت … در سینه ام ز روز ازل لم یزل شده است

با نام تو هوا غزل معنوی شده است … بی اختیار وارد این مثنوی شده است

هرگز نبوده غیر تو مضمون بهتری … تنها تویی که بر سر ذوقم می آوری

نامت مرا مسافر لاهوت کرده است … لاهوت را شکوه تو مبهوت کرده است

از عرش آمدی و زمین آبرو گرفت … باید برای بردن نامت وضو گرفت

نور قریش! تا که تویی صاحب دلم … غرق خداست شِعب ابی طالب دلم

عمرت نفس نفس همه تلمیح زندگی است … حرفت چراغ راه و مفاتیح زندگی است

از این شکوه، ساده نباید عبور کرد … باید مدام زندگی ات را مرور کرد

چون زندگیت ساده تر از مختصر شده است … پیش تجمّلات، جهازت سپر شده است

آئینه ای و سنگ صبور پیمبری … در هر نفس برای پدر مثل مادری

اشک شما عذاب بهشت است، خنده کن … لبخندت آفتاب بهشت است، خنده کن

دنیای ما نبوده برازنده ی شما … هجده نفس زمین شده شرمنده شما

آئینه ای نهاده خدا بین سینه ام … حس می کنم مزار تو را بین سینه ام

مانند آن خسی که به میقات پر کشید … قلبم به سوی مادر سادات پر کشید

 

طوفان واژه ها، سیّد حمیدرضا برقعی، ص۵۳٫

تواشیح العجل مولا مولا ... + دانلود

 

العجل مولا مولا العجل مولا مولا العجل مولا مولا

جان عالم بر لب آمد ای خدا مهدی نیامد

چشم عالم پر زخون شد ای خدا مهدی نیامد

هر چه گفتم یا ابن طاها یا ابن یاسین یا ابن احمد

العجل یاابن علی المرتضی مهدی نیامد

العجل مولا مولا العجل مولا مولا  العجل مولا مولا

هر چه گفتم یا مغیث الشیعه نشنیدم جوابی

هر چه گفتم یا معز الاولیا مهدی نیامد

دین ما ایمان ما امید ما هستی عالم

صاحب ما و ولی عصر ما مهدی نیامد

العجل مولا مولا مولا العجل مولا مولا مولا العجل مولا مولا مولا

برای دانلود با فرمت تصویری  اینجا  کلیک کنید.

http://baghiyatallah313.blogfa.com

گزارشی از وضعيت وخيم كودكان سوماليایی

اگر پيگير اوضاع كودكان در سومالي باشي، سراسر وجودت را درد و اندوه فرا مي‌گيرد، چون از همان ابتدا به حقايقي چون قتل و كشتار كودكان بي‌گناه و پاك تا آواره كردن آنها پي‌خواهي برد كه لرزه بر اندام آدمي مي‌اندازد و آن وقت است كه سختي‌هاي زندگي و امرار معاش در اين كشور را درخواهي يافت و آن وقت است كه مي‌فهمي تو واقعا در سومالي هستي، كشوري كه ايدئولوژي قبيله‌اي آن را تكه تكه كرده است.

* هولناك‌ترين جنايات ضدبشري عليه كودكان در سومالي رخ مي‌دهد

همچنين به سرعت درخواهي يافت كه در اين كشور چه ظلمي بر كودكان مي رود، بگونه‌اي كه هولناك‌ترين جنايات ضدبشري عليه كودكان سومالي به اجرا گذاشته مي‌شود.

* اختلافات قبيله‌‌اي و شرايط سخت معيشتي و كودكان خياباني

منازعات و اختلافات قبيله‌‌اي و شرايط سخت معيشتي اين كودكان به گوشه خيابان‌ها و پياده‌روها سوق داده، پس از اين‌كه جنگ‌هاي خانگي و داخلي آنها را از پدران و مادرانشان محروم كرد و پدران و مادران آنها در جنگ‌هاي داخلي جان خود را از دست دادند و در اين ميان اگر كودكاني را بيابي كه پدران و مادران خود را از دست نداده باشند، به تو خواهند گفت كه آنها از خانواده‌هاي آواره و بي‌پناهي به جا مانده‌اند كه هم اكنون در اردوگاه‌هاي پناهندگان و آوارگان سومالي در كشورهاي همجواري چون يمن ، كنيا ، اتيوپي، جيبوتي يا ديگر مناطق جهان زندگي مي‌كنند.

* بيش از 175هزار كودك خياباني در سومالي

آنها در مناطق مختلف سومالي از جمله در موگاديشو و حلبي‌ آبادهاي آن در بدترين شرايط ممكن بسرمي برند، برهنه بدون هيچ پوششي، زمين را زيرانداز و آسمان را روانداز خود قرار داده و حتي لقمه ناني هم براي خوردن پيدا نمي‌كنند و به كودكان خياباني سومالي تبديل شده‌اند،‌ براساس آخرين آمار يونيسف، صندوق كودكان سازمان ملل متحد تا پيش از آغاز بحران خشكسالي و قحطي در كشور 175150 كودك خياباني در اين كشور وجود داشته‌اند و تنها در موگاديشو پايتخت سومالي 15000 كودك خياباني وجود دارد.

* كودكاني كه براي يافتن لقمه‌اي غذا حتي جان خود را هم از دست مي‌دهند

زندگي خياباني براي اين كودكان در سومالي كه از منازعات و اختلاف‌هاي داخلي رنج مي‌برد، بسيار سخت و اكثر مواقع كشنده است و پيدا كردن لقمه‌اي نان براي سير كردن شكم كه نه براي قوت لايموت سخت‌ترين مشكلي است كه پيش‌روي اين كودكان وجود دارد و اكثر مواقع از طريق سرقت و غارت يا تميز كردن مغازه‌ها و واكس زدن كفش‌ها بدست مي‌آيد.

* شرايط اسفبار بهداشتي،‌ غذايي و معيشتي

اين كودكان به شدت با نبود آب بهداشتي، غذا و دارو مواجه‌اند و در محيطي كه بيماري‌هاي وبا و حصبه و ديگر بيماري‌هاي مسري در آن جولان مي‌دهند، زندگي مي‌كنند و به دليل ضعف شديد بخش بهداشت و نبود دولت مركزي از هيچ‌ خدمات درماني يا بهداشتي بهره‌ نمي‌برند و تمام آنها در فقيرترين منطقه جهان زير خط فقر قرار دارند و حتي يك وعده غذاي منظم هم دريافت نمي‌كنند و درآمد آنها كمتر از 2 دلار در روز است، بي‌انكه از آموزش برخوردار باشند.

* تعرض در برابر انواع ظلم‌ها و ستم‌ها

اين كودكان در معرض انواع و اقسام ظلم‌ها و ستم‌ها به عنوان كارگر يا واداشته شدن به ازدواج زودهنگام و سوء استفاده جنسي يا خدمت اجباري نظامي از سوي فرمانده‌هان جنگ‌ها و گروه‌هاي مسلح قرار مي‌گيرند.

* كودكان سومالي قرباني مستقيم وغير مستقيم خشونت‌ها

همچنين اين كودكان از دو دهه پيش تاكنون همواره در معرض خشونت‌ها قرار گرفته‌اند و هزاران نفر از آنها بصورت مستقيم يا غير مستقيم قرباني اين خشونت‌ها شده‌اند، از كشته‌شدن بواسطه تيرمستقيم نظاميان و طرف‌هاي متخاصم گرفته تا رفتن بر روي مين‌ها يا بمب‌هاي عمل نكرده‌اي كه در مناطق مسكوني به حال خود رها شده‌اند.

* به خدمت گرفته ‌شدن توسط دزدان دريايي

اين درحالي است كه بسياري از اين كودكان توسط دزدان دريايي در شرايطي بسيار سخت به خدمت گرفته مي‌شوند، هم اكنون سومالي خطرناك‌ترين كشور جهان و غيرقابل سكونت است، بگونه‌اي كه سازمان ملل متحد اعلام كرده،‌ بالاترين ميانگين سوء تعذيه در جهان كه بسيار بالاتر از خط مرز مشخص شده توسط سازمان بهداشت جهاني است را به خود اختصاص داده است و هم اكنون كه بحران خشكسالي و قحطي گريبانگير اين كشور شده است، بي‌شك كودكان بيش از هر قشر ديگري قرباني اين فاجعه خواهند بود و اگر در اين ميان جامعه جهاني اقدامي فوري براي نجات اين كودكان انجام ندهد،‌ بي‌شك گورستان‌ و قبرستان‌ها انتظار آنها را خواهند كشيد.

خبرگزاری فارس به نقل از پايگاه خبري "سومالي "

قصیده رمضان

 

رمضان کشتی نوح است نمانید شما

ترسم آن است که  خود را نرسانید شما

بادبانهای شب قدر چنین می گویند

این زمان جانب خورشید برانید شما

همه رفتند، همه جانب خورشید شدند

هان بیایید اگر سوخته جانید شما

سوی آن گنبد و گلدسته سبز ازلی

چون کبوتر همگی دل بپرانید شما

دل من مرده هلا زنده دلان شب قدر

بر دلم فاتحه ای تازه بخوانید شما

شب هجران است اشکی بفشانید ز دل

روز میدان است اسبی بدوانید شما

وقت آن است که جانی بکشانید به اوج

دم آن است که روحی بدمانید شما

از جوان پیری ما هیچ مگیرید سراغ

دمتان گرم که پیران جوانید شما

مرحباتان که در این دور هدرها و هبا

گردخورشید ازل در دورانید شما

درد ما دلشدگان را بسرایید به شعر

داد ما سوختگان را بستانید شما

گاه افطار و سحر سفره نورید و دعا

چون سحرگاه رسد بانگ اذانید شما

تا نمانیم در این غمکده جز با غم هم

شب افتادن جان است بمانید شما

هفت پشتم همه از تیره باران بودند

همم از طایفه اشک بدانید شما

پدرم بود یکی آتش  دلتنگ و غریب

چون سیاووش پدر را پسرانید شما

مادری دارم از خاک که بر زانوی او

دم مردن سر من را بنشانید شما

خواهری دارم از رود که هنگام وداع

در پی اش یک چند اشکی بفشانید شما

بادها با من دلتنگ برادر بودند

ای همه ابر که در باد نهانید شما

همسری دارم از آیینه دلش روشن تر

مثل آیینه پر از نور بمانید شما

دختری دارم از جنس غزل، عطر عسل

زنده باشید اگر دخترکانید شما

ما در این غمکده ها دست به کاری نزدیم

کاش و ای کاش که کاری بتوانید شما

***

روزهایی که گذشتند دلم غلغله بود

ای که فردای زمین را نگرانید شما

تن یاران وطن پر شده از شعله و زخم

باز بر زخم چرا زخم زبانید شما

گوسپندید؟ نه! گرگید؟ نه! ماندم که که اید

نه امیرید شمایان، نه شبانید شما

آه و صد آه یکی قصه نخواندید ز درد

حیف و صد حیف یکی نکته ندانید شما

ای فسوسا که به دنبال مقام افتادید

ای دریغا که پی نام و نشانید شما

حاجتی هست اگر مردن ایمان شماست

چه کسی گفته که محتاج به نانید شما

هان ببینید در آیینه که تصویر که اید؟

هم از آیینه بپرسید کیانید شما

از هیاهوی شما چشم وطن آب نخورد

ما شنیدیم که صاحب نظرانید شما!!

این و آن راه به فردای هدایت بردند

ای دریغا که نه اینید و نه آنید شما

نکند گم شده از دست شما خاتم عمر

بر چه عهدید شما  در چه زمانید شما

ظاهرا گرچه به دل غصه غیبت دارید

در پس پرده تزویر نهانید شما

گرچه گفتید به دشنام مرا ابن فلان

من نگویم که فلان ابن فلانید شما

همزبانید ولی محرم بیگانه شدید

مهربانید ولی تلخ دهانید شما

 شاعرانید ولی از غم مردم دورید

نه بدیع و نه معانی نه بیانید شما

نیست در شعر شما هیچ امیدی به فروغ

بی خبر از غم و درد اخوانید شما

بیش ازاین از ستم خلق خدا دم مزنید

با همه همهمه ها بی همگانید شما

ما اگر بار گران بود گذشتیم و گذشت

ای دریغا که همه بار گرانید شما

خاک ایران نسب از خون سیاوش دارد

آتش افروزانا در چه گمانید شما

نکند راز دل سوختگان فاش شود

نکند نامه به بیگانه رسانید شما

مهره نرد هوس، بازی تان خواهد داد

تا به کی مضحکه هر هیجانید شما

یا از این دمدمه خود را به کناری بکشید

یا از این وسوسه خود را برهانید شما

خاکریزی ست که یک باره فرو می ریزد

باز گردید که در خط امانید شما

***

هله یاران منا دشمن جانی نشوید

خصم را بر سر جایش بنشانید شما

هین بهار رمضان است به دل پردازید

گردی از جان و دل خود بتکانید شما

کاش صافی شود از دُرد، دل و دین شما

رمضان آمده عین رمضانید شما

صبح اگر کشتی این قوم به جودی بنشست

از منش نیز سلامی برسانید شما

 

علیرضا غزوه

شهریور ماه ۱۳۸۸

رمضان آمده آهنگ سحر ساز كنيد


رمضان آمده آهنگ سحر ساز كنيد 
با مناجات و غزل بر دو جهان ناز كنيد 

دست‌ها را برسانيد به معراج دعا 
تا خدا با نفسي سوخته پرواز كنيد 

كاش يك گوشه خلوت به زمين هديه شود 
سفري با دلي افروخته آغاز كنيد 

بندگي راه قشنگي‌ست كه مستان دانند 
مستي آموخته و بندگي ابراز كنيد 

گوهر اشك به هر خون دلي مي‌ارزد 
همه‌دم با غم باران‌زده اعجاز كنيد 

كار ما نيست قدم در قفس خاك زدن 
پر و بالي زده و پنجره را باز كنيد 

فرصتي نيست كه يك عمر معطل باشيم 
ماه عشق است در اين مرحله ايجاز كنيد 

مصطفی كارگر 

برخــــــــــیز که شور محشر آمد + دانلود

final-04.jpg

برخــــــــــیز که شور محشر آمد       این قصه زِ ســــــــوز جگر آمد

برخـــــــــیز که با نوای نی باز           شمس و قمـــــــری دگر برآمد

وای که نالید نی و عرش به گرید           در عالم از این غم شرر آمد

 

این شعر سروده مشترک «داوود میرباقری» کارگردان سریال و «شبنم مرزی جرانی» است.

خواننده عنوان بندی نیز «اکبر سلطانعلی» است.

برای دانلود تیتراژ پایانی مختارنامه کلیک کنید 

شعر آیت الله خامنه‌ای برای امام زمان (عج)

دل را ز بی خودی سر از خود رمیدن است
جان را هوای از قفس تن پریدن است

از بیم مرگ نیست که سرداده ام فغان
بانگ جرس زشوق به منزل رسیدن است

دستم نمی رسد که دل از سینه برکنم
باری علاج شکر گریبان دریدن است

شامم سیه تر است ز گیسوی سرکشت
خورشید من برآی که وقت دمیدن است

سوی تو این خلاصه گلزار زندگی
مرغ نگه در آرزوی پرکشیدن است

بگرفت آب و رنگ زفیض حضور تو
هرگل دراین چمن که سزاوار دیدن است

با اهل درد شرح غم خود نمی کنم
تقدیر قصه دل من ناشنیدن است

آن را که لب به جام هوس گشت آشنا
روزی (امین) سزا لب حسرت گزیدن است

در انتظار آمدنت ایستاده ایم ...

در خلوتم که حرف مرا گوش می کنی

هر زشتی ام که هست فراموش می کنی

 

شرمنده می شوم ز رویت هزار بار

وقتی که تو نگاه خطا پوش می کنی

 

هرگاه درد و دوری و غربت شود شروع

ما را برای خویش غزل نوش می کنی

 

چون سوزم از شرار ستمهای روزگار

این شعله را به خنده تو خاموش می کنی

 

شرط ملازم است که پا جای پا نهد

خود را تو با غلام چه هم دوش می کنی

 

از دیگران حساب مرا کرده ای جدا

از بس مرا عنایت آغوش می کنی

 

در بین مردمی و نمی بینمت چرا

ما را به خویش خوانده و مدهوش می کنی

 

چون می شوم به میکده غرق معارفت

مستم کنی و خالی ام از هوش می کنی

 

از دکترین مهدویت فارغم که تو

تشدید بر ارادت خودجوش می کنی

 

جام می و سبوی شهادت به دست توست

آخر مرا خریده و می نوش می کنی

 

در انتظار آمدنت ایستاده ایم

ما را برای جبهه کفن پوش می کنی (انشاءالله)

 

از کربلا صدای تو را بشنویم زود

ای خوش دمی که نغمه چاووش می کنی

هنوز فرصت هست; به یاد سیدمرتضی آوینی و غربتش

مشــرق - قزوه در این یادداشت که آن را به یاد سید مرتضی آوینی و غربتش نوشته، به توصیف حال و هوای بهشت زهرا در مراسم خاکسپاری آن شهید پرداخته شده است.در این یادداشت که در شماره‌ی چهلم مجله‌ی ادبستان منتشره شده است آمده:

« را ه افتاده و آمده بودند. از همه جا. وتو هروله‌ی دل‌ها را می‌نگریستی. از باغ حوزه تا آن دوردورها، توی یک دشت پر از شقایق به نام فکه.برای من کرخه نامی لبریز از غربت بود و شلمچه نامی غریب‌تر و بعد از این به فکه نیز با غربتی مضاعف باید نگریست.همانجایی که مقتل آقا مرتضای بچه‌هاست. می‌گویند یک کانال در فکه پیدا شده بود که قتلگاه بچه‌ها آنجا بود.می‌گویند استخوان‌هایشان پودر شده است. آقا مرتضی گفته بود: «محض تبرک یک مشت از خاک آن بچه‌ها برایم بیاورید» . دست آخر آقا مرتضی دلش طاقت نیاورده بود و باز خودش راه افتاده بود و رفته بود.»
 
متن کامل این یادداشت را در ادامه بخوانید:
 

 :: هنوز فرصت هست :: 

 :: به یاد سیدمرتضی آوینی و غربتش ::

راه افتاده بودند و آمده بودند. از همه جا. و تو هروله دل‌ها را می‌نگریستی از باغ حوزه تا آن دور دورها، توی یک دشت پر از شقایق به نام «فکه». برای من «کرخه» نامی لبریز از غربت بود و «شلمچه» نامی غریب‌تر و بعد از این به «فکه» نیز با غربتی مضاعف باید نگریست، همانجایی که مقتل آقا مرتضای بچه‌هاست.
- می‌گویند یک کانال در فکه پیدا شده بود که قتلگاه بچه‌ها آنجا بود.
- می‌گویند استخوان‌هایشان پودر شده است.
آقا مرتضی گفته بود: «محض تبرک یک مشت از خاک آن بچه‌ها را برایم بیاورید.»
و دست آخر آقا مرتضی دلش طاقت نیاورده بود و باز خودش راه افتاده بود و رفته بود.
تو خیلی زحمت می‌کشیدی. خدا ازت راضی باشه، مرد!
با هم سلام و علیکی داشتیم. بیشتر طرف بچه‌های دفتر ادبیات و هنر مقاومت آفتابی می‌شد. همینقدر بگویم آدم بزرگی بود. نوشته‌هایش را دیده بودم، پرمایه و زلال می‌نوشت و در تحلیل مسائل، نگاهی دقیق و عمیق داشت. از همان‌هایی بود که آدم می‌ماند جای خالی‌شان چه‌جوری باید پر شود. خیلی چیزها می‌دانست. مثلاً فلسفه، سینما، هنر، عرفان و... اما من به خاطر یک چیز از او خوشم می‌آمد، خاکی بودنش، بسیجی بودنش. «روایت فتح» گل کارهای او بود و او هم گل سرسبد روایت فتحی‌ها. خیلی از بچه‌هایی که آمده بودند تا شانه‌هاشان را با پیکر سید معطر کنند، مشتری‌های روایت فتح بودند، وگرنه مقاله بنویس و سرمقاله بنویس، تا دلت بخواهد داریم و همه جورش را هم داریم.
بگذریم، دل غریبی داشت و حال عجیبی.
- «راستی، چرا این تلویزیونچی‌ها اینقدر شل می‌گیرن، پس چی شد این روایت فتح شما؟»
- «راستی شنیدی شهید قانعی و دوستانش وقتی می‌خواستن میدان مین را خنثی کنند، وقتی کارشان تمام می‌شد توی میدان غلت می‌زدن!»
- سوژه قشنگی یه، نه؟ مرده برای طرح شدن.
- «می‌گن طلبه شهید «سعید یفر»، به شدت مجروح شده بود و دکترا می‌خواستن بادگیرش را پاره کنن و او را عمل کنن اما او با هر زحمتی که بود بادگیر را از تنش بیرون آورد تا به بیت‌المال خسارت نخورد...»
- چطوره؟
و فکر و ذکرش همین خاطره‌ها بود و امروز نوبت خودش بود که به قول معروف یک کمی از خاطراتش «لو» برود.
در بهشت زهرا دور پدرش را گرفته بودند، آرام بود و مطمئن – درست مثل خود آقا مرتضی، وقتی از پشت شیشه غسالخانه او را با آن پای قطع شده دیدم – زنی آمده بود با چشم‌هایی که از گریه سرخ شده بود – به نظر مادر شهید بود – می‌گفت: سال‌هاست با این صدا گریه کرده‌ام و نمی‌دانستم پسر شماست. او فرزند همه ماست، خوش به سعادتتان.
و چند کلمه از زبان پدرش بیرون آمد که این همه جمعیت آمدند و آقای خامنه‌ای هم واقعاً بزرگواری کردند و آمدند. یکی از بچه‌های روایت فتح که با من و حاجی صادق قدم می‌زد، می‌گفت: هرچی می‌خواستم از آقا مرتضی عکس بگیرم نمی‌گذاشت. سیزدهم فروردین ماه امسال بود که مرا صدا کرد و گفت: «فلانی! بیا یک عکس حجله‌ای از من بگیر...» و حاجی می‌گفت: چند روز پیش دیدمش، می‌گفت: «به خدا دلم از این دنیا خیلی گرفته، دیگر طاقت ندارم، دعا کن برسم به بچه‌ها...»
می‌گویند در میدان مین افتاده بود با یک پای قطع شده و مدام داد می‌زد: «مرا نبرید. مرا زمین بگذارید، راحتم بگذارید، مرا تنها بگذارید...»
می‌گویند در باغ شهادت را بسته‌اند، با قفل‌های سنگین. می‌گویند آقا مرتضی خیلی زرنگی کرده است که رفته است. یکی از آخرین شب‌های ماه رمضان امسال از پیر و مراد بسیجی‌ها – آقای خامنه‌ای – شنیدیم که می‌گفتند: آن روزها دروازه شهادت داشتیم و حالا معبری تنگ، هنوز هم برای شهید شدن فرصت هست. باید دل را صاف کرد (چیزی به این مضمون).
و مرتضی دلش را صاف کرده بود. شهیدان سال 72 غربتشان هفتاد برابر است. شهیدان سال 72 غریب‌ترین و مظلوم‌ترین شهیدانند. مظلومیت امام حسین(ع) را دارند و غربت و تنهایی امام حسن(ع) را فرقی نمی‌کند، خواه از میدان مین فکه نقبی به آسمان بزنی یا پشت میز فلان اداره دق کنی، از دست این همه فرعون‌های کوچک و بزرگ که هر روز و هر شب در نکبت و گناه و خودپسندی می‌لولند و آقامرتضی آمده بود درست در وقتی که تو پایت خسته شده بود، درست وقتی زندگی داشت مشت آخر را توی سرت می‌کوبید، درست وقتی می‌خواستی دستهایت را بالا ببری و تسلیم شوی، دستت را گرفت و گفت: امروز با من تا بهشت زهرا بیا.
در بهشت زهرا غلغله بود. قطعه‌های آرام، شهیدان بی‌صدا، پرچم‌های گریان، مثل همان دشت فکه، مثل همان دشت پرشقایق، ما چه زود خودمان را فراموش می‌کنیم، چه زود شهیدانمان را خاک می‌کنیم و می‌رویم تا در این هیاهوی لعنتی بمیریم.
صحنه اول:
چهار ماشین مدل بالا می‌آیند، با هشت مسافر سوگوار که مرگ پدرشان نیز نتوانسته است به دودستگی‌شان خاتمه بدهد. با هشت دستمال، احیاناً برای گریه کردن. و یک جنازه که به ناگهان مرگ او را غافلگیر کرده است.
کمی بعد در یک ظهر آفتابی:
هزار هزار فرشته می‌آیند، هزار هزار مرد می‌آیند، هزار هزار بسیجی و عاشق دلسوخته‌ای با پیکری خون‌آلود.
- «برای مرتضی جز شهادت کم بود.»
این حرف را بارها و بارها از هر زبان می‌شنیدم. و جمله‌ای زیبا از دوستی همدل که:
- «توی بچه هنرمندا، نقش آقا مرتضی مثل نقش شهید بهشتی بود.»
و باز خاطره و باز خاطره:
میگن شب قبلی از شهادت، آقا مرتضی رفته بود فکه. شب را مجبور بودن در یکی از سنگرهای باقیمانده از زمان جنگ بگذرانند، سربازی که در آن سنگر بود. صبح برای فرمانده‌اش تعریف می‌کند: «این آقای عینکی کی بود که از دیشب تا صبح نخوابید و یکسره دعا خواند و گریه کرد، نماز خواند و گریه کرد، قرآن خواند و گریه کرد.»
می‌گن مدام آقا مرتضی می‌گفت: «می‌خواهیم برویم قتلگاه بچه‌ها... می‌خواهیم برویم قتلگاه...»
آن یک مشت خاک را که آقا مرتضی گفته بود برایم بیاورید، بچه‌ها آورده بودند بهشت زهرا. در غسالخانه مقداری از آن خاک را در مشتش ریختند – شاید به جای تربت کربلا – بعد هم طبق وصیتش رو به قبله نشستیم و همصدا با شهیدان زیارت عاشورا خواندیم.
امروز زیباترین قسمت «روایت فتح» را گریستیم.    22/1/72

به نقل از وبلاگ علیر ضا قزوه   http://ghazveh.blogfa.com

آیات سرخ


 قصه همان است که بود...

کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا...

و مسلمان را حیات در خون است که معنا می‌شود...

و هر روز شمشیری و نیزه‌ای و تفنگی هست تا قلب مسلمان را نشانه بگیرد...

عشق محمد است که عاشق را سرخ می‌خواهد و بی سر...

معرکه، روزی طف بود و روزی دیگر فکه و امروز میدان لولو...

گمان کردند اگر مرواریدهایش به خاک بیفتد راه آسمان گم می‌شود...

دریای خون اما، خروش از فریاد حسین می‌گیرد که هیهات منا الذله...

بگذار آل سعود این بار سپاه ابرهه‌اش را به کعبه‌ی انسانیت روانه کند...

چه باک که او بالمرصاد است...

و ابابیل در اوج پرواز...

کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست ...

مصرع ناقص من کاش که کامل می شد

شعر در وصف تو از سوی تو نازل می شد

شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیست

واژه در دست من آنگونه که می خواهم نیست

من که حیران تو حیران توام می دانم

نه فقط من که در این دایره سرگردانم

همه ی عالم و آدم به تو می اندیشد

شک ندارم که خدا هم به تو می اندیشد

کعبه از راز جهان راز خدا آگاه است

راز ایجاز خدا نقطه ی بسم الله است

کعبه افتاده به پایت سر راهت سرمست

«پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست»

کعبه وقتی که در آغوش خودش یوسف دید

خود زلیخا شد و خود پیرهن صبر درید

کعبه بر سینه ی خود نام تو ای مرد نوشت

قلم خواجه ی شیراز کم آورد، نوشت:

«ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه

مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه»

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست

کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید

«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید

 

    می رسد دست شکوه تو به سقف ملکوت

ای که فتح ملکوت است برای تو هبوط

نه فقط دست زمین از تو تو را می خواهد

سالیانی ست که معراج خدا می خواهد-

زیر پای تو به زانوی ادب بنشیند

لحظه ای جای یتیمان عرب بنشیند

دم به دم عمر تو تلمیح خدا بود علی

رقص شمشیر تو تفریح خدا بود علی

وای اگر تیغ دو دم را به کمر می بستی

وای اگر پارچه ی زرد به سر می بستی

در هوا تیغ دو دم  نعره ی هو هو می زد

نعره ی حیدریه «أینَ تَفرو» می زد

بار دیگر سپر و تیغ و علم را بردار

پا در این دایره بگذار عدم را بردار

بعد از آن روز که در کعبه پدیدار شدی

یازده مرتبه در آینه تکرار شدی

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست

کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید

«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید.

 

سید حمید رضا برقعی

آمد; و از این پس خواهد بود

هنوز پس از چهارده قرن، صدايت را مي شنوم
صداي روشنت را، از پس ديوارهاي قرون
صداي ضجه بت‌ها را، كه مي شكستي شان
و صداي انسانيت را، كه با تو نفسي تازه يافته بود و از زير گورهاي جهالت و خروارها خاك تعصب و بي ريشگي به سمت آسمان وحي پلك مي‌گشود و حقيقت انسان را مشاهده مي‌نمود.
صدايت را مي شنوم كه بر پيكر صخره‌هاي سنگي موهوم و بت‌هاي جاهلي لرزه افكنده.
هنوز نسيم پيامت مي وزد كه آتش نمروديان را خاموش ساخت و طرحي از گلستان حقيقت انداخت.
از حرا پايين بيا و «قولوا لااله الاالله تفلحوا» را دوباره فريادكن؛
تا زمين زير گام هايت دوباره جان گيرد، تا اين بار، عصر منجمد آهن و ابر رايانه و موشك، در برابر خورشيد نگاه تو ذوب شود؛ تا لات و عزي‌هاي نوپديد، جاودانگي پيام تو را باور كنند و در خود فرو ريزند.

صدايت را هنوز مي شنوم؛
دوباره بيا و از شكستن بگو و از ساختن
از عطر بال جبرئيل بگو و از وحي
از پرواز بگو و از رسيدن
از عشق بگو و از لاهوت
از ملكوت

زمان در انتظار انقلابي بزرگ است و به دنبال آن انقلابي بزرگ،
كه پس از چهارده قرن غفلت و دلواپسي، لابه لاي همه هياهوهاي مدرن
از تو مي‌گويد، از عشق، از انسان، از خدا
او مي آيد تا انسانيت، نفسي دوباره يابد و بار ديگر انسان خفته در زير خروارها جهل و تعصب رها شود از خود
هنوز از پس ديوار قرون، صدايت را مي شنوم
و صداي او را كه صداي توست؛ كه سرشار از عطر خوش وحي است؛ كه مژده آمدنش را خود داده‌اي
او كه پيام آشناي حرا را، دوباره در جان مان جلا مي‌بخشد
اينك در سايه سار نامت ايستاده‌ايم و بعثت را دوباره فرياد مي‌كشيم
و از دوردست، چشم به راه غبار سواري هستيم كه مي‌آيد
از حراي غيبت، و پرچم سبز توحيد بر دوش
او مي‌آيد و زمين زير گام هايش جاني دوباره مي گيرد....

(1)
از پس خوابي كوتاه، سر از زمين ماسه‌اي غار حرا برگرفت. هوا خنكايي لرزآور داشت. شب، گويي به نيمه خود رسيده بود.
محمد(ص)، سر سوي بيرون چرخانيد: به آسمان، هلال لاغر ماه، نور كم جان خويش را بر كوه هاي حرا و دشت گسترده جنوبي افشانده بود. مكه، طبيعت پيرامون آن و سر به سر جهان، در خوابي ژرف غرقه بودند. سكوتي سنگين و غريب، هستي را يكسره در خود فرو برده پيچيده بود.
محمد، پيشتر بسيار نيمه شبان را با بيداري سپري ساخته بود؛ ليك، آن مايه سكوت و آرامش را، هرگز نه شنيده و نه احساس كرده بود.

(2)
محمد به هر گوشه آسمان كه نگريست او را ديد.
پس، صدايي به لطافت باران و خوشنوايي آواي جويباران از او برخاست:
ـ اي محم........د!
محمد با لرزه‌اي آشكار در صدا، پاسخ گفت: بــ........بله؟
ـ بخـ.........وان!
ـ من......؟! چــ......چه بخوانم!؟
ـ نام خدايت را!
ـ چـ.... چگونه بخوانم؟
ـ بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد.
محمد، هم نوا با آن موجود آسماني، خواندن آغازيد:
ـ .... آدمي را از لخته‌اي خون آفريد.
بخوان؛ و پروردگار تو، ارجمندترين است
همو كه به وسيله قلم آموزش داد
و آدمي را، آنچه كه نمي‌دانست، آموخت...
خواندن پايان يافته بود. صداي آسماني، فرو خفت. آنگاه، ديگربار، گوينده آن به هيأت نخستين درآمد؛ و آن توده نور آسماني، به يكباره كمرنگ، و سپس ناپديد گشت.

(3)
خواست تا از جاي برخيزد، ليك در زانوانش نايي نمانده بود. پس، پاها در زير سنگيني تن، دوتا شدند؛ و او، بر زمين پهن شد. در همان حال، پيشاني بر زمين نهاد، و صدايش به گريه، فراز شد.
محمد دست راست را تكيه گاه خويش ساخت و تن را زمين ماسه‌اي كف غار بركند. در پي آن دقيقه‌هاي بس دشوار كه بر او گذشته بود، اينك بيش و كم احساس تواني در زانوان مي كرد. نه چندان بسيار. در آن مايه كه بتواند بر پاي بايستد و تن لخت و سنگين شده را ـ هرچند دشوار و كند ـ سوي شهر و سراي خويش كشاند.
بر پاي ايستاد. ردا و عبا را بر شانه‌ها و تن ميزان ساخت و از حرا پاي به در نهاد.
شب همان شب ساعت پيشين بود و آسمان و ستارگان و هلال باريك ماه همان و كوه حرا و دشت گسترده جنوبي پيش پاي آن و مكه نيز همان. ليك گويي در پس پشت آن آرامش و سكوت ظاهري، جنبش و ولوله‌اي آغاز گشته بود. در پس پرده انگار ماجرا در جريان بود.

(4)
فضا انگار انباشته زمزمه اي شورانگيز بود. كوه و دشت و سنگ و خار بوته و خاك، به نجوايي مرموز در گوش جان يكديگر بودند.
ـ درود بر تو، اي برگزيده خدا!
محمد به اين سو و آن سو سرچرخانيد. جز طبيعت آشناي بي جان پيرامون اما، هيچ نديد: همان كوه حرا بود و تخته سنگ‌هاي برهنه سياه و خشن آن نيز در جنوب آن، سلسله كوه‌هاي كم بلنداي گرداگرد مكه.
پس امتداد آن كوه ها، كه از سويي، رو به جانب يثرب داشت، با دره‌ها و ساده دشت‌هاي خشك حاشيه آنها.
سر به سر طبيعت بود. غنوده در آغوش تيره شب. ژرف، خاموش و اسرارآميز، بي هيچ موجود سخن گو در آن.

(5)
به كمركش كوه ناگاه دگرگوني‌اي مرموز در فضاي پيرامون خويش احساس كرد. پس در افق روبرو ـ آنجا كه آسمان در پيوند پيوسته خويش با زمين يكي مي‌شد ـ نوري شگرف و اثيري ديد كه سر به سر، فضا را پوشيده بود.
چون نيك نگريست، در ميان آن هاله نور، همان موجود آسماني پيشين را ديد كه حضورش جمله افق نگاه او را پر ساخته بود.
در بيداري بود اين، آيا؟
شتابان سر به جانب راست چرخانيد. شگفتا...! آنجا نيز بود؛ با همان سيما و هيأت مردانه، و آن شكوه فرازميني. گويي با هزاران بال ايستاده بود. گام‌ها گشاده از هم. انگار هر پاي كودكي را در كراني از آسمان استوار ساخته بود. اين يك در خاور و ديگري در باختر.
ديگر آن سو و آن ديگر سو... باز او بود. به همان گونه و با همان صورت!
بيم و خلجاني تازه بر جان محمد اوفتاد.
پروردگارا.... او كيست؟! از جان محمد چه مي خواهد؟

(6)
همان صداي آسماني روح بخش در فضا پيچيد و در گوش جان محمد نشست.
ـ اي محمد... تو پيامبر خدايي، و من فرشته او، جبرئيلم.
«چه....؟!»
ـ اي محمد.... تو پيامبر خداي، و من فرشته او، جبرئيلم.
پروردگارا.... چه مي شنيد او؟! درست آيا شنيده بود؟
ـ اي محمد.... تو پيامبر خدايي، و من فرشته او، جبرئيلم!
نه... اين رؤيا بود! اين از هر بيداري آشكارتر و حقيقي تر بود!
پس، از پس آن سده‌ها سكوت، خواست آفريدگار جهان بر آن قرار گرفته بود تا باري ديگر با بندگان خويش سخن گويد! نيز، از ميان جمله آفريدگان بيرون از شمار خويش، او را شايسته اين هم سخني و ميانجي رسانيدن پيام خود به مردم دانسته بود!

(7)
موجود شكوهمند آسماني رفته بود. پيامبر نوانگيخته، با دريايي از احساس‌هاي گونه گون، بر جاي مانده بود.
پيامبر، تب زده، با لرزشي پياپي از هيجان در شانه ها، سر فروافتاده و بي رمق، پاي بر دشت دامنه حرا نهاد.
اينك حالتش چنان بود كه آن سكوت و سكون و خلوتي بي خدشه طبيعت را كه پيشتر آن مايه دوست مي‌داشت، تاب نمي‌آورد. آرزومند سراي امن خويش بود و كنار آسوده همسرش، خديجه. گويي تنهايي، تاب تحمل آن مايه شور و هيجان و اضطراب يكباره را نداشت. زودتر بايستي هم رازي همدل مي‌يافت و بخشي از اين بار پشت شكن را بر دوش وي آوار مي‌ساخت.
كاش اين دو فرسنگ راه حرا تا محله آبطح، چندي كوتاه تر بود! يا كاش يك تن از اهل سرايش بود، تا با وي، اين راه دراز پايان ناپذير را، كوتاه مي‌ساخت!

(8)
در را كوفتند. نرم آن سان كه عادت اباالقاسم به ديرگاهان شب و ناوقت‌ها بود.
دانستم كه اوست.
چون در بر وي گشودم، در پرتو نور شمع، ديدمش: نه بر آن حال بود كه رفته بود: رنگ پيوسته گلگون رخساره‌اش سخت پريده بود و چشمان درشت سياه و نافذش حالتي تب زده داشت. چندان رمق از كف داده بود كه گاه ورود به سراي، دست بر ديوار مي نهاد و گام هاي كوچك و آهسته برمي داشت. با اين رو، بويي خوش ـ خوش تر از بوي جمله آن عطرها كه به كار مي برد ـ با وي بود. چندان خوش، كه من از آن پيش تر، آن گونه بو نشنيده بودم. هم، سيماي پيوسته تابناكش، اينك تابشي دوچندان يافته بود.
به اتاق، چون بر تخت آوار شد، بركنارش نشستم و دستان داغ او را در دو دست گرفتم و پرسيدم: مرا بازگوي، اي پسرعمو؛ كه بر تو چه رفته است؟!
با صدايي كه گويي از بن چاه برمي آمد، به شرح، ماجرا را بازگفت.
با شنيدن آن سخنان، انگار جهان، يكسر، از آن من شد. چندان كه شرم اگر بازم نمي‌داشت و هم نيمه شب نمي‌بود، شهر را از هياهوي شادمانه خويش مي‌انباشتم.

(9)
گفت: اي خديجه، من در خويش سرما مي‌يابم. روي اندازي بر من افكن.
بالشي چرمين در زير سرش نهادم و عبا بر او كشيدم. لرز اما، رهايش نمي‌ساخت.
آنگاه لحافي آوردم و بر وي افكندم. ليك، لرزش تنش هنوز چندان بود كه لحاف را به جنبش درمي‌آورد.
اين بار گليمي بر لحاف كشيدم. تا نرم نرم، آرام گرفت. باز اما، گهگاه موج لرزه‌اي گذرا بر تن او مي افتاد. چندان تند، كه جنبش تنش، از وراي گليم، آشكار مي گشت.
چون چندي گذشت و نفس هاي او آرام و كشيده شد، دانستم كه به خواب رفته است.

(10)
با نشستن نخستين گنجشك بر كف سنگ فرش حياط، پيامبر ناگاه در جان خويش جنبشي احساس كرد. نخست در زير عبا و لحاف و گليم، سنگين، جنبيد. پس، نرم پلك گشود، و ديگر بار ديده بربست.
از آن تب و لرز پيشين، هيچ اثر نمانده بود. ليك كوفتگي‌اي سخت در تن و دردي اندك در سر، بر جاي مانده بود.
چه مايه پيكر كوفته و روان خسته‌اش در تمناي خواب بود! چه سان دلخواه و شيرين بود آن لحظه ها!
ليك، آن لحظه هاي خوش، دير نپاييد. پيامبر، غوطه ور در ميانه خواب و بيداري، ناگاه، چندي، صدايي، چونان كشيده شدن آهن بر آهن، شنيد. آنگاه صدايي ديگر در گوشش نشست:
ـ اي جامه بر سر كشيده.
برخيز!
صدا، بيگانه و هم آشنا مي‌نمود. نرم و هموار. چونان زمزمه ملايم نسيم كه در ميان برگ هاي نخلي پيچيد. يا آواز خيال انگيز جويباري كه از ميانه قلوه سنگ هايي كوچك، در دشتي ساكت راه گشايد و پيش رود.
محمد پلك بر هم زد و سر، از زير روانداز به در كرد.
درست آيا شنيده بود او؟ اين صدا آيا در بيداري بود؟!
آه... چگونه از ياد برده بود...! اين، همان صداي فرشته دوشين بود كه در غار حرا و از پس آن، در افق‌هاي آسمان صحرا بر او آشكار گشته بود. اين، صداي جبرئيل بود.

(11)
محمد، چونان بنده‌اي گنهكار كه در خدمت به سرور خويش كوتاهي كرده و از ياد او غافل گشته باشد، به تكاني تند، سر از بالش چرمين برداشت؛ روانداز به يك سوي افكند، و در جاي نشست. پس، تندتند سر سوي پيرامون چرخانيد و به حالت ناگاه از خواب پريدگان، بريده بريده، گفت: ها... برخاستم... برخاستم! اينك چه كنم؟
ـ برخيز، و مردم را بيم ده؛ و پروردگارت را به بزرگي ياد كن، و جامه خويش را پاكيزه گردان!
صدا، گويي كه در كوهستاني تهي و برهنه پيچيده باشد، به چند بار در ذهن پيامبر پيچيد و در گوش جانش تكرار شد:
«اي جامه بر سركشيده؛
برخيز و مردمان را بيم ده؛
و پروردگارت را به بزرگي ياد كن؛
و جامه خويش را پاكيزه گردان....!
اي جامه بر سركشيده؛ برخيز و مردمان را بيم ده؛ و پروردگارت را به بزرگي ياد كن؛ و جامه خويش را پاكيزه گردان....!
اي.....»
فرشته وحي رفته بود. بي برجاي نهادن هيچ نشان از خويش؛ جز آن عبارت خوش آهنگ هشدار دهنده، كه اينك ناخودآگاه، بر زبان پيامبر جاري بود:
ـ اي جامه بر سركشيده...

(12)
«برخيز اي غنوده بستر امن و آسايش؛ كه دوران خواب و آسايش تو، تا آخرين دم زندگاني‌ات، به سر آمد! برخيز و ندا در ده و خواب زدگان غافل را بيدار ساز! بر پاي شو و در جهان صدا درافكن و به آغاز دوراني نو، نويد ده!»
اين، نيك برخاستن از بهر حق، اوج آرزوي ساليان دراز محمد بود. هم، ياد خداي بلندمرتبه، پيوسته با وي بود. هرچند آداب درست اين يادكرد، نيك بر او آشكار نبود... ليك، اينك چه سان مردم را بيم دهد و سوي خداي خواند؟ از چه كس بياغازد؟... كه را خواند تا اجابتش كند؟ سخن وي را آيا پذيرا مي شدند؟ دروغگويش نمي خواندند؟... زمانه برايش چه بازي‌ها در آستين داشت كه او از آنها آگاهي نداشت؟

(13)
ـ هان، اي اباالقاسم، تو را سخت در انديشه مي‌بينم! حال آنكه اين نويد مي‌بايست شادمانت مي‌ساخت!
پيامبر، دغدغه خاطر را باز گفت. خديجه، ساده و سبك بار، چونان كودكي شوق زده، گفت: اين نبايد كه بر تو دشوار نمايد!
پس، چون نشانه پرستش در ديدگان شوي ديد، افزود: از مردمان يكي من! نخست از جمله ايشان، كيش خويش را بر من عرضه كن. اينك برگو كه چه بايدم كرد؟
ابرهاي اندوه، به يكباره گويي از آسمان دل محمد به يك سو رانده شدند. سايه تاريك غم از ديدگانش زدوده گشت، و برقي از شادي در آنها جستن گرفت.
چه مايه زلال و هم دل و همراه بود اين زن، اين همسر، اين همراز، اين ياور، دلش چه مايه دريايي بود اين عزيز!
با خديجه، كم تر مي شد كه محمد بر خويش گمان بي كسي برد و احساس ناتواني كند. هم، خديجه، براي محمد فرزنداني آورده بود، روشنابخش دل و گرماده كانون زندگاني وي، اينك در اين آزمايش بس دشوار نيز، خديجه پيشگام گواهي بر درستي دعوت و پذيرش آيين وي گشته بود....
ـ ها....، اي پسرعمو؛ برگو كه چه بايدم كرد؟
ـ آه.... آري! نخست بايد كه بر يگانگي خداي بلندجايگاه و برتر گواهي دهي.
ـ و آنگاه....؟
پيامبر با حجب هماره خود، كه به حياي دوشيزگان نوجوان پهلو مي زد، گفت: بر پيامبري من گواهي دهي.
پس، به خديجه آداب گفتن آنها را آموخت.
خديجه، بي هيچ درنگ، با رغبت بسيار گفت: گواهي دهد خديجه كه خدايي جز آفريدگار يكتا نيست و محمد، بنده و فرستاده اوست.

(14)
پيامبر در حال طواف، ورقه را ديد. او نيز در كار زيارت كعبه بود. عصاي خيزران تراش خورده در دست راست، با نهادن دست ديگر بر ديواره پارچه پوش كعبه گرد آن مي چرخيد و زير لب به راز و نيازي نيايش گونه با پروردگار خويش بود.
با برخورد عصايش با پاي رسول خدا، پوزش خواه گفت: آه.... از من درگذر اي بنده خدا!
پيامبر با لبخنده‌اي مهرآميز گفت: بخشيده پروردگار
با شنيدن آن صداي آشناي شيرين، مردمكان به خاكستري گرويده ديدگان ورقه، چندبار در چشم خانه‌ها جنبشي تند گرفت؛ و هم در آن حالت گفت: ها.... تويي اي اباالقاسم؟!
پيامبر با آميزه‌اي از صميميت و احترام گفت: آري اي ورقه.
ـ نيكو...! نيكو.....! اينك اي برادرزاده مرا بازگوي كه به كجا و در چه كاري؟ چه ديده و چه شنيده‌اي؟
ـ خير و نيكويي. اي ورقه
ـ به يقين كه از غار حرا مي‌آيي كه در اين ساعت شامگاه به طواف كعبه آمده‌اي؟
(چه آشنايان نيك مي‌دانستند كه عادت اباالقاسم اين بود كه چون از حرا به مكه باز مي‌آمد، نخست از هر كار به طواف كعبه مي‌رفت.)
ـ آري
ـ دوش همسرت حكايت‌ها مي‌كرد، شگفت. ليك، دوست تر مي‌دارم تا جمله آن ماجراها را از زبان تو باز بشنوم.
پس، چونان بينايان، سر به هر سوي چرخانيد و گفت: نبايد كه در اين پيرامون، بيرون از ما دو تن كسي باشد!
ـ چنين است!
ـ ورقه دست گرم و مردانه رسول خدا را در ميان دست سرد و خشكيده خويش گرفت؛ و با هم، راهي گوشه‌اي از صحن حرم شدند كه در آن ساعت شامگاه، تهي از هر آمد و شد بود.

(15)
يادت هست اي اباالقاسم، آن روز به دوران خردسالي‌ات، كه با دايه‌ات.... نامش چه بود؟
ـ حليمه
ـ آري..... با حليمه از صحرا به مكه مي‌آمده بودي. به راه او تو را گم كرده بود و جمله مردم شهر را به جست و جو و يافتنت بسيج كرده بود؟
پيامبر، بيش و كم، آن روز به خاطرش مي‌آمد. هم، هيچ گاه از ياد نمي برد آن كه بر حاشيه راه، به زير آن بوته خار بزرگ بازش يافت، همين ورقه بود. ليك، آن ورقه شاداب و برومند با آن ديدگان عسلي لبريز از شور و زندگي كجا و اين پير رنجور قامت شكسته كجا!
به كنار رواق‌ها رسيده بودند. ورقه، با ياري پيامبر، بر پاره سنگي صاف نشست كه بر كناره ديوار رواقي، چونان سكويي نهاده شده بود. پيامبر نيز بر كنار او نشست و سخن آغاز كرد...
با پايان گرفتن سخن پيامبر، ورقه دستان او را در ميان دستان خويش گرفت و با فشاري از سر هيجان گفت: اي محمد؛ سوگند به آن پروردگار كه روان ورقه در دست اوست، آن فرشته كه دوش بر تو فرو آمد، همان نگاهدار بزرگ راز خداوند است، كه پيشتر بر موسي و عيسي فرو مي‌آمد و آن سخن كه او تو را گفته، وحي خدا بوده است. اينك تو پيامبر آخرين و بهترين جهانياني. ليك، بايد كه در اين راه پايداري بسيار ورزي. چه، هرگز چون تو مردي نيامده است. جز آنكه قومش به دشمني وي كمر بسته‌اند. پس تو نيز آنگاه كه پيامبري خويش را آشكار كني و مردمان را سوي خداي خواني، دروغ گويت خوانند و برنجانندت. پس، از مكه به درت كنند، و با تو ستيزه در پيش گيرند.
ورقه آهي از بن جان كشيد، و آب در ديدگان، گفت: من اگر آن زمان مي‌بودم كه قوم تو با تو چنين مي كنند، هر آينه، خداي را ـ چنان كه او داند ـ ياري مي كردم!

(16)
آنچه كه جبرئيل ـ نامش بلند ـ بر تو عرضه كرده است و از اين پس عرضه خواهد كرد، همان حقيقت است كه من در پي اش تا شام و اردن رفتم و جواني و تندرستي خويش را بر سر بازجست آن نهادم. همانها كه زيد عمرو در پي اش جمله جزيره العرب را از زير پا گذر داد و تا بيت المقدس و بين النهرين رفت، و سرانجام نيز نقد عمر را بر سر آن نهاد.
اي كاش اينك زيد مي‌بود و درستي راه و پايان انتظار دراز خويش را مي‌ديد. هرچند كه او گرويده به تو، از جهان بيرون شد.
آري اي برگزيده خدا...! او پيشتر تا تو برانگيخته شوي، به پيامبري‌ات گواهي داد... چون خبر كشته شدنش آمد، عامر، پسر ربيعه مرا گفت: روزي زيد عمرو مرا گفت: اي عامر! من چشم به راه پيامبري از فرزندان اسماعيلم. ليك بيم دارم كه به روزگار وي نرسم. از اين رو، از هم اينك به او باور آورده‌ام و بر پيامبري‌اش گواهي مي‌دهم. پس تو اگر زندگاني‌ات دراز بود، و ديدي‌اش، درود زيد را به او برسان.
از زيد پرسيدم: مرا نشانه‌هاي او نمي‌گويي؟
گفت: مي گويم.
پس، گفت: وي نه كوتاه قامت است، نه دراز بالا. نه پرموست نه كم مو. سيمايي نمكين دارد كه به سرخي مي‌زند. در ديده او، سرخي‌اي است. هم، نشاني، چونان لكي خزگون با رنگي رو به سياهي بر پشتش ـ در ميان دو كتف ـ دارد نامش احمد است، و در اين ديار ديده بر جهان مي‌گشايد.
اي عامر؛ چون او دعوت آشكار ساخت، مباد كه از وي غفلت كني ـ كه من در جستجوي دين ابراهيم، جمله سرزمين‌ها را گرديدم و از يهود و ترسا و آتش پرست درباره آن پرسيدم. ليك، جمله گفتند كه اين كيش، از اين پس خواهد بود.

ويژه نامه به مناسبت 27 ماه رجب و عيد مبعث رسول اكرم(ص) در پايگاه اطلاع‌رسانی دفتر رهبر معظم انقلاب اسلامی

در حرا فرمان حرّيت گرفت ...

مكه امشب غرق نوري ديگر است
آسمان روشن ز نوري ديگر است

شب بوَد آبستن رازي بزرگ
در حجاب مكه اعجازي بزرگ

سر بسوي كوه و صحرا مي‌كشد
انتظار صبح فردا مي‌كشد

پاي تا سر شوق و سر تا پا نگاه
شاهد مردي كه مي‌آيد ز راه

رادمردي كو بوَد خيرالورا
آفتابي كآن بتابد از حرا

ساحت غار حرا عرش نماز
گلشن بشكفتن گلهاي راز

محفل انس خليلي ديگر است
كو حبيب و از خليل اولاتر است

آن مبارك صحنه، طور احمدي‌ست
جلوه‌گاه عشق و نور احمدي ست

چون شود گرم مناجات و دعا
گم شده در جذبه عشق خدا

آيدش در جلوه، نور كردگار
وز ميان نور، بانگي آشكار

كي محمد اي رسول ما بخوان
خيز و باسمِ ربك الاعلي بخوان

تو رسول‌ستي و قرآنت كتاب
انبيا چون انجم و تو آفتاب

كن سخن آغاز از رب الفلق
آنكه انسان آفريده از علق

آن ندا وحي و منادي جبرئيل
پيك پيغام خليلي بر خليل

احمد امي لقب، لب باز كرد
با منادي هم ندا آواز كرد

شد دلش آئينه ذات ودود
خواند از اين آيات هر رازي كه بود

روح عالم جان گرفت از جان وحي
شد دهانش چشمه جوشان وحي

صبح رويش مطلع الانوار شد
سينه او مخزن‌الاسرار شد

در حرا فرمان حرّيت گرفت
وز خدا تاج عبوديت گرفت

بنده، حق را محرم درگاه شد
ابن عبدالله، عبدالله شد

از عبادت با خدا همراز گشت
در ميان انبيا ممتاز گشت

بهترين وصفش كمال بندگي‌ست
چون محمد ذات حق را بنده كيست؟

اي محمد اي بزرگ رهبران
عقل اول، آخر پيغمبران

اي رخت در محفل توحيد، شمع
هر چه حسن و لطف و رحمت در تو جمع

پاسخ هر دين و آئين دين توست
مكتب عدل و شرف آئين توست

اي وجودت رحمة للعالمين
فيض عامت شامل مستضعفين

نك ببين كز بعد اعصار و قرون
باز ما را مكتبت شد رهنمون

بعثتت در عصر ما تجديد شد
كشور ما كشور توحيد شد

مكتب عشق و شهادت زنده شد
زنده دين زان چشمه ارزنده شد

پاسداران پاس اين مكتب دهند
آبرو بر مكتب و مذهب دهند

باز برپا ماجرايي ديگر است
كشور ما رزمگاه خيبر است

باز فرياد علي آيد به گوش
حمزه از سوي دگر دارد خروش

دشت و دامن باز نقش خون گرفت
از ارس تا ساحل كارون گرفت

باز شد در كشور ما پاي جنگ
كشور ما سوخت در غوغاي جنگ

شعله عشقت چراغ راه شد
پرچمت برپا ز روح الله شد

اندرين غوغا كه ما اسلاميان
سخت در جنگيم با صداميان

ابن ملجم‌ها به ميدان تافته
هر طرف سنگ نفاق انداخته

طعنه بر امر شهادت مي‌زنند
دم ز تضعيف ولايت مي‌زنند

گر كه نادانسته يا دانسته‌اند
پشت دين و مملكت بشكسته‌اند

از نفاق افكن حمايت مي‌كنند
وز امام خود شكايت مي‌كنند

گوي با آنكس كه از جهل مزيد
اين شهيدان را نمي‌داند شهيد

ديد او از ديده صدامي است
كين نه رسم مكتب اسلامي است

جوشش خون شهيدان خدا
باز گرداند ولايت را به ما

اي ز مهر و مه جهان افروزتر
وي به اسلام از همه دلسوزتر

بخش عزت امت اسلام را
سرنگون كن دولت صدام را

رحمتي اين ملت آگاه را
سرفرازي بخش روح الله را

رهبر ما را تو بهروزي بده
ارتش ما را تو پيروزي بده

بر «مؤيد» كن نظر اي فيض عام
تا نلغزد پايش از خط امام

اينك اي پيغمبر ختمي مآب
حال ما را از مقال ما بياب

سيدرضا مؤيد

* سروده شده در تاريخ 10 خرداد 1360

نوشته هایی پیرامون اعتکاف

میثاقی دوباره ، فاطمه شریف زاده

اعتکاف، میثاقی است دوباره، عهدی است صدباره و نگاهی است یک باره به عمق ناپیدای عشق. سه روز خود را برای او مخلص کردن، عشق را در سحر معنا کردن و روزه را آغاز وصال دانستن. اعتکاف، حج کوچکی است در دل، عمره بزرگی است در نفس، قربانگاه زیبائی است در قلب.

در مساجد جامع شهر محرم شدن، سه روز خود را کنار کوه «جبل الرّحمة» دیدن.

در کلاس عرفات، مقدمات را چیدن و ذکر «مَنْ لِی غیرُک» را سرمشق گرفتن و چون مجنون، نام لیلی را گفتن.

سه شب بیداری از سوز عشق و بیزاری از دنیا و خود را در زمزم معرفت شستشو دادن.

بین صفا و مروه راه رفتن، میان از خود گذشتن و به خدا رسیدن و از آتش عشق هروله کردن.

دوباره بر گردنامش طواف کردن، پشت مقام ابراهیم، زمزمه دعا کردن، بر سجاده نیاز، سفره دل گشودن و در روز آخر، تا منی رفتن و عرفات را پشت سر گذاشتن و منیّت را قربانی کردن. در «اعمال امّ داوود» صحبت عاشقانه کردن و در سجده آخر، خوشه استجابت را درو کردن.

 

گنج خلوت ، محمّد حسین قدیری

وقتی که آب دل، از گل و لای گناه، کدر می شود و گوش های جان، از عفونت معصیت سنگین، زمانی که چشم دل، در دود و دم نافرمانی خدا کم سو می شود و عشق، تنگی نفس می گیرد و گلوی روح می سوزد، هنگامی که دل در غروب حقایق، سخت می گیرد و می گرید و تن عقل، از گزند میکرب هوس در امان نیست و در عصری که گلبول های موعظه، زیر چکمه های غفلت و تهاجم فرهنگی له می شوند و گنج خلوت از کنج دل ها، تاراج برده می شود، طلوعِ خورشید معرفت در سرزمین اعتکاف، شاید بتواند خانه دل و روح را در مقابل بیماری ها ضد عفونی کند و با داروی شفا بخش ثقلین (قرآن و عترت)، ما را از درد پوچی نجات دهد. چرا که اعتکاف، سفر چند روزه به سرزمین صفا و صداقت و غوطه ور شدن در زلال معنی است.

اعتکاف، بازدید از معراج قرب الهی با بُراق تیز پرواز خلوص است. گرچه اعتکاف، در کتب اعمال، در قفسه مستحبات جای دارد، اما در «فرهنگ انتظار»، تصفیه ناخالص های روحی، با آب توبه و آه فراق در پالایشگاه مسجد شرط وصال است. معتکف با ورود به لاله زار مسجد جامع، پاپوش تمنّیات و تعلق را از پای آرزوهایش در می آورد و جلوه های ربّانی را در کوه طور تفکر به تماشا می نشیند؛ (فاخْلَعْ نَعْلَیک فانک بالواد المقدس طوی) او در بزم خلوت نشینان، از جام های دعا و نماز، سرشار از شور و شعور می شود.

اعتکاف، در آینه لغت، توقف چند روزه در ایستگاه مسجد جامع است؛ با زبان روزه و در قاموس اهل دل، حبس کرکس آمال و هوس و سبک بار و بال نمودن مرغ دل است برای سیر به آفاق و انفس. تا زمانی که کبوتر نفس، گیر دام تعلق های مادی باشد، پرواز در آسمان کمال برایش مقدور نیست.

و علی علیه السلام التهاب درون و شوق وصال معبودش را در کمیل شریف چنین می سراید:

ای مهربان خدای! مرغ دل در پنجه های تیز و قوی هوس حبس گشته، وگرنه بال های ما تشنه پرواز در آسمان قُرب تواند.

واصلان حق، این طبیبان روح، نسخه های خود را در شفا خانه اعتکاف، تقدیم انسانیت نموده اند؛ چرا که با اکسیر اعتکاف، مس دل به طلای حرم الهی تبدیل می شود و بهشت آرامش به دل های آسمانی ارزانی می شود.

هیچ کنجی بی دد و بی دام نیست

جز به خلوتگاه حق آرام نیست

 

خلوتی برای رسیدن ، مهدی میچانی فراهانی

کنج کوچک این مسجد، چه وسعت فراخی در خویش نهفته دارد! اینک منم که تنها نشسته ام در گوشه ای که جز تو کسی را نمی بینم و جز تو نمی خواهم.

اینک منم! که یک سال عصیان و سرکشی و گناهِ خویش را به آب چشمه عبادتِ تو، از پیکرِ آلوده خویش فرو می ریزم.

من نیازمندم، به فرصتی دوباره برای نفس کشیدن و زنده بودن به فرصتی دوباره و به وسعتی بی کران تر برای پرواز، برای رسیدن و نزدیک تر شدن تمامِ غربت و بی کسی خود را از تک تک کوچه ها و خیابان های ظلم زده وحشی، به دوش گرفته ام، تا کُنجی بیابم و سفره دردهایم را در محضر تو بگشایم. این سنّتِ سالیانه همه آنانی است که چونان من، نیاز و رازِ خویش را جز به درگاه تو نخواهند که آشکار کنند.

باید حضورِ تو را پر رنگ تر به خویش بنمایانم. نخواهم گذاشت یادِ تو، در ازدحام این همه غیر تو، در ازدحام این همه ولوله در هم پیچیده که در هیچ کدام، نام تو را نمی توان شنید، از یاد ببرم. آری! نخواهم گذاشت.

جهان، لبریز از ابلیس های کوچکی است که هر لحظه، وسوسه ای در گوشِ جانم می افکنند، که مباد زمزمه های آسمانی، در بصیرتِ من بنشیند! باید کنجی یافت، خلوت و آرام، خالی از همه ولوله ها و ابلیس ها، کنجی برای آن که به یاد آورد و تکرار کرد، نامی را که هر لحظه، تمامی کهکشان ها فریاد می کنند. باید دانست که در ورای غفلتِ همه مردمانِ در خواب فرو رفته، کسی هست که از روحِ خویش در ما دمیده است، در من و تو، و این، همان چیزی است که هرگز فراموش نباید کرد.

وَه که چه شب های سرشاری! چه روزهای لبریزی! اینک سه شب است و سه روز که تنها به تو اندیشیده ام. تنها تو را خوانده ام حس می کنم که سبکبارتر، بر می خیزم. حس می کنم که رنگِ زلال تری به خویش گرفته اند، همه دیوارها و پنجره ها، همه آدم ها، همه ابرها و پرندگان و آب ها، حس می کنم که مهربان تر شده ام، حس می کنم که ابلیس ها از من می گریزند و ابلیس زدگان، با شرم از کنارم عبور می کنند. آری! حس می کنم که راضی ام...

وَه که چه شب های روشنی! چه روزهای شفّافی! این خلسه عظیم بگویید چیست که این گونه مرا به خویش در ربوده است؟ این چه سِحری است که این چنین مرا از گوشه کوچک یک مسجد، به اعماقِ وسیع ترین افق ها می کشاند؟

این چه نیرویی است که هر لحظه در من زاده می شود و تکرار می شود؟ هر لحظه سنگین تر می شوم و امّا این وزن، چه سبکبارم کرده است!

و تا یک سال دیگر، قدرتی در خویش می بینم که یک سال، مرا به پیش خواهد برد. یک سال مرا زنده نگاه خواهد داشت و یک سال، همواره در گوشم زمزمه خواهد شد، همان نامی که همیشه مشتاقِ شنیدنِ آن بوده ام.

 

تمرین حضور ، عاطفه خرمی

هوای این روزها چقدر سنگین است!

خواهش های دلم سر ریز کرده اند.

چقدر بوی خاک گرفته ام. دلم لحظه ای حضور می خواهد.

ماه رجب فرا می رسد؛ ایّام البیض ماه رجب، اقراری است که هر سال تکرار می شود.

سجاده ام بی تابی می کند. قرآن، مفاتیح، چادر نماز... کوله بار سفر را مهیّا می کنم.

با چشم هایم قرار گذاشته ام آرام ننشینیم. به دست هایم قول داده ام شکوفه خواهند کرد.

«حیّ علی خیر العمل» دو رکعت عشق به جا می آورم؛ قربة الی اللّه اللّه اکبر.

باید حضور را تمرین کنم. جامه ام را به رنگ عدم در آورم، واژه هایم را تطهیر می کنم. باید برای خواهش های دلم حکم تخلیه صادر کنم.

شیطان را به اسارت اراده ام در می آورم و نفس را زیر گام های استوار یقین، لگدکوب خواهم کرد.

... این جا هیچ کس شبیه هیچ چیز نیست. گرفتاران ناسوت، از بند هوا رها شده اند. عطر ملکوت، در تمام رکعت ها موج می زند.

شیطان، اسیر انسان می شود و انسان، حقیقتی که در خلوت این روزها خودش را مرور می کند.

تعلقات رنگ می بازد و سهم هر کس به اندازه وسعت سجاده اش می شود. مسجد، غرق در بوی خداست...

اشارات :: شهریور 1382، شماره 52

غزلی در پاسخ به "من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم ..."

من به خال لبت ای دوست گرفتار شــدم
چشم بیمـار تـو را دیـدم و بیمار شـــــــدم

فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم
همچو منصور خریدار سر دار شــــــــدم

غم دلدار فكنده است به جانم، شــــررى
كه به جان آمدم و شهره بازار شــــــــــدم

درِ میخانه گشایید به رویم، شـب و روز
كه من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم

جامه زهد و ریا كَندم و بر تن كـــــردم
خرقه پیر خراباتى و هشیار شــــــــــــدم

واعظ شهر كه از پند خــــود آزارم داد
از دم رند مى آلوده مددكار شـــــــــــــدم

بگذارید كه از بتكــــــــده یادى بــــــكنم
من كه با دست بت میكده بیدار شـــــــــدم  

 

غزلی از مقام معظم رهبری در پاسخ به شعر امام

تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی 
تو طبیب دل مایی ز چه بیمار شدی

تو که فارغ شده بودی ز همه کون و مکان
دار منصور بریدی همه تن دار شدی

عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر
ای که در قول و عمل شهره بازار شدی

مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی
وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی

خرقه پیر خراباتی ما سیره توست
امت از گفته در بار تو هشیار شدی

واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی
دم عیسی مسیح از تو دیدار شدی

یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم
ببریدی ز همه خلق و به خلق یار شدی