هجرحبیب | ایران ۲ بار کردستان را از قتل عام نجات داد
هجر حبیب | روایت فرمانده سابق سپاه از حال و هوای معنادار حاج قاسم قبل از شهادت
«هجرحبیب»| ترور حاج قاسم دریای خون بین ایران و دولت آمریکا بوجود آورد
همه چیز را از دست رفته می دیدم / ماجرای 18 روز محاصره حاج قاسم در حلب
هجر حبیب | حاج قاسم چطور نبل و الزهرا را آزاد كرد؟
مقایسه ایران و عراق در ابتدای دفاع مقدس

در این گزارش ضمن اشاره به وضعیت ایران و عراق در جنگ 8 ساله به بررسی تطبیقی نیروهای نظامی دو کشور میپردازیم.
اوضاع ایران در آستانه جنگ
در سال 1359 ایران 37 میلیون جمعیت داشت. 52 درصد شهری و 48 درصد روستایی، ایران مردمی از قومیتهای مختلف فارس، ترک، کرد، لر، عرب و باقی نژادها دارد که فارسها و ترکها بیشترین هستند. 98 درصد ایرانیها مسلمان هستند و مابقی ارمنی، کلیمی و زرتشتی؛ 91 درصد مسلمانها هم شیعه و باقی سنی.
اقتصاد ایران به فروش نفت متکی بود. از سال 1353 قیمت نفت زیاد شد و درآمدهای ایران هم زیاد، اما اقتصاد ناموزون ایران این درآمد را هضم نکرد و تورم در این کشور بالا رفت.
هر چند تا حدودی خدمات رفاهی بهتر از گذشته شد. دولت در صنعت بیشتر سرمایهگذاری کرد. کارشناسان مختلف خارجی به ایران آمدند و صنایع ایران را رونق دادند، البته این صنعت بیشتر صنعت مونتاژ بود و کارشناسان خارجی بر آن مسلط بودند و نمیگذاشتند نیروهای بومی از روند کار سر در بیاروند و توسعه صنعت و رفاه در شهرها و محرومیت روستاها منجر شده به مهاجرت روستاییها به شهرها و رها کردن روستاها. در نتیجه کشاورزی ایران شدیدا آسیب دیدند و دولت با واردات این ضعف را پوشش داد.
از سال 57 که انقلاب مردم ایران اوج گرفت، اعتصاب در صنایع و شرکت نفت درآمد ملی کشور را شدیدا کاهش داد و وضعیت اقتصادی وخیم شد. بعد از پیروزی انقلاب هم دولت انقلاب بحرانهای مختلفی داشت و نمیتوانست وضع آشفته و کم رونق اقتصاد ایران را ساماندهی دهد.
پس از پیروزی انقلاب مردم گوشه و کنار ایران خود را مظلومترین و محرومترین مردم کشور در دوران شاه میدیدند و دوست داشتند بیش از همه به آنها توجه شود.
امامخمینی همان ابتدای انقلاب برابر درخواستهای مکرر این مردم گفت "اینها مکرر آمدند پیش من که در اطراف ما بیکاری زیاد است و هیچ نداریم، آب و برق نداریم، دبستان نداریم، بیمارستان نداریم و از این حرفها، خب هر کسی از هر جا هست میآید میگوید و غالبا هم میگویند هیچ جا مثل ما محروم نبوده. ما به اینها میگوییم که خب این تازه شده است؟ یا از قدیم بوده است؟ انقلاب این را آورده است یا خیر این سابق بوده است و حالا ما وارد شدیم به جایی که همه اینها نبود، بختیار میگوید که ما از همه محرومتر بودیم سیستانی میگوید ما از همه محرومتریم بلوچستانی هم همین را میگوید. کردستانی هم. همه هم راست میگویند که محروم بودهاند باید قدری صبر کنند، ببینند که باید چه بکنند اینها خیال نکنند که حالا که ما بیکار هستیم، پس یا الله بدهید."
پیش از انقلاب ایران را ژاندارم آمریکا در منطقه میدانستند و با پیروزی انقلاب ایران متحدی نداشت و از نظر سیاسی و نظامی هیچ کشوری تعهدی برای دفاع از ایران نداشت. اوضاع سیاسی داخلی هم کاملا آشفته بود. گروههای سیاسی درگیریشان را پس از پیروزی انقلاب و پیش از چنگ آغاز کرده بودند. هر گروهی از نقش خود در پیروزی انقلاب میگفت و با پررنگ نشان دادن نقش مبارزاتیش سهمخواهی میکرد.
رهبران گروههای سیاسی که بسیاریشان مسلح بودند ارتش را بزرگترین مانع در مسیر خود میدیدند. در سخنرانیهای پرشورشان از انحلال ارتش میگفتند. امامخمینی مخالف انحلال ارتش بود و میگفت اینها میخواهند قدرت ارتش را کنار بزنند و بعد بیایند سراغ انقلاب، روحانیت و مردم. امیر نمکی از فرماندهان نیروی هوایی ارتش میگوید در بیشتر انقلابها، نظام پیشین منحل شده است. این انقلاب تنها انقلاب بزرگی است که ارتش را حفظ کرده و این از درایت امام بوده است. امام این ارتش را حفظ کرد.
اوضاع عراق در آستانه جنگ
این کشور یک سال قبل از جنگ نزدیک به 13 میلیون نفر جمعیت داشت که 60 درصدش روستایی و 40 درصد شهری بودند.
95 درصد عراقیها مسلمان و بین آنها دست کم 55 درصدشان شیعه بودند. عراق کشوری مهاجرپذیر بوده و از اقوام مختلفی در آن زندگی میکردند. 5/5 میلیون عرب، 1 میلیون کرد، 1 میلیون آشوری و ارمنی، 500 هزار نفر ایرانی و باقی یهودی و پراکنده از اقوام مختلف؛ زبان رسمی این کشور عربی بود و در قانون اساسی زبان دوم کردی بود، البته زبانهای مختلفی از جمله فارسی در مناطق رایج بود.
جدیترین ناراضیان دولت عراق همواره کردها بودند، شیعیان هم جزو معترضانی محدود شده بودند که گرچه غالبشان فقیر بودند، اما سطح سوادشان خوب بود، البته دولت عراق بارها شیعیان تاثیرگذار و معترض را از عراق خارج کرده بود که معروفترینش اخراج 50 هزار شیعه در سال 1348 و دهها هزار نفر قبل از آغاز جنگ در سالهای 1358 و 1359 بود.
عراق سه روزنامه اصلی داشت به نامهای الجمهوریه تاسیس سال 1963 ارگان رسمی شورای فرماندهی انقلاب، الثوره(تاسیس 1348) اختصاصی حزب بعث و بغداد آبزرور تاسیس سال 1967 که دولت آن را انگلیسی منتشر میکرد. گروهها و حزبها هم روزنامههای کمتیراژی داشتند. 96 درصد اقتصاد عراق از نفت تامین میشد و سیستم اداره مملکت سوسیالیستی بود و جز بخشهای محدودی در کشاورزی و تجارت و خدمات همه چیز در اختیار دولت بود.
صنعت در عراق کم رونق و مونتاژی بود و کشاورزی عراق تا قبل از روی کار آمدن حزب بعث رونق داشت، اما بعد از آن فقط در بخشهایی از جنوب عراق مردم کشاورزی میکردند. در برنامه پنج سال قبل از جنگ پیشبینی شده بود عراق تولید نفتش به 320 میلیون بشکه در سال برسد. قبل از آغاز جنگ پیشبینی ذخایر عراق 764 میلیارد متر مکعب نفت بود.
صنایع عراق چند مجتمع پتروشیمی و چند کارخانه ذوب آهن تولید آلومینیوم و سیمان در بصره، تکریت، بغداد و کرکوک بود. سال 1357 یک دلار آمریکا 295 فلس عراق بود. راه و جادهسازی در عراق مناسب نبود، اما با افزایش قیمت نفت در چند سال مانده یه جنگ، ذخایر اراضی عراق و تجارتش پررونقتر شد و شوروی، ژاپن، انگلیس، فرانسه، ایتالیا و برزیل مهمترین طرفهای تجاری عراق بودند.
عراق ابتدای جنگ شانزده استان داشت و بعد از مصر دومین کشور عربی بود که با شوروی پیمان همکاری و دوستی امضا کرد. قراردادی اقتصادی و فرهنگی و نظامی از سوی ارتش عراق به مستشاران روسی سپرده شد و شوروی برابر کمکهای آمریکا به ایران، عراق را مجهز میکرد. پس از قرارداد 1975 الجزایز که عراق را از بیثباتی نجات داد، افزایش قیمت و اهمیت نفت در جهان عراق را به غرب هم مایل کرد و صادرات نفتی عراق به آمریکا و اروپا رونق گرفت.
همزمان با سفر نخستوزیر فرانسه به عراق در سال 1977 فرانسه از دیگر کشورهای غربی پیشی گرفت و قرادادهای تجاری و نظامی فراوانی با عراق ایجاد کرد و متحد اصلی اروپایی عراق شد. فرانسه در تاسیسات هستهای و نظامی عراق نقش زیادی داشت.
کتاب «راز جعبه آینه»

آیین رونمایی از کتاب «راز جعبه آینه» و مستند «راز مزار» با حضور علاقمندان در تبریز برگزار شد. علیرضا کمری، از بنیانگذاران ادبیات پایداری و پژوهشگر فرهنگ و هنر دفاع مقدس و همچنین دکتر محمدصادق کوشکی، استاد دانشگاه و از چهره های فعال در موضوع مزار شهدا به همراه محمدجواد مدرسی، نویسنده کتاب «راز جعبه آینه» مهمان نشست در تبریز بودند.
در بخش نخست این آیین، مستند «راز مزار» که رویکردی تحلیلی و انتقادی نسبت به موضوع یکسان سازی مزار شهدا دارد، اکران شد. پوستر این فیلم توسط پدر شهید «وحید نومی» و همچنین پدر شهید «عبدالصمد امام پناه» از شهدای جبهه مقاومت رونمایی شد. روح الله رشیدی، تهیه کننده این مستند در توضیح اهمیت مسئله گفت: به باور ما، خسارت ناشی از تخریب مزارهای شهدا به قدری بزرگ و قابل توجه است که سالها باید در موردش حرف زد. متاسفانه، عاملان این پروژه ی تخریبی، هیچگاه گوششان به حرفهای دلسوزان و اهل نظر بدهکار نبود. آنها، با اصرار بر این عملیات خسارت بار، دست نسل آینده را از ظرفیت عظیم و تاثیرگذار گلزارهای شهدا خالی کردند. به گفته ی رشیدی، بانیان یکسان سازی، با تکیه بر قدرت رسمی خود، اراده ی خود را عملی کردند در حالی که می گفتند منتقدان، حرفی برای گفتن ندارند! آنها اتهامات دیگری مانند منفعت طلبی و سودجویی را هم به منتقدان وارد کردند! اما هرکس نگاهی به صف منتقدان و مخالفان یکسان سازی داشت، می دید که در این جمع، از رزمنده های زخم خورده تا خانواده های شهدا و چهره های علمی و دانشگاهی، حضور دارند.
رشیدی مستند «راز مزار» را تنها یک تصویر مختصر از یک فاجعه فرهنگی عنوان کرد و بر ضرورت پیگیری حداکثری مسئله تا حصول نتیجه تاکید کرد.
مدرسی: جعبه آینه، جهان کوچک شده مادران شهدا
رونمایی از کتاب «راز جعبه آینه» در بخش دوم این برنامه صورت گرفت.
محمدجواد مدرسی، نویسنده کتاب «راز جعبه آینه» زمینه شکل گیری موضوع جعبه آینه ها را مربوط به دوران کودکی اش عنوان کرد و گفت: زمانی که 10 ساله بودم به بهشت رضای مشهد رفته و در لابهلای بوتهها قایم موشکبازی میکردم. دنیای حیرت انگیزی بود و پنهان شدن در پشت پردههای گلدوزی شده حس عجیبی داشت. کلا آن فضا، همیشه برایم دلچسب بود و جزئی از خاطراتم شد.
چند سال بعد که بار دیگر به بهشت رضا رفتم، ناباورانه، جز برهوت چیزی ندیدم. با پیگیری موضوع متوجه شدم خیلی از گلزارهای شهدا را با عنوان طرح یکسانسازی از بین بردهاند. این حیرت و تاسف، باعث شد بعضی دریافت هایم را در این موضوع، یادداشت کنم. مجموعه آن یادداشت ها، تبدیل به کتاب «راز جعبه آینه» شد.
مدرسی با اشاره به محتوای کتاب، گفت: ویترین مزارهای سنتی شهدا، جهان کوچک شده یک مادر است. مادران شهدا در گذر ایام به جعبه آینه محتوای دیگری میبخشیدند، در عید سفره هفتسین برپا میکردند، یک روز حجله عروسی میآوردند؛ چیدمان ویترین حرفهایی را میگفت که مادر در طول سالها نگفته بود.
وی تصریح کرد: من اسم نوشتههایم را تحلیل و دلنوشته نمیگذارم؛ من یک نقاش هستم و کارم دیدن است، من فقط دیدم و نوشتم. لذا شاید بتوان نوع قلم را کار تحلیلی رهگذرانه نام نهاد.
این پژوهشگر جوان، بر اهمیت مراقبت از مزارها تاکید کرد و گفت: زمانی مادرها کلیددار این جعبه آینهها بودند و هر هفته بر سر مزار میرفتند، اما امروز معلوم نیست بعد از درگذشت آنان چه کسی کلیددار خواهد بود؛ آیا ما به فرزندان آنها یاد دادهایم چگونه مراقبت و کلیدداری کنند؟ آیا آنان میدانند راز جعبه آینه چیست؟
وی بیان داشت: زمانی که با طرح یکسانسازی مزارها را با خاک یکسان میکنند ما باید به دنبال مراقبت باشیم؛ آیا کسی هست که امروز مراقبت کند و مانع این کارها شود؟
کوشکی: یکسانسازی مزار شهدا، تعمدی و آگاهانه صورت گرفت
دکتر محمدصادق کوشکی، از اساتید دانشگاه، با انتقاد از نابودی قبور شهدای دفاع مقدس یادآور شد: مزارهای شهدا به بهانه سازندگی، آن هم به صورت تعمدی و آگاهانه تخریب شد. اینکه می گویم تعمدی بود شاید برای بعضی ها باورپذیر نباشد، ولی وقتی می بینیم در دو سال، از شهرها گرفته تا روستاهای دورافتاده، همه مزارهای شهدا با خاک یکسان شد، نمی توانیم بگوییم سهوی بوده و توسط چند کارمند معمولی، این اتفاق افتاده است. حتما پشت این قضیه، فکر و محاسبه ای بوده.
به اعتقاد کوشکی، بعد از جنگ، اراده ای مبتنی بر حذف آثار دفاع مقدس روی کار آمد که شروع کرد به دگرگون سازی مناطق عملیاتی و مناطق جنگ زده. کوشکی خاطرنشان کرد: حضرت امام در پیام 9 ماده ای برای بازسازی بعد از جنگ، صریحاً فرمودند ترکیب یک یا چند شهر خراب شده در جنگ به منظور ترسیم علنی تجاوز دشمنان علیه انقلاب و کشورمان و نشان دادن قدرت دفاع و مقاومت قهرمانانه ملت برای آیندگان، حفظ و نگهداری شود. آیا آقایان این فرمان را نشنیدند؟ چرا. شنیدند ولی اعتنا نکردند و تمام نشانه های جنگ را از شهرها، پاک کردند. ما زمانی 1200 کیلومتر مرز جبهه داشتیم که هزاران اثر از جنگ را در خود داشت، اما امروز در این جبهه گسترده، اثری از جنگ به چشم نمیخورد و حتی در تبریز، که بارها بمباران شده، نشانه ای که دلالت کند بر آن روزهای سخت وجود ندارد.
کوشکی افزود: اینکه آثار اصلی را در مناطق تخریب کرده و به جای آنها برخی یادمانها را قرار داده اند نمی تواند برای آیندگان مستند باشد. ما امروز وقتی اردوی راهیان نور می بریم و برای بچه ها توضیح می دهیم که چنین شده و چنان شده، شواهد عینی برای گفته هایمان نداریم و مخاطب باید تخیل کند! تازه این در حالی است که نسل دفاع مقدس و رزمنده ها و جانبازان، حاضرند؛ پنجاه سال بعد چگونه می خواهیم به نسل آن روز بگوییم که چنین واقعه ای رخ داده؟!
وی با تعمدی و سیاسی خواندن تخریب آثار شهدا و دفاع مقدس یادآور شد: مسئولین ما تاکنون در سطح کشور چه حرکت یکسان و واحدی را در طول دو سال انجام داده و به فرجام رسانده اند؟ هیچ. فقط یکسان سازی مزار شهدا را! آثار شهدا از بین رفت چراکه عدهای نمیخواستند عالیترین وجوه انقلاب و جهاد، در این نشانه ها متجلی بماند. آنها که چنین کردند احمق نبودند؛ بلکه خوب میدانستند با از بین بردن آثار انقلاب تفکر انقلابی خاموش خواهد شد. آنها با حذف آثار جنگ، در واقع نشانه های قوت ایرانی ها را تخریب کردند. نشانه هایی که توانایی و ایمان ایرانی ها را به رخ می کشید. وقتی پل خیبر را از ضایعات ساختند، یعنی می توانند کارهای بزرگتری هم بکنند. آنها دنبال خاموش کردن این اراده ها بودند.
کوشکی با تعریض به انگیزه های عمرانی مسئولین کشور گفت: طرحهای هادی برای بازسازی خانههای روستایی چندین سال است که روی هوا مانده و در کل کشور به صورت یک دست اجرا نمیشود، اما طرح یکسانسازی مزار شهدا خیلی دقیق در کل کشور به مرحله اجرا درآمد. من شک ندارم که پشت پرده این موضوع، اغراض سیاسی بعضی ها جا خوش کرده! عدهای نمیخواهند از معنای شهادت چیزی بماند و برای همین کورسوهای باقیمانده را با یکسانسازی مزار شهدا خاموش میکنند.
این استاد دانشگاه، با اشاره به بیان حضرت امام(ره) مبنی بر اینکه «تربت شهدا، تا قیامت دارالشفای آزادگان خواهد بود»، همسان سازی مزارها را حرکتی در جهت تخریب این دارالشفاها و تبدیل آنها به سنگستانِ بی روح و مرده دانست.
کوشکی با اشاره به اینکه مزارهای شهدا قبل از یکسانسازی پر از خاطرات و یادآور سبک زیبای زندگیشان بود، اظهار داشت: مزارهای امروزی بعد از یکسان سازی، چیزی برای دیدن ندارد ولی مزار های قبلی، با داشتن صندوق هایی که یادگاری های شهید در آن بود خاطرات ارزشمندی داشت. اگر کسی بخواهد بر روی مزارهای یکسان شده ی امروزی پژوهش کند چیزی دستگیرش نمیشود اما مزارهای سنتی شهدا پر از ارزش های پژوهشی بود.
کوشکی تاکید کرد: کار کسانی که طرح یکسانسازی مزار شهدا را اجرا با وهابی ها چه فرقی دارد؟ اقدامات وهابیها نشأت گرفته از تفکرات استعمار انگلیس است؛ مگر اینها همین بقیع را تخریب نکردند؟ زمانی کوچه پس کوچههای بقیع پر از خانههای امامان و نشانههای معصومین بود اما اکنون چیزی باقی نمانده است تا نشانههای توحید و پیوند مردم با اهل بیت را قطع کنند. وقتی مزارها و نشانه های دفاع مقدس را تخریب می کنند، در واقع دارند به ایده های استعماری کمک می کنند. باید جستجو کرد و دید که چه کسانی در این سیستم نفوذ کرده اند که اصرار بر حذف این آثار دارند.
کمری: نثر شورانگیز و شاعرانه کتاب «راز جعبه آینه» قابل اعتناست
علیرضا کمری با اشاره به فیلم مستند راز مزار که در ابتدای این نشست اکران شد از رسانه ملی خواست تا این فیلم را پخش کند؛ و گفت: بنده پس از پایان جنگ متوجه اتفاقات نامناسب بودم که ابزارآلات و خاکریزها در حال جمع آوری بود و من ابزارم قلم بود که مقالاتی را در سال 68 تا 70 در نشریه کتاب مقاومت منتشر کردم و بعد از آن مدتی وقفه افتاد تا سال 75 که خبردار شدم که دارد اتفاقاتی می افتد در مزار شهدا و مقاله ای نوشتم با عنوان «راز مزار» که در سال 77 منتشر شد.
وی با اشاره به تاریخچه مبحث مزارات شهدا، افزود: پس از آن دو جلسه نقد و بررسی درباره دگرسانی مزار شهدا در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار شد و بعدا در سال 85 با حضور دکتر کوشکی و آقای رحماندوست جلساتی برگزار شد و در سال 91 نیز مطالعات بناهای آرامگاهی و مزارات شهدا در دانشگاه اصفهان ارائه کردم و مجمعه مقالاتی را با عنوان نام آورد درباره نشانه شناسی مطالعات جنگ آوردم که از جمله آنها مزارات شهدا به مثابه متن آوردم و کتاب اثرنشان را هم منتشر کردم اما مسئولان که باید آن را می خواندند هیچ واکنشی به آنها نشان ندادند.
کمری با بیان اینکه شما جدایی میز تصمیم از میز مطالعات را می بینید، تصریح کرد: سه مسئله می توان در باب مزارات شهدا می توان مطرح کرد؛ موضوعیت، اهمیت و ضرورت مسائل مربوط به مزارشناسی به طور کلی، مزارات شهدای انقلاب و گلزار شهدا و سوم بررسی متن و محتوا و معرفی کتاب راز جعبه آینه است.
وی با اشاره به حادثه مشروطه در تبریز و بیان اینکه امروز برای برای دانستن درونیات اذهان مشروطه خواهان مجبوریم به نشانه شناسی عکسهای آن دوران بپردازیم، افزود: مسئله مزارشناسی مربوط به تاریخ، ادبیات و فرهنگ شناسی را این مسئله در بر می گیرد؛ و اگر قرار باشد در این حوزه ورود پیدا کنیم اینکه چگونگی درک مردم زمان را بفهمیم نیازمندیم.
کمری با بیان اینکه سخن امام مبنی بر دارالشفا بودن مزارات شهدا برای آزادگان جهان حوزه شناخت عرفانی است، تاکید کرد: فیزیک و فضا و مصالح جمع می شود تا القای حس شود و یک نکته آن است که در آن شیوه مردمی غیردولتی غیردستوری شما حس یک حرکت کاملا خودجوش مردمی می توانید ببینید و زائر سابق ما باید از مزار امروز ما سان ببیند.
وی با تاکید بر اینکه امروز باید به تاریخ فرهنگی رجوع کنیم، گفت: تاریخ فرهنگی در این دوره تبلور یافت چون مردم نقش اول را در انقلاب و در همه اتفاقات ایفا می کنند چه اینکه قبل این مردم جایگاهی نداشتند.
کمری با بیان چرایی اهمیت مزار شهدا، افزود: علت آن است که مفهوم انتزاعی شهادت و ایثار صورت عینی، انضمامی و مصداقی گرفت چه اینکه شهادت تا سال 55 مفهوم انتزاعی داشت و چون به میدان عمل آمد مفهوم بزرگی خلق شد که بخشی از این پهنه را در مزارات شهدا می بینید و این مکان یادها که همان ذکر قرآنی است به مثابه متن است که چه بسا متن و سرشار از داده هستند و روند تکوین آن نیازمند تحلیل است.
وی با اشاره به دیدار محققان فرانسوی و آمریکایی از مزارات شهدا، افزود: آنها حیرت زده عنوان می کردند که شما نیازمند موزه شهدا و جنگ نیستید چرا که آنها متن شناس هستند و می دانند آن مزارات کشته های جنگ یک دست مدرن در غرب کجا و این مزارات مبتنی بر دنیای سنت و مناسک کجا؟
کمری در بخش دیگری از سخنان خود با اشاره به تقسیم بندی مزارات شهدا در کشور، گفت: برخی مزارها توافق ضمنی بین مسئولان و خانواده ها بود مثل اصفهان و دوم مزاراتی که خانواده ها مردمی عمل کردند که از عزم تا اعزام شهید تا مجلس ترحیم و .... سلسله رخدادهای فرهنگی است که هر کدام موضوع مطالعه است و این ساماندهی درباره این قسم دوم شده و دسته سوم مزارها سازماندهی شده است که معنا از آنها خلع شده است.
وی با اشاره به مقدمه کتاب «راز جعبه آینه» افزود: نویسنده مقدمه به درستی عنوان کرده که ما شاهد یک دایره المعارف هستیم که شناختن جز جز آن مداخل دایره المعارف است و مزارات شهدا اگر جز شود، یک حصار است و سنگنوشته و نهایتا جعبه آینه؛ چه اینکه سنگ به عنوان متن نوشته شده تنها آغازه هایش قابل مطالعه است و بسامد کلمات، نوع حروف، جنس و رنگ و ارتفاع سنگ و ... نیز مهم است.
کمری ادامه داد: بخش مهمی جعبه آینه است که می توان از آن به عنوان خاطره خانه، آرمان خانه و مانیفست نما یاد کرد و در این کتاب از آن صحبت شده و در آن نحوه فکر و اندیشه خانواده و تلقی لطیف مادرانه را می توانید ببینید.
وی با بیان اینکه مردم می توانند با این جعبه آینه دیالوگ برقرار کنند، تاکید کرد: همه با آینه می توانند ارتباط برقرار کنند و سفره های آن و به معنای دیگر جعبه آینه مرثیه شور و حماسه ای است که می توان با دیدن آن را شنید.
کمری با اشاره به کتاب «راز جعبه آینه» و برخی جملات و بخش های مهم آن، گفت: کتاب سه قسم دارد، مقدمات و تفسیر مفاهیم کلی و جزشناسی ویترین مزارات شهدا؛ مقدمه یک مانیفست است و آغاز آن نیز با تفسیر مرگ است و بعد به زنانگی و نقش زنانه و پدیدارشناسانه این حجله گاه و تماشاخانه شهید اشاره شده است.
وی به برخی از انتقادهایش به کتاب پرداخت و افزود: متن کتاب به صورت آکادمیک نوشته نشده و صورت استدلالی در آن نیست و نوعی درک و دریافت نشانه شناختی اشراقی و حضوری است و این تلقی موجب شده تا متن شبه شاعرانه یافته است.
کمری با بیان اینکه جایگاه این کتاب در کلان این مبحث معلوم نیست، تاکید کرد: ممکن است کسی با درک اشراقی نویسنده همراه نباشد اما نمی تواند آن را منکر باشد و باید متن به گونه ای باشد که هم اعم و هم اخص را در نظر بگیرد و باید از فکوهی تا فیاض بتوانند آن را آموزش دهند هر چند که نمی خواهم بگویم که باید کار باید برود به سیاق متون اثباتی.
وی افزود: ما در مطالعات جنگ نیازمند جمع و ضربیم نه تفریق و باید عکاسان جنگ را تبارشناسی کنند و بقیه مباحث را همین گونه جمع گرایانه مطرح کنیم چراکه ما بر همه افراد حرف برای زدن داریم و دوری از مبحث علمی درست نیست و می تواند هم علمی باشد هم قابل درک عموم باشد.
این استاد دانشگاه به نکات مثبت این کتاب نیز اشاره کرد و گفت: تعابیر زیبایی در کتاب است و نثر شیوا و شورانگیز و شاعرانه قابل اعتنا و توجه است و مکان مندی مسئله ای است که باید توضیح داده شود و نویسنده وارد دریایی شده اما نمی خواهد خیس شود که این شدنی نیست.
وی ضمن ابراز امیدواری بر ارائه نسخه جدیدتر بر اساس مباحث علمی پیش از این در باب مزار شهدا، افزود: رده بندی از اشیا و تفسیر از پنجره و ... و تقسیم بندی از اشیا نیز قابل اعتناست و موخره کتاب نیز مهم است که اگر مستند به مباحث پیشینی می شد و به میز مسئولان می رفت اتفاق خوبی می افتاد.
*منبع: http://hvasl.ir
مستند «راز مزار»

«مزار شهدا» در تاریخ انقلاب اسلامی، تبدیل به یک نماد و نشانه ی ویژه شد. نماد و نشانه ای که حاملِ بسیاری از ارزش های فکری، فرهنگی و هنری مردمِ انقلابی است. می شود این مزارها را منظومه ی درخشانِ حرکت جوشنده ی انقلاب اسلامی دانست که همواره می تواند زبان گویای سلسله ی شهدای این سرزمین باشد. از حجله و محتوای خیره کننده اش گرفته تا سنگ نوشته های ارزشمند و پرمغزِ مزارهای شهدا، همگی به سانِ گنجی بی مثال است که باید با وسواس حفظش کرد و روی چشم گذاشت...
با همه ی این اوصاف و احوال، در سالهای اخیر با جریانی عجیب و حیرت انگیز روبروییم که با اصرار، در پی دگرگونی و تخریب این گنجینه های بی مانند است. به نام «بهسازی» وارد شدند و با فضاهایی «یکسان سازی» شده روبرویمان کردند. در این فرآیند تخریبی، بسیاری از مواریث فرهنگی، اعتقادی و هنری مزارهای شهدا از بین رفت. اما در گوشه و کنار کشور، هنوز هستند مزارهایی که اصالت و هویت خود را حفظ کرده اند.
مستند «راز مزار» می کوشد تا ضمن بازخوانی ارزشهای متنوع و ارزشمند مزارهای اصیلِ شهدا، روند تخریب و یکسان سازی این مزارها را به نقد بنشیند. با این امید که این روندِ تخریبی، متوقف شود.
https://telegram.me/razemazar
حقایق منتشر نشده از تفحص پیکر «۱۷۵ شهید غواص و خط شکن»

28 اردیبهشت ماه سال گذشته در مراسم ورود پیکر شهدای تازه تفحص شده به کشور بود که یک خبر از شهدا، بمب خبری بزرگی ایجاد کرد و منشأ یک تحول و آگاهی عظیم در میان مردم شد. خبر این بود: «کشف پیکر مطهر 175 شهید غواص دفاع مقدس با دستان بسته» این شهدا که جمعی از غواصان و خطشکنان شهید عملیات کربلای4 بودند در دی ماه سال 65 یعنی 30 سال پیش در جریان عملیات کربلای4 که طرح آن توسط آواکسهای آمریکایی لو رفته بود، خط عملیاتی اروند را شکستند و حتی از جزیره امالرصاص هم عبور کردند. طبق شواهد موجود، این رزمندگان در حالی که بیشتر آنها مجروح بودند، جلوتر از خط مقدم به اسارت دشمن درآمدند و پیکرشان با دستها و بعضاً با پاهای بسته شده در یک گور دستهجمعی دفن شده بود و پیکر مطهر آنان بعد از 30 سال توسط تیم تفحص پیکر مطهر شهدا کشف شد. نقطهای که شهدا در آن پیدا شدند، 15 کیلومتر جلوتر از خط مقدم یعنی ابوفلوس در منطقه ابوالخصیب عراق بود.
حالا در آستانه سالروز ورود پیکر مطهر شهدای غواص و خط شکن عملیات کربلای 4 به کشور، ناگفتههایی از جریان تفحص، تبادل و تشییع شهدای غواص و خط شکن طی 12 پرده از حماسه کربلای 94 روایت میشود. این جزئیات به همت کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح با انتشار تصاویر عملیات تفحص پیکر این شهدا برای نخستین بار منتشر میشود. بخش اول این روایات که شامل چهار پرده از این حماسه است، در ادامه میآید:
پرده اول: جزیره ام الرصاص، عملیات شناسایی
شرکتهای نفتی آمریکایی به کارگران، 400 هزار دینار عراقی میدهند تا جای شهدا را به ما اعلام نکنند/اطلاعات ما را به ابوالخصیب میرساند
مدتی است در پی اخبار و اطلاعات به دنبال یک گور دسته جمعی 200 نفره از شهدای عملیات کربلای 4 هستیم. عملیات کربلای 4 در منطقه عملیاتی ابوالخصیب و جزایر اروند در سوم دی ماه سال 65 انجام گرفت. سفرهای متعدد به جزیره و بازدیدهای متعدد صورت گرفته است. همزمان کار در مناطق دیگر هم در حال انجام است. از فاو در جنوب عراق تا شمال کردستان عراق. شرایط و حساسیت کار بالاست. شرکتهای نفتی در حال فعالیت و احداث تاسیسات در مناطق نفتی هستند. در فاو نیز شرکتهای زیرساختی در حال عبور فیبر نوری در دل زمین هستند. این شرایط باعث شده تا سرعت عمل برای ما تبدیل به یک اصل مهم شود. این موضوع تبدیل به یک جنگ جدید بین بچههای کمیته و شرکتهای نفتی و تجاری شده است.

شناسایی جزیره ام الرصاص
ما نباید اجازه بدهیم به زمینهایی که شهدا در آن حضور دارند دست درازی شود. از طرف دیگر شرکتها هم برای رسیدن به سود و نفت عراق عجله دارند تا زودتر زمینها را (از نظر ما) خراب کنند. متوجه شدیم شرکتهای نفتی آمریکایی در جزایر مجنون به کارگران، 400 هزار دینار عراقی میدهند تا جای شهدا را به ما اعلام نکنند.(نکند که کارشان متوقف شود ولی آن مرد شریف عراقی جای شهدا را به ما نشان داد و ما آن شهدای مظلوم را به میهن بازگرداندیم.) همه این موارد ما را مجبور میکند تا استراتژی و روش کار را به گونهای مدیریت کنیم که بهترین نتیجه را داشته باشیم. لذا یک بار مجبور میشویم کاوش در مجنون را تقویت کنیم. یکبار در فاو و یکبار در العماره.
اطلاعات در جزیره امالرصاص دقیقتر شده ولی این اطلاعات ما را از جزیره امالرصاص دور میکند. برایمان جای سوال است چرا در حال دور شدن از جزیره هستیم؟! به هر حال رد اطلاعات را دنبال میکنیم. این اطلاعات ما را به ابوالخصیب میرساند.
پرده دوم: ابوالخصیب، روستای ابوفلوس
شهدا در عمق دو متری پیدا شدند/ وجه مشترک همه آنها دستان بستهشان بود
اطلاعات اولیه به ما میگوید قریب 200 شهید در یک گور دسته جمعی در منطقه عملیاتی کربلای 4 دفن شده است. اما اینجا ابوفلوس 15 کیلومتر با جزیره امالرصاص فاصله دارد. اطلاعاتمان دقیق است ولی به طور معمول در عمق معمولی چیزی پیدا نکردیم. کار را رها نمیکنیم. توکل به خدا! هیچ شهیدی پیدا نشده. الان در عمق 2 متری هستیم. ولی باز هم خبری نیست. کار را متوقف نمیکنیم. اینجا حال و هوای دیگری دارد. باید کار را ادامه داد. بعد از دو سال کار اطلاعاتی و پیگیری حالا باید نتیجه بدهد.
السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س)...اولین شهید رخ نشان داد... بعد از چند دقیقه شهید دوم و سوم و... کار به روزهای آخر میرسد. باید خاک عراق را ترک کنیم. کار را ادامه دادیم و 20 شهید تفحص شد. همه این شهدا یک وجه مشترک داشتند. همگی دستشان بسته بود! شهدا را به مرکز پزشکی قانونی عراق منتقل کردند. ما هم با پایان کار به ایران برگشتیم.

چفیه شهید تازه تفحص شده در جزیره مجنون بر گردن سردار باقرزاده
پرده سوم: اهواز- پادگان شهید محمودوند، سنگرهای رینگی انتهای پادگان
این فکر لحظهای ذهنمان را رها نمیکرد. چرا باید این شهدا همگی دستشان بسته باشد. اطلاعات به ما میگفت این شهدا که از چند محور هستند در جزیره امالرصاص اسیر و به منطقهای در ابوالخصیب به نام ابوفلوس منتقل و در آنجا در گور دسته جمعی دفن شدند. منتظر بودیم کار دوباره شروع شود تا پرده از این راز برداریم. باید 10 روز صبر میکردیم. لحظهای از فکر این شهدای دست بسته غافل نبودیم. انگار دست این شهدا را بسته و در عمق زمین دفن کرده بودند تا دست کسی به اینها نرسد و صدایشان را کسی نشنود. ولی چرا صدای یک اسیر دست بسته نباید شنیده شود. مگر اینها میخواستند چه بگویند که صدایشان نباید شنیده شود؟ و برای همین چند متر خاک روی پیکرشان ریخته بودند. خدایا آنجا چه خبر بوده؟ انگار دلمان به دستان بسته این شهدا گره خورده است.

پرده چهارم: ابوالخصیب-ابوفلوس
عراق دو کانال به طول 100 و عمق 2 متر حفر و شهدا را به صورت دسته جمعی در آن دفن کرده بود
دوباره بازگشتیم به منطقه، لحظه شماری میکنیم برای رسیدن به جایی که 10 روز است خواب و خوراک را از ما گرفته. هرچه به منطقه نزدیکتر میشویم انگار قلبمان به شماره میافتد. باید سِرّ این دستان بسته را بفهمیم. رسیدیم به منطقه و به سرعت مشغول کار شدیم. از همان روز اول موفق بودیم. شهدا یک به یک از دل خاک بیرون میآمدند و همچنان همگی وجه اشتراکشان دستان بسته و بعضا لباس غواصی بود. ادامه کار به ما نشان میدهد که عراق دو کانال به طول یکصد متر و عمق دو متر حفاری کرده و این شهدا را به صورت دسته جمعی در این دو کانال دفن کرده است.

حاج محمود گودرزی مسئول عملیات کاوش در منطقه ابوفلوس
* تسنیم
ماجرای تحول شهید «احمدعلی نیری» به خاطر دوری از گناه

«شهید احمد علی نیری» در تابستان 1345 در روستای آینه ورزان دماوند چشم به جهان گشود. از همان زمان کودکی به حق الناس و نماز اول وقت بسیار حساس بود. در مقابل معصیت و گناه واکنش نشان میداد. همه میدانستند که اگر در مقابل او غیبت کسی را بکنند با آنها برخورد سختی خواهد کرد. او در تاریخ 27 بهمن ماه سال 64 و در سن 19 سالگی طی عملیات والفجر8 به آرزوی دیرینهاش یعنی شهادت رسید. احمدعلی یکی از شاگردان خاص آیت الله حق شناس بود.
«دکتر محسن نوری» یکی از دوستان شهید بود که از دوران کودکی با او همراه بوده و خاطرات مشترکی با این شهید والامقام و عارف مسلک داشته است. او در مورد نحوه تحول این شهید که با وجود سن کمش اما مراتب عرفانی زیادی را طی کرده بود به ذکر خاطرهای از زبان خود شهید اشاره میکند. این خاطره در کتاب «عارفانه» کاری از «گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی» نقل شده است که در ادامه میآید:
رفتار و عملکرد احمد با بقیه فرق چندانی نداشت. در داخل یک جمع همیشه مثل آنها بود با آنها میخندید با آنها حرف میزد و... احمد هیچ گاه خود را از دیگران بالاتر نمیدانست. در حالی که همه میدانستیم که او از بقیه به مراتب بالاتر است. از همان دوران راهنمایی که درگیر مسائل انقلاب شدیم احساس کردم که از احمد خیلی فاصله گرفتم. احساس کردم که احمد خداوند را به گونهای دیگر میشناسد و بندگی میکند! ما نماز میخواندیم تا رفع تکلیف کرده باشیم اما دقیقا میدیدم که احمد از نماز و مناجات با خدا لذت میبرد. شاید لذت بردن از نماز برای یک انسان عارف و عالم طبیعی باشد اما برای یک پسر بچه 12 ساله عجیب بود. من سعی می کردم بیشتر با او باشم تا ببینم چه میکند. اما او رفتارش خیلی عادی بود و مثل بقیه میگفت و میخندید. من فقط میدیدم اگر کسی کار اشتباهی انجام میداد خیلی آهسته و مخفیانه به او تذکر میداد. احمد امر به معروف و نهی از منکر را فراموش نمیکرد. فقط زمانی برافروخته میشد که میدید کسی در یک جمعی غیبت میکند و پشت سر دیگران صحبت میکرد در این شرایط دیگر ملاحظه بزرگی و کوچکی را نمیکرد با قاطعیت از شخص غیبت کننده میخواست که ادامه ندهد. من در آن دوران نزدیکترین دوست احمد بودم. ما رازدار هم بودیم. یک بار از احمد پرسیدم که احمد من و تو از بچگی همیشه با هم بودیم اما سوالی از تو دارم نمیدانم چرا در این چند سال اخیرشما این قدر رشد معنوی کردید اما من... لبخندی زد و میخواست بحث را عوض کند اما دوباره سوالم را پرسیم بعد از کلی اصرار سرش را بالا آورد و گفت: طاقتش را داری؟! با تعجب گفتم: طاقت چی رو؟! گفت بنشین تا بهت بگم.
نفس عمیقی کشید و گفت یک روز با رفقای محل و بچههای مسجد رفته بودیم دماوند. شما توی آن سفر نبودید همه رفقا مشغول بازی و سرگرمی بودند. یکی از بزرگترها گفت احمد آقا برو این کتری رو آب کن و بیار تا چای درست کنیم. بعد جایی رو نشان داد گفت اون جا رودخانه است برو اون جا آب بیار من هم را افتادم. راه زیادی نبود از لا به لای بوتهها ودرختها به رودخانه نزدیک شدم تا چشمم به رودخانه افتاد یک دفعه سرم را پایین انداختم وهمان جا نشستم! بدنم شروع به لرزیدن کرد نمیدانستم چه کار کنم! همان جا پشت بوتهها مخفی شدم. من میتوانستم به راحتی یک گناه بزرگ انجام دهم. در پشت آن بوتهها چندین دختر جوان مشغول شنا کردن بودند. من همان جا خدا را صدا کردم و گفتم :«خدایا کمکم کن الآن شیطان من را وسوسه میکند که من نگاه کنم هیچ کس هم متوجه نمیشود اما به خاطر تو از این از این گناه میگذرم.»
بعد کتری خالی را از آن جا برداشتم و از جای دیگر آب آوردم. بچهها مشغول بازی بودند. من هم شروع به آتش درست کردن بودم خیلی دود توی چشمانم رفت. اشک همین طور از چشمانم جاری بود. یادم افتاد که حاج آقا گفته بود:«هرکس برای خدا گریه کند خداوند او را خیلی دوست خواهد داشت.» من همینطور که اشک میریختم گفتم از این به بعد برای خدا گریه میکنم. حالم خیلی منقلب بود. از آن امتحان سختی که در کنار رودخانه برایم پیش آمده بود هنوز دگرگون بودم. همین طور که داشتم اشک میریختم و با خدا مناجات میکردم خیلی با توجه گفتم: «یاالله یا الله...» به محض این که این عبارت را تکرار کردم صدایی شنیدم ناخودآگاه از جایم بلند شدم. از سنگ ریزهها و تمام کوهها و درختها صدا میآمد. همه میگفتند: «سُبوحُ قدّوس رَبُنا و رب الملائکه والرُوح» (پاک و مطهر است پروردگار ما و پروردگار ملائکه و روح) وقتی این صدا را شنیدم ناباورانه به اطراف خودم نگاه کردم دیدم بچهها متوجه نشدند. من در آن غروب با بدنی که از وحشت میلرزید به اطراف میرفتم از همه ذرات عالم این صدا را میشنیدم! احمد بعد از آن کمی سکوت کرد. بعد با صدایی آرام ادامه داد: از آن موقع کم کم درهایی از عالم بالا به روی من باز شد! احمد بلند شد و گفت این را برای تعریف از خودم نگفتم.گفتم تا بدانی انسانی که گناه را ترک کند چه مقامی پیش خدا دارد. بعد گفت: «تا زندهام برای کسی این ماجرا را تعریف نکن.»
روایت فیلم بردار گروه شهید آوینی از لحظه شهادت "سید مرتضی آوینی"
ساعت ۱۰ صبح روز سه شنبه ۱۸/۱/۱۳۷۲ جمع شدیم توی روایت فتح، به همراه پرویز و یوسف وسایل را آماده کردیم و چیدیم داخل ماشین، بچه ها یکی یکی سرمی رسیدند.
احمد کوچکی، محمد جوانبخت، احمد شفیعی ها، آقا حشمت و بالاخره سعید قاسمی. سعید یکی را با خودش آورده بود که قبلا ندیده بودیمش، برعکس خود سعید، خیلی خجالتی بود، سعید رو کرد به ما و گفت: بچه ها! آقا سعید یزدان پرست از هم کلاسی های دانشگاه و از قدیمی های کردستان. بعد دو گروه شدیم، گروه اول بعد از ناهار، سوار بر دو تا ماشین شدند و حرکت کردند، ما هم باید با پرواز ساعت ده و نیم شب خودمان را به اهواز می رساندیم. قرارمان با گروه اول قبل از ظهر روز بعد سه راهی کرخه بود.

عقربه ساعت فرودگاه مهرآباد، نه شب را نشان می داد. همه آمده بودند بجز یوسف صابری که منتظرش بودیم. آقا مرتضی با اصغر بختیاری با هم صحبت می کردند. هرازگاهی آقا مرتضی برای بچه هایی که از کنارش رد می شدند شکلک درمی آورد و گاه لپ بعضی از بچه ها را می کشید و می خندید. یوسف که رسید همگی سوار هواپیما شدیم. آقا مرتضی و قاسم روی صندلی جلویی ما کنار هم نشستند قبل از اینکه سر مهمان دار بخواهد حرف های تکراری اش را بگوید، آقا مرتضی سرش را از لای صندلی چرخاند و رو به ما گفت: نازنازی ها سلام و شروع کرد به خندیدن؛ درست مثل بچه ها. نیمه شب بود که رسیدیم اهواز، شب را در مهمان سرای استانداری اهواز خوابیدیم.
صبح یک پاترول از استانداری گرفتیم که به اندیمشک برویم، نزدیکی شوش دانیال که رسیدیم نمی دانم آقا مرتضی بود یا قاسم، که گفت بریم زیارت دانیال نبی(ع). از زیارت که برگشتیم اصغر دست و دل بازی کرد و برای بچه ها سیب و پرتقال خرید، آقا مرتضی هم یک چفیه خرید، از آن چفیه های مشکی فلسطینی، چقدر سر به سرش گذاشتیم و شوخی کردیم. ساعت یازده رسیدیم سه راهی کرخه، کمی جلوتر از سه راهی، هر دو ماشین که روز قبل راه افتاده بودند با درهای باز زیر درختهای اکالیپتوس پارک شده بودند. سعید و یکی دو تا دیگه از بچه ها روی صندلی ها خوابیده بودند بقیه هم که مثل لشکر شکست خورده زیر سایه درخت ها دراز کشیده بودند با سر و صدای ما از خواب پریدند. همدیگر را بغل کردیم. انگار سالهاست که هم دیگر را ندیده بودیم. اصغر همه را به کیک و نوشابه دعوت کرد، راه زیادی در پیش داشتیم؛
به سمت فکه حرکت کردیم. توی افق ابرهای تیره و سیاه آسمان و زمین را به هم دوخته بودند، برق های پی در پی، صدای غرش رعد. بوی خوش و معطر گلهای بهاری، بوی خاک باران خورده، صدای پرنده هایی که آرام و قرار نداشتند موقعیتی استثنایی به وجود آورده بود. هرچه به فکه نزدیکتر می شدیم چاله چوله های جاده هم بیشتر می شد. آرام آرام آسفالت ته کشیده می شد. از زیر طاق نصرتی که رنگین کمان کشیده بود عبور کردیم، به موقعیت برغازه رسیدیم. بیست کیلومتری فکه، برغازه محل استراحت و اقامتگاه شبانه مان بود. بر اثر بارندگی، کف یکی دوتا از سنگرها آب جمع شده بود، قاسم چکمه پلاستیکی پوشید تا آب سنگرها را تخلیه کند، ما هم خجالت کشیدیم رفتیم کمکش.
استراحت کوتاهی کردیم و حرکت به سمت فکه. نمی دانم چقدر از ظهر گذشته بود که رسیدیم فکه ، منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی، همان کانال معروف گردان کمیل، کمتر از دو ساعت تا غروب آفتاب مانده بود، خیلی وقت نداشتیم باید زودتر کار را شروع می کردیم، آقا مرتضی اشاره کرد دوربین را آماده کنیم. سعید قاسمی رفت داخل کانال، روی شنی تانکی که در عملیات از کار افتاده بود، ایستاد و شروع کرد به صحبت از طولانی بودن مسیر، خستگی بچه ها، لو رفتن عملیات، آماده بودن عراقی ها، قطع شدن ارتباط بچه های داخل کانال با عقبه.

می گفت: بچه ها سه روز توی این کانال محاصره بودند، جنگیدند و مقاومت کردند، آب و غذای شان تمام شده بود روز آخر مهمات هم نداشتند، اما عراقی ها جرات نمی کردند نزدیک شوند. سعید از آخرین مکالمات بی سیمی حاج همت و بچه ها می گفت. بچه ها وصیت نامه هایشان را پشت بی سیم برای حاج همت می خواندند، حاجی سلام ما را به امام برسان، به امام بگو ما مقاومت کردیم، بگو ما تا آخر ایستادیم، صدای هق هق گریه آقا مرتضی و پرویز از پشت سر می آمد، بقیه بچه ها سرشان را پایین انداخته بودند برای اینکه صدایشان در نیاید لب شان را گاز می گرفتند.
آقا مرتضی برگشت سمت قاسم، قاسم از اینجا چی یادت می یاد؟ قاسم رفت توی کانال، ما هم به دنبالش به زحمت از میان سیم های خاردار حلقوی گذشتیم قبل از اینکه به مین های گوجه ای و واکسی برسیم قاسم برگشت سمت دوربین گفت: روز سوم بود که بچه ها داخل این کانال محاصره بودند، ما عملیات کردیم، همراه چند تا دیگه خودمان را رساندیم داخل کانال، کسی را زنده و سالم پیدا نکردیم، داشتیم برمی گشتیم عقب دستی پام رو گرفت، اشاره کرد سرم روبردم نزدیک صورت ترکش خورده اش، با صدای ضعیفی گفت: آب، آب، کمی بهش آب دادم، با همان صدای ضعیف گفت: به امام سلام برسون بگو تا آخرین فشنگ جنگیدیم.
آقا مرتضی چند متر آن طرف تر نشسته بود به یه جایی که معلوم نبود کجاست خیره شده بود، یواش یواش داشتیم از کانال خارج می شدیم یادم نیست اول چه کسی شروع کرد خیلی زود همه هم نوایی کردند. کجایید ای شهیدان خدایی بلاجویان دشت کربلایی. می خواندند و گریه می کردند. آقا مرتضی به اصغر گفت: یادت باشه فردا این شعر را بخوانیم و ضبط اش کنیم. الان هم زودتر بریم می خواهم برنامه ششم شهری در آسمان را ببینم. برگشت از من سئوال کرد، برنامه ششم را دیدی؟ بله دیدم. بانریشن (گفتارمتن) دیدی یا بدون نریشن؟ بدون نریشن. نه باید با نریشن ببینی یه چیزه دیگه است. موقع برگشت اصغر رانندگی می کرد آقا مرتضی هم کنارش نشسته بود، من و قاسم با دوتا دیگه از بچه ها عقب نشسته بودیم آقا مرتضی خیلی خوشحال و سرحال بود، تو مسیر برگشت گفتیم و خندیدیم نفهمیدیم کی رسیدیم، برنامه رو ندیدیم چون یک ساعت زودتر پخش شده بود.
هوا هنوز تاریک بود که اصغر گفت حرکت می کنیم صبحانه را تو ماشین می خوریم، من و آقا مرتضی جلو نشسته بودیم یوسف و پرویز و قاسم هم عقب نشسته بودند و مشغول خوردن صبحانه، اصغر هم رانندگی می کرد، آقا مرتضی براش لقمه می گرفت. خورشید تازه طلوع کرده بود که رسیدیم پاسگاه رشیدیه. ماشین ها را نزدیک پاسگاه پارک کردیم، یوسف سه پایه را برداشت دو تا باطری با سه تا نوار هم داخل یک کیسه پلاستیکی گذاشتیم دادیم دست سعید یزدان پرست. پرویز تیپ را و من هم دوربین فیلم برداری و عکاسی را. اصغر هم دوربین عکاسی شخصی اش را برداشته بود، به سمت جایی که به قتلگاه معروف شده بود براه افتادیم.

درست یک سال قبل هم قاسم و سعید با هفت هشت نفر از دوستانشان که در عملیات شرکت داشتن آمده بودند به همین محل قاسم یک دوربین بتاماکس قراضه تهیه کرده بود، اصغر هم فیلم بردارشان بوده آمده بودند جنازه شهید راحت را پیدا کنند، شهید محمد راحت از بچه های اطلاعات عملیات بوده تو عملیات نزدیک پاسگاه رشیدیه به شهادت رسیده بوده که بعد از عقب نشینی جنازه اش جامانده بوده. بچه ها پارسال همین مسیر را آمده بودند تا گودال بزرگ که بعداً به قتلگاه معروف شد بچه هایی را که زمان عملیات مجروح می شدند داخل این گودال می گذاشتند تا از تیررس دشمن در امان باشند، تعداد مجروحینی که داخل گودال معروف به قتلگاه از شدت جراحات و تشنگی همگی در کنار هم به شهادت رسیده بودند به ۱۲۰ تن می رسید، آقا مرتضی می خواست قتلگاه را روایت کند. حرکت کردیم به اول میدان مین رسیدیم آقا مرتضی اشاره کرد دوربین را روشن کنم، کنار سیم های خاردار بودیم که قاسم با صدای بلند گفت: اینجا میدان مین است، خیلی بااحتیاط حرکت کنید، پشت سرهم، پاهاتون رو جای پای نفر جلویی بگذارید، کسی خارج از ستون حرکت نکند، معارف وند پاهاشو گذاشت روی سیم های خاردار تا بقیه عبور کنند.
دوربین را روشن کردم. قاسم، سعید، احمد شفیعی ها، یزدان پرست و احمد کوچکی وارد میدان مین شدند، آقا مرتضی اشاره کرد پشت سرشان حرکت کنم، تو مسیر حرکت هر از گاهی شاخک های زنگ زده مین های والمری از لابه لای بوته ها دیده می شد، بعضی جاها باد رمل ها را جابجا کرده بود مین ها مثل چغندر از خاک افتاده بودند بیرون، بااحتیاط بیشتری راه می رفتیم و درست پا را جای پای نفر جلویی می گذاشتیم، کسی حرف نمی زد تنها صدایی که شنیده می شد صدای خش خش پاها بود که از میان بوته ها عبور می کرد نفسم به شماره افتاده بود، قلبم با شدت بیشتری می زد، صدایش را می شنیدم. سی صدمتری، داخل میدان مین شده بودیم، قاسم به مسیری که انتخاب کرده بودیم اعتراض داشت، چند نفر با قاسم، هم عقیده بودند، حرفش این بود که این مسیر سال قبل نیست. اصغر آقا مرتضی را صدا کرد و گفت: همه منطقه مثل هم است چه فرقی می کند همین جا مصاحبه ها را بگیر.

سعید قاسمی هم گفت: خداوکیلی ما همه اطلاعات و عملیات هستیم، سال گذشته هم آمدیم اینجا، الآن توی روز روشن بدون تیر و ترکش، بدون حضور دشمن و تهدید نمی توانیم راه را پیدا کنیم، بچه ها چطور شب عملیات زیر آتش دشمن در این میدان معبر زدند و راه را گم نکردند.
آقا مرتضی اصرار داشت قتلگاه را پیدا کنیم می گفت من با آنجا کار دارم. اینجا دو گروه شدیم قرار شد هر که زودتر به قتلگاه رسید گروه دیگر را خبر کند حشمت، جوانبخت، احمد کوچکی و قاسم با هم رفتند، معارف وند تخریب چی و راهنما بود و سر ستون ما شد پشت سرش سعید قاسمی، احمد شفیعی ها، من و پرویز و آقامرتضی و سعید یزدان پرست پشت سرما، اصغر و یوسف هم نفرات آخر بودند. آقا مرتضی می خواست از پشت، از سروپاهای بچه ها فیلم بگیرم. تو مسیر حرکت ناخواسته به یک معبر رسیدیم، معبری که شب عملیات بچه ها باز کرده بودند، در طول معبر تجهیزات بجا مانده رزمنده ها و شهدا زیاد به چشم می خورد، کوله پشتی، اسلحه، خشاب، قمقمه، قوطی کنسرو و… همین راه نصف و نیمه غنیمت بود راه را گرفتیم و ادامه دادیم تا جایی که دیگر از معبر خبری نبود، ایستادیم، معارف وند و سعید به دنبال مسیر مطمئن می گشتند، احمد شفیعی ها رفت سراغ تجهیزات و آنها را وارسی می کرد، من هم مشغول فیلم گرفتن بودم، اصغر نشسته بود تا از یک پوتین و نارنجک عکس بگیرد، یک مین والمری تو فاصله نیم متری من بود داشتم ازش فیلم می گرفتم.
آقامرتضی گفت چکار می کنی، اینکه ضد نوره، گفتم از پشت نور خورده، خیلی قشنگه. آقامرتضی به سعید گفت چرا وایستادید بریم دیگه، سعید گفت در میدان مین باید با طمأنینه رفت آوینی جان، چند لحظه بعد به راه افتادیم، چند قدمی نرفته بودیم که صدای انفجار گوشم را پر کرد، برای چند لحظه چیزی نمی شنیدم، آرام آرام زنگی در گوشم پیچید روبرو خبری نبود، به عقب برگشتم، دود و خاک ناشی از انفجار در هوا معلق بود نمی دانستم چه اتفاقی افتاده، پرسیدم کسی زخمی شده؟ پرویز پشت سر من بود گفت: من، من زخمی شدم، باد ملایمی می وزید، گرد و خاک پراکنده شد، دیدم آقامرتضی و سعید یزدان پرست نزدیک هم افتاده اند، صورت آقامرتضی روبه ما بود سعید را موج انفجار به پشت برگردانده بود سعید قاسمی "یا حسین” گویان به زخمی ها نزدیک می شد همان طور که نیم خیز بودم دوربین را رو شانه ام گذاشتم شروع کردم به فیلم گرفتن. سعید و معارف وند خیلی زود خودشان را به زخمی ها رساندند از داخل ویزور (چشمی) دوربین سعید را می دیدم که چفیه را از دور گردنش باز کرد و مشغول بستن پای آقامرتضی شد.
متوجه شدم دوربین فیلم نمی گیرد نگاهی به دوروبرش کردم یکی از ترکش ها تیپ را سوراخ کرده بود، دوربین را کنار گذاشتم اصغر و یوسف هم رسیدند اصغر مشغول عکاسی شد احمد شفیعی ها کمرش را گرفته بود، یکی از ترکش ها تو کمر احمد نشسته بود، پرویز هم چنان روی زمین دراز کشیده بود و ناله می کرد، دلداریش دادم گفتم چیزی نیست عصبانی شد گفت: یعنی چی که چیزی نیست از پام داره خون می یاد، گفتم پشت سرت را نگاه کن وقتی برگشت و آن منظره را دید تا آخر چیزی نگفت.
همه بچه ها کنار آقامرتضی و سعید یزدان پرست جمع شده بودند، بندهای کفش و کمربندم را باز کردم دادم به سعید تا بقیه شریان ها را ببندد مین درست زیر پای آقامرتضی منفجر شده بود پای راستش از زیر زانو قطع شده بود پشت ران پای چپش هم شکاف عمیقی برداشته بود تعدادی ترکش هم به بازو و کمرش خورده بود با این همه اصلا ناله نمی کرد سعید یزدان پرست که پشت سر آقامرتضی حرکت می کرد و مین مقابلش منفجر شده بود یک عالمه ترکش به سینه و شکمش خورده بود و چند تا هم به دست و صورتش زانوهایش هم در اثر موج انفجار شکاف برداشته بود.
پلاستیکی آقامرتضی را که خواستیم روی برانکاد بگذاریم فریادش بلند شد و گفت: مرا کجا می خواهید ببرید، می خواهم همین جا شهید شوم، بگذاریدم کنار همین بچه ها، دوست دارم همین جا بمانم. یکی از بچه ها به شوخی گفت: اگر قرار باشه شهید بشی، می شی، حالا باید بریم هم که دستش بود و نوار و باطری ها را داخل آن گذاشته بود سوراخ سوراخ بود مثل آب کش.
آقامرتضی و سعید هیچ کدام ناله نمی کردند حتی صدای یک آخ هم ازشون شنیده نشد. گروه قاسم دهقان که صدای انفجار را شنیده بودند خودشان را به ما رساندند، قاسم تجربه اش بیشتر از بقیه بود، صحنه را که دید رفت سراغ تیرک های میدان مین، چهار تا از آنها را کند، اورکت بچه هارو گرفت و دکمه هایشان را بست و تیرک ها را از میانشان عبور داد.
آقامرتضی ساکت و آرام دراز کشیده بود، دست چپش را زیر سرش گذاشته بود دست راستش را هم روی صورتش، مثل همیشه، همیشه همین طور دراز می کشید و می خوابید، فقط هرازگاهی نیم خیز می شد و به اطراف و پاهای زخمی و قطع شده اش نگاهی می کرد. اصغر کنار آقامرتضی نشسته بود عینک اش را از چشمش برداشت و وسایل داخل جیبش را که پراکنده شده بودند را جمع و جور کرد. قاسم برانکادها را آماده کرده بود، قرار شد چهار نفر یک برانکاد و چهار نفر دیگر برانکاد دوم را بردارند، آقا حشمت که تخریب چی و یک پایش مصنوعی بود قرار شد سر ستون باشد و معبری باز کند تا گروه به عقب بازگردد. از دور صدای بالگرد به گوش می رسید فکر کردیم به طرف ما می آید اما هرچه چشم انداختیم چیزی ندیدیم. آقامرتضی را که خواستیم روی برانکاد بگذاریم فریادش بلند شد و گفت: مرا کجا می خواهید ببرید، می خواهم همین جا شهید شوم، بگذاریدم کنار همین بچه ها، دوست دارم همین جا بمانم.
یکی از بچه ها به شوخی گفت: اگر قرار باشه شهید بشی، می شی، حالا باید بریم. یزدان پرست هم آرام و ساکت بود، وضع اش هم وخیم تر بود و خیلی زود از هوش رفت. آقامرتضی کاملا به هوش بود سرحال، فکر نمی کردیم شهید شود. منطقه رملی بود و حرکت در آن بسیار مشکل، هرازگاهی بچه ها استراحت کوتاهی می کردند یکی از بچه ها پایش پنج سانتی متری یک مین والمری قرار گرفت که حشمت گفت: تکان نخور، مین را از زمین درآورد و کناری گذاشت، چندمتری مانده بود که از میدان مین خارج شویم، آقامرتضی مرا صدا زد و گفت: مرتضی فیلم بگیر، آخه نمی دانست دوربین ترکش خورده و چندلحظه بعد هم از هوش رفت.
یاد جمعه قبل افتادم، روز سیزده بدر بود، در منطقه عملیاتی والفجر یک بودیم کارمان تمام شده بود، آفتاب هم داشت غروب می کرد، چند تا عکس یادگاری گرفتیم و به آقامرتضی گفتم: بایست می خواهم یک عکس تکی بگیرم، اورکت رنگ و رو رفته اش را روی شانه اش انداخت و دست هایش را روی سینه قلاب کرد و گفت: عکس حجله ای بگیر.
*مرتضی شعبانی
شهید امیر حاج امینی; ای شفیع لبیک گویان! ندای هل من ناصرت را من نیز لبیک گفتم ...

امیر حاج امینی از جمله دلاورمردان عرصه دفاع مقدس است. وی در عملیات کربلای ۵ به شهادت رسید.
دو عکس از شهید امیر حاج امینی بیسیمچی گردان انصار از لشگر27 محمد رسول الله (ص)است، توسط آقای احسان رجبی به ثبت رسیده است.
این عکسها در تاریخ ۱۰ اسفند ماه ۱۳۶۵ و در کربلای شلمچه در جنوب کانال پرورش ماهی گرفته شده است. این دو عکس ازجمله تاثیرگذارترین عکسهای گرفته شده از شهدای دفاع مقدس است.
نقل قولی از برادر شهید:
- روزی سرمزار امیر نشسته بودم دیدم جوانی با ظاهری حزباللهی مانند کنار من آمد و گفت: «شما با این شهید نسبتی دارید؟!» گفتم: «من برادرش هستم»، او گفت: «حقیقتش من از اول مسلمان نبودم اما بنا به دلایلی به اجبار و به ظاهر مسلمان شدم اما قلباً مسلمان نشده بودم تا اینکه برحسب اتفاق عکس برادر شما را دیدم، وقتی عکس را دیدم حال عجیبی به من دست داد. انگار این عکس با من حرف میزد، پس از آن قلباً به اسلام روی آوردم و الآن مدتی است که هر پنجشنبه به اینجا می آیم.»- بهشت زهرا/ قطعه29.
وصیت نامه شهید امیر حاج امینی:
سلام بر خدا و شهیدان خدا و بندگان پاک و مخلص او.
بعد از مدتها کشمکش درونی که هنوز هم آزارم میدهد، برای رهایی از این زجر، به این نتیجه رسیدهام و آن در این جمله خلاصه میشود: خدایا! عاشقم کن.
از این که بنده بد و گنه کار خدایم، سخت شرمنده ام و وقتی یاد گناهانم می افتم، آرزوی مرگ می کنم؛ ولی باز چاره ام نمی شود. به راستی که (ان الانسان لفی خسر) هیچ برگ برنده ای ندارم که رو کنم؛ جز این که دلم را به دو چیز خوش کرده ام؛
یکی این که با این همه گناه، دوباره مرا به سرزمین پاک و اخلاص و صفا و محبت باز گرداند؛ پس لابد دوستم دارد و سر به سرم می گذارد؛ هر چند که چشم دلم کور است و نمی بینم و احساسش نمی کنم؛ اگر چنین نبود، پس چرا مرا به این جا آورد؟
دوم این که قلبی رئوف و مهربان دارم و با همه بدی هایم، بسیار دلسوزم. لحظه ای حاضر به تحمل هر گونه رنجی می شوم؛ بله به این دو چیز دلم را خوش کرده ام.
پس ای پروردگار من! اگر دوستم داری که مرا به این جا آورده ای، پس مرا به آرزویم که... برسان و یا به این خاطر که نمی توانم باعث رنجش کسی شوم، پس بیا و مرا مرنجان و خشنودم کن و مرا با خودت... .
دنیا برای ضعیف نفسان، یک گرداب هلاکت است. اگر لحظه ای به خودمان واگذارده شویم، وای بر ما که دیگر نابودیمان حتمی است. خوشا آن کس که به یاری او، در این گرداب هلاک گردد.
ای حسین!
ای مظلوم کربلا!
ای شفیع لبیک گویان! ندای هل من ناصرت را من نیز لبیک گفتم (به خواست او) شفاعتم کن و مگذار در این گرداب هلاکت هلاک گردم و ای خدا... .
بسیار بد و ضعیفم و در مقابل گناه، یارای مقاومت ندارم؛ زیرا هنوز نشناختمت و حتی در راه شناختت نیز زحمت نکشیده ام؛ زیرا ضعیف و پایبند به این دنیایم و نمی توانم از خوشی ها و آسایش های محض و پوشالی این دنیا دل بکنم و در راه شناختت سختی کشم؛ سختی ای که پر از شیرینی و لذت است؛ ولی افسوس که این سختی و حلاوت نصیبم نمی گردد.
خالقا! تو را به خودت قسم، تو را به پیامبران و امامان زجر کشیده و معصومت قسم، بسیار عاشقم کن.
اگر چنین کنی که از دریای رحمت و کرامتت چیزی کاسته نمی شود و زیانی به تو نمی رسد.
همه آرزویم این است که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم، برسم به آرزویی
اگر چنین کنی، دیگر هیچ نخواهم؛ چون همه چیز دارم. می دانم اگر چنین کنی، از این بند، رهایی یافته و دیگر به سویت پر... .
خدایا! دل شکسته و مهربانم را مرنجان.
تو خود گفتی که به دل شکستگان نزدیکم؛ من نیز دل شکسته دارم.
ای کسانی که این نوشته را یا بهتر بگویم این سوز دلم و این درد دل نمی دانم چه بگویم این تجربه تلخ و یا این وصیت نامه یا این پیام و یا در اصل این خواهش و تقاضای عاجزانه را می خوانید، اگر من به آرزویم رسیدم و دل از این دنیا کندم، بدانید که نالایق ترین بنده ها هم می توانند به خواست او به بالاترین درجات دست یابند؛ البته در این امر شکی نیست؛ ولی بار دیگر به عینه دیده اید که یک بنده گنه کار خدا به آرزویش رسیده است.
یا رب زِ کرم، بر من درویش نگر
هر چند نیَم لایق بخشایش تو
بر حال من خسته دل ریش نگر
حال که به عینه دیدید، شما را به خدا قسم، عاجزانه التماس و استدعا می کنم بیایید و به خاکش بیفتید؛ زار زار گریه کنید و امیدوار به بخشایش و کرمش باشید و با او آشتی کنید؛ زیرا بیش از حد مهربان و بخشنده است. فقط کافی است یک بار از ته دل صدایش کنید؛ دیگر مال خودتان نیستید و مال او می شوید؛ دیگر هر چه می کند، او می کند و هر کجا می برد، او می برد؛ ولی در این راه، آماده و حاضر به تقبل هر گونه سختی و رنج، همانند مظلوم کربلا حسین و پیامدار او زینب باشید؛ هر چند که سختی و رنج های ما در مقایسه با آنها نمی تواند قطره ای در مقابل دریا باشد. بله، خداگونه شدن، مشقات و مصائب دارد....
شنبه 7/4/65
ساعت 5 بعدازظهر
بنده مخلص و گنهکار، امیر حاج امینی
من زندهام!

کتاب را که باز میکنی، تا پایان صفحه 508، یک نفس میخوانی. شب و روز، صبح زود و نیمه شب، دیر یا زود، برایت مفهومی ندارد. سه روزه کتاب را به پایان رساندم. اگر کارهای روزمره نبود، زودتر تمام میشد. گاهی 7-8 ساعت یک کله خواندم.
به صفحه 128که رسیدم، علت نامگذاری کتاب را بهتر فهمیدم: سلمان به من گفت: فقط قول بده گاهی با یه نوشته ما را از سلامتیات مطلع کنی.
با ناراحتی گفتم: چی؟ نوشته؟... نه نمیتونم، من کاغذ و قلم از کجا گیر بیارم؟
گفت: چقدر برای دو کلمه نوشتن چانه میزنی. نمیخواد شاهنامه بنویسی، فقط بنویس: «من زندهام».
روزی هم که در 12کیلومتری جاده آبادان به اسارت نیروهای بعثی درآمد، کاغذی از او به دست افسر عراقی افتاد که روی آن نوشته بود: «من زندهام!»
در بازجویی، همین جمله کوتاه، شد یک رمز و سندی بر علیه معصومه!
پس از دو سال که از اسارت او میگذشت، صلیب سرخ یک برگ آبی به عنوان نامه فوری به او داد که روی آن فقط دو کلمه بنویسد و برای خانوادهاش بفرستد. معصومه نوشت: من زندهام... بیمارستان الرشید بغداد.
وقتی این نامه در بهار سال 1361 به دست برادرش «سلمان» رسید، با خود گفت: معصومه! چقدر تلاش کردهای که همه لحظه و روز و خاطرات را در دو کلمه خلاصه کنی، دو کلمهای که میخواستی با نوشتنشان به قولی که داده بودی وفادار بمانی: «من زندهام...»
حالا «من زندهام»، یک کتاب شده است. کتابی با حرفهای زیبا و گفتنی از دوران اسارت معصومه آباد. او به همراه شمسی بهرامی، فاطمه ناهیدی و حلیمه آزموده، در یک قفس زندانی بودند. چهار نفر با تفکرات و سلایق مختلف که همراهی چهار ساله، آنان را در همه چیز همدل و همزبان کرد، حتی اتهامشان نیز شبیه هم بود: عشق به امام و انقلاب و جمهوری اسلامی ایران.
معصومه آباد در این کتاب، نیم قرن زندگیاش را قلمی کرده است، دوران کودکی و نوجوانی و انقلاب، و دوران جنگ و اسارت.
از صفحه 119 تا پایان صفحه 508، مربوط به دوران جنگ و اسارت او، و به زندانی شدن در زندانهای الرشید و موصل وعنبر است.
دوران مبارزات زینبگونه معصومه را همین صفحات در خود جای داده است. از همان آغاز اسارت، درس عفت و حیا میدهد و چون شیر در مقابل گرگها میایستد.
بعثیها او را «دختر خمینی» نام میگذارند و به او و همراهانش، ژنرال میگویند.
معصومه میگوید: عنوان بنتالخمینی و ژنرال به من جسارت و جرات بیشتری میداد... احساس کردم من سفیر انقلاب به سرزمین همسایه هستم! و تقدیر الهی این ماموریت را برایم رقم زده است.
با همین نگاه، ترس را شکست میدهد و با امید، جسارت را تسلیم خود میکند. گاه با صدای بلند و لحنی زیبا، قرآن میخواند. گاهی با دوستانش، سرودهای انقلابی میخوانند: خمینی ای امام! خمینی ای امام! ای مجاهدای مظهر شرف...
نیروهای بعثی با کابلهای چرمی که از داخلشان سیمهای برقی رد میشد، تا آنجا که قدرت داشتند به سر و تن او و شمسی و فاطمه و حلیمه زدند... معصومه یکباره کابل را از دست مامور بعثی کشید و تا آنجا که قدرت داشت به پاها و هیکل او ضربه زد!
شجاعت معصومه و دوستانش، محمدجواد تندگویان را به وجد آورده بود. او که در سلول کناری بود، فریاد زد: «نصرمن الله و فتح قریب» و بقیه اسرای مرد هم یکپارچه و «بشرالمومنین» را فریاد کردند.
اعتصاب غذای معصومه و شمسی و حلیمه و فاطمه ناهیدی، فرمانده زندان الرشید و ماموران بعثی را از پای درآورد و چهار زن ایرانی به هدف خود رسیدند. صلیب سرخ نام آنان را ثبت کرد و آنها به اردوگاه موصل منتقل شدند.
در آن حرکت شجاعانه، معصومه برای رسیدن به آزادگی و زندگی، راه مرگ را پیش پای خود گذاشت و همسفر مرگ شد، تا به آزادی نسبی رسید.
برای او فرق نمیکرد، بایستی در همه حال، با شجاعت، پاسدار حریم حیا باشد. به نقیب احمد- فرمانده اردوگاه موصل- گفت: حالا که ما نباید از داخل بیرون را نگاه کنیم، عدنان هم نباید از بیرون پنجره، داخل آسایشگاه ما را نگاه کند.
آقای ابوترابی به معصومه و دوستانش میگوید: شجاعت و پاکدامنی شما ما را سرافراز کرده... و از رنجی که شما در آن زندانها بردید، ما مردها خجالت کشیدیم و دیگر از رنج ناله نکردیم!
وقتی هم عدنان؛ نگهبان زندان زنان، بدون توجه به تذکر آنان، وارد سرویس بهداشتی میشود، با فریاد معصومه و فاطمه، پا به فرار میگذارد و آنها تا دفتر فرماندهی نقیب احمد، دنبالش میکنند!
گرچه این اتفاق، معصومه و فاطمه و شمسی و حلیمه را راهی اردوگاه نظامی عنبر میکند و در آنجا، مشکلاتشان بیشتر میشود؛ اما باز در برابر محمودی کثیف و بیغیرت میایستند و میگویند: برادران ما اینجا زیر فشار شکنجه و بیماری و گرفتار گرسنگی و تشنگی و آلودگیاند، صدای این آوازه خوانها همه را کلافه کرده است، لطفا این صداها را خاموش کنید!!
چقدر زیبا؛ فریادها و بغض فروخورده معصومه و همراهانش، بیاختیار به دعای: «مهدی مهدی به مادرت زهرا، امشب امضاء کن پیروزی ما را»؛ تبدیل شد.
در بین دعا، نگهبانهای بعثی به اتاق خواهران ریختند و نعره کشیدند و با کابل بر دیوار و در کوبیدند تا بتوانند وحشت بیشتری ایجاد کنند.
برادران در آسایشگاههای دیگر به تصور اینکه بعثیها به جان آنان افتادهاند، همصدا با معصومه و یارانش خواندند: مهدی مهدی به مادرت زهرا...
اردوگاه یکمرتبه با صدای تیر و اللهاکبر، همراه شد! فردا سرهنگ محمودی ضحاک به معصومه گفت: شنیدهام دیشب آوازهخوان اردوگاه شدهاید و یاد خمینی کردهاید!!
باز هم انتقال به قاطع یک!... قفسی نمناک و نمور، سرد و تاریک، بدون زیرانداز و روانداز.
روز سوم، نگهبان مثل همیشه شوربا و چای را بیسروصدا برای معصومه و همراهانش آورد؛ اما با ایما و اشاره به آنان فهماند که نخورند.
محمودی توی آش شوربا صابون ریخته و توی چای، ادرار کرده بود!!
در قفس زنان نیز بوی نامطبوع و ناخوشایندی میپیچید که تا ساعتها آنها را از سر درد کلافه میکرد! سرگرد محمودی گفته بود: در را باز نگه دارید تا بوی چاه فاضلاب سرمستشان کند!
با این حال و در میان همه دردها و شکنجهها و سختیها و دوریها، بیشتر وقت معصومه و همسلولیهایش، صرف نوشتن دعاهای مفاتیح، روی کاغذهای نازک سیگار میشد. همگی غرق نوشتن دعاهای مفاتیح بودند و همه اردوگاه عنبر را زیر پوشش کتاب مفاتیحالجنان بردند!
این کار برای بعثیها، دهنکجی بزرگی بود که با همت پنهانی چهار زن آزاده رقم میخورد.
شاید عراقیها از دست معصومه و حلیمه و فاطمه و شمسی به تنگ آمده بودند که آن روز، صبحی فرمانده اردوگاه عنبر به آنان گفت: شما به زودی به ایران میروید!
مادر معصومه در قم به حضرت معصومه گفته بود: معصومه را به اسم تو «معصومه» اسم گذاشتم، تو هم باید برش گردونی!
او خدا را هم قسم داده بود: خدایا من هشت پسر دارم و همه در جنگ و خط مقدم میجنگند. اگر قرار است سهمی از امانت تو را بدهم، یکی از پسرهایم را میدهم؛ اما معصومه را زنده به من برگردان!
بعد از روزهایی سخت، معصومه و فاطمه و شمسی و حلیمه، با تعدادی از اسرای مرد، با پیمودن یک مسیر دو ساعته، با ماشینهای امنیتی وارد باند فرودگاه و هواپیما شدند.
تصورشان این بود که قرار است آنان را به آمریکا یا اسرائیل تحویل بدهند!... بعد از پروازی طولانی، در فرودگاه ترکیه، از هواپیمای عراقی، به هواپیمای ایرانایر منتقل شدند تا در روز 12بهمن 1362، وارد فرودگاه مهرآباد بشوند.
در هواپیما، خواهر کافی؛ از هیئت همراه هلالاحمر که حال نگران معصومه را میبیند و میشنود که او به فکر زندان و درد و مرگ است، به معصومه میگوید: سعی کن همه چیز را فراموش کنی؛ تا بتوانی از این به بعد راحتتر زندگی نمایی!
معصومه به او میگوید: من نمیخواهم رنجی را که با جوانیام آمیخته است، از یاد ببرم... به خودم قول دادم هیچ وقت درد و رنج خود و لحظههای انتظار طاقتفرسای خانواده بزرگ اسیران درد کشیده را فراموش نکنم. اگر فراموش کنیم؛ دچار غفلت میشویم و دوباره گزیده میشویم!
برای همین دست به قلم برد و خاطرات خواندنی و تلخ و شیرین اسارتش را به نگارش درآورد تا من و ما، با خواندن کتاب «من زندهام»، بدانیم زینب و عباس و اکبر یعنی چه! غیرت و شرف و مردانگی یعنی چه! دفاع از ارزشها و انقلاب و دفاع از ناموس و حفظ حیا یعنی چه!
وقتی معصومه تازه اسیر شده بود و نگاههای چندشآور و کشدار مأموران بعثی از روی او برداشته نمیشد، یکی از اسرای آبادانی که هیکل بلند و درشتی داشت، با سر تراشیده و سبیلهای پرپشت، بلند شد و به جواد- مترجم عراقیها- گفت: هرچی گفتم، راست و حسینی براشون ترجمه کن تا شیرفهم بشن!
بعد رو به سربازهای بعثی کرد و ادامه داد: به من میگن اسمال یخی، بچه آخر خطم، نگاه به سرم کن ببین چقدر خط خطیه! هر خطش برای دفاع از ناموسمونه. ما به سر ناموسمون قسم میخوریم، فهمیدی؟ جوانمرد مردن و با غیرت و شرف مردن برای ما افتخاره!... ما به سبیلمون قسم میخوریم. چشمی که ندونه به ناموس مردم چطوری نگاه کنه، مستحق کور شدنه. وقتی شما زنها رو به اسارت میگیرید؛ یعنی از غیرت و شرف و مردانگی شما چیزی باقی نمونده که بتونه معنی ناموس رو بفهمه و غیرت رو معنی کنه...
چه زیبا سیدناصر حسینی در کتاب «پایی که جا ماند»، غیرت آزادگان را تبیین کرده است: یکی از بچهها که بعدها فهمیدم «محمد اسلامپناه» نام دارد، سینه و صورتش براثر اصابت ترکش خمپاره آبکش شده بود. استخوانهای دست راستش از آرنج خرد شده بود و از تشنگی و ضعف نای حرف زدن نداشت. سخت جان داد! وقتی زخمهایش را بستیم، گفت: جان ما فدای یه تار موی امام!
سیدناصر درباره منصور قاسمی نیز مینویسد: روی پیراهنش نوشته بود: بیعشق خمینی نتوان عاشق مهدی شد! افسر عراقی فندک را به دستش داد و از او خواست نوشته روی آستیناش را با فندک بسوزاند... او حاضر نشد مقابل افسر عراقی و دیگر دژبانها نوشته روی پیراهنش را بسوزاند... افسر عصبانی شد، با لگد به جانش افتاد و به دیوار کوبیدش. به دیگر دژبانها دستور داد او را بزنند. دژبانها با کابل و لگد به جانش افتادند... خون از بینیاش سرازیر شد... آدم شجاع و نترسی بود. همان جایی که نشسته بود، دست چپش را زیر بینیاش گرفت، خون از لای انگشتانش میچکید. منصور با انگشت راستش روی دیوار نوشت: خمینی!
سیدناصر حسینی از روزهای پایان جنگ مینویسد. معصومهآباد روزهای نخست جنگ هشت ساله را ترسیم میکند: عزیز، چوپان بود. با پنجاه گوسفند اسیر شده بود. از کاشان راه افتاده بود و در همان روزهای اول جنگ به سمت آبادان آمد. او با همان سادگی خود میگفت: ای کاش گوسفندها را زودتر برای برادرهای رزمنده به جبهه میفرستادند!
حالا این عزیز در دست عراقیها اسیر بود. او را از پا آویزان کرده و با شلاق به سر و صورتش میکوبیدند. وقتی پایش را باز کردند، کلت روی شقیقهاش گذاشتند و به او گفتند: عزیز! این تیر خلاص است. هر وصیتی داری، سریع بگو... درحالی که از دهان و حلقش خون میریخت، با لکنت زبان گفت: از گوسفندهایی که آوردهام، یکی را برای سلامتی امام خمینی قربانی کنید!
بعد از این جمله، دوباره تن عزیز را با شلاق تکه پاره کردند... براثر ضربات زیادی که بر سرش وارد شده بود، پیدرپی دچار تشنج میشد و صبح همان روز، بعد از چند بار تشنج، به شهادت رسید!
معصومه از دردها و شکنجهها هم مینویسد. از همراهی مردان با غیرت اردوگاه با زنان اسیر، از انقلاب زن و مرد ایرانی در اردوگاه دشمن.
معصومه یک بخش کتابش را نیز به انتظار خانواده اختصاص داده است. روزهای درد و فراق پدر و مادر و برادران و دو خواهرش! روزهای تنهایی بیبی و مادرش!
نزدیک چهار سال درد فراق و حالا همه آنان، چونان یعقوب به استقبال یوسف آمدهاند! معصومه از دردها میگوید و برادران معصومه از روزهای سخت مفقودی او؛ تا چنگ زدن به نامهها و در خلوت گریستن! همه آن حرفها؛ «من زندهام» شد؛ تا هرکس که میخواند، بگوید: من به خاطر دلاوریهای این آزادگان سرافراز زندهام! پس همه آن رشادتها را پاس دارم تا برای همیشه بتوانم ادعا کنم: من زندهام!
* علی شیرازی
عجیبترین موزه ایران در خانه «حاج قاسم»
بیرون خانه با خانه های اطراف هم فرق دارد. تابلویی بزرگ روی دیوار نصب شده که یادآور تابلوهای فرهنگی مساجد است. بالای تابلو هم بنری بزرگ از چهره شهدا نصب شده و دقیقا فضای بیرونی خانه را شبیه مراکز فرهنگی کرده است. وقتی داخل خانه می شویم اوضاع جالب تر می شود. حیاط خانه به دو درب ختم می شود. یکی اندورنی و دیگری به نظر می رسد اتاق مهمان نشین باشد اما وقتی درب اتاق باز می شود، شما با عجیب ترین موزه خانگی روبرو می شوید. اتاقی کوچک که ترکیبی از اتاق، موزه و سنگر است.
قاسم صادقی سردار بازنشسته سپاه از سالهای دور این موزه را در دل خانه خود ساخته و حالا از رمز و راز این موزه می گوید:

نمای بیرونی منزل حاج قاسم صادقی
۴ فرزند دارم ولی بخشی از خانه ام را موزه کردم
بدیهی ترین سوال این است که چرا باید یک نفر خانه خود را به یک موزه جنگی تبدیل کند. به نظر می رسد حاج قاسم هم بارها این سوال را جواب داده و بدون مکث می گوید: « شما قرآن را که ورق می زنید همه اش بحث عبرت هاست. خدا به پیامبر می فرماید که تو آنجا نبودی ولی ما برایت سرنوشت موسی و ابراهیم را می گوییم. در قرآن همه بحث ها مربوط به خاطرات و اتفاقات گذشته است. مثلا شما داستان ابی لهب را می خوانید. باید بفهمید ابولهب الان کیست. ما باید از سرگذشت زندگی دیگران عبرت بگیریم. در حقیقت این اتاقی که من در گوشه خانه ام به آن اختصاص دادم برای این است که به خودم و بقیه یادآوری کنم که پیش از این چه کسانی با چه چیزهایی زندگی می کردند و در مسیر زندگی شان چه اتفاقاتی افتاده است که الان قابل بیان، یا قابل گفتگو و حتی قابل نقد است.»

خلاصه جملات قاسمی یعنی عشق و علاقه ای که پای این اتاق گذاشته شده است. اما برایمان جالب است بدانیم خانواده او چطور با این ماجرا کنارآمده اند. «خانه ما فقط سه اتاق دارد و من هم ۴ بچه دارم. اما هیچ وقت مشکلی برای راضی کردن خانواده نداشتم چون پدرخانومم شهیده یعنی همسرم دختر شهید است. می گویند مردهای موفق همسر موفقی وجود دارد. بستگی دارد که هدف از زندگی شما چیست؟ اگر هدف از زندگی شما خوراک و پوشاک باشد که حیوانات بهتر از انسان ها زندگی می کنند. برتری ما انسان ها معرفت است. حالا این برتری را کسی می خواهد با پول بدست بیاورد. یکی هم می خواهد از راه شخصیت یکی از راه موقعیت، یکی از راه آبرو می خواهد به دست بیاورد. من قاسم صادقی می خواهم نمود شخصیتی م را نشان بدهم. این نمود هزینه دارد. هزینه اش این است که من از بخشی از زندگی خودم همراه همسرم و خانواده ام یک بعدی از زندگی ام را به این موضوع و آثار سکنات دفاع مقدس اختصاص بدهم. پسرم الان همه چیز را ول کرده و همراه همسرش در بیابان های مناطق جنگی در حال ساخت یادمان شهداست و شبها در کانکس می خوابد. شما الان می بینید هرکسی یک جور کلکسیون دارد. یکی کلکسیون تمبر دارد. یکی کلکسیون کبریت دارد. من می خواستم کلکسیون دفاع مقدس و ارزش های انقلاب اسلامی را در اینجا جمع کنم. من به این جا می گویم اتاق شهدا.»

فرمانده سپاه از دیدن اسلحه ها شگفت زده شد
جمع شدن این همه لوازم و حتی اسناد جنگی در خانه شخصی عادی به نظر نمی رسد. اما به نظر می رسد فضای کاری و گاهی اوقات شانس همراه حاج قاسم بوده تا بتواند گنجینه ای بزرگ از خاطرات دفاع مقدس را یکجا جمع کند. «هرچند وقت یکبار یک چیزی هم بهش اضافه می شود. هرچیزی که دستمان بیاید اضافه می کنیم. آخرین چیزی که اضافه شده است یک سگک برای بچه های عملیات خیبر در سال ۱۳۶۲ است. من به واسطه کارم قبل از بازنشستگی و حتی فعالیت های فعلی دائما در منطقه جنگی در حال تفحص هستم و این چیزها به دستم می رسد. روزی که فرمانده سپاه سردار جعفری به دیدن خانه ما آمد ناگهان چشمش به اسلحه روی دیوار افتاد و گفت صادقی این را چطور آورده ای؟ توضیح دادم که این اسلحه از بین رفته و هیچ کارکرد نظامی ندارد و عملا یک پوسته باقی مانده از اسلحه است که خیالشان راحت شد. خیلی از این تجهیزات را به ذوب آهن می فرستند که من با نامه نگاری و پیگیری های فراوان توانسته ام برخی از آنها را حفظ کنم.»

بخاطر این موزه من را دادگاهی کردند
واکنش مسئولین به همت آقای قاسمی باید شنیدنی باشد. از واکنش مسئولین و حمایت های احتمالی شان می پرسیم. اما او از شکایت دادسرا برای ساخت این موزه برای مان می گوید: « یک بار از طرف دادسرا هم آمدند یک بار هم از طرف دادسرا جریمه شدیم. گزارش داده بودند این صادقی در خانه اش یک چیزهایی جمع می کند. بعد به من گفتند برای چه این چیزها را جمع می کنی؟ من هم گفتم شما دوست دارید فرزند من در این وانفسای زندگی دنبال چه چیزی باشد؟ دنبال مارادونا؟ دنبال عکس کی باشد؟ این دوست دارد این چیزها را جمع کند. ما باید چه کسی را ببینیم که دوست داریم اینطور چیزها را جمع کنیم؟ حکم اولیه نزدیک یک میلیون و خرده ای ۱۰ سال پیش جریمه شدیم. اما اعتراض کردم که خوشبختانه قاضی دوم حکم اولیه را باطل کرد.»

روی دیوار های اتاق همه چیز دیده می شود. از نامه های قدیمی زمان جنگ گرفته تا خاطرات تفحص و پیکر شهدا. حتی تصویر برخی از بازدید کنندگان از موزه هم روی دیوار نقش بسته است. «سردار عزیزجعفری فرمانده سپاه، آقای الله کرم، پناهیان، طائب، شهید همدانی و خیلی های دیگر آمدند. هرکدام وقتی پایشان را توی اتاق می گذرند توی حال و هوای آن سال های خودشان. مثلا حاج محمد کوئری و سردار عزیز جعفری آمدند اینجا یاد شهدایی افتادند که زندانی بودند. یعنی حکم اعدام شان آمده بود ولی راهی جبهه شدند و بجای اعدام به شهادت رسیدند. سردار همدانی اولین بار که آمد کفترهای داخل حیاط به چشمش آمد.ما در حیاط کفتر و بلدرچین و مرغ و خروس هم داریم. وقتی که این اتاق را دید حسابی تعجب کرد.»

گپ و گفت با کسی که سالها جنگ و جبهه را برای راهیان نور روایت کرده، کار آسانی نیست. ما بحث را به حاج قاسم و اتاقش می کشیم و او با دیدن اتاق و عکس ها یاد روایت از دوستان همرزمش می افتد: « من با این نوع زندگی که هنوز رنگ و بوی جبهه می دهد، عجین شده ام. یک شهید داشتیم موتورباز بود و پیک یکی از سردارها بود. این شهید حتی لنگ را از شهرستان خودشان می خرید و جلوی موتورش نصب می کرد که خط و خشی به موتورش نخورد. آن هم در آن بمباران های سنگین. مثلا الان یک دستمال یزدی داریم که برای آن دوران است. بعدها چفیه مد شد. فکر کردید داش مشتی ها وقتی جبهه می آمدند چطوری بودند؟ با خودشان از این چیزها داشتند.»
ماجرای هدیه کتاب شاهرخ به رهبری
اگر به عکس ها و پوسترهای روی دیوار دقت کنی، چند جا عکس شاهرخ ضرغام به چشم می آید. چند دقیقه همنشینی با حاج قاسم کافی است تا متوجه شوی او هم یکی از بچه های قدیمی تهران است. « یکی از بهترین کارهایی که مقام معظم رهبری هم روی آن تاکید دارند روایت گری دفاع مقدس است. مثلا بگوییم فلان شهید با بیست و چندسال سن چگونه جنگ را مدیریت می کردند. از نظر ایشان هرآنچه که آدم را یاد دفاع مقدس می اندازد باید احیا شود. حتی من می خواستم کتاب شاهرخ را می خواستم به مقام معظم رهبری بدهم. خیلی ها مخالف بودند می گفتند این شخصیت نباید مطرح شود.»

خیلی ها شاهرخ ضرغام یا همان حُر انقلاب را از کتاب خاطراتش شناخته اند. کتابی که حسابی هم پرفروش بود. صادقی تلاش زیادی هم برای به ثمر نشستن این کتاب انجام داده و ماجرای هدیه کتاب به رهبری را برایمان بازگو می کند: « وقتی کتاب را تقدیم حضرت آقا کردم فرمودند قبلا این کتاب به دست من رسیده است. بعد ادامه دادند بعضی ها ره صدساله را یک شبه می روند راستش آنجا خجالت کشیدم حرفی بزنم ولی توی دلم گفتم آقا جان بعضی ها هم ره صدساله را یک شبه خراب می کنند. بله شاهرخ قبل انقلاب خلاف های خودش را داشته است. انقلابی هم نبوده است. اما بعد از انقلاب به جرگه انقلابیون می پیوندد و انقلابی می شود. می گفتند عرق خوری کرده است. من می گفتم مال من را که نخورده است مال خدا را خورده است. خودش به خدا جواب می دهد.»
ننه اگر خمینی نبود بچه ام را اعدام می کردند!
حاج قاسم حتی از واکنش های مردم عادی به شاهرخ و اثرات کتاب هم حرف برای گفتن دارد. «یک خانمی از تبریز با من تماس گرفت و گفت آقای صادقی من کتاب را که خواندم دوتا حاجت داشتم از شاهرخ خواستم به من داد. شما وقتی توبه کنید خدا می پذیرد و چنین جایگاهی به شما می دهد. یک جایی من از مادر شاهرخ می پرسم ننه اگر خمینی نبود بچه تو چی می شد. می گوید بچه م ننه اعدام می شد. حالا همین شاهرخ شخصیتی است که امام به دلش می نشیند. وقتی دانشجوها برای مناظره به دانشگاه می رفتند شاهرخ را به عنوان یک انقلابی برای بادیگارد بردند. آنجا می گوید ببینید بچه ها من هیچی سواد ندارم اما می دانم اگر رگ دو دستم را بزنند خونم روی زمین می نویسد خمینی. این یعنی ته ولایت پذیری!»

حاج قاسم وقتی می خواهد داستان آشنایی خود با شاهرخ ضرغام را روایت کند. همه چیز به گروه فداییان اسلام ختم می شود گروهی از جوانان باغیرت تهرانی که قبل از خیلی از سازمان ها و مسئولین و در دومین روز جنگ خودجوش راهی جنگ می شوند. « ما جز گروه فداییان اسلام بودیم. و فرمانده ما شهید مجتبی هاشمی معاون منطقه ۹ تهران بود که با آقای خلخالی بر سر جمع کردن خانه های فساد همکاری می کرد. وقتی جنگ شروع شد از جاهای مختلف اسم نویسی می کنند و می بینند اتوبوس ندارند. حدود ۹۰ نفر شده بودند. به آقای خلخالی می گویند اتوبوس نداریم. یکی می گویند که دوتا اتوبوس مواد مخدر توقیف کردیم که ماشین ها در پارکینگ هستند. راننده ها را صدا می کنند و می گویند این اتوبوس ها را ببر خرمشهر تا آنجا که رفتی توقیف خودت هم آزاد می شود. یعنی اولین گروه مردمی داوطلب بودیم که به جنگ رفتیم.»

بعد ها خیلی از زندانی ها هم عاقب بخیر می شوند و راه زندگی شان عوض می شود. « یک روز آقای خلخالی می آید برای اعدام به زندان، آنها می گویند می خواهی یک گلوله حرام ما کنی اجازه بدهید ما برویم دفاع از وطن بکنیم. برای همین حرکت می کنند به سمت جبهه تعدادی از دشمنان زیادی را از بین می برند و خودشان هم شهید می شوند. جالب اینجاست که یکی از آنها در وصیت نامه اش می نویسد خدایا اگر توبه مرا پذیرفتی جنازه ام را تیکه تیکه کن!»
از سردار همدانی نامه سفیدامضا گرفتم!
گروه فداییان اسلام بعد از سامان دهی جبهه های جنگ منحل شده و بچه های گروه به کمک سپاه و بسیج می روند. همین حضور داوطلبانه سبب می شود بعدها خیلی از بچه های گروه نتوانند سابقه جبهه خود را اثبات کنند و سردار صادقی ماموریت صدور گواهی جبهه را بر عهده می گیرد. « من تنها کسی هستم در ایران که گواهینامه جبهه بچه ها را در گروه فداییان اسلام من امضا می کنم. این بچه هایی که می آیند باید یک سری اسناد مدارک بیاورند که من بفهمم این ها با ما بودند. می آیند و می گویند که ما با فلانی و فلانی بودیم. بعد من هم می روم بنیاد شهید درباره حرفهایشان تحقیق و تفحص می کنم و اطلاعاتشان را چک می کنم. بعد می چرخم و خانواده های شهدای آنجا را پیدا می کنم.»

تصویر نامه سردار فضلی و نامه سفیدامضای شهید همدانی
ماجرای صدور این گواهی ها هم برمی گردد به حضور سردار همدانی در موزه خانگی حاج قاسم. « وقتی شهید همدانی به منزل ما آمد ماجرای مشکلات بچه های گروه فداییان را برای ایشان گفتم و همان جا در سربرگ خالی امضا زدند و گفتند خودت نامه اش را بنویس و ما به شما اعتماد داریم. بعد از آن امضای سردار حاج علی فضلی را هم گرفتیم و من مسئول صدور سابقه جبهه بچه های گروه شدم.»
رفقای ما با چاقو و پنجه بوکس جلوی استکبار ایستادند
ما به این اتاق به چشم موزه نگاه میکنیم ولی برای حاج قاسم اینجا عشق است. ما نگرانیم بعد از حاج قاسم چه بر سر این یادگاری ها می آید او ولی خیال آسوده ای دارد. « این اتاق اتاق تذکر است. اگر هم بخواهم تعبیری برایش بیاورم. می گویم اتاق شهداست. خرج خاصی هم برایش نکردم. خیلی از این ها می خواستند برای اسقاطی بروند. اگر این ها را به مال خر بدهی. چدن هایش را جدا می فروشد. مس هایش را جدا. این کار همه اش عشق است. بعد از ۱۲۰ سال این اتاق نمی دانم چه می شود. اما به ما یاد داد دنبال انجام وظیفه باشید. دنبال خیر باشید به نتیجه اش هم فکر نکنید. ما با مطرح کردن این خاطرات می خواهیم بگوییم آن زمان با دست خالی با استکبار جهانی جنگیدیم. این وسایل را نگاه کنید. رفقای ما با قمه و چاقو، پنجه بوکس آمده بودند تا در مقابل مجهز ترین سیستم های نظامی بجنگند. ما سیم خاردار نداشتیم که جلوی خودمان بکشیم.»

تصویر نامه یکی از اعضای گروه فدائیان
حاج قاسم چشمش به عکس یکی از شهدا می افتد و ادامه می دهد: «یکی از بچه ها غلامحسین زنهاری مرحله اولی که به جنگ آمد دست خالی بود. مرحله دوم که آمد رفته بود چاقو خریده بود و به خواهرش گفته بود که همچین چیزهایی برای جنگ نیاز است. همین آدم در جنگ عاشق یک دختر خرمشهری مبارز شد ولی هیچ وقت جرات نکرد پا پیش بگذارد و بجای ازدواج به شهادت رسید. در حقیقت ما در جنگ هم جنگ داشتیم هم زندگی داشتیم.»

این موزه از آمریکا و مدارس ابتدایی هم بازدید کننده دارد
موزه زمانی موزه است که بازدید کننده هم داشته باشد. وگرنه گنجینه ای بیش نیست. این اتاق آنقدر جذاب است که همه مهمان های خانه دوست دارند توی همین اتاق ۱۲ متری بنشینند. البته بازدیدکنندگان این موزه خانگی محدود به دوست و آشنا نمی شود. «از خیلی شهرستان ها حتی برای دیدن اینجا می آیند. گاهی اوقات من هم نباشم کلیدش هست که کسی می خواهد اتاق را ببینید بتواند. یک بار کسی با من تماس گرفت گفت یک خانواده ای که با آنها دوست هستیم حالا از آمریکا آمده اند و می خواهند اتاق شما را ببینند. وقتی اینجا آمدند گفت آمده بودم اسم دخترم را در دانشگاه بنویسم. راستش وقتی رفتم دانشگاه پشیمان شدم. چند روز که رفتم دانشگاه های ایران را دیدم. این همه نفاق را دیدم پشیمان شدم. الان این فرد جز آدم هایی است که بچه هایش دوست دارند در تعطیلاشان جای اینکه به استرالیا بروند می آیند از مناطق جنگی و شلمچه بازدید کنند. گاهی اوقات از برخی مدارس هم بچه ها را اینجا می آورند تا اتاق را ببیند. خیلی ها به واسطه شنیده هایشان از دیگران علاقه مند می شوند که از اتاق ما دیدن کنند.»
گفت وگوی خواندنی باپدر یک شهید غواص
سلام برغواصانى که تا ژرفاى دریاى ایثار و فداکارى پیش رفتند، سلام بر شاه ماهیهای عاشق بال بسته که خود همچون مرواریدهایی در صدف خفته دست نیافتنى ترینهاى تاریخ عظمت ملتهاى آزاده جهان شدند.
سلام بر آنانی که اروند را شرمنده کردند، سلام بر 175 غواص و سلام بر حسینعلی بالویی غواص خط شکن مازندران.
محرم، ماه حسین(ع) ماه مظلومیت، بهانه ای شد تا خبرنگار تسنیم در منزل شهید بالویی از شهدای غواص و خط شکن مازندران برود و در این دیدار با رویی گشاده از سوی این خانواده شهید والامقام مواجه شده است.
مصاحبه با پدر شهید که اشکانی بر چشم و بغضی در گلو داشت، آغاز شد.
لطفا خودتان را معرفی کنید؟
پدر شهید: درود و سلام میفرستم به روح پاک امام شهدا، شهدای انقلاب و شهدای غربت نشین غواص، من اصغر بالویی هستم خداوند سه فرزند به نامهای حسینعلی، عباسعلی و محمد مهدی به من اعطا کرد که حسینعلی فرزند بزرگ خانواده بود که در یکم آذر 49 در گرجی محله بهشهر به دنیا آمد.
خودم در روستای سوته خیل شهرستان نکا به دنیا آمدم، بعد از ازدواج به بهشهر آمدم که خداوند در نخستین روز آذرماه سال 49 حسینعلی را به ما داد تا 16 سال امانتدار امانتش باشیم.
از حسینعلی،شخصیت و چگونگی اعزام وی به جبهه لطفا برای ما توضیح بفرمایید؟
متاسفانه پس از چند سال کار کردن بیماری سختی گرفتم و همسرم نیز مجبور بود، برای امرار معاش در اداره خانه به من کمک کند. حسینعلی برای ما هم دختر بود و هم پسر، وقتی من و مادرش سرکار میرفتیم او از دو برادر دیگرش نگهداری و آنها را به نوعی تر و خشک میکرد.
کلاس پنجم بود آمد گفت: پدر میخواهم به جهبه بروم. گفتیم پسرم سنت کم است خیلی اصرار کرد و بالاخره 13 سالگی در بسیج ثبت نام کرد و دوران آموزشی را در گهر باران ساری گذراند و اوایل سال 64 بود که به مریوان کردستان اعزام شد در این مدت سخت ترین آموزشها را دیدند تا برای اعزام به جنوب آماده شوند.
عکسی با حسینعلی در حرم امام ضا(ع) را به ما نشان دادید لطفا از این عکس نیز برای ما بگویید؟
اواخر سال 64 پس از 4.5 ماموریت حسینعلی در کردستان به پایان رسید و به خانه برگشت مشغول تعمیر سقف خانه بودیم خوشحال از برگشتش بودیم اما تمام مدت حواسش به جبهه بود. مدام رادیو گوش میکرد تا ببیند امام پیام یا دستوری ندادند که دوباره برگردد برای اینکه روحیه اش را تغییر دهیم، پیشنهاد دادم به پابوس امام رضا (ع) برویم اول قبول نکرد.
شهید میگفت: برای بعد، اما پس از کمی فکر کردن قبول کرد زمستان بود برف سنگینی آمده بود و حرم بسیار شلوغ، دیدم حسینعلی خود را در آن جمعیت شلوغ به ضریح رساند و زیارت کرد نماز و دعا خواندیم. از آنجا برایش مهر و تسبیح گرفتم و چند عکس یادگاری که اکنون برای ما یادگارش ماند...
از آخرین دیدارتان با حسینعلی بگویید و آخرین جملهای که وی به شما گفت؟
16 مرداد سال 65 حسینعلی از کاروان محمد رسول الله از بهشهر به سمت جبهههای جنوب اعزام شد. وقتی برای آخرین بار داشت میرفت به مادرش گفت اگر خبری از من نشد نگران نشوی. مادر فقط گوش به فرمان امام (ره)باشید. ما نیز از او خداحافظی کردیم آخرین باری که داشت می رفت گفتم حسینعلی یعنی من دوباره تو را میبینم. قامتت را در آغوش میگیریم پسرم چشم به راهت میمانیم.
بعد از مدتی چون در منزل تلفن نداشتیم، یک روز همرزم حسینعلی، شهید آشکاران خانه یکی از همسایهها تماس گرفت و گفت: حسینعلی خوب است فقط کمی سرما خورده نگران نباشید ما به عملیات مهمی میرویم برای او و ما دعا کنید.
چند ماهی گذشت. خبری از حسینعلی نشد؛ بی تابی خانواده موجب شد با برادر کوچکم به اهواز رفتیم، در پایگاه شهید بهشتی ماندیم آنجا نماز خواندیم و به دنبال حسینعلی گشتیم. شهید نورعلی نقدی که خود در عملیات کربلای 5 به شهادت رسید گفت: آقای بالویی برویم اتاقم با شما کار دارم. از من سوال کرد حسینعلی را چگونه تربیت کردی. از حسن اخلاقش هر چه بگویم کم گفتم در جواب گفتم من کاری نکردم ،تنها هدفم در زندگی این بود که فرزندانم صالح و پیرو امام باشند و من و مادرش با زحمت روزی حلال بر سر سفره آوردیم.
شهید نقدی به من گفت من حسینعلی را دیدم با لجنها مانند برف گلوله درست میکرد و به سمت عراقیها پرت میکرد یا اسیر شد و یا به شهادت رسید، حسینعلی شیرمردی بود که یک تنه سه نفر از رزمندگان زخمی راچندین کیلومتر به عقب می آورد که برای رزمندگان دیگر حسینعلی یک تکیهگاه بود.
وی ادامه داد: در اهواز برای شناسایی مرا به مقری بردند که آنجا دو پا را به من نشان دادند که شناسایی کنم. اما پای حسینعلی نبود چون پای وی در یکی از عملیاتها ترکش خورده بود.
لطفا از چگونگی مطلع شدن از برگشت حسینعلی میان شهدای غواص برای ما توضیح دهید؟
حاج اصغر بالویی گفت: 18 ماه مبارک رمضان امسال بعد از نماز، دلم به سمت و سوی خانه نبود. ناخودآگاه سوار اتوبوس شدم رفتم، تهران و در مراسم معراج شهدا شرکت کردم. نماز خواندم شب هم کنار تابوت خوابیدم. شب در خواب دیدم حسینعلی آمد به خوابم گفت: پدر من کنارتم نگران نباش. با دیدن حسینعلی در خواب آرامشی به من دست داد که قابل توصیف نیست. موقع سحری بیدار شدم دعای توسل و نماز خواندم رو به تابوتها گفتم حسینعلی بابا میدونم اینجایی، اما بابایی مادر نگرانته زودی بروخونه...
عطر و بوی قرآن در پیراهن شهید پس از 29 سال
برگشتم به منزل که تلفن کردند به ما گفتند: هفتم مردادامسال ساعت 14 به تهران بروید ما نیز به معراج شهدا رفتیم. آنجا تابوت حسینعلی را به ما نشان دادند. من، مادرش و دو برادرش گریستیم و گفتیم چه شد حسینعلی با دستان باز رفتی و دست بسته برگشتی. وقتی تابوت باز شد کارت شناسایی، مهر و تسبیح مشهد در جیبش بودو بعد از 29 سال لباسش عطر و بوی قرآن میداد.
حرف آخر حاج اصغر بالویی چیست؟
فرزندم را تقدیم امام زمان(عج)، رهبر ومردم شریف ایران کردم. امانتی بود دستمان که خدا داد و خودش گرفت. امیدوارم امانتدار خوبی بوده باشیم و همه راه شهدا را ادامه دهیم.
گفتوگو از قدسیه السادات شعبان پور
به یاد سردار شهید حاج حسین همدانی

سردار سرلشکر پاسدار حاج حسین همدانی در عزاداری سالار شهیدان
فرمانده گردان لوتیها در تیپ ۱۰ سیدالشهدا (ع) چه کسی بود؟
مرتضی در توصیف این گردان به حاج احمد نجفی گفت: «بسیجی از مسجد به جبهه آوردن هنر نیست، از کوچه و خیابان بسیجی به جبهه آوردن هنر است.» و او این هنر را داشت. شهید زارع در اوج جنگ شجاعانه به کمک مردم لبنان شتافت. همچنین پیشنهاد تشکیل یک گردان ویژه که به گردان شهادت معروف است را به شهید همت داد.

از سمت راست: شهید مرتضی زارع - مشهدی - ردیف پایین: شهید اسدالهی
در ادامه «اکبر باقری دولابی» ، رئیس ستاد کنگره شهدای لشکر ۱۰ حضرت سیدالشهدا(ع)، دوست و همرزم شهید دلاوریهای او را در جبهههای جنگ حق علیه باطل را شرح میدهد:
از کودکی با مرتضی دوست بودم و با هم بزرگ شدیم. او فدایی، چریک، رزمنده و خلاصه همه چی تمام تربیت شده بود. فعالیتهای انقلابیش را با توزیع اعلامیه و رسالههای امام (ره) در شهرستانها آغاز کرد. او توسط ساواک شناسایی و دستگیر شد ولی پس از آزادی فعالیت خود را مصممتر ادامه داد. در راهپیماییها و تظاهرات علیه رژیم نیز حضور فعال داشت.
شهید زارع در کمیته استقبال برای حفاظت از جان امام (ره) شرکت کرد. با تشکیل کمیتههای انقلاب اسلامی برای حفظ امنیت شهر و پاسداری از انقلاب نوپای مردم ایران به عضویت کمیته در آمد.
در سال ۵۸ به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در میآمد و بهسرعت برای مقابله با ضد انقلاب، همراه گردان ۲ سپاه به پاوه اعزام شد. در مدت حضورش در استان کردستان، در شهرهای نقده، سنندج، باینگان میجنگد.
پس از شروع جنگ تحمیلی، مرتضی راهی جبهههای جنگ جنوب شد. مدتی در محور عملیاتی سوسنگرد و پس از آن در جبهههای آبادان در جهاد علیه مزدوران عراقی شرکت کرد. او هنگام درگیری با نیروهای عراقی در میدان هفت تیر آبادان مجروح شد و پس از مداوا به همراه گردان ۲ سپاه به سر پل ذهاب رفت.
حضور پررنگ شهید زارع در لبنان
مرتضی زارع در عملیاتهای فتح المبین و بیت المقدس با مسئولیت فرمانده گردان بلال رشادتهای بزرگی را از خود نشان داد.
پس از عملیات بیت المقدس، به همراه شهیدان محمد ابراهیم همت، علیرضا موحددانش، حاج کاظم نجفی رستگار و جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان عازم لبنان شد. در آنجا مسئول آموزش نیروهای لبنانی بود. پس از بازگشت از لبنان مسئولیت اطلاعات و عملیات لشکر ۲۷ محمدرسول الله(ص) را بر عهده گرفت.
فرماندهی گردان حضرت قاسم (ع) پس از تشکیل تیپ ۱۰ سیدالشهدا(ع)
با تشکیل تیپ ۱۰ سیدالشهدا (ع) به فرماندهی شهید علی موحددانش به این تیپ آمده و به سمت فرمانده گردان حضرت قاسم (ع) انتخاب شد. این گردان از نخستین گردانهای تشکیل دهنده در این تیپ بود و عملیاتهای مهمی همچون عملیات والفجر مقدماتی، والفجر۱ و ۲ شرکت کرد.
گردان لوتیها به فرماندهی شهید زارع
گردان مرتضی زارع به گردان لوتیها معروف بود. هر یک از فرماندهان گردانها که به دلایلی نیروهایشان را رد میکردند، آنها به این گردان می فرستادند. علیرغم شیطنتهای رزمندگان این گردان، یکی از بهترین گردانهای خط شکن بودند.
این گروه در صبحگاه و آموزشی شرکت نکرده و نامنظم بود. شهید حاج کاظم نجفی رستگار قبل از آغاز عملیات والفجر یک، درباره اعتراض دیگر فرماندهان از گردان حضرت قاسم (ع) برایم تعریف کرد: یک روز در اتاق فرماندهی نشسته بودم که چند تن از فرماندهان سراغم آمدند و شکایت گردان مرتضی را میکردند که چرا در صبحگاه نیامده و نیروهایش لوتی بازی در میآورند.
حاج کاظم گفت: از شنیدن این سخنان ناراحت شدم و مرتضی را خواستم که برای توضیح بیاید. او لباس رزم مرتب و پوتین بهپا نمیکرد، لباسش را بر روی شلوار می انداخت و با یک کتانی گردانش را فرماندهی میکرد. یک ربع بعد با همان نوع پوشش به اتاق فرماندهی آمد و گفت: «سلام علیکم حاج آقا». با دلخوری و صدای بلند شروع به اعتراض کردم و گفتم «این چه وضع گردان است همه از گردان شما ناراضیند و شکایت دارند...»
حاج کاظم ادامه داد: مرتضی تا انتهای صحبتهایم آرام بود و به سخنانم گوش می داد. وقتی حرفهایم تمام شد جلوتر آمد و گفت: «داداش! بسیجی از مسجد آوردن هنر نیست اگر از کوچه و خیابان بسیجی را به جبهه آوردی هنر است. اگر از من ناراضی هستید حکمم را تحویل میدهم.»
حاج کاظم گفت: با حرف مرتضی گویی از خواب غفلت بیدار شدم و کمی آرام گرفتم.
یکی از اسطورههای تیپ ۱۰ سیدالشهدا(ع) بود
برخی از فرماندهان و رزمندگان در دوران دفاع مقدس اسطوره بودند آنان علاوه بر حماسههایی که آفریدند، فرماندههان و نیروهایی خوبی را تربیت کردند که بعدها فرمانده گردان و یا لشکر شدند. شهید مرتضی زارع یکی از اسطوره های تیپ ۱۰ سیدالشهدا(ع) بود.
شهیدان عباس قهرودی، مرتضی حمزه، جانباز اسماعیل معروفی، داود حیدری و بهرام نوری چند تن از نیروهای شهید زارع بودند.
مبتکر تشکیل دهنده گردان شهادت
زارع به شهید همت پیشنهاد داد که قبل از شروع عملیات و حرکت نیروها به سمت خط، عدهای سلاحهای سنگین و نیمه سنگین را در آنجا مستقر کنند. با این پیشنهاد موافقت شد و نخستین گروهان این گردان را شهید زارع به نام گروهان ویژه و به فرماندهی رضا حاج موسی تشکیل داد. بعدها نام این گروه به گردان شهادت تغییر یافت.
رانندهاش را از دام اعتیاد خارج کرد
روزی در میان نیروهای مرتضی جوانی چهارشانه، قد بلند ـ که احساس کردم اعتیاد دارد ـ نظرم را جلب کرد. با پرس و جو متوجه شدم مرتضی او را به گردان آورده است. به سمت او رفتم و پرسیدیم: «این رزمنده جدیده؟» مرتضی گفت: «بله.» با تعجب پرسیدم: «اعتیاد داره؟» در جوابم گفت: «اعتیاد داره قول داده ترک کنه. فکر کردم که مواد نداره و از روی ناچاری میخواد ترک کنه و بهش اجازه دادم اگر میخواهد برگردد ولی تصمیمش جدیه و میخواد پاک بشه».
در دو کوهه اتاق کوچکی بود که مرتضی آن را در اختیارش گذاشته بود تا ترک کند. به شهردار در جبهه، انصار الحسین میگفتند، مرتضی به آنها سپرده بود در زمانی که حضور ندارد مایحتاجش را تامین کنند.
مرتضی بعدها برایم تعریف کرد: یک ماه و نیم برای شناسایی رفته بودم وقتی به پادگان برگشتم با سرعت خود را به من رساند و گفت: «آقا مرتضی پاک پاکم!». از آن پس راننده مرتضی شد.
با خود تصور می کردم بعد از شهادت مرتضی او به اوضاع قبلش بازمی گردد، ولی این اتفاق نیفتاد. او تا ۴۰ روز بعد از شهادت مرتضی به خانهشان میرفت و به مادر مرتضی میگفت: «هر کمکی لازم دارید به من بگویید.» سرانجام شش ماه بعد از مرتضی، او هم در شلمچه شهید شد.

عطرآگین کردن پیکر مطهر شهید مرتضی زارع توسط شهید سعید اکبری
شهادت چند قهرمان دفاع مقدس در والفجر ۲
گردان مرتضی خط شکن و همیشه آماده بود. قبل از آغاز عملیات والفجر ۴ حاج کاظم از مرتضی خواست تا نیروهایش را در اختیار حاج همت قرار دهد. مرتضی درخواست حاج کاظم را پذیرفت.
به فاصله چندماه عملیات والفجر ۲ نیز آغاز میشود. زارع به حاج کاظم اعلام کرد که به دلیل آمادگی نداشتن نیروهایش و برای حفظ جانشان با گردان حضرت قاسم (ع) به عنوان گردان پشتیبان (احتیاط) عمل خواهد کرد. شهید رستگار برای مرتضی احترام خاصی قائل بود، همچنین اعتماد زیادی به او داشت به همین سبب پیشنهاد شهید زارع را قبول کرد.
نحوه فرماندهی مرتضی به این صورت بود که اعتقاد داشت نخست باید پایم بر روی زمین عملیات برسد، شرایط را بسنجم سپس نیروهایم وارد عمل شوند.
عملیات والفجر۲ در منطقه پیرانشهر و برای آزادسازی شهر پیرانشهر از زیر آتش توپخانه دشمن و نیز آزادسازی ارتفاعات منطقه مخصوصا ارتفاع ۲۵۱۹ طرح ریزی وانجام شد. عملیات در ابتدا توسط لشکرهای دیگر آغاز شد و پس از مدتی، عملیات به دو گردان زهیر به فرماندهی شهید بهمن محمدی نیا (والفجر ۲ نخستین تجربه فرماندهی گردان شهید محمدینیا) و قمربنی هاشم (ع) به فرماندهی شهید محمد قزانی از لشکر ۱۰ سیدالشهدا سپرده شد.
در مرحله دوم عملیات دشمن با نفوذ در تپه سرخه موفق به قطع ارتباط نیروهای عمل کننده با عقب شد. تعدادی از نیروها در خط مقدم و در بالای ارتفاع ۲۵۱۹ گیر افتاده بودند همچنین دامنه ارتفاع در دید و تیررس تیر مستقیم سلاحهای سبک دشمن بود.
علی موحددانش با گردان قمربنی هاشم (ع) در ارتفاع ۲۵۱۹ بود. با مشاهده این شرایط با حاج کاظم تماس گرفت و پس از توضیح شرایط گفت: «به مرتضی بگویید برای کمک بیاید.»

آخرین تصویر از شهید مرتضی زارع - قبل از حضور در عملیات والفجر ۲
از سمت راست: شهید حاج کاظم نجفی رستگار - شهید مرتضی زارع - اسماعیل کوثری
مسئولیت پاکسازی وعقب راندن دشمن را به شهید مرتضی زارع سپردند. حاج کاظم، مرتضی را در قرارگاه از روی نقشه توجیه میکند. در آن جلسه توجیه، شهید بهمن محمدینیا، شهید حاج کاظم نجفیرستگار، شهید مرتضی زارع و محمد کوثری حضور داشتند.
شهید بهمن محمدینیا بعد از اتمام عملیات تعریف کرد: حاج کاظم بر روی نقشه، محل تپه سرخه را نشان داد و گفت علیرضا موحددانش همراه نیروهایش بالای تپه ۲۵۱۹ هستند باید این تپه پاکسازی شود تا نیروها با هم الحاق شوند.
یک گروهان از گردان قمر بنی هاشم (ع) مانده بود. عباس قمی مسئول گروهان، محمد قزانی فرمانده گردان شهید و یک فرمانده گروهان نیز مجروح شده بودند. تنها کیا مظفری مسئول گروهان زنده بود.
قرار بر این بود که مرتضی زارع به همراه کیا مظفری و نیروهای باقی مانده گروهان از سمت راست تپه و بهمن محمدی نیا از سمت چپ تپه عملیات را آغاز و در بالای تپه سرخه به یکدیگر الحاق شوند.
در حین عملیات تک تیراندازی قلب مرتضی را نشانه میرود. تیر در زیر قلب مرتضی اصابت می کند. بیسیمچی و کیا مظفری به سمت او میآیند ولی با اصرار مرتضی آنها عملیات را ادامه می دهند.

شهید بهمن محمدی نیا برایم تعریف کرد: پس از فتح تپه سراغ مرتضی را گرفتم. زمانی که خبر مجروحیتش را شنیدم با سرعت خود را به او رساندم ولی او شهید شده بود.مرتضی زارع در ۱۳ مرداد ۱۳۶۲ به فاصله چند ساعت از علیرضا موحددانش شهید شد.
در عملیات والفجر ۲، علی اصغر بابایی فرمانده پدافند هوایی، بهمن محمدی نیا فرمانده گردان زهیر و محمد قزانی فرمانده گردان حضرت قمر بنی هاشم (ع) نیز به شهادت رسیدند.
روایت زندگی دیپلمات شهیدی كه مظلومانه سرش را بریدند


از نحوه آشنایی خود با شهید ابراهیمی بفرمایید.
ما اصالتاً خوزستانی هستم. در ایام دفاع مقدس به خاطر شغل پدرم به بوشهر رفتیم. در آنجا، یكی از همسایه های ما با خانواده شهید ابراهیمی، نسبت فامیلی داشتند. آقای ابراهیمی نیز به روستای این خانواده در دلوار بوشهر برای تبلیغ رفته بود. یك شب كه آقای ابراهیمی، میهمان عموی خود بودند، شهید ابراهیمی بحث ازدواج را مطرح می كند و می گوید: " من دختری می خواهم كه اهل جنوب باشد." عموی ایشان هم گفته بود: "در همسایگی ما، خانواده ای با این خصوصیات زندگی می كند." بعد از این قضیه، مدتی پس از ماه رمضان و در سال 1375، آقای ابراهیمی با خانواده خود به منزل ما آمدند و از این طریق زمینه آشنایی فراهم شد و در نهایت با یكدیگر ازدواج كردیم. بعد از ازدواج و در سال 1376به قم آمدیم و تا به امروز نیز در این استان زندگی می كنیم.
حاج آقای ابراهیمی از همان ابتدا در كارهای تبلیغی مشغول بودند؟
بله. خانواده ایشان بوشهری بودند لذا برای انجام كارهای تبلیغی، اغلب به همین استان سفر می كرد.
آقای ابراهیمی چه زمان و كجا به دنیا آمد؟
در آقای ابراهیمی به دلیل اینكه روحانی بودند، برای تحصیل به نجف می رود و همانجا نیز آقا محمدحسن به دنیا می آید. در آن موقع و در زمان حكومت حسن البكر، ایرانیان را از نجف و كربلا بیرون می كردند، خانواده آقای ابراهیمی هم به همین دلیل از عراق به سمت ایران عزیمت می كنند.
چطور شد كه شما با وجود كار و مشغله فرهنگی از بوشهر به قم آمدید؟
زمانی هم كه آقای ابراهیمی به خواستگاری آمدند، این قضیه را با من در میان گذاشتند و گفته بودند كه در صورت ازدواج باید در قم زندگی كنیم و من نیز پذیرفته بودم لذا كارهای انتقالی خود را انجام دادم و از بوشهر به قم آمدم.
آقای ابراهیمی در چه حوزه و دانشگاهی در قم مشغول تحصیل بود؟
از مدرسه عالی قضایی مدرك لیسانس خود را گرفت و فوق لیسانس خود را از دانشگاه مفید با گرایش حقوق بین الملل دریافت كرد. دروس حوزوی رانیز در محضر آیت الله تبریزی، آیت الله جوادی آملی و سایر علما و اساتید گذراند.
رابطه حجت الاسلام ابراهیمی با شما و خانواده خود چگونه بود و با وجود مشغله های فراوان آیا فرصت رسیدگی به امور خانواده را نیز داشتند؟
با خانواده خود بسیار صمیمی بودند و به تعبیری نیز شادی خانواده، ایشان بود و هر زمانی كه به مهمانی می رفتیم، بچه ها به دور ایشان حلقه می زدند. بعد از شهادت آقای ابراهیمی، همه اعضای خانواده می گفتند كه شادی خانه مان رفت. با بنده نیز رابطه دوستانه ای داشت و اگر مطلبی را دوست داشت به من بگوید و می خواست كه من انجام دهم، بر روی كاغذ می نوشت و به من می داد و از من هم خواسته بود كه این كار را انجام دهم. می گفت: "با این كار، شاید آن عمل، بیشتر در ذهنمان بماند و به عنوان یك سند محسوب می شود."
البته مانند هر زوجی ممكن بود كه گاهاً كدورت هایی بین ما نیز ایجاد شود، البته نه من اهل ناراحتی بودم و نه ایشان آدمی بود كه دلخوریش نسبت به كسی، كش دار و دامنه دار باشد و خیلی زود گذشت می كرد و مهربان بود.
معمولاً زندگی با روحانیت، یك ویژگی ها و تمایزاتی با سایر زندگی ها دارد چراكه شاید نسبت به بعضی امور در مقایسه با دیگران، حساسیت بیشتری داشته باشند. آیا نسبت به شما هم این حساسیت ها را داشتند؟
نخیر. اصلاً اینطور نبود. البته یكی ازدلایلی كه ایشان در بوشهر، بنده را انتخاب كرد، خودش گفت كه به علت حجاب شما بوده است. البته نظر هركس برای خودش محترم است و ممكن است برخی از روحانیون، معتقد به بستن روبند یا پوشیه باشند اما ایشان هیچ گاه از من نخواست كه روبند بزنم. اما ایشان نسبت به برخورد با نامحرم بسیار حساس بود و پسندیده نمی دید كه بنده با نامحرمان گفت و گو داشته باشم ولی نسبت به محارم، هیچ مشكلی نداشت.
یك روز در جلسه كاری كه در محل كار برگزار شد و تعدادی از دبیران برای طرح سوالات امتحانات دعوت شده بودند، تعداد آقایان بیشتر از خانم ها بود و باید هر خانم با دو آقا به مشورت و شور می نشستند. اتفاقاً آقای ابراهیمی نیز همراه بود. ایشان با دیدن فضای جلسه به من گفت: من نمی خواهم شما را مجبور به عدم حضور در این جلسه می كنم چراكه شما مختار هستید و هرطور كه صلاح می دانید انجام دهید اما به نظر من، حضور در این جلسه شاید مفید نباشد. بنده نیز وقتی عدم تمایل همسر برای حضور در این جلسه را دیدم، به مسئول آن جلسه گفتم كه من نمی توانم در اینجا حضور داشته باشم چراكه نمی خواهم كاری را انجام دهم كه همسرم بدان راضی نیست و جلسه را ترك كردم.
حرف ها و كارهای مورد نظرشان را با تندی و عصبانیت به من نمی گفت و همواره سعی می كرد كه با لطافت و مهربانی و به نحوی كه باعث ناراحتی بنده هم نشود، آنچه كه مورد نظرش بود را با من در میان بگذارد و همانطوری كه گفتم، سعی می كرد آنچه كه مورد نظرش می بود را بنویسد و به من بدهد چراكه تأثیر نوشتن را بیشتر از بیان می دانست.
حجت الاسلام ابراهیمی به زبان های عربی و انگلیسی هم تسلط داشت و مدتی هم به عنوان مترجم، در سازمان حوزه ها و مدارس مشغول كار بودند. دلیل یادگیری این زبان ها آن هم بدین نحو از سوی آقای ابراهیمی چه بود؟
ایشان قبل از ازدواج به این زبان ها تسلط داشت. كلاس زبان نرفته بود و خودش به روش های مختلف و با تلاش های فراوان سعی در یادگیری زبان می كرد. معتقد بود و می گفت: "یك طلبه باید به زبان های مختلف دنیا مسلط باشد چراكه ما تنها، طلبه ایران نیستیم و اینطور نیست كه اسلام را فقط در ایران گسترش دهیم و باید اسلام واقعی را در كل دنیا بسط دهیم لذا باید با زبان های رسمی دنیا آشنایی داشته باشیم تا بتوانیم حرف، عقیده و هدف خود را به آنها بیان كنیم. هدف یك طلبه باید این باشد كه اسلام را به آنانی كه نمی شناسند، بشناساند."
شما فرزند دارید؟
یك دختر به نام فاطمه داریم.
چه سالی صاحب فرزند شدید؟
همسر شهید: ما حدود هشت سال صاحب فرزند نشدیم تا اینكه به گویان رفتیم و در سال دوم به صورت اتفاقی متوجه نارحتی هایی شدم و حالم خراب شد به نحوی كه از توان ایستادن هم نداشتم. ابتدا گمان می كردم به دلیل دوری از خانواده یا آب و هوا باشد. آقای ابراهیمی خیلی ناراحت شد و زمانیكه به دكتر مراجعه كردیم، گفت كه من باردار هستم. ما خیلی متعجب شده بودیم كه دكتر به ما گفت كه این بچه نتیجه زحمات و تلاش های شما برای اهل بیت(ع) است كه شما در این مدت و در گویان متحمل آن شدید. دخترم در سال1383 به دنیا آمد. اما شهید ابراهیمی هیچ گاه دختر خود را ندید چراكه، فاطمه(دخترم) سه روز بعد از تحویل پیكر شهید ابراهیمی از سوی ربایندگان به ما، به دنیا آمد.\
نام "فاطمه" را خود شما انتخاب كردید و یا اینكه از قبل و با یكدیگر، این نام را برگزیده بودید؟
ما از قبل انتخاب كرده بودیم. ایشان گفته بود: " اگر فرزندم پسر باشد دوست دارم نامش را "حسین" بگذارم تا مانند پدرم، "شیخ حسین" شود و روضه خوان امام حسین(ع) شود. زمانیكه متوجه شدیم، فرزندمان دختر است، گمان كردم ایشان ناراحت شد لذا به این خ
اطر از ایشان پرسیدم كه آیا شما از اینكه فرزندمان دختر است ناراحت شدید كه ایشان در پاسخ گفت: خیر، "فاطمه" مادر "حسین" است و نام دخترمان را "فاطمه" می گذاریم.
علت سفر شما به گویان چه بود؟
حدود سال ۷۹ بود آقای ابراهیمی به در قالب یك گروه تجاری جهت شناسایی منطقه گویان و وجود شرایط برای انجام كار فرهنگی، به این كشور سفر كرد. بعد از سه ماه از این سفر بازمی گردد و گزارش جامع و كاملی از گویان ارائه میكند كه در نهایت سبب رضایت مسئول وقت جامعة المصطفی و اعزام آقای ابراهیمی به عنوان مسئول ایجاد كالج اسلامی به كشور گویان میشود. من و خانواده آقای ابراهیمی به خصوص مادر ایشان، به هیچ وجه موافق این سفر نبودیم. مادر آقای ابراهیمی میگفت: «شما میخواهید جایی بروید كه هیچ ایرانی در آنجا وجود ندارد به خصوص اینكه همسر شما هم زن جوانی است و وجود ایشان در آنجا و در آن كشور غریب، خطرناك است. آقای ابراهیمی در جواب مادر خود گفت:» من به عشق اهل بیت (ع) میروم و خودشان هم به ما كمك میكنند. «آقای ابراهیمی آنقدر نسبت به كار خود توضیح داد تا در نهایت، همگی متقاعد شدیم و پذیرفتیم و در نهایت، ۲۵اسفند ۱۳۸۰ به سمت گویان حركت كردیم.
ما به صورت ترانزیتی رفتیم. ابتدا به هلند سپس ونزوئلا و بعد به ترینیداد و از آنجا نیز به گویان رفتیم.
برای شما سخت نبود كه كار و محل زندگی خود را رها كرده و به كشور غریبی می روید كه حتی سفارتخانه ای هم در آنجا وجود نداشت؟
طبیعتاً مشكلات فراوانی داشتم. آموزش و پرورش به دلیل اینكه ما برای كار تبلیغی به گویان می رفتیم، مخالفتی نكرد و به من مرخصی بدون حقوق داد و به مدت 2سال به این كشور رفتم. البته اعتقاد من این است كه وقتی یك خانم با آقایی ازدواج می كند، وظیفه اش این است كه در خوشی ها و ناخوشی ها با او همراه باشد و همچنین به دلیل اینكه در ابتدا قرار بود آقای ابراهیمی به مدت یك سال به گویان برود، من نمی توانستم ایشان را تنها بگذارم. هرچند به دلیل عملكرد خوب و مثبتی كه آقای ابراهیمی داشت، مأموریت ایشان تمدید شد و قرار شد كه یكسال دیگر، آقای ابراهیمی در این كشور بماند.
با این حال زمانیكه به گویان رسیدیم و وارد فضای جامعه شدیم، بسیار متعجب شدمو با تحیر فراوان با خود گفتم كه ما كجا آمده ایم. احساس می كردم كه آنجا آخر دنیا است. ما شب به این كشور رسیدیم و فاصله فرودگاه تا شهر نیز بسیار زیاد بود. مسیر ما آكنده از درخت و سراسر جنگل بود. در آنجا به آقای ابراهیمی گفتم كه اگر صد نفر را هم در اینجا به قتل برسانند، هیچ كس متوجه نمی شود؛ حدود 2سال بعد، آقای ابراهیمی را در این جنگل ها به شهادت رساندند و هیچ كس هم متوجه نشد و اگر فشار ایران نبود و خودشان جنازه را تحویل نمی دادند، شاید سال ها، پیكر ایشان مخفی می ماند.
گویان كشور عقب افتاده ای بود و من یك بار به آقای ابراهیمی گفتم كه شما با این سطح سواد و با این اطلاعات جامعی كه داری چرا به این كشور آمده ای؟ ایشان در جواب من می گفت: "شما اصل هدف را گم نكن و ببین كه ما برای چه هدفی به این كشور آمده ایم. من اینجا برای خوش گذرانی نیامده ام و آمده ام تا برای اهل بیت كار كنم."
در ابتدا، فردی قرار بود كه مكانی را برای آموزش تهیه كند. وی یك مكان مسكونی را خریداری كرده بود اما آقای ابراهیمی مخالفت كرد چرا كه مكان مسكونی، فضای مناسبی برای برگزاری كلاس های آموزشی نیست. در نهایت، فضای دیگری خریداری شد. برای مدتی در همان ساختمانی كه برای كالج اسلامی تهیه شده بود زندگی كردیم. طبقات مختلف را آماده كردیم و اتاق ها را مهیای فضای آموزشی ساختیم. آقای ابراهیمی، كامپوترها را تدارك دید و با یكدیگر، كتاب هایی كه از قبل آورده بودیم را در كتابخانه ها قرار دادیم. ایشان لباس كارگری پوشید و در و دیوارهای كالج را رنگ آمیزی كرد. حتی گاهی اوقات شب ها با یكدیگر جلوی درب كالج می رفتیم و آنجا را با آب و جارو تمیز می كردیم. آقای ابراهیمی همیشه تأكید می كرد: "خودمان تا آنجاییكه می توانیم كار كنیم تا هزینه غیر لازم از اموال بیت المال پرداخت نكنیم و در صرف اموال بیت المال دقت كنیم.
چند ماه بعد از آماده سازی كالج، خانه ای تهیه كردیم و در آنجا مستقر شدیم و آقای ابراهیمی هر روز از منزل به كالج می رفت و برای ناهار به منزل بازمی گشت و دومرتبه به كالج می رفت و تا آخر شب در آنجا به دنبال كارها بود. ایشان دست تنها بود و حتی یك ایرانی هم آنجا نبود كه كمك حال ایشان باشد و گاهی اوقات خودم با ایشان به كالج می رفتم و در كارها به ایشان كمك می كردم. آقای ابراهیمی به تنهایی به اندازه چند نفر كار می كرد.
گویان به لحاظ آب و هوایی هم در وضعیت بسیار بدی قرار داشت. آنقدر آب آشامیدنی این كشور بد بود كه وقتی چند روز حمام می رفتیم و دوش می گرفتیم، كف حمام، كاملاً زرد می شد. آب آشامیدنی آنجا بسیار كثیف بود و برای آب خوردن از آب تصفیه شده استفاده می كردیم. هوای گویان هم در وضعیت متعادلی قرار نداشت، یا آفتابی و سوزان بود و یا آنقدر باران میامد كه سیل به راه میافتاد.

با مردم گویان مشكلی نداشتید؟ آیا می توانستید به راحتی با یكدیگر ارتباط برقرار كنید؟
خیر. در خیابان كه راه می رفتم، به دلیل حجابی كه داشتم، زمانی كه آقایان از كنار من عبور می كردند به بنده سلام می كردند و می گفتند: سلام sister. با اینكه به زبان انگلیسی صحبت می كردند اما در مواجهه با مسلمانان، hello یا hi نمی گفتند و می گفتند "سلام". جالب اینجاست كه برای "خداحافظی" هم "سلام" می گفتند.
شبی كه آقای ابراهیمی ربوده شد، صبح آن روز در جست و جوی كرایه محلی برای عده ای از شیعیانی بود كه از یكی از جزایر گویان به كالج اسلامی می آمدند. ایشان مقدمات حضور این گروه از شیعیان را فراهم كرده بودند و قرار بود فردای آن روز، قراردادی برای كرایه محل، بسته شود تا شرایط برای حضور شیعیانی كه چند روز آینده به كالج اسلامی می آمدند آماده شود.
از چگونگی شهادت پر ابهام شهید ابراهیمی بفرمایید.
فردی به نام "موسی" در كالج اسلامی مشغول كار بود. این فرد قبل از حضور ما در گویان، در كالج اسلامی كار می كرد و كارهای مختلفی در كالج انجام می داد. آقای ابراهیمی، اتاقی هم در همان كالج به "موسی" داده بود و همانجا زندگی میكرد. شب حادثه، دیر وقت بود و من در آشپزخانه مشغول كار بودم كه تلفن زنگ خورد. ناگهان موسی به من گفت كه باید به كالج بروم، مشكلی پیش آمده و سقف اتاق كامپیوتر، نَم داده و آب در حال چكیدن بر روی كامپیوترهاست. گفتم كه الان دیر وقت است و بگذارید برای فردا. آقای ابراهیمی گفت: "ممكن است تا فردا مشكلی پیش بیاید و اموال بیت المال صدمه ببیند." گفتم اگر میروی پس سریع برگرد. گفت: اگر نگران میشوی، بیا باهم برویم. من آن روز برعكس روزهای دیگر كه معمولاً با ایشان به كالج میرفتم، به دلیل فعالیت زیاد و همچنین به دلیل اینكه وضعیت بدنی مناسبی نداشتم، توان كافی برای همراهی با آقای ابراهیمی را نداشتم.
دقایقی گذشت كه آقای ابراهیمی رفته بود كه تلفن زنگ زد. آقا محمدحسن بود. گفت: هیچ خبر و مشكلی نبود و می خواهم به منزل بیایم، شما نگران نباشید. گوشی را قطع كردم و منتظر آقای ابراهیمی شدم اما ساعتها در حال گذر بود و هیچ خبری از ایشان نمیشد. هرچقدر به موبایلش هم زنگ میزدم پاسخگو نبود، با كالج تماس گرفتم، كسی جواب نداد. خیلی نگران شدم. نگرانی مرا نمیتوانید درك كنید. تصور كنید، من هشت ماهه باردار و در یك كشور غریب بودم، هیچ همزبانی نداشتم و امیدم بعد از خدا و اهل بیت(ع)، به آقای ابرهیمی بود. یك روز به آقای ابراهیمی گفتم كه اگر شما روزی بروید و دیگر برنگردید، تكلیف من در اینجا چه میشود؟ ایشان گفت: "شما خدا را دارید. گفتم درست است كه من خدا را دارم ولی من به عنوان یك زن در این كشور غریب، وحشت می كنم، همینطور هم شد.
نیمه شب حدود ساعت یك، با یكی از دوستان آقای ابراهیمی در گویان به نام اسامه یوسف كه یكی از شیعیان این كشور بود، تماس گرفتم. به او گفتم كه شیخ ابراهیمی، ساعاتی است كه از منزل بیرون رفته و هنوز برنگشته، لطفاً شما پیگیری كنید. گفت: "شما قطع كنید و من پیگیری میكنم و به شما خبر میدهم. ساعتی گذشت اما خبری نشد. دومرتبه خودم تماس گرفتم. گفت: "شیخ ابراهیمی kidnap". گفتم یعنی چی؟ گفت: شیخ ابراهیمی را ربودند. ناگهان از حال رفتم.
ظاهراً تیری هم به سمت "موسی" شلیك كرده بودند، البته به او نزدند و به كنار پای "موسی" شلیك كردند و تیر بعد از برخورد با زمین، به پای "موسی" برخورد و تنها خراشی پیدا میكند و به بیمارستان منتقل میشود. آنطوری كه بعدها به ما توضیح دادند، ظاهراً این كار نیز برنامهریزی شده بوده و اتفاقی نبوده است.
دقیقاً روز ربایش مصادف با تعطیلی 14روزه مسیحیان بود و كشور نیز عملاً در كما فرو رفته بود. آنها به شكلی برنامهریزی كرده بودند كه پس از ربایش، به هیچ ارگان و سازمانی دسترسی نداشته باشیم، همه جا در تعطیلی به سر میبرد. با آقای سبحانی، سفیر ایران در ونزوئلا تماس گرفتم و ماجرا را برای ایشان تعریف كردم. آقای سبحانی به من گفت: "من خانوادهام را برای تعطیلات به یكی از شهرهای ونزوئلا بردهام اما برای پیگیری این قضیه برخواهم گشت. آقای سبحانی فردای آن روز به گویان آمد و شروع به پیگیریهای فراوان كرد. بعد از مدتی با تعجب به من گفت: "هیچ چیزی به من نمیگویند و پلیس هیچگونه همكاری با من نكرده و هیچ كمكی نمیكند.
من با تهران تماس گرفتم و با هركسی كه م توانست كاری انجام دهد، ماجرا را گفتم. تعدادی از خانمهای گویان كه با آنها رابطه دوستی داشتیم، چند روزی به منزل ما آمدند كه من تنها نباشم.
از فردای شب حادثه، پلیس گویان دائماً در منزل ما رفت و آمد داشت و مدام مرا مورد بازجویی قرار میداد و سوالات مختلفی از من میكرد. علت حضور ما در گویان، علت ربایش آقای ابراهیمی و مواردی از این دست، از جمله سوالاتی بود كه پلیس گویان از من میپرسید. من و آقای ابراهیمی از قبل قرار گذاشته بودیم كه اگر اتفاقی افتاد، بگوییم ما در ایران كار تجاری میكردیم و در اسلام آمده است كه بخشی از پول خود را به عنوان خمس و زكات پرداخت كنید، ما هم بخشی از پول خود را به گویان آوردهایم تا در جهت خیر به تعدادی از كسانی كه سواد ندارند، به صورت رایگان علمآموزی كنیم. من هم دقیقاً همین را به بازجویان و پلیس گویان گفتم. آنقدر افراد مختلف در منزل ما رفت و آمد میكردند و من نیز دائماً بر روی مبل نشسته بودم و به سوالات آنها پاسخ می گفتم كه هنگام شب، پاهای من وَرم میكرد.
شبها تا صبح از نگرانی، ذكر می گفتم و دعا می كردم. به دلیل اینكه وضعیت مناسبی به خاطر وضع حمل و بارداریام نداشتم، امكان بازگشت من به ایران نبود لذا بعد از دو هفته مادر و عموی من برای كمك به گویان آمدند. 34روز از زمان ربایش شهید ابراهیمی گذشته بود كه یك شب در حال خواندن آیهای از قرآن بودم كه روایت شده بود، اگر این آیه صد مرتبه خوانده شود، گمشده خود را پیدا خواهید كرد. بعد از پایان این صد مرتبه، در حدود ساعت یك خواستم استراحتی كنم و هنوز چشمانم را بر روی هم نگذاشتم كه تلفن زنگ خورد. گوشی را برداشتم. خانومی گفت: "من خبرنگار هستم و جسد شوهر شما را پیدا كردهام، پلیس به شما در این رابطه، اطلاعی داده است؟" با شنیدن این خبر ناگهان از حال رفتم.

حدود 20دقیقه نگذشته بود كه زنگ خانه خورد. آنقدر آدم جلوی درب منزل ما جمع شده بود كه گویی صحرای محشر بود. از تمام روزنامهها، خبرگزاریها، صدا و سیما و رسانههای مختلف جلوی درب منزل ما جمع شده و عكسهایی از پیكر شهید ابراهیمی گرفته بودند تا برای شناسایی به ما نشان دهند. حال بنده خیلی بد بود و عموی من اجازه خارج شدن از خانه را به من نمیداد و خودش جلوی درب رفت. عموی من، فیلم را دید و تمام كسانی را كه در جلوی درب تجمع كرده بودند را متفرق كرد. بعد از دقایقی به منزل بازگشت و گفت: " اینها دروغ میگفتند و آن جسدی كه من دیدم به هیچ وجه جسد آقا محمدحسن نبود و كس دیگری بود. شروع كرد به ما دلداری دادن و در نهایت، ما نیز پذیرفتیم و قانع شدیم و گمان كردیم كه راست میگوید. ما تا صبح بیدار بودیم و دائماً در حال دعا و راز و نیاز بودیم.
اول صبح، چند ماشین پلیس جلوی درب منزل ما آمدند تا من را به برای شناسایی جسد ببرند. عموی من مخالفت كرد و گفت: "ایشان باردار است و وضعیت خوبی ندارد و ممكن است آنجا حالش خراب شود و برای بچهاش اتفاقی بیافتد. در نهایت خودش رفت. از آنجا با من تماس گرفت و گفت: "دقیقاً میدانی وقتی شیخ حسن از منزل خارج شد، دقیقاً چه لباسی پوشیده بود؟ " به او گفتم. گفت: "روی زیرپوش شیخ حسن علامتی نبود؟" به او گفتم. دو مرتبه پرسید: "در بدن شیخ محمد حسن نشانهای وجود دارد تا ما بتوانیم او را تشخیص دهیم؟" گفتم بله یك دندان فلزی در دهانش دارد. دائماً میپرسیدم كه خودش است؟ عمو من نیز میگفت: "نه، نگران نباش، همینطوری میپرسم و اینها دروغ میگویند و جنازه محمد حسن وجود ندارد."
تیم كارشناسی و تجسسی كه از ایران آمده بود به عموی من گفتند كه ما به آنجایی رسیدهایم كه حجتالاسلام ابراهیمی را به شهادت رساندهاند اما هنوز نمیدانیم توسط چه كسی و در كجا به شهادت رسیده است. بچههای وزارت اطلاعاتی كه از ایران به گویان آمده بودند گفته بودند كه ما پیگیر هستیم، به هر نحوی كه شده، محل شهادت ایشان را پیدا كنیم.
زمانی كه عموی من به منزل بازگشت، از او وضعیت شهید ابراهیمی را جویا شدم كه به من گفت: "هیچ مشكلی پیش نیامده و حداكثر تا دو سه روز آینده بازمیگردد. سپس برای تهیه بلیط برای بازگشت به ایران، از منزل خارج شد. به عمو گفته بودند كه هرچه سریعتر، خانواده شهید ابراهیمی را از گویان خارج كنید چرا كه ممكن است همسر و فرزند ایشان را هم به قتل برسانند و مدتی است كه اینها را نیز زیر نظر دارند.
دو روز قبل از خروج ما از گویان، دخترم به دنیا آمد و در نهایت و پس از شناسایی دقیق جنازه توسط عموی بنده و به صورت كاملاً مخفیانه و به نحوی كه هیچ كس متوجه نشود، از گویان خارج شدیم. خروج ما از گویان در صورتی بود كه من هنوز از شهادت شهید ابراهیمی خبری نداشتم.
كجا با پیكر شهید ابراهیمی روبه رو شدید؟
زمانی كه ما به قم رسیدیم، 10روز از تولد دخترم گذشته بود. تمام اقوام و آشنایان از شهادت شهید ابراهیمی خبر داشتند و تنها من بودم كه خبری نداشتم. تا اینكه فردای آن روز، پدر شهید ابراهیمی خبر شهادت شیخ محمدحسن را به من دادند. اما من به هیچ وجه نتوانستم پیكر اصلی شهید ابراهیمی را ببینم و خواستم تصویری كه از شهید ابراهیمی در زمان زنده بودنشان داشتم، همواره در ذهنم بماند چرا كه وضعیت شهادت ایشان بسیار دردناك بود. نیمهای از سر شهید ابراهیمی به دلیل تیرهای فراوان، كاملاً از بین رفته و تنها نیمی از سر مانده بود و همان را نیز در ملحفهای جدا از پیكر قرار داده بودند. انگشتانش را قطع كرده بودند، ناخنهایش را كشیده بودند و سینه شهید به واسطه ضربات سنگین و یا احتمالاً سوزاندن، كاملاً سیاه شده بود.
آیا هنوز مشخص نشده كه چه كسی حجتالاسلام ابراهیمی را به شهادت رسانده است؟
زمانی كه در گویان بودیم، خانم شیعهای كه از دوستان ما و كاركنان وزارت كشور گویان بود با منزل ما تماس گرفت و گفت: "من دیگر نمیتوانم به منزل شما بیایم چرا كه ما نیز زیرنظر هستیم. فقط باید مطالبی به شما بگویم. نامههای فراوانی از سوی افراد و گروههای مختلف به وزارت اطلاعات گویان علیه حجتالاسلام ابراهیمی مبنی بر تروریست بودن و حضور ایشان در بمبگذاریهای گوناگون به ویژه 11سپتامبر آمده بود كه بر این اساس، یك هفته قبل از ربایش شهید ابراهیمی یك هیئت هفت نفره از آمریكا به گویان آمد و جلسه مخفیانه برگزار كردند. در این جلسه گفته بودند كه تعدادی شیعه در گویان به رهبری یك ایرانی وجود دارند كه با وجود اندك بودنشان كارهای ریشهای و مهمی انجام میدهند و در حال شیعه كردن مردم هستند و ممكن است برای كشور خطرناك باشد."
خوابی هم در روز تولد دخترم،"فاطمه"، دیدم كه آقای ابراهیمی وارد منزل شد. با تعجب به او گفتم شما كجا بودی، بیا "فاطمه" به دنیا آمده است. شهید ابراهیمی در حالی كه بسیار نارحت و غمگین بود، یك نگاه غمناكی از دور به "فاطمه" كرد و گفت كه باید بروم. گفتم كجا میخوای بری، شما تازه آمدهای، اگر از خانه بیرون بری ممكن است شما را بگیرند، اصلاً شما كجا بودی؟ شهید ابراهیمی گفت: "مگر تو نمیدانی كه من دست آمریكاییها بودم؟ گفتم كه نه، من نمیدانستم. گفت: "من باید بروم و اما زود برمیگردم."
بعد از بازگشت ما از گویان، وزیر كشور و اطلاعات این كشور بركنار شدند و ما احتمال میدهیم كه برخی از دولتمردان گویان به دلیل حضورشان در ماجرای قتل شهید ابراهیمی، از كار بركنار شدند تا دولت این كشور متهم به دخالت در شهادت شهید ابراهیمی نشود. همچنین آقای سبحانی سفیر ایران در ونزوئلا پیگیریهای فراوانی انجام داد و دو تن از بهترین وكلای انگلستان را به كار گرفت اما آن وكلا در میانه كار خود، از ادامه همكاری انصراف دادند.
هماكنون چه خواستهای از شهید ابراهیمی دارید؟
تنها خواسته من این است كه دست مرا بگیرند و مرا شفاعت كنند.
به یاد شهید منصور ستاری + دانلود

امیر سرلشکر شهید منصور ستاری در سال 1327 به دنیا آمد. وی در بهمن 1365 به فرماندهی نیروی هوایی ارتش منصوب گردید و تا پایان عمر خود عهده دار این مسئولیت بود. سرانجام در 15 دی 1373 در سانحه سقوط هواپیما به فیض شهادت نائل آمد.
![]()
روایت شهید ۲۱ سالهای که گناهانش را مکتوب میکرد

شاید برای بسیاری از افراد تنها روزهای محدودی از سال مانند ماه رمضان و خصوصاً شبهای قدر به مرور زندگی و محاسبه اعمال اختصاص یابد. آن هم تنها شامل موارد خاصی میشود که حداقل از نگاه عموم مردم به گناه شناخته میشود.
آنچه در ادامه میآید، فهرست گناهانی است که یک جوان 21 ساله در دفترچه یادداشت خود نوشته بود. با تاریخ شروع پنجشنبه 22 آذر سال 63.
گناهان رتبه 5 کنکور و دانشجوی الکترونیک دانشگاه شریف، که گویا شاگرد آیت الله حقشناس هم بوده! طبق شناسنامه ناماش «مهران» است، «مهران بلورچی». اما وقتی به جبهه رفت، گفت صدایم کنید «علی»!
نامههایش را اینطور امضاء میکرد؛ «الاحقر، علی بلورچی»...
صفحه اول دفترش نوشته بود:
«اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم»
قال الله العظیم، فی کتابه الکریم، اقرء کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیباُ... من استوی یوماه فهو مغبون»
بخوانید گناهان شهید «علی بلورچی» را ... گناهانی که شاید بتوان گفت بسیاری از آنها از نگاه ما اصلاً گناه به حساب نمیآید...
***
بسم الله.
1.نماز صبح را بیحال خواندم و اصولاً حال نداشتم و خیلی بیحال زیارت عاشورا خواندم.
2.خواب بر من غلبه کرد.
3.یاد امام زمان (عج الله) کم بودم و هستم.
4.الفاظ زائد زیاد به کار بردم .
5.مشارطه نکردم.
6.زود عصبانی میشوم .
7.شهوت شکم داشتم.
8.ریا کردم.
9.حب دنیا داشتم.
10.حضور قلب در سر نماز خیلی کم بود.
11.خود را بهتر از آنچه هستم به دیگران نمایاندم .
12.نفس را در رفاه قرار دادم و در مضیقه نبود.
13.دروغ گفتم.
14.برای غیر خدا کار کردم.
15.یاد دنیا بودم.
16.تقوا نداشتم.
17.وقت را زیاد تلف کردم.
18.امروز تماماً معصیت و غفلت بود.
19.نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را با حال نخواندم.
20.ذکر را با توجه زیاد نمیگفتم.
21.شاید غیبت کردم.
22.نفس در آرامش بود.
23.خدا را ناظر بر اعمالم ندیدم.
24.غیبت شنیدم.
25.کنترل زبان کم بود.
26.تندخویی کردم.
27.کم فکر کردم.
28.به آنچه علم داشتم عمل نکردم.
29.درسم را خوب نخواندم.
30.خیلی صحبت بیخودی کردم و همین سبب شد که حالت غفلت از خدا داشته باشم.
31.یاد مرگ و قیامت و روز جزا نبودم.
32.خود را بزرگ جلوه دادم.
33.دخالت در امور معصیتآلود کردم.
34.مراقبت از چشم خیلی کم بود.
35.بیوضو خوابیدم.
36.میل زیادی به ریا داشتم و امور را آنگونه جلوه می دادم که حقیقت نداشت تا سببی برای خوشحالی نفس شود.
37.حب مقام داشتم و آن را نیز ارضا، کردم.
38.معاشرت با افراد غیرلازم کردم.
39.خود بزرگبینی و عجب داشتم.
40.از فرصتهایم خیلی کم بهره بردم و استفاده خوبی نکردم.
41.به طور جدی یاد مرگ نبود.
42.زیاد به یاد امام زمان روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفدا نبودم.
43.با نفس درگیر نبودم.
44.کبر داشتم و به خود مغرور شدم.
45.ذکر درونی و برونی خیلی کم بود و اگر هم بود خیلی کم بود.
46.دقت در اعمال و فکر قبل از آنها کم بود و یا اصلاً نبود.
47.زخم زبان زدم.
48.قرآن کم خواندم.
49.در مهلکه سقوط قرار گرفتم.
50.خواطر نفسانی کنترل نشد.
51.نمازها را با علاقه و شوق نخواندم.
52.در جهت خودسازی گام برنداشتم.
53.درحال موتورسواری حب دنیا تأثیر گذاشت و موجب شد معصیت کنم.
54.یقین و اخلاص نبود.
55.توجیه میکردم معاصیام را.
56.تواضع و زهد نبود.
57.کمبود شخصیت داشتم و با خودبزرگنمایی سعی در جبران آن داشتم.
58.خوف نداشتم.
59.گستاخی داشتم و حیا نداشتم.
60.ایذاء مومن نمودم.
61.نماز را در حالت خواب خواندم و اصولاً به یاد مولایم نبودم.
62.دعای عهد را نخواندم.
63.عبرت از احوالات دنیا نگرفتم.
64.حب دنیا خیلی دارم و حقیقتاً نفس در کنترل شیطان است و نه در کنترل خودم.
65. واجبات را متوجه نبودم.
66.دقت در نیات وجود نداشت.
67.نفس خیلی طغیان کرد.
68.قلب متوجه خداوند تبارک و تعالی نبود.
69.آمادگی برای مرگ وجود نداشت.
70.احساس مسئولیت کم بود.
71.نظم کم بود.
72.تفکر و تعمق وجود نداشت.
73.چشم آزاد بود و بیهوده به اطراف نگاه میکرد وگاهی به محارم الهی برمیخورد که متأسفانه حتماً بر قلب نیز تأثیر سوء گذاشته است.
74.ذکری که موجب صعود شود وجود نداشت.
75.آنچه نباید میگفتم،گفتم.
76.شهوت خواب پیدا کردم.
77.ریا کردم و خواستم سواد خود را به رخ دیگران بکشم.
78.در حال خنده نوعی غفلت در خود احساس کردم.
79.در مقابل روی کردن دنیا سوی خودم سست بودم و دائما در ذهنم بود.
80.تعارف و تمجیدها وسوسه مینمودند.
81.پناهبردن به حضرت حق تعالی و استغاثه حقیقی از او کم بود.
82.عشق به خداوند را تقویت ننمودم.
83.حالت انابه وجود نداشت.
84.دعا را به علت کسب صفات رذیله در روز و سریع خواندن با توجه کامل نخواندم.
85. چند شبی است که سوره واقعه را بیرغبت میخوانم.
86.با آنکه میدانستم دارم اشتباه میکنم اما اشتباه کردم.
87.چند مورد عجله و شتابزدگی وجود داشت.
88.علاقه به مدح دیگران وجود داشت.
89.حفظ سر نشد.
90.سوز و ناله کم بود.
91.بصیرت نبود.
92.توسل و ارتباط با عالم قدس خوب نبود.
93.هنگام غروب خوابیدم که حال و صفای قلب گرفته شد.
94.شهوت خودش را خیلی فعال نشان میدهد، باید مراقب بود.
95.اگر عنایتی شده بود، در اول صبح به واسطه خواب بعد از نماز کم شد.
96.توجه به باطن امور و حضور قلب و توجه به نفس چه هنگام وسوسه و چه غیر آن خیلی کم بود،لذا در دام شیطان افتادم و علیالخصوص در دامهایش حب دنیا بود که شدیداً متأثر شدم.
آنگونه که در نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء و اوقات مابین اینها ذهنم مشغول به دنیا بود. لذا از خداوند نجات خود را خواهانیم که ای مولای ما خودت به فریاد ما برس وشیطان و حب دنیا را از ما بگیر .
97.حجابهای قلب خیلی زیاد بود و امروز این مطلب برای عقل درک شد.
98.زهد و فقر و اخلاص کم بود .
99.انقطاع از دنیا نبود بلکه برعکساش بود.
100.احساس نمودم که تا چه حد زیادی بین من و رب حق حجاب وجود دارد.
101.خود را همه کاره جلوه دادم و شیطان از این راه خوب موفق شد.
***
در وصیتنامهاش نوشته بود : «ولا تکونوا کالذین نسو الله فانسیهم انفسهم. تنها یک چیز برایتان بنویسم که خیلی زحمت کشیدم و ناله کردم و شب زندهداری (به اصطلاح شما) کردم، اگر شهید شدم باید بگویم {فزت ورب الکعبه}»
هرگاه پرچم محمدرسول الله را در افق عالم زدی حق داری استراحت کنی !!!

هرگاه پرچم محمدرسول الله را در افق عالم زدی حق داری استراحت کنی !!!
روایت یک عکاس از دردناکترین جنایت آمریکا در خلیج فارس

12 تیرماه 1367 بود که 290 نفر از مسافران کشورهای ایران اسلامی، امارات متحده عربی، ایتالیا، پاکستان، هند و یوگسلاوی سابق در حالی که در هواپیمای ایرباس بودند، بر فراز آبهای خلیج فارس توسط ناو جنگی وینسنس آمریکا مورد هدف قرار گرفتند.
در سالروز این جنایت ضدبشری آمریکا، گفتوگویی با «ناصر عظیمی» عکاسی که یک روز بعد از حادثه در محل وقوع حضور یافته، ترتیب داده شده است.
* اعزام خبرنگاران و عکاسان به بندر عباس
بنده از سال 62 وارد کار عکاسی خبری شدم؛ با توجه به اینکه آن زمان مصادف با جنگ تحمیلی عراق علیه ایران بود، به مناطق جنگی هم اعزام میشدیم که در عملیاتهای نصر هشت، کردستان، مانورهای شهادت و مینزدایی خلیج فارس و چند نقطه دیگر حضور پیدا کردم؛ اعزامهای متعددی به نقاط کشور داشتم، در همه حوزهها آمادهباش بودم.
در تیرماه 1367 و همزمان با واقعه حمله تروریستی ناو نظامی وینسنس آمریکا به هواپیمای مسافربری ایرباس، بنده در روزنامه رسالت فعالیت داشتم؛ از محل کارم خارج شده بودم که طی تماس تلفنی اعلام کردند، به سرعت خودم را برای رفتن به بندر عباس آماده کنم.
آن موقع نپرسیدیم چه اتفاقی افتاده است؛ لوازم را جمع کردم و بعد توجیه شدم که در بندر عباس هواپیمای مسافربری مورد حمله موشک آمریکا قرار گرفته است و باید به همراه گروهی از خبرنگاران داخلی و خارجی برای پوشش تصویری به این مأموریت اعزام شویم.

زمان بازگشت از مأموریت مشخص نبود لذا با خانواده برای 15 روز یا یک ماه خداحافظی کردیم؛ روز سیزدهم تیرماه، یک روز بعد از حادثه وارد فرودگاه بندرعباس شدیم؛ بعد از رسیدن به فرودگاه، عکاسان، فیلمبرداران و خبرنگاران داخلی و خارجی به هتل هما منتقل شدند؛ آنها هم با پروازهای مختلف خود را به بندرعباس رسانده بودند.
* مردمی که در کنار ساحل منتظر بودند
برای تهیه گزارش از این رویداد ما را به جزایر «لارک» و «هنگام» میبردند و خبرنگاران و عکاسان به نقاط مختلف تقسیم میشدند.
شرایط خاصی بود؛ خانوادههایی که عزیزانشان را در واقعه سقوط هواپیما از دست داده بودند، به منطقه آمده بودند؛ آنها کنار ساحل تجمع میکردند و چشم به آبهای خلیج فارس میدوختند تا بلکه خبری، تکه لباسی و پیکر عزیزشان را ببینند؛ برخی یکدفعه شروع به گریه میکردند.
خانوادههای قربانیان این حادثه، روحیه نداشتند و حتی نمیشد به آنها دلداری داد؛ در طول جنگ اگر به دیدار خانواده شهیدی میرفتیم که فرزندشان در جبهه به شهادت رسیده بودند، خانواده شهید به ما روحیه میدادند، چون عزیزان آنها برای دفاع رفته بودند، اما در این اتفاق زن و مرد و بچههای بیدفاعی بودند که قصد جنگیدن نداشتند و مسافر بودند که میخواستند به مقصدی حرکت کنند و مورد حمله آمریکا قرار گرفتند؛ شرایط این خانوادهها خیلی ویژه بود؛ حرفی برای گفتن نداشتند و بهتزده بودند.
سختترین صحنه این واقعه مربوط به انتظار خانوادهها لب ساحل بود. آنها طوری به افق نگاه میکردند که انگار حادثه رقم خورده تغییر مییابد و شاید هم به این فکر میکردند که این اتفاق یک خواب باشد.
* دردناکترین صحنه از جنایت آمریکا در خلیج فارس
شناورهایی بود که خبرنگاران و عکاسان را به منطقه میبُردند؛ روی آبهای خلیج فارس، تکههای بدن زن، مرد و کودک، لباسهای مردم، عروسکهای بچهها شناور بود. این صحنهها برای ما خیلی دردناک بود و دردآورترین صحنه که تحتتأثیر قرار گرفتیم در جزیره «هنگام» بود که دیدم دست قطع شده کودکی که این کودک عروسکش را رها نکرده بود، احساس خیلی بدی به من دست داد.
* دیدن تکههای بدن شهدا در سردخانه
معمولاً صبحها به کنار ساحل و داخل آبهای خلیج فارس میرفتیم و بعد از ظهرها هم که برمیگشتیم ما را به سردخانه یا یخچال انبار کالا میبُردند؛ سردخانه بزرگی بود؛ قطعات بدن قربانیان را داخل کیسه گذاشته بودند تا بعد از بررسی به خانوادههایشان تحویل دهند.

قطعات به جامانده از هواپیمای مسافربری ایرباس
* شوک خبرنگاران خارجی از دیدن صحنههای جنایت آمریکا
تصویرهایی که ما میدیدیم را نمیشد، چاپ کرد؛ روزنامهها سیاه و سفید بود؛ همکاران عکاس برخی با فیلمهای رنگی عکس میگرفتند؛ صحنههای جذابی برای خبرنگاران خارجی و داخلی نبود؛ همهاش ناراحتی بود.
به زبان خارجی تسلط نداشتم اما مترجمان با عکاسان و خبرنگاران خارجی صحبت میکردند و نگاهشان را نسبت به این واقعه به ما انتقال میدادند؛ این حمله آمریکا برای آنها هم حالت شوک داشت که چرا هواپیمای مسافربری؟!
* پیکر هیچ یک از قربانیان سالم نمانده بود
هواپیمای ایرباس حدود 7 دقیقه بعد از پرواز مورد حمله موشک آمریکا قرار گرفته بود؛ در واقع باک بنزین هواپیما هم پر بود؛ از طرف دیگر هم موشکی که به وسط هواپیما اصابت کرده بود، شدت انفجار را بیشتر میکرد؛ قطعاً با چنین انفجاری، پیکر انسانی سالم نمیماند. در این جستجوها هیچ پیکر سالمی ندیدیم؛ بدنها قطعه قطعه بود و هر قطعهای را که پیدا میکردند داخل کیسه میگذاشتند و به سردخانه منتقل میکردند؛ آن موقع تا جایی هم که ما اطلاع داشتیم، پیکرها شناسایی نشده بودند؛ شاید از هر فردی یک تکه از بدنش پیدا کرده بودند و از برخی از شهدا، هیچ اثری باقی نمانده بود.
آن موقع که ما را به سردخانه میبردند، ما هم از این صحنهها با لنز باز عکس میگرفتیم تا فضای سردخانه را نشان دهیم. الان فیلمهای سر بریدن و عکسهای دردناک را رسانهها منتشر میکنند، اما آن موقع اگر هم میخواستیم عکس شهیدی را منتشر کنیم، در گرفتن عکس از قسمتهای جراحت پیکر شهید محدودیت داشتیم.
* عکسهایی که به دستمان نرسید
آن زمان با دوربین نگاتیو عکسها را میگرفتیم؛ مثل الان نبود که بتوانیم عکسها را به سرعت مخابره کنیم؛ وقتی در هتل مستقر شدیم، حلقه فیلمها را بستهبندی میکردیم و با اولین پرواز به تهران ارسال میکردیم؛ بعضاً انتشار عکسها با یک روز فاصله انجام میگرفت.
در طول دو هفتهای که در بندرعباس بودیم، تصاویر متعددی از صحنههای محل حادثه، خانواده قربانیان و سردخانه تهیه کردیم، آن موقع به این فکر نمیکردیم که شاید در آینده فضای عکاسیمان تغییر کند و در رسانه دیگری کار کنیم. شاید فکر میکردیم تا آخر در محل کارمان خواهیم ماند و از آنجا هم بازنشسته میشویم.
متأسفانه آن زمان من و دیگر دوستان از عکسهایی که تهیه میکردیم برای خودمان نگه نداشتیم و فقط موظف بودیم فیلم را به مرکز رسانهای که کار میکردیم، ارسال کنیم، فیلم را همان موقع که ظهور میکردند در بانک آرشیو قرار میدادند که بعضاً برخی از روزنامهها این نگاتیوها را نگه نداشتند.
روزنامه آن واقعه را خودم هم نگه نداشتم؛ چون 3 سال که از زمان نگهداری روزنامه میگذشت، روزنامه زرد رنگ و بعد پودر میشد؛ به خاطر اینکه شرایط مساعد برای نگهداری روزنامهها نداشتیم، این کار را نکردیم.
* فیلم فاخری برای مظلومیت مسافران پرواز 655 ساخته نشد
برای معرفی مظلومیت شهدای این حمله تروریستی امریکا، کار اساسی انجام نگرفت؛ اثر فاخری به جا نماند و خیلی صحبت نشد. اگر از نسل سوم و چهارم سؤال شود که سقوط هواپیمای ایرباس چیست یا 12 تیر 67 چه اتفاقی افتاده، نمیتوانند پاسخ دهند.
در این راستا رسانهها و فیلمسازان کوتاهی کردند در حالی که اگر در آمریکا چنین اتفاقی میافتاد، کلی فیلم مستند و سینمایی تولید میشد.
گفتوگو از عالم ملکی
شهادت سه شهید به نام "حسین" در شب عاشورا

روایت سرنوشت سربازان روحالله در لشکر ویژه 25 کربلا بسی خواندنی و شنیدنی است.
هر بار که به سراغ سیره این دلدادگان میرویم به گوشهای از حلاوت حسینی زیستنشان پی میبریم.
نقل خاطره زیبای زیر از زبان رزمنده "شعبان ملکشاهی" است که تقدیم حضور همه مخاطبان و عاشقان فرهنگ ایثار و شهادت میشود.
بچهها خودشان را برای عملیات محرم آماده میکردند.
حسین مقصودلو که تازه بیسیمچی شده بود پیش من آمد و گفت:
- «دلم نمیخواهد اینجا باشم، دلم برای مادر پیر و تنهای خودم میسوزد. میدانم که دیگر بر نمیگردم و شهید میشوم».
با تعجب به او گفتم:
- «چهات شده؟! تو که قبلاً برای عملیاتها لحظهشماری میکردی حالا میترسی؟!»
او گفت:
- «دلم میخواد یک بار دیگر مادر پیرم را ببینم».
روز سوم یا چهارم محرم، حسین در حالی که از کنارم میگذشت، به من گفت:
- «چقدر کیف داره که آدم در ماه محرم شهید بشه».
پرسیدم:
- «حالا کی میخواد بشه؟!»
غروب تاسوعا بود، بچهها خودشان را برای مراسم عزای شب عاشورا آماده میکردند، در سنگر نشسته بودیم که ناگهان عراق با گلولههای مینی کاتیوشا منطقه را زیر آتش سنگین خود گرفت، به سرعت خیز رفتیم و پناه گرفتیم.
نزدیک اذان بود، وقتی بلند شدم دیدم که رفت و آمد در نزدیکی مخابرات زیاد است، خودم را به آنجا رساندم و پرسیدم چی شده؟! گفتند:
- «حسین مقصودلو شهید شده است. از بچههای اطلاعات عملیات و تدارکات هم، حسین موسوی و حسین جعفری شهید شدند».
اسم همه آنها حسین بود، جالب این بود که همه آنها از ناحیه سر ترکش خوردند و شهید شدند، آن شب تا صبح عزاداری کردیم و به یاد حسین(ع) اشک ریختیم...
پوست هندوانهای که مرا از مرگ نجات داد

***
در حالی که نیروهای عراقی دستهایمان را بسته بودند، از پشت با قنداق اسلحه ما را به طرف ماشین حمل اسرا که کمی دورتر از محلی که ما در آنجا اسیر شده بودیم قرار داشت هل میدادند.
کنار ماشین حمل اسرا که رسیدیم. چند ساعت ما را دست بسته زیر آفتاب سوزان نگه داشتند، سوز عطش و گرسنگی پیکرمان را سیاه و گرمازده کرده بود.
علاوه بر آن سوز کویر نیز بر شدت تشنگیمان میافزود.
هیچ چیز در آن شرایط سخت نمیتوانست گویای احوال ما باشد. امید به زندگی در ما مرده بود. همگی چشم بر جاده دوخته بودیم و منتظر عکس العمل عراقیها مانده بودیم تا تکلیفمان را روشن کنند.
تاب تحمل تشنگی را نداشتیم. دم غروب تمام اسرا را یکی یکی سوار ماشین کردند. نوبت من که رسید رو به نزدیکترین سرباز عراقی که سلاح به دست از ما محافظت میکرد، کردم و با ایما و اشاره در حالی که «ماء، ماء» میکردم آب خواستم و به او فهماندم که دارم از تشنگی تلف میشوم.
سرباز عراقی با شنیدن کلمهی «ماء» میخندید و مرا با قنداق تفنگش به کامیون نزدیک میکرد تا سوار کامیون شوم. من که نای راه رفتن نداشتم به زور خود را به در پشتی ماشین نزدیک کردم و تا خواستم پا روی رکاب ماشین بگذارم و داخل ماشین شوم از ضعف و بیحالی به عقب برگشته، به زمین خوردم.
سرباز عراقی با دیدن وضعیت من به خنده افتاد و خواست تا زودتر سوار کامیون شوم. وقتی خواستم برای بار دوم سوار کامیون شوم دوباره به زمین خوردم.
بار سوم که خواستم سوار کامیون شوم، سربازی که نزدیکم بود مرا از پشت به داخل ماشین هل داد و من با چانه به کف ماشین افتادم.
وقتی همگی سوار شدیم. کامیون به راه افتاد. اسرا دست بسته در دو طرف کامیون نشسته بودند و عراقیها اسلحه در دست منتظر بودند تا دست از پا خطا نکنیم.
گرمای آفتاب جنوب امانم را بریده بود، ناگهان چشمم به پوست هندوانهای در کف ماشین افتاد. با خود گفتم دست کم با خوردن این تکه پوست هندوانه میتوانم کمی از تشنگی و گرسنگیام را رفع کنم.
برای همین با دستان بسته خودم را سینه خیز به طرف پوست هندوانه کشاندم. تا خواستم آن را به دهان گرفته، گاز بزنم، پوست هندوانه لیز خورد و در نقطهای دیگر ماشین افتاد.
دوباره سعی کردم و سرانجام با زحمت زیاد پوست هندوانه را به گوشهی ماشین کشانده، مشغول خوردن شدم تا شاید کمی از تشنگیام برطرف شود. در حالی که با پوست هندوانه ور میرفتم، سربازان عراقی به من میخندیدند...
راوی: آزاده، محمد نجفیان
رقص مرگ !

(( ای حیات ! با تو وداع می کنم ، با همه مظاهر و جبروتت . ای پاهای من ! می دانم که فداکارید ، و به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت – صاعقه وار به حرکت در می آیید ، اما من آرزویی بزرگتر دارم . به قدرت آهنینم محکم باشید . این پیکر کوک ، ولی سنگین از آرزوها و نقشه ها و امیدها و مسئولیت ها را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانید . در این لحظات آخر عمر ، آبروی مرا حفظ کنید . شما سالهای دراز به من خدمتها کرده اید . از شما آرزو می کنم که این آخرین لحظه را به بهترین وجه ، ادا کنید . ای دستهای من ! قوی و دقیق باشید . ای چشمان من ! تیزبین باشید . ای قلب من ! این لحظات آخرین را تحمل کن . به شما قول می دهم که پس از چند لحظه همه شما در استراحتی عمیق و ابدی آرامش خود را برای همیشه بیابید . من چند لحظه بعد به شما آرامش می دهم ، آرامشی ابدی . چه ، این لحظات حساس وداع با زندگی و عالم ، لحظات لقای پروردگار و لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد . ))
در راه تو
من مسئولیت تام دارم که در مقابل شداید و بلایا بایستم ، تمام ناراحتی ها را تحمل کنم رنجها را بپذیرم ، چون شمع بسوزم و راه را برای دیگران روشن کنم .
ای خدا، من باید از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا که دشمنان ، مرا از این راه طعنه زنند . باید به آن سنگ دلانی که علم را بهانه کرده و به دیگران فخر می فروشند ثابت کنم که خاک پای من هم نخواهند شد . باید همه آن تیره دلان مغرور و متکبر را به زانو در آورم ، آنگاه خود خاضع ترین و افتاده ترین فرد روی زمین باشم .
ای خدای بزرگ ، این ها که از تو می خواهم چیزهائیست که فقط می خواهم در راه تو به کار اندازم و تو خوب می دانی که استعداد آن را داشته ام .
تو ای خدای من ، می دانی که جز راه تو و کمال و جمال تو آرزویی ندارم ، آنچه می خواهم آن چیزی است که تو دستور داده ای و می دانی که عزت و ذلت به دست توست و می دانم که بی تو هیچ ام و خالصانه از تو تقاضای کمک و دستگیری دارم .
حتی یک لحظه
ای مادر هنگامی که فرودگاه تهران را ترک می گفتم تو حاضر شدی و هنگام خداحافظی گفتی (( ای مصطفی ، من تو را بزرگ کردمم ، با جان و شیره خود تو را پرورش دادم و اکنون که می روی از تو هیچ نمی خواهم و هیچ انتظاری از تو ندارم ، فقط یک وصیت می کنم و آن این که خدای بزرگ را فراموش نکنی . ))
ای مادر ، بعد از ۲۲ سال به میهن عزیز خود باز می گردم و به تو اطمینان می دهم که در این مدت دراز حتی یک لحظه خدا را فراموش نکردم ، عشق او آن قدر با تار و پود وجودم آمیخته بود که یک لحظه حیات من بدون حضور او میسر نبود .
به امام موسی صدر
وصیت می کنم به کسی که او را بیش از حد دوست می دارم . به معشوقم ، به امام موسی صدر ، کسی که او را مظهر علی می دانم ، او را وارث حسین می خوانم ، کسی که … از این که به لبنان آمدم و پنج یا شش سال با مشکلاتی سخت دست به گریبان بوده ام متاسف نیستم . از این که آمریکا را ترک گفته ام ، از این که دنیای لذت و راحتی را پشت سر گذاشتم ، از این که دنیای علم را فراموش کردم ، از این که از همه زیبایی ها و خاطره زن عزیز و فرزندان دلبندم گذشته ام متاسف نیستم …
تو ای محبوب من ، دنیایی جدید به من گشودی که خدای بزرگ مرا بهتر و بیش تر آزمایش کند . تو به من مجال دادی تا پروانه شوم ، تا بسوزم ، تا نور برسانم ، تا عشق بورزم ، تا قدرت های بی نظیر انسانی خود را به ظهور برسانم …
امام من ، منی که وصیت می کنم ، منی که تو را دوست می دارم … آدم ساده ای نیستم . من خدای عشق و پرستشم ، من نماینده حق ، مظهر فداکاری و گذشت ، تواضع ، فعالیت و مبارزه ام . آتشفشان درون من کافیست که هر دنیایی را بسوزاند ، آتش عشق من به حدی است که قادر است هر دل سنگی را آب کند ، فداکاری من به اندازه ایست که کمتر کسی در زندگی به آن درجه رسیده است …
کسی که وصیت می کند آدم ساده ای نیست ، بزرگترین مقامات علمی را گذرانده ، سردی و گرمی روزگار را چشیده ، از زیباترین و شدیدترین عشق ها برخوردار شده ، از درخت لذات زندگی میوه ها چیده ، از هر چه زیبا و دوست داشتنی است برخوردار شده و در اوج کمال و دارایی ، همه چیز را رها کرده و به خاطر دفی مقدس ، زندگی دردآود و اشک بار وشهادت را قبول کرده است . آری ای محبوب من ، یک چنین کسی با تو وصیت می کند …
متن بالا آخرین نوشته شهید دکتر مصطفی چمران می باشد که چند دقیقه قبل از شهادت و در ماشین و در حال رفتن به سوی دهلاویه آن را نگاشته است.
شرح كامل لحظه شهادت شهيدان آويني و يزدان پرست در گفتگوي رجانيوز باسعيد قاسمی

سعيد قاسمي را شايد خيليهاي به سخنرانيهاي سياسي و فرهنگي وگفتمانياش بشناسند و خيليها هم شايد او را فرماندهي از فرماندهان دوران مقدس در و حسرت رسيدن به ياران شهيد. اما سيد مرتضي آويني در وصفش حاج سعيد قاسمي اينگونه قلم به دست گرفته است: «آقا سعید، فرمانده این محور عملیاتی، همان كسی بود كه ما در جستوجوی او بودیم. او مظهر همان روحی است كه حزبالله را از انسانهای دیگر جدا ميكند و البته در میان رزمآوران ما دلاورانی چون سعید كم نیستند...او یكی از پروردههای میدان رزم و جهاد فی سبیلالله است و اگر انقلاب اسلامی هیچ دستاوردی جز پرورش انسانهایی اینچنین نداشت، باز هم ميارزید تا حزبالله جان و سر خویش را فدای حفظ آن كند.»
اما اين آويني نبوده است كه در وصف سعيد قاسمي اينچنين قلم به دست گرفته است، سالهاست كه در سالروز شهادت سيد شهيدان اهل قلم، حاج سعيد نيز يك تنه به ميدان ميآيد تا براي سيد شهيدان اهل قلم يادبودي برگزار كند و به بيان روش و منش سيد مرتضي بپردازد.
«سعيد قاسمي» قطعا بهترين كسيست كه ميتوان با او درباره «سبك زندگي»، «دغدغهها» و.....و همچنين ماجراها و اتفاقاتي كه در بيستم فروردين ماه 1372 در فكه منجر به شهادت «سيدمرتض آويني» شد، صحبت كرد و همكلام شد. كسي كه در هفتههاي آخر زندگي پربركت آن شهيد بزرگوار جزو نزديكترين رفقا و يارانش بود و بعد از همكاري در ساخت مستند جنجالي «خنجر و شقايق» كه آن زمان حاشيههاي زيادي را ايجاد كرد، در آخرين روز و آخرين لحظات زندگي «سيدمرتضي» و «شهيد سعيد يزدانپرست» هم در كنارشان بود و هنوز هم ناگفتههاي زيادي از دغدغههاي روزهاي آخر شهيدآويني و همچنين ماجراي شهادت او و «شهيد سعيديزدانپرست» در كربلاي فكه دارد.
حاج سعيد سالهاست شرح كامل ماجراي شهادت سيد مرتضي آويني را در حالي كه در زمان شهادت در نزديكترين فاصله با او قرار داشته و حتي از مجروحان آن حادثه بوده، در سينه محفوظ نگهداشته است. اما امسال كه سالروز شهادت با ايام فاطميه همزمان شده همه چيز تفاوت كرده است و سعيد قاسمي صندوقچه اسرار خود را براي خبرنگاران ما گشود تا جزئياتي شنيده نشده و مكتوم از نحوه شهادت و حالات سيد مرتضي در آخرين لحظات زندگي را بيان كند.
سردار قاسمي بخش زيادي از سخنانش را هم به بيان سجاياي همشاگردي خود شهيد يزدانپرست اختصاص داد، حالاتي كه شايد تا كنون زير سايه نام سيد مرتضي آويني ديده و يا شنيده نشده باشد.
متن زير به همراه فايل صوتي گفتوگو كه براي اولين بار در رجانيوز منتشر ميشود، شرحيست كامل- و تا به حال منتشرنشده- از تمام اتفاقات روز حادثه و چند خاطره شيرين از شهيد مرتضي آويني و سعيد يزدانپرست كه در فضايي آكنده از اشك و ياد شهيدان تهييه شده و به ساحت قدسي سيد شهيدان اهل قلم تقديم مي شود:
![]()
برای خواندن متن کامل این گفتگو کلیک کنید
گفتگویی با خانواده شهدیان خالقی پور; روایت مادر سه شهید از پلاکی که زنجیر نداشت

... دعوای بین برادرها بالا گرفته بود. فهمیدم برای اینکه هر دو باهم به یک گردان نروند دعوا شده... رسول میگفت هر دو برادر شهید میشوند، مادر گناه دارد؛ به او رحم کن و نیا...
پلاک داوود را که برایم آوردند، زنجیر نداشت. گفتم زنجیرش کجاست؟ گفت: جنازه داوود شیمیایی شد و باد کرد. زنجیر در گردنش محو شده، فقط توانستم پلاک را قیچی کنم، بردارم...
به یاد پیر جبهه ها; حاجی بخشی ...
... اپيزود آخر; بیاد حر انقلاب اسلامی، شهید شاهرخ ضرغام

نیروی کمکی نیامد. توپخانه هم حمایت نکرد. همه نیروها به عقب آمدند. شب بود که به هتل رسیدیم .
آقا سید( شهید سید مجتبی هاشمی- جانشین جنگهای نامنظم) را دیدم، درد شدیدی داشت. اما تا مرا دید با لبخندی بر لب گفت: خسته نباشی دلاور، بعد مکثی کرد و با تعجب گفت: شاهرخ کو؟
بچه ها در کنار جمع شده بودند. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. قطرات اشک از چشمانم سرازیر شد ،سید منتظر جواب بود. این را از چهره نگرانش می فهمیدم. کسی باور نمی کرد شاهرخ دیگر در بین ما نباشد. خیلی از بچه ها بلند بلند گریه می کردند. سید را هم برای مداوا فرستادیم بیمارستان. روز بعد یکی از دوستانم که رادیو تلویزیون عراق را زیر نظر داشت سراغ من آمد نگران و با تعجب گفت: شاهرخ شهید شده؟ گفتم چطور مگه؟ گفت: الآن عراقی ها تصویر جنازه یک شهید رو پخش کردند. بدن بی سر او پر تیر و ترکش و غرق در خون بود. سربازان عراقی هم در کنار پیکرش از خوشحالی هلهله می کردند. گوینده عراق هم می گفت ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم!
اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم. او شهید شده بود. شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند. همه گذشته اش را. می خواست چیزی از او نماند. نه اسم، نه شهرت، نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر. اما یاد او زنده است. یاد او نه فقط در دل دوستان، بلکه در قلوب تمامی ایرانیان زنده است. او مزار دارد. مزار او به وسعت همه خاکهای سرزمین ایران است.
روایت خواندنی زنی که لباس رزمندهها را تعمیر و تکهدوزی میکرد

در دوران جنگ زنانی بودند که خانه و زندگی خود را به امان خدا میگذاشتند و میرفتند تا لباسهای رزمندهها را بشویند، تعمیر و مرتب کنند و مثل لباس نو تحویل دهند تا حداقل آنها معطل لباس شسستن و این مسائل نباشند.
تصور اینکه آدم برود و لباس کسانی را که حتی یکبار هم آنها را ندیده باشد، با دست بشوید، حس غریبی برای ماست اما چقدر زیبا که همه آنها فقط یک هدف را دنبال میکنند آن هم پیروزی اسلام.

زینت نیلی یکی از همین زنانی هست که خانه و زندگی خود را در تهران، رها کرده و میرود به پایگاه شهید علمالهدی در مرکز اهواز تا لباس رزمندهها را تعمیر و حتی تکهدوزی کند. او خاطرات خواندنی از آن روزها دارد که بخشی از آن را روایت میکند...
شهادت یعنی ...

شهید امیر حاج امینی بیسیم چی گردان انصار از لشگر27 محمد رسول الله (ص)
این عکس توسط احسان رجبی در تاریخ 10 اسفند ماه 1365 و در کربلای شلمچه در جنوب کانال پرورش ماهی گرفته شده است. مزار این شهید والا مقام در قطعه 29 بهشت زهرا (س) قرار دارد.
سفارش شهید همت برای عزاداری عاشورا + تصویر نامه

شهید همت که در آبان ماه 1359 در سنگر جهاد و مقاومت غرب کشور حضور داشت، طی نامهای برای خانوادهاش نوشت:
سلام بر حسین و یاران حسین
سلام بر زینب الگوی همیشه جاوید زنان مسلمان
سلام بر پدر و مادر و خواهران و برادران عزیزم باد که همیشه برای من زحمت کشیدهاند؛ باری بسیار دلم میخواست بتوانم عاشورا را شهرضا باشم و عجیب علاقه به سینه زدن و عزاداری در این روز بزرگ را داشتم ولی به علت اینکه در اینجا کسی نبود و در ضمن کار بسیار زیاد بود، لذا نتوانستم بیایم به آقا بگویید به جای من هم سینه بزند.
من صحیح و سالمم و انشاءالله در فرصتی دیگر که توانستم مرخصی بگیرم، به شهرضا سری میزنم؛ سلام مرا به همه فامیل و آشنایان برسانید خصوصاً به حبیبالله و همسرش، آقا منصور و همسرش و ننه جان عزیز.
همه شما را به خدا میسپارم شاد و سربلند باشید.
حقیر و مخلص شما محمدابراهیم همت.
26 آبان 59
مادر شهیدی که برای فرزندان رزمندهاش لباس میدوخت ...

در این تصویر خانمی در حال خیاطی است که مادر شهید است. او میگفت «فقط یک پسر داشتم که شهید شده و دارم برای پسرهای دیگرم در جبههها لباس میدوزم».
شعري از حاج رحيم چهره خند ...

این قدر نرین منطقه تو تپهها بگردین
بیاین بریم توی خط حالا که اهل دردین
خط مقدم ما مادر اون شهیده
که سی ساله منتظر چشمش به در سپیده
اون که پسر بزرگهاش تو جبهه ناپدیده
نمیدونه اون یکی گم شده یا شهیده
میگه بیا عزیزم، اگه هستی هنوزم
چرا وقتی میرفتی، مادرتم نبردی؟
منم ببر عزیزم، موندنم دیگه بسه
غریبی نامزدت قلب منو شکسته
دیگه داره از غمش، دق میکنه میمیره
از صب تا شب مریضه، قلبشو هی میگیره
سنگر اصلی ما بخش هفت ساسانه
جانباز شیمیایی... حرفش چقدر آسانه
همونایی که هستن، زندهشونم شهیده
مثلشونو تو دنیا، هیچوقت کسی ندیده
تاول توی شش داره، بچه ناخوش داره
پول دوا کم میاد، خرجای دقکش داره
نفس وقتی میکشه، اکسیژنش کم میاد
تو اون دل قشنگش، غصه و ماتم میاد
بچهشو که میبینه، زورکی هی میخنده
ماسکشو ور میداره، شیر اونو میبنده
میگه حالم عالیه، دختر خوب و نازم
بابات داره خوب میشه، سر کار میره بازم
اون دستمال خونی رو، پشت بالش میذاره
دروغکی دستهاشو، تندی بالا میاره
دخترشم میدونه، کار باباش تمومه
ده تا دستمال خونیش، توی تشت حمومه
سه روزه که مادرش، دنبال کپسولشه
اسپری آتروونت، که معطل پولشه
سِرِوِنت و بکتوتایت، سالبوتامول، سالمترول
فلوکسی تایت قرمز، که نفس رو میده هُل
کاش بود حتی یکی از هفت تا دونه کپسولش
پیدا اگر هم بشه، پیدا نمیشه پولش
سِرِوِنت یک هفته، هشتاد هزار تومان پول
ترومولین، آتروونت كه زجرشو میده طول
ماسکشو باز میذاره، شیرشو وا میکنه
حمیده توی دلش، خدا خدا میکنه
افتاده توی خونه، یه مدت مدیده
میچرخه دور سرش، هم خونه هم حمیده
میگه خدا پس چرا اکسیژنش کم میاد؟
چرا حالش بد میشه؟، مگه قرصِ چی میخواد؟
از سینه باباجون، صدای جیر جیر میاد
حالا تو این بیپولی، قرصاش کجا گیر میاد؟
با چشمای بارونی، دستمالو برمیداره
چند تا دستمال شسته، به جای اون میذاره
میگه خدا چی میشه، با قرصای باباجون
زودتر بیاد مادرم، خونه بگیره سامون
حمیده بچه ساله، اما اینو میدونه
دنیا وفا نداره، یک قرونم گرونه
عطر گل شقایق، پیچیده توی خونه
الان بابا رو زمین، فردا تو آسمونه
همین روزا یه وقتی، بابا خوبِ خوب میشه
تابوتش رو میارن، سوار اون چوب میشه
یواش یواش فراموش، میشه اون تشت خونی
راحت میشن بچههاش، از زجر نردبونی!
رسمش ولی این نبود، همهاش فراموش بشه
اون آتیش معرکه، بمیره خاموش بشه
رسمش ولی این نبود، صورت و پهلوی دین
کبود بشه بمونه، همین جا روی زمین
درد اگر درد دینه، درده، ولی شیرینه
تیری که ول میکنه، صاف رو هدف میشینه
کویر دلش مثل ابر زخمی و پاره پاره است
تو آسمان قرآن، شهید مثل ستاره است
باید باشه ستاره، همیشه تو آسمون
تا زنده باشیم همه، تا نور بده واسهمون
اگر فراموش بشه، خاموش بشه بمیره
دین هم فراموش میشه، عزتمون میمیره
اونجا توی منطقه، خاک و خل زمینه
این مادر شهیده، سنگر تو همینه
این که میگن اکبرش، تو جبهه ناپدیده
یکیشونم موجییه، اون که اسمش حمیده
وقتی میری سراغش، میگی حمیدجون سلام
میگه سلام بسیجی، میگی بگو باز برام
میگه خودت میدونی، درد من عاشقییه
زخم درد عاشقی، توی دلم باقییه
الان یه عمریه که، تو دردشون میسوزم
یادشونو به قلبم، عین وصله میدوزم
کدومشونو بگم، از علی یا مصطفی
از اون سید تک پا، یا از خود مجتبی؟
وعدهکنان تو مهران، علی داشت برام میخوند
آر.پی.جی11 آمد، سرش پرید خودش موند
اون طرف مصطفی، نشسته بود رو زمین
قمقمهشو که خواستم، اومد بده رفت رو مین
حرفا نگفته بهتر، دیگه چیزی نمیگم
حتی اگه فکر کنین، من هم دیگه بریدهام
حرفا نگفته بهتر، دق میاره حرف حق
ظرفیت توپ میخواد، نه یک ظرفیت لق
دق میاره حرف حق، اگه اهلش نباشی
یادت باشه که شهید، رفته الان تو جاشی
پرچمشونو وردار، نذار بمونه رو زمین
ادامه راهشون، فقط به اینه همین
برادرم! خواهرم!، سنگر رو پیدا بکن
جیره جنگی بردار، پوتینها رو پا بکن
جبهه دیگه تمومه، فرهنگشه که اصله
از این بیسیم یاد بگیر، سیم نداره و وصله
جداً ببین یه بیسیم، با اینکه سیم نداره
چه جوری وصل خطّه؟، همهاش آتیش میباره؟
زمین همون زمینه، اما باید رفت جلو
نه اینکه روی زمین، نشست و یا شد ولو
هر نفری توی خط، اسلحه برمیداره
تدارک سی نفر، پشتیبانیشو داره
هر کدوم از سی نفر، کارش رو انجام نده
لنگ میمونه کار ما، ضررها صد در صده
شهید یه روز میجنگید، امروز رفته تو جاشی
باید تو فکر و عمل، ادامهشون تو باشی
اگه میخوای راهشون، داشته باشه ادامه
اینو بدون که دنیا، فقط برات یک دامه
دل اگه کندی ازش، راحت ازش گذشتی
عین مسافر شدی، دور خودت نگشتی
دنیا اسیرت میشه، میشی شکل شهیدا
اون وقت ادامه میدی، راهو مثل شهیدا
اگر مسافر باشی، جا تو دنیا نگیری
بزرگ میشی طوری که، تو دنیا جا نگیری
بزرگ بودن طوری که، تو دنیا جا نگیرن
اونایی که کوچیکن، تو این دنیا اسیرن
اسیر یه لقمه نون، غافل از اوستا کریم
تو چشم و همچشمیها، حتی میشن... بگذریم!
:: برای رضایت حضرت زهرا(س)، به یاد مقدس ابوالفضل سپهر که این سبک شعری ::
::سبک ابداعی ایشان است و برای سلامتی آقایمان صلوات عنایت کنید ::
بازجویی با بدن سوخته روی ناو هواپیمابر آمریكا
:: آنچه در زیر می خوانید پنجمین بخش از روایت برادر كریم مظفری از ماجرای درگیری ::
:: نیروهای سپاه با ناوگان دریایی آمریكا در خلیج فارس است ::
وقتى نورافكن قوى روى بویه و من افتاد، اشهدم را خواندم و دستانم را بالا بردم. هر لحظه انتظار داشتم مرا به گلوله ببندند و شهید كنند. در آن لحظه، افكار متناقضى با سرعت در ذهنم عبور كردند. فكر بقیه بچه هایى بودم كه اثرى از آنها نبود، فكر همسر و دو فرزندم بودم و با خودم فكر مى كردم كه آنها با شنیدن خبر شهادتم چه واكنشى نشان خواهند داد، پدر و برادرانم چه مى كنند؟ همسرم حسابى داغدار خواهد شد.
ناگهان پشت سرم روشن شد. سرم را برگرداندم. دیدم یك فروند ناوچه ایستاده و نورافكنش را به طرفم انداخته است. در این وقت، هلى كوپتر دور شد و رفت.
از طریق بلندگو شروع كردند به انگلیسى صحبت كردن كه البته من یك كلمه اش را هم نفهمیدم؛ اما متوجه شدم كه نزدیكتر نمى شوند و از چیزى هراس دارند. زیر پایم را نگاه كردم دیدم كائوچوى كارتن استینگر كه با آن خود را به بویه رسانده بودم، افتاده است. فهمیدم از همان تكه كائوچو مى ترسند. همینطور كه دستانم بالا بود، با پایم یواش یواش آن را داخل آب انداختم. وقتى آب چند مترى آن را از بویه دور كرد، ناوچه آمد نزدیك بویه.
دستى به طرفم دراز شد كه من آن را گرفتم. مرا مثل نوزاد تازه به دنیا آمده اى بلند كردند و داخل ناوچه بردند. تا مرا داخل ناوچه بردند، فورا روى «دك» خواباندند. سطح دك آسفالت بود و زبر. فورا دست و پایم را با طناب بستند. احساس تشنگى زیادى مى كردم. هر چه فریاد زدم: «آب...به من بدهید...سردم است»، كسى نشنید یا ندانست چه مى گویم. با اینكه دست و پایم بسته بود، سه چهار نفر سرباز مسلح اطرافم را گرفته بودند و به اصطلاح حسابى تو نخ من بودند كه تكان نخورم. كسى نزدیك نمى شد. با خود گفتم: خدایا! من جز یك شورت كه چیز دیگرى ندارم، از چه مى ترسند؟ دست كم یك لیوان آب هم نمى دهند بخورم.
لحظه به لحظه بر سوزش بدنم افزوده مى شد. با اینكه بارها فریاد زدم كسى نفهمید چه مى گویم. انگلیسى كه نمى دانستم؛ اما مى دانستم آب به این زبان چه مى شود .این بود كه گفتم: «Water»
مثل اینكه فهمیدند. رفتند و لیوان آبى آوردند و یك مترى من گذاشتند و اشاره كردند كه بخورم. دستم را هم باز كردند. تا به طرف لیوان آب حركت كردم، شروع كردند با قنداق تفنگ و لگد به جان من افتادند. با هر سختى و پوست كلفتى ای بود، آن یك متر را طى كردم. با وجود ضربات قنداق تفنگ و لگد، به لیوان آب رسیدم و آن را سر كشیدم.
نصف لیوان را به زور خوردم. دوباره دستم را بستند و به كمر انداختندم روى زمین. زبری و خشنی آسفالت را با پوست سوخته و چروكیده تنم احساس كردم. تاولهای تنم و دستم شروع كردند به تركیدن. در این هنگام سوزش وحشتناكی تمام تنم را فرا گرفت. یك چشمی هم آوردند و چشمانم را هم بستند. سرم را نیز داخل كیسه ای كردند و پایین كیسه را هم بستند. با خودم فكر می كردم حتما می خواهند اعدامم كنند. وقتی از جا بلندم كردند و حركتم دادند، یقین كردم كه مرا برای اعدام می برند.
ناوچه حركت كرد. این را از بادی كه به بدنم می خورد، فهمیدم. پس از مدتی به جایی رسیدیم. مرا از ناوچه خارج كرده، به مكان دیگری بردند. سرم در كیسه بود و روی چشمانم نیز چشمی بود و فقط حس می كردم با من چه رفتاری می كنند. در حالیكه دو نفر دو طرفم را گرفته بودند، مرا بردند و روی تختی خواباندند. كیسه را باز كردند و سرم را بیرون آوردند و چشمی را هم از چشمم برداشتند. وقتی در زیر نور و روی تخت به اندامم نگاه كردم، لرزه بر تنم افتاد. همه جای بدنم سوخته بود كه یقین كردم با آن وضع محال است جان سالم به در ببرم. نظامی ها از كنار تخت من دور شدند و چند نفر دكتر و پرستار دورم جمع شدند. كم كم چشمانم سنگین شد و بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم، سر تا سر بدنم را باند پیچی كردند. فقط چشمانم باز بود. تا به هوش آمدم، بازجویی شروع شد.
چند نفر در حالی كه چهره هایشان را پوشانده بودند، نزدیكم آمدند. باند چهره مرا باز كردند. با دقت به چهره ام نگاه كردند و سپس مثل كسی كه دنبال چیزی می گردد و آن را نمی یابد، ناراضی و ناراحت بودند.
با خودم گفتم: من كه یك پاسدار معمولی هستم. حتما به دنبال نادر یا بیژن می گردند. حدود نصف روز آنجا بودم. سپس مرا روی برانكارد خواباندند و داخل هلی كوپتری گذاشتند و بردند. در هلی كوپتر باز بود. سرتا سر وجودم را ترس فرا گرفت.
با خود فكر كردم حتما چون چهره ام را دیده اند و دانسته اند به دردشان نمی خورم، حالا می خواهند مرا به دریا بیندازند و غرق كنند. اگر مرا در آب انداختند چه كنم؟ با این باندهایی كه به دست و پایم است، حتما تا داخل آب افتادم، زیر آب می روم و غرق می شوم. راستی، كدام یك از بچه ها زنده مانده اند؟ به جز من، كریمی، رسولی و باقری هم كه زنده بودند. با چشمان خودم دیدم كه آنها سوار ناوچه شدند. راستی، نادر، بیژن و آبسالان هم زنده اند؟ نصرالله چطور؟
مجاهد شهادت طلب خداداد آبسالان
غرق در این افكار بودم كه به محوطه بزرگی روی دریا رسیدم. صبح بود و هوا روشن. مرا از هلی كوپتر پایین آوردند و وارد سالنی كردند. تا وارد شدیم، كریمی، رسولی و باقری را هم دیدم. از دیدنشان روحیه گرفتم و فهمیدم كه نمی خواهند اعدامم كنند. همان چهار نفری بودیم كه با هم داخل آب افتاده بودیم. از بقیه خبری نبود. مرا روی تخت دو طبقه ای خواباندند. آنها را نیز كنارم خواباندند.
رو به باقری كه سرباز وظیفه بود، كردم و گفتم: باقری، وضعیت صورتم چطوری است؟ تا حالا خودم راندیده ام. باقری گفت: صورتت به طور وحشتناكی ... هنوز باقری حرفش را تمام نكرده بود كه دو تا سرباز مسلح آمدند و تفنگ را روی سر من و باقری گذاشتند. یكی كه فارسی حرف می زد، گفت: شما دو نفر با هم چه می گفتید؟
- والله درباره سوختگی صورتم حرف می زدیم.
- دیگر اجازه صحبت كردن ندارید. رویتان را از هم بر گردانید و حرف هم نزنید.
چاره ای جز اطاعت نبود. رویم را از باقری برگرداندند.
باز جویی رسمی از آن سه نفر شروع شد. اول باقری و سپس رسولی و بعد كریمی را بردند و مفصل بازجویی كردند؛ اما كاری به من نداشتند. یك روز نزد دوستانم بودم. روز دوم مرا از آنان جدا كردند و چون میزان سوختگیام را ۸۵ درصد اعلام كرده بودند، مرا به جای دیگری بردند؛ اتاق سوانح سوختگی.
در آن اتاق، تمام امكانات معالجه سوختگی وجود داشت. در دل، از اینكه خودشان مرا سوزانده بودند و حالا خودشان داشتند معالجه ام می كردم، می خندیدم.
پس از مداوا و مراقبتهای پزشكی، چند نفر پرستار و دكتر آمدند و مرا از روی تخت بلند كردند و بردند بیرون. حدود سی الی چهل متر در راهرویی حركت كردیم. در سرتا سر راهرو روی همه دیوارها، تابلو ها، عكسها و حتی اتیكت اتاقها را با پارچه پوشانده بودند تا من ندانم كجا هستم و هویت كسانی را كه مرا اسیر كرده اند، نشناسم البته بر من مسلم بود كه در یكی از ناوهای بزرگ و مجهز هواپیمابر آمریكایی هستم.
مرا وارد اتاقی شبیه اتاق رختكن كردند كه در آن وان مخصوصی وجود داشت. باند بدنم را باز كردند و مرا داخل وان قرار دادند و سپس با ماده مخصوصی كه من نفهمیدم چیست، شستشویم دادند. سپس بار دیگر سر تا پای بدنم را باند پیچی كردند و به سالن باز گرداندند.
چیزی كه باید از روی انصاف بگویم، رفتار خیلی انسانی پزشكها و پرستاران بود كه با دلسوزی و جدیت خاصی وظیفه خود را انجام می دادند. پس از حمام و خواب، اولین جلسه باز جویی از من شروع شد. سه چهار نفر آمدند سراغم. یكی شان مسلح بود. مرا از سالن بیرون و به اتاق بازجویی بردند. دور تا دور اتاقی كه مرا داخل آن بردند، شیشه بود. اتاق، فقط در ورودی داشت و هیچ پنجره ای در آن نبود. مرا روی تختی خواباندند و باز جویی را شروع كردند.
اولین سوالی كه از من كردند، این بود كه شغلم چیست.
گفتم: من بومی هستم و برای ماهیگیری به دریا آمده بودم؛ اما عده ناشناسی آمدند و به زور ما را مجبور كردند كه آنها را ببریم.
فردی كه فارسی صحبت می كرد و مسئول بازجویی بود، گفت: نه، ما می دانیم كه شما نظامی و پاسدار هستید. حتی می دانیم از میان شما چه كسی پاسدار و چه كسی سرباز است.
من از ترس اینكه اگر بدانند پاسدار هستم، ممكن است رفتار خشنی با من در پیش گیرند یا اعدامم كنند، به شدت حرفشان را انكار كردم و گفتم: من پاسدار نیستم و بومی بوشهرهستم.
باز جو پرسید: رفتار شما پاسداران با ارتش چطور است؟ آیا بین شما وحدتی وجود دارد؟
من بار دیگر تكرار كردم: من نظامی نیستم. مرا در دریا به زور به این كار وادار كردند. اما بازجو قبول نكرد و باز پرسید: پادگان های نظامی موجود در بوشهر كجاست؟ پادگان ارتش كجا قرار دارد؟ اسم فرمانده سپاه بوشهر چیست؟
در این بازجویی، درباره كارهایی كه سپاه در نیرو گاه اتمی بوشهر مشغول آن بود، بسیار حساس بودند و مرتب مرا زیر فشار قرار می دادند تا اطلاعاتی در باره این كارها و اقدامات به آنها بدهم.
بار دیگر، من منكر نظامی و پاسدار بودن خود شدم. این بار كه بازجو مرا دید، ناراحت شد و با عصبانیت سیلی ای به صورتم زد. سیلی اش البته تند و محكم نبود. بازجو گفت: ما می خواهیم سوالاتی را كه از تو می پرسیم، فورا و درست پاسخ بدهی.
من هم گفتم: من نظامی نیستم و بومی بوشهر هستم.
- نه، تو نظامی هستی و می دانیم كه پاسدار هستی. بگو رفتارتان با ارتش چطور است؟
برای آنكه از شرشان نجات پیدا كنم، گفتم: من نمی دانم. من چون در دریا صید می كنم، می بینم كه شناورهای ارتش و سپاه با همدیگر می آیند گشت. از روی آرمشان می شناسم كه كدام ارتشی و كدام سپاهی هستند. كنار هم می ایستند و صحبت می كنند.
متوجه شدم كه همه جریان بازجویی را فیلمبرداری می كنند. بعد از بازجویی مرا به جای اولم باز گرداندند؛ چون می دانستم ممكن است مرا دوباره برای باز جویی ببرند، این بود كه پاسخ های دروغی كه گفته بودم، در ذهنم مرور كردم تا در جلسه دیگر هم همان حرفها را بزنم.
مدیون شب حمله جانبازانید ...
مدیون شب حمله جانبازانید
ای بر سر سفره آفتابی شده ها
آخرین روزهای زمستان; روایتی از زندگی شهید حسن باقری
این مجموعه مستند از امروز جمعه -7 مهرماه- ساعت 20 از شبکه یک سیما پخش میشود و تکرار آن روزهای سهشنبه ساعت 23 روی آنتن میرود.
تیتراژ این مجموعه مستند با صدای علیرضا قربانی و شعری از عارف قزوینی (از خون جوانان وطن لاله دمیده) ساخته شده است.
شهید حسن باقری بهعنوان فرمانده قرارگاههای نصر و کربلا نقش بسیاری در موفقیت نیروهای ایران در عملیاتهای فتحالمبین و رمضان و همچنین بیتالمقدس و آزادسازی خرمشهر داشت. باقری در هنگام شهادت سمت قائممقامی فرمانده نیروی زمینی سپاه را برعهده داشت.
وی در 9 بهمن 1361وقتی در منطقه فکه مشغول شناسایی منطقه دشمن و آماده سازی عملیات والفجر مقدماتی بود که در سنگر دیدهبان مورد اصابت گلوله خمپاره قرار گرفت و همراه با مجید بقایی به شهادت رسید. باقری در زمان شهادت 27 سال داشت و محل دفن وی، قطعه24 گلزار شهدای بهشت زهرای تهران است.
مجموعه «آخرین روزهای زمستان» قرار است در 10 قسمت 50 دقیقهای پخش شود. در این مجموعه مهدی زمینپرداز (در نقش حسن باقری)، مجتبی شفیعی (در نقش احمد متوسلیان)، ابراهیم امینی (در نقش محسن رضایی) ، سعید میرزایی (در نقش رحیم صفوی) و سهیل بابایی (در نقش محمد برادر شهید باقری) در این مجموعه مستند ـ داستانی ایفای نقش کردهاند.
بدون شرح ...

رنگ رخساره خبر میدهد از سّر ضمیر ...
سیری بر قطعنامه های جنگ ایران و عراق

هر ملتی كه تاریخ خود را فرانگیرد محكوم به این است كه آن را تكرار كند . جنگ 8 ساله میان عراق و ایران نیز یكی از رویدادهای مهم تاریخ چند صد هزار ساله ی این سرزمین است .8 سال دفاع مقدس یكی از حماسه های كم نظیر این تاریخ است .كه توسط جوانان این كشور به نمایش درآمد و در تاریخ این ملت ماندگار شد . انقلاب اسلامی كه در سال 57 به پیروزی رسیده بود و هنوز درگیر مبارزه با منافقین و عناصر ضد انقلاب در داخل كشور بود . در 31 شهریور 1359 به صورت تحمیلی وارد جنگی شد . كه می توان به جرات گفت كه ایران اصلا آمادگی مواجه با آن را نداشت .اگر نگاهی به وضعیت نظامی دو كشور قبل از جنگ بیندازیم . می بینیم این ادعا زیاد هم بیراه به نظر نمی رسد ...
جانبازی كه پس از 80 عمل جراحی به شهادت رسید

محمدحسین در سوم خرداد ١٣٤٢ در خرمشهر چشم به جهان گشود و در نوجوانى به فعالیت دینی و مبارزاتی پرداخت و در استانه مبارزات مردم تمامى وقت خود را صرف پیروزى انقلاب اسلامى نمود همراه انقلابیون جوان به مبارزه علیه جدایی طلبان پرداخت وبا شروع جنگ تحمیلی در نقش یك بسیجی بی ادعا از میهن اش دفاع نمود .
اولین جراحتها ازت ركش خمپاره هاى صدامیان در حومه ابادان نصیبش شد و سپس موج انفجار و اندك زمانى گذشت كه پرونده جراحت شیمیایى اش در بیمارستان ابادان تشكیل شد. گویا سهم محمدحسین از روزگار زجر و شكنج و خنده هاى پر امیدش بود كه صبر و استقامت را در او رقم میزد .
قریب هشتاد عمل جراحى و قطعی دو پایش تمام دارایى او از زمین و زمان است . حالا ارثیه اش شده كلمات و خاطراتى به طنز و امید و جسارت كه در سینه و زبان هم رزمندگانش مى چرخد.همین دیروز در بیست هفت شهریور كه به بیمارستان رفت به خنده میگفت میروم از هفتاد و هشتمین عمل جراحى خلاص بشوم كه براستى خلاص ش.
وقتى به حسینیه اش در نازى اباد قدم بگذارى كسانى هستند از مردم خاكى دور اطراف كه حكایتهاى قریبى برایت بازگو میكنند از علاقه محمدحسین به حضرت رقیه و گریستن هایش و از علاقه اش به طب گیاهى كه سالها به مطالعه پرداخته بود تا برخى امراض كه خود زجرش را تحمل كرده بود را مداوا كند و اشعارى از جنس عرفان كه در پناه ان دردهایش را تسكین دهد و دو كتاب نوشته شده اش درباره یقین و كلام یكى بنام شرح اسما الحسنى و دیگرى اللوامع المحسنیه و دهها تقریر از درسهاى فرزانه هایش ایات عظام شبیری زنجانى ، منتظرى ، وحید خراسانى و میرزا جواد تبریزى.
اگر به سر دلبران كه وب سایتش است سری بزنید به گستردگى شخصیتش پی می برید علایقش را مى بینید كه نا تمام است از شعر و عرفان و هستى شناسی تا خواص گیاهان و عشق به خرمشهر . شهرى كه در ان زاده شد و قرار است فردا پنج شنبه به خاك عشاق این شهر وصال یابد .
روحش شاد و در پناه فرشتگان قرب الهى
یاد باد آن روزگاران ... یاد مردان دلیر صف شکن
یاد امام بر سینه یک شهید ...

پیکر یک شهید ; عکاس شهید سعید جانبزرگی
توضیح عکس: طلائیه در تابستان 75؛ پیکر شهدای یافته شده توسط گروه تفحص در منطقه؛ اغلب رزمندگان عکس امام خمینی(ره) را به نشانه پیروی و عشق به ایشان، روی سینههایشان نصب کرده بودند.
** پس از پایان هشت سال جنگ تحمیلی، در فروردین سال 1368 عدهای از رزمندگان ایران که به مناطق جنگی آشنایی بیشتری داشتند، داوطلبانه به جستوجوی پیکر شهدای مفقودالاثر پرداختند و بعدها به صورت رسمی و گسترده فعالیت کردند.
این جستوجو از منطقه حاج عمران در غرب کشور تا جنوبیترین نقطه درگیری یعنی کناره فاو عراق در وسعتی به اندازه 4 هزار کیلومترمربع انجام گرفت. جستوجوی عاشقانه و صبورانهای برای یافتن پیکر و پلاکهایی که نشان از هویت رزمندهای مفقودالاثر دارد و تلاشی که سعی دارد قلب مادران و پدران انتظار را با دیدن پیکرهای فرزندانشان آرام کند.
تاکنون کمیته تفحص مفقودین 1331 شهید در نقاط مختلف را از مناطق جنگی به شهرهایمان بازگردانده که 205 تن از این شهدا شناسایی شدند و پیکرهای شهدای شناسایی نشده هم به عنوان شهید گمنام در نقاط مختلف کشور از جمله دانشگاهها به خاک سپرده شدند. این کمیته تاکنون 57 شهید تقدیم انقلاب اسلامی کرده است.
برای ثبت بخشی از صفحات تاریخ جستوجوی پیکرهای شهدا، شهید جانباز «سعید جانبزرگی» در منطقه فکه، طلائیه و شلمچه حضور پیدا کرد و تصاویری ماندگار از آن روزها را به ثبت رساند.
درس چهاردهم دریاقلی ... بجای پطرس خیالی هلندی

متولدین دهه 60 هنوز هم برخی از داستانهای کتابهای درسی خود را به خاطر دارند؛ داستان «دهقان فداکار» و از خودگذشتگی ریزعلی خواجوی در نجات سرنشینان قطار مسافری، داستان «تصمیم کبری»، داستان «خانواده آقای هاشمی»، داستان «کوکب خانم» و.... داستانهایی که رنگ و بوی ایرانی داشتند و هنوز هم با به میان آمدن نام آنها نوستالژی گذشته در ذهنها زنده میشود. اما با گذشت زمان متولدین دهه 60 جای خود را به نسلهای بعدی میدهند و برخی از شخصیتهای جدید جایگزین آنها میشوند.
* پطروس فداکاری که مردم هلند هم آن را نمیشناسند
داستان «دریاقلی سورانی» قرار است پس از سالها تاخیر از سال جدید تحصیلی وارد کتابهای درسی پایه ششم ابتدایی شود. داستانی که پایه ششمیها در درس چهارده خود آن را خواهند خواند. شخصیتی که اگر چه در دهه 60 و بحبوحه جنگ افراد کمی از فداکاری وی اطلاع پیدا کردند اما با گذر زمان داستان فداکاری او زبان به زبان چرخید و به یکی از اسطورههای دفاع مقدس تبدیل شد.
وی جایگزین شخصیتهای خیالی چون پطروس هلندی شد که سالها در کتابها وجود داشت اما از خلاف آمد عادت و به گفته حبیب احمدزاده یکی از نویسندگان دفاع مقدس: «هنوز در کشور هلند هم کسی پطروس را نمیشناسد، ولی همه ما او را میشناسیم؛ راستی چرا هیچوقت از خودمان نپرسیدیم چرا پطروس فداکار جای انگشتش یک چوب در سوراخ سد نگذاشت؟»
دریاقلی سورانی در آن شب پاییزی و بارانی سال 1359 اسطورهای آفرید که لشکر ایران را از یک شکست بزرگ و حتمی نجات داد. دریاقلی بر روی دوچرخه خود نشست و مسافتی قریب به 20 کیلومتر را رکاب زد و خود را به نیروهای ایرانی رساند و آنها را از حضور نیروهای عراقی و حمله آنها آگاه کرد. گفته میشود که اگر دریاقلی این حرکت را انجام نداده بود، نیروهای عراق میتوانستند تا شیراز و دیگر شهرهای مرکزی ایران نفوذ کنند.

دریاقلی به همراه مردم آبادان در «عملیات کوی ذوالفقاری» شرکت کرد و در حالی که این گروه سلاح و ادوات چندانی در دست نداشتند به جنگ با دشمن رفتند و توانستند نفوذ دشمن به آبادان را ناکام بگذارند. در جریان همین نبرد دریاقلی جراحت سختی پیدا کرد و در جریان انتقال به پشت جبهه به شهادت رسید.
تا به حال داستانهای زیادی در مورد این رویداد مهم تاریخی نوشته شده و چندین مستند و یک فیلم سینمایی هم از آن ساخته شده است. اما هنوز به رغم این تلاشها این داستان وارد کتابهای درسی نشده بود.
گزارش از: مهدی سرایی
فارس
شهید عباس دوران; خلبانی که داغ اجلاس را بر دل صدام گذاشت

با شكست ارتش عراق در عمليات بيتالمقدس، جايگاه سياسي دشمن در جهان متزلزل شد؛ عمليات رمضان در حال شكلگيري و انجام بود كه موضوع برگزاري كنفرانس سران غيرمتعهدها در بغداد مطرح شد تا صدام حسين رئيس اين اجلاس باشد.
جمهوري اسلامي ايران سياست بياثر كردن اين اجلاس را در دستور كار خود قرار داد و در اولين گام، اجلاس غيرمتعهدها را تحريم كرد.
بغداد از مدتها قبل به كمك آمريكا به دژ نفوذ ناپذيرى تبديل شده و تبليغات بسيار وسيعى در اين رابطه به راه افتاد و عنوان شد «هيچكس توانايي ناامن كردن پايتخت عراق را ندارد.»
در اين زمان بود كه ايجاد ناامنى در بغداد در دستور كار نظامى - سياسى جمهورى اسلامى قرار گرفت تا ضمن هدف قرار دادن تأسيسات پالايشگاهى "الدوره" در جنوب شرقى اين شهر، از برگزارى نشست سران غيرمتعهدها در بغداد نيز جلوگيرى شود.
انجام اين ماموريت به نيروي هوايي ارتش واگذار می شود و سرهنگ خلبان عباس دوران براى جلوگيرى از تشكيل كنفرانس سران غيرمتعهدها در بغداد، در تاريخ بيستم تيرماه سال 1361 مأموريت يافت تا پايتخت عراق را ناامن كند.
با توجه به اهميت فوقالعاده موضوع، شش تن از برجستهترين خلبانان نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران و سه فروند هواپيماي فانتوم براي انجام اين مأموريت در نظر گرفته شدند تا ناتواني رژيم بعث در تأمين امنيت آسمان بغداد به جهانيان نشان داده شود.
خلبانان انتخاب ميشوند. تصميم بر اين بود تا سه فروند فانتوم كاملا مسلح به پرواز درآيند، هر سه، تا مرز پرواز كرده و تنها دو فروند از مرز گذشته و به هدف حملهور شوند.
فانتوم سوم در همان جا منتظر ميماند تا در صورت نياز به آنها بپيوندد. مأموريت خلبانان، انجام عمليات روى بغداد و بمباران پالايشگاه، نيروگاه اتمى، پايگاه الرشيد يا ساختمان اجلاس در اين شهر بود.
ساعت5:30 صبح سيام تيرماه 61 مأموريت آغاز شد در حالی که فانتوم شماره يك، رهبري گروه پرواز را بر عهده داشت.
حركت گروه پرواز از شرق بغداد به جنوب شرق آن شهر و سپس "پالايشگاه الدوره" پيشبيني شده بود. خلبانان ميبايست پس از عبور از مرز و ناامن كردن آسمان بغداد، به انجام ماموريت خود بپردازند و اين در حالي بود كه پيشرفتهترين تجهيزات پدافند هوايي از آسمان اين شهر حفاظت ميكرد.
عباس دوران در نامههاى مربوط به اين ماموريت، مقابل اسم پدافندهاى مختلفى كه عراق از كشورهاى اروپايى خريده بود، نوشته است: «نود درصد احتمال برگشت نيست.»
سه فروند جنگنده فانتوم تا مرز پرواز ميكنند، يكي از آنها جدا شده و دو فروند ديگر به فرماندهي سرهنگ دوران، وارد خاك عراق ميشوند.
جنگندهها تا 15 كيلومتري بغداد بدون هيچ مشكلي پيش ميروند تا اينكه در اين نقطه، با ديوار آتش و پدافند دشمن روبهرو شده و در همين فاصله چند گلوله به يكي از هواپيماها برخورد ميكند.
با اصابت اين گلولهها، موتور سمت راست هواپيماي دوران از كار ميافتد اما او باز هم تصميم به ادامه عمليات ميگيرد.
بنابراين هواپيماها به سمت جنوب شرقى شهر بغداد كه پالايشگاه "الدوره" در آن جا بود، ادامه مسير داده و با اين كه پدافند دشمن بسيار قوى عمل ميكرد، تمام بمبها را روى اين پالايشگاه تخليه ميكنند.
جنگندهها پس از تخليه بمبها به مسيرى ادامه ميدهند كه در نهايت به سالن كنفرانس سران غيرمتعهدها ختم ميشد.
پالايشگاه به شدت در آتش ميسوخت و دود ناشي از سوختن پالايشگاه، فضا را پوشانده بود و تا اين لحظه عمليات كاملا موفقيتآميز به پيش ميرفت.
در اين زمان قسمت عقب هواپيماي دوران نيز مورد اصابت چندين گلوله ضدهوايي قرار گرفته و از بين ميرود. هواپيما آتش گرفته و عباس از خلبان عقب (منصور كاظميان) ميخواهد كه هواپيما را ترك كند و وقتي جوابي نميشنود، دكمه خروج اضطراري كابين عقب را زده و كاظميان به بيرون پرتاب ميشود.
فرمانده گروه در اين لحظه طبق گفتههاي قبلي خود، تصميمي مبني بر ترك هواپيما ندارد. وى بارها گفته بود: «اگر هواپيما بال نداشته باشد خودم بال در آورده و بر سر دشمن فرود مىآيم و هرگز تن به اسارت نخواهم داد.»
شعلههاي آتش هرلحظه شديدتر و ارتفاع هواپيما نيز هر لحظه كمتر ميشد تا اينكه هتل محل برگزاري اجلاس غيرمتعهدها پيش روي خلبان قرار گرفت.
به سوي هتل حركت كرده و هواپيما را (درحالي كه هنوز هدايت آن را برعهده داشت)، به ساختمان آن ميكوبد.
اين اقدام شهادتطلبانه عباس دوران در ناامن ساختن آسمان بغداد، موجب شد تا برگزاري اين اجلاس از بغداد به دهلي نو منتقل شود.
بقاياي پيكر پاك امير الاستشهاديون، خلبان عباس دوران بعد از 20 سال در تاريخ 30 تيرماه 1381 به كشور بازگشت و در زادگاهش (شيراز) به خاك سپرده شد.
خاطرات سرهنگ عراقی عبدالعزیز قادر السامرایی 1

خاطرات جنگ را شاید تا کنون از زبان رزمندگانی که در عرصه نبرد حضور داشته باشند شنیده اید. اما این بار آنچه پیش روی شماست خاطرات یک سرهنگ عراقی است که از روزهای درگیری خرمشهر اینگونه تعریف می کند:
*خرمشهر، شاهد سنگینترین نیروها بود و در مناطق موازی با این شهر نیز درگیریهای شدیدی جریان داشت. پل طاهری، از محلهایی بود که از ابتدای عملیات، به منطقه درگیری مبدل شده بود. در ساعت چهار صبح روز 17/1/1982 به سوی پل طاهری آمدیم. پس از گذشت 4 روز از درگیریهای آزادی خرمشهر توسط رزمندگان ایرانی، ما توانسته بودیم یک نیرو از واحدهای باقیمانده مهیا کنیم. این واحد، عبارت بود از یک گردان، به اضافه یک گروهان که فاقد اسلحه پشتیبانی بود و ابزار مهندسی نیز همراه نداشت. این گردان برای شکستن محاصره سازماندهی شده بود.
در نزدیکی پل طاهری، جنگ سختی در گرفته بود. این نبرد به حدی شدید بود که با جنگهای بزرگ تاریخ برابری میکرد. تیپهای 4، 43، 35 و گردانهایی از واحدهای تانک در دام رزمندگان ایرانی افتاده بودند و پس از مدت کوتاهی، تمامی نفرات این تیپها و واحدها به هلاکت رسیدند.
سرهنگ ستاد طلعتالدوری میگفت: «من به چشم خود شاهد جانفشانی نیروهای مسلمان ایرانی بودم که با شجاعت به مواضع ما یورش میآوردند و با آغوش باز به استقبال شهادت میرفتند.»
شاید این صحنههای شهادتطلبی رزمندگان ایرانی را تا کسی با چشم نبیند، نتواند باور کند؛ ولی ما خودمان شاهد بودیم و دیدیم که حرکت متهورانه آنان چگونه ترس و دلهره در دل سربازانمان میکاشت. ما نیز در این نبردها شرکت کردیم و برای عقب راندن رزمندگان ایرانی از خرمشهر وارد عمل شدیم که ناگهان واحدهای زرهی و تانکهای ایرانی، تمام خطوط ارتباطی و پلها را قطع کردند و راههای عقبنشینی ما را بستند.
با سرهنگ ستاد فاروق فرمانده لشکر 13 تماس گرفتم و به او گفتم: «ایرانیان راههای پشت سر ما را بستهاند و از پشت قصد هجوم دارند.»
او جواب داد: «از فرماندهی کل به من اطلاع دادهاند که به زودی نیروهای کمکی به شما ملحق خواهند شد.»
وضعیت ما در منطقه پل طاهری و خرمشهر بسیار اسفبار بود. سروان احمد هاشم، فرمانده یکی از گروهانها به من گفت: «قربان، نیروهای ایرانی در حال حرکت به سوی ما هستند.»
در این لحظات بود که متوجه نقشه دقیق ایرانیان برای محاصره و پاکسازی منطقه شدم. دستور دادم که توپخانه با آتش پرحجم، منطقه را به آتش بکشد. بلافاصله آتش توپخانه روی محورهای اعلام شده فرو ریخت. منطقه یکپارچه در آتش میسوخت و اجساد نیروهای ما در منطقه پل طاهری پراکنده شده بود. ماهر عبدالرشید دستور ممنوعیت جمعآوری اجساد و انتقال آنان را صادر کرد و گفت: «این دستور از جانب آقای رئیسجمهور است.» این دستور هنگامی صادر شد که در بعضی از شهرها، مردم علیه حکام عراق دست به تظاهرات زده و جنگافروزی او را محکوم کرده بودند. این دستور، تاثیر بسیار بدی بر روحیه سربازان ما گذاشت.
برای سومین بار متوالی به نبرد با ایرانیها پرداختیم و توانستیم چند موضع نسبتا محکم به دست بیاوریم. صدام به دنبال این پیروزی، به تعدادی از افسران مدال شجاعت داد. رزمندگان بیباک و مومن ایرانی، از یک محور قصد ورود به خرمشهر را داشتند و در محور دیگر، در پل طاهری که جناح راست جبهه را تشکیل میداد، مشغول نبردی سنگین با ما بودند. گردان ما همراه یک گروهان دیگر، به قصد عقبنشینی، به سمت عقب حرکت کرد. سرهنگ هانی یحیی قلندر، فرمانده تیپ 419 با من تماس گرفت و گفت: «فرماندهی کل عقبنشینی را ممنوع کرده است.»
طالع الدوری در خاطرات شخصی خود که به یکی از دوستانش هدیه کرده، نوشته بود: «طرح صدام، در آغاز هجوم رزمندگان اسلام به خرمشهر، نابودی کامل شهر به همراه تمام نیروهای عراقی مستقر در آن بود.
از سرهنگ هانی یحیی قلندر پرسیدم: تمامی تیپهای عراقی درگیر در محور طاهری نابود شدهاند؛ کجا میتوانیم برویم؟ او عصبانی شد و با غضب گفت: به تو دستور میدهم در آنجا بمانی و اگر حرکت خلافی از تو دیده شود، اعدام خواهی شد!
مجبور شدم بمانم و منتظر دستور باشم. در این ساعتها نحوه پیشروی ایرانیان و پاکسازی مواضع توسط آنها را با چشم میدیدم.
تیپ 34 نیروهای ویژه، به سمت ایرانیان یورش بردند و درگیری شدیدی روی داد. از تمام این تیپ، تنها افراد دو گروهان جان سالم به در بردند یا اسیر شدند؛ سایر نیروها همگی کشته شدند و همه خودروهای آنها به آتش کشیده شد. فرمانده تیپ نیز کشته شد. در همان شب، آزادی خرمشهر تکمیل شد و فریاد «اللهاکبر» نیروهای ایرانی، تمام منطقه را لرزاند. سربازان ما، مضطرب و نگران، گریه و زاری میکردند و دچار سردرگمی عجیبی شده بودند. گروهانی از گردان شبانه به نبرد با ایرانیان پرداخت. صبح فردا، اثری از این گروهان نماند.
سربازان همراه من به سمت ایرانیان رفتند و اسیر شدند. من تنها ماندم و با یکی از تانکها به عقب برگشتم و با آن تا دریاچه پرورش ماهی آمدم. به قرارگاه لشکر که رسیدم، به من توهین شد. مرا ترسو خطاب کردند و من از روی عصبانیت، شیشه نوشابه را به شدت به سرم کوبیدم و ناگهان خون فواره زد. در بیمارستان به من خبر دادند که برای تو مدال شجاعت اختصاص داده شده است!»
خبرگزاری فارس
آخرین نماز
ناگهان لحن تركان عوض شد، انگار كه مورد خطاب قرار گرفته باشد، با ادب و احترام خاص به همان نقطه سنگر خیره بود گفت: ( خیر نخوانده ام) چند لحظه بعد دوباره گفت: ( چشم الان می خوانم) و بعد شروع كرد به خواندن نماز.كلمات به سختی از لبانش خارج می شد گاهی در بین نماز خاموش می ماند بی هیچ حرفی، باز دوباره لبهایش به جنبش در می آمد.مجروحین می گفتند كه امام، كلمات نماز را به او تلقین می كند.
تركان در حالی كه رمق در بدن نداشت، دقیق و بدون غلط، نماز ظهر و عصرش را خواند.نزدیك ساعت چهار بود كه دوباره رو به آن نقطه كرد و گفت: (چشم) بعد شهادتین را گفت و خاموش و راز ناك به ابدیت پرواز كرد.
شغال ها; روایتی داستانی از ماجرای اسارت شهید محمدجواد تندگویان

درآمد
«شغال ها»روایت داستانی كوتاهی است كه به ماجرای به اسارت گرفته شدن وزیرنفت دولت جمهوری اسلامی ایران در سال 1359،شهید محمد جواد تندگویان، می پردازد.
احمد دهقان در كتاب خویش «مأموریت تمام» (ناشر:سوره مهر)، درجای جای كتاب،به همین شیوه، در هر فصل، به شهید پرداخته و در پایان اشارهای نیز به زندگی آن شهید عزیز كرده است،
این شما و این هم روایت ویژه شهید تندگویان:
جاده بی انتها كه هم چون ماری سیاه بر روی زمین كشیده شده بود، به نظر خالی می رسید.ماشین با صدایی یكنواخت انگار جاده را می بلعید و جلو می رفت. افراد توی ماشین نگاه شان را به بیرون كشیده بودند،هوا گرم بود و عرق از سر وصورت ها به پایین سرازیر شده بود.
مهندس غرق درتفكربود.او گاهی كه به خود می آمد،نگاهش را به كاغذ های زیادی كه در دستش بود می دوخت.آن ها را یكی یكی می خواند و گوشه هر كدام چیزی می نوشت یا پایین آن را امضاء می كرد.
یكی از روزهای آبان سال1359 بود. شغال ها، از هرسو،شهرآبادان را محاصره كرده بودند. عراقی ها به سمت شهر هجوم آورده بودند و مدام بر تن نحیف شهر چنگ می انداختند.درگوشهای پالایشگاه غرق در آتش بود كه هم چون شمعی آرام آرام میسوخت و به شب های شهر غم زده روشنایی میبخشید!
مهندس تندگویان، وزیر نفت، بارها از هر طریقی كه توانسته بود خود را به شهر رسانده بود.اوضاع را بررسی كرده و دستورات لازم را داده و برگشته بود. نتوانسته بود كه نرود. هر كس كه او را میدید از سرخیرخواهی می گفت كه خودش را به خطرنیندازد،اما قلب مهندس توی آبادان می زد.
از دور،دود غلیظی شهر را در آغوش گرفته بود.مهندس و همراهانش آرام آرام به آبادان نزدیك میشدند.نخل های كنارجاده، كه تا بی نهایت میرفتند، منظره زیبایی را به چشم ها میآورد. هیچ كدام لحظهای از دیدان آن همه زیبایی غافل نبودند.
كمی جلوتر،عدهای بر روی جاده ایستاده بودند. ماشین های نظامی را در وسط جاده قرار داده و جاده را بسته بودند.كنارجاده پر بود از كسانی كه لباس های پلنگی برتن داشتند. ماشین كه نزدیك شد، همه شان به پناه خاكریزكنارجاده رفتند و به دنبالش صدای شلیك اسلحه ها همه جا را پر كرد. تیرهابه سوی ماشین باریدن گرفتند. افراد توی ماشین غافلگیرشدند.سرها به داخل خم شد. فریاد چند نفرشان به هوا رفت:
مواظب باش...
سرتان را بدزدید.
-فرمان... فرمان ماشین را داشته باش... چپ نكنی...
ماشین ایستاد. كسانی كه داخل آن بودند، هراسان درها را بازكردند و در پناه جاده خزیدند. چند نفر با اسلحه نزدیك میشدندو لبخند زشتی تمام صورت شان را پوشانده بود. همه مبهوت مینگریستند.
-این ها دیگر كجابودند؟
-خدا رحم كند. عراقی ها جاده را بستهاند.
سربازان عراقی به آن ها رسیدند. لحظهای ایستادند.هم چون گلهای گرگ كه آهوانی را صید خود درآوردهاند، دوره شان كردند.در یك لحظه همه چیز به هم خورد.سربازها افتادند به جان افراد داخل ماشین كه در كنار جاده بانگاه های نگران آن ها را می نگریستند. لگد و قنداق اسلحه بود كه به هوا می رفت و فرود میآمد.با پوتین بر سر و صورت شان میزدند و به عربی و با خشم فحش میدادند.آن ها را به هر سو میكشاندند.برخاك شان میكشیدند.صورت ها رانشانه میرفتند .با پوتین برپهلوشان میكوبیدند.ازخشم دهان شان كف كرده بود.
لحظهای بعد، همه شان دست از كتك زدن كشیدند.یكی ازدورمیآمد.همه به احترامش ایستادند.افراد ماشین بر زمین افتاده بودند. مهندس و یارانش،دیگرنای حركت نداشتند. بدن شان از خون پوشیده شد بود. یكی بیهوش بر زمین افتاده و خون از گوشه لبش جویی باز كرده بود.
فرمانده عراقی نزدیك ترآمد و رو به سربازان به زبان عربی،چیزی گفت. سربازها سریع احترام گذاشتند و مهندس و یارانش را در كنار جاده و در پناه خاكریز قرار دادند. فرمانده عراقی مغرورانه در برابرشان ایستاد. چشمان سرخش را به چشم های شان دوخت،انگارآتش از درون آن زبانه میكشید.چندین بارسرش را تكان داد و بعد خندید. صدای قهقهاش بلند شد. راه افتاد در میان آن ها،به هر كدام با سرپوتین لگدی زد و در آخر ناگهان ایستاد برگشت و هیچ نگفت. سرش را آرام چند بار تكان داد و بالاخره لبانش را از هم باز كرد:
-تندگویان؟... تندگویان؟... وزیر؟... وزیر نفت؟
نگاهش را به هر طرف چرخاند و در انتظار جواب ماند،اما هیچ صدایی بلند نشد. دوباره پرسید و باز هم سكوت به استقبالش آمد. عصبانی شد. خشم تمام جانش را پر كرد. با لگد افتاد به جان یكی از یاران مهندس مرتب فحش میداد و با لگد به سر و صورتش میكوبید.ایستاد و رو به سربازان و چیزی گفت.بازهم سربازها افتادند به جان مهندس و یارانش و به دنبالش،ضجه بود و خون بود و سكوت.
مهندس دندان هایش را به هم فشرد.همه را میزدند. همه را میكوبیدند.در دهانش احساس شوری كرد. لبانش بی حس شده و خون از بالای ابروانش جویی بازكرده بود. میدان درخاك غوطه میخورد.
فرمانده عراقی به عربی چیزی گفت و همه سربازها ایستادند.دوباره نگاهش را كشید به افرادی كه روی زمین افتاده بودند. عرق تمام صورتش را پوشانده بود. لباسش نامرتب مینمود. دستی به صورتش كشید، خیسی دستش را با شلوارش پاك كرد. لبانش از خشم میلرزید. دوباره پرسید: «تندگویان كدام تان هستید... من وزیر نفت را میخواهم... اگراو را معرفی نكنید همه تان را میكشم...»
هیچ كس چیزی نگفت؛ سكوت بود و سكوت.
-جنازه های تان را میاندازم جلوشغال ها... باید او را معرفی كنید.
سكوت آزاردهنده خوره جانش شده بود. باز به زبان عربی چیزی به سربازها گفت و به دنبالش،آن ها،هم چون مارهای زخمی، بر سر افراد ریختند.بازمشت و لگد بود كه به هوا می رفت و پایین میآمد.یكی از سربازها با سرنیزه بدن زخم خورده مهندس و یارانش را چاك چاك میكرد. یكی بیهوش بر گوشه خاكریزافتاده بود و دیگری ضجه میكشید ازگلوی یكی صدای درد آلودی بیرون میآمد و خون تمام لباسش را پوشانده بود. قمری خسته جانی بر فراز نخل بلندی با چشمان مضطرب نظاره گر میدان.
مهندس نگاهش را به آن دورها كشید؛ خسته جان و زخم خورده. آرام دستانش را ستون كرد.میخواست بایستد،یكی با لگد به صورتش كوبید مهندس قدمی به عقب برداشت، اما نگذاشت كه بر زمین بیفتد. همه جانش را در پاهایش كرده بود. بلند شد. كمر راست كرد. یكی دیگر با مشت صورتش را نشانه گرفت،اما از جایش تكان نخورد. نگاهش را به گرگ های زخمی كه احاطهاش كرده بودند،دوخت تمام توانش را به كمك گرفت. فریادش همه را در جای خود میخكوب كرد:
-جواد تندگویان منم... وزیر نفت ایران منم...
همه ایستادند. مهندس پاهایش را ستون كرده بود كه بر زمین نیفتد. فرمانده عراقی چیزی گفت.او را كشان كشان بردند. نگاه مهندس به قمری دلشكسته بود. او را به طرف دیگر جاده كشاندند و به دنبالش مشت و لگد بود كه فرود میآمد...
شهید تندگویان در كودگی مؤذّن مسجد بود. خیلی زود توانست زبان های انگلیسی و عربی را فرا گیرد و كلاس هایی را برای كسانی كه مایل به یادگیری زبان بودند در مساجد تشكیل دهد.بعد ازاتمام تحصیلات دبیرستان،دردانشكده نفت آبادان قبول شد. در این دوران،وی یكی ازجوانان مذهبی بود كه به مبارزه با شاه پرداخت.بعد ازپایان تحصیلات دانشگاهی به علت فعالیت شدید بر ضدّ شاه توسط ساواك دستگیر و به 18 ماه زندان محكوم شد.با پیروزی انقلاب و نخست وزیری شهید رجایی به عنوان وزیر نفت برگزیده شد. وی در 19 آبان 1359 در جاده ماهشهر-آبادان به اسارت سربازان صدام درآمد.سال ها او را در زندان های عراق شكنجه و سپس به شهادت رساندند.دریكی از روزهای سال 1370، پیكر پاك او را به ایران آوردند؛ روزی كه همه شهدا به استقبالش آمده بودند...
برگرفته از كتاب «مأموریت تمام» نوشته احمد دهقان
شهادت سردار قاسم سلیمانی; آروزی دست نیافتنی صهیونیستها

احمد، رزمندهای بسیجی از فلسطین

احمد انسی عجیب با امام داشت. ای امام تو را با خدا چه عهدی بود که از این چنین کرامتی برخوردار شدی که عاشقانت از دورترین مکانها به دنبال تو می آیند، حالا که می اندیشم ،می بینم زمان، بستر جاری عشق است تا انسان ها را در خود به خدا برساند و حقیقت تمام آنچه در زمان حدوث می یابد باقی است. جبهه چه در ایران یا فلسطین حرم رازبا خداست و پاسداران این حریم شهدایند؛ شهدایی که در آن چشم مکاشفه بر جهان غیب گشودند؛ شهدایی که همسفران عرشی امام بودند و اکنون میزبان اویند. هنوز نجوای حزن انگیز زیبای شعرعربی احمد در درونم طنین انداز است ، نجوایی که با اسم امام خمینی و کربلا کامل می شد. او برای من همچون بسیجیان دیگر، سربازی بود که قلعه عشق را فتح کرده بود. اصلا جبهه ما و فلسطین قطعه هایی از خاک کربلایند،هر که می خواهد کربلا را بشناسد باید حقیقتی را که شهدای ما دریافته بودند را دریابدکه در زمانه ما در حقیقتی به نام امام خمینی (ره) جاری شده بود، یادم است احمد می گفت هنوز امام را ندیده است ،اما مطمئنم از عطر امام سرشار بودو بقایش را نیز به بقای امامش وابسته می دید.
پینوشت
۱-مدتها بود دودل بودم که این مطلب را در وسعت کوچک وبلاگم بگذارم یا نه، اما به نظرم رسید آنانکه نا آگاهانه بلندگوی کریه استکبار می شوند ، وفریاد زشت “نه غزه نه لبنان” را سر می دهند، آیا می دانند که در کربلای ایران غیور مردانی از فلسطین پا به پای رزمندگان ما می جنگیدند، از خدا می خواهم این مفهوم را که تنها در عشق به ولایت جاری و ساری می شود در دل آنها نیز روشن کند. هر چند دشمنان زخم خورده این نظام سخت در تلاشند تا دلها را از عشق جدا کنند.
۲- شهید بزرگ آوینی چه زیبا گفت:” من و تو مرده ایم . یادآوران در جست وجوی گمگشته خویش به اردوگاه کرخه می روند . شعرشان اگر چه بس مغموم می نماید ، اما شعر مستی است . آنان را که می خواهند با نظر روانکاوانه در این سرمستان میکده عشق بنگرند هشدار باد که مبادا نشانی از یأس در آنان بجویند . یأس از جنود شیطان است واینان وارسته اند از آن جهانی که در سیطره شیاطین است . کرخه خرابات است واینان خراباتیانند و گریه ، آبی است بر دل های سوخته شان . گریه اوج سرمستی است و اگر امروز روزگار فاش گفتن اسرار است ، بگذار اینان نیز فاش بگریند . امام کو که به تماشای رهروان خویش بنشیند ؟ ”
۳– گل واژه های این مطلب از شهید بزرگ آوینی است.
منبع: وبلاگ وصیت نامه
«شاهرخ، حر انقلاب اسلامی»

«شاهرخ، حر انقلاب اسلامی» زندگینامه شهید شاهرخ ضرغام است که به وسیله ی گروه شهید ابراهیم هادی آماده شده و انتشارات پیام آزادی در قالب ۱۳۶ صفحه چاپ دوم آن را در اردیبهشت ۱۳۸۹ راهی بازار نشر کرده است.
این کتاب با کتابهای خاطرات معمول از جهات متعدد تفاوت دارد؛ آماتور بودن گروه موجب شده در کمال خلوص و زیبایی خاطرات افراد آشنا و دوستان و خانواده شاهرخ ضرغام گردآوری شود و این سادگی و صمیمیت و روانی بر جذابیت این کتاب افزوده است.
جذابیت دیگر کتاب به شخصیت شاهرخ ضرغام و تحول او با انقلاب اسلامی برمی گردد. که امام و جنگ او را از کنار خیابان به حماسه آفرینی و عرفان می کشد و در نهایت نیز شربت شهادت می نوشد.
تهور کنار خیابانی تهران، تصعید پیدا می کند به شجاعت انقلابی و لات گوشه ی خیابان همه ی مسائل را در نتیجه ی تحول روحی و دفاع مقدس به کنار گذاشته و مودب به آداب الهی و پیشگام جهاد و شهادت می شود.
این کتاب نه ساختار یک اثر حرفه ای را دارد، نه نحوه ی نگارش آن ادبی و سنگین است، مثل مطالب بردهای بسیج مساجد یک خاطره و یک عکس مرتبط است و همین مسئله به حذابیت آن افزوده است.
تریبون مستضعفین
ماجرای شهید فرانسوی جنگ تحمیلی

روزی در نماز جمعه اهل سنت پاریس، سخنرانیهای حضرت امام را با ترجمۀ فرانسوی، بین نمازگزاران پخش میکنند. ژوان گوشۀ خلوتی مییابد و شروع به خواندن میکند. بعد از مدتی با دانشجویان ایرانی صمیمیتر میشود و یکی از دوستانش به نام مسعود او را به مراسم دعای کمیل میبرد.
از آنجایی که پدرش اهل مراکش است، عربی را خوب میداند. روزی دوستانش او را در حالی که دستانش را روی هم نگذاشته و با مهر نماز میخواند، میبینند و شیعه شدنش را جشن میگیرند. وقتی از او دلیل شیعه شدنش را سوال میکنند، میگوید: توسط دعای کمیل حضرت علی (ع). ابتدا تصمیم میگیرد، نام خود را علی بگذارد؛ اما مسعود از او میخواهد تا شیعه شدنش یک رازی باشد بین او و امیرالمومنین (ع).
از آن به بعد نامش را کمال میگذارد و برای برطرف شدن نگرانی مادرش از بابت دوستانی که دارد، او را به کانون میبرد تا فضای آنجا را از نزدیک ببیند. کمال در آنجا به مطالعه کتب، به خصوص کتابهای شهید مطهری میپردازد.
روزی به مسعود میگوید که تصمیم دارد درس خود را در دبیرستان رها کند، به ایران برود تا طلبه شود. سرانجام در مدرسه حجتیه قم پذیرفته میشود و شروع به تمرین زبان فارسی میکند. او کتاب چهل حدیث و مساله حجاب را نیز به فرانسه ترجمه میکند.
کمال از دوستانش میخواهد تا او را ابوحیدر خطاب کنند و میگوید: این همان رمز بین من و حضرت علی (ع) است. یک بار زمانی که هنوز درسش نیمه کاره است، تماس میگیرد و میگوید: زنی میخواهد با این مشخصات: طلبه، سیده، فرزند روحانی و خوشگل. ابتدا هرچه اصرار میکنند تا صبر کند و بعد از اتمام درسش اقدام کند، زیر بار نمیرود.
مسعود کتابی از امام را برایش میآورد و صفحهای که امام به طلبهها توصیه میفرمایند تا چند سال اول تحصیل وارد فضای خانوادگی نشوند را نشان او میدهد. کمال به سبب ارادتی که به ایشان دارد و معتقد است، فرامین ولی فقیه همان دستورات اهل بیت (ع) است، قبول میکند.
کمال در ایام عملیات مرصاد ۲۴ ساله است که وارد لشکر بدر میشود و بعد از یک هفته خبر شهادتش را میآورند.
یکی از دانشجویان مقیم فرانسه میگوید: اگر کمال شهید نمیشد، امروز با یک دانشمند روبرو بودیم. شاید با روژه گارودی دیگر. کمال عزیز! ریشه باورت در ضمیر ما تا همیشه سبز باد!
نويد شاهد
شلیک ناو وینسنس آمریکا به هواپیمای مسافربری ما یعنی ...


راز حوضچه قطعه 24; گفتوگو با مادر شهیدان

کمی آنسوتر، کنار در خانهای، پیرزنی با چادر گلدار، منتظر نشسته بود. پلاک را دوباره نگاه کردم، گویا همانی بود که دنبالش میگشتم... با آنکه تأخیرم بسیار طولانی شده بود اما معطلی چیزی از محبت مادر شهیدان کم نکرده بود.
خانهای بسیار قدیمی، با همان سبک 40-50 سال. از آن چند طبقههایی که هر طبقهاش فقط یک اتاق دارد و آشپزخانه طبقه دیگر است که با پلههای بسیار بلند و مارپیچ با هم مرتبطاند.
مریم خانم، پیرزن که نه، شیرزنی حدوداً 70 ساله مینمود که مادر 2 شهید، «میرفاضل و میرصالح» و 2 جانباز است. پدر خانواده نقاش ساختمان بوده که سالها پیش به رحمت خدا رفته است. پسر بزرگ او - سید طاهر - هم در گفتگوی ما حاضر بود که هم مادر را در یادآوری خاطرات کمک میکرد و هم خود روای روایت زندگی و مبارزات برادرانش بود. گویا شهدا او را "داداش بزرگ" خطاب میکردند و او نیز در ایامی که پدر در سفر به سر میبرد، مسئولیت خانواده را به عهده داشت.
شهدای اخلاقی همسایههای شهید پلارکاند، ساکنان جاوید قطعه 24 بهشت زهرای تهران. یافتن راز حوضچه کوچک بین قبر میرفاضل و میرصالح، بهانهای شد تا در ماهی که به نام شهدای کربلاست، میهمان خانه شهدای اخلاقی باشیم. آنچه در ادامه میآید، گوشهای از گفتگوی کوتاه ما با مادر شهدای اخلاقی و برادر بزرگ آنها است.
***
هفت فرزند دارم، سیدطاهر، سیدفاضل، سیدراهب، سیدصالح و سیدجلال و دو دختر. دو تا از پسرهایم شهید شدند و دو دوتا هم جانبازند. اصالتاً اهل آذربایجانیم. مدتی به بابلسر رفتیم. میرفاضل آنجا به دنیا آمد. سالها بعد به تهران آمدیم و میرصالح در تهران به دنیا آمد، در همین خانه.
¤
در بابلسر، حیاط خانهمان طوری بود که وسط محله محسوب میشد و محدوده عبوری به حساب می آمد. مثلا از دو طرف دری داشت که گله گاوهای همسایه از یک در وارد و از در دیگر از آن خارج میشدند. یکبار که میرفاضل هنوز خیلی کوچک بود، او را در حیاط خانه گذاشتم تا وقتی به کارهایم رسیدگی میکنم، او بازی کند. با اینکه زمان عبور گله گاوها مشخص بود اما کاملا فراموش کرده بودم. ناگهان دیدم در حیاط باز شد و گاوها به سرعت به سمت در دیگر حرکت می کنند. از شدت ترس و وحشت حتی حیاط را نگاه نکردم. شاید یک ربع ساعت طول کشید تا گاوها از حیاط خارج شدند. به حیاط رفتم تا جنازه میرفاضل را بیاورم که دیدم هنوز نشسته و بازی میکند.
¤
سال 57 بعد از اینکه همافران برای ادای احترام به حضرت امام(ره) به جماران رفتند، گارد شاه به محل نیروی هوایی حمله کرد. بعد از آن تا چند روز از میرفاضل بی خبر بودیم. بعد از سه روز به خانه برگشت، با صورتی سیاه کرده و اسلحه در دست! گفت که با دیگران به کمک نیروی هوایی رفتیم و این سه شبانه روز روی پشت بام با آنها درگیر بودیم و این مدت همسایه ها به نیروها کمک می رساندند و حتی برایمان غذا می آوردند.
¤
سال 59 بعد از فرمان امام(ره) برای حضور در جبهه ها، میرفاضل جزء اولین نفراتی بود که از محله ما به جبهه رفت و به لشگر 91 زرهی قزوین پیوست. سال 62 که این لشگر در هویزه به محاصره ارتش عراق درآمد میرفاضل جز شهدای آن شد.
برادر شهید می گوید: «شهید غفریان پور که از همرزمان میرفاضل بود بعدها برایمان از رشادت های او بسیار تعریف کرد و اینکه آرپی جی زنی بود که در آن عملیات 27 تانک بعثی را منهدم کرد.» و ادامه داد: «میرفاضل در وصیت نامه اش نوشته بود من هیچ گاه تسلیم نمی شوم. هیچ وقت هم از جبهه فرار نمی کنم مگر اینکه آنجا شهید شوم.»
میرفاضل سه سال و سه ماه مفقودالاثر بوده. گویا در مدت زمانی که خاک ایران اسلامی در اشغال بعثی ها بود نتوانستند پیکر شهدا را برگردانند. وقتی پس از آزادی مناطق اشغال شده برای شناسایی شهدای عملیات نصر رفتند، میرفاضل از شهدایی بود که مشخصه ویژه ای برای شناسایی داشت. مادر توضیح می دهد که: «میرفاضل دلش نمی خواست سربازی برود و به شاه خدمت کند. هر چه اصرار می کردم، می گفت یا سربازی نمی روم و زندانی می شوم یا کار دیگری می کنم! گفتم اشکالی ندارد، به سربازی برو و هر کاری که خواستی انجام بده! بالاخره رفت و در آشپزخانه مشغول به کار شد. همان اوایل کار، مسئول آشپزخانه از او خواسته بود که گوشت ها را خرد کند و میرفضل جواب داده بود که چپ دست است و نمی تواند انجام دهد! مسئول با عصبانیت میرفضل را وادار به خرد کردن گوشت کرد. میرفضل هم از فرصت استفاده کرد و انگشت خودش را با ساتور قطع کرد!! بعد از آن دادگاه تشکیل دادند و با اینکه فهمیدند برای اینکه نتواند اسلحه به دست بگیرد چنین کاری کرده، اما هر چه کردند نتوانستند محکومش کنند. با این ترفند خود را از سربازی معاف کرد! از روی همین انگشت سبابه بریده شده پیکر میرفاضل را شناسایی کردند.» جالب اینجاست که میرفاضل بعدها در جریان جنگ جز آرپی جی زنهای قابل بود.
¤
با وجود وضعیت بد فرهنگی کشور قبل از انقلاب، دوستان میرفاضل می گفتند اگر با او برای تفریح و گردش به تهران یا حتی شهرستان های دیگر می رفتیم، هر کجا که اذان گفته می شد، میرفاضل بلافاصله به پیاده رو یا نزدیک ترین مکان می رفت و نماز می خواند. میرفاضل جلسات شهید کافی در مهدیه تهران را شرکت می کرد و گاهی شب ها تا دیروقت آنجا بود. گویا از آنجا خط و مشی خود را انتخاب می کرد.
¤
میرفاضل رشته برق خوانده بود و با یک شخص دیگر در راه اندازی یک مغازه مرتبط با کارهای برقی شریک شد. مادر می گوید: «بعد از مدتی از من خواست که مقداری پول به او بدهم تا مغازه ای اجاره کند. گفتم تو که کار داری، دیگر مغازه را برای چه می خواهی؟ گفت از شریکم جدا شده ام! با تعجب پرسیدم چرا؟ گفت چون یهودی بود، دیگر با او کار نمی کنم!»
یک بار یکی از همسایه ها آمد و به من گفت کجایی که فاضل تمام شیشه های مشروب فروشی را شکست! سریع خودم را به میرفاضل رساندم و گفتم فاضل چه کار کردی؟ الآن میان دستگیرت می کنند و می کشنت! گفت برو خانه، طوری نمی شود. خیلی نترس بود.
¤
فاضل همراه یکی از دوستانش به نام رجب می رفتند روی پشت بام و شعار می دادند: «مادرم فاطمه، ندارم از کشته شدن واهمه، الله و الله رهبر روح الله» و «می کشم، می کشم، آن که برادرم کشت». مردم هم با آنها تکرار می کردند. یک بار از پشت پنجره دیدم دو مرد درشت هیکل آمده اند و دنبال صدا می گردند. از من پرسیدند می دانی این صداها از کجا می آید؟ گفتم نمی دانم! تا برگشتم که به آنها خبر بدهم، دیدم یک گلوله به سمت آنها شلیک کردند که به فاضل نخورد.
¤
در ایام انقلاب یک بار میرفاضل به اردبیل سفر کرده بود. آنجا هم در تظاهرات شرکت کرد. بعدها به ما گفتند در آن تظاهرات از یک طاق نصرت مراسم شاه بالا رفته و تمام لامپ ها را شکسته! گویا بچه های اردبیلی هم به کمکش رفته بودند. اصلا انگار یک تکه آتش بود، اردبیل را هم این طور به هم ریخته بود.
¤
به فاضل می گفتم بابا و داداش بزرگت جبهه اند. تو دیگر نرو! گفت: «مامان، من نرم و هر کی به یک بهونه نره، صدام می آید تهران را می گیرد، اول تو را می کشد و بعد دخترها و عروس هایت را می برد. آن وقت میخواهی چه کنی؟» هیچ جوابی نداشتم که به او بدهم. بعد ادامه داد: «من که بروم، جنازه ام بیاید یا نیاید تو شاد می شوی.» می دانستم اگر برود دیگر برنمی گردد.
¤
برادر از میر صالح می گوید: «میرصالح زمان جنگ 13 ساله شده بود که اصرار داشت به جبهه برود. سپاه آن زمان حداقل سن 17 سال را به عنوان بسیجی به منطقه اعزام می کرد. از طریق کمیته انقلاب به قصر شیرین اعزام شد. تا 15 سالگی حدودا هفت ماه به آنجا رفت و آمد داشت. آن زمان من مسئول اعزام پایگاه محل بودم. دوباره اصرار میرصالح شروع شد و از من خواست اعزامش کنم. احساس کردم علیرغم سن کم، رشید شده. ثبت نامش کردم.»
¤
سیدطاهر ادامه داد: «میرصالح سه روز در دوکوهه ماند و پس از آن برای شرکت در عملیات خیبر به جزیره مجنون رفت. او هم مثل فاضل آرپی چی زن شد. کمک او که یکی از افراد محل به نام آقای بخشی بود، او درباره نحوه شهادت میرصالح به ما گفت که در حین حمله یک خمپاره 60به سمت ما آمد که از ترکش های آن دست من جراحت برداشت و ترکشی به سر میرصالح اصابت کرد که او را شهادت رساند.
وقتی میرصالح را آوردند بوی عطر خاصی از پیکرش به مشام می رسید. آن قدر که همسایه ها برای استشمام بوی خوش او در حیاط خانه صف کشیده بودند. پیکر میرصالح دقیقا 40 روز بعد از دفن میرفاضل، بازگشت و تشییع شد.
¤
صبح ها به پسرم سیدراهب پول می دادم تا برای صبحانه نان و پنیر بخرد. یک روز به من گفت: مامان، آنقدر از روحانی و آخوندها در خانه حرف می زنی که میرصالح تا در خیابان یک روحانی می بیند به من می گوید داداش راهب، خانه ما که بزرگ است، پول صبحانه را بده، یک روحانی را بخریم و به خانه ببریم! آن زمان میرصالح حدوداً 9ساله بود و آنقدر به علما علاقه داشت که دلش می خواست یک روحانی هم در خانه داشته باشد.
¤
سیدصالح شیطنت های خاص خودش را داشت. یک بار که تازه از جبهه برگشته بود، خیلی بیمار بودم و سردرد امانم را گرفته بود. میرصالح گفت: مامان، من در جبهه آمپول زدن را یاد گرفته ام، اجازه بده برای شما هم بزنم تا دردت ساکت شود. قبول کردم و آمپول را زد و خدا رو شکر سردردم خوب شد. صبح پرسید: مامان بهتری؟ گفتم بله، خیلی خوب بود. گفت: مامان من آمپول زدن بلد نبودم، فقط زدم تا تو حالت بهتر شود!!
****
از مادر پرسیدم، امام خامنه ای به منزل شما تشریف آورده اند؟ گفت: نه. گفتم دلتان می خواهد بیایند؟ باز هم گفت، نه! متعجب پرسیدم چرا؟ گفت چون مسیر کوچه های محله ما سخت است و ایشان اذیت می شوند... اما من خدمت آقا رفتهام.
¤
مادر می گفت: «اگر اشک های روضه امام حسین(ع) روی صورت فرزندت بریزد آن بچه شهید می شود... بعد ادامه داد که شهدا درجه دارند و 70نفر را می توانند شفاعت کنند از پدر و مادر گرفته تا شرکت کنندگان در تشییع جنازه خود را.»
درباره حوضچه میان مزار میر فاضل و سید صالح سوال کردم که برادر شهیدان گفت: «میرفاضل همیشه میگفت تشنه ام! علتش را نفهمیدیم اما دائما احساس عطش را ابراز می کرد. به همین خاطر مادر اصرار داشت که کنار قبر میرفاضل- که اکنون بین هر دو شهید است- حوضچه کوچکی ساخته شود.»
¤
مادر شهدا تا حدی از وضعیت حجاب ناراحت بود. از او خواستم تا برای حل مشکلات جامعه دعا کنند. با آن لهجه شیرینش دست به دعا بلند کرد و گفت: «خدایا، بحق فاطمه الزهرا(س) مشکلات را حل کن. خدایا، بحق امام حسن(ع)، امام حسین(ع) و حضرت زینب(س) و بحق علی اکبر امام حسین(ع) مشکلات همه را حل کن. خدایا رهبر مسلمین را به خواسته قلبی خودشان برسان. به حق حضرت زهرا(س) آمریکا را نابود کن.» بعد از نام آمریکا، انگار که نکته مهمی به خاطرش رسیده، سریع ادامه داد: من شنیده ام که ایرانی ها با زیردریایی به وسط دریاها می روند و پرچم ما را آنجا نصب می کنند، این باعث افتخار است. الان با خودم می گویم آمریکا که دیگر هیچ، انگلیس و اسرائیل هم جمع شوند به ایران هیچ لطمه ای نمی توانند وارد کنند.
گفتوگو از مریم اختری
لحظه زیبای وصال ...

شهید داود حق وردیان، فرمانده گردان ویژه کربلا لشگر قدس گیلان
گزیدهای از نجواهای عاشقانه چمران

بِسْمِ الله الرحْمنِ الرّحیمِ
اینها را به نیت آن ننوشتهام که کسی بخواند، و بر من رحمت آورد، بلکه نوشتهام که قلب آتشینم را تسکین دهم، و آتشفشان درونم را آرام کنم.
هنگامی که شدت درد و رنج طاقتفرسا میشد، و آتشی سوزان از درونم زبانه میکشید و دیگر نمیتوانستم آتشفشان وجود را کنترل کنم، آنگاه قلم به دست میگرفتم و شرارههای شکنجه و درد را، ذرهذره از وجودم میکندم و بر کاغذ سرازیر میکردم… و آرامآرام به سکون و آرامش میرسیدم.
آنچه در دل داشتم. بر روی کاغذ مینوشتم و در مقابلم میگذاشتم، و در اوج تنهایی، خود با قلب خود راز و نیاز میکردم، آنچه را داشتم به کاغذ میدادم و انعکاس وجود خود را از صفحه مقابلم دریافت میکردم، و از تنهایی به در میآمدم…
اینها را ننوشتهام که بر کسی منت بگذارم، بلکه کاغذ نوشتهها بر من منت گذاشتهاند و درد و شکنجه درونم را تقبل کردهاند…
اینجا، قلب میسوزد، اشک میجوشد، وجود خاکستر میشود، و احساس سخن میگوید.
اینجا، کسی چیزی نمیخواهد، انتظاری ندارد، ادعایی نمیکند… فریاد ضجهای است که از سینهای پر درد به آسمان طنین انداخته و سایهای کمرنگ از آن فریادها بر این صفحات نقش بسته است.
چه زیباست؛ راز و نیازهای درویشی دلسوخته و ناامید در نیمهشب، فریاد خروشان یک انقلابی از جان گذشته در دهان اژدهای مرگ،
اعتراض خشونتبار مظلومی، زیر شمشیر ستمگر،
اشک سرد یأس و شکست بر رخساره زرد دلشکستهای در میان برادران به خاک و خون غلتیده،
فریاد پرشکوه حق، هز حلقوم از جان گذشتهای علیه ستمگران روزگار.
چه خوش است؛ دست از جان شستن و دنیا را سهطلاقه کردن،
از همه قید و بند اسارت حیات آزادشدن،
بدون بیم و امید علیه ستمگران جنگیدن،
پرچم حق را در صحنه خطر و مرگ برافراشتن،
به همه طاغوتها نه گفتن،
با سرور و غرور به استقبال شهادت رفتن.
جایی که دیگر انسان مصلحتی ندارد تا حقیقت را برای آن فدا کند، دیگر از کسی واهمه نمیکند تاحق را کتمان نماید…
آنجا، حق و عدل، همچون خورشید میتابد و همه قدرتها، و حتی قداستها فرو میریزند، و هیچکس جز خدا –فقط خدا- سلطنت نخواهد داشت.
من آن آزادی را دوست دارم، و از اینکه در دورههای سخت حیات آن را تجربه کردهام خوشحالم، و به آن اخلاص و سبکی و ایثار، و لذت روحی و معراج که در آن تجربهها به آدمی دست میدهد حسرت میخورم.
خوش دارم که کولهبار هستی خود را که از غم و درد انباشته است بر دوش بگیرم، و عصازنان به سوی صحرای عدم رهسپار شوم.
خوش دارم از همهچیز و همهکس ببرم و جز خدا انیسی و همراهی نداشته باشم.
خوش دارم که زمین زیراندازم و آسمان بلند رواندازم باشد و از همه زندگی و تعلقات آن آزاد گردم.
خوش دارم که مجهول و گمنام، به سوی زجردیدگان دنیا بروم، در رنج و شکنجه آنها شرکت کنم، همچون سربازی خاکی در میان انقلابیون آفریقا بجنگم تا به درجه شهادت نایل آیم.
خوش دارم که مرا بسوزانند و خاکسترم را به باد بسپارند تا حتی قبری را از این زمین اشغال نکنم.
خوش دارم هیچکس را نشناسد، هیچکس از غمها و دردهایم آگاهی نداشته باشد، هیچکس از راز و نیازهای شبانهام نفهمد، هیچکس اشکهای سوزانم را در نیمههای شب نبیند، هیچکس به من محبت نکند، هیچکس به من توجه نکند، جز خدا کسی را نداشته باشم، جز خدا با کسی راز و نیاز نکنم، جز خدا انیسی نداشته باشم، جز خدا به کسی پناه نبرم.
خوش دارم آزاد از قید و بندها، در غروب آفتاب، بر بلندی کوهی بنشینم و فرو رفتن خورشید را در دریای وجود مشاهده کنم، و همه حیات خود را به این زیبایی خدایی بسپارم، و این زیبایی سحرانگیز با پنجههای هنرمندش، با تاروپود وجودم بازی کند، قلب سوزانم را بگشاید، آتشفشان درونم را آزاد کند، اشک را که عصاره حیات من است، آزادانه سرازیر نماید، عقدهها و فشارهایی را که بر قلبم و بر روحم سنگینی میکنند بگشاید، غمهای خفهکننده را که حلقومم را میفشرند، و دردهای کشندهای را که قلبم را سوراخسوراخ میکنند، با قدرت معجزهآسای زیبایی تغییر شکل دهد، و غم را به عرفان و درد را، به فداکاری مبدل کند و آنگاه حیاتم را بگیرد، و من، دیوانهوار، همه وجودم را تسلیم زیبایی کنم، و روحم به سوی ابدیتی که از نورهای «زیبایی» میگذرد، پرواز کند و در عالم آرامش و طمأنینه، از کهکشانها بگذرم و برای ابقاء پروردگار به معراج روم، و از درد هستی و غم وجود بیاسایم و ساعتها و ساعتها در همان حال باقی بمانم و از این سیر ملکوتی لذت ببرم.
خوش دارم که در نیمههای شب، در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم، با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم، آرامآرام به عمق کهکشانها صعود نمایم، محو عالم بینهایت شوم، از مرزهای عالم وجود درگذرم، و در وادی فنا غوطهور شوم، و جز خدا چیزی را احساس نکنم.
خدایا! ما را ببخش، گناهانی که ما را احاطه کرده و خود از آن آگاهی نداریم، گناهانی را که میکنیم و با هزار قدرت عقل توجیه میکنیم و خود از بدی آن آگاهی نداریم.
خدایا! تو آنقدر به من رحمت کرده، و آنچنان مرا مورد عنایت خود قرار دادهای که، من از وجود خود شرم میکنم، خجالت میکشم که در مقابلت بایستم، و خود را کوچکتر از آن میدانم که در جواب این همه بزرگواری و پروردگاری، تو را تشکر میکنم و تشکر را نیز تقصیری و اهانتی به ساحت مقدست میدانم.
خدایا! مردم آنقدر به من محبت کردهاند، و آنچنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار کردهاند که راستی خجلم، و آنقدر خود را کوچک میبینم که نمیتوانم از عهده به درآیم، خدایا! تو به من فرصت ده، توانایی ده، تا بتوانم از عهده برآیم، و شایسته این همه مهر و محبت باشم.
خدایا! سالها دربهدر بودم، به خاطر مستضعفین دنیا مبارزه میکردم، از همه چیز خود چشم پوشیده بودم، و آرزو میکردم که روزی به ایران عزیز برگردم و همه استعدادهای خود را به کار اندازم.
خدایا! به انقلابیهای مصر و الجزایر و کشورهای دیگر توجه میکردم که رهبران انقلاب بعد از پیروزی به جان هم میافتند، همدیگر را میکوبند، دشمنان را خوشحال میکنند و عدم رشدانقلابی و انسانی خود را نشان میدهند، و من آرزو میکردم که در روزگاران آینده، انقلاب مقدس ایران بوجود بیاید که، رهبرانش باهم متحد باشند، خود را فراموش کنند، منیتها را کنار بگذارند، وحدت کلمه خود را حفظ کنند و به انقلابیون دنیا نشان دهند که انقلاب اسلامی ایران، آنچنان انقلابی است که برخلاف همه انقلابها و همه مکتبها و همه کشورها، خدا و مکتب و هدف، بر خودخواهیها و غرورها غلبه دارد و نمونهای بینظیر در سلسله تکاملی انسانها به شمار میآید.
خدایا! آرزو میکردم که کشورم آزاد گردد و من بتوانم بیخیال از زور و تزویر و دروغ و تهمت و دشمنی و خباثت، در فضای آن به سازندگی پردازم و هرچه بیشتر به تو تقرب بجویم.
خدایا! تو میدانی که تار و پود وجودم با مهر تو سرشته شده است. از لحظهای که به دنیا آمدهام، نام تو را در گوشم خواندهاید، و یاد تو را بر قلبم گره زدهاند.
تو میدانی که در سراسر عمرم، هیچگاه تو را فراموش نکردهام، در سرزمینهای دوردست، فقط تو در کنارم بودی، در شبهای تار، فقط تو انیس دردها و غمهایم بودی، در صحنههای خطر، فقط تو مرا محافظت میکردی، اشکهای ریزانم را فقط تو مشاهده مینمودی، بر قلب مجروحم، فقط یاد تو و ذکر مرهم میگذاشت.
خدایا! تو میدانی که من در زندگی پرتلاطم خود، لحظهای تو را فراموش نکردهام. همهجا به طرفداری حق قیام کردهام، حق را گفتهام، از مکتب مقدس تو از هر شرایطی دفاع کردهام، کمال و جمال و جلال تو را بر همة مخالفان و منکران وجودت عرضه کردم، و از تهمت و بدگوییها و ناسزاهای آنها ابا نکردم.
در آن روزگاری که طرفداری از اسلام، به ارتجاع و قهقراگری، تعبیر میشد، و کمتر کسی جرأت میکرد که از مکتب مقدس تو دفاع کند، من در همهجا، حتی در سرزمینهای کفر، علم اسلام را برمیافراشتم، و با تبلیغ منطقی و قلبی خود، همه مخالفین را وادار به احترام میکردم، و تو! ای خدای بزرگ! خوب میدانی که این، فقط براساس اعتقاد و ایمان قلبی من بود، و هیچ محرک دیگری جز تو نمیتوانست داشته باشد.
خدایا! از آنچه کردهام اجر نمیخواهم، و به خاطر فداکاریهای خود بر تو فخر نمیفروشم، آنچه داشتهام تو دادهای، و آنچه کردهام تو میسر نمودهای، همه استعدادهای من، همه قدرتهای من، همه وجود من زاده اراده تو است، من از خود چیزی ندارم که ارائه دهم، از خود کاری نکردهام که پاداشی بخواهم.
خدایا! عذر میخواهم از این که، به خود اجازه میدهم که با تو راز و نیاز کنم، عذر میخوهم که ادعاهای زیاد دارم، در مقابل تو اظهار وجود میکنم، درحالی که خوب میدانم وجود من زاییده ارادة من نیست، و بدون خواسته تو هیچ و پوچم.
عجیب آنکه از خود میگویم، منم میزنم، خواهش دارم و آرزو میکنم.
خدایا! تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم.
تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم.
تو مرا آه کردی، که از سینه بیوهزنان و دردمندان به آسمان صعود کنم.
تو مرا فریاد کردی، که کلمه حق را هرچه رساتر برابر جباران اعلام نمایم.
تو مرا حجت قراردادی، تا کسی نتواند خود را فریب دهد.
تو مرا مقیاس سنجش قراردادی تا مظهر ارزشهای خدایی باشم. تا صدق و اخلاص و عشق و فداکاری را بنمایانم.
تو تاروپود وجود مرا با غم و درد سرشتی، تو مرا به آتش عشق سوختی. تو مرا در طوفان حوادث پرداختی، در کوره درد و غم گداختی، تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی، و در کویر فقر و حرمان و تنهایی سوزاندی.
خدایا! تو به من، پوچی لذات زودگذر را نمودی، ناپایداری روزگار را نشان دادی، لذت مبارزه را چشاندی، ارزش شهادت را آموختی.
خدایا! تو را شکر میکنم که از پوچیها و ناپایداریها و خوشیها و قید و بندها آزادم نمودی، و مرا در طوفانهای خطرناک حوادث رها کردی، و در غوغای حیات، در مبارزه با ظلم و کفر، غرقم نمودی و مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی، فهمیدم که سعادت حیات، در خوشی و آرامش و آسایش نیست، بلکه در درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم، و بالاخره شهادت است.
خدایا! تو را شکر میکنم که اشک را آفریدی، که عصاره حیات انسان است، آنگاه که در آتش عشق میسوزم، یا در شدت درد میگدازم، یا در شوق زیبایی و ذوق عرفانی آب میشوم، و سروپای وجودم روح میشود، لطف میشود، عشق میشود، سوز میشود، و عصارة وجود بصورت اشک، آب میشود و به عنوان زیباترین محصول حیات، که وجهی به عشق و ذوق دارد، و وجهی دیگر به غم و درد، بر دامان وجود فرو میچکد.
اگر خدای بزرگ از من سندی بطلبد، قلبم را ارائه خواهم داد، و اگر محصول عمرم را بطلبد، اشک را تقدیم خواهم کرد.
خدایا! تو مرا اشک کردی که همچون باران بر نمکزار انسان ببارم، تو مرا فریاد کردی که همچون رعد، در میان طوفان حوادث بغرم.
تو مرا درد و غم کردی، تا همنشین محرومین و دلشکستهگان باشم، تو مرا عشق کردی تا در قلبهای عشاق بسوزم.
تو مرا برق کردی تا در آسمان ظلمتزده بتازم، و سیاهی این شب ظلمانی را بدرم.
تو مرا زهد کردی، که هنگام درد و غم و شکست و فشار و ناراحتی، وجود داشته باشم، و هنگام پیروزی و جشن و تقسیم غنائم، دامن خود برگیرم و در کویر تنهایی با خدای خود تنها بمانم.
غم و درد؛
خدایا! تو را شکر میکنم که غم و دردهای شخصی مرا که کثیف و کشنده بود از من گرفتی، و غمها و دردهای خدایی دادی، که زیبا و متعال بود.
خدایا! تو تاروپود وجود مرا با غم و درد سرشتی، تو مار به آتش عشق سوختی، در کوره غم گداختی، در طوفان حوادث ساختی و پرداختی، تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی، و در کویر فقر و حرمان و تنهایی سوزاندی.
خدایا! تو را شکر میکنم که مرا سنگ زیرین آسیا کردی، و به من قدرت تحمل دادی که این همه درد و فشار را، که در تصورم نمیگنجید، بر قلب و روحم حمل کنم، از مجالس جشن و شادی بگریزم و به مراکز خطر و بلا و درد و رنج پناه برم.
خدایا! تو را شکر میکنم که غم را آفریدی، و بندگان مخلص خود را به آتش آن گداختی و مرا از این نعمت بزرگ توانگر کردی.
خدایا! در غم و درد شخصی میسوختم، تو آنچنان در دردها و غمهای زجردیدگان و محرومان و دلشکستهگان غرقم کردی، که دردها و غمهای شخصی را فراموش کردم. تو مرا با زجر و شکنجه همه محرومین و مظلومین تاریخ آشنا کردی، از این راه تو علی را به من شناساندی، تو مرا با حسین آشنا کردی، تو دردها و غمهای زینب را بر دلم گذاشتی، تو مرا با تاریخ درآمیختی، و من خود را در تاریخ فراموش کردم، با ازلیت و ابدیت یکی شدم، و از این نعمت بزرگ، تو را شکر میکنم.
خدایا! تو را شکر میکنم که به من درد دادی و نعمت درک درد عطا فرمودی، تو را شکر میکنم که جانم را به آتش غم سوزاندی، و قلب مجروحم را برای همیشه داغدار کردی، دلم را سوختی و شکستی، تا فقط جایگاه تو باشد.
خدایا! همهچیز بر من ارزانی داشتی و بر همهاش شکر کردم. جسمی سالم و زیبا دادی، پایی قوی و تند و چالاک عطا کردی، بازوانی توانا و پنجهای هنرمند بخشیدی، فکری عمیق و ذهنی شدید دادی، از تمام موهبات علمی به اعلا درجه برخوردارم کردی، موفقیتهای فراوان به من دادی از همهچیز، و از همه زیباییها، و از همه کمالات به حد نهایت به من اعطا کردی و بر همهاش شکر میگذارم.
اما ای خدای بزرگ! یک چیز بیش از همهچیز به من ارزانی داشتی که نمیتوانم شکرش کنم، و آن درد و غم بود.
درد و غم، از وجود اکسیری ساخت که جز حقیقت چیزی نجوید، جز فداکاری راهی برنگزیند، و جز عشق چیزی از آن ترشح نکند.
خدایا! نمیتوانم بر این نعمت تو را شکر کنم ولی به خود جرأت میدهم از تو بخواهم که این اکسیر مقدس را تباه نکنی.
خدایا! تو را شکر میکنم که مرا بینیاز کردی، تا از هیچکس و از هیچچیز انتظاری نداشته باشم.
خدایا! عذر میخواهم از این که در مقابل تو میایستم و از خود سخن میگویم و خود را چیزی به حساب میآورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد!
خدایا! آنچه میگویم از قلبم میجوشد و از روحم لبریز میشود.
خدایا! دلشکستهام، زجرکشیدهام، ظلمزدهام، از همهچیز ناامید و از بازی سرنوشت مأیوسم، در مقابل آیندهای تیره و مبهم و تاریک قرار گرفتهام، تنها تو را میشناسم، تنها به سوی تو میآیم، تنها با تو راز و نیاز میکنم.
خدایا! دلشکستهای با تو راز و نیاز میکند، زجرکشیدهای که وارث هزارها سال مصیبت و شکنجه است، ظلمزدهای که تا اعماق استخوانهایش از شدت درد و رنج میسوزد، ناامیدی که در افق سرنوشت، جز ظلم و حرمان و تاریکی نمیبیند، و جز آیندهای مبهم و تاریک سراغ ندارد.
خدایا! هنگامی که غرش رعدآسای من، در بحبوحه حوادث میشد و به کسی نمیرسید، هنگامی که فریاد استغاثه من در میان فحشها و دروغها و تهمتها ناپدید میشد، تو! ای خدای من!، ناله ضعیف شبانگاه مرا میشنیدی، و بر قلب سوختهام نور میتافتی و به استثغاثهام جواب میگفتی.
تو در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی، تو در کویر تنهایی، انیس شبهای تار من شدی، تو در ظلمت ناامیدی، دست مرا گرفتی و کمک کردی، در ایامی که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه و پیشبینی نبود، تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکل مرا مسلح نمودی، در میان ابرهای ابهام، در مسیر تاریک و مجهول و وحشتناک، مرا هدایت کردی.
خدایا! خسته و دلشکستهام، مظلوم از ظلم تاریخ، پژمرده از جهل و اجتماع ناتوان در مقابل طوفان حوادث، ناامید در برابر افق مبهم و مجهول، تنها، بیکس، فقیر در کویر سوزان زندگی، محبوس در زندان آهنین حیات.
دل غمزده و دردمندم آرزوی آزادی میکند، وروح پژمردهام خواهش پرواز دارد، تا از این غربتکده سیاه، ردای خود را به وادی عدم بکشاند و از بار هستی برهد، ودر عالم نیستی فقط با خدای خود به وحدت برسد.
ای خدای بزرگ! تو را شکر میکنم که راه شهادت را بر من گشودی، دریچهای پرافتخار از این دنیای خاکی به سوی آسمانها باز کردی، و لذتبخشترین امید حیاتم را دراختیارم گذاشتی، و به امید استخلاص، تحمل همه دردها و غمها و شکنجهها را میسر کردی.
ماجرای آشنائى رهبر انقلاب با شهید چمران

حضرت آیتالله خامنهای در بخشی از سخنان خود در دیدار با اساتید بسیجی دانشگاهها با با ذكر خاطراتی از شهید دكتر مصطفی چمران، این شهید را انسانی مؤمن، مجاهد، شجاع، بصیر، دانشمند، منصف، هنرمند، با صفا، اهل مناجات، دارای روحیه ای لطیف و بی اعتنا به نان، نام و مقام دنیا توصیف كردند كه آن را در این قسمت میخوانید و میشنوید:
اولاً اين شهيد يك دانشمند بود؛ يك فرد برجسته و بسيار خوشاستعداد بود. خود ايشان براى من تعريف ميكرد كه در آن دانشگاهى كه در كشور ايالات متحدهى آمريكا مشغول درسهاى سطوح عالى بوده - آنطور كه به ذهنم هست ايشان يكى از دو نفرِ برترينِ آن دانشگاه و آن بخش و آن رشته محسوب ميشده - تعريف ميكرد برخورد اساتيد را با خودش و پيشرفتش در كارهاى علمى را. يك دانشمند تمامعيار بود. آن وقت سطح ايمان عاشقانهى اين دانشمند آنچنان بود كه نام و نان و مقام و عنوان و آيندهى دنيائىِ به ظاهر عاقلانه را رها كرد و رفت در كنار جناب امام موساى صدر در لبنان و مشغول فعاليتهاى جهادى شد؛ آن هم در برههاى كه لبنان يكى از تلخترين و خطرناكترين دورانهاى حيات خودش را ميگذرانيد. ما اينجا در سال 57 مىشنيديم خبرهاى لبنان را. خيابانهاى بيروت سنگربندى شده بود، تحريك صهيونيستها بود، يك عده هم از داخل لبنان كمك ميكردند، يك وضعيت عجيب و گريهآورى در آنجا حاكم بود، و صحنه هم بسيار شلوغ و مخلوط بود.
ماجرای آشنائى رهبر انقلاب با شهید چمران
همان وقت يك نوارى از مرحوم چمران در مشهد دست ما رسيد كه اين اولين رابطه و واسطهى آشنائى ما با مرحوم چمران بود. دو ساعت سخنرانى در اين نوار بود كه توضيح داده بود صحنهى لبنان را كه لبنان چه خبر است. براى ما خيلى جالب بود؛ با بينش روشن، نگاه سياسىِ كاملاً شفاف و فهم عرصه - كه توى آن صحنهى شلوغ چه خبر است، كى با كى طرف است، كىها انگيزه دارند كه اين كشتار درونى در بيروت ادامه داشته باشد - اينها را در ظرف دو ساعت در يك نوارى ايشان پر كرده بود و فرستاده بود، كه دست ما هم رسيد. رفت آنجا و تفنگ دستش گرفت. بعد معلوم شد كه نگاه سياسى و فهم سياسى و آن چراغ مهشكنِ دوران فتنه را هم دارد. فتنه مثل يك مه غليظ، فضا را نامشخص ميكند؛ چراغ مهشكن لازم است كه همان بصيرت است. آنجا جنگيد؛ بعد كه انقلاب پيروز شد، خودش را رساند اينجا.
از اول انقلاب هم در عرصههاى حساس حضور داشت. رفت كردستان و در جنگهايى كه در آنجا بود حضور فعال داشت؛ بعد آمد تهران و وزير دفاع شد؛ بعد كه جنگ شروع شد، وزارت و بقيهى مناصب دولتى و مقامات را كنار گذاشت و آمد اهواز، جنگيد و ايستاد تا در 31 خرداد سال 60 به شهادت رسيد. يعنى براى او مقام ارزش نداشت، دنيا ارزش نداشت، جلوههاى زندگى ارزش نداشت.
چمران یك عكاس درجهى يك بود
اينجور هم نبود كه يك آدم خشكى باشد كه لذات زندگى را نفهمد؛ بعكس، بسيار لطيف بود، خوشذوق بود، عكاس درجهى يك بود - خودش به من ميگفت من هزارها عكس گرفتهام، اما خودم توى اين عكسها نيستم؛ چون هميشه من عكاس بودهام - هنرمند بود. دل باصفائى داشت؛ عرفان نظرى نخوانده بود؛ شايد در هيچ مسلك توحيدى و سلوك عملى هم پيش كسى آموزش نديده بود، اما دل، دل خداجو بود؛ دل باصفا، خداجو، اهل مناجات، اهل معنا.
محاصره پاوه چگونه شكسته شد؟
انسان باانصافى بود. لابد قضيهى پاوه را شماها ميدانيد كه در پاوه بر روى بلندىها، بعد از چند روز جنگيدن، مرحوم چمران با چند نفرِ معدودِ همراهش، محاصره شده بودند؛ ضد انقلاب اينها را از اطراف محاصره كرده بود و نزديك بود به اينها برسند كه امام اينجا از قضيه مطلع شدند، و يك پيام راديوئى از امام پخش شد كه همه بروند طرف پاوه؛ دوى بعدازظهر اين پيام پخش شد؛ ساعت چهار بعدازظهر من توى اين خيابانهاى تهران شاهد بودم كه همين طور كاميون و وانت و اينها بودند كه از مردم عادى و نظامى و غير نظامى از تهران و همين طور از همهى شهرستانهاى ديگر، راه افتادند بروند طرف پاوه. بعد از قضيهى پاوه كه مرحوم شهيد چمران آمده بود تهران، توى جلسهاى كه ما بوديم به نخستوزيرِ وقت گزارش ميداد كه بين اينها هم از قديم يك رابطهى عاطفىاى وجود داشت. مرحوم چمران توى آن جلسه اينجورى گفت: وقتى ساعت دو پيام امام پخش شد، به مجرد پخش پيام امام و قبل از آنى كه هنوز هيچ خبرى از حركت مردم به آنجا برسد، ما احساس كرديم كه كأنه محاصره باز شد. ميگفت: حضور امام و تصميم امام و پيام امام آنقدر مؤثر بود كه به صورت برقآسا و به مجرد اينكه پيام امام رسيد، كأنه براى ما همهى آن فشارها به پايان رسيد؛ ضد انقلاب روحيهى خودش را از دست داد و ما نشاط پيدا كرديم و حمله كرديم و حلقهى محاصره را شكستيم و توانستيم بياييم بيرون. آنجا نخستوزير وقت خشمگين شد و به مرحوم چمران توپيد كه ما اين همه كار كرديم، اين همه تلاش كرديم، تو چرا همهى اين را به امام مستند ميكنى؟! يعنى هيچ ملاحظه نميكرد؛ منصف بود. بااينكه ميدانست كه اين حرف گلهمندى ايجاد خواهد كرد، اما گفت.
خاطرهی اعزام به اهواز
حضور براى او يك امر دائمى بود. ما از اينجا با هم رفتيم اهواز؛ اولِ رفتن ما به جبهه، به اتفاق رفتيم. توى تاريكى شب وارد اهواز شديم. همه جا خاموش بود. دشمن در حدود يازده دوازده كيلومترى شهر اهواز مستقر بود. ايشان شصت هفتاد نفر هم همراه داشت كه با خودش از تهران جمع كرده بود و آورده بود؛ اما من تنها بودم؛ همه با يك هواپيماى سى - 130 رفته بوديم آنجا. به مجردى كه رسيديم و يك گزارش نظامى كوتاهى به ما دادند، ايشان گفت كه همه آماده بشويد، لباس بپوشيد تا برويم جبهه. ساعت شايد حدود نه و ده شب بود. همان جا بدون فوت وقت، براى كسانى كه همراه ايشان بودند و لباس نظامى نداشتند، لباس سربازى آوردند و همان جا كوت كردند؛ همه پوشيدند و رفتند. البته من به ايشان گفتم كه من هم ميشود بيايم؟ چون فكر نميكردم بتوانم توى عرصهى نبرد نظامى شركت كنم. ايشان تشويق كرد و گفت بله، بله، شما هم ميشود بيائيد. كه من هم همان جا لباسم را كندم و يك لباس نظامى پوشيدم و - البته كلاشينكف داشتم كه برداشتم - و با اينها رفتيم.
يعنى از همان ساعت اول شروع كرد؛ هيچ نميگذاشت وقت فوت بشود. ببينيد، حضور اين است. يكى از خصوصيات خصلت بسيجى و جريان بسيجى، حضور است؛ غايب نبودن در آنجايى كه بايد در آنجا حاضر باشيم. اين يكى از اوّلىترين خصوصيات بسيجى است.
در عين لطافت، شجاع و بیرودربایستی بود
در روز فتح سوسنگرد - چون ميدانيد سوسنگرد اشغال شده بود؛ بار اول فتح شد، دوباره اشغال شد؛ باز دفعهى دوم حركت شد و فتح شد - تلاش زيادى شد براى اينكه نيروهاى ما - نيروهاى ارتش، كه آن وقت در اختيار بعضى ديگر بودند - بيايند و اين حمله را سازماندهى كنند و قبول كنند كه وارد اين حمله بشوند. شبى كه قرار بود فرداى آن، اين حمله از اهواز به سمت سوسنگرد انجام بگيرد، ساعت حدود يك بعد از نصف شب بود كه خبر آوردند يكى از يگانهائى كه قرار بوده توى اين حمله سهيم باشد را خارج كردهاند. خب، اين معنايش اين بود كه حمله يا انجام نگيرد يا بكلى ناموفق بشود. بنده يك يادداشتى نوشتم به فرماندهى لشكرى كه در اهواز بود و مرحوم چمران هم زيرش نوشت - كه اخيراً همان فرماندهى محترم آمده بودند و عين آن نوشتهى ما را قاب كرده بودند و دادند به من؛ يادگار قريب سى ساله؛ الان آن كاغذ در اختيار ماست - و تا ساعت يك و خردهاى بعد از نصف شب ما با هم بوديم و تلاش ميشد كه اين حمله، فردا حتماً انجام بگيرد. بعد من رفتم خوابيدم و از هم جدا شديم.
صبح زود ما پا شديم. نيروهاى نظامى - نيروهاى ارتش - كه حركت كردند، ما هم با چند نفرى كه همراه من بودند، دنبال اينها حركت كرديم. وقتى به منطقه رسيديم، من پرسيدم چمران كجاست؟ گفتند: چمران صبح زود آمده و جلو است. يعنى قبل از آنى كه نيروهاى نظامىِ منظم و مدون - كه برنامه ريخته شده بود كه اينها در كجا قرار بگيرند و آرايش نظامىشان چگونه باشد - حركت بكنند و راه بيفتند، چمران جلوتر حركت كرده بود و با مجموعهى خودش چندين كيلومتر جلو رفته بودند. بعد هم الحمدللَّه اين كار بزرگ انجام گرفت، و چمران هم مجروح شد. خدا اين شهيد عزيز را رحمت كند. اينجورى بود چمران. دنيا و مقام برايش مهم نبود؛ نان و نام برايش مهم نبود؛ به نام كى تمام بشود، برايش اهميتى نداشت. باانصاف بود، بىرودربايستى بود، شجاع بود، سرسخت بود. در عين لطافت و رقت و نازكمزاجى شاعرانه و عارفانه، در مقام جنگ يك سرباز سختكوش بود.
تعلیم شلیك آر.پی.جی توسط دانشمند فيزيك پلاسما!
من خودم ميديدم شليك آر.پى.جى را كه نيروهاى ما بلد نبودند، به آنها تعليم ميداد؛ چون آر.پى.جى جزو سلاحهاى سازمانى ما نبود؛ نه داشتيم، نه بلد بوديم. او در لبنان ياد گرفته بود و به همان لهجهى عربى آر.بى.جى هم ميگفت؛ ماها ميگفتيم آر.پى.جى، او ميگفت آر.بى.جى. او از آنجا بلد بود؛ يك مقدار هم از يك راههائى گير آورده بود؛ تعليم ميداد كه اينجورى آر.پى.جى را بايستى شليك كنيد. يعنى در ميدان عمليات و در ميدان عمل يك مرد عملى به طور كامل. حالا ببينيد دانشمند فيزيك پلاسماىِ در درجهى عالى، در كنار شخصيت يك گروهبانِ تعليم دهندهى عمليات نظامى، آن هم با آن احساسات رقيق، آن هم با آن ايمان قوى و با آن سرسختى، چه تركيبى ميشود. دانشمند بسيجى اين است؛ استاد بسيجى يك چنين نمونهاى است. اين نمونهى كاملش است كه ما از نزديك مشاهده كرديم. در وجود يك چنين آدمى، ديگر تضاد بين سنت و مدرنيته حرف مفت است؛ تضاد بين ايمان و علم خندهآور است. اين تضادهاى قلابى و تضادهاى دروغين - كه به عنوان نظريه مطرح ميشود و عدهاى براى اينكه امتداد عملى آن برايشان مهم است دنبال ميكنند - اينها ديگر در وجود يك همچنين آدمى بىمعنا است. هم علم هست، هم ايمان؛ هم سنت هست، هم تجدد؛ هم نظر هست، هم عمل؛ هم عشق هست، هم عقل. اينكه گفتند:
با عقل آب عشق به يك جو نمیرود
بيچاره من كه ساخته از آب و آتشم
نه، او آب و آتش را با هم داشت. آن عقل معنوىِ ايمانى، با عشق هيچ منافاتى ندارد؛ بلكه خود پشتيبان آن عشق مقدس و پاكيزه است.
خب، حالا توقعى كه ما داريم و اين توقع، توقع زيادى هم نيست، يعنى آن زمينهاى كه انسان مشاهده ميكند - اين روحيه هاى پرنشاط شما، اين دلهاى پاك و صاف، اين ذهنهاى روشن، اين جوّال بودن فكرهاى شما كه انسان در عرصههاى مختلف از نزديك شاهد است - اين اميد را و اين توقع را به انسان ميبخشد، اين است كه فرآوردهى دانشگاه جمهورى اسلامى - نه به نحو استثنا بلكه به نحو قاعده - چمرانها باشند؛ نه اينكه چمرانها يك استثنا باشند. اين اميد، اميد بىجائى نيست.
خوش دارم كه در نيمه هاي شب، در سكوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم ...

"خوش دارم كه در نيمه هاي شب، در سكوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم، با ستارگان نجوا كنم و قلب خود را به اسرار ناگفتني آسمان بگشايم، آرامآرام به عمق كهكشانها صعود نمايم، محو عالم بينهايت شوم، از مرزهاي عالم وجود درگذرم، و در وادي فنا غوطهور شوم، و جز خدا چيزي را احساس نكنم.
خدایا ترا شکر می کنم که با فقر اشنایم کردی تا رنج گرسنگان را را بفهمم وفشار درونی نیازمندان را درک کنم.
خدايا! ما را ببخش، گناهاني كه ما را احاطه كرده و خود از آن آگاهي نداريم، گناهاني را كه ميكنيم و با هزار قدرت عقل توجيه ميكنيم و خود از بدي آن آگاهي نداريم"
شهید چمران به روایت سیدمهدی شجاعی

چمران: پیغام فرستاده که باید علیه رژیم ایران یک رادیو راه بندازین.
ابراهیم: خب، این همون چیزیه که ما یه عمره دنبالش می گردیم.
چمران: ما دنبال چی میگردیم؟
ابراهیم: دنبال یک امکان تبلیغ علیه شاه.
چمران: ولی نه علیه ایران.
توسلی: یعنی چی؟
چمران: تازگی ها به اخبار و تبلیغاتشون دقت کردین؟ به جای خلیج فارس میگن: خیلیج عربی. به جای خوزستان میگن عربستان. بعد هم مدام از ما میپرسن که پس کی کار مسلحانه رو تو ایران شروع میکنین؟ همۀ اینها کنار هم معناش اینه که این همه چریدین، پس کو دنبه؟
توسلی: (به شوخی) حالا کو دنبه؟
چمران: دنبه رو که قرار نیست تحویل اینها بدیم. دنبه اش قراره برسه به ایران.
ابراهیم: ببین دکتر! هم اقدام مسلحانه و هم داشتن یک بوق تبلیغاتی علیه شاه، چیزاییه که ما مدتهاست دنبالشیم. حالا که این امکان فراهم شده، پشت پا زدن بهش، فکر نمیکنم کار معقولی باشه.
چمران: من هم عبدالناصرو دوست دارم و هم براش احترام قائلم، به خاطرات مبارزات ضدآمریکاییش، به خاطر خدمت به مملکتش، به خاطر شهامت کم نظیرش، ولی یه مشکل جدی داره که روی همۀ صفات خوبش سایه میندازه و اون بحث ناسیونالیزم عربیشه. اون در این مسیر حاضره همه چی شو فدا کنه. این روحیه شاید برای مملکت خودش مفید باشه ولی قطعاً برای ما نیست.
ما رادیو میخواستیم برای اینکه حرف خودمون رو بزنیم نه حرف اونها رو.
ما وقتی باید کار مسلحانه رو شروع کنیم که خودمون صلاح میدونیم، نه وقتی اونا لازم میدونن.
...
فیلمنامۀ "مرد رؤیاها"/ سیدمهدی شجاعی
به نقل از وبلاگ لانا
همپای صاعقه + صوت

همزمان با سالروز فتح خرمشهر و در آستانه روز مقاومت و پایداری، مستند صوتی «همپای صاعقه» تقدیم میگردد. این برنامه مستند به معرفی كتاب «همپای صاعقه» میپردازد و شامل گفتگو با نویسندگان و صاحبنظران در حوزه ادبیات پایداری و نیز خوانش بخشی از متن كتاب است.
گزارش یک خبرنگار از آزاد سازی خرمشهر

بعد از آزادی غرورآفرین خرمشهر از لوث دشمن بعثی گزارشهای متعددی از سوی رسانههای کشور منتشر شد که همگی منعکسکننده قدرت و حمیت رزمندگان اسلام و خروش غیرت ایرانی در حفظ خاک وطن بوده است.
روزنامه جمهوری اسلامی آن روز به یاد ماندنی و فتح عظیم و شادی بی مثال مردم را 30 سال پیش در تاریخ 4 خرداد 61 با انتشار گزارشی اینگونه روایت میکند: خرمشهر؛ شهری که ماهها مورد تاخت و تاز نیروهای بعثی عراق قرار داشت حالا با رشادت و استواری جان بر کفان ارتش، سپاه، بسیج و نیروهای مردمی از لوث وجود متجاوزین خارج شد.
خرمشهر در هنگامه ظهر دیروز «3 خرداد 61» با استقبال اولین گروه از رزمآوران اسلام روبهرو شد و در حالی که فضای شهر مملو از آتش و دود بود، خندان؛ گامهای استوار سربازان امام زمان(عج) لمس کرد.
از سوی دیگر دشمن زبون و ذلیل، تنها چاره خود راتسلیم شدن در مقابل لشکر اسلام یافته و با برجای گذاشتن سلاحهای مدرن خود با خواری مجبور به ترک این شهر شد.
فوج عظیم تسلیمشدگان از نیروهای عراقی به حدی بود که خودروهای مخصوص انتقال اسرا قادر به تخلیه آنها نشدند و رزمندگان اسلام تمامی امکانات خود از جمله وانتها را به کار گرفته و حتی بعضی اسرا نیز توسط خودروهای عراقی تخلیه شدند.
تعداد اسرای عراقی از حوصله شمارش گذشته است و گفته میشود آمار اسرا از مرز 11 هزار تن گذشته است واین پیروزی بدست آمده در خرمشهر قابل وصف نیست و بسیاری از غنائم به دست آمده غیر قابل شمارش است. در همین رابطه یک مقام آگاه اظهار داشت: تخمین ما از میزان غنائم به اندازه تجهیزات کامل یک لشکراست.
به هر حال سرانجام پس از 578 روز انتظار سنگین و توانفرسا، بر ساحل خونین شط مواج کارون، سرود زیبای رهایی طنین انداز شد.
محلههای قدیمی شهر مثل بازار سیف، راهآهن، دیزلآباد، فلکه دروازه، صفا، چهلمتری، آباره، فعلیه، گمرک، سنتاب، چوئبده، کوی فرشید، جنتآباد، کوی طالقانی، پادگان دژ، کمربندی، پلیس راه،انبارهای عمومی، خیابان فردوسی از فضای دودآلود حاصل از اشغال نیروهای عراقی در حال خارج شدن هستند و بار دیگر بلمرانان عرب هموطن را میبینیم که بر روی شط کارون از شرق به غرب آن پارو میزنند و باز میبینیم که دوبهها و لنجها هر روز میوه و سبزیجات برای همسایگان کوچکمان در آن سوی آبهای گرم خلیج فارس حمل میکنند و آنچه به دسترنج خود حاصل کردهاند با آنها نصف میکنند.
بازار ماهیفروشها را با همان همهمه و ازدحام مردان و زنان و نوجوانان سبزهروی مغرور و چابک و آزاده خرمشهری با تکیهکلام «وولک» خواهیم دید. آری انتظارها به سر رسید و در ساعت 18:25 دقیقه سوم خرداد 61 پاکسازی خونینشهر به طور کامل توسط نیروهای رزمنده اسلام که به محض ورود افتخارآفرینان به این شهر مقدس آغاز شده بود، پایان یافت و تنها قسمتهایی از شهر که به وسیله مزدوران بعثی مینگذاری شده منطقه ممنوع اعلام شده است.
به محض اعلام خبر آزادسازی خرمشهر صدها اتومبیل در حالی که سرنشینانشان با فریاد و هلهله شادی میکردند، وارد شهر شده و در همین حال جاده ورودی شهر که توسط مزدوران بعثی عراق برای استفادههای نظامی عریض شده بود به محل سپاسگزاری مردم به درگاه خدا تبدیل شد.
ویژهنامه سیامین سالگرد فتح خرمشهر در گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس
مردی كه سایه نداشت; نگاهی به زندگی شهید محمد جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر

نام خرمشهر ناخودآگاه آدم را یاد «ممد»می اندازد كه نبود تا ببیند شهر آزاد گشته و خون یارانش پر ثمر گشته است . «ممد » به هنگام «كاشت» بذر فتح را پاشید و فرماندهی «داشت» را بر عهده داشت و اگر او نبود ، برداشت هم نبود اما... اما «برنداشت» نبود موقع «برداشت» ... نبود!
سردار سپاه اسلام شهید محمد جهان آرا ، فرمانده شجاع سپاه خرمشهر را مردم از زمان شاه می شناختند كه با وجود سن كم ، ساواك خرمشهر را بیچاره كرده بود ، همه جا اثری از او و ردپای او بود اما برای یافتنش در به در بودند و وقتی به او رسیدند كه با صدها محمد جهان را ی جوان ، انقلابی و پای در ركاب امام خمینی رو به رو بودند. اما مردم قدر «ممد » را از تابستان 59 فهمیدند كه بوی فتنه و آتش افروزی دشمن بعثی علیه وطن را شنید و تك و دست تنها ، جوانان را بسیج كرد كه «چه باید كرد» و همه دیدند كه چه كرد ! اگر چه جهان آرا موقع برداشت و آزادی خرمشهر در كنار یارانش نبود اما در « جنات النعیم » شاهد فتح بود و الان ، مردم قدردان «ممد» اند .
سركار خانم سهیلا عبدالحسینی جریان اشنایی یك جوان خرمشهری با شهید جهان آرا را برای ما بیان می كند و شایان ذكراست كه بگویم داستان های این كتاب از زبان همان جوان خرمشهری كه شریف نام دارد بیان می شود.
كتاب مردی كه سایه نداشت از 3 داستان تشكیل شده است. بخش اول كتاب قصه ی من نام دارد و شریف كه یك جوان خرمشهری است داستان زندگی خود و آشناییش را با محمد جهان آرا برای ما بیان می كند.
شریف در داستان دوم فعالیت های سیاسی جهان آرا را برای ما بیان میكند، علاوه بر این در این داستان جریان شكنجه های شریف توسط نیروی ساواك برای لو دادن جهان آرا مطالعه میكنیم.
داستان سوم كه داستان انتهایی كتاب است قصه ی او نام دارد، در این داستان راوی به بیان فعالیتهای محمد جهان آرا در جریان آزادسازی خرمشهر می پردازد و ما را با رشادتها و دلاوریهای این شهید بزرگوار آشنا میكند.
از مشخصات ظاهری این كتاب تعداد صفحات آن است كه حدودا به 70 صفحه می رسد. شمارگان این كتاب به 2000 نسخه می رسد. این كتاب توسط انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامی در تابستان1388 برای اولین بار به چاپ رسید.
در صفحه 17 این كتاب میخوانیم:
از ترس اینكه در خانه را بزند و شادوی دیوانه را از خواب بیدار كرده و دیوانه ترش كند، گفتم خانه و پدر و مادر ندارم. باور نكرد، اما به رویم نیاورد. نگاهی به اطراف انداخت. سگ دوباره نزدیك میشد و با فاصله ما را می پایید؛ اما جرأت پیش آمدن نداشت. دستم را در دستهای گرم و مهربانش گرفت و مرا همراه خودش برد. بعداً فهمیدم آن شب هم مثل خیلی از شبهای زندگی اش از جلسه های كه ایمان و عقیده اش را می ساخت، باز می گشت و محض احتیاط هر بار مسیرش را تغییر می داد.
همچنین در صفحه 23 این كتاب آمده است:
تمام این تغییرات را مدیون محمد بودم. بدون اغراق، او بود كه دریچه ی یك دنیای تازه را به روی من باز كرد و به زندگی ام سر و سامان داد. وقتی در خانه بودم مدام به او فكر می كردم. به رفتارهای سنجیده و حركات باوقار و حرف های پر معنی اش. هرچه می گفت با جان و دل گوش می دادم، حتی اگر مخالف خواست و نظم بود. دلیل آن ساده بود، از راهنمایی هایش خیر می دیدم. وجود او، چشمه ی خیر و بركت بود در زندگی ام.
در صفحه ی 51 این كتاب رشادت های جهان آرا را برای آزادسازی خرمشهر می خوانیم :
چند نفر از خانم های كانون قرآن، قصد داشتند به دیدار امام بروند. محمد از آنها خواست، وضع شهر را برای ایشان توضیح دهند تا برایشان اسلحه، مهمات و نیرو بفرستند. از صدای محمد، موج تمنای یك دلاور تنهای شنیده می شد. بعد از سكوتی تلخ، دوباره گفت: «به مسئولان بگویید نیرو هم نمی خواهیم، فقط مهمات بدهید. ما با همین تعداد می توانیم مقاومت كنیم». یكی از خانم ها چادرش را روی صورتش كشید و گریه كرد.
حاج علی اكرام علی اف ...

مذهبی بود و محل رجوع مذهبی های "آذربایجان شوروی" كه امروز گویا جمهوری آذربایجان می نامندش(كه نمی دانم جمهوری بودنش را از كجا می توان فهمید) علی الخصوص مردم شهر معروف "نارداران". شهری كه با این كه چند كیلومتر با باكو و سواحل مملو از فسادش فاصله ندارد اما قرن ها مركز تجمع ارادتمندان به اباعبدالله الحسین(ع) و شیعیان مذهبی بوده، جایی كه شاید بتوان آن را "قم آذربایجان" نامید.
پیرمرد شده بود رهبر "اسلامگرایان آذربایجان" آن هم زمانی كه تمام تحرك های مذهبی ها توسط سران "كا گ ب" شوروی رصد و سركوب می شد به جز قمه زنی! سال ها زندان و درد و شكنجه (روحی و جسمی) نصیبی بود كه دولت های شوروی و جمهوری آذربایجان برایش به ارمغان آورده بودند!
"حاج علی اكرام علی اف" عاشق امام شده بود!... هنوز هم رحل چوبی سحرانگیز و عجیبش را می توانی از لابه لای ضریح حرم امام(ره) ببینی! كسی كه گویا هیچگاه امام را ملاقات نكرد، هر چند كه بعدها نایب عزیزش امام خامنه ای او را با تعبیر:" دوست من حاج علی اكرام"! یاد كرد و چه تعبیر سنگینی!
" حاج علی اكرام انسان فوق العاده ای بود كه بخش اعظم عمر خویش را در زندان ها و تحت شكنجه های سنگین سپری نمود" تعبیری است كه آیت الله مكارم درباره ایشان به كار برده اند و هر چند كه در زلزله رودبار برای نجات مردم آسیب دیده شتابان به ایران آمد و همچنین كسی بود كه قبل از همه ی ما آوینی را شناخت و در خاطراتش سال ها قبل چنین نوشت: " مرد عجیبی بود بسیار معنوی و جذاب. او به هیچ هنرمند و هنرشناسی شبیه نبود. مرد خدا بود و پر از نور و معرفت. خبر شهادت او – دوسال بعد- ما را بسیار متاثر كرد. در هفتمین روز شهادتش به یاد او و همه شهیدان ایران مراسمی را در نارداران برگزار كردیم."
اما بسیاری از ما حتی اسم او را نشنیده ایم و چه بسیار از این "قهرمانان" كه این گونه بر سر حق شان جفا كرده و می كنیم و خواهیم كرد. خاطرات حاج علی اكرام كافی است برای این كه تمام ما را شرمنده كند، زمانی كه آیت الله شریعتمداری ها با تكیه بر لباس روحانی و مذهبی برای خودشان دار و دسته ی حزبی- قومیتی راه انداخته بودند بصیرت این پیرمرد ترك آذربایجانی همه را به تعجب می اندازد آن جا كه سال ها قبل از رحلتش این چنین نوشت:" ... مدتی بعد قبوض وجوه از دفتر امام به وسیله آقای قضایی به دستمان رسید؛ ما قبوض را زیارت كردیم و بوسیدیم. چرا كه از محضر امام آمده بود..."
"محمد رضا معماری" در برنامه راز مدت ها قبل خطاب به طالب زاده آنچه را كه شایسته "ابوذر قفقاز" (تعبیری كه آقای عبدالحسین شهیدی ارسباران نویسنده ی كتابی با همین نام در مورد ایشان به كار برده اند) بود گفته اند، محمد رضا معماری این چنین می گوید:" ما خیلی دوران ستم شاهی زندانی كشیده زیاد داشتیم اما من كسی را ندیدم كه 28 سال در زندان مستمرا حضور داشته باشد.
ایشان 23 سال در زمان كمونیست ها و 5 سال هم در زمان بعد از استقلال در جهت دفاع از تشیع در زندان به سر بردند و شكنجه های عجیبی شدند. پیرمرد فوق العاده نورانی و قدرتمندی كه انسان از وجود چنین كسانی برای دفاع از تشیع احساس غرور می كند...
[در آذربایجان] در سنگ قبر بسیاری از قبر ها آرم جمهوری اسلامی و تصویرضریح مطهرامام رضا(ع) حك شده است. این را از حاج علی سوال كردم .ایشان گفتند كه ما می خواستیم اگر تاریخی گذشت و كسی از اینجا عبور كرد بداند كه ما شیفته ی جمهوری اسلامی بودیم.
آذربایجانی ها علاقه ی فراوانی به شهید باكری داشتند و حتی وقتی مقام معظم رهبری به آنجا تشریف برده بودند یك قالی ای كه عكس شهید باكری را رویش بافته بودند هدیه كرده بودند، خیلی عجیب شیفته شخصیت شهید باكری بودند. در حقیقت یك فضای معنوی معنوی عجیبی دارند، چیزی شبیه سال 57 انقلاب خودمان."
شاید درك این ایمان زمانی برایمان سهل تر گردد كه جملات پایانی را از قول فردی كه با ایشان آشنا بوده این طور برایتان روایت كنم: منصور حقیقت پور:" به یاد دارم روزی این مرد بزرگ می فرمود
شهید محمد جهانآرا به روایت رهبر انقلاب

مقاومت به روایت شهید محمد جهانآرا*
امیدی به زنده ماندن نداشتیم. مرگ را میدیدیم. بچهها توسط بیسیم شهادتنامه خود را میگفتند و یك نفر پش بیسیم یادداشت میكرد. صحنه خیلی دردناكی بود. بچهها میخواستند شلیك كنند، گفتم: ما كه رفتنی هستیم، حداقل بگذارید چند تا از آنها را بزنیم، بعد بمیریم. تانكها همه طرف را میزدند و پیش میآمدند. با رسیدن آنها به فاصله صد و پنجاه متری دستور آتش دادم. چهار آرپیجی داشتیم. با بلند شدن از گودال، اولین تانك را بچهها زدند. دومی در حال عقبنشینی بود كه به دیوار یكی از منازل بندر برخورد كرد. جیپ فرماندهیِ پشت سر، به طرف بلوار دنده عقب گرفت. با مشاهده عقبنشینی تانك، بلند شدم و داد زدم: الله اكبر، الله اكبر... حمله كنید؛ كه دشمن پا به فرار گذاشته بود...
* فرمانده سپاه خرمشهر
شهید محمد جهانآرا به روایت حضرت آیتالله خامنهای
من مایلم اینجا یادى از «محمد جهانآرا» شهید عزیز خرمشهر و شهدایى كه در خرمشهر مظلوم آنطور مقاومت كردند بكنم. آنروزها بنده در اهواز از نزدیك شاهد قضایا بودم. خرمشهر در واقع هیچ نیروى مسلحى نداشت؛ نه كه صدوبیست هزار نداشت بلكه ده هزار، پنج هزار هم نداشت. چند تانك تعمیرى از كار افتاده را مرحوم شهید «اقاربپرست» - كه افسر ارتشى بسیار متعهدى بود - از خسروآباد به خرمشهر آورده بود، تعمیر كرد. (البته این مال بعد است. در قسمت اصلى خرمشهر كه نیرویى نبود).
محمد جهانآرا و دیگر جوانان ما در مقابل نیروهاى مهاجم عراقى - یك لشكر مجهز زرهى عراقى با یك تیپ نیروى مخصوص و با نود قبضه توپ كه شب و روز روى خرمشهر مىبارید - سى و پنج روز مقاومت كردند. همانطور كه روى بغداد موشك مىزدند، خمپارهها و توپهاى سنگین در خرمشهر روى خانههاى مردم مرتب مىباریدند. با اینحال جوانان ما سى و پنج روز مقاومت كردند؛ اما بغداد سه روزه تسلیم شد! ملت ایران! به این جوانان و رزمندگانتان افتخار كنید. بعد هم كه مىخواستند خرمشهر را تحویل بگیرند، دوباره سپاه و ارتش و بسیج با نیرویى بهمراتب كمتر از نیروى عراقى رفتند خرمشهر را محاصره كردند و حدود پانزده هزار اسیر در یكى دو روز از عراقیها گرفتند. جنگ تحمیلى هشت سالهى ما، داستان عبرتآموز عجیبى است. من نمىدانم چرا بعضیها در ارائهى مسائل افتخارآمیز دوران جنگ تحمیلى كوتاهى مىكنند.
بیانات در خطبههاى نماز جمعهى تهران 1382/1/22
قسمتی از وصیتنامه فرمانده شهید:
ای امام! تا لحظهای كه خون در رگهای ما جوانان پاك اسلام وجود دارد، لحظهای نمیگذاریم كه خط پیامبرگونه تو كه به خط انبیاء و اولیاء وصل است به انحراف كشیده شود. ای امام! من به عنوان كسی كه شاید كربلای حسینی را در كربلای خرمشهر دیدهام، سخنی با تو دارم كه از اعماق جانم و از پرپر شدن جوانان خرمشهری برمیخیزد و آن، این است؛ ای امام! از روزی كه جنگ آغاز شد تا لحظهای كه خرمشهر سقوط كرد، من یكماه بطور مداوم كربلا را میدیدم. هر روز كه حملهی دشمن بر برادران سخت میشد و فریاد آنها بیسیم را از كار میانداخت و هیچ راه نجاتی نبود به اتاق میرفتم، گریه را آغاز میكردم و فریاد میزدم ای رب العالمین بر ما مپسند ذلت و خواری را.
گفتوگو باخالق منحصر به فردترین عکسهای جهان در حلبچه

اسم «حلبچه» برای بسیاری از ما یادآور یک تصویر است. تصویری از یک مرد با لباس کردی که کودکی زیبا و شیرین را در آغوش فشرده و سجدهوار نقش بر زمین شده است.
این عکس که در نخستین ساعات بروز یک حمله ناجوانمردانه علیه مردم بی دفاع شهر حلبچه گرفته شده است، شهرتی جهانی دارد و امروز سمبل فاجعه بمباران شیمیایی حلبچه است. فاجعهای که در 26 اسفندماه سال 1366 رخ داد و به دنبال آن حدود 5 هزار نفر از زنان، مردان و کودکان معصوم و بی گناه این شهر جان باختند و یکی از هولناکترین جنایات جنگی قرن بیستم لقب یافت.
اما عکاس این عکسهای ماندگار را شاید خیلیها نشناسند و ندانند که چگونه این عکاس ایرانی موفق به ثبت این تصویر در آن شرایط ناامن و مرگبار شد.

«احمد ناطقی» عکاس پیشکسوت ایرانی از اولین کسانی بود که در نخستین ساعات بمباران شیمیایی حلبچه وارد این منطقه شد و عکسهای منحصر به فرد و تکاندهنده او از این فاجعه بشری، نقش بسیار مهمی در جهانی شدن این رویداد ضد انسانی داشت.
ناطقی کار عکاسی حرفه ای را از دهه 50 شروع کرد و عکسهای بسیاری از دوران انقلاب اسلامی و دفاع مقدس دارد، اما یکی از ویژهترین و مهمترین عکسهای او مربوط به عکاسی از فاجعه حلبچه میشود، با او همراه می شویم تا از زبان خودش این قصه دردناک را دوباره بخوانیم:
خاطرات و درد دلهای خالق منحصر به فردترین عکسهای جهان در حلبچه
جنگ به روایت تصویر; عروج ...

عکس بالا ، جلوه ی عجیبی دارد. با مجتبی آقایی صحبت می کردم، می گفت این عکس را خیلی ها فتو مونتاژ می پندارند در حالیکه این عکس، عکس لحظه است و تنها در یک فریم یا قاب ثبت شده است. رزمنده ای در آمبولانس از بیمارستان صحرایی فاطمیه به پشت جبهه منتقل می شود .مجتبی سیمای رزمنده ای زخمی را از پشت شیشه آمبولانس به تصویر کشیده است گویی لحظه ی عروج او را به ما نشان می دهد. خوب به این تصویر بنگرید، چون دانش آموخته ی رشته نقاشی ام، تابلوهای نقاشی با مضامین مذهبی زیادی تا کنون دیده ام، ، اما هیچکدام نتوانسته اند تاثیری عمیق با لطافتی آسمانی ای همچون این عکس را برمن بگذارند. ترکیب بندی عکس به گونه ای است که چشم را به سمت بالا هدایت می کند و چهره رزمنده به وضوح دیده می شود ، این در حالی است که در پس زمینه عکس، در انعکاس تصاویر به واسطه ی حرکت شاهد عدم وضوح هستیم ، تو گویی همه عوامل بصری در این تصویر جمع شده اند تا جلوه ای از حرکت از زمین به آسمان را محقق نمایند. انگار به سرعت از زمین فانی کنده می شود تا به کهکشان ستاره ها برسد. در عین حال گوشه ای از پوستر با کلمات "وظیفه انسانی" در بالای سر رزمنده تاثیر عکس را مضاعف می کند...به نظرم این عکس شاهکار است و به طور قطع عنایت حق شامل عکاس شده است.
واما حکایت دفاع مقدس
روزهای پایانی شهریور 1359 هجری شمسی در ایران جنگی در گرفت. که به روایت تاریخ از طولانی ترین و گسترده ترین جنگ های مستمر جهان محسوب می شود. جنگی که در آن ارتش عراق با بی رحمی تمام از هر گونه جنایتی همچون استفاده از سلاح های شیمیایی و غیرمتعارف برای پیش برد مقاصد پلیدش ابا نکرد. و بارها کوشید تا با حمله به مناطق مسکونی، مدارس و بیمارستان ها، مردم را از مقاومت منصرف کند.
به یقین مقاومت مردمان این سرزمین باعث شد تا در مواجهه ای جمعی و فراگیر، مرگ، رنگی از تقدس پیدا کند. تقدسی برآمده از آن سوی ادراک محسوس.
تقدسی که مادران را واداشت تا برای اعزام فرزندانشان به جنگ پا پیش بگذارند و آن گاه چشم به راهی بدوزند، که روزی فرزندشان سرافرازانه باز گردد. هر چند بیشتر این فرزندان به هنگام بازگشت، در لباسی خون آلود به خواب رفته بودند، و یا ره آورد سفرشان، پیکری مجروح بود. برخی هرگز به میهن بازنگشتند و شهیدی شدند گمنام.
با این همه، مادران در سکوت و آرامش، شکیبایی را زمزمه می کردند. آنان نیک می دانستند شکیبایی و سکوت همزاد شهادت است. عاشق شکیبا، حکم شهید را دارد.
شهادت واژه ای تازه در فرهنگ مردمان این سرزمین نبود، سرزمینی که از شهید خاطره ای دیرینه دارد. خاطره ای با بیش از هزار و سیصد سال قدمت. خاطره ای گره خورده با کربلا ...
در آخرین نبرد دفاعی ایرانیان، طی سال های 1359 تا 1367 هجری شمسی، واژه ی شهادت، از میانه ی مجالس تعزیه و شبیه خوانی و از کنار پرده های نقالی و شاهنامه خوانی برای حفظ شرافت و ناموس این سرزمین به وسط معرکه ی جنگ گام نهاد. سرزمینی که مردی را در خود پرورش داده بود تا ندای هل من ناصر حسین (ع) را دوباره پرطنین سازد. جوانان او را، عاشقانه پیروی کردند و اینگونه حضرت امام خمینی (ره) مقتدای همه شهدای این جنگ شد. حتی برای شهدایی که باورهای متفاوتی داشتند و از اقلیت های مذهبی بودند.
دیگر می شد در حجله ی شهدایی که بر سر هر کوچه و بازاری جا خوش کرده بود، پرده ای عریض تر و رنگین تر از پرده های شاهنامه را از بر خواند. جوانان ایران از لهیب آتش می گذشتند تا معصومیت و مظلومیت این ملت را در برابر چشم جهانیان به رخ بکشند.
جنگ، با عقب راندن ارتش متجاوز عراق پایان یافت. رزمندگان به خانه ها بازگشتند و آرامش به کشور بازگشت.
اما نه! هنوز بودند مادرانی که چشم به راه خبری از سلامت فرزند و یا دیدن پیکر خون آلودشان، لحظه های کش دار انتظار را در شکیبایی و سکوت تاب می آوردند.
گروه هایی دل داده در گروی خاطره های جنگ، برای آرامش قلب این مادران به راه افتادند و خاک آرام گرفته ی جبهه ها را به امید یافتن نشانه ای از مردان گم شده در جنگ، زیر و رو کردند. گروه تفحص پیکر شهدا با یافتن اجساد و عبور آنان از شهرها، دوباره عطر شهادت را در کشور پراکنده کرد.
در باور ما
مسلمانان، شهید نه تنها در خاطره ها که در عرصه ی حیات انسانی حضور دارد و
تاثیرگذار است، لازم است برای تاریخ و آیندگان، آن خاطره ی جمعی به نام
حماسه ی امروزین ما به ثبت برسد و در روایت هایی مکرر تثبیت شود و این تنها
از عهده ی راویان آثار در عرصه ی حیات نوین این مرز و بوم برمی آید و بس.
پی نوشت:
2- توصیه می کنم کتاب شهدا که مجموعه ای نفیس از عکس های عکاسان دفاع مقدس را دارد حتما تهیه کنید، ناشرین این مجموعه نفیس، بنیاد حفظ آثار و نشر دفاع مقدس و انجمن عکاسان انقلاب و دفاع مقدس می باشند.
3-درقطعه ۲۶ گلزارشهداي بهشت زهرا(س) رديف ۳۲ شماره ۲۲ مزارشهيدي وجود دارد (شهید احمد پلارک )که اين روزها از اقصي نقاط شهر تهران و ساير شهرهاي کشور و حتي از کشورهاي ديگر براي زيارت اين مزار به آنجا مي آيند. اين مزار هميشه عطر آگين است...اگر ساکن تهران هستید، ، درنگ جایز نیست ، تا با کرامات شهدا از نزدیک آشنا شوید...التماس دعا...
روایت سید مرتضی آوینی از دفاع مقدس + دانلود

تیتراژ قدیمی و خاطره انگیز روایت فتح
صحبتهای شنیدنی یک بسیجی شهید ۱۴ ساله: دوست دارم ببینم آیا در میان همه کارشناسان بی بی سی، فقط یک نفر وجود دارد که مثل این نوجوان ۱۴ ساله معنا و مفهوم شهادت و دفاع مقدس را بیان کند؟
تصاویری از بدرقه و حضور مردم در روزهای اعزام + حرف های شنیدنی مردم
فیلمی از عملیات و منهدم کردن یک پایگاه نظامی در عمق خاک عراق + پذیرایی کردهای عراقی از بسیجیان + پیام بسیجیان به مسئولان. این پیام را حتما بشنوید. میگوید ما این همه سختی را در برف و باران تحمل میکنیم تا پشت جبهه بیبندوباریها را نبینیم!
فیلمی درباره شهید دستواره + مصاحبه با پدر شهید دستواره که در حقیقت پدر سه شهید است
بسیجی : مصاحبه با بسیجیان در جبهه . انصافا حرف های این ها را بشنوید ببینید در چه دنیایی سیر می کنند. بسیجیانی که در پشت جبهه از قشرهای مختلفی بودند: تراشکار و بقال و کشاورز و معلم و دانش آموز …
فیلمی از سخنرانی سردار علی فضلی موقع اعزام نیروهای بسیجی به خط مقدم
فیلمی درباره شهادت مظلومانه جمعی از غواصان بسیجی کرمانی
حاج بخشی پیر جبههها و حزب الله تهران + مصاحبه با حاج بخشی. شهید آوینی می گوید وقتی با حاج بخشی روبرو شدیم تنها ۲ ساعت از شهادت پسرش میگذشت اما او حاضر نشد به شهر برگردد! (حزب الله همان حزب الله است و مثل فتنه گران و مدعیان خط امام، رنگ عوض نمیکند)
عملیات مرصاد و حاج سعید قاسمی: دوربین ابراهیم حاتمی کیا و صدای سید مرتضی آوینی و حاج سعید. نکته طنز روزگار اینجاست که حاج سعید و آدمهایی از جنس او، روزگاری در غرب کشور با منافقین میجنگیدند، اما کینه منافقین روزی به خیابانهای تهران رسید و حاج سعید از زبان منافقین و فریب خوردههای آنها، شنید که فریاد میزدند:«بسیجی واقعی، همت بود و باکری!»
حضور آقای قرائتی و راستگو در عملیات مرصاد
فقط جمهوری اسلامی : یک فیلم دیدنی و ماندگار از عملیات مرصاد+ پاسخ مردم بومی کرمانشاه و اسلام آباد غرب به منافقین خلق! : ما هیچی نمیخوایم فقط جمهوری اسلامی و امام : این فیلم جواب منافقین خلقی که برای رهایی خلق آمده بودند!
مرحوم آقای جنیدی امام جمعه سابق رودسر پدر سه شهید + صحنه هایی از اعزام آن مرحوم به جبهه
صحبت های شنیدنی حاج آقا کشوری، عموی شهید کشوری + مداحی او در جمع بسیجیان
پیران توپخانه: صحبت های جالب و شنیدنی پیرمرد توپچی اصفهانی
داستان پل : ساخت پلی عجیب و غریب در کردستان + کمک به مردم بومی برای فرار از دست صدام (شرط میبندم این جور پل ها رو فقط در کارتون ها دیده باشید!)
عملیات والفجر ۸ : صحنه هایی از بمباران سنگین مواضع ایران توسط ارتش عراق+ رفتار بسیجیان با اسرای عراقی که تا ده دقیقه پیش به سمت ایرانی ها تیراندازی میکردند!
شهید حاج عباس کریمی + پیام پسر شهید در سن ۱۲ سالگی
شهید زین الدین: در جنگ نیاز به تدبیر داریم نه احساس! پاسخی به آنهایی که فکر میکنند بسیجیان بدون آموزش میرفتند خط مقدم و به راحتی شهید میشدند
شهید کاظمی به روایت همسنگران و فرماندهان دفاع مقدس
عیادت رهبر انقلاب از جانباز شهیدی که ۱۶ سال به حالت کما روی تخت خوابیده بود
فیلمی از حضور رهبر معظم انقلاب در جمع رزمندگان ایرانی
بغض و گریه و چشم انتظاری ۲۳ ساله یک مادر شهید در مراسم تشییع شهدا
مصاحبه با مادران شهدا : پای صحبتها و درد دل های مادران شهدا
نامه زهرا : قرائت نامه توسط دختر شهید در کنگره شهدای بجنورد
پیام دانشجوی بسیجی به مردم ایران که در آینده صدایش را می شنوند!
طلافروش تهرانی که در جبهه سر و صورت بسیجیان را میشست!
سردار قاسم سلیمانی + فیلمی از سخنرانی شب عملیات و بعد از شهادت دوستان
شب های تهران : این برنامه جالب چند سال پیش از شبکه تهران پخش شد. ابتدا صحنههایی مربوط به چند بسیجی را پخش کردند و بعد از مردم خواستند که اگر آنها را میشناسند به شبکه تهران معرفی کنند. چند شب بعد همان بسیجیها دور هم جمع شدند البته یکی از آنها به شهادت رسیده بود و مادر و برادرش مهمان برنامه بودند. این فیلم مربوط است به ۱۵ دقیقه قبل از شهادت این بسیجی. این شهید مظلوم که سه روز تمام در محاصره است، نه آبی دارد و نه غذایی اما میگوید همه چیز داریم. بعد به مسئولان سفارش میکند که مراقب بسیجیها باشند!
قسمت چهارم (مداحی محمدرضا طاهری و سعید حدادیان در جبهه و در همین برنامه) نمی دونم چرا یاد ۱۴ خرداد امسال افتادم. وقتی سعید حدادیان و محمدرضا طاهری، پشت سر سید حسن خمینی نشسته بودند، بعضیها بهشون بر خورده بود و با کنایه میگفتند که در جمهوری اسلامی مداحان جای خواص را گرفتهاند! با دیدن این فیلمها آدم یادش مییاد که روزی روزگاری خواص واقعی خمینی چه کسانی بودند؟
فیلمی دیگر از مداحی سعید حدادیان قبل از اعزام به خط مقدم : ما پیروان پیر خمینیم
مکالمه بی سیم بین شهید حسن باقری و شهید مهدی باکری
صدای فرماندهی شهیدی در لحظات آخر حیات مادی: چند سال پیش برنامه ای درباره این شهید از تلویزیون پخش شد. شب عملیات، این شهید عزیز واکمنی به همراه داشت و صدای گلوله باران را ضبط میکرد که مورد اصابت گلوله قرار می گیرد و ذکر می گوید و شهید می شود.
منبع برداشت : آهستان http://www.ahestan.ir
ليلا! ليلا! كجايي؟ مجنون! مجنون ! به گوشم!

آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان
امشب ليلاي من كو؟ امشب بي عقل و هوشم
ليلا! ليلا! كجايي؟ مجنون! مجنون ! به گوشم!
ليلا يادت مي آيد يك شب پرسيدي از من
از درد از زخم از اشكم ، گفتم نمي فروشم !
ليلا جسمم شكسته ست با خود اما كشاندم
البرزي را به دستم ، الوندي را به دوشم
ليلا ليلا كجايي ؟امشب در من چه غوغاست
طوفان طوفان هياهو ، دريا دريا خروشم
ليلا ليلا كجايي ؟ تا دستم را بگيري
چون كوهي آتش افشان ، داغم اما خموشم
ليلا ليلا كجايي؟ مجنون بر خاک افتاد!
مجنون مجنون كجايي ؟ ليلا ليلا به گوشم !
علیرضا قزوه
شهید امیر حاج امینی ...

... سلام بر خدا و شهيدان خدا و بندگان مخلص او..... از اينکه بنده بد و گناهکار خدايم سخت شرمنده ام و وقتي ياد گناهانم مي افتم آرزوي مرگ مي کنم ولي باز چاره ام نمي شود.
هيچ برگ برنده اي ندارم که رو کنم ، جز اينکه دلم را به دو چيز خوش کرده ام: يکي اينکه با اين همه گناه، او دوباره مرا به سرزمين پاکي و اخلاص و صفا و محبت بازم گرداند. پس لابد دوستم دارد و سر به سرم مي گذارد، هرچند که چشم دلم کور است و نمي بينم و احساسش نمي کنم اگر چنين نبود پس چرا مرا به اينجا آورد؟
دوم اينکه قلبي رئوف و مهربان دارم و با همه بديهايم بسيار دلسوزم. لحظه اي حاضر به رنجش کسي نمي شوم، حتي رنجش بسيار کوچک و ناچيز، ولي در عوض براي خوشنودي ديگران حاضر به تحمل هرگونه رنجي مي شوم. بله! به اين دو چيز دل خوش کرده ام.
اگر دوستم داري که مرا به اينجا آورده اي پس به آرزويم که .... برسان.
اي کساني که اين نوشته را مي خوانيد، اگر من به آرزويم رسيدم و دل از اين دنيا کندم، بدانيد که نالايق ترين بنده ها هم مي توانند به خواست او، به بالاترين درجات دست يابند. البته در اين امر شکي نيست ولي بار ديگر به عينه ديده ايد که يک بنده گنهکار خدا به آرزويش رسيده است.
حالا که به عينه ديديد، شما را به خدا عاجزانه التماس و استدعا مي کنم، بياييد و به خاکش بيفتيد و زار زار گريه کنيد و اميدوار به بخشايش و کرمش باشيد. با او آشتي کنيد. زيرا بيش از حد مهربان و بخشنده است. فقط کافي است يکبار از ته دل صدايش کنيد. ديگر مال خودتان نيستيد و مال او مي شويد و ديگر هر چه مي کند، او مي کند و هر کجا که مي برد، او مي برد......
شنبه 7/4/65
ساعت 5 بعدازظهر
بنده مخلص و گنهکار، امير حاجي امينی
بسيجي شهيد امير حاج امينی
تاريخ ولادت:1340
تاريخ شهادت: 10 اسفند 1365
مسئول واحد مخابرات گردان انصار الرسول
بي سيم چی لشگر ۲۷ محمدرسول الله
مکان شهادت: منطقه عمليّاتي شلمچه ، عمليّات: کربلای 5
رمز عمليّات: يازهرا (سلام الله عليها)
مکان قبر نورانی اين شهيد: بهشت زهرای تهران ، قطعه 29 ، رديف 60 ، شماره 10
19 اسفند 1362; سالروز شهادت محمد ابراهيم همت
![]()
شهيد محمد ابراهيم همت در دوازدهم فروردين سال 1333ش در شهر قمشه (شهرضا) در استان اصفهان به دنيا آمد. وي پس از اخذ ديپلم، به دانشسراي تربيت معلم اصفهان وارد شد و با اتمام تحصيل و خدمت سربازي، تدريس در مدارس شهرضا را آغاز کرد.
محمد ابراهيم پس از پيروزي انقلاب اسلامي و تشکيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، به عضويت اين نهاد انقلابي درآمد و در اوايل سال 1359 براي دفع ناآراميهاي پاوه راهي اين شهر گرديد. حاج همت، حدود دو سال در کردستان بود و در اين مدت، بيش از بيست عمليات کوچک و بزرگ را فرماندهي کرد.
وي از آن پس راهي جبهههاي جنوب گرديد و به فرماندهي تيپ محمد رسول اللَّه (ص) رسيد. حضور در عمليات بزرگ بيت المقدس و آزادسازي خرمشهر و فرماندهي عملياتهاي رمضان و مسلم بن عقيل نيز در اين دوران روي داد.
سرانجام سردار نامدار لشکر 27 محمد رسول اللَّه(ص) در جريان عمليات بزرگ خيبر، در حالي که کمتر از سي سال داشت به معشوق حقيقي رسيد و به لقاءاللَّه پيوست. پيکر پاک اين رادمرد بزرگ جبهههاي حق عليه باطل پس از تشييعي با شکوه، در گلزار شهداي شهرستان شهرضا به خاک سپرده شد.
برگه تبلیغاتی شهید دکتر عبدالحمید دیالمه برای انتخابات مجلس

برگه تبلیغاتی شهید دکتر عبدالحمید دیالمه برای انتخابات مجلس

شهید عبدالحمید دیالمه در اردیبهشت ماه 1333 در تهران به دنیا آمد. پس از دوره متوسطه سه سال در خدمت مدرسین حوزه علمیه قم و نظرات دکتر شریعتی بود. او با زمینه های مختلف از جمله علوم مختلف اسلامی، عرفان، فلسفه و منطق نزد استاد شهید مطهری آشنا شد و علوم جدید را در رشته پزشکی در دانشگاه مشهد ادامه داد.
در این دانشگاه اقدام به تأسیس کتابخانه اسلامی نمود و برای اولین بار در سطح ایران دعای کمیل را پایه گذاری کرد جلسات سخنرانی خود را تحت عنوان «صراط مستقیم» شروع کرد. که در خلال این حرکت اعتقادی بارها توسط ساواک دستگیر شد. او پس از اتمام تحصیل به تهران آمد و مجمع احیاء تفکرات شیعی را تأسیس کرد. وی در سن 26 سالگی به عنوان نماینده مردم مشهد به مجلس راه یافت و عضو کمیسیون امور شوراها شد.
وی به زبان های انگلیسی، عربی و فرانسوی مسلط بود. او از اولین کسانی بود که انحراف از خط اسلام را در بنی صدر مشاهده کرد و به قصد افشاگری به تهران آمد و در روزنامه انقلاب اسلامی تحصن اختیار کرد و جریان بنی صدر را بر ملاء نمود و او را به مناظره دعوت کرد و خط لیبرالیسم را که تحت نام خط مصدق مطرح بود باز شکافت.
او را از آستین خالی دست راستش بشناس; شهید حسین خرازی

مستندهای «روایت فتح» ماندگارترین تصاویری است که از سال های عشق و خلوص باقی مانده است. یادگاری که از سید شهیدان اهل قلم؛ شهید مهندس سید مرتضی آوینی .
آنچه پیش روی شماست نرشین یکی از بخش های روایت فتح است که پیرامون شهید حسین خرازی می باشد.
جوانی خوش رو، مهربان و صمیمی. با اندامی نسبتا لاغر و سخت متواضع. افسوس که چشم ظاهربین راهی به سوی باطن اشیا ندارد، اگر نه سجده ی ملائک را در برابر عظمت او می دیدی. و آن آیه ی مبارکه را دیگر بار میشنیدی: «انی اعلم مالا تعلمون»
آخرین بار که حاج حسین را دیدم در عملیات کربلای پنج بود. در شرق ابوالخصیب.
وقتی از این کانال ها که سنگرهای دشمن را به یکدیگر پیوند می داده است بگذری، به فرمانده خواهی رسید، به علمدار...
او را از آستین خالی دست راستش خواهی شناخت. چه می گویم؟ چهره ی ریز نقش و خنده های دلنشینش نشانه ی بهتری است.
مواظب باش!!!
آن همه متواضع است که او ر ا در میان همراهانش گم می کنی.
اگر کسی او را نمی شناخت هرگز باور نمیکرد که با فرمانده ی لشگر مقدس امام حسین (ع) روبه روست.
ما اهل دنیا از فرماندهان لشگر همان تصوری را داریم که در فیلم های سینمایی دیده ایم. اما فرمانده های سپاه اسلام امروز همه ی آن معیارها را در هم ریخته اند .
حاج حسین را ببین!!!
امروز در شرق ابولخصیب، نزدیک بصره، و ده سال
پیش در مدرسه ی شبانه ی نمونه .
خدایا چه رخ داده است؟
چگونه می توان این همه را باور کرد؟
از مدرسه ی شبانه ی نمونه و امتحان طبیعی تا مدرسه ی عشق و امتحان صبر و شهادت و جهاد، راهی هزار ساله است که حسین خرازی در ده سال پیمود.
از شاگرد مکتب ولایت اهل بیت جز این انتظار نمی رود.
علمدار لشگر امام حسین(ع) در سال هزار و سیصد و پنجاه و پنج در رشته ی علوم طبیعی دیپلم گرفت و به سربازی رفت و در سال هزار و سی صد و پنجاه و هفت با فرمان حضرت امام امت از سربازی گریخت و به خیل عظیم امت در انقلاب پیوست و از آن پس از کردستان تا خرمشهر، ازحاج عمران تا فاو، حضوری دائمی و همیشگی...
«یکی از بچه ها شیرینی تولد بچه اش را آورده بود. تعارف کردیم؛ حاجی یکی برداشت.
گفتم: خب حاجی، شما کی شیرینی تولد بچه تون رو می آورید؟
گفت: من نمیبینمش که شیرینی هم بیارم.»
یادگار حاج حسین خرازی پسری است که بعد از شهادت او به دنیا آمده است و نامش آن چنان که او وصیت کرده بود مهدی گذاشته اند.
مهدی جان!
پیش از آن که تو آن همه بزرگ شوی که اسلحه به دست بگیری و علم پدر شهیدت را برداری، نجف و کربلا آزاد شده است.
اما مهدی جان، این قرن، قرنی است که حق در کره زمین به حاکمیت خواهد رسید. آینده در انتظار توست...
کجا از مرگ می هراسد آن کس که به جاودانگی روح در جوار رحمت حق آگاه است؟
و این چنین، اگر یک دست تو نیز هدیه ی راه خدا شود . باز هم با آن دست دیگری که باقی است به جبهه ها می شتابی. وقتی که اسوه ی تو آن تمثیل مطلق وفاداری، عباس بن علی (ع) باشد چه باک اگر هر دو دست تو نیز هدیه ی راه خدا شود؟
آن آستین خالی که با باد این سوی و آن سوی میشود، نشانه ی مردانگی است و این که تو به عهدی که ابوالفضل بسته ای وفاداری.
چیست آن عهد؟
جبهه، مكتب شاگردان ابوالفضل (ع) بود

به گزارش خبرنگار باشگاه خبري فارس «توانا»، حضرت سيدالشهدا حسين بن علي عليهالسلام شب پيش از هجرت به كربلا در پايان خطبهاي بلند فرمودند «آگاه باشيد آنكه ميخواهد خون خود را در راه اهلبيت كه راه حق است، نثار كند و خود، در بهشت لقاءالله آرام گيرد با ما راهي كربلا شود؛ من فردا صبح انشاءالله به راه ميافتم».
* كربلا حرم حق است
بسيجي عاشق كربلاست؛ كربلا را تو مپندار شهري است در ميان شهرها و نامي است در ميان نامها؛ كربلا حرم حق است و هيچ كسي را جز ياران امام حسين عليهالسلام، راهي به سوي حقيقت نيست؛ كربلا ما را نيز در خيل كربلائيان بپذير ما ميآييم تا بر خاك تو بوسه زنيم و آنگاه روانه ديار حزن شويم.
* در كربلاي ايران «من» مرده بود
درحالي كه دشمن، آتش را بر سر رزمندگان در جبهه حق عليه باطل ميريخت، بعضيها وضو ميگرفتند و بعضي ديگر پيشانيبندهايي را كه روي آن نوشته بود «زائران كربلا» بر پيشاني ميبستند.
آنجا بود كه هيچ چيز در ميان رزمندگان و ربالعالمين باقي نميماند؛ در آنجا «من» مرده بود، همه به هم پيوند خورده بودند؛ دستهاي به هم گره خورده در جبههها ميديدي كه هيچ چيز نميتوانست گرهها را از ديگر رها كند.
* نميتوان خفت؛ هنوز خون گرم امام عاشورا از زمين كربلا ميجوشد
عشق ميگويد چگونه ميتوان خفت وقتي كه هنوز خون گرم امام عاشورا از زمين كربلا ميجوشد و تو را فرا ميخواند، چگونه ميتوان خفت و جهان را در كف جهان و قدار بندها رها كرد، نه شب هنگام خفتن نيست.
آري خداوند انسان را براي خود خلق فرموده است و اگر راه عشق را با كرب و بلا قرين ساخته، از آن است كه جز اهلالله در اين راه قدم نگذارند.
* رزمندگان هر روز زيارت عاشورا ميخواندند
دشمنان منتظر بودند كه ترس از مرگ، رزمندگان را به فرار وا دارد اما نميدانستند كه رزمندگان هر روز بعد از نماز صبح، زيارت عاشورا ميخواندند؛ چنين رزمندگاني در دفاع مقدس داشتيم و آنها اين رسم عاشورايي را از امام عاشورا فرا گرفته بودند و هر روز نداي «إِنِّيْ لا أَرَيَ الْمَوْتَ إِلَّا سَعَادَةً» سر ميدادند.
* دلي كه از ياد حسين عليه السلام نگريد، دل نيست
مردان حق روزها و شبهايشان را اين چنين ميگذارندند؛ روزها چنان بودند كه دل شير از هيبتشان به لرزه ميافتاد و شبها چنان ميگريستند كه گويي بزرگترين غم عالم بر دلهايشان نشسته بود.
در سفر زميني پاها مجروح ميشود و در سفر آسماني دلها؛ دلي كه از ياد حسين نگريد دل نيست، سنگ خار است و چگونه نور در سنگ خار راه يابد.
* جبهه، مكتب شاگردان ابوالفضل عليهالسلام و مكتب وفاداري بود
جبهه مدرسهاي بود كه دانشآموزان مكتب ولايت را به خود ميخواند؛ جبهه مكتب شاگردان ابوالفضل عليهالسلام و مكتب وفاداري بود و جز وفادارن را به آنجا راه نميدادند.
جبهه ميعادگاه وفاداران بود؛ شاگردان مكتب ابوالفضل (عليهالسلام) كساني بودند كه با سردادن «و الله ان قطعتموا يمينى»، در راه حمايت از دين و امامشان دست دادند، سر باختند و لياقت ديدار پيدا كردند.
انجمن کلاغهای پیر(Association of Old Crows) و بررسی جنگ های سایبری حزب الله
![]()
انجمن کلاغهای پیر (Association of Old Crows) که متشکل از 13500 عضو نظامی و امنیتی و بیش از 180 سازمان است و در حوزه جنگ الکترونیکی، عملیاتهای اطلاعاتی و دیگر رشتههای مربوطه فعالیت میکند، اخیرا یک دوره آموزشی جنگ سایبری برگزار کرده است.
نام دقیق این دوره آموزشی «جنگ سایبری –
دوره آموزشی تسلیحات و استراتژیهای منازعات دیجیتالی» بود که زیر نظر
"شرکت تکنولیتیکس"(echnolytics, Inc) برگزار شد.
این دوره به مدت 2 روز از تاریخ 14 سپتامبر تا 16 سپتامبر و هر روز از ساعت 9 صبح الی 5 عصر برگزار گردید.
تشریح دوره آموزشی تسلیحات و استراتژیهای منازعات دیجیتالی
انجمن
کلاغهای پیر در تشریح این دوره آموزشی اعلام کرده است: هماکنون جنگ
سایبری به عنوان یکی از اجزای حیاتی استراتژی جامع امنیت ملی محسوب میشود.
ارتش، سازمانهای اطلاعاتی، رهبران دولت و جامعه، نظریهها و دکترینهایی
تدوین میکنند تا به صورت نظاممند و کارآمد به مقابله با تهدید تروریسم
سایبری و جنگ سایبری بپردازند.
در ادامه این گزارش آمده است: در این دوره آموزشی مسائل کنونی ملی و بینالمللی مرتبط با تجاوزات سایبری مورد بررسی قرار میگیرند. علاوه بر این، خلاصه مطالعات موردی حوادث واقعی نیز مورد استفاده قرار میگیرند تا دیدی واقعبینانه نسبت بدین امر ایجاد کنند، این دوره آموزشی نه یک دوره فنی بلکه دوره تئوری و استراتژی است.
انجمن کلاغهای پیر در این دوره آموزشی تأکید کرده است که هزینه برنامه شامل یک نسخه از کتابچه "راهنمای فرماندهان سایبری" است، همچنین همراه داشتن لپتاپ برای انجام تکالیف بعد از ظهر ضروری است.
رئوس مطالب دوره آموزشی استراتژیهای منازعات دیجیتالی به این قرار است:
1. مقدمه و خلاصه
- تکالیف گروهی
2. ایجاد فضای امنیت سایبری
- مدل تحلیل آسیبپذیری
3. هکتیویسم سایبری (نافرمانی، مقابله و مخالفت سیاسی به صورت دیجیتالی ( در اینترنت) معمولا با هک کردن سایتها و کامپیوترها)
- مطالعه موردی تویتر
4. جاسوسی سایبری
- مطالعه موردی کدهای مضر زیردریاییهای نیروی دریایی
5. تروریسم سایبری
- واحدهای القاعده و حزبالله
6. اطلاعات سایبری
- مطالعه موردی ارتباطات سایبری
7. جنگ سایبری
- تکامل و فرآیند حمله سایبری
- ماتریکس کلاس جنگ سایبری
8. بمبهای الکترونیکی، دستگا
ههای ایجاد تکانههای الکترونیکی
9. فرآیند حمله سایبری
- مطالعه موردی حمله 4 جولای
10. دکترین و استراتژی جنگ سایبری
- تحلیل موردی فرضی
11. مسائل بینالمللی (تحقیقات)
- تکلیف
12. مطالعه موردی و تحلیل "گوستنت" (GhostNet)
13. مسائل پیش رو در آینده نزدیک
- کاووش تکنولوژی
15. خلاصه و بازبینی
16. امتحان نهایی و ارائه تکلیف که هر کدام 50 درصد نمره کل را تشکیل میدهند
هزینه
ثبتنام این دوره آموزشی برای اعضای "انجمن کلاغهای پیر" (AOC) 1400
دلار و برای افراد غیرعضو 1485 دلار درنظر گرفته شده بود. همچنین هزینه
ثبتنام در محل اعضای "انجمن کلاغهای پیر" 1410 دلار و برای افراد غیرعضو
1495 دلار بوده است.
انجمن کلاغهای پیر که در برگزاری کلاسهای آموزشی سایبری قرارگاه سایبری آمریکا را یاری میرساند، در سیاستی هماهنگ واحد های سایبری حزب الله را در مبحث تروریسم سایبری و در کنار نام سازمان تروریستی القاعده آموزش داده است.
در واقع با این اقدام سعی داشته به مخاطبان خود القاء کند که حزب الله نیز گروهکی تروریستی است و آنها را برای مقابله بیشتر با این گروه آماده کند.
حزب الله لبنان با روشهای ابداعی خود با کمک فرزندان مقاومت توانست در جنگ 33 روزه لبنان رژیم صهیونیستی را با تمامی تجهیزات پیشرفته الکترونیکی و نظامی شکست دهد بر همین اساس راه و روشهای تاکتیکی حزب الله در جنگ مورد مطالعه دقیق فرماندهان نظامی آمریکا قرار گرفته است.
:::: Haj rezvan :::: http://www.hajrezvan.com
عماد مغنیه; اسطوره ای كه تبدیل شد به یك الگو
روزنامه الأخبار لبنان به مناسبت سالروز این شهید بزرگ نهضت جهانی اسلام، به سراغ برخی مسئولان امنیتی ایرانی رفته و خصوصیات اخلاقی و جهادی این شهید بزرگ را از زاویه ارتباطش با ایرانیها بررسی كرده. ترجمه كامل این متن جذاب را (كه در آن، الأخبار اسامی مسئولان ایرانی را به دلایل امنیتی ذكر نكرده) با هم میخوانیم:

اكثر ایرانیانی كه او را میشناختند، گمان میكردند او یك ایرانی است كه
در ایر ان به دنیا آمده و نام و پاسپورت ایرانی دارد. تعداد كمی هم كه
میدانستند او لبنانی است، او را با نام حاج رضوان میشناختند. تعداد كمی
او را با نام حقیقیاش میشناختند: حاج عماد مغنیه. همان كسی كه در
سفرهای متعددش به جمهوری اسلامی، انتخابش از كل ایران فقط شهر قم بود و
دیدار علمای اخلاق و عرفان.
چشمهایی به رنگ غروب خورشید در زمستانی طوفانی. سرخیای كه چشمههایی را
پوشانده است كه اگر اجازه سرازیر شدن داشتند، آبشارهایی از اشك میشدند تا
تلخی تروری را بشویند كه هنوز انتقامش گرفته نشده است. این، دلتنگیای
است نسبت به بیش از ۲۵ سال همراهی برادرانه در مسیر جهاد (كه توانست برای
حاج رضوان، «اعتماد امام خامنهای» و احترام ژنرالهای ایران و نیروهای
نظامی ایران را به ارمغان بیاورد). این، میلی شدیدی است تا همه چیز را
راجع به «حاج- اسطوره» به عالم بگویند ولی ترس از لو رفتن اشتباهی اسرار
امنیتی (كه میتواند خطرات جدی در پی داشته باشد) جلوی این میل را گرفته
است.
این حالتی است كه مسئولین ایرانی نسبت به عماد مغنیه دارند. این مسئولین
معتقدند كه باید حق این مرد را در دنیا هم ادا كرد، همان طور كه انتظار
پاداش اخروی برای او دارند.
روابط ایران با حاج عماد یك روزه و دو روزه و گذری نبود. جمهوری اسلامی در
ظاهر چنین رابطهای را تأیید نمیكرد، تا آنكه حاج رضوان شهید شد و روز
تشییع پیكر او فرا رسید: ایران، تمام قد و با تمام توان ممكن در این مراسم
حاضر شد. پیشاپیش هیئت ایرانی، علی اكبر ولایتی قرار داشت (به عنوان
نماینده رهبر انقلاب) و منوچهر متكی (وزیر خارجه وقت، به نمایندگی از رئیس
جمهور ایران محمود احمدینژاد). جمهوری اسلامی همچنین با ساختن مزار
یادبودی برای او در بهشت زهرا (محل دفن شهدای انقلاب و جنگ در تهران)
تكریمی در حق «فرماندهٔ دو پیروزی» به عمل آورد. [اشاره به پیروزیهای حزب
الله در سالهای ۲۰۰۰ و ۲۰۰۶.]
رابطه حاج رضوان با تهران از زمان پیروزی انقلاب در سال ۱۳۵۷ آغاز شد. او
زیاد به جمهوری اسلامی رفت و آمد داشت و در طی همین سفرها بود كه توانست
زبان فارسی را بسیار خوب و با لهجه تهرانی یاد بگیرد، در حدی كه هر كس با
او حرف میزد، گمان میكرد او ایرانی است.
یك مسئول ایرانی كه از اواخر دهه ۵۰ و اوایل دهه ۶۰ شمسی با شهید مغنیه
ارتباط زیادی داشته، میگوید: «هر بار كه با او دیدار یا تماس تلفنی
داشتیم [از همكلامی با او] به یاد خدا میافتادم. حاج عماد هر كاری
میكرد برای خدا میكرد.» وی اضافه میكند: «خوش مشرب، ملایم و با اخلاق
بود. خداوند دائماً در حیاتش حاضر بود. لبخند از چهرهاش محو نمیشد. او
كسی بود كه در تمام طول عمرش چوبه دارش را بر دوش خود و سرش را بر روی دست
خود حمل میكرد و همیشه آماده شهادت بود.» وی ادامه میدهد: «حاج عماد
برای من كسی بود (همان طور كه قبلاً امام خمینی و سید عباس موسوی برایم
همین طور بودند و امرز حضرت آقا و جناب سید حسن نصرالله هستند) كه هر بار
آنها را میبینی بهیاد خدا میافتی. وقتی با آنها هستی انگار در بهشت
هستی... حاج عماد نمونه تواضع و شكسته نفسی بود. هر وقت در جایی جمع بودیم
این او بود كه به دیگران خدمت میكرد [و پذیرایی و كارها را به عهده
میگرفت.»
همین مسئول ایرانی اضافه میكند: «در شبهای عملیات البته حالتش متفاوت
بود. با هوشیاری بیشتر و با افكار متمركز و البته با كمی استرس. میدانید
كه مجاهدین اصطلاحاً زیرزمینی زندگی میكنند و این از نظر عصبی روی آنها
تأثیر میگذارد و موجب افزایش استرس آنها میشود. خصوصاً در سایه نگرانی
شدید از هر امر غیر مترقبهای كه ممكن است منتهی به شكست در عملیاتی شود
كه برنامه ریزی و آماده ساختن مراحل آن، ماهها وقت برده است. به عنوان
مثال، خود من اصلاً تحمل ندارم كه حتی دو ساعت زیرزمینی زندگی كنم و یا
تحمل ندارم كه [همیشه] با ماشینهای مخصوص (آن هم با تدابیر امنیتی پیچیده
كه طی آن هر حركتی به دقت محاسبه شده است) جابهجا شوم.»
تعداد كمی در ایران میدانستند كه شهید مغنیه یك شهروند لبنانی است.
اكثراً او را با نام حاج رضوان میشناختند. «یك بار همراه با سید حسن
نصرالله به تهران آمد، بعد از جنگ ۳۳ روزه، و برخی دیدارهای علنی را
برگزار كرد. البته طبعاً در این دیدارها حاج رضوان پشت دوربین میایستاد.
به خانه دكتر حداد عادل (رئیس وقت مجلس ایران) رفتیم. سید حسن در آن روز
در منزل دكتر حداد عادل با همه مسئولین ایرانی دیدار كرد. این مسئولین
میآمدند تا برای پیروزی حزب الله تبریك بگویند و همه میخواستند با سید
حسن نصرالله عكس بگیرند. و این حاج عماد بود كه دوربین را میگرفت و عكس
میانداخت. حتی دكتر حداد عادل هم در آن زمان نفهمید كه این شخص عماد
مغنیه است.»
همراهان حاج عماد در ایران میگویند كه او «شخص بزرگی بود كه در زمینه
سازماندهی قدرت عجبیبی داشت. كسانی كه از ابتدای تشكیل حزب الله با آن
همراه بودند، انتظار نداشتند كه یك نفر، با نام عماد مغنیه، بتواند به
چنین موفقیتی در اقدامش به بنای سازماندهی مقاومت دست یابد. مطمئن باشد كه
ایران همه جزئیات را نمیداند. حزب الله به صورت مستقل به این كار [یعنی
به این سازماندهی] اقدام كرد. حزب الله از اول روی پای خودش ایستاد. تهران
از امور استراتژیك حزب الله خبر دارد [نه همه امور]. ممكن است در در بعضی
از جزئیات با ما مشورت كنند، ولی تعداد كمی در ایران هستند كه دقیقاً
میدانند حزب الله [از نظر جزئیات] چگونه است.
چیزی كه حاج رضوان ساخت چیز عجیبی است. حتی ما ایرانیها هم از سطح بیرونی
حزب الله خبر داریم و اگر كسی چیز بیشتری میداند، این دانستن در حد نظری
است؛ بر روی كاغذ. حزب الله قبل از هر چیز یك روحیه، رابطه و ارتباط است
بین اشخاص و خداوند متعال. ما نمیدانیم چگونه عمل میكنند و چگونه شهید و
پیروز میشوند.»
همین منابع اشاره میكنند كه حاج عماد «واقعاً به رهبر انقلاب نزدیك بود.
رهبر انقلاب بسیار او را دوست داشت و به تحلیلهای او و پیش بینیهای او
از حوادث اطمینان و اعتماد داشت. شهید مغنیه به اختصار موضوع را بررسی
میكرد و دقیقاً به هدف میزد. در همه دیدارهای حساسی كه ایرانیها با هم
پیمانان استراتژیكشان در منطقه برگزار میكردند، حاج عماد نقش مترجم را
ایفا میكرد، خصوصاً در دیدار با سوریها. سوریها هم نمیدانستند كه این
شخص، عماد مغنیه است؛ به استثنای سرتیپ محمد سلیمان (كه در سال ۲۰۰۸ در
طرطوس ترور شد) و تعداد كمی از مسئولین بلندپایه سوری. در این دیدارهای
حساس، حاج عماد برخی اوقات به گونهای ترجمه میكرد كه معلوم بود سعی در
موفقیت مباحث دارد. [در ترجمه]، صورت ماجرا را به گونهای از یك طرف برای
طرف دیگر نقل میكرد كه مورد پسند این طرف واقع شود و گاهی اوقات عمداً
شرح و اضافهای هم بر ترجمه میافزود، انگار كه به یك طرف مذاكره میگوید
طرف دیگر فلان خواستهها را دارد [و فلان منظور در عبارتش نهفته است] سپس
به این یكی طرف مذاكره میگفت طرف اول میتواند این چیزها را ارائه كند و
همین طور تا آخر. در عمل این او بود كه از طریق ترجمه، مذاكرات را اداره
میكرد و در نتیجهٔ این تلاشها، همه به خواسته مطلوبشان میرسیدند.
واقعاً تمام كارهایش مبتكرانه بود.»
این منابع میگویند: «بسیار به ایران تردد داشت. از نظر ما ایرانیها، حاج
عماد یكی از خود ما محسوب میشد. با ما عربی صحبت نمیكرد، بلكه با فارسی
روان صحبت میكرد؛ با لهجه تهرانی [یعنی موقع فارسی صحبت كردن حتی لهجه
عربی هم نداشت.] تا حدی كه اگر از قبل نمیدانستی كه او لبنانی است، فكر
میكردی پدر در پدر تهرانی است!» و اضافه میكند: «شدیداً مراقب بود كه
هویت واقعیاش شناخته نشود. دائماً تلاش میكرد در عكسها نباشد. واقعاً
به هیچ كس فرصت نمیداد تا از او عكس بگیرد.»
یكی از كسانی كه او را میشناخت، میگوید: «هر وقت كه با هم دیدار داشتیم
(حالا به هر مناسبتی كه بود، داخل ایران یا در خارج) اگر میخواستیم عكس
بیندازیم، از همه جلو میافتاد تا دوربین را گرفته و عكس بیندازد. یعنی
همیشه كار عكاسی را او بود كه انجام میداد. همه جلوی دوربین بودند؛ اما
خود او: دائماً پشت دوربین بود. اگر كسی او را نمیشناخت، نمیتوانست از
طریق همنشینی با او احساس كند كه با دیگران فرق دارد.» وی ادامه میدهد:
«وقتی به ایران میآمد، به شهر قم مشرف میشد و به دیدار علمای آنجا
میرفت. خصوصاً آیت الله محمدتقی بهجت» (كه حدود سه سال پیش وفات یافتند)
معروف است كه آیت الله بهجت (از معروفترین علمای اهل عرفان) درخلال جنگ
۳۳ روزه پیغامی برای شیعیان لبنان فرستاده بود و «در آن پیغام از شیعیان
لبنان خواسته بود كه دعای جوشن صغیر بخوانند. همان روز، بسیاری بر روی
تلفنهای همراهشان پیامكی دریافت كرذند كه از آنها قرائت دعای جوشن صغیر
را درخواست میكرد.»
كدام صفات بودكه از حاج عماد چنین «ركورد بینظیر» ی در معادلات منطقهای
ساخت؟ «آرامش او، توجه دائمیاش به خداوند و شوق و بیقراریاش. در
تحلیلهای سیاسیاش دقیق بود و عمیق.»
یك مسئول ایرانی روایت میكند كه: «یك بار، در سال ۲۰۰۳، مرا و یك مسئول
ایرانی بلندپایه را برداشت و به یك بازدید كامل از جبهه جنوب لبنان برد.
خودش ماشین را میراند و در همان حال مواضع و موقعیتها (چه برای حزب
الله چه برای اسرائیلیها) را برایمان شرح میداد. واقعاً شجاع بود.» وی
اضافه میكند: «یك بار دیگر، در سال ۲۰۰۰، مرا برداشت كه به یك بازدید
مشابه ببرد تا به من نشان دهد كه رزمندگان مقاومت چگونه موفق شدهاند
كوهها را حفر كرده و در آنها، سكوهای پرتاب موشك نصب كنند. این سكوها
با ریلهای فلزی از داخل حفرهها با بیرون متصل بود تا بتواند بیرون بیاید
و موشكها را شلیك كند و بعد به صورت كامل به داخل كوه برگردد.
در این سفر، با ماشین به جنوب لبنان رفتیم. رفتیم تا رسیدیم به جاهایی كه
دیگر نمیشد با ماشین حركت كرد. پیاده شدیم و حدود ۴۵ دقیقه هم به صورت
پیاده در معبرهایی كه از قبل مشخص و علامت گذاری شده بود، حركت كردیم، بین
بمبهای خوشهای كه رزمندگان مقاومت آنها را جمع آوری و خنثی كرده
بودند. فهمش برای ما سخت بود كه رزمندگان مقاومت چگونه همه اینجایگاهها
را داخل كوه حفر كردهاند و بعد هم چطور توانستهاند كه این موشكهای عظیم
الجثه را (در این مسافت طولانی، با پای پیاده و آن هم جلوی چشم
صهیونیستها) به اینجایگاهها منتقل كنند. واقعاً موفقیت عظیمی بود.
همان موقع بود كه فهمیدم اگر اسرائیلیها بخواهند هجومی علیه لبنان بكنند،
باید منتظر شكست وحشتناك و بزرگی باشند.
همان وقت حاج عماد شروع كرد به تشریح كردن دقیق اینكه حزب الله چطور عمل
میكند. راههای استتار مخصوص رزمندگان را هم دیدیم. این استتار به نحوی
بود كه اسرائیلیها نمیتوانستند آن را كشف كنند، حتی اگر دقیقاً بالای آن
میآمدند. رزمندگان در سطح زمین پخش شده و به داخل حفرههایی میرفتند كه
با چیزهایی از جنس همان زمین پوشانده شده بود.
همچنین مرا به یك اردوگاه آموزشی در منطه بعلبك [در شمال لبنان] برد. این
اردوگاه در یك دره ما بین دو كوه قرار داشت و قلههای این دو كوه با كابل
به هم وصل شده بود و رزمندگان مقاومت از این كابلها برای رفتن از یك كوه
به كوه دیگر استفاده میكردند.
بعد از سال ۲۰۰۰، با او به یك بازدید دیگر رفتم و اتاقهای مراقبت و رصدی
كه رزمندگان از آنها پایگاههای اسرائیلیها را زیر نظر داشتند را مشاهده
كردم.»
همین منبع توضیح میدهد كه: «هدف از این دیدارها فهمیدن دقیق این بود كه
حزب الله چگونه عمل میكند. در هر بار من خیال میكردم دیگر موفق شدهام
بفهمم كه این گروه مجاهد چگونه عمل میكند. اما الآن با صراحت تمام به شما
میگویم: هیچ كس در ایران نمیداند كه حزب الله چگونه عمل میكند. بله،
برخی اشخاص هستند كه روی كاغذ از پویایی كار حزب الله اطلاع دارند. ولی
[در عمل] هیچ كس به صورت كامل از ابزارهای عمل و طریق حركت حزب الله اطلاع
ندارد.»
یك مسئول ایرانی (كه اتفاقاً در روز عقب نشینی صهیونیستها از لبنان در
ماه میسال ۲۰۰ آنجا بوده و این توفیق را داشته كه همراه عماد مغنیه در
اتاق عملیات باشد) میگوید: «بسیار باشكوه بود. یك لحظه تاریخی بود. همه
چیز وجود داشت. یك سری نمایشگر، پوشش تلویزیون اسرائیل از این فرار را
پخش میكرد. تصویر آن افسر اسرائیلی از خاطرم نمیرود كه سجده كرد و فریاد
میزد: از لبنان خارج شدیم. با همه رزمندگان مقاومت كه در صحنه پخش بودند
ارتباط برقرار بود.
در آن روز، بین من و او درباره اینكه پس از عقب نشینی اسرائیل چه خواهد شد
صحبتی درگرفت. حاج عماد به من گفت: هرگز به اسرائیل اجازه نخواهیم داد به
لبنان تعدی كند.»
«چند روز پیش از شهادتش با او ملاقات داشتم»، این را یك مسئول بلندپایه
دیگر ایرانی میگوید، «شام را به اتفاق هم خوردیم و راجع به مسائل منطقه و
اینكه شرایط پس از جنگ ۳۳ روزه چگونه خواهد بود و اوضاع داخلی اسرائیل
صحبت كردیم. او از پیروزی بزرگ گفت و اینكه حتی در نظر خود اسرائیلیها هم
اسرائیل با آنچه قبلا بود تفاوت كرده است.
قاطعانه میگفت كه قواعد بازی تغییر كرده است و با این تغییر قواعد، وضعیت
اسرائیل هم عوض شده است. اسرائیلی كه به عنوان تهدیدی برای كل منطقه
محسوب میشد، خصوصاً پس از جنگ سال ۱۹۶۷ كه وزیر جنگ اسرائیل گفت همه
پایتختهای عربی در تیررس ماست. جنگ ۳۳ روزه ثابت كرد كه سلاحهای مرسوم
قادر به حفاظت از اسرائیل نیستند و برای ما هم خطری محسوب نمیشوند. این
ماییم كه در سلاحهای مرسوم، بر اسرائیل تفوق داریم. این چیزی است كه از
ارزش اسرائیل در استراتژی غرب میكاهد. اسرائیل دیگر قادر نیست مأموریتش
را انجام دهد و این چیزی است كه ما باید از آن بهره برداری كنیم. این سخن
حاج عماد در آن شب بود. بسیار به اوضاع آینده خوش بین بود. گفت: كل سود
قضیه را مابردهایم. ازاین طریق نابودی اسرائیل شدنی است.» نظریهاش این
بود كه اسرائیل «خودبه خود ساقط خواهد شد چرا كه دیگر نمیتواند نقشی را
كه ایالات متحده و غربیها از او انتظار دارند عملی كند.»
یك مسئول ایرانی رابطه حاج عماد با سید حسن نصر الله را چنین توصیف
میكند: «یك روح بودند در دو بدن. دوست، همراه و برادر بودند. نمیدانم
سید حسن نصرالله چگونه توانسته بدون حاج عماد زندگی كند. این سؤالی است كه
دائما در ذهنم هست. چراكه هیچ كس مثل سید، حاجی را نمیشناخت.»

یك واقعهی ساده كه حدود دو هفته پیش رخ داد میتواند بهترین نشان دهنده دیدگاه ایرانیها را جع به حاج عماد باشد. در خلال كنفرانس جوانان و بیداری اسلامی كه در تهران برگزار شد، در انتهای كنفرانس نمایندگان جوانان میهمان حضرت آیت الله خامنهای بودند. در این دیدار، مسئولان بلندپایه ایرانی حاضر بودند؛ از جمله فرمانده سپاه قدس سرلشگر قاسم سلیمانیِ معروف. صحنه ورود او خیلی باشكوه بود. سالن یكپارچه لرزید وقتی یكی از مسئولان بلندپایه ایرانی فریاد زد: «این عماد مغنیه ایران است.» عبارتی كه همه ماجرا را در دل خود دارد. ماجرای «اسطوره»ای كه حالا تبدیل شده به یك «الگو».
رجا نیوز
ننه علی مادر مهربان شهدا به دیدار خق شتافت ...

ننه علی مادر مهربان شهدا که بیش از 17 سال در کنار مزار فرزندش شهید «قربانعلی رخشانی مهماندوست» در قطعه 24 گلزار شهدازندگی میکرد، صبح امروز پس از تحمل سالها بیماری و غم فراق فرزند برومندش به دیدار حق شتافت.
مراسم تشییع پیکر ننه علی امروز از مقابل منزل دخترش در خانیآباد آغاز میشود و پس از تشییع بر شانه مردم وفادار و ایثارگر تهران به بهشت زهرا (س) منتقل خواهد شد؛ قرار است پیکر این مادر شهید در مکان همان آلونکی که سالها محل زندگیاش بود، به خاک سپرده شود.
به یاد مصطفی مازح

وصیتنامه شهید كه پس از ارتحال جانگداز حضرت امام خمینى(ره) نوشته شده است:
سعادتمندند كسانى كه تو را شناختند، كسانى كه از راه تو پیروى كردند، كسانى كه به كلام تو گوش فرا دادند و كسانى كه به نام جمهورى اسلامى شما پرچم اسلام را برافراشتند. اى امام عزیز! همانا من با تو پیمان مىبندم كه همیشه در راه روشن تو خواهم بود و تحت اوامر نایب برحقت امام سید على خامنهاى در این راه باقى خواهم ماند. فرمان تو، اندیشه او اندیشه تو و آراى او همان آراى تو خواهد بود. به درستى كه تو شجاعت را به او آموختى و ما اكنون سرباز او هستیم و همانگونه كه امر فرمودى بر این جمهورى اسلامى باقى خواهیم ماند. جمهورى اسلامى والایى كه متعلق به حضرت مهدى(عج) ولىعصر و زمان است.
اى امام مهدى! آه اى آقاى من، اى فریادرس و نجات دهنده من، آیا نمىبینى چه حوادثى رخ مىدهد و چه شهدایى بر زمین مىافتند در حالى كه دشمنان در حال آماده باش كامل هستند، تا چه زمانى اى آقاى من! تا چه زمانى مىتوانیم در برابر دشمن ستمگر مقاومت كنیم؟! العجل العجل اى نجات دهنده ما برما رحم نما و به فریادمان رس... به نام این رهبر سفر كرده...به نام شهدا...به نام مجاهدین اسلام...
آخرین گفتگوی حاج بخشی

در ابتدای این گفتگو حاج بخشی خود به برخی از رفتارهای دانشجویان در تجمع مقابل سفارت انگلیس می پردازد و می گوید: "کاری که من می خواستم بکنم، شما(دانشجویان) نکردید.
شما چهکاری میخواستید بکنید؟
حزباللهیها خراب کردند! حزباللهیها مردهاند! کاری که من میخواستم بکنم نکردند. گِل درست میکردم میزدم در سفارتخانه، در سفارتخانه را گِل میگرفتم.
انگلیس «ام الفساد» است. انگلیس استالین را عقب زد؛ لنین را عقب زد؛ همه را انگلیس عقب زد شما سنتون به اینجاها که من دارم روایت میکنم، قد نمیدهد.
شما باید با سردار رادان هماهنگی میکردید. برنامههاتان را به ایشان اعلام میکردید تا ایشان هم از رهبری کسب تکلیف کند. بعد با همکاری هم انقلاب سوم راه میانداختید. در سفارتخانه را گل میگرفتید.
شما چه سالی رفتید در سفارتخانه را گل بگیرید؟
همان سالی که سلمان رشدی آن غلط اضافه را کرد. بچههای حزبالله جلوی در سفارتخانه انگلیس جمع شدند. من هم گل و آجر بردم در سفارتخانه را گل بگیرم.
سردار ابوالفتحی گفت: حاجی چهکار میخواهید بکنید؟
گفتم: «با اجازت اومدم در این سفارتخانه را گل بگیرم.»
داد میزدم در این سفارتخانه را باید گل گرفت. اینها تا کی باید به جهان آقایی کنند؟!
سردار ابوالفتحی گفت: «داد نزن. ناراحت نشو! نه حاجی! برای نظام مسأله سیاسی میشود، برای نظام بد میشود، این کار را نکنید.»
گفتم: «خیلی خوب، جنابعالی رئیس پلیس هستید. چون شما به ما احترام گذاشتید، ما هم به شما احترام میگذاریم و این کار را نمیکنیم.»
با تقلید از فیلم «توپهای ناوارو» آرتیو را کشتم
حاج آقا اگر اجازه بدهید از همین انگلیس شروع کنیم. شما در تاریخچه مبارزاتتان، با انگلیسیها خیلی در افتادید. از اولینباری که با انگلیسیها درگیر شدید بگویید.
دوران آقای علمالهدی امام جمعه اهواز، من بچه بودم. شش هفت ساله بیشتر نبودم. آن روزها، در راهآهن اهواز دست فروشی میکردم. آدامس و سیگار میفروختم و خرجی خانه را میدادم. ما یتیم بودیم.
یک افسر انگلیسی در اهواز زندگی میکرد به نام «آرتیو»، قد بلندی داشت و یک کلت هم به کمرش میبست. هر کسی را که میخواست میکشت! هیچ کس هم چیزی به او نمیگفت؛ یعنی هیچکس جرأت نداشت.
یک روز جلوی چشم همه مردم در راهآهن یک مادری را با بچه کوچکش از قطار پرت کرد پایین و با اسلحهاش کشتشان. من همان روز تصمیم گرفتم او را بکشم. خودم هم با او درگیر شده بودم.
رفتم در خانه آقای علمالهدی و به زور داخل رفتم. رفتم خدمت ایشان و گفتم: آقا اجازه بدهید من «آرتیو» را بکشم.
یک نگاهی به من کرد و دستی به سرم کشید و گفت: «تو هنوز جغلهای!»
پرسید خانهتان کجاست؟ گفتم در لشکر آباد زندگی میکنیم.
گفت آخر چطور میکشیاش؟
گفتم از روی فیلم «توپهای ناوارو» یاد گرفتهام چطور بکشم.
گفت: «به امید خدا، فقط خودت را بپا»
رفتم «علیابنمهزیار» اهواز و از خدا خواستم کمک کند انشاءالله بتوانم این کار را انجام دهم. به علیابنمهزیار گفتم: «یا علیابنمهزیار! بخشی یه بچه یتیم اومده پیشت، ازت کمک میخواد. ای خدا تو حامی مایی، راهنماییم کن.»
از زیارت آمدم رفتم بندر شاپور. دیدم آنجا یک گروه از آمریکاییها کنار شط نشستهاند و غذا و مشروب میخورند و نخی را میبندند به دینامیتی که میگذارند داخل بطری و میاندازند داخل شط. بعد از چند لحظه بطری منفجر میشود و ماهیهای مرده از انفجار، میآیند روی آب؛ آمریکاییها هم میپرند داخل آب و ماهیها را میگیرند.
من هم لخت شدم پریدم داخل آب. از روی فیلم «تارزان در آمریکا» یاد گرفته بودم چطور شنا کنم، رفتم کمکشان، آنها هم خوششان آمد.
دست بلند کردند که «Chicco! Chicco! very very good!» از من خوششان آمد. یک شکلات کاکائویی با مغز بادام دادند به من بخورم، کاکائو رو خوردم (عجب کاکائویی بود! هنوز مزهاش تو دهنمه) و خودم را رساندم به صندوقی که دینامیتها در آن بود. سه چهار تا از دینامیتها را دادم به آنها تا کارشان را ادامه دهند، دستی هم به سر من کشیدند.
دو تا از دینامیتها را داخل خاک پنهان کردم. کارشان که تمام شد، بلند شدند و گفتند «let’s go» یعنی برویم. من هم بلند شدم. جعبه خالی را نشانشان دادم و دستهایم را به هم مالیدم، یعنی دینامیتها تمام شد. خدایی شد که نفهمیدند.
آمریکاییها که رفتند، دینامیتها را گذاشتم داخل لیفه شلوارم و رفتم سمت راهآهن.
یک مقوا داشتم در راهآهن که روی آن میخوابیدم. به خدا گفتم: «خدایا بخشی مقوایی آمد. ذبیح الله مقوایی آمد. خدایا کمکش کن.» گریه میکردم و با خدا حرف میزدم.
آرتیو به همراه یک آمریکایی آمد و رفتند داخل رستوران راهآهن، من خودم را رساندم به ماشینشان که یک لندرور بود.
دینامیتها را بستم زیر گیربکس ماشین، همانجایی که میچرخید و با آتش سیگار روشنش کردم. عجب دلی به من داده بود خدا! عجب عقلی به من داده بود خدا!
آرتیو بههمراه یک آمریکایی در حالیکه مست بودند و تلوتلو میخوردند آمدند سوار ماشین شدند و رفتند.
من هم ناامیدانه چندبار برگشتم نگاه کردم که ببینم خبری میشود یا نه؟ با خودم حرف میزدم که ای خدا اینهمه زحمت کشیدم چه شد؟ تو را قسم میدهم به ملائکه خودت که جواب من را بده.
سر پیچ خیابان یکدفعه دینامیتها منفجر شد. لندرور رفت روی هوا.
تا منزل آقای علمالهدی دویدم. در را که باز کردند بلند گفتم: «به آقا بگویید من کشتم! من چهار نفر را کشتم.»
گفتند این بچه دیوانه شده! رفتم داخل یک لیوان شربت خیار و سکنجبین به من دادند خوردم تا حالم جا بیاید. عجب شربتی بود!
برای آقای علمالهدی گفتم از روی فیلم توپهای ناوارو چهکارهایی کردم. حالا آمدم خدمت شما.
آقا زنگ زد به شهربانی و پرسید چه خبر شده است؟ شهربانی گفت: «ستون پنج آلمانها ماشین لندرور انگلیسیها را منفجر کرد». زمان جنگ جهانی دوم بود دیگر، هر اتفاقی برای متفقین میافتاد به نام آلمانها میزدند.
مادرم هم مبارز بود، تفنگ برنو داشت

فعالیتهای انقلابیتان از همانجا شکل گرفت؟
از آنجا دیگر مرا شناختند و زیر نظر آقای علمالهدی کار میکردم. بعدش هم که با بچههای حزب «ندای اسلام» که آنها هم زیر نظر آقای علمالهدی بودند، کار کردم.
چند سال در اهواز بودید؟ فعالیتهای انقلابیتان فقط در اهواز بود؟
دو سال اهواز بودیم، از سال 1324 تا 1326. بعد از اهواز آمدیم لرستان، پلدختر. آنجا هم مبارزهایی بودند که با آمریکاییها و انگلیسیها میجنگیدند. مدتی هم با آنها بودم.
مادرم هم مبارز بود، تفنگ برنو داشت. گلنگدنش هم نقرهای بود. من همیشه با همین تفنگ بازی میکردم. میزدیم، گیرمان هم نمیآوردند، چریک بودیم دیگر. هرکاری که در سینما میکردند، ما هم یاد میگرفتیم و در همان منطقه پیاده میکردیم.
بعد از لرستان دیگر کجا فعالیت کردید؟
بعد از لرستان آمدیم تهران و از آنجا با بچههای موتلفه کارم را ادامه دادم.
خانهمان در میدان خراسان بود. یک روز رفته بودم میدان قیاسی نان بخرم. شهید نواب صفوی از کوچه کنار نانوایی آمدند بیرون و من اولینبار ایشان را آنجا دیدم.
شهید نواب مرد بود. حرف که میزد، پای حرفش میماند و حتما آن را عملی میکرد. خیلی چیزها از او یاد گرفتم.
با بچههای فداییان چهکارهایی کردید؟
آن موقع بچههای فداییان اسلام بنده را زیر نظر داشتند. چون بچه زرنگی بودم، سریع مرا جذب کردند. آمدند و من را دیدند، تحویلم گرفتند.
جربزهام را که دیدند، گفتند: میخواهیم یک کار بزرگ انجام بدهی.
میخواستند چند نفری برویم و انبار آمریکاییها را که نزدیک لوکوموتیوها بود، منفجر کنیم. گفتم: مثل همان زن، در فیلم توپهای ناوارو؟
گفتند: آره!
تونل کندیم و جعبههای مواد منفجره را داخلش گذاشتیم، خلاصه اینکه راهآهن را آتش زدیم.
حاجی، شما قبل از پیروزی انقلاب زندان هم رفتید؟
بچه که بودم مجسمه رضاشاه را در راهآهن کندیم، انداختیم پایین. من سر اسب مجسمه را برداشتم بردم قهوه خانه «حسین ترک» پنهان کردم. سر قضیه مجسمه مرا گرفتند بردند قزل قلعه، بد جوری اذیتم کردند. آنقدر شکنجهام کردند تا از هوش رفتم.
12 بهمن، وقتی امام آمدند کجا بودید؟
در کمیته استقبال بودم. پنج روز قبل از اینکه امام بیایند، رفتیم بهشت زهرا ماندیم تا امام تشریف بیاورند.
فعالیتتان در جبههها از کجا شروع شد؟
من بههمراه شهید محمدرضا، شهید عباس و دخترها رفتیم فرمانداری کرج، پایگاه «المراقبون»، اسممان را نوشتیم برای جبهه. سال 60 رفتم سوسنگرد.
از حال و هوای شهدایتان کمی بگویید.
عباس و رضا خیلی کار میکردند. روحشان شاد...
همان زمان، شهید رضا نماز شب میخواند. من را هم برای نماز صدا میکرد، میگفت: «بابا بلند شو نماز شب بخون، اگر نماز شب نخونیم آدم نمیشیم.»
کجا آموزش نظامی دیدید؟
اصفهان. اولین دوره آموزشی رفتیم اصفهان، دروازه شیراز.
خاطرهای از آنجا دارید؟
آنجا مانور کمین و ضدکمین گذاشتند، من هم شرکت کردم. خیلی فضول و شیطان بودم! میخواستم از هر چیزی سر در بیاورم! رفتم دنبال منافقین، سر خوردم، افتادم و پایم شکست .
به بچهها گفتم: «من پام شکسته! تفنگمو بگذارید روی پام منو ببرید.» بیسیم زدند با هلیکوپتر آمدند مرا بردند بیمارستان پاهایم را گچ گرفتند. دکتر گفت نباید تکان بخوری! گفتم من باید با این پای گچی بزنم توی سر صدام. من باید بروم. هر چقدر مرا نگه دارید، من نمیایستم.
حاجی چرا به شما میگویند حاجی گرینوف؟
چون من هرجا میروم اسلحه گرینوفم را هم با خودم میبرم.
حاجی این گرینوفی که همیشه دست شماست از کجا آوردید؟
این اسلحه غنیمت شهیدم عباس است. پسرم عباس در ارتفاعات «کانیمانگا» بیسیمچی «سعید قاسمی» بود. پسرم این اسلحه را بعد از کشتن عراقیها غنیمت گرفت. امام اجازه دادند تا این اسلحه دست من باقی بماند.
به هادی غفاری گفتم بی غیرت زن و بچه ات را ول کردی فرار می کنی!
ظاهرا شما در حج سال 66 هم جانباز شدید؟ از حج آن سال بگویید.
سال 66 من و حاج خانم با هم در حج بودیم. این حاج خانم سه بار با ما حج آمد آن سال هم با ما آمد حج.
قبل از شروع برنامه برائت از مشرکین، به حاج خانم گفتم من شعار میدهم تو هم باید با من بیایی. حاج خانم گفت هر کجا بروید من هم با شما میآیم. آخر شهید محمدرضا وصیت کرده بود که بابایم را تنها نگذارید.
رفتیم قبرستان بقیع. خدا لعنت کند برخیها را که باعث عقبماندگی ما شدند. کروبی آمد صحبت کرد، وزیر شعار هم آمد و گفت توجه بفرمائید شعارهای غیر از میکرفون را کسی تکرار نکند؛ منظورش شعارهای من بود.
جمع شدیم جلوی شهرداری سعودیها. ساختمان چهار طبقهای بود. من پرچم «لا اله الا الله محمد رسولالله» دستم بود.
مردم آمدند دور ما جمع شدند. بالای ساختمان پرچم آمریکا نصب کرده بودند. من گفتم باید بروم آن بالا پرچم را بکشم پایین؛ برای ما ایرانیهای با غیرت ننگ است که ما اینجا برنامه برائت از مشرکین برگزار کنیم، بعد اینها پرچم آمریکا را بگذارند آن بالا! من میروم بالا و هر طوری که شده پرچم آمریکا را میآورم پایین.
یک ساختمان نیمهکاره و تیرآهن، بغل همین ساختمان چهار طبقه بود. از تیر آهن گرفتم رفتم بالا، مردم شروع کردند به صلوات فرستادن. رفتم پشت بام، سعودیها با جرثقیل آمدند مرا بگیرند منم میله آهنی را گرفتم سر خوردم آمدم پآیین؛ خانمهای کویتی آمدند دور و برم چادرهایشان را گرفتند دور من، من هم با کمک این خانمها در رفتم.
از همانجا شلوغ شد؟ بهجز شما چه چهرههای دیگری بودند؟
دم قبرستان بقیع دیگر شلوغ شد. تو شلوغیها «ماشاءالله، حزبالله» را شروع کردیم. من پرچم گرفتم از بالای سردر بقیع رفتم بالا، پرچم را بالا گرفتم، مردم شروع کردند به شعار دادن: «الله اکبر، خمینی رهبر». شرطهها دست پاچه شدند.
بچهها همه بودند علی فضلی، حسین الله کرم، شهید صیاد. دم پل هجوم آوردند به ما، دیدم هادی غفاری دارد فرار میکند. گفت: «جلو نرید مردم را کشتند!»
من گفتم: «تو کجا میروی؟ بیغیرت زن و بچه مردم زیر دست و پا افتادهاند تو ول کردی، داری در میری!»
بعد پرچم گرفتم و شروع کردم به تاب دادن و گفتن این ذکر که «لبیک، الهم لبیک، لا شریک لک لبیک، ان الحمد و...»
با چوب افتادم بهجان شرطهها، چوب به هر کسی میخورد، میافتاد زمین. وسط میدان تیرم زدند. یک گلوله به پایم خورد.
بعد از همین حج، دیدار امام هم تشریف بردید؟
بله. رفتیم خدمت امام. امام فرمودند: «تیرت زدهاند، درد نمیکند؟»
گفتم: «نه آقا درد این است که ما مشرکین را ول کنیم و این سعودیهای لعنتی، تبت یدی ابی لهب بیایند بر ما حاکم شوند.»
امام سری تکان داد و گفت خدا حفظت کند.
با امام بازهم خاطره دارید؟
بله. یک درخت گیلاس ته همین باغ بود. ته همین حیاط. گیلاسهای سفید میداد عین انگور. یک صندوق بردم برای امام. ظاهرا تا چشم امام به گیلاسها افتاد از سید احمد آقا پرسیدهاند، حاج بخشی آمده است؟ بیاریدش من ببینمش.
آمدند پیش من و گفتند حضرت امام میخواهدت.
رفتم سلام کردم. دست امام را بوسیدم. امام فرمودند: «حاجی بنشین چایی بخور.»
یک استکان از این استکانهای کمر باریک چایی آوردند. امام فرمودند: «از اینکه برای من آوردی برای بچههای من هم میبری؟»
گفتم: «حضرت امام! ماشین الان در باغ است و آقای اسدی دارد برای رزمندهها گیلاس میچیند. فردا صبح گیلاسها را داخل نایلون میکنم، داخل دیگ یخ میگذارم، تگری شوند. فردا میدهم به رزمندهها داد میزنم: رزمنده گیلاس بخور، تانک رو بزن!
آنها میگویند: میزنیم میزنیم؛ میگویم: بزن بزن، دومی را بزن، صدام را بزن، ریگان را بزن، لعنت بر پدر صدام.
امام ایستاده بودند و میخندیدند. گفتند: «فیلمت را دیدم خدا عمرت بدهد. تو روحیه این بچهها هستی.»
به حضرت امام گفتم اینها نوههای من هستند، من بابابزرگ اینها هستم.
امام فرمود: «خدا نگهدارت باشد. خدا عاقبتت را به خیر کند. بارک الله.»
حاج آقا، «ماشاءالله، حزبالله» را از کجا آوردید؟ همه شعارهایی که میدهید کار خودتان است؟
خدا گذاشت دهانمان، معلم من خداست. شب که نماز میخوانم، میگویم خدایا من هیچچیز بلد نیستم. خدایا زندگیام را سپردم به تو، بچههایم را سپردم به تو. خدایا راهنماییام کن.
اولینبار شعار «ماشاءالله، حزبالله» را کجا گفتید؟
دوکوهه. بچهها دور میدان صبحگاه دوکوهه میدویدند. این را میگفتم که بچهها را چشم نکنند.
به غیر از «ماشاءالله، حزبالله» دیگر چه شعارهایی دارید که معمولا آنها را همیشه تکرار میکنید؟
یکدفعه، دو تا لشکر محمد رسولالله و لشگر سیدالشهدا رفته بودیم دیدار امام. داد زدم کجا میرید؟ بچهها گفتند: کربلا؛ با کی میرید؟ روحالله؛ مارو هم ببر، بچهها گفتند: جا نداریم جا نداریم! گفتم: بیخود جا ندارید! منم نمیام، منم نمیام
امام ایستاد به خندیدن. خیلی خندهاش گرفت، دستمال را درآورد گرفت جلوی صورتش. بعد از سخنرانی مرا بردند خدمت حضرت امام.
امام پرسیدند: «حاجی بخشی، چرا میگویند جا نداریم؟»
گفتم این شعاری است که ما وقتی میخواهیم حمله کنیم به عراق میگوییم. رزمندهها با من شوخی میکنند. امام باز آنجا فرمودند: «بارکالله. دیدم فیلمهایت را، تو روحیه این بچههایی، روحیه این رزمندههایی، خدا عاقبتت را به خیر کند.»
آقای خلخالی هم ایستاده بود، گفت: حاجی بس است. امام خسته است. بعدا آقای خلخالی به من گفت من تا حالا خنده امام را اینطور ندیده بودم. بعد دستور داد هر وقت حاجی بخشی آمد جماران، بیاورید خدمت امام؛ حضرت امام فرمودهاند هر وقت حاجی بخشی آمد بیاوریدش من ببینمش.
به آقای خامنه ای گفتم: «وای به آن روزی که در خط امام نباشید! مقابلت میایستیم!»
با حضرت آقا هم خاطره دارید؟
آقای خامنهای اول که رهبر شدند آمدند خانه حضرت امام، من هم آنجا بودم. ایشان را که دیدم گفتم: «حضرت آیتالله خامنهای از امروز مسئولیتت بیشتر شده است؛ از امروز شدهاید رهبر. تا مادامی که در خط امام باشید جان و خونمان را پای شما میریزیم.»
خندیدند و گفتند: «خیلی ممنونم»
گفتم: «وای به آن روزی که در خط امام نباشید! مقابلت میایستیم.»
گفت: «بارکالله قانون هم همین است. نه، ما خط امامی هستیم»
گرفت من را ماچ کرد گفت: «بارک الله»
بلند گفتم: «تا خون در رگ ماست، خامنهای رهبر ماست.»
زمان فتنه 88 کجا بودید؟
ای داد بیداد! زمانیکه ما سالم بودیم، جرأت نمیکردند پیدایشان بشود. میآمدیم شعار میدادیم «ماشاءالله، حزبالله» بچهها را جمع میکردیم. جرأت نمیکردند بیایند جلو. میگفتند حاجی بخشی آمده.
من بیمارستان بستری بودم. رفته بودم کما. به هوش که آمدم بچهها چیزی به من نگفتند که بیرون چه خبر است. تا اینکه مرخص شدم و وقت برگشتن به خانه یکچیزهایی را متوجه شدم.
اینها در این فتنهها خون به دل این سید کردند. موسوی که استعفا داد، آمد دفتر سیداحمد، من هم آنجا بودم. گفتم: «خجالت نکشیدی آمدهای اینجا؟! الان وقت استعفا دادن است. الان باید بازوی امام باشید بیغیرتها! چه میخواهید از جان حضرت امام؟»
چیزی نداشت بگوید؟
چه داشت بگوید همهچیزش را از مردم داشت. شغل به او دادیم، خون دادیم، نیرو دادیم. او چه به ما داد؟ وسط جنگ استعفا داد رفت. کروبی چه داد به این مملکت؟
دختر حاجی میگوید: «در همان ایام فتنه، بعد از مرخص شدن از بیمارستان، یک روز دیدیم حاجی سوار موتور شدند با یکی از بچهها میخواهند بروند تهران. گفتیم: حاجی شما حالتان مساعد نیست؛ گفت: آقا به کمک نیاز دارد، تنهاست. بسیجیها باید وارد بشوند.»
اگر سرخ پوستها و مردم آمریکا هم بیدار شوند،آمریکا را می گیریم
حاجی، اگر آمریکا حمله کند چهکار میکنید؟
آمریکا غیرتش را ندارد. جرأت نمیکند. البته امت حزبالله همهجا هستند. بالاخره کاخ سفید را هم میگیرند! اما اگر به سرش بزند عملیات استشهادی میروم با همینحال مریضم. یواش یواش، إنشاءالله اگر سرخپوستهای آمریکا، مردم آمریکا هم حمله کنند، مثل مردم منطقه بیدار شوند، یواشیواش کاخ سفید را میگیریم. از من به شما جوونا یه نوید: «آمریکا از بین رفتنیه». به همین زودیها از بین میرود إنشاءالله.
حاجی الان بعضیها شهدا را دوست ندارند، به ارزشها احترام نمیگذارند، اینها ناراحتت نمیکند بهعنوان پدر دو شهید؟
نداشته باشند. ما برای اینها که نرفتیم، برای ایمان به خدا رفتیم. طرف ما خداست.
حاجی بهشت زهرا میروید، به شهدا چه میگویید؟
داد میزنم میگویم: بچهها حاجی بخشی آمده. اینجا دوکوهه است. چرا خوابیدید؟ ای بلند شید با غیرتا!
کجا میرید؟ کربلا. با کی میرید؟ روح الله. ما رو هم ببرید، جا نداریم! جا نداریم!
حاجی بزرگترین آرزویت چیست؟
همانی که امام گفت «خدا عاقبتت را به خیر کند»، همین بس است مرا. پیروزی اسلام هم آرزوی من است.
یک نصیحت به جوانهای هم سن و سال من بکنید تا مثل شما با روحیه و انقلابی بمانیم؟
این مصاحبه در لحظاتی تنظیم شد که حتی تصورش را هم نمیکردیم پیش از به پایان رسیدنش حاج بخشی آسمانی شود. خداوند او را با سید شهیدان، حضرت روحالله و شهدایی محشور کند که با افتخار، به انقلاب تقدیم کرد.
عملیات والفجر 8
::سوگند به سپیده دم ::
با فتح خرمشهر، دشمن بعثی در صحنه رویارویی با رزمندگان اسلام به لاك دفاعی فرو رفت. پیروزیهایی كه پس از آن در عملیات های بدر و خیبر به دستآمد، برتری قدرت ایران را در جبهههای جنوب آشكار كرد. اما هیچ یك از عملیات های انجام شده در مقطع پس از فتح خرمشهر، دارای نتایجی نبود كه بتواند برتری تعیین كننده ای را نصیب ایران كند. این روند تا سال1364 یعنی شروع حمله ایران به شبه جزیره فاو ادامه داشت. پس از بررسیهای لازم و استفاده از تجربیات و به كارگیری تدابیر مهم نظامی و اطلاعاتی، انجام عملیات در فاو با تدابیر خاصی مورد تایید فرماندهان جنگ ایران قرار گرفت. این تدابیر در سه بخش مهم یعنی آموزش، شناسایی و تدارك متمركز میشد. آموزش نیروهای ایرانی در یگان های مختلف با روحیههای بالا یی صورت می گرفت و تعدادی از گردان ها در حال آموزشهای تخصصی و ویژه بودند. به موازات آن شناسایی منطقه و بررسی همه عوامل دخیل در عملیات در حال انجام بود. این كار با حساسیت و وسواس از سوی فرماندهان دنبال میشد. سعی فرماندهان بر آن بود كه دشمن به هیچ وجه متوجه حركات نیروهای ایرانی در منطقه نشود، چرا كه این منطقه برای عراق اهمیت ویژه ای داشت.
دلایل انتخاب منطقه
انتخاب منطقه عملیاتی فاو، نتیجه یك رشته ابتكارات و تدابیری بود كه با جایگزین كردن عواملی چون انتخاب نوع زمین جهت محدود ساختن قدرت دشمن و استفاده صحیح از اصول غافل گیری در رعایت حفاظت و انحراف ذهنی دشمن، انجام تحركات فریب و عوامل دیگر، بر مشكلات و كمبودها فائق آمده و سرانجام پیروزی بزرگ را با حداقل امكانات در برابر ارتش به مراتب قوی تر و مجهزتر به ارمغان آورد. مهم ترین علت انتخاب منطقه فاو برای عملیات، نوع و ویژگی های زمین منطقه بود. وجود آب در سه جناح منطقه عملیات و رویارویی با دشمن تنها در یك پیشانی جنگی و همچنین امكان اجرای آتش سبك و پرحجم توپخانه و ادوات از آبادان تا فاو بر روی ستون های دشمن از جمله ویژگی های این منطقه بود كه موجب انتخاب آن شد. به علاوه محدود بودن زمین كه كمیت محدود و كیفیت بالا را با هم دارا بود، در این انتخاب موثر بود. افزون بر این، عدم تصور دشمن نسبت به توانایی نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران در عبور از اروند، تجربه عملیات های خیبر و بدر و نیز ارزشمند بودن هدف از نظر سیاسی و نظامی، از جمله عوامل دیگری بودند كه در انتخاب شهر فاو برای عملیات مورد توجه قرار گرفتند.
موقعیت منطقه
شهر فاو در جنوبی ترین قسمت خاك عراق و در شمال خلیج فارس واقع شده بود. رودخانه اروند در شرق، خور عبدالله در غرب و خلیج فارس در جنوب خلیج فارس قرار داشت. ساحل شرقی و غربی رودخانه پوشیده از نخلستان بود و ساحل دو طرف، با رودهای متعددی به اروند رود متصل می شد. در طرف ایران، رودخانه بهمن شیر به موازات اروند به خلیج فارس منتهی می شد. در شنال این منطقه، شهرهای آبادان و بصره قرار داشتند كه با جاده خسروآباد و جاده های البحار، فاو – بصره و ام القصر با فاو مرتبط بودند. همچنین در این منطقه كارخانه نمك وجود داشت كه با داشتن سیل بندهای متعدد، مهم ترین عارضه به حساب می آمد. در این محل، به دلیل نمك زار بودن، زمین باتلاقی بود و امكان استفاده از ادوات زرهی به راحتی امكان نداشت. زمین های دیگر این منطقه شوره زار بود كه در اثر بارش لغزنده می گردید و تردد وسایل نقلیه را با مشكل مواجه می ساخت.
گذشته از همهاین موارد، دو دلیل عمده نزدیكی شهر فاو به بصره و گذرگاه اتصال به خلیج فارس كافی بود كه عراق تدابیر شدید و امكانات وسیعی را در منطقه لحاظ كند. نكته دیگر در شناساییها كه قوای ایران لازم بود بر آن اشراف و آگاهی كامل داشته باشند، وجود عوارض طبیعی بود كه از مهمترین آنها میتوان به رودخانه خروشان اروندرود اشاره كرد. رودخانهای كه با اتصال به آب های آزاد، شرایطی استثنایی داشت و به لحاظ عمق و عرض نیز با رودخانههای دیگر متفاوت بود. شاید یكی از دلایل غافلگیری دشمن این بود كه عراق هرگز تصور نمیكرد یگانهای رزمی ایران قادر به عبور از اروند باشند. از ماهها پیش یكانهای مهندسی و تداركاتی مشغول آمادهسازی منطقه و تأمین نیروها بودند كه از جمله میتوان به احداث چند جاده در میان نخلستانها و تدارك چندین اسكله یاد كرد.
وضعیت دشمن
به طور كلی فرماندهان ارتش عراق از حمله بزرگ ایران در فصل زمستان آگاه بودند و با توجه به تجربه سال های قبل و نیز وجود هدف های استراتژیك در جنوب، محور این حمله را در جبهه های جنوب می پنداشتند. این تصور عمومی بود، اما منطقه هورالهویزه در صدر مناطق دیگر مورد توجه دشمن قرار داشت. از دلایلی كه موجب می شد عراق حمله آتی ایران را در هور بداند، سابقه انجام عملیات های بدر و خیبر در سال های1362 و 1363 در این منطقه بود. از این گذشته، با توجه به عدم تسلط كامل دشمن بر این منطقه و در مقابل تسلط بیشتر ایران در آن جا، عراق گمان می كرد، بار دیگر از منطقه هور به او حمله شود. علاوه بر این، حجم فعالیت های جبهه خودی در منطقه هور كه بیشتر امور مهندسی و نقل و انتقال بود، دشمن را به این نتیجه رسانده بود كه ایران از هور حمله خواهد كرد.
در منطقه شرق اروند رود نیز ایران فعالیت مهندسی داشت. به خصوص از آذرماه 1364 به بعد، این اقدامات افزایش یافت و دشمن نیز از این اقدامات آگاهی داشت. اما چند عامل سبب گردید كه عراق به تلاش های به عمل آمده در شرق اروند رود توجه چندانی نكند:1- منصرف شدن ایران از حمله به فاو در تابستان سال1363. 2- افزایش و گسترش فعالیت ایران در هورالهویزه، به ویژه روی پد خندق و جزایر مجنون. 3- تصور دشمن به در اختیار نداشتن تجهیزات لازم و عدم توانایی عبور نیروهای ایرانی از رودخانه اروند.
بنابراین، دشمن با مشاهده اقدامات نیروهای ایران تحلیل دیگری از شرایط نظامی جبهه های جنوب داشت. از این رو عراق به تقویت محور هورالهویزه پرداخت و حجم بمباران بی سابقه ای را در آن منطقه به اجرا گذاشت. در مجموع فرماندهان عراقی، تك احتمالی رزمندگان ایران را از محور فاو، فریب می دانستند و نسبت به حوزه عملیاتی سپاه هفتم، به منطقه ام الرصاص توجه بیشتری داشتند.
تشریح عملیات
عملیات والفجر8 بعد از تامین تداركات و پشتیبانی های لازم سرانجام در
ساعت22 و10 دقیقه بیستم بهمن ماه1364 آغاز شد. نیروهایی كه ماهها
منتظر چنین شبی بودند، با شنیدن رمز عملیات هجوم گسترده خود را به
نیروهای دشمن آغاز گردید. با شروع عملیات، لشكرها و تیپهای نیروی زمینی
سپاه پاسداران با پشتیبانی توپخانه نیروی زمینی، هوانیروز، نیروی
هوایی و پدافند هوایی ارتش مبادرت به شكستن خط دشمن نمودند. با توجه
به احتمالی كه در هوشیاری دشمن مطرح بود، شكستن خط، پاكسازی و
گرفتن سر پل مناسب نقش اساسی را در تضمین موقعیت عملیات داشت.
غواصها كه از قبل آموزش دیده بودند، میبایست معابر را برای نیروهای
قایقسوار باز كنند تا آنها بتوانند از این معابر وارد ساحل دشمن شده و
تا روشنایی صبح منطقه را جهت تثبیت و استحكام سر پل پاكسازی
نمایند. در لحظه شكستن خط و درگیری با عراقیها، هوای مه آلود و نم
نم باران غواصان را برای انجام بهتر عملیات یاری نمود. عراقیها كه
كاملاً غافلگیر شده بودند، بیهیچ مقاومتی مجبور به عقب نشینی شدند.
یكی دو ساعت پس از درگیری، شنود بیسیم دشمن حكایت از اوضاع
نابسامان و به هم ریخته خطوط دفاعی عراق داشت. هر یك از فرماندهان
عراقی نسبت به منطقه تحتالحفظ خود سلب مسولیت نموده و یكسره از
ردههای بالای خود درخواست كمك مینمود.
روز نخست عملیات در شرایطی سپری گردید كه دشمن به دلیل غافلگیری
طولانی، نا آگاهی نسبت به اوضاع و ابری بودن آسمان، برای هر گونه
عكسالعمل زمینی و هوایی مهلتی نیافت، حتی از به كار گیری جدی در
خصوص نیروهای پیاده موجود و تجهیزات عاجز ماند. رزمندگان ایرانی پس
از تصرف كامل فاو در محورهای بصره، امالقصر و البحار به
پیشروی ادامه دادند تا ارتش عراق را هر چه بیشتر از شهر فاو دور
نگهدارند. پیشروی رزمندگان زنگ خطر سقوط بصره را به صدا درآورد و
رژیم بعثی عراق مجبور شد تا به هر قیمتی از پیشروی قوای ایران بكاهد.
در روزهای بعد درگیریهای سختی بین طرفین روی داد، ولی این جنگ و
گریزها در كنار خور عبدالله و منطقهای به نام كارخانه نمك به اوج
خود رسید. اما عراق دیگر نتوانست به خطوط دفاعی سابق خود در منطقه
برگردد و به شكست خود در شهر فاو اعتراف كرد. حدود دو ماه منطقه زیر
آتش سنگین و پاتكهای سخت و بمبارانهای وحشتناك شیمیایی قرار داشت
تا آنكه رفته رفته اوضاع آرام گرفت و خطوط پدآفندی تثبیت شد. در
آن میان توپخانه نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران با تلاش
بیوقفه خود سعی داشت تا حد امكان از رزمندگان مستقر در خط، حمایت و
پشتیبانی نماید. پدافند هوایی ارتش توانست 70 فروند هواپیما و 10 فروند
بالگرد عراق را سرنگون سازد كه در طول 8 سال دفاع مقدس بی سابقه بود. در
فرآیند74 روز نبرد گسترده كه صحنه واقعی رویارویی نیروی نظامی و
ماشین جنگی حزب بعث عراق با توان رزمندگان قوای ایرانی بود،
ایران بر سواحل شمالی خور عبدالله و شبه جزیره فاو (شهر فاطمیه)
مسلط و راه ورود عراق به خلیج فارس مسدود شد.
به منظور تكمیل عملیات والفجر 8 و هم چنین با هدف ترمیم و تثبیت خطوط پدافندی نیروهای خودی، آزاد شدن یكان ها و انهدام نیروهای دشمن، عملیاتی نیز تحت عنوان تكمیلی والفجر8 در منطقه كارخانه نمك فاو در اردیبهشت سال1365 توسط رزمندگان ایران اجرا گردید.
نتایج عملیات
مهم ترین نتیجه عملیات والفجر 8 آزاد سازی شهر فاو، انهدام سكوهای پرتاب موشك، قطع امكان تردد عراق به شمال خلیج فارس، تامین خور موسی و تردد كشتی ها به بندر امام خمینی(ره)، تسلط بر جنوب اروندرود و هم مرز شدن با كشور كویت بود. در این عملیات دو هدف تاثیرگذار به موازنه جنگ، یعنی تصرف زمین استراتژیك و انهدام دشمن به میزان قابل ملاحظه ای به نفع جمهوری اسلامی ایران تحقق یافت. علاوه بر این، بیش از 50000تن از نیروهای دشمن كشته و زخمی شدند كه در میان آن ها یك فرمانده لشكر، 5فرمانده تیپ و شمار زیادی افسران ارشد و جزء مشاهده می شدند. 2135 نفر به اسارت نیروهای ایرانی درآمدند كه در میان آن ها چندین سرهنگ ستاد، سرهنگ دوم، افسر جزء، خلبان هواپیما و بالگرد و درجه دار وجود داشتند. همچنین، یكان های ارتش عراق بیش از هر عملیات دیگر متحمل خسارات و آسیب شدند. در مجموع، ده تیپ پیاده، كماندویی و نیروی مخصوص، دو تیپ زرهی، چهار گردان ضد هوایی، ده گردان جیش الشعبی و 5 گردان توپخانه دشمن به طور 100 درصد منهدم شدند و33 تیپ پیاده، كماندو و نیروی مخصوص، هشت تیپ زرهی و مكانیزه عراق نیز بیش از 60 درصد منهدم و برای بازسازی و تجدید سازمان از منطقه عملیاتی خارج شدند. بدین ترتیب، عملیات والفجر8 موجب گردید كه عراق توان بسیار زیادی را در آن به كار گیرد و با شكست سنگینی كه به اجبار پذیرفت، ضربه روحی- روانی قابل توجهی بر ارتش آن كشور وارد شود.
بازتاب عملیات
پیروزی ایران در فتح فاو، موازنه نظامی- سیاسی جنگ را به میزان قابل ملاحظه ای به نفع ایران تغییر داد و روند جنگ را پیچیده تر نمود. این اقدام ایران، بازتاب گسترده ای در محیط بین المللی و منطقه ای داشت. دولت عراق نیز واكنش تندتری در ابعاد مختلف از خود نشان داد. كشورها و سازمان های عربی نگرانی خود را در مورد پیروزی ایران آشكار كردند.آمریكا پیروزی ایران را كه موجب استقرار نیروهای ایرانی در كنار مرزهای كویت شده بود، تهدیدی عمده برای منافع خود قلمداد كرد و در سطح منطقه دست به تحركات دیپلماتیك زد. جرج بوش، معاون رئیس جمهور وقت آمریكا، با سفر به كشورهای عربستان، بحرین، عمان و یمن شمالی، با مقامات این كشورها دیدار كرد. ریچارد مورفی، معاون وزیر امرخارجه آمریكا نیز با طارق عزیز، وزیر امور خارجه عراق ملاقات نمود. مهم ترین محور گفتگو در این ملاقات ها، گسترش جنگ ایران و عراق بود. همچنین آمریكایی ها اعلام كردند، در صورت به خطر افتادن تردد كشتی ها در خلیج فارس، وارد عمل می شوند و با همین دستاویز، چهار فروند از قایق خود را به بهانه تضمین امنیت كویت، گشت زنی و محافظت از سواحل كویت وارد شمال خلیج فارس كرد. علاوه بر این، در صدد برآمد تا با هماهنگی شوروی خط مشی جدیدی را در برابر جنگ ایران و عراق اتخاذ كند. اقدام دیگر مقامات آمریكایی، تلاش برای تصویب قطع نامه جدیدی علیه ایران در شورای امنیت و همچنین تلاش برای كاهش قیمت نفت بود. آن ها همچنین با كمك رسانه های غربی، با نسبت دادن تروریسم به ایران و جو سازی در مورد خریدهای تسلیحاتی، موج جدیدی را علیه ایران به راه انداختند.رادیو آمریكا در این باره، به نقل از نشریه واشنگتن تایمز اعلام كرد، ایران 77 موشك زمین به زمین و 60 موشك زمین به هوا كه قادر هستند هواپیماهای میگ-23 و میراژ اف-1 را سرنگون كنند، از سوریه و كره شمالی تحویل گرفته است.
اتحاد جماهیر شوروی نیز پس از عملیات والفجر8 به موضع گیری در برابر جنگ پرداخت . مقامات رسمی شوروی در واكنشی جانب دارانه از عراق، اظهار داشتند كه مسكو از پیشنهادهای صلح صدام برای پایان جنگ پشتیبانی می كند. دبیر كل سازمان ملل متحد از كشورهای آمریكا و شوروی خواست تا با استفاده از نفوذ خود جنگ را پایان دهند. رئیس شورای امنیت نیز با تصریح این مطلب كه ایران این جنگ را علیه عراق ادامه داده است، همین درخواست را عنوان نمود. در این راستا قطع نامه 582 در 5 اسفند 1364 در شورای امنیت به تصویب رسید كه از دو كشور ایران و عراق خواسته می شد، آتش بس را رعایت كرده و بلافاصله تمام نیروهای خود را تا مرزهای بین المللی شناخته شده به عقب بكشند. این قطع نامه بلافاصله مورد موافقت عراق قرار گرفت. اما دولت ایران ضمن رد قطع نامه اعلام نمود كه عدم موضع گیری صریح و قاطع در این زمینه(تعیین متجاوز) نشانگر آن است كه شورا هنوز اراده سیاسی لازم را در این زمینه ندارد. بر این اساس، اولین قدم برای حركت به سمت حل عادلانه جنگ، محكومیت صریح عراق به عنوان متجاوز است.
كشورها و سازمان های عربی نیز نگرانی خود را در مورد پیروزی ایران آشكار كردند. عربستان سعودی در اقدامی جانب دارانه از عراق، به تركیه پیشنهاد داد، در صورتی كه این كشور روابط تجاری خود را با ایران قطع كند، ضرر و زیان مالی آن را بر عهده خواهد گرفت. شاه اردن نیز در همین راستا به میانجی گری میان عراق و سوریه و آشتی دادن دو كشور پرداخت تا سوریه را از ایران دور سازد. همچنین شورای همكاری خلیج فارس – كشورهای حوزه جنوبی خلیج فارس - در 13 اسفند1364 تشكیل جلسه داده و علیه ایران موضع گیری كردند.
مهم ترین بازتاب این عملیات، كاهش قیمت نفت بود كه با هدف كاستن از توان اقتصادی و درآمد ارزی جمهوری اسلامی ایران صورت گرفت. این كاهش تا مرز بشكه ای شش دلار ادامه یافت.
عربستان به همراه كشورهای دیگر تولید كننده نفت با افزایش تولید و اشباح بازار نفت، نقش به سزایی در ایجاد این وضعیت داشتند. این عمل عربستان كه با پوشش استراتژی سهم بازار توجیه می شد، یك تا دو سال قیمت نفت را پایین نگه داشت.
افزون بر این، از دست دادن فاو، فشار مضاعفی را در سطح داخلی، منطقه ای و بین المللی بر عزاق وارد ساخته بود. از این رو، رژیم بعثی عراق دست به اقدامات وسیع سیاسی و نظامی زد. مهم ترین اقدامات عراق، حمله به هواپیمای مسافربری ایران بود كه حامل چند تن از نمایندگان مجلس و شخصیت های سیاسی از جمله آیت الله محلاتی، نماینده امام خمینی(ره) در سپاه بود. همچنین، حمله به قطار مسافربری در ایستگاه هفت تپه خوزستان، حمله به مراكز اقتصادی و صنعتی با تاكید بر منابع نفتی و نیز انجام عملیات های محدود تهاجمی تحت عنوان استراتژی دفاع متحرك از دیگر تلاش های عراق در این راستا بود كه هیچ گونه تاثیری بر اراده آهنین ملت ایران نداشت.
منابع و مآخذ:
1-ارتش در فاو(عملیات والفجر 8)، هیبت الله اسدی، ایران سبز،تهران، 1387
2-ارتش و جنگ، ولی الله رضایی، جلد 11، مجتمع فرهنگی شهید بهشتی،تهران، 1388
3-تجزیه و تحلیل جنگ ایران و عراق(تنبیه متجاوز)، حسین اردستانی، جلد سوم، مركز مطالعات و تحقیقات جنگ،تهران، 1387
4-نبرد فاو، مجید نداف، مركز مطالعات و تحقیقات جنگ، تهران،1378
5- اطلس نبردهای ماندگار، مجتبی جعفری، سازمان ایثارگران نیروی زمینی ارتش ج. ا.ا، 1386
6- نبردهای سال 1362 تا پایان 1364 ، سید یعقوب حسینی، هیات معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی، 1389
مرکز اسناد انقلاب اسلامی http://www.irdc.ir
شهید غلام علی پیچک ...

آنچه پیش رو دارید زندگی نامه سردار دلاور اسلام، فاتح جنگ های کردستان و علمدار نبردهای حماسی جبهه غرب، از بازیدراز تا گیلان غرب؛ شهید غلام علی پیچک.
* به سوی بانه
غلامعلی پس از نبردی دشوار و نفسگیر در سنندج، عازم شهر محاصره شده بانه
شد. این شهر را ضدانقلاب از همه طرف در محاصره خود قرار داده بود و با
گماردن عناصری از نیروهای کیفی خود در گردنههای منتهی به شهر و
گلوگاههای مواصلاتی اصلی مانع نفوذ نیروهای انقلاب به شهر بانه میشد.
احمد متوسلیان از همرزمان پیچک که خود مسئولیت گروهی از نیروهای رزمی سپاه در نبرد بانه را به عهده داشت میگوید:
«...حرکت بعدی ما آزادکردن شهر بانه بود. باید بگویم که در بانه ضدانقلاب
تا آنجا که در توان داشت در برابر ما مقاومت کرد. مخصوصا در درگیریهای
گردنه خان. اگر شما از سمت سقز به طرف بانه بروید اواسط راه، این گردنه را
خواهید دید که موقعیتی بسیار سوقالجیشی دارد.
ضد انقلاب در این گردنه خیلی مقاومت کرده بود تا به هر قیمتی که شده
نیروهای ستون ما را زمینگیر کند ولی با این همه نیروهای ما با تمام قدرت
آنها را عقب زدند و طی یک مانور سریع وارد شهر شدند.
در جریان تصرف شهر بین برادران ما و قوای ضدانقلاب زد و خورد سنگین درون
شهری به وجود آمد که در نتیجه آن ما تعدادی شهید دادیم و از عناصر
ضدانقلاب هم تعداد کثیری کشته شدند. نهایت اینکه نیروهای ما توانستند خود
را به پادگان بانه برسانند و بدین ترتیب این پادگان هم پس از چندماه از
محاصره خارج شد.»
پیچک در طول تمامی نبردهای مظلومانه فرزندان انقلاب رشادتهای زیادی از
خود نشان داد و یکی از ارکان اصلی جنگهای تن به تن کردستان بود. یکی از
همرزمان او میگوید:
«...تواضع او به حدی بود که کسی باور نمیکرد ذرهای در او شجاعت باشد و
در هنگام بروز شجاعتش کسی باور نمیکرد که ذرهای تواضع داشته باشد ولی او
با اینکه صبر فوقالعادهای داشت هنگامی که معصیت ظالمین را میدید آنچنان
به خروش میآمد و به نبرد برمیخاست که متعجب میشدیم.
یک بار در ده کیلومتری بانه، دونفری گیر تعداد زیادی ضد انقلاب افتادیم،
هیچکس در آن شرایط حاضر به مبارزه نمیشود ولی ما با رشادتهای غلامعلی
موضع گرفتیم و دونفری در حالی که با هیچ جا ارتباط نداشتیم شروع به جنگیدن
کردیم. در طول درگیری، خندههای غلامعلی مرا عصبانی میکرد و من به او
میگفتم: چطور در این موقعیت میتوانی بخندی؟ و او میگفت: «توکل بر خدا
کن، این جوجه ابلیس ها نمیتوانند جلوی سربازان جندالله عرض اندام کنند.»
ما با شجاعت و درایت خارق العاده پیچک توانستیم از آن مهلکه جان سالم به
در ببریم. در یک درگیری دیگر، در حالی که سه گلوله خورده بود دائما این
طرف و آن طرف میدوید و بچهها را هدایت میکرد و تا رسیدن نیروی کمکی طی
حدود هفت، هشت ساعت درگیری دو گلوله دیگر هم خورد. بعد از اینکه به بانه
برگشتیم حاضر نشد او را به بهداری پادگان ببریم و میگفت: من حالم خوبست
به سایر بچهها برسید اما در همین حال از شدت ضعف بیهوش شد و با پیکر غرق
به خون و مدهوش او را به بهداری رساندیم...»
*لانه گرگ ها
دامنه فعالیت غلامعلی و یارانش به آزادی بانه منحصر نشد بلکه آنها در صدد
خشکاندن ریشه ضدانقلابیون در منطقه بودند. از این رو پاسگاههای مرزی را
یکی از پس دیگری، به تسخیر خود دراوردند تا راه ارتباطی ضدانقلابیون با
کشور عراق، مسدود شود.
یکی از فرماندهان سپاه تهران که چند روز پس از آزادی بانه به همراه تعدادی نیرو به این شهر رفته بود میگوید:
«...اوضاع پادگان بانه حسابی تغییر کرده بود، نیروها به کلی عوض شده و
نیروهای جدید آمده بودند. محوطه پادگان هم از لحاظ ظاهری تا حدودی مرتب و
منظم شده بود ولی ساختمانهایی که در طی محاصره بر اثر برخورد خمپارههای
ضدانقلاب ویران شده بودند به همان صورت باقی مانده بود. به وسیله یک جیپ
ارتشی به فرمانداری بانه که به مقر سپاه مبدل شده بود رفتم و در آنجا مورد
استقبال گرم بچه ها قرار گرفتم و با یک یکشان روبوسی کردم. مسئولیت سپاه
را در آنجا برادری بسیار فداکار و فهمیده و مؤمن به نام غلامعلی پیچک عهدهدار بود. وی از اولین بچههایی بود که با یکدیگر وارد بانه شدیم و بانه را پاکسازی کرده و سپاهش را به راه انداختیم...»
در طول رأیگیریهای کردستانی یکی از منابع تأمین نیروهای سپاهی برای
حفاظت از شهرهای آزاد شده، نیروهای جمعی ۹گردان رزمی پادگان ولیعصر سپاه
منطقه ۱۰ استان تهران بودند که به صورت نوبتبندی و داوطلبانه به مأموریت
اعزام میشدند. یکی از گردانهایی که در بحبوحه این درگیریها و در زمان
فرماندهی پیچک به بانه اعزام شد نیروهای گردان چهار سپاه تهران بودند.
قاسم نبیپور، از نیروهای این گردان میگوید:
«... در تاریخ ۲۰تیرماه ۵۹، گروهان دو از گردان چهار مستقر در پادگان ولیعصر به فرماندهی برادر [شهید]عباس ذوالفقاری مأموریت یافت جهت جابهجایی یا برادران سپاهی اعزامی از پادگان توحید تهران به شهر بانه اعزام شود.
بعد از تجهیز نفرات با دو دستگاه اتوبوس، شبانه به سمت شهرستان مراغه حرکت کردیم.
صبح روز بیست و یکم تیر بعد از رسیدن به مراغه، توسط برادران مستقر در
سپاه این شهر، به پادگان 511 صحرایی اعزام شدیم و از آنجا، توسط دو فروند
هلیکوپتر ترابری شنوک، به طرف بانه پرواز کردیم.
پس از رسیدن به پادگان بانه از سوی غلامعلی پیچک فرمانده سپاه و شهید خادمی فرمانده اطلاعات سپاه بانه مورد استقبال قرار گرفتیم.
این عزیزان، ما را در دو مقر، یکی ساختمان فرمانداری و دیگری ساختمان شرکت
دخانیات شهر اسکان دادند. سکوت سنگینی بر شهر حاکم بود و بیشتر افراد داخل
شهر را نیروهای نظامی و تعدادی از اهالی شهر که اکثرا پیرمرد و پیرزن
بودند تشکیل میدادند.
پس از یکی، دو روز استراحت، عدهای از ما را روی ارتفاعات مشرف به شهر و
عدهای دیگر را در روی تپهای در نزدیکی گورستان شهر مستقر کردند، تعدادی
از بچهها در ورودی جاده بانه - سقز و بانه- سردشت موضع گرفتند و عده ای
هم برای دیدهبانی به ارتفاعات «قلهآر بابا» که مشرف به شهر و پادگان بود
اعزام شدند.
روزها آرامش نسبی در شهر حاکم بود ولی به محض تاریکی هوا از چند نقطه خارج
از شهر به سمت مقر بچهها تیراندازی میشد و شهر را یک باره، هالهای از
آتش و دود فرا میگرفت. روزهای اول چون شناخت کافی از شهر و دشمن نداشتیم
طبق دستور از مقر خودمان خارج نمیشدیم بلکه از همانجا به مبادله آتش با
آنها میپرداختیم.
بعدها با شناخت از ورودیها، خروجیها و کوچه پس کوچههای شهر با دو
دستگاه خودروی آهو و یک دستگاه جیپ استیشن «چروکی چیف» به گشت مرزی در شهر
میپرداختیم.
از سوی دیگر شهید عباس ذوالفقاری با تشکیل گروههای نه نفری و استقرار
آنها در مبادی ورودی شهر، به همراه پیشمرگان مسلمان کُرد با جلوگیری از
نفوذ ضدانقلابیون به داخل بانه، ضربات سنگینی بر پیکر آنها وارد میکرد.
از همرزمان پیشمرگ مسلمان کُرد خودمان، مطلع شدیم عناصر مسلح ضد انقلاب در
چندین روستای اطراف بانه خصوصا روستای «بویین سفلی» تجمع کرده و آماده
حمله به مقر نیروهای سپاه هستند.
بلافاصله پس از اطلاع از این خبر برادر پیچک به همراه برادران محسن شفق،
محمود خادمی، عباس ذوالفقاری و رضاقلی شهبازی جلسهای در محل فرمانداری
شهر تشکیل دادند. حاصل آن جلسه، این شد که عملیاتی جهت پاکسازی روستای
بویین سفلی صورت گیرد. صبح روز ۲۸ تیرماه سال ۵۹ بچهها توسط شهید رضاقلی
شهبازی فرمانده عملیات گردان توجیه شدند و پس از کنترل وسایل و تجهیزات
انفرادی و اقامه نماز ظهر سوار بر دو دستگاه خودروی وانت آهو و یک دستگاه
نفربر «زیل» ارتشی به طرف ده «بویین سفلی» حرکت کردند. برادر پیچک برای
جلوگیری از غافلگیری ستون و احیانا کمین دشمن، افرادی را در اطراف ستون
نیروهای ما گمارده بود که حکم دیدهور را داشتند.
بعد از ساعاتی به محل مورد نظر رسیدیم، از ضد انقلابیون خبری نبود. گشتی
در اطراف زدیم. بعد از اطمینان نسبت به عدم حضور ضدانقلاب در حال خروج از
روستا بودیم که از دو طرف به ما حمله شد. در همان مرحله اول محمدرضا
طاهری، علیرضا وارسته و احمد سلطانی که در پشت نفربر «زیل» قرار داشتند با
رگبار کالیبر سبک ضدانقلاب به شهادت رسیدند. مابقی بچهها از خودروها
پیاده و در اطراف پراکنده شدند. در اثر آتش شدید ضدانقلاب همه ما زمینگیر
شده بودیم.
نه راه پس داشتیم و نه راه پیش، پس از چند لحظه به خود آمدیم، سینه خیز
خودمان را به جاهایی که جانپناه داشت رساندیم و از آنجا به سمت دشمن آتش
گشودیم. حسین بلیلی که قبضه آر.پی.جی داشت چند گلوله به سمت دشمن شلیک کرد
و همین کار او باعث شد تا بچهها روحیه بگیرند و نظم و نظامی به خودشان
بدهند.
بی سیم پی.آر.سی ۷۷ که بر پشت شهید احمد سلطانی
حمل میشد با رگبار ضدانقلاب از کار افتاد. دموکرات ها در یک حمله
غافلگیرانه حسین بلیلی را به اسارت گرفتند. وضعیت خیلی خراب بود برادران
رضاقلی شهبازی و هادی معافی جعفری با وانت سیمرغ که هر چهار چرخ آن پنچر
بود و روی رینگ راه می رفت جهت آوردن نیروی کمکی از میان آتش دشمن گذشتند
و به سمت شهر حرکت کردند. بچهها چندین ساعت با دهان روزه در مقابل آتش
سنگین ضدانقلاب مقاومت کرده بودند. غلامعلی پیچک، جعفر شاهگلی، مسعود
جعفری، محسن شفق و آغداشی مجروح شده بودند که علی لسانی فرید؛ پزشک گردان
در حال پانسمان زخمهای آنها بود.
ضدانقلابیون برای تضعیف روحیه ما با فحاشی از ما میخواستند که خودمان را
تسلیم کنیم. میگفتند اگر تسلیم شوید کاری به کار شما نداریم اما اگر شما
را دستگیر کنیم سرتان را از بدن جدا میکنیم..»
بهتر است روایتی دیگر از همین ماجرا را، از زبان یکی از همراهان پیچک در نبرد بویین سفلی، دنبال کنیم:
«قرار شد ما عملیات پاکسازی روی دهکده نسبتا بزرگ بوئین سفلی که مرکز
تدارکات و فرماندهی عملیات ضد انقلاب بود داشته باشیم. ماه رمضان بود و ما
قرار گذاشتیم عملیات را بعد از نماز ظهر انجام دهیم، چون احتمال میدادیم
در آن لحظات به خاطر گرمی هوا، دشمن در حال استراحت باشد.
طبق خبرهایی که برایمان آورده بودند دشمن در «بوئین سفلی» هیچ چیز برای به
راه انداختن یک کشتار کم نداشت، در آنجا علاوه بر دهها شبه نظامی مسلح
همهگونه سلاح سنگین وجود داشت. با این حال ذرهای از آنهایی که جلوی
رویمان قرار داشتند واهمه نداشتیم و با روحیه بسیار خوب و با زبان روزه،
مقتدر و سربلند به سوی هدف پیش میرفتیم.
از پل روبروی ده که رد شدیم همه از ماشینها پیاده شدند و بلافاصله
دستهها به طور منظم حرکتشان را شروع کردند، به جز دستهای که برای حفاظت
از ماشینها باقی میماند، بقیه میبایست از طرفین ده به بالای ده رسیده و
از آنجا پاکسازی میکردند و نقطه تجمع هم میدان ده اعلام شده بود و دست
آخر باید همه آنجا جمع میشدند. من و غلامعلی در حین گشتزنی در ده به یک
موتورسیکلت که لوله اگزوز و بدنهاش هنوز داغ بود مشکوک شدیم. پس از پرس و
جوی فراوان فهمیدیم متعلق به یکی از نیروهای گروه ضد انقلابی کومله بوده
که با مشاهده ستون ما، موتور را همانجا رها کرد و از ترس به کوهها پناه
برد.
من و پیچک، سوار بر همان موتور، رفتیم اطراف ده گشتی بزنیم. در اثنای خروج
از ده، گیر یکی از کمینهای ضد انقلاب افتادیم و صرفا با یک معجزه بود که
توانستیم از دست آنها جان سالم بدر ببریم. یعنی خودمان هم نفهمیدیم چطوری
از میان آن همه رگبار آتش گلولهها توانستیم فرار کنیم. وقتی از معرکه دور
شدیم، برگشتم به غلامعلی که ترک موتور سوار بود گفتم: غلامعلی، خد را شکر.
غلامعلی جوابی نداد. گرچه صورتش را نمیدیدم اما میدانستم که دارد اشک
میریزد، زیرا خودم هم داشتم از شدت هیجان، آرام آرام میگریستم، بعد از
این همه مدت دوستی با همدیگر در بعضی موارد مطمئن بودم احساس و واکنشمان
در مقابل یک قضیه، مشترک و همسان است.
اکثر انسانها علم به بعضی مسائل دارند، اما می بینیم در عمل بهایی به
علمشان نمیدهند، چرا که به دانستههاشان یقین ندارند. در مورد مرگ هم
عینا همین است. همه علم به مرگ دارند ولی خیلی کم هستند آدمهایی که به
یقین هم رسیده باشند. شاید در آن لحظات واقعا به یقین رسیدیم و درک کردیم
که چقدر مرگ به انسان نزدیک است حتی نزدیکتر از سایه انسان.
برگشتم و به غلامعلی گفتم: چه کار کنیم غلام؟
گفت: چیه؟ ... چی میگی!؟
گفتم: چه کار کنیم؟...
جواب داد: بچهها رو جمع و جور کن با سیمرغ برگردیم سر وقت رفقامون.
پرسیدم: فکر میکنی فایدهای داشته باشد؟!
خیلی مطمئن گفت: حتما! چون ضد انقلابها اصلا فکرش را هم نمیکنند که ما
جرأت برگشتن داشته باشیم و حتما الان همین جوری آنجا ولو هستند و حسابی هم
میشود خدمتشان رسید.
موتور را داخل ده گذاشتیم و به سرعت سوار وانت سیمرغ شدیم و حرکت کردیم.
برادری که پشت تیربار کالیبر ۵۰ قرار داشت، قیافهاش گویای اشتیاقی بود که
به دیدن دشمن و گشودن آتش داشت. ماشین به سرعت حرکت میکرد و توی هر
دستانداز مسیر، ما را مرتبا بالا و پائین میانداخت.
وقتی به محل درگیری رسیدیم، با کمال تعجب دیدیم از ضد انقلابیون خبری
ینست. ولی ته دلمان گواهی میداد که کار بسیار سختی در پیشرو داشته
باشیم و حکما حضرات، بایستی خوابهای زیادی برایمان دیده باشند.
خطوط اضطراب و دلهره را در چهره غلامعلی میخواند. هرچند خودم هم کمتر از او، پریشان نبودم.
خورشید داشت پشت افق مخفی میشد اما حرارت و تندیاش را هنوز از دست نداده
بود و بچهها که روزه بودند خستهتر میکرد منتها هیچکدام از این بابت
ابراز ناراحتی نمیکردند. قیافههای با نشاط آنها، حکایت از روحیهای بالا
داشت.
غلامعلی بچهها را گوشهای جمع کرد و مفصل برایشان حرف زد. حرفها و
عباراتی که او به کار میبرد، در چهارچوب الفاظ معمولی نمیگنجیدند، آنقدر
با معرفت و شناخت حرف زد که همه بچهها، فقط به لبهای او چشم دوخته
بودند. او صحبتهایش را اینطوری تمام کرد:
«... کردستان آنقدر تحت سیطره طواغیت بوده که همه مفاهیم انسانی و معنوی،
و حتی دین هم در این سرزمین مسخ شده و این خونهای ماست که خاک کردستان را
تطهیر میکند. فضا و هوایش را عطرآگین مینماید. لالههایی که از خونهای
ما در کردستان میرویند، جوانهای آینده کردستان هستند که راهشان را اسلام
اصیل قرار خواهدداد. آنها حق این خونهایی که همه جای کردستان را رنگین
کرده است، ادا خواهند کرد. خلاصه آنکه حسینی هستیم و حسینی عمل میکنیم،
مقاومت و جنگ مردانه و با شرافت تا آخرین گلوله! اگر گلوله هم تمام شد با
سلاح اصلی و آخرین؛ یعنی خونمان، خط جهاد را به خط شهادت متصل میکنیم.»
این بار دیگر فریاد تکبیر بچهها انگار میخواست سقف آسمان را سوراخ کند و بالاتر برود.
حرفهای غلامعلی خیلی گرم و شیرین بر فطرت بیدار و پاک بچهها مینشست و احساساتشان را به آتش میکشید.
در آن روز خطابه پیچک شاید عالیترین طرح جنگی و تاکتیک رزمی بود که میشد
اتخاذ کرد. در آن شرایطی که حتی اگر هر ژنرال چهار ستاره و دانشگاه جنگ
دیدهای به جای ما بود، مهمترین راه را، زمین گذاشتن اسلحه مییافت، این
حرکت و تشدید روح معنویت در بچهها، همه مسائل ما را حل کرد. دیگر اصلا
خراب بودن بیسیم و نداشتن ارتباط با بانه، نشناختن زمین و موقعیت، تنگ
بودن وقت و کمبود نیرو و نبود سلاح سنگین و محدود بودن مهمات و نداشتن
امکانات امدادی، مطرح نبود. همه آماده شده بودند تا با آنچه که هست
عاشورایی دیگر بیافرینند.
گرچه صحبتهایی غلامعلی کمی طولانی شد، اما هنوز بچههایی که بالای تپه
رفته بودند از تپه به پائین نرسیده و در نیمه راه بازگشت بودند. بعد از
اینکه بچهها را کاملا توجیه کردیم، دستور حرکت صادر شد.
در همین حین یکی فریاد زد:
«برادران قدر این لحظههای خوب را بدانید که با زبان روزه، زیر تیغ آفتاب
داغ آمدید برای اسلام فداکاری کنید، این توفیق نصیب هر کس نمیشود.
برادران، خدا نصیب هر کس نمیکند که مثل حضرت علی(ع) روزهاش را با شربت
شهادت افطار کند. هر کس نصیبش شد بقیه را از یاد نبرد و شفیع همه پیش
ائمه(ع) و معصومین و پیش خدا باشد.»
قطار خودروها کمکم داشت آخرین پیچ منتهی به ده «بوئین سفلی» را پشت سر
میگذاشت. احساس میکردم آنجا برای من همان چیزی، که مدتی بود در پی آن
بودم، بسیار نزدیک شده است.
ماشین ما پیچ را طی کرد و بعد از ما، نوبت ماشین «زیل» بود که داشت به پیچ
نزدیک میشد، ناگاه با صدای یک انفجار، تیراندازی به طرف ستون شروع شد،
یکباره همه جا مثل جهنم زیرورو شد. تا آن موقع درگیری به آن شدت ندیده
بودم. با همه نوع سلاح و آتشبار به طرفمان آتش میریختند.
بچهها سریع از ماشینها بیرون ریختند و کنار جاده موضع گرفتند و با چند
تاثیری که به بدنه ماشینها خورد، ما هم دنبال راه نجات بودیم که ناگاه
سوزش و درد عجیبی در بدنم احساس کردم، خونم روی لباسهای غلامعلی ریخت، از
لای چشمهای نیمه بازم، غلامعلی را میدیدم که داشت داد میزد، اما اصلا
نمیفهمیدم چه میگوید.
غلامعلی داخل ماشین بود و سعی میکرد لوله تیربار گرینوفاش را که بین
شیشه جلو و بدنه ماشین گیر کرده بود بیرون بیاورد. گلولهها هم بدون
لحظهای درنگ و بیمحابا به ماشین اصابت میکردند.
غلامعلی بالاخره موفق شد لوله تیربارش را خلاص کند و بیرون بجهد. او در
کنارم، روی زمین نشست. هنوز حرف نزده بود که صدای انفجار شدیدی هر دوی ما
را به رو زمین پرت کرد. تا چند لحظه دود و گردوغبار ناشی از انفجار آن
گلوله آر.پی.جی به حدی بود که هیچ چیز دیده نمیشد. وقتی هوا کمی صاف شد،
دیدم صورت غلامعلی خونی شده و از گوشش خون میآید. غلامعلی بلند شد که
وضعیت بچهها را بررسی کند. به محض برخاستن، تیری که به دست راستش خورد،
او را بر جای خود نشاند. دستش را گرفت و نشست و اصلا به روی خودش نیاورد.
همه بچهها پشت ماشین زیل سنگر گرفتند.
تیراندازی دشمن کمی سبک شده بود. آنها چون توانسته بودند ستون را متوقف کنند. دیگر فقط تک تیراندازی میکردند.
به غلامعلی گفتم: وضعیت بچههایی که توی ماشین سیمرغ بودند چطوره، آیا
میتوانی آنها را ببینی؟! غلامعلی برخاست که عقب را نگاه کند که وضعیت
ماشین سیمرغ را بفهمد. باز هم به محض اینکه بلند شد یک تیر دیگر به همان
دست راستش در محلی پائینتر از محل اصابت تیر قبلی اصابت کرد.
اینجا بود که احساس کردم تیر به جگر من خورد فریاد زدم: غلامعلی چرا حواس خودت را جمع نمیکنی؟!
فریاد من بیجا بود. آخر غلامعلی که تقصیر نداشت. با این حال، او هیچ نگفت
و سرش را پائین انداخت و گفت: «به چشم». در همین لحظه صدای بلندگوئی بلند
شد. چند بار ما را مخاطب قرار دادند: «برادران پاسدار، ما میدانیم شما
روزه هستید، ما هم روزه هستیم!! بیایید تسلیم شوید تا با هم برویم افطار
کنیم.»
تازه یادم افتاد که همگیمان روزه هستیم.
غلامعلی سرش را از شیار بالا آورد و تیربارش را روی لبه شیار گذاشت و
رگبار گلولهها را به طرفی که صدای بلندگو میآمد روانه ساخت. این اولین و
بهترین واکنش ما بود.
پیراهن غلامعلی را کشیدم و گفتم: اگر بتوانی بچهها را پخش کنی... حلقه بزنند و نگذارند محاصره شویم، خیلی عالی است.»
گفت: پس من میروم پیش بچهها. راستی تو چکار میکنی؟
گفتم: تو برو، من هم پشت سرت میآیم.
گفت: خیلی خوب، پس معطل نکن.
غلامعلی این را گفت و جستی زد و از درون شیار بیرون پرید و به طرف بچهها
شروع کرد به دویدن. صدها گلوله در آن مسیر ۲۰ متری او را بدرقه کردند!
الحمدالله توانست خودش را به بچهها برساند.
تمام بدنم داشت از حرکت میایستاد، در گلویم مزه ناخوشایند خون را حس
میکردم، هر لحظه تجمع خون حجم بیشتری مییافت، مجبور شدم سرم را به پهلو
بچرخانم تا خون به بیرون دهانم جریان پیدا کند و بتوانم نفس بکشم. به یاد
خدا و لطفی که در حقم کرده بود اشک میریختم.
به ذهنم فشار میآوردم تا دریابم حالا که از گلویم خون میآید. آیا این خون روزه را باطل میکند یا نه؟!
ناگهان غلامعلی چون فرشته نجاتی سر رسید. تا چشمش به من افتاد زد زیر
گریه، خون داخل دهانم را جمع کردم و ریختم بیرون، پرسیدم: چیه؟ مگه چی شده؟
گفت: آخر تو تنها رفیق من هستی، اگر شهید بشوی من چکار کنم؟
سعی کردم به زور لبخندی بر لبهایم بیاورم!
گفتم: شنیدن این حرف از دهان تو خیلی بچهگانه است. این همه نیرو زیر دستت
ریخته و مسئولیت همه اینها با تو است، آن وقت آمدی عزای من را گرفتهای!
پس تکلیف بقیه چی میشود؟
غلامعلی متقاعد شد که کاری به کار من نداشته باشد و برود بچهها را سازماندهی و رهبری کند.
فانسقه خشابهایم را باز کردم و به او دادم. خداحافظی گرمی با هم داشتیم و
بعد، او رفت. غلامعلی رفت تا ارزش خودش را که خاص این لحظات و تنگناها بود
نشان دهد.
او رفت تا با هیچ چیز جز خدا، در مقابل همه چیز دشمن بیخدا، مقابله کند.
هدایت عملیاتی که هیچ فرد به اصطلاح عاقلی حتی حاضر نمیشد در آن شرکت کند
چه رسد به این که هدایتش کند.
پدافند در زمینی که، آدمی هیچ آشنایی با آن ندارد. مهماتی که برای یک ساعت
استفاده هم کافی نیست و یا نفراتی که نه جان پناهی دارند و نه امید به
رسیدن نیرو و کمک از جایی، اما با ایمانهایی که با همه این «نیستها» و
«نبودها» و «محدودیتها» آمادهاند، تا با تکه تکه شدن خود، استقامتشان
را در راه عقیدهشان به اثبات برسانند.
تقریبا یک ساعت از درگیری گذشته بود که ناگهان صدای حرکت وانت سیمرغ از
دور به گوش من رسید که داشت به طرف ما میآمد. سیمرغ خیلی نزدیک شده بود.
جای آن همه ترس و ناراحتی را امید و خوشحالی گرفت. راننده ماشین برادر
شهبازی بود که با سه چرخ پنچر داشت با سرعت به طرف بانه حرکت میکرد
گلولهها در رفتن به طرفش دچار ازدحام شده بودند. این حرکت برادرمان سبب
شد تا همه مطمئن شوند نیروی کمکی از راه خواهد رسید و از این لحظه به بعد،
آرایش تدافعی بچهها بدل به یک حالت تهاجمی شد. شدت گرفتن تیراندازیها
حکایت از وحشت بیشتر و بیش از اندازه دشمن از حرکات برادران ما داشت.
تقریبا پس از چهار ساعت درگیری، از دور، آمدن ستون نیروهای کمکی را به چشم
دیدم. با ورود آنها به صحنه نبرد، به مدت چند دقیقه زد و خورد بسیار
شدیدی در گرفت، اما سرانجام، این ضد انقلابیون بودند که صحنه نبرد را خالی
کردند و گریختند. دمی بعد، تیراندازیها به تدریج آرام شد.
اولین مجروحی که به طرف شهر بانه منتقل شد، من بود. یک ساعت بعد از من،
غلامعلی را هم که کاملا بیهوش بود، به بیمارستان آوردند. بعدها دو خبر
عجیب را شنیدم؛ اولی مربوط میشد به تعداد شهدایی که در عملیات بویین سفلی
انجام داده بودیم: هشت شهید! و خبر دوم؛ تعداد انقلابیونی که روز قبل به
دست نیروهای ما به هلاکت رسیدند: سی نفر!
در بین کشته شدگان، اجساد فرمانده عملیات حزب دمکرات، فرمانده عملیات چریکهای فدایی خلق و فرمانده عملیات گروه کومله، شناسایی شد».
در جریان پاکسازی بوین سفلی، پنج گلوله به دست پیچک اصابت کرد و یک ترکش
هم به پای او خورد. به علت شدت خونریزی، او را سریعاً به تهران اعزام
کردند و در بیمارستان شهید مصطفی خمینی بستری شد. بعد از آن که نام او در
فهرست مجروحین منتقل شده به تهان در یکی از روزنامهها چاپ شد، عناصر
تروریست وابسته به گروهک «کومله» در صدد ترور او برآمدند. پیچک به محض
اطلاع از این قضیه، ضمن یک صحنهسازی جالب، شبانه از بیمارستان فرار کرد و
به خانه برگشت. بعد از این ماجرا بود که بیانیه گروهک کومله، با مضمون
ترور ناکام «پیچک، مزدور خمینی» در شهر توزیع شد.
*گلعلی بابایی
شهیدی که با روزنامه نگار آمریکایی صحبت کرد

شاید سال 1384 بود که عباسی – از بچههای بنیاد شهید – تماس گرفت و گفت:
- یه خانم ایرانیالاصل که ساکن آمریکاست، اومده موزهی شهدا و داره
دربارهی عکاسی جنگ تحقیق میکنه. من دیدم یکی از کسانی که میتونه کمکش
کنه، تو هستی. بیارمش پهلوت؟
مثل همیشه، قبول کردم و روز بعد، عباسی همراه با دختر خانمی 21 ساله با
تیپ ظاهریای تعجببرانگیز که خارجی بودنش را بیشتر فریاد میزد تا ایرانی
بودنش، به محل کارم آمدند.
حرف زدنش، مثل اکثر آنهایی که تازه فارسی یاد میگیرند بود. جالب و چهبسا
خندهدار! با وجودیکه تسلط کاملی بر کلمات نداشت، ولی کاملا با مفاهیم
فارسی و بهخصوص فرهنگ دفاع مقدس آشنایی داشت.
ظاهرا پهلوی چندتایی عکاس جنگ رفته بود که دربارهی "عکاسی جنگ" برایش
صحبت کرده بودند ولی حرفهایش نشان میداد دنبال چیز دیگری است.
با توجه به اینکه در موسسهای تحقیقاتی کار میکرد که ظاهرا کارشان بررسی
و انتشار تصاویر ویژه از مقبرهها و گورستانها بود - و نمونهای هم از
کشور عراق با خود داشت - زیاد عجیب ندیدمش.
وقتی خودش را معرفی کرد، جا خوردم:
- من نگار عظیمی
پدرم ایرانی است. مسلمان شیعه. مادرم فرانسوی است و خودم در سوئیس بهدنیا
آمدهام. در آمریکا زندگی میکنم و در دانشگاههای آنجا در رشتهی علوم
سیاسی درس میخوانم و فعلا بهلحاظ فعالیت کاری، بین بیروت و بغداد در
تردد هستم. بهزبانهای انگلیسی و فرانسه تسلط کامل دارم. با عربی و فارسی
هم خوب آشنا هستم و مقداری هم آلمانی بلدم. برای برخی نشریات آمریکایی از
جمله هفتهنامهی "نیویورک تایمز" هم مطلب مینویسم.
جالبتر وقتی بود که گفت:
- از وقتی اومدم ایران، در طول هفته، دو یا سه بار به بهشتزهرا میروم.
- بهشتزهرا؟ چهطور؟ مگه اونجا چه خبره؟
- نمیدونم. ولی وقتی به اونجا میروم، یک حس عجیبی دارم. نمیدونم چه
حسییه، ولی خیلی برایم خوب و دلنشینه. این حسرو دوست دارم. اصلا اونجا
احساس غریبی نمیکنم.
- خب معلومه. چون ایرانی هست، احساس میکنی اونا برادرای خودت هستند.
- آه بله. اتفاقا همینه. آره. وقتی به عکسهای روی تابلوهاشون نگاه
میکنم، حس خوبی دارم. احساس دوستی باهاشون دارم. بله بهقول شما عین
برادرام میمونند.
و همین شد که رفتیم سر بحث "عکس در جنگ" .
وقتی گفتم: "یکی از موضوعاتی که نمایانگر این است که جنگ ما با همهی جنگهای دنیا فرق دارد، همین عکس است."
- چهطور مگه؟ حتما شما هم میخواهید از این ادعاهای گنده بکنید؟
- نه ادعا نمیکنم. یک سوال: شما که دربارهی عکس در جوامع مختلف از جمله
عراق و لبنان کار کردی، کجا دیدی که یک رزمنده در جبهه، پشت عکس خودش
حدیث، روایت یا قطعه شعری عرفانی بنویسد و بهدوستش هدیه بدهد؟ اصلا کجای
دنیا دیدی که یک جوان 16 ساله، قبل از اینکه داوطلبانه به جبهه برود،
خودش برود عکاسی و بهقول ما یک عکس حجلهای بگیرد و بگوید وقتی شهید شدم،
دوست دارم اینرا روی حجلهام بزنید.
و وقتی گفتم: "بعضی از عکسها با آدم حرف میزنند." قیافهاش را کج کرد و گفت: "اینهم از اون ادعاهاست."
- خب باشه حالا بهت میگم. ببینم تو دوستپسر داری؟
اینرا که گفتم، رنگش پرید. با ناراحتی گفت:
- مسائل خصوصی من بهشما ربطی نداره. لطفا وارد این چیزها نشید.
- نهخیر نمیخوام وارد مسائل شخصی شما بشم. میخوام ببینم میدونی عشق و دوستی یعنی چی؟
- خب معلومه. همه میدونند.
- نه. میخوام بدونم تو میدونی؟ تجربه کردی؟
- چهطور مگه؟
و همان شد که دوستی خودم و مصطفی را تعریف کردم.
هر چه بیشتر از مصطفی برایش میگفتم، او که پشت دوربین ایستاده بود، اشکش
بیشتر جاری میشد. وقتی از لحظهلحظهی شهادت مصطفی گفتم، نتوانست خودش را
کنترل کند. پرسید که از او عکسی دارم؟ وقتی قابعکس مصطفی را بر دیوار
اتاق بغلی دید، با حالتی بهتزده، به چشمان خیرهی مصطفی نگاه کرد و
اشکریزان گفت:
- ااااا ... این داره با من حرف میزنه. هر طرف میرم انگار داره به اونطرف بهمن نگاه میکنه ...
خندیدم و گفتم: "تو که میگفتی این حرفا ادعاست و خرافاته."
عصبانی شد و گفت:
- برو ... این چه حرفییه. چشمهای مصطفی داره با من حرف میزنه.
گفتم: "بذار بعدا عکسهای مصطفی را برایت میریزم روی سی.دی."
عجولانه نپذیرفت. گفت: "نه. نمیتونم منتظر بمونم."
و دوربین عکاسی حرفهایاش را درآورد و از عکسهای مصطفی بر صفحهی کامپیوتر عکس گرفت.
وقتی وسایلش را جمع کرد و خواست برود، از او پرسیدم:
- الان نسبت به شهدا چه احساسی داری؟
نفس عمیقی کشید و باغرور گفت:
- احساس میکنم همهی اونا برادرهای عزیز من هستند. من به مسلمان بودن
خودم افتخار میکنم. من هر جای دنیا که بروم، با افتخار میگویم که پدرم
یک مسلمان شیعهی ایرانی است، پس منهم یک ایرانی شیعه هستم.
و نشانی مزار مصطفی را گرفت و رفت.
دیگر او را ندیدم و تا همین امروز هم خبری از او ندارم.
البته اگر در اینترنت نام او را جستوجو کنید، با برخی مطالب و نوشتههایش روبهرو خواهید شد. «خاطرات جبهه» : حمید داودآبادی وبلاگ
پاسخ آقا سید میرهادی به نامه خواهرش

قبل از عملیات
«کربلای 5» خواهرش نامه ائی به او نوشت که: تو وظیفه ات را انجام دادی، سال
های زبادی در جبهه بودی، چندین مرحله زخمی شدی، الان یک جانباز هستی. بهتر
نیست به خانه و نزد ما برگردی، پدر و مادر به شما نیاز داند. ما دلتنگت
هستیم. برادر جان بیا ازدواج کن، زندگی کن، به تحصیلات عالیه خود فکر
کنید. به ما فکر کن. بیا دادش من. بیا...
آقا سید میرهادی در پاسخ به نامه خواهرش، یک نامه عرفانی نوشت که بیان
دیدگاه ها و باورهای او نسبت به جهان هستی و جایگاه انسان است.
نوشت: خواهر جان انسان در درون خویش دارای فکر و عقیده ای است و مدام در
زندگی با خود در حال صحبت کرزدن کردن و تصمیم گیری می باشد. حال این ندای
درونی چگونه و چیست، و این گفتگو چگونه است، نمی توان در این گفتار به
گفتگو پرداخت. اما در این حیات ارزش ها به این است که در تصمیم گیری ها،
درست ترین مقصد و تصمیم به مورد اجرا گذاشته شود. همان طور که یک مادر به
فرزند خود تجارب می آموزد ما باید تحت توجه عالمی مطلق قرار گرفته باشیم
که علیم باشد. یعنی به تمام نهان و آشکار ما آگاه باشد و او کسی نیست جز
آن که ما را خلق کرده و خالق بی نظیر است ...
اکنون در مقابل این حقیقت قرار گرفته ام و لطف او را درک نمودم که از کجا آمدیم و باید به کجا برویم.
خواهر گرامی! آن چیز که ما همواره مظلوم کرده و آنچه که موجب شده طناب به
گردن امام اول شیعیان حضرت علی ابن ابی طالب(ع) بیندازند و آنچه که موجب
شد پهلوی مادرمان فاطمه زهرا (س) را بشکنند و آنچه که موجب شد امام حسن(ع9
را به صلحی تحمیلی وادارند و آنچه که باعث شد امام حسین (ع) با اصحابش در
سرزمین کربلا شهید شوند و اهل بیت او را به اسارت برند و همه اینها دلیل
بر این است که مردم در اطاعت از امامشان استوار نبودند و اساساً برتری را
به پاکی و تقوا ندانند و تکبر کردند و حسد ورزیدند و حرص و طمع به دنیا
آنها را کور و کر نمود . . .
شهید میرهادی خوشنویس در طول تمام سال های جنگ، مسئولیت های زیادی را تجربه کرد، از
جمله، فرمانده ستاد تیپ سوم از لشکر 25 کربلا و در عملیات های چون: کربلای
یک، والفجر هشت، کربلای 5، که در مرحله دوم عملیات کربلای 5 از طرف
فرمانده لشکر به کردستان فراخوانده شد، مدتی بعد آنجا با مسئولیت فرماندهی
گردان؛ در عملیات کربلای 10 شرکت کرد، و عاقبت بر اثر تیر مستقیم به فیض
عظمی شهادت نائل و رستگار شد و در مزار شهدای بابلسر در جوار امام زاده
ابراهیم. به یادگادر سپرده شد. *نویسنده: غلامعلی نسائی
روایت عکاس جنگی از شفای جانباز شیمیایی

سال 63 در عملیات بدر بعد از کلی دربدری به دلیل دیر رسیدن بالاخره تونستم تو گردان تعاون لشگر سیدالشهدا به واسطه دوستی با برادر هوشیار(فرمانده گردان) یه جای خالی گیر بیاورم. تو دسته ای که به آن معرفی شدم، تقریبا همه حال و روز منو داشتند و دقیقه 90 به منطقه رسیده بودند و با کلی التماس و درخواست تونسته بودند در گردان تعاون جایی داشته باشند.
از بچه های دسته ما یعنی کسانی که الان ازشون خبر دارم تنها سه نفررا می تونم اسم ببرم:
مسیح الله بروجردی (نوه ی دختری حضرت امام (ره))، سعید رمضانعلی که تقریبا همیشه با هم بودیم (در عملیات بیت المقدس در حالی که هر دو در نزدیکی هم بودیم، من به خاطر گرمازدگی به عقب منتقل شدم و سعید اسیر شد) و حسین کلهر( که در همان عملیات دو چشم خود را از دست داد)
فرصت خیلی کم بود و تا اومدیم همدیگرو بشناسیم، رسیدیم به منطقه (جزیره مجنون)، و تا رسیدیم صدام هم نامردی نکرد (شما بخوانید نامردی کرد)، یه شیمیایی زد وسط گردان و تا بیاییم از رنگ (چون بمب فسفری که معمولا برای گرای توپخانه از آن استفاده می شد، رنگ سفید دارد و غالبا در هنگام حملات شیمیایی صدام برای اینکه هم متوجه موقعیت شود و هم از عنصر غافلگیری استفاده کند از این معجون در ترکیب بمبش استفاده می کرد) یا بوی آن (بوی سیر، پیاز یا تربچه) بفهمیم چه خبره، همه یه جورایی آن را استنشاق کردیم.
صدام در جنگ به طور کلی از سه عامل تاول زا یا گاز خردل (سولفورموستارد)، عامل اعصاب یا گازهای ارگانوفسفره مثل تابون و سارین و سومان و عامل خون یا سیانور استفاده کرد.
اولین نفر که مدتی از رده خارج شد، برادر هوشیار بود که ماسکش را به راننده اش داد و با چفیه خیس بر صورتش سعی کرد از محل اصابت بمب خارج شود. چند سال پیش اتفاقی او را دیدم، سر و مر و گنده، مثل همیشه. شنیده بودم شهید شده برای همین از دیدنش خیلی خوشحال شدم و به شوخی چند بار گفتم:
شهیدان زنده اند، عجب!، چقدر دنبال یه نمونش بودم!
منو دعوت کرد رفتیم دفترش در صندوق قرض الحسنه بسیجیان در خاوران.
بعد خاطره عجیبش را برایم تعریف کرد: "گفت سه سال بعد از این اتفاق در دوکوهه، شب هنگام مشغول نماز بودم، و در سجده آخر بدنم کاملا بی حس و سر شد، طوری که سر و صدا ها رو می شنیدم، اما امکان اینکه تکانی بخورم را نداشتم، بچه ها سفره شام را انداخته بودند و منتظرم بودند تا من هم به جمعشان اضافه شوم، مدتی گذشت، چند تیکه نثارم کردند، مثل برادر هوشیار، نمازت جعفر طیار شد، ولی در نهایت نگران شدند و یکی از بچه ها بالای سرم آمد و بعد از چند بار صدا زدن با دست من را تکان داد که باعث شد تا روی زمین بغلطم. بلافاصله من را راهی تهران کردند، اما عامل اعصاب به گونه ای عمل می کرد که هر چند ساعت دچار تشنج شدید می شدم، به گونه ای که به خاطر هیکل درشتم چند نفر هم حریفم نمی شدند و به همین دلیل من را به تخت می بستند. طولی نکشید که به کما رفتم..."
در کما بودم که از بزرگی برایم وقت گرفتند تا مرا نزد او ببرند تا دعای خیرش واسطه ی سلامتی ام شود. زمان مقرر رسید و مرا بر روی ویلچر به خانه اش بردند، دوستانم از تشنج هایم گفتند به همین دلیل اطرافیان این مرد بزرگ اصرار داشتند که حتما در کنار ما بمانند، اما وی با درخواست آنها مخالفت کرد و از آنها خواست تا از اتاق بیرون بروند تا برایم دعا بخواند، من تنها زمانی را بیاد می آورم که سرم بر بالین او بود و وقتی چشم باز کردم فقط او را دیدم، و از دیدن او آنچنان دچار شوق شدم که با صدای گریه ام دوستانم و اطرافیان به داخل اتاق آمدند، او همچنان دعا می خواند و بر سرم دست می کشید ."
به اینجای حکایتش که رسید، با هم زدیم زیر گریه، و برادر هوشیار گفت پس از آن دیگر تمام مشکلاتم رفع شد...
پی نوشت:
یک ضرب المثل فرانسوی است که می گوید "هر حقیقتی را نباید گفت." اما من گفتم!
toute vérité n'est pas bonne à dire
*مسعود شجاعی طباطبایی






































الحمد لله الّذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیـــــــرالمومنین و الآئمّة المعصومین علیهم السّلام