شغال ها; روایتی داستانی از ماجرای اسارت شهید محمدجواد تندگویان

درآمد
«شغال ها»روایت داستانی كوتاهی است كه به ماجرای به اسارت گرفته شدن وزیرنفت دولت جمهوری اسلامی ایران در سال 1359،شهید محمد جواد تندگویان، می پردازد.
احمد دهقان در كتاب خویش «مأموریت تمام» (ناشر:سوره مهر)، درجای جای كتاب،به همین شیوه، در هر فصل، به شهید پرداخته و در پایان اشارهای نیز به زندگی آن شهید عزیز كرده است،
این شما و این هم روایت ویژه شهید تندگویان:
جاده بی انتها كه هم چون ماری سیاه بر روی زمین كشیده شده بود، به نظر خالی می رسید.ماشین با صدایی یكنواخت انگار جاده را می بلعید و جلو می رفت. افراد توی ماشین نگاه شان را به بیرون كشیده بودند،هوا گرم بود و عرق از سر وصورت ها به پایین سرازیر شده بود.
مهندس غرق درتفكربود.او گاهی كه به خود می آمد،نگاهش را به كاغذ های زیادی كه در دستش بود می دوخت.آن ها را یكی یكی می خواند و گوشه هر كدام چیزی می نوشت یا پایین آن را امضاء می كرد.
یكی از روزهای آبان سال1359 بود. شغال ها، از هرسو،شهرآبادان را محاصره كرده بودند. عراقی ها به سمت شهر هجوم آورده بودند و مدام بر تن نحیف شهر چنگ می انداختند.درگوشهای پالایشگاه غرق در آتش بود كه هم چون شمعی آرام آرام میسوخت و به شب های شهر غم زده روشنایی میبخشید!
مهندس تندگویان، وزیر نفت، بارها از هر طریقی كه توانسته بود خود را به شهر رسانده بود.اوضاع را بررسی كرده و دستورات لازم را داده و برگشته بود. نتوانسته بود كه نرود. هر كس كه او را میدید از سرخیرخواهی می گفت كه خودش را به خطرنیندازد،اما قلب مهندس توی آبادان می زد.
از دور،دود غلیظی شهر را در آغوش گرفته بود.مهندس و همراهانش آرام آرام به آبادان نزدیك میشدند.نخل های كنارجاده، كه تا بی نهایت میرفتند، منظره زیبایی را به چشم ها میآورد. هیچ كدام لحظهای از دیدان آن همه زیبایی غافل نبودند.
كمی جلوتر،عدهای بر روی جاده ایستاده بودند. ماشین های نظامی را در وسط جاده قرار داده و جاده را بسته بودند.كنارجاده پر بود از كسانی كه لباس های پلنگی برتن داشتند. ماشین كه نزدیك شد، همه شان به پناه خاكریزكنارجاده رفتند و به دنبالش صدای شلیك اسلحه ها همه جا را پر كرد. تیرهابه سوی ماشین باریدن گرفتند. افراد توی ماشین غافلگیرشدند.سرها به داخل خم شد. فریاد چند نفرشان به هوا رفت:
مواظب باش...
سرتان را بدزدید.
-فرمان... فرمان ماشین را داشته باش... چپ نكنی...
ماشین ایستاد. كسانی كه داخل آن بودند، هراسان درها را بازكردند و در پناه جاده خزیدند. چند نفر با اسلحه نزدیك میشدندو لبخند زشتی تمام صورت شان را پوشانده بود. همه مبهوت مینگریستند.
-این ها دیگر كجابودند؟
-خدا رحم كند. عراقی ها جاده را بستهاند.
سربازان عراقی به آن ها رسیدند. لحظهای ایستادند.هم چون گلهای گرگ كه آهوانی را صید خود درآوردهاند، دوره شان كردند.در یك لحظه همه چیز به هم خورد.سربازها افتادند به جان افراد داخل ماشین كه در كنار جاده بانگاه های نگران آن ها را می نگریستند. لگد و قنداق اسلحه بود كه به هوا می رفت و فرود میآمد.با پوتین بر سر و صورت شان میزدند و به عربی و با خشم فحش میدادند.آن ها را به هر سو میكشاندند.برخاك شان میكشیدند.صورت ها رانشانه میرفتند .با پوتین برپهلوشان میكوبیدند.ازخشم دهان شان كف كرده بود.
لحظهای بعد، همه شان دست از كتك زدن كشیدند.یكی ازدورمیآمد.همه به احترامش ایستادند.افراد ماشین بر زمین افتاده بودند. مهندس و یارانش،دیگرنای حركت نداشتند. بدن شان از خون پوشیده شد بود. یكی بیهوش بر زمین افتاده و خون از گوشه لبش جویی باز كرده بود.
فرمانده عراقی نزدیك ترآمد و رو به سربازان به زبان عربی،چیزی گفت. سربازها سریع احترام گذاشتند و مهندس و یارانش را در كنار جاده و در پناه خاكریز قرار دادند. فرمانده عراقی مغرورانه در برابرشان ایستاد. چشمان سرخش را به چشم های شان دوخت،انگارآتش از درون آن زبانه میكشید.چندین بارسرش را تكان داد و بعد خندید. صدای قهقهاش بلند شد. راه افتاد در میان آن ها،به هر كدام با سرپوتین لگدی زد و در آخر ناگهان ایستاد برگشت و هیچ نگفت. سرش را آرام چند بار تكان داد و بالاخره لبانش را از هم باز كرد:
-تندگویان؟... تندگویان؟... وزیر؟... وزیر نفت؟
نگاهش را به هر طرف چرخاند و در انتظار جواب ماند،اما هیچ صدایی بلند نشد. دوباره پرسید و باز هم سكوت به استقبالش آمد. عصبانی شد. خشم تمام جانش را پر كرد. با لگد افتاد به جان یكی از یاران مهندس مرتب فحش میداد و با لگد به سر و صورتش میكوبید.ایستاد و رو به سربازان و چیزی گفت.بازهم سربازها افتادند به جان مهندس و یارانش و به دنبالش،ضجه بود و خون بود و سكوت.
مهندس دندان هایش را به هم فشرد.همه را میزدند. همه را میكوبیدند.در دهانش احساس شوری كرد. لبانش بی حس شده و خون از بالای ابروانش جویی بازكرده بود. میدان درخاك غوطه میخورد.
فرمانده عراقی به عربی چیزی گفت و همه سربازها ایستادند.دوباره نگاهش را كشید به افرادی كه روی زمین افتاده بودند. عرق تمام صورتش را پوشانده بود. لباسش نامرتب مینمود. دستی به صورتش كشید، خیسی دستش را با شلوارش پاك كرد. لبانش از خشم میلرزید. دوباره پرسید: «تندگویان كدام تان هستید... من وزیر نفت را میخواهم... اگراو را معرفی نكنید همه تان را میكشم...»
هیچ كس چیزی نگفت؛ سكوت بود و سكوت.
-جنازه های تان را میاندازم جلوشغال ها... باید او را معرفی كنید.
سكوت آزاردهنده خوره جانش شده بود. باز به زبان عربی چیزی به سربازها گفت و به دنبالش،آن ها،هم چون مارهای زخمی، بر سر افراد ریختند.بازمشت و لگد بود كه به هوا می رفت و پایین میآمد.یكی از سربازها با سرنیزه بدن زخم خورده مهندس و یارانش را چاك چاك میكرد. یكی بیهوش بر گوشه خاكریزافتاده بود و دیگری ضجه میكشید ازگلوی یكی صدای درد آلودی بیرون میآمد و خون تمام لباسش را پوشانده بود. قمری خسته جانی بر فراز نخل بلندی با چشمان مضطرب نظاره گر میدان.
مهندس نگاهش را به آن دورها كشید؛ خسته جان و زخم خورده. آرام دستانش را ستون كرد.میخواست بایستد،یكی با لگد به صورتش كوبید مهندس قدمی به عقب برداشت، اما نگذاشت كه بر زمین بیفتد. همه جانش را در پاهایش كرده بود. بلند شد. كمر راست كرد. یكی دیگر با مشت صورتش را نشانه گرفت،اما از جایش تكان نخورد. نگاهش را به گرگ های زخمی كه احاطهاش كرده بودند،دوخت تمام توانش را به كمك گرفت. فریادش همه را در جای خود میخكوب كرد:
-جواد تندگویان منم... وزیر نفت ایران منم...
همه ایستادند. مهندس پاهایش را ستون كرده بود كه بر زمین نیفتد. فرمانده عراقی چیزی گفت.او را كشان كشان بردند. نگاه مهندس به قمری دلشكسته بود. او را به طرف دیگر جاده كشاندند و به دنبالش مشت و لگد بود كه فرود میآمد...
شهید تندگویان در كودگی مؤذّن مسجد بود. خیلی زود توانست زبان های انگلیسی و عربی را فرا گیرد و كلاس هایی را برای كسانی كه مایل به یادگیری زبان بودند در مساجد تشكیل دهد.بعد ازاتمام تحصیلات دبیرستان،دردانشكده نفت آبادان قبول شد. در این دوران،وی یكی ازجوانان مذهبی بود كه به مبارزه با شاه پرداخت.بعد ازپایان تحصیلات دانشگاهی به علت فعالیت شدید بر ضدّ شاه توسط ساواك دستگیر و به 18 ماه زندان محكوم شد.با پیروزی انقلاب و نخست وزیری شهید رجایی به عنوان وزیر نفت برگزیده شد. وی در 19 آبان 1359 در جاده ماهشهر-آبادان به اسارت سربازان صدام درآمد.سال ها او را در زندان های عراق شكنجه و سپس به شهادت رساندند.دریكی از روزهای سال 1370، پیكر پاك او را به ایران آوردند؛ روزی كه همه شهدا به استقبالش آمده بودند...
برگرفته از كتاب «مأموریت تمام» نوشته احمد دهقان
الحمد لله الّذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیـــــــرالمومنین و الآئمّة المعصومین علیهم السّلام