تقدیم به صاحب الزمان (عج) که حقیقت بهار در ظهور او تعبیر میشود

نــگار صبح بهارم طريق آتش هجران حضور ناطق قران خدا كند كه بيايی ...
گل هميشه بهارم نواي ناي نيستان ضمير روشن باران خدا كند كه بيايی ...
اللهــــــم عــــــجل لولــــیک الفــــــرج

نــگار صبح بهارم طريق آتش هجران حضور ناطق قران خدا كند كه بيايی ...
گل هميشه بهارم نواي ناي نيستان ضمير روشن باران خدا كند كه بيايی ...
اللهــــــم عــــــجل لولــــیک الفــــــرج

برآمد باد صبح و بوی نــــــــــوروز به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال همایون بادت این روز و همه روز
در جنگ، كنترل دشمن بر منابع خويش، از طريق كشتن جنگجويان، كاستن سيطره، كم کردن مصرف و اگر لازم باشد
كاهش جمعيت دشمن به حداقل رسانده مي شود. جنگ جمعيتي يكي از انواع جنگ مي باشد كه به جاي صرف هزينه هاي هنگفت براي كشتن انسانها و ريختن خونشان از به دنيا آمدن آنها جلوگيري مي كند. در سال 1948، طي يک قرارداد پژوهشي ميان ارتش آمريكا و دانشگاه جان هاپكينز، پايه هاي تئوريک علوم اجتماعي در جنگ رواني استخراج شد. بعدها طي دههي هفتاد، ما حصل اين تحقيقات، تبديل به رشتهي دانشگاهي ارتباطات سلامت عمومي در دانشگاه جان هاپكينز شد. هدف از تأسيس اين رشته و مراكز مرتبط با آن، ارايهي يك برنامهي هماهنگ جهاني براي كاهش جمعيت كشورهاي كمتر توسعه يافته مي باشد. اين برنامه با پشتوانهي آمريكا و با همكاري بسياري از سازمانهاي بين اللملي با عناويني زيبا و جذاب چون تنظيم خانواده در اين كشورها ترويج شد. نويسنده در اين مقاله ضمن ارايهي تاريخچهي اين برنامه و چگونگي شکل گيري آن، به عنوان نمونه، شيوه هاي ترويج و پياده سازي آن را در فيليپين تشريح كرده است.
روند تکاملي جنگ؛ جنگ رواني "بهترين دفاع، حمله است"
بر اساس اين گزاره، دولتهاي مدرن، امنيت ملي و دفاع ملي را به عنوان دستاويزي براي حمله به ديگر کشورها
استفاده برنامهريزي شده از پروپگاندا و ديگر فعاليتها، كه براي تحت تأثير قرار دادن عقايد، احساسات، گرايشها و رفتارهاي گروههاي خارجيِ دشمن، بيطرف و دوست، طراحي شده اند. اين فعاليتها به گونه اي طراحي مي شوند كه پشتيباني و تأمينِ اهداف و غايتهاي ملي محقق شود.
آنچه طي روند تکاملي جنگ صورت پذيرفت، برگشت از دكترينهاي اسلاوي زمخت و انعطاف ناپذير
جنگيدن و پيروز شدن در تمامي نبردها عالي ترين مزيت نيست؛ بالاترين مزيت شكستن مقاومت دشمن بدون جنگ مي باشد. در هنر عملي جنگ، بهترين چيز فتح كامل و سالم كشور دشمن ميباشد؛ خرد و خراب كردن آن چندان مطلوب نيست.
کنترل جمعيت به عنوان جنگ روانی
تاريخ جنگ و استعمار نشان ميدهد كه جنگهاي تجاوزکارانه سه هدف غايي را دنبال مي کرده اند:
1- توسعه ثروت؛
2- اشغال سرزمين؛
3- افزايش نفرات (زن و برده)
در يك كلام هدف جنگ تجاوزکارانه افزايش دسترسي و سيطره بر منابع است؛ من جمله منابع مالي، تجاري، طبيعي و انساني. استراتژي تجاوزگران براي رسيدن به اين هدف، آن است كه كنترل دشمن بر منابع را به حداقل برسانند؛ و اين امر را از طريق جنگ مستقيم و کشتن جنگجويان دشمن، از طريق كاهش سيطره و نفوذ دشمن بر منابع، كاهش مصرف آنها از اين منابع و اگر لازم باشد، كاهش جمعيت دشمن محقق مي نمايند. به عبارت ديگر يکي از استراتژيهاي نوين جنگ، کاهش و به عبارت دقيق تر کنترل جمعيت دشمن مي باشد. پروفسور ژاكلينكاسون
به گفتهي آلوين تافلر پس از پايان جنگ سرد، سرويسهاي جاسوسي دچار چالش هويت شده و به دنبال هدف و مأموريتي قابل توجه بودند تا بودجه و وجود خويش را توجيه نمايند؛ و چه فعاليت جهاني بهتر از مسايل محيطي كه امنيت ملي را مورد تجاوز قرار مي دهند؟ از ديدگاه آنها دشمن، ديگر اتحاد جماهير شوروي نبود، حتي كمونيسم چيني نبود، زيرا به نظر ميآمد چينيها سريعتر از آنچه كميسيون سه جانبه (Trilateral Commission- پيمان اقتصادي كه در سال 1973 ميان آمريكا، اروپا
تاريخچه
قرارداد ميان ارتش آمريکا و دانشگاه جان هاپکينز: در سال 1948، دولت آمريكا يك واحد آكادميك نخبه به نام دفتر تحقيق عمليات تأسيس نمود تا پايههاي تئوريك عمليات رواني در علوم اجتماعي را استخراج نمايد. اين دفتر توسط دانشگاه جانهاپكينز و طي قراردادي با ارتش آمريكا در بالتيمور مريلند پايه ريزي شد.(6)
NSSM 200: طي دههي هفتاد و در زمان هنري کسينجر مشاور امنيت ملي رييس جمهور وقت، پروژهي مطالعاتي دربارهي تأثير روند رشد جمعيت جهاني بر امنيت ملي آمريکا انجام شد. اين پروژه که NSSM 200
بر اساس اين پژوهش، جمعيت کشورهاي در حال توسعه و با منابع غني در صورتي که با همان ضريب رشد، افزايش يابد، موجبِ به شدت بالا رفتن خواست ها و انتظارات عمومي در ميان مردم از جمله آموزش، اشتغال، بهداشت و مسکن مي شود که خود به ناپايداري هاي اجتماعي و سياسي در اين کشورها تبديل خواهد شد. اين ناپايداري ها در کشورهاي داراي منابع غني تا اندازهي زيادي منافع کشورهاي صنعتي همچون آمريکا و بهره آنها از اين منابع و سرمايه گذاري در کشورهاي فوق را به خطر خواهند انداخت.(7)
از سوي ديگر فشار ايجاد شده براي تأمين نيازهاي اين جمعيت بالا، در آينده موجب مي شود که دولت ها و حاکمان اين کشورها به دنبال افزايش قيمت نفت جهت تأمين نيازها و انتظارات رفاهي و معيشتي مردم خود باشند. و افزايش قيمت نفت تأثير بسيار منفي بر روي اقتصاد آمريکا خواهد داشت.(8)
در بحث دربارهي جنگ جمعيتي و ابعاد رواني آن، نبايد اهميت NSSM200 را دست كم گرفت، زيرا اين برنامه موثرترين برنامهاي است كه براي دو دهه، بر جمعيتزدايي جهاني مسلط بوده است. هنوز جنبههاي روانشناختي و سياسي برنامه، كليه بخشهاي جوامع سرتاسرجهان، به ويژه بخشهاي حكومتي، رسانههاي گروهي و آكادميك، را تحت تاثير قرار ميدهد. گرچه فعاليتهاي كنترل جمعيت دولت آمريكا به شكل انفكاكناپذيري با آژانسهاي سازمان ملل پيوند خورده است، اما تأثير آن بر فرهنگ جهاني و تغييرات اجتماعي بسيار فراتر از فعاليتهاي سازمان ملل ميباشد. اين امر به دليل آناست كه سازمان ملل، به عنوان يك مجموعه جهاني، خود به ملتهاي ثروتمند و بودجهها و سرمايههايشان، متكي ميباشد و بر اعضاي خويش هيچ نيروي حقوقي الزامآور ندارد. به عبارت ديگر آمريكا داراي يك ردپاي ريشه دار متقاعد سازي و مداخله ژئوپلتيك
برنامه عمل
NSSM200 در زمان خود 13 كشور را -حسب اولويت- به عنوان نخستين اهداف در ليست خود جاي داده بود : هند، بنگلادش، پاكستان، اتيوپي، مكزيك، اندونزي، برزيل، فيليپين، تايلند، مصر، تركيه، نيجريه، كلمبيا.(8)
NSSM200 هشدار ميدهد كه برنامه جمعيتي ايالات متحده بايد مخفي باقي مانده و شيوههاي عمل ظريفتر -جذب
«در حالي كه برخي سخن از به كارگيري زور عريان براي تحميل برنامههاي بهتر جمعيت بر دولتهاي كشورهاي كمتر توسعه يافته، به ميان ميآورند، محدوديتهاي عملي بسياري در تلاش ما براي حصول پيشرفت برنامه وجود دارد. مبادرت به استفاده از زور براي مسايلي با كمترين حساسيت، عموماً باعث اصطكاك سياسي شده و اغلب نتيجه عكس مي دهد. همچنين اين خطر وجود دارد كه برخي رهبران كشورهاي كمتر توسعه يافته، فشارهاي كشور توسعهيافته براي برنامهريزي خانواده را به عنوان شكلي از امپرياليسم اقتصادي يا نژادي ببينند و اين امر كاملاً ميتواند يك واكنش جدي ايجاد نمايد.»
و در جاي ديگر مي گويد:
«عقايد، ايدئولوژيها و اداركهاي غلط كه توسط بسياري از ملل در بخارست بروز داده شد، نياز به آموزش گستردهي رهبران بسياري از حكومتها را بيش از هميشه و با قوت و قدرت بيشتري، نشان ميدهد... ديدگاههايي كه قرار است به رهبران هر كشور القاء شود، بايد در پرتو عقايد كنوني آنها طراحي شده و علايق ويژهي آنها را در نظر بگيرد.»
مركز برنامههاي ارتباطات (CCP) (Center for Communication Programs): بعدها مهارت و تخصصي كه در برنامه دفتر تحقيق عمليات ارتش آمريكا/دانشگاه جانهاپكينز ايجاد شده بود، به شكل استادانهاي در هم تافته و به مدرسه بهداشت و سلامت عموميِ
در کنار اين رشته، مركز برنامههاي ارتباطات(CCP) در سال 1988 توسط فيليس تيلسون پيوترو
از هر زاويهاي كه موضوع بررسي شود، مركز برنامههاي ارتباطات به طور ويژه كنترل جمعيت را هدف گرفته است. به عبارت ديگر تحقيقات انجام شده دربارهي جنگ رواني، منجر به تدوين برنامه کنترل جمعيت در کشورهاي کمتر توسعه يافته با منابع غني شد.
مركز برنامههاي ارتباطات که در رأس نهادهاي پروپگانداي جمعيتي دانشگاه جان هاپکينز قرار دارد، با آژانسهاي بينالمللي، بنيادها و سازمانهاي غيردولتي متعددي در ايالات متحده و خارج از آن، براي تبليغ و تشويق رفتار بهداشتي، كار ميكند. حاميان اصلي اين مرکز، (United States Agency International Development)
دو بخش اصلي و عمده مرکز، شامل خدمات ارتباطات جمعيتي
IEC/M نشاندهندهي وجود مانورهاي روانشناختي بنيادين در جنگ جمعيتي ميباشد. دانشمندان علوم اجتماعي كه فعاليتهاي انديشمندانه خود را دربارهي رژيم هاي جنسي برنامه ريزي شدهي زنان و مردان آغاز كرده بودند، به يك توافق تاكتيكي درباره چگونگي مواجهه با كشورهاي كمتر توسعه يافته دست يافتند كه چيزي كمتر از دخالت نيست. اگر توجه كنيم، در كشورهاي ثروتمند، كنترل جمعيت با اختيار و خواست مردم و اغلب برخلاف خواست و تلاش دولت صورت ميگيرد، در حالي كه در كشورهاي در حال توسعه، تغييرات اجتماعي مشابه، بدون دخالت مستقيم حكومت به سرعت اتفاق نميافتد.(10) بنابراين، در يك مقياس جهاني، هدف IEC/M
تدوين برنامه جهاني کنترل جمعيت
همانطور که مشاهده مي شود، فعاليتهاي متعدد دانشگاه جانهاپكينز در برنامه جمعيتي IEC/M به "تغيير دادن طرز تفكر و رفتار جنسي" همه جهانيان به سمت جمعيتزدايي از طريق كنترل زاد و ولد اختصاص يافته است. براي اجراي اين هدف در سر تا سر جهان، مركز برنامههاي ارتباطات طرحي به نام فعاليت ارتباطات ملي (NCC) (National Communication Compaigns) تهيه كرد كه در آن براي هر کشور، برنامهي ويژهي آن طراحي گرديد.(9) از جمله اين کشورها مي توان به فيليپين اشاره كرد که قصد داريم در سطور بعدي، برنامهي در نظر گرفته شده براي کنترل جمعيت در اين کشور و شيوهي عملي نمودن آن را بيان نماييم.
برنامه ريزي براي خانوادهي فيليپيني (PFPP)
برنامه اي که براي کشور فيليپين طراحي شد، برنامهريزي خانوادهي فيليپيني (PFPP)
فعاليت ارتباطات ملي فيليپين-1993 (NCC-93) (Philippine National Communication Campaign): دكتر جوان فلِيوير دانشآموخته مركز برنامههاي ارتباطات در دانشگاه جان هاپکينز است. هنگامي كه او مسئوليت وزارت بهداشت را بر عهده گرفت، به برنامه فعاليت ارتباطات ملي فيليپين-1993(NCC-93) تجهيز شد، كه سنگ بناي سلسله فعاليتهاي متراکم برنامهي برنامه ريزي خانواده فيليپين(PFPP) براي سال 1993 بود. البته اين برنامه توسط پت كلمن از مركز برنامههاي ارتباطات تهيه شده، كه انتظار ميرود وي موج بلند پروپگانداي جمعيت جهاني را پيش ببرد.
كلمن يك "مشاور مقيم رده بالا"
160 ميليون پزو براي برنامه
الف) ترويج مفهوم برنامهريزي خانواده
ب) ارايه خدمات و اطلاعات در اين زمينه
ج) روشهاي جلوگيري از بارداري
اين برنامه چهار جزء دارد:
1-
2-
3-
4-
مجموعه فعاليت رسانههاي همگاني در سه فاز راه اندازي شد: فاز اول در 2 آگوست 1993 در كاخ مالاكانانج"؛ فاز دوم در اواسط اكتبر براي محو تصوير فعالان بهداشت و فاز سوم در ژانويه 1994 براي معرفي ايمني و كارآيي وسايل ضد بارداري مصنوعي.
مجموعه فعاليت روابط عمومي براي ايجاد يك جهش ناگهاني در فعاليت رسانههاي همگاني راه اندازي شد. اين كار از طريق پخش اخبار و انعكاس كنفرانسهاي مربوط به اين موضوع انجام ميشد. هدف كليدي آن است كه "نشان داده شود برنامهريزي خانواده فيليپيني(PFPP) توسط طيف وسيعي از فيليپينيها حمايت مي شود". همچنين از طريق تماس هاي مکرر ساختگي با سازمانها و صحبت در مورد اين موضوع نشان داده مي شد که برنامهريزي خانواده فيليپيني(PFPP) خواست و اراده مردم است. فعاليت روابط عمومي نزديك به 2000 هدف در سطح ملي و محلي را در نظر گرفت كه شامل شركتها، كارخانهها، گروههاي مدني، سازمانهاي حرفهاي، سازمانهاي غيردولتي، سازمانهاي دولتي، اتحاديههاي تجاري، سازمانهاي كارگري و آدمهاي سرشناس و مشهور بودند. همه آنها موردتشويق يا تطميع (از طريق پول) قرار گرفته تا فعاليتهاي خود را در جهت حمايت
فعاليت ارتباطات بين شخصي در NCC-93 در اواسط اكتبر، همزمان با فاز دوم فعاليت رسانههاي گروهي آغاز شد. ده واحد دولتي محلي -در چهار شهر و شش ايالت- در نظر گرفته شدند: شهر باجيو، شهر كوزن، شهر ايلويلو، شهر داواو، ايالت پانگاسينان، ايالت لاگونا، ايالت كبو، ايالت داواو دِل سور، ايالت سوريجاو دِل سور و ايالت كوتاباتو جنوبي.
فعاليت سرگرمي وآموزش برنامهي فعاليت ارتباطات ملي فيليپين-1993شامل بخشهاي ذيل است:
1-
2- سريال نمايشي راديويي.
3-فيلمهاي برجستهي تجاري درباره جمعيت و محيط؛ شامل دي. اي. اِن. آر و سازمانهاي غيردولتي، که رودي فرناندز در آن نقش بازي مي کرد؛ و توسط توليدكنننده محلي، USAID و IDRC
4- آوازهاي پاپ، درباره برنامهريزي خانواده از نگاه نوجوان؛ كه توسط جنوا كروي اجرا شده است.
نتايج فعاليتها
دربارهي تأثير اين فعاليتهاي گسترده گفتن همين نکته کافي است که پس از اين آتشبار پروپگاندا و فعاليتهاي گسترده مهندسي اجتماعي براي کاهش ضريب رشد جمعيت در فيليپين، تنظيم خانواده به گونه اي در ميان مردم اين کشور جا افتاد و آنگونه به يک رفتار موجه، عاقلانه و مثبت اجتماعي تبديل شد که متوليان برنامه اين جرأت را يافته كه بگويند
و خواننده خود مي تواند بر مبناي جدول و نمودار(12) ذيل ميزان موفقيت اين برنامه در کنترل جمعيت فيليپين را مورد قضاوت قرار دهد. همانطور که مشاهده مي شود، نرخ زاد و ولد روند نزولي داشته است، اما مقايسه ميان قبل از سال 1970(آغاز برنامه کنترل جمعيت جهاني آمريکا) و پس از آن نشان مي دهد که ميانگين کاهش نرخ زاد و ولد پيش از اين زمان 3/0 و پس از آن 46/0 بوده است. و اين امر حاکي از تأثير فعاليتهاي کنترل جمعيت در فيليپين است.

ترجمه: دكتر مسعود عالمی Masood_alami@yahoo.com
منابع:
1-
2-
3-
4-
5-
6-
* The Nature of Psychological Warfare (1953)
* Target Analysis and Media in Propaganda Audiences Abroad (1954)
* A Psychological Warfare Case Book (1985)
http://www.whitehouse.gov/nsc/history.html-7
8-http://nssm200.tripod.com
9- CCP Home Page -- http://www.jhuccp.org/
10- Philip M Hauser. "World Population: Retrospect and Prospect". In Rapid Population Growth: Consequences and Policy Implications. US Gov't National Academy of Sciences. (Baltimore: The Johns Hopkins Press, 1971), p. 119.
11- NCC-93 briefing paper.
۱۲- http://earthtrends.wri.org
برگرفته از : وبلاگ یادداشت های یک راهبردنویس (استراتژیست) http://ruhbord.blogfa.com

كتاب حاضر، مجموعه از خاطرات عزتشاهي؛ مبارز است كه توانست در جريان رويارويي قهرآميز با رژيم شاه از زير ضربات مهلك ساواك و شكنجههاي روحي دوران بازجويي و زندان جان نه چندان سالم «اما زنده» به در برد و خود را به پيروزي انقلاب اسلامي برساند. او اگر چه چند صباحي خود از برنامهريزان و مجريان نظام نوپاي انقلابي جمهوري اسلامي بود، اما خيلي زود از اين گذرگاه عبور كرد و فقط به نظاره وقايع سالهاي بعد و آثار و تبعات آن نشست. چرايي اين دوري و درگير شدن با موج انقلابي قبل و پس از انقلاب اسلامي را ميتوان در گفتگوها و خاطرات شيواي وي يافت. با كنار رفتن گرد و غبار از خاطرات عزتشاهي درمييابيم كه ياد گفتههاي او خاطره صرف و يا فقط حكايات تلخ و شيرين و شرح سردي و گرمي و تصوير شادي و غم زندگي نيست، بلكه تاريخ دو دهه مبارزه با رژيم شاه و سرگذشت جريانهاي سياسي قهرآميز و گروههاي مبارز مسلح و قصه آدمهايي كه با هر مرام، عقيده و مسلكي، روزي، روزگاري براي رسيدن به آرمانهاي هميشگي بشري، همچون عدالت، قسط، مساوات و جامعة خالي از تبعيض قيام كردند و براي آن خون دادند و خون ريختند. عزتشاهي با بيان خاطراتش بيهيچ واهمه و تعارفي بسياري از جريانها و شخصيتهاي مطرح سياسي تاريخ معاصر را به چالش كشيده است.
خاطرات و تحليل او به دور از هر پسند اين و آناني كه بيملاحظه نسبت به منافع و مضارهاي شخصيتي، جناحي، حزبي و فقط به زعم او براي ايفاي وظيفه در قبال تاريخ بيان شده است. وي در خاطراتش بسياري از گروهها و سازمانهاي مبارز و برانداز دهه چهل و پنجاه را به چالش كشيده و نقد و بررسي آن جريانها پرداخته است.
بخشی از کتاب که در پشت جلد درج شده
...ا تاق شماره 22 کمی شیب داشت و کف آن خیس بود . مرا که لخت مادرزاد بودم کف اتاق نشاندند و گفتند: بنویس . من دو زانو نشستم و با یک دستم ستر عورت کردم و با دست دیگرم خودکار را گرفته بودم . از زور سرما دندانهایم به هم می سایید . از دماغ و دهانم بخار بلند می شد . دست و بدنم می لرزید. نمی توانستم چیزی بنویسم . سرما در بدنم رسوخ کرده به مغز استخوانم رسیده بود. با لرز و بریده بریده گفتم: نمی توانم بنویسم ...


مردم آمريكا سالهاست به نگاههاي بي پروايانه ميليونها ابزار جاسوسي در زندگي خصوصيشان عادت كرده اند. آمريكاييها سالهاست كه مي دانند اگر كتابهاي فهرست سياه اف بي آي را از كتابخانه اي امانت بگيرند يا از كتابفروشي اي بخرند، نام و مشخصات آنها، خود به خود، در اولويتهاي حساسيت برانگيز اف بي آي قرار مي گيرد.
اما مردم جهان هم از اين حضور ناخوانده آمريكاييها در حريم خصوصيشان آزرده خاطرند. در 23 فوريه سال 2000 ميلادي، پارلمان اروپا گزارش تكان دهنده اي را منتشر ساخت كه جهانيان را در هاله اي از حيرت فرو برد. در اين روز، به دنبال اختلافات تجاري اتحاديه اروپا با آمريكا، پس از شصت سال، پروژه جاسوسي سري «اشلون» (ECHELON) فاش شد.
اشلون نام رمز يك سيستم جاسوسي جهاني است كه آژانس امنيت ملي آمريكا (NSA) آن را طراحي كرده است و علاوه بر آمريكا، كشورهاي انگليس، كانادا، استراليا و نيوزيلند در آن شركت دارند.
طبق آخرين گزارشها، سيستم جاسوسي اشلون از 120 ماهواره ارتباطاتي، اكتشافي و نظارتي تشكيل شده كه در مدارهاي ثابتي دور زمين مي گردند. علاوه بر اين ماهواره ها، تعداد بسيار زيادي گيرنده هاي زميني، در نقاط مختلف دنيا نصب شده است تا نقاط كور ماهواره ها را پوشش دهند.
اين ماهواره ها و گيرنده ها وظيفه دارند روزانه حدود سه ميليارد تماس تلفني، فاكس و ايميل را ذخيره كرده، به رايانه هاي مادري كه در اين پنج كشور وجود دارند، انتقال دهند. اين اطلاعات پس از ترجمه خودكار به زبان انگليسي، تحت يك پردازش محتوايي دقيق قرار مي گيرد. نرم افزارهاي قدرتمند اشلون به فهرستي از واژه هاي كليدي مجهزند كه در صورت يافت شدن هريك از آن واژه ها در متن گفتگوهاي تلفني يا فاكس و ايميل، پرونده ويژه اي براي آن اطلاعات تشكيل مي شود و با تحليل محتواي بقيه مطالب آن پرونده، ميزان اهميت خبر ذخيره شده مشخص مي شود و به آژانس اطلاعات امنيت ملي آمريكا ارسال مي گردد تا اقدامات جاسوسي بعدي درباره آن صورت گيرد.
بيشترين توجه سيستم اشلون به كشورهاي اروپايي است. شكل ابتداي اين سيستم جاسوسي، در سال 1948 ميلادي شكل گرفته است.در آن سال، پنج كشور آمريكا، انگليس، كانادا، استراليا و نيوزيلند تصميم مي گيرند براي مبارزه با نفوذ شوروي، پيمان جاسوسي «اوكوسا» (UKUSA) را به امضا برسانند. سيستم جاسوسي جهاني اشلون فرزند اين پيمان محرمانه شصت ساله است.
هيچيك از مقامات آمريكايي حاضر نشدند با فرستادگان ويژه پارلمان اروپا ديدار كنند و درباره سيستم اشلون، توضيحات بيشتري بدهند.
نكته جالبتر اينجاست كه يكي از اهداف مهم اين سيستم بسيار پيچيده جاسوسي، يافتن اسامه بن لادن بوده است. پروژه اي كه بيش از چهار سال است، به شكست انجاميده است.

اشلون چگونه عمل میکند
سيستم كار اشلون بدين صورت است كه يك مجموعه كليد واژه كلي دارد و پس از آنكه موردي نزديك به اين كليد واژه مبادله شد بلافاصله سيستم اصلي فعال شده و اقدامات بعدي را انجام مي دهد. اين كليد واژه از كد ها و كلمات رمز خاصي پيرويي مي كند.
اتحاديه اروپا بر اساس گزارش هاي منتشر شده بواسطه وجود اشلون ضررهاي مالي بسياري را متحمل شده است. با اين حال بسياري از كشور ها از اطلاعات اشلون به نفع خود استفاده مي نمايند. حوزه فعاليت اشلون بسيار گسترده است. اين شبكه تار گونه در مسايل سياسي ، اقتصادي ، فرهنگي و ... مهارت داشته ولي نقطه توجه و تمركز آن بيشتر بر روي مسايل صنعتي و تجاري در حوزه اقتصاد مي باشد.
امروزه فعاليت سيستم جمع آوري اكترونيك اشلون براي همه آشكار گرديده است و اكثر كشورها در جهت مقابله با آن دست به اقداماتي زده اند . شايد بتوان يكي از راه هاي مقابله با آن را دقت در برقراري ارتباطات دانست. اما فرهنگ سازي و دادن اطلاعات كامل تر در خصوص اشلون خود باعث افزايش آگاهي هاي جامعه جهاني مي تواند شود.
براي اولين بار اطلاعات درباره سيستم “اشلون” اواخر سالهاي 1990 پخش شد. يكي از نشريات آمريكايي مطلبي درج كرده بود كه ايالات متحده در چارچوب همكاري با بريتانيا، كانادا، استراليا و نیوزلند به ايجاد شبكه جهاني استراق سمع و تحليل اطلاعات و دادههاي همه وسايل الكترونيكي اعم از انواع تلفن، فكس، اينترنت و ايميل، پرداخته است. سيستم هاي ارتباطات كابلي كه بر روي بستر دريا بين قارهها ساخته شدهاند، مورد توجه اين سيستم قرار گرفت. بعد از انتشار اين اطلاعات، كاخ سفيد و شركاي آن در زمينه جاسوسي الكترونيكي جهاني رسماً به وجود سيستم “اشلون” اعتراف كردند.

منابع:
وبلاگ یادداشت های یک راهبردنویس
برگرفته از : وبلاگ بصیرت سایبری http://itline.blogfa.com

همراه با تصاویری مربوط به سازمان امنیت ملی امریکا در سال 1997
و سخنرانی جناب آقای دکتر حسن عباسی
مدت زمان این فایل تصویری: 17 دقیقه

دانلود فایل از mediafire

دانلود با کیفیت بالا
پروفسور احمد خليلی استاد ممتاز جامعه شناسي سياسي در دانشگاه سوربن فرانسه است. ایشان نواده آيتالله العظمي حاج ميرزاحسين خليلي تهراني اززعماي ديني نهضت مشروطه و خواهرزاده آيتالله سيدابوالقاسم كاشاني رهبر روحاني نهضت ملي، در روزهاي اقامت امام خميني (قده)درنوفل لوشاتو، با ايشان مصاحب و محشور بود و از وقايع آن دوران ناگفتههايي شنيدني دارد.
![]()
در حالي قرار است فيلم سينمايي «نبرد تايتانها» روز دوم فروردين سال 1390 از رسانه ملي و شبكه سوم پخش شود كه اساسا اين فيلم با هدفگذاري عليه باورهاي ديني و اعتقادي مسلمانان ساخته شده است و در لايههاي مياني فيلم به تخريب مباني مهم ديني نظير زير سؤال بردن اعتقاد به منجي آخرالزمان و ترسيم چهرهاي پليد از وي و نيز ايرانستيزي را در خود نهفته دارد.
فيلم «نبرد تايتانها» در واقع در قالب تصوير آمده بر اساس باورهاي اسطورهاي يونان است. اين فيلم اشاره به دعواي ميان المپنشينان بعد از پيروزي بر تايتانهاي اوليه براي رسيدن به قدرت دارد. گرچه شكل داستان و روند داستاني فيلم همانگونه كه در اساطير يونان آمده رقم نميخورد، اما موضوع فيلم خدايان المپ و دعواي قديمي قدرت ميان خدايان نسل دوم يا همان المپنشينان است.
اسطورههايي كه در فيلم در قالب خدايان ظهور و بروز دارند عبارتند از: زئوس و فرزندانش، پوزئيدون و هادس. اسطورههايي كه از آنها به عنوان «نيمهخدا» ياد ميشود به آيو و پرسيوس ميتوان اشاره كرد. اسطورههاي ديگري كه از خون يا تكهاي از وجود اين خدايان بهوجود آمدهاند، عبارتند از: عقرب شاه و كراكن.
* خلاصه فيلم
داستان فيلم در دوراني رقم ميخورد كه انسانها با خدايان زندگي ميكنند. خداياني كه در فيلم از آنها ياد ميشود فقط خدايان يونانياند و بس. اين فيلم از ميان سه خداي معروف يوناني «زئوس، پوزيدون و هادس» به دعواي قديمي ميان زئوس و هادس اشاره دارد. زئوس سر برادرانش را كلاه گذاشته و خدايي آسمان را از آنِ خود كرده و در اين ميان سهم هادس قعر زمين و جهنم است. هادس كه از اين تقسيمبندي ناراحت و عصبي است در پي راهي براي قدرت يافتن بر كائنات است. قهرمان فيلم پسر نامشروع زئوس (پرسيوس) ميباشد كه نيمي انسان و نيمي تايتان است. پرسيوس به جنگ هادس و كراكن كه مخلوق هادس است، ميرود و با نجات بخشيدن به شاهزاده سرزمين المپيوس، نابود كردن كراكن و تبعيد هادس به اعماق زمين به كمك شمشير زئوس و شمشير غضب او كه در قالب رعد و برقي است خدايي، بقا و توانمندي زئوس را به او برميگرداند و به مردم هم شادماني و صلح را هديه ميدهد.
* روايت قصه فيلم
مردمان عليه خدايان خود كه همهچيزشان را از آنان دارند، به علت نامهرباني و غضب ايشان شوريدهاند. زئوس براي تنبيه مردم با همسر پادشاه آكريسيوس كه عليه او شورش و طغيان كرده بود، همبستر ميشود. بر اثر همين رابطه نامشروع فرزندي به دنيا ميآيد كه نام پرسيوس بر آن نهاده ميشود. پادشاه آكريسيوس همسر و پسري را كه تازه متولد شده، به دريا ميافكند. سالها از اين ماجرا گذشته و پرسيوس كه حالا جواني برومند است، با خانوادهاي ماهيگير كه او را يافته بزرگ كردهاند، زندگي ميكند. سوار بر لنج كوچك هميشگي هستند كه به شهر آرگوس نزديك ميشوند. سربازان آرگوس مجسمه زئوس را تخريب ميكنند و در همين زمان هادس بعد از كشتن اين سربازان لنج ايشان را هم نابود و غرق ميكند. هادس به عرش نزد زئوس ميرود و از او اجازه ميگيرد تا مردم را به خاطر اين سركشي تنبيه كند. خداي آسمان (زئوس) كه آدميان را آفريده، در فناناپذيري و قدرتمندي محتاج عبادت و نيايش ايشان است اما خداي سرزمين مردگان (هادس) كه زير زمين است، قدرت و بقايش را محتاج ترس مردم است. با اين ترفند هادس قدرت مييابد و با آزاد كردن كراكن قدرت بلامنازع خدايان ميگردد. پرسيوس كه از حادثه غرق شدن نجات يافته و به سرزمين المپيوس راه يافته، به دستور پادشاه و به همراه تعدادي سرباز كاركشته به مصاف هادس ميشتابد. در ميان راه با آكريسيوس مواجه ميشوند كه اكنون آلت دست و ابزار هادس است. وقتي دست او را ميبرند، عقربهاي مهيب و غولآسايي از قطرات خون او متولد ميشوند كه تنها به كمك اجنه رام ميشوند. جنها در فيلم با لباس باديهنشينان عرب بوده، به زبان عربي صحبت ميكنند و به عقربها دستور ميدهند: «اطيعوا الجن». همين اجنه در شفا بخشيدن به دست عقربگزيده پرسيوس، همراهي تا باغ استيگا و پرسش از جادوگران، احضار كارون، گذر از سرزمين مردگان و رسيدن به معبد آتنا و كشتن مدوسا كمك كردند. البته آيو هم كه مانند پرسيوس يك نيمهخدا ولي مؤنث و هديهاي از جانب زئوس بود، در اين مسير خيلي به پرسيوس ياري رساند.
از اينجا به بعد در فيلم نوبت تكتازي پرسيوس است. او كه سر مدوسا را به همراه دارد، سوار بر اسب پرندهاي كه از جانب زئوس به سوي او آمده، به نبرد «كراكن» رفته و با سنگ كردن او توسط چشمان مدوسا و تبعيد هادس به قعر زمين و دنياي مرگ به كمك شمشير جادويي زئوس و صاعقهاي كه از آسمان بر دل هادس وارد ميآيد، پادشاهي زئوس را بر مردم دنيا تمديد ميكند و دنياي جديدي را كه آرزويش را پدر انسانياش كه او را بزرگ كرده بود و تمامي انسانها داشتند، رقم ميزند.
* نقد و تحليل فيلم
كارگردان فيلم «لوئيس لتريئر» است كه قبلا فيلمهاي اكشني مانند «ترانسپورتر 1 و 2» و قسمت دوم «هالك» را كارگرداني كرده و فردي باسابقه است. اين فيلم كه محصول 2010 بوده و بازيگري چهرههاي سرشناسي چون سام ورتينگتون (پرسيوس)، ليام نيسون (زئوس)، جما آرتتون (آيو) و . . . را شاهد است، از نظر تكنيكهاي ساخت، بهرهگيري از جلوههاي ويژه، بازيگري شخصيتهاي درجه اول فيلم، همخواني موسيقي با متن روايي فيلم جزو فيلمهاي خوب و نسبتا قوي است، گرچه سهبعدي سازي و فروش فيلم با اين فرمت موفقيت چشمگيري نداشته است.
داستان فيلم به نوعي همان قصه موجود در اسطورههاي باستاني است و اين از امتياز بديع بودن داستان و ايده ميكاهد. هرچند سعي شده با درج برخي كاراكترها و پيچ و خم داستاني مانند پيدا شدن سر و كله اجنه بيابان آنهم درست در لحظه نااميدي از پيروزي و سكانس ملاقات با جادوگران كمي قالبشكني شود اما روح كلي حاكم بر فيلم همان فضاي حاكم بر اسطورههاي يوناني است.
با آنكه عوامل و تكنيكهاي ساخت، پيشينه شخصيتي هريك از بازيگران منتخب در نقشهاي اصلي، قوت و ضعف داستان و فيلمنامه و . . . در تحليل و نقد فيلم مهم هستند اما آنچه در شيوه تحليل و نقد محتوايي مهمتر از آن است، روند داستان و مؤلفههاي خاص انتقال مفاهيم و الگوسازي است.
* تحليل محتوايي فيلم
اين فيلم از نظر معناگرايي در راستاي فيلمهايي چون «لژيون» (Legion) و «گابريل» (Gabriel) است. در هر سه اين فيلمها به نوعي جبههگيري و صفآرايي بشر را در برابر خدا و موجودي به نام خالق بشر و عالم بشريت شاهديم. گرچه محتواي هيچيك از اين سه يكي نيست اما همه در يك راستا بوده و به نوعي حلقههاي يك زنجيراند.
مسيري كه در «گابريل» با توهين به فرشتگان مقرب خدا و اعلام جنگ فرشتگان با خدا آغاز شد، در «لژيون» به اوج خود ميرسد و مايكل يا همان ميكائيل كه در فيلم گابريل جاي شيطان را گرفته بود و فساد و پليدي از جانب او بود در فيلم لژيون در برابر صف فرشتگان نازل كننده عذاب و برپا كنندگان رستاخيز ميايستد تا از تولد كودك نامشروع يك پيشخدمت ساده به نام چارلي كه به همراه جمعي در يك فروشگاه ميان راه به نام آبشار بهشت گير افتادهاند، حمايت كند و نسل بشر را از خطر انقراض و آغاز رستاخيز كه شروع حكومت و ابتداي سلطنت خداست، بگيرد.
در اين فيلم ديگر اثري از خداي واحد و فرشتگان نيست. خداي واحد در فيلم جاي خود را به خدايان خُرد و ستيزهجويي داده كه براي به دستگيري قدرت مطلق و خدايي كائنات هر لحظه در نبرد و كشتار مردمان بهسر ميبرند.
* باستانگرايي از نوع يونانزدگي
آنچه از اول تا آخر فيلم به صورت متوالي در برابر ديدگان تماشاچي تكرار ميشود، اسطورههاي باستاني و شركآميز يونان است كه بزرگترين و برترين اين اسطورهها خداي خلقت است كه به خداي آسمان شهرت دارد. در اين فيلم زئوس كه پدرش را اخته كرده و خود را خداي خدايان ناميده خدايگان عدل و داد معرفي ميكند كه تنها به دليل ناسپاسي بندگان اجازه مجازات به برادرش هادس ميدهد تا با اين مجازات بندگان به شأنيت و جايگاه خود پي ببرند و در مقابل خدايان صفآرايي نكنند.
البته فيلم در جاي ديگر به جفاي اين خداوندگار و همخوابگي او با همسر آكريسيوس براي درس عبرت كردن قيام او براي تمام آدميان عليه خداوندي خويش اشاره دارد. اما فضاي كلي فيلم بهگونهاي است كه تا آخر فيلم به خوبيهاي فراوان زئوس و علاقه بيحد و حصر او به نسل بشر اشاره دارد تا آنجا كه نگرفتن جان آكريسيوس و تنها بسندهكردن به آن عمل نامشروع و غيرانساني را هم به پاي اين دادگري وي و بشردوستياش مينويسد.
تقريبا اسطورهاي نيست كه در فيلم به آن اشاره شده باشد و ربطي به يونان باستان نداشته باشد. گرچه همين اسطورهها را ميان اقوام و ملل ديگر چون روميان هم ميتوان يافت اما آنچه از سير تطور اسطورهها برميآيد همين اسطورههاي يوناني هستند كه نام عوض كرده با هويتي جديد به ملتهاي بعد از خود و تمدنهاي همسايه چون روم راه يافتهاند.
* ريشه اومانيسم در يونان باستان
بيش از آنكه تقدم تمدن يونان بر روم و ساير تمدنهاي بعد از يونان مهم باشد، شكل و شمايل اسطورههاي يوناني و خدايان ايشان مهم است. با كمي مطالعه در فرهنگ اديان باستاني ميتوان به راحتي دريافت بيشتر اسطورهها و الهههاي آنها چهره و پيكري غيرانساني دارند و بيشتر شبيه مظاهر طبيعت، حيوانات و تركيبي از برخي از اينها هستند. در اين ميان آنچه خيلي برجسته مينمايد، شكل و شمايل انساني خدايان باستاني يونان است. در واقع ميتوان گفت بشرگرايي افراطي و تقدس بخشي به انسان و بالا بردن او تا حد خدايي تنها در يك تمدن بسيار برجسته است و اين تمدن همان يونان باستان است. اين فيلم هم به همين مسئله به خوبي اشاره دارد و انسان معيار فيلم كه با كاراكتر شخصيتي پرسيوس شناخته ميشود، نيمي خدا و نيمي انسان است و از همين رو است كه خدايي در خون او بوده و قادر به انجام كارهايي است كه از عهده ديگران ساخته نيست.
* نسل ويژه؛ فرزندان خدا
اين فيلم هم مانند قريب به اتفاق فيلمهاي منجيگرايانه هاليوود عناصر ويژهاي را براي منجي خود قائل است كه ديگر كاراكترهاي فيلم از داشتن آن عاجزند و اين همان نقطه افتراق قهرمان داستان از شخصيتهاي جنبي قصه است هرچند حضوري بسيار پررنگ در فيلم داشته باشند.
نسل قهرمانان هاليوود كه گاه با نشان خون اصيل در برابر مغولها يا همان افراد بياستعداد و عادي جامعه در فيلمهايي چون «هري پاتر» به چشم ميخورند، شبيه اين نشانها را در كارتون و فيلم «شگفتانگيزان» و «چهار شگفتانگيز» نيز به وضوح ميتوان يافت. در برخي فيلمهاي ديگر داشتن قدرت جادو و تسلط بر محيط پيرامون نشان ويژه و اختصاصي شخصيت اصلي فيلم است كه نمونه اينها را در «جمجمههاي دوست داشتني» و «شاگرد جادوگر» ميبينيم.
در اين فيلم شاخصه بارزي كه پرسيوس به عنوان قهرمان قصه دارد و ديگران از داشتن آن عاجزند صفت فرزند خدايگان بودن و ويژگي نيمه خدايي وي است. همين خصيصه او را تا آنجا پيش ميبرد كه بر همه مسائل و مصائب پيروز ميشود و خداي سرزمين مردگان را به كمك شمشير زئوس به قعر جهنم ميفرستد و آسايش و شادي را براي مردمان هديه ميآورد.
نكته قابل ذكر اينجاست كه تنها او نيست كه از اين موهبت بهرهمند است. «آيو» كه از جانب زئوس نگهبان او در آخر سر هم همسري است كه زئوس براي او هديه كرده نيز داراي اين ويژگي است و اين دو كه به نوعي شخصيت مثبت و مهم داستان هستند از يك ويژگي مشترك بهره دارند.
* الهيات مشركانه يوناني بهجاي توحيد
در افسانهها و اسطورههاي يونان آنچه در ابتداي خلقت موجود بود و از آن ساير مخلوقات بهوجود آمد، خدايان قدرتمند و جاهطلبي بودند كه كار هميشگيشان دسيسه و نيرنگ براي به دست آوردن قدرت خدايي عالم بود. اين خدايان براي آنكه نزاع كمتري با هم داشته باشند، قدرت را ميان خود تقسيم كرده بودند اما باز هم زيادهخواهي و شهوتراني آنان را به سوي توسعه قلمرو خويش و تعدي به قلمرو خدايان ديگر كه رقباي او بودند ميشد. آنچه از اول تا آخر فيلم بيش از هر چيز ديگر بيننده با آن روبرو است، همان داستان دسيسه خدايان براي به دست آوردن قلمرو و رعاياي خدايگان رقيب است.
در الهيات اسطورهاي يونان هر خدايگاني قدرت، قلمرو، رعايا و قانون ويژهاي براي خود دارد. در اين باور برخي بلايا با دعواي ميان خداوندان توجيه ميشود درست همان چيزي كه در فيلم هم القا ميشود مانند رها شدن كراكن توسط هادس به بهانه تأديب مردم اما در واقع براي به دست گرفتن ملك و ملكوت از دست زئوس.
* منجي زنازاده
آنچه در بسياري از فيلمهاي مهم، استراتژيك و آخرالزماني هاليوود به ويژه در سالهاي اخير بيش از پيش به چشم ميخورد، معرفي موعود و منجي به عنوان يك فرد عادي و حتي انساني پست و پستفطرت از درون جوامع غربي است كه تنها ويژگي او تهور و نترسي، باور به توانستن، ايمان به قدرت درون و كشف آن توسط ورزشها و آئينهاي ورزشي - عرفاني شرق و . . . است. گاه هاليوود پستي را به نهايت ميرساند و شخصيت منجي آخرالزمان را فردي معرفي ميكند كه نهتنها از افراد جامعه از نظر ويژگيهاي اخلاقي و انساني بالاتر نيست بلكه حتي در نهايت ذلت و خواري است و حتي ريشه و عامل تولد او هم مطابق هيچ دين و آئيني صحيح، قانوني و شرعي نيست.
«پرسيوس» كه منجي فيلم و موجودي نيمهخداست، نهتنها به خاطر نسبتي كه با خداي آسمان دارد، معنوي و روحاني نيست بلكه فيلم تعمد دارد تا او را فردي خشك، خشن و بيروح معرفي كند كه از رابطه نامشروع زئوس با همسر يكي از پادشاهان زميني متولد شده بود. اين اولين فيلمي نيست كه در آن تصريح به زنازادگي منجي ميشود و يقينا آخرين آن هم نخواهد بود. از جمله فيلمهايي كه در آن منجي از راه نامشروع متولد ميشود، ميتوان به فيلم «لژيون»، «2012» (Doomsday) و . . . اشاره كرد. شايد علتي را بتوان براي اين كار يافت و آن اينكه هاليوود با مخاطباني در ارتباط است كه به آئين مسيح معتقداند و عيسيبن مريم(ع) را مسيحاي موعود و منجي آخرالزمان ميدانند كه قرار است از آسمان بازگردد، اما همين مسيحا در نگاه يهوديان لجوج جز دجالي بيش نبود كه خود را مسيحا ناميد. آنان كه تحمل وي و آئينش را نداشتند، انگ رابطه نامشروع به مادر او زدند و فرزندش را كه معجزه خدا و پيامبري اولوا العزم بود، كودكي نامشروع خواندند. اين مسئله در بسياري از فيلمها به صورت نامحسوس و غيرمستقيم و گاه به صورت مستقيم و در قالبي هتاكانه مانند فيلم آخرين وسوسه مسيح ساخته مارتين اسكورسيزي تكرار ميشود و به مسيحيان جهان و به ويژه ايالات متحده كنايه زده ميشود كه: منجياي كه شما از آن دم ميزنيد، فردي است كه از راه رابطه نامشروع پا به اين دنيا نهاده است.
اين فيلم در اين نوع از توهين به حضرت مسيح گوي سبقت را از فيلمهاي مشابه برده زيرا در اين فيلم تصريح به همخوابگي خداوندگار با زني از انسانها و تولد كودكي كه منجي است و با آنكه از خواندن و دعا به درگاه خداي پدر بيزار است، اما در نهايت ملك او را از دست خداوندگار شيطاني و پستي چون هادس نجات ميبخشد و در سكانس پاياني فيلم زئوس به او ميگويد: گرچه تو خدايي را نپذيرفتي و ميخواهي در قالب انسان زندگي كني اما مردمان به خاطر فداكاري و ايثار تو و اينكه ايشان را از دست موجودي پليد مانند هادس نجات بخشيدي، خواهند پرستيد. اينها كه كنار يكديگر قرار ميگيرند، يادآور مؤلفههاي مسيحي ميشوند كه صهيونيسم تلاش دارد وي را دجال معرفي كند.
* ايرانستيزي
چهل دقيقه از ابتداي فيلم ميگذرد. پرسيوس و دوستانش در تعقيب آكريسيوس هستند كه اكنون آلت دست و ابزاري براي پيشبرد اهداف هادس شده است. از دل كوه و دشت به ورودي دروازه اديان ميرسند بعد ستونهاي بهجا مانده از تخت جمشيد را ميبينند. وقتي كمي جلوتر ميروند نشان «پرسپوليس» يا همان اسب دوسر كه بايد روي سرستون باشد روي زمين افتاده. صحنه، نشانهها و نمادها به گونهاي است كه بيانگر سرزمين ايران است.
عقربهاي غولآسايي هم كه از خون ريختهشده آكريسيوس روي زمين بهوجود آمدهاند، شايد اشاره به اسطورههاي ايراني باشد. مطابق اين افسانهها وقتي اهريمن در كالبد جوان ظاهر ميشد، لباسي بر تن داشت كه پر از عقرب بود. اين كه عقرب از دل خاك ايران ميجوشد، شايد كنايه از اهريمنيبودن ايران از نگاه هاليوود باشد.
البته اين نكته فراتر از احتمال است و فيلمهاي بسياري كه ضد ايران در هاليوود ساخته ميشود، نشان عداوت و كينه سرشار و هميشگي سردمداران اين شهركهاي صهيونيستي با ايران اسلامي است. نمونه اين دشمنيها را در فيلمهايي مانند «بدون دخترم هرگز!»، «سنگسار ثريا»، «كشتيگير» و . . . به وضوح ميتوان يافت.
* شيعهستيزي
از موارد ديگري كه در اين فيلم عليه اديان موضوع گرفته شده، جايي است كه پرسيوس که از معبد آتنا و از نزد مدوسا زنده بازميگردد، دوباره با آكريسيوس كه توانسته بود از دست او بگريزد، روبهرو ميشود. قبل از اينكه پرسيوس بتواند كاري كند، آكريسيوس شمشير دوسري را كه در دست دارد، در قلب آيو فرو ميكند. با همين شمشير دوسر شمشير پرسيوس را از وسط دو نيم ميكند.
استفاده از شمشير دوسر در هيچيك از فيلمهاي هاليوودي رايج نيست. تنها در يك فيلم هاليوودي كه كارگردان آن يك مسلمان سنّيمذهب به نام مصطفي عقاد است، اين شمشير به خدمت گرفته شده است و آن هم براي نشان دادن و به تصوير كشيدن شخصيت امير مؤمنان عليه السّلام. در فيلم «محمّد رسول الله(ص)» هيچ تصويري از امير مؤمنان نشان داده نميشود و حتي بسياري از مناصب امير مؤمنان به زيد پسرخوانده رسول خدا داده شده است. اما در جنگ احد وقتي ميخواهد رشادت حضرت امير را به تصوير بكشد، از مولاي متقيان تنها به نشان دادن شمشيري دوسر بسنده ميكند. اين شمشير كه بيانگر ذوالفقار است، به جاي داشتن دو لبه تيز كه در واقع اينگونه بوده، به شكل تحريفي نشان داده شده و دو سر جدا از هم دارد.
گرچه در واقع ذوالفقار به اين شكلي كه هاليوود ترسيم كرده، نيست اما وقتي تنها شكل عرضهشده است، اين شمشير نشانگر فردي است كه آن را در دست دارد و گنجاندن چنين شمشيري در فيلم نبرد تايتانها آنهم بعد از تخريب چهره ايران و ايرانستيزي چيزي جز اسلامستيزي آنهم از نوع ستيز با اسلام جهادي و اسلام قيام و شهادت نيست. آيا شخصيتي برتر و بالاتر از امير مؤمنان در دفاع از اسلام يافت ميشود؟ چرا غرب نبايد در تخريب ريشه اسلام جهاد و شهادت و سياهنمايي آن نكوشد؟! مگر جز عليّبن ابيطالب مقتداي ديگري براي اسلام قيام و انتظار وجود دارد؟ مقتدايي كه تنها او شايسته است امير مؤمنان خطاب شود و لاغير!
* جن يا عرب
در سكانس تخت جمشيد وقتي چند عقرب جديد به سوي پرسيوس و ياران خستهاش ميآيند، موجوداتي عجيب و غريب به كمك اين گروه بهاصطلاح پهلوان ميشتابند كه از آنان با عنوان ديجن «Dijnn» يا قاتلين بيابان ياد ميشود. اين موجودات، لباس عربهاي باديهنشين بر تن دارند، به زبان عربي صحبت ميكنند و مركبهايشان شتر است.
جدا از كمكي كه به پرسيوس و دوستانش در انجام مأموريتشان ميكنند و در همين راستا سركرده اجنه در معبد آتنا جان خويش را فداي آرمان پرسيوس ميكند، نكتهاي كه قابل تامل است همبستگي نمادهايي مانند بيابان، شتر، لباس عربي، عمامه و برخي نمادهاي عربي - اسلامي با اسلام در هاليوود است. در اين فيلم اجنه كه با لباس اعراب بدوي ظاهر ميشوند و در كنار عقربهاي غولآسايي كه رام كردهاند، مركب اصلي ايشان شتر است به نوعي نماد اسلام تسامح و حتي بالاتر نماد اسلام ناب آمريكايي است كه به جنگ خدا ميرود و از اسلام چيزي جز لباس و شترش را ندارد اما فرهنگ و باورش هماني است كه غرب در پي آن است. حتي در اين راه ميميرد تا فرد برگزيده بشر به آرمان خويش برسد.
* جمعبندي
بنابر گزارش پايگاه اطلاعرساني امپاير آنلاين، عنوان قسمت دوم فيلم سينمايي نبرد تايتانها، «خشم تايتانها» يا «Wrath of the Titans» است و اين فيلم اكشن فانتزي در بهار سال 2012 ميلادي روي پرده سينماهاي سراسر جهان خواهد رفت. اين خبر و انتشار نسل سوم بازي خداي جنگ (GOD OF WAR) آنهم تقريبا همزمان با انتشار فيلم، نشان دهنده ادامهدار بودن اين پروژه و اهميت اين موضوع از سوي سازندگان هاليوودي آن است. فيلم نبرد تايتانها در راستاي جا انداختن فرهنگ و باور به خدايان فيلمي انحصاري نيست. مشابه اين روند را به شكلي آرامتر و غيرمحسوستر در فيلم «The Chronicles of Riddick» شاهديم.
حركتي كه غرب امروز در ميانه راه آن است، مبارزه با اديان توحيدي، مفهومي به نام خدا، مقدسات، فرشتگان، مفهوم نبوت و انبيا و هرچه كه قداستي بالادستي و فرابشري را به انسان معرفي كند. اين مبارزه كه قديميترين دعواي بشري است و همگان آن را با دعواي خير و شر و حق و باطل ميشناسند، امروز با جديدترين ابزار و با كمك تاثيرگذارترين رسانهها و با قدرتي وصفناپذير به حركت خود ادامه ميدهد.
** منابع
* دكتر فاطمي، افسانه طلاهاي المپ، دانشگاه ملي، يييي
* راجر لنسلين گرين، اساطير يونان، سروش، يييي
* ويل، دورانت. تاريخ تمدن، يونان باستان (جلد دوم) ترجمه اميرحسين آريانپور و ديگران. سرويراستار، محمود مصاحب. چاپ ششم، تهران: شركت انتشارات علمي و فرهنگي
* ژوئل اسميت. فرهنگ اساطير يونان و روم، ترجمه شهلا برادران، خسروشاهي. چاپ دوم: 1387 انتشارات روزبهان، چاپ فرهنگ معاصر
* جي.سي.كوپر. فرهنگ مصور نمادهاي سنتي، ترجمه مليحه كرباسيان، سال 1379، نشر فرهاد
* حسين توفيقي. آشنايي با اديان بزرگ
*فرهنگ اديان جهان ص 563
نويسنده: علي قهرماني
مؤسسه علمي فرهنگي بهداشت معنوي
خبرگزاری فارس

باز از بام جهان بانگ اذان لبريز است
مثنوي بار دگر از هيجان لبريز است
بحر آرام دگرباره خروشان شده است
ساحل خفته پر از لؤلؤي مرجان شده است
دشمن از وادي قرآن و نماز آمده است
لشكر ابرهه از سوي حجاز آمده است
با شماييم شمايي كه فقط شيطاني است
(دين اسلام نه اسلام ابوسفياني است)
با شماييم كه خود را خبري ميدانيد
و زمين را همه ارث پدري ميدانيد
با شماييم كه در آتش خود دود شديد
فخر كرديد كه همكاسه نمرود شديد
گردباد آتش صحراست بترسيد از آن
آه اين طايفه گيراست بترسيد از آن
هان! بترسيد كه دريا به خروش آمده است
خون اين طايفه اين بار به جوش آمده است
صبر اين طايفه وقتي كه به سر ميآيد
ديگر از خرد و كلان معجزه برميآيد
سنگ اين قوم كه سجّيل شود ميفهميد
آسمان غرق ابابيل شود ميفهميد
پاسخت ميدهد اين طايفه با خون اينك
ذوالفقاري ز نيام آمده بيرون اينك
هان! بخوانيد كه خاقاني از اين خط گفته است
شعر ايوان مدائن به نصيحت گفته است
هان بترسيد كه اين لشكر بسم الله است
هان بترسيد كه طوفان طبس در راه است
يا محمد(ص)! تو بگو با غم و ماتم چه كنيم
روز خوش بي تو نديديم به عالم چه كنيم
پاسخ آينهها بي تو دمادم سنگ است
يا محمد(ص)! دل اين قوم برايت تنگ است
بانگ هيهات حسيني است رسيده از راه
هر كه دارد هوس كرب و بلا بسم الله
حميدرضا برقعی
این مقاله در دو بخش تنظیم شده است، در بخش اول به بررسی فلسفه تشکیل آمریکا و "نظم نوین جهانی" خواهد پرداخت و در بخش دوم عقاید جامعه تئوصوفی و "جنبش عصر جدید" بررسی و طرح آن ها برای برپایی نظم نوین جهانی در عصر برج دلو که امروزه توسط صاحبان قدرت در حال اجراست بیان می شود. مطمئنا اگر این مقاله به دقت خوانده شود به راحتی خواهید توانست هدف اصلی و پنهان بسیاری از محصولات فرهنگی امروز غرب را دریابید و به دیگران توضیح دهید.
دانلود مقاله ی " فراماسونری، دین نوین جهانی "

دانلود مستقیم فایل PDF با حجم1.9 مگابایت (hotfile)
دانلود مستقیم فایل PDF با حجم1.9 مگابایت (parsa)
دانلود فایل PDF با حجم 1.9 مگابایت (google)
کاری از سایت ذی طوی http://zeetova.ir
![]()
این کتاب مجموعه خاطراتی از شهید عبدالحسین برونسی است که از زبان همسر وی (معصومه سبک خیز) و همرزمانش که در سال ۱۳۸۳ توسط سعید عاکف در مشهد چاپ گردید و به یکی از پرفروش ترین کتابهای تاریخ ایران مبدل شد و تا بهمن ۱۳۸۸ به چاپ صدوپنچم (۳۴۴۰۰۰ نسخه) رسید.
اصرار به کسب روزی حلال و تاکید شدید بر آن، فروتنی و رشادتهای فراوان از مهمترین فرازهای زندگی اوست که در کتاب به نقل از خانواده و همرزمانش نقل شدهاست.
نقل قول هایی از او پیرامون مکاشفه هایی با امامان شیعه و کمک های آنان در برخی عملیات ها و شفا گرفتن توسط آنان ذکر شده است.
علت نامگذاری این کتاب به این نام ذکر خاطرهای از وی است که در جریان یک عملیات ایذایی پیش از عملیات رمضان که با هدف نابود کردن تانکهای پیشرفته T-۷۲ عراق توسط تیپ جواد الائمه به فرماندهی وی صورت گرفت، نیروها زمین گیر شده و در میان موانع و دژ نظامی نیروهای عراق با تعدادی شهید و مجروح قصد عقب نشینی داشته وی نیروهای را بدون هیچ تلفاتی از میان موانع ارتش عراق عبور داده و دژ را فتح میکنند.وی در مقابل اصرار یکی از همرزمانش برای بیان اینکه چطور موفق به عبور نیروها شدهاست نقل میکند هنگام استیصال و توسل به حضرت فاطمه زهرا، وی در مکاشفهای به او میگوید که "اینطور وقتها که به ما متوسل میشوید ما هم از شما دستگیری میکنیم، ناراحت نباش" و سپس او را برای عبور از موانع دشمن راهنمایی میکند.

"عبدالحسین برونسی" در سال هزار و سیصد و بیست و یک، در روستای "گلبوی کدکن" از توابع تربتحیدریه قدم به عرصه هستی نهاد، نام زیبندهاش گویی از لحظههایی نشات میگرفت که در فرمایش "الست بربکم" مردانه و بیهیچ نفاقی، ندا در داد: "بلی"؛ عبدالحسین.
روحیه ستیزهجویی با کفر و طاغوت، از همان اوان کودکی با جانش عجین میگردد؛ کما این که در کلاس چهارم دبستان، به خاطر بیزاری از عمل معلمی طاغوتی، و فضای نامناسب درس و تحصیل، مدرسه را رها میکند.
در سال هزار و سیصد و چهل و یک، به خدمت زیر پرچم احضار میشود که به جرم پایبندی به اعتقادات اصیل دینی، از همان ابتدا مورد اهانت و آزار افسران و نظامیان طاغوتی قرار میگیرد.
سال هزار و سیصد و چهل و هفت، سال ازدواج است، برای این مهم، خانوادههای مذهبی و روحانی را انتخاب مینماید و همین، سرآغاز دیگری میشود برای انسجام مبارزات بیوقفه او با نظام طاغوتی حاکم بر کشور؛ همین سال، اعتراضات او به برخی خدعههای رژیم پهلوی (مثل اصلاحات ارضی)، به اوج خود میرسد که در نهایت، به رفتن او و خانوادهاش به شهر مقدس مشهد و سکونت در آنجا میانجامد که این نیز فصل نوینی را در زندگی او رقم میزند.
پس از چندی، با هدفی مقدس، به کار سخت و طاقتفرسای بنایی روی میآورد و رفته رفته، در کنار کار، مشغول خواندن دروس حوزه نیز میشود. بعدها به علت شدت یافتن مبارزات ضدطاغوتیاش و زندان رفتنهای پی در پی و شکنجههای وحشیانه ساواک، و نیز پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی و ورود او در گروه ضربت سپاه پاسداران، از این مهم باز میماند.
به خاطر لیاقت و رشادتی که از خود نشان میدهد، مسئولیتهای مختلفی را بر عهده او میگذارند که آخرین مسئولیت او، فرماندهی تیپ هجده جوادالائمه (سلامالله علیه) است که قبل از عملیات خیبر، عهدهدار آن میشود. با همین عنوان، در عملیات بدر، در حالی که شکوه ایثار و فداکاری را به سر حد خود میرساند، مرثیه سرخ شهادت را نجوا میکند.
تاریخ شهادت این سردار افتخارآفرین، روز 23/12/1363 میباشد که جنازه مطهرش، با توجه به آرزوی قلبی خود او در این زمینه، مفقودالاثر میشود و روح پاکش، در تاریخ 9/2/1364 در شهر مشهد تشییع میگردد.

اخراج دانشمندان ضد داروین از دانشگاه های آمریکا ؟!
در آمریکا نام برخی از دانشمندان مخالف داروینیسم را برای چاپ در هر نشریه و کتاب یا در فضای اینترنت ممنوع میکنند به گونهای که گویا چنین دانشمندی اصلا به دنیا نیامده است.
![[تصویر: 7430_640.jpg]](http://www.gerdab.ir/files/fa/news/1389/8/20/7430_640.jpg)
به گزارش گرداب به نقل از مشرق در بخش مستند جشنواره فیلم فجر سال 88 مستندی از کشور آمریکا شرکت کرد که موضوع آن بررسی نگرش داروینیستی به هستی و نیز نحوه تقابل صاحبان این نگرش؛ یعنی آنها که قدرت علمی را در آمریکا در دست دارند با دانشمندان مخالف آن نظریه که معتقد به وجود نوعی طرح هوشمند در پیدایش هستیاند، است.
این فیلم مستند در 98 دقیقه سه مبحث کلیدی را همزمان دنبال میکند:
نخست نشان میدهد که در پرمدعاترین کشور جهان از نظر دموکراسی و آزادی بیان چگونه دانشمندانی را که دیدگاهی متقابل با داروینیسم داشتهاند؛ یعنی مخالف به وجود آمدن جهان به صورت تصادفی و یا انتخاب طبیعی بودهاند از دانشگاههای آمریکا اخراج میکنند.
در این مستند، به صراحت تاکید میشود که علاوه بر محروم کردن برخی استادان دانشگاه از خدمات شهروندی اجتماعی (مانند سوزاندن کارتهای اعتباری بانکیشان که این امر موجب میشود نتوانند نیازهای اولیه زندگیشان را رفع نمایند) حتی نام برخی از دانشمندان را برای چاپ در هر نشریه و کتاب یا در فضای اینترنت ممنوع میکنند به گونهای که گویا چنین دانشمندی اصلا به دنیا نیامده است. آنهم نه دانشمندانی که creationist و خلقتگرا باشند بلکه کسانی که صرفا به وجود نوعی Intelligent Design یعنی طرحی هوشمند در ساخت جهان قائلند و عالم را تصادفی نمیدانند.
علت اهمیت این امر برای صحنهگردانان تمدن غرب آن است که اعتقاد به خلقت هوشمند جهان، زمینه پذیرش خالق جهان را فراهم کرده و دین گرایی در جهان افزایش چشم گیر خواهد یافت.
دوم و در ضمن مصاحبه با دانشمندان اخراج شده از دانشگاهها، به بررسی عقاید آنها و علل مخالفتشان با داروینیسم میپردازد و این بهانهای میشود تا تهیه کننده مستند با بزرگترین داروینیستهای جهان مثل "پروفسور داوکینز" به صحبت بنشیند و دلایلشان را در اینکه چرا جهان نمیتواند یک خالق داشته باشد یا حتی بر اساس طرحی هوشمند به وجود آمده باشد بشنود و سپس همانها را از نگاه خردگرایانه و ساینتیستی به چالش میکشاند.
سوم اینکه این مستند به بررسی ایدئولوژیهای برآمده از نگرش داروینیستی و اصل بقاء اصلح میپردازد و با سفر به آلمان و دیدار از کورههای آدم سوزی و کشتارگاههای بیماران روانی، مبادی تفکر نازیسم را به عنوان نمونهای از داروینیسم اجتماعی، طی مصاحبه با محققان این دیدگاه بررسی می کند.
نکته جالب اینجاست که تعدادی از اساتیدی که به سمت نظریه داروین گرایش پیدا کردند همگی اعتراف می کنند که قبلا مسیحی معتقد بودند. اما بعد از دنبال کردن و پذیرفتن نظریه داروین، کم کم اعتقادات دینی از زندگی آنها رفته و در نهایت آنها را به الحاد کشانیده است. این نکته قابل توجه مسلمانانی است که ادعا می کنند در عین مسلمانی، نظریه داروین را نیز می پذیرند.
چکیده نقطه نظرات دکتر سید حسین نصر فیلسوف بزرگ دانشگاه جرج واشینگتن راجع به داروینیسم:
دکتر سيدحسين نصر سنت گراي معاصر ايراني که به غير از تبحر در فلسفه، حکمت و کلام اسلامي بر علوم فيزيک و زيست شناسي مسلط است، براساس آموزه هاي قرآني و مباني کلام و فلسفه اسلامي به نقد و ارزيابي اين ديدگاه مي پردازد:
امروزه موضوعات اندکي وجود دارند که به اندازه نظريه تکامل اهميت بحث داشته و هم طراز با اين تئوري داراي معاني ضمني پنهان و موذيانه يي باشند. پيش از هر چيز اجازه دهيد بگويم من در هاروارد نه تنها فيزيک بلکه زمين شناسي و ديرين شناسي هم خوانده ام و با اين پيش زمينه فکري است که فهم رايج در خصوص نظريه تکاملي دارويني را - حتي با زمينه هاي علمي - رد مي کنم.
نظريه تکامل ستون خيمه مدرنيسم است و اگر اين ستون سقوط کند، کل خيمه بر سر مدرنيسم فرو خواهد ريخت. بنابراين به مانند يک ايدئولوژي با آن رفتار مي شود، نه يک تئوري علمي که به اثبات رسيده است. مي دانم که بسياري از مردم اظهارات من در اين مورد را نمي پذيرند، اما حداقل مسلمانان بايد از اين ديدگاه به کل موضوع بنگرند.
انواع مختلفي از نظريه هاي علمي وجود دارد. مثلاً مکانيک کوانتوم يا تئوري زنجيره در فيزيک و کيهان شناسي. اکنون اگر کساني با اين نظريه ها مخالفت ورزند، هيچ کس آنها را از دانشگاه اخراج نمي کند و هيچ کس به خاطر بر زبان راندن جمله «من اين نظريه را نمي پذيرم»، مانع ارتقاي شغلي آنها نمي شود. تئوري تکامل - برعکس همه نظريه ها- موضوعي کاملاً متفاوت است زيرا اين تئوري يک ايدئولوژي است و نه علم متعارف. بدين ترتيب اگر شما استاد زيست شناسي در يک دانشگاه به خصوص در دنياي آنگلوساکسون و کمتر در ايتاليا، آلمان و فرانسه باشيد و اگر طبق زمينه هاي کاملاً علمي با نظريه تکامل مخالفت مي ورزيد، فردي مطرود خواهيد بود و حتي موفقيت کاري خويش را نيز از دست خواهيد داد، همکارانتان شما را ابله مي پندارند، ارتقاي شغلي نمي يابيد و...
تئوري تکامل از سوي بسياري از زيست شناسان دنياي انگلوساکسون به بوته نقد کشيده شده؛ کساني که معمولاً مورد طرد و تحقير قرار گرفته يا نظرياتشان ناچيز شمرده شده است. اين قضيه در مورد شخصي همچون داگلاس دور هم صادق است. وي عضو هيات علمي دانشگاه بود؛ اما به محض اينکه دست به قلم برد تا نظريه تکامل را مورد انتقاد قرار دهد به جاي اينکه چاپ و انتشار کتابش را به کمبريج ماساچوست بسپارد آن را در تنسي منتشر کرد.
لینک اصل مطلب ایشون:
http://www.fararu.com/vdciywaz.t1a5r2bcct.txt
این مستند اخیرا با تلاش جمعی از دانشجویان ضد داروینیسم به فارسی ترجمه و زیرنویس شده است و وبلاگی را نیز تحت عنوان آنتی داروینیسم http://antidarwinism.blogfa.com به آن اختصاص دادهاند.
متاسفانه کیفیت زمانبندی زیرنویس مناسب نبود و البته مشکل از زیرنویس انگلیسی بود. در هر حال seyyedi عزیز زحمت کشیدن زیرنویس فارسی رو هم اصلاحات زمانی و هم ترجمه ای انجام دادن تا بهتر مورد استفاده دوستان قرار بگیره.

دانلود از پارسا اسپیس:
دانلود مستند اخراج شده - قسمت اول (حدود 100 مگابایت)
دانلود مستند اخراج شده - قسمت دوم (حدود 100 مگابایت)
دانلود مستند اخراج شده - قسمت سوم (حدود 100 مگابایت)
دانلود مستند اخراج شده - قسمت چهارم (حدود 90 مگابایت)

دانلود از سرور Hotfile:
دانلود مستند اخراج شده - قسمت اول (حدود 100 مگابایت)
دانلود مستند اخراج شده - قسمت دوم (حدود 100 مگابایت)
دانلود مستند اخراج شده - قسمت سوم (حدود 100 مگابایت)
دانلود مستند اخراج شده - قسمت چهارم (حدود 90 مگابایت)
نقد نظریه تکامل داروین عنوان مستند جالب و مفیدی است که توسط موسسه موعود دوبله شده است. حتما دوستان بعد از دیدن مستند اخراج شدگان، این مستند رو ببینن تا دید بهتر و جامع تری نسبت به واقعیت قضیه پیدا کنند. البته بگم که من لینک دانلود این مستند رو جایی پیدا کردم اما نمی دونستم موعود در جریانه یا نه. بهشون ایمیل زدم اما هنوز جوابی نیومده. اگر جواب اومد و موافقت کردن لینک دانلود رو هم قرار میدم.
به هر حال هدف وسیله رو توجیه نمی کنه.
می تونین با کیفیت بالای این مستند رو از خود موسسه موعود تهیه کنین:
http://mouood.org/content/view/9500/5
این هم نقد دکتر عباسی از داروینیسم با اشاره ای به همین مستند اخراج شدگان:

دانلود نقد دکتر حسن عباسی نسبت به داروینیسم (حدود 20 مگابایت)
در مورد اینکه تمام مطالب این نظریه درست باشه که قطعا اینطور نیست زیاد بحث شده. مسلمانان و افراد مختلف هم نظرات مختلفی داشتن. اما من از یک چیز مطمئنم. این نظریه مطمئنا مورد پسند شیاطین و کافران و ماتریالیستها قرار گرفته طوری که تاب نمیارن ذره ای مورد نقد قرار بگیره. پس اگر نگیم تمام موارد نظریه، اما اصل این نظریه باطل و زیر سوال هست.
یه نکته جالب دیگه:
قبلا توی بحث شبهات اعتقادی زیاد گذرم می خورد به مهملات ریچارد داوکینز بیخدای معروف. کافران و دشمنان دین و اسلام خیلی از کتابها و مطالب این فرد استفاده کرده و می کنن. اما صحنه های آخر مستند که این مثلا پروفسور نمی تونه خلقت اولیه رو توضیح بده و خودشم نمی دونه چی بگه برام ثابت کرد که واقعا مکر شیطان ضعیف هست همونطوری که خود خدا گفته:
الَّذِينَ آمَنُواْ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَالَّذِينَ كَفَرُواْ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الطَّاغُوتِ فَقَاتِلُواْ أَوْلِيَاء الشَّيْطَانِ إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطَانِ كَانَ ضَعِيفًا
آنها كه ايمان دارند در راه خدا پيكار ميكنند و آنها كه كافرند در راه طاغوت (و افراد طغيانگر) پس شما با ياران شيطان پيكار كنيد (و از آنها نهراسيد) زيرا نقشه شيطان (همانند قدرتش) ضعيف است.
﴿نساء- آیه ۷۶﴾
التماس دعا
منبع : تالار گفتگوی بیداری اندیشه http://www.bidari-andishe.ir

مُرواريدهاي خونينِ ميدانِ لولو ،
اين جغرافياي خط خطي ارزاني خودشان!
اين چه ظلمي است كه بر فرزندان زهرا (س) ميرود؟
اين چه غربتي است كه سهم من ايراني، فقط تماشاي تصاوير لغزان و وحشتزده بحريني بايد باشد؟
اين چه قاعده احمقانهايست كه آل سعود به دعوت حاكمِ غريبه نوازِ بحرين، سرباز و آتش روانه ميدان لولو كند، و من ايراني، نبايد به دريا بزنم تا در كنار مرواريدهاي خونين ميدان لولو باشم؟
اين چه عيد عزا آلوديست كه سهم ما فقط يك حيرت است؟
برادر بحريني، ما دلمان در ميدان لولو جا مانده.
خواهر بحريني، ما پلك چشمانمان به صورت حيرتزده و فرياد بغضآلودتان همچنان باز مانده.
عمو، خاله و عمههاي بحرينيام، چه سخت است مرهم بر زخم فرزندان شجاع نهادن و آنها را اميدوار روانه كردن.
كاش در كنارتان بوديم و حنجره خسته از فريادتان را ميبوسيديم.
كاش در كنارتان بوديم.
ما اهل ذوق، علم سياست نميدانيم، ولي دلي داريم كه آيندهبين است. آينده با شماست!
سپاهِ اَبرهه آمريكا، كه دل به فيلهاي آهني خوش كرده و يَله بر سرزمين غصبي داده؛ بداند كه قرآن نويد داده است :
"و نُريدُ اَن نَمُنّ عَلَي الّذينَ استُضعِفُوا فِي الاَرضِ ، وَ نَجعَلَهُم اَئمّه وَ نَجعَلَهُم الوارِثين "
"ما ميخواهيم بر مستضعفان زمين منت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان روي زمين قرار دهيم " ( سوره مباركه القصص. آيه 5 )
مجيد مجيدي، ابراهيم حاتميكيا،كمال تبريزي، سيدمهدي شجاعي، عبدالحسين برزيده، مجتبي راعي، محمدحسين حقيقي، محمد مهدي عسگرپور، محمدرضا هنرمند و سيدرضا ميركريمي امضاكنندگان اين نامه هستند.
در پی بحرانی شدن اوضاع جاری در بحرین و افزایش حملات وحشیانه نیروهای رژیم بحرین که از سوی کشورهای مختلف حمایت می شوند، گروهی از شیعیان بحرینی نامه ای کوتاه خطاب به مقام معظم رهبری نوشته و نسخه ای از آن را برای پایگاه خبری شیعه آنلاین ارسال کردند.

کاظم رستمی، منتقد ادبی و شاعر جوان انقلاب که در شش سال گذشته دبیر کنگره سراسری شعر دفاع مقدس نیز بود، شعری برای انقلاب و شهدای بحرین سروده است.
شیعه
شقایق آتش گرفته ایست
برسینه کوه یخی
در تاریخ نفرین
که جهانش می خواند
شیعه در یمن
شیعه در حجاز
شیعه در عراق و افغانستان
شیعه در بحرین
از لولو بوی گوشت سوخته می آید
بوی جگرهای کباب
شیعه
کلمه اندوهگینی است
یادگار آه سوخته مدینه...
آوخ از مدینه....
کیف اصبحت یا بنت رسول الله؟
شیعه
در خون دل خویش است
شام یخ زده و ویران هجران را...
چقدر منامه شبیه بنی هاشم است
بیت سوخته را می ماند
لولو
مرج البحرین یلتقيان
و این لولو بحرین است
که می سوزد
آتش در نخلستان
آتش در خیمه گاه
آتش در بیت الله...
بوی یاس آتش گرفته می آید از این شعر
بوی اضطهاد شقایق
آوخ از شیعه...
دلم علقمه است
قلزم خون یل حیدر
آوخ از بی دستی
آوخ از بی آبی
آه آبرویم...عباس
با تو می گویم
ای پیشانی شکسته خواب شیعه
اینجا ام القرای شیعه است
ایران
اینجا شیعه دارد
علوی تر از علی!
مجتهد تر از جعفربن محمد
اینجا
قهرمان ما مختار است
نه عباس ابن علي
ما مفسران خون ریخته ایم...
جناب عالم بن عالم!
چگونه است
که می فهمی سقیفه را
می فهمی غدیر را
و کربلا را
اما همه را در تاریخ!
و فقط تاریخ؟
و نمی فهمی امروز را
و شیعه قائم را...
اصلا این چه شعری است
بگذار به شیوه قزوه بنویسم
به روش مولا ویلا نداشت
و آن روزها که واژه هایش را به مواخذه می گرفت ...(1)
آهای حجره های آیینه پوش
چطور است که می فهمید
بی معنایی
نبی بی وصی را...
و می فهمید
آنکه قلم و کاغذ نمی آورد
توطئه انشقاق فرق اسلام را داشت...
و نمی فهمید
که خورشید پس پرده
به اقامه اوصیاء حدیث می تابد
و مگر روایت حدیث
تنها روایت خون به ناحق ریخته اولیاست
و کشف راه های پیموده شده
پس امروز چه؟!
بیرون از اینجا
قتلگاه
اینجا
مدینه و فتنه
و اگر عالم تویی؟
رحمت به عوام الناسی ما
یا به قول سیار(2)
رحمت به بی نمازی ما بی نمازها...
که خمینی به ما تکیه کرد
و با پدران ما انقلاب
امیدش هم به ما دبستانیها بود...
انقلاب
اقامه ای دوباره است
شیعه را
من نمی گویم
امام گفت که این بار اگر کمر شیعه بشکند...
بخوانید وصیتنامه اش را
اگرچه خودش را نخواندید
و ساختار
صورت ظاهر انقلاب است
که در صورت
خطا و خیانت هست
کجی و انحراف نیز
و مگر در حکام و استانداران علی نبود؟
اما در انقلاب نیست
که در ولایت هم نبود و نیست
که محتواست و حقیقت است
آوخ از شیعه بودن...
که چه سخت است
روبرو معاویه
کنارش عمرعاص
مقابلشان ورق پاره های قرآن به نیزه
و تو در نبردی به شمشیر
و به خطبه خوانی توحید و ولایت...
و از پشت سرت خوارج خروج کنند
به لا حکم الا لله...
و اینچنین است که از پس سی سال سکوت و تماشا
به کلیسا نعره می کشند و...
آه... یوماه
بحرین می سوزد
دنیا سرگرم لیبی است
وما؟
کاش به نهج البلاغه باز می گشتیم
به خطبه 150 و 151
به خطبه 22
به 93 و103 و...
به رنجهای حیدر کرار
به حرفهای علی
که به تاریخ گفت
نه به چند مستمع مسجد کوفه...
بیا شیعه علی باشیم
بیا به حدیث کسا جفا نکنیم
بیا زیارت عاشورا را ابتر نکنیم
بیا عزای امام حسین را پاستوریزه نکنیم
بیا شیعه باشیم
وحدت خوب است
بیا از شیعه بودنمان خجالت نکشیم
از سکوت
از تکرار مکررات و ادرار اوراد
از کشف اسرار آیینه و تفسیر اسفار
جز حجاب خاموشی
جز باختن به فتنه نمی زاید
که صفویه روزگاری بود
و امروز... روزگاری نو
که در پایان این روز
نه بهانه پذیرند
نه بها...
و اینچنین است که خون غزه می ریزد
خون بحرین می ریزد
خون یمن و عراق و افغانستان می ریزد
و ما نشسته که موسی
به فتح برود با خدایش...
می ترسم که بیاید
و تو هنوز در تفسیر مقام خون خدا مانده باشی عالم...
بیا به انقلاب جفا نکنیم
به خونهای شهدا
به بدنهای له شده
به سید حسین علم الهدی که با تانک رویش رژه رفتند
به چشمهای آسمانی سعید جان بزرگی
به شهید جمشید محمد بیگی که شاعر بود
و همه را سوزاند
شعرهایش را
آه سوخته اش را...
بیا شاعر انقلاب باشیم
شاعر انقلاب
شاعر هیچ دولتی نیست
شاعر علی ابن ابی طالب است
شاعر حسین ابن علی است
شاعر شیعه است و فرزند زمان خویش
چقدر تشنه مانده ام
به فدای لب تشنه ات پسر فاطمه
بیا الهی عظم البلا بخوانیم...
الیس الصبح بقریب...
پينوشتها:
1) علیرضا قزوه که شاعر شیعی روزگار خویش است و مانده تا هنوز
2) محمد مهدی سیار
*باالهام از شعری از علی داوودی

اگر بخواهيم نگاهي به ريشههاي انقلاب و اعتراضات جاري در بحرين داشته باشيم بايد به تاريخ اعتراضات و انقلابهاي اين كشور در دهههاي پيش نگاهي بيندازيم كه اساسا با موقعيت جغرافيايي و ساختار جمعيتي - طايفهاي بحرين ارتباط پيدا ميكند و در هر دوره از تاريخ شاهد تغيير و تحولاتي در نحوه بيان اعتراضات و درخواستها و نحوه رويارويي يا پاسخگويي حكومت با آن بود.
* اعتراضات سال 1922 به قانون ماليات
اما اگر بخواهيم به تاريخ جنبشهاي اعتراض آميز نوين بحرين نگاهي داشته باشيم، بايد به سال 1922 بازگرديم كه اين كشور شاهد اعتراضات مردمي براي لغو قانوني بود كه در آن زمان به "قانون ماليات " معروف بود و بر اساس آن حاكم وقت كشور بحرين بر تمام افراد بالاي 16 سال ساكن بحرين ماليات فرض كرده بود. اين اعتراضات با دخالت انگليس و پاسخ به درخواست مردم پايان داده شد.
* اعتراضات دهه 30 و درخواست تشكيل پارلمان
پس از آن و در دهه 30 قرن بيست تحركات مردمي گستردهاي در بحرين آغاز شد كه عموما خواستار تشكيل پارلمان و شوراهاي منتخب محلي و بومي و سنديكاهاي كارگري جهت گفتوگو و مذاكره با شركتهاي نفت براي بالا بردن سطح دستمزد كارگران بومي شاغل در اين شركتها بود.
* پس از استقلال و اعتراضات سال 1971
پس از استقلال بحرين در سال 1971 اين كشور وارد مرحله جديدي شد و اولين دوره انتخابات پارلمان و شوراهاي شهرها در سال 1973 در اين كشور برگزار شد، اما پارلمان به سرعت و پس از بروز اختلافاتي با حكومت منحل گرديد و اين سرآغاز بروز اعتراضاتي مردمي براي كاستن از نفوذ پادشاه در پارلمان گرديد.
* تداوم اعتراضات در دهه 80
در طول دهه هشتاد درخواست اصلاحات كه زماني با سركوب و زماني با مذاكره و گفتوگو توسط حكومت وقت پاسخ داده ميشد، بدون دستيابي به نتيجهاي ادامه يافت و سرانجام حكومت راه غلبه بر اين اعتراضات را در ايجاد تفرقه ميان شيعيان و سنيها يافت و اقدام به نزديك ساختن سنيها به مراكز قدرت و دور نمودن شيعيان از آنها نمود.
* اعتراضات دهه 90 و درخواست مشاركت سياسي
در آغاز دهه نود و مشخصا در سال 1992 روند اعتراضات و درخواستها جهت حضور در عرصه سياسي و پارلماني كشور توسط نيروهاي معارض تشديد شد و معارضان خواستار تشكيل سازمانها و سنديكاهايي در بحرين شدند و درخواستي به اين مضمون براي دولت حاكم وقت ارسال نمودند كه با سركوب معارضان و بازداشت امضا كنندگان درخواست مواجه شد.
اعتراضات مشابهي به سبك و سياق اعتراضات و درخواستهاي سال 1992 در سال 1994 نيز صورت گرفت كه آن نيز به فرجامي مشابه فرجام اعتراضات پيشين دچار شد.
* سركوب خشونتآميز اعتراضات دهه 90
اعتراضات دهه 90 كه تا سال 1999 ادامه داشت، به شدت توسط رژيم بحرين سركوب شد و اين سركوب را بايد جزو خشونتآميزترين سركوبهاي صورت گرفته توسط رژيم بحرين تلقي كرد، بهگونهاي كه اكثر رهبران جريان معارض بحرين بازداشت و تظاهرات مردم اين كشور كه يك هفته كامل ادامه داشت، به خاك و خون كشيده شد و بر اثر آن دهها تن كشته و مجروح و دهها منزل تخريب و به آتش كشيده شد.
* به قدرت رسيدن "حمد بن عيسي " و دادن وعدههاي دروغين
پس از اينكه "حمد بن عيسي آل خليفه " در پي مرگ پدرش در سال 1999 در بحرين به قدرت رسيد، بحرين شاهد دورهاي گذرا و موقت از آرامش بود، چون حمد قول انجام برخي اصلاحات از جمله آزادي زندانيان سياسي را داده بود.
اما وقتي مردم بحرين دريافتند، اينها وعدههاي دروغيني بيش نيستند، اوضاع كشور دوباره ملتهب گرديد و بر اين اساس معارضان بحريني انتخابات سال 2002 را تحريم كردند.
تحريم انتخابات توسط برخي از گروههاي معارض در دورههاي بعدي يعني 2006 و 2010 نيز ادامه يافت.
* اعتراضات اخير بحرين
درپي تغيير و تحولات جاري در جهان عرب كه با سقوط رژيم "مبارك " و "بن علي " در مصر و تونس همراه بود، كشور بحرين نيز از 14 فوريه سال جاري شاهد بروز دور جديدي از اعتراضات بود كه طي آن ملت معترض بحرين خواستار سرنگوني رژيم "آل خليفه " و انحلال پارلمان و دولت در اين كشور هستند.
* شكلگيري انقلاب 14 فوريه
انقلاب 14 فوريه بحرين با برگزاري تظاهراتي در ميدان اللؤلؤة در منامه پايتخت اين كشور به دعوت جنبش "جوانان 14 فوريه " آغاز شد و به سرعت موج اعتراضات سراسر كشور را فراگرفت.
* كشتار 17 فوريه و به خاك و خون كشيده شدن معترضان
سپيده دم روز 17 فوريه نظاميان بحريني جهت سركوب تظاهر كنندگان و به اصطلاح پايان دادن به اعتراضات مردمي به اعتصاب كنندگان ميدان اللؤلؤة يورش بردند كه درپي آن سه شهروند بحريني كشته و دهها تن زخمي شدند و موجب گرديد در اعتراض به اين تجاوز ارتش فرداي آن روز در شهرهاي مختلف بحرين تظاهرات اعتراض آميز برگزار شود كه با برخورد خشونتبار نيروهاي امنيتي بار ديگر دهها معترض كشته و زخمي شوند.
* برگزاري بزرگترين راهپيمايي اعتراضآميز تاريخ بحرين
در 22 فوريه بزرگترين راهپيمايي اعتراض آميز تاريخ بحرين كه خواستار اصلاحات سياسي در اين كشور بود، برگزار شد كه رهآورد آن تندادن پادشاه بحرين به آزادسازي زندانيان سياسي بود.
* تلاش جهت فرونشاندن خشم مردم
در 25 فوريه پادشاه بحرين در اقدامي براي فرونشاندن خشم مردم 4 وزير دولت را بركنار و برخي از زندانيان سياسي را آزاد كرد و 25 درصد از بدهيهاي مسكن شهروندان را بخشيد و شوراي همكاري خليج فارس نيز قول دادن كمك ميلياردها دلاري به پادشاه بحرين را داد، اما تمام اين اقدامات نتوانست خشم مردم بحرين را فرو بنشاند.
* اشغال بحرين بهواسطه نيروهاي نظامي عربستان و سپر جزيره
در 14 مارس نيروهاي سپر جزيره به درخواست پادشاه بحرين براي حفظ منافع استراتژيك اين كشور وارد بحرين شدند كه به شدت توسط معارضان بحريني محكوم شد. اين نيروها به محض ورود به كشور به معترضان بحريني حمله برده و دهها تن از شهروندان بحريني را كشته و مجروح كردند.
منبع : فارس
بسم الله القاصم الجبارين
بيانيه شماره 1 اتحاديه انجمن هاي اسلامي اروپا در حمايت از مردم مظلوم بحرين

به راستي، مگر مي توان جمجمه له شده و مغز متلاشي شدهى "شهيد احمد فرحان " را برروي دست هاي مردم ديد و استغاثه ها و فريادهاي "يا زهرا(س) " و "يا حسين(ع) " را شنيد و دم فرو بست؟ مگر مي توان تصاوير اجساد سياه شدهى مردم رنج ديده بحرين را در سردخانه ها مشاهده كرد و آرام نشست؟ مگر مي توان ضجّه ها و شيون هاي پدران و مادران داغديده و اشكها و گريه هاي يتيمان بحريني را به چشم ديد و ساكت بود؟ و به راستي مگر مي توان لشكركشي هزاران نفر از سپاهيان يزيديان زمان و خونريزان وهابي را فقط نظاره گر شد و دست روي دست گذاشت؟
حقيقتا آيا تنهامحكوم كردن اين جنايت، در چنين شرايطي تنها وظيفهى ماست يا آنكه مي بايست در عمل به ياري مردم مظلوم بحرين شتافت؟
دنياي امروز، دنياي جنگ نرم و نبرد رسانه اي است. در اين عرصه، كاراترين و برنده ترين سلاح، افكار عمومي جهاني است. سنگين ترين هزينه ها و بيشترين فشارها بر نظامها و كشورها، نه از طريق حمله نظامي به آنها و جنگ سخت؛ بلكه از طريق تهاجم رسانه اي به آنها وارد مي شود. در جريان مسائل مربوط مصر، اگر پوشش رسانه اي گسترده نبود، رژيم سفاك "نا مبارك " مصر هيچ ابايي از خونريزيها و كشتارهاي وسيع به مانند عادت سابقش نداشت. در ماجراي دردناك غزه نيز، كه تحت بايكوت رسانه اي شديد غرب بود، بزرگترين گشايش براي مردم محاصره شدهى غزه پس از به راه افتادن كشتي آزادي از تركيه و فداكاري سرنشينان آن كشتي فراهم شد كه يكي از بزرگترين ضربه هاي رسانه اي در ساليان اخير را به رژيم غاصب صهيونيستي وارد آورد.
و امّا در مورد بحرين، هم اكنون مردم مسلمان اين كشور - اعم از شيعه وسني - در محاصره هستند. اين محاصره نه محاصره نظامي صرف از جانب "آل خليفه " و اربابان آمريكايي و انگليسي شان، بلكه مهمتر از همه محاصره اي خبري-رسانه اي مي باشد. در رسانه هاي غرب، اخبار مظلوميت مردم بحرين يا به محاق برده شده و يا با انتساب خيزش مردم مظلوم بحرين به نهادهاي دولتي ايران، انعكاس منفي پيدا مي كند. در اين شرايط كه دست دولت ايران و مجاري رسمي بخاطر بسياري ملاحظات بين المللي، حقوقي - و مخصوصا رسانه اي - بسته مي باشد، بر سازمانهاي مردم نهاد، انجمنها و تشكلهاي دانشجويي، هيأتهاي مذهبي و مردم انسان دوست كشورمان است كه براي ياري مردم مظلوم بحرين قدم در صحنه گذاشته و در اين راستا حركتي مؤثر و هوشمندانه انجام دهند.
حركتي گسترده - همانند حركت كشتي آزادي در جريان غزه - مي تواند در اين شرايط، به ياري الهي بسيار كارساز و مؤثر باشد. در وضعيت كمبود امداد رساني، عدم امنيت جاني مجروحان و مشكلات جدي بيمارستانها در رسيدگي به آسيب ديدگان، حركت گستردهى كاروانهاي خودجوش مردمي از سواحل ايران به سمت بحرين پاسخي مناسب و هوشمندانه است به لشكركشي سفّاكان "آل خليفه " ، "آل سعود " و "آل نهيان ". لشكري از انسانيت و نوع دوستي براي مقابله با لشكري از حيوانيت و درنده خويي.
حركت گسترده و همزمان صدها - و چه بسا هزاران - قايق، لنج و كشتي با سرنشيناني از پزشكان و امدادرسانان فداكار براي كمك به مصدومين و مجروحين، و براي جلو گيري از كشتار و به خون كشيدن مردم مظلوم و بيدفاع، از نقطه نظر وارد آوردن فشار بر دولت سفاك بحرين، مي تواند در شرايط حاضر بسيار قويتر و مؤثرتر از چنگ و دندان نشان دادن سياسي و به پيش كشيدن بحث مداخله نظامي و براه انداختن مباحث استشهادي باشد. نبايستي فراموش كرد كه دولت خونريز بحرين به پشتوانه اربابان آمريكايي اش واهمه چنداني از تهديدات سياسي و نظامي ندارد؛ و چه بسا اينگونه موارد بهانه اي شود براي سركوب هر چه قساوت آميزتر مردم بيگناه. امّا حركت گسترده كاروان مردمي "انسان دوستي و آزاديخواهي " با پوشش رسانه اي مناسب، بطور بالقوه مي تواند داراي دو دستاورد باشد: يا سبب مي شود دولت بحرين به كمك ناوگان اربابانش راه آن را سد كند، كه در اين صورت سبب حاصل شدن بزرگترين دستاورد مي شود، كه آن برافتادن پرده نفاق و آشكارشدن چهره واقعي آمريكا نزد افكار عمومي جهان و خصوصا ملتهاي بپا خاسته منطقه مي باشد؛ و يا اينكه مشابه كاروان دوم كمك به غزه، امكان شكستن محاصره به مدد الهي ميسر مي گردد و اين امر سبب تقويت قوا، بالا رفتن روحيه و افزايش اميد در ملّت مظلوم بحرين خواهد شد.
در اين راستا، ما به عنوان اتحاديه انجمنهاي اسلامي دانشجويان ايراني در اروپا، از تشكلهاي مردمي در ايران و ديگر كشورهاي همجوار مي خواهيم كه با راه اندازي فوري كاروانهاي "انسان دوستي و آزاديخواهي " شامل پزشكان، امدادرسانان داوطلب و كمكهاي دارويي، هر چه سريعتر حركت دسته جمعي خود را به طرف بحرين آغاز كنند. برد رسانه اي چنين اقدامي و روشنگري آن در شرايط حاضر، حقيقتا بي نظير بوده و سبب وارد آوردن ضربه اي سنگين بر رژيم سفّاك و خونريز "آل خليفه " و حاميان ظالم آن خواهد بود.
ما به عنوان اتحاديه انجمنهاي اسلامي دانشجويان در اروپا، در سطح تمامي انجمنها و در شهرهاي مختلف - خصوصا محيط هاي دانشگاهي - همكاري كامل خود را براي شكستن اين محاصره رسانه اي به كار خواهيم بست. هر ساعت و هر لحظه زودتر حركت كردن كاروانهاي "انسان دوستي و آزاديخواهي "، مي تواند باعث نجات سريعتر جان انسانهاي بي گناه شود و در مقابل هر لحظه تعلل و دست روي دست گذاشتن، و نشستن و تنها محكوم كردن، ايجاد فرصتي است براي به خاك وخون كشيده شدن بيشتر اين مردم مظلوم و بيدفاع.
« الَّذِينَ آمَنُوا يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّـهِ وَالَّذِينَ كَفَرُوا يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الطَّاغُوتِ فَقَاتِلُوا أَوْلِيَاءَ الشَّيْطَانِ إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطَانِ كَانَ ضَعِيفًا »
اتحاديه انجمنهاي اسلامي دانشجويان ايراني در اروپا
هالیوود بعد از سینما به سریال سازی استراتژیک روی آورده است.سریال هایی همچون لاست ،24،فرار از زندان،جریکو و... سریال هائی هستند که تلویزیون استراتژیک را تشکیل می دهند.حسن عباسی در سلسه جلسات چهارشنبه های فرهنگسرای ارسباران با عنوان «نقد و تحلیل بر فیلم ها و سریال های هالیوودی» به بررسی مولفه ها،ساختار و زوایای پنهان این سریال ها پرداخته است.

برای دریافت کلیک کنید

کل تحلیل سریال 4400 باکیفیت 24kbps و با اندازه 16.30 مگابایت ( کیفیت 18kbpsو اندازه 12.22 مگابایت )
قسمت اول تحلیل سریال 4400 باکیفیت 18kbps و با اندازه 4 مگابایت
قسمت دوم تحلیل سریال 4400 باکیفیت 18kbps و با اندازه 4.32 مگابایت
قسمت سوم تحلیل سریال 4400 باکیفیت 18kbps و با اندازه 4 مگابایت

آيندهشناسي شيعه، همانند ديگر ديدگاههاي اين مذهب، بر نظريهي "امامت و ولايت " استوار است. منابع كلامي و فقهي شيعه امامت را "رياست عامه و عالي بر امور دين و دنيا " تعريف كردهاند. امام بدين ترتيب، رهبر بالأصاله جامعه اسلامي، جانشين پيامبر اسلام (ص) و سرپرست تمامي امور ديني و اجتماعي مسلمانان است.
چنانكه بسياري از پژوهشگران انديشههاي اسلامي تاكيد كردهاند، "امامت " تنها اصل اساسي است كه شيعيان (دوازده امامي) را از ديگر فرقههاي اسلامي متمايز ميكند. به نظر محمدحسين آلكاشفالغطاء، امامت فرق جوهري و اصلي است و ديگر تفاوتها همانند ...
نويسنده: داوود فيرحي
منبع:www.iranasef.com


17 اسفند ماه سالروز شهادت بسيجي بصير، شهيد حاج محمد ابراهيم همت. از تأسف بارترين مسائلي كه تذكر درباره آن به متصديان امور فرهنگي ضروري به نظر ميرسد، شيوه تعظيم و بزرگداشت شخصيتهايي است كه در طول مدت انقلاب تا به امروز، شايستگي معرفي شدن به نسل هاي آتي را به عنوان الگو پيدا نموده اند. چراكه متأسفانه فقط در سالگردهاي وفات و يا شهادتشان و يا ديگر مناسبتهاي مربوطه، از آنها ياد مي شود.
اين در حالي است كه مقام معظم رهبري شهيدان را به عنوان ستارگاني معرفي مينمايند كه راه را مي شود با آن ها پيدا كرد. اگر به حقيقت قرار است مباني اعتقادي و سيره عملي شهيدان، الگويي براي هدايت نسل جوان باشد، آيا با يكي دو دفعه ياد نمودن از آن ها در طول يك سال، اين خواسته تحقق مي يابد. تأسفبارتر آن كه اين ميزان ياد نمودن اندك نيز در نمايش چند تصوير و قطعه فيلم تكراري، انتشار چند مقاله، زندگينامه يا خاطره و در نهايت بر پايي يك همايش خلاصه مي شود. و اي كاش انصاف و تعادل و بيان حقيقت در همين برنامه ها نيز رعايت ميشد، چرا كه فقط به برخي ابعاد شخصيتي آنان پرداخته مي شود.
عبارات زير پاره اي از سخنراني آن سردار رشيد اسلام است كه در تاريخ 16/1/1362 و در پادگان دوكوهه ايراد شده است و ماآن را عيناً از نوار سخنراني پياده شده است :
عكس العمل انفعالي امريكا در برابر انقلاب
«پس از اين كه يك انقلاب با عظمتي رخ داد، امريكا در يك حركت انفعالي ناچار شد عكس العمل نشان بدهد. خوب دقت كنيد. شما يك زمان ساده يك جايي ايستاده ايد و به فكر نيستيد مشتي به شما زده مي شود. به يك باره شما هول مي شويد و تا مي آييد خودتان را پيدا كنيد و جواب بدهيد، زمان مي گيرد. وقتي مي خواهيد جواب بدهيد اين جواب، جواب انفعالي است.
اين حركت حركت واكنش است در مقابل كنشي كه روي شما انجام شده است. و اين انقلاب بر عكس همه انقلابهاي تاريخ، اولين انقلابي بود كه امپرياليسم امريكا در مقابل، يك حركت انفعالي انجام داد و امريكا مجبور شد در مقابل يك عمل انجام شده و پيروز شده انقلاب اسلامي، عكس العمل نشان دهد. لذا از روز اول عكس العملش، مشتي كه مي خواست بزند اين بود كه انقلاب را كند بكند. و پس از كند كردن انقلاب، انقلاب را به سقوط بكشاند.»
دولت موقت و بني صدر؛ مهره هايي براي كُند و منحرف كردن انقلاب
درادامه بحث شهيد همت مهرههاي استكبار براي عملي كردن آن واكنش هاي انفعالي اش را مشخص مي كند:
«و براي اين حركت (بارها من اين را تكرار كردم از بس اين مطلب مهم است) از اين خصلت ها براي اين حركت استفاده كرد: به سازش كشيدن انقلاب، به انحراف كشيدن انقلاب، جلوگيري از صدور انقلاب. اينها راهكارهاي كند كردن بود. به سازش كشيدن را دولت موقت روي كار آورد. مارهاي از آستين درآمده ساليان دراز، پيرهاي فرتوت سياست و ليبراليسم [را] رو كرد... حركت بعدي به انحراف كشيدن انقلاب بود، بلافاصله بعد از حركت سازش و خط بني صدر براي اين كار آمده بود. بسيار طول دارد، كتاب ها بايد بنويسند در تاريخ. اصلاً روي آن نمي ايستيم و وقت را نمي گيريم.»
آنچه مهم است آنكه شهيد همت كه از جمله افرادي است كه آن مقطع را با چشماني باز و به خوبي درك نموده است، بر تحليل شيوه دشمن در كند نمودن و سپس منحرف كردن انقلاب، تأكيد داشته و معتقد است كه كتاب ها بايد در اين زمينه نگاشته شود.
ضرورت تحليل جنگ و زواياي آن
شهيد همت در ادامه سخنانش به تهاجم نظامي گسترده عراق و نقش خائنان داخلي پرداخته و ضمن تأكيد بر ضرورت تحليل و شناخت زوايا و خفاياي اين موضوع مي گويد:«اينقدر مقدمات آماده بود كه عين كار اسرائيل بيست و چهار ساعت قبلش هواپيماها بلند بشوند و بيايند تمام فرودگاه ها را بزنند. كه به خاطر داريد كه تهران روي فرودگاه مهرآباد و ساير جاهايي كه رفتند و همان زمان يك دست هايي هم در كار بود كه همكاري بكنند با اين خط و همكاري كردند و بلافاصله از زمين و دريا و هوا عراق بريزد و بيايد و آمد. برادرهاي عزيز، سيزده لشكر از عراق به حركت در آمد. پنج لشكر پياده نظام، پنج لشكر زرهي، دو لشكر مكانيزه و يك لشكر احتياط. حدود هشت لشكر به سمت جنوب حركت كرد.
لشكرهاي صد در صد آماده آفند و با حداكثر استعداد. گردان چهل تانك، تيپ صد و بيست تانك، لشكر سيصد و شصت الي چهار صد تانك. آمدند... هيچكس مقابلشان نبود. برادرها به خاطر دارند هنوز در آن زمان حفاظت [نبود]، شهيد رجايي آمده بودند نخست وزيري، الو... خرمشهر سقوط كرد. الو... نفت شهر سقوط كرد. الو... و در مخيله و ذهن انسان نمي گنجيد كه اين ها مي خواهند چه بكنند. و خدا گواه است تاريخ آينده هم دير خواهد فهميد و به اين فكر خواهد افتاد كه بنشيند و تحليل كند.»
اشارهاي به خيانت هاي داخلي در زمان جنگ
حاج همت سخنان عمارگونه اش را اين طور ادامه مي دهد: «برادرهاي عزيز، يك قسمت خيلي جزئيش الآن روشن شده است. يك افسر از لشكر سه كه مأموريتش جسر نادري بوده، اين مي رسد به پل كرخه (افسر شناسايي لشكر بوده) با يك جيپ از پل كرخه عبور مي كند و مي آيد به سمت انديمشك. هيچكس مقابلش نبوده است. اينقدر با جيپ مي آيد كه پادگان نيروي هوايي دزفول را با چشمش مي بيند. بعد در بيت المقدس اسناد به دست آمد. اين افسر عراقي به رده بالايش گزارش مي كند كه من از پل كرخه گذشتم و آنقدر پيشرفتم كه پادگان نيروي هوايي را با چشم خودم ديدم.
بعد تحليل مي كند و مي گويد كه اما نظريه، فكر مي كنم يك تله باشد [يعني حتي خود عراقيها هم باورشان نمي شد كه اينقدر راحت و بدون اين كه كسي جلوي آنها باشد بتوانند به اين شكل پيشروي كنند]... عراق به اين شكل آمده بود. جداً وحشتناك آمده بود. خدا شاهد است صدام (هنوز مصاحبه اش هست) بيوجدان در خرمشهر داشته سوار هليكوپتر مي شده. خبرنگار ميگويد يك سؤال ديگر از تو داريم. [صدام] ميگويد مصاحبه بعدي در اهواز. سوار هليكوپتر مي شود و به آسمان ميرود. در گيلانغرب، در عمليات مسلم بن عقيل كه آنجا بوديم، آن نفرش را من گير آوردم گفت. گفت از خود من در فلكه تانكه سؤال كرد كه تا تهران چند كيلومتر ديگر هست؟ در اهواز [پادگان] حميد سقوط مي كند. بسياري قطعه فانتوم در پادگان حميد [بود]. ولي خيانت آنقدر هماهنگ شده بود از كانال داخل هم كه يك قطعهاش را برنداشتند. دشمن ميرسد تا نورد اهواز. پانزده كيلومتر الي هجده كيلومتر تا اهواز [فاصله داشت]. دشمن به راحتي آبادان را دور ميزند و در محاصره خودش مي گيرد، در بغل خودش مي گيرد.
كارش را تمام نميكند. دشمن مي آيد پل نو، از پل نو رد مي شود مي آيد در خونين شهر.
بيست و يك ميليارد دلار اجناس ما در گمرك توسط عراقي ها ربوده ميشود. و جناياتي كه در خرمشهر و بعد در سوسنگرد بيشتر از همه جا در فحشا و مسائل ناموسي آفريدند كه همه تان اطلاع داريد... با همه كوبندگي خدا رحم كرد، دوباره اينجا خطوط بنيصدر روشن شد و براي ملت جا افتاد. به محض هوشياري ملت، همان جريان بني صدر شكست خورد و كنار رفت.
يك ذره پا گذاشتيم رو به هماهنگي. و همين پا گذاشتن جريان ثامن الائمه و طريق القدس [را آفريد]. براي اولين بار هزار تا نيروي بسيج از ايران سي و پنج ميليوني بسيج شد و در آن عمليات شركت كرد و موفق. بعد در عمليات حصر آبادان شدند دو هزار. بعد شد فتح المبين و گسترش پيدا كرد. سازمان رزمي، خود بچه هاي عمليات قبول نمي كردند كه گردان بشود نيرو. ولي حصر آبادان شد دو هزار بسيجي. و جريان فتح المبين شدند شصت هزار و جريان بيت المقدس شدند نود هزار.»
تأكيد بر ضرورت پيروي از خط تعيين شده ولايت فقيه
شهيد همت در ادامه پس از ارائه تحليلي از وضعيت ايران، با بينش و بصيرتي كه دارد تنها راه نجات را تبعيت از ولايت فقيه دانسته و مي گويد: «ايران را محبوس كردند داخل يك قفس و دور تا دورش را محاصره كردند.
محاصره اقتصادي، نظامي، سياسي. از دريا و زمين و هوا. دريا را نمي بينيد ناوگان امريكا مي آيد؟ اين محاصره دريايي. تركيه را نمي بينيد؟ محاصره مرزي. افغانستان را نديديد؟ و بعد عراق را هم كه ديديد. همه ايران را گذاشتند در يك قفس كه از اطراف محاصره كنند و هي حلقه محاصره را تنگتر كنند تا اين انقلاب را ساقط كنند. ما را داخل يك قفس محصور كردند و ما هيچ چاره اي نداريم جز اينكه يك طرف ديوارهاي اين قفس را بشكنيم و اگر شكستيم، مردانه از قفس بيرون رفته ايم و مي توانيم پرواز كنيم. و اگر نرفتيم مي خورندمان. و قفس را هر كجا نگاه ميكني تركيه، پاكستان، افغانستان، ميبيني ديوارهايش مناسب نيست غير از ديوارهاي قفس ايران. چرا كه معتقد به ولايت است، چرا كه معتقد به امامت است. و چرا كه غير از خط ولايت، خط امامت و امت، خط ديگري را نمي شناسد... لذا اين احساس به همه شما دست ميدهد كه امروز چقدر وظيفه، چقدر مسئوليت و چقدر احساس تكليف برگردن ماست. كه يك ايران اسلامي محاصره شده توسط همه كشورهاي استعماري، كه آب مي خورند تمامي اين كشورها خط فكري، سياسي، عقيدتي، نظامي و جغرافيايي و همه چيزشان از خطوط امپرياليسم شرق و غرب و خصوصاً در رأسش امريكا [نشأت گرفته مي شود].»
آنچه كه حاج همت به وضوح در كلام رهبرش مي بيند و به خاطر اجراي آن سر در طبق اخلاص و بندگي مي گذارد، همان چيزي است كه كوردلان آن روز نديدند و امروز در شعار «نه غزه، نه لبنان» كوري آن روزشان نيز به اثبات رسيد. اين حاج همت است كه بيست و هفت سال پيش، از شك شكاكان به ولايت پرسيده و مي گويد: «طرحي است روشن. طرح ولايت يك طرح كلي است كه توسط فرماندهي كل قوا بيان مي شود. طرح ولايت چيست؟ هان؟ ابلاغ نكرده است؟ در راديو ابلاغ نكرده است؟ در روزنامه ها ننوشته است؟ شكي در طرح ولايت داريد؟ از اول گفته قدس و قدس و قدس و گره را امام و ولايت در آنجا مي بيند. ما كه ناشي هستيم و نمي فهميم.
كشش نداريم، بينش نداريم، مغزمان ماديست و دنيا پسنديم. خط بعدي را هم امام داده و خط واسطه را هم تعيين كرده است، كربلاست.» آري و چه زيبا گفت شهيد آويني، سيد شهيدان اهل قلم، كسي كه هيچگاه نمي گذاشت صداي حاج همت در درونش گم شود: «كربلا حرم حق است و هيچكس را جز ياران امام حسين (عليه السلام) راهي به سوي حقيقت نيست.»
منبع: http://www.iran-newspaper.com
خانم مهناز رئوفی، در محیط بهائی رشد یافت، اما فسادها و تناقض هایی که در کار هم کیشان خود (به ویژه سران محفل بهائیت) دید،وی را به شدت از این مسلک بیزار کرد و این امر، همراه با مطالعه مستقیم درباره اسلام، باعث تشرف او به اسلام و تشیع گردید.
به گزارش "خدمت"؛ خاطرات خانم رئوفی که اخیراً تحت عنوان «سایه شوم؛ خاطرات یک نجات یافته از بهائیت» توسط انتشارات کیهان نشر یافته، حاوی نکات بسیار جالبی در افشای مواضع ضد اسلامی و ضد انقلابی تشکیلات بهائیت است.
با هم بخشهایی از آن را میخوانیم:
فساد اخلاقی در بهائیت :
در بهائیت هر گونه تعصبی ممنوع است و این ریشه در سیاست استعمار دارد که با ترویج این اعتقاد، تعصب ملی، تعصب دینی، تعصب وطنی و هر عرق و علاقه و غیرتی را از انسان میگیرد تا به راحتی بتواند بهرهکشی کند... خیلی از خانمها[ی بهائی]... لباسهای نازکی میپوشیدند و منظره بسیار کریه و زشتی به وجود میآوردند و روسای تشکیلات چیزی به آنها نمیگفتند و آزادی مطلق داده بودند. دیگر کسی حق اعتراض نداشت.
بیبند و باران تشویق هم میشوند! :
در جامعه مسلمان ها، هر کس در رعایت حجاب و یا خلوت با اجنبی کوتاهی نماید مورد اعتراض و بازخواست افکار عمومی (و نه تشکیلاتی) واقع شده و با او برخورد میشود و در جامعه بهائی هر کس بیحجاب تر باشد به اصطلاح باکلاس تر و بافرهنگ جلوه میکند و هر کس برای ایجاد ارتباط با اجنبی راحت تر و در واقع گستاخ تر باشد امروزی تر و در تشکیلات از عزت و احترام بیشتری برخوردار خواهد بود. من در مقایسه این دو جامعه وقتی به اعمال و رفتار بعضی از مسلمانان...، خصوصاً...به خلافکاران و معصیتکاران، فکر میکردم، میدیدم آنها کسانی هستند که تربیت مذهبی نشدهاند و از احکام و دستورات اسلام سرپیچی کردهاند... اما در بهائیان اگر اعمال خلافی سر میزند برای این است که هیچ گونه مانع شرعی ندارند. در واقع اسلام را نمیشود در اعمال مسلمانان جستجو کرد ولی بهائیت را در اعمال بهائیان میتوان یافت؛ چون اگر اعمال نابجایی از افراد مسلمان سر میزند به علت بی توجهی به تعلیمات اسلام است. 
ارتباط با علما ممنوع! :
بهائیان فقط در صورتی با مسلمانان رفت و آمد دارند که مطمئن باشند هیچ خطری آنها را تهدید نمیکند و ضمناً میتوانند بهائیت را تبلیغ کنند و باعث تبلیغ افکار بهائیگری شوند. آنها فقط با افراد کاملاً بیسواد و عامی صحبت میکردند و من هیچ وقت ندیدم که یک بهائی با یک عالم مسلمان بنشیند و از بهائیت حرفی بزند؛ میدانستند که محکوم میشوند. لذا اصلاً با عالمان و تحصیل کردگان و خـصـوصـاً روحـانـیـون هـیـچگـونـه بـحـثـی پـیش نمیکشیدند.
شستشوی مغزی کودکان :
[زمانی که] معلم مهد کودک بهائیان شدم... برنامههایی که به من میدادند تا به بچهها بیاموزم کاملاً در راستای شستشوی مغزی آنها بود و من... میدیدم که چگونه از 3 سالگی، کودکان را نسبت به اسلام و مسلمانان بدبین میکردند و... مغز کوچک آنها را با خرافات و اوهامی که ارمغان... بهاء و عبدالبهاء بود پر میکردند و چگونه با آوردن مثالها و بیان داسـتـان هـایـی، آنـان را از خارج شدن از بهائیت میترساندند و با [وجود] این ترس و وحشتی که در دل کودکان از انتخاب راهی به جز راه بهاء میانداختند و با وحشتی که آنان از طرد شدن و اخراج شدن از خانه و خانواده داشتند، شعار بیاساس «تحرّی حقیقت» را سر میدادند و به ظاهر وانمود میکردند که بهائیان در پانزده سالگی پس از تحری حقیقت میتوانند راه خود را انتخاب نمایند...، در حالی که هیچ کدام از بهائیان حق نداشتند... کتابهای سایر جوامع را مطالعه کنند، حق نداشتند کتابهای ردیه را که بیشتر، بهائیان مسلمان شده آنها را نوشته بودند مورد مطالعه قرار دهند...
در زمان جنگ [ایران و عراق] وقتی مردم کشته میشدند، بهائیان با بیرحمی تمام میگفتند از این مسلمانان هر چه کشته شود کم است. خصوصاً وقتی رادیوهای خارجی، آمار شهادت رزمندگان را در جبههها به اطلاع مردم میرساندند... با ناسزاگویی به رزمندگان ابراز مسرت و خشنودی میکردند
بگذار مردم با موشک باران صدام بمیرند! :
در زمان جنگ [ایران و عراق] وقتی مردم کشته میشدند، بهائیان با بیرحمی تمام میگفتند از این مسلمانان هر چه کشته شود کم است. خصوصاً وقتی رادیوهای خارجی، آمار شهادت رزمندگان را در جبههها به اطلاع مردم میرساندند... با ناسزاگویی به رزمندگان ابراز مسرت و خشنودی میکردند. بهائیان در زمان جنگ با کنارهجویی از شرکت در جبههها اعلام کردند که مخالف جنگ هستند و به بهانه عدم دخالت در سیاست از به دست گرفتن سلاح امتناع کردند و کوچک ترین فعالیتی برای دفاع از کشور از خود نشان ندادند... آنها که دائماً در کلاسها و مجالس از عشق به عالم بشریت دم میزدند، آنان که از الفت و محبت طوری سخن سرایی میکردند که گویی برتر و مهربانتر از همه اقشار عالمند، در عمل نه تنها بویی از انسانیت و محبت نبرده بلکه درندهخوییشان گُل میکند و از خبر شهادت جوانان عزیز این مرز و بوم اظهار خوشحالی و مسرت میکنند.
شادی در رحلت امام :
[در جـریـان] رحـلـت امـام(رحمت الله علیه) ازدحام جمعیت دل سوخته و آن نمایش حقیقی مراسم عزاداری در باور نمیگنجید. آن همه ایمان...، عشق... و... التهاب، انسان را وادار به حسرت و غبطه میکرد. سنگ در آن روز میگریست و من شاهد اشک بچههای برادرم بودم که قلبشان رئوف تر و پاکتر بود. قلب خودم از جا کنده میشد...، اما بهائیان وقتی به هم میرسیدند این خبر ناگوار و این مصیبت گران مردم دلسوخته را به هـم تـبـریـک مـیگفتند و اگر جشن و پایکوبی نمیکردند از ترس مردم بود.
یک بسیجی، مرا آگاه کرد :
با اشاره به گفتگویش با یک بسیجی خدمتگزار به نام مهدی صالحی (که چندی پس از جنگ تحمیلی، هنگام خنثی سازی مین در شلمچه به شهادت رسید) مینویسد:
مهدی ذهنیت مرا نسبت به اسلام تغییر داد و طوری به تبلیغ اسلام پرداخت که واقعاً منقلب شدم و شک و تردیدم نسبت به حقانیت بهائیت بیشتر شد. آن روز... من به مطالبی پی بردم که قبلاً از آنها بیاطلاع بودم و در اثر تبلیغات سوء تشکیلات، عکس قضیه در مغزم فرو رفته بود. عمده مطالب این که تشکیلات اسلام را برای ما دینی کوچک و عقبافتاده که پر از خرافات و اوهام است معرفی کرده بود و من فهمیدم که بهائیان اعتقادات خرافی بعضی از مردم بیسواد و بیاطلاع را به عنوان اسلام به ما معرفی کردهاند، در حالی که خود اسلام دینی بسیار جامع و کـامـل و بـینـقـص اسـت کـه بسیار انسان ساز و تعالی بخش است.
دیگر به بهاء و عبدالبهاء ایمان ندارم! :
خانم مهناز رئوفی در شرح گفتگوی خود با یک فرد بهائی (به نام آقای منطقی) در خانه خویش، در ایام ناراحتی شدید خود از سران محفل بهائیت میگوید:
در حالی که وسایلم را جمع میکردم چشمم به تابلوی عکس عبدالبهاء افتاد. با عصبانیت تابلو را برداشتم و بر زمین کوبیدم و با هر دو پا روی آن ایستادم و گفتم: تشکیلاتی که ارمغان اراجیف توست مرا بدبخت کرد... آقای منطقی لبخند تلخی زد و گفت: تو خیلی اشتباه کردی. اتفاقاً اعضای محفل حرفهای ترین خلاف کارهای دنیا هستند و کثیف ترین گناهان از آنان صادر میشود. خود من شاهد تعویض زنان محفل با همدیگر بودهام و به حدی از آنان کثافت کاری و رذالت دیدهام که اگر پاکترین افراد عضو محفل شوند هرگز به آنان اعتماد نخواهم کرد. حرفهای آقای منطقی برایم تازگی داشت او از غیرانسانیترین اعمال که از اعضای محفل قبل از انقلاب سر میزد برایم گفت و ایرادهایی اساسی از خود بهائیت گرفت... من مبهوت و متحیر به آقای منطقی نگاه میکردم. او به چه جرأتی چنین چیزهایی را میگفت به او گفتم: از این که طرد شوید نمیترسید؟ گفت... تصمیم داریم به خارج از کشور برویم و از دست بکننکنهای این تشکیلات راحت شویم. گفتم پس چه کسی واقعاً بهائی است؟ همه که یا از ترس بهائی ماندهاند یا منفعتی را دنبال میکنند یا مثل شما، ظاهراً بهائی هستند. پرسیدم به بهاء و عبدالبهاء چه؟ به آنها هم ایمان ندارید؟ عینکش را کمی بالاتر برد، دستی بر محاسن خود کشید و گفت: آدمهای زرنگی بودهاند؛ خوب توانستند چیزی مشابه با ادیان دیگر درست کنند. علاوه بر مقام و منزلت، پول خوبی هم به جیب زدند...!
قبله فرقه ضاله بهائیت، اسرائیل است
مهناز رئوفی متولد ۱۳۴۹ در سنندج است. از سادات طباطبایی است ولی به واسطه این که پدرش بهایی بود او نیز بهایی ماند. می گوید اگرچه اجداد او از مسلمانان سرشناس و صاحب احترام و معتمد بودند و هم اکنون آرامگاه های آنان مورد تکریم مسلمانان است ولی پدربزرگ های او به مسلک بهائیت درآمدند. او، برادرانش، همسر برادران و خواهرانش از اعضای فعال تشکیلات بهائیان بودند به شکلی که برادران او هم اکنون نیز از سران بهائیت در ایران محسوب می شوند.رئوفی اسلام آوردنش را تنها خواست و لطف خدا می داند و وقتی از این مسئله سخن به میان می آورد احساسات و شوق کاملاً بر بیانش غالب می شود اگرچه به این واسطه هزینه سنگینی را نیز پرداخت کرده است. او می گوید: اگرچه فردی بسیار عاطفی و وابسته به خانواده هستم ولی به واسطه خروج از بهائیت از خانواده طرد شدم و اجازه پیدا نکردم که بعد از سالها خانواده ام را ملاقات کنم و پدرم هم در این سالها از دنیا رفت و این اتفاق نیز برایم خیلی سنگین بود. با این حال او این مسئله را به جان خرید و حاضر شد برای یافتن حقیقت هزینه آن را نیز پرداخت کند.
اجازه بدهید ابتدای مصاحبه را با یک تاریخچه مختصر از فرقه بهائیت آغاز کنیم.
پیدایش بهائیت از سال ۱۲۶۰ با ادعای جوانی به نام سیدعلی محمد که خود را ملقب به «باب» کرد آغاز شده است. سیدعلی محمد باب ابتدا ادعای مهدویت و سپس ادعای خدایی نمود. این شخص بعد از ۹ سال که توانست پیروانی را برای خود دست و پا کند، توسط امیرکبیر در تبریز اعدام شد. میرزا حسینعلی نوری از پیروان باب بود که پس از اعدام وی ادعای «من یظهر اللهی» کرد و گفت که باب مبشر من بوده و من مهدی موعود هستم و به این شکل ادعای مهدویت نمود و خودش را بهاءالله و پیروانش را بهایی نامید. بعد از بهاء، پسرش به نام عباس افندی که خودش را «عبدالبهاء» یعنی بنده بهاء نامید جانشین وی گردید و پس از او نیز شوقی افندی که نوه دختری عبدالبهاء بود اداره امور بهائیان را برعهده گرفت. پس از این سه نفر و تا امروز زعامت بهائیان برعهده «بیت العدل» است. «بیت العدل» مرکزیتی متشکل از ۹ نفر است که توسط شوقی افندی تشکیل شد چرا که او صاحب فرزندی نشد تا رهبری بهائیان را برعهده بگیرد. تمام دستورات اداری و حقوقی و در کل تمام مسائل بهائیان از «بیت العدل» صادر می شود و همه بهائیان تابع محض این ۹ نفر هستند. بهائیان این ۹ نفر را مصون از هرگونه خطا می پندارند و جمع آنها را (نه تک تک) بری از هر اشتباهی می دانند.
یعنی معتقدند این ۹ نفر معصوم هستند؟
می گویند که این عده ملهم به الهامات غیبیه هستند و عصمت دارند و هر دستوری که از سوی آنها صادر شود از طرف خداست و باید بدون چون و چرا انجام داد.
این عده چگونه انتخاب می شوند؟
توسط خود بهایی ها انتخاب می شوند.
بیت العدل در کجا قرار دارد؟
در اسرائیل. خود بهاء هم در اسرائیل فوت کرد و جالب است بدانید که او می گفت که قبله بهائیان من هستم و باید به طرف من نماز بخوانید و طبعاً وقتی هم که فوت کرد قبرش در اسرائیل بود و الآن قبله همه بهائیان به طرف اسرائیل است.
وقتی بهاء زنده بود چطور به طرف او نماز خوانده می شد؟
این جزو سؤال های پاسخ داده نشده است که چطور می شود رو به یک انسان زنده نماز خواند یا این که خودش چطور نماز می خوانده است! او ادعای خدایی داشت ولی در برخی متون از خدا استمداد می کرد. وقتی از او دلیل این مسئله را می پرسیدند که چرا تناقض گویی می کنی می گفت که شما غافل هستید ظاهر من باطن مرا می خواند و باطنم ظاهرم را!
رابطه این فرقه با رژیم صهیونیستی به چه شکل است؟
طبعاً «بیت العدل» به عنوان مهمترین و مرکزیت این فرقه در سرزمین های اشغالی است و فعالیت های گسترده ای داشته و به لحاظ اقتصادی منافع زیادی دارد.
چطور؟
به خاطر این که مقبره بهاء آنجاست، بهایی ها دسته دسته به آنجا می روند و آنجا به حالت یک مکان توریستی درآمده است و طبعاً درآمد مناسبی هم دارد. ضمن این که خود بهایی ها هر ۱۹ روز یکبار با بهانه های مختلف پول جمع می کنند و به اسرائیل می فرستند. به غیر از این «بیت العدل» از دادن مالیات به دولت اسرائیل معاف است که این خود جای سؤال دارد. ضمن این که اعضای «بیت العدل» در سال یک یا دو بار با رئیس جمهور اسرائیل دیدار می کنند. البته این ملاقات آشکار آنهاست و طبعاً ملاقات های غیرآشکار هم زیاد اتفاق می افتد. باید عرض کنم منافع صهیونیست ها با بهائیان مشترک است و آن از بین بردن اسلام است.
چرا بهاء از همان ابتدا ادعای اولوهیت نکرد و ابتدا گفت من مهدی موعود هستم و سپس ادعای خدایی کرد؟
اصلاً قبل از ادعای بهاء ، باب چنین ادعایی داشت و بهاء پیرو باب بود و در این مورد سکوت کرده بود. پس از اعدام باب عده ای ادعای «من یظهر اللهی» کردند و گفتند که باب ظهور آنها را بشارت داده است، بهاء هم گفت که من در زندان بودم که یک مرتبه به ذهنم رسید و به من الهام شد و متوجه شدم که من پیغمبر بودم و خبر نداشتم!
پیش زمینه چنین ادعایی از جانب بهاء چه بوده است؟
دال گورکی سفیر کبیر روسیه در ایران با بهاء ارتباط تنگاتنگ داشته و هر وقت او دچار مشکلی می شده همیشه روسها و انگلیس ها وارد صحنه می شدند و او را از مخمصه نجات می دادند و این مسئله کاملاً آشکار بوده و پنهانی نیست کما این که در تاریخ آمده زمانی که به واسطه طرح تروری که بهائیان برای ناصرالدین شاه ریخته بودند و به دلیل عدم توفیق عملیات ترور، بهاء به دلیل حمایتی که سفارت روسیه در تهران از او داشت از اعدام و مجازات جان سالم به در برد.
از طرف دیگر با دقت در تعالیم و اصول این فرقه ما متوجه می شویم که این فرقه کاملاً ساخته و پرداخته شده و هدفی خاص را دنبال می کند. با این پیش زمینه کاملاً می شود فهمید که در اینجا کار، کار سیاست بوده است کما این که اسناد آن نیز به وفور در تاریخ وجود دارد و باید به این نکته نیز توجه کرد که استعمارگران، بهائیت را برای انحراف در شیعه و وهابیت را برای انحراف در اهل سنت ایجاد کردند.
حتماً شنیده اید که عبدالبهاء به واسطه خدماتش به انگلیس از این کشور لقب «سر» دریافت کرد.او در کتابش می نویسد که آمدن من به ایران سبب الفت ایران و انگلیس است و نتیجه به درجه ای می رسد که بزودی افراد ایران جان خود را برای انگلیس فدا می کنند. ضمن این که نخستین کمیسر عالی فلسطین در زمان قیمومیت انگلیس به پاس قدردانی از خدمات بهائیان در دوران جنگ جهانی اول نشان «شهسوار طریقت امپراتوری بریتانیا» را به عباس افندی (عبدالبهاء) اعطا کرد.
رابطه بابیت با بهائیت چگونه است؟
ابتدا من یک پیشنهادی می دهم که شما یک سؤالی را برای بهائیان مطرح کنید. قطعاً این سؤال باعث به فکر افتادن اشخاص بی غرض می شود که گول بهائیت را خورده اند و آن این که اگر باب آمد که فقط بهاء را بشارت دهد پس چطور انبوهی از تعالیم را با خود آورد که به هیچ کدام هم عمل نشد.
چطور؟
چون قبل از اجرایی شدن آن باب اعدام شد و بهاء پس از باب تعالیم جدیدی را آورد و تمام تعالیم باب را به دریا ریخت و این مسئله در آثار بهائیان وجود دارد.
البته یک سری متون از باب وجود دارد که نشانگر این است که باب اختلال عقلی داشته است. این هم در دسترس همه بهائیان نیست مگر این که شخصی جست و جوگر باشد و آن را پیدا کند و به فارسی ترجمه کند و تازه متوجه خواهد شد که متوجه معنی متن نمی شود.
یعنی متون باب قابل ترجمه نیست؟
اصلاً صرف و نحو بشدت در آن خدشه دار است. وقتی هم از او پرسیدند که چرا در نوشته هایت قواعد ابتدایی را رعایت نمی کنید در جواب گفته بود که صرف و نحو را من ابداع می کنم و این صرف و نحو موجود درست نیست! و آنچه من می گویم درست است. یا احکام عجیب و غریبی که در بابیت وجود دارد. مثل این که اگر زنی از همسر خود بچه دار نشد می تواند از مرد دیگری بچه دار شود و احکام بسیار چندش آور دیگری که باب آورد یا این که می گوید همه کتاب ها غیر از کتاب باب باید سوزانده شود یا همه اماکن مذهبی حتی مسجدالحرام باید تخریب شود و تنها ساختمان و آرامگاه او سالم بماند.
اینها هیچکدام عملی نشد و قرار هم نبود عملی شود. وقتی از بهائیان می پرسید که این احکام چرا اینطور است و چرا برخی از آنها حتی قابل فهم نیست می گویند که ما که بابی نیستیم.
مگر باب را قبول ندارند؟
خودشان می گویند باب بشارت دهنده بهاء بوده است و باب را به عنوان یک مظهر مقدسه و کسی که ظهور کرده قبول دارند ولی بلافاصله وقتی از احکام دیوانه وار باب سخن به میان می آید آنها می گویند که ما بابی نیستیم.
یعنی تناقض وجود دارد؟
بله. این تناقض است چون منشا بهائیت از بابیت بوده است.
یکی از بحث هایی که در مورد بهائیت مطرح می شود ازدواج با محارم است. در این مورد توضیح دهید؟
این مسئله در احکام بهائیت به شکلی وجود دارد. بهایر در کتاب اقدس در مورد ازدواج این طور می گوید که ازدواج با زن پدر حرام است و در این بحث موارد دیگری را نام نبرده است و این مسئله باعث سؤال می شود.
جواب آنها چیست؟
می گویند موارد دیگر در اسلام آمده است و نیازی به اشاره مجدد نبوده است! در صورتی که نام زن پدر هم به عنوان کسی که نمی توان با آن ازدواج کرد در اسلام آمده است پس چرا فقط به این مورد اشاره شده است که این سؤالی است که آنها نمی توانند جواب دهند.
شیرین عبادی اخیراً گفته که نباید بهایی ها تحت فشار باشند چرا که آنها مسلمان هستند. این عمدی که وجود دارد تا بهائیت را شاخه ای از اسلام بنامند در چیست ؟
قطعاً اینها به هیچ عنوان مسلمان نیستند و اساساً قائل به منسوخ شدن اسلام و ظهور دین بهائیت هستند. آنها این را می گویند. ضمن اینکه آنها برای بهاء شانیت خدایی قائل هستند و می گویند که خدا در شخص بهاء متجلی شده است و الآن هم روح بهاء را می پرستند. از طرف دیگر از آنجایی که بهاء خود را مهدی موعود نامید از این طریق آنها خودشان را به اسلام می چسبانند.//
طبعاً وقتی ادعای خدایی می کند این مسئله هم از بین می رود. منظور من این است که عمد و علت مطرح کردن چنین مسائلی چیست ؟
شگرد آنها این است. هر کجا که باشند می گویند ما از شما هستیم. در مواجهه با مسیحی ها نیز همین را مطرح می کنند و می گویند ما هم مثل شما یک دین هستیم. روش تبلیغی آنها این طور است.
بهائیت یک مشکل ویژه با تشیع دارد. علت آن چیست ؟
همان طور که عرض کردم اینها همیشه سعی داشته اند که اگر با هر مذهب یا دینی روبه رو شدند خودشان را نزدیک به آن دین یا مذهب معرفی کنند. در مورد تشیع هم همین مسئله صادق است و آنها سعی می کنند در ظاهر این طور وانمود کنند در صورتی که خود بهاء از «شیعه» به عنوان «شنیعه» یاد می کرد و بشدت از علما و روحانیون شیعه تنفر داشت و در ذهن خود به دنبال راهی برای نابودی آنها می گشت. اساساً بهائیت با دو مسئله در شیعه بشدت مشکل دارد: یکی روحانیت و دیگری عاشورا.
چرا عاشورا ؟
آنها هم می دانند که همه چیز تشیع از عاشوراست. امام هم فرمود ما هرچه داریم از محرم و صفر است. اینها هم این مسئله را درک کرده اند که استحکام اسلام و تشیع از عاشوراست. آنها می خواهند که اسلام نباشد ولی از آنجایی که اینها چندین چهره دارند حتی برای امام حسین (ع) هم زیارتنامه مخصوصی نوشته اند تا بگویند که اسلام را قبول دارند. من خودم بهایی بودم و می دانم که این زیارتنامه هیچگاه خوانده نمی شود و به آن اعتنایی نمی گردد. ضمن اینکه بهائیان هر سال در روز اول و دوم محرم به مناسبت روز تولد بهاء و باب جشن می گیرند. وقتی از آنها سؤال می کنید که چرا ایام شهادت امام حسین را جشن می گیرید می گویند که اسلام دیگر منسوخ شده است. یعنی از یک سو برای امام حسین زیارتنامه دارند و از سوی دیگر اسلام را منسوخ شده می دانند. این تناقضات در بهائیت بسیار زیاد است.
شگردهای جذب غیر بهائیان توسط این فرقه به چه شکل است ؟
شگرد آنها شست وشوی مغزی افراد است. ابتدا سعی می کنند تمام معتقدات فرد را از او بگیرند و ایمانش را سست کنند و پس از آن می گویند که حالاهر چه اعتقاد داشتی از خود بیرون کن و آماده پذیرش بهائیت شو. بعد از جاهایی شروع می کنند که طرف را علاقه مند کنند. می گویند ما به تساوی زن و مرد معتقدیم، صلح، وحدت بشریت و.// از اعتقادات ماست و برای آن تلاش می کنیم. یعنی سعی می کنند با سفسطه افرادی را که آگاهی درستی از اسلام ندارند از اسلام زده کنند و سپس با شعارهای زیبا او را جذب نمایند.
الآن تعداد بهائیان چقدر است ؟
یکی از دستورات اینها به پیروان خود این است که سعی می کنند تا آنجایی که ممکن است در شهرها و کشورهای مختلف پخش شوند تا حضور خود را در همه جا گسترش دهند. در مورد تعدادشان هم باید بگویم که حدود ۵۰ تا ۶۰ هزار نفر هستند که در سراسر دنیا پخش شده اند. البته آماری که خودشان می دهند بسیار غلوآمیز است و می گویند جمعیت شان حدود ۳۰۰ هزار نفر است که این طور نیست.
بهائیان در مورد حرمت ورود به سیاست هم گویا دستوری دارند.//
بله. در بهائیت ورود به سیاست حرام است اما این مسئله در ظاهر است و دقیقاً عکس آن عمل می شود. شما می دانید که بزرگان بهایی خود در مرکز سیاست بوده اند، عبدالبهاء با پادشاهان اروپایی و مقامات امریکایی ارتباط داشته و برای آنها الواحی صادر می کرده که در آن اینها را ستوده است. ژرژ پنجم و پادشاه عثمانی از جمله این پادشاهان بوده اند. جالب است بدانید عبدالبهاء در یکی از این لوح ها دستور حمله به ایران را صادر کرده است و خطاب به یکی از پادشاهان انگلیس گفته بود که الآن موقعیت خوبی است که به ایران حمله کنید. به هرحال اینها نباید در سیاست دخالت کنند و این مسئله جزو اصول آنهاست.
علت آن چیست ؟
اینها بازی است. چطور این حرمت در زمان پهلوی وجود نداشت و هویدا که خود بهایی بود به نخست وزیری رسید یا اعضای ساواک و یا دکتر ایادی بهایی مسلک که پزشک مخصوص شاه بود. به محض پیروزی انقلاب اسلامی این مسئله دوباره مطرح شد تا هیچ کمکی از سوی بهائیان به دولت صورت نگیرد. بهائیان در هیچ یک از پروژه های ملی یا مواردی که منجر به ساختن کشور و یا پیشرفت آن باشد شرکت نکرده و نمی کنند. هیچ کدام از آنها حتی در جنگ هم شرکت نکردند و گفتند که اجازه نداریم در سیاست دخالت کنیم. این بهانه ای است که بهائیان هم کمکی به دولت نکنند و هم به این واسطه جذب آن نشوند. ضمن این که دستور دیگری هم در بهائیت وجود دارد مبنی بر اطاعت کامل از حکومت. یعنی هر بهایی در هر جایی که هست باید از حکومت آن اطاعت کامل داشته باشد. باز این مسئله در ایران اتفاق نیفتاده و آنها به شکل مخفی و به شکل غیرقانونی فعالیت داشتند ولی بعد از این که حکومت با آنها برخورد کرد، تعهد دادند فعالیت نکنند و پایبند قانون باشند ولی الآن دوباره از سوی «بیت العدل» دستوری صادر شده که داخل جامعه شوید و تبلیغ علنی کنید.
از چه زمانی این دستور صادر شده است ؟
همین چند سال اخیر که اتفاقاً الآن هم بشدت فعال شدند و در حال فعالیت هستند هم اکنون هر بهایی موظف است که برای جذب ۳ الی ۵ خانوار از مسلمانان تلاش کند. همین سال گذشته هم دستور رسید که در انتخابات مجلس هم شرکت کنید و رای بدهید.
چطور ؟
علتش این است که تا به این شکل بتوانند جای پایی در مجلس پیدا کنند و با ارتباط گرفتن با فلان نماینده مجلس و تلاش برای ساختن افکار او منافعی را کسب کنند. یعنی دستور این بود که با نمایندگان مجلس ارتباط بگیرند. آنها هم می رفتند و با شگردهای خاص می گفتند که ما بهایی هستیم و اجازه بدهید عقایدمان را بگوییم سپس در مورد ما قضاوت کنید.
چقدر این تبلیغات آنها مؤثر بوده است؟
به هرحال اینها در فضاسازی مهارت خاصی دارند و سعی می کنند فضای ذهنی افراد را برای اهداف خود آماده کنند. اگر هم نتوانند اشخاص را بهایی کنند سعی می کنند به شکلی چهره جمهوری اسلامی را در ذهن افراد خدشه دار کنند. یعنی مشکل آنها با جمهوری اسلامی است و در این راه دست به هر تلاشی می زنند.
چرا فعالیت بهایی ها در سال های اخیر شدت گرفته است ؟
اینها گمان می کردند جمهوری اسلامی در حال سرنگونی است ولی دیدند که قضیه چیز دیگری شده است و به همین دلیل دیدند که اگر تلاش نکنند راه به جایی نخواهند برد. به این شکل برخلاف نص صریح بهاءالله که گفته بود باید مطیع حکومت باشید از جمهوری اسلامی اطاعت نمی کنند و حکومت هم مجبور شد تا به واسطه فعالیت های غیرقانونی که داشتند سران آنها را در ایران دستگیر نماید.
بهایی ها بیشتر در چه شغل هایی فعالیت دارند ؟
مشاغل آزاد دارند. مثلاً در عینک سازی، تولید پوشاک، فرش، کارهای تاسیساتی و صنعتی و /// فعالیت می کنند.
یک روز کاری یک بهایی را چگونه توصیف می کنید ؟
بهائیان برای هر شخص بهایی از سن ۳ سالگی تا ایام پیری برنامه دارند. گلشن توحید نام مهدکودک هایی است که بهائیان از ۳ سالگی وارد آن می شوند و از همان ابتدا تعالیم بهائیت به آنها القا می شود. این تعالیم مبتنی بر پرستش بهاء و ایجاد رعب و وحشت در صورت سرپیچی از فرمان اوست. برای محصلان اول ابتدایی تا کلاس دوازدهم کلاس اخلاق گذاشته می شود تا به این شکل افکار غیر بهائیت از ذهنشان زدوده شود. علاوه بر این کلاسها ، افراد باید هر ۱۹ روز یک بار در یک جلسه اجباری شرکت کنند که در صورت عدم شرکت در آن مجازات می شوند. در طول این فعالیت ها نیز مسئولیت هایی برای این افراد تعریف می شود که باید آن را انجام دهند. کلاس دیگری که تشکیل می شود، کلاس «مفاوضات»است یا «ایقان»و.// . بعد از اتمام تحصیل دانشگاه هایی را مشخص می کنند تا بهایی ها در آن تحصیل کنند. از طریق اینترنت با دانشگاه های امریکا ارتباط می گیرند و امتحان می دهند. جلسات دیگری هم دارند مثل احتفالات کودکان، احتفالات نوجوانان و احتفالات جوانان. در این کلاسها برنامه هایی دارند از جمله تفریحات و اردوهایی که به شکل مختلط برگزار می کنند و به این شکل آنها را سرگرم می کنند. به جز این کمیسیون هایی دارند که باید در آن شرکت کنند و فعالیت های دیگری که دارند، بهایی ها در طول روز مرتباً سرگرم و درگیر این کلاسها هستند و طوری برای آنها برنامه ریزی شده که حتی فرصت سرخاراندن هم نداشته باشند.
یعنی این یک شگرد است
دقیقاً. در این صورت هیچ کدام از افراد فرصت فکر کردن هم ندارند و به چیزی غیر از بهائیت نمی توانند فکر کنند.
شما چه می کردید ؟
من معلم مهدکودک و مسئول هیات موسیقی بودم. ضمن این که نوازنده سنتور هم بودم و ۱۵ شاگرد هم داشتم که نواختن این ساز را تدریس می کردم. با این حال کلاسها و جلسات متعددی می رفتیم و روزمان کاملاً پر بود.
آیا با غیربهایی ها هم ارتباط داشتید ؟
البته فرصتی برای این کار نداشتیم مگر این که برنامه ریزی شده باشد. یعنی تشکیلات می گفت که مثلاً روی فلان شخص کار کنید که ما هم تحت نظر آنها این کار را می کردیم.
با این اوصاف روند برگشتن بهائیان از این فرقه به چه شکل است ؟
خیلی زیاد است. این افراد فراوان هستند. الآن برای من نامه ها و ایمیل های زیادی می آید که می گویند قصد داریم از بهائیت خارج شویم ولی جرات ابراز آن را نداریم چون هر بهایی که از این مسلک برگردد از سوی خانواده و فامیل و تشکیلات کاملاً طرد می شود و مورد غضب قرار می گیرد.
علت عمده این بیزاری از بهائیت چیست؟
سؤالات زیاد، مجهولات و تناقضات.
یعنی به این سؤالات جواب داده نمی شود
فقط سفسطه می کنند و کسی که باهوش باشد کاملاً آن را متوجه می شود.
خود شما هم به این واسطه مسلمان شدید
بله. من از تناقضات فرار کردم. همه چیز تناقض داشت و در جواب این تناقضات هم فقط سفسطه می کنند. من گاهی با دوستانم صحبت می کردم و در جواب سؤال آنها که می گفتند جواب سؤالم را نگرفتم و می گفتم که چرا سؤال نمی کنید که آنها می گفتند که سؤال می کنیم ولی اینها جواب آن را نمی دانند. بعد می گفتم که با این حساب چرا اینجا ماندید، می گفتند که بعداً جواب این سؤال داده می شود! و«بیت العدل» به آن جواب می دهد.
واقعاً جواب می دهد
اتفاقاً سفسطه گر واقعی آنها هستند. جواب آنها به گونه ای است که هم کوتاه است و هم هزاران تفسیر می توان از آن داشت.
از مسلمان شدنتان می گفتید.//
علاوه بر این تناقضات در بهائیت خلامعنوی و ایمانی خیلی ما را آزار می داد و به این دلیل به سوی اسلام آمدم و چون احساس قرابت و دوستی شدیدی نسبت به ائمه داشتم مشرف به تشیع شدم چرا که ائمه منبع بسیار عظیمی برای پر کردن این خلابودند. البته شیعه شدن من و شناخت این منبع عظیم به واسطه مطالعه کتاب «علی کیست» جناب کمپانی بوده است. این کتاب بسیار روی من تاثیر داشت و خواندن این کتاب را به همه توصیه می کنم.
الآن چه می کنید
پس از اسلام آوردنم برای نشان دادن چهره واقعی بهائیت تالیفاتی داشته ام و کتابهای «چرا مسلمان شدم»، «نامه ای برای برادرم»، «مسلخ عشق»، «سایه شوم» و «فریب» را به چاپ رساندم.
گویا چند رمانی هم که نوشته اید به واسطه قالبی که برای نوشته خود انتخاب کردید سروصدای زیادی در محافل بهائیت به وجود آورده است.//
ببینید، چون چنین کتابهایی تا به حال سابقه چندانی نداشته است، غیر از آیتی و مهتدی که دوتن از بزرگان این فرقه بودند و برگشتند و کتبی را در این مورد تالیف کردند تقریباً کتابی در این باره توسط بهایی های برگشته از بهائیت نوشته نشده و طبعاً کتابهای من به این واسطه حرکت جدیدی بود و برای آنها خیلی سنگین آمد. البته از طرف تشکیلات ابتدا خیلی روی من کار کردند و خیلی بحث می کردند تا من را برگردانند. آنها ساعتها با من بحث می کردند تا مسیر مرا تغییر دهند که این روزها از روزهای سخت زندگی من بود. آنها مرتب به من می گفتند که اگر برنگردی مشمول خشم و غضب الهی و نابود می شوی که الحمدالله نه تنها هیچ کدام از این اتفاقات رخ نداد بلکه بعد از مسلمان شدنم هر روز در حال پیشرفت هستم.
چند کلمه می گویم شما یک جمله درباره آن بگویید
اسلام
بهترین مامن قلوب.
تشیع
کاملترین مذهب الهی.
بهائیت
فرقه سیاسی، استعماری.
بهایی
انسان وابسته به تشکیلات که ۲ چهره دارد؛ چهره ظاهری آنها بسیار مظلوم، عاطفی، خوش برخورد، منصف، خدمتگزار و مفید که ناشی از تعلیمات درازمدت تشکیلات بوده است و چهره باطنی آنها، گزارشگر، حیله گر، تلاشگر به علاوه کینه توزی علیه اسلام.
بدترین تعالیم بهائیت
آموزه های ضداسلامی و ضددینی.
بهترین راه مبارزه با بهائیت
پرداختن به آثار بهائیان و افشای احکام ناقص آنها مثل حکم سارق که می گویند اگر شخصی ۳ بار دزدی کرد روی پیشانی او مهر بزنید. حالااگر فرض کنیم مهری باشد که تا آخر پاک نشود اگر سارق برای چهارمین بار دزدی کرد باید با او چه کنند !
با کدامیک از ائمه احساس قرابت بیشتری دارید
علی ابن موسی الرضا (ع)/
ادعیه مورد علاقه شما
بعد از دعای کمیل، صحیفه سجادیه.
بهترین روز سال
روزی که درآن گناهی نکرده باشم.
سخت ترین روز برای شما
پس از مسلمان شدنم والدینم خیلی ناراحت شدند و من از ناراحتی آنها بسیار ناراحت شدم.
چه زمانی گریه کردید
یک شب عاشورا دلم برای مادرم خیلی تنگ شده بود که از این دلتنگی به گریه افتادم.
آرزو
روزی برسد که خانواده من متوجه شوند که در اشتباه هستند.
خوشبختی
همیشه خوشبخت هستم چون به خدا ایمان دارم.
خاطره خوب
اولین سفرم به مکه مکرمه.
خاطره بد
شبهایی که با ماموران تشکیلات بحث می کردم.
حرف آخر.
امیدوارم که روزی در راه افشای فرقه بهائیت به فیض شهادت نائل شوم.
مهناز رئوفی، بهایی مسلمان شده در گفت وگو با «ایران»:
نویسنده: محسن یزدی قلعه
.jpg)
صهیونیستهای بچه کش;
مدعیان حقوق بشر که فریادهای مستانه شان گوش عالم و آدم را کر کرده است،
پست فطرت هایی که نام انسان بر خود نهاده اند !!!!
اف بر شما که نام انسان بر خود نهاده اید.
کجا ست آن انتقام گیرنده !!!
:: شهادتی صميمانه از آنچه بر فلسطين می رود ::
روز شانزدهم ماه مارس ۲۰۰۳، يکی از اين گروههای طرفدار صلح به نام (جنبش همبستگی بين المللی) در غزه می خواست در مقابل سربازان اسرائيلی بايستد و مانع خراب کردن خانه ها بشود. "راشل کوری" دختر آمريکايی بيست و سه ساله، يکی از اعضای اين گروه بود که وقتی يک تانک اسرائيلی به سوی خانه ای می رفت، خود را به مقابل خانه رساند و روی زمين نشست. رانندهء بولدوزر برای اينکه او را از آنجا براند، خاک و سنگ بر سرش ريخت اما راشل همچنان استوار، بر جا نشست. راننده، بولدوزر را به حرکت درآورد و با قساوت تمام او را زير چرخهای خود گرفت و از روی پيکر او رد شد.
آن روز، دو هفته بود که راشل در فلسطين به سر می برد و توسط "ای. ميل" و تلفن با خانواده اش ارتباط داشت. آنچه در زير می آيد سه نامه از آخرين يادداشتهايی است که راشل، برای مادرش نوشته و در آن از رنج مردم فلسطين و از بزرگواری و مهرورزی آنها می گويد و از شقاوت و بيرحمی ارتش اسرائيل. نامه های او شهادتی است عينی و از سر صدق، از آنچه بر فلسطين می رود.
۲۰ فوريه ۲۰۰۳
مامان،
امروز، ارتش اسرائيل در جاده غزه، چندين خندق کند، و دو پست اصلی بازرسی که در اين جاده بود بسته شده است. معنی اش اينست که دانشجويان فلسطينی که می خواستند در ترم جديد دانشگاه ثبت نام کنند، ديگر نمی توانند به آنطرف بروند، مردم نمی توانند سر کارشان بروند، و آنها که در آنطرف بودند، گير افتاده اند و نمی توانند به خانه هايشان برگردند. گروههای داوطلب بين المللی هم که در کرانهء غربی رود اردن هستند نمی توانند به ديدارهايشان ادامه بدهند. ما، می توانيم به آنطرف برويم، به شرط اينکه از "سفيد" بودنمان به عنوان يک امتياز استفاده کنيم! البته ممکن هم هست که در هر حال دستگير و از اينجا اخراج بشويم. هيچيک از افراد گروه حاضر نيست دست به چنين ريسکی بزند.
نوار غزه حالا به سه قسمت تقسيم شده. صحبت از "اشغال مجدد غزه" می شود، اما فکر نمی کنم اين، عملی شود، به نظر من، چنين کاری از جانب اسرائيل، از نظر جغرافيای سياسی، بسيار احمقانه است. بيشترين احتمال، به نظرم، افزايش شبيخونهای ريز و درشت است، البته دور از چشم تيزبين جهانيان و خشم و نفرت آنها، و احتمالا تحت پوشش طرح معروف "جابجايی جمعيت". اشغال مجدد غزه، با اعتراضات و خشم و نفرتی روبرو می شود به مراتب بيشتر از کشتارهايی که به دستور شارون در طول مذاکرات صلح صورت گرفت. طرح شارون برای غصب زمينها و ايجاد مستعمره های تازه [شهرکهايی که اسرائيل در خاک فلسطين و با غصب زمينهای فلسطينيها می سازد و مهاجرين يهودی را در آن سکنا می دهد.] در همه جا در حال اجراست و آرام آرام ولی مطمئن، تمام امکانات خودمختاری فلسطينيها را از بين می برد.
من فعلا در رفح می مانم و خيال ندارم به طرف شمال بروم. نسبتا احساس امنيت می کنم و بيشترين احتمال در صورت يک حمله و شبيخون بزرگ، دستگيريست.
می دانی، حالا من با تعداد زيادی فلسطينی آشنا هستم که با مهربانی بسيار از من مراقبت می کنند. من يک سرماخوردگی کوچک پيدا کرده بودم و آنها با دادن آب ليمو به مداوای من کمک کردند. زنی که کليد خوابگاه ما را در اختيار دارد، هميشه از من احوال تو را می پرسد. او يک کلمه انگليسی نمی داند ولی هميشه حال تو را می پرسد و می خواهد مطمئن باشد که من به تو تلفن می کنم.
با بوسه برای تو، بابا، سارا، کريس، و همه
۲۷ فوريه ۲۰۰۳
دوستت دارم. دلم واقعا برايت تنگ شده. شبها کابوسهای وحشتناکی می بينم، تانکها و بولدوزرها را می بينم که دور خانه را گرفته اند و من و تو هم داخل خانه هستيم. گاه، آدرنالين نقش بيحس کننده بازی می کند.
در چند هفته اخير، غروبها يا در طول شب اوضاع را ذهنم مرور می کنم. من واقعا برای اين مردم نگرانم. ديروز، پدری دست دو بچه اش را گرفته بود و در تيررس تانکها، تفنگچيها، بولدوزرها و جيپهای ارتشی می گشت و می خواست آنها را از آنجا دور کند چون فکر می کرد خانه اش را با ديناميت منفجر می کنند. من و "جنی" همراه چند زن و دو بچه کوچک داخل خانه مانديم. در واقع، اين ما بوديم که، به خاطر يک اشتباه در ترجمه، اين گمان را برای او ايجاد کرده بوديم که خانه اش منفجر خواهد شد. در حقيقت، سربازان اسرائيلی می خواستند يک تلهء انفجاری را از راه دور منفجر کنند، تله ای را که احتمالا مبارزان فلسطينی قبلا کار گذاشته بودند. در همينجا بود که، روز يکشنبه، حدود ۱۵۰ مرد فلسطينی را در يکجا جمع کرده بودند و در حاليکه تفنگهای سربازان اسرائيلی بالای سرشان آمادهء شليک بود، تانکها و بولدوزرها ۲۵ گلخانه و مخزن پرورش گل را خراب کردند، يعنی جايی را که ممر معاش ۳۰۰ نفر بود. تله، درست روبروی گلخانه ها قرار داشت، درست در نقطه ای که تانکها از آنجا وارد می شدند. من از ديدن آن مرد که فکر می کرد اگر با دو بچه اش از خانه خارج شود و آنطور در تيررس تانکها بچرخد بيشتر در امان است، وحشت کرده بودم. من واقعا می ترسيدم که آنها کشته شوند، و برای همين سعی کردم خودم را بين آنها و تانک حايل کنم. اين مسايل هر روزه پيش می آيد. اما ديدن آن پدر که با دوتا بچهء کوچولويش در بيرون سرگردان بود و بی نهايت غمگين به نظر می رسيد، برايم لحظهء بخصوصی را ساخته بود، شايد برای اينکه می دانستم که اشتباه ما در ترجمه بوده که باعث شده او از خانه اش بيرون برود.
من خيلی روی حرفهايی که تو در تلفن گفتی؛ دربارهء اينکه خشونتهای فلسطينيها کمکی به حل قضيه نمی کند، فکر کردم. دو سال قبل شش هزار نفر از اهالی رفح در اسرائيل کار می کردند، اين کارگران، امروز فقط ششصد نفرند. و از اين ششصد نقرهم، بسياری شان از اينجا رفته اند چون سه پست بازرسی بين اينجا و اشکلون (نزديکترين شهر اسرائيل) داير کرده اند که يک فاصلهء چهل دقيقه ای را که راه هر روزهء کارگران بوده، تبديل کرده به يک مسافرت دوازده ساعته و در واقع غيرممکن. به اضافه، رفح که در سال ۱۹۹۹ به عنوان سرچشمهء رشد اقتصادی شناخته می شد، امروز کاملا ويران است: پيست فرودگاه بين المللی غزه خراب و فرودگاه بسته شده، مرزهای تجاری که با مصر وجود داشت، حالا پر از تفنگداران ويژه و سربازان اسرائيلی است که در راه به کمين می نشينند، راه رسيدن به دريا، طی دو سال اخير با ايجاد پست بازرسی و ايجاد مستعمرهء "گوش کاتفی" مسدود شده است. از شروع انتفاضه تا کنون ششصد خانه در رفح خراب شده، اکثريت ساکنان اين خانه ها هيچ ارتباطی با مبارزان نداشتند، فقط، در نزديک مرز زندگی می کردند. فکر می کنم، حتی از نظر رسمی، می توانيم بگوئيم که امروز، رفح فقيرترين نقطهء دنياست، در حاليکه در گذشتهء نزديک، در اينجا يک طبقهء متوسط وجود داشت. اخيرا شواهدی به دست آورده ايم که در گذشته، کشنيهايی که می بايد گلهای غزه را به سمت بازارهای اروپا ببرند، هفته ها برای کنترل امنيتی در معبر "ارض" منتظر می ماندند. به راحتی می توانی تصور کنی که شاخه های گل که بعد از دو هفته معطلی در کشتی به بازار می رسند چه وضعی دارند و چه بازاری می توانند پيدا کنند. سرانجام هم، بولدوزرها آمدند و اين مردم را از باغ و باغچه شان جدا کردند.
چه چيز برای اين مردم مانده؟ اگر پاسخی داری به من بگو. من ندارم. اگر هر کدام از ما زندگی آنها را می ديديم؛ می ديديم که چطور آسايش و رفاه از آنها سلب شده، می ديديم که چطور با بچه هايشان در جاهايی شبيه انبار و پستو زندگی می کنند؛ اگر اين چيزها برای خودمان پيش می آمد و می دانستيم که، سربازها، تانکها و بولدوزرها می توانند هر لحظه برسند و تمام گلخانه هايی را که طی زمان ساخته ايم خراب کنند، خودمان را بزنند و همراه ۱۴۹ نفر ديگر، ساعتها و ساعتها بازداشت کنند، فکر کن، آيا برای دفاع از خودمان و از چيزهای اندکی که برايمان مانده، از هر وسيله ای، حتی خشونت آميز، استفاده نمی کرديم؟ به نظر من چرا. من به اين فکر می کنم، بخصوص وقتی باغ و باغچه های گل و ميوه را می بينم که خراب شده، درختهای ميوه را می بينم که بعد از سالها زحمت، شکسته و نابود شده است. چقدر طول می کشد روياندن و بزرگ کردن گياهی و اين کار به چه اندازه عشق و محبت نياز دارد. معتقدم که در شرايط مشابه، اکثريت مردم، هر طور که بتوانند، از خود دفاع می کنند. فکر می کنم عمو "گريچ" همين کار را می کند. فکر می کنم مادر بزرگ هم اينکار را می کند. فکر می کنم خودم هم خواهم کرد. از من می خواهی که از مقاومت بدون خشونت حرف بزنم. ديروز، وقتی آن تله منفجر شد، شيشه های تمام خانه های مسکونی اطراف فرو ريخت. ما داشتيم چای می نوشيديم و من می خواستم با آن دوتا کوچولو بازی کنم.
تا الان، اوقات سختی را گذرانده ام. تحمل اينهمه محبت و مهربانی برايم بسيار دشوار است، آنهم از جانب مردمی که مستقيما با مرگ رو در رو هستند.
می دانم که در آمريکا، همه چيز اينجا اغراق آميز به نظر می رسد. صادقانه بگويم، گاه، ملاطفت مطلق اين مردم که حتی در همان زمان که خانه و زندگی شان درهم کوبيده می شود، مشهود است، برای من سوررئاليستی است. برايم غيرقابل تصور است که آنچه در اينجا می گذرد، می تواند در دنيا پيش بيايد بدون اينکه اغتشاش و آشوب و جنجال عمومی در پی داشته باشد. اينها قلبم را به درد می آورد، همانطور که در گذشته هم برايم دردناک بود. چه چيزهای شنيعی که اجازه می دهيم در جهان بگذرد.
بعد از اينکه با هم حرف زديم، به نظرم آمد که تو حرفهای مرا بطور کامل باور نمی کنی. البته فکر می کنم اينطوری بهتر است، به خاطر اينکه من، روحيهء انتقادی و مستقل را از همه چيز بالاتر می دانم و در ضمن فهميده ام که در مقابل تو، نيازی ندارم که آنچه را فکر می کنم توجيه کنم. و برای اين، دلايل زيادی هست، از جمله اينکه می دانم تو هم در تحقيقات خودت مستقل هستی. با اينهمه، در مورد کاری که می کنم نگرانم.
مجموعهء شرايطی که در بالا سعی کردم توضيحشان بدهم، و خيلی چيزهای ديگر، بتدريج چيزی را می سازد؛ اغلب پنهان اما عظيم و سنگين: يعنی حذف و تخريب قابليت گروه خاصی از مردم برای ادامهء بقاء و زنده ماندن. اين چيزی است که من در اينجا شاهدش هستم. قتل و کشتار، حمله های موشکی، مرگ بچه ها با گلوله، اينها قساوت است. و وقتی همهء اينها را يکجا در ذهنم جمع می کنم، از احتمال فراموش شدن آن وحشت می کنم. اکثريت غالب اين مردم، حتی اگر از نظر اقتصادی امکان گريز از اينجا را داشته باشند، حتی اگر واقعا بخواهند دست از مقاومت بردارند و خاک خود را رها کنند و بروند (و اين، به نظر می رسد کوچکترين هدف سفاکيهای شارون است)، نمی توانند. برای اين که حتی نمی توانند برای تقاضای ويزا به اسرائيل بروند، و برای اينکه کشورهای ديگر اجازه ورود به آنها نمی دهند (نه کشور ما و نه کشورهای عربی). برای همين است که من فکر می کنم وقنی تمام امکان زنده بودن فقط در يک وجب جا (غزه) خلاصه می شود و از آن نمی توان خارج شد، می توانيم از "نسل کشی" حرف بزنيم. شايد تو بتوانی معنی "نسل کشی" را، طبق قوانين بين المللی تعريف کنی. من الان آنرا در ذهن ندارم. اما من، اينک بهتر می توانم آن را تصوير کنم، البته اميدوارم. فکر می کنم تو می دانی که من دوست ندارم از اين کلمات سنگين استفاده کنم. ولی واقعا سعی می کنم آنرا تصوير کنم و بگذارم ديگران خودشان نتيجه گيری کنند. و با اينحال، همچنان به توضيح و تشريح موقعيت ادامه می دهم.
من فقط می خواهم برای مادرم بنويسم و به او بگويم که من شاهد اين نسل کشی تاريخی و حيله گرانه هستم، که واقعا وحشت دارم، که مدام اعتقاد عميق خود را به انسانيت و شفقت انسان مورد سئوال قرار می دهم. اينها بايد متوقف شود. فکر می کنم چقدر خوب است که همهء ما، همهء کارهای ديگر را رها کنيم و زندگی خود را وقف اين کار کنيم. اصلا فکر نمی کنم که اين کار اغراق است. من هنوز هم دوست دارم برقصم، دوست پسر داشته باشم و با دوستان و همکارانم شادی کنم و بخندم. ولی در عين حال می خواهم که اينها متوقف بشود، بيرحمی و شقاوت. اين چيزی است که حس می کنم. من احساس تااميدی می کنم. من متأسفم که اين پستی و دنائت جزو واقعيتهای جهان ماست، و اينکه ما، در عمل در آن شرکت می کنيم. اين، آنی نيست که من برايش به دنيا آمدم، اين، آنی نيست که مردم اينجا برايش به دنيا آمده باشند، اين، دنيايی نيست که تو و بابا آرزويش می کرديد؛ وقتی تصميم گرفتيد مرا داشته باشيد.
اين، آنی نيست که من وقتی به درياچهء "کاپيتال" نگاه می کردم، می گفتم "اينست دنيای بزرگ! و منهم در آنم". من دوست ندارم بگويم که می توانم در اين دنيا در آسايش به سر ببرم و بدون هيچ نگرانی و در بيخبری کامل از شرکت خودم در اين "نسل کشی"، زندگی کنم.
باز هم انفجار بزرگی در دوردست.
وقتی از فلسطين برگردم، با کابوسهايم دست به گريبان خواهم بود و احساس گناه خواهم کرد از اينکه در اينجا نمانده ام. اما می توانم خود را در کار زياد غرق کنم. آمدن به اينجا يکی از بهترين کارهايی است که تا بحال انجام داده ام. خواهش می کنم وقتی به نظر خل می آيم، يا اگر ارتش اسرائيل گرايشات نژادپرستانه خود را، که می خواهد "سفيد"ها را زخمی نکند، کنار بگذارد، علت آنرا شرافتمندانه به اين تعبير کن که من در ميانهء يک "نسل کشی" هستم که خودم هم بطور غيرمستقيم از آن حمايت می کنم و دولت من در آن مسئوليت زيادی دارد.
دوستت دارم، همانطور که بابا را. متأسفم از اين که نامهء بدی نوشته ام.
خوب، الان آدم جالبی که کنار من است کمی نخود به من داده، بايد آنها را بخورم و تشکر کنم.
راشل
۲۸ فوريه ۲۰۰۳
مامان، ممنونم که به آخرين "ای. ميل" من جواب دادی. به اين ترتيب من می توانم از شما و همهء آنها که نگران من هستند خبر داشته باشم. بعد از اينکه آن نامه را برای تو نوشتم، به مدت ده ساعت از گروه خودم جدا ماندم. اين مدت را در ناحيهء "حی سلام" در يک خانواده گذراندم. آنها کابل تلويزيون داشتند و مرا به شام مهمان کردند. دو اتاق جلويی خانهء آنها عملا غيرقابل استفاده است چون ديوارهايش با توپ و خمپاره سوراخ شده است. حالا همهء خانواده؛ پدر و مادر و سه بچه، در يک اتاق می خوابند. من روی زمين، پهلوی کوچکترين دخترشان که اسمش ايمان است، خوابيدم. ما دو نفر يک لحاف داشتيم. ديشب، کمی به اين دختر برای انجام تکاليف انگليسی اش کمک کردم و بعد هم همگی فيلم "پت سيمتری" را نگاه کرديم که فيلم ترسناکی بود. به نظر همه شان عجيب می رسيد که ديدن اين فيلم برای من دشوار بود.
جمعه روز تعطيل است و وقتی بيدار شدم، آنها "گومی بيرز" را که به زبان عربی دوبله شده، تماشا می کردند. با آنها صبحانه خوردم و وقتی با بچه ها روی بستهء رختخوابها نشستم و تلويزيون نگاه کردم، ياد کارتن روزهای شنبه افتادم. بعد از آن، پياده به سمت "بارازيل" راه افتادم. جايی که نضال، منصور، رفعت، مادر بزرگشان و همه آن فاميل بزرگی که با مهربانی مرا پذيرفته بودند، زندگی می کنند. (يکروز، مادر بزرگ يک داستان مصور در بارهء دخانيات، به زبان عربی، داد من بخوانم در حاليکه با انگشت به رنگ سياه شال خودش اشاره می کرد. به نضال گفتم به او بگويد که مادر من خيلی خوشحال می شود اگر بداند کسی کتابی به من می دهد درباره اينکه چطور دود ريه هايم را خراب می کند.). در اردوگاه ناصريه، زن برادر او را هم ديدم و مدتی با بچهء کوچولويش بازی کردم. زبان انگليسی نضال هر روز بهتر می شود. او تنها کسی است که مرا "خواهر من" خطاب می کند. او دارد به مادرش هم ياد می دهد که وقتی مرا می بيند به انگليسی بپرسد "حالت چطوره؟".
ما هر روز صدای تانکها و بولدوزرها را می شنويم، از خيلی نزديک. اما اين مردم همبستگی و برادری زيادی با هم دارند، همينطور با من. وقتی با دوستان فلسطينی هستم کمتر احساس وحشت می کنم تا وقتی که می خواهم به عنوان يک ناظر حقوق بشر يا خبرنگار يا مبارز واکنش نشان بدهم. اين مردم نمونه خوبی هستند برای اين که آدم ياد بگيرد که چطور در راههای طولانی و سخت مقاومت کند. می دانم که اين شرايط، با شدت و ضعف کوناگون بر آنها حادث می شود (و سرانجام هم می تواند نابودشان کند)، ولی از قدرت آنها در حفظ و نشان دادن شرف انسانی شان حيرت می کنم. در شرايط فوق العاده دشواری که به سر می برند می خندند، سخی و بخشنده هستند، زندگی خانوادگی را حفظ می کنند، و اينهمه، با حضور مداوم مرگ...
حالا، بعد از اين صبح خوبی که گذراندم، حالم کمی بهتر است. گاه، وقتی فکر می کنم که ما تا چه حد قادريم بدی کنيم، از همه چيز نااميد می شوم و تا بحال هم وقت زيادی را برای نوشتن و توضيح اين نااميديها و سرخوردگيها گذرانده ام. اما حالا بايد بگويم که قدرت و ظرفيت آدمی را برای خوب بودن، حتی در موقعيت های دشوار شناخته ام و اين را قبلا نمی دانستم، فکر می کنم نام دقيق آن بزرگواری و مناعت است.
دوست دارم شما هم روزی اين آدمها را ملاقات کنيد. شايد، با کمی شانس، اين روز پيش بيايد.
منبع : وبلاگ راشل کوری http://rachell.blogfa.com

پس از کودتای سوم اسفند 1299 ه.ش مسیر به قدرت رسیدن رضا خان توسط انگلستان و عوامل داخلی آنها مانند فراماسون ها و بهائیان، هموار شد تا اینکه در سال 1304 وی رسماً رژیم پهلوی را بنیانگذاری کرد. تشکیلات بهائیت، این سال را نقطه عطفی در طول تاریخ 170ساله خود می داند. به واقع، سال های حاکمیت رژیم پهلوی در ایران، برای تشکیلات به منزله دوران طلایی است.
با سقوط سلسله قاجار، بهائیت توانست به پاس خدمات ویژه خود و با سوء استفاده از تحولات جاری که در آن زمان بروز پیدا می کرد، در کلیه عرصه های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی کشور نفوذ کند. هرچند این اقدامات بهائیت، پیش از سلطنت محمدرضا پهلوی، به غیر از چند مورد مانند سپردن پست وزارت فواید عامه و تجارت و فلاحت به موقرالدوله(1)، آجودانی ولیعهد به صنیعی(2)و... آشکارا قابل رؤیت نیست. اما در دوران محمدرضا، تشکیلات بهائیت توانست آنچنان در ارکان سیاسی- اقتصادی کشور نفوذ کند که به یکی از وزنه های مهم قدرت در کشور تبدیل شود. عناصری چون "عبدالکریم ایادی، اسد ا... صنیعی، حبیب ثابت، هویدا، پرویز ثابتی و..." در راستای تقویت و نفوذ هرچه بیشتر تشکیلات بهائیت تلاش می کردند.
بعد از مرگ "عباس افندی"، دومین سرکرده بهائیت، نوه او "شوقی" ، به جانشینی پدربزرگ منصوب شد. در دوره زمامداری وی، بهائیت دچار یک تحول و دگردیسی شد و شکل یک سازمان را به خود گرفت.(3) در همین ایام است که با کمک انگلستان و توطئه های یهود و همراهی بهائیت در منطقه شامات، شاهد تغییر مرزهای سیاسی و غصب سرزمین فلسطن برای صهیونیسم هستیم. در این رهگذر، تشکیلات بهائیت توانست برسرعت نفوذ خود در دستگاه های دولتی ایران بیفزاید. شوقی، بنا به دستوراتی که از اربابان خود می گرفت، می بایست تشکیلات را به صورت منظم و سازمان یافته در سطح جهان گسترش می داد تا بتواند به واسطه تجربه خود در غصب سرزمین فلسطین(4)، زمینه نفوذ صهیونیسم در دیگرنقاط جهان را نیز فراهم آورد. از آنجا که محقق کردن اوامر بالا دستی نیاز به برنامه داشت، وی نقشه های ده ساله و پنج ساله ای را تهیه و آن را به کلیه محافل ملی ابلاغ کرد. برای اجرایی شدن این نقشه ها، نیاز به منابع مالی (پول و سرمایه) وجود داشت، به همین جهت است که فعالیت در بخش تجارت و صنعت و کشاورزی، همواره مورد توصیه سرکردگان تشکیلات قرارگرفته است. اساساً ، سرکردگان بهائیت از همان آغاز سعی می کردند اوضاع اقتصادی خود را بهبود بخشند تا ازیک سو بتوانند در مقابل نا ملایمات و سخت گیری های جامعه شیعی ایران دوام آورند و از سوی دیگر با تحکیم پایه های قدرت خود در عرصه اقتصاد، اهرم فشاری علیه کشور به دست آورند. به همین سبب، هرکدام از بهائیان که در رژیم پهلوی به مناصب مهمی گمارده می شدند، از موقعیت خود برای ثروتمند شدن تشکیلات بهائیت استفاده می کردند تا از این طریق اقتصاد مملکت را در دست گیرند.(5) به تدریج که تشکیلات بهائیت، اهداف سیاسی بلند پروازانه خود را تعریف می کرد، سرکردگان نیز به لزوم تأمین سرمایه های لازم جهت نیل به این اهداف پی بردند و بهائیان سراسر جهان را به کار و تلاش بیشتر تشویق کردند و درضمن از آنها خواستند بخشی از منابع مالی خود را وقف تشکیلات کنند. این چنین شد که اوقاف بهائی برای افزایش توان اقتصادی تشکیلات ایجاد شد.اوقاف شبکه اقتصادی بهائیت"میرزا حسینعلی" از زمانی که در عکا ساکن شد، مسئله سامان بخشی اقتصادی را مد نظرداد و با پیام های ارسالی خود، همواره این موضوع را به بهائیان ثروتمند گوشزد می کرد. بعد از تدوین قوانین و آیین نامه های سازمانی، با فرآهم آمدن موجبات قدرت بلامنازع محفل ملی، راه برای ایجاد اوقاف ملی و محلی در زمان شوقی هموار شد.
سازمان تشکیلاتی بهائیت در دوره زمامداری شوقی، به مدد درآمدهای حاصل از فعالیت های اقتصادی و کمک های مالی بهائیان تحت عناوین مختلفی چون حقوق ا...، تقبلی، تبرعات و ... توسعه پیدا کرد. در این زمان است که موضوع وقف و ایجاد سازمان اقتصادی اوقاف، برای تأمین مایحتاج سازمان، مورد توجه سرکردگان تشکیلات قرار گرفت.
در این عرصه، تشکیلات بهائی ایران به دلیل نفوذ در هیئت حاکمه و تعداد تقریباً زیاد آنها نسبت به برخی از کشورهای منطقه و جهان در محاسبات مالی- سرمایه ای تشکیلات، جایگاه ویژه ای داشت. شوقی در کتاب" قرن بدیع" در مورد جایگاه مهم ایران در این خصوص می گوید: «در ایران، مهد امرا... متعلقات امریه که به صورت اراضی و ابنیه اداری و مدارس و سایر مؤسسات دیگر موجود است به نحو قابل ملاحظه ای بر وسعت و عظمت دایره موقوفات محلی بهائی در سراسر کره ارض افزوده و مایه مزید اعتبار و حیثیت آنها گردیده است.» (6)
تشکیلات بهائیت از روزی که میرزا حسینعلی اعلام "من یظهر الهی" کرد تا به امروز هیچگاه به عنوان یک اقلیت به رسمیت شناخته نشده است. در دوره پهلوی نیز چنین بود و از این رو امکان ثبت اموال و املاک به نام تشکیلات وجود نداشت. تنها راه موجود برای ثبت اموال، این بود که اموال منقول و غیر منقول به نام شوقی و یا افرادی که مورد اطمینان وی هستند به ثبت برسد.(7) به عنوان مثال می توان به افراد مورد وثوقی چون هژبر یزدانی(8)، حبیب ثابت(9) و ... اشاره کرد. این نقل و انتقالات تا زمان مرگ شوقی ادامه داشت.
چرایی و چگونگی تشکیل"شرکت امنا" بعد از مرگ شوقی، بین سرکردگان بهائی (به ویژه کسانی که در ایران از آنها به نام ایادی یاد می شد) بر سر سرپرستی اموال و املاک، اختلافاتی به وجود آمد و میان آنها شکاف ایجاد شد. پس از مدتی، چون یکدیگر را قبول نداشتند، تصمیم به تشکیل یک شرکت گرفتند و بدین ترتیب تمامی سرمایه و اموال بهائی به آن شرکت به نام "شرکت سهامی امنا"، منتقل شد. این شرکت در حقیقت یک سازمان نیمه مخفی بود که توسط تشکیلات و زیر نظر لجنه ملی املاک و شخص امین صندوق، مدیریت می شد.
شرکت سهامی امنا در تاریخ 24اردیبهشت1337، به شماره 6088 با هدف اجرای کارهای عمرانی با سرمایه ظاهری 30میلیون ریال در اداره ثبت شرکت ها، ثبت شد.(10) مدیران، سرمایه شرکت را به سه هزار سهمِ 10هزار ریالی تقسیم کردند که از این تعداد سهام، فقط 10سهم با نام و بقیه بی نام و متعلق به محفل ملی بهائیان ایران بود.
اعضای اولیه هیئت مدیره شرکت سهامی امنا، به شرح زیر بودند:
الف) شعاع اله علائی، رئیس هیئت مدیره
ب) هادی رحمانی شیرازی، مدیر عامل
ج) ذکراله خادم نه و عباسقلی شاهقلی، عضو هیئت مدیره
این شرکت در محل ساختمان نونهالان، واقع در خیابان منوچهری، کوچه ارباب جمشید، شماره37،(11) شروع به کار کرد و در مدت کوتاهی با توجه به حسن ظن رژیم پهلوی به تشکیلات بهائیت، توانست صدها میلیون تومان املاک و دارایی جمع آوری کند و حتی تعداد سهام را از سه هزار سهم به 15هزار سهم ارتقا بخشد.(12) این شرکت به یک کارتل بزرگ اقتصادی برای ضربه به اقتصاد جامعه مسلمان ایران تبدیل شد که این فشار اقتصادی تا برچیده شدن حکومت پهلوی ادامه داشت.
در سال 1346دوره چهار ساله، اختیارات هیئت مدیره به پایان رسید و به همین جهت بدون هیچ گونه گزارشی از گردش مالی شرکت، در صورت جلسه تنها به ذکر تصویب بیلان سال 1345به اتفاق آرا بسنده شد و اعضای اصلی و علی البدل انتخاب شدند. در نتیجه،" شعاع اله علائی، علی محمد ورقا، عطاءاله مقربی، طرازاله هوشمند و عطاءاله قدیمی" به سمت اعضای اصلی هیئت مدیره و "هادی رحمانی شیرازی، روح اله فتح اعظم و عبدالحسین تسلیمی" به عنوان اعضای علی البدل، برای مدت چهار سال انتخاب شدند.
این شرکت در واقع متشکل از چندین شرکت تابعه مختلف بود که در زمینه های کشاورزی، صنعتی و بانکداری فعالیت داشتند.
شرکت های مذکور اگر چه به نام خاصی به ثبت نرسیده بودند و ماهیتاً سهامی بودند، لیکن پس از مرگ شوقی، مهمترین ابزار اقتصادی محفل ملی در ایران به حساب می آمدند و بسیاری از هزینه های این محفل توسط درآمدهای حاصل از آنها تأمین می شد. حتی مبالغ بسیاری نیز توسط این شرکت ها به طور سالانه برای بیت العدل در عکا ارسال می شد تا در جهت مخارج تشکیلات بهائیت مصرف شود. در بند 3 ماده 47 اساسنامه شرکت امنا، قید شده است که 10درصد از سود خالص شرکت مذکور به امور خیریه اختصاص می یابد و این رقم تا 30درصد نیز قابل افزایش است.
چون در اساسنامه، هیچ مصداقی از امور خیریه ذکر نشده است لذا این امر می تواند شامل هر عملی شود که اعضا در مورد آن توافق داشته باشند و طبیعی است این مبلغ با توجه به درآمد سرشار این شرکت (400 میلیون تومان در سال 1355) می توانست نقش مؤثری در گسترش بیش از پیش تشکیلات بهائیت در اقصی نقاط جهان، به ویژه ایران داشته باشد. علاوه بر این، تقریباً کلیه سهام شرکت مذکور به محفل ملی بهائیان اختصاص داشت و لذا سودهای حاصل از این سهام، به مجموعه ثروت تشکیلات بهائیت افزوده می شد.
از آنجایی که در ایران، رسماً قانونی برای معافیت مالیاتی این شرکت تصویب نشده بود، مسئولان شرکت همه ساله با حساب سازی های دروغین و پرداخت رشوه به برخی مأموران و حسابرسان، مبالغی اندک به عنوان مالیات به دولت پرداخت می کردند و هر ممیز مالیاتی هم که به این وضع ایراد می گرفت و درصدد وصول مالیات واقعی این شرکت برمی آمد، با اعمال نفوذ آنان فوراً از کار برکنار می شد.(13)
سود جویی از ثروت نامشروع تشکیل شرکت امنا، به آتش اختلاف و انشعاب در میان بهائیان دامن زد، زیرا با توجه به سرمایه کلانی که جمع شده بود، طبعاً سوء ظن مخالفان نیز افزایش یافت تا آنجا که گروهی، گروه دیگر را به کلاهبرداری، تدلیس و سند سازی متهم می کرد.
بعد از فوت شوقی در اردیبهشت سال 1337(اکتبر 1957) زمزمه هایی درباره چگونگی مرگ او از سوی برخی از بهائیان مطرح شد و انگشت اتهام، به سوی "روحیه ماکسول"، همسر شوقی و چند نفر از یاران وی نشانه رفت. به عقیده ایشان جناح انگلیسی به سرکردگی روحیه ماکسول، تمایلی نداشت که سکان هدایت تشکیلات بهائیت به دست آمریکایی ها به ریاست "میسن ریمی" بیفتد، به همین خاطر شوقی را از سر راه برداشتند. از سوی دیگر با اعلام مرگ شوقی، سوء ظن بین سرکردگان تشکیلات ایران نسبت به یکدیگر در خصوص سرمایه کلانی که شوقی در اختیار هرکدام از آنان گذاشته بود، بالا گرفت. زیرا از آنجایی که این تشکیلات در ایران به رسمیت شناخته نشده بود، شوقی به ناچار سرمایه بدست آمده از تزویر و نیرنگ خود را به دیگران سپرده بود.(14) که این خود حاکی از وجود شکاف در درون تشکیلات بهائی در ایران و حیفا بود.
این انشقاق، زمانی خود نمایی می کند که نگاهی به متن تلگراف روحیه ماکسول به حیفا (قبل از اعلام رسمی خبر مرگ شوقی) داشته باشیم. وی در این تلگراف، بهائیان را به استقامت و وحدت دعوت می کند که نشان از پراکندگی و تشتت آرا در بین بهائیان دارد.(15) از سوی دیگر، بی خبری جناح آمریکایی از چگونگی انتقال جسد شوقی از لندن به حیفا به وجود شکاف و انشقاق دامن می زند.
در نهایت، پیامد های ناشی از مرگ شوقی و کشمکش ها ی درون تشکیلاتی بر سر ارث و میراث به جای مانده از وی به بیرون درز می کند و در محاکم قضایی طرح دعوی می شود.
"یداله ثابت راسخ" به همراه همسرش در تاریخ 20اردیبهشت1344از سوی تشکیلات بهائیت، به علت افشای مفاسد مالی سران فرقه و اشاره به چگونگی مرگ شوقی محکوم به طرد روحانی می شوند و اطلاعیه اجرای این حکم در مجله اخبار امری (ارگان تشکیلات بهائیان ایران)، به اطلاع تمام بهائیان می رسد.(16)
به دنبال انتشار اطلاعیه مذبور، یداله ثابت راسخ به همراه همسرش علیه اعضای 9 نفره محفل ملی بهائیان ایران به اتهام ایراد تهمت و افترا شکایت می کنند.
در مقابل، سرکردگان تشکیلات بهائیت نیز ثابت راسخ را به خیانت در امانت و سوء استفاده از مهر و کاغذ های رسمی محفل متهم می کنند(17) و خواستار این می شوند که راسخ تحت تعقیب قضایی قرار گیرد.
نتیجه این دعوا این است که بازپرس و دادیار دادسرای تهران به استناد اینکه تهمت و افترا در یک نشریه خصوصی بوده و از طرفی این اختلاف مربوط به مناسبات درون فرقه ای است، اعلام می کنند که شکایت یداله ثابت راسخ و همسرش وارد نبوده و قرار منع تعقیب کیفری صادر می شود.( 18)
زمین خواری تشکیلات بهائیت، همانگونه که در سرزمین فلسطین توانست با اجرای سیاست خرید زمین از فلسطینی ها موجبات اشغال این سرزمین را پدید آورد، در ایران دوره پهلوی نیز از این تلاش خود دست نکشید و با خرید زمین و به تصرف درآوردن زمین های بایر به سرمایه های هنگفتی دست یافت، تا بدین وسیله بستر تبلیغ بهائیت را در ایران فراهم آورد.
در سال های قبل از تأسیس اداره ثبت اسناد و املاک در سال 1306 شمسی و سال ها پس از آن، در قباله های فروش املاک، مساحت و ابعاد چهارگانه آن قید نمی شد و فقط نوع زمین از قبیل ششدانگ یا قریه، قلعه، باغ و یا کاروانسرا و نظایر اینها را مشخص می کردند. با توجه به گسترش تهران از هرسو در آن سال ها باندهای مافیای اقتصادی بهائیت(19)
زمین های اطراف شهرهای تهران، اصفهان، شیراز، یزد و... را که در اطراف آن زمین های بایر یا اراضی خالصه دولتی وجود داشت خریداری می کردند و سپس با ترفند، بخشی از زمین های موات مجاور ملک خود را، به تصرف و تملک خویش در می آوردند و سپس آن اراضی را به همراه ملک خود تفکیک کرده و می فروختند.(20)
در سال 1334 با تصویب لایحه ثبت اراضی موات، سازمان های دولتی، مجاز به طرح شکایت از متصرفان زمین های موات تا شعاع چند کیلومتری از مرکز شهر شدند. طبق ماده 1 این لایحه، حریم اعلام شده به این شرح بود: شرقاً و جنوباً از اضلاع خارجي خيابان هاي شهباز (17شهریور) - شوش تا شعاع شش كيلومتر و شمالاً از ضلع خارجي خيابان شاهرضا(خیابان انقلاب) تا شعاع 18 كيلومتر و غرباً ازضلع خيابان سيمتري نظامي(جی) تا شعاع 36 كيلومتر.(21)
رشوه خواری فساد و بی بند و باری اداری، در قالب رشوه خواری، از جمله آسیب های اجتماعی و اداری است که آثار و پیامدهای منفی فراوانی را در توسعه کشورها بر جای می گذارد وهزینه های هنگفتی را به حوزه های سیاست، اقتصاد و فرهنگ، تحمیل می کند و نظام سالم اجتماعی و اقتصادی را درهم می ریزد. رشوه خواری یک پدیده ناهنجار و آسیبی جدی در روابط اجتماعی انسان هاست که باعث اختلاط و آمیختگی حق و باطل و حلال و حرام می شود.
در رژیم پهلوی رویه رشوه خواری به یک پدیده مسلط تبدیل شد به گونه ای که از صدر تا ذیل، همگی در رشوه گیری و رشوه دهی دست داشتند. در این میان برای تشکیلات بهائیت که دارای قدرت بود، به آسانی می توانست از این راه کسب ثروت کند.
قاچاق کالا
همانطور که اشاره شد، به واسطه وجود فساد مالی و اداری و همچنین زد و بند و اعمال خلاف قانون در رژیم پهلوی، افرادی در بین اعضای دولت و درباریان بودند که با استفاده از وجود رانت های ویژه برای افزایش ثروت، به قاچاق کالا روی آوردند. از این رهگذر تشکیلات بهائیت نیز که در حاکمیت رژیم پهلوی چنان فرو رفته بود که گویی حکومت از آن آنهاست، برای ثروت اندوزی به این شیوه غیر انسانی روی آورد تا بلکه بتواند کسری بودجه دولت غاصب اسرائیل را از سرمایه ملت مسلمان ایران، تأمین کند.
پی نوشت:
1. موقرالدوله از بهائیان سرشناسی است که در کودتای 1299 نقش داشت که پس انجام آن در کابینه سید ضیاء طباطبایی وزارت فوايد عامه و تجارت و فلاحت را بر عهده داشت. وی قبل از کودتا و در دولت قاجارها سركنسول ايران در بمبئي (در سال 1898)، نماينده وزارت خارجه در فارس (1900) و حاكم بوشهر(1911 ـ 1915) بود. موقر الدوله علاوه بر خويشاوندي با باب، با عباس افندي و شوقي نيز خويشي داشت، ميرزا هادي، داماد عباس و پدر شوقي، پسردايي موقرالدوله بود. موقرالدوله ضمناً پدر حسن موقرافنان باليوزي (1980 ـ 1908 م) از گويندگان سابق بخش فارسي راديو بيبيسي لندن (و به قولي، بنيادگذار اين بخش) و از سران طراز اول بهائيت است كه رياست محفل ملي روحاني بريتانيا را در سال های 1960 ـ 1937 بر عهده داشت و در 1957 توسط شوقي افندي، رهبر بهائيان، به عنوان يكي از"ايادي امرالله" منصوب شد. پس از مرگ شوقي نيز چند سال عضو هيأت نه نفره ايادي امرالله (بیت العدل ) مقيم فلسطين اشغالي بود.
2. اسدالله صنیعی از چهرههاي طراز اول بهائيت محسوب ميشد. وي در زمان رضا خان ستوان پيشکار، آجودان و رئيس دفتر وليّعهد آن زمان، محمدرضا بود و نقش مهمي در تحکيم مواضع بهائيان در نهادهاي نظامي رژيم پهلوي داشت. وی در دوره محمد رضا به درجه عالی نظامی سپهبدی رسید.
3.http://www.resalat-news.com/Fa/?code=35022
4. http://gozashtehalayande.blogfa.com/post-74.aspx
5. ظهور وسقوط رژیم پهلوی خاطرات ارتشبد سابق حسین فردوست، گردآورنده موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی، تهران اطلاعات، 1369،ص375
6. کتاب قرن بدیع قسمت چهارم، شوقی، ترجمه نصراله مودت، موسسه ملی مطبوعات امری، 123بدیع، ص 54
7. همان، ص53
8. مجله شفافیت، سال اول، شمارهفتم، ص14
9. همان، سال اول، شمارهشتم و نهم، ص12
10. روزنامه رسمی کشور، شماره 4836- 30/2/1337
11. ساختمان نونهالان متعلق به ورثه ارباب جمشید بود و آنها، آن را به تشکیلات بهائیت واگذار کرده بودند
12. روزنامه کیهان، شماره 7146، مورخ 13/3/1346
13. بهائیان در عصر پهلوی ها، احمد الهیاری، تهران، کیهان، 1387، ص43
14. کتاب قرن بدیع قسمت چهارم، شوقی، ترجمه نصراله مودت، موسسه ملی مطبوعات امری، 123بدیع، ص 53
15. رساله لجنه محفل ملی ایران، ص14
16. مجله اخبار امری، محفل روحانی ملی بهائیان ایران، شماره 2و3، سال 1344، ص 105
17. مجله اخبار امری، محفل روحانی ملی بهائیان ایران، شماره 4، سال 1344، ، ص183
18. پرونده به کلاسه 1191- جزوه دان 44-3 به تاریخ 10/12/1347
19. اعضاي باند مافياي بهائي عبارت بودند از: حبيب ثابت، هژبر يزداني سنگسري، عبدالحسين تسليمي ( پدر منوچهر تسليمي وزير بازرگاني دولت هويدا )، ايرج ثابت، مهدي ورقا، شعاع الله علايي، عزت الله عزيزي، رياض قديمي، روح الله فتح اعظم، جلال صحيحي، موسي مستقيم، مسعود خمسي، منوهر قائم مقامي، عبدالكريم ايادي، عطاالله مقربي، فتح الله فردوسي و عنايت الله عزيزي.
20. برای مثال می توان به داوود معنوی یهودی بهائی شده، پرویز خسروانی و ... اشاره نمود. برای کسب اطلاعات بیشتر ر.ک به بهائیان در عصر پهلوی نوشته احمد الهیاری، ظهور وسقوط سلطنت پهلوی خاطرات ارتشبد سابق حسین فردوست، زنان دربار به روایت اسناد ساواک: اشرف پهلوی، پرویز خسروانی به روای اسناد ساواک و ... .
21. لايحه ثبت اراضي موات اطراف شهر تهران مصوب مجلسین سنا و شورای ملی مورخ 24/4/1334
منبع: سایت گذشته حال آینده
برگرفته از :نشریه تخصصی شفافیت
موسسه مطالعاتی روشنگر
:: گفتوگوی تفصيلي رجانیوز با سعید مستغاثی منتقد و کارشناس سینما ::

با توجه به برگزاري مراسم اسكار به نظر ميرسد فرصت مناسبي است تا به برخي زواياي پيدا و پنهان اينگونه مراسم پپردازيم. به عنوان سوال اول، هدف بهپا دارندگان مراسمي چون اسكار،كن، ونيز، برلين و تبليغات جهاني در حواشي آن از نظر حضرتعالي چيست؟ ابتدا مختصري از تاريخچه اين مراسمها و سپس اهداف اينگونه جشنوارهها را بفرماييد.
به عنوان مثال از جشنواره فیلم کن نمونه می آورم که در افواه عمومی، هنری ترین، ضد تجاری ترین و مستقل ترین جشنواره فیلم در جهان معرفی می شود! جشنواره ای که به جز خود آن شهر کوچک سواحل جنوب فرانسه (آن هم به مدد تبلیغات طراحان و تولید کنندگان انواع و اقسام مد لباس و لوازم آرایش و جواهرات)،در هیچ کجای دنیا مانند ایران متاسفانه مطرح نیست! برای تحقیق درباره این مدعا هم که شده، در هنگامه برگزاری آن می توانید سری به معتبرترین وب سایت های سینمایی جهان بزنید و ببینید واقعا این جشنواره موسمی در دنیای سینما تا چه حدی محل از اعراب دارد!
جشنواره فیلم کن بر خلاف آنچه ادعا داشته و قرار بوده که اولا حامی سینمای مولف ارزشمند باشد، ثانیا در جستجوی صداهای مستقل فرهنگ های گوناگون برآید، ثالثا تجربه سینما به عنوان یک هنر(و نه صنعت) را در نظر بگیرد و رابعا دنیایی ایجاد کند که خودش را از درون نمایش فیلم هایش بشناساند(این عین جملاتی است که مدیر این جشنواره همه ساله آنها را بیان کرده و مضامین نزدیک به آن را به کررات می توانید در سایت رسمی جشنواره نیز بیابید) اما این فستیوال فیلم در طول تاریخ برگزاری خود (از 1946 تا امروز) علیرغم تلاشی که برخی دست اندرکارانش به خرج دادند، در واقع بیشتر حاشیه ای برای سینمای تبلیغاتی، ایدئولوژیک و تجاری غرب به خصوص آمریکا و به ویژه هالیوود به شمار آمده است، چنانچه از همان نخستین دوره و مکررا فیلم ها، ستاره ها و محصولات مختلف سینمای هالیوود بوده که در این جشنواره مورد توجه قرار گرفته و به همین علت بسیاری از آثار مهم تاریخ سینما و اساتید برجسته آن از کادر توجه این فستیوال به اصطلاح هنری به دور مانده اند.

به عنوان مثال در میان لیست این به اصطلاح نخل طلایی ها از اینگمار برگمان(که کمتر کارشناس و منتقد سینمایی در هنری بودن فیلم هایش شک دارد) خبری نیست، همچنانکه از روبر برسون و حتی کریستف کیسلوفسکی که آنقدر سنگش را فرانسوی ها به سینه زدند! (بابت همین شرمندگی و بی اعتنایی به برگمان بود که در پنجاهمین دوره جشنواره کن خواستند نخل طلای نخل طلاها را به برگمان اعطا نمایند که او حتی زحمت رفتن به کن را هم به خود نداد و عطایشان را به لقایشان بخشید!)
از کوروساوا هم تنها فیلم "شبح جنگجو" یا "کاگه موشا" (که آنهم در مراسم اسکار ستایش شد و انگار جوازش صادر گردید!) نخل طلا گرفته و از سایر شاهکارهای امپراطور در کارنامه کن نشانی به چشم نمی خورد و دیگر اینکه از فیلمسازان برجسته ای مثل ژان رنوار و یاساجیرو ازو و کارل تئودور درایر و ساتیا جیت رای و کنجی میزوگوچی و چارلز چاپلین و رنه کلر و ژان پی یر ملویل و فرانسوا تروفو و ژان کوکتو و...خیلی های دیگر هم در بین نخل طلایی ها و دیگر جوایز جشنواره کن اثری دیده نمی شود.
چراکه جشنواره کن همواره در تیول کمپانی ها و موسسات بزرگ تجاری آمریکایی و تهیه کنندگان و ستارگان سینمای هالیوود بوده است، از همین رو علاوه براینکه این کمپانی ها به عنوان اسپانسرهای جشنواره هیچ فیلم و فیلمسازی را بر علیه منافع خود(بخوانید منافع ایالات متحده) برنمی تابیدند، همواره این گروهی از هنرپیشه های آمریکایی بوده اند که برگ برنده مدیران جشنواره کن برای جلب توجه رسانه ها و شرکت های تبلیغاتی و تبدیل سواحل کوزووات به بازار مکاره ای برای توریست ها و گردشگران خارجی به شمار آمده است. فرش قرمزی که در طول یازده روز برگزاری جشنواره، در اغلب ساعات روز محل نمایش انواع و اقسام مدهای لباس و آرایش و جواهرات شرکت های مشهور تجاری توسط بازیگران معروف است و مکان اصلی تجمع و توجه مهمانان و شرکت کنندگان و خبرنگاران و عکاسان محسوب می شود و آنچه کمتر اهمیت دارد همان سالن های نمایش فیلم است و جلسات گفت و گوی مطبوعاتی!
این درحالی است که در مراسم اسکار (که اساسا هیچگاه ادعای هنری بودن نداشته و تبلیغات تجاری اش در صدر همه ادعاهای سینمایی قرار دارد)، در مقابل 4 ساعت و نیم مراسم اصلی اهدای جوایز، فقط 2 ساعت برنامه فرش قرمز اجرا می شود. به همه اینها اضافه کنید که هیاهو و سرو صدای جشنواره کن هم برای همین هنرپیشگان و ستاره های آمریکایی است که روی فرش قرمز ادا و اطوار درمی آورند و حاضرین هم برایشان سر و دست می شکنند. هنوز سال 2005 را از یاد نبرده ایم که چگونه روبرتو رودریگز با آن کلاه کابوی (برای تاکید بر فرهنگ آمریکایی) و آن لبخند تحقیر کننده همراه عوامل فیلم "شهر گناه" همچون:"بروس ویلیس" و "میکی رورک" و "جسیکا آلبا" و "بنسیو دل تورو " و...ساعت ها روی آن فرش قرمز، تمامی حضار را مقابل سالن دوبوسی کن سرکار گذاشته بودند. یا جرج لوکاس با سربازان امپراطوری اش و دارت ویدر و ناتالی پورتمن و هیدن کریستنسن و سمیوئل جکسن و...چندین روز همه جشنواره کن را به تسخیر خود درآورده بودند و در کنار آنها کوین بیکن و کالین فرث و ول کیلمر و رابرت داونی جونیور و اسکارلت جوهانسن و...دیگر هنرپیشگان هالیوودی و در این میان تنها چیزی که اهمیت نداشت مانور عوامل بهترین فیلم جشنواره بود و بازیگران فیلم های اروپایی و مستقل!)، همان گونه که سال قبلش هم دار و دسته "شرک" اعم از غول سبز و خر پرحرف و پرنسس فیونا و.... همه توجهات را به خود جلب کرده بودند. شاید از همین روست که مدیران جشنواره کن برخلاف همه قوانین و آیین نامه هایشان، برای فیلم های آمریکایی حق وتو فرهنگی هم قائل می شوند و حتی اکران شده هایشان را هم در بخش مسابقه اصلی خود شرکت می دهند!
مثال ها متعدد است؛ فی المثل جشنواره کن سال 2003، فقط برای اینکه فرش قرمز از حضور تام هنکس بی بهره نماند، فیلم "قاتلین زن" را پس از اکران یک ماهه اش در سینماهای دنیا به بخش مسابقه راه دادند! و یا در سال 2005 همین اتفاق درمورد فیلم اکران شده "شهر گناه" پیش آمد که دو ماه پیش از نمایش در کن به نمایش عمومی درآمده بود!
نکته شگفت آورتر اینکه گردانندگان جشنواره کن علیرغم همه ادعاهایشان مبنی بر برگزاری هنری ترین جشنواره دنیا و اینکه گویا آخر هنر سینما هستند، اما هر سال تعدادی از تجاری ترین آثار سینمای هالیوود را در برنامه هایشان قرار می دهند که این مورد در برخی موارد واقعا حیرت انگیز است، مثلا در پنجاه و نهمین دوره، دو فیلم "یونایتد 93" (پال گرین گرس) که یک ماه پیش از آن در سینماهای آمریکا اکران شده بود و "مردان ایکس: آخرین ایستگاه" (برت راته نر)، انتقادهای زیادی را حتی در میان محافل سینمایی آمریکایی به همراه داشت و گویا گردانندگان کن با هزینه بسیاری آن را به جشنواره خود آورده اند.
این شگفتی درمورد ترکیب هیئت داوران (که قاعدتا بایستی اعضایش از بینش هنری کافی برخوردار باشند) بیشتر می شود، مثلا دوره ای در میان اعضای هیئت داوران اصلی و در کنار فیلمسازانی مانند امیر کاستاریکا و انیس واردا، به نام هایی مثل: "سلما هایک"(بازیگر درجه چندم مکزیکی الاصل) بر می خوریم. کفه این ترازو در سالی دیگر به نفع بازیگران تجاری بیشتر شده و برخلاف دوره هایی که همواره تعداد کارگردانان و فیلمنامه نویسان و نویسندگان بر بازیگران می چربیدند، از پنجاه و نهمین دوره به بعد، تعداد بازیگران (آنهم از درجه 2 و 3 به پایین) تقریبا 60 درصد اعضای هیئت داوران را تشکیل می دهد. در کن پنجاه و نهم بازیگرانی همچون "مونیکا بلوچی" (بازیگر نقش چندم برخی فیلم های آمریکایی مثل:ماتریکس و دراکولای برام استوکر و اشک های خورشید و بعضی فیلم های نه چندان معروف اروپایی)، هلنا بونهم کارتر (که به جز فیلم های تلویزیونی اخیرا فقط در فیلم های تیم برتن، نقش های حاشیه ای بازی می کند و یا به جای شخصیت های کارتونی صحبت می نماید)، سمیوئل ال جکسن (که هنوز معروفترین کاراکترش، "جولز" در فیلم "پالپ فیکشن " است و به جز آن فقط نقش های فیلم های پلیسی جنایی معمولی مثل "سه ایکس " و "مرد" و "مربی کارتر" و "اصلی" و "شفت" و...را از او به یاد داریم)، ژانگ زی ئی (بازیگر تازه به دوران رسیده هنگ کنگی که فیلم های اخیر ژانگ ییمو معروفش کرد و در فیلم "خاطرات یک گیشا" نقش دوم را برعهده داشت) و تیم روث (که برخلاف آنچه در بولتن جشنواره کن آمده بود، فقط یک فیلم غیر معروف" منطقه جنگی " را کارگردانی کرده و اصلا نمی توان وی را فیلمساز به حساب آورد، بازی هایش هم تقریبا در نقش های مکمل و کوچک بوده مانند آنچه در فیلم های "آب تیره "، "تفنگدار"، "سیاره میمون ها"، "هتل میلیون دلاری"، "پالپ فیکشن"، "وتل" و "راب روی " داشت) و...
سالی دیگر نیز گل سرسبد بازیگران هیئت داوری کن، ایزابل هوپر و رابین رایت پن هستند که به هرحال بازیگران مولفی به شمار نیامده و اغلب در آثار تجاری سینمای آمریکا ظاهر شده اند.
به این ترتیب ملاحظه می فرمایید هیچ بازیگر مولف و یا صاحب سبکی در میان داوران کن دیده نمی شود و آنچه بیشتر به نظر اهمیت داشته، چهره و عنوان تجاری بازیگرانی همچون "مونیکا بلوچی" یا "سمیوئل ال جکسن " و یا ایزابل هوپر و رابین رایت پن بوده تا بازهم توجه هرچه بیشتر رسانه ها و عکاسان خبری به فستیوال کن جذب شود و نه بیشتر.
وجه دیگر جشنواره کن، گرایشات سیاسی آن به بعد غالب سیاسی – ایدئولوژیک امروز سینمای دنیاست که از هر فستیوال دیگری بیشتر توی ذوق می زند! از افتتاح جشنواره کن 59 با فیلم پر سر و صدا و صهیونی "رمز داوینچی" و ادامه اش با فیلم های سیاسی "غذای آماده ملی" از ریچارد لینک لتر و "سوسمار" ساخته نانی مورتی و همچنین حضور فیلم به شدت تبلیغاتی "یونایتد 93" که درباره سرنوشت یکی از هواپیماهای ربوده شد جریان 11 سپتامبر 2001 بود، گرفته که باج عیان مدیران جشنواره کن به سینمای پروپاگاندای آمریکا و نئو محافظه کاران حامی اش بود و موجب شگفتی ناظران سینمایی دنیا گردید تا آگراندیسمان اثر متوسطی همچون "پرسپولیس" (به دلیل وجه ضد انقلاب اسلامی آن) و کشاندن سازنده آن به داوری دوره بعد! (بدون هیچگونه سابقه سینمایی یا هنری!) و تا دو سال پیش که علاوه بر لارس فن تریر (با فیلم "ضد مسیح") حتی تارانتینو نیز با فیلمی سیاسی ایدئولوژیک به جشنواره آمده بود!

می توان نتیجه گرفت که جشنواره هایی مثل کن علیرغم تبلیغات فراوان و شهرت هنری، کاملا در تیول کمپانی ها و موسسات تجاری چند ملیتی قرار دارند و از همین رو صبغه سیاسی تمام عیاری می یابند. چراکه سرنخ برگزاری این جشنواره ها در دستان همان کمپانی هایی می چرخد که زیرمجموعه تراست ها و کارتل های بزرگ آمریکایی هستند. چنان که در جشنواره ای مثل کن، اصل ماجرا روی فرش قرمز و با ستارگان هالیوود و مد لباس ها و مو و جواهرات اتفاق می افتد و درواقع آنچه در سالن دوبوسی کن اجرا می شود، فرع قضیه به شمار می آید. طبیعی است که اگر آن فرش قرمز نباشد و آن نمایش انواع و اقسام مد، جشنواره کن هم دیگر وجود نخواهد داشت. چون به گفته یکی از مدیران جشنواره، بیشتر هزینه های برگزاری جشنواره از محل تبلیغات و کرایه غرفه های مختلف فروش کنار ساحل و توریست هایی است که به این شهر کوچک ساحلی سرازیر می شوند و البته آنها هم صدقه سری همین ستاره های آمریکایی است که می آیند نه برای مثلا تماشای قیافه "لارس فن تریر" و لباس "شوهی ایمامورا" و موهای "پی یر رییسیان"! از همین رو بخش مهمی از انتخاب ها و فیلم ها و برگزیده ها بایستی جلب رضایت همان کمپانی ها و صاحبانشان را به همراه داشته باشد. صاحبانی که نه در کن، بلکه در نیویورک و واشنگتن و لندن و تل آویو دفتر و دستک دارند.
جشنواره های دیگر گروه به اصطلاح A همچون ونیز و برلین نیز بسیار بیشتر از جشنواره فیلم کن در تیول کمپانی های آمریکایی بوده و هستند، مثلا فستیوال برلین امسال با فیلم قبلا اکران شده و آمریکایی "True Grit" افتتاح شد و تماشاگران به اصطلاح هنری پسند برلینی، ساعت ها در کنار فرش قرمز منتظر جف بریجز و مت دیمن و جاش برولین ماندند تا آنها را صدا بزنند و عکسی بردارند و امضایی بگیرند!
ارتباط مراسم و جشنوارههاي چون اسكار و... با ساختار آمريكا و نظام سلطه چگونه است؟ نوع تعامل اينها به چه صورت است؟ يعني كجا اسكار به داد آمريكا ميرسد؟ به نظر ميرسد آمريكا و نظام سلطه در بزنگاههايي از اينگونه مراسم براي تثبيت و توجيه سياستهاي خود استفاده ميكنند؟ مثالهايي از اين موارد در بزنگاههاي تاريخي، جنگ جهاني دوم، انقلاب اسلامي، جنگ سرد، پروژه ضد اسلامي گرايي، حمله آمريكا به عراق و...
واقعیت این است که ميتوان مراسم اعطاي جوايز اسكار را جهانيترين شكل يك نمايش محلي دانست كه با پروپاگانداي قدرتمندترين رسانههاي بينالمللي به هواخواهان و علاقمندان سينما در سراسر كره زمين، يك فستيوال فراقارهاي نمايانده شده است در حالي كه حدود 96 درصد كل جوايز آن، تنها به آثاري اختصاص دارد كه محصول آمريكا و انگليسي زبان هستند و در زمان و مدت خاصي در سينماهاي لسآنجلس به نمايش درآمدهاند و فقط 4 درصد بقيه به فيلمهاي ديگر كشورها تعلق دارد كه آنها هم حتما بايستي در همان زمان و مدت خاص در يك يا چند سالن سينماي لسآنجلس، اكران عمومي يافته باشند. يعني فيلمهايي كه حتي در ديگر شهرهاي آمريكا به جز لسآنجلس بر پرده رفته اند حتي اگر آمريكايي هم باشند، اعتباري براي رأي دهندگان آكادمي اسكار ندارند. چنانچه در هر سال بسیاری از فیلم های مهم آمریکایی تولید می شوند ولی به دلائل مختلف از جمله نداشتن پخش کننده قوی(در حلقه مافیای توزیع و پخش سینماهای آمریکا)، در سینماهای لس آنجلس به اکران در نیامده و در نتیجه از قضاوت اعضای آکادمی اسکار دور می مانند. حدود و ثغور فراگیری مراسم اسکار مانند اين است كه فرضا مراسمي در شيراز برگزار شود و تنها قضاوت و جوايز خود را بر فيلمهايي بگذارد كه در اين شهر به اكران عمومي درآمدهاند. (البته بر تفاوتهاي شيراز و لسآنجلس آگاه هستم!)
به اين ترتيب خيل عظيم آثار سينمايي كه در ديگر كشورها توليد شدهاند ولي در لسآنجلس اكران عمومي نداشتهاند، جايي در اين مراسم ندارند ايضا فيلمهاي آمريكايي كه به سالنهاي سينمايي اين شهر مهم كاليفرنيا نرسيدهاند. از طرف ديگر عليرغم نمايش هر تعداد فيلم از هر كشور كه در لسآنجلس به اكران عمومي درآمده باشند، فقط و فقط يك فيلم آنهم بنا به معرفي يك سازمان يا موسسه رسمي سينمايي در آن كشور ميتواند، مورد قضاوت اعضاي آكادمي علوم و هنرهاي سينمايي آمريكا قرار گيرد.
به همين دليل بوده كه همواره در طول تاريخ سينما، بسياري از آثار مهم اين هنر در مراسم اسكار مطرح نشدهاند. فيالمثل فیلم های معتبری مانند: «الكساندرنوسكي» (سرگئي آيزنشتاين)، «زمين» (الكساندر داوژنكو)، «اگتسومونوگاتاري» (كنجي ميزو گوچي)، «پاترپانچالي» (ساتيا جيت راي)، «رم شهر بيدفاع» (روبرتو روسليني)، «قاعده بازي» (ژان رنوار)، «زير بامهاي شهر» (رنهكلر)، «روز برميآيد» (مارسل كارنه)، «حفره» (ژاك بكر)، «اورفه» (ژان كوكتو)، «يك محكوم به مرگ ميگريزد» (روبر برسون)، «ام» (فريتس لانگ)، «اردت» (كارل تئودور دراير)، «داستان توكيو» (ياساجيرو ازو)، «از نفس افتاده» (ژان لوك گدار)، «هيروشيما، عشق من» (آلن رنه)، «لولامونتز» (ماكس افولس) و... هيچگاه مدنظر آكادمي اسكار قرار نگرفتند.
از طرف ديگر حجم و شدت تبليغات كمپانيهاي بزرگ و رسانههاي عظيم (كه در تيول هين كمپانيهاست) مهمترين و اساسيترين عنصر مدنظر قرار گرفتن و قضاوت روي فيلمها از سوي اعضاي آكادمي به نظر ميآيد. امتيازي كه طبعا نصيب محصولات همان كمپانيها ميشود و از همين رو آثار سينماي مستقل معمولا هیچگونه سهمی در نظرگاه اعضاي آكادمي ندارند. در واقع نقش اصلی در قضاوت این اعضاء را بمباران عظيم تبليغاتي توسط رسانههاي مختلف متعلق به كمپانيهاي اصلي، ايفا ميكند. کمپانی هایی چند ملیتی متعلق به کارتل ها و تراست هایی که نه تنها مالک و صاحب اغلب رسانه های مختلف در آمریکا بوده، بلکه گستره عظیمی از مراکز اقتصادی و نظامی از جمله کمپانی های نفتی و کارخانجات تسلیحاتی را در اختیار داشته و اساسا تعیین کننده اصلی سیاست ها و استراتژی ایالات متحده و سایر کشورهای هم پیمان محسوب می شوند. از همین رو یافتن خطوط مشخص ایدئولوژی آمریکایی با محوریت تفکر اوانجلیستی یا مسحیت صهیونی(که توسط رسانه های این کشور ساخته و القاء می شود)در میان فیلم های هرسال این مراسم کار چندان دشواری نیست.
مطلب پوشیده ای به نظر نمی آید (حتی رسانه های خود آمریکا بارها اذعان داشته اند) که اکثر رسانه های خبری و کمپانی های فیلمسازی هالیوود توسط یهودیان وابسته به محافل صهیونیستی و یا اوانجلیست ها اداره می شود.(چراکه اساسا بنیانگذاران هالیوود و آکادمی اسکار یا از اشراف یهود مهاجر از اروپا بودند مانند لویی بی مه یر و سلزنیک و وارنرها و... و یا از پیورتن های مهاجر که جامه عمل پوشاندن به اندیشه های صهیونیستی را در دستور کار خویش قرار داده بودند و اوانجلیست های امروز حاکم بر آمریکا در واقع اخلاف آنها به حساب می آیند.) طبیعی است که اغلب مردم آمریکا از جمله اعضای آکادمی نیز از همین رسانه ها، خوراک روزانه شان را دریافت کرده و می نمایند.
صرف نظر از اینکه در میان اولین اشراف مهاجر یهودی به آمریکا در اوایل قرن بیستم، بنیانگذاران صنعت سینمای آمریکا و هالیوود مانند:"لویی.ب. مه یر"، "سمیوئل گلدوین"، برادران وارنر، سام اشپیگل، ایروینگ برلین و... قرار داشتند، در حال حاضر نیز بزرگ ترين و مهمترین استودیوهای تولید و پخش و همچنین بخش اعظم آکادمی اسکار (که ویترین آن استودیوها محسوب می شود) در اختیار همین افراد و وابستگان آنها قرار دارد. از همین روست که سالهای متمادی محصولات کمپانی دریم ورکس متعلق به صهیونیست هایی همچون استیون اسپیلبرگ و جفری کاتزنبرگ و دیوید گفن اغلب جوایز اسکار را درو کردند و از همین روست هر ساله مجموعه ای از محصولات همین کمپانی ها که اغلب مروج افکار و اندیشه های صهیونی بوده و یا تبلیغ اسطورهای آنها و یا اشاعه گر تفکرات اومانیستی و سکولاریستی به عنوان عصاره جنبش ماسونی پروتستانیزم و به اصطلاح روشنگری قرون 16 و 17 میلادی، بیشترین تعداد نامزدی جوایز را به خود اختصاص داده و اسکارهای اصلی را هم از آن خود می گردانند.
مثلا نگاهی به فیلم های نامزد جایزه اسکار امسال این ادعا را اثبات می نماید:

فیلم برنده یعنی "سخنرانی پادشاه" در تجلیل از امپراتوری غرب براساس زمینه های سلطنت بریتانیا و با نتیجه ای به ظاهر فانتزی ولی درونمایه ای جنگ طلبانه از نوع امپریالیستی، "شبکه اجتماعی" تبلیغ وب سایت صهیونیستی "فیس بوک"، "True Grit" و "داستان اسباب بازی" نمایش و تقدیس اسطوره های آمریکایی یعنی کابوی ها و وسترنرها به عنوان منجیان همیشگی، "قوی سیاه" ترویج افکار شیطان پرستانه و نوعی راه حل های فاوست منشانه برای رسیدن به هدف، "همه بچه ها خوبند" تبلیغ زندگی همجنس بازانه (گویا هر سال نمونه ای از این نوع فیلم ها در میان کاندیداهای اصلی اسکار وجود دارد!)، "جنگجو" بازهم در مدح قدرت و هوشمندی اسطوره های آمریکایی، "سرآغاز" نمایشی از شیوه جنگ نرم برای نفوذ در اذهان، "127 ساعت" و "استخوان زمستانی" تبلیغی دیگر برای تفکرات اومانیستی و...
در میان 10 فیلم کاندیدای جایزه اسکار در سال 2010 نیز فیلم برنده اصلی یعنی "محفظه رنج بار" ساخته کاترین بیگلو که پروپاگاندا برای حضور اشغالگرانه آمریکا در عراق بود، "آواتار" جیمز کامرون یک فیلم کابالیستی (فرقه ای صهیونیستی) تمام عیار، "مرد جدی" برادران کوئن ستایش جامعه یهودی در آمریکا، "آموزش" و "500 روز تابستان "نمایشی از به اصطلاح مظلومیت یهودیان در میان دیگر اقشار، "حرامزاده های لعنتی" تارانتینو درباره هلوکاست بود و فیلم "پرشس" در تحسین زندگی همجنس بازانه و پیرمرد و پسربچه کارتون "بالا" نیز در جستجوی سرزمین موعود به پرواز در میان دیگر سرزمین های دیگر درآمدند...
فیلم های اسکاری سال قبل آن نیز چنین موقعیتی را داشتند: "میلیونر زاغه نشین" در تحقیر هندی های مسلمان به عنوان یک قوم پست یک فیلم کاملا نژادپرستانه به شمار می آمد، "موقعیت عجیب بنجامین باتن" یک فیلم اوانجلیستی تمام عیار بود، "میلک" بازهم فیلمی در ستایش همجنس گرایی و "تردید" یک اثر ضد کاتولیک بود و "کتاب خوان" اثری افسانه وار درباره هلوکاست...
و به همین شکل می توان برگزیدگان سالهای قبل و قبل تر را نیز بررسی نمود. از همین رو مراسم اعطاي جوايز اسكار را ميتوان يك مراسم كاملا محدود سينمايي دانست (در حد فيلمهاي نمايش داده شده در لس آنجلس آنهم با حد و مرزهاي گفته شده) با ماهيت و تفكر ایدئولوژیک و نژادپرستانه آمريكايي.
اما متاسفانه قدرت رسانههاي غربي آنچنان است كه حتي در همين كشور خودمان آن را به عنوان مهمترين اتفاق سينمايي سال جلوه گر می سازند! مراسمي كه نه تنها سينماي ما بلكه سينماي هيچ كشور ديگري به جز آمريكا در آن سهم خاصي ندارد و ما دلخوشيم به همان يك فيلمي كه سالها در انتظار اعلام نامش توسط يكي از مجريان اين مراسم به عنوان نامزد جايزه اسكار ماندهايم! دلخوشي كه البته به همه كشورها و ملتهاي ديگر هم تحميل شده و يك مراسم محدود محلي به عنوان جهانيترين فستيوال سينمايي تبليغ گرديده است.
آيا اسكار صرفاً كاركرد هنري دارد يا ماهيت سياسي هم دارد؟ (متأسفانه تلقي هنري از اين اسكار مانع از اين شده است كه ماهيت پشت پرده اين جشنواره برملا شود؟)
همچنانکه در جواب سوال قبلی نیز با ذکر مثال ها و نمونه های متعدد پاسخ داده شد، کارکرد مراسمی مانند اسکار صرفا جهت گیری سیاسی و بلکه ایدئولوژیک در سمت و سوی طرح و برنامه های کانون هایی است که گرداننده اصلی هالیوود و ویترین آن یعنی مراسم اسکار به شمار می آید. این واقعیت دیگر نکته و مسئله پنهان و رمز آلودی نیست بلکه امروزه بسیاری از روشنفکران غربی، رسانه های آمریکایی و حتی خود سردمداران رسانه های صهیونی برآن تایید دارند.
فی المثل پال اسکات در نشریه معتبر "دیلی میل" در سال 2004 پس از پیوستن برخی از هنرپیشه ها و سینماگران هالیوود به فرقه کابالا، از فعالیت های شدید این فرقه صهیونیستی و رهبر 75 ساله آن به نام فیووال کروبرگر یا فیلیپ برگ پرده برداشت و تاکید کرد که فرقه کابالا عملا بر هالیوود حکومت می کند.فيليپ برگ براي اوّلين بار در سال 1969 دفتر فرقه خود را در اورشليم (بيتالمقدس) گشود و سپس کار خود را در لسآنجلس ادامه داد. دفتر مرکزي فرقه کابالا در بلوار رابرتسون، واقع در جنوب شهر بورلي هيلز (در حومه لسآنجلس و در نزديکي هاليوود)، واقع است. اين رهبر «خودخوانده» فرقه کابالا فعاليت خود را بر هاليوود متمرکز کرد، در طی دو سه ساله از طريق جلب هنرپيشگان و ستارههاي هاليوود و مشاهير هنر غرب به شهرت و ثروت و قدرت فراوان دست يافت، خانههاي اعياني در لسآنجلس و مانهاتان خريد و شيوه زندگي پرخرجي را در پيش گرفت. امروزه، شبکه فرقه برگ از توکيو تا لندن و بوئنوسآيرس گسترده است و اين سازمان داراي چهل دفتر در سراسر جهان است. در سال 2002 دارايي فرقه برگ حدود 23 ميليون دلار تخمين زده ميشد ولي در سال 2004 تنها در لسآنجلس 26 ميليون دلار ثروت داشت. فرقه کابالا ادعا ميکند که داراي سه ميليون عضو است.
سازمان برگ خود را "فرا ديني" ميخواند و مدعي است که کابالا "فراتر از دين، نژاد، جغرافيا، و زبان است" و با اين تعبير، درهاي خود را به روي همگان گشوده است. اعضاي فرقه، فيليپ برگ را "راو" ميخوانند. "راو" همان"رب" يا "رباي" يا "ربي" است که به خاخامهاي بزرگ يهودي اطلاق ميشود. فعاليت فرقه کابالاي برگ در سال 2004 بهناگاه اوج گرفت و با اعلام پيوستن مدونا (خواننده مشهور آمریکایی)به اين فرقه در رسانهها بازتابی جنجالي داشت. واقعيات نشان ميدهد که برگ تنها نيست. کانونها و رسانههاي مقتدري در پي ترويج فرقه او هستند و مقالات جذاب و جانبدارانه دربارهاش مينويسند. "کابالا هاليوود را فرا گرفته است" عنواني است که مدتهاست در این نشریات به چشم ميخورد.
تايمز لندن در سال 2004 گزارش مفصلي درباره پيوستن مدونا به فرقه کابالا منتشر کرد. گزارش تايمز همدلانه بود و تبليغ بهسود فرقه برگ بهشمار ميرفت. بهنوشته تايمز، در جشن يهودي پوريم، که در دفتر مرکزي فرقه کابالا برگزار شد، صدها تن از مشاهير لسآنجلس و هاليوود حضور داشتند. يکي از مهمترين اين افراد، مدونا بود که از هفت سال پيش از آن در مرکز فوق در حال فراگيري کابالا بود و اکنون رسماً کاباليست شده بود. نه تنها او بلکه بسياري ديگر از مشاهير سينما و موسيقي جديد غرب، از پير و جوان، به عضويت فرقه کابالا درآمدند: از اليزابت تيلور 72 ساله و باربارا استريسند 62 ساله تا ديان کيتون، دمي مور،استلا مککارتني، بريتني اسپيرز،اشتون کوشر، ويونا رايدر، روزين بار، ميک جاگر،پاريس هيلتون (وارث خانواده هيلتون، بنيانگذاران هتلهاي زنجيرهاي هيلتون) و ديگران. اين موج، ورزشکاران را نيز فرا گرفت: ديويد بکهام (فوتباليست انگليسي) و همسرش، ويکتوريا، آخرين مشاهيري بودند که در ماه مه 2004، به عضويت فرقه کابالا درآمدند. شواهد و قرائن موجود و برخی خبرها حاکی از آن است که جیمز کامرون نیز در سال 2005 به این فرقه صهیونیستی پیوسته و گفته می شود از همان زمان کلید تولید فیلم "اواتار" زده شد. چنانچه برای اولین بار خبر تولید فیلم "اواتار" تحت عنوان "پروژه 880" در ژوئن 2005 در مجله هالیوود ریپورتر به طور رسمی انتشار یافت. در همان زمان طرح تولید آثار مستندی همچون:"راز گشایی مهاجرت یهودیان" در سال 2006 و "گور گمشده مسیح" در سال 2007 نیز ارائه گردید.
اما برای اینکه دریابیم مراسم اسکار، یک مراسم هنری نیست، راه دوری برای رفتن لازم نیست بلکه نگاهی اجمالی به لیست برنده های 83 دوره این مراسم نشان می دهد که در میان برگزیدگان آن، هیچگاه نام های معتبری مانند آلفرد هیچکاک، چارلز چاپلین، هاوارد هاکس، باستر کیتن، اورسن ولز، استنلی کوبریک، سمیوئل فولر، نیکلاس ری و... اهداء نشد و این شرمندگی تاریخی برجبین آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا باقی ماند.
وقتی چارلی چاپلین را پس از حدود 20 سال تبعید از آمریکا، به روی سن دعوت کردند تا جایزه افتخاری یک عمر فعالیت هنری را به وی بدهند، همه اعضای آکادمی از وی شرمنده بودند. خصوصا که او گفت، فقط به خاطر دوستانش به آمریکا بازگشته است. آکادمی اسکار شرمنده بود که اثر به یادماندنی چاپلین، یعنی "لایم لایت" یا "روشنایی های صحنه" را بعد از گذشت 20 سال در فهرست کاندیداهای خود، آن هم فقط در یک رشته موسیقی متن قرار داده است.قابل ذکر است که هیچکدام از فیلم های نابغه عالم سینما، چارلی چاپلین، مانند:"روشنایی های شهر"، "جویندگان طلا"، "عصر جدید" و...که هریک تحسین نسل های مختلف تماشاگر و منتقد و سینماگر را برانگیخت، حتی ذهن اعضای آکادمی را هم تکان نداد!
همچنین دور ماندن بسیاری از شاهکارهای تاریخ سینما از لیست برندگان جایزه اسکار، به سختی وجه هنری این مراسم و آکادمی برگزار کننده آن را زیر علامت سوال برده و مورد تردید قرار می دهد. فی المثل فیلم "همشهری کین" شاهکار تردید ناپذیر اورسن ولز که بیش از نیم قرن مشترکا از سوی منتقدان و فیلمسازان و بسیاری انجمن ها و موسسات فیلم دنیا، بهترین فیلم تاریخ سینما شناخته شد و ارزش های سینمایی آن غیر قابل تردید است، تنها سهمش از اسکار تنها یک جایزه بهترین فیلمنامه نویسی بود و بس!
"دلیجان"، اثر ماندگار جان فورد در مقابل رویا پردازی نژادپرستانه ویکتور فلیمینگ یا بهتر بگویم دیوید سلزنیک در "برباد رفته" و رنگ و لعاب آن رای نیاورد و بهترین موزیکال تاریخ سینما به اعتقاد بسیاری از علاقمندان هنر هفتم یعنی "آواز در باران" ساخته جین کلی و استنلی دانن، تنها نصیبش از اسکار، دو نامزدی بهترین موسیقی متن و بهترین بازیگر نقش دوم زن بود و دیگر هیچ. در حالی که موزیکال سطحی و سخیفی مثل "ژی ژی" ساخته دوران افول وینسنت مینه لی، 8 جایزه اسکار را از آن خود کرد.
"بن هور" با 11 جایزه اسکار در حالی سال ها رکورد دار جوایز آکادمی بود که به لحاظ ساختار سینمایی و روایتی از نگاه منتقدین و کارشناسان سینمایی دوران مختلف، بسیار ضعیف به شمار آمده و به جز صحنه ارابه رانی، برایش شاخصه دیگری لحاظ نشده است(همان خاصیتی که مشابه قرن بیست و یکمی اش یعنی "ارباب حلقه ها: بازگشت پادشاه" نیز داشت!)، در حالی که در همان سال یعنی 1959، آثاری همچون "تقلید زندگی "(داگلاس سیرک)، "شمال از شمال غربی"(آلفرد هیچکاک) و "ریوبراوو"(هاوارد هاکس) به طور کلی از دید اعضای آکادمی دور ماندند. گویی هرگز چنین فیلم هایی در سینمای آمریکا تولید نشده اند.
همچنین است آثار مهمی مانند:"جویندگان"(جان فورد)، "خواب بزرگ" (هاوارد هاکس)، "رود سرخ"(هاوارد هاکس)، "غرامت مضاعف"(بیلی وایلدر)، "2001: یک ادیسه فضایی"(استنلی کوبریک)، "مرد سوم" (کارول رید)، "نشانی از شر"(اورسن ولز)، "جنگل آسفالت"(جان هیوستن)، "جانی گیتار"(نیکلاس ری) و ده ها و صدها فیلم دیگر سینمای آمریکا که به چشم رای دهندگان اسکار نیامدند.
به نظر ميرسد اسكار تا حدودي نقش يك تريبون جهاني براي هاليوود وهمچنين اعمال سياستهاي آن را بازي ميكند، نظر شما در اين مورد چيست؟ به اين معنا كه در هر سال توجه جهان را به خود جلب ميكند و شعارها، حرفها و سياستهايشان را به گوش جهان ميرسانند.
در واقع مراسم اسکار، رسمی ترین برنامه سینمایی آمریکا و غرب است که به نوعی اعلام سیاست های سینمایی دنیای غرب به شمار می آید، چنانچه بین برگزیدگان این مراسم و سایر مراسم مشابه همچون بافتا در انگلیس، سزار در فرانسه، گویا در اسپانیا و یا گلدن گلوب (از سوی روزنامه نگاران خارجی مقیم هالیوود)...شباهت های بسیاری وجود دارد و اشتراکات لیست جوایز مراسم یاد شده و حتی سایر انجمن های نقد در سراسر آمریکا و اروپا و همچنین اتحادیه های صنفی و هنری، این فرضیه را تقویت می کند که گویا همه این مراکز و آکادمی ها و نهادها وانجمن ها و اتحادیه ها از یک هسته مرکزی، خط گرفته و تغذیه می شوند وگرنه چطور امکان دارد در سینمایی با تولید بیش از 1000 فیلم در سال، تا این حد انتخاب ها و گزینش ها به یکدیگر شباهت داشته باشد!
از طرف دیگر کلیه سخنرانی ها و به اصطلاح مزه پرانی ها و حتی گفتار طولانی ابتدای مراسم مجری یا میزبان از سوی گردانندگان اسکار تهیه و تدوین می شود و کلیه مراسم نیز با تاخیر 7 ثانیه ای به نوعی دارای پخش Live-Recorded است که از پخش هرگونه حرف ها و کلمات معایر با منافع سردمداران هالیوود جلوگیری به عمل آمده و پیش از اینکه روی آنتن برود، در تور سانسور گیر بیفتد. البته این نوع پخش به اصطلاح نیمه زنده از مراسم اسکار سال 2003 باب شد که مایکل مور، علنا روی صحنه به جرج بوش دشنام داد.
برخي از جشنوارهها چند سالي است برخي سينماگران را معرفي و براي آنان به قول معروف "سنگ تمام ميگذارند" مثل كيارستمي، پناهي و... اهداف اين رفتارغربيها چيست؟ چه رويكردي در اين فيلمها و كارگردانها وجود دارد كه اينگونه مورد توجه آنها قرار ميگيرد، حتي چندي پيش چند كارگردان معروف چون اسكورسيزي، كاپولا و... در حمايت از پناهي بيانيهاي صادر كردند.
با بررسی تاریخ سینمای ایران، متوجه خواهیم شد که اساسا پدیده سینما در این مملکت برای کم رنگ ساختن باورها و اعتقادات دینی و ارزش های ملی و در مقابل، القاء تجدد وارداتی و خودباختگی فرهنگی ورود پیدا کرد که این موضوع را هم می توان از هویت وابسته و ماسونی بنیانگذاران سینما در ایران دریافت، هم از توسعه دهندگان آنها و هم از محصولاتش که یا در شکل فیلمفارسی سخیف و مبتذل تبلور یافت و یا به صورت سینمای شبه روشنفکری اومانیستی و سکولاریستی که هر دو مدل هم در آستانه پیروزی انقلاب و در سال 1356 (براساس اعتراف سردمداران همان سینما) ورشکسته شدند و پیش از رژیم شاه به زباله دان تاریخ رفتند. اما متاسفانه همان تفکر اومانیستی و سکولاریستی شبه روشنفکری با لعاب سینمای معترض به فرهنگ ابتذال و طاغوتی در سینمای نوین پس از انقلاب باقی ماند و زمینه را برای پرورش گروهی از فیلمسازان فراهم آورد که به آسانی تحت تاثیر جشنواره های معلوم الحال خارجی، از یک سو فرهنگ ضد دینی و مغایر با ارزش های ملت را به تصویر کشیدند و از طرف دیگر تصویری سیاه و تاریک و تلخ از جامعه ایرانی به مردم دیگر سرزمین ها ارائه دادند.
این نوع خط دهی جشنواره های خارجی (که صریحا در سخنان مایکل لدین، از مسئولان مرکز استراتژیک آمریکن اینترپرایز نیز آمده بود) باعث شد طیفی از به اصطلاح فیلمسازان برخلاف منافع مردم خود و در جهت خواست بیگانگان به ساخت آثاری روی بیاورند که کرامت و عزت ایرانی را نشانه رفته بود واز طرف دیگر گروهی از شبه روشنفکران را با فریب جایزه وتقدیر و تحسین جذب خود نمود. از همین روست که ملاحظه می شود چرخانندگان جشنواره های مذکور تحت امر سردمداران کمپانی های سینمایی/تسلیحاتی /اقتصادی، همواره از آن به اصطلاح فیلمسازان شبه روشنفکر به عنوان عروسک خیمه شب بازی استفاده کرده و می کنند.
به نظر شما رويكرد رسانههاي ما در مواجهه با اين جشنوارهها چگونه بايد باشد؟ به نظر ميرسد نوعي شيفتگي و از سوي ديگر عدم شناخت ماهيت و پشت پرده اين جشنوارهها در رسانههاي ما بخصوص صدا وسيما و مطبوعات ما وجود دارد و اين باعث ميشود باب گفتگو در اين باره گشوده شود!
طبیعی است که رسانه های ما حداقل در سطح رسانه های رقیب بایستی بتوانند در جهت ارائه واقعیت، افشاگری و روشنگری لازم را در این جهت برای مخاطبشان انجام داده و میدان رسانه را به رقیبشان واگذار ننمایند. اما به دلیل اینکه اصلا ظرف رسانه(از جمله سینما)، با همان طرح و برنامه ای که ذکرش رفت، در ایران وارد شد و متاسفانه در سالهای پس از انقلاب، همانطورکه علوم انسانی (به عنوان اساس اندیشه و تفکر رسانه) در دانشگاهها و مراکز علمی و آکادمیک علیرغم همه جد و جهد علماء و اندیشمندان اسلامی، از شکل و محتوای غربی و رنسانسی اش رهایی پیدا نکرد و در خدمت تفکر و اندیشه اسلامی و بومی درنیامد، بالتبع رسانه از جمله سینما و تلویزیون نیز به طور ماهوی و ریشه ای تغییر و تحول پیدا نکرد و به جز جرقه ها و تلاش های منفرد و مجزا، هیچ سمت و سوی سیستماتیک برای بسط و نشر آرمان های اسلام و انقلاب اسلامی نیافت.
پر واضح است که برای ایجاد یک تغییر بنیادین به فرمایش مقام معظم رهبری، بایستی از همان علوم انسانی و دانشگاهها آغاز کرد و به دنبال آن در رسانه ها اعم از سینما و تلویزیون و مطبوعات و کتاب نیز، آن تحول را بوجود آورد. در این صورت است که دیگر شاهد آن شیفتگی و عدم شناخت نسبت به پدیده های فرهنگی غرب نخواهیم بود.
آيا ارتباطي بين فيلمهايي كه از اين جشنوارهها انتخاب ميشوند و سياستهاي سالهاي آينده كه قرار است اجرا شود وجود دارد (مثلاً برنده سال گذشته اسكار، قفسه رنج و امسال نطق پادشاه و...) وجود دارد يا اگر مثالهاي بيشتري سراغ داريد، مطرح و تحليل بفرماييد.
نه تنها در مراسم اسکار و نحوه انتخاب و اهدای جوایزش، بلکه در کلیت سینمای آمریکا و به خصوص هالیوود، از آنجا که سیاست ها و روش ها از همان مراکز استراتژیکی می آید که برای مراکز سیاسی و نظامی هم تعیین استراتژی می کنند، بنابراین شاهد سیاست های یکسان و مشابهی در همه جبهه های سیاسی و فرهنگی و نظامی هستیم. اگرچه این سیاست ها در موارد مختلف و در جبهه های یاد شده با تقدم و تاخر به اجرا درمی آیند ولی اغلب آن جبهه ای که پیشاپیش شاهد اجرای استراتژی های تدوین شده مراکزی همچون بروکینگز یا آمریکن اینترپرایز و یا جامعه باز هست، همانا جبهه رسانه ای است که همواره به عنوان پیش قراولان جبهه سیاسی و نظامی عمل می نمایند.
فی المثل یکی دوسال پیش از ماجرای 11 سپتامبر، چندین فیلم در کمپانی های هالیوود تولید و در سطح وسیعی به اکران درآمدند که از یک تروریسم افسارگسیخته برای تهدید مراکز سیاسی و اقتصادی در قلب آمریکا حکایت می کردند! فیلم هایی مانند "جاده آرلینگتن" و بیش از 10 فیلم ساخته شدند که مشخصا برنابودی برج های دوقلوی نیویورکی تاکید داشتند!
یا هر چقدر که به پایان هزاره دوم نزدیکتر شدیم و بعد از آن از آغاز هزاره سوم فاصله گرفتیم، سیر ساخت فیلم های آخرالزمانی با رویکرد آرماگدون بیشتر و بیشتر شد تا جایی که در اواسط دهه نخست از هزاره سوم، یک منتقد اروپایی نوشت که "سینمای غرب آرایش آخرالزمانی گرفته است."

شرقی ترین شکوفه های شکوه، دامن دامن از آسمان مدینه می بارید و شاد باش فرشته های شکوفه پوش، نثار لحظه های زردرنگ و زنگار خورده زمین می شد.
شب برات بود و سپیده دم برکات. آفتاب از همه سوی لحظه ها، طلوع می کرد تا زمانه به درک عمیق روشنایی برسد. مدینه غرق در شادی بود و ربیع الثانی غوطه ور در سروری ناگزیر. پروانه های شوق، پی در پی می آمدند و شالی از پرواز بر دوش نسیم می افکندند. درخت ها تا پرنده شدن قد می کشیدند و لحظه های سرنوشت ساز، در شوق جوانه می زدند. بوی خوش نسیم نیایش، سرتاسر جهان را غرق در آهنگ شکوفایی کرده بود. ولایت سبز حضرت امیر علیه السلام یک بار دیگر در تبسم معصومانه طفلی، تجلی کرده بود و خنده های پی درپی «ابو محمد» تازه ترین شعر مولا را می سرود و سرشارترین اشتیاق به دریا پیوستن را به جریان در آورده بود. جوّ مدینه، ابری ناپایدار بود و قلب ولایت به قرصی مهتابب شب های شیدایی بود.
مدینه، عطرآگین عطوفت و طراوت لطیف اطلسی ها بود. مدینه آبستن نور بود و «ابومحمد» می آمد تا هویت هول انگیز شب صفتان را روشن کند. «ابومحمد» می آمد تا تنفس خوشبویش، جایگزین تعفن رایج حجاز شود.
«ابومحمد» می آمد تا تبسم را به انسان تعارف کند.
«ابومحمد» می آمد تا تردید در خاک خیال تاریخ ریشه ندواند که روشنی اولین اصلِ حقیقی زیستن است. «ابومحمد» می آمد تا «معتمدها» را به تماشای فروپاشی شیطان و عصیان دعوت کند. «ابومحمد» می آمد تا تمام ناباوری های ناباور را به کمال کدورت ناپذیر و زایینده خویش فراخواند. «ابومحمد» می آمد تا پشت میله های زندان را خم کند. می آمد تا خمی به ابرو نیاورد. می آمد تا تمام سیاه چال ها را در معرض تابش آفتاب سیمای خویش قرار دهد، می آمد تا زنبق ها در تاریک ترین لحظه ها برویند. می آمد تا پشت میله های زندان را خم کند، میله هایی که هیچ زمانی آسمان را درک نمی کنند و چشمه را نمی فهمند. «ابومحمد» می آمد تا حقارت به اوج تاریخ رسیده را خط بطلانی بکشد. «ابومحمد» می آمد تا زمینه ساز طلوع فراگیر زندگی باشد. از پشت پرده با خلق سخن می گفت تا نقش پرده غیبت را بر ضمیر روشن دلان هوشیار، حک کند. از پشت پرده با خلق سخن می گفت تا غربت خویش را بپوشاند و زمینه ساز غیبت آخرین حجت خداوندی باشد. «ابومحمد» می آمد تا هزار توی دلهر و هراس را با گام های استوار خویش به لرزه درآورد. می آمد تا تشنه ترین مدارهای مداوم را اسیر جاذبه کهکشانی خویشتن سازد.
«ابومحمد» می آمد پابه پای ذوالفقار علی علیه السلام می رفت شانه به شانه قافله سالار کربلا و می ماند پهلو به پهلوی فاطمه علیهاالسلام
همیشه پا در رکاب انتظار بود و چشم انتظار پا در رکاب ترین لحظه ها. سینه اش موج خیز التهاب بود و شانه اش، تبعیدگاه زنجیرها، آن قدر زلال بود که در حسرت تمام رودها جاری بود. آن قدر آرام می شکست که قلبش بدون صدا ترک برمی داشت. آن قدر ستاره بود که تمام شب ها، رؤیایش را به خواب می دیدند و آن قدر «محمد صلی الله علیه و آله » که «ابو محمد» شد. زمانه از یاد نخواهد برد که چگونه با برهانی بارانی و لطافت روحانی خویش، «فطرس نصرانی» را اسیر جذبه لاهوتی و غرق در شگفتی سرشار خویشتن نمودی؛ آن چنان که تا آخر عمر ملازم تو بود و پا در رکاب محبت تو.
آن زمان که «معتمد» می خواست تو را در «برکة السباع»، طعمه کینه ورزی خویشتن کند، عطر عطوفت و کرامت امامت بودکه در حضور تو موج می زد و حتی سنگ ها را در برابر تو به تواضع وا می داشت چه رسد به فطرت شیرهای بیشه تصرف. تاریخ به خاطر دارد که تو ایستادی و نماز به جای آوردی، آن زمان که شیران در قفس تسبیح تو را می کردند و شغالان بیرون از قفس، نفس های منفور و کینه پرور خویش را می کشیدند و در آتش انتقام می سوختند. آری! «ابومحمد» آمد تا این بار، شرقی ترین شکوفه های شکوه، دامن دامن بر آسمان مکه ببارد و جهان تشنه را از این انتظار طولانی وا رهاند.

نخستین واقعه ای که حسینعلی بهاء در آن واقعه بروز کرد، واقعه رسوای بَدَشت است، بدشت محلی است نزدیک شاهرود، عده ای از پیروان میرزا علی محمد باب( در آن وقتی که باب در زندان ماکو و چهریق به سر می برد) در آنجا به عنوان جشن برای نسخ شدن اسلام و استقلال شرع بیان، اجتماع کرده بودند، در این اجتماع از جوانان، هرزگی و بی عفتی هایی بروز کرد که قلم از نگارش آن شرم دارد، کار به جایی رسید که بعضی از ساده لوحان که به راستی علی محمد باب را امام زمان می دانستند، با دیدن این مناظر رسوایی، بریدند و دیگر برنگشتند.
گردانندگان رسوایی بدشت که در رأس قرار داشتند، سه نفر بودند: 1- میرزا حسینعلی بهاء 2-محمد علی قدوس بار فروشی(اهل بابل) 3- قرّة العین
اشراق خاوری در کتاب قاموس توقیع منیع مبارک در صفحه 94(501 صفحه ای) ماجرای بدشت را نقل می کند که به طور خلاصه چنین است:
«در نزدیکی شاهرود امروز بدشت معلوم و مشهور است...باری جمال مبارک (حسینعلی ) جمعی از اصحاب را که بالغ بر 81 نفر بودند مهمان کرده بودند،و آن انجمن برای دو منظور تشکیل شده بود، یکی این که برای استخلاص حضرت اعلی( علی محمدباب) از حبس ماکو مشورت کنند و دیگر آن که بنا بود، استقلال شرع بیان(سید علی محمد) و نسخ شرع سابق( اسلام) ابلاغ شود...سرانجام استقلال شرع بیان و نسخ شریعت ابلاغ شد تمام جمعیت در دوره توقّفشان 5در بدشت، مهمان بهاء الله ... بوده اند، هر یک از اصحاب بدشت به اسم تازه ای موسوم شدند، از جمله خود هیکل مبارک(حسینعلی) به اسم بهاء الله... باری در ایّام اجتماع یاران در بدشت هر روز یکی از تقالید قدیمه القاء می شد، یاران نمی دانستند که این تعبیرات از طرف کیست؟ ... معدودی هم در آن ایام به مقام حضرت بهاءالله عارف بودند و می دانستند که او مصدر جمیع این تعبیرات است...
ناگهان حضرت طاهره( قرّة العین) بدون حجاب با آرایش و زینت به مجلس ورود فرمودند، حاضرین که چنین دیدند، دچار وحشت شدید گشتند، همه حیران ایستاده بودند، زیرا آنچه رامنتظر نبودند می دیدند ... زیرا معتقد بودند که حضرت طاهره مظهر حضرت فاطمه علیها السلام است و آن بزگوار را رمز عفّت و عصمت و طهارت می شمردند.عبدالخالق اصفهانی دستمال را در مقابل صورت گرفت و از مقابل حضرت طاهره فرار کرد، و فریاد زنان دور شد و چند نفردیگر هم از این امتحان بیرون آمدند واز امر تبّری کرده و به عقیده سابق خود برگشتند...از اجتماع یاران در بدشت مقصود اصلی که اعلان استقلال امر مبارک بود حاصل گردید.»
عبدالبهاء در صفحه 254 مکاتیب جلد دوم می نویسد:
«و جناب طاهره انّی اَنَا الله ( من همان خدا هستم) را در بدشت تا عنان آسمان به اعلی النّدا بلند نمود و همچنین بعضی احبّاء در بدشت»
کار افتضاح به جایی رسید که فاضل مازندرانی در کتاب ظهور الحق(بخش سوم)صفحه 110می نویسد:«ملا حسین بشرویه ای ( ازنخستین پیروان باب) که حلقه اخلاص حضرت قدوس( محمد علی بابلی) در گوش داشت، در بدشت حاضر نبود، همین که اوقات مذکوره به سمعش رسید،گفت:«اگر من در بدشت بودم اصحاب آنجا را با شمشیر کیفر می نمودم.»سرانجام پس از پایان واقعه بدشت، حسینعلی بهاء با طاهره(قره العین) و خادمه وی به «نور» مازندران عزیمت کردند.

برای دانلود کتاب بر روی پیوند هر فصل کلیک کنید :

| متن كامل جلد 1 |
برای مشاهده فهرست مطالب هر جلد به ادامه مطلب بروید.

استاد محيط طباطبايى
مقدمه: ذبیحالله نعیمیان
نگارش کتاب به منظور تشریح و تبلیغ عقاید، و شرح زندگی رهبران، از ابزارها و وسایلی است که فرق و مکاتب مختلف در طی تاریخ به آن توجه نموده و به منظور ترویج عقاید خود از آن سود جستهاند. بابیت و بهائیت نیز از این امر مستثنا نیستند. پیروان این فرقهها متناسب با زمان و شرایط اجتماعی و سیاسی خود، کتابهایی تحریر کرده و به نوعی حتی کتب قبلی خود را تصحیح نمودهاند. بررسی سیر این نوشتهها از موضوعاتی است که ما را در شناخت بیشتر این فرقهها و چرایی تغییر دیدگاههایشان یاری میدهد. استاد محیط طباطبایی از محققان نامآشنایی است که در دهۀ 1350 کار کتابشناسی آثار بابیت و بهائیت را انجام داده و حاصل این پژوهش خود را در سلسله مقالاتی، و نقل آنها، عرضه کرده است. توضیح این مقالات موضوع نوشتار حاضر میباشد.
.jpg)
روانشاد استاد سيد محمد محيط طباطبايى (خرداد 1281 ــ مرداد 1371) محقق، نويسنده، خطيب، معلم، منتقد، فرهنگبان، تاريخدان، نسّابه، اديب، شاعر و روزنامهنگار آزاده، مبارز، كوشا، نكتهسنج، مبتكر و پرآوازۀ عصر ماست كه علاوه بر تسلط بر زبانهاى فارسى، عربى، انگليسى و فرانسوى، با زبانهاى كهن شرقى: پهلوى، سُغدى، خوارزمى، اوستايى و سُريانى نيز (به اقتضاى تحقيقات و پژوهشهاى علمى خود) آشنايى نسبى داشت و دقت نظر و گسترۀ معلومات و قوّت و حافظهاش، مورد قبول بلکه اعجاب اندیشمندان بود. به نوشتۀ آقایان حبیب یغمایی، دکتر جعفر شهیدی، باستانی پاریزی و ایرج افشار، «به اتفاق دانشمندان و استادان و شاعران و نویسندگان و محققان و صاحبنظران معاصر، استاد سیدمحمدطباطبایی در فنون ادب و تبحر در علوم و تحقیق، صاحبنظری است مسلّم و مَتَّبَع، و این دقایق در مقالات و قطعات آن جناب که بیانقطاع در جراید و مجلات و رادیو انتشار یافته و مییابد گواهی است عدل.»[1]
كارنامۀ علمى و فرهنگى استاد محیط، اوراق زرينى دارد. مديريت تواناى مجلههاى وزينى چون «آموزش و پرورش» و «محيط» در دهۀ 1310ــ1320.ش، سرپرستى و اجرای حدود بیست سال برنامۀ علمى و جذاب «مرزهاى دانش» در سالهاى 1338ــ1357، رايزنى فرهنگى ايران در دهلى، بغداد، دمشق، بيروت و پاريس در سالهاى 1327ــ1334، و عضويت در فرهنگستان زبان و ادب ايران (1369 به بعد) بعضى از اين اوراق زريناند. پروفسور آصف فكرت، دربارۀ برنامۀ «مرزهاى دانش»، گفته است: «براى من آن برنامه، يك كلاس پيشرفتۀ ادبيات و تاريخ و فرهنگ بود. استاد محيط كه سخن مىگفت، در ذهن من در آن روزها چنان بود كه شاهنشاهى مقتدر در قلمروش فرمان براند و فرمانش بىچونوچرا روان باشد. او هم فرمانرواى قلمرو ادب و تاريخ و فرهنگ بود. با قدرت سخن مىگفت كه به آنچه مىگفت دانا بود و بر آن تسلط داشت. نام هم نام سنگين و پرصلابتى بود: مرزهاى دانش... .»
علاوه بر تأليف چندين كتاب ارزشمند (همچون «نقش سيد جمالالدين اسدآبادى در بيدارى مشرقزمين» و «تاريخ تحليلى مطبوعات ايران»)، نگارش متجاوز از 2500 مقاله در مطبوعات مختلف (مهر، تعليم و تربيت، ارمغان، گوهر و...) و ايراد ششصد خطابه در همايشهاى گوناگون داخل و خارج كشور ــ و همگى علمى و تحقيقى ــ در موضوع تاريخ، جغرافيا، ادبيات، زبان، كتابشناسى، هنر و...، حاصل تكاپوى بيش از شصت سال فعاليت علمى و فرهنگى استاد را تشكيل مىدهد كه بجاست بازماندگان دانشمند وى به تدوين و انتشار آنها ــ در قالب مجموعهآثار ــ همت گمارند.
انجمن آثار ملى، با افتخار، در سال 1357 جايزۀ يكميليون ريالى خود را به پاس مجموع تحقيقات و خدمات و آثار يك محقق در طی عمرش، به وى تقديم كرد. نيز در همان سال، مجموعهمقالات دهها استاد و دانشمند را (كه به هدف پاسداشتِ مقام عالى علمى و اخلاقى محيط توسط آقايان حبيب يغمايى و دكتر سيد جعفر شهيدى و ديگران، گردآورى شده و با عنوان «محيط ادب» به چاپ رسيده بود) در مجلس دوستانۀ فرهنگى، دكتر علىاكبر سياسى به جناب محيط اهدا کرد.
مقامات بلند علمى و منش اخلاقى استوار او، شهرۀ مجامع علمى بود و فرهيختگان بسيارى، از علامه طباطبايى (مؤلف تفسير ارجمند الميزان) و استاد مرتضى مطهرى تا دكتر عبدالحسين زرينكوب، دكتر عباس زرياب خويى، دكتر باستانى پاريزى، دكتر سيد جعفر شهيدى، دكتر محمداسماعيل رضوانى، دكتر محمدامين رياحى، پروفسور آصف فكرت، اميرى فيروزكوهى، سيد محمدعلى جمالزاده، سيد حبيب يغمايى، سيد محمدرضا جلالى نائينى، انجوى شيرازى، عبدالعلى كارنگ، احمد اقتدارى و ديگران، به توصيف مكارم اخلاق و احوال وى رطب اللسان بوده و هستند.
به گفتۀ دكتر زرينكوب: «استاد محيط طباطبايى، خود تاريخ زنده و پوياى يك قرن بود؛ تاريخ يكى دو قرن قبل از خود را نيز با مطالعۀ مستمر، با كنجكاوى و موشكافى، از آنِ خود كرده بود. در آنچه به تاريخ و ادبيات قرنهاى اخير مربوط مىشد قول او راهگشا بود.» دكتر عباس زرياب خويى، كه از اواسط دهۀ 1320 با محيط از نزديك در تماس بوده، از «حافظۀ نيرومند» او ياد كرده است كه «مخزنى آكنده از معلومات و اطلاعات بسيار وسيع و گرانبها در تاريخ، ادب و فرهنگ ايران و اقوام مهاجر» بود و افزوده است: «اطلاعات او در مورد تاريخ قاجار و نيز رويدادهاى زمان معاصر، شرح حال رجال سياسى و ادبى، سوابق اخلاقى، اجتماعى و سياسى آنان بسيار چشمگير بود. اينگونه اطلاعات دربارۀ رجال معاصر و قريب به زمان ما در آن دوران، در كمتر كتاب يا مجموعهاى ديده مىشد و يا اصلاً ديده نمىشد.»
انجوى شيرازى، محيط را «پژوهشگرى پرمايه، جامع و شايستۀ نام خويش» شمرده و با اشاره به تكاپوى مستمرّ نيمقرنۀ وى در جستجوى نسخههاى مخطوط و كتابهاى چاپى تازه در كتابخانههاى تهران، نوشته است: «اين آسان نيست كه يك نفر بيش از هفتاد سال غرق در مطالعه و تحقيق باشد. استاد محيط بيش از هزار رساله و مقاله علمى، ادبى، انتقادى و تحقيقى دارد. در دهها كنفرانس و سمينار و كنگرۀ علمى و تحقيقى در خارج و داخل شركت كرده بود.»
باستانى پاريزى، كه كلاس درس محيط دربارۀ تاريخ تمدن جديد را درك كرده، مدعى است كه در آن ساعات معدود، «به اندازۀ سالها و قرنها از محضر پربركت آن استاد ضعيفنواز بهره بردم... استادى كه در فضيلت و مردمى و استغنا و بىباكى و خيرخواهى و دفاع از حقوق جامعه ضربالمثل است.» سيد محمدعلى جمالزاده بر ويژگيهايى چون پراطلاعى، ژرفبينى، بىغرضى و انصاف در استاد محيط انگشت تأكيد نهاده است: «استاد ارجمند و امروز يكتا محقق واقعى بىغرض و مرض و خالى از تعصب و با مطالعه و اطلاع و ژرفبينى ما، آقاى سيد محمد محيط طباطبايى... .» و بالاخره احمد اقتدارى معتقد است كه «استاد محيط، محيط فضل و آداب است و در جمع استادان شمع اصحاب. اما گذشته از جلالت قدر و علوّ مرتبت علمى و پختگى و وسعت اطلاع، امروزه، بحق، استاد همه ادب پروران ايران است و به خاطر زبان و ادب کهنسال فارسی چه رنجها که برده است و چه دردها که در دل نهفته است... وجود گرامياش كمنظير است و در كشاكش دوران، چون سنگ آسيا، قديم و قويم و در پاسدارى از ادب فارسى و فرهنگ ايرانى، پابرجا و استوار مانده است.»[2]
استاد محيط در اواسط دهۀ 1350 در ماهنامۀ وزين «گوهر» (مدير مسئول: مرتضى كامران) به درج يكسلسله مقالات علمى و انتقادى راجع به تاريخ و متون تاريخى و كلامى مهمّ بابيان و بهائيان (همچون نقطه الكاف و مطالعالانوار) اقدام نمود كه چنانكه انتظار مىرفت با استقبال فراوان محققان و پژوهشگران روبهرو شد و متقابلاً واكنش خصمانۀ وابستگان به آن دو فرقه را برانگيخت و موجب پاسخگويى استاد شد. توضیح این مقالات، موضوع گفتار بعدی ماست.
کتاب شناسی آثار بابیت و بهائیت از منظر استاد محیط
میدانیم که دو کتاب یا دو گونه کتاب تاریخ قدیم و جدید در میان بابیان و گروههای منشعب از آنان رواج داشته است. تاریخ قدیم در 1279.ق و تاریخ جدید در 1291.ق شکل گرفته است. ظاهراً نویسندۀ تاریخ قدیم یک نفر اصفهانی بود و تا 1290 تنها مرجع تاریخی این گروه قرار داشته است و در دورهای نوشته شده است که اعدام شیخ علی عظیم (شیخعلی ترشیزی) شاگرد سید کاظم رشتی و (به نظر استاد محیط) جانشین مسلّم علیمحمد باب، در 1268.ق و پس از سوءقصد نافرجام به ناصرالدینشاه به دستور او، زمینه را برای میدانداری و ریاست برادران نوری (بهاءالله و صبح ازل) آماده ساخت. این زمان، هنوز بابیت از درگیریهای فرقهای آن دو برادر رنگ نگرفته بود.
تاریخ جدید توسط یک یا چند نفر، اما، در دورهای نوشته شده است که دو شاخۀ بابیت (ازلیت و بهائیت) با یکدیگر در نزاع داغ فرقهگرایانه بودند و از سوی دیگر، سران بهائیت تصمیم گرفته بودند روابط خود را با دربار قاجار و ناصرالدینشاه بهبود بخشند و ازاینرو، در تاریخ جدید، دشنامهای فراوان پیشین را کنار نهادند و ثناگوی شاه شدند؛ چنانکه با بهرهگیری از رسائل میرزا ملکمخان (با بهرۀ تلفیقی از عین عبارات او) و شیوۀ نگارشی رسائل آخوندزاده (بهویژه در رسالۀ گفتوگوهای جمالالدوله هندی و کمالالدوله در دینستیزی از زبان سیاح بیگانه) دنبال مخاطبان جدیدی میگشتند. مؤلف این کتاب جدید نامعلوم بود. عدهای، میرزاابوالفضل گلپایگانی و گروهی، مانکجی هاترایای گجراتی زردشتی را نویسندۀ آن میدانستند. میرزاابوالفضل گلپایگانی، به گونهای غیره مستقیم میرزا حسین همدانی (تهرانی بنا به نسخۀ مانکجی)، منشی مانکجی، را نویسندۀ آن دانسته است.
در هر حال، در این مقطع، پروفسور ادوارد براون که با سران مختلف ازلیان و بهائیان ارتباط داشت، به انتشار تاریخ قدیم بابیت در 1328.ق /1910.م دست زد و به اعتماد قول میرزا ابوالفضل گلپایگانی، آن را به حاجیمیرزا جانی کاشانی مربوط دانست.
در مقالات «کتابی بینام با نامی تازه» و «تاریخ قدیم و جدید» به خامۀ محیط طباطبایی، کیفیت نامگذاری تاریخ منتشر شده توسط ادوارد براون ــ با همکاری شیخ محمدخان قزوینی ــ ، به نقطهالکاف، و فضای تاریخی تدوین تواریخ بابیت بررسی شده است.[3] براون پیش از آن به دنبال تاریخ قدیمی بود که تاریخ جدید از آن اقتباس شده بود. ازاینرو، با دیدن دو نسخه در میراث کنت گوبینو، که «نقطه الکاف» به عنوان یک بخش از آن خوانده شده بود، به انتشار تاریخ یادشده دست زد. نکات زیر، برخی از مواردی است که استاد محیط طباطبایی به آنها توجه کرده است:
1ــ نسخۀ مورد استفادۀ ادوارد براون، نه دارای اسم مؤلف است و نه دارای عنوان کتاب، و تاریخ تحریر و تاریخ انتقال آن به پاریس. اما شباهت حوادث تاریخ قدیم و جدید، باعث شده است آن نسخه را نسخۀ تاریخ قدیم و نویسندۀ آن را حاجیمیرزا جانی (معروف به نقطۀ کافی، مؤلف رسالۀ نقطهالکاف) بداند، درحالیکه طرفین ازلی و بهائی، یعنی مدّعیان جانشینی باب، در موقع انتشار آن، این نسبت را با اطمینان تلقی نمیکردهاند.
2ــ رسالهای که براون، عنوان رساله را از آن اقتباس کرده و در 1279.ق تحریر یافته، نوشتهای تاریخی نبوده، بلکه رسالهای کلامی است و کاتب به علّتی نامعلوم یا به اشتباه آن را به تاریخ قدیم بابیه متصل کرده است. در ضمن، تاریخ تألیف این رساله 1264 یا 1267.ق میباشد، درحالیکه مقدمۀ تاریخ قدیم در 1270.ق تألیف یافته است.
3ــ نه تنها از حاجی میرزا جانی کاشانی در بعضی از حوادث، در این کتاب به عنوان «ناقل یا منقول عنه» یاد شده، اساساً او دو سال جلوتر از تألیف تاریخ قدیم درگذشته است و نویسندۀ این تاریخ، احتمالاً محمدرضا نام اصفهانی میباشد که در بغداد بوده است و حاجی میرزا جانی، که براون تاریخ قدیم را به او نسبت داده، نامی است که نخستینبار میرزا ابوالفضل گلپایگانی، آن را در رسالۀ اسکندریه ذکر کرده است. به ادعای گلپایگانی منشی مانکجی که از طرف او مأمور نوشتن تاریخ بابیه شده بود، نزد او آمد و از او درخواست همکاری نمود. او نیز وی را به تاریخ حاجی میرزا جانی کاشانی حوالت داد.
4ــ استاد محیط طباطبایی معتقد است همۀ نسخههای تاریخ قدیم ــ که در هیچ موردی با نام مؤلف همراه نبوده ــ بر خلاف تصور ادوارد براون، هرگز از میان نرفته و محیط طباطبایی خود، دست کم از شش نسخۀ آن خبر داشته و سه نسخه را با نسخۀ گوبینو مقایسه کرده است. او یادآور شده است که غیر از نسخۀ گوبینوی کتابخانۀ پاریس، دو نسخۀ دیگری که او دیده، رسالۀ اعتقادیۀ نقطهالکاف را در ابتدا ندارند و شاهدی دیگر بر نام مؤلف و نام کتاب تاریخ قدیم در آنها نیست؛ چنانکه نسخۀ مانکجی در بمبئی نیز فقط نام میرزا حسین طهرانی را بر خود دارد.
محیط طباطبایی در مقالۀ «از تحقیق و تتبع تا تصدیق و تبلیغ فرق بسیار است»[4] یکی دیگر از منابع تاریخی بابیان به نام تاریخ نبیل زرندی را بررسی کرده است. پیش از بررسی دیدگاه او و برای درک بهتر از جایگاه تاریخی این نوشته، در ذیل درخصوص سیر تاریخی کتابهای تاریخی شاخههای بابی توضیح داده شده است.
انتشار کتاب موسوم به نقطهالکاف توسط ادوارد براون، ناخرسندی بهائیان را به دنبال داشت و آنها این کار را اقدامی به سود رقیبان ازلی خویش تلقی کردند. ازاینرو، به دستور عبدالبهاء، میرزاابوالفضل گلپایگانی در پاسخ به آن، به تألیف تاریخ مستقلی به نام کشفالغطا دست زد که به علت مرگ او ناتمام ماند و مهدی گلپایگانی آن را تمام کرد و آن را در عشقآباد از 1330 تا 1334.ق، منتشر کردند و البته به دلیل تغییر جوّ سیاسی خاورمیانه پس از فروپاشی امپراتور تزاری (حامی پیشین بهائیت)، و حاکمیت بریتانیا بر فلسطین، و هراس از تقابل با پروفسور انگلیسی، نسخههای کشفالغطاء را به سرعت جمع نمودند و سوزاندند. چنانکه پس از آن، تحریر نسخۀ محمد قاینی نبیل (اهل عالین) در 1300.ق، به سود بهاء تمام شد. عجیب آنکه، بعد از او فقط محمدتقی همدانی در احقاقالحق از آن نقل قول کرده است و البته مانند براون او را نمیشناخت. سه سال بعد، عباس افندی با تصرفاتی، آن را به سود پدرش و به عنوان جانشینی برای تاریخ قدیم و جدید تحریر کرد و در 1307.ق به براون در عکا هدیه داد. عبدالحسین آواره (آیتی بعدی) نیز در خلأ حاصل از سوختن کشفالغطاء در 1917.م، کواکبالدریه را از 1918 تا 1921.م نوشت، اما بازگشت او از بهائیت، آن کتاب را از اعتبار ساقط کرد. پس از آن آواره خود را آیتی نام نهاد. بعد از مدتی با تلاش شوقی افندی، کتابی انگلیسی با عنوان «امواج نور» یا «داون بریکرز» به عنوان تاریخ نبیل زرندی (ملامحمد نبیل زرندی شاعر مداح میرزا حسینعلی بها) در 1927 یا 1932.م منتشر شد. عبدالبها مقدمۀ سیاح جعلی را حذف کرد و کتاب را مقالۀ سیاح نامید. این کتاب بعداً به عربی و با عنوان مطالعالانوار منتشر گشت و از عربی نیز به فارسی برگردانده و به عنوان تلخیص تاریخ نبیل منتشر شد. این کتاب، که در هیچ کدام از نوشتههای پیشین نامی از آن نرفته بود، مورد تردید بسیاری قرار گرفت. جالب آن است که این کتاب که هیچ سابقۀ ذهنی از آن وجود نداشت، بنا به اشارهای در آن، در سال 1305.ق یعنی دو سال پیش از سفر ادوارد براون به عکا تألیف شد و روشن نیست چرا به او هدیه داده نشد.
محیط طباطبایی با گزارش این سیر تاریخی در پاسخ به منتقدی به نام دکتر علیمراد داودی ــ استاد فلسفۀ دانشکدۀ ادبیات تهران که گویا گرایشهای بهایی دارد ــ او را در اینکه مطالع الانوار را نگاشتۀ شوقی افندی میداند، با خود همرأی خوانده و این شاهد تاریخی را آورده است که چرا تاریخنویسان قدیمی به جای استناد به محتویات آن تاریخ، به منقولات شفاهی دیگران تکیه کردهاند؛ کتابی که میتوانست پاسخ مناسبی در برابر نسخۀ تاریخ قدیم منتشر شده توسط ادوارد براون باشد. چنان که اشاره نکردن عبدالبهاء به این کتاب در تذکره الوفا را شاهدی بر صحت نظر خود مبنی بر جعل کتاب یادشده توسط شوقی افندی دانسته است.
محیط طباطبایی که از وارد شدن به بحثهای فرقهای گریزان است، در پاسخ به نقدی مفصل و فرقهای از جانب نوابزاده اردکانی در همان نشریۀ بهایی، بر ابعاد کتابپژوهی خود تأکید کرده و حملۀ فرقهگرایانۀ او را به علامه محمدخان قزوینی و ادوارد براون در چاپ کتاب قدیم به دور از انصاف دانسته است. چنانکه نقد خود بر آنان را متضمن تأیید نظر بهائیان در جعلی بودن نسخۀ گوبینو، که به سود ازلیان بود، ندانسته و پژوهش خود را به دور از نزاع بهائیان با ازلیان خوانده است. وی به دستهای دیگر از نقدهای او پاسخ داده و سرانجام او را به انکار اصل تاریخ قدیم متمایل یافته است؛ امری که راه بحث را میبندد.
بهرغم تکرار این نکته از جانب محیط طباطبایی که او به دنبال تأیید یا ردّ طرفین نزاع نیست، گروهی از طرفین تحقیق کتابشناسی او را از این منظر نگریستند و بر او خردهها گرفتند. ازاینرو، او در مقالۀ دیگری به نام «ادامۀ بحث دربارۀ نقطهالکاف» به بعضی از نقدها پاسخ داده و بر مدعیات خود، به ویژه بطلان استناد تاریخ قدیم به میرزا جانی و اصفهانی بودن مؤلف، تأکید کرده است.[5]
محیط طباطبایی در مقالۀ «کتاب اقدس» در مورد کتابشناسی این اثر میرزا حسینعلی بها بحث نموده است. این کتاب در 1290 یا 1292.ق تدوین شد. وی در ایام پیری و در 1308.ق، پسرش میرزامحمدعلی غصن اکبر و میرزا آقاجان کاشی را برای چاپ و انتشار آثارش به بمبئی روانه کرد و برای بستن دهان عیبجویان، آنان را در اعمال اصلاحات مورد نیاز ترغیب نمود و به آنان اجازۀ لازم را داد. ازاینرو، اختلافهای فاحشی در متون خطی ــ به دلیل اصلاح آنها در زمان حیات بها ــ و نیز میان آنها با متون چاپی رخ داده است. طباطبایی با تأکید بر این مطلب، به دنبال حلّ این معماست که چرا بهائیان از چاپ مجدد این کتاب که روزگاری به دنبال آن بودند، امتناع کردند. او این پاسخ را اگرچه صحیح، اما کافی نمیداند که خوف بهائیان از زمینۀ بروز خردهگیریهای عربیدانان بر اشتباهات فراوان و فاحش ادبی در این متن عربی، علّت پرهیز از چاپ مجدّد آن است. وی در نهایت این جمعبندی را کرده است که بازماندگان عباس افندی غص اعظم اگر بخواهند به انتشار آن دست یازند، ناگزیرند به انتشار نسخۀ اصلاحشدۀ غصن اکبر رقیب عباس افندی دست یازند و این امر از منظر اختلافات فرقهای به زبان آنهاست و ازاینرو، از انتشار آن پرهیز دارند.[6]
محیط طباطبایی در نوشتار دیگری به عنوان «برهان قاطع»، از قول ضیاءالحکما خاطرهای از مرحوم حکیم میرزاحسن جلوه (پسر عمّ ضیاءالحکما) دربارۀ حضور وی در جلسۀ استادش، میرزاحسن نوری، با سیدعلیمحمد باب و ناتوانی باب از پاسخ به پرسشهای فلسفی او، نقل کرده که بسیار مغتنم و خواندنی است.[7]
استاد محیط در مقالۀ «رسالۀ خالویه یا ایقان»، به دنبال بررسی اصرار بهاء بر تصحیح و تجدید همۀ متون ایقان بر اساس نسخۀ ملاعلیاکبر شهمیرزادی است. بهاء در سال 1269 به بغداد رسید و پس از احیای بعضی درگیریهای قبلی، به مدت دو سال با نام درویش محمد به نقشبندیان سلیمانیه پیوست و پس از آن به دعوت برادرش، میرزا یحیی صبح ازل، به بغداد بازگشت و با خواندن برادر کوچکتر به نام حضرت ازل و مستور کردن او، و خواندن خود با نام حضرت بهاء امور بابیان را به عهده گرفت. او پس از سال 1269.ق، برای دومین بار در سال 1275.ق امر خود را اظهار کرد، ولی قبول عام نیافت و در معرض خطر قرار گرفت. با آمدن سیدمحمد تاجر شیرازی، دایی مسلمان و مخالف علیمحمد باب، بهاء در 1277.ق برای اثبات حقانیت باب طی دو شبانه روز رسالۀ خالویه را در دو باب نگاشت که بعداً به کتاب ایقان تغییر نام یافت. او در این رساله به اشاراتی، بر فشار سنگینی اشاره کرده است که بر اثر اظهار امرش، بر او وارد شد. درهرحال، این رساله در خدمت تثبیت امر او قرار گرفت و پس از جدایی دو گروه ازلیان و بهائیان و سومین مرحلۀ اظهار امر بهاء در 1280.ق، اهمیت بیشتری یافت.[8]
محیط طباطبایی در نوشتار دیگری با نام «عظیم پس از باب و پیش از ازل» به اثبات ریاست شیخعلی عظیم پس از اعدام باب و ابطال جانشینی فرد دیگری مانند میرزا یحیی صبح ازل همت گمارده و در این خصوص از شواهد تاریخی و تصریح تواریخ بابی بهره گرفته است.[9]
چنانکه اشاره شد، يكى از مقالات استاد در مجلۀ گوهر، تطبیق نسخههای مختلف كتاب مقدس بهائيان: «اقدس»، (نوشتۀ حسينعلى بهاء) با یکدیگر است كه به طور مستند نشان مىدهد مطالب اين كتاب را (همچون ديگر تأليفات عادى بشرى) اطرافیان بهاء در زمان چاپ، براى جلوگيرى از ايراد اهل نظر، بارها دستكارى نموده و «اغلاط املایى و ادبى و دستورى» آن را «تصحيح» کردهاند.
مقالۀ محققانه استاد در اين زمينه را باعنوان «کتاب اقدس» در ذیل میخوانید:
کتاب «اقدس»، آکنده از اغلاط ادبی و املایی
چنانکه فوقاً اشاره شد، یکی از مقالات استاد در مجلۀ گوهر، تطبیق نسخههای مختلف کتاب مقدس بهائیان: «اقدس»، (نوشتۀ حسینعلی بهاء) با یکدیگر است که به طور مستند نشان میدهد مطالب این کتاب را (همچون دیگر تألیفات عادی بشری) اطرافیان بهاء در زمان چاپ، برای جلوگیری از ایراد اهل نظر، بارها دستکاری نموده و «اغلاط املایی و ادبی و دستوری» آن را «تصحیح» کردهاند.
مقالۀ محققانه استاد در این زمینه را با عنوان «کتاب اقدس» در ذیل میخوانید:
«نخستين بحث كتابشناسى كه قبلاً به نظر خوانندگان ماهنامۀ تحقيقى ”گوهر“ رسيد مربوط به كتاب تاريخ قديم و جديد بابيه بود كه دنبالۀ آن به موضوع كتاب مطالعالانوار، ترجمۀ داون بريكرز [و] تأليف شوقى افندى، كشيده شد كه پس از چاپ و انتشار، به ملا محمد نبيل، شاعر زرندى مداح ميرزا حسينعلى بها نسبت داده شده بود. اين بحث چند تن از مبلغان و پيشكسوتان معروف هر دو دستۀ بابى و بهايى را برانگيخت تا بر آن خرده بگيرند و ردّ و انتقادى بنگارند كه پاسخ آنها نيز بعداً در ضمن مقالات تكميلى به استحضار خوانندگان حقيقتجو رسيد.
اينك مىخواهيم بحث تازۀ كتابشناسى را در مورد ”كتاب اقدس“ تصنيف ميرزا حسينعلى بها، بر پژوهندگان بىطرف عرضه داريم و برخى نكات و دقايق را كه در طى مراجعه و مقايسۀ نسخههاى متعدد خطى و چاپى اين كتاب دريافتهايم، بر بساط پژوهش و سنجش قرار دهيم تا نظر خوانندگان را به سير نظر دربارۀ آن جلب كند.
پيش از آغاز بحث، بايد راجع به كيفيت تصنيف اين كتاب نظرى افكند و ديد با وجودى كه از تاريخ جدايى فرزندان ميرزا بزرگ نورى در 1280.ق و تشكيل دو فرقۀ بهايى و ازلى و تفرقۀ ميان آنها از سال 1285، هر دو گروه در كشور عثمانى زير اسم بابى به سر مىبردند و بنا به تعهداتى كه هنگام توقف بغداد و قبول تابعيت سپرده بودند، دربارۀ عقيدۀ مذهبى خود، كه نوعى از تصوّف معرفى شده بود، حقّ هيچگونه تبليغ و ترويج شفاهى و كتبى نداشتند و به همين سبب در طول مدت چهل سال، قادر به جذب افرادى از عنصر عرب و ترك و ارناؤط حتى به تعداد شمارۀ انگشتان دو دست نشدند و هر كارى انجام مىدادند، خواه در عكا و خواه در قبرس و از پيش در آدرنه و بغداد، در پردۀ استتار انجام مىگرفت و مربوط به همان عدّۀ ايرانى بود كه از كاشان و اصفهان و شيراز و تبريز و بلدۀ نور دنبال ايشان به كشور عثمانى رفته بودند. پس از بيست و اندى سال، چند بار اظهار و انكار و تكرار ادعا و سكوت، عاقبت در سال 1290 يا 1292.ق دفترى مشتمل بر شش هفت هزار كلمه به نام ”اقدس“ به زبان عربى براى تسجيل انفصال و استقلال خود از بابيان، در عكا تدوين شد كه صورتهاى متعددى از آن به خط چند تن خطاط كه با خود از ايران برده بودند در پردۀ استتار نوشته و به اتباع مطمئن سپرده شد. در ضمن تكرار استنساخ، نسخهها گاهى به دست افراد عربىدانى مىافتاد كه در آن آثار ضعف انشا و نقص ماده ادبى مىجستند.
در سال 1308 كه مدتى بود ميرزا حسينعلى به واسطۀ پيرى و بيمارى، كارهاى دنيوى و دينى خود را ميان دو پسرش: عباس افندى (غُصن اعظم) و ميرزا محمدعلى (غُصن اكبر) قسمت كرده بود و هر كدام در بخشى از امور دستهجمعى مشغول انجام بودند، ميرزا محمدعلى را، كه خطى زيبا داشت، با ميرزا آقاجان كاشى خادم، كه از آغاز ادعا تا اين تاريخ همواره يار و خادم وفادار بها مانده بود، به بمبئى فرستاد تا كتابها و نوشتههاى او را به چاپ برسانند. در ضمن بديشان اجازه داد كه در اصلاح عبارات كتابها تا جايى كه زبان عيبجو بسته شود از سعى لازم دريغ نورزند. در نتيجه، صورت چاپشدۀ آثار بهاء نسبت به صورت خطىِ قبل از انتشار آنها، اختلاف صورت پيدا كرد.
اكنون پس از تقديم مقدمه، به اصل مطلب مىپردازيم. از نسخههاى چاپى و خطى اقدس كه تا 25 سال پيش، گاهى ديده بودم، هرگز ذهن متوجه به امكان وجود اختلاف صورت و كم و بيش در مندرجات آنها نشده بود، تا آنكه 24 سال پيش نسخۀ اقدس چاپ حروف سربى بغداد را در آن شهر ديدم كه از مطابقۀ چند نسخۀ خطى با يكديگر، به تفاوتهاى موجود در آنها پى برده و در پاورقى صفحهها ضبط كرده بود. صرفنظر از اختلاف كلمه و كلمات، گاهى در برخى از صفحات آن تا چند سطر هم كم و بيشى ديده مىشد. تا آنكه چند سال پيش، به نسخۀ چاپ ممتاز و معتمد كه در حيات مصنّف و با اجازۀ صريح او، به وسيله ميرزا محمدعلى غصن اكبر پسرش و ميرزا آقاجان خادم كاشى در بمبئى اندكى پيش از مرگ صاحب كتاب به ضميمه مقدارى از نامههاى عربى بها به اشخاص مختلف برخوردم كه در يك مجموعه مشتمل بر 380 صفحه با خط نَسخ خوب و خوانا به چاپ رسيده كه تنها 64 صفحۀ آن به متن اقدس اختصاص يافته و 315 صفحۀ ديگرش شامل نامههاى بىعنوانى مىشود كه محلّ فصل و وصل غالب آنها در متن مشخص و معيّن نشده است. متأسفانه در اين موقع، نسخۀ اقدس چاپ بغداد يا نسخۀ خطى مربوط به قبل از تاريخ 1308 هجرى نخستين چاپ كتاب، در دسترس نبود تا با مطالعه، معلوم دارد آيا اختلاف نسخهها در نسخۀ چاپ استاندارد بمبئى هم وجود دارد يا نه؟
پنج سال پيش از اين، شادروان حبيبالله عتيقهفروش اصفهانى چند جلد كتاب چاپى و خطى از آثار بهائيان را، كه در بمبئى به چاپ رسيده بود، با دو مجموعه خطى از مكاتيب ميرزا حسينعلى را براى فروش و تقديم بر اين جانب عرضه داشت كه از آن ميانه يك مجموعهاش در 1294 هجرى يعنى شانزده سال پيش از مرگ بها نوشته شده بود و جلب توجه مرا كرد. پس از تعيين بهاى كتابها، از او خواستم اين مجموعه 94 را يكى دو روز در دسترس من بگذارد و با اجازۀ او، از اول و آخر بخش اول آن مجموعه، زيراكسى برداشته شد.
خط اين مجموعه به خط متعارف ميرزا محمدعلى و ميرزا عباس و برخى از نويسندگان نزديك به ميرزا حسينعلى فوقالعاده نزديك بلكه بيشتر به خط عباس افندى پيش از دوران پيرى و لرزش دست و خط شباهت دارد.
خوشبختانه چند نسخه از اين مجموعۀ خطى و چاپى را يكى از كتابدوستان معاصر خريده و اكنون در تصرف دارد و نمىدانم كه او بدانچه در اين مقاله از بابت نسخهشناسى مجموعه مكاتيب معهود گفته مىشود آگاهى يافته يا نه؟
محتويات اين مجموعه (94) عبارت است از: 1ــ كتاب اقدس كه در پايانش تاريخ چهارشنبه 7 صفرالمظفر 1294 دارد. در ذيل آخرين صفحه، صورت مكتوبى از بهاء به يكى از مريدان او نوشته شده كه طرف مكاتبه معلوم نيست. 2ــ كلمات مكنونه فارسى كه بعداً در حاشيه صفحات آن چيزهايى افزوده شد و تاريخ آن 14 صفر 1294 است. 3ــ سرّ مكنون عربيه كه در همان زمان و به همان قلم نوشته شده ولى رقم تاريخ ندارد. 4ــ نوشتهاى است مفصل در اثبات حقانيت دعوى بها كه نويسندۀ آن شايد عبدالبها يا ميرزا آقاجان باشد. چه، در ضمن آن مىنويسد: ”اين عريضهاى است از اين عبد موسوم به عبد حاضر لدىالعرش به سوى شاربان رحيق... و به لسان پارسى عرض مىشود... .“ 5ــ مكتوبى است كوتاه از بها به آقا جمال بروجردى كه پيش اين دو فرقه، بعدها معروف به كفتار، و مطرود شده بود؛ 6ــ مكتوبى است به شيخ مرتضى انصارى عليه الرحمه كه شايد هرگز به دست آن مرحوم نرسيده باشد؛ 7ــ مكتوب ديگرى است كه مخاطب آن معلوم نيست؛ 8ــ نوشتهاى است مفصل بر ردّ [برادر بها، ميرزا يحيى صبح] ازل به طرفدارى از بها كه با خط بدى در كنار صفحۀ اولش اين عنوان را يافته است: ”كتاب حب حبيب و بطلان ازل“؛ 9ــ دعايى براى شفاى بيمار از بها؛ 10ــ لوح سلطان ايران يا عريضۀ بها به ناصرالدينشاه در سلب تهمت شركت بابيان در سوء قصد به شاه؛ 11ــ زيارتنامۀ بديع كه بايد نُه مرتبه رو به طرف مشرق بخوانند؛ 12ــ مناجاتگونهاى از بها كه در حاشيۀ آن دعاى كارگشايى او نوشته شده است؛ 13ــ مكتوبى به خط متوسط، كه طرف خطاب بها در اين نامه محمدعلى دهجى است كه پيك نامهبر بها در ايران بود و در همين نامه هم مأموريت داشته كه به كرمان و شهر بابك و حسنآباد و بهرامآباد برود و پيام برساند.
آنچه كه از اين مجموعه، مورد نظر ما در اين مقاله قرار دارد همانا اقدس، يعنى بخش اول آن مجموعه است كه چهارده سال پيش از چاپ استاندارد بمبئى، به خط يكى از ياران نزديك به بها نوشته شده و در آخر آن اين عبارت ”خَتَمتُها فى يوم چهارشنبه 7 شهر صفرالمظفر سنه 1294“ است. از روى جملۀ ”ختمتها“ قرينه اصالت خاصى به دست مىدهد كه گمان خطّ مؤلف بودن را پيش مىآورد.
اين نسخه دو يا چهار سال (نسبت به دو قول منقول) بعد از تدوين اصل كتاب قلمبند شده و نمىدانيم آيا نسخهاى بدين قدمت در اختيار حضرات بهائى در فلسطين و ايران هست يا نه؟
پنج شش سال پيش آنان مىخواستند به مناسبت تصادف سال 1390 هجرى با صدمين سال قمرىِ تدوين اقدس، كتاب مزبور را در صورت تازهاى با تشريفات جشن يادبود مخصوصى انتشار بدهند و پس از سالهاى متمادى كه ديگر به هيچوجه نسخه خطى و چاپى تازهاى از آن در اختيار مريدان قرار نگرفته بود اقدس چاپ جديدى در دسترس ايشان قرار دهند. نمىدانم چه باعث شد كه بار ديگر بلاحاصل، و تصميم به سكوت و نسيان امر گرفته شد. شايد موضوع زبان كتاب، باعث بر اين تصميم به فروگذاشت شده باشد. چه، در ميان اين فرقه به ندرت پيرو عربزبانى پيدا مىشود كه از اين متن عربى بتواند استفاده كند و آنان كه زبان عربى را نيكو آموخته باشند از درك معنى و لفظ عبارات، آن لذتى را كه از يك اثر ادبى و مذهبى و اخلاقى معروف عربى مىبرند انتظار نخواهند داشت. چنانكه مىدانيم 97 درصد كسانى كه در آسيا و امريكا و افريقا به اين اسم و رسم شناخته شدهاند، فارسى زبان مادرى ايشان است و به زبان اقدس، كه عربى خاصى است، كوچكترين آشنايى ندارند. در اين صورت انتشار ترجمۀ فارسى آن، به طور مسلّم بر چاپ متن عربى خيلى ترجيح دارد. عجب است كه در طى صد سال متوالى، هرگز حضرات درصدد ترجمۀ اين كتاب مهم خود به زبان ديگرى، اعم از فارسى و انگليسى و اردو و تركى و غيره، برنيامدهاند و تاكنون اگر احياناً به زبان ديگرى ترجمه شده باشد، از طرف مسيحيان روسى و امريكايى بوده، چنانكه تومانيسكى، خاورشناس روس، در 1899 ميلادى ترجمهاى از اقدس به روسى كرد و در 1961 اين دفتر به وسيلۀ الدرو ميلر، از داعيان پروتستانى امريكايى، كه سالها در ايران زيسته بودند، به زبان انگليسى ترجمه و چاپ و انتشار يافت، در صورتى كه هنوز يك فرد يا هيأت بهايى در شرق و غرب دست به چنين اقدامى نزده است، اين مسامحه و دفعالوقت در ترجمه و تفسير و چاپ متن اقدس به تدريج توليد چنين بدگمانى كرده كه اين فرقه بدين كتاب اساسى خود توجهى ندارد، در صورتى كه جز آن هم مبنايى براى تشخيص وظايف و تكاليف شرعى خود نمىتوانند سراغ كنند.
اقدس از حيث حجم مطلب تخميناً به اندازۀ يك نهم كتاب خداست كه جمع كلمات قرآن كريم بنا به محاسبهاى 000/66 كلمه مىباشد و هفتهزار كلمۀ عربى براى ترجمه يا چاپ تازه چندان توليد زحمت و صرف وقت نمىكند. پس اين بىتوجهى را بايد معلول علت اساسى ديگرى دانست كه براى امثال اغيار درست آشكارا نيست.
وقتى به اين متن قديمى اقدس دسترسى حاصل شد كه چهار سال پس از تاريخ تدوين اصل و چهارده سال پيش از تاريخ نخستين انتشارش تحرير يافته و همه قرائن نسخهشناسى از خط و كاغذ و اسلوب تحرير، اصالت و قدمت نسخه را تأييد مىكرد، موقع را براى تطبيق آن با نسخه چاپ استاندارد بمبئى غنيمت شمرد و آنها را با يكديگر از آغاز تا انجام سنجيد. در ضمن تطبيق به ندرت صفحهاى از نسخۀ چاپى را با متن خطى قديم (94) مطابق يافت، بلكه موارد اختلاف در 64 صفحه به بيش از دويست مورد مىرسيد كه در صفحۀ 57 و 60 حتى چند سطر متوالى از نسخۀ چاپى حذف شده بود.
نسخۀ خط 1294 چنين به پايان مىرسد: ”هذا سبب الاتحاد لو انتم تعلمون و العله الكبرى للاتفاق و التمدن لو انتم تشعرون. انّا جعلنا الامرين علامتين لبلوغ العالم و هوالاس الاعظم نزلناه فى الواح اخرى، و الثانى نزل فى هذا اللوح البديع. ختمتها فى يوم چهارشنبه 7 شهر صفرالمظفر سنه 1294.“ در صورتى كه نسخۀ چاپ بمبئى بدينسان پايان مىپذيرد: ”...و الثانى نزل فى هذا اللوح البديع. قد حرم عليكم شرب الافيون انّا نهيناكم عن ذلك نهياً عظيماً فى الكتاب و الذى شرب انّه ليس منى، اتقوا اللّه يا اولىالالباب.“
بدينترتيب، معلوم مىشود حرمت شرب افيون يا به عبارت ديگر كشيدن ترياك بدين صراحت سالها بعد از تدوين كتاب اقدس و در حين اقدام به طبع، بر آن افزوده شده است.
پس از تطبيق نسخۀ چاپى با نسخه خطى، موارد اختلاف را در كنار صفحهها بر حاشيهها يادداشت كرد و به بررسى آنها پرداخت و دريافت آنچه كه در نسخۀ چاپى غالباً تغيير يافته همانا كلماتى بوده كه از نظر قواعد زبان عربى به نظر ناشران مجاز كتاب، درست نيامده و بنا به اجازهاى كه از طرف بها در دست داشتند به اصلاح و تبديل آنها پرداختهاند.
اين اصلاحات، گاهى املايى بوده مانند عفى در سطر 7 از صفحۀ 5 نسخه خطى كه به عفاى چاپى اصلاح شده و يا آنكه از نظر نحوى، تصور اشكالى مىشده مانند ”ان يبلغ رشدهمِ“ خطى كه ”ان يبلغوا رشدهم“ در نسخۀ چاپى شده است.
اين نوع تغيير كلمات، قسمت اعظم اختلاف را در برمىگيرد و كم كردن چند سطر در صفحههاى 57 و 60 گويى به رعايت بلاغت لازم شده ولى افزايش حكم ترياك در پايان نسخۀ چاپى شايد بنا بر ضرورتى مربوط به موقع چاپ صورت گرفته باشد و آن موضوع دخالت فقهاى شيعۀ ايران در كار كشيدن تنباكو و توتون و تأثير فوقالعادهاى كه فتواى حرمت دود در ايران بخشيده بود سران اين فرقه را هم به بذل همتى وادار ساخته است.
به هر صورت چنانكه در نسخۀ ”هو صاحب الحب و الوفاق فى بيان...“ كه در 1315 هجرى هنگام بالا گرفتن اختلاف ميان فرزندان ميرزا حسينعلى در بمبئى به چاپ رسيده ميرزا محمدعلى غصن اكبر و ميرزا آقاجان خادم اجازۀ تجديدنظر در نوشتههاى بهاءاللّه و از جمله اقدس داشتهاند و بر اين اساس، آنچه را كه در اقدس از آرايش و افزايش و كاهش لفظ عبارت روا ديدهاند به كار بردهاند و در نتيجه ميان اقدس خطى و چاپى اختلاف صورت فوقالعاده بهوجود آوردهاند.
پيش از آنكه نسخۀ اقدس چاپ بغداد انتشار يابد، مردم عربزبان عراق و سوريه و فلسطين و مصر به ندرت از وجود چنين كتابى در دست حضرات آگاهى داشتند و دورانديشى عقلاى فرقه در دور نگاهداشتن كتاب اقدس از چشم قوم عرب، شايد تنها مربوط به مخالفت وجود چنين كتابى با صورت ظاهر ادعاى آنان نبوده كه فرقهاى از صوفيه شمرده مىشدند، بلكه براى عدم استحضار فضلا و ادباى عرب بر اسلوب تحرير چنين كتابى بوده كه لااقل در هر صفحه آن از لحاظ عربىنويسى به طور متوسط سه چهار مورد قابل اعتراض به نظر مىرسيد.
پيش از بروز اختلاف ميان فرزندان بهاء، چنين معمول شده بود كه اقدس را با وصيّتنامۀ بهاء يا كتاب عهد[ى] و مجموعه سؤال و جوابى دربارۀ احكام غيرمنصوص با هم بنويسند، در يك مجموعه كه نسخهاى از آن به خط زينالمقربين در سال 1310 به اختيار انور ودود (مهاجر بهائىزاده و برگشته از حيفا و عكا) بود كه از آن در كتاب رديۀ خود جملهها و كليشههاى متعدد نقل كرده است و نوشته كه نسخۀ ديگرى از همين مجموعه را يكى از خويشاوندان او به موزۀ بريتانيا داده است. بعدها كه موضوع كتاب عهدى منتفى شد و اغصان آن شجره مورد سب و طعن بهائيان قرار گرفتند، گويى در ميان آن رساله سؤال و جواب فارسى با متن عربى اقدس جنسيّتى ديده نمىشد كه هر دو را از پهلوى اقدس عربى جدا كردند. مسلّم است هر بهائى و بهائىزاده طرفدار عباس افندى و شوقى افندى كه ميرزا محمدعلى غصن اكبر و ميرزا آقاجان خادم را ناقض و دشمن و سزاوار سبّ و لعن مىداند، حاضر نيست كتابى را كه اين دو تن هنگام چاپ به اصلاح آن همت گماشتهاند و حتىالامكان از نقاط قابل اعتراض آن كاستهاند به چشم رضا و رغبت بنگرد و يا آنكه به تجديد چاپ و انتشار آن همت گمارد. چه، اين اقدس، در حقيقت، اقدس غصن اكبرى است نه غصن اعظمى. از طرف ديگر، صرفنظر كردن از اصلاحات و تغييرات مسطور و مطبوع و بازگشت به صور خطى نامطبوع، بار ديگر سراسر متن اقدس را در معرض انتقاد ناقدان خودى و بيگانه قرار مىدهد و به اشكالات املايى و صرفى و نحوى و بيانى آن ناگزير از اشاره خواهند بود. پس همان بهتر كه اين كتاب پرماجرا را مانند هشتاد سال گذشته ناديده بگيرند و از آن مانند مجردات نامقيّد و غيرقابل مشاهده سخن بگويند.»[10]
پینوشتها
* دانشجوی مقطع دکترای اندیشه سیاسی.
[1]ــ محیط ادب، مجموعۀ سی گفتار به پاس پنجاه سال تحقیقات و مطالعات سید محمد محیط طباطبایی، به کوشش حبیب یغمایی و ...، تهران، از انتشارات مجلۀ یغما، اسفند 1357، مقدمۀ کتاب.
[2]ــ اظهارات فرهیختگان فوق، در خلال مقالاتشان در کتاب «محیط ادب» و دیگر آثار آمده است.
[3]ــ سید محمد محیط طباطبایی، «کتابی بینام با نامی تازه»، گوهر، سال 1353، ش11 و 12، صص961ــ952؛ سیدمحمد محیط طباطبایی، «تاریخ قدیم و جدید»، گوهر سال 1354، ش 5، صص343ــ348 و ش 6، صص431ــ426
[4]ــ سید محمد محیط طباطبایی، «از تحقیق و تتبع تا تصدیق و تبلیغ فرق بسیار است»، گوهر، سال 4، ش2 (شماره مسلسل 38)، صص120ــ113 و ش3 (شماره مسلسل 39)، صص208ــ200
[5]ــ سید محمد محیط طباطبایی، «ادامۀ بحث دربارۀ نقطهالکاف»، گوهر، سال 4ف ش6، (شماره مسلسل 42)، صص471ــ466 و ش7، (شماره مسلسل 43)، صص562ــ556
[6]ــ سید محمد محیط طباطبایی، «کتاب اقدس»، گوهر، سال 4، ش10، دیماه 2535 (شمارۀ مسلسل 46)، صص824ــ820، و ش11 و 12، بهمن و اسفند ماه 2535 [1355] (شمارۀ مسلسل 47 و 48)، صص910ــ906
[7]ــ سید محمد محیط طباطبایی، «برهان قاطع»، گوهر، سال 5، ش7 (شماره مسلسل 55)، صص507ــ501
[8]ــ سید محمد محیط طباطبایی، «رسالۀ خالویه یا ایقان»، گوهر، سال 5، ش11 و 12 (شماره مسلسل 59 ــ 60)، صص831ــ822
[9]ــ سید محمد محیط طباطبایی، «عظیم پس از باب و پیش از ازل»، گوهر، سال 6، ش 3 (شماره مسلسل 63)، صص183ــ178 و گوهر، سال 6، ش4 (شماره مسلسل 64)، صص277ــ271
[10]ــ برای مشاهدۀ تصویر صفحات این مجموعۀ خطی و نیز کتاب اقدس چاپ 1308 بمبئی به اصل مقالۀ استاد محیط طباطبایی در مجلۀ گوهر مراجعه شود: سید محمد محیط طباطبایی، همان، ش 10، صص 823 و 822، ش 11 و 12، صص 909 و 907
منبع : شماره 61 زمانه - ماهنامه انديشه و تاريخ سياسي ايران معاصر
روزي لقمان در کنار چشمه اي نشسته بود . مردي که از آنجا مي گذشت از لقمان پرسيد : چند ساعت ديگر به ده بعدي خواهم رسيد ؟ لقمان گفت : راه برو . آن مرد پنداشت که لقمان نشنيده است . دوباره سوال کرد : مگر نشنيدي ؟ پرسيدم چند ساعت ديگر به ده بعدي خواهم رسيد ؟ لقمان گفت : راه برو . آن مرد پنداشت که لقمان ديوانه است و رفتن را پيشه کرد . زماني که چند قدمي راه رفته بود ، لقمان به بانگ بلند گفت : اي مرد ، يک ساعت ديگر بدان ده خواهي رسيد . مرد گفت : چرا اول نگفتي ؟ لقمان گفت : چون راه رفتن تو را نديده بودم ، نمي دانستم تند مي روي يا کند . حال که ديدم دانستم که تو يک ساعت ديگر به ده خواهي رسيد .

خدایا!
چگونه شکر این همه نعمتهایت را بهجا آورم؟
چگونه سپاسگذار تو باشم؟
خدایا!
چگونه سپاس کنم از تو که این سعادت بزرگ را نصیب من فرمودی تا بار دیگر به سوی جبهه بشتابم، جهاد در راهت کنم؟
خدایا!
بارالها!
توفیق بده تا در این دوره خود را بسازم؛
به تو نزدیک شوم؛
قلبم پاک شود؛
عشقم به تو بیشتر گردد؛
گناهانم آمرزیده شود؛
درس شهادت و شجاعت و ایثار را از این رزمندگان پرتوان اسلام بیاموزم؛
از اوقات بیکاری استفاده کنم؛
به یاد تو باشم؛
نماز شب را به جای آورم؛
دشمنان اسلام و قرآن را نابود کنم؛
معجزات و امدادهای غیبی تو را به چشم ببینم؛
نَفسَم را بشکنم؛
آمرزیده گردم؛
خضوع و خشوعام در برابرت زیاد گردد؛
و توفیق ده که عاشق تو شوم تا تو نیز عاشق من گردی؛
و بتوانم شهادت را در آغوش گیرم.
آمین یا رب العالمین.
بارالها!
توفیق طاعت و بندگی خودت را به ما بده و قلب پاک و صاف و نیتی خالص به ما عطا فرما.
آمین یا رب العالمین.
قسمتی از مناجات نوجوان شهید حسین جهانگیریان که در حال قرآن خواندن رو به قبله با دهان روزه در شب 21 ماه رمضان در جبهه به شهادت رسید.
به نقل از وبلاگ "استاذنا" http://www.ostazona.blogfa.com

|
نگاهی به شیوههای نوین مصرف در دنیای کنونی اگرچه تعمیمهای گسترده دربارۀ ماهیت و نتایج جهانی شدن میتواند به فهم جهانی شدن کمک بسیاری کند، این تعمیمها باید به طور دقیق در آن دسته از مطالعات موردی بررسی شوند که بر جنبههای خاصی از این فرایند تمرکز میکنند. یکی از این بررسیها گسترش رستورانهای زنجیرهای مک دونالد است که نتایج آن برکل فرایند جهانی شدن تعمیم مییابد و به عبارت دیگر عدهای گسترش این رستورانها را در سطح جهان نشاندهندۀ پذیرفته شدن فرهنگ امریکایی در کشورهای گوناگون میدانند. اما پرسش این است که آیا گسترش این جنبه از فرهنگ امریکایی از غلبۀ جنبههای دیگر این فرهنگ بر کل جوامع حکایت میکند؟ مقالۀ ذیل پاسخی است به این پرسش. | ||
|
| ||
|
فرایند مکدونالیزه شدن و ایجاد شیوههای جدید مصرف این دیدگاه رابرتسون را تأیید میکند که جهانی شدن دارای عوامل بسیاری است که در میان آنها عوامل اقتصادی و فرهنگی تأثیر بیشتری دارند. شواهدی که دربارۀ این فرایندها به دست آمده است نشان میدهد که اگرچه اخذ و حفظ این فرایندها میتواند سودمند باشد، ویژگی و پیامدهای فرهنگی آنها بیشترین اهمیت را دارد. این مطلب بدین معنا نیست که فرهنگ، مهمترین جنبه در میان همۀ جنبههای جهانی شدن است؛ برای مثال، نظام مالی جهانی و زیرمجموعههای آن بیتردید از نظر اقتصادی بسیار مهمتر از بعد فرهنگی آنها هستند.
با وجود این، مسئلۀ همگونی و ناهمگونی یا منطقهگرایی و امپریالیسم فرهنگی کماکان از مباحث اختلافبرانگیز در میان صاحبنظران است. درحالیکه رابرتسون بر ناهمگونی و همبودی امر جهانی و امر محلی تأکید می کند، نمونه های مکدونالیزه شدن و شیوههای جدید مصرف، همسو با دیدگاه گیدنز، و نشاندهندۀ محوریت یافتن مسئلۀ همگونی، امپریالیسم فرهنگی و چیرگی آن بر امر محلی است. به هر روی، حتی در مواردی که مکدونالیزه شدن و شیوههای جدید مصرف بیشترین موفقیت را در فرهنگهای بومی داشتهاند، ویژگی های ناهمگونی، جنبه های جهانی و محلی همچنان باقی مانده و گاهی باعث شدهاند جنبشهای مقاومت در برابر مکدونالیزه شدن شکل بگیرند و خودشان را از نو بازسازی کنند. اما جنبههای دیگر جهانی شدن میتواند به خوبی عکس این موضوع را نشان دهد. ما نیازمند آنیم تا به آنچه هر یک از این جنبههای جهانی شدن نشان میدهد توجه کنیم و به تعمیمهای کلی دربارۀ این فرایند رضایت ندهیم.
همچنین بررسی ما دربارۀ مکدونالیزه شدن و شیوههای جدید مصرف، نکتهای را به این اظهار نظر رابرتسون میافزاید که جهانی شدن به طور خودانگیخته باعث تضعیف و تقویت دولتهای ملی میشود. مکدونالیزه شدن، ایجاد شیوۀ جدید مصرف و فراگیر شدن آنها، به تضعیف دولتهای ملی کمک میکند و این نوع دولتها در بیشتر موارد در برابر یورش آنها تاب ایستادگی ندارند. اما این دو فرایند به تقویت دولت امریکا کمک میکند؛ یعنی از طریق درآمدهای مالیاتی که بهوسیلۀ مبادلات خارجی و فراگیری فرهنگ امریکا در سراسر جهان کسب شده است. اما درکل میتوان گفت که این فرایندها نشاندهندۀ اهمیت روزافزون شرکتها در برابر دولتها هستند. در واقع شرکتها ــ شرکتهای چند ملیتی و فراملی که در کانون مکدونالیزه شدن و شیوههای جدید مصرف قرار دارند ــ هستند که بیشترین سود را از موفقیتهای خود به دست میآورند. این شرکتها اصولاً بر اساس قوانین خود و به دور از کنترل دولت فعالیت میکنند و تمایل چندانی به موفقیت دولتهای خود یا دولتهای دیگر ندارند. درکل محصولاتی که مشخصاً امریکایی هستند مانند مکدونالد، دیزنی، وال مارت، گپ و... فقط زمانی در امریکا باقی میمانند که برای منافع آنها سودمند باشد. هنگامی که این شرکتها دریابند سود بیشتری را در جاهای دیگر میتوانند بهدست آورند و از نظر اقتصادی برای آنها سودمندتر است که به نقاط دیگری از جهان بروند، بدون اینکه دربارۀ پیامدهای عمل خود برای کشور امریکا تأمل کنند، چنین کاری را انجام خواهند داد. آنچه نمونههای مکدونالیزه شدن، ایجاد شیوههای جدید مصرف و فراگیری آنها نشان میدهد این است که شرکتها عامل اصلی در جهان امروز هستند نه دولتها.
نمونههای خاص مکدونالیزه شدن، ایجاد شیوههای جدید مصرف و فراگیری آنها نشاندهندۀ ظهور شیوههای مقاومت گوناگون در برابر آنها در عرصۀ فردی، محلی و جهانی است. نظریهپردازی دربارۀ این مقاومت و ایستادگی در برابر جهانی شدن در سطح کلی، سودمند است، اما اگر به شیوههای خاصی توجه کنیم که آنها در عکسالعمل نسبت به ابعاد خاص جهانی شدن اتخاذ میکنند نکتههای بسیاری را میتوانیم دربارۀ این ایستادگی بیاموزیم. رابرتسون این مقاومت و ایستادگی را براساس جنبش های ضد جهانی بررسی کرده است که خودشان در جهانی شدن دخیلاند. جهانی شدن مکدونالد، ایجاد شیوههای جدید مصرف و فراگیری آنها به عکسالعملهایی در برابر این فرایندها منجر شده است که به طور مشابه خود فراملیتی هستند؛ برای مثال، مکدونالیزه شدن به پدیدۀ «مک لیبل» در بریتانیا و مهمتر از آن، جنبش جهانی مک لیبل در برابر پدیدۀ مکدونالیزه شدن و بسیاری از شیوههای جدید مصرف منجر گشت. میلیونها بروشور علیه این پدیده در سراسر جهان منتشر، و به زبانهای گوناگون ترجمه شد. مهمتر از این، اختصاص سایتی برای مخالفت با پدیدۀ مکدونالیزه شدن و پدیدههای مشابه بود. این سایت در وب سایت جهانی ایجاد شده و به طور متوسط نشاندهندۀ 1.75 میلیون کلیک در یک ماه و 65 میلیون کلیک تا مارس 1999م است. این سایت در حکم منبع اطلاعات دربارۀ فعالیتهایی است که در برابر پدیدۀ مکدونالیزه شدن در سراسر جهان انجام میشود. این سایت به کانونی برای جنبش جهانی در مقابله با پدیدۀ مکدونالیزه شدن و جنبههای دیگر جهان مکدونالیزه شدن تبدیل شده است؛ برای مثال، این سایت در یکی از ماهها گزارش داد که برای جلوگیری از افتتاح رستورانهای جدید مکدونالد در بعضی از شهرهای انگلستان، نیوزیلند، استرالیا و کانادا اقداماتی انجام شده است.
عکسالعمل دیگر در برابر مکدونالیزه شدن، جنبش «اسلو فود» (Slow Food) است که در اواسط دهۀ 1980م منتقدی ایتالیایی در اعتراض به افتتاح رستوران مکدونالد در روم ایجاد کرد. این جنبش، مخالف همگون شدن سبکهای غذایی بود و هدف خود را این میدانست که به سبکها و شیوۀ غذاهای محلی و همین طور به تولیدکنندگان خردهپا توجه کند. این جنبش، افزون بر موضع ضد مکدونالدیستیاش، به تازگی تأثیرات همگونسازانۀ مقررات اتحادیۀ اروپا دربارۀ غذاهای منطقهای را از میان برده است. هدف این جنبش، یعنی هویتبخشی و ایجاد همدلی و دوستی در میان کشورهای گوناگون، نشاندهندۀ دشمنی این جنبش با مکدونالیزه شدن است. چهل هزار نفر عضو این جنبش هستند که بیشتر در اروپا زندگی میکنند، اما این جنبش در 35 کشور دیگر نیز عضو دارد. افزون بر این، این جنبش یک وب سایت دارد و مجله ای با عنوان «اِسلو» (Slow) منتشر میکند.
روشن است که این جنبش با گروه مک لیبل تفاوت دارد. جنبش «اسلو فود» توجه خود را بر مسئلۀ کیفیت پایین غذا در رستورانهای مکدونالد و فروشگاههای زنجیرهای غذا متمرکز کرده است؛ درحالیکه گروه مک لیبل به خطرهایی توجه میکنند که سلامت، بهداشت، محیط زیست و کارگران را تهدید میکند. اگرچه تفاوتهایی در اهداف، روشها و بسترهای طبقۀ اجتماعی بیشتر مشارکتکنندگان وجود دارد، این دو گروه در یک هدف مشترکاند و آن دشمنی با مکدونالیزه کردن جامعه (و شیوههای جدید مصرف) است و آنها اکنون در سطح جهانی عمل میکنند.
نمونۀ دیگر گروه «اسپراول باسترس» است که ال نورمن آن را تأسیس کرد. این گروه توجه خود را بر شیوههای جدید مصرف متمرکز کرد و موفق شد مانع احداث فروشگاههای «وال مارت» در شهر گرین فیلد در ماساچوست شود. در حال حاضر، این سازمان به آن دسته از اجتماعات محلی که میخواهند از فروشگاه های بزرگ و زنجیرهای وال مارت رهایی یابند خدمات مشاورهای میدهد. در میان خدماتی که این شرکت به اجتماعات محلی عرضه میکند می توان به نظارت بر فعالیت رسانهها، افزایش درآمد، جستجوی دادهها و... اشاره کرد. هدف اصلی این سازمان برچیدن فروشگاههای بزرگ و زنجیرهای است بدین منظور که از مشاغل محلی و انسجام اجتماع محلی محافظت کند.
بدین ترتیب، این تحلیل نشان میدهد که گرچه مکدونالیزه شدن و ایجاد شیوههای جدید مصرف، جهانی هستند، جنبشهای مخالفی را به وجود آوردهاند که به همین میزان جهانیاند، اما بعید به نظر میرسد که این جنبشهای مخالف بتوانند طرفداران اغلب امریکایی مکدونالیزه شدن را شکست دهند؛ بااینحال احتمالاً میتوانند آنها را ناگزیر کنند فجایعی را که به بار آوردهاند جبران نمایند و بهبود بخشند.
اگرچه توافقی کلی میان رابرتسون و دیدگاهی که در اینجا دربارۀ ماهیت جهانی جنبشهای مخالف شرح داده شد وجود دارد، تفاوت کلیدی این است که رابرتسون امریکا را خانۀ مقاومت و ایستادگی در مقابل جهانی شدن میداند، اما جنبشهایی مانند مک لیبل در انگلستان و اسلو فود در ایتالیا نشان میدهند مخالفت با مکدونالیزه شدن در خارج از امریکا نیز پدیدار گشته است.
هنگامی که به مخالفت جهانی در برابر این تغییرات توجه میکنیم نباید چشمان خود را بر انواع گوناگون فعالیتهای محلی و فردی در درون امریکا و سراسر جهان ببندیم. این فعالیتها را نمیتوان آشکارا از فرایندهای جهانی تفکیک کرد. بدین ترتیب، میتوان شهرهای گستردهای را در امریکا و انگلستان یافت که موفق شدهاند رستوران زنجیرهای مکدونالد را برچینند و مانع افتتاح آنها شوند. شهرهای دیگر در سراسر جهان، رستورانهای زنجیرهای را مجبور میکنند فروشگاههای خود را کاهش، و فهرست غذاهای خود را نیز تغییر دهند. فراتر از سطح محلی، مخالفت فردی نیز وجود دارد که میتواند اشکال متفاوتی به خود بگیرد؛ مانند حمایت نکردن از تأسیس رستورانهای زنجیرهای مکدونالد و شیوههای جدید مصرف، گریختن به مناطقی که عاری از چنین فروشگاههایی است یا حتی فرار به نوعی جهان خیالی که رها از این نظامهاست.
بنابراین راه های بسیاری برای مخالفت با نیروهای مکدونالد و شیوههای جدید مصرف وجود دارد. بحث دربارۀ این راهها میتواند ماهیت جهانی بعضی از آنها را روشن سازد، اما این نگرش جهانی در عین حال میتواند سبب غفلت ما از توجه به تلاشها و فعالیتهای محلی و فردی شود. توجه و تمرکز بر اشکال گوناگون مقاومت جهانی در برابر مکدونالیزه شدن میتواند درس های بسیاری را به ما بیاموزد که تعمیمهای سادهلوحانه دربارۀ این مخالفتها نمیتواند به هیچ شکل چنین کند. از این طریق دربارۀ ماهیت متغیر جهان نکتههای بسیار بیشتری را میتوان آموخت که از راه نظریۀ جهانی شدن و حتی فرایند جهانی شدن نمیتوان به آنها دست یافت.

'سردار خیبر' یکی از القاب شهید همت است. قربانی این بار ابراهیم بود، ابراهیمی که سر و دست افشان و لبیک گویان در قربانگاه سه راهی شهادت جزیره مجنون به دیدار معبود شتافت.
عملیات خیبر، به عنوان نخستین عملیات آبی- خاکی ایران در طول دفاع مقدس در تاریخ سوم اسفند 62 در منطقه مرزی هور با هدف تصرف بصره و با رمز " یا رسولالله " به مدت 19 روز انجام گرفت. در این عملیات بسیار سخت و حماسه آمیز که از آن به عنوان غافلگیرکننده ترین عملیات علیه ارتش عراق یاد می شود منطقه ای به وسعت 1000 کیلومتر مربع در هور، 140 کیلومتر مربع در جزایر مجنون و 40 کیلومتر مربع در طلائیه آزاد شد.
موفقیت ایران در این عملیات موجب افزایش عزم بینالمللی در جهت کنترل ایران و جلوگیری از شکست عراق گردید به گونهای که از زمان آغاز عملیات خیبر تا تاریخ 30/7/1363 تعداد 474 طرح صلح از سوی 54 کشور مختلف جهان ارائه شد.
همچنین در این عملیات فرماندهان جنگ به اهمیت تأثیر تجهیزات دریایی و آبی- خاکی برای کسب نتایج مهم و حیاتی پی بردند و سپاه نیز به یک ضرورت ایجاد تقویت و توسعه یگانهای دریایی برای انجام عملیاتهای آبی - خاکی پی برد. این رهیافت قابلیت سپاه در انجام عملیات عبور از هور و رودخانههای بزرگ را توسعه داد و هسته اصلی عملیاتهای بدر، والفجر 8، کربلا 3، 4 و 5 و نیز زمینهای برای تشکیل نیروی دریایی سپاه پاسداران شد.
هرچند که در این عملیات سپاه نتوانست به هدف اصلی خود که تصرف بصره بود دست یابد اما نیروهای رزمنده با جانفشانی خویش توانستند جزایر مجنون را تصرف کنند که از نظر نظامی یکی از شگفت انگیزترین طراحیهای جنگ محسوب میشود.
در این عملیات که صدام برای نخستین بار گسترده ترین حملات شیمیایی را برای در هم شکستن پیشروی رزمندگان اسلام به کار گرفت بسیاری از فرماندهان برجسته سپاه پاسداران همچون شهید همت سردار خیبر، شهید حمید باکری جانشین فرمانده لشگر 31عاشورا، شهید کارور، اکبر زجاجی جانشین لشگر 27 محمد رسول الله و... به شهادت رسیدند و یاد و نام خویش را در تاریخ پر افتخار ملت ایران جاودادن نمودند.
سردار جعفر جهروتی زاده یکی از فرماندهان هشت سال دفاع مقدس است که در کتاب خاطرات خود با عنوان" نبرد درالوک" چگونگی شهادت حاج ابراهیم همت را در 17 اسفند 62 در عملیات خیبر به زیبایی توصیف می کند:
"... قبل از عملیات خیبر به اتفاق حاج همت و چند نفر دیگر از بچه ها وارد منطقه عملیاتی شدیم. نیروهای اطلاعات عملیات مشغول شناسایی بودند و کار برایشان به سبب هور و نیزاری بودن منطقه دشوار بود. از طرف دیگر، افراد بومی نیز در منطقه، وسط هور ساکن بودند و به ماهی گیری و کارهای دیگری می پرداختند. همین موضوع باعث می شد که نیروهای شناسایی تهدید شوند به ویژه از سوی بومیان که قطعا عراقیها کسانی را در میان آنها داشتند که هرگونه تحرکی را گزارش کنند. در این زمان لشکر 27 در چند جا عقبه داشت. پادگان دوکوهه به عنوان عقبه اصلی و پادگان ابوذر که بعد از والفجر 4 نیروهای لشکر در آنجا باقیمانده بودند...
شناساییهای عملیات خیبر ادامه پیدا کرد و دست آخر قرار شد که تعداد محدودی از نیروهای بعضی از یگانها برای راه اندازی مقرها و بنه های تدارکاتی وارد منطقه شوند. تعدادی از نیروهای واحد ادوات هم آمدند تا منطقه را برای عملیات آماده کتند.
شکستن خط طلائیه با عبور از معبر 20 سانتی
بالاخره شب عملیات فرا رسید. محور لشکر 27 منطقه طلائیه بود. البته بعضی از یگانهای لشکر هم قرار بود در داخل جزیره مجنون عمل کنند. لشک عاشورا و لشکر کربلا نیز محل مأموریت شان داخل جزیره بود. باید در طلائیه خط را می شکستیم و جلو می رفتیم و می رسیدیم به جاده ای که می خورد به شهر" نشوه" عراق و منطقه بصره. مأموریت لشکر 27 در حقیقت این بود که از این قسمت راه را باز کند. در مقابل مان هم کانالی به عمق 50 متر وجود داشت.
شب اول عملیات باید از روی دژی می رفتیم که تا یک نقطه ای ادامه داشت و پس از آن نقطه کاملا بسته می شد و پشتش میدان مین بود و بعد سنگرهای کمین و سنگرهای نیروهای عراقی. تا این نقطه که دژ ادامه داشت در دید عراقیها نبودیم. راهی هم که کنار دژ برای عبور نیروها وجود داشت 20 سانتیمتر بیشتر عرض نداشت. یک طرف این راه دیواره دژ بود- در سمت چپ- و طرف دیگرش هم آب. نیروها باید از این راه 20 سانتیمتری عبور می کردند تا به میدان مین می رسیدند و پس از خنثی کردن مینها و باز شدن معبر به خط دشمن می زدند.
دشمن تمام امکانات و تسلیحاتش را بسیج کرده بود روی این معبر 20 سانتی متری تا از عبور نیروها جلوگیری کند. دو تا دوشیکا کار گذاشته بوددند و چهار تا کاتیوشای چهل تایی. فکرش را بکنید در چند لحظه 120 گلوله کاتیوشا رو این معبری که 20 سانتیمتر عرض داشت و 700 یا 800 متر طول، می ریخت.
با تعدادی از بچه های تخریب خودمان را رساندیم به میدان مین و معبر باز کردیم. چند نفری از بچه های تخریب به شهادت رسیدند ولی نیروها از معبر کنار دژ نتوانستند عبور کنند. آتش عراقیها چنان سنگین بود که بیشتر بچه ها به شهادت رسیدند و راه بسته شد. من که می خواستم برگردم عقب دیدم راه نیست مگر اینکه پا بگذارم رو جنازه بچه ها. بعضی جاها دژ می پیچید و در تیررس مستقیم نبود اما کاتیوشا بیداد می کرد. لحظه ای نبود که گلوله ای بر زمین نخورد. آن شب عراق به ندرت از خمپاره استفاده کرد و بیشتر آتش کاتیوشا سر بچه ها ریخت. ناچار پا رو جنازه بچه ها گذاشتم و آمدم...
فقط ما سه نفر مانده ایم، اگر می گویید سه نفری حمله کنیم!
آن شب عملیات متوقف ماند و همه چیز کشید به روز دیگر. شب بعد یک گردان عملیات را آغاز کرد و رفت جلو و تعداد زیادی شهید و مجروح داد. آن شب هم عملیات موفق نبود و نتوانستیم خط دشمن را بشکنیم. عراق چنان این دژ را زیر آتش می گرفت که پرنده نمی توانست پر بزند. از قرارگاه تأکید داشتند که هر طور شده خط شکسته شود. بیشتر نیروها به شهادت رسیده بودند و دیگر امیدی نبود که آن شب کاری انجام شود.
من و حاج عباس کریمی و رضا دستواره رفتیم جلو. از روی شهدا رد شدیم و رفتیم دیدیم که به غیر از تعدادی نیرو بیشتر بچه هایی که جلو رفته اند همه به شهادت رسیده اند. تأکید برای شکستن خط به خاطر این بود که با متوقف شدن عملیات در این قسمت عملیات در جزیره هم به مشکل برخورده بود.
آن شب حاج همت پشت بیسیم دائم می گفت:" آقا از قرارگاه می گویند باید امشب خط شکسته شود"... نیمه های شب پس از دیدن شرایط و اوضاع به این نتیجه رسیدیم که واقعا هیچ راهی وجود ندارد. رحیم صفوی آمده بود روی خط بیسیم و ما مستقیم صدای او را می شنیدیم که می گفت: هرطور هست باید خط شکسته شود. من پشت بیسیم یک طوری مطلب را رساندم که: آقاجان فقط ما سه نفر مانده ایم اگر می گویید سه نفری حمله کنیم! وقتی فهمیدند که وضعیت مناسب نیست گفتند؛ برگردید عقب.
شبهای بعد حمله از کنار دژ منتفی شد و بنا شد برای عبور از کانال محورهای دیگر را انتخاب کنیم. برای عبور از کانال هر شب یکی از گردانها مأمور انداختن پل روی کانال و عبور از آن می شد. دست آخر قرار شد چند نفری از بچه های تخریب شناکنان از کانال عبور کنند و آن سو سنگرهای دشمن را خفه کنند و پس از باز کردن معبر در میدان مین، نیروهای دیگر، این سوی کانال پل بزنند و رد بشوند. بچه های تخریب پریدند تو آب که بروند آن طرف اما زیر آتش سنگین دشمن موفق به این کار نشدند.
آخرین شب عبور از کانال را به عهده من گذاشتند. یک مقدار محور را تغییر دادم و رفتم سمت دیگر. دوباره از بچه های تخریب تعدادی شناگر انتخاب کردیم و رفتیم پشت خط. شب خیلی عجیبی بود. بین رضا دستواره و حاج عباس کریمی از یک طرف و حاج همت هم از طرف دیگر درگیری لفظی پیش آمد. آن دو می گفتند: امشب نباید این کار انجام شود و حاج همت هم می گفت: دستور از بالاست و امشب باید از کانال رد بشویم. بعد از درگیری لفظی شدیدی که پیش آمد بنابر این شد که کار انجام شود. حاج همت هم به من گفت: برو جلو و این کار را انجام بده.
آتش عراقیها امان از همه بریده بود. بعد از اینکه از آن محور ناامید شدیم قرار شد لشکر داخل جزیره برود. با حاج همت و چند نفر دیگر از بچه ها رفتیم داخل جزیره برای شناسایی تا پشت سرمان هم نیروها بیایند. در جزیره نیروها برای تردد باید از پلهایی که به پل خیبری معروف شدند استفاده می کردند یا از هاورکرافت. بعد از شناسایی برگشتیم و به همراه تعدادی از بچه های تخریب به داخل جزیره رفتیم. البته زمانی که ما در طلائیه عمل می کردیم گردان مالک به فرماندهی" کارور" در جزیره عمل می کرد و کارور نیز همان جا به شهادت رسید.
جزیره تقسیم شده بود به دو محور: محور شمالی و محور جنوبی. هواپیماهای دشمن به شدت جزیره را بمباران می کردند. شاید در یکروز نود هواپیما هم زمان جزیره را بمباران می کردند. در جزیره نیروها فقط رو دژها جا گرفته بودند و بقیه منطقه آب و نیزار بود. یکهو می دیدی ده فروند هواپیما به ستون یک دژ را بمباران می کنند و می روند. حاج همت می گفت:" بی پدر و مادرها انگار برای مرغ و خروس دانه می پاشند.
نزدیک خط یک آلونک گلی بود که ظاهرا از قبل بومیها آن را ساخته بودند. حاج همت بیسیم و تشکیلات مخابراتی را در آنجا مستقر کرده بود و با فرماندهان در ارتباط بود. بعد از اینکه نیروها در جزیره مستقر شدندف من و حاج همت سوار موتور شدیم تا برویم عقب ببینیم وضعیت چه طور است.
شهید همت: "مثل اینکه خدا ما را طلبیده"
در آن چند ساعتی که ارتباط با خط مقدم قطع شده بود حاج همت به من گفت: حالا هی نیرو از این طرف می فرستیم که برود و خبر بیاورد ولی هرکس رفته برنگشته. یک سه راهی به نام سه راهی مرگ بود که هرکس می رفت محال بود بتواند از آن عبور کند. حاج همت به مرتضی قربانی- فرمانده لشکر25 کربلا- گفت: یکی دو نفر را بفرستند خبر بیاورند تا ببینم اوضاع چه شکلی است. قربانی گفت: من هیچکس را ندارم، هرکس را فرستادم رفت و برنگشت. حاجی سری تکان داد و راه افتاد سمت جزیره. قبل از راه افتادن جمله ای گفت که هیچوقت یادم نمی رود:" مثل اینکه خدا ما را طلبیده".
بعد از رفتن حاجی من با یکنفر دیگر راه افتادم سمت جزیره و آمدیم داخل خط. عراقیها هنوز به شدت بمباران می کردند. رفتیم جایی که نیروها پدافند کرده بودند. وضعیت خیلی ناجور بود. مجروحان زیادی روی زمین افتاده بودند و یا زهرا می گفتند و صدای ناله شان بلند بود. سعی کردیم تعدادی از مجروحان را به هر شکلی که بود بفرستیم عقب.
جنازه عراقیها و شهدای ما افتاده بودند داخل آب و خمپاره و توپ هم آنقدر خورده بود که آب گل آلود شده بود. بچه ها از شدت تشنگی و فقر امکانات، قمقمه ها را از همین آب گل آولد پی می کردند و می خوردند. حاج همت با دیدن این صحنه حیلی ناراحت شد. قمقمه بچه ها را جمع کرد و با پل شناور کمی رفت جلو و در جایی که آب زلال و شفاف بود آنها را پر کرد و آمد. تو خط درگیری به شدت ادامه داشت. عراق دائم بمباران می کرد. ما نمی توانستیم از این خط جلوتر برویم. حاج همت به من گفت: شما بمان و از وضع خط مطلع باش. بیسیم هم به من داد تا با عقبه در ارتباط باشم و خودش برگشت عقب.
دیدار محبوب در جزیره مجنون؛ سه راهی شهادت
وقتی حاجی در حال بازگشت به طرف قرارگاه بوده تا در آن جا فکری به حال خط مقدم بکند در همان سه راهی مرگ به شهادت می رسد. پس از رفتن حاج همت به سمت عقب یکی دو ساعتی طول نکشید که خط ساکت شد. همان خطی که حدود یک ماه لحظه ای درگیری در آن قطع نشده بود و این سبب تعجب همه شد. ما منتظر ماندیم. گفتیم شاید باز هم درگیری آغاز شود.
صبح فردا هوا روشن شد اما باز هم از حمله دشمن خبری نشد. اطلاع نداشتیم که چه اتفاقی افتاده است. بی خبر از آن بودیم که در جزیره سری از بدن جدا شده و حاج همت بی سر به دیدار محبوب رفته و دستی قطع شده همان دستی که برای بسیجیان در خط آب آورد. جزیره با شهادت حاجی از تب و تاب افتاد. بالاخره زمانی که اطمینان حاصل شد از حمله عراقی ها خبری نیست، تصمیم گرفتم به عقب برگردم.
در حالی که به عقب برمی گشتم در سه راهی چشمم به پیکر شهیدی افتاد که سر در بدن نداشت و یک دست او نیز از بدن قطع شده بود. از روی لباسهای او متوجه شدم که پیکر مطهر حاج همت است اما از آنجا که شهادت ایشان برایم خیلی دردناک بود همان طور که به عقب می آمدم خود را دلداری می دادم که نه این جنازه حاج همت نبود. وقتی به قرارگاه رسیدم و متوجه شدم که همه دنبال حاجی می گردند به ناچار و اگر چه خیلی سخت بود اما پذیرفتم که او شهید شده است.
شب همان روز بدن پاک حاجی به عقب برگشت و من به قرارگاه فرماندهی که در کنار جاده فتح بود رفتم. گمان می کردم همه مطلع هستند اما وقتی به داخل قرارگاه رسیدم متوجه شدم که هنوز خبر شهادت حاجی پخش نشده است. روز بعد متوجه شدم که جنازه حاجی در اهواز به علت نداشتن هیچ نشانه ای مفقود شده است. من به همراه شهید حاج عبادیان و حاج آقا شیبانی به اهواز رفتیم. علت مفقود شدن جنازه حاج همت نداشتن سر در بدن او بود.
چند روز قبل از شهادت حاج عبادیان مسئول تدارکات لشکر یک دست لباس به حاجی داده بود و ما از روی همان لباس توانستیم حاجی را شناسایی کنیم و پیکر مطر ایشان را به تهران بفرستیم. پس از فروکش کردن درگیریها به دو کوهه و از آنجا هم برای تشییع جنازه شهید همت به تهران رفتیم. پس از تشییع در تهران جنازه شهید همت را بردند به زادگاهش"قمشه"- شهر رضای سابق- و در آنجا به خاک سپردند. البته در بهشت زهرا نیز قبری به یادبود او بنا کردند".
منبع : مهر
|
|
آخرین اطلاعات دنیا مانند : جمعیت ، مرگ و میر ، بیماری ، انرژی و ...

آرم المپیک 2012 لندن
با در کنار هم گذاشتن این حروف کلمه ZION به وجود میاد .

اين آرم به طرز عجيبي شبيه موزه يهودي هولوكاست در آلمان ساخته شده

موزه یهودی هولوکاست در آلمان
با جستجوی کلمه babylon در این نرم افزار بابیلون هم به نتیجه زیر میرسید :

نرم افزار اسراییلی بابیلون
با جستجوی کلمه ZION (در واقع صهیون) در این نرم افزار هم به نتیجه زیر میرسید :

اما zion یعنی چه؟ zion یاصَهیون واژهای عبری است که از نام کوه صهیون گرفته شده و به سرزمین فلسطین اصلی(اسرائیل) و اصطلاحا به ارض موعود قوم بنی اسرائیل اطلاق میشه. مترجم گوگل نیز این کلمه رو به معنی بهشت ترجمه میکنه که احتمالا همون سرزمین موعود هست.

برای دریافت کلیک کنید

کل تحلیل سریال جریکو (Jerico) باکیفیت 24kbps و با اندازه 27 مگابایت (کیفیت 18kbpsو اندازه 19.6 مگابایت )
قسمت اول تحلیل سریال جریکو (Jerico) باکیفیت 18kbps و با اندازه 4.6 مگابایت
قسمت دوم تحلیل سریال جریکو (Jerico) باکیفیت 18kbps و با اندازه 4.6 مگابایت
قسمت سوم تحلیل سریال جریکو (Jerico) باکیفیت 18kbps و با اندازه 4.6 مگابایت
قسمت چهارم تحلیل سریال جریکو (Jerico) باکیفیت 18kbps و با اندازه 4.6 مگابایت
قسمت پنجم تحلیل سریال جریکو (Jerico) باکیفیت 18kbps و با اندازه 1.3 مگابایت

نویسنده : امیر اهوارکی
«حلزونهای خانهبهدوش» شامل 12 مقاله از سیدمرتضی آوینی در ماهنامه سوره (سالهای 1368 تا 1370) است که بعد از شهادت او به صورت کتاب چاپ شد؛ کتابی که چهرهای ژورنالیست و مباحثهگر از جناب آوینی به دست میدهد. نام کتاب برگرفته از نام مقاله یازدهم کتاب است که در آن زندگی روشنفکران که پیله وهم و خیال بر دوش دارند به حیاتی حلزون وار تشبیه شده است. موضوع کلی این کتاب معارضه روشنفکران است با جریان انقلاب اسلامی در حوزههای فرهنگ و هنر و مطبوعات.
مقاله اول، «کدام عرفان؟» در شماره سوم ماهنامه سوره (خرداد 1368) به چاپ رسیده است و به غلبه عارفنمایی و رواج عرفانهای دروغین میپردازد. آن نوع عرفانی که با «خرامیدنی کبکوار و غمزههای بصری و کرشمههای روشنفکرمآبانه» به آن نائل میشوند. نویسنده به تفاوت این دو نوع عرفان میپردازد:
عارف حقیقی واله و شیدای حق است و عارف دروغین مفتون شیطان؛ عارف حقیقی مست می الست است و عارف دروغین مست می پلشت آب انگور؛ هر دو عقل از کف نهاده و بیاختیار هستند اما اولی ارادهاش را در ارادت حق فانی کرده است و عقلش را داده تا به جنون عشق رسد و آن دیگری طوق ارادت شیطان بر گردن گرفته؛ او هم به دیوانگی رسیده اما دیوانگیاش، نه جنون عشق که جنزدگی است. (ص 5)
مقاله دوم «روشنفکران و معاصر بودن» است که در خصوص نظرخواهی مفصل ماهنامه دنیای سخن از روشنفکران نوشته شده است. این ماهنامه از برخی روشنفکران پرسیده است: «تلقی شما از معاصر بودن چیست؟» جناب آوینی به خوبی نیات آنان را دریافته و نقد میکند:معاصر بودن یا امروزی بودن مسأله کسانی است که انقلاب اسلامی را در پناه چتر «ارتجاع» میجویند و در این تاریکی هزارلا گمان بردهاند که اگر تیر را به «ارتجاع» نشانه روند به ما میخورد و شکر خدای را که دشمنان ما همه اینچنینند.(ص 8)
نویسنده در انتها به نیستانگاری برخی روشنفکران پرداخته، توصیه میکند که مانند جلال آلاحمد و دکتر شریعتی با شجاعت به غرب و شرق و عجب و کبر ملازم با روشنفکری پشت کنند و هویت تاریخی خویش را بازیابند. (ص 17)
«آفات غرضورزی» نام مقاله سوم است که پیرامون مقالهای در نشریه هنرهای زیبا با نام «آفات هنر دینی» نگاشته شده است. جناب آوینی در این مقاله به شبهات وارد شده از سوی آن نشریه پاسخ میدهد؛ شبهههای از قبیل تکاملی بودن دین، یکسان گرفتن آفاق هنر دینی با هنر اساطیری و آفتهای جعلی که برای هنر دینی برشمرده شده است. این مقاله در ادامه به تعریف صحیح هنر دینی میپردازد و ابعاد آن را میشکافد.
مقاله کوتاه «وقتی روشنفکران وارث انقلاب میشوند» تاملی است در مصاحبه ماهنامه کیهان فرهنگی با تقی مدرسی- نویسنده مقیم آمریکا- و بیشتر مطالب خود را به آن بخش از سخنان تقی مدرسی که در فتوای تاریخی حضرت امام(ره) در خصوص سلمان رشدی تشکیک کرده اختصاص داده است.
«انقلاب اسلامی و اتوپیای غربزدگان» مقاله پنجم کتاب،منظری انتقادی دارد به مقالههایی از دوماهنامه نشر دانش با نامهای «بحران دموکراسی در ایران» و «رمان، دنیای خیال عصر ما». مقاله «بحران دموکراسی» خلاصه و معرفی کتابی است به همین نام که توسط یکی از روشنفکران گریخته از انقلاب (فخرالدین عظیمی) به سال 1989 در لندن به چاپ رسیده است. کتاب به دولتمردان جمهوری اسلامی توصیه میکند که دموکراسی را عمیقا رعایت کنند و به تعبیر جناب آوینی، نویسنده میگوید دست از اسلام و ولایت فقیه بردارید و به تمام معنا نظام پارلمانی دموکراسی را قبول کنید. آوینی چنین پاسخ میدهد: نظام اسلامی ایران اکنون اسوه همه جریانها و گرایشهای اسلامخواهی در سراسر جهان است و کره زمین با انقلاب اسلامی وارد دوران پرحادثه یک عطف تاریخی شده که در آخر به فروپاشی غرب و زیر ساختهای حکومتی آن هم منتهی خواهد شد. (ص 40)
«رمان، دنیای خیال عصر ما» مقاله دیگری از آن نشریه است که در اعتراض به حک و اصلاحات اداره کتاب در وزارت ارشاد نگارش یافته. سیدمرتضی آوینی نوشته است که هدف حمله نویسنده مقاله (احمد سمیعی) به طور مشخص متوجه نظارتی است که بهخصوص در مورد حفظ عفاف اعمال میشود. ایشان ایرادات نویسنده را که این عبارات مورد اشکال از نظر وزارت ارشاد را با بعضی قصص مثنوی مولوی، گلستان سعدی و کلیله و دمنه یا برخی مباحث فقهی و پزشکی معادل دانسته، طرح و نقد میکند. او نوشته است که این آثار قدما از جنس رمان نیستند اما مسلما توصیف ادبی چنین صحنههایی مفسدههای بسیار دارد. در متون قدیمی و در سوره یوسف(ع) نقل افعال و حرکات و اشیا هرگز جنبه توصیفی به خود نمیگیرد، گذشته از آنکه همواره کار به یک خیر اخلاقی ختم میشود.
مقاله ششم «از مایکل جکسون تا شهرنوش پارسیپور» نقدی است بر کتاب زنان بدون مردان نوشته پارسیپور. آوینی نوشته است: «آنچه ما را برآشفته هتاکی وقیحانه و بیپروایی است که به صورتی مفسدهانگیز در خدمت دفاع از آزادی جنسی درآمده و حریم عفاف اجتماعی را دریده است.» (ص 47)
«ژورنالیسم حرفهای» مقاله کوتاه، است که به افراط و تفریطهای روزنامهنگاری میپردازد. در یک طرف نشریات بازاری هستند که میخواهند تا از طریق غریزه مردان و هوس جلوهفروشی در زنان نقبی به جیبها بزنند و از سوی دیگر کسانی که تز حرفهای کاری را پیش میبرند و میخواهند به تمام جریانهای حق و ناحق به یک اندازه سهم بدهند؛ برای آنها فرقی بین آمریکا با آفریقای مظلوم نیست، و هم میان صهیونیسم و فلسطین یا شاعران مسلمان با لائیک. هر چه بتواند فروش داشته باشد و جنجال برپا کند مغتنم است.
« روزنامهنگاری حرفهای» اکنون مانیفست یک مبارزه پنهان سیاسی با انقلاب اسلامی است. وجود و بقای انقلاب به دین و دینداری مردم رجوع دارد؛ پس هر چه بتواند انسان را به غفلت بکشاند میتواند اسباب یک مبارزه سیاسی با انقلاب اسلامی واقع شود؛ از عکسهای فوتبالیستهای حرفهای در آدامسهای بادکنکی گرفته تا دانستنیهای علمی، دیدنیهای توریستی، رمانهای عشقی و پلیسی و ایدئولوژیهای سیاسی؛ یعنی هر چه بتواند بنیان دینداری را سست کند فینفسه میتواند در خدمت مبارزه با انقلاب اسلامی واقع شود.(ص 54)
مقاله «ژورنالیسم حرفهای» در نشریاتی که با روزنامهنگاری به سبک دوران اصلاحات مخالف بودند، بعدها بسیار طبع شد. این مقاله نسبت به روشهایی که عدهای بعدها در روزنامهها و نشریههای خود اتخاذ کردند بسیار پیشگویانه بود.
«کانون کدام نویسندگان؟» یادداشتی است که به جهت مطرح شدن تشکیل کانون نویسندگان در سال 1369 نوشته شده است؛ یک کانون با نویسندگانی که پایبند به تعهدات بینالمللی هستند. آوینی سپس ملاحظات خود را در مورد تشکیل این کانون مطرح میکند و در آن به مناسبت، بحثی هم در خصوص شیوه حکومتی ولایت فقیه در گرفته است.
مقاله نهم «یک هشدار!» درباره رخنه در ارکان تفکر دینی که به انحراف در انقلاب اسلامی منجر خواهد شد، سخن میگوید. نویسنده سپس به نقل قسمتهای وافری از مقاله «در غربت تجدد ماندن» میپردازد که در فصلنامه کنکاش در آمریکا منتشر شده است. نویسنده بدون پردهپوشی راههایی جهت مقابله با اسلام به روشنفکران سکولار ارائه میدهد و از آن جمله یکی هم رخنه در عرفان است که به دلیل ابهام و دوگانگی مفاهیم آن قادر است تا زبان سکولار را در جامعه گسترش دهد. در ادامه سید شهید به تبیین دوگانگی تعابیر عرفانی پرداخته و مطالب نغزی مطرح کرده است. پیشنهاد دوم نویسنده فصلنامه کنکاش آن است که نظر افرادی چون عبدالکریم سروش و محمد مجتهد شبستری که با قاطعیت، مجاز بودن تجدید نظر در شریعت را مطرح میکنند باید ترویج شود تا زمینه مناسبی برای روشنفکران سکولار آماده شود.
مقاله دهم کتاب به نام «تجدد یا تحجر؟»، مقاله مفصلی است در نقل و نقد سخنان وزیر فرهنگ و ارشاد در جمع انجمن اسلامی دانشگاه تهران در اردیبهشت 1370. جناب آوینی در ابتدا صراحت و صداقت آقای وزیر را در اینکه اذعان کرده که برخی اوقات ما دولتمردان دچار اشتباه میشویم، ستوده و نوشته که این صداقت شرط پذیرش حق و قدم اول در مناظره و مباحثه فکری است. او مقدمات کلام وزیر را تحسینبرانگیز دانسته است، در آنجا که انقلاب اسلامی و تمدن غرب را معنا کرده است. در ادامه تصویری که آقای وزیر از طریق صعب حیات دینی ترسیم کرده است، مورد انتقاد جناب آوینی واقع شده و سه نمونه برای نفی آن ذکر کرده است. نویسنده انتقاد میکند که اشتباه دیگرِ دوستان ما در وزارت ارشاد، ریشه در مرعوبیت آنها در برابر تمدن غرب دارد، به قسمی که سیاستهای آنها به جایی رسیده که هنرمندان نسل انقلاب احساس عدم امنیت و بیهودگی میکنند. او پناه آوردن این وزارتخانه به شعار قلابی «نسل سوم» را به صلاح نمیداند و معتقد است: «باید روی به مبارزه آورد، با این اطمینان قلبی که ما مبشر همان تفکر نجاتبخشی هستیم که جهان امروز به آن نیازمند است و در انتظار آن بوده است. نسل سوم هنر و ادبیات غربزده با نسل دوم آن، نه در تفکر و نه در قوالب تفاوت چندانی ندارد و آنچه باید منظر امید انقلاب اسلامی را پر کند، نسلی است انقلابی و شریعتمدار که روی به هنر و ادبیات آورده است». (ص 85)
جناب آوینی در اواخر مقاله نوشته است:«تحجر و تجدد دو پرتگاه جهنمی هستند که در این سوی و آن سوی صراط عدل دهان باز کردهاند: زاهدان متنسک و عالمان متهتک؛ آنان فلسفه و عرفان و شعر و موسیقی را تکفیر میکنند و اینان فقه را از پاسخگویی به مسائل روز عاجز میدانند و صراط عدل از میانه این دو پرتگاه و از بطن آن میگذرد. وزیر محترم ارشاد فقط به تحجر و عوامزدگی تاختهاند و از غربزدگی و تجدد سخنی به میان نیاوردهاند». (صص 87 و 88)
مقاله یازدهم کتاب، «حلزونهایی خانه به دوش»، در حاشیه مقاله «نادیده گرفتن غرور ملی» در ماهنامه گردون (تیر 1370) نگاشته شده است. منصور کوشان نام نویسنده آن مقاله است که ویراستار کتاب آن را جسته و در پاورقی درج کرده است. جناب آوینی قصد کرده که از طریق این مقاله دریابد که تعبیر «نسل سوم نویسندگان» یعنی چه و چه ربطی میان این شعار با تشکیل مجدد کانون نویسندگان وجود دارد. او نشان میدهد که نویسنده آن مقاله فوق الذکر که حکم کرده است که «نویسندگان نسل سوم باید به جای پرداختن به سیاست برای اعتلای شرایط انسانی بنویسند»، همواره خوانندگان خود را به جملاتی موهوم و چند پهلو و متغیرالمعنی احاله داده است و یکی هم همین تعبیر «اعتلای شرایط انسانی» است. او ابتدا اظهار شگفتی میکند که روشنفکران غربزده ایرانی برخلاف متبوعین غربی خود که از قرن هفدهم تاکنون در صدر و متن تحولات سیاسی جوامع خود بودهاند، چطور حیات خویش را در گریز از سیاست و ایدئولوژی میبینند و در انتها نتیجه میگیرد که آنها خود را ظاهرا به دور از سیاست نشان میدهند.
مقاله دوازدهم و آخر کتاب، «تحلیل آسان» در شماره ششم از سال سوم ماهنامه سوره (شهریور 1370) به چاپ رسیده، پاسخی است به مقاله «حکومت آسان، بیآینده است» در شماره 59 از ماهنامه آدینه (خرداد 1370). مسعود بهنود نویسنده آن مقاله، دو سال بعد در مستندی که کیومرث پوراحمد با نام «مرتضی و ما» ساخت و در اولین سالگرد شهادت آوینی در فروردین 1373 پخش شد، اینطور گفته است:«من مقالهای نوشته بودم و در اون مقاله نوشته بودم که حکومت کردن بدون آزادی دادن به مردم، یه حکومت آسانیه ولی آینده نداره. او 11صفحه اعتقادات خودش رو نوشت و اعتقادات من رو نقد کرد اما در این 11 صفحه هیچ جاییش، واقع این است که از اصول و پرنسیپهای انسانی خارج نشد. به او تلفن کردم که شما یک الگویی باقی گذاشتید که میشود با مخالف روبهرو شد، میشود همه اعتقادات او رو زیر سؤال برد ولی ناسزا نگفت و به جامعه درس خشونت و هتاکی و بدگویی نداد. مطمئن شدم که سیدمرتضی آوینی به یک حقیقتی رسیده که در نتیجه رسیدن به اون حقیقت لازم نمیبینه که با ناسزا، با خشونت با مخالف خودش روبهرو بشه. کاشکی همه ماها این درس رو از او یاد گرفته باشیم». (کیومرث پوراحمد، فیلمنامه مرتضی و ما، ایثارگران، تهران، بهار 1373، صص 64 و 65)
گروه مجلات همشهری

کتاب آماده شده مخصوص به علاقه مندان ریاضی می باشد. این کتاب شامل سوالات المپیادهای ریاضی از سال 1960 میلادی تا یک سال پیش یعنی سال 2010 است. که همه سوالات در سطح جهانی می باشند و هیچگونه تغییری در آنها اعمال نشده است.


پيوندهايي برای اطلاعات بيشتر کودکان و نوجوانان
ما اکنون در دسترس نیستیم؛ لطفا" بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید
:اگر شما یکی از بچ های ما هستید؛ شماره 1 را فشار دهید
.اگر می خواهید بچه تان را نگه داریم؛ شماره 2 را فشار دهید
.اگر می خواهید ماشین را قرض بگیرید؛ شماره 3 را فشار دهید
.اگر می خواهید لباسهایتان را تعمیر کنیم؛ شماره 4 را فشار دهید
.اگر می خواهید بچه تان امشب پیش ما بخوابد؛ شماره 5 را فشار دهید
.اگر می خواهید بچه تان را از مدرسه برداریم ؛ شماره 6 را فشار دهید
.اگر می خواهید برای مهمانان آخر هفته تان غذا درست کنیم ؛ شماره 7 را فشار دهید
.اگر می خواهید امشب برای شام بیایید؛ شماره 8 را فشار دهید
.اگر پول می خواهید؛ شماره 9 را فشار دهید
.اما اگر می خواهید ما را برای شام دعوت کنید یا ما را به گردش ببرید، بگویید، ما داریم گوش می کنیم
!!!!
تیتراژ برنامه کوله پشتی به نام "خداحافظ همین حالا" با صدای دلنشین محمد علیزاده و شعری که توسط فرزاد حسنی سروده شده است .
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه
یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند
یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند
تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو
خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی
تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم
خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی
...طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ
خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها
بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ
همین حالا
خداحافظ

وردپرس (WordPress) یک نرمافزار انتشار شخصی پیشرفته در عین حال ساده و زیبا میباشد، وردپرس یک نرمافزار آزاد٬ رایگان و بازمتن است. گستردهگی افزودنیها، پوستهها، مستندات و پشتیبانی این سیستم مدیریت وبلاگ در آن حد میباشد که آن را برای مدیریت هرگونه وبلاگ یا وبگاه با هرگونه امکانات سازگار نموده است.

قوه چهارم، به بررسی نهادهایی در آمریکا که هدایت گر و تعیین کننده راهبردهای ایالات متحده آمریکا در موضوعاتی مختلف سیاسی، اقتصادی و فرهنگی خواهد پرداخت

موسسه مطالعات جنگ
حوزه تصميم گيري آمريكا همواره تلاش كرده تا با ايجاد مراكز فكري و مطالعاتي نظامي و امنيتي آنهم به صورت تخصصي بتواند با تدوين سياست ها و راهبردهاي بلند مدت و كوتاه مدت اهداف كلان نظامي را در سطح بين المللي خود را بطور معقولانه تري دنبال كند. يكي از مهم ترين مراكز فكري و مطالعاتي تخصصي آمريكا، موسسه مطالعات جنگ است كه تمركز جدي بر روي تحولات سياسي، نظامي نقاط درگيري ايالات متحده دارد. از اين رو، در اين نوشتار تلاش شده تا با تبيين پيشينه تاريخي اين مركز راهبردي، اهم فعاليت هاي آن مورد بررسي و نقش آن در تدوين سياست هاي خارجي كاخ سفيد مورد كنكاش و تحليل قرار گيرد.
پيشينه تأسيس
پس از تجربه جنگ ويتنام، مركز مطالعات نظامي آمريكا با چالشي جدي در زمينه كنترل نظاميان و غير نظاميان و افزايش ميزان رفاه در جامعه آمريكا روبه رو است. بر اين اساس، تصميم سازان كاخ سفيد در صدد شدند تا جهت كاربرد كنترل رواني جامعه هدف و همچنين ترميم چهره مخدوش شده آمريكا مراكز مطالعاتي را تأسيس كنند تا علاوه بر بررسي و مطالعات جنگ ها ، از طرفي در زمينه كنترل رواني نظاميان و غيرنظاميان در صحنه جنگ و عمليات هاي نظامي ايالات متحده تمركز مطالعاتي داشته باشند. از اين رو موسسه مطالعات جنگ به دنبال تقويت رهبري غيرنظامي و روحيه نظاميان تأسيس شده تا از طريق مطالعات مهم در زمينه عمليات نظامي است، تا آن را در دسترس عموم قرار دهد. البته هرچند كه اين موسسه مطالعاتي با اين هدف تأسيس شده، اما به مروز تمركز مطالعاتي اش برروي مطالعه جنگ ها و كنترل رواني در عمليات هاي نظامي ارتش آمريكا در نقاط مختلف جهان قرار گرفت.
اهم فعاليت هاي موسسه مطالعات جنگ
موسسه مطالعات جنگ(The Institute for the Study of War) يك موسسه مطالعاتي غير انتفاعي و غير حزبي است كه عمده فعاليت هاي آن در زمينه مطالعه سياست هاي نظامي و عمومي كاخ سفيد تمركز دارد. هدف اين موسسه بهبود روحيه و توان عملياتي نيروهاي نظامي و پاسخ به تهديدات در حال ظهور جهت دستيابي به اهداف استراتژيك ايالات متحده آمريكاست.
اين موسسه همچنين در راستاي سياست جهاني دموكراسي سازي كاخ سفيد در وراي مطالعات نظامي و جنگ در پي كنترل و مديريت افكار عمومي و رهبران سياسي در جهت سياست هاي نظامي و عملياتي ابالات متحده مي باشد.
موسسه مطالعات جنگ بر اين باور است كه تدوين استراتژي و خط مشي هاي سياسي و نظامي بايد بر گرفته از واقعيت هاي موجود و تهديدات بالقوه زمان حال صورت گيرد، لذا اين موسسه بر پايه چنين باوري، اقدام به تجزيه و تحليل منابع باز اطلاعات و اخبار در خصوص جنگ ها و عمليات هاي نظامي نموده تا از اين طريق بتواند به اطلاعات و تحليل هاي هرچه دقيق تر در تدوين راهبردهاي سياسي و نظامي كاخ سفيد خصوصاً در زمينه ديلماسي عمومي و جنگ رواني دست يابد.
يكي ديگر از كاركردهاي مهم موسسه مطالعات جنگ، خط دهي و آموزش سياست گذاران و مديران رسانه آمريكا در جهت مديريت رواني در عمليات ها و سياست هاي نظامي مي باشد. از اين رو اين موسسه اقدام به برگزاري كنفرانس ها و همايش هاي متعددي با اعضاي كنگره و كاخ سفيد مي نمايد؛ بطوريكه گفته مي شود سياستمداران و فرماندهان نظامي آمريكا، اين موسسه را به عنوان منبعي ارزشمند در خصوص جنگ وكنترل و مديريت رواني در عمليات هاي نظامي به رسميت مي شناسند.
همانطور كه گفته شد، مأموريت اصلي موسسه مطالعات جنگ تلاش در جهت بهبود توان عملياتي نيروهاي نظامي و پاسخ به تهديدات در حال ظهور جهت دستيابي به اهداف استراتژيك ايالات متحده آمريكاست. بر اين اساس برنامه هاي مطالعاتي اين موسسه در جهت مطالعه و تحليل نقاط عملياتي آمريكا در جهان خصوصاً در عراق و افغانستان تمركز يافته است به طوري كه اين موسسه با تشكيل كارگروه هاي پژهشي متعدد، در راستاي تحليل وضعيت نظامي و رواني آمريكا، بررسي جنگ ها و بحران مختلف، ارزيابي وضعيت رواني كشورهاي هدف و... فعاليت مطالعاتي دارد. تمركز اين موسسه هم اكنون بر روي جنگ در عراق و افغانستان است.
برنامه هاي آموزشي اين موسسه شامل برگزاري مجموعه كنفرانس ها و همايش هاي متعدد نظامي با حضور فرماندهان و كارشناسان نظامي آمريكا، برگزاري كارگاه هاي آموزشي در بعد تحليل نظامي و رواني، اطلاع رساني و مديريت رواني رسانه اي و افكار عمومي و... مي باشد. از ديگر برنامه هاي آموزشي موسسه مطالعات جنگ شامل برگزاري دوره هاي آموزشي براي سياستمداران و محافل دانشگاهي و رسانه اي آمريكا در خصوص تاريخ جنگ و زبان و مفاهيم اساسي مرتبط با آن است . تا اين مهارت ها به اين افراد كمك مي كند تا بتوانند در سياست هاي راهبردي كاخ سفيد در مورد جنگ به تحليل و ارزيابي دقيق برسند.
سمينارها و ساير دوره ها و برنامه هاي آكادميك زمينه دسترسي افراد تحصيلكرده را به زبان تخصصي و فنون نظامي فراهم مي كند. همچنين اين موسسه با پخش كردن حجم وسيعي از اخبار و تحليل ها در فضاي اينترنت، زمينه دسترسي محافل سياسي و افكار عمومي را به اطلاعات جهت دار و پوشش دار اين موسسه كه در راستاي سياست هاي كاخ سفيد است از طريق اينترنت فراهم مي كند. از ديگر برنامه موسسه مطالعات جنگ، برگزاري سمينارها و كنفرانس هاي مختلف در جهت جذب افسران كاركشته و كاركنان فعال حوزه سياست و نظاميان بازنشسته آمريكا است تا ارتباط آنها را با كانون هاي سياسي ، نظامي و امنيتي حوزه تصميم گيري ايلات متحده آمريكا حفظ كرده تا از اين رهگذر ، عمق مطالعاتي كاخ سفيد را در مباحث امنيت ملي و سياست هاي راهبردي هستند، افزايش دهد. در كل، برنامه هاي آموزشي اين موسسه در پي آن هستند تا شكاف ميان ارتش و تحليل هاي آنها از جنگ و وضعيت عملياتي در عرصه بين المللي را با افكار عمومي آمريكا از بين ببرد. بر اين اساس است كه تمركز اصلي اين موسسه بر روي عراق، افغانستان و حتي ايران و برنامه هاي نظامي آن قرار دارد.
لازم به ذكر است كه كارشناسان برجسته اين موسسه نقش چشمگيري در حوزه تصميم گيري و فضاي رسانه اي آمريكا دارند. به عنوان مثال «خانم دكتر كيمبرلي كاگان»، رئيس اين موسسه كه استاد و مدرس در دانشگاه هاي وست پوينت، يال و جورج تاون و نويسنده كتاب The Eye of Command است، حضور موثري در سايت ها و مجلات معتبر آمريكا مانند وال استريت ژورنال، نيويورك تايمز و ... دارد. همچنين ،«جيمز. ام. دوبكين»كه از اعضاي ارشد موسسه در زمينه تحقيقات است، هم اكنون به عنوان يكي از فكري پنتاگون به تحقيق در زمينه امنيت عراق و تلفيق نيروهاي امنيت بومي در مناطق مختلف فعاليت دارد. يا اينكه «مايكل ام. گوردن» كه از اعضاي برجسته اين موسسه است، در حال حاضر پژوهشگر ارشد و خبرنگار نظامي كاركشته روزنامه نيويورك تايمز مي باشد.
مراكز وابسته به موسسه مطالعات جنگ
موسسه مطالعات جنگ داراي مراكز متعدد مطالعاتي است كه در حوزه هاي تخصصي مختلفي فعاليت دارند. اين مراكز پژوهشي عبارتند از: مركز مطالعات عراق كه در جهت پژوهش و توليد گزارشهاي مستند و جهت دار با نظارت كامل و تجزيه و تحليل امنيتي پنتاگون تمركز مطالعاتي دارد. يكي از پروژه هاي اصلي اين مركز برروي ساز و كار نظامي و امنيتي آينده عراق است كه بعد از توافقنامه امنيتي بين آمريكا و عراق آغاز شده است؛ يكي ديگر از مراكز مطالعاتي وابسته به موسسه مطالعات جنگ، مركز مطالعات افغانستان مي باشد كه بر روي تحليل و بررسي تحولات افغانستان و همچنين گروههاي نظامي و سياسي اين كشور تمركز مطالعاتي دارد. مطالعه برروي گروههاي سياسي افغان در انتخابات سال 2010 اين كشور از جمله طالبان، شبكه حقاني و حزب اسلامي قلوب الدين باقي، اجراي طرح هاي پژوهشي جهت يافتن راه هاي مبارزه با تبليغات رواني به ويژه طالبان در افغانستان، بررسي فعاليت ها گروه هاي سياسي و جهادي در استان هاي شرقي و جنوبي افغانستان با توجه به پوياي قومي و قبيله اي و... از برنامه هاي مطالعاتي اين مركز مي باشند.
عملكرد موسسه مطالعات جنگ در روند تاريخي
موسسه مطالعات جنگ به عنوان يكي از مراكز فكري تأثيرگذار بر سياست هاي راهبردي و نظامي كاخ سفيد ، همواره تلاش كرده با تحليل و بررسي وضعيت سياسي، نظامي ، اقتصادي و اجتماعي نقاط درگيري ارتش ايالات متحده نقش مهمي در اتخاذ سياست ها و راهبردهاي نظامي و سياسي كاخ سفيد داشته باشد.
به عنوان مثال در سال 2010 استراتژي جديدي توسط موسسه مطالعات جنگ در افغانستان از سوي كاخ سفيد اجرا شد كه به بررسي و تجزيه و تحليل اثر ائتلاف نيروهاي عملياتي افغاني در مقابله با شورشيان و گروهاي شبه نظامي مي پرداخت.
همچنين اين موسسه طراح اصلي حضور شركت هاي خصوصي نظامي و امنيتي آمريكايي نظير «بلاك واتر» در عراق بعد از خروج نظامي آمريكا از اين كشور بوده است.
لازم به ذكر است موسسه مطالعات جنگ تمركز جدي بر روي تحولات نظامي و همچنين توان نظامي ايران در بعد تجهيزات و ادوات نظامي هوايي، زميني، دريايي و سيستم موشك هاي بالستيك دارد. همچنين اين موسسه با انتشار گزارش هاي جهت دار متعدد در خصوص برنامه صلح آميز ايران تلاش مي كند تا برنامه هسته اي جمهوري اسلامي را در ميان محافل سياسي و افكار عمومي جهان نظامي جلوه دهد.
نویسنده : مجيد زاد بود
منبع : پايگاه جامع و تخصصي جنگ نرم http://www.jangnarm.com
قوه چهارم، به بررسی نهادهایی در آمریکا که هدایت گر و تعیین کننده راهبردهای ایالات متحده آمریکا در موضوعاتی مختلف سیاسی، اقتصادی و فرهنگی خواهد پرداخت

بنياد پژوهشي جيمز تاوون
حوزه تصميم گيري ايالات متحده از اوايل قرن بيستم و پس از عدول از سياست انزوا جهت اتخاذ سياست هاي منطقي و موثر خود در مناطق مورد هدف و راهبردي كاخ سفيد، تلاش كرده تا مراكز فكري تخصصي را ايجاد كند. اين مراكز فكري كه به بررسي تحولات سياسي، اقتصادي، نظامي و... مناطق مختلف جهان مي پردازد، تحليل ها و چشم اندازهاي راهبردي موثر را به سياستمداران حوزه تصميم سازي آمريكا ارائه مي كنند. بنياد پژوهشي «جيمز تاوون» يكي از همين ها است، لذا در اين نوشتار سعي شده تا با بررسي پيشينه تاريخي و اهم فعاليت هاي اين بنياد فكري، نقش آن در حوزه تصميم گيري كاخ سفيد مورد بررسي قرار گيرد.
پيشينه تأسيس
بنياد پژوهشي جيمز تاوون(james town) در سال 1984 تأسيس شد؛ تا هنگامي كه «ويليام گيمير»، رئيس پيشين اين بنياد همكاري خود را با « آركادي شوچنكو»، مقام رسمي بلندپايه شوروي سابق (تا زماني كه وي پست خود را به عنوان معاون كل سازمان ملل متحد رها كرد) ادامه داد، بنياد جيمز تاوون به سرعت تبديل به منبع اصلي اطلاعات در مورد عملكرد داخلي از جوامع بسته توتاليتر شد.
بنياد جيمز تاوون به طور مستقيم فعاليت هاي خود را بر روي موضوع گسترش دموكراسي و آزاديهاي فردي در كشورهاي سابق بلوك شرق متمركز كرد. در طول دهه 80 اين بنياد با استفاده از كارشناسان كليدي مانند آركادي شوچنكو، عضو عالي رتبه، ديپلمات سابق شوروي و «يون پاسيپا» رئيس سابق سرويس اطلاعاتي روماني و ... نقش بسزايي در همراه كردن تحولات دولت هاي متبوعشان (كه به طور مستقيم با آمريكا در تعارض قرار داشتند) با سياست هاي كاخ سفيد داشت.
اهم فعاليت هاي بنياد جيمز تاوون
بنياد «جيمز تاوون» به عنوان يك موسسه تحقيقاتي، تمركز مطالعاتي بر روي آسيا، اروپا، چين و بررسي تروريسم در سطح جهان دارد. اين موسسه به صورت خيريه عمومي فعاليت مي كند. اين بنياد طبق بخشنامه 501 و قانون مالياتي درآمد داخلي 509 آمريكا از پرداخت ماليات معاف خواهد بود.
پس از حوادث 11 سپتامبر اين بنياد كوشيده تا تمامي حوادث منطقه اي اوراسيا را با تمركز بر تروريسم جهاني و گروه هاي بين المللي تروريستي مانند القاعده پوشش دهد. از اين رو تحليلگران اين موسسه همواره سعي كرده اند تا تجزيه و تحليل و تفسير تحولات منطقه اي خود را از طريق اطلا ع رساني به جامعه سياست گذاري ايالات متحده ارائه دهند.
بنياد «جيمز تاوون» هدف خود را در اطلاع رساني و آموزش سياست گذاران كاخ سفيد و جامعه سياسي آمريكا تعريف كرده است. به همين منظور، اين بنياد پژوهشي كانون برنامه و طرح هاي مطالعاتي خود را در راستاي جمع آوري اطلاعات و تجزيه و تحليل تحولات و رويدادهاي مناطق راهبردي در اهداف و سياست هاي كاخ سفيد قرار داده است. بر اين اساس، بنياد جيمز تاوون تحولات سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي مناطقي چون اروپا، اروپاي شرقي، آمريكاي لاتين، آفريقا، آسياي جنوب شرقي، خاورميانه، آسياي ميانه و قفقاز و بطور تخصصي چين، ايران و تركيه را بررسي كرده و با تجزيه و تحليل آنها، گزارش هاي راهبردي را به كنگره و مقامات كاخ سفيد ارائه مي دهد. به طوري كه گفته مي شود توليدات اين بنياد پژوهشي بطور ويژه اي مورد استقبال مقامات كنگره و پنتاگون، محافل دانشگاهي و رسانه هاي آمريكايي قرار گرفته است.
بنياد پژوهشي جيمز تاوون داراي نشرياتي مطرح و معتبر است كه بطور گسترده در ميان نهادهاي دولتي و رسانه اي آمريكا توزيع مي شود. نشريه تروريسم مانيتور يكي از توليدات قابل توجه اين بنياد پژوهشي است كه در بيست سال اخير با ارائه مقالات و گزارش هاي راهبردي و تحليلي توانسته شهرتي بين المللي را براي خود به ارمغان بياورد. دامنه مطالعاتي اين نشريه، تحولات روسيه (اتحاديه جماهير شوروي اسبق) تا چين را در برگرفته است. در دومين سالگرد حوادث 11 سپتامبر بنياد جيمز تاوون اقدام به انتشار تروريسم مانيتور كرد كه به عنوان تنها نشريه اي كه به بررسي جنگ عليه تروريسم و مبارزه با گروه هاي تروريستي مي پردازد، مشهور است. اين نشريه چشم انداز منحصر به فردي را با كمك كارشناسان برجسته جهان در زمينه تروريست بين المللي، ارائه مي كند. ديلي مانيتور اوراسيا(Eurasia Daily Monitor)، يكي ديگر از نشريات بنياد پژوهشي جيمز تاوون مي باشد. اين نشريه كه در واشنگتن دي سي تهيه مي شود از سال 2004 شروع به كار كرده و به طور ويژه به بررسي اوضاع و تحولات امنيتي حال و در حال ظهور كشورهاي مشترك المنافع (شوروي سابق) مي پردازد. هم اكنون اين نشريه به تجزيه و تحليل تحولات در آسيا و اروپا پرداخته و پيامدهاي اين تحولات را بر مقامات ايالات متحده و غرب تشريح مي كند. اين نشريه بيش از 4000 مشترك ثابت دارد كه مقامات سيا و پنتاگون، سياستمداران كاخ سفيد، نمايندگان كنگره و سنا، مديران رسانه و تحليلگران سياسي بخش مهم و قابل ملاحظه اي از آن هستند. هفته نامه شمال قفقاز(North Caucasus Weekly) از نشريات مهم و تخصصي بنياد جيمز تاوون است كه به بررسي بحران هاي موجود در ميان جمهوريخواهان جدايي طلب در اين منطقه مي پردازد. مأموريت اين نشريه اطلاع رساني به سياست گذاران، رسانه ها و عموم مردم در رابطه با تحولات چچن و بحث در مورد ريشه هاي جنگ و يافتن راه صلح است. اين نشريه در ژانويه 2003 توسط «لورانس يوزل» كسي كه دفتر بنياد جيمز تاوون را در مسكو تأسيس كرد، اداره مي شود. او يكي از متخصصين شوروي سابق و تحصيل كرده دانشگاه «يال» است كه مطالب چاپ شده زيادي در مطبوعات آمريكا، انگلستان و روسيه دارد. او همچنين رئيس دفتر بين الملل ديده بان آزادي مذاهب است.
لازم به ذكر است رئيس بنياد پژوهشي جيمز تاوون دكتر گلن هاوارد(Glen Howard) مي باشد كه متخصص و كارشناس برجسته اي در حوزه مطالعات روسيه، آذربايجان و دنياي عرب است. وي همچنين متخصص در زمينه منطقه قفقاز و آسياي مركزي است. او قبلاً به عنوان يك تحليلگر در موسسه بين المللي علوم كاربردي علوم بين المللي (SAIC) كه يك مركز تحقيقات استراتژيك مي باشد، فعاليت مي كرده است. مقالات او در روزنامه وال استريت ژورنال به چاپ رسيده است. هاوارد به عنوان مشاور به بخش خصوصي و سازمان هاي دولتي، از جمله وزارت دفاع آمريكا، شوراي اطلاعات ملي و كمپاني هاي بزرگ نفتي فعال در آسياي مركزي و شرق ميانه مشاوره مي دهد.
مراكز مطالعاتي وابسته به بنياد جيمز تاوون
بنياد مطالعاتي جيمز تاوون داراي مراكز پژوهشي متعددي است كه در حوزه هاي تخصصي اين بنياد تمركز فكري و مطالعاتي دارند. مركز مطالعاتي«چاينا بيريف» (China Brief)، يكي از مراكز زير مجموعه بنياد جيمز تاوون است و به بررسي تحولات سياسي، اقتصادي و سياست هاي داخلي و خارجي پرداخته و بطور تخصصي عملكرد نظامي و امنيتي چين را مورد تجزيه و تحليل قرار مي دهد. اين نشريه زير نظر دكتور آرتور و اردون مدرس دانشگاه پنسيلوانيا ويرايش و چاپ مي شود . از اين رو علاوه بر مخاطبان خاص خود در داخل آمريكا، در چين نيز به طور متناوب مطالب آن ترجمه و در روزنامه هاي معتبر و وب سايتها و مجلات چيني درج مي گردد. بخش وسيعي از خوانندگان اين نشريه در شرق آسيا هستند و مطالب آن به طور گسترده به عنوان تيترهاي اصلي در روزنامه ها چاپ مي شود؛ مركز مطالعاتي (Militant Leadership Monitor) از ديگر مراكز وابسته به بنياد جيمز تاوون است كه به بررسي افراد، شخصيت ها و جريانات شبه نظاميان عرب مي پردازد؛ مركز مطالعاتي اوراسيا (Eurasia Daily Monitor) كه توسط زال آنجا پاريدز(Zaal Anjaparidze) مديريت مي شود در زمينه بررسي سياست داخلي و خارجي گرجستان مطالب متعددي به رشته تحرير در آورده است و همچنين تحولات سياسي، نظامي كشورهاي منطقه را مورد بررسي قرار مي دهد.
عملكرد بنياد جيمز تاوون در روند تاريخي
در طول دو دهه گذشته، بنياد جيمز تاوون اقدام به ايجاد شبكه جهاني گسترده اي از كارشناسان از درياي سياه تا سيبري و از خليج فارس تا اقيانوس آرام كرده است. اين هسته علمي شامل افرادي مانند مقامات عالي رتبه دولتي و افسران نظامي سابق، دانشمندان علوم سياسي، روزنامه نگاران، محققان و اقتصاد دانان مي شود. بينش و خط مشي كلي آنها بيشتر بر روي تهديدات جهاني و بررسي موضوع تروريسم بين المللي متمركز شده است. اين بنياد پژوهشي با ارائه تحليل ها و گزارش هاي راهبردي به حوزه تصميم گيري ايالات متحده، توانسته نقش قابل ملاحظه اي را در سياستگذاري هاي كاخ سفيد به خود اختصاص دهد. به عنوان مثال بنياد جيمز تاوون در اواسط دهه 90ميلادي، طرح احداث خط لوله زير درياي خزر براي قزاقستان و ايجاد خط لوله ديگري كه نفت تركمنستان را به درياي سياه انتقال مي دهد را به كاخ سفيد ارائه كرد كه كاخ سفيد و متحدان غربي اش به عنوان يكي از راه هاي كاهش وابستگي نفتي به خليج فارس و خاورميانه و استفاده از منابع نفتي درياي خزر اين طرح را در دستور كار سياست هاي منطقه اي خود قرار دادند.
همچنين اين بنياد فكري تمركز جدي بر روي جهان اسلام و خصوصاً ايران دارد. به طوري كه به شكل تخصصي تحولات اجتماعي و فرهنگي كشورهاي اسلامي به ويژه جمهوري اسلامي را در منطقه مورد بررسي و تجزيه و تحليل قرار مي دهد.
نویسنده : مجيد زاد بود
منبع : پايگاه جامع و تخصصي جنگ نرم http://www.jangnarm.com

امروزه قدرت نرم یکی از مؤلفه های تأثیرگذار در سیاست خارجی کشورها به شمار میآید و با سرمایهگذاری چشمگیری از سوی دولتها برای ارائه تصویری مطلوب از خود همراه است. همة کشورها تمایل دارند که دیگران نگاهی مثبت به آنها داشته باشند، بنابراین میکوشند این تصویر مثبت را تقویت و از شکلگیری تصورات منفی جلوگیری کنند. در خصوص تهدید سخت و نرم برداشتی واحد وجود ندارد. برخی تهدیدات نرم را تهدیداتی غیر نظامی مانند محیطزیست، جرایم، فساد و …. دانستهاند و در نهایت ابزار و شیوه سخت را با هدف سخت و برعکس، ابزار و شیوه نرم را با هدف نرم متناسب میدانند. هدف این مقاله، بررسی مفهوم قدرت سخت و نرم در محیط ملی جمهوری اسلامی ایران است تا رهیافتها و دیدگاهها به یکدیگر نزدیک و یک برداشت ایرانی از این دو مفهوم به دست آید.
واژگان کلیدی: قدرت سخت، قدرت نرم، جمهوری اسلامی.
این روزها کاربرد قدرت سخت و نرم در محافل دفاعی و خارجی جمهوری اسلامی اصطلاحهایی رایج هستند که به طور فزاینده در محافل علمی و نظامی به گوش میرسد. به نظر میرسد بدون دستکم نگاهی شتابان به این اصطلاحها- یعنی قدرت نرم و سخت- ممکن نیست که بتوان دربارة وضعیت سیاست خارجی و دفاعی کنونی جمهوری اسلامی به بحث پرداخت. شاید گزارشگران، نظامیان و سیاستمداران این اصطلاحات را به طور کامل درک کرده باشند اما آیا همگان این واژهها را به یکسان و به طور مشابه به کار میبرند؟
هدف این مقاله صورتبندی معانی و تعاریف بسیار متفاوتی از دو اصطلاح قدرت نرم و سخت میباشد که نویسنده با آنها برخورد داشته است. این طور به نظر میرسد که تلاش برای پیوند دادن مفهوم برگرفته از ادبیات علوم سیاسی غرب به دیدگاه سیاسی جمهوری اسلامی موجب آشفتگی و ناهماندیشی شده است اگر چنین باشد بهتر است بحث بر سر قدرت نرم و سخت در حوزه دانش بومی و ایرانی ادامه یابد.
همانطور که کیم نوسال[۱]، فن همپسون[۲]و دین اولیور[۳] اشاره کردهاند (کال،۱۳۸۷)، منشاء اصطلاح قدرت نرم به کتاب ژوزف نای[۴] نوشته شده در اواخر دهه هشتاد، بازمیگردد. این کتاب در مخالفت با کسانی تقریر یافت که قدرت امریکا را رو به افول پیشبینی مینمودند و آن را نتیجة افزایش هزینهها و کاهش آشکار کارایی نیروی نظامی امریکا برمیشمردند. نای در کتاب دیگری به نام باند تولید[۵] اصطلاح قدرت نرم را در مقابل قدرت سخت به کار برد. (نای،۱۳۸۷)
پیش از بررسی تفسیر متفاوت دو اصطلاح قدرت نرم و قدرت سخت، طرح این پرسش ارزشمند است که: آیا مفهوم قدرت نرم که در بستر سیاست خارجی امریکا پدیدار شده قابل انتقال به عرصة سیاست جمهوری اسلامی میباشد؟ پیامدها، فرصتها و دشواریهای آن چیست؟ آیا ناهمگونی فضای سیاسی موجب سردرگمی فکری و ناهماندیشی نخبگان سیاسی و نظامی در ایران نمیشود؟
در نخستین نگاه، به دلیل پیچیدگی مباحث مربوط به قدرت سخت و نرم، بهرهبرداری کاربردی از آن ناممکن به نظر میرسد. همچنان که خود نای اذعان میکند: از آنجایی که توانایی کنترل دیگران اغلب با داشتن منابع معین ارتباط دارد، رهبران سیاسی به طور معمول قدرت را اکتساب منابع و … تعریف میکنند. حُسن این تعریف از قدرت این است که قدرت را عینیتر، سنجشپذیرتر و قابل پیشبینیتر از تعریف رفتاری آن مینماید (میرترابی،۱۳۸۷).
با وجود این، مطالعه دقیقتر پیوستار نای، نشان میدهد که چگونه در فرهنگ امریکاییها، تعریف منابع- محور از قدرت به راحتی با تعریف رفتاری آن ادغام شده، درک آن را برای سیاستمدارها از آنچه پیش از این بوده آسانتر مینماید. از آنجا که امریکاییها تمایل دارند تجهیزات نظامی را به عنوان ابزار اعمال زور قلمداد کنند قرار دادن این تجهیزات ملموس یا به عبارتی”سخت” در انتهای سخت پیوستار رفتاری دشوار نیست (عصاریاننژاد،۱۳۸۷). بدین ترتیب بحث دربارة قدرت منابع نظامی سخت و قدرت رفتاری سخت به سادگی تحت عنوان قدرت سخت آسان میشود. این امر شاید برای مخاطب امریکایی اینگونه باشد اما آیا برای یک فرد ایرانی نیز چنین است؟ تاریخ امریکا آکنده از مداخلات نظامی بیشمار در مناطق مختلف جهان است که ساختاری کلاسیک هجومی و سیّال به سازمان نظامی این کشور تحمیل کرده است، برخلاف این، جمهوری اسلامی ایران با توجه به شرایط ژئوپلیتیک و آمیزهای از اصول ایدئولوژیک و متغیرهای ناپیوستة سیاسی و اقتصادی، جغرافیایی، فرهنگی، دکترین نظامی خود را بر پایة سازههای سخت و نرم تدافعی بنا نموده، توان سخت نظامی خود را بر پایة ادراک از ناهمگونی محیطی خود سازماندهی کرده است.
بیان این نکات این تردید را به وجود میآورد که آیا نیروهای مسلح در مفهوم ایرانی آن میتواند به طور کامل در انتهای سخت و یا زورمدارانه پیوستار قدرت رفتاری قرار گیرد (امیری،۱۳۸۷). به هر حال به دلیل سهولت و شفافیت پیشینة این موضوع نزد امریکاییها، مشاهده برخی از مفسران که اشتباه کرده، قدرت سخت را تواماً برای اشاره به قدرت رفتاری سخت و نیز برای اشاره به قدرت منابع نیروهای مسلح جمهوری اسلامی به کار میبرند تعجبی ندارد (ضیاییپرور،۱۳۸۳). شاید خطری که به وجود میآید این باشد که آنهایی که از نیروهای مسلح حمایت میکنند اغوا شده و تمام بحثها در خصوص قدرت نرم را مغایر با منطق وجودی نیروی مسلح ایران تلقی نموده، نقش انساندوستانه و حافظصلح این نیروها را در جمهوری اسلامی و منطقه نادیده بگیرند. در مقابل ممکن است افرادی دیگرکه وجه نرم و غیر زورمدارانه رفتاری را جذاب میدانند اغوا شده و نیروهای مسلح جمهوری اسلامی را دارای کارایی کافی ندانسته، این نیروها را تنها به مثابة ابزاری برای جنگیدن تلقی کنند. هر دو گروه با افرادی که مراقب هستند نیروی مسلح جمهوری اسلامی را تنها به انتهای زورمدارانه پیوستار قدرت رفتاری پیوند ندهند متفاوت فکر میکنند. همانطور که در ادامه اشاره خواهد شد، این نگرانی با توجه به آنچه اتفاق افتاده به طور قابل ملاحظه به سردرگمی و ناهماندیشی که بحث کنونی در مورد قدرت سخت و قدرت نرم در جمهوری اسلامی را در برگرفته دامن میزند.
برای مشخص کردن دلیل پیدایی دیدگاههای گوناگون نسبت به قدرت سخت و قدرت نرم که امروزه در جمهوری اسلامی جریان دارد بازنگری یک گرایش نمونه سودمند است. این گرایش بازتابی از سردرگمی و ناهماندیشی مزمنی است که از ناآگاهی برخی در پیروی از سیاست سختافزارمدارانه نشئت میگیرد. البته دلایلی دیگر نیز وجود دارد که از جمله میتوان به دیدگاه برخی از اعضاء جامعه دانشگاهی از واقعیت به دور که در درک نیروهای در حال تغییر دادن دنیا که در پیش روی ما قرار دارند عاجز هستند، اشاره کرد. در مقابل، بعضی از هواداران قدرت نرم نیز نقش قدرت منابع نظامی را کماهمیت جلوه داده، یا نادیده میگیرند. البته به راحتی میتوان اینگونه استدلال حامیان قدرت نرم را زیر سؤال برد.
مفهوم قدرت سخت و نرم به کانون مباحث نظامیان، سیاستمداران و اعضای علمی مراکز مطالعات و دانشگاهی تبدیل گشته است. در حالی که برخی به ارزش نیروهای مسلح برای سیاست خارجی اشاره مینمایند با مشاهده تجهیزات و امکاناتی که نیروهای نظامی برای اجرای مؤثر و ایمن شغل خود به آنها نیاز دارند دچار تردید میشوند (بایمن،۱۳۸۶). از سوی دیگر، به کارگیری مفهوم قدرت نرم و سخت به صورت ناهماهنگ و ناواضح توسط دانشآموختگان دانشگاهی و مراکز مطالعاتی پیرامون این اصطلاحها سردرگمی به وجود آورده است. درکنار طرز نگرشهای متفاوت به توانمندی نظامی، ظاهراً تعاریف کنونی دو اصطلاح قدرت نرم و قدرت سخت در موارد دیگر هم به طور متناقض و یا مبهم به کار برده میشوند (اربسکلاو،۱۳۸۷). برای نمونه، صاحب منصبی را در نظر بگیرید که تحریمهای اقتصادی را نمونهای از اعمال قدرت نرم برمیشمارد. در واقع، هرکس با توجه به بُعد زورمدارانه تحریم اقتصادی میتواند آن را به انتهای گزینشی پیوستار قدرت رفتاری نای پیوند دهد، البته اگر تمام پیوستار در نظر گرفته شود چنین اظهاراتی با دیدگاه نای در تعارض شدید قرار میگیرد. در نمونهای دیگر، اندیشمندی تحریم اقتصادی را به مثابة قدرت سخت به کار میبرد. همین وضعیت در خصوص دیپلماسی وجود دارد. در حالی که برخی از تحلیلها به “گزینة نرم دیپلماسی” اشاره مینمایند برخی به “دیپلماتهای کارکشته و بسیار ماهر” به عنوان قدرت سخت اشاره میکنند. این امر، وضعیت نامتعین مباحث قدرت نرم و سخت را در کشور آشکار میسازد.
این مقاله عرضه کنندة تصویری از ناهماندیشیها و سردرگمیهای زیانبخشی است که بحث قدرت نرم و قدرت سخت را در جمهوری اسلامی در برگرفته است. در صورتی که این دو اصطلاح مشابه همدیگر هستند زبانی که با آنها صحبت میشود متفاوت است. بخشی عمده از نابسامانی فکری به وجود آمده از اغوا شدن برخی از نخبگان دانشگاهی به پیروی از ادبیات سیاسی امریکایی و پیوند دادن محکم تجهیزات نظامی به انتهای زورمدارانه پیوستار قدرت رفتاری ژوزف نای ریشه میگیرد در حالی که دیگران (دستکم به تعداد کم) ترجیح میدهند نیروی مسلح را به عنوان قدرت منابع و در ارتباط با فعالیتهایی به موازات این پیوستار بنگرند. افزون بر نیروهای مسلح، در طرز نگرش به دیگر تجهیزات و منابع نیز این سردرگمی وجود دارد. دانشگاهیان و سیاستگذاران ایرانی در مواجهه با این مسائل باید هوشیار بوده و این مسئله را در نظر بگیرند که تلاش برای اقتباس از مفاهیم امریکایی و وارد نمودن آن در سیاست جمهوری اسلامی به جای وضوح بیشتر سبب ایجاد مشکلاتی زیاد میشود. چه اعتقاد به کارایی مستمر نیروهای مسلح در هدایت سیاست خارجی وجود داشته باشد یا برخی دیدگاهها مبنی بر کماهمیت جلوه دادن تأثیر نیروهای مسلح وجود داشته باشد اکنون دو اصطلاح قدرت نرم و قدرت سخت به عنوان ابزار بیان دیدگاههای یاد شده باید مورد بازخوانی دوباره قرار بگیرند.
منابع :
- امیری، ابوالفضل (۱۳۸۷)؛ تهدید نرم؛ تهاجم فرهنگی، ناتوی فرهنگی و راهکارها؛ تهران: انتشارات پگاه.
- بایمن، دانیل و دیگران (۱۳۸۶) آینده محیط امنیتی درخاورمیانه (تغییر رهبری. اصلاحات اقتصادی و انقلاب اطلاعات)، (مترجمان ناصر قبادزاده، علی گلمحمدی، عسگر قهرمانپور، فرزاد میراحمدی)؛ تهران: پژوهشکده مطالعات راهبردی.
- کال، جی؛ نیکلاس (۱۳۸۷) دیپلماسی عمومی (جمعی از مترجمان)؛ تهران: دانشکده و پژوهشکده اطلاعات و امنیت سپاه.
- ضیاییپرور، حمید (۱۳۸۳) جنگ نرم؛ ویژه جنگ رایانهای؛ تهران: انتشارات مؤسسه فرهنگی مطالعات و تحقیقات بینالمللی ابرار معاصر تهران.
- ضیاییپرور، حمید (۱۳۸۳) جنگ نرم؛ ویژه جنگ رسانهای؛ تهران: انتشارات مؤسسه فرهنگی مطالعات و تحقیقات بینالمللی ابرار معاصر تهران.
- عبداله فانی، علی (۱۳۸۶) جنگ نرم؛ نبرد در عصر اطلاعات؛ تهران: انتشارات مؤسسه فرهنگی مطالعات و تحقیقات بینالمللی ابرار معاصر تهران.
- ابراهیمی خوسفی، منصور؛ بای، نادعلی و صدوقی، مرادعلی (۱۳۸۶) جنگ نرم؛ عملیات روانی و فریب استراتژیک؛ تهران: انتشارات مؤسسه فرهنگی مطالعات و تحقیقات بینالمللی ابرار معاصر تهران.
- جمعی از نویسندگان (۱۳۸۶) جنگ نرم؛ براندازی نرم در کشورهای مدل؛ تهران: انتشارات مؤسسه فرهنگی مطالعات و تحقیقات بینالمللی ابرار معاصر تهران.
- نای، جوزف.اس (۱۳۸۷) قدرت در عصر اطلاعات از واقعگرایی تا جهانیشدن (ترجمه سعید میرترابی)؛ تهران: پژوهشکده مطالعات راهبردی.
- عصاریاننژاد، حسین (۱۳۸۷) نظریه امنیت جمهوری اسلامی ایران؛ تهران: انتشارات دانشگاه عالی دفاع ملی.
- عصاریاننژاد، حسین (۱۳۸۷) تهدیدات قدرت ملی شاخصها و ابعاد؛ تهران: انتشارات دانشگاه عالی دفاع ملی.
- اربسکلاو، مایکل (۱۳۸۷) جنگ اطلاعات (چگونه از حملات سایبری در امان باشیم) (مترجمان علی ناصری، عبدالمجید ریاضی)؛ تهران: انتشارات دانشگاه عالی دفاع ملی.
- نای، جوزف.اس (۱۳۸۷) قدرت نرم؛ تهران: انتشارات دانشگاه امام صادق (ع) و پژوهشکده مطالعات و تحقیقات بسیج.
- ترابی، طاهره (۱۳۸۷) قدرت نرم؛ معنا و مفهوم، تهران: انتشارات پژوهشکده مطالعات و تحقیقات بسیج و دانشگاه امام صادق (ع).
- مهدی کارنایی، محمد (۱۳۸۷) قدرت نرم؛ سرمایه اجتماعی و بسیج؛ تهران: پژوهشکده مطالعات و تحقیقات بسیج و دانشگاه امام صادق (ع).
- عطارزاده، مجتبی (۱۳۸۷) قدرت نرم؛ فرهنگ و امنیت؛ تهران: انتشارات پژوهشکده مطالعات و تحقیقات بسیج و دانشگاه امام صادق (ع).
[۱] -Kim nasal
[2] -Fen Hampson
[3] -Din Oliver
[4] -Joseph Nye Jr
[5] – Bound to Lead
[6] – Foreign affairs
[7] – Behavioral power
گروه تحقیق و پژوهش فصلنامه عملیات روانی
منبع : پایگاه اطلاع رسانی عملیات روانی و جنگ نرم http://www.psyop.ir/
از اواخر تابستان 1389، مسافران ایرانیای که وارد فرودگاه دبی میشدند، با بیلبوردی روبهرو میشدند که تبلیغی بر آن نقش بسته بود و خبر از آمدن یک شبکه تلویزیونی فارسی زبان دیگر میداد: من و تو (manoto).
6 آبان 1389 (28 اکتبر 2010) ضمن اینکه سالروز تولد رئیس جمهوری اسلامی ایران (آقای دکتر احمدینژاد) است، روز راهاندازی دو شبکه تلویزیونی فارسی زبان نیز هست: یکی خود را شاخهای از رسانه اتحادیه اروپا (یورو نیوز) میداند و در لیون فرانسه متولد میشود و دیگری اگرچه مستقل مینمایاند، در همسایگی تلویزیون فارسی بیبیسی و با همکاری چندی از عوامل آن، در لندن انگلستان پا به عرصه وجود میگذارد.
«من و تو» یک شبکه تلویزیونی فارسیزبان است که به شرکت «شبکه تلویزیونی مرجان» تعلق دارد. این شبکه تلویزیونی به پخش برنامههای سرگرمکننده فرهنگی که محصول شرکت متولیاش است و دیگر برنامهها، به زبان فارسی میپردازد. شبکه تلویزیونی «من و تو 1» برنامههای خود را از شهر لندن واقع در پادشاهی متحده بریتانیا پخش میکند. کپیتال استودیوی لندن، محل استقرار این شبکه تلویزیونی است.

ساختمان کپیتال استودیوی لندن
گفته میشود، برادر و خواهری با نامهای کیوان و مرجان عباسی مدیران اصلی این گروه تلویزیونی هستند.

آرم گروه تلویزیونی مرجان
با وجود آنکه برخی تحقیقات، از جعلی بودن نام این دو نفر خبر میدهد، تاکنون همین نامها و گوگوش به عنوان مالکان این گروه مطرح هستند.
بنا بر آنچه از شواهد روند راهاندازی این شبکه و تأمل بر مهمترین برنامه این شبکه یا به نوعی فلسفه به وجود آمدن این شبکه یعنی برنامه آکادمی موسیقی گوگوش برمیآید، به نظر میرسد این خواننده چه در مرحله تأسیس شبکه و چه به عنوان یک سرمایهگذاری تجاری و تبلیغی برای آکادمی موسیقی خود، ارتباط مؤثری با این شبکه دارد. هرچند در وبسایت رسمی این گروه تلویزیونی از هیچ فردی به عنوان مالک و یا مدیر گروه نام برده نشده است. لکن، برنامهریزی بلندمدت برای بهرهمندی از این خواننده در حوادث پس از انتخابات سال 88، برای بسیاری از کارشناسان فرهنگی عیان است.
* ارتباط شبکه تلویزیونی «من و تو» با «فارسی 1» و «بیبیسی فارسی»
آنچه در نسبت این شبکه با تلویزیون فارسی بیبیسی میتوان گفت، جدای از همجواری و عوامل انسانی مشترک و به طور عمده برآمده از بیبیسی و استخدام شده در «من و تو»، نوع ساختار برنامههای تولیدی است که به طرز مبرهنی در آنها تلاش شده تا حسن همسایگی را رعایت و آنچه در شبکه بیبیسی فارسی میتوان به عنوان کمبود و کاستی آن برشمرد، در «من و تو» جبران شده است. بنابراین، این دو شبکه انگلیسی فارسی زبان، آشکارا مکمل یکدیگر هستند، به گونهای که گویا دیپلماسی عمومی «روباه پیر» در دوران استعمار نو و فرانو، امیدوار است که مخاطب ایرانی با هر ذائقه و نیازی به رسانه، اعم از اطلاعیابی و خبر یا سرگرمی و تفریحی، از روبهروی شبکههای فارسی زبان انگلیسی، جای دیگری نرود.

در کنار شباهتهای رویکردی این شبکهها، میتوان به شباهت های ظاهری آنان نیز اشاره کرد. یکی از این شباهتها در قلم نوشتاری (فونت) آنان است. به شباهت قلمها در نوشتههای شبکه بیبیسی فارسی و فارسی 1 در تصویر بالا توجه کنید.
در حوزه هماهنگیهای شکلی این شبکهها، شباهت لوگوها و قلم نوشتاری آنان نیز تأملبرانگیز است که توجه کارشناسان را به این تصویر جلب میکنم:
تبلیغات گسترده شبکه تلویزیونی فارسی 1 برای یک زن خواننده ، چه پشتیبانی و حمایت مالی از بعضی از کنسرتهایش و تبلیغات بیاندازه برای آنها، و چه قطع سریالهایش در هنگام تحویل سال نو و خواندن دعای تحویل سال توسط آن خواننده در این شبکه، همگی نشاندهنده نزدیکی این شبکه به این خواننده است.
امروزه هجمه رسانهای غرب علیه کشور اسلامی ایران و نظام جمهوری اسلامی ، بهگونهای هدفمند و استراتژیک هماهنگ شده است؛ این روند با راهاندازی شبکه تلویزیونی صدای آمریکا (VOA) در سال 2005، آغاز و پس از دورهای آزمایشی نزدیک به سه سال، با کشف کاستیها و معایب آن، با راهاندازی شبکه تلویزیونی بیبیسی فارسی در فاصله چهار ماه پیش از انتخابات ریاست جمهوری 88 به اوج رسیده و در فاصله حدود نزدیک به 2 ماه پس از این انتخابات و حوادث پس از آن با راهاندازی شبکه فارسی 1، به تکامل نسبی رسیده است. با افزودن اصلاح ساختار و برنامههای شبکه صدای امریکا طی سالهای 88 و 89 و راهاندازی شبکه "من و تو" و "یورو نیوز" فارسی در آبان 89، این پازل روز به روز کاملتر و اهداف شوم آنان آشکارتر میشود.
آنان دریافتهاند که تحقق اهداف خود را نه از راه حل نظامی، بلکه تنها با راه حل فرهنگی میتوانند دنبال کنند؛ چرا که با تغییر در سلولها و اجزای بنیادین جامعه که همانا فرهنگ جامعه است، دستیابی اهداف سیاسی، اقتصادی و... آسانتر صورت میپذیرد. از این رو، با هدف قرار دادن کوچکترین نهاد جامعه یعنی "خانواده" و ورود به عرصه خصوصی آنان از راه تلویزیونها، میکوشند اعضای این نهاد مهم و اساسی را تربیت کنند.
* تلاش برای ایجاد بالاترین میزان تعامل با مخاطب
تولید برنامههای تعاملی (Interactive) دغدغه اصلی برنامهسازان عرصه رسانه در سالهای اخیر است؛ زیرا امروزه با گسترش، تداوم و تکرار جریانهای یکسویه ارتباطی، مخاطب دچار خستگی و یکنواختی میشود و دیگر تاب و تحمل انفعال در برابر رسانه را ندارد. مخاطبان میخواهند فعال باشند و در فرآیند برنامهسازی، مؤثر واقع شوند.
پیشتر شبکه بیبیسی فارسی با تولید برنامه «نوبت شما» در بهرهمندی از ظرفیت غنی مخاطب تلاش و برای پیشبرد اهداف فرهنگی، سیاسی و... خود، از القای حس مالکیت برنامه به مخاطب استفاده کرد.
بزرگترین مشخصه شبکه تلویزیونی «من و تو 1»، بیشترین تلاش ممکن برای حداکثر تعامل با مخاطب است. در کلیه برنامههای تولیدی این شبکه؛ این منش آشکار است که مجریان برنامه بیش از اندازه تصمیمهای گرفته شده در مورد بخشهای (آیتم) برنامهشان را متأثر از نظرات بینندگان برنامه که از راههای مختلف با شبکه مرتبط هستند، مینمایانند. تلفن، ایمیل و پیامک روشهای متداول پیشین و اعلان نظر و رأی از راه شبکههای اجتماعی نظیر فیس بوک، توییتر و... روش جدیدتر اعلان نظر مخاطبان است، به گونهای که هر برنامه این شبکه بر روی شبکههای اجتماعی، عضویتی دارد که مخاطب ضمن آگاهی از آخرین تصمیمهای برنامهسازان آن، با نظرات دیگر مخاطبان نیز آشنا میشود و افزودن بر وجود امکان مباحثه با آنها در مورد نقاط قوّت و ضعف آن برنامه، به اعلان رأی و نظر خود در مورد جزئیات آن برنامه میپردازد و تأثیر نظر خود را نیز در فرآیند برنامهریزی میبیند.
* ترویج سبک زندگی غربی و غیراسلامی، در پوشش ایجاد سرگرمی و تفریح
عمدهترین فعالیت رسانهای این شبکه، تلاش بیوقفه، هماهنگ و برنامهریزی شده برای تغییر سبک و روش زندگی و معاشرت افراد در جامعه است. این جوامع از کوچکترین نهاد آن یعنی خانواده، جمع دوستان، آشنایان و اقوام شروع میشود و تا سطح همکاران، همشهریان، هموطنان و همنوعان را در بر میگیرد.
مصادیق فراوان ترویج فرهنگ مبتذل غربی، در همه برنامههای این شبکه فراوان دیده میشود که به چند نمونه بسنده میکنیم:
در برنامه «بفرمائید شام»، عمده افراد شرکتکننده در ضیافت شام، از گونههای مختلفی انتخاب شدهاند تا مخاطب با هر نوع سبک و روش زندگی، بالاخره با یکی از این افراد احساس همزادپنداری بیشتری کند تا در ادامه، قبح برخی رفتارها با مشاهده تحقق آنها در فرد مشابه، زدوده و انجام آن نوع از معاشرت و زندگی برایش محقق شود. بسیار دیده شده در صورتی که میهمان و میزبان از جنس مخالف باشند، هنگام ورود میهمان، گوینده برنامه تذکر میدهد که بوسیدن طرف مقابل فراموش نشود و در صورت انجام ندادن این کار، فرد فراموشکار را بیفرهنگ خطاب میکند و اینگونه هنجار و ضدهنجار، یا ارزش و ضدارزش را برعکس به مخاطب القا میکنند.
در بسیاری از موارد، میهمانها برای ورود به خانه میزبان، برای او و دیگر حاضران، مشروبات الکلی، کادو میآوردند و در انتخاب مارک و برند آن با یکدیگر به رقابت ضمنی میپردازند.
نوع غذاها، پیشغذاها و پسغذاها (دسرها) نیز گواهی سیر تدریجی تمایل دستاندرکاران برنامه به تغییر ذائقه خوردن و آشامیدن مخاطب ایرانی به سوی ذائقه غربی، است. خوردن غذاهای ایرانی و به ویژه سنتی به همراه مشروبات الکلی، رویدادی است که بیتردید، قصد قبحزدایی و عادیسازی آن برای مخاطب ایرانی در دستور کار مسئولان این برنامه است. برای مثال خوردن قرمهسبزی و یا دیزی با مشروبات الکلی...
در برنامه «چرا که نه» نیز که بر پایه ایجاد تمایل بانوان به شاغل بودن و آن هم شغلهای متنوع بنا شده، اصرار برنامهساز به ورود بانوان به عرصه اشتغال مبرهن است و در برنامه «زرشک» نیز تلاش میشود تا مشکل خانمهای شاغل در مورد پخت غذا با وجود گرفتاریهای شغلی، برطرف شود. هرچند در همین برنامه نیز قبحزدایی از رابطه با جنس مخالف، رابطه غیرعادی با همسایه، نوع آشپزی و خوراک و... برخی از موارد هنجارشکن و ضدفرهنگی است.
در برنامه «به زندگی من خوش آمدید»، به گفته گوینده متن تیزر برنامه، به سراغ مجموعهای از چهرههای موفق، شهر محل زندگیشان، شغلشان و هنرشان میرود تا به طور رسمی الگوهای زندگی موفق، براساس شاخصهای مورد پسند غرب به مخاطب معرفی شود.
در برنامه «ثروتمندان» نیز معرفی افراد ثروتمند، راه ثروتمند شدن آنها و چگونگی زندگی کردنشان در دستور کار است تا ضمن ترویج سبک زندگی اشرافی، به قبحزدایی از منش ثروتمند شدن از هر راه و روشی نیز پرداخته شود.
در تیزر معرفی این برنامه، بعد از اینکه مخاطب با پرسشهای پی در پی نظیر: اگر (میتوانستید) هر ماشینی را که میخواهید، رانندگی کنید، چه ماشینی را انتخاب میکردید؟ اگر میتوانستید به هر جایی پرواز کنید، کجا را انتخاب میکردید؟ اگر ثروت فراوان داشتید، چه چیزی میخرید؟ رو به رو میشود. آنگاه با پرسش نهایی خود، هدف دستاندرکاران برنامه از تولید و پخش این برنامه را آشکارا بیان میکند که: «اگر یکی از ثروتمندترینهای جهان بودید، چه سبک زندگی را انتخاب میکردید؟»
در برنامه «سالی تالک» که به صورت جُنگ آماده میشود، دختری به نام سالومه که چندی پیش برخی رسانه ها از احتمال بهایی بودن اون خبر داده بودند، مجموعهای از محتواهای جذاب را در قالب بستههایی نظیر ویدئوی هفته، خبر داغ، شبیهسازی، پشت صحنه، سؤال هفته، کلمه هفته، زرشک طلایی، توصیههای هفته و... به مخاطب عرضه میکند، که وجه اشتراک همگی آنها، تمسخر دیگر افراد، برنامهها، فیلمها و سنتهای بومی جوامع است و این اهداف با تلاشهای زیر پیگیری میشود ارائه نمایش لودگی مفرط و ابتذال فرهنگی حاکم بر فضای کاری این شبکه، ارائه مجموعه توصیهها و آموزش هنجار شکنانه به مخاطب در زمینههای مختلف مانند راههای جذب و یافتن دوست از جنس مخالف، مواردی که باید رعایت کرد تا دوست (جنس مخالف)تان از شما ناراحت نشود، چگونه با هم برای تفریح و یا کافیشاپ/ رستوران بیرون بروید و...
در برنامه من و تو + (پلاس)، ضمن اجرای نامتعارف، دو مجری از جنس مخالف، گزارشهای فرهنگی از رویدادهای مهم فرهنگی در سطح شهر لندن به نمایش درمیآید که عمده آنها بر القای باورها، هنجارها و مؤلفههای فرهنگ غربی به مخاطب اصرار میورزد. یکی از بخشهای این برنامه، نقالی داستانهای شاهنامه توسط پیرمردی به نام «کربلایی» است که خود، جای بحث مفصل دارد.
* رویکرد سیاسی
اگرچه این شبکه میخواهد، رویکرد سیاسی خود را در لابهلای برنامههای سرگرمکننده و مفرح پنهان سازد و در یگانه بخش خبری خود، از سبک و سیاقی استفاده کند که مخاطب به طور مستقیم به سمت و سو و گرایشهای سیاسی آن پی نبرد، لکن با نگاهی اجمالی به برنامهها میتوان از خاستگاه سیاسی این شبکه آگاه شد.
در همان برنامه «اتاق خبر»، نوع گزینش اخبار، نوع بیان هر خبر، اولویت انتخاب و منابع خبری گویای گرایشهای ضدانقلابی بسیار شدید در این شبکه است.
هرچند همچون دیگر شبکههای انگلیسی، این شبکه میکوشد در لفافه، مواضع سیاسی خود را بیان و آنها را به مخاطب تحمیل کند، لکن در لابهلای برنامههای مختلف، نمونههای متنوعی نیز که بیانکننده رویکرد سیاسی این شبکه است، دیده میشود.
برای مثال، در برنامه Greatest Hits ضمن انتخاب موسیقیدانهای مشهور و منسوب به موضع سیاسی خاص، در میان تکه مصاحبههای انتخابی افراد، مواردی را نیز جای میدهد که به شفافسازی موضع سیاسی آنان منجر میشود. در برنامه مصاحبه با آقای فرید زلاند، ایشان در بخشی از صحبتهایش اشاره نمود: «که بالاخره روزی مردم ایران پیروز خواهند شد و به آزادی مورد نظرشون خواهند رسید» و یا در جای دیگر گفت: «آن زمانها مثل الان نبود که مرا بگذارند کنار دیوار و با مسلسل به رگبار ببندند، ساواک که ما را گرفت، ابتدا سعی میکرد با توصیه و نصیحت ما را به حذف بخشی از شعر مجاب نماید»!
بیان این جملهها از زبان کسی که در ذهن مخاطب، شهرتی (به واسطه آهنگسازی بسیاری از کارهای معروف خوانندگان لس آنجلسی) دارد، تأثیری به مراتب بیشتر از گفته یک کارشناس سیاسی یا مدعی سیاستمداری میگذارد.
* رویکرد مذهبی
بر خلاف رویکرد سیاسی که معمولاً اینگونه شبکهها تلاش میکنند تا آن را پنهان سازند، این شبکه رویکرد مذهبی خود را آشکار و در چارچوب اندیشه انحرافی سکولاریسم میداند هرچند که آن را فریاد نمیزند، اما در تمام برنامهها آن را به مثابه قانونی رعایت و بدان اشاره نیز میکند.
فردیسازی اعتقادات دینی، جزو آموزشهای اصلی این شبکه است که در بسیاری از برنامهها بدان اشاره میشود. بسیاری از میهمانهای برنامه «بفرمائید شام»، بسیاری از سوژههای برنامه «به زندگی من خوش آمدید»، بسیاری از آیتمهای برنامههای به ظاهر فرهنگی نظیر «من و تو + (پلاس)» و حتی در لابهلای برنامههایی مستند مانند «معروفترین شهرهای جهان» نیز به این تعبیرها اشاره میشود: «حالا پس از اجرای مراسم سنتی مذهبی در کلیسای ...شهر، مردم میتوانند به سراغ زندگیشان بروند و به زندگی معمول خود ادامه دهند.»
یا برای مثال در برنامه «من و تو +» در روز عاشورای حسینی، مجری و گزارشگر برنامه (امید خلیلی) بارها تأکید میکرد که وی براساس اعتقادات شخصی، بعضی وقتها در چنین روزهایی برای کمک، به مرکز اسلامی لندن میرود و البته بیان میکند که من اصلاً این کار را تأیید و رد نمیکنم، بلکه فقط یک نظر شخصی است و نظر هرکس هم برای خودش محترم است. برای تهیه گزارش از چگونگی پختن غذا در شبهای عزاداری ایام محرم، به این محل میرود و خود نیز در گزارش مشغول فعالیت و کمک میشود که ناگهان اعلان میدارد مسئولان مرکز اسلامی، به محض آگاه شدن از اینکه این گزارش برای شبکه ماهوارهای و آن هم «من و تو» تهیه میشود، گروه تصویربردار و ایشان را از مرکز بیرون میرانند. او این مطلب را چند بار تکرار میکند و مجری زن برنامه نیز در استودیو ، این مطلب را دستاویزی برای تمسخر همکارش قرار میدهد.
این تمام آن چیزی است که از عاشورای حسینی در این شبکه بدان پرداخته شد...
نویسنده : سیدمحمدرضا خوشرو
منبع : پايگاه جامع و تخصصي جنگ نرم http://www.jangnarm.com

گفتهاند سیدمرتضی آوینی همیشه دنبال حقیقت بود و خیلی چیزها را هم برای رسیدن به آن تجربه كرد اما وقتی با حضرت امام آشنا شد، انگار به سرچشمه رسیده بود. او چیزی را كه سالها دنبالش بود، در وجود امام پیدا كرده بود. این متن را سیدمرتضی در اولین روزهای فراق امام نوشته است.
دیدیم كه میشناسیمش... و تصویرش را از پیش در خاطر داشتهایم. دیدیم كه میشناسیمش، نه آن سان كه دیگران را... و نه حتی آن سان كه خود را. چه كسی از خود آشناتر؟ دیدهای هرگز كه نقش غربت در چهرهی خویش بیند و خود را نشناسد؟
دیدیم كه میشناسیمش، بیشتر از خود… تا آنجا كه خود را در او یافتیم؛ چونان نقشی سرگردان در آبگینه كه صاحب خویش را باز یابد و یا چونان سایهای كه صاحب سایه را… و از آن پس با آفتاب خود را بر قدمگاهش میگستردیم و شب كه میرسید به او میپیوستیم.
آن صورت ازلی را چه كسی بر این لوح قدیم نقش كرده بود؟ میدیدیم كه چشمانش فانی است اما نگاهش باقی؛ میدیدیم كه لبانش فانی است اما كلامش باقی. چشمانش منزل عنایتی ازلی و دهانش معبر فیضی ازلی و دستانش... چه بگویم؟ كاش گوش نامحرمان نمیشنید.
پهندشت «حدوث» افقی بود تا «طلعت ازلی» او را اظهار كند و «زمان فانی»، آینهای كه آن «صورت سرمدی» را. دیدیم كه میشناسیمش و او همان است كه از این پیش طلعتش را در آب و خاك و باد و آتش دیدهایم؛ در خورشید آنگاه كه میتابد؛ در ابر آنگاه كه میبارد؛ در آب باران آنگاه كه در جستوجوی گودالها و درهها برمیآید؛ در شفقت صبح؛ در صراحت ظهر در حجب شب؛ در رقّت مه و در حزن غروب نخلستان؛ در شكافتن دانهها و در شكفتن غنچهها... در عشق پروانه و در سوختن شمع.
دیدیم كه میشناسیمش و آن «عهد» تازه شد. شمع میمرد و پروانه میسوزد تا آن عهد جاودانه شود؛ عهدی كه آتش او با بالهای ما بسته است. دیدیم كه میشناسیمش و دوستش داریم؛ آنهمه كه آفتابگردان آفتاب را؛ آنهمه كه دریا ماه را... و او نیز ما را دوست میدارد؛ آنهمه كه معنا لفظ را.
دیدیم كه میشناسیمش؛ از آن جاذبهای كه بالها را بهسوی او میگشود؛ از آن قبای اشك كه بر اندامش دوخته بود؛ از آنكه میسوخت و با اشك از چشمان خویش فرو میریخت و فانی میشد در نوری سرمدی؛ همان نوری كه مبدأ ازلی آدم و عالم است و مقصد ابدی آن. آب میگذرد اما این نقش سرمدی فراتر از گذشتن برنشسته است. چشمانش بسته شد اما نگاهش باقی ماند؛ دهانش بسته شد اما كلامش باقی ماند.
زمین مهبط است، نه خانهی وصل. در اینجا نور از نار میزاید و بقا در فنا است و قرار در بیقراری. زمین معبر است و نه مقر... و ما میدانستیم. پروانهای دوران دگردیسیاش را به پایان برد و بال گشود و پیلهاش چون لفظی تهی از معنا، از شاخهی درخت فرو افتاد. رشتهی وحی گسست و ما ماندیم و عقلمان. عصر بینات به پایان رسید و این آخرین شب، دیگر به صبح نیانجامید. در تاریكی شب، سیر سیركی نوحهی غربت را زمزمه میكرد. خانهی چشم بر زمین و آسمان بست و در ظلمت پشت پلكهایش پنهان شد. پردهها را آویختیم تا چشمانمان به لاشهی سرد و بیروح زمین نیافتد و در خود ماندیم و یتیمانه گریستیم.
دیری نپایید كه ماه برآمد و در آینه خود را نگریست و شبپركها بال به شیشه كوفتند تا راهی به دشت شناور در ماهتاب بیابند.
عزیز ما! ای وصیّ امام عشق! آنان كه معنای «ولایت» را نمیدانند در كار ما سخت درماندهاند اما شما خوب میدانید كه سرچشمهی این تسلیم و اطاعت و محبت در كجاست. خودتان خوب میدانید كه چقدر شما را دوست میداریم و چقدر دلمان میخواست آن كه روز به دیدار شما آمدیم، سر در بغل شما پنهان كنیم و بگرییم.
ما طلعت آن عنایت ازلی را در نگاه شما بازیافتیم. لبخند شما شفقت صبح را داشت و شب انزوای ما را شكست. سر ما و قدمتان كه وصیّ امام عشق هستید و نایب امام زمان(عج).
منبع : http://khamenei.ir

سید حسن نصرالله ، بعد از آزادی جنوب لبنان، در دانشگاه تهران سخنرانی به زبان فارسی ایراد کرده است. متن کامل این سخنرانی را در اینجا می توانید مشاهده کنید.

در آغاز بحث، ناگزیر به ارائه برخی توضیحات و تعاریف هستیم؛ چون این نوشته از 2 جزء اصلی تشكیل شده است: «پوپولیسم» و «دین». نخست باید تعاریف درستی از این 2 مقوله داشته باشیم تا در پایان با ارائه مصادیق عینی در این زمینه، خواننده با دیدی روشن به درك مطالب بپردازد.
جهان امروز، جهان تبلیغات است. جهانی كه با استفاده از وسایل ارتباط جمعی بسیار پیشرفته، میتوان ذهنها و مغزها را، اگر نگوییم به تسخیر، لااقل به واكنش واداشت. در دنیایی كه غولهای رسانهای، نقش سربازان قدیم را در آن بازی میكنند و مغزها و ذهنها و تسخیر آنها جای تسخیر سرزمینها را گرفته است، نمیتوان در مقابل هیچ چیز بیتفاوت بود. تبلیغات و رسانهها، مرزها را در نوردیدهاند و به ذهنها رسوخ كرده و در صددند تا به ذهنها بقبولانند كه درستی و حقیقت، همان چیزی است كه آنها میگویند. از تبلیغ خوراكیهای متنوع گرفته تا ظریفترین موضوعات فرهنگی و فلسفی را مانند بمب، بر ذهن، فكر و روح مخاطبان خود فرود میآورند.
برای مثال، نگاهی به جو رسانهای این روزها بیندازید. «جنگ تمدنها»، «تروریسم»، انفجار در محله شیعهنشین «صدر» بغداد و كشته شدن بیش از ۲۰۰ نفر، شهادت بیش از ۱۰۰ نفر از مردم فلسطین در اثر حملههای رژیم صهیونیستی در خلال یك ماه گذشته، توافق هستهای فرانسه و ایتالیا و... امروزه در سایه این هیاهوهای تبلیغاتی است كه پدیدهای به نام «پوپولیسم» تقویت میشود و به عوامفریبی خود شدت میبخشد. در عین حال، این مقوله مانند بسیاری مسائل زندگی بشر، امروز دچار پیچیدگی زیادی شده است.
تاریخچه پیدایش پدیده پوپولیسم به سبك و سیاق امروزی را باید درگروهی به نام نارودنیكها (مردمباوران) كه در سال ۱۸۶۰ در روسیه، به قصد انقلاب سوسیالیستی فعالیت میكردند، جست و جو كرد كه تكیه آنها بیشتر بر توده و عامه مردم بود.
در بحثهای نظری پیرامون پوپولیسم، 2 نوع رویكرد وجود دارد: در یك نگاه پوپولیسم معادل مردمباوری قرار میگیرد و اعطای آزادیها وامتیازات دموكراتیك به مردم و شریك كردن آنان در ساختار قدرت است كه در عین حال، در مقابل نخبهگرایی و نخبهباوری قرار میگیرد و از بعد سیاسی و اجتماعی چندان مذموم نیست. از نگاه دیگر، پوپولیسم به معنای مردمداری است كه تزریق نوعی امید واهی به جامعه و تأكید بر عقاید فراموش شده توده جامعه است كه به بهرهبرداریهایی از جامعه منجر میشود. آنچه در این نوشته از آن بحث میشود، بر رویكرد دوم استوار است.
پوپولیسم در طول تاریخ حیات خود، در عرصههای مختلف اجتماع ـ بهخصوص نحلههای فكری افراطی نظیر فاشیسم و نازیسم ـ به صورت پنهان یا آشكار حضور و نفوذ داشته است. این طرز فكر، به دلیل داشتن وجوه اشتراك بسیار با افكار تندروانه و عوامپسندانه گروههای مختلف، توانایی تداخل و اشتراك فكری را با این گروهها دارد. تفكر پوپولیسم با نفوذ به ردههای بالای مدیریتی گروههای فكری، قدرت را به تدریج قبضه كرده و نیروی مردم را با شعارهای تهییج كننده خود ـ البته برای مدت زمانی كوتاه ـ در راه نیل به اهداف خود به كار میگیرد.
اگر به نحلههای فكری، همچون ناسیونالیسم و ماركسیسم وتاریخچه آنها نظری بیفكنیم، شاهد ظهور افراطگرایانی چون هیتلر، موسیلینی و استالین (نازیسم، فاشیسم و استالینیسم) هستیم. باید گفت از وجوه اشتراك (حداقل در سیاست اعلانی) این گروهها یا افرادی كه سردمدار آنها بودند، در شعارهای فریبكارانه و عوامگرایانه آنها بود. در حقیقت، هیتلر، موسیلینی و استالین حكومتهای خود را بر پایه شعارهای پوپولیستی بنا كردند یا حداقل یكی از پایههای حكومت آنها پوپولیسم بود. در اینجا باید اذعان داشت كه پوپولیسم، به دلیل اینكه دارای شعارهای مردمگرایانه بوده و در پی جلب توجه هر چه بیشتر مردم است، در نتیجه در مخالفت جدی با امپریالیسم و ناسیونالیسم قرار دارد؛ ولی این دلیل نمیشود كه مكتبهای فكری افراطی، نظیر فاشیسم ونازیسم، از روشهای پوپولیستی در راه نیل به اهداف خود بهره نبرند. چون همان گونه كه خواهد آمد، پوپولیسم متشكل از گروههای متفاوت وگاه متناقض است كه هر یك در صدد دستیابی به منافع خود هستند. پیش از اینكه پوپولیسم را در تركیب با دیگر شئون جامعه بررسی كنیم، نخست باید با پوپولیسم و آموزهها و اهداف آن آشنایی مختصری داشته باشیم.
پوپولیسم چیست؟
پوپولیسم از واژه لاتین populous (توده مردم یا عامه) گرفته شده است. پوپولیسم كه در فارسی از آن به عوامگرایی و مردمباوری یاد میشود، ویژگیهایی دارد كه در زیر به بعضی آنها اشاره میشود.
۱) جلب پشتیبانی مردم با توسل به وعدههای كلی و مبهم، و معمولاً تحت كنترل رهبر فرهمند و شعارهای ضد امپریالیستی.
۲) پیشبرد اهداف سیاسی، مستقل از نهادها و احزاب موجود، بافراخوانی توده مردم به اعمال فشار مستقیم بر حكومت.
۳) بزرگداشت و تقدیس مردم یا خلق، با اعتقاد به اینكه هدفهای سیاسی باید به اراده و نیروی مردم و جدا از احزاب یا سازمانهای سیاسی پیش برود.
البته آیین و سنت سیاسی پوپولیستی، در هر كشوری شكل ویژهای دارد. در نهضتهای پوپولیستی، معمولاً ائتلافی آشكار یا ضمنی، میان طبقات مختلف با منافع متفاوت و گاه متعارض بر قرار میشود.تداخل اقشار گوناگون در این نهضت ها، به طور عمده ناشی از عدم تشكل طبقاتی و عدم وجود مرزبندی روشن طبقاتی است.
به هر روی، پوپولیسم دارای مشخصات زیر است:
عوام فریبی، تقدیس شخص رهبر فرهمند، تعصب، تكیه بر تودههای محروم، نداشتن ایدئولوژی مشخص، اصلاحطلبی، ضدیت با امپریالیسم، ملیگرایی، توسعهخواهی و پر و بال دادن به نیروهای بازار. (۱) در نگرش پوپولیستی، جهتگیری افكار عامه، به منظور واداشتن حكومت به پذیرش منویات مردم، چشمگیر است. در پوپولیسم، اراده جهتدار توده مردم نسبت به عدالتخواهی، نقشی بارز دارد و مكانیسم این اراده جهتدار، مؤثرتر و برتر از مكانیسمهای سازمانهای مختلف است و حكومتها به طور مستقیم و غیرمستقیم، تحت فشار و تأثیر خواست عامه مردم واقع میشوند و در تنظیم و تعبیه صحیح امور و تبیین سیاست و وظایف تجدید نظر میكنند. معمولاً رواج فساد در طبقه حاكم، به حركات و روشهای پوپولیستی منتهی میگردد.
پوپولیستها همواره به دنبال جستن روزنههایی مبنی بر وجود یا عدم وجود كژی و فساد در حكومت هستند. در حقیقت عوامل زیادی موجب پیدایش پوپولیسم در جوامع امروز میگردد. به عقیده پل تاگارت، پوپولیسم، واكنش به اندیشهها و روشهای نظامهای سیاسی مبتنی بر نمایندگی است و در مقابل احساس وقوع بحران، به تجلیل پنهان یا آشكار از كانون آرمانی خود میپردازد؛ با این همه، به دلیل فقدان ارزشهای بنیادی، از عوام بیشتر تأثیر میپذیرد و در هر محیطی ویژگیهای محیط پیرامون خود را میپذیرد و عملاً پدیدهای گذرا است. (۲)
به هر روی، پوپولیسم با توده مردم سر و كار دارد و در حقیقت جنبشی تودهای است؛ اما به دلیل نداشتن تشكل منسجم و هدف مشخص و واقعی، این جنبشها منسجمتر و دارای تشكیلات منظم بعدی هستند كه در ادامه، منویات خود را اعمال میكنند. همان گونه كه پیشترگذشت، این پدیده ملقمهای از گروهها، افكار و افراد با منافع متفاوت وگاه متضاد است كه هر یك در پی برآوردن منافع و خواستههای خود هستند. در این میان، تشكیلات و گروهی موفقتر است كه بتواند سوار بر موج پوپولیسم، آن را به سمت و سویی كه خود میخواهد، هدایت كند. پوپولیسم با همه تنوع در تاریخ اجتماعی معاصر، بر موج احساسات تودهای سوار شده و بدین گونه مشروعیت سیاسی خاصی را برای خود پی میریزد.
در آنچه به فرایند پوپولیسم باز میگردد، باید بر پتانسیل بسیار بالایی سرایت در باورها و رفتارهای فرهنگی اشاره كرد كه صرفاً بحثی روان شناسانه است؛ به گونهای كه برای مثال ماركسگرایان فرویدیست، درباره فاشیسم مطرح كردهاند (رایش) یا روانشناسان بر آن تأكید داشتهاند (فروم)، بلكه از نگاه انسانشناسی، بیشتر به پدیده تقلید فرهنگی و الزام و كنترل اجتماعی و نیاز و ضرورت جماعتگرایی در برابر فردگرایی در بسیاری جوامع و موقعیتها مربوط میشود. (۳) به هر حال در آنچه به نتایج مربوط میشود، باید متأسفانه بر این نكته تأكید كرد كه تجربه پوپولیسم را نمیتوان بر خلاف آنچه بسیار تصور شده است، نوعی واكسیناسیون در برابر خطرات بعدی ظهور این پدیده در آن جامعه یا جوامع دیگر به حساب آورد.
آنچه تاریخ به ما میآموزد، آن است كه پیشداوریهای پوپولیستی، عموماً به تخریبهای گسترده فرهنگ و حتی جنگها، تنشها و قومكشیهای هراسناك منجر میشوند (برای نمونه جنگ جهانی دوم)؛ اما این نتایج حتی پس از آنكه تحلیل شده و همه افراد از آنها آگاه شده و حتی دچار عذاب وجدان نسبت به آنها میشوند، لزوماً موجب نمیشود كه با تكرار فاجعه روبرو نشویم؛ برای نمونه قتل عامها و نسلكشیهای بالكان در اروپا و همین فرایند در افریقا، به ویژه رواندا در ابتدای دهه ۱۹۹۰ از این لحاظ گویا هستند. (۴) در نهایت باید تأكید كرد كه پوپولیسم، همچون هر روند دیگری كه در راه تقلیلدهندگی اندیشه حركت میكند، به دلیل آنكه جهان ما جهانی است كه دائماً رو به سوی پیچیدگی بیشتر دارد، میتواند به همان میزان خطرناكتر شده، ضربات سختتری را از لحاظ فرهنگی بر یك كشور یا یك فرهنگ وارد كند. موضوع فرهنگ كه در این مقال مد نظر ماست، دین و مسائل مربوط به آن است.
صهیونیسم یهودی ـ مسیحی و استفاده پوپولیستی از دین
تئودور هرتزل، روزنامه نگار اتریشی و پدر صهیونیسم سیاسی كه در سال ۱۸۹۷ میلادی، نخستین كنگره یهودیان صهیونیست را در تالار موسیقی شهر بال تشكیل داد، گمان نمیبرد كه جنبشی را كه پایهگذار آن بوده است، روزی بتواند از مواهب بیشمار رادیكالیسم دسته عظیمی از مسیحیان استفاده كند، زیرا وی در آن كنگره گفته بود كه همه جهانیان از یهودیان جدا هستند و یهودیان، تنها در میان خودشان میتوانند در امان باشند؛ اما امروزه به نظر میرسد كه یهودیان، مأمنی بهتر از ارض موعود (اسرائیل) در جامعه و دولت آمریكا یافتهاند. (۵)
صهیونیسم یهودی، امروزه در سایه حمایتهای بیدریغ امریكا و مظلوم نماییهای تاریخی، همچون هولوكاست، توانسته است كه خود را بر سرزمین فلسطین تحمیل كند و در این میان، از تمام امكانات برای پاكسازی قومی و دینی در این سرزمین استفاده كند. سخن به گزافه نگفتهایم اگر بگوییم كه از مهمترین پایههای تشكیل رژیم صهیونیستی، استفاده كاملاً پوپولیستی از دین بوده است.
مهاجرت به ارض موعود كه البته در آغاز سرزمینی در آفریقا بود، ولی سپس با مساعدت انگلیسیها به فلسطین معطوف شد، یهودیهای سراسر دنیا را با فریب و نیرنگ به آنجا كشید و با شستشوی ذهن و روح آنها، اسلحه به دست آنان داد تا ساكنان اصلی سرزمین فلسطین، اعم از مسیحی یا مسلمان را از بین ببرند و هولوكاستی را در سرزمینی فلسطینی بیافرینند كه روی هولوكاست هیتلری را سفید كرد.
هفت مرحله در آخر الزمان
مسیحیان صهیونیست معتقدند كه در آخرالزمان هفت مرحله یا هفت مشیت الهی به وقوع میپیوندد. این مراحل عبارت است از:
۱) بازگشت یهودیان به فلسطین.
۲) ایجاد دولت یهود.
۳) موعظه شدن بنیاسرائیل و دیگر مردم دنیا به وسیله انجیل.
۴) (حصول مرحله) وجد یا سرخوشی (Rapture)، یعنی به بهشت رفتن همه كسانی كه به كلیسا ایمان آوردهاند.
۵) دوره ۷ ساله حكومت دجال (آنتی كراست ـ ضد مسیح) و فلاكت یهودیان و سایر به اصطلاح مؤمنان.
۶) وقوع جنگ آرماگدون.
۷) شكست لشكریان دجال و تشكیل حكومت مسیح به پایتختی قدس (اورشلیم)؛ یهودیان در این دوره به مسیح ایمان میآورند.
اهداف مسیحیان صهیونیست
مسیحیان صهیونیست، بیشتر تحت تأثیر افكار صهیونیسم یهودی هستند و اهداف زیر را دنبال میكنند:
۱) تشویق و دلگرمی در گفت و گوهای یهودیان و مسیحیان.
۲) مقابله با افكار ضدیهودی.
۳) آموزش با نگرش به ریشههای یهودی دین مسیح: این برنامه در۲۰۰ مدرسه با 100 هزار دانش آموز اجرا میشود.
۴) اقدامات بشر دوستانه در میان پناهندگان یهودی.
۵) مخالفت با مقامات یهودی میانهرو كه به دنبال روشهای مصالحهجویانه برای صلح در فلسطین هستند.
۶) سوء استفاده از مسیحیت برای توجیه اعمال ضد حقوق بشر.
۷) آخرالزمان شناسی از كتاب مقدس، در معرض تبدیل شدن به پیشگویی منجر به واقعیت، برای اجرای بند هفتم با تبلیغ تفكرات تدبیرگرایی (یا مشیت گرایی Dispensationalism).
در میان عموم تلاش میكنند تا این باور را به وجود آورند كه مسائلی كه رخ میدهد، همان است كه در كتاب مقدس آمده و ما نباید با آنها مبارزه كنیم.
مهمترین رویه پوپولیستی را در صهیونیسم یهودی ـ مسیحی، باید درمقوله آرماگدون مشاهده كرد. آرماگدون (Armageddon) مرحله ششم از مراحل هفت گانه آخرالزمان، جنگی همه گیر در جهان است كه در آن همه زمین به سختی نابود خواهد شد. اصل این كلمه هارمجیدو (هارمگیدو) است. مكان وقوع این جنگ، صحرای مگیدو در شمال اسرائیل و كرانه غربی رود اردن است. در این مكان در گذشته شهری استراتژیك وجود داشته كه در مسیر عبور از شمال به جنوب و شرق به غرب بوده است. جنگهای زیادی در تاریخ در این مكان رخ داده است. این جنگ میان نیروهای خیر (یهودیان) و نیروهای شر (مسلمانان از ایران و روسیه) رخ میدهد و به همه دنیا كشیده میشود. در صحیفه حزیقال نبی، درباره آرماگدون آمده است: «بارانهای سیلآسا و تگرگهای سخت آتش و گوگرد، تكانهای سختی در زمین پدیدخواهد آورد؛ كوهها سرنگون خواهند شد؛ صخرهها خواهند افتاد و جمیع حصارهای زمین منهدم خواهد شد.» (۶)
در صحیفه زكریای نبی آمده است: «گوشت ایشان، در حالی كه بر پاهای خویش ایستادهاند، كاهیده خواهد شد و چشمان ایشان در جای خود گداخته خواهد شد و زبانهایشان در دهانشان كاهیده خواهد شد.»
بنیادگرایان این عبارات را بر استفاده از بمبهای اتمی و نوترونی در این جنگ حمل میكنند. اعتقاد به این جنگ تأثیر زیادی بر سیاستهای داخلی و خارجی داشته است. جیمز وات، وزیر كشور اسبق ایالات متحده، در كمیته مجلس نمایندگان اظهار داشت: «به علت ظهور دوباره و قریب الوقوع مسیح، نمیتوانم خیلی در بند نابودی منابع طبیعی خودمان باشم.» (۷)
ریگان رئیس جمهور اسبق امریكا نیز بسیار تحت تأثیر تعلیمات دینیای بود كه توسط مادرش «نل ریگان» دیده بود. وی میگوید: «این نبی خشمگین حزیقال است كه بهتر از هر كسی، قتل عامی را كه عصر ما را به ویرانی خواهد كشاند، پیشگویی كرده است... این علامت آن است كه فرا رسیدن آرماگدون دور نیست.» (۸)
هزارهگرایی
هزارهگرایی از مسائل مهم در تاریخ و حوادث مربوط به آن بوده است. این تفكر بر این اساس استوار است كه در ابتدای هر هزاره، اتفاق مهمی رخ خواهد داد. مسیحیان نیز به این تفكر معتقدند. آنها میگویند كه جنگ آرماگدون در ابتدای هزاره سوم رخ خواهد داد؛ یعنی تا سال ۲۰۲۶.
رسانهها و جریان صهیونیسم مسیحی
برای تبلیغات تفكرات صهیونیستی (اعم از یهودی، مسیحی و مسلمان) ابزارهای فراوانی وجود دارد. ۸۵ درصد سرمایه هالیوود متعلق به صهیونیستهاست؛ از این رو آنها به راحتی میتوانند برای رواج نظریات خود به فیلمهای سینمایی متوسل شوند (فیلمهای آرماگدون، ماتریكس، شمارش معكوس تا آرماگدون، امگاكد یا مگیدو و... ). بسیاری كارگردانان و بازیگران معروف سینما، صهیونیست هستند و درخدمت منافع اسرائیل فعالیت میكنند. از میان ۱۴۰۰ رادیوی مذهبی در دهه ۹۰ در امریكا، ۴۰۰ رادیو در دست بنیادگرایان پروتستان است كه در آن 8 هزار كشیش، درباره نظریات صهیونیستی خود تبلیغ میكنند. برنامههای تلویزیونی عامهپسند بنیادگران مسیحی، حدود ۶۰ میلیون بیننده دارد. آنها در فعالیتهای خود تبلیغ میكنند كه صلح نتیجهای در بر ندارد و باید به دنبال جنگ بود و با استناد به آیات انجیل، اثبات میكنند كه اكنون در آخرالزمان حضور داریم (نظریه جنگ تمدنها). آثار این تبلیغات در امریكا به حدی است كه ۲۵ درصد مردم عملاً به این فرقه پیوسته اند و اكثریت مردم امریكا معتقدند كه به بركت حمایت دولتشان از رژیم صهیونیستی است كه خداوند به آنها روزی و نعمت میدهد. سایر مردم جهان نیز از این تفكرات بیبهره نیستند. سربازان اسپانیایی شركت كننده در جنگ عراق، خود را نمایندگان مسیح میدانند و از علائم جنگهای صلیبی استفاده میكنند.
در پایان این تفاصیل، به نظر میرسد كه بسیاری سیاستهای امریكا در جهت تحقق آرمانهای این گروه از مسیحیان است و میتوان بسیاری كارهای امریكا و مسائل پشت پرده آن را دریافت. (۹)
شناخت دقیقتر هر 2 جریان صهیونیسم سیاسی و مسیحیان دست راستی و بازخوانی آرا و عقاید آنها بسیار مهم است، چون نه تنها به خاطر علاقهای دو جانبه و استراتژی واحد، بلكه به دلیل هدفی مشترك، پایهگذار نامباركترین پیوند شدهاند. این هدف مشترك یعنی حمایت از برپایی دولت اسرائیل و حیات سیاسی آن، از نظر مسیحیان انجیلی، از پیششرطهای ظهور دوباره حضرت مسیح است و مسیحیان تا آن زمان باید حمایتهای بیدریغ خود را نثار اسرائیلیان كنند. صهیونیسم سیاسی و بنیادگرا، بیشترین نصیب را از این تعصب دینی برده است. حتی اعتقاد این گروه از مسیحیان به اینكه حضرت مسیح پس از ظهور، تمام یهودیانی را كه به وی ایمان نیاوردهاند، خواهد كشت، مانع از آن خواهد شد كه آنها از سخاوتهای بی چشمداشت خود چشمپوشی كنند.
طالبانیسم و نظریهپردازان وهابی
در شرایط كنونی كه افكار افراطگرایانه اسلامی رواج یافته است، بازخوانی افكار «ابن تیمیه» بیفایده نیست.
افكار ابن تیمیه، روشن و صریح است. او با عقل به كلی مخالف است و خواستار الغای عملكرد عقل از تمام شئون زندگی است و با فكر كردن و اندیشیدن دشمن است؛ مگر اینكه آن فكر و اندیشه در راستای تأیید نقل و احادیث باشد. وی در این زمینه میگوید: دلایل عقلی درست وقتی قابل شنیدن است كه مخالف اخبار انبیا نباشد و فكر و عقلی كه با اخبار و احادیث مخالف باشد؛ نه عقل است و نه فكر. (۱۰)
افكار وهابیت نیز در پشت دیوار دفاع از توحید، مبارزه با شرك و بدعت، و بازگشت به سیره و گفتار سلف پنهان شده است؛ به گونهای كه خود را مدافع توحید دانسته و دیگران را مشرك میخوانند. آنها در اعتقادات خود فقط با احادیث و روایات پیامبر كار دارند و اصولاً آنها را حجت میدانند. پس دلایل عقلی در مقابل دلایل نقلی بیارزش هستند. ابن تیمیه با این گفتار، راه را بر عقل و اندیشه گرفته و عملاً به جمود و تحجر فكری دعوت میكند و برای فكر، خطوط قرمز زیادی تعیین میكند. وی میگوید: سلف صالح به نیابت از ما، اسلوبها و روشها را تعیین كرده و ما باید تبعیت و تقلید كنیم. ما باید تماماً در خط، اسلوب، كردار و گفتار سلف صالح راه برویم. نقش ما تبعیت است و این به نفع ماست؛ حتی ممكن است از نظر ظاهر هم نفع و سودی در تقلید و انجام یك تكلیف وجود نداشته باشد، با این همه ملزم به تبعیت هستیم، برای اینكه این تبعیت ما را به انبیا نزدیك میكند، چنان كه میگوید: «و لهذا نحن ننتفع بنفس متابعتنا لرسول الله (ص) و السابقین من المهاجرین و الانصار، فی أعمال لولا أنهم فعلوها لربما قد لا یكون لنا فیها مصلحه، لما یورث ذلك من محبتهم، و ائتلاف قلوبنا بقلوبهم، و ان كان یدعونا الی موافقتهم فی أمور أخری الی غیر ذلك من الفوائد.» واضح است كه این كلام دشمنی با هرگونه تفكر است، برای اینكه فاصله ما با زمان صحابه و زمان ابن تیمیه متفاوت است و نیازهای عصر ما با آن دوره فرق میكند. (۱۱)
در واقع، او تمامی نمادها و مظاهر زندگی این عصر را نفی میكند. از جهت دیگر، تیمیه مسلمانان را فرا میخواند كه تمامی روابط خود را با كفار قطع كنند و در تمامی امور با آنها مخالف باشند. وی میگوید: «كذلك قد نتضرر بموافقتنا الكافرین فی أعمال، لولا أنهم یفعلونها لم نتضرر بفعلها... فتكون موافقتهم دلیلا علی المفسده و مخالفتهم دلیلاعلی المصلحه.» به عبارت دیگر، مسلمانان نباید هیچ یك از ساختههای فیزیكی و فكری كفار را به كار گیرند حتی اگر این به ضررمسلمین باشد. به نظر او مهمترین مصلحت در این است كه با آنها مخالف باشیم. برای اینكه در كارهای كفار مصلحتی به نفع ما نیست:
«و حقیقه الامر: أن جمیع أعمال الكفار، و أموره لابد فیها من خلل یمنعها أن تتم له منفعه بها. ولو فرض صلح شیء من أموره علی التمام، لاستحق بذلك ثواب الاخره. ولكن كل أموره اما فاسده أو ناقصه.» در یك مورد از این شیخ الاسلام پرسیده میشود: «رأی علما در خصوص قومی از اهل ذمه كه مجبور شدهاند، لباسی غیر از لباس عادی و بومی خود بپوشند، مثلاً آنها را سلطان مجبور كرده كه از عمامه مسلمین استفاده نكنند، و این موجب آزار و اذیت آنها و همچنین ضرر كاسبكاران مسلمان شده است؛ آیا امام برگشت آنها به لباس محلی را مجاز میدارد؟ پاسخ ابن تیمیه منفی است: «فجاءتنی الفتوی فقلت لایجوز اعادتهم الی ما كانوا علیه و بجب ابقاؤهم علی الزی الذی یتمیزون به عن المسلمین. فذهبوا ثم غیروا الفتی، ثم جاءوا بها فی قالب آخر، فقلت: لا تجوز اعادتهم، فذهبوا، ثم أتوا بها فی قالب آخر، فقلت: هی المسأله المعینه و ان خرجت فی عده قوالب.»
این سؤال را در قالبهای مختلف پرسیدهاند و هر بار شیخ بر جواب منفی خود اصرار ورزیده است. طرح سؤال به صورتهای مختلف از جانب سؤال كنندگان، نشانگر عدم اغنای آنهاست و اصرار شیخ بر جواب منفی نیز، نشانگر ماهیت تعصبآمیز، تندرو و غلو ایشان در افكار را نشان میدهد، زیرا برای او مهم نیست كه غیر مسلمان اذیت و آزار میشود و مسلمان نیز ضرر اقتصادی میبیند. او با این كار، افكار تندروانه، نژادپرستانه و كراهیت را مورد تأیید قرار میدهد. چرا؟ او خود پاسخ میدهد: «أما ما یرویه بعض العامه عن النبی (ص) أنه قال (من أذی ذمیا فقد أذانی) فهو كذب علی رسول الله (ص) ولم یره أحد من أهل العلم؛» اینكه بعضی افراد از پیامبر نقل كردهاند كه هر كس ذمی را آزار دهد، مرا آزاد داده است، یك كذب است، پس چون پیامبر این حرف را نزده است و در سند دیگری هم نقل نشده است، پس آزار غیر مسلمان بر ما گناه و جنحهای ندارد.
او با این شیوه، تمامی نصهای دینی در خصوص مسامحه و تسامح با غیر مسلمانان را رد میكند و برافكار تندروانه خشونت و قتل و غارت ادامه میدهد. ابن تیمیه در واقع دارای ترازو و سنگ محك متفاوتی است؛ ترازوی برخورد با كفار و ترازوی برخورد با مسلمین. او حتی برخورد تبعیضآمیز و نژادپرستانه را جایز میشمارد. او هر گاه با حدیثی روبرو میشود كه مخالف ایدههای تندروانه اوست، آنها را منكر میشود و در مورد آیات قرآنی كه با افكار او سازگار نیست، به تفسیر و تأویل روی میآورد. (۱۲) سلفیهای جهادی مانند زرقاوی، متأسفانه همان دیدگاه سنتی ابن تمیمه را میراثداری میكردند؛ به گونهای كه آنها مسئولیت شرورترین حادثه سالهای اخیر، یعنی انفجار حرم امام موسی كاظم و امام عسكری در سامراء را بر عهده گرفتند و قول تخریب سایر اماكن مقدسه را نیز دادند. آنها قبلاً نیز در توجیه جنایاتی مانند حمله انتحاری و كشتار هزارن نفر در پل كاظمیه، طی اطلاعیهای تأكید كرده بودند:
«بزرگان ما خط مشی روشنی را در مورد شیعه در اختیار ما گذاشته و پرده از این قوم برداشتهاند تا جایی كه امام البخاری میگوید: در پشت سر شیعه، یهود و مسیحی نماز نخوانید، به آنها سلام ندهید، با آنها ازدواج نكنید و از گوشت ذبح شده توسط آنان نخورید. (۱۳) همانطور كه بزرگان ما از جمله شیخ الاسلام ابن تیمیه گفته است: به این دلیل كه شیعیان با كفار علیه مسلمانان همكاری میكنند و آنها از بزرگترین اسباب حلقه چنگیزخان به سرزمینهای اسلامی و آمدن هالاكو به عراق و اشغال حلب و صالحیه بودند و از این رو، هنگام عزیمت به مصر، پادگانهای مسلمانان را ویران كردند و راه را بر روی مسلمانان بستند و به این دلیل، با تاتار و فرانسویها علیه مسلمانان همكاری كردند و از پیروزی اسلام خشمگین و ناراحت میشدند؛ در واقع آنان طرفداران یهود، مسیح و مشركان هستند و قلبهایشان مملو از كینه و خصومت با مسلمانان است. همچنین از بزرگترین عبادتها نزد آنها، لعنت فرستادن بر اولیاءالله در میان مسلمانان است. حریصترین مردم در جدایی افكندن بین مسلمانان هستند و عالیترین اصول آنها، كفرگویی، لعنت و دشنام به علمای مسلمان و خلفای راشدین است و اعتقاد دارند كه هیچ جایی برای كسانی كه به امام معصوم (دوازده امام) ایمان ندارند، وجود ندارد.»
وهابیون حتی به سنیهای معتدل نیز رحم نكرده، آنها را مانعی در برابر تفكرات و دیدگاههای خود تلقی میكنند؛ برای مثال در تاریخ ۸۴/۳/۱۱ جریان طالبان و وهابیت، «ملا عبدالله فیاض» عالم برجسته قندهار را به جرم همكاری با دولت كرزای ترور كردند و روز بعد، در مجلس فاتحه او، اقدامی انتحاری صورت دادند كه به كشته شدن دست كم 20 نفر منجر شد. این نخستین بار است كه وهابیهای افراطی و طالبان، به طور آشكارا، سنیهای معتدل را از میان بر میدارند. این قبیل اقدامات بیشتر بر ضدشیعیان در عراق و پاكستان انجام میشد. مهم این است كه سنیان معتدل و واقعگرا نیز از دست این اقدامات در امان نخواهند بود. در عراق هم طی ماههای گذشته، برخی روحانیون سنی كه تمایل به مذاكره با دولت داشتهاند، كشته شدهاند. در این حوادث، معمولاً افراطیون سنی تلاش كردهاند كه این اقدامات را به عهده سپاه بدر بگذارند؛ اما اكنون با عملیات انتحاری كه در قندهار صورت گرفت و با بعضی اعمال دیگر آنها علیه سنیها، میتوان یقین كرد كه در عراق هم طرفداران زرقاوی، نمیتوانند سنیان معتدل را تحمل كنند و به همین دلیل روحانیون متمایل به مذاكره با دولت را ترور كرده، با یك تیر، دو نشان میزنند: هم آنها را از سر راه بر میدارند و هم مسئولیت آن را بر عهده سپاه بدر و شیعیان میگذارند. (۱۴)
امام خمینی و نیز علمای شیعه در ایران و عراق، تلاش زیادی كردند تا از اندیشهها و سوءتفاهمهای تاریخی كه موجب افكار ضد شیعی وهابیان شده و در دشمنی با شیعیان به آنها استناد میكنند، برطرف سازند تا هم شیعه و هم سلفیها، یكدیگر را براساس شرایط امروز، از نو باز بشناسند و از قالبهای كلاسیك خارج شوند؛ اما متأسفانه اندیشههای افراطی و وهابگونه امثال زرقاوی، در روحیه تكفیری ریشه دارد و حاضر نیست، شرایط امروزی را مطالعه كند. البته افراطگری، علیرغم مخالفت بعضی بزرگان شیعه در بین بعضی شیعیان نیز وجود دارد كه مورد سوءاستفاده دشمنان اسلام نیز قرار میگیرد. آیت الله سید محمد باقر درچهای را میتوان از برجستهترین فقهایی دانست كه در 2 قرن اخیر، از اقدامات افراطی و غلوآمیز انتقاد كرده است. (۱۵)
بدین ترتیب، اسلام وهابی شكل گرفت تا در قرنهای بعدی، چنان چهره خشنی از اسلام ارائه دهد كه در تاریخ اسلام بیسابقه بوده است. از درون آن طالبانیسم و القاعده متولد شد كه در سایه كارهای خود، چهرهای تروریستی از اسلام تصویر كرد، چون میخواست با خشونت و زور، دینی را به زعم خود حفظ كند كه خود مخالف خشونت است و فقط با آموزههای الهی خود توانسته بود، در جهان نفوذ كند؛ ولی با تبلیغاتی كه به تهییج جوانان میانجامد، گروه طالبان به جمعآوری طرفدارانی برای خود پرادخته است كه آماده انجام عملی هستند تا رهبرانشان از آنها راضی باشند. در این میان، غربیها نیز در سایه تئوری جنگ تمدنهای خود، درصددند تا اسلام وهابیت و القاعده را به عنوان چهره واقعی اسلام معرفی كنند.
باید گفت كه اگر خشونت به نام دین باشد، دو جنایت صورت میگیرد: یكی خود خشونت است و دیگر اینكه به نام دینی كه ضد خشونت و طرفدار محبت، رحمت و صلح است، این خشونت صورت میگیرد. اینان جنایتكارانی هستند كه تیشه به ریشه دین اسلام میزنند. در این میان، اسلام از دو سو با استفاده پوپولیستی از دین مواجه است: از یك سو در میان خود مسلمانان، گروهی مانند وهابیها و طالبان، با شعارهای پوپولیستی و عوامگرایانه خود، در پی پیشبرد اهداف گروهی خود برای كسب قدرت در دنیای اسلام هستند و از سوی دیگر، در سطحی جهانی، دنیای غرب با استفاده از تندرویهای گروههای یادشده، در پی القای تفكر جنگ تمدنها در قالب جنگ میان ادیان است. در این راه غرب سعی دارد كه از اسلام چهرهای خشن به دنیای مسیحیت ارایه كند و با یادآوری جنگهای صلیبی، اذهان غرب ر انسبت به دنیای اسلام و مسلمانان بدبین كند.
در حقیقت غرب و دستگاه تبلیغاتی آن، از سالهای پیش، در پی چنین هدفی بوده است و ریشههای این نوع برخورد رسانهها و دستگاه تبلیغاتی غرب را با دنیای اسلام، باید در دستهای پنهانی جست و جوكرد كه در طی سالیان گذشته، به پرورش این گروهها پرادختهاند. اگر به صورت خوشبینانهای به پدیده وهابیت و طالبانیسم بنگریم، باید بگوییم كه این اگر كاملاً توسط استعمارگران پدید نیامده باشند؛ حتما توسط آنها تقویت، گسترش و حمایت شده است.
سخن آخر
(پوپولیسم و استفاده از دین)، یا استفادههای تبلیغاتی عوامگرایانه از آن، امروزه در سطوح مختلف ادیان وجود دارد. در ادیانی مانند اسلام، با گروههای تندرویی همچون طالبان و وهابیت مواجه هستیم. ادیان یهود و مسیحیت نیز با صهیونیسم یهودی و مسیحی روبرو هستند. این گروهها با شعارهای فریبكارانه و عوامگرایانه خود، توده ساده و قشرینگر را به سوی خود جلب میكنند و هر یك خود را منادی دین راستین میدانند و در این رهگذر، دست به اقداماتی میزنند كه دین مورد نظر خود را آن گونه كه میخواهند، معرفی میكنند.
از سوی دیگر، همانگونه كه پیشتر گذشت، ما در عصر رسانه قرار داریم. غولهای رسانهای، مرزهای جغرافیایی را در نوردیدهاند و تمام سعی آنان این است كه به ذهنها و افكار مخاطبان خود نفوذ كنند و دیدگاههای خود را به آنان بقبولانند. در حقیقت پوپولیسم در دنیای امروز با وجود غولهای رسانهای، شكل پیچیدهای به خود گرفته است. مرزها و نوع آن را نمیتوان مشخص كرد. رسانهها در آن واحد میتوانند، شعارهای پوپولیستی را به عنوان شعار منطقی به مخاطبان بقبولانند یا اینكه با پوپولیستی خواندن یك عقیده یا عمل منطقی، آن را ناكام بگذارند. رادیو، تلویزیون، ماهواره، اینترنت و به تازگی پیامهای كوتاه تلفن همراه، هر نظری را در كوتاهترین مدت ممكن به آگاهی مخاطبان خود میرسانند.
در زمانی كه (عصر بازگشت به دین) نامیده شده است، اقبال بشر به دین و آموزههای دینی افزایش بسیار یافته است و در این راه، شاهد آن هستیم كه دینباوری و اهمیت یافتن دین و رهبران دینی، بار دیگر مورد توجه قرار گرفته است؛ این امر، مایه امیدواری دینباوران است. ولی با این همه موجب نگرانیهایی نیز شده است؛ زیرا این امكان را فراهم میآورد كه برخی گروههای فرصت طلب، از فرصت به وجود آمده، برای دستیابی به اهداف خاص خود استفاده كنند و به نام دین، به اقداماتی دست زنند كه هیچ سنخیتی با دین و آموزههای آن ندارد.
پی نوشت ها:
۱ـ علی آقا بخشی و مینو افشاری، فرهنگ علوم سیاسی، نشر چاپار، تهران ۱۳۷۹.
۲ـ غلامرضا علی بابایی، فرهنگ سیاسی آرش، انتشارات تشیان، ۱۳۸۲.
۳ـ همان.
۴ـ همان.
۵ـ ناصر اسدی، استراتژیهایی برای نابودی عالم روزنامه جام جم، ۸دی ۸۲.
۶ـ منبع: سایت فرهنگی رهیوپان وصال
۷ـ همان.
۸ـ همان.
۹ـ همان.
۱۰ـ سایت سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران ذیل عنوان (پدرفكری طالبانیسم).
۱۱ـ همان.
۱۲ـ سایت سیاست خارجی ج. ا. ا ذیل عنوان (پدر فكری طالبانیسم) به نقل از المغربیه پر تیراژترین روزنامه مراكش).
۱۳ـ خلق افعال العباد ص ۱۲۵.
۱۴ـ سایت سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران ذیل عنوان پدرفكر طالبانیسم.
۱۵ـ همان.
منابع:
۱ـ دائره المعارف فریدوجدی: ج ۱۰، ص ۸۷۱، مقاله صالح ابن دخیل نجدی ـ زركلی، اعلام، ج ۶، ص ۲۵۷.
۲ـ الدرر السنیه، زینی دحلان، ص ۴۲ ـ زهاوی، الفجر الصادق، ص ۱۷.
۳ـ فتنه الوهابیه، ص ۶۶.
۴ـ سوسن شریعتی، پوپولیسم، خیزشی برای تشخص، منبع: اینترنت.
۵ـ پل تارگارت، پوپولیسم، حسن مرتضوی، انتشارات آشیان، چاپ اول ۱۳۸۱.
۶ـ شهاب اسفندیاری، پوپولیسم به مثابه چماق، روزنامه رسالت، شماره ۵۸۵۲.
۷ـ سعید حجاریان، سوء دمكراسی، منبع: اینترنت.
۸ـ محمد جواد روح. آفت پوپولیسم. منبع: اینترنت. سوسن شریعتی، پوپولیسم، خیزشی برای تشخص، منبع: اینترنت.
۹ـ پل تارگارت، پوپولیسم، حسن مرتضوی، انتشارات آشیان، چاپ اول ۱۳۸۱.
۱۰ـ شهاب اسفندیاری، پوپولیسم به مثابه چماق، روزنامه رسالت، شماره ۵۸۵۲.
۱۱ـ سعید حجاریان، سوء دمكراسی، منبع: اینترنت.
۱۲ـ محمد جواد روح. آفت پوپولیسم. منبع: اینترنت.
۱۳ـ www. Lotfipurs siteg. com
۱۴ـ www. iketab. com
۱۵ـ www. dari. com
۱۶ـ www. populism. com
۱۷ـ http: \\fa. wikipedia. irg
۱۸ـ ابو علیه، عبدالفتاح، محاضرات فی تاریخ الدوله السعودیه الاولی، ص ۱۴ ـ ۱۳ ـ تاریخ الجزیره العربیه فی عصر شیخ محمد بن عبدالوهاب، تالیف حسین خلف شیخ.
۱۹ـ ناصراسدی، (استراتژیهایی برای نابودی عالم) روزنامه جام جم، ۸ دی ۸۲).
۲۰ـ فیلیب حتی، تاریخ عرب، ج ۲، ص ۹۲۶، ترجخه فارسی.
۲۱ـ العقیده و الشریعه، ص ۲۶۷.
۲۲ـ جبران شامیه، آل سعود ماضیهم و مستقبلهم، ص ۲۳، طبع ریاضها
۲۳ـ كشف الارتیاب فی اتباع محمد بن عبدالوهاب تالیف سیدمحسن الامین، منشورات مكتبه الامین.
۲۴ـ الغدیر فی كتاب و السنه تالیف عبدالحسین احمد الامینی النجفی، دارالكتب الاسلامیه.
۲۵ـ آیین وهابیت تالیف استاد جعفر سبحانی، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم.
۲۶ـ وهابیان بررسی و تحقیق گونهای درباره عقاید و تاریخ وهابی تالیف علی اصغر فقیهی، انتشارات صبا
۲۷ـ وهابیت مبانی فكری و كارنامه عملی، آیه الله سبحانی، موسسه تعلیماتی و تحقیقاتی امام صادق (ع)
۲۸ـ الوهابیه و التوحید تالیف علی الكورانی العاملی، دارالسیره بیروت.
۲۹ـ الدعوه فی كلمه التوحید تالیف شیخ محمد صاد آل شیخ مبارك الخطی الصفوانی، دارالمصطفی لاحیاء تراث.
۳۰ـ پیام حكمت و تدوین محمد تقی فخلعی، آموزش اداره كل مبلغان.
منبع : http://khamenei.ir
نویسنده : مصطفی جوان
روز 8بهمن 1389 خبری بر روی خبرگزاریها قرار گرفت که حاکی از در گذشت داریوش همایون وزیر اطلاعات وجهانگردی دولت آموزگار بود.بدین منظور در این مقاله سعی می شودبه بازشناسی نقش داریوش همایون از عناصر وابسته به غرب در حاکمیت پهلوی دوم پرداخته شود.
خانواده
داریوش همایون، فرزند نورالله در 5 مهر سال 1307 در محله لالهزار تهران به دنیا آمد.پدرش نورالله همایون طی دورهی خدمت خود در مجلس شورای ملی در اداره حسابداری اشتغال داشت. پس از چندی به وزارت دارایی منتقل شد و چندی معاون کارگزینی را برعهده داشت و سپس به عنوان مشاور دیوان محاسبات انجام وظیفه میکرد.نورالله در سال 1337 با کمک شوهر خواهرش اقدام به تأسیس دبستان دانش پشت ساختمان مجلس شورای ملی نمود و خود به ادارهی آن پرداخت.1 پدربزرگ داریوش همایون، محمدعلی همایون نام داشت که ریاست صندوق مجلس شورای ملی را به عهده داشت. نورالله همایون پدر داریوش سه بار ازدواج کرد. ازدواج اول وی با ثریا جمالی (مادر داریوش) بود. ثریا جمالی فرزند ابوالقاسم جمالی (خان ناظر) از کارکنان سفارت ایران در استانبول بود. ثمره ازدواج نورالله همایون با ثریا جمالی دو فرزند پسر به نامهای داریوش و سیروس بود. زندگی زناشویی نورالله و ثریا به خاطر اختلافات متعدد در سال 1309 خاتمه یافت و در نتیجه این دو از یکدیگر جدا شدند. پس از اینکه نورالله همایون همسرش را طلاق داد برای بار دوم با ایران عابدی (دختر خالهاش) در سال 1315 ازدواج نمود. محصول این پیوند یک فرزند به نام شاپور بود. اما عاقبت این زندگی نیز ختم به خیر نشد و به طلاق انجامید. سومین و آخرین ازدواج رسمی نورالله با پروین رشیدیه در تبریز بود. نتیجه این ازدواج نیز پسری به نام هوشنگ و دختری به نام ژینوس بود. نورالله در سال 1370 در سن 87 سالگی در تهران درگذشت، اما همسر نخست وی- ثریا جمالی- در سال 1348 بر اثر ابتلا به سرطان در لندن فوت کرد2.
تحصیلات
داریوش همایون در سال 1314 در سن هفت سالگی تحصیلات خود را در دبستان فیروز بهرام و ابنسینا آغاز کرد (در کتاب وزیر خاکستری، مدارس ابتدایی داریوش همایون، دبستانهای اقدسیه و ترغیب ذکر شده است) و در سن 12 سالگی با معدل چهارده پایان یافت. پس از آن داریوش ، دوره تحصیلات متوسطه را در دبیرستان البرز ادامه دادو در هر کلاس 2 الی 3 سال مردود میشد. به همین خاطر پدر وی برای اینکه وضعیت درس پسرش بهتر شود او را به دبیرستان دارایی منتقل نمود. در نهایت وی در سال 1330 با معدل دوازده و نیم دیپلم خود را گرفت3. با مطالعه خاطرات داریوش همایون ملاحظه میشود، دورهی تحصیلات متوسطه وی در طی سالهای 1319 تا 1330 یازده سال طول کشید که نشانگر درجازنی و درگیری های فرهنگی، اجتماعی و سیاسی اوست. همایون در خاطرات خود در این باره مینویسد: "دورهی متوسطه که برای من یازده سال طول کشید، سرانجام تمام شد. یازده سال من مشغول گذراندن شش سال بودم. کمتر چیزی به این اندازه عجیب است. اما عجیبتر آن است که من بالاخره بدون آنکه ترک تحصیل کنم توانستم گلیم خود را از آب بکشم4."
داریوش پس از گرفتن دیپلم با وساطت پدرش که کارمند وزارت دارایی بود به استخدام وزارت دارایی درآمد.5 همایون در تابستان همان سال نیز در کنکور دانشگاه ادبیات تبریز شرکت نمود که در کنکور قبول نشد. همایون در سال بعد در کنکور رشته حقوق دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران شرکت نمود و قبول گردید. وی در این مورد در خاطرات خویش مینویسد: "به نظرم میآید که حقوق، یعنی علوم سیاسی و اقتصاد را برای رشته تخصصی خود انتخاب کنم، یعنی همان رشتههایی را که خیال دارم ضمن تحصیلات عالی خود تعقیب نمایم6."
داریوش همایون در سال 1334 به عنوان لیسانسیه حقوق در رشته قضائی فارغالتحصیل شد و در سال 1335 در کنکور دکتری حقوق شرکت نمود و در این آزمون قبول گردیداما نتوانست از رساله خویش دفاع نماید7.
آغاز فعالیتهای سیاسی
رضاشاه در مدت سلطنت خود با توسل به زور چنان جو اختناق و دیکتاتوری ایجاد کرده بود که هرگونه جنبشی به شدیدترین وجه سرکوب میشد. با آغاز جنگ جهانی دوم پیروزیهای هیتلر ،رضاشاه را مجذوب آلمانها کرد به گونهای که فراموش کرد چه قدرتی او را به حکومت رسانده است .در این زمان انگلیسیها متوجه افکار او شده و تصمیم به برکناری وی گرفتند. با اشغال ایران در سال 1320 طرح برکناری رضاخان و جانشینی محمدرضا پهلوی به اجرا گذاشته شد. با درهم شکسته شدن جو اختناق رضاخانی برخلاف میل محمدرضا فضای سیاسی قدری باز شد. مردم که مدتها آرزوی به میدان آمدن داشتند شروع به فعالیت کردند.
داریوش همایون نیز در این زمان فعالیتهای سیاسی خویش را آغاز نمود. او خود در این باره مینویسد: "در سال 1320 اشغال ایران توجه مرا از درس منعطف ساخت و به فعالیتهای سیاسی علاقهمند شدم از سال 1321 وارد دستههای کوچک شدم که در آن هنگام به تعداد زیاد از طرف جوانان تشکیل میشد و عموماً دارای احساسات تند ناسیونالیستی بود8."
داریوش همایون در سال 1325 وارد گروهی به نام "انجمن گردید". ریاست این گروه را فردی به نام علیرضا رئیسی برعهده داشت. علاوه بر داریوش همایون افرادی چون محسن پزشکپور، ، علینقی عالیخانی، بیژن فروهر و حسن غفوری در آن انجمن عضو بودند. یکی از اهداف مهم انجمن، فعالیتهای نظامی بود و برای انجام این تصمیم شروع به ساخت نارنجک نمودند که به علت کمتجربگی افراد، یکی از نارنجکها منفجر و علیرضا رئیسی کشته و دکتر عالیخانی دستگیر گردید9.
پس از این حادثه کمیته مرکزی این گروه تصمیم به سرقت نارنجک و مین از کمپ آمریکاییها گرفت. کمیته مرکزی طی دوران همکاری با داریوش همایون با روحیات وی آشنا شده بود و به خوبی دریافته بود که او برای نشان دادن خود و دستیابی به مقام و قدرت هرگونه عملی را انجام میدهد لذا انجام این مأموریت را به دایوش همایون و محسن پزشکپور واگذار کرد. با نزدیک شدن این گروه عملیات دو نفره به کمپ، یک مین زیر پای داریوش منفجر و پای او را مجروح ساخت، در نتیجه پزشکان بیمارستان سینا یک پای او را جراحی کردند10. پس از این حادثه همایون برای مدتی از فعالیتها کنارهگیری کرد.
عضویت در انجمن جامجم نشریه ناسیونالیستهای ایران
جنب و جوش مطبوعاتی همایون به سال 23-1322 و آن هنگام که او در کلاس دوم متوسطه سرگرم تحصیل بود، بازمیگردد. در آن دوره وی هفتهنامه دانشآموزی بهمن را در مدرسه چاپ میکرد. اما فعالیت رسمی مطبوعاتی همایون با انتشار نشریه جامجم به سال 1328 آغاز شد11. پس از تأسیس انجمن هنری جامجم در سال 1327 داریوش همایون به عضویت آن درآمد. مجله جامجم ارگان این انجمن بود و توسط دکتر ضیاء مدرس و شاپور زندنیا اداره میشد. محتوای این مجله که به گونهی ماهانه منتشر میشد به ظاهر ادبی بود و در واقع ناشر آثار اعضا و افکار انجمن ادبی جامجم بود. محل نشر آن تهران بود12. در نتیجه داریوش با توجه به اختلافاتی که با مدرس و زندنیا بر سر ریاست این نشریه پیدا کرد از آنها جدا شد.
عضویت در حزب پانایرانیست و سومکا
در سال 1326 به ابتکار دکتر عالیخانی، دکتر محمدرضا عاملی تهرانی و تنی چند از یارانشان که عموماً دانشجوی دانشگاه بودند و حس ناسیونالیستی شدید داشتند، تشکیلاتی به نام مکتب پانایرانیسم تأسیس شد. سال 1329 بر اثر اختلاف نظرهایی که بین مکتب پانایرانیسم به وجود آمد حزب پانایرانیسم به رهبری محسن پزشکپور از آن منشعب گردید. حزب پانایرانیست زیر پوشش وطنپرستی افراطی (ناسیونال- شوونیسم) برای محمدرضا پهلوی و مجموعه دربار فعالیت میکرد و شاهپرستی را از ارکان اصلی وطنپرستی معرفی مینمود. این حزب از روی احزاب فاشیستی اروپا الگوبرداری شده بود. سران آن، همانند حزب نازی آلمان، لباسهای متحدالشکل میپوشیدند و اعضای عادی آن بازوبندهای ویژهای بر بازو میبستند. و رؤسا و رهبران آن را سرور خطاب میکردند. داریوش همایون نیز در سال 1328 وارد حزب پانایرانیست شد. در این زمان در سال 1328 دانشجویان عضو حزب پانایرانیست به سرکردگی داریوش فروهر از این تشکیلات انشعاب کردند و با نام حزب ملت ایران به جبهه ملی پیوستند و در صف هواداران نهضت ملی و دکتر مصدق قرار گرفتند. حزب پانایرانیست از گروههای فعال در جریان کودتای 28 مرداد و در شمار یاران نزدیک کودتاگران آمریکایی بود و اعضای این حزب که اکثراً از عناصر لومپن و شرور بودند در روز 28 مرداد با چماق و قمه و زنجیر به جان مردم میافتادند و سوار بر کامیونهای ارتشی شعار "خدا، شاه، میهن" را سر میدادند.
با تأسیس حزب ملت ایران داریوش همایون نیز به آن پیوست. وی با توجه به اختلافاتی که در حزب به وجود آمد نتوانست در آنجا بماند لذا در سال 1331 وارد حزب سومکا گردید. حزب سوسیالیست ملی کارگران ایران (سومکا) در سال 1330 به رهبری داود منشیزاده تأسیس گردید. این حزب وابسته به انگلیس بود که سرلشکر حسن ارفع کارگردانی این حزب را برعهده داشت. حزب سومکا از جمله احزاب مورد حمایت و توجه محمدرضا پهلوی بود که هزینه آن را پرداخت مینمود13.اعضای این حزب، دارای عقاید افراطی (ناسیونال- فاشیستی) بودند و به تقلید از اعضای حزب نازی آلمان، یونیفورم سیاه میپوشیدند و بر آستین پیراهنشان علامتی شبیه صلیب شکسته را نقش میکردند. اعضای حزب سومکا با خشونت بسیار با مخالفین خود برخورد میکردند و اغلب با چوب و چماق و دشنه و قمه به جان مردم و گروههای مخالف میافتادند14. داریوش همایون پس از عضویت در حزب سومکا پلههای ترقی را به سرعت طی کرد و به سردبیری روزنامه سومکا ارگان رسمی حزب وسپس معاونت حزب دست یافت.
با روی کار آمدن دولت مصدق و ملی شدن نفت که حاصل تلاش آیتالله کاشانی، مصدق و مردم بود، انگلیسها به شدت ضربه خوردند. توطئهها و نقشههای مختلفی را برای شکست دولت مصدق تدارک دیدند که آخرین آن کودتای 28 مرداد بود که با کمک آمریکا به انجام رسید.
یکی از طرحهای پیچیده اطلاعاتی انگلیسها در آن مقطع، طرح نفوذ در جبهه مصدق بود. وضعیت سیاسی به گونهای بود که در هر لحظه احتمال فروپاشی حکومت پهلوی وجود داشت چراکه محمدرضا از کشور فرار کرده بود و انگلیسها کنترل کشور را از دست داده بودند. طبق اسناد موجود از جمله مأمورین نفوذی انگلیسها داریوش همایون بود.
داریوش همایون با نزدیکی به سران دولت مصدق از جمله دکتر فاطمی در مخالفت با سلطنت مشروطه برآمد. در این هنگام به موجب قرار بازپرس ارتش 2 ماه و نیم به اتهام ضدیت با سلطنت مشروطه محکوم به زندان شد که با پرداخت مبلغی به محکومیتش پایان داده شد! در 29 آبان سال 1331 نیز به جرم حمل اسلحه غیرمجاز و غارت و آتشسوزی طبق قرار بازپرس شعبه 18 دادسرای تهران بازداشت شد و به دادرسی ارتش انتقال که پس از 4 ماه زندان آزاد گردید.
داریوش همایون وکودتای 28مرداد32
داریوش همایون با درج مطالبی در روزنامه سومکا سعی میکرد خود را طرفدار مصدق و مخالف شاه نشان دهد. وی در مقالهای تحت عنوان "حزب ما در جریانات اخیر" که در 18 اسفند 1331 در روزنامه سومکا منتشر کرد، مینویسد:
"... اما اگر بخواهند به منظور تصفیهحسابهای خصوصی خود یک روز ما را به بهانه توطئه برضد سلطنت و روز دیگر ما را به عنوان فعالیت به نفع همان سلطنت گرفتار و محکوم کنند اگر بخواهند مانع از فعالیت قانونی حزبی ما [حزب سومکا] شوند و با این نحو راه را برای همه دشمنان سرسخت این ملت و این ملیت باز بگذارند، محال است حزب ما اجازه این ترکتازیها را به ایشان بدهد... ما مخالف اصولی این رژیم هستیم، اما دشمنی خاصی با این دولت یا آن دولت نداریم."
همایون سعی میکند در این مقاله ضمن پنهان داشتن دشمنی اش، دولت مصدق، خود و سومکا را مخالف رژیم سلطنتی معرفی نماید. پس از انجام کودتای ناموفق در مرداد 1332 (قبل از کودتای 28 مرداد) در مقالهای تحت عنوان "دیگران راه ما را هموار میکنند" مینویسد:
"... کودتای اخیر و جریاناتی که پس از آن به وجود خواهد آمد مراحل جدیدی در تاریخ ایران محسوب میشوند و سلطنت مشروطهای که پنجاه سال پیش جانشین استبداد قدیمی شد هماکنون عملاً جای خود را به جمهوریت میسپرد... اکنون راه آینده، راه ما، هموار شده است15."
اگر کودتای 28 مرداد 1332 به وقوع نمیپیوست قطعاً با ارتباطات نزدیکی که داریوش همایون با ملیگراها خصوصاً دکتر فاطمی ایجاد کرده بود نه تنها خود بلکه حزب سومکا را نیز در صف طرفداران نزدیک دکتر مصدق درمیآورد و منتظر انجام دستورات بعدی از طرف انگلیسها مینشست.
با انجام کودتای 28 مرداد و سرنگونی دولت مصدق توسط عمال انگلیس و آمریکا شاهد دریافت عالیترین نشان کودتا توسط سرلشگر ارفع کارگردان اصلی حزب سومکا میباشیم16. و سرلشگر فضلالله زاهدی پدر همسر داریوش همایون که از مجریان کودتا بود، به مقام نخستوزیری میرسد.
پس از کودتا دکتر منشیزاده رهبر حزب سومکا به نفع شاه و کودتاگران سخنرانی نمود. سخنرانی دکتر منشیزاده و مواضع جدید حزب سومکا که در تناقض کامل با قبل از کودتا بود اعضای حزب را متحیر ساخت. دکتر منشیزاده طی صحبتی با اعضای حزب، داریوش همایون را مسئول این تناقضات معرفی کرد و گفت فحش دادن به شاه توافقی بود که بین همایون و دکتر فاطمی انجام شده بود و بدینسان بر واقعیات ماجرا که مأموریت انگلیسها جهت نفوذ بر جبهه طرفداران مصدق بود سرپوش گذاشته میشود.
همکاری با روزنامه اطلاعات
داریوش همایون تا سال 1334 فعالیت جدی مطبوعاتی نداشت وی در این سال در آزمون کلاس نویسندگی و خبرنگاری روزنامه اطلاعات شرکت کرد و قبول شد. در تاریخ 26 دی 1334 همکاری خود را با روزنامه اطلاعات به عنوان مصحح با حقوق ماهیانه سه هزار ریال آغاز نمود. پس از مدتی با توجه به دارا بودن مدرک لیسانس حقوق و آشنایی با زبان انگلیسی در سرویس خارجی روزنامه اطلاعات به عنوان مترجم به کار گرفته شد.آخرین پله پیشرفت همایون در روزنامه اطلاعات سردبیری سرویس خارجه روزنامه بود.
داریوش همایون در پی مأموریت خود در سومکا که خود را به ظاهربا عنوان ملیگرا و ضدبیگانگان نمایانده بود در شروع کار در روزنامه اطلاعات نیز همان روند را با نوشتن مطالبی علیه آمریکا ادامه داد. در این مقطع مستقیماً تحت فرمان "ژوزف گودین" رئیس سازمان جاسوسی "سیا" در ایران قرار گرفت. دستور سیا نوشتن مطلب علیه شورویها و به نفع آمریکا بود. به تدریج تفاسیر همایون جنبه ضدشوروی پیدا کرد و در جریان جنگ سرد همکاریهای لازم را با گودین به عمل آورد.
در این زمان سازمان سیا تصمیم گرفت جهت ورزیده ساختن و دادن آموزشهای لازم، وی را برای مدتی به آمریکا اعزام کند تا در آینده استفاده بهتری از او داشته باشد. بدین منظوردر سال 1339 با پوشش وزارت امور خارجه، همایون به آمریکا رفت. داریوش همایون قبل از اعزام در این باره میگوید: "اخیراً وزارت خارجه آمریکا و با موافقت روزنامه اطلاعات به مدت چهار ماه برای مطالعه در امور روزنامهنگاری و بازدید آمریکا به آن کشور دعوت شدهام و تا بیستم اسفندماه [سال 1339] باید حرکت کنم17."
همکاری همایون با روزنامه اطلاعات تا زمان تأسیس سندیکای نویسندگان و خبرنگاران ادامه داشت. عباس مسعودی از مخالفین تأسیس سندیکا بود و همایون از فعالین با اختلاف نظرهای ایجاد شده همایون از روزنامه اطلاعات اخراج میگردد.
مأموریت نفوذ در جبهه ملی
در سال 1339 سازمان جاسوسی آمریکا"سیا" تصمیم گرفت با رخنه دادن عناصری به داخل جبهه ملی این گروه سیاسی را در اختیار خود درآورد. در پی این تصمیم داریوش همایون و تنیچند از فارغالتحصیلان آمریکا را وارد جبهه ملی نمود. این عده که غالباً تحصیلکرده دانشگاه هاروارد آمریکا بودند در جبهه ملی به دسته هارواردیها معروف شدند. همایون به کمک دکتر غلامحسین صدیقی وارد جبهه ملی شد و در کمیسیون حقوق و اجتماعی جبهه ملی مشغول به فعالیت شد. در آن مقطع ریاست این کمیسیون به عهده دکتر صدیقی بود که معاونت وی را پروانه اسکندری به عهده داشت.
فعالیتهای داریوش همایون ودیگر یارانش به حدی بود که حتی از جملات تند و ناسزا علیه شاه پروایی نداشتند. بیپروایی دسته هارواردیها سبب شد تا دیگر اعضای جبهه ملی نسبت به فعالیتهای آنها مشکوک شده و به مصدق گزارش نمایند.
دکتر مصدق کمیتهای متشکل از باقر کاظمی، دکتر شاهپور بختیار و داریوش فروهر را مأمور ساخت تا تحقیقات لازم را پیرامون آمریکا رفتهها انجام و نتیجه تحقیقات را به وی اطلاع دهند. کمیته مزبور پس از چندی گزارش تحقیقات خود را به صورت کتبی در اختیار دکتر مصدق گذاشت. در آن گزارش میخوانیم:
"دسته هارواردیها مأموریت علنی دارند تا علیه سلطنت و شخص شاه در جبهه [ملی] فعالیت کنند و آنجا را کانونی علیه دربار کنند تا در موقع لزوم علیه شاه از آن استفاده نمایند18."
با توجه به نتیجه کمیته تحقیق چنین استنباط میشود سازمان "سیا" قصد داشته با در اختیار گرفتن جبهه ملی اولاً یک گروه مخالف رژیم شاه را که ممکن بود در آینده برای محمدرضا خطری ایجاد کند در اختیار بگیرد. ثانیاً چهره ضدپهلوی جبهه ملی را حفظ تا بتوان از آن در جهت تأدیب یا تعدیل محمدرضا و در مواقع لزوم برای جایگزینسازی حکومت پهلوی استفاده کند. ثالثاً با توجه به ظاهر انقلابی جبهه ملی بسیاری از مخالفین رژیم شاه زیر چتر آن درآمده، باعث میشد بر مخالفین رژیم شاه تسلط بیشتری یابد.
دکتر مصدق پس از مطالعه نتیجه تحقیقات طرح شناسایی نفوذیها را به اجرا میگذارد: "این گزارش که به نظر دکتر مصدق میرسد دستور میدهد تا سعی شود نوشته کتبی از آنها گرفته شود. اعضای کمیته تحقیق دستور میدهند در حوزهها جلساتی که هارواردیها حضور دارند، قطعنامهها و صورتجلسات ساختگی که لبه تیز آن حمله علیه شاه و قانون اساسی باشد مطرح نمایند و حضار را به امضای زیر اوراق مکلف نمایند. در همه کمیتههای جبهه ملی دسته هارواردیها بدون ترس و واهمه ذیل اوراق را امضا میکنند در حالی که فعالترین و باایمانترین اعضای جبهه ملی از امضای اوراق (که از منظور تهیهکنندگان بیاطلاع بودند) خودداری کردند. از جمله امضاکنندگان همین داریوش همایون و دکتر فریدون مهدوی بودند که زیر یکی از صورتجلسات امضا کردند. و در جلسه بعد هم در کمیسیون حقوق سیاسی و اجتماعی پیشنهاد کردند که به آنها اجازه داده شود مقالاتی به زبان انگلیسی در جراید آمریکا علیه شاه نوشته شود. آن دو نفر قبول میکنند که نوشتن مقالات و ترجمه انگلیسی را به عهده بگیرند ولی پیشنهاد آنها با مخالفت پروانه اسکندری مواجه میشود و میگوید اگر شما میتوانید، در جراید فارسی چنین مقالاتی بنویسید و مردم را از آنچه در ایران میگذرد آگاه کنید، نه جراید آمریکا.
دکتر مصدق پس از ملاحظه صورتجلسات تهیهشده موفق میشود 27 نفر از نفوذیها منجمله داریوش همایون را شناسایی و در نیمه اول سال 1340 آنها را اخراج نماید19.
تلاش جدی در سندیکای نویسندگان و خبرنگاران
داریوش همایون با تأسیس سندیکای نویسندگان و خبرنگاران به یاری مسعود برزین اولین دبیر این سندیکا شتافت و تمام سعی خود را معطوف ساخت تا در آنجا از مهرههای اصلی به شمار آید.
فعالیت همایون به حدی بود که بیشتر اوقات خود را در سندیکا به سر میبرد که این موضوع مورد رضایت عباس مسعودی روزنامه اطلاعات نبود. از طرفی مسعودی از مخالفین سندیکای نویسندگان و خبرنگاران بود لذا پس از چندی به علت اختلاف نظرهای ایجادشده داریوش همایون را از روزنامه اطلاعات اخراج نمود20.
میزان نفوذ و اعتبار داریوش همایون در حوزه سندیکای نویسندگان تا بدان حد افزایش یافت که پس از کنارهگیری مسعود برزین خودش به عنوان دومین دبیر این سندیکا برگزیده شد. او به غیر از دومین دوره سندیکا که سمت دبیر آن را داشت، در چند دوره دیگر جزو کارگردانان اصلی این تشکیلات بود و به عنوان عضو هیأت مدیره با آن همکاری میکرد.
جدیت و همکاری داریوش همایون تا تحکیم موقعیتش در رژیم پهلوی ادامه داشت. به مرور زمان همکاری خود با سندیکا را کم نمود و در اواخر حتی سندیکا و داریوش همایون در مقابل همدیگر قرار گرفته و به مقابله با یکدیگر پرداختند.
استخدام در مؤسسه انتشارات فرانکلین
در سال 1340 شعبه مؤسسه انتشارات فرانکلین آمریکا در تهران راهاندازی شد. این مؤسسه به ظاهر با هدف کمک به فرهنگ کشور، نظارت و مباشرت در چاپ کتب وزارت فرهنگ ایران و برنامههای ترجمه کتب مختلف چاپ آمریکا را برعهده داشت. با بررسیهای منابع مشخص می شود مؤسسه فرانکلین یک مؤسسه پوششی برای فعالیتهای اطلاعاتی سیا بود که در نقاط مختلف جهان منجمله ایران شعبه داشت. در یکی از گزارشهای خبری ساواک میخوانیم:
"مؤسسه فرانکلین که دارای تعداد زیادی کارمند میباشد در ظاهر به نشر و انتشار کتب علمی اجتماعی و غیره مبادرت میورزد لکن این مؤسسه در باطن فعالیتهایی در جهت سیاستهای دول خارجی به عمل میآورد... به هر تقدیر این مؤسسه ظاهراً فرهنگی در حال حاضر از جانب سیاستهای خارجی حمایت و پشتیبانی میشود و رؤسای آن همگی جیرهخوار سازمان آمریکا میباشد."
ساواک پس از کسب خبر از منابع خود در آن مؤسسه مینویسد:
"... عموماً کارمندان فرانکلین معتقدند که عدهای از افراد این مؤسسه مستقیماً از طرف سازمان سیا حمایت میشوند عدهای بدون سروصدا از طرف فرانکلین و با خرج این مؤسسه به اروپا و آمریکا میروند و بدون اینکه کسی آگاهی پیدا کند تمام مخارجشان از طرف فرانکلین پرداخت میگردد..."
حال پس از روشن شدن ماهیت مؤسسه فرانکلین میبینیم که آمریکاییها از همان ابتدا همایون را به استخدام فرانکلین درآوردند ودر این دوران وی به عنوان یکی از پنج خبرنگار برجسته سال از طرف آمریکاییها انتخاب و بورس تحقیقاتی یکساله "نیمن" به وی اعطا میشود.در مسیر رفتن به آمریکا به وی مأموریت داده میشود تا شعبات فرانکلین در مالزی، اندونزی و پاکستان را بازرسی نموده و گزارشی از آنها تهیه نماید. داریوش همایون پس از بورس نیمن در عرض سه سال 21 سفر به خاورمیانه و خاور دور انجام داد و در بسیاری از حوادث جهانی حضور داشت.
تأسیس روزنامه آیندگان
در سال 1346 سازمان جاسوسی آمریکا "سیا"تصمیم گرفت جهت تأثیرگذاری بیشتر بر افکار عمومی و پیاده کردن اهداف خود در ایران روزنامهای را تأسیس نماید.سران آمریکا در این مقطع داریوش همایون را بهترین کاندیدا برای اجرای این تصمیم یافتند چراکه وی در مأموریتهای مختلف توانسته بود خود را در ردیف بهترین مأموران آن سازمان درآورد. طبق اسناد به دست آمده از لانه جاسوسی آمریکا مارتین هرتز در 9 سپتامبر 1967 (18 شهریور 1346) طی گزارشی در این باره مینویسد:
"من با داریوش همایون مکالمات جالبی در جریان ماههای اخیر و در ارتباط با به راه انداختن روزنامه آیندگان به توسط او داشتهام... او همچنین بسیار مطلب خوانده، با وجدان و باهوش و نویسندهای زبردست (از نقطهنظر معیارهای ایران) است. به عنوان رئیس سندیکای روزنامهنگاران وی ممکن است که در عین حال نفوذ فزایندهای داشته باشد.
همایون که تحصیلکرده آمریکاست (در هاروارد و در پی بورس که به توسط بیل میلر برای او فراهم شده بود) علاقهمند به حفظ تماس با ما میباشد. من معتقدم که او بسیار فراتر خواهد رفت. به هر صورت او یک همصحبت بسیار جالبی است..."21
داریوش همایون پس از قبول مأموریت به سراغ دوستان خود دکتر سمسار، دکتر بهرهمند و بهروز رفت و طرح تأسیس روزنامه آیندگان را با آنها در میان گذاشت.
با توجه به اینکه داریوش همایون یکی از چهرههای شناختهشده سازمان جاسوسی آمریکا بود تصمیم بر این شد امتیاز روزنامه به خانم فریده کامکار شاهرودی دریافت گردد. درخواست امتیاز روزنامه آیندگان به وزارت اطلاعات ارسال و در اول مرداد 1346 کمیسیون مطبوعات وزارت اطلاعات با موافقت ساواک اعطای امتیاز روزنامه آیندگان با روش سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی را به خانم شاهرودی ابلاغ نمود. پس از دریافت امتیاز روزنامه اولین جلسه مجمع عمومی شرکت آیندگان تشکیل و خانم کامکار شاهرودی و آقایان داریوش همایون، دکتر اهری، دکتر بهرهمند و بهروز به سمت اعضای هیأت مدیره و آقای دکتر سمسار به عنوان بازرس انتخاب شدند. خانم فریده کامکار شاهرودی صاحبامتیاز و مدیر، داریوش همایون مدیرعامل و جهانگیر بهروز رئیس هیأت تحریریه گردانندگان اصلی روزنامه بودند. ساواک جهت نظارت بر کار آیندگان منوچهر آزمون را به عنوان نماینده خود در آن روزنامه به وزارت اطلاعات معرفی نمود22.
تجهیز روزنامه آیندگان به کمک اسرائیل
داریوش همایون در سفری که هنگام جنگهای ششروزه اعراب و اسرائیل به فلسطین اشغالی داشت با سران رژیم صهیونیستی اسرائیل ارتباط برقرار کرد و تقاضای خرید یک دستگاه "رتاتیو" برای روزنامه آیندگان نمود.
در تهران نیز همایون با نزدیکی بیشتر به مئیر عذری نمایندگی اسرائیل تقاضای سرمایهگذاری نمود در اظهارات عذری در این باره میخوانیم:
"آقای مئیر عذری... اظهار داشته است که داریوش همایون از او خواسته است که در روزنامه در شرف تأسیس (آیندگان) تا حدود دو میلیون تومان سرمایهگذاری نمایند.
او ضمناً گفته است که در صورتی که این سرمایهگذاری عملی شود تعهد مینماید که برای همیشه مطالب روزنامه را علیه اعراب و به نفع اسرائیل تنظیم نماید.
داریوش همایون مجله بامشاد را که در آن تفسیرهایی در مورد اعراب و اسرائیل بر له و علیه اعراب نوشته شده بود ارائه داده است و خواهش کرده که آنها را به وزارت امور خارجه اسرائیل بفرستد و اضافه نموده که در سفری که به تلآویو کرده با مقامات وزارت امور خارجه اسرائیل راجع به این موضوع صحبت کرده و در آن وقت آنها از او پشتیبانی کرده و وعده کمک دادهاند23."
تلاشهای داریوش همایون با ابلاغ موافقت کامل وزارت خارجه و پشتیبانی رژیم اشغالگر قدس توسط عذری به نتیجه رسید.
مأموریت جدید حزب رستاخیز
در سال 1353 آموزگار و دستیارانش منجمله داریوش همایون جهت خارج نمودن کشور از بیتفاوتی سیاسی طرح «تکحزبی» کشور را تهیه نمودند تا شاید با اجرای این طرح تحولی در کشور ایجاد نموده و با عرضاندامی که نشان خواهند داد به مقامات بالاتری دست یابند.
طرح حزب رستاخیز که شاه آن را "فراگیر" خطاب میکرد، از طرف گروه آموزگار و با شناخت دقیق از خلقیات شاه ارائه شد. گروه آموزگار به قلم و فکر داریوش همایون، طرح این حزب را چنان نوشت که شاه دورانی که درصدد ایجاد پایههای ایدئولوژیک برای رژیم خود بود قانع گردد که این تنها راه حرکت دادن به جریان از تحرکافتاده و بیتفاوت سیاسی مملکت است24.
با توجه به محرز بودن وابستگی داریوش همایون به سازمان سیا تلاش او در طرح و اجرای تئوری تکحزبی را میتوان در راستای مأموریتهای محوله آن سازمان ارزیابی نمود.
داریوش همایون با عضویت در حزب رستاخیز به یکی از بازیگران اصلی آن حزب تبدیل شد و به عنوان تئورسین حزب مطرح گردید. وی در کتاب گذار از تاریخ خود در این باره مینویسد:
"از سال 1354 که حزب رستاخیز تشکیل شد. من به حزب پیوستم و عضو هیأت اجرایی حزب شدم. در تغییر اساسنامه حزب در آن صورت که پیشنهاد شده بود، نقش مهمی داشتم. اساسنامه اصلی اساسنامه اصنافی فاشیستی بود و ما آن را با کوشش زیاد تغییر دادیم. در سال 1355 قائممقام دبیرکل شدم و عملاً گرداندن حزب را برعهده داشتم همه کارهای حزب را انجام میدادم و در تعیین سیاستهایش خیلی مؤثر بودم... ده ماهی بعد، کابینه تغییر کرد و نخستوزیر تازه که آقای آموزگار بود از من دعوت کرد به وزارت اطلاعات و جهانگردی بروم".
اعلام تکحزبی شدن کشور در سال 1353 و بیان سخنان ناپخته شاه مبنی بر اینکه "کسانی که نمیخواهند این وضع (حکومت تکحزبی) را بپذیرند، در این مملکت جایی ندارند. میتوانند گذرنامههایشان را بگیرند و به هر جایی که میخواهند بروند." در میان مردم و شخصیتهای ملی و مذهبی عکسالعملهای مختلفی را در پی داشت. مردم مسلمان ایران با اطلاع از سیاست جدید رژیم با ارسال نامهای به محضر امام خمینی(س) از ایشان استفتا نمودند که آن حضرت صریحاً نظر خود را در 21 اسفند 1353 بیان کردند25.
مردم مسلمان ایران با اطلاع از نظر مرجع و رهبر خود از ترفند جدید رژیم مطلع و حاضر به هیچگونه عضویت و همکاری با حزب رستاخیز نبودند که به دنبال این بیاعتنایی مردم، عمال رژیم به انحای مختلف تلاش میکردند تا مردم را متقاعد به عضویت نمایند. از جمله تلاشگران جدی داریوش همایون است26.
دوران وزارت اطلاعات و جهانگردی
با اوجگیری نهضت امام خمینی در سال 1356 پایههای رژیم شاه بیش از پیش متزلزل گشت. کارشناسان داخلی و خارجی به ویژه اربابان آمریکایی شاه به این نتیجه رسیدند تا با برکناری هویدا از دولت و انتصاب فردی دیگر افکار عمومی را فریب داده و قدری به حکومت شاه ثبات بخشند. جمشید آموزگار از جمله افراد پا به رکاب این مقطع رژیم به حساب میآمد. لذا در مرداد 1356 با برکناری هویدا آموزگار را به مقام نخستوزیری منصوب نمودند.
داریوش همایون که از حمایتهای سازمان سیا برخوردار بود و در طی فعالیت در حزب رستاخیز از مقربین آموزگار درآمده بود به وزارت اطلاعات و جهانگردی منصوب شد27.
اهانت به امام خمینی(ره) در چاپ مقاله رشیدی مطلق
داریوش همایون در زمان وزارتش مقالاتی را به اجبار جهت چاپ در اختیار نشریات میگذاشت که این امر اسباب ناراحتی عدهای را فراهم کرده بود. از جمله مقالاتی که همایون به نشریات داد مقاله مجعول رشیدی مطلق تحت عنوان "ایران و استعمار سرخ و سیاه"است. این مقاله به دستور وی در مورخه 17 دی 1356 در روزنامه اطلاعات به چاپ رسید. در این مقاله با بیشرمی تمام به بزرگ مرجع تقلید، رهبر و مقتدای ملت مسلمان حضرت امام خمینی توهین شده بود. انتشار این مقاله آتش خشم مردم غیرتمند ایران را شعلهور ساخت. مردم شریف قم در عکسالعمل به این بیحرمتی رژیم به خیابانها ریختند و با اهدای خون دهها شهید و مجروح شدن تعداد بسیاری از مرد و زن حماسه تاریخی 19 دی را آفریدند. بعد از قم مردم دلاور شهرهای تبریز، یزد، مشهد، اصفهان و سایر شهرها به صورت جدی وارد میدان شده و با تظاهرات جانانه خود شیرازه رژیم را درهم ریختند.
برخی از نویسندگان ضمن مقصر دانستن داریوش همایون، مقصر اصلی را هویدا و دارودستهاش میدانند28.
علی باستانی سردبیر وقت روزنامه اطلاعات در این باره می گوید:
"همایون پاکت را که علامت وزارت دربار روی آن بود و یادداشت ضمیمه مقاله را برداشت و اصل مقاله را به من داد و گفت این مقاله باید حتماً در جای مناسبی در روزنامه چاپ شود. شتابزدگی همایون در این کار و اصرار او در چاپ فوری مقالهای که آن را به دقت مطالعه نکرد، نشان میداد که وی قبلاً در جریان تهیه این مقاله بوده و از مضمون آن آگاهی داشته است مقاله در هیأت تحریریه اطلاعات طوفانی برپا میکند و اعضای هیأت تحریریه روزنامه از فرهاد مسعودی سرپرست روزنامه میخواهند که برای جلوگیری از چاپ آن در روزنامه به نخستوزیر متوسل بشود. جمشید آموزگار از موضوع مقاله اظهار بیاطلاعی میکند، ولی بعد از تماس با شاه مطلع میشود که مقاله به دستور خود شاه تهیه شده و اعلیحضرتاصرار دارند که مقاله قبل از مسافرتشان به مصر در روزنامه چاپ شود"29
محفوظ نگه داشتن واقعیات مربوط به چاپ مقاله توهینآمیز باعث شد داریوش همایون در افکار عمومی مردم، در صف اول منفورین رژیم شاه قرار گیرد. زمانی که رژیم شاه جهت بقای خود و کم کردن خشم انقلابی مردم تصمیم میگیرد با دستگیری تعدادی از منفورین و حتی قربانی کردن آنها خود را نجات دهد، داریوش همایون نیز در لیست دستگیرشدگان قرار گرفت.
در نتیجه اولین ثمره مقاله مزبور برکناری دولت آموزگار در 4 شهریور 1357 بود که با برکناری آموزگار، همایون نیز عزل گشت و دوران او نیز به پایان رسید.
دستگیری منفورین
با اوجگیری انقلاب شکوهمند اسلامی ایران، لحظه به لحظه به نگرانی آمریکاییها و اسرائیلیها افزوده میشد. مأموران سازمان سیا در تهران به صورت دقیق رویدادهای انقلاب را به واشنگتن مخابره نموده و سران کاخ سفید را در جریان کار قرار میدادند.
از جمله کمکهای آمریکا به رژیم شاه فرستادن مأموران ویژهای چون ژنرال هایزر به تهران بود تا از نزدیک دستی بر آتش داشته باشند. یکی از فرستادگان واشنگتن پس از ملاقات با شاه وضعیت او را اینگونه گزارش مینماید:
"با مرد گیج و مریضی روبهرو بودم که در برابر مشکلات جاری کشور دائم میگفت: نمیدانم چه کنم؟ وی پس از برگشت به آمریکا در دیدار با برژینسکی مشاور امنیتی کارتر گفت: شما یک مرده متحرک در آنجا دارید ما در ایران چه میکنیم!.... باید بدانی که دیگر نمیتوانیم روی شاه حساب کنیم."
آمریکاییها با بررسیهای به عمل آمده به این نتیجه رسیدند که یکی از راهحلهای آرام ساختن مردم دستگیری افراد منفوری چون داریوش همایون است.
اعلام جرم سندیکای نویسندگان و خبرنگاران علیه همایون در انتخاب وی به عنوان یکی از چهرههای منفور تأثیر داشت30.
مهمترین هدف آمریکاییها نجات تاج و تخت محمدرضا پهلوی بود. لذا دستور اجرای طرح دستگیری منفورترین را صادر مینمایند.
"ارتشبد ازهاری با استفاده از ماده 5 قانون حکومت نظامی، تعدادی از شخصیتهای کشوری و لشگری از جمله نامبردگان زیر را بازداشت نمود:
امیرعباس هویدا نخستوزیر اسبق، منوچهر آزمون وزیر مشاور سابق در امور اجرایی، داریوش همایون وزیر اسبق اطلاعات و جهانگردی، منصور روحانی وزیر اسبق کشاورزی، ارتشبد نصیری رئیس سابق ساواک، منوچهر نیکپی شهردار سابق تهران، سپهبد صدری رئیس سابق شهربانی کشور، عبدالعظیم ولیان استاندار سابق خراسان، شیخالاسلامزاده وزیر سابق بهداری، نیلی آرام معاون سابق وزارت بهداری، فریدون مهدوی وزیر اسبق بازرگانی"31
تصمیم آمریکاییها چون بازی شطرنج بود آنها حاضر شدند جهت جلوگیری از مات شدن شاه مهرههایی چون داریوش همایون را که سالیان سال صادقانه به سازمان سیا خدمت کردهاند را فدا سازند. طبق گزارش سرتیپ سجدهای معاون ستاد اطلاعاتی به تیمسار فرمانداری نظامی تهران و حومه در مورخه 16 آبان 1357 داریوش همایون و 13 نفر از منفورترین دیگر دستگیر میشوند. این دستگیری در ساعت 30/3 توسط کمیته فرمانداری نظامی تهران انجام و متهمین به زندان دژبانمرکزانتقال داده میشوند.
داریوش همایون با مقصر دانستن رژیم شاه در ارتباط با دستگیری خود و همپالگیهایش مینویسد:
"به هر حال، اینها مسلماً در آدم اثر خوبی نمیبخشد. اما تصور میکنم مهمتر از این، آن سرخوردگی بود آن خلاف انتظار و آن یکهای بود که نه من، بلکه خیلی از ماها خوردیم. که آخر ما جزو یک رژیمیم، توی یک تیم هستیم. چطور ممکن است ما که زندگیمان را گذاشتهایم ...رژیمی خنجر را بردارد و بزند به سینه خودش. دشمنان را از زندان آزاد بکند، و در مقابل دوستانش را بگیرد بیندازد به زندان"32
انتشار خبر دستگیری منفورترین تأثیری در حرکت انقلابی مردم نداشت تنها باعث شد رژیم شاه برای انجام محاکمه آنها تحت فشار قرار بگیرد.
در بحبوحه ی پیروزی انقلاب درشامگاه 21 بهمن 1357 مردم به زندان پادگان جمشیدیه که همایون نیز در آن بازداشت بود حمله کردند و با تسخیر زندان زندانیان را آزاد ساختند. همایون نیز از تاریکی شب استفاده کرد و با جای دادن خود در میان زندانیان دیگر موفق به فرار میشود.
او در ارتباط با رهایی از زندان و فرار از کشور مینویسند:
"... آن شب چریکها و مجاهدین به زندان ما که پادگان جمشیدیه بود، یعنی دژبان تهران و زندان نظامی تهران و ششصد هفتصد نفر افسر و سرباز هم در آنجا زندانی بودند، حمله کردند و آنجا را گرفتند، درهای زندان باز شد و زندانیها گریختند. چون شب بود من در داخل صفوف آن زندانیان توانستم از زندان فرار کنم. بیشتر دوستانم هم که با من زندانی بودند فرار کردند و جز چند نفری آن شب دستگیر نشدند... تا پایان اردیبهشت 58 در زیرزمین بودم. بعد دیگر هم از روی مأیوس شدن از اوضاع ایران و هم روی فشار خانوادهام که در خارج بودند از مرز ترکیه پس از دو کوشش و یک بار برخورد با پاسدارها که آن داستان دیگری است به فرانسه گریختم و در آن چند ساله در فرانسه یا آمریکا زندگی میکنم..."33
به دنبال سراب
همانطور که ذکر گردیدداریوش همایون پس از فرار از زندان در بهمن 1357، چند ماه به صورت مخفی در ایران زندگی کرد. فروپاشی حکومت پهلوی برای او بسیار تلخ بود چراکه سالها برای تداوم آن تلاش کرده و با زحمات زیاد توانسته بود خود را در ردیف دولتمردان کشور درآورد.همایون با نگاهی به گذشته شاهد پرونده ننگین خیانت خود به ملت شریف ایران بود و میدانست اگر مردم موفق به شناسایی وی شوند لحظهای امان نخواهند داد و سرنوشتی بهتر از هویدا و منوچهر آزمون نخواهد داشت. لذا برای نجات جان خویش تصمیم به فرار از ایران گرفت.وی ابتدا به ترکیه و از آنجا به فرانسه گریخت در پاریس به همسرش هما زاهدی که از قبل به فرانسه رفته و دارای خانه مجللی بود پیوست.
همایون در فرانسه به صف جریان سلطنتطلب در جهت ضربه زدن به انقلاب اسلامی پیوست و به صورت جدی تلاش خود را برای به سلطنت رسانیدن رضا پهلوی آغاز کرد. او در کتاب گذار از تاریخ خود مینویسد:
"... ما میخواهیم وارث پادشاهی پهلوی را به شاهی ایران برسانیم ما میخواهیم قانون اساسی مشروطیت را با اصلاحاتی که مردم بخواهند- اگر بخواهند- به جای قانون اساسی جمهوری اسلامی بنشانیم.... رژیم پادشاهی را من برای ایران بیچون و چرا میپسندیدم و حالا هم بیچون و چرا میپسندم، معتقدم این رژیم برای ایران بهتر است."
همایون در سال 1369 با تصور اینکه محبوبیتی در نزد ایرانیان خارج از کشور دارد اقدام به راهاندازی نشریه آیندگان در لوسآنجلس نمود که به علت عدم استقبال ایرانیان تعطیل شد. پس از این شکست به همکاری با رادیو طرفداران پادشاهی که از قاهره با هزینه اشرف پهلوی برنامه پخش میکرد دعوت شد.
همایون به واسطه جلب کمک موساد و سیا برای راهاندازی تلویزیون جامجم در لوسآنجلس رابطه خوبی با مدیر جامجم برقرارکرد.
عمده تلاش همایون در خارج از کشور صرف ایجاد وحدت بین نیروهای اپوزیسیون خارج از کشور، نوشتن مطالب علیه جمهوری اسلامی ایران در نشریات ضدانقلاب، شرکت در مصاحبههای از پیش طراحیشده رادیوهای بیگانه و تجزیه و تحلیل اخبار در راستای اهداف سازمان سیا و صهیونیستها میشد.
داریوش همایون تا پایان عمرش یک لحظه از مخالفت با نظام مقدس جمهوری اسلامی دست بر نداشت تاجاییکه در حوادث پس از انتخابات دهم ریاست جمهوری در سال 88 با برگزاری سخنرانی ، مصاحبه و دادن بیانیه وپیام با سران اپوزیسیون داخلی وسران فتنه همراهی نمود وبسیاری از اقدامات آنان را مورد تایید قرار داد.در نهایت وی در سن 82 ساگی در ژنو سویس درگذشت.
منابع
1- چهرههای آشنا، تهران، کیهان، 1342، ص 662
2-صفاءالدین تبرائیان، وزیر خاکستری، تهران، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 1383، صص 39-37
3-شرححال رجال سیاسی نظامی معاصر ایران، باقر عاقلی، جلد سوم، نشر گفتار، تهران، 1380، ص 1756
4-مرکز اسناد مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، دفتر خاطرات داریوش همایون، ص 225، شماره سند 141/8140
5- داریوش همایون به روایت اسناد ساواک، مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، 1378، ص 13
6- دفتر خاطرات همایون، پیشین، ص 52
7-داریوش همایون به روایت اسناد ساواک، پیشین، ص 56
8-داریوش همایون به روایت اسناد ساواک، پیشین، ص 14
9-وزیر خاکستری، پیشین، ص 23
10-شرححال رجال سیاسی و نظامی معاصر ایران، دکتر باقر عاقلی، جلد سوم، نشر گفتار، 1380، ص 1756
11-چهرههای آشنا، تهران، کیهان، 1344، ص 662
12-مسعود برزین، شناسنامه مطبوعات ایران از 1215 تا 1357، تهران، بهجت، 1371، ص 140
13-ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، حسین فردوست، ج2، ص 440
14 -نیمهپنهان، جلد اول، کیهان، 1378، صص 12 و 11
15-روزنامه پایمردی شرق، شماره 50، ص سوم
16-فردوست،پیشین، ج1، ص 44
17-داریوش همایون ،گذار ازتاریخ،پاریس،آبنوس،1992
18- داریوش همایون به روایت اسناد ساواک، صص 107 و 108
19-داریوش همایون به روایت اسناد ساواک، صص 107 و 108
20-محمدعلی سفری، قلم و سیاست، تهران، نشر نامک، 1377، ج3، ص 628
21-اسناد لانه جاسوسی، رابطین خوب آمریکا، جلد17، ص 17
22-داریوش همایون به روایت اسناد ساواک، صص 113-111
23-تبرائیان، پیشین، صص 340 و 341
24-روزنامه کیهان، 4/6/57
25-صحیفه نور، جلد اول، ص 211
26-روزنامه کیهان، 18/9/1355
27-باقر عاقلی، شرححال رجال سیاسی نظامی معاصر ایران،ج3، ص 1758
28-محمود طلوعی، پدر و پسر، انتشارات علم، 1373، صص 154-153
29-محمود طلوعی، داستان انقلاب، علم، 1371، ص 286
30-روزنامه کیهان، 15/6/57
31-باقر عاقلی، پیشین، ص 1759
32-گذار از تاریخ، داریوش همایون، صص 155 و 154
33-پیشین، ص 150
منبع : مرکز اسناد انقلاب اسلامی http://irdc.ir

برای دریافت کلیک کنید

دانلود کل تحلیل سریال «Alias» با فرمت Rar و با اندازه 10.98مگابایت
دانلود قسمت اول تحلیل سریال «Alias» با اندازه 3.87مگابایت

چکيده :
آيين بهائيت فرقه نوظهوري است که بعد از خاتميت پيامبر اسلام ادعاي ظهور نموده و خاتميت را تکذيب و وجود پيامبران و خداياني را در مسلک خود اثبات مي نمايد . باتوجه به اين ادعا و ادعاي دين مبين اسلام مبني بر خاتميت و جامعيت و تکامل خود - «که بواسطه مسائل عقلي و نقلي بسيار محکمي به اثبات رسيده است » - در اين مقاله سعي شده به تحليل و بررسي سران ، افراد و احکام اين آيين جديد التاسيس پرداخته شود .احکام اين فرقه که توسط کساني که ادعايي خدايي داشته اند بيان مي شود ؛ و تناقضات اين احکام و اعتقادات با احکام و شرايع الهي ديگر و باعقل و خرد ؛ البته بحث نقد و بررسي اين افکار مجال ديگري مي خواهد و ما در اين اوراق سعي داريم خواننده را فقط با اين مطالب آشنا کنيم .
واژگان کليدي :
باب : سيد علي محمد شيرازي که ادعاي نيابت امام زمان (عليه السلام) را کرد.
بهاء الله : ميرزا حسين نوري که رهبر دوم بهائيان و به خود لقب بهاء الله داد.
بابي و بابيت : به طرفداران باب ، بابي و به آيين آنها بابيت گفته مي شود .
بهايي و بهائيت : به پيروان (بهاءالله) که بعد از باب اورا به جانشيني قبول دارند و نه ميرزا يحيي صبح ازل را بهايي و به فرقه آنها بهائيت مي گويند.بيت العدل : به محفل 9 نفره اي که در اسراييل (فلسطين اشغالي) واقع است و تمام امور بهائيان جهان را بعد از مرگ شوقي رباني هدايت و کنترل مي کند.امري : به احکام و دستوراتي که سران بهايي و بيت العدل صادر مي کنند امري گويند
مقدمه
در طول تاريخ ، بشرهميشه بدنبال راه نجات و رستگاري بوده و هست . رسيدن به سعادت چه در دنيا و چه در مسائل آخرتي و معنوي از آرزوهاي ديرينه فرزندان آدم (عليه السلام)بوده و بخاطر بدست آوردن اين مطلب دست به هر کاري زده است ؛و براي دستيابي به اين مقصود به دنبال کساني که ادعاي توانايي انجام اين عمل و رساندن انسانها به ساحل نجات و رستگاري بوده اند ، حرکت کرده است . (ودليل بوجود آمدن اديان مختلف چه اديان مادي و چه اديان الهي که از جانب خداوندمتعال نازل شده پاسخ به اين نياز فطري و غريزي و عقلي انسانها بوده است) . ما دراين پژوهش سعي داريم به يکي از اين آيين هاي نوظهور که نزديک به 300سال است پا به عرصه وجود نهاده است و توانسته پيرواني براي خود مهيا کند بپردازيم ؛ ضرورت اين تحقيق در آن است که عمر جاودانه انسان در آخرت را در بر مي گيرد که اگر اين آيين ها نا بجا فراگير شود باعث فنا شدن دنيا و آخرت آدمي مي شود .در مرد اين فرقه تاکنون کتابهايي بسياري از جانب دوست و دشمن ، موافق و مخالف نوشته شده است؛ که در هر کدام به فراخور حال مطالبي به نگارش در آمده است . لکن هدف از جمع امري اين مطالب ما به يک حالت نقد از درون شبيه است که توسط افرادي گزارش شده است که بهائيت را از نزديک ديده و لمس کرده اند.و صد البته يک نکته حائز اهميت مي باشد که در تمجيد کردن از کسي، شنيدن از دوستان ، لطافت و شيريني تعريف کردنِ دشمنان و مخالفان را ندارد و در انتقاد کردن بهتر از دو ستان و نزديکان کسي بهتر نمي تواند ايرادات و نقدها را بيان کند.باتوجه به نکته فوق دراين مقاله سعي نموده ايم فرقه بهائيت و بابيت را از ديدگاه کساني که در اين مسلک بوده اند و بيشتر آنها از آن رويگردان و به دين مقدس اسلام مشرف شده اند مورد تحليل و بررسي قرار دهيم .
بنابراين اين نوشتار را درسه فصل تنظيم مي نمائيم .فصل اول باسرکردگان اين دين آشنا شده بيو گرافي آنها و تاريخ زندگي آنها را مورد مطالعه قرار مي دهيم؛ در فصل دوم به احکام و اعتقادات آنها پرداخته ايم (البته جانب انصاف را رعايت نموده و از قول مستبصرين اقوالي را بيان مي کنيم )و سپس در فصل سوم باتعدادي از هدايت يافته گان از اين فرقه و ارتباط آنها با بزرگان بهائيت آشنا خواهيم شد .
فصل اول : بزرگان و روساي دين بابيت و بهائيت
1-سيد علي محمد باب
وي در سال 1235 هجري قمري در شيراز متولد شد، پدر وي محمدرضا بزاز شيرازي و مادرش خديجه بود، در دوران کودکي پدر خود را از دست داد و سرپرستي وي را دائيش سيد علي به عهده گرفت . وي هنگام طفوليت در شيراز به مکتب شيخ عابد که پيرو عقائد و آراء شيخ احمد احسائي مؤسس مرام و مسلک شيخيه بود ميرفته است. ميرزا ابوالفضل گلپايگاني در کتاب خطي مينويسد: باب 6 يا 7 ساله بود که وارد مدرسه شيخ عابد گرديد و مدرسه معروف به قهوه اولياء بود، و باب در آن مکان براي مدت 5 سال مبادي لغت فارسي را ميآموخت. (1)افکار و عقائد شيخ احمد احسائي به وسيلهي شيخ عابد در زواياي مغز اين کودک رسوخ نمود . علت کناره گيري او از تحصيل معلوم نيست ، شايد کندي ذهن او باشد و به هر حال پس از ترک تحصيل به عنوان تجارت از شيراز به طرف بوشهر حرکت نمود. آشفتگي روحي علي محمد در شهر بوشهر مورداتفاق عدهاي از مورخين مسلمان و بابي و بهائي ميباشد. در کتاب تلخيص تاريخ نبيل زرندي تأليف اشراق خاوري صفحهي 66 چنين آمده است. «حضرت باب قالب اوقات در بوشهر به تجارت مشغول بودند، و با آن که هوا در نهايت درجه حرارت بود هنگام روز چند ساعت بالاي پشت بام منزل تشريف ميبردند و به نماز مشغول بودند آفتاب در نهايت حرارت ميتابيد ولکن هيکل مبارک به محبوب واقعي متوجه...» تأثير آفتاب سوزان و فعاليت دائمي وي اثري عميق در آشفتگي خاطرش داشتند؛ به علاوه تماس وي با اروپائيان در آن مکان انحرافاتي در طرز فکر وي به وجود آورد و عامل ديگر در تغيير روحيات وي بشمار ميرفت . بالاخره علي محمد دستخوش اختلالات دماغي گشته و لذا بوسيلهي دائيش به کربلا فرستاده شد اين تغيير آب و هوا هم در او مؤثر نيفتاد، روزها در کربلا به درس سيد کاظم رشتي ميرفت. وي پس از مرگ سيد کاظم به بوشهر مراجعت، نمود و در آن مکان خود را باب امام زمان عليهالسلام معرفي کرد. يکي از شاگردان سيد کاظم رشتي شيخي به نام ملا حسين بشروئي اولين کسي است که از دستگاه شيخيه دعوت او را بر اساس بابيت و عبوديت نسبت به امام زمان (عليه السلام) پذيرفته است. باب پس از ادعاي بابيت در بوشهر مورد تعقيب حکومت آن سامان قرار گرفت و از بوشهر وي را به شيراز روانه نمودند و براي محاکمه و بررسي عقائد وي مجلسي از علماء شيراز تشکيل شد و سرانجام در مسجد وکيل شيراز با حضور امام جمعه دعاوي خود را انکار کرد و بر اشخاصي که او را بدان امتياز ممتاز دانند لعنت فرستاد. چون پس از اين واقعه دقت زيادي نسبت به باب رعايت نميشد ، از فرصت استفاده کرد و با ارتباط پنهاني که با حاکم اصفهان منوچهرخان گرجي «روسي» _ که شخص متظاهر به اسلام بود _ داشت، از شيراز گريخت و به اصفهان رفت و در آنجا نيز ادعاي بابيت خود را تجديد کرد. در اين هنگام ياران وي شروع به ايجاد تشنج و انقلاب در بعضي از نقاط مملکت نمودند، دولت وقت از منوچهرخان درخواست کرد که وي را به تهران منتقل سازد او نيز براي فرونشاندن سرو صداي مردم به صورت ظاهر باب را با سربازاني چند به طرف تهران فرستاد، ولي همان شب او را مخفيانه از بيراهه به اصفهان برگرداند و مدت 6 ماه تمام وي را در عمارت خورشيد اصفهان يعني مقر فرماندهي خويش نگهداري کرد. پس از مرگ منوچهرخان گرجي حاکم جديد اصفهان بر جريان اطلاع پيدا کرد و باب را به طرف تهران فرستاد، قبل از ورود به تهران از قريهي کلين که از دهات اطراف ري است به تبريز و از آنجا به زندان ماکو و چهريق منتقل شد و بالاخره بر اثر اغتشاشاتي که از راه نامه پراکني در گوشه و کنار کشور ايجاد نموده بود او را در تبريز محاکمه کردند. به طوري که از صفحات 204 و 205 کتاب کشف الغظاء ميرزا ابوالفضل گلپايگاني برميآيد باب توبه کرد که عين توبه نامه آن را در فصل دوم اين تحقيق ذکرخواهيم کرد . دعاوي مختلف و افکار رنگارنگ و نوشتههاي بيمغز و بياساس و رفتار مخصوص او علماء را بر آن داشت که به علت شبهه خبط دماغ بر اعدام وي رأي ندهند. ليکن صدر اعظم ايران اميرکبير به خاطر رفع غائلههاي پياپي که در نقاط مختلف کشور روي ميداد و در طي آن هزاران نفر از افراد بيگناه مسلمان کشته ميشدند ، صلاح در آن ديد که وي را به قتل برساند و لذا در سال 1266 در تبريز تيرباران شد و جسدش را در کنار خندق تبريز انداختند و سگان تبريز به نوائي رسيدند . باب در زندان ماکو و چهريق در اواخر عمرش سال 1265 هجري ادعاي مهدويت کرد، به دنبال آن نيز ادعاي رسالت نمود و کتب چندي نوشت و ضمن آنها احکامي آورد . نام دو کتاب را بيان گذاشت . يکي بيان عربي، و ديگري بيان فارسي که موفق به اتمام آن نگرديد و بالاخره ادعاي خدائي هم کرده است. در کتاب لوح هيکل الدين ضميمهي بيان عربي صفحهي 5 ميگويد:
«ان علي قبل نبيل ذات الله و کينو نيته»
يعني علي قبل از نبيل ذات و حقيقت خداست
مراد از علي قبل از نبيل، علي قبل از محمد ميباشد، زيرا نبيل و محمد از نظر حروف ابجد مساوي هستند و جمع حروف هر کدام 92 ميشود و اين سبک مغلق گوئي از شاهکارهاي ادبي وي ميباشد.

۲-صبح ازل اولين جانشين باب
تقريبا يکسال قبل از تيرباران، باب لوحهاي براي يکي از بابيان به نام ميرزا يحيي فرستاد که مبني بر جانشني وي بعد از باب بود. ميرزا يحيي پسر ميرزا عباس معروف به ميرزا بزرگ مازندراني نوري است. پدر ميرزا يحيي مستخدم دولت و در آخر مأمور ماليه مازندران شد که دراصطلاح ديوانيهاي ايران او را مستوفي ميناميدند. ميرزا عباس داراي هفت پسر بود: ميرزا محمدحسن، ميرزا حسينعلي، ميرزا موسي - که بابيان به او کليم خطاب ميکنند - ميرزا تقي پريشان، ميرزا رضاقلي طبيب، ميرزا يحيي - که از جانب باب صبح ازل لقب گرفت - و بالاخره ميرزا محمدقلي است. برادران دوم، ششم و هفتم يعني ميرزا حسينعلي - بهاءالله - ميرزا يحيي و ميرزا محمدقلي از يک مادرند. ميرزا يحيي و حسينعلي در تهران نزد خانواده بزرگ شدند و مبادي علوم را نزد آنان فراگرفتند. اين دو نزد پدرشان از احترام و محبت خاصي برخوردار بودند چون ميرزا عباس مادرشان را گرامي ميداشت. (ميرزا حسينعلي را مبلغين تصوف جذب کردند و او با آنان به حشر و نشر پرداخت و همواره در کتابهايشان غور ميکرد، ميرزا يحيي هم همين شيوه را در پيش گرفت. اين دوبرادربه دعوت ملا عبدالکريم قزويني بابي شدند). گفته ميشود هنگامي که اين دو نفر را به آذربايجان ميبردند در بين راه قم و قزوين با پرداختن رشوه به محافظين باب با او ملاقات کردند، اين ديدار در همه جا ذکر شده است. ميرزا حسينعلي ابتدا در تهران سپس در مازندران در قريهي نور - زادگاهش - شروع به دعوت از مردم به سوي باب کرد. او از اين شهر به آن شهر تبليغ را ادامه داد تا به شهر ساري رسيد، از آنجا به بابل و با قافله به تهران برگشت. اين جريان در زمان سلطنت محمدشاه - پدر ناصرالدين شاه - صورت گرفت. بعد از درگذشت محمدشاه و استقرار ناصرالدين شاه بابيان در پي شورشي قصد جان شاه را نمودند و يکنفر بابي به نام محمدصادق همراه با دوستش در مجاورت قصر شاهي واقع در نياوران شميران به شاه حمله کردند.در طول اين مدت ميرزا يحيي و ميرزا حسينعلي در ده افجه نزديک قصر بهاري شاه بهسر ميبردند. ميرزا يحيي که در اين مقطع جانشين باب محسوب ميشد موقعيتي خاص داشت ؛ چون اولا : بنا به نوشته و مهر و دستخط باب رهبريت بهائيان را بر عهده داشت ، بنابراين براي بابيان شخص مهمي به شمار ميرفت.ثانيا : به علت سن کم هنوز آن چنان راه و چاه را نميدانست و برادر بزرگترش ميرزا حسينعلي به عنوان وکيل و پيشکار وي کارها را انجام ميداد. ميرزا يحيي هنگام جانشيني کمتر از بيست سال داشت، پيروان ميرزا يحيي يا صبح ازل را ازلي ميگويند. به هر حال طبق وصيت باب ميرزا بهاء وکيل ميرزا يحيي شد و اولين کاري که کرد او را از انظار، پنهان داشت تا به وي گزندي نرسد، سپس ميرزا حسينعلي به انجام وصيت باب پرداخت. بابيان هم فقط از طريق ميرزا حسينعلي با ميرزا يحيي تماس و ارتباط پيدا ميکردند. قبل از سوء قصد به جان ناصرالدين شاه ميرزا حسينعلي برادرش را به شکل دراويش، درآورد، کساء وصلهداري بر تنش نمود، کلاه درازي بر سر و چماق و کشکول دراويش به دستش داد و به طور ناشناس روانهي گيلان کرد. بابيان نيز بر اين عمل صحه ميگذارند. صحت اين قضيه را بهائيان تصديق دارند . ولي اين کار را حمل بر مصلحت نموده بر صحت عمل او بدين وجه احتجاج ميکنند که : استخلاف ميرزا يحيي و کنارهگيري از کار او، پنهان شدن وي از انظار و نيابت بهاء از او ، مخاطبه و مکاتبه، تمام اينها سياست و تدبير بهاء بود تا از ضرر خويش جلوگيري نمايد ، زيرا وي خودش جانشين باب و صاحب امر و نهي بوده، او همان کسي است که باب به ظهورش بشارت داد بلکه او بوده است که باب را تربيت کرده و او بوده است که باب را به رسالت مبعوث نموده تا عالم را به ظهورجمال قدم و علت العلل بشارت دهد و از اين جهت گفته است: «کي او را تربيت مينمود؟» يعني که بود آن که باب را تربيت ميکرد؟ چنانکه تفصيل آن در يکي از کتب آنها موسوم به کتاب سياح است نوشته شده است. – (اين کتاب را فرد مورد اعتماد بابيان نوشته، هرچه دلش ميخواسته در آن درج نموده و آنرا به سياح مجهولي که هيچ اسم و رسمي از او نيست نسبت داده است تا غرضي که در نفس او بوده است، انجام شود. چنان چه عادت بابيان در بيشتر کتبشان مانند کتاب رجم الشيطان و غيره چنين ميباشد.)- در کتاب مذکور صفحه 88 و 89 مقالهاي نوشته است که متن فارسي آن اين است: «بعد از فوت خاقان مغفور محمدشاه، رجوع به طهران نمود (يعني بهاء) و در سِر مخابره و ارتباط با باب داشت و واسطه اين مخابره ملا عبدالکريم قزويني شهير بود که رکن عظيم و شخص امين باب بود و چون از براي بهاءالله در تهران شهرت عظيمه حاصل و قلوب ناس به او مايل بود ، با عبدالکريم دراين خصوص مصلحت ديدند که با وجود هيجان علما و تعرس حزب اعظم ايران و قوه قاهره اميرنظام (يعني ميرزا تقيخان اتابک و صدراعظم) باب و بهاءالله هر دو در مخاطره عظيمه و تحت سياست شديدهاند ، پس چارهاي بايد نمود که افکار متوجه شخص غائبي شود و به اين وسيله بهاءالله محفوظ بماند و چون نظر به بعضي ملاحظات شخص خارجي را مصلحت ندانستند ، قرعهي اين فال به نام برادر بهاءالله ميرزا يحيي زدند . باري به تأييد و تعليم بهاءالله او را مشهور و در لسان آشنا و بيگانه معروف نمودند و چون مخابرت سريه در ميان بود ، اين رأي را باب پسند نمود . باري ميرزا يحيي مخفي و پنهان شد و اسمي از او در السن و افواه بود و اين تدبير عظيم تأثير عجيب کرد ؛ که بهاءالله با وجود آنکه معروف و مشهور بود محفوظ و مصون ماند، اين پرده سبب شد که کسي از خارج تفرس ننمود و بخيال تعرض نيفتاد...» حسينعلي بهاء از اين کلکي که زد و از اين کلاه درازيکه بر سر برادرش گذاشت، دو منظور داشت:
اول - آنکه از شر برادر ميرزا يحيي مصون و محفوظ بماند.
دوم - آنکه دعوت بابيان به نقطهي مجهولي متوجه باشد و صاحب دعوت در دسترس نباشد مبادا مردمان بزرگ و اشخاص فاضل با وي تماس بگيرند و بر جهالت و سفاهت او آگاه شوند آنگاه از مسلک آنها اعتراض کنند.
حسينعلي بهاء اين سياست را از سوء سياست حاج ميرزا آقاسي وزير بيتدبير محمدشاه آموخته باشد؛ که وي باب را در قلعهي چهريق محبوس نموده و رابطهي مردم را با او قطع کرد و مردم نتوانستند بفهمند که اين مرد تا چه اندازه جاهل و نادان است. لاجرم در وهم و خيال افتادند و به عبارت فريبنده مبلغين بابي مغرور شدند و در نتيجه تعدادي از افراد ناراضي بدين مسلک موهوم متمايل گرديدند. چنين مينمايد که حسينعلي بهاء بدين نکته متوجه گشته باشد و يا سياستهاي خارجي بدو الهام داده باشند و او اين سياست را تعقب نموده باشد. (3)

3. حسينعلي نوري
ميرزا حسينعلي بهاءالله که فرقه ضالهي بهايي خود را پيرو او ميدانند، در سال 1233 هجري (دو سال قبل از تولد عليمحمد باب) در تهران متولد شد، او در تحت کفالت پدرش ميرزا عباس معروف به ميرزا بزرگ نوري مازندراني بزرگ شد، و نظر به اين که ميرزا بزرگ در دستگاه حاکم تهران سمت منشيگري داشت، او از لحاظ مادي در رفاه کامل به سر ميبرد، روي اين اساس، حسينعلي بهاء در خانوادهي ثروتمندي بزرگ شده است و طبيعي است، حتما در همان اوان کودکي براي تحصيل به مدرسه گذارده ميشود. بهائيان ميکوشند وي را درس نخوانده و به اصطلاح «امي» معرفي کنند . ولي خود بهائيان در کتابهاي خود به تحصيل او اقرار کردهاند، او ادبيات و علوم مقدماتي را در تهران تحصيل کرد و بنا به نوشته آيتي در کتاب کشف الحيل به نقل از ميرزا ابوالفضل گلپايگاني (يکي از رجال بهائيه) حسينعلي مدتها نزد ميرزا نظر علي حکيم درس خوانده است و مدت دو سال که در سليمانيه کردستان بوده تحصيلات خود را نزد شيخ عبدالرحمن عارف ادامه ميداده است. وي به عرفان منفي و بافندگيهاي متصوفه، علاقه داشت، در همان ابتداي تحصيلاتش با صوفيان و نويسندگان و فضلاي آنها (که با پدرش رفاقت و دوستي داشتند) معاشرت داشت. از اين رو، وقتي که بزرگ شد در سلک درويشان و متصوفه درآمد، چنان که از عکس او که نشان دهندهي گيسوهاي بلند و موهاي پريشان او است پيدا است، همان گونه که پسرش عبدالبهاء در مقاله سياح به اين مطلب اشاره کرده است. وقتي که آوازهي بابيت سيد عليمحمد باب منتشر شد بنا به گفتهي آيتي در الکواکب الدريه در سن بيست و هفت سالگي (حدود سال 1260 هجري) به باب ايمان آورد و در سلک اصحاب او درآمد و شروع به تبليغ و ترويج مرام بابيت کرد، .دست استعمار از ناحيهي مزدوران روسيهي تزار، همواره او را کمک و راهنمايي ميکردند، يکي از قراين دخالت مأموران روسي در زندگي او اين است که بلواها و فتنههايي که به وجود آمده مانند آشوب خراسان، بلواي بابل، فتنهي قلعهي طبرس، انقلاب محمدعلي حجت در زنجان، آشوب يزد و تيريز (4) و واقعهي بدشت، از زمان ايمان آوردن او به بعد بوده است!! (5)البته نويسنده اين مطلب در کتاب خود «بابي گري و بهايي گري» اسناداين وقايع را نياورده است ، و لي در کتب بهائيان و تاريخ نويسان مسلمان اين حوادث ذکر شده است. (6)

4. عباس افندي
«ميرزا حسينعلي» بهاء الله از همسراول خود پسري به نام عباس –(وي در سال 1260 هجري در تهران متولد شد)- داشت و ازهمسر ديگرش نيز صاحب سه پسر شده بود. براساس توافقي که در زمان حيات بهأالله انجام شد، قرار بود ابتدا عباس افندي، فرزند ارشد او، جانشين پدر شود و پس از او محمدعلي افندي، پسر بزرگ زن ديگرش، جاي او را بگيرد. اما با مرگ «بهاء الله» بين فرزندانش جدايي واختلاف افتاد و «محمد علي افندي» به همراه برادران و خواهرانش و پسرعموها همگي عليه عباس افندي (عبدالبهاء) پسر بزرگ بهاء الله شوريدند و زعامت او را گردن نگذاشتند. اما در نهايت او به جانشيني بهاء الله دست يافت و با عنوان «عبدالبهاء» تا سال 1300 شمسي رهبري فرقه ضاله بهائيت را در دست داشت. (7)عباس افندي چنان که از نوشتههايش (مقاله شخصي سياح و مفاوضات و الواح مختلفه) استفاده ميشود در تحصيل علوم گوناگون ادبي و عقلي زحمات زيادي را متحمل شده است. وي که هشت سال و اندي در تهران، و دوازده سال در بغداد، و پنج سال در ادرنه، و بقيهي عمر را در عکا و حيفا به سر برد، تمام رموز اغفال اغنام الله (گوسفندان خدا) را ياد گرفت و در ميان اين کشمکشها و تبعيدها، تجربهها آموخت، و به رموز و ترفندهاي نفوذ در ديگران آگاه گرديد. او به مراتب از پدرش حرفهايتر بود، بلکه به گفتههاي پدر سر و صورتي داد، و با توجيهات مضحک به ايرادهايي که از طرف پيروان باب و صبح ازل و ديگران ميشد جواب ميداد، بهائيان عباس افندي را در همهي شؤون، آيتي از آيات خدا دانسته، و او را در ميان هيولايي از افسانهها و دروغها قرار دادهاند.
«عباس افندي» روحيه اي محافظه کار داشت و همواره خود را «غلام بهاء» مي خواند. وي بشدت وابسته بود و هر روز خود را در ظل حمايت يک دولت قرار مي داد. او درابتدا وابسته به «روسيه تزاري» بود و از حمايت و پشتيباني اين دولت نهايت بهره برداري را مي کرد. زيرا دولت روسيه نخستين کشوري بود که مرزهاي خود را به روي بهائيان گشود و با کمک هاي خود باعث ايجاد اولين معبد- «مشرق الاذکار» - آنها در شهر «عشق آباد» شد. وابستگي به روسها به هيچ وجه نزد بهائيان زشت و مذموم نبود. تا آنجا که «عبدالبهاء» با تمام وجود در خدمت اهداف استعماري اين دولت قرارداشت و حتي براي آنها جاسوسي مي کرد. ماجراي جاسوسي رهبر بهائيان درجريان يک تحقيق آشکار شد و تا آن حد موجب خشم مقامات دولتي عثماني قرارگرفت که جمال پاشا فرمانده کل قواي اين کشور تصميم به اعدام او گرفت. دراين زمان دولت انگلستان به صورت علني به حمايت از بهائيان برخاست و لرد بالفور - وزيرامورخارجه بريتانيا وصادر کننده اعلاميه معروف «بالفور» پيرامون تشکيل دولت اسراييل - طي تلگرافي از ژنرال آلن بي فرمانده قواي انگليس در فلسطين خواست تا با تمام توان به حمايت از عبدالبهاء برخيزد. عبدالبهاء تا سال 1917 ميلادي و پيروزي انقلاب کمونيستي در پناه روس هاي تزاري بود و پس از آن خود را به دامان انگليسي ها انداخت. به طوري که وقتي نيروهاي انگليس دولت عثماني را در جنگ اول جهاني شکست دادند و وارد فلسطين شدند، فوراً «عبدالبهأ» را مورد لطف قرارداده و به او نشان عالي «پهلواني»- که در شمار نشان هاي مهم دولت انگليس است - اعطا کردند و به خاطر خدماتش به دولت انگليس به وي لقب « سِر» بخشيدند. از رهگذر اعطاي اين نشان و لقب بود که عبدالبهاء لوح ويژه اي به زبان عربي درمدح انگلستان صادر کرد و ژرژ پنجم پادشاه وقت اين کشور را دعا نمود. متن ترجمه اين لوح به شرح زير است: «بارالها سرا پرده عدالت در اين سرزمين برپا شده است و من تو را شکر و سپاس مي گويم... پروردگارا امپراطوربزرگ ژرژ پنجم پادشاه انگلستان را به توفيقات رحماني ات مؤيد بدار و سايه بلند پايه او را براين اقليم جليل (فلسطين) پايدار ساز...». (9)صبحي مهتدي در مورد خدمتکاران عبدالبهاء در حيفا مينويسد: «در حيفا ميان چاکران عبدالبهاء دو هندي بودند يکي به نام اسفنديار و ديگري به نام خسرو. اينها را در کودکي از هندوستان بي آگهي پدر و مادر ربوده و گريزانده بودند. خسرو ميگفت: من و ديگران با دست سيد مصطفي رنگوني به اينجا آمديم. سيد مصطفي رنگوني يکي از مبلغان بود که روش هندي داشت... اين مرد با دست خود و با دستياري ديگران خسرو و اسفنديار و بشير را بازي دادند و فريفتند و ناگهان به درون کشتي کشاندند... اسفنديار بسيار ساده و بيدانش بود کارش رانندگي و خانهاش در اصطبل نزد اسبها بود...» (10)در اين ايام، اندک اندک حرکت هاي استعماري در کشورهاي مسلمان آغاز شده بود و مردم اين کشورها تلاش هايي را براي رهايي آغاز کرده بودند. به دنبال آغاز اينگونه تحرکات ضداستعماري در شمال آفريقا و کشورهاي مستعمره فرانسه بود که دولت فرانسه هم با هدف ايجاد اختلاف بين مسلمانان، از عباس افندي (عبدالبهأ) درخواست مي کند تا گروهي از مبلغين بهايي را براي تبليغ بهائيت به کشورهاي «الجزاير» و «مراکش» و «تونس» وجزاير مسلمان نشين اطراف آفريقا اعزام دارد. او تلاش زيادي در راه گسترش اين فرقه استعماري به کار برد؛ و مبلغيني را به نقاط مختلف جهان ازجمله آمريکا فرستاد. از او نوشته هايي بجاي مانده که از سوي بهائيان باعنوان «مکاتيب» چاپ شده است. عبدالبهاء در سال هاي آخر عمر سفرهايي به آمريکا و اروپا کرد. او که پس از انگليس خود را وامدار استعمارجديد مي دانست، در سفر به آمريکا خطاب به جمعي از دزدان انسان نما و اتو کشيده آمريکايي آنها را براي غارت منابع ايران چنين دعوت کرد: «از براي تجارت و منفعت ملت آمريکا، مملکتي بهتر از ايران نيست ، چه که مملکت ايران مواد ثروتش همه در زير خاک پنهان است، اميدوارم که ملت آمريکا سبب شوند که آن ثروت ظاهر گردد.» . (11)و لوحي از عبدالبهاء در ميان بهائيان موجود است که حاکي از نقش بهائيان در وابسته کردن ايران و ديگر ممالک اسلامي به آمريکاست:خطابه مبارک در بروکلين 17 جون 2 رجب 1330 مژده باد مژده باد که نور شمس حقيقت طلوع نمود، مژده باد مژده باد که صهيون ره رقص آمد، مژده باد مژده باد اورشليم الهي از آسمان نازل شد، مژده باد مژده باد که بشارت الهي ظاهر گشت، مژده باد مژده باد که اسرار کتب مقدسه اکمال گرديد، مژده باد مژده باد که يوم اکبر الهي ظاهر شد، مژده باد مژده که علم وحدت عالم انساني بلند گرديد، مژده باد که خيمه صلح اکبر موج زد، مژده باد مژده باد که نسيم رحماني وزيد، مژده باد مژده باد که سراج الهي روشن شد، مژده باد مژده باد که در اين قرن اعظم جميع اسرار و نبوات انبياء ظاهر و هويدا گشت، مژده باد مژده باد که بهاء کرمل بر آفاق تجلي نمود، مژده باد مژده باد که آسيا و آمريکا مانند دو مشتاق دست به يکديگر دادند.» (12)عباس افندي که از راههاي مختلفي در راه تبليغ بهاييگري تلاش ميکرد، پا را فراتر گذاشت، مبلغيني را به آمريکا فرستاد و سرانجام خودش نيز سفري به آمريکا کرد، گر چه در اين مسافرت به نتيجهي کامل و دلخواه نرسيد، اما لانه فساد و جاسوسي را در آن سامان راه انداخت که اثرش بعدها آشکار گشت، بهائيان ميگويند: او در اين مسافرتها نزديک هفتاد نفر را بهائي کرد. او سه کتاب به نامهاي زير نوشت:
1- مقاله شخصي سياح که در تاريخ باب و بهاء نوشته شده و مؤلف آن يک سياح گمنام معرفي شده است.
2- کتاب مفاوضات، که به نظر بهائيان اين کتاب پس از فرائد گلپايگاني علميترين کتاب بهائيان است.
3- الواح و مکاتيب و نامههايي که او به اشخاص مختلف نوشته و بهائيان آنها را جمعآوري کرده و به نام «مکاتيب» به چاپ رساندهاند. از کتب بهائيان مانند رحيق مختوم (ج 2 ص 767) و کواکب الدريه (ج 2، ص 200) استفاده ميشود که عباس افندي تا آخرين روز عمر، به مسجد مسلمانان ميرفته و در نماز جماعت آنها شرکت ميکرده است. (13)
عبدالبها سرانجام در 75 سالگي که بيشتر عمرش را در عکا و حيفا به سر ميبرد درتاريخ 27 ربيعالاول 1340 هجري قمري (سال 1300 هجري شمسي) مرد و او را در «عکا» واقع در فلسطين اشغالي دفن کردند. (14)

5. شوقي افندي
عباس افندي هنگام مرگ فرزند پسرنداشت. پس از مرگ او با قرار تازه اي که گذاشته شده بود، رهبري بهائيان به نوه دختري او که شوقي افندي نام داشت رسيد و وي با نام شوقي رباني سرکردگي فرقه ضاله بهائيت را در دست گرفت. شوقي افندي که بهائيان وي را «شوقي رباني» مي خوانند، در سال 1314 قمري به دنيا آمد. پدرش ميرزا هادي شيرازي و مادر او ضيائيه دختر بزرگ «عباس افندي» است. شوقي افندي پس از مرگ عباس افندي وصيت نامه اي را بين «اغنام الله» (پيروان بهأ) توزيع کرد وخود راجانشين عبدالبهاء خواند، اما عده اي از بهائيان به سرکردگي احمد سهرابي آن را تقلبي و ساختگي خواندند و اين گروه تحت عنوان «سهرابيان» از بهائيان انشعاب کردند. (15)شوقي افندي خود را «ولي امر الله» خواند و رئيس «بيت العدل» معرفي کرد. او در دارالفنون باليون لندن تحصيل کرده و مستقيماً تحت پرورش و تربيت انگليسي ها رشد کرده بود. شوقي افندي با شعار برابري زن و مرد دستور برداشتن حجاب را صادر کرد و ازآنجا که ايران را خاستگاه «بهائيت» مي دانست به پيروان خود سفارش کرد که کوشش کنند تا اين روش قبل از هرجا در تهران و ايران رايج گردد. شوقي افندي که در سال 1300 شمسي، يعني اولين سال به قدرت رسيدن رضاخان به رهبري «بهائيت» برگزيده شده بود و در سال 1336، يعني شانزدهمين سال سلطنت محمدرضا پهلوي مرد. براساس وصيت و دستورات عبدالبهاء بايد رهبري بهائيت در خاندان «شوقي افندي» به صورت موروثي باقي مي ماند، اما برخلاف پيش بيني بهاءالله و عبدالبهاء، شوقي صاحب فرزند نشد. به همين سبب او براي اداره جامعه بهائيت، ايجاد تشکيلاتي به نام «بيت العدل» را لازم و ضروري دانست. شوقي افندي در دانشگاه آمريکايي بيروت و سپس در دانشگاه آکسفورد تحصيل کرده بود و انتخاب او به رهبري بهائيت با توجه به رذايل اخلاقي که داشت موجب اختلاف و انشعاب هاي تازه اي دربهائيت شد. حتي فضل الله صبحي مهتدي - که کاتب و منشي عبدالبهاء بود- دست از اين فرقه پوشالي کشيده و به دامان پاک اسلام رو آورد و خاطرات خود را از رفتار زشت «شوقي» انتشار داد. براساس نوشته ها و خاطرات صبحي، شوقي افندي (رباني) گرايش شديدي به همجنس بازي داشته و توضيح داده است که چگونه رهبر بهائيان جهان اوقات خود را با همجنس بازي به عنوان «مفعول» مي گذرانده است. اين امر، از دلايل رويگرداني چند تن ديگر از نزديکان عبدالبهاء از فرقه ضاله بهائيت نيز بود. شوقي رباني در سال 1336 شمسي به مرض آنفلوآنزا در لندن درگذشت. (16)

6. بيت العدل
ميرزا علي محمد باب يک سال قبل از کشته شدنش - چنانکه ملاحظه شد - ميرزا يحيي صبح ازل را به جانشيني خود تعيين کرده بود، که ديديم اين وصيت انجام نيافت، و ميرزا حسينعلي بهاء گوي از دست برادر و رقيب خود ربوده به رهبري گروه رسيد. اما بهاء خود چون داراي فرزند ذکور بود، جانشيني خويش را به فرزند خود تفويض کرد. و بدينسان ميرزا عباس (عباس افندي) با عنوان عبدالبهاء، بر مسند رهبري تکيه زد. در اينجا نکتهاي بس شگفتآور وجود دارد، که در طول زمان، يکي از کوبندهترين حربهها را عليه بابيان و بهائيان تشکيل ميدهد. و آن اينکه تبار همهي رهبران بهائي از نظر اولاد ذکور مقطوع است، و هيچکدام از اينان صاحب فرزند پسر نبودهاند. در مورد ميرزا حسينعلي بهاء نيز، اين حقيقت را بايد پذيرفت که فرزندان پسرش قبل از پيدايش باب و گرايش وي به مسلک جديد متولد شده بودند. از آن پس ملاحظه ميکنيد که هيچکدام از رهبران بهائي صاحب اولاد پسر نيستند. در اينجا سخن از گزافهگويي و خرافه پرستي نيست، بلکه بحث در اين زمينه است که چرا پس از ميرزا حسينعلي و مخصوصا بعد از مرگ شوقي افندي، موضوع رهبري بهائيان اينگونه دچار تشتت و دسته بندي و انشعاب و افتراق شد. ميرزا حسينعلي به احتمال قوي، بدان خاطر که خود فرزندان ذکوري داشت توصيه کرده بود که جانشين هر رهبري بايد در زمان حيات خود او معين و نام برده شود، اما همين توصيه مشکلاتي بس بزرگ به بار آورد، زيرا نه فرزند او را پسري بود و نه شوقي و ديگران را... به هر حال، دستگاههاي رهبري بهائيان و سازمان اياديان کوشيدند، تا اين مشکل را به نحوي حل و فصل کنند. اما اين مطلب خود مقدمهي مشکلات و تشنجات بسيار ديگري در جامعهي بهائيان شد،
شايد انگيزهي اصلي شوقي افندي، در ايجاد بيت العدل و انتخاب اعضاي آن نيز همين بوده است، به هر حال، اين موضوع خود يکي از علل اساسي انشعابات بعدي است. يکي از وظايف خطيري که شوقي رباني قبل از درگذشت بايست بدان عمل کند، تعيين جانشين بود. وي فرزندي نداشت. اما طبق وصيتنامهها و سنتهاي رهبران پيشين، مخصوصا به عقيدهي مخالفانش، که هم اکنون در رأس سازمان بهائيت قرار دارند، او ميبايست با ذکر اسم و تعيين قطعي کسي را که بعد از او در رأس بهائيت قرار ميگرفت و به نام « ولي امراله » ناميده ميشد، تعيين کند، و حال آن که وي دست به چنين اقدامي نزد. عبدالبهاء در وصيتنامهاي خطاب به شوقي افندي ميگويد: « اي احباي الهي، بايد ولي امراله در زمان حيات خويش من هو بعده را تعيين نمايد.» او همچنين ميگويد:« اي ياران، ايادي امراله را بايد، ولي امراله تسميه و تعيين کند. » در آن هنگام که « شوقي رباني » زنده بود و جريان بهائيت را در سراسر جهان اداره ميکرد، با توجه به وصيتنامهي عبدالبهاء عدهي کثيري از پيروانش چنين تصور ميکردند که او داراي فرزند ذکوري است که براي ادارهي جامعهي بهائيت بعد ازخود او تربيت ميشود و حتي به جانشين وي لقب « ولي امر ثاني » نيز داده بودند. اطرافيان شوقي رباني که در نقاط مختلف جهان پراکنده بودند، يا در«عکا » و «حيفا» به سر ميبردند، ميخواستند بدانند « شوقي» بعد از مرگش چه کسي را جانشين خود خواهد کرد، لذا دو نفر از بهائيان - به قول موافقين -« در مقام جسارت برآمده و از هيکل مبارک » دربارهي جانشينش سئوال کردند. اين دو نفر« محمد لبيب » و خانم « ويولت نخجواني» بودند که شوقي در جواب آنها چنين گفت: « اين امور به شخص من است، هر ترديد و تشويشي در اين خصوص، از سستي ايمان احباست». در تفسيري که از بهائيت، در دوران شوقي رباني، کردهاند. ميگويند که اداره کنندهي بهائيت يا به قول خودشان « نفس مظهر الهي » دو جانشين براي خود تعيين کرده است:
1- مأمورين وضع احکام غير منصوصه.
2- مأمورين و منتخبين تبيين و تفسير و تأويل احکام منصوصه و کليهي آيات سماويه.
شوقي رباني که خود ميدانست فرزند و جانشين بلا انقطاعي ندارد، براي ادارهي بهائيت، تشکيل و تأسيس « بيت العدل اعظم الهي » را لازم دانست. او ايجاد بيت العدل را در آغاز ولايت خود به همهي بهائيان جهان اطلاع داده بود. منتهي از همان روزي که وي خبر ايجاد اين تشکيلات را به همگان اعلام داشت، زمزمههاي مخالفت از هر سو بلند شد.بهائيان بخصوص کساني که سالها عمر خود را در تبليغ بهائيت صرف کرده بودند، تشکيل بيت العدل اعظم را طبق الواح وصايا (که جداگانه توصيف شده است)، ميدانستند. عبدالبهاء در الواح وصايا گفته بود، هرگاه ولي امراله (شوقي رباني) طبق يک وصيت نامه مخصوص - شبيه وصيت نامهي خود او، که به الواح وصايا معروف است - جانشين خود را که « ولي امر ثاني » خوانده ميشود، تعيين کرد ميبايست:
1- از بين رجال بهائي هشت نفر را در درجهي اول انتخاب کنند.
2- اين هشت نفر به رياست « ولي امر ثاني» - يعني کسي که شوقي رباني او را به رياست و پيشوايي انتخاب کرده - دور هم گرد آمده، تشکيل جلسه دهند و بهائيت را اداره کنند. عبدالبهاء نام چنين تشکيلاتي را « بيت العدل اعظم» گذارده است. شوقي رباني پس از درگذشت عبدالبهاء، در ژانويه 1922، به جانشيني وي منصوب شد. او در اولين لحظات چگونگي اداره بهائيت را چنين اعلام کرد:
1- از حضرت عبدالبهاء تمناي عون و عنايت مينمايم که اينجانب را به اجراي وصاياي مبارکه که اهم آنها تعيين جانشين و انتخاب ايادي امراله است موفق بفرمايند.
2- تمهيدات لازمهي کامله را که جهت انتخاب و تأسيس بيت العدل عمومي لازم و ضروري است فراهم آورده به ياران ابلاغ خواهد شد.
3- تکليف بيت العدل را تکليف شديد خود دانسته و معتقد است که: « کليهي افکار و قواي خود را حصر در فراهم نمودن تمهيدات مهمهي لازمه از براي تشکيل بيت العدل اعظم الهي خواهد نمود ». اولين باري که شوقي رباني نظرات خود را اعلام کرد، به هيچ وجه از تعيين جانشين بخصوصي براي خود صحبت نکرده بود، بلکه همه هم خود را متوجه تشکيل بيت العدل کرد و آن را « تکليف شديد » ناميد. او در نقشهي ده سالهاش ميگويد: « ... اي احباي الهي، بايد ولي امراله در زمان حيات خويش من هو بعده را تعيين نمايد، تا بعد از صعودش اختلاف حاصل نگردد ». همان طوري که گفته شد، شوقي رباني، تأسيس بيت العدل را که سمت جانشيني خودش را داشت به علت نداشتن فرزند ذکور مقدم بر هر کار ديگري ميدانست. سرانجام، شوقي رباني، پس از بيست و نه سال، اعضاي « بيت العدل اعظم » را انتخاب کرده و اين مرکز را تشکيل داد. اين انتصاب نامهي هيئت بينالمللي بهائي حيفا، به دستور شوقي رباني در اخبار امري سال 109 بهائي و با مقدمهاي به اين شرح چاپ شده است: « حضرت ولي امراله کرارا به اعضاي هيئت خاطر نشان فرمودهاند که اقدامات روحاني و اداري در اين کشور بايد مبتني بر لوح کرمل باشد... سفينه اله شريعت الهي و اشاره به بيت العدل عمومي است که هيئت بينالمللي کنوني جنين آن است، و بايد پس از طي مراحل متوالي به بيت العدل تبديل و در همين کوه مقدس مستقر گردد، و وظائف مقدسهي خود را انجام دهد. اعضاء هيئت بينالمللي بهائي به شرح ذيل است:
1- ايادي امراله امه البهاء روحيه خانم ماکسول عضو رابط بين ولي امراله و هيئت.
2- ايادي امراله چارلز ميسن ريمي - رئيس
3- ايادي امراله املياکالنر - نائب رئيس
4- ايادي امراله ليروي ايواس - منشي
5- ايادي امراله يوگوجياگري - عضو سيار
6- ايادي امراله امه اله جسي رول - امين صندوق
7- ايادي امراله امه اله اتل رول - معاون منشي براي مکاتبه با غرب
8- ايادي امراله لطف اله حکيم - معاون منشي براي مکاتبه با شرق
9- امه اله سيلوا آيواس،طبق تلگراف مورخ مي 1955 نيز تعيين شد. »
خبر انتصاب اين عده به عضويت « بيت العدل اعظم » که به نظر منشعبين فعلي و اشارهاي که خود شوقي رباني کرده بايد به آن « جنين بيت العدل اعظم » عنوان داد، علاوه بر اينکه در اخبار امري سال 109 بهائي، شمارهي 5، چاپ شده در صفحهي 15 توقيع 110، شوقي رباني و تلگراف روز 8 مارس 1952 نيز منعکس شده است. شوقي رباني در توقيع 110 در اين باره مينويسد: « ... هيئت بينالمللي بهائي که مقدمهي تأسيس محکمهي عليا در ارض ميعاد و منتهي به انتخاب اعظم هيئت تشريعيهي عالم بهائي است، و تأسيس ديوان عدل الهي خواهد گشت، تکميل و وظائف اعضايش و هيئت عاملهاش کاملا تعيين گرديد... ». هنگامي که اين انتصابات از جانب شوقي رباني صورت گرفت، و بظاهر همه محافل روحاني و ملي بهائيت در جهان آن را قبول کرده « و هيئت شوراي بينالمللي » يا « جنين بيت العدل اعظم » را بعد از مرگ شوقي اداره کننده سازمان بهائيت دانستند. ولي هنوز چندي از اين انتخابات نگذشته بود که ناگهان زمزمهي مخالفت بلند شد. زيرا عدهاي انتصابات را صحيح ندانسته و در صلاحيت و شخصيت انتخاب شوندگان شک کردند. وقتي اين خبر به شوقي رباني رسيد، روز نهم ژانويهي 1951 تلگراف زير را به همهي محافل جهان مخابره کرد: « به محافل مليه در شرق و غرب تصميم خطير تاريخي تأسيس اولين شوراي بينالمللي بهائي را ابلاغ نمائيد. اين شوري طليعهي مؤسسهي کبراي اداري است که در ميقات معين در جوار مقامات عليا در ظل مرکز روحاني جهاني امراله که در دو شهر حيفا و عکا استقرار دارد تشکيل خواهد گرديد. تحقيق نبواتي که دربارهي تأسيس حکومت اسرائيل از فم مطهر شارع امر الهي و مرکز ميثاق صادر و حاکي از پيدايش ملت مستقلي در ارض اقدس پس از مضي دو هزار سال ميباشد، و پيشرفت سريع مشروع تاريخي ساختمان قسمت فوقاني مقام اعلي در کوه کرمل، و درجهي رشد کنوني محافل نه گانهي مليه که با کمال جديت در سراسر عالم بهائي به خدمات امريه قائمند، مرا بر آن ميدارد که تصميم تاريخي فوق را که بزرگترين قدم در سبيل پيشرفت نظم اداري حضرت بهاءاله در سي سال اخير محسوب اتخاذ نمايم. اين شوراي جديد التأسيس عهدهدار انجام سه وظيفه ميباشد: اول آن که با اولياء حکومت اسرائيل ايجاد روابط نمايد. ثانيا مرا در ايفاي وظائف مربوط به ساختمان فوقاني مقام اعلي کمک و مساعدت کند. ثالثا با اولياي کشوري در باب مسائل مربوط به احوال شخصيه داخل مذاکره شود. و چون اين شوري که نخستين مؤسسهي بينالمللي و اکنون در حال جنين است توسعه يابد عهدهدار وظايف ديگري خواهد شد و به مرور ايام به عنوان محکمه رسمي بهائي شناخته شده سپس به هيئتي مبدل ميگردد، که اعضايش از طريق انتخاب معين ميشوند و موسم گل و شکوفه آن هنگامي است که به بيت العدل عمومي تبديل و ظهور کامل ثمرات آن وقتي است که مؤسسات متفرعهي عديده آن تشکيل گشته به صورت مرکز اداري بينالمللي بهائي در جوار روضهي مبارکه و مقام اعلي که مقر دائمي آن خواهد بود انجام وظيفه نمايد. با قلبي مملو از شکرانه و سرور تشکيل اين شوراي بينالمللي را که پس از مدتها انتظار به وجود ميآيد تهنيت ميگويم. اين تأسيس در صفحات تاريخ به منزله بزرگترين اقدامي است که مايهي افتخار عهد دوم عصر تکوين دور بهائي محسوب خواهد شد، به طوري که هيچ يک از مشروعاتي که از آغاز نظم اداري امراله از حين صعود حضرت عبدالبهاء تا به حال به انجام آن مبادرت گشته بالقوه به اين درجه از اهميت نبوده است، و صرف نظر از اقدامات باهرهي جاوداني در دور مبشر و شارع و مرکز ميثاق يعني در عصر اول از دور مشعشع کور پانصد هزار ساله بهائي، اين تأسيس رتبهي اول را حائز است. شايسته است که اين ابلاغيه را به وسيلهي لجنهي ارتباط منتشر نمائيد. «شوقي - حيفا - اسرائيل 9 ژانويهي 1951»شوقي رباني سپس در پيام 9 - 2 - 1922 مجددا وعده ميدهد: « ... انشاء الله... تمهيدات لازمهي کامله از براي انتخاب و تأسيس بيت العدل عمومي... ابلاغ به ياران خواهد شد... »قبل از تشکيل « بيت العدل اعظم » شوقي در کتاب « دين حضرت بهاءالله » چنين ميگويد: « ... صعود حضرت عبدالبهاء خاتمهي اولين عصر يعني عصر رسولي ديانت بهائي را مشخص کرده، و شروع عصر تکوين را که مقدر است شاهد ظهور تدريجي نظم اداري شود اعلان نمود. تأسيس اين نظم اداري را باب بشارت داده، اصول آن را بهاء الله نازل فرموده، و کيفيت آن را عبدالبهاء در الواح وصاياي خود تدوين فرموده، و پايههاي آن را هم اکنون هيئتهاي محلي و ملي که از طرف مؤمنين انتخاب ميشوند بنيان گذاري مينمايند. و همين هيئتهاي ملي و محلي زمينه را جهت تأسيس آن هيئت جهاني که بعدا موسوم به بيت العدل اعظم خواهد شد فراهم مينمايند. همين هيئت جهاني به همکاري اينجانب که رئيس آن و مبين مجاز تعاليم بهائي ميباشم، امور جامعهي بهائي را به هم مرتبط و اداره نموده و در محل دائمي خود در ارض اقدس تأسيس و مستقر خواهد شد... ». در نوامبر سال 1927، بار ديگر شوقي رباني دربارهي سازمان ادارهي بهائيت در توقيع جداگانهاي چنين نوشت: « اي احباي الهي، تعيين ايادي امراله و تنفيذ احکام مقدسهي شريعت اله و تشريع قوانين متفرعه از منصوص کتاب اله و انعقاد مؤتمر بينالمللي پيروان امر حضرت بهاءالله و ارتباط جامعهي بهائي به انجمنهاي متفرعه علميه و ادبيه و دينيه و اجتماعيهي کل، به تشکيل و استقرار بيت عدل اعظم الهي در ارض اقدس در جوار بقاع مرتفعهي منوره عليا منوط و معلق، زيرا اين معهد اعلي سرچشمهي اقدامات و اجرائيات کليه بهائيان است و معين و مرجع اين عبد ناتوان » . (17)
نويسنده : امير چراغی
يهوديها در قرن نوزده ميلادي با در دست گرفتن قدرت پولي و اقتصادي، جايگاه بسيار ممتاز و ويژهاي در اروپا به دست آورده بودند. نفوذ در كانونهاي سياسي قدرت، به دست گرفتن اهرمهاي تأثيرگذار فكري و فرهنگي، حضور در اركان حقوقي و مجامع قانونگذاري، موقعيت بسيار مناسبي را براي اين قوم فراهم آورده بود. در چنين دورهاي بود كه شماري از رهبران و سران يهود، ترويج و تبليغ انديشة قديمي استقرار يهود در سرزمين فلسطين را كاملاً مساعد و مناسب تشخيص دادند. با پشتوانه قدرت اقتصادي يهود در اروپا، سازمانها و تشكلهاي سياسي و فرهنگي جديدي از سوي بعضي رهبران و انديشهمندان يهود تأسيس شد. رسالت و مأموريتِ عمدة اين كانونها، تبليغ، ترويج و گسترش انديشهاي بود كه بعدها «صهيونيسم» نام گرفت .اگر چه اين واژه، پس از برگزاري اولين كنگرة جهاني صهيونيسم در سال 1897 م/ 1276ش، در شهر بال سوئيس، به تدريج بر سر زبانها افتاد و در فرهنگ سياسي جهان مطرح شد، اما سازمانها و كانونهايي با انديشه، ماهيت و اهداف صهيونيستي، در كشورهاي اروپايي، فعاليت خود را آغاز و حتي شعبههايي در نقاط مختلف جهان، به ويژه مناطق يهودينشين داير كرده بودند.
اتحاديه جهاني يهود
سازمان «آليانس اسرائيليت اونيورسال» يا اتحاديه جهاني يهود از جمله سازمانهاي يهودي با انديشة صهيوني بود كه در سال 1861 م/ 1240 ش، در فرانسه تأسيس و فعاليت خود را آغاز كرد.
بنيانگذار اين سازمان يكي از يهوديان سرشناس و برجستة فرانسوي به نام اسحاق موسي آدولف كرميو بود كه در سال 1796 م/1175 ش، در شهر نيمس به دنيا آمد. وي در سال 1840 م/1219 ش، رئيس «انجمن مركزي يهوديان» فرانسه بود و بعدها به عضويت مجلس نمايندگان فرانسه انتخاب و نفوذ و اعتبار فوقالعادهاي در جامعه فرانسه كسب كرد. برخي منابع تاريخي نقش او را در زمينهسازي انقلاب 1848 م/1227 ش، فرانسه مؤثر دانستهاند. آدولف كرميو در اواسط قرن نوزده به تدريج به يكي از رهبران سياسي فرانسه تبديل شد و حتي در چند نوبت، عضو كابينه دولت فرانسه و در سال 1870 م/1249 ش، يكي از اعضاي حكومت دفاع ملي فرانسه بود.
او در سال 1860 م/ 1239 ش، با جمعآوري كمكهاي مالي و همكاري شماري از رهبران يهودي براي ايجاد «اتحاديه جهاني يهود» اقدام نمود. اين سازمان يكسال بعد با عنوان «آليانس اسرائيليت اونيورسال» در فرانسه تأسيس شد. كرميو اولين رئيس اين سازمان بود كه تا زمان مرگ خود در سال 1880 م/1259 ش، همواره اين سمت را به عهده داشت.
افكار، علايق و تلاشهاي اسحاق موسي آدولف كرميو، اولين رئيس آليانس جهاني كاملاً صهيونيستي بود. به نوشتة منابع صهيونيستي:
برداشت وي از عظمت قوم يهود و عشق وي به فلسطين، ماهيت صهيونيستي داشت... برداشت كرميو از آينده قوم يهود به جهانبيني روشنفكرانه وي ژرفا بخشيد. براي كرميو احياي سرزمين مقدس از اولويت ويژهاي برخوردار بود. وي ميگفت اميد به بازگشت به سرزمين مقدس [فلسطين]، همچون خورشيد به زندگي ما پرتو افكنده است و به ما آرامش ميبخشد.
شارل نتر از يهوديان سرشناس فرانسه و از پيشگامان طرح انتقال و اسكان يهوديان در فلسطين و آلبرت كوهن عضو «انجمن مركزي يهوديان فرانسه» و رئيس «انجمن سرزمين موعود» از جمله اعضاي بسيار فعال و برجسته اتحاديه جهاني يهود (آليانس) بودند كه در مسير تحقق اهداف صهيونيستي اين سازمان، نقش اساسي و فراوان داشتند.
تلاش گسترده و بيوقفه رهبران آليانس جهاني و پشتيباني بعضي رهبران و ثروتمندان يهود، سرانجام طرح ايجاد مؤسسه كشاورزي «ميكوه اسرائيل» را در حومه يافا در سال 1870 م/1249 ش، محقق ساخت. اين آموزشگاه كه براساس ايدة اسكان يهود در فلسطين تأسيس شده بود آرزوي برخي رهبران انديشة صهيونيستي، بهويژه سران سازمان آليانس را تحقق بخشيد. آدولف كرميو رئيس آليانس دربارة اهميت تأسيس «ميكوه اسرائيل» گفته بود:
اين مدرسه در آينده به دژ بسيار مستحكمي تبديل خواهد شد. وقتي يهوديان به سرزمين بومي خود پاي گذارند، ديگر هرگز آن را ترك نخواهند كرد.
آليانس اسرائيلي در ايران
آليانس اسرائيليت اونيورسال يا اتحاديه جهاني اسرائيلي، به موازات تلاش در مسير اجراي طرح استقرار يهود در فلسطين، دست به تأسيس شعبههايي در بعضي كشورهاي جهان، از جمله ممالك آسيايي و عربي زد.
در سفر سال 1873 م/1252 ش، ناصرالدين شاه قاجار به اروپا، رهبران و نمايندگان يهود كشورهاي اروپايي، شاه ايران را براي اعطاي يك سري امتيازات اجتماعي به يهود توجيه و ترغيب كردند.
ملاقات و مذاكرات رهبران يهود انگلستان، فرانسه، آلمان، اتريش، بلژيك، هلند و نمايندگان و مأموران بعضي كانونهاي يهودي با ناصرالدين شاه و ميرزاحسين خان مشيرالدوله (سپهسالار) صدراعظم وقت، سرانجام منجر به اتخاذ تصميمات جديدي شد كه تأسيس مدارس آليانس در ايران از آن جمله بود.
به اعتراف تاريخ يهود؛ «در سفر اول ناصرالدين شاه به اروپا در سال 1290 هجري، مؤسسات و نمايندگان آليانس در غالب نقاط از او پذيرايي بعمل آوردند و يهوديان ايران را به او توصيه كردند. در (13 ژوئيه) حاجي ميرزاحسين مشيرالدوله در پاريس صورت مجلسي از بازديد آليانس، با موافقت شاه امضاء كرد كه داراي تعهدات اميدبخشي دربارة يهوديان ايران بود. يكي از آن تعهدات حمايت از مدارسي بود كه آليانس ميخواست در ايران افتتاح كند.»
به نوشتة حبيب لوي:
شنبه 12 ژوئيه 1873 [1252 ش] طبق دعوتي كه از كميته مركزي آليانس بعمل آمده بود، در هتل، رياست پارلمان فرانسه، محل اقامت شاه ايران در پاريس، حضور بهم رساندند. جناب آقاي ميرزاملكمخان وزير امور خارجه ايران، هيأت كميته مركزي آليانس را در سالن پذيرايي به حضور شاه وارد نمود. موقعي كه آقاي آدولف كرميو رئيس آليانس ميخواست شروع به صحبت كند، اعليحضرت وي را شناخته و به او دست دادند. آقاي كرميو اين گونه شروع به سخن نمود: اعليحضرتا! آليانس اسرائيلت اونيورسال فوقالعاده افتخار دارد كه به وي اجازه شرفيابي حضور داده شده است.
آدولف كرميو رئيس آليانس اسرائيليت اونيورسال با ارائه گزارشي دربارة يهود ايران و علايق شاه دوستي آنان، ناصرالدين شاه را با كوروش هخامنشي مقايسه و اعطاي بعضي امتيازها براي يهوديها را تقاضا كرد.
سخنان همراه با چاپلوسي و تملق رئيس «اتحاديه جهاني اسرائيلي» چنان احساسات ناصرالدين شاه قاجار را تحريك كرد كه فوراً حمايت خود و صدراعظم ايران را از يهود يادآور شد:
شاه با دست خود، صدراعظم (ميرزا حسينخان سپهسالار) را نشان داده و به زبان فرانسه فرمودند: اين نخست وزير حامي يهوديان است و اين كار را مانند كار خودش ميداند. او به قدري دوست يهوديان است كه مسلمانان كينه به وي پيدا كردند. صدراعظم با تبسمي تعظيم نمود.
كرميو گفت: اعليحضرتا آليانس اسرائيلت مايل است كه رعاياي يهود شما با وظايفي كه نسبت به وطنپرستي و پادشاه خود دارند آشنا گردند. لازم است كه از طفوليت آنها را به نتايج نيكوي فرهنگ آشنا ساخت. ما پيشنهاد ميكنيم كه در بعضي از شهرهاي كشور شما [ايران]، همان قسم كه در شهرهاي شرق كردهايم، مدارسي تأسيس كنيم كه معلمين ما آنها را اداره كنند. آيا اين فكر مورد تصويب ملوكانه واقع خواهد گرديد؟
شاه به زبان فرانسه جواب داده فرمودند: «بلي من از مدارس شما حمايت خواهم كرد. آقا كرميو! با صدراعظم موافقت نمايند و من آن را تصويب ميكنم.»
سرانجام اين گفتوگو به تهيه و تدوين نامهاي چهارده مادهاي از سوي آدولف كرميو رئيس سازماني جهاني آليانس منجر شد و فوراً مورد موافقت ميرزاحسينخان سپهسالار صدراعظم وقت به نمايندگي از شاه ايران قرار گرفت.
ناصرالدين شاه در سفر بعدي خود به اروپا و در واقع انگلستان، در سال 1888 م/1267 ش، در زمان ملكه ويكتوريا و وليعهد او، ادوارد، عمدتاً ميهمان دوستان يهودي ملكه انگليس و وليعهد او بود. به طوري كه نوشتهاند:
در اين سفر بار اصليِ پذيرايي از پادشاه ايران به دوش آلفرد فرديناند روچيلد [يهودي] بود، به نوشته آلفري، اكنون، سرآلبرت ساسون [يهودي] كه پير و سالخورده بود خود حكمران يك امپراتوري شرقي محسوب ميشد. او در كنار ادوارد [وليعهد وقت و پادشاه بعدي با عنوان ادوارد هفتم در انتظار شاه ايران نشست.
شاه در لندن براي شام ميهمان روزبريها (كنت و كنتس/ حنا روچيلد) بود و فرداي آن روز آلبرت [ساسون يهودي] او را به ناهار دعوت كرد. آلفري معتقد است توجه آلبرت ساسون به شاه ايران يك مسئله اخلاقي نبود.
در اين سفر دو نفر از رهبران سرشناس جامعه يهود انگلستان كه از پيشگامان حركت صهيونيستي به شمار ميآمدند با ناصرالدين ملاقات و گفتوگو كردند. اين دو، بارون ادموند روچيلد و موسي مونته فيوري بودند.
بارون ادموند روچيلد (1845ـ1934) كوچكترين پسر جيمز روچيلد، همان كسي است كه نام وي با استقرار يهوديان در فلسطين و تأسيس دولت اسرائيل پيوند ناگسستني دارد. به نوشته بعضي اسناد ادموند روچيلد 70 ميليون فرانك در راه انتقال و اسكان يهود در فلسطين سرمايهگذاري كرد.
موسي مونته فيوري يا موزز مونته فيوره از ديگر پيشگامان بزرگ صهيونيسم انگلو ـ يهودي است كه قبل از برگزاري كنگرة بال در مسير پيشبرد آرمان صهيونيسم تلاش بيوقفه داشت. بعضي منابع يهودي و صهيونيستي نوشتهاند صهيونيسم، نخست مرهون آرمان و تلاش اين شخصيت يهودي است كه ملكه ويكتوريا لقب شهسوار امپراتوري بريتانيا (شواليهگري) را به او اعطا كرد.
نبايد از ياد برد كه ارتباط محافل مرموز يهود اروپا با ناصرالدين شاه قاجار و دربار او از پيشينه قابل توجه برخوردار بود. حضور و نفوذ گسترده و همه جانبه يهودياني چون حكيم يحزقل (حقنظر) و ياكوب ادوارد پولاك با عنوان طبيب در دربار تنها يك نمونه آشكار آن است. حكيم يحزقل كه پيش از اين طبيب مخصوص محمدشاه بود ـ با نفوذ مرموزي كه بر مهدعليا، مادر شاه داشت ـ ميتوانست منشاء بسياري از رويدادهاي حساس باشد. همانگونه كه ادوارد ياكوب پولاك يهودي از سال 1855 تا 1860 م / 1234 تا 1239 ش، به عنوان طبيب مخصوص ناصرالدين شاه از چنين موقعيت و نفوذ و تأثيري برخوردار بود. به اعتراف نويسندة تاريخ يهود ايران، ياكوب ادوارد پولاك وسيلهاي براي اطلاع يهوديان خارجي، خصوصاً انگلستان از وضع يهوديان ايران گرديد.
گفتني است؛ عزرا فرزند يعقوب، نوة داود شيرازي از ثروتمندان معدود آن عصر، داماد يحزقل بود كه بين تهران و بغداد و تهران و منچستر انگلستان به امور تجاري اشتغال داشت. بيترديد ثروتاندوزي عزرا بن يعقوب، بيتأثير از نقش و نفوذ يحزقل در دربار حكومتي نبود.
«سفرنامه پولاك» با اشاره به يك مورد اختلاف منافع بين حكيم يحزقل يهودي با ميرزاآقاخان نوري صدراعظم ناصرالدين شاه قاجار، حمايت دربار از طبيب يهودي و بركناري صدراعظم را ناشي از تأثير و ميزان نفوذ يحزقل در دستگاه حكومتي ميدانسته، به طوري كه او را معادل مردخاي، عموي ملكه استر يهودي، همسر خشايارشاه قلمداد كرده و با عاريه گرفتن از كتاب استر در عهد عتيق مينويسد: «و مردخاي ـ در اين مورد همان حقنظر ـ در بين قوم خود بزرگ و نامآور بود.»
به هر روي، سفر اول ناصرالدين شاه قاجار به اروپا، زمينهساز تأسيس شعبههاي آليانس در ايران شد و سفر دوم او ايجاد مدارس آليانس را به دنبال داشت. به اين ترتيب، حدود سيوهشت سال بعد از تأسيس آليانس اسرائيليت اونيورسال در فرانسه، در سال 1898 م / 1277 ش، مدارس وابسته به آن در ايران ايجاد و شروع به فعاليت كردند.
گفتني است، تا قبل از برپايي مدارس رسمي آليانس اسرائيليت اونيورسال در ايران، مدارس ويژة يهود در ايران با پشتيباني كانونها و محافل خارجي در اين كشور داير بود: تا گشايش نخستين مدرسة آليانس در تهران، با ياري انگليسيها در ايران چند آموزگار پروتستان تبليغ و تدريس فرزندان جماعت يهود را عهدهدار بودند. يكي از آنان ميرزابابا نامي بود كه يك سال پس از گفتوگوهاي پاريس و كسب اجازه از ناصرالدين شاه، مدرسه كوچكش را در 1875 م [1254 ش]، گشود. دومين مدرسه در 1899 م [1278 ش،] در اصفهان برپا شد. اين نهاد را يك يهودي به نام نورالله كه او نيز دين پروتستان آورده بود اداره ميكرد. باز هم او بود كه در سال 1894 [1273 ش] دو شعبة ديگر همان مدرسه را در تهران و همدان به راه انداخت.
به اين ترتيب شعبه رسمي مدارس آليانس اسرائيليت اونيورسال در ايران برپا شد.
در 14 ژوئيه 1898 م [1277 ش] كميته مركزي پاريس نامهاي براي نظر آقا يمينالسلطنه سفير ايران در فرانسه فرستاد و اعلام داشت كه اين روزها كميته در اين خيال است كه مدرسه آليانس تهران را به راه اندازد.
به همين قصد يهوديان، بارون هيرش، يكي از بانوان بزرگ و سرشناس خود را از لندن جهت پادرمياني به تهران فرستادند. پس از آنكه پذيرش حكومت را گرفتند، ژوزه كازه را كه از استادان بيروت بود براي تدريس و اداره مدرسه به تهران خواستند. اما سرپرستي با لِوِن نامي بود كه درباره چگونگي گشايش مدرسه، گزارشهاي گرانبهايي براي وزير خارجه فرانسه فرستاد.
به اين ترتيب مدارس آليانس در تهران به راه افتاد.
در 30 اكتبر 1898 م/1277ش مدرسه زادروز مظفرالدين شاه را جشن گرفت. رفته رفته پيشرفت آليانس يهود توجه دولتمداران را به خود جلب كرد. وزير امور خارجه (ميرزا محسنخان مشيرالدوله) صد نفر از نوآموزان مدرسه را به حضور پذيرفت و شادباش گفت و 500 فرانك كمك هزينه داد. آن وزير يادآور شد: براي ما يهودي و غيريهودي هر دو ايراني هستند و شاه ايران «ميان رعاياي خود، از هر كيش كه باشند تبعيض قائل نيست.» همچنين مظفرالدين شاه به نظامالسلطنه دستور داد كه سالانه 200 تومان به اين مدرسه كمك كند. نيز تشويقنامه فرستاد و نوشت: من با خوشوقتي اطلاع يافتم كه گروهي از يهوديان مايلند به فرزندانشان تعليماتي بدهند كه در ساير مدارس برايشان ميسر نيست. زيرا درهاي آن مدارس به رويشان بسته است. پس اكنون برآنند كه به جمعآوري كمك هزينه برآيند و يك نهاد آموزشي برپا كنند تا در آنجا كودكان ندار و يتيم بياموزند چگونه براساس دين موسي به بزرگداشت نام من [مظفرالدين شاه قاجار] برآيند و براي من و سرزمين من دعا كنند.
ايجاد يك تشكيلات پوششي فرهنگي با اغراض سياسي در ايران از سوي آليانس جهاني تلاش همهجانبهاي براي ترويج و تبليغ انديشة صهيونيستي در جامعه يهود بود. مدارس آليانس پس از تهران، يكي پس از ديگري در شهرهاي يهودينشين ايران، از جمله در اصفهان، شيراز، همدان، كرمانشاه، سنندج، نهاوند، تويسركان، بروجرد، يزد، رشت، گلپايگان، كاشان، گروس (بيجار) و... تأسيس شد و فعاليت خود را آغاز كرد.
مؤسسات آليانس، به موازات گسترش فعاليتهاي خود در جوامع يهود اروپا، از شمال و شرق آفريقا تا خاورميانه و آسيا نيز شعبههاي خود را توسعه و بسط داد. به طوري كه، طي مدت كوتاهي از لندن، وين و برلين تا تتوان و طنجه مراكش در شمال آفريقا، و بغداد و ادرنه در حوزه قدرت امپراتور عثماني و تا ايران فعاليت خود را به طور هماهنگ رونق بخشيد.
دربارة فعاليت به اصطلاح آموزشي و فرهنگي آموزشگاههاي آليانس، به ويژه در ايران، دو نكته حائز اهميت وجود دارد. نكتة اول آنكه، مدارس و مؤسسات مزبور، به طور مرموزانه و تقريباً نيمهآشكار، كودكان و نوجوانان غيريهودي، از جمله مسلمانان را نيز جذب و تحت آموزش قرار ميدادند. اين موضوع در برخي نقاط ايران موجب عكسالعمل مردم مسلمان، به ويژه عالمان دين گرديد. طوري كه در بعضي بلاد عالمان بزرگ و سرشناس، ورود و حضور كودكان و نوجوانان مسلمان را به اين آموزشگاهها منع و تحريم كردند.
در سال 1900 ميلادي مدرسه آليانس در اصفهان افتتاح گرديد و چند سال بعد در سال 1907 م سيّدي [از عالمان مسلمان] از عدهاي از بزرگان يهود تعهد گرفت اطفال مسلمان حق ندارند در مدارس يهود [آليانس] حضور يابند. اين دستورات هم در اثر دخالت وزير مختار ايران عقيم ماند.
همگرايي و هماهنگي دولتمداران وقت با محافل يهودي در پيشبرد ايدههاي صهيوني در ايران آن زمان، به طور جدي نيازمند تأمل و تحقيق است.
نكتة دوم اين كه، دستپروردگان و دانشآموختگانِ مسلمانِ آموزشگاههاي آليانس، به طرز بسيار شگفتآور و سؤال برانگيزي، بعدها، وارد دستگاهها و مراكز قدرت در عرصه سياست و فرهنگ در كشور ميشدند. كوهنكا رئيس آموزشگاههاي آليانس در ايران در اين باره گفته بود:
خوشوقت است وقتي ملاحظه ميكند اكثر دانشمندان، نويسندگان و رجال سياسي و نظامي اين كشور از تحصيل كردگان مدارس آليانس ميباشند. و باز هم مزيد افتخار است كه همين تربيتيافتگان مدارس ايران امروز از بهترين دوستان اين مؤسسه ميباشند. در اين راه پرافتخار، آليانس اسرائيليت دوستاني هم دارد كه با كمكهاي مادي و معنوي خود تسهيلات لازم در راه پيشرفت مقاصد فرهنگي او را فراهم ميسازند.
ترويج ايدة سياسي و فرهنگي هماهنگ و واحد در جوامع يهودي جهان در مسير آرمان صهيونيسم، تلاش بيوقفه و مستمري از سوي آليانس اسرائيليت اونيورسال در بسياري از كشورها از جمله ايران بود. اما رهبران و سران آليانس، در تعقيب ايدة مزبور، از تربيت مأموران محلي غيريهودي براي پيشبرد اهداف و مطامع خود نيز غافل نبودند.
در يكي از منابع يهودي با اشاره به حضور دانشآموزان مسلمان در مدارس آليانس، اعتراف شده است كه در برخي مناطق كشور، تعداد دانشآموزان مسلمان حتي از يهوديها بيشتر بوده است: «به عنوان مثال در مدرسه همدان از 654 شاگرد تنها 173 نفر يهودي بودند.»
منابع يهودي علت جذب كودكان مسلمان در مدارس آليانس را ايجاد همگرايي فكري و فرهنگي بين يهوديان و مسلمانان ادعا كردهاند:
سياست آليانس اسرائيلي از آغاز اين بود كه در حدود 20 درصد دانشآموزان مسلمان را به منظور نزديكي دو جامعه، ايجاد ارتباط و انواع اهداف مثبت ديگر در خود جاي دهد.
نكته قابل توجه ديگر در مدارس آليانس در ايران، عدم توجه به زبان، ادبيات، تاريخ و فرهنگ ايران، در برنامههاي آموزشي بود:
بنابر گزارشهاي مفتش وزارت معارف در مدرسه آليانس يهود چندان توجهي به زبان فارسي و تاريخ و فرهنگ ايران نداشتند. برنامههاي مدارس دولتي و آئيننامه وزارت معارف را پشتگوش ميانداختند و وا مينهادند.
در بخش متوسطه، تدريس ادبيات فارسي، به ويژه اشعار و قطعات برگزيده كه در ساير مدارس اجباري بودند، در اينجا «خوانده» نميشدند و به طور كلي فارسي اين كلاسها با پروگرام وزارت معارف هماهنگ نبود. در سال يكم متوسط حساب تدريس نميشد. فارسي شاگردان مدرسه «ضعيف» بود.
نمايندگان و مأموران آليانس مركزي پيوسته به ايران سركشي و چگونگي فعاليت مدارس وابسته را از نزديك تحت كنترل و مراقبت و هدايت داشتند. آموزشگاهها و مؤسسات وابسته به آليانس اسرائيليت اونيورسال تا سال 1357 ش، در ايران فعاليت داشتند و تحت راهبردي و اداره مركزيت فرانسوي آن، به مدت 80 سال، اهداف و برنامههاي اين كانون جهاني صهيوني مستقر در پاريس را در ايران پياده ميكردند.
صرفنظر از روابط مستحكمي كه تشكيلات آليانس با مراكز سياستگذاري و تصميمگيري، دولتمداران و كانونهاي قدرت داخل كشور ايران داشت، دانشآموختگان مدارس و آموزشگاههاي آليانس نيز به آساني به داخل حوزههاي مديريت و قدرت كشور نفوذ و حضور پيدا كرده بودند. اينها تماماً حاكي از موقعيت ممتاز يهود در ايران آن دوران است.
زمينههاي ايجاد آموزشگاهها و مؤسسات وابسته به آليانس اسرائيليت در دوره ناصرالدين شاه به وجود آمده بود، اما اين تلاشها پس از روي كار آمدن مظفرالدين شاه و در واقع حدود يك سال پس از برگزاري اولين گنگرة جهاني صهيونيسم در شهر بال سوئيس، در ايران نتيجه داد. آموزشگاهها و مدارس آليانس اسرائيليت بذر افكار صهيوني را در ميان يهود ايران پاشيد. بر اين اساس ميتوان گفت كه آليانس اسرائيليت اونيورسال، منشاء و مادر انديشهها، تلاشها و تشكلهاي صهيونيستي در جامعة يهود ايران بوده است. اسناد، مدارك و منابع مختلف تاريخي نيز اين واقعيت را تصريح و تأكيد ميكند كه پس از فعاليت مدارس آليانس در ايران، زمزمههاي صهيوني در جوامع يهود اين كشور نضج گرفت و سرآغاز فعاليتها در اين باره گرديد.
منبع: پژوهه صهيونيت
مركز مطالعات فلسطين
ج 2، 1381، ص 343 تا 352.

حسن عباسی در برنامه دیروز امروز فردا که در ایام سالگرد انقلاب فرهنگی برگزار شد، به بحث پیرامون بومی کردن علوم انسانی و علل عدم تحقق این امر تا اکنون پرداخته است.

دریافت فایل تصویری برنامه با فرمت DIVX / زمان برنامه 72 دقیقه / حجم 158 مگابایت
منبع : انتشارات اندیشکده یقین http://www.kolbekeramat.ir
هر مکتبی پیامی برای جامعه دارد و مردم را به پذیرش آن فرامی خواند و در این جهت از روش های ویژه ای بهره می جوید که بااهداف اصلی آن مکتب وابسته است. تمامی پیامبران از حضرت آدم(ع) تا منجی بشریت حضرت خاتم(ص) از جانب خداوند مبعوث شدندتا انسان را از ظلمت و جهل به نور علم و هدایت و از تنگنای طبیعت به وادی بی انتهای معنویت و از ظلم و شقاوت به عدل وکرامت و از پرستش بت ها به عبادت خدا و از اطاعت اغیار و اشراربه استجابت اولیا و رسولان رهنمون شوند. پیام الهی پیامبران رابا توجه به شرایط اجتماعی و فرهنگی جوامع بر سه محور توحید،نبوت و معاد پایه گذاری شده است. وجه تمایز این دعوت ها درکیفیت بیان آن محورها و تبیین مسایل فرعی مطابق فهم و شعورمردم است. گرچه روش تبلیغی هر یک از پیامبران دارای ارزش ویژه خود می باشد.
اما در این نوشتار تنها به شیوه های تبلیغی پیامبر خاتم(ص)خواهیم پرداخت.
در آغاز به طور اختصار وضع جهان عرب و وقایع تاریخی و اجتماعی عرب جاهلیت را از نظر می گذرانیم.
جملات کوتاه و گهربار امیرالمؤمنین(ع) تا حدودی روشنگر اخلاق وروحیات جامعه عرب پیش از اسلام و شاهد زنده ای بر انحطاط فکری وفساد اخلاقی آنان است. (1) ایشان می فرمایند:
خداوند، محمد(ص) را بیم دهنده جهانیان و امین وحی و کتاب خودمبعوث کرد و شما گروه عرب در بدترین آیین و پست ترین جاها به سر می بردید. در میان سنگلاخ ها و مارها اقامت داشتید، آب های لجن آلود می آشامیدید و غذاهای خشن (مانند آرد هسته خرما وسوسمار) می خوردید و خون یکدیگر را می ریختید. و از خویشاوندان دوری می کردید.
بت ها در میان شما برپا بود و از گناهان اجتناب نمی کردید. (2)
قرآن نیز این موضوع را گوشزد و می فرماید:
(و کنتم علی شفا حفره من النار فانقذکم منها). (3)
جریان «اسعدبن زراره » نیز می تواند روشن گر بسیاری از نقاطزندگی مردم حجاز باشد. (4)
رسول گرامی(ص) در پاسخ به پرسش او دوآیه زیر را تلاوت فرمودند. دقت در معنای این آیات به خوبی وضع آن دوران را روشن می سازد.
(قل تعالوا اتل ما حرم ربکم علیکم الا تشرکوا به شیئا وبالوالدین احسانا ولا تقتلوا اولادکم من املاق نحن نرزقکم وایاهم ولا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن ولا تقتلواالنفس التی حرم الله الا بالحق ذلکم وصاکم به لعلکم تعقلون ولاتقربوا مال الیتیم الا بالتی هی احسن حتی یبلغ اشده و اوفواالکیل والمیزان بالقسط لا نکلف نفسا الا وسعها و اذا قلتم فاعدلوا و لو کان ذا قربی و بعهد الله اوفوا ذلکم وصاکم به لعلکم تتقون. (5)
مضمون های این دو آیه گواه بر این است که تمامی این خصلت های ناروا دامن گیر توده عرب بود و برای همین جهت رسول خدا(ص) نخست این دو آیه را تلاوت کرد تا اهداف رسالتش معلوم شود. (6)
تفکر اعراب در باره خداوند و معاد بسیار خرافی و افسانه پرستی بسیار رایج بود. زن ضعیف بود و تحقیر و مظلوم واقع می شد.
آنان قبایلی پراکنده و ملتی خموش و راکد بودند. (7) نه از علم ومذهب در بین آنان نشانی بود (8) و نه از سواد بهره ای برده بودند. (9)
در چنین جامعه ای پیامبر گرامی اسلام(ص) مبعوث گشت. او عرب را ازتاریکی ها به سوی نور هدایت کرد. و از آنان امتی پدید آورد که از گمنامی به سوی شهرت و از سستی به سوی بیداری و از پستی به سوی فراز رفتند. و هنوز یک قرن نگذشته بود که یک پای در هند ویک پای دیگر در اندلس نهادند. (10)
قبل از بررسی روش های تبلیغ، به شناسایی عواملی که موجب توفیق پیامبر گرامی اسلام(ص) شد، می پردازیم: اولین رکن مهم در تبلیغ پیامبر(ص) ویژگی های برتر پیام ایشان بود.
اگر محتوای پیام رسول خدا(ص) دارای این ویژگی ها نبود، حتی درصورت وجود زمینه مساعد، تبلیغ یک تلاش کور و بی حاصل بود.
این ویژگی ها عبارتند از:
پیامبر(ص) پیام خویش را با منطق و استدلال بیان می فرمود. معارف دینی زمینه پذیرش عقلی داشت و ابهام ها و تاریکی ها را از اذهان می زدود.
اقناع احساسات متعالی از سوی اسلام موجب شد تا افراد به سهولت در راه هدف های مکتب فداکاری کنند و جان هایشان را ضامن اجرای احکام مکتب قرار دهند.
هماهنگی معارف دینی با نیازهای فطری و طبیعی بشر باعث شد تانه تنها وحی آسمانی را عقل ها بپذیرند، بلکه در عمق روح بشر هم رسوخ کند هم چنان که قرآن می فرماید: (و یخرون للاذقان یبکون ویزیدهم خشوعا). (11)
از اصول مهم تربیتی واقع بینی است. در هر تبلیغ کارآمد در آغازباید ویژگی های مخاطب را به خوبی شناخت. آن گاه با رفع موانع وبه کارگیری عوامل مؤثر و مراقبت مستمر زمینه پیشرفت معارف دینی را فراهم آورد.
پیامبر گرامی(ص) در میان عرب رشد و نمو کرده، با اوضاع جامعه آشنا و از معیارها و امور مورد توجه آن ها باخبر بود.
همین امر باعث شد تا پیامبر(ص) بتواند زمینه مناسب بیان مطالب خود را مهیا کنند.
در این جا به پاره ای از روش هایی که پیامبر(ص) به کار بست تابتواند در مخاطب زمینه مساعدی به وجود آورد، اشاره می شود.
مهمترین آن ها عبارتند از:
باید دانست که همه مخاطبین از آن چنان ظرفیتی برخوردار نیستندکه در وهله نخست به دعوت، پاسخ مثبت دهند. پیامبر نیز با توجه به همین نکته اقدام به تبلیغ فرمود. اذیت و آزارهای فراوان رابه جان خرید و از دعوت به اسلام دست بر نداشت. (12) همچنین افراداز ظرفیت ها و استعدادهای متفاوتی بهره مندند. لذا پیامبرگرامی(ص) با عنایت کامل به میزان پذیرش و استعداد هر فرد،دعوت خود را ابلاغ می فرمودند. تبلیغی که از انعطاف برخوردارنباشد، ناکارآمد و خستگی آور است. پیامبر گرامی در این باره می فرمایند:
«امرنا معاشر الانبیاء ان نکلم الناس بقدر عقولهم ». (13)
حضرت رسول(ص) با اقشار و همه گروه های سنی ارتباط داشت.
دعوت پیامبر(ص) پیر و جوان، زن و مرد، فقیر و غنی، باسواد وبی سواد، را شامل می شد.
قرآن در این باره می فرماید:
(رحمه للعالمین); (14)
(هدی للناس) (15) ;
(کافه للناس); (16)
(للعالمین نذیرا). (17)
روش هدایت پیامبر(ص) برای همه گروه ها و طبقات یکسان نبوده وهر گروه یا فردی را به شیوه ای خاص دعوت می فرمود. گاه فردی بایک جرقه هدایت می شد و گاه موج و تلاطمی شدید برای دعوت، ضرورت داشت. برای دعوت اهل کتاب، بر مشترکات تاکید و کافران را به تفکر و تامل و خردورزی دعوت می فرمود.
هر فرد آن هنگام تعادل و توازن خویش را باز می یابد که نیازهای جسمی و روحی او تامین شده باشد.
قرآن می فرماید:
(فلیعبدوا رب هذا البیت الذی اطعمهم من جوع و امنهم من خوف). (18)
این آیه شاهد بر این مطلب است که خداوند با عنایت به رفع دو نیاز طبیعی بشر امر به پرستش می کند در متون اسلامی نیزاین نکته مورد توجه قرار گرفته است. امیرالمؤمنین(ع)می فرماید:
«ان للقلوب شهوه و اقبالا و ادبارا فاتوها من قبل شهوتها واقبالها فان القلب اذا اکره عمی ». (19)
قلب آدمی دارای (دو حالت) در میل و رغبت و اکراه و تنفر است.
از در میل و رغبت آن وارد شوید چرا که روح و روان آدمی وقتی چیزی را ناخوش دارد نابینا می شود.
ویژگی های فردی پیامبر(ص) از مهم ترین عوامل توفیق حضرت به شمارمی آید. هیچ تبلیغی بالاتر از شایستگی مبلغ و عمل به گفتار خودنیست.
امام صادق(ع) در روایتی شرایطی را که برای پیشبرد هر کاری واز جمله تبلیغ دین است را چنین بر می شمارد.
«فاذا اجتمعت النیه والقدره و التوفیق و الاصابه و هنالک تمت السعاده ». (20)
هنگامی که نیت و قدرت و توفیق و صائب بودن در عملی جمع شدندسعادت و وصول به هدف حاصل شده است. اگر چه این ویژگی ها تمام وکمال در پیامبر(ص) بوده است، برای آشنایی کامل شرح بیشتری رامی آوریم.
پیامبر(ص) برای تبلیغ اسلام وحی الهی را می شناخت و به تمام زوایای آن آگاهی داشت. بدون تکیه بر این و آن، سخنانش رامی گفت و هیچ گاه از ظن و گمان های پوچ پیروی نمی کرد. قرآن نیزمی فرماید:
(ولا تقف ما لیس لک به علم...). (21)
و قرآن گواه صدق و درستی گفتار را برهان و دلیل می داند ومی فرماید: (قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین). (22)
امیرالمؤمنین علی(ع) در این باره می فرماید:
«علیکم بالدرایات لا بالروایات ». (23)
آیت و بینش و دقت را فرا روی خود قرار دهید نه نقل قول های بررسی نشده را.
آن چه در تمام مراحل تبلیغ مدد کار حضرت بود، باور قلبی او به هدفش بود. بالاترین عامل توفیق تبلیغی پیامبر(ص) استقامت وپشتکار او است که از ایمان و باور او به هدف مقدسش نشات گرفته است.
پیامبر(ص) همواره، بیش از همه به دستورات دینی که آن را ابلاغ می فرمود، عمل می کرد. با این روش هم اطمینان و اعتماد مخاطب راجلب می کرد و هم ثابت می نمود که عمل به دستورات دینی کار مشکلی نیست.
علاوه بر این اگر سخن از فردی عامل باشد بر قلب و جان اثرمی گذارد. هم چنان که فرموده اند:
«ان الکلام اذا خرج من القلب دخل فی القلب و اذا خرج من اللسان لم یتجاوز الاذان ».
یکی از عواملی که پیامبر را موفق کرد خلق نیکو و رفتار پر ازعطوفت آن حضرت بود. ایشان پیام را با نرمی و مدارا تبلیغ می کرد، لذا جاذبه و کشش بیشتری در میان مخاطبان داشت. قرآن دراین باره می فرماید:
(فبما رحمه من الله لنت لهم ولو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوامن حولک...). (24)
در جایی که اساس و مبانی دین ثابت است، نرمش می تواند در موفقیت تبلیغ مؤثر باشد. به همین جهت وقتی پیامبر(ص)، امیر مومنان(ع) و معاذ را برای تبلیغ به یمن روانه می سازد می فرماید:
«انطلقا فبشرا ولا تنفرا و یسرا ولا تعسرا» (25)
مردم را مژده و بشارت دهید و آن ها را از خود مرانید، بر آن هاسهل و آسان بگیرید نه سخت و دشوار.
و حضرت صادق(ع) نیز می فرماید:
«فرغبوا الناس فی دینکم » (26)
«مردم را در دین و عقاید خود «ترغیب و تشویق » نمایید».
قرآن شریف در وصف پیامبر(ص) می فرماید:
(لقد جائکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم بالمؤمنین روف رحیم). (27)
خداوند در اولین دستور برای آشکار کردن دعوت به پیامبر(ص)می فرماید:
(و انذر عشیرتک الاقربین و اخفض جناحک لمن اتبعک من المؤمنین). (28)
«نخست خویشاوندان نزدیک را انذار کن، آن گاه پر و بال رحمت رابر تمام پیروان با ایمانت به تواضع بگستران ». این فروتنی وعدم ابراز انانیت و منیت از روش های مهم تبلیغی پیامبر محسوب می شود.
اگر پیامبر(ص) تمام مطالب را یک باره با مخاطبین خود در میان می گذاشت هرگز نمی توانست انتظار نتیجه ای داشته باشد. ایشان همواره می فرمودند که نمی توان در وهله نخست تکالیف بزرگ را بردوش مخاطبین نهاد. حتی دستورات شرعی هم به تدریج ابلاغ شده چنان که فرمودند:
«یا علی ان هذا الدین متین فاوعل فیه برفق و... ان المنبت لاظهرا ابقی ولا ارضا قطع ».
«ای علی، این دین، دین متینی است پس در آن به آرامی وارد شو،و بدان، کسی که افراط و زیاده روی کند نه راهی را می پیماید نه پشتی برای خود باقی می گذارد».
پیامبر(ص) پس از آن که پیام توحید خویش را به گوش مردم رساندهیچ گونه سازشی در این مسیر را روا ندانست.
استقامت و تداوم آموزش و نظارت مستمر باعث موفقیت پیامبر(ص)شد. او در تمام لحظات زندگانی لحظه ای از تاکید بر رسالت خویش غافل نشد.
آن چه باعث شد تا پیام نبی اکرم(ص) نفوذ بیشتری داشته باشدسعه صدر ایشان بود. پیامبر(ص) بسیاری از راه ها را با نیروی صبر پیمود و در راه تبلیغ از حربه صبر و استقامت بهره برد.
خدای متعال در قرآن می فرماید:
(لتبلون فی اموالکم و انفسکم و لتسمعن من الذین اوتواالکتاب من قبلکم و من الذین اشرکوا اذی کثیرا و ان تصبروا و تتقوافان ذلک من عزم الا مور). (29)
یقینا شما با مال و جان آزمایش خواهید شد. و از کسانی که پیش از شما کتاب آسمانی بر آن ها نازل شد و از مشرکان زخم زبان خواهید شنید، و اگر صبر و تقوا پیشه کنید، یقینا چنین چیزی سبب قوت اراده در کارها است.
در تمام مواردی که قرآن دعوت به صبر فرموده است، در باره دین بوده است.
پیامبر(ص) در راه رساندن وحی الهی از هر گونه تکلفی به دوربود. همین امر باعث می شد تا فهم مطالب بر مردم آسان گشته، باآغوش باز پذیرای مسایل دین باشند، ایشان در این باره می فرمودند:
«نحن معاشر الانبیاء و الاولیاء براء من التکلف ». (30)
«ما گروه پیامبران از تکلف به دور هستیم ».
یکی از ویژگی های پیامبر(ص) در تبلیغ دین، این بود که در قیدگرایش های خویشی و گروهی و قومی اسیر نگشت. همین آزادگی ازوابستگی ها باعث شد تا نبی اکرم(ص) بتواند حقیقت را آن طور که شایسته است به گوش مخاطبان برساند. (31)
از اصول مهمی که پیامبر(ص) در دوران بیست و سه ساله تبلیغش رعایت می فرمود، این بود که هرگز کاری را بدون طرح و ارزیابی دقیق انجام نمی داد. بلکه با دقت و ژرف اندیشی، موقعیت وامکانات را سنجیده آنگاه به آن کار اقدام می نمود. صلح حدیبیه یکی از این موارد بود که نتایج بسیار پرارزشی را به دنبال داشت.
پیامبر(ص) با شناخت روحیات مخاطبین خود شیوه های گوناگونی برای تبلیغ داشت که آن را ارائه می داد. بعضی از این شیوه ها عبارتنداز:
برخی افراد دارای روحیه ای منطقی هستند و مسایل را جز از راه برهان و استدلال و فکر نمی پذیرند اینان را نمی توان با انگیزش ویا مهار احساسات به راه آورد. پیامبر(ص) نیز چنین شیوه ای رادر بعضی موارد به کار می بست. قرآن نیز روش دعوت پیامبر(ص) رااین چنین معرفی می فرماید:
(هوالذی بعث فی الا میین رسولا منهم یتلوا علیهم ایاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب والحکمه و ان کانوا من قبل لفی ضلال مبین). (32)
یکی از راه های دعوت و جلب قلوب، استفاده از موعظه است.
پیامبر(ص) برای جذب افرادی که دارای احساسات و عواطفی جوشان بودند و همچنین بیداری عمومی از موعظه بهره می بردند.
امیرالمؤمنین علی(ع) در تعریف موعظه می فرمایند:
«المواعظ صقال النفوس و جلاء القلوب ». (33)
«ثمره الوعظ الانتباه ». (34)
مواعظ پیامبر(ص) عمدتا در باره تقوا، زهد، دنیا، طول امل،هوای نفس، عبرت از گذشته، اهوال مرگ و قیامت و... بوده است.
حکمت تعلیم و موعظه تذکار است. حکمت برای آگاهی و موعظه برای بیداری است. حکمت مبارزه با جهل و موعظه مبارزه با غفلت است.
سر و کار حکمت با عقل و فکر است و سر و کار موعظه با دل وعاطفه است. حکمت یاد می دهد و موعظه یادآوری می کند. حکمت برموجودی ذهن می افزاید و موعظه ذهن را برای بهره برداری ازموجودی خود آماده می کند، حکمت چراغ و موعظه باز کردن چشم است،حکمت برای اندیشیدن است و موعظه برای به خود آمدن.
حکمت زبان عقل است و موعظه پیام روح. (35)
سخت ترین مرحله در دوران تبلیغ پیامبر(ص) تغییر و تصرف درعقیده عرب ها و مشرکان بود. زیرا آنان افرادی غالبا متعصب وبعضا عنود بودند. امام صادق(ع) نیز با توجه به همین نکته می فرماید:
«ازاله الجبال اهون من ازاله القلب عن موضعه ». (36)
حرکت دادن کوه ها از برطرف کردن باورهای قلبی افراد آسان تراست. پیامبر(ص) برای کسب موفقیت در امر تبلیغ مواردی چند رارعایت می فرمود:
از آن جا که نمی توان باور و عقیده را با زور و اکراه منتقل کرد، باید تبلیغ در جوی آرام و آزاد باشد و مخالف، فرصت اظهارعقیده را داشته باشد. پیامبر(ص) نیز این نکته را رعایت می فرمود. قرآن هم در این باره می فرماید:
(لست علیهم بمصیطر). (37)
(لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی). (38)
پیامبر(ص) حتی اگر ناچار به مجادله بود اما همیشه از مشاجره وکوچک شمردن مخاطب احتراز می فرمود. هرگز در اولین برخورد باورافراد را تمسخر نمی کرد. امیرمومنان(ع) نیز می فرماید:
«الافراط فی الملامه یشب میزان اللجاج ». (39)
افراط و زیاده روی در سرزنش موجب شعله ور شدن آتش عناد می شود.
قرآن کریم نیز در باره این نکته روانی و اخلاقی می فرماید:
(و قل لهم فی انفسهم قولا بلیغا). (40)
بعضی از تفاسیر آیه را این گونه معنا می کنند: (41)
«در خلوت و تنهایی با آنان گفتاری رسا و مؤثر بگو».
پیامبر(ص) در سراسر دوران تبلیغ خویش بحث را از جایی که موردپذیرش طرف مقابل بود آغاز می کرد. این شیوه سازنده به ویژه درمواجه با اهل کتاب به کار گرفته می شد.
یکی از ابزاری که پیامبر(ص) در تبلیغ معارف دینی و بیداری مردم از آن بهره برداری می کرد، خطابه است.
شهید بزرگوار آیه الله مطهری(ره) در باره خطابه و موعظه چنین گفته اند:
«سر و کار خطابه نیز با احساسات است اما خطابه برای تهییج وبی تاب کردن احساسات است و موعظه برای رام کردن و تحت سلطه درآوردن.
خطابه آن جا به کار می آید که احساسات خمود و راکد است و موعظه آن جا ضرورت پیدا می کند که شهوات و احساسات خودسرانه عمل می کند، خطابه احساسات غیرت و حمیت و سلحشوری و عصبیت و شرافت و کرامت و خدمت را به جوش می آورد و پشت سر خود جنبش و حرکت ایجاد می کند. اما موعظه جوشش ها و هیجان های بی جا را خاموش می کند. خطابه زمام کار را از دست حساب گری های عقل خارج می کند وبه دست توفان احساسات می سپرد. اما موعظه توفان ها را فرومی نشاند و زمینه را برای حساب گری و دوراندیشی فراهم می کند.
خطابه به بیرون می کشد و موعظه به درون می برد...». (42)
هم چنان که اشاره شد، پیامبر(ص) همواره با عنایت به توانایی وظرفیت افراد و گام به گام معارف را ابلاغ می فرمود و خود اولین عامل به این معارف بود. ایشان برای استقرار و رسوخ معارف درجان پیروان، تعالیم خود را بارها تکرار می فرمود.
حضرت بیانی فصیح و بلیغ داشتند و معارف دینی را «ابلاغ مبین »می کرد و با پرهیز از پرگویی کلام، نیازهای مخاطب را در نظرمی گرفت و در هر موقعیت و فرصت مناسبی، مطالبی را که همواره تازه و جذاب بود، بیان می فرمودند. داستان های واقعی قرآن که علاوه بر جذابیت، فوق العاده درس آموز و عبرت برانگیز است، نیزیکی از وسایل تبلیغی بود که معارف را غیر مستقیم به مخاطب می رساند.
پیامبر(ص) به عنوان بزرگ مبلغ اسلام، همواره ارتباط فردی خودرا با مخاطبین حفظ می فرمود و در کنار آن به ارتباط جمعی که دربرپایی شعایر دینی از قبیل نماز جمعه و جماعت و مراسم حج و...
نمود می یافت، اهتمام فراوان می داد.
پی نوشت ها:
1- برای آگاهی بیشتر، رجوع کنید به مروج الذهب، مقدمه ابن خلدون، اسلام و جاهلیت و تاریخ تمدن اسلام و عرب .
2- نهج البلاغه، خطبه 26.
3- آل عمران (3):103.
4- مراجعه شود به فروغ ابدیت .
5- انعام(6):153 و 151.
6- اعلام الوری 35-40، و نیز «بحارالانوار» ج 19، ص 8-11.
7- توماس کار لایل.
8- مورخ نامی غرب (مسیورنان).
9- فتوح البلدان ابوالحسن بلاذری صص 457 و459.
10- نقشه های استعمار در راه مبارزه با اسلام ص 38.
11- اسرا (17):107.
12- فروغ ابدیت، ص 277.
13- الحیاه، ج 1، ص 146، رجال کشی، ص 488.
14- انبیا (21):107. 15بقره(2): 185.
16- سبا(34): 28.
17- فرقان (25): 1.
18- قریش(106):3-4; و آیات دیگر نیز از قبیل مائده(5): 88;نور (24):55 .
19- الحیاه، ج 1.
20- میزان الحکمه، ج 10، ص 595.
21- اسرا (17):36.
22- بقره(2): 111; نمل (27): 64.
23- الحیاه، ج 1، ص 35 - بحار، ج 2، ص 160.
24- آل عمران (3):159.
25- در ذیل آیه احزاب، 45.
26- وسائل الشیعه ج 11، ص 430.
27- توبه(9): 128.
28- شعرا (26): 214-215.
29- آل عمران(3):186.
30- بحار، ج 73، ص 394.
31- برای اطلاع بیشتر به ده گفتار از شهید مطهری مراجعه کنید.
32- جمعه (62):3.
33- میزان الحکمه، ج 10، ص 539.
34- میزان الحکمه، ج 10، ص 539.
35- سیری در نهج البلاغه، شهید مطهری، ص 194-193.
36- تحف العقول، ص 263.
37- غاشیه (88): 22.
38- بقره (2):256.
39- تحف العقول، ص 84.
40- نساء (4):63.
41- تفسیر روح المعانی در ذیل آیه.
42- سیری در نهج البلاغه، ص 195-194.
پدیدآورنده: مرتضی وافی
پیام حوزه :: پاییز 1378، شماره 23



دکتر پیمان یوسفیآذر مدیرکل جنگلهای خارج از شمال سازمان جنگلها و مراتع :«جنگل ابر جزو جنگلهای کمیاب اکوتن است. در دنیا مناطق اکوسیستم حاشیهای اندکی وجود دارند که در لبه 2 ناحیه رویشی واقع باشند. جنگل ابر، مرز جنگلهای ایرانی تورانی و جنگلهای یوروپ سیبرین است. به لبههای شرقی البرز به دلیل تنوع زیستی به شدت بالای آن، نواحی رویشی سلطنتی میگویند. جنگل ابر در خاورمیانه بینظیر است و یکی از شاهکارهای جهان به شمار میآید.»

پوپوليسم از واژه لاتين popularis يا populus به معنای توده مردم يا عامه گرفته شده است. (2) نظريه پوپوليسم بر آرای هربرت شيلر و بر اين فرض اوليه مبتنی است كه عامه مردم را افرادی ناآگاه، منفعل و ضعيف میپندارد. (3) از نظر تاريخی پوپوليسم برای اولين بار در دهه 1870 ميلادی به عنوان يك جنبش اجتماعی در بين روشنفكران روسيه موسوم به جنبش ناردنيكها (4) يا «دوستان مردم» پدپد آمد. جنبش دوستان مردم روسيه كه از حمايت دهقانان خردهپای اين كشور برخوردار بود، برای به دست آوردن دو هدف سياسی بارز، يعنی آزادی سياسی برای توده مردم و گسترش مالكيت خصوصی بر روی زمين مبارزه میكرد. همزمان با اين جنبش، جنبش پوپوليستی ديگری در غرب آمريكا در يك روند نهادی و سازمان يافته پديدار شد. در سال 1892 ميلادی حزب پوپوليست (5) توانست 4 كرسی نمايندگی به دست آورد و كانديدای ويژهای برای رييس جمهوری معرفی كند. در سال 1896 بود كه اين حزب در درون حزب دموكرات آمريكا ادغام شد و به عنوان يك بخش جداناپذيری از جنبش پيشرو اين كشور به شمار آمد. از ديگر جنبشهای مهم پوپوليستی میتوان به جنبش موسوم به پرونيسم (6) در اواسط دهه 1930 در آرژانتين، جنبش پوژاديسم (7) و ژان ماری لوپن (8) در فرانسه، جنبش موگنس كليستروپ (9) در دانمارك و. . . اشاره كرد. (10)
پوپوليسم كه در فارسی معادل واژههای عوامگرايی و مردمباوری استعمال شده است، دارای چند ويژگی كلی به شرح زير است:
1. جلب پشتيبانی مردم با توسل به وعدههای كلی و مبهم، و معمولاً تحت كنترل رهبر فرهمند و شعارهای ضد امپرياليستی.
2. پيشبرد اهداف سياسی، مستقل از نهادها و احزاب موجود، با فراخوانی توده مردم به اعمال فشار مستقيم بر حكومت.
3. بزرگداشت و تقديس مردم يا خلق، با اعتقاد به اينكه هدفهای سياسی بايد به اراده و نيروی مردم و جدا از احزاب يا سازمانهای سياسی پيش برود.
البته آيين و سنت سياسی پوپوليستی، در هر كشوری شكل ويژهای دارد. در نهضتهای پوپوليستی، معمولاً ائتلافی آشكار يا ضمنی، ميان طبقات مختلف با منافع متفاوت و گاه متعارض برقرار میشود. تداخل اقشار گوناگون در اين نهضتها، به طور عمده ناشی از عدم تشكل طبقاتی و عدم وجود مرزبندی روشن طبقاتی است. پوپوليسم دارای مشخصات عوام فريبی، تقديس شخص رهبر فرهمند، تعصب، تكيه بر تودههای محروم، نداشتن ايدئولوژی مشخص، اصلاحطلبی، بورژوايی بودن و عناصری از ضديت با امپرياليسم و ملیگرايی است. توسعهخواهی و پر و بال دادن به نيروهای وابسته به بازار داخلی و گاه آزادیهای سنديكايی و دموكراتيك از خصلتهای عمده دوران پوپوليسم است. (11)
در بحثهای نظری پيرامون پوپوليسم، دو نوع رويكرد وجود دارد: در يك نگاه پوپوليسم معادل مردمباوری قرار میگيرد و اعطای آزادیها و امتيازات دموكراتيك به مردم و شريك كردن آنان در ساختار قدرت است كه در عين حال، در مقابل نخبهگرايی و نخبهباوری قرار میگيرد و از بعد سياسی و اجتماعی چندان مذموم نيست. از نگاه ديگر، پوپوليسم به معنای مردمداری است كه تزريق نوعی اميد واهی به جامعه و تأكيد بر عقايد فراموش شده توده جامعه است كه به بهره برداریهايی از جامعه منجر میشود. (12)
اين نوع از پوپوليسم در طول تاريخ حيات خود، در عرصههای مختلف اجتماع ـ به خصوص نحلههای فكری افراطی نظير فاشيسم و نازيسم ـ به صورت پنهان يا آشكار حضور و نفوذ داشته است. اين طرز فكر، به دليل داشتن وجوه اشتراك بسيار با افكار تندروانه و عوامپسندانه گروههای مختلف، توانايی تداخل و اشتراك فكری را با اين گروهها دارد. تفكر پوپوليسم با نفوذ به ردههای بالای مديريتی گروههای فكری، قدرت را به تدريج قبضه كرده و نيروی مردم را با شعارهای تهييجكننده خود ـ البته برای مدت زمانی كوتاه ـ در راه نيل به اهداف خود به كار میگيرد. در حقيقت عوامل زيادی موجب پيدايش پوپوليسم در جوامع امروز میگردد. (13) به عقيده پل تاگارت، پوپوليسم، واكنش به انديشهها و روشهای نظامهای سياسی مبتنی بر نمايندگی است و در مقابل احساس وقوع بحران، به تجليل پنهان يا آشكار از كانون آرمانی خود میپردازد. با اين همه، به دليل فقدان ارزشهای بنيادی، از عوام بيشتر تأثير میپذيرد و در هر محيطی ويژگیهای محيط پيرامون خود را میپذيرد و عملاً پديدهای گذراست. (14)
به هر روی، پوپوليسم با توده مردم سر و كار دارد و در حقيقت جنبشی تودهای است؛ اما به دليل نداشتن تشكل منسجم و هدف مشخص و واقعی، اين جنبشها منسجمتر و دارای تشكيلات منظم بعدی هستند كه در ادامه، منويات خود را اعمال میكنند. در نگرش پوپوليستی، جهتگيری افكار عامه، به منظور واداشتن حكومت به پذيرش منويات مردم، چشمگير است. در پوپوليسم، اراده جهتدار توده مردم نسبت به عدالتخواهی، نقشی بارز دارد و مكانيسم اين ارادة جهتدار، مؤثرتر و برتر از مكانيسمهای سازمانهای مختلف است و حكومتها به طور مستقيم و غيرمستقيم، تحت فشار و تأثير خواست عامه مردم واقع میشوند. (15)
برخی تحليلگران در بحث رهبری امام خمينی (ره) و شيوه بیبديل ايشان در سازماندهی توده عظيم مردم در انقلاب اسلامی ايران، معتقدند كه انقلاب اسلامی به دليل نداشتن طرح و برنامه مشخص و روشن برای آينده و مبهم بودن غايت حركت برای مردم و حتی برای رهبران، يك حركت پوپوليستی بود. (16) در حالی كه برنامهها و اهداف امام از برپايی نهضت، اموری مبهم و آرزوهای بلند و دور و درازی نبود كه دستنيافتنی و آرمانی باشد؛ زيرا نمونه عملی برنامههايی كه مدّ نظر امام بود در زمانهای گذشته كما بيش محقق شده بود. عمده اشكالاتی كه امام به رژيم حاكم داشت به عدم توجه به قوانين شرعی و اسلامی در برنامهريزیهای سياسی، اجتماعی و اقتصادی دولت و وابستگی به بيگانگان بازمیگشت. لذا امام با طرح نظريه ولايت فقيه در اواخر دهه 1340 در نجف و چاپ آن به صورت جزوه و كتاب در ايران، معتقد بود كه تعامل ديانت و سياست به معنای تدبير امور اجتماعی و سياسی بر اساس احكام و دستورات شرع، بسياری از مشكلات موجود ايران را حل میكند. اين تعامل در برخی دورانها عملاً اتفاق افتاده بود و نتايج فراوانی به بار داده بود. يكی از اين نمونهها ايران دوران صفويه است. در زمانیكه حكومت صفويه به انحطاط كشيده نشده بود و رابطه دين و دولت رابطهای مثبت بود و حاكمان وقت، خود را مجری دستورات فقهی علما میدانستند، نتايجی از اين تعامل به دست آمد كه ايران را از نظر اقتصادی، سياست بينالملل، علوم عقلی، هنر و معماری، تأمين اجتماعی، امنيت داخلی در اوج قرار داد و میتوان اين دوران را دوران طلايی و اوج تمدن اسلامی دانست. (17) اين اوج و شكوفايی به حدی است كه مراجعه به سفرنامههای سياحان خارجی نشان میدهد، اين اقدامات، شگفتی و تحسين ناظران خارجی حتی اروپايی را برانگيخته است. (18)
علاوه بر روشن بودن كليات برنامه امام (ره) حتی در بسياری از مسائل جزئی نيز ايشان در پاسخ به سؤالات خبرنگاران به ويژه خبرنگاران خارجی در پاريس، جزئيات برنامههای خود در حكومت آتی را تشريح كرد و مواضع خود را نسبت به هريك از مسائل مطروحه مثل انواع آزادی (اقليتها، مطبوعات، بيان، عقيده و مذهب و. . . ) موقعيت زنان در جامعه و بسياری مسائل ديگر تشريح كرد. (19) ميشل فوكو كه در همان دوران انقلاب در ايران به سر میبرد و مستقيماً به ميان مردم رفت و با آنها به گفتگو پرداخت، در نقد مبهم بودن تعريفهای ارائه شده از حكومت اسلامی مینويسد: «وقتی ايرانيان از حكومت اسلامی حرف میزنند، وقتی جلوی گلوله در خيابانها آن را فرياد میزنند، وقتی به نام آن، زد و بندهای حزبها و سياستمداران را رد میكنند، و با اين كار شايد خطر يك حمام خون را به جان میخرند... به نظر من به واقعيتی میانديشند كه به ايشان بسيار نزديك است؛ زيرا خود بازيگر آنند. (20)
مشاهده دقيق و مستقيم و دقت در رفتار سياسی مردم ايران و توجه به شعارها و خواستههای آنها، نشان میدهد كه بحث حكومت اسلامی و برنامههای امام كه در قالب ايدئولوژی اسلام مطرح شد، برای مردم امری روشن و واضح و به تعبير ميشل فوكو نزديك و كاملاً محسوس و دستيافتنی بود. همچنين به دليل رابطه خاص بين مردم و امام خمينی (ره) كه رابطه مرجع و مقلد يا حتی رابطه امام و امت بود، و اين رابطه يك رابطه كاملاً معقول است و بر اساس فرايند و كنشی عقلانی ايجاد شده است، تحليل آن بر اساس نظريه رهبری كاريزماتيك و فرهمند صحيح نمیباشد. (21) بنابراين نمیتوان اين حركت را حركتی پوپوليستی تلقی كرد.
امروزه نيز برخی از گروههای سياسی كه از توجه و اقبال مردم محروم شدهاند، حمايت مردم از گروههای رقيب و توجه و اهتمام مسئولين به حل مشكلات مردم را با عنوان پوپوليسم تفسير میكنند، در حالی كه اقبال همين مردم به خودشان را با عنوان دموكراسی و بالارفتن آگاهی سياسی و افزايش مشاركت سياسی مردم تفسير میكردند. در يك جمعبندی كلی بايد گفت اگر منظور از پوپوليسم، مردمباوری و توجه به خواستهای اساسی مردم و نزديكی مردم و مسئولين و حضور آنها در متن زندگی و آشنايی با مشكلات آنها از نزديك و توجه و اهتمام به حل اين مشكلات باشد، پوپوليسم معنای منفی ندارد و چنين اموری هرچند با عنوان پوپوليسم، اموری پسنديده و شايسته و همان سيره معصومين به ويژه سيره حكومتی حضرت علی (ع) است. اما اگر پوپوليسم به معنای كلیگويی و عوامگرايی و عدم توجه به نظريات كارشناسی و تخصصی باشد، قطعاً مذموم است و هيچ گروه و دستهای آن را نمیپذيرد. بنابراين صرف حضور تودهها در حركتهای سياسی ـ اجتماعی و صرف حمايت عموم مردم از يك جريان سياسی خاص و صرف توجه دولت به خواست و ارادههای مردم را نمیتوان امری پوپوليستی و مذموم خواند.
پینوشتها:
1. علی رحيق اغصان، دانشنامه در علم سياست، انتشارات فرهنگ صبا، تهران، 1384، ص 305.
2. علی آقابخشی و مينو افشاریراد، فرهنگ علوم سياسی، مركز اطلاعات و مدارك علمی ايران، بهار 1374، ص 264.
3. Schiller Herbert I; Communication and Cultural Domination, 1976
4. nardrodniki
5. Populist Party
6. Peronism
7. Poujadism
8. Jean Marie Lepen
9. Mogens Glistrup
10. علی رحيق اغصان، پيشين، ص 305.
11. علی آقابخشی و مينو افشاریراد، پيشين، ص 264.
12. سيد حسن حسينی، پوپوليسم مذهبی، مندرج در: سایت باشگاه اندیشه.
13. همان.
14. ر. ك: پل تارگارت، پوپوليسم، حسن مرتضوی، انتشارات آشيان، چاپ اول 1381.
15. همان.
16. در اين رابطه به عنوان نمونه ر. ك؛ rahamian, Evrand, Khomeinism, (London: I. B. Tauris, 1993) p. 38.
به نقل از سعيد، بابی، هراس بنيادين، ترجمه غلامرضا جمشيدیها و موسی عنبری، ص 109 ـ 111. چه میخواستيم؟ گفتگو با بهزاد نبوی، مندرج در يادنامه روزنامه شرق، ويژه نامه انقلاب اسلامی، ص 6.
17. ر. ك: فرهنگ رجايی، مشكله هويت ايرانيان امروز، تهران، نشر نی، 1379.
18. ر. ك: ژان شاردن، سفرنامه شاردن (متن كامل)، ترجمه اقبال يغمايی، انتشارات توس، تهران 1372.
19. ر. ك: صحيفه نور، ج 2، ص 158، 221 ـ 223، 244 ـ 245، 257 ـ 266.
20. ميشل فوكو، ايرانیها چه رويائی در سر دارند، ترجمه حسين معصومی همدانی، ص39.
21. در اين رابطه ر. ك: حميد پارسانيا، هفت نظريه در باب اصلاحات، مندرج در: انقلاب اسلامی ؛ چالشها و بحرانها، به كوشش عبدالوهاب فراتی، قم، نشر معارف، 1381.
منبع : http://khamenei.ir

کتاب "گزارش کمیتۀ پیگیری سرنوشت امام موسی صدر" را کمیسیون اصل 90 مجلس شورای اسلامی در واپسین روزهای مجلس هفتم به چاپ رسانده است. می توان گفت این کتاب کامل ترین کتابی است که اسناد و مدارک ربودن امام صدر را در لیبی که به دستور معمر قذافی اتفاق افتاد، تهیه کرده است. پیشگفتار این کتاب به قلم سعید ابوطالب، دبیر کمیته پیگیری سرنوشت امام و مقدمه آن را حجت الاسلام فاکر، رئیس کمیسیون اصل نود مجلس، نوشته است.

موسسه امام صدر http://www.imamsadr.ir
باب پنجم گلستان ، شيخ مصلح الدين سعدي شيرازي

|
پیش گفتاراز قدیم الایام دو روش مهم تبلیغی وجود داشته است: 1. زبان خطابه ای 2. زبان شعری هر کدام از این دو، موقعیتی ویژه در میان ملل و اقوام داشته اند. گاهی یک بیت شعر، شعله ای از آتش خشم به جان عده ای افکنده و باعث سال ها جنگ و خونریزی شده است و گاهی سخن حساب شده و سنجیده و از عمق جان برخاسته ای طوفانی را مهار کرده است. این مقاله نگاهی گذرا بر دو تن از خطیبان تاریخ اسلام است. اولین سخنور و خطیبدر همه دوران های عربی و اسلامی و بلکه تاریخ بشری، هیچ کسی دربلاغت سخن منزلت حضرت علی بن ابی طالب(ع) را نداشته است. کلام او تمامی امتیازات پر ارج سخنوری را دارد. نهج البلاغه شاهکار علم و ادب و فصاحت و بلاغت است، در حالی که کلام برای حضرت وسیله است نه هدف. آن حضرت می خواستند انسان هارا هدایت کنند نه این که هنرنمایی کنند. اگر هدف حضرت خلق یک اثر هنری بود حتما زلزله بزرگتر و عجیب تری ایجاد می کرد. مرحوم شهید مطهری می فرماید: «میخائیل نصیحه » نویسنده لبنانی در مقدمه کتاب جرج جرداق گوید: «علی(ع) تنها در میدان جنگ قهرمان نبود، در همه جا قهرمان بود. در صفای دل، پاکی وجدان، جذابیت سحرآمیز بیان، انسانیت واقعی... او در همه میدان ها قهرمان بود» (1) به گفته جاحظ، ابن عباس که خود سخنوری برجسته بود، در مقابل حضرت علی(ع) زانو می زد و کلام آن حضرت را می شنید. تمامی کسانی که اهل سخن بوده و هستند با شنیدن و خواندن کلمات علی(ع)مسحور می شوند. سخنان حضرت آن چنان عظمتی دارد که گاهی ازشنیدنش به گریه می افتادند و چه بسا قالب تهی می کردند. وقتی حضرتش خطبه معروف الغراء را القا فرمود، بدن ها لرزید واشک ها جاری شد و دل ها به تپش افتاد. (2) همام بعد از شنیدن صدصفت از صفات متقین در بیان حضرت(ع) خشکید و به زمین افتاد. وجان به جان آفرین تسلیم کرد! اعتراف سخنوران بر عظمت سخنان حضرت امیر(ع)ابن مقفع دانشمند و نویسنده عرب می گوید: هفتاد خطبه از خطبه هایش را حفظ کردم پس از آن ذهنم جوشید که جوشید. (3) ابن ابی الحدید معتزلی می گوید: به حق، سخن علی را از سخن خالق فروتر و از سخن مخلوق فراترخوانده اند. (4) او در جلد چهارم کتابش پس از شرح نامه امام(ع) به عبدالله بن عباس گوید: (5) فصاحت را ببین که چگونه افسار به دست این مرد داده و مهار خود را به او سپرده است. نظم عجیب الفاظرا تماشا کن... مانند چشمه ای که خود به خود بدون مزاحمت می جوشد. سبحان الله... علی(ع) مافوق بشر است. شیخ محمد عبده در مقدمه شرح خود بر نهج البلاغه گوید: در همه مردم عرب زبان یک نفر نیست، مگر آن که معتقد است، سخن علی(ع) بعد از قرآن و کلام نبوی، شریف ترین و بلیغ ترین و پرمعناترین و جامع ترین سخنان است. (6) طه حسین، ادیب و نویسنده مصری در کتابش، داستان مردی را نقل می کند که در جریان جنگ جمل دچار تردید می شود. آن مرد با خود می گوید: چطور ممکن است شخصیت هایی مثل طلحه و زبیر بر خطا باشند؟! پس درد دل خود رابا علی(ع) در میان می گذارد. حضرت به او می فرماید: «انک ملبوس علیک. ان الحق و الباطل لا یعرفان باقدار الرجال. اعرف الحق تعرف اهله، و اعرف الباطل تعرف اهله ». (7) طه حسین سپس می گوید: «من پس از وحی و سخن بالا، جوابی پر جلال تر و شیواتر از این جواب ندیده و نمی شناسم. (8) نخبگان خطابهخطبه و خطابه از روش های تبلیغی در طول تاریخ اسلام است و معرفی خطبای یک شهر از شهرهای اسلامی نیازمند مجلداتی است، ناچارباید به برجستگان اکتفا کرد آن هم برجستگان مورد تایید بزرگ مردان دین. صعصعه بن صوحان عبدیاو از برجسته ترین یاران و شاگردان حضرت علی(ع) بود و همواره در همه جا در کنار حضرت علی(ع) بود. امام صادق(ع) در شان و مقام و منزلت او فرموده اند: «ما کان مع امیرالمؤمنین(ع) من یعرف حقه الا صعصعه و اصحابه وله مسجد بالکوفه معروف » (9) مرحوم شهید مطهری در پاورقی کتابش آورده است: وی از اکابر اصحاب امیرالمؤمنین و از خطبای معروف است. او جزءمعدود افرادی است که در شب وفات حضرت امیر(ع) در تشییع جنازه آن حضرت شرکت کرد و پس از تدفین، کنار قبر حضرتش ایستاد. یک دست روی قلب متهیج و پر تپش خود گذاشت و با دست دیگر مشتی ازخاک برداشت و بر سر ریخت و خطابه ای پر شور و هیجان در جمع خاندان و یاران خاص حضرت ایراد کرد. (10) او از شجاعان لشکر امام و یاوران مخلص حضرتش بود. صعصعه به حدی بلیغ و فصیح بود که گاهی حضرت علی(ع) به سخنوری او توجه خاص می فرمود. جاحظ در کتاب البیان گوید: از هر دلیلی بالاتر بر سخنوری او این که علی(ع) گاهی می نشست واز او می خواست سخنوری کند. (11) هنگامی که امام علی(ع) به خلافت رسید و در مسجد مدینه بر بیعت آن حضرت اجتماع شد، صعصعه بعد از بیعت در جملاتی کوتاه و زیباو پر ارزش گفت: والله زینت الخلافه و ما زانتک رفعتها و ما رفعتک وهی الیک احوج منک الیها. به خدا قسم تو خلافت را آراستی و آن تو رانیاراست، تو مقام آن را بالا بردی نه آن مقام تو را و آن به تونیازمندتر است تا تو به آن. و از همه این نکات بالاتر، امام به صراحت او را خطیب خطاب می فرمود: هذا الخطیب الشحشح: این خطبه خوان ماهر و زیرک است. سید رضی درباره شحشح گوید: شخص ماهر و زیرک و استاد در خطبه خواندن و توانای در ادای سخن رسا را گفته است، و هر تندگذر در سخن و رفتار را شحشح گویند. ابن ابی الحدید گوید: صعصعه را فخر و سرافرازی همین بس که مانند علی بن ابی طالب(ع)او را به مهارت، استادی و فصاحت زبان و توانایی بر سخن بستاید. (12) عقیل بن ابی طالب آن جا که معاویه از صعصعه سؤال می کند گوید: اما صعصعه: فعظیم الشان عضب اللسان، قائد فرسان، قاتل اقران یرتق ما فتق و یفتق ما رتق قلیل النظیر. (13) صعصعه منزلتی والا دارد. زبانی دارد مثل شمشیر برنده و فرمانده شیران شجاع و کشنده شجاعان مهار کننده شکاف ها و شکافنده قفل هااست. او کم نظیر است. این خطیب کم نظیر، از بدو تسلیم در مقابل دین اسلام تا سال شصت هجری از ولایت و دین با زبان و شمشیر دفاع کرد و در راه هدف ازمولایش علی(ع) جدا نشد، مگر مواقعی که او را تبعید و از مدینه دورش کردند و حتی در تبعید مدافعی سر سخت برای علی(ع) بود. احتجاجات و سخنوری های صعصعهاینک به بیان نکته هایی از این مبلغ و خطیب وارسته می پردازیم: 1. هنگامی که عثمان او را با عده ای به شام تبعید نمود، معاویه برای محک زدن آنان جلساتی با آن ها داشت و گاهی برتری های خودش را مطرح می کرد، روزی گفت: قریش دریافت که ابوسفیان بهترین آن ها و پسر بهترین آن ها است، مگر آن چه خداوند برای پیامبرش محمد(ص) قرار داده، زیرا او انتخاب شده خداوند است. اگرابوسفیان پدر تمامی انسان ها بود، همه انسان ها حلیم و بردباربودند. در این هنگام خطیب شجاع صعصعه برخاست و گفت: دروغ گفتی. بهتر از ابوسفیان را خدا آورده است. کسی که خداوند او را به دست خود خلق کرد و روح بر او دمید وبه ملائکه فرمود سجده اش کنید و در بین فرزندان او خوب و بد وزیرک و احمق وجود دارد. (14) 2. گروهی از مردم عراق بر معاویه وارد شدند. معاویه گفت: آفرین بر شما مردم عراق به سرزمین مقدسی گام نهادید. زمینی که حشر و نشر در آن است و نزد برترین امیر آمدید. صعصعه از میان برخاست و پس از حمد خداوند و درود بر رسولش(ص)گفت: معاویه! این که گفتی سرزمین مقدس، سوگند به جانم که سرزمین باعث تقدس افراد نمی شود و اعمال است که موجب ارزش است. و حشر و نشر نیز مربوط به اعمال است. اما این که خود را برترین امیر دانستی، برترین امیر حضرت آدم(ع) است. دیگران دسته ای نیک و برخی سفیه و احمق و برخی عالم یا جاهل هستند. معاویه برآشفت و گفت: به خدا قسم ترا خوار و فراری شهرها خواهم ساخت. صعصعه گفت: «والله ان فی الارض لسعه و ان فی فراقک لدغه » به خدا قسم سرزمین خدا وسیع و دوری از تو راحتی است. معاویه گفت: سهمت را قطع می کنم. صعصعه گفت: «ان کان ذالک بیدک فافعل، ان العطاء و فضایل النعماء فی ملکوت من لا تنفد خزائنه ولا یبید عطاء». معاویه گفت: با این حرف ها خودت را به کشتن دادی. صعصعه گفت: لا تقتل النفس التی حرم الله الا بالحق. و من قتل مظلوما کان الله لقاتله مقیما یرهقه الیما و یجرعه حمیما و یصلیه جحیما. (15) در این هنگام معاویه به عمروعاص گفت تو با او سخن بگو: عمر و عاص گفت: چه چیزی تو را بر سلطنت شورانیده؟ صعصعه گفت: وای بر تو; ای پناه گاه فراریان فاسد و دشمن خیرخواهان. 3. در مورد دیگری به معاویه گفت: «انما انت طلیق ابن طلیق اطلقکما رسول الله فانی تصلح الخلافه للطلیق ». (16) تو آزاد شده فرزند آزاد شده ای. شما راپیامبر آزاد کرد. بندگان آزاد شده شایسته خلافت نیستند. 4. در یکی از اوقات که صعصعه سخنرانی می کرد، عثمان بن عفان گفت: ایها الناس ان هذا البجباج النفاح ما یدری من الله ولا این الله! صعصعه گفت: اما قولک: ما ادری من الله. فان الله ربنا رب آباونا الاولین اما قولک: لا ادری این الله. فان الله لبالمرصاد. سپس قرائت کرد: اذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا ان الله علی نصرهم لقدیر. (17) و مسعودی می گوید: برای صعصعه اخباری نیکو و کلامی در نهایت فصاحت و بلاغت و ایضاح معانی و ایجاز و اختصار است. (18) و با ابن عباس مصاحبه مفصلی دارد که در آخر ابن عباس گوید: انت یابن صوحان باقر علم العرب. (19) ابویحیی عبدالرحیم بن محمدبن محمدبن اسماعیل ابن نباتهمعروف به «ابن نباته » متوفی 374 خطیب برجسته قرن چهارم هجری و سخنور حاکم بزرگ شیعه (سیف الدوله) و از خاندان بنی حمدان،در حلب بین سال های 315 تا356 است. او به طور غیر مستقیم شاگرد مکتب حضرت علی(ع) بود. خطبه هایش را از خطبه های حضرت اخذ می کرد و سخنش را با نام حضرت آغاز می کرد. عبدالرحیم ابن نباته، ضرب المثل خطبای عرب دردوره اسلامی است سرمایه فکری و ذوقی خود را از علی(ع) می داند. ابن ابی الحدید در مقدمه شرح نهج البلاغه از قول او می آورد: «صد فصل از سخنان علی را حفظ کردم و به خاطر سپردم و همان هابرای من گنجی پایان ناپذیر بود». (20) ابن نباته در خطبه هایش که بیش تر در مورد جهاد بود و به خطبه های «جهادیه » معروف اند از کلمات و جملات حضرت امیر(ع)استفاده می کرد از جمله: «ایها الناس، الی کم تسمعون الذکر فلا تعون، و الی کم تقرعون بالزجر فلا تعلقون کان اسماعکم تمج و دافع الوعظ... فالجهاد والجهاد ایها الموقنون، و الظفر الظفر ایها الصابرون ». (21) غالب تمثیل های ابن ابی الحدید در خطبه ها و نکاتش از ابن نباته است او در جلد هفتم موازنه ای بین کلام مولی علی(ع) و ابن نباته دارد و در مقدمه می گوید: ما در این جا فصولی از خطبه های خطیب فاضل عبدالرحیم بن نباته رحمه الله کسی که به بالاترین درجه در سخن و سخنوری رسید ومردم علاقه و شوق عظیمی به کلام و سخن او داشتند و کلامش در همه جا زبانزد نیکویی بود، را می آوریم، بعد نمونه ای را ذکر می کند. ایها الناس تجهزوا فقد ضرب فیکم بوق الرحیل، و ابرزوا فقدقربت لکم نوق التحویل الخ. (22) این مقایسه را ابن ابی الحدید آورده تا نظریه کسانی که کلام ابن نباته را مساوی سخنان درر بار حضرت علی(ع) می دانند ردکند، لذا می گوید: بدانید که ما منکر فضل ابن نباته و نیکویی اکثر خطبه هایش نیستیم ولکن عده ای از مردم اهل عناد و عصبیت جاهلی، گمان دارند که کلام ابن نباته مساوی کلمات علی(ع) است. در حالی که بین کلمات امام علی(ع) و ابن نباته هیچ تشابهی نیست. آن در اوج عظمت و این در حضیض کوچکی. (23) اگر چه در عصر خودش تنها سخنور نکته دان بوده است. در هر صورت او خودش را وامدار مکتب علی(ع) و شاگرد شاگردعلی(ع) می دانسته و به دفاع از مکتب علی(ع) سخنوری می کرده است. زندگانی ابن نباتهاو عبدالرحیم پسر محمدبن محمدبن اسماعیل ظاهرا از نوادگان اصبغ بن نباته،متولد 325ق و متوفی 374ق و خطیب نام آور روزگارحمدانیان است. حمدانیان به خصوص در سالهای 315ق تا 360ق جنگ های متوالی و مدافعات مستمر با رومیان که به طمع اشغال شام و بیت المقدس به منطقه حکومت آن ها حمله ور می شدند و به کشتار وتخریب سرزمینهای اسلامی می پرداختند، داشتند. ابن نباته با ایراد خطبه های شورانگیز خویش موسوم به خطبه «جهادیه » مردم را برای یاری سیف الدوله حاکم قدرت مند شیعی مذهب حمدانی تشویق می نمود. او همیشه همراه سیف الدوله بود و ازآن جا که سیف الدوله اکثرا در جنگ و جهاد با رومیان بود، ابن نباته خطبه های زیادی ایراد کرد. مردم نیز شیفته خطبه هایش بودند. به خصوص که علاوه بر استفاده از کلمات زیبای نهج البلاغه سخنانش را با آیات قرآن زیباتر می کرد. آیات قرآن جای ویژه ای در سخنان او داشت. (24) سخنان و خطبه های او به سه بخش تقسیم شده است. 1 - ستایش خداوند سبحان;2 - نعت رسول مکرم اسلام(ص) و ترغیب به ترس از خدا;3 - رعایت دستورات اخلاقی و دینی،به ویژه جهاد. شدت علاقه ابن نباته به حضرت علی(ع)در روز جمعه ای در نماز جمعه خطبه ای ایراد نمود به نام «خطبه منام ». به هنگام شب، حضرت علی(ع) را در خواب دید که او را«خطیب الخطبا» نامید و حتی دهان ابن نباته را با آب دهانش متبرک نمود. این رویا آن قدر در او تاثیر گذاشت و او رامنقلب کرد که تا 18 روز لب به طعام و نوشیدنی نگشود و در پی آن از شوق درگذشت. (25) لذا به طور غیرمستقیم بلکه مستقیما تایید شده بزرگ سخنور تاریخ علی بن ابی طالب(ع) می باشد. پی نوشت ها: 1. سیری در نهج البلاغه، ص 20. 2. شهید مطهری سیری در نهج البلاغه نقل ازمرحوم سید رضی(ره)،ص 9. 3. همان ص 11 - 12 -16. 4. همان ص 11-12-16. 5. همان ص 11-12-16. 6. همان مصدر، ص 18. 7. همان مصدر، ص 18. 8. همان، ص 19. 9. مجمع البحرین طریحی، ج 2، ص 359. در مفاتیح الجنان نام ومحل مسجد و اعمال آن آمده است. 10. سیری در نهج البلاغه، ص 14. 11. سیری در نهج البلاغه، ص 14. 12. همان مصدر. 13. مروج الذهب، ج 3، ص 37. مخاریق کلام، سخنوران برجسته. 14. مروج الذهب، ج 3، ص 40. 15. الغدیر، ج 10، ص 174. 16. همان، ص 175. 17. الغدیر، ج 9، ص 147. 18. مروج الذهب، ج 3، ص 43، ص 46. 19. مروج الذهب، ج 3، ص 43، ص 46. 20. سیری در نهج البلاغه شهید مطهری، ص 110. 21. شرح نهج البلاغه ابی الحدید، ج 2، ص 80. 22. شرح نهج البلاغه ابی الحدید، ج 7، ص 211. 23. همان، ص 216. 24. دائره المعارف بزرگ اسلامی، کلام ابن نباته. 25. دائره المعارف بزرگ اسلامی و تاریخ ذهبی اسلام، ج 26، وقایع سالهای 351 تا 380. |
پدیدآورنده: خلیل صنعتگر
پیام حوزه :: پاییز 1378، شماره 23
نرم افزار آماده شده به نام "دجال آخرالزمان" دارای مطالب بسیار مفید و جامعی می باشد که به همه توصیه می شود این نرم افزار را دانلود و از مطالب آن استفاده کنند.
این نرم افزار دارای سه بخش:
دجال آخرالزمان (پیرامون فرقه ی فراماسونری و آخر الزمان می باشد)
مطالب بیشتر (مطالبی پیرامون مبحث بالا می باشد)
ظهور منجی (پیرامون بحث در مورد منجی آخر الزمان (حضرت مهدی (عج)) می باشد).

تصویری از محیط نرم افزار
برای دانلود این نرم افزار به یکی از لینک های زیر مراجعه کنید.

حجم: ۱۲ مگابایت
لینک دانلود: دانلود از پارسا اپیس
لینک دوم برای دانلود: برای دانلود اینجا را کلیک کن
قیمت: رایگان
در صورت خرابی فونت به آموزش های ارائه شده زیر با توجه به سیستم عامل مورد نظر مراجعه کنید.
برای آموزش تنظیمات زبان فارسی در ویندوز xp اکس پی اینجا را کلیک کنید.
برای آموزش تنظیمات زبان فارسی در ویندوز ۷ سون اینجا را کلیک کنید.
توجه: این نرم افزار بر روی تمام سیستم عامل های ویندوز بغیر از ویستا اجرا می شود.
درخواست تولید کننده نرم افزار: با انتشار این نرم افزار یا مطالب این نرم افزار ما را در اشاعه هر چه بیشتر این مطالب یاری کنید. اجرتون هم با آقا امام زمان (عج)
منبع : بیداری اندیشه http://bidari-andishe.ir
كه چرا عشق به انسان نرسيدست ، چرا آب به انسان نرسيدست
و هنوزم كه هنوز است ، غم عشق به پايان نرسيدست
بگو حافظ دلخسته ز شيراز بيايد ، بنويسد كه هنوزم كه هنوز است
چرا يوسف گمگشته به كنعان نرسيدست و چرا كلبه احزان به گلستان نرسيدست
عصر اين جمعه دلگير ، وجود تو كنار دل هر بيدل آشفته شود حس
كجايي گل نرگس؟

چكيده
مسأله شهركسازی يكی از محورهای مهم در مجموعه استراتژیها و سياستگذاریهای دولت صهيونيستی بوده است. برای اسرائيلیها امنيت، حاكميت و شهركسازی مترادف گشته و در مراحل مختلف شكلگيری، توسعه و تداوم شهركسازی، ملاحظات امنيتی، ناظر بر اين سياستها بوده است. چارچوب بحث در مقاله حاضر به بررسی اين دو مقوله كه حجم عظيمی از استراتژی ملی اين رژيم است، میپردازيم.
مقدمه
از اواخر قرن 19 كه هرتزل محورهای ينيادين حركت صهيونيسم را ترسيم كرد، تحقق آرمان «برپايی كشور يهودی در سرزمين فلسطين»، متلازم با دو امر ضروری شناخته شد: از يك سو ضرورت وجود حرص و آزی تمامنشدنی در زمينه هماهنگی پيوند با دولتهای استعماری در جهت جلب حمايتهای سياسی و نظامی آنان از طرحهای صهيونيسم سياسی؛ و از سوی ديگر، رشد آگاهیهای دينی يهوديان با تأكید بر پيشبينیهای تورات در باب توفيقات آنی قوم يهود تا از رهگذر اين فرآيند اعتمادآفرينی، رابطه يهوديان با حركت صهيونيسم تقويت شود و زمينههای روانی لازم برای هجرت آنان به فلسطين فراهم آيد.
در گذار دو محور مذكور، رهبران صهيونيسم بر اين نكته اساسی واقف بودند كه ادامه حيات قوم يهود در قبل و بعد از شكلگيری دولت اسرائيل، به عنوان پديدهای بيگانه و جعلی در قلب اراضی اعراب منوط به شكلگيری ارتباطی تشكيلاتی ميان مقولههايی چون «ملیگرايی»، «استعمارگرايی»، «خصائص توسعهطلبانه صهيونيسم»، «يهودیسازی سرزمين اعراب» و... است. سياستهای معطوف به «شهركسازی يهودی» عملاً مهمترين تجلی عملی و بازتاب عينی ارتباطات مذكور بوده است؛ سياستی بنيادين كه قبل از شكلگيری دولت اسرائيل (1948)، در قالب مفاهيمی چون «احداث آبادیهای مسلح» به عنوان بخش غيرقابل انفكاكی از «استراتژی دفاع منطقهای» مورد توجه رهبران صهيونيسم قرار داشت، و از زمان شكلگيری دولت صهيونيستی نيز در رأس برنامههای عملگرايانه حزب كارگر و آرمانهای دست راستی افراطی حزب كيلود قرار دارد. بدينترتيب، در ميان ابعاد گوناگون اقتصادی، برنامهريزی شهری، اجتماعی،.... كه در زمينه فرايند ايجاد آبادیهای يهودینشين، قابل طرح و بررسی است، ملاحظات امنيتی از جايگاهی خاص و تعيينكننده برخوردار است. چنين اهميتی باعث شده كه بخش محوری استراتژیهای ملی كابينههای گوناگون دولت اسرائيل، از ابتدای شكلگيری تا حال، معطوف به مقولههايی چون «مفهوم عمق استراتژيكی» و «نظام پدافند سرزمينی» باشد و در اين خصوص، سياستهای مربوط به شهركسازی يهودی، به ويژه در نقاط تماس با مرزهای دولتهای عربی، دائما همگام و مترادف با ملاحظاتی چون «ضرورت جذب و هضم ضربه اول تهاجم دشمن»، «رخنه اطلاعاتی و نظامی در نقاط مرزی سرزمينهای دول عربی»، «محاصره و جداسازی شهركهای عربنشين مستقر در سرزمينهای اشغالی»،... به كار برده شود.
گرچه روند شهركسازی يهودی در سرزمينهای اشغالی، تحت تأثیر عوامل گوناگون نظامی (جنگهای چهارگانه اعراب و اسرائيل) و عقيدتی (گرايشات دست راستی و افراطی گروههايی چون گوش آمونيم)، ... از فراز و فرودهای فراوانی برخوردار است، اما دائما در صحنههای استراتژیهای ملی نظامی ـ امنيتی دولت صهيونيستی اسرائيل، جريان داشته است. تحقيق حاضر میكوشد تا ضمن توجه به مقاطع گوناگون شكلگيری، توسعه و تداوم سياستهای مربوط به ايجاد شهركهای يهودی، نقش تعيينكننده ملاحظات امنيتی ـ دفاعی ناظر بر سياستهای مذكور را مورد بحث قرار دهد.
1ـ صهيونيسم سياسی و سياست اسكان (شهركسازی)
از سال 1894 كه كتاب هرتزل به نام «كشور اسرائيل» آرمان صهيونيسم سياسی را مطرح ساخت و اجرای عينی آن در اولين گردهمايی صهيونيسم جهانی در شهر بال (سوئيس) در سال 1897، آغاز شد، تفكر «بهرهگيری از مذهب در خدمت سياست» يا «ايجاد شباهت ميان صهیونیسم سياسی و يهوديت» شالوده آرمان تشكيل «ملت يهود» را بنياد نهاد. «برنار لازار» در كتاب خود كه تحت عنوان «احساسات ضديهود، سرگذشت و انگيزههايش» در سال 1894 يعنی در گرماگرم ماجرای «دريفوس» و پيدايش صهيونيسم سياسی منتشر شد، نشان میدهد كه چگونه چندگانگی خردهبينانه جوامع يهود و تكيه آن بر تنگنظرانهترين و سختگيرترين تعبير از تورات، برای قرنها، ارزانترين و آسانترين دستاويزها را برای آنان فراهم آورده است. (1)
در برابر سنت جامعيت كهن يهوديت، صهيونيسم سياسی، نوعی فساد و تباهی ملیگرايانه و استعمارگرايانه بشمار میرود كه مسيرش نه از يهوديت، كه از ملیگرايی و استعمارگرايی اروپای قرن نوزدهم نشأت میگيرد. صهيونيسم، نوعی مطالعه دستچين، انتخاب و مشخص از تورات را كه مبتنی بر انحراف واقعی از برنامه خداوند است، مورد استفاده قرار میدهد و آن را به عنوان پوشش و پردهای برای پنهان كردن مقاصد سياسیاش به كار میبرد. (2) صهونيسمی كه امروزه جای مذهب را گرفته، تبديل به آيين بتپرستانه دولت، يعنی دولتی كه كشور اسرائيل نام دارد، شده است. (3)
تفكر مبتنی بر «استثناءگرايی» و «برگزيدگی» صهيونيسم، در سه حوزه محوری قابل تعيين و شناسايی است:
1ـ رهبران و بنيانگذاران صهيونيسم، از ابتدای امر تلاش بیوقفهای را در مورد تلفيق ميان «آيين يهود»، «تاريخ نظامی يهود» و «استراتژی نظامی دولت يهود» مصروف داشتهاند. به كلام ديگر، علاوه بر اينكه تاريخ قوم يهود، چنانكه تورات نقل میكند، به طور اساسی يك تاريخ نظامی است، مورخين و تحليلگران مسائل نظامی اسرائيل نيز كوشيدهاند كه بين نبردهای عبرانیها در گذشته بسيار دو و جنگهای دولت اسرائيل در حال حاضر، ارتباط محكمی برقرار سازند، تا قبل از هر كس اين پندار را به خود بقبولانند كه دارای رسالت و مأموریتی الهی هستند. برای اينكه چنين مفاهيمی در وجدان مردم رسوخ كند و پيوند تاريخی ميان گذشته عبرانیها و وضعيت فعلی صهيونيستها، برقرار گردد، تأكید بر اين مسأله را ضروری دانستهاند كه زمان حاضر، امتداد و استمرار گذشته به تمام آرزوها و آمال است. جنگ، جبری تاريخی است كه جهت انجام رسالت يهود، توسل به آن اجتنابناپذير مینمايد. قرن بيستم تداوم قرن اول است، پس با ايجاد دولت اسرائيل، تاريخ، شيوه مرسوم خويش را از سر گرفته است. (4)
2ـ فرايند تبيین و تفسير «حوزه جغرافيايی دولت اسرائيل» همواره متأثر از آرمانهای تفسير به رأی شده تورات بوده است. «جغرافيای توراتی» اسرائيل، ابزاری كارساز در خدمت آرمانهای بلندپرواز ملیگرايانه و نظامیمحور اسرائيل است. چنانكه بن گوريون در سال 1937، مرزهای اسرائيل را با استناد به تورات، به گونهای ترسيم می كرد كه پنج منطقه را دربر میگرفت: جنوب لبنان تا رود ليطانی (كه آن را بخش شمالی اسرائيل غربی مینامد)، جنوب سوريه؛ سرتاسر اردن؛ فلسطين (كه آن را سرزمين تحت حمايت انگلستان میشمارد) و شبهجزيره سينا. مرز شمالی بايد از عرض جغرافيايی «حمص» (در سوريه) بگذرد، زيرا اين شهر را با «حمات» يكسان میشمارد و آن را به عنوان مرز شمالی كنعان میپندارد. در همين ارتباط برخی از صهيونيستهای توراتشناس، مرز شمالی اسرائيل را در تركيه قرار میدهند و يا در پی مطالبه «حقوق تاريخی» اسرائيل بر قبرس برآمدهاند. (5)
3ـ در ادبيات شهرسازی اسرائيل از همان ابتدای شكلگيری در سال 1948 ميلادی برخی از اصول زيربنايی صهيونيسم سياسی، به عنوان مبنای طرحريزی و ترويج افكار عمومی به كار گرفته شد؛ چون اصل «وابستگی به خاك فلسطين»، موجبات ترويج تفكر استقبال از امر كشاورزی و زراعت را فراهم میآورد و در نتيجه موجب برخورداری صهيونيستها از امتيازات و جايگاههای خاص، در جامعه يهودی میشد. مسلما توسعه امر زراعت، در كنار تحقق اشتغالزايی، میتوانست باعث دستيابی امت يهود به امنيت و افتخاری شود كه مدتهای مديدی از آن محروم بودهاند. يكی ديگر از اصول صهيونيسم، تلاش برای ايجاد جامعهای مستقل از لحاظ اقتصادی در فلسطين و بعدها در كشور مستقل خود يهوديان بود، كه با توسل به آن، زمينه لازم برای تصرف مناطق صحرايی و حاصلخيز نمودن اين مناطق فراهم میآمد.
تلاقی سه محور مذكور (نظامی، جغرافيايی و برنامهريزی شهری) به بهترين نحو در سياستهای مربوط به اسكان يا شهركسازی يهودی تجسم يافته است. از يك سو، يكی از ابتدايیترين نكات مطرح در استراتژی نظامی اسرائيل، از آغاز هجرت به فلسطين، همواره «احداث آبادیهای مسلح» به عنوان بخش غيرقابل انفكاك استراتژی دفاع منطقهای (كه بعدها دولت اسرائيل براساس آن شكل گرفت) بوده است. تأسيس مستعمرهنشينهای محاصره شده به وسيله خندقهای دفاعی، پناهگاهها و سيمهای خاردار، نخستين بناهايی بود كه از اين استراتژی مايه گرفته بود. كيفيت تشكيل اين مستعمرهنشينها از جانب اسرائيل، به نحوی بود كه در خدمت صهيونيسم جهانی میآمد و خطر هرگونه تلاش احتمالی ارتشهای عربی را در جهت پيشروی و درگيری و رويارويی نظامی با اسرائيل، غيرممكن میساخت. هر يك از مستعمرهنشينها، نيز نقطه اتكايی محسوب میشد كه قادر بود در هر جهتی از خود دفاع كند و با جمع ديگری از مستعمرهنشينها، به پشتيبانی متقابل و حمايت آتش و حركت بپردازد، و به اين ترتيب، يك منطقه دفاعی كامل، كه توان دفاع چندين روزه را داشته باشد، تشكيل میگرديد. (6)
اسرائيل بعد از شكلگيری در سال 1948، برای رفع نقص و جبران عمق استراتژيك لازم، به ايجاد كمربندی از مستعمرهنشينهای دفاعی به نام «شهركهای يهودی» همت گماشت. توسعه شهركسازی در سرزمينهای اشغالی به منزله هستههايی است كه به صورت واحدهايی سياسی در اطراف رژيم صهيونيستی رشد میكنند. به اين ترتيب، هرقدر كه مساحت شهركها گسترش میيابد، به همان اندازه نيز قاعده دموگرافيك به نفع اسرائيل قویتر میشود و پايههای رژيم صهيونيستی به واسطه تجمع شهركها در مناطق مختلف، استوارتر میشود. (7) از سوی ديگر جغرافيای توراتی اسرائيل، دائماً در پی توسعهطلبی و ضميمهسازی سرزمين ديگران است و ضرورت دستيابی به «فضای حياتی» مورد نياز صهيونيسم سياسی را تجويز و تبيين میكند و در نهايت، فرآيند شهركسازی به مثابه سازوكاری عمل میكرد كه باعث ايجاد الفت و همزيستی ميان امر «برنامهريزی شهری» و «اصول ايدئولوژيكی» در اسرائيل میشد. در نظر مقامات اسرائيلی، به صورت انتزاعی، اصول برنامهريزی بايد زمينههای لازم را برای انتخاب سياستهای اجرايی فراهم میآورد؛ و در اين مورد، ايدئولوژی صهيونيسم بهترين تصور از اجتماعی كه جامعه اسرائيل به سوی آن حركت میكرد، بيان میداشت. و لذا، ايدئولوژی به عنوان يك متغير مستقل در نظر گرفته میشد كه مورد نياز برنامهريزی (شهری) و استراتژی ملی بود. بدين ترتيب، امر شهركسازی، به مثابه يكی از اولين مقاصد «كميته برنامهريزی ملی» كه در سالهای اوليه تشكيل دولت اسرائيل شكل گرفت، به عنوان ابزار و سازوكار اصلی، در جهت سه هدف اصولی «توزيع جمعيت»، «جذب مهاجرين» و «فراهم نمودن امنيت و دفاع» به كارگرفته شد.
در همين زمينه میتوان به مطلب ديگری اشاره كرد كه ظاهراً برخوردار از ابعاد «شهرسازی» است، اما به شدت تحت تأثیر ابعاد دفاعی ـ امنيتی نيز قرار دارد: در اواسط دهه 70، مسئولين شهرسازی رژيم صهيونيستی درصدد ارائه نوعی برنامهريزی نظری (تئوريك) بودند كه بتوانند به گونهای، واقعيات مربوط به ساختار فيزيكی اين كشور، منابع طبيعی و نيازهای توسعهای آن را در بر گيرد؛ چرا كه طرحهای قبلی، با توجه به رشد روند مهاجرت و ازدحام ايجاد شده در نواحی شهری، تضيقاتی را متوجه كيفيت و كميت خدمات انسانی اين مناطق ساخته بود. مضاف بر آن، در اين خصوص، گرايش شديدی به سوی دور شدن از برنامهريزیهای سنتی شهری به چشم میخورد. اين قبيل ملاحظات، ناخودآگاه، مسئله شهرنشينی و صنعتی شدن مناطق اطراف و پيرامون شهرها را مطرح میساخت. برنامهريزی جديد ملی در پی راهی بود كه بتواند در ميان اصول سياست توزيع جمعيت، واقعيات جاری در اطراف اسرائيل و اصول زيربنايی ايدئولوژی صهيونيسم، هماهنگیهای لازم را فراهم آورد. در حقيقت اين طرح، خواهان ايجاد مفهومی جديد برای شهركسازی در مناطق كمجمعيت كشور بود.
در نهايت بعد از بحثهای فراوان، «مدل سلسله مراتب منطقهای كريستالر» مورد پذيرش قرار گرفت. اين مدل، از دو بعد مورد توجه بود: اولاً از آنجا كه مدل مذكور در پی تعريف و تعيين روش جديدی در زمينه روابط موجود ميان جوامع روستايی و شهركهای بزرگ اسرائيل بود، عملاً دربرگيرنده پيشنهادهای دقيقی در مورد روند شهركسازی و شكلگيری روابط اقتصادی و اجتماعی در داخل واحدهای كوچك منطقهای به نام «شهركهای يهودی» بود؛ ثانياً اين مدل در زمينه امر دفاع و تأمین حوزههای امنيتی از امتيازات ويژهای برخوردار بود، چرا كه مردم را در نزديكی مرزهای كشور اسكان میداد و روابط جاری در اين شهركها را در سايه ارتباطات تنگاتنگ با شهرهای بزرگ، به نحو كاملتری در حوزه دفاعی ـ امنيتی تعريف میكرد.
2. ملاحظات امنيتی ناظر بر سياست شهركسازی (با تأكید بر سير تاريخی آن)
الف) قبل از شكلگيری دولت اسرائيل:
طرحهای مربوط به اسكان يهوديان در فلسطين، در ابتدای امر در دهههای پايانی قرن نوزدهم، از سوی برخی از سياستمداران غربی به ويژه انگليسی و روشنفكران يهودی اروپا مطرح شد. نكته محوری طرحهای مذكور اين بود كه قوم يهود به عنوان «ملتی ارگانيك و مطرود» و برخوردار از «نژادی مستقل»، از «حضوری منفی» در تمدن غرب برخوردارند، چرا كه ريشهها و خاستگاه اصلی آنان در فلسطين قرار دارد. معتقدين به اين نحله فكری، بر اين باور بودند كه نجات دولت عثمانی از مشكلات و گرههای ناگشوده، منوط به تزريق «يهوديان» در پيكر فرتوت دولت مزبور به عنوان «عنصر فعال اقتصادی» است. پيشنهاد عملی كه جهت تحقق چنين تفكری، بر تأسيس يك «شركت شهركسازی» برای اسكان يهوديان در سرزمين فلسطين تأكید داشت، كه البته مركز شركت مذكور كه زير نظر دولت بريتانيا و با سرمايهگذاری خارجی اداره میشد، در استانبول قرار داشت. (8)
با شكلگيری اولين كنگره صهيونيستها درشهر بال سوئيس ـ 1898 م ـ و زمينهسازی تشكل آرمانهای سياسی صهيونيستها درقالب آنچه كه به «صهيونيسم سياسی» شهرت يافته است، انديشه «ضرورت اسكان يهوديان در جوامع كوچكی به نام شهركهای يهودینشين» شكل منسجمتر و نهادينهتری يافت و عملاً به يكی از اركان پيشبرد آرمانهای صهيونيسم تبديل شد. البته نبايد از نظر دور داشت كه همگام با تشكيل كنگره مذكور در سايه توجهات خاص دولت بريتانيا، عناصر اساسی برای شهركسازی يهودی در اراضی فلسطين آماده میگرديد و بر همين اساس، تمهيدات لازم برای جذب عده زيادی از مهاجران يهود به سوی فلسطين در نظر گرفته شده بود. بدينترتيب در اين مرحله، تحت تأثیر آرمانهای صهيونيسم و مساعدتهای قدرتهای غربی ـ به ويژه انگليس ـ اولين هستههای شكلدهنده رژيم صهيونيستی در فلسطين، به عنوان يك واقعيت مادی و در قالب «شهركهای يهودینشين» بنيان نهاده شد. (9)
بايد توجه داشت كه عقيده شهركسازی و اسكان صهيونيستها، به دليل ارتباط محكمی كه با «حركت كارگری صهيونيستی» داشت، حتی قبل از تشكيل دولت اسرائيل (1948)، از پشتوانهای آرمانی برخوردار بود. جهت اطلاع بيشتر، لازم به ذكر است كه حركت كارگری صهيونيستها، از صفوف موج دوم مهاجرت يهوديان به فلسطين در سالهای 1904 تا 1914 برخاست كه اكثريت آنان را افرادی از روسيه و اروپای شرقی تشكيل میدادند و لذا به شدت متأثر از حال و هوای سوسياليستهای كارگری آن كشورها بودند. در هر صورت، بايد توجه داشت كه رهبران حركت كارگری صهيونيستی، هدف مركزی طرح صهيونيسم را جمعآوری يهوديان از اطراف جهان، در يك «حكومت خالص يهودی» بر روی سرزمين فلسطين ترسيم میكردند، از آنجا كه تحقق عملی اين هدف، به معنای ريشهكن كردن و سرگردانی مردم عرب فلسطين از سرزمين خود، و جايگزينی گروههای يهودی به جای آنان بود، سياست «يهودی كردن سرزمين» به عنوان علامت راهنمای آشكار و اساسی گرايشات حركت كارگری صهيونيستها، رهبری و هدايت طرح استعماری صهيونيسم را، قبل از ايجاد حكومت عبری (و بعد از تشكيل آن تا سال 1977) به عهده گرفت. بر اين اساس، حركتهای استعماری شهركسازی و اسكان، به ايجاد آبادیهای يهودی در نقاط مختلف فلسطين اقدام كرد، و اين امر در حالی رخ میداد كه تسهيلات و امكانات نظام قيوميت بريتانيا نيز در جهت حمايت از آن، بسيج شده بود. بدينترتيب «عامل امنيت» در اولين مراحل اسكان قوم يهود در فلسطين، قبل از تشكيل دولت اسرائيل، ارتباط دائمی و محكمی با سياست «توسعه سرزمين» برقرار كرد. اعضای آبادیهای يهودی معتقد بودند كه «شهركهای داخلی» بايد تا حد امكان به عنوان مانعی در مواقع وقوع «تهديد نظامی» عمل نمايد، به ويژه اينكه قوانين مربوط به نظام قيوميت بريتانيا، از تشكيل نيروهای مسلح در خارج از سازمان نظامی بريتانيا در فلسطين، ممانعت به عمل میآورد؛ به عبارت ديگر، مفهوم كوتاه «دستی به گاوآهن و دستی به ماشه تفنگ» در مقطع زمانی مورد بحث، مفاهيم مورد توجه صهيونيسم را در زمينه امنيت شهركها خلاصه میكرد.
در مقطع زمانی قبل از تشكيل دولت صهيونيستی، مفهوم امنيت برای اعضای حركت كارگری صهيونيسم، از ويژگی غيرمتمركزی برخوردار بود. دليل آن، در نظر گرفتن اين فرض بود كه جنبه اساسی مأموریتهای امنيتی، به عهده اهالی شهركهای يهودی قرار دارد. تبلور و تجلی ارتباط موجود ميان فعاليتهای مربوط به شهركسازی و مأموریتهای امنيتی، در محورهای گوناگونی چون «تعيين مكان جغرافيايی آبادیها»، «شيوه نقشهكشی، طراحی و ساخت و ساز آن» و «برنامهريزی اقتصادی مربوط به شهركها»، «آموزش شهركنشينان» و در نهايت «شيوه كارآموزی اهالی شهركها»، قابل شناسايی و تعيين است، به نحوی كه «ييشوف»های يهودی به طور دستهجمعی، به عنوان يك ارتش مسلح و آموزشديده، در جهت مقاصد و اغراض گوناگون نظامی، سازماندهی شدند. (ییشوفها به یهودیانی گفته میشود كه قبل از سال 1948 در فلسطین ساكن شدند.) (10)
البته لازم به تذكر است كه حوادثی كه در سالهای بعد رخ داد به ويژه شكلگيری جنگ جهانی اول و ارتباطات متقابل و ويژهای كه ميان دولت بريتانيا و رهبران صهيونيسم «جامعه شكل نگرفته اسرائيل»، در اين مقطع از حوادث بينالمللی و منطقهای وجود داشت، مسير و سرعت حوادث را در زمينه انتقال مهاجران يهودی به فلسطين و شكلگيری شهركهای يهودینشين در اين منطقه از خاورميانه، تحت تأثیر فروان قرار داد؛ به گونهای كه حوادث مذكور به راحتی مسير را برای شكلگيری دولت اسرائيل در دهههای بعد هموار كرد. (11) چنانكه در ششمين موج مهاجرت يهوديان به فلسطين كه در حد فاصل 1948 ـ 1939 م رخ داد، هنگامی كه جنبش صهيونيستی بدون اخذ موافقت مقامات بريتانيايی در فلسطين، اقدام به سازماندهی مهاجرت غيرقانونی يهوديان كرد، شعار اصلی صهيونيستها بر «مهاجرت و شهركسازی» متمركز بود. (12)
ب) شهركسازی در حد فاصل سالهای 1948 (تأسيس رژيم صهيونيستی) تا 1967 :
از ابتدای تأسيس رژيم صهيونيستی (1948)، دو منبع به ظاهر متفاوت اما همسو، سياست شهركسازی را كه از اولين اقدامات اين رژيم درجهت تثبيت موقعيت خود در فلسطين اشغالی بود، تغذيه كردهاند: از يك طرف رهبران اسرائيل از تصويب و اعمال قوانين و مقررات حقوقی برای تسهيل غصب اراضی اعراب سود میبردند، (13) و از سوی ديگر، نبردهای نظامی اين دولت با اعراب و سرزمينهايی كه متعاقب آن در اختيار دولت صهيونيستی قرار میگرفت، مساعدتهای فراوانی را متوجه سياستهای اسكان اين رژيم میساخت. صرفنظر از بعد اول، يعنی تدابير و رويه حقوقی دولت اسرائيل در زمينه غصب اراضی ساكنين عرب فلسطين، جنبه ديگر بحث، يعنی سياستهای اين رژيم در مورد تحكيم مواضع و استحكامات امنيتی در سرزمين های متصرف شده در قالب «شهركهای يهودینشين»، مورد توجه اساسی اين بحث است، كه در ادامه به آن میپردازيم:
ـ شهركهای يهودینشين، «نظام پدافند سرزمينی» و «مفهوم عمق استراتژيكی»:
در خلال نبرد سال 1948، شهركهای يهودینشين، نقش فعال و غيرقابل اغماضی را ايفا كردند. به كلام ديگر، اين آباديها، به عنوان «مراكز فرماندهی» يگانهای جنگی و مناطق پدافنديی كه «هاگانا» بر آن تسلط داشت، در نظر گفته شده بود، علاوه بر آن، شهركهای مذكور به عنوان پايگاههای پيشروی يگانهای «پالماح» برای اشغال مناطق جديدی كه مرزهای ترسيمشده كشور يهود به موجب قرارداد تقسيم سال 1947 تجاوز میكرد، نيز مورد استفاده قرار میگرفت. نبرد مذكور، اين درس بنيادی را به دولتمردان اسرائيل آموخت كه تنها عامل ثابت در عرصه رويارويی با مردم فلسطين به طور خالص، و با مردم عرب به طور عام، «عامل زمين» است. به همين دليل رهبران اين دولت كوشيدند كه از رهگذر توفيقات حاصل از شكست ارتشهای عربی، زمينههای لازم را برای تحقق هدف «يهودسازی سرزمينهای اشغالی» و به اكثريت رساندن جمعيت يهود در مناطق مزبور فراهم آورند. اسرائيل به خوبی دريافته بود كه شرط لازم و ضروری برای دستيابی به «مرزهای امن»، توان اين كشور در زمينه حفظ و صيانت از دستاوردهای ارضی حاصل از نبرد سال 1948 است؛ اما تحولاتی كه درسطح دول منطقه و حوزه بينالمللی به وقوع پيوست، باعث شد كه محاسبات اين كشور در شرايط زمانی بعد از جنگ مزبور فرو ريزد.
تحولات مزبور عبارت بودند از: توسعه نفوذ و سلطه آمريكا در سطح منطقه كه عملاً از خلال انعقاد پيمانهای علنی و مخفيانه با تعدادی از دولتهای منطقهای شكل میگرفت، رشد و توسعه جريان مبارزهطلبی از سوی حركتهای ملی اعراب (خصوصاً بعد از انقلاب 23 ژوئيه 1952 در مصر)، افزايش آگاهی و هوشياری مردم عرب نسبت به منافع و مصالح ملی و قومی خود كه در معارضه شديد با سياستهای دول استعمارگر تجسم میيافت؛ كمكهای رو به تزايد بلوك شرق و در رأس آن شوروی (سابق) به حركتهای ضدغربی در منطقه و تأكید و اصرار فراوان نيروهای مردمی فلسطين بر موجوديت و حق خويش نسبت به سرزمين خود، كه با عملياتهای نظامی پی در پی بر عليه نيروهای اسرائيل همراه بود. اسرائيل در برابر تحولات پيش گفته، كوشيد تا زمينههای توسعه و تقويت توان نظامی خود را فراهم آورد و از اين طريق، بر نقش نظامی خود در سطح منطقه، تمركز بيشتری مصروف دارد. در اين ميان، «شهركهای يهودینشين مرزی» در چارچوب «نظام پدافند سرزمين» كه در اين مقطع به بخشی از تشكيلات ارتش اسرائيل تبديل شده بود، برای ايفای نقش امنيتی خاصی در نظر گرفته شدند؛ به عبارت واضحتر، در كنار تمركز نوشتههای اسرائيل بر نقش «دفاعی» شهركهای مرزی جهت «تحليل بردن ضربه اول»، «جلوگيری از هجوم دشمن» و در نهايت، «تأمین شرايط لازم برای بسيج نيروهای نظامی و رسيدن آنان به جبهه نبرد» در مقطع زمين مورد بحث، بخش محوری استراتژی تهاجمی اسرائيل نيز در قالب آبادیهای مزبور شكل میگيرد.
به عبارت ديگر، شيوه نظامی اسرائيل كه همواره بر استراتژی تهاجمی و جنگ بازدارنده اتكا دارد، نقش اساسی اين شهركهای به هم متصل را در نظام پدافند سرزمينی، فراتر از مأموریتهای دفاعی قلمداد و مأموریت ارائه خدمات و تسهيلات معينی را در ارتباط با نظام مزبور، برای اين آبادیها در نظر گرفته است، كه اهم آن به شرح زير است:
ـ كنترل اقليت عرب در سرزمينهای اشغالی، با هدف در هم شكستن روحيه مقاومت آنان و متعاقب آن، ممانعت از شكلگيری هر نوع فعاليت سياسی يا فرهنگی از سوی اقليت مزبور، تا از رهگذر اين تمهيدات، آنان مجبور به مهاجرت از سرزمينهايی شوند كه از سال 1948 در اشغال دولت اسرائيل قرار دارد.
ـ اقدام به عملياتهای نفوذی در سرزمينهای دول عربی همجوار:
يكی ديگر از مأموریتهای امنيتی شهركهای يهودینشين، هدايت و انجام عملياتهای مستمر رخنه و نفوذ در سرزمينهای دولتهای عربی همجوار دولت اسرائيل برای سركوبی گروههای مبارزی بود كه از دهه پنجاه با هدف ضربه زدن به منافع امنيتی اسرائيل تشكيل شده بودند. مسلماً اين قبيل فعاليتها و موفقيتهای حاصل از آن، نه تنها باعث تقويت روحيه نيروهای اسرائيل می شد، بلكه از طريق اعمال خسارتهای نظامی و اقتصادی به دولتهای عربی همسايه، موجبات وحشت اين دولتها از تحركات نظامی اسرائيل را فراهم میآورد و برتری نظامی اين كشور را گوشزد میكرد. (14)
ايگال آلون طراح اصلی حزب كار برای برنامه فراگير اسكان يهوديان، ديدگاه اسرائيل را نسبت به روابط پايدار ميان مفهوم «مرزهای امن»، «نظام پدافند سرزمينی» و نهايت مأموریتهای امنيتی كه كليه آبادیهای مرزی در انجام آن مشاركت داشتند، در قالب جملات ذيل، اينگونه ترسيم مینمايد: «مرزهای حقيقی اين دولت «متحرك» است و تثبيت آن قبل از هر چيز به ميزان تناسب و هماهنگی آن با سطح تحرك افراد يهودی بر روی زمين و اماكنی كه برای آنان يافت میشود، بستگی دارد. گشتیهای ارتش و پليس فقط میتوانند به عملياتی كه به ايجاد امنيت میانجامد مبادرت ورزند، اما نمیتوانند جايگزينی برای اسكان دائمی باشند. زنجيرهای از شهركنشينان كه به طور مرتب و نزديك به هم، در طور مرزها، و كنار آن، قرارگرفته باشد، به نحوی كه ساكنان آن شهركها بتوانند مزارع خود را كشت كنند و گاوها و گوسفندانشان را بچرانند و از آبادیهای خود حراست كنند و امنيت خود و دوستانشان را با كمك نيروهای امنيتی تا انتهای خطوط مرزی تأمین كنند، به طور حقيقی كنترل اسرائيل را بر مرزهايش تضمين كردهاند و اين موضوعی است كه از نظر سياسی فوقالعاده مهم است و كمتر از اهميت امنيتی و اقتصادی آن نيز نيست.» (15)
بدينترتيب، شهركهای يهودی، در فرآيند تثبيت مرزهای سياسی رژيم صهيونيستی، كه در چارچوب نظام پدافند سرزمينی شكل و معنا میيافت، عملاً از نقش امنيتی دوگانهای برخوردار بودند: از يك سو كنترل بحرانهای امنيتی ناشی از اقليت اعراب ساكن در مناطق اشغالی؛ و از سوی ديگر، اعمال پاسخی سريع به هرگونه حمله غافلگير كننده نظامی كه همراه با «جمعآوری اطلاعات از دشمن»، «انجام عملياتهای نفوذی مقطعی» و «تأمین كمكهای لجستيكی» و پشتيبانی برای نيروهای خودی انجام میگرفت و به همين علت، اين شهركها از استحكامات، تجهيزات جنگی و امكانات آذوقهای متناسب با مأموریتهای امنيتی برخوردار بودند، به گونهای كه ساختمانهای آبادیها و مزارع موجود در آنها و سيستمهای آبياری به كارگرفته شده در اين شهركها، تماماً به صورت موانع طبيعی عمل میكنند و عملاً مراكزی برای نبرد محلی محسوب میشدند.
بدين ترتيب هنگام در هم شكستن جبهه جنگی اسرائيل، آبادیهای يهودی از طريق مشاركت با يكديگر، به ايجاد اختلال در نيروهای مهاجم میپردازند و ضربات مداومی را متوجه توانمندی نظامی و لجستيكی آن میكنند. از اينجا، روشن میشود كه برنامهريزی شهركهای يهودینشين و تعيين موقعيت اين شهركها، از چه ميزان اهميت نظامی برخوردار است. تعيين مناطق جغرافيايی برای استقرار اين شهركها در مناطق حياتی، به نحوی است كه از يك جهت بر محورهای قابل تهاجم و نفوذ (از سوی دشمن) مسلط باشد، و از سوی ديگر، بر منابع آبی و مراكز اقتصادی كنترل داشته باشد. مسلماً توجه خاص دولت عبری به اين ظرايف، يكی از مهمترين اركان سيطره آن بر سرزمينهای اعراب محسوب میشود. میتوان به اختصار موارد زير را به عنوان مأموریتهايی كه در نظام پدافند سرزمينی برای شهركهای يهودینشين در نظر گرفته شده بود، ارائه كرد:
ـ تأمین امنيت پشت جبهه جهت تضمين آرامش و فراغت كامل ارتش اسرائيل در زمينه اجرای مأموریتهای تهاجمی اصلی خود.
ـ يك مانع دائمی در برابر تهديدات ناشی از سازمانهای عربی نسبت به اسرائيل، در جهت تبليغ و ترويج اين تفكر كه رژيم صهيونيستی به مانند قلعه مستحكمی شكستناپذير است و در عين حال، مكانهای اسكان يهوديان نيز قابل دستيابی نيست. (16)
لازم به تذكر است كه اين قبيل مأموریتها دائماً در ادبيات مربوط به ضرورت تحقق هدف «تأمین عمق استراتژيكی» اسرائيل نيز مورد توجه كامل قرار میگيرد. ماهيت «متحرك بودن» مرزهای رژيم صهيونيستی، مفهوم «مرزهای امن» را به صورت دائمی، بر حسب مصالح و منافع اسرائيل و شرايط پديد آمده برای آن، با چشمپوشی از توسعه جغرافيايی مكانهای اسكان، دارای محتوايی متغير در آورده است. در همين رابطه، دكترين پدافند سرزمينی در تفكر نظامی اسرائيل، به مفهوم عمق استراتژيكی و مرزهای امن از نقطهنظر اين كشور، ارتباط میيابد. برخی از نظريهپردازان اسرائيل معتقدند كه تعبير «مرزهای امن»، نسبت به تعبير «مرزهايی كه امكان دفاع از آنها وجود دارد» بيان رساتری را در خود دارد؛ چرا كه گر چه «تمام مرزها از امكان دفاع برخوردارند»، اما در مورد برخی از نقاط مرزی، اين دفاع به سهولت انجام نمیگيرد و در برخی موارد نيز اين امر با مشكلات و سختیهای فراوانی همراه است و علاوه بر آن، هيچگونه مرزی نيز وجود ندارد كه امكان در هم شكستن آن ممكن نباشد، حتی اگر در دفاع از آن، در نهايت سادگی و سهولت انجام پذيرد. مرزهای امن، يعنی مرزهايی كه به «بهبود وضعيت امنيتی اسرائيل» كمك كند و مسلماً ضرورت اين شيوه برخورد با مفهوم مرزهای امن را بايد در «كمترين حد عمق استراتژيكی» جستجو كرد كه مورد نياز شديد اين دولت قرار دارد. (17)
برای تبيين و تشريح جايگاه شهركهای يهودینشين در ارتباط با مقوله «عمق استراتژيكی»، ضروری است كه در مورد مفاهيم دو عبارت «بهبود وضعيت امنيتی اسرائيل» و «كمترين حد عمق استراتژيكی» از منظر رهبران اسرائيل، توضيحاتی ارائه شود.
اسرائيل، دائماً و با اصرار فراوان، درصدد القای اين مطلب در سطح جهانی بود كه كشور صلح دوستی است كه همواره با تهديدات و حملاتی از سوی كشورهای عربی همجوار مواجه است و به همين دليل، ضروری است كه اين كشور به تمامی ابزارهای نظامی و غيرنظامی، لازم برای مقابله با تهديدات مزبور، مسلح باشد. از سوی ديگر، رهبران اين كشور در مقطع زمانی مورد بحث، همواره از ابعاد و حوزه جغرافيايی كشور خود اظهار نگرانی میكردند، چرا كه طول مرزهای كشور و عمق استراتژيكی آن را متناسب با آرمان «تأمین بالاترين سطح امنيت» نمیدانستند؛ فاصله ميان آبادی «نتانيا» در غرب كشور و در ساحل دريای مديترانه، با دورترين نقطه در مرزهای اردن و اسرائيل در شرق، از پانزده كيلومتر تجاوز نمیكرد و اين در حالی بود كه نوار ساحلی، به علت برخورداری از بيشترين اجتماعات مسكونی و صنعتی، عملا قلب كشور و يا «گردن شيشهای» و يك «اندرون تو خالی»، برای امنيت اسرائيل بشمار میرفت. مقصود از عمق استراتژيكی برحسب مفهوم اسرائيلی آن، «فراهم آوردن امكانی برای كشور است كه در صورت مواجه شدن با حملهای نظامی بتواند ضربه اول را تحمل نمايد، به گونهای كه ضربه مزبور، به هيچ عنوان بر توان دفاعی يا اراده جنگی دولت اسرائيل تأثیر نگذارد.»
بدين ترتيب میتوان نتيجه گرفت كه «عمق استراتژيكی» به معنای تحصيل عوامل ثابت و متغير گوناگونی است كه از همان لحظه اول وقوع ضربه اول، برتری نظامی قطعی را برای اسرائيل به دنبال میآورد. عوامل ثابت در اين تحليل، «زمين و ابعاد و ماهيت آن»، است و عوامل متغير، توازن نيروهای نظامی ميان اعراب و اسرائيل است. تحت پوشش جبران عمق استراتژيك طبيعی كه اسرائيل تا قبل از سال 1967 برای بهبود وضعيت امنيتی خود به آن نيازمند بود، شيوه نظامی اسرائيل براساس موراد ذيل مشخص میشد:
ـ ابتكار عمل دائمی در زمينه پيروی از استراتژی تهاجمی و اقدام به جنگ بازدارنده، كه اسرائيل بر عليه كشورهای عربی همجوار خود، اين را به كار میبرد. البته همراه با آن، حرص و ولع شديد اين دولت در مورد انتقال سريع صحنه نبرد به زمين طرف مقابل، حتی در زمانی كه با يك حمله غافلگيرانه نظامی نيز مواجه باشد، به چشم میخورد، چرا كه اسرائيل به خوبی از مشكلات ناشی از يك جنگ درازمدت در اين منطقه حساس آگاه بود.
ـ ايجاد عمق استراتژيك جعلی و ساختگی كه بر برتری هميشگی در حوزه تسليحات ـ از ابعاد كمی و كيفی ـ تأكید داشته باشد و همچنين تكيه بر نيروی انسانی با كفايت و مهارت بالا و نيز توانايی بسيج سريع و فوری.
ـ رها ساختن ارتش نظامی از مأموریتهای ثانويه مانند حمايت از تأسيسات حياتی و خطوط مواصلاتی برای تضمين آمادگی ارتش در مورد اجرای مأموریتهای اصلی در جبهه نبرد.
ـ حمايت از جبهه به منظور تضمين استمرار اقدامات جنگی (عملياتهای نظامی) و منظم ساختن تجهيرات لجستيكی و تأمین عمليان انتقال نيروها از يك جبهه به جبهه ديگر.
در چنين چارچوبی است كه میتوان به ميزان اهميت نظامی آبادیهای مرزی اسرائيل در ارتباط با پدافند سرزمينی و مفهوم عمق استراتژيكی اين كشور پی برد. اين آبادیها، مأموریتهای پشتيبانی و كمك را برای نيروهای خط مقدم اسرائيل در جبهههای نبرد به عهده دارند و همچنين ارائه خدمات لجستيكی مورد نياز و تأمین حمايت و نظمبخشی جبهه داخلی و پشت جبهه را به انجام میرسانند. اين مأموریتها را در آبادیهای پدافند سرزمينی، افراد جوانی كه هنوز به مقطع سنی انجام وظيفه (سربازی) نرسيدهاند و نيز بزرگسالانی كه شرايط حضور در خدمت نظامی ندارند، بر عهده میگيرند. لازم به ذكر است كه مشاركت و همكاری آبادیهای مزبور، علاوه بر ابعاد امنيتی، در سطح اقتصادی نيز به چشم میخورد. مسلماً اين قبيل همياریهای اقتصادی نيز، در نهايت به سوی كاهش هزينههای سنگين دستگاه نظامی دولت، جهتگيری شده است، آن هم دولتی كه در سالهای اخير مالیات امنيتی آن به سی درصد از مجموع توليد ناخالص ملی، يعنی بالاترين نسبت در ميان كشورهای جهان، رسيده است. (18)
ج ـ شهركسازی و ملاحظات امنيتی اسرائيل بعد از جنگ 1967:
در سال 1967، رهبران اسرائيل بار ديگر تصميم به يك جهش به پيش میگيرند. جنگ برای آنان، شيوهای برای حل مشكلات است. در اين سال علائم بحرانهای گوناگون اقتصادی و سياسی در جامعه اسرائيل كاملاً به چشم میخورد: بيكاری فراوان، خروج بخش عظيم شهروندان اسرائيل از اين كشور، پرداختهای حداقل يهوديان سراسر جهان (به ويژه آمريكا) به اسرائيل .... مسلماً وقوع يك جنگ پيروزمندانه امكان حل يكباره تمامی اين مشكلات را فراهم میآورد، بسيج و اشغال سرزمينهای ديگر برای رفع بيكاری، ايجاد سر و صدا در مورد وجود تهديداتی بر «امنيت» اسرائيل به منظور تشويق به جمعآوری پول، و بالأخره حصول پيروزیها برای بازگرداندن اعتماد به مهاجرين. بدينترتيب فكر و نقشه يك «جنگ بازدارنده» در منطق نظامی صهيونيستی قرار گرفت. (19)
جنگ سال 1967، مشهور به «جنگ شش روزه» تغييرات جوهری متعددی را به ابعاد گوناگون برای رژيم صهيونيستی به ارمغان آورد، كه آشكارترين آن در بعد نظامی شكل گرفت. اسرائيل در اثر پيروزیهای ناشی از اين جنگ، اراضی وسيعی را كه بيش از سه برابر زمينهای واگذار شده به آنان در تقسيم سال 1947 وسعت داشت، از اعراب به اشغال خود درآورد و بدينترتيب، نيروهای اين كشور به تعدادی از پايتختهای دول عربی نزديك شدند.
صرفنظر از ابعاد گوناگون جنگ مزبور و پيامدهای متنوع آن برای اسرائيل و سياستهای منطقهای آن، توجه به اين نكته ضروری است كه سياست شهركسازی اين دولت بعد از جنگ 1967، بشدت تحت تأثیر موج بنيادگرايی خاصی بود كه در اين مقطه زمانی در فضای فكری و عقيدتی جامعه اسرائيل، جلوهگر شده بود. تحقيقا آشنايی مختصری با اين موج فكری، در زمينه بررسی دقيقتر سياستهای مربوط به آبادیهای يهودی مفيد خواهد بود:
پيروزی اسرائيل در سال 1967 و شكست ارتش سه كشور مهم عرب در حدفاصل زمانی 6 روز، همراه با تصاحب بخش وسيعی از سرزمينهای اعراب، موجب شد كه برخی از گروههای تندور در جامعه اسرائيل پيروزیهای مذكور را در قالب توفيق و تأييدی الهی تفسير كنند. اين گروهها كه عمدتاً ريشه در تفكری بنيادگرا و افراطی دارند، تحت عنوان «راست افراطی» قلمداد شدهاند.
«اكنون سرزمين اسرائيل در دست مردم يهود است و ما موظف به پاسداری از آن هستيم... مرزهای فعلی ما تضمينكننده امنيت و صلح است و فرصتهای بیسابقهای را در زمينه منافع ملی و يكپارچگی روحی فراهم میآورد. در داخل اين مرزها، برابری، آزادی و اصول اساسی كشور اسرائيل در معرض مشاركت تمامی شهروندان قرار خواهد گرفت و هيچگونه تبعيضی نيز در اين ميان اعمال نخواهد شد.» حاميان جنبش مذكور در تمام احزاب سياسی، منجمله حزب كارگری لویاشكول (نخستوزير اسرائيل در مقطع 1967) به ويژه حزب مخالف «هروت» كه مناخيم بگين عضو آن بود، حضور داشتند.
گرچه اين جنبش، به عنوان يك نيروی سازمان داده شده در سالهای بعد از 1973 ديگر حضور نداشت، اما پيدايش آن باعث شكلگيری گروه بنيادگرای «گوش آمونيم» (بخت مومنين يا ايمانداران) شد. در چارچوب انديشههای واقعگرای راست افراطی، مسأله شهركسازی از جايگاه خاصی برخوردار است؛ آنان سالهای بعد از 1967 را عصر رستگاری قوم بنیاسرائيل قلمداد میكردند و بر پايه همين تفكر، در مقطع زمانی مورد بحث، ساخت و ساز شهركها به شدت توسعه يافت. در ميان گروههای بنيادگرا يا راست افراطی، گروه گوش آمونيم، از جايگاه خاصی برخوردار است. پيروان اين گروه بر اين باورند كه خداوند در پاسخ به فداركاریها و مظلوميتهای قوم يهود، آنان را در نبرد 1967 پيروز كرده و پس از دو هزار سال تصميم به ايجاد كشور اسرائيل گرفته است. اينان بر اين نكته اعتقاد عميق دارند كه كشور اسرائيل از آنجايی كه بدون اراده الهی قادر به پيروزی نبود، پديدهای مقدس است و علاوه بر اين، گروه مذكور ضمن حمايت از جنبش صهيونيسم، برای ارتش نيز قداست ويژهای قائل است. (20)
در ميان انديشههای گوش آمونيم، امر شهركسازی در سرزمينهای اسرائيل بزرگ، مهمترين عامل تمايز برای يهودی و صهيونيسم محسوب میشود و در اين مورد، هيچ قانون و هيچ اصلی، يارای برابری با امر مزبور را ندارد. به هر حال در بستری از آرمانگرايی افراطی مذهبی و موفقيتهای نظامی، سياست اسكان و ساخت شهركهای يهودینشين، به نقطه عطف جديدی در جهت توسعه و پيشرفت دست يافت.
د ـ جايگاه امنيتی شهركسازی در چارچوب ملاحظات حزب كار:
حزب كار اسرائيل، به طرحهای اسكان يهوديان، به عنوان مسألهای حياتی برای دولت عبری و امنيت آن مینگرد. از ديدگاه ايگال آلن، طراح اصلی سياستهای فراگير اسكان يهوديان اين حزب، هر شهرك يهودینشين به مثابه يك قلعه و هر كارگر سازنده آن، به عنوان يك سرباز تلقی میشد. از جنبه امنيتی، سياست حزب كار، بر ايده ايجاد كمربندی مسكونی، استقرار يك ديوار امنيتی بود كه وسيله آن، مجتمعهای مسكونی يهودینشين، از مناطق محل سكونت اعراب بومی جدا میشد. از خلال طرحهای حزب كار در مورد اسكان يهوديان كه در زمان حكومت اين حزب، طی سالهای 77ـ 1967 به مورد اجرا درآمد، میتوان به تأكید اين حزب بر احداث شهركهای يهودینشين در مرزهای فلسطين اشغالی، به منظور تقويت بنيه دفاعی دولت اسرائيل پی برد.
اين شهركها به مثابه قلعههای مستحكمی برای مرزهای اسرائيل تلقی میشد كه میتوانست خط دفاعی را در برابر حمله ناگهانی دشمن ايجاد كند. در همين خصوص، آلن نخستوزير اسرائيل در سال 1967، طرحی را در مورد ايجاد يك نوار دفاعی به طول بيش از 30 كيلومتر ارائه كرد كه موجبات اشراف اين كشور بر دره اردن و ساحل غربی رود اردن را فراهم میآورد و بدينترتيب مرزهای اسرائيل پس از جنگ 1967 و انطباق مرزهای سياسی با مرزهای امنيتی اين كشور، تثبيت میشد. گرچه اين طرح با استقبال دور از انتظار رهبران نظامی و كارگری اسرائيل مواجه شد، اما به علت مخالفت شديد برخی از رهبران حزب كارگر و جريانات دست راستی و دينی افراطی كه خواهان صيانت از حق اسكان يهوديان اما با تأكید مبرم بر «تسلط و كنترل بر تمامی سرزمين تاريخ اسرائيل» بودند، به طور رسمی مورد تأييد قرار نگرفت. ناگفته نماند، هيچ يك از دولتهايی كه پس از ارائه طرح مذكور تشكيل شدند، طرح آلن را نفی نكردند. (21)
به هر حال، سياست اسكان دولت اسرائيل در حد فاصل سالهای 77 ـ 1968 با خطوط كلی طرح آلن در بخشهای مختلف مطابقت داشت؛ آبادیهای يهودی در بلندیهای جولان و در طول ارتفاعات و در دو تجمع اصلی شمالی و جنوبی مستقر شده بود. به طوری كه مواضع و موقعيت نظامی شهركها كاملاً محفوظ باشد و اشراف استراتژيك كاملی بر اراضی امتداد يافته در غرب جولان و بر «كيبوتص»ها و «موشاف»ها و مناطق مهم صنعتی و نظامی اسرائيل داشته باشد. شايسته توجه است كه اين شيوه از استقرار شهركها در تپههای جولان، از حمايت هر دو حزب كارگر و ليكود برخوردار بود و بر همين اساس هر گونه پيشنهادی كه در پوشش اقدامات صلحآميز بر تخليه اين منطقه پافشاری میكرد، مورد مخالفت رهبران اسرائيل قرار میگرفت. (22) يكی ديگر از شاخصهای مربوط به ملاحظات امنيتی اسرائيل در اين مقطع زمانی، ايجاد بخشهای مسكونی به صورت انبوه در اطراف رفح (بخشهای يميت) بود تا از طريق آن، منطقهای پديد آيد كه آبادیهای يهودینشين بتوانند صحرای سينا و مصر را از نوار غزه، با حجم بالايی از جمعيت جدا نمايند و در نتيجه هرگونه ارتباط نظامی، سياسی و اقتصادی بين مناطق مزبور را قطع نمايند تا زمينههای تهديد امنيتی اسرائيل از اين طريق، برطرف شود. حساسيت شديد حزب كارگر نسبت به جوانب امنيتی شهركهای اطراف رفح و صحرای سينا، عملاً دستمايه و عامل اصلی مخالفت اين حزب با قرارداد صلح كمپ ديويد محسوب میشد، چرا كه عهدنامه مذكور متضمن موافقت اسرائيل با تخليه آبادیهای مزبور بود. در پايان اين بحث شايسته است كه به برخی از طرحهای امنيتی دولت وقت اسرائيل در زمينه شهركسازی در بيتالمقدس اشاره شود. برنامهريزی رژيم صهيونيستی برای اسكان يهوديان و استقرار شهركهای يهودینشين در بيتالمقدس، با احداث سه نوار امنيتی در اطراف اين شهر پیريزی شد:
نوار امنيتی ـ حصار اول: هدف، محاصره بخش قديمی بيتالمقدس و اطراف آن بود، تا از رهگذر اين حصار، مناطق مزبور از ساكنان عرب خالی شود. اين نوار از يك سو در داخل بخش قديمی شهر و از سوی ديگر به شهرك يهودینشين خارج از شهر بيتالمقدس كشيده شده است. نوار امنيتی ـ حصار دوم: هدف از اجرای اين طرح، محاصره محلههای عربنشين خارج از ديوار باستانی بيتالمقدس بود. اين حصار، شهر را از سه ناحيه مختلف محاصره میكرد. يكی از اهداف اين طرح، جداسازی بيتالمقدس از ساير مناطق ساحل عربی رود اردن و الحاق نهايی آن به مناطق تحت سيطره صهيونيستها بود.
نوار امنيتی ـ حصار سوم: اين حصار مشتمل بر ايجاد مجموعهای از شهركهای يهودینشين است كه هدف اصلی آن، يهودی كردن بيتالمقدس و انضمام مساحت زيادی از اراضی متعلق به اعراب و اخراج ساكنان اين مناطق و جايگزينی تعدادی از يهوديان در اين نواحی است. دولت اسرائيل از رهگذر اين طرح، در پی سركوب جنبش گروههای عرب در مناطق اشغال شده بيتالمقدس بود. امروزه دولت اسرائيل موفق شده است كه به بخش بزرگی از برنامهها و اهداف خود در بيتالمقدس جامه عمل بپوشاند. (23)
هـ ـ تحول مفهوم پدافند سرزمينی در چارچوب ملاحظات امنيتی حزب ليكود:
با پايان دوران اقتدار و حاكميت حزب كارگر در سال 1997 كه با به قدرت رسيدن حزب ليكود همراه بود، رهبران اسرائيل ضمن بهرهگيری از انديشههای گروههای افراطی بنيادگرا، به ويژه گوش آمونيم، سياستهای پيشين در مورد توسعه شهركهای يهودینشين را ادامه دادند. طراح اصلی برنامههای شهركسازی كابينه جديد، آريل شارون، وزير كشاورزی وقت است. وی طرحهای مربوط به شهركسازی و اسكان يهوديان را در جهت سيطره و كنترل كامل بر سرزمينهای عربی بخش غربی، برنامهريزی كرد و در اين ميان، سعی داشت كه از مفاهيم و آرمانهای تورات در مورد سرزمين اسرائيل كه مورد توجه گروههای افراطی نيز بود، بهره ببرد. به كلام ديگر، اهداف اصلی طرحهای شارون، استيلاء و كنترل بر بيشترين مساحت ممكنه از اراضی عربی و قطع ريشههای موجوديت عربی در بخش غربی و پارهپاره ساختن اين منطقه از طريق ايجاد آبادیهای يهودینشين و راههای مواصلاتی استراتژيك بود كه در سطح منطقه ترسيم میشد. بدينترتيب، در چارچوبه اين قبيل طرحها، «كنترل بر اراضی» از طريق شهركسازی، تنها عامل ثابتی بود كه مورد توجه قرار میگرفت، در مقابل قلع و قمع ساكنين عرب به عنوان يك عامل متغير در نظر گرفته میشد و قطعاً تمامی اين عوامل به سوی مقوله غيرقابل انكار تضمين امنيت اسرائيل هدايت میشد.
همجهت با سياستهای شهركسازی شارون، وزارت دفاع اسرائيل و در راس آن عزردايزمن، طرح اسكان ديگری را به مورد اجرا درآورد كه تجسم و تجلی بخشی از سرمايهداری رو به رشد محلی بود، به طور بنيادی با صنايع نظامی پيونده خورده بود.
طرح مذكور بر منحصر ساختن حضور يهوديان در بخش غربی در قالب شش مجتمع اصلی تأكید داشت؛ مجتمعهايی كه در آينده به مراكز شهری تبديل میشدند در واقع هسته اوليه گروههای صنعتی اسرائيل را تشكيل میدادند. اين نوع نگاه به سياستهای اسكان، هماهنگ با تدبيری بود كه توسط وزارت دفاع اسرائيل در حين جنگ 1967 اجرا میشد؛ برنامهای كه به سياست پلهای باز و سياست حل مسأله كار مشهور شد و در نهايت میكوشيد كه شبكهای از روابط اقتصادی و تجاری با ساكنين عرب مناطق اشغالی پديد آورد، به نحوی كه مجبور به مهاجرت يا پذيرش حكومت اسرائيل گردند. (24) علیرغم تأكیدات فراوانی كه سياست اسكان اسرائيل در مقطع حاكميت حزب ليكود، بر ابعاد نظامی و امنيتی داشت، مفهوم «پدافند سرزمينی» با تعديلها و اصلاحات متعددی، كه عملاً ريشه در شرايط و مقتضيات جديد داشت، مواجه شد. پيروزی اسرائيل در جنگ 1967 و پيامدهای آن كه در اشغال بخش وسيعی از سرزمينهای اعراب متجلی گشت، از يك سو؛ و ديگر عدم آمادگی كامل رهبری سياسی اسرائيل بر اتخاذ تصميمی قطعی در خصوص آينده مناطق اشغالی از سوی ديگر، منجر به سهلانگاری و سستی در مورد نظام پدافند سرزمينی شد. بزرگ شدن سريع و ناگهانی عرصه سرزمينی دولت عبری، همراه با طرح شعارهايی مبنی بر اينكه «اكنون اسرائيل به مرزهای امن خود دست يافته است» بتدريج رهبری اسرائيل را به سوی نگرش واقعبينانهای در خصوص نقاط اهمال و ضعف نظام دفاع سرزمينی، در برابر آرمان «تمركز مطلق بر ارتش نظامی» سوق داد. اولين علائم اين تحول، در بودجه دفاعی كشور نمود يافت. (از 2061 ميليون دلار به 3163 ميليون دلار افزايش يافت) جنگ 1973 و درهم شكسته شدن خطوط اسرائيل در جبهه سوريه و مصر كه باعث وقوع تزلزل شديد در ارتش اين كشور و افزايش روحيه مقاومت در ميان مردم عرب ساكن مناطق اشغالی گرديد، افزون بر سياست ليكود كه بر ايجاد نقاط مسكونی در قلب مراكز جمعيتی و مسكونی اعراب پای میفشرد، همگی به سوی تجديدنظر در نظام دفاع سرزمينی در جهت تقويت آن و تعريف مأموریتهای امنيتی جديد برای اين نظام هدايت میشد.
سرلشكر رافائل ايتان، فرمانده منطقه شمال كه در سال 1978 به رياست ستاد مشترك ارتش اسرائيل منصوب شد، آغازكننده ايدههای جديدی در اين زمينه بود. از اين زمان، تخصيصهای سنگين در بودجه دفاعی، برای تأمین هزينههای لازم در جهت تسليح، آموزش و منظم ساختن نيروهای نظامی در نظر گرفته شد. نقطه تمركز، بر ايجاد شبكهای از پناهگاهها و استحكامات ويژه در بلندیهای جولان قرار داشت؛ يعنی همان مناطقی كه با آغاز جنگ 1973، ارتش اسرائيل مجبور به تخليه سريع آبادیهای آن شده بود، مسلماً اين امر، دليلی بر ضعف و ناتوانی شهركهای مرزی، در ايفای نقش امنيتی بود كه برعهده داشت. تغيير ديگری كه در نظام پدافند سرزمينی پديد آمد، مربوط به نيروی انسانی بود؛ برخلاف گذشته كه در قالب نظام مذكور، فقط جوانان (قبل از سربازی) و بزرگسالان مورد توجه قرار میگرفتند، در شرايط جديد تصميم گرفته شد كه سربازان احتياط به ارتش اسرائيل منظم شوند. اين تغيير، به مثابه جهش بزرگی در توان جنگ آبادیهای دفاع سرزمينی، و نيز در كيفيت بهرهگيری از سلاحها و مهماتی بود كه در اختيار اين آباديها قرار داشت؛ چرا كه تسليحات مذكور، همان جنگافزارهايی بود كه در اختيار ارتش قرار داشت، مانند سلاحهای سنكين و جنگافزارهای جديد ضد تانك و خودروهای زرهی. (25)
اينان در پيامی به افسران و فرماندهان ارتش اسرائيل در باب مفهوم تازه نظام دفاع سرزمينی و اهميت آن بيان می دارد كه: «پايبندی و التزام به زمين، موجب سطه و كنترل بر اطراف آن نيز میشود. علاوه بر آن، تسلط و كنترل بر گذرگاههای مهم و جادههای محوری ، تنها به دو صورت امكانپذير است: يا از طريق يك ارتش نظامی آماده و يا از طريق جمعيتی كه در همان منطقه زندگی میكنند .... آبادیهای دفاع سرزمينی، همان ارتش نظامی محلی هستند كه بايستی بر منطقه تسلط و كنترل داشته باشند و دشمن را از به هم ريختن تشكيلات نظامی كشور در مقطع شروع جنگ بازدارند. در نتيجه، موقعيت تاكتيكی آبادیها بر روی زمين، تجهيز آنان با سلاحهای جديد و آموزش اهالی آنها برای انجام مأموریتها و تبديل اين آبادیها به شهركهای نفوذناپذير، از اهميت درجه اولی برخوردار است. (26) لازم به ذكر است كه «ايتان» در جهت تحقق عملی سياستهای خود، تسهيلات فراوانی را در اختيار گروههای «گوش آمونيم» قرار داد، گروههای فاشيستی كه شهركهای يهودینشين را داخل پادگانهای ارتش و بر روی زمينهايی كه به دلايل اغراض نظامی مصادر شده بود، بنا میكردند. (27)
به عنوان نمونه قابل تأملی در اين مورد، میتوان به ملاحظات امنيتی اسرائيل در زمينه شهركسازی در نوار غزه، در حدفاصل سالهای 81 ـ 1979 اشاره كرد. اين ملاحظات تحت تأثیر هدايتهای جنبش گوش آمونيم و آژانس يهود، در قالب محورهای ذيل مشخص شده بود:
ـ شهركها در مواضع حياتی و استراتژيك مانند ارتفاعات، تپهها و مناطق كوهپايه احداث شود.
شهركها به منظور محاصره و قطع ارتباطات مواصلاتی ميان مناطق عربنشين، رخنه در يكپارچگی جغرافيايی منطقه و بالأخره مجتمعهای مسكونی در اطراف مجتمعهای مسكونی اعراب بنا میشود.
ـ شهركها با هدف تقسيم نوار غزه به واحدهای كوچك جغرافيايی و به منظوره ايجاد سهولت در اعمال حاكميت بر آنها احداث میشد.
ـ شهركها به گونهای احداث شده بود كه در صورت بروز يك جنگ تن به تن و طولانی با اعراب ساكن سرزمينهای اشغالی، شهروندان يهودی بتوانند نقش مؤثری در حمايت از نيروهای اشغالگر و سركوب اعراب منطقه ايفا نمايند. (28)
در نهايت، سياست شهركسازی ادامه میيابد و در اين راه، هر مانعی، حتی ملاحظات جاری در روابط استراتژيك ميان اسرائيل و آمريكا نيز مغلوب ملاحظات امنيتی دولت صهيونيستی میشود. چنانكه در اوج مخالفتهای جيمی كارتر، رئيسجمهور اسبق آمريكا با تدابير شهركسازی بگين (نخستوزير وقت اسرائيل)، آريل شارون (وزير كشاورزی اسرائيل) برنامهای عظيم تحت عنوان «اسرائيل در پايان قرن» را در چارچوب رويه آبادیسازی ارائه میدهد كه براساس آن تا سال 2000، دو ميليون يهودی در مناطق اشغالی ساكن میشدند، در حالی كه تا آن زمان، تنها 57 هزار يهودی در مناطق اشغالی و پنج هزار نفر نيز در اورشليم ساكن بودند و ديگر يهوديان نيز در بيش از 45 شهرك در كرانه غربی، بلندیهای جولان و نوار غزه اسكان يافته بودند. به علاوه در همان مقطع زمانی، طرحهايی در دست بود كه در عرض 5 سال آينده، 49 شهرك ديگر ساخته شود. لازم به تذكر است كه در ادامه همين سياست، تلآويو موفق شد كه تا پايان حكومت كارتر، اورشليم را رسما به عنوان پايتخت دائمی خود مشخص سازد و علاوه بر آن 89 شهرك در كرانه غربی، 38 شهرك در نوار غزه و سينای شمالی و 28شهرك را در بلندیهای جولان تأسيس كند. در اوايل دهه نود و در زمانی كه شرايط برای برگزاری كنفرانس صلح مادريد آماده شده بود، دولت صهيونيستی برنامه عظيمی را در زمينه شهركسازی اعلام كرد كه طبق برآورد آن، ميزان واحدهای مسكونی كه در جريان ساخت و ساز قرار میگرفت، با آمار تمامی آبادیهای ايجاد شده در حدفاصل 1967 به بعد برابری میكرد.
در سال 1992، بعد از پايان عمر حكومت پانزده ساله حزب ليكود و متعاقب آن به قدرت رسيدن اسحاق رابين از حزب كارگر، دولت اسرائيل در چارچوب نگرشی متفاوت از موج ملیگرايی افراطی كابينههای قبلی، شهركهای يهودی را در قالب دو نوع سياسی و استراتژيك (امنيتی) طبقهبندی كرد. رهبران اسرائيل به ويژه رابين، بر اين نكته محوری تأكید داشتند كه شهركهای استراتژيك به آبادیهايی اطلاق میشود كه توسط دولت قبلی در دهه اول پس از جنگ 1967، در امتداد مرزهای كم جمعيت با سوريه و اردن، ساخته شده است، لذا به دليل اهميت فراوان امنيتی، ساخت و ساز اين قبيل شهركها ادامه خواهد يافت؛ اما مسلماً سعی خواهد شد كه برنامه شهركسازی در مناطق غيراستراتژيك (شهركهای سياسی) متوقف شود. بدينترتيب دولت رابين به سياست توسعه شهركسازی ادامه داد و در اين مسير، حتی به پيمان صلح با ساف در سال 1993 (توافقنامه اسلو) نيز اهميت نداد.
در اين مقطع زمانی، يعنی در زمان حاكميت حزب كار به رهبری اسحاق رابين، حركت فكری نسبتا جديدی در صحنه قدرت و سياستگذاری تل آويو آغاز میشود كه نتايج حاصل از آن، بر روند شهركسازی و ملاحظات امنيتی حاكم بر آن تأثیر می گذارد؛ به عبارت واضحتر در كنار تحليلهايی كه در مورد سياست ايجاد آبادیهای يهودینشين رابين وجود دارد و بر اين نكته محوری تأكید میشود كه «دولت رابين به هيچ عنوان در پی ايجاد تغيير و تحول در ساختار اصلی شهركسازی نبود، بلكه تنها كوشيد كه تغييراتی در روشهای شهركسازی اعمال نمايد و در واقع ملاحظات امنيتی ـ دفاعی مربوط به خصيصه دائمی توسعهطلبی كماكان در سرلوحه تدابير وی قرار داشت.» (29) اما آموزه وی كه بر «ارزيابی مجدد ماهيت قدرت ملی» رژيم صهيونيستی اتكا داشت، باب نسبتا جديدی را در زمينه شيوه برخورد رهبران اين رژيم با تهديد امنيتی میگشود و عملا مفهومی اصلاح شده از قدرت ملی و امنيت را پيش میكشيد.
تضعيف جايگاه تهور نظامی، تأكید بر موفقيتهای علمی و تكنولوژی، اصرار بر فرايند صلح به جای توسل به ابزارهای نظامی، نامناسب خواندن موانع فيزيكی در عرصه دفاعی از امنيت ملی، تأكید بر ضرورت ايجاد نوعی از همگرايی اقتصادی منطقهای، ... تماماً مفاهيم و تعابيری بودند كه گرايش جديد رابين (نخستوزير وقت اسرائيل) را در مجموعه نگاه مدون وی به تحولات جديد منطقه نشان میداد. (30) صرفنظر از علل و اسبابی كه منجر به تغيير نگرش اسرائيل در مورد خاورميانه و مسائل امنيتی ـ سياسی آن میشد (31) نشانههايی از اين بازنگری در باب تهديدات امنيتی ـ منطقهای در زمينه معادلات جاری و در خصوص برتریهای استراتژيك و مسائل مربوط به نقشه مرزی و اسكان، خصوصا هزينه انسانی و اقتصادی حفظ نقاط مسكونی، بيش از گذشته قابل شناسايی بود. (32)
و ـ شهركسازی و سياست «صلح در برابر امنيت»:
بعد از ترور اسحاق رابين و به قدرت رسيدن نتانياهو از حزب ليكود، سياستهای شهركسازی اسرائيل در چارچوبه مجموعهای از آرمانهای افراطی (راستگرايانه) كه به شدت بر ملاحظات امنيتی تأكید داشت، شكل گرفت. كابينه جديد، ضمن مخالفت با اصل «صلح در برابر زمين» كه عملا يكی از اركان آموزه جديد رابين، در جريان برخورد با مقتضيات جديد منطقه خاورميانه محسوب میشد، قراردادهای منعقده، ميان حزب كارگر و حزب خودگردان فلسطين را موافقتهايی موقتی توصيف میكرد كه توان تأمین امنيت شهروندان اسرائيلی را ندارد. نتانياهو با توجيه سياستهای خود در زمينه مخالفت با روند صلح، اعلام میداشت كه اسرائيل خواهان صلح هميشگی و پايدار است، نه موافقتنامههايی موقتی. به اعتقاد حزب ليكود، با پس دادن سرزمينهای اشغالی پس از جنگ 1967، نه تنها صلح و امنيت رژيم صهيونيستی تأمین نمیشود، بلكه با محدودتر شدن حلقه محاصره، رژيم صهيونيستی بيش از گذشته در مخاطره و تهديد امنيتی قرار میگيرد. بدينترتيب، حزب ليكود ضمن مردود دانستن اصل بنيادين مذاكرات صلح، يعنی صلح در برابر زمين، سياست خود را براساس اصل «صلح در برابر امنيت» يا «صلح در برابر صلح» بنا نهاد. بر همين اساس، سياستهای مربوط به ايجاد و توسعه آبادیهای يهودینشين و ملاحظات امنيتی مترتب بر آن، شديداً مورد توجه رهبران كابينه جديد رژيم صهيونيستی قرار گرفت. (33) بدينترتيب، از زمان آغاز حكومت راستگری نتانياهو، طرحها و پروژههای شهركسازی، به طور سيلآسا، از طريق ادارات دولتی به سوی ساير بخشها، به ويژه بخشهای اجرايی ابلاغ شده است. صرفنظر از آمار و ارقام فراوانی كه در رابطه با فعاليتهای عظيم شهركسازی در چند ساله اخير وجود دارد، در مورد ملاحظات امنيتی دولت اسرائيل در باب شهركسازی به چند نكته اشاره میشود:
اولاً دولت صهيونيستی میكوشد از طريق بهرهگيری از شبكه پيچيده و طولانی راههای كمربندی و تونل، كه به ظاهر موجبات تسهيل و توسعه شهركسازی يهودی را فراهم میآورد، عملا شهركهای فلسطينی را در محاصره در آورد و راههای ارتباطی اين شهركها را در كنترل شديد قرار دهد. البته نبايد از نظر دور داشت كه شبكه مذكور سهم فراوانی را نيز در زمينه ايجاد ارتباط ميان شهركهای يهودی از يك سو و ميان اين شهركها و مركز رژيم عبری از سوی ديگر ايفا خواهد كرد. تحقيقاً برآيند نهايی اين قبيل تدابير، به سوی افزايش سطح امنيت آباديهای يهودی و دولت مركزی پيش خواهد رفت. (34)
ثانياً يكی از مهمترين اهداف دولت اسرائيل از شهركسازی، جلوگيری از توسعه تجمعهای فلسطينی به طرف غرب است. به همين دليل، دولت اسرائيل میكوشد كه شهركهای يهوديان، تا حد امكان در مقابل نقاط استقرار شهركهای عربنشين مستقر شود. مثلا شهرك «روجليت» در مقابل شهر «بيت صوريف»، «ارخوفيت» و «اجوز» در مقابل شهر «تروقميا»، شهركهای «حروب» و «شكيف» در برابر شهرهای عربنشين «ادنا» و «ميجد» ساخته شدهاند. (35)
ثالثاً عمليات اشغال و شهركسازی صهيونيستها در نيمه اول سال 1997م، بيشتر مناطق اشغالی كرانه باختری، كوه الخليل و بيتلحم، بيتالمقدس، رامالله و دره رود اردن را در برگرفته بود. از طرف ديگر موافقتهای اصولی جهت توسعه و افزايش گنجايش تعداد زيادی از شهركهای صهيونيستنشين موجود در كرانه باختری و منطقه قدس به عمل آمده است تا بتواند حجم بيشتری از مهاجرين را در خود جای دهد. (36) از سوی ديگر برخی از رهبران اسرائيل در پی اجرای طرحی به نام «اسرائيل 2000» هستند كه هدف عمده آن حمايت از توسعه فزاينده شهركهای يهودینشين است. (37) نكتهای كه در مورد دو موضوع مذكور قابل تأمل است، اين است كه در تمامی اين طرحها، وزير جنگ رژيم اسرائيل، اسحق موردخالی ـ از نقش محوری برخوردار است.
نتيجهگيری
رژيم صهيونيستی اسرائيل، سياستی كاملا واقعگرايانه را در زمينه ايجاد و توسعه شهركهای يهودینشين در پيش گرفته است. ملاحظات امنيتی ناظر بر اين فرايند، ريشه در بحران مشروعيتی دارد كه در ابعاد مختلف تاريخی، توراتی، حقوقی و اخلاقی گريبانگير اين رژيم است. خصائصی چون نژادپرستی، توسعهطلبی و تروريسم دولتی، با رفتار عملی تلآويو در باب تأسيس آبادیهای يهودی عجين شده است. و همين امر باعث شده كه ملاحظات امنيتی، حجم عظيمی از استراتژی ملی اين رژيم را دربرگيرد. مسلما در كنار خصائص ذاتی دولت اسرائيل كه در تعابير پيشگفته ملحوظ شد، عملكرد تسامح و تغافلآميز جامعه جهانی در برخورد قاطع با برنامههای معطوف به شهركسازی اسرائيل، نقش فراوانی در توسعه و تداوم اين قبيل سياستها ايفا كرده است. اگر چه اولين قطعنامه جدی شورای امنيت در مورد برخورد صريح با امر شهركسازی يهودی تلآويو در 22 مارس 1979 صادر شد، اما اگر قدرتهای بزرگ، به ويژه آمريكا، عزم قاطع خود را در زمينه توقف عملكرد اسرائيل در مورد اسكان يهوديان در مناطق اشغالی به كار میگرفتند و ارائه هر نوع كمك و حمايت نسبت به رژيم صهيونيستی را منوط به اطاعت و تواضع اين رژيم در برابر تدابير حقوق بينالمللی و آرمان افكار عمومی جهانی میساختند، وضعيت مذاكرات صلح به سرنوشت امروز دچار نمیشد.
در هر صورت، عملكرد اسرائيل در طول دهههای گذشته ثابت كرده است كه در نظر رهبران اين رژيم، ميان شهركسازی، امنيت و حاكميت هيچ تفاوتی وجود ندارد و به همين دليل است كه بعد از گذشت يكصد سال از تاريخ برگزاری كنفرانس بال (1897)، صهيونيسم سياسی كماكان تحت تأثیر انديشههايی شديداً افراطی و شوونيستی، برنامههای مربوط به ساخت و ساز و توسعه شهركهای يهودی را ادامه میدهد. شايسته است كه كلام پايانی اين مقاله را بر يكی از سخنان اسحاق شامير (نخستوزير اسبق اسرائيل) در خصوص سياست شهركسازی يهودی در اوائل دهه پايانی قرن حاضر، اختصاص دهيم: «هيچ قدرتی در جهان نمیتواند مانعی در راه شهركسازی محسوب شود. ما به نخبگان جهان و به نسل بعدی میگوييم كه اينجا سرزمين مادری و خانه ما برای هميشه خواهد بود.... ما خواهيم ساخت و اميد فراوانی داريم كه به تضمينهای لازم در اين خصوص دست يابيم.»
پاورقی
1. روژه گارودی، ماجرای اسرائيل، صهيونيسم سياسی، ترجمه م. بيات مختاری، (مشهد: موسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی، 1364) صص 19ـ 12
2. همان: ص 25
3. همان: ص 25
4. غازی اسماعيل رابعه، استراتژی اسرائيل 67ـ 1948، ترجمه محمدرضا فاضلی، (تهران: سفير، 1368)، فصل سوم
5. گارودی، همان، ص 27
6. رابعه، همان: صص9 ـ 138.
7. شهركسازی، ركن اصلی سياستهای اسرائيل، روزنامه اطلاعات (6/12/75)، ص 12، به نقل از: الهدف، شماره 1255
8. عبدالوهاب المسيری، صهيونيسم، ترجمه لواء رودباری، تهران (تهران: دفتر مطالعات سياسی و بينالمللی، 1374)، ص ص18ـ 14
9. شهركسازی، ركن اصلی سياستهای اسرائيلی، همان.
10. هما بسطامی، الا ستيطان الاسرائيلی و نظريه الا من القومی، الفكر الاستراتيجی العربی، صص6ـ 195
11. فرحبخش عباس، نظم نوين جهانی، دموكراسی جديد (تهران: شركت انتشارات جهان معاصر، 1373)، فصل اول
12. صلاح عبدا..، مهاجرت يهوديان و وضعيت گذشته و حال مهاجران يهودی، فصلنامه خاورميانه، سال اول شماره 1، تابستان1373، ص 64ـ 63.
13. مهمترين مجموعه قوانين و مقررات مربوط به سياست رژيم صهيونسيتی در مورد قانون جلوه دادن غصب اراضی اعراب در اواخر 1948 (امضا قرارداد آتشبس ميان اين رژيم و دول عرب همسايه) عبارتند از:
ـ قانون مالكيت غايب مصوب سال 1950: لازم به ذكر است كه مهمترين مورد استفاده اين قانون، در ارتباط با تصاحب اراضی وقفی موجود در سرزمين فلسطين بود.
14. بسطامی، همان، صص 198ـ 196
15. همان، صص 199ـ 198.
16. همان، صص 201ـ 200
17. همان، صص 201ـ 200
18. همان، صص 204ـ 202
19. گارودی، همان، صص2ـ 151
20. بررسی تطبيقی بنيادگرايی، فصلنامه خاورميانه، سال اول شماره 3 (زمستان 1373) صص 4ـ 673
21. عبدمعروف، دولت فلسطين و شهركهای يهودینشين، ترجمه فرزاد ممدوحی، (تهران: اطلاعات، 1374)، صص117ـ 113
22. بسطامی، همان، صص210ـ 207.
23. معروف، همان، ص 91ـ 89.
24. بسطامی، همان، صص213ـ 211
25. همان، صص 215 و 213
26. همان، صص216ـ 215
27. همان، ص 216
28. معروف، همان، صص97ـ 96.
29. مقايسه كنيد: شهركهای صهيونيستنشين، سدی نامرئی در برابر حاكميت فلسطينی، (تحليلی بر كتاب: جفری ارونسون، آينده شهركهای اسرائيلی در كرانه باختری و نوار غزه، 1996)، شماره21(5/10/1376)، صص 25ـ 24
30. در زمينه ارزيابی اسحاق رابين از مسائل جديد خاورميانه، م.ك
31. برای آشنايی با علل و عوامل مؤثر بر شكلگيری نگرش جديد اسرائيل به خاورميانه، م.ك.
حسين سيفزاده، ايران و صلح اسرائيلی خاورميانه، چالشهای آينده، فصلنامه خاورميانه، سال اول، شماره 3 زمستان 1373، صص 488ـ 487
32. افريم اينبار، خطوط برجسته تفكر استراتژی جديد منطقهای اسرائيل، ترجمه ميرسعيد مهاجرانی، مجله سياست دفاعی، سال پنجم، شماره 2 (بهار 1376) ص 56.
33. حاكم قاسمی، تأثیرات منطقهای سياست دولت جديد اسرائيل، مجله سياست دفاعی، سال پنچم، شماره 2 (بهار 1376)، صص 100ـ 99
34. نداءالقدس، شماره 6 (15/2/75)، صص 17ـ 15.
35. نداءالقدس، شماره 17 (15/7/76) صص 5 ـ 24
36. نداءالقدس، شماره 16 (31/6/76)، ص 20
37. نداءالقدس، شماره 6 (15/12/75) ص 11
منبع : http://khamenei.ir

حسین عسگری: در نهایت پس از یک سال انتظار آزاردهنده، مجوز نشر کتاب «روستای ایستا: پژوهشی درباره اهل توقف در طالقان» صادر شد و این کتاب در شمارگان 2100 نسخه به وسیله نشر شهید سعید محبی (ناشر دایره المعارف تشیع) منتشر گردید. مقاله ذیل چکیده آن کتاب است که قرار است ذیل عنوان «کوی منتظران» در جلد چهاردهم دایره المعارف تشیع به چاپ رسد. این جلد از دایره المعارف آخرین مراحل آماده سازی برای چاپ را می گذراند.
قوم اهل توقف طالقان در اراضی پردسر واقع در شرق شهر طالقان مرکز بخش طالقان در شهرستان ساوجبلاغ واقع در غرب استان تهران زندگی می کنند. این مجموعه مسکونی که در کنار رودخانه شاهرود شکل گرفته، در بین اهالی طالقان به «ترک آباد»، «فانوس آباد»، «کوی منتظران» و «روستای ایستا» مشهور است. گذراندن شب در روشنایی فانوس و عدم استفاده از برق، ترک زبان بودن، تأکید فراوان بر مقوله انتظار و توقف بر شیوه زندگی دویست سال پیش، علل این نامگذاری های محلی است.
آنها از هر گونه مظاهر تکنولوژی و تمدن جدید دوری می کنند و همین عزلت گزینی و انتخاب زندگی رهبانی، هاله ای از شایعات و سخنان عجیب را اطراف آنان پراکنده است تا آنجا که اهالی بومی طالقان، گاه آنان را اسماعیلی مذهب و زمانی دراویش تارک دنیا و منتظر امام مهدی(ع) می دانند. در اصل این طایفه از پیروان میرزا صادق مجتهد تبریزی (1274-1351ق) فقیه مشهور دوره مشروطیت هستند که با الهام از آرای تجددستیز او چنین زندگی عجیبی را در زمانه تسلط مدرنیته سامان داده اند. آنان جمعی از شیعیان اثنی عشری هستند که بر تقلید از یک فقیه سنتی باقی مانده اند و شاید به همین دلیل عنوان «اهل توقف» نام مناسبی بر آنان باشد.
میرزا صادق مجتهد تبریزی از آن فقیهانی است که در هر دو حیطه نظر و عمل بر طرد مطلق اندیشه تجدد و دستاوردهایش فراوان تأکید می کرد و تا پایان عمر بر عدم جواز استفاده از ابزار تکنولوژیک و امور جدید و مدرن فتوا می داد. از دیدگاه میرزا صادق، حکومت که قانون گذار و مجری قانون است از آن خداوند است و سپس رسول او، آنگاه به دوازده امام منصوص و منصوب انتقال یافته است. در عصر غیبت کبری (از سال 329ق تاکنون به ویژه دوره مشروطیت) حکومت های عرفی، غاصب به شمار می روند چرا که مقام معصوم و حاکم الهی را غصب کرده اند. از دیگر سو او بر این باور بود که نظام قانون گذاری جدید و عرفی مورد نظر مشروطیت با تمام مبانی و لوازم و فلسفه اش به طور بنیادین با نظام حقوقی و فقهی شیعه در تعارض است و اولی نمی تواند از دورن دومی استخراج شود. شارع در فقه، خداوند و رسول و معصومان هستند و در قوانین موضوعه، انسان و جوامع اند. او تلاش برخی از نوگرایان برای نزدیکی دو دیدگاه فقهی و نظام حقوقی جدید و عرفی را در قالب نظام مشروطیت غیر ممکن می دانست. بر همین اساس میرزا صادق از مخالفان سرسخت مشروطیت و پیامدهای آن بود به طوری که در سال 1292 خورشیدی با برخی از علما به محمدعلی شاه (ششمین پادشاه سلسله قاجاریه) تلگرام فرستاد و لغو مشروطیت را خواست. او همچنین برخلاف حمایت برخی از حوزویان همانند شیخ فضل الله نوری (م1327ق) از نظریه «مشروطه مشروعه»، مخالف شدید این دیدگاه هم بود.
خاستگاه اصلی اهل توقف، شهر تبریز است. پس از وفات میرزا صادق، مقلدانش در آن شهر به یکی از شاگردان او به نام سیدحسین نجفی طباطبایی (مدفون در قبرستان مارالان تبریز) رجوع کردند. پس از مرگ او، فرزندش سیدجواد زعامت دینی اهل توقف را عهده دار شد. حدود سیزده خانوار پرجمعیت که همان هسته اولیه اهل توقف طالقان هستند با طرح شبهه در میزان دانش فقهی سیدجواد، ناچار در سال 1366 خورشیدی با هدف جلوگیری از ایجاد تنش به منطقه ای در شهرستان تنکابن مهاجرت کردند. آنها سه سال بعد به جهت عدم تحمل دشواری های پیش آمده محیطی در روند تولید گندم، تنکابن را به مقصد طالقان ترک کردند. آنها وجود احادیث منزلت طالقان در آخر الزمان، گرایش مذهبی اهالی، آرامش و محیط زیست سالم و طبیعی و عدم انجام پدیده اصلاحات ارضی در آبادی های طالقان را عمده ترین دلایل انتخاب این منطقه برای سکونت قوم برمی شمارد.
اهالی روستای ایستا تأکید می کنند که سبب اصلی پرهیزشان از زندگی امروزی به جهت تشبه آن به زندگی کفار و بدعت بودن آنها است. به طور مثال تزریق خون را به کسی که برای ادامه زندگی اش به آن نیازمند است به سبب بدعت روا نمی دانند و سلامتی و عمر حاصل از این شیوه را نیز بی برکت توصیف می کنند. به زیارت امامان شیعه نمی روند زیرا استفاده از وسایل نقلیه امروزی را جایز نمی دانند. آنها خود را مستطیع نمی دانند و به حج نمی روند چون عزیمت به حج به آن شکلی که می خواهند، برایشان موانعی همانند گذر از مرز را در پی دارد. اوقات شرعی نماز را با با شاخصه های خود استخراج کرده و آغاز و پایان ماه مبارک رمضان را نیز با رویت خویش تعیین می کنند. به رویای صادق معتقدند و در تأیید روش زندگی خود به خواب های معنوی استناد می کنند. اهل توقف به شدت منتظر واقعه ظهور امام مهدی (عج) هستند و بر این نظرند که اکنون آخر آخرالزمان است و آخرالزمان از دوره مشروطیت آغاز شده است.
ایمان در نگاه آنان از جنس تعبد است. از همین منظر عقل را وظیفه ساز نمی دانند و وجود آن را فقط برای وظیفه شناسی ضروری می پندارند. در اعیاد و سوگواری ها نیز مراسم خاصی برگزار نمی کنند. هیچ کس تاکنون زنان و دختران آنان را ندیده است. فرزندانشان پس از رسیدن به سن تکلیف مختار هستند که با آنان زندگی کنند یا به شهر تبریز بازگردند. هیچ گونه فعالیت سیاسی و اجتماعی نداشته و باورهای خود را تبلیغ نمی کنند. کم عیبت ترین حکومت دوره غیبت کبری را تا حدودی سلسله قاجاریه می دانند، بر همین مبنا برخی از آنان تلاش می کنند که نسب خود را به قاجاریه برسانند. رویدادهای تاریخی سقیفه بنی ساعده (واقعه انتخاب جانشین پیامبر اکرم (ص) در سال یازدهم هجری قمری)، جنبش مشروطه خواهی ایرانیان و انقلاب کبیر فرانسه در قرن هجدهم میلادی را نقطه عطف رواج بی دینی و انحراف عقیدتی می پندارند.
برای خرید احتیاجات خود همانند پارچه، برخی میوه ها مانند خرما، میخ و مقدار بسیار کمی آهن، شیشه و مانند اینها به شهر طالقان می روند و خودشان آهنگری و نجاری دارند. چندان مالکیتی برای اموالشان در میان خود نمی بینند و بر سر اموال، با کسی نزاع نمی کنند و اگر کسی در دارایی آنان تصرف کند، با او درگیر نمی شوند و از مال خود چشم پوشی می کنند. کسانی را در آن دهکده می توان سراغ گرفت که تنها 2 یا 3 بار به بیرون از محل سکونتشان رفته اند. امرار معاش آنها از فروش املاک موروثی شان در شهر تبریز و فروش گاو و گوسفند صورت می گیرد. اهل توقف افراد غیر از خود را «اهل بیرون» می نامند.
در بخشی از اراضی آن روستا، کشاورزی و دامپروری کاملا" سنتی انجام می پذیرد. پرورش گاو، گوسفند، طیور (مرغ و خروس)، اسب و قاطر از دیگر فعالیت های آنان به شمار می رود. از اسب و قاطر برای تردد استفاده می کنند. چندین بار دیده شده است که در تردد و انجام امور کشاورزی از اتومبیل، بولدوزر، لودر و تراکتور استفاده کرده اند. آنها در توجیه این گونه رفتارهای خلاف عادت می گویند: «به هنگام اضطرار ناچار از صنعت و ابزار جدید استفاده می کنیم.»
غذای این قوم، محلی و طبیعی بوده و مطابق حلال و حرام فقه شیعه است. خوراکی را که خاستگاه و چگونگی تولیدش را ندانند، مصرف نمی کنند و از تناول گندم و میوه هایی که با کود شیمیایی و سموم دفع آفات به عمل آمده باشد، به شدت پرهیز می کنند. فراوان از لبنیات تولیدی خودشان استفاده می کنند. گوشت کم می خورند آن هم از گوشت حیوانات نر حلال گوشت. از میهمانان خود با چای پذیرایی می کنند اما خود نمی نوشند. مردان در آنجا علاوه بر شلوار نخی یا پشمی دست باف، پیراهن بلندی بر تن می کنند که تا زانو را می پوشاند و اغلب کلاهی پشمینه بر سر دارند.
اهالی روستای ایستا شناسنامه ندارند و جزء آمار جمعیت ایران به شمار نمی روند و از امکانات رفاهی جدید مانند آب لوله کشی، گاز، برق، تلفن، مطبوعات، رادیو و تلویزیون، بهداشت و درمان، آموزش و پرورش و یارانه و ... استفاده نمی کنند. کودکان آن روستا برای علم آموزی به مدارس طالقان نمی روند بلکه به سبک سنتی و مکتب خانه ای با فراگیری دروسی همانند واجبات و محرمات فقهی، خوشنویسی و اصول عقاید، سواددار می شوند. در مجموع 18 تا 20 جلد کتاب در روستای ایستا موجود است که رساله عملیه میرزا صادق مجتهد تبریزی (چاپ سنگی سال 1323ق) و کتاب خطی سیدحسین نجفی طباطبایی از آن جمله است.
ساعت مچی و دیواری در محل زندگی اهل توقف وجود ندارد. سیمان و آهن در معماری خانه ها به کار نرفته و درها همه چوبی هستند. به دو زبان ترکی و فارسی سخن می گویند. به مرزهای جغرافیایی بین کشورها و شهرها اعتقادی ندارند و جهان در ذهن آنان بدون مرز است. هیچ زنی را به محدوده روستای خود راه نمی دهند و از گفت و گو با آنان به شدت پرهیز می کنند. بیماری های خود را با روش های سنتی درمان می کنند و به پزشک مراجعه نمی کنند مگر در حالت اضطرار. هیچ گونه نزاع و جرمی تاکنون از آنان گزارش نشده است.
دو دلیل فقهی «حرمت تغییر در آفرینش خداوند» و «حرمت تشبه به کفار و بیگانگان» به شدت مورد تأکید و عمل آنان است. توجه به آبادانی و توسعه دنیا را تا آنجا مجاز می دانند که در خدمت بندگی و تعالی انسان باشد. به اعتقاد آنان حضرت مهدی (عج) به هنگام ظهور، از سازوکارهای تمدن جدید استفاده نخواهد کرد و با ظهور آن حضرت و استقرار حاکمیت صالحان، نشانی از این نوع تمدن نخواهد بود.
گفته می شود یکی از نویسندگان و روزنامه نگاران به نام «مهدی نصیری» که با این طایفه ارتباط داشت، در سال 1381 خورشیدی این نوع زندگی تجدد ستیزانه را با روش نقلی در کتابی با عنوان «اسلام و تجدد» بدون اشاره به اهل توقف طالقان، توجیه کرده است.
منابع:
بیان صادق، ج1و2، صفحات متعدد؛ مرآه الکتب، ج1،ص 108؛ رجال آذربایجان در عصر مشروطیت، ص103؛ درک شهری از مشروطه، ص 85؛ علمای ایران در شهرهای آذربایجان، ج1، ص 58؛ کیهان اندیشه، ش16، ص80؛ مجله تاریخ و فرهنگ معاصر، ش1، ص311؛ ماهنامه زمانه، ش65، ص69؛ تربت پاکان قم، ج2، ص 791؛ اسلام و تجدد، صفحات متعدد؛ روستای ایستا، صفحات متعدد؛ تحقیقات میدانی و اطلاعات شخصی نویسنده مقاله.
- جهت آگاهی بیشتر رجوع کنید به: حسین عسگری، روستای ایستا، تهران: نشر شهید سعید محبی، 1389.
برگرفته از وبلاگ : http://www.savojbolaghi.blogfa.com
جهانیشدن در معنای افزایش ارتباطات تكنولوژیك و فراگیر شدن وسایل ارتباط جمعی، تحولات فرهنگی را به گونهای تحتالشعاع قرار داده كه طرح مباحث فرهنگی، لاجرم نیازمند توجه جدی به این وجه جهانی شدن گردیده است. لذا طرح چگونگی مهندسی فرهنگی نیز همانند سایر مباحث مشابه، نیازمند دقت در سازوكارهای ارتباطی در حوزه فرهنگ و كاركردهای آنها میباشد. اجرای كاركردهای چندگانه و متنوع رسانه صدا و سیما، آن را واجد جایگاهی ویژه و به تعبیری تعیینكننده در طرح مهندسی فرهنگی ساخته است. مقاله پیشرو، این تأثیرگذاری و لزوم توجه به آن را تببین كرده است.
«مهندسی فرهنگی» از ضرورتهایی ناشی میشود كه از ذات مقوله فرهنگ برخاسته است. فرهنگ هر جامعهای مجموعهای از اجزا و جنبههای ثابت و بادوام دارد كه عامل استمرار و تداوم یك فرهنگ است. این تداوم و استمرار موجب میشود تا هر فرهنگی ویژگیها و ماهیت خود را حفظ كند. اسطورهها، افسانهها، ارزشهای ثابت و پایدار كه با تغییرات و گذر زمانها و دورانهای مختلف همچنان استمرار مییابند و اعتبار خود را حفظ میكنند از شاخصهها و اجزای ثابت و بادوام فرهنگها هستند. جنبه ثابت و بادوام فرهنگها امكان تمایز و تشخیص فرهنگها را از یكدیگر فراهم میآورد.
فرهنگها، اگر چه جنبهها و اجزای ثابت و بادوام دارند و به یمن این اجزا استمرار مییابند، به شدت تغییرپذیرند و به علت ویژگی تغییرپذیری همواره در حال تحول و دگرگونی هستند. تغییرپذیری فرهنگها و تحول آنها در گذر زمان ناشی از تأثیرپذیریشان از دگرگونیهای اجتماعی است. فرهنگها در هر جامعهای به شدت تحت تأثیر تغییر و تحولات اجتماعیای هستند كه در آن جامعه به وقوع میپیوندد. تحولات و دگرگونیهای اجتماعی فرهنگها را تحت تأثیر قرار میدهند و تحولات و دگرگونیهای فرهنگی را موجب میشوند. تحول و دگرگونی فرهنگی تحت تأثیر دگرگونیهایی روی میدهد كه در زندگی اجتماعی افراد بشر بهوجود میآید. از این رو تحول و تغییر فرهنگها در كنار اجزای ثابت و بادوام فرهنگها از شاخصههای یك فرهنگ زنده و پویا به حساب میآید.
تحول فرهنگی در گذشتههای نهچندان دور بسیار كند و بطیء بود؛ زیرا تغییرات و دگرگونیهای اجتماعی بسیار كند و با گذشت زمانهای زیاد روی میداد. اما ویژگی بارز جوامع امروزی تغییرات و دگرگونیهای سریع و پرشتاب در عرصههای اجتماعی است؛ دگرگونیهایی كه موجب شده است جوامع با سرعت و شتابی باورنكردنی متحول شوند. این تحول در دورههای زمانی بسیار كوتاه خود را نشان میدهد. دگرگونیهای اجتماعی سریع و پرشتاب، تحولات فرهنگی را نیز سرعت و شتاب بخشیده و باعث شده است تحولپذیری فرهنگها افزایش یابد و فرهنگ جوامع به سرعت شاهد دگرگونی و نو شدن باشد.
ضرورت مهندسی فرهنگی
اگر تغییرپذیری فرهنگها را شاخصه و ویژگی فرهنگها بدانیم، نتیجه منطقی آن است كه جوامع چارهای جز پذیرفتن تحولات فرهنگی ندارند و باید همواره شاهد دگرگونی و تغییر و تحول در فرهنگ خود باشند. با توجه به تأثیرپذیری فرهنگها از عوامل مختلف و متفاوت، تغییر و تحول فرهنگی میتواند جهتی مثبت یا منفی بیابد. جهت مثبت آن است كه تحولات فرهنگی رشد و تكامل فرهنگ یك جامعه را موجب شود و ضمن كمك به حفظ هویت و موجودیت آن جامعه، راههای دستیابی به سعادت را برای مردم آن جامعه هموار سازد. اما جهت منفی آن است كه تأثیرپذیری فرهنگ موجب شود تغییراتی در جهت تخریب فرهنگ یك جامعه روی دهد؛ به گونهای كه نه تنها راه سعادت، صلاح و رستگاری را مسدود سازد، بلكه با از بین بردن فرهنگ یك جامعه و در نتیجه مضمحل شدن هویت آن جامعه، به فروپاشی و اضمحلال یك جامعه منجر گردد.
آنچه میتواند جهت مثبت یا منفی تحول فرهنگی را مشخص سازد، عواملی است كه در ایجاد تغییر و تحول در یك فرهنگ مؤثرند. این عوامل متعدد و گوناگون هستند و از محیط درونی و بیرونی یك جامعه برآمدهاند. از این رو مجموعهای از عوامل در ایجاد تحول فرهنگی تأثیرگذارند. هر یك از این عوامل بسته به خاستگاه خود و تأثیراتی كه دارد میتواند در ایجاد جهت مثبت یا منفی برای تحول فرهنگی مؤثر و كارساز باشد. تغییر و تحول فرهنگی امروزه به عنوان یك واقعیت پذیرفته شده است و نمیتوان و اساساً نباید مانع آن شد. اما بیتفاوت ماندن در مقابل این تحول و رها كردن آن به حال خود موجب میشود عواملی كه تأثیر مثبت دارند تضعیف شوند و در مقابل عواملی تقویت گردند كه تأثیرات منفی به جا میگذارند و در نتیجه تحول فرهنگی جهتی منفی بیابد. در حالیكه اگر مسئولانه به تحول فرهنگی نگریسته شود، میتوان با برنامهریزی و پیگیری تحولات فرهنگی به صورت سازمانیافته و هدفمند جهت مثبتی به تحولات فرهنگی بخشید. با دقت و بررسی در موضوع تحول فرهنگی میتوان با تقویت عواملی كه تأثیر مثبتی در مسیر تحولات فرهنگی دارند و تضعیف عواملی كه تأثیرات منفی بر تحولات فرهنگی بر جا میگذارند، مسیر تحول فرهنگی را به جهتی مثبت هدایت كرد و تحول فرهنگی را به جای آنكه به اضمحلال فرهنگی منجر شود به عاملی برای تكامل فرهنگی تبدیل نمود. از این رو است كه مهندسی فرهنگی به عنوان یك ضرورت مطرح میشود.
دشواریهای مهندسی فرهنگی
مهندسی فرهنگی با هدف هدایت تحولات فرهنگی در مسیری مثبت كه بتواند به تكامل فرهنگی منجر شود و در نتیجه تداوم و بقای فرهنگی یك جامعه و حفظ هویت آن را تأمین و تضمین نماید به عنوان یك ضرورت خودنمایی میكند. از این رو همه افرادی كه به خیر و صلاح فرهنگ یك جامعه و حفظ هویت آن جامعه میاندیشند، از این اقدام حمایت میكنند. البته عملیاتی كردن آن پیچیده، پرمساله و دشوار است. پیچیدگی و دشواری مهندسی فرهنگی دلایل متعددی دارد كه به طور خلاصه عبارتند از:
1. فرهنگ مفهومی مبهم و چند لایه است و به دلیل همین ابهام و چندلایه بودن تاكنون تعریف دقیق و روشنی كه اتفاق نظری در مورد آن وجود داشته باشد، ارائه نشده است. از این رو مهندسی فرهنگی گام نهادن در عرصهای با ابعاد گوناگون و تا حد زیادی مبهم و افقهای نامشخص و ناپیداست.
2. مهندسی فرهنگی فعالیتی دو بعدی و نقطه پیوند و تماس حوزه اندیشه و عمل است. مهندسی فرهنگی از یك سو فعالیتی مرتبط با حوزه اندیشیدن و تفكر و لذا به شدت نظری است؛ زیرا برای مهندسی فرهنگی قبل از هر چیز به نظریه درباره فرهنگ و مهندسی فرهنگی نیاز است. از سوی دیگر این نظریهها باید در جامعه اجراشدنی باشند و عملیاتی گردند. بنابراین مهندسی فرهنگی نه تنها به مرحله طرح نظریه محدود نمیشود، بلكه در مرحله عمل و اجرایی شدن نظریه نیز تداوم مییابد. هر یك از دو حوزه نظر و عمل، ذات و در نتیجه الزامات متفاوتی دارند و از آنجا كه مهندسی فرهنگی هر دو حوزه را شامل میشود این امر بر دشواری و پیچیدگی مهندسی فرهنگی میافزاید.
3. باتوجه به ابعاد گسترده و متعدد فرهنگ، مهندسی فرهنگی نیز مسائل و حوزههای مختلفی را در بر میگیرد. پیوند محكم و گسترده فرهنگ با دیگر زوایای زندگی بشر، فرهنگ را زوایای متعددی بخشیده است. برای مهندسی فرهنگی نه تنها به مسائل فرهنگی، بلكه به مسائل اقتصادی، اجتماعی، سیاسی نیز باید توجه كرد و این مسائل نیز باید جای خویش را در این مهندسی بیابند. در غیر این صورت از مهندسی فرهنگی نتایج موردنظر به بار نخواهد آمد. از این رو مهندسی فرهنگی فعالیتی مرتبط با جنبههای مختلف زندگی اجتماعی است. این تكثر ابعاد و جنبهها دشواری راه را برای مهندسی فرهنگی دوچندان میكند.
4. با توجه به ابعاد مختلف مهندسی فرهنگی، نهادها و سازمانهای مختلفی خواسته یا ناخواسته در مسیر مهندسی فرهنگی درگیر میشوند و نقشی در این مسیر مییابند؛ به گونهای كه اگر گفته شود تمامی سازمانها و نهادها، اعم از دولتی و غیردولتی كه در حوزههای مختلف فعالیت میكنند، در مهندسی فرهنگی درگیرند و نقش دارند، چندان اغراق نیست. در چنین وضعیتی لازمه مهندسی فرهنگی آن است كه به گونهای عمل شود كه هر یك از این سازمانها و نهادها متناسب با جایگاه و نقش خود در نظر گرفته شوند و عمل كنند. پیداست كه انجام دادن فعالیتی هماهنگ بین مجموعه گستردهای از سازمانها و نهادها (كه بعضی از آنها حتی خارج از كنترل دولتها قرار دارند) برای عمل كردن در چارچوب طرحی واحد كاری عظیم و بس دشوار است.
با توجه به پیچیدگیها و مسائل گسترده و متعددی كه بر سر راه مهندسی فرهنگی وجود دارد مطالعه و بررسی زوایای مختلف آن با هدف مشخص كردن ابعاد و زوایای پنهان آن و پاسخ گفتن به هریك از مسائل این مسیر پرمسأله و روشن ساختن افقهای مبهم آن اقدامی نهتنها ضروری بلكه واجب و گریزناپذیر است؛ چراكه اگر مهندسی فرهنگی را برای هدایت فرهنگ جامعه در مسیری تكاملی واجب و گریزناپذیر بدانیم، قطعاً مقدمات آن نیز واجب و گریزناپذیر میباشد. بررسی و مطالعه درباره مهندسی فرهنگی با هدف نشان دادن راه و شیوه، نهتنها در مقطع آغازین مهندسی فرهنگی بلكه در طول مسیر امری لازم است. این امر استمرار بررسیها و مطالعات را نیز ضروری و گریزناپذیر میسازد. استمرار مطالعات درباره مهندسی فرهنگی از آن رو ضروری است كه این مهندسی نه در شرایطی ثابت بلكه در وضعیتی پویا و در حال تغییر و دگرگونی انجام میشود. بنابراین اگر آن را به عنوان یك روند در نظر بگیریم، با مطالعه و بررسیهای مستمر میتوان نتایج بهدستآمده از مهندسی فرهنگی را ارزیابی كرد و با توجه به بازخوردهای ناشی از مهندسی فرهنگی در جامعه و ظهور مسائل تازه به باز مهندسی فرهنگی اقدام كرد تا بتوان فرهنگ را در مسیر تكاملی قرار داد.
نسبت رسانه با مهندسی فرهنگی
با توجه به ضرورتهای مطالعه درباره مهندسی فرهنگی و عوامل مؤثر در مسیر مهندسی فرهنگی، در این مقاله جایگاه رسانه صدا و سیما در مهندسی فرهنگی مطالعه و بررسی شده است. رسانهها ابزار و نهادهای مؤثر در فرهنگ هر جامعه به حساب میآیند و حوزه عمل و فعالیت آنها فرهنگ است. از این رو مستقیم و بیواسطه با فرهنگ پیوند و ارتباط دارند. نتیجه این ارتباط و پیوند برقراری رابطهای متقابل بین رسانه و فرهنگ است. رسانهها بر بستری فعالیت میكنند كه از فرهنگ رایج در جامعه ایجاد شده است. بنابراین به شدت از فرهنگ رایج در جامعهای كه در آن فعالیت میكنند تأثیر میپذیرند؛ به گونهای كه اساساً خارج از چارچوبهای فرهنگی جامعه نمیتوانند عمل نمایند. اما رسانهها فقط تأثیر نمیپذیرند، بلكه بر فرهنگ جامعه تأثیر نیز میگذارند. با توجه به وظایفی كه برای رسانهها متصور است، آنها، به ویژه صدا و سیما، تأثیرات قدرتمندی دارند و فرهنگ جامعه را تحت تأثیر خود قرار میدهند. با توجه به این واقعیت باید گفت رابطه و نسبت رسانه و فرهنگ، متقابل و دوسویه است؛ یعنی این دو ضمن آنكه از یكدیگر تأثیر میپذیرند بر یكدیگر تأثیر نیز میگذارند و تأثیر متقابل بر یكدیگر دارند. با وجود این تأثیر متقابل موضوع این مقاله روشن ساختن تأثیرات فرهنگ بر رسانه نیست، بلكه موضوع، بررسی تأثیر رسانه بر فرهنگ است.
رسانه صدا و سیما تأثیر گسترده و عمیقی بر فرهنگ جامعه میگذارد. از این رو در مهندسی فرهنگی، این رسانه جایگاه ویژه و ممتازی دارد. این جایگاه ایجاب میكند تا هم در طراحی و اجرای مهندسی فرهنگی به رسانهها و بهویژه صدا و سیما اهمیت خاصی داده و در جهت تقویت و پشتیبانی مادی و معنوی از آنها گام برداشته شود و هم رسانهها با درك عمیق از جایگاه و توان تأثیرگذاری خود در جهت تحقق اهداف «مهندسی فرهنگی» برنامهریزی كنند و بكوشند از تمامی فرصتها و امكانات موجود در جامعه برای به ثمر نشستن مهندسی فرهنگی بهرهبرداری نمایند.
تعریف فرهنگ
وقتی از جایگاه رسانه در مهندسی فرهنگی صحبت میشود قبل از هر چیز باید تعریفی از فرهنگ و مهندسی فرهنگی ارائه شود و سپس با بررسی تأثیرات رسانه، به این نتیجهگیری دست یافت كه رسانه چگونه و چه میزان در مهندسی فرهنگی تأثیر دارد. فرهنگ از واژههایی است كه بسیاری از صاحبنظران علوم اجتماعی كوشیدهاند تا از آن تعریفی ارائه دهند، اما تعریف روشن و دقیقی از آن ارائه نشده است. از این رو است كه واژه فرهنگ یكی از واژههای بسیار سخت و مبهم به حساب میآید.
بعضی از تعاریف فرهنگ بسیار موسع است؛ چنانكه عدهای «مجموعه دستاوردهای مادی و معنوی بشر» را فرهنگ میدانند. در این برداشت، «فرهنگ از دو بعد مادی و معنوی تشكیل شده است. فرهنگ مادی دلالت دارد بر كلیه ابزارها و وسایلی كه توسط بشر ساخته شده و چگونگی بهرهبرداری از آنها، و فرهنگ معنوی اشاره به نهادها، باورها، ارزشها و رسوم و میثاق انسانها دارد.» [1]
اما در نقطه مقابل تعاریف موسع از فرهنگ، تعاریف مضیق از فرهنگ قرار دارد؛ از جمله اینكه عدهای فرهنگ را پدیدهای ذهنی و ادراكی معرفی كردهاند؛ چنانكه گی روشه نوشته است: «فرهنگ مجموعه بههمپیوستهای از اندیشهها، احساسات و اعمال كم و بیش صریحی است كه به وسیله افراد یك گروه پذیرفته شده است و برای اینكه افراد، گروه معین و مشخصی را بهوجود آورند، لازم است كه در آن مجموعه بههمپیوسته به نحوی مراعات گردد.» [2] و آرنولدز فرهنگ را «جستجوی كمال مطلق و به یاری گرفتن بهترین اندیشهها و گفتهها درباب مطالبی كه بیشتر از همه به انسان مربوط میشود» [3] تعریف میكند.
در بعضی از منابع، فرهنگ به عنوان روش و شیوه زندگی و گذران امور تعریف شده است. در این دیدگاه «فرهنگ، به نحوه زیستی گفته میشود كه هر جامعهای برای رفع احتیاجات اساسی خود از حیث بقا، ادامه نسل و انتظام امور اجتماعی اختیار میكند.» [4] و در تعریفی دیگر «فرهنگ شیوه عمومی زندگی گروه یا گروههایی از مردم است كه عناصری از قبیل عادات، اعتقادات، سنتها، ارزشها و نقاط مشترك آنها را به یكدیگر پیوند میدهد و وحدت اجتماعی ویژهای بهوجود میآورد.» [5]
در بعضی از منابع نیز فرهنگ را وجه ممیزه و شاخص زندگی نوع بشر و عامل بازشناسی افراد جوامع مختلف دانستهاند. «فرهنگ آن قسمت از محیط است كه به دست انسان ساخته شده و تأثیر پذیرفته است.» بنابراین «تفاهمی قراردادی است كه در اعمال و ساختهها تجلی میكند و جوامع را از هم متمایز میسازد.» و یا به تعبیری دیگر «مجموعه رفتارهای اكتسابی است كه افراد یك جامعه را از جامعه دیگر متمایز میكند.» [6] با چنین تعریفی «تمام عوامل مربوط به شناسایی، اعتقاد، هنر، اخلاقیات، حقوق، آداب و رسوم و مجموع دیگر امكانات عملی كسبشده به وسیله فرد در اجتماع» [7] فرهنگ نامیده میشود.
در بعضی از تعاریف نیز فرهنگ به عنوان واقعیتی عینی و یك موضوع ملموس توصیف و تعریف شده است. جرج زیمل، جامعهشناس آلمانی، از جمله كسانی است كه فرهنگ را به مثابه واقعیتی عینی و مستقل از فرد بررسی كرده است. «از دیدگاه زیمل انسانها هستند كه فرهنگ را میسازند، اما از آنجایی كه قادرند واقعیت اجتماعی را جنبه مادی دهند، دنیای فرهنگی و دنیای اجتماعی زندگی مخصوص به خود را پیدا میكند و به تدریج بر كنشگرانی كه آن را بهوجود آوردهاند مسلط میشود.» [8] از این دیدگاه «فرهنگ به منزله یك كل باید ضرورتاً به صورت واقعیتی عینی بیگانه با بشر، متحجر و جامد شود.» [9] «فرهنگ به عنوان یك واقعیتی عینی و موضوعی ملموس، رایجترین برداشتی است كه در زبان روزمره از واژه فرهنگ به عمل میآید و با برداشت نمادین (سمبولیك) نیز وفاق دارد. از این زاویه فرهنگ به بخشی از فعالیتهای جمعی اطلاق میشود كه مرز آن مشخص و هدف آن نیز روشن است.» [10]
فرهنگ واقعیتی عینی و ملموس است، اما نه واقعیتی جدا از فرد و انسانهایی كه در جامعه زندگی میكنند. فرهنگ با زندگی افراد و جوامع انسانی ارتباط و پیوندی عمیق دارد و اساساً همزاد نوع بشر است. از این رو شیءگونه تصور كردن فرهنگ و آن را واقعیتی ملموس و جدای از زندگی افراد بشر تصور كردن نادیده گرفتن بخشی از وجود فرهنگ است؛ چرا كه در این صورت بخش پویای فرهنگ كه همراه با تحولات زندگی بشر متحول میشود و به پیش میرود از نظر دور میماند. فرهنگ ذات و موجودیتی جداگانه دارد، اما این ذات و موجودیت با زندگی افراد بشر است كه معنا مییابد. این پیوند عامل تداوم و امتداد فرهنگ در مسیر تاریخی جوامع است.
فرهنگ میتواند عامل بازشناسی جوامع مختلف از یكدیگر باشد، اما عاملی همچون قومیت یا نژاد نیست كه بتوان بر اساس آن مرز دقیقی بین جوامع قومی یا نژادی مختلف كشید. فرهنگ ضمن ویژگی پویایی، ویژگی سیال بودن را نیز با خود دارد، به همین دلیل این امكان وجود دارد كه فرهنگی از مرزهای یك جامعه فراتر رود و دیگر جوامع را نیز در برگیرد. این امكان بدان اندازه میباشد كه امروزه حتی از یكسان شدن فرهنگ و شكلگیری فرهنگی جهانی صحبت به میان آمده است. با توجه به این ویژگی فرهنگ است كه ترویج و توسعه فرهنگ معنا و مفهوم مییابد و صاحبان یك فرهنگ میكوشند تا فرهنگ خود را عمومیت بخشند و در جوامع دیگر ترویج نمایند. همچنانكه پویایی، تداوم و امتداد فرهنگها را باعث میشود، سیالیت سبب میشود فرهنگها در جوامع مختلف ترویج گردند و عمومیت یابند.
اگر چه فرهنگ چارچوبهای زندگی را مشخص میكند و باعث میشود زندگی افراد شیوه و شكل و شمایل خاصی پیدا كند، نمیتوان آن را فقط یك قالب متصلب از پیشتعیینشدهای تصور كرد كه افراد درون آن قرار میگیرند و مطابق با آن عمل میكنند. با چنین تعریفی باید فرهنگ را مقولهای جدای از فرد و زندگی اجتماعی دانست. در این صورت ممكن است تصور شود فرد، وقتی در درون یك فرهنگ قرار میگیرد، مطابق آنچه الگوی فرهنگی مشخص میكند عمل مینماید، اما وقتی خارج از الگوی فرهنگی واقع میشود به شكل دیگری رفتار میكند؛ حال آنكه فرد در هر كجا و در هر موقعیتی مطابق فرهنگی كه دارد رفتار و عمل مینماید. فرهنگ، ضمن آنكه الگو و چارچوبهای برای زندگی است، محتوای زندگی افراد را نیز مشخص میكند و به فرد و زندگی اجتماعی هویت میبخشد. از اینرو فقط الگو و چارچوبهای متمایز از فرد و زندگی اجتماعی نیست، بلكه جزء ذات و محتوای زندگی اجتماعی است و به آن معنا و مفهوم میبخشد و جهت حركت و ایدهآلهای جمعی را ترسیم میكند.
از طرف دیگر اگر فرهنگ را فقط الگو و چارچوبه تعیینشده برای زندگی تصور كنیم، ایجاد تغییر و تحول فرهنگی به وسیله افراد بیمعنا میشود، و فرهنگ چارچوب تعیینشده و افراد بیاختیار و مجبور خواهند بود در این چارچوب عمل كنند؛ زیرا الگو و چارچوبه تصور كردن فرهنگ، این معنا را همراه دارد كه افراد كه وارد عرصه زندگی میشوند در چارچوبهای فرهنگی قرار میگیرند، آن را میپذیرند و خود را با آن منطبق میسازند. بنابراین نه تغییری در فرهنگ ایجاد میشود و نه افراد اختیار و قدرتی برای تغییر فرهنگ مییابند؛ حال آنكه همانگونه كه در سطور پیشین آمد، فرهنگ ضمن آنكه در خود اجزای ثابتی دارد، دارای اجزای متغیر و دگرگونشونده است. بنابراین نو به نو و مرحله به مرحله تغییر میكند و تحول مییابد. از طرف دیگر افرادی كه در یك مجموعه فرهنگی قرار میگیرند به صورت تام و تمام اسیر و تحت سلطه فرهنگ نیستند. افراد و مجموعههای انسانی، ضمن آنكه مطابق فرهنگی كه در آن واقع شدهاند عمل میكنند، قدرت تغییر و ایجاد دگرگونی در فرهنگ را نیز دارند. بنابراین در گذر تاریخ جوامع، افراد و مجموعههای انسانی، بهرغم وجود یك فرهنگ، دگرگونیهایی را موجب شدهاند و با عمل و عكسالعمل خود تغییر و تحول فرهنگی ایجاد كردهاند.
تعریف فرهنگ به عنوان تمام دستاوردهای مادی و معنوی را هم نمیتوان پذیرفت. دستاوردهای مادی بشر معمولاً با عنوان «تمدن» تعریف و شناخته میشود. تمدنها و دستاوردهای بجامانده از بشر خودِ فرهنگ نیستند اما هركدام نمایانكننده فرهنگ میباشند. مطالعه تمدنها نشان میدهد كه در هر عصرِ تمدنی چه فرهنگی رواج داشته است. برای هر تمدنی سوای آنچه به صورت ماده تجسم و عینیت یافته است، معنا و روحی نیز وجود دارد كه آن را فرهنگ مینامند. از آنجا كه تمدن ساخته دست بشر است، معنا و روحی هم كه همزاد آن است و همراه ظهور هر تمدنی ظهور میكند به عنوان دستاورد معنوی بشر شناخته شده است. اگر دستاوردهای مادی و معنوی را در ارتباط كامل با هم و یكجا به عنوان فرهنگ تعریف كنیم، با توجه به فناپذیری دستاوردهای مادی و تمدنها، باید دستاوردهای معنوی و فرهنگها را نیز فناپذیر دانست و آنچنان كه عدهای از متفكران تمدنها را همچون موجودی زنده كه متولد میشود، زندگی میكند و در نهایت زوال میپذیرد و از بین میرود، باید فرهنگها را نیز دارای 3 مرحله تولد، زندگی و مرگ دانست. اما فرهنگها بیش از آنكه فناپذیر باشند، تحولپذیرند. این تحولپذیری قدرت بازآفرینی و بقا را در فرهنگ ایجاد كرده و موجب شده است تا به رغم از بین رفتن تمدنها، فرهنگها امكان تداوم و بقا بیابند. ویژگی پویایی فرهنگها موجب شده است آنها مرزهای زمان را درنوردند و از عصری به عصر دیگر انتقال یابند. ویژگی سیالیت نیز امكان درهم شكستن مرزهای مكانی را به فرهنگ داده است. این امكان، زمینه فرا رفتن فرهنگ از مرزهای مكانی و تسری آن به جوامع دیگر را ایجاد كرده است. لذا فرهنگها توانستهاند ذاتی جدا از دستاوردهای مادی و تمدنها بیابند و با وجود زوال آنها امكان بقا و تداوم حیات داشته باشند.
با این توصیف باید فرهنگ را مجموعه به هم پیوستهای از اجزای غیرمادی عینیت یافته در زندگی اجتماعی دانست كه هر چند دارای اجزای مختلف است، یك كل واحد را تشكیل میدهد. این كل واحد به اجتماعات انسانی هویت و به زندگی معنا میدهد. این مجموعه، اگر چه مادی نیست، با دستاوردهای مادی ارتباط و پیوند تنگاتنگ دارد و بر آنها تأثیر میگذارد و از آنها تأثیر میپذیرد. از سوی دیگر این مجموعه، هر چند غیرمادی است، ذهنی و ادراكی نیست، بلكه در عالم واقع عینیت یافته و در زندگی جاری شده است. بنابراین شیوه و نحوه زندگی كردن را تحت تأثیر قرار میدهد و آن را شكل میدهد تا جایی كه به عنوان شیوه و چارچوبه زندگی تلقی میشود. فرهنگ، گر چه از سوی افراد كسب میشود، خود اكتسابی یا قراردادی نیست، بلكه در یك سیری طبیعی و تكوینی شكل میگیرد. فرهنگ زندگی امروز مردم یك جامعه را هویت میبخشد و شكل و معنا میدهد، اما در گذشته ریشه دارد و جهت آینده را مشخص میسازد. از این روست كه حلقه وصل امروز با گذشته و آینده به حساب میآید.
تعریف مهندسی فرهنگی
با این معنا از فرهنگ وقتی مسأله مهندسی فرهنگی به پیش كشیده میشود، دشواری كار خود را نشان میدهد؛ زیرا مهندسی اساساً به مقولههای مادی مرتبط میشود و با آنهاست كه معنا مییابد. وقتی از مهندسی صحبت به میان میآید به این معناست كه ما تعدادی شیء مادی و ملموس را براساس یك طرح چنان در كنار هم قرار دهیم كه مجموعه و ساختمان كلیای كه مورد نظر ماست، شكل بگیرد. این كار در مقولههای مادی و عینی چندان دشوار نیست؛ چرا كه به راحتی میتوان آنها را دید، محاسبه كرد و از یكدیگر جدا كرد و در كنار یكدیگر قرار داد یا حتی در یكدیگر ادغام كرد؛ به گونهای كه در نهایت مجموعه و ساختمان شكلگرفته در ذهن ما وجود خارجی بیابد. در مقولههای مادی و عینی، مهندسی در محدوده مكانی مشخص و در دوره زمانی امروز انجام میشود و موادی هم كه به كار گرفته میشود ملموس و مشخصاند. بنابراین مهندسی چندان دشوار نیست، اما مهندسی فرهنگی را نمیتوان همتراز با مهندسی مقولههای مادی و عینی دانست؛ زیرا در اینجا نه مواد مورد استفاده ملموس و مشخصاند و نه آنكه محدوده زمانی و مكانی موضوع مشخص و تعیین شده است. برای مهندسی فرهنگی باید از مجموعهای از عوامل غیرملموس استفاده كرد كه نه میتوان آنها را اندازهگیری كرد و نه به آسانی منتقل و جابجا نمود، نه میتوان آنها را به راحتی از هم جدا كرد و نه میتوان آنها را در هم ادغام نمود یا آنكه در كنار هم قرار داد. این فعالیت باید در یك محدوده زمانی به وسعت تاریخ یك جامعه و با نگاه به آیندهای ناپیدا انجام شود. به علاوه مكان این فعالیت نیز چندان كوچك و محدود نیست تا جایی كه گاهی به وسعت كره زمین گسترش مییابد.
در تعریفی كه فرهنگ را به معنای دستاوردهای مادی و معنوی بشر در نظر میگیرد، مهندسی فرهنگی آن است كه عناصر مادی و معنوی به گونهای سازماندهی شود كه این دستاوردهای مادی و معنوی به عنوان حاصل زندگی بشر محفوظ بمانند و شكل و شمایل مطلوب خود را حفظ كنند. در این صورت مهندسی فرهنگی تلاشی برای حفظ دستاوردها و وضع موجود میباشد؛ وضعی كه با گذر از دورههای تاریخی مختلف تاكنون شكل گرفته است. این نگرش تا حدی محافظهكارانه است و نمیتواند بر جنبههای پویای فرهنگ كه به بازتولید فرهنگی منجر میشود تأثیر بگذارد و آن را در طرح مهندسی خود قرار دهد. از این دیدگاه گردآوری و ثبت و ضبط آثار فرهنگی مهندسی فرهنگی به حساب میآید زیرا باعث میشود تا دستاوردهای مادی و معنوی بشر حفظ شود.
در تعریفی كه فرهنگ را مقولهای ذهنی و ادراكی میداند مهندسی فرهنگی طراحی، سازماندهی و به كارگیری عناصر مختلف مادی و معنوی در جهت رسیدن به فرهنگ مطلوب است. فرهنگ مطلوبی كه در ذهن ما به عنوان بشر ترسیم شده و آرزویمان عینیت یافتن آن است. این برداشت برعكس نگاه پیشین آرمانگرایانه، تجدیدنظرطلبانه و انقلابی است. با این دیدگاه ممكن است از عناصر فرهنگی موجود و پیشین برای رسیدن به فرهنگ مطلوب بهرهبرداری و استفاده شود اما قاعدتاً تعهدی برای حفظ آنها وجود ندارد. زیرا اساساً در این نگرش نه دلبستگی زیادی به گذشته وجود دارد و نه به وضع موجود. تمام نگاه به سمت آینده و فرهنگ مطلوبی است كه در ذهن وجود دارد. بنابراین مهندسی فرهنگی به معنای آن است كه با دستكاری و جابجاكردن عناصر مادی و غیرمادی در چارچوب طرحی عملیاتی، راه را برای گذشتن از وضع موجود و رسیدن به فرهنگ مطلوب هموار ساخت.
اگر فرهنگ را به عنوان چارچوبه و روش زندگی بدانیم مهندسی فرهنگی معنای دیگری پیدا میكند. در اینجا مهندسی فرهنگی بیشتر نگاه اصلاحطلبانه دارد و به معنای اصلاح روش زندگی است. انسانها با توجه به فرهنگی كه دارند در چارچوبه و به روش خاصی زندگی میكنند. این روشها در جایی كارساز و مؤثر و در جایی ناكارآمد است. از این رو ممكن است در مواردی نیازها و تقاضاهای مردم را برای زندگی بهتر برآورده سازد اما در مواردی نیز توان پاسخ گفتن به تقاضاها و نیازهای جدید را نداشته باشد. مهندسی فرهنگی بدین معناست كه ما با تقویت جنبهها و بخشهای مؤثر و كارساز فرهنگ در جهت اصلاح ضعفها و ناكارآمدیهای آن اقدام نماییم. لذا طراحی، برنامهریزی و جابجا كردن عوامل و عناصر مختلف با هدف رفع كاستیها و تقویت توانمندیها مهندسی فرهنگی به حساب میآید.
اگر فرهنگ را عامل تمیزدهنده ملتها و شاخص زندگی متفاوت آنها از یكدیگر بدانیم، مهندسی فرهنگی تلاشی برای حفظ این عامل و شاخصههای تعیینكننده حد و مرز زندگی متفاوت ملتهاست. طراحی، سازماندهی و بهكارگیری عوامل مختلف با هدف تأثیرگذاری روی این وجوه ممیزه مهندسی فرهنگی به حساب میآید. با این تعریف اگر جامعهای در پی آن باشد كه وجوه ممیزه خود را به خصیصههای مربوط به گذشته مرتبط كند، مهندسی فرهنگی جهتی سنتی و ارتجاعی مییابد و اگر درصدد آن باشد كه وجوه ممیزه خود را به زمان حال و خصیصههای جاری در اكنون نسبت دهد و در حفظ آنها تلاش كند، مهندسی فرهنگی وجهی محافظهكارانه پیدا میكند. اما اگر در پی آن باشد كه وجوه ممیزه را از بین ببرد و وجوه ممیزه جدیدی خلق كند، جهتی انقلابی مییابد. در این نگاه چندان توجهی به پویایی فرهنگ و حركت رو به تحول آن نمیشود و لذا نگاه به آینده و توجه به وجوهی كه بعداً وارد فرهنگ میشوند، كمتر است.
در تعریفی كه فرهنگ را واقعیتی عینی و ملموس میداند، مهندسی فرهنگی به معنای تلاش برای بهرهگیری از این واقعیتهای عینی و ملموس است. در این معنا فرهنگ واقعیتی است كه وجود دارد، لذا چندان توجهی به گذشته و آنچه بوده یا به آینده و آنچه باید باشد نمیشود، بلكه همه تأكید بر روی آن واقعیتی است كه هست و برای مهندسی فرهنگی باید به دركی از این واقعیت رسید، اجزای آن را تجزیه و تفكیك كرد و از هم بازشناخت، و در صورت لزوم با جابهجاكردن اجزا، جدا كردن آنها یا ادغامشان در یكدیگر، تركیب و صورتبندی كلی فرهنگ جامعه را شكل داد. با این دیدگاه در مهندسی فرهنگی نه قصد برگشت به گذشته و نه اراده رسیدن به جامعه مطلوب ذهنی وجود دارد، بلكه تلاش آن است كه واقعگرایانه آنچه به صورت عینی و واقعی وجود دارد به گونهای صورتبندی شود كه بتواند زندگی اجتماعی را آنچنانكه هدف مهندسی فرهنگی است، معنا و هویت بخشد.
بر اساس تعریفی كه در این مقاله از فرهنگ ارائه شد، فرهنگ مجموعه بههمپیوستهای از اجزا و مقولههای غیرمادی و غیرملموس است كه با هم كل واحدی را تشكیل میدهند. این كل واحد، اگر چه در زندگی امروز افراد هر جامعه صورتبندی خود را نشان میدهد، هم پایی در گذشته و هم دستی در آینده دارد. ارتباط آن با گذشته از طریق اجزای ثابت فرهنگ، و پیوند آن با آینده به وسیله اجزای پویا و انطباقپذیر فرهنگ برقرار میشود. از این رو هدایت افراد و ماهیت زندگی آنها هم تحت تأثیر گذشته است و هم آنكه در صورتبندی آینده فرهنگ جامعه مؤثر میباشد و تحول و دگرگونی فرهنگی را موجب میشود.
با این تعریف مهندسی فرهنگی بدین معناست كه نقشهای از فرهنگ جامعه را طراحی و ترسیم كنیم، اجزای آن (چه اجزای ثابت و چه اجزای تغییرپذیر) را از هم بازشناسیم و از جایگاه هر یك از این اجزا در كلیت فرهنگ تعریفی دقیق و روشن به دست دهیم. به علاوه عوامل مؤثر در اجزای فرهنگ یا كلیت آن را تعریف كنیم و میزان تأثیرگذاری هر یك از این عوامل و میزان تأثیرپذیری هریك از اجزای فرهنگ را تا حد امكان مشخص نماییم. گام بعدی آن است كه با استفاده از مجموعه ابزارهای مادی و معنوی عوامل مؤثر در اجزا یا كلیت، فرهنگ را به گونهای تحت تأثیر قرار دهیم و به وسیله آن بكوشیم تا اجزای فرهنگ به گونهای چیده شود كه كلیت فرهنگ تركیب و صورتی منطبق بر نقشه ترسیمشده به خود بگیرد. با توجه به اینكه فرهنگ دو بخش ثابت و پایدار، و پویا و در حال تغییر دارد، در نقشه ترسیمشده فرهنگی نیز بخشهای ثابت و تغییرناپذیر و بخشهای تغییرپذیر و تحولگرا پیشبینی شده است. در مهندسی فرهنگی بناست ضمن حفظ بخشهای ثابت و تغییرناپذیر، تغییر و دگرگونی بخشهای تغییرپذیر و پویا به گونهای مدیریت و هدایت شود كه از یك طرف امكان منطبق شدن بر شرایط جدیدی كه در زندگی به وجود میآید فراهم شود و از سوی دیگر این تغییر و دگرگونی به گونهای پیش رود كه به بخشهای ثابت آسیبی وارد نشود. از این رو مهندسی فرهنگی فعالیتی نیست كه از نقطهای آغاز شود و در نقطهای به پایان برسد، بلكه فعالیتی است مستمر كه باید همواره امتداد داشته باشد.
جایگاه رسانه در مهندسی فرهنگی
با توجه به ماهیت فرهنگی مهندسی فرهنگی، سازمانها و نهادهای فرهنگی در پیشبرد آن تأثیر عمده و اساسی دارند. در این میان سهم رسانهها، به ویژه رسانه صدا و سیما، با توجه به ویژگیها، كاركردها و تأثیراتشان بیشتر به نظر میرسد.
درباره جایگاه صدا و سیما در مهندسی فرهنگی دو دیدگاه وجود دارد: اول؛ دیدگاهی كه فعالیت این رسانه را مساوی و عین مهندسی فرهنگی میداند، و دوم؛ دیدگاهی كه صدا و سیما را كارگزار و عامل در مهندسی فرهنگی میشناسد.
دیدگاه اول از نظریات كسانی چون مك لوهان درباره وسایل ارتباط جمعی ریشه میگیرد. مك لوهان برعكس كسانی كه بین پیام و وسیله ارسال پیام تمایز و تفكیك قائلاند، به چنین تفكیكی اعتقادی ندارد. به نظر او رسانهها، به عنوان ابزارها و فناوری نوینی كه در اختیار بشر قرار گرفتهاند، همراه خود فرهنگ و تحولات اجتماعی را نیز به بار میآورند. با این دید است كه جمله معروف «رسانه همان پیام است» را عنوان كرده و تمایز و تفكیك بین پیام و رسانه را منتفی دانسته است. [11] با این دیدگاه، وقتی از نسبت بین رسانه و مهندسی فرهنگی بحث به میان میآید، ورود رسانه به عرصه زندگی افراد بشر به خودی خود تغییر و تحول فرهنگی را به همراه میآورد و نمیتوان از اجبارهای ناشی از ورود فناوری رسانهای گریخت و به صورت ارادی تصمیم به مهندسی فرهنگی گرفت.
علاوه بر این رسانه فعالیتی كاملاً فرهنگی دارد و این فعالیت با طراحی و هدفمندی انجام میشود. از سوی دیگر تمام سازمانها و نهادها كه به صورت محدود یا گسترده فعالیت فرهنگی دارند، مستقیم یا غیرمستقیم با رسانه ارتباط مییابند و برای كامل كردن كار خود و به ثمر نشاندن آن به همكاری رسانه نیازمندند. رسانه صدا و سیما هم به صورت مستقیم و برای عمل بر اساس رسالت و مسئولیتی كه بر عهده دارد كار فرهنگی میكند و هم به صورت غیرمستقیم با توجه به مسئولیتی كه برای كامل كردن فعالیت دیگر سازمانها و نهادها دارد، فعالیت فرهنگی انجام میدهد. بدینمعنا صدا و سیما در یك جا به صورت مستقل و مستقیم و در جایی دیگر به صورت مكمل و غیرمستقیم در حوزه فرهنگ فعالیت میكند و بر آن تأثیر میگذارد. از آنجا كه تمام این فعالیتها سازمانیافته و هدفمندند و با هدف تأثیرگذاری بر فرهنگ جامعه انجام میشوند، فعالیت این رسانه مترادف و مساوی با مهندسی فرهنگی معرفی میشود.
دیدگاه دوم معتقد به آن است كه اگرچه كار رسانه تماماً فرهنگی است و به صورت سازمانیافته و هدفمند برای تأثیرگذاری بر فرهنگ جامعه انجام میشود، رسانه به مثابه یك مجری و كارگزار عمل میكند و تنها مجرایی برای انتقال فرهنگ به حساب میآید. این نظر از دیدگاهی ریشه میگیرد كه بین رسانه و پیامی كه از طریق آن منتقل میشود، تفكیك قائل است. براساس این دیدگاه رسانه ابزار است و محتوای آن را پیامی مشخص میسازد كه از طریق آن منتقل میشود. این پیام، كه مستقل از خود رسانه است، میتواند بر فرهنگ مردم تأثیر بگذارد و آن را دچار تغییر و تحول سازد. خود رسانه به خودی خود و جدا از پیامی كه از مجرای آن منتقل میشود تأثیری ندارد؛ چنانكه احداث یك ایستگاه تلویزیونی یا رادیویی فقط در صورتی كه به كار گرفته شود و پیامی به وسیله آن منتقل شود میتواند گذرا باشد، در غیر این صورت تأثیری به بار نخواهد آمد. [12]
در مهندسی فرهنگی نیز رسانه آنچه را در سطحی كلان و خارج از محدوده عمل و حوزه فعالیت رسانه نظریهپردازی و طراحی شده است، عملیاتی و اجرا میكند. بنابراین در این اقدام، رسانه مجری و كارگزار به حساب میآید و فعالیت آن نه مساوی با مهندسی فرهنگی بلكه فقط دربرگیرنده بخشی از مقوله مهندسی فرهنگی، آن هم در مرحله عمل و اجراست. البته این بخش از فعالیت بسیار مهم است و كه اگر نادیده گرفته شود یا حاشیهای و فرعی تلقی شود، اساساً تحقق اهداف مهندسی فرهنگی دشوار میگردد.
ویژگیهایی كه مهندسی فرهنگی از یك سو و رسانه از سوی دیگر دارد دیدگاه دوم را تأیید میكند. اول آنكه مهندسی فرهنگی فعالیتی است كه از حوزه نظر و طراحی شروع، و به حوزه عمل كشیده میشود. طرح نظریه فرهنگی و طراحی فرهنگ مطلوب بر اساس آن، با هدف مهندسی كردن فرهنگ جامعه، خارج از مسئولیتهای صدا و سیما است. نظریهپردازی بر عهده نخبگان فكری و فرهنگی جامعه قرار دارد و طراحی فرهنگ براساس این نظریهها نیز در نهادهای تصمیمگیر و برنامهریز انجام میشود. صدا و سیما نیز ممكن است در این زمینه وظایفی داشته باشد، اما همه آن را بر عهده ندارد. دوم آنكه مهندسی فرهنگی یك جریان و برنامه مستمر است كه گذشته، حال و آینده را در بر میگیرد. اما رسانهها به شدت در قید زمان حاضر هستند و میكوشند تا به اقتضائات و نیازهای زمانی پاسخ گویند كه در آن به سر میبرند، بنابراین در بحث مهندسی فرهنگی فقط با بخشی كه با زمان حاضر مرتبط است پیوند میخورد و همراه میگردد. نكته سوم این است كه رسانهها به شدت تحت تأثیر تحولات اجتماعی هستند و برای آنكه از این تحولات عقب نمانند و در مواجهه با گرایشات غالب بر جامعه به حاشیه رانده نشوند با آنها همراه میشوند، از این رو تأثیرپذیری آنها بسیار زیاد است. این در حالی است كه مهندسی فرهنگی طراحی و برنامهریزی برای تأثیرگذاری بر تحولات است و مهندسی با اتكا به طرحی كلان، سازمانیافته و هدفمند انجام میشود و به پیش میرود، از این رو فعالیتی فعالانه برای تأثیرگذاری بر تحولات اجتماعی و فرهنگی به حساب میآید، حال آنكه رسانهها تحت تأثیر تحولات اجتماعیاند و بیشتر واكنشی عمل میكنند و عكسالعملی در برابر امر واقع شده میباشند. نكته چهارم آن است كه طرح كلان مهندسی فرهنگی اساساً نمیتواند به وسیله یك نهاد یا سازمان انجام شود، بلكه فعالیتی جمعی است و فقط با مشاركت جمعی مجموعهای از نهادهای مؤثر بر فرهنگ جامعه باید اجرا گردد. از این رو رسانهها به هر میزان هم كه در فرهنگ تأثیر داشته باشند، نمیتوان فعالیت آنها را مترادف و مساوی با مهندسی فرهنگی دانست. در واقع رسانهها بخشی از این حركت جمعی را بر عهده دارند و به پیشبرد آن كمك میرسانند.
كاركردهای رسانه در مهندسی فرهنگی
اگر بنا به تعريف فوق رسانه صدا و سیما را عامل و كارگزار طرح مهندسی فرهنگی بدانيم، بايد آن را فراگيرترين و گستردهترين نهاد مؤثر در عملياتی كردن طرح مهندسی فرهنگی شناخت. اين رسانه كاركردهايی دارد كه براساس آنها میتواند در اجرای مهندسی فرهنگی آنچنان مؤثر عمل نمايد كه جانشین ديگری برای آن متصور نيست. از این رو است كه امروزه هر طرح فرهنگی حتی اگر سازمانها و نهادهای ديگر متولی اجرای آن باشند برای عملياتی شدن به رسانه صدا و سیما نياز دارد. كاركردهای صدا و سیما را كه به اين رسانه در مقوله مهندسی فرهنگی اهمیت به سزایی میبخشد، میتوان به شرح زير خلاصه كرد:
1. كاركرد آموزشی: يكی از كاركردهای مهم رسانهها كاركرد آموزشی آنهاست. صدا و سیما در كنار كاركردهای متعددی چون اطلاعرسانی، آگاهیبخشی و كاركردهای تفريحی و سرگرمی، كاركرد آموزشی نيز دارد. با توجه به ويژگیهای اين رسانه كه پيام از طريق آن به سهولت در گسترهای وسيع و به افراد فراوانی انتقال میيابد، در جوامع مختلف سعی شده است از آن برای آموزشهای همگانی و سراسری استفاده شود. از طريق صدا و سیما میتوان افراد مختلف از قشرها و طبقات گوناگون را تحت آموزش قرار داد و پيامی را به آنها منتقل ساخت. بنابراین در جوامع مختلف تلاش میشود از اين امكان برای اهداف آموزشی كلان به خوبی و در سطحی وسيع استفاده شود.
در مهندسی فرهنگی نيز يكی از ضرورتها آموزش افراد جامعه است. آموزش يكی از راههايی است كه از طريق آن میتوان افراد جامعه را با يك اصل يا ارزش فرهنگی آشنا ساخت و با آموختن آن به ديگران امكان استقرار آن را در جامعه فراهم كرد. در مهندسی فرهنگی اگر بناست بخشی از فرهنگ اصلاح شود، فرهنگی ايجاد يا حذف گردد، آموزش افراد جامعه مهمترين ابزار و امكان است. در صورتی كه آموزش اتفاق نيفتد، امكان مهندسی فرهنگی نيز به وجود نخواهد آمد. از این رو است كه در مهندسی فرهنگی به شدت به آموزش افراد جامعه نيازمنديم. از طريق آموزش هم میتوان بخشهای ثابت فرهنگ را از نسلی به نسل ديگر منتقل كرد و از اين طريق امكان تداوم فرهنگی را فراهم آورد، و هم میتوان بخشهای جديدی را كه به خاطر پويايی فرهنگ به آن اضافه میشود به افراد جامعه آموزش داد و بدین طریق زمینهای را فراهم نمود كه اين بخشهای جديد به جزئی از فرهنگ تبديل شود.
در شرايطی كه آموزش يكی از ضروريات در اجرای مهندسی فرهنگی است، سازمانها و نهادها و مجموعه ابزارهايی كه امكان آموزش را فراهم میكنند اهميت بسيار میيابند. لذا صدا و سیما، كه وسيلهای برای آموزش افراد جامعه در سطحی وسيع و گسترده به حساب میآيد، جايگاه ويژهای در مقوله مهندسی فرهنگی میيابد. اين رسانه با اهمیتی كه در آموزش افراد جامعه دارد، میتواند امكان اجرا شدن طرحهای در نظر گرفتهشده در مهندسی فرهنگی را فراهم سازد. 2. كاركرد توزيعی: يكی از كاركردهای صدا و سیما، كاركرد توزيع ارزشهای فرهنگی در سطح جامعه است. اين رسانه با برنامههای متنوع خود و پخش آنها به صورت گسترده و سراسری اين امكان را دارد كه فرهنگ و ارزشهای فرهنگی را در سطح جامعه و در بين همه افراد جامعه توزيع و ترويج نمايد.
در مهندسی فرهنگی يكی از ضرورتها آن است كه ارزشهای فرهنگی كه بر اثر پويايی فرهنگ و در مواجهه با اوضاع جديد ظهور میكنند و اراده بر تقويت و ترويج آنهاست، در سطح جامعه توزيع شود؛ به گونهای كه همه افراد جامعه امكان آشنايی و پذيرش آن را داشته باشند. با توزيع يك ارزش فرهنگی اين امكان فراهم میگردد كه تكتك افراد جامعه خود را با آن ارزش فرهنگی منطبق سازند.
با توجه به ضرورت توزيع ارزشهای فرهنگی در امر مهندسی فرهنگی، صدا و سیما و ديگر رسانههایی كه میتوانند به توزيع ارزشهای فرهنگی كمك كنند اهمیت و جایگاه بسزایی مییابند. صدا و سیما، با توجه به كاركرد توزيعی خود، میتواند در مقوله مهندسی فرهنگی، ارزشهای ايجادشده را ترويج كند و امكان پيوند خوردن همه افراد جامعه با اين ارزشهای فرهنگی را فراهم نمايد و از اين طريق به تحقق اهداف مهندسی فرهنگی كمك كند. 3. كاركرد تعميم و يكپارچهسازی: در مهندسی فرهنگی يكی از نيازها تعميم دادن ارزشهای فرهنگی و عمومی كردن آنهاست. اگر در مقوله مهندسی فرهنگی ارزشی ايجاد يا جابهجا شود، برای آنكه ارزش خلقشده يا جابهجاشده به عنوان بخشی از فرهنگ پذيرفته شود، ضمن توزيع آن ضرورت دارد كه عمومی شود و همه افراد جامعه آن را بپذیرند. در اين صورت است كه يك ارزش میتواند به عنوان ارزشی فرهنگی شناخته و تثبيت شود. در صورتی كه ارزشی عموميت پيدا نكند و در درون جامعه سراسری نشود، امكان تبديل شدن آن به ارزشی فرهنگی فراهم نمیشود.
در امر مهندسی فرهنگی بهشدت به ابزارهايی نیاز است كه بتوانند در عمومی كردن ارزشهای ايجادشده مؤثر واقع شوند. يكی از اين ابزارها، رسانه صدا و سیما است. اين دو رسانه با پخش برنامههای خود میتوانند ارزشهای مدنظر را در سراسر جامعه عموميت بخشند؛ به گونهای كه همه افراد جامعه آن ارزشها را بپذيرند و به عنوان بخشی از فرهنگ قبول نمايند. از این رو صدا و سیما در عمومی كردن ارزشهای فرهنگی كه در مسیر مهندسی فرهنگی ايجاد میشوند تأثیر بسزایی دارد.
مهمترين پيامد عمومی شدن يك ارزش فرهنگی و تبديل شدن آن به بخشی از فرهنگ يك جامعه يكپارچهسازی و ايجاد انسجام فرهنگی و اجتماعی در جامعه است. زمانی كه يك ارزش فرهنگی عموميت پيدا كرد و در بين همه افراد جامعه پذيرفته شد، به بخشی از فرهنگ آن جامعه تبديل میشود. در اين صورت همه افراد جامعه كه آن ارزش فرهنگی را پذيرفتهاند منطبق بر ارزشهای واحدی عمل و زندگی میكنند. اين امر پيوندی معنوی و نامحسوس در بين افراد جامعه ايجاد میكند و باعث هويت جمعی و در نتيجه يكپارچگی و انسجام فرهنگی و اجتماعی ایجاد میشود. رسانه صدا و سیما با عموميت دادن به يك ارزش فرهنگی تأثیر بسیاری در ايجاد انسجام و يكپارچگی فرهنگی برجای میگذارد و موجب میشود مهندسی فرهنگی امكان دست يافتن به اهداف خود را بيابد.
4. كاركرد برجستهسازی: يكی از ويژگیهای صدا و سیما آن است كه میتواند با تمركز بر روی يك موضوع آن را به موضوع در خور توجه و اغماضناپذیر تبديل كند. با توجه به اين ويژگی، رسانه یادشده میتواند با تمركز بر روی يك ارزش فرهنگی آن را به ارزشی اغماضناپذیر تبديل نمايد. از این رو اين توان را دارد كه ارزشی را در نزد مردم جامعه به ارزشی معتبر تبديل كند.
در جریان مهندسی فرهنگی، با توجه به پويايی و تغييرپذيری فرهنگی، بخشی از تلاشها بر روی اين مسأله متمركز است كه در مسیر اين تغيير و تحول بعضی از ارزشها مورد پذيرش مردم واقع شود و در عين حال از پذيرفته شدن بعضی از ارزشها جلوگيری شود. در اين زمینه صدا و سیما سهم بسزایی دارد. این رسانه با تمركز بر روی يك ارزش يا تحول فرهنگی و اهمیت بخشیدن به آن، توجه مردم را به سوی آن جلب میكند. پس از جلب توجه نيز با تأكيد بر اهميت، آثار و پيامدهای آن، افراد جامعه را به سمت پذيرفتن آن تحول و ارزش ايجادشده تشويق و ترغيب مینماید. در نتيجه اين تشويق و ترغيب است كه ارزشهای ايجادشده را مردم میپذیرند و این ارزشها به بخشی از فرهنگ جامعه تبديل میشود.
5. كاركرد پالايشی: در مسیر مهندسی فرهنگی ممكن است بخشی از فرهنگ يا بعضی از ارزشهای فرهنگی تأييد گردند، اما بخشی از فرهنگ يا بعضی از ارزشهای فرهنگی بیاعتبار و نامناسب معرفی شوند. در اين صورت در مسیر مهندسی فرهنگی ممكن است بخشی از فرهنگ حمايت شود تا تقويت گردد، اما از بخش ديگر نه تنها حمايت نشود، بلكه برای تخريب و از بين بردن آن نيز تلاش شود. در چنين شرايطی لازم است آن بخش از فرهنگ كه از آن حمايت میشود به مردم جامعه معرفی، و با بزرگنمایی و اهمیتبخشیدن به آن در جهت تقويت و استقرار آن اقدام گردد، ولی آن بخش كه مورد حمايت نيست به حاشيه رانده شود و ناديده گرفته شود تا از ذهنها پاك و فراموش گردد. در اين مسیر در واقع نوعی پالايش فرهنگی انجام میگردد.
در پالايش فرهنگی نيز رسانه صدا و سیما بسیار مؤثر است. این رسانه با تبليغ و ترويج ارزشهای مورد حمايت، آنها را عمومی و به عنوان فرهنگ عمومی تثبيت میكنند. حال آنكه ارزشهای نامقبول را يا مسكوت میگذارد تا به فراموشی سپرده شود يا با مذمت كردن آنها از اينكه مردم اقبالی به آنها نشان دهند جلوگيری میكند و در نتيجه از تثبيت و تداوم آنها در جامعه ممانعت مینماید. با گزينش و پالايشی كه در نتيجه عملكرد رسانهها و در چارچوب طرح مهندسی فرهنگی انجام میشود، اين امكان به وجود میآيد كه امر مهندسی با قدرت پيش رود تا اهداف خود را تحقق بخشد.
6. كاركرد در روند جامعهپذيری و فرهنگپذيری: امروزه رسانهها يكی از ابزارهايی هستند كه بسیار از آنها استفاده میشود. بهويژه تلويزيون به عضوی از خانه و حتی جزئی از كار و زندگی روزانه مردم تبديل شده است. در چنين وضعيتی بخش مهمی از اوقات مردم، بهويژه جوانان و نوجوانان، را رسانه تلويزيون پر میكند. رسانه ضمن آنكه اوقات مردم را پر میكند به مرجعی مورد اطمينان برای به دست آوردن اطلاعات و آگاهی و تشخيص خوب از بد تبديل شده است؛ به گونهای كه مخاطبان، به ويژه جوانان و نوجوانان، هر آنچه را از صدا و سیما پخش میشود موضوعی معتبر قلمداد میكنند. از این رو این رسانه به ابزاری تأثيرگذار بر خلقيات و رفتار افراد تبديل شده است.
با توجه به چنين جايگاهی، رسانهها اهمیت بسزایی در روند جامعهپذيری و فرهنگپذيری افراد جامعه یافتهاند. رسانهها با پر كردن اوقات مردم و پخش برنامههای مختلف، مستقيم يا غيرمستقيم افراد را تحت تأثير قرار میدهند و افكار، انديشهها و رفتارهای آنها را شكل میدهند. بنابراين در فرهنگپذيری افراد جامعه، رسانهها تأثير فراوانی داشته و به اين روند جهت دادهاند.
در مهندسی فرهنگی آنچه به عنوان فرهنگ مطلوب به مردم معرفی میشود، در مسير فرهنگپذيری افراد جامعه است كه به فرهنگ عام تبديل میشود. رسانهها، با توجه به تأثير خود در روند فرهنگپذيری افراد، میتوانند فرهنگ مهندسیشده را در روند فرهنگپذيری افراد جامعه وارد كنند و آنها را به سمت پذيرش اين فرهنگ سوق دهند. در نتيجه افراد با پذيرش فرهنگی كه رسانهها ترویج میكنند استقرار و تثبيت فرهنگ مهندسیشده را به عنوان فرهنگ جامعه عملی میسازند. فرهنگ مهندسیشده، اگر نتواند در روند فرهنگپذيری افراد جامعه وارد شود، عملاً از تبديل شدن به فرهنگ مسلط جامعه باز میماند، اما با ورود به روند فرهنگپذيری افراد، امكان تبديل شدن به فرهنگ غالب و مسلط را میيابند. برای دستيابی به چنين وضعيتی در روند مهندسی فرهنگی به شدت به رسانهها به مثابه ابزار و وسيلهای كه در روند فرهنگپذيری افراد جامعه تأثیرگذارند نيازمنديم. با توجه به كاركرد رسانهها در روند فرهنگپذيری افراد میتوان با استفاده از آنها فرهنگ مهندسیشده را به افراد عرضه كرد و با وارد كردن آن در روند فرهنگپذيری افراد جامعه، آن را به تدريج به فرهنگ مسلط و غالب تبديل نمود.
نتيجه:
در بررسی رابطه بين مهندسی فرهنگی و رسانهها، آنچه مشخص میباشد اين است كه رسانهها واسط بين مردم و طراحان مهندسی فرهنگیاند. طراحان مهندسی فرهنگی طراحی نقشه كلان فرهنگی را برعهده دارند، اما برای عملياتی و اجرايی شدن این طرح كلان فرهنگی در سطح جامعه بهشدت به ابزارهای واسط و رابط بين خود و مردم نیازمندند. رسانه صدا و سیما يكی از اين ابزارهاست. از طریق صدا و سیما آنچه طراحی شده است به درون اجتماع راه میيابد. رسانهها با آموزش، توزيع و تعميم ارزشهای فرهنگی، از يكسو، و پالايش فرهنگ جامعه، از سوی ديگر، امكان اجرای طرحهای كلان مهندسی فرهنگی را در جامعه فراهم میسازند. بنابراين رسانهها، اگرچه خود طراح روند مهندسی فرهنگی نيستند، آنچنان سهم بزرگ و مهمی در عملی شدن اين جریان دارند كه اساساً تحقق اهداف مهندسی فرهنگی بدون آنها ناممكن است. از طرف ديگر اگر كاركرد رسانهها به درستی در مسیر مهندسی فرهنگی تعريف نشود و جايگاه مناسب و شايستهای برای آن در طراحی كلان فرهنگی در نظر گرفته نشود و در نتيجه بين رسانهها و جریان مهندسی فرهنگی ناهماهنگی يا تعارض و تضاد وجود داشته باشد، دستيابی به اهداف مهندسی فرهنگی مقدور نخواهد شد. از این رو است كه ضمن آنكه بايد به رسانهها به گونه ابزاری مهم برای عملی كردن مهندسی فرهنگی توجه شود، لازم است در طرح كلان فرهنگی نيز جايگاه آن به طور دقيق و با در نظر گرفتن ويژگیهای آنها تعريف شود تا هم از روی دادن تناقضها جلوگيری شود و هم از توانايیهای رسانهها به مثابه وسيله و ابزاری مؤثر در مهندسی فرهنگی به خوبی استفاده گردد.
پینوشتها:
[1]ــ علیرضا شایانمهر، دایرهالمعارف تطبیقی علوم اجتماعی، كتاب اول، تهران، سازمان انتشارات كیهان، 1377، ص400
[2]ــ محمود روحالامینی، زمینه فرهنگشناسی، تهران، عطار، 1372، ص18
[3]- Mathew Arnolds, Culture and Anarchy, Ed. J. Dover Wilson, Cambridge University Press, 1963, P. 6
به نقل از: احمد نقیبزاده، تأثیر فرهنگ ملی بر سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران، تهران، دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی، 1381، ص17
[4]ــ جوزف روسك و رولند وارن، مقدمهای بر جامعهشناسی، ترجمه بهروز نبوی و احمد كریمی، تهران، موسسه عالی حسابداری، 1350، ص9
[5]ــ منوچهر محسنی، جامعهشناسی پزشكی، تهران، طهوری، 1365، ص117
[6]ــ علیرضا شایانمهر، همان، ص 401
[7]ــ آگ برن نیمكف، زمینه جامعهشناسی، ترجمه امیرحسین آریانپور، تهران، 1349، ص120
[8]ــ جورج ریترز، نظریههای جامعهشناسی، ترجمه احمدرضا عزویزاد، تهران، موسسه انتشارات جهاد دانشگاهی، 1373، ص161
[9]ــ مایكل مولكی، علم و جامعهشناسی معرفت، ترجمه حسین كچوئیان، تهران، نشر نی، 1376، ص445
[10]ــ احمد نقیبزاده، همان، ص17
[11]ــ عبدالرضا شاهمحمدی، «جایگاه رسانه و فرهنگ در فرایند جهانی شدن»، فصلنامه پژوهش و سنجش، سال 11، ش 37 (بهار 1383)، صص16ــ14
[12]ــ همان، صص 18ــ16
منبع : http://khamenei.ir
بسم الله الرّحمن الرّحیم
اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَّهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی اْلأَرْضِ...

|
آیه الکرسی، پیام آسمانی توحید 1378 محمد تقی فلسفی، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامیقرآن کریم، معجزه جاوید پیغمبر خاتم(ص)، محل تجلی خدای سبحان (1) و عهدنامه الهی بر خلق است. (2) آیات این کتاب آسمانی،دستورالعمل زندگی و انوار هدایت و خزاین تمام ناشدنی است. (3) همانگونه که همه انبیای الهی رشته های ارتباطی بین خلق و خالق بوده، هدف واحدی را تعقیب می کردند و تفریق و اختلافی بین آنان نبود: (لا نفرق بین احد من رسله) (4) ولی به مصداق آیه شریفه(تلک الرسل فضلنا بعضهم علی بعض) (5) بعضی بر بعض دیگر از امتیازبیشتری برخوردار بودند. همانگونه نیز سور و آیات قرآن شریف،که رشته های ارتباطی بین خلق و خالق است از نظر امتیازمتفاوت اند و برتری ادبی و محتوایی و علمی بعضی از آیات بربعضی دیگر امری مسلم و محسوس است. سرسلسله غرر آیات قرآن،آیه الکرسی است، که سید آیات قرآن و سید سوره بقره وباعظمت ترین آیه در قرآن شمرده شده است. (6) مضامین عالی آیه الکرسیشرافت و عظمت آیه الکرسی به جهت بلندای معرفتی و رفعت مضمونی آن است که از چند جهت قابل دقت و بررسی است: 1 - بیش از شانزده مرتبه نام مقدس خداوند متعال، به صورت اسم ظاهر یا ضمیر، در آن آمده، ابتدای آیه لفظ جلاله «الله » وانتهای آن صفت «عظیم » است. 2 - هر یک از سوره های قرآن دارای محور خاصی است که اساس بحث درآن سوره را تشکیل می دهد، هر کدام از آیات قرآن نیز محور مشخصی دارند. محور این آیه شریفه، توحید است و توحید در راس اصول اعتقادی و سرلوحه دعوت انبیا و اصلی است که همه اصول اعتقادی به آن بازگشت می کند. 3 - «قیمومیت » مطلقه خدای سبحان، که همه اسمای حسنی، به جزاسمای ذات به آن باز می گردد، در این آیه بیان شده است. (7) 4 - این آیه مشتمل بر کلمه طیبه «لا اله الا هو» است، کلمه ای که اساس اعتقاد هر مسلمان است. این کلمه سی مرتبه در قرآن باهمین ترکیب و دو مرتبه با ترکیب «لا اله الا الله » آمده است (8) و در عظمت آن همین بس که پیامبر اکرم(ص) فرمود: ما قلت ولا قال احد قبلی قط کلمه افضل من لااله الا الله(ص) (9) نه من و نه هیچ کس پیش از من کلمه ای برتر از «لا اله الاالله » نگفته ایم. 5 - روایات فراوانی در فضیلت و عظمت این آیه در کتب و تفاسیر روایی فریقین، حکایت از برجستگی و رفعت شان این آیه در قرآن دارد. (10) نامگذاری و تعداد آیه الکرسیاین آیه، نخست از سوی پیامبر(ص) نامگذاری شد. آیه الکرسی، یعنی آیه ای که در او واژه «کرسی » است. آیه دیگری نیز در قرآن مشتمل بر این واژه هست، (11) ولی بین معنای کرسی در این دو آیه تفاوت جوهری وجود دارد. بدون تردید آیه 255 سوره بقره که با لفظ جلاله «الله » شروع وبا صفت شریف «العظیم » ختم می شود، آیه الکرسی است. ولی دراین که دو آیه بعد نیز جزو آیه الکرسی باشد، اختلاف است. قرینه داخلی آیه و بعضی روایات دلالت دارند که آیه الکرسی یک آیه است و خواندن دو آیه بعد از آن تنها در برخی ادعیه ونمازها، مانند نماز لیله الدفن لازم است. طریحی در مجمع البحرین می گوید: و آیه الکرسی معروفه و هی الی قوله (و هو العلی العظیم). (12) بعضی از مفسران معاصر نیز بر یک آیه بودن آن تصریح کرده اند. (13) آشنایی با کتاب «آیه الکرسی »صرف نظر از شرح و تفسیر آیه کریمه آیه الکرسی در تفاسیر شیعه وسنی، مفسران زیادی نیز به صورت مستقل به تفسیر این آیه پرداخته اند. مرحوم تهرانی در «الذریعه » چهارده کتاب تفسیرآیه الکرسی فهرست کرده است (14) و در کتابنامه بزرگ قرآن کریم بیش از هفتاد تفسیر خطی و چاپی به زبان های مختلف در تفسیرآیه الکرسی فهرست شده است. (15) واعظ شهیر و خطیب نامی، مرحوم حجه الاسلام والمسلمین، محمدتقی فلسفی(ره) نیز در کتاب «آیه الکرسی »، پیام آسمانی توحید، که یکی از آثار سلسله «گفتار فلسفی » است، به خوبی به شرح وتفسیر این آیه شریفه پرداخته است. این اثر ویژگی هایی دارد که در زیر به برخی از آن اشاره می شود: 1) برای تنوع و تکمیل بحث، افزون بر استفاده شایسته از آیات وروایات اهل بیت(علیهم السلام) از آخرین نظریات علمی دانشمندان غرب و همچنین از منابع خارجی استفاده شده است. 2) در تفسیر آیه از روش تفسیر قرآن به قرآن و قرآن به سنت بهره گرفته شده است. 3) در موارد زیادی تفاوت های تفکر مادی و الهی و برتری های تفکرالهی بیان شده است. 4) بیش از همه، جوانان را مخاطب قرار می دهد که هر تئوری علمی را به راحتی مسلم نپندارند. 5) در پایان هر بخش، فشرده و نتیجه بحث های قبلی آورده شده است. 6) پیوند بین بندهای آیه بیان شده که از این راه می توان به هدف آیه الکرسی، که در صفحات چهارصد و بیست و نه و سیصدونود به آن اشاره شده، پی برد. این کتاب، بارها تجدید چاپ شده، و بسیار مناسب بود که در چاپ جدید آن نمایه ها فنی تر و منابع و روایات را نیز به آن می افزودند و غلطهای چاپی و ویرایشی آن را کم و مآخذ آن رااصلاح می کردند. گزیده ای از کتابمرحوم فلسفی، پس از معرفی کوتاه «آیه الکرسی » و نقل روایاتی در فضیلت آن، هدف اساسی و مقصد اصلی آیه را یکتاپرستی و آزادی انسان از شرک و بندگی باطل می داند و با استفاده از شواهدتاریخی و روایی، به بحث در باره آزادی و همچنین کسانی که ازمسیر یکتاپرستی منحرف شده اند می پردازد، آنگاه در توضیح کلمه طیبه (لا اله الا هو) عظمت کلمه توحید و شعار آزادی را از منظرروایات بیان داشته و می گوید: این شعار مقدس حاوی دو قسمت است: قسمت اول: نفی همه معبودها وآزادی از قید تمام بندگی ها است. قسمت دوم: اعتراف به الهیت برحق خدای یگانه و پذیرش عبودیت و بندگی ذات اقدس او (16) . البته در این که آیا کلمه طیبه «لااله الاهو» مرکب از دو جمله و دو قضیه سلبی و اثباتی است، که یکی نفی آلهه دروغین و دیگری اثبات خدا است، یا این که یک جمله با یک پیام است، که نفی غیرخدا، از آلهه خیالی و موهوم را می رساند، نه نفی غیر خدا واثبات وجود خدای سبحان را؟ بین مفسران اختلاف است; برخی چون زمخشری آن را دو قضیه می دانند که غیر خدا را نفی و خدا رااثبات می کند. (17) مرحوم علامه طباطبایی(ره) در تفسیر گران سنگ المیزان می نویسد: لفظ «الا» حرف استثنا نیست بلکه وصف به معنای غیر است، یعنی لا اله غیرالله بموجود. پس سیاق کلمه طیبه «لا اله الا هو» نفی غیرخدا است، نه نفی غیر و اثبات وجود خدا... زیرا قرآن شریف اصل وجود خدا را بدیهی می داند و عنایت آن به صفات خدا چون وحدت، فاطریت، علم، قدرت و... است. (18) آیه الله جوادی آملی (مدظله) نیز می فرماید: «الا» حرف استثنا نیست بلکه به معنای غیر است و «لا اله الاالله » یک قضیه است، یعنی غیر از خدایی که مقبول و مسلم نزدفطرت است، خدایی نیست. نفی، دلیل می خواهد، ولی اثبات، فطری انسان ها است. صحنه جان در باره اثبات توحید و نفی شرک بیگانه نیست، تا لازم باشد، شرک را نفی و توحید را اثبات کنیم، بلکه «مفطور بر توحید» است و این جمله، فطرت را هدایت می کند که آنچه مفطور تو بود، به جز او کس دیگری نیست. (19) بخش بعدی کتاب، بحث در باره صفت حیات و معنای آن از دید الهی و مادی است. نویسنده حیات را از حقایق ناشناخته طبیعت می شمردو می گوید: چون بشر از درک حیات عاجز است و نمی تواند به حیات خداوند بزرگ پی ببرد لذا سخن را به قوانین حیات از جهات دینی و علمی اختصاص می دهیم. حیات در اجرام کیهانی و کره خاکی و پیچیدگی پیدایش حیات در آن و پوچی تصادف و. .. از جمله مباحث مطرح شده در این بخش است. مرحوم فلسفی سپس می گوید: آیه الکرسی با کلمه «حی » تمام معبودهای بی جان و جماد را ازکرسی الهیت به زیر می آورد و بشر زنده و عاقل را از پرستش آن خدایان ساختگی آزاد می سازد. (20) در بخش سوم برای صفت «قیوم » با استناد به کتب لغت، سه معنارا ذکر می کند: 1 - قیوم کسی است که به هر موجودی، هر آنچه که مایه قوام وبقای او است، عنایت کرده است، موجودات زنده دارای صفات وشرایطی هستند که می توانند به آسانی خود را با محیط زندگی خویش هماهنگ سازند. 2 - «قیوم » به معنای چیزی که آغاز و ابتدایی ندارد و ازلی است. 3 - «قیوم » کسی است که قائم به خویش است و احتیاجی به غیرخود ندارد و با این حال، همه موجودات عالم و تمام جهان هستی به ذات مقدس او قائم و پابرجا است. جهان هستی نه تنها در اصل وجود به خداوند محتاج بوده بلکه قیام جهان و نظام کیهان وابسته به ذات مقدس او است و فیض باری تعالی علی الدوام و لحظه به لحظه به تمام جهان هستی می رسد. مردان الهی در لحظات سخت و حساس از نام مقدس «حی قیوم »استمداد می کردند. صفت «قیوم » به این معنا روشنگر «امربین الامرین » در مساله جبر و اختیار است. بشر دارای آزادی واختیار نسبی است نه جبر مطلق و نه تفویض مطلق. آیه الکرسی به مردم می فهماند خداوندی لایق عبودیت است که قیوم وازلی است، حیاتش عین ذات و قائم به او است، خداوندی که همه موجودات زنده را به لوازم زندگی و حیات مجهز کرده است و جهان هستی از فیض مستمر او پابرجا است. (21) در بخش چهارم، به این سؤال پاسخ می دهد که چرا پروردگار عالم از بین تمام صفات سلبیه «غنودن و خواب » را از خود نفی کرده است. سپس بحث طولانی و مفیدی را در باره خواب و وابستگی حیات موجودات به آن; خواب گیاهان و پرندگان و خزندگان، بیان کرده ومی گوید: چون حیات خدای سبحان از سنخ حیات موجودات دیگر نیست، ذات مقدسش از خواب، چرت و دیگر نقایص حیات امکانی منزه و مبرااست. آنگاه با استفاده از آیات و روایات می گوید: خواب در شب و تلاش معاش در روز، دارای اولویت و بر وفق جعل تکوینی و مطابق طبع خلقت است. بحث بعدی این بخش، در باره منشا خواب از دید حکمای گذشته ودانشمندان امروزی است، که نظریه های متفاوتی دارند. بعضی منشاآن را کاهش جریان خون در مغز می دانند و برخی دیگر می گویند: خواب معلول سمومی است که در اثر فعل و انفعال های شیمیایی وسوخت و ساز در بدن پدید می آید. بعضی دیگر تئوری مرکزی خواب درمغز را مطرح می کنند که اساس آن بر پایه وجود نقطه ویژه ای دردستگاه اعصاب مرکزی است. و بالاخره آخرین و بهترین نظریه که مورد قبول دانشمندان قرار گرفته، نظریه منع تحریک مراکز عالی مغز است، خواب همان منع و بازداشت گسترده ای است که سراسرمراکز عالی مغز را فرا می گیرد و آن را از تحریکات سیستم فعال کننده بر کنار می دارد. نویسنده در پایان این بخش به بحث درجات خواب و مقررات اسلامی در باره غشوه و خواب می پردازد. (22) در بخش پنجم به فراز دیگری از آیه توجه می شود. جمله «له مافی السموات و ما فی الارض » خاطرنشان می کند که بندگی و پرستش در آیین اسلام، فقط شایسته خداوند جهان آفرین است. خداوندی که مالک واقعی همه کس و همه چیز است. در آیه الکرسی از مقام فرمانروایی و تدبیر حکیمانه الهی با صفت «قیوم » یاد شده،ولی در بیشتر آیات، از «حکومت » و «قیومیت » خداوند با کلمه «ملک » تعبیر شده است. ملک «جهان هستی » و ملک «عالم وجود» به ذات لایزال الهی اختصاص دارد. اعتقاد به مالکیت پروردگار از اعتقادات اساسی ای است که مکتب الهی را از مکتب مادی جدا می کند و در تفکر آدمی در شناخت انسان و جهان اثربزرگی دارد. اعتقاد به مالکیت خدا زیربنای انسان سازی و ازپایه های اساسی تعلیم و تربیت است و انسان را دارای ایمان ومسوولیت و روحیه خودداری از گناه می کند. خدایی که مالک جهان هستی است به بشر اجازه داده از سایرموجودات به قدر رضای مالک استفاده کند. خداوند تسخیر موجودات آسمان و زمین را به انسان نوید داده و فرموده: (و سخر لکم مافی السموات و ما فی الارض) اسلام انسان را به مطالعه و تدبر درکتاب آفرینش تشویق کرده و آن را از عبادات بزرگ اسلامی شمرده است. مطالعه در مخلوق، با توجه به خالق، حق شناسی اخلاقی وانسانی از جهان آفرین است. طرز تفکر کسانی که مادی می اندیشندبا گروه الهی قابل مقایسه نیست. دنیا در نظر انسان با ایمان و انسان مادی که آنرا سرگردان وبی هدف می شمارند. از مباحث دیگر این بخش است. (23) مرحوم فلسفی در بخش ششم، به تناسب آیه، بحث مهم شفاعت راآورده و می فرماید: امر شفاعت نیز، که عبارت از ایجاد رابطه ویژه ای بین مخلوق و خالق است، در اختیار خداوند و منوط به اجازه او است. به موجب آیات و روایات، مساله شفاعت در عامل قیامت امری مسلم و مورد اتفاق امت اسلام است، علمای عامه نیزبه خود اجازه انکار شفاعت را نمی دهند بلکه برخی از آنان آیات و روایات شفاعت را در ردیف متشابهات قرار می دهند و بعضی شفاعت را به دعا تاویل می کنند. و بعضی حقیقت شفاعت را دعای مستجاب شفیع دانسته اند. اشتباه «محمد عبده » در باره شفاعت و جواب آن، توجه به چگونگی تاثیر توبه در تطهیر تائب و چگونگی تاثیر شفیع برگناهکار و پرستش های ناروا و شرک در عبادت، نامه «محمدبن عبدالوهاب » به شیخ الرکب المغربی و شرح عقاید خود در آن،بررسی سخنان «محمدبن عبدالوهاب »، تفاوت عبادت غیرخدا باخواندن غیرخدا و این که آقای «محمدبن عبدالوهاب » به اشتباه،عبادت را به دعوت معنا کرده و در تفسیر آیه از مسیر منحرف شده و... از دیگر مباحث این بخش است. (24) بخش هفتم کتاب در باب علم الهی است. در این بخش این موضوع بررسی می شود که: شفاعت، نوعی رابطه بین مخلوق و خالق است و انتخاب شفیع و اذن شفاعت تنها شایسته خداوندی است که عالم به تمام موجودات زمینی و آسمانی است و از همه ویژگی های وجودی شفیعان و «مشفوع لهم »آگاه است. اعتقاد به علم الهی از ارکان تربیت اسلامی و ضامن اجرای انجام عبادات صحیح و اعمال صالح است. علم نامحدود الهی و آیات اول سوره حدید و وجود ضمیر پنهان درآدمی که اگر از آن مراقبت نشود، آشکار شده و آدمی را به کارهای ناروا وادار می کند و من طبیعی و من اجتماعی انسان تربیت شده و اثر این دو و احاطه علمی خداوند بر منطقه نیمه روشن ضمیر پنهان و نیز ضمیر آشکار و بیان این دو در دو کلمه «سر» و «اخفی » در قرآن و... از مطالب این بخش است. نویسنده در آخر این بخش می فرماید: ایمان به خدا و اعتقاد به احاطه علمی پروردگار، مردم راوظیفه شناس بار می آورد. این سرمایه معنوی و ایمانی، بهترین ضامن حسن اجرای تمام برنامه های اسلامی در امور عبادی و اخلاقی وعملی مسلمین است. (25) در بخش هشتم، از دو موضوع سخن به میان آمده است: الف) ارتباطجمله (ولا یحیطون بشی ء من علمه) با اذن شفاعت و علم الهی; ب)احاطه جامع و کامل خداوند و محدودیت علم بشر به تمام حقایق جهان هستی در حدود اراده و شیت خداوند. هر چه بر معلومات بشرافزوده می شود، از جهتی اطلاعاتش وسیع تر می شود از جهات دیگرمجهولاتش فزونی می یابد. علم غیب پیامبران خدا و ائمه طاهرین(علیهم السلام) مشیت باری تعالی است. این علم و آگاهی به چگونگی مشیت و اذن خداوند برمی گردد، زیرا اذن خدا دو گونه است: عمومی و اختصاصی، اذن عمومی در نظام تکوین که همان قوانین و سنن تخلف ناپذیری است که به قضای حکیمانه پروردگار در جهان آفرینش مقرر شده و همه افراد از ویژگی های خود برخوردارند و به اجازه باری تعالی مسیرخود را طی می کنند. اذن اختصاصی، اجازه و رخصتی است که خداوندحکیم به موجود معینی که شایستگی آن را داشته باشد، عطامی فرماید و در سایر افراد نوع، وجود ندارد، مانند اذنی که درساختن پرنده و درمان بیماران و زنده کردن مردگان به حضرت مسیح(ع) داد. مشیت الهی، به اعتبار متعلق آن نیز دو قسم است: مشیت عمومی و مشیت خصوصی و فردی. علم غیب پیامبر(ص) و گزارش غیبی او در مورد شهادت علی(ع) و مرگ ابوذر و شهادت عمار یاسرو همچنین خبر غیبی علی(ع) در باره هلاکو خان مغول در پنج قرن بعد، (26) آخرین مباحث این بخش است. در بخش نهم برای کلمه «کرسی » در روایات و کتب تفسیری سه معنا ذکر شده است: 1- علم 2 - جرم بزرگ کیهانی که حاوی زمین و سایر اجرام سماوی باشد3- سلطه و قدرت معنای اول و سوم به جمله های قبل آیه مربوط است. موضوعات دیگری که در این بخش آورده شده است، عبارتند از: جهان ناشناخته و فضاهای نامکشوف، عظمت کرسی و عرش در روایات،معنای این که خداوند جهان را در روز آفرید و اگر اراده می فرمودمی توانست آن را در یک لحظه خلق کند; جواب از مقاله ای ماتریالیستی در باره قدیم بودن دنیا که در آن گفته شده: علمای دینی، بشر را مخلوق روز ششم خلقت، یک روز قبل از خستگی خدا! می دانند; ناشناخته و مجهول بودن مساله خلقت انسان و کیفیت آغاز خلقت بشر از نظر دینی و علمی; معنای سوم کرسی و ارتباط آن با جملات سابق آیه با آیاتی که در باره سلطنت مطلقه و حکومت بی چون و چرای خدا رسیده و جامع آن ها دو آیه (ان الله یحکم مایرید)،(ان الله یفعل ما یرید) (27) می دانیم که پایان هر سوره درقرآن، با صدر آن به گونه ای ارتباط دارد و به عنوان «رد العجزالی الصدر» محتوای پایان سوره، گاه حتی الفاظ، با آغاز آن یکی است. چنانکه پایان هر آیه نیز با صدر و ساقه آن ارتباطتنگاتنگ دارد. مرحوم فلسفی در بخش پایانی کتاب، بدون اشاره به این قاعده علوم قرآنی با توجه دادن به یکی از معانی «قیوم » می فرماید: این ذات اقدس الهی است که قائم به خویشتن است و کمترین احتیاجی به غیر ندارد، از غنودن و خواب و استراحت و هر نقیصه امکانی و عوارض مادی منزه و مبرا است، جمله (ولا یووده حفظهما)نظیر جمله (لا تاخذه سنه ولا نوم) است، خستگی و ناتوانی ازعوارض قدرت های مادی است که خداوند از آن منزه است; زیراناتوانی و خستگی و فرسودگی و سستی از عوارض موجودات مادی است و در حریم کبریایی راه ندارد. اولیای گرامی اسلام توصیه کرده اند که نوافل و مستحبات را باخستگی و بی میلی بر خود تحمیل نکنید. در پایان این بخش در باره ارتباط جملات آیه با یکدیگر و معنای عزیز و عظیم سخن گفته و آورده است: بعضی از اسمای پروردگار ناظر به صفات ذات و برخی ناظر به صفات فعل است، بین اسمای خدا دو اسم «علی » و «عظیم » عالی ترین اسمی است که پروردگار برای خود برگزیده است صفاتی که در آخرآیات آمده متناسب با محتوای آیه است و آیاتی که محتوای آن ابطال عقاید مشرکان و دعوت به یکتاپرستی و توحید است با صفت «علی »، «کبیر» و «عظیم » پایان یافته است و در آخر به هدف آیه الکرسی که در بخش اول نیز به آن پرداخته بود، اشاره می کند. (28) پی نوشت ها: 1. «فتجلی لهم سبحانه فی کتابه....» (نهج البلاغه، خطبه 147). 2. «القران عهد الله الی خلقه...» (کافی، ج 2، ص 609). 3. «آیات القرآن خزائن...» (همان). 4. بقره (2): 285. 5. بقره (2):253. 6. تفسیر روح المعانی، ج 3، ص 10; درالمنثور، ج 2، ص 5;مجمع البیان، ج 1، صص 360-361. 7. المیزان، ج 2، ص 337. 8. صافات (37) 35; محمد(ص) (47)19. 9. توحید صدوق، ص 18. 10. درالمنثور، ج 2، ص 5، و سایر تفاسیر روایی، ذیل آیه. 11. ص (38): 34. 12. مجمع البحرین، ج 4، ص 32 «کرس ». 13. تفسیر تسنیم، آیه الله جوادی آملی، ذیل آیه، غیرمطبوع. 14. الذریعه الی تصانیف الشیعه، ج 4، صص 329-331. 15. کتابنامه بزرگ قرآن کریم، ج 5، صص 1774-1790 و ج 8، ص 3483. 16. آیه الکرسی، پیام آسمانی توحید، ص 23. 17. «تقریر الوحدانیه بنفی غیره و اثباته » کشاف، ج 1، ص 210. 18. المیزان، ج 1، ص 395. 19. تفسیر تسنیم، آیه الله جوادی آملی، ذیل آیه الکرسی،غیرمطبوع. 20. آیه الکرسی، پیام آسمانی توحید، صص 37-96. 21. همان، صص 97-131. 22. همان، صص 133-175. 23. همان، صص 177-226. 24. همان، صص 277-266. 25. همان، صص 267-304. 26. همان، صص 305-333. 27. همان، صص 337-366. 28. همان، صص 367-392. |
پدیدآورنده: حسین شفیعی

همیشه وقتی عکسهای زیبا را میبینم، از خودم میپرسم این عکسها چطور گرفته شدهاند. سایتهای اشتراک عکس در اینترنت فراوان هستند، اما کمتر سایتی را میتوان پیدا کرد که هم در آن عکسهای زیبا و باکیفیت زیبا باشد و هم بتوان چیزی در مورد نحوه گرفته شده عکسها یاد گرفت.
استروباکس سایتی است که در آن عکاسان عکسهای خود را به اشتراک میگذارند و نحوه نورپردازی سوژهها را هم به طرز زیبایی در قالب یک دیاگرام، توضیح میدهند. البته شما هم میتوانید عکسهای خود را هماره تکنیک نورپردازی خود، در این سایت قرار دهید.
شما میتوانید از سایتهای Sylights, ShotAddict, LightingDiagrams ، Strobox هم به همین منظور استفاده کنید.

آن چه خواهيد خواند متن پياده شده ي گفتاري شفاهي است از سيد شهيدان اهل قلم در باب ماهيت موسيقي كه البته به سرانجام خود هم نرسيد و ناتمام ماند :
لفظ موسيقي را نميشود در احاديث به يك معنا گرفت ، به اين دليل كه خدمتتان عرض ميكنم . در زمينه تمام هنرهايي كه ما با آنها سر و كار داريم ، موسيقي خصوصيتي دارد ـ و آنچه حقير خدمتتان عرض ميكنم با توجه به اين خصوصيت است كه در مورد موسيقي هست و در مورد ساير هنرها نيست ـ مسئله اين است كه موسيقي مجموعهاي از اصوات است و تركيب اين اصوات با يكديگر به صورت لفظ در نيامده و به صورت كلمه هم نيست . چون كلمات در محاوره ، اصواتي هستند كه در مجموع يك لفظ را ساخته اند . اما مجموعه اصوات موسيقي لفظ نيست ، كلمه هم نيست .
به اين علت اين سخن را ميگوئيم كه الفاظ موضوع هستند به ازاي معاني ، يه به تعبير ما موضوع هستند به ازاي اسماءالله .
يعني شما در مقابل معاني خاصي ، كلمات خاصي را وضع كردهايد كه وقتي اين كلمات ادا مي گردد ، انسان به سمت آن معنا دلالت ميشود و اين دلالت فقط دلالت وضعي و قراردادي هم نيست . البته جاي اين بحث اينها نيست و در اينجا نميخواهم به اين مطلب بپردازم كه كلمات اصلا چه نسبتي با معاني دارند . اما به هر طيق وقتي كسي ميگويد ميز اگر عادتا اين را نداند كه اين لفظ به ازاي چه معنايي است ، نميفهمد مقصود از اين كلمه و اين لفظ چيست ـ يعني از اين سه حرفي كه ميگويد : ميم ، ياء و ز ـ علت اين كه آدمهايي با زبانهاي مختلف حرف يكديگر را نميفهمند ، همين است . چون براي آنها الفاظ دلالت بر آن معاني نميكند و نميدانند كه وضع اين الفاظ در مقابل چه معنايي است . الفاظ وقتي به صورت صوت در ميآيند و به گوش ميرسند ، انسان از طريق تجزيه و تحليل عقلايي و در واقع عقلاني ميفهمد معنايي كه در آن مستتر است ، چيست ؟
اما در موسيقي وضعيت اين چنين نيست ، يعني وقتي اصوات ، چه اصواتي كه از طريق ابزار خارج ميشود ، يا در مجموع از نوار شنيده ميشود و يا حتي به صورت صوت حسنه و بدون كلمات از حنجره كسي در ميآيد ـ البته بحث در اينجا در مورد موسيقي بدون كلام است ، موسيقياي كه شعر در آن نيست ، همان خود موسيقي ، بدون كلام _ وقتي اين صوت در ميآيد ، اصلا به ازاي معاني خاصي نيست هك براي شما آن معنا را دلالت كند و تفاوت اساسي كه با ساير اصوات و الفاظ دارد ، اين است كه اصلا تجزيه و تحليل عقلايي نميشود .
موسيقي را نميشود تجزيه و تحليل عقلايي كرد . اصلا از اين طريق هم دريافت نميشود .
بلكه دريافت آن از طريق اعصاب است ، نه از طريق عقل . حال آن كه وقتي لفظ ادا ميشود ، انسان آن را از طريق عقل ميگيرد . نقش را هم همين طور ، وقتي شما نقش و تصوير ميبينيد ، آن را تجزيه و تحليل عقلايي ميكنيد . نقش را چشم ميبيند ، اما چشم هم تا عقل در مورد آن حكم نكند ، اصلا نميفهمد كه آن چيست ؟ چشم قدرت تشخيص ندارد و هر چه تشخيص است به عقل بر ميگردد . اين عقل است كه تشخيص ميدهد يك نقش مربوط به چيست و وقتي در مورد آن تجزيه و تحليل عقلاني انجام شد ، آن نقش دلالت بر يك معنا ميكند. اما در مورد موسيقي اين طور نيست ، يعني مورد تجزيه و تحليل واقع نميشود و اين تفاوت اساسي در درك اين مطلب است .
چرا كه بايد از يك طرف موسيقي را بررسي كرد كه اصلا ماهيت آن چيست ؟ آيا اين موسيقي همان موسيقي ملكوتي است كه ما معتقديم در ملكوت موجود است ، يا نه ؟ بعد بايد تحقيق كرد كه نحوه دريافت آن توسط انسان چيست ؟ يعني از چه طريق دريافت ميشود و تاثيراتي كه بر روي انسان باقي ميگذارد ، چطور تاثيراتي است ؟ اگر تجزيه و تحليل عقلايي نميشود ، پس انسان آن تاثيرات را چگونه دريافت ميكند ؟ و به چه طريق اين تاثيرات به دريافتهاي خاصي منتقل ميشود ، كه انسان را وا ميدارد به اين كه بگويد من زبان موسيقي را ميفهمم يا نه ؟ (چنين چيزي مشهور است كه ميگويند مثلا من زبان موسيقي را ميفهمم يا نميفهمم) . يعني آن دريافتهاي خاصي كه انسان دارد و عقلايي هم نيست ، اينها چگونه وحدتي است و چه مشتركاتي با يكديگر دارد كه انسان در مجموع ميگويد من زبان موسيقي را مثلا ميفهمم يا نميفهمم ؟ و آيا اصلا درك دو آدم از يك موسيقي واحد ، واحد است و يا آنها دو درك مختلف از آن دارند ؟ اصلا اين تعبيرات در چه شرايطي حاصل ميآيد؟ آيا شرايط مختلف هم تاثيري بر اين دريافتها ميگذارد يا نه ؟ و ميدانيد كه بايد راجع به همه اينها بحث كرد .
اكنون از اول ، مطلب بر سر اين است كه موسيقي ، موسيقي ملكوتي ، همه عالم را پر كرده است و اصلا عالم ملكوت بدون موسيقي ملكوتي قابل تصور نيست . علت اين مطلب بماند . اما اگر اين را بپذيريم ، بايد بدانيم كه اين موسيقي چگونه در وجود انسان حاضر است ؟ و آن چيزي كه در دنيا حاصل ميآيد ، مثلا از طريق ابزار يا از طريق حنجره ، آيا همين است يا اين نيست ؟
آن چيزي كه راجع به موسيقي مشهور است و نقل ميكنند ، همين ابياتي است كه از مولوي رسيده است :
بانك گردشهاي چرخ است اين كه خلق مينوازندش به تنبور و به حلق ما هم از ابناي آدم بودهايم
در بهشت اين لحنها بشنودهايم .
ابيات ديگري هم راجع به موسيقي هست كه به طور معمول ذكر ميشود و نسبتي كه بين موسيقي ملكوتي و موسيقي دنيايي برقرار ميكنند ، معمولا با استناد به همين اشعار است .
از اينجاست كه نظر اهل تصوف نسبت به موسيقي با نظر اهل تشيع فرق ميكند و بعضي از اهل تصوف حتي با موسيقي عبادت ميكردند ، آنها با دف عبادت ميكردند و سماع اهل تصوف هم به همين جا باز مي گردد . تصور آنها اين است كه از طريق لحنها به همان وجد و شعفي ميرسند كه از الحان بهشتي ميرسند و همان وحد و شعفي كه آن الحان ملكوتي در وجود انسان ايجاد ميكند ، در وجود اين انسان هم ايجاد مي شود .
يعني فكر مي كنند اين موسيقي همان الحان ملكوتي است ! حال آن كه اين چنين نيست . البته نسبتي با آن الحان دارد ، اما اين چنين نيست كه ما ذاتشان را عين يكديگر بگيريم .
علت اين است كه در دنيا انسان مختار است و افعال او از اختيار خودش بر ميآيد . يعني فعل انسان به خودش بر ميگردد و در واقع بالذات مصنوع و مخلوق خودش است و بالعرض مصنوع حضرت حق است . حال وقتي اصوات موسيقي را به نتها تجزيه ميكنيم ، شكي نيست كه اصلا زيبايي هر يك از نتها يك امر فطري است .
يعني انسانها يا از طريق تجربه و يا از طرق ديگر ، به تناسبات زيبايي در اصوات رسيدهاند كه به صورت نت در آمده است و نهايتا در طول تاريخ اين تناسبات زيبا را از طريق تجربه يا از طرق ديگر ، به صورت نتها حفظ كردند . زيبايي اين تناسبات ، زيبايي فطري است . هيچ شكي هم در آن نيست كه زيباست و زيبايي آن فطري است و اين براي همه افراد بشر زيباست . به اصل فطرت بشر برگشت دارد و به همان اتحاد فطري انسان با عالم وجود بر ميگردد . همان گونه كه انسان فطرتا با عالم وجود متحد است ، همين اتحاد فطري كه با عالم دارد ، اصوات را در نظر او زيبا جلوه ميدهد . يعني اين اصوات حقيقتا زيباست ، منتهي بايد بر سر اين بحث كرد از آنجا كه موسيقي فقط همين اصوات نيست ، تركيبي بين اين اصوات اتفاق مي افتد و ريتمي هم بر آن بار ميشود كه به اصطلاح خود موسيقيدانان به آن هارموني ميگويند و اين را ريتم ، يعني آن ضري و ضرباهنگ را كه سرتاسر حاكم است و سپس اين ملودي در واقع در خلال اين ضرب آهنگ ميدود و در مجموع اين تركيب نهايي را كه تركيبي از آن مجموعه اصوات و مجموعه نتها است ، به علاوه آن ريتم بخصوص .
آيا اين رجوع به همان موسيقي ملكوتي دارد ؟
يعني عين همان موسيقي ملكوتي است يا نه ؟ اگر بخواهيم اين را عين همان موسيقي ملكوتي بگيريم ، در واقع ذات انسان و واسطهگي انسان را در اين ميان فراموش كردهايم ؟ حال آن كه انسان در فعلا خود مختار است و در اينجا بايد بر سر اين مطلب بحث كرد . يعني پرسيد وقتي انساني ، از طريق ابزار اين اصوات را خارج ميكند و با هم تركيب مينمايد ـ و مسئله همان تركيب آنها است ـ وقتي اين اصوات زيبا را با هم تركيب ميكند ، اين تركيب ماهيتا چيزي مجزاي از آن اصوات به تنهايي است ؟ اين ماهيت آيا همان موسيقي ملكوتي است يا نه ؟ يكي از راه هايش اين است كه بنشينيم و درباره اين تحقيق كنيم كه آدمي كه اين موسيقي را ميسازد ، چه ميكند ؟ يعني سيري كه طي ميشود تا اين موسيقي حاصل بيايد ، چيست ؟ اين سير چيست كه محصول آن اين چيزي است كه به اسم موسيقي و به مثابه موسيقي در خارج جلوه كرده است ؟ آدمي كه موسيقي را ميسازد ، سعي ميكند اين اصوات را مطابق با عواطف و احساسات دروني خود با يكديگر تركيب كند ، به نحوي كه در نهايت بعد از تركيب اين مجموعه با يكديگر و مجموع اين اصوات با هم ، اين انطباق با عواطف و احساسات دروني او موجود باشد .
اين درست است يا نسبت ؟ يعني نهايتا چيزي را مينوازد كه منطبق بر احساسات و عواطف دروني خودش است . اين كه هست و شكي در اين نيست . بعد از اين يك بحثي است درباره اين كه كسي كه ميشنود ، چگونه ميشنود و چگونه اين مطلب را دريافت ميكند ؟ آيا عين همين را دريافت ميكند يا نه ؟ اين يك بحث ديگر است .
اما اينجا در اين كه انسان سعي ميكند كه به هر جهت اين اصوات را منطبق بر احساسات و عواطف دروني خود ، با يكديگر تركيب كند ، شكي نيست . بايد بر سر اين بحث كرد كه آيا ميشود اين ماهيت مركب و مجموعه اصوات را بالذات به ملكوت برگرداند ، يا بايد آن را بالعرض به ملكوتي برگرداند ؟ اين بالذات به خود شخص موسيقيدان بر ميگردد و همين واسطهگي است كه ممكن است موسيقي را داوودي كند يا آن را شيطاني نمايد .
هر دو وجه تعبيري كه در آن حديث وجود دارد ، در اينجا ممكن است . فقط در اينجا اين واسطهگي هم هست . اگر انسان اهل حق باشد ، يعني آن الحان را بشنود و بعد سعي كند چيزي كه مي سازد و با يكديگر تركيب ميكند ، عين آن الحان ملكوتي باشد و امكان اين هم موجود باشد ـ البته بر سر اين هم بايد بحث كرد كه آيا اين امكان موجود است كه از طريق ابزار به آن الحان برسيم ـ آن وقت ميشود گفت كه اين موسيقي ملكوتي است و آنگاه بالذات ميشود آن را به ملكوت بر گرداند . اما باز هم امكان اين كه اين موسيقي شيطاني باشد ، موجود است كه دليل آن را عرض ميكنم .
اگر اين انسان اهل حق نباشد چطور ؟ وقتي كه ما صحبت از شيطان ميكنيم ، يعني وقتي در آن حديث ميگويد : موسيقي نوحه شيطان است در فراق بهشت ، شيطان كه موجود موهومي نيست . شيطان در وجود همه زندگي ميكند و خارج از وجود همه هم باز موجوديت دارد . اگر اين انسان ، اهل عبوديت شيطان باشد چطور ؟ مسلمان او چون سعي ميكند كه خود را و آن عواطف و احساسات دروني خود را بيان كند ، نتيجتا به تركيبي ميرسد كه اين تركيب بيشتر با عنوان شيطاني مناسبت دارد تا عنوان داوودي .
اين يك مسئله است كه شما نميتوانيد آن ماهيت مركب را كه به صورت موسيقي جلوه كرده است ، بالذات به عالم غيب برگردانيد و بگوئيد كه :
ما هم ازا بناي آدم بودهايم
در بهشت اين لحنها بشنودهايم
بله ، ما هم از ابناي آدم بودهايم ، در بهشت اين لحنها بشنوده ايم ، ولي اينجا واسطه گي انسان مطرح است . اينجا مولوي هم اين اشتباه را كرده است !
ويژه نامه سيد شهيدان اهل قلم در خبرگزاري فارس
هالیوود بعد از سینما به سریال سازی استراتژیک روی آورده است.سریال هایی همچون لاست ،24،فرار از زندان،جریکو و... سریال هائی هستند که تلویزیون استراتژیک را تشکیل می دهند.حسن عباسی در سلسه جلسات چهارشنبه های فرهنگسرای ارسباران با عنوان «نقد و تحلیل بر فیلم ها و سریال های هالیوودی» به بررسی مولفه ها،ساختار و زوایای پنهان این سریال ها پرداخته است.

برای دریافت کلیک کنید

دانلود کل تحلیل سریال «فرار از زندان» با فرمت Rar و بااندازه 11.41مگابایت
دانلود قسمت اول تحلیل سریال «فرار از زندان» با اندازه 3.88مگابایت
دانلود قسمت دوم تحلیل سریال «فرار از زندان» با اندازه 3.47مگابایت
دانلود قسمت سوم تحلیل سریال «فرار از زندان» با اندازه 2.31مگابایت
دانلود قسمت چهارم تحلیل سریال «فرار از زندان» با اندازه 3.02مگابایت

يكي از برادران «شهيد سيد مرتضي آويني» ديربازي است كه در ايالات متحده آمريكا سكونت دارد.آن چه خواهيد خواند متن تخليص شده يكي از نامه هاي مرتضي به اين برادر است.براي دريافت متن كامل اين نامه با سيد محمد آويني تماس گرفتيم.ابتدا قول مساعد داد اما زماني كه براي پيگيري اين قول دوباره مزاحم ايشان شديم ، با اين جمله ساده كه «پيدا نشد» اميدمان نا اميد شد و به ناچار به همين متن كوتاه شده و ناقص بسنده كنيم. اميد آن كه روزي تمامي آثار آن فرزانه بي بديل از سد گزينش نزديكان و منسوبين ايشان به سلامت بگذرد و در دسترس عموم قرار گيرد.
برادر!
دلم ميخواست امروز كه ايران، اين پسر گم شده، بعد از قرنها ميرود كه به آغوش خانوادهي خويش بازگردد، در كنارم بودي و با هم زير لواي اسلام عزيز و در كنار امام خميني، اين فرزند راستين محمد(ص) و اين نشانهي خدا بر زمين، جهاد ميكرديم.
گرفتار تاريكي بوديم كه امام خميني از قلب تاريخي كه ميرفت تا فراموش شود، چون محمد(ص) فرياد برآورد كه «واعتصمو بحبل الله جميعا و لاتفرقوا» - همه به ريسمان خداوند چنگ بزنيد و بياويزيد و پراكنده نشويد - و ما كه هنوز دست و پا ميزديم تا به خويشتن خويش بازگرديم، از اين سخن تازه شديم و دريافتيم كه آن چه ميجستيم، يافتهايم و به يقين رسيديم. و حتي من كه همواره بويي از محمد در مشام داشتم، در آغاز باور نميكردم كه در اين ظلمت كدهي زمين بتوان نقبي به سوي نور زد- كه ابعاد آن چه روي داد، آن همه گسترده بود كه زمين را در بر ميگرفت و خدا اين ترديد را كه جز لمحهاي به طول نينجاميد بر من ببخشايد- و برق يقين بيهيچ واسطهاي بر دلم نشست، همان گونه كه بر كوه سينا، و ايمان آوردم، و برادر! زمان گم شد و مكان، و كوير بود، و آن كه دعوت به حق ميكرد محمد(ص) بود، و خدا را شكر كه گوش ايمان من به آواي الله آشنا بود و نميداني كه چه خوش بود. با همان عشقي كه اباذر با محمد(ص) بيعت كرد، ما به امام خميني پيوستيم. و برادر، او را نديدهاي: دست خداست بر زمين؛ آن همه به صفات خداوندي آراسته است كه هنگامي كه دست محبتش را بر سر شيفتگان بالا ميآورد، سايهاش زمين و آسمان را ميپوشاند، و آن زمان كه از حكمت و عرفان سخن ميگويد، ميبيني كه او خود نفس حقيقت است. من بوي خوشش را از نزديك شنيدهام و صورتش را ديدهام كه قهر موسي را دارد و لطف عيسي را و آرامش سنگين محمد(ص) را .
برادر! ايران، مادر تمدن نويني است كه معيارها و مقياسهايي ديگر دارد و حكمت و فلسفهاي ديگر و هنري ديگر و ... ادبياتي ديگر. من هرگز نمي توانم وسعت مكتبي و فرهنگي اين انقلاب را در اين نامه تصور كنم،اما برايت باز هم خواهم نوشت، هر چند كه وقتم بسيار تنگ است.
مادر به تو گفت (در پشت تلفن) كه من كار پيدا كردهام. اين چنين نيست؛ من زندگي يافتهام . عشق خميني بزرگ و عظمت فرهنگي آن چه ميگويد، مرا آن چنان شيفتهي خود ساخته است كه نميتوانم جز به حكمتي كه در حال تدوين آن هستيم بينديشم و جز به فرهنگي كه در حال احياي آن هستيم بينديشم و جز به فرهنگي كه در حال احياي آن هستيم ... و اين فرهنگ آن همه با آن فرهنگ كهنه و منحط غرب متفاوت است و آن همه از آن فاصله دارد كه نميتوان گفت . كارم در راه خداست (في سبيل الله) و براي آن پولي دريافت نميكنم. تنها سهمي اندك از بيتالمال مي برم كه خورد و خوراك را بس باشد و بس. جهادي را كه آغاز كردهايم، امام خميني «جهاد سازندگي» نام نهاده است. شمشيرمان قلم است و بيل و كلنگ، و در راه سازندگي ايراني آزاد گام نهادهايم؛ ايراني كه منشا حركت نوين تاريخ و خاست گاه فرهنگ نويني است كه دنياي تاريك را سراسر در بر خواهد گرفت.
والسلام - برادرت مرتضي (1358)
ويژه نامه «سيد شهيدان اهل قلم» در خبرگزاري فارس

شادی روح امــــــــــــام و شهــــــــــــدا صلـــــــــــوات
حضرت امام رضا علیه السلام از پدران گرامی خود نقل فرموده است: برخی از امیرمؤمنان علیعلیه السلام تقاضا کردند پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم را چنان توصیف بفرما که گویی او را مشاهده میکنیم زیرا ما مشتاق او (و آگاهی از شمایل او) ییم؛ و آن بزرگوار فرمود:
پیامبر خداصلی الله علیه وآله چهرهای سپید آمیخته به سرخی داشت، چشمانش کاملاً سیاه، و مویش صاف و بدون چین و شکن بود، محاسنی انبوه داشت و گیسویش تا بنا گوش میرسید، خط میان سینه او باریک و ظریف بود، گردنش گویی تنگی از نقره است و ترقوههایش چون طلا میدرخشید؛
خطّ باریکی از مو از سینه تا ناف او امتداد داشت و بر شکم و سینه او غیر از آن موئی نبود، دست و پایش ضخیم و مردانه و استخوان قوزک پایش درشت بود، چون راه میرفت محکم و استوار راه میرفت و در این حال متمایل به جلو حرکت میکرد چنانکه گویی در سرا شیب قدم بر میدارد،
چون به کسی رو میکرد با تمام بدن به او رو میآورد، نه خیلی کوتاه قد بود و نه خیلی دراز بالا، صورتش تا اندازهای گرد و مدّور بود، وقتی در میان مردم قرار میگرفت از همه چشمگیرتر و جالبتر بود، عرق بر چهرهاش چون دانه مروارید بود، و بویش از مشک خوشبوتر بود، نه ناتوان بود و نه خوارمایه، از همه مردم محترمتر زندگی میکرد و از همه نرمخوتر بود و سخاوتمندتر،
هر کس با سابقه آشنایی با او معاشرت میکرد او را دوست میداشت و هر کس بیسابقه او را میدید از او هیبت میبرد؛ عزت و بزرگواری او آشکار بود، و توصیفگر او میگوید: نه پیش از او و نه بعد از او کسی را همانند او ندیدهام؛ درود و سلام خدا بر او و خاندان او
حضرت امام صادقعلیه السلام فرمودهاند: رسول خداصلی الله علیه وآله در شب تاریک همانند پاره ماه نورانی بود.
به نقل از کتاب علامه طباطبایی
گرچه سريال «يوسف پيامبر» مطابق سوره مباركه يوسف به پايان رسيد، اما وصيت كردن يعقوب (ع) كه در آيه 133 سوره بقره و سراسر باب 49 از سفر پيدايش تورات مذكور گشته در اين سريال ظهوري نيافته است. اهميت وافر اين وصيت در روزگار ما، به مساله صهيونيسم و ارض موعود راجع است؛ چراكه بازگشت بنياسرائيل به فلسطين، اول بار توسط حضرت يعقوب در مصر وعده داده شد.
نویسنده : امير اهواركی

بعلاوه بنياسرائيل در سال دوم خشكسالي و ظاهرا به سبب قحطي به مصر آمدند، اما در واقع به علت مخالفت با اراده خداوند در سيادت يوسف (ع)، به فرمان حق تعالي به مصر تبعيد شدند. پيشتر وقتي خداوند ابراهيم(ع) را به زمين فلسطين آورده بود تا او را در آن سكونت دهد (سوره انبياء/ 71) حضرتش به ابراهيم فرموده بود كه بزودي نسل تو از اين زمين به مدت 400 سال تبعيد ميشوند، ولي در پشت چهارم بدينجا بازخواهند گشت. (سفر پيدايش 15/13 تا 16.) حضرت موسي(ع) طبق وعده ظهور كرد تا بنياسرائيل را به فلسطين بازگرداند. (سوره اعراف/ 135 تا 137) 700 سال بعد از موسي (ع) وقتي شرارت بنياسرائيل در فلسطين افزون شد، خداوند به دليل تاديب ايشان بختالنصر را بر اين قوم و بر معبد سليمان مسلط كرد. او پس از كشتاري وسيع، اندكي از ايشان را به اسارت به بابل برد. قريب 50 سال بعد با فتح بابل توسط كوروش اسارت دوم اين قوم به پايان رسيد. بعدها پس از ظلمهايي كه به حضرت عيسي (ع) و حواريون او كردند، تايتوس پسر امپراتور روم در سال 70 ميلادي اورشليم را ويران كرد و بيشتر يهود را كشت و الباقي را در جهان پراكنده كرد و همه اينها پيشتر در تورات تحذير داده بود. (سفر تثنيه ابواب 27 تا 32) بنابراين وعدهاي كه يعقوب به بنياسرائيل در مورد بازگشت به اورشليم داده شده بود، در زمان موسي تحقق يافت، ولي بنياسرائيل به علت گناه و سركشي مجدد اين سرزمين را از دست دادند و ادعاي كنوني صهيونيستي براي سيادت بر سرزمين مذكور، حتي از منظر دين يهود بيپايه و بنيان است، چون براساس همان وصيتي كه وعده بازگشت بنياسرائيل به اورشليم داده شده، به آنها توصيه شده پس از ظهور اسلام به اين دين ايمان آورند نه اين كه مومنين به اين دين را از سرزمين فلسطين بيرون رانده و به كشتار آنها بپردازند. آنچه اكنون ميخوانيد تبييني از وصيت يعقوب با توجه به منابع موجود است كه براساس آن بنياسرائيل به پيروي از ديني كه خاتم پيامبران مبلغ آن است، فرا خوانده شدند. اين متن از منظر مطالعات تطبيقي اديان نگارش يافته است.
به يوسف خبر ميدهند پدرت بيمار شده و در معرض مرگ است. (سفر پيدايش باب 48) پس او 2 پسرش منسي و افرائيم را برداشته و نزد پدر در زمين جوشن ميرود. يعقوب خود را تقويت كرده بر بستر مينشيند. او براي يوسف يادآوري ميكند كه رسول خداوند در بيت ايل در رويايم با من سخن گفت (نگا. سفر پيدايش 35/12) و من در آنجا سنگي را بدين سبب براي او نصب كردم و آنجا را بيت ايل ناميدم، يعني خانه آن رسول خدا كه خداوند همه امورات زمين و اهلش را به او سپرده است. (و نگا. دعاي سمات) او به من گفت اين زمين فلسطين براي سكونت من و فرزندان من است (پيدايش 48/4) چراكه خداوند آن را براي ابراهيم (ع) و نسل او از اسحاق مقرر فرموده است. (نگا. سوره انبياء/ 71) البته اين سكونت به شرط آن است كه در اين زمين فساد نكنيم وگرنه خداوند خودش ما را از آن اخراج خواهد فرمود، چنان كه امروز شده است. خداوند به واسطه قحطي و به عقوبت گناهي كه برادرانت بر تو كردند، ما را بدين جا تبعيد كرده است.
خداوند اين امر را پيشتر به جد من ابراهيم نيز خبر داده بود كه ذريهاش بزودي در زميني بيگانه غربت خواهند كشيد و اهل آن زمين را بندگي خواهند كرد تا هنگامي كه از گناهان خود پاك شوند، پس آن گاه خداوند خودش ايشان را به آن زمين باز خواهد آورد، (نگا. پيدايش 15/13 تا 16)؛ اما اي يوسف! اوضاع برادرانت پس از تو سخت خواهد شد و اين به سبب آن گناهي است كه بر تو روا داشتند، چراكه اراده خداوند را بر سيادت تو گردن ننهادند. اگرچه خداوند خواست خود را محقق كرد و تو را ملكي عظيم داد، ولي آنها بايد عقوبت اين گناه عظيم را در همين دنيا بپردازند تا در روز جزا معذب نباشند و تا نسل ايشان باقي بماند. (نگا. پيدايش 50/20) گناه پيامبرزادگان سختتر عقوبت ميشود، به آن سبب كه آنها به راه پدران صالح خود نرفتهاند و به نور سالك نشده ظلمت را برگزيدهاند. همان طور كه خداوند به جدم ابراهيم(ع) فرموده است، بنياسرائيل 400 سال در مصر خواهند ماند و در پشت چهارم خداوند منجي خود را فرستاده نسل شما را به كنعان خواهد برد. (پيدايش 48/21) شما پس از وفاتم جسدم را به كنعان ببريد و در مقبره پدرانم ابراهيم و اسحاق دفن كنيد. (پيدايش 49/29 تا 31) تو هم وصيت كن كه به وقت عزيمت بنياسرائيل، تابوتت را به كنعان ببرند؛ ولي برادرانت در همين زمين مصر مدفون خواهند شد و ارض مقدس حتي جسد آنها را نخواهد پذيرفت، زيرا در آن زمين مبارك برخلاف خواست خداوند مرتكب اين ظلم بزرگ بر تو شدند. پس خداوند براي ايشان چنين تقدير فرموده است.
چشمان حضرت يعقوب (ع) از فرط پيري تار شده است. او سپس 2 پسر يوسف يعني منسي و افرائيم را به حضور ميطلبد و دست بر سر آنها كشيده ميگويد: ايامي بر من گذشت كه اميد ديدار تو را هم نداشتم، ولي خداوند بر من منت نهاده اكنون فرزندان تو را ميبينم. (پيدايش 48/8 تا 11)
اكنون 11 برادر يوسف (ع) نيز در حجره حضرت يعقوب گرد آمدهاند. يعقوب(ع) آنها را ميخواند تا نزديكتر آيند و وصيت او را بشنوند. (قرآن: بقره/ 132 و 133 تورات: سفر پيدايش باب 49) يعقوب چنين وصيت ميكند كه به يكديگر احترام كنيد. با اين كه من و برادرم عيصو هر دو از يك بطن بوديم (نگا. پيدايش 25/23 تا 26) و او فقط لحظاتي زودتر از من به دنيا آمده بود، ولي من همواره او را بزرگتر از خود ميدانستم و بر او احترام شايان ميگذاردم. خداوند آن كس را كه به خاطرش فروتني كند، بالا خواهد برد. چنان كه يوسف برادرتان را نيز خداوند به سبب فروتنياش بر همه شما برتري داد. در حالي كه او 10 برادر بزرگتر از خود داشت. شما را سفارش ميكنم به اين كه تنها خداي واحد را بپرستيد و گرد پرستش هيچگونه بت نگرديد. به رسول خدا كه خداوند روحش را در ابتداي آفرينش، پيش از پيدايش زمين و آسمان خلق كرده است، ايمان داشته باشيد. (نگا. سفر پيدايش 1/3 سفر تثنيه 18/18 33/2 امثال سليمان 8/22 اشعياء ابواب 40 تا 42 ملاكي 1/3 حبقوق 3/3 تا 6) روح او هماكنون حاضر است و بر اعمال شما و تمام زمينيان نظارت دارد. به واسطه او بود كه شما يوسف را يافتيد. (نگا. پيدايش 48/16 اشعياء 42/2) او روح خداست و نبايد بدو نااميد بود. (سوره يوسف/ 87) او فعال مايشاء است، مومنان زمين را مدد رسانده و كافران را عقوبت ميكند. (اشعياء 41/2 و 3) شنيدم برخي مردم او را پسر خدا مينامند. (نگا. قرآن: انبياء/ 26 و 27 عهد جديد: انجيل متي 26/63) مبادا كه شما چنين بگوييد! خداوند فرزند ندارد و رسول خدا نيز پسر خدا نيست. او خليفه خدا در زمين است و حكم او همان حكم خداست. او از نسل اسماعيل به اين جهان خواهد آمد. اسماعيل نخستزاده ابراهيم(ع) است. (نگا. سفر پيدايش 16/3تا11) چون كه خداوند رحم جده ما ساره را بست و او را نازا كرد (نگا. سفر پيدايش 11/30 16/1 سفر خروج 23/26) تا اسماعيل از هاجر همسر دوم جد ما ابراهيم در پيرياش متولد شود. (سوره ابراهيم/ 39) آن گاه بود كه خداوند پدرم اسحاق را از ساره در سن 100 سالگي ابراهيم عطا فرمود (نگا. قرآن: حجر/ 54 تورات: پيدايش 21/2 و 3) و چون ساره وعده فرشتگان را به فرزندآوري خود مضحكه كرد (قرآن: هود/ 71 تا 73 ذاريات/ 29 تورات: پيدايش 18/12 تا 15) خداوند آن فرزند را اسحاق يعني اضحاك نام نهاد. (نگا. پيدايش 21/5)
ممكن بود پدرم اسحاق متولد نشود و ما نيز اكنون در جهان نبوديم. ما طفيل وجود اسماعيل و اعمال نيك جدمان ابراهيم هستيم. اي فرزندان من! حق نخستزادگي را به جاي آوريد چنان كه خداوند به جاي آورده است. (نگا. سفر تثنيه 21/15 تا 17) فراموش نكنيد كه خداوند اسماعيل و نسل او را بر اسحاق و نسلش شرافت بخشيده است، چراكه منجي جهان و رسول خود را از بنياسماعيل و نه از بنياسرائيل خواهد فرستاد. (سفر تثنيه 18/18) گرچه ما را نيز به سبب كارهاي بزرگي كه جدمان ابراهيم كرده است بخصوص بتشكنياش، به انبيايي از نسل لاوي و يهودا بركت خواهد داد؛ اما نسل شما بايد منتظر ظهور رسول خدا باشند، چنان كه همه انسانهاي زمين او را انتظار ميبرند تا بدو گرويده وي را اطاعت كنند. (پيدايش 49/10 نيز نگا. اشعياء 42/1 تا 8) دين رسول خاتم سراسر جهان را در بر خواهد گرفت و تا قيامت باقي خواهد بود؛ اما شما كه او را نميبينيد و در زمان او نيستيد بايد به وي ايمان داشته باشيد. او هماكنون نيز هست و سخن شما را ميشنود و شما را ميبيند و هر كس كه او را به جد و جهد بطلبد خواهد يافت. (نگا. امثال سليمان 8/17) مومنان بدو در همه اعصار، وارث حيات ابدي در بهشت خدا هستند. خداوند داوري روز جزا را نيز بدو سپرده است. او خليفه خداوند در همه امورات ما انسانهاست. در روز جزا او بهشت و جهنم را قسمت ميكند، ياران و مومنانش را به بهشت و كافران و دشمنانش را به دوزخ ميفرستد. (نگا. انجيل متي 25/31 تا 46) همه انبيا نزد خداوند عهد سپردهاند تا نزد امتهاي خود از او سخن گفته مردم را به حضرت معتقد سازند. (نگا. آلعمران/ 81 تا 83)
وقتي او بدين جهان آيد دين مباركش به سرعت جهان را فتح خواهد كرد؛ چراكه جميع امتها منتظر اويند و با طوع و رغبت اطاعتش ميكنند. (نگا. اشعياء 42/4) پيروان او ارادههايي پولادين دارند. (نگا. سوره فتح/ 29) آنها به سراسر جهان رفته و شالوم را كه نام دين مبارك اوست به مردم عرضه ميدارند. اگر نسل شما بر خداوند عصيان نورزند و تا آن زمان در فلسطين اقامت داشته باشند، خواهند ديد كه از دروازههاي شهرهايشان «شالوم» بر آنها آورده ميشود. (نگا. مزامير 29/11 147/14 و 15 اشعياء 52/7 ارمياء 8/15 حجي 2/9) اين نام شالوم را جد ما ابراهيم بر دين رسول خدا نهاده است (نگا. سوره حج/78) و خودش و اسماعيل مكرر دعا كرده از خداوند شرافتي را كه به پيروان رسولش در آتيه خواهد بخشيد، طلب كردند (بقره/ 128 تا130) و تا اينكه از شيعيان او محسوب شوند. به سبب محبت به رسولالله(ص)، ابراهيم(ع) نزديك بود كه در حب فرزندش اسماعيل(ع) افراط كند، آنقدر كه از اين راه دور مدام به ديدار وي در بيابان عربيه ميرفت و براي او نزد خداوند دعا ميكرد. (قرآن: بقره/ 126 ابراهيم/ 35 تا 37 تورات: پيدايش 17/18) لذا خداوند بدو دستور ذبح اسماعيل را داد و اين امري بود كه ابراهيم(ع) بجاي آورده بود اگر كارد بريده بود. پس قدر و منزلت رسول خدا را بشناسيد و آنچه را كه خداوند و ابراهيم پسنديدهاند بپسنديد وگرنه از سفيهان و دوزخيان خواهيد بود. (نگا. بقره/130 و 131) ابراهيم(ع) تسليم محض خدا بود و به وقت موت خويش به عمويم اسماعيل و پدرم اسحاق و من كه بر بالينش جمع بوديم سفارش اكيد كرد تا به رسول خدا و شالوم دين مبارك وي ايمان داشته باشيم و او را در قوم و نسل خود بسيار ياد كنيم و تسليم محض خدا گرديم. (نگا. بقره/ 131 و 132) چنان كه شالوم به معناي تسليم است و اگر تسليم او شديم خداوند بابي ديگر از معناي شالوم را كه صلح و سلامت باشد بر ما خواهد گشود.
از آتيه شما نگرانم اي فرزندان و حال از شما ميپرسم كه بعد از من چه كسي را خواهيد پرستيد؟ (قرآن: بقره/ 133 تلمود: پساحيم، 56 الف، به نقل از محمد يزدانپرست لاريجاني، داستان پيامبران، نشر اطلاعات، 1380، ص 317)
فرزندان يعقوب همگي ميگويند: خداي واحد را ميپرستيم و تسليم امر او هستيم.
يوسف به نمايندگي از برادران ميافزايد: در دل ما فقط خداي يكتا جاي دارد و بس. هرچه او فرمايد عين عدالت و خير مطلق است و در او ابدا شري نيست. (تلمود، پيشين)
يعقوب ميپرسد: آيا در حضور خدا به من عهد ميسپاريد كه با اسماعيل(ع) و نسل مباركش با مسالمت زندگي كرده، به رسول خاتم كه از نسل اوست ايمان داشته وي را انتظار بريد؟
همگي برادران دست راست خود را بالا آورده سوگند ميخورند و تعهد ميسپارند. يوسف با شنيدن ذكر رسول خدا اشك در چشم جمع كرده ميگويد: اي رسول خدا! اي كاش جمال دلنشينت را ميديدم، حيات مباركت را درك كرده و از ياران استوارت ميشدم.
يعقوب ميگويد تا ظهور آن نبي خاتم كه اشرف انسانها و سرور انبياست، نبوت در بنياسرائيل در نسل يهودا خواهد بود؛ ولي با ظهور او بايد از دين خود دست برداشته به دين مبارك او شالوم بگرويد (پيدايش 49/10) وگرنه خداوند در اين دنيا و در روز جزا از شما مواخذه خواهد كرد. (نگا. سفر تثنيه 18/19)
سپس يعقوب(ع) دست به دعا فراز برده پسرانش نيز به تبعيت از او دعا ميكنند: اي خداي ابراهيم و اسماعيل و اسحاق! ما منتظر منجي جهان هستيم (پيدايش 49/18) به ما و جميع امتهاي زمين رحم كن و در ظهور رسول خود تعجيل فرما!
در همين اثنا نبايوت و قيدار دو پسر ارشد حضرت اسماعيل(ع) با 10 برادرشان (نگا. پيدايش 25/13) در كهولت سن خود در معيت فرزندانشان به اين جمع وارد ميشوند. (تلمود: سوطا، 13 الف، به نقل از داستان پيامبران، ص 317) آنها از بيابان عربيه (فاران) آمدهاند، پس بر يعقوب سلام كرده تحيت ميفرستند. يعقوب ايشان را احترامي وافر ميگذارد. در سخنان آنها ذكر خاطراتي از ابراهيم(ع) و وصيتهاي او نيز هست. اندكي بعد فرزندان قطوره سومين همسر حضرت ابراهيم(ع) نيز از راه ميرسند (تلمود: پيشين)، يعني زمران، يقشان، مدان، مديان، يشباق، شوحا و فرزندانشان. (نگا. پيدايش 25/1 تا 3) پس آنگاه يعقوب به پسرانش وصيت ميكند تا جسد او را به كنعان برده در صحراي عفرون در كنار ابراهيم و ساره، اسحاق و رفقه، و ليه همسر اولين يعقوب دفن كنند. (پيدايش 49/29) پس از درگذشت يعقوب و پس از حنوط 40 روزه مصريان و عزاداري 70 روزه ايشان (پيدايش 50/3) فرزندانش با همراهي مشايخ مصر او را به سوي كنعان ميبرند. (پيدايش 50/7.) يوسف(ع) و برادران به اين سبب سر خود برهنه كردهاند. يوسف تاجش را بر تابوت يعقوب آويخته است (تلمود: پيشين.) پس از تدفين پدرشان، يوسف و برادران افسوس فراوان خورده با كنعان وداع ميكنند. يوسف(ع) اين زمين مبارك را مخاطب ساخته ميگويد: اي كاش ما لياقت ميداشتيم تا در تو زندگي كنيم. اين سخن بر اشك و آه برادران ميافزايد. روبين برادر ارشد ميگويد: ما به سبب گناه عظيممان بر يوسف، از اين زمين حتي به قدر مدفن جسدهاي خود نيز بهرهاي نخواهيم داشت. ايشان سپس زيبايي و سرسبزي زمين را ميستايند و با قدمهاي كوتاه ره سپرده با ارض مقدس وداع ميكنند.
***
يوسف(ع) اولين نفر از برادران است كه ميميرد. (تلمود: براخوت، 55 الف، پيشين، ص 318) وصيت او نيز به همين قسم است كه او فرزندان خود و برادرانش و فرزندان ايشان را خوانده همگي را اميدوار ميكند كه خداوند روزي بنياسرائيل را از مصر نجات خواهد بخشيد. پس آنگاه فراموشتان نشود كه جسد مرا هم با خود به ارض مقدس ببريد، (پيدايش 50/25 نيز نگا. سفر خروج 13/19 تلمود: سوطا، 13 ب، پيشين، ص 319) ولي شما اي برادرانم! به سبب آن كه برخلاف اراده خدا عمل كرديد، مقدر است در همين زمين مدفون شويد. آخرين سخن يوسف(ع) اين است: به سبب رياست و فرمانرواييام، خداوند عمر مرا كوتاهتر از شما برادرانم مقدر فرمود. (تلمود: براخوت، 55 الف، پيشين، ص 318) به اميد بهشت عدل خداوند و سفره اطعام جدمان ابراهيم باشيد.
پس يوسف(ع) در كمال سلامت در 110 سالگي جان ميسپارد (پيدايش 50/26)، در حالي كه از حسن و جمالش كاسته نشده بود. اهل مصر نيز به سان بنياسرائيل بر او ماتم بسيار ميكنند. سپس جسد يوسف را در تابوتي از سنگ نهاده آن را قيراندود كرده در نيل رها ميسازند. (تلمود: سوطا، 13 ب، پيشين، ص 319)
***
پادشاهان بعدي مصر همگي يوسف(ع) را به سبب خدماتش ارج مينهادند و قومش را نيز به سبب وي تكريم ميكردند. 3 قرن بعد اما پادشاهي بر مسند حكمراني مصر نشست كه يوسف(ع) را نميشناخت. (قرآن: غافر/ 34 تورات: خروج 1/8) لذا بنياسرائيل را به غلامي و كنيزي گرفته از آنها بيگاري سختي كشيد. (خروج 1/13 و 14) اين مصايب البته با تقدير خداوند بود. (بقره/ 49 اعراف/ 141 ابراهيم/ 6) لذا جزع و فزع ايشان به آسمان برخاسته منجي خود را طلب ميكردند. اين سخن به گوش فرعون رسيد و منجمانش نيز از سوي ديگر تولد مردي از بنياسرائيل را پيشگويي كردند كه زوال حكومت او را موجب خواهد شد. پس فرعون بر قابلههاي مصري الزام نمود كه نوزادان پسر را بكشند. (تورات: خروج 1/16 قرآن: بقره/49 قصص/4 .) اما هيچ چيز مشيت خداوند قادر را مانع نخواهد شد و حضرتش موسي(ع) را طبق وعده بر ايشان فرستاد تا بنياسرائيل را كه مدت اسارتشان به سر آمده بود به سرزمين مقدس بازآورد. (اعراف/ 134 تا 137 طه/47 دخان/ 18 تا 24) شايد كه در اين نوبت در فلسطين با سلامت و پاكي و مطابق شريعت خدا زندگي كنند. (اسراء/2 تا 9) (1)
جام جم http://www.jamejamonline.ir

كشور كوچك بحرين كه تنها 700 هزار نفر جمعيت دارد، از هنگام استقلال در سال 1971 تحت حاكميت اقليت سني آل خليفه قرار داشته است. اكثريت جمعيت بحرين را شيعيان تشكيل ميدهند و حكومت بحرين طي سه دهه اخير همواره در پي ايجاد محدوديتهاي مدني، سياسي و اجتماعي براي شيعيان بوده است.
ساختار نظام سياسي بحرين
ساختار نظام سياسي بحرين پادشاهي مشروطه است و مطابق قانون اساسي اين كشور ظاهرا قواي سه گانه مستقل بوده، مجاز به اعمال نفوذ در وظايف و اختيارات يكديگر نيستند، اما در عمل تمامي سه قوه زير نظر مستقيم امير بحرين اداره ميشوند. وي همراه با وليعهد و نخست وزير بر كشور حكومت ميكند.
پارلمان بحرين و وظايف آن
پارلمان بحرين شامل دو مجلس است: "مجلس نمايندگان " ( يا مجلس النواب ) و "مجلس مشورتي " ( يا مجلس الشوري).هر دو مجلس 40 عضو دارند. اعضاي مجلس نمايندگان به وسيله مردم انتخاب و اعضاي مجلس مشورتي به انتخاب پادشاه تعيين ميشوند.
براساس قانون اساسي، نمايندگان مجلس نمايندگان را مردم براي يك دوره 4 ساله انتخاب ميكنند. قوانين مصوب اين پارلمان بايد به امضاي شاه بحرين برسد، در غير اين صورت اجرا نخواهد شد.
پيشينه انتخابات در بحرين
سابقه پارلمان در بحرين به دهه 70 قرن گذشته ميلادي بازميگردد. اما اين پارلمان را پادشاه وقت در سال 1975 منحل كرد و مسئوليت قوه مقننه به عهده شوراي وزيران گذاشته شد. در 16 دسامبر 1992 مجلس مشورتي تشكيل شد كه اعضاي آن را شاه منصوب ميكند. اين شورا را ميتوان كميته كارشناسي دولت دانست كه طرحها و لوايح را در جلسات خود به بحث گذاشته و تحويل دولت ميدهد.
پارلمان جديد بحرين و وظايف آن
در سال 2002 مقرر شد كه پارلماني مركب از دو مجلس نمايندگان و مجلس مشورتي تشكيل شود. طبق قانون اساسي بحرين دو مجلس نمايندگان و مشورتي در صورت اختلاف در تصميم گيري درباره قانونگذاري تشكيل نشست خواهند داد. مجلس مشورتي اختيار دارد همه مصوبات پارلمان را رد يا تاييد كند.
به دستور "شيخ حمد بن عيسي " مجلس دوگانهاي تشكيل شد كه 40 عضو آن انتخابي و 40 عضو ديگر انتصابي هستند. حق اصلاح قانون اساسي نيز به شخص امير بحرين اختصاص داده شد.
در سال 2006 انتخابات مجلس نمايندگان برگزار شد. در اين راي گيري حدود 295 هزار واجد شرايط راي دادن ميتوانستند، براي انتخاب 40 نماينده شركت كنند. 207 نفر از جمله 17 زن نامزد اين انتخابات بودند. 69 درصد از واجدين شرايط راي دادن در اين انتخابات شركت كردند. همچنين در انتخابات پارلماني سال 2002 ميزان مشاركت مردم پنجاه و سه درصد اعلام شد.
فعاليت جريانهاي سياسي در بحرين
در مقايسه با كشورهاي حوزه جنوبي خليج فارس جريانهاي سياسي در بحرين از آزادي عمل نسبتاً بيشتري برخوردارند. در بحرين طيفي از نيروهاي بنيادگرا و سلفي مرتبط با القاعده تا نيروهاي ليبرال طرفدار غرب وجود دارد و از اين حيث در قياس با كشورهاي همجوار وضعيتي منحصر به فرد دارد.
جمعيت وفاق بزرگترين فراكسيون شيعه در پارلمان بحرين
در بحرين حدود 15حزب سياسي شامل احزاب مذهبي، ليبرال، چپ و بعثي وجود دارد. برجستهترين حزب سياسي شيعه جمعيت وفاق ملي اسلامي است كه "سعيد شهابي " از بنيانگذاران آن است. احزاب ديگر شيعه شامل حزب عمل اسلامي و حزب الرساله ميباشند.
جمعيت وفاق بزرگترين فراكسيون اقليت در پارلمان بحرين است كه در سال 2001 تشكيل شد و هم اكنون 18 كرسي از مجموع 40 كرسي پارلمان را در اختيار دارد.
در انتخابات اخير (2010) نيروهاي اسلامگرا موفق به كسب اكثريت پارلمان شدند و نامزدهاي ليبرال و طرفدار غرب موفقيتي حاصل نكردند و تنها يك زن (از بين 18 زن كانديدا) به مجلس راه يافت.
خبرگزرای فارس

مصاحبه استاد عباسی با مجله آیینه هنر با عنوان سینمای استراتژیک
چکیده: حدود 60 سال پیش به دانش نظامی می گفتند فن ژنرالی . واژه استراتژی اصولا به مسائل نظامی گفته می شود ولی اخیرا در هنر و فرهنگ هم از این واژه استفاده می شود .
استراتژی یک واژه یونانی است و امروزه به علم بقا تعبیر می شود . هر کشوری آن را تبیین کند در راه بقای کشورش قدم برداشته است . وقتی دو نفر با هم دشمنی می کنند . نفر اول لیستی از ضعف های نفر دوم تهیه می کند و بعد تهدیدات را بر مبنای نقاط ضعف اعمال می کند...
در داستانهای اساطیری یونان فردی به نام آشیل وجود دارد که نقطه ضعفش زرد پی بالای پاشنه اش بود که این زرد پی را هم اکنون آشیل می خوانند . جز این نقطه از هیچ نقطه از بدنش آسیب نبود و دشمنش پاریس از همین نقطه به او آسیب رساند . در شاهنامه ما هم آدمی هست به نام اسفندیار که در حین رویین تن شدن تمام بدنش را داخل آب رویین تنی کرد و برای نسوختن چشمش پلکش را بست و در نتیجه چشمش رویین تن نشد و از همین نقطه آسیب دید . رستم در مواجهه با اسفندیار تیر دو زبانه به چشم او پرتاب می کند چون نقطه ضعف دشمن را می دانست . یهودیان هم در اسطوره های خود فردی دارند به نام سامسون که قدرت مافوق اش در موهایش بود . وقتی با دلیله روبرو می شود و عاشق او می شود مشخص می شود که در صورت نداشتن مو سامسون هیچ قدرتی نخواهد داشت و پس بنا به درخواست عشقش که واقف به این قضیه بود موهایش را می تراشد و از همین زاویه نیز آسیب می بیند .
در فرهنگ وایکینگ ها و اسکاندیناوی فردی هست به نام زیگفرید که با برگی چسبیده به کمرش معروف است . وی در حین رویین تن شدن روی زمین مایع رویین تنی غلت خورد و در نقطه ای برگی به کمرش چسبیده و در نتیجه مایع به آن قسمت نمی رسد و همین نقطه می شود نقطه ضعفش و از همین ناحیه خنجر می خورد. اینها همه داستانهایی هستند که به صورت نمادین به ما نشان می دهد هر فردی نقطه ضعفی دارد و در مقیاس بزرگتر کشورها هم دارای نقایصی هستند که رقبا و دشمنان از آنها استفاده بهینه می کنند.
نقطه مشترکی که در همه قهرمانان اسطوره ای بالا دیده می شود این است که حرص و طمع دارند. ضعف اساسی بشر از ابتدا طمع و حسد و کبر بوده است. هر کشوری که به این ضعف ها رسید و طغیان کرد شکست سهمگینی خواهد خورد. آمریکا نیز به استکبار رسیده و از همین نقطه ضعف شکست خواهد خورد. ما سه نوع تهدید داریم که دشمنان مستکبر بر سر ما و امثال ما پیاده می کنند:
1 – تهدید سخت: جنگ و تهدیدات نظامی را می گویند.
2 – تهدید نیمه سخت: سیاسی و اقتصادی است. گماشتن حکومت دست نشانده و وارد کردن مواد مخدر و ... و ضعیف کردن کشور ها از داخل.
3 – تهدید نرم: تصرف مغزها و قلبهاست که به تسخیر مغزها خلاصه شده است : HEART’S & MIND’S BATTLE FIELD
راه تصرف قلب ایجاد عشق و نفرت است و راه تصرف مغز ایجاد شبهه و شک و یقین است که از دومی بیشتر استفاده می کنند . در سینمای استراتژیک تهدید نرم و راه تصرف مغز پیگیری می شود .
قبل از سینما ادبیات استراتژیک انگلستان این مقوله را دنبال می کرد...

دریافت فایل متن مصاحبه

در عنوان جايزهي صلح نوبل، واژهي «صلح» بار قدسي جمله را به دوش ميكشد: صلح! در واقع واژهي غربي Peace در جايزهي نوبل، به صلح ترجمه شده است. واژهي Peace در مقابل War قرار دارد كه در زبان فارسي به «جنگ» ترجمه ميشود. خب! آيا به نسبت تقابل War و Peace آيا «جنگ» هم در مقابل «صلح» است!؟
هوالحكيم
«باراك اباما، رئيس جمهور آمريكا ، كانديداي دريافت جايزهي صلح نوبل، براي دريافت آن وارد اسلو پايتخت نروژ شد.» اين خبري است كه در اغلب رسانههاي جهان منعكس شد. واكنش مخالفان قابل پيشبيني بود، به ويژه چند روز پيش از انعكاس خبر اعزام 30000 نيروي نظامي ديگر به افغانستان. اين كه چگونه جنگ طلبي همچون اباما كه نه تنها به اشغال عراق و افغانستان- عليرغم ادعاي خود در نطقهاي انتخابات رياست جمهوري- پايان نداده، بلكه به تعداد نيروها نيز افزوده است، ميتواند برندهي جايزهي «صلح» بينالمللي شناخته شود. اما اين نكته، همهي مسأله نيست. اگر رويكردي مفهوم شناختي به جايزهي صلح نوبل اعمال شود، آنگاه نتايج هستي شناختي و معرفت شناختي آن در فرهنگ عمومي و ژورناليستي فارسي زبانان دگرگون ميشود؛ موضوعي كه به مراتب از اعطاي چنين جايزهاي به اباما يا هر كس ديگري، مهمتر است.
***
در عنوان جايزهي صلح نوبل، واژهي «صلح» بار قدسي جمله را به دوش ميكشد: صلح! در واقع واژهي غربي Peace در جايزهي نوبل، به صلح ترجمه شده است. واژهي Peace در مقابل War قرار دارد كه در زبان فارسي به «جنگ» ترجمه ميشود. خب! آيا به نسبت تقابل War و Peace آيا «جنگ» هم در مقابل «صلح» است!؟
در فرهنگ ايرانيان، واژهي فارسي جنگ در برابر مفهوم عربي صلح قرار گرفته است، كه يك «برابرگذاري» نارساي مفهومي است. ريشهي اين برابرگذاري را بايد در ادبيات دورههاي گذشتهي ايران جستوجو نمود. مولوي در ابتداي دفتر ششم مثنوي، جنگفارسي را در مقابل صلح عربي قرار داده است. اين رويه تا به امروز از سوي نامداران و فرهيختگان بسياري تكرار شده است تا جايي كه اكنون در فرهنگ عمومي ايراني، مفهوم جنگ و صلح، يك باور قطعي است.
صلح و فساد
«صلح» روبروي جنگ نيست، بلكه در مقابل «فساد» است. صلح و فساد، اصلاح و افساد، مصلح و مفسد، صالح و فاسد، و مصلحت و مفسدت، نمونههايي از اين قطببندي مفهومي هستند كه هيچ ارتباط منطقي با جنگ ندارند. در واقع اگر جنگ فارسي، به جاي فساد در زبان عربي بنشيند، آنگاه پرسش معرفت شناختي و هستي شناختي اين خواهد بود كه «آيا هر جنگي همان فساد است؟»
مفهوم فساد عربي در نزد فارسي زبانان به «گنديدن» شناخته ميشود. فاسد يعني گنديده، مفسد يعني گندنده، افساد يعني گنداندن، و مفسدت يعني گندايش.
جنگ و آشتي
واژهي «جنگ» در مقابل مفهوم فارسي «آشتي» است. اعراب نيز دو مفهوم مشخص «حرب» و «سلم» را استعمال ميكنند. واژهي «جنگ»، «حرب» و War، در برابر «آشتي»، «سلم» و Peace قرار دارند، كه متاسفانه در افواه فارسي زبانان اين شش مفهوم به گونهاي مخدوش بيان و فهم ميشود. پرسشي كه حائز اهميت است اين كه نسبت اين شش مفهوم با صلح و فساد چيست؟
آسيبشناسي مفهوم «جنگ و صلح»
بهكار بردن مفهوم جنگ و صلح، وقتي از حوزهي ترمينولوژي به وادي متدولوژي و روششناسي ميرسد، مصيبت معرفتي حاصل از چنين خلط و خبطي را نشان ميدهد. بخش عمدهاي از انحطاط انديشهي ايراني، محصول سوءفهمي است كه در اثر ترجمههاي ناروا و نامناسب مفاهيم سه حوزهي فرهنگي فارسي، عربي و غربي، در ميان ايرانيان پديده آمده است.
آسيبشناسي مفهوم جنگ و صلح، نمونهي بارز آسيبشناسي علوم انساني در ايران، به عنوان بخشي از طرح جامع «آمايش مفهومي» براي توليد علم بومي است.
جنگ، روبروي آشتي است و صلح در مقابل فساد است. وقتي استنباط عمومي اين بود كه جنگ به معني كاربرد حداكثري ستيزه، و صلح به معني كنار نهاد سلاح و پايان دادن ستيزه است، آنگاه مشكلات روش شناختي بروز ميكند: در فرهنگ عمومي، به كسي چون ماهاتما گاندي لقب صلحطلب، و به كسي چون ارنستو چهگوارا، عنوان جنگ طلب اطلاق ميشود. تلقي اين است كه هر دو براي رهايي مردم خود از چنگ دشمنان عمل كردند اما يكي به روش صلح و ديگري به روش جنگ. خب! اكنون كه مشخص شد صلح در برابر فساد است، پس روش عمل گاندي «مصلحانه»، و روش عمل چهگوارا «مفسدانه» است!؟
اين خلط و خبط در مورد روش اقدام دو امام معصوم شيعيان نيز در ميان فارسي زبانان رايج است. در فرهنگ ايراني، باور اين است كه امام حسن(ع) با معاويه «صلح»، و امام حسين(ع) با يزيد «جنگ» نمود. اگر مبتني بر ترمينولوژي صلح در برابر فساد، به متدولوژي عمل اين دو امام معصوم پرداخته شود، آنگاه معادله اين خواهد شد كه «يكي صلح نمود، و ديگري ]العياذبالله[ فساد!!». در واقع ترمينولوژي مفاهيم جنگ و صلح، نه در مورد روششناسي معصومين(ع) صدق ميكند، و نه در مورد متدولوژي غير معصومين همچون نسبت رويههاي گاندي و چهگوارا.
صلح، اعم از جنگ و آشتي است، كما اينكه فساد نيز اعم از جنگ و آشتي است. همهي انبياء(ع) و همهي ائمه(ع) يك نيت الهي بيشتر نداشتند و آن «اصلاح» وضع بشر و رهايي آنها از اوضاع فلاكتبار گرداب «فساد» بوده و در مورد امام عصر(عج) هست. همهي انبياء(ع) و ائمه(ع) «مصلح» بودند. حال در برخي شرايط، براي تحقق صلح و اصلاح، اقدام به «جنگ» مينمودند، و گاهي نيز براي صلح و اصلاح، مبادرت به «آشتي» ميكردند.
پيامبر اسلام(ص) براي تحقق صلح و اصلاح، گاهي درگير جنگي چون بدر و احد ميشدند و برخي مواقع نيز مبادرت به آشتي موسوم به «حديبيه» مينمودند.
امام حسن(ع) و امام حسين(ع) نيز به همين نسبت صلح طلب و اصلاحگرا بودند. امام حسين(ع) در مورد قيام خود مي-فرمايند: « اني خرجت لطلب الاصلاح في امت جدي» من براي اصلاح امت جدم خروج نمودم.
در واقع باوري همچون «صلح امام حسن(ع) "در برابر" جنگ امام حسين(ع)" غلط و نارواست، و صحيح آن اين است كه امام حسن(ع) اصلاح طلب براي صلح اقدام به «قعود ]نشستن[» نمود، و امام حسين(ع) اصلاح طلب براي صلح اقدام به «قيام ]برخاستن[» كرد. از اين منظر، نفس عمل هر دو امام يكي است و آن صلح و اصلاح است، اما رويهي يكي - حسن(ع)- آشتي، ورويهي ديگري - حسين(ع)- جنگ بود.
ضرورت آسيبشناسي مفهوم جنگ و صلح از دو موضع مشخص خودنمايي ميكند:
الف- ابتدا اين كه اكنون اين قول در فرهنگ ايراني پذيرفته است كه جنگ در برابر صلح است و هر كس دست به اسلحه برد و يا در نوشتار يا گفتاري براي دشمن رجز خواند، او جنگ طلب، و در مقابل، هر كس كه اسلحه را بر زمين نهاد و از در آشتي درآمد، او صلحطلب است. در اين تلقي، جنگ، مساوي فساد است و آشتي، مساوي صلح. نتيجهي جبري چنين برداشتي اين است كه اصل جهاد و قاعدهي دفاع، كه در آن به ناچار بايد به كنش مسلحانه دست آزيد نيز در زمرهي طيف مقابل صلح، يعني فساد دستهبندي ميگردد. حال آنكه دفاع، حق طبيعي هر موجود زنده، و جهاد في سبيل الله و همچنين مقاتله نيز در شرايط خاصي، از احكام شريعت و متضمن عقل است، و آنچه را عقل و شرع تضمين ميكنند، منطبق با صلح و اصلاح است نه فساد و افساد. از سوي ديگر، آيا كرنش در برابر دشمن و يكسره از درآشتي درآمدن منطبق با صلح و اصلاح است يا اينكه همان فساد است؟!
ب- ديگر اينكه در فرهنگ ايراني، اكنون Reform معادل اصلاح و اصلاحات شناخته ميشود.
وقتي Form يا شكل هر پديده، همچون مجسمهاي كه از خمير ساخته شده، درهم كوبيده ميشود و تنديس جديدي به شكل ديگري ايجاد ميشود، اين فرآيند، رفرم Reform يا «بازريختيابي» خوانده ميشود. اصلاح، اعم از Reform است. البته هر رفرمي، اصلاح نيست، بلكه ممكن است افساد باشد. لذا اصلاح و افساد، هر دو اعم از رفرم هستند. از سوي ديگر، بسياري از كسان كه كنش خود را اصلاحات مينامند چه بسا- سهواً يا عمداً- در حال فساد باشد.
قرآن كريم در آيات 12 و 11 سوره بقره ميفرمايد: چون به آنان گفته ميشود كه در زمين فساد نكنيد، ميگويند ما مصلحيم. آگاه باشيد كه اينان مفسدند، اما خود نميدانند.
لذا براي جلوگيري از اين كه هر كس عمل فاسد و مفسدانهي خود را – كه سهواً يا عمداً از او سر ميزند- صلاح و اصلاح نام دهد، آسيبشناسي متدولوژيك مفاهيم خلط شدهي جنگ و صلح، ضروري مينمايد.
جايزهي نوبل
مبتني بر ترمينولوژي جنگ و صلح، در مورد انگيزهي اعطاي جايزهي نوبل به باراك اباما، دو سناريو متصور است:
1- اعطا كنندگان جايزهي نوبل، نه مفهوم صلح، كه واژهي Peace را مدنظر دارند. Peace در اينجا به معني آشتيجويي و نفي جنگجويي است. اين تلقي، موجب برآشفتن مردم در نقاط مختلف جهان شده است، زيرا افكار عمومي، باراك اباما رئيس جمهور آمريكا را جنگجو يافته است نه آشتيجو.
2- با فرض اينكه در انبار ذخيرهي واژگان غربي، مفاهيم صلح و فساد، معادل داشته باشند، شايد اعطا كنندگان جايزهي نوبل به باراك اباما، با آگاهي از جنگجويي رييس جمهور آمريكا او را برگزيدهاند، چرا كه ميانگارند او به خاطر صلح و اصلاح در جهان اقدام به جنگافروزي ميكند، و چون صلح و اصلاح، اعم از جنگ و آشتي است، پس اهميتي ندارد كه او جنگسالار باشد يا آشتيجو!
در اين تلقي اما، تعارض نه در جنگجو يا آشتيجو بودن رئيس جمهور آمريكا، كه در مصلح يا مفسد بودن اوست.
آنجا كه بنيانگذار فقيد جمهوري اسلامي امام راحل (ره) فرمود «آمريكا ام الفساد» و «شيطان بزرگ» و «استكبار جهاني» است، نميتوان تصور نمود كه به يكباره امالفساد به امالصلاح تبديل شود. ضمن اين كه از شيطان، عمل صالح متصور نيست، و چون عمل شيطان فاسد است، از شيطان بزرگ نيز به عمل فاسد بزرگ سر ميزند. هرگاه كسي يا كشوري يا تمدني در روي زمين براي خود مقام استكباري قائل بود، اين عمل او ذاتاً فساد است، و او مفسد في الارض است، هر چند او عمل خود را در قالب Reform به جهان عرضه كند و خود را اصلاحطلب بنامد. در فهرست برندگان نوبل نميتوان افرادي چون وودرو ويلسون، هنري كيسينجر، انور سادات، مناخيم بگين، اسحاق رابين، شيمون پرز و جيمي كارتر و ... را مصلح و اصلاح-طلب ناميد. لذا عنوان صحيح جايزه نوبل اين است: جايزهي آشتي نوبل، نه جايزهي صلح نوبل! زيرا تا كنون هيچ مصلحي چنين جايزهاي نگرفته و از دست مفسدين نخواهد گرفت.
حسن عباسی

هالیوود بعد از سینما به سریال سازی استراتژیک روی آورده است.سریال هایی همچون لاست ،24،فرار از زندان،جریکو و... سریال هائی هستند که تلویزیون استراتژیک را تشکیل می دهند.حسن عباسی در سلسه جلسات چهارشنبه های فرهنگسرای ارسباران با عنوان «نقد و تحلیل بر فیلم ها و سریال های هالیوودی» به بررسی مولفه ها،ساختار و زوایای پنهان این سریال ها پرداخته است.

برای دریافت کلیک کنید


اردشير زاهدي معروفترين سفير دربار پهلوي در آمريكا، در كتاب خاطرات خود به گوشهاي از مفاسد درباريان در قالب معرفي كلوپهاي فراماسونري در ايران قبل از انقلاب، اشاره كرده است. در كتاب زاهدي چنين ميخوانيم:

يكي از وقايع عجيب، انتشار كتابهاي افشاگرانه معروف به فراموشخانه (فراماسونري) در اوايل سال 1348 بود كه ايران را تكان داد و موجي از حيرت در محافل سياسي و اجتماعي آن روز كشور به وجود آورد و آخر هم ما نفهميديم كه اصل ماجرا چه بود!
تا قبل از سال 1347 در ايران سه گروه عمدة فريماسون (يا به اصطلاح متداول فراماسوني) فعاليت نيمه پنهان داشتند.
سابقه كلوپ فريماسوني در ايران به دوران صفويه و آمدن اوليه انگليسيها به كشور بازميگردد. اما شكل فعال آن در دوران قاجاريه قوام و دوام پيدا كرد و من موقعي كه وزير امور خارجه بودم سندي پيدا كردم كه نشان ميداد پادشاهان قاجاريه از ناصرالدين شاه به بعد عضو كلوپ فريماسوني انگليسي بودهاند.
در دوران سلطنت اعليحضرت محمدرضا شاه لژهاي فريماسون منظم ايران به سه گروه عمده تقسيم ميشدند:
1. گروه لژهاي تابع فري ماسون بريتانياي كبير: (اين لژهاي فريماسوني در محل انجمن رازي واقع در خيابان شاهرضا (خيابان انقلاب) جلسات خود را برگزار ميكردند و استاد اعظم آنها يك نفر انگليسي مرموز به نام «سر كريستوفر فراي» بود كه در تهران زندگي ميكرد و با اكثر رجال بلندپايه كشور دوستي و رفاقت صميمانه داشت. من بارها او را ميديدم كه به كاخ سلطنتي ميآيد و بدون رعايت تشريفات به ديدن اعليحضرت ميرود!)
2. گروه لژهاي تابعه تشكيلات فريماسوني فرانسه: اين لژها جلسات خود را كاملاً سري و با رعايت كامل تشريفات در محل انجمن ابوعلي سينا در خيابان بهارستان پايينتر از دروازه شميران برگزار ميكردند و استاد اعظم آنها مدتها دكتر سعيد مالك و دكتر منوچهر اقبال بودند.
متأسفانه در زمان استادي اعظم دكتر سعيد مالك كارهاي زشتي هم در اين كلوپ انجام ميشد و از جمله اعضاي جديد كه ميخواستند به عضويت لژ فراماسوني فرانسوي دربيايند بدون رعايت سن و سال و يا هر قيد و بندي بايد در جلسهاي با حضور شوراي عضوگيري حاضر شده و در ملأعام به شخصي كه توسط شورا به محل آورده شده بود (و او هم از اعضاي كلوپ بود) لواط بدهد!
اين افتضاح را دكتر سعيد مالك پايهگذاري كرده بود و از آن لذت زيادي ميبرد. رسوايي كلوپ فرانسوي به جايي رسيده بود كه در محافل و مجالس آن زمان براي تخفيف دادن اشخاص و يا سر به سر گذاشتن از آنها ميپرسيدند آيا شما عضو كلوپ لژ فرانسوي هستيد؟! و يا ميگفتند خوب است شما با اين سر و شكلي كه داريد يك سري به لژ فرانسوي بزنيد، مطمئناً مورد توجه قرار خواهيد گرفت!
من اوايل اين حرفها باورم نميشد تا اينكه يك روز رو را سفت كردم و از آقاي ارنست پرون سوئيسي (كه او هم عضو لژ فرانسوي بود) در مورد اين شرط عجيب عضوگيري سئوال كردم. ارنست پرون كه خودش يك محفل همجنسبازي در ميان رجال و درباريان تشكيل داده بود مطلب را با آب و تاب فراوان برايم تعريف كرد، و معلوم بود از شرح اين اعمال قبيح لذت ميبرد.
هويدا، دكتر غلامرضا كيانپور، برادر هويدا (فريدون)، عبدالمجيد مجيدي، ارتشبد نعمتالله نصيري، محمدعلي قطبي (دايي شهبانو فرح)، ارنست پرون سوئيسي، ارتشبد قرهباغي، حسنعلي منصور، جواد منصور، منصور روحاني، سپهبد خسرواني و بسياري از ديگر رجال سياسي و نظامي متأسفانه به اين اخلاق زشت جنسي مبتلا بودند (و يا بهتر بگويم بيمار جنسي بودند) و بويژه در زمان رياست سرلشكر پاكروان بر ساواك گزارشات مستندي در مورد اعمال خلاف اخلاق و خلاف عرف و غيرمعمولي آقايان تهيه و به عرض اعليحضرت ميرسيد. سرانجام اعليحضرت خسته شدند و به پاكروان دستور دادند ساواك به جاي آنكه وقت خودش را مصروف زندگي خصوصي رجال كند فقط به فكر كشف توطئههاي احتمالي سياسي باشد.
سرلشكر پاكروان مرد تحصيلكردهاي بود و از اين قبيل افراد خيلي تنفر داشت. من هم هميشه از مردي كه اخلاق زنها را داشته باشد و كارهاي خلاف طبيعت بشر بكند نفرت داشتهام. متأسفانه اطرافيان اعليحضرت يك چنين افرادي بودند و همين نامردها بودند كه با اعمال خلاف خود وجهه سلطنت پهلوي را خدشهدار و نهايتاً باعث شورش عمومي مردم شدند.
اعتراض اعليحضرت به لواط دادن رجال در لژ ابن سينا (فرانسوي) كه باعث بروز شايعات زشت و خردكنندهاي در جامعه گرديده بود موجب گرديد دكتر سعيد مالك، كرسي استادي اعظم را به دكتر منوچهر اقبال واگذار كند و دكتر اقبال اين شرط ناپسند را از روي متقاضيان عضويت در لژ فرانسوي برداشت!
3. لژهاي فريماسوني تابعه آلمان: جلسات لژ آلمان در منزل شخصي به نام دكتر امير حكمت در قلهك انجام ميشد و كسي جز خودشان را به اين منزل راه نميدادند و به همين خاطر از تصميمات و مذاكرات آنها كسي مطلع نميشد. من شنيدم ساواك هم در نفوذ به محفل آنها درمانده شده بود.
در سال 1347 يكي از دوستان صميمي و قديمي اعليحضرت رئيسجمهوري آمريكا شد و اين شخص كسي نبود مگر آقاي «ريچارد نيكسون» از حزب جمهوريخواه.
آمريكاييها فاقد هر نوع قيد و بندي هستند! نيكسون هم از اين قاعده مستثني نبود و در تهران با طبقات مختلف مردم رفت و آمد ميكرد و دوستان زيادي در جامعه ايراني داشت. او در تهران كه بود بعضي شبها به هتل دربند در شمال تهران ميآمد و در كازينوي آن به بازي ميپرداخت.
او با والاحضرت اشرف هم دوست صميمي بود و چون هتل دربند متعلق به والاحضرت اشرف بود و ايشان اكثراً براي سركشي به هتل ميآمدند گاهي به اتفاق آقاي ريچارد نيكسون ديده ميشدند.
با قرار گرفتن ريچارد نيكسون در رأس رهبري جهان غرب حس اعتماد به نفس به مردم آمريكا و متحدان آن كه در دوران حكومت كندي و جانسون تا حدود زيادي خدشهدار گرديده بود بازگشت و اعليحضرت كه بالغ بر دويست ميليون دلار به انتخابات رياست جمهوري آمريكا (به پرزيدنت نيكسون) كمك كرده بودند تصميم به محدود كردن عوامل خارجي در كشور گرفتند. بنده به عنوان دوست نزديك شاهنشاه از يك سو و آقايان ارتشبد نعمتالله نصيري و ارتشبد حسين فردوست به ايشان مشورت داديم و عرض كرديم كه اكنون رياست جمهوري آمريكا در دست جمهوريخواهان است و نيكسون دوست خوب شاه ايران است و موقعيت مناسبي است تا اعليحضرت مراكز متعدد قدرت را منحل سازند.
مذاكرات زيادي به عمل آمد و تصميمات زيادي گرفته شد كه مهمترين آن سركوب باقيمانده مخالفان دهه 1330 و متمركز كردن كانونهاي فراماسونري بود. بدين ترتيب تصميم گرفته شد لژهاي پراكنده فراماسونري موجود در ايران در «لژ بزرگ ايران» ادغام شوند. براي نيل به اين هدف شريف امامي احضار شد و به او مأموريت داده شد تا «لژ بزرگ ايران» را تأسيس كند. شريف امامي فوراً فعاليت خود را آغاز كرد و با همكاري دكتر حسن امامي (امام جمعه تهران) و دكتر عليآبادي «لژ بزرگ ايران» را تشكيل داد.
يادم هست كه پس از تشكيل «لژ بزرگ ايران» سه تن از استادان اعظم فراماسونري براي تقديس لژ ايران(!) به تهران وارد شدند. اين سه تن عبارت بودند از سر رينالد اوريوئينگ (استاد اعظم لژ بزرگ اسكاتلند) ارنست وان هك (استاد اعظم لژ بزرگ فرانسه) و ورنر رومر (استاد اعظم لژهاي متحده آلمان)
در ميان اين سه نفر سر رينالد (استاد اعظم اسكاتلندي) شخصيت مقدستر و با اهميتتري بود و از اعليحضرت تقاضاي شرفيابي كرد اما اعليحضرت كه مايل بودند شخصاً در رأس اين لژ جديدالتأسيس قرار بگيرند و استادي اعظم لژ بزرگ ايران را عهده بگيرند سر رينالد را به حضور نپذيرفتند و اين عمل باعث آشفتگي زياد سر رينالد شد. در اين موقعيت حساس كه مقاومتهاي آشكار و پنهان در برابر تأسيس لژ بزرگ ايران به وجود آمده بود اتفاق عجيبي افتاد كه هرگز ريشههاي آن تا امروز معلوم نشده است و من اكنون ميخواهم در پيشگاه تاريخ اين راز سر به مهر را باز كنم!
يك نفر به نام «اسماعيل رائين» كه خبرنگار يكي از خبرگزاريهاي خارجي در تهران بود با همكاري يك مؤسسه مطبوعاتي تهران سه جلد كتاب قطور حاوي اطلاعات و عكسهايي در مورد لژهاي فراماسونري فعال در ايران همراه با اسامي كليه اعضاي اين لژها منتشر كرد.
انتشار اين كتابها مانند يك بمب عظيم در جامعه آن روز ايران صدا كرد و هر كس ديگري را متهم به خيانت و انتشار اين اسامي ميكرد. با توجه به اينكه «اسماعيل رائين» خبرنگار يك شبكه خارجي در تهران و از ژورناليستهاي شناخته شده بود، معلوم بود كه با ساواك ارتباط دارد و در صورتي كه مورد اعتماد و مورد وثوق ساواك نبود به او اجازه كار خبري نميدادند.
بنابراين هر انسان كودن با كمترين بهره هوشي ميفهميد كه آن خبرنگار و اين مؤسسه انتشاراتي نميتوانستهاند به صلاحديد خود اين كار مخاطرهآميز را انجام داده باشند. از همه مهمتر اينكه كليه آثار مطبوعه در ايران بايد از وزارت فرهنگ و هنر اجازه انتشار دريافت ميكرد و معلوم بود وزارت فرهنگ و هنر هرگز به كتابي كه در آن اسامي كليه مقامات بلندپايه و ميان پايه كشور همراه با اطلاعات شخصي آنها چاپ شده (و سمت آنها در لژهاي فراماسونري خارجي درج گرديده) اجازه انتشار نميدادند، مگر آنكه پشت پرده دست فرد قدرتمندتري در كار باشد.
آقاي شريف امامي آدم سالوس و حقهبازي بود. از آن حقههاي روزگار! وقتي «لژ بزرگ ايران» تأسيس شد نظر اعليحضرت اين بود كه شخصاً مقام استادي اعظم را عهدهدار شوند. اما هيأت مقدسان (!) فراماسونري كه در مهرماه سال 47 به ايران آمدند، تا لژ بزرگ ايران را تقديس كنند و به كار آن رسميت بخشند، به اشاره و با شيطنت و تحريك شريف امامي با استادي اعظم اعليحضرت مخالفت كردند و گفتند شخص براي رسيدن به استادي اعظم بايد مراحل طولاني و مدارج گوناگوني را طي كند و عبوديت خود به آرمان جهاني فراماسونري را به اثبات برساند تا به استادي اعظم برسد و هر كس به پشتوانه قدرت سياسي نميتواند يك شبه استاد اعظم شود!
اين برخورد براي اعليحضرت تكاندهنده بود. ايشان شخصاً به بنده فرمودند: «اردشير خان! پدر ما به منافع بريتانياي كبير خدمات ارزندهاي كرد و با ايجاد حكومت مقتدر پهلوي(!) جلوي حركت اتحاد شوروي به طرف هندوستان و خليج فارس را گرفت و كمونيستها و انقلابيون را سركوب كرد. خود ما هم از اولين روزهاي سلطنت در جهت منافع حياتي انگلستان و متحدان آن حركت كردهايم! اكنون آنها از استادي اعظم شريف امامي در برابر ما حمايت ميكنند و اين براي ما غيرقابل قبول است!»
بنده (زاهدي) عرض كردم: «حقيقت اين است كه خاندان امثال شريف امامي و سرشاپور ريپورتر و يا اسدالله خان علم در خدمتگزاري به تاج و تخت انگلستان و منافع بريتانياي كبير سابقه چند صد ساله دارند و نمايندگان رسمي ملكه انگلستان در ايران هستند و انگلستان كه اكنون از نزديكي زياد ايران و ايالات متحده آمريكا ناراضي است با حمايت از شريف امامي در برابر اعليحضرت جهت تصديگري استادي اعظم خواسته است نارضايتي خود را نشان دهد...» مطالب ديگري ميان بنده و اعليحضرت رد و بدل شد و طي روزهاي بعد اعليحضرت با بعضي معتمدان ديگر خود هم مشاوره كردند و ما ناگهان مواجه با انتشار كتاب 3 جلدي فراماسونري آقاي اسماعيل رائين شديم.
(البته جلد چهارم اين كتاب هم زير چاپ بود كه با فشار لژهاي خارجي فراماسونري و اساتيد اعظم جهاني از انتشار آن جلوگيري به عمل آمد.)
من تا آن روز عصبانيت شريف امامي و جسارت او را نديده بودم! او هميشه آدم خاضع و خاشعي در برابر اعليحضرت بو و دست ايشان را ميبوسيد و از ابراز كلمات و جملات ذليلانه در اثبات عبوديت و سرسپردگي خود كم نميگذاشت ولي پس از چاپ و انتشار سه جلد كتاب به هر كسي كه فكر ميكرد در انتشار اين كتاب افشاگرانه دست داشته است تلفن زده و او را به باد فحش و ناسزا گرفت تا ريشه اين اقدام را كه برخلاف منافع خود و بريتانياي كبير ارزيابي كرده بود پيدا كند! به من هم تلفن كرد و با تندي و خشونت گفت: «مسئله من و اعضاي فراماسونري در ميان نيست، انتشار اين كتاب اعلان جنگ با امپراطوري بريتانياي كبير ميباشد!» من از مطلب ابراز بياطلاعي كردم و وقتي ديدم باور نميكند سوگند خوردم و گفتم نه تنها از چگونگي موضوع بيخبر هستم، بلكه تا اين لحظه كتاب موصوف را هم نديدهام! شريفامامي كه ميكوشيد روابط گذشتهاش را با پدرم و با من يادآوري كند و حس دوستي مرا تحريك نمايد اظهار داشت اين اطلاعات امروز بر عليه من و دوستانم منتشر شده است و چند وقت ديگر نوبت شما و پدرتان است!
من به فوريت منظور او را درك كردم.
شريف امامي ميگفت: «جمعآوري اين اطلاعات نميتواند كار يك نفر مخبر خبرگزاري (رائين) باشد و آمريكاييها براي ضربه زدن به انگليسيها وارد عمل شده و اطلاعاتي را كه در مورد فراماسونها داشته اند به ساواك داده و ساواك هم آنها را منتشر كرده است.»
بنده بدون اظهارنظر گفتم: «اگر شما چنين اطميناني داريد خوب است به ساواك مراجعه و تحقيق نمائيد.»
شريفامامي با سپهبد نعمتالله نصيري روابط خوبي داشت و در بعضي امور تجاري و بازرگاني با هم شريك بودند.
آنها به وسيله ايادي خود در شمال كشور زمينهاي مرغوب را در قطعات ده هكتاري و بيشتر تصاحب ميكردند و درختهاي جنگلي را به توليدكنندگان زغال ميفروختند و وقتي اين درختها زغال و زمين از درخت پاك ميشد زمينها را به مشتريان و سازندگان ويلاهاي مجلل شمال ميفروختند.
نعمتالله نصيري طرحهاي بزرگي براي شمال كشور داشت و از جمله ميخواست با تله كابين تهران را به درياي مازندران وصل كند كه انقلاب اجازه نداد و او به جوخه اعدام سپرده شد.
البته در زماني كه رئيس ساواك بود جزيره كيش را از اعليحضرت تحويل گرفت و در آنجا تأسيسات زيادي ساخت. در كيش نصيري با اسدالله علم و شريف امامي شريك بود. او در توجيه سرمايهگذاري در كيش كه با بودجه ساواك صورت ميگرفت ميگفت هدفش كشاندن شيوخ عيّاش و خوشگذران و بيبند و بار حاشيه جنوبي خليج فارس و امراي منطقه به كيش و نفوذ در آنها و تخليه اطلاعاتي آنها ميباشد.
در شمال هم در منطقه نوشهر و چالوس فعال بود و يك برج در كنار درياي چالوس در دست احداث داشت كه با پيروزي انقلاب ناتمام ماند. در نوشهر هم سرگرم ساختن يك متل بزرگ در جنگل و اتصال آن با تلهكابين به دريا بود.
خلاصه او همه كاري ميكرد جز رسيدگي به وظايف قانونياش. اداره ساواك در سالهاي پاياني به عهده پرويز ثابتي بود و نصيري تبديل به يك ماشين امضاء شده بود.
خلاصه مطلب اينكه شريف امامي تلفن را برداشت و با مراكز قدرت تماس گرفت و به ملاقات عدهاي رفت و سرانجام به اين نتيجه رسيد كه اين اطلاعات به وسيله «سي ـ اي ـ ا» و «ساواك» جمعآوري شده و مؤسسه انتشاراتي بدون اجازه ساواك جرأت چاپ اسامي بلندپايهترين مقامات مملكت را در ليست فراماسونها نداشته است!
البته واضح است كه ساواك هم به ابتكار خود اين كار را نكرده و اگر هم تحت فشار آمريكاييها (كه در آن موقع مستشاراني در ساواك داشتند) اين كار را كرده باشد قدر مسلم با اطلاع و اجازه اعليحضرت بوده است!
البته اگرچه من چيزي به شريف امامي نگفتم اما حقيقت اين بود كه بعد از 28 مرداد سال 1332 انگليسيها كه مجبور به واگذاري بعضي از امتيازات و قراردادهاي خود به آمريكا شده و به اجبار پاي پسرعموهاي آمريكايي خود را به ايران باز كرده بودند ميكوشيدند جبران مافات كرده و در همه سطوح مديريت كشور عوامل خود و طرفداران سياست انگلستان را بنشانند. آنها با فعال كردن انجمنهاي فراماسونري و گردآوري طرفداران سرسخت سياست انگلستان در ايران سرانجام در سالهاي 1345 به بعد تعادل موجود در عرصه سياسي ايران را به نفع خود بر هم زدند و در دولت و مجلس و حتي ارتش نسبت به آمريكاييها موقعيت بهتري پيدا كردند. به طوري كه ناگهان ارتش تصميم به خريد يك هزار تانك چيفتن از انگلستان گرفت و دولت هم بودجه نجومي آن را تصويب كرد!
قراردادهاي بزرگ يكي پس از ديگري با انگلستان بسته ميشد و انگليسيها در اكثر مناقصههاي دولتي ايران برنده ميشدند و شركت ملي نفت هم قراردادهاي جديد اكتشاف و استخراج نفت را با شركتهاي انگليسي منعقد ميساخت.
آمريكاييها كه از وجود شبكه در هم تنيده فراماسونري در ايران و تأسيس شعبات آن در سراسر كشور مطلع شده و ميديدند عموم رجال عمده كشور عضو فراماسونري هستند و در موقع ورود به جرگة فراماسونها سوگند وفاداري نسبت به منافع امپراطوري انگلستان ياد ميكنند دستگاه جاسوسي خود را به كار انداختند و اطلاعات كامل اين شبكه را جمعآوري و همراه با اسامي اعضاي آن به ساواك دادند تا منتشر نمايد!
اعليحضرت با توجه به اينكه نميخواستند خشم و عصبانيت لندن برانگيخته شود و تعادل موجود ميان سياست آمريكا و سياست انگلستان در ايران به نفع يكي از آنها بر هم بخورد با اين امر مخالفت كرده و راهحل ديگري را پيشنهاد كردند.
اعليحضرت به آمريكاييها گفتند بهترين راهحل اين است كه من (شاه مملكت) شخصاً كنترل فراماسونها را در دست بگيرم و كم كم تعداد اعضاي متنفذ وابسته به سياست انگلستان را كاهش داده و طرفداران سياست آمريكا را وارد جمعيت كرده و تعادل ايجاد نمايم.
آمريكاييها اين پيشنهاد اعليحضرت را پسنديدند و به همين علت آن ماجراي ادغام لژهاي فراماسونري و تشكيل «لژ بزرگ ايران» پيش آمد و نظر اعليحضرت هم اين بود كه پس از ادغام لژها و تشكيل لژ بزرگ ايران معظمله(!) شخصاً به مقام استادي اعظم لژ بزرگ ايران برسند! اما پس از آنكه سه مقام مقدس فراماسونري جهاني (انگليسي) به ايران آمدند و ضمن مراسم ويژهاي لژ بزرگ ايران را تقديس(!) كرده و به كار آن رسميت بخشيدند با استادي اعظم اعليحضرت مخالفت كرده و شريف امامي را به استادي اعظم منصوب نمودند!
متعاقب اين اتفاق نادر، شاه كه بسيار عصباني و ناراحت شده بود به ساواك دستور داد كليه اسامي فراماسونها و اطلاعات مربوط به آنها را منتشر كند!
شريف امامي كه رودست خورده بود پس از تحقيقات مختصري به اين نتيجه رسيد كه انتشار اين سه جلد كتاب افشاگرانه كه باعث رسوايي او و ساير طرفداران سياست انگلستان در ايران شده، با دخالت ساواك و دستور مستقيم شاه بوده است.
شريفامامي هر هفته روزهاي سهشنبه ساعت 11:30 وقت شرفيابي داشت و سالهاي طولاني بود كه در اين روز به ديدار اعليحضرت ميآمد و ضمن گفتگو با معظم له(!) و عرض گزارشات لازم ناهار را هم با ايشان صرف مينمود. آن روز شريفامامي براي نشان دادن نارضايتي خود اين برنامه را بر هم زد و خدمت اعليحضرت شرفياب نشد.
آقاي معينيان كه ميديد ساعت از 11:30 گذشته و شريفامامي نيامده به آقاي آبتين در مجلس سنا تلفن زده و علت را ميپرسد. آبتين طبق تعليمات شريف امامي به او ميگويد: «آقاي شريف امامي از انتشار كتابهاي فراماسونري عصباني هستند و به همين خاطر صلاح ديدند به ديدار شاه نيايند!»
من تا آن روز نديده بودم يك نفر از رجال، ولو بلندپايهترين رجال، چنين بيحرمتي به اعليحضرت روا دارد. حتي در زمان حكومت دكتر محمد مصدق هم با آنكه روابط شاه و نخستوزير فوقالعاده بحراني بود و حتي مصدق خواهر و مادر شاه مملكت را از كشور تبعيد كرده بود، اما احترام شاه را نگه ميداشت و هميشه ميگفت مطابق قانون اساسي ايشان شاه و مورد احترام هستند! اين جسارت از طرف شريفامامي بعيد بود.
بدين ترتيب آمريكاييها ضربه مهلكي به بدنه دستگاه سياست انگليسي در ايران وارد آوردند. شريف امامي از ناشر كتاب و نويسنده كتاب به دادگستري شكايت كرد اما عليرغم سمت بالاي مملكتي و نفوذ سياسي و قدرتي كه داشت و در خود دادگستري هم فراماسونها اكثريت را داشتند نتوانست كاري از پيش ببرد و كتاب هر هفته ناياب و مجدداً تجديد چاپ ميشد. بدين ترتيب از شريف امامي و صدها رجال سياسي نامدار كشور هتك حرمت شد و آبروي آنها به كلي از بين رفت!
پس از چند ماه كه شريف امامي با اعليحضرت قهر بود و به ديدار ايشان نميآمد جناب آقاي عدلالملك دادگر از رجال سياسي قديمي ايران پا در مياني كرد و شريف امامي را نزد اعليحضرت آورد و از ايشان خواست تا بيادبي شريفامامي را ناديده بگيرد و او را ببخشد.
اين قهر و آشتي موجب شد تا پردهها و حرمتها شكسته شود. همانطور كه قبلاً عرض كردم در كتاب فراماسونري اشاره شده بود كه اعضا موقع ورود به جرگة فراماسونري بايد تشريفاتي را بگذرانند كه از جمله آن دادن لواط است!
بنابراين ما هر رجل سياسي و نظامي را كه ميديديم و قبلاً اسم او را در ليست فراماسونها و اعضاي اين جمعيت سري ديده بوديم بي اختيار به ياد عمل مذمومي كه او انجام داده ميافتاديم و گاهي هم با ايما و اشاره او را مذمت ميكرديم!
در بعضي از ميهمانيها و مجالس اعليحضرت به بنده امر ميفرمودند كه آبروي فلان كس را ببر!
بنده هم در حضور جمع از او سئوالاتي كرده و در مورد صحت شرط وارد شدن به فراماسونري با صداي بلند سئوال ميكردم و با عبارات بيپرده و الفاظ تند و روشن و آشكار از فرد موردنظر سئوالات خردكنندهاي ميكردم و او را رسوا مينمودم.
بايد عرض كنم كه پس از انتشار كتابها و رسوايي رجال سياسي شاه قصد داشت به مرور همه رجالي را كه نامشان در ليست فراماسونها آمده است از كار بركنار كند اما پس از مسافرت سال 1349 به اروپا و ملاقات با پادشاهان و نخستوزيران كشورهايي مانند سوئد، فنلاند، انگلستان و... كه خودشان هم عضو فراماسونري جهاني بودند تغيير رأي داده و در بازگشت به ايران از در دوستي و آشتي با فراماسونها درآمدند و حتي در تيرماه سال 1349 زمين و پول در اختيار شريف امامي قرار دادند تا ساختمان آبرومندانهاي براي كلوپ فراماسونري ساخته شود.
حقيقت محض اين بود كه بيش از نود درصد رجال عمده كشور و مديران مياني كشور و حتي فرماندهان نظامي (كه مطابق قانون حق عضويت در مجامع سياسي را نداشتند) عضو فراماسونري بودند و اعليحضرت نميتوانست و قادر نبود كه همه آنها را كنار بگذارد! بنده به عنوان يك نفر وارد در امور سياسي ايران (حداقل از سال 1330 شمسي كه 25 سال تمام در كنار پادشاه كشور بودهام و از جزئيات مسائل پشت پرده آگاهي كامل دارم) بايد بگويم انگليسيها در ايران ريشهدار هستند و حداقل از چهارصد سال قبل (مطابق اسناد موجود) به تربيت كادرهاي سياسي در كشور ما دست زدهاند.
من از آن دسته آدمهاي بدبين نيستم كه همه چيز را زير سر انگليسيها ميدانند اما بر اساس تجربيات طولاني در فعاليتهاي سياسي و دسترسي به اسناد سري و فوق محرمانه و معاشرت با عوامل انگليس در ايران ميخواهم عرض كنم كه در حكومت ايران افرادي بودند كه بيشتر از آنكه خود را ايراني بدانند انگليسي ميدانستند.
سردسته اين افراد اميراسدالله علم بود كه از ملكه انگلستان لقب شواليه گرفته بود و لقبهاي تشريفاتي نظير لرد و سر و همه اينها را داشت. خانواده علم نسل اندر نسل خدمتگزار دولت بريتانيا بودند و وظيفه آنها حفظ امنيت جنوب خراسان و سيستان و بلوچستانم (سرحدات هند انگليس ـ پاكستان امروزي) بود.
سرشاپور ريپورتر را هم كه همه ميشناسند و ميدانند مليت انگليسي داشت و پدرش (اردشير ريپورتر) معرف رضاشاه به انگليسيها و در واقع پايهگذار سلطنت پهلويها بود.
دكتر منوچهر اقبال هم نوكر انگليسيها بود و به اين مطلب افتخار ميكرد. اگر بخواهم عوامل انگلستان را نام ببرم بايد تقريباً همه رجال دويست سال اخير را در اين ليست قرار بدهم.
به نقل از:
25 سال در كنار پادشاه، خاطرات اردشير زاهدي
تهران، 1381، انتشارات آشيانه كتاب
صص 259ـ245
لمستضعف الأرض قلنا نعم — لا للطواغیت لا للصنم
هبوا لنرفع هذا العلم — ثم الکفاح بالسلاح والقلم
أنت یا شعبی منذ القدم — کان شعارک ثورة ودم
آن الأوان أن نوقف الألم — نوفی بعهد الله والقسم
تعالوا تعالوا لقبر الشهید — نعاهده بالوفاء من جدید
نعاهد أن نرفض الظالمین — ونشجب بالدم قهر الحدید
نحرر أوطاننا لیحکم قرآننا — نحرر أوطاننا لیحکم قرآننا
***
ستبقى على الأرض أقدامنا — یخضر بالدم کل صعید
الله أکبر فی کل واد — صوت الرسالة رمز الجهاد
شعار ابن الإسلام عاد — کل الطواغیت رمز الفساد
هیا یا شعبی نبدا الجهاد — نصر من الله رب العباد
تعالوا تعالوا لقبر الشهید — نعاهده بالوفاء من جدید
نعاهد أن نرفض الظالمین — ونشجب بالدم قهر الحدید
نحرر أوطاننا لیحکم قرآننا — نحرر أوطاننا لیحکم قرآننا

خانم كلينتون مي خواهي صداي ملت هاي مظلوم را بشنوي؟
ملتهاي اسلامي ديگر حيلهگريهاي آمريكا را باور نميكنند، ما از شما ميخواهيم كه به دخالت در كشورهاي اسلامي ادامه ندهيد.
ارتش سايبري ايران
|
جواهرات و قطعات موجود در خزانه جواهرات ملی در قالب 36 گنجه دسته بندی شدهاند. محتويات اين گنجهها بسيار متنوع بوده و بطور عمده شامل انواع زيورآلات تزئينی، انواع تاج و نيمتاج، انواع جقه (پيشکلاه)، گلدان، سرپوشهای غذا، قليان، آينه، تنگهای مينا، شمعدان، فيروزه، شمشير، خنجر، سپر، ساعت، قلمدان، انفيهدان، اشيای آراسته به ياقوت و لعل، تفنگ، عصا، مدال، تخت، سنجاق و گل سينه، مرواريد و... است. در زير برخی قطعات معروف به همراه تصوير و شرح مختصر آنها آورده شده است. |
![]() |
شايد اين الماس در ميان جواهرات ملی ايران، مقام اول را دارا باشد. اين الماس معروف و الماس کوه نور، ظاهراً به علت قرابت نام، پيوسته يک زوج به شمار میآمده اند، در حالی که از نظر تراش و رنگ هيچ وجه مشترکی با يکديگر ندارند. هر دو گوهر از آن نادر شاه بود، اما الماس کوه نور، بعد از مرگ نادر شاه، توسط احمدشاه درانی به افغانستان برده شد. بعداز احمدشاه، به شاه شجاع منتقل شد و پس از شکست شاه شجاع به دست سردار هندی، ملقب به شير پنجاب، الماس مزبور به تصرف سردار نامبرده درآمد. اين گوهرها بعدها به دست کمپانی هند شرقی افتاد و بدان وسيله به دربار انگلستان راه جست و به ملکه ويکتوريا هديه گرديد. هم اکنون نيز اين گوهر در تاج ملکه اليزابت، مادر ملکه فعلی انگلستان، نصب است.
الماس دريای نور، پس از قتل نادرشاه، به نوه او شاهرخ ميرزا رسيد، سپس به دست اميرعلم خان خزيمه و بعداً به دست لطفعلی خان زند افتاد. هنگاميکه لطفعلی خان به دست آقا محمدخان قاجار شکست خورد، گوهر مذبور به گنجينه جواهرات قاجار منتقل گشت.
ناصرالدين شاه معتقد بود اين گوهر يکی از گوهرهای تاج کوروش بوده است و خود او بسيار به اين گوهر گرانبها علاقه داشت و زمانی آن را به کلاه و گاهی به سينه خود نصب می کرد و حتی توليت دريای نور را منصبی مخصوص قرار داد و اين افتخار مهم را به اعيان و بزرگان کشور محول می داشت.
دريای نور بعدها داخل موزه دولتی گرديد و اينک زينت بخش خزانه جواهرات ملی است. وزن دريای نور 182 قيراط است و رنگ آن صورتی است که کميابترين رنگ الماس است.
در سال 1344، هنگام بررسی جواهرات ملی توسط دانشمندان کانادايی، درباره اين گوهر نکته بسيار جالب توجهی کشف شد:
تاورنيه، سياحتگر و جواهرشناس معروف فرانسوی، در کتاب خود از الماس صورتی رنگ به وزن 242 قيراط سخن می گويد و اشاره می کند در سال 1642 ميلادی آن را در شرق ديده است و نقشه و اندازه های آن را نيز در کتاب شرح می دهد و آن را Grand Table Diamante ( الماس يا لوح بزرگ ) می نامد. رنگ و شکل اين الماس توجه دانشمندان کانادايی را جلب کرد و ايشان معتقدند الماس دريای نور و نورالعين در اصل يک قطعه الماس بوده و بعداً آنرا به دو تکه قسمت نموده اند که تکه بزرگ آن دريای نور نام گرفته و تکه کوچک آن که به وزن 60 قيراط است، نورالعين ناميده شده و در حال حاضر در وسط نيم تاج شماره 2 گنجه 26 قرار دارد.
تاج مورد استفاده رضاخان و محمدرضا پهلوی. اين تاج از طلا و نقره ساخته شده و آراسته به الماس های برليان بسيار اعلاء، تخمه های درشت زمرد، ياقوت کبود ومرواريد است. کلاه تاج ابره مخمل قرمز است و در قبه آن که تخمه زمرد خياره در چنگ نشانده، قرار دارد.
تاج، در چهار طرف، دارای چهار کنگره پله پله به شکل تاج های شاهنشاهان ساسانی است که در وسط و زير کنگره پيشين آن، خورشيدی زرين با شعاع های الماس نشان و تخمه الماس زرد درشت نصب شده است و در پشت همين کنگره، جقه پايه دار اسليمی و در پشت آن پر قو قرار دارد.
شمار گوهرهای نشانده شده بر تاج چنين است: 3380 قطعه الماس به وزن 1144 قيراط، 5 قطعه زمرد به وزن 199 قيراط و 2 آنه، 2 قطعه ياقوت کبود به وزن 19 قيراط و 368 حبه مرواريد غلطان جور. وزن تاج از زر و گوهر و مخمل، با هم، 444 مثقال، يعنی در حدود دو کيلو و هشتاد گرم است.
تاجی که قبلاً در تاجگذاری های دوران قاجار، به کار می رفت، تاج کيانی بود، ولی رضاخان پهلوی مايل نبود در تاجگذاری خود از آن استفاده کند. از اين روی، در سال 1304 خورشيدی، گروهی از جواهرسازان ايرانی، زيرنظر سراج الدين جواهری، جواهرساز معروف قفقازی و جواهرساز امير بخارا که از روسيه به ايران مهاجرت کرده بود از گوهرهای منتخب، تاج مزبور را ساختند و رضاخان و محمدرضا پهلوی، برای تاجگذاری های خود از آن استفاده کرده اند.
|
جقه نادری، آراسته به الماس و زمرد، که در وسط آن يک تخمه زمرد دامله درشت خوشرنگ نصب شده است. در زير جقه، سه آويز زمرد خوشرنگ امرودی آويخته شده است. قسمت بالای جقه، هفت شقه است و در دو طرف شقه ها نيز دو ريسه و برگ و گل الماس نشان ساخته اند و از نوک شقه های جقه، دو آويز زمرد بسيار اعلای سعيدی امرودی آويخته شده است. در بالای تخمه وسط، هلال الماس نشان و در پايين، در دو سو، شبيه درفش، طبل، لوله توپ و سرنيزه روی زه زين نصب شده است. پارچه درفش به سه رديف ياقوت، الماس و زمرد کمرنگ تقسيم شده است. تمام جقه، آراسته به الماس های فلامک خوش آب و درشت و ريز است. رضاخان پهلوی، از جقه مزبور گاهی استفاده می کرد. وزن جقه 33 مثقال و 16 نخود است. |
|
|
تاج فتحعلی شاه، معروف به تاج کيانی، که آراسته به الماس، زمرد، ياقوت و مرواريد است. اين تاج در زمان فتحعلی شاه ساخته شد و مورد استفاده سلاطين قاجاريه قرار گرفت. |
![]() |
|
اين کره در سال 1291 هجری قمری، به دستور ناصرالدين شاه، توسط گروهی از جواهرسازان ايرانی به سرپرستی ابراهيم مسيحی از جواهرات پياده ای که در خزانه موجود بود، ساخته شد. وزن خالص طلای به کار رفته در اين کره 34 کيلوگرم و وزن جواهرات آن 3656 گرم است. تعداد کل جواهراتی که در روی کره نصب شده، بالغ بر 51366 قطعه است. پيدا کردن کشورهای مختلف در ميان برق سنگهای گوهرها کار مشکلی است، زيرا به نظر می آيد مهارت سازنده آن در جواهر سازی، بيش از نقشه کشی بوده است. درياهای روی کره به وسيله زمرد و خشکی ها به وسيله ياقوت نشان داده شده است. آسيای جنوب شرقی، ايران و انگلستان با الماس، هندوستان با ياقوت روشن و آفريقای مرکزی و جنوبی با ياقوت کبود مشخص شده است. خط استوا و ساير خطوط جغرافيايی با الماس نشان داده شده است. قطر کره تقريباً دو پا (66 سانتيمتر) است و روی پايه ای که تماماً از طلای آراسته به جواهرات است، قرار دارد. |
![]() |
به فرمان فتحعلی شاه در سال 1216 هجری قمری، تختی عظيم و مجلل به مباشرت نظام الدوله محمدحسين خان صدر اصفهانی فرمانفرمای اصفهان با جواهر و طلای موجود در خزانه ساخته شد و به مناسبت نقش خورشيد مرصعی که در صدر تخت تعبيه شده است به نام تخت خورشيد معروف گرديد.
تخت خورشيد سالها به همان نام ناميده می شد تا اينکه فتحعلی شاه با طاووس تاج الدوله ازدواج نمود. از همان زمان به مناسبت نام او، تخت به نام طاووس مشهور شد. بعضی از ايرانيان می پنداشتند که تخت مذکور همان "تخت طاووس" هند است و با مقايسه و توصيفی که تاورنيه از تخت طاووس کرده و آنچه خود از تخت طاووس موجود ديده و استنباط کرده به اين نتيجه رسيده که ادعای مدعيان باطل است و برای اطمينان و تأييد نظر خود با ناصرالدين شاه مذاکره و از ايشان استفسار کرده و مطمئن شده است تخت طاووس به امر فتحعلی شاه ساخته شده و به نام همسر او طاووس خانم، تخت طاووس ناميده شده است. پس از درگذشت فتحعليشاه، سالها بعد ناصرالدين شاه که در ضبط و ربط جواهر و نفايس سلطنتی، عنايت خاص داشت دستور داد تا تخت ياد شده را تعمير کرده و تغييراتی جزئی در شکل ظاهر آن دادند از جمله اشعاری که مضمون آنها کيفيت تعمير تخت به امر ناصرالدين شاه است، در کتيبه اطراف تخت به خط نستعليق خوش در مصراعهای مجزا از يکديگر روی زمينه زر، به مينای لاجوردی نگاشته شده است. اين مصراع ها فعلاً مرتب و دنبال يکديگر نصب شده است و پيداست که در تعمير بعدی آنها در جای خود نشاندهاند. تخت مذکور تا سال 1360 در تالار کاخ گلستان نگهداری می گرديد. در تاريخ 17/6/1360 به خزانه جواهرات بانک مرکزی جمهوری اسلامی ايران انتقال يافت تا همواره با توجه به تجانس اين تخت با جواهرات موجود در خزانه (موضوع قانون سال 1316 شمسی) نگهداری شود.

نویسنده : جواد حق گو

عربستان نیروهای نظامی خود را برای مقابله با شیعیان انقلابی به بحرین فرستاده است
