مبشر صبح; سیدمرتضی آوینی

گفتهاند سیدمرتضی آوینی همیشه دنبال حقیقت بود و خیلی چیزها را هم برای رسیدن به آن تجربه كرد اما وقتی با حضرت امام آشنا شد، انگار به سرچشمه رسیده بود. او چیزی را كه سالها دنبالش بود، در وجود امام پیدا كرده بود. این متن را سیدمرتضی در اولین روزهای فراق امام نوشته است.
دیدیم كه میشناسیمش... و تصویرش را از پیش در خاطر داشتهایم. دیدیم كه میشناسیمش، نه آن سان كه دیگران را... و نه حتی آن سان كه خود را. چه كسی از خود آشناتر؟ دیدهای هرگز كه نقش غربت در چهرهی خویش بیند و خود را نشناسد؟
دیدیم كه میشناسیمش، بیشتر از خود… تا آنجا كه خود را در او یافتیم؛ چونان نقشی سرگردان در آبگینه كه صاحب خویش را باز یابد و یا چونان سایهای كه صاحب سایه را… و از آن پس با آفتاب خود را بر قدمگاهش میگستردیم و شب كه میرسید به او میپیوستیم.
آن صورت ازلی را چه كسی بر این لوح قدیم نقش كرده بود؟ میدیدیم كه چشمانش فانی است اما نگاهش باقی؛ میدیدیم كه لبانش فانی است اما كلامش باقی. چشمانش منزل عنایتی ازلی و دهانش معبر فیضی ازلی و دستانش... چه بگویم؟ كاش گوش نامحرمان نمیشنید.
پهندشت «حدوث» افقی بود تا «طلعت ازلی» او را اظهار كند و «زمان فانی»، آینهای كه آن «صورت سرمدی» را. دیدیم كه میشناسیمش و او همان است كه از این پیش طلعتش را در آب و خاك و باد و آتش دیدهایم؛ در خورشید آنگاه كه میتابد؛ در ابر آنگاه كه میبارد؛ در آب باران آنگاه كه در جستوجوی گودالها و درهها برمیآید؛ در شفقت صبح؛ در صراحت ظهر در حجب شب؛ در رقّت مه و در حزن غروب نخلستان؛ در شكافتن دانهها و در شكفتن غنچهها... در عشق پروانه و در سوختن شمع.
دیدیم كه میشناسیمش و آن «عهد» تازه شد. شمع میمرد و پروانه میسوزد تا آن عهد جاودانه شود؛ عهدی كه آتش او با بالهای ما بسته است. دیدیم كه میشناسیمش و دوستش داریم؛ آنهمه كه آفتابگردان آفتاب را؛ آنهمه كه دریا ماه را... و او نیز ما را دوست میدارد؛ آنهمه كه معنا لفظ را.
دیدیم كه میشناسیمش؛ از آن جاذبهای كه بالها را بهسوی او میگشود؛ از آن قبای اشك كه بر اندامش دوخته بود؛ از آنكه میسوخت و با اشك از چشمان خویش فرو میریخت و فانی میشد در نوری سرمدی؛ همان نوری كه مبدأ ازلی آدم و عالم است و مقصد ابدی آن. آب میگذرد اما این نقش سرمدی فراتر از گذشتن برنشسته است. چشمانش بسته شد اما نگاهش باقی ماند؛ دهانش بسته شد اما كلامش باقی ماند.
زمین مهبط است، نه خانهی وصل. در اینجا نور از نار میزاید و بقا در فنا است و قرار در بیقراری. زمین معبر است و نه مقر... و ما میدانستیم. پروانهای دوران دگردیسیاش را به پایان برد و بال گشود و پیلهاش چون لفظی تهی از معنا، از شاخهی درخت فرو افتاد. رشتهی وحی گسست و ما ماندیم و عقلمان. عصر بینات به پایان رسید و این آخرین شب، دیگر به صبح نیانجامید. در تاریكی شب، سیر سیركی نوحهی غربت را زمزمه میكرد. خانهی چشم بر زمین و آسمان بست و در ظلمت پشت پلكهایش پنهان شد. پردهها را آویختیم تا چشمانمان به لاشهی سرد و بیروح زمین نیافتد و در خود ماندیم و یتیمانه گریستیم.
دیری نپایید كه ماه برآمد و در آینه خود را نگریست و شبپركها بال به شیشه كوفتند تا راهی به دشت شناور در ماهتاب بیابند.
عزیز ما! ای وصیّ امام عشق! آنان كه معنای «ولایت» را نمیدانند در كار ما سخت درماندهاند اما شما خوب میدانید كه سرچشمهی این تسلیم و اطاعت و محبت در كجاست. خودتان خوب میدانید كه چقدر شما را دوست میداریم و چقدر دلمان میخواست آن كه روز به دیدار شما آمدیم، سر در بغل شما پنهان كنیم و بگرییم.
ما طلعت آن عنایت ازلی را در نگاه شما بازیافتیم. لبخند شما شفقت صبح را داشت و شب انزوای ما را شكست. سر ما و قدمتان كه وصیّ امام عشق هستید و نایب امام زمان(عج).
منبع : http://khamenei.ir
الحمد لله الّذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیـــــــرالمومنین و الآئمّة المعصومین علیهم السّلام