http://www.anthropology.ir/sites/default/files/images/20551785.preview.jpg

گونتر گراس در شعري با عنوان «آنچه بايد گفت»، به تازگي از ايران در برابر حمله نظامي اسرائيل دفاع كرده و اين رژيم را متهم به انگيزه به راه انداختن جنگي جهاني كرده است. انتشار اين شعر سبب شده است كه وي به شدت و به صورت تقريبا يكپارچه اي مورد يورش رسانه هاي همگاني آلمان و بسياري ديگر از كشور ها و حتي احزاب سياسي از راست تا چپ قرار بگيرد. اين در حالي است كه موضع گيري روشنفكران در اين مورد بسيار معتدل تر بوده است، و افزون بر اين در شبكه هاي اجتماعي بحث به شدت درباره موضع گيري او ادامه دارد و اعلام نظر ها تا حدي بيشتر به سود گراس است، تا بر عليه او، بدون آنكه افراد همه نظرات او را بپذيرند و بدون آنكه لزوما واقعيت جنگ طلبي اسرائيل را به معناي دفاع از تمام موضع گيري ها و كنش هاي ايران بدانند.

البته شكي نيست كه گراس به مثابه يك آلماني سخن گفته است و نبايد فراموش كرد كه آلمان كشوري است كه بار اصلي جنايات جنگي در جنگ جهاني دوم و كشتار يهوديان (در كنار بسياري ديگر از اقوام نظير اسلاو ها و كولي ها، و بسياري از مخالفان خود از گروه هاي كمونيست و ليبرال و حتي كشيشان و مسيحيان مخالف نازي در آلمان و خارج از آلمان گرفته تا حتي معلولان، هم جنس گرايان، و بيماران لاعلاج...) را بر دوش دارد. ظاهرا انتشار اين شعر در آلمان و به وسيله يك روشنفكر ضد ليبرال و جهاني و برنده جايزه نوبل ادبيات، مي تواند همواره بهانه اي باشد براي آنكه بيشتر بر او تازيده شود و يا به گذشته هاي دور، زماني كه او جوان كم سن و سالي بيش نبوده و در نيروهاي نظامي آلمان هيتلري خدمت مي كرده است، برگشته و اين گذشته را برجسته كرد، گذشته اي كه هم در مورد اكثر قريب به اتفاق سياستمداران كهنسال آلمان از هر جناحي صادق است و هم در مورد سياستمداران ميان سال آلماني از جمله خود خانم مركل و ديگر كشور ها نظير پوتين كه به رژيم هاي ديكتاتوري كمونيستي و هولناك شوروي (رئيس پيشين سازمان اطلاعات و پليس مخفي شوروي) و يا آلمان شرقي تعلق داشتند و اين بار نه به مثابه سربازي در خدمت موطف خويش، بلكه به عنوان سياستمداران و گردانندگان مهم اين كشور ها و در نتيجه مسئول در جنايت هاي آن ها.


اما، آنچه بيش از هر چيز در اين ماجرا براي ما مطرح است آنكه، ظاهرا بسياري چيز ها هست كه امروز حتي در دموكرات ترين كشور ها نيز نمي توان گفت! به خصوص آنكه آنچه گراس گفته است نه به هيچ عنوان نفي هولوكاست بوده است، نه درخواست نابودي رژيم اشغالگر فلسطين، نه حمايت از ايران به مثابه يك سيستم سياسي، بلكه صرفا بيان نامه اي بوده است عليه جنگ و در دفاع از از ايران به مثابه يك واقعيت تاريخي و تمدني كه بايد به هر قيمت حفظ شده و از آن دفاع شود و از اينكه جنگ طلبي اسرائيل ربطي به جنايات جنگيِ جنگ جهاني دوم ندارد. رژيم اسرائيل رژيمي است كه در طول نيم قرن به مثابه يك سيستم آپارتايد حتي ميان خود يهوديان (نگاه كنيم به موقعيت يهوديان سياه پوست افريقايي در اين كشور)، ولي به ويژه نسبت به عرب ها عمل كرده است، رژيمي نظامي و نظامي گرا، رژيمي مبتني بر تفسيري اقليتي و بسيار سنت گرا از دين يهود و مبتني بر صهيونيسم كه ايده اي بيشتر غير ديني است و رژيمي كه بايد گفت بيشترين ضربه را به اخلاق و دين يهود وارد كرده است زيرا بيش از پيش در افكار عمومي جهان و به ويژه در جهان اسلام و در نزد اعراب سبب مترادف شدن خواسته يا ناخواستهٔ يهوديت كه ديني ابراهيمي و مورد احترام اسلام و مسيحيت است با يك رژيم سياسي شده است. رژيمي كه بنا بر يك طنز تاريخ ريشه هاي غير ديني دارد و بيشتر نزديك به ايده هاي اتوپيايي كمونيستي (نگاه كنيد به كيبوتز ها و شباهت شكلي و معنايي آن ها با كلخوز ها و سوخوزهاي شوروي پيشين) بوده، هر چند بعد ها به روشني به سياست هاي اقتصادي، اجتماعي و نظامي راست افراطي گرايش داشته است.


آنچه به ظاهر نبايد گفت، اما، اصرار ما بر آن است كه دائما تكرارش كنيم، اين است كه كشتارهاي تاريخي و بر پايي اردوگاه هاي مرگ و كار اجباري با صد ها هزار و گاه حتي ميليون ها قرباني (در شوروي و احتمالا در چين) در قرن بيستم و پيش از آن، صرفا در مورد يهوديان انجام نشده است، در طول تاريخ استعماري كشتارهايي بي شماري از بوميان امريكاي شمالي و جنوبي و استراليا، تا چيني هاي مخالف در دوره انقلاب فرهنگي به دست دولتيان و هنديان ضد استعمار به دست اروپائيان انجام شده است. در جنگ هاي جهاني اول و دوم كشتارهاي گسترده اي اتفاق افتاد كه بسياري از آن ها به دست متفقين (امريكا و اروپاي غربي) انجام شد. چين در دوره اشغال منچوري قرباني كشتار جمعي به دست ژاپني ها شد. ژاپن در سال آخر جنگ قرباني يك كشتار جمعي و نوعي نسل كشي اعلام نشده بود و بمب هاي اتمي هيروشيما و ناكازاكي تنها تكميل كننده مجموعه اي از بمباران هاي غير اتمي شهرهاي اين كشور به دست آمريكا بودند كه صد ها هزارتن از مردم عير نظامي را به كشتن دادند. همين را بايد در مورد بمباران هاي گسترده مناطق غير نظامي آلمان در اواخر جنگ و برپايي اردوگاه هاي اسيران آلماني و كشتار گسترده آن ها به دليل عدم رسيدگي به زندانيان كه اغلب سربازان نوجوان و جوان بودند، گفت. در استراليا در طول دو قرن، هزاران كودك به وسيله مهاجران بريتانيايي از خانوده هايشان دزديده شدند و به سفيد پوستان سپرده شدند. كودكاني كه امروز در حال احقاق حقوق والدين از دست رفته خود از طريق دادگاه هاي اين كشور هستند. در كامبوج خمرهاي سرخ يك سوم جمعيت اين كشور يعني نزديك به دو ميليون نفر را به اتهام غربزدگي به شكنجه كشيدند و به كشتن دادند و محاكمات سران آن ها هنوز ادامه دارد. در چين كمونيست اقوام تبتي و ساير مخالفان قتل عام شدند، در كردستان عراق و سوريه و تركيه، كرد ها بار ها و بار ها هدف نسل كشي هاي نظاممند با سلاح هاي شيميايي و غيره بودند. حتي در سال هاي دهه ۱۹۹۰ در اروپاي شرقي در منطقه بالكان و در افريقا در رواندا، نسل كشي هاي گسترده اي اتفاق افتاد كه انگيزه هاي سياسي و قومي داشتند و به ويژه در رواندا به شدت به وسيله كشورهاي غربي و به خصوص خود فرانسه هدايت مي شدند، اما هيچ يك از اين موارد سبب به وجود آمدن حقي براي اشغال سرزمين ديگران و بيرون راندن آن ها از زمين آبا و اجداديشان و يا بمباران كشوري تحت عنوان اينكه خطري «بالقوه» به حساب مي آيد براي ديگران نشد.


اين يك واقعيت است كه شايد نتوان هر جايي گفت، ولي هر جا بتوان گفت، حتما بايد گفت، و باز هم تكرار كرد كه اسرائيل هرگز «چيز» ي نبوده است جز انتقال حساب شده «مسئله يهود» يعني يهود ستيزي و يهود كشي هاي ساختارمند پهنه هاي مسيحي از اين كشور ها به منطقه خاور ميانه كه به گمان آن ها بايد پاياني مي بود براي يهودستيزي در اروپا، كه نبود، و آغازي براي ريشه يابي رژيم جديد در حوزه اي باستاني، كه اتفاق نيافتاد. اين دولت، بر اساس يك استناد تاريخي به موقعيتي در چند هزار سال پيش- و بنابراين كاملا بي معنا براي يك نتيجه گيري عملي در سرزمين هاي جديد- و بر اساس زور و خشونت استعماري و تروريسمي كور بنا شد و عموما با همين تروريسم دولتي و جنگ هاي بيروني به حيات خود ادامه داد اما هرگز مشروعيتي تاريخي نداشت و به دست نياورد. امروز مسئولات اين «كشور» از آن شكايت دارند كه تنها «كشور» ي هستند كه رسما موجوديتشان به زير سئوال مي رود ولي هرگز ار مردماني كه هرگز فرصت نيافتند كشوري داشته باشند يعني آن ها كه ايشان نام «مردمان بدون دولت» داده شده و رفمشان امروز در جهان از مرز سيصد ميليون مي گذرد، سخني نمي گويند. اين كشور بدون شك تنها كشوري نيست كه از دل نوعي نسل كشي بيرون آمده اما اگر نظام هاي ديگري در جهان نيز همچون ايالات متحده و استراليا دستكم تلاش كردند با جبران نسل كشي هاي پيشين و خروج از منطق استعماري و از جمله بازگرداندن بخشي از حقوق اقليت هاي زير فشار و ستم ديده همچون بردگان و بوميان، به خود مشروعيت بدهند، اسرائيل در طول نيم قرن اخير تنها با زبان زور و بر اساس منطق خشونت پيش رفته است.


استدلال اينكه اين دولت فاقد مشروعيت حقوقي و اخلاقي است و بايد از ميان رفتن حقوق مردمان فلسطين و وضعيت فاجعه بار آن ها را از طريق تغيير نظام خود جبران كند و نه آنكه با تقويت كولون ها و سياست هاي تهاجمي و نظامي گرا دائما در پي محوريت بخشيدن به خشونت تحت عنوان دفاع از مشروعيت يهودي باشد، استدلالي است منطقي و مورد حمايت اكثريت روشنفكران جهان كه هرگز برغم تمام خشونت و قدرت اين نظام نمي تواند نفي شود. برعكس بيلان نيم قرن موجوديت اسرائيل چيزي نبوده است جز آنكه يهود ستيزي را از يك پديده مسيحي و محدود به برخي از اقشار كشورهاي ارو. پايي و امريكا، به پديده اي جهاني تبديل كند. كما اينكه امروز كساني كه هرگز نامي از يهود و يهودي نشنيده بودند، نيز به اشتباه يهوديت را با رژيم نظامي گرا، صهيونيست و آپارتايدي اسرائيل يكي مي گيرند. اين بزرگ ترين ظلم به ديني است كه ربطي به خشونت آپارتايدي صهيونيسم اسرائيلي ندارد و برخي از مهم ترين و تاثيرگزار ترين هنرمندان و متفكران جهان را به آن عرضه كرده است، بزرگاني كه اكثريتشان ضد جنگ و ضد ايده تشكيل يك دولت جدا افتاده و جدايي يهوديان از سنت هاي مليشان يعني به نوعي پذيرش ايده قوم گرايانه و سنتي و اجراي آن در يك دولت ملي بودند و در كشورهاي زادگاه خود تا به آخر ماندند و خود را پيش از هر چيز متعلق به انسانيت و سپس به زبان و فرهنگ ملي و زبانيشان وگاه نيز بسيار متاثر از فرهنگ ديني خود مي دانستند كه آن ها را تربيت كرده و از آن ها انسان هايي اهل تفكر و صلح طلب ساخته و نه اهل خشونت و جنگ طلب و ظالم نسبت به فلسطينيان: از آلبرت انشتين و وودي آلن و استانلي كوبريك گرفته تا زيگموند فرويد و كلود لوي استروس، از كارل ماركس گرفته تا اميل دوركيم و نوام چامسكي و اين فهرست را مي توان بسيار ادامه داد. حال خود قضاوت كنيم: آيا مي توان يك لحظه تصور كرد كه نقطه نظر مشتركي ميان استروس كه عمر خود را صرف شناساندن محروم ترين سرخپوستان آمازون و دفاع از حق آن ها به عنوان انسان كرد و جان خود را بار ها در ميدان تحقيق براي اين انسان ها كه اكثر اروپايي ها تا قرن بيستم آن ها را در حد حيوانات مي دانستند، به خطر انداخت، يا چامسكي كه ساليان درازي است در امريكا بر عليه سياست هاي جنگ طلبانه كشور خود و به ويژه تبعيت اين كشور از لابي هاي اسرائيلي و صهيونيستي مبارزه مي كند، با شخصيت هاي سطحي و نظامي گرايي كه امروز بر اين كشور حكومت مي كنند، يافت؟ اسرائيل در مواردي از همبستگي برخي از روشنفكران يهود تبار در ابتداي تشكيل خود سوء استفاده كرد تا ضديت آن ها با فاشيسم و متاسفانه اشتباه آن ها در دفاع از ايده فلسفي و ضد يهودگراي صهيونيستي را به حساب چك سفيدي براي جنايات آن دوره و تا امروز خود بگذارد. اما آيا مي توان تصور كرد كه اگر اين روشنفكران امروز زننده بودند، مي توانستند موضعي جز آنچه چامسكي به مثابه يك روشنفكر يهودي همواره درباره اسرائيل داشته است، داشته باشند؟


اين ها چيزهايي است كه بايد گفته شود و گفته خواهد شد. گونتر گراس در ۸۴ سالگي و در اوج افتخاري كه يك عمر كار ادبي، جايزه نوبل ادبيات و كتاب هاي ضد فاشيستي مهمي چون «طبل حلبي» كه هم خود و هم فيلمي كه از آن ساخته شد يكي از بزرگ ترين خدمات را به مبارزه با فاشيسم كردند، چيزي براي از دست دادن ندارد، اما اگر حرف خود را نمي زد حق داشت كه به گمان خودش، آبرويي خويش را از كف بدهد و با وجدان آزرده اين جهان را ترك كند. اما پرسش نهايي اينكه آيا شكستن اين سكوت براي ما به مثابه روشنفكران كنوني تمدني كه امروز هدف جنگ طلبي گروهي ژنرال هاي عقل باخته از جنس «دكتر استرنج لاو» هاي استانلي كوبريك، قرار گرفته است، يك وظيفه نيست؟ از كورش پادشاه هخامنشي به مثابه «منجي» يهوديان در كتاب مقدس آن ها ياد شده است و امروز كشوري كه ادعاي پيروي دفاع از يهوديت تاريخي را مي كند، آشكارا در پي نابودي سرزمين و مردماني است كه كورش بنيان نهاد، آن هم نه در حرف و شعار، كه هر كس مي تواند به زبان بياورد، بلكه با سلاح هاي هسته اي كه در دست دارد و همه نيز مي دانند.


اين رژيم امروز در پي نابودي تمدني چند هزار ساله است كه يكي از منجيان تاريخي يهويديت و يكي از جايگاه هاي اوليه دين يهود، دربين النهرين ايراني بوده است، تمدني كه قديمي ترين اقوام يهود را بسيار پيش از اروپائي ها در خود جاي داده و هنوز هم جاي مي دهد. اسرائيل بر آن است كه اين كار را با ادعاي دفاع از اخلاق و آزادي انجام دهد و هركس به اين روش و شيوه سطحي گرا و اين انحراف بزرگ تاريخي و اين كج انديشي و سوء استفاده از حافظه جمعي نسل كشي جنگ حهاني دوم و قربانياني كه هيچ نقشي در جنايات كنوني اين رژيم نداشته و نخواهند داشت، سخن بگويد، متهم به يهود ستيزي و دشمني با آزادي مي كند، آيا مي توان دروغي بزرگ تر از اين، رذالتي بالا تر از اين و ظلمي بالا تر از اين را در تاريخ نسبت به دين يهود و نسبت به كل انسانيت سراغ گرفت؟ اين چيزي است كه بايد گفته شود و باز هم گفته شود.

دكتر ناصر فكوهی