بهاریه های معروف شاعران پارسی; منوچهری

آمد بهار خرم و آورد خرمى **وز فر نوبهار شد آراسته زمى
خرم بود همیشه بدین فصل آدمى **با بانگ زیر و بم بود و قحف(1) در غمى
زیرا كه نیست از گل و از یاسمن كمى **تا كم شده ست آفت سرما ز گلستان
از ابر نوبهار چو باران فروچكید **چندین هزار لاله ز خارا برون دمید
آن حله اى كه ابرمر او را همی تنید **باد صبا بیامد و آن حله بردرید
آن حله پاره پاره شد و گشت ناپدید **و آمد پدید باز همه دشت پرنیان
از لاله و بنفشه همه كوهسار و دشت **سرخ و سپید گشت چو دیباى پایرشت
برچد بنفشه دامن و از خاك برنوشت **چون باد نوبهار برو دوش برگذشت
شاخ بنفشه چون سر زلفین دوست گشت **افكند نیلگون به سرش معجر كتان
آمد به باغ نرگس چون عاشق دژم **وز عشق پیلگوش(2) در آورده سر به خم
زو دسته بست هر كس مانند صد قلم **بر هر قلم نشانده بر او پنج شش درم
اندر میان هر قلمى زو یكى شكم **آگنده آن شكمش به كافور و زعفران
آن سوسن سپید شكفته به باغ در **یك شاخ او ز سیم و دگر شاخ او ز زر
پیراهنیست گویى دیبا ز شوشتر **كز نیل ابره(3) استش و از عاج آستر
از بهر بوى خوش چو یكى پاره عودتر **دارد همیشه دوخته از پیش بادبان
برگ گل سپید به مانند عبقرى(4) **برگ گل دو رنگ بكردار جعفرى
برگ گل مُورد بشكفته ى طرى(5) **چون روى دلرباى من، آن ماه سعترى (6)
زى هرگلى كه ژرف بدو در تو بنگرى **گویى كه زر دارد یك پاره در میان
چون ابر دید در كف صحرا قباله ها **بارانها چكید و ببارید ژاله ها
تا گرد دشتها همه بشكفت لاله ها **چون در زده به آب معصفر(7) غلاله ها(8)
بشكفت لاله ها چو عقیقین پیاله ها **وانگه پیاله ها، همه آگنده مشك و بان (9)
بنمود چون ز برج بره آفتاب روى **گلها شكفت بر تن گلبن به جاى موى
چون دید دوش گل را اندر كنار جوى **آمد به بانگ فاخته و گشت جفتجوى
بلبل چو سبزه دید همه گشته مشكبوى **گاهى سرود گوى شد و گاه شعرخوان
گلها كشیده اند به سر بر كبودها **نه تارها پدید برآنها نه پودها
مرغان همی زنند همه روز رودها **گویند زار زار همه شب سرودها
تا بامداد گردد، از شط و رودها **مرغان آب بانگ برآرند وز آبدان
تا بوستان بسان بهشت ارم شود **صحرا ز عكس لاله چو بیت الحرم شود
بانگ هزاردستان چون زیر و بم شود **مردم چو حال بیند ازینسان خرم شود
افزون شود نشاط و ازو رنج كم شود **بى رود و مى نباشد، یك روز و یك زمان
بلبل به شاخ سرو برآرد همى صفیر **ماغان به ابر نعره برآرند از آبگیر
قمرى همی سراید اشعار چون جریر(10) **صلصل(11) همی نوازد یكجاى بم و زیر
تا بادها وزان شد بر روى آبها **آن آبها گرفت شكنها و تابها
تا برگرفت ابر ز صحرا حجابها **بستند باغها ز گل و مى خضابها
برداشتند بر گل و سوسن شرابها **از عشق نیكوان پریچهره، عاشقان
اطراف گلستان را چون نیك بنگرد **پیراهن صبورى چون غنچه بردرد
از نرگس طرى و بنفشه حسد برد **كان هست از دو چشم و دو زلف بتش نشان
1- قحف : كاسه چوبی ، كشكول چوبین .
2- پیلگوش : سوسن .
3- ابره : تای رویین از جامه .
4- عبقری : نوعی گستردنی از دیبای منقش ،نوعی جامه نیكو ونفیس .
5- طری : با طراوت .
6- سعتر : نام دیگر گیاه سیسنبر.
7- معصفر: زرد یا سرخ شده با آب سرخ رنگ .
8- غلاله : زلف .
9- بان : در بعضی فرهنگها بان را به معنای بید ومشك آورده اند ، ولی در اصل درختی است از تیره دولپه ای ها كه در آسیای جنوب وجنوب شرقی وشمال آفریقا می روید .
10- جریر : جاری ، روان .
11- صلصل : فاخته .
الحمد لله الّذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیـــــــرالمومنین و الآئمّة المعصومین علیهم السّلام