اگرپیامک تبلیغاتی نمی‌خواهید با09990 تماس بگیرید

مشتركاني كه نمي‌خواهند پيامك‌هاي تبليغاتي براي آن‌ها ارسال شود، مي‌توانند

با شماره 09990

تماس گرفته و خواستار قطع ارسال پيام‌هاي کوتاه تبليغي به تلفن همراه خود شوند.

یک شیرجه کامل

شماره اس.ام.اس های ضروری و راهگشا در کشور

دانستن شماره اس.ام.اس یا پیامک های ضروری در مواقع لازم خود نعمتی است که باعث می شود کارهایمان سریعتر راه بیفتد.

- گرفتن خلافی ماشین :30005151 ( عدد عمودی کنار کارت را بفرستید)

- گزارش اطلاع دادن تخلف تاکسی : 30004246 ( شماره پلاک ماشین متخلف را بفرستید)

- رهگیری نامه پستی: 2000441 (ابتدا حرف Rرا بنویسید و بعد شماره روی رسید پستی را )

- مشکلات شهری (شهرداری) : 3000137

- اعلام نتیجه کنکور شب قبل از قرارگرفتن در سایت سنجش : 2000000 (شماره داوطلبی را بفرستید)

- با خبر شدن از اخبار انجمن فارغ التحصیلان دانشگاه : 10001336

- دیکشنری : 1000384 یا 1000370 (لغت مورد نظر رو بفرستید) اول باید در سایت عضو شوید www.sms2him.com بعدش لغت مورد نظر را بنویسید.

- لغت نامه آریان پور : 2000444 Word-to-translate

- ایجاد پست در پرشین بلاگ : 300072

- گرفتن قبض موبایل : 30009 ( با فرمت زیر بنویسید : تاریخ شروع ؛ تاریخ انتها مثلا 860123 ؛ 860101 یعنی از اول سال 86 تا 23 فرودین ماه)

- خدمات بانک ملت : 200033
- خدمات بانک اقتصاد نوین : 200050
- خدمات بانک سپه:200020 - 200021-200022
- خدمات بانک کشاورزی : 2000911- 200093
- خدمات بانک سامان : 20000
- خدمات بانک صادرات :200060
- خدمات بانک تجارت : 200070
(توجه داشته باشید برای استفاده از خدمات بانک ها اول باید در شعب درخواست را پر کنید)

- اطلاعات پرواز : 2000444 : ( با این فرمت : پرواز Filight-code)

- نرخ ارزهای رایج : 2000444 با این فرمت : Currency-name

- اطلاعات هوا : 1000305 ( پیش شماره شهر مورد نظر بدون صفر را بفرستید)

- ساعت کشورها : 1000392 (نام کشور را بفرستید)

- مکان های دیدنی هر شهر : 1000394

- مسافت بین شهر ها : 1000396

- آخرین بازی های کامپیوتری : 1000400

- جدیدترین نرم افزارها : 1000401

- اطلاع از اینکه دامین مورد نظر رجستر شده یا خیر : 1000355

- بورس - نرخ سهام یک شرکت : 2000444 ---بنویسید : Bourse sompany -id

- بورس - بیشترین افزایش قیمت : 2000444 ---بنویسید : Bourse high

- بورس- کمترین افزایش قیمت : 2000444 ( بنویسید : Bourse low)

- اوقات شرعی : 2000916

- اطلاع رساني راهها: 1000141 كد شهر مبداء و مقصد را ارسال كنيد.

گران قيمت ترين هواپيماهاي نظامي جهان

ده رتبه نخست از فهرست گران ترين جنگ افزارهاي هوايي دنيا را گردآوري کرده وبه حضورتان تقديم مي کنيم. به يادداشته باشيد که پر بها بودن دليلي بر بهترين بودن نيست واين موضوع به دفعات در جنگ ها و نبردهاي مختلف ثابت شده است.

F/A-18 Horne

 

94ميليون دلار

اين هواپيماي دو موتوره براي نخستين بار در سال 1980 واردخدمت گرديد تا نخستين جنگنده ضربتي ايالات متحده با قابليت حمله توأم به اهداف زميني وهوايي درتمام شرايط جوي باشد که گستره وسيعي ازانواع بمب هاي معمولي تا هدايت شونده و موشک هاي هوا به هوا، هوا به زمين و ضد کشتي با وزن بيش از6 تن را با خود حمل مي کند. اگر چه توانايي هاي عملکردي F/A-18 از سال 1986 بارها توسط تيم آکروبات هوايي نيروي دريايي آمريکا يعني Blue Angels به اثبات رسيده بود اما نخستين رزم هاي خود را درعمليات توفان صحرا به نمايش گذاشت. درحال حاضر پرنده مورد بحث موسوم به «زنبور سرخ» درنيروي هوايي کشورهاي کاندا، استراليا، فنلاند، کويت، مالزي، اسپانيا و سوئيس انجام وظيفه مي کند. 
 

EA-18G Growler

 

 102 ميليون دلار
گونه جلاخورده و ارتقاء يافته F/A-18F  يا «سوپر هورنت» با سلاح هاي کمتر ودرعوض تجهيز شده به پيشرفته ترين تجهيزات جنگ الکترونيک که بار ديگر از سوي کمپاني «مک دانل داگلاس» دراختيار نيروي دريايي ايالات متحده است. اين پرنده با نام پر معناي «غرغرو» که جانشين هواپيماي EA-6B Prowlers به حساب مي آيد از سال 2007 شکل عملياتي به خود گرفته است. واز مهمترين کارآيي هاي آن بايد به توانايي شناسايي و انهدام رادارهاي ضد هواپيما واختلال درمخابرات دشمن اشاره کرد تا درحقيقت نقش يک مهاجم الکترونيک را داشته باشد، با تمام اين موارد هميشه 8 تن مهمات مختلف نيز با خود دارد.
 

V-22Osprey 

 

 118 ميليون دلار
با وجود دو موتور ملخي چرخان، هيچ پرنده ديگري نمي تواند با قابليت برخاستن ونشستني همانند هلي کوپتر و پروازي بسان هواپيما با اندازه Osprey محصول «بل - بوئينگ» بار حمل کند. اولين کاربري واقعي اين «عقاب دريايي» به سال 2007 درجنگ عراق رقم خورد تا ثابت کند از هرهلي کوپتري سريع تر بوده واز هر هواپيماي ديگري زودتر به هوا برمي خيزد. اگر چه با سقوط يک فروند از اين هواپيماي چند منظوره وکشته شدن 30 نفر، پروژه توسعه آن متوقف گرديد ولي به دليل برد مناسب و تغيير پذيري چشمگير آن دوباره به توليد بازگشت ودر افغانستان مورد استفاده قرار گرفت. هواپيماي v-22 Osprey قادراست 32 سرباز نشسته روي کف، بيش از 9 تن بار داخلي يا نزديک به 7 تن بار آويزان را تا مسافت 1627 کيلومتر جابه جا کند.
 

F-35Lightning ll

 

 122 ميليون دلار
درسال 2001 که کمپاني «لا کهيد مارتين» سرميز گفتگوي ساخت اين جنگنده خفيه کار فرا صوت نشست، بزرگترين قرارداد نظامي تا آن زمان رقم خورد. «آذرخش» که يک هواپيماي نسل پنجم محسوب مي شد عملياتي مانند پشتيباني هوايي نزديک، بمباران تاکتيکي ودفاع هوايي را در قالب برنامه «جنگنده ضربتي مشترک » برعهده داشت اما با ربوده شدن بيش از 7/5 ميليون خط از کدهاي کامپيوتري ساخت در سال هاي 2008/2007 وبه دليل احتمال دستيابي ساير کشورها به اطلاعات محرمانه وحتي امکان ساخت آن، اين پروژه بزرگ به بايگاني سپرده شد. در آوريل 2009 لاکهيد مارتين طي اطلاعيه اي اعلام کرد، هنوز لو رفتن چنين طرحي را باور ندارد!
 

E-2D Advanced Hawkeye
 

 

 232 ميليون دلار
با ساخت اين هواپيما گامي مهم واساسي درجهت پيشبرد روش هاي تجسس وشناسايي برداشته شد زيرا سيستم رادار بسيار قدرتمند آن براي پوشش هوايي منطقه زير نظر گرفته شده، 300 درصد هر هواپيماي ديگري دقت دارد. رادار پرنده«چشم عقاب پيشرفته» درگروه هواپيماهاي اخطار زود هنگام هوابرد قرار دارد وچهارمين نسل هواپيماي ناونشين E-2 Hawkeye ساخت «نورثروپ- گرومن» به شمار مي رود که از سال 2007 درحال گذراندن آزمون مختلف است اما گفته مي شود به دليل شرايط نامساعد مالي، احتمالاً اين طرح تا مدتي زمين گير شده ومسکوت مانده ضمن اينکه تاکنون تنها دو فروند ازآن تحويل نيروي درياي ايالات متحده شده است.
 

VH-71Kestrel

 241 ميليون دلار
تنها هلي کوپتر موجود دراين فهرست، پرنده بسيار قيمتي کمپاني «لاکهيد مارتين» وگونه اي از AW101 ساخت «آگوستا وستلند» بوده که هم خانواده هلي کوپتر رئيس جمهور آمريکا است. اگرچه اين پرنده يک هلي کوپتر دريا پايه به شمار مي آيد ولي وظيفه اصلي آن جا به جايي سران کاخ سفيد است وبا اينکه براي مدتي توليد آن درسال 2007 دچار وقفه گرديد؛ اين «باز کوچک» دوباره به آسمان بازگشت .اين هلي کوپتر بزرگ با گنجايش 14 نفر مسافر و4 خدمه، بردي برابر 1389 کيلومتر داشته وبيشترين سرعت آن به 309 کيلومتر بر ساعت مي رسد.
 

P-8A Poseidon

290 ميليون دلار
کمپاني بوئينگ برپايه هواپيماي 737-800 نمونه اي نظامي و برد بلند براي مقابله با زير دريايي هاي دشمن وجمع آوري اطلاعات را در سال 2009 عرضه کرد که مي تواند گونه هاي مختلف اژدر، موشک هاي ضد کشتي هارپون و خرج زير آبي را در 5 محفظه داخلي وسه مقر زير هر بال خود حمل کند وپيش بيني مي شود تعداد 117 فروند از آن در سال 2013 تحويل خريداران گردد. انواع تجهيزات ضد الکترونيک، سيستم تشخيص دوست از دشمن، امکان پرواز در ارتفاع 41 هزار پايي و ...برخي از امکانات اين «الهه دريا» هستند، اين هواپيما با دو خدمه پروازي و 7 افسر تجهيزات ومهمات، مي تواند بردي بيش از 2200 کيلومتررا پوشش دهد. 
 

C17A Globemaster lll

328 ميليون دلار
اين هواپيماي ترابري نظامي در دهه 1980 توسط مک دانل داگلاس که اينک بخشي از بوئينگ محسوب مي شود جهت حمل نيروهاي نظامي به منطقه نبرد، تخليه مجروحان بارريزي هوايي طراحي وساخته شده ودر سال هاي 1990 مورد بازنگري وبهبود قرار گرفت تا c174 با چهار موتور يکسان با بوئينگ 757 پا به عرصه گذارد به طوري که تات 190 فروند «استاد زمين» درخدمت قرار گرفته اند. اين هواپيما گنجايش 102 چتر باز نظامي با تمام تجهيزات را داشته و از سال 1993 قابليت هاي خود را در افغانستان وعراق به اثبات رسانده است.
 

F-22 Raptor

 350 ميليو ن دلار
درخلال جنگ سرد همواره صحبت از ساخت پرنده اي خفيه کار بود که تقريباً پس از پايان اين نبرد غير عملياتي جامه واقعيت پوشيد. کمپاني لاکهيد مارتين که هيچگاه تصور نمي کرد هزينه ساخت اين هواپيماي نسل پنجم تا اين حد بالا رود و با اينکه نخستين پروازآن در سال 1997 انجام شده بود، سرانجام در سال 2005 آن را تحويل نيروهاي نظامي ايالات متحده داد. شکار موشک هاي کروز دشمن و پرواز فراصوت با قابليت رادار گريزي، حمله به هدف هاي زميني وجنگ الکترونيک از جمله کاربري هاي «رباينده» است که تاکنون سه يا چهار فروند آن به دلايل مختلف سقوط کرده است .اين پرنده تک نفره با اتکا به دو موتور خود تا 2410 کيلومتر برساعت سرعت گرفته و 2960 کيلومتر برد دارد.
 

B-2 Spirit

گران قیمت ترین هواپیمای دنیا  2/4 ميليارد دلار
اين هواپيما آنقدر زياد است که کنگره آمريکا در دهه نود ميلادي سفارش ساخت 132فروندي آن را تنها به 21 فروند کاهش داد. «روح» همان هواپيماي خفيه کاري است که بسياري آن را با نام Stealth مي شناسند واگر چه «نورثروپ گرومن» ادعا مي کرد بوسيله انواع رد ياب هاي فراسرخ، صوتي، الکترومغناطيسي، رادار وحتي چشم نمي توان آن را شناسايي کرد اما با انهدام دو فروند از آنها در جنگ بالکان بوسيله نيروهاي هم پيمان با روسيه، تمام معادلات سران کاخ سفيد بهم ريخت! با اينکه پرنده مورد بحث مي تواند 23 تن بمب معمولي يا اتمي را حمل کند اما سرعت زير صوت وعدم توانايي کنترل هواپيما توسط خلبان بدون وجون کامپيوتر مرکزي از مهمترين معضلات اين بمب افکن استراتژيک با برد بيش از 11 هزار کيلومتر است.

منبع : نوآور  

ترور عماد مغنيه به روايت موساد

روزنامه صهيونيستي يديعوت آحارونوت اخيرا گزارشي منتشر كرده است. اين گزارش فصل بيستم كتاب "موساد، عمليات بزرگ " است كه نحوه به شهادت رساندن عماد مغنيه از سوي موساد را توضيح مي‌دهد، ادعاها و اتهامات مطرح شده از سوي صهيونيست‌ها عليه اين مبارز لبناني كه عمدتا دروغ و براي مخدوش كردن چهره وي بوده است، در ترجمه اين گزارش عينا آمده است، متن كامل گزارش را به مناسبت سالروز شهادت آن بزرگوار در زير مي‌بينيد.

*تشريح صحنه ترور شعيد مغنيه

روز دوازده فوريه 2008، بنا بر گزارش‌هاي داخلي و خارجي، چند شخص پيرامون ساختمان يك آپارتمان بزرگ واقع در منطقه‌اي گران قيمت از شهر دمشق جمع شدند، و اندكي پيش از عصر، ماشين جيپ نقره‌اي رنگ از نوع ميتسوبيشي پاژيرو را نزديك آپارتمان ديدند.

شخصي با لباس مشكي و ريشي مرتب و بدون محافظ وارد منزل شد. كارگراني كه در خيابان ايستاده بودند، با سرعت از طريق سيستم‌هاي ارتباطي خود اطلاع مي‌دهند كه "فرد " به دمشق آمده و به آپارتمان رسيده است.

كمي پيش از ساعت 10 شب، اين شخص آپارتمان را ترك و از ساختمان خارج شده و سوار بر خودروي خود براي ملاقاتي ديگر در يك آپارتمان مخفي امن واقع در منطقه كفر سوسة به راه مي‌افتد تا چندين ملاقات با نمايندگان ايران، سوريه و لبنان داشته باشد.

بنا بر گزارش روزنامه "ساندي اكسپرس "، تعقيب‌كنندگان درحاليكه، تلفن‌هاي همراه به دست داشتند، جهت اطمينان از اينكه بدون شك، اين فرد، همان شخص مورد نظر است، به عكس جديد اين فرد در تلفن همراه خود نگاه مي‌كردند. در تمام مدت، ماوقع را به فرماندهان موساد گزارش مي‌كردند.

پس از خروج فرد مورد نظر از خانه‌اي كه در آن توقف داشت، تعقيب‌كنندگان با دقت او را زير نظر گرفته و با استناد به عكس جديدي كه همراهشان بود، مطمئن مي‌شوند وي همان شخص مورد نظر است، لذا بلافاصله مسأله را به همكاران و مقر فرماندهي در تل‌آويو، گزارش داده و همگي براي اجراي عمليات آماده مي‌شوند. سران موساد با استرس فراوان، در اتاق "مائير داگان " جمع شدند تا از نزديك جريان را دنبال كنند. فرد خودروي نقره‌اي رنگ را روشن كرد. يكي از تعقيب‌كنندگان در بي‌سيم خود به آرامي اعلام مي‌كند كه شخص مورد نظر در راه است. فردي كه درون خودروي پاژيرو نقره‌اي رنگ حاضر بود همان "عماد مغنيه " است.

*مغنيه و سال‌ها دروغ‌پردازي عليه وي

بدنبال انفجار در برجهاي دوقلوي،اف‌بي‌آي، با انتشار ضميمه‌هاي حجيم، ليست تروريست‌هايي كه بيشتر تحت تعقيب هستند را اعلام كرد. اين اطلاعيه، آرم ال اف بي اي، وزارت امور خارجه و وزارت دادگستري آمريكا را به همراه داشت. در اين ليست 22 اسم و 22 عكس وجود داشت، در رديف نخست ‌اين ليست عماد مغنيه حضور داشت كه آمريكا آن را براي سياست‌هاي خود از همه خطرناك‌تر مي دانست و براي كشتن وي 5 مليون دلار جايزه تعيين كرده بود.

آمريكا در اين بيانيه وي را به انفجارهايي متهم كرده است كه در آنها تعداد زيادي آمريكايي كشته شده‌اند:
18 آوريل 1983- انفجار سفارت آمريكا در بيروت- 63 كشته.
23 اكتبر 1983- انفجار فرماندهي نيروهاي مبارز آمريكايي در بيروت- 241 كشته.
23 اكتبر 1983- انفجار فرماندهي چتربازان فرانسوي در بيروت- 58 كشته.

به غير از اين موارد، ربودن و قتل "ويليام باكلي " از اعضاي آژانس اطلاعاتي مركزي ايالات متحده و يك سلسله عمليات در سفارت آمريكا در كويت و نيز ربودن هواپيماي مسافربري متعلق به شركت آمريكايي TWA، و دو هواپيماي شركت هواپيمايي كويت و به قتل رساندن كلونل هيگنز از نيروهاي نظارتي سازمان ملل در جنوب آمريكا و قرباني كردن 10 سرباز آمريكايي در عربستان سعودي از جمله اتهاماتي است كه آمريكا به اين مبارز لبناني نسبت مب داد.

زماني كه اين ليست به دست رژيم صهيونيستي رسيد، موساد مواردي را به آن افزود:
4 نوامبر 1983- انفجار فرماندهي ارتش صهيونيستي در صور – 60 كشته.
10 مارس 1985 – حمله به كاروان ارتش صهيونيستي در نزديكي مطلة – 12 كشته.
19 اكتبر 1988 – هدف قرار دادن فرمانده ارتش صهيونيستي نزديك مطلة – 8 كشته.
17 مارس 1992_ انفجار در سفارت‌ اسرائيل در آرژانتين -29 كشته
18 تير 1994- انفجار مركز يهوديان در بوئنس آيرس آرژانتين- 86 كشته


به غير از اين اينها، مواردي همچون، ربودن 3 سرباز در مزارع شبعا، ربودن "حنان تتنباوم " و عمليات تيراندازي در نزديكي شهرك صهيونيستي كيبوتس متسوفا و مهمتر از همه ربودن دو سرباز به نام‌هاي ريگف و گولدفاسر در مرزهاي لبنان نيز از سوي اسرائيل به اين ليست اضافه شد.

آمريكا و اسرائيل مدعي بودند در پشت همه اين عملياتها يك نفر وجود دارد، فردي مخفي كه در ميان پايتختهاي خاورميانه حركت كرده، [اين در حالي است كه آنها در برخي از اين اتفاقات مدعي بودند كه ايران مسئول انجام اين انفجارهاست، اما اين بار منافع خود را در آن ديده بودند كه مغنيه را در اين مورد متهم كنند. وي از دست عكاسان فرار كرده و انجام مصاحبه را رد ميكند. دستگاههاي اطلاعاتي غربي مغنيه را به شبحي تشبيه مي‌كنند كه گاهي هست و گاهي نيست. بسياري از اقدامات مغنيه شناخته شده اما ديگر در مورد قيافه، عادات و مكان او چيزي معلوم نيست. روشن است كه وي سال 1962، در يكي از روستاهاي جنوب لبنان به دنيا آمده، برخي اين روستا را طير دبا دانسته و برخي ديگر اطلاعات مختلفي را مطرح كرده‌اند.

*مغنيه سالها سازمان‌هاي جاسوسي دنيا را سردرگم كرد

بنا بر اطلاعات موثق، والدين مغنيه از شيعيان مذهبي بوده‌اند؛ وي در سنين كودكي به بيروت رفته و در محله فقيري در مجاورت فلسطيني‌ها بزرگ شد، او به سازمان آزاديبخش فلسطين پيوسته، تحصيلات راهنمايي را رها و به جنبش فتح ملحق شد. گفته‌اند كه وي نگهبان شخصي "ابو اياد " (جانشين عرفات) بوده؛ او بعد از مدتي به خدمت "گروه 17 " كه يگان امنيتي سازمان بود، در آمد، اما زمانيكه پس از جنگ سلامة الجليل در سال 1982، سازمان آزاديبخش فلسطين از لبنان اخراج شد، مغنيه، ماندن در بيروت را ترجيح داده و به هسته اوليه مؤسسين حزب‌الله پيوست.

بر اساس گزارش يديعوت اين مرد، در سايه بودن و ظاهر نشدن در ملا عام را ترجيح داد و گزارشها پيرامون وي ناقص و پيچيده است. بنا بر يكي از گزارشها، مغنيه محافظ شخصي علامه فضل الله مرجع فقيد شيعيان در لبنان بوده است. طبق گزارشي ديگر، وي فرمانده و مغز متفكر عملياتهاي منظمي بوده كه نتايجي خونين را بدنبال داشته است. برخلاف سيد حسن نصرالله رهبر فعلي حزب‌الله، مغنيه در تلويزيون حاضر نمي‌شد.

عماد مغنيه به ادعاي اين كتاب يك تروريست [مبارز] سرسخت و مبتكر بوده است. درخشش وي در جريان طراحي و فرماندهي سلسله عملياتهاي كشتار جمعي لبنان در اواخر جنگ اول لبنان نمود داشته است. وي زمانيكه يك كاميون پر از مواد منفجره را با هدايت تعدادي از مبارزان به مقر فرماندهي نيروهاي مبارز آمريكايي و چتربازان فرانسوي در بيروت فرستاد، تنها 21 سال داشت. چند روز بعد، همين حادثه عليه مقر فرماندهي اسرائيل در صور تكرار شد. مغنيه در 22 سالگي يك گروه از مبارزان را به سمت ساختمان سفارت آمريكا در كويت فرماندهي و همانجا اولين هواپيماي خود را ربود. مغنيه پس از هر عمليات از محل فرار مي‌كرد، گويي كه زمين او را بلعيده باشد.

به ادعاي اين كتاب صهيونيستي عماد مغنيه در 23 سالگي هواپيماي TWA را در مسير يونان به رم ربود و خلبان را وادار به فرود در فرودگاه بيروت كرد؛ در جريان ربودن هواپيما، "رابرت دين استاتهام " غواص ناوگان به قتل رسيده و جنازه‌اش از پنجره هواپيما به بيرون پرتاب شد. مغنيه بعد از عمليات ربودن هواپيما فرار كرد! اما اين بار اثر انگشتش را در دستشويي هواپيما جا گذاشت.

*مغنيه، مرد سايه‌ها

از زندگي شخصي مغنيه چيزي معلوم نيست، جز ازدواج با دختر عمه‌اش كه حاصل آن يك دختر و يك پسر است. مغنيه از سنين پايين احساس مي‌كرد كه هدف تعدادي از دستگاههاي اطلاعاتي غربي است، لذا تلاش كرد هويت خود را پنهان سازد؛ وي عمل جراحي پلاستيك ناموفقي را ليبي انجام داد.

تنها يك عكس از مغنيه به دستگاههاي اطلاعاتي غربي رسيد كه در آن عينك و ريش داشته، چاق است و كلاهي بر سر دارد. اطلاعات درباره وي ناقص بود، اف بي آي تا اين حد از او مي‌دانست كه متولد لبنان است، عربي صحبت مي‌كند، مو و محاسن دارد، قدي حدود 170 سانتيمتر و وزني حدود 60 كيلوگرم دارد. اما بايد باز هم تأكيد كرد كه عماد مغنيه خود را به خوبي پنهان مي‌كرد و در گمراه كردن تعقيب كنندگانش موفق بود.

مغنيه پس از تمامي عملياتهايي كه انجام داد، از شخصيتهاي بزرگ حزب‌الله شد و نمادي از استواري، شجاعت و توان اجرايي شد، تا جائيكه بازوي نظامي سازمان، به عامل وحشت دستگاههاي اطلاعاتي جهان تبديل شد. هر زمان كه نيرو و توان اين سازمان افزايش يافت، هدف خود را ترور در اسرائيل و غرب قرار داد. مغنيه اين مطلب را درك كرده و در فرار دائم زندگي مي‌كرد، به همه حتي ياران نزديك خود مشكوك بود. بسياري از اوقات محافظان شخصي خود را تغيير مي‌داد و هر شب در جاهاي مختلف مي‌خوابيد. سفرهاي وي به بيروت، تهران و دمشق از اسرار مخفيانه بوده است.

مغنيه بر اساس تصويري كه از وي در موساد و سازمانهاي جاسوسي جهان وجود داشت، شخصي بخصوص، با حضور قوي، داراي علمي گسترده در رابطه با وسايل جنگ الكترونيك و نيز انگيزه بسيار بالا بود. مغنيه واكنشهاي غيرقابل پيش‌بيني داشت؛ وي توانايي تبديل به شخصيتها و هويتهاي مختلف را دارا بود كه به او اين امكان را مي‌داد يكي پس از ديگري از دست تعقيب‌كنندگان خود فرار كند.

*مغنيه نقطه ضعفي نداشت

"ديويد بركاي " از فرماندهان يگان 405 در امان [سازمان جاسوسي ارتش رژيم صهيونيستي] كه مسئول پرونده عكس مغنيه بود در مصاحبه‌اي با روزنامه انگليسي "ساندي تايمز " اظهار داشت: اطلاعات بسياري از مغنيه جمع كرديم، اما هر بار كه اقدام به اين كار نموديم اطلاعاتمان كمتر مي‌شد، چرا كه موفق نشديم نقاط ضعفي مانند زن، مواد مخدر و پول در وي پيدا كنيم.

سالهاي زيادي، فشار بر مغنيه ادامه پيدا كرد. سال 1988 زمانيكه هواپيماي وي در پاريس فرود آمد، نزديك بود دستگاههاي فرانسوي او را دستگير كنند. فرانسويان اطلاعاتي داشتند كه آژانس اطلاعاتي آمريكا در اختيارشان گذاشته بود از جمله تصاوير، گذرنامه‌هاي جعلي كه مغنيه از آنها استفاده مي‌كرد؛ اما فرانسه از آن بيم داشت كه دستگيري مغنيه سبب قتل گروگان‌هاي فرانسوي كه در لبنان دستگير شده بودند، شود. لذا ترجيح دادند خود را به ندانستن زده و به او اجازه ادامه سفر را بدهند. سازمانهاي آمريكايي تلاش كردند مغنيه را سال 1986 در اروپا و سال 1995 در عربستان دستگير كنند، ولي مثل هميشه از دست آنها فرار كرد.

در آن سالها مغنيه به شدت مشغول برنامه‌ريزي و اجراي عمليات عليه اسرائيلي‌ها و يهوديان در آرژانتين بود؛ سال 1988 در نزديكي سفارت بوينس آيرس، بر انفجار يك كاميون بمب‌گذاري شده كه توسط يك عامل انتحاري هدايت مي‌شد، نظارت داشت و 29 نفر را به قتل رساند. بلافاصله شماري از سران دستگاههاي امنيتي اين عمليات را به حزب‌الله ارتباط دادند و معتقد بودند اين عمليات، انتقامي بود در پاسخ به ترور موسوي كه در حملات بالگردهاي اسرائيلي در جنوب لبنان به شهادت رسيد. با گذشت 2 سال، بار ديگر طي عملياتي در مركز يهوديان در بوينس آيرس، 86 نفر به قتل رسيدند كه به اعتقاد برخي اين عمليات نيز پاسخ حزب‌الله در ربودن شيخ مصطفي ديراني بوده است.

*ترور نافرجام

در دسامبر 1994، مغنيه در لبنان ديده شد و طي مدت زماني كوتاه، تلاش براي ترور وي توسط يك خودروي بمب‌گذاري شده در جنوب بيروت انجام پذيرفت. پليس لبنان نتايج بدست آمده را اينگونه منتشر ساخت: يك بسته انفجاري زير خودرويي نزديك به مسجدي كه علامه فضل‌الله در آن خطابه داشت، جاگذاري شده بود كه انفجار سبب ويراني مغازه "فؤاد مغنيه " برادر عماد شد و جسد وي در ميان ويرانه‌ها پيدا شد. اما عماد مغنيه كه گمان مي‌شد بايد در مغازه باشد به آنجا نيامده بود و بدين ترتيب همچنان زنده ماند.

به فاصله كوتاهي پس از انفجار، دستگاههاي امنيتي لبنان با همكاري حزب‌الله شماري از عاملان موساد را كه در پشت عمليات قرار داشتند و در رأس آنها مردي بنام احمد خالق بود، بازداشت كردند. در يك اطلاعيه رسمي اعلام شد كه خالق و همسرش، خودروي خود را نزديك مغازه فؤاد مغنيه پارك كردند و خالق براي اطمينان از حضور مغنيه در مغازه وارد آن شد، با وي دست داد سپس به خودرو بازگشت و بمب را به كار انداخت.

روزنامه لبناني "السفير " به نقل از منابع آگاه نوشت كه احمد خالق در قبرس، با يكي از فرماندهان بلندپايه موساد ديداري داشته كه وي دستورات لازم را به خالق داده و حدود 100 هزار دلار جهت اجراي عمليات در اختيار وي گذاشته است.

اين بار مغنيه نجات پيدا كرد، اما عوامل موساد دست‌بردار نبودند؛ با تلاش پيوسته، اطلاعات را جمع و به تطبيق ميان اظهارات دستگاههاي اطلاعاتي خارجي و انواع روشهاي عملياتي مي‌پرداختند.عماد مغنيه در سالهاي اخير، رئيس ستاد عالي حزب‌الله شد، بسياري در سازمان او را جانشين نصرالله مي‌دانستند. جايگاه بالاي مغنيه او را وادار مي‌كرد بشدت محتاطانه عمل كند. اين بار شايعاتي مطرح شده بود كه مغنيه با كمك جراحي پلاستيك، چهره ظاهري خود را تغيير داده است.

*سرنخ‌هايي از مغنيه

بنا بر اظهارات نشريات خارجي، با پايان جنگ دوم لبنان، موساد فلسطينيان مخالف حزب‌الله را در داخل لبنان به خدمت گرفت. يكي از اين مخالفان خواهرزاده‌اي در روستاي محل تولد مغنيه داشت كه اظهار كرده بود مغنيه به اروپا سفر كرده و با چهرهاي كاملا متفاوت به لبنان بازگشته است.

بدين ترتيب عاملان موساد با يك هدف غيرعادي روبرو بودند، شخصي با جراحي پلاستيك. جاسوسان موساد با توجه به امكان انجام عمل جراحي در يكي از كشورهاي اروپايي، شروع به تحقيق كردند و معلوم شد كه وي در برلين پايتخت آلمان، تحت عمل جراحي قرار گرفته است. به گفته "گوردون توماس " خبرنگار و پژوهشگر انگليسي، جاسوس موساد ملقب به رابين در ديدار با مبلغ آلماني كه روابط پنهاني در برلين شرقي دارد، متوجه شد عماد مغنيه مدتي نه چندان دور، تحت يك سلسله عملهاي جراحي پلاستيك قرار گرفته كه چهره‌اش را كاملا تغيير داده است. اين عمليات جراحي در آزمايشگاهي كه در گذشته متعلق به آژانس اطلاعاتي آلمان شرقي بود، انجام شد. بعد از گفت‌وگو و جستجوي پرونده، رابين با پرداخت هزينه‌اي بالا به منابع آلماني، موافقت كرد و در عوض آن پرونده‌اي بدست آورد كه در آن 34 عكس جديد از مغنيه وجود داشت.

از اين عكس‌ها معلوم شد كه طي عملهاي جراحي بر روي مغنيه، فك پايين وي با مهارت شكافته شده و استخواني كه از وي گرفته شده بود در آن كاشته شد تا چهره‌اي باريكتر به مغنيه بدهد؛ اين عمل، ظاهري لاغر و نرم به مغنيه داده بود كه در گذشته اينگونه نبود. تعدادي از دندانهاي جلويي او خارج و به جاي آن دندانهايي با ظاهري ديگر كاشته شد؛ همچنين چشمها نيز با كشيده شدن شديد پوست اصلاح شدند. براي تكميل چهره جديد، موي مغنيه خاكستري رنگ شده و به جاي عينك از لنز استفاده شد. مشخص بود، ظاهر جديد هيچ شباهتي به اصل مغنيه ندارد و تمامي تصاوير قديمي كه سازمانهاي اطلاعاتي غربي از دهه 80، در اختيار داشتند كاملا بي‌ارتباط با اين چهره جديد بود.

*برنامه‌ريزي گسترده موساد براي ترور

موساد با كمك عكس‌هاي جديدي كه از طريق منابع خارجي بدان دست يافته بود، شروع به برنامه‌ريزي ترور مغنيه كرد. رئيس موساد بهترين مردان خود را جمع كرد از جمله، رئيس بخش قيسارية، فرمانده يگان كيدون و كارشناسان ديگري كه بر روي "پرونده مغنيه " كار كرده بودند. كم كم مشخص شد كه نمي‌توان در كشور غير اسلامي به مغنيه دست يافت. مغنيه سفر به كشورهاي غربي را كاهش داد. اسرائيل در گذشته عملياتهايي را در كشورهاي عربي انجام داده بود.

اسرائيل پيشتر فرستاده‌هاي خود را به تونس فرستاده بود و همانطور كه گمان مي‌شد ابو جهاد را ترور كردند؛ با اين وجود، مئير داگان رئيس موساد، مطلب بزرگ و مهمي را درك كرده بود كه براي عمليات موفقيت‌آميز فرستادگانش در قلب پايتختي مانند دمشق، مناسب بود.

بنا بر گزارش روزنامه انگليسي "اينديپندنت "، نقشه‌اي كه طي مذاكرات موساد طراحي شد، اين بود كه امكان رسيدن مغنيه به دمشق جهت شركت در مراسم بزرگداشت پيروزي انقلاب اسلامي كه از 12 فوريه آغاز مي‌شد بررسي شده و مغنيه در همان زمان ترور شود.

با انجام يك سلسله از بررسي‌هاي شديد و مشاوره، تصميم بر آن شد كه ترور مغنيه توسط يك خودروي بمب‌گذاري شده كه به خودروي مغنيه برخورد مي‌كند، انجام پذيرد. هم اكنون زمان آن بود كه در يك كورس اطلاعاتي، هر گونه معلوماتي كه از هر طريقي به موساد مربوط مي‌شود جمع آوري شود، از جمله دستگاههاي اطلاعاتي خارجي جهت بررسي اينكه آيا مغنيه واقعا به دمشق خواهد آمد؟ اگر اينگونه است با كدام هويت؟ در كدام ماشين؟ كجا پياده خواهد شد؟ چه كسي او را همراهي خواهد كرد؟ چه ساعتي ديدار برنامه‌ريزي شده خواهد داشت؟ آيا دستگاههاي امنيتي سوريه ورود او را ابلاغ خواهند كرد؟ آيا احدي از فرماندهان حزب‌الله از سفر آينده وي اطلاعي دارد؟ و جزئيات ديگري كه اين مجموعه پيچيده را تكميل مي‌نمايد.

اطلاعاتي از يك منبع بسيار موثق بدست آمد كه كفه انجام ترور را سنگين مي‌كرد، اين اطلاعات نشان مي‌داد كه مغنيه شخصا قصد دارد به دمشق سفر كند. در كنار اين مطلب، اطلاعات جديد ديگري از سوي عناصر مختلف در بيروت جمع‌آوري شد كه بنا بر اظهارات روزنامه لبناني "البلد " از جمله اين اطلاعات كه به موساد رسيد، تعيين مكاني بود كه فرماندهان حزب‌الله آنجا سوار خودروها مي‌شد و در ميان آنها مغنيه هم حضور داشت. اين دستگاهها اطلاعات مفصلي از اين حركات جمع‌آوري كرده بود.

*آغاز عمليات ترور

موساد براي انجام عمليات وارد عمل شد، گروه‌هاي مختلفي به صورت ناشناس وارد سوريه شدند كه مأموريت‌هاي مختلفي نظير جمع‌آوري اطلاعات، اجاره خودروها و آپارتمان‌هاي مخفي را برعهده داشتند، برخي نيز وظيفه نظارت بر انجام ماموريت را عهده‌دار بودند و عده‌اي نيز مواد منفجره را وارد دمشق مي‌كردند.

يك هفته پيش از عمليات اعضاي گروه اجرايي به دمشق رسيدند. اين افراد از طريق پروازهاي مستقل از كشورهاي مختلف اروپايي به دمشق آمدند. به گزارش روزنامه "اينديپندنت " تيم ترور مشتمل بر سه تن بود: يك نفر با شركت هواپيمايي فرانسوي از پاريس، يك نفر از ميلان ايتاليا و نفر سوم از اردن با شركت هواپيمايي اردن وارد دمشق شد. "اينديپندنت " همچنين اسامي جاسوسان شخصي را ذكر كرد، اما اين كتاب صهيونيستي نام‌ها را حذف كرده و آن را ساخته و پرداخته تخيل نويسنده مي‌داند. اين سه جاسوس بدون مشكل، بازرسي گذرنامه را پشت سر گذاشته و راهي دمشق شدند تا به مكان مورد توافق با همدستاني از بيروت بروند. اين افراد جاسوسان اسرائيلي را به مكاني سري هدايت كردند، در آنجا يك خودوري استيجاري به همراه مواد منفجره مشتمل بر حدود 3 هزار ساچمه در انتظارشان بود.

جاسوسان اسرائيلي بعنوان متخصص خودرو و گردشگري در تعطيلات وارد دمشق شدند. درون گاراژي كه دستياران لبناني براي ايشان اجاره كرده بودند، محموله را آماده كردند. اين محموله درون راديويي جاسازي شد كه قرار بود فرداي آن روز سوار بر خودرويي شود كه منتظر مغنيه خواهد ماند. برخلاف آنچه منتشر شد، جاسوسان، محموله را درون صندلي خودروي مغنيه جاسازي نكرده بودند بلكه محموله درون خودروي كرايه‌اي بود كه در مسير حركت مغنيه پارك شده بود.

تيمي ديگر از جاسوسان وارد دمشق شدند تا رسيدن مغنيه را گزارش كنند. مأموريت اين تيم، تعقيب و انتظار خروج مغنيه از نزد همسرش بود.

كساني كه در جريان تحقيقات ماجراي قتل هستند، به خوبي مي‌دانند كه بدون كمك افراد محلي امكان اجراي عمليات وجود نداشت. در نوامبر 2008، روزنامه لبناني "السفير " از دستگيري يك شبكه جاسوسي لبناني خبر داد. يكي از اين بازداشت شدگان بنام علي جراح 50 ساله كه از ساكنان لبنان است، به مدت 20 سال در برابر حقوق ماهيانه 7 هزار دلار، براي موساد كار مي‌كرده است. جراح بارها به سوريه سفر كرد و ماه فوريه چند روز پيش از عمليات نيز، براي گشت‌‌زني در منطقه نزديك به محلي كه قرار بود مغنيه از آن بازديد كند، به دمشق سفر كرد. در ميان لوازم جراح، تجهيزات تصويربرداري پيشرفته شامل دستگاه تصويربرداري ويدئويي و دستگاه جي پي اس ضبط شد، كه به خوبي در خودروي وي جاسازي شده بود. جراح در جريان بازپرسي اعتراف كرد، كارفرمايان وي او را براي بازرسي، تصويربرداري و جمع‌آوري هر نوع اطلاعات كوچك از منطقه‌اي كه قرار بود مغنيه به آنجا برود و نيز آپارتمان محل ديدار با همسرش به دمشق فرستاده بودند.

در روز عمليات آخرين آمادگي‌ها انجام گرفت، نگهبانان پيرامون ساختمان پخش شدند و اندكي پيش از عصر، رسيدن مغنيه به آپارتمان نهاد را گزارش كردند و شب هنگام خبر دادند كه وي قصد خروج از منزل را دارد، آنها اميدوار بودند كه اين آخرين مسير مغنيه باشد.

تيم تعقيب بدنبال مغنيه بوده و بطور مستمر به فرماندهي گزارش مي‌دادند. خودروي بمب‌گذاري شده، آماده استفاده بود؛ قرار بود از راه دور با كمك دستگاههاي الكترونيكي دقيق، خودرو منفجر شود. جاسوسان از مدتي پيش خودروي بمب‌گذاري شده را نزديك خانه‌اي كه قرار بود مغنيه به آن برسد، پارك كردند و به سمت فرودگاه رفتند.

دستگاههاي الكترونيكي خودروي جيپ نقره‌اي را دنبال كردند. شخصي با محاسن مرتب و لباسي مشكي از آن پياده شد. او عماد مغنيه بود. همان وقت، حوالي ساعت 10 شب، صداي انفجار مهيبي از منطقه كفرسوسه، به فاصله نه چندان دور از مدرسه‌اي و نزديك به يك باغ عمومي به گوش رسيد. درست همان موقع كه عماد مغنيه از خودروي جيپ پياده شد، خودروي بمب‌گذاري شده، منفجر شد.

خبر گزاری فارس

نقد و تحلیل برفیلم‌ها و سریال‌های هالیوودی; سریال 24

هالیوود بعد از سینما به سریال سازی استراتژیک روی آورده است.سریال هایی همچون لاست ،24،فرار از زندان،جریکو و... سریال هائی هستند که تلویزیون استراتژیک را تشکیل می دهند.حسن عباسی در سلسه جلسات چهارشنبه های فرهنگسرای ارسباران با عنوان «نقد و تحلیل بر فیلم ها و سریال های هالیوودی» به بررسی مولفه ها،ساختار و زوایای پنهان این سریال ها پرداخته است.

24

برای دریافت کلیک کنید

دانلود کل تحلیل سریال «24»با فرمت Rar وبا اندازه 16مگابایت

دانلود قسمت اول تحلیل سریال «24»با اندازه 4.26مگابایت

دانلود قسمت دوم تحلیل سریال«24»با اندازه 4.09مگابایت

دانلود قسمت سوم تحلیل سریال«24»با اندازه 4.17مگابایت

دانلود قسمت چهارم تحلیل سریال «24»با اندازه 2.96مگابایت

دانلود قسمت پنجم تحلیل سریال«24»با اندازه 3.68مگابایت

كارنامه فرهنگي فروغی

محمد‌علي فروغی مدرس و مدير مجموعه‌اي به نام «مدرسه علوم سياسي» بود. اين مدرسه توسط فراماسونهاي سرشناس،‌ يعني، ‌«ميرزا نصرالله‌ خان مشيرالدوله» و پسرش «ميرزا حسن خان» بنياد نهاده شد. اين مدرسه كه بعداً «دانشكدة حقوق» نام گرفت، مكتبي بود كه فرزندان طبقة حاكمة ايران را به خود جذب كرده و دولتمردان و رجال سياسي آيندة ايران را پرورش مي‌داد و بذر فرهنگ و تفكّرات فراماسونري را در نسلهاي متمادي تحصيل كردگان و دانشگاه ديدگان غرب‌گراي ايران افشاند.
محمد‌علي فروغي در چنين مدرسه‌اي، ابتدا به تدريس و سپس به مديريت آن انتخاب شد و اين انتخاب نمي‌تواند جداي از تفكّر حاكم بر مدرسه باشد. چنانچه يكي از شاگردان همين مدرسه به نام «خان‌ملك ساساني» مي‌نويسد:
«خوب به خاطر دارم يك روز،‌ درس تاريخ داشتيم و گفتگو از مستعمره‌هاي انگليس بود كه آيا خود اهالي قادر به اداره كردن ممالك خود هستند يا نه؟
ميرزا محمدعلي ذكاءالملك (فروغي) گفت: آقايان شما هيچ وقت سرداري (نوعي پوشاك) براي دوختن به خيّاط داده‌ايد؟
گفتند: آري!
گفت: خيّاط براي سرداري آستين گذارد؟
همه‌ گفتند: البتّه.
گفت: وقتي سرداري را از مغازة خيّاطي به منزل آورديد،‌ آستينهايش تكان مي‌خورد؟
همه گفتند: نه.
گفت پس چه چيز لازم بود كه آستينها را به حركت درآورد؟
شاگردها گفتند: لازم بود دستي توي آستين باشد تا تكان بخورد.
جناب فروغي فرمودند: مقصود من هم، همين بود كه بدانيد ايران شما مثل آستين بي‌حركت است،‌ كه تا دست توانائي مثل دست انگليس در آن نباشد، ممكن نيست تكان بخورد!! »
يكي از جامعه‌شناسان دربارة فروغي مي‌نويسد:
«فروغي مغز متفكر رژيم (پهلوي) يكي از غرب‌زدگان فراماسونر بود. فروغي كه خود مورد احترام شديد تمام غرب‌زدگان است، در عالم سياست تا نخست‌وزيري هم پيش رفته و عامل سياست رژيم در جهت اسلام‌زدايي و ورود فرهنگ غرب بوده است. »
محمدعلي فروغي به عنوان بزرگ ماسونرها و مغز متفكر رژيم پهلوي، تلاش همه‌جانبه‌اي را براي زدودن اسلام و فرهنگ غني آن و جايگزين نمودن فرهنگ تحميلي غرب انجام داد و علّت اصلي ورود او به صحنة سياست و پيش رفتن تا مقام رئيس‌الوزرايي ـ كه يقيناً به اشارة تشكيلات جهاني فراماسونها و انگليس بوده است ـ استفاده از اهرم قدرت بي‌سواد و نافهمي چون رضا‌خان، در جهت اجراي اين نقشه بوده است. نقشه‌اي كه در رأس تمامي اهداف استعماري انگليس در آن زمان و امريكا در عصر پهلوي دوم قرار داشت و مقدمات آن را از زمان ناصرالدين‌شاه و پس از حكم معروف مرجع بزرگ شيعيان،‌ مرحوم «ميرزاي شيرازي» ـ اعلي‌الله مقامه ـ و نقش بزرگ علما در مشروطه و سپس جهت دادن مشروطه به سوي مشروعيت، به رهبري آيت‌الله شيخ فضل‌الله نوري ـ رضوان‌الله عليه ـ فراهم شده بود.
در واقع فروغي، چه در كسوت تدريس مدرسة علوم سياسي و مديريت آن و چه در كسوت سياست و افت و خيزهاي آن، همّت خود را براي جذب استعدادهاي علمي و فرهنگي و حمايت بيدريغ مادّي و سياسي و تربيت آنان، بر روال تفكر غربي صرف نمود. چنانچه يكي از همين حمايت‌شدگان او مي‌گويد:
«تمام دورة درس خواندن و نشو و نماي ما، با تأليفات «فروغي»ها و اسم خاندان فروغي به هم پيچيده بود.»
فروغي در مراسم تاجگذاري رضاخان، طي نطقي كه به تعبير گروهي از مورّخان «تملّق‌آميز» و به تعبير درست‌تر گروه ديگري از تاريخ‌نويسان «ترسيم ايدئولوژي شاهنشاهي» و «باستان‌گرايي» بوده است، آشكارا چرخش نظام پهلوي و سياست دولت را كه در دست خود او بود، ‌به سمت زدودن فرهنگ اسلام و احياي ايران باستان نشان مي‌دهد. آنچه او ترسيم مي‌كند و قدرت رضاخان را در جهت تحقّق آن به كار مي‌گيرد، تكميل كردن تفكر جدايي دين از سياست و انزواي روحانيت در گوشة محراب و مسجد، كه توسط اسلاف خود تقي‌زاده، ميرزاملكم‌خان، سيّد ضياء و... دنبال شده بود،‌ مي‌باشد. در واقع او علايق باستاني و مليّت‌گرايي را در مقابل اسلام به كار مي‌گيرد،‌ چيزي كه ما در جريان جمعيتهاي روشنفكري، در طول تاريخ پهلوي تا پيروزي انقلاب اسلامي و پس از آن ديده‌ايم. جمعيتهاي گوناگون همچون جبهة ملّي، نهضت آزادي، همواره از تفكّر فروغي مايه گرفته‌اند. اوّلي جناح غير متديّن و دوّمي جناح متديّني كه اسلام را در ساية ايران قبول داشته و همواره در خط ترسيم شده توسط فروغي و اسلاف و خلفهايش حركت كرده است.
فروغي در نطق معروف خود، رضاخان ميرپنج را «پادشاهي پاكزاد و ايران‌نژاد»، «وارث تاج و تخت كيان»، «ناجي ايران» و «احياگر شاهنشاهي باستان» مي‌خواند. انتخاب نام «پهلوي» هم از ابتكارهاي فروغي بود تا رضاخان از سابقة خود، به عنوان «خان»، «ميرپنج» و «سردار سپه» فاصله بگيرد و خود را «شاه شاهان» و جانشين «كوروش»، «داريوش» و «نوشيروان» بداند. تأليف كتاب سه‌ جلدي «ايران باستان» توسط فراماسوني چون «حسن پيرنيا» (پسر ميرزانصرالله خان مشيرالدوله، از بانيان فراماسونري در ايران) در همين راستا صورت مي‌گيرد. جشنهاي 2500 ساله، حذف سالشمار هجري و جايگزيني تاريخ شاهنشاهي به جاي آن، نتيجه تلاشهاي فروغي،‌ و تحقّق بندهاي ايدئولوژيك نطق اوست.
اقدامات عمدة فروغي، غير از تدريس و مديريت مدرسة علوم سياسي و ترويج مسلك فراماسونري در راستاي تحميل فرهنگ غربي عبارتند از:

1ـ برگزاري جشن هزارة فردوسي و كنگرة مستشرقان در تهران
اين اقدام كه بازتاب جهاني پيدا كرد،‌ به مناسبت هزارمين سال ولادت «ابوالقاسم فردوسي طوسي» با دعوت از مستشرقان جهان برگزار گرديد. اوّلين جلسة كنگره، در تهران،‌كه توسط فروغي كارش را آغاز كرد به مدت هشت روز ادامه يافت. مرحلة پاياني آن،‌ با حضور رضاشاه،‌ در مشهد ادامه يافت و با افتتاح آرامگاه فردوسي، به پايان رسيد.
علاقة فروغي به شاهنامة فردوسي،‌ بي‌دليل نبوده است. او بخش مهمي از وقت خود را براي شاهنامه صرف كرد و به تنظيم خلاصة دو جلدي و منتخب يك جلدي آن پرداخت. تلاش فروغي و شاگردان و پيروان مكتب او، باعث شد تا شاهنامة حكيم ابوالقاسم فردوسي طوسي، به كتاب مقدس ايدئولوژي شاهنشاهي بدل گردد. اين اقدام به ظاهر فرهنگ ملّي، به فرهنگ شاهنشاهي تبديل، و ابزاري براي طرد فرهنگ اسلامي شده بود.
فردوسي كتاب خود را «ستم‌نامة عزل شاهان» و «دردنامة بي‌گناهان» مي‌خواند كه در اشعار زير منعكس است:

نگه كن كه اين نامه تاجاودان
درفشي بود بر سر بخردان
بماند بسي روزگاران چنين
كه خوانند هركس برو آفرين
ستم‌نامة عزل شاهان بود
چو درد دل بي‌گناهان بود

استفادة جهت‌دار از فردوسي و اشعار او، ‌كاربرد متملّقانة آن و حتي تحريف فردوسي و جعل ابيات ،‌ به چنان ابتذالي كشيد كه مرحوم «ملك‌الشعراي بهار» را به اعتراض واداشت:
«اشعار بي‌پدر و مادر را پهلوي هم قرار داده‌اند و اسم آن را شاهنامه گذاشته‌اند. بنده وقتي مي‌گويم اين شعر مال فردوسي نيست،‌ مي‌گويند تو وطن‌پرست نيستي... آقا اين وضع زندگي نيست... افرادي مي‌خواهند احساسات وطن‌پرستي مردم را بدين وسيله تحريك كنند و بالا بياوند. هرچه دلشان خواست در آن مي‌گنجانند و هرچه در آن گنجانيده شده، قبول مي‌كنند و مي‌گويند اين شاهنامة ملّت ايران است.»

2ـ تحريف عرفان اصيل اسلامی
تلاش در راستاي تحريف و تهي كردن محتواي عرفان اصيل اسلامي و جايگزين نمودن آن، با نوعي عرفان آميخته به صوفي منشي و «خرابات»‌نشيني كه همخواني با تعاليم فراماسوني داشت. چنانچه انديشه‌هاي حكيم مسلمان، شيخ شهيد «سهروردي» توسط آنان به عنوان «ميراث‌دانايان ايران باستان» و «انديشه‌هاي حكماي پهلوي» قلمداد و ترجمة آن به محمد‌رضا پهلوي تقديم مي‌شود!!
«در زمان حكومت رضا‌خان،‌ شايع شد كه «ابوالحسن فروغي» (برادر محمدعلي فروغي) مأموريت يافته تا يك فلسفة‌ جديد «عرفاني» به سبك «هگل» تدوين كند و همان‌گونه كه هگل سلطنت «پروس» را عاليترين تجلّي «ايدة مطلق» مي‌دانست، ‌او نيز چنين كند و شايد مثلاً با تحريف ميراث والاي عرفان اسلامي، بويژه حكمت اشراق،‌«شاهنشاهي ايران» را تحقّق «نورالانوار» بنماياند! اين «فلسفة ‌سلطنتي» تدوين نشد و دليل آن، شايد عدم توانايي آنان بوده باشد.
با وجود اين، شخص فروغي با تأليف «سير حكمت در اروپا» و ترجمة «گفتار در روش راه بردن عقل» دكارت از فرانسه، در اين راه قدمهاي مهمي را برداشت و پيروان راه و فكر او، با تأليف و ترجمه‌هاي ديگر، تا حدودي به انحراف عرفان اسلامي به عرفان صوفي‌گري و شاهي موفّق شدند.

3ـ فرهنگستان زبان
فرهنگستان زبان، با انگيزة پالايش زبان فارسي از لغات بيگانه، توسط دولت محمد‌علي فروغي تأسيس گرديد. اعضاي فرهنگستان،‌ از بين فضلا و ادباي معاصر انتخاب شدند و مأموريت آنان اين بود كه با توجه به متون و واژه‌هاي كهنسال فارسي،‌ لغات جديدي وضع نمايند يا واژه‌هاي متروك را دوباره رواج داده و بتدريج لغايت فارسي را جانشين لغات بيگانه كنند. فروغي شخصاً در سال 1314، مدتي كوتاه،‌ رياست فرهنگستان را عهده‌دار بود. پس از او «وثوق‌الدوله» به اين سمت انتخاب گرديد و پس از او ادارة فرهنگستان، جزو وظايف وزير فرهنگ گرديد.
فرهنگستان در سال تأسيس (1314) 120 لغت را تصويب كرد و در پايان سال 1315، تعداد لغات به 360 و در سال 1316 به 650 لغت رسيد. رضا شاه از اين تعداد لغات راضي نبود،‌ لذا در سال 1317، فرهنگستان را منحل و پس از يك هفته با تغيير در سازمان آن و واگذاري مديريت آن به وزير فرهنگ، كار را مجدداً آغاز نمود.
كار فرهنگستان عملاً به پالايش زبان فارسي از لغات عربي محدود گرديد و نشان داده شد كه فرهنگستان زبان،‌ به نوبة خود، ابزاري براي زدودن فرهنگ اسلامي از متن زندگي مردم بوده است؛ چرا كه بانيان و متصدّيان اين فرهنگستان، خود از مشاهير غرب‌زده و از مروّجان بزرگ و اصلي فرهنگ غرب بوده‌اند و چطور مي‌توان از آنان انتظار داشت آنچه را كه بدان معتقدند، از مقولة زبان پاك كنند؟ عملاً هم امّت اسلامي شاهد بود كه اصطلاحات و لغات غربي، نه تنها در متون علمي و دانشگاهي،‌ كه در ارتباطات معمولي، مراوده‌ها و مكالمات روزمرّه، بشدّت رايج گرديد و حيطة نفوذ آن به نامهاي انسانها و اماكن نيز كشيده شد. هرچند گامهايي در جهت تصويب برخي لغات خوب در اين فرهنگستان برداشته شد؛ اما جهت‌گيري غالب و انگيزه و نتيجة غايي آن، پالايش زبان فارسي از لغات عربي بود. بدين‌گونه اين اقدام به ظاهر فرهنگي و في‌نفسه خوب و مهم، به وسيله‌اي براي رشد فرهنگ مهاجم غربي و محو تمدن و فرهنگ اسلامي تبديل شد و اصولاً سياست روشنفكران وابسته،‌ اين بوده است كه اقدامهاي خود را با ظاهري پسنديده، امّا باطني منطبق بر اهداف غرب،‌ انجام دهند تا كمتر مورد سوءظن قرار گرفته و بتواند بتدريج اهداف خود را محقّق سازند.

منبع: تاريخ تهاجم فرهنگي غرب
محمد علي فروغي
مؤسسه فرهنگي قدر ولايت
1377
ص 41 تا 52

بازنگري شخصيت هويدا

طيبه چراغی

مقدمه
ماهيت هيچ نظامي، و از جمله رژيم پهلوي را نمي‌توان بدون شناخت شخصيت و عملكرد كارگزاران آن نظام، مورد بررسي دقيق قرار داد. يكي از كارگزاران عصر پهلوي، اميرعباس هويداست. اميرعباس هويدا، فردي است كه از بهمن 1343 تا مرداد 1356، طولاني‌ترين دوران صدارت را در تاريخ ايران دارا بود. او تنها نخست‌وزيري است كه با پيروزي انقلاب اسلامي ايران به اعدام محكوم شد. نام هويدا به دوران ثبات سلطنت محمدرضا پهلوي گره خورده و سالهاي صدارت او، اوج فساد و تباهي شاه محسوب مي‌شود. يكي از خصوصيات دوران هويدا گسترش فساد در ابعاد گوناگون بود. در دوران نخست‌وزيري هويداست كه پيوندهاي دربار پهلوي با محافل قدرتمند غرب و صهيونيسم جهاني به مستحكم‌ترين شكل خود رسيد؛ و شاه به عنوان استوارترين دوست غرب ظاهر گرديد. در اين دوران، هويدا در افكار عمومي مردم، نمونه كاملي از نخست‌وزيري چاكر‌منش و فاقد شخصيت، تجلي يافت.
در اين نوشته برآنيم كه به كنكاشي هر چند مختصر درباره شخصيت هويدا و عملكرد دولت در زمان صدارت او بپردازيم. هر چند در ابتدا معترفيم كه آنچه نگاشته مي‌شود تمام مطالب درباره او نيست؛ درباره هويدا، گفتني فراوان است اما در اين تحقيق مجالي براي پرداختن به تمام مطالب نيست.
در اين تحقيق آنچنان كه مشهود است از كتاب نيمه پنهان 14، اثر ارزشمند مؤسسه كيهان، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي از حسين فردوست، معماي هويدا، اثر دكتر ميلاني، سقوط شاه، اثر فريدون هويدا و ... بيشترين بهره برده شده است.
طيبه چراغي ـ قم

پيشينه خانوادگي
اميرعباس هويدا در سال 1299ش(1) ـ 1298(2) يا 1295ش(3)ـ در تهران متولد شد. پدر بزرگ او، هر دو بهايي بودند و هويدا به پيروي از عقيده آنان، به سران بهايي نزديك شد.
پدر بزرگ هويدا، ميرزا رضا قناد، از بهاييان متعصب، و از فداييان عباس افندي محسوب مي‌شد كه زندگي در ميان مسلمانان ايران را تحمل نكرد و سرانجام به عكا، محل اقامت ميرزا حسينعلي نوركجوري (بها) و عباس افندي (عبدالبها) رفت و مستخدم مخصوص عباس افندي شد.(4)
عباس افندي به واسطه خدمات ميرزا رضا، مخارج تحصيل فرزند او را تقبل كرد و حبيب‌الله را براي تحصيل به اروپا فرستاد. او در اروپا به فراگيري زبانهاي انگليسي و فرانسه پرداخت.(5)
حبيب‌الله پس از بازگشت به ايران در تشكيلات سردار اسعد بختياري استخدام گرديد.(6) و پس از مدت كوتاهي موفق به دريافت لقب عين‌الملك شد.(7)
عين‌الملك از رهگذر نزديكي با سردار اسعد با محافل و مجامع سياسي و روشنفكري آن ايام مرتبط شد و به صف اعضاي تحريريه روزنامه رعد به مديريت سيدضياءالدين طباطبايي پيوست و همزمان در وزارت ماليه استخدام گرديد.(8)
عين‌الملك از وابستگان انگليس و از هواداران سياستهاي استعماري اين كشور در ايران بود. بر همين اساس هنگامي كه قرارداد استعماري 1919 توسط وثوق‌الدوله و سرپرسي كاكس امضا شد، به حمايت از اين قرارداد پرداخت و در روزنامه رعد مقالات متعددي در تأييد اين قرارداد نوشت.(9)
حبيب‌الله با دختري به نام افسرالملوك سرداري ازدواج كرد. افسرالملوك دختر محمدحسين خان سردار(10) از تروريستهاي معروف بهايي بود كه در دوران قاجار در آشوبي كه بهاييان در چند شهر ايران به راه انداختند نقش داشت.
حبيب‌الله با كمك و حمايت سردار اسعد بختياري به وزارت امور خارجه رفت و به واسطه آشنايي با زبان عربي و اقامت در شام، مأمور خدمت در سوريه و لبنان گرديد. او با استفاده از موقعيت ديپلماتيك خود به تبليغ بابي‌گري در اين كشورها پرداخت و وقتي مأمور خدمت در جده گرديد با انگليسيها سر و سرّي پيدا كرد و عليرغم اقامت در سرزميني كه قلب جهان اسلام محسوب مي‌گردد به تبليغات بابي‌گري خود ادامه داد. اما فعاليتهاي او آثار سويي داشت و وزارت امور خارجه مجبور شد او را به تهران احضار كند.(11)

تحصيلات و مشاغل هويدا
اميرعباس هويدا تحصيلات ابتدايي را در سال 1305ش در شهر دمشق آغاز كرد و تا سال 1308ش در اين شهر به مدرسه مي‌رفت. در اين سال به اين سبب كه پدرش به عنوان ژنرال كنسول ايران در بيروت منصوب شد به همراه خانواده‌اش به اين شهر رفت و تحصيلاتش را در بيروت پي گرفت.
مدرسه هويدا در دمشق از سوي فرانسوي‌ها ايجاد شده بود و از طرف يك ميسيون مذهبي به نام لازاريستها اداره مي‌شد. اين مدرسه در اختيار فرزندان مقامات كشورهاي استعماري بود و فرزندان ديپلماتهاي عادي و افراد عادي را به آن راه نمي‌دادند. تحصيل در اين مدرسه به زبان فرانسوي انجام مي‌شد. بر همين اساس هويدا بيش از اين كه خواندن و نوشتن به زبان فارسي را بياموزد، خواندن و نگاشتن به زبان فرانسوي را آموخت.(12)
هويدا پس از اتمام دوره متوسطه در بيروت با هدف گذراندن تحصيلات عاليه به انگلستان رفت. اما به مقصود خود دست نيافت و بدون اينكه تحصيلات خود را به سرانجام دلخواه برساند، انگلستان را رها كرد و به فرانسه رفت. او زماني به فرانسه رسيد كه روابط سياسي ايران و فرانسه قطع و سفير و دانشجويان ايراني به تهران احضار شده بودند. اين حادثه در زمستان 1317 اتفاق افتاد و دليل آن چاپ كاريكاتوري از رضاخان در يكي از جرايد فكاهي فرانسه بود.(13) به دنبال اين وضعيت هويدا به فكر كشور ديگري كه بتواند تحصيلات دانشگاهي‌اش را در ‌آنجا آغاز كند افتاد و چون يكي از دايي‌هايش به نام عبدالحسين سرداري كاردار ايران در بلژيك بود به بروكسل پايتخت بلژيك رفت و در دانشكده حقوق سياسي بروكسل ثبت‌نام نمود و سرانجام با دريافت دانشنامه ليسانس از اين دانشگاه فارغ‌‌التحصيل شد.(14) او پس از اتمام تحصيلات و اخذ مدرك ليسانس در رشته علوم سياسي از دانشگاه بروكسل در سال 1321(15) به تهران آمد و داوطلب استخدام در وزارت امور خارجه ايران شد. يازده روز پس از درخواست هويدا، تلگرافي با امضاي انوشيروان به وزارت خارجه رسيد و خواستار استخدام هويدا در اين وزارتخانه شد.(16) عده‌اي معتقدند كه اين تلگراف توسط انوشيروان سپهبدي شوهر خاله هويدا ـ كه در سال 1322ش وزير امور خارجه شد فرستاده شده بود.(17)
بدين ترتيب هويدا در سال 1322ش به استخدام وزارت خارجه درآمد اما اشتغال او چندان طول نكشيد و در اوايل مهر 1322ش براي انجام خدمت وظيفه عازم دانشكده افسري شد. او در مهر 1323ش به وزارتخانه بازگشت و به عنوان عضو اداره اطلاعات، مشغول به كار شد و از دوازدهم بهمن 1323ش به اداره سوم سياسي منتقل شد. او در اين قسمت نيز زياد انجام وظيفه نكرد و به بهانه انتقال مادرش از بيروت به تهران با عنوان پيك سياسي به بيروت سفر نمود. عليرغم اينكه مدت اشتغال واقعي هويدا در وزارت خارجه به يك سال نرسيد اما با حمايت كانونهاي قدرت بيگانه در اول مرداد 1324ش به عنوان وابسته سفارت ايران در پاريس عازم فرانسه گرديد.(18) او در تاريخ اول آبان 1325ش كارمند اداره حفاظت منافع ايران در آلمان شد.(19)
هويدا در ايام اشتغال در سفارت ايران در پاريس با ايرج اسكندري ـ كه بعدها دبيركل حزب توده شد ـ آشنا شد و از اين طريق با حزب توده مرتبط گرديد.(20) اما با توجه به ارتباط هويدا با رجبعلي منصور مهره سرشناس استعمار انگلستان و پسرش حسنعلي منصور احتمالاً هدف هويدا از ايجاد ارتباط با حزب توده فعاليتهاي جاسوسي بوده است كمااينكه او در سال 1328ش به استخدام ساواك درآمد.(21) فريده ديبا مادر فرح در اين باره مي‌گويد: «هويدا، ادعا مي‌كرد كه در جواني كمونيست بوده است اما فرح كه پرونده او را ديده بود مي‌گفت هويدا در زمان دانشجويي با نفوذ در صفوف دانشجويان كمونيست و ايرانيان مخالف رژيم در خارج به واقع براي ايران كسب اطلاعات مي‌كرده است...»(22)
هويدا پس از مدت كوتاهي اقامت در پاريس، به اتفاق حسنعلي منصور و عده‌اي ديگر به جرم قاچاق مواد مخدر توسط پليس فرانسه دستگير گرديد و تنها با وساطت دربار ايران از اين امر رهايي يافتند.(23)
هويدا در تاريخ اول فروردين 1328 به سمت كنسوليار كنسولگري ايران در اشتوتگارت آلمان منصوب شد.(24) در همين ايام بود كه عبدالله انتظام، پسر ميرزا سيد محمدخان انتظام‌السلطنه ـ از فراماسونهاي قديمي و عضو لژ بيداري و از سردمداران احياي فراماسونري در دهه‌هاي بعد ـ آشنا شد. انتظام در آن ايام وزيرمختار ايران در آلمان و سركنسول اشتوتگارت بود. هويدا كه از اقتدار انتظام در هرم ديوانسالاري در رژيم پهلوي اطلاع داشت تمام كوشش خود را جهت جلب او به كار گرفت تا جايي كه انتظام در بهمن 1328 طي يك نامه رسمي و يك نامه خصوصي به دكتر علي اكبر سياسي ـ وزير خارجه وقت ـ به عنوان دلخوشي يك دوست قديمي و دورافتاده از او درخواست نمود كه هويدا را به سمت كنسول اشتوتگارت منصوب كند. سياسي در پاسخ انتظام نوشت كه چون صدور حكم كنسولي مستلزم 7 سال سابقه كار مي‌باشد و هويدا فاقد اين شرايط است انتصاب وي به اين سمت امكان ندارد ولي به عنوان اقدام كاملاً استثنايي و به پاس احترام پيشنهاد جنابعالي انتظام مي‌تواند او را به اين سمت به مقامات محلي معرفي كند.(25)
در آن زمان شهر اشتوتگارت در اثر جنگ ويران شده بود و تمام خانه‌هاي سالم از طرف متفقين مصادره شده بود. از اين رو انتظام و هويدا براي يافتن محل مناسب جهت دفتر كنسولگري و همچنين محل اقامت دست به دامان متفقين شدند. انگلستان و فرانسه به آنان جواب منفي دادند؛ اما آمريكا قول مساعد داد و دو ساختمان مصادره شده را در اختيار ايران قرار داد كه يكي از آنها دفتر كنسولگري و ديگري محل اقامت هويدا و منصور شد. به اين ترتيب هويدا و منصور با دو آمريكايي به نامهاي جان جي مك كلوي و استوارت راكول، آشنا شدند و از اين طريق با كانونهاي قدرت آمريكا ارتباط برقرار كردند. بسياري از صاحب‌نظران بر اين عقيده‌اند كه حمايت اين دو آمريكايي نقش مؤثري در پيشرفت منصور و هويدا داشته است.(26)
در اسفند 1329 در دولت حسين علا، انتظام وزير خارجه شد. هويدا را همراه خود به تهران آورد و به عنوان منشي مخصوص خود به كار گمارد اما با تغيير كابينه باقر كاظمي وزير خارجه دولت مصدق هويدا را به معاونت اداره سوم سياسي منصوب كرد.(27) ولي او در تهران ماندگار نشد و در مهر 1330 به دعوت كميسارياي عالي پناهندگان سازمان ملل به اين كميساريا در ژنو منتقل شد.(28) در پرونده اداري هويدا موارد متعددي از تشويق وي توسط اين كميساريا و درخواست مصرانه آن براي تمديد مأموريت هويدا موجود است.(29) كه از جمله آن نامه‌اي است به امضاي وان هك گدهارت، كميسر عالي پناهندگان خطاب به انتظام(30) وان هك گدهارت در زمره فراماسونرهاي مشهور بين‌المللي بود كه پس از پيرشره استاد اعظم لژ بزرگ ملي فرانسه شد و طي مسافرتهاي متعدد به تهران در تأسيس لژهاي فراماسونري در ايران نقش اساسي داشته است.(31) بر همين اساس عده‌اي معتقدند كه حمايت او از هويدا به منظور مطرح نگه داشتن يك فراماسونر در چارچوب برنامه‌هاي فراماسونري بين‌المللي بوده است.(32)
در سال 1335 كه رجبعلي منصور ـ پدر حسنعلي منصور ـ سفير ايران در تركيه شد از عليقلي اردلان وزير خارجه وقت درخواست كرد كه هويدا را به عنوان رايزن به آنكارا منتقل كند و در تاريخ بهمن همين سال با تقاضاي منصور موافقت شد.(33) اما دوران سفارت منصور چندان طولاني نبود و پس از زماني اندك سرلشكر ارفع جانشين او شد. روحيه نظامي‌گري و سخت‌گيري ارفع كه سفارتخانه را به سبك سربازخانه اداره مي‌كرد سبب شد كه هويدا با استفاده از يك مرخصي كوتاه‌مدت به تهران بيايد و براي رهايي از اين وضعيت به سراغ انتظام كه در آن زمان مديرعامل شركت ملي نفت ايران بود برود و از او درخواست كمك بنمايد. انتظام نيز طي نامه‌اي از اردلان درخواست نمود تا هويدا را به عنوان مأمور در اختيار شركت نفت بگذارد. اين درخواست پس از تصويب شاه عملي شد و هويدا به شركت نفت منتقل گشت.(34) او ابتدا به عنوان مشاور انتظام، و سپس به عنوان مديركل امور اداري شركت نفت به كار پرداخت.(35) انتصاب هويدا به سمت سرپرست امور اداري شركت نفت خوشايند بسياري از مديران و كاركنان قديمي اين شركت نبود؛ اما او با چرب زباني و فريب‌كاري اين مخالفتها را به دوستي بدل كرد. پس از مدتي هويدا از سوي انتظام ترفيع مقام يافت و به عضويت در هيأت مديره شركت نفت منصوب شد.(36)
اشتغال هويدا در شركت نفت، همزمان با فعاليتهاي اوليه سازمانهاي اطلاعاتي و امنيتي رژيم پهلوي (ساواك) بود و چون ساواك در پي گسترش كانالهاي ارتباطي خود در سطح كشور بود مراكز حساس اداري را مورد توجه قرار داد و به گزينش چهره‌هاي مستعد پرداخت كه يكي از اين افراد هويدا بود كه به عنوان همكار در خدمت اين تشكيلات جاسوسي قرار گرفت.(37)
هويدا به هنگام اشتغال در وزارت نفت به فعاليتهاي سياسي نيز پرداخت و همراه با تني چند از دوستانش به سركردگي حسنعلي منصور و به سفارش و هدايت شاپور ريپورتر و گراتيان ياتسويچ، رئيس قرارگاه سازمان سيا در تهران عده‌اي از جوانان تحصيلكرده آمريكا را با هدف كسب قدرت سياسي در تشكيلاتي به نام كانون مترقي گرد آورد.(38)
در سال 1958 (1337) سازمان سيا طي گزارشي به شوراي امنيت ملي، اعلام كرد كه رژيم ايران با وضعيت كنوني دوامي نخواهد داشت و ممكن است به دامان كمونيسم سقوط كند. به اين منظور، دولت آمريكا تصميم گفت ضمن ايجاد فشار به شاه، جهت انجام برخي اصلاحات عده‌اي از نخبگان و تكنوكراتهاي جوان و طرفدار آمريكا به منظور به دست گرفتن قدرت سياسي بسيج كند. مهره دلخواه سازمان سيا براي اين هدف حسنعلي منصور بود كه در آن زمان دبير شوراي عالي اقتصاد بود. منصور دست به كار شد و با كمك نزديكترين دوست خود هويدا مقدمات تشكيل اين گروه را فراهم آورد. آغاز فعاليت و عضوگيري كانون مترقي، منصور و هويدا را در كانون توجه محافل سياسي و افكار عمومي قرار داد. اكنون همه مي‌دانستند كه به زودي منصور نخست‌وزير خواهد شد و هويدا هم به عنوان يك عضو ارشد كابينه انتخاب خواهد شد.(39)
اين پيش‌بيني‌ها درست از آب درآمد و پس از انتصاب منصور به مقام نخست‌وزيري، هويدا نيز به عنوان وزير دارايي كابينه منصور منصوب شد و تا پايان دوره صدارت منصور در همين سمت باقي ماند.(40)
روز پنجشنبه اول بهمن 1343ش منصور كه براي شركت در جلسه علني و دفاع از لايحه قرارداد شركت ملي نفت ايران با چند شركت بزرگ نفتي غرب قصد ورود به مجلس شوراي ملي را داشت به ضرب گلوله‌هاي شهيد محمد بخارايي مجروح شد. زماني كه اين حادثه رخ داد هويدا در مجلس بود و پس از كسب اطلاعات مقدماتي درباره اين حادثه خود را به دفتر رئيس مجلس شوراي ملي رساند و ماجرا را تلفني به شاه اطلاع داد. او پس از تحقيق درباره وضعيت جسماني منصور يكسره به كاخ سلطنتي رفت و وضعيت اسف‌بار منصور را به اطلاع شاه رسانيد. بعد از ظهر همان روز كه جلسه هيأت دولت در كاخ مرمر، و در حضور شاه تشكيل شده بود، شاه هنگام ترك جلسه خطاب به هويدا گفت: شما هيأت دولت را اداره كنيد تا ان‌شاءالله نخست‌وزير بهبود يابند.(41) پس از مرگ منصور نيز شاه او را مسئول تشكيل كابينه كرد. انتخاب هويدا به سمت نخست‌وزيري با توجه به نداشتن شهرت سياسي و سابقه كم وزارت در كابينه منصور به صورت محلل تصور مي‌شد.(42) انتصاب هويدا در آن زمان چنين تعبير مي‌شد كه شاه خواسته است با تعيين يكي از همكاران نزديك منصور به جانشيني وي نظر آمريكاييها را كه منصور را به وي تحميل كرده بودند جلب كند و بعد سر فرصت نخست‌وزير خود را انتخاب كند.(43) اما هويدا سالهاي صدارت را يكي پس از ديگري پشت سر گذاشت و قريب 13 سال يعني بيش از تمام نخست‌وزيران ايران در اين مقام باقي ماند.(44) درباره علل دوام هويدا در مقام صدارت مطالب فراواني عنوان شده است كه در فصل بعد به اين مبحث خواهيم پرداخت.

روانشناسي شخصيت هويدا
هويدا از نخستين روزهاي صدارت با روشي خاضعانه و مؤدبانه به جلب اشخاص پرداخت. برخورد وي با نمايندگان مجلس و سناتورها بر اساس ادب و كوچكي قرار گرفت و برخلاف منصور از تندخويي و پرحرفي پرهيز مي‌كرد و با حربه فروتني به حل و فصل مطالب مي‌پرداخت.(45) تنها چيزي را كه هويدا تحمل نمي‌كرد اين بود كه كسي بخواهد كرسي صدارت را از او بگيرد. در دهمين سالگرد نخست‌وزيري‌اش كسي از وي پرسيد پيش‌بيني مي‌كنيد تا چند سال ديگر در پست نخست‌وزيري باقي بمانيد؟ هويدا خنده‌اي كرد و گفت: «سند نخست‌وزيري را مادام‌العمر به نام من زده‌‌اند!»(46)
او نيز مانند بسياري از هم‌مسلكانش، ايراني نبود و مردم ايران را نمي‌شناخت و چون سالهاي تحصيل را در مدارس فرانسوي بيروت گذرانده بود و براي ادامه تحصيل به اروپا رفته بود شخصيت كاملاً اروپايي داشت و براي مردم ايران ارزش و اهميتي قائل نبود.(47) هويدا سخت اهل تظاهر و ريا بود و مي‌گفت مردم ايران ديده بصيرت ندارند و دروغ را بهتر پذيرا مي‌شوند! گاهي نيز مي‌گفت حرف راست در مملكت ما دشمن مي‌تراشد.(48)
درباره خصوصيات اخلاقي هويدا آمده است: «هويدا فردي بود گريزان از مسئوليتهاي سخت اداري و دور از جدي بودن و منضبط بودن، عميق انديشيدن و با مشكلات و مصايب عجين شدن و غم و غصه خوردن به خاطر ديگران... او از صميم قلب و با تمام ذرات وجود خود به تمدن و اصول اروپايي دل بسته بود...»(49)
مسلماً وقتي چنين فردي در مسند امور قرار مي‌گيرد تنها چيزي كه برايش اهميت ندارد اوضاع جاري در مملكت است. به همين خاطر است كه او به فساد مالي و اداري موجود در وزارتخانه‌ها، اهميتي نمي‌داد و گزارشاتي كه در اين زمينه به دستش مي‌رسيد به اين بهانه كه از روي حب و بغض تهيه شده نمي‌خواند و مي‌گفت در مملكتي كه سالي 30ـ40 ميليارد دلار درآمد نفتي دارد زشت است كه يك مدير را به خاطر يك ميليون تومان محاكمه كنند!!!(50) به نظر نخست‌وزير محترم! اگر يك مدير از درآمد 30ـ40 ميليارد دلاري يك ميليون ناقابل اختلاس كند زشت است او را محاكمه كنند ولي اگر تعداد فقرا و زاغه‌نشينان مملكت هر روز به خاطر همين يك ميليون تومان‌ها افزايش يابد مشكلي ايجاد نمي‌شود.
هويدا از كساني كه به او وفادار بودند به شدت حمايت مي‌كرد، هر زماني كه به علت رسوايي يك وزير نمي‌توانست او را در وزارتخانه نگهدارد به جاي آنكه او را از كار بركنار كند به وزارتخانه ديگري منتقل مي‌كرد؛(51) تا همه بتوانند از فضايل! جناب وزير فيض! ببرند.
هويدا به شيك پوشي، لطيفه‌گويي، حاضرجوابي و گل اركيده روي سينه‌اش و نيز به داشتن كلكسيوني از پيپهاي گرانقيمت شهرت داشت.(52) او دوست داشت كه خود را صاحب خصوصياتي متمايز از ديگر دولتمردان نشان دهد. در دست گرفتن عصا، پيپ و به سينه زدن گل اركيده نمونه‌اي از اين كارها بود.(53) عباس ميلاني در كتاب معماي هويدا عنوان مي‌كند كه: «استفاده هويدا از عصا، به تصادف سال 1343 كه در جاده شمال رخ داد و باعث شد استخوان زانو و لگن خاصره‌اش صدمه ببيند مربوط مي‌شود. برخي مي‌گفتند كه استفاده هويدا از عصا نه از سر ضرورت كه نوعي ادا و اطوار است. ولي طبيبان معتقد بودند كه بعد از اين حادثه هويدا همواره بيمناك از دست دادن تعادلش بود و عصار را هم به اين خاطر به كار مي‌برد.»(54)
گويا آقاي ميلاني صحنه مربوط به پرش هويدا از روي آتش در مراسم چهارشنبه سوري يا حضور بدون عصاي او را در دادگاه انقلاب را نديده‌اند كه هيچ‌گونه مشكلي از نظر حفظ تعادل! نداشتند. هويدا حدود 310 پيپ و 150 عصا گرد آورده بود. فريدون هويدا ـ برادر اميرعباس ـ به ميلاني گفته است كه خود اميرعباس در پي جمع‌آوري مجموعه‌هاي پيپ و عصا نبود بلكه آنها عمدتاً هديه همكارانش به او بود.(55) اين جمله باز هم اتهامي از هويدا نمي‌كاهد؛ چون اين خود هويدا بود كه پيپ و عصا را مشخصه‌اش كرده بود و همكارانش براي خوش‌خدمتي و براي بهره‌مندي از افاضات جناب نخست‌وزير! به وي پيپ و عصاهاي گرانقيمت هديه مي‌دادند. در دوران صدارت هويدا، تعلق او به بهاييت، شهرت داشت؛ ابقا چنين نخست‌وزيري كه از نظر احساسات مذهبي مردم منفور بود، عمق بي‌اعتنايي شاه را به افكار عمومي نشان مي‌دهد. كرده است.
هويدا، فراماسون بود و از اعضاي ارشد جناح صهيونيستي ـ فراماسونري ايران به حساب مي‌آمد.(56) برخي معتقدند كه او در فاصله سالهاي 1330ـ1335 كه در سازمان ملل مأموريت داشت توسط وان هگ گدهارت كه از چهره‌هاي برجسته فراماسونري جهاني بود به اين تشكيلات پيوسته است. برخي نيز، انتظام را عامل پيوستن او به فراماسونري بيان كرده‌اند.(57) بسياري از اعضاي كابينه هويدا نيز فراماسون بوده‌اند.
هويدا، شخصاً همجنس‌گرا بود، و اين مطلب نه تنها در ميان خواص درباري، بلكه در سطح جامعه نيز شهرت داشت. او هيچ‌گونه تلاشي براي پنهان نگه داشتن اين مسئله نداشت و حتي در برخي موارد گرايشات هموسكسواليته خود را به نمايش مي‌گذاشت. محمدرضا پهلوي از اين امر به خوبي مطلع بود ولي به آن اهميتي نمي‌داد و ابقاء چنين نخست‌وزيري عمق تباهي اخلاقي شاه و وابستگاه او و اوج بي‌اعتنايي آنان را به كرامت انساني و ارزشهاي اخلاقي و فرهنگي جامعه نشان مي‌دهد.(58)
بي‌مبالاتي هويدا در ارتباطات آلوده‌اش، موجب بروز سر و صدايي در افكار عمومي گرديد و موضوع به قدري جدي شد كه زعماي مملكت چاره خروج از اين بحران را ازدواج هويدا تشخيص دادند. او هيچ‌گونه رغبتي به ازدواج نداشت و زير فشارهاي سياسي تن به يك ازدواج مصلحتي داد و با ليلي امامي، خواهرزن دوست ديرينه‌اش منصور ازدواج كرد.(59) ليلي امامي زني مقتدر و حرّاف بود، و اينك در پاريس زندگي مي‌كند.(60) ليلي امامي و هويدا از دوران جواني يكديگر را مي‌شناختند، اما آنها واقعاً هيچ‌گاه ازدواج نكردند، بلكه در حقيقت ليلي امامي حاضر شد براي نجات هويدا از اين موقعيت فداكاري كند.(61) به هر صورت، زندگي مشترك اين دو، چندان دوام نياورد و در سال 1350 و پنج سال پس از ازدواجشان به متاركه انجاميد. علت طلاق ليلي از هويدا را انحرافات اخلاقي هويدا عنوان كرده‌اند.(62)
اسكندر دلدم نويسنده كتاب زندگي و خاطرات هويدا مي‌گويد كه فريدون هويدا طي نامه‌اي به نويسنده عنوان مي‌كند كه شايعات مربوط به فساد اخلاقي برادرش كه در نهايت منجر به طلاق ليلي امامي از برادرش شد، ساخته و پرداخته دشمنان سياسي اوست. او مي‌گويد در سفري كه ليلي همراه اشرف پهلوي به چين رفته بود، با اشرف درگير مي‌شود و اشرف در بازگشت به تهران از هويدا مي‌خواهد يا همسرش را طلاق بدهد يا از صدارت استعفا دهد و هويدا هم ليلي را طلاق داده است.(63) اينكه برادر هويدا موضوع انحراف اخلاقي او را ساخته دشمنان سياسي‌اش مي‌داند، اصلاً پذيرفته نيست چون خود هويدا اين مسئله را كتمان نمي‌‌كرد و همچنين در ميان خواص درباري نيز شايع بود. در ضمن اسناد ساواك نيز بر اين امر صحه مي‌گذارد. دعواي بين اشرف و ليلي هم صحت ندارد چرا كه با خصوصياتي كه اشرف داشت هيچ‌كس جرأت نمي‌كرد در برابر اشرف ابراز وجود كند چه برسد به اينكه با او درگير شود.

هويدا و بقاي او بر مسند صدارت
هويدا در زمان منصور، خود را به شاه نزديك كرده بود، و توانسته بود اعتماد او را جلب كند. او از نخستين روز تصدي مقام نخست‌وزيري در برابر شاه روش اطاعت محض را در پيش گرفت و واجد همان خصوصياتي بود كه شاه از نخست‌وزير خود انتظار داشت، شاه كم كم به اين نتيجه رسيده بود كه نخست‌وزيري مطيع‌تر و مطمئن‌تر و بي‌خطرتر از هويدا نخواهد يافت.(64) در دوره طولاني ديكتاتوري محمدرضا، دولت و مجلس ابزاركار او بودند.(65) تفكر خاص محمدرضا اين بود كه نخست‌وزير هر چه مطيع‌تر، بهتر!(66) محمدرضا به كارگزاري فاقد شخصيت نياز داشت تا به نام او در مسند رياست دولت قرار گيرد، و مجري اوامر او باشد.(67) هويدا اين نياز زمانه را دريافت، و بازيگر چنين نقشي براي شاه شد. شاه حتي هويدا را بر علم، كه خود را خدمتگزار شاه مي‌ناميد، ترجيح مي‌داد، زيرا علم گاهي جرأت مي‌كرد برخلاف نظر شاه، مطلبي را بيان كند كه اين امر خوشايند شاهنشاه نبود؛ در حاليكه هويدا هرگز به خود اجازه نمي‌داد كه برخلاف ميل شاه حرفي بر زبان جاري كند و بر عكس براي برخي نظريات غيرعملي و نامعقول شاه دلايل عقلاني و منطقي مي‌تراشيد. يكي از نزديكان هويدا مي‌گفت وقتي هويدا به حضور شاهنشاه شرفياب مي‌شود، تمام دستورات شاه را يادداشت مي‌كند و براي خوش‌خدمتي هر چه بيشتر در بين كاخ نياوران تا نخست‌وزيري بسياري از اوامر شاهانه را با تلفن اتومبيل نخست‌وزيري به مراجع مربوط ابلاغ مي‌كند و يكي دو ساعت بعد اجراي تمام اوامر ملوكانه را به عرض شاه مي‌رساند.(68)
در يكي از اسناد ساواك آمده است: «امير شرفي بدر، كه از رجال نابيناي كشور است، مي‌گفت رمز موفقيت آقاي هويدا در كار مملكت داري در اين است كه اولاً سالها در شركت ملي نفت بوده، و كسي او را نمي‌شناخته است و ديگر اينكه برنامه و نقشه‌اي در كار مملكت‌داري ندارد كه با منافع دسته‌اي برخورد داشته باشد...»(69)
هويدا نه يك نخست‌وزير بلكه يك نوكر حلقه به گوش شاه محسوب مي‌شد. شاه بارها گفته بود كه هويدا قادر است افكار مرا بخواند و خواسته‌هايم را پيش بيني كند... من به واقع او را مجري صادقانه اوامر خود مي‌دانم.(70)
هويدا به عكس منصور سعي داشت كمتر حرف بزند؛ چون منصور زياد حرف مي‌زد و پس از تبعيد امام خميني در هر فرصت از توانايي دولت خود براي سركوب مخالفين سخن مي‌گفت و همين امر موجب شد كه جان خود را بر اثر هتاكي و پرحرفي از دست بدهد؛ ولي هويدا بيشتر كارها را به شاه نسبت مي‌داد و همه جا از منويات شاهانه يا بنابر اراده شاهنشاه سخن مي‌گفت.(71) هويدا هميشه خود را رئيس دفتر شاه مي‌ناميد و مي‌گفت: كار من، فقط اجراي فرامين اعليحضرت است!(72) او در تأييد اظهاراتش از شاه، به عنوان پدر تاجدار و ناجي ملت نام مي‌برد.(73) او در تأييد طرز كار خود در مصاحبه‌اي با سردبير مجله نيوزويك گفت: «در كشورهاي غربي براي يك تصميم‌گيري كوچك، مدتها در مجلس و در سنا بحث مي‌شود، چندين بار رأي‌گيري به عمل مي‌آيد، و وقت زيادي تلف مي‌شود. در حاليكه در ايران كافي است ما به حضور شاهنشاه برويم و نظر شاهنشاه را كه هميشه بهترين راه‌حلهاست، بپرسيم و به آن عمل كنيم.»(84)
هويدا بدون توجه به حدود اختيارات نخست‌وزير يك كشور مشروطه و با آشنايي با روحيه محمدرضا سعي مي‌كرد مقام خود را حفظ كند، و فرمانبردار بي‌چون و چراي شاه باشد.(75)
در حاليكه تمام صاحبنظران رمز موفقيت هويدا و صدارت طولاني‌اش را مطيع شاه بودن مي‌دانند ولي احسان نراقي در كتاب خود عنوان مي‌كند كه هويدا با ذهني بسيار فعال مسائل دنياي امروز را به خوبي مي‌شناخت و نقطه ضعف او و از دست دادن اعتبارش بر مي‌گشت به اطاعت بي‌قيد و شرط او از سياست شاه.(76)
فرد ديگري، يكي ديگر از رازهاي بقاي هويدا را آمادگي‌اش براي كمك به ديگران مي‌داند و مي‌گويد كه لطف هويدا شامل حال بسياري شده بود.(77) اين فرد جناب دكتر ميلاني است كه كتابي تحت عنوان معماي هويدا نگاشته است. اين كتاب ابتدا به انگليسي نوشته شده و بعد توسط نويسنده به فارسي برگردانده شده است. هدف نويسنده از چاپ چنين كتابي نمايش چهره مثبت و مظلومي از هويداست. او كتاب را به روش يك رمان تاريخي نوشته است، و اگر كسي هويدا را نشناسد و از خدمات او بي‌اطلاع باشد با خواندن اين كتاب اعتراف مي‌كند كه هويدا مرد متيني بوده، و هر انتقادي از او شده است كار دشمنان سياسي اوست و حتي اعدام او در دادگاه انقلاب ظلم بزرگي بوده است.
ميلاني، طوري از كمك هويدا به ديگران سخن مي‌گويد، كه گويي از اموال خود بخشش مي‌كرده. علم كه سالهاي متمادي وزير دربار بوده است در خاطراتش مي‌گويد كه در سال 1352 اين موضوع را محرمانه با شاه در ميان گذاشته است كه بقاي هويدا نتيجه پول دادن به اعضاي خانواده سلطنتي به خصوص منسوبين ملكه است.(78) در واقع هويدا با پول دادن به اطرافيان خود خصوصاً نزديكان فرح، سعي مي‌كرد همه را از خود راضي نگه دارد و راه انتقاد ديگران را از دولتش ببندد. به همين خاطر است كه شهبانوي نيكوكار! در خاطراتش از هويدا به عنوان دولتمردي توانا و فردي با فرهنگ و آگاه به مسائل روز ياد مي‌كند و در خاطره‌اي از سفر خود با او به چين مي‌نويسد كه ما شبها بعد از انجام برنامه رسمي سفر و پذيراييها ساعتها با هم مي‌نشستيم و درباره مسائل جاري و آنچه در روز ديده بوديم بحث‌ گرمي مي‌كرديم.(79)
علاوه بر عامل نخست‌ كه مطيع بودن هويداست، عوامل ديگري را نيز در علل بقاي او ذكر كرده‌اند، شاه به واسطه ضعف‌هاي دروني خود از مردان باشخصيت و ريشه‌دار كه از نفوذ در جامعه برخوردار بودند هراس داشت، و حاضر نبود قدرت و اختيارات خود را با كسي تقسيم كند. هويدا همان شخصيت بي‌ريشه و بي‌اعتباري بود كه شاه هرگز هراسي از او به دل راه نمي‌داد و مي‌دانست كه هيچ‌گاه از طرف وي خطري متوجه مقام سلطنت نخواهد شد.(80) هويدا، برخلاف منصور كه نخست‌وزيري خود را مديون آمريكاييها مي‌دانست و تعهداتي در مقابل آنها سپرده بود، وابستگي زيادي به آمريكاييها نداشت و از نظر شاه كه نمي‌خواست واسطه‌اي در ارتباط خود با آمريكاييها داشته باشد اين كمال مطلوب بود.(81) چهارمين دليل بقاي هويدا كه نسبت به عوامل گفته شده از اهميت كمتري برخوردار است تعمد شاه در تظاهر به وجود ثبات سياسي در ايران در نظر خارجيها بود. در حالي كه در بسياري از كشورهاي جهان عمر متوسط دولتها كمتر از يك سال بود، شاه از وجود دولتي كه در اوايل دهه 1350 دهمين سال عمر خود را پشت سر مي‌گذاشت، بر خود مي‌باليد و از اصطلاح جزيره ثبات، كه اولين بار نيكسون در مورد ايران به كار برد، خرسند بود.(82)

رابطه با اسرائيل
موضوع فلسطين بعد از جنگ جهاني دوم، توسط مجمع عمومي سازمان ملل متحد در ارديبهشت 1326 مطرح شد و كميسيوني با شركت يازده عضو و از جمله ايران، مأمور رسيدگي و يافتن راه‌حلي براي مسئله فلسطين شدند. اين كميسيون گزارشي مبني بر تقسيم فلسطين به دو كشور عرب و يهود، به كميسيون مجمع عمومي ارائه كرد و اين گزارش در 29 نوامبر 1947 تصويب شد و در 14 مه 1948 دولت اسرائيل توسط صهيونيستها ايجاد شد.(83)
در سال 1328 دولت محمد ساعد مراغه‌اي دولت اسرائيل را به بهانه وجود تعداد زيادي بازرگان يهودي ايراني تبار در فلسطين و حفظ حقوق آنان به رسميت شناخت و در بيت‌المقدس اشغالي سركنسولگري داير كرد. وقتي مصدق به حكومت رسيد، شناسايي ايران از اسرائيل را پس گرفت ولي اين وضع دوام نياورد و روابط ايران با اسرائيل بعد از كودتاي 28 مرداد مجدداً از سر گرفته شد و ايران دقيقاً دنباله‌روي سياست آمريكا بود.(84) رژيم حاكم ايران عملاً و در معني اسرائيل را حمايت مي‌كرد. روابط وسيع اقتصادي داشت،نفت مورد نياز اسرائيل را تحويل مي‌داد، كالاهاي اسرائيل به ايران سرازير بود و تبادل اطلاعات انجام مي‌گرفت و ساواك و موساد همكاري گسترده‌اي داشتند.(85)
هويدا كه در سالهاي كودكي و نوجواني و جواني چندين بار به فلسطين اشغالي رفته بود، با اسرائيل الفتي ديرينه داشت؛ چون اين رژيم نخستين كشوري بود كه فرقه ضاله بهاييت را به عنوان يك دين به رسميت شناخت. هويدا سالها در كميسارياي عالي پناهندگان سازمان ملل متحد، امكانات اين سازمان را در جهت انتقال هر چه سريعتر مهاجران يهودي از نقاط مختلف جهان به فلسطين به كار گرفت و زماني كه به نخست‌وزيري رسيد دولت اسرائيل را بيش از هر رژيم ديگري در مدار توجه قرار داد و به رابطه با اين رژيم غاصب تحرك بيشتري بخشيد.(86) فروش نفت به اين رژيم از جمله موارد بارز خيانت هويدا به ملت ايران و ملل مسلمان جهان است. هويدا در حالي به فروش نفت اقدام كرد كه كشورهاي اسلامي توليد كننده نفت، از فروش نفت به اسرائيلي خودداري مي‌كردند. (البته فروش نفت به صورت مخفيانه به دستور شاه انجام مي‌گرفت، ولي در زمان هويدا جنبه آشكارتري يافت).(87)
در اين ايام، حضرت امام خميني(ره) و علماي ديگر به افشاء روابط ايران با اسرائيل پرداختند؛ حضرت امام در پيامي خطاب به هويدا مي‌فرمايند:
«با اسرائيل دشمن اسلام و آواره كننده بيش از يك ميليون مسلمان بي‌پناه پيمان برادري نبنديد، عواطف مسلمين را جريحه‌دار نكنيد... اقتصاد كشور را به خاطر اسرائيل و عمّال آن، به خطر نيندازيد...»(88)
در زمان نخست‌وزيري هويدا، او با جلب حمايت شاه، از مأمورين موساد ـ تشكيلات اطلاعات و جاسوسي اسرائيل ـ براي آموزش كادرهاي ساواك دعوت كرد و از اين هنگام بود كه پاي مأموران موساد به تشكيلات ساواك باز شد.(89)
فعاليتهاي جاسوسي موساد در دوران هويدا توسط تشكيلاتي به نام سازمان زيتون هدايت مي‌شد كه اين سازمان علاوه بر فعاليتهاي اطلاعاتي و جاسوسي در ايران و كشورهاي همسايه به آموزش مأمورين ساواك و نيروهاي اطلاعات و ضداطلاعات ارتش مي‌پرداخت.(90) كليه اعضاي سازمان زيتون عليرغم اينكه اسرائيلي بودند ولي با گذرنامه‌هاي جعلي، به عنوان تبعه ديگر كشورها به ايران مي‌آمدند.(91)
سازمان زيتون در دوران نخست‌وزيري هويدا به ويژه از اواخر دهه 1340 به اوج قدرت خود در ايران رسيد به گونه‌اي كه با ساواك به عنوان يك زيرمجموعه برخورد مي‌كرد و خواسته‌هاي خود را بخشنامه‌وار به ساواك اطلاع مي‌داد.(92)
در ايام زمامداري هويدا، ايران رسماً به ايستگاه مهاجرت يهوديان قاره آسيا مبدل شده بود و ايادي صهيونيسم براي مهاجرت يهوديان اين قاره از ايران استفاده مي‌كردند و از امكاناتي كه دولت ايران در اختيارشان قرار داده بود بهره مي‌بردند. همچنين در دوران او، صهيونيسم جهاني آزادي فوق‌العاده‌اي براي تبليغات داشتند، تا جايي كه به صورت علني و گسترده براي سرمايه‌گذاري يهوديان در فلسطين اشغالي و مهاجرت يهوديان ايراني به اين سرزمين تبليغات مي‌كردند.(93)

بهبود وضع بهائيان در ايران
برخلاف نظر مورخاني مثل كسروي و آدميت كه بابي‌گري اوليه را جنبش خودجوش و غيروابسته به قدرتهاي استعماري مي‌دانند، آخرين يافته‌‌ها بر پيوندهاي اوليه علي‌ محمد باب و پيروان او با كانونهاي معيني تأكيد دارد كه شبكه‌اي از خاندانهاي قدرتمند و ثروتمند يهودي در زمره شركاي اصلي آن بودند. بهاييت نيز وضعي مشابه بابيت يافت.
از سال 1868 كه ميرزا حسينعلي نوري (بهاء) و همراهانش به بندر عكا منتقل شدند پيوند بهاييان با كانونهاي مقتدر يهودي غرب، تداوم يافت و مركز بهايي‌گري در سرزمين فلسطين به ابزاري مهم براي عمليات بغرنج ايشان و شركايشان در دستگاه استعمار بريتانيا بدل شد. به نوشته فريدون آدميت عنصر بهايي چون عنصر جهود، به عنوان يكي از عوامل پيشرفت سياست انگليس در ايران درآمد. اين پيوند در دوران رياست عباس افندي بر فرقه بهايي تداوم يافت. در اين زمان بهاييان در تحقق استراتژي تأسيس دولت يهود در فلسطين، كه از دهه‌هاي 1870 و 1880 ميلادي آغاز شده بود، به طور جدي مشاركت كردند. فرقه ضاله بهايي ستون پنجم استعمار غربي و اسرائيل در ايران و بعضي كشورهاي خاورميانه است. از گذشته به يهوديان دستور داده شده بود كه هر جا منافع آنان ايجاب مي‌كند، تظاهر به بهايي‌گري كنند و حتي اسمشان را عوض كنند تا به صورت ايراني، بهتر بتوانند خواسته ايران و صهيونيستها را برآورده سازند.(94) اندكي بعد كودتاي 3 اسفند 1299 رضاخان و سيدضياء در ايران رخ داد. در كابينه سيدضياء يكي از سران درجه اول بهاييان ايران به نام علي‌محمدخان موقرالدوله، وزير فوايد عامه و تجارت و فلاحت شد. اين مقام نيز به دليل خدمات بهاييان در پيروزي كودتا به ايشان عطا شد.(95) پس از آن تمام وزارتخانه‌ها، شركتهاي صنعتي و كشاورزي يعني حيات كشور، در قبضه قدرت بهاييان قرار گرفت تا اينكه هويدا به صدارت رسيد. چون هويدا بهايي زاده بود، و خود نيز از پيروان اين فرقه ضاله محصوب مي‌شد در طول دوران نخست‌وزيري‌اش توجه ويژه‌اي به اين فرقه مبذول مي‌داشت و براي آنان تسهيلات ويژه‌اي قائل بود. به همين سبب بود كه بهاييان به سرعت و در تمامي زمينه‌ها خصوصاً اقتصادي رشد كردند. هويدا همچنين مشاغل كليدي را به بهاييان مي‌بخشيد حتي چند وزير كابينه او مثل منصور روحاني، وزير كشاورزي كه در تمام دوران صدارت هويدا در كابينه او عضويت داشت و نابود كننده كشاورزي ايران لقب گرفت، فرخ رو پارسا، نخستين زن وزير دوران شاهنشاهي كه به نام وزارت آموزش و پرورش، فرهنگ كشور را به فساد كشانيد؛ سپهبد صنيعي وزير جنگ، منوچهر شاهقلي،‌ وزير بهداري و منوچهر تسليمي، وزير بازرگاني بهايي بودند.(96) فردوست در خاطراتش مي‌گويد: محمدرضا از تشكيلات بهاييت و به خصوص افراد بهايي در مقامات مهم و حساس مملكتي اطلاع كامل داشت و نسبت به آنها حسن ظن نشان مي‌داد... خود او صراحتاً گفته بود كه افراد بهايي در مشاغل مهم و حساس مفيدند چون عليه او توطئه نمي‌كنند.(97)
هويدا، در تمام مدت صدارتش تصميمات تشكيلات رهبري بهائيان را اجرا مي‌‌كرد و مي‌كوشيد تا نفوذ آنان را در تمام سطوح تا بالاترين حد گسترش دهد. اين حمايتها به قدري گسترش يافت كه تقدير و سپاسگذاري محافل بهايي از او را در پي داشت. به طور كلي بهاييان ايران، پيشرفت خود را در دهه‌هاي آخر سلطنت پهلوي مديون پشتيباني هويدا مي‌دانند.(98) اين افراد در اغلب نقاط كشور تحت حمايت ساواك و سيا و موساد و با آگاهي شاه و امكاناتي كه هويدا در اختيار آنها قرار مي‌‌داد بهترين زمينها و اراضي و مؤسسات توليدي را قبضه كرده بودند.
كشور مسلمان ايران كه مي‌بايست الگوي ديگر كشورهاي اسلامي باشد عرصه تاخت و تاز ايادي استعمار و صهيونيست قرار گرفته و شخص اول اين مملكت با اطلاع از تمام اين اوامر به پيشرفت آنها كمك مي‌‌كرد.

هويدا و مطبوعات
پس از اينكه هويدا به استخدام ساواك درآمد، به كار روزنامه‌نگاري پرداخت و مجله‌اي با نام كاوش را منتشر ساخت كه بنابر اسناد موجود، اين مجله با صلاحديد ساواك و با نظارت انتظام منتشر مي‌شد. هزينه انتشار كاوش، از سوي شركت نفت، تأمين مي‌شد. به همين خاطر هويدا مبالغ قابل‌توجهي به نويسندگان و همكاران خود در مجله پرداخت مي‌كرد. او به خاطر همين گشاده دستي توانست برخي نامداران وابسته به جريان روشنفكري را به همكاري با كاوش وادار كند و كساني همچون نادر نادرپور، مسعود فرزاد، محمد قاضي، فرخ غفاري، جلال مقدم، سعيد نفيسي و ابراهيم پورداوود را به خدمت بگيرد. همچنين در دوران نخست‌وزيري‌اش مجله ديگري به نام تلاش را منتشر كرد كه همان خط و خطوط و مواضع را داشت.(99)
به اين دليل كه هويدا اهل مطبوعات بود، از ابتداي صدارتش سعي داشت تا روابط ويژه و دوستانه‌اي با روزنامه‌نگاران ايجاد كند و بنابراين جرايد را در جهت اهداف و تأييد برنامه‌هاي اجرايي فعال سازد. در راستاي اين هدف هويدا بخشي از بودجه و اعتبارات محرمانه نخست‌ويري را صرف جذب و جلب خبرنگاران مي‌كرد و به آنان مبالغ قابل‌توجهي مستمري مي‌پرداخت. او به افرادي مثل اميراني ـ مدير مجله خواندنيها، علي بهزادي ـ مدير مجله سپيد و سياه، ميمندي نژاد ـ مدير مجله رنگين‌كمان و... مبالغ كلاني كمك مالي مي‌پرداخت.(100) ولي وضع به همين منوال ادامه نيافت، و از اواسط دوران زمامداري‌اش در نحوه برخورد با مطبوعات تغييراتي داد تا براي كنترل كامل مطبوعات بتواند از عوامل مورد اعتماد خود استفاده كند و آنان را در رأس هيأت تحريريه جرايد پر انتشار بگمارد. انتصاب امير طاهري به سردبيري كيهان و همچنين گماشتن علي باستاني به مديريت تحريريه روزنامه اطلاعات مواردي از اين تصميم هويدا بودند.(101)
چند سال بعد، هويدا به استناد يك تصويبنامه هيأت دولت در سال 1342 تصميم به تعطيلي بسياري از مجلات و روزنامه‌ها گرفت. اين تصويب‌نامه مقرر كرده بود، نشرياتي كه تيراژشان به حدنصاب معيني نمي‌رسد، جواز انتشارشان لغو شود. البته تمام نشرياتي كه تعطيل شدند شامل اين حكم نمي‌شدند، مثلاً هفته‌نامه توفيق كه يك مجله پرتيراژ بود يكي از مهم‌ترين نشريات فكاهي در تاريخ مشروطيت ايران محسوب مي‌شد و همين اهميت باعث مي‌شد تا هويدا نتواند به صورت انفرادي آن را تعطيل كند بلكه نام اين نشريه را در ميان جرايد تعطيل شده قرار داد و بعد از تعطيل شدن آن به رئيس سازمان برنامه دستور داد تا عباس توفيقي، مدير اين نشريه را استخدام كند و در حقيقت او را بخرند.(102)
در حاليكه در ايران مطبوعات و مجلات به طور كامل تحت نفوذ عوامل نخست‌وزيري و شخص شاه قرار داشت با اين حال شاه و نخست‌وزيرش هويدا بودجه هنگفتي از درآمد دولت ايران را صرف خريد نويسندگان جرايد و مجلات آمريكايي و اروپايي مي‌كردند. به همين خاطر است كه مطبوعات آمريكا و اروپا شاه را بزرگ مي‌كردند و از جنايات او كمتر سخن مي‌راندند.(103)
پس از اينكه هويدا از صدارت بركنار شد و به جاي او رقيب ديرينه‌اش جمشيد آموزگار به نخست‌وزيري رسيد، خصومت و اختلاف ديرين بين او و رقيبش تشديد شد؛ گويا او با سيزده سال نخست‌وزيري‌اش، هنوز هم از اين مقام سير نشده بود. به همين دليل هويدا كه بعد از بركناري از صدارت به وزارت دربار تعيين شده بود و هنوز اهرم قدرت در دست داشت شروع به كارشكني در كار دولت آموزگار كرد. نمونه بارز اين امور، انتشار مقاله معروفي به امضاي احمد رشيدي مطلق است(104) كه بعضي صاحب‌نظران نوشتن آن را به هويدا يا درباريان تحت نظر او نسبت مي‌دهند. اين مقاله كه با لحني تند و گزنده به حضرت امام(ره) حمله كرده بود در دربار تهيه شده بود. ولي برخي ابتكار آن را به هويدا نسبت مي‌دهند و برخي او را مبرا مي‌دانند. قدر مسلم اين است كه اين مقاله به دستور شخص شاه تهيه شده و هدف از آن هم هتاكي نسبت به حضرت امام(ره) در موقعيتي بود كه به دنبال خبر شهادت حاج آقا مصطفي حركتهايي در ايران به وجود آمده بود. اين مقاله به طور مستقيم از دربار توسط داريوش همايون ـ وزير اطلاعات كابينه آموزگار ـ بدون اينكه نخست‌وزير از مضمون آن مطلع باشد به روزنامه اطلاعات ارسال شد و پس از دو روز معطلي به چاپ رسيد.(105)

رواج فساد
مشخصه اصلي دوران صدارت هويدا گسترش فساد در ابعاد مختلف بود و فساد مالي منشأ بسياري از مفاسد ديگر بود. هويدا در طي دوران صدارت طولاني‌مدتش از يك امتياز مهم برخوردار شد و آن اينكه عايدات نفتي ايران كه هرگز به ميليارد نرسيده بود، چندين برابر شد و به 12 ميليارد و 20 ميليارد و 24 ميليارد رسيد.(106) اما متأسفانه اين درآمدها به جاي اينكه صرف عمران و آبادي كشور شود، به خرج ميهماني‌ها و بذل و بخششهاي درباري مي‌رسيد؛ از جمله هزينه تدارك جشنهاي شاهانه، و نيز خريد اسلحه مي‌شد.(107) در ايام نخست‌وزيري هويدا، هر كس بنا به موقعيت اجتماعي و شغلي، و وابستگي به دربار، دست به تعرض به بيت‌المال مي‌زد و دارايي به غارت گرفته شده خود را به حسابي در خارج از كشور واريز مي‌‌كرد.
معاملات دولتي اعم از خارج و داخل كشور با رشد همراه بود و هر يك از دولتمردان عرصه خاصي را براي تاراج و غارت برگزيدند. افرادي بودند كه اجراي طرح‌هاي عمراني مثل ساختمان، سدها و فرودگاهها را برگزيدند. سازمان برنامه بدون انجام تشريفات معمول، نظير درج آگهي در جرايد، و برگزاري مناقصه، اينگونه طرح‌هاي عمراني را به افراد معيني مي‌دادند و آن فرد هم با كشيدن ده تا بيست درصد بر مجموع قيمت معين شده از سوي مهندسين مشاور سازمان برنامه، آن طرح را به فرد يا شركت ساختماني ديگر واگذار مي‌كرد و بدين ترتيب ميليونها تومان پول به جيب افراد معيني مي‌رفت.(108)
فردوست در اين مورد مي‌نويسد: ...«در دوران سيزده ساله نخست‌وزيري هويدا همه مي‌چاپيدند، و هويدا كاملاً نسبت به اين وضع بي‌تفاوت بود. در صورتي كه يكي از مهم‌ترين وظايف رئيس دولت، جلوگيري از فساد و حيف و ميل اموال دولتي است. در هيچ زماني به اندازه زمان هويدا، فساد گسترده نبود و او چون جلب رضايت محمدرضا را مي‌طلبيد نمي‌خواست كسي و در نهايت محمدرضا را از خود ناراضي كند...»(109)
كارگزاران دولت هويدا براي فريب مردم و سرپوش گذاشتن بر غارت اموال با تبليغات در مطبوعات و ديگر رسانه‌ها اعلام مي‌كردند كه قطعات صدهزار متري اراضي حاشيه درياي خزر به كساني كه متعهد به اجراي طرحهاي دامداري يا كشاورزي صنعتي باشند واگذار خواهد شد. و بعد نام عده‌اي از وابستگان رژيم به عنوان مستحق دريافت اين اراضي در جرايد انتشار مي‌يافت.(110)
شاه همواره سعي مي‌كرد كه فساد مالي در خانواده سلطنتي را به گونه‌اي توجيه كند؛ بنابراين در جواب خبرنگار فرانسوي اليويه واژن در اين مورد گفت: «بايد بگويم اين فساد نيست بلكه مثل بقيه رفتار كردن است. يعني مثل كساني كه كاملاً حق كار كردن و معامله كردن را دارند. به عبارت ديگر اطرافيان من هم حق دارند در شرايط مشابه با ديگران براي امرار معاش خود فعاليت داشته باشند.»(111)
علاوه بر فساد مالي، فساد و بي‌بند و باري اخلاقي در زمان صدارت هويدا بيداد مي‌كرد. افراط در تجمل‌گرايي و فساد اخلاقي و توسعه فحشا مهمترين عامل در آلوده ساختن جامعه بود تا مردم و جوانان از آنچه در كشورشان مي‌گذرد بي‌خبر بمانند و اصولاً دنبال مسائل جدي نباشند. گسترش فساد از سرفصل سياستهاي به اصطلاح فرهنگي دولت هويدا بود.(112) به عنوان نمونه، رژيم شاه روي دانشگاه شيراز تلاش فراواني به كار برده بود تا محيط آن روز را از مسائل سياسي دور بدارد.، از اين رو انواع وسايل عياشي را براي دانشجويان فراهم كرده بود.(113)
فريدون هويدا در كتابش خاطرنشان مي‌كند كه: «پس از انتصاب برادرم به وزارت دربار، او با توجه به جوّي كه بر كازينوهاي ايران حكمفرما بود، تصميم به مداخله در امور آنها گرفت و بعداً هم از خودش شنيدم كه واقعاً قصد داشت از ادامه كار كازينوها جلوگيري كند... چون به عقيده برادرم، قماربازي مخالف قانون اسلام بود و اداره كار قمارخانه‌ها مي‌توانست به شاه و مملكت آسيب برساند...»(114) معلوم نيست چرا جناب نخست‌وزير، در مدت صدارتش متوجه مغايرت قماربازي با قانون اسلام نشده، ولي به مجرد اينكه سلطنت شاه را در خطر ديد ناگهان به اهميت قضيه پي برد.

جشنهاي شاهانه
مراسم تاجگذاري،جشنهاي بيست و پنجمين سال سلطنت محمدرضا پهلوي، جشنهاي 2500 ساله شاهنشاهي و جشن پنجاهمين سال سلطنت پهلوي، در دوران نخست‌وزيري هويدا برگزار شد كه جز اتلاف وقت و به هدر دادن بيت‌المال حاصلي دربر نداشت.(115)
در سال 1345 وقتي علم عهده‌دار مقام وزارت دربار شد، طي اعلاميه‌اي انجام مراسم تاجگذاري را به اطلاع عموم رسانيد، و تاريخ برگزاري آن را به روز چهارم آبان 1346 موكول كرد؛ و سپهبد مرتضي يزدان‌پناه نيز از طرف شاه به رياست جشنهاي تاجگذاري منصوب شد.(116)
هويدا در مهر 1343 و در زماني كه وزير دارايي كابينه منصور بود، به عضويت شوراي مركزي جشن شاهنشاهي، كه تحت رياست فرح اداره مي‌شد، منصوب شد.(117)
براي رونق بخشيدن به مراسم تاجگذاري كه در كاخ گلستان برگزار شد، كليه ميادين و خيابانهاي تهران با هزينه هنگفت، چراغاني و تزئين گرديد. كار چراغاني را شركتهاي خارجي عهده‌‌دار بودند و هزينه اين مراسم از بودجه عمومي كشور تأمين شد.(118)
ملت ايران هنوز از زير بار هزينه‌هاي سنگين جشن تاجگذاري كمر راست نكرده بود كه شاه تصميم به برگزاري جشنهاي 2500 ساله شاهنشاهي ايران گرفت. اين جشن از نظر اسراف و تبذير نمونه بود و وسيله‌اي براي انتقاد از شاه و رژيم پهلوي شد. اين جشن كه فكر انجام آن از سال 1336 در ذهن شاه پديد آمده بود،(119) پس از روي كار آمدن نيكسون، در تخت‌جمشيد برگزار شد. اكثر نشريات غربي به انتقاد از هزينه سرسام‌آور اين جشن پرداختند. رسانه‌هاي خارجي قبل از نمايش جشن، شمايي از زندگي فلاكت‌بار روستاييان و مردم فقير شهرها و حلبي‌آبادها را نشان دادند و سپس در كنار آن تصاوير شاه ايران و جشن تجملگرايانه را به تصوير كشيدند.(120) در اين جشن، بيست پادشاه و امير عرب، پنج ملكه، بيست و يك شاهزاده، شانزده رئيس جمهوري، سه نخست‌وزير، چهار معاون رئيس‌جمهور و دو وزير امور خارجه از 69 كشور جهان شركت كردند.(121)
طراحي و اجراي اين جشن به خارجي‌ها اختصاص داشت. كليه ميوه و شيريني مورد نياز اين جشن از خارج توسط هواپيما آورده مي‌شد به ويژه غذاهاي مخصوص به صورت گرم از پاريس ارسال مي‌شد يك روزنامه فرانسوي نوشت حدود 600 ميليون دلار از خزانه كشور صرف هزينه جشنهاي شاهنشاهي شد. ميهمانسرايي به هزينه 30 ميليون دلار در تخت جمشيد در منطقه كوير بناگرديد. مبلغ 12 ميليون دلار براي مخابرات و پخش جريان جشن به وسيله تلويزيون در دنيا در نظر گرفته شد. دوخت جامه‌ها به عهده دو مؤسسه گران‌قيمت لانون و كانون، كه هر دو فرانسوي هستند، محول گرديد.(122) در كتاب آخرين سفر شاه از قول ويليام شوكراس آمده است كه: «... رابرت‌هاويلند فنجان و نعلبكي‌هايي ساخت كه فقط يك بار مورد استفاده ميهمانان قرار گرفت. و لان ون اونيفرمهايي جديد براي كارمندان دربار طراحي كرد كه نيم تنه آن را به طرزي شكيل با بيش از يك كيلو و نيم نخ طلا دوخته شده بود.»(123)
اين جشن، به قدري پرهيزنه بود كه با نيمي از مخارج آن مي‌شد فقر را از ايران زدود. ولي شاه در مقابل مطالب انتقادي مطبوعات خارجي معمولاً جواب مي‌داد كه: «مخارج برگزاري جشنهاي 2500 ساله آنچنان كه تصور مي‌شد زايد و غيرضروري نبوده است چون غير از اجراي بعضي طرحهاي عمراني مثل ساختن مدرسه، برق رساني به روستاها، جاده‌سازي و توسعه مخابرات، چادرهاي نصب شده در تخت جمشيد نيز براي برگزاري مراسم مختلف در آينده مورد استفاده خواهد بود و از همه مهمتر اينكه برگزاري اين جشنها حيثيت ايران را افزايش داده است؛ چون تخت جمشيد به مدت سه روز، تبديل به يك مجمع جهاني شد كه در آن رؤساي كشورها و دولتهاي دنيا توانستند گرد هم جمع شود و مسائل خود را با يكديگر در ميان بگذارند.»(124)
بسياري از صاحبنظران اينگونه اقدامات شاه را نشانه‌اي از بيماري بزرگ‌پنداري او مي‌دانند و برخي نيز معتقدند كه محمدرضا مي‌كوشيد تا از رهگذر اين جشنها اصل و نصب گمنام خود را از خاطره‌ها بزدايد، و خود را به سلاطين بيست و پنج قرن گذشته ايران پيوند زد.(125)

جدايي بحرين از ايران
جدا كردن بحرين از ايران تحت پوشش اعطاي استقلال به اين جزيره، يكي از اقدامات خائنانه‌اي بود كه در دوران نخست‌وزيري هويدا و در راستاي تأمين منافع انگلستان صورت گرفت.(126)
بحرين مجمع‌الجزايري است داراي ذخاير نفتي در خليج فارس كه از گذشته‌هاي دور به ايران تعلق داشت. ليكن در زمان قاجار در اثر عدم كفايت حكومت، انگلستان بحرين را به صورت پايگاهي براي خود درآورد.
دولت ايران، همواره بحرين را جزئي از خاك خود مي‌دانست و درصدد بود تا در فرصتي مناسب حاكميت خود را اعمال كند.(127)
پس از خاتمه جنگ جهاني دوم، دولت ايران بحرين را استان چهاردهم خود ناميد. اين اقدام مورد اعتراض شديد انگلستان قرار گرفت و برخي از كشورهاي عرب را نيز به مخالفت با ايران تحريك كرد.
محمدرضا در سال 1347 پس از مسافرت به عربستان و كويت در ازاي چشم‌پوشي از بحرين جزاير سه‌گانه تنب كوچك و بزرگ و ابوموسي را از دولت انگلستان بازپس گرفت؛ زيرا او شهامت تصرف بحرين از طريق نظامي را نداشت تا اينكه دولت انگلستان به دليل تنگناهاي مالي، تصميم به خروج از خليج فارس گرفت و يكي از مأموران عالي‌رتبه وزارت امور خارجه انگلستان به نام سرويليام لوس، چندين بار به ايران سفر كرد، و در اين مورد با شاه و هويدا، مذاكره كرد و دولت ايران با برگزاري يك رفراندوم و همه‌پرسي از سوي سازمان ملل در بحرين موافقت كرد.(128)
از طرف دبيركل سازمان ملل فردي به نام گيچاردي، مأمور بررسي وضعيت بحرين و اجراي رفراندوم شد، ولي در حقيقت هيچ‌گونه رفراندومي برگزار نشد، بلكه گيچاردي با چند تن از بزرگان بحرين به گونه‌اي از پيش برنامه‌ريزي شده، ملاقات كرد و نظر آنان را در مورد استقلال بحرين به منزله نتيجه رفراندوم اعلام نمود.
البته نبايد ترديد داشت كه دولت هويدا كه بركشيده جناح صهيونيستي ـ فراماسونري بود، اصلي‌ترين مهره در اجراي اين طرح و گرداننده اين برنامه به شمار مي‌آمد.(129)
هويدا اعلام كرد «مصالح عاليه ملت ايران بيش از هر چيز و سرنوشت ما و برادران مسلمان ما در آن سوي خليج فارس، ايجاب مي‌كرد از هيچ اقدامي براي دفاع در برابر استعمار فروگذاري نشود. تجزيه بحرين، مظهر بارزي از سياست مستقل ماست به همين جهت طي توافقي ايران پذيرفت كه با دخالت دبيركل سازمان ملل نظر مردم بحرين، استعلام شود و طبق آن عمل گردد...»(130)
بدون ترديد اين سناريو از پيش تدوين شده بود و دولت ايران كه به هيچ‌چيز جز بقاي خود نمي‌انديشيد به نظر انگلستان مبني بر استقلال بحرين صحه گذاشت.

دستگيري و بازداشت
از اوايل سال 1356 ستاره بخت هويدا رو به افول نهاد؛ زيرا از يك طرف حكومت جديد آمريكا به رياست كارتر عدم رضايت خود را از روند اوضاع در ايران آشكار ساخته و خواهان تغيير در خط مشي ايران به خصوص در زمينه مسائل مربوط به حقوق بشر و آزاديهاي سياسي بود و از سوي ديگر علائم بحران اقتصادي كه حاصل ريخت و پاشهاي گذشته و برنامه‌ريزي غلط بود، به تدريج نمايان شد. به عنوان نمونه قطع مداوم نيروي برق از اوايل تابستان 1356 به منزله زنگ خطري براي صنايع ايران به صدا درآمد.(131)
سرانجام به سبب فشارهايي كه از طرف دولت كارتر براي مراعات اصول حقوق بشر و دادن آزاديهاي سياسي به مردم ايران و به اصطلاح ايجاد فضاي باز سياسي اعمال مي‌شد شاه ناچار شد تغييراتي در حكومت خود بدهد(132) و در حقيقت بركناري هويدا و انتصاب آموزگار به جاي وي يكي از كوششهاي شاه براي گسترش فضاي باز سياسي از طريق وارد كردن اعضاي جديد و جوان به كابينه و جلب رضايت روشنفكران ايراني بود.(133) بنابراين هويدا پس از 13 سال حضور در مسند نخست‌وزيري ايران در مرداد 1356 به دستور شاه استعفا داد.(134)
در كتاب پشت پرده تخت طاووس آمده است كه كارتر بعد از انتصاب به مقام رياست جمهوري آمريكا، از شاه خواسته بود در جهت ايجاد فضاي باز سياسي اقدام كند ولي شاه اين امر را تا زمان دريافت نامه‌اي از سه تن از رهبران جبهه ملي (شاپور بختيار، كريم سنجابي و داريوش فروهر) به تعويق انداخت. مضمون اين نامه اين بود كه اصول قانون اساسي و منشور جهاني حقوق بشر به مقياس وسيعي در ايران زير پا نهاده شده است و از شاه خواستند كه فقط سلطنت كند و امور حكومت را طبق قانون اساسي، به دولت و پارلمان بسپارد. شاه پس از دريافت اين نامه، گويي كه راه گريزي برايش نمانده باشد به بركناري هويدا اقدام كرد.(135)
هويدا بلافاصله پس از بركناري از نخست‌وزيري به جاي اسدالله علم كه به دليل ابتلا به سرطان خون آخرين روزهاي عمرش را مي‌گذراند به عنوان وزير دربار آغاز به كار كرد اما پس از سيزده ماه از وزارت دربار استعفا داد. فريدون هويدا درباره استعفاي برادرش مي‌گويد: «اميرعباس راجع به كناره‌گيري خود از وزارت دربار مي‌گفت: به خاطر ابراز مخالفت با دستور شاه راجع به تيراندازي به سوي مردم در اوايل سپتامبر 1978 (17 شهريور 1357) از اين شغل نيز استعفا داده است.»(136) ولي بايد تذكر داد كه نويسنده در ص 45 همين كتاب عنوان كرده است كه شاه پس از بركناري آموزگار و گماردن شريف امامي به جاي وي براي آنكه تغيير جهت‌گيريهاي سياسي محسوس باشد، بسياري از مقامات را از كار بركنار كرد كه هويدا نيز يكي از آنان بود و در اينجا دو قول متناقض مي‌بينيم.
پس از استعفاي آموزگار، شريف امامي بر مسند قدرت نشست و به دنبال سقوط وي، دولت نظامي ازهاري عهده‌دار امور شد. شاه در كتاب پاسخ به تاريخ مي‌گويد: «... ازهاري چون مشتاق بود حسن‌نيت خود را به مخالفان نشان دهد، فوراً دوازده تن از مقامات عاليرتبه را توقيف كرد كه از آن ميان آقاي هويدا را در خانه‌اش تحت‌نظر قرار داد. او به من گفت: فقط محاكمه‌اي منصفانه مي‌تواند چگونگي اتهامات وارده به نخست‌وزير سابقم و ديگر كساني را كه توقيف كرده بود روشن سازد.»(137) شاه خود دستور بازداشت هويدا را صادر كرد(138) ولي همواره در مصاحبه‌هايش گناه بازداشت هويدا را به گردن دولت نظامي انداخت و اظهار ‌كرد كه بازداشت او به منظور حفاظت شخص او صورت گرفته در حاليكه صاحبنظران معتقدند كه شاه او را سپر بلا قرار داده است. برخي از اسناد نيز از دست پنهان اردشير زاهدي در بازداشت هويدا پرده برمي‌دارند.(139)
شاه در خاطراتش مي‌گويد: پيش از بازداشت هويدا به او پيشنهاد خروج از كشور و سفارت بلژيك را داده است ولي هويدا آن را نپذيرفته و در ايران مانده است. سعيده پاكروان دختر سرلشكر پاكروان، كه مدتي رئيس ساواك و سپس سفير ايران در فرانسه بود، از قول پدرش مطالبي را ذكر مي‌كند كه مؤيد سخن شاه است.(140) اما بايد گفت اين سخنان صحت ندارد زيرا كساني كه شاه و هويدا را به خوبي مي‌شناختند مي‌دانند كه هويدا كسي نبود كه شاه به او تكليفي كند و او نپذيرد. فريدون هويدا هم اين سخن را تكذيب مي‌كند و مي‌گويد: «وقتي يكي از بستگان ما بدون اطلاع خود هويدا به شاه مراجعه و از او درخواست كرد كه برادرم را هم با خود ببرد، شاه كه در آن روزها به چيزي جز حفظ جان خود و خانواده‌اش نمي‌انديشيد به اين تقاضا ترتيب اثر نداد.»(141)
بعد از خروج شاه از كشور، بازداشتگاه هويدا را تغيير دادند و او را به مهمانسراي ساواك واقع در روستاي شيان در مجاورت لويزان منتقل كردند.(142) نگهبانان بازداشتگاه پس از دريافت خبر سقوط رژيم در سپيده دم 22 بهمن، محوطه بازداشتگاه را ترك كردند و هويدا را تنها گذاشتند. هويدا با اينكه مي‌توانست فرار كند، اما پس از اطلاع از اينكه مردم مسلح هستند، تصميم گرفت خود را تسليم جبهه ملي كند.(143)

محاكمه و اعدام انقلابي هويدا
هويدا پس از انتقال به زندان قصر با وجود اينكه به صورت انفرادي در بازداشت بود ولي از امكانات ارتباطي مانند مطبوعات و راديو و تلويزيون برخوردار بود. با وجود تلاشهاي فراوان گروههاي فشار، جهت رهانيدن هويدا از زندان، او دوبار محاكمه شد. نوبت اول اين محاكمه، در نيمه شب 24 اسفند 1357 در محل زندان قصر برگزار شد، اما تحت فشار عوامل دولت موقت تعطيل شد. در اين جلسه تعدادي از خبرنگاران جرايد داخلي و راديو و تلويزيون و گروهي تماشاگر از جمله تعدادي از وابستگان كساني كه عزيزانشان را در انقلاب از دست داده بودند، حضور داشتند. پس از ورود هويدا به دادگاه و استقرار در جايگاه مخصوص، متن كيفرخواستي كه عليه او تنظيم شده بود به اين شرح قرائت شد:
«آقاي اميرعباس هويدا، فرزند حبيب‌الله، به شماره شناسنامه 3542، صادره از تهران، وزير سابق دربار شاهنشاهي منقرض، و نخست‌وزير اسبق شاه سابق و ساقط، متهم است به: 1ـ فساد در ارض؛ 2ـ محاربه با خدا و خلق خدا و نائب امام زمان؛ 3ـ قيام عليه امنيت و استقلال مملكت با تشكيل كابينه‌ه‌اي دست‌نشانده آمريكا و انگليس و حمايت از منافع استعمارگران؛ 4ـ اقدام بر ضد حاكميت ملي با حفظ سلطان دست‌نشانده آمريكا و دخالت در انتخابات قانونگذاري و عزل و نصب وزرا و فرماندهان با نظر سفارتخانه‌هاي خارجي؛‌5ـ واگذاري بي قيد و شرط منابع زيرزميني از نفت و مس و اورانيوم و غيره به بيگانگان؛ 6ـ گسترش نفوذ سياسي و اقتصادي امپرياليسم آمريكا و همدستان اروپايي‌اش بر ايران، منجمله از طريق نابودي صنايع داخلي و تضعيف آنها در برابر رقباي خارجي و تبديل ايران به بازار مصرف خارجي؛ 7ـ پرداخت درآمدهاي ملي حاصل از نفت به شاه و فرح و نيز تسليم اين درآمدها به ممالك وابسته به غرب و سپس اخذ وام با نرخهاي بالا و گزاف و شرايط اسارت بار از آمريكا و ساير دول غرب؛ 8ـ نابود ساختن كشاورزي و دامپروري و از بين بردن جنگلها؛ 9ـ شركت مستقيم در فعاليتهاي جاسوسي به نفع غرب و صهيونيسم؛ 10ـ دسته‌بندي با توطئه‌گران بين‌المللي در پيمانهاي سنتو و ناتو و سركوبي ملتهاي ايران و فلسطين و ويتنام، عضو فعال سازمان فراماسونري در ايران در لژ فروغي با توجه به اسناد موجود و اقرار شخص متهم؛ 11ـ شركت در خفه كردن و ارعاب مردم حق‌طلب و استثمار شده ايران با دستگيري آزاديخواهان و كشتار مردم بي‌دفاع و ضرب و جرح و شكنجه و آزار آنان و نقض آزاديهاي اساسي انساني مصرح در قانون اساسي وقت و قوانين موجود همچون اعلاميه حقوق بشر و قوانين الهي از جمله توقيف روزنامه‌ها و اعمال سانسور در مطبوعات و كتب؛ 12ـ مؤسس و اولين دبيركل حزب استبدادي رستاخيز ملت ايران؛ 13ـ اشاعه فساد فرهنگي و اخلاقي و شركت در تحيم پايه‌هاي استعمار از جمله شركت در برقراري مجدد كاپيتولاسيون يعني ايجاد قضاوت كنسولي در مورد آمريكاييان؛ 14ـ شركت مستقيم در قاچاق هروئين در فرانسه، در معيّت حسنعلي منصور؛ 15ـ دادن گزارش خلاف واقع و اشاعه اكاذيب با انتشار روزنامه‌هاي دست‌نشانده و گماردن سردبيرهاي جيره‌خوار در رأس نشريات و سانسور اخبار و گزارش‌هاي مجعول كه تمام اين اقدامات در اجراي توطئه‌ استعمارگران بيگانه و سلطان دست‌نشانده به منظور اسارت و استعمار ملت ايران بوده است. سلطاني كه بر حسب اقرار متهم به وسيله آمريكا روي كار آمده است. نظر به صورت جلسات هيأت دولت و گزارشهاي شوراي عالي اقتصاد و مقالات و شكايات شاكيان و فتاوي علما و مراجع تقليد و مندرجات روزنامه و اسناد به دست آمده از ساواك و اسناد موجود در نخست‌وزيري و شهادت دكتر آزمون وزير كابينه متهم و شهادت آقاي جعفريان و آقاي نيكخواه در همين دادگاه و اظهارات و اقارير شخصي متهم، چون وقوع جرايم منتسبه قطعي و محقق است، تقاضاي رسيدگي و صدور حكم متهم و مصادره اموال وي را از پيشگاه دادگاه محترم دارم.»
وقتي دادستان موارد اتهامي را قرائت مي‌كرد، در هنگام خواندن اتهام اول و دوم صورت هويدا به شدت رنگ باخت و وقتي كلمه اعدام را از دهان دادستان شنيد به شدت تكان خورد.(144)
جريان دادرسي در دادگاه اول چند ساعتي طول كشيد و سپس هويدا تقاضاي تنفس كرد و بنابراين جريان دادرسي به جلسه بعد موكول شد.(145) دادگاه دوم به فاصله 24 روز از دادگاه اول تشكيل شد و در اين مدت عوامل دولت موقت و دوستان مهندس بازرگان در تدارك محاكمه نمايشي براي هويدا بودند و حتي اقدامات لازم در اين زمينه را انجام داده بودند.(146) ولي توطئه آنان با هوشياري حضرت امام(ره) و پي‌گيري آيت‌الله خلخالي ثمر نداد و دادگاه دوم با جديت تمام تشكيل شد. در اين جلسه متن كيفرخواست قرائت شد و نماينده دادستان علاوه بر موارد اتهامي به فساد اطرافيان هويدا به فراماسونر بودن برخي از آنها، تغيير تقويم، وابسته كردن ارتش به مستشاران خارجي و اختصاص سالانه 24 ميليون تومان از طرف هويدا براي كميته مشترك ضدخرابكاري ساواك اشاره كرد.(147) هويدا در پاسخ اظهارات نماينده دادستان و در دفاع از خود گفت: «ما در سيستمي بوديم كه همه كس در آن سيستم در خدمت رژيم بودند... اگر مي‌گوييد من به عنوان نخست‌وزير بايد كنار مي‌رفتم و ادامه نمي‌دادم، حق با شماست، اگر من نمي‌كردم، كس ديگري مي‌كرد.»
پس از اظهارات نماينده دادستان و دفاعيات متهم، دادگاه براي صدور حكم وارد شد و اميرعباس هويدا را به عنوان مفسد في‌الارض و خائن به ملت به اعدام محكوم كرد.(148)
پس از قرائت حكم و ابلاغ آن به هويدا، از وي خواستند تا وصيت‌نامه‌اي بنويسد. اما هويدا از نوشتن وصيت‌نامه خودداري كرد. دكتر ميلاني مي‌گويد: «خلخالي سرپيچي هويدا را به تلاش براي نجات جان خود مربوط مي‌دانست. مي‌گفت هويدا به غلط گمان داشت اگر وصيتي ننويسد، ما هم از اجراي حكم اعدام امتناع مي‌كنيم... اما چنين نبود، چون او اندكي پيش از بازداشتش، وصيت‌نامه‌اي نوشت و آن را در نزد يكي از منشيان خود به امانت گذاشت؛ به علاوه شايد هويدا نمي‌خواست با نوشتن وصيت‌نامه دادگاه انقلاب و رأيش را مشروعيت ببخشد.»(149)
اين سخنان ميلاني گزافي بيش نيست، زيرا برداشت آقاي خلخالي از ننوشتن وصيت‌نامه درست بود و هويدا براي نجات جان خود به هر اقدامي دست زد و حتي تقاضاي ملاقات با حجت‌الاسلام سيداحمد خميني را كرد، كه مورد موافقت قرار نگرفت. به علاوه هويدا هرگز وصيت‌نامه‌اي نزد يكي از منشيانش نداشت؛ در ضمن مشروعيت دادگاه انقلاب به دست هويدا نبود، كه بخواهد با ننوشتن وصيت‌نامه مشروعيت آن را زير سئوال ببرد.
سپس هويدا را براي اجراي حكم اعدام به خارج از ساختمان مدرسه زندان قصر بردند و او در حاليكه چشمهايش بسته بود در برابر جوخه آتش كه براي تيرباران آماده شده بود قرار گرفت. با اشاره آيت‌الله خلخالي فرمان آتش صادر شد و سپس پيكر بي‌جان مقتدرترين نخست‌وزير دوران شاهنشاهي بر روي زمين افتاد.(150)
پس از اجراي حكم، جسد هويدا به پزشكي قانوني انتقال يافت و مراتب به اطلاع خانواده هويدا رسيد تا يكي از افراد خانواده‌اش براي انجام تشريفات تحويل جسد و كفن و دفن آن به پزشكي قانوني مراجعه كند. صبح روز بعد يكي از بستگانش به بازديد از جنازه‌اش پرداخت و طبق تعهدي اعلام كرد كه فردا براي تحويل جسد مراجعه خواهد كرد؛ اما پس از ترك ساختمان هرگز بازنگشت. جنازه او چند ماه در پزشكي قانوني باقي ماند و در حاليكه حدود چهار ماه از اعدام هويدا مي‌گذشت در يكي از اعياد مذهبي چند نفر به پزشكي قانوني مراجعه كرده و جسد او را براي دفن تحويل گرفتند.(151) طبق گفته‌هاي آيت‌الله خلخالي، جسد هويدا را به فرانسه بردند و از آنجا به اسرائيل حمل كردند و در شهر عكا در گورستان بهاييان در كنار پدرش دفن كردند.(152)

بازتاب اعدام هويدا
محاكمه و اعدام هويدا با اعمال شرايط امنيتي صورت گرفت و تا پايان كار دادرسي هيچ‌كس از محوطه زندان قصر خارج نشد. به همين سبب انتشار خبر اعدام هويدا در داخل كشور با ترديد مواجه شد و در خارج از كشور شگفتي‌ساز شد.
پس از كشته شدن هويدا شاه حتي كلمه‌اي به زبان نياورد، و درباره او سه هفته تمام سكوت كرد، تا آنگاه كه براي تبرئه خويش لب به دروغ گشود و گفت كه به او پيشنهاد كردم كه از كشور خارج شود ولي او شخصاً ترجيح داد در ايران بماند.(153)
بسياري از سياستمداران غربي از اعدام او ابراز آزردگي كردند. ريمون بار، نخست‌وزير فرانسه، به همراه چند تن از رجال سياسي و نخست‌وزيران پيشين فرانسه خواستار تخفيف در مجازات او شده بودند. موريس كوودومورويل، يكي ديگر از نخست‌وزيران فرانسه از هويدا تمجيد كرد و او را انساني برجسته خواند. فرانسوا پونه، وزير امور خارجه فرانسه نيز صريحاً اعدام او را محكوم كرد.
«تاس» خبرگزاري رسمي دولت شوروي و راديو مسكو خبر اعدام هويدا را بدون هيچ‌گونه تفسيري پخش كردند. در اين حال دولت آمريكا با صدور بيانيه‌اي از اعدام اميرعباس هويدا، ابراز تأسف كرد.(154)
حضرت امام خميني(ره) پاسخ انتقاداتي را كه در خارج از كشور نسبت به اعدام هويدا به عمل آمده بود در يك جمله بيان فرمودند:
«اشخاصي مانند هويدا محاكمه لازم ندارند، شناسايي و احراز هويت آنها براي مجازاتشان كافي است.»(155)

پي‌نويس‌ها:
1ـ دفتر پژوهشهاي موسسه كيهان، نيمه پنهان 14، ص 11.
2ـ بهزادي، علي، شبه خاطرات، ج 1، ص 780، و ميلاني، عباس، معماي هويدا، ص 45.
3ـ اداره كل آرشيو، اسناد و موزه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، دولتهاي ايران از ميرزا نصرالله خان مشيرادوله تا ميرحسين موسوي، ص 33؛ و طلوعي، محمود، راز بزرگ فراماسونها و سلطنت پهلوي، ج 2، ص 980؛ و طلوعي، محمود، بازيگران عصر پهلوي از فروغي تا فردوست، ج 1، ص 505.
4ـ دلدم، اسكندر، من و فرح پهلوي، ج 3، ص 1117؛ و دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، همان، ص 12.
5ـ دلدم، اسكندر، همان، ج 3، ص 1118؛ و معتضد، خسرو، هويدا سياستمدار پيش و عصا و گل اركيده، ج 1، ص 46.
6ـ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، همان، ص 13؛ و دلدم، همان، ج 3، ص 1118.
7ـ معتضد، همان، ص 46.
8ـ همان، ص 47؛ و دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، همان، ص 13.
9ـ شيخ‌الاسلامي، جواد، سيماي احمدشاه قاجار، ج 1، ص 231.
10ـ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، همان، ص 11.
11ـ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، همان، ص 15ـ18؛ و دلدم، همان، ج 3، ص 1119.
12ـ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، همان، ص 22.
13ـ همان، ص 25.
14ـ اختريان، محمد، نقش اميرعباس هويدا در تحولات سياسي اجتماعي ايران، ص 55.
15ـ طلوعي،‌ راز بزرگ، ج 2، ص 980؛ فردوست، حسين، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، ج 2، ص 367؛ اداره كل آرشيو، اسناد و موزه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، همان، ص 323.
16ـ فردوست، همان، ص 368.
17ـ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، همان، ص 28.
18ـ طلوعي، راز بزرگ، ج 2، ص 981؛ بهزادي، همان، ج 1، ص 782.
19ـ فردوست، همان، ص 369.
20ـ طبري، احسان، كژراهه (خاطراتي از حزب توده)، ص 221.
21ـ فردوست، همان، ص 369.
22ـ ديبا، فريده، دخترم فرح، ترجمه: الهه رئيس فيروز، ص 284.
23ـ بهزادي، همان، ص 782.
24ـ طلوعي، راز بزرگ، ج 2، ص 981؛ طلوعي، بازيگران عصر پهلوي از فروغي تا فردوست، ج 1، ص 507.
25ـ فردوست، همان، ص 370.
26ـ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، همان، ص 40.
27ـ طلوعي، بازيگران عصر پهلوي از فروغي تا فردوست، ج 1، ص 507.
28ـ طلوعي، بازيگران عصر پهلوي، ج 1، ص 508؛ طلوعي، راز بزرگ، ج 2، ص 981.
29ـ فردوست، همان، ج 2، ص 370.
30ـ فردوست، همان، ص 371؛ معتضد، همان، ص 322.
31ـ فردوست، همان، ص 371.
32ـ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، ص 43.
33ـ عاقلي، باقر، شرح حال رجال سياسي و نظامي ايران، ج 3، ص 1770؛ فردوست، همان، ص 371؛ طلوعي، راز بزرگ، ج 2، ص 981؛ طلوعي، بازيگران عصر پهلوي، ج 1، ص 508.
34ـ طلوعي، همان، ص 508.
35ـ اختريان، همان، ص 58.
36ـ عاقلي، باقر، نخست‌وزيران ايران از مشيرالدوله تا بختيار، ص 989.
37ـ فردوست، همان، ص 373.
38ـ عاقلي، همان، ص 989؛ طلوعي، راز بزرگ، ج 2، ص 989؛ عاقلي، شرح حال رجال سياسي و نظامي، ج 3، ص 1770.
39ـ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، ص 52.
40ـ مدني، سيدجلال‌الدين، تاريخ سياسي معاصر ايران، ج 2، ص 119.
41ـ عاقلي، نخست‌وزيران ايران از مشيرالدوله تا بختيار، ص 983؛ اقتباس: صدر، جواد، نگاهي از درون، ص 385.
42ـ نجاتي، غلامرضا، تاريخ سياسي 25 ساله ايران، ج 2، ص 316؛ طلوعي، محمود، پدر و پسر، ص 732؛ طلوعي، محمود، چهره‌ها و يادها، ص 123.
43ـ طلوعي، همان، ص 123؛ بهزادي، همان، ج 1، ص 783؛ طلوعي، بازيگران عصر پهلوي، ج 1، ص 511.
44ـ آوري، پيتر، سلسله پهلوي و نيروهاي مذهبي به روايت تاريخ كمبريج، ترجمه: عباس مخبر، ص 138؛ بهزادي، همان، ج 1، ص 783؛ طلوعي، چهره‌ها و يادها، ص 123؛ نجاتي، همان، ج 2، ص 316؛ مدني، همان، ج 2، ص 231.
45ـ طلوعي، شرح حال رجال سياسي و نظامي ايران، ج 3، ص 1772.
46ـ دلدم، همان، ج 3، ص 1148.
47ـ مدني، همان، ج 2، ص 116؛ دلدم، همان، ج 3، ص 1175.
48ـ دلدم، همان، ص 1175.
49ـ معتضد، همان، ج 1، ص 284.
50ـ دلدم، همان، ج 3، ص 1149.
51ـ دلدم، همان، ج 3، ص 1149.
52ـ نجاتي، همان، ج 2، ص 316.
53ـ بهزادي، همان، ج 1، ص 787.
54ـ ميلاني، همان، ص 25.
55ـ همان، ص 437.
56ـ درباره فراماسون بودن هويدا ر.ك مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، اسناد فراماسونري در ايران، ج 2، صص 472 و 468.
57ـ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، همان، ص 246.
58ـ فردوست، همان، ج 2، ص 395؛ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، ص 270.
59ـ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، همان، ص 271.
60ـ قاسمي، همان، ص 293.
61ـ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، همان، ص 272.
62ـ فردوست، همان، ص 395؛ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، همان، ص 273.
63ـ دلدم، همان، ج 3، ص 1179.
64ـ طلوعي، بازيگران عصر پهلوي از فروغي تا فردوست، ج 1، ص 511؛ طلوعي، محمود، پدر و پسر، ص 732؛ محمدي، منوچهر، انقلاب اسلامي، زمينه‌ها و پيامدها، ص 82.
65ـ صميمي، مينو، پشت پرده تخت‌طاووس، مترجم، حسين ابوترابيان، ص 193.
66ـ فردوست، همان، ج 2، ص 377.
67ـ همان، ج 1، ص 121.
68ـ طلوعي، پدر و پسر، ص 733.
69ـ فردوست، همان، ج 2، ص 377.
70ـ همان، ص 1200.
71ـ دوانيف علي، نهضت روحانيون ايران، ج 5، ص 93.
72ـ بهزادي، همان، ج 1، ص 783.
73ـ دلدم، همان، ج 3، ص 1182.
74ـ بهزادي، همان، ص 783؛ دلدم، همان، ص 1182.
75ـ نجاتي، همان، ج 2، ص 316.
76ـ نراقي، احسان، از كاخ شاه تا زندان اوين، مترجم: سعيد آذري، ص 86.
77ـ ميلاني، همان، ص 29.
78ـ علم، همان، ج 3، ص 23.
79ـ كسري، نيلوفر، زنان ذي‌نفوذ در دربار پهلوي، ص 257؛ طلوعي، محمود، از طاووس تا فرح، ص 370.
80ـ طلوعي، پدر و پسر، ص 733.
81ـ همان، ص 733؛ طلوعي، بازيگران عصر پهلوي از فروغي تا فردوست، ج 2، ص 511.
82ـ طلوعي، پدر و پسر، ص 734.
83ـ اميني، عليرضا، تاريخ روابط خارجي ايران در دوران پهلوي، ص 213.
84ـ افراسيابي، بهرام، ايران و تاريخ، ص 292؛ و هوشنگ مهدوي، عبدالرضا، صحنه‌هايي از تاريخ معاصر ايران، ص 402.
85ـ مدني، همان، ج 2، ص 228.
86ـ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، همان، ص 140.
87ـ همان، ص 141.
88ـ روحاني، سيدحميد، نهضت امام خميني، ج 2، ص 216.
89ـ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، همان، ص 144.
90ـ همان، ص 147.
91ـ مركز اسناد انقلاب اسلامي، شماره بازيابي 436، ص 41.
92ـ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، همان، ص 148.
93ـ همان، ص 169.
94ـ شهبازي، عبدالله، كانون بهايي‌گري در حجره تاجران ترياك، جام‌جم، شماره 16، 31 مرداد 1382.
95ـ همان.
96ـ دواني، همان، ص 260؛ دلدم، همان، ص 1139؛ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، همان، ص 237؛ معماي صدارت هويدا، نشريه صداي عدالت، 22 مهر 1380.
97ـ فردوست، همان، ج 1، ص 374.
98ـ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، همان، ص 239.
99ـ همان، ص 46؛ طلوعي، بازيگران عصر پهلوي، ج 1، ص 509.
100ـ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، همان، ص 274.
101ـ همان، ص 276.
102ـ همان، ص 278.
103ـ دواني، همان، ص 245.
104ـ طلوعي، پدر و پسر، ص 753؛ مسعود انصاري، احمدعلي، من و خاندان پهلوي، ص 74؛ زونيس، همان، ص 227.
105ـ طلوعي، همان، ص 754؛ زونيس، همان، ص 227.
106ـ معتضد، همان، ج 2، ص 746.
107ـ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، همان، ص 265.
108ـ همان، ص 265 و 266.
109ـ فردوست، همان، ج 1، ص 266.
110ـ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، همان، ص 266.
111ـ سمينار انقلاب اسلامي و ريشه‌هاي آن، مجموعه مقالات انقلاب اسلامي و ريشه‌هاي آن، ج 2، ص 235.
112ـ دلدم، همان، ج 3، ص 1123.
113ـ دواني، همان، ص 317.
114ـ هويدا، فريدون، سقوط شاه، ص 147.
115ـ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، همان، ص 214.
116ـ عاقلي، نخست‌وزيران ايران از مشيرالدوله...، ص 1020.
117ـ مركز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات، بزم اهريمن، ج 2، ص 66.
118ـ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، همان، ص 215.
119ـ نراقي، احسان، از كاخ شاه تا زندان اوين، ص 60، كسري، همان، ص 215.
120ـ همان، ص 226.
121ـ مركز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات، بزم اهريمن، ج 4، ص 447.
122ـ كسري، همان، ص 232.
123ـ شوكراس، ويليام، آخرين سفر شاه، ص 39.
124ـ هويدا، همان، ص 118.
125ـ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، همان، ص 223.
126ـ همان، ص 186.
127ـ نشريه صداي عدالت، 17 آبان 1380.
128ـ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، همان، ص 186ـ189.
129ـ همان، ص 189ـ191.
130ـ صداي عدالت، 17 آبان 1380.
131ـ طلوعي، چهره‌ها و يادها، ص 134؛ سفري، محمدعلي، قلم و سياست، ص 547؛ مقصودي، مجتبي، تحولات سياسي ـ اجتماعي ايران، ص 338.
132ـ طلوعي، همان، ص 422.
133ـ زونيس، همان، ص 227.
134ـ طلوعي، دادستان انقلاب، ص 261.
135ـ صميمي، همان، ص 193.
136ـ هويدا، همان، ص 85.
137ـ پهلوي، محمدرضا، پاسخ به تاريخ، ص 349.
138ـ فردوست، همان، ج 2، ص 381؛ صميمي، همان، ص 236.
139ـ ر.ك: هويدا، همان، ص 60؛ طلوعي، رازهاي ناگفته، ص 26.
140ـ ر.ك: پاجرنان، سعيده، توقيف هويدا، ص 61.
141ـ هويدا، همان، ص 161؛ طلوعي، بازيگران عصر پهلوي، ج 1، ص 529.
142ـ اختريان، همان، ص 185.
143ـ همان، ص 310ـ 312.
144ـ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، همان، ص 323ـ325.
145ـ همان، ص 326.
146ـ همان، بهزادي، همان، ج 1، ص 801.
147ـ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، همان، ص 332.
148ـ روزنامه كيهان، جزئيات محاكمه و تيرباران هويدا، 19/1/1358.
149ـ ميلاني، همان، ص 457.
150ـ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، همان، ص 339.
151ـ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، همان، ص 341.
152ـ عاقلي، شرح حال رجال سياسي و نظامي ايران، ج 3، ص 1801؛ روزنامه كيهان، خاطرات آيت‌الله خلخالي، 8/7/1358.
153ـ هويدا، همان، ص 161.
154ـ دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان، همان، ص 340.
155ـ به نقل از: طلوعي، بازيگران عصر پهلوي، ص 537.

به نماز کودکان اهمیٌت دهیم

  نگاهي به 380 سال حضور انگليس در ايران

 

روابط ايران و انگليس در طول بيش از 380 سالي كه مسيونرهاي انگليسي براي ترويج و تبليغ مسيحيت در دوره صوفيه وارد ايران شدند و در پي آن نماينده شاه بريتانيا از شاه عباس صفوي درخواست داير كردن نمايندگي سياسي كشور متبوعش در اصفهان را داشت فراز و فرود‌هاي فرواني را شاهد بوده است. اين گزارش مي‌كوشد نگاهي به روابط دو كشور داشته باشد.
به گزارش خبرگزاري فارس، اگر دائي جان ناپلئون رنجور از بيماري «آنگولومانيا» يا انگليس ترسي هر اتفاقي را كه در خانه‌اش مي‌افتاد ناشي از توطئه‌اي انگليسي مي‌دانست اما به واقع در بيش از 380 سالي كه انگلستان در تهران سفارتخانه داير كرده است، اين استعمار پير بوده كه در بخش اعظمي از اين سال‌ها سرنوشت كشورمان را رقم زده است.
از هنگامي كه در اوايل دوره قاجار پاي وزارت آدميرالي بريتانيا به آب‌هاي خليج فارس باز شد و آغاز تسلط بر جزاير ايراني خليج فارس را ‌ديد، تا دخالت در عزل و قتل قائم مقام فراهاني صدراعظم دانشمند ايران و رقم زدن سرنوشت مشابه براي فرزندخوانده و دست پرورده‌اش اميركبير، جداسازي هرات و بحرين از ايران و اشغال ايران از سوي نيروهاي ارتش انگليس در ميانه جنگ بين‌الملل دوم، كودتاي ضد ايراني براي سرنگون كردن دولت دكتر محمد مصدق ليست بلند بالايي از اقدامات ضد منافع ملي مردم و كشور ايران در كارنامه روابط ايران و انگليس ثبت شده است.
امروز بيش از 100 سال از امضاي قرارداد 1907 بين بريتانيا و روسيه تزاري كه ايران را به سه بخش تقسيم مي‌كرد، مي‌گذرد و اگر امروز روابط ايران و انگليس سردترين روزهاي خود را مي‌گذراند، به ياد ايراني‌ها مي‌آورد كه در يك سده اخير انگلستان ضد ايراني‌ترين سياست را در قبال كشورشان در پيش گرفته است.
البته اين مسئله ارتباطي با دولت و رژيم سياسي جديد ايران پس از انقلاب اسلامي سال 1357 ندارد و زماني كه حكومت برآمده از انقلاب مشروطه مجاهدين ايراني بهترين روابط را با انگليس به خاطر حمايت سفارت بريتانيا در تهران از مشروطه طلبان داشت نيز اين كشور سوداي تقسيم و استعمار سياسي ايران را مانند هند در سر مي‌پروراند. آن هم در دوراني كه اعتماد مشروطه‌خواهان و به زعم "سر دنيس رايت" سفير وقت بريتانيا در تهران، سرمايه بزرگ و جاودانه‌اي براي "دولت فخيمه" فراهم آورده بود.
بررسي تاريخ دو سده اخير ايران و همچنين اسناد منتشره وزارت امور خارجه انگليس نشان مي‌دهد كه در بيشتر وقايع مهم قرن نوزدهم و بيستم ايران، آنچه رخ داده با مصالح تعيين شده آن كشور همخواني داشت و تنها چيزي كه در اين ميان كمترين اهميتي نداشت منافع ايران و مردم اين كشور بود. تا زماني كه سلطنت قاجار برپا بود، هر شاه و شاهزاده‌اي كه در اين كشور حكمراني مي‌كرد سر در آبشخور سياست‌هاي انگليس داشت و در دوره پهلوي پدر و پسر نيز مقدرات اين مملكت را عمدتا انگليس رقم مي‌زد.
حتي در زماني كه روابط حسنه با انگليس در بالاترين سطوح بود اين كشور لحظه‌اي در تصميم گيري بر خلاف منافع ملي ايران اقدامي نكرد و به اين ترتيب انگليس تبديل به يگانه كشوري شد كه از او خاطره‌اي بد در اذهان مردم ايران زمين برجاي مانده است، تصويري بسيار بدتر از آمريكا كه ايران هيچ گونه روابط سياسي با آن ندارد.
اگر چه "ايرج پزشكزاد" نتيجه اجتماعي اين سياست‌ بريتانيا در قبال ايران را به شكل بيماري «آنگولومانياي» دايي جان ناپلئون به تصوير كشيده است اما به واقع اگر امروز سياست‌هاي اين كشور در نگاه مردم ايران منفور باشد اصلا جاي تعجبي ندارد كه ما هر حركت ضد ايراني را داراي مبداء انگليسي بدانيم و برخي نيز بگويند كه: "كار، كار انگليسي‌ها است".
چه آن زمان كه «سر سسيل اسپرينگ» به عنوان نماينده تام الاختيار بريتانيا نقشه سرزمين ايران را به ناصرالدين شاه قاجار تقديم كرد و همه جزاير خليج فارس را به وي نشان و گفت: «از نظر بريتانياي كبير همه اينها جزء خاك امپراتوري ايران است» و چه هنگامي كه در سال 1971مذاكرات بر سر مالكيت ايران بر بحرين و جزاير ابوموسي و تنب كوچك و بزرگ در جريان بود ، انگليسي‌ها از يك راهبرد پيروي مي‌كردند.
با استقرار سلطنت قاجاريه در ايران و مضمحل شدن حضور دريايي پرتغال و اسپانيا در خليج فارس و به دنبال نگاه اين دو كشور به غرب به جاي آسيا، اين دو استعمارگر جاي خود را به بريتانيا دادند كه در اوايل سده هجدهم ميلادي ناوگان دريايي نوبنيادي را راهي آب‌هاي گرم آسيايي كرده بود. ابتداي حضور انگليس در خليج فارس و همسايگي ايران چندان با تنش همراه نبود و انگليسي‌ها همچون يك شبح وارد عرصه شدند تا واكنشي را در ميان ايرانيان برنيانگيزند به اين دليل كه مردم خطه جنوب و فارس در آن سال‌ها‌ هنوز خاطره مبازره جانانه با قدرت‌هاي خارجي و متجاوز را در ذهن داشتند و هر خطايي در اين مقطع از سوي انگليسي‌ها مي‌توانست براي هميشه طومار حضور آينده آنها در اين منطقه را در هم بپيچد.
نخستين اقدامي كه انگليسي‌ها در بدو ورود به جنوب ايران انجام دادند برپايي بندرگاه‌هاي تجاري‌ اختصاصي براي داد و ستد با بازرگانان ايراني بود. آنها محصولات كمپاني هند شرقي را در خليج فارس عرضه مي‌كردند و به نوعي مي‌توان استمرار حضور و استعمار انگليس در هند را به دليل همين تبادلات دانست. در كمتر از يك سده بعد يعني در اوايل سده هجدهم ميلادي انگليسي‌ها جاي پايي در خليج فارس باز كرده بودند و مناسباتي با اعراب راهزن دريايي برقرار كردند تا منافع انگليس در خليج فارس را به خطر نياندازند. اين همان زماني است كه زمزمه اشغال جزاير ايراني همچون بحرين و مناطقي كه امروز امارات متحده عربي خوانده مي‌شود با عنوان تحت الحمايگي انگليس شنيده شد.
سده نوزدهم به گونه‌اي سپري شد كه انگليسي‌ها جاي پاي خود را در هند باز كرده بودند و تقريبا با كمترين مقاومتي در شبه قاره هند مواجه بودند. در اين قرن آفتاب در امپراتوري بريتانيا غروب نمي‌كرد و اگر چه ايران رسما به اشغال نظامي درنيامده بود اما حكومت مركزي ايران عملا بر بخش‌هاي وسيعي از امپراتوري‌ خود تسلط چنداني نداشت و اگر به مرور حاكميت ايران بر هرات و بحرين كمرنگ شد به اين دليل بود كه انگليسي‌ها از بابت تهديد روسيه و عثماني نسبت به هند در هراس بودند.
در يك نگاه كوتاه سياست انگليس در قرون نوزدهم و بيستم در قبال ايران شامل سه محور اصلي كمرنگ كردن نقش حاكميت مركزي و تسلط بر بخش‌هايي از خاك ايران و جدا كردن آنها از سرزمين اصلي ايران، استعمار اقتصادي و دخالت‌هاي سياسي است. در بخش اول انگليس‌ بخش‌هاي وسيعي از هرات و جزيره استراتژيك بحرين را از ايران جدا ساخت. در عرصه استعمار اقتصادي نيز قراردادهاي اقتصادي فراواني با ايران بسته شد كه نفع و سود آن سراسر نصيب كارتل‌هاي اقتصادي انگليسي‌ مي‌شد و همچنين براي نزديك به هفتاد سال شير نفت اين كشور در اختيار انگليس بود. در عرصه سياسي نيز عملا ايران را بر اساس مقدرات انگليس اداره مي‌كردند.
براي درك و شناخت ديدگاه مجريان دستگاه ديپلماسي انگليس نسبت به روابط دو كشور بد نيست نقل قولي از ريچارد دالتون سفير سابق اين كشور در تهران را بخوانيم.
او در پاسخ به انتقاداتي كه ايراني‌ها از سياست‌هاي انگليس دارند با ناديده انگاشتن چند سده روابط دو كشور مي‌گويد: "باورها و تصوراتي كه از ديرباز در ايران درباره بريتانيا و نقش آن در امور داخلي ايران و ديگر كشورها وجود دارد اشتباه است، اين تصور كه ما تاثيرگذار هستيم البته مايه تفاخر است و البته كه ما تلاش داريم در ... [همه جا] نقش مهمي ايفا كنيم اما اغراق كردن در خصوص نقش بريتانيا پسنديده نيست زيرا اين خود ايرانيان‌اند كه فرجام خود را تعيين مي‌كنند، اينكه كشور و جامعه آنها چگونه توسعه خواهد يافت و چگونه مناسبات‌شان با جامعه جهاني تعريف خواهد شد را خود آنها تعيين مي‌كنند، آنها قربانيان قدرت‌هاي عظيم جهاني نيستند، كسي به آنها زور نمي‌گويد و تحت فشارهاي غير منصفانه نيستند". (بي‌بي‌سي:13آوريل2006)
در يك بررسي اجمالي از روابط ايران و انگليس سه دوره شاخص را شاهديم:
1- پايان سلسله صفويه در ايران كه آغاز حضور سياسي انگليس در ايران و داير كردن نمايندگي سياسي در كشورمان است تا زمان انقلاب مشروطه در ايران و سال‌هاي پاياني حاكميت سلسله قاجار در ايران بخش اول است كه در اين دوره شاهد تحولات فراواني در سياست‌هاي انگليس‌ در مقابل ايران هستيم.
2- دوره دوم به دوره سلطنت پهلوي اختصاص دارد كه حكومتي برآمده از خواست و نظر انگليس در ايران بر سر كار بود و در اين دوره به اعتقاد بسياري از صاحبنظران ايران تبديل به «ايرانستان» [كشوري تحت الحمايه انگليس] شده بود. در اين دوره حتي محمدرضا پهلوي در ميانه دهه پنجاه در يكي از سخنراني‌هاي خود ضمن حمله به سياست‌هاي انگليس در جهان به اين مطلب اشاره كرد كه: "آنها مي‌خواهند ايران را تبديل به ايرانستان كنند".
3- پس از انقلاب اسلامي دور جديدي از روابط ايران و انگليس آغاز شد. انقلاب اسلامي رژيم سلطنتي مورد حمايت انگليس و آمريكا را در ايران برچيده بود و طبيعي بود كه روابط سياسي انگليس با ايران اساس چنداني نداشته باشد. روابط دو كشور بعد از انقلاب اسلامي دچار فراز و نشيب‌هاي بسياري شد. روابط سياسي ايران و انگليس پس از انقلاب اسلامي 1357 به دليل مخالفت دولت كارگري انگليس با اين انقلاب هر روز سردتر از روز پيش شد. از آن پس بود كه ساختمان تاريخي سفارت انگليس در خيابان فردوسي تهران ديگر محل نمايندگي سياسي اين كشور در ايران نبود و در سال 1358 سفارت سوئد حافظ منافع بريتانيا در ايران اعلام شد.
4 - تا زمان پايان جنگ ايران و عراق در پاييز سال 1367، سفارت ايران در لندن نيز همچنان بسته بود.
 منبع : فارس

شباهت‌هاي محمدرضا پهلوي و مبارك

مشاهده يك انقلاب از نزديك
شباهت‌هاي محمدرضا پهلوي و مبارك


محمد زماني

به عنوان يك خبرنگار بين‌الملل امروز مانند گذشته لازم نيست براي ديدن وقايع بزرگ و تحول‌ساز در تاريخ كشورها پا به آنها بگذاري. مطمئن هستي كه تعداد زيادي از همكارانت از رسانه‌هاي مختلف در سطح جهاني چنين كاري مي‌كنند و تو به مدد تكنولوژي حاصل كار آنها را همزمان با وقوع تحولات مشاهده مي‌كني. با اين حال خبرنگاري بين‌الملل هنوز كار سختي است مخصوصاً اگر بخواهي براساس خبري كه هنوز مطمئن نيستي درست باشد تا دير وقت پاي تلويزيون بنشيني و با چشمان خودت چهره رو به زوال يك ديكتاتور را ببيني كه براي اينكه چند صباحي بيشتر در قدرت بماند، به مردمش امتياز مي‌دهد و آنها را با كلام مي‌نوازد، در حالي كه دستور داده تا تانك‌هاي ارتش براي مقابله با مردم در خيابان‌ها صف‌آرايي كنند و همين نشان روشني از دروغگويي است. بالاخره مبارك با تأخير عمل كرد و ساعات پاياني شب در قاهره و حدود ساعت دو بامداد به وقت تهران شنبه 9 بهمن شروع به سخنراني كرد.

برايم سخت بود كه چشمانم را باز نگه دارم. اما شور و شوق ديدن چهره درمانده حسني مبارك هنگام سخنراني براي مردم مصر صحنه‌اي بود كه نمي‌خواستم آن را از دست بدهم. به خصوص كه او ديكتاتوري بسيار متفاوت از همتاي تونسي خود است و به نظر مي‌رسد نمي‌خواهد به اين سادگي صحنه را خالي كند. در توانايي او همين بس كه 30 سال توانسته است كشوري كه عنوان رهبر فكري جهان عرب را يدك مي‌كشد زير يوغ خود نگه دارد و حتي كارش به جايي كشيده كه به دنبال جانشيني پسرش است. همچنين حاميان او از نوع پشتيبانان بن علي نيستند. مهم‌ترين حاميان بن علي در دولت فرانسه مستقر بودند كه اين روزها دولت در آنجا اصلاً حال و روز خوشي ندارد و خودش چنان گرفتار بي‌اقبالي افكار عمومي است كه نمي‌خواهد هيچ مشكلي در سياست خارجي بر حجم مشكلات ناشي از بحران مالي افزوده شود. اما مبارك به شدت مستحضر به حمايت امريكا و اسرائيل است. او شريك مهم اسرائيل در محاصره كشنده مردم غزه محسوب مي‌شود. او همچنين تكنسين بيهوشي اتاق عملي است كه هر از گاهي چند پزشكان امريكايي پروژه مذاكرات سازش را به درون مي‌برند تا روي چهره آن عمل جراحي كنند و به اعراب به عنوان نشانه عنايت امريكا‌ بفروشند.

اما برگرديم به سخنراني‌ مبارك. ديكتاتور مصر ضمن ابراز تأسف به خاطر كشته شدگان اعتراضات مردمي اعلام كرد كه دولت مصر را بركنار كرده و دولت جديدي را معرفي خواهد كرد. اين در حالي بود كه تصاوير زنده‌اي كه از شبكه‌هاي تلويزيوني پخش مي‌شد ‌ مردمي را نشان مي‌داد كه بدون توجه به اين سخنان همچنان در خيابان‌ها حضور داشتند و شعار مرگ بر مبارك سر مي‌دادند. همچنين گزارش‌ها پس از پايان سخنراني نشان مي‌داد كه دقايقي پس از شنيدن سخنان مبارك، مردمي كه احتمالاً به خاطر خستگي به خانه رفته دوباره به خيابان‌ها ريختند و شعار مرگ بر مبارك شدت گرفت.

مبارك ساعاتي قبل از سخنراني خود حدود ساعت 12 شب خبر بدي هم از خارج از مرزهاي خود شنيده بود. رابرت گيبس سخنگوي كاخ سفيد در كنفرانسي مطبوعاتي در پايان اعلام كرد كه امريكا درصدد است كمك‌هاي مالي خود به رژيم مبارك را كه به سالي 5/1 ميليارد دلار مي‌رسد مورد بازنگري قرار دهد. سخناني كه احتمالاً مبارك را بسيار بيشتر از خبر كشته شدن معترضين نگران كرده است.

اما صرف نظر از روند وقايع مصر و اهميت آن در معادلات منطقه‌اي، جذاب‌ترين موضوع اين سخنراني مشاهده از نزديك رفتار تقريباً مشابه ديكتاتورهاست. ديكتاتور مصر در حالي از اعلام همدردي با فقرا سخن مي‌گفت و قول حل مشكلاتي چون بيكاري، مبارزه با فساد و بهبود وضعيت آموزش و بيمه درماني از طريق گفت‌وگوهاي ملي را داد كه بيرون از مقر امن او تانك‌هاي ارتش درخيابان‌هاي قاهره به دستور وي رژه مي‌رفتند تا در برابر معترضين مانور قدرت دهند. مانوري كه بوي گفت‌وگو از آن بلند نمي‌شد. همچنين اخباري كه از شهر سوئز مخابره مي‌شد بيانگر شدت درگيري و حتي تيراندازي با هليكوپتر به معترضين بود به گونه‌اي كه لحظاتي قبل از سخنراني مبارك اعلام شد كه يك نفر ديگر به تعداد كشته‌شدگان اضافه شد.

محمدرضا پهلوي هم در روزهاي آخرش درحالي كه گاردي‌ها مردم را در خيابان مي‌كشتند از اينكه پيام مردم را شنيده است، گفت و ظاهراً زين‌العابدين بن علي هم در روزهاي آخرش از درك تونسي‌ها سخن به ميان آورده بود و حالا هم نوبت مبارك شده كه به طريق مشابه از فهم فقر مردم مصر و طرفداري از فقرا صحبت كند.

همچنين ‌نكته جالبي كه در سخنان مبارك مشهود بود بخش‌هايي از متن سخنراني‌اش بود كه خود را با همان لحني ديكته شده از طرف امريكايي تنظيم كرده بود. او از حق آزادي تظاهرات و بيان و احترام به اين حقوق سخن گفت كه به نظر مي‌رسيد به گونه‌اي ناشيانه در حال عمل كردن به توصيه واشنگتن و تكرار سخنان گيبس و كلينتون بود كه قبل از وي درباره مصر سخن گفته بودند.

45 دقيقه بعد از مبارك هم اوباما سخن گفت و سخناني شبيه مبارك درباره لزوم احترام به حقوق اعتراض و آزادي بيان به ميان آورد و خطاب به مبارك گفت كه او مسئول معنا بخشيدن به وعده‌هايي است كه داده است تا نمايش مبارك - اوباما براي حفظ ظاهر حقوق بشري امريكا فراهم شود اما اوباما فراموش كرده است كه ديگر فضايي نيست او تنها با سخنراني و ژست گرفتن بتواند همان سياست‌هاي سنتي امريكا را در حمايت از ديكتاتورهاي مردمي ادامه دهد. به ويژه آنكه مردم مصر بهتر از هر كسي مي‌دانند كه اوباما يك مغلطه‌گر درجه يك است. آنها وعده‌هاي احترام و صلح او كه طي ‌ سخنراني‌اش در سفر‌ به مصر در اوايل سال 2009 ارائه شد، را به ياددارند. وعده‌هايي كه يك دوره مذاكرات بي‌نتيجه سازش و تداوم شهرك‌سازي صهيونيست‌ها را به ارمغان آورد.

تقلاي امريكا هم براي حفظ اين ديكتاتور‌ ديدني است. آنها مدام اين ديكتاتورها را توصيه به اصلاحاتي كه منجر به آزادي‌هاي سياسي و اقتصادي شود مي‌كنند (نظير آنچه كه كندي و كارتر در مورد ايران كردند و نتيجه آن به اصطلاح انقلاب‌ سفيد در دهه 40 و باز شدن ديرهنگام فضاي سياسي در اواخر دهه 50 يعني چند ماه قبل از انقلاب اسلامي ايران بود) اما فساد ناشي از ذات ديكتاتوري اصولاً با ماله‌كشي‌ اصلاح‌طلبانه حل شدني نيست و تنها به تشديد تنش‌ها و گسترش طبقات آگاه مي‌انجامد كه همچون سمي براي ديكتاتوري‌ها عمل مي‌كند. مبارك شنبه صبح چند ساعتي پس از سخنراني‌اش عمر سليمان رئيس دستگاه اطلاعاتي خود را به مقام معاونت و در حقيقت جانشيني خود برگزيد كه عملاً نوعي توصيه امريكايي – صهيونيستي محسوب مي‌شود. گفته مي‌شود عمر سليمان مورد وثوق‌ترين مهره امريكايي‌ها در حكومت مبارك پس از خود مبارك است به گونه‌اي كه تعداد ديدارهاي وي با مقامات امريكايي و اسرائيلي بسيار بيشتر از ديدارهاي احمد ابوالغيط وزير امور خارجه رژيم مبارك است.
اين انتصاب يادآور چندين انتصاب نخست‌وزير پس از كودتاي 28 مرداد است كه محمدرضا به توصيه امريكايي‌ها انجام داد تا آنها را حايل ميان خود با مردم كند و سيل انقلاب را به مسيل اصلاحات بكشاند. ظاهراً خوي ديكتاتوري و در عين حال بلاهت موجود در ديكتاتورها آن را به تكرار كلك‌هاي قديمي و مشابه مي‌كشاند.

پایان تاریخ از نگاه اسلام و غرب

 محسن پاک آیین

موضوع پایان دادن به ظلم و ستم و ایجاد صلح عادلانه در پایان تاریخ از مسایل اساسى اندیشمندان جهان بوده و ادیان گوناگون، وقوع حتمى و قطعى آن را خبر داده اند. بر اساس تعالیم انبیا و نویدهاى کتب آسمانى، چشم انداز آینده جهان و سرنوشت بشر روشن است. تمام ادیان و آئین های بزرگ جهان، اعم از یهودیت، مسیحیت، واسلام ، از مصلحى که در پایان جهان ظهور خواهد کرد و شالوده حکومت واحد جهانى را، بر اساس عدالت و آزادى بنیان خواهد نهاد خبر داده اند. در جهان امروز، مسیحیت به سه شاخه کاملاً جدا ومخالف یکدیگر یعنی کلیسای کاتولیک ، ارتدکس وپروتستان تقسیم شده است. کشورهای جنوب اروپا و آمریکای لاتین عمدتاً کاتولیک،کشورهای شمال اروپا وایالات متحدة آمریکا پروتستان وپیروان کلیسای ارتدکس در اروپای شرقی هستند.


این سه کلیسا دراعتقادات دینی ومراسم عبادی کاملاً از یکدیگر جدا هستند ومانند سه دین مختلف عمل می کنند . اما دریک قرن گذشته یک جریان انحرافی تحت نام “مسیحیان توراتی” یا “یهودیان انجیلی” در بین پروتستان ها رشد کرده که مورد تائید اکثر مسیحیان نیز نمی باشند.

این جریان نوظهور اعتقاد دارد قبل از ظهور دوباره مسیح، صلح درجهان هیچ معنائی ندارد ومسیحیان برای تسریع درظهور مسیح باید مقدمات جنگ بزرگی به نام” آرماگدون ” را فراهم نمایند. آنان می گویند لشکرى از دشمنان مسیح(ع) که بدنه اصلى آن از میلیونها نظامى تشکیل یافته، از عراق حرکت مى‏کند و پس از گذشتن از رود فرات – که در آن زمان به خشکى گراییده است – به سوى خاورمیانه رهسپار مى‏شود . اما نیروهاى مؤمن به مسیح (ع) راه این لشگر را سد کرده و در منطقه ای به نام “آرماگدون” آن ها را شکست خواهند داد و مسیح (ع) براى بار دوم از جایگاه بلند خود بر زمین فرود مى‏آید و صلح جهانى را برقرار مى‏کند. آنان برای تحقق این امر جنگ،خشونت و ویرانی را ضروری و مباح شمرده ، در تبلیغات خود از مسیحیان و بخصوص سربازان می خواهند که با نثار جان خود ،زمینه ظهور حضرت مسیح(ع) را فراهم کنند .این سربازان اگر در این راه کشته شوند “شهید”محسوب شده و در زمره حواریون مسیح(ع) تلقی می شوند. براساس این اعتقاد بود که دولت آمریکا در اوج جنگ سرد موشک های هسته ای قاره پیمای خود را «شمشیرهای جنگ مقدس» نامید و متمایل به استفاده بر علیه عراق درسال ۱۹۹۱ برای فراهم کردن مقدمه جنگ آرماگدون بود.” . رونالد ریگان هم بعد از آن که به عنوان رئیس جمهور آمریکا انتخاب شد گفت: ” من از خدا می خواهم به من توفیق دهد که کلید شلیک موشک هسته ای را فشار دهم تا جنگ آرماگدون آغاز شود.این افراد براین باورند که چون بعد از این جنگ و ویرانی، صلح دائمی بر قرار خواهد شد، پس هر فرد مسیحی باید کمک کند تا شرایط ظهور فراهم گردد.بر این اساس یکی ازاین شرایط از دیدگاه مسیحیت صهیونیستی افزایش جنگ و خشونت در جهان است.این مبلغان با آوردن آیه هائی از انجیل نظیر”از جنگها و شایعات جنگها خواهید شنید ؛ ملتى علیه ملتى بر خواهد خاست، و مملکتى علیه مملکت دیگرقیام خواهد کرد.”[۱] سعی در تقویت ایدئولوژیکی تفکر جنگ طلبانه خود را دارند. وقوع جنگ درافغانستان ، عراق ، شکنجه اسرا در زندان های ابوغریب و گسترش آن در سطح جهان در این بستر قابل تحلیل هستند . طرفداران این نظریه مردم را متقاعد می سازند که به جای « صلح» باید در پی « جنگ» باشند. این تفکر صرفاً یک بحث تئوریک نیست بلکه بعد عملیاتی دارد و در سیاست خارجی، تبلیغات فرهنگی، زمینه های سیاسی و امنیتی غرب به عنوان یک پشتوانه عملیاتی عمل می کند.

اهمیت موضوع از این روست که این اعتقاد از نظریه ای حمایت می کند که بنابر آن، تا قبل از پایان تاریخ، آینده ای هولناک و تاریک در پیش روی بشرخواهد بود. در حالی که می توان به جای چنین تفکری، با خوش گمانی به دیگران آغاز کرد و از ابتدا مانع بروز درگیری و خشونت شد. طبیعی است وقتی ادعای جنگ به میان آمد و بدان جامه عمل نیز پوشانده شود؛ خواه ناخواه نوبت به درگیری تمدن ها هم می رسد و دیگر سخن از همکاری و تعامل ملل جهان برای حفظ همه تمدن ها و اجتناب از جنگ بی مورد خواهد بود.نگاه به پایان تاریخ از سوی مسیحیان افراطی، اصل را بر دشمنی و توطئه نهاده و این چیزی است که منادیان و مدافعان جدی دموکراسی و رهبران واقعی ادیان آن را به شدت رد می کنند. چرا که نظریه برخورد تمدن ها با دستی تهی از دین و ایدئولوژی و تمدنی رو به زوال، آینده ای مبهم و جهانی پر از جنگ و خشونت را وعده می دهد.

اما نگاه به پایان تاریخ از دیدگاه اسلامی، با وجود آرمان صلح طلبی و عدالت خواهی، آینده ای امیدبخش را به انسان ها نوید می دهد. در نگرش اسلامی که مبتنی بر آموزه های شیعی است ،در پایان تاریخ،یک منجی که نام او مهدی(س) و از فرزندان حضرت محمد (ص) پیامبر اسلام است ظهور کرده و صلح عادلانه را برپا می سازد.این تفکر که به”اندیشه مهدویت” موسوم است یک اندیشه الهی، پویا و صلح جو است.در این تفکر، انتظار ظهور منجی، عامل حرکت ، قیام و مبارزه برای ایجاد یک نظام صالح و مخالف جنگ است.در این نظام، منتظران مصلح خود باید صالح باشند و در جهت استقرار یک نظم جهانی مبتنی بر عدل و صلح و کرامت انسان حرکت نمایند. در تفکر مهدویت نیز پایان تاریخ وجود دارد اما این تفکر با اندیشه پایان تاریخ از نگاه “مسیحیان افراطی” تفاوت دارد. پایان تاریخ از نگاه اسلام، به معنای خاتمه ظلم و استکبار در جهان و آغاز نظامی جدید مبتنی برعدل و نماد صلح عادلانه است. در راه رسیدن به این مدینه فاضله که در آن میزان عدل است،جنگ طلبی، سلطه طلبی وجنگ قدرت ، معنا ندارد . آنچه مهم است ادای تکلیف و تلاش در جهت زمینه سازی دولت حق است . موعود مورد نظر “مسیحیان افراطی” بر اساس انگیزه های سیاسی و با هدف توجیه سلطه نومحافظه کاران پیشین آمریکا، بر جهان ساخته شده و مبتنی بر تحریف آموزه های ادیان الهی است و لذا مروج جنگ است.در حالی که در تشیع ، موعود، یک موجود حاضر و تاثیر گذار است.منتظران حضور منجی را حس می کنند و هر روز انتظار رویت وی را دارند.در واقع رسالت اسلام، جهانی و گفتمان مهدویت نیز استقرار صلح وعدالت در سطح جهان است و چنین بینشی با قطب بندی و خط کشی تبعیض آمیز میان انسان ها هیچ سازگاری ندارد. ایده مهدویت برای آینده تاریخ ، خیر، برکت، نور، هدایت، صلح و هم زیستی را نوید داده، بر بطلان تبعیض در هر چهره ای تأکید دارد و این تفاوت عمده ای میان دو نظریة مهدویت و جنگ تمدن هاست.دراندیشه مهدویت ، انتظار فرج و خوش بینی نسبت به آینده جهان،یک عامل سازنده ،‌ تعهدآور, نیروزا و انقلاب آفرین است, به گونه‌ای که می‌تواند نوعی عبادت و حق‌پرستی شمرده شود.در این تفکر،انتظار با فضیلت‌ترین عبادات است[۲] و انسان را برای حاکمیت ارزش‌ها یعنی صلح و دوستی و محو ضدّ ارزش‌ها یعنی جنگ و کینه توزی تشویق می‌کند. اعتقاد به ظهور مصلح که نامش مهدی(عج) و از اولاد پیامبر اسلام(ص) است، مورد اتفاق همه فرقه‌‌های اسلامی است. کتاب عون المعبود (شرح کتاب سنن ابی داوود) می‌نویسد:« بدان که در طول اعصار، مشهور بین همه اهل اسلام، این است که حتماً در آخرالزمان مردی از اهل بیت (ع) ظهور می‌کند که دین را یاری و عدل را آشکار می‌کند… نامش مهدی است، و عیسی بعد از مهدی یا هم زمان با مهدی، نزول و او را در کشتن دجال یاری، و در نماز با او اقتدا می‌کند.احادیث مربوط به مهدی (عج) را عده‌ای از بزرگان اهل سنت نیز آورده‌اند، از آن جمله ابوداود، ترمذی، ابن ماجه، حاکم، طبرانی، ابویعلی..بیشترین مباحث مهدویت از نظر اهل سنت براساس منابع سنت و اقوال محققین آنها است. ” عن النبی صلی‌الله علیه و آله، انه قال: لاتذهب الدنیا حتی یملک العرب رجل من اهل بیتی یواطی اسمه اسمی ” دنیا به‌پایان نمی‌رسد مگر آنکه مردی از اهل بیت من که اسمش اسم من است مالک جهان عرب شود. ظهور مهدی موعود حلقه‌ای از حلقه‌های مبارزة اهل حق و اهل باطل است که به پیروزی‌ نهایی اهل حق منتهی می‌شود. مهدی موعود (ع) مظهر پیروزی نهایی اهل ایمان است.هر مبارزة حق‌گرایانه‌ای, حلقه‌ای از حلقه‌های مبارزة جهانی و هر پیروزی، جلوه‌ای از پیروزی آن انقلاب بزرگ است. در تشیع ، موعود یک موجود حاضر و تاثیر گذار است.منتظران حضور منجی را حس می کنند و هر روز انتظار رویت وی را دارند. نقش اعتقاد به حضور امام زمان‏(ع) در پیروزى انقلاب اسلامى ایران،دردوران دفاع مقدس و در تمام عرصه های انقلاب جدى ، بوده است. متفکران غرب براین امر اذعان داشته اند. برخی از افراد حاضر در کنفرانس تل آویو، در تحلیل انقلاب اسلامى، به «نگاه سرخ» شیعیان، یعنى عاشورا و «نگاه سبز»شان یعنى انتظار اشاره داشته و جمله مشهورى دارند که: “ایرانی ها به اسم امام حسین‏علیه السلام قیام مى‏کنند و به اسم امام زمان‏علیه السلام قیامشان را حفظ مى‏کنند.” یعنى حضور امام‏علیه السلام براى شیعیان در بطن سیاست و فقه ، یک حضور زنده و عینى است.

اینجانب معتقدم:

۱- اعتقاد به مهدویت و وجود یک منجی موعود با ویژگی‌هایی که شیعه به آن اعتقاد دارد در عرصه دیپلماسی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران باید از جایگاه وِیژه ای برخوردار باشد. کشوری که به اندیشه مهدویت معتقد بوده و در انتظار یک نظام مبتنی بر عدل و صلح می باشد نمی تواند نظم ظالمانه فعلی در عرصه بین الملل را بپذیرد.این کشور می بایست نظام مبتنی بر بی عدالتی را به چالش کشیده و بر ضرورت استقرار یک نظام عادلانه بین المللی در جهان اصرار ورزد. لذا در عرصه فعال سازی دیپلماسی فرهنگی،استفاده از تریبون های بین المللی برای افشای نقاط منفی نظم فعلی در جهان ومعرفی نظم مبتنی بر عدالت و اخلاق باید در دستورکار قرار گرفته و با استفاده از ظرفیت های سازمان ملل متحد،سازمان کنفرانس اسلامی،جنبش عدم تعهد و نهادهای مشابه در جهت ایجاد نظام جدید در عرصه بین الملل فعالیت نماید. در عرصه تنظیم روابط دوجانبه نیز دیپلماسی مبتنی بر مهدویت باید معیارهای خاصی برای برقراری مناسبات با دیگر کشورها داشته باشد. بر این اساس تقویت روابط با کشورهائی که در اندیشه سلطه نبوده و طالب صلح و دوستی باشند اولویت خواهد داشت.

۲- اعمال یک دیپلماسی فرهنگی مبتنی بر آموزه های مهدوی، در ارتباط با موضوع جهانی شدن یا جهانشمولی نیز ضروری بنظر می رسد. در حال حاضرتئوری های نویسندگانی از قبیل هانتینگتون ،مشوق جنگ و منازعه میان فرهنگ ها و تمدن های جهان به ویژه تمدن های اسلامی و آسیائی است. اجتناب از وقوع جنگ بین تمدن ها، نیازمند اشاعه تفکر مهدویت اسلامی است چراکه مهدویت با تکیه بر مکتب غنی و کامل اسلام و با آرمان صلح طلبی و عدالت خواهی، آینده ای امیدبخش را به انسان ها نوید می دهد.اشاعه این فرهنگ بخصوص در آسیا نقش مهمی در تحکیم روابط فرهنگی ایران با این قاره داشته و قطعا مناسبات سیاسی فیمابین را هم تقویت خواهد نمود.

۳- جهان اسلام نیز باید برای مقابله با ترفند غرب،استراتژی دفاع از مهدویت را طراحی کند و شیعیان جهان باید نقش اصلی را در این روند ایفا نمایند. ابعاد تفکر انحرافی مسیحیان افراطی و انگیزه های سیاسی آنها باید افشا شده و در اولویت برنامه های فرهنگی،تبلیغی جهان اسلام قرارگیرد. باید در همایش های بین المللی ، تفکرمبتنی بر “ایجاد جنگ و نا امنی درجهان، به عنوان مقدمه ظهور منجی”، نقد و افشاگری شود. حضور حضرت عیسی بن مریم(ع) در زمان ظهور حضرت مهدی(عج) و همکاری با ایشان در انقلاب جهانی مهدوی، در متن احادیث اسلامی به صراحت و به طور روشن و واضح بیان شده است و من در این ارتباط اعتقاد دارم که متفکرین ادیان ابراهیمی از جمله اسلام و مسیحیت، با انجام گفتگوی مستمر با یکدیگر ، باید نگاه صلحجویانه خود در مورد آینده جهان را مطرح و با خطرات اشاعه تفکر “مسیحیان افراطی” برای صلح جهانی مشترکا مقابله کنند .

با توجه به تبلیغات منفی افراطیون غرب بر علیه ایران و در عین حال وجود افراد منصف در اردوگاه مسیحیان ،در جهت فعال سازی دیپلماسی فرهنگی، تلاش برای افشای ترفندهای سیاسی آمریکا بر علیه ایران و اسلام می تواند در دستورکار سیاست خارجی ایران قرار گیرد. بدیهی است که هیچیک از ادیان الهی،کشتار،خشونت و جنگ که منجر به قتل میلیونها انسان می شود را مقدمه ظهور منجی ندانسته و برعکس،علت ظهور منجی را برقراری صلح وآرامش و عدل در جهان عنوان نموده اند.

۴- با توجه به اختلاف اکثر نحله های فکری مسیحیت با نگرش مسیحیان صهیونیسم به پایان جهان و ظهور منجی،مناسب است با انجام گفتگوی مستمر با رهبران کاتولیک،ارتدکس و حتی پروتستان ، نگاه صلحجویانه اسلام در مورد مهدویت برای آنان بازگو شده و خطرات اشاعه تفکر مسیحیان صهیونیسم برای صلح جهانی و حتی پیروان مسیح برای آنان تشریح گردد. امروز کاتولیک ها معتقدند برداشت‏ سیاسى بعضى از حکام و رهبران غربى از جهان، بر گرفته از آموزه های تورات است .در واقع آنها به دنبال خلق دو جبهه معارض در عالم مسیحیت و ایجاد اختلاف بین مسیحیان هستند. کتاب صهیونیسم مسیحی نوشته دکتر استفان سایزر، در سال ۲۰۰۴ برای اولین بار در انگلستان منتشر و تا ۲۰۰۶ به چاپ سوم رسید. استفان سایزر که خود از کشیشان دانشگاهی آمریکا بوده و یک کاتولیک متعصب به‌شمار می‌آید در این کتاب،تفکر صهیمونیست های مسیحی و برداشت آنان از حادثه آرماگدون را نقد کرده است. حتى پروتستان‏ها هم با بینش توراتى و منحرف شده انجیل مخالفت مى‏کنند .آن ها معتقدند مطالب عهد جدید از سوی مسیحیان صهیونیسم به گونه‏اى قرائت می شود که نتیجه به سود یهودیت‏باشد. یعنى به جاى اینکه انجیل مفسر تورات باشد، تورات را به عنوان مفسرانجیل تلقی کرده اند.این قبیل مسیحیان معتقدند قرائت انجیلى مسیحیان صهیونیسم ، توطئه‏اى در جهت تحریف انجیل و گمراه نمودن مسیحیان و قبل از هر چیز یک اعلام جنگ علیه خودمسیحیت است. با توجه به این مراتب،امروزه جهان اسلام که مشترکات زیادی با مسیحیت در مورد تفسیر غلط مسیحیان صهیونیسم در مورد پایان تاریخ دارد، می بایست گفتگوهای خود را با مسیحیان جهت یافتن راهکار برای مقابله با این جریان انحرافی دنبال نماید.

ه- تقویت انسجام اسلامی یکی دیگر از راهکارهای موضوع دفاع از مهدویت می تواند باشد. مسئله مهدویت اختصاص به جامعه شیعیان ندارد، بلکه به عنوان یک موضوع اسلامی در نزد اهل سنت نیزمعتبر و مورد احترام است.بر این اساس،دفاع از اصالت مهدویت وظیفه همه مسلمانان است و این امر می تواند نقش مهمی در جهت تقویت انسجام اسلامی ایفا نماید. در شرایطی که جهان غرب،تحریف و تضعیف مبانی اعتقادی اسلام را دنبال می کند و تمام توان تبلیغاتی خود از قبیل رسانه،فیلم،ماهواره،بازی های رایانه ای و قلم و بیان را در این مسیر بکار گرفته است ضرورت دارد کشورها و علمای اسلامی نیز به دفاع یکپارچه از اعتقادات اسلامی بخصوص اندیشه مهدویت بپردازند. امروز ضرورت ایجاد انسجام اسلامی برای مقابله با این وضعیت بیش از هر زمان دیگر احساس می گردد. لذا ضرورت دارد جهان اسلام بخصوص اهل تقریب،و بویژه شیعیان در جهت تبدیل اندیشه مهدویت به عاملی برای وحدت و همگرایی فعالیت نمایند.

۱ – انجیل متّى ۳:۲۴٫

۱ – «افضل الأعمال إنتظار الفرج

عملیات روانی در جنگ های نوین حال و آینده


مجتبی ریزانه

چکیده

عملیات روانی سابقه ای به اندازه عمر بشر دارد و در جنگ بین کشورها در جهانی کنونی، این مسئله نه تنها اهمیت خود را از دست نداده است بلکه به کمک تاثیر گذاری بر روحیه و روان نیروهای نظامی و مردم کشور مقابل با استفاده از فناوریهای نوین، نقش تعیین کننده ای را در پیروزی یا شکست هر طرف ایفا می کند. بر خلاف جنگهای کلاسیک، استفاده از این روش به مکان جغرافیایی و زمان خاصی محدود نشده و میدان نبرد آن گسترده ترین دارایی انسانی یعنی فکر و باروهای اوست. بررسی مراحل استفاده و تکامل آن در منازعات کوچک و بزرگ منطقه ای و بین المللی بیانگر این است که بیش از نیمی از توان نبرد دولت ها به عملیات تبلیغاتی اختصاص یافته است و بخش نظامی آن تنها در زمان و مکان بسیار محدود بکار رفته است. جنگ روانی را می توان جنگی تمام عیار و بدون برخورد فیزیکی با تاثیرات عمیق و تعیین کننده دانست و شعار دموکراسی باعث گسترش استفاده از عملیات روانی در سالهای اخیر، و افکار عمومی به عنوان بازیچه ای برای اهداف اربابان زور تبدیل شده است.

واژگان کلیدی: جنگ روانی، جنگ آینده، عملیات روانی، فناوری، جنگ کلاسیک.

مقدمه
آنچه مسلم است عملیات روانی پیشینهای به قدمت تاریخ انسان ها دارد؛ چرا که انسانها در طول تاریخ برای تحت تاثیر قرار دادن طرف مقابل، به شیوه ها و ترفندهایی متوسل میشدهاند و این فعالیت از ارتباط چهره به چهره دو فرد گرفته تا اجتماعات کوچک و بزرگتری یافته است. همین نوع فعالیتها و اقدامات در زمانهایی خاص همچون بحرانها، جنگها، نزاعهای محلی صورت مختلف و گوناگونی اتفاق افتاده است. آنچه قابل تاکید است این است که انسانها پدیده تاثیر گذاری روانی و استفاده از آن در جنگ و صلح و سیاست را به تازگی کشف نکرده اند. بلکه کمتر برهه ای از تاریخ حیات سیاسی و نظامی بشر را می توان یافت که فارغ از این عنصر باشد. محققان زیادی در پی یافتن قدیمترین نمونه های استفاده از جنگ روانی بوده اند. در این میان پائولاین بارگر (Paulline barger) سابقه استفاده از جنگ روانی را به جنگ کیدئون با مادها نسبت می دهد. در این جنگ کیدئون بر خلاف رسوم نظامی زمان خود، که هر دسته صد نفره یک مشعل داشتند، به هر یک از سپاهیان مشعلی داد و این توهم را در ذهن دشمن ایجاد کرد که تعداد افرادش، صد برابر میزان واقعی است، در نتیجه توانست بدون هیچ درگیری به پیروزی دست یابد. مطمئناً قبل از این واقعه و بعد از آن، نمونه های متعدد دیگری از جنگ روانی سنتی را می توان یافت. در تاریخ اسلام، روشن کردن آتش توسط سپاهیان اسلام در شب فتح مکه و ایجاد رعب در مکیان از این طریق، نقش مهمی در شکستن مقاومت آنها داشت و حیله قرآن بر سر نیزه کردن عمروعاص و شکست دادن سپاه در حال پیروزی حضرت علی (ع) با این وسیله، نمونه های برجسته ای (البته با ارزشهای متفاوت) از جنگهای روانی است که به اقتضای فرصت و بر اساس ذوق و نبوغ طراحان آن به اجرا در آمده است. هنگامی که در سال ۱۹۳۹ محققان و دانشمندان علوم انسانی آلمانی از جمله مهمترین علل شکست خود را غفلت المان از سلاح تبلیغات و استفاده موثر رقیبان از آن سلاح ذکر کردند در واقع خبر از ورود و حضور گسترده ابزار تاثیر گذاری روانی در صحنه سیاست و نظامیگری دادند. وقوع تحولاتی مانند تشکیل وزارت تبلیغات در آلمان و سازمانهای جنگ روانی و تبلیغات جنگی در دیگر کشورها، تصدیق عملی این ادعا بود. صنعت و فناوری از طریق اختراع هواپیما و توپخانه های دور برد، برد سلاح ها را افزایش داد و موجب شد که صحنه جنگ از میدان نبرد به سراسر خاک هر کشور گسترش یابد. دیگر مرز بین جبهه و پشت جبهه شکسته شده بود و تنها دوری از میدان جنگ، تضمین کنند امنیت نبود. با بروز جنگ، مردم محبور بودند که علاوه بر تحمیل سختیها و کمبودهای ناشی از آن با صدمات و تلفات جانی و مالی نیز روبرو شوند و در مقابل آن ایستادگی کنند. نتیجه اینکه کشورها هر چه بیشتر در مقابل تاثیرات جنگ آسیب پذیر شدند و بنابراین رهبران کشورها در طراحی و اجرای سیاستهای دفاعی، باید عامل دیگری را هم لحاظ می کردند که نقش مردم بود. از اینجا به بعد است که جلب رضایت مردم یا برانگیختن آنها برای مخالفت، و یافتن ابزارها و تمهیداتی برای رسیدن به این مقصود، به عمل تعیین کننده ای در کشاکشها و رقابتهای سیاسی و نظامی تبدیل شد. تا پیش از این، فرماندهان نظامی و حاکمان سیاسی در تدوین و اجرای سیاستهای خود، فقط تا آنجا به مردم نیاز داشتند که نیروی انسانی مورد نیاز آنها را تامین کنند.

نازیها با حداکثر توان از دو رسانه سینما و رادیو استفاده کردند. بنابه گفته دیوید ولچ از میان همه ابزارهای اعمال نفوذ نهانی و روانی، هیچ یک به اندازه سینما مورد توجه رایش سوم نبود. گوبلز در یکی از نخستین سخنرانیهای خود در مقام وزیر تبلیغات، اعلام کرد که سینمای آلمان در پیشاپیش سربازان نازی، رسالت فتح جهاین را بر دوش دارد. بر اساس این نظریه، رژیم نازی، سرمایهگذاری سنگینی روی سینما انجام داد به گونه ای که بین سالهای ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵ ، ۱۰۹۷ فیلم در آلمان تولید شد. یک ششم این فیلمها، مضمون صریخ تبلیغاتی و سیاسی (هدایت شد توسط وزارت تبلیغات) داشت؛ ضمن اینکه اغلب آنها نیز کم و بیش با خط کلی تبلیغاتی نازی هماهنگ بود. آلمانیها در حوزه جنگ روانی رادیویی نیز از خود رکوردهای شگفت انگیزی بر جا گذاشتند. آنها ۱۶ ایستگاه فرستنده رادیویی ایجاد کردند که با نام مستعار «پیروزی» برای ۱۳ کشور اروپایی برنامه پخش می کرد. علاوه بر آن، ایستگاه های رادیویی رسمی آنها نیز برای ۶۰ کشور برنامه پخش می کرد و مجموع برنامه های آنها به ۴۳۰ ساعت در روز می رسد. رادیو به طور مستقیم و هماهنگ در خدمت مقاصد سیاسی ـ نظامی در آمده بود. البته واحد های ارتش آلمان به جای توپ و تفنگ، با موزیک و دسته گل وارد خواهند شد. در مرحله آخر باید هر صدای ناموافق و آشوبگری خاموش شود و همزمان با اشغال نظامی کشور، رادیو وسایر مناطق حیاتی و حکومتی به تصرف در آید و از همه امکانات برای برقراری نظم و آرامش استفاده شود. البته تاکید و سرمایه گذاری روانی ـ تبلیغاتی نازیها، فقط به عرصه های رادیو و سینما محدود نمی شد. آنها در حوزه های دیگر فعالیت خود (مانند عملیات اطلاعاتی) نیز بر این امر تاکید داشتند و در واقع بخش مهمی از بزرگترین و پیروزیهای سیاسی، نظامی چشمگیر آنها (مانند غافلگیر کردن شوروی در عملیات بارباروسا، اشغال بدون زحمت چکسلواکی و بی طرف نگهداشتن سایر قدرتهای غربی مانند انگلستان و امریکا که اتفاقاً برخی از آنها در زمان فرودستی قدرت نظامی آنها در برابر حریفان به دست آمد)، مدیون این لشکر کشی روانی ـ تبلیغاتی بود.

کشور توسعه طلب دیگر که پس از آلمان، توسعه دادن جنگ روانی و رساندن آن به سطح امروزین را عهده گرفت آمریکا بود. نگاهی اجمالی به حجم و مجموعه اقدامات آمریکا در جنگ کره تا کنون نشان می دهد که آمریکائیها رکوردی را در این زمینه بر جا گذاشته اند که شکستن آن توسط هر کشور دیگری بعدها حرکت های جهان سومی و از جمله حرکتهای اسلامخواهی در جهان بود. واژه جنگ روانی در آمریکا، پس از انتشار کتاب جنگ روانی نوشته فاراگو در سال ۱۹۴۲ گسترش یافت. در پایان جنگ دوم جهانی این اصطلاح در دیکشنری و بستر وارد شد و بخشی از عبارت پردازیهای سیاسی و نظامی آن زمان را تشکیل داد. در سال ۱۹۵۰ دولت ترومن به منظور کسب آمادگی برای اجرای جنگ روانی در کره، پروژه ای را با عنوان نبرد حقیقت (با تهاجم عظیم و قدرتمند روانی) با بودجه ای معادل ۱۲۱ میلیون دلار تصویب کرد. ارتش آمریکا، اداره ریاست جنگ روانی را به عنوان بخش ستادی ویژه ایجاد کرد و در کنار واحد های رزمی، واحدهای جنگ روانی گسترده ای را با استفاده از تجربیات جنگ جهانی دوم تشکیل داد و از آن زمان تا کنون، سازمان ها و واحد های روانی ـ تبلیغاتی آمریکا با توسعه ای روز افزون همواره به عنوان یکی از بازوهای اصلی آن کشور در جنگ و صلح عمل کرده اند. این سازمانها، طیف وسیعی از رادیو ها، تلویزیونها، ماهواره ها، کتابخانه ها، بروسهای دانشگاهی، خانه های فرهنگی، آژانسهای تبلیغاتی، مراکز فیلم سازی، واحد های جنگ روانی نظامی، تشکیلات ستادی و امثال آنها را شامل می شود. از جمله آخرین نمونه های رادیوی سیاه که توسط آمریکائیها پشتیبانی و هدایت می شد، رادیو صدای آزاد ایران بود که برای اولین بار در سال ۱۹۸۰ صدای آن شنیده شد و تا مدتها، به تبلیغات براندازی علیه نوپای جمهوری اسلامی ادامه می داد.

نمونه یا جنبه دیگر این عملیات روانی مدرن، جنبه علمی و آموزشی آن است. از سال ۱۹۵۰ به بعد، دانشمندان علوم اجتماعی در آمریکا بیش از هر زمان دیگری به مطالعه نخبگان، ارتباطات و دیگر الگوهای رفتاری در جوامع خارجی پرداخته اند. به همین منظور به تعیین معیارهای پژوهشی در مطالعه فرهنگهای بیگانه توجه زیادی مبذول شد. هم چنین تلاش عظینی در زمینه توسعه نظام مند ابزارهای پیچیده تر برای تشخیص و ارزیابی موثر موضوعاتی انجام شد که برای دست اندر کاران جنگ روانی مفید بود. از سال ۱۹۵۰ دولت آمریکا از طریق امکانات وزارت خارجه، آژانس توسعه بین المللی و جانشین آن، آژانس اطلاعات امریکا، سازمان سیا و وزارت دفاع به گروه های دانشگاهی و سازمان های غیر انتفاعی کمک مالی کرد تا پروژه های تحقیقاتی خاصی را انجام دهند و یا پروژه های در دست اجرا را به سمت پاسخگویی به نیازهای جامعه جنگ روانی سوق دهند، اما این تحقیقات به زمینه های یاد شده محدوده نمی شد. بخش دیگری از تحقیقات به طور مستقیم در مورد موضوع جنگ روانی و ابعاد آن انجام شد که یا در مراکز تحقیقاتی غیر دولتی و غیر نظامی و به سفارش کارفرمایان دولتی و یا در مراکز دولتی و نظامی مانند مرکز و مدرسه فورت براگ اجرا می شد.

حاصل کار گستره وسیعی از متون علمی و کاربردی جنگ روانی، و ابداع نظریه ها، مفاهیم و تقسیم بندی هایی بود که تقریباً بر کل ادبیات جنگ روانی غرب حاکم شد؛ از جمله این مفاهیم میتوان از ابداع اصطلاح عملیات روانی (به جای جنگ روانی) نام برد که برای کاستن از بار خصومت آمیز آن ساخته و پرداخته شد و عملیات روانی خود به دو دسته، یعنی جنگ روانی (آن بخش از عملیات روانی که متوجه دشمن است) و اقدامات روانی (آن بخش از عملیات روانی که متوجه دوستان و گروه های بیطرف است) تقسیم شد. در سال ۱۹۵۰ و در پی تصویب پروژه نبرد بزرگ حقیقت، لزوم هماهنگ کردن سازمان های درگیر تبلیغات خارجی و فعالیتهای آنها با یکدیگر احساس شد. بر این اساس، ستاد استراتژی روانی به منظور هماهنگ کردن تمام برنامههای تبلیغات خارجی در قالب استراتژی روانی واحد تشکیل شد. در واقع، برای اولین بار، این فکر به وجود آمد که میتوان در کنار استراتژی نظامی، استراتژی اقتصادی و مانند اینها، استراتژی روانی هم داشت و صرف نظر از نوع استراتژی نظامی یا سیاسی هر کشور، تمام اقدامات روانی ـ تبلیغاتی را در خط مشی مجرایی هدایت کرد. چه در زمان صلح و چه در زمان جنگ، کشورها باید برای به بکارگیری آن یا دفاع در مقابل آن آماده باشند. جنگ روانی جدید بر علم و پژوهشهای عملی متکی است. این پدیده چه برای دستیابی به قواعد تاثیر گذاری بر افکار و نگرشهای انسانی، چه برای رساندن پیام خود به مخاطب و تضمین دریافت و ادارک آن، و چه برای شناخت مسائل خاص هر دسته از مخاطبان و محیط آنها به تحقیقات علمی، وابستگی شدید دارد. به این اعتبار، میتوان گفت کشوری می تواند تشکیلات جنگ روانی کار آمد ایجاد کند که بیانهای علمی لازم را در علوم انسانی و اجتماعی دارا باشد.

جنگ روانی جدید، برد وسیع و گسترده ای دارد. اگر عملیاتهای روانی مانند آنچه در زمان گیدئون انجام می شد، حداکثر بر افراد حاضر در صحنه جنگ یا یک حمله موثر واقع می شد، اقدامات روانی تبلیغاتی امروزین، به دلیل بهره گیری از رسانههای الکترونیک (از ماهواره گرفته تا رادیو) همزمان می تواند تمام مردم کره زمین را مخاطب قرار دهد و انتظار واکنش را از سوی آنها داشته باشد. اجرای جنگ روانی جدید، مسلتزم داشتن توان مالی و صنعتی است. پخش پنجاه میلیارد برگ اعلامیه در یک جنگ ضد شورش یا فرستادن ۳۵۰ هزار بالون حامل اعلامیه های براندازی توسط آمریکا بر فراز سرزمین کشورهای اروپای شرقی (در سال ۱۹۴۵) امکانات و تجهیزات خاص خود را می طلبد که از عهده هر کشوری بر نمی آید. هر چند استفاده نسبتاً ارزان از امکانات پخش ماهواره ای، اکنون امکان انتشار جهانی پیام ها را برای همه کشورها فراهم آورده است، تحول روز افزون فناوری در این حوزه و هم چنین الزامات مالی، انسانی و تکنولوژیک در دیگر جنبههای جنگ تبلیغاتی (مانند فراهم آوردن توان علمی و تقیقاتی در علوم مربوط به تولید و انتظار پیامهای اقناعی) ویژگی یاد شده را همچنان تایید می کند.

سابقه استفاده از جنگ روانی نوین (الکترونیک)

این شیوه موثر نظامی اول بار در جنگ جهانی دوم به صورت موفقیت آمیز مورد استفاده قرار گرفت و دولتهای متفق از نتایج آن بهره های سرشاری بردند. پس از آن در سال ۱۹۵۰، ارتش آمریکا و کره شمالی در جنگ علیه یکدیگر از این عملیات استفاده کردند. برای نمونه در ماه اکتبر سال ۱۹۵۰ ژنرال مک آرتور با فرستادن پیامی برای کیم ایل سونگ از ایستگاه رادیویی سفارت آمریکا در سئول از وی خواست تا تسلیم شود. با افزایش دامنه جنگ بین امریکا و کره شمالی، آمریکا پیامهای تبلیغاتی خود را از ایستگاه های رادیویی مستقر روی کامیونهای سیار برای مردم و نظامیان کره می فرستاد. در آن زمان، این گونه ایستگاه ها نامه های مختلفی، مانند رادیو آواره، رادیو ستاره دنباله دار، رادیو سیار و… داشتند. پس از پایان جنگ کره و در سال ۱۹۵۵، ارتش آمریکا کتابچه راهنمایی را با نام «دستور العمل عملیات جنگ روانی» منتشر کرد که در آن از اهمیت تبلیغات رادیویی در پشتیبانی از عملیات نظامی بحث شده بود. به این ترتیب می توان به تاثیر این عملیات و استفاده گسترده از آن در جهان معاصر پی برد.

الف – جنگ ویتنام

جنگ ویتنام در دهه ۶۰ به منزله مرحله ای نگریسته می شود که در آن، رادیو و جنگ روانی کاملاً در یکدیگر ممزوج شدند. کندی، رئیس جمهوی وقت امریکا، این جنگ را جنگی نا متعارف یا جنگ چریکی می دانست. به همین دلیل از سیا خواست تا ببرای هدف قرار دادن ویتنام و کوبا سرمایه گذاری کند. شواهد تاریخی نشاندهنده این است که امریکا برای ایجاد هفت شبکه رادیویی در ویتنام جنوبی ۵/۱ میلیون دلار هزینه کرد، اما از آنجا که نتوانستند از این فرستنده های رادیویی برای فرستادن پیامهای آشکار به ویتنام شمالی استفاده کنند از آنجا به منزله ایستگاه های رادیویی سری و سیاه استفاده و ادعا کردند این رادیو در اختیار کمونیست ها قرار دارد.

طبق یک گزارش غیر رسمی در سال ۱۹۶۱ دولت امریکا دستور داده بود: «برای به ستوه آوردن کمونیست ها و حفظ روحیه ضد کمونیست ها و مردم کره جنوبی بر حجم این گونه سخن پراکیها بیفزایند.» در جنگ ویتنام، فرماندهی گروه مطالعات و مشاهدات ویتنام از مردم ویتنام جنوبی با سرمایه گذاری، اموزش و راهنمایی سیاسی پشتیبانی می کرد. بر اساس گزارشها، آمریکا در سال ۱۹۶۷ بودجهای ۷/۳ میلیون دلاری را به این امر اختصاص داد و ۱۵۰ نفر را (شامل افسران ویتنام وسیا) به کار گرفت تا در گوره مطالعات و مشاهدات ویتنام به تبلیغات سری بپردازند. بدین ترتیب، رادیوی سیا تحت نام رادیو هانوی تاسیس شد تا مردم به جای گوش دادن به رادیو هانوی ویتنام شمالی به این رادیو گوش دهند. رادیو هانوی از درون یک هواپیما برنامه پخش می کرد. بدین ترتیب، هم امکان حمله نظامیان ویتنام شمالی به ایستگاه رادیویی به صورت کامل از بین رفت و هم امکان فرستادن برنامه و پیام برای قسمت های مهم کشور ویتنام فراهم شد. تاسیس یک رادیوی دیگر، که روی تمام فرکانسها قابل دریافت بود نیز از دیگر اقدامات اشغالگران امریکایی در این کشور بود. ایستگاه رادیویی دیگر برای جلب توجه مخاطبان به برنامه های خود از نمایش استفاده می کرد؛ مثلاً یک روز ناگهان و به دروغ اعلام می کرد که نیروهای کمونیست برای تصرف رادیو به ایستگاه وارد شده اند و پس از چند روز سکوت با داستان پردازی زیبا و اغراق آمیزی درباره چگونگی تصرف ایستگاه توسط کمونیست ها و تسخیر مجدد آن میپرداخت.

گروه عملیات روانی امریکا برای تبلیغات علیه کمونیست ها نه تنها از ایستگاه ههای واقعی، بلکه از برنامه ها و تفسیر های رادیو کمونیست های ازاد نیز استفاده می کرد تا چنین وانمود کند که کنونیست ها از انسجام برخوردار نیستند و وحشی و بی فرهنگ هستند و پیروزی ارتش امریکا و ویتنام جنوبی باعث خوشبختی و برآورده شدن نیاز مردم خواهد شد. پس از عقب نشینی امریکایها از خاک ویتنام نیز رادیوی سری فعالیت خود را در ساگون ادامه داد.

ب – جنگ گرانادا (۱۹۸۳)

عملیات گرانادا در ماه اکتبر سال ۱۹۸۳ یکی دیگر از مداخله های بزرگ نظامی امریکا در جهان خارج است. در ابتدا سیا گزارشها و عکسهایی را در اختیار دولت آمریکا قرار داد که به موجب آن نشان داده می شد گروهی از شبه نظامیان کوبایی، پایگاهی هوایی را در جزیره گرانادا ایجاد، و فعالیتهای وسیعی را در آن منطقه آغاز کرده اند. گزارشهای سیا نشان می داد که جزایر همسایه گرانادا از اقدامات شبه نظامیان کوبایی و عوامل گرانادا ناراضی هستند. امریکاییان تنها با این بهانه به عملیات نظامی علیه گرانادا اقدام کردند. آنان هنگام اشغال گرانادا با هواپیمای تبلیغاتی موسوم به ای سی ۱۳۰، برنامه های رادیویی را پخش کردند. به علاوه اشغالگران برنامه های تلویزیونی ویژهای نیز تهیه و پخش کردند. هر چند یک میکروفن زنده درون استودیو وجود داشت و چنین القا می شد که برنامه به صورت زنده پخش می شد، برنامه ها بیشتر در ایستگاه های زمینی از سوی کارشناسان ارتش تهیه می شد.

به این ترتیب کارشناسان عملیات روانی آمریکا با به کارگیری روشهای جنگ روانی و تبلیغاتی به زودی توانستند امنیت را در گرانادا ایجاد کنند و منطقه را به زیر سلطه خود در آورند.

ج – جنگ اول خلیج فارس (۱۹۹۱-۱۹۹۰)

در جنگ خلیج فارس نیز استفاده از جنگ روانی کاملاً محسوس بود به گونه ای که هزار سرباز عراقی، خود را تسلیم نیروهای متجاور کردند. در این جنگ، هواپیمای حامل رادیو سری با پرواز در آسمان عراق، برنامه های صدای خلیج را برای سربازان عراقی پخش می کرد که پیامهایی با مضامین مختلف از جمله «برادری عربی، قدرت هوایی متحدان و عملیات طوفان صحرا» را ارسال میکرد. این ایستگاه نخست با همکاری کره و عربستان سعودی به پخش برنامه اقدام و برنامههای خود را از طریق دو شبکه رادیویی نیروهای امریکایی در عربستان پخش می کرد. پس از آن که کویت در ماه ژانویه ۱۹۹۱ از اشغال عراق خارج شد، نیروهای امریکا و متحدانش به کشورهای خود بازگشتند و ماموریت صدای خلیج نیز به پایان رسید.

د- سومالی (۱۹۹۲-۱۹۹۳)

سومالی کشوری است که در طول جنگ سرد به شوروی وابسته بود. با فروپاشی شوروی، سومالی گرفتار جنگهای داخلی شد. با وقوع جنگهای داخلی و تخریب کشور، سارمان ملل، ارسال و توزیع کمکهای بشردوستانه را به مردم سومالی آغاز کرد، اما توزیع کمکها به دلیل جنگ داخلی بدون استفاده از نیروی نظامی امکانپذیر نیست. به همین دلیل امریکا در ماه دسامبر

سال ۱۹۹۲ نیرویی نظامی را در قالب نیروهای حافظ صلح به آن کشور اعزام کرد. همزمان با ورود نیروهای نظامی به سومالی، یگان عملیات روانی ارتش امریکا به عملیات روانی رادیویی اقدام کرد. این رادیو به نام «رادیو امید» معروف شد. از انجا که چند کشور کمکهای بشر دوستانه به سومالی ارائه می کردند به همین سبب این ایستگاه رادیویی، خود را صدای گروه ضربت متحدان معرفی می کرد. بعد از مرحله دوم عملیات کمکرسانی به سومالی، رادیو امید تحت پوشش سازمان ملل در آمد و نام خود را به رادیو مانتا (رادیو امروز) تغییر داد. نیروهای عملیات روانی ایتالیا نیز برنامههای تبلیغاتی رادیو مانتا را تقویت می کردند. سرانجام این رادیو با بازگشت نیروهای سازمان ملل به کشورهایشان فعالیت خود را پایان داد.

هـ – بوسنی (۱۹۹۵)

نیروهای آمریکایی که به نیروهای حافظ صلح در بوسنی پیوسته بودند و به شکلگیری یک دولت مستقل کمک می کردند، همزمان با اقدامات نظامی، فعالیت تبلیغاتی خود را نیز آغاز کردند. در ماه فوریه سال ۱۹۹۶، سرویس سخن پراکنی ارتش ایستگاه های رادیویی خود را راهاندازی کرد. این ایستگاه پیش از آغاز فعالتی خود در توزلای بوسنی از سوی ای بی اس از نظر فن مورد آزمایش قرار گرفت. در آغاز، این ایستگاه از فضا برنامه پخش می کرد. سپس، ایستگاه رادیویی به توزلا منتقل شد و روی امواج اف.ام برنامه پخش کرد.

هدف ای بی اس بود که با تکیه بر پیامهای تهیه شده از سوی شبکه های رادیویی و تلویزیونی نیروهای امریکایی از نیروهای خود در آن کشور پشتیبلتی کند. در آغاز ای بی اس در پی عملیات روانی نبود. این کشور نیز پشتیبانی می کرد. البته هر چند مشخص نیست که ای بی اس در توزلا چه قدر توانسته است از عملیات روانی پشتیبانی کند آشکار است که نیروهای امریکایی در ویتنام به شکلهای مختلف از جمله چاپ کتابها، مانند کتابهای خنده دار (که به کودکان در مورد خطرهای مینهای زمینی هشدار می دهند) نیز به جنگ روانی می پرداختند. در سال آخر، حضور امریکا در بوسنی ایستگاهی رادیویی در این کشور تاسیس شد که روی امواج متوسط و افام برنامه پخش می کرد. اینها بخشی از برنامه های عملیات روانی آمریکاییها در بوسنی بود.

و- عراق (۱۹۹۸)

هر چند نیروهای امریکایی از ماه اکتبر سال ۱۹۹۷ با اقدامات روانی و نظامی از برنامه بازرسیهای سازمان ملل در عراق برای یافتن جنگ افزارهای کشتار جمعی حمایت میکردند، در ۱۱ فوریه سال ۱۹۹۸ عملیاتی به نام عملیات «تندر صحرا» درباره حضور نیروهای عملیات روانی آمریکا در عراق در دستور کار قرار گرفت. مطمئناً از سال ۱۹۹۱، عملیات روانی بخش مهمی از مداخله آمریکا در عراق را به خود اختصاص می داد. سازمان جاسوسی آمریکا نیز با تاسیس و راه اندازی ایستگاه های رادیوی سری، پیامهای نامحدودی را از طریق امواج هوایی برای عراق فرستاده بود. گروه عملیات ویژه ۱۹۳ ـ آر دی که در جنگ خلیج فارس (۱۹۹۱) و جنگ ۱۹۹۴ هائیتی برنامه تهیه و پخش میکرد، در سال ۱۹۹۸ هنوز به منطقه اعزام نشده بود، اما با افزایش خصومتها از نظر امریکاییان، اعزام آن گروه اجتناب ناپذیر بود.

ویژگیهای عملیات روانی در عصر ارتباطات ـ اطلاعات

امروزه جنگیدن با اسفتاده از اصول و ابزاها و شیوه های جدید نبرد از قبیل جنگ اطلاعاتی، استعمار نو، اپارتاید اطلاعاتی، سیاستهای الکترونیکی و غیره در جهت اعمال قدرت ظاهراً خیرخواهانه و سالمتر ولی در عین حال با قدرت عمل و تخریب بیشتری صورت می گیرد. پل ویریلیو در این باره می گوید: «اینک دیگر جنگ بدون بازنمایی و تسلیحات پیشرفته، بدون تاثیرگذاری روانی معنا ندارد. سلاح به همان اندازه که از ویژگی ویارنگری برخوردار است با قوه ادراک نیز پیوند دارد.» در اینجا اشهر ویریلیو به استفاده از فناوریهای نوین ارتباطی و بهره گیری از آنها در عملیات روانی در کنار جنگ فیزیکی مطرح می شود. گفتنی است پیشرفت علم و تغییر ماهیت اطلاعات به حدی رسیده است که دقایقی پس از وقوع هر حادثه در نقطه ای از جهان، تنها به یاری اینترنت می توان از تمام جزئیات اخبار مطلع شد، اهمیت رسانه های نوین و تاثیر بسزایی که انواع آنها بویژه شبکه های خبری ماهواره ای و اینترنت در پیشبرد عملیات روانی توسط دولتها دارند به ویژگیهای جدید آنها بر میگردد.

در عصر ارتباطات و اطلاعات، رسانه های نوین، جغرافیای جنگ را گسترش داده اند. به بیان روشن تر، صحنه جنگ دیگر به میدانهای نزع و درگیری محدود نیست، بلکه مردمی که تصاویر زنده جریان نبرد را از گیرنده های خود دریافت می کنند به نوعی خود را در همان فضا احساس می کنند. رسانه ها می توانند تصاویر، اخبار، گزارشها و مصاحبههایی را گزینش و پخش کنند که افکار عمومی بین المللی را در سمت و سوی مورد نظر خود راهبری کنند و حتی نقشی به مراتب بیش از انچه تا کنون مطرح شده است، ایفا کنند. این بعد از اثر گذاری راسنه ها طی جنگهای خلیج فارس بهخوبی مشخص شد. تصرف کویت توسط عراق و سپس آزاد شدن آن نشان داد که یک دولت می تواند باقی بماند حتی اگر به طور فیزیکی توسط کشور دیگری اشغال شده باشد. اگر دولتی بتواند بر صفحه تلویزیون وجود داشته باشد میتواند به موجودیت و نقش آفرینی خود ادامه دهد.

سرزمین کویت اشغال شد، اما دولت آن همچنان در قلمرو رسانه ها باقی ماند. امیر کویت در مدت زمانی که کشورش به اشغال کشورش عراق در آمده بود، شرکت هیل ـ نولتون را با هزینهای معادل ۸/۱۰ میلیون دلار به خدمت گرفت. این شرکت، که انتقال پیامهای رژیم کویت را بر عهده داشت با هدف افزایش تنفر از صدام و ایجاد همدردی با قربانیان تجاوز عراق در یک عملیات روانی، برنامه هایی را در مورد سوء استفاده های جنسی سربازان عراقی از کودکان کویتی پخش کرد. این نوع برنامه ها در مقایسه صدام با هیتلر نقش موثری داشت.

از دیگر ویژگی های عملیات روانی جدید غربالگری، تحریف، دستکاری اطلاعات از سوی رسانه هاست. والتز معتقد است که در دنیای امروزی، اثر بخشی عملیات روانی رسانه ها بیش از هر چیز به غربالگری اطلاعات سرسام آوری منوط است که منابع خبری درباره گروه ها و اقوام و ملل آماج جمع آوری می کنند؛ به طور مثال غربالگری، تحریف . دستگاری اطلاعات از جمله ترفندهای روانی مرسومی است که در عملیات رسانه های امریکا علیه مارکوس در فیلیپین و نیز در عملیات آن کشور در هائیتی، پاناما، حمله هوایی به لیبی، عملیات توفان صحرا و حمله اخیر به عراق از آن بهره فراوان برندن. به تعبیر پترسون رسانه ها با دستگاری و تحریف، اطلاعات سفید را سیاه، زشت را زیبا، اشغالگری را آزادیبخشی، آزادیخواهی را تروریسم و… می نامند و شگفت اینکه افکار عمومی نیز ناهشیارانه مفتون این عملیات فریب آمیز روانی می شوند.

با توجه به نقش پر اهمیت فناوریهای ارتباطی ـ اطلاعاتی در عملیات روانی، اکنون دولتها با استفاده از این ابزار به شیوه های گوناگون، روحیه طرف مقابل را تضعیف می کنند. فرستادن پیام از طریق پست الگترونیکی برای ترغیب مقامات و نظامیان به تسلیم در مقابل پول، انتشار اخبار کذب مربوط به تسلیم شدن برخی رهبران و فرماندهان و… نمونه های از راهکارهایی است که دولتها از فناوریهای ارتباطی ـ اطلاعاتی در عملیات روانی مورد استفاده قرار می دهند. لازم به ذکر است که در تهاجم اخیر امکریا به عراق نیز از این شیوه استفاده شد. نقش فناوریهای ارتباطیـ اطلاعاتی جدید در عملیات روانی به گونه ای گسترش یافته است که صاحبنظران، اصطلاح جنگ رسانه ای را مورد استفاده قرار می دهند. در موقعیت فعلی استراتژیستهای نظامی در عملیات روانی به جنگ رسانه ای متوسل می شوند.

نتیجه گیری
فناوری های ارتباطی ـ اطلاعاتی جدید، مفهوم و شیوه های عملیات روانی را متحول، آن را وارد مرحله جدیدی کرد. که به جنگ اطلاعاتی یا جنگ رسانه ای موسوم شده است. اصولاً یکی از ارکان پیشبرد عملیات روانی در طول تاریخ ابزار و وسایل ارتباطی ـ اطلاعاتی بوده است به طوری که جنگ جهانی اول را جنگ روزنامه ای جنگ جهانی دوم را جنگ رادیویی، جنگ ویتنام را جنگ تلویزیونهای سیاه و سفید، جنگ دوم خلیج فارس را جنگ تلویزیون های ماهواره ای و جنگ سوم خلیج فارس را جنگ رسانه های مدرن نامیده اند. در این روند، مرحله به مرحله ساز و کارهای عملیات روانی پیچیده تر و با گستره وسیعتری دنبال می شود در عصر اطلاعات و ارتباطات نیز این مسئله با جهشی قابل ملاحظه در استفاده از فناوری های ارتباطی اطلاعاتی در عملیات روانی پیگیری می شود چرا که فناوری های ارتباطی ـ اطلاعاتی جدید موجب افزایش کارایی و کار آمدی عملیات روانی در پیگیری اهداف و مقاصد کشور ما شده است اکنون با استنتاج از مطالب یاد شده، نکات زیر در جمع بندی حائز اهمیت است:

■فناوری های ارتباطی ـ اطلاعاتی جدید، سبب پیچیدگی عملیات رواین شده است بنابراین درک مقابله با سازو کارهای آن هشیاری زیادی را می طلبد.
■عملیات روانی در عصر حاضر با توجه به ویژگیهای وسایل ارتباطی ـ اطلاعاتی جدید (سرعت قابلیت پخش گسترده جهانی ،ارزان بودن و در دسترس بودن) دیگر به زمان وقوع جنگ منحصر نیست ؛ بلکه عملیات روانی در زمان صلح نیز فعال است .
به طور خلاصه می توان گفت که عملیات روانی یکی از ابعاد اساسی از مجموعه فعالیت های سیاسی، نظامی، اقتصادی و ایدلوژیک است که از سوی دولت ها برای تامین و دستیابی به اهداف امنیت ملی صورت می گیرد. امروز ماموریت گسترش و اجرای عملیات روانی از سوی ارتش های جهان با بخش امور غیر نظامی این ارتش در هم آمیخته است و از طریق فرماندهی عملیات روانی صورت می گیرد.

منابع

۱ – WWW. Commodreams نویسنده: فلوید مک کی منبع: ماهنامه سیاحت غرب، شماره ۴۸

۲ – رسانهها و ثبات سیاسی، مجموعه مقالات، پژوهشکده مطالعات راهبردی۱۳۸۱

۳ – رحت الله صادقی، جدال رسانهای (بررسی یک پرونده) سازمان انتشارات گفتمان، ۱۳۷۹

۴ – www.Geocities.com/shmtsb

5 – اتوسن جنگ نرم ۲ (ویژه جنگ رسانهای) انتشارات بینالمللی ابرار معاصر تهران ۱۳۸۳

۶ – دکتر محمود یزادان فام، عملیات روانی در نسل چهارم جنگهای مدرن

۷ – نیک گراس ۲۰۰ مروری بر استفاده آمریکا زا رادیو سری در عملیات روانی (ترجمه محمد حسین الیاسی) فصلنامه عملیات روانی، شماره اول صص ۱۲۴-۱۲۵

۸ – الیاس، محمد حسین ۱۳۸۲ فرآیند تخریب روحیه ارتش عراق توسط آمریکا: فصلنامه سیاست دفاعی. سال یازدهم شماره ۴۲٫ صص ۹-۳۶

۹ – الیاس، محمد حسین ۱۳۸۲ عملیات روانی رسانه ای برای کنترل اذهان فصلنامه پژوهش و سنجش، شماره

۳۴ صص ۲۵۰-۲۳۷٫

۱۰ – کیا علی اصغر ۱۳۸۲ جنگ، تروریسم و رسانه: با تاکید بر نقش رسانه در جنگ امریکا و عراق فصلنامه پژوهش و سنجش شماره ۳۴ صص ۷۱-۹۰

۱۱ – مسعودی امید ۱۳۸۲ روشهای جدید خبری در جنگ دوم خلیج فارس فصلنامه پژوهش و سنجش شماره ۳۴ صص ۱۲۳-۱۴۴

۱۲ – سلطانی فر محمد، ۱۳۸۲، عصر اطلاعت بستر جنگی همه جانبه فصلنامه پژوهش و سنجش شماره ۳۴

صص ۱۵۷-۱۶۴

۱۳ – اصول و مبانی عملیات روانی، دکتر حسین حسینی

اختصاصی psyop.ir

اینجا اورشلیم صدای اسراییل; منوشه امير

منوشه امير، صهيونيست ايراني تبار

منوشه امير، صهيونيست ايراني تبار( منوچهر ساچمه چي تهراني)

مدير كهنه كار راديو اسرائيل

وارونه کردن حقایق در روز روشن؛ آیا در۲۰۱۲ جهان به پایان می رسد و رستاخیز می شود؟

 

نویسنده : امیر هادی اوری  http://www.anvarionline.net

در سال های اخیر اتفاقات عجیب در کشورمان کم رخ نداده است که این یکی خیلی عجیب باشد؛ اما باید پذیرفت که این یکی دامنه گسترده تری یافته است.

موضوع چیست؟ پیشگویی از فرانسه در میان درگیری های عصر رنسانس، خبر از آخر الزمان، حکمرانی ایران بر جهان و جنگ های بزرگ داده که دست بر قضا، پیشگویی های این فرد در مورد دو جنگ جهانی نیز درست از آب در آمده است! حالا همین پیشگویی ها به سبزه پایان تقویم مایاها و تاییدات بی شک و تردید ناسا هم آراسته شده و دسته گلی بزرگ را تحویل ذهن مشوش جامعه ایرانی این سال ها داده است.

ماجرا از این قرار است که حدودا از اواخر دهه ۷۰ شمسی، کتب و جزواتی ترجمه شد ـ در خوشبینانه ترین حالت بدون هیچ گونه هدف خاصی ـ و در سطح وسیعی توزیع شد، دامنه چاپ و انتشار این کتب به شکلی است که گاه برخی از آنها چند بار تجدید چاپ شدند، این در حالیست که بعضا بهترین آثار ادبی و علمی در ایران سالها در قفسه کتاب فروشی ها خاک می خورند.

به گواه اسناد کتابخانه ملی انتشار این دست تولیدات بار دیگر در اواسط دهه ۸۰ (سال های ۸۳ تا ۸۶) بار دیگر اوج می گیرد.

تناقض بزرگی که رخ داده است اینجاست، که برای اثبات روز رستاخیز و وجود و ظهور حضرت بقیه الله از تولیدات کسانی استفاده شود که تمام سعی خود را در شرق هراسی، به ویژه اسلام هراسی در سال های گذشته به خصوص پس از یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ به کار گرفتند.

در کتاب ها و فیلم ها و مستندها، آنها از روزی می گویند که افرادی از مشرق زمین و مشخصا ایران به غرب حمله می آورند و حکومت کلیسا (که به ایالات متحده تعبیر می شود) را به پایان می برند و با این شیوه قصد دارند افکار عمومی را در ضدیت با مردم ایران آماده کنند و عجیب است که این آثار مورد توجه قرار می گیرد و برای آن مجوز هم صادر می شود؛ تازه کف و سوت هم می زنند!!

برای اثبات اینکه سال ۲۰۱۲ پایان جهان است، درست از مرجعی بهره برداری شده است، که از مخالفان اصلی این خرافه بزرگ به شمار میرد؛ ناسا!

تاسف آور آنکه برخی در ایران سال ۱۳۸۹، که برخی معتقدند در پیشرفته ترین و متعالی ترین حالت سالیان قبل قرار گرفته است، چنین به این خرافات بها می دهند و حتی راه نفوذ آن را در اذهان دیگران باز می کند.

در اینجا به رواج یک دروغ بزرگ نگاهی داریم و مستندات آن را بررسی کردیم.

آغاز ماجرا

ماجرا از وبلاگ های شروع شد. البته اصلا وبلاگ هایی که قصد فروش سی دی ها پیشگویی، کتب زرد که متاسفانه وزارت ارشاد به آنها مجوز داده و در سطح کثیری چاپ و توزیع شدند و همچنین فیلم سال ۲۰۱۲ را داشتند. اما بعد به طرز عجیبی این نوشته های غیر علمی در سطح گسترده در اینترنت منتشر شد.

در این وبلاگ ها نوشته شده است که جهان در سال ۲۰۱۲ به پایان می رسد. طبق نظرات نوستراداموس(که وی را تا حد یک پیامبر الهی بالا می برند) در این سال اتفاق فوق العاده ای خواهد افتاد، که این پیشگویی را تقویم مایاها و ناسا هم تایید می کنند.

حال این رخدادهای بزرگ چه خواهد بود؟ وبلاگ های مزبور تلویحا این اتفاق را به ظهور حضرت بقیه الله یا آخر الزمان مربوط می سازند. دامنه اشاعه این طرز فکر آن قدر زیاد است که حتی برخی کاربران اینترنت اظهار داشتند در واقعه انفجار لوله گاز روزهای اخیر، فکر کردند بالاخره جهان به پایان رسیده است!

گفتن از پایان جهان در این سال و رواج خرافات زیاد هم جدید نیست، استفاده از خرافات و پیشگویی ها برای پیشبرد اهداف سیاسی و مالی هم کار امروز و دیروز نیست. به اندازه عمر مدنیت بشر، این شیوه نیز مورد بهره برداری قرار گرفته است. دیروز جادوگران در اروپای قرون وسطا بودند، امروز مستند سازان جدید.

این عبارت را در گوگل سرچ کنید: «پایان جهان در سال ۲۰۱۲» نتیجه حیرت آور است، به ازای هر ۲۵۰ ایرانی، یک صفحه از این خزعبلات غیر علمی ایجاد شده است!

مبلغان نوستراداموس مدعی‏ اند که او اعدام چارلز اوّل، پادشاه انگلیس، و لویی شانزدهم، پادشاه فرانسه، آتش‏ سوزی سال ۱۶۶۶ لندن، ظهور و سقوط ناپلئون اوّل، ظهور هیتلر و بسیاری از حوادث دیگر را پیش‏ بینی کرده است. این در حالی است که نوستراداموس از پیشگویی نزدیک‏ ترین حوادث زمانش عاجز بود. به‏ نوشته ویل دورانت، «نوستراداموس برای شارل نهم عمری نود ساله پیشگویی کرد که ده سال بعد در ۲۴ سالگی زندگی را بدرود گفت.»

این نوشته عجیب و غریب که با تغییرات کوچکی تقریبا در همه وبلاگ ها و پیج ها تکرار شده است به سه سند استناد کرده است. نخست، تقویم مایاها، دوم پیشگویی های نوستراداموس و در پایان «هشدار ناسا» که این آخری از همه جالب تر است.

نوستراداموس شاعر، پزشک و شیاد بزرگ یهودی زاده

باید تکلیف خودمان را روشن کنیم؛ آیا قرار است به حرف های کسی استناد شود که حتی پیش گویی های وی در زمان حیات هم رخ نداده؟

شمایلی از نوستراداموس که توسط پسرش سزار نقاشی شده است. پیشگویی های شعرگونه او به پسرش تقدیم شده است.

بنای این خزعبلات غیر علمی و غیر مستند، پیشگویی های نوستراداموس است. نوستراداموسی که بر اساس نوشته ویل آریل دورانت، مورخ و اندیشمند شهیر معاصر در کتاب ارزشمند تاریخ تمدن، در عصری رقت آور می زیسته که دوران سیاه جهل و نادانی اروپا به شمار می رود که نهایتا با روشنگری های لوتر به پایان رسیده و به عصر رنسانس و تجدید حیات فکری اروپا می انجامد.

حالا قرار است ایران سال ۱۳۸۹، که باید در زمینه علمی ترقی های چشم گیری نیز داشته باشد، اندیشه های چنین فردی ترویج شود؟ که حتی در عصر خودش هم زیاد معتبر نبوده؟
نوسْتِرآداموس(به فرانسوی: Nostradamus) با نام واقعی «میشِل دی نُسْتْرِدام» (Michel de Nostredame) یک پیشگوی فرانسوی بود.
پدر او «پیر دی نستردام» در یک خانواده یهودی متولد شد و پس از ازدواج با یک زن کاتولیک به مسیحیت گروید.(منبع: اینجا کلیک کنید)

پیشگویی نادرست نوستراداموس

جالب است که پیشتر گفته می شد بر اساس نظر نوستراداموس پایان جهان در سال ۳۷۹۷ میلادی رخ خواهد داد؛ حال چگونه این تاریخ بیش از یکهزار سال طی فقط چند سال اخیر عقبتر کشیده شده است خدا می داند!

بسیاری از دانشمندان به لحاظ سطحی و مبتذل بودن بحث نوستراداموس وارد این حوزه نشدند، اما برخی نیز با نگاه به وسعت مقبولیت تفکرات وی از سوی عوام الناس، دست به روشنگری هایی در مورد او زدند.

ویل دورانت نویسنده کتب معروف: تاریخ تمدن، لذات فلسفه، تاریخ فلسفه و… در مورد نوشته ها و اشعار نوستراداموس معتقد است : چنان ماهرانه در لفاف ابهام پیچیده شده بود که هر سطر آن می‏ توانست تقریباً بر هر واقعه ‏ای از تاریخ آینده انطباق یابد

دورانت در مورد او می نویسد:

کتاب نوستراداموس مشتمل بر صدها فقره پیشگویی به زبان فرانسه گنگ و مبهم است و قابل تفسیر و تأویل‏ های متفاوت و حتی متعارض. او در این کتاب به پیشگویی حوادث از نیمه سده شانزدهم تا «پایان جهان» پرداخته که به ‏زعم او در سال ۳۷۹۷ میلادی رخ خواهد داد. مطالب کتاب «چنان ماهرانه در لفاف ابهام پیچیده شده بود که هر سطر آن می‏ توانست تقریباً بر هر واقعه ‏ای از تاریخ آینده انطباق یابد.» (ویل دورانت، تاریخ تمدن، ترجمه فریدون بدره‏ ای و دیگران، تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، ۱۳۶۸، ج ۶، ص ۱۰۱۴)

مبلغان نوستراداموس مدعی‏ اند که او اعدام چارلز اوّل، پادشاه انگلیس، و لویی شانزدهم، پادشاه فرانسه، آتش‏ سوزی سال ۱۶۶۶ لندن، ظهور و سقوط ناپلئون اوّل، ظهور هیتلر و بسیاری از حوادث دیگر را پیش‏ بینی کرده است. این در حالی است که نوستراداموس از پیشگویی نزدیک‏ ترین حوادث زمانش عاجز بود. به‏ نوشته ویل دورانت، «نوستراداموس برای شارل نهم عمری نود ساله پیشگویی کرد که ده سال بعد در ۲۴ سالگی زندگی را بدرود گفت.» (همان مأخذ، ص ۱۰۱۳)

شارل نهم: پادشاه فرانسه از دودمان والوا، نوستراداموس ـ که هم عصر او بود ـ برای او عمری ۹۰ ساله پیش بینی کرده بود. اما دوران حکومت او از ۵ دسامبر ۱۵۶۰ آغاز و در ۳۰ مه ۱۵۷۴ پایان یافت.
شارل دوم که متولد ۲۷ ژوئن ۱۵۵۰ میلادی بود، در ۳۰ مه ۱۵۷۴ (در ۲۴-۲۵ سالگی) سرانجام اشتباها به وسیله مادرش به قتل رسید. کاترین دو مدیسی در حالی که قصد داشت داماد خود هانری دوناوار را به وسیله یک کتاب آغشته به سم به قتل برساند به علت یک اشتباه باعث قتل پسر خود شد. منبع(
اینجا کلیک کنید)

نوستراداموس و سیاست

شاید نوستراداموس بهترین گزینه برای غربی باشد که به دنبال توجیه فعالیت ماشین جنگی خود است.

حوادث ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱: در صبح روز یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱، گروه تروریستی القاعده ۴ هواپیمای مسافربری را در امریکا ربوده و دو فروند از آنها را به برج های دوقلو، یکی از آنها را به ساختمان پنتاگون کوبیدند. سومین هواپیما در محلی سقوط کرده و به هدف نخورد.
این حوادث به دست مایه و بهانه لشکر کشی ایالات متحده به خاورمیانه  مبدل شد. فیلمسازان و گروه های مستند سازی برآن شدند که حوادث صبح یازدهم سپتامبر را با پیشگویی های نوستراداموس تطبیق دهند و سپس به شباهت سازی دولت های سیاسی حاکم، به ویژه در منطقه خاورمیانه با لشگر شر آخرالزمان برآمدند. یکی از این مستندها در ایران ترجمه شده و آزادانه و در تیراژ وسیعی به فروش می رسد.

آمریکا با سوء استفاده از این پیشگویی نوستراداموس حادثه دلخراش و تروریستی ۱۱ سپتامبر را تشریح کرده و بعد از آن، با ساخت مستندها و فیلم هایی، می کوشند تا رخدادهایی را در آینده که غالبا دو جبهه حق و باطل و جنگ صلیبی مدرنی را تصویر می کنند را برای افکار عمومی آماده سازند.

ژاک هالبورن مفصلا بیان می‌دارد که«پیشگویی‌های» نوستراداموس در واقع مطالبی جعلی هستند که بعدها توسط افرادی با اهداف سیاسی نوشته شده‌اند. اگرچه احتمالا هالبرون بیش از هر کس دیگری در مورد این متون و اسناد مربوطه می‌داند(وی به کاوش و تحقیق در مورد بسیاری از آن‌ها کمک کرده‌است)، اما نظریات وی را بسیاری از دیگر متخصصان در این زمینه رد کرده‌اند(برای مطالعه بیشتر به صفحه نوستراداموس در ویکی پدیا در قسمت Alternative views  مراجعه کنید، برای دیدن این بخش اینجا کلیک کنید)

شهبازی نویسنده تاریخ ایرانی، در مقاله ای به شیوه های سود جستن از پیشگویی در بازار سیاست پرداخته و می نویسد: در سال ۱۹۸۱، حدود سه سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، اورسن ولز Orson Welles  و کمپانی برادران وارنر فیلمی ۸۴ دقیقه‌ای درباره «پیشگویی‌های نوستراداموس» عرضه کردند که در ایران نیز به وسعت توزیع شد.

پوستر فیلم”The Man Who Saw Tomorrow” به سال ۱۹۸۱، که پس از  پیروزی انقلاب اسلامی ایران ساخته شد و سعی در شبیه سازی وقایع آن دوره با پیشگویی های نوستراداموس داشت.

در این فیلم، نوستراداموس در مقام پیشگویی بزرگ جلوه‌گر می‌شود. طبق این پیشگویی‌ها ایران و جهان اسلام با کشورهای کمونیستی متحد خواهند شد و در سال ۱۹۹۹ میلادی ایالات متحده آمریکا را آماج حمله اتمی قرار خواهند داد.(مقاله ویکی پدیا در مورد این فیلم (اینجا کلیک کنید) به این یادداشت درباره پیشگویی‌های نوستراداموس و اورسن ولز در فیلم فوق (اینجا کلیک کنید) هم توجه کنید. اورسن ولز (۱۹۱۵- ۱۹۸۵) (اینجا کلیککنید) کارگردان و بازیگر سرشناس سینمای سده بیستم غرب است که پیوندهای عمیق او با کانون‌های صهیونیستی پوشیده نیست؛ و می‌دانیم که این تعلق موروثی بود. به‌گفته اورسن ولز، مادر بزرگ او در مراسم تدفین پسرش (پدر اورسن ولز) مناسک شیطان پرستان را انجام می‌داد. (فرانک برادی، زندگینامه اورسن ولز، نیویورک، ۱۹۸۹، ص ۱۴)

اورسن ولز، سازنده یهودی فیلم “The Man Who Saw Tomorrow”

تاریخ و نوستراداموس؟

نکته دیگر که ظاهرا از نظر برخی از رواج دهندگان پایان جهان نادیده گرفته شده است اینجاست که اصلا وجه بارز و متمایز رباعیات و اشعار نوستراداموس که پیشگویی هایش را با آنها مکتوب کرده است، اینجاست که هچ تاریخی برای آنها ذکر نشده است.

تمامی نوشته ها تا حد زیادی مبهم و مخدوش و بدون تاریخ هستند، این هم یک شگرد ماهرانه است برای آنکه بتوان هر رخدادی را که با سلیقه مخاطب جور در می آید جای پیشگویی، آقای پیشگو گذاشت!

حال این افراد دور اندیش و مترجمان توانا و سکه بازان فروش اینترنتی هنر هفتم توانستند از دل نوشته های نوسترداموس تاریخ دقیق سال ۲۰۱۲ را استخراج کنند خود بحث پیچیده ای است.
احتمالا به اندازه کافی مستندات در مورد کذب بودن ادعاهای نوستراداموس ارایه شده و زمان است که به دومین دروغ شاخدار بپردازیم!

یک اتهام بزرگ به ناسا

از موضوع نوستراداموس خارج شویم و به تاییدات ناسا در مورد این خرافه بزرگ بپردازیم. اگر چیزی در مورد فالگیرها بدانید، پس شما هم با یک شگرد عمومی آشنا هستید. هیچ چیز قطعی گفته نمی شود و نشانه های عموی ارایه می شود که بنا به میل شما می تواند هر کسی باشد «شخصی که در نام او حروف الف و ی وجود دارد» که دست بر قضا در بیشتر نام ها هم این حروف هست. «زنی بلند قد و باریک دوست شماست»که احتمالا هر کسی با حداقل ارتباطات اجتماعی چنین شخصی را می شناسد و….

در نوشته پایان جهان هم به استادی از این شگرد سود برده شده است، نوشته شده:

«یکی از اساتید هم اطلاعاتی در این مورد داشت، جالب است که گفت ما به ناسا یک ایمیل فرستادیم و پرسیدیم که آیا سال ۲۰۱۲ اتفاقی در کهکشان خواهد افتاد؟ ناسا پاسخ داده بود که نارسایی هایی مشاهده می شود.»

سوال شده: در سایت های اینترنتی بسیار در خصوص پایان جهان در سال ۲۰۱۲ سخن گفته شده است؛ ایا این حقیقت دارد؟

و پاسخ این است: هیچ رخداد بدی در سال ۲۰۱۲ پیش بینی نمی شود. از نگاه علمی زمین ما لااقل تا ۴ میلیارد سال دیگر می تواند عمر کند، هیچ دانشمندی در جهان هشداری در خصوص تهدیدی برای سال ۲۰۱۲ نداده است!

بسیار خب، اما این نارسایی ها می توانند تمام جهان را زیر و رو کنند و تاییدی بر پیشبینی جناب نوتراداموس باشند؟ اجازه بدهید به جای استناد به ایمیل شخصی یکی از اساتید نویسنده این مطالب، پاسخ را در سایت رسمی ناسا جستجو کنیم.

عبارت ۲۰۱۲ را در میان محتویات سایت ناسا سرچ کنید؛ یافته هایی چنین خواهید یافت:

A Scientific Reality Check

«۲۰۱۲ پایان واقعیات علمی»

Beginning of the End or Why the World Won’t End?

«۲۰۱۲ آغاز یا پایان جهان نیست؛ چرا؟»

The Great 2012 Doomsday Scare

«وحشت بزرگ روز قیامت در ۲۰۱۲»

این عناوین به ما می گویند که ظاهرا خرافه پرستان فقط در ایران نیستند و در همه جای دنیا، آنقدر خرافات وجود دارد که سایت ناسا اینطور به شایعات پاسخ دهد.

حال به متن این مقالات بپردازیم. ناسا ظاهرا به دلیل حجم انبوه سوالات مردم ساده دل، بخش های ویژه ای را به سوالات تکراری اختصاص داده است.

سوال شده: در سایت های اینترنتی بسیار در خصوص پایان جهان در سال ۲۰۱۲ سخن گفته شده است؛ ایا این حقیقت دارد؟

و پاسخ این است: هیچ رخداد بدی در سال ۲۰۱۲ پیش بینی نمی شود. از نگاه علمی زمین ما لااقل تا ۴ میلیارد سال دیگر می تواند عمر کند، هیچ دانشمندی در جهان هشداری در خصوص تهدیدی برای سال ۲۰۱۲ نداده است!

سوال شده: اما تقویم مایا ها در ۲۱ دسامبر ۲۰۱۲ به پایان می رسد.

پاسخ داده شده: ممکن است تقویم آشپزخانه شما هم در تاریخی مشخص تمام شود، این به معنای پایان جهان نیست! تقویم مایا در زمانی تمام و در زمانی آغاز می شود.

در جایی دیگر در همین سایت در مورد تقویم مایاها گفته شده است، مایاها قوم باهوشی بودند و دستاوردهای آنها می تواند مورد علاقه مورخان و باستان شناسان قرار گیرد، اما تکنولوژی های کنونی بشر بسیار پیشرفته تر و قابل اتکا تر از تقویم های مایاها هستند.

خورشید را می توان پیش بینی کرد؟

دکتر رضا رضایی، خورشید شناس در موسسه ی ماکس پلانک آلمان، در ماهنامه نجوم تحلیل قابل تامل و البته کوتاهی در خصوص شایعه توفان خورشیدی و تاثیر آن(به اندازه نابودی کره زمین) ارایه کرده است:

به طور خلاصه این خبر منتشر شده شامل دو بخش درست و اغراق آمیز است.

بخش درست:فعالیت خورشید در سال ۱۳۹۲و در تمام سال های ۱۳۹۰ تا ۱۳۹۵ بسیار بیش از میزان کنونی آن است. چنان که در سال های ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۱ نیز بسیار بیشتر بود. یعنی در هر چرخه ی یازده ساله، چند سالی فعالیت ها بیشتر است و چند سال هم کمتر. دانش امروز بشر اجازه پیش بینی دقیق فعالیت چرخه های آینده را نمی دهد.

ما درباره گذشته تحقیق می کنیم، مثلاً می دانیم که در ده هزار سال گذشته کمتر پیش آمده که خورشید به این سطح از فعالیت برسد که در صد سال گذشته رسیده است. با این حال فقط می توانیم آینده را به طور تخمینی تا یکی دو هفته پیش بینی کنیم. این همان چیزی است که به آن آب و هوای فضایی (space weather) می گویند. این بخش امروزه به مرحله ای رسیده که به سامانه های ناوبری هوایی مشاوره می دهد.

بخش اغراق آمیز یا نادرست: فرض کنید که چرخه فعالیت خورشید در سال ۱۳۹۲ به بیشینه برسد. آیا فوران پر انرژی مناسب، در راستا و زاویه ی مناسب ایجاد می شود؟ خبر چنین القا می کند که گویی این اتفاق فقط در سال ۱۳۹۲ روی می دهد. در حالی که ممکن است همین امروز هم رخ بدهد، فقط احتمال وقوع آن کمتر است. پیش بینی موارد احتیاطی باید همیشه در دستور کار باشد. این که چنین انفجاری هر چند سال یک بار رخ می دهد، تخمینی آماری است نه بیشتر.

ماجرای قوم پیش گو

محققان مختلفی درباره اینکه آیا فاجعه‌ای در سال ۲۰۱۲ رخ خواهد داد،بحث کرده‌اند و به این نتیجه رسیده‌اند که نشانه‌های رستاخیز قریب الوقوع(پدیده ۲۰۱۲) نه در عقاید باستانی مایا‌ها یافت شده نه در مطالعات علوم معاصر.

مایاشناسان سر شناس نیز درباره اینکه آیا سال ۲۰۱۲ پایان دوره تقویم این قوم است، و آیا این تاریخ سرآغاز دوره‌ای جدید برای بشریت است بحث کرده‌اند و بیان داشته‌اند که این عقاید برداشت‌های نادرست از تاریخ مایا‌ها است.

از تو در باره قیامت مى‏پرسند [که] وقوع آن چه وقت است بگو علم آن تنها نزد پروردگار من است جز او [هیچ کس] آن را به موقع خود آشکار نمى‏گرداند [این حادثه] بر آسمانها و زمین گران است جز ناگهان به شما نمى‏رسد [باز] از تو مى‏پرسند گویا تو از [زمان وقوع] آن آگاهى بگو علم آن تنها نزد خداست ولى بیشتر مردم نمى‏دانند

مایاها قومی باهوش در دوران باستان بودند که نبوغ خاصی در ریاضیات و نجوم داشتند. علی رغم آنچه در وبگاه های فارسی نوشته شده است، در مورد آنها کمتر قضاوتی قطعیت دارد. تصویر فوق یکی از نقاشی های مایاها روی دیوار را نشان می دهد که برخی معتقدند موجودات فضایی رسم شده است، اما بسیاری از دانشمندان اعتقاد دارند، اینها تصاویری انتزاعی هستند و ذهن بشر امروزی با دیدن تصویرهای ساخته شده از بیگانگان، آنها را به فضایی ها شباهت می دهد.

در باورهای امروزه این قوم نیز پدیده ۲۰۱۲ کاملا در تضاد با عقاید آن هاست. همچنین در منابع قدیمی این قوم نیز پیدا کردن سر نخ‌هایی از بیان این موضوع بسیار نادر و کمیاب است.

این امر بیان کننده این است که حتی در میان بزرگان قوم مایا نیز اختلافات بسیاری بر سر این حقیقت این موضوع وجود دارد.همینطور اخترشناسان و دانشمندان علوم طبیعی دیگر نیز این نظریه را رد کرده‌اند(منبع: نیویورک تایمز ۲۰۰۷ / اول جولای ۲۰۰۷ اینجا کلیک کنید)

سه ستون نوشته شده توسط مایایی ها: ستون سمت چپ نشاندهنده ی تاریخ ۸٫۵٫۱۶٫۹٫۹ یا ۱۵۶ میلادی است.دانشمندان ناسا می گویند اگرچه مایاها با ذکاوت تقویمی فوق العاده(برای زمان خود با امکانات و دانش آن دوران) طراحی کردند، اما دقت دانش امروز قابل مقایسه با یافته های مایاها نیست و این یافته ها بیشتر می تواند برای باستان شناسان جالب باشد. ضمن آنکه در مورد تاریخ پایان تقویم مایاها نیز اختلاف نظرهای جدی وجود دارد.

فیلم ۲۰۱۲

حتما به خاطر دارید جنجال و هیاهویی که به خاطر فرارسیدن سال ۲۰۰۰ براه افتاده بود. انبوهی از کالاها و تولیدات رسانه ای نظیر شوهای موسیقی، قطعات موسیقی، فیلم، مستند، تولیدات مطبوعاتی و… تا پایان سال ۱۹۹۹ بفروش رسیدند و سود خوبی نصیب کمپانی ها کردند.

گفته می شد چون تاریخ و ساعت رایانه ها در سال ۲۰۰۰ برابر با ۰۰:۰۰:۰۰ خواهد شد، رایانه ها قدرت تشخیص زمان را نخواهند داشت و جهان وابسته به رایانه امروز متوقف خواهد شد، یا دست کم خسارات زیادی بر جای خواهد گذاشت.

سال ۲۰۰۰ هزاره میلادی تحویل شد و هیچ اتفاق خاصی در هیچ کجای دنیا رخ نداد. تنها میلیاردها دلار پول در تمام جهان به نفع تولید کنندگان آثار در خصوص بحران سال ۲۰۰۰ جابجا شد.

اینک سال ۲۰۱۲ در پیش است و فیلم و مستند های مربوط به ۲۰۱۲!

در مورد فیلم ۲۰۱۲ که به فروش افسانه ای ، البته با کمک رواج همین خرافات در سطح جهان دست یافت نیز نظرات مختلفی وجود دارد. این فیلم تقریبا بر اساس پیش بینی های مایاها و اقوام گذشته ساخته شده است.

جالب است بدانید نظر ناسا در مورد این فیلم چیست، ناسا مختصر و مفید نظر خود را اعلام می کند:

«چرندترین فیلم تاریخ سینما»

باورهای ایرانی-اسلامی

شما متدین و مذهبی باشید یا خیر، در هر دو صورت توجه به این نوشته های غیر علمی منطقی به نظر نمی رسد. اگرچه در تلاشی مرموز، طی سال های گذشته سعی شده است این طرز فکر را که مشخصا مستندها و فیلم های آن توسط کمپانی های فیلم سازی غربی تهیه می شوند را به باور های شیعه پیوند بخورد، اما باید توجه داشت که مبنای قضاوت یک مسلمان شیعه در درجه اول کتاب مقدس قرآن و در درجه دوم احادیث و روایات است.

بر خلاف آنچه امروز تبلیغ می شود، در شریعت اسلام، واقعه بزرگ رستاخیز «که زمان رخداد آن برای هیچ کس حتی پیغمبر اسلام معین و مشخص نیست »هرچند هولناک است، اما بر اساس تعلیمات اسلام که با خرافات وارداتی کاملا در تضاد است، در روز واقعه تنها تبهکاران و جنایتکاران در هراسند و نیکوکاران اسایش و اطمینان قلبی خواهند داشت.

در قرآن به طور خاص و بدون هیچ گونه ابهامی، تخمین و بیان تاریخ وقوع قیامت و رستاخیز مردود شمرده شده است. حتی در ایاتی از قرآن، خداوند به پیغمبر خاتم امر می کند که به کسانی که از او در مورد ساعت پایان جهان سوال می کنند بگوید که ساعت آن بر هیچ کس حتی بر من (حضرت محمد ص) مشخص نیست و به لحظه ای ممکن است فرا برسد.

یَسْأَلُونَکَ عَنِ السَّاعَةِ أَیَّانَ مُرْسَاهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ رَبِّی لاَ یُجَلِّیهَا لِوَقْتِهَا إِلاَّ هُوَ ثَقُلَتْ فِی السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ لاَ تَأْتِیکُمْ إِلاَّ بَغْتَةً یَسْأَلُونَکَ کَأَنَّکَ حَفِیٌّ عَنْهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ اللّهِ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ

از تو در باره قیامت مى‏پرسند [که] وقوع آن چه وقت است بگو علم آن تنها نزد پروردگار من است جز او [هیچ کس] آن را به موقع خود آشکار نمى‏گرداند [این حادثه] بر آسمانها و زمین گران است جز ناگهان به شما نمى‏رسد [باز] از تو مى‏پرسند گویا تو از [زمان وقوع] آن آگاهى بگو علم آن تنها نزد خداست ولى بیشتر مردم نمى‏دانند

جزء نهم قرآن کریم / سوره الأعراف آیه ۱۸۷

إِلَیْهِ یُرَدُّ عِلْمُ السَّاعَةِ وَمَا تَخْرُجُ مِن ثَمَرَاتٍ مِّنْ أَکْمَامِهَا وَمَا تَحْمِلُ مِنْ أُنثَى وَلَا تَضَعُ إِلَّا بِعِلْمِهِ وَیَوْمَ یُنَادِیهِمْ أَیْنَ شُرَکَائِی قَالُوا آذَنَّاکَ مَا مِنَّا مِن شَهِیدٍ

دانستن هنگام رستاخیز فقط منحصر به اوست و میوه‏ها از غلافهایشان بیرون نمى‏آیند و هیچ مادینه‏اى بار نمى‏گیرد و بار نمى‏گذارد مگر آنکه او به آن علم دارد و روزى که [خدا] آنان را ندا مى‏دهد شریکان من کجایند مى‏گویند با بانگ رسا به تو مى‏گوییم که هیچ گواهى از میان ما نیست

جزء بیست و پنجم قرآن کریم/ سوره فصلت ایه ۴۷


منابع مورد استفاده:

- قرآن کریم

- ویل دورانت، تاریخ تمدن، ترجمه فریدون بدره‏ ای و دیگران، تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، جلد ششم(اصلاح دینی)

- وب سایت رسمی ناسا به ادرس های:

http://www.nasa.gov/topics/earth/features/yoemans20091110.html
http://www.nasa.gov/topics/earth/features/2012-guest.html
http://www.nasa.gov/topics/earth/features/2012.html
http://www-istp.gsfc.nasa.gov/stargaze/StarFAQ18.htm
http://www-istp.gsfc.nasa.gov/stargaze/StarFAQ21.htm
http://science.nasa.gov/science-news/science-at-nasa/2006/10mar_stormwarning/
http://science.nasa.gov/science-news/science-at-nasa/2001/ast15feb_1/

- ویکی پدیا به آدرس های:

http://en.wikipedia.org/wiki/2012_(film)
http://en.wikipedia.org/wiki/2012_phenomenon
http://en.wikipedia.org/wiki/The_Man_Who_Saw_Tomorrow
http://en.wikipedia.org/wiki/Maya_civilization
http://en.wikipedia.org/wiki/Orson_Welles

-سایر منابع:

http://www10.epinions.com/review/mvie_mu-1013211/content_41525546628
http://shahbazi1.wordpress.com/2008/10/02/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%8A-%DA%A9%D9%87-%D9%86
http://www.tebyan.net
http://www.adherents.com/people/pw/Orson_Welles.html

سلمان رشدی; دست پرورده صهیونیستها

سلمان رشدی ، شیمیون پرز و پل آستر 

شرایطی که منتهی به حکم اعدام سلمان رشدی شد

محمد حسن قدیری ابیانه

تداوم اهانت‌ها
اهانت به مقدسات مردم مسلمان ایران، داشت به یک روال معمول در می‌آمد. تلویزیون های آلمان و ایتالیا در برنامه های طنز تلویزیونی خویش به حضرت امام (ره) اهانت کردند. روابط آن دو کشور با ایران بحرانی شد و دولت و ملت ایران عکس‌العمل قاطعی نشان دادند و مراکز فرهنگی آنان در تهران تعطیل گردید. چند دیپلمات اخراج شدند. دولت های ایتالیا و آلمان ضمن ابراز برائت از اهانت به حضرت امام(ره) اعلام کردند که نمی‌توانند جلوی آزادی‌ها را بگیرند، ضمن آنکه، آنچه انجام شده بود را به دور از قصد توهین عنوان می ساختند.

برنامه تلویزیون هلند برای اهانت
تلویزیون هلند برنامه توهین آمیزی را تدارک دیده بود که با تذکرات شدید دیپلماتیک ایران و تهدید به تأثیر همه جانبه آن در روابط اقتصادی و سیاسی دو جانبه، از پخش آن ممانعت شد.
اخباری واصل شده بود که در کانادا در تدارک تهیه یک فیلم توهین آمیز هستند. اهانت به حضرت امام (ره) مقدمه اهانت به حضرت محمد(ص) و ائمه اطهار(ع) بود. بر اساس اطلاعات واصله، در انگلستان در صدد ساخت فیلمی توهین‌آمیز علیه حضرت امام زمان (عج) بودند.
عکس‌العمل‌های دولت و ملت ایران موجب شده بود دولت ها، رسانه‌های رسمی خویش را از اهانت منع نمایند، اما محافل صهیونیستی که خواستار تخریب روابط بین ایران و سایر کشورها، بویژه کشورهای غربی بودند، بهترین راه بحرانی کردن روابط بین ایران و سایر کشورها را برنامه ریزی برای اهانت به مقدسات جمهوری اسلامی ایران در کشور مورد نظر یافته بودند، زیرا که دولت و ملت ایران نمی‌توانستند نسبت به اهانتها بی تفاوت بمانند و اهانت به مقدسات در هیچ محفل و رسانه‌ای را تحمل نمی‌کردند. آنها پیش‌بینی می‌کردند که اهانت موجب عکس‌العمل ایران شود و این عکس‌العمل، روابط ایران با کشوری که در آن توهین صورت گرفته است را بر هم بریزد.
دولت هلند، تهدیدات دیپلماتیک جمهوری اسلامی ایران را فراتر از حد انتظار خود یافته و در نتیجه مانع پخش برنامه توهین آمیز شده بود، گرچه با درک عمومی و موافقت احزاب مختلف در ممانعت از پخش برنامه توهین آمیز مواجه شده بود با انتقاد شدید برخی محافل مطبوعاتی صهیونیستی مواجه شد. دولتهای آمریکا، انگلیس و رژیم صهیونیستی که همواره خواهان تخریب روابط بین سایر کشورها با جمهوری اسلامی ایران بودند برنامه گسترده ای را علیه جمهوری اسلامی ایران تدارک دیده بودند.

اهانت سلمان رشدی
اهانت به مقدسات تشیع و برانگیختن احساسات مردم و دولت ایران از برنامه های حتمی‌ای بود که در تدارک آن بودند . اقدامات حقوقی و دیپلماتیک و حتی قطع روابط با برخی از این کشورها دیگر نمی‌توانست پاسخی کافی به این اهانتها باشد ،به ویژه آنکه توهین به مقدسات اسلام داشت به یک رویه تبدیل می شد که گاه دولتها نیز در آن دخالت نداشتند، لیکن ظاهرا" با توجه به نفوذ صهیونیست ها، حتی اگر می‌خواستند، نمی‌توانستند مانع آن شوند. اعتراضات شدید علیه اهانت‌ها خود موجب شهرت اهانت کنندگان می‌شد و می‌رفت که راه دستیابی به شهرت از طریق اهانت به مقدسات اسلامی سهل‌ترین راه گردد . سلمان رشدی نویسنده کتاب آیات شیطانی و محافل استعماری و صهیونیستی حامی وی می‌دانستند که این کتاب مورد اعتراض شدید مسلمانان جهان قرار خواهد گرفت و حتی این اعتراضات را فرصت خوبی برای کسب شهرت بیشتر برای نویسنده و کتاب او ارزیابی می کردند .
اعتراضات روز به روز گسترده تر می‌شد و شهرت کتاب و نویسنده نیز هر روز افزونتر می‌گردید، لیکن هیچ یک از این اعتراضات، حتی به شهادت رسیدن 20 مسلمان در پاکستان در تظاهرات اعتراض آمیز نسبت به انتشار کتاب، گره ای را نگشود و فقط، شهرت کتاب افزوده شد .
باید از این پس در انتظار توهین‌های صریح‌تر و گستاخانه‌تر علیه مقدسات مشترک کلیه مسلمانان و بویژه توهین‌های غیرقابل تحمل نسبت به مقدسات جهان تشیع می‌بودیم. اهانت‌ها ، گره‌ای بود که ظاهرا" راه حلی برای گشودن آن مشاهده نمی‌شد .
اگر اعتراضات به مقدسات مشترک جهان اسلام که اعتراضات عمومی مسلمانان را در پی داشت چاره ساز نبود، اهانت به مقدسات تشیع که قطعا" محدود به جهان تشیع می ماند، اثر کمتری می‌توانست داشته باشد.

بن بست
صهیونیست ها آماده بودند از طریق عوامل خود در غرب آنقدر میزان اهانت را بالا ببرند که دیگر چاره ای جز قطع کامل روابط با غرب برای جمهوری اسلامی ایران باقی نماند و تازه این عمل نیز نمی‌توانست مانع ادامه اهانت‌ها شود . هیچ چاره و درمان اصلی و کارسازی برای این روال مشاهده نمی شد . همه راههای مقابله، با بن‌بست مواجه بود.
ظاهرا" روانشناسان سازمانهای استعمارگر غربی معتقدند که چنانچه علیه مقدسات ملتی اهانت شود و اعتراضات آنان به جایی نرسد، ملتها چون موم رام و تسلیم خواهند گردید.

حکم گره گشای امام خمینی(ره)
باری، حضرت امام خمینی (ره) با صدور حکم اعدام سلمان رشدی و ناشرین کتاب آیات شیطانی که از محتوای توهین آمیز آن مطلع بودند، گره را گشودند و جهان اسلام و بویژه جمهوری اسلامی ایران را از بن بستی خطرناک نجات دادند.
صدور این حکم نه فقط از این بابت مهم بود که سلمان رشدی محکوم به اعدام شده بود، که این خود البته از اهمیت بسیاری برخوردار بود، بلکه از این بابت که به جهانیان اعلام شد که حکم هرگونه اهانت به اسلام و انتشار و اشاعه آن مرگ است، اهمیت داشت، بویژه آنکه این پیام را مزدوران قلم فروش خوب دریافتند.

بن بست صهیونیست‌ها
محافل صهیونیستی با مشکل بزرگی روبرو شدند. دیگر هیچ هنرپیشه‌ای حاضر نمی‌شد با اهانت به مقدسات اسلامی جان خویش را به خطر اندازد و به فرض که نویسنده‌ای حاضر به اهانت می شد، ناشری یافت نمی‌شد که حاضر باشد جان و منافع خویش و کارکنانش را به خطر افکند.
راه‌ها بر اهانت بسته شد. اینک صهیونیست‌ها و محافل استعماری غرب به بن بست رسیده بودند و آنها که در صدد خشکاندن ایمان در جهان اسلام بودند در می‌یافتند که زمینه اهانت به اسلام خشکیده است .
تلاش غرب برای لغو حکم اعدام سلمان رشدی نه برای ارزشی است که برای جان سلمان رشدی قائل هستند که اگر فقط مسئله این بود، خود آنها او را تا کنون کشته بودند، بلکه مسئله این بود که به سایر مزدوران بگویند که اهانت به اسلام به از دست رفتن جانشان تمام نخواهد شد، تا زمینه پذیرش توطئه‌های فرهنگی علیه اسلام توسط مزدوران فراهم آید.

خروج از بحران
حضرت امام خمینی (ره) با عمل به دستورات اسلام و با صدور فرمان حکم اعدام سلمان رشدی ملعون گرد مرگ را بر اهانت کنندگان به اسلام پاشیدند و با یک ضربه جانانه، همه آنها را دچار انفعال و شکست کردند و جمهوری اسلامی ایران را نیز از بحران های سیاسی، بین‌المللی، اقتصادی که به ظاهر اجتناب‌ناپذیر می‌نمود خارج ساختند.
درست است که صدور حکم سلمان رشدی جهان غرب را رودرروی جمهوری اسلامی ایران قرار داد ، لیکن مانع بروز مشکلات و بحران عظیم‌تری گردید که با ادامه و ارتقاء اهانت‌ها اجتناب‌ناپذیر بود.

تجربه روحیه غربی‌
اینجانب که در آن زمان در وزارت امور خارجه یکی از مسئولیت‌هایم مقابله با توطئه‌های تبلیغاتی خارج از کشور بود، قبل از صدور حکم اعدام سلمان رشدی، ملاقاتی با یک خبرنگار ایتالیایی داشتم که اطلاع از آن می تواند روحیه مردم غرب را نمایان سازد .
این خبرنگار که سعی می‌کرد نسبت به انعکاس موضوعات ایران منصفانه برخورد کند با توجه به سفرهای متعددی که به ایران داشت ، در جریان فعالیتهای تروریستی منافقین قرار گرفته و از جنایات آنان با اطلاع بود و به شدت علیه آنها موضع داشت .
او منافقین را بدتر از فاشیست‌ها می دانست و مقالاتی نیز علیه آنها در مطبوعات ایتالیا نوشته و منتشر کرده بود. در ملاقاتی که در دفتر کارم با او داشتم، در بین صحبت ها، اسنادی از جنایات منافقین را در اختیار او قرار دادم. او که به متجاوز بودن عراق در جنگ واقف بود، از اینکه منافقین به عراق پناهنده شده و علیه ملت خویش به دشمن متجاوز کمک کرده و چنین جنایاتی را مرتکب می شوند ابراز انزجار کرد.
از وی خواستم اگر برایش ممکن باشد افکار عمومی ایتالیا را از جنایات منافقین و اسناد ارائه شده مطلع کند، ولی او گفت که حاضر نیست دیگر علیه منافقین مطلبی بنویسد. وقتی علت امتناع او را جویا شدم برایم تعریف کرد که به دنبال مقاله‌ای که در روزنامه خود درباره جنایات منافقین نوشته بود، یک روز هنگامی که دیر هنگام از روزنامه به منزل می‌رفت دو نفر از اعضای منافقین در زیر زمین مترو، در قسمتی خلوت جلوی او را می‌گیرند و سیلی به صورت او می‌زنند و می‌گویند که اگر یکبار دیگر علیه منافقین بنویسد او را خواهند کشت.
از او پرسیدم آیا این مطلب را در روزنامه نوشتی؟ گفت: خیر. گفتم: برخورد منافقین با شما باید ماهیت منافقین را بیش از پیش برایت روشن کرده باشد و لذا شایسته است که آنها را افشا نمایی . تأکید کرد که منافقین او را تهدید به مرگ کرده‌اند و درست به همین دلیل نیز دیگر حاضر نیست علیه آنها چیزی بنویسد، زیرا به هیچ قیمتی حاضر نیست جان خویش را از دست بدهد. گفت: اگر من بمیرم حتی اگر آنها مجازات شوند چه فایده‌ای برای من دارد ؟ به او گفتم: به پلیس مراجعه کن، تو را حفاظت خواهند کرد . گفت: اولا" پلیس حاضر نمی شود چنین هزینه‌ای را برای حفاظت از جان من بپذیرد ، ثانیا" بر فرض که چنین کند عملا" آزادی‌ام سلب خواهد شد. وی اظهار داشت : چگونه می‌توان دائم در حفاظت پلیس بود، چنین زندگی‌ای اصلا شیرین نخواهد بود.

سایه مرگ
این خبرنگار که از مزدوری منافقین مطلع بود، حاضر نشد پس از تهدید، از ترس جانش، چیزی علیه منافقین بنویسد، در حالی که از عدم حقانیت آنان کاملا آگاه بود. وقتی یک غربی از ترس جان، از گفتن حقایق پرهیز می‌کند، حتما در صورت احساس سایه مرگ، از مزدوری و اهانت هم دست بر خواهد داشت و در حقیقت زمانی ریشه اهانت به اسلام خشکیده خواهد شد که اهانت کننده خود را در معرض مرگ ببیند.

راه خشکاندن ریشه اهانت
در ارتباط با صدور حکم اعدام سلمان رشدی توسط حضرت امام خمینی(ره)، نفس صدور چنین حکمی کار خود را کرد و ریشه اهانت را خشکاند. چه سلمان رشدی ترور شود و چه کسی موفق به انجام این مهم نگردد، او دیگر مرده است. هرچه مردم جهان بیشتر در جریان سختی‌ها و مشقّت‌هایی که او در آن گرفتار شده است قرار گیرند، اثر بازدارندگی آن برای مزدوران قلم بدست بیشتر است. نفس صدور حکم حضرت امام موجب شد دیگر درخت اهانت میوه ندهد.
خون هر اهانت کننده به اسلام همچون اسیدی است که اگر بر زمین ریخته شود ریشه درخت شوم اهانت را خواهد سوزاند . اصرار غرب برای لغو حکم اعدام سلمان رشدی، نه به خاطر ارزشی است که برای جان وی قائلند، زیرا که آنها برای جان انسانها ارزش قائل نیستند، چه رسد به جان حیوان مزدوری چون سلمان رشدی، بلکه اصرار غرب برای لغو حکم سلمان رشدی به منظور بازگشایی مجدد راه اهانت به مقدسات اسلام و روحیه دادن به مزدورانی است که حاضرند برای شهرت یا مشتی پول، دست به هر جنایتی بزنند، اما این مزدوران حاضر نیستند به هیچ وجه رفاه خود را از دست بدهند، چر رسد به از دست دادن جان خود.
در این راستا، تأکید مجدد محافل مختلف مردمی در سالگرد صدور حکم اعدام سلمان رشدی، در اعلام آمادگی برای اجرای حکم حضرت امام(ره) و اصرار مقام معظم رهبری بر تداوم حکم حضرت امام در مورد توهین به مقدسات اسلامی، حالت بازدارنده داشته و دشمنان اسلام را از توهین به مقدسات اسلامی بر حذر می‌دارد.

کشیشان اهانت کننده آمریکایی
اینک، کشیشان کاخ سفید به اهانت به مقدسات اسلامی مبادرت کرده‌اند. آنها ظاهرا در قیل و قال تدارک جنگ توسط سردمداران کاخ سفید و صهیونیسم با جهان اسلام، فراموش کرده‌اند که حکم اهانت به اسلام چیست. حکمی که اجرای آن نیازی به صدور حکم مجدد ندارد و هر مسلمانانی ممکن است نسبت به انجام آن احساس تکلیف کند.
والسلام
------------------------------------------------------------
1 - روزنامه جوان 6/7/78 به نقل از مصاحبه وی را رادیو باکو

منبع:  محمد حسن قدیری ابیانه    http://www.ghadiri.org

25 بهمن 1367; سالروز اعلام حکم ارتداد سلمان رشدی خبیس

انقلاب اسلامي ايران، ضربه سنگيني بر پيکره غرب وارد کرد و پايه‌هاي قدرت آن را سست نمود. اما ايمان مردم مسلمان ايران و مجاهدت و پايمردي آنها و رهبري بي نظير حضرت امام، تمام توطئه‌هاي غريبان را براي براندازي نظام مقدس جمهوري اسلامي بر باد داد. غرب که علت ناکامي خود را در برخورد با ملتي غيرتمند، اسلام و آموزه‌هاي مترقي اسلام مي‌دانست، سعي در حمله به اسلام به عنوان روح و سرچشمه مقاومت ملل مسلمان خصوصا ملت ايران نمود. يکي از اين توطئه‌ها، انتشار کتاب آيات شيطاني به نويسندگي سلمان رشدي بود.

اين کتاب با حمله به پايه‌هاي اعتقادي و ايماني مسلمين و با تمسخر و استهزا و توهين به مقدسات اسلامي و توهين به قرآن کريم و حضرت رسول اکرم (ص) قصد داشت با وهن پايه‌هاي دين و مذهب، زمينه‌هاي نفوذ انقلاب اسلامي و بازيافت هويت اسلامي را در ميان جوامع اسلامي، سد کند. توزيع اين کتاب خشم مسلمانان جهان را بر انگيخت. در مهرماه سال 1367، مسلمانان هند و پاکستان با تظاهرات عليه سلمان رشدي که خود هندي الاصل و تبعه انگليس بود، نفرت خود را از انتشار کتاب آيات شيطاني اعلام کردند.

در 25 دي 1367، مسلمانان شهر برادفورد انگليس، نسخه‌هايي از آيات شيطاني را سوزاندند و در 24 و 25 بهمن همان سال در جريان تظاهرات مردم پاکستان و هند عليه اين کتاب، دست کم هفت نفر کشته شدند. حضرت امام خميني به مثابه رهبري روشن بین، روشنگر و شجاع، فتنه جهان استکبار را با صدور حکم ارتداد و مهدور الدم بودن نويسنده و ناشرين آن، به خود آنان بازگرداندند.

با صدور فتواي تاريخي امام موجي توفنده از امت مسلمان در مصاف با کفر پديد آمد. سلمان رشدي از لحظه صدور حکم، مخفي شده و پليس اسکاتلنديارد، حفاظت وي را با صرف هزينه‌هاي کلان بر عهده گرفت.

متن فتوای امام خمینی علیه آیات شیطانی:

"بسمه تعالي انا لله و انا اليه راجعون به اطلاع مسلمانان غيور سراسر جهان مي‌رسانم مؤلف کتاب «آيات شطاني‌» که عليه اسلام و پيامبر و قرآن، تنظيم شده است، همچنين ناشرين مطلع از محتواي آن، محکوم به اعدام مي‌باشند. از مسلمانان غيور مي‌خواهم تا در هر نقطه که آنان را يافتند، سريعا آنها را اعدام نمايند تا ديگر کسي جرأت نکند به مقدسات مسلمين توهين نمايد و هر کس که در اين راه کشته شود، شهيد است ان شاء الله. ضمناَ اگر کسي دسترسي به مؤلف کتاب دارد ولي خود قدرت اعدام او را ندارد، او را به مردم معرفي نمايد تا به جزاي اعمالش برسد.  والسلام عليکم و رحمة الله وبرکاته روح الله الموسوي الخميني 29 بهمن 1367/ 11 رجب 1409"

کتاب آیات شیطانی را اول بار پنگوئن به سالِ 1988 چاپ زد. از سلمان رشدی، نویسنده‌ای که سه اثر داستانی به نام‌های Grimus ، Midnight’s Children (بچه‌های نیمه‌شب)، Shame (شرم) و یک اثر غیر داستانی -سفرنامه‌ی نیکاراگوئه- در کارنامه‌ی خود داشت؛ نویسنده‌ای هندی‌الاصل که در لندن زند‌گی می‌کرد. آیاتِ شیطانی داستانی است بلند در 547 صفحه. قصه ساختاری مدرن دارد که شاید بتوان آن را نوعی گرته‌برداریِ شرقی از پدیده‌ی رئالیسمِ جادوییِ امریکای جنوبی نامید.

یک تصویر سازی

نقاشي قهوه خانه‌ای

جلوه‌اي از زيباترين خيال‌پردازيها

نقاشي قهوه‌خانه‌‌اي شيوه أي از نقاشي ايراني با تكنيك اروپايي (رنگ و روغن بر روي بوم پارچه‌اي و ديوار) مي‌باشد كه در حدود هشتاد سال قبل در بين مردم كوچه و بازار شكل گرفت و گسترش يافت. مشخصه اين هنر، مردمي بودن آن و فاصله گرفتن از هنر درباري است. هنرمنداني گمنام كه ابتدا در زمينه نقاشي بر روي كاشيها به تجربياتي دست يافته بودند و سپس با تاثير گرفتن از فضا و محيط قهوه‌خانه‌ها، همراه با داستانسرايي نقالان و شاهنامه‌خوانان، به خلق تصاويري ساده و زيبا بر زمينه ديوار گچي قهوه خانه‌ها و پارچه همت گماشتند.

 

اين هنرمندان هرچند آموزش آكادميك نديده بودند ولي توانستند با شور فراوان گوشه‌اي از تاريخ هنر اين سرزمين را به نام خود ثبت نمايند. نقاشي قهوه خانه‌اي را مي‌توانيم به واسطه حضورش در نقالي و شمايل‌گرداني بخشي از هنرهاي نقاشي ايران به حساب آوريم و از طرفي به دليل دور بودن آن از خصوصيات هنرهاي نقاشي آن را بيشتر در رده هنرهاي تجسمي جاي دهيم.

اما پيش از معرفي اين هنر سنتي و اصيل ايران مي بايد قهوه خانه را شناخت، چرا كه با سابقه طولاني خود سينه به سينه حافظ ميراث كهن و انديشه و ذوق سنتي ايران بوده است. در قهوه خانه، نقالان و شاهنامه خوانان روايت هاي ملي را با شور و هيجان عرضه مي كردند و بدين ترتيب در طول قرون متمادي قهوه خانه ويژگيهايي كسب كرد ويژگيهايي كه بيشتر به خاطر تماسهاي گسترده با مردم حائز اهميت است. در حقيقت قهوه خانه هاي ديروز همان نقش رسانه هاي جمعي امروز را به عهده داشتند. چرا كه قهوه خانه اگرچه محل تجمع مردان و روايت گويي نقالان و شاهنامه خوانان بوده با اين وجود كليه وظايف وسايل ارتباط جمعي را نيز انجام مي داده است و در رهگذر اين كار داراي آداب و رسوم و سنت هاي خاص خود نيز بوده است. يكي از اين سنتها “نقاشي قهوه خانه“ مي باشد.

در نقاشي قهوه خانه به سادگي مي توان مايه هايي از نقاشي مينياتور را يافت. همان گونه كه نقالي و داستانسرايي در قهوه خانه در اوج خود از شعر چاشني مي گيرد، سبك و سياق تابلوهاي قهوه خانه أي نيز گاه به نازك خيالي مينياتور مي گرايد.

 

دربارهء پيشينه اين هنر ملي مدارك زيادي در دست نيست چرا كه به شكل فعلي خود از حدود هشتاد سال پيش به اين طرف رواج پيدا كرده است اما تابلوها و گچبريهايي كه از روزگاران دور گذشته به جاي مانده دلالت بر وجود گونه أي از اين هنر در دورانهاي پيش، از جمله قرن 12 و 13 دارد. به طور نمونه نقاشيهايي بر روي كاشيهاي كاخ چهل ستون اصفهان در زمان سلطنت شاه عباس دوم و نادرشاه اجرا شده است كه البته آنها بيشتر شبيه سازي است و در ساختن آنها از مجالس بزمي الهام گرفته شده است، در حالي كه نقاشي قهوه خانه هنري صرفا تخيلي است و نقاش بدون بهره گيري از هرگونه مدل به ترسيم آن مي پردازد. آنچه نقاش ترسيم مي كند صرفا حاصل تصورات ذهني خود او مي باشد و نقاش با درنظر گرفتن قرائن و شواهد موجود به ترسيم تصويري خيالي و منطبق با اطلاعاتي كه در دست دارد مي پردازد؛ مانند مناظر صحراي كربلا، حماسه عاشورا، صحنه روز موعود و نيز تصاوير رزمي شاهنامه كه همگي از ذوق و خيالبافي نقاشان اين شيوه سرچشمه مي گيرد.

نقاشي قهوه خانه أي كه خيلي ها به آن نقاشي خيالي نيز مي گويند، در حد خود هنري است كه پايه ها و مباني شناخته شده و مشخصي دارد. نخستين ويژگيش حفظ اصالت در نقاشي چهره هاست به صورتي كه حتي در ساختن مجلس هاي بزم و رزم نيز نقاش منتهاي دقت خود را در زمينه ترسيم چهره ها به كار مي گيرد و اين ويژگي از آنجا ناشي مي شود كه “حالت“ و “حركت“ در اين نوع نقاشي بسيار محدود است و در هر تابلو وجود چهره هاست كه مي تواند “سوژه“ موردنظر نقاش را به بيننده انتقال دهد و نقاش قهوه خانه أي روايتگر صميمي و صادقي است كه به طور آگاهانه و يا ناخودآگاه علايق يا نفرت آدمهايي را كه متعلق به آنهاست در سيماي شخصيت هاي تابلو مي ريزد. براي نمونه وقتي تابلوي رستم و سهراب را نگاه مي كنيم مي بينيم چهرهء رستم بيشترين فضا را اشغال كرده است و اين علاقه نقاش را به شخصيت قهرماني رستم مي رساند، در حالي كه در يك تابلوي مذهبي، سيماي معاندين و اشقيا را با زشت ترين شكل ممكن به تصوير مي كشد.

در نقاشي قهوه خانه أي هيچ گونه محدوديتي از لحاظ سوژه وجود ندارد و دست نقاش به طور كامل در ترسيم آنچه كه دلخواهش مي باشد باز است. به همين جهت هرگز نمي توان هيچ يك از تابلوهاي قهوه خانه أي را معياري براي داوري قطعي در مورد بقيه تابلوها به حساب آورد. به طور كلي موضوعات نقاشي قهوه خانه أي را مي توان به سه دسته جدا نمود نقاشيهاي مذهبي، نقاشيهاي حماسي، و نقاشيهاي بزمي و عاشقانه.

سعيد دستان

معرفي کتاب "اهميت استراتژيکي ايران در جنگ جهاني دوم"

اشغال ايران در جنگ جهاني دوم از مهمترين و تاثيرگذارترين حوادث و رخدادهاي ايران در دوره پهلوی محسوب مي شود. با اين احوال پيرامون اين واقعه و تبعات بسياري که در بخشهاي مختلف سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي ايران بر جاي مي ماند، چنانکه بايد مطالعه، بررسي و کنکاش تحقيقي _ تاريخي صورت نگرفته است و بسياري از لايه هاي پيدا و پنهان سياسي، اجتماعي و اقتصادي آن در دهها کتاب و اثري که تاکنون در اين باره نوشته شده مغفول مانده است. در اين ميان از جمله معدود کتب و منابعي که با نگرشي علمي موضوع جنگ جهاني دوم و گسترش دامنه آن به ايران و نيز دلايل روند و تبعات آن را مورد توجه و عنايت جدي قرار داده است کتاب اهميت استراتژيکي ايران در جنگ جهاني دوم نوشته دکتر همايون الهي است که چاپ اول آن سال 1361 ش را بر پيشاني دارد و در سال 1369 چاپ سوم آن رقم خورده است. اين کتاب که در واقع رساله (تز) دکتراي مؤلف بوده در اصل به زبان آلماني نگارش يافته و در سال 1357 ش در دانشگاه هانور از اعتبار علمي آن دفاع شده است. اين کتاب را خود مؤلف از زبان آلماني به فارسي برگردانده؛ با احتساب مقدمه، متن اصلي، منابع و ملحقات و ضمايم مجموعاً 344 صفحه در قطع وزيري را در بر مي گيرد. علاوه بر پيشگفتار، کتاب در پنج فصل مبسوط تدوين شده است و در تدوين آن مؤلف از اسناد و مدارک و منابع پر شماري بهره گرفته است.

فصل اول کتاب به ريشه هاي تاريخي شکل بندي بلوکهاي امپرياليستي در اروپا و دلايلي که موجبات جنگ جهاني دوم را فراهم آوردند اشارات جالب توجهي دارد. در فصل دوم با اشاره به روابط ايران با قدرتهاي بزرگ و موقعيت جغرافيايي و استراتژيکي ايران در خاورميانه نويسنده محترم به دلايل و جذابيت هاي متعددي مي پردازد که حوزه جغرافيايي ايران را براي قدرتهاي درگير در جنگ پر اهميت ساخته بود. نويسنده در اين فصل درباره نوع روابط و تعامل ايران با کشورهاي آلمان، روسيه شوروي و انگلستان اشارات جالب توجهي دارد. فصل سوم کتاب با اشاره به تحولات سريع صورت گرفته در جبهه هاي نبرد در اروپا و گسترش جنگ به شرق به دلايلي اشاره مي کند که موضوع اشغال ايران از سوي انگلستان و شوروي را (اساساً متفقين) ضروري مي ساخت. در اين فصل درباره دستاويزهاي متفقين و روند اشغال ايران اطلاعات مبسوط و قابل توجهي ارائه شده است. در فصل چهارم کتاب پيرامون کناره گيري رضا شاه از سلطنت و نجات آن در عصر سياسي و اجتماعي ايران و نيز طرحها و اقدامات متفقين براي گسترش نفوذ و حضور در ايران مطالب جالب توجهي ارائه شده است. در اين فصل همچنين درباره موقعيت آلمان طي سالهاي 1942 -1943 م در جنگ جهاني نيز اطلاعات قابل ملاحظه اي داده شده و از اهدافي که آلمان در ايران دنبال مي کرد سخن به ميان آمده است. فصل پنجم کتاب که در واقع بخش پاياني (متن اصلي) کتاب را در بر مي گيرد به اهميت اقتصادي و سوق الجيشي ايران از منظر متفقين و تبعات بسياري که از جنبه هاي مختلف دامنگير مردم ايران شد مي پردازد. در اين فصل به ويژه به اهميت نيروي کار، راه آهن و ديگر جاده ها و راههاي ايران براي متفقين اشارات مبسوطي شده و از سياستهاي پولي متفقين در ايران ، بحران خواربار و مواد غذايي که با غارت باز هم بيشتر و مضاعف تر منابع نفتي ايران، سياست اشغال نظامي تداوم يافته، سخن به ميان آمده است.

مظفر شاهدي

درباره خزانه جواهرات ملی

گنجينه بی‌مانند «خزانه جواهرات ملی» مجموعه‌ای از گرانبهاترين جواهرات جهان است که طی قرون و اعصار گردآوری شده است. خزانه فعلی جواهرات در سال 1334 ساخته و در سال 1339 با تاسيس بانک مرکزی ايران افتتاح و به اين بانک سپرده شد و اکنون نيز در صيانت بانک مرکزی جمهوری اسلامی ايران می‌باشد.
در حال حاضر اين مجموعه بی‌نظير در معرض ديد عموم قرار دارد و در شمار يکی از مهمترين و معروفترين جاذبه‌های گردشگری کشور محسوب می‌گردد. بيشتر...

ساعات بازديد

بازديد از خزانه جواهرات ملی روزهای شنبه تا سه‌شنبه از ساعت 14:00 الی 16:30 امکان‌پذير است.
خزانه جواهرات ملی در غير از ساعات فوق و نيز روزهای چهارشنبه، پنج‌شنبه و جمعه و تعطيلات رسمی، تعطيل می‌باشد.

نشانی

تهران: خيابان فردوسی، شماره 213.
بانک مرکزی جمهوری اسلامی ايران
خزانه جواهرات ملی

تلفن: 64463785، 64463869، 64463870
دورنگار: 33112595

پذيرش

دانشجويان و پژوهشگران: 3000 ريال
بازديدکنندگان داخلی: 6000 ريال
بازديدکنندگان خارجی: 30000 ريال

افراد زير 12 سال اجازه ورود ندارند.

ابزارهای سياست پولی در ايران

در اجرای سياست پولی، بانک مرکزی می‌تواند مستقيماً از قدرت تنظيم‌کنندگی خود استفاده نموده و يا به طور غيرمستقيم از اثرگذاری بر روی شرايط بازار پول به عنوان انتشار دهنده پول پرقدرت (اسکناس و مسکوک در جريان و سپرده‌های نزد بانک مرکزی) استفاده نمايد. بر همين اساس دو نوع ابزار سياست پولی قابل تفکيک می‌باشد که ابزارهای مستقيم (عدم اتکا بر شرايط بازار) و غيرمستقيم (مبتنی بر شرايط بازار) سياست پولی ناميده می‌شوند. ابزارهای سياست پولی در ايران بر مبنای تفکيک مذکور به شرح ذيل می‌باشد.

1- ابزارهای مستقيم

1-1- کنترل نرخ‌های سود بانکی

در کشور ما با اجرای قانون عمليات بانکی بدون ربا و معرفی عقود با بازدهی ثابت و مشارکتی، ضوابط تعيين سود و يا نرخ بازده مورد انتظار ناشی از تسهيلات اعطايی بانکها و حداقل و حداکثر سود و يا بازده مورد انتظار بر طبق ماده (2) آيين‌نامه فصل سوم قانون عمليات بانکی بدون ربا بر عهده شورای پول و اعتبار می‌باشد. همچنين بر طبق ماده (3) آيين‌نامه فصل چهارم قانون مذکور بانک مرکزی می‌تواند در تعيين حداقل نرخ سود(بازده) احتمالی برای انتخاب طرحهای سرمايه‌گذاری و يا مشارکت و نيز تعيين حداقل و يا عنداللزوم حداکثر نرخ سود مورد انتظار و يا نرخ بازده احتمالی برای ساير انواع تسهيلات اعطايی بانکی دخالت نمايد.

1-2- سقف اعتباری

اين نوع ابزارهای پولی با ايجاد محدوديتهای اعتباری و اعطای اعتبارات مستقيم به همراه منظور کردن اولويت در امر اعطای اعتبارات بانکی در مورد بخش‌های خاص اقتصادی عملاً اقدام به جهت‌دهی اعتبارات به سمت بخش‌های مورد نظر می‌نمايد. براساس ماده 14 قانون پولی و بانکی كشور، بانک مرکزی می تواند در امور پولی و بانکی دخالت و نظارتهايی داشته باشد که از جمله مفاد آن محدود کردن بانکها، تعيين نحوه مصرف وجوه سپرده‌ها و تعيين حداکثر مجموع وامها و اعتبارات در رشته‌های مختلف است.

2- ابزارهای غيرمستقيم

2-1- نسبت سپرده قانونی: نسبت سپرده قانونی از جمله ابزارهای سياست پولی بانک مرکزی می‌باشد. بانکها موظفند همواره نسبتی از  بدهيهای ايجاد شده و بطور اخص سپرده‌های اشخاص نزد خود را در بانک مرکزی نگهداری کنند. بانک مرکزی از طريق افزايش نسبت سپرده قانونی حجم تسهيلات اعطايی بانكها را منقبض و از طريق کاهش آن، اعتبارات بانكها را منبسط می‌نمايد. بر طبق ماده (14) قانون پولی و بانکی نسبت سپرده قانونی از 10 درصد کمتر و از 30 درصد بيشتر نخواهد بود و بانک مرکزی ممکن است برحسب ترکيب و نوع فعاليت بانکها نسبتهای متفاوتی برای آن تعيين نمايد.

2-2- اوراق مشاركت بانك مركزی: اجرای بهينه سياستهای پولی توسط بانک مرکزی، توسط ابزار اصلی و محوری عمليات بازار باز صورت می‌گيرد که به بانکها انعطاف لازم را در مديريت نقدينگی و مداخله در بازار پولی اعطاء می‌نمايند. به منظور توسعه و بسط عمليات بازار باز و اجرای سياستهای پولی از حيث مديريت نقدينگی و تاثير بر بازار پول و سرمايه، يافتن بديلهای مناسب در قالب موازين شرع مقدس اسلام بعد از اجرای قانون عمليات بانكی بدون ربا از جايگاه ويژه‌ای برخوردار گرديد. اوراق قرضه به جهت مبتنی بودن بر بهره، ‌اصولاً در اسلام پذيرفته شده‌ نيست. ليکن اوراق مشارکت و سهيم نمودن سرمايه‌گذاران در فعاليتهای اقتصادی و پرداخت سودهای واقعی نه‌تنها با مانع مواجه نيست بلکه مورد تشويق نيز می‌باشد. برای اولين بار، براساس ماده 91 قانون برنامه سوم به بانک مرکزی اجازه داده شد که با تصويب شورای پول و اعتبار، از اوراق مشارکت بانک مرکزی استفاده نمايد. شايان ذكر است كه براساس برنامه چهارم توسعه، انتشار اوراق مشاركت بانك مركزی با تصويب مجلس شورای اسلامی مجاز خواهد بود.

انتشار و عرضه اوراق مشاركت بانك مركزی از جمله ابزارهای سياست انقباضی و اجرای عمليات بازار باز می‌باشد؛ بطوری كه با عرضه اين اوراق از حجم نقدينگی كاسته‌شده و وجوه اين اوراق نزد بانك مركزی مسدود می‌گردد. در بخش پايه پولی نيز انتشار اين اوراق موجب افزايش جزء بدهيهای بانك مركزی و كاهش پايه پولی خواهد شد. لذا در مجموع انتشار اوراق موجبات كاهش رشد نقدينگی را فراهم می‌سازد. در واقع سياستگذار پولی را قادر می‌نمايد تا در مواقع لزوم از طريق كنترل نقدينگی، دستيابی به نرخ تورم پايين را ميسر ‌سازد.

2-3- سپرده ويژه بانكها نزد بانك مركزی: يكی از مهمترين اقداماتی كه در جهت استفاده مطلوب از ابزارهای غيرمستقيم پولی در چارچوب قانون عمليات بانكی بدون ربا صورت گرفت، اجازه افتتاح حساب سپرده ويژه بانكها نزد بانك مركزی است كه در اواخر سال 1377 به تصويب شورای پول و اعتبار رسيد. هدف اصلی از اجرای اين طرح، اعمال سياستهای پولی مناسب جهت كنترل و مهار نقدينگی از طريق جذب منابع مازاد بانكها بوده است. لازم به ذكر است كه بانك مركزی به سپرده ويژه بانكها نزد خود براساس ضوابط خاصی سود پرداخت می‌كند.

منبع :   بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران   http://www.cbi.ir

نقد و تحلیل برفیلم‌ها و سریال‌های هالیوودی; سریال kyle xy

هالیوود بعد از سینما به سریال سازی استراتژیک روی آورده است.سریال هایی همچون لاست ،24،فرار از زندان،جریکو و... سریال هائی هستند که تلویزیون استراتژیک را تشکیل می دهند.حسن عباسی در سلسه جلسات چهارشنبه های فرهنگسرای ارسباران با عنوان «نقد و تحلیل بر فیلم ها و سریال های هالیوودی» به بررسی مولفه ها،ساختار و زوایای پنهان این سریال ها پرداخته است.تحلیل سریال Kyle XY در 17 اسفندماه 88 به و جنبه های تاثیر گذار نظریه داروین و بازی داروینی SPOREپرداخته شد.

kyle

برای دریافت تحلیل کلیک کنید

دانلود کل تحلیلی سریال «kyle xy»با فرمت Rar وبا اندازه اندازه 10.5مگابایت

دانلود قسمت اول تحلیل سریال «Kyle xy »با اندازه 3.80مگابایت

دانلود قسمت دوم تحلیل سریال «Kyle xy » با اندازه 3.14مگابایت

دانلود قسمت سوم تحلیل سریال «Kyle xy »با اندازه 3.89مگابایت

از خرقه تا مصائب

 چکیده
اين مقاله در دو بخش پيوسته به نگارش درآمده است؛ در بخش نخست به سير تاريخي هنر مسيحي و تحليل چارچوب‌هاي آن پرداخته شده و در بخش ديگر در جهت تحليل فيلم‌های آخرالزماني هاليوود در آستانه هزاره سوم ميلادي تلاشي صورت پذيرفته است.

واژگان کليدی
غرب، مسیحیت، یهودیت، یونان، هنر، فرجام‌شناسی، آخرالزمان

اگر از دريچه شناخت به نظاره بنشينيم، علم، اخلاق و هنر را به عنوان سه گام اساسي در فهم، درك و انتقال يك شناخت مي‌يابيم كه البته ترتيب قرارگرفتن آنها به‌همان اندازه مهم است كه نفس خود شناخت. علم نخستين نتيجه‌اي‌است كه پس از رويارويي با چيزي به وجود مي‌آيد و در نگاه كلي مي‌تواند گستره‌اي وسيع را شامل شود؛ از يك متعلق سطحي براي يك گرايش و احساس گذرا گرفته تا بينشي عميق و همه‌جانبه درخصوص موضوع كه اين خود پديدآورنده مراتب و سطوح علمي انسان نسبت به يك موضوع خواهدبود. چه هر اندازه قوت اين مرحله از شناخت بيشتر و كامل‌تر باشد، پشتوانه‌اي قويم براي گام‌هاي آتي فراهم مي‌گردد. كمي جلوتر، اخلاق عبارت است از درك و وجدان فهمي كه در مرحله نخست شناخت ـ علم ـ صورت گرفته است و باز هر آن‌قدر كه علم انسان نسبت به يك موضوع كامل‌تر باشد، زمينه براي تأثير آن موضوع در او بيشتر و بيشتر مهيا مي‌شود. نتيجه آنكه ماهيت اخلاق، به‌ظهوررسيدن علم انسان در وجود اوست و رسالت آن انتقال موضوع از ذهن به عين و از گوش به آغوش. اما فرآيند شناخت در اين مرحله پايان نمي‌گيرد بلكه در گام نهايي و سومين، شكلي ديگر مي‌يابد تا خود آغازگر دور جديدي از شناخت باشد و اينگونه هنر به وجود مي‌آيد تا نخست از علم و اخلاق خبر دهد و سپس با فراهم‌آوردن زمينه‌اي براي مواجهه جديد، سير شناختي ديگري كه باز خود دربرگيرنده علم، اخلاق و هنر است را رقم زند. اينچنين است كه معرفت جريان مي‌يابد و از مبداء اوليه خود با طي طريق در مراحل سه‌گانه شناخت، گستره وجود را درمي‌نوردد و پيش مي‌رود.
حقايق قدسي و الهي كه در قالب معارف ديني به‌ظهور رسيده‌اند نيز بر قاعده شناخت استوارند. دغدغه فهم انسان از حقيقت وجود خود و تلاش بي‌وقفه او براي معنايابي براي زندگي خاستگاه قدرتمندي براي او در مواجهه با دين و معنويت ساخته است تا آنجا كه جداانگاري پرستش از انسان در مسير تاريخ همان اندازه شدني است كه سعي در تجميع نقيضين. همين مواجهه انسان با حقيقت، علم، اخلاق و هنر قدسي را مي‌سازد كه در بينش توحيدي در قالب وحي، نبوت و رسالت تجلي مي‌يابد و در نگاه غير الهي به شكلي ناقص و مسخره به‌صورت روشنايي‌يافتن، به‌روشنايي‌رسيدن و به‌روشنايي‌رساندن؛ چه از نوع بودايي و هندي و چه از نوع روشن‌فكري غربي! از اين‌رو اصحاب اديان مي‌كوشند همچون صاحبان آنها علاوه بر فهم، درك و تخلق آموزه‌هاي اساسي آن دين، طريقي براي انتقال اين آموزه‌ها به ديگران بجويند تا از اين راه خدمتي كرده باشند و انسان‌های غرق در جهل و ضعف را به نجاتي برسانند. اينچنين است كه هنر در كنار شكوه بي‌مثالش، ارزشي عملي مي‌يابد و ابزاري می‌شود براي انتقال آنچه هنرمند دين از علم و اخلاق، در خود فراهم آورده است؛ گذشته از عملكرد دو گروه كه يك‌دسته ناشيانه از كنار اخلاق مي‌گذرند و عجولانه به هنر مي‌رسند تا علم ذهني خود را به رخ ديگران بكشند بي‌آنكه خود بهره‌ای از آن برده باشد و ديگراني كه آگاهانه و از روی عناد با تغيير و تحريف مواضع پيام ـ در مرحله هنر ـ سعي در انحراف فرآيند شناخت دارند.
جريان شرك و الهه‌پرستي از سپيده‌دم تاريخ،‌ هردم به لباسي ظاهر شد تا بي‌راهه‌هايي در كنار شاهراه پرستش حقيقي انسان جعل كند كه بررسي گذراي آن حكايت از تكامل و پيچيدگي توأمانش در كنار صراط مستقيم دارد. انسان‌هايي كه از فرصت مواجهه خود با حقيقت چشم مي‌پوشند، به‌ناچار و برحسب همان دغدغه هميشگي، معنادهي به زندگي را بر معنايابي در زندگي ترجيح مي‌دهند و اينگونه حقيقت آسماني جاي خود را به واقعيت خاكي مي‌دهد و شناخت قدسي در چارچوب وهم و پندار و اسطوره زنداني مي‌شود. هرچند نمي‌توان نقش پرستش را در طول تاريخ زندگي آدمي ناديده گرفت اما دليلي بر پرستيدن هميشگي يک موجود متعالي و صرفاً روحاني توسط او نيز وجود ندارد، چه‌اينکه با مطالعه شيوه زندگي انسان در لابلاي اوراق تاريخ شواهدي مبني بر پرستش اشياء متفاوت و بسياري بدست مي‌آيد تا آنجا که شايد بتوان ادعا کرد شمار خداياني که انسان در غير مسير خداپرستي ـ به مفهوم متکامل و متعالي آن ـ بدان‌ها دل سپرده است، به بي-نهايت برسد؛ خدايان آسمان و زمين، خدايان جنسي، حيواني و انساني.
در اين جريان، مي‌تواند حدس زد که اجرام آسماني در زمره اولين معبودهاي انسان قرار داشته‌اند و در بين آن‌ها،‌ ماه از آن جهت که قرص رنگ‌پريده آن مقياس اندازه‌گيري زمان بوده و چنين تصور مي‌شده که بر اوضاع جوي حکومت دارد و باران و برف را همين قرص آسماني فرومي‌فرستد، بر ديگران تقدم داشته است. بعدها خورشيد ـ شايد از زماني که کشاورزي جايگزين شکارورزي شد و مردم با تاثير آن در فرآيند كاشت و برداشت آشنا شدند ـ براي حکومت آسمان جانشين ماه شد. از همين مطلب مي‌توان فهميد که چرا آفتاب‌پرستی در ديانت‌های بت‌پرستانه قديم وارد گرديد و بيشتر خداياني که از آن پس روي کار مي‌آمدند، تجسم و تشخصي از خورشيد به شمار مي‌رفتند.
زمين نيز از خدايان بشر در طول تاريخ بوده است، چنانچه برخي انسان‌ها براي زمين و اجزاء آن قداست و حرمتي قايل مي‌شدند. همچنين قديمي‌ترين اعتقادات بشري از پرستش درخت، رودخانه و کوه حکايت مي‌کند؛ آنچنان‌كه بسياري از کوه‌ها مقدس بوده و جايگاه خداياني به شمار مي‌رفته‌اند که صاعقه‌ها را ايجاد مي‌کرده‌اند و يا زمين‌لرزه وقتي حاصل مي‌شده است که خداي زمين، خسته يا خشم‌ناک، شانه خود را بالا مي‌انداخته است.
همان‌گونه که روح عميق شاعرانه انسان تاريخي، رازورمزي در رشد گياهان و طبيعت مي‌ديد، باردارشدن زن و ولادت انسان را نيز تأثير موجودي برتر از طبيعت قلمداد مي‌کرد و از آن جهت که قادر به درک فرآيند توليدمثل نبود، به آلات تناسلي مردوزن رنگ پرستش مي‌داد؛ بدان‌سبب‌که از اين راه، عنايت خود را به حاصلخيزي زمين و زن آشکار سازد، آن‌گونه که نمونه‌هاي آن را درباره مردمان مصر، هند، بابل، آشور، يونان و روم مي‌توان ديد.
در زمره خدايان حيواني مي‌توان گفت تقريباً همه حيوانات در گوشه‌هايي از زمين، روزي مورد پرستش بوده‌اند و اين خود زمينه‌اي براي توتم‌پرستي[۱] بوده است. در مرحله بعد، از آنجا كه معمولاً انسان، خدا را موجودي شبيه به خود و البته بزرگ‌تر و قدرتمندتر مي‌پندارد، پرستش توتم رفته‌رفته به سمت پرستش انسان پيش رفت و خدايان مصري و بابلي که صورت انسان و تنه حيوان دارند، مرحله انتقال از عالم حيواني به عالم انساني را نشان مي‌دهند. با وجود اين بسياري از خدايان انساني ظاهراً مردگاني بوده‌اند که در نتيجه نيروي تخيل زندگان، پس از مرگ، قداست يافته‌اند. همچنين در بسياري از زبان‌هاي اوليه، کلمه‌اي که به معناي خداست در واقع مرد مرده معنا مي‌دهد و حتي کلمه انگليسي (spirit) و کلمه آلماني (geist) در آن واحد، هم به معني روح هستند و هم به معني شبح.[۲]
چنين به‌نظرمي‌رسد که در اين پارادايم كلي،‌ بشر پس از پرستيدن نيروهاي مبهم و اسرارآميز، متوجه قواي آسماني و نباتي و جنسي گرديده و بعد از آن، نوبت حيوانات و در آخر کار زمان نياپرستي رسيده است. با اين‌نگاه، مفهوم خدا به عنوان پدر نيز از پرستش آباء و اجداد سرچشمه گرفته و مفهوم اوليه آن چنين بوده است که انسان‌ها به معني زيست‌شناسي کلمه، از خدايان متولد شده‌اند و تنها روح‌شان مولود خدايان نبوده است. به‌همين جهت در گرايشات و اعتقادات انسان خارج از صراط مستقيم حق‌پرستي، حد فاصل مشخصي از لحاظ ماهيت، ميان انسان‌ها و خدايان ديده نمي‌شود آنچنان‌كه در برهه‌اي نياکان خود را خدا و خدايان خود را نياکان خود تصور مي‌کرد و پس از آن، بشر از ميان مخلوط بي‌شمار نياکان، مردان و زنان مشخصي را که امتيازات خاص داشته‌اند، انتخاب و جنبه خدايي آن را بيشتر تقويت کرده است. از همين‌رو است كه بسياري از پادشاهان، حتي پيش از مرگ خود به خدايي رسيده‌اند.
اين جريان جايگزين خداشدن وهم و نقش و جسم ـ كه بر عدم ايمان به غيب و ضرورت احساس مادي خداي ماوراء‌طبيعت تاكيد مي‌ورزد ـ با گذر از پيچ‌وخم‌های آنيميسم ابتدايي و الهه‌پرستي هند و مصر و يونان و روم، بالاخره در تصادفي با راه اصلي و در ماجراي ظهور عيسي مسيح به اوج خود مي‌رسد تا در نهايت اين انسان باشد كه خداي خود را به دنيا آورد و همو او را به صليب كشد و دوباره منتظر بماند تا در زماني ديگر بيايد و آدمي را نجات بخشد؛ حادثه‌ای كه در حدود بيست قرن پيش و در سرزمين‌هاي واقع در کناره‌هاي شرقي مديترانه به‌وقوع پيوست و هرچند در آن زمان مهم پنداشته‌نشد اما تأثيري که در تاريخ بعد خود گذاشت، تا حدي بود که امروزه به عنوان محصول نهايي جريان شرك، اعتقاد بخش زيادي از افراد جامعه كنوني بشر را ـ مستقيم و غيرمستقيم ـ تحت‌تأثير قرارداده است.
از ميان همه ايده‌هايي كه ادعاي نجات دارند، تنها و فقط مسيحيت است كه مبتني بر يك‌سری تحولات فكري و تاريخي توانايي يافت همه آنچه را كه از علم و اخلاق در درون دارد به يك‌باره و به بهترين شكل ممكن در معرض حس مخاطب خود قرار دهد. اين وي‍ژگي كه برآمده از خاستگاه و تعاملات فرهنگي مسيحيت است، باعث مي‌شود مخاطب هنر مسيحي تنها با مواجه ديداري عناصر هنري شكل‌گرفته در حوزه مسيحيت، استعداد آگاهي و علم ـ براي مخاطب برون فرهنگي ـ و نيز اخلاق و احساس ـ براي مخاطب درون فرهنگي ـ را بيابد و در يك پيام با هر آنچه در خصوص شخصيت اصلي مسيحيت وجود دارد، ارتباط برقرار كند. تصوير و يا مجسمه مسيح مصلوب ـ حتي بدون وجود عناصری همچون فرشته‌هاي بال‌دار سفيدپوش و يا كبوتران سفيد كه هر يك بار معنايي خاص دارند ـ خود دربردارنده يك دنيا حرف و اعتقاد و احساس است و تجربه ديدن آن مي‌تواند سرگذشت، الوهيت، رسالت و نجات‌بخشی مسيح را براي آدم‌های زمان‌ها و جغرافياهاي گوناگون بازگو كند و اين تمام آن چيزي است كه هنر مسيحي رسالتش را بر دوش می‌كشد؛ البته اگر موسيقي و ادبيات را هم بتوان به اين مجموعه ضميمه نمود، بيش از پيش وزنه هنري مسيحيت سنگين‌تر مي‌شود.
ناگفته پيداست كه عيسي مسيح ماهيتي يهودي داشت و در زماني پا به‌ عرصه وجود گذاشت كه در ميان جامعه يهوديان آن هنگام انديشه ظهور نجات‌بخشي مسيحايي که مي‌آيد و به رنج‌های قوم اسرائيل پايان مي‌دهد و حکومت آرماني يهود را تحقق مي‌بخشد، رفته‌رفته در افواه و افکار ريشه مي‌گرفت و پررنگ‌تر می‌شد. تجربه تلخ تبعيد در کنار فرقه‌گرايی يهوديان و اختلافات ديني بر سر قرائت‌های گوناگون از شريعت و متون مقدس از سويي و زندگي تحت سلطه امپراطوري روم و تحمل آشوب‌ها و لشکرکشي‌های رومي از سويي ديگر همه و همه به اين احساس همگاني مبني بر انتظاري بزرگ براي نجات‌بخش موعود قوم اسرائيل دامن مي‌زد. در سرزمين‌های شمالی نيز مردمان يونان در حال گذران آخرين دوره از تمدن خود بودند که پس از عصر باستان و طلايي قديم با لشکرکشي‌های اسکندرانی رو به اضمحلال گذاشته بود و در نهايت در مقابل حمله روميان صحنه را خالي رها کرده بود. فضاي الهه‌پرستي و خردگرايي آن زمان باعث شده بود تا فرهنگ خشک و جامد يونان به ضميمه خشونت و وحشي‌گری رومي چه در فتح سرزمين‌ها و چه در ارضاي شهوات تمام اروپا و مستعمرات رومي آن زمان را دربربگيرد و تولد، زندگي و سرگذشت عيسي مسيح حادثه‌اي بود که هرچند حقيقتاً وجود داشت اما برداشت‌ها و روايات بسيار و متفاوت از آن ـ که حتي در برخي موارد متناقض مي‌نمايند ـ باعث شد تا تصوير درستي از آن به‌دست نيايد و تا امروز نيز، هر قوم و فرقه‌ای برداشتي منحصربه‌خود از اين داستان مبهم و چندپهلو داشته باشد؛ پرواضح است كه در جريان شناخت، آن‌هنگام كه علم به يك موضوع دچار نقصان و زوال شود، اخلاق و هنر برخاسته از آن موضوع نيز تغييرات و تاثيراتي برمي‌تابد.
پشتوانه محتوايي اين تأثيرات برخاسته از برداشتي يهودي ـ رومي بود كه علاوه بر تأكيد وي‍ژه بر اصالت پدري ـ كه در يهوديت به صورت پدرانگاري خداوند براي اسرائيل و در انديشه رومي به صورت انديشه پدرسالارانه‌ای كه در همه حوزه‌هاي زندگي روميان، از خانواده گرفته تا حكومت و سياست حاکم بود ـ نگاهي متفاوت به موضوع مسيح داشت كه او را به عنوان يك عصيان‌گر، چه در حوزه ديانت و چه در حوزه سياست، قلمداد مي‌كرد. از ديدگاه دستگاه ديني يهود و همچنين دستگاه حکومتي روم، عيسي يک شورشي بود که با گفتارها و اعمال متفاوت و منحصر به فرد، هم در مقابل جريان حاکم ديني جامعه آن زمان و آن سامان موضع گرفت و هم بالاخره به جرم اخلال در نظم عمومي، در يک فرآيند مشترک، با توصيه يهوديان و به‌دستور حاکم رومي اورشليم به‌صليب کشيده شد و مجازات گرديد. اما اين همه ماجرا نبود چرا که عده‌اي ديگر برداشتي متفاوت از آنچه رخ داد انجام دادند؛ اين جريان که از متن خود يهوديان و البته با پشتوانه فکري يوناني به راه افتاد و بعدها نام مسيحيت به خود گرفت، به اين گزاره معتقد شد که عيسي، همان خداست که بر بشر ظاهر شد و سپس به صليب کشيده شد.
اين زمينه فكري به همراه گرايشات فرهنگ يوناني سبب گرديد تا مرام جديدي موسوم به مسيحيت با درون‌مايه‌هايی همچون انسان ـ خدايي، فداكاري خدا براي نجات بشر، نفي‌شريعت و ايمان‌گرايي صرف پديد آيد؛ گويي در مسيحيت تازه متولد شده از طرفي پدر آسماني يهوديان به زمين ن‍زول كرد و از طرف ديگر زئوس كه خود درصدر خدايان يونان قرار داشت ـ و بعدها اين نقش را در روم به عهده گرفت ـ رنگي روحاني زده شد و به عيسي تغييرنام يافت.[۳] مسيحيان برهمين‌روال راه خود را از هم‌کيشان يهودي‌شان جدا کردند و با تکيه بر نوآوري‌هاي اعتقادي شخصي به نام پولس ـ که خود حاصل سنتز فرهنگ يهودي و يوناني بود ـ به ايجاد يک دين جديد کمر بستند. ديني که رفته‌رفته با توجه به ماهيت عاطفي‌اش، اروپاي خشک و خشن آن زمان را درنورديد و پس از چندي در امپراطوري روم به رسميت رسيد.
از نظرگاه قالب و فرم نيز، تأثيرات مسيحي در همه حوزه‌هاي هنري قابل مشاهده است؛ نمادهايي چون مسيح مصلوب و مادر و فرزند جاي خود را در هنر نقاشي و مجسمه‌سازي زمانه آغازين تاريخ مسيحيت به¬گونه¬اي گشودند كه بعدها بخش غالب هنر نجات¬انديشانه بشري به اين مفاهيم اختصاص يافت. از باب نمونه اين تأثير را مي‌توان در تغيير تمثال¬ها و مجسمه‌هايي كه از زئوس در هيئتي برهنه و در بلندي ايجاد شده بود، ‌به تماشا نشست كه در فضاي جديد، همگي خرقه¬اي به تن كردند و به عنوان خداي آسماني مجسم و جايگزين خداي خدايان كوه المپ نمودار شدند. همچنين هنر موسيقي دچار تحول شد و با توجه به زمينه موجود در ميان يهوديان درباره تأكيد بر دعا و مناجات آوازگونه و نيز مراسم عرفاني و اسرارآميز ديونوزوسي[۴] در يونان هلنستيك كه موسيقي جزء لاينفك آن به¬شمار مي‌رفت، در خدمت انديشه مسيحي قرار گرفت. از سوي ديگر متون اناجيل نگاشته شده توسط نويسندگان مسيحي در حوزه ادبيات و هنر مكتوب، نمونه‌هايي قوي از زندگي¬نامه و روايت تاريخي محسوب مي‌گردند كه با هدف ترسيم زندگاني و پيام مسيح قابليت مي¬يابند تا به آثاري فاخر در هنر داستاني و ادبيات نمايشي تبديل شوند. اين تأثيرات مهم تاريخي در زمينه‌هاي نقاشي، مجسمه¬سازي، موسيقي و ادبيات باعث شد تا ظرفيت وي‍ژه¬اي براي مسيحيت به وجود آيد تا با كمك آن بتواند جاي¬جاي محيط اثرگزاري فرهنگي خود و در رأس آن كليسا را به نمايشگاهي از نقش و مجسمه تبديل كند كه در آن به¬طور همزمان هم مي¬نوازند و هم قطعاتي از اناجيل و سرودهاي مذهبي را زمزمه مي¬كنند. جالب آنكه اين وضعيت تنها به زمان سلطه نظام كليسايي در سده‌هاي مياني محدود نمي¬شود و رنسانس نيز ـ عليرغم اين¬كه در بطن خود نگاهي انتقادي به دين داشت‌ ـ باعث تعطيلي هنر مسيحي نگرديد و چه بسا آن¬چه در واقع رخ داد بيش¬ازپيش به شكوفايي و باروري جريان تفكر مسيحي در هنر انجاميد.
اروپائيان در رنسانس، اگرچه از كليسا بريدند اما نفوذ و رسوخ اعتقادي كه در خلال قرن¬ها صورت گرفته بود مانع از آن شد كه مسيحيت به قهقرا رود و مردمان دين و مذهبي جديد براي خود دست¬و¬پا كنند. از سوي ديگر انسان غربي در جستجوي فرهنگ جايگزين كليسا، به نزديك¬ترين حوزه فرهنگي خود ـ تا قبل از تاريخ مسيحي ـ بازگشت؛ البته اين بار نه در قالب اقتباسي فلسفي از افلاطون و الاهياتش كه در دور جديدي از اصالت¬يابي انسان و طبيعت با تكيه بر تفكر، هنر و صنعت و توجه به مجموعه هنرها و فنون هلني از قبيل مجسمه¬سازي، موسيقي و معماري. پيشگامان اين تحولات در عرصه‌هاي مذهبي، علمي و اجتماعي عهده¬دار كشف و ارائه ميراث¬هاي كهني شدند كه گويا كليسا در طول ساليان تاريك حكمراني¬اش از مردم دريغ كرده بود. نهضت اصلاح ديني كه به رسميت¬يافتن عهدعتيق در ميان مسيحيان انجاميد،‌ نوآوري¬هاي علمي در نجوم و هستي¬شناسي كه جهان را از زاويه¬اي جز آن¬چه كليسا مي¬پسنديد، نظاره مي¬كرد و رهايي از نظام حكومتي پاپي و فئودالي از راه جايگزيني دموكراسي يوناني و نمونه‌هايي اين¬چنيني در زمره اين تحولات به¬شمار مي¬روند؛ حال¬آنكه آثار هنري و صنايع توليدي آن‌زمان مانند نوشته‌ها، تابلوها، مجسمه‌ها و ساختمان¬ها يا مشخصاً متأثر از انديشه عيسوي بود و يا به محمل و ابزاري در خدمت تفكر مسيحي تبديل شده بود. به عبارت ديگر هرچند بساط دينداري برچيده شد اما ايده مسيحي در قالب هنر ادامه يافت و حتي به همت افرادي همچون داوينچي كه دستي توانا در هنر و صناعت داشتند، پابه¬پاي پيشرفت¬هاي تكنيكي پيش آمد تا درنهايت در پيوند هنر و صنعت ـ¬ ‌سينما ‌ـ به كامل¬ترين مرتبه خود دست يازد.
سينما از آن جهت كه تصوير، صدا و روايت را در خود پيوند زده است،‌ رفته‌رفته به ابزاري بي¬رقيب در خدمت هنر تبديل شد تا از آن پس مسئوليت انتقال و انتشار بهتر آنچه آدميان در سر مي¬پرورانند را بردوش گيرد. نيز سينما در فرهنگ و جغرافيايي متولد شد كه تفكر و هنر مسيحي تا عميق¬ترين لايه‌هاي زندگي مردم و حتي نخبگان پيش رفته بود. حال¬آنكه از سوي ديگر تبليغ و ارشاد خستگي-ناپذير قديسان، ج‍زء پررنگ فعاليت¬هاي ديني مسيحي به شمار رفته و مي¬آيد. اين عوامل به ضميمه دارايي¬هاي فرهنگي و تكنيكي اروپائيان كه ذكر آن گذشت، باعث شد تا قابليت¬هاي هنر مسيحي با توانمندي¬هاي سينمايي گره بخورد و در جريان يك انطباق موفق ـ هم¬چنان¬كه كتاب مقدس اولين محصول دستگاه چاپ بود ـ از همان ابتدا پاي مسيح به سينما باز شود. از اين زاويه، پرداختن سينماگران به مسيح و روايت ماجرا و آموزه‌هاي او در بدو تولد هنرهفتم به دو انگيزه متمايز اما نزديك‌به‌هم باز مي¬گردد؛ نخست علاقمندي و تلاش عيسويان براي فريادكردن آنچه بدان معتقدبودند ـ‌ كه از قضا ميراث پربار هنري شكل¬گرفته در مسير تاريخ آنها خود به تنهايي نقش مؤثري در موفقيت-شان داشت ـ و ديگر تمايل اهالي سينما به پاسخگويي و بهره¬مندي از اقبال مخاطبان مسيحي به ترسيم ملموس و چندباره آنچه يك¬عمر فقط از راه شنيدن تجربه¬اش مي¬كردند.
بازنگري كارنامه آثار سينمايي كه به‌طور مشخص به سوژه مسيح پرداخته¬اند نكات قابل توجهي را در پي دارد. در بررسي اين آثار كه گاه به سينماي مسيحي و گاه به سينماي مسيحيان مي¬مانند، تقريباً مضامين مشتركي به‌چشم مي¬خورد. مفاهيمي چون تجسد، گناه ازلي، ايمان، عشق، رنج، صليب، فداء، تثليث، تقدير، زندگي قديسان، تأثيرات رواني و اجتماعي اعتقاد مسيحي و احوالات دين-مردان و سيستم كليسايي، غالب موضوعات اين آثار را دربرمي‌گيرند. فيلم¬هايي كه درباره مسيح ساخته¬شده¬اند، بنا به ماهيت تاريخي و داستاني موضوع، يا به¬طور مستقيم از اناجيل ـ كه در واقع زندگي¬نامه‌هايي از مسيح محسوب مي‌شوند ـ بهره برده¬اند و يا بر اساس رمان و كتابي مشخص شكل گرفته¬اند كه هريك از آنها در حكم اقتباسي هنري از موضوع اصلي به‌نگارش درآمده¬است.
فيلم خرقه[۵] كه بر اساس رماني از لويد سي. داگلاس[۶] به تصوير كشيده شد، روايت تازه¬اي نسبت به آثار ماقبل خود ارائه كرد. پرداختن به مسيح در داستاني فرعي و از دريچه كشمكش¬هاي فرمانروايي روميان كه در نهايت به اورشليم كشيده مي¬شود، درون¬مايه اين اثر را شكل مي‌دهد؛ فيلم از پرداختن به زوايايي از داستان همچون شخصيت مريم‌مقدس پرهيز مي¬كند، صحنه تصليب را در فضايي شهودي به تصوير مي¬كشد و درنهايت مظاهر ايمان را تا سرحد اصالت¬يافتن خرقه¬اي از مسيح تنزل مي‌دهد.
لوييز بونوئل[۷] در فيلم¬هاي نازارين[۸] و ويريديانا[۹] ترجيح مي‌دهد تا به‌جاي صحبت از داستان مسيح، روايت¬گر ماجراي مسيحياني باشد كه همچون او سرنوشت تلخي را تجربه كرده¬اند. بونوئل برخلاف اعتقاد رسمي مسيحي، رنج را نه تنها مايه رستگاري نمي¬داند كه آن را نوعي بيماري رواني و خودآزاري جلوه مي‌دهد؛ ويريديانا داستان راهبه¬اي جوان است كه از ترس از دست¬دادن ايمان خلوت-نشيني پيشه مي¬كند، لباس خشن مي¬پوشد، بر روي زمين مي¬خوابد و خود را حتي با شلاق به رنج وامي¬دارد. او زندگي¬اش را وقف گداياني كرده¬ است كه همان¬ها در شام آخر فيلم، مست و مجنون به خانه¬اش حمله مي¬برند و اموال و البته پاكي¬اش را به تاراج مي¬برند. قهرمان ديگر بونوئل ـ نازارين ـ نيز سخت به آيين مسيح تعصب مي¬ورزد كه در نهايت به¬خاطر همين رويه و حمايتش از بينوايان، مورد خشم كليسا واقع مي¬شود و به جوخه اعدام سپرده مي¬شود؛ همچون زمينه¬اي كه در آثاري مانند برادر خورشيد، خواهر ماه،[۱۰] اثر فرانكو زفيرلي،[۱۱] بر فساد سيستم كليسا تأكيد مي‌شود.
دسته ديگري از فيلم¬ها،‌ از جمله عيسي¬بن¬مريم[۱۲] اثر زفيرلي، بزرگترين داستان عالم[۱۳] ساخته جرج استيونس، انجيل به روايت متي[۱۴] به كارگرداني پيرپائولو پازوليني و نيز عيسي[۱۵] ساخته جان كريش، سعي كرده¬اند تا روايتي متقن و دسته¬اول از ماجراي مسيح ارائه دهند تا آنجا كه سازندگان فيلم عيسي بر انطباق خود با انجيل لوقا تأكيد مي¬ورزند و ديگري اين تأكيد را در درون نام خود تكرار مي¬كند. هرچند همه اين آثار قصد دارند تا با پرداختن به جزئيات زندگي مسيح، تصويرگر حقيقت باشند اما تفاوت¬هاي موجود كه ناشي از برداشت¬هاي مختلف سازندگان آنهاست، مخاطبان مسيحي را در هزارتوي اختلافات عقيدتي، از ماجراي تولد عيسي گرفته تا عاملان به‌صليب كشيدنش، گرفتار مي¬سازند؛ تا آنجا كه شخصيت¬هاي واقعي داستان يا ازنظر دور مي¬مانند و يا مانند مسيح در فيلم بزرگ‌ترين داستان عالم، چهره¬اي مصنوعي با ريش و چشمي‌هاليوودي به خود مي‌گيرند.
بي¬ساماني روايت¬هاي سينمايي از مسيح در فيلم آخرين وسوسه‌هاي مسيح[۱۶] به اوج خود رسيد؛ اثري كه بر اساس رماني از نيكوس كازانتزاكيس[۱۷] يوناني و به كارگرداني مارتين اسكورسيزي[۱۸] ساخته شد تا باب جديدي در اين عرصه گشوده شود. آنچه پيداست، آخرين وسوسه‌هاي مسيح واكنشي است در برابر انبوه روايت‌هايي كه سعي داشته¬اند تا در بستر واقعيت از مسيح سخن بگويند و از آنجا كه هيچ‌يك راه به مقصود نبرده است، اين فيلم ترجيح داده است در فضايي به‌اصطلاح آزاد و هنري و در واقع تخيلي به تصويرگري بپردازد؛‌ از اينجاست كه در ابتداي تيتراژ يادآوري مي¬شود كه فيلم براساس هيچ يك از اناجيل ساخته نشده است. شخصيتي كه از مسيح در اين اثر به‌نمايش گذاشته مي¬شود، آنچنان¬كه در ساير آثار كارگردان آن، اسير نوعي دوگانگي ميان ماده و معناست. او در ميان انسانيت و الوهيت خويش سرگردان است؛ از طرفي مكاشفات باطني او را به سوي فداء و تصليب مي¬كشاند و از طرف مقابل وسوسه‌هاي شيطان و نفس رهايش نمي¬كنند. مسيح اين فيلم ـ كه بيشتر به شيطان شبيه است تا به خدا ـ تمام تلاش خود را به كار مي¬بندد تا از زير بار مسئوليت شانه خالي كند و به صليب نرود ولي در نهايت اين سرنوشت را مي‌پذيرد و به تبشير مي¬پردازد هرچند وسوسه‌ها تا روي صليب و بعد از آن نيز ادامه مي¬يابند. نقطه تمايز ساخته اسكورسيزي از فيلم¬هاي هم‌خانواده‌اش، مانور آن بر روي شخصيت مريم مجدليه است؛ چه اينكه كانون وسوسه‌هاي مسيح اين فيلم بر روي اين نقش متمركز است و براي اولين بار اين ايده طرح مي-شود كه زن بدكاره نجات¬يافته و هدايت¬شده توسط مسيح با او ازدواج مي‌كند و وجودش ميزبان فرزند مسيح مي¬گردد.
سال¬هاي پاياني قرن بيستم با دو فيلم ديگر اين حوزه سپري مي¬شود كه هر يك از آن¬ها ترسيم-كننده تأثير متفاوت ايمان مسيحي در ميان معتقدان است. فيلم هفت[۱۹] ماجراي قاتلي رواني و البته مسيحي است كه مصمم است هفت¬نفر از كساني كه مرتكب گناهان كبيره مي‌شوند را از صحنه روزگار پاك كند. از سوي ديگر استيگماتا،[۲۰] روايت زني گناهكار است كه همچون مسيح زخمي برفراز صليب، مواضع مشخصي از بدنش ـ مانند مچ¬هاي دست¬وپا ـ زخم برمي¬دارد تا از طريق اين رنج و نشانه، تحولي روحي در او صورت ¬پذيرد.
اين مرور گذرا بر شاخص¬ترين آثار سينماي مسيحي تا قبل از هزاره سوم ميلادي، فراهم¬كننده مجموعه¬اي رنگارنگ از تحولات و تغييراتي است كه بر سر يك موضوع واحد ايجاد شده است. اين تغييرات محتوايي و فرمي، در جريان تكرار پرداخت به موضوع مسيح و سعي چندباره در بازخواني سرنوشت او سبب گرديد تا هر بار ماجرا شكل و قيافه¬اي تازه به خود گيرد و رفته¬رفته از طريق هنر، تغيير در شناخت راستين مخاطبان حتي براي كليسا و دين¬مردان مسيحي عادي جلوه كند. نكته اساسي در اينجاست كه از منظر محتوا، گذر زمان براي مسيحيت همواره مصادف با تغييرات و تکاملات و انشعابات بسيار بوده است. هرچند در نگاه نخست اين موارد آنگونه که در ديگر تفکرات و مذاهب بشري به‌چشم مي¬آيد طبيعي به‌نظرمي‌رسد اما وجه تمايز مسيحيت با ديگران، آن است که تقريباً تمامي اين تغييرات، انشعابات و اقتباس¬ها برخاسته از خلاء علمي موجود در مورد حقيقت مسيح است؛ معضلي که هرآنچه به پيش مي¬آييم رنگ جدي¬تري به خود گرفته و باعث رواج روايت¬هاي تازه و متفاوتي از زندگي و پيام مسيح شده است كه نمونه روشن آن را مي‌توان در گوناگوني مضامين فيلم-هاي مسيحي مشاهده كرد.
در آستانه ورود به سومين هزاره ميلادي عرصه سينما آثار برجسته¬اي به خود ديد كه از توجه وي‍ژه به موضوع مسيح حكايت مي¬كردند؛ فيلم¬هايي كه هرچند يا به مانند آثار قبلي خود به روايتي مستقيم از مسيح پرداخته¬اند و يا از منظر انسان اين زمانه به اين بارگاه راه يافته¬اند اما همگي در انگيزش بي‌نظير مخاطبان خود مشتركند؛ چه اينكه غالب آنها در رديف پرفروش¬ترين فيلم¬هاي تاريخ سينما قرار گرفته¬اند.[۲۱]
آثار هنري و محصولات رسانه¬اي،‌ آينه درون¬نماي باورها، افكار و احساسات آدميان¬اند. چه اينكه اصلاً هنر بعد از علم و اخلاق مي¬آيد و در آخرين گام فرآيند شناخت قرار مي‌گيرد. از اين¬رو همان‌طور كه علم خالق اخلاق و هنر است،‌ هنر نيز مي‌تواند كاشف اخلاق و علم باشد و اين¬گونه مطالعه آثار و محصولات هنري جامعه بشري مي‌تواند به عنوان راهي براي پي¬بردن به آنچه در اذهان جامعه انساني در جريان است،‌ مورد استفاده واقع شود. با اين نگاه پرداختن اين¬چنين به مسيح در ساليان آغازين قرن بيست¬و¬يكم در متكامل¬ترين رسانه هنري بشر، نمايان¬گر رويكرد ويژه شناختي و احساسي انسان-ها به مسيح،‌ در اين برهه از زمان است؛ اما چرا؟
انسان امروز رفته¬رفته درحال دست¬يابي به احساسي همه¬گير است كه شايد در هيچ تكه از زمان به‌وجود نيامده باشد. انديشه رسيدن به پايان دنيا از سويي و احساس گرفتارآمدن در بحران معنا از سوي ديگر زمينه¬ساز تبادر فكر نجات در ضمير آدميان شده و گويا آنها را در انتهاي يك راه طي¬شده، در ابتداي دوراهي ماده و معنا، زمين و آسمان و به بياني ديگر شيطان و خدا قرارداده است.
نزديكي به سال دوهزار ميلادي، خود انگيزه¬اي است براي پرسش از مبداء اين تاريخ و اين كه دوهزار سال از چه واقعه و ميلاد چه كسي مي¬گذرد؟ از اين رو زمينه زماني مربوط به تغيير تاريخ از هزاره دوم به هزاره سوم ميلادي مي‌تواند يكي از علل انگيزش نسبت به مسيح قلمداد شود و از خواهشي فراگير براي دانستن اين مسئله خبر دهد. هم¬چنين انديشه بازگشت دوباره مسيح در آخرالزمان اگر با باورهاي هزاره¬گرايي كه برخاسته از عمق تمدن¬ها و اديان كهن است درنظرگرفته شود، بعد ديگري از مسئله را معنا مي¬بخشد.
احساس آخرالزماني انسان اين عصر كه يا در مواجهه با مشكلات و بحران‌‌هاي غيرقابل شمار اوست و يا برخاسته از قياس شرايط كنوني زندگي با نشانه‌هايي از آخرالزمان كه در كتب مقدس و باور‌هاي فرهنگي به يادگار مانده و يا حاصل بن¬بست ناشي از مادي¬گرايي و انسان محوري دنياي متجدد، البته بهانه¬اي قوي براي توجه به معنويت مسيحي است؛ با توجه به اين كه مسيحيت علاوه بر غلبه جمعيتي پيروانش بر معتقدان ساير اديان، در مفهوم عام و كلي حتي براي بي‌دينان، نماينده خداپرستي است تا آنجا كه در مقياس جهاني، معنويت نمي‌تواند خود را از آموزه‌هاي مسيحي بركنار بداند. بدين¬ترتيب شايد بتوان در پاسخ به چرايي گرايش بشر امروز به مسيح، به بررسي اين زمينه‌ها پرداخت: احساس نزديكي به پايان تاريخ، ضرورت نجات و منجي، بحران معنا و شيطان¬گروي و دكترين بازگشت دوباره مسيح.
فيلم¬هايي كه اوضاع موجود را براساس به¬سرآمدن زمان زندگي اين¬چنيني انسان تفسير مي¬كنند و به استقبال پايان تاريخ مي¬روند، گونه¬اي از آثار مرتبط با موضوع محل بحث را تشكيل مي‌دهند؛ به¬هم-خوردن نظم طبيعي زندگي و يا دخالت موجودات فراانساني در سرنوشت بشر در آثاري همچون نشانه‌ها، جنگ ستارگان، روز استقلال، جنگ دنياها، آرماگدون، كينگ¬كونگ و روز بعد از فردا از همين فضاي فكري حكايت مي¬كنند. در حالتي مشابه نياز به ظهور و بروز يك منجي براي بهبود وضعيت نامطلوب پيش آمده سبب مي¬شود تا فيلم¬هايي از قبيل ماتريكس،[۲۲] مرد عنكبوتي،[۲۳] بازگشت سوپرمن،[۲۴] مردان ناشناخته[۲۵] و شگفت‌انگيزان[۲۶] به تصوير درآيند. منجيان مطرح در اين آثار، همانند الگوي مسيح، افراد برجسته¬اي از مجموعه آدم¬ها هستند كه از روي دلسوزي و فداكاري تصميم مي‌گيرند تا قدرت و مزيت فوق¬العاده خود را در خدمت نجات خلق به¬كارگيرند و در اين¬ راه هرچند مورد بي¬مهري و حتي مخالفت قرار مي‌گيرند اما انگيزه قوي و متعالي آنها در راه رسيدن به هدف كارساز مي¬شود و عمليات نجات صورت مي‌پذيرد.
گروه ديگري از فيلم¬ها به دغدغه و معضلات رواني و روحي انسان¬هاي دربند اين زمانه مي¬پردازند و هرچند ظاهراً سعي مي¬كنند تا براي غلبه بر مشكلات و رهيدن از دام دل¬مشغولي¬هاي جان¬فرسا راه¬حل ارائه كنند اما در واقع بر شدت بحران¬ها مي‌افزايند و تنها آجري بر بناي متزلزل روحيات و افكار پريشان مخاطبان خود مي‌افزايند. گذشته از آثاري كه با چاشني ترس و خشونت قصد ايجاد معنويت‌هاي كاذب دارند، فيلم¬هايي همچون روياهايي كه مي¬آيند،[۲۷] ديگران[۲۸] و خانه نه -نفره[۲۹] برآنند تا ضمن ترسيم الگويي براي زندگي و مرگ كه معمولاً بر تناسخ استوار است، قدري از اضطراب مخاطبان غرق در ماده و ماشين بكاهند.
هم¬چنين صرف¬نظر از فيلم¬هايي مانند كنستانتين،[۳۰] طالع¬نحس،[۳۱] ارباب حلقه‌ها[۳۲] و هري‌پاتر[۳۳] كه ظاهراً سازندگان¬شان از خدا نااميد شده و در جستجوي بتي در ميان نيروهاي شيطاني¬اند، به آخرين و مشخص¬ترين دسته از آثار سينمايي روز مسيحي مي‌رسيم؛ قلمرو آسمان[۳۴] در رابطه با لشگركشي صليبيان به زادگاه عيسي، رمز داوينچي[۳۵] كه روايت تازه¬تري از ازدواج مسيح دربردارد و داستان تولد[۳۶] كه در آستانه كريسمس ماجراي ميلاد مسيح را به تصوير درآورده، از اين دست به‌حساب مي¬آيند اما در اين بين روايت رنج¬هاي مسيح حكايتي ديگر است!
فيلم مصائب مسيح[۳۷] كه ساخته مل گيبسون،[۳۸] چهره مطرح‌هاليوود است، جديدترين اثري به شمار مي¬آيد كه مستقيماً به سراغ داستان مسيح رفته و در قالب يك كليپ طولاني، روايتي هنري از اين داستان را به نمايش گزارده است. شايد اغراق نباشد اگر اين فيلم را تأثيرگزارترين اثري كه تاكنون در رابطه با مسيح ساخته شده است بناميم. چه اين¬كه جريان توزيع، استقبال، فروش و نيز بازتاب آن در سطح عمومي مؤيد اين نظر است.
گيبسون كه خود يك كاتوليك معتقد است و در شاخه مذهبي خاندان مقدس عضويت دارد، چنان به روايت مصائب مسيح پرداخته كه گويا يك عمر فعاليت هنري و سينمايي خود را مقدمه¬اي براي اين كار قرار داده¬ و تحت تأثير پدر ـ كه او نيز مسيحي متعصبي است ـ تهيه، نوشتار، كارگرداني و همه هزينه‌هاي فيلمش را خود برعهده گرفته است؛ اين خاستگاه دروني سازنده فيلم، همان حلقه مفقوده اخلاق در فرآيند شناخت است كه حضورش در اين اثر به تنهايي بخش مهمي از تأثيرگزاري آن را تضمين كرده و آن را نسبت به نمونه‌هاي قبلي كه از وجود چنين پايه¬اي قوي محروم بودند، متمايز ساخته است. البته هوشمندي گيبسون را نيز نبايد از نظر دور داشت؛ عاملي كه براساس زمان-سنجي و نيازسنجي صورت¬گرفته در رابطه با مخاطبان به كمك ساير عواملي كه تحليل آنها گذشت، فروشي بيش از بيست¬برابر هزينه توليد و توزيع فيلم را براي او به ارمغان آورد. ردپاي اين فراست و دقت را در ساختار محتوايي فيلم نيز مي‌توان ديد؛ مصائب مسيح بنا ندارد تا همچون آثار مسيح زفيرلي، استيونس و پازوليني روايتي لفظ‌به‌لفظ از كتاب‌مقدس به¬دست دهد. همچنين قصد ندارد تا همچون اسكورسيزي در آخرين وسوسه‌هاي مسيح و ران‌هاوارد در رمز داوينچي به افسانه¬سرايي و اسطوره¬سازي بپردازد بلكه گيبسون كوشيده است تا با پرداختن به ساعات پاياني عمر مسيح، ضمن فرار از چنگ مخاصمات كلامي و دعواهاي الهياتي در باب ماهيت او، تنها و تنها مصائب مسيح را به تصوير كشد. هرچند اين رويه، به دوري از متن اصلي نيانجاميده و پاي¬بندي اثر به انجيل البته با بهره-گيري از تفاسيري كه به روايت اثر جذابيت بيشتري بخشيده¬اند، در جاي¬جاي فيلم قابل مشاهده است.
قالب و فرم اين اثر نيز، هم¬چنان كه محتوا و ساختارش، ‌بي¬نظير مي¬نمايد. انتخاب بازيگران و گماردن آنان در بطن شخصيت¬هاي داستان كه از دشوارترين بخش¬هاي توليد فيلم¬هاي اين¬چنيني است، در مصائب مسيح به بهترين شكل صورت پذيرفته؛ از انتخاب جيمز كاويزل[۳۹] براي نقش مسيح ـ كه يكي از پنج فرزند خانواده¬اي كاتوليك است و دوران جواني¬اش را با ورزش و تعاليم مذهبي سپري كرده است ـ گرفته تا گزينش بازيگران نقش¬هاي مريم مقدس، شيطان، حاخام¬هاي يهودي، فرماندار و سربازان رومي، همگي نشان از دقت¬نظر گيبسون بر تناسب شخصيت بازيگران با نقش¬هاي آنان دارد، چه اوج اين روند را مي‌توان در انتخاب بلوچي[۴۰] براي نقش¬ مريم مجدليه به نظاره ¬نشست؛ قرارگرفتن بازيگري كه در ديد تماشاگران و ذهنيت مخاطبان تناسب زيادي با زنان بدكاره دارد در نقش فاحشه¬ای كه در مقابل مجازات كاهنان يهودی توسط مسيح نجات مي‌يابد و در ادامه در رنج دستگيري و به‌صليب¬كشيدن او مي¬سوزد، اين امكان را فراهم مي¬سازد تا گناه¬كارترين انسان¬ها هم بتوانند از طريق هم¬حسي با او، روزنه¬اي به نجات بيابند. درست مانند نقش¬هاي ديگري كه كارگردان اجازه مي‌دهد همه مخاطبان از كوچك و بزرگ و مرد و زن،‌جايي براي حضور در كنار مسيح اين فيلم بيابند؛ آنجا كه كودكي در انبوه آزاردهندگان مسيح كاسه¬آبي به دست او مي‌دهد و يا دختركي پارچه خود را به خون دست و صورت مسيح تبرك مي¬كند و بر فراز همه اين¬ها بازي استادانه مرگنسترن[۴۱] در نقش مريم مقدس كه صبورانه، قدم¬به¬قدم همراه مسيح مي¬رود و در زير هجوم نگاه‌هاي بي¬تفاوت مردم و خنده‌هاي مستانه سربازان رومي، نه تنها سعي در پنهان¬ نمودن مصيبت خود دارد كه می‌كوشد پناهي براي ديگر داغ‌داران پسرش باشد.
مصائب مسيح فرصتي است تا بيننده در حدود دو ساعت بتواند در سفري به گذشته، همچون يكي از ساكنان شهر اورشليم آن روزگار، لحظه‌به‌لحظه در جريان به‌صليب‌كشيدن مسيح قرار گيرد. انتخاب منطقه جغرافيايي شهر و ترسيم طبيعي فضاها و نماهايي از باغ جتسيمان تا خيابان غم¬ها و كوه محل تصليب و گزينش زبان آرامي و عبري در فيلم كه اثرگزاري ديالوگ¬ها و شخصيت¬ها را دوچندان مي‌كند، در كنار كادربندي موفق كه مانع از دلزدگي ناشي از حضور هميشگي مسيح در جريان فيلم مي¬شود و بازگشت¬هايي به كودكي او و تعاملات و گفتگو¬هايش با مادر و حواريون از جمله تمهيداتي به‌شمارمي¬روند كه براي ترسيم دقيق فضاي داستان رعايت شده¬اند. علاوه بر اين بسترسازي براي توزيع و تبليغ فيلم، چه با به‌راه‌انداختن جنجال¬هاي ديني رسانه¬اي بر سر محتواي آن و چه با ارائه همزمان فيلم حتي در كشورهاي اسلامي‌ و عربي باعث شد تا جماعت افزون¬تري مخاطب پيام مسيح البته از زبان گيبسون باشند.
با اين همه توصيف و تعريف و برخلاف رويه رايج، گمان نمي¬رود كه مصائب مسيح حامل صادقي براي اعتقاد و ايمان مسيحي بوده باشد. اين فيلم همچون ساير آثار قبلي گرفتار يك¬جانبه¬گرايي است و همچنان كه هركدام از فيلم¬هاي اين¬چنيني بر بعدي از ابعاد ماجراي مسيح تكيه كرده و به بزرگ-نمايي آن مي¬پرداخته¬اند، به¬نظر مي‌رسد توجه به مصائب و رنج¬ها مانع از به تصويركشيده¬شدن همه ابعاد شخصيت مسيح شده است آنچنانكه گيبسون در يك انتخاب گزينشي از همه گفتگوها و مناظرات عيسي با مردم و به¬خصوص سران يهود چشم پوشيده و تنها لباس تسليم و دل¬سپردن به تقدير را بر تن مسيح برگزيده است؛ شخصيتي كه نه در هنگامه دستگيري و محاكمه و نه آن زمان كه صليب خودش را بر دوش مي¬كشد و نه در پايان داستان، هيچ¬گاه از خود دفاع نمي¬كند و حرفي جز اين ندارد كه رنج¬ها مستحق كسي است كه حتي براي دشمن خويش سرشار از محبت است!
از سوي ديگر گيبسون در آثار قبل و بعد خود نشان داده است كه در ساختن فضاي فوق خشن تخصص دارد. با كمي تأمل بيشتر مي‌توان تأثير مصائب مسيح بر خاطب را در نتيجه استفاده ابزاري كارگردان از معنويت و خشونت دانست؛ آنجا كه لطافت موضوع فيلم از يك¬سو بسترساز برهنگي ذهن و اعتقاد و احساس مخاطب مي¬شود و از سوي ديگر اين وضعيت آماج حملات و فشارهاي روحي و عصبي قرار مي‌گيرد كه گيبسون با استفاده از هر آنچه در چنته داشته ـ از به‌كارگيري موسيقي گرفته تا بهره¬مندي از رايانه براي نشان¬دادن زخم¬هاي پيكر مسيح ـ به مخاطب هديه مي¬كند؛ و اينچنين شاخص¬ترين اثر سينماي مسيحي به فيلمي تبديل مي¬شود كه هرچند موضوع آن ديني اما روش آن تماماً غيرديني است.
بزرگترين مسئله مسيحيت تا زمان ما همچنان که در ابتداي راه خويش، همان موضوع تکراري حقيقت ماهيت و سرگذشت عيسي مسيح است و روايت داستان و پيام حقيقي مسيح، نياز و دغدغه هميشگي مسيحيان، از گذشته تا امروز! به راستي چگونه مي‌توان سردرگمي آثار هنري¬ و سينمايي مسيحي را بدون برطرف¬كردن ابهام علمي آن¬ها از بين برد؟ آنجا كه بار ديگر اهميت درنظرگرفتن مراحل سه¬گانه شناخت و رعايت ترتيب آنها مشخص مي¬شود، ضرورت رجوع به منبعي قابل‌اعتماد كه حقيقت مسيح را تلاوت كند، ‌براي برون¬رفت از گمراهي موجود بيش‌ازپيش احساس مي¬شود؛ مرجعي كه ابتدا و انتهاي زندگي و سرنوشت مسيح را نه از منظر انساني و خدايي بلكه در قالب رسالت و پيامبري بازگو كند.

پی‌نوشت‌ها
* اين مقاله در دومين شماره فصل‌نامه ادبي، هنري <عصر آدينه> به چاپ رسيده است.
۱. این اصطلاح از آنجا گرفته‌شد که هندیان قدیم حیوان خاص مورد پرستش خود را توتم نامیدند و از قبیله خود و هر یک از افراد آن را نیز چنین یادکرده‌اند و بعدها این اسم مأخذ قرارداده شده و پرستش اشیاء و حیوانات به‌طور‌کلی توتم‌پرستی نام گرفته‌است. این توتم‌ها معمولاً حیوان و احیاناً به‌صورت گیاه بوده‌اند که برای متحدساختن افراد قبیله با یکدیگر عامل مؤثری به‌حساب می‌آمدند؛ همچنين همه افراد یک قبیله می¬پنداشتند که به وسیله توتم با یکدیگر ارتباط دارند یا همه از آن به وجود آمده¬اند.
۲. ر.ك: ويل دورانت،‌ تاريخ تمدن، ج۱، فصل چهارم، معبودهاي مختلف ديني.
۳. مسيح در ابتدا يشوعا ناميده مي¬شد و بعد¬ها تحت همين‌تأثير به عيسي (Jesus) تغييرنام يافت كه قرابت زيادي با لفظ زئوس (Zeus) دارد؛ (Zeus => Jesus).
۴. ر.ك: ويل¬ دورانت، ‌تاريخ تمدن، ج۲، تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، ۱۳۷۸، صص ۲۰۹ و ۲۱۱.
۵.The Robe (۱۹۵۳)
۶. Lloyd C. Douglas
۷. Luis Buñuel (۱۹۰۰-۱۹۸۳)
۸. Nazarín (۱۹۵۹)
۹. Viridiana (۱۹۶۱)
۱۰. Fratello sole, sorella luna (۱۹۷۲)
۱۱. Franco Zeffirelli
۱۲. Jesus of Nazareth (۱۹۷۷)
۱۳. The Greatest Story Ever Told (۱۹۶۵)
۱۴. Vangelo secondo Matteo (۱۹۶۴)
۱۵. Jesus (۱۹۷۹)
۱۶. The Last Temptation of Christ (۱۹۸۸)
۱۷. Nikos Kazantzakis
۱۸. Martin Scorsese
۱۹. Se۷en (۱۹۸۸)
۲۰. Stigmata
۲۱. www.IMDB.com
۲۲. The Matrix Revolutions
۲۳. SpiderMan
۲۴. Superman Returns
۲۵. X-Men
۲۶. The Incredibles
۲۷. What Dreams May Come
۲۸. The Others
۲۹. House of ۹
۳۰. Constantine
۳۱. The Omen
۳۲. The Lord of the Rings
۳۳. Harry Potter series
۳۴. Kingdom of Heaven
۳۵. The Da Vinci Code
۳۶. The Nativity Story
۳۷. The Passion of the Christ
۳۸. Mel Gibson
۳۹. James Caviezel
۴۰. Monica Bellucci
۴۱. Maia Morgenstern

منبع : وب سایت شخصی یاسر آیین   http://yaseraeen.ir

طیب حاج رضایی از زبان برادرزاده اش (امیر حاج رضايی)

 امیر حاج رضايي در گفتگو با اعتماد با بیان اینکه هميشه سعي کرده ام درباره طيب حاج رضايي صحبت نکنم و کنار اين جريان باشم گفت : تعريف از طيب اين شائبه را ايجاد مي کند که به دنبال بهره برداري از آنچه بر او گذشته هستم و اظهارنظرهاي منفي هم قطعاً مرا آزار مي دهد.

وی در ادامه افزود : ابتدا بايد اين قشر را بشناسيم. زمان ما مي گفتند «جاهل ها» که لفظ خوبي نبود. توي آن قشر آدم هايي بودند که ناجوانمرد بودند و آدم هايي هم بودند که جوانمرد بودند و از مال و ناموس مردم هم امانتداري مي کردند. همه اينها را به يک چوب راندن، کار اشتباهي است. طيب در زمان جواني که من به دنيا نيامده بودم يا سن خيلي کمي داشتم، آدم شري بود و زياد دعوا مي کرد اما وقتي به بندرعباس تبعيد شد...

طيب يک مقطعي به ميدان انبار گندم آمد و صاحب حجره شد و روابط عمومي اش هم خيلي خوب بود و به او اجازه واردات موز را دادند.

حاج رضايي ادامه داد : در واقع طيب يک دوره جواني داشت که شرور بود و نوخاسته بود و مي خواست در آن عصر اسمي به هم بزند. در آن بخش، حبسي به حبس ديگر و کلي دعوا و ماجرا داشت. در بخش دوم که بخش نمونه زندگي اش بود، به رفاه در زندگي اش رسيد و در آن دوره ساعت يک بعد از نيمه شب مي رفت ميدان، برايش بار مي آوردند، ساعت 9 صبح صبحانه مي خورد و يک ساعت بعد خانه بود. اين سيستم و ساعت کاري اش بود. بعد زماني که وليعهد به دنيا آمد، در پايين شهر چراغاني کرد و محله را آذين بندي کرد و با شاه سلام و عليک داشت.

وی در پاسخ به اعتماد مبنی بر اینکه آدمي که تازه از تبعيد برگشته، چطور يکدفعه به لايه هاي بالاي جامعه مي رسد؟ گفت : به لايه هاي بالا نرسيده. اين حاصل يک اتفاق است که وليعهد در بيمارستان مادر چهارراه مولوي به دنيا مي آيد. نمي دانم شايد مي خواستند طبقه پايين جامعه را جذب کنند. طيب هم محله را چراغاني مي کند و اتفاقي چند بار با شاه روبه رو مي شود. اين اتفاق که تکرار نمي شود؛ که طيب را بخواهند که به دربار برود يا جاهاي ديگر. پس او به لايه هاي بالا نرسيده بود. گذشته از اين مسائل، طيب حاج رضايي ديدگاه مذهبي داشت. اينجا يک تضاد بزرگ وجود دارد. در واقع اين آدم پر از پارادوکس و تضاد است. تمام دهه اول محرم را تکيه داشت و شب هاي تاسوعا و عاشورا هم خرج مي داد و به اين کارها اعتقاد داشت. آن پيراهن مشکي که تنش مي کرد، به خاطر اعتقادش بود يا در عاشورا پابرهنه راه مي رفت يا فرض کنيد 3 روز آخر را آب نمي خورد و نذر داشت که در اوج عزاداري تشنه باشد. خب شهرت زيادي پيدا کرد. اين شهرت حاصل اين بود که خيلي سخاوتمند بود، خانواده هاي زيادي را تحت پوشش خودش قرار داده بود و در جامعه خودش که حالا يا مي گويند جاهلان يا لوطي ها يا عيارها - هرکسي هر اسمي مي خواهد رويش بگذارد - با معيارهاي آنها، به طيب نمره بالا مي دادند. مثلاً مي گفتند بين اينها چه کسي از همه بهتر بوده؟ يکي مي گفت ناصر فرهاد، چون دعوايي بوده و خوب داد مي زده. يکي مي گفت حسين رمضان يخي. بعد يکي آمد يک مانيفست داد که چرا طيب از همه اينها بهتر و بالاتر است و در اين جماعت، قهرمان المپيک است،آمد گفت؛

1- طيب تنها کسي است که لقب ندارد؛ طيب حاج رضايي 2- از همه بيشتر حبس رفته... از همه بيشتر دعوا کرده... از همه بيشتر سفره انداخته... از همه بيشتر دست توي جيبش کرده... از همه بيشتر پول ميز حساب کرده. حالا اين وسط خاطراتي هم تعريف مي کردند؛ کافه يي در بهارستان بوده به نام فيض که جاهل ها آنجا مي نشستند و آخر شب طيب ميز همه را حساب مي کرد. يک بار يک بنده خدايي مي رود پول ميزش را حساب کند. صاحب آنجا بهش مي گويد؛ «اگر در دکان من را مي خواهي ببندي، پول ميزت را بده، آنوقت خودت هم زنده بيرون نمي روي...» به هرحال از جهت مالي و اسم و رسم و شهرت هم شرايطش خوب بود و يک پايگاه در جنوب شهر ميان مردم پيدا کرده بود؛ دوستش داشتند و اسمش را با احترام مي آوردند. البته مخالفاني هم داشت تا اينکه رسيد به 15 خرداد و بخش پاياني زندگي اش.

حاج رضايي درباره منشاء این مخالفت ها اظهار داشت : يک چيزي مي گفتند که من صحت آن را هنوز نمي دانم. مي گفتند يک بار که در چهارراه مولوي اين مراسم بوده، مشاجره يي بين عموي من و سپهبد نصيري ايجاد مي شود. بعضي ها مي گويند يکي از عوامل کشتن طيب، همين نصيري بوده که من هنوز مطمئن نيستم. به هرحال بعد از ماجراي 15 خرداد دستگير شد، 6 ماه هم حبس شد و دو تا دادگاه تشکيل دادند؛ بدوي و تجديدنظر و در هر دو حکم اعدام صادر شد. در دادگاه اول، 7 نفر يا بيشتر به اعدام محکوم شدند و در دادگاه دوم 2 نفر، عموي من و اسماعيل رضايي که هر وقت در دادگاه صدايش مي زنند «حاج اسماعيل حاج رضايي»، اعتراض مي کرد که من حاج رضايي نيستم و واقعاً هم نسبتي با عموي من نداشت. خيلي ها اميدوار بودند شاه با توجه به شناختي که از طيب دارد، حداقل يک درجه به او تخفيف بدهد و حکم اعدام تبديل به حبس ابد شود اما...

وی در رابطه با نگاه طیب به علما گفت : ببينيد در دادگاه مي گفتند شما دسته راه مي انداختيد و روي علم ها عکس آيت الله خميني را مي گذاشتيد. طيب هم گفت؛ «من هميشه به مراجع تقليد اعتقاد داشتم و احترام مي گذاشتم. قبلاً هم عکس آيت الله بروجردي را مي گذاشتم و حالا هم عکس آيت الله خميني را مي گذارم و باز هم اگر باشم از عکس آنها استفاده مي کنم.» اين چيزهايي بود که من خودم در دادگاه شنيدم. به هرحال شنبه 11 آبان، ساعت 5 صبح اين اتفاق افتاد و اعدام شد.

امیر حاج رضايي درباره اعدام طیب حاج رضایی نیز گفت : صحنه خيلي بدي بود. ما که در مراسم نبوديم اما آنها جسد را تحويل دادند. وقتي تحويل دادند و جسد را ديدم، بعد متوجه نشدم، چطور من را بلند کردند. چيزي حدود 17، 18 تا گلوله خورده بود و تمام رگ و پي اش زده بود بيرون. يعني بدن تمامش شکافته شده بود و هنوز چشم هايش بسته بود. آن بنده خدا اسماعيل رضايي، افتاده بود و تير خلاص را توي دهانش زده بودند اما عموي من با صورت خورده بود زمين و صورتش هم خون آلود بود که آن تير را به شقيقه اش زدند و گفتند؛ تير خلاص... من خودم آن صحنه را ديدم تا جايي هم که يادم مي آيد، غسال مدام پنبه توي اين سوراخ ها مي کرد. يعني همه جاي بدن سوراخ سوراخ شده بود. يک شمايل شهيد گونه يي داشت. به هر حال من را بيرون آوردند و نفهميدم چه کسي من را بيرون برد.نشسته بودم و مي ديدم که دارند طبق وصيتش در شاه عبدالعظيم کنار مادرش، خاکش مي کنند.

خب اين هم قسمت هايي از زندگي طيب که در حافظه من بود. شايد اگر پدرم بود، کامل درباره همه چيز اطلاعات داشتم و حرف مي زدم. اينها پدرشان چند تا زن داشت. فقط پدر من و عموي من، تني بودند و از يک مادر، اسم هاي شان هم «طيب» و «طاهر» بود.

حاج رضایی درباره سرنوشت حسين رمضان يخي گفت :حاج رضايي؛ اول انقلاب يک گوشه مرد. اينها يکي يکي در انزوا و بي خبري و تنگدستي کارشان تمام شد چون دوره شان تمام شده بود. دوره يي شده بود که وقتي يکي از اينها حرف مي زد، بهش مي گفتند؛ «گنده شما که طيب بود، آن بلا سرش آمد، شما حرف حساب تان چيه؟»

با کشتن طيب، عصر اينها به پايان رسيد.

مصر ،طیب حاج رضایی و روزی 500 ضربه شلاق

ساواک با تهدید و تطمیع عده ای جوان بین 15 تا 25 سال را وادار می کرده که بنویسند طیب به آنها 25 قران پول داده است.این نامه را به امضای بسیاری رسانده اند و به طیب فشار اورده اند که اعتراف کند که از یک مصری 300 هزار توان پول دریافت کرده و قسمتی از آن را هم به امام خمینی(ره) داده است.از اینرو روزی پانصدضربه شلاق در زندان به او زده می شده است.

توضیح اینکه در زمان حکومت عبدالناصر حمایت های معنوی از سوی مصر صورت می گرفت که چندین بار حکومت پهلوی، مصر را به دخالت در امور کشور متهم می کرده است.

مستند ساعت 25( قسمت رد افعی - درباره نفوذ صهیونیزم در آمریکا) + دانلود

یکی مستندها ساخته نادر طالب زاده،مستند ساعت 25 است که نادر طالب زاده درباره آن می گوید:«سال 69 سفرى به آمریکا رفتم، دیدم چقدر گداها در خیابان زیاد شده، در بازگشت ‏با موافقت‏حوزه هنرى به آمریکا رفتم و حدود سه ماه درباره فقر در آمریکا تصویر بردارى کردم. اینجا بود که شهید آوینى به کمک من آمد. حتى قبل از رفتن هم چند جلسه باایشان داشتم، خیلى مرا تشویق کرد و پیشنهادهایى داد و حجم اعظم کار را براى تدوین به آقای فارسی سپرد ...». برای تهیه کسب اطلاعات بیشتر درباره این مستند و تهیه آن می توانید به این آدرس مراجعه کنید.مدتی قبل یک قسمت از این مستند که با نام «آبی در سیاهی» درباره موج اسلام گرایی در آمریکاست در این لینک تقدیم کاربران شد.حال قسمت دیگری از این مستند با عنوان «رد افعی» و درباره نفوذ صهیونیزم در آمریکاست تقدیم می گردد.

دانلود «رد افعی» مستند «ساعت 25»،قسمت اول: با کیفیت 56kbps  و با اندازه 2.90مگابایت - با کیفیت 100kbps  و با اندازه 8.9مگابایت  - با کیفیت 256kbps و با اندازه 20.18مگابایت .

دانلود «رد افعی» مستند «ساعت 25»،قسمت دوم: با کیفیت 56kbps  و با اندازه 3.48مگابایت - با کیفیت 100kbps  و با اندازه 10.8مگابایت  - با کیفیت 256kbps و با اندازه 28.67مگابایت .

دانلود «رد افعی» مستند «ساعت 25»،قسمت سوم: با کیفیت 56kbps  و با اندازه 4.19مگابایت - با کیفیت 100kbps  و با اندازه 13.09مگابایت  - با کیفیت 256kbps و با اندازه 29.50مگابایت .

کلیپ "I am Your  hope" در حمایت از قیام مردم مصر + دانلود

سامی یوسف خواننده و آهنگساز مسلمان در اثری جدید با نام "I am Your  hope" به حمایت از قیام مردم مصر مصر پرداخت

دانلود کلیپ "I am Your  hope" در حمایت از قیام مردم مصر با اندازه 6مگابایت .

آب در هاون

 

"آب در هاون" عنوان مجموعه مستندی بود که درباره آخرین تلاش های شرق و غرب برای حفظ رژیم شاه ، به نویسندگی و کارگردانی سعید مستغاثی توسط رضا جعفریان در 5 قسمت 30 دقیقه ای برای گروه مستند تلویزیون تهیه شد که در دهه فجر 1388 از شبکه 2 سیما پخش گردید. متن این مجموعه را می توانید در لینک زیر بخوانید:

متن قسمت چهارم مجموعه مستند "آب در هاون"

متن قسمت سوم مجموعه مستند "آب در هاون"

متن قسمت دوم مجموعه مستند "آب در هاون"

متن قسمت اول مجموعه مستند "آب در هاون"

تقابل آینده‌گرایی ایرانی و آمریکایی

 

 
چکیده
ايدئولوژي دربرگيرنده سه عنصر هويت، موعوديت و جهانيت است که براساس تعريف اين عناصر، راهبرد عملي هر مکتب شکل مي‌گيرد. نويسنده مقاله حاضر کوشيده است در تبيين اختلافات و تعارضات ميان ايالات متحده آمريکا و جمهوري اسلامي ايران، به سطح عميق‌تري از تحليل‌ها بپردازد و تقابل اين دو کشور که نماينده دو جريان آينده‌گرايي محسوب مي‌شوند را در تفاوت ايده‌ها جستجو کند.
در بخش نخست پس از توضيح چارچوب نظري بحث، هويت، موعوديت و جهاني‌شدن ايراني براساس فرهنگ و سنت ايراني ـ اسلامي موردبحث قرار گرفته و بر نقش مؤثر امامت و مهدويت در آينده‌گرايي ايراني تأکيد شده است.
در قسمت بعد، هويت، موعوديت و جهاني‌شدن آمريکايي به تحقيق رفته است و ريشه‌هاي ديني و فلسفي ليبراليزم به‌عنوان درونمايه آينده‌گرايي آمريکايي مورد بررسي قرار گرفته است. نيز به جريان يوتوپيانيسم و آثار آن در اين نوع آينده‌گرايي اشاره شده است.
در بخش پاياني نيز چشم‌انداز تقابل اين دو نوع آينده‌گرايي که هر يک موعوديت بديلي نسبت به ديگري در پيش گرفته است بررسي شده و مؤلفه‌هاي دو مدل دسته‌بندي و تبيين گرديده است. همچنين فرضيه پژوهش مبني بر تفاوت ايده‌هاي اين تقابل و اثر آن بر تقابل ماده‌هاي آن توضيح يافته است.

واژگان کليدی
هويت، موعوديت، جهاني‌شدن، آينده‌گرايي، جمهوري‌اسلامي‌ايران، مهدويت، ايالات‌متحده‌آمريکا، يوتوپيانيسم، خشونت، صلح جهاني

ـــ این مقاله به پنجمین همایش بین‌المللی دکترین مهدویت ارائه گردید و به عنوان مقاله برگزیده پذیرفته شد. همچنین علاوه بر چاپ در جلد سوم کتاب مجموعه مقالات همایش، در شماره یازدهم فصلنامه علمی پژوهشی مشرق موعود به چاپ رسید.

۱. چارچوب نظري
زندگي بشر مجموعه‌اي از پديده‌هاي ممکن را دربرمي‌گيرد که نه‌تنها به آنچه تاکنون به‌وقوع پيوسته و در شمار موجودات به‌ حساب مي‌آيد محدود نمي‌گردد که آرزوها و ايده‌آل‌هايي که انتظار وقوع‌شان در آينده مي‌رود را هم شامل مي‌شود. بر اين اساس، عمل انسان بر اساس شناخت و ارزيابي وضعيت موجود و ترسيم و تحليل شرايط مطلوب شکل مي‌گيرد و ايدئولوژِي نيز ـ که متضمن برنامه عمل آدمي است ـ هم قضاوت‌هاي واقعي و <هست‌ونيست‌>ها را شامل مي‌شود و هم قضاوت‌هاي ارزشي و <بايدونبايد>ها را دربرمي‌گيرد. در حقيقت،‌ ايدئولوژِي، ‌نظامي از ايده‌ها و قضاوت‌هاي روشن و سازمان‌يافته است که براي توصيف، ‌تبيين، استنتاج يا توجيه موقعيت يک گروه يا جامعه به‌کار مي‌رود و اساساً از ارزش‌ها نشأت مي‌گيرد و رهنمود دقيقي براي عمل تاريخي اين گروه يا جامعه ارائه مي‌دهد.[۱]
ايدئولوژي شامل <اخلاق> و <سياست> و توضيح‌دهنده نحوه تعامل اين‌ دو و برآمده از نحوه ارتباط آنها است که به عنوان مثال مي‌توان ايدئولوژي ليبرال را برآمد از اخلاق اومانيستي و دولت سکولار و بي‌طرف دانست.[۲] اخلاق، دستگاهي از ارزش‌هاست که مراتب نيک و بد ميان پديده‌ها را تعيين مي‌کند و هدفش ايجاد و شکل‌دهي بهترين روابط ميان انسان‌هاست و درصدد است برمبناي احکام جاودانه خويش هر پديده‌اي را چنان در جايگاه خود بنشاند که هستي را ساماني غايي دهد و از فساد و تباهي برهاند. به‌عبارت ديگر، اخلاق مي‌خواهد ساخت قدرت را مهار کند و انسان و جهان را به وضع مطلوب اخلاقي برساند. از سوي ديگر، سياست، معطوف به واقعيت‌هاي موجود بوده و مجموعه‌اي از روش‌ها و قواعد دست‌يابي و کنترل قدرت را شامل مي‌شود. در واقع، سياست به نظام جهاني نظر دارد و ناظر بر واقعيت‌ها و توزيع قدرت در سطح جهان است و در مقابل، اخلاق به نظم جهاني و وضع ايده‌آلي که در آن ارزش‌ها حاکميت يافته‌اند، معطوف است.
ايدئولوژي که با اين دو حوزه مهم زندگي بشر پيوندي عميق دارد، درصدد است تا به‌نحوي ميان واقعيت‌ها و ايده‌‌آل‌ها رابطه ايجاد کند و سياست و اخلاق را با يکديگر درآميزد. اين ارتباط در جريان تشکيل دولت اخلاقي شکل مي‌گيرد و اينچنين دولت اخلاقي،‌ کارکرد اخلاق را تکميل مي‌کند و با توسعه احکام اخلاقي در ميان جامعه و اصرار بر تبعيت از آنها، در خدمت آن قرار مي‌گيرد. در واقع، در بستر ايدئولوژي و تشکيل دولت اخلاقي، اخلاق سياست را به‌کار گرفته و سياست خود را با اخلاق تعريف، ‌توجيه و تشريع مي‌کند. در چنين زمينه‌اي هر ايدئولوژِي مدعي است که سياست آن هميشه در جهت پديدآوردن انساني‌ترين و اخلاقي‌ترين جهان در حرکت است و غايتش رساندن بشر به سرمنزل انسانيت و اخلاقي‌ترين جهان يعني اتوپيا است و از‌اين‌رو است که معمولاً ايدئولوژِي‌ها تماميت‌خواه هستند زيرا خود را داري طبيعتي مي‌دانند که مطلق و جهان‌گير و داراي گستره جهاني است.[۳]
عقلانيت از پاسخ‌گويي به سه سوال پديدار مي‌شود؛ ۱. انسان و هستي چيستند و چه ارتباطي با يکديگر دارند؟ ۲. وضعيت مطلوب انسان در هستي و به‌اصطلاح توسعه انسان در چيست؟ ۳. تحصيل وضعيت مطلوب چگونه و با چه ابزاري صورت مي‌گيرد؟[۴] با درنظرگرفتن اينکه پاسخ‌ به اين سه‌ سوال اساسي بر شناخت و تحليل شرايط موجود و ترسيم وضع مطلوب متوقف است، مي‌توان گفت که عقلانيت در بستر ايدئولوژِي شکل مي‌گيرد و هر يک از مؤلفه‌هاي آن ـ هويت، موعوديت و جهانيت ـ براساس ايدئولوژِي تعريف مي‌شود.

۱.۱. هويت
هويت يک پديده گوياي چيستي آن است و مشخصات وجودي آن پديده را ارائه مي‌دهد. به‌لحاظ لغوي واژه هويت (Identity) در دو معناي به‌ظاهر متناقض به‌کار مي‌رود؛ نخست، همساني و يکنواختي مطلق و ديگر، تمايزي که دربردارنده ثبات و تداوم است. اگرچه اين دو معنا ظاهراً در تقابل با يکديگر قرار دارند اما در اصل هر يک از اين معاني به دو جنبه اصلي و مکمل هويت معطوف هستند. در حقيقت شناسايي وضعيت کنوني يک پديده و شناخت ريشه وجودي آن، بر درک هويت آن متوقف است و در واقع با مشخص‌شدن هويت يک پديده، <درونمايه> شکل‌دهنده آن و نيز <مرز>هايي که آن را از ساير پديده‌ها جدا مي‌سازد وضوح مي‌يابند. چه اينکه ماهيت هر شيء، محصول تلاقي <جنس> آن ـ که بيانگر وجه مشترک آن با ساير پديده‌هاست ـ و نيز <فصل> شيء ـ که گوياي نقاط افتراق آن نسبت به ديگر اشياء است ـ مي‌باشد.
مفهوم هويت بر چيستي پديده‌ها و مرزهاي شناختي،‌ فرهنگي، نژادي، اقتصادي، زماني، جغرافيايي، سياسي و تمدني حاکم بر آنها استوار مي‌گردد. شناخت مرزهاي يک پديده اين امکان را به‌وجود مي‌آورد که بتوان ان را در طبقات و تقسيم‌هاي مختلف جاي داد و از اين‌طريق به شناخت کامل‌تر آن کمک کرد. چه با درنظرگرفتن هريک از وجوه گوناگون جنس و فصل يک پديده و با درنظرگرفتن قواعد <جانشيني> و <هم‌نشيني> مي‌توان پيوندهاي متعددي ميان آن و ساير پديده‌ها برقرار کرد و از رهگذر اين ارتباطات به معاني افزون‌تري دست‌ يافت. براين اساس، <طبقه‌بندي> پديده‌ها و <توسعه تعريف> آنها را مي‌توان به عنوان کارکرد هويت درنظرگرفت. با توضيح مفهوم و کارکرد هويت، نخستين پرسش بنيادين عقلانيت که مربوط به چيستي انسان و جهان ارتباط ميان آنها است، پاسخ مي‌يابد.

۲.۱. موعوديت
چشم‌انداز يک پديده، در بطن آن نهفته است و براساس مطالعه ساختار وجودي آن، مي‌توان به ظرفيت نهايي و ايده‌آل توسعه آن پي‌ برد. در واقع، آنچنان‌که علت غايي يک شيء، پيش از وجود يافتن آن، شکل مي‌گيرد و پس از ايجاد نيز همواره ملازم آن است، دست‌يابي به صورت نهايي و غايي يک پديده بر پايه تحليل هويت آن، امکان‌پذير خواهدبود. از‌اين‌رو، هر پديده همراه با آغاز و ايجاد خود، موعوديت خود را نيز در برخواهد داشت و با توجه به هويت آن، ترسيم اهداف و ايده‌آل‌هايي که آن پديده در مسير نيل به آنها شکل گرفته و حرکت مي‌کند، ميسر خواهدشد. با اين نگاه مفهوم موعوديت، بر مبناي حد غايي توسعه يک پديده و آيده‌آل مطلوبي که براي آن درنظرگرفته مي‌شود، تعريف مي‌شود.
ترسيم هدف، علاوه بر به‌وجود آوردن امکان طرح‌ريزي و برنامه‌ريزي، سبب مي‌گردد که وجود يک پديده در راستاي تحصيل يک وضعيت نهايي، معنا‌دار شود و از‌اين‌رو کارکرد موعوديت را مي‌بايست در <معنابخشي> آن جستجو کرد. در واقع، موعوديت يک پديده همواره توجيه‌گر بودن و چرايي آن است و در هر مرحله از حرکت، نسبت شرايط موجود در مقايسه با وضع نهايي را مشخص کرده و پيشرفت آن پديده را رقم مي‌زند. موعوديت در مفهوم و کارکرد خود، پاسخ‌گوي بخش ديگري از عقلانيت است که به وضعيت مطلوب انسان در هستي و توسعه آن دلالت دارد.

۳.۱. جهانيت
آنچه هويت و موعوديت يک پديده را به‌يکديگر پيوند مي‌زند، وجود سازوکاري است که حرکت از وضع موجود به سمت حالت ايده‌آل را تضمين مي‌کند. در حقيقت، يک پديده با توسعه وجودي خود که از نخستين مراحل شکل‌گيري آغاز مي‌گردد، گام‌به‌گام به موعوديت خود نزديک مي‌شود و بنابراين اتساع و شموليت يک پديده به معناي پيشرفت آن در جهت رسيدن به نقطه نهايي و مطلوب آن است. تداوم اين شموليت و توسعه که در هر مرحله امکان رسيدن به وضعيت مطلق پديده را بيش از پيش فراهم مي‌کند، به مفهومي مي‌انجامد که از آن به <جهانيت> تعبير مي‌شود. به عبارت ديگر، جهانيت يک پديده به راه و روشي که آن پديده در راه حرکت به سمت مطلوب در پيش گرفته است، مربوط مي‌شود.
جهانيت هر پديده وابسته به هويت و موعوديت آن است و در واقع، متناسب با نوع تفسيري که از وضعيت موجود صورت مي‌گيرد و چشم‌انداز مطلوبي که فراروي يک پديده واقع مي‌گردد، شکل عمل و حرکت آن تعريف مي‌شود و ازاين‌رو در شناسايي و پيش‌بيني حرکت يک پديده، مي‌بايست به هويت و موعوديت آن توجه داشت. ازسوي ديگر، جهانيت پديده، گوياي ميزان تحقق اهداف در بستر واقعيات است و بررسي آن، امکان قضاوت درباره نزديکي و يا دوري وضعيت مطلق نهايي را ميسر مي‌سازد. در اين‌ راستا کارکرد جهانيت در قالب <سنجش و پيش‌بيني حرکت> يک پديده نمايان مي‌گردد. با اين نگاه، پاسخ به سومين پرسش عقلانيت که از ابزار و چگونگي تحصيل وضعيت مطلوب مي‌پرسد، مستلزم توجه به عنصر جهانيت است.

۴.۱. آينده‌گرايي ايراني و آمريکايي
ملت‌ها و به تبع آنها کشورها حامل هويت خاصي هستند و از آنجا که هويت محوري‌ترين مؤلفه بين‌المللي است، تضادها نه منفعتي صرف که هويتي است. به عبارت ديگر واحدهاي سياسي نه تنها بر اساس نظام ارزشي مطلوب خود اداره مي‌شوند که سعي مي‌کنند ديگران نيز به اين نظام ارزش‌ها پايبند بوده و آنها را بپذيرند و از‌‌‌اين‌رو به پروژه صدور ارزش‌ها روي مي‌آورند. در چنين وضعيتي است که سياست خارجي در ادامه سياست داخلي قرار مي‌گيرد و از آنجا که گسستي ميان اين دو وجود ندارد، در بررسي رفتار بين‌المللي يک کشور مي‌بايست به هويت و آرمان‌هاي آن توجه کرد. چه اينکه عقلانيت‌هاي گوناگون که در بستر ايدئولوژي‌هاي متفاوت به‌وجود مي‌ايند، به شکل‌گيري سبک مشخصي از زندگي مي‌انجامند که شيوه زيست آدمي و جامعه انساني را پايه‌ مي‌ريزند.
در مطالعه حاضر دو نوع زندگي کنوني ايراني و آمريکايي در گستره ملي ـ که دو نوع آينده‌گرايي متفاوت را شکل مي‌دهد ـ مورد توجه قرار گرفته و توضيح هويت، موعوديت و جهانيت هر يک از اين مدل‌ها و نيز رويارويي و تقابل آنها به تحقيق رفته است. نکته حائز اهميت آنکه هر دو مدل،‌ مدعي اتکا بر پيشينه‌اي درخشان بوده و بر پيگيري آرمان مشخصي در آينده اصرار دارند و مهم‌تر آنکه در عرصه بازيگري جهاني کنوني فعال بوده و رهبري دو جريان جهاني‌ساز را برعهده گرفته‌اند.
آنچه در اين مقاله به عنوان فرضيه اساسي مورد پژوهش قرار مي‌گيرد آن است که روابط چالش‌انگيز جمهوري اسلامي ايران و ايالات متحده آمريکا بيش از آنکه به زمينه‌هاي نظامي و اقتصادي و حتي سياسي مربوط شود، ناظر به حوزه فرهنگ و ايدئولوژي است و برخاسته از تفاوت‌هاي هويتي و آينده‌نگرانه آنهاست. در واقع هريک از طرفين، توانايي بالايي در رقابت و دشمني فرهنگي و هويتي با ديگري داشته و نظام ارزشي ديگري را به چالش طلبيده و خود الگوي بديلي براي آن پيشنهاد مي‌کند و از اين‌رو مي‌توان ادعا کرد که دليل رويارويي سياست خارجي دو کشور، ‌اختلافات ايدئولوژيک در گذشته، آينده و به‌تبع امروز است. به‌عبارت ديگر، تضاد ايده‌ها به تعارض در حوزه منافع و مصالح منجر مي‌شود و تفاوت <ايده‌>ها، تزاحم در <ماده>‌ها را سبب مي‌گردد.
اگرچه در بسياري از کشورها ايدئولوژي وجود دارد اما از آن‌جا که درباره آن تصميم‌سازي و تصميم‌گيري صورت نمي‌گيرد، هدف سياسي واقع نمي‌شوند، درحالي‌که در آمريکا هر تصميم سياسي، اقتصادي و فرهنگي ملهم از ايدئولوژي است که در اين صورت مفهوم منافع ملي عوض مي‌شود. مي‌توان گفت که روشنفکران فرانسه دنيا را مخاطب خويش دانسته و لحني ايدئولوژيک دارند ولي اين ايدئولوژِي هدف سياست خارجي فرانسه واقع نشده است، چرا که درباره آن تصميمي اتخاذ نشده است. حکومت‌هايي که اهداف بلندمدت جهاني دارند، بالاترين ارزش را براي آن قائل نيستند مگر آنکه هدف‌هاي مذکور براي فلسفه سياسي يا ايدئولوژي آن دولت اهميت داشته باشد که در اين صورت ممکن است هدف‌هايي حياتي تلقي شوند. دولت‌هايي که براي دست‌يابي به هدف‌هاي بلندمدت جهاني کار مي‌کنند [از جمله ايران و آمريکا] معمولاً از واحدهاي ديگر نظام بين‌الملل درخواست‌هايي براي تغييرات ريشه‌اي دارند، بنابراين بي‌ثباتي عمده‌اي به‌وجود مي‌آورند.[۵] بر اين اساس پيگيري موضوع در گستره تحولات جهاني ضروري به‌نظر مي‌رسد.

۲. آينده‌گرايي ايراني
۱.۲. هويت ايراني
تا آنجا که به پيشينه و تاريخ ايران مربوط مي‌شود، ايراني همواره هويت خود را در پرتو ديانت خود جستجو مي‌کرده است. از گذشته‌هاي دور که ايرانيان، پادشاهان خود را صاحبان فره ايزدي و مؤيد به عنايات الهي مي‌دانستند تا آن زمان که فرمانروايان اسلامي و شيعي در پي سروسامان‌دادن به امور ايران بوده‌اند، حضور مؤثر عنصر دين در فرهنگ سياسي و ملي ايران مشهود است. در دوران جديد نيز ـ که جريان‌هاي طرف‌دار انزواي دين در زيست اجتماعي شدت مي‌يابند ـ با وجود در حاشيه‌قرار گرفتن نهاد ديني، همواره سردمداران ايراني، صادقانه و يا از باب اجبار، سعي در بروزدادن هويت و هيئتي ديني داشته و ازاين‌رو مي‌توان به عمق و ريشه‌داري دين در تاريخ و اجتماع ايرانيان پي برد. در اين ميان شکل‌گيري انقلاب‌اسلامي، فصل نويني در بازيگري دين در عرصه هويت ايرانيان گشوده شد و پس از قرن‌ها کشمکش، ترکيب استواري از ايرانيت و اسلاميت مستقر گرديد.[۶] در چنين زمينه‌اي براي تحليل هويت ايراني مي‌بايست به جهان‌بيني ديني و آموزه‌هاي اسلامي ورود يافت و از اين زاويه به تبيين مؤلفه‌هاي اين مدل پرداخت.
در تفکر اسلامي، انسان آزاد آفريده شده است و همين امر، مسئوليت عظيمي بر گردن او مي‌نهد؛ استعدادهاي انساني مي‌بايست با تربيت و هدايت شکوفا گردند و دين، برنامه تربيت انساني است که در ابعاد نظري و عملي و نيز در گستره فردي و اجتماعي خود را نيازمند به وحي و زيستن مطابق خواست پروردگار مي‌داند.[۷] ازاين‌رو عقل انساني تنها منبع شناخت نيست و اگرچه وحي اسلامي، جايگاه ممتازي براي عقل درنظر مي‌گيرد، انسان مسلمان در دام عقل خودبنياد باقي نمانده و از عقل به‌منزله ابزاري کارآمد براي دريافت و کاربست پيام وحي بهره مي‌گيرد.
هويت بنيادين انسان در نگاه اسلام به ارتباط انسان با خداوند بازمي‌گردد و ارتباط او با طبيعت در طول هويت اساسي او و در چارچوب نظام آفرينش شکل مي‌گيرد. انسان، توسط خداوند بر سرنوشت خويش حاکم شده و حاکميت او در راستاي حاکميت اصل عليت بوده و اين اصل هموارکننده راه انتخابي به‌سوي سعادت مطلوب خواهدبود. طبيعت در خدمت آدمي و هدف خلقت او قرار داده شده و انسان در مسير حرکت به سمت آرمان نهايي خويش امکان بهره‌مندي از نعمت‌هاي طبيعي و استخدام قواي آن را يافته است. قرآن بر اين نظر است که تحولات اجتماعي و سياسي در زندگي به‌خواست و اراده خود انسان بستگي دارد و توسعه انساني مبتني بر وحي و بسته به پذيرش همگاني امت و عمومي‌شدن عقلانيت است.
در مدل زندگي اسلامي، دين با جامعيت خود همواره همه عرصه‌هاي زندگي را فرا مي‌گيرد و هيچ نظر يا عمل اجتماعي و سياسي نيست که دين در آن طرح نداشته باشد. مسئله مهم اين است که در مواردي که نص صريح شرعي وجود ندارد، ايدئولوژي اسلامي انسان را مجاز به عمل مطابق ضوابط عقلي مي‌نمايد که اين را هم مي‌توان عملي ايدئولوژيک دانست، چرا که همه‌چيز از رهگذر ايدئولوژي ديني عبور مي‌کند و اينکه در چه حوزه‌اي از عقل بشري و عرف استفاده شود، توسط ايدئولوژي تعيين مي‌شود.[۸]
اسلام با مقدمه قراردادن حيات اين جهان براي آخرت در راستاي اراده الهي، سعي دارد مصلحت فردي را تأمين کند و در عين حال مصلحت جامعه نيز با همين معيار مدنظر قرار مي‌گيرد. اين دو با هم منافات پيدا نمي‌کنند، چرا که در برپايي جامعه سعادتمند و پر از عدالت، فرد سودي پايدار براي خودش برمي‌گزيند.[۹] در اين مدل دين اعم از سياست است و سياست بخشي از دين تلقي مي‌شود ولي همه سياست در درون دين جاي مي‌گيرد و عمارت نظام‌مندي ساخته مي‌شود که همه تحرکات و قالب‌بندي‌هاي سياسي را مي‌توان با دين ترسيم و چارچوب‌بندي کرد.[۱۰]
در فرهنگ اسلامي پيوند اساسي و مقدس بين آحاد مردم بر پايه نژاد، خون يا مبارزه طبقاتي نيست. اساسي‌ترين عامل وحدت، يکپارچگي حرکت جمعي مردم بر روي خط و راه مشخصي است که آگاهانه در جهت مقصد معيني انتخاب کرده‌اند و رهبري مشترک لازمه اين نوع وحدت و پيوند اجتماعي است. رهبري جامعه انساني تنها به معناي مديريت جامعه و اداره ملت نيست، بلکه به معناي هدايت، سوق‌دادن و پيش‌بردن هم مي‌باشد و ازاين‌رو بايد گفت سياست در تفکر اسلامي، هم اداره جامعه و هم تربيت، هدايت فکري و رشد و تعالي مردمان را شامل مي‌شود.
در انديشه سياسي اسلام، مشروعيت برخاسته از خداست و سپس کساني که از سوي حاکميت خداوندي جواز حکومت دارند و بنابراين، زمامداران و مردم بايد تابع اراده الهي باشند. اسلام‌گرايي از توحيد و مطلق‌بودن قدرت خداوند شروع مي‌شود و به‌تبع توحيد در حوزه خداوندي، جامعه نيز بايد توحيدي گردد و صفت جامعه توحيدي اين است که با محوريت خداوند و وحي، چندگانگي، شکستگي، تفرقه‌هاي اجتماعي، نژادي، قومي و ملي منتفي مي‌شوند. همچنين جامعه توحيدي جدايي سياست از ساير بخش‌هاي حيات را غيرقابل تصور مي‌داند. حاکميت مطلق صرفاً از آن خداست و اين حاکميت بر همه امور فرد و جامعه جاري مي‌شود. بنابراين اسلام يک عقيده ساده نيست، بلکه يک نظام است.[۱۱]
عدالت جايگاهي محوري در انديشه اسلامي دارد. هدف بعثت انبياء در قرآن اقامه قسط و عدل توسط مردمان بيان شده است و همگان برابر آفريده شده‌اند، داراي حقوق برابر بوده و از فرصت‌هاي مساوي برخوردارند. هرکس بنا به استعدادهايي که دارد مي‌تواند از مالکيت شخصي بهره ببرد و ايده اساسي اين است که عدالت به‌عکس منطق ليبرال نه تنها در فرصت برابر که در توزيع مجدد ثروت و جلوگيري از ثروت‌اندوزي بي‌رويه تبلور مي‌يابد.[۱۲]
تفکر اسلامي بر پايه تصوري از قدرت استوار است که نه بر پايه سلسله مراتب بلکه مبتني بر تفوق هنجار است.[۱۳] قدرت و حکومت برخاسته از احکام ديني و بنيان‌هاي سياسي آن است. مشروعيت قدرت منوط به عمل در راستاي شرع است و حکومت ديني به معني نفي مديريت علمي و حذف عقل و دانش بشري از صحنه زمامداران نيست. بديهي است تأسيس و تشکيل حکومت ديني بدون وجود زمامداري و حاکم عملي نيست و ازاين‌رو در ديدگاه شيعه بعد از پيامبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله، حکومت از آن انسان معصومي است که از سوي خدا و رسول منصوب مي‌باشد.
مجموعه گزاره‌هايي که درباره مؤلفه‌هاي هويت ديني ايراني مورد اشاره قرار گرفت، بيان‌گر نکته مهمي است که مي‌توان از آن به زيربناي هويت مدل ايراني ياد کرد؛ در ايدئولوژي اسلامي، نظام تربيتي و فرهنگي در رأس هرم نظام‌هاي عام قرار مي‌گيرد و انسان و زيست فرهنگي او کانون توجه آموزه‌هاي اسلامي محسوب مي‌شود. به عبارت ديگر در فکر اسلامي، توسعه فرهنگي و سياسي هدف قرار گرفته و توسعه اقتصادي وسيله به شمار مي‌رود و اين همه در جهت عبوديت پروردگار به نظم درمي‌آيند.
انقلاب اسلامي ايران نيز انقلابي فرهنگي بود که خارج از مدار نظام سرمايه‌داري غرب و نظام کمونيستي شرق، خود را به جهان معرفي کرد. اين انقلاب بر خلاف ساير انقلاب‏هايي که تا پيش از آن اتفاق افتاده بود و بيشتر بستر اجتماعي، اقتصادي يا سياسي داشت، بر عامل فرهنگ تاکيد مي‏کرد و اين مسئله از آغازين روزهاي پيروزي انقلاب و حتي پيش از آن مد نظر انديشمندان و مبارزان قرار داشت. چه اينکه بنيانگذار جمهوري اسلامي نيز به اين مطلب اشاره داشته است: <اين پيشرفتي که ملت ايران کرد، مرهون آن تغييري بود که در نفوس پيدا شد... تا اين تغيير حاصل نشده بود، تغيير نفساني حاصل نشده بود، اين قوم مورد تغيير واقعي که رفتن يک رژيم طاغوتي و آمدن يک رژيم اسلامي باشد، اين معني حاصل نمي‏شد>.[۱۴]
در واقع آن چه بيش از مشکلات اقتصادي روي مردم تأثير مي‏گذاشت، تغيير ساختار فرهنگي و اجتماعي ايران بود که تحت تأثير سلطه فرهنگي غرب، معيارهاي مذهبي، اخلاقي و فرهنگي ايران را مورد تاخت‌وتاز قرار مي‏داد. همچنين عوامل نارضايتي اجتماعي که زمينه را براي انقلاب فراهم کرده بود، متعدد است؛ بي‌توجهي به ارزش‏هاي مسلط مذهبي و بي‌تفاوتي در قبال خواسته‏هاي رهبران مذهبي، آزادي و بي‌بندوباري زياد و بيش‌ازحد، رواج فساد و فحشا و عدم مراعات عفت عمومي، تغيير تاريخ اسلام و بازگشت به ارزش‏ها و سنت‏هاي قبل از اسلام و ترويج آنها، موجبات جريحه‌دار شدن احساسات مذهبي جامعه ايران را فراهم کرد.[۱۵]
پيروزي انقلاب اسلامي نشان داد که فرهنگ اسلامي، ريشه‏هاي عميقي در درون ملت ايران دارد. در حقيقت اين انقلاب براي تحقق و احياي دوباره اسلام در جامعه ايران آغاز شد و هدف اصلي آن، احياي هويت و فرهنگ معنوي اسلام بود. با مراجعه به آنچه انقلابيون و افرادي که در به وجود آوردن آن نقش مهمي داشتند، مي‏توان به اين نکته مهم دست يافت. از باب نمونه، شهيد دکتر باهنر در اين‌باره مي‏نويسد: <در انقلاب اسلامي ما، انقلاب فرهنگي مطرح است و اگر انقلاب اقتصادي و انقلاب سياسي است بر بنيان انقلاب فرهنگي است، ريشه انقلاب را ما فرهنگي مي‏دانيم>.[۱۶]
در مجموع مي‌توان با اين نظر موافق بود که انقلاب اسلامي با بهره‏گيري از نظام معنايي و انديشگي بديع توانست، طي يک فرايند تاريخي، با وصل‌کردن خود به ريشه‏هاي تاريخي مشخص در حافظه قوي ايرانيان، به صورت بديل زنده سياسي جلوه نمايد و به‌ پيروزي رسد.

۲.۲. موعوديت ايراني
عصر طلايي زندگي ايرانيان، از گذشته‌هاي دور، برمحور حاکميت موعودي آسماني که بر سبيل حق و عدالت فرمان مي‌راند، ترسيم شده است. در آموزه‌هاي زردشت، سخن از موعودي است که در واپسين سه‌هزاره تاريخي از نسل او متولد شده و به حاکميت مي‌رسد تا قواي خير و نوراني را بر شريران و ظالمان غالب گرداند و جالب آنکه پادشاهان ايراني نيز همواره خود را در زير سايه اين موعود و خدمت‌گزار اين آرمان معرفي مي‌کردند. اين انديشه موعودگرا پس از ورود اسلام به ايران، در سايه توجه پيامبر خدا و اهل‌بيت ايشان به ايرانيان، در هيئت اعتقاد به مهدويت و ظهور موعود اديان ادامه يافت و تکميل گرديد. [۱۷]
براي درک وضعيت ايده‌آل انسان، جامعه و جهان از ديدگاه اسلامي مي‌بايست به فهم درستي از مفهوم <ولايت> نائل آمد. واژه ولايت از محوري‌ترين و مهم‌ترين مفاهيم اسلامي به‌شمار مي‌رود که در حوزه انديشه سياسي نيز شيعه نقشي کليدي‌ دارد تا آنجا که ساير مفاهيم و اصول در سياست، به اعتبار اين مفهوم سنجيده مي‌شوند. اصل ولايت قوام‌بخش اصل توحيد و تکيه‌گاه ارکان دين به‌شمار مي‌رود و معرفت صحيح و معتبر ارکان دين بسته به شناخت ولايت است. در حقيقت ولايت الهي، به جريان مستمري که از سوي خداوند براي سرپرستي و هدايت انسان و به‌سرانجام رسانيدن سير حرکت تاريخ و هستي به سمت نقطه موعود و معهود برخاسته از اراده الهي اشاره دارد. ولايت فقط از آن خداست، زيرا او مالک و خالق است و اوست که ولايت را به کسان ديگر تفويض مي‌کند.[۱۸] به عبارت ديگر، جريان ولايت از سوي خداوند شکل گرفته و در اختيار بشر قرار داده شده است و اين انسان‌ها هستند که مي‌بايد آن را بپذيرند و به اصطلاح <تولي> يابند. انسان‌ها بسته به اينکه چه مواجهه‌اي با ولايت الهي برقرار کنند، ارزش مي‌يابند.
ولايت الهي از طريق انسان‌هاي معصومي که در برابر اراده پروردگار به مقام تسليم محض رسيده‌اند جريان مي‌يابد و اين حجت‌هاي الهي هستند که افراد، جامعه و تاريخ انساني را به سوي هدف غايي خلقت راهبري مي‌کنند. در واقع، تفويض ولايت به کساني صورت مي‌گيرد که به‌مثابه <امام> در رأس جامعه‌اي قرار گيرند که <امت> ناميده مي‌شود و اين تنها امام است که حق حاکميت داشته و از آنجا که خود بيش از هر کس تابع قوانين الهي است، مطابق اراده صاحب اصلي اقتدار، امت را رهبري مي‌نمايد.
تفکر اسلامي نه فردمحور، نه جامعه‌محور و نه دولت‌محور (نخبه‌گرا) است و ازاين‌رو فهم ايدئولوژي سياسي اسلام منوط به درک نحوه ارتباط بين قانون (شرع)، نخبگان (دولت) و مردم (جامعه) است. به گفته برتراند بديع درباره ساختار سياسي اسلام، تکاپو براي تطبيق با قوانين الهي باعث سلب فضاي سلسله‌مراتبي اقتدار مي‌شود. سلطان به عنوان وکيل خداوند عمل ننموده بلکه به نام اطاعت از خواست الهي حرکت مي‌کند. فرد عضو اجتماع هم نه به عنوان رعيت سلطان بلکه به‌عنوان مؤمن به خدا احساس مسئوليت مي‌نمايد. چنين پنداري از قدرت از نگرش سلسله‌مراتبي فارغ بوده و اين نگرش از بداهت‌هاي تفکر اسلامي است. در اين تفکر کسي مشروع و مطاع است که قانون را بهتر شناخته و عمل نمايد.[۱۹]
عنصر ولايت، پس از پيامبر خدا، در قالب جانشينان مشخص ايشان که از سوي خداوند به عنوان امام برگزيده شده‌اند ادامه يافته و اينچنين است که ديگر اصل اعتقادي که در انديشه سياسي شيعه جداي از پيشوايي و مقتدايي معنوي مردم، ماهيتي کاملاً سياسي دارد، اصل امامت است که عصاره آن عبارت است از هدايت و رهبري مقتدرانه جامعه در حيات اجتماعي.[۲۰] رهبري به مفهوم امامت عبارت است از آن نوع سياستي که براساس آن ايدئولوژي الهي و متکي بر وحي و مناسبات انساني حاکم مي‌شود. بنيادها و نهادها، روابط اجتماعي، آرا، عقايد، فرهنگ، اخلاق و به‌طورکلي ارزش‌ها در جامعه‌ انساني در راه رشد و تعالي انسان‌ها و جامعه بشري هدايت مي‌شوند و انسان‌سازي و تشکيل امت به‌جاي کشورداري و مردم‌داري مي‌نشيند. امام کسي است که حکومتش بر اساس مکتب [ايدئولوژِي] و به‌منظور ايجاد تحول و تکامل هرچه سريع‌تر خود و جامعه و هدايت آن دو به سوي کمال مطلوب بشري قرار گرفته است. امام در عمل به احکام شريعت و به کاربستن دستورهاي الهي، پيشوا و مقتواي امت است و امور اجتماعي، سياسي و نظامي را بر طبق قوانين وحي اداره مي‌کند و برنامه‌ها و طرح‌هاي اسلام را به‌اجرا درمي‌اورد.[۲۱]
طرح راهبردي امامت که متضمن شکل ايده‌آل اخلاق و سياست انساني در مکتب اسلام است، در چشم‌انداز تاريخي خود به طرح <مهدويت> مي‌رسد. مهدويت ازيک‌سو به هدف‌داري تاريخ بشري و پايان روشن آن اشاره دارد و ازسوي ديگر تمدن ايده‌آل اسلامي ـ در گسترده‌ترين شکل و کامل‌ترين چهره ـ را نشانه مي‌رود. به بيان ديگر، مهدويت وعده تحقق کامل نظام امامت در زندگي بشر از سوي خداوند است که در آن، موعوديت انسان و جهان مطابق با ارزش‌ها و ايده‌آل‌هاي ديني رقم خواهد خورد.
انقلاب‌اسلامي‌ايران، آن‌گونه که در نام آن نهفته است از درون آموزه‌هاي اسلامي برخاست و به آرمان¬هاي اسلامي نظر داشت تا آنجا که <بازگشت به اسلام ناب محمدي> به عنوان يکي از مهم‌ترين دغدغه‌ها و گفتمان‌هاي آن شکل گرفت. بازگشت درست، کامل و همه¬جانبه به اسلام، به معناي جمود و تعصب بر قالب¬ها و روش¬هاي گذشته و ارتجاع نبوده بلکه آرمان¬شهر اسلامي و حالت ايده‌آلي که در آن تمام آرمان¬هاي اسلام جامه عمل مي¬پوشند، زمانه ظهور مهدي موعود است که به تعبير آيات و روايات، دين اسلام بر تمام جهان حاکم گشته و عدل و داد سراسر گيتي را پرخواهدکرد. براين اساس مي‌توان انتظار داشت آرمان انقلاب‌اسلامي‌ايران حرکت به سمت عصر ظهور و زمينه‌چيني براي استقبال از آن وضعيت باشد.
اين نکته در کلام رهبر انقلاب‌اسلامي‌ايران به‌چشم مي¬آيد و امام خميني در جاي¬جاي صحبت-هاي خود به مناسبت¬هاي مختلف از اين امر پرده برمي¬دارند و سعي در توضيح آرمان انقلاب دارند؛ <ما منتظران مقدم مباركش، مكلف هستيم تا با تمام توان كوشش كنيم تا قانون عدل الهي را در اين كشور ولي‏عصرعليه‏السلام حاكم كنيم و از تفرقه و نفاق و دغل‏بازي بپرهيزيم و رضاي خداوند متعال را درنظربگيريم>،[۲۲] <ان شاءالله، اسلام را به ‌آن‌طور كه هست، در اين مملكت پياده كنيم و مسلمين جهان نيز اسلام را در ممالك خودشان پياده كنند و دنيا، دنياي اسلام باشد و زور و ظلم و جور از دنيا برطرف بشود و مقدمه باشد براي ظهور ولي‌عصر ارواحنا له الفداء>،[۲۳] <انقلاب مردم ايران، نقطه شروع انقلاب بزرگ جهان اسلام به پرچم‏داري حضرت حجت، ارواحنا فداه است كه خداوند بر همه مسلمانان و جهانيان منّت نهد و ظهور و فرجش را در عصر حاضر قرار دهد>.[۲۴]

۳.۲. جهاني‌شدن ايراني
بر اساس اصل دوم قانون اساسي ايران، جمهوري اسلامي نظامي است بر پايه ايمان به خداي يکتا و اختصاص حاکميت و تشريع به او و لزوم تسليم در برابر امر او، وحي الهي و نقش بنيادين آن در بيان قوانين، معاد و نقش سازنده آن در سير تکاملي انساني به سوي خدا، عدل خدا در خلقت و تشريع، امامت و رهبري مستمر و نقش اساسي آن در تداوم انقلاب اسلامي، کرامت و ارزش والاي انسان و آزادي توآم با مسئوليت او در برابر خدا که از راه اجتهاد مستمر فقهاي جامع‌الشرايط براساس کتاب و سنت معصومين سلام‌الله عليهم اجمعين و استفاده از علوم و فنون و تجارب پيشرفته بشري و تلاش در پيشبرد آنها و نيز نفي هرگونه ستمگري و ستم‌کشي و سلطه‌گري و سلطه‌پذيري، قسط و عدل و استقلال سياسي و اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي و همبستگي ملي را تأمين مي‌کند.
بر اساس اصل مذکور که چکيده‌اي از هويت و موعوديت نظام سياسي کنوني ايران را بيان مي‌دارد، بازيگري ايران در صحنه بين‌المللي در قالب تشکيل حکومتي ديني جهت پيگيري آرمان‌هاي اسلامي در سطح داخلي و جهاني صورت مي‌گيرد. بنيانگذار جمهوري اسلامي در اين‌باره مي‌نويسد: <ماهيت احکام اسلام طوري است که ايجاب مي‌کند بعد از پيامبراکرم و ائمه نيز آن احکام اجرا شود و به‌اصطلاح اجراي مستمر احکام يک ضرورت است و چون اجراي احکام تا ابد ضرورت دارد، تشکيل حکومت و برقراري دستگاه اجرا هم ضروري دائمي است. بدون دستگاه حکومتي اجراي احکام با هرج‌ومرج مواجه مي‌شود. اسلام داراي احکام مالي، دفاع مالي و احکام جزايي است که هيچ‌کدام بدون تشکيل حکومت ديني صورت عملي نمي‌پذيرد. احاديث و روايات معتبر لزوم حکومت اسلامي بعد از معصوم را تجويز و تأييد مي‌کند>.[۲۵] همچنين چشم‌انداز حکومت ديني در ايران در کلام رهبر آن چنين است که <ما با خواست خدا، دست تجاوز و ستم همه‏ ستم‏گران را در كشورهاي اسلامي مي‏شكنيم و با صدور انقلاب‏مان كه در حقيقت، صدور انقلاب راستين و بيان احكام محمدي صلي‌الله‌وعليه‌وآله‌ است، به سيطره و سلطه و ظلم جهان‏خواران خاتمه مي‏دهيم و به ياري خدا، راه را براي ظهور منجي، مصلح كل و امامت مطلق حق، امام‌زمان، ارواحنا فداه، هموار مي‏كنيم>.[۲۶]
در واقع نظام سياسي جمهوري اسلامي ايران، طرحي است که ازيک‌سو از آموزه‌هاي اسلامي و شيعي نشأت گرفته و بر مباني صحيح اسلامي تکيه دارد و ازسوي ديگر ناظر به موعوديت اسلامي و زمينه‌سازي عصر ظهور موعود مي‌باشد. چه اينکه اصل پنجم قانون اساسي اين نظام، اشعار مي‌دارد که <در زمان غيبت حضرت ولي‌عصر (عجل‌الله‌تعالي‌فرجه‌الشريف) در جمهوري اسلامي ايران، ولايت امر و امامت امت برعهده فقيه عادل و باتقوي، آگاه به زمان، شجاع، مدير و مدبر است که طبق اصل يکصدوهفتم عهده‌دار آن مي‌گردد>. اين ولايت امري انتصابي است و فقيه جامع‌الشرايط از طرف خداوند به‌واسطه امام معصوم به چنين مقامي نصب مي‌شود. فقيه جامع‌الشرايط در عصر غيبت همان ولايت معصوم را داراست و منظور از ولايت او، ولايت حکومتي و نه تشريعي و تکويني يا مقامات معنوي و مانند آن است. اين ولايت منحصر به امور حسبيه و جزئي نيست بلکه اجتماعيات و سياسيات را هم دربردارد و اطلاق آن ناظر بر اين ايده است که دايره تصرفات فقيه شامل امور حکومت و مديريت جامعه و نه تشريع و تکوين است.[۲۷] حکمت نياز به ولايت‌فقيه به نقص و ضعف فرد انساني مربوط نيست بلکه به صنف اجتماع بشري، از آن جهت که اجتماع است، بازمي‌گردد. در حقيقت، اگر در جامعه‌اي همه افراد شايسته باشند، باز هم نياز به حکومت و ولايت سياسي است و در جامعه ايران، اين ولايت از آن اسلام و به‌تبع آن فقيه جامع‌الشرايط است.[۲۸] مشروعيت اين نظام برخاسته از اراده الهي بوده و پذيرش مردم مقبوليت به‌وجود مي‌آورد.[۲۹]
بر پايه راهبرد حکومتي جمهوري‌اسلامي، اهداف کلان جهاني‌شدن ايراني عبارت است از رشد و توسعه اقتصادي، حفظ تماميت ارضي و حاکميت ملي؛ استقرار يک جامعه اسلامي بر اساس مباني شيعي و دفاع از مستضعفان، مسلمانان و نهضت‌هاي آزادي‌بخش.[۳۰] از اين‌رو در تحليل سياست خارجي دولت اسلامي و در ادامه سياست داخلي آن، توجه به دو عنصر اساسي از اهميت بالايي برخوردار است؛ نخست مرکزيت دين اسلام و محوريت تعاليم اسلامي و ديگر جهان‌شمولي آن[۳۱] که البته اين دو در طول يکديگر بوده و در پروژه‌ آينده‌گرايي ايراني يکديگر را تکميل مي‌کنند.
بنيانگذار جمهوري اسلامي، گسترش تفکر ديني و عدالت و برابري بين ملت‌ها و دولت‌ها را عامل ثبات و امنيت جهاني مي‌داند[۳۲] و تأکيد مي‌کند <آنچه غايت تعليمات اسلامي است، همزيستي مسالمت‌آميز در سطح جهان است>.[۳۳] در واقع آنچه به‌عنوان صدور انقلاب مدنظر است، اشاعه محتوا و معنويت اسلامي اين انقلاب است که يکي از پايه‌هاي جهاني‌شدن اسلام و دخالت مذهب در سياست و حکومت است. از اين‌رو، صدور انقلاب اسلامي به معناي صدور دين مبين اسلام به جهان، حمايت از عدالت در مسائل بين‌المللي و مبارزه با ظلم، حفظ ام‌القري و تأمين منافع و امنيت ملي به‌منزله نياز حياتي و ضروري آن خواهدبود. امام خميني در تبيين اين توسعه گفتماني بيان مي‌کنند که <ما امروز دورنماي صدور انقلاب اسلامي را در جهان مستضعفان و مظلومان بيش‌ازپيش مي‏بينيم و جنبشي كه از طرف مستضعفان و مظلومان جهان عليه مستكبران و زورمندان شروع شده و درحال گسترش است، اميدبخش آتيه روشن است و وعده خداوند تعالي را نزديك و نزديك‏تر مي‏نمايد. گويي جهان مهيا مي‏شود براي طلوع آفتاب ولايت از افق مكه‌معظمه و كعبه آمال محرومان و حكومت مستضعفان>.[۳۴]
مدل آينده‌گرايي ايراني حاوي قالبي جغرافيايي نبوده و بنايي ايدئولوژيک و اخلاقي دارد و از آنجا که برپايه جهان‌شمولي يک ديدگاه فطري بنا شده است، شعله‌هاي ملي‌گرايي را فروکاسته و صلح را به ارمغان مي‌اورد. دکترين نظامي اين نوع آينده‌گرايي نيز ذاتاً تدافعي و ارشادي و نه سلطه‌جويانه بوده و تشخيص ابعاد آن در حوزه صلاحيت امامت است.[۳۵] چه هيچ جنگي از سوي رهبران اسلامي دنبال نشده مگر اينکه قبل از آن از طريق مذاکره و روشن‌گري اقدام شده باشد و اين گوياي آن است که ابزار جهاد هيچگاه بدون مقدمه و تمهيد استفاده نشده است. با توجه به انسان‌شناسي که در اين مدل از آينده‌گرايي حضور دارد، ماهيت روابط بين‌الملل اصالتاٌ با صلح و هم‌زيستي و ضرورتاً با جنگ همراه است. صلح غايت است و جنگ ابزار. صلح يک استراتژي کلان است نه تاکتيک.[۳۶]
مدل تعامل و حضور بين‌المللي ايران در سطح جهان در اين نوع آينده‌گرايي، در کلام رهبر کنوني نظام اسلامي ايران چنين تبيين مي‌شود؛ <ما در قانون اساسي دو اصل مهم ناظر بر حمايت از نهضت‌هاي آزادي‌بخش و عدم مداخله در امور داخلي ديگران داريم که بايد به خوبي درک شده و ترکيب شوند. در عين حال که ما بايد از حرکت‌هاي آزادي‌خواهانه و ضداستبدادي و استعماري ملت‌ها حمايت کنيم، نبايد در امور داخلي ديگران دخالت نماييم.[37]

۳. آينده‌گرايي آمريکايي
۱.۳. هويت آمريکايي
سرزمين آمريکا پيش از آنکه در قرن پانزدهم ميلادي نظم نويني به خود بگيرد و به عنوان يک کشور مستقل مطرح شود، در انديشه و آرزوي مردمان هميشه مهاجر تاريخ حضوري هميشگي داشته است. نخستين گروه‌هايي که براي پايه‌ريزي تمدني نوين گام بر سواحل غربي اقيانوس اطلس مي‌گذاشتند، همگام با تبليغاتي که در اروپا درباره سرزمين جديد به‌راه افتاده بود، خود را بازماندگان بني‌اسرائيلي مي‌دانستند که خداوند وعده خود مبني بر اعطاي سرزمين موعود به پدرانشان را درباره آنها تجديد کرده است و اينگونه مي‌پنداشتند که سرزمين آمريکا، اورشليمي ديگر است که ميزبان نسل جديد يهوديان و دوستان ايشان براي ساختن حاکميتي مستقل و آزاد مي‌باشد.
مراحل تکوين تمدن آمريکايي برپايه کتاب مقدس و سير تاريخي آن شکل مي‌گيرد؛ پراکندگي يهوديان پس از تخريب دوم معبد اورشليم و حدود هزارسال زندگي به‌ظاهر سخت و در حاشيه در اروپا، با ظهور جنبش پروتستانتيزم سامان مي‌گيرد و بعدها در قالب جريان پيوريتانيزم و تحولات سياسي در اروپاي شمالي، به شکل‌گيري حاکميت يهودي در انگلستان مي‌انجامد. ازسوي‌ديگر، مسابقه بر سر کشف سرزمين‌هاي بکر و تازه زمين و آغاز عصر استعمار، اين فرصت را به‌وجود آورد که آنگلوساکسون‌ها سرزمين مستقلي در آن سوي اقيانوس و جدا از جهان آن روز براي خود دست‌وپا کرده و به‌آرزوي تاريخي خود دست يازند. با سرکوب بوميان آمريکايي که ازبين‌بردن آنان براي پايه‌ريزي تمدني بيگانه در آن سرزمين ضروري قلمداد مي‌شد، نوبت به جنگ‌هاي استقلال و در نهايت انقلاب آمريکا رسيد و پس از آن جمهوري جديد آنگلوساکسون‌ها متولد گرديد.
گرايش به تصرف اراضي جديد و ادامه سياست‌ توسعه‌طلبي و نظريه <سرنوشت محتوم> که به خواست پروردگار براي گسترش تمدن آمريکا در آن سرزمين‌ها تأکيد داشت، از خصوصيات دهه آخر قرن نوزدهم و دوران رياست‌جمهوري مکين‌لي است. سياست توسعه‌طلبي از آغاز شکل‌گيري آمريکا وجود داشت، اما توسعه‌طلبي در خارج از مرزها از اين زمان شروع شد.[۳۸] مکين‌لي مدعي شد که نداي غيبي در خواب به او الهام کرده که وظيفه آمريکاست که با گسترش دموکراسي و آزادي زحمت اداره فيليپين را برعهده گرفته و مسيحي و متمدن سازد.[۳۹]
کشورگشايي‌هاي آمريکا پس از استقلال به رشد قدرت بازيگري آن در عرصه بين‌الملل انجاميد تا آنکه بالاخره مداخله آمريکا در جنگ جهاني آن را به‌عنوان يک قدرت جهاني مطرح ساخت. براين‌اساس هويت آمريکايي بر پايه توجه به آموزه‌هاي کتاب‌مقدس و تکامل آن در خلال انشعابات فکري و سياسي عصر مدرن و به‌طور مشخص تاريخ فکر و سياست ليبراليزم شناخته مي‌شود.
انديشه‌هاي بنيادين کتاب‌مقدس برمحور عهد خداوند با انسان، قوم برگزيده خداوند و وعده اعطاي سرزمين موعود به ايشان و سير تکامل تاريخي انسان شکل مي‌گيرد و جريان ديني کتاب‌مقدس، چه در سنت يهودي و چه در سنت مسيحي، از اين دکترين‌هاي بنيادين برکنار نيست. چه اينکه عهد خداوند با يهوديان، به‌عنوان قوم برگزيده خداوند، در قالب عمل به شريعت و در ازاي اعطاي سرزمين آرماني به ايشان، در عهد جديد به‌صورت عهد خداوند با مؤمنان مسيحي در قالب ايمان به مسيح و محتواي دعوت او و در ازاي اعطاي رستگاري و نجات معنوي به ايشان استمرار مي‌يابد. با اين‌وجود، هويت آمريکايي در بعد ديني بر پايه نوعي استثناگرايي بنا مي‌شود که مأموريت خاصي براي آن درنظرگرفته شده است. اين مرزبندي‌ هويتي، به لزوم بهره‌مندي و استحقاق گروهي خاص و در مقابل شرارت و مزاحمت ديگران مي‌انجامد که انديشه و تاريخ يهودي گواه اصرار بر تحقق آن است.
انسان در قاموس کتاب‌مقدس، جانشين و تکميل‌کننده کار خداوند در خلقت است و تقدير اينچنين رفته است که آدمي بر طبيعت حاکميت يافته و آن را در تسخير خود قرار دهد. ازاين‌رو پيشرفت اساساً يک اقدام انساني و متضمن به‌کارگيري عقل انسان در جهت ايجاد دنياي بهتر است. بخش غيرانساني جهان، با نگاه انسان و استفاده در راستاي مطالبات انساني است که معنا مي‌يابد. پيشرفت يک ضرورت و بلکه يک وضعيت يا شرايط اجتناب‌ناپذير انساني است. بشر براي بهبود امور خود دست به علم برده و با علم و تکنولوژي طبيعت را تسخير مي‌کند. علم و موارد کاربردها و استفاده‌هاي انسان از طريق تکنولوژيک آن، منابع و ابزارهاي اصلي پيشرفت سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اخلاقي به‌شمار مي‌روند. بنابراين پيشرفت مفهوم ديگري به نام علم‌گرايي را با خود به يدک مي‌کشد.[۴۰] اين مبنا در جريان مدرنيته و در تعامل پيشرفت، علم‌گرايي و انسان‌محوري به ظهور رسيد.
از ميان عمده‌ترين مکاتب فکري ـ سياسي عمده‌اي که در مدرنيته فرصت بروز يافت، مي‌توان به مارکسيسم، فاشيسم و ليبراليزم اشاره کرد. اگر چه هر سه اين مکاتب ويژگي‌هاي ذاتي مدرنيته از قبيل انسان‌محوري، عقل‌محوري، پيشرفت‌گرايي و علم‌گرايي را دربرداشتند اما در مجموع براي تحقق عملي پروژه مدرنيته راه‌هاي متفاوتي پيشنهاد مي‌کنند؛ چه مارکسيزم به جامعه انساني اصالت مي‌دهد، فاشيزم به عقل تاريخي و سازماني راه مي‌برد و ليبراليزم به عقل فردي معتقد است. در اين ميان ليبراليزم اين امکان را يافت که در خلال درگيري‌هاي تاريخي و سياسي که ذکر آن گذشت، توسعه يافته و مبناي شکل‌گيري تمدن آمريکايي قرار گيرد. آنچنان‌که مؤلفه‌هاي ليبراليزم، در قانون اساسي و اعلاميه حقوق که جهت و محتواي تمدن آمريکا توسط آنها مشخص شده است، تعبيه شده‌اند.
عقلانيت ليبرال درباره تصوير انسان و جايگاه او در هستي معتقد است که انسان نبايد به دنبال ريشه وجودي خود باشد. او لزومي ندارد در پردازش‌هاي اجتماعي و سياسي به‌دنبال کشف خالق بوده و به اين فکر باشد که طبق يک محاسبه خاص خلق شده است. انسان پديده‌اي مانند پديده‌هاي ديگر است و کاوش‌هاي هستي‌‌شناختي در حکمت اولي نتيجه‌بخش نيست، لذا به‌جاي پرداختن به ريشه وجودي بايد نگرشي پديدارشناسانه به بشر داشت. در واقع عقلانيت ليبرال توجيه متافيزيکي هستي و انسان را رد کرده و قائل به توجيه کيهان‌شناختي هستي انسان است.
استوارت‌ميل، از فلاسفه ليبرال، معتقد است که فرد در امور شخصي (Self-regarding) از آزادي مطلق بهره‌مند است اما در اموري که مربوط به ديگران (Other-regarding) هم بشود، اين آزادي مقيد مي‌شود. ميل هيچ‌گونه مانعي در اضرار به نفس چه جسماني و چه روحاني نمي‌پذيرد. البته ليبرال‌هاي متأخر در برخي زمينه‌ها، محدوديت‌هاي بيشتري را مي‌پذيرند، زيرا آزادي با دخالت بيشتر در برخي زمينه‌ها بهتر تضمين مي‌شود.[۴۱] همچنين ويليام جيمز معتقد است حقيقي نام هر چيزي است که ثابت کند اعتقاد به آن در يکي از مراحل زندگي به دلايلي معين سودمند است.[۴۲] ماکياول در جواب به اين سؤال که چه چيزي خشنودي خداوند را موجب شده و معيار تشخيص رضايت خداوند چيست، معتقد است هرآنچه رضايت و خشنودي انسان را موجب شود، رضايت الهي را نيز در پي خواهد داشت. از آن‌جا که انسان و عقل او در انديشه ليبرال، محور هستي در عرصه فرد، سياست و اجتماع به‌شمار مي‌رود و خدا تنها خالق است بدون اينکه شارع باشد، عرصه‌هاي زيست انسان، زميني شده و از حوزه دين جدا مي‌شود.[۴۳]
در مقام جمع‌بندي هويت آمريکايي مي‌توان با اين نظر موافق بود که فهم ايدئولوژِي سياسي آمريکا بسته به شناخت پيوريتانيسم، مشروطه‌خواهي به‌معناي عام، انقلاب و جدال و اختلاف‌نظر پيرامون قانون اساسي و متن آن و آراي جان‌لاک [ديگر فيلسوف مطرح ليبرال] است.[۴۴]

۲.۳. موعوديت آمريکايي
مدرنيته جهت خويش را به سوي منتهاي لذت و رفاه آدمي در دنيا تنظيم کرده است.[۴۵] از منظر وبر، عقلانيت، تلاش جهت به‌دست‌آوردن حداکثر نتايج و دستاوردها با حداقل داده‌هاست و تصميم عقلاني را هم بايد در اين راستا ديد. بنابراين ارزش شايع و غالب جوامع غربي، سرمايه‌داري است. [۴۶] براين‌اسا مي‌توان گفت حريم عقلانيت بسيار محدود و تنها مختص به مهندسي ابزار و تنظيم وسايل براي نيل به خواسته‌هاي اقتصادي و معيشتي است و تعيين هدف بسته به ميل و اراده انسان و خارج از آن هدف مستقلي وجود ندارد، دانش از ارزش جدا بوده، حوزه عقل، غيرارزشي و حوزه ارزش‌ها غيرعقلاني است.[۴۷]
عقلانيت ليبرال آمريکايي درباره ايده‌آل انسان و توسعه انساني معتقد است که توسعه در آن است که انسان رشته‌هاي بيشتري از اعمال را براي کسب سود و منفعت بيشتر انجام دهد و کمال ديگري غير از اين وجود ندارد. فرد، مطابق قانون طبيعت داراي حقوقي است و قوانين موضوع و دولت نمي‌توانند ناقض حقوق بشر (حقوق تصريح‌شده در اعلاميه استقلال و قانون اساسي آمريکا) باشند و تمام قانون‌گذاري‌ها و عمليات اجرايي بايد در راستاي حقوق طبيعي بشر باشند. نيز از آنجا که اجتماع حامل هماهنگي و اجماع (Consensus) و اختلاف و تعارض (Conflict) است و در چنين وضعي نظم مدني، حافظ آزادي‌هاي مدني افراد و گروه‌هاي متفاوت براي جوابگويي به خواسته‌هاي متفاوت است و بايد باشد. از‌اين‌رو در اعلاميه استقلال آمريکا ارزش‌هايي مثل حيات، آزادي و سعادت و مالکيت و رشد و گسترش آنها به عنوان فلسفه وجودي آمريکا قلمداد شده و آزادي مدام موردتاکيد آمريکايي‌ها قرار گرفته و نقطه تمايز آنها از ملت‌هاي ديگر محسوب شده است.
انساني که پيروي از قوانين ديني و طبيعي بيروني را برنمي‌تابد، براساس نفع و ميل شخصي يا غريزه خود عمل مي‌کند و بنابراين نظم مدني ليبرال با اين تلقي از توسعه انساني شکل مي‌گيرد. انسان در منظر ليبراليزم بايد از چنان حياتي اجتماعي برخوردار باشد که با حداکثر آزادي و حداقل موانع به حداکثر لذت دست يابد و از اين‌جاست که خردگرايي، سکولاريسم، دولت بي‌طرف، دموکراسي و جامعه‌مدني ـ که مهم‌ترين سازوکار براي مصونيت فرد از اقتدار دولت و حفظ استقلال، آزادي و حقوق فردي و متضمن بيشترين لذت براي بيشترين افراد است ـ پديدار مي‌شود.
سرمايه‌داري نتيجه وضعيتي است که سعادت در قالب رفاه اجتماعي و لذت بيشتر، هدف غايي نظام اجتماعي قرار گيرد؛ بدين‌صورت که نظام اقتصادي در رأس هرم منظومه زيرنظام‌هاي اجتماعي قرار گرفته و از اولويت برخوردار مي‌گردد.[۴۸] دراين‌صورت سعادت اجتماعي به معناي بيشترين رضايتمندي و لذت حسي براي بيشترين افراد، يک هدف صرفاً مادي است که اين رضايت‌مندي با مصرف بيشتر کالاها به‌وجود مي‌آيد. در اين‌صورت رشد اقتصادي اهميت فوق‌العاده‌اي پيدا مي‌کند و شايد تصادفي نباشد که در زبان انگليسي good هم به معناي کالا و هم خوب است. اينجاست که عدالت توزيعي در منطق سرمايه‌داري فراموش مي‌گردد و سرمايه‌داري موجب استعمار و استثمار در سطح بين‌المللي مي‌شود و دول سرمايه‌دار بقاي خود را در استضعاف ديگر ملت‌ها مي‌بينند.
در واقع مي‌توان موعوديت آينده‌گرايي آمريکايي را در مسير جريان يوتوپيانيسم تلقي کرد. جرياني که ازيک‌سو ريشه در ادبيات کتاب‌مقدس داشته و ازسوي ديگر بر مباني پيشرفت و نوزايي تکيه داشته و از اين بابت قرابت نزديکي با هويت آمريکايي دارد. آرمان‌شهر(Utopia)‌هايي که خصوصاً در آواخر قرون مياني و در آستانه نهضت نوزايي اروپا، در قالب رسائل سياسي، حقوقي و حتي ادبي پديد مي‌امدند، جامعه‌اي آرماني واقع در پايان تاريخ را به تصوير مي‌کشيدند که در آن، بشر با استفاده از نيروي عقل، دانش و کار خويش توانسته بود بر طبيعت فائق آمده و نظم نويني متفاوت با آنچه در جهان سنتي و ماقبل يوتوپيايي وجود داشت، در آنجا برقرار کند.[۴۹] چه طرح‌هاي آرماني منسوب به مور، کلوتس، کامپانلا، بيکن، فوريه، سن‌سيمون و ديگراني از اين دست، بيش از آنچه تصور شود به موعوديت آمريکايي نزديک به‌نظر مي‌رسند.
رهبران آمريکا نيز در پي شکل‌دهي و ساختن جمهوري جاويد بوده‌اند. آنها با الهام از ماکياولي دوست داشتند جمهوري‌شان زوال‌ناپذير باشد. لينکلن مي‌گويد، به عکس شرقي‌ها که مي‌گويند همه‌چيز خواهد گذشت، ما بايد سعي کنيم جمهوري جاويد بسازيم. او اعلام مي‌کند که مادام که زمين دوام دارد، نبايد مرد و قوام جمهوري را منوط به انديشه‌هاي حاکم بر اعلاميه استقلال دانست.[۵۰] لينکلن انقلاب را به‌منزله نهالي شمرد که تازه به استقلال رسيده و پس از نشوونماي کامل به صورت آزادي همه افراد بشر درخواهدآمد.[۵۱] نيز از نظر جفرسون که رسول ملي‌گرايي آمريکا و سرخيل برانگيزندگان غرور آمريکايي به‌شمار مي‌رود، آمريکا براي همه جهان عالي‌ترين نمونه و مظهر آزادي است و بزرگ‌ترين خدمتي که به تمام سرزمين‌هاي ديگر مي‌تواند بکند، آن است که خود را مافوق آنها نگه دارد. وي با ايماني همپايه پيوريتانيسم معتقد بود که خداوند آمريکا را به‌منزله ارض‌ موعود براي بهترين بندگان خود برگزيد.[۵۲]
در چنين زمينه‌ مي‌توان طرح نظريه پايان تاريخ از سوي فوکوياما در آستانه هزاره سوم ميلادي را بهتر فهميد. چه ادعاي او مبني بر ‌پايان‌يافتن حرکت کشتي تاريخ بشر در ساحل ليبرال دموکراسي در چارچوب جريان يوتوپيانيسم قرار گرفته و چهره ديگري از تماميت‌خواهي مدرن را به نمايش مي‌گذارد. جهاني‌شدن ارزش‌هاي آمريکايي به‌مثابه هدفي برين، غايت سياست‌گذاري آمريکا بوده و در قالب دکترين‌هاي حکومتي اظهار شده و اين اظهار استمرار داشته و دارد و اساساً آمريکا با ايده نظم‌نوين‌جهاني و پايان تاريخ فوکوياما متولد شده است. در سطح آرماني اين نظريه،‌ جهان اخلاقي، جهاني آمريکايي است که در شاه‌راه ليبرال دموکراسي، همگان پيرو کاخ سفيد حرکت کنند و هرگز ايده‌هايي که با آمريکانيزم ديالکتيک کنند، از خود بروز ندهند. بدين‌ترتيب نظمي حاکم مي‌شود که ارزش‌هاي آمريکايي بر آن حکومت مي‌کند و شيوه زيست مردم جهان يکپارچه به تقليد از سرمايه‌داري واشنگتن شکل مي‌گيرد.

۳.۳. جهاني‌شدن آمريکايي
عقلانيت ليبرال بر اين سنت استوار است که فرد براي بروز اعمال بيشتر و براي کسب سود مضاعف بايد بيشترين آزادي را داشته باشد و هرگونه مانعي اصالت ندارد بلکه از روي ضرورت نهاده مي‌شود. فرد بايد نهايت آزادي را براي عمل داشته باشد. در اين صورت کار دولت اين نيست که مردم را هدايت کند بلکه دولت بايد پاسدار و پاسبان آزادي مردم براي رسيدن به اميال و خواسته‌هايشان باشد؛ دولت در امور خصوصي مردم دخالتي ندارد، مسئله اخلاق و رفتار ربطي به دولت ندارد و هيچ معياري براي افعال خوب و بد مگر اراده و خواست فرد، وجود ندارد.[۵۳]
ازسوي ديگر ماهيت استثناءگراي آمريکايي که در آموزه‌هاي کتاب‌مقدس ريشه داشته و در ليبراليزم تشديد مي‌گردد، بعد راهبردي عقلانيت آينده‌گرايي آمريکايي را شکل مي‌دهد. استثناگرايي (Exceptionalism) بدين‌معناست که آمريکا به‌عنوان مظهر دموکراسي و مدلي براي همه ملل مي‌باشد و اين تقدير الهي است که اين نوع دموکراسي جهاني‌ گردد. لذا آن کشور بايد در پي جهاني‌کردن فرهنگ خويش باشد، چه توسط حقوق و چه زور و فشار. اين تفکر در سراسر قرن نوزدهم و بيستم حاکم بوده و کارگزار واقع شده است.[۵۴] بنجامين فرانکلين اولين کسي است که الگوبودن آمريکا براي ساير ملت‌ها و مستثني‌بودن آن را مطرح مي‌کند. منظور وي از ملت، ملتي است که بعد از انقلاب نمود پيداکرده و با آزادي شناخته مي‌شود. آزادي پاک که آمريکا را از آلودگي‌هاي جهاني دور و جدا مي‌کند. آرمان ملت در قانون اساسي تعبيه شده است که مورد رشک و غبطه ديگران است. مطابق اين فکر آمريکا الگوي ديگران و فراتر از آن محافظ و هادي آنان است. اين نوع اسطوره، خميرمايه ايدئولوژِي سياست خارجي آمريکاست.[۵۵]
در واقع بزرگ‌ترين مفروض سياست خارجي ايالات متحده، اين است که آن کشور تافته جدابافته‌اي است که بايد از دنيا جدابوده و در عين حال بر جهان غالب باشد. به‌عکس ملت‌هاي عادي، آمريکا توسط خداوند برگزيده شده و از شيطان‌هاي اروپايي و ديگران جدا شده است تا به عنوان الگويي مورد پيروي جهانيان قرار گيرد. آن کشور مجهز به استانداردهايي است که ساير دول را بايد با آن ارزيابي کرد. تقدير اين است که آنها از هر لحاظ قدرت فائقه دنيا باشند.[۵۶]
آمريکايي‌ها ارزش‌هاي‌شان را جهاني دانسته و صدور و جهانگيرکردن آنها را وظيفه اخلاقي خود مي‌دانند اما اين قسمت کوچکي از پروژه است. آنها درصدد نيل به جاودانگي بوده و هستند و ابديت را منوط به هم‌سويي ديگران با خويشتن و سرمشق قرارگرفتن خود مي‌دانند. وقتي همگان پيرو ايالات متحده شده و شيوه زندگي آمريکايي را پذيرفتند، تمدن و فرهنگ آمريکا به جاودانگي مي‌رسند. بايد توجه داشت که مردم آمريکا در پي عظمت ملي هستند و نه بين‌المللي (اخلاق‌گرايي) و جهت مادام‌العمرشدن خويش، ديگران را آمريکايي مي‌خواهند. چه اينکه آرزوي توسعه‌طلبانه در جهان براي گسترش قدرت جهت رسيدن به تعاليم ايدئولوژِيک با اشتياق آمريکايي‌هاي به پياده‌کردن شيوه زندگي آمريکايي در ميان ساير ملت‌ها همزماني داشت و در اين ميان مبلغان مذهبي نقش ممتازي بازي کردند. آنها با رفتن به گوشه و کنار جهان درباره مزاياي جمهوري‌خواهي موعظه مي‌کردند.[۵۷]
در اين نگاه غير از آمريکانيسم همه چيز توتاليتاريسم است و مدلي از آزادي‌ غير از آزادي آمريکايي وجود ندارد. آمريکانيسم حامل حقوق بشر و حقوق بشر صرفاً آمريکايي است و اساساً وقتي حقوق‌بشر گفته مي‌شود، سرمايه‌داري منظور نظر است. نيز جهاني‌شدن حقوق بشر به معناي جهاني‌شدن سرمايه‌داري است و يک‌ بعد دموکراتيزه‌کردن کشورها به اين است که سرمايه آن کشور بايد در خدمت جريان سرمايه‌داري جهاني و آمريکايي قرار گيرد. ملت‌هايي که مي‌خواهند در مقابل اين جريان ايستادگي کنند به‌منزله عنصري شرور تحت فشار قرار مي‌گيرند تا تسليم اهداف اقتصادي، پولي و مالي گردند و جنبش‌ها و حرکت‌هاي استقلال‌طلبانه سرکوب مي‌شوند تا زمينه انباشت و تمرکز سرمايه و رفاه در شمال فراهم گردد.[۵۸]
در همين‌ راستا، اگر آمريکايي‌ها به خود اجازه مي‌دهند در امور ديگران مداخله کنند، بدين‌دليل است که خود را روي جزيره‌اي تصور مي‌کنند که اطرافيان در حال غرق‌شدن را بايد نجات دهند. اين وظيفه اخلاقي آمريکايي‌هاست که به کمک ديگران بروند.[۵۹] آمريکا حامل لحن و شيوه هزاره‌گرايانه است و اين شيوه ملت را به احياگري تبديل مي‌کند که در قبال تمام بشريت احساس مسئوليت بکند. توماس پين و ساير رهبران، کشورشان را صاحب رسالتي مي‌دانند که بايد حياتي نو به دنيا بخشد. جان آدامز به ساختن آمريکا به عنوان کشوري نه عادي بلکه فوق‌العاده اعتقاد دارد. او معتقد است که تقدير شده است تا آمريکا زرين‌ترين برگ‌هاي تاريخ را شکل دهد.[۶۰] بر همين اساس، مردم آمريکا و نخبگان بر اين نظرند که کشور آنها بديع و بي‌نظير است و با اين بينش تحول و تطور پيدا کرده و لذا مرزهاي خويش را با ديگران جدا مي‌کنند.[۶۱] آنها ارزش‌هاي ملي را جهاني و فارغ از مرزهاي جغرافيايي دانسته و سياست خارجي را در راستاي اين تز مي‌بينند. نيز آنها در پي جاويدکردن ارزش‌هاي ملي هستند و اين امر ميسر نمي‌شود مگر با جهاني‌کردن آن ارزش‌ها و آمريکايي‌کردن دنيا و تضمين برتري نژاد آنگلوـ‌آمريکن.
شوراي آتلانتيک که در سال ۱۹۸۱ تشکيل شد، ديدگاهي جامع درباره چگونگي حفاظت از دستاوردهاي ايدئولوژيک به دست مي‌دهد. اين شورا دقيقاً ايده سازندگان آمريکا را تکرار کرده و تأکيد کرد که نشر ارزش‌هاي آمريکا توسط مردم و دولت يک وطن‌پرستي افراطي نيست، بلکه تصديق توانايي آنان براي راهنمايي و ارضاي همه جوامع انساني است. شورا اعلام کرد که اگر در پي آمريکايي‌کردن دنيا و هدايت ملت‌ها به‌سوي نظم مطلوب و توسعه شايسته نباشيم، گرفتار نظم جهاني‌اي خواهيم‌شد که حيثيت و آزادي انسان را در مخاطره قرار مي‌دهد.[۶۲] همچنين جورج بوش پدر مي‌گويد، اميد بشريت به ايالات متحد است و آمريکايي‌ها مسئوليت بي‌همتايي براي به انجام رساندن کار دشوار آزادي برعهده دارند. در جهاني که سريعاً در حال تغيير است، رهبري آمريکا ضروري است.[۶۳] جورج بوش دوم نيز همچون نياکان خويش، بزرگ‌ترين هدف آمريکا را دفاع از دنياي آزاد دانسته و به‌ويژه بعد از واقعه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، با لحني به‌شدت انقلابي کشورهاي غيرآمريکايي را به‌محور شيطاني تعبير کرده و آنها را تهديد به حمله نظامي مي‌کند. مداخله در امور جهاني جهت نيل به نظم مطلوب، ريشه‌هاي ديني دارد و آن را بايد پروتستانتيزم و پيوريتانيسم آمريکايي ناميد. يعني اشاعه اين فکر مرادف با رستاخيز ديني است که آنها در طول تاريخ با اين تفکر زندگي کرده‌اند. [۶۴] ازاين‌رو بعيد نيست که جهاني‌شدن (Globalization) از سوي برخي صاحب‌نظران، آمريکايي‌سازي جهان (Americanization) قلمداد شده و مورد مخالفت قرار گيرد.[۶۵]
حاکميت اسطوره استثناگرايي بر راهبرد آينده‌گرايي آمريکا، سرآغاز امپرياليسم به‌شمار مي‌رود. چه کشوري که تمدنش را برتر، ايده‌ها و ارزش‌هايش را جهان‌شمول و متمردين را شيطان بداند، براي تأمين و حفظ برتري خود، نيازمند قدرت و پرداختن به منافع ملي است و در اين‌ راه استفاده از زور و قدرت براي نيل به منافع ملي ‌ريشه‌اي فرهنگي و ايدئولوژيک مي‌يابد.[۶۶] گذشته از آنکه حاکميت تفکر نژادي موجب سياست خارجي برتري‌طلبانه نسبت به ديگر ملت‌ها مي‌گردد[۶۷] و جهاني‌شدن آمريکايي را همواره در مسير خشونت قرار مي‌دهد؛ گرچه خشونت در سياست آمريکا ريشه‌اي نهادينه‌شده دارد و اساساً اين کشور با خشونت متولد شده، ملت‌سازي آن عجين با خشونت و قدرت بوده و در اين باره فرهنگ‌سازي شده است.[۶۸]
فلورا لويس در مقام تبيين خشونت جهاني‌شدن آمريکايي مي‌گويد: <برداشت حکومت ما از مفهوم تروريسم اين است که اگر کسي در برابر ادعاهاي ما قدعلم کند، تروريست بالفطره است و چنين فردي وقتي مورد حمله ما قرار مي‌گيرد بايد به حقانيت اين حمله به‌سان يک کيفر آسماني اذعان کند. حمله ما به چنين فردي مشمول قوانين حقوقي مربوط به جنگ نمي‌شود، زيرا اين کارها جنگ نيست، بلکه يک جهاد مقدس صليبي است. براساس طرز تلقي ما، تروريست کسي است که در مقابل حمله ما از خود دفاع مي‌کند.[69]
نظريه برخورد تمدن‌هاي هانتينگتون نيز در چارچوب آينده‌گرايي آمريکايي و در جهت توسعه آمريکانيزم قابل تحليل است. به‌واقع اگر فوکوياما با نظريه پايان تاريخ خود در پي ترسيم وضعيت آرماني به‌عنوان آرزوي تاريخي آمريکا است، هانتينگتون درصدد نشان‌دادن راه رسيدن به آن موعوديت است. چه اينکه هانتينگتون اين فکر را القا مي‌کند که راه نظم نوين جهاني از برخورد تمدن‌ها و تبديل تعارضات به هماهنگي و اجماع بين‌المللي مي‌گذرد. نتيجه اين دو نظريه مذکور علي‌رغم تصورات شايع نه‌تنها تضادي با يکديگر نداشته که در جريان آينده‌گرايي آمريکايي هدفي واحد را دنبال مي‌کنند و مبناي ارزشي دارند و جالب آنکه امضاي هر دو نفر، در نامه روشنفکران به جورج دبليو بوش براي حمايت از <جنگ عادلانه> عليه مخالفان آمريکا مشاهده مي‌شود.

۴. چشم‌انداز آينده
براساس آنچه گذشت، توضيح داده شد که آينده‌گرايي ايراني و آينده‌گرايي آمريکايي در هويت (جايگاه انسان در هستي و رابطه او با دين و طبيعت)، موعوديت (وضعيت مطلوب انسان در هستي و افق پاياني حيات) و جهانيت (سبک زندگي انسان و نحوه تعامل او با طبيعت و هم‌نوعان) خود متفاوت بوده و از آنجا که هر يک از اين دو جريان، راهبري نظام معنايي و ارزشي خاصي را برعهده دارد، اين تفاوت به تقابل و رويارويي مي‌انجامد. به‌عبارت ديگر از يک سو رويکري ه‍ژمونيک‌محور با مشخصه‌هاي يک‌جانبه‌گرايانه، خواهان تحميل ايدئولوژي نومحافظه‌کاران استيلاجوي آمريکايي در عصر جهاني‌سازي است و از سوي ديگر رهيافتي استقلال‌طلب با جهان‌بيني الهي و جهان‌شمول درصدد برقراري نظمي عادلانه و انساني است. اين‌جاست که رويکرد آمريکايي طرفدار ارتقاي وضع موجود به نفع قدرت ه‍ژمون با رهيافت ايران انقلابي خواهان تغيير وضع موجود در ت‍زاحم قرار مي‌گيرد و تعارض ايده‌ها بين دو بازيگر نيز به تقابل اراده آنها در عرصه منفعت و قدرت براي تأثيرگذاري بر تحولات منطقه‌اي و بين‌المللي منجر مي‌شود.
در حقيقت مي‌توان از دو نوع جهاني‌شدن سخن گفت؛ نخست، جهاني‌شدن از بالا که مبتني بر قدرت و همکاري دولت‌هاي پيش‌رو و قدرت‌مند است و زيربناي آن را اقتصاد شکل مي‌دهد. در اين مدل از جهاني‌شدن شاهد يک‌دست‌سازي سبک زندگي مردم جهان براساس ايدئولوژي خاص خواهيم بود. دوم، جهاني‌شدن از پايين که مبتني بر اراده جمعي بشري است و بيشتر از سوي دولت‌ها و ملت‌هاي ضعيف و مستقل پشتيباني مي‌شود و زيربناي آن را فرهنگ تشکيل مي‌دهد. در اين نوع از جهاني‌شدن مي‌توان شاهد شکل‌گيري جامعه بين‌المللي برپايه گرايش‌هاي اخلاقي و نه نفع‌طلبانه بود. ايالات متحده آمريکا رهبري نوع اول جهاني‌شدن را برعهده گرفته و جمهوري اسلامي ايران مدعي هدايت نوع دوم جهاني‌شدن در سطح جهان است.
در جهاني‌شدن ايراني که ريشه در آموزه‌هاي اسلامي دارد، مدنيت مهدوي به عنوان چشم‌انداز تاريخ بشري و شکل ايده‌آل زندگي ترسيم شده است. بر مبناي چنين چشم‌اندازي، وجود انسان اهميت مي‌يابد و تمام طرح‌ريزي‌ها و تمهيدات در جهت رشد و اعتلاي انسان به‌کار گرفته مي‌شود. علاوه بر اين همه ابعاد وجود آدمي در اين مدل مدنظر قرار مي‌گيرد و تنها به وجوه ظاهري و سطحي زندگي بشر توجه نمي‌شود. در اين نگاه، انسان‌ها از آنجا که همگي مخلوق خداوند يکتا هستند، داراي فطرتي يکسان، هماهنگ و خداخواه بوده و براين اساس امکان گفتگو از مسايل و احکام مشترک به‌وجود آمده و مردم در حوزه‌اي ميان‌فرهنگي به يکديگر شباهت يافته و ازاين‌رو امکان طرح يک مدل جامع براي کليت حيات در سراسر دنيا امکان‌پذير مي‌گردد. اگرچه اين بدان معنا نيست که زندگي همه انسان‌ها در تمام نقاط جهان يک‌شکل خواهدشد بلکه قرآن با به‌رسميت شناختن شعوب مختلف بشري، در قالب آموزه مهدويت به وضعيتي توجه مي‌دهد که در آن، انسان‌ها و جوامع مختلف، با زبان‌ها و فرهنگ‌هاي بومي متفاوت در يک عقلانيت واحد شريک بوده و برمبناي توحيد و عدالت روزگار مي‌گذرانند. در چنين فضايي نه‌تنها امکان بروز خشونتي که از تعارض ذاتي حاصل مي‌آيد ازبين مي‌رود که به‌سبب لحاظ نمودن هويت‌هاي آفاقي گوناگون، هرگونه رويکرد هژمونيک و يکسان‌ساز در عرصه فرهنگي منتفي مي‌گردد و در نتيجه امکان تحقق صلحي پايدار و عادلانه فراهم مي‌ايد.
در سوي ديگر جهاني‌شدن آمريکايي قرار گرفته است که در بعد فلسفي، بيش از آنکه به حقيقت انسان توجه داشته باشد، نوع خاصي از تعامل او با طبيعت و بهره‌مندي از ابزارها را نشانه رفته است. علاوه بر اينکه در همين سطح نيز هويت آدمي به امور محسوس و ابعاد مادي وجودش تقليل يافته و از بعد متعالي حقيقت انسان غفلت شده است. در اين منظر، با اين استدلال که انسان‌ها هيچ‌تفاوتي با يکديگر ندارند و بنابراين يافته‌هاي يکي مطلوب ديگري واقع خواهدشد، حکم به شموليت سبک خاصي از زندگي در سطح همه انسان‌ها و جوامع داده شده است. حال آنکه ايجاد اين‌ نوع برابري در جامعه‌ جهاني به محو تنوع فرهنگي مي‌انجامد و لذا اين يکسان‌سازي نه مطلوب است و نه عملي. گذشته از اينکه نوع عقلانيت بسته به چگونگي ارتباط محيط، عمل و انديشه تفاوت مي‌کند[۷۰] و عقلانيت هر شخص متناسب با همان محيطي که در آن بزرگ شده رشد مي‌کند و رنگ‌وبوي همان محيط را مي‌گيرد.[۷۱] مک‌اينتاير، فيلسوف آمريکايي، نيز در پي تبيين اين تز است که ادعاي مدرنيست‌ها مبني بر شکل‌گيري عقلانيتي جهان‌گير و استانداردهاي فراگير امکان عملي ندارد.[۷۲] در چنين وضعيتي آنچه به وقوع مي‌پيوندد، هجوم يک فرهنگ و عقلانيت خاص به ساير فرهنگ‌ها و تلاش براي تسلط بر آنهاست که واقعيات امروز جهاني‌شدن مؤيد اين نکته است. در واقع در جريان جهاني‌شدن آمريکايي، سبک خاصي از زندگي که خود را بهتر و کامل‌تر از ديگر مدل‌ها مي‌داند، به تهاجم پرداخته و درصدد محو ديگر فرهنگ‌ها برمي‌آيد. چه اينکه رئيس‌جمهور آمريکا با به‌کاربردن عبارت <جنگ صليبي> که يادآور تهاجم مسيحيان عليه مسلمانان در قرون وسطا و جنگ تمدن‌ها بود و نيز با بيان اين مطلب که <هرکس با ما نيست با تروريست‌هاست> چهره‌اي به‌شدت ايدئولوژيک به نمايش گذاشت و اعلام کرد: <عده‌اي با فلسفه زندگي آمريکايي مخالفند و مي‌خواهند از طريق تروريسم آن را نابود سازند>.[۷۳]
جهاني‌شدن آمريکايي که براساس جنگ تمدن‌ها شکل گرفته است، جهان را در تنازع و درگيري و خشونت قرار مي‌دهد و اساساً ازبين‌برنده امکان صلح است در حالي‌که جهاني‌شدن ايراني در پي ايجاد فرصت گفت‌وگو و تعامل فرهنگي در فضايي مستقل و عادلانه است که پيامد چنين دورنمايي، شکل‌گيري صلح جهاني خواهدبود. در حقيقت صدور انقلاب اسلامي، حامل يک ايده اساسي بوده و آن نويد‌دادن از نظم عادلانه بين‌المللي است که اين رويه در صدور ارزش‌ها، برخلاف جهاني‌شدن آمريکايي، صلح‌آميز و به‌دور از زورگويي و سلطه خواهدبود.
وضعيت کنوني آينده‌گرايي آمريکايي در کلامي از کارل پوپر ـ که از طرف‌داران سرسخت ليبراليزم بوده و هرگونه آرمان‌گرايي و مطلق‌گرايي را به دليل بروز خشونت محکوم مي‌کند ـ به‌خوبي توضيح داده مي‌شود؛ او مي‌نويسد: <حاميان يوتوپيا از آنجا که حقانيت براي خويش قائلند، در هدايت همگان اگرچه با زور دريغ نمي‌کنند. خشونت به اين‌جا محدود نمي‌شود و موقعي زيادتر مي‌شود که آرمان‌شهر در مقابل آرمان‌شهري ديگر قرار گيرد که به‌عنوان رقيب عمل کرده و مدعي سعادت بشري است. سطح و گسترده استفاده از زور وقتي دامنه پيدا مي‌کند که آرمان‌شهر نسبت به آينده و عملياتي‌شدن اهدافش اميدوار نباشد درحالي‌که امروزه زمينه بهتري احساس کند. با مبهم‌بودن آينده، آرمان‌شهرگرايان شدت‌عمل به خرج مي‌دهند. با تهديد کيان آرمان‌شهر، کساني روي کار مي‌آيند که صبغه روشنفکري دارند و خود را پردازشگر و حافظ عمارت ايدئولوژي مي‌دانند. آنها نمي‌خواهند سر به تن پردازشگران ديگر آرمان‌شهر باشد. اين مردان انديشه و عمل کم‌کم ادعاي خداوندگاري مي‌کنند و مرض خودبزرگ‌بيني موجب مي‌شود تعهدات بيش از حد تقبل کنند. اين‌جاست که ناکجاآبادگرايي ريشه خود را به‌ويژه با حاکميت مهندسان مدعي خداوندي مي‌زند. از اين‌رو اين انديشه، منظومه‌اي تباه‌کننده است که خود را هم تباه مي‌کند>.[۷۴]
آينده‌گرايي ايراني بنيادهاي تمدن معاصر کاپيتاليستي را در مخاطره قرار داده و اثبات نظام اسلامي در ايران به‌معناي نفي ايدئولوژي ليبرال است. انقلاب‌ اسلامي بزرگ‌ترين چالش فرهنگي براي کشورهاي غربي و سيطره فرهنگ آمريکايي به‌شمار مي‌رود و موفقيت نظريه حکومت اسلامي به‌معناي نفي نظم نوين جهاني خواهدبود و از اين‌جهت مي‌توان با ريچارد نيکسون هم‌نظر بود که مي‌نويسد: <اسلام‌گرايي بزرگ‌ترين خطر براي آمريکاست و آرام‌ساختن جريان‌هاي اسلامي تنها در سايه استحاله انقلاب اسلامي يا شکست آن ميسر است. ايران اسلامي به‌مثابه هويتي پيشرو با سياست خارجي پيشرو و مستقل، بزرگ‌ترين خطر بر سر راه سرمايه‌داري است و پتانسيل لازم را براي الگو واقع‌شدن براي مسلمانان دارد>.[۷۵]

پی‌نوشت‌ها
۱. عبدالله‌نصري، نسبت دين و ايدئولوژي، فصلنامه قبسات،‌ سال سوم، شماره اول، بهار ۷۷، ص۵۱.
۲. داريوش آشوري، ايدئولوژي، اخلاقيات و فرهنگ، ماهنامه کلک، شماره ۳۲ـ۳۳، آبان و آذر ۱۳۷۱، صص۴۸و۴۹.
۳. آشوري، همان، ص۵۱.
۴. محمدجواد لاريجاني، گفت‌وگو، تفکر سکولار تفکر اين جهاني است،‌ فصل‌نامه نامه فرهنگ،‌ سال ششم، ‌شماره اول، بهار ۱۳۸۵، ص۳۹.
۵. جان پلامنتاس، ايدئولوژِي، ترجمه عزت‌الله فولادوند، تهران، شرکت انتشارات علمي و فرهنگي، ۱۳۷۳، ص۱۱۸.
۶. در اين زمينه ر.ک: موسي نجفي، ساحت معنوي هويت ملي ايرانيان، بي‌جا، دفتر نشر معارف، ۱۳۸۴.
۷. ر.ک: سيدمجيد ظهيري، حدود آزادي و سيستم‌هاي حقوقي اسلام و ليبراليزم، دوماهنامه انديشه حوزه، سال ششم، شماره پنجم، تيرماه ۱۳۷۹، صص ۴۰ـ۴۲.
۸. عباسعلي عميد زنجاني، مباني انديشه سياسي اسلام، تهران، موسسه فرهنگي دانش و انديشه معاصر، ۱۳۷۹، ص۷۰.
۹. محمدباقر صدر، جهان‌بيني در فلسفه ما، ترجمه سيدحسين حسيني، تهران، بدر، ۱۳۶۰، ص۲۹.
۱۰. داود فيرحي، نظام سياسي و دولت در اسلام، فصلنامه علوم سياسي، سال چهارم، شماره چهارم، تابستان ۱۳۷۶، ص۱۵۳.
۱۱. الويه ‌روآ، تجربه اسلام سياسي، ترجمه سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي، تهران، الهدي، ۱۳۷۸، ص۴۷.
۱۲. حسين ميرمعزي، نقدي بر اهداف نظام سرمايه‌داري از ديدگاه اسلام، فصلنامه کتاب نقد، شماره ۱۱، تابستان ۱۳۸۷، صص۷۲ـ۷۳.
۱۳. عميد زنجاني، همان، ص۳۲۰.
۱۴. امام خميني، صحيفه نور، جلد نهم، تهران، وزارت ارشاد اسلامي، ۱۳۶۱، ص۲۰۷.
۱۵. جانسون، تحول انقلابي، ترجمه حميد الياسي، تهران، انتشارات اميرکبير، ۱۳۶۳، ص۱۳۷.
۱۶. محمد جواد باهنر، مباحثي پيرامون انقلاب اسلامي، تهران، انتشارات دفتر فرهنگ اسلامي، ۱۳۷۱، ص۳۲۱.
۱۷. ر.ک: ايرانيان و هويت ملي، رضا شعباني، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي، ۱۳۸۵، ص۲۶.
۱۸. علي رباني گلپايگاني، دين و دولت، تهران، موسسه فرهنگي دانش و انديشه معاصر، ۱۳۷۷، صص۱۶ـ۱۸.
۱۹. برتراند بديع، فرهنگ و سياست، ترجمه احمد نقيب‌زاده، تهران، دادگستر، ۱۳۷۶، صص۱۰۵ـ۱۰۶.
۲۰. موسي نجفي، تأملات سياسي در تاريخ تفکر اسلامي، جلد سوم، تهران، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، ۱۳۷۷، ص۳۲.
۲۱. عميد زنجاني، همان، صص ۱۲۵ـ ۱۲۹.
۲۲. امام خميني، همان، ج۱۵، ص۲۲.
۲۳. امام خميني، همان، ج۱۵، ص۱۷۰.
۲۴. امام خميني، همان، ج۲۱، ص۱۰۸.
۲۵. روح‌الله خميني، ولايت فقيه، تهران، موسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني، ۱۳۷۵، صص۱۸ـ۲۵.
۲۶. امام خميني، همان، ج۲۰، ص۱۳۲.
۲۷. ر.ک: حسين بشيريه، گفت‌وگو، اسلام؛ دولت قديم و جديد، فصلنامه حکومت اسلامي، تابستان ۱۳۷۶، ص۱۹۳.
۲۸. احمد واعظي، حکومت ديني، تهران، مرصاد، ۱۳۷۸، صص ۱۸۶ـ۱۸۷.
۲۹. واعظي، همان، ص۱۸۷.
۳۰. R. K. Ramazani, Iran’s Export of Revolution: Politics, Ends And Means, The Iranian Revolution, Its Global Impact, Miami, florida International University Press, ۱۹۹۰, pp ۴۶-۴۷.
۳۱. Montgomery Watt, Islamic Fundamentalism And Modernity, London, Routlede, ۱۹۸۸, p۱۳۹.
۳۲. رضا نظرآهاري، نقش و اهميت سياسي اسلام در عرصه روابط بين‌الملل، فصلنامه سياست خارجي، سال دهم، شماره دهم، تابستان ۱۳۷۵، ص۳۸۲.
۳۳. محمدرضا دهشيري، درآمدي بر نظريه سياسي امام‌خميني، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامي، ۱۳۷۹، صص۳۰۶ـ۳۰۷.
۳۴. امام خميني، همان، ج۱۸، ص۱۱.
۳۵. منوچهر محمدي، سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران؛ اصول و مسائل، تهران، دادگستر، ۱۳۷۷، ص۳۵.
۳۶. محمدرضا ضيايي بيگدلي، اسلام و حقوق بين‌الملل، تهران، شرکت سهامي انتشار، ۱۳۶۸، ص۶۰.
۳۷. جواد منصوري، نظري به سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران، تهران، اميرکبير، ۱۳۶۵، ص۱۲۴.
۳۸. Michael Hunt, Ideology And U.S. Foreign Policy, London, Yale University Press, ۱۹۸۷, pp ۳۸.
۳۹. فرشته نورايي، تاريخ تحول اجتماعي و سياسي آمريکا، تهران، دانشگاه تهران، ۱۳۵۷، ص۱۰۰.
۴۰. زيگمون بامن، مدرنيته و مدرنيسم، ترجمه و تدوين حسينعلي نوذري، تهران، نقش جهان، ۱۳۷۹، ص۲۸.
۴۱. اندرو هي‌وود، درآمدي بر ايدئولوژي‌هاي سياسي، ترجمه محمدرفيعي مهرآبادي، تهران، دفتر مطالعات سياسي و بين‌المللي، ۱۳۷۹، صص ۶۹ـ۷۲.
۴۲. سيدعلي اصغر کاظمي، دموکراسي و پراگماتيسم، ماهنامه اطلاعات سياسي ـ اقتصادي، سال دهم، شماره يازدهم و دوازدهم، مرداد و شهريور ۱۳۷۵، ص۱۵.
۴۳. ر.ک: سيدحسين سيف‌زاده، مدرنيته و نظريه‌هاي جديد علم سياست، تهران، دادگستر، ۱۳۷۹، ص۲۱.
۴۴. James P. Young, Reconsidering American Liberalism, Boulder, Westview Press, ۱۹۹۶, pp۱۱-۱۲.
۴۵. مصباح عاملي، روشنفکري، مدرنيته و عقلانيت اسلامي، ماهنامه انديشه حوزه، سال ششم، شماره اول، مرداد و شهريور ۱۳۸۹، ص۹.
۴۶. See “Rationality”, In Http://www.Xrefer.com/entry/۳۴۴۶۴۸
۴۷. حسن رحيم‌پور ازغدي، عقلانيت، تهران، موسسه فرهنگي دانش و انديشه معاصر، ۱۳۷۸، ص۳۰.
۴۸. ميرمعزي، همان، صص۷۲ـ۷۳.
۴۹. ر.ک: آرمانشهر در تاريخ انديشه غرب، فردريک روويون، ترجمه عباس باقري، تهران، ني، ۱۳۸۶.
۵۰. Hunt, op. cit., pp ۳۱-۳۲.
۵۱. ر. ک: برايان اف. دانوف، لينکلن، ماکياولي و انديشه سياسي در آمريکا، ترجمه رضا شيرزاده و محمدرضا دريايي، فصلنامه مطالعات منطقه‌اي: اسراييل‌شناسي ـ آمريکاشناسي، ۱۳۸۰.
۵۲. ر.نامور، انقلاب آمريکا از اوج تا حضيض، جلد دوم، تهران، آذرنوش، ۱۳۶۰، ص۲۴۷.
۵۳. لاريجاني، همان، صص۲۰ـ۲۱.
۵۴. Deborah Madson, American Exceptionalism, London, Edinburgh, University Press, ۱۹۸۹, p۱۳۲.
۵۵. احمد نقيب‌زاده، تأثير تحولات نظام بين‌المللي بر حقوق بشر، ماهنامه اطلاعات سياسي ـ اقتصادي، سال شانزدهم، شماره سوم و چهارم، آذر و دي ۱۳۸۰، ص۳۶.
۵۶. Richard J. Payne, The Clash with Distant Cultures, NewYork, State University of NewYork Press, ۱۹۹۵,pp۲۲-۲۳.
۵۷. Hunt, op. cit., pp ۱۲۶-۱۳۰.
۵۸. See Heather A. Warren, Yheologians of New World Order, Oxford, Oxford University Press, ۱۹۹۷.
۵۹. احمد نقيب‌زاده، فرهنگ، سياست و روابط بين‌الملل، فصلنامه سياست خارجي، سال چهارم، شماره اول، بهار ۱۳۷۹، ص۱۸۲.
۶۰. Hunt, op. cit., p۱۰۲.
۶۱. James McCormick, American Foreign Policy And American Values, Illinois, F.E.Peacock Publication, ۱۹۸۵, PP۳-۵
۶۲. McCormick, op. cit., P۱۲۵.
۶۳. Hunt, op. cit., pp ۱۸۸-۱۸۹.
۶۴. آندره فونتن، يکي‌بدون ديگري، نظم نوين جهاني، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوي، تهران، فاخته، ۱۳۷۱، ص۲۳۱.
۶۵. ر.ک: جهاني‌شدن؛ فرهنگ، هويت، احمد گل‌محمدي، تهران، ني، ۱۳۸۱، صص۹۷ـ۱۱۷.
۶۶. Payne, op. cit., p۳۷.
۶۷. Hunt, op. cit., pp ۵۳-۵۴.
۶۸. Payne, op. cit., p۴۷.
۶۹. Khalid Bin Sayyed, Western Diplomatic and political Islam, Oxford, Oxford University Press, ۱۹۸۶, p۷۶.
۷۰. See “Rationality”, In Http://www.Xrefer.com/entry/۳۴۴۶۴۸
۷۱. محمد الجابري، گفت‌وگو، عقلانيت و هويت، فصلنامه فرهنگ، سال هفتم، شماره چهارم، زمستان ۱۳۷۶، ص۱۲۴.
۷۲. Alasidair Macintyre, Whose Justice? Which Rationality?, Washington, Congress, ۱۹۸۸, p۴۰۰.
۷۳. فونتن، همان، ص۲۳۲.
۷۴. کارل پوپر، ناکجاآباد و خشونت، ترجمه رحمان افشاري، روزنامه مردم‌سالاري، سه‌شنبه، ۲۸مرداد۱۳۸۲، شماره ۴۶۶.
۷۵. حسن واعظي، ايران و آمريکا، تهران، سروش، ۱۳۷۱، صص۱۶۴ـ۱۶۵.
 
منبع : وب سایت شخصی یاسر آیین   http://yaseraeen.ir

عملیات ابولهل; انهدام نیروگاه اتمی عراق

می توان (پطرس بن حلیم) دانشمند فیزیک اتمی عراق را معذور دانست،زیرا وی نسبت به این زن که بسیار زیبا ودل انگیز بود ،دل بسته بود .زنی سفید پوست و سخت جذاب ،دامنی تنگ و چسپان و بلوزی با یقه ای باز و فریبنده که براستی عقل و دل می ربود.به مدت یک هفته ،هر روز صبح در پاریس در ایستگاه اتوبوس ظاهر می شد .درست هنگامی که (حلیم )سوار اتوبوس می شد و به محل کارش می رفت ،او را می دید و هر با ر ماشین سواری قرمز رنگ BB512 در نزدیکی ایستگاه اتوبوس می ایستاد و آن زن زیبا را سوار می کرد و می برد .راننده آن سوار ی نیز جوانی سفید پوست و شیک پوش با چشمانی کبود و قیافه ای دوست داشتنی ،جلب توجه می کرد (بن حلیم) تبعه عراق در طول راه محل کارش فقط به این (زن) می اندیشید و بس ،گویی همه چیز از یاد برده بود.این زن عقلش را ربوده بود.

 (حلیم) نمی توانست این جریان را با کس دیگری در میان گذارد زیرا نیروهای امنیتی عراق او را از این کار ها بر حذر داشته بودند و از او خواسته بودند که مسیرش را مرتب عوض کند .تنها نقطه ثابت لا یتغییر همان ایستگاه اتوبوس بود که (حلیم )هر روز از آن سوار می شد و سر کارش می رفت.ایستگاه (مترو) نیز در کنار همین ایستگاه قرار داشت و (حلیم)با مترو ازهمین ایستگاه حرکت می کرد و به قسمت شمالی پاریس می رفت، زیرا در آنجا یک پایگاه سری متعلق به نیروگاههای اتمی عراق قرار داشت.

یک بار آن ماشین سوار ی قرمز رنگ در وقت معین ظاهر نشد و دختر جوان یا آن خانم زیبا ناچار شدبا اتوبوس برود اما (حلیم) منتظر اتوبوس بعدی شد.

چند دقیقه بعد سواری قرمز رنگ سر رسید و راننده آن با حیرت ونگاه،دختر جوان را می جست.(حلیم) او را صدا زد و با زبان فرانسه گفت که دختر جوان رفت.

راننده سواری از حلیم به زبان انگلیسی تشکر کرد و پیشنهاد نمود که او را برساند .حلیم فکر کرد که (چرا نه؟) و در ماشین نشست . و این گونه بود که ماهی در دام افتاد .(موساد) شکار بسیارخوبی بدست آورده بود.

(عملیات ابو الهول) با پیروزی تمام در 7 حزیران / ژوئن 1981 به پایان رسید و آن هنگامی بود که هواپیماهای تهاجمی اسرائیلی ساخت آمریکا،مجتمع اتمی عراق موسوم به( تموز 17) نزدیک بغداد را در هم کوبیدند.

قبل از آن تاریخ و در طی سالهای گذشته فعالیت (موساد)و توطئه های بین المللی آن و اقدامات تخریبی و جنایات و قتل ها و ترور هائی که مرتکب می شد، همه در جهت نابودی و تخریب همین مجتمع اتمی بود.

عراق دائماً تاکید می کرد که مر کز پژوهشهای هسته ای او صرفا در جهت اهداف مسالمت آمیز فعالیت دارد و در تأمین برق مصرفی و صنعتی بغداد می کوشد اما اسرائیل از آن نگران بود که شاید عراق این نیروگاه را برای ساختن بمب های اتمی بکار گیرد . اما فرانسه موافقت کرده بود که به عراق نیروگاههای اتمی تولید برق 700 مگاواتی بفروشد و اورانیوم غنی شده را در اختیار عراق بگذارد.

اداره جاسوسی جنگ اسرائیل (=آمان) از( تسفی زامیر ) که درآن زمان رئیس (موساد) بود خواست تا اطلاعاتی پیرامون چگونگی و توان نیروگاههای اتمی عراق بدست دهد. رئیس موساد شخصاً و با اعتماد به مزدوری به نام (داودبیران) دستور داد تا با کارخانه فرانسوی سازنده ابزار و آلات نیرو گاههای اتمی برای عراق،ارتباط مستقیم برقرار شود .این فرمان به رئیس مرکز(موساد) در پاریس (داود اربیل) داده شد .او با کمک فردی به نام (سییان) با اسم مستعار (ژاک مارسیل) از عوامل (موساد)که در کارخانه مذکور کار می کرد دست بکار شد،مراحل شناسائی و انتخاب نفرات واستخدام آنها تمام شد.

در این عملیات پیچیده ،اسامی افراد عراقی که ر کارخانه مذکور حضور داشتند و بر جریان ساخت آلات و ابزار نظارت می کردند، شناسایی شده و بر روی یکا یک آنان مطالعاتی انجام گرفت.

اسامی بررسی شده بلافاصله به (تل آویو) مخابره گردید.عملیات تا اینجا تأیید شد.از میان این افراد سرانجام (پطرس بن حلیم)عراقی انتخاب شد.احتمالا بتوان این انتخاب را تصادفی دانست.ولی قرائن از دقت عمل (موساد) خبر می دهد: (حلیم) تنها دانشمندی بود که به نام و آدرس خانه اش اشاره شده بود.یعنی بقیه افراد عراقی بسیار سری بودند و در شهرک نزدیک کارخانه زندگی می کردند حلیم 42 ساله ازدواج کرده بود اما فرزندی نداشت .احتمالا او زمینه و تناسب بیشتری داشته است.

بلافاصله از (تل آویو)دستور رسید که (حلیم) استخدام شود. بی درنگ دو گروه تشکیل شد:

گروه اول مسئولیت کشف و شناسائی مراقبان عراقی یا فرانسوی (حلیم) را بر عهده داشت و باید با یکی از دوستان نزدیک (حلیم) رابطه برقرا می کرد. این اقدام با همکاری (سییان ) آغاز شد.یهودی های محلی در این کار فعال بودندو به(موساد) کمک می کردند .گروه دوم؛ وظیفه اش زمینه سازی برای کارهای اطلاعاتی و قرار دادن وسائل جاسوسی و استراق سمع در خانه حلیم بود.

نخستین تماس با همسر حلیم (سمیره) گرفته شد.

درب خانه همسایه حلیم به صدا درآمد.این خانه دینا(Dina) نام داشت و کارمند (موساد) بود. وظیفه اش بررسی و مطالعه بر روی همسر حلیم و دادن خصوصیات روحی – و روانی او بود.(دینا) ابتدا باید به صورت یک فروشنده دوره گرد عمل می کرد و با همسر حلیم رابطه برقرار می نمود.و چنین شد.(سمیره)با گرمی از آشنائی با او استقبال کرد و رفت و آمد (دینا )آغاز شد.

(سمیره) این دوستی را غنیمت شمرد زیرا در پاریس احساس تنهایی می کرد.همسرش اصلا فرصت سر خاراندن نداشت.سمیره از خانواده ثروتمندی بود و پول زیادی برای خرج کردن داشت . او دو هفته بعد آماده سفر به عراق شد،زیرا مادرش بیمار بود وباید جراحی می شد .یعنی حلیم می خواست در پاریس تنها بماند.

وظیفه دوم (دینا) این بود که دوبار (سمیره)را از خانه بیرون بکشد.بار اول برای وارد کردن تجهیزات جاسوسی و ضبط و انتقال صدا ،فرستنده ها و ... بار دوم برای جاسازی و نصب آنها. دو روز بعد (دینا )که خود را (ژاکلین )نامیده بود، برگشت و اطلاعات جالبی از خصوصیات (سمیره)و خیلی چیزهای دیگر داشت .سمیره به او گفته بود که آرایشگر ماهرش (آندره)برای آرایش موهایش آماده و منتظر است .علاوه بر این، توانسته بود شکل کلید خانه (سمیره) را روی خمیر حک کند و تحویل دهد.در آن هنگام (حلیم)از طرف (موساد)کاملا شناسائی شده بود و در نقاط مختلف مسیر زیر نظر بود.قرار دادن آن دختر جوان بر سر راه در ایستگاه اتوبوس ،کار موقتی بود که (ران سدور)جنتلمن انگلیسی و( ژاک دونافان) عضو (کاتسا) (= نیروی ضربتی یژه موساد)کرده بودند. در روز اول و گردش نخست با (دونافان) در ماشین سواری ،(حلیم) خود را (دانشجو)معرفی کرد و (دونافان ) خود را تاجری معرفی کرد که کارش تجارت بین المللی است. در روز دوم آن (خام جوان) دلربا،سر جایش بود و با (دونافان) رفت. در روز سوم آن زن نبود و (حلیم ) بار دیگر با ماشین سواری رفت.(دونافان)در این مرتبه پیشنهاد کرد که درراه با هم قهوه ای بنوشند.(حلیم)چنین پنداشت که آن دختر سفید پوست بطور اتفاقی سر راه او قرار گرفته .حلیم به (دونافان) گفت که نسبت به آن دختر علاقه خاصی پیدا کرده اما به خاطر برخی مسائل ،متأسف است که نمی تواند به او برسد. او خیلی زیبا بود.(دونافان) آنچه را که باید در می یافت ، در یافت .بعد هم به حلیم گفت که به زودی به (هلند) مسافرت خواهد کرد وده روزی در پاریس نخواهد بود .ودر ضمن کارت شناسائی وشماره تلفن خود را به حلیم داد. پس از مسافرت (سمیره) به بغداد ، حلیم رفت و آمدهای زیادی در شهر داشت ،به رستورانها و سینما میرفت. در یکی از این رفت و آمد ها بود که به (دونافان)تلفن کرد و از منشی اش خواست که سلامش را به او برساند .سه روز بعد (دونافان)با وی تماس گرفت و او را به صرف شام در کاباره ای دعوت کرد و در آنجا بود که اصرار داشت صورت حساب را او بپردازد.در آنشب حلیم می نوشید و (دونافان) از کارهای تجاریش برای او تعریف می کردکه دارد کیسه های حمل ونقل به یکی از کشورهای آفریقائی می فروشد که به کار ساختمان سازی می آید.وی گفت (در تولون از این کیسه ها دیدم ام، احتمالا بتوان در آنجا با قیمت ارزانی از این کیسه ها تهیه کرد.من بزودی به تولون مسافرت خواهم کرد ،آیا حاضرید در این سفر مرا همراهی کنید؟)

در تولون ،کاتسا(=نیروی ضربتی ویژه موساد)نقش کارگران را بازی می کرد واطلاعات بدست آمده در یک انبار متعلق به یکی از صهیونیستها مبادله می شد. حلیم این دعوت را پذیرفت و راهی تولون شد. حلیم در تولون متوجه شد که کیسه ها ی مورد نظر دونوفان بطور خفیفی اکسیده(=زنگ زده)شده اند .دونافان را از این عیب آگاه کرد .ماجرای کیسه ها بخشی از سناریوی موساد بود که بخوبی اجرا شد.قرارداد 1200 کیسه بسته شد تا همه چیز طبیعی جلوه کند .روز بعد دونوفان1000 دلار به حلیم داد و گفت :این یادآوری و هشدار تو در مورد زنگ زدگی کیسه ها ،برای من سود سر شاری داشت.اینک زمان آن فرا رسیده بود تا شکار به تله نزدیک شود و در دام بیفتد.حلیم به هتلی در خارج شهر دعوت شد .در آنجا بود که (دوشیزه ماری کلود ماژال)خود را نشان داد.دونوفان ،حلیم و دوشیزه دلربا را در هتل تنها گذاشت و رفت. دو روز تمام کلیه اشکال عشقورزی به نمایش در آمد و فیلمبرداری شد.نوار ویدیوئی معاشقه برای بررسی دقیق به اسراییل فرستاده شد تا یک روان شناس برجسته موساد روی آن مطالعه کند. پس از آن ،یک دانشمند فیریک اتمی از تل آویو به پاریس آمد تا نقش خود را بموقع بازی کند. دور وز بعد دونوفان که کارش را کرده بود به حلیم پیوست .وی اظهار داشت که می خواهد با یک شرکت آلمانی معامله خوبی بکند و مورد معامله ،خرید وفروش لوله های آزمایشگاهی خاص برای انتقال مواد غنی شده ای که استفاده دارویی دارد،می باشد. با اینکه برای تولید این لوله ها سرمایه گذاری سنگینی شده،ولی متأسفانه سودی از این صنعت حاصل نشده است. اخیرا یک دانشمند انگلیسی را به وی معرفی کرده اند که در این زمینه مطالعات زیادی دارد ولی حقوق زیادی می خواهد،علاوه بر این دریافته که این دانشمند مزدور سازمانهای جاسوسی و اطلاعاتی آلمان است.

حلیم پرسید : آیا کاری از من ساخته است؟

دونوفان گفت:متشکرم ،من به یک دانشمند نیاز دارم.

حلیم گفت :من دانشمندم!

دونوفان گفت:چی گفتی ؟! من خیال می کردم تو دانشجو هستی ،حلیم بلی !قبلاً خودم را به تو دانشجو معرفی کرده بودم ،ولی من دانشمندم.مرا عراق برای کار در یک طرح ویژه فرستاده است.من با ایمان به توانائیم در خدمت تو هستم.

بعد ها (ران دونوفان) گفت که وقتی حلیم کارش را فاش کرد احساس کردم خون در عروقم منجمد شده و در آب جوشان غوطه ورم! (موساد)بر او چیره شده بود ولی عملیات ادامه یافت. (دونوفان)برای دریافت کالا به (آمستردام )رفت.

صبح روز شنبه یک هواپیما شخصی دنبال حلیم فرستاد.هواپیما از اسرائیل پروازکرده بود و آرم شرکت خیالی دونوفان در آمستردام را بر بدنه های خود داشت. در فرودگاه ماشین سواری گران قیمتی به استقبالش آمد و او را به دفتر مجللی برد که گروهی درانتظارش بودند .دفتر و ماشین متعلق به مرد یهودی ثروتمندی بود.

(کاتسایتیسک.ی)(= مامور موساد)ودانشمند فیزیک اتمی اسرائیلی (بنجامین گولد اشتاین)با هویت آلمانی ،نقش دو کارگر ساده را بازی می کردند.دانشمند اسرائیلی برای آزمایش ودانش و آگاهی حلیم از مسائل اتمی ،یک نمونه لوله آزمایشگاهی را آورد .پس از گفتگوهای عمومی ،(ران وایتیسک )به اطاق دیگری رفت تا به گفتگو پیرامون مسایل مالی معامله بپردازد و دو دانشمند اتمی را تنها گذاشت.دو دانشمند بزودی زبان مشترکی یافتند .(گولداشتاین) از حلیم پیرامون مکان تحصیل و تحقیق و کار او و ماهیت آن پرسید.

این پرسش نقطه اوج عملیات اولیه بود و بسیار حساس و خطیرمی نمود ،چرا که احتمال داشت،(حلیم)متوجه شود که در چه دامی افتاده است.

ولی (حلیم) بدون توجه به خطیر بودن سئوال ،خیلی عادی و طبیعی ماهیت کارش را برای وی گفت .روز بعد ،باز (دونوفان)در جمع حاضر نشد و دوباره آن دو اسرائیلی نقشه های خویش را برحلیم عرضه داشتند: سخن از فروش نیروگاه اتمی به کشورهای جهان سوم به میان آمد .(وایتیسک)با تأکید گفت:البته برای اهداف مسالمت آمیز !و ادامه داد : شاید طرحی که شما بر روی آن کار می کنید نمونه ای از همین مورد باشد و ما می توانیم قطعات مربوطه را به جایی که کار می کنید بفروشیم ،البته ،اگر اطلاع دقیق و درستی از محل و مکان نیروگاه ونقشه های مربوطه را در اختیار داشته باشیم.ما بزودی انتقال و فروش قطعات مورد نیاز را مورد بررسی دقیق قرار خواهیم داد .ولی لازم است که گفتگوها بین ما محرمانه و سری بماند و نمی خواهیم (دونوفان)بداند،زیرا او هم سهمش را از معاملعه می خواهد .قرارداد ها نزد ما آماده است و بزودی به امضا ی شما می رسد(دونوفان)برای ما فایده ای ندارد. واین بازی هنرمندانه ای بود که اسرائیلی ها بخوبی انجام دادند: از اینجا بود که(حلیم)بدون اینکه بداند در اختیار موساد قرار گرفت .(دونوفان)8 هزار دلار به حلیم داد که او را در امر لو له های آزمایشگاهی یاری کرده بود. روز بعد عراقی خوشبخت با هواپیمای شخصی دونوفان به پاریس پرواز کرد و پس از صرف شام مجللی در دفتر دوستش شب را با یکی از دوشیزه ها در اطاقش گذراند..

***

دو روز بعد (حلیم با دو شریک جدیدش)در پاریس ملاقات کرد (وایتیسک)که بیشتر از (دونوفان)مصر بود،از حلیم خواست که ترسیمی از طرح عراق همراه با اطلاعاتی از توانایی آن و نقشه دقیق از اجزا و ابعاد آن بدهد.(حلیم) تسلیم خواسته او شد.

آن دو اسرائیلی به وی آموختند که چگونه باید نقشه را بکشد .به او گفتند که اجزاء نقشه باید ورق به ورق باشد.این نقشه ها بر روی کاغذ مخصوص با مرکب نامریی ویژه ای کشیده شد .با مرکبی که فقط در لابراتور ویژه ای ظاهر می شد .نقشه هایی که حلیم کشید یک کتاب شد . (وایتیسک)بر (حلیم) فشار می آورد ، ولی (حلیم) با بزرگواری همه اطلاعات خود را در اختیار او می گذاشت .(حلیم) احساس کرد که در دام یک جاسوس و جریان جاسوسی افتاده است. ظواهر امر چنین نشان می داد ،رفتار شرکای او چنین سوء ظنی را ایجاد می کرد!! اما حلیم دیگر نمی توانست کاری بکند، تنها راه نجات ،پناه بردن به دوستش (دونوفان) بود!! دونوفان باید همه چیز را بداند تا بتواند کاری بکند ، شاید دوستانی در پشت پرده داشته باشد. حلیم با دونوفان تماس گرفت و زبان به شکوه گشود و گفت: مشکلاتی دارم که باید یکدیگر را ملاقات کنیم. دونوفان از(لندن ) به (پاریس ) پرواز کرد و با حلیم در هتلی ملاقات نمود.حلیم از معامله اش با دو آلمانی در آمستردام اظهار تأسف کرد و از اینکه ماجرا را با دوستش دونوفان در میان نگذاشته اظهار پشیمانی نمودو افزود که این دونفر او را فریب داده اند وگفتند که : تو دوست حقیقی من بودی،آنها مرا خریدند .همسرم دائم از من پول بیشتری می خواست و بر این باور بودم که این فرصت خوبی برای پولدار شدن است. من آدم احمقی بودم ،از تو می خواهم مرا ببخشی و اینک نیاز به کمک تو دارم. دونوفان گفت :چنین پیدا است که آن دو آلمانی برای اداره مرکزی جاسوسی آمریکا کار می کرده اند. حلیم فریاد زد: آه ! من هرچه از حوزه مأموریتم داشتم به آنها گفتم ولی آنها اطلاعات بیشتری می خواستند. دونوفان گفت: اجازه بده فکر کنم ،تجربه ام زیاد است تو نخستین کسی نیستی که تو را خریده اند ، اجازه بده با وقت بیشتری فکر کنم ،فعلاً همه چیز بد به نظر می رسد. از مرحله نخست عملیات پنج ماه گذشت . و این مدت زمان کوتاهی برای انجام چنین عملیات خطیری بود. قرار بر این شدکه (ران دونوفان) به (حلیم) بگوید که وی در دام (سیا) افتاده است. حلیم فریاد کشید و نالید ! آه ! مرا اعدام می کنند. ران به وی گفت : نه !تو به نفع اسرائیل که کار نکرد ه ای ،دست آخر این خواهد بود که خواهی گفت بطور اتفاقی به آنان برخورد کرده ای و آنها فقط اطلاعاتی را از تو می خواسته اند ،همین ،و بعد هم تو را به سلامت رها می کنند. حلیم گفت : آخر چرا و چی را می خواسته ام به آنها بدهم ؟ من از این حرفها چیزی نمی فهمم ، احساس می کنم که این حرفها برای تو مفهوم دارد. دونوفان از جیبش کاغذی را در آورد و رو ی آن نوشت : (آنها می خواستند که بدانند عکس العمل عراق در برابر اقدام فرانسه مبنی بر تغییر ماده غنی شده  اولیه موسوم به (کرو میلا) چه خواهد بود) همین را به آنها بگو ، در آخر هم تو را آزاد خواهند کرد. حلیم به وی گفت: به همین زودی فیزیکدان عراقی (یحیی المشد) به پاریس می آید. او  متولد مصر است و مأموریت او مراقبت جدی ازطرح عراق می باشد. او از طرف عراق قرار داد ها را امضاء خواهد کرد. دونوفان پرسید: آیا با او ملاقات خواهی کرد ؟حلیم گفت: آری !بزودی با و ی پیرامون طرح ،مفصل گفتگو خواهم کرد. دونوفان گفت: عالی است ،به خبر خوبی دست یافتم، بزودی نگرانیت بر طرف می شود. حلیم نفس راحتی کشید ولی شتابزده بود . حالا که پولدار شده بود،معتاد و مرده دوشیزه ماری کلود ماژال بود. دختر ی که تمام ساعات معاشقه با حلیم را به حساب موساد می نوشت. این دوشیزه هم برای موساد کار می کرد و هم برای پلیس امنیتی فرانسه و کاملاًدو نرخه بود. ولی گرفتاری حلیم هنوز تمام نشده بود. دونوفان اصرار کرد که یحیی المشد را فوراً برای صرف شام دعوت کند تا با او بطور اتفاقی آشنا شود. حلیم چنین کرد،و با وجودی که از دونوفان تعریف بسیار نمود و او را فرد مفیدی معرفی کرد ،یحیی المشد احتیاط کرد و اصلاً با او حرف نزد.حلیم نیز نتوانست در باره ماده اولیه(کرومیلا) از (یحیی المشد) حرفی بکشد .اما (موساد) در همان زمان اطلاعات لازم را از مزدور دیگری بنام(البیض) که در یک سازمان فرانسوی کار می کرد بدست آورده بود.دونوفان از حلیم خواست تا به وی اجازه نامه انتقال محمولات آماده نیروگاه را (از کارخانه فرانسوی به عراق )بدهد.و تأکید کرد که این آخرین تقاضای سازمان(سیا) است.از دیگر طرف در فکر به دام انداختن (یحیی المشد) بود که مسئولیت نیروگاه های اتمی در عراق رابر عهده داشت.در نظر (موساد) او بسیار اهمیت داشت و بسیار مفید تشخیص داده شده بود. (سمیره)پس از بازگشت از عراق دریافت که حلیم دگرگون شده است.حلیم یک شب از (دونوفان) برایش سخن گفت و از مشکلاتی که با (سازمان سیا) پیدا کرده است !در اینجا بود که (سمیره) بر سر او فریاد کشید و گفت: احمق !این اطلاعات به چه درد آمریکا می خورد!؟اینها اسرائیلی هستند ،این اسرائیل است که نسبت به قدرت اتمی عراق حساس است و نه آمریکا! زمان اجرای بخشی از عملیات( ابوالهول )فرا رسید در این مقطع هدف ،(موساد)نابودی کامل کیسه های حاوی اجزاء سازنده نیروگاه های عراقی بود.برای اقدام ،گروه (بیفوت)مرکب از 15نفر به یکی از انبارهای منطقه (تولون) نفوذ کردند .در 5 مارس 1979این گروه،مواد منفجره ویژه ای را در انبار معهود کار گذاشتند ، جایی که کیسه های مربوطه نگهداری می شد.محتوای انبار ،محصول سه سال کار بود .انفجار این انبار از راه دور صورت گرفت و60% از اجزاء داخل انبار نابود شد.میزان خسارت وارده 23 ملیون دلار بود.در نتیجه این انفجار ،طرحهای عراق برای سالها به تأخیر افتاد. مسئولیت انفجار را یک سازمان ناشناخته ای موسوم به (گروه حمایت از شهروندان فرانسوی )برعهده گرفت .پلیس فرانسه وجود چنیین گروهی را تکذیب کرد . روزنامه (فرانس سوار) افراطی های چپ فرانسه را زیر سئوال برد.روزنامه (ماتان)فلسطینی های مزدور لیبی را مورد اتهام قرار داد .روزنامه (بونییت)به دفتر تحقیقات پلیس فدرال آمریکا اشاره ای داشت.اما بسیاری دیگر (موساد )را متهم کردند . رژیم اسرائیل این خبر ها را تکذیب کرد و آنها را بخشی تبلیغات ضد یهود قلمداد نمود. در روز حادثه حلیم و سمیره دیر وقت به خانه برگشتند. حلیم رادیو را روشن کرد تا موسیقی گوش کند.ولی بجای موسیقی خبر انفجار را شنید .وحشت اورا فرا گرفت و فریاد کشید . (انبار قطعات نیروگاه را منفجر کردند.و بزودی مرا نیز منفجر خواهند کرد.) با (دونوفان) تماس گرفت .(دونوفان ) گفت : حماقت نکن،آرام باش،هیچ کس نمی تواند تو را متهم کند ،فردا بیا اطاق من. (حلیم) به اطاق (دونوفان) رفت و گفت (عراقی ها مرا بزودی اعدام می کنند و یا به فرانسوی تسلیم خواهند کرد تا مرا زیر گیوتین ببرند) پس از آن آمادگی خود را برای رفتن به بغداد اعلام داشت و گفت آنها در آنجا دیگر به من دست نخواهند یافت. دونوفان در آغاز تأکید داشت که انفجار یک تخریب صرفاً اقتصادی داشته ،اما این حرفها را کنار گذاشت و کوشید حلیم را قانع کند که اگر می خواهد زندگی جدیدی را از سر بگیرد باید رو به سوی اسرائیلی ها کند (آنان تو را با بزرگواری می پذیرند و به  تو اطمینان کامل می دهند که حمایتت کنند،آنها به هر اطلاعی در زمینه نیروگاه های اتمی نیاز دارند.) حلیم گفت : (نه ،نمی توانم ،حاضرم با هرکسی معامله کنم جز با اسرائیلی ها ،نه من به عراق می روم ،هرچه بادا باد.)،این را گفت و رفت. تنها یحیی مانده بود.او یکی از معدود دانشمندان عرب بود که در ردیف دانشمندان اتم شناس جهان بشمار می رفت و به  بسیاری از مسئولان کشوری و لشکری عراق نزدیک بود.موساد هنوز امیدوار بود که بتواند او را استخدام کند، اما با وجود کمک حلیم ،هنوز بسیاری از سئوالات بدون جواب مانده بود.

در 7 ژوئیه 1980 یحیی بار دیگر به پاریس آمد تا آخرین گفتگوهای قرارداد معامله اتمی با فرانسه را انجام دهد .در طی دیدار از کارخانه فرانسوی تهیه کننده قطعات نیروگاه اتمی عراق ،در اجتماع دانشمندان فرانسوی گفت( اینک ما به نقطه پایان دو راهی بس مهم در زندگی اعراب رسیده ایم ). این سخن پر معنا و پیچیده اسرائیلی ها راسخت به وحشت وهراس افکند ،آنان این جمله را از طریق دستگاههای استراق سمع (که در اتاق شماره 9041 هتل مریدیان پاریس کار گذاشته بودند)شنیده بود.

از یک طرف ،در یک مصاحبه مطبوعاتی با روزنامه ای مصری همسر یحیی گفته بود که پس از کسب اجازه ،او و همسرش با سه فرزندشان از بغداد به قاهره خواهند رفت .همسر یحیی در یک شنود تلفنی ،صدای شوهرش را شناخته بود که تلفنی به فردی در کارخانه فرانسوی می گوید: (چرا من؟من می توانم فرد آگاه دیگری رابه جای خودم بفرستم).او یقین داشت صدا،صدای همسرش یحیی است و طرف مقابل یک مزدور اسرائیلی است که می خواهد شوهرش را به دام اندازد.(او گفت که بزودی برای ساخت یک بمب اتمی کار خواهد کرد ،حتی اگر این اقدام تمام عمرش را اشغال کند).اما اظهارات رسمی مقامات فرانسوی براین تصریح داشت که یحیی همراه دوست دخترش به هنگام بازگشت به اطاقش در ساعت19 غروب 13 مه 1980 در آسانسور شناسایی شده بود.ولی( موساد) می دانست که این دختر همان (ماری کلود ماژال )ملقب به (ماری اکسپرس ) است که به حساب (موساد)کار می کند و برایش مهم نیست اربابش کیست .لازم است بدانیم که (یحیی المشد)دچار انحراف جنسی بوده و (ماری )می توانسته او را ارضاء کند. هدف (موساد)تقدیم پیشنهاد مستقیمی به (المشد) برای استخدام او بود که اگه نپذیرفت فوراً کشته شود. مزدوران (موساد)منتظر ماندند تا (ماری کلود ماژال) (یحیی المشد)را از نظر جنسی کاملاً  ارضاء کند و بعد اگر بیرون رفت معلوم می شد که جواب منفی است. ماری کاملاً به یحیی رسید و از اطاق بیرون رفت.ماموران موساد اندکی بعد وارد اطاق شدند .یحیی خوابیده بود ،حنجره اش را بریدند .در اواخر شب 12 ژوئیه 1980 پس از اینکه موساد به ماری کلود (که اطلاعاتش را با پلیس فرانسه و موساد تقسیم می کرد)شک کرد،دستور قتل او فوری صادر شد و در یک تصادف ساختگی او را کشتند ،دو ماشین بسرعت از محل حادثه گریختند و در تاریکی ناپدید شدند .بدین سان پایان دادن به زندگی (ماری کلود ماژال)که بخشی از یک عملیات فوری و بسیار ضروری وضربتی بود و از قبل جزء برنامه نبود،اجرا شد، اما دستور قتل (یحیی المشد )در برنامه کار مجازات کنندگان موساد قرار داشت. اسرائیلی ها از برکت اطلاعات حلیم دریافتند که باید ضربه نهایی نابود کننده را بر کجا وارد کنند. هدف مورد حمله ،گنبد بالای مرکز نیروگاه اتمی عراق بود.سازمان هدایت عملیات در منطقه نزذیک رآکتورها موضع گرفت و امواج قوی رادیویی پخش می کرد تا هواپیما ها را به محل مذکور راهنمایی کند. برای اطمینان بیشتر یک از عوامل (موساد) به نام (دامیین تشاسبید) که یک کارمند فنی فرانسوی بود،یک جعبه که در آن وسائل ارسال پیام جاسازی شده بود ،داخل نیروگاه کرد،اما خودش به دلائلی نتوانست از نیروگاه خارج شود ،لذا یکی از قربانیان حادثه بود.

در ساعت 18:30،هواپیما ها در ارتفاع بسیار پائین برای فریب رادارهای عراق پرواز کردند ،آنقدر پائین بودند که کشاورزان آنها را آشکارا می دیدند .قبل از رسیدن به هدف با سرعت اوج گرفتند تا رادارها از ردیابی هواپیماها ناتوان شوند،تابش خورشید از پشت سر بر این پریشانی افزود و هواپیماها یکی پس از دیگری ضربه ها را بر نیروگاه اتمی وارد کردند وبمب های خود را فرو ریختند. ضد هوایی ها فرصت عمل پیدا نکردند ،موشکهای رسام ،توفیق رها شدن نیافتند.هواپیماها ی عراقی اصلاًً خبر دار نشدند ،پس از انجام عملیات ،هواپیماهای اسرائیلی در آسمان اردن راه اسرائیل را در پیش داشتند،در حالی که به روئیاهای صدام  مبنی بر رساندن عراق به یک کشور دارای نیروی اتمی پایان داده بودند.

در ساعت 19(رافائیل ایتان)رئیس ستاد ارتش اسرائیل با (مناخیم بیگن)تماس گرفت و به او خبر داد که عملیات با موفقیت مطلق به پایان رسیده است .این مرحله از عملیات اسم خاصی داشت(عملیات بابل).

کسانی که در این عملیات شرکت داشته و اینک زنده اند می گویند :وقتی (بگین) خبر را شنید به زبا ن عبری گفت (Barach    Hashem ) یعنی (الحمد الله).

اما واکنش (صدام )پس از شنیدن خبر انهدام ،معلوم نیست چه بوده است.

مطبوعات جهان این جریان را به صورت یک خبر عادی نقل کردند و گذشتند ،جامعه بین المللی واکنش نشان نداد،این سکوت حکایت از حاکمیت صهیونیسم جهانی بر همه چیز و همه جا دارد.

منبع : آموزش نظامی   military training

کاریکاتور; پایان یک دیکتاتور

سندرم استکهلم در تروريسم بالذات

هو الحکيم

شهريور 1389 نهمين سال‌گرد واقعه‌ي مشکوک انهدام برج‌هاي دوقلوي مرکز تجارت جهاني نيويورک در بيستم شهريور 1380 را در بر دارد؛ واقعه‌اي که به «يازده سپتامبر» معروف شد و هم‌چون زلزله‌اي عميق، کانون پس‌لرزه‌هايي گرديد که هنوز جهان را مي‌لرزاند. با گذشت 9 سال از آن واقعه، اکنون پس از فرونشستن اندکي از غبارها، شايد بهتر بتوان انهدام برج‌هاي مرکز تجارت جهاني و پيامد آن که اعلام جنگ تمدن غرب با تروريسم ناميده شد را ديد و بررسي کرد.
«مشرق» اين بررسي استراتژيک را با حسن عباسي رئيس مرکز بررسي‌هاي دکترينال صورت داده است.

• به عنوان پرسش نخست، ابعاد اين ابهام که مسبب و عامل واقعه‌ي يازده سپتامبر 2001 القاعده بوده است يا نه، از ديد شما چيست؟
متهم معرفي شده سازمان القاعده است، اما از همان روز واقعه تاکنون، ابهام زيادي در اين خصوص مطرح بوده و هست، ابهام‌هايي که پاسخ داده نشده.
• اين ابهام‌ها چه مواردي را شامل مي‌شود؟
1- ابهام نخست، مسأله‌ي امکان‌پذيري ربودن 4 فروند هواپيماي مسافربري پيش‌رفته از پيش‌رفته‌ترين کشور مادي و تکنولوژيک جهان است. در عمليات ويژه، يکي از پيچيده‌ترين کنش‌ها، عمليات هواپيماربايي است. طرح‌ريزي ربودن چند هواپيما به صورت هم‌زمان، اقدامي است که اگر نتوان مدعي شد که غيرممکن است مي‌توان گفت به قدري پيچيده و دشوار است که از توان و ظرفيت القاعده خارج است. در طول 30 سال گذشته، حدود 25% هواپيماربايي‌ها در جهان، در ايران رخ داده است. يعني بيش از 65 عمليات هواپيماربايي در ايران صورت گرفته است، که بخش عمده‌اي از آن‌ها توسط نيروهاي ضدتروريست خنثي شده‌اند. با وجود اين تجربه‌ي ملي ضدتروريستي، و بررسي سوابق هواپيماربايي در جهان، مي‌توان ابعادغيرمحتمل پيچيده‌ي ربودن چهار هواپيما در يک زمان از معتبرترين فرودگاه‌هاي شمال شرق آمريکا را تصور کرد. پس ربودن چهار هواپيما در يک زمان، اقدامي خارق‌العاده است که امکان و احتمال انجام آن از سوي القاعده بسيار بعيد است.
2- ابهام دوم، اين است که القاعده، يک گروه چريکي صحرايي است. گروه‌هاي چريکي به سه دسته تقسيم مي‌شوند: گروه‌هاي چريک شهري، مانند شاخه‌ي نظامي ارتش جمهوري‌خواه ايرلند يا گروه باسک اسپانيا، گروه‌هاي چريک صحرايي، که اغلب گروه‌هاي چريکي جهان را شامل مي‌شود، و گروه‌هاي چريک دريايي، مانند شاخه‌ي دريايي گروه ببرهاي تاميل در سري‌لانکا و يا گروه‌هاي سوماليايي که در سواحل شاخ آفريقا به دزدي دريايي روي آورده‌اند. البته اخيرا طيف چهارمي از گروه‌هاي چريکي تحت عنوان چريک سايبر يا سايبرگريلا، در طيف‌شناسي اقدامات چريکي مطرح مي‌شود. در اين تقسيم-بندي‌ها، القاعده يک گروه چريک صحرايي است که انجام عمليات چريکي شهري پيچيده‌اي مانند ربودن چهار هواپيما در يک زمان نه از کنيا يا غنا يا بورکينافاسو، بلکه از ايالات متحده‌ي آمريکا از عهده‌ي او بر نمي‌آيد.
3- ابهام سوم، مساله‌ي سطح توانايي و تخصص هوانوردي گروه يازده نفري هواپيمارباياني است که گفته شده آنان هواپيما را ربوده و به برج‌هاي دوقلو زده‌اند. اين گروه که شاخص‌ترين آن‌ها محمدعطا معرفي شد، افرادي عرب‌تبار بودند که سطح توانايي آن‌ها در حد هدايت هواپيماي سمپاش کوچک يا حتي کوچک‌تر در حد هواپيماي سسنا بوده است. چگونه با 120 ساعت آموزش خلباني ساده، کسي مي‌تواند با وجود فشار عصبي حاصل از ربودن هواپيما، سکان پيچيده‌ترين هواپيماي مسافربري جهان را در دست بگيرد و با يک ناوبري حرفه‌اي، در آسمان مانور کند و آن را به سمت نيويورک برگرداند و دقيقا به برج‌ها بزند؟!
4- ابهام چهارم، مساله‌ي عدم واکنش نُورادNORADاست. نوراد مخفف فرماندهي عالي دفاع هوافضايي آمريکاي شمالي است. نوراد، که مرکز آن در کوه‌هاي شيان در کُلُرادو است، وظيفه دارد هر هواپيما يا موشک که در آسمان آمريکاي شمالي شامل کانادا، آمريکا، مکزيک و اقيانوس‌هاي اطلس شمالي و آرام شمالي به پرواز در آيد و براي آمريکا خطرناک باشد را با استفاده از ماهواره‌هاي کنترل‌کننده و سيستم راداري و موشکي دفاع هوايي برد بلند، و هواپيماهاي مجهز، ره‌گيري و منهدم نمايد.
شمال شرقي آمريکا، با وجود نيويورک و واشنگتن‌دي‌سي، محل تمرکز سياسي دولت آمريکا و سازمان ملل است. واقعاً نوراد اين‌قدر ضعيف است که هر کسي مي‌تواند هواپيمايي را ربوده، در آسمان آمريکا به مدت ده‌ها دقيقه پرسه بزند و سپس انتخاب کند که بر فراز نيويورک از سمت راست به برج‌هاي دوقلو بزند يا از سمت چپ؟! نوراد سازماندهي شده است تا در يک جنگ اتمي و موشکي عليه آمريکا، موشک‌ها را در فضا و هوا منهدم کند. ثقل پروژه‌ي جنگ ستارگانِ ريگان براي امنيت آمريکا در برابر هجوم هسته‌اي شوروي، سازمان نوراد بود. پس پذيرفته نيست که با وجود نوراد، گروهي هم‌چون القاعده بتواند به راحتي چهار هواپيما را ربوده و برج‌هاي نيويورک را منهدم کند و تنها يکي از آن‌ها توسط دفاع هوايي آمريکا مورد حمله واقع شود.
5- ابهام پنجم، وجود آسمان آزاد براي مانور هوايي DIAبوده است. DIAسازمان مشابهCIAاست با اين تفاوت که در حوزه‌ي اطلاعات نظامي فعاليت مي‌کند. آژانس اطلاعات دفاعي آمريکا يک تمرين و مانور هوايي هماهنگ شده براي روز يازدهم سپتامبر داشته است. براي اين منظور، مبتني بر پروتکل‌هاي ايمني هوايي جهاني، طبق هماهنگي‌هاي قبلي، آسمان منطقه‌ي مانور براي پرواز هواپيماهاي در حال تمرين باز است. در چنين شرايطي، دو هواپيما وارد محدوده‌ي مانور در آسمان نيويورک شده و خود را به برج‌ها مي‌کوبند. آيا اين مشکوک نيست؟!
6- ابهام ششم، نوع فروريزي برج‌هاي دوقلو در نيويورک است. شيوه‌ي انهدام و فروريزي آن‌ها بسيار مشکوک است و بسياري از متخصصين تخريب و مهندسي رزمي، آن را باورپذير نمي‌دانند.
7- ابهام هفتم، مسأله‌ي حمله به ساختمان پنتاگون در واشنگتن است که آن نيز کاملا مشکوک است. آن‌چه با پنتاگون برخورد کرد، همان هواپيماي ربوده شده بود يا هواپيماي ديگري؟! يا حتي موشک و يا شيئ ديگر؟!
البته به اين فهرست، مي‌توان موارد ديگري را اضافه نمود. لذا شک قريب به يقين اين است که آمريکا از اين واقعه آگاه بوده است و اگر انجام آن را تسهيل نکرده، حداقل اين که با اغماض برخورد نموده تا اين واقعه رخ دهد. فراموش نکنيد که بسياري از افراد در اين برج‌ها آن روز در سر کار خود حاضر نشده بودند، به ويژه کارکنان يهودي. يعني اگر اين برج‌ها با ظرفيت عادي کارکنان خود مواجه بودند، تلفات 3000 نفري آن چند برابر مي‌شد.
• چگونه ممکن است هيأت حاکمه‌ي کشوري بپذيرد و اجازه دهد که در کشورش چنين اتفاقي رخ دهد؟!
منطق خودزني، منطق پيچيده‌اي نيست. تاريخ استراتژيک غرب مملو از وقايعي است که در آن‌ها اغماض و چشم‌پوشي براي رخ‌دادن يک واقعه و سپس واکنش دل‌خواه نسبت به آن رقم خورده است. يک نکته را بايد روشن کنم. غرب وقتي مايل است در موضوعي استراتژيک مانند جنگ وارد شود، براي خود دعوت‌نامه مي‌فرستد. يعني افکار عمومي را قانع مي‌کندکه بايد وارد درگيري و منازعه شود. براي اقناع افکار عمومي، اقدام به بهانه‌جويي از دشمن خود مي‌کند. تاريخ اين موضوع بهانه‌جويي استراتژيک به ايلياد و اوديسه‌ي هومر برمي‌گردد. هِلِن، همسر مِنِلاس برادر آگامِمنون شاه يونانيان توسط پاريس، که همراه برادرش هکتور به دربار آگاممنون آمده‌‌اند، روانه‌ي شهر تروا مي‌شود. پاريس و هکتور فرزندان شاه تروا بودند، شهري که در جنوب غرب ترکيه‌ي کنوني قرار داشته است. اين موضوع براي دربار يونانيان به مسأله‌اي حيثيتي تبديل شده و آگاممنون به تروا لشکرکشي مي‌کند و تروا را فتح کرده و انتقام مي‌گيرد. يعني گريختن هلن همراه پاريس به تروا، بهانه‌ي جنگ تروا شد. در مواردي چون آغاز جنگ جهاني يکم (بهانه‌ي ترور ولي‌عهد اتريش در سارايوو)و در جنگ جهاني دوم (به بهانه‌ي نزاع آلمان‌ها با لهستاني‌ها بر سر موضوعي ساده، يا چگونگي ورود آمريکا به جنگ دوم جهاني عليه ژاپن با اغماض نسبت به آگاهي از حمله‌ي ژاپني‌ها به بندر پرل‌هاربر در هاوايي) يا در حمله به عراق (به بهانه‌ي وجود سلاح هسته‌اي در اين کشور) موضوع بهانه‌جويي، و سپس اقناع عمومي نسبت به آن بهانه، و آن‌گاه اغماض نسبت به وقوع حادثه‌ي مزبور و در نهايت درگيرشدن در جنگي که از ابتدا براي مداخله درآن آماده بوده است، خودنمايي مي‌کند. فراموش نکنيد که در هفت سال اخير، بهانه‌ي تلاش ايران براي دست‌يابي به سلاح هسته‌اي را دست‌آويزي براي تهديد و تحريم جمهوري اسلامي قرار داده و هزاران بار از وجود طرح حمله به ايران به خاطر فعاليت‌هاي هسته‌اي خبر داده‌اند. در سال 2001 نيز دولت بوشِ پسر که تازه نفس بود و سال نخست حکم‌راني خود را مي‌گذراند، با وجود نومحافظه‌کاران تندرو در کاخ سفيد، آماده‌ي لشکرکشي به جهان اسلام بود و تنها نيازمند يک بهانه‌ي اقناعي براي حمله. واقعه‌ي يازده سپتامبر 2001، دقيقا همان بهانه‌ي اقناعي مورد نظر دولت بوش محسوب مي‌شد.
• جامعه‌ي آمريکا، از نظر اداري، جزو جوامع امنيت‌پايه محسوب مي‌شود. چگونه يک جامعه‌ي امنيت-محور، که شانزده نهاد اطلاعاتي گسترده دارد، در ادامه‌ي بهانه‌ي اقناعي، خودزني را براي مردم خود توجيه مي‌کند؟!
يک نمونه را مثال مي‌زنم. در ماه‌هاي اخير يک فيلم سينمايي در آمريکا ساخته شده است به نام Salt. در اين فيلم، روسيه، گروهي جاسوس حرفه‌اي را به درون هيأت حاکمه‌ي آمريکا نفوذ داده است. اين افراد، با صحنه‌سازي، رئيس جمهور روسيه را در سفر به آمريکا ترور مي‌کنند که مجروح مي‌شود. نماي بيروني آن اقدام، اين مي‌شود که روسيه، براي واکنش به اين ترور، به نيروهاي نظامي خود آماده‌باش مي‌دهد. يک جنگ جهاني هسته‌اي اجتناب‌ناپذير مي‌نمايد. جاسوسان نفوذي روسيه در کاخ سفيد، اقداماتي را صورت مي‌دهند تا رئيس جمهور آمريکا آماده‌ي جنگ هسته‌اي شود، سپس آن‌ها موشک‌ها را به سمت دو شهر تهران و مکه هدف‌گيري مي‌کنند. جاسوس روس مي‌گويد با حمله به تهران و مکه، بيش از نه ميليون نفر کشته مي‌شوند و آمريکا زير فشار رواني حاصل از خشم يک ميليارد مسلمان قرار مي‌گيرد. هنگامي که نقشه‌ي خود را بازگو مي‌کند، رئيس جمهور آمريکا و اطرافيانش را کشته است و سپس شليک موشک‌ها را آغاز مي‌کند. البته در نهايت يک منجي و قهرمان زن از راه رسيده و برابر تعبيري که در فيلم آمده، جهان را نجات مي‌دهد.
با وجود چنين دستگاه تبليغاتي صريح و تأثيرگذاري، قانع کردن و توجيه مردم آمريکا و جهان اقدام پيچيده‌اي براي توجيه خودزني نيست. يادآوري مي‌کنمکه مکتب امنيتي آمريکا به عنوان يک جامعه‌ي امنيت‌محور، مکتب اُپورتونيستي يا اصالت فرصت است. دکترين اين مکتب امنيتي آن است که تهديد را به وجود بياور و آن را تبديل به فرصت کن. لذا مي-گويند اگر بربرها نيستند، شما آن‌ها را به وجود آوريد، و سپس از عمل آن‌ها بهانه را شکل دهيد.
• پرسشي که پيش مي‌آيد اين است که از اين بهانه‌جويي حاصل از يازده سپتامبر غرب و آمريکا به دنبال چه بودند؟
جيمز وولسي و اليوت کوهن و جيمز بلک‌ول و ديگران گفتند که با 22 کشور تعيين تکليف مي‌کنند. معتقد بودند که کشورهايي چون مصر، عربستان، عراق، سوريه، ايران و ترکيه بايد تجزيه شوند و به کشورهايي کوچک تبديل گردند. پس از آن، طرح رفرم در خاورميانه‌ي بزرگ مطرح شد. عراق و افغانستان اشغال شدند. بهانه‌جويي در لبنان با ترور رفيق حريري، انزواي سوريه را در جهان عرب جست و جو مي‌کرد. بهانه‌جويي در پرونده‌ي هسته‌اي، هم‌چنان به دنبال انزواي ايران در جهان است. البته آن‌چه کاندوليزا رايس پروژه‌ي رفرم در خاورميانه‌ي بزرگ خواند از سوي پيرهاي جمهوري‌خواهان به ويژه از سوي برنت اسکوکرافت و کيسينجر با ترديد مواجه شد. ناکامي نظامي در افغانستان و عراق، ناکامي سياسي-اقتصادي عليه ايران، و ناکامي در نبرد 34 روزه لبنان و 22 روزه‌ي غزه و هم‌چنين ناکامي در قضاياي سرکوب شيعيان يمن يا کودتاي مخملي ژوئن 2009 در ايران، همه حکايت از شکست پروژه‌ي خاورميانه‌ي بزرگ داشت.
• پس از يازده سپتامبر 2001 شعار آمريکا مبارزه‌ي جهاني با تروريسم بود. اين شعار چه جايگاهي در پروژه‌ي آمريکايي رفرم در خاورميانه‌ي بزرگ داشت؟
استراتژي غرب اين بود که به بهانه‌ي مبارزه با تروريسم، با بهانه‌جويي به کشورهاي هدف حمله کرده و سپس در آن کشورها، ارزش‌هاي آمريکايي را حاکم کند. اين استراتژي پروژه‌ي رفرم در خاورميانه بود. اساساً مفهوم رفرم در خاورميانه، در اين است که مردم کشورهاي مسلمان اين منطقه، چهار انگاره‌ي آمريکايي را جايگزين باورها و داشته‌هاي خود نمايند: ليبراليسم، دموکراسي ليبرال، جامعه‌ي مدني، و اعلاميه‌ي حقوق بشر. تحميل اين چهار انگاره در قالب سبک زندگي آمريکايي، از طريق قدرت سخت‌افزاري و نظامي به کشورهاي منطقه، پس از يازده سپتامبر آغاز شد که هنوز اين تحميل سخت‌افزاري ادامه دارد اما با ناکامي مواجه شده است. در سال‌هاي اخير آنان تمام توان نرم‌افزاري خود را نيز چاشني آن نموده‌اند اما به نتيجه نرسيده‌اند. در واقع امروز بر همگان آشکار شده است که جنگ آمريکا با تروريسم شکست خورده است و خشونت‌ها در جهان نسبت به قبل از يازده سپتامبر بيشتر شده است. آمريکاي 2010 از آمريکاي 2001 ضعيف‌تر، و القاعده-ي 2010 از القاعده‌ي 2001 قوي‌تر شده است.
هم‌چنين پروژه‌ي رفرم در خاورميانه‌ي بزرگ نيز شکست خورده است. در عراق و افغانستان خبري از ليبرال دموکراسي آمريکا نيست. حقوق بشر و جامعه‌ي مدني آمريکايي، در اين کشورها مجموعه‌اي از واگويه‌هاي شبه روشنفکري شناخته مي-شوند که خريدار عمومي ندارند. اين پروژه در ايران نيز تا مرحله‌ي کودتا پيش رفت و غرب‌گرايان با تحمل شکست سختي به بنگاه‌ها و نهادهاي تصميم‌سازي و رسانه‌اي آمريکا و انگليس گريختند. در ايران نيز ليبرال دموکراسي، جامعه‌ي مدني و حقوق بشر آمريکايي، صرفا مباحثي در حوزه‌ي روشنفکري کافه‌نشين تلقي مي‌شود که هيچ نسبتي با مناسبات جامعه ندارد. در واقع عملاً پروژه‌ي رفرم در خاورميانه شکست خورده است و مدل آمريکايي رفرم، اهميت و شايستگي خود را براي اقناع ملت‌هاي مسلمان، روز به روز بيشتر از دست مي‌دهد.
• در خصوص شکست جنگ با تروريسم، غير از گسترش و شيوع خشونت در جهان چه انگاره‌ي اثباتي ديگري مي‌توان براي اين ادعاي شکست برشمرد؟
ابتدا اين که مقوله‌ي تروريسم ديگر در کنش خشونت‌بار چريکي خلاصه نمي‌شود. امروز تروريسم به صورت ماهوي در حوزه‌هايي چون مدياتروريسم، سايبرتروريسم، آگروتروريسم، نارکوتروريسم، اکانوتروريسم، لينگوتروريسم، تکنوتروريسم، ساينتوتروريسم و ... بسط يافته است. لذا جنگ با تروريسم نه تنها در مواجهه با تروريسم چريکي ناموفق بوده است، بلکه موجب گسترش دامنه‌ي آن به حوزه‌هاي ناشناخته، مبهم و نويني شده است که بشر براي مواجهه در آن ميدان‌ها هيچ تجربه-اي ندارد.
نکته‌ي دوم که بسيار مهم و اساسي است و جلوه‌ي واقعي شکست جنگ غرب به ويژه آمريکا با تروريسم است، مسأله‌ي ابتلاي جامعه‌ي اروپا و آمريکا، به سندرم استکهلم است.
• سندرم استکهلم؟!
بله! شأن اين عنوان در روان‌شناسي استراتژيک در بخش روان‌شناسي تروريسم، از يک واقعه‌ي تروريستي در استکهلم پايتخت کشور سوئد گرفته شده است. در آگوست 1973 در يک بانک در استکهلم سوئد يک عمليات سرقت رخ داد که به دلايلي منجر به گروگان‌گيري شد. سارقان، تعدادي از مشتريان و کارکنان بانک را گروگان گرفتند. در طول مدت گروگان-گيري، به مرور عده‌اي از گروگان‌ها، نسبت به سارقان گروگان‌گير، احساس متفاوتي پيدا کردند، احساسي که به جاي تنفر و ترس، آميزه‌اي بود از ترحّم و محبت. چند سال بعد، مطالعه‌ي اين پديده توسط روان‌شناسان و جامعه‌شناسان غربي، منتج به توليد مفهوم سندرم استکهلم Stockholm Syndrome گرديد. سپس در علوم سياسي، علوم نظامي و علوم استراتژيک، در بخش روان‌شناسي استراتژيک و جامعه‌شناسي استراتژيک، از سندرم استکهلم به عنوان يک دکترين کارآمد بهره‌گيري شد. مبتني بر اين دکترين، اگر اقدام تروريستي يا تجاوز به يک سرزمين ديگر، با درايت و هوشمندي اجرا و مديريت شود، مردم و سرزمين مورد هجوم به مرور به متجاوز خود علاقه‌مند شده و روي خوش نشان مي‌دهند و خشونت او را ناديده مي‌گيرند. به همين منظور سيل فيلم‌ها و کتاب‌هاي مربوط به آن دسته وقايع تاريخي که در آن متجاوز با محبت فرد يا جامعه‌ي مورد ستم و تجاوز مواجه شده، روانه‌ي بازار شد. اکنون در انيميشن‌ها و بازي‌هاي رايانه‌اي، سريال‌ها و فيلم‌هاي سينمايي آمريکايي، اين يک خط ثابت است. در فيلم «تروي» پس از حمله به شهر تروا، آشيل قهرمان يوناني، دختري تروايي را هم‌چون کنيز و برده‌ي خود، تصاحب مي‌کند. اما در ادامه‌ي داستان، همه‌ي وقايع حکايت از علاقه و عشق دختر اسيرشده‌ي تروايي به آشيل دارد. در جريان تصرف سرزمين آمريکاي شمالي و کانادا از سوي انگليسي‌ها، يک دختر سرخ‌پوست بومي به نام پوکاهانتس، نامزد خود را ترک کرد و با يک جوان متجاوز انگليسي رفت. در 20 سال اخير، سواي از فيلم سينمايي انيميشن پوکاهانتس که در گستره‌اي جهاني توزيع شد، در سال‌هاي اخير سريال انيميشن پوکاهانتس نيز با روايتي صريح‌تر و پيچيده‌تر ساخته و عرضه شده است و در شبکه‌هاي تلويزيوني کشورهاي عربي از مراکش تا خاورميانه به طور مکرر پخش شده و هم اکنون نيز مي‌شود. پيام نمونه‌هايي چون ماجراي پوکاهانتس توجيه و تربيت نسل‌هاي بعدي براي پذيرش تجاوز و ستم از سوي قدرت-هاي برون تمدني است. يعني ساکنان سرزمين‌هاي غيرغربي به جاي داشتن نفرت و ترس از اشغال و تجاوز، به ايجاد محبت و شيفتگي به متجاوز اهتمام بورزند. موزه‌ي پوکاهانتس در آمريکا، در کانون تبليغات توريستي براي گردشگران کشورهاي اسلامي قرار دارد.
• سندرم استکهلم چه جايگاهي در پيامدهاي واقعه‌ي يازده سپتامبر و سپس جنگ با تروريسم از سوي غرب دارد؟
پرسش زيبايي است. گروه‌هاي معترض آمريکايي، به ويژه جوانان و دانشجويان معترض، در دوران جنگ سرد و پس از آن، از 1960 تا 2005، مارکسيسم، و به ويژه چهره‌ي اسطوره‌اي آن، يعني ارنستو چه‌گوارا را عمده‌ترين آلترناتيو سياسي اعتراضي و مهم‌ترين نيروي الهام‌بخش در برابر ليبراليسم و سرمايه‌داري، مي‌ديدند. همواره در فرهنگ عامه‌ي آمريکايي، وجود تصاوير و کليشه‌هاي دو رنگ سرخ و سياه چه‌گوارا بر تي‌شرت‌هاي جوانان، و اتاق‌هاي نوجوانان و جوانان آمريکايي، به عنوان موضعي اعتراضي، جايگاه انکارناپذيري داشته است.
در دوره‌ي نخستِ حکومت ريگان بر آمريکا، جرج شولتز، در يک سخنراني، به اين وضع اعتراض کرد و خواستار بازتوليد الگوهاي فرهنگي الهام‌بخش، نه تنها براي جوانان آمريکايي، که براي همه‌ي جوانان معترض جهان که با الهام از چه‌گوارا و ديگران به امپرياليسم‌ستيزي مي‌پرداختند، شد. اين مطالبه و سپس تکاپوي هاليوود، در نهايت به توليد فرهنگ ماچوئيسم انجاميد. رامبو، راکي، ترميناتور، شواردزنگر و ... از اين نمونه‌ها بودند که الگوي اعتراضي الهام‌بخش تلقي مي‌شدند.
پس از واقعه‌ي يازده سپتامبر 2001، نمايش هزاران باره‌ي برخورد هواپيماها با برج‌هاي دوقلو، هزاران بار ابهت و آسيب-ناپذيري آمريکا را در چشم مخاطبان جهاني اين تصاوير فرو ريخت. بيش از همه، اين مردم آمريکا بودند که اين آسيب‌پذيري را باور کردند. واقعيت اين بود که هر چه زمان مي‌گذشت، ديگر ابهت و عظمت آمريکاي مقتدر دوران قبل از يازده سپتامبر 2001 قابل بازسازي نبود. فروريختن برج‌ها، فروريختن تمدن آمريکايي، ارزش‌هاي آمريکايي و سبک زندگي آمريکايي بود. پس از يک دوره‌ي چهار ساله‌ي بهت حاصل از شوک يازده سپتامبر(و اشغال افغانستان و عراق) به مرور رگه‌هايي از سندرم استکهلم در ميان مردم غرب به ويژه آمريکا، نسبت به آنچه تروريسم و بانيان آن ناميده مي‌شد بروز پيدا کرد. اين روند در سال‌هاي اخير عميقا تشديد شده است. برابر گزارش‌ها و ارزيابي‌هاي اخير، گروه‌هاي اعتراضي جوانان در آمريکا، بدون شناخت کاملي از تفکر سلفي و ايدئولوژي طالبانيسم، گرايش و علاقه‌ي خود را به القاعده بروز مي‌دهند. در واقع دستگاه عظيم تبليغاتي غرب که در رسانه‌ها و در سينما، تلاش نمود مردم غرب را از القاعده بترساند بدون اين‌که بتواند يا بخواهد که بن لادن را دستگير کند، موجب شد که به نتيجه‌ي معکوسي برسد. فرونشستن ناتو در باتلاق افغانستان، و آغاز فرار آمريکا از عراق، شکست‌ناپذيري گروه‌هاي تروريستي همچون القاعده را در ذهن غربيان (که هر روز در کشورهاي گوناگون آمريکايي و اروپايي تابوت سربازان کشته‌شده‌ي خود در افغانستان و عراق را حمل و دفن مي‌کنند) به يک واقعيت کتمان‌ناپذير تبديل کرده است.
در تبليغات غرب، القاعده در بخش تروريسم بدون مرز، حماس در بخش تروريسم درون‌مرزي غزه، و حزب الله در بخش تروريسم درون‌مرزي لبنان، به جهان معرفي مي‌شوند. اما مخاطبان اين تبليغات، القاعده را شکست‌ناپذير مي‌دانند، لذا او را محق مي‌شناسند. اين مخاطبان، حماس را در درون مرزهاي غزه، برخاسته از متن مردم و حامي ملت مظلوم غزه مي‌شناسند. حماس که با عقلانيت سياسي، به حکومت‌داري تحت فشار خردکننده‌ي قدرت‌هاي خارجي ادامه مي‌دهد آن‌قدر براي مردم غرب حائز اهميت است که با آميزه‌اي از حس احترام به دليل مقاومت بي‌نظير، و حس ترحم و ياري به دليل مظلوم واقع شدن حماس و مردم غزه، در چند مرحله، کشتي‌هاي امدادرساني را براي شکستن محاصره‌اي که صهيونيست‌ها با ادعاي مهار تروريسم حماس بر غزه تحميل کرده‌اند، روانه‌ي سواحل جنوب شرق مديترانه نموده‌اند.
يعني مخاطبان تبليغات ضدتروريستي غرب، حماس را تروريست نمي‌شناسند، بلکه او را قابل احترام و ترحم و ياري مي‌دانند و اين تاثير سندرم استکهلم در ماجراي حماس است. مخاطبان تبليغات ضدتروريستي در غرب، همواره شنيده‌اند که حزب‌الله لبنان تروريست است. اما مقاومت استثنايي حزب‌الله و پيروزي او بر صهيونيست‌ها، توأم با رفتار عقلاني سياسي در سطح کشور لبنان، منجر به ايجاد حس احترام و محبت نسبت به اين گروه دردل مخاطبان تبليغات مزبور شده است. عظمت چشم‌پرکن حزب‌الله، موجب نگراني سايکواستراتژيست‌هاي غربي در خصوص سندرم استکهلم در اين حوزه شده است. مخاطبان تبليغات ضدتروريسم در غرب در دهه‌ي گذشته تحت شديدترين بمباران تبليغاتي براي پذيرش اين نکته بوده‌اند که ايران حامي تروريسم است. اما حماس و حزب‌الله که مصداق‌هاي حمايت ايران از تروريسم هستند، به گونه‌اي در دل مردم جهان و غرب جاي پيدا نموده‌اند که همگان اکنون خود را حامي حماس و حزب‌الله، يعني حامي تروريسم مورد ادعاي غرب مي‌شناسند. به اين دليل است که مقوله‌ي حمايت ايران از تروريسم براي افکار عمومي جهان روز به روز بيشتر رنگ مي‌بازد. سمپاتي و همراهي با اراده‌ي مردم ايران در حق دست‌يابي به تکنولوژي صلح‌آميز هسته‌اي، در سطح افکار عمومي جهان به گونه‌اي بود که غرب نتوانست يک ائتلاف از افکار عمومي جهاني عليه برنامه‌ي هسته‌اي ايرانه به وجود آورد، زيرا مخاطبان تبليغات ضدتروريستي در جهان به اين باور نرسيدند که ايران با وجود عقلانيت سياسي حاکم و رفتار قاعده‌مند و احترام‌آميز جهاني نه تنها به دنبال سلاح هسته‌اي نيست که حتي اگر باشد نيز براي جهان خطري محسوب نمي‌شود. اين موارد معناي استراتژيک سندرم استکهلم را در پيامدهاي منفي جنگ با تروريسم براي غرب مي‌نماياند.
غرب، به گروه‌هاي تروريستي هم‌سو با خود، مانند گروه رجوي، گروه ريگي معدوم، گروه پژاک و ... کمک‌هاي آموزشي، مالي، تسليحاتي و تبليغاتي نموده و از جنايت‌هاي آن‌ها حمايت مي‌کند. اين از چشم جهانيان مکتوم نمي‌ماند. لذا سندرم استکهلم همان حس هم‌دردي و هم‌ياري با آسيب‌ديدگان حاصل از اقدامات تروريستي اين گروه‌ها در ميان مردم غرب است.
از اين منظر، جنگ غرب با تروريسم شکست خورده است، زيرا تعريف او از تروريسم واقع‌بينانه نبوده است. پيامدهاي مهم اين شکست يکي شيوع تروريسم در جهان و ديگري پيدايش و تعميق سندرم استکهلم به ويژه در ميان مردم آمريکا و بعضاً اروپاست.
• نسبت جنگ در عراق و افغانستان، با جنگ عليه تروريسم چيست؟ آيا شکست جنگ با تروريسم را مي-توان شکست جنگ عراق و افغانستان ناميد؟
بله، دقيقا! ابتدا اين که اشغال افغانستان، اشغال عراق، حمله به لبنان در ماجراي نبرد 34 روزه، حمله به غزه در ماجراي نبرد 22 روزه، حمله به گروه الحوثي در يمن و ... همه تحت عنوان جنگ عليه تروريسم اجرا شده است. پس پيروزي يا شکست در اين ميدان‌هاست که پيروزي يا شکست در جنگ عليه تروريسم را نمايان مي‌سازد. در اينجا ضروري است که تلقي عوامانه‌ي رايج از مفهوم جنگ را کنار زده و مبتني بر دانش نظامي روند آن را به گونه‌اي تخصصي بازشناسي کرد.
جنگ، براي نيروهاي مهاجم، پنج مرحله دارد: سرپل‌گيري، پاک‌سازي و گسترش تا الحاق سرپل‌ها، تصرف، تعاقب، و تثبيت.
روند جنگ مبتني بر اين پنج مرحله، مانند شکل‌گيري جنين، و سپس تولد آن است. اگر جنين به طور کامل شکل نگيرد و ناقص باشد به تعبير پزشکان مربوطه دچار مرگ پاپيروسي مي‌شود. جنگ نيز دچار مرگ پاپيروسي مي‌شود، به اين معنا که اگر هر پنج مرحله‌ي آن به طور کامل اجرا نشود، پيروزي در آن که حکم تولد جنين را دارد، محقق نمي‌شود. غرب در هيچ يک از پنج جنگ افغانستان، عراق، لبنان، فلسطين و يمن، موفق به رسيدن به مرحله‌ي پنجم نشد، لذا به طور کامل شکست او در جنگ با تروريسم مورد ادعاي خود، ريشه در عدم موفقيت در اين پنج مرحله‌ي جنگ دارد.
• جنگ در افغانستان در کدام مرحله از مراحل پنج‌گانه‌ي مزبور است؟
نيروهاي آمريکا و ناتو، در سال 1380 از جنوب، شرق و شمال افغانستان وارد شده و چند سرپل زميني و هوايي را گرفته و سپس تا مرحله‌ي الحاق آن‌ها گسترش نيرويي يافتند. مرحله‌ي سوم که تصرف است، خيلي طول کشيده و هنوز کاملا محقق نشده، يعني هنوز مناطقي از افغانستان در اختيار نيروهاي طالبان و القاعده است. چون مرحله‌ي سوم مدت زمان زيادي طول کشيده است، لذا نيروهاي ناتو و آمريکا هم‌زمان با مرحله‌ي سوم مجبور به انجام عمليات مرحله‌ي چهارم يعني تعاقب نيروهاي طالبان شده‌اند. توقف نيروهاي آمريکا و ناتو در مرحله‌ي سوم و چهارم اکنون به هشتمين سال خود وارد شده است. اين وضعيت در ويتنام نيز براي آمريکا پديد آمد. يعني با وجود دولت آمريکايي نِگُوين ديِن ديِم در سايگون، ارتش آمريکا نتوانست مرحله‌ي سوم جنگ يعني تصرف کامل را قبل از ورود به مرحله‌ي چهارم يعني تعاقب چريک‌هاي ويت‌کنگ انجام دهد. در نتيجه در کشمکش بين مرحله‌ي سوم و چهارم مجبور به ترک ويتنام شد. بن‌بست استراتژيک جنگ افغانستان در عدم موفقيت طرح‌هاي نظامي نيروهاي اشغال‌گر ناتو در تصرف کامل و سپس اجراي کامل عمليات تعاقب تا پاک‌سازي و سرکوب نهايي معارضين در مرحله‌ي چهارم است.
• وضعيت نيروهاي غربي در اشغال عراق بهتر از افغانستان به نظر مي‌رسد. جنگ عراق در چه مرحله‌اي از مراحل پنج‌گانه است؟
عراق نيز در وضعيت مرگ پاپيروسي جنين است. در واقع جنگ عراق مبتني بر فلسفه‌ي نظامي، يک جنگ ناقص محسوب مي‌شود. نيروهاي آمريکا با پشتيباني نيروهاي 24 کشور از جمله انگليس، استراليا، ژاپن، کره‌ي جنوبي، دانمارک، اکراين، ايتاليا، اسپانيا و ... يازده سرپل هوايي و زميني و دريايي را در عراق گشودند. با گسترش اين سرپل‌ها به سوي يک-ديگر، الحاق صورت گرفت. پس از آن، مرحله‌ي سوم يعني تصرف کامل شد. بلافاصله مرحله‌ي چهارم يعني عمليات تعاقب را صورت دادند. در اين مرحله، 55 چهره‌ي اصلي حکومت بعث عراق يعني صدام و عزت ابراهيم و طه ياسين رمضان و ... را دستگير نمودند. اما به سرعت نبردگاه عراق تبديل به صحنه‌ي تاخت و تاز نيروهاي معارض ناشناخته‌اي چون سلفي‌ها و القاعده شد. در نتيجه مرحله‌ي چهارم يعني تعاقب و سرکوب نيروهاي معارض آغاز شد و تاکنون استمرار داشته و هم‌چنان ادامه دارد. الگوي مورد نظر آمريکا در حمله به عراق و افغانستان، دو کشور ژاپن و آلمان بود. آمريکا در جنگ دوم جهاني، دو پيروزي نظامي کامل داشت که در آن‌ها موفق به اشغال آلمان غربي و ژاپن، تصرف کامل، تعاقب سريع و سپس تثبيت ليبرال دموکراسي مورد نظر خود در آن دو کشور گرديد. اين اتفاق در افغانستان و عراق نيفتاد. تشکيل شتاب‌زده‌ي دولت در افغانستان و عراق، قبل از تثبيت کامل صحنه‌ي جنگ، بسترساز وضعيت پاپيروسي جنين جنگ در اين دو کشور بوده است. اکنون نيز با خروج زودهنگام نيروها از عراق، آمريکايي‌ها اين جنگ را به مرحله‌ي پنجم يعني تثبيت نرساندند. در هفته‌ي دوم آغاز اشغال عراق، رامسفلد وزير دفاع دولت بوش مدعي شد که با 50 ميليارد دلار جنگ را به پايان مي‌رسانند، اما هزينه‌ي رسمي اشغال عراق تاکنون از مرز 1200 ميليارد دلار گذشته است که چهار برابر بيشتر از هزينه‌ي جنگ ويتنام و يک‌سوم کل هزينه‌ي جنگ جهاني دوم است. در واقع اکنون اشغال عراق به دومين جنگ گران‌قيمت تاريخ نظامي جهان، پس از جنگ پرهزينه‌ي دوم جهاني تبديل شده است. تلفات مردم عراق در هفت سال اخير به بهانه‌ي واهي وجود سلاح هسته‌اي در آن کشورو مبارزه با تروريسم از مرز يک ميليون و ششصد هزار تن گذشته است که اين رقم از تلفات مردم ويتنام يک‌صد هزار نفر بيشتر است. اکنون شمار ميليوني زنان بدون سرپرست و شمار چند ميليوني کودکاني که والدين خود را در خشونت-هاي پس از اشغال عراق از دست داده‌اند، وضعيت اجتماعي اين کشور را چنان بغرنج نموده که ترميم آن به دو يا سه نسل و حدود نيم قرن زمان نياز دارد. با اين هزينه و تلفات سنگين، نه خبري از حقوق بشر و جامعه‌ي مدني است، و نه مي‌توان سراغ ليبرال دموکراسي را در عراق گرفت. لذا جنگ آمريکا و غرب در عراق عملاً شکست خورده و در تاريخ نظامي جهان در دسته-بندي جنگ‌هاي ناقص که به مرحله‌ي تثبيت نرسيد و هم‌چنين جنين مرده‌اي متولد شد قرار مي‌گيرد. تنها امتياز جنگ عراق نسبت به جنگ ويتنام براي آمريکا، تلفات محدود نيروهاي آمريکايي است با پنج هزار کشته، يک‌دهم تلفات نيروهاي خود در ويتنام محسوب مي‌شود. البته بخشي از اين تلفات را 23 کشور ديگر که در عراق نيرو داشته‌اند متحمل شده‌اند که بايد به تعداد کشته‌هاي آمريکا اضافه شوند.
آمريکا نياز به ترميم چهره‌ي خود از يک‌سو، و ترميم وجهه‌ي شعارهاي غرب از سوي ديگر در سطح مردم منطقه دارد. ديپلماسي عمومي آن کشور تلاش گسترده‌اي براي اين ترميم وجهه صورت مي‌دهد. اما مواردي چون طرح قرآن‌سوزي، تمام اين تلاش‌ها را نقش بر آب مي‌سازد. اکنون اگر ده‌ها ميليارد دلار بودجه و ده سال وقت براي خنثي کردن اين تخريب وجهه-اي که کشيش افراطي آمريکايي رقم زد هزينه شود، آمريکا نخواهد توانست موضع و وجهه‌ي خود را در جنگ کنوني ترميم کند. آنگلا مرکل با اهداي جايزه به کاريکاتوريست دانمارکي که به پيامبر اعظم(ص) توهين کرده بود، ضربه‌اي عميق به وجهه‌ي آلمان نزد مسلمانان جهان زد کهبراي ديپلماسي عمومي آلمان ترميم آن امکان‌پذير نيست. در عصر جنگ نرم، که موضوع تصرف قلب‌ها و ذهن‌ها مطرح است، طرح‌ريزي جنگي غرب در جهان اسلام دچار تناقض است، يعني هم تلاش مي‌شود قلب و ذهن مسلمانان از طريق سينما و رسانه‌ها تسخير شود، و هم با مواردي که بر شمرده شد سعي مي‌کنند نفرت و ترديد را در قلب و ذهن مسلمانان عليه غرب تعميق بخشند. لذا آن‌چه مشهود است اين که هيچ عقلانيت استرتژيکي، پشت اين طرح‌ريزي‌هاي نظامي-امنيتي، فرهنگي غرب عليه جهان اسلام به چشم نمي‌خورد.
روي‌کرد غرب امانيست در اسلام‌ستيزي، مبين تعميق ايدئولوژي نئوپاگانيسم است. درست است که همه‌ي پاگانيست‌ها، امانيست محسوب نمي‌شوند، اما همه‌ي امانيست‌ها، پاگانيست هستند.
• آيا اشکالات در تصميم‌سازي‌هاي استراتژيک غرب نسبت به جهان اسلام، قبلا هشدار داده شده است؟
بله! فقط در يک نمونه، از يازده سپتامبر در سال 1380 به مدت چهار سال بيش از دوازده هزار دقيقه تحليل زنده‌ي تلويزيوني در شبکه‌هاي خارجي و داخلي براي هشدار نسبت به اين انحرافات در تصميم‌سازي استراتژيک ارائه کرديم (www.kolbekeramat.ir/File/Kankash%20List.pdf) اما ظاهرا وضعيت صحنه، شامل اين روايت شده است که امام معصوم(ع) فرمودند خدا دشمنان ما را از احمق‌ها آفريده است.
• آينده‌ي جنگ غرب با تروريسم را چگونه مي‌بينيد؟
خميني کبير(ره) يک معرفي دقيق از آمريکا صورت داد. او در جايي گفت که «آمريکا، تروريست بالذات است.» پرسش شما را با اين پرسش کامل مي‌کنم که چگونه کشوري که ذاتا تروريست است و با رويه‌اي تروريستي سرزمين سرخ‌پوست‌ها را اشغال نموده و اساس شکل‌گيري آن بر تروريسم است مي‌تواند در رأس تمدني غارت‌گر مانند تمدن غرب مدعي مبارزه با تروريسم باشد؟! لذا پرسش صحيح‌تر اين است که آينده‌ي تروريست بالذات را چگونه ارزيابي مي‌کنيد! من پاسخ اين پرسش را به اهل نظر و صاحبان بصيرت واگذار مي‌کنم.

اندیشکده یقین     http://www.andishkadeh.ir

سرزمين مقدس اديان ابراهيمی

سرزمين مقدس اديان ابراهيمی

چکیده*
ارزش مکان‌ها به اهالی و مردمانی است که به گونه‌ای با آن‌ها پیوند خورده‌اند وگرنه قطعه‌ای از زمین با تلی از خاک و جرعه‌ای آب به تنهایی چه ارزشی خواهد داشت و چه برتری و تمایزی بر سایر سرزمین‌ها.
راز تقدس و تقدیس معدودی از مکان‌ها نیز در همین نکته نهفته است؛ در پیوند تنگاتنگ مردمانی از اهالی آسمان که چند صباحی گام بر آنها نهاده بودند، تا حدیث حضورشان سندی باشد برای افتخار و اشتهار آن مکان ... و قدس یکی از آنهاست و شاید مشهورترینشان. سرزمینی که از دیرباز قدمگاه رسولان و پیامبران الهی و کانون نیایش و پرستش پیروان و مومنان بوده است و تقدیر این چنین رفته است که همو، صحنه آخرین حضور الهی در پایان دوران و عصر آخر نیز باشد.
کسی چه می‌داند سرّ گزینش و بخت این خاک را که از همان هنگام که ابراهیم خلیل (ع) از کناره فرات بار بربست و آهنگ کنعان کرد، داستان قداست قدس آغاز شد و تا آن زمان که موعود انسان و پایان بخش سلسله انبیاء و اوصیاء پای بر آن بگذارد، ادامه خواهد داشت.
بخش نخست مقاله، معرفی و بررسی اجمالی بیت‌المقدس است که به‌نظرمی‌رسد ذکر آن در ابتدای این سلسله ضروری است و بخش دوم، تحلیل میعادانگاری قدس در اندیشه یهودیت، مسیحیت و اسلام به صورت مجزا و البته با درنظرگرفتن ترتیب زمانی خواهدبود. نیز به بررسی تقابل و تعامل این سه اندیشه در قبال مسئله قدس ـ به عنوان ارض موعود ـ نظرخواهیم داشت.

۱
سرزمین پیامبران
ابراهیم ، نه یهودی بود و نه مسیحی ؛ بلکه حق گرایی فرمانبردار بود و از مشرکان نبود. (آل‌عمران/۶۷)
این همان دین پدرتان ابراهیم است ؛ او پیش از این شما را مسلمان نامید . (حج/۷۸)

در محدوده‌ای از کره خاکی، درست آنجا که دریای مدیترانه از غرب، کشور لبنان از شمال، رود اردن و جمهوری سوریه از شرق و شبه جزیره سینا از جنوب، آن را احاطه کرده‌اند سرزمینی واقع شده است که آن را فلسطین می‌خوانند. فلسطین از گذشته‌های دور به سبب سکونت اقوام کنعانی در آن به ارض کنعان مشهور بوده است اما نام فلسطین به مناسبت حضور یکی از قبایل کرتی (Crete؛ از جزایر یونان) که در حدود دوازده قرن قبل از میلاد مسیح در سواحل مدیترانه، میان یافا و غزه، که بعدها به فلسطینیون معروف شدند، بر آن نهاده شد.
ساکنان نخستین فلسطین نیز همین اقوام کنعانی و فلسطینی بوده‌اند؛ کنعانیان چند قبیله عربی بودند که در حدود ۲۵۰۰ سال قبل از میلاد مسیح به آنجا مهاجرت کردند و در آن سکنی گزیدند. زندگی کنعانیان در کشاورزی تجلی یافته بود اما بعدها عده‌ای از آنها به نام فینیقی‌ها جدا شده و راه دریانوردی را در پیش گرفتند.
در حوالی سال‌های ۱۱۸ قبل از میلاد مسیح جمعی از اهالی جزیره کرت با مهاجرت به جنوب غزه، سواحل مدیترانه، فلسطین را تصاحب کردند و در آنجا ساکن شدند.
وسعت سرزمین فلسطین در حدود ۲۷۰۰۰ کیلومتر مربع است که ۷۰۴ کیلومتر مربع آن را دو دریاچه طبریه و حوله و نصف دریای مرده (بحرالمیت) که متعلق به فلسطین است تشکیل می‌دهند.
گذشته از اراضی صاف و هموار و نیز بیابان‌ها و ریگزارها، خاک فلسطین را می‌توان به دو منطقه مهم تقسیم کرد: نخست اراضی ساحلی که از حدود مصر تا کناره کوه کرمل در حیفا بر کرانه ساحل مدیترانه امتداد دارد و بالغ بر ۳۲۱۸۰ هکتار زمین را در بر می‌گیرد. قسمتی از این منطقه که بین حیفا و یافا واقع شده طبیعت بکر و خرمی را در دل خود جای داده است. بخش دیگر خاک فلسطین قسمت کوهستانی آنست که از رشته کوه‌های از شمال به جنوب کشیده شده الجلیل، کرمل، نابلس، الخلیل و سلسله کوه‌های قدس که کوه معروف طور یا زیتون که بر بیت‌المقدس مشرف است را در بر می‌گیرد، تشکیل شده است.
آب و هوای فلسطین به طور کلی معتدل و اختلاف دمای تابستان و زمستان آن اندک است و این خود عامل مساعدی در کنار سایر ویژگی‌های طبیعی آن به شمار می‌رود. مهمترین محصولات کشاورزی فلسطین را پرتقال و زیتون تشکیل می‌دهند که به ترتیب از مناطق ساحلی و کوهستانی به عمل می‌آیند و کسر بزرگی از صادرات آن را شامل می‌شوند.
فلسطین در عهد عثمانی شامل سه ایالت بزرگ بیت‌المقدس، نابلس و عکا بود که بعدها در زمان سرپرستی انگلستان این تعداد به شش استان افزایش یافت:
۱. استان بیت‌المقدس با مرکزیت قدس، پایتخت فلسطین، که از لحاظ مذهبی در نظر مسلمانان، مسیحیان و یهودیان از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است. علاوه بر بیت‌المقدس که در ادامه مفصلاً به معرفی آن خواهیم پرداخت، شهر کوهستانی الخلیل که حرم حضرت ابراهیم (ع) و همسرش ساره در آن قرار دارد و نیز شهر بیت لحم زادگاه حضرت عیسی (ع) از توابع این استان به حساب می‌آیند.
۲. استان غزه با محوریت شهر غزه که مزار هاشم ابن عبدمناف جد بزرگوار پیامبر اسلام در آن قرار دارد. خان یونس، مجدل و بئرالسبع از توابع این استان به شمار می‌روند.
۳. استان اللد مرکزیت شهر یافا که به پرتقال و روزنامه نگاری معروف است. و با تحت پوشش درآوردن تل آویو و سایر مناطق یهودی نشین چهره‌ای کاملا یهودی به خود گرفته است.
۴. استان سامره که مرکز آن شهر نابلس است و شهرهای طول کرم و جنین را در بر گرفته است.
۵. استان الجلیل با مرکزیت ناصره که حضرت عیسی (ع) در آنجا ظهور کرد. شهرهای عکا و طبریه و حطین (محل جنگ معروف صلاح الدین ایوبی با صلیبیان در سال ۱۱۸۷) در این استان قرار دارد.
۶. استان حیفا با محوریت شهر حیفا که از لحاظ صنعتی و تجاری مورد توجه است.
با گذر از معرفی اجمالی فلسطین، در ادامه به معرفی پایتخت آن یعنی بیت‌المقدس که موضوع اصلی این نوشتارها را شکل می‌دهد می‌پردازیم ؛ بیت‌المقدس یا اورشلیم (Baytol Moqaddas / Jerualem) ، شهری که در قلب فلسطین واقع است و نقشی فراتر از یک پایتخت را برای آن به عهده دارد. این شهر مجموعه عبادی متنوعی را در دل خود جای داده است که شاید بتوان گفت حضور این مجموعه، آن را در جایگاه بی‌نظیری نسبت به سایر شهرهای جهان قرار داده است.
بیت المقدس دارای دو قسمت است ؛ یکی بخش قدیمی که همان مجموعه عبادتگاه ها و مکان های مذهبی را دربرگرفته است و دیگری بخش جدید که بیرون از حصار بخش قدیمی است و از نظر وسعت ، بزرگتر از آن است .
بخش قدیمی بیت المقدس یا همان قدس به واسطه وجود اماکن مذهبی که از نظر هر سه دین اسلام ، مسیحیت و یهود مورد احترام و توجه است بسیار حائز اهمیت است . از این رو شایسته است قبل از ورود به گستره اعتقادی هر یک از ادیان ، به معرفی و توضیح هر یک از این اماکن بپردازیم ؛
بخش عمده بیت المقدس ، بنایی است چهارضلعی ( تقریباً شبیه ذوزنقه ) با ابعادی در حدود ۲۸۰ متر در امتداد جنوب ، ۳۱۰ متر در امتداد شمال ، ۴۶۰ متر در امتداد شرق و ۴۸۰ متر در امتداد غرب . این ابعاد مساحتی در حدود ۱۳۸هزار متر مربع را دربرمی گیرد ( اندکی کمتر از ۳۵ جریب ) که ارتفاع متوسط آن از سطح دریا در حدود ۷۳۰ متر است . مسلمانان این بنای چهارضلعی را حرم الشریف می نامند .
حرم الشریف که به شکل یک سکو است ، دربرگیرنده دو بنای بسیار معروف در عالم اسلام است که غالباً با یکدیگر اشتباه گرفته می شوند ؛ مسجدالاقصی و مسجد قبه الصخره .

مسجدالاقصی
همان قبله نخست مسلمانان و دومین مسجدی است که صرفاً به خاطر عبادت و پرستش خداوند بنا شد و در اولین آیات سوره بنی اسرائیل در قرآن به آن اشاره شده است .
این مسجد در طی قرون و اعصار متمادی ، چندین بار دچار تغییر شکل شده و ویران گشته است . ساختمان فعلی مسجد ، اساساً از سال ۴۲۴ هجری قمری که برای آخرین بار توسط خلیفه الظاهر ، مورد بازسازی قرار گرفت و شکل آن را از بنای سابقش تغییر نداد و تنها از ابعاد شرقی و غربی آن کاست ، دست نخورده باقی مانده است .

مسجد القبه
این مسجد توسط خلیفه اموی ، عبدالملک بن مروان ، به یادبود سفر بزرگ پیامبر اسلام (معراج) بنا شد . بنای آن در سال ۶۷ هجری ( ۶۸۷ میلادی ) آغاز و در سال ۷۱ هجری ( ۶۹۱ میلادی ) تکمیل شد . این مسجد تشکیل شده از قاعده ای هشت وجهی که دو راهروی هم مرکز هشت وجهی را دربرگرفته ؛ آن ها نیز به نوبه خود جایگاه مرکزی دایره ای شکلی ، حاوی صخره را ، احاطه کرده اند .
گمان می رود این همان صخره ایست که پیامبر اسلام (ص) در معراج با آن به آسمان رفت . در بالای قاعده هشت وجهی و بلافاصله در بالای دایره ای که صخره را احاطه کرده است ، قبله ای دولایه ، با قطر ۱۸ تا ۲۰ متر و ارتفاع حدوداً ۲۳ متر ، قرار دارد .
بدین ترتیب نام این مسجد برگرفته از این واقعیت است که گنبد ( قبه ) آن ، به طرز شگفت انگیزی بر کل ساختمان احاطه دارد . بر دیواره های دورنی قاعده هشت وجهی نیز ، مانند دیواره های بیرونی ، آیات قرآن کریم نقش بسته که مجموعاً ۲۱۰ متر از فضای دیوارها را دربرگرفته است . جای شگفتی نیست که مسجدالقبه مناره ای ندارد ، چرا که در واقع در دوره امویان مناره از اجزای مسجد نبود و بیشتر از مظاهر دوره عباسیان است .
حرم الشریف علاوه بر این دو مسجد ، شامل بخش های دیگری همچون قبرستان باب الرحمه ، مصلای مروان ، موزه اسلامی و مدارس رواق شمالی نیز می باشد . با این همه حرم الشریف برای غیرمسلمانان معنای دیگری دارد و از جنبه دیگری مورد احترام و تقدس است .
یهودیان و مسیحیان که به حرم الشریف ، تمپل مونت ( Temple mount ) می گویند ، معتقدند معبد سلیمان که روزگاری محوریت اصلی عبادت و روحانیت یهود بوده است در بخشی از حرم الشریف که دو مسجد معروف مسلمانان در آن واقع است ، قرار داشته است .
براساس باور یهودیان ، می توان به دیوار غربی حرم الشریف به عنوان دیوار حایل معبد سلیمان و به دیده زیارتگاه یهودیان نگریست . بدین ترتیب این مکان تنها بخش باقی مانده از معبد سلیمان در شهر اورشلیم ( بیت المقدس ) است و به همین دلیل مقدس ترین اماکن یهودیان به شمار می آید . دیوار غربی ( Western Wall ) که سابقاً به آن دیوار ندبه می گفتند در مزان پراکندگی یهودیان ف جایگاه نیایش و سوگواری بوده است . ابعاد این دیوار عبارتست از ۵۰ متر درازا و ۲۰ متر ارتفاع ؛ با این حال ، دیوار تا عمق بسیار زیادی در زمین فرورفته است . سرآغاز دعا و نیایش یهودیان در این مکان از اوایل امپراتوری بیزانس است . در این محل یهودیان بر ویرانی معبد سوگواری و برای بازسازی ان دعا می کنند . عباراتی از قبیل دیوار ندبه ، توسط مسافران اروپایی به کار رفته است که شاهد شب زنده داری های سوگوارانه و زاهدانه یهودیان در برابر بقایای معبد مقدس بوده اند .
علاوه بر دیوار غربی حرم الشریف که حائط مبکی نیز گفته می شود ، کوه مشرف بر بیت المقدس که به کوه زیتون معروف است و البته در فرهنگ یهوید کوه صهیون نام دارد ، از دیگر اماکن مهم در نظر یهودیان است که به نوعی با معبد سلیمان در ارتباط بوده و روزگاری محل نیایش و قربانی یهودیان بوده است .
علاوه بر مسلمانان و یهودیان ، مسیحیان نیز برخی مکان های بیت المقدس را منصوب به خود می دانند . از دیدگاه آنها حضرت عیسی (ع) در اورشلیم ، به صلیب کشیده شد و پس از تدفین ، دوباره زنده و از نظرها غایب شد ( از دیدگاه قرآن ، این ادعا باطل است چرا که امر بر آنها مشتبه شد و حضرت عیسی (ع) به آسمان عروج کرد ؛ ر.ک : نساء / ۱۵۷ ) .
بر اساس همین باور سه مکان مقدس برای مسیحیان در بیت المقدس وجود دارند که عبارتند از باغ جتسیمان ، خیابان غم ها و کلیسای آرامگاه مقدس .
به اعتقاد آنها باغ جتسیمان ( Gethseaman Garden ) همان باغی است که حضرت عیسی (ع) و حواریون آن حضرت پس از شام آخر در آن به استراحت پرداختند و در نیمه های شب سربازان رومی به سراغ آنها امدند و عیسی مسیح را دستگیر کردند .
نیز مسیحیان معتقدند که عیسی ، پس از محاکمه از میان خیابانی که در شمال حرم الشریف ( تمپل مونت ) قرار دارد و به راه صلیب یا خیابان غم ها ( Via Dolorosa ) موسوم است به سمت جایگاه مصلوب شدنش عبور داده شده است . این محل ، اکثراً از سوی مسیحیان مورد بازدید قرا می گیرد .
سومین مکان مقدس مسیحیان در اورشلیم ، کلیسایی است که به اعتقاد آنها در جلجتا ، جایگاه مصلوب شدن ، تدفین و دوباره زنده شدن عیسی مسیح ، بنا شده است و به کلیسای آرامگاه مقدس (Church of the Holy sepulcher ) معروف است .

۲
ميراث پدري قوم برگزيده
خداوند به سليمان گفت: اگر شما و پسرانتان از متابعت من رو گردانيده، اداي فرايض را كه به پدران شما دادم نگاه نداريد...
آن¬گاه اسرائيل را از روي مزني كه به ايشان دادم، منتقطع خواهم ساخت
و اين خانه را از حضور خويش دور خواهم انداخت
و اسرائيل در ميان جميع قوم‌‌ها ضرب‌المثل و مضحكه خواهد شد.
(عهد عتيق، پادشاهان، باب ۹)

حدود دو هزار سال پیش از ميلاد مسيح، يعني حدود چهار هزار سال پيش، ابراهيم در شهر اور به دنيا آمد. به گفته تورات سال‌ها بعد، ابراهيم به همراه پدر و همسرش به مقصد كنعان هجرت كردند ، ولی در ميان راه در شهر حران سكونت گزيدند. ابراهيم در ۷۵ سالگي به امر خدا از شهر حران عازم كنعان شد و روي كوهي در شرق بيت ايل (اورشليم) خيمه زد و پس از چندي در جردن (الخليل) ساكن شد و تا آخر عمر براي تبليغ دين خدا آن¬جا ماند.
كنعانيان پس از ورود ابراهيم به سرزمين شان به دلیل عبور از رود فرات، لقب عمران را بر او نهادند كه بعدها جزو لقب¬های او و خاندانش باقي ماند. (فلسطين به خاطر قرار گرفتن بر سر راه تجارت دوم با آفريقا و آسياي آن روز، از نظر انتشار اخبار، موقعيت ممتازي داشت. حال اگر ابراهيم مي‌توانست در فلسطين كه از سمت آب به قبرس، از شرق به عربستان و عراق و ايران، از جنوب به مصر و حبشه و از شمال به تركيه و روم منتهي مي‌شد، مستقر شود و آنجا را مركز انتشار دين قرار دهد، تمام افرادي كه از آنجا مي‌گذشتند سخن خدا به گوششان مي‌رسيد، او نيز چنين كرد.)
در روزگار پیری، ابراهيم از خدا فرزند می خواست و صاحب دو پسر از دو همسر خويش شد؛ اسماعيل فرزند هاجر و اسحاق فرزند ساره.
ابراهيم به خدا گفت: «كاش اسماعيل در حضور تو زندگی كند.» خدا گفت: به تحقيق زوجه‌ات ساره براي تو پسري به دنیا خواهد آورد. نامش را اسحاق بگذار. عهد خود را با وي استوار خواهم داشت تا با فرزندانش پس از او عهدي ابدي باشد و اما در خصوص اسماعيل دعای تو را اجابت فرمودم. اينك تو را بركت داده ، بارور گردانم و او را بسيار كثير گردانم. دوازده رئيس از وي پديد آيند و امتي عظيم از او به وجود آورم. ليكن عهد خود را با اسحاق استوار خواهم ساخت كه ساره او را در این وقت، در سال آينده براي تو خواهد زاييد. (سفر پيدايش: ۱۷: ۱۸-۲۱)
از ميان فرزندان ابراهيم، اسماعيل به مكه رفت تا در آخرالزمان، مردي از نسل او پيامبر گردد و اسحاق نيز در فلسطين ماند و بعد از ابراهيم به پيامبري رسيد. پس از اسحاق، فرزندش يعقوب (اسرائيل) به نبوت برانگيخته شد. يعقوب صاحب دوازده پسر شد و از ميان آن¬ها به يوسف محبت ويژه‌اي داشت. برادران يوسف بر او حسد بردند و به اين فكر افتادند كه او را از سر راه بردارند و پس از مشورت به اين نتيجه رسيدند كه او را به گونه‌اي از منطقه دورش سازند. پس از رخ¬دادهای فراوان يوسف به مصر راه يافت و سير حوادث او را به قدرت رساند. بر اثر قحطي گسترده‌اي كه رخ داد، پاي فرزندان يعقوب، براي گرفتن آذوقه به مصر باز شد و خانواده يعقوب يا همان بني¬اسرائيل، به مصر منتقل شدند.
بني¬اسرائيل در مصر به حكومت رسیدند و نسل¬شان گسترش یافت تا اين¬كه يوسف از دنيا رفت و فرزندان اسرائيل در سه جهت گام بر‌داشتند؛
نخست، حفظ هويت ديني؛ دوم، گسترش نسل و رشد جمعيت تا از بين نروند و سوم، انتظار موعود كه يوسف خبر آمدنش را به آن¬ها داده بود.
پس از مرگ يوسف، فراعنه در مصر به قدرت رسيدند و بني¬اسرائيل را آزار و شكنجه دادند. پس از حدود چهارصد سال اقامت در مصر، وعده الهي به وقوع پيوست و در زمان رامسس دوم، موسي به پيامبري برانگيخته شد و ضمن مبارزه با فرعون، بني‌اسرائيل را براي مهاجرت از مصر آماده کرد.
در بزرگ‌ترين هجرت تاريخ، موسي توانست يك شبه اسباب چند هزار نفر از قوم بني¬اسرائيل را از مصر خارج كند و پس از مواجهه با درياي سرخ، به گونه معجزه¬آسايي از آن بگذرد و سپاهيان فرعون كه تعقيب¬شان می¬کردند، در دريا غرق شدند . قوم رها شده بني¬اسرائيل پس از عبور از دريا مأموريت يافت كه وارد سرزمين مقدسی شود و آن¬جا حكومت ديني تشكيل دهد. نخست اين قوم برگزيده بايد آموزش مي‌ديد و چند سالي در پاي كوه طور مستقر می¬شد تا براي ورود به قدس آماده می¬گشت. در زمان استقرار بني¬اسرائيل در دامنه كوه طور، همواره معجزه¬ها و نعمت‌هاي الهي بر آنان نازل مي‌شد. با استناد به كتاب خروج عهد عتيق، همه عوامل و شرايط دست به دست هم داد تا بني‌اسرائيل براي ورود به قدس و اجراي مأموريت تاريخي خود آماده شود.
گروهی که منحرف شده بود، پس از عبور از دريا نافرماني‌ کرد و ناهنجاری¬های بسیاری پدید آورد و باعث شد كم¬كم چهره الهي و ديني اين قوم، كم-رنگ شود. رخ¬دادهایی نظیر گرايش به بت‌پرستي، طمع‌كاري، پرستش گوساله، پرسش‌‌هاي جاهلانه و عجولانه كه در سفر اعداد و تثنيه تورات آمده است. اين ناهنجاري‌ها موجب شد كه بني‌اسرائيل به سمت قدس حرکت نکند و از فتح آن سر باز زند و مأموريت بزرگي را كه بر عهده داشت، به انجام نرساند. پس از اين نافرماني، بني‌اسرائيل دچار سرگرداني شد و ساليان بسیاری پشت ديوارهاي قدس، در حيرت و گمراهي به سر برد تا اين¬كه موسي، پیامبر آنان، از دنيا رفت و يوشع جانشين او گشت. در بخش‌هايي از سفر تثنیه تورات مي‌خوانيم:
« پس موسي بنده خداوند در آن¬جا به زمين موآب بر حسب قول خداوند مرد و او را در زمين موآب در مقابل بي قعور در دره دفن كرد و احدي قبر او را تا امروز ندانسته است و موسي چون وفات يافت، صد و بيست سال داشت و نه چشمش تار و نه قوتش كم شده بود و بني¬اسرائيل براي موسي در عربات موآب، سي روز ماتم گرفتند. پس روزهاي ماتم و نوحه¬گري براي موسي سپري گشت و يوشع بن نون از روح حكمت مملو بود، چون¬كه موسي دست‌هاي خود را بر او نهاده بود و بني¬اسرائيل او را اطاعت نمودند و بر حسب آن¬چه خداوند به موسي امر فرموده بود، عمل كردند و پيامبري مثل موسي تا به حال در اسرائيل برنخاسته است كه خداوند او را روبه¬رو شناخته باشد. در جميع آيات و معجزاتي كه خداوند او را فرستاد تا آن¬ها را در زمين مصر به فرعون و جميع بندگانش و تمامي زمينش بنمايد و در تمامي دست قوي و جميع آن هيبت عظيم كه مسوي در نظر همه اسرائيل نمود».
پس از وفات موسي، بني¬اسرائيل به رهبري يوشع بن نون وارد قدس شد و آن¬جا را به تصرف خويش درآورد. در فصل ششم از سفر يوشع در عهد عتيق آمده است كه بني¬اسرائيل تمام مردم اريحا را از مرد و زن، پير و طفل كشتند و حتي همه حيوانات را از دم شمشير گذراندند. هرچه در شهر يافتند، اتش زدند و فقط طلا و نقره و ظرف¬های مسي و ادوات آهني را تلف نمي‌كردند و در خزانه جمع مي‌نمودند.
پس از استقرار در قدس، و مرگ يوشع، حكومت داوران در ميان بني‌اسرائيل آغاز شد تا اين¬كه در مبارزه‌اي با فلسطينيان كه شائودل (طالوت) فرماندهي سپاه بني¬اسرائيل را بر عهده داشت و بعد از آن، داوود به پيامبري و حكومت بني¬اسرائيل رسيد و در حدود هزار سال پیش از ميلاد مسيح، براي اولين بار توانست با تصرف اورشليم و پايتخت قرار دادن آن، سر و ساماني به وضع ناهماهنگ اسباط دوازده¬گانه بني¬اسرائيل بدهد.
داوود پس از بنا نهادن اورشليم، اسباط را در سرزمين قدس مستقر كرد. به گونه‌اي كه سبط يهود و بنيامين كه از فرزندان و نوادگان يعقوب بودند، در اطراف اورشليم و قسمت جنوبي و ده سبط ديگر را در اراضي قسمت شمال جاي داد و به ساخت هيكل (معبد) پرداخت.
پس از مرگ داوود و دفن او در كوه صهيون، پسرش سليمان(ع) به حكومت رسيد و در فاصله سال¬های ۹۶۰-۹۳۵ پیش از ميلاد، كار ساخت معبد را به پايان رساند و حكومت بي‌نظيري براي بني‌اسرائيل پدید آورد؛ حكومتي كه مرزهاي آن به درستي در يادها نماند و اين بهانه را به دست آيندگان اين قوم داد كه وسعت قلمرو او را از نيل در مصر تا فرات در عراق بدانند. با مرگ سليمان، بار دیگر قوم بني¬اسرائيل منحرف شد و طي طغيان و انقلابي كه صورت گرفت، دو سبط جنوبي، يهودا و بنيامين، از اسباط ديگر جدا شدند و تحت عنوان يهودي بر منطقه يهوديه كه اورشليم را نيز در بر مي¬گرفت، حكومت تشكيل دادند. اسباط ده¬گانه ديگر نيز حكومتي به نام اسرائيل به پايتختي سامره بنيان نهادند و در مقابله با يهوديان كه كوه صهيون را براي نيايش و قرباني برگزيده بودند، كوه جوزيم را انتخاب كردند. بدین گونه در سال ۹۳۰ قبل از ميلاد، بني اسرائيل از هم جدا شد و اين دوگانگي موجب نابودی بنی‌اسرائیل شد.
حكومت يهوديه و سامريان وارد جنگ شدند و بالاخره يهوديان توانستند بر رقيب غلبه كنند و علاوه بر تصرف سرزمين‌شان، ميراث بنی اسرائيل را نيز ربودند و اين‌گونه بود كه تاريخ يهوديان، نوادگان يهودا فرزند يعقوب را كه در توطئه به دام انداختن يوسف نيز حضور داشتند، به جاي اسباط بني‌اسرائيل اشتباه گرفت. به اعتقاد يهوديان اين ده سبط ديگر در تاريخ گم شده‌اند. گويي آنان گم كردن برادر را خوب از اجدادشان به ارث برده بودند.
ميراث باشكوه بني‌اسرائيل و سرمايه‌هاي آن، كه در طول سال‌ها گردهم آمده بود، تنها چيزي نبود كه يهوديان آن را ربودند، بلكه مهم‌تر از آن، عنوان قوم برگزيده‌اي بود كه به سبب گزينش بني‌اسرائيل براي حكومت در قدس و به سبب مقاومت و پيروزي آنها از سوي خداوند به آنها داده شده بود.
آنها گمان مي‌كردند كه خداوند نژاد آنان را برگزيده، در صورتي كه خداوند بني¬اسرائيلي را برگزيده بود كه به آموزه‌هاي موسي(ع) و پيامبران پس از او نيز ايمان بياورند، نه يهودياني كه با برادركشي، چشم طمع به حكومت سليمان دوخته بودند. اين انديشه نژادپرستي يهود شد و هویت آنان را شکل داد.
يهوديان دين خود را نعمتي الهي مي‌دانند كه مخصوص نژاد بني‌اسرائيل است و بر این باورند، اگر كسي يهودي شود، می‌توان او را پذیرفت. در تلمود، علاوه بر اين‌كه يهود به دلیل عدم امكان یگانه نشدن با سايرين به دانه زيرين تشبيه شده، چنین آمده كه هرگاه كسي بخواهد يهودي شود، بايد ذلت‌هاي اين قوم را برای وی گفت تا اگر مرد ميدان نيست، پا در آن نگذارد. (گنجينه‌اي از تلمود، ص ۸۴)

* نگارش این مقاله در مهرماه ۸۴ آغاز شد و متأسفانه در نیمه راه متوقف ماند. باشد که فرصتی دست دهد و تکمیل آن میسر گردد.

منبع : وب سایت شخصی یاسر آیین    http://yaseraeen.ir

مرکز بررسی های امنیت بدون مرز (DACSB)

چندی پیش هفته‌نامه نيويورك تايمز، "دكستر فيلكينز" (DEXTER FILKINS) در مقاله‌اي باعنوان "شبكه تلويزيوني فارسي وان جذاب براي بينندگان اما تهديدي براي دولت ايران" از مبارزه دولت ايران با جنگ نرم فرهنگي خبر داد.

در بخشی از این مقاله آمده بود : «"حسن عباسي" (Hassan Abassi) رئيس مركز مطالعات استراتژيك و دكترين امنيت بدون مرز وابسته به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در مصاحبه تلويزيوني خود عليه "جنگ نرم فرهنگي" غرب هشدار داده است. به اعتقاد آقاي عباسي، جنگ آمريكايي "24" قصد دارد تا از طريق ارائه تصويري نامناسب از مسلمانان به عنوان تروريست، نفرت از مسلمانان و ترس از اسلام را در سراسر جهان اشاعه دهند.»

عباسی به دلیل تمرکزش بر روی تحلیل و تفسیر فیلم و سریال‌های خارجی و تبیین تاثیر آنها در ذهن و قلب جوانان، در فضای سایبر به‌عنوان يكي از فرماندهان جنگ نرم معروف است. به اعتقاد وی، رسانه عمده ترین سلاح در جنگ نرم و هالیوود مقر فرماندهی دشمن در این جنگ است.

علاوه بر رسانه‌هاي خارجي، هاشمی رفسنجانی نیز حسن عباسی را يكي از مخالفان اصلي خود مي‌داند، به‌طوري كه حتي در نامه 19 خرداد 1388 خود به رهبر انقلاب، تلویحا به این نکته اشاره کرده بود. در آن نامه، آمده بود: "... از آنجا که بخشی از این اظهارات قبلاً در رسانه‌های دولتی و آتش تهیه آن در سخنرانی مشهد مقدس مطرح شده..." ، "....در دور جدید تهمت‌ها و هجمه‌ها هم از حدود پنج سال پیش تاکنون دندان روی جگر دارم". عباسی در خرداد ماه 1383 در یک سخنرانی روشنگرانه در مشهد اقدام به افشاگری علیه هاشمی کرده بود که سی‌دی آن تا دورترین نقاط ایران نیز به صورت مردمی منتشر شده بود. به گفته برخی ناظران سياسي، این افشاگری تاثیر به‌سزایی در روند انتخابات ریاست جمهوری نهم داشت.

در عين حال، عباسی برگزار کننده تنها کلاس آزاد علوم استراتژیک در ایران است و تاکنون هم تعداد 250 جلسه از این کلاس‌های آزاد برگزار شده است که در نوع خود رکورد کلاس‌های آزاد از اول انقلاب تاکنون است.

مرکز بررسی های امنیت بدون مرز (DACSB) به ریاست حسن عباسی، خصوصی بوده و تا کنون هیچ گونه حمایت مالی و اعتباری از طرف دولت نشده است. این مرکز به صورت نهاد مردمی است و جوانانی از سطوح مخالف دانشگاهی (لیسانس، فوق لیسانس و دکترا) به صورت داوطلبانه فعاليت‌هاي آن را انجام مي‌دهند.

عباسی متولد 1345 با شش سال سابقه رزمندگي در دفاع مقدس هرگز مترصد پاسخگویی به ادعای شمخانی در برنامه امروز دیروز فردا نشد. شمخانی در آن برنامه ادعا کرده بود "عباسی که حتی یک روز هم سابقه جبهه ندارد، حق اعتراض به مدیریت فرماندهان جنگ را ندارد" که البته اين اظهارنظر با واکنش یامین پور مجري برنامه مواجه شد.

حسن عباسی در 16 خرداد 1388 به علت پیش بینی فتنه سبز و مطرح کردن "مثلث ما نمی توانیم" در یک سخنرانی در جمع وبلاگ نویسان با شکایت حسن روحانی بازداشت شد که البته بعد از جريان فتنه 88، در دادگاه رفع اتهام و تبرئه شد.

عباسی، برگرفته از قرآن کریم "جامعه هجری" را تنها مدل ممکن در مقابل جامعه مدنی مي‌داند و مدعی است استراتژی‌های مبتنی برفطرت تنها رهیافت بشر می تواند باشد. همان‌طور که در گزارش شماره 10مارشال سنتر (مرکز مطالعات امنیتی اروپایی) آمده بود، عباسی به عنوان یکی از طراحان "دکترین جنگ نامتقارن" در غرب شناخته می شود. این در حالی است که حسن روحانی با بودجه ای میلیاردی، ریاست مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام را در ساختمان 10 طبقه ای در نیاوران به عهده دارد.

معرفی کتاب "فرار از حلقه‌ی آتش"

تالیف: احمد حسینیان

تاریخ انتشار: دی 1389

تعداد صفحات: 176

شابک: 7ـ462ـ 419ـ964ـ978

نوبت چاپ: اول،پاییز 1389

قیمت: 16,000 ریال

شمارگان: 2000

معرفی کتاب:

یک اصل اساسی در روش تحقیق آن است که آنچه سبب تحلیل درست و متقن از یک واقعه می‌شود، بررسی همه‌جانبه و تحلیل واقعه از زوایای مختلف و متنوع است. بنا بر این اصل، تحلیل یک‌سویه و از نظرگاه خاص محکوم به شکست، بی‌سرانجام و ناتمام است و نتایج آن در صورتِ صحت ظاهری، قابل اتکا برای تصمیم‌گیری و فرضیه‌سازی نیست. دفاع میهنی و مقدس جمهوری اسلامی ایران که هشت سال زرین را در تاریخ هزاران ساله‌ی سرزمین‌مان ثبت کرد، موضوع تحقیقات بسیاری از سال‌های ابتدای جنگ تاکنون بوده است. یکی از منابع تحقیق در این زمینه خاطرات حاضران و شاهدان و مدیران جنگ بوده است.

فلسطین ارض المسلمین; تاریخچه سرزمین فلسطین

 

فلسطین سرزمینی عربی و اسلامی است، كه در قدیم كنعان نام داشت، حدود 27024 كیلومتر مربع مساحت دارد كه دریای مدیترانه در غرب، لبنان در شمال، سوریه و رود اردن در شرق و دریای سرخ و شبه جزیره سینا در جنوب و جنوب غربی آن قرار دارد. فلسطین سرزمینی حاصلخیز و دارای آب و هوای معتدل است. این منطقه محل ظهور پیامبران بزرگی چون عیسی (ع)، موسی (ع) ومحل عبور و زندگانی حضرت ابراهیم (ع) بوده است. این سرزمین از نظر موقعیت سوق الجیشی بسیار حساس و پراهمیت است و به مثابه پلی است كه كشورهای عربی، اسلامی آسیا را به آفریقا متصل می‌كند.
این موقعیت ویژه جغرافیایی فلسطین را در طول تاریخ گذرگاه و نقطه تمركز بسیاری از كشورها و تمدن‌های پیاپی تبدیل كرده بود تا اینكه همراه با سایر سرزمین‌های عربی، به كشوری با هویتی اسلامی و عربی تبدیل شد.
شهر بیت‌المقدس قدیم بر فراز یك تپه بنا گردیده و از مكان های مهم فلسطین است. كوه صهیون و كوه زیتون از شرق و غرب آن را احاطه كرده‌اند.
كنعانیان نخستین اقوامی بودند كه از شبه جزیره عربستان به فلسطین آمدند و در این سرزمین سكونت گزیدند و از سال 2500 ق.م فرمانروایی ایجاد كردند كه 15 قرن ادامه داشت. تاریخ فلسطین با نام انبیا آغاز می‌شود.
در زمان خلیفه اول مسلمین (ابوبكر)، سپاهی روانه سوریه و فلسطین شد كه با درگذشت او، در زمان خلیفه دوم، عمر، سوریه و بیت المقدس به دست مسلمین افتاد و رومیان در آنجا شكست خوردند. اهالی شهر مقاومت زیادی كردند اما طولانی شدن محاصره و مشكل غذا آنان را مجبور به تسلیم كرد و قرارداد صلحی منعقد شد. و از آن سال یعنی 15 هجري فلسطین در دست مسلمانان افتاد.

جنگ‌هاي صليبي (488 ه.ق) :

     از سال 1095م، با تهاجم اروپايیان علیه مسلمانان جنگ‌های صلیبی آغاز شد كه حدود دو قرن ادامه یافت. اگر چه این جنگ علت‌های گوناگونی داشت اما مورخان یكی از علل آن را، مساله فلسطین و شهر بیت‌المقدس و خراجگزار بودن مسیحیان این شهر به مسلمانان ذكر می‌كنند. صلیبیون پس از نبردی سخت و محاصره طولانی بیت‌المقدس، وارد شهر شده و دست به قتل عام زدند و همه چیز را به عنوان غنیمت، غارت كردند.
بدین سان مسیحیان 90 سال بر فلسطین حكومت كردند. در مراحل پایانی جنگ دوم صلیبی (1149-1147م) مطابق با 544-542 ه.ق صلاح الدین ایوبی صلیبیون را تار و مار كرد و بیت‌المقدس را باز پس گرفت و آن‌ها را از سوریه و مصر و سایر مناطق بیرون راند.
پس از هفتمین جنگ صلیبی و مرگ آخرین پادشاه سلسله ایوبی، ممالیك حدود سه قرن زمام امور را در دست گرفته و بیت‌المقدس را نیز در اختیار داشتند و با سپاه مغول جنگیدند و آن‌ها را شكست دادند و بازماندگان صلیبی‌ها را در عكا نابود ساختند. از سوی دیگر سلسله عثمانی با جنگ‌های طولانی و  فتوحات عثمانیان غازی در نبرد با مغولان و یونانیان، پایه گذاری شد. در زمان سلطان محمد فاتح در سال 1453م. شهر قسطنطنیه كه مهمترین مركز اقتدار صلیبیون و پایتخت روم شرقی بود فتح شد و به مدت 500 سال به پایتخت امپراطوری عثمانی تبدیل گردید.
اواخر قرن نوزدهم شورش‌هایی در فلسطین به وجود آمد. انگلستان در این سال‌ها مدافع عثمانی بود، ناگهان تغییر روش داد و در برابر عثمانی قرار گرفت و از شورشیان حمایت كرد. از جمله « حسین، امیر مكه» را كه نماینده عثمانی در حجاز و مردی جاه طلب بود تحریك كرد و با حمایت انگلیس از عثمانی جدا شود. در چنین شرایطی عده‌ای از یهودیان در اروپا، اندیشه ملت واحد یهود را مطرح كردند و برای تشكیل كشوری مستقل دست به اقداماتی زدند كه كار آن‌ها مورد تشویق و حمایت دولت انگلیس قرار گرفت. این عده با گرفتن كمك‌های مالی از یهودیان ثروتمند، برای پیشبرد مقاصد خود حزبی تشكیل دادند و نام صهیون را بر خود نهادند.
در سال 1916 قرارداد « سایكس ـ پیكو» میان روسیه، فرانسه و انگلیس به امضا رسید تا به موجب آن سرزمین‌های تجزیه شده از عثمانی را میان خویش تقسیم كنند. اما انگلیس كه چندی بعد آن پیمان را مغایر با سلطه خود بر كانال سوئز دید در سال 1917 با استفاده از ضعف روسیه و انقلابی كه در آن كشور به وقوع پیوست، از پیمان سرباز زد و فلسطین را تحت قیمومیت خویش در‌آورد.
صهیونیست‌هاي مستقر در اروپا در اوایل قرن بیستم با استفاده از سلطه انگلیس بر فلسطین، راه حل تشكیل یك كشور یهودی را در برابر ضدیت با یهودیان جهان و آزار آنان مطرح كردند. انگلستان در این زمان برای تداوم سلطه خود به پایگاهی در این منطقه نیاز داشت. در جریان جنگ جهانی اول صهیونیست‌ها از انگلیس و آمریكا خواستند در صورتی كه دولت عثمانی متحد آلمان، شكست بخورد، پس از خاتمه جنگ فلسطین تبدیل به مملكت یهود گردد. كوشش صهیونیست‌ها نتیجه بخشید و توانستند نظر « لرد بالفور» وزیر خارجه انگلیس را جلب كنند. سرانجام در آوریل 1920 متفقین و جامعه ملل، قیمومیت فلسطین را رسماً به دولت انگلستان واگذار كردند و آن را موظف كردند، با تاسیس كانون ملی یهود، برای اجرای اعلامیه بالفور كمك كند.
با واگذاری حكومت از سوی انگلیس به یك یهودی، مهاجرت و انتقال یهودیان به فلسطین شروع شد. این امر موجب شورش و مخالفت اعراب گردید. در این هنگام سایر اعراب كه دچار تفرقه بودند جز در شعار كمك دیگری به فلسطینی‌ها نمی‌كردند. اعراب فلسطینی و مسیحیان اختلافات خویش را كنار گذاشتند و در برابر یهودیان صهیونیست متحد شدند. در تابستان 1929 نخستین برخورد خونین میان فلسطینی‌ها و صهیونیست‌های مهاجر درگرفت. در این درگیری صهیونیست‌ها و سربازان انگلیسی با آتش گشودن بر روی فلسطینی‌ها حدود 351 تن را شهید و عده ای را مجروح و دستگیر كردند. در اواخر دهه 1920 تا 1936 قیام مسلحانه شیخ عزالدین قسام به وقوع پیوست اما وی  و یارانش به شهادت رسیدند. در سال 1937 عبدالقادر حسینی رهبری مبارزات را در دست گرفت اما او نیز پس از نبردهای زیادی علیه سلطه گران انگلیسی صهیونیست‌ها همراه با یارانش به شهادت رسید. در سال 1944 حسن سلامه فرماندهی جنگ با نیروهای مشترك صهیونیستی، انگلیسی را برعهده گرفت ولی او نیز به شهادت رسید.
از دهه 40 قمری، مساله فلسطین به یك مساله عربی تبدیل شد و در راس مسائل بین‌المللی قرار گرفت. در طول جنگ جهانی دوم آرامش نسبی بر فلسطین حكمفرما بود. انگلیس در 14 مه 1948 به قیمومیت خود خاتمه داد و نیروهایش را از فلسطین خارج كرد. در همان روز شورای ملی یهود در تل آویو تشكیل شد و در ساعت چهار بعد از ظهر روز جمعه 14/5/1948 موجودیت دولت اسرائیل توسط « دیوید بن گورین» با اجتماعی در موزه تل آویو اعلام گردید. وی ضمن سخنانش گفت: « ما در اینجا می گوئیم كه با پایان گرفتن حكومت قیمومیت در نیمه شب 14-15 مه 1948 در انتظار برپایی دستگاه‌های دولتی طبق قانون اساسی هستیم كه توسط شورای قانون اساسی در زمان مناسبی ـ كه آن را حداكثر اول اكتبر 1948 تعیین كرده بود ـ تدوین خواهد شد.»
چند دقیقه پس از اعلام تشكیل اسرائیل، « ترومن» رئیس جمهور وقت آمریكا دولت جدید اسرائیل را به رسمیت شناخت. انگلیسی‌ها نیز هنگام خروج از فلسطین، تجهیزات خویش را در اختیار صهیونیست‌ها قرار دادند.
پس از اعلام تشكیل رژیم صهیونیستی، یهودیان غاصب شروع به تصرف شهرها و روستاها و بیرون راندن فلسطینی‌ها از خانه و كاشانه شان كردند. آن‌ها هنگامی كه با مقاومت مردم فلسطین روبه رو شدند جنایاتی مانند كشتار روستای « دیر یاسین» و « كفر قاسم» را در آوریل 1948 به راه انداختند. این كشتار وحشیانه موجب گسترش وحشت و فرار فلسطینی‌ها از خانه و كاشانه‌شان شد. نتیجه مستقیم اشغال فلسطین و برپایی دولت اسرائیل در این سرزمین منجر به آن شد كه ملت تاریخی فلسطین تقریباً به ملتی آواره و پناهنده تبدیل شود. و در اردوگاه‌ها پراكنده در دیگر كشورهای عربی زندگی فقرآلود و آكنده از بیماری بگذرانند.

  جنگ 1948:                                                                             

   پس از اعلام موجودیت رژیم اشغالگر قدس و توسط بن گوریون، اولین جنگی كه این رژیم علیه فلسطین و كشورهای عربی منطقه به راه انداخت به جنگ 1948 معروف است. در طی این جنگ صهیونیست‌ها 78 درصد كل خاك فلسطین را به اشغال خود در آوردند. در اثر این جنگ، نخستین مرحله آوارگی بزرگ مسلمانان فلسطین به وقوع پیوست. طی آن حدود یك میلیون فلسطینی از مجموع یك میلیون و نهصد هزار فلسطینی در آن زمان آواره شدند. حدود 200000 تن از مسلمانان فلسطین به نوار غزه مهاجرت كردند و 496000 تن به اردن و 100000 تن به لبنان و 85000 تن به سوریه و 20000 تن به مصر و عراق كوچ كردند.
 س از جنگ 1948، رژیم اشغالگر قدس از سویی با اجرای سیاست خشونت و توسعه‌طلبی و دست زدن به اقداماتی نظیر تخریب منازل و آتش زدن مزارع، سعی و تلاش می كرد تا باقیمانده اعراب منطقه را مجبور به فرار از خانه‌هایشان كند و از سوی دیگر شرایط و تسهیلات لازم را برای ادامه انتقال یهودیان سراسر جهان به فلسطین فراهم می‌كرد. 
در مه 1949 اسرائیل به عضویت سازمان ملل متحد درآمد. در پی تحكیم سلطه رژیم صهیونیستی بر فلسطین اشغالی به تدریج گروه‌ها و سازمان‌های مبارزه فلسطینی اعلام موجودیت كردند. در 28 مه 1964، كنگره فلسطین در شهر قدس تشكیل شد و تأسیس «سازمان آزادی بخش فلسطین» را اعلام كرد. در پی آن نیز ارتش آزادی بخش فلسطین تشكیل شد و مبارزات فلسطینیان شكل جدیدی به خود گرفت.

 جنگ 1967:

   جنگ 1967 از سوی رژیم صهیونیستی در حالی شروع شد كه كشورهای عربی، خود را از قبل برای نبردی بزرگ با دشمن آماده كرده بودند. نیروهای نظامی كشورهای عربی به طرف مرزهای اسرائیل در حركت بودند. رادیوهای این كشورها نیز دائم مارش نظامی پخش می‌كرد و پیروزی‌های اعراب را به یاد می‌آورد. مصر و سوریه با هم اعلام همبستگی كردند. نیروهای پاسدار صلح نیز از مناطق مرزی در نوار غزه عقب‌نشینی كردند. در 15 ماه مه، مجموع این شرایط از جنگی درخشان و موفقیت آمیز برای اعراب حكایت داشت. جوانان شهر بیت‌المقدس تحقق رویای تصرف خاك آبا و اجدای خود را قریب الوقوع می‌پنداشتند، اما در 5 ژوئن قبل از اینكه اعراب هرگونه اقدامی انجام دهند، با حمله غافلگیرانه تانك‌های رژیم صهیونیستی روبرو شدند. چهره این شهر دگرگون شد و حالت جنگی به خود گرفت. پس از مدت كمی نیز به اشغال نیروهای صهیونیستی درآمد. سپس ستون تانك‌های اسرائیلی راهشان را به سوی جنوب و مرزهای مصر بازكردند و به جلو پیش رفتند. در آن روز رژیم صهیونیستی همزمان با حملات زمینی خود، از طریق هوا نیز به فرودگاه‌های كشورهای مصر، اردن، سوریه حمله هوایی غافلگیرانه كرد. این جنگ كه از زمین و هوا آغاز شده بود، مدت 6 روز طول كشید و به جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل مشهور شد. اسرائیل در طی این جنگ، كرانه غربی رود اردن و نوار غزه و بلندی‌های جولان در سوریه و صحرای سینا در مصر را اشغال كرد. سازمان ملل متحد طی قطعنامه‌ای اسرائیل را به عقب نشینی از سرزمین‌های اشغالی دعوت كرد اما اسرائیل خودداری ورزید. پس از آن رژیم صهیونیستی شهر بیت‌المقدس را كه تحت حاكمیت اردن بود و شهر بیت لحم  و 27 روستای عربی دیگر را طبق مصوبه‌ای كه صادر كرد ضمیمه خاك خود كرد.
یكی از رویدادهای تلخی كه قبلاً اشاره شد الحاق بیت‌المقدس به قلمرو رژیم صهیونیستی بود. این مساله توجه جهانیان را به خود معطوف ساخت. اهمیت و قداست این منطقه به حدی بود كه زمانی باعث پیدایش جنگ‌های صلیبی شد. مساله حفظ و حراست این مكان شریف توسط مسلمانان از قرن‌های پیش مسجل شده است و ملل یهودی و مسیحی در این مورد اطمینان داشتند كه مسلمانان در حفظ و نگهداری اماكن مقدس آن كوتاهی نمی‌كنند اما جنگ شش روزه كه باعث اشغال بیت‌المقدس توسط رژیم صهیونیستی شد این نگرانی را به وجود آورد كه ممكن است توجه و دلسوزی لازم برای حفظ آن صورت نگیرد. اسرائیل شرط عقب‌نشینی خود از مناطق اشغالی را بعد از گذشت سال‌ها از جنگ شش روزه و تاكید سازمان ملل، به رسمیت شناختن این رژیم از سوی اعراب عنوان كرد و بارها اعلام داشت كه تا زمانی كه كلیه كشورهای عربی این رژیم را به رسمیت نشناسند و با او پیمان صلح برقرار نكنند از سرزمین‌های اشغالی بیرون نمی‌رود.
پس از جنگ شش روزه در ژوئن 1967 كه موجب تحقیر و شكست اعراب شد، سازمان‌های مقاومت فلسطینی كه در اردوگاه‌هایی در اردن، سوریه و لبنان آموزش دیده بودند بر شدت عملیات خود علیه اسرائیل افزودند و شهر « كرامه» كه در 25 كیلومتری غرب امان (پایتخت اردن) در دره اردن واقع شده است مركز نیروهای مبارزه فلسطینی شد. زیرا این شهر عده‌ای از آوارگان فلسطینی را در خود جای داده بود، در اثر جنگ ژوئن 1967، كرامه در 4 كیلومتری خط جدید آتش بس صهیونیست‌ها و در تیررس آن‌ها قرار گرفت و جمعیت فلسطینی ساكن كرامه از 25000 تن به دو برابر افزایش یافت. به همین لحاظ جنبش فتح با توجه به نزدیكی كرامه به مواضع صهیونیست‌ها آنجا را پایگاه خود ساخت. وزیر دفاع وقت رژیم صهیونیستی نیز اعلام كرد كرامه به پایگاه اساسی مقاومت فلسطین تبدیل شده است. در پی آن با یورش نیروهای زمینی و زرهی اسرائیل، به شهر كرامه، نبرد سختی میان آن‌ها و انقلابیون فلسطینی در گرفت. طی جنگ تن به تن با 300 چریك فلسطینی عده زیادی از صهیونیست‌ها كشته شده و سربازان اسرائیلی ناچار به عقب نشینی شدند. این مقاومت كه به نبرد كرامه مشهور شد راه و رمز جدیدی را برای پیروزی ملت فلسطین به ارمغان آورد. و از آن پس عده زیادی داوطلب پیوستن به جنبش فتح شدند.

 جنگ 1973 :

   در اكتبر 1973 ارتش مصر به طور ناگهانی و با شعار الله اكبر از كانال سوئز گذشت و با شكستن خط دفاعی « بارلو» كه در آن زمان به عنوان خط دفاعی تسخیرناپذیر معروف بود با حمایت نیروی هوای به صحرای سینا و داخل خاك اسرائیل هجوم برد. از طرف شرق نیز به طور همزمان نیروی هوایی سوریه تهاجم علیه اسرائیل را آغاز كرد. در روزهای اول جنگ ده‌ها هواپیمای اسرائیلی نابود شد و هزاران اسرائیلی كشته و یا اسیر شدند و بر افسانه شكست ناپذیری آن خط بطلان كشیده شد. اما با حمایت سریع نظامی آمریكا و غرب در روزهای بعد، وضع جنگ تغییر كرد و در حالی كه دیگر كشورهای عربی از كمك به مصر و سوریه دریغ ورزیدند ارتش اسرائیل با هلی برد نیروهایش توانست در غرب كانال سوئز منطقه محدودی را به تصرف خویش درآورد. سرانجام در كیلومتر 601 قاهره گفت و گو برای پایان دادن به جنگ اغاز شد و با انعقاد قرارداد صلح، جنگ پایان یافت. سازمان ملل متحد نیز در سال 1974 سازمان آزادی بخش فلسطین را به عنوان تنها نماینده ملت فلسطین به رسمیت شناخت.

پیامد جنگ 1973:

    بعد از پایان یافتن این جنگ ظاهراً رهبران كشورهای عربی فكر مبارزه با رژیم اشغالگر قدس را از سر بیرون كرده و به صلح با آن رژیم به صورت یك مساله اصلی روی آوردند. آن‌ها در پی شكستهای پی در پی، ـ در مراحل مختلف ـ فكر مذاكره با دشمن و خط سازش با آمریكا و اسرائیل را در پیش گرفتند و در نهایت پذیرش موجودیت آن را جایگزین اندیشه به دریا ریختن صهیونیست‌ها كردند. سردمدار این جریان و طرز تفكر، انور سادات رئیس جمهور مصر بود كه با كنار گذاشتن اسلحه به مذاكره و صلح با رژیم صهیونیستی تن داد و در سال 1975 قرارداد سینا را با اسرائیل امضا كرد. سپس در سال 1977 به فلسطین اشغالی سفر كرد و مناخیم بگین دشمن سرسخت و همیشگی فلسطینیان و مسلمانان را در آغوش گرفت. متعاقب آن سفرهای دیگر از جانب دو طرف انجام گرفت و مقدمات انعقاد یك قرارداد صلح میان مصر و اسرائیل فراهم شد. و بالاخره در سال 1978 در محل كمپ دیوید، میان سادات و مناخیم بگین نخست وزیر اسرائیل در حضور جیمی كارتر رئیس جمهور وقت آمریكا پیمان صلحی امضا شد كه به پیمان « كمپ دیوید» معروف گردید. در حالی كه باور كردن انعقاد این پیمان برای جهان اسلام بسیار مشكل بود جنگ و خصومت میان دو دشمن قدیمی یعنی اعراب به رهبری مصر و رژیم اشغالگر قدس به پایان رسید و رژیم مصر موجودیت رژیم صهیونیستی را به رسمیت شناخت. این واقعه در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی ایران روی داد موجب ایجاد شكاف بین جهان عرب شد.
    با پیروزی انقلاب اسلامی ایران در سال 1979م، به رهبری امام خمینی، اسلام وارد صحنه مبارزاتی مردم فلسطین شد. هر چند كه فلسطینیان پیش از انقلاب ایران مسلمان بودند اما عاملی كه آن‌ها را به هم پیوند می‌داد « عربیت» بود و اسلام در درجه دوم قرار داشت. پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، اسلام عاملی مؤثر و قوی برای اتحاد و پیروزی مبارزان مسلمان فلسطین شد.

 حمله به لبنان :

   با شروع دهه هشتاد و به دنبال تاثیرپذیری فلسطینی‌های مستقر در لبنان، از انقلاب اسلامی ایران، و تشدید فعالیت نظامی خود علیه نیروهای اسرائیلی در مناطق اشغالی، رژیم صهیونیستی در ششم ژوئن 1982 به قصد نابودی مقاومت فلسطین حمله گسترده ای را از طریق زمین، هوا، دریا به لبنان آغاز كرد. این تهاجم منجر به بیرون رفتن نیروهای مقاومت فلسطین از جنوب لبنان و بیروت شد. اما چند سالی نگذشت كه با شكل‌گیری مقاومت اسلامی در لبنان و عملیات نظامی آن علیه مراكز نظامی و امنیتی اسرائیل، رژیم صهیونیستی مجبور به عقب نشینی از بعضی مناطق اشغالی خود در مناطق جبل و جنوب لبنان شد و مردم فلسطین ضمن تاثیرپذیری از انقلاب اسلامی ایران در منطقه و مقاومت اسلامی در لبنان، درصدد برآمدند تا حركت جدیدی را در داخل سرزمین‌های فلسطین اغاز كنند.
در آوریل 1987 كنفرانس سران عرب در عمان برگزار شد اما هیچ گونه موضعی در زمینه مبارزه علیه رژیم صهیونیستی اتخاذ نكرد و صرفاً تمام توجه آن به جنگ ایران و عراق معطوف شد. مردم فلسطین كه طی سالهای 1967 تا 1982 تجارب تلخی را پشت سرگذاشته و راه‌های گوناگون سازمان‌های فلسطینی و دولت‌های عربی را آزموده و شكست طرح‌های سیاسی را به چشم دیده بودند، و سال‌ها انتظار می كشیدند كشورهای عربی (اعراب) آن‌ها را از آوارگی نجات بخشند، با توجه به اختلاف ها و انشعاب ها بین گروه‌ها و احزاب فلسطینی، و با مشاهده بی توجهی رژیم‌‌های عربی به اوضاع فلاكت بار فلسطینی‌ها، دریافتند كه شعارهای انقلابی رهبران سیاسی فلسطین و دولت‌های عربی محتوای خود را از دست داده و طی این مدت هیچ نشانه امیدی از نابودی رژیم صهیونیستی و یا حداقل كم شدن حاكمیت آن در فلسطین پیدا نشده است، لذا از دولت‌های عربی و گروه‌های فلسطینی قطع امید كردند.
این عوامل و رویدادهای چند، زمینه ای شد تا شور و شوق انقلاب و گرایش به اسلام در مردم فلسطین احیا شود و جنبش‌های سیاسی ـ مذهبی، مردمی جایگزین احزاب و سازمان‌های سیاسی ـ ملی و غیرمذهبی در سرزمین‌های اشغالی شود و روند جدیدی از قیام و مبارزه با اسرائیل توسط ساكنین سرزمین‌های اشغالی در پاییز 1987 آغاز شد كه انتفاضه یا « انقلاب مساجد» نام گرفت.

  انتفاضه :

     وقوع انتفاضه روزنه امیدی برای فلسطینیان آواره به وجود آورد و اهداف و آثاری را در پی داشت و موجب شد تا اسرائیل از تداوم انتفاضه احساس خطر و ترس كند. با آنكه رژیم صهیونیستی از سال 1948 تاكنون دربرابر همه قطعنامه‌ها و طرح‌های سازمان ملل متحد، كه حقوق و امتیازات محدودی برای فلسطینیان قایل می‌شد ایستادگی می‌كرد و از پذیرش  قطعنامه های 242 و 338 شورای امنیت خودداری می‌ورزید ولی سرانجام وحشت آن و آمریكا از انتفاضه آنان را مجبور كرد به مذاكره با ساف تن دهند. از سوی دیگر جناح سازشكار فلسطینی نیز با این تصور كه برای چانه زدن در مذاكرات  با اسرائیل و گرفتن امتیاز از آن انتفاضه برگ برنده ای در دست آن‌ها است. زمزمه مذاكره  با اسرائیل را مطرح كردند .رژیم صهیونیستی نیز دركنار مذاكره چند جانبه خود با اعراب، گفت و گوهای پنهانی را با رهبران ساف شروع كرد و پس از ده دور گفت و گوی مستقیم اعراب و رژیم صهیونیستی در فرایند صلح خاورمیانه، سرانجام سازش رهبران فلسطینی و تسلیم آن‌ها در برابر خواسته‌های اسرائیل، با طرح غزه ـ اریحا ( در توافقنامه ساف ـ اسرائیل ) وارد مرحله نوینی شد و از 12/11/1992م مذاكرت سری دو جانبه ساف و اسرائیل شروع شد.
در 10/9/1993م یاسر عرفات با عنوان رئیس سازمان آزادی بخش فلسطین طی نامه‌ای به اسحاق رابین نخست وزیر وقت رژیم صهیونیستی موجودیت اسرائیل را به رسمیت شناخت و تعهد ساف را به پایبندی به اعلامیه اصول كلی ( توافقنامه ) و نیز قطعنامه‌های شماره 242 و 338 شورای امنیت ( كه وجود رژیم اشغالگر قدس را به رسمیت شناخته و خواستار بازگشت به مرزهای آن به مناطق پیش از 1968 شده‌اند) اعلام كرد و آن بخش از مفاد منشور فلسطین را كه منكر حق وجود اسرائیل است، ملغی اعلام نمود. اسحاق رابین نیز متقابلاً در همان تاریخ طی نامه‌ای، سازمان آزادی بخش فلسطین را به عنوان نماینده مردم فلسطین به رسمیت شناخت و موافقت خود را با آغاز مذاكره با ساف اعلام كرد. سرانجام یاسر عرفات رهبر ساف در تاریخ 13/9/1993م در واشنگتن در حضور « بیل كلینتون» رئیس جمهور آمریكا و تعدادی از شخصیت‌های سیاسی جهان با قلم خود بر نام فلسطین خط كشید و متن قراردادی را امضا كرد كه به طرح « غزه ـ اریحا» معروف شد.
عرفات و رابین طی مذاكراتی پیش نویس 17 ماده‌ای توافق را امضا كردند كه در آن یك حكومت خودمختار فلسطینی در كرانه غربی و نوار غزه پیش بینی شد.
این توافق هر چند در ظاهر نوعی عقب‌نشینی محدود اسرائیل از مواضع قبلی آن به شمار می‌رفت ولی با اهداف بلند مبارزه ملت مسلمان فلسطین فاصله زیادی داشت زیرا هدف آمریكا و رژیم صهیونیستی از این توافق صرفاً ایجاد شكاف میان فلسطینیان و خاموش كردن شعله‌های آتش انتفاضه به دست جناح فلسطینی سازشكار بود. اما با هشیاری نیروهای انقلابی فلسطینی در سرزمین‌های اشغالی از این حربه نیز موثر واقع نشد و انتفاضه فلسطین هر چه قوی‌تر به راه خود ادامه داد. تا اینكه آتش آن هنگام دیدار « آریل شارون» رئیس حزب لیكود اسرائیل از مسجدالاقصی در تاریخ 28 سپتامبر 2000 بار دیگر شعله‌ور شد و شكل جدیدی به خود گرفت كه به انتفاضه الاقصی معروف شد.

منبع: www.palestine-persian.info/fa

بدون شرح

اداره‌ی امور مملکت به توصیه‌ی عمه و خاله نمی‌شود

امیر کبیر پس از شنیدن خبر ابقای شاهزاده موثق‌الدوله به حکومت قم، نامه‌ی جالبی به ناصرالدین شاه می‌نویسد. این نامه می‌تواند برای همه‌ی سیاستمداران و دولتمردان درس‌آموز و عبرت‌انگیز باشد:
«قربانت شوم
الساعه که در ایوان منزل با همشیره‌ی همایونی به شکستن لبه‌ی نان مشغولم، خبر رسید که شاهزاده موثق‌الدوله حاکم قم را که به جرم رشاء و ارتشاء معزول کرده‌بودم به توصیه‌ی عمه‌ی خود ابقا فرموده و سخن هزل بر زبان رانده‌اید. فرستادم او را تحت‌الحفظ به تهران بیاورند تا اعلیحضرت بدانند که اداره‌ی امور مملکت به توصیه‌ی عمه و خاله نمی‌شود.»

اسماعیل یا اسحاق؟

نام مبارک حضرت ابراهیم(ع) ۶۹ مرتبه در قرآن کریم مذکور است و حضرت رسول الله(ص) موظف شده است تا پیرو شریعتی باشد که خداوند به حضرت ابراهیم(ع)عطا کرده است.طبق آنچه از تورات کنونی برمی‌آید حضرت ابراهیم(ع) در قوم کلدانی در حوالی شهر بابل (شهر حلّه امروزی در ۹۰ کیلومتری جنوب بغداد) به دنیا آمده است.

طبق نقل قرآن، پدرش آزر بت‌ساز بودو ابراهیم بدون این‌که معلمی دیده باشد به عقل خود دانست که بت‌ها خدا نیستند. لذا در نوجوانی با بت‌پرستان قومش محاجّه کردو سپس بت‌ها را شکست و نمرود خواست بدین سبب او را بسوزاند.


اما خداوند وی را نجات داد و نه‌تنها او را پیامبر کرد بلکه به نقل قرآن و تورات، او را از خانه پدرش به سمت زمین پربرکت فلسطین کوچ دادو به او بشارت داد که خاتم‌النبیین یعنی پیامبر موعود را از نسل وی خواهد فرستاد.طبق نقل تورات مدتی بعد علن شد که سارا همسر ابراهیم نازاست و ایشان فرزندی نیافتند. سال‌ها گذشت و حضرت ابراهیم(ع) در‌ ۸۶ سالگی با خداوند مناجات کرد که من فرزند ندارم. خدای تعالی با او سخن کرد و طبق نقل تورات به آن حضرت فرمود که از خانه‌ات بیرون بیا و به ستارگان آسمان بنگر که نسل تو مثل آنها بی‌شمار خواهند شد.این سخن در تورات کنونی بدرستی ضبط نشده است، لکن در تلمود ماجرا این است که حضرت ابراهیم که علم تنجیم می‌دانسته با مشاهده ستارگان به خداوند عرض می‌کند که در طالع من فرزندی نیست. و واضح است که مراد او فرزندی از همسر کنونی‌اش سارا بوده است. در تلمود نیز نقل نشده که خداوند دقیقا به او چه فرمود اما طبق نقل تورات، بعد از این مکالمه، سارا، کنیز مصری‌اش هاجر را به ابراهیم بخشید و هاجر اسماعیل را به دنیا آورد و اینچنین ابراهیم(ع) چشمش به جمال نخست‌زاده خود روشن شد. به فرمان خداوند، ابراهیم کمی بعد مامور شد تا هاجر و کودکش را در حجاز بگذارد و خودش به فلسطین بازگردد. آن حضرت نیز چنین کرد و در تورات فعلی در سفر پیدایش ۱۷/۱۸، دعای ابراهیم(ع) خصوصا برای فرزندش مذکور است که از خداوند می‌خواهد تا اسماعیل را در آن بیابان خشک زنده نگه دارد. در تورات کنونی ماجرای هاجر و تشنگی اسماعیل با کمی تفاوت با روایات اسلامی در باب ۲۱ از سفر پیدایش مذکور است.


ابراهیم(ع) به سبب علاقه‌اش به اسماعیل، برای دیدار او و هاجر مکررا بدانجا می‌رفت و از اینجا بود که خداوند به او دستور داد که فرزندش را ذبح کند تا از این محبت که باعث این مشقات وی شده و به این سبب نزدیک بود تا او به خدا مشرک شود، پاک گردد و ابراهیم(ع) نیز چنین کرد ولی چاقو به امر خداوند گلوی نازک اسماعیل را نبرید. خداوند قربانی را از ابراهیم قبول کرد و در پاداش کار بزرگش، طبق قرآن و تورات، به توسط فرشتگان مقرب خود (که در هیات سه مرد به نزد او آمدند) به او مژده داد که همسر نازادش سارا اصلاح شده فرزندی خواهد آورد. سارا که طبق نقل تورات در آن وقت ۹۰ ساله بود، همانجا سخن فرشتگان خدا را «مضحکه» کرد و بر آن وعده خندید. فرشتگان او را ملامت کردند و لذا طبق فرمان خداوند، آن پسر «اسحاق» نام گرفت‌که معادل است با «إضحاک» و «مضحکه» در زبان عربی.


مطابق تورات کنونی، اسماعیل در ۸۶ سالگی ابراهیم متولد شد و اسحاق در ‌ ۱۰۰ سالگی او. در قرآن آمده که آن فرشتگان بشارت تولد یعقوب فرزند اسحاق را نیز به ابراهیم(ع) داده بودند. یعنی او آنقدر عمر خواهد کرد تا نوه خود را نیز ببیند.


سفر پیدایش تورات کنونی، در این خصوص که چرا ابراهیم(ع) نزد خداوند ارج و قرب دارد و چرا زمین فلسطین به او داده شده سخنی نمی‌گوید. لکن در سفر پنجم تورات از حضرت موسی(ع) نقل است که قومش را تحذیر می‌داد که در دل خود گمان مبرید که خداوند به سبب عدالت و نیکویی تو این زمین (فلسطین) را به شما بخشیده است بلکه این امر به دلیل نیکویی پدران تو یعنی ابراهیم و اسحاق و یعقوب (علیهم السلام) بوده است. در تورات مکررا مذکور است که خداوند تا هزار پشت بر مومنان رحمت می‌فرستد لکن از کافران و گناهکاران فقط تا پشت چهارم عقوبت می‌کشد. این مطالب درست است و رحمت خداوند بر غضب او سبقت دارد. به این ترتیب بنی‌اسرائیل پس از تبعید به مصر بعد از چهار نسل به اذن خداوند به فلسطین بازگشتند تا آن رحمتی را که خداوند به نسل حضرت ابراهیم مخصوص کرده به ایشان برساند. لهذا بنی‌اسرائیل طفیل وجود حضرت ابراهیم هستند و حیات طیبة آنها در گرو سلوک در طریق حقی است که ابراهیم(ع) گشوده است‌ و متاسفانه اکثر یهودیان در این راه سلوک نکردند و به حضرت ابراهیم اقتدا ننمودند. لذا گرفتار عقوبت خداوند شدند و آن زمین از ایشان گرفته شد.


به سوال قبلی باز می‌گردیم. چه شد که خداوند زمین فلسطین را به حضرت ابراهیم(ع) بخشید؟ این مساله البته به سبب بت‌شکنی او بوده است. در تورات کنونی بت‌شکنی ابراهیم و جدل‌های او با نمرود و قصد آن ملعون برای سوزانیدن ابراهیم(ع)، مغفول است. هرچند که استنکاف ابراهیم(ع) از پرستش بتان و محاجّه‌اش با نمرود، در تلمود آمده است. این مساله، نشان می‌دهد که علما و کاتبان ایشان، گرچه بت‌شکنی حضرت ابراهیم(ع) را از تورات انداخته‌اند اما نمی‌توانسته‌اند این حقیقت را‌ دور انداخته و فراموش کنند. لهذا اقوال قرآن مجید در این خصوص صادق آمده و بایست قدر دانسته شود.


وفق قرآن و تورات، خداوند ابراهیم(ع) را بعد از نبوت و آزمون‌های بسیار به دوستی خود برگزید و او به مقام «خلیل‌الله» بار یافت. در قرآن علاوه بر اینها مذکور است که خداوند وی را «امام» تمام مردم جهان و اسوه حسنه ایشان قرار داده‌ و بدین وسیله آن حضرت را در جهان شهرت بخشید.


ماجرای ذبح فرزند


اسلام و یهودیت در این قول متفقند که آن پیامبر خاتم، که روح شریفش اولین مخلوق خداوند است و بزرگ‌ترین نبی خدا در زمین، رسالتش جهانی است و دین مبارکش تا قیامت باقی، در واقع مقرر گشته تا از نسل ابراهیم(ع) و پسر ذبیح او به این جهان بیاید. اما اختلاف نظر این دو دین در این مساله است که آیا آن ذبیح اسماعیل بوده است یا اسحاق؟


اگر قول یهودیان و تورات امروزی را بپذیریم و ذبیح اسحاق باشد، آن نبی خاتم بایست که از نسل یعقوب، یعنی از میان قوم بنی‌اسرائیل بیاید. البته حضرت اسحاق پسر دیگری به نام «عیصو» داشت که قوم اَدوم از نسل وی پدید آمدند، اما این قوم در قرون بعد به سبب شرارتشان منقرض شدند.یهودیان معتقدند که آن نبی موعود، که آنها او را ماشیح (Messiah) می‌نامند، هنوز زاده نشده است و آنها منتظر ظهور وی هستند. در میان اسباط دوازده‌گانه یعقوب، یهودیان بیشتر از همه به نسل حضرت داوود (که از سبط یهودا بود) امید دارند تا خداوند آن نبی را در میان این نسل برانگیزد. چه این‌که اکنون فقط سه سبط از اسباط یهود روی زمین زندگی می‌کنند یعنی سبط لاوی، یهودا و بنیامین. نُه سبط دیگر بسان قوم لوط و عاد و ثمود منقرض شده‌اند.


اما اگر قول دین اسلام را صادق بدانیم و آن ذبیح اسماعیل باشد، آنگاه حضرت رسول‌الله(ص) همان پیامبری است که انبیاء وعده آمدنش داده‌اند. چنان‌که از خود آن حضرت نیز منقول است که فرمود: أنَا ابنُ ا‌بذَّبیحَیْن. و آنچنان که از حضرت امام صادق(ع) منقول است مراد از این دو ذبیح، حضرات اسماعیل و عبدالله بن عبدالمطلب هستند که هر دو در معرض ذبح بوده، به فضل خدا نجات یافته‌اند. بنابر این نظر، یهودیان و مسیحیان بایست به حضرت رسول‌الله(ص) ایمان می‌آوردند‌ و به تبع می‌توان گفت که تمام ظلم‌ها و جنگ‌هایی که در زمین رخ داده و می‌دهد ریشه در همین عدم پذیرش دارد. به عبارت دیگر اگر یهودیان به جای دشمنی کردن با حضرت رسول اکرم(ص)، به آن حضرت ایمان می‌آوردند، هم خود در دنیا و آخرت رستگار می‌شدند و هم صلح و رحمت در جهان گسترش می‌یافت.


دلایل بسیاری وجود دارد که آن نبی موعود همان حضرت رسول الله(ص) است. در کتاب تلمود که نوشته علمای یهود است، زمان آمدن آن نبی به سالشمار و تقویم عبری پیشگویی شده است که پس از تبدیل به تواریخ رایج، بر اوائل قرن ششم میلادی منطبق می‌شود‌ و حتی در آنجا مکتوب است که ماشیح از سرزمین عرب خواهد برخاست. لهذا از حدود ۲۰۰ سال قبل از بعثت پیامبر، قبایلی از یهود با خودپسندی وافری که در این قوم بوده و هست، طبق نشانه‌ها به یثرب و اطراف آن کوچ کردند تا آن نبی موعود از میان فرزندان ایشان متولد شود! در حدود ۴۰ خصوصیت از پیامبر خاتم در تورات و صحف انبیاء مذکور گشته است و به همین سبب است که قرآن می‌فرماید «ایشان محمد را همچون فرزندان خود می‌شناسند». تنها چیزی که یهودیان انتظار نمی‌بردند این بود که حضرتش از قوم عرب باشد و نه از یهود. هرچند‌ وفق تورات کنونی حضرت موسی(ع) وقتی که بنی‌اسرائیل را از مصر بیرون آورد، به ایشان بشارت داد که خداوند آن نبی را از میان «برادران شما» بر خواهد انگیخت (و نه نسل شما!) و در ادامه فرمود که آن نبی سخن خدا را با گوش می‌شنود و با دهان تکلم می‌کند و از نزد خود چیزی نمی‌گوید و هر کس وی را نشنود خداوند از او مؤاخذه خواهد کرد.


مسیحیان در این میانه اعتقاد دارند که حضرت عیسی(ع) همان ماشیح موعود و آن نبی اعظم و رسول خاتم است. یهودیان نه‌تنها این را نمی‌پذیرند بلکه به گزاف، حتی نبوت عیسی(ع) را قبول ندارند.


البته مواردی در همین اناجیل کنونی وجود دارد که بر خلاف این اعتقاد مسیحیان (که عیسی، پیامبر خاتم است) شهادت می‌دهد. مثلا وفق انتهای باب ۲۲ انجیل متی، حضرت عیسی(ع) با کاهنان و کاتبان یهود محاجّه کرده است که چرا شما بر خلاف قول خداوند به مردم اینچنین تعلیم می‌دهید که آن نبی بایست از نسل داوود بیاید؟ آنگاه آن حضرت با استناد به فرازی از مزامیر داوود برای کاهنان یهود استدلال فرمود که ماشیح از نسل داوود(ع) نخواهد آمد و آنها نتوانستند پاسخی به او بدهند. لهذا حضرت عیسی(ع) که از نسل داوود است، به طریق اولی ماشیح نیست. چه این‌که آن حضرت خصوصیات متعدد ماشیح را که در عهد عتیق خصوصا صحیفه اشعیاء آمده دارا نبوده است. مثلا ماشیح یک نبیِ امّی و درس‌‌ناخوانده از ذریهة ابراهیم(ع) و از نسل ذبیح او است، صاحب شریعت (فقه) است، حکومت تشکیل می‌دهد و برای استقرار دین خدا ‌جنگ می‌کند، همسر دارد و فرزندانی که پس از وی جانشینش می‌شوند و غیره.


پولس کسی بود که کمی پس از حضرت عیسی، وی را همان ماشیح موعود قلمداد کرد و این امر در سفرهای تبلیغی او که در کتاب اعمال رسولان (از مجموعه عهد جدید مسیحیان) آمده، به وضوح پیداست. او اول بار در دمشق این ادعا را مطرح کرد (اعمال رسولان ۹/۲۰) و همچنین در یونان و روم بر این امر صحه گذاشت و مکررا اینچنین بشارت داد. پولس همچنین بر خلاف تعالیم حواریون صدیق حضرت عیسی، وی را به دار آویخته و مصلوب قلمداد می‌کرد. در حالی‌که این دو قول با هم معارضند. یعنی اگر عیسی ماشیح است، لزوما بایست پیروز و مظفر باشد (و نه مصلوب و مقتول)، و اگر مصلوب و به دار آویخته باشد، وفق تورات چنین شخصی ملعون است و او نمی‌تواند ماشیح باشد. البته پولس در نامه خود به غلاطیان، به این فراز از تورات استناد کرده و عیسی را ملعون خوانده است. لکن استدلال او اینچنین است که عیسی بر دار رفت و ملعون شد . او لعنت ما را به خود گرفت، تا ما که از این پس می‌خواهیم به شریعت موسی عمل نکنیم ملعون نشویم، چون‌ موسی یهودیانی که به اعمال شریعت عمل نمی‌کنند را لعنت کرده است. لهذا یکی از سخنان کلیدی ما در خصوص مسیحیت این است که حساب عیسی(ع) را بایست از پولس که بنیانگذار مسحیت کنونی بوده است جدا کنیم و به تعالیم خود حضرت عیسی(ع) بپردازیم.


بزرگ‌ترین دروغ‌ها در این جهان


بنابر آنچه مذکور گشت، ۳ دروغ بزرگ در عالم سر منشأ بسیاری از مفسده‌ها گشته و جنگ‌های مذهبی و ظلم‌های بسیاری را دامن زده است. این سه دروغ عبارتند از: اولا تغییر و تبدیل نام ذبیح از اسماعیل به اسحاق‌ و ثانیا ماشیح (نبی خاتم) دانستن عیسی‌ و ثالثا در مصلوب دانستن آن حضرت. لذا یکی از مباحث مهم ما باید به تبیین این ۳ دروغ اختصاص یابد.


فرمان خداوند به مسلمانان در سورة عنکبوت /۴۶ آن است که ما با اهل کتاب صرفا بایست به روش جدال احسن محاجّه و مباحثه کنیم. یعنی ما با شناختن فرازهای صحیح از تورات و انجیل، مطالب حق را برای پیروان این کتب اثبات و علن کنیم. با این روش می‌توان تغییر نام ذبیح از اسماعیل به اسحاق را بر اساس تورات کنونی اثبات کرد. همچنین مصلوب نشدن عیسی و ماشیح نبودن او بر اساس مندرجات انجیل برای مسیحیان حق طلب مبیّن می‌شود‌ و البته این گفتارها موضوع مقالات مبسوط دیگری است.


اسلام به عنوان یکی از ادیان ابراهیمی بسیاری از مسائل ادیان از جمله مبحث عصمت انبیاء را بهتر از دو دین دیگر حل و تبیین کرده است.


امیر اهوارکی / جام جم

آل سعود از آغاز

الف : تولد آل سعود

در سال 1744 ، در نجد واقع در مرکز عربستان وصلتي به وقوع پيوست که بعدها پيامدهاي درازمدتي را براي تمامي شبه جزيره‌ي عربستان به دنبال آورد. واعظي به ظاهــــر بي‌آلايش به نام محمدبن عبدالوهاب، که تحت تعليم و تأثير امام ‌بن تَيْميّه ( سال مرگ 728 هجري برابر با 1328 ميلادي ) قرار داشت در نجد سر برآورد و سعي کرد اسلام را از آنچه او « اضافاتي که موجب سرافکندگي آن مي‌گرديد» مي‌خواند، پاک سازد. عبدالوهاب با سري پرشور دستور داد تا بسياري از مقابر و بارگاه‌ها منهدم شوند. او به عنوان يک قاضي خود گمارده دستوري مي‌داد که کساني را که به زنا متّهم بودند، سنگسار کنند.
     در آن زمان نجد، جامعه‌اي سازمان‌يافته نداشت و مردم در قبايل زندگي مي‌کردند و براي به دست آوردن آب و غذا به بيابان‌ها مي‌رفتند. عبدالوهاب هم در پي کسب علم و دانش به سمت شرق، به طرف خليج‌فارس رفته بود. گفته شده است که او زماني صوفي شده بود و در نهايت پيرو محض تفسيرهاي دانشمند هنبلي مذهب يعني امام بن تيميّه گرديد.
      اما عبدالوهاب اهالي نجد را آماده‌ي پذيرش تفاسير کلمه به کلمه‌ي خود از قرآن نيافت. در سال 1744 او به درعيه واقع در چند مايلي شمال رياض رفت و در آنجا مورد استقبال محمدبن‌سعود حاکم آن قرار گرفت. ابن سعود يک باج‌بگير بومي بود که براي ايجاد آبرو به رنگ و لعابي مذهبي احتياج داشت و لذا نزديکي و وصلت‌هاي خانوادگي با عبدالوهاب منافع بسياري برايش دربر داشت. ازدواج‌هاي متعددي بين فرزندان عبدالوهاب و فرزندان ابن سعود برپا شد. دارودسته‌ي سعودي که حالا به خاطر تعصب مذهبي قدرت بيشتري يافته بودند، از منطقه خود خارج شدند، رياض را فتح کردند و عملاً تمامي نجد را تحت کنترل خود گرفتند.

ب : قدرت در دست آل سعود

     فرزندان ابن سعود و عبدالوهاب که ديگر به آن‌ها وهابيون گفته مي‌شد، کماکان به ازدواج‌هاي مابين خود ادامه ‌دادند و همچنان به حمله و غارت مناطق و کاروان‌ها به روش قبايل عرب آن زمان مي‌پرداختند.
     در سال 1802 آن‌ها رو به مکه و مدينه آوردند و زماني که به طائف در چهل مايلي جنوب مکه رسيدند و با مقامت مردمش روبه‌رو شدند، هر مردي را که توانستند بگيرند، کشتند. مردم وحشت‌زده‌ي مکه و مدينه به اميد اينکه با سرنوشتي چون سرنوشت اهالي طائف روبه‌رو نشوند، دروازه‌هاي شهرهايشان را به روي آن‌ها گشودند. سعودي‌ها توجه خود را به مقابر مذهبي و اماکن مهم تاريخي معطوف ساختند و بدون توجه به اهميتشان در تاريخ اسلام، آن‌ها را از بين بردند. زماني که کاروان‌هاي زوّار از سوريه و مصر وارد شدند، آن‌ها را به عنوان بت‌پرست بازگرداندند و اجازه‌ي انجام دادن مناسک حج، که يکي از ستون‌هاي اساسي اسلام است، به آن‌ها داده نشد.
     زماني که اخبار کشتار طائف و غارت و تخريب مکه و مدينه به سلطان در قسطنطنيه رسيد، او به شدّتً عصباني شد. حجاز که در برگيرنده‌ي دو شهر مقدس مکه و مدينه است، در قلمرو حکومت عثماني قرار داشت. سلطان به محمدعلي، که نايب‌السلطنه‌اش در مصر بود، دستور داد تا مهاجمان سعودي را تنبيه کند. در سال 1813، مکه و مدينه از کنترل سعودي‌ها آزاد شد اما تصرف «درعيّه»، که در قلب صحرا قرار داشت، مشکل‌ تر بود. سرانجام در سال 1819، ابراهيم پاشا فرزند محمدعلي، سعودي‌ها را شکست داد و درعيّه پايتخت آن‌ها را با خاک يکسان ساخت.
     پس از آن قبيله‌ي ابن سعود تحت رهبري عبدالرحمن به سوي شــرق گريخت و از شيـــخ مبارک‌الصباح در کويت تقاضاي پناهندگي کرد.
فرزندعبدالرحمن، يعني عبدالعزيزبن سعود، کسي که مؤسس کشور جديد عربستان سعودي است، در آن زمان جواني بيش نبود، زماني که عبدالرحمن در خيمه‌اي در حومه‌ي شهر کويت، اخمو و گرفته نشسته بود، عبدالعزيز جوان به همراه اعضاي قبايل ديگر به حمله و غارت مشغول بود. در ژانويه‌ي 1902 قبيله‌ي ابن‌سعود، که زماني براي جان سالم به در بردن به قبيله‌ي ابن‌رشيد متکي بود، حالا به دشمني با حامي سابق خود برخاسته بود. در 1905 او به سلطان ترک قول وفاداري داد؛ اما براي ضربه زدن به اين قول به هر کاري دست زد. عبدالعزيز از همان روزهاي جواني‌اش در کويت درک کرده بود که کنترل منطقه‌ي تحت سلطه‌اش تنها با کمک و حمايت خارجي، مقدور و ممکن است زيرا قبايل عرب دائم در جنگ و ستيز با يکديگر بودند.
     علاقه‌ي انگلستان به حجاز و بندر مهم جده که در کنار بحر احمر قرار داشت، تنها به دلايل تجاري نبود بلکه سياسي هم بود. انگليسي‌ها به اين نتيجه رسيده بودند که نه تنها کنترل اين منطقه بايد از دست ترک‌ها خارج شود، بلکه بايست در دست کسي قرار گيرد که از انگلستان دستور دريافت مي‌کند. حجاز، با وجود حرمين شريفين در مکه و مدينه، مهم‌تر از آن بود که در دست مسلمانان باقي بماند زيرا حرمين، و به ويژه مکه، « مي‌توانست به عنوان مرکز تبليغات عليه دولت انگليس مورد استفاده قرار بگيرد » . و انگلستان از اين موضوع هراسناک بود.
     حسين‌بن‌علي در اول نوامبر 1908 به عنوان امير مکه منصوب شد و نسبت به گذشتگانش از « استقلال » بيشتري در قبال قسطنطنيه برخوردار بود. با کمک پول و اسلحه‌ي انگليسي و نقشه‌هاي عمال انگلستان همچون تي، اي، لارنس.
     در پايان سال 1914، شخصي به نام کاپيتان شکسپير، براي جلب حمايت عبدالعزيز، به آن سامان اعزام شد. کاپيتان شکسپير در اوايل سال 1915 به همراه سربازان ابن‌سعود در جنگ جرّب عليه ابن‌رشيد شرکت کرد و با مرگي رسوا و مفتضح از دنيا رفت. و به همين دليل مشارکت عبدالعزيز‌بن‌سعود در امور جنگي انگلستان در جنگ اول جهاني پايان يافت.
     در اولين ملاقاتي که در دسامبر 1915 بين عبدالعزيز‌بن‌سعود و سِرپرسي کاکس نماينده‌ي سياسي انگلستان در خليج‌فارس انجام گرفت، پيمان دوستي انگليس - سعودي امضا شد. در اين پيمان حق حاکميت عبدالعزيز در نجد تحت مراقبت انگلستان به رسميت شناخته شده بود. حمايت نظامي انگلستان و نظارت آن بر سياست خارجي او، عبدالعزيز را به صورت رسمي داخل طيف و مدار همکاران انگليس قرار دارد. ديگر اينکه اسلحه و پول به عبدالعزيز پيشنهاد مي‌شد - 20000 پوند در سال که بعدها به 60000 پوند افزايش يافت - تا به وسيله‌ي آن به همپيمانان ترکيه در شرق عربستان حمله کند. يک سال بعد عبدالعزيز جديدترين دست نشانده‌اي بود که در گردهمايي نوکران انگليس در « دربار کويت » تحت رياست پرسي کاکس حضور به هم رساند. در حجاز، نيروهاي حسين‌بن‌علي به همراه مشاوران انگليسي، مشغول تخريب راه‌آهن حجاز بودند در حالي که بدوي‌هاي در خدمت عبدالعزيز به همپيمانان ترکيه در شرق عربستان حمله‌ور مي‌شدند و همه در خدمت امپرياليسم انگليسي‌ها (يا آن گونه که وهّابي‌ها آن‌ها را لقب مي‌دادند کفّار) بودند.
     عبدالعزيز، اخوان‌الوهّابي‌ها را در اطراف رياض به ويژه در نزديکي قطقط مستقر کرده بود. قابل عُطَيْبه، مُطَيْر، عجمان و قبايل بسيار ديگري وارد ماجرا شدند اما نه با وعده‌ي پول، بلکه با وعده‌ي تطهير مذهب. اگر اين اخوان مي‌دانستند که عبدالعزيز، مستمري‌بگير انگلستان کافر است، مطمئناً او را نيز تکفير کرده و سر از بدنش جدا مي‌کردند. عبدالعزيز مي‌دانست که دو نوع جنگ وجود دارد:سياسي و مذهبي. در نوع اولش، سازش وجود داشت اما در دومي يا بايد کشت و و يا کشته شد، سازشي وجود ندارد و مطمئناً با وجود اخوان چنين سازشي عملي نبود.
     در پايان جنگ وقتي که انگلستان خيال داشت مواجب عبدالعزيز را قطع کند، او خيلي ناراحت شد، انگلستان، او و شريف‌حسين (مکه) را جزء مواجب بگيران خود داشت تا مبادا آن دو با يکديگر به جنگ برخيزند؛ زيرا چنين چيزي تمامي دستاوردهاي انگلستان را در خاورميانه خنثي مي‌کرد. با اينکه انگليسي‌ها به وعده‌ي خود در مورد سلطان ساختن حسين‌بن‌علي در تمامي خاک عربستان عمل نکردند، اما در سال 1921 يکي از پسران حسين به نام عبدالله را به عنوان امير اردن بزرگ و ديگري را به نام فيصل به عنوان پادشاه عراق منصوب کردند. در پايان سال 1921، عبدالعزيز به اميد افزايش مواجبش تقاضا کرد تا با سرپرستي کاکس ملاقات کند. اين ملاقات در عُقَيْر صورت گرفت؛ اما نه تنها مواجب عبدالعزيز افزايش نيافت بلکه در پاييز 1923، وزارت خارجه‌ي انگلستان به عبدالعزيز و شريف‌حسين اطلاع داد که تا پايان بهار 1924 مواجب آن‌ها قطع خواهد شد.
     مصطفي کمال، ديکتاتور جديد ترکيه،‌ در اوايل 1924 الغاي خلافت را اعلام کرد. شريف‌حسين که در آن زمان در اردن بزرگ بود، بلافاصله خود را خليفه خواند. عبدالعزيز مي‌دانست که چون اعلام خلافت شريف‌حسين مورد استقبال جهان اسلام قرار نخواهد گرفت، فرصت خوبي براي او به وجود آمده است. زيرا اولاد حسين‌بن‌علي به عنوان يک عامل انگليسي که رهبري «‌ شورش اعراب » عليه خليفه را بر عهده داشت، شناخته شده بود و اين چيزي بود که مسلمانان نمي‌توانستند از آن بگذرند. ثانياً ارتباطات خود عبدالعزيز‌بن‌سعود با انگلستان کمتر شناخته شده بود؛ چون وي هنوز شخصي ناشناخته در مرکز عربستان به حساب مي‌آمد. بنابراين او مي‌توانست ادعا کند که به نيابت از مسلمانان، کار شريف‌حسين را تمام کرده است و امتنان و تشکر مسلمانان را براي خود بخرد.
     در سپتامبر 1924 آخرين ضربه‌ي سعودي بر مکه با قتل‌عام ساکنان طائف، در 40 مايلي جنوب مکه، وارد شد. اين کار تکرار کشتار سال 1802 توسط قبيله‌ي سعودي بود. برآوردها در مورد شمار مردمي که در آخرين حملات کشته شدند، بين چهار صد تا نهصد متغير است. چنين کاري با بيرحمي تمام انجام گرفت. تمامي مردان به شمشير سپرده شدند حتي کساني که به مسجد پناه برده بودند. آن‌ها پس از قطع گردن زندانيان در مسجد، ساختمان مسجد را نيز خراب کردند. وقتي خبر اين کار به گوش ساکنان مکه رسيد، قلبشان از ترس لرزيد.
اين کشتار، زوّاري را که براي انجام دادن مناسک حج در مکه تجمع کرده بودند و عدّه‌شان قريب به هفتاد هزار نفر بود، تکان داد. آن‌ها اين « توحش وهابيّت » را با شديدترين لحن محکوم ساختند. يک سال قبل در ژوئيه‌ي 1923، نيروهاي ابن‌سعود با حمله به زائرين يمني تقريباً پنج هزار نفرِ آن‌ها را کشته بودند. با رسيدن اين اخبار که نيروهاي ابن‌سعود در طائف چه کشتاري را مرتکب شده بودند، اکثر ساکنين مکه به جدّه گريختند. همچنان که افراد ابن‌سعود به غارت و تاراج و انهدام مقابر، بارگاه‌ها و مساجد ادامه مي‌دادند، باقيمانده‌ي ساکنين در خانه‌هاي سنگربندي شده‌شان مخفي شده بودند.
     بسياري از افراد او با احرام وارد شدند اما اسلحه‌ حمل مي‌کردند. سعودي‌ها به اسم تطهير اسلام از اضافات بت‌پرستانه اقدام به نقض بسياري از دستورات اصولي قرآن کردند. قداست حرم، امنيت حجاج (ميهمانان خدا) را نقض کرده و با لباس احرام اسلحه حمله مي‌کردند. زماني که مکه به دست ابن‌سعود افتاد، او به سرعت بيانيّه‌اي دالّ بر عدم علاقه‌ي خود به تاج و تخت حجاز يا خلافت منتشر ساخت. اين ادعا همچون بسياري از دعاوي قبلي او براي آرام کردن احساسات مسلمانان جهان بود. در پايان سال 1926 وي با سواره‌ نظامش به رياض وارد شد و در آنجا نيز خود را پادشاه نجد ناميد. اکنون او قلمرو دو پادشاهي را تحت کنترل خود داشت: حجاز و نجد. او تا سال 1932 بر اين دو پادشاهي مجزا حکم مي‌راند و در اين سال با ادغام هر دو پادشاهي (پادشاهي عربستان سعودي) اعلام گرديد.

منبع : کتاب کشتار مکه و آینده حرمین

بدون شرح

سير كاپيتولاسيون در ايران

تجمع قضات وزارت دادگستري در كاخ نياوران جهت بزرگداشت پنجاهمين سالگرد دستور رضاخان در الغاء كاپيتولاسيون -  ۵ ارديبهشت ۱۳۵۵

روز چهارم آبان ۱۳۴۳امام خميني در اعتراض به تصويب لايحه ذلت بار ‌ كاپيتولاسيون در مجلس شوراي ملي طي نطق شديداللحني فرمودند: «عظمت ايران از بين رفت، استقلال از دست رفت، عزت ماپايكوب شد، مگر ما مستعمره هستيم. مگر ايران در اشغال امريكاست؟»
طرح مصونيت نظاميان امريكايي كه در خارج از ايالات متحده خدمت مي‌‌كردند، از اوايل دهه ۱۳۳۰ و پس از استقرار نيروهاي امريكا در كشورهاي عضو ناتو به صورت قراردادهاي دو جانبه به اجرا درآمد. به موجب اين قراردادها كه از متن مشابهي نيز برخوردار بودند، حق قضاوت در مورد نظاميان امريكايي كه در اين كشورها مرتكب جرم مي‌شدند با همكاري و توافق طرفين و با استناد به قوانين معمول در هر دو كشور (ايالات متحده و كشوري كه نظاميان امريكايي در آن استقرار يافته بودند) اعمال مي‌شد. بدين ترتيب كه اگر ايالات متحده مايل به رسيدگي به جرم مورد بحث نبود، كشوري كه جرم در آن روي داده، براساس قوانين خود به آن رسيدگي مي‌كرد.
اما در ايران عصر پهلوي شرايط به گونه‌اي ديگر بود، به اين معني كه هر چه فاصله‌ي رژيم با مردم كمتر مي‌شود، ميزان وابستگي آن به بيگانگان افزايش مي‌يافت. اين مسئله موجب پذيرش قراردادهايي شد كه حتي در كشورهاي عقب نگه داشته شده نيز وجود نداشت. به طوري كه اوج وابستگي رژيم پهلوي در برابر بيگانگان را مي‌توان در پذيرش قرارداد كاپيتولاسيون در سال 1343 مشاهده نمود كه طي آن دولت ايران حق رسيدگي به جرائم جنايتي پرسنل نظامي امريكايي را در قلمرو خود نداشت.
اين قرارداد منحصر به فرد كه استقلال و حاكميت سياسي و قضائي ايران را نقش مي‌كرد، نخستين بار پس از شكست ايران درجنگ‌هاي طولاني با دولت روسيه در سال 1207 (1828 ميلادي) در عهدنامه تركمنچاي به ايران تحميل گرديد اما 136 سال بعد، دولت ايالات متحده امريكا، درصدد تجديد قرارداد مشابهي با ايران برآمد كه با مخالفت شديد امام خميني (ره) و روحانيون مبارز مواجه شد. به نحوي كه موضعگيري امام خميني (ره) در برابر كاپيتولاسيون و در پي آن تبعيد ايشان، نقطه عطفي در تاريخ معاصر ايران به حساب مي‌آيد. از اين رو در بحث حاضر ضمن بررسي ماهيت كاپيتولاسيون و سابقه آن در ايران و جهان، چگونگي تحميل حق قضاوت كنسولي را در قرارداد تركمنچاي مورد بررسي قرار خواهيم داد. در ادامه به احياي كاپيتولاسيون در عصر پهلوي دوم و مخالفت قاطع امام خميني (ره) با آن خواهيم پرداخت. همچنين مروري بر تبعيد امام به تركيه و فرجام كاپيتولاسيون خواهيم داشت و در نهايت با نتيجه‌گيري بحث حاضر را خاتمه خواهيم بخشيد.

ماهيت و پيشينه كاپيتولاسيون
واژه كاپيتولاسيون (Capitulation) از ريشه‌ي (Capitulate) و به معناي «شرط گذاشتن» مي‌باشد. كاپيتولاسيون در لغت به معناي سازش و تسليم است و برقراردادهايي اطلاق مي‌‌شود كه به موجب آن اتباع يك دولت در قلمرو ديگر مشمول قوانين كشور خود مي‌شوند و آن قوانين توسط كنسول آن دولت در محل اجرا مي‌شود.در واقع مي‌توان كاپيتولاسيون را معاهده‌اي دانست كه به موجب آن بيگانگان حق هرگونه اقدامي در كشور ديگر را براي خود تحصيل مي‌كنند و از حقوق و مزاياي اختصاصي در زمينه‌هاي قضايي بهره‌مند مي‌‌شوند. به همين جهت در زبان فارسي از كاپيتولاسيون به نام‌هاي «امتياز قضائي» يا «حق قضاوت كنسولي» نيز ياد شده است.1
در طول تاريخ اكثر قراردادهاي كاپيتولاسيون ميان دولت‌هاي اروپايي با دولت‌هاي آسيايي و آفريقايي بسته شده است، زيرا اروپائيان دادگاه‌ها و مؤسسات قضايي اين كشورها را قادر به حمايت كافي از اتباع خود نمي‌دانستند. به همين سبب برخي از مورخين نخستين كاپيتولاسيون را به سال 1453 ميلادي و زمان فتح قسطنطنيه توسط بيگانگان نسبت مي‌دهند كه طي آن موفق به كسب امتياز حق قضاوت كنسولي از دولت عثماني شدند. برخي ديگر نيز منشاء كاپيتولاسيون را به سال 1535 ميلادي و عقد معاهد‌ه‌‌اي ميان فرانسواي دوم پادشاه فرانسه و سليمان‌پاشا پادشاه عثماني نسبت مي‌دهند كه به موجب آن فرانسويان موفق به دريافت امتياز معافيت از قضاوت محاكم ترك شدند. طي آن معاهده همچنين مقرر گرديد كه اتباع فرانسه در داخل كشور عثماني به محاكم فرانسوي كه به اين منظور تشكيل شده بود، مراجعه نمايند. 2
در ايران نيز براي نخستين بار موضوع كاپيتولاسيون در عصر صفوي مطرح شد كه البته هيچ‌گاه تحقق عيني نيافت.در سال 1715 ميلادي، رضا بيگ معاهده‌ي ورساي را كه در سال 1708 توسط نماينده فرانسه در ايران به امضا رسيده بود تكميل و امضا كرد. هر چند در اين معاهده تمام مواد كاپيتولاسيون مطرح شده بود، اما با توجه به اين مطلب كه شخص امضاء كننده به هيچ وجه مأموريت امضاي چنين معاهده‌اي را نداشته است، معاهده مزبور مورد تصويب پادشاه ايران قرار نگرفت. سرانجام در سال 1733 و در دوراني كه شاه سلطان حسين صفوي دچار فتنه افغان شده بود، كنسول فرانسه در شيراز موفق به تحميل اين معاهده بر شاه ايران شد. با اين حال هيچ‌گاه دولت فرانسه از اين قرارداد استفاده نكرد، زيرا از يك سو فرانسويان در نتيجه انقلاب‌هاي داخلي مجبور به ترك خاك ايران شدند و از سوي ديگر در قانون سال 1836 فرانسه كه مربوط به اجراي احكام كاپيتولاسيون در كشورهاي مختلف بوده، نامي از ايران به ميان نيامده است. 3
به هر روي در طول ادوار بعد و پس از مرگ آغامحمد خان در سال 1797 و روي كار آمدن فتحعلي شاه در 20 مارس 1898، ثبات و قدرت ايران نيز تحليل رفت و زمينه براي دخالت بيگانگان فراهم شد. در اين زمان حركت روس‌ها در شمال ايران شتاب بيشتري يافت و تزارها در تعقيب سياست توسعه طلبانه خويش شروع به دست‌‌اندازي به خاك ايران، خصوصاً ايالات شمالي نمودند كه در نهايت با بروز جنگ‌هايي ميان دو كشور، وضعيت به وخامت گراييد. بر اين اساس دوره اول جنگ‌هاي ايران و روس به شكست نظامي ايران منتهي شد و موجب انعقاد عهدنامه صلح گلستان و جدايي بخش‌هاي وسيعي از خاك ايران در سال 1813 گرديد. ليكن دولت ايران كه در موضع ضعف و ناتواني قرار داشت، درصدد جلب حمايت فرانسه برآمد، اما عهدنامه صلح تيليست ميان ناپلئون و تزار روس، اميدهاي ايران را در جهت حمايت فرانسه در مواقع ضروري به يأس مبدل ساخت. بدين ترتيب مرحله دوم جنگ‌هاي ايران و روسيه نيز در سال 1826 آغاز شد. و اين بار هم به شكست دولت و نظاميان ايراني و انعقاد قرارداد تركمنچاي در 10 فوريه 1828 انجاميد. در نتيجه اين قرارداد نيز قسمت‌هاي ديگري از ايالات شمالي ايران به روسيه تزاري واگذار گرديد و به موجب فصول 7 و 8 قرارداد، قانون مصونيت قضايي مستشاران روسيه به ايران تحميل شد.
بدين ترتيب پيمان تركمانچاي علاوه بر آنكه حق قضاوت كنسولي را از سوي روس‌‌‌ها به ايران تحميل كرد، زمينه‌‌هاي تحميل قراردادهاي مشابهي از سوي دولت‌هاي انگليس و فرانسه را نيز فراهم آورد و آنها را به ايجاد نظام كاپيتولاسيون در ايران ترغيب نمود. به طوري كه بريتانيا در سال 1854، پس از تجاوز به جنوب ايران و انعقاد قرارداد پاريس (1857)، علاوه بر جدا كردن افغانستان از ايران، امتياز كاپيتولاسيون را نيز به دست آورد.
براين اساس امتياز كاپيتولاسيون علاوه بر آنكه اتباع بيگانه را در موقعيتي سودمند قرار مي‌داد، به عنوان دستاويزي جهت تضعيف دولت مركزي ايران نيز قرار مي‌گرفت؛ چرا كه كنسول‌هاي خارجي در ايران علاوه بر حمايت از حقوق اتباع خود، از اتباع داخلي ايران نيز پشتيباني‌هاي هدفمند و مغرضانه به عمل آوردند. اين امر بدين ترتيب روي مي‌داد كه مقام‌هاي دولت بيگانه در حوزه مأموريت خود، برخي از اتباع ديگر را به دليل هم مذهب بودن، طرف معامله بودن يا به هر دليل ديگر مورد حمايت سياسي خاص قرار مي‌دادند. در برخي موارد نيز در مقابل پرداخت پول و يا تقاضاي اتباع يا مقامات ايراني به آنها تابعيت مي‌دادند كه در نهايت موجب وابستگي رجال سياسي كشور به بيگانگان مي‌شد. بسياري از مقامات عصر قاجار و يا پهلوي بدين گونه توسط عناصر سياسي دولت‌هاي بيگانه تطميع مي‌شدند.
به هر روي با تمام مزايايي كه كاپيتولاسيون براي قدرت‌هاي بزرگ داشت، تحت تأثير شرايط جهاني در اواخر قرن نوزدهم ميلادي و اوائل قرن بيستم، كشورهاي مختلف جهان حق قضاوت كنسولي را از ميان برداشتند. در اين بين ژاپن نخستين كشوري بود كه در سال 1899 كاپيتولاسيون را در كشور خود منسوخ كرد. پس از ژاپن، كشور يونان در سال 1914، كشور مراكش در سال 1920، كشور تركيه در سال 1923، كشور تايلند (سيام) در سال 1927 و ايران در سال 1928 به مقابله با كاپيتولاسيون پرداختند و آن را لغو نمودند.
نخستين تلاش‌هاي ايران براي الغاي كاپيتولاسيون، هنگام برگزاري كنفرانس صلح پاريس پس از پايان جنگ جهاني اول صورت گرفت. دولت ايران در اين كنفرانس خواهان الغاي قضاوت كنسولي، از ميان رفتن امتيازات خارجي، جبران خسارت‌هاي وارده در طول جنگ و گسترش مرزهاي ايران از شمال تا مناطق ماوراي قفقاز، مرو، خيوه، آمودريا و از غرب تا فرات، غرب كردستان، بكر و موصل شد كه البته با مخالفت فرانسه، انگليس و حتي ايالات متحده امريكا مواجه گرديد.
با اين حال عليرغم مخالفت‌هاي خارجي، حذف كاپيتولاسيون در ايران به يكي از مواد مهم مرامنامه‌هاي احزاب ايراني تبديل شد، به نحوي كه تمام احزاب و گروه‌‌ها خواهان لغو اين امتياز گرديدند. از اين رو در سال 1297، تصويب‌نامه‌‌اي در دولت صمصام‌السلطنه صادر شد كه در آن قيد شده بود معاهدات، مقاولات و امتيازاتي كه طي يكصد‌سال اخير، دولت استبداي روس و اتباع آن از ايران اخذ كرده‌اند، تماماً تحت فشار و جبر و زور و يا به وسيله عوامل غير مشروعه از قبيل تهديد و تطميع بر خلاف صلاح و صرفه مملكت و ملت ايران بوده است و با استناد به قانون اساسي و حق مالكيت ايران، الغا مي‌گردند. 4
از سوي ديگر پس از انقلاب 1917 روسيه و قدرت‌گيري بلشويك‌ها، نگاه روس‌ها به دنياي خارج و اميال امپرياليستي گذشته تغيير يافت. از اين رو در سال 1921 به عقد عهدنامه مودت با ايران پرداخت كه طي آن كليه امتيازات از جمله كاپيتولاسيون كه دولت روسيه تزاري از ايران گرفته بود، لغو گرديد.
در نهايت قدرت‌گيري رضاخان در ايران سبب شد كه يك بار ديگر وزارت امور خارجه ايران در 19 ارديبهشت 1306 در اعلاميه‌اي به لغو كاپيتولاسيون در ايران بپردازد. اين اعلاميه كه يك سال پس از تاجگذاري رضاشاه انتشار يافت. كليه عهدنامه‌ها و قراردادهايي كه در دوران قاجار، امتيازاتي را براي دولت‌هاي خارجي در نظر گرفته بود، از درجه اعتبار ساقط مي‌كرد. هر چند مكاتبات وزارت خارجه رضاخان با بعضي سفارتخانه‌هاي اروپائي اين امتياز را براي بعضي از آنها كماكان باقي نگاه مي‌داشت.
بدين ترتيب مي‌توان جنگ جهاني اول، تأسيس جامعه ملل، الغاي كاپيتولاسيون در تركيه، انقلاب اكتبر 1917 در روسيه، صدور تصويب نامه كابينه صمصام‌السلطنه بختياري، كودتاي سوم اسفند 1299 و عقد عهدنامه مودت ميان ايران و شوروي را از جمله عوامل مهم الغاء يا كمرنگ ساختن كاپيتولاسيون در ايران به شمار آورد.

احياي مجدد كاپيتولاسيون در ايران
پايان جنگ جهاني دوم و سر برآوردن دو ابرقدرت به نام‌هاي امريكا و شوروي، حكايت از دو قطبي شدن جهان داشت كه موجب حاضر شدن نيروهاي نظامي و مستشاران ايالات متحده امريكا در كشورهاي وابسته گرديد. در ايران نيز كودتاي 28 مرداد 1332 و دخالت مستقيم آمريكا، زمينه‌ ساز حضور همه جانبه نيروهاي نظامي، مستشاري و سياسي گسترده اين كشور در ايران شد. بر اين مبنا طي سال‌هاي پس از كودتا تا انقلاب اسلامي، تمامي رفتار و اعمال امريكايي‌ها در راستاي وابسته‌كردن ايران به غرب طراحي شد.
شايان ذكر است كه ايالات متحده امريكا اولين دسته از نيروهاي نظامي خود را تحت عنوان ميسيون نظامي در آذر 1321 با مصونيت‌هاي قضايي وارد ايران كرد. همچنين در دوران حكومت سهيلي قراردادهاي ديگري در زمينه استخدام مستشاران امريكايي به بهانه اصلاح سيتسم اداري ارتش منعقد شد كه هر يك از آنها در برگيرنده امتيازات خاصي براي خانواده‌ها و وابستگان نظاميان امريكايي بود. اما نقطه اوج امتياز دهي‌ها، به دوران نخست‌وزير حسنعلي منصور و امير‌اسدالله علم باز مي‌گردد.
درواقع پس از آن كه علي اميني ـ كه خود از سوي امريكايي‌ها براي اجراي اصلاحات ارضي برگزيده شده بود. ـ از درخواست اعطاي مصونيت به مستشاران نظامي امريكايي سرباز زد، اسدالله علم در سال 1341 جانشين وي شد كه البته او نيز به سبب پشت سر گذاشتن واقعه‌ي 15 خرداد 1342 و برگزاري انتخابات مجلس بيست و يكم، موقعيت طرح و اجراي كاپيتولاسيون را به دست نياورد. با اين حال در تاريخ 13 مهر 1342 تصويب نامه‌اي از سوي دولت علم صادر شد كه به موجب آن، دولت موظف مي‌گشت كه هنگام تقديم قرارداد بين‌المللي وين مربوط به مصونيت‌هاي ديپلماتيك به مجلسين، ماده واحده‌اي مبني بر برخورداري اعضاي هيئت‌‌هاي مستشاري امريكا در ايران از امتيازات و مصونيت‌هاي مربوط به كاركنان اداري و فني را نيز به آن منظم نمايند. 5
بدين ترتيب تصويب‌نامه‌ي دولت علم در حالي صادر شد كه وزارت خارجه ايالات متحده نيز در مارس 1962، خواستار برخورداري پرسنل نظامي امريكا از امتيازات و مصونيت‌هاي اعضاي اداري و فني مشروح در پيمان وين مورخه 18 آوريل 1961 شده بود. زيرا به موجب پيمان وين، هيئت‌هاي سياسي در كشور پذيرنده از مصونيت تعقيب جزائي و برخي دعاوي مدني و اداري برخوردار مي‌شدند. بر اين اساس محل اقامت، اسناد و مكاتبات مأموران سياسي مصون و مورد حمايت قرار مي‌گرفتند و مأموران سياسي را به هيچ عنوان نمي‌شد مورد تعقيب يا بازداشت قرار داد.
به هر روي حسنعلي منصور پس از آنكه در 17 اسفند 1342 مأمور تشكيل كابينه گرديد، لايحه‌اي را كه كابينه علم در 13 مهر 1342 تهيه كرده بود در تاريخ 21 مهر 1343 براي تصويب به مجلس شوراي ملي تسليم كرد. در اين بين سفر محمد‌رضا شاه درتير 1343 به امريكا نيز تأثير به سزايي در تصويب اين طرح داشت، زيرا در اين سفر علاوه بر اعطاي كمك‌هاي نظامي امريكا، مسائل مربوط به وضع مقررات قضايي و مصونيت نظاميان امريكا نيز مطرح شد؛ به نحوي كه پس از بازگشت شاه به ايران، لايحه مزبور در مجلس سنا طرح و تصويب گرديد.
بر اين اساس در سوم مرداد 1343، مجلس سنا كه جلسه فوق‌العاده‌اي براي بررسي چند لايحه تشكيل داده بود بود، با اكثريت 62 رأي از مجموع 70 رأي نمايندگان حاضر، لايحه كاپيتولاسيون را نيز به تصويب رساند. مطابق اين لايحه به دولت اجازه داده مي‌شد كه رئيس و اعضاي هيئت‌هاي مستشاري نظامي ايالات متحده آمريكا كه در استخدام دولت شاهنشاهي بودند، از مصونيت‌ هايي كه طبق قرارداد وين شامل كارمندان اداري و فني مي‌گرديد، برخوردار شوند. 6
حسنعلي منصور كه با تحريف حقايق سعي در بي‌اهميت جلوه دادن اين لايحه داشت، پس از قرائت ماده واحده اظهار داشت كه «استدعاي فوريت مي‌كنم براي اينكه بشود امشب چون يك مطلب كاملاً ساده و عادي است تصويب شود.» بدين ترتيب سناتورها نخست به فوريت لايحه و تنها پس از نيم ساعت بحث و بررسي به ماده واحده فوق در ساعت 12 شب رأي مثبت دادند. 7
بدين ترتيب لايحه‌اي تصويب شد كه از يك سو ايران را هر چه بيشتر به ايالات متحده آمريكا وابسته مي‌ساخت و از سوي ديگر ناقض صريح حاكميت ملي و اصل هفتاد و يكم متمم قانون اساسي مشروطه بود كه اذعان مي‌داشت، «ديوان عدالت عظمي و محاكم عدليه مرجع تظلمات عمومي هستند.» شايان ذكر است كه علت پيوند دادن كاپيتولاسيون با قرارداد وين، وحشت هيأت حاكمه از خشم ملت ايران بود. در واقع عمال رژيم مي‌كوشيدند با بهره‌گيري از جنبه بين‌المللي قرارداد وين، مردم را فريب دهند.
همچنين رژيم پهلوي، يازده روز پس از تصويب قانون معافيت نظاميان امريكايي از شمول مقررات قضائي ايران، موفق به اخذ يك وام دويست ميليون دلاري از يك بانك امريكايي و با تضمين دولت آمريكا شد. اين وام كه به منظور خريد تسليحات از آمريكا به دولت ايران اعطا شده بود، از سوي محافل سياسي به پاداش آمريكا به خاطر تصويب قرارداد كاپيتولاسيون تعبير شد. 8

واكنش امام خميني (ره) در برابر كاپيتولاسيون
دولت كه از هنگام تصويب لايحه، تلاش خود را جهت بي‌خبر نگاه داشتن مردم به كار گرفته بود، از انتشار مذاكرات مجلس شوراي ملي و چاپ روزنامه رسمي ـ كه عين مذاكرات را درج مي‌كرد ـ، خودداري ورزيد. با اين حال امام خميني (ره) كه از حضور مستشاران نظامي و امنيتي امريكايي،‌ انگليسي و اسرائيلي و عملكرد زيانبار و اسارت‌آور آنها در كشور آگاه بود، چند روز پس از تصويب لايحه كاپيتولاسيون توسط يكي از كارمندان مجلس شوراي ملي از ماجرا اطلاع يافت و با مطالعه متن صورت مذاكرات مجلس، به جزئيات آن واقف شد. 9
امام (ره) كه مبارزات خود را براساس نفي سبيل كه نفي كننده هرگونه سلطه خارجي بر جامعه مسلمانان است. استوار ساخته بود، به موجب آيه‌ي شريفه «لن يجعل‌الله للكافرين علي‌المؤمنين سبيلا» «خداوند هرگز نه در گذشته و نه در آينده براي كافران نسبت به اهل ايمان راه تسلط باز نگذاشته و باز نخواهد نمود.» 10، مخالفت خود با كاپيتولاسيون را آغاز نمود. زيرا اصل نفي سبيل علاوه بر آنكه از نص صريح قرآن جاري شده بود، در عرصه عملي نيز بارها جلوه‌هاي خاص خود را نشان داده بود. به عنوان مثال مي توان به فتواي تاريخي ميرزاي شيرازي در تحريم تنباكو اشاره نمود كه از نمونه‌هاي برجسته‌ي به كارگيري نفي سبيل ملي در تاريخ معاصر ايران است. به هر روي امام نيز براساس همين اصل اعلام كرد كه «ما هم مي‌خواهيم نباشد سلطه غير، ما اصل گفتنمان اين است كه امريكا نبايد باشد، نه امريكا تنها، شوروي هم نبايد باشد، اجنبي نبايد باشد، منطق ما اين است و فرياد ما هم همين است.»11 در واقع امام خميني (ره) با اهتمام جدي بر اين اصل، هر نوع روابط و قرارداد بين‌ المللي كه منجر به نقض اين اصل و ناديده انگاشتن آن گردد را بي‌اعتبار دانسته و به تحريم چنين معاهداتي مي‌پرداخت؛ زيرا به قول ايشان «يك اصل از اصول مهم و سياسي قرآن اين است كه مسلمين نبايد تحت سلطه كفار باشند، خداي تبارك و تعالي براي هيچ يك از كفار سلطه بر مسلمين قرار نداده است و نبايد مسلمين اين سلطه كفار را قبول كنند.» 12
بدين ترتيب امام (ره) با اعلام اين خبر كه در روز 20 جمادي‌الثاني (برابر با 4 آبان) در منزل خود سخنراني خواهد كرد، بلافاصله مراجع و علماي قم (نجفي مرعشي، ميرزا هاشم آملي، مرتضي حائري، و علامه طباطبائي) را به تشكيل جلسه هفتگي فراخواند و با ارسال تلگرام و پيك‌هايي علماي ساير شهرهارا نيز در جريان امر قرار داد. ساواك كه از جلسه منزل امام آگاه شده بود، در گزارشي پيش‌بيني نمود كه امام (ره) موضوع مصونيت اتباع خارجي را در آن جلسه مطرح خواهد كرد.
رژيم شاهنشاهي كه از سخنراني‌ها و افشاگري‌هاي امام خميني (ره) هراس داشت، نماينده‌اي به شهرستان قم اعزام كرد تا ضمن ديدار با امام (ره)، ايشان را از تصميم خود منصرف سازد. با اين حال امام (ره) حاضر به ديدار اين نماينده نشد و به ناچار او با فرزند امام (حاج آقا مصطفي) ديدار كرد و پيام حكومت را به شرح زير بازگو نمود: «... آمريكا به منظور كسب وجهه در ميان مردم ايران با تمام قدرت فعاليت مي‌كند، پول مي‌ريزد و از نظر قدرت در موقعيتي است كه هرگونه حمله به آن، به مراتب خطرناك‌تر از حمله به شخص اول مملكت است. آيت‌الله خميني اگر بنا دارند نطقي ايراد كنند بايد خيلي مواظب باشند كه به دولت امريكا برخوردي نداشته باشد كه خيلي خطرناك‌ است و با عكس العمل تند و شديد آنان مواجه خواهد شد. ديگر هر چه بگويند حتي حمله به شاه چندان مهم نيست.»13
عليرغم پيام مؤكدي كه از سوي رژيم براي امام خميني (ره) ارسال شد، ايشان بدون توجه به اين تهديدها اعلام كرد كه در 20 جمادي‌الثاني، روز ميلاد حضرت زهرا (س)، كه برابر با 4 آبان ماه است، سخنراني‌خواهد كرد. امام (ره) موضوع كاپيتولاسيون را از آن اموري مي‌دانست كه عزت اسلام را خدشه‌دار مي‌كرد. امام (ره) معتقد بود است كه «تمام آزاديخواهان دنيا قبول دارند كه ما براي آزادي مي‌جنگيم، ما هدفمان يك هدف ارتجاعي نيست،‌ ما هدفمان اين است كه از زير يوغ استعمار امريكا و اسرائيل بيرون بياييم...» 14
بدين ترتيب در حالي كه رژيم مي‌ كوشيد با برگزاري پر زرق و برق جشن چهارم آبان 1343 ـ مصادف با چهل و پنجمين سالروز تولد شاه، مسأله كاپيتولاسيون را به دست فراموشي بسپارد، امام خميني (ره) صبح آن روز در حالي كه بسيار برافروخته و خشمگين به نظر مي‌رسيد، در حضور هزاران نفر از مردم قم و تهران كه از ساعاتي پيش در منزل امام (ره) و كوچه‌هاي اطراف آن اجتماع كرده بودند، بيانات تاريخي خود را ايراد كرد و شاه و آمريكا را به شدت مورد حمله قرارداد. امام (ره) سخنان خود را پس از نام خدا با آيه استرجاع (اناالله و انا اليه راجعون) شروع نمود كه نشان دهنده مصيبت بزرگي بودكه براسلام و مسلمين وارد آمده است. همچنين ايشان تأثر قلبي خود را از اين مصيبت ابراز داشت و اعلام عزاي عمومي كرد: «بسم‌الله الرحمن الرحيم ـ انا الله و انا اليه راجعون (گريه حضار) من تأثرات قلبي خود را نمي‌توانم اظهار كنم، قلب من در فشار است. از روزي كه مسائل اخير ايران را شنيدم خوابم كم شده (گريه حضار) ناراحت هستم، قلبم در فشار است، من با تأثرات قلبي روزشماري مي‌كنم، چه وقت مرگ پيش بيايد (گريه شديد حضار)، ايران ديگرعيد ندارد، عيد ايران را عزا كردند، عزا كردند و چراغاني كردند، عزا كردند و دسته جمعي رقصيدند، ما را فروختند، استقلال ما را فروختند باز هم چراغاني كردند، پايكوبي كردند. اگر من به جاي اينها بودم، اين چراغانيها را منع مي‌كردم، مي‌گفتم بيرق سياه بالاي سر بازارها بزنند، بالاي سر خانه‌ها بزنند، چادر سياه بالا ببرند! عزت ما پايكوب شد عظمت ايران از بين رفت (گريه حضار) عظمت ارتش ايران را پايكوب كردند.»
پس از اين مقدمه، امام (ره) به شرح لايحه كاپيتولاسيون كه در مجلس به تصويب رسيده بود، پرداخت: «قانوني به مجلس بردند كه در آ‌ن اولاً ما را ملحق كردند به پيمان وين و ثانياً الحاق كردند به ‌آن كه تمام مستشاران نظامي امريكا با خانواده‌هايشان با كارمندان فني‌شان، با كارمند اداريشان، با خدمه‌شان و با هر كس كه به آنها بستگي دارد از هر جنايتي كه در ايران بكنند مصون هستند. دولت سابق اين طرح را تصويب كرده بود و به كسي نگفت. دولت حاضر اين تصويبنامه را چندي پيش به مجلس سنا برد و با يك قيام و قعود مطلب را تمام كرد و باز نفسشان در نيامد، چند روز پيش اين تصويبنامه را مجلس شورا بردند در آنجا صحبتهايي شد بعضي از وكلا مخالفتهايي كردند ليكن مطلب را گذراندند، با كمال وقاحت گذراندند. دولت با كمال وقاحت از اين امر ننگين طرفداري كرد.»
امام (ره) در ادامه بيانات خود به نتايج سياسي ـ اجتماعي كاپيتولاسيون پرداخت و آن را با ذكر مثال‌هايي براي مردم بازگو نمود: «اگر يك خادم امريكايي،‌ با يك آشپز امريكايي مرجع تقليد شما را در واسط بازار ترور كند، زير پاي خود منكوب كند، پليس ايران حق ندارد جلو او را بگيرد دادگاههاي ايران حق محاكمه او را ندارد! بايد پرونده به آمريكا برود و در آنجا اربابها تكليف را معين كنند! ملت ايران را از سگهاي امريكايي پست‌ تر كردند! اگر كسي يك سگ آمريكايي را با اتومبيل زير بگيرد او را بازخواست مي‌كنند. حتي اگر شاه ايران يك سگ آمريكايي را زير بگيرد مورد بازخواست قرار مي‌گيرد، ‌ولي چنانچه يك آشپز آمريكايي شاه ايران را زير بگيرد، بزرگترين مقام را زير بگيرد، ‌كسي حق تعرض ندارد. چرا؟براي اينكه مي‌خواستند وام بگيرند. آمريكا خواست كه اين كار انجام شود. بعد از چند روز يك وام دويست ميليون دلاري از آمريكا تقاضا كردند، در ظرف پنج سال به منظور هزينه‌هاي نظامي به دولت ايران وام بدهند ودر ظرف ده ماه سال 300 ميليون دلار پس بگيرند يعني صد ميليون دلار از ايران در ازاء اين وام سود بگيرند، مع‌ذلك ايران براي اين دلارها خودش را فروخت، استقلال را فروخت، ما را جزء دول مستعمره حساب كرد، ملت مسلم ايران را در دنيا از وحشي‌ها عقب مانده‌تر معرفي نمود!»
امام خميني (ره) با بيان اين مطلب كه مجلس و دولت هيچ رابطي به ملت ندارند، عامل اين ننگ و فضاحت را مجلس و دولت دانست: «ما با اين مصيبت چه كنيم؟ روحانيون با اين مصائب چه كار كنند؟ عرض خود را به كدام مملكت برسانند. ساير ممالك خيال مي‌كنند اين ملت ايران است كه اين قدر خود را پست نموده، نمي‌دانند كه اين دولت ايران است، اين مجلس ايران است، اين مجلسي كه ارتباطي به ملت ندارد،‌اين مجلس سرنيزه است، اين مجلس چه ارتباطي به ملت دارد؟ ملت ايران به اين وكلا رأي نداده است. بسياري از علماي طراز اول و مراجع، انتخابات را تحريم كردند و ملت از آنان تبعيت كرده رأي ندادند، ليكن زور سرنيزه اينان را آورد و بر كرسي نشانيد.»
امام (ره) درادامه تأكيد كرد كه اگر روحانيون در مجلس بودند اجازه نمي‌دادند امريكا، انگليس و اسرائيل بر سرنوشت كشور مسلط شوند و عمال خود را بر ملت تحميل نمايند و يك دست نشانده امريكايي (نخست‌وزير)، چنين «غلطي» بكند: «اينها ديدند كه با نفوذ روحاني نمي‌توانند هر كاري را انجام دهند مي‌خواهند نفوذ روحاني را از بين ببرند! آنها به خوبي دريافتند كه اگر نفوذ روحانيون باشد نمي‌گذارد اين ملت يك روز اسير انگليس و روز ديگر اسير امريكا باشد، اگر نفوذ روحانيون باشد نمي‌گذارد اسرائيل اقتصاد ايران را قبضه كند، نمي‌گذارد كالاهاي اسرائيل آن هم بدون گمرك در ايران فروخته شود. اگر نفوذ روحانيون باشد نمي‌گذارد اينها خود‌سرانه چنين قرضه سنگيني را بر ملت ايران تحميل كنند. اگر نفوذ روحانيون باشد نمي‌گذارد در بيت‌المال چنين هرج و مرجي واقع شود، اگر نفوذ روحانيون باشد نمي‌‌گذارد هر دولتي هر كاري كه خواست انجام دهد، اگر نفوذ روحانيون باشد نمي‌گذارد مجلس به اين صورت مبتذل درآيد، با سرنيزه درست شود، تا چه فضاحتي به بار آورد. اگر نفوذ روحانيون باشد نمي‌گذارد دختر و پسر در آغوش هم كشتي بگيرند ـ چنانكه در شيراز شده است. اگر نفوذ روحانيون باشد نمي‌گذارد دختران عفيف مردم در مدارس زير دست جوانها باشند و زن‌ها را به مدرسه پسرانه و مردها را به مدرسه دخترانه بفرستند و فساد راه بيندازند. اگر نفوذ روحانيون باشند نمي‌گذارد، عده‌اي به اسم وكيل بر ملت ايران تحميل شده، بر سرنوشت مملكت حكومت كنند. اگر نفوذ روحانيون باشد نمي‌گذارد يك دست نشانده امريكايي اين غلطها را بكند، از ايران بيرونش مي‌كنند. نفوذ روحاني مضر به حال شما خائن‌هاست،‌ نه مضر به حال ملت... شما گمان كرديد كه با صحنه‌سازي مي‌توانيد ميان روحانيون اختلاف بيندازيد...»
امام (ره) همچنين نسبت به خطر اين قانون ننگين به ارتشي‌ها، سياسيون، بازرگانان، مراجع، علما و فضلا هشدار داد: «آقايان اعلام خطر مي‌كنم، اي ارتش ايران! من اعلام خطر مي‌كنم، اي سياسيون ايران، من اعلام خطر مي‌كنم، اي بازرگانان! من اعلام خطر مي‌كنم، اي علماي ايران، اي مراجع اسلام، من اعلام خطر مي‌كنم، اي فضلا، اي طلاب، اي حوزه‌هاي علميه،‌اي نجف، اي قم اي مشهد، اي تهران، اي شيراز، من اعلام خطر مي‌كنم، خطر دارد معلوم مي‌شود... در مجلس گفتند نگذاريد پرده‌ها بالا برود. معلوم مي‌شود براي ما خواب‌‌هايي ديده‌اند از اين بدتر چه خواهند كرد؟ از اسارت بدتر چيست؟ اينها چه خيالي دارند...»
در اين بين امام (ره)، شاه را نيز مورد خطاب خود قرار داد و چنين اظهار داشت: «نظامي‌هاي امريكا و مستشاران نظامي آمريكا براي شما چه نفعي دارند؟ ! اگر اين كشور اشغال آمريكاست پس چرا از ارباب‌ها بالاترشان مي‌برند. اگر نوكرند با آنها مثل ساير نوكرها عمل كنيد؟... اگر مملكت ما اشغال آمريكاست اعلام كنيد،‌پس ما را از اين مملكت بيرون بريزيد...»
در ادامه امام (ره) يك بار ديگر مجلس فرمايشي و انقلاب سفيد شاه را محكوم و تحريم نمود: «چه مي‌‌خواهند بكنند؟ اين دولت به ما چه مي‌گويد؟ اين مجلس با ما چه كرد؟ اين مجلس غير‌قانوني‌، اين مجلس مجرم، اين مجلسي كه به فتوا و به حكم مراجع تقليد تحريم شده است، اين مجلسي كه به ادعا دم از استقلال و انقلاب مي‌زند و مي‌گويد ما از انقلاب سفيد آمده‌ايم! من نمي‌دانم كجاست اين انقلاب سفيدي كه اين قدر روي آن جار و جنجال راه انداخته‌اند؟ خدا مي‌داند كه من مطلعم و رنج مي‌برم، من مطلعم از اين دهات و شهرستانهاي دور افتاده و از اين قم عقب مانده‌، من مطلعم از گرسنگي مردم و از وضع نابسامان زراعت و فلاحت مردم. براي اين مملكت فكري كنيد، اين قدر قرض روي قرض نياوريد، اين قدر نوكر نشويد. البته دلار نوكري هم دارد! دلارها را شما بگيريد استفاده كنيد،‌ نوكري را ما بكنيم! اگر ما زير اتومبيل يك امريكايي‌ رفتيم كسي حق ندارد به امريكايي‌ها بگويد بالاي چشم شما ابروست!»
امام (ره) كه بازگو نمودن عمق فاجعه را عمل به تكليف شرعي مي‌دانست، ضمن اعلام مجاز نبودن سكوت در برابر چنين قانوني، از علماي قم، نجف، ملت‌هاي مسلمان، رهبران اسلامي و رؤساي جمهور كشورهاي اسلامي استمداد كرد كه به داد ملت مظلوم ايران برسند: «آن آقاياني كه مي‌گويند بايد خفه شد و دم نياورد آيا در اين مورد هم مي‌گويند بايد خفه شد؟ در اينجا هم ساكت باشيم و دم بر نياوريم؟! ما را بفروشند و ما ساكت باشيم؟! استقلال ما را بفروشند و ما ساكت باشيم؟! والله گناهكار است كسي كه داد نزند،‌ والله مرتكب كبيره است كسي كه فرياد نزد (فرياد احساسات حضار) اي سران اسلام، به داد اسلام برسيد، اي علماي نجف! به داد اسلام برسيد، اي علماي قم به داد اسلام برسيد، رفت اسلام (گريه شديد حضار) . اي ملل اسلام! اي سران ملل اسلام! اي رؤساي جمهوري ملل اسلامي! اي سلاطين ملل اسلامي! به داد ما برسيد. اي شاه ايران! به داد خودت برس!»
امام خميني (ره) در ادامه بيانات خود به نقش استعماري و سلطه‌طلبانه قدرت‌هاي بزرگ پرداخت و مواضع خود را در برابر آنها روشن ساخت: «ما چون ملت ضعيفي هستيم و دلار نداريم بايد زير چكمه آمريكا برويم؟ آمريكا از انگليس بدتر، ‌انگليس ازآمريكا بدتر،‌ شوروي از هر دو بدتر، همه از هم پليدترند، ليكن امروز سرو كار ما با آمريكاست. رئيس جمهور آمريكا بداند، اين معنا را بداند كه امروز در پيش ملت ما از منفورترين افراد بشر است كه چنين ظلمي به ملت اسلامي كرده است، امروز قرآن با او خصم است، ملت ايران با او خصم است. دولت آمريكا اين مطلب را بداند كه او رادر ايران ضايع و مفتضح كردند.»
امام (ره) همچنين به بي‌خبري مردم و ناآگاهي نمايندگان مجلس كه همگي دست نشانده‌ي شاه نيز بودند، اشاره كرد و آنها را به خيانت نسبت به مملكت متهم نمود: «از پيمان وين يك ماده را ذكر نكرده‌اند، ماده 32 اصلاً ذكر نشده است. من نمي‌دانم آن ماده چيست؟ نه تنها من نمي‌دانم بلكه رئيس مجلس هم نمي‌داند، وكلا هم نمي‌دانند كه آن ماده چه مي‌باشد، مع‌الوصف طرح را قبول و امضاء كردند طرح را تصويب كردند. گرچه عده‌اي اظهار كردند كه ما نمي‌دانيم ماده 32 چه مي‌باشد. ممكن است آنها امضا نكرده باشند. آن عده ديگر از وكلا كه امضا كردند، بدتر از اينان بودند اينان مشتي جهال‌اند... امروز تمام گرفتاري ما از آمريكاست، تمام گرفتاري ما از اسرائيل است، اسرائيل هم از آمريكاست، اين وكلا هم از امريكا هستند، اين وزرا هم از امريكا هستند، همه دست نشانده آمريكا هستند، اگر نيستند چرا در مقابل آن نمي‌‌ايستند داد بزنند.؟... وكلاي مجلسين آنهايي كه با اين امر موافقت نمودند خيانت كردند،‌ وكلاي مجلس سنا اين پيرمردها خيانت كردند، وكلاي مجلس شورا آنهايي كه به اين امر رأي دادند به كشور خيانت كردند. اينها وكيل نيستند، دنيا بداند اينها وكيل ايران نيستند، اگر هم بودند من عزلشان كرم. از وكالت معزول‌اند و تمام تصويب‌نامه‌‌هايي كه تاكنون گذرانده‌اند بي‌اعتبار است. به حسب نص قانون، طبق اصل دوم متمم قانون اساسي تا مجتهدين در مجلس نظارت نداشته باشند، قانون هيچ اعتباري ندارد... ما اين قانون را كه به اصطلاح خودشان گذرانيده‌اند قانون نمي دانيم، ما اين مجلس را مجلس نمي‌دانيم، ما اين دولت را دولت نمي‌دانيم،‌اينها خائن‌اند، خائن به كشورند.» 15
پس از اين سخنراني، امام (ره) اعلاميه‌اي منتشر كرد و اقدام ننگين و اسارت بار دولت و مجلس را پيرامون تصويب لايحه كاپيتولاسيون افشا و محكوم نمود و آن را «سند بردگي ملت ايران» و «اقرار به مستعمره بودن ايران و ننگين‌ترين و موهن‌ترين تصويب‌نامه غلط دولت‌هاي بي‌حيثيت » ناميد و نوشت: «اكنون من اعلام مي‌كنم كه اين رأي ننگين مجلسين، مخالف اسلام و قرآن است و قانونيت ندارد. مخالف رأي ملت‌ مسلمان است. وكلاي مجلسين وكيل ملت نيستند،‌ وكلاي سرنيزه هستند. رأي آنها در برابر ملت و اسلام و قرآن هيچ ارزشي ندارد و اگر اجنبي‌ها بخواهند از اين رأي كثيف سوء استفاده كنند تكليف ملت تعيين خواهد شد... بر ملت ايران است كه اين زنجيرها را پاره كنند، بر ارتش ايران است كه اجازه ندهند چنين كارهاي ننگيني در ايران واقع شود... اين دولت را ساقط كنند، وكلائي كه به اين امر مفتضح رأي دادند از اين مجلس بيرون كنند... بر فضلا و مدرسين حوزه‌هاي علميه است كه از علماي اعلام بخواهند كه اين سكوت را بشكنند ... بر جوانان دانشگاهي است كه با حرارت با اين طرح مفتضح مخالفت كنند... بر دانشجويان [ايراني] ممالك خارجه است كه در اين امر حياتي كه آبروي مذهب و ملت را در خطر انداخته ساكت ننشينند.» 16
عليرغم آنكه سخنراني و اعلاميه امام (ره) در شب پنجم آبان 1343 درتهران و برخي از شهرهاي كشور پخش شد و تعداد زيادي از آن در خانه‌ امريكاييان ساكن تهران انداخته شد، با اين حال تا 9 روز پس از سخنراني و اعلاميه ايشان، هيچ يك از مراجع و علماي بزرگ ايران و عراق اعلاميه‌اي در محكوميت كاپيتولاسيون و حمايت از امام صادر نكردند. گرچه پنج روز پس از اين سخنراني، جلسه هفتگي علما در منزل امام تشكيل شد. ولي پس از آن نيز اعلاميه‌اي از سوي علماي شركت كننده منتشر نگرديد. سكوت و بي‌تفاوتي مراجع و علماي بزرگ ايران و عراق در برابر مسأله كاپيتولاسيون مبين آن بود كه آنان تمايلي به درگيري و رويارويي مجدد با رژيم شاه ندارند. به ويژه آن كه دولت جديد با شعار سازش و تفاهم با روحانيت آغاز به كار كرده بود. از اين رو تبعيت از امام به مفهوم شروع مبارزه اي تازه با دولت جديد بود كه ظاهراً سعي مي‌نمود از درگيري با روحانيت بپرهيزد. ازاين گذشته شايد عواقب ناگوار كاپيتولاسيون و بعد ضد ملي و ضد ديني آن ـ بر خلاف لايحه انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي ـ براي مراجع و علماي روشن نبود و لذا چندان واكنشي بر نيانگيخت. از سوي ديگر وقفه چند روزه در انتشار اعلاميه از سوي فضلاي حوزه علميه قم ـ كه غالباً از رهروان امام (ره) بودند ـ بيانگر اين امر است كه در آن ايام اتفاق نظر كامل حتي در ميان دوستان و وفاداران امام به راحتي ميسر نبوده است:
تنهايي امام (ره)در مبارزه عليه رژيم شاه را جلال آل احمد چنين شرح داده است: «بي‌حركتي روحانيت در مورد حضرت خميني (ره) رهبر روحاني وقت، چنان شديد بود كه حتي جامعه اصلي روحانيت از دلبستگي به او سر باز زد... گويا در ايران هميشه همين طورها بوده است. يعني در مقابل سكون و سكوت مسلط بر مؤسسات و آدمها و مغزها، ناگهان يكي به قصد ايجاد تحركت سر بر مي‌دارد و اين سربرداشتن چنان تند و ناگهاني مي‌شود يا مي‌نمايد كه شرايط وجودي آن كه جنبيده، ‌از دست مي‌رود و زير پايش خالي مي‌شود ... اما عاقبت‌ها: اعدام، تبعيد...» 17

تبعيد امام (ره) و ادامه مخالفت‌ها
پس از اتمام رويدادهاي فوق در روز 9 آبان، حسنعلي منصور نخست‌وزير ايران طي بياناتي كه در مجلس سنا ايراد كرد، سخنان‌آيت‌الله [خميني (‍ره)] را تحريك‌آميز و تأسف‌انگيزدانست. وي از قانون مصونيت سياسي مستشاران نظامي و ديگر آمريكاييان مأمور خدمت در ايران دفاع كرد و گفت: «چون ممكن است اعمال نفوذ بعضي از اعضاي ستون پنجم كه عده‌اي از آنها شناخته شده‌اند، تأثيري داشته باشد، اين بود كه لازم دانستم اين مسئله را موشكافي كنم. اشاعه اكاذيب، منحصر به عده معدودي است. ملت ايران تمام رشته‌‌هاي ناامني را گسيخته است و دولت ايران با دادن مصونيت سياسي به چند مستشار امريكايي، كوچكترين زياني به حقوق ملت ايران نمي‌رساند... نه تنها ارتش ايران، بلكه ملت و دولت و مجلسين ايران در مواقع ضروري و لازم جوابگوي دشمنان داخلي و خارجي مملكت خواهند بود (تصديق سناتورها) ملت ايران، يك دل و يك جهت پشتيبان دولت خدمتگزار است...» 18
اقدام شديد امام (ره) از سوي رژيم شاه بدون پاسخ نماند و نه روز پس از اين سخنراني به دستور مستقيم امريكا قرار شد كه امام از ايران تبعيد شود. 19 لذا در نيمه شب 13 آبان ماه 1343، صدها كماندو منزل امام را در قم محاصره و ايشان را در حالي كه مشغول نيايش بودند، به دور از چشم مردم دستگير كردند.
همسر امام (ره) در خاطراتش راجع به نحوه دستگيري امام چنين نقل مي‌كند كه: «يك شب ديدم كه ريختند پشت در خانه، من در ايوان بودم، با آنكه ديوار بلند بود، يكي رفته بود بالاي ديوار، آقا طرف ديگر حياط بودند و من اين طرف حياط، دوباره ديدم يك نفر ديگر پريد بالاي ديوار، صدا كردم: آقا ناگهان در بين خانه ما و بيروني را با لگد زدند. آقا صداي مرا شنيدند، بلند صدا زدند: در را شكستيد، من دارم مي‌آيم. يكدفعه يكي ديگر هم پريد بالاي ديوار و من ديگر ترسيدم. نزديك سحر بود. آقا آمدند بيرون و داد زدند: در شكست! برويد بيرون، من مي‌آيم. همين كه ديدند آقا از اتاق بيرون آمده‌اند و به طرف من مي‌آيند، از ديوار پايين پريدند.» 20
امام را از در منزل تا سر خيابان با ماشين فولكس واگن بردند و سپس با ماشين شورلت به همراه چند مأمور محافظ به سرعت از ميان صدها كماندو كه ميدان و خيابان نزديك منزل امام را اشغال نموده‌ بودند، راهي تهران كردند. سپس ايشان را به فرودگاه مهر‌آباد بردند و با هواپيماي باري كه از روز قبل به دستور شاه آماده شده بود، به همراه دو مأمور امنيتي به تبعيدگاهش (تركيه) فرستادند.
امام خميني(ره) ماجراي تبعيد خود را چنين شرح داده است: «مأموران پس از آنكه مرا گرفتند، به داخل اتومبيل بردند و به سرعت خيابانهاي قم را پشت سر گذاشتند و به سمت تهران به راه افتادند؛ ولي پيوسته با نگراني به پشت سر خود و اين طرف و آن طرف نگاه مي‌كردند و وقتي من پرسيدم از چه مي‌ترسيد و نگران هستيد؟ گفتند: مي‌ترسيم مردم ما را تعقيب كنند و به دنبال ما بيايند، چون مردم شمار ا دوست دارند... والله من نترسيدم؛ ولي آنها مي‌ترسيدند، آنقدر مي‌ترسيدند كه اجازه ندادند براي نماز صبح پياده شوم و گفتند: مي‌‌ترسيم مردم برسند و نمي‌توانيم چنين اجازه‌اي بدهيم؛ و از اين رو من ناچار شدم همانگونه كه بين دو مأموردر اتومبيل نشسته بودم، نماز خود را نشسته بخوانم... مرا مستقيم تا فرودگاه آوردند. هواپيما آماده بود. داخل هواپيما كه رفتيم،‌ ديدم يك قسمت را پتو انداخته‌ بودند و تا اندازه‌اي براي نشستن منظمش كرده بودند، ‌معلوم شد اين هواپيما باري است. آنها گفتند چون هواپيماي مسافربري نبوده است، ما خواستيم شما را با اين هواپيما ببريم تا اين كار به سرعت انجام شود. من گفتم نخير، به خاطر اينكه نمي‌خواستيد من در ميان جمعيت باشم. كه بروم.» 21
همان روز راديو و مطبوعات كشور خبر دستگيري و تبعيد امام رادر يك جمله به اطلاع مردم ايران رساندند: «طبق اطلاع موثق و شواهد و دلايل كافي، چون رويه آقاي خميني (ره) و تحريكات مشاراليه، بر عليه منافع ملت و امنيت و استقلال و تماميت ارضي كشور تشخيص داده شده، لذا در تاريخ 13 آبان ماه 1343 از ايران تبعيد گرديد.» 22
بدين ترتيب امام خميني (ره) كه به هنگام تصويب لايحه كاپيتولاسيون يك تنه در مقابل آن ايستاده و مردم را به مقاومت عليه آن دعوت كرده بود، براي رژيم پهلوي راهي جز تبعيد باقي نگذاشت. شاه كه از تبعيد امام، از يك سو به دنبال رهايي از مخالفت‌هاي قاطع ايشان و از سوي ديگر در پي كاهش نفوذ و شهرت و اعتبار امام و فراموش شدن ايشان از سوي مردم بود، در نهايت نتيجه‌اي معكوس دريافت نمود. زيرا از يك سو تبعيد امام، ‌خشم مردم و ساير علما را برانگيخت و از سوي ديگر ايشان را به عنوان شخصيت طراز اول و مهمترين مخالف رژيم معرفي نمود. به طوري كه پس از تبعيد امام (ره)، درتهران، قم و بسياري از شهرها بازارها تعطيل شد،‌ تظاهرات بر عليه رژيم انجام گرفت، تلگراف‌هاي زيادي به تركيه و سفارت آن كشور در تهران زده شد و اعلاميه‌هاي فراواني در ميان مردم منتشر گرديد. همچنين در قم، مشهد، تهران، و برخي از شهرستان‌ها درس‌هاي حوزه‌هاي علميه و نمازهاي جماعت نيز به عنوان اعتراض به مدت 15 الي 30 روز تعطيل شد. در اين بين علماي ايران و نجف نيز با صدور تلگراف و اعلاميه، ضمن تقبيح تبعيد امام خميني(ره)، پشتيباني خود را از اهداف ايشان اعلام داشته راه و شيوه‌ او را ستودند. آيت‌الله نجفي مرعشي، سيد‌هادي ميلاني،‌ سيد‌محمد‌رضا گلپايگاني، سيد‌ابوالقاسم خوئي، ‌سيد‌حسن قمي، ‌سيد‌علي بهبهاني و ... از جمله عالماني بودند كه با مخابره تلگراف و ارسال نامه به اين اقدام دولت اعتراض كردند. به عنوان نمونه آيت‌‌الله نجفي مرعشي، رژيم پهلوي را چنين مورد خطاب قرار داد: «هيأت حاكمه بداند كه جرم بسيار مرتكب شده و تاريخ جهان اين جنايت را هرگز فراموش نخواهد كرد... آيا ننگن نيست كه اجانب مصون باشند و آيت‌الله خميني (ره) را به بيگانگان بسپارند.» 23
در سطوح پايين‌تر حوزه نيز، برخي از روحانيون همانند سيد‌هادي خسروشاهي، علي‌اكبر ناطق نوري، فضل‌الله محلاتي، طاهري اصفهاني ورباني املشي ضمن محكوم كردن تبعيد امام، دست به افشاگري عليه رژيم زدند؛ به نحوي كه بسياري از آنان دستگير، محاكمه و محكوم گشتند. 25
به هر روي مخالفت علما و مردم نتيجه داد و محل تبعيد امام و فرزند ارشد ايشان (حاج‌آقا مصطفي كه در روز بعد از دستگيري امام، نخست دستگير و به زندان قزل‌قلعه انتقال داده شد و سپس به تركيه تبعيد شده بود) پس از گذشت يازده ماه از تركيه به نجف تغيير يافت.
رژيم شاه كه در خصوص انتقال امام (ره) به نجف اشرف با دولت عراق به مذاكره نشسته بود، شرط كرده بود كه آن دولت از امام استقبال رسمي نكند و تبليغاتي نيز به انجام نرساند. در مقابل، دولت ايران نيز متعهد شده بود امام را به عنوان تبعيدي به عراق نفرستد و دخالتي در مدت اقامت ايشان نكند. 25
تحليل ساواك از انتقال امام (ره) به نجف اشرف اين بود كه از يك سو فضاي غير سياسي و راكد حوزه علميه نجف و از سوي ديگر وجود مراجع سرشناس در آن، موجب انزوا و افول تدريجي روحيه انقلابي و سياسي ايشان خواهد شد و اسباب خاموشي اعتراضات داخلي مردم ايران را فراهم خواهد ساخت. در اين بين عليرغم آنكه شرايط غير‌سياسي نجف، دشواري‌هاي زيادي را براي امام فراهم ساخت و تا مدتي ايشان را از ادامه فعاليت‌‌هاي سياسي باز داشت؛ اما ايشان ارتباط خود را با محافل روحاني، حوزه‌هاي علميه، زائرين، دانشجويان و افراد برجسته انقلابي حفظ كردند و علاوه بر طرح مباحث روزانه و تبيين حكومت اسلامي در كلاس‌هاي درس خود، به مناسبت‌هاي مختلف نيز اطلاعيه‌هاي متعددي صادر نمود و انقلاب اسلامي ايران را تا سرمنزل مقصود هدايت كرد.

فرجام كاپيتولاسيون
حسنعلي منصور كه در مراسم آغاز به كار خود به عنوان نخست‌وزير، طي نطقي با تمجيد از اسلام از آن به عنوان «يكي از مترقي‌ترين و برجسته‌ترين اديان جهان» ياد كرده بود و بر «مراحم و عطوفت خاص شاه» نسبت به مقامات روحاني تأكيد نموده بود، كمتر از سه ماه پس از تبعيد امام در صبح روز اول بهمن به اتهام به تصويب رساندن لايحه كاپيتولاسيون، در مقابل مجلس شوراي ملي هدف گلوله محمد بخارايي ـ يكي از اعضاي هيأت‌هاي مؤتلفه اسلامي ـ قرار گرفت. بدين ترتيب حسنعلي منصور در حالي كه با بحران شديد اقتصادي و سياسي دست به گريبان بود، پس از يازده ماه حكومت و تصويب يكي از ننگين‌‌ترين قراردادهاي تاريخ، براي هميشه از عرصه سياسي ايران كنار رفت.
پس از قتل منصور، علي‌رغم كوشش‌‌هايي كه براي حفظ امنيت مقامات مملكت به عمل آمده بود، در روز 21 فروردين 1344 (10 آوريل 1965) سرباز وظيفه رضا شمس‌آبادي از افراد گارد سلطنتي كه مأمور نگهباني كاخ مرمر بود، محمد‌رضا شاه را هنگامي كه از اتومبيل در مقابل سرسراي كاخ پياده شد، به رگبار مسلسل بست. اگر چه شاه با شتاب خود را به داخل ساختمان رسانيد، ولي دو تن از درجه‌داران اسكورت او، مورد اصابت گلوله شمس‌آبادي قرار گرفته و كشته شدند.
در اين بين امريكايي‌ها نيز از پيامدهاي كاپيتولاسيون مصون نماندند. آمريكايي‌‌ها كه پس از اخذ حق قضاوت كنسولي، آزادانه با به راه انداختن كازينوهاي قماربازي يا مشروب‌خواري به آداب و رسوم جامعه ايراني اهانت مي‌كردند، به طور فزاينده‌اي هدف عمليات شناسايي و حمله قرار گرفتند. به نحوي كه تنها بين سال‌هاي 1971 تا 1975، 31 مورد بمب‌گذاري و تهديد به انفجار بمب، عليه تأسيسات و سازمان‌هاي آمريكايي در ايران انجام شد. 26
بدين ترتيب ترور حسنعلي منصور كه پس از شاه عامل اصلي تصويب كاپيتولاسيون و تبعيد امام شمرده مي‌شد، به همراه تيراندازي به شاه كه خود را رهبر انقلاب سفيد مي‌ناميد، بيش از هر چيزنشانه نارضايتي شديد مردم و ناپايداري رژيم پهلوي بود كه سرانجام به پيروزي انقلاب اسلامي انجاميد. قابل ذكر است كه پس از پيروزي انقلاب اسلامي، قانون مصوب 21 مهر ماه 1343 راجع به اجازه استفاده مستشاران نظامي امريكا در ايران از مصونيت‌ها و معافيت‌هاي قرارداد وين (كاپيتولاسيون) از تاريخ 23 ارديبهشت 1358 به طور رسمي لغو گرديد. 27

نتيجه‌گيري
رژيم پهلوي كه بعد از كودتاي 28 مرداد سال 1332 روز به روز بيشتر از دست انگليس به چنگال آمريكا فرو مي‌رفت و موجوديت خود را هر چه بيشتر در گرو حمايت بيگانگان و بويژه آمريكا مي‌ديد، در سال 1343 لايحه حق قضاوت كنسولي را براي مستشاران امريكايي كه هر روز بر تعدادشان افزوده مي‌شد، به تصويب رساند.
تصويب لايحه كاپيتولاسيون كه پس از برگزاري رفراندوم شاه و تصويب لايحه انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي صورت مي‌گرفت، با موضع‌گيري قاطع و انتقادهاي شديد امام خميني(ره) روبرو شد. و با آگاهي بخشي ايشان به سطح جامعه گسترش يافت. در اين بين سخنراني تاريخي امام كه شاه، دولت و مجلس را مورد انتقاد و حمله مستقيم قرار مي‌داد و آنها را فاسد ود ست نشانده آمريكا و اسرائيل مي‌خواند، داراي آثار و نتايج فراواني بود.
اگر چه اعتراض‌هاي علني منجر به تبعيد امام به تركيه و سپس عراق شد و فضاي ترور و وحشت استبدادي را بر جامعه حاكم ساخت، با اين حال مي‌توان چنين اذعان داشت كه تجربه كاپيتولاسيون براي نهضت امام خميني (ره) تعيين كننده بوده است. زيرا مبارزه مستقيم امام عليه كاپيتولاسيون، از يك سو حكايت از روحيه سلطه‌ستيزي امام براساس نفي سبيل داشت و از سوي ديگر نقطه آغاز طرح حكومت اسلامي ـ به طور رسمي و علني از سوي ايشان به شمار مي‌آيد.

شعيب بهمن

پي‌نوشت‌ها:
1. داريوش آشوري، فرهنگ سياسي، ج3، ص 134.
2. علي‌اكبر دهخدا، لغتنامه دهخدا، تهران: دانشگاه تهران، 1372، ص 36.
3. همان، ص 37.
4. همان، ص 36.
5. عبدالرضا هوشنگ مهدوي، سياست خارجي ايران در دوران پهلوي، تهران: نشر پيكان، 1380، ص 308.
6. ماده واحده: با توجه به لايحه شماره 18 ـ 2291 ـ 57 ـ 21/11/1342 دولت و ضمائم آن كه در تاريخ 21/11/42 به مجلس سنا تقديم شده به دولت اجازه داده مي‌شود كه رئيس و اعضاي هيئت‌هاي مستشاري نظامي ايالات متحده در ايران كه به موجب موافقت‌نامه مربوط در استخدام دولت شاهنشاهي مي‌باشند از مصونيت‌ها و معافيت‌هايي كه شامل كارمندان اداري و فني موصوف در بند (واو) ماده اول قرارداد وين ـ كه در تاريخ هيجدهم آوريل 1961 مطابق با 29 فروردين 1340 به امضا رسيده است ـ مي‌شود برخوردار نمايد.
7. پيشين، عبدالرضا هوشنگ مهدوي، ص 310.
8. عليرضا اميني، تحولات سياسي و اجتماعي ايران در دوران پهلوي، تهران: صداي معاصر، 1381، ص 292.
9. حميد روحاني،‌ بررسي و تحليلي از نهضت امام خميني (ره) تهران: واحد فرهنگي بنياد شهيد، 1364، ص 708.
10. قرآن كريم، سوره نساء، آيه 141.
11. امام خميني (ره)، صحيفه نور، ج 2، ص 139.
12. امام خميني (ره)، صحيفه نور، ج16، ص 37.
13. پيشين، ‌حميد روحاني، ص 711.
14. خاطرات و مبارزات شهيد محلاتي، ص 64.
15. براي مطالعه‌ي متن كامل سخنراني امام رجوع كنيد به: جلال‌الدين مدني، تاريخ سياسي معاصر ايران، دفتر انتشارات اسلامي،‌ جنگجويان 2، صص 109 ـ 116.
16. امام خميني، صحيفه نور، ج، ص 149 ـ 153.
17. جلال آل احمد، در خدمت و خيانت روشنفكران، ج2، تهران: خوارزمي،‌1357، صص 56 ـ 57.
18. رجوع كنيد به: روزنامه اطلاعات،‌9 آبان 1343.
19. حسين فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي (خاطرات ارتشبد حسين فردوست)، تهران: انتشارات اطلاعات، ص 516.
20. حسن كشوردوست، ماه تابان، تهران: مؤسسه تنظيم و نشر آثار حضرت امام خميني(ره)، ص 107.
21. همان، صص 110ـ 112.
22. روزنامه اطلاعات، شماره 11531، 13/8/1343، ص 1.
23. علي دواني، نهضت روحانيون ايران، تهران: مؤسسه خيريه و فرهنگي امام رضا (ع)، ج4، صص 29 ـ 27.
24. همان، ج 5، ص 96.
25. پيشين، جلال‌الدين مدني،‌ج2، ص 124.
26. جيمز بيل، عقاب و شير، ترجمه، مهوش غلامي، تهران: انتشارات شهراب، 1371، ج1، ص 308.
27. روزنامه كيهان،‌24/12/1358، ص 2.

موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی    http://www.ir-psri.com

مرگ در خاك بيگانه؛ نماد بيگانه‌پرستي شاهان

از زمان پيروزي نهضت مشروطيت مرگ هيچ يك شاهان ايران، در داخل كشور به وقوع نپيوسته و آنان عموماً در خارج از كشور در تبعيد و در به‌ دري مرده‌اند.

محمد‌علي شاه قاجار كه در 28 دي 1285 متعاقب مرگ پدرش مظفرالدين شاه تاجگذاري كرد در كشاكش جنبش مشروطه روز هفتم مهر 1288 از طريق بندر انزلي به روسيه گريخت و از آنجا راهي اروپا شد و در 16 فروردين 1303 به بيماري ديابت در 54 سالگي در پاريس درگذشت. 6

سال بعد فرزند او احمد‌شاه قاجار نيز در پاريس درگذشت. احمد شاه در 11 آبان 1302 در دوران نخست‌وزيري سردار سپه و در برابر اقتدار روزافزون وي، از بيم جان خود راهي اروپا شد و تا پايان عمر نتوانست به ايران بازگردد. رضاخان نيز در غياب وي زمينه ‌بركناري او و انقراض سلسله قاجار را فراهم آورد و اين طرح را در 9 آبان 1304 عملي ساخت. احمد شاه 4 سال بعد در نهم اسفند 1308 در 32 سالگي به مرض كليه در پاريس جان خود را از دست داد.

پس از احمد شاه، رضا شاه نيز در تبعيد مُرد. او روز 25 شهريور 1320متعاقب اشغال نظامي ايران توسط متفقين، به حالت تبعيد به بندر عباس برده شد. سپس در هشتم مهر كشتي انگليسي حامل وي ساحل ايران را به قصد بندر بمبئي در هند ترك كرد. روز نهم مهر كشتي به بندر بمبئي و روز 18 مهر به جزيره موريس رسيد. رضا شاه چند ماهي در اين جزيره نگاهداشته شد سپس روز 7 فروردين 1321 به بندر دوربان در آفريقاي جنوبي برده شد و 2 ماه بعد با قطار به ژوهانسبورگ انتقال داده شد و در نهايت روز 4 مرداد 1323 در اثر حمله قلبي در اين شهر جان باخت.

36 سال بعد، محمد‌رضا فرزند رضا شاه پهلوي نيز در تبعيد درگذشت. محمد‌رضا پس از 37 سال پادشاهي و ديكتاتوري روز 26 دي 1357 در بحبوحه انقلاب اسلامي از ايران گريخت و رهسپار شهر آسوان مصر شد. سپس روز دوم بهمن همان سال راهي مراكش شد و 67 روز در آن كشور ماند. روز 10 فروردين 1358 با هواپيماي اختصاصي شاه حسن مراكشي به باهاما برده شد، روز 20 خرداد اين سال با يك هواپيماي كرايه‌اي از باهاما به مكزيك رفت. در اين كشور بيماري سرطان وي تشديد شد و روز 30 مهر از مكزيك راهي بيمارستاني در نيويورك شد. در 24 آذر 1358 رهسپار پاناما شد و پس از 100 روز اقامت در اين كشور در سوم فروردين 1359 به قاهره بازگشت. روز 8 فروردين در بيمارستان معادي قاهره بستري شد، و در 5 مرداد اين سال درگذشت.

محمد‌رضا و پدرش هر دو در ماه مرداد مردند و هر دو در قاهره و در مسجد زيدالرفاعي جائي كه معمولاً اجساد پادشاهان و فراعنه مصر در آن مدفون است به خاك سپرده شدند. در شبستان كناري قبر شاه سه قبر ديگر متعلق به ملك فؤاد اول، ملكه نازلي و ملك فاروق (پدر، مادر و برادر فوزيه همسر اول شاه) قرار دارد. ظاهراً تقدير اين بود كه پادشاهان زبون و وابسته در خاك بيگانه جان بسپارند تا نماد وابستگي و تعظيم و تكريمشان در مقابل بيگانگان بيش از پيش رخ نمايد.

موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی    http://www.ir-psri.com

مي‌روي و در اين غريبستان بي‌تو دق مي‌كنند سلمان‌ها

آمدي با تجليّ توحيد
به زمين آوري شرافت را
ببري از ميان اين مردم
غفلت و كفر و جاهليت را

ولي افسوس عده‌اي بودند
غرق در ظلمت و تباهي‌ها
در حضور زلال تو حتي
پِيِ مال و مقام خواهي‌ها

سال‌ها در كنار تو اما
دلشان از تب تو عاري بود
چيزي از نور تو نفهميدند
كار آنها سياه‌كاري بود

در دل اين اهالي ظلمت
كاش يك جلوه نور ايمان بود
بين دل‌هاي سخت و سنگيِ‌شان
اثري از رسوخ قرآن بود

چه به روز دل تو آورده
غفلت ناتمام اين مردم
در دل تو قرار ماندن نيست
خسته‌اي از مرام اين مردم

آخرين روزها خودت ديدي
فتنه‌اي سهمگين رقم مي‌خورد
و شكوه سپاه پر شورت
باز با خدعه‌ها به هم مي‌خورد

پيش چشمان گريه پوشت باز
برق ظلم را علم كردند
ساحتت را به تهمت هذيان
چه وقيحانه متهم كردند

لحظه‌هاي وداع تو افسوس
دل نداده كسي به زمزمه‌ات
يك جهان راز و يك جهان غم داشت
خنده گريه‌پوش فاطمه‌ات

بعد تو در ميان اصحابت
چه مي‌آيد به روز سيره تو
مي‌روي و غريب تر از پيش
بين نامردمان عشيره تو

خوش به حال ستارگاني كه
با طلوع تو رو سپيد شدند
از تب فتنه در امان ماندند
در ركاب شما شهيد شدند

مي‌روي و در اين غريبستان
بي‌تو دق مي‌كنند سلمان‌ها
دست‌هاي علي و زخم طناب
واي از اين ظاهراً مسلمان‌ها

راه توحيدي ولايت را
همگي سد شدند بعد از تو
جز علي و فدائيان علي
همه مرتد شدند بعد از تو

حيف خورشيد من به اين زودي
حرف‌هايت ز ياد مي‌رفت و ...
در كنار سقيفه ظلمت
هستي تو به باد مي‌رفت و ...

شاهدي اين همه مصيبت را
اين غم و درد بي‌نهايت را
آه اما كسي نمي‌شنود
غربت سرخ ناله‌هايت را:

چه شده از بهشت روشن من
اينچنين بوي دود مي‌آيد
از افق‌هاي چشم مهتابم
ناله‌هايي كبود مي‌آيد

اين همان كوثر است اي مردم
پس چه شد حرمت ذوي القربي
آه آيا درست مي‌بينم
آتش و بال چادر زهرا

آه تنها سه روز بعد از من
اجر من را چه خوب ادا كرديد!
بر سر ياس دامن ياسين
بين ديوار و در چه آورديد!

غربت تو هنوز هم جاري‌ست
قصه تلخ خواب اين مردم
منتظر در غروب بي ياري‌ست
سال‌ها آفتاب اين مردم

شعر يوسف رحيمي در سوگ حضرت ختم المرسلين(ص)

از زاویه ای دیگر; امیر سرتیپ دوم خلبان فرج الله براتپور

امیر سرتیپ دوم خلبان فرج الله براتپور، فرمانده دسته پروازی عملیات حمله به اچ 3

در عملیات غرورآفرین حمله به اچ 3، ده فروند فانتوم (هواپیمای اف 4) نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در سکوت کامل رادیویی از پایگاه شهید نوژه همدان به پرواز درآمده و به سوی دریاچه ارومیه حرکت کردند. هواپیماها آنجا در ارتفاع پست با دو فروند هواپیمای سوخت رسان 747 برخورد و بعد از سوختگیری، از نوار مرزی ترکیه وارد عراق شده و در آن جا با دو فروند هواپیمای سوخت رسان دیگر نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، مجددا برخورد کرده و بعد از سوخت گیری به سمت سه پایگاه هوایی رژیم بعث در الولید رفته، آنجا را کاملا بمباران کرده و از همان مسیر و در سلامتی کامل به پایگاه هوایی شهید نوژه همدان بازگشتند.
 
می توان عملیات حمله به اچ 3 را یکی از بزرگ ترین و قاطع ترین عملیات های هوایی جهان قلمداد کرد چراکه خلبانان تیزپرواز نیروی هوایی ارتش توانستند با چیزی حدود 5 ساعت پرواز، چهار بار سوختگیری هوایی و طی مسافتی بالغ بر 1000 کیلومتر و در سکوت مطلق رادیویی، حماسه ای خلق کنند که هیچ یک ازکارشناسان غربی تصور آن را هم نمی کردند.

روایتی اسلامی از صهیونیزم مسیحی

چکیده
صهيونيزم مسيحي ترکيبي از دو واژه متفاوت است که به نظر مي‌رسد به طور اتفاقي در کنار هم قرار گرفته‌اند اما از آنجا که هر دو آنها ريشه در سنت يهودي دارند مي‌توان با مراجعه به پيشينه تاريخي يهوديت و بازخواني مجدد آن به تحليل هر يک از آنها و پيوند ميان اين دو پرداخت. صهيونيزم، اشاره به آرماني دارد که يهوديت از نخستين روزهاي پيدايش و زندگي خود با آن گره خورده تا آنجا که مي‌توان تاريخ يهود را با توجه به اين آرمان توضيح داد و تحليل نمود. در سويي ديگر مسيحيت در معناي واقعي خود حاکي از اعتقادي يهودي بوده و هست که بر محور حاکميت فرمانروايي نجات‌بخش براي قوم اسرائيل شکل گرفته و بعدها با ظهور و بعثت عيسي مسيح قالبي مشخص به خود گرفت و به صورت ديني مجزا راه خود را از يهوديت جدا کرد.
تا آنجا که به آثار، نوشته‌ها و واقعيات زمانه ما مربوط مي‌شود، صهيونيزم مسيحي جرياني مذهبي‌ ـ سياسي است که ظاهراً در بدو قرن بيستم ميلادي آغاز شده است و با بهره‌گيري از الهياتي تاريخي و برداشتي تقديرگرايانه از کتاب‌مقدس از يک‌سو و به ياري نفوذ و سلطه اقتصادي و سياسي خود بر کانون‌هاي قدرت از سوي ديگر سعي در آماده‌سازي جهان براي وقوع پديده‌اي آخرالزماني و کيهاني دارد. آنچه در اين بين مهم به نظر مي‌رسد تحليل اين جريان با توجه به پيشينه اعتقادي و نگاه موعودباورانه و فرجام‌شناسانه آن ـ البته از منظر حقيقي و اسلامي ـ است که گويي در ميان انبوه نوشته‌ها و گفته‌ها جاي آن خالي است. گذشته از آن که تحليل اين جريان از منظري اسلامي و ارائه روايتي مطابق با آموزه‌هاي وحياني از آن، مي‌تواند بار بزرگي از سنگيني و دشواري شناخت و فهم روابط و مناسبات دنياي امروز بردارد و زمينه‌اي براي درک همه‌جانبه اين جريان به خصوص از منظر اعتقادي فراهم آورد.
اين مقاله، فصل دوم از بخش دوم کتاب {هویت، موعودیت و جهانی‌شدن} است.

واژگان کليدي
تاريخ، حق و باطل، يهوديت، مسيحيت، مهدويت، مارکسيزم، ليبراليزم، صهيونيزم مسيحی


۱. توصيف زندگي انسان
زندگي و حيات در منظري وسيع، سايه خود را بر فردفرد انسان‌ها، جامعه و تاريخ انساني و نيز کل طبيعت و هستي گسترانده است. در نگاه اسلامي جهان، جامعه و انسان نقطه آغازي دارند و با عبور از مراحل مختلف و تجربه تحولات و تغييرات در نهايت به پايان خود مي‌رسند و اينچنين مي‌ميرند و حيات مي‌يابند. زندگي انسان از تولد آغاز مي‌شود و در مرگ خاتمه مي‌يابد، جامعه انساني در ابتداي تاريخ شکل مي‌گيرد و در پايان آن به سرانجام خود مي‌رسد و هستي نيز خلقت مي‌يابد و در نهايت به قيامت منتهي مي‌شود. اين شوون مختلف حيات در هستي، جامعه و انسان حاکي از حضور اراده الهي و حاکميت او بر زندگي است، به‌گونه‌اي که راه فراري از آن وجود ندارد و همه موجودات مقهور و محکوم اراده الهي در خلق و تدبير حيات، به سوي هدف مشخصي در حرکت و تکاپو هستند. آنچنان‌ که نمي‌توان در ابتداي زندگي از محدوده خالقيت خداوند خارج شد، در پايان زندگي هم نمي‌توان از لقاي پروردگار سر باز زد و از حکومت و حاکميت او فرار کرد و او را عاجز و ناتوان گرداند.[۱] اين‌گونه ابتدا و انتهاي زندگي به خداوند مي‌رسد و راه زندگي انسان و جهان از خدا آغاز مي‌شود و به خدا ختم مي‌گردد؛ آغاز راه جز رب‌العالمين و پايان آن جز مالک‌يوم‌الدين نيست و زندگي مسيري است ميان اين شروع و اين پايان. سرباززدن و خروج از اين تقدير و تکوين محال است چرا که بريدن از خداي نامحدود و پيوستن به غير از او به معناي بيرون رفتن از هستي نامحدود است که استحاله آن بديهي است. [۲] بنابراين همه موجودات مطابق با اراده الهي در مسير ميان مبداء و معاد قرارگرفته‌اند و به سمت هدف آفرينش پيش مي‌روند،[۳] هرچند در ظاهر و از نظر تشريعي اين حاکميت را نپسندند و به مخالفت و نفي آن برخيزند که البته اين مخالفت تنها درباره انسان امکان دارد چرا که در ميان همه موجودات، تنها او مختار است. از آنجا که غير از انسان، همه موجودات تن به اراده الهي سپرده‌اند و در مسير زندگي به سوي هدف آفرينش در حرکتند[۴] مي‌توان ادعا کرد که آدمي تنها موجودي است که عليرغم محکوميت در طرح کلي خلقت فرصت انتخاب و اختيار يافته و به عبارتي زندگي او محصول دو اراده الهي و انساني است.

۱-۱. آغاز و ايده‌آل زندگي
اينکه زندگي انسان، جامعه و هستي از خداوند آغاز مي‌شود و به تعبير صحيح‌تر توسط او خلق مي‌شود، بيانگر حالت ايده‌آل زندگي و شکل آرماني آن است. آنچه خداوند خلق مي‌کند و قرار مي‌دهد بهترين شکل و حالتي است که براي زندگي انسان در فرد و اجتماع و همچنين طبيعت و هستي متصور است. اين حالت اوليه زندگي نه تنها بکر و دست‌نخورده است که ايده‌آل و آرماني است و به عبارتي حاکي از چگونگي زندگي و شکل مطلوب آن است و در نگاهي کلي اين شروع، همان وضع ايده‌آل زندگي است و تمام تلاش آدمي مي‌بايست به سمت حفظ اين وضعيت و مراقبت از هبوط و عدول از آن معطوف گردد؛ وضعيتي که تبديل و دگرگوني در آن راه ندارد و از آنجا که محصول خالقيت خداست داراي وحدت و ثبات است.[۵] کامل‌ترين جنبه اين وضعيت درباره هستي و طبيعت است چرا که با توجه به عدم اختيار موجودات (به جز انسان)، نحوه خلقت اوليه همان شکل ايده‌آل و آرماني است که هدف زندگي در آن حالت محقق مي‌شود. چنين حالتي براي فرد انسان، همان فطرت است که هر مولودي براساس آن تولد مي‌يابد و مقصود از آن، اين است که انسان به واسطه انسان‌بودنش دريابد که او مخلوق خداست و از اين طريق امکان درک اراده الهي و زيستن مطابق با آن در زندگي‌اش ميسر گردد.[۶] تاريخ زندگي جمعي انسان نيز در نخستين منزل خود شاهد چنين وضع ايده‌آلي بوده است و حضور نياکان بشر در بهشت دنيايي ناظر بر همين حالت آرماني است که جامعه انساني نيز از آن مستثني نمي‌باشد. تا آنجا که به اراده الهي مربوط مي‌شود، هدف زندگي انسان در صورتي محقق مي‌شود که زندگي انسان و جامعه براساس همين وضع آرماني شکل بگيرد و ادامه يابد و به هر ميزان که انسان از اين حالت فاصله بگيرد، امکان حرکت به سوي هدف زندگي کاهش مي‌يابد. در اين ميان انتخاب و اختيار انسان است که سبب مي‌شود تا آدمي در مسير اين حالت اوليه و ايده‌آل حرکت کند و يا از آن سرباز زند و راه نابودي درپيش گيرد.[۷]
اين مدل ايده‌آل زندگي هم وجود دارد و هم دست‌يافتني است و البته از آن جهت که معنوي است، نزديک است و در هر برهه از تاريخ مي‌توان به آن نزديک شد.[۸] اين آدمي است که بايد پس از درک آن، راه بيفتد و مطابق با آن زندگي کند.

۱-۲. پايان و هدف زندگی
تقدير اين‌چنين رفته است که سيطره و شکوه کامل حق در نهايت زندگي انسان و مراتب هستي آشکار شود و گويي بي اين تقدير که ناظر به هدف آفرينش است هر خلقتي عبث و بيهوده مي‌ماند؛ انسان در پايان زندگي خود مرگ را مي‌چشد و آنجاست که با حقيقت و حقانيت زندگي روبرو مي‌شود و آن را مي‌يابد و بسته به اعمال و افکاري که زندگي چندين ساله‌اش را شکل داده‌اند به‌ استقبال آن مي‌رود و اينچنين همه انسان‌ها در نهايت به خدا مي‌رسند و او را ملاقات مي‌کنند اما نحوه اين ملاقات متفاوت است. چه برخي به ديدار ارحم‌الراحمين مي‌روند و برخي ديگر به ديدار اشدالمعاقبين.[۹] در گستره‌اي وسيع‌تر، تاريخ انساني پس از ماجراي بهشت آدم و حوا که نقطه آغاز زندگي جمعي انسان در تاريخ بوده است، در آخرين مرحله خود ظهور حق و مظهر آن را تجربه مي‌کند و روزگار حاکميت عبوديت بر جامعه انساني محقق مي‌شود که البته مقدمه و مراتبي از قيامت کبري است.[۱۰] در کل هستي نيز، جهان به پايان مي‌رسد و به قيامت و روز ديگر مي‌پيوندد و اينچنين پايان زندگي انسان، جامعه و هستي به مرگ، ظهور و قيامت مي‌رسد و در هر يک از آنها حق به کامل‌ترين شکل خود تجلي مي‌يابد. اين هر سه موعودند و وعده‌داده شده و حتمي و قطعي و گريزناپذير. در اين مواقف است که عظمت حق آشکار مي‌شود، زندگي به هدف خود مي‌رسد و فرصت و مسير به پايان مي‌رسد تا هنگامه داوري آغاز شود و ميزان آماده گردد تا مسير طي شده برطبق آن سنجيده شود.
انسان، جامعه و جهان در مرگ، ظهور و قيامت به کمال مي‌رسند و به ملاقات حق مي‌روند اما لزوماً در هر يک از اين پايان‌ها حقيقت جلوه خوشي ندارد. همه انسان‌ها مرگ را تجربه مي‌کنند، همه جوامع و کليت تاريخ، ظهور را درک مي‌کنند و همه موجودات و جهانيان قيامت را ديدار مي‌کنند اما مهم آن است که اين ديدار براي برخي شيرين و براي ديگران تلخ است.
انسان مؤمن ايده‌آل خود را در مرگ مي‌يابد و انسان منتظر در هنگامه ظهور و اين هر دو به طور کلي و در کامل‌ترين وجه به قيامت مي‌رسند که وعده حق الهي است. حقيقت موعود اقتضا مي‌کند تکليف و مسئوليتي در ميان بيايد تا آدمي مطابق آن زندگي کند و سپس بر طبق همان ارزيابي گردد. اين همان هدف زندگي انسان، خداي نامتناهي، است که مبناي برنامه‌ريزي و معيار ارزيابي زندگي اوست. بر اين اساس آنها که مي‌خواهند مطابق با اراده الهي و هدف هستي زندگي کنند و مسير ميان تولد تا مرگ را درست طي کنند، با درک قانون‌مندي خلقت و روابط، حدود و حقوق هستي و نيز محدوديت آن، به غيب و الله روي مي‌آورند و عهد و پيمان الهي را پذيرا مي‌شوند و به دين مي‌رسند. دين و آموزه‌هاي آن، همان راه درست زندگي است[۱۱] که از جانب خالق و حاکم زندگي به انسان عرضه شده تا او بتواند بر طبق آن حرکت کند و اراده‌اش را با اراده الهي وفق دهد و در زندگي به موفقيت و سعادت دست يابد؛ چنين انساني در دنيا سرگردان نيست و به مظاهر آن قانع نمي‌شود و چشم از هدف برنمي‌دارد و در آرمان‌شهر رفاه و عدالت چشم بر توحيد نمي‌بندد چرا که همه چيز را تنها براي خدا و براي رسيدن به او مي‌داند. اين اعتقاد به غيب و حقيقت و تحمل سختي‌ها براي رسيدن به آن، مبناي ابتلا و آزمايش است و صبر بر سختي‌ها و وفاي به عهدها را ضروري مي‌سازد. دستيابي به حقيقت تنها از مسير تکليف و وظيفه ميسر است و آنکه طالب حقيقت است بايد از راه آن وارد شود که همان صبر و تعهد ـ چه در فرد، چه در تاريخ و چه در کل هستي ـ است تا زندگي به معاد برسد و حقيقت ظرف ظهور بيابد.[۱۲] با اين نگاه، ايمان به غيب در هر سه موقف مرگ، ظهور و قيامت به هم مي‌پيوندند تا شاخصه اصلي انسان مسلمان، مؤمن و منتظر، گرايش، عشق و حرکت به سمت خداوند و هدف هستي گردد و همه شؤون زندگي بر محور آن شکل گيرد.

۱-۳. رابطه‌هاي زندگي انسان
انسان روابطي دارد؛ با خود، با ديگران، با طبيعت و با خدا. از اين ميان آنچه اصالت دارد و به عنوان اساس و بنيان روابط انسان مطرح است، رابطه انسان با خداست. چه همين رابطه است که در نگاه اسلامي هويت انسان را شکل مي‌دهد و آن را از گرفتارآمدن در دام نژاد، زمان، مليت و ثروت در امان مي‌دارد. به عبارت ديگر براساس مدل ايده‌آل زندگي، رابطه انسان با خودش، با هم‌نوعانش و با طبيعت مي‌بايست از مسير اراده‌ الهي بگذرد. ناديده‌گرفتن خداوند و هدف زندگي سبب مي‌شود تا حدود و حقوق مطرح در رابطه با خود، ديگران و طبيعت فروريزند و آدمي در مرداب فردگرايي و روان‌پريشي، ظلم و بي‌عدالتي و همچنين بحران زيست‌محيطي گرفتار شود. اينچنين است که اعتقاد به خداوند و ايمان به او، نه تنها ترسيمي معنوي و زنده از عرصه‌هاي حيات بشر به دست مي‌دهد که پشتوانه‌اي قويم براي مرزبندي‌ها و حقوقي که در رابطه با خود، سايرين و جهان طبيعت مطرح است فراهم مي‌آورد و اساساً همين حضور الهي است که از يک سو با گشودن عوالم غيب و معنويت بر روي انسان، به زندگي معنا مي‌بخشد و از سوي ديگر با به‌وجودآوردن حقوق از دل حدود، ادامه زندگي را ميسر مي‌سازد.
راه درست زندگي که روابط انسان را در شکل ايده‌آل درنظر مي‌گيرد و مسير زندگي او را از مبداء حيات تا هدف نهايي ترسيم مي‌کند، همان صراط مستقيمي است که از رب‌العالمين آغاز مي‌شود و به مالک‌يوم‌الدين ختم مي‌شود. چنين راهي گمشده و مطلوب انسان است و کسي که آن را شناخت، نزديک‌ترين و بهترين راه را يافته و به نعمت رسيده است.[۱۳] آنها که راه يافته‌اند، نعمت يافته‌اند و اين نعمت مطابعت از خدا و حجت اوست.[۱۴]
به‌طور کلي انسان در زندگي محتاج دو چيز است: هدف و وسيله. مقصد و راه. علم و ادب. نقشه و راهنما. اينکه کجا و چگونه برود و به بيان کامل چرا و چگونه زندگي کند. آنچنان که دست‌يابي به هدف بدون درنظرگرفتن وسيله به تخيل صرف و ذهن‌گرايي و يأس و نااميدي مي‌رسد، توجه به وسيله بدون التفات به هدف نيز انسان را به ابزارگرايي و بي‌معنايي مي‌کشاند. از اين‌رو موفقيت در زندگي مستلزم اين است که انسان در گام نخست راه چگونه زيستن را بيابد و در مرحله بعد، در آن مسير به راه بيفتد و حرکت کند. برطبق همين تقسيم، هدايت الهي نيز به دوگونه است؛ نخست نشان‌دادن راه دستيابي به هدف زندگي که ارائه طريق است و ديگر رساندن راهيان به هدف که از آن به ايصال به مطلوب تعبير مي‌شود. برطبق آموزه‌هاي اسلامي، وحي و کلام خدا نقش راه‌يابي و ارائه طريق دارد و حجت‌هاي خداوند وسيله هدايت و به مقصد رسيدن هستند. بر اين اساس از يک سو رابطه انسان با خدا، محور و اساس روابط او در زندگي قرار مي‌گيرد و از سويي ديگر اين رابطه به حضور حجت خدا مشروط مي‌گردد.[۱۵] حجت خدا نه تنها به عنوان يک واسطه در ارتباط ميان انسان و خدا مطرح است که نقشي محوري و اساسي در رابطه انسان با خود، ديگران و طبيعت دارد. حجت خدا در رابطه انسان با خود به عنوان انسان کامل و کمال انسان طرح مي‌شود و اينچنين آدمي هدف و الگويي براي برخورد و رفتار با خود مي‌يابد.[۱۶] همچنين در جامعه انساني که اراده‌هاي انساني حضور دارند و محل تزاحم و درگيري آنان است، اين حجت خداست که نقش اتحاد، آموزش، قضاوت و رهبري آنها را برعهده دارد.[۱۷] در مقياس کلي نيز، حجت خدا به واسطه برآوردن هدف خلقت در هر لحظه از زمان، بهانه وجود و استمرار هستي و طبيعت است [۱۸] که با درنظرگرفتن ابعاد گوناگون روابط انسان، وابستگي زندگي انسان، جامعه و جهان به حجت الهي بيش از پيش روشن مي‌گردد. حضوري که از ابتداي خلقت و تاريخ انساني وجود داشته و همراه با انسان و جهان ادامه مي‌يابد و تا آخرين لحظه حيات استمرار دارد.[۱۹] با اين نگاه، حجت الهي همان صراط مستقيمي است که زندگي فرد، جامعه و جهان بر محور او و از طريق او به هدف خود مي‌رسند.[۲۰] اين صراط مستقيم در دنيا به صورت دين و اولياي آن يعني پيامبران و امامان معصوم ظهور مي‌کند و در زندگي پس از مرگ و عالم آخرت به صورت پلي بر روي جهنم.[۲۱]

۲. جهت‌گيري انسان در برابر اراده الهي
مدل ايده‌آل زندگي و راه درست‌زيستن که همان استمرار و ثبات فطرت و خلقت است، يگانه است و در ميان همه راه‌هايي که به حقيقت مي‌رسند، تنها يک راه مستقيم و ديگر راه‌ها انحرافي و اشتباه هستند و رهروان خود را به گمراهي و ضلالت مي‌رسانند.[۲۲] البته اينطور نيست که در هستي بيش از يک راه باشد، چه تنها يک راه انسان را به حقيقت زندگي مي‌رساند که هدايت‌شدگان و نعمت‌يافتگان اين راه را به طور مستقيم طي مي‌کنند و به دين و حجت اضطرار و التزام مي‌يابند حال‌آنکه ديگران سعي دارند تا همين راه را کج بپيمايند.[۲۳]
به طور کلي انسان در زندگي و راهيابي به ايده‌آل آن، يا موفق مي‌شود و يا اشتباه مي‌کند و اين بسته به اختيار و انتخاب خود اوست. آنها که توفيق مي‌يابند يا از ابتدا دين خدا را مي‌يابند و به حجت او دل مي‌سپارند و به راه مي‌افتند و يا تجربه بن‌بست‌ها و رکودها زمينه‌ساز بازگشت آنها مي‌شود و به‌اصطلاح، اضطرار چاره‌ساز مي‌شود و توبه معنا مي‌يابد. اما کساني که اشتباه مي‌کنند خود دو دسته‌اند؛ آنها که راه درست را مي‌دانند و آنها که گمراه شده‌اند. گروه نخست اگر چه حقيقت را شناخته‌ است اما بناي گام‌نهادن در آن را ندارد و لاجرم از پيمودن آن سرباز مي‌زند و در پي راهي است که خود مي‌خواهد و خود مي‌پسندد حال آنکه انحراف راه مستقلي نيست و صحبت تنها بر سر رفتن و نرفتن در مسير ايده‌آل است و کسي که از ايده‌آل زندگي چشم بپوشد جز گمراهي و نابودي سهمي نخواهدبرد.[۲۴] گمراهان نيز اگر چه عناد نداشته باشند، چون از صراط مستقيم دور مانده‌اند به ناچار به رنج و ضرر مي‌افتند. اينچنين است که داستان زندگي آدمي بر اين سه روايت بنا مي‌شود و انسان[۲۵] يا راه سعادت و نعمت را مي‌يابد و در آن حرکت مي‌کند، يا در برابر صراط مستقيم عناد مي‌ورزد و توقف مي‌کند و يا راه را نمي‌يابد و در هزارتوي زندگي گم مي‌شود.[۲۶]
براساس اين مدل کلي مي‌توان انسان‌ها و جوامع را شناسايي کرد و بسته به جهت‌گيري‌شان در برابر نظام هستي در طول تاريخ، آنها را از ديگران متمايز ساخت. براي اين کار نمي‌توان از روش آماري بهره جست چرا که هم محال است و هم نامطلوب. بلکه مي‌بايست خصوصيات اين سه گروه را در افکار، اعتقادات و عملکرد انسان‌ها جستجو کرد تا به نتيجه رسيد. سيري در ميان انديشه‌ها و اعمال ملل و نحل در طول تاريخ ما را به اين نتيجه رهنمون مي‌سازد که مسلمانان و به‌خصوص شيعيان ـ به دليل پايبندي و حفظ اعتقاد به حجت خدا ـ مصداق نعمت‌يافتگان‌اند، يهوديان و فرزندان بني‌اسرائيل به واسطه نپذيرفتن وحي و نافرماني از حجج الهي همان مغضوبين و اهل عناد هستند و مسيحيان بدان جهت که از شناخت درست حقيقت دين و حجت‌خدا بازماندند در زمره گم‌شدگان قرار مي‌گيرند.[۲۷]
اين‌گونه آنها که در برابر دين خدا تسليم هستند و بر ياري حجت او گردآمده‌اند، واقعيت و حقيقت را مي‌فهمند، در دنيا محصور نمي‌مانند و همچون محل‌گذر با زندگي دنيايي برخورد مي‌کنند تا به مقصد برسند و در راه نمانند؛ آنها هم راه يافته‌اند و هم در آن مي‌روند. ظاهربينان و پيمان‌شکنان، در زندگي دنيا مي‌مانند و سعي مي‌کنند آن را به جاي مقصد نهايي زندگي بيارايند و اگر چه مي‌دانند که راه چيست، اما عناد مي‌ورزند و مي‌خواهند راه خود را بروند که اين بي‌ادبي، درنهايت آنها را به کفر مي‌رساند. گم‌شدگان نيز در درک صحيح هستي و زندگي ناکام مي‌مانند و در دام تعارض ميان ماده و معنا و دنيا و آخرت گرفتار مي‌شوند تا با کناره‌گيري از زندگي محکوم به تحمل رنج شوند.

۲-۱. انحصار هدايت در اهل حق
راز اينکه راه نعمت‌يافتگان، مغضوبين و گمراهان از يکديگر جداست، اين است که آدمي به هر ميزان که از فطرت خود که همان خداپرستي[۲۸] و حالت ايده‌آل و کمال انسان است فاصله گيرد، از معنا و هدف زندگي دور مي‌ماند. تمام مطلب اين است که آدمي بفهمد و بپذيرد که مخلوق و مصنوع خداست و بايد محکوم او شود و از او بياموزد تا جايگاه خود را در هستي بيابد و به از خودبيگانگي دچار نشود. آنچه باعث مي‌شود اين جريان شکل نگيرد و انسان راه خود را نيابد و به مقصود نرسد، کبر و غروري است که برخاسته از توهم و ناديده‌گرفتن واقعيات و چشم‌پوشي بر آنهاست. آنچه واقعيت دارد، محکوميت انسان و حاکميت خداست و آنچه حقيقت دارد، خضوع آدمي و تکبر الهي است. برهم‌زدن اين رابطه و سرباززدن از آن، چه از بي‌اهميتي ناشي شود و چه به خاطر عناد باشد، زندگي را به جهنمي تبديل مي‌کند که هر روز آن برخورد و بن‌بست است و در نتيجه ضالين و مغضوبين هر دو مجرم و گمراهند اگر چه با يکديگر نزاع دارند و هر يک ديگري را مقصر مي‌داند.[۲۹] عناد يهود گرچه زمينه‌ساز انحراف نصاري است اما بهانه‌اي نيست تا با تمسک به آن بتوان از دام ضلالت و گمراهي خارج شد و آنها که راه نيافته‌اند تنها در صورتي پذيرفته مي‌شوند که در استضعاف مانده باشند و قاصر باشند وگرنه هر آن که بر فطرت انساني و حاکميت الهي چشم بپوشد گمراه است و مورد غضب خدا.[۳۰]

۲-۲. اهل حق و اهل باطل
با اين اوصاف مي‌توان انسان‌ها را به دو گروه حق و باطل تقسيم کرد؛ آنها که بر مسير درست راه مي‌پيمايند و آنها که راه غلط در پيش گرفته‌اند. اهل حق، جهان و زندگي را کامل مي‌بينند و در نگاه آنها انسان، هستي و مخلوقات، آفريدگار، مدبر و رب، دين، راهنما و منجي همه و همه وجود دارند و تنها انسان است که مي‌بايست جاي خود را در اين عرصه بيابد و با نظام هستي هماهنگ شود. پس آنچه مهم است شناخت خود، نقش خود و سپس هدف خود است تا بتوان حرکت کرد و در جايگاه خود زندگي کرد. حال آنکه اهل باطل با نفي همه اينها و ناديده‌گرفتن نظام موجود، از آنجا که نمي‌توانند جايگاه خود را در اين گستره بيابند، يا به کمتر از خود رضايت مي‌دهند و بر جاي حيوان و آهن مي‌نشينند و يا از حد خود فراتر رفته و خود درصدد خلق و تدبير انسان و جهان و راهنمايي و نجات برمي‌آيند که تنها همين امر براي جهل و خطاي آنها کافي‌است.[۳۱] با عنايت به داستان اسلام، يهود و نصاري، آدمي يا مي‌خواهد بر جايگاه خدايي تکيه زند که محال است و يا از طبيعت تقليد کند که نقش و قدر خود را گم مي‌کند و به پوچي مي‌رسد و يا حجت خدا را الگو بگيرد که از قضا مدل صحيح همين است.[۳۲]
اگر از گمراهان و بازي‌خوردگان بگذريم، شناخت اهل حق و باطل وارد مرحله جديدي مي‌شود و شکلي ديگر به خود مي‌گيرد. در اين گام يهوديان و شيعيان را در دو سوي جبهه حق و باطل مي‌بينيم که هرچند در مقابل يکديگر قرار مي‌گيرند اما به ظاهر بسيار به هم شبيه هستند. برخلاف اکثريت انسان‌ها که گم‌شده‌اند و دچار تناقض هستند، اين دو اقليت به هيچ وجه در ميان هدف و وسيله و ماده و معنا سرگردان نيستند و همه چيز را براي رسيدن به هدف، هماهنگ مي‌دانند و از اين رو اساساً سکولار ـ به معناي واقعي کلمه ـ نيستند و هيچ چيز را جز از زاويه هدف نمي‌نگرند. براي اين دو گروه، دين يک ماجراي معمولي مربوط به ايام مقدس نيست بلکه دين در نظر آنها بر تمامي ارکان زندگي سايه گسترانده و حتي به ريزترين جزييات هم وارد گشته و تمامي فعاليت‌ها و روابط آنها را تحت تاثير قرار داده و تنظيم مي‌کند. با اين وجود، اين اشتباه است که بدون درنظرگرفتن عوالم و مقاصد، دو چيز را با يکديگر مقايسه کنيم و حکم به مشابهت آنها دهيم. ويژگي‌هايي همچون تمام و کمال‌انگاري دين و مذهب، نگاه و عمل تشکيلاتي و سازماني، اتکا بر آموزش و تربيت، جهان‌نگري و جهان‌شمولي که همگي حکم وسيله را دارند، از جمله مهم‌ترين شباهت‌هاي اعتقادي و رفتاري يهود و شيعه است اما آنچه اين دو را از يکديگر متمايز مي‌سازد، تفاوت در اهداف و غايات است؛ يکي به ظاهر حيات و زندگي دنيايي نظر دارد و ديگري به باطن آن و روز ديگر دل بسته است. يکي به شهادت و ديگري به غيب نظر دارد. يکي اهل بصر است و مي‌خواهد همه چيز را به چشم ظاهر برگرداند اما ديگري اهل بصيرت است و در جستجوي معنا روان است. در اين ميان، مرگ از آنجا که همه روياها و آرزوي‌هاي دنياي را از بين مي‌برد و آدمي را به سراي ديگر مي‌کشاند، نقطه کليدي تعارض اهل حق و باطل است که حق آن را مي‌پذيرد و مي‌خواهد[۳۳] و باطل در پي راهي براي فرار از آن است.[۳۴] جالب آنکه همين مرگ، مي‌تواند خود معياري براي صدق و کذب ادعا باشد.[۳۵]
اين شباهت حق و باطل، از آنجا ناشي مي‌شود که اساساً باطل تصويري از حق است و تنها نقش شيطان، بدل‌سازي و تصويرسازي است.[۳۶] اين امر به بهترين وجه صورت مي‌پذيرد و عجيب نيست که ميان راه و بي‌راه شباهتي بي‌نظير برقرار باشد و گوساله سامري نيز معبود انسان شود. با اين وجود، باطل چون محدود است و در طرح حق گرفتار شده و نمي‌تواند جز آنچه حق درنظرگرفته ايجادکند، هميشه مقهور است[۳۷] و چون به بدل‌سازي و تصويرسازي از واقعيت و حقيقت مي‌پردازد، در خط دوم جاي دارد. از اين رو مي‌کوشد تا با تقليل و تخفيف اهداف و گسستن حدود و پيمان‌ها مانع رفتن و رسيدن شود. با اين نگاه راه باطل، محدودسازي و تقليل‌دهي است، چه در هدف و غايت زندگي و چه در حدود، حقوق و پيمان‌ها و ميثاق‌هايي که زندگي بر آنها استوار مي‌گردد؛ از روابط توليدي سخن مي‌گويد در حالي که بايد از توليدکننده و ساخت و بافت انسان شروع کند. از طبيعت و هستي مي‌پرسد اما نه به چرايي که به چگونگي و از حق انسان مي‌گويد حال آنکه تکليف و مسئوليت او در برابر هستي‌بخش مقدم است. باطل، دنيا را به جاي آخرت، متافيزيک را به جاي دين و در نهايت، بت، گوساله و انسان را به جاي خدا مي‌خواهد و به آن دعوت مي‌کند.

۲-۳. از زمين تا آسمان
جريان باطل چه در تعيين اهداف و چه در استخدام وسايل، نگاه و کارکردي تقليلي و مجازي دارد. بر اين اساس مي‌توان شاخصه‌هاي اصلي آن را دو چيز دانست؛ نخست، نگاه مادي و غيرمعنايي به زندگي و شؤون گوناگون آن و ديگر ناديده‌گرفتن و برهم‌زدن حدود و مرزها. در اولي ظاهر و ماده اصالت مي‌يابد و زندگي معناي خود را از دست مي‌دهد و در دومي با تبديل واقعيات به مجاز، مرزهاي معرفتي و حقوقي رنگ مي‌بازند و امکان شناخت و عمل از بين مي‌رود. روي ديگر اين سکه، نفي غيب و پيمان‌شکني است؛ نفي غيب و معاد، نفي آرمان و هدف است و مربوط به حوزه نظر، حال‌آنکه پيمان‌شکني و عهدشکني مانع رسيدن به هدف و مربوط به حوزه عمل. نفي غيب به دنياگرايي و اصالت‌بخشي به دنيا مي‌رسد و آدمي را از مرگ و زندگي پس از آن غافل مي‌سازد تا آرمان گم شود و آدمي به تنوع مشغول شود و تمام فکر و عشق‌اش به دنيا محدود گردد که اين خود آغاز انحراف و نيستي است.[۳۸] حال‌آنکه حق، دنيا را نفي نمي‌کند بلکه محدوديت آن را گوشزد مي‌کند و نسبت به غفلت از آخرت هشدار مي‌دهد.[۳۹] آنچه مذموم است زندگي دنيايي و راضي‌شدن به آن است[۴۰] و نه خود دنيا، که خوبي و بدي در رابطه‌ها پديد مي‌آيد نه در ذوات مخلوقات.
باطل با تزيين و زيبا جلوه‌دادن نعمت‌ها و زيورهاي دنيا انسان را به دام تمنيات و آرزوهاي دور و دراز گرفتار مي‌سازد و حقيقت زندگي را به اين سطح تقليل مي‌دهد[۴۱] در حالي که زينت‌هاي ظاهري مايه آرايش زمين است و ابزار آزمايش انسان نه مايه آراستگي او [۴۲] و آنچه زينت انسان است ايمان اوست.[۴۳] بنابراين گرويدگان به زينت زمين تحت ولايت شيطان هستند و گرويدگان به ارزش‌هاي معنوي تحت ولايت رحمان. آنچه مدنظر اهل باطل است طبيعت و تغيير و انقلاب آن است[۴۴] و آنچه اهل حق به احياي آن مي‌پردازند، عقول انساني است که پذيراي دين و ايمان است.[۴۵]
ميان اين ظاهربيني و ماده‌گرايي با مرزشکني و بي‌قانوني ارتباط نزديک و مستقيمي برقرار است. آنچه باعث مي‌شود حدود و مرزها باقي بمانند و پاس داشته شوند، حضور و معنايي است که در پس آنها در جريان است و با نفي آن ديگر دليلي براي برقرارماندن حدود و حقوق باقي نمي‌ماند. آموزه‌هاي ديني در اولين گام با تکيه بر غيب و ايمان به آن، به کشف و تبيين معنا و هدف زندگي مي‌پردازند و سپس با نشان‌دادن محدوديت‌ها و حقوقي که اين حدود به وجود مي‌آورند، سعي در رساندن انسان از واقعيت زندگي به حقيقت آن دارند.[۴۶] چه در اين تقابل ميان حق و باطل، اساسي‌ترين راهبرد اهل حق و قبله‌داران آن پس از دعوت به غيب و معنا، روشن‌ساختن حدود و تفاوت‌هاست تا مواضع تحريف آشکار گردد و راه از بي‌راه شناسانده شود.
با اين اوصاف رد پاي اين دو شاخصه اصلي باطل را مي‌توان در حوزه‌هاي مختلف حيات انساني مشاهده کرد که البته ميراث يهودي و غربي از ابتدا تاکنون دربردارنده مجموعه‌اي کامل از اين ردپاهاست. نگاه مادي به معرفت‌شناسي، تفکر، انسان، جامعه، تاريخ، زمان، خانواده، هويت و حتي دين و مذهب و به طور کلي نقش انسان باعث شده است تا مفاهيمي چون حس‌گرايي و پوزيتيويسم، فلسفه، داروينيسم، سوسياليسم و مارکسيزم، پيشرفت،[۴۷] فردگرايي و زندگي اشتراکي، نژادپرستي و ناسيوناليسم و نيز اومانيسم و دين انسان‌گرا [۴۸] پا به عرصه وجود گذارند تا نمايان‌گر تلاش آدمي براي احاطه بر تمام هستي و حيات و غصب مقام الوهيت باشند.
اينچنين نگاه‌هاي مادي و محدود به انسان، جامعه و هستي زمينه‌ساز رخت‌بربستن حدود و مرزهاي واقعي زندگي و بروز پديده‌هايي‌است که در رأس آنها ليبراليزم و اباحه‌گري وجود دارد. ناديده‌گرفتن مرزها چه در حوزه حقيقت و چه در حوزه عدالت، ارمغاني است که جريان باطل در واپسين دوران حيات خود عرضه نموده است.[۴۹]

۳. تاریخ
تاريخ عبارت است از زندگي انسان در بستر زمان اما آنچه تا به اکنون در جريان تاريخ‌نگاري مرسوم بوده است نه همه تاريخ که تنها بخش کوچکي از آن به شمار مي‌رود. تاريخ زندگي انسان را مي‌بايست با توجه به گستره زندگي در فرد، جامعه و جهان و براساس جهت‌گيري انسان دربرابر نظام هستي مطالعه کرد و نه اينکه تنها به رابطه ارباب و رعيت و برده و آزاده توجه داشت و فقط به حکايت پادشاهان و سلسله‌ها پرداخت. با اين نگاه، تاريخ حقيقي زندگي انسان که تمام روابط و پيوندهاي او را دربربگيرد، تاريخ دين است که از يک سو ناظر به همه لايه‌هاي زندگي است و از سوي ديگر جهت‌گيري انسان‌ها را در برابر نظام زندگي به تصوير مي‌کشد.
در اين نگاه، تاريخ از نقطه‌اي آغاز شده است و با گذر از دوره‌هاي مختلف، به سوي فرجامي مشخص در حرکت است که البته ادوار اين تاريخ نه براساس ساليان حکومت امپراطوري‌ها و سلسله‌ها که بر پايه ادوار ظهور و بعثت انبياء و حجت‌هاي الهي تعريف مي‌شود. بعثت هر پيامبر، انقلابي در تاريخ است تا جريان زندگي را پس از انحرافات و اعوجاجاتي که به واسطه اختيار و سوء‌انتخاب آدمي در هر عصر به خود ديده است، به شکل ايده‌آل آن بازگرداند. آنچه به عنوان نخ تسبيح، دعوت‌هاي مکرر انبياء را به هم پيوند مي‌دهد، دعوت به عبوديت و بازگشت به بهشت ابتدايي است که تاريخ انساني در آغاز خود آن را تجربه کرده است. در هر انقلاب، مرحله جديدي از تاريخ تأسيس مي‌گردد و طي آن عالمي مي‌رود و عالم ديگري جاي آن را مي‌گيرد و به عبارتي آنچه در هر انقلاب رخ مي‌دهد تغيير اساس و بنيان زندگي است. در هر انقلاب، احساس و شناختي جديد نسبت به انسان، جهان و خدا ايجاد مي‌شود و اين شناخت و احساس در همه شؤون مختلف زندگي از فلسفه و هنر گرفته تا حکومت و سياست و علم وارد مي‌شود و تحولاتي را به وجود مي‌آورد و اين احساس همگاني و جهاني مي‌شود تا آنکه اين مرحله نيز مسخ شود و انقلابي ديگر پديد آيد. اين در حالي است که تاريخ براساس اراده خالق و مدبر هستي به سمت هدف معين خود پيش مي‌رود و از دوري بودن برکنار مي‌ماند. براين اساس مي‌توان از تاريخ حق و تاريخ باطل و ادوار هر يک سخن گفت و تحولات اين دو را از ابتدا تا به اکنون ترسيم کرد.
تاريخ اهل حق را مي‌بايست تاريخ حجت‌هاي الهي دانست چرا که در هر يک از رابطه‌هاي انسان با خود، ديگران، طبيعت و خدا، نقش اساسي از آن حجت الهي است و اين اوست که محور زندگي هستي و مورد توجه اهل‌حق است. تاريخ انساني در ابتداي خود، نمونه کامل و مدل ايده‌آل زندگي را بر محور عبوديت تجربه کرده است[۵۰] و پس از آن، اهل حق همواره معتقد و ملازم حجت زنده خدا بوده‌اند تا از اين طريق حضور الهي و هدف زندگي در بطن آن جريان و استمرار داشته باشد و زمينه‌ساز بازگشت به همان فطرت ابتدايي و نهايي انسان باشد. با اين نگاه تاريخ اهل حق از آدم و حجت نخستين آغاز مي‌شود و تا زمانه حجت ديگر خدا، نوح عليه‌السلام، اولين مرحله خود را سپري مي‌کند. در مرحله بعد و پس از خلقت مجدد، انسان و نسل او در زمين پراکنده مي‌شود و اقوام و ملل مختلف شکل مي‌گيرند.
با ظهور و بعثت نياي پيامبران، ابراهيم خليل‌الله، تاريخ وارد مرحله جديدي مي‌شود و امامت و رهبري مطرح مي‌گردد. آنچه تا قبل از اين انقلاب جريان داشت، دعوت مستمر به فطرت و يگانه‌پرستي است که پس از آن اراده الهي چنين شکل مي‌گيرد که از ميان انسان‌ها، عده‌اي برگزيده شوند و به عنوان نمونه و الگوي مردمان شناخته شوند. با اين نگاه، راز برگزيده‌شدن فرزندان اسرائيل، ارائه نمونه و اتمام حجت بر جهانيان است که اين امر با پيماني ميان خدا و آنها کامل مي‌گردد تا تاريخ انسان، از اين مرحله تا پايان ماموريت بني‌اسرائيل، داستان عهدي باشد که خداوند با قوم برگزيده خود مي‌بندد. اين مرحله از خانه ابراهيم آغاز مي‌شود و از مسير اسحاق و يعقوب و فرزندان او عبور مي‌کند تا آنکه بني‌اسرائيل وارد مصر مي‌شوند و در آنجا پس از عمري به استضعاف و استخفاف فرعون کشانده مي‌شوند.
صبر و استقامت فرزندان يعقوب، ظهور منجي و رهايي از مصر را به دنبال دارد اما به واسطه نافرماني و پيمان‌شکني از موسي، قوم اسرائيل به سرگرداني و گمراهي مبتلا مي‌گردد تا آنکه بعدها فرزندان آنها به سرزمين وعده‌داده شده مي‌رسند و دوران حاکميت‌شان فرامي‌رسد. پس از سليمان و فرمانروايي بي‌مثالش، دوباره شيرازه قوم از هم‌ مي‌پاشد و پيامبر‌کشي و مصائب بني‌اسرائيل آغاز مي‌شود تا اينکه در نهايت با بعثت عيسي مسيح، مأموريت اين قوم پايان مي‌يابد و اين مرحله از تاريخ سپري مي‌شود تا اراده الهي، استمرار تاريخ را به نسل اسماعيل و پيامبر آخرالزمان بسپارد.
در اين مرحله است که نياز انسان به نقشه و هدف در کامل‌ترين و گسترده‌ترين شکل خود تکميل مي‌گردد و از آن پس راهنمايي و راهبري آغاز مي‌شود. در دوران امامت اگر چه اراده الهي شکلي پررنگ‌تر به خود مي‌گيرد و حجت‌هاي خدا حضوري بي‌سابقه در ظاهر تاريخ از خود به جاي مي‌گذارند اما اين روند با استقبال شايسته انسان‌ها توأم نمي‌شود و طبيعتاً دوران غيبت آغاز مي‌گردد تا راهبري و امامت شکل ديگري به خود بگيرد و تا امروز چنين وضعي ادامه دارد.
شکل ايده‌آل زندگي انساني و سرمنزل و مقصود تاريخ اهل حق، ايجاد حاکميتي است بر محور حجت‌خدا که هرچند در مقياس ضعيف و کوچک در ابتداي تاريخ تجربه شد اما کمال و تماميت خود را در انتهاي آن مي‌يابد و آغازگر دوران زندگي حقيقي انسان‌ها مي‌شود. چنين جامعه آرماني که در آن همه روابط انسان با خود، خدا، طبيعت و ديگر انسان‌ها برپايه خداپرستي و برمحور حجت‌خدا شکل مي‌گيرد، پيوندي است ميان معنويت و عدالت که زمينه‌ساز توحيد مي‌گردد.[۵۱]
چنين حکومتي در گستره هستي، براي رهايي مستضعفان و برداشتن اغلال از دوش آنها و حرکت در صراط مستقيم زندگي است و وفور نعمت و آباداني زمين، ثمره عبوديت و تقوي است که به گواه قرآن هرگاه انسان‌ها در مسير هدف هستي گام بردارند، زمين و آسمان بر آنها مي‌بارد و در خدمت آنان در مي‌آيد.[۵۲] محور اين آرمان موعودي است که پايان‌بخش سلسله انبيا و حجت‌هاي الهي است و جامعه و وضع مطلوب تنها به دست او محقق مي‌گردد. در چنين حکومتي و در پي چنين انقلابي نگرش و رفتار انسان نسبت به خود، همنوعان و هستي متحول مي‌شود تا انسان آن‌گونه زندگي کند که بايد و جهان آن‌گونه باشد که بايد. اين وضع برآورده‌کننده شکل مطلوب زندگي انسان و جهان است که برطبق آن همه موجودات زمين و آسمان مسخر انسان مي‌گردند و انسان راه خداپرستي را در پيش مي‌گيرد و به برتر از خود روي مي‌آورد. روزگار مهدي عليه‌السلام هنگامه بازگشت به وضع ايده‌آل زندگي است که خداوند، انسان و جهان را مطابق آن و بر سبيل آن آفريد. در چنين وضعي، صالحان تاريخ، زمين را به ارث مي‌برند[۵۳] و آنها که با نظام هستي هماهنگ بوده‌اند به پايان نيک خود مي‌رسند.[۵۴]

۳-۱. مراحل تاريخ باطل
تاريخ باطل چيزي نيست جز تصويري از تاريخ حق البته آنگونه که خود مي‌پسندد. محدوديت باطل در طرح حق نه تنها در انديشه و نظر که در عمل نيز جريان دارد و تاريخ باطل همه تلاش‌هاي آدمي براي فرار از حاکميت خدا و سرگزاردن به بي‌راهه‌هايي جز راه درست زندگي است. آنچه حق و باطل را از يکديگر جدا مي‌کند، انتخاب راه و روش زندگي و حيات است و بر همين اساس، حق صراط مستقيم را برمي‌گزيند و باطل از آن چشم مي‌پوشد. براين اساس هر اندازه که تاريخ حق به سمت زندگي و حيات و وضع مطلوب آن پيش مي‌رود، تاريخ باطل را مراحل حرکت به سمت نيستي و نابودي شکل مي‌دهد. برهمين منوال از همان ابتدا که ابليس در واقع از عبوديت و اطاعت امر خداوند و نه سجده بر آدم سرباز مي‌زند، تاريخ عصيان آغاز مي‌گردد و در همان مرحله تکليف پايان آن نيز روشن مي‌گردد و مهلت باطل معين مي‌گردد.[۵۵] با جريان يافتن تاريخ، به موازات دعوت انبياء به يکتاپرستي، اهل باطل و طلايه‌داران آن‌ها، خداياني از جنس سنگ و گل و چوب و ماه و ستاره و درخت و پادشاه مي‌سازند و فطرت مردمان را به کژراهه مي‌کشانند که اخبار و احاديث به جاي مانده از اديان خاموش و تمدن‌هاي مصر و يونان و بين‌النهرين، دريايي از اين‌ها را دربردارد که البته هنرنمايي ابراهيم خط بطلاني بود بر همه اين‌ها.
مرحله ديگر تاريخ باطل همچون گذشته در کنار اهل حق سپري مي‌شود و همراه جريان توحيد که به اجتماع و رهبري رسيده و معنويت و عدالت را در جامعه و در نسل‌ها مي‌خواهد،[۵۶] ادامه مي‌يابد و به ظهور و شکل‌گيري يهود منتهي شود. در فاصله ابراهيم تا عيسي که يهوديت دوران کلاسيک خود را کامل مي‌کند و پشت سر مي‌گزارد، تمام شالوده‌ها و بنيان‌هاي اعتقادي و فکري باطل پايه‌ريزي مي‌شود و در کنار جريان وحي و نبوت که مي‌کوشد قوم اسرائيل را براي برعهده‌گرفتن مأموريت الهي آماده سازد، هسته انحرافي يهوديان درصدد است تا راه ديگري بجويد و سير ديگري را بپيمايد. اين فرآيند پس از رهايي از مصر با الهه‌پرستي‌ها و نافرماني‌ها آغاز مي‌شود و تا بهانه‌گيري‌ها و سرگرداني‌ها ادامه مي‌يابد.
آنچه به عنوان بهانه‌هاي بني‌اسرائيلي معروف شده است، نه تنها براي فهم بهتر وظيفه و تکليف نيست که تلاش‌هايي براي فرار از اطاعت و تعهد، در مقابل پيمان‌هاي الهي و انجام وظايف است و زيربار حق نرفتن و عنادورزيدن را به دنبال دارد که اين روند پرسش‌گري بي‌حدوحصر در الهيات، تا به اکنون نيز ادامه دارد و انبوه گزاره‌هايي که در حوزه کلام يهودي و مسيحي از گذشته تا حال مطرح شده‌اند، خاست‌گاه و کارکردي جز اين ندارند.
در ادامه نوبت به فتح سرزمين وعده داده شده توسط قوم برگزيده خدا مي‌رسد که اين اراده الهي در نگاه باطل شکلي ديگر مي‌يابد. مشکل باطل آن است که نعمت‌ها، پاداش‌ها و داده‌ها را ملاک برتري مي‌داند و نمي‌خواهد راز برگزيدگي و دعوت به سوي سرزمين مقدس را درک کند. از اين‌رو مسئله طور ديگري طرح مي‌شود و برگزيدگي قوم اسرائيل را به نژاد بازمي‌گرداند و سرزمين مقدس و فتح آن را حق خود و نه از باب تکليف مي‌شمارد. اين‌چنين است که به هنگامه دعوت به مبارزه و نبرد براي پيروزي بر اقوام مشرک ساکن در ارض موعود، نشستن را به رفتن ترجيح مي‌دهد و مرز ميان اراده الهي و تکليف انساني را از بين مي‌برد. آنچه وظيفه انسان است چيزي است و خواست و اراده خداوند چيز ديگر بنابراين واگذاري کار به خداوند و شانه از زيربار مسئوليت خالي کردن و پيمان‌ها را رها ساختن وضعيت محتملي است که جز از باطل و اهل آن برنمي‌آيد.
گذشته از آن، تحريف آرمان سرزمين مقدس و ترسيم آن در قالب سرزميني با شير و شراب و با حاکميتي يهودي، زمينه‌اي براي طرح و گسترش يوتوپيانيسم در تاريخ انديشه غرب فراهم آورد که ورود يهوديان به هلند و سپس به انگلستان و نيز غصب قاره آمريکا نمونه‌هاي عملي اين آرمان تحريف شده به شمار مي‌رود. مدينه فاضله و يوتوپيا،[۵۷] آرماني زميني است که در نهايت تاريخ قراردارد و اساساً مفهوم پيشرفت و تکامل در آن نهفته است و همچنين خاصيت جزيره‌اي بودن آن را از ديگران و دشمنانش حفظ مي‌کند؛ چنين ترسيمي هرچند با ظهور مسيحيت رنگي آسماني‌ به خود گرفت اما ريشه‌اي عميق در تاريخ يهود دارد. يهود، آرمان‌شهر و سرزمين و زمانه موعودش را همگي در جهت سيطره و حاکميت خود بر هستي مي‌داند و حتي موعودش با آنکه ميراثي الهي و آسماني دارد، وظيفه‌اش تحقق اين سلطنت براي يهود، در سراسر زمين و بر همه انسان‌ها و طبيعت است.
با ورود بني‌اسرائيل به اورشليم و ايجاد حاکميت سليمان که به عنوان دستاورد جريان حق و بر محور پيامبر خدا بنا شده بود، بر طمع هسته انحرافي بني‌اسرائيل افزوده شد تا با مرگ سليمان مملکت بني‌اسرائيل دو تکه شود و سبط يهودا ديگر اسباط بني‌اسرائيل را گم کند و وارث تمام ميراث آنها ـ از دين و خدا گرفته تا حکومت و سرزمين ـ شود و از اين پس تاريخ نام يهوديان را به جاي بني‌اسرائيل بشناسد و استعمال کند. هسته انحرافي بني‌اسرائيل که در اين مرحله فرصت يافته بودند، بر اوضاع مسلط شدند تا آنکه دوران انحطاط آغاز شد و مصائب و سختي‌ها به پيشگويي انبياء سلف مبني بر ظهور پادشاه نجات‌بخش قوم اسرائيل شکل جدي‌تري بخشيد و زمينه را براي انتظاري همگاني آماده ساخت. اگر چه يهوديان با مسيح موعود، چنان کردند که با انبياء پيشين کرده بودند اما ظهور عيسي مسيح و عروج و نه مرگ او، پاياني بود بر يکي از مهم‌ترين مراحل تاريخ باطل.
اين مرحله از تاريخ يهود، هر دو شاخصه باطل ـ مادي‌گرايي و پيمان‌شکني ـ را به آشکارترين حالت ممکن به نمايش گذاشت تا ميراثي باشد براي آيندگاني که به گذشته پدران خود، راضي و خشنود هستند. کل نظام ديني يهود از ابتدا تا اين مرحله، چيزي نبود جز قراردادي ميان خدا و قوم منتخب او، با تمام پيامدها و وظايف هر قرارداد ديگر، که بر دو محور اساسي استوار شده بود: پرستش خداي يکتا و نفي شرک و طاغوت و برعهده‌گرفتن ماموريت الهي براي استقرار و توسعه توحيد و يکتاپرستي در هستي. کارنامه يهوديان در اين رابطه نااميدکننده بود، چه آنها از هيچ فرصتي براي دست‌اندازي به اعتقادات مشرکانه و الهه‌پرستي فروگزار نکردند و از سوي ديگر تا آنجا که در توان داشتند، پيمان‌هاي الهي را که در قالب بعثت پيامبران و حجت‌هاي خدا متجلي مي‌شدند، شکستند و از ميان ‌بردند.[۵۸] ديانت يهودي ـ که البته مشکل بتوان ميان آن و فرهنگ، نژاد و تاريخ قوم يهود تمايز قايل شد ـ در قديمي‌ترين شکل خود غير از جهان‌بيني زميني و مادي هيچ چيز ديگري نمي‌شناسد و مطابق با آن حتي کيفر و پاداش خداوند در همين دنيا محقق خواهدشد و اصلاً ردپايي از آخرت و جهان ديگر در اعتقادات و عملکرد آنها وجود ندارد.

۳-۲. تولد مسيحيت
باطل براي ادامه حيات خود و استمرار حضورش در تاريخ، محتاج برهم‌زدن مرزهاست تا اين‌گونه خود را در پشت نقاب نام‌ها و صور گوناگون حفظ کند و پيش رود. اين انطباق‌پذيري نه با حق که با شرايط و وضع پيش‌آمده، صورت مي‌گيرد و از آنجا که باطل راهي جز بي‌راهه ندارد و نمي‌تواند حاکميت خداوند را بپذيرد و به نظام هستي تن در دهد، بي‌راه‌هاي ديگر برمي‌گزيند تا در شرايط جديد امکان ادامه حيات بيابد و اين خود مستلزم چشم‌پوشي بر حدود و اعتقادات است. با اين تفسير، ثبات و صداقت براي باطل بي‌معناست و آنچه مهم است، رسيدن به هدف است که در اين راه استخدام هر وسيله‌اي مشروع مي‌گردد اگر چه اين وسيله نفي خود و به ظاهر دشمن‌تراشي باشد. بدين‌ترتيب تاريخ باطل شاهد مواقفي است که اهل آن با جعل بي‌راهه‌ها و از ميان برداشتن فاصله‌ها، به‌اصطلاح لايه‌اي ديگر تشکيل داده‌اند که در آن ديگر اثري از شکل و شمايل سنتي باطل به چشم نمي‌آيد و حتي گاهي متضاد به نظر مي‌رسد. با اين نگاه در لايه اول همان معتقدان و راست‌کيشان حضور دارند که هدف مادي و زميني خود را به همان شکل سنتي ادامه مي‌دهند و در مقابل در لايه دوم که حلقه‌اي وسيع‌تر و گسترده‌تر را شامل مي‌شود، آداب و مرزها درهم‌مي‌ريزد و به‌اصطلاح تساهل رخ مي‌دهد که در چنين وضعي حتي آرمان‌هاي آسماني و معنوي نيز زمين‌گير مي‌شوند و در ظرفي مادي فهم و درک مي‌شوند و در نهايت به گمراهي مي‌رسانند. کارکرد اين تساهل از طرف لايه اول، بهره‌گيري از توانمندي سايرين و غيرخودي‌ها در جهت نيل به اهداف خود است تا بتوان در جبهه‌اي جديد‌تر و وسيع‌تر به نبرد پرداخت و ادامه يافت. آنچه در اين بين روي مي‌دهد تحريف است که طي آن جماعت وسيعي از گمراهان به استضعاف و استخفاف فکري و عملي مبتلا مي‌شوند. چنين مدلي را به کامل‌ترين شکل آن در جريان پيدايش آيين مسيحيت مي‌توان ديد که البته بعدها در جريان رنسانس و سپس صهيونيزم مسيحي تکرار مي‌شود. آنچه امروزه به عنوان مسيحيت مطرح است، در واقع سنتزي از فرهنگ و ميراث يهود و يونان است. چه قديس پولس ـ موسوم به مؤسس دوم مسيحيت ـ روحاني يهودي بود که فلسفه و انديشه يونان را آموخته بود و براساس همين دو جريان نيز الهيات خاص خود مبني بر انسان‌خدايي و الوهيت مسيح را پايه‌ريزي کرد و با سفرهاي متعدد به گسترش و بسط آن کمر بست تا امروز خيل عظيمي از انسان‌ها که خود را مسيحي مي‌دانند به واقع مقلد پولس و معتقد به الهيات دست‌ساز او باشند و نه آموزه‌هاي عيسي مسيح. او به شيوه‌اي مشکوک توانست پيام واقعي مسيح را چه با دستبرد معرفتي و چه با به‌مخالفت‌برخاستن در مقابل جانشين برحق او تحريف کند. در اين رويداد، جريان باطل توانست ميراث مشرکانه الهه‌پرستي مصر و بين‌النهرين و اسطوره‌هاي کهن اقوام و ملل مشرک را با جريان غالب موجود در يونان و روم ترکيب کند و براساس آن تصويري از آرمان‌هاي يهودي بيافريند که اگرچه در ظاهر فرسنگ‌ها با آن فاصله دارد و گويي در تقابل با آن است اما کارکردي جز مقابله با جريان حق نداشته باشد. چنين رويکردي، مرحله ديگر تاريخ باطل را از آغاز مسيحيت تا عصر نوزايي و در تمام عرصه‌هاي زندگي قرون‌وسطايي، رقم زد تا مسيحيان براي اولين بار قرباني تحريف يهود شوند و از حقيقت دور بمانند و خدايي را بپرستند که انسان خود به وجود آورده است.
در مرحله بعد از تاريخ باطل، انقلابي رخ داد که طي آن باطل فرصت يافت تا همه آنچه از عصيان و نافرماني نسبت به خدا در خود جمع کرده بود را به يکباره بيرون بريزد و به تمام شؤون زندگي تسري دهد. اين واقعه اگرچه در ظاهر با جنبش‌ها و حرکت‌هايي در علم و سياست آغاز شد اما در حقيقت جان‌مايه آن را نهضت اصلاحات ديني و حرکتي که لوتر انجام داد، شکل مي‌دهد. آنچه در پروتستانتيزم انجام گرفت، احياي فرهنگ و انديشه يهودي بود که از طريق اعتباريافتن عهدعتيق و قوانين يهودي همچون حليت ربا صورت پذيرفت. در واقع خودبنيادي و استکبار باطل در رنسانس به اوج خود رسيد تا از طريق نگاه جديد به انسان و جهان و خدا که در قالب الهيات جديد مطرح شد، تمام عرصه‌هاي زندگي بشري از فلسفه گرفته تا علوم طبيعي و هنر تحول يابند و به اصطلاح مدرن شوند. پيدايش قارچ‌گونه فرقه‌هاي پروتستاني رفته‌رفته به بسط و پايه‌ريزي بنيادهاي دنياي مدرن از جمله سرمايه‌داري انجاميد و از آن پس، هر از چندگاهي مکتبي اختراع مي‌شد تا حاکميت انسان را بر هستي و زندگي مقدر سازد و راهي براي رفتن پيشنهاد دهد. با اين وصف همه جرياناتي که در بستر رنسانس فرصت ظهور و بروز يافتند، همگي محصول يک انقلاب بودند و چيزي جداي از آن نداشتند بلکه تنها شورش‌ها و اصلاحاتي بودند در مسير تحقق آرمان‌شهر اومانيسم و بهشت زميني که آدمي آن را به جاي جهان غيب و سراي ديگر برگزيده بود و در مقابل آن علم کرده بود. در اين ميان دو انديشه و نگاه سربرآوردند که به دليل گستره و ربشه‌داري، گوي سبقت را از ساير مکاتب ربودند و به عنوان دو دستاورد و شاخصه‌ اصلي تمدن باطل مطرح شدند؛ نخستين آنها مارکسيزم است که نگاهي مادي به انسان، جهان و تاريخ داشت و با نفي هرگونه دين، معنويت و معنا همراه است تا مصداق کامل اولين شاخصه باطل که همان مادي‌گرايي و غيب‌انکاري است، باشد. انديشه مارکسيزم، تقليل در هدف و معناي زندگي را به وجود آورد و ايده‌آلي از زندگي ترسيم کرد که در نهايت به جامعه ماشيني و تعارض ميان کارگر و سرمايه‌دار محدود شد هرچند نظام‌مندي و قانون‌مداري را در دل خود حفظ کرد.
در طرف مقابل ليبراليزم سر بر داشت تا حدود، قيود و مرزهاي زندگي را در همه حوزه‌هاي فرهنگ، سياست و اقتصاد از ميان بردارد و هيچ آرمان، هدف و عقيده‌اي حتي فرصت بروز و اثبات نيابد. ليبراليزم، با نماد زن برهنه اسلحه‌به‌دست که خشونت و شهوت را توأمان دارد، مساوي است با تجاوز از حدود و ناديده‌گرفتن نظام‌ها و مرزها تا مطابق با آن جامعه‌اي جنگل‌وار شکل بگيرد که در آن هيچ حدومرز حيواني نيز رعايت نشود و هر کس آن کند که مي‌خواهد. ليبراليزم حتي پا را از مارکسيزم هم فراتر نهاد و با کفر بر حدود و قيود ـ که برپايه آنها مي‌توان به بحث پرداخت و به نتيجه رسيد ـ نه تنها راه غلط را در پيش گرفت که اساساً منکر راه شد و هر هدفي را براي زندگي بي‌معنا ساخت و هر آرمان‌شهري را ناکجاآباد خواند تا در نهايت به نسبي‌گرايي حقيقت و رنگ‌باختن عدالت و در نتيجه پوچ‌گرايي رسيد.
جهان امروز جهنمي است که در آن هرج‌ومرج و بحران و جنگ و شورش و آشفتگي و تناقض اصالت يافته و عاري از هرگونه معنويت و عدالت است. امروزه اصالت با ناسوت و انسان و دنيا است و حتي دين و خدا تابع اين اصالت قرارگرفته تا بيشتر بتوان به دنيا و انسان سود رساند و اين‌چنين تاريخ باطل به هر سه معناي تمام شدن ـ مصرف‌شدن، به‌کمال‌رسيدن و نيست‌شدن ـ تمام شده است و بايد چشم به افق ديگري دوخت تا حق بيايد و باطل نابود گردد.[۵۹]
نيست‌انگاري باطل، با يهود و يونان آغاز شد اما خودبنياد نبود و مفهوم پرستش در آن حضور داشت اما در رنسانس انسان به جاي خدا نشست و نيست‌انگاري خودبنياد شد. به عبارت ديگر در يهود و يونان قديم، جهان و نظم کيهاني و در قرون وسطي، دين و سازمان ديني منحرف و در دوران مدرن، انسان دائر مدار است. اين تکبر و خودبنيادي وقتي به انتها برسد، زمان به آخر مي‌رسد و آخرالزمان مي‌شود تا آن‌که ظلم مملوء، زمينه‌‌ساز ظهور عدل گردد.

۴. آغازی بر يک پايان
باطل در هر برهه از زمان که حيات خود را در خطر مي‌ديد، دست به فريب مي‌برد و مردمان را به گمراهي مي‌کشاند. يهوديان به هنگام بعثت مسيح، نخستين فريب بزرگ مسيحيان را جامه عمل پوشاندند و با قراردادن انسان در برابر خدا و به دست‌دادن تصوري مادي از خدا، آب را از چشمه بر رهپويان حقيقت بستند. اين حادثه دوباره و در جريان رنسانس به وقوع پيوست و يهود از راه نهضت اصلاح ديني بار ديگر به فريب مسيحيان پرداخت و راه را براي توسعه و کمال خود هموار کرد تا تقابل تاريخي ميان انسان و خدا در انديشه يهود به نفع انسان خاتمه يابد و عصيان در برابر اراده الهي جنبه همگاني و فراگير پيدا کند. اکنون نيز که تمدن باطل به انتهاي خود رسيده است و نشانه‌هاي پايان آن آشکار شده است، بار ديگر يهوديان صهيونيست دست‌به‌کار شده‌اند و براي سومين بار درصدد فريب مسيحيان برآمده‌اند تا تحت لواي صهيونيزم مسيحي، ائتلافي يکپارچه عليه جبهه حق شکل گيرد و نبرد پاياني تاريخ به سود آنان خاتمه پذيرد.[۶۰]
آنچه در درون جنبش صهيونيزم مسيحي مطرح است، نه کمک به يهوديان براي ساخت معبد سليمان در اورشليم و نه زمينه‌سازي براي بازگشت دوباره مسيح است بلکه هرچه پيش مي‌رويم ماهيت حقيقي آن روشن‌تر مي‌گردد. صهيونيزم مسيحي آخرين تلاش باطل براي مقابله با جريان حق است که در اين راه از هيچ نيرو و امکاني ـ از کليسا و معبد گرفته تا رسانه و سينما ـ دريغ نمي‌کند تا آنجا که دست به اسلحه برده و در هيئت مبارزه با تروريسم و استقرار دموکراسي، به لشگرکشي نيز پرداخته است. يهوديان موردغضب خدا، از آنجا که نيک دريافته‌اند ظهور حق نابودي و نيستي آنها را در پي ‌خواهدداشت، آخرين امکانات و توان خود را بسيج کرده‌اند و به‌نظرنمي‌رسد که خيال بازگشت و توبه داشته باشند اما در اين‌ ميان آنها که طالب حقيقت‌اند و در گمراهي به سرمي‌برند، مي‌بايست نجات را خارج از تاريخ و تمدن باطل جستجو کنند و آن‌گونه که انسان نخستين از طريق کلمات توبه کرد، مسير توبه را به واسطه کلمه و حجت زنده خدا درپيش‌گيرند. چنين راهي، مدل ايده‌آل زندگي است که آدمي را از مسير معنويت و عدالت به توحيد مي‌رساند و از بي‌راهه‌هاي عدالت منهاي معنويت (مارکسيزم) و معنويت منهاي عدالت (ليبراليزم) در امان است.
زير بار حاکميت الهي نرفتن، در نهايت به انکار خدا مي‌رسد و ادعاي خدايي را در پي دارد؛ يهود که خود روزگاري در بند فرعون بود، با نافرماني و عهدشکني و زير بار عبوديت حق نرفتن، اکنون خود داعيه ربوبيت دارد و فرعون‌وار ملت‌ها را به استضعاف و استخفاف مي‌کشاند اما موساي موعود مي‌آيد تا مستضعفان منت يابند و وارث زمين گردند.[۶۱]
شيطان و اهل باطل همچون کودکان عصيانگر، در پي برهم‌زدن وضع موجود و ايده‌آل هستي هستند که توسط خداوند برقرار شده است[۶۲] و در مقابل، اهل حق، در حفظ حالت ايده‌آل و فطرت و خلقت الهي مي‌کوشند و آنجا که باطل سيطره مي‌يابد، مؤمنين درصدد برهم‌زدن حکومت طاغوت و باطل‌ برمي‌آيند. در اين حالت نيز هدف و ‌الگو وجود دارد چرا که آفريدگار انسان و جهان، هم انسان و هم تاريخ او را با فصلي زرين آغاز کرده است. چه انسان در بدو تولد بر فطرت متولد مي‌شود و تاريخ انسان نيز از بهشت عبوديت، هستي مي‌گيرد.
براين اساس مؤمنين اگر مي‌خواهند نظمي را برهم زنند و عصياني داشته باشند، اين عصيان معطوف به انقلاب و بازگشت به وضع اوليه ايده‌آل است که وجود داشته و توسط انسان و فساد و ظلم او برهم زده شده[۶۳] و اينچنين تمناي ظهور مهدي عليه‌السلام، ميل بازگشت به همان بهشت ايده‌آل ابتدايي است که جوهره آن عبوديت حق است؛ عبوديتي که هدف خلقت است[۶۴] و چرخ زندگي تنها بر محور آن مي‌چرخد.
در اين صورت، مسئله اهل حق، ياري حجت خدا براي تحقق عبوديت خدا در همه زمين و در ميان همه آدميان است که اين ياري بر پايه عهد و پيمان استوار مي‌شود. آنچه در تاريخ باطل جلوه‌گر شده، پيمان‌شکني است و آنچه از اهل‌حق خواسته‌اند، همدلي در وفا به عهد و پيماني است که با حجت خدا بسته‌اند.[۶۵]

پی‌نوشت‌ها
* این مقاله به سومین همايش بين‌المللي دکترين مهدويت ارائه گردید و به عنوان مقاله برگزیده پذيرفته شد.
۱. وَ الَّذِينَ يَسْعَوْنَ فِي آياتِنا مُعاجِزِينَ أُولئِكَ فِي الْعَذابِ مُحْضَرُونَ (سباء، ۳۸) ـ وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَبَقُوا إِنَّهُمْ لا يُعْجِزُونَ (انفال، ۵۹)
۲. ر.ک: جوادي آملي، تسنيم، ج۱، ص۴۸۸
۳. ما مِنْ دَابه إِلاَّ هُوَ آخِذٌ بِناصِيَتِها إِنَّ رَبِّي عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (هود، ۵۶)
۴. تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الأَْرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ (اسراء، ۴۴) ـ أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الأَْرْضِ وَ الطَّيْرُ صَافَّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبِيحَهُ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَفْعَلُونَ (نور،۴۱)
۵. فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ (روم، ۳۰)
۶. كُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى الْفِطْرَه يَعْنِي الْمَعْرِفَةَ بِأَنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ خَالِقُهُ كَذَلِكَ قَوْلُهُ وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ (کليني، الکافي، ج۲، ص۱۳)
۷. مَا مِنْ مَوْلُودٍ يُولَدُ إِلَّا عَلَى الْفِطْرَه فَأَبَوَاهُ اللَّذَانِ يُهَوِّدَانِهِ وَ يُنَصِّرَانِهِ وَ يُمَجِّسَانِهِ. (صدوق، من‌لايحضره‌الفقيه، ج۲، ص۴۹)
۸. باورمندان به خالق و خلقت، آن را نزديک مي‌دانند و کافران آن را دور مي‌پندارند ؛ إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً وَ نَراهُ قَرِيباً (معارج، ۶و۷)
۹. يا أَيُّهَا الإِْنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ فَأَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ بِيَمِينِهِ فَسَوْفَ يُحاسَبُ حِساباً يَسِيراً وَ يَنْقَلِبُ إِلى أَهْلِهِ مَسْرُوراً وَ أَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ فَسَوْفَ يَدْعُوا ثُبُوراً وَ يَصْلى سَعِيراً (انشقاق، ۶ـ۱۲)
۱۰. أيام الله عز و جل ثلاثة يوم يقوم القائم و يوم الكرة و يوم القيامة (شيخ صدوق، معاني‌الاخبار، ص۳۶۶)
۱۱. قُلْ إِنَّنِي هَدانِي رَبِّي إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ دِيناً قِيَماً (انعام، ۱۶۱)
۱۲. زندگي تا هنگامه فرارسيدن مرگ، ظهور و قيامت، صحنه عمل، انتظار و تکليف است و اين جريان تا هنگام رسيدن به حقيقت ادامه دارد. آنها که بي‌انديشه راه به هدف فکر مي‌کنند و خواهان وصال حقيقت از مجراي غيرطبيعي آنند يا به بن‌بست‌ها مي‌رسند و يا به هلاکت مي‌افتند ؛ يهودياني که خواستار رويت حقيقت شدند، همگي مردند چون چاره‌اي جز اين وجود ندارد و مي‌بايست تاوان ديدار و ملاقات حق را کشيد و مرگ را تجربه کرد تا در ظرفي محدود انتظار وصال نامحدود را نداشت. (ر.ک: بقره، ۵۵ـ۵۶)
۱۳. اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ (فاتحه‌الکتاب، ۶و۷)
۱۴. وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً (نساء، ۶۹)
۱۵. قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ (آل‌عمران، ۳۱) ـ وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَخْشَ اللَّهَ وَ يَتَّقْهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ (نور، ۵۲) ـ قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيْكُمْ ما حُمِّلْتُمْ وَ إِنْ تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ (نور، ۵۴)
۱۶. لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الآْخِرَ (احزاب، ۲۱)
۱۷. فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ (نساء، ۵۴) ـ فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً (نساء، ۶۵) ـ وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (حشر، ۷)
۱۸. بنا يمسك الأرض أن تميد بأهلها و بنا ينزل الغيث و ينشر الرحمة و تخرج بركات الأرض و لو لا ما في الأرض منا لساخت الأرض بأهلها (طبرسي، الاحتجاج، ج۲، ص۳۱۷)
۱۹. الْحُجَّةُ قَبْلَ الْخَلْقِ وَ مَعَ الْخَلْقِ وَ بَعْدَ الْخَلْقِ (کليني، الکافي، ج۱، ص۱۷۷)
۲۰. معاشر الناس أنا صراط الله المستقيم الذي أمركم باتباعه ثم علي من بعدي ثم ولدي من صلبه أئمة يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ (مجلسي، بحارالانوار، ج۳۷، ص۲۱۲)
۲۱. سئلت اباعبدالله (عليه السلام ) عن الصراط فقال:... و هما صراطان: صراط فى الدنيا فى الآخرة، فاءما الصراط فى الدنيا فهو الامام المفترض الطاعة من عرفه فى الدنيا و اقتدى بهداه مر على الصراط الذى هو جسر فى الآخرة و من لم يعرفه فى الدنيا زلت قدمه عن الصراط فى الآخرة فتردى فى نار جهنم (الحويزي، نورالثقلين، ج۱، ص۲۱)
۲۲. مِنْ دُونِ اللَّهِ فَاهْدُوهُمْ إِلى صِراطِ الْجَحِيمِ (صافات، ۲۳)
۲۳. الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ يَبْغُونَها عِوَجاً وَ هُمْ بِالآْخِرَةِ كافِرُونَ (اعراف، ۴۵)
۲۴. فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلالُ (يونس، ۳۲)
۲۵. تنها انسان است که مي‌تواند راه انحراف در پيش گيرد چه اگر موجود مختاري وجود نداشت، صحبت از راه و بي‌راه بي‌معني بود.
۲۶. سألت أبا عبد الله (ع) عن قول الله « غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَا الضَّالِّينَ» قال هم اليهود و النصارى (عياشي، تفسيرالعياشي، ج۱، ص۲۴) ـ المغضوب عليهم و هم اليهود الذين قال الله فيهم هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِكَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللَّهِ مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ وَ غَضِبَ عَلَيْهِ و أن يستعيذوا من طريق الضالين و هم الذين قال الله فيهم قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ غَيْرَ الْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعُوا أَهْواءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَ أَضَلُّوا كَثِيراً وَ ضَلُّوا عَنْ سَواءِ السَّبِيلِ و هم النصارى (مجلسي، بحارالأنوار، ج۲۵، ص۲۷۴)

۲۷. از آنجا که مسئله از اين زاويه مورد بررسي قرارگرفته است نمي‌توان اشکال کرد که اين نامگذاري و مصداق‌يابي اغراق‌آميز است چرا که اولاً هدف شناسايي و بررسي است و نه محکوم‌کردن و گناه يک عده را به کل نسبت دادن و ثانياً اگر مثلاً اسکيموها هم چنين اعتقادات و عملکردي داشته باشند جاي يهوديان يا مسيحيان را خواهندگرفت چرا که مسئله قوميت و نژاد نيست، آنچه مهم است تاثير فکر و اعتقاد بر عمل انسان‌هاست. چه اينکه در ادوار بعدي تاريخ، گروه ديگري نيز مصداق اين تقسيم‌بندي قرار گرفته‌اند ؛ المغضوب عليهم النصاب و الضالين الشكاك الذين لايعرفون الإمام (عياشي، تفسيرالعياشي، ج۱، ص۲۴) حتي آدمي نيز مي‌تواند در برهه‌اي اهل حق و در برهه‌اي ديگر اهل باطل باشد چون اين دسته‌بندي به جهت‌گيري انسان نسبت به نظام هستي و زندگي برمي‌گردد و با تغيير اين جهت‌گيري تغيير مي‌کند. يهوديان خود مصداق بارزي بر اين گفته‌اند که خود روزي برگزيده مي‌شوند و روزي ديگر مورد نفرين و غضب واقع مي‌شوند (ر.ک: نهج‌البلاغه، خطبه ۱۹۲ ؛ فَاعْتَبِرُوا بِحَالِ وَلَدِ إِسْمَاعِيلَ وَ بَنِي إِسْحَاقَ وَ بَنِي إِسْرَائِيلَ... ).
۲۸. الْفِطْرَةِ يَعْنِي الْمَعْرِفَةَ بِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَالِقُهُ (کليني، الکافي، ج۲، ص۱۳)
۲۹. ر.ک: سباء، ۳۱ـ۳۳
۳۰. كل من كفر بالله فهو مغضوب عليه و ضال عن سبيل الله (مجلسي، بحارالأنوار، ج۲۵، ص۲۷۴)
۳۱. شُغِلَ مَنِ الْجَنَّةُ وَ النَّارُ أَمَامَهُ سَاعٍ سَرِيعٌ نَجَا وَ طَالِبٌ بَطِي‏ءٌ رَجَا وَ مُقَصِّرٌ فِي النَّارِ هَوَى الْيَمِينُ وَ الشِّمَالُ مَضَلَّةٌ وَ الطَّرِيقُ الْوُسْطَى هِيَ الْجَادَّةُ عَلَيْهَا بَاقِي الْكِتَابِ وَ آثَارُ النُّبُوَّةِ وَ مِنْهَا مَنْفَذُ السُّنَّةِ وَ إِلَيْهَا مَصِيرُ الْعَاقِبَةِ هَلَكَ مَنِ ادَّعَى وَ خابَ مَنِ افْتَرى مَنْ أَبْدَى صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَكَ وَ كَفَى بِالْمَرْءِ جَهْلًا أَلَّا يَعْرِفَ قَدْرَهُ (نهج‌البلاغه، خطبه۱۶)
۳۲. لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الآْخِرَ (احزاب، ۲۱)
۳۳. وَ اللَّهِ لَابْنُ أَبِي طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّهِ (نهج‌البلاغه، خطبه۵)
۳۴. وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلى حَياةٍ وَ مِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ وَ ما هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذابِ أَنْ يُعَمَّرَ وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما يَعْمَلُونَ (بقره، ۹۶)
۳۵. قُلْ يا أَيُّهَا الَّذِينَ‌هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (جمعه، ۱۱)
۳۶. شيطان براي فريب و اغواي آدميان نعمت‌هاي ظاهري را تزيين مي‌کند و در نتيجه توهم مي‌سازد: قالَ رَبِّ بِما أَغْوَيْتَنِي لأَُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الأَْرْضِ وَ لأَُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ. (حجر، ۳۹ )
۳۷. شيطان حتي آنجا که مي‌خواهد استواري تصميم خويش را ثابت کند به عزت خداوند قسم مي‌خورد: قالَ فَبِعِزَّتِكَ لأَُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ (ص، ۸۲). چرا که خود بهتر از هر کس مي‌داند که حقيقت چيست و جز او رنگي در ميان نيست: وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً (بقره، ۱۳۸)
۳۸. حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَةٍ (کليني، الکافي، ج۲، ص۱۳۱)
۳۹. يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ عَنِ الآْخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ (روم، ۷)
۴۰. أَ رَضِيتُمْ بِالْحَياةِ الدُّنْيا مِنَ الآْخِرَةِ فَما مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا فِي الآْخِرَةِ إِلاَّ قَلِيلٌ (توبه، ۳۸)
۴۱. لأَُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الأَْرْضِ وَ لأَُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ (حجر، ۳۹ )
۴۲. إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى‌الأَْرْضِ زِينَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ‌أَحْسَنُ عَمَلاً (کهف،۷)
۴۳. وَ لكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الإِْيمانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيانَ (حجرات، ۷)
۴۴. أَ وَ لَمْ يَسِيرُوا فِي الأَْرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ أَثارُوا الأَْرْضَ وَ عَمَرُوها أَكْثَرَ مِمَّا عَمَرُوها (روم، ۹)
۴۵. فَبَعَثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَيْهِمْ أَنْبِيَاءَهُ لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِيَّ نِعْمَتِهِ وَ يَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْلِيغِ وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ (نهج‌البلاغه، خطبه اول)
۴۶. الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ (بقره، ۳)
۴۷. Progress
۴۸. Religion of Humanity
۴۹. باطل از يک سو با تحريف مواضع و جعل بي‌راهه‌ها به اختلاف و تفرقه دامن مي‌زند و از سوي ديگر با ازميان برداشتن قوانين و مرزها به خشونت، ترور و نسل‌کشي مي‌پردازد.
۵۰. حضور آدم و همسرش در بهشت دنيايي و برقراري روابط و مناسباتي خاص در آن ثمره عبوديت و فرمان‌بري از خداست. استمرار اين وضع ايده‌آل زندگي مشروط به همين عبوديت است که با نقض اين شرط هبوط رخ مي‌دهد و آن وضع از بين مي‌رود.
۵۱. وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الأَْرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنِي لا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ (نور، ۵۵)
۵۲. وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الأَْرْضِ وَ لكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ (اعراف، ۹۶)
۵۳. وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الأَْرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ (انبياء، ۱۰۵)
۵۴. إِنَّ الأَْرْضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ (اعراف، ۱۲۸)
۵۵. قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِي إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ قالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ إِلى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ (حجر، ۳۶ـ۳۸)
۵۶. وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ (بقره، ۱۲۴)
۵۷. Utopia
۵۸. ر.ک: طباطبايي، الميزان، ذيل آيه ۷۴ سوره بقره
۵۹. وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً (اسراء، ۸۱) ـ فِي قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ قَالَ إِذَا قَامَ الْقَائِمُ ع ذَهَبَتْ دَوْلَةُ الْبَاطِلِ (کليني، الکافي، ج۸، ص۲۸۷)
۶۰. براي آگاهي پيرامون جزييات جنبش صهيونيزم مسيحي رجوع کنيد به: رضا هلال، مسيح يهودي و فرجام جهان (مسيحيت سياسي و اصولگرا در آمريکا)، ترجمه قبس زعفراني، تهران، هلال، ۱۳۸۳
۶۱. وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الأَْرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ (قصص، ۵)
۶۲. وَ لأَُضِلَّنَّهُمْ وَ لأَُمَنِّيَنَّهُمْ وَ لآَمُرَنَّهُمْ فَلَيُبَتِّكُنَّ آذانَ الأَْنْعامِ وَ لآَمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ (نساء، ۱۱۹)
۶۳. ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ (روم، ۴۱)
۶۴. وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الإِْنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ (ذاريات، ۵۶)
۶۵. و لو أن أشياعنا وفقهم الله لطاعته على اجتماع من القلوب في الوفاء بالعهد عليهم لما تأخر عنهم اليمن بلقائنا و لتعجلت لهم السعادة بمشاهدتنا على حق المعرفة و صدقها منهم بنا (طبرسي، الاحتجاج، ج۲، ص۴۹۸)
 
منبع : وب سایت شخصی یاسر آیین   http://yaseraeen.ir

عملیات اچ 3 متهورانه ترین عملیات هوایی تاریخ جهان

حمله هوایی به پایگاه نظامی الولید
عملیات اچ 3 یکی از بزرگترین عملیاتهای هوایی دنیاست که به نام فانتومها ثبت شده است. فانتومهای ایرانی طی یک عملیات پیچیده و تحسین برانگیز در 4 آوریل 1981 (فروردین 1360) پایگاه هوایی الولید در مجموعه اچ 3 واقع در غرب عراق، در نزدیکی مرز این کشور با اردن را بکلی نابود کردند. در مجموع بیش از 48 هواپیمای عراقی که بیشتر آنها بمب افکنهای روسی (میگ 23، سوخو 20، تییو 16، تییو 22) بودند در این عملیات از بین رفتند. حمله به اچ 3 از لحاظ فنی یکی از پیچیده ترین عملیاتهای هوایی جهان بشمار می رود و از نظر دستاوردهای نظامی نیز با توجه به نابودی کامل 48 هواپیمای دشمن در رده بزرگترین و موفقترین عملیاتهای نظامی جهان قرار می گیرد. این عملیات در 1981 یعنی زمانی که نیروی هوایی ایران از برتری بی چون و چرایی بر نیروی هوایی عراق برخوردار بود به انجام رسید.

می دانیم که در اول مهرماه 1359، یکروز پس از آغاز جنگ و حملهی هواپیماهای عراقی به فرودگاه مهرآباد نیز یکی از بزرگترین عملیاتهای هوایی جهان با شرکت بیش از یکصد و چهل هواپیمای جنگی بر فراز عراق انجام شد. این عملیات از نظر تعداد هواپیماهای شرکت کننده در آن یکی از منحصر بفرد ترین نبردهای هوایی جهان پس از جنگ جهانی دوم بشمار می رود. در این حمله بسیاری از تاسیسات زیربنایی عراق، پایگاهها و دپوهای ارتش عراق در مرز این کشور با ایران نابود شد. در سال 1981 منابع اطلاعاتی ایران دریافتند که نیروی هوایی عراق تعدادی از بمب افکنهای خود را برای دور ماندن از حملات هواپیماهای ایرانی و جلوگیری از نابودی آنها بر روی باند فرودگاه به پایگاهی در دورترین نقطهی غرب این کشور منتقل ساخته است؛ به یکی از پایگاههای سه گانهی اچ 3 با نام الولید. هیچ کارشناس نظامی تا آنوقت تصور نمی کرد که این پایگاهها که در غربی ترین نقطهی خاک عراق و در نزدیکی مرز این کشور با اردن واقع شده است روزی هدف حملهی جنگندههای ایرانی قرار گیرد. هواپیماهای ایرانی برای بمباران این پایگاه میبایست از مرزهای شرقی عراق وارد شده و پس از گذشتن از آسمان بغداد و بسیاری از شهرهای دیگر که تاسیسات پدافندی موثری داشتند به اچ 3 می رسیدند و پس از انجام عملیات دوباره از همین مسیر باز می گشتند. در تمام طول مسیر جدای از موشکهای زمین به هوا و توپهای ضد هوایی، هواپیماهای رهگیر عراقی نیز وجود داشتند که در صورت حمله، با توجه به برتری تعداد آنها نسبت به هواپیماهای مهاجم ایرانی بدون شک ادامهی عملیات را برای هواپیماهای ایرانی غیرممکن میساختند. عبور جنگندههای ایرانی از عرض کشور عراق و رسیدن به دورترین نقطهی خاک این کشور مسئلهای نبود که از چشم رادارهای عراقی پنهان بماند. با توجه به این مسائل احتمال یک حملهی غافلگیرانه از طرف ایران منتفی و غیرممکن انگاشته میشد. اما در آنسوی جریان، افسران نیروی هوایی ایران باور دیگری داشتند. خلبانان ایرانی مصمم بودند تا این عملیات را به هر طریق ممکن به انجام رسانند. بدین ترتیب پایگاه هوایی نوژهی همدان آبستن یکی از رویدادهای بزرگ جنگ شد. در این پایگاه افسران نیروی هوایی به طراحی یکی از شگفت انگیزترین و جسورانه ترین حملات هوایی تاریخ پرداختند.
تامکت های ایرانی بیشتر در پشت مرزها به پشتیبانی هواپیماهای در عمق رفته می پرداختند

تنها نمونه های دیگر برای عملیات اچ 3 ، عملیاتهایی بود که نیروی هوایی اسرائیل در جنگهای 1967 و 1973 موفق به انجام آن شده بود. در ژوئن 1967 طی جنگهای شش روزه، اسرائیلیها بخش اعظم نیروی هوایی مصر را روی زمین از میان برداشتند. در اکتبر 1973 نیز، طی جنگهای بیست روزه (که اعراب آنرا جنگ رمضان و اسرائیلی ها آنرا جنگ یوم کیپور نام نهادند) نیروی هوایی اسرائیل موفق شد بسیاری از هواپیماهای مصری را بر روی باند فرودگاه از میان بردارد. در همین سال چهار فانتوم اسرائیلی ساختمان ستاد مشترک ارتش سوریه را در قلب دمشق با خاک یکسان کردند (که البته فقط دو تای آنها سالم به پایگاههایشان بازگشتند). حال ایرانیها می رفتند تا عملیاتی را به انجام رسانند که در صورت موفقیت به یک اسطوره در تاریخ جنگهای هوایی بدل می شد. در طراحی عملیات به گونهای عمل شد که در وهلهی اول به یک داستان علمی، تخیلی بیشتر شباهت داشت تا یک عملیات هوایی در شرایط جنگ واقعی. قرار بود 8 فانتوم، از فرودگاهی در شمال غرب کشور به پرواز درآیند. این هواپیماها باید از کوهستانهای مرزی عراق و ترکیه و در ارتفاعی پایین پرواز می­کردند و پس از طی مسافتی طولانی بر روی خط مرزی عراق و ترکیه (که احتمالا در مواقعی نیز مستلزم تجاوز به حریم هوایی ترکیه بوده است) خود را به اچ 3 برسانند. فانتومها پس از فروریختن بمبهایشان بر سر هواپیماهای عراقی میبایست از همان مسیر قبلی به پایگاههای خود بازمیگشتند. عملیات باید کاملا غافلگیرانه انجام میشد و فانتومها تا لحظهای که بر فراز اچ 3 ظاهر می شدند نباید هیچ نشانهای از یک حملهی هوایی را آشکار میکردند. در راه بازگشت مسلما عراقیها که دیگر از حمله آگاه شده بودند هواپیماهای خود را بدنبال فانتومها می فرستادند و هواپیماهای ایرانی در اینجا نیز باید در صورت درگیری خود را حفظ میکردند. در تمام طول مسیر هواپیماها میبایست در ارتفاع پایین (20 تا 30 متری) پرواز می کردند تا از دید رادارهای دشمن پنهان بمانند. در حالت عادی، پرواز در ارتفاع پایین به قدرت و مهارت بسیاری نیازمند است اما پرواز در ارتفاع پایین بر فراز منطقهای کوهستانی تقریبا به کاری غیرممکن میماند که تنها از عهدهی خلبانانی بر میآید که دارای مهارت و قدرت عکس العمل بالایی باشند. (تصور غیر ممکن بودن چنین کاری چندان دشوار نیست. در حالت رانندگی با یک اتومبیل با سرعتی معدل 200 کیلومتر بر ساعت بسیاری از مواقع راننده پس از مشاهدهی مانعی در مقابل خود به سختی می تواند از خود عکس العمل نشان دهد. زمانی که چشم انسان موفق به دیدن مانعی در برابر خود می شود و مغز دستور عکس العمل اعضای بدن را از قبیل؛ گرفتن کلاچ، فشار بر روی ترمز یا ... را صادر می کند اتومبیل با سرعت 200 کیلومتری خود عملا به مانع رسیده است و برخورد اجتناب ناپذیر جلوه می کند. حال وضعیتی را تصور کنید که خلبان ناگهان با دیدن قلهای در مقابل خود سعی در بالا کشیدن هواپیما میکند. طی چند ثانیه خلبان باید هواپیما را از فراز مانع عبور دهد در حالی که با 5/2 برابر سرعت صوت به سمت آن در حرکت است. این توضیح می تواند دشواری پرواز بر فراز کوهستان در ارتفاع پایین را نشان دهد).

عملیات اگر فقط همین مشکلات را هم داشت به اندازهی کافی غیرممکن به نظر می رسید اما مسئلهی دیگری وجود داشت که مهمترین چالش پیش روی عملیات بود. هیچ هواپیمایی به علت محدودیت سوخت نمی توانست چنین مسیر طولانی را رفته و بازگردد. پس در حین عملیات و بر فراز آسمان عراق که نفوذ با جنگنده ها هم در آن به اندازه ی کافی دشوار بود می بایست یک بویینگ برای رساندن سوخت به فانتومها با آنان همراه میشد. آیا یک بویینگ میتوانست خود را از دید رادارها مخفی کند؟ سرعت بویینگ بسیار کمتر از سرعت هواپیماهای جنگنده است بنابراین فانتومها نمی توانستند همراه این هواپیماهای غول پیکر حرکت کنند و در تمام طول مسیر از آن در برابر جنگنده های عراقی محافظت کنند، حال اگر بویینگ در هر مرحله از عملیات توسط عراقیها هدف قرار میگرفت تکلیف فانتومها چه بود؟ اصولا آیا یک بویینگ 707 شانسی برای گذشتن از مرز عراق و رسیدن به نقطهای که باید سوختگیری در آن انجام می شد را داشت و یا در همان مراحل آغاز عملیات هدف هواپیماهای رهگیر عراقی قرار میگرفت؟ طبق برنامه ریزی عملیات، پس از اولین نوبت سوختگیری هواپیمای مادر باید صبر میکرد تا فانتومها عملیاتشان را بر فراز اچ 3 انجام دهند و در راه بازگشت (که این بار دیگر عراقی هوشیار شده بودند) دوباره عملیات سوختگیری هوایی را انجام می داد. در هر مرحلهای از عملیات امکان داشت واقعهی ناخوشایندی برای هواپیمای سوخت رسان که ذاتا بیدفاع بود رخ دهد و می دانیم که سرنوشت فانتومها با سرنوشت بویینگ کاملا گره خورده بود. علیرغم تمامی این مشکلات و برغم اینکه چنین عملیات جسورانهای تا بحال توسط هیچ کشوری در جهان انجام نشده بود افسران ایرانی به اجرای آن مصمم بودند. در نهایت پس از بررسیها و برنامهریزیهای دقیق، روز سرنوشت ساز فرا رسید. فانتومها روز قبل، از پایگاه نوژه به پایگاهی در ارومیه پرواز کرده بودند. روز عملیات هر هشت هواپیما در دو گروه چهار تیمی از باند فرودگاه برخاستند و از شمال شرق و از فراز کوههای آرارات وارد منطقهی مشترک مرزی عراق و ترکیه شدند و در ارتفاع پایین بر فراز کوهستانهای این منطقه بسمت غرب عراق حرکت کردند. در جایی بسیار دورتر در فرودگاه لارناکا در قبرس یک هواپیمای بویینگ 707 متعلق به هواپیمایی ملی ایران (هما) ساعتی قبل وارد فرودگاه لارناکا شده بود و طبق برنامه ریزی قبلی آماده می­شد تا بدون مسافر به تهران باز گردد.

قبل از آنکه هواپیما باند فرودگاه را ترک کند دو مامور اطلاعاتی ایران که همراه مسافرین این پرواز همان روز وارد قبرس شده بودند به داخل کابین خلبان رفتند و با خلبان هواپیما به گفتگو نشستند. خلبان نمیتوانست چیزی را که میشنود باور کند. انجام چنین کاری دیوانگی محض بود، شانس موفقیت چیزی در حد صفر جلوه می کرد و کاملا غیرممکن بنظر میرسید. طراحان عملیات با خود چه فکری کرده بودند؟ این نقشه به فیلمنامهی فیلمهای هالیوودی شباهت داشت و فقط با جادوی سینما و بر روی پردهی نقرهای امکان تحقق داشت. حتی خیالبافترین فیلمنامه نویسان هالیوودی نیز تاکنون جرات طراحی چنین عملیاتی را به خود نداده بود. او حتی بیاد نداشت که در فیلمهای سینمایی هم چنین چیزی دیده باشد. از نظر او انجام اینکار مطلقا غیرممکن بود. جدای از این مساله او یک خلبان غیرنظامی بود و هیچگاه تصور نمیکرد که روزی در یک عملیات نظامی نقشی داشته باشد. اما اکنون، در کمال ناباوری خود را در بطن یکی از شگفت انگیزترین نبردهای هوایی جهان مییافت که همه چیز آن به عملکرد او بستگی داشت. دقایقی بعد بویینگ 707 هواپیمایی ملی ایران، پس از اطلاع مسیر خود به برج مراقبت فرودگاه لارناکا از زمین برخاست و ظاهرا به سمت تهران و در واقع بسمت یکی از سرنوشتسازترین جنگهای هوایی دنیا شتافت. برنامهریزی عملیات به طرز دقیقی صورت گرفته بود و در ساعتی مشخص هواپیمای بویینگ میباید بر فراز کوهستانهای مرزی ترکیه و عراق با فانتومها ملاقات میکرد. هواپیمای سوخت رسان در تماس با فرودگاههای قبرس و آنکارا وانمود کرد که مسیرش را گم کرده و در حال مسیریابی مجدد است. در ساعت مقرر تانکر سوخت رسان با فانتومها در همان نقطهی پیش بینی شده روبرو شد. فانتومها توانسته بودند با سکوت رادیویی و پرواز در ارتفاع پایین خود را از دید رادارهای عراقی پنهان دارند. ظاهرا چندین بار هواپیماها در رادارهای عراقی و ترکیه ای ظاهر می شوند اما عراقی ها تصور می کنند هواپیماها متعلق به نیروی هوایی ترکیه است که مشغول گشتزنی در طول مرزهایشان هستند.

این اشتباهی بود که کنترلهای زمینی ترکیه نیز مرتکب شدند. هر هشت هواپیما که سوختشان پس از طی مسیری طولانی در حال اتمام بود به طور منظم عملیات سوختگیری هوایی را انجام دادند و با شتاب به سوی هدفی رهسپار شدند که بیصبرانه انتظارشان را می­کشید. هواپیمای بویینگ نیز با احتیاط کامل مشغول گشتزنی در طول مسیر شد تا در بازگشت، دوباره عملیات سوخت رسانی به فانتومها را انجام دهد. در آنسو فانتومها در ارتفاعی پایین و در حالتی که خلبانان آن می توانستند کوچکترین حرکتی را بر روی زمین با چشم غیرمسلح ببینند به سمت اچ 3 در حرکت بودند. ساعتی بعد هر هشت هواپیما ناگهان بر فراز پایگاه ظاهر شدند. پرسنل پایگاه که با توجه به دور بودنشان از مرزهای شرقی هیچگاه تصور نمی­کردند هدف هیچ نوع حملهای قرار گیرند در ابتدا بهتصور اینکه هواپیماها خودی هستند شروع به تکان دادن دستهایشان کردند. بر فراز پایگاه، فانتومها ارتفاعشان را افزایش دادند و پس از تقسیم شدن به دو گروه چهارتایی به سمت هدف شیرجه رفتند. لحظاتی بعد بمبهای چهار فانتوم اول، بصورت یک ردیف منظم بر روی هواپیماهایی که بر روی باند قرار داشتند فرود آمد و تمامی آنها را در همان لحظات اولیهی عملیات نابود کرد. دیگر هیچ هواپیمایی نمی­توانست از باند فرودگاه بلند شود. فانتومهای گروه دوم نیز دو مجتمع راداری را در قلب پایگاه مورد حمله قرار دادند و سپس با خیال راحت به درهم کوبیدن آشیانه­های هواپیما و توپهای ضدهوایی پرداختند. در چند دقیقه پرسنل پایگاه در جهنمی از آتش که از همه جا شعله میکشید بدام افتاده بودند. در برابر دیدگان ناباور آنها پایگاه اچ 3 با تمامی ابهت و نفوذ ناپذیریاش در زیر آتش سنگین فانتومهای ایرانی به تلی از خاکستر بدل شده بود. فانتومها که تمامی دفاع ضد هوایی پایگاه را از بین برده بودند اینبار در ارتفاع پایین بر روی خرابه های آن به شکار سربازانی مشغول بودند که اغلبشان حتی یونیفورمهایشان را بر تن نکرده بودند و بی هدف به اینسو و آنسو می دویدند. توپهای فانتومها با سیلی از رگبار گلوله به سمت هر هدف جنبندهای شلیک میکردند و باند فرودگاه مملو از اجساد سربازانی بود که بر روی بازماندههای خرابهها افتاده بودند. فانتومها که دیگر چیزی برای نابود کردن باقی نگذاشته بودند بسرعت صحنهی عملیات را ترک کردند.

پشت سر آنها تلی از خاکستر بجا مانده بود که تا چند دقیقهی پیش پایگاه هوایی الولید نام داشت. جایی که قرار بود مکانی امن برای هواپیماهای عراقی باشد. بر روی باند فرودگاه و در آشیانههایی که آتش از آنها زبانه می­کشید تکه پارههایی از آهن و فولاد بچشم میخورد که زمانی بر صحنهی آسمان ایران با نخوت و غرور به پرواز در میآمدند و بمب هایشان را فرو می­ریختند. تمامی آن پرنده های پر غرور که دیرزمانی باعث افتخار ارتش عراق بودند اکنون درمانده و متلاشی شده در میان شعله های آتش به دور شدن فانتومهایی نظاره میکردند که بسوی پایگاههایشان باز میگشتند. در بازگشت، فانتومها باز به همان شیوهی پیشین خود را از دید رادارهای عراقی پنهان کرده و در نقطهی موعود پس از سوختگیریِ دوباره، پرواز خود را به سمت ایران ادامه دادند. هواپیمای سوخت رسان که ماموریتش به اتمام رسیده بود با خروج از نوار مرزی عراق و ترکیه از طریق آسمان ترکیه به تهران بازگشت. قبل از عبور فانتومها از مرز عراق دفاع ضد هوایی این کشور که متوجه هواپیماهای ایرانی شده بود به سمت آنها آتش گشود و یکی از هواپیماها مورد اصابت قرار گرفت به گونهای که دیگر نمی توانست تا رسیدن به پایگاه به پرواز خود ادامه دهد، پس بعنوان حسن ختام نمایش و برای تکمیل کردن کلکسیون کارهای عجیب و غریب این عملیات، در وسط جادهای اتوموبیلرو در آذربایجان غربی به زمین نشست. بقیهی هواپیماها بدون هیچ آسیبی عملیات را به پایان بردند. در طول عملیات طی چند نوبت هواپیماهایی ایرانی برای منحرف کردن توجه عراقیها از فانتومهایی که بسمت اچ 3 در حال پرواز بودند چندین عملیات ایذایی را بر روی خاک دشمن انجام دادند. هنگام بازگشت نیز همین کار تکرار شد و هواپیماهای ایرانی با حملات ایذایی شکاریهای دشمن را بدنبال خود می­کشیدند و سپس به سمت ایران می گریختند. در ابتدا عراقیها که کاملا غافلگیر شده بودند تصور کردند که حمله از جانب اسرائیلیها صورت گرفته است. با توجه به نزدیکی اسرائیل به اردن و اینکه در سال 1967 نیز اسرائیلیها فرودگاههای این کشور را بمباران کرده بودند احتمال اینکه حمله از جانب اسرائیلیها صورت گرفته باشد بسیار محتملتر بنظر می رسید تا اینکه هواپیماهای ایرانی توانسته باشند چنین مسیر طولانی را طی کنند و علیرغم وجود پدافند هوایی عراق در دو نوبت بر فراز آسمان این کشور سوختگیری هوایی را انجام داده باشند.

اما پس از مدتی عراقیها دریافتند که هدف یکی از جسورانه ترین عملیاتهای هوایی تاریخ جهان قرار گرفته اند. حمله به اچ 3 در نوع خود بینظیر بود. پیش از این همانگونه که اشاره شد اسرائیلی ها در جنگهای 1967 و 1973 توانسته بودند عملیاتهای شگفت انگیزی انجام دهند اما نکته ای که نباید از نظر دور داشت این است که بعد مسافتی آن عملیاتها بسیار کوتاهتر از عملیات اچ 3 بود بگونهای که اسرائیلیها هیچگاه مجبور به سوختگیری هوایی در قلب خاک دشمن نبودند. در مورد حمایتهای اطلاعاتی و تکنولوژیکی امریکا از اسرائیل نیز در جنگهای 67 و 73 فقط همین نکته بس که در 1973 امریکاییها در تمام بیست روزی که جنگ ادامه داشت با برقراری یک پل هوایی از پرتغال به اسرائیل سیلی از تجهیزات جنگی و لوازم یدکی هواپیماها را بسوی اسرائیل سرازیر کردند بطوری که در همین هنگام زمانی که شش فانتوم اسرائیلی توسط موشکهای سام روسی در آسمان سوریه سرنگون شدند امریکاییها بیدرنگ این هواپیماها را جایگزین کردند تا برتری هوایی ارتش اسرائیل بر اعراب همچنان حفظ شود. اما لازم به گفتن نیست که ایران در طول جنگ همواره از پشتیبانی اطلاعاتی و تکنولوژیکی غرب محروم بود و آمریکاییها حتی لوازم یدکی هواپیماهای ساخت خودشان را نیز به ایران تحویل نمیدادند. اغراق نیست اگر این عملیات را که در زمان خود بهت و حیرت بسیاری از کارشناسان نظامی غرب را موجب شده بود یکی از شگفت انگیزترین و قاطع­ترین نبردهای هوایی جهان بدانیم.


منبع: Air.blogfa.com

کتاب "وهابيت از منظر عقل و شرع" در نقد وهابیت + دانلود

نوشته دکتر سيدمحمدحسيني قزويني

برای دریافت کتاب کلیک کنید

دانلود

بدون شرح

آنگاه که هدايت شدم "ترجمه کتاب ثم اهتديت" +دانلود

نوشته دكتر محمد التيجاني السماوي

برای دریافت کتاب کلیک کنید

دانلود

سرزمین فرعون‌ها بر لبه انقلاب

پیش بینی کتاب« سرزمین فرعون‌ها بر لبه انقلاب» اثر جان آر. بریدلی، روزنامه‌نگار انگلیسی و متخصص مسایل خاورمیانه درباره موج قیام و شورش انقلابی در سرزمین‌های عربی از جمله کشور مصر که نزدیک به دو سال قبل منتشر شده بود در حال تحقق یافتن است.

بریدلی در این کتاب پیش بینی کرده که آتش التهاب انقلاب در جهان عرب در حال گسترش است.

بریدلی جسورانه در این کتاب پیش بینی می‌کند که شورش های انقلابی در این سال ها اتفاق خواهد افتاد؛ درست همانند آنچه اکنون در مصر در جریان است. بریدلی که مدت زیادی را در مصر ساکن بوده معتقد بود که انقلاب در اثر یک اتفاق تصادفی که قابل پیش‌بینی نیست شیوع خواهد یافت اما این واقعه از جانب احزاب سیاسی مخالف سنتی مصری نیست.

او همچنین اعتقاد داشت که زمان شورش و قیام همزمان با انتقال قدرت از حسنی به پسرش جمال خواهد بود. این قیام تنها چند ماه قبل از انتخابات کلیدی ریاست جمهوری در حال اتفاق افتادن است رخدادی که بیشتر مصری‌ها معتقدند آخرین مانور برای انتقال موروثی قدرت است.

بریدلی تاکید می‌کند که اخوان المسلمین، بزرگترین و سازمان یافته‌ترین گروه سیاسی مخالف مصری، محرک این انقلاب نیست اما بر موج خشم مردم در زمانی که به راه بیفتد سوار خواهد شد.

اکنون و پس از دو سال از تحریم کتاب در مصر، امروز این کتاب به کانون توجه رسانه‌های داخلی و خارجی مصر تبدیل شده است به گونه ای که مصری‌ها سایت های فیس بوکی را طراحی و راه اندازی کرده‌اند که گاهی تا 10 هزار نفر عضو دارد و صفحات مهم کتاب را به زبان عربی ترجمه می کنند و در کانالهای استانی درباره این کتاب گفتگو می‌شود. بی بی سی عربی نیز یکی از اصلی ترین برنامه های خود را به گزارشی درباره تصمیم رژیم مبارک برای تحریم کتاب اختصاص داده است.

بریدلی می گوید: خنده دار است که تمام خبرنگارانی که در قاهره بودند و پیش بینی کتاب درباره قیام را به باد تمسخر می‌گرفتند اکنون به گزارش وقایع دراماتیک کشور می‌پردازند. به هرحال اوضاع می‌تواند دگرگون شود، اما بدون تردید پیش‌بینی کتاب درباره انقلاب مردمی درست صورت گرفته است.


منبع: خبرگزاری کتاب ایران

سالی که در بریتانیا خون بارید; کربلا به روایت دیگران

«کتاب تاریخ آنگلوساکسون یکی از مهمترین اسناد تاریخی است که از دوران قرون وسطی به جای مانده است. این کتاب ابتدا به فرمان پادشاه آلفرد کبیر در حدود سال 890میلادی گردآوری شد، و تا اواسط قرن دوازدهم میلادی توسط نویسندگان و مورخین مختلف، وقایع سالهای بعد به آن افزوده شد. ما فکر می کنیم که این کتاب به عنوان کاملترین سند تاریخ بریتانیا از آغاز آن تا دوره حکمفرمایی پادشاه استفن در سال1154 میلادی باشد. اگرچه این کتاب ممکن است تاریخ فراگیر و بی نقصی نباشد ولی این مساله از ارزش بی بدیل آن در به دست آوردن تصویری روشنتر از تاریخ هزار سال پیش بریتانیا نمی کاهد.»

قهرمان کربلا، حضرت زینب کبری (س) پس از شهادت برادر بزرگوارش، حضرت سیدالشهداء ) ع)، در کوفه خطابه ای شورانگیز به این شرح ایراد فرمود: «ای مردم کوفه، ای فریبکاران، خیانت پیشه گان و گنهکاران، آیا اکنون گریه می کنید؟

خداوند هیچگاه اشکهایتان را نکاهد و قلبهایتان همواره با غم و اندوه همراه باشد. پیمانهای سست شما هیچ اثری از صداقت و راستی ندارد... . با به شهادت رساندن امامتان، کرداری رسوا کننده، ننگ آور و دهشتناک برای شما به ثبت رسید. آیا با وجود بارش بارانهای خونین از آسمان باز هم تردیدی در شما وجود دارد . به خاطر داشته باشید، عذاب آخرت بسیار دردناکتر و ناگوارتر است.»

 در شکل مقابل، تصویر روی جلد و صفحه اسکن شده از کتاب تاریخ آنگلوساکسون آورده شده است:

در این کتاب، برای هر یک از سالهای میلادی، مهمترین وقایع و رخدادهای تاریخی در حد یک تا چند جمله ذکر شده است. همانگونه که مشاهده می شود، در این کتاب درخصوص مهمترین وقایع سال 685 میلادی این جمله گزارش شده است:

"685. In this year in Britain it rained blood, and milk and butter were

turned into blood."

 685، در این سال در بریتانیا باران خون بارید، و شیر و لبنیات به خون تبدیل شد.

لازم است در اینجا به این نکته مهم اشاره کرد که سال 685 میلادی مصادف با تاریخ سخنرانی زینب کبری (س) در کوفه است. ثبت و گزارش یک واقعه مهم تاریخی (یعنی بارش باران خون از آسمان) از یک منبع تاریخی معتبر و مستقل آن هم در سرزمینی دوردست (بریتانیا و انگلستان) بیانگر چند نکته مهم است:

1) اهمیت واقعه

2) فراگیر و گیتی گستر بودن آن

3) تاییدی دیگر بر صحت آن. بارش خون از آسمان پس از شهادت سیدالشهداء (ع)، واقعیتی است که در کتابهای تاریخی مسلمانان (اعم از شیعه و سنی) مکرراً گزارش شده است: «پس از شهادت حسین بن علی (ع)، از آسما باران خون بارید، به گونه ای چاه ها و دَلوها پر از خون شد».

به طور مثال متوان به کتابهای مهم مسلمانان سنی مانند ذخائر العقبی، صص 144، 145، الصوائق المحرقه، صص 116، 192، تذکره الخواص، ص 284 و تفسیر ابن کثیر، ج 9، ص 162 اشاره کرد.

مراجع

  http://www.britannia.com/history/docs/asintro2.html

 http://www.victorynewsmagazine.com/AngloSaxonChroniclesLadyZaynabbintAliA.htm

 مرکز اسناد انقلاب اسلامی   http://www.irdc.ir

ﻣﺼﺮف ﮔﺮایی

دکتر فردید

«امام خمینی فقید از نوادر تاریخ بود که با انقلاب اسلامی،‌نخستین تزلزل را در بنیان غربزدگی ایجاد کرد، اما این بحران همچنان ادامه دارد. از این رو مبارزه بی سابقه با غربزدگی باید تا ظهور مهدی موعود که پایان بحران غربزدگی است ادامه یابد.»

این جمله ایست که از مرحوم سید احمد فردید پس از رحلت حضرت امام (ره) نقل می کنند. این جمله به روشنی بیانگر دغدغه اصلی اوست: «غربزدگی». غربزدگی در تفکر فردید البته بیش از گرایش های ظاهری به مظاهر غرب یا تجددزدگی ظاهری معنا می شود. این عبارت حکایت از نوعی تغییر در بنیان های فکری و فرهنگی عالمی است که فردید معتقد بود تمامی کره خاکی را فراگرفته است. تبیین فردید از هویت تاریخی تبیینی عرفانی و علم الاسمائی است و همین بیان، بیش از هرچیز دیگر نقطه آغاز سوءبرداشت های فلسفی از تفکر اوست.


سید احمد فردید بی تردید یکی از اثرگذارترین متفکران ایرانی در صد سال اخیر بوده است. بسیاری از اندیشمندان مشهوری که در سی-چهل سال اخیر در رابطه با مساله غرب،شئون مدرنیته و هویت حرفی برای گفتن داشته اند متاثر از نگاه عمیق و نافذ او بوده اند. حلقه های بحثی که در سالهای دهه چهل و پنجاه شمسی با محوریت سید احمد فردید تشکیل می شده و کانون تولید و انتشار حکمت و فرهنگ بشمار می رفته، مشهور است. حتی کسانی مانند مرحوم جلال آل احمد، داریوش شایگان، سید حسین نصر و داریوش آشوری که بیش و کم فاصله های معرفتی با ایشان پیدا کرده اند هم از آن جلسات به عنوان محافلی اثرگذار و درس آموز یاد می کنند.

مرحوم دکتر سید احمد فردید فیلسوفی عجیب و منحصر بفرد بوده است. یکی از وجوه این برجستگی، تسلط همزمان او بر بیش از 8 زبان باستانی و زنده دنیا، علاوه بر تبحرش در فلسفه، عرفان و علوم دینی است. سخن گفتن از برخی وجوه اندیشه او علاوه بر سختی بسیار، قطعا در این مقاله نمی گنجد. از آنجا که استاد تقریباً هیچ اثر مکتوبی از خود باقی نگذاشته اند راهی جز مراجعه به آثار شاگردان فاضلشان باقی نمی ماند. سخن گفتن در باب شاگردان فردید نیز به نوبه ی خود چالش انگیز است،‌ ولی در این مجال منظور ما از شاگرد، لزوماً کسانی نیستند که بطور مستقیم از او فلسفه فرا گرفته اند، بلکه چنانچه او را آموزگار تفکری بدانیم که تذکار هویت حقیقی ایرانی اسلامی را رسالت خویش دانسته است و از غربزدگی پرهیز داده است، بسیاری حتی پس از فوت او در دایره شاگردان او قرار می گیرند؛ کما اینکه در سالهای اخیر بطور فزاینده ای تفکر فردید رونق قابل ملاحظه ای در محافل دانشگاهی یافته است و بیش از پیش از او یاد می شود. د00با ااین تفاصی در میان متاسیان به تفکر فردید برخی مشهورترند:

1- سید عباس معارف؛ که مانند استادش همزمان در چندین رشته مانند حقوق، فیزیک، موسیقی، شعر و البته فلسفه و عرفان متبحر و در تمامی زمینه های یادشده دارای آثار ارزشمندیست. استاد معارف، پنج سال پیش در سن 48 سالگی درگذشت. کتاب «حکمت انسی» اثر مرحوم معارف را می توان یکی از بهترین کتابها در بازخوانی افکار استاد فردید دانست.

2- دکتر محمد مددپور؛ که شرکت در کلاسهای استاد فردید، او را از رشته بازرگانی به فلسفه کشاند. او دکترای فلسفه خود را از دانشگاه هایدلبرگ آلمان(همانجایی که استادش فلسفه خوانده بود) دریافت کرد. از دکتر مددپور آثار بسیار گرانبهایی در فلسفه و حکمت هنر، تاریخ فرهنگ و اندیشه معاصر بجای مانده است. کتاب«دیدار فرهی و فتوحات آخرالزمان» که یکی از آخرین آثار دکترمددپور است را می توان تقریر درسهای مرحوم فردید دانست. دکترمحمد مددپور، دو سال پیش در 50 سالگی درگذشتند.


3- شهیدسیدمرتضی آوینی؛ که بطور محسوسی تحت تاثیر اندیشه های استاد فردید بوده اند و در مقالات فوق العاده ارزشمندشان در نقد شئون مختلف مدرنیته از سبک و نظرگاههای ایشان استفاده بسیار برده اند. کتابهای رستاخیز جان، فردایی دیگر، توسعه و مبانی تمدن غرب و حلزونهای خانه بدوش از دقیقترین و خواندنی ترین کتابهای سید شهیدان اهل قلم است. هرچند ایشان هیچگاه از نزدیک با مرحوم فردید حشرونشر نداشتند ولی در جریان شناسی فکری و فرهنگی باید ایشان را در این دسته قرار داد. البته برخی سید مرتضی آوینی را در رهایی از ظلمت اندیشه ها و کشف حقیقت رستگارتر از فردید می دانند(مراجعه کنید به مقدمه مرحوم مددپور در کتاب "دیدار فرهی و فتوحات آخرالزمان"). آوینی در سن 46 سالگی در فکه به شهادت رسید.

4- اما مشهورترین شاگرد سید احمد فردید که خود در حال حاضر بر قله حکمت، تفکر و فرهنگ ایران نشسته است، دکتر رضا داوری اردکانی است. شهید آوینی از ایشان به عنوان «حکیم گرانقدر معاصر» یاد می کند و هابرماس هنگام ترک ایران از او به عنوان تنها فیلسوف ایرانی نام می برد. دکتر رضا داوری هرچند بی تردید متاثر از اندیشه های استاد خویش است ولی در تفلسف استقلال تام دارد و کتابهای او نظیر بحران فلسفه، ما و راه دشوار تجدد، درباره غرب، فرهنگ خرد آزادی، درباره علم و ... از ارزشمندترین و عمیقترین کتابهای منتشر شده در چندین سال اخیر راجع به مباحث سنت و تجدد است. او بیش از 40 سال است که استاد فلسفه دانشگاه تهران است.

هم مرحوم استاد فردید و هم تمامی شاگردانش سالهاست مورد کینه توزی، دشمنی و حتی هتاکیهای چهره های لیبرال و خصوصا پوزیتویستهای پوپری هستند. بسیاری علناً و بطور برنامه ریزی شده به تخریب مرحوم استاد فردید و شاگردانش پرداخته اند.ناسپاسانی که با ژستهایی کاملا غیر علمی اساتیدی چون دکتر رضا داوری را به تئوریزه کردن خشونت و فاشیسم متهم می کنند. حتی مدتی پس از روی کار آمدن دکتر احمدی نژاد، شبکه ماهواره ای هما مصاحبه ای را از سروش پخش کرد که در آن دولت نهم را «خشونت برآمده از آستین سید احمد فردید، و تئوریهای محقق شده او» دانست!

به هرحال در چند سال اخیر روزبروز به مشتاقان آشنایی با این فیلسوف گرانمایه افزوده می شود. علاوه متفکران یادشده بسیاری دیگر چون: دکتر محمد رجبی، دکتر پازوکی، دکتر ریخته گران، دکتر بنی اردلان، دکتر علیزاده ، دکتر جوزی و... که همگی از اساتید مطرح فلسفه در دانشگاههای تهران هستند، در محضر مرحوم دکترسیداحمدفردید درس آموخته اند.

وحید یامین پور، معاون پژوهشی دانشکده خبر    http://www.irdc.ir

کتاب دایره‌المعارف زندان‌های آمریکا + دانلود

یک کتاب جالب در مورد حدود 400 زندان که در آمریکا بوده و بعضیشون هنوزم هستند . این کتاب 1377 صفحه‌اي در دو جلد انواع اطلاعات رو به خواننده میده از قبیل مهندسی ساخت زندان ، زندگی در زندان ،کاراکتر نوع زندانیها ، روشهای تنبیه زندانیان و مطالب بسیار دیگر . این کتاب به زبان انگلیسی هست.

فايل هر دو جلد كتاب را از طريق لينك زير دانلود كنيد

دانلود

بازخوانی معاهده گلستان

:: نگاهی به مداخله دولتهای غربی در امور داخلی ایران و سایر کشورها  بخش سوم ::

این قرارداد در زمان سلطنت فتحعلیشاه و میان ایران و روسیه منعقد شده است.

● متن معاهده گلستان

اعلیحضرت قضا و قدرت، خورشید رایت، پادشاه جم جاه و امپراطور عالی دستگاه ممالک بالاستقلال کل ممالک آمپیریه روسیه و اعلیحضرت قدر قدرت، کیوان رفعت، پادشاه اعظم سلیمان جاه، ممالک بالاستقلال کل ممالک شاهانه ایران به ملاحظه کمال مهربانی و اشفاق علیٌتین که در ماده اهالی و رعایای متعلقین دارند رفع و دفع عداوت و دشمنی که بر عکس رأی شوکت آرای ایشان است طالب و به استقرار مراتب مصالحه میمونه و دوستی جواریت سابقه مؤکده را در بین الطرفین راغب می باشند، با حسن الوجه رأی علیٌتین قرار گرفته در انجام این امور نیک و متصوٌبه از طرف اعلیحضرت قدر قدرت پادشاه اعظم بالاستقلال کل ممالک روسیٌه به عالیجاه معلٌی جایگاه جنرال لیوتنال سپهسالار روسیٌه و مدیر عساکر ساکنین جوانب قفقازیٌه و گرجستان، ناظم امور و مصالح شهریه ولایات غوبرنای و گرجستان و قفقازیٌه و حاجی طرخان و کارهای تمامی ثغور و سرحدات این حدودات و سامان، امرفرمای عساکر سفاتین بحر خزر، صاحب حمایل الکساندر نویسکی ذی حمایل مرتبه اولین آنٌای مرتبه دار رابع عسکریه مقتدره حضرت گیورکی، صاحب نشان و شمشیر طلا المرقوم به جهت«رشادت و بهادری» نیکلای رتیش چف اختیار کلی اعطا شده و اعلیحضرت قدر قدرت والا رتبت، پادشاه اعظم، مالک بالاستقلال کل ممالک ایران هم عالیجاه معلی جایگاه، ایلچی بزرگ دولت ایران که مأمور دولتین روم و انگلیس بودند، عمده الامرا و الاعیان، مقرب درگاه ذی شأن و محرم اسرار نهان و مشیر اکثر امور دولت علیٌه ایران از خانواده و دودمان وزارت و از امرای واقفان حضور در مرتبه دویم آن، صاحب شوکت عطایای خاص پادشاهان خود از خنجر و شمشیر و کارد مرصع و استعمال ملبوس ترمه و اسب مرصع یراق میرزا ابوالحسن خان را که در این کار مختار بالکل نموده اند حال در معسکر روسیه و رودخانه زیوه من محال گلستان متعلقه ولایات قراباغ ملاقات و جمعیت نمودند. بعد از ابراز و مبادله مستمسک مأموریت و اختیار کلی خود به یکدیگر و ملاحظه و تحقیق امور متعلق به مصالحه مبارکه به نام پادشاهی عظام قرار و به موجب اختیار نامجات طرفین، قیود و فصول و شروط مرقومه را الی الابد مقبول و منصوب و استمرار می داریم:

▪ فصل اول

بعد از این، امور جنگ و عداوت و دشمنی که تا حال در دولتین علیتین روسیه و ایران بود به موجب این عهدنامه الی الابد مقطوع و متروک و مراتب مصالحه اکید و دوستی و وفاق شدید در بین اعلیحضرت قضا قدرت، پادشاه اعظم امپراطور مالک بالاستقلال کل ممالک روسیه و اعلیحضرت خورشید رایت، پادشاه دارا شوکت ممالک ایران و وارث و ولیعهدان عظام و میانه دولتین علیتین ایشان پایدار و مسلوک خواهد بود.

▪ فصل دوم

چون پیشتر به موجب اظهار و گفتگوی طرفین قبول و رضا از جانبین دولتین شده است که مراتب مصالحه در بنای اسطاطوسکوادپریز ندیم یعنی طرفین در هر وضع و حالی که الی قرارداد مصالحه الحالیه بوده است از آن قرار باقی و تمامی الکای ولایات خوانین نشین که تا حال در تحت تصرف هر یک از دولتین بوده کماکان در تحت ضبط و اختیار ایشان بماند، لهذا در بین دولتین علیتین روسیه و ایران به موجب خط مرقومه ذیل سنور و سرحدات مستقر تعیین گردیده از ابتدای اراضی آدینه بازار به خط مستقیم از راه صحرای مغان تا به معبر یدٌی بلوک رود ارس و از بالای کنار رود ارس تا ایصال و الحاق رودخانه کپنک چای به پشت کوه مقری و از آن جا خط حدود سامان ولایات قراباغ و نخجوان از بالای کوههای آلداگوز به دره لکر می رسد و از آنجا به سرحدات قراباغ و نخجوان و ایروان و نیز رسدی از سنور گنجه جمع و متصل گردیده، بعد از آن حدود مزبوره که ولایت ایروان و گنجه و هم حدود قزاق و شمس الدین لو را تا به مکان ایشیک میدان مشخص و منفصل می سازد و از ایشیک میدان تا بالای سر کوههای طرف راست طرق و رودخانه های حمزه چمن و از سر کوههای پنبک الی گوشه حدود محال شوره گل و از گوشه شوره گل از بالای کوه برفدار آلداگوز گذشته از سر حد محال شوره گل و میانه حدود قریه سدره وارنیک به رودخانه آرپه چای ملحق و متصل شده معلوم و مشخص می گردد و چون ولایات خوانین نشین طالش در هنگام عداوت و دشمنی دست به دست افتاده، لهذا به جهت زیاده صدق و راستی حدود ولایات طالش مزبوره را از جانب انزلی و اردبیل بعد از تصدیق این صلحنامه از پادشاهان عظام، معتمدان و مهندسان مأمور که به موجب قبول و وفاق یکدیگر و به معرفت سرداران جانبین، جبال و رودخانه ها و دریاچه و امکنه و مزارع طرفین تفصیلاً تجدید وتمیز و تشخیص می سازند آن را نیز معلوم و تعیین ساخته آنچه در تحریر این صلحنامه در دست و در تحت تصرف جانبین باشد معلوم نموده، آن وقت خط حدود ولایت طالش نیز بر اسطاطوسکوادپریز ندیم مستقر و معین ساخته هر یک از طرفین آنچه در تصرف دارد بر سر آن باقی خواهد ماند و همچنین در سرحدات مزبوره فوق اگرچیزی از خط طرفین بیرون باشد معتمدان و مهندسان مأموره طرفین هر یک طرف موافق بیرون باشد معتمدان و مهندسان مأموره طرفین هر یک طرف موافق اسطاطوسکوادپریز ندیم رضا خواهد داد.

▪ فصل سوم

اعلیحضرت قدر قدرت، پادشاه اعظم مالک بالاستقلال کل ممالک ایران به جهت ثبوت دوستی و وفاقی که به اعلیحضرت خورشید رتبت، امپراطور کل ممالک روسیه دارند به این صلحنامه به عوض خود و ولیعهدان عظام تخت شاهانه ایران ولایات قراباغ و گنجه که الآن موسوم به الیزابت پول است و الکای خوانین نشین شکی، شیروان، قوبٌه، دربند، بادکوبه و هر جا از ولایات طالش را با خاکی که الآن در تحت تصرف دولت روسیه است و تمامی داغستان، گرجستان، محال شوره گل، آچوق باش، کورنه، مینگرلی، آبخازی و تمامی الکا و اراضی که در میانه قفقازیه و سرحدات معینه الحاله بوده و نیز آنچه از اراضی دریای قفقازیه الی کنار دریای خزر متصل است مخصوص و متعلق به ممالک آمپیریه روسیه می داند.

▪ فصل چهارم

اعلیحضرت خورشید رایت، امپراطور قدر قدرت، پادشاه اعظم ممالک ایران به جهت اثبات این معنی که بنابر همجواریت طالب و راغب است که در ممالک شاهانه ایران مراتب استقلال و اختیار پادشاهی را در بنای اکید مشاهده و ملاحظه نمایند، لهذا از خود و از عوض ولیعهدان عظام اقرار می نمایند که هر یک از فرزندان عظام ایشان که به ولیعهدی دولت ایران تعیین می گردد هر گاه محتاج به اعانت و امدادی از دولت روسیه باشد مضایقه ننماید، تا از خارج کسی نتواند دخل در مملکت ایران نماید و به امداد و اعانت روس دولت ایران مستقر و محکم گردد، و اگر در سر امور داخله مملکت ایران فیمابین شاهزادگان مناقشتی دولت روس را در آن میانه کاری نیست، تا پادشاه وقت خواهش نماید.

▪ فصل پنجم

کشتیهای دولت روسیه که برای معاملات بر روی دریای خزر تردد می نمایند به دستور سابق مأذون خواهند بود که به سواحل و بنادر جانب ایران عازم و نزدیک شوند و زمان طوفان و شکست کشتی از طرف ایران اعانت و یاری دوستانه نسبت به آنها بشود. کشتیهای جانب ایران هم به دستور سابق مأذون خواهند بود که برای معامله روانه سواحل روسیه شوند و به همین نحو در هنگام شکست و طوفان از جانب روسیه اعانت و یاری دوستانه درباره ایشان معمول گردد. کشتیهای عسکریه جنگی روسیه به طریقی که در زمان دوستی و یا در هر وقت کشتیهای جنگی دولت روسیه با علم و بیدق در دریای خزر بوده اند حال نیز محض دوستی اذن داده می شود که به دستور سابق معمول گردد و أحدی از دولتهای دیگر سوای دولت روس کشتیهای جنگی در دریای خزر نداشته باشد.

▪ فصل ششم

تمام اسرایی که در جنگها گرفته شده اند یا اینکه به اهالی طرفین اسیر شده از کریستیان و یا هر مذهب دیگر باشند می باید الی وعده سه ماه هلالی بعد از تصدیق و خط گذاردن در این عهدنامه از طرفین مرخص و رد گردیده هر یک از جانبین خرج و مایحتاج به اسرای مزبوره داده به قرا کلیسا رسانند و وکلای سر حدات طرفین به موجب نشر اعلامی که در خصوص فرستادن آنها به جای معین به یکدیگر می نمایند اسرای جانبین را باز دریافت خواهند کرد و آنانکه به سبب تقصیر یا خواهش خود از مملکتین فرار نموده اند، أذن به آن کسانی که به رضا و رغبت خود اراده آمدن داشته باشند داده شود که به وطن خود مراجعت نمایند، و هر کس از هر قومی چه اسیر و چه فراری که نخواسته باشد بیاید کسی را با او کاری نیست و عفو و تقصیرات از طرفین نسبت به فراریان اعطا خواهد شد.

▪ فصل هفتم

علاوه از قرار و اظهار مزبوره بالا رأی بیضا ضیای اعلیحضرت کیوان رفعت، امپراطور اعظم روسیه و اعلیحضرت قدر قدرت، پادشاه اعظم ممالک ایران قرار یافته که ایلچیان معتمد طرفین که هنگام لزوم مأمور و روانه دارالسلطنه جانبین می شوند بر وفق لیاقت رتبه امور، کلیه مرجوعه ایشان را حاصل و پرداخت و سجل نمایند و به دستور سابق وکلایی که از دولتین، بخصوص حمایت ارباب معاملات در بلاد مناسبه طرفین تعیین و تمکین گردیده زیاده از ده نفر عمله نخواهند داشت و ایشان به اعزاز شایسته مورد مراعات گردیده و به احوال ایشان هیچ گونه زحمت نرسیده، بل زحمتی که به رعایای طرفین عاید گردد و به موجب عرض و اظهار وکلای مزبوره رضای ستمدیدگان جانبین داده شود.

▪ فصل هشتم

در باب آمد و شد قوافل و ارباب معاملات در میان ممالک دولتین علیتیٌن اذن داده می شود که هر کس از اهالی تجٌار بخصوص به ثبوت اینکه دوست رعایا و ارباب معاملات متعلقه به دولت بهیه روسیه و یا تجار متعلق به دولت علیٌه ایران می باشند، از دولت خود یا از سر حدٌداران تذکره و یا کاغذ راه در دست داشته باشند، از طریق بحر و بر به جانب ممالک این دو دولت بدون تشویش آیند و هر کس هرقدر خواهد ساکن و متوقف گشته به امور معامله و تجارت اشتغال نمایند، و زمان مراجعت آنها به اوطان خود از دولتین مانع ایشان نشوند. آنچه مال و تنخواه از امکنه ممالک روسیه به ولایات ایران و نیز از طرف ایران به ممالک روسیه برند و به معرض بیع رسانند و یا معاوضه با مال و اشیاء دیگر نمایند، اگر در میان ارباب معاملات طرفین بخصوص طلب و غیره شکوه و ادعایی باشد به موجب عادت مألوفه به نزد وکلای طرفین یا اگر وکیل نباشد نزد حاکم آنجا رفته امور خود را عرض و اظهار سازد تا ایشان از روی صداقت، مراتب ادعای آنها را مشخص و معلوم کرده، خود و یا به معرفت دیگران قطع و فصل کار را ساخته نگذارند تعرٌض و زحمتی به ارباب معاملات عاید بشود.

در باب تجٌار طرف ممالک روسیه که وارد ممالک ایران می شوند مأذون خواهند بود که اگر با اموال و تنخواه خودشان به جانب ممالک پادشاهانه دیگر که دوست ایران می باشند بروند از طرف دولت ایران بی مضایقه تذکرات راه به ایشان بدهند و همچنین از طرف دولت روس در ماده تجارت اهالی دولت ایران که از خاک ممالک روسیه به جانب سایر ممالک پادشاهانه که دوست دولت روسیه باشند می روند، معمول خواهد شد.

وقتی که از رعایای دولت روسیه در زمان توقف و تجارت. در ممالک ایران فوت شده باشد اموال و املاک او در ایران بماند چون مایعرف او از مال رعایای دولت دوست است، لهذا می باید اموال مفوت به موجب قبض الوصول شرعی رد و تسلیم ورثه مفوت گردد و نیز اذن خواهد داد که املاک مفوت را اقوام او بفروشند، چنانکه که این معنی در ممالک روسیه و پادشاهان دیگر دستور و عادت بوده متعلق به هر دولت باشد مضایقه نمی نمایند.

▪ فصل نهم

باج و گمرک اموال تجار طرف دولت بهیه روسیه که به بنادر و بلاد ایران می آورند از یک تومان پانصد دینار در یک بلده گرفته از آنجا با اموال مزبوره به هر ولایت ایران بروند چیزی مطالبه نکرده و همچنین از اموالی که از ممالک ایران بیرون می آورند آن قدر گرفته زیاده به عنوان خرج و توجیه و تحمیل و اختراعات چیزی از تجار روسیه با شرٌ و شلتاق مطالبه نشود و به همین نحو در یک بلده باج و گمرک تجٌار ایران که به بنادر و ممالک روسیه می آورند و یا بیرون می برند به دستور گرفته، اختلافی به هیچ وجه نداشته باشند.

▪ فصل دهم

بعد از نقل اموال تجٌار به بنادر کنار دریا و یا آوردن از راه خشکی به بلاد سرحدات دولتین اذن و اختیار به تجٌار و ارباب معاملات طرفین داده شده که اموال خودشان را فروخته و اموال دیگر خریده و یا معاوضه کرده، دیگر از امنای گمرک و مستاجرین طرفین اذن نخواسته باشند، زیرا که بر ذمٌه امنای گمرک و مستأجرین لازم است که ملاحظه نمایند تا معطٌلی و تأخیر در کار ارباب معاملات وقوع نیافته، باج خزانه را از بایع یا از مبیع (یا از مشتری) هر نوع با هم سازش می نمایند بازیافت دارند.

▪ فصل یازدهم

بعد از تصدیق و خط گذاردن در این شروط نامه، وکلای مختار دولتین علیٌتین بلاتأخیر به اطراف جانبین اعلام و اخبار می نمایند و امر اکید بخصوص بالمرٌه ترک و قطع امور عداوت و دشمنی به هر جا ارسال خواهند کرد. شرط این شروط نامه الحاله که بخصوص استدامت مصالحه دائمه طرفین مستقر و دو قطعه مشروحه با ترجمان خطٌ فارسی مرقوم و محرٌر و از وکلای مختار مأمورین دولتین علیٌتین مزبوره بالتصدیق و با خطٌ و مهر مختم گردیده و مبادله با یکدیگر شده است می بایست از طرف اعلیحضرت خورشید رتبت. پادشاه اعظم، امپراتور اکرم، مالک کل ممالک روسیه و از جانب اعلیحضرت قدر قدرت، پادشاه والا جاه ممالک ایران به امضای خطٌ شریف ایشان تصدیق گردد و چون این صلحنامه مشروحه مصدٌقه می باید از هر دو دولت پایدار به وکلای مختار برسد، لهذا از دولتین علیٌتین در مدت سه ماه هلالی وصول گردد.

تحریرآ فی معسکر روسیه در رودخانه زیوه من محال گلستان متعلٌقه قراباغ به تاریخ بیست و نهم شهر شوال المکرم سنه یک هزار و دویست و هشت هجری نبوی مطابق دوازدهم ماه اکتوبر سنه یک هزار و هشتصد و سیزده عیسوی سمت تحریر رفت.

از مبارزه با بهائیت تا صید بچه‌های مذهبی

 دیدگاه امام خمینی در مورد انجمن حجتیه

امام خميني در مورد انجمن حجتيه به ناطق نوري و پرورش وزيران وقت کشور و آموزش و پرورش مي‌فرمایند: "به آنها پست کليدي ندهيد. خطرناکند. وقتي آمدند بين شما تفرقه ايجاد مي کنند، تشتت ايجاد مي کنند. برادران را به جان هم مي اندازند. آنها کار ديگري دارند. دنبال مسئله ديگري هستند. اينها با شاه همکاري مي کردند. برايشان مسئله دين مطرح نبوده است."

رهبر کبیر انقلاب در سخنرانی خود در 21 تیر 62 با يادآوري تفکرات انجمن اظهار داشتند: «يک دسته ديگر هم که تزشان اين است که بگذاريد معصيت زياد بشود تا حضرت صاحب بيايد، حضرت صاحب مگر براي چه مي آيد؟ حضرت صاحب مي آيد معصيت را بردارد. ما معصيت کنيم که او بيايد؟»

اما شاخص‌ترین موضع امام در مقابل انحراف برخی از روحانیون منتسب و يا نزديك به انجمن حجتيه در "منشور روحانیت" منعكس شده است: «دسته اي ديگر از روحاني نماهايي که قبل از انقلاب دين را از سياست جدا مي دانستند و سر به آستانه‌ي دربار مي ساييدند، يک مرتبه متدين شده و بر روحانيون عزيز و شريفي که براي اسلام آنهمه زجر و آوارگي و زندان و تبعيد کشيدند، تهمت وهابيت و بدتر از وهابيت زدند. ديروز مقدس نماهاي بي شعور مي گفتند دين از سياست جداست و مبارزه با شاه حرام است، امروز مي گويند مسئولين نظام کمونيست شده اند. تا ديروز مشروب فروشي و فساد و فحشا و فسق و حکومت ظالمان براي ظهور امام زمان (ارواحنا فداه) را مفيد و راهگشا مي دانستند، امروز از اينکه در گوشه اي خلاف شرعي که هرگز خواست مسئولين نيست رخ مي دهد، فرياد وا اسلاما سر مي دهند. ديروز حجتيه اي ها مبارزه را حرام کرده بودند و در بحبوحه مبارزات تمام تلاش خود را نمودند تا اعتصاب چراغاني نيمه شعبان را به نفع شاه بشکنند، امروز انقلابي تر از انقلابي شده اند. ولايتي هاي ديروز که در سکوت و تحجر خود آبروي اسلام و مسلمين را ريخته اند و در عمل پشت پيامبر و اهل بيت عصمت و طهارت را شکسته اند و عنوان ولايت برايشان جز تکسب و تعيش نبوده است امروز خود را باني و وارث ولايت نموده و حسرت ولايت دوران شاه را مي خورند.» منشور روحانیت 67/12/3

امام خميني با هوشياري در يافته بود که تعطيلي انجمن فقط به خاطر حفظ ظاهر و نداشتن قدرت رويارويي با رهبري انقلاب بود. امام در يک جلسه خصوصي با يادآوري اين که انجمن فعاليت خود را تعطيل کرده نه منحل، آن را بي فایده خوانده بود.

امروز انجمن چه می گوید

اعتقاد نداشتن به ولايت فقيه، دشمنی شدید با اهل سنت، ادعاهای دروغین درباره تشرف و رويت امام زمان(عج)، تشکیل کلاس های مرید پروری با عنوان نردبام عرفان و اخباري‌گري از اعتقادات روز انجمن به حساب می آید.

انجمن در مناسبت هایی همچو شهادت حضرت محسن، عیدالزهرا(س)، هفته وحدت، شهادت حضرت زهرا(س)، میلاد امام زمان(عج) و عید غدیر فعالیت های خود را در پوشش مراسم مذهبی تشدید می کند.

اکثر وبلاگ‌ها و رسانه های وابسته به انجمن با فحاشی خارج از عرف به اهل تسنن، موجب ایجاد تفرقه شده و جالب تر آنکه یکی از محور های حمله به مقام معظم رهبری موضع گیری های ایشان در راستای وحدت امت اسلامی است.

رهبر معظم انقلاب اسلامي در ديدار جوانان استان سيستان و بلوچستان در سال 81 فرمودند: «بدانيد آن كساني كه شيعه را عليه سني، سني را عليه شيعه تحريك مي كنند، نه شيعه را دوست دارند و نه سني را، با اصل اسلام دشمن اند. رحما بينهم، يعني برادران مسلمان بين خود رحيم و مهربان باشند. دشمن از هر دو طرف تلاش مي كند.
از يك طرف غالي گري و ناصبي گري را ترويج مي كند و شيعه را در چشم سني دشمن حقيقي معرفي مي كند -بعضي از متحجرين ديني هم متاسفانه باور مي كنند- از سوي ديگر شيعه را به اهانت به مقدسات و ارزشهاي سني وادار مي كند. توطئه دشمن آن است كه اين دو مكتب را در مقابل هم قرار دهد.»

خطیب مشهوری که انجمن را تبلیغ می کند

امام زمان(عج) در آخرين توقيع شريف خود به جناب علي ابن محمد سمري آخرين نايب خاص‌شان مي‌فرمايند: «یا علی بن محمد السمری أعظم الله أجر إخوانک فیک فإنّک میّت ما بینک و بین ستة أیّام فاجمع أمرک و لاتوص إلی أحد یقوم مقامک بعد وفاتک، فقد وقعت الغیبة الثانیة [التامة] فلا ظهور إلّا بعد إذن الله عزّ و جلّ و ذلک بعد طول الأمد و قسوة القوب و امتلاء الأرض جوراً و سیأتی شیعتی من یدّعی المشاهدة، ألا فمن ادّعی المشاهدة قبل خروج السفیانی و الصیحة فهو کاذب مفتر»

«ای علی بن محمد سمری، خداوند پاداش برادرانت را در مرگ تو بزرگ گرداند. تو تا شش روز دیگر می‌میری، پس کارت را سامان ده و به کسی به عنوان جانشین پس از خود، وصیت مکن که دیگر غیبت تامه واقع شده است. دیگر ظهوری نیست مگر به اذن خداوند و آن پس از مدتی دراز و بعداز آن که دل‌ها سخت شد و زمین از ستم پرشد، به وقوع خواهد پیوست. به زودی از شیعیانم، کسانی خواهند آمد که ادعای دیدار (مشاهده) مرا می‌کنند. آگاه باشید هرکس پیش از خروج سفیانی و صیحة آسمانی ادعای دیدار مرا کرد، دروغگو و مفتری است.»

در عين حال، یکی از سخنرانان مذهبی که اکنون سخنرانی‌هایش در اکثر دکه های مذهبی پخش و بر روی گوشي‌هاي تلفن‌هاي همراه بلوتوث می‌شود، ادعا می‌کند: « امام زمان ماه رمضان پارسال، یکی از علما در جمکران خدمت امام زمان رسید، من با یک واسطه می‌گویم اجازه ندارم بگویم کی، با یک واسطه می گویم چون یک تیکه از پیغامش مربوط به من بود، خودشان، من شمال می رفتم منبر، آن عالم بزرگوار پرسیده بود آمد مازندران، یک افطار پیش ما بود، گفت، بنده را داغون کرد له کرد قلبمو چلوند رفت، بیچاره شدم، یک سال و نیمه دو ساله ماه رمضان پارسال به من گفت که امام زمان 13 ماه رمضان تو جمکران خدمت آقا رسیده، دیدم چشایه مهدی فاطمه کوچولو شده زیر چشماش کبود شده...»

فرد مورد نظر که با وجود پخش نشدن سخنرانی‌هایش در صدا و سیما به شهرت رسیده است، در جایی دیگر با يادآوري خدمات شیخ حلبی، او را امام زمانی دانسته و می گوید "کاری با انگ های سیاسی ندارم، تمامی شاگردان حلبی منبرشون دربست برای امام زمانه..." وی در این رابطه اشاره نکرده است که سخنان صریح امام هم آیا انگ سیاسی است یا نه (گروه تاریخ رجا نیوز در صورت اعتراض نامبرده، اسناد و فایل صوتی وی را منتشر خواهد کرد)

به هر حال انجمن در جلسات خود وظیفه شیعه آل محمد(ص) را اینگونه بر می شمارد:

- انتظار: وضع انتظار و نديدن امام معصوم از بزرگترين مصيبت‌هاست
- غمگين بودن به‌واسطه مفارقت آن حضرت
- دعا براي تعجيل فرج آن حضرت
- گريستن از دوري آن حضرت
- تسليم و انقياد داشته باشد که براي امر امام (ارواحنا فداه) عجله نکند
- صدقه به قصد سلامت آن حضرت

انجمن و فتنه 88

یکی از تهمت هایی که مرتب به دولت‌هاي نهم و دهم زده می‌شد، ارتباط با انجمن حجتیه است. در عين حال،‌ عبدالكريم سروش در گفت‌وگویی تفصیلی با یکی از سایت های فارسی زبان خارج کشور، ضمن تبیین ساختار طیفی جنبش سبز به صورت ویژه ای بر حضور اعضای انجمن حجتیه در این جنبش تاکید کرد و گفت: «واقعیت این است که در درون جنبش سبز هم دینداران و هم غیردینداران، هم چپ‌ها و سکولارهای فلسفی و حتی افرادی از انجمن حجتیه وجود دارند و این را نه می‌توان انکار کرد و نه می‌توان مخفی نگاه داشت.»

صید مذهبی ها با نام دین

این جریان که هدف خود را بر روی جوانان مذهبی متمرکز کرده، قطعا از دیگر جریان‌هاي سیاسی خطرناک‌تر است، چراکه دیگر جریان‌ها سعی در جذب معاندین یا حداکثر افراد خنثی را دارند اما انجمن افرادی را بر ضد ولایت بر می انگیزاند که خود زمانی حامی آن به حساب می آمدند.

مبلغان انجمن با نفوذ در هيئت‌هاي مذهبی ابتدا با تقویت روابط عاطفی خود با طعمه سعی در مجاب کردن او در دین‌داری خود مي‌كنند. طعمه مذهبی بعد از مدتی حسرت دین داری و اخلاص مبلغ را می کشد تا برای ضربه نهایی آماده شود.

در مرحله بعد پيشنهاد جالبی به طعمه می شود: «قرار بوده یه تعداد از دوستان بریم مشهد مقدس یکی نتوانست بیاد لذا امام رضا تو را طلبیده است نکند دعوت آقا را رد کنی نصف هزینه را هم بانی می دهد»

اما در طول این سفر هدفمند مراحل زیر به اجرا در می آید:

1- نمایش دین داری، صداقت و توجه ویژه اعضا کاروان به امام زمان و اثبات آن به طعمه

2- نقد هایي از جامعه سیاسی نظیر طرح ذبح شرعی طیور و ربا در بانک ها

3- تشریح شرایط ظهور و تطابق آن با وضع کنونی و ذکر احادیث با تفسیر همسو

4- لعن به خلفا و تشریح جنایات آنها و سوال پرسیدن در رابطه با اینکه چرا رهبری لعن آنها را در کشور امام زمان ممنوع کرده و...

5- حمله به رهبری و شخص مقام معظم رهبری و طرح شبهات عجیب: «تو که به صداقت من شک نداری؟ فلان فامیل ما نزدیک به آقای خامنه ای است خودش دیده که... البته من نیز زمانی برای ایشان یقه چاک می دادم اما الان...»

6- حرام دانستن پول دولت یا شهرداری با طرح سفسطه مربوطه
7- دعوت از طعمه گرفتار در تور برای شرکت در جلسات خصوصی

غفلت مسئولین

به واقع تا به امروز چند فیلم، سریال یا حتی سخنرانی ساده در راستای افشاي فعالیت های انجمن منتشر شده، نیروی مقاومت بسیج و امور مساجد تا به امروز چه اقداماتی را در زمينه توجیه نیروهای مذهبی و واکسیناسیون فرهنگی آنها كرده‌اند. در نهایت، چرا سازمان های امنیتی در برابر توزیع گسترده سخنرانی های مبلغین انجمن و تبدیل شدن آنها به الگو بی واكنش بوده اند؟

موساد ; سازمان اطلاعات و وظایف ویژه

آرم رسمي موساد همانطور كه مي‌دانيد موساد يكي از بزرگتريم و مخوف‌ترين سازمان‌هاي جاسوسي دنياست كه در راه رسيدن به اهداف خود از هيچگونه جنايتي رويگران نيست.
اين امر حتي توانسته در مقاطعي به تيرگي روابط آن با سلف اصلي خود CIA نيز گردد، چرا كه در موساد قانون اول رسيدن به هدف است، به هر قيمتي.

نام سازمان اطلاعاتی خارجی اسرائیل است. جمع آوری اطلاعات و خنثی سازی فعالیت‌های تروریستی از اقدامات این سازمان مخفی است. این سازمان در فعالیتهای خود جنبه مخفیانه کار کردن را رعایت مینماید. در رابطه با زمینه‌های مختلفی که توسط این سازمان مورد رسیدگی قرار میگیرد، میتوان از روابط مخفیانه‌ای که کمک زیادی به عقد قراردادهای صلح بین اسرائیل و کشورهای مصر و اردن داشته‌است، قضیه اسرا و مفقودین، تکنولوژی، پژوهش و تحقیق نام برد.

مقر موساد در تل‌آويو

این سازمان در اول آوریل سال ۱۹۵۱ تشکیل شد. موساد توسط نخست وزیر وقت اسرائیل، دایوید بن گورین تأسیس شد. او هدف آن را اینگونه اعلام کرد:
موساد برای کشور ما که از ابتدای تأسیس تحت فشار دشمنانش قرار داشته‌است، اطلاعات به عنوان خط مقدم دفاع ضروری است و ما باید به خوبی بیاموزیم و بدانیم که در اطرافمان چه می‌گذرد.
دولت اسرائیل مأموریت گردآوری اطلاعات، تجزیه و تحلیل اطلاعات وانجام عملیات مخفیانه ویژه در خارج از خاک اسرائیل را، به عهده موساد واگذار نموده‌است. گفتنی است که دفتر اصلی موساد در تل آویو است. این مؤسسه در برآوردهای اخیر دارای ۱۲۰۰ نفر کارمند دفتری می‌باشد.

موساد یک سازمان کشوری است که دستورات خود را از رهبران کشور اسرائیل دریافت مینماید و هدف فعالیتهای آن، پاسخ گوئی به نیازهای متغیر اطلاعاتی و عملیاتی بوده‌است.

رئوبن شیلواخ - ۱۹۵۲ - ۱۹۴۹ - اولين رييس موساد

هویت مدیران ارشد بخش‌های داخلی موساد معمولاً جزو اسرار حکومتی تلقی می‌شود. اما هویت روسای موساد همواره اعلام می‌شود. در مارس سال ۱۹۹۶ دانی یاقوم به جای رئیس قبلی این مؤسسه شبتای شاویت که در ۱۹۹۶ استعفاء داده بود، مدیر موساد شد. همکنون (از سپتامبر ۲۰۰۲) ریاست سازمان اطلاعات و وظایف ویژه (موساد) به عهده مئیر داگان است.

 

تاریخچه

بلا فاصله پس از برپائی کشور اسرائیل، داوید بن گوریون نخستین نخست وزیر اسرائیل، نظر خود را در رابطه با برپائی چهارچوب هائی کشوری برای نهادهای اطلاعاتی، که در زمان پیش از برپائی کشور اسرائیل فعال بودند، ابراز داشت. در ۷ ژوئن ۱۹۴۸ داوید بن گوریون، نخست وزیر اسرائیل، دو نفر را به ملاقات با خود فرا خواند:

    * رئوبن شیلواخ (که یکی از افراد بخش سیاسی آژانس یهود بود)
    * ایسر بئری (ایسر بیرنتسوایگ، ملقب به «ایسر بزرگ») که عملاً مدیریت «شای» را بعهده داشت و اخیراً جایگزین «داوید شاالتی ال» شده بود)

مثیر عمیت - ۱۹۶۸ - ۱۹۶۳      افرائیم هلوی - ۲۰۰۲ - ۱۹۹۸

نتیجه اولیه این ملاقات تعیین حیطه نهادهای اطلاعاتی کشور نو پای اسرائیل بود. در نهایت به وسیله هاگانا یک سازمان سری ویژه تشکیل شد که دفتر اطلاعات موسوم به شای نام گرفت. در سال ۱۹۳۷ نیز هاگانا سازمان «موساد لیالیفی بیت» (به معنی دفتر مهاجرت) را تشکیل داد.

سازمان اطلاعات اسرائیل در سال ۱۹۵۱ وقتی که برای اولین بار به صورت رسمی اعلام موجودیت کرد، این اسم را داشت و شبکهٔ جاسوسی آن نیز از آن زمان موساد نامیده می‌شوند.

حکم تشکیل موساد

حکم داوید بن گوریون که در آن فرمان برپائی موساد را چنین صادر نموده‌است:

«محرمانه»

    ۲۲ ماه عبری کیسلو سال ۵۷۱۰
    ۱۳ دسامبر ۱۹۴۹

مخاطب: وزارت خارجه از : نخست وزیری

طبق اوامر من، سازمانی به منظور تمرکز و هماهنگی فعالیتهای سرویسهای اطلاعاتی کشور (بخش اطلاعات ارتش، بخش سیاسی وزارت خارجه، سرویس اطلاعات کل و غیره)، برپا میگردد. وظیفه سازماندهی موساد را بر عهده رئوبن شیلوخ، مشاور امور ویژه در وزارت خارجه، گذاشته و وی را به ریاست این سازمان منصوب مینمایم. روبن شیلوخ تحت فرمان من بوده، طبق اوامر من فعالیت نموده و گزارشات کار خود را بصورت دائم به من ارائه خواهد داد، لاکن از نظر اداری، مقر اداره اش در چهارچوب وزارت خارجه، خواهد بود. به ر.شیلوخ و مدیریت وزارت خارجه دستور داده‌ام که بدین منظور برای سالهای ۱۹۵۱ – ۱۹۵۰ چهارچوبی برای استخدام و اشتغال افراد وبودجه‌ای در حدود ۲۰۰۰۰ لیره اسرائیلی پیشنهاد نمایند، تا مبلغ ۵۰۰۰ لیره اسرائیلی از آن بودجه صرفاً با تأئید قبلی من، صرف عملیات ویژه گردد.

از شما درخواست می‌شود که این بودجه را به بودجه وزارت خارجه برای سالهای ۱۹۵۱ – ۱۹۵۰ ، اضافه نمائید.

        (امضأ) د. بن گوریون

ایسر هرئل - ۱۹۶۲ - ۱۹۵۳  تسوی زامی - ۱۹۷۴ - ۱۹۶۸   دانی یاتوم - ۱۹۹۸ - ۱۹۹۶

وظایف موساد

کشور اسرائیل مأموریت گردآوری اطلاعات، تجزیه و تحلیل اطلاعات وانجام عملیات مخفیانه ویژه در خارج از اسرائبل را، به عهده موساد واگذار نموده است.

در طی سالیان گذشته، سازمان اطلاعات و وظایف ویژه – موساد حریم وظایف خود را گسترش داده‌است. وظایف محوری موساد در زمینه‌های مشروح ذیل اعلام شده‌است:

    * گرد آوری مخفیانه اطلاعات در خارج از خاک کشور اسرائیل.
    * خنثی سازی تلاشهای کشورهای متخاصم برای تهیه و تولید تسلیحات غیر متعارف ویا دستیابی به آن.
    * خنثی سازی عملیات تروریستی علیه اهداف اسرائیلی و یهودی درخارج از خاک اسرئیل.
    * توسعه روابط مخفیانه ویژه، سیاسی و غیره، در خارج از خاک اسرائیل و حفظ این روابط.
    * آوردن مهاجرین یهودی به کشور اسرائیل، از اماکنی که امکان مهاجرت یهودیان از آنجا به اسرائیل، توسط سازمانهای مهاجرتی معمولی اسرائیل، وجود ندارد.
    * بدست آوردن اطلاعات استراتژیکی، سیاسی و عملی.
    * انجام عملیات ویژه در خارج از خاک اسرائیل.

شبتای شاویت - ۱۹۹۶ - ۱۹۸۹   ناخوم ادمونی - ۱۹۸۹ - ۱۹۸۲

بخش‌های موساد

موساد دارای ۸ بخش اصلی است. جزئیات سازمانهای داخلی، کارمندان، مراکز فعالیت و روسای آنها همگی جزو اسرار محرمانه کشور اسرائیل است.

    * بخش جمع آوری اطلاعات: بزرگ‌ترین بخش موساد است و مسئولیت عملیات جاسوسی را برعهده دارد.
    * بخش همکاری و اقدام سیاسی (وادات): فعالیت‌های سیاسی و همکاری با سرویس‌های اطلاعات خارجی کشورهای دوست اسرائیل را انجام می‌دهد.

    اعضای کمیته وادات عبارت‌اند از اشخاص زیر:

           1. مدیر سازمان اطلاعات نظامی موسوم به آمان
           2. مدیر سازمان اطلاعات داخلی شین بت
           3. مدیر سازمان امنیت عمومی شاباک
           4. مدیر مرکز مطالعات راهبردی و برنامه‌ریزی وزارت امور خارجه (این مرکز در زمینه جاسوسی سیاسی یا دیپلماتیک تخصص دارد)
           5. مدیر بخش عملیات ویژه پلیس موسوم به ماتام
           6. مشاوران خصوصی نخست وزیر در امور سیاسی، نظامی، امنیتی و مبارزه با تروریسم

    * بخش عملیات ویژه (متساوا): ترورهای بسیار حساس کسانی که دشمنان کیان اسرائیل تلقی می‌شوند و اقدامات شبه نظامی دقیق و پروژه‌های ربودن «افراد خاص» بر عهدهٔ آن است.
    * بخش تبلیغات و ضد تبلیغات : مسئول اجرای جنگ روانی، تبلیغات و عملیات فریب می‌باشد.
    * بخش تحقیقات : مسئول تولید اطلاعات نظیر گزارش‌های روزانه، خلاصه وضعیت‌های هفتگی و گزارش‌های مشروح ماهانه.
    * بخش تکنولوژی : مسئول توسعه فناوری‌های پیشرفته برای پشتیبانی فنی از عملیاتهای گسترده موساد است.

ایتسخاک خوفی - ۱۹۸۲ - ۱۹۷۴   مئیر داگان - تاکنون - ۲۰۰۲

عملیات‌ها

    * ربودن و انتقال مخفیانه مردخای وانونو در کشور ایتالیا توسط کماندوهای ویژه موساد در سال ۱۹۸۶ به دلیل افشای اطلاعات محرمانه کشور اسرائیل مبنی بر ساخت بمب اتم در نیروگاه اتمی دیمونا.
    * قتل شیخ احمد یاسین رهبر معنوی سازمان حماس در تاریخ ۲۲ مارس ۲۰۰۴. قابل ذکر است این قتل واکنش‌های جهانی را برانگیخت و در این راستا رای‌گیری برای صدور قطعنامه‌ای در شورای امنیت نیز انجام گرفت که با ۱۱ رای موافق ۳ رای ممتنع و وتوی آمریکا از تصویب باز ماند.
    * قتل عبدالعزیز رنتیسی رهبر جدید سازمان حماس به همراه دو تن از همراهانش، در حمله ی دیگر در کمتر از یک ماه بعد از قتل شیخ احمد یاسین. در این حادثه عده‌ای نیز زخمی شدند.
    * بمب گذاری در خودروی عزالدین شیخ خلیل (عضو بلندپایه حماس) در ماه سپتامبر سال ۲۰۰۴، در شهر دمشق در کشور سوریه که منجر به قتل وی و زخمی شدن ۳ تن دیگر شد.

شایعات و اتهامات

    * موساد متهم به دخالت در بمب‌گذاری در یک خودرو در تاریخ ۱۳ دسامبر ۲۰۰۴ میلادی در دمشق می‌باشد که باعث مجروح شدن سه نفر شد. هدف از این بمب‌گذاری قتل یکی از اعضای سازمان حماس بود. مقامات اسرائیل این اتهام را رد می‌کنند.

روسای موساد

    * رئوبن شیلواخ (۱۹۵۲ – ۱۹۴۹)
    * ایسر هرئل (۱۹۶۲ – ۱۹۵۳)
    * مثیر عمیت (۱۹۶۸ – ۱۹۶۳)
    * تسوی زامی (۱۹۷۴ – ۱۹۶۸)
    * ایتسخاک خوفی (۱۹۸۲ – ۱۹۷۴)
    * ناخوم ادمونی (۱۹۸۹ – ۱۹۸۲)
    * شبتای شاویت (۱۹۹۶ – ۱۹۸۹)
    * دانی یاتوم (۱۹۹۸ – ۱۹۹۶)
    * افرائیم هلوی (۲۰۰۲ – ۱۹۹۸)
    * مئیر داگان (تاکنون – ۲۰۰۲)

مقايسه انديشه مهدويت شيعه اثني عشري و نظريه پايان تاريخ فوکوياما

 موضوع پايان تاريخ که از آموزه­هاي اديان و مذاهب مختلف آن از جمله تشيع اثني عشري است، در دوران معاصر نيز مورد توجه ويژه انديشمندان مغرب زمين قرار گرفته است. فوکوياما از نظريه­ پردازاني است که انديشه­ هاي او در اين زمينه آوازه يافته است. در اين مقاله پايه­ هاي نظري مهدويت در سپهر انديشه­ اي تشيع اثني عشري با نظرية پايان تاريخ فوکوياما در محورهاي زير مقايسه شده است: قانونمندي تاريخ، تکامل تاريخ، کرامت انسان و سرانجام چيستي و ويژگي­هاي غايت تاريخ، اين مقاله به اين نتيجه دست يافته است که مهمترين تفاوت مبنايي اين دو نظريه، در نگاه به انسان و ابعاد وجودي اوست.

واژه‌هاي كليدي: تشيع اثني عشري، مهدويت، نظريه پايان تاريخ، فرانسيس فوكوياما.

انديشه مهدويت تشيع اثني عشري

نظريه مهدويت در نزد شيعه اثني عشري داراي عناصر اصلي اعتقاد به وجود يك جريان كلي در نظام طبيعت و جهان (تاريخ عام بشري و قانونمند‌ي تاريخ)، سير تكاملي تاريخ و اعتقاد به پايان و فرجام خوش براي تاريخ است.[1] اين عناصر كه از خاستگاه الهي برخوردارند مي‌توان در مقوله فطرت الهي انسان خلاصه كرد.

نظريه پايان تاريخ فرانسيس فوكوياما

عناصر اصلي موجود در نظريه فوكوياما عبارت‌اند از: قانونمندي تاريخ، ماترياليسم تاريخي، كرامت انساني و دمكراسي ليبرال جهان شمول. فوكوياما وجود تاريخ منسجم و عام بشري و به عبارت ديگر قانونمندي تاريخ را از طريق ماترياليسم اثبات مي‌كند و در ادامه به ميلِ شناخته شدن در انسان (كرامت) نيز مي‌پردازد. او معتقد است نظام سياسي دمكراسي ليبرال، قابليت پاسخگويي به ماترياليسم و ميل به شناخته شدن را دارد؛ لذا غايت تاريخ منسجم و جهت‌دار در نزد فوكوياما، دمكراسي ليبرال جهان شمول است. فوكوياما درباره قانونمندي تاريخ و ماترياليسم تاريخ، آراي هگل و ماركس را مبنا قرار مي‌دهد.[2] اما بيان مي‌كند كه خودش مجدداً به اثبات اين عناصر مي‌پردازد، چرا كه به علت گذشت زمان و بروز تجربيات و روي كار آمدن ديگر دولت‌هاي رقيب دمكراسي و ليبرال، آراي اين انديشمندان با تناقض‌هايي مواجه شده است.

تاريخ عام بشري و قانونمندي تاريخ ‌
انديشه مهدويت شيعه اثني‌عشري

اعتقاد به تاريخ عام بشري و وجود يك سير و تطور تاريخي در جهان كه به منزله پذيرش قانونمندي تاريخ است، در نزد شيعه اثني عشري پذيرفته است. اين سير و تطور تاريخي نزد شيعه با توجه به خاستگاه الهي، معنا و مفهوم تعريف شدة خود را دارد.

منظور از قانونمندي و قائل بودن به قانون، پذيرش اصل عليت و عدم پذيرش حدوث تصادفي حوادث (عدم عليت) است. از آنجا كه هر قانون علمي، گوياي يك ارتباط علّي و معلولي ميان دو پديده است و از هيچ استثنايي هم برخوردار نيست، براي تحقق يك معلول، وجود علت تامه واجب است و نيز عكس آن هم واجب است. از عدم پذيرش عليت به تصادف تعبير مي‌شود. بر اين اساس همه امور تحت تقدير و تدبير حكيمانه الهي و نظم و نظام ضروري عالم واقع است، بدون اينكه جبري در كار آيد و اراده آزاد فاعل‌هاي مختار سلب شود، چرا كه اراده خداي متعال در عرض اراده‌هاي فاعل‌هاي مختار نيست، بلكه در تراز بالاتري قرار دارد.[3]

به عقيده شيعه اثني عشري، تطورات تاريخي قانونمند است؛ يعني جوامع با وجود انواع تفاوت‌ها و اختلاف‌هاي قوانين زيست‌شناختي و روان‌شناختي، در قوانين جامعه‌شناختي از اشتراك برخوردارند. اين باور داراي ريشه قرآني است؛ يعني گروه‌ها، قشرها و جوامعي كه در طول زمان و پهنه زمين پديدار شده‌اند و خواهند شد با وجود وجوه اختلافي با يكديگر، جهات اشتراكي نيز دارند كه قوانين جامعه شناختي متكفل بيان آنهاست.[4] نظري اجمالي به قرآن كريم مي‌رساند كه اين كتاب آسماني به يك رشته قوانين تكويني و تشريعي مشترك بين همه جوامع قائل است. از برخي آيات بر مي‌آيد كه حكمت نقل داستان‌هاي جوامع و اقوام پيشين اين است كه ديگران از اعمال و پيامدهاي كارهايشان درس بگيرند و عبرت بياموزند:
لَقَدْ كَانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةُ لِّأُوْلِي الاَلبابِ؛[5]
إِنَّ فِي ذَلِكَ لَعِبْرَةً لِّأُوْلِي ألْأَبْصارِ؛[6]

شايان ذكر است كه پند‌آموزي از آنچه بر جوامع پيشين رفته تنها در صورتي ممكن و مفيد است كه يك واقعه تاريخي، پديده‌اي منحصر به فرد و متعلق به يك جامعه‌ خاص نباشد، بلكه مي‌تواند در هر جامعه‌اي تكرار شود.
همچنين آيات ديگري در قرآن كريم، مردم را به سير في‌الارض و دريافت و شناخت عاقبت كساني كه پيش از ايشان بوده‌اند.[7] يا سرانجام تكذيب‌كنندگان[8] فرا مي‌خواند؛ اين آيات ضمن تأكيد بر تفكر و تأمل در واقعيات و حوادث تاريخي به منظور عبرت اندوزي و پند‌آموزي، دلالت دارند بر اينكه جوامع گذشته، حال و آينده، جهات مشتركي دارند كه درس گرفتن از گذشتگان را براي آيندگان ممكن و مطلوب مي‌سازد. اينها همگي مؤيد وجوه اشتراك تكويني همه جوامع و قوانين جامعه شناختي مشترك و احكام اخلاقي و حقوقي و نظام ارزشي و فرهنگ مشترك هستند كه ثمره همان حقيقت واحده همه اديان و شرايع الهي يعني فطرت توحيدي انسان است. اصول و كليات تكويني انسان از زمان خلقت تا ابد يكسان خواهد ماند، چرا كه فطرت انساني، فطرتي واحد است كه در ميان همه آدميان مشترك است و قوانين حقيقي مشتركي دارد.[9] براساس اين ديدگاه، تاريخ عام بشري به انتزاع فطرت واحد خدا‌ جو در همه انسان‌ها در طول تاريخ گذشته و حال و آينده، اثبات و پذيرفته مي‌شود.[10]

فطرت كه قانونمندي تاريخ و جوامع را به بار مي‌آورد، مستلزم تكامل تاريخ نيز است؛ البته تكاملي كه شيعه اثني عشري مطرح مي‌كند، تعريف و مفهوم خاصي دارد كه در بخش‌هاي آينده به آن مي‌پردازيم.

نظريه پايان تاريخ فرانسيس فوكوياما
فوكوياما براي اثبات تاريخ عام بشري (تاريخ منسجم، جهت‌دار) از علوم طبيعي آغاز مي‌كند و آن را مفروض خود قرار مي‌دهد. او اعتقاد دارد كه هر چند جوامع داراي فرهنگ‌ها و ريشه‌هاي تاريخي يا ميراث‌هاي فرهنگي متفاوت‌اند، اما علوم طبيعي بر جوامع اثر يكساني مي‌گذارد؛[11] بدين ترتيب كه اگر همه كشورهاي جهان را دو گونه فرض كنيم. كشورهاي توسعه يافته و ثروتمند و كشورهاي توسعه نيافته و فقير، كشورهايي كه داراي فناوري و ثروت هستند، روز به روز ثروتمند‌تر مي‌شوند و حتي اگر به سرشاري ثروت برسند، پس از آن به برتري نظامي توجه مي‌كنند و سعي دارند اين امر را گسترش بدهند، چرا كه اولاً همواره در نظام بين‌الملل جنگ وجود دارد و هيچ دولتي براي حفظ استقلال خود، نبايد از اين نوسازي‌هاي دفاعي و نظامي به دور بماند؛ ثانياً علوم طبيعي جديد در زمينه امكانات توليد اقتصادي، افق يكساني را ايجاد مي‌كند؛ بدين ترتيب كه فناوري و انباشته شدن نامحدود ثروت، در ابتدا باعث ارضاي اميال بشري مي‌شود و چون انباشت ثروت، نامحدود است و از سوي ديگر اميال بشري روز به روز در حال زياد شدن است، همواره بايد ارضا بشود و در نهايت براساس اين فرآيند، تمام جوامع بشري، قطع نظر از ريشه‌هاي تاريخي يا ميراث‌هاي فرهنگي بيش از پيش و به طور فزاينده، شبيه يكديگر و برابر با يكديگر و همگن مي‌شوند. همچنين، تمام كشورهايي كه به تازگي نوسازي اقتصادي را تجربه مي‌كنند، ناگزير هر چه بيشتر به هم شبيه مي‌شوند؛ بدين ترتيب كه اين كشورها كه در حال تجربه نوسازي اقتصادي هستند، ناگزيرند كه از نظر ملي در قالب يك دولت متمركز به وحدت و يكپارچگي دست يابند، به شهرنشيني روي آورند، شكل‌هاي سنتي سازمان اجتماعي مانند قبيله، فرقه و خانواده را به وسيله شكل‌هاي مبتني بر كاركرد و كارآيي كه از نظر اقتصادي عقلايي است، جايگزين كنند و براي شهروندان خودشان، تعليم و تربيت همگاني را فراهم آورند، اين جوامع، از طريق بازارهاي جهاني و فرهنگ عام مصرفي، بيشتر به هم پيوند مي‌خورند و مرتبط مي‌شوند. مضافاً اينكه منطق علوم طبيعي جديد تفسير مادي و اقتصادي از دگرگوني تاريخي، تحولي عام و همگاني را در جهت سرمايه‌داري تحميل مي‌كند. پس‌ساز و كار تاريخي تبلور يافته در علوم طبيعي جديد تا حد زيادي براي تبيين سرنوشت دگرگوني تاريخي و يكساني فزاينده‌ جوامع نو، كافي است.[12]

در حقيقت فوكوياما براساس ماترياليسم تاريخي، تاريخ عام بشري و جهت‌داري تاريخ را اثبات مي‌كند. به علت اهميت مبنايي ماترياليسم تاريخي در انديشه فوكوياما در آينده به طرح اين نظريه مي‌پردازيم.

تكامل تاريخ‌
انديشه مهدويت شيعه اثني عشري

در ديدگاه شيعه اثني‌ عشري، منظور از تكامل، گام برداشتن در مسير كمال است.[13] نظريه تكامل در نزد شيعه اثني عشري ريشه در قرآن كريم دارد. در اين نظريه، اعتقاد بر اين است كه بشر و تاريخ بشري از ابتدا تا انتها در مسير تكامل قرار داشته و خواهد داشت و اين امر، تحت عنوان نبرد دائمي ميان حق و باطل و سرانجام برتري و پيروزي حق بر باطل بيان شده است.

جَاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباَطِلُ ان الباطل كَانَ زَهُوقاً؛[14]
لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَ يُبْطِلَ الباطِلَ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ.[15]
ذَلِكَ بِأَنَّ اللهَ هُوَ الْحَقُّ وَ‌أَنَّ مَا يَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبطِلُ وَ‌ أَنَّ اللهَ هُوَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُ.[16]

مقوله تكامل يعني انسان براساس اختيار خود به نيازها و خواسته‌هاي فطري‌اش[17] از جمله حقيقت جويي و حق‌گرايي و غيره پاسخ مثبت بدهد و در انواع بهتر شدن‌ها، پاسخ‌دادن‌ها به خواسته‌هاي فطري، در سير تكامل گام بر دارد. به علت اصالت فطرت انساني كه نشئت گرفته از اصالت حق است و به علت عدم اصالت باطل[18] كه همانا هرگونه دور شدن از فطرت الهي انسان است و نيز از آنجا كه انسان بر اساس اختيار خود در جهت باروري و ثمر رساني نهال مستعد فطرت گام بر مي‌دارد يا باز براساس اختيار و اراده خود و خطاي تطبيق خواسته فطري و حقيقت مورد جست‌وجو، از حق دور مي‌شود و به سمت باطل حركت مي‌كند، مقوله تكامل، معنا و تبيين مي‌شود. قرآن هنگامي که از هدايت و حرکت به سمت حق سخن مي­گويد، آن را مقيد به اذن خود کرده است:
... فَهَدَي اللهُ الَّذِينَ ءَامَنُواْ لِمَا اخْتَلَفُواْ فِيِه مِنَ الّْحَقِّ بِإِذّْنِهِ وَ اللهُ يَهْدِي مَن يَشَاءُ إِلَي صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ... .[19]

علامه طباطبائي در شرح اين آيه فرموده است:
معناي آيه چنين است که اگر خدا دسته­اي از مومنين را هدايت کرده به اذن خود کرده است، چون او مجبور به هدايت کسي نيست، هرکه را بخواهد هدايت مي­کند و هرکه را بخواهد نمي­کند، چيزي که هست خودش خواسته که تنها کساني را هدايت کند و به صراط مستقيم رهنمون شود که ايمان داشته باشند.[20]

تكامل و مفهوم آن به معناي برتري و ارزش بالاي يك دوره نسبت به دوره قبل از خود نيست. نظريه تكامل به منزله نبرد دائمي ميان حق و باطل و پيروزي نهايي حق تا همين اندازه و به همين مفهوم در نزد شيعه اثني عشري مطرح و پذيرفته است و هرگونه تفسير از تكامل به منزله پيشرفت علوم بشري، افزايش روزبه‌روز جمعيت جهان و پيچيده شدن ارتباطات و غيره مجال و مبحث ديگري را مي‌طلبد.[21]

نظرية پايان تاريخ فرانسيس فوكوياما
ماترياليسم تاريخي يا ماترياليسم ديالكتيك[22] تاريخي برداشتي اقتصادي از انسان بدون برداشتي انساني از اقتصاد و تاريخ است؛ يعني تاريخ ماهيتي مادي و به تبع وجودي ديالكتيكي دارد. منظور از اينكه تاريخ ماهيت مادي دارد اين است كه اساس همه حركات، جنبش‌ها، نمودها و تجليات تاريخي هر جامعه، سازمان اقتصادي آن جامعه است؛ به عبارت ديگر، نيروهاي توليدي و روابط توليدي در جامعه است كه بر همه نمودهاي معنوي جامعه مانند اخلاق، فلسفه، مذهب، قانون و فرهنگ شكل مي‌دهد و جهت مي‌بخشد و با دگرگون شدن آن، همه اين امور دگرگون مي‌شوند.[23] درماترياليسم تاريخي، نگاه به تاريخ و به طور كلي نگاه به انسان سازنده تاريخ، نگاه مادي گرايانه است. در اين ديدگاه، ابعاد ديگر وجود انسان مانند آنچه مخصوصاً در اديان الهي مطرح است، در نظر گرفته نمي‌شود و امور معنوي مانند فلسفه، هنر و دين همگي تابع بُعد مادي وجود انسان است. در قسمت كرامت انسان درباره نگاه به انسان از ديدگاه فوكوياما، به ديگر ابعاد وجودي انسان نيز مي‌پردازيم.

1. تكامل
قدمت اعتقاد به نظريه تكامل، به دوران باستان باز مي‌گردد. اكثر فيلسوفان دوران باستان، كل بشر را همانند موجود زنده‌اي مي‌پنداشتند كه مراحل متوالي كودكي، نوجواني و پختگي را طي مي‌كند؛[24] يعني بشر همواره از بدتر به بهتر و از پست‌تر به برتر در حركت بوده است؛ از جمله مي‌توان به پاسكال، ويكو، كنت، كندرسه، هگل و ماركس در اين زمينه اشاره كرد.[25] اما گروهي معتقد به تكامل نيستند و معتقدند دوره عمر، شكلي از ولادت، نوزادي، خردسالي و كودكي، نوجواني، جواني، ميانسالي، كمال و پختگي، پيري و سالخوردگي و مرگ است كه نه تنها در مورد موجودات زنده صادق است، بلكه در مورد جوامع، تمدن‌ها، تاريخ و ... نيز صدق مي‌كند. افلاطون براي توجيه انحطاط و سقوط دولت‌-شهر يونان و امپراتوري ايران، معتقد به اين ديدگاه است.[26] معتقدان به ماترياليسم تاريخي از جمله فوكوياما، هگل و ماركس، تاريخ را داراي جنبه تكامل و پيشرفت مي‌پندارند و البته منظور ايشان از تكامل تاريخ بشري، اعتقاد به پيشرفت و تكامل در خط مستقيم و بدون انحراف و كجروي و بي وقفه نيست، چرا كه همواره دوره‌هاي ركود و انحراف و عقبگرد وجود دارد. ايشان به طور كلي معتقدند منحني سير جوامع و حركت تاريخ، هر چند فراز و نشيب‌هاي فراوان و چشم‌گيري داشته باشد، نهايتاً صعودي و رو به بالاست.[27] سير تكاملي جوامع از نظر هگل و ماركس، به صورت حركت از جوامع قبيله‌اي ساده مبتني بر بردگي و كشاورزي معيشتي به تئوكراسي‌ها، نظام‌هاي سلطنتي و اشرافي و فئودالي مختلف و دموكراسي ليبرال نو و سرمايه‌داري مجهز به موتور تكنولوژي است.[28] ملاك تكامل در نظر معتقدان ماترياليسم تاريخي، بعد مادي انسان است.[29] از اين تكامل تاريخي اصطلاحاً تحت عنوان تكامل ديالكتيك (ابزاري) تاريخ ياد مي‌شود و فوكوياما با استفاده از اين گونه نگرش تكاملي، تاريخ را متكامل مي‌پندارد.[30]

2. ديالكتيك تاريخي‌
انديشمندان معتقد به ديالكتيك، در اين طرز تلقي از تاريخ، تحولات تكاملي تاريخ را از زاويه انقلاب اضداد به يكديگر توجيه مي‌كنند و اين امر را نه منحصراً در تاريخ بلكه در ديگر ابعاد طبيعت كه تاريخ نيز جزئي از آن است يا حداقل مبناي تاريخ، بعد مادي انسان است، در نظر مي‌گيرند. فوكوياما هم در طرح نظريه خود به عامل طبيعت و تأثير يكسان آن بر تاريخ جوامع تمسك مي‌جويد.[31] معتقدان به اين ديدگاه براي بينش ديالكتيك، مباني و اصولي را مطرح مي‌كنند كه مهم‌ترين آنها عبارت‌اند از: اصول حركت، تضاد باني حركت، ارتباط بين اجزا و جدال دروني اشيا كه همواره رو به تزايد است. و نيز همه اين اصول و مباني را هم در ماده و هم در انديشه تعميم مي‌دهند و با تمسك به اصل تضاد كه بسيار حائز اهميت است و منجر مي‌شود كه از درون شيء، ضد شي‌ء ناشي شود، عقيده ديالكتيك را مطرح مي‌كنند.[32] اين عقيده ديالكتيك يا مثلث هگلي، مبني بر دو تبديل و يك تركيب است؛ يعني تبديل اشيا به ضدشان و تبديل ضد به ضد ضد و تركيب در مرحله سوم.[33]
بدين ترتيب، هر مرگي، خلاق است. هر چيزي ضد خودش را در درون خودش دارد، ضد خودش از درون خودش جوانه مي‌زند و تضاد خلاق منتهي به مرحله كامل‌تر از خود مي‌شود و با وجود تضاد خلاق است كه تکامل رخ مي‌دهد و مجدداً تز و آنتي تز و سنتزي در سطح بالا و بالاتر خواهند بود.[34] بر اين اساس، تاريخ و تكامل آن، اين گونه مطرح مي‌شود كه تاريخ يك جريان دائم و يك ارتباط متقابل ميان انسان، طبيعت و اجتماع در يك صف آرائي و جدال دائم ميان گروه‌هاي در حال رشد انساني و گروه‌هاي در حال زوال انساني است كه در نهايت امر در يك جريان تند و انقلابي به سود نيروهاي در حال رشد پايان مي‌يابد و بالأخره يك تكاپوي اضداد است كه همواره حادثه به ضد خودش و او به ضد ضد تبديل مي‌گردد.[35]

کرامت انساني در انديشه مهدويت شيعه اثني عشري
براساس تعاليم اسلامي، انسان از دو امر تكويني و سرشتي و غير اكتسابي غريزه و فطرت برخوردار است. غريزه مربوط به امور تكويني و سرشتي بعد حيواني انسان است مانند غريزه گرسنگي و فطرت مربوط به امور تكويني و سرشتي بعد ماوراءي حيواني انسان است.[36] منظور از فطرت آن ويژگي ذاتي و تكويني در انسان است كه نياز به استدلال و آموزش ندارد و به منزله استعدادي است كه در همه انسان‌ها وجود دارد.[37]
انسان وقتي وارد جامعه مي‌شود، جامعه يا او را درست پرورش مي‌دهد يا در جهت عكسش مسخ مي‌كند و روي اصل فطرت را مي‌پوشاند و حكم فطرت را از بين مي‌برد.[38] اصل فطرت يا نظريه فطرت ريشه در قرآن و سنت اهل بيت عليهم السلام دارد. خداوند در قرآن كريم مي‌فرمايد:
فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللهِ الَّتيِ فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُِ وَ لَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُِونَ.[39]
امام باقر(علیه السلام) درباره تفسير واژه حنيف در آيه «حُنَفَاءَ لِلّهِ غَيْرَ مُشْركِينَ بِهِ وَ‌ مَن يُشْرِكْ بِاللهِ فَكَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ السَّمَآءِ ِفَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ فِي مَكَانٍ سَحِيقٍ»،[40] سخن از فطرت مي‌آورند و مي‌فرمايند: «هي الفطرة التي فطرالناس عليها لاتبديل لخلق الله، قال فطرهم الله علي المعرفة».[41] همچنين حضرت در جاي ديگر از قول پيامبر صلي الله عليه و آله مي‌فرمايد: «كل مولود يولد علي الفطرة يعني علي المعرفة بان الله عزوجل خلقه»؛[42] يعني در فطرت هر كس اين معرفت هست كه خداوند، آفريننده اوست.

دانشمندان مسلمان، براساس آيه سي سوره روم و نيز آيات ديگر درباره اراده و اختيار انسان، مانند آيه «إِنَّ اللهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّي يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنفُسِهِمْ»[43] و «إِنَّا هَدَيْنَهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً»[44]، نظريه فطرت الهي و خداجوي انسان كه همراه با اراده انسان است را اثبات مي‌كنند؛ فطرت همچون استعدادي در نهاد بشر وجود دارد كه علاوه بر آن، انسان براساس اختيار خود آن را مي‌پروراند يا از آن دور مي‌شود. انسان براساس اراده و اختيار خويش راه خود را انتخاب مي‌كند؛ چنانچه قرآن كريم مي‌فرمايد:
وَ مَنْ أَرَادَ الْاَخِرَةَ وَسَعَي لَهَا سَعْيَهَا وَ هُوَ مُؤْمِنُ فَأُوْلَئِكَ كَانَ سَعْيُهُم مَّشْكُوراً.[45]
انسان بر اساس همين اراده و اختيار خود راه انحراف از فطريات و دور شدن از آن را در پيش مي‌گيرد. در اين زمينه قرآن كريم مي‌فرمايد:
«وَ مَا ظَلَمْنَهُمْ وَلَكِن كَانُواْ أَنفُسَهُمْ يَظْلِمَونَ».[46]

نظرية کرامت انساني و پايان تاريخ
فوكوياما پس از اثبات تاريخ عام و جهان شمول بشري، به طرح ضرورت عواملي مي‌پردازد كه باعث اثبات و پذيرش ليبرال ـ دموكراسي مي‌شود. او معتقد است تأثير يكسان علوم طبيعي بر جوامع و نتايج ناشي از آن، باعث اثبات دموكراسي ـ ليبرال نمي‌شود.[47] وي براي بيان علت اينكه نقطه متكامل تاريخ جهان شمول و عام بشري، فقط دموكراسي ليبرال است به انسان و ديگر ابعاد وجودي او مي‌پردازد و در اين قسمت باز هم به آراي هگل تمسك مي‌كند كه البته در انتهاي آن، تغييرات لازم را لحاظ مي‌كند. فوكوياما در تبيين بحث، مقوله كرامت انسان را مطرح مي‌كند و مي‌گويد: «با وجود اينكه علوم طبيعي جديد تا حدود زيادي مي‌تواند در مورد جهان ما روشنگر و تبيين كننده باشد، ولي تفسيرهاي اقتصادي تاريخ، كامل و رضايت بخش نيستند، چرا كه انسان صرفاً يك حيوان اقتصادي نيست. تفسيرهاي مادي و اقتصادي نمي‌توانند حقيقت اين مطلب را توضيح دهند كه چرا دموكرات، يعني هوادار اصل حاكميت مردم و تضمين حقوق اساسي تحت حكومت قانون هستيم. به همين دليل است كه بايد به يك تفسير دوم و موازي از تاريخ رو آوريم؛ به تفسيري كه نه صرفاً وجه اقتصادي انسان است، بلكه تفسيري كه بيانگر آشكار ساختن كليت (همه ابعاد) بشر باشد».[48] فوكوياما به تفسير غير مادي و غير اقتصادي از تاريخ كه هگل مطرح كرده است تمسك مي‌كند.[49] تفسير غير مادي و غير اقتصادي از تاريخ، بر پايه پيكار براي شناختي استوار است كه هگل مطرح كرده است؛ البته قدمت اين تفسير به دوران باستان مي‌رسد كه افلاطون هم در كتاب جمهور[50] خود آن را مطرح كرده است.[51] فوكوياما مي‌نويسد:

«هگل معتقد است كه انسان‌ها مانند حيوانات، نسبت به اشيا جز خود، مانند غذا، آب، سرپناه و بالاتر از همه نسبت به حفظ جسم خويش نيازها و اميالي[52] دارند؛ اما از آنجا كه انسان علاوه بر اينها، ميل يا آرزوي ساير انسان‌ها را نيز دارد، يعني چون خواهان «شناخته شدن»[53] است، فرقي بنيادين با حيوان دارد. به ويژه او ميل دارد كه به عنوان انسان، يعني موجودي با ارزش يا كرامت معيّن[54] شناخته شود و ميل به اين ارزش و كرامت تا جايي است كه انسان براي حفظ آن حاضر است به پيكار بپردازد و حتي جان و حيات خود را كه اين حفظ حيات هم براي او بسيار حائز اهميت است، در اين راه بدهد.[55]

ميل به شناخته شدن، همان طور كه گفته شد، قدمت طولاني دارد و نخستين بار افلاطون در كتاب جمهور به شرح آن پرداخت. افلاطون در اين كتاب، روح را مركب از سه جزء (قوه) مي‌داند: شهويه (آرزو)، عقليه (شناخت) و غضبيه. بيشتر رفتارهاي بشر را مي‌توان به عنوان تلفيقي از دو جزء آرزو و عقل تبيين كرد؛ آرزو، انسان را به طلب اشيا جز خود بر مي‌انگيزد و عقل يا محاسبه، بهترين راه تحصيل آنها را به وي نشان مي‌دهد. ولي افزون بر اين، انسان‌ها طالب شناسايي ارج و ارزش خويش يا افراد، اشيا و اصولي هستند كه خود براي آنها ارزش قائل‌اند. تمايل به قائل بودن ارزش براي خود و طلب شناخته شدن آن ارزش، همان چيزي است كه در زبان متداول امروز، «عزت نفس»[56] خوانده مي‌شود. تمايل به احساس عزت نفس از همان غضبيه روح نشئت مي‌گيرد. قوه غضب، همچون نوعي احساس ذاتي بشر از عدالت است. هر فرد خود را واجد ارزشي معيّن مي‌داند و هنگامي كه سايرين با وي به گونه‌اي رفتار كنند كه گويي ارزشي كمتر از آن دارد، احساس خشم[57] و غضب مي‌كند. برعكس، چنانچه افراد نتوانند موافق احساس ارزش خود زندگي كنند، احساس شرم[58] و در صورتي كه به درستي و متناسب با ارزش خويش، ارج گذاشته شوند، احساس غرور[59] يا مباهات مي‌كنند. آرزوي شناخته شدن و احساسات ملازم با آن، يعني خشم و شرم و غرور، اجزائي از شخصيت بشر هستند كه براي زندگي سياسي تعيين كننده‌اند. به اعتقاد هگل اينها هستند كه كل فرآيند تاريخ را به پيش مي‌برند و اصلاً ميل به شناخته شدن، موتور محرك تاريخ است.[60]
فوكوياما اين ميل به شناخته شدن جهت حفظ كرامت انساني را تفسير دوم تاريخ مي‌داند و معتقد است تنها در نظام سياسي ليبرال ـ دموكراسي، به ميل به شناخته شدن پاسخ داده مي‌شود.

پايان خوش تاريخ در انديشه مهدويت شيعه اثني عشري
براساس آيات قرآني و بسياري از احاديث، شيعه اثني عشري ديدگاه خوشايندي به فرجام و پايان تاريخ دارد. براساس نظريه فطرت كه بيانگر وجود نهال مستعد و حائز اهميت در همه انسان‌هاست. اين نهال مستعد، انسانيت را به سوي وحدت و تشابهي سوق مي‌دهد و با وجود انواع تفاوت‌ها و اختلاف‌ها ميان انسان‌ها در همه دوره‌ها و مكان‌ها در طول تاريخ، سرانجام اين اختلاف‌ها كم و كمتر مي‌شود و انسان بيشتر به فكر، عقيده، اخلاق و معنويت خودش وابسته مي‌شود؛ يعني به فطرت الهي و به برنامه مورد هدف اسلام كه جامعه واحد انساني است، متمايل مي‌گردد.[61] اين حادثه هنوز رخ نداده است و اين همان تحقق حكومت جهاني مهدي موعود(علیه السلام) است كه قرآن و احاديث نويد آن داده‌اند و در آينده محقق خواهد شد.
در بسياري از آيات قرآني به مقوله پايان خوش تاريخ اشاره شده است؛ از جمله:
وَ لَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّلِحُونَ.[62]
قَالَ مُوسَي لِقَوْمِهِ اسْتَعِينُواْ بِاِللهِ وَ اصْبِرُِواْ إِنَّ الْأَرْضَ لِلهِ يُورِثُهَا مَن يَشَآءُِِ مِنْ عِبَادِهِ وَالعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ.[63]

نظريه دموکراسي ليبرال جهان شمول در نظريه پايان تاريخ فوکوياما
همان‌طور كه گفته شد، فوكوياما همانند هگل معتقد است ميل به شناخته شدن و اين نوع تفسير از تاريخ، موتور محرك تاريخ است و اين ميلِ با عظمت در انسان، تنها در نظام‌هاي دموكرات پاسخ داده مي‌شود؛ لذا در اينجا به بررسي دموكراسي و ليبراليسم و ديدگاه فوكوياما درباره اين دو مقوله مي‌پردازيم.

1. دموكراسي
پيشينه دموكراسي در آثار و خطابه‌هاي انديشمندان يونان باستان موجود است. ارسطو نظام دموكراتيك را نظامي مي‌دانست كه به همه شهروندان اجازه مشاركت سياسي در امور جامعه را بدهد.[64]
در عصر جديد، واژه دموكراسي نخستين بار در اساسنامه مستعمره آمريكايي ردايلند در سال 1641 م و پس از آن در بريتانيا به کار رفت. در پي انقلاب 1789 م فرانسه و سلسله‌ انقلاب‌هاي نيمه اول قرن نوزدهم، انقلاب‌هاي دموكراتيك از مقولات آشناي حيات اجتماعي اروپاييان گرديد.
در قرن بيستم نيز انديشه‌هاي مرتبط با نظام دموكراتيك از مهم‌ترين اشتغالات نظري و عملي حيات اجتماعي بوده، نظريات مختلفي در تأييد يا نقادي آن ارائه شده است. عقلانيت، انتخاب و اراده با جهت مردمي مهم‌ترين عناصر مقوم آموزه دموكراسي است. موافقان دموكراسي سعي كرده‌اند تا با طرح گونه‌هاي مختلف دموكراسي و نحوه حضور مردم در امر سياستگذاري، تا حد امكان، حضور مستقيم يا غير مستقيم مردم در امر حكومت را تبيين كنند.[65]

2. ليبراليسم
ليبراليسم يكي از شايع‌ترين آموزه‌هاي فلسفي ـ سياسي عصر حاضر است. ليبراليسم مكتبي‌ مبتني بر اعتقاد به اصل آزادي در رنسانس و اصلاح ديني است. ليبراليسم در قرون هجده و نوزده، ابعاد مختلفي يافت و در نيمه‌ اول قرن بيستم با رقبا و دشمنان سرسختي همچون ناسيوناليسم در آلمان، فاشيسم در ايتاليا و استالينيسم در شوروي به منزله نظام‌هاي توتاليتر برتر مواجه شد. پس از جنگ جهاني دوم ليبراليسم مرحله ديگري را آغاز كرد. فراز و فرودهاي ليبراليسم همچون يك آموزه سياسي و اجتماعي است و به تعداد رقبا و مخالفان اصلي ليبراليسم در جهان غرب و تعريفي سلبي از اين آموزه به دست مي‌آيد.[66] از عناصر ليبراليسم، سه عنصر فرد، عقل و آزادي است و مقولاتي مانند مدارا، پذيرش حوزه خصوصي و قائل شدن به حكومت مشروطه يا نظام سياسي، حداقل از ديگر عناصر تكميل كننده آموزه ليبراليسم اند. يادآوري اين نكته ضروري است كه منظور از فرد عقل و آزادي در آموزه ليبراليسم، فرد داراي دو قوه عقل حسابگر و آرزوست كه انواع آزادي را در پرتو عقل حسابگر مي‌طلبد.[67]

3. نظريه دموكراسي ليبرال و فوكوياما
دموكراسي ليبرال، معطوف به آزادي‌هاي فردي است و حيطه خصوصي در آن بسيار حائز اهميت است.[68] ليبراليسم در صدد حفظ آزادي‌هاي فردي است و دموكراسي در صدد حفظ مصلحت جمع مي‌باشد و ظاهراً ميان اين دو تقابلي ديده مي‌شود؛ اما بايد توجه كرد كه ويژگي‌هاي اين دو آموزه، در شرايطي كه در كنار هم قرار مي‌گيرند، باعث تكميل يكديگر مي‌شوند و نظامي را ارائه مي‌دهند كه در آن، رأي فردي در عرصه اجتماعي حفظ مي‌شود؛ همچنين مصلحت جمع در صورت تقابل با رأي فردي محفوظ مي‌ماند.[69] البته از يك ليبرال، قطعاً انتظار دموكرات بودن نمي‌رود و يك دموكرات قطعاً در چهره يك ليبرال ظاهر نمي‌شود.

در تبيين نظريه دموكراسي ليبرال فوكوياما مي‌توان گفت كه فوكوياما مانند هگل معتقد است ميل به شناخته شدن، موتور محرك تاريخ است؛ به اين صورت كه آرزوي شناخته شدن به عنوان يك انسان ارجمند، در آغاز تاريخ، بشر را به عرصه پيكاري خونين و تا پاي جان براي حفظ اين آرزو كشيد. نتيجه اين پيكار، تقسيم جامعه انسان به دو گروه خدايگان و بندگان بود. خدايگان كساني هستند كه جهت حفظ عزت خود، حاضرند حتي جان و حيات خود را بدهند و بندگان كساني هستند كه تسليم غرايز به ويژه ترس از مرگ مي‌شوند. رابطه خدا‌يگاني و بندگي در طول تاريخ شكل‌‌هاي مختلفي به خود گرفت و در نهايت هم آرزوي شناسايي در هيچ كدام ميسر نشد.

بدين ترتيب كه شناخته شدن خدايگان ناقص بود، چون خدايگان مورد شناسايي ساير خدايگان‌ها نبودند، بلكه مورد شناسايي بندگان بودند كه آنها هم هنوز انسانيت خود را به طور كامل در نيافته بودند و اين همان تضادي[70] است كه موجد مراحل بعدي تاريخ است.[71] هگل معتقد است اين تضاد ذاتي به وسيله انقلاب‌هاي دموكراتيك فرانسه (1789 م) و آمريكا (1799 م) رفع شد، چرا كه اين انقلاب‌هاي دموكراتيك با تبديل بندگان سابق به خدايگان‌هاي خويش و با برقرار كردن اصول حاكميت مردم[72] و حكومت قانون،[73] تمايز ميان خدايگان و بنده را رفع كردند؛ يعني شناسايي ذاتاً نابرابر خدايگان‌ها و بندگان، جاي خود را به «شناسايي همگاني و متقابلي»[74] مي‌دهد كه طبق آن هر شهروند، كرامت و انسانيت هر شهروند ديگر را شناسايي مي‌كند و دولت نيز با اعطاي حقوق،[75] اين كرامت را مورد شناسايي قرار مي‌دهد.[76]

مباحث مطرح شده به ويژه طرح روح و قواي آن از سوي افلاطون، تضاد ذاتي از سوي هگل و راه‌حل آن كه انقلاب‌هاي دموكراتيك است، ظاهراً چهره‌اي خوشايند و مطلوب از ديدگاه فوكوياما را به نمايش مي‌گذارد؛ اما اين حال خوشايند تا همين مرحله وجود دارد، چرا كه فوكوياما در ادامه ايده خود مطرح مي‌كند كه اين درك هگلي از معناي دموكراسي ليبرال معاصر وتفسير غير مادي از تاريخ، با شيوه درك انگلوساكسوني كه مبناي نظري ليبراليسم در كشورهايي مانند بريتانيا و آمريكاست، به شكل بارزي فرق دارد. در نظام‌هاي مزبور، ميل به شناخته شدن، بايد تابع دو قوه آرزو و عقل باشد، يعني بايد تابع منافع روشن بينانه شخصي به ويژه تابع ميل به صيانت نفس قرار گيرد. هگل انقلاب فرانسه و آمريكا را فرجام تاريخ تلقي مي‌كند، چرا كه ميل به شناخته شدن در اين جوامع رفع مي‌شود و اصلاً اين انقلاب‌ها جهت شناسايي همگاني و متقابل محقق شده‌اند.[77] به اين ترتيب فوكوياما دموكراسي را كه در آن فرصت شناخته شدن را فراهم مي‌كند اثبات كرده و مي‌پذيرد.

همچنين او در لابه‌لاي بحث خود، اصل ليبرال را نيز همراه با دموكراسي اثبات مي‌كند. شايان ذكر است كه اصل ليبرال به دنبال دو قوه شهوت و عقل حسابگر و اقتصادي اثبات مي‌شود؛ بدين ترتيب كه در ليبرال، آزادي فردي زير چتر عقل اقتصاد مدنظر است. او معتقد است هر كودكي كه در سرزمين ايالات متحده آمريكا يا فرانسه يا هر دولت ليبرال ديگري به دنيا مي‌آيد به دليل تولد از موهبت برخي حقوق شهروندي برخوردار است، اعم از اينكه كودك غني باشد يا فقير، سياه باشد يا سفيد؛ هيچ كس نمي‌تواند به جان او آسيب برساند بي آنكه نظام عدالت كيفري او را تحت تعقيب قرار دهد. اين كودك به موقع، حق خواهد داشت صاحب ملك و مال شود و دولت و ساير شهروندان بايد به اين حق او احترام بگذارند و سرانجام وقتي اين كودك به سن بلوغ برسد، حق خواهد داشت كه در همان حكومتي كه آن حقوق را در اصل محقق مي‌كند مشاركت جويد و در كليه مشاوره‌ها درباره بالاترين و مهم‌ترين سياست‌هاي دولت سهيم باشد. اين مشاركت ممكن است به صورت رأي دادن در انتخاب‌هاي دوره‌اي باشد، يا به صورت فعال‌تر ورود مستقيم به جريان سياست مانند نامزدي براي سمت‌هاي مختلف يا به صورت نوشتن سرمقاله در پشتيباني از فلان موضع يا فلان شخص يا به صورت خدمت در دانشگاه و مؤسسات اداري دولتي. حكومت مردم بر مردم به فرق ميان خواجه و بنده پايان مي‌دهد؛ همه كس حق دارند سهمي ولو كوچك از نقش خواجگي ببرند. خواجگي در اين شرايط به شكل اعلام قوانيني در مي‌آيد كه به طرز دموكراتيك تعيين شده‌اند؛ يعني مجموعه‌اي از قواعد عام كه آدمي به وسيله آنها ارباب خويش مي‌شود. پذيرش يا بازشناسي شكل دو جانبه پيدا مي‌كند و اين در هنگامي است كه دولت و مردم يكديگر را مي‌پذيرند و باز مي‌شناسند؛ يعني وقتي كه دولت به شهروندان حقوقي اعطا مي‌كند و شهروندان موافقت مي‌كنند كه به قوانين دولت گردن نهند.[78] اينكه هر انساني آزاد است تا نظر خود را به شكل‌هاي مزبور بگويد و عملي سازد، تنها در پرتو عقل اقتصادي بايد اين كار را انجام دهد و به عبارت ديگر در نظام سياسي ليبرال ـ دموكراسي مورد نظر فوكوياما كه همان نوع آمريكايي آن است، منظور از آزادي، آزادي‌هاي همگاني و تعريف شدة از سوي نظام مزبور است؛ براي مثال اگر كسي پيرو ميل به شناخته شدن، بخواهد يك مقوله ملي يا مذهبي مطلوب خود را شناسايي كند و ضمن اينكه اين امر از عموميت برخوردار ن
باشد، آزادي در اين مورد معنا ندارد، ولي اگر كسي عليه همين مقوله ملي و عقيدتي، سخني بگويد، آموزه ليبرال، از او حمايت مي‌كند، چرا كه اين رفتار، عمومي و همگان است. پس منظور، آزادي در لواي دو قوه آرزو و عقل اقتصادي مدنظر ايالات متحده‌ي آمريكاست.[79]

نتيجه‌گيري
در اين پژوهش در پي پاسخ به اين سؤال اصلي بوديم كه وجه تشابه و تفاوت‌ انديشه مهدويت شيعه اثني عشري و نظريه پايان تاريخ فرانسيس فوكوياما در چيست. براي پاسخ به اين سؤال به بررسي مقايسه‌اي انديشه مهدويت شيعه اثني عشري و نظريه پايان تاريخ فرانسيس فوكوياما پرداخته‌ايم. ميان انديشه مهدويت شيعه اثني عشري و نظريه پايان تاريخ فرانسيس فوكوياما افتراق و اشتراكي ديده مي‌شود. ضمن بيان اين امور به اين نتيجه رسيديم كه توجه به مقوله غايت‌گرايي و طرح جامعه آرماني در دو نظريه حائز اهميت است؛ لذا مهم‌ترين اشتراك ميان اين دو، مقوله غايت‌گرايي و جهان‌شمولي است؛ اما اين دو نظريه از تفاوت‌هاي مبنايي برخوردارند كه انواع تفاوت‌ها در ديگر سطوح را به بار مي‌آورد. مهم‌ترين تفاوت مبنايي در اين ميان در نوع نگاه به انسان و ابعاد وجودي اوست. نظريه پايان تاريخ فوكوياما از ديدگاه ماترياليستي به انسان مي‌نگرد و تمام وجوه انسان و انسانيت را در بعد مادي او خلاصه مي‌كند؛ يعني تمام ابعاد وجودي انسان مانند ابعاد روحي، اخلاقي، فلسفي او بايد تحت قواي عقلايي و شهواني آرزو انسان قرار گيرد؛ اما انديشه مهدويت اثني عشري از ديدگاه الهي به انسان مي‌نگرد و در همان انسان‌ها قائل به وجود فطرت الهي است. اين انديشه معتقد است همه انسان‌ها بر اساس يك فطرت آفريده شده‌اند و فطرت در انسان همچون نهال مستعدي است كه بر اساس اختيار انسان مي‌تواند بارور شود يا از ميان برود. پس مبناي انسان مطرح شده در تفكر فوكوياما، طبيعت ماترياليست، و مبناي انسان مطرح شده در انديشه مهدويت اثني عشري، فطرت الهي است.


محققین:

دکتر حسن حضرتي:عضو هيأت علمي گروه تاريخ دانشگاه تهران
نفيسه فلاح­پور: کارشناس ارشد تاريخ اسلام دانشگاه باقرالعلوم(علیه السلام)

 پي­ نوشت­ها
1. مرتضي مطهري، قيام و انقلاب حضرت مهدي(علیه السلام)، (تهران: انتشارات صدرا، 1386)، ص 13 ـ 14.
2. براي طرح ديدگاه‌هاي هگل و ماركس در زمينه تاريخ براي نمونه ر. ك: سيدني پولارد، انديشه ترقي تاريخ و جامعه، ترجمه حسين اسد‌پور پيرانفر (تهران: انتشارات اميركبير، 1354) و ريمون آرون، مراحل اساسي انديشه در جامعه‌شناسي، ترجمه باقر پرهام (تهران: سازمان انتشارات آموزش انقلاب اسلامي، 1364) و ولفكانك لئونارد، چرخشهاي يك ايدئولوژي، ترجمه هوشنگ وزيري (تهران: نشر نو، 1363)، و ژان هيپوليت، مقدمه‌اي بر فلسفه تاريخ هگل، ترجمه باقر پرهام (تهران: انتشارات آگاه) و گئورگ هگل، عقل در تاريخ، ترجمه حميد عنايت (تهران: انتشارات دانشگاه صنعتي شريف، 1356).
3. محمد تقي مصباح يزدي، جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن (تهران: شركت چاپ و نشر بين‌الملل، 1379) ص 113 ـ 127؛ مرتضي مطهري، فلسفه تاريخ (تهران: انتشارات صدرا، 1385) ج 1، ص 208. درباره عليت و تصادف از ديدگاه مكاتب بشري و شرايع الهي ر. ك: اي . اچ. كار، تاريخ چيست، ترجمه حسن كامشاد (تهران: انتشارات خوارزمي، 1378) ص 127 ـ 153؛ مرتضي مطهري، فلسفه تاريخ، ج 1، ص 201 ـ 210؛ محمد تقي مصباح يزدي، جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن، ص 113 ـ 127؛ همو، آموزش فلسفه (تهران: سازمان تبليغات اسلامي، ج 2) ص 25 ـ 56.
4. محمد تقي مصباح يزدي، جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن، ص 145 ـ 149.
5. يوسف (12) آيه 111.
6 . آل عمران(3) آيه 13؛ نازعات (79) آيه 26؛ حشر (59) آيه 2.
7. يوسف (12) آيه 109؛ روم (30) آيه 26؛ فاطر (35) آيه 44؛ غافر (40) آيه 21 و 82؛ حمد(1) آيه 10.
8. آل عمران (3) آيه 137؛ انعام (6) آيه 11، نحل(16) آيه36.
9. در مورد فطرت و ريشه قرآني آن در قسمت فطرت، به آيات مربوطه اشاره خواهيم كرد.
10. محمد تقي مصباح يزدي، جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن، ص 145 ـ 152.
11. فرانسيس فوكوياما، «فرجام تاريخ و واپسين انسان»، (ترجمه مقدمه كتاب پايان تاريخ و آخرين انسان)، ترجمه عليرضا طيب، مجله سياست خارجي، ش 2 و 3.
12. همان.
13. مرتضي مطهري، فطرت (تهران: انتشارات صدرا، 1370)، ص 137.
14. اسراء (17) آيه 81.
15. انفال (8) آيه 8.
16. حج (22) آيه 62؛ رعد (13) آيه 17؛ انبياء (21) آيه 18، سبا (34) آيه 49؛ ابراهيم (14) آيه 26 ـ 18؛ شوري (42) آيه 24 و... .
17. مرتضي مطهري، فطرت، ص 33 ـ 38.
18. انفال (8) آيه 8؛ حج (22) آيه 62.
19. بقره (2) آيه 213.
20. سيدمحمدحسين طباطبايي، الميزان (قم: موسسه نشر اسلامي، 1417 ق) ج 2، ص 111-158؛ همو، الميزان، ترجمه سيدمحمدباقر موسوي همداني (قم: دفتر انتشارات اسلامي، 1374) ج 2، ص 194.
21. محمد تقي مصباح يزدي، جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن، ص 161 ـ 170؛ اي. اچ. كار، پيشين، ص 153 ـ 188.
22. در قسمت ديالكتيك مطرح مي‌كنيم.
23. ريمون آرون، پيشين، ص 65، ولفكانك لئونارد، پيشين، ص 5.
24. محمد تقي مصباح يزدي، جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن، ص 161.
25. سيدني پولارد، پيشين، ص 23.
26. محمد تقي مصباح يزدي، جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن، ص 164.
27. همان.
28. فرانسيس فوكوياما، پيشين.
29. مرتضي مطهري، فلسفه تاريخ، ج 1، ص 201 ـ 210.
30. فرانسيس فوكوياما، پيشين.
31. همان.
32. مرتضي مطهري، فلسفه تاريخ، ج 1، ص 201 ـ 210.
33. همو، قيام و انقلاب مهدي(علیه السلام)، ص 45.
34. همو، فلسفه تاريخ، ج 2، ص 39.
35. همو، قيام و انقلاب امام مهدي(علیه السلام)، ص 20 ـ 23؛ محمد تقي مصباح يزدي، جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن، ص 154 ـ 155؛ ژان هيپوليت، پيشين.
36. مرتضي مطهري، قيام و انقلاب امام مهدي(علیه السلام)، ص 31 ـ 34.
37. همان، ص 53.
38. مرتضي مطهري، فلسفه تاريخ، ج 4، ص 170 ـ 171.
39. روم (30) آيه 30.
40. حج (22) آيه 31.
41. شيخ صدوق، التوحيد (قم: انتشارات جامعه مدرسين، 1378)، ص 320 ـ 329.
42. همان.
43. رعد (13) آيه 11.
44. انسان (76) آيه 3.
45. اسرا (17) آيه 19.
46. نحل (16) آيه118.
47. فرانسيس فوكوياما، پيشين.
48. همان.
49. همان.
50. republic.
51. ر. ك: محمد حسن لطفي، ترجمه دوره آثار افلاطون (تهران: خوارزمي، 1357).
52. desires.
53. to be recognized.
54. Worth or dignity.
55. فرانسيس فوكوياما، پيشين.
56. Self – esteem.
57. Anger.
58. Shame.
59. pride.
60. همان.
61. مرتضي مطهري، فلسفه تاريخ، ص 83 ـ 84.
62. انبياء (21) آيه105.
63. اعراف (7) آيه 128.
64. ارسطو، سياست، ترجمه حميد عنايت (تهران: انتشارات شركت سهامي كتاب‌هاي جيبي، 1358)، ص 116.
65. حاتم قادري، انديشه سياسي در اسلام و ايران (تهران: سمت، 1382) ص 17؛ حسين بشيريه، آموزش دانش سياسي (تهران: نشر نگاه معاصر، 1382) ص 160 ـ 169.
66. حاتم قادري، پيشين، ص 17.
67. درباره ليبراليسم ر. ك: آربلاستر، ظهور و سقوط ليبراليسم غرب، ترجمه عباس مخبر (تهران: نشر مركز، 1367).
68. همان، حاتم قادري، پيشين، ص 50.
69. همان.
70. contradiction.
71. تضاد را در قسمت ديالكتيك مطرح كرديم.
72. popular sorereignty.
73. rule of law.
74. Universal and reciprocal recognition.
75. Right.
76. فرانسيس فوكوياما، پيشين، مارني هيوز، پنجاه متفكر كليدي در زمينه تاريخ، ترجمه محمدرضا بديعي (تهران: موسسه انتشارات اميركبير، 1386) ص 176 ـ 182.
77. همان.
78. فرانسيس فوكوياما، پيشين.
79. «آيا ليبراليسم آمريكا پايان تاريخ است»، مصاحبه BBC با فرانسيس فوكوياما، مجله آزاد، ش 10 (1378).
منابع
- قرآن كريم.
- آربلاستر، آنتوني، ظهور و سقوط ليبراليسم غرب، ترجمه عباس مخبر، چاپ اول، تهران، نشر مركز، 1367.
- آرون، ريمون، مراحل اساسي انديشه در جامعه شناسي، ترجمه باقر پرهام، چاپ اول، تهران، سازمان انتشارات آموزش انقلاب اسلامي، 1364.
- ارسطو، سياست، ترجمه حميد عنايت، چاپ سوم، تهران، انتشارات شركت سهامي كتاب‌هاي جيبي، 1358.
- بشيريه، حسين، آموزش دانش سياسي، تهران، نشر نگاه معاصر، 1382.
- پولارد، سيدني، انديشه ترقي تاريخ و جامعه، ترجمه حسين اسد‌پور پيرانفر، چاپ اول، تهران، انتشارات اميركبير، 1354.
- دورژه، موريس، روش‌هاي علوم اجتماعي، ترجمه خسرو اسدي، تهران، اميركبير، 1362.
- شيخ صدوق، محمد بن علي بن بابويه، التوحيد، قم، انتشارات جامعه مدرسين، 1378.
- طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان في تفسير القرآن، موسسه نشر الاسلامي، قم، 1417ق.
- __________، ترجمه الميزان في التفسير قرآن كريم، ترجمه سيد محمد باقر موسوي همداني، قم، دفتر انتشارات اسلامي، 1374.
- قادري، حاتم، انديشه‌ سياسي در اسلام و ايران، چاپ چهارم، تهران، سمت، 1382.
- كار، اي . اچ، تاريخ چيست، ترجمه حسن كامشاد، چاپ پنجم، تهران، انتشارات خوارزمي،1378.
- لئونارد، ولفكانك، چرخشهاي يك ايدئولوژي، ترجمه هوشنگ وزيري، چاپ دوم، تهران، نشرنو، 1363.
- لطفي، محمد حسن، ترجمه دوره آثار افلاطون، تهران، انتشارات خوارزمي، 1357.
- مصباح يزدي، محمد تقي، آموزش فلسفه، تهران، سازمان تبليغات اسلامي، بي­تا.
- __________، جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن، تهران، شركت چاپ و نشر بين‌الملل،1379.
- مطهري، مرتضي، قيام و انقلاب حضرت مهدي(علیه السلام)، چاپ سي‌وچهارم، تهران، انتشارات صدرا، 1386.
- __________، فلسفه تاريخ، چاپ چهاردهم، ج 1، تهران، انتشارات صدرا، 1385.
- __________، فلسفه تاريخ، چاپ دوم، ج 1، تهران، انتشارات صدرا، 1385.
- __________، فطرت، چاپ دوم، تهران، انتشارات صدرا، 1370.
- __________، فلسفه تاريخ، چاپ ششم، تهران، انتشارات صدرا، ج 2، 1385.
- هلد، ديويد، مدلهاي دموكراسي، ترجمه عباس مخبر، چاپ دوم، تهران، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، 1378.
- هگل، گئورگ، عقل در تاريخ، ترجمه حميد عنايت، تهران، انتشارات دانشگاه صنعتي شريف، 1356.
- هيپوليت، ژان، مقدمه‌اي بر فلسفه تاريخ هگل، ترجمه باقر پرهام، چاپ اول، تهران، انتشارات آگاه.
- هيوز، مارني، پنجاه متفكر كليدي در زمينه تاريخ، ترجمه محمدرضا بديعي، تهران، موسسه انتشارات اميركبير، 1386.

مقالات
- «سه قلوهاي استراتژيك (مروري بر آراي آلوين تافلر، فرانسيس فوكوياما و ساموئل هانتينگتون)»، مجله كارگزاران، 25/6/1385.
- آلن دوبنوا، «پايان تاريخ يا بازگشت تاريخ»، ترجمه معصومه طاهري، مجله همشهري،1381.
- گيتي پوزكي، «آينده پسا انساني»، مجله كتاب ماه علوم اجتماعي، ش 94 و 95.
- ه. ر. ي منت پيكارد، «فوكوياما و پايان تاريخ»، ترجمه عزت الله فولادوند، مجله بخارا،1380.
- فرانسيس فوكوياما، «پايان تاريخ فوكوياما»، مجله همبستگي، 1380.
- __________، «فرجام تاريخ و واپسين انسان»، (ترجمه مقدمه كتاب پايان تاريخ و آخرين انسان)، ترجمه عليرضا طيب، مجله سياست خارجي، ش 2و 3، 1372.
- __________،«پس از پايان تاريخ»، ترجمه احمد عبدالله‌زاده، مجله خراسان، ش 1 و 6، 1385.
- رضا قلم بين، «پايان تاريخ و برخورد تمدنها»، مجله رسالت، 1383.
- آيت قنبري، «پايان مردم سالاري»، مجله سياست روز، 1383.
- جان‌گري، «پايان تاريخ»» كيهان، 1384؛ احمد رهنمايي، «فرضيه‌هايي براي جهاني شدن»، مجله پويا، ش 5، 1386.
- كبري مجيد بيگي، «پايان تاريخ و آينده دولت»، جام جم، 25/6/1386.

قراردادهای ننگین گلستان و ترکمنچای

:: نگاهی به مداخله دولتهای غربی در امور داخلی ایران و سایر کشورها بخش دوم::

 

تاریخ روابط خارجی ایران با دیگر کشورها شاهد فراز و نشیبهای فراوانی بوده و این روابط تاثیرات فراوانی را بر اوضاع و احوال ایران گذارده است. شاید اغراق نباشد اگر بگوییم نقش و جایگاه انگلستان در تاریخ روابط خارجی ایران قابل قیاس با دیگر دولتها نیست و تاثیر دخالتهای این دولت در اوضاع داخلی و روابط خارجی کشورمان به ویژه در دو سده اخیر به میزانی گسترده است که بتوان از آن به عنوان  پارامتری تاثیرگذار و بی رقیب در این حوزه نام برد. پارامتری که از دوران پس از جنگ اول جهانی رقیب و در عین حال رفیقی[ii] به نام ایالات متحده آمریکا را گاهی در کنار خود و گاهی در برابر خود احساس کرد. سرآغاز  روابط تاریخی ایران و انگلستان را می‌توان از نیمه دوم قرن سیزدهم میلادی، مطابق با اواخر قرن هفتم هجری دانست. در زمان حکومت کریم‌خان زند در سال 1763 میلادی انگلیسی‌ها به تأسیس تجارتخانه در بوشهر دست  زدند.[iii] توسعة فعالیت انگلیسی‌ها در بوشهر با مداخلات آن‌ها در امور داخلی ایران همراه شد تا آن‌جا که کریم‌خان زند نسبت به مقاصد آنان بدگمان شد و در سال 1769 دستور تعطیلی نمایندگی تجاری انگلیس در بوشهر و اخراج اتباع انگلیسی را صادر کرد، با مرگ کریم‌خان زند در سال 1779 انگلیسی‌ها مجدداً دست به فعالیت‌هایی برای تجدید نفوذ خود در ایران زدند و سرانجام در سال 1788 با دریافت فرمانی از جعفرخان زند یکی از جانشینان کریم‌خان قسمت اعظم امتیازاتی را که از دست داده بودند مجدداً به دست آوردند. روابط ایران با انگلستان به ویژه در حوزه اقتصادی از سده­های گذشته همواره برقرار بوده است و همانگونه که شرح آن رفت این دولت در روابط اقتصادی و تجاری نیز مانند روابط سیاسی  به دنبال استثمار دیگر کشورها ازجمله ایران بوده است. در حوزه سیاسی سرآغاز روابط دولت ایران با دولت انگلستان را باید مصادف با روی کارآمدن سلسله قاجار به ویژه در دوران پس از حکومت آقامحمدخان قاجار و روی کارآمدن شاهان بی­کفایتی نظیر فتحعلیشاه دانست.

با مرگ آقا محمد خان و آغاز حکومت 36 ساله فتحعلی شاه نفوذ انگلیسی­ها در ایران رشد فزاینده­ای به خود گرفت. انگلیسی‌ها در این دوره به علت افزایش منافع خود در هند و توسعة قلمرو نفوذشان در افغانستان، بیش از پیش متوجه ایران شدند.[iv] در سال 1800 میلادی روابط رسمی سیاسی بین ایران و انگلستان با انتخاب سفیر از سوی انگلستان شکل گرفت. این رابطه هیچ‌گاه مورد اطمینان و قبول ایرانیان قرار نگرفت و همواره نوعی بدبینی از سوی ایرانیان نسبت به سوءرفتارهای انگلیسی‌ها وجود داشته است. این رفتار ایرانیان به یک بیماری مزمن به نام «بیماری ترس از انگلیس» تبدیل شد. واژه «Anglophobia» که  معنی ترس از انگلیس است را  میتوان در بسیاری از ‌فرهنگ‌ها یافت. این واژه در ایران، معنی و مفهوم گسترده‌ای دارد و ده‌ها کتاب تاریخی و تحقیقی و حتی طنز و داستان که دربارة مداخلات انگلیس در ایران نوشته شده، خود مبیّن این واقعیت است که مردم ایران تا چه اندازه نسبت به سیاست انگلیس در این کشور بدبین و هراسان هستند و چرا در هر کاری دست انگلیسی‌ها را می‌بینند.[v] یکی از دخالتهای صورت گرفته  از جانب انگلیس در مسائل ایران به جنگ ایران و روس و نتایج ننگین بار و خفت بار این دو جنگ که در قالب دو معاهده[vi] گلستان و ترکمنچای متجلی گشته است بازمی گردد. بریتانیا با سوء استفاده از  بی کفایتی  پادشاهان  قاجار در برخورد با مخالفان داخلی و جنگ با روس ها  بر نفوذ خود در ایران افزود. در این دوره  عهدنامه های ننگینی بسته شد که در تمام  این عهدنامه ها حقوق ملت ایران به طور کامل پایمال شده است. دولت بریتانیا علاوه بر تحمیل قراردادهای کاملا یکطرفه بر ضد منافع ملت ایران[vii]  در انعقاد  دیگر معاهدات ننگین نظیر گلستان و ترکمنچای که از جانب دولتهای دیگر به ایران تحمیل می شد نیز نقش اساسی داشت.

جنگ‌های ایران و روسیه، یا جنگ ایران و روس، نامی است که به دو جنگ بزرگ بین ایران و روسیه تزاری در زمان پادشاهی فتحعلی‌شاه قاجار داده شده‌است. این جنگ‌ها با شکست ایران از روسیه پایان یافت و بخش‌های بزرگی از ایران طی انعقاد دو معاهده ننگین گلستان و ترکمنچای به قلمرو امپراتوری روسیه پیوست. انگلستان پس از انعقاد قرارداد استعماری مجمل طی یک قرارداد دیگر با عنوان مفصل تعهداتی را به دولت ایران داده بود. در یکی از بندهای عهدنامه مفصل[viii]، انگلستان ضمانت کرده بود در صورت حمله یکی از کشورهای مهم فرنگ به کمک ایران بشتابد و یا در صورتی که آمادگی حضور نظامی در ایران را ندارد کمک مالی به نیروهای نظامی ایران بنماید. سه ماه پس از امضای قرارداد ننگین مفصل انگلستان و روسیه جبهة واحدی علیه ناپلئون تشکیل دادند و قرارداد اتحادی که بین دو دولت منعقد شد، امکان هرگونه کمکی را از طرف انگلیسی‌ها به ایران در جنگ با روسیه از میان برد. روس‌ها با سوءاستفاده از این موقعیت، دست به حمله گسترده‌ای علیه ایران زدند و تمام سواحل دریای خزر را به اشغال خود درآوردند. دولت ایران با تهدید وزیرمختار انگلیس مکلّف به امضای قرارداد  ننگین گلستان شد که به موجب آن؛ دربند، باکو، شیروان، قره باغ و قسمتی از طالش از خاک ایران جدا و به خاک روسیه ملحق شد و دولت ایران از کلیه دعاوی خود بر گرجستان و داغستان صرف‌نظر کرد. نقش وزیرمختار انگلیس در امضای این عهدنامة ننگین به آن حد بود که تزار الکساندر اول در ازای خدمات «سرگوراوزلی» وزیرمختار انگلیس به دولت روسیه، او را به دریافت عالی‌ترین نشان امپراتوری روسیه مفتخر ساخت.[ix]   پس از عهدنامه ننگین گلستان و نقش فتنه گرانه انگلستان در انعقاد  آن دولت انگیس در یک فتنه‌گری آشکار و تازه، درصدد تجدیدنظر در قرارداد قبلی خود با ایران برآمد. قرارداد جدید که به معاهدة‌  تهران  معروف گشت، در 25 نوامبر 1814 به امضاء رسید و دارای یازده فصل بود. در این معاهده، ضمن تکرار تمام آنچه در معاهدات قبلی به زیان ایران بود، کمک دولت انگلیس را به ایران مشروط به این شرط می‌نماید که دولت ایران «سبقت در تجاوز نکرده باشد»، زیرا بر اثر نارضایتی که از عقد عهدنامة گلستان در ایران به وجود آمده بود احتمال می‌رفت که ایرانی‌ها در اولین فرصت درصدد جبران این شکست و باز پس گرفتن سرزمینهای از دست رفته برخواهند آمد.[x]  به این ترتیب حکام ایران به خاطر عهدنامة‌ گلستان مجبور به قبول عهدنامة «تهران» شدند.  تحت تاثیر همین معاهده ننگین و در جریان جنگ دوم ایران و روس شاهد آثار شوم عهدنامه تهران و جدایی بخش گسترده ای از سرزمین پهناور ایران هستیم.

 انگلیسی‌ها در جریان جنگ دوم ایران و روس هم به زیان ایران مداخله کردند و به بهانة اینکه ایران جنگ را آغاز کرده، از هر گونه کمکی به ایران در این جنگ خودداری نمودند. فتحعلی‌شاه که از پیشروی نیروهای روسیه تا نزدیکی قافلانکوه متوحّش شده بود، پیشنهاد میانجیگری انگلستان را پذیرفت. در جریان مذاکره برای عقد قرارداد ترکمنچای، نماینده‌ای از طرف دولت انگلیس شرکت نمود و این دولت با استفاده از حقی که به موجب معاهدة‌ تهران برای خود قائل بود  در تعیین حدود مرزی بین ایران و روسیه دخالت کرد. طی این قرارداد قلمروهای باقی مانده ایران از معاهده گلستان در قفقاز شامل خانات ایروان، مناطق تالش و اردوباد و بخشی از مغان و شروان به روسیه واگذار شد و ایران حق کشتیرانی در دریای مازندران را از دست داد و ملزم به پرداخت ۱۰ کرور طلا به روسیه شد.  همچنین دولت انگلستان در تحمیل رژیم کاپیتولاسیون و حق قضاوت کنسولی به ایران هم نقش مؤثری داشت، زیرا می‌خواست بعداً  و براساس اصل دولت کامله الوداد[xi] که در معاهدات بین المللی به عنوان یک عرف پذیرفته شده بود از همین حقوق در ایران برخوردار گردد. پس از امضای قرارداد ترکمنچای، انگلیسی‌ها از مضیقة مالی ایران در پرداخت غرامات جنگی به روسیه سوء‌استفاده کرده، در ازای پرداخت دویست هزار تومان که از قسط دوم غرامت تعیین شده باقی مانده بود، موافقت دولت ایران را با حذف مواد مربوط به تعهدات مالی و نظامی انگلیس به ایران جلب کردند. به این ترتیب از عهدنامة تهران جز تعهدات ایران به انگلستان چیزی باقی نماند.[xii]

با بررسی شرایط موجود در آن دوره  و با توجه به آنکه انگلستان و روسیه در آن دوران در این منطقه با یکدیگر رقابت داشتند میتوان  دلایل  اصرار انگلستان برای انعقاد این قراردادها را اینگونه عنوان نمود:

-          جلوگیری از عدم پیشروی نیروهای روس در ایران: عدم توقف جنگ می توانست سبب پیشروی نیروهای روس در خاک ایران و رسیدن به مناطق حساس و مهم ایران شود. عدم توقف جنگ می توانست سبب حضور روس ها در ایران وسنگین شدن وزنه روس ها در مقابل انگلیس شود.

-          ضعیف نگه داشتن ایران برای دست یابی به اهداف مرتبط با هند: یکی از دلایل بسیار مهم انگلیس برای حضور در ایران، حفظ موقعیت خود در هند بوده است. بی تردید پیروزی هر دو طرف ایران یا روسیه در این جنگ می توانست سبب تضعیف شدن موقعیت  انگلیس در ایران و به این ترتیب به خطر افتادن منافع انگلیس در هند گردد.

ذکر همین دو دلیل به قدر کافی نیات و منافع انگلیس از انعقاد این دو عهدنامه ننگین علیه ملت ایران و خاتمه یافتن جنگهای ایران و روس را توجیه می نماید. همانگونه که پیداست عقد این معاهدات موجب آن شد که  ایران همچنان ضعیف و تحت حمایت انگلیس قرار گیرد  و از سوی دیگر  از نفوذ روس ها در ایران هم ممانعت به عمل آید.

جواد حقگو

پی نوشتها:

[i] - در این مقاله مفاهیم قرارداد، معاهده و عهدنامه هر سه به یک معنای مشترک  که در حقوق معاهدات بین الملل رایج است به کار رفته است.

[ii] - به اعتقاد نگارنده و بر پایه تئوری رئالیسم(به عنوان تئوری غالب و بی ر قیب در عرصه روابط بین الملل) به کار بردن این اصطلاح گویای این مطلب است که دولتهای انگلستان و آمریکا  به رغم داشتن منافع مشترک فراوان در عرصه نظام بین الملل در مواقعی  با تکیه بر
"اصل منافع ملی" به دلیل تعارض منافع در تقابل با یکدیگر قرار گرفته اند. به عنوان شاهد این ادعا میتوان به مواضع کاملا متفاوت و به بیان بهتر مواضع کاملا متعارض آمریکا و انگلیس در قبال بحران کانال سوئز اشاره کرد. در این بحران آمریکا به اقتضای شرایط حاکم بر فضای دوقطبی در دوران جنگ سرد به همراهی با بلوک شرق پرداخت و از عبدالناصر پشتیبانی نمود حال آنکه انگلستان در همراهی با اسرائیل به کانال سوئز تجاوز کرد.

[iii] - محمود محمود، تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن 19، تهران:انتشارات اقبال، 1344، جلد اول، ص5-1.

[iv] - سر دنیس رایت، دو قرن نیرنگ: داستان تلخ سیاست استعماری انگلیس در ایران، تالیف و ترجمه: محمود طلوعی، تهران: نشر علم، 1380، صص29-28.

[v] - همان، ص19.

[vi]- Treaty

[vii] - از جمله این معاهدات میتوان به عهدنامه مجمل و مفصل اشاره کرد.

[viii] - عهدنامه استعماری منعقد شده مابین دولت ایران و انگلستان که درواقع مکمل عهدنامه قبلی بین دو کشور با نام مجمل بود. طی این دو عهدنامه انگلستان به ویژه برای محافظت از منافع خود در هند شرایط کاملا ناعادلانه ای را در قالب طرحهای استعماری خود به ملت ایران تحمیل کرد.

[ix] - رایت، پیشین، ص41. 

[x] - محمود، پیشین، صص201-200.

[xi] - وجود این شرط در معاهده باعث می‌شود تا هر معاهده‌ای که یکی از آن دولت‌ها با دولت ثالثی منعقد کرده و در آن حقوق و امتیازاتی را به کشور دیگری ارزانی دارد، موجب بهره‌مندی کشور طرف قرارداد اول از همان امتیازات نیز بشود. این امتیازات به طور خودکار منتقل شده و نیاز به تصویب موافقتنامه جدید یا تشریفات دیگری ندارد. هرچند اصل دول کاملةالوداد در دوران مذکور تنها به عنوان یک عرف در معاهدات بین الملل شناخته شده بود، اما از هنگام تأسیس گات در ۱۹۴۷ با تبدیل شدن به قانون به شکل رسمی وارد حقوق بین الملل به ویژه حقوق تجارت بین الملل شده است.

[xii] - رایت، پیشین، صص43-42.

تلاش غرب برای استقرار دموکراسی در کشورهای جنوب

:: نگاهی به مداخله دولتهای غربی در امور داخلی ایران و سایر کشورها  بخش اول::

از انتخابات ریاست جمهوری سال 1388 در ایران  به وضوح نشان داد که دول غربی  به سردمداری آمریکا و انگلیس که ید طولایی در مداخله در امور داخلی ملل جنوب به ویژه ملتهای مسلمان دارند با گذشت بیش از 3دهه از استقرار و تثبیت نظام جمهوری اسلامی ایران نیز همچنان چشم طمع به منافع ملت ایران دوخته و از کوچکترین روزنه­های موجود که اغلب در شرایط تفرقه و فتنه بیش از هر زمان دیگر ظهور و بروز می­یابد برای نفوذ و دست یافتن به منافع خود بهره می­برند. نه تنها تاریخ معاصر ایران بلکه تاریخ معاصر دیگر ملل مستضعف جهان که فقر و مشکلات عدیده اجتماعی را به عنوان تنها ثمره و محصول حضور دولتهای غربی در سرزمین مادری خود یافته­اند نیز به خوبی چهره پلید و به تعبیر رهبر انقلاب چهره خبیث[iv] قدرتهای غربی را در خود ثبت نموده­اند.

حضور و دخالت بیگانگان  در امور داخلی سایر کشورها همواره و در دورانهای گوناگون با شعارها و اهدافی خوش زرق و برق همراه بوده است. بیگانگان در دوره­ای  هدف از حضور خود در مناطق مختلف دنیا را مقابله با وحشی ها، بربرها و تمدن سازی  و در دوره دیگر هدف حضور خود در سرزمینهای دور دست را با همان محتوا ولی در قالب ادبیاتی نو  و با عناوینی مانند بسط  و توسعه دموکراسی، استقرار جامعه مدنی، توسعه، پیشرفت و بسیاری دیگر از این اهداف ترسیم نموده اند. هیچ دولت غربی قبول نخواهد کرد که حضورش به شکل مستقیم(مانند حضور انگلستان در هند) یا به شکل غیرمستقیم و با استفاده از نیروهای سرسپرده داخلی(مانند حضور دولتهای انگلیس، روسیه و آمریکا در ایران) به دلیل دستیابی به منافع خود است بلکه این دولتها به اتفاق بر این امر پا می فشارند که حضورشان در فلان مملکت در راستای  منافع مردم آن کشور و کمک به توسعه و آبادانی آن مملکت است. خود این امر پرداختن به این موضوع را آنهم به شکل دقیق و موشکافانه به قدر کافی توجیه و تائید می­نماید. در برخورد با پدیده­های اجتماعی و یافتن حقیقت و تشخیص سره از ناسره نیز می­توان از رویکرد علمی-تجربی بهره جست. برای مثال در این نمونه برای یافتن اینکه به واقع هدف دولتهای توسعه طلب غربی از دخالت در امور داخلی کشورهای دیگر از جمله دولتهای جنوب چه بوده است می­توان به دنبال فکتها و نمونه­های تاریخی این مداخلات و نتایج منتج شده از آنها مراجعه کرد و با دلیل و برهان چرایی و چگونگی این مداخلات را واکاوی نمود.

در این پژوهش که به بهانه سالروز 14دی ماه 1357 و  حضور ژنرال رابرت هایزر آمریکایی[v] در ایران که برای مقابله با خواست ملت ایران و به راه انداختن کودتایی شبیه کودتای 28مرداد به ایران آمده بود، صورت گرفته است به بررسی چرایی و چگونگی  حضور دولتهای غربی در کشورهای جنوب خواهیم پرداخت. سوال اصلی این تحقیق آنست که هدف واقعی  دولتهایی نظیر آمریکا و انگلیس از دخالت در امور داخلی کشورهایی نظیر ایران، ترکیه، پاکستان، عراق، سوریه و . . .  در خاورمیانه،  ونزوئلا، کوبا، نیکاراگوئه، هندوراس، شیلی و . . . در آمریکای لاتین و نمونه­ های فراوان دیگر در نقاط و  زمانهای گوناگون چه بوده است؟

در پاسخ به این سوال فرضیه اصلی تحقیق  را سامان داده ایم که عبارت است از:

 دولتهای غربی به رغم آنکه همواره هدف اصلی خود از دخالتهای مستقیم و غیر مستقیم در کشورهای جنوب را برقراری دموکراسی و تلاش برای رساندن مردم آن کشور به آزادی و پیشرفت عنوان کرده­اند اما واقع امر آنست که هدف اصلی این دولتها نه تنها برقراری دموکراسی نبوده است بلکه اقدامات آنها در قاطبه موارد بر خلاف خواست مردم کشورها و توام با رویکردی ضد دموکراسی بوده است و  در برخی نمونه­ها نیز اگر نظامهایی دموکراتیک را برپا نموده اند قطع به یقین منافع و سودشان در استقرار چنین نظام هایی(که آنها هم در ظاهر دموکراتیک هستند) بوده است. به عبارت دیگر مهم منافع کشور مقصد نبوده است بلکه منافع کشور مداخله گر تعیین می نماید که کجا دموکراسی خوب است کجا بد!!!

برای پرداختن به این موضوع و بررسی فرضیه خود از روش استقرایی بهره خواهیم برد و طی چند بخش مجزا با استفاده از نمونه­گیری به بررسی برخی از موارد دخالتهای دولتهای غربی در امور داخلی کشورها و بررسی اهداف و نتایج حضور این دولتها خواهیم پرداخت و در انتها به نتیجه گیری و بررسی فرضیه خود خواهیم پرداخت. پرداختن به این مسئله در دو بخش کلی انجام خواهد پذیرفت. در بخش اول که خود در چندین فصل ارائه خواهد شد به دخالت بیگانگان در امور داخلی ایران در دوران پیش و پس از انقلاب خواهیم پرداخت. دخالتهایی که در دوران معاصر از سلسله قاجار و سلطنت فتحعلیشاه آغاز شده و تا به امروز ادامه داشته و دارد. همانگونه که اشاره خواهد شد شکل دخالتها در دوران قبل و بعد از انقلاب و حتی اهداف مداخله­گران دردوران پیش و پس از انقلاب اسلامی متفاوت از هم بوده است به همین علت در بخش اول تحقیق که به مداخلات بیگانگان در اوضاع داخلی ایران خواهیم پرداخت در دو فصل جداگانه به این دخالتها در دوران  قبل و بعد از انقلاب اسلامی خواهیم پرداخت و به تفاوتهای شکلی و محتوایی این دخالتها اشاره خواهیم داشت. در عین حال به شباهتها و نیات مستمر مداخله­گران نیز اشاره خواهد شد. در این بخش به اقدامات کشورهایی نظیر روسیه، فرانسه و به طور ویژه آمریکا و انگلیس اشاره خواهد شد. در ادامه به مواردی از این مداخلات که هرکدام با رعایت ترتیب زمانی به شکل مفصل و طی فصول جداگانه ارائه خواهد شد اشاره گردیده است:

-          نقش دولتهای بیگانه در جنگ ایران و روس و انعقاد قراردادهای ننگین گلستان و ترکمنچای

-          نقش دول غربی در جلوگیری از اقدامات برای "اصلاحات از بالا" که توسط بزرگمردانی نظیر قائم مقام، امیرکبیر و . . . صورت پذیرفت.

-          نقش دولتهای غربی به ویژه دولت انگلیس و جریانات وابسته در شکل­گیری فرقه های منحرفی نظیر بابیت و بهائیت برای تقابل با هژمونی فرهنگ شیعه در ایران

-          نقش بیگانگان در انحراف و شکست جریان مشروطه

-          نقش بیگانگان در شکل گیری استبداد

-          نقش دولتهای غربی به ویژه انگلستان در قحطی بزرگ و مرگ میلیونها ایرانی در طول جنگ جهانی اول

-          نقش دولتهای غربی در کودتای 28مرداد سال32

-          نقش دول غربی در سرکوب اقدامات انقلابی مردم ایران

-          تلاش غرب برای جلوگیری از انقلاب

-          تلاش غرب برای انجام  کودتای نوژه

-          حادثه طبس

-          نقش سرویسهای اطلاعاتی غرب در ترور شخصیتهای انقلابی ایران

-          تلاش غرب برای شکست انقلاب ایران در جنگ تحمیلی

.

.

.

-          نقش غرب در حوادث و آشوبهای سال78

-          نقش دولتهای غربی در نا امنی های مرزی ایران

-          نقش غربی ها در حوادث 1388 و فتنه آن سال

در بخش دوم تحقیق که درواقع ادامه منطقی بخش اول خواهد بود، نگاه صرف به ایران را گسترش داده و به مداخلات صورت گرفته توسط دولتهای غربی در کشورهای مختلف دنیا اشاره خواهد شد. در این بخش بیش از هر موضوع دیگر به حوادثی خواهیم پرداخت که در دوران پس از جنگ جهانی دوم و در شرایط  نظام دوقطبی(دوران جنگ سرد) و دوران پس از آن که مصادف با هژمونی ایالات متحده و به تعبیر بوش پدر شکل­گیری نظم نوین جهانیست، به وقوع پیوسته است. در این بخش طی چندین فصل به مداخلات صورت گرفته توسط دولتهای غربی از جمله ایالات متحده در امور داخلی کشورهای مختلف به ویژه در آمریکای لاتین، آفریقا، اسیا و خاورمیانه خواهیم پرداخت و تنها به روایت  وقایع صورت پذیرفته با استناد با اسناد و مدارک گوناگون خواهیم پرداخت.

پی نوشتها:

[i] - لازم به توضیح است که لفظ دولتهای غربی در این مقاله به معنای دولتهای گوناگونیست که در تقسیم بندیهای رایج به ویژه در ادبیات نظریات گوناگون روابط بین الملل مانند نظریه نظام جهانی والرشتین و یا نظریه مکتب انتقادی  در اردوگاه سرمایه داری جای میگیرند، هرچند این بدان معنا نیست که تنها این دولتها رویکردی امپریالیستی داشته اند بلکه به اعتقاد نویسنده سردمداران بلوک شرق  در زمان حاکم بودن نظام دو قطبی  در نظام بین الملل نظیر شوروی و چین را نیز می توان به دلیل داشتن تمایلات توسعه طلبانه  بخشی از اردوگاه غرب قلمداد کرد.

[ii] - مقصود از دموکراسی همان معنای لغوی این کلمه است که از تشکیل دو عبارت یونانی(دموس:مردم و کراسیا:حکومت) به معنای شکل گیری حکومتی بر اساس خواست و تمایل مردم شکل گرفته است.

[iii] - مقصود ما از کشورهای جنوب کشورهاییست که توسط دولتهای غربی به انحاء گوناگون عقب نگاه داشته شدند و همواره از جانب دولتهای غربی تحت استثمار قرار گرفته اند، هر چند این عقب نگاه داشته شدن به معنای آن نیست که تنها علل بیرونی باعث عقب ماندگی آنهاست و این کشورها از درون هیچگونه مشکلی را نداشته اند(شاید استفاده از تعبیر کشورهای جهان سوم برای این کشورها گویاتر باشد هرچند که نویسنده به دلیل فروپاشی نظام دوقطبی به کارگیری این اصطلاح که مختص نظام دوقطبیست را پیشنهاد نمی کند).

[iv] - تعبیر رهبر انقلاب از دولت انگلیس پس از افشا شدن نقش این دولت در فتنه سال88.

[v] - ژنرال رابرت هایزر، معاون وقت فرمانده نیروی هوایی آمریکا در اروپا بود و برای مأموریتی ویژه در 14 دی سال 1357 به تهران آمد تا دولت آمریکا را در تصمیم‏گیری‏های بعدی و اطلاع از اوضاع ایران در زمان انقلاب بزرگ ملت مسلمان ایران، یاری کند. هایزر در مدت اقامت سی و چند روزه خود در ایران تنها یک بار با شاه ملاقات کرد و در این جلسه، روز و ساعت خروج محمدرضا پهلوی از ایران تعیین شد. هرچند سفر هایزر به ایران به صورت محرمانه صورت گرفت ولی خبر ورود وی در دو روز بعد یعنی شانزدهم دی‏ماه فاش شد. هایزر در کتاب خاطراتش می‏نویسد: "من برای بررسی این مسأله، مخفیانه به تهران آمدم که کودتا چگونه میسر است و آیا اصلاً به مصلحت هست یا نه؟ پس از بررسی‏های بسیار، از واشنگتن دستور رسید که دولتی قوی به رهبری شاپور بختیار تشکیل شود. در صورتی که این کار شکست بخورد کودتای نظامی انجام خواهد شد."