از خرقه تا مصائب
چکیده
اين مقاله در دو بخش پيوسته به نگارش درآمده است؛ در بخش نخست به سير تاريخي هنر مسيحي و تحليل چارچوبهاي آن پرداخته شده و در بخش ديگر در جهت تحليل فيلمهای آخرالزماني هاليوود در آستانه هزاره سوم ميلادي تلاشي صورت پذيرفته است.
واژگان کليدی
غرب، مسیحیت، یهودیت، یونان، هنر، فرجامشناسی، آخرالزمان
اگر از دريچه شناخت به نظاره بنشينيم، علم، اخلاق و هنر را به عنوان سه گام اساسي در فهم، درك و انتقال يك شناخت مييابيم كه البته ترتيب قرارگرفتن آنها بههمان اندازه مهم است كه نفس خود شناخت. علم نخستين نتيجهاياست كه پس از رويارويي با چيزي به وجود ميآيد و در نگاه كلي ميتواند گسترهاي وسيع را شامل شود؛ از يك متعلق سطحي براي يك گرايش و احساس گذرا گرفته تا بينشي عميق و همهجانبه درخصوص موضوع كه اين خود پديدآورنده مراتب و سطوح علمي انسان نسبت به يك موضوع خواهدبود. چه هر اندازه قوت اين مرحله از شناخت بيشتر و كاملتر باشد، پشتوانهاي قويم براي گامهاي آتي فراهم ميگردد. كمي جلوتر، اخلاق عبارت است از درك و وجدان فهمي كه در مرحله نخست شناخت ـ علم ـ صورت گرفته است و باز هر آنقدر كه علم انسان نسبت به يك موضوع كاملتر باشد، زمينه براي تأثير آن موضوع در او بيشتر و بيشتر مهيا ميشود. نتيجه آنكه ماهيت اخلاق، بهظهوررسيدن علم انسان در وجود اوست و رسالت آن انتقال موضوع از ذهن به عين و از گوش به آغوش. اما فرآيند شناخت در اين مرحله پايان نميگيرد بلكه در گام نهايي و سومين، شكلي ديگر مييابد تا خود آغازگر دور جديدي از شناخت باشد و اينگونه هنر به وجود ميآيد تا نخست از علم و اخلاق خبر دهد و سپس با فراهمآوردن زمينهاي براي مواجهه جديد، سير شناختي ديگري كه باز خود دربرگيرنده علم، اخلاق و هنر است را رقم زند. اينچنين است كه معرفت جريان مييابد و از مبداء اوليه خود با طي طريق در مراحل سهگانه شناخت، گستره وجود را درمينوردد و پيش ميرود.
حقايق قدسي و الهي كه در قالب معارف ديني بهظهور رسيدهاند نيز بر قاعده شناخت استوارند. دغدغه فهم انسان از حقيقت وجود خود و تلاش بيوقفه او براي معنايابي براي زندگي خاستگاه قدرتمندي براي او در مواجهه با دين و معنويت ساخته است تا آنجا كه جداانگاري پرستش از انسان در مسير تاريخ همان اندازه شدني است كه سعي در تجميع نقيضين. همين مواجهه انسان با حقيقت، علم، اخلاق و هنر قدسي را ميسازد كه در بينش توحيدي در قالب وحي، نبوت و رسالت تجلي مييابد و در نگاه غير الهي به شكلي ناقص و مسخره بهصورت روشنايييافتن، بهروشناييرسيدن و بهروشناييرساندن؛ چه از نوع بودايي و هندي و چه از نوع روشنفكري غربي! از اينرو اصحاب اديان ميكوشند همچون صاحبان آنها علاوه بر فهم، درك و تخلق آموزههاي اساسي آن دين، طريقي براي انتقال اين آموزهها به ديگران بجويند تا از اين راه خدمتي كرده باشند و انسانهای غرق در جهل و ضعف را به نجاتي برسانند. اينچنين است كه هنر در كنار شكوه بيمثالش، ارزشي عملي مييابد و ابزاري میشود براي انتقال آنچه هنرمند دين از علم و اخلاق، در خود فراهم آورده است؛ گذشته از عملكرد دو گروه كه يكدسته ناشيانه از كنار اخلاق ميگذرند و عجولانه به هنر ميرسند تا علم ذهني خود را به رخ ديگران بكشند بيآنكه خود بهرهای از آن برده باشد و ديگراني كه آگاهانه و از روی عناد با تغيير و تحريف مواضع پيام ـ در مرحله هنر ـ سعي در انحراف فرآيند شناخت دارند.
جريان شرك و الههپرستي از سپيدهدم تاريخ، هردم به لباسي ظاهر شد تا بيراهههايي در كنار شاهراه پرستش حقيقي انسان جعل كند كه بررسي گذراي آن حكايت از تكامل و پيچيدگي توأمانش در كنار صراط مستقيم دارد. انسانهايي كه از فرصت مواجهه خود با حقيقت چشم ميپوشند، بهناچار و برحسب همان دغدغه هميشگي، معنادهي به زندگي را بر معنايابي در زندگي ترجيح ميدهند و اينگونه حقيقت آسماني جاي خود را به واقعيت خاكي ميدهد و شناخت قدسي در چارچوب وهم و پندار و اسطوره زنداني ميشود. هرچند نميتوان نقش پرستش را در طول تاريخ زندگي آدمي ناديده گرفت اما دليلي بر پرستيدن هميشگي يک موجود متعالي و صرفاً روحاني توسط او نيز وجود ندارد، چهاينکه با مطالعه شيوه زندگي انسان در لابلاي اوراق تاريخ شواهدي مبني بر پرستش اشياء متفاوت و بسياري بدست ميآيد تا آنجا که شايد بتوان ادعا کرد شمار خداياني که انسان در غير مسير خداپرستي ـ به مفهوم متکامل و متعالي آن ـ بدانها دل سپرده است، به بي-نهايت برسد؛ خدايان آسمان و زمين، خدايان جنسي، حيواني و انساني.
در اين جريان، ميتواند حدس زد که اجرام آسماني در زمره اولين معبودهاي انسان قرار داشتهاند و در بين آنها، ماه از آن جهت که قرص رنگپريده آن مقياس اندازهگيري زمان بوده و چنين تصور ميشده که بر اوضاع جوي حکومت دارد و باران و برف را همين قرص آسماني فروميفرستد، بر ديگران تقدم داشته است. بعدها خورشيد ـ شايد از زماني که کشاورزي جايگزين شکارورزي شد و مردم با تاثير آن در فرآيند كاشت و برداشت آشنا شدند ـ براي حکومت آسمان جانشين ماه شد. از همين مطلب ميتوان فهميد که چرا آفتابپرستی در ديانتهای بتپرستانه قديم وارد گرديد و بيشتر خداياني که از آن پس روي کار ميآمدند، تجسم و تشخصي از خورشيد به شمار ميرفتند.
زمين نيز از خدايان بشر در طول تاريخ بوده است، چنانچه برخي انسانها براي زمين و اجزاء آن قداست و حرمتي قايل ميشدند. همچنين قديميترين اعتقادات بشري از پرستش درخت، رودخانه و کوه حکايت ميکند؛ آنچنانكه بسياري از کوهها مقدس بوده و جايگاه خداياني به شمار ميرفتهاند که صاعقهها را ايجاد ميکردهاند و يا زمينلرزه وقتي حاصل ميشده است که خداي زمين، خسته يا خشمناک، شانه خود را بالا ميانداخته است.
همانگونه که روح عميق شاعرانه انسان تاريخي، رازورمزي در رشد گياهان و طبيعت ميديد، باردارشدن زن و ولادت انسان را نيز تأثير موجودي برتر از طبيعت قلمداد ميکرد و از آن جهت که قادر به درک فرآيند توليدمثل نبود، به آلات تناسلي مردوزن رنگ پرستش ميداد؛ بدانسببکه از اين راه، عنايت خود را به حاصلخيزي زمين و زن آشکار سازد، آنگونه که نمونههاي آن را درباره مردمان مصر، هند، بابل، آشور، يونان و روم ميتوان ديد.
در زمره خدايان حيواني ميتوان گفت تقريباً همه حيوانات در گوشههايي از زمين، روزي مورد پرستش بودهاند و اين خود زمينهاي براي توتمپرستي[۱] بوده است. در مرحله بعد، از آنجا كه معمولاً انسان، خدا را موجودي شبيه به خود و البته بزرگتر و قدرتمندتر ميپندارد، پرستش توتم رفتهرفته به سمت پرستش انسان پيش رفت و خدايان مصري و بابلي که صورت انسان و تنه حيوان دارند، مرحله انتقال از عالم حيواني به عالم انساني را نشان ميدهند. با وجود اين بسياري از خدايان انساني ظاهراً مردگاني بودهاند که در نتيجه نيروي تخيل زندگان، پس از مرگ، قداست يافتهاند. همچنين در بسياري از زبانهاي اوليه، کلمهاي که به معناي خداست در واقع مرد مرده معنا ميدهد و حتي کلمه انگليسي (spirit) و کلمه آلماني (geist) در آن واحد، هم به معني روح هستند و هم به معني شبح.[۲]
چنين بهنظرميرسد که در اين پارادايم كلي، بشر پس از پرستيدن نيروهاي مبهم و اسرارآميز، متوجه قواي آسماني و نباتي و جنسي گرديده و بعد از آن، نوبت حيوانات و در آخر کار زمان نياپرستي رسيده است. با ايننگاه، مفهوم خدا به عنوان پدر نيز از پرستش آباء و اجداد سرچشمه گرفته و مفهوم اوليه آن چنين بوده است که انسانها به معني زيستشناسي کلمه، از خدايان متولد شدهاند و تنها روحشان مولود خدايان نبوده است. بههمين جهت در گرايشات و اعتقادات انسان خارج از صراط مستقيم حقپرستي، حد فاصل مشخصي از لحاظ ماهيت، ميان انسانها و خدايان ديده نميشود آنچنانكه در برههاي نياکان خود را خدا و خدايان خود را نياکان خود تصور ميکرد و پس از آن، بشر از ميان مخلوط بيشمار نياکان، مردان و زنان مشخصي را که امتيازات خاص داشتهاند، انتخاب و جنبه خدايي آن را بيشتر تقويت کرده است. از همينرو است كه بسياري از پادشاهان، حتي پيش از مرگ خود به خدايي رسيدهاند.
اين جريان جايگزين خداشدن وهم و نقش و جسم ـ كه بر عدم ايمان به غيب و ضرورت احساس مادي خداي ماوراءطبيعت تاكيد ميورزد ـ با گذر از پيچوخمهای آنيميسم ابتدايي و الههپرستي هند و مصر و يونان و روم، بالاخره در تصادفي با راه اصلي و در ماجراي ظهور عيسي مسيح به اوج خود ميرسد تا در نهايت اين انسان باشد كه خداي خود را به دنيا آورد و همو او را به صليب كشد و دوباره منتظر بماند تا در زماني ديگر بيايد و آدمي را نجات بخشد؛ حادثهای كه در حدود بيست قرن پيش و در سرزمينهاي واقع در کنارههاي شرقي مديترانه بهوقوع پيوست و هرچند در آن زمان مهم پنداشتهنشد اما تأثيري که در تاريخ بعد خود گذاشت، تا حدي بود که امروزه به عنوان محصول نهايي جريان شرك، اعتقاد بخش زيادي از افراد جامعه كنوني بشر را ـ مستقيم و غيرمستقيم ـ تحتتأثير قرارداده است.
از ميان همه ايدههايي كه ادعاي نجات دارند، تنها و فقط مسيحيت است كه مبتني بر يكسری تحولات فكري و تاريخي توانايي يافت همه آنچه را كه از علم و اخلاق در درون دارد به يكباره و به بهترين شكل ممكن در معرض حس مخاطب خود قرار دهد. اين ويژگي كه برآمده از خاستگاه و تعاملات فرهنگي مسيحيت است، باعث ميشود مخاطب هنر مسيحي تنها با مواجه ديداري عناصر هنري شكلگرفته در حوزه مسيحيت، استعداد آگاهي و علم ـ براي مخاطب برون فرهنگي ـ و نيز اخلاق و احساس ـ براي مخاطب درون فرهنگي ـ را بيابد و در يك پيام با هر آنچه در خصوص شخصيت اصلي مسيحيت وجود دارد، ارتباط برقرار كند. تصوير و يا مجسمه مسيح مصلوب ـ حتي بدون وجود عناصری همچون فرشتههاي بالدار سفيدپوش و يا كبوتران سفيد كه هر يك بار معنايي خاص دارند ـ خود دربردارنده يك دنيا حرف و اعتقاد و احساس است و تجربه ديدن آن ميتواند سرگذشت، الوهيت، رسالت و نجاتبخشی مسيح را براي آدمهای زمانها و جغرافياهاي گوناگون بازگو كند و اين تمام آن چيزي است كه هنر مسيحي رسالتش را بر دوش میكشد؛ البته اگر موسيقي و ادبيات را هم بتوان به اين مجموعه ضميمه نمود، بيش از پيش وزنه هنري مسيحيت سنگينتر ميشود.
ناگفته پيداست كه عيسي مسيح ماهيتي يهودي داشت و در زماني پا به عرصه وجود گذاشت كه در ميان جامعه يهوديان آن هنگام انديشه ظهور نجاتبخشي مسيحايي که ميآيد و به رنجهای قوم اسرائيل پايان ميدهد و حکومت آرماني يهود را تحقق ميبخشد، رفتهرفته در افواه و افکار ريشه ميگرفت و پررنگتر میشد. تجربه تلخ تبعيد در کنار فرقهگرايی يهوديان و اختلافات ديني بر سر قرائتهای گوناگون از شريعت و متون مقدس از سويي و زندگي تحت سلطه امپراطوري روم و تحمل آشوبها و لشکرکشيهای رومي از سويي ديگر همه و همه به اين احساس همگاني مبني بر انتظاري بزرگ براي نجاتبخش موعود قوم اسرائيل دامن ميزد. در سرزمينهای شمالی نيز مردمان يونان در حال گذران آخرين دوره از تمدن خود بودند که پس از عصر باستان و طلايي قديم با لشکرکشيهای اسکندرانی رو به اضمحلال گذاشته بود و در نهايت در مقابل حمله روميان صحنه را خالي رها کرده بود. فضاي الههپرستي و خردگرايي آن زمان باعث شده بود تا فرهنگ خشک و جامد يونان به ضميمه خشونت و وحشيگری رومي چه در فتح سرزمينها و چه در ارضاي شهوات تمام اروپا و مستعمرات رومي آن زمان را دربربگيرد و تولد، زندگي و سرگذشت عيسي مسيح حادثهاي بود که هرچند حقيقتاً وجود داشت اما برداشتها و روايات بسيار و متفاوت از آن ـ که حتي در برخي موارد متناقض مينمايند ـ باعث شد تا تصوير درستي از آن بهدست نيايد و تا امروز نيز، هر قوم و فرقهای برداشتي منحصربهخود از اين داستان مبهم و چندپهلو داشته باشد؛ پرواضح است كه در جريان شناخت، آنهنگام كه علم به يك موضوع دچار نقصان و زوال شود، اخلاق و هنر برخاسته از آن موضوع نيز تغييرات و تاثيراتي برميتابد.
پشتوانه محتوايي اين تأثيرات برخاسته از برداشتي يهودي ـ رومي بود كه علاوه بر تأكيد ويژه بر اصالت پدري ـ كه در يهوديت به صورت پدرانگاري خداوند براي اسرائيل و در انديشه رومي به صورت انديشه پدرسالارانهای كه در همه حوزههاي زندگي روميان، از خانواده گرفته تا حكومت و سياست حاکم بود ـ نگاهي متفاوت به موضوع مسيح داشت كه او را به عنوان يك عصيانگر، چه در حوزه ديانت و چه در حوزه سياست، قلمداد ميكرد. از ديدگاه دستگاه ديني يهود و همچنين دستگاه حکومتي روم، عيسي يک شورشي بود که با گفتارها و اعمال متفاوت و منحصر به فرد، هم در مقابل جريان حاکم ديني جامعه آن زمان و آن سامان موضع گرفت و هم بالاخره به جرم اخلال در نظم عمومي، در يک فرآيند مشترک، با توصيه يهوديان و بهدستور حاکم رومي اورشليم بهصليب کشيده شد و مجازات گرديد. اما اين همه ماجرا نبود چرا که عدهاي ديگر برداشتي متفاوت از آنچه رخ داد انجام دادند؛ اين جريان که از متن خود يهوديان و البته با پشتوانه فکري يوناني به راه افتاد و بعدها نام مسيحيت به خود گرفت، به اين گزاره معتقد شد که عيسي، همان خداست که بر بشر ظاهر شد و سپس به صليب کشيده شد.
اين زمينه فكري به همراه گرايشات فرهنگ يوناني سبب گرديد تا مرام جديدي موسوم به مسيحيت با درونمايههايی همچون انسان ـ خدايي، فداكاري خدا براي نجات بشر، نفيشريعت و ايمانگرايي صرف پديد آيد؛ گويي در مسيحيت تازه متولد شده از طرفي پدر آسماني يهوديان به زمين نزول كرد و از طرف ديگر زئوس كه خود درصدر خدايان يونان قرار داشت ـ و بعدها اين نقش را در روم به عهده گرفت ـ رنگي روحاني زده شد و به عيسي تغييرنام يافت.[۳] مسيحيان برهمينروال راه خود را از همکيشان يهوديشان جدا کردند و با تکيه بر نوآوريهاي اعتقادي شخصي به نام پولس ـ که خود حاصل سنتز فرهنگ يهودي و يوناني بود ـ به ايجاد يک دين جديد کمر بستند. ديني که رفتهرفته با توجه به ماهيت عاطفياش، اروپاي خشک و خشن آن زمان را درنورديد و پس از چندي در امپراطوري روم به رسميت رسيد.
از نظرگاه قالب و فرم نيز، تأثيرات مسيحي در همه حوزههاي هنري قابل مشاهده است؛ نمادهايي چون مسيح مصلوب و مادر و فرزند جاي خود را در هنر نقاشي و مجسمهسازي زمانه آغازين تاريخ مسيحيت به¬گونه¬اي گشودند كه بعدها بخش غالب هنر نجات¬انديشانه بشري به اين مفاهيم اختصاص يافت. از باب نمونه اين تأثير را ميتوان در تغيير تمثال¬ها و مجسمههايي كه از زئوس در هيئتي برهنه و در بلندي ايجاد شده بود، به تماشا نشست كه در فضاي جديد، همگي خرقه¬اي به تن كردند و به عنوان خداي آسماني مجسم و جايگزين خداي خدايان كوه المپ نمودار شدند. همچنين هنر موسيقي دچار تحول شد و با توجه به زمينه موجود در ميان يهوديان درباره تأكيد بر دعا و مناجات آوازگونه و نيز مراسم عرفاني و اسرارآميز ديونوزوسي[۴] در يونان هلنستيك كه موسيقي جزء لاينفك آن به¬شمار ميرفت، در خدمت انديشه مسيحي قرار گرفت. از سوي ديگر متون اناجيل نگاشته شده توسط نويسندگان مسيحي در حوزه ادبيات و هنر مكتوب، نمونههايي قوي از زندگي¬نامه و روايت تاريخي محسوب ميگردند كه با هدف ترسيم زندگاني و پيام مسيح قابليت مي¬يابند تا به آثاري فاخر در هنر داستاني و ادبيات نمايشي تبديل شوند. اين تأثيرات مهم تاريخي در زمينههاي نقاشي، مجسمه¬سازي، موسيقي و ادبيات باعث شد تا ظرفيت ويژه¬اي براي مسيحيت به وجود آيد تا با كمك آن بتواند جاي¬جاي محيط اثرگزاري فرهنگي خود و در رأس آن كليسا را به نمايشگاهي از نقش و مجسمه تبديل كند كه در آن به¬طور همزمان هم مي¬نوازند و هم قطعاتي از اناجيل و سرودهاي مذهبي را زمزمه مي¬كنند. جالب آنكه اين وضعيت تنها به زمان سلطه نظام كليسايي در سدههاي مياني محدود نمي¬شود و رنسانس نيز ـ عليرغم اين¬كه در بطن خود نگاهي انتقادي به دين داشت ـ باعث تعطيلي هنر مسيحي نگرديد و چه بسا آن¬چه در واقع رخ داد بيش¬ازپيش به شكوفايي و باروري جريان تفكر مسيحي در هنر انجاميد.
اروپائيان در رنسانس، اگرچه از كليسا بريدند اما نفوذ و رسوخ اعتقادي كه در خلال قرن¬ها صورت گرفته بود مانع از آن شد كه مسيحيت به قهقرا رود و مردمان دين و مذهبي جديد براي خود دست¬و¬پا كنند. از سوي ديگر انسان غربي در جستجوي فرهنگ جايگزين كليسا، به نزديك¬ترين حوزه فرهنگي خود ـ تا قبل از تاريخ مسيحي ـ بازگشت؛ البته اين بار نه در قالب اقتباسي فلسفي از افلاطون و الاهياتش كه در دور جديدي از اصالت¬يابي انسان و طبيعت با تكيه بر تفكر، هنر و صنعت و توجه به مجموعه هنرها و فنون هلني از قبيل مجسمه¬سازي، موسيقي و معماري. پيشگامان اين تحولات در عرصههاي مذهبي، علمي و اجتماعي عهده¬دار كشف و ارائه ميراث¬هاي كهني شدند كه گويا كليسا در طول ساليان تاريك حكمراني¬اش از مردم دريغ كرده بود. نهضت اصلاح ديني كه به رسميت¬يافتن عهدعتيق در ميان مسيحيان انجاميد، نوآوري¬هاي علمي در نجوم و هستي¬شناسي كه جهان را از زاويه¬اي جز آن¬چه كليسا مي¬پسنديد، نظاره مي¬كرد و رهايي از نظام حكومتي پاپي و فئودالي از راه جايگزيني دموكراسي يوناني و نمونههايي اين¬چنيني در زمره اين تحولات به¬شمار مي¬روند؛ حال¬آنكه آثار هنري و صنايع توليدي آنزمان مانند نوشتهها، تابلوها، مجسمهها و ساختمان¬ها يا مشخصاً متأثر از انديشه عيسوي بود و يا به محمل و ابزاري در خدمت تفكر مسيحي تبديل شده بود. به عبارت ديگر هرچند بساط دينداري برچيده شد اما ايده مسيحي در قالب هنر ادامه يافت و حتي به همت افرادي همچون داوينچي كه دستي توانا در هنر و صناعت داشتند، پابه¬پاي پيشرفت¬هاي تكنيكي پيش آمد تا درنهايت در پيوند هنر و صنعت ـ¬ سينما ـ به كامل¬ترين مرتبه خود دست يازد.
سينما از آن جهت كه تصوير، صدا و روايت را در خود پيوند زده است، رفتهرفته به ابزاري بي¬رقيب در خدمت هنر تبديل شد تا از آن پس مسئوليت انتقال و انتشار بهتر آنچه آدميان در سر مي¬پرورانند را بردوش گيرد. نيز سينما در فرهنگ و جغرافيايي متولد شد كه تفكر و هنر مسيحي تا عميق¬ترين لايههاي زندگي مردم و حتي نخبگان پيش رفته بود. حال¬آنكه از سوي ديگر تبليغ و ارشاد خستگي-ناپذير قديسان، جزء پررنگ فعاليت¬هاي ديني مسيحي به شمار رفته و مي¬آيد. اين عوامل به ضميمه دارايي¬هاي فرهنگي و تكنيكي اروپائيان كه ذكر آن گذشت، باعث شد تا قابليت¬هاي هنر مسيحي با توانمندي¬هاي سينمايي گره بخورد و در جريان يك انطباق موفق ـ هم¬چنان¬كه كتاب مقدس اولين محصول دستگاه چاپ بود ـ از همان ابتدا پاي مسيح به سينما باز شود. از اين زاويه، پرداختن سينماگران به مسيح و روايت ماجرا و آموزههاي او در بدو تولد هنرهفتم به دو انگيزه متمايز اما نزديكبههم باز مي¬گردد؛ نخست علاقمندي و تلاش عيسويان براي فريادكردن آنچه بدان معتقدبودند ـ كه از قضا ميراث پربار هنري شكل¬گرفته در مسير تاريخ آنها خود به تنهايي نقش مؤثري در موفقيت-شان داشت ـ و ديگر تمايل اهالي سينما به پاسخگويي و بهره¬مندي از اقبال مخاطبان مسيحي به ترسيم ملموس و چندباره آنچه يك¬عمر فقط از راه شنيدن تجربه¬اش مي¬كردند.
بازنگري كارنامه آثار سينمايي كه بهطور مشخص به سوژه مسيح پرداخته¬اند نكات قابل توجهي را در پي دارد. در بررسي اين آثار كه گاه به سينماي مسيحي و گاه به سينماي مسيحيان مي¬مانند، تقريباً مضامين مشتركي بهچشم مي¬خورد. مفاهيمي چون تجسد، گناه ازلي، ايمان، عشق، رنج، صليب، فداء، تثليث، تقدير، زندگي قديسان، تأثيرات رواني و اجتماعي اعتقاد مسيحي و احوالات دين-مردان و سيستم كليسايي، غالب موضوعات اين آثار را دربرميگيرند. فيلم¬هايي كه درباره مسيح ساخته¬شده¬اند، بنا به ماهيت تاريخي و داستاني موضوع، يا به¬طور مستقيم از اناجيل ـ كه در واقع زندگي¬نامههايي از مسيح محسوب ميشوند ـ بهره برده¬اند و يا بر اساس رمان و كتابي مشخص شكل گرفته¬اند كه هريك از آنها در حكم اقتباسي هنري از موضوع اصلي بهنگارش درآمده¬است.
فيلم خرقه[۵] كه بر اساس رماني از لويد سي. داگلاس[۶] به تصوير كشيده شد، روايت تازه¬اي نسبت به آثار ماقبل خود ارائه كرد. پرداختن به مسيح در داستاني فرعي و از دريچه كشمكش¬هاي فرمانروايي روميان كه در نهايت به اورشليم كشيده مي¬شود، درون¬مايه اين اثر را شكل ميدهد؛ فيلم از پرداختن به زوايايي از داستان همچون شخصيت مريممقدس پرهيز مي¬كند، صحنه تصليب را در فضايي شهودي به تصوير مي¬كشد و درنهايت مظاهر ايمان را تا سرحد اصالت¬يافتن خرقه¬اي از مسيح تنزل ميدهد.
لوييز بونوئل[۷] در فيلم¬هاي نازارين[۸] و ويريديانا[۹] ترجيح ميدهد تا بهجاي صحبت از داستان مسيح، روايت¬گر ماجراي مسيحياني باشد كه همچون او سرنوشت تلخي را تجربه كرده¬اند. بونوئل برخلاف اعتقاد رسمي مسيحي، رنج را نه تنها مايه رستگاري نمي¬داند كه آن را نوعي بيماري رواني و خودآزاري جلوه ميدهد؛ ويريديانا داستان راهبه¬اي جوان است كه از ترس از دست¬دادن ايمان خلوت-نشيني پيشه مي¬كند، لباس خشن مي¬پوشد، بر روي زمين مي¬خوابد و خود را حتي با شلاق به رنج وامي¬دارد. او زندگي¬اش را وقف گداياني كرده¬ است كه همان¬ها در شام آخر فيلم، مست و مجنون به خانه¬اش حمله مي¬برند و اموال و البته پاكي¬اش را به تاراج مي¬برند. قهرمان ديگر بونوئل ـ نازارين ـ نيز سخت به آيين مسيح تعصب مي¬ورزد كه در نهايت به¬خاطر همين رويه و حمايتش از بينوايان، مورد خشم كليسا واقع مي¬شود و به جوخه اعدام سپرده مي¬شود؛ همچون زمينه¬اي كه در آثاري مانند برادر خورشيد، خواهر ماه،[۱۰] اثر فرانكو زفيرلي،[۱۱] بر فساد سيستم كليسا تأكيد ميشود.
دسته ديگري از فيلم¬ها، از جمله عيسي¬بن¬مريم[۱۲] اثر زفيرلي، بزرگترين داستان عالم[۱۳] ساخته جرج استيونس، انجيل به روايت متي[۱۴] به كارگرداني پيرپائولو پازوليني و نيز عيسي[۱۵] ساخته جان كريش، سعي كرده¬اند تا روايتي متقن و دسته¬اول از ماجراي مسيح ارائه دهند تا آنجا كه سازندگان فيلم عيسي بر انطباق خود با انجيل لوقا تأكيد مي¬ورزند و ديگري اين تأكيد را در درون نام خود تكرار مي¬كند. هرچند همه اين آثار قصد دارند تا با پرداختن به جزئيات زندگي مسيح، تصويرگر حقيقت باشند اما تفاوت¬هاي موجود كه ناشي از برداشت¬هاي مختلف سازندگان آنهاست، مخاطبان مسيحي را در هزارتوي اختلافات عقيدتي، از ماجراي تولد عيسي گرفته تا عاملان بهصليب كشيدنش، گرفتار مي¬سازند؛ تا آنجا كه شخصيت¬هاي واقعي داستان يا ازنظر دور مي¬مانند و يا مانند مسيح در فيلم بزرگترين داستان عالم، چهره¬اي مصنوعي با ريش و چشميهاليوودي به خود ميگيرند.
بي¬ساماني روايت¬هاي سينمايي از مسيح در فيلم آخرين وسوسههاي مسيح[۱۶] به اوج خود رسيد؛ اثري كه بر اساس رماني از نيكوس كازانتزاكيس[۱۷] يوناني و به كارگرداني مارتين اسكورسيزي[۱۸] ساخته شد تا باب جديدي در اين عرصه گشوده شود. آنچه پيداست، آخرين وسوسههاي مسيح واكنشي است در برابر انبوه روايتهايي كه سعي داشته¬اند تا در بستر واقعيت از مسيح سخن بگويند و از آنجا كه هيچيك راه به مقصود نبرده است، اين فيلم ترجيح داده است در فضايي بهاصطلاح آزاد و هنري و در واقع تخيلي به تصويرگري بپردازد؛ از اينجاست كه در ابتداي تيتراژ يادآوري مي¬شود كه فيلم براساس هيچ يك از اناجيل ساخته نشده است. شخصيتي كه از مسيح در اين اثر بهنمايش گذاشته مي¬شود، آنچنان¬كه در ساير آثار كارگردان آن، اسير نوعي دوگانگي ميان ماده و معناست. او در ميان انسانيت و الوهيت خويش سرگردان است؛ از طرفي مكاشفات باطني او را به سوي فداء و تصليب مي¬كشاند و از طرف مقابل وسوسههاي شيطان و نفس رهايش نمي¬كنند. مسيح اين فيلم ـ كه بيشتر به شيطان شبيه است تا به خدا ـ تمام تلاش خود را به كار مي¬بندد تا از زير بار مسئوليت شانه خالي كند و به صليب نرود ولي در نهايت اين سرنوشت را ميپذيرد و به تبشير مي¬پردازد هرچند وسوسهها تا روي صليب و بعد از آن نيز ادامه مي¬يابند. نقطه تمايز ساخته اسكورسيزي از فيلم¬هاي همخانوادهاش، مانور آن بر روي شخصيت مريم مجدليه است؛ چه اينكه كانون وسوسههاي مسيح اين فيلم بر روي اين نقش متمركز است و براي اولين بار اين ايده طرح مي-شود كه زن بدكاره نجات¬يافته و هدايت¬شده توسط مسيح با او ازدواج ميكند و وجودش ميزبان فرزند مسيح مي¬گردد.
سال¬هاي پاياني قرن بيستم با دو فيلم ديگر اين حوزه سپري مي¬شود كه هر يك از آن¬ها ترسيم-كننده تأثير متفاوت ايمان مسيحي در ميان معتقدان است. فيلم هفت[۱۹] ماجراي قاتلي رواني و البته مسيحي است كه مصمم است هفت¬نفر از كساني كه مرتكب گناهان كبيره ميشوند را از صحنه روزگار پاك كند. از سوي ديگر استيگماتا،[۲۰] روايت زني گناهكار است كه همچون مسيح زخمي برفراز صليب، مواضع مشخصي از بدنش ـ مانند مچ¬هاي دست¬وپا ـ زخم برمي¬دارد تا از طريق اين رنج و نشانه، تحولي روحي در او صورت ¬پذيرد.
اين مرور گذرا بر شاخص¬ترين آثار سينماي مسيحي تا قبل از هزاره سوم ميلادي، فراهم¬كننده مجموعه¬اي رنگارنگ از تحولات و تغييراتي است كه بر سر يك موضوع واحد ايجاد شده است. اين تغييرات محتوايي و فرمي، در جريان تكرار پرداخت به موضوع مسيح و سعي چندباره در بازخواني سرنوشت او سبب گرديد تا هر بار ماجرا شكل و قيافه¬اي تازه به خود گيرد و رفته¬رفته از طريق هنر، تغيير در شناخت راستين مخاطبان حتي براي كليسا و دين¬مردان مسيحي عادي جلوه كند. نكته اساسي در اينجاست كه از منظر محتوا، گذر زمان براي مسيحيت همواره مصادف با تغييرات و تکاملات و انشعابات بسيار بوده است. هرچند در نگاه نخست اين موارد آنگونه که در ديگر تفکرات و مذاهب بشري بهچشم مي¬آيد طبيعي بهنظرميرسد اما وجه تمايز مسيحيت با ديگران، آن است که تقريباً تمامي اين تغييرات، انشعابات و اقتباس¬ها برخاسته از خلاء علمي موجود در مورد حقيقت مسيح است؛ معضلي که هرآنچه به پيش مي¬آييم رنگ جدي¬تري به خود گرفته و باعث رواج روايت¬هاي تازه و متفاوتي از زندگي و پيام مسيح شده است كه نمونه روشن آن را ميتوان در گوناگوني مضامين فيلم-هاي مسيحي مشاهده كرد.
در آستانه ورود به سومين هزاره ميلادي عرصه سينما آثار برجسته¬اي به خود ديد كه از توجه ويژه به موضوع مسيح حكايت مي¬كردند؛ فيلم¬هايي كه هرچند يا به مانند آثار قبلي خود به روايتي مستقيم از مسيح پرداخته¬اند و يا از منظر انسان اين زمانه به اين بارگاه راه يافته¬اند اما همگي در انگيزش بينظير مخاطبان خود مشتركند؛ چه اينكه غالب آنها در رديف پرفروش¬ترين فيلم¬هاي تاريخ سينما قرار گرفته¬اند.[۲۱]
آثار هنري و محصولات رسانه¬اي، آينه درون¬نماي باورها، افكار و احساسات آدميان¬اند. چه اينكه اصلاً هنر بعد از علم و اخلاق مي¬آيد و در آخرين گام فرآيند شناخت قرار ميگيرد. از اين¬رو همانطور كه علم خالق اخلاق و هنر است، هنر نيز ميتواند كاشف اخلاق و علم باشد و اين¬گونه مطالعه آثار و محصولات هنري جامعه بشري ميتواند به عنوان راهي براي پي¬بردن به آنچه در اذهان جامعه انساني در جريان است، مورد استفاده واقع شود. با اين نگاه پرداختن اين¬چنين به مسيح در ساليان آغازين قرن بيست¬و¬يكم در متكامل¬ترين رسانه هنري بشر، نمايان¬گر رويكرد ويژه شناختي و احساسي انسان-ها به مسيح، در اين برهه از زمان است؛ اما چرا؟
انسان امروز رفته¬رفته درحال دست¬يابي به احساسي همه¬گير است كه شايد در هيچ تكه از زمان بهوجود نيامده باشد. انديشه رسيدن به پايان دنيا از سويي و احساس گرفتارآمدن در بحران معنا از سوي ديگر زمينه¬ساز تبادر فكر نجات در ضمير آدميان شده و گويا آنها را در انتهاي يك راه طي¬شده، در ابتداي دوراهي ماده و معنا، زمين و آسمان و به بياني ديگر شيطان و خدا قرارداده است.
نزديكي به سال دوهزار ميلادي، خود انگيزه¬اي است براي پرسش از مبداء اين تاريخ و اين كه دوهزار سال از چه واقعه و ميلاد چه كسي مي¬گذرد؟ از اين رو زمينه زماني مربوط به تغيير تاريخ از هزاره دوم به هزاره سوم ميلادي ميتواند يكي از علل انگيزش نسبت به مسيح قلمداد شود و از خواهشي فراگير براي دانستن اين مسئله خبر دهد. هم¬چنين انديشه بازگشت دوباره مسيح در آخرالزمان اگر با باورهاي هزاره¬گرايي كه برخاسته از عمق تمدن¬ها و اديان كهن است درنظرگرفته شود، بعد ديگري از مسئله را معنا مي¬بخشد.
احساس آخرالزماني انسان اين عصر كه يا در مواجهه با مشكلات و بحرانهاي غيرقابل شمار اوست و يا برخاسته از قياس شرايط كنوني زندگي با نشانههايي از آخرالزمان كه در كتب مقدس و باورهاي فرهنگي به يادگار مانده و يا حاصل بن¬بست ناشي از مادي¬گرايي و انسان محوري دنياي متجدد، البته بهانه¬اي قوي براي توجه به معنويت مسيحي است؛ با توجه به اين كه مسيحيت علاوه بر غلبه جمعيتي پيروانش بر معتقدان ساير اديان، در مفهوم عام و كلي حتي براي بيدينان، نماينده خداپرستي است تا آنجا كه در مقياس جهاني، معنويت نميتواند خود را از آموزههاي مسيحي بركنار بداند. بدين¬ترتيب شايد بتوان در پاسخ به چرايي گرايش بشر امروز به مسيح، به بررسي اين زمينهها پرداخت: احساس نزديكي به پايان تاريخ، ضرورت نجات و منجي، بحران معنا و شيطان¬گروي و دكترين بازگشت دوباره مسيح.
فيلم¬هايي كه اوضاع موجود را براساس به¬سرآمدن زمان زندگي اين¬چنيني انسان تفسير مي¬كنند و به استقبال پايان تاريخ مي¬روند، گونه¬اي از آثار مرتبط با موضوع محل بحث را تشكيل ميدهند؛ به¬هم-خوردن نظم طبيعي زندگي و يا دخالت موجودات فراانساني در سرنوشت بشر در آثاري همچون نشانهها، جنگ ستارگان، روز استقلال، جنگ دنياها، آرماگدون، كينگ¬كونگ و روز بعد از فردا از همين فضاي فكري حكايت مي¬كنند. در حالتي مشابه نياز به ظهور و بروز يك منجي براي بهبود وضعيت نامطلوب پيش آمده سبب مي¬شود تا فيلم¬هايي از قبيل ماتريكس،[۲۲] مرد عنكبوتي،[۲۳] بازگشت سوپرمن،[۲۴] مردان ناشناخته[۲۵] و شگفتانگيزان[۲۶] به تصوير درآيند. منجيان مطرح در اين آثار، همانند الگوي مسيح، افراد برجسته¬اي از مجموعه آدم¬ها هستند كه از روي دلسوزي و فداكاري تصميم ميگيرند تا قدرت و مزيت فوق¬العاده خود را در خدمت نجات خلق به¬كارگيرند و در اين¬ راه هرچند مورد بي¬مهري و حتي مخالفت قرار ميگيرند اما انگيزه قوي و متعالي آنها در راه رسيدن به هدف كارساز مي¬شود و عمليات نجات صورت ميپذيرد.
گروه ديگري از فيلم¬ها به دغدغه و معضلات رواني و روحي انسان¬هاي دربند اين زمانه مي¬پردازند و هرچند ظاهراً سعي مي¬كنند تا براي غلبه بر مشكلات و رهيدن از دام دل¬مشغولي¬هاي جان¬فرسا راه¬حل ارائه كنند اما در واقع بر شدت بحران¬ها ميافزايند و تنها آجري بر بناي متزلزل روحيات و افكار پريشان مخاطبان خود ميافزايند. گذشته از آثاري كه با چاشني ترس و خشونت قصد ايجاد معنويتهاي كاذب دارند، فيلم¬هايي همچون روياهايي كه مي¬آيند،[۲۷] ديگران[۲۸] و خانه نه -نفره[۲۹] برآنند تا ضمن ترسيم الگويي براي زندگي و مرگ كه معمولاً بر تناسخ استوار است، قدري از اضطراب مخاطبان غرق در ماده و ماشين بكاهند.
هم¬چنين صرف¬نظر از فيلم¬هايي مانند كنستانتين،[۳۰] طالع¬نحس،[۳۱] ارباب حلقهها[۳۲] و هريپاتر[۳۳] كه ظاهراً سازندگان¬شان از خدا نااميد شده و در جستجوي بتي در ميان نيروهاي شيطاني¬اند، به آخرين و مشخص¬ترين دسته از آثار سينمايي روز مسيحي ميرسيم؛ قلمرو آسمان[۳۴] در رابطه با لشگركشي صليبيان به زادگاه عيسي، رمز داوينچي[۳۵] كه روايت تازه¬تري از ازدواج مسيح دربردارد و داستان تولد[۳۶] كه در آستانه كريسمس ماجراي ميلاد مسيح را به تصوير درآورده، از اين دست بهحساب مي¬آيند اما در اين بين روايت رنج¬هاي مسيح حكايتي ديگر است!
فيلم مصائب مسيح[۳۷] كه ساخته مل گيبسون،[۳۸] چهره مطرحهاليوود است، جديدترين اثري به شمار مي¬آيد كه مستقيماً به سراغ داستان مسيح رفته و در قالب يك كليپ طولاني، روايتي هنري از اين داستان را به نمايش گزارده است. شايد اغراق نباشد اگر اين فيلم را تأثيرگزارترين اثري كه تاكنون در رابطه با مسيح ساخته شده است بناميم. چه اين¬كه جريان توزيع، استقبال، فروش و نيز بازتاب آن در سطح عمومي مؤيد اين نظر است.
گيبسون كه خود يك كاتوليك معتقد است و در شاخه مذهبي خاندان مقدس عضويت دارد، چنان به روايت مصائب مسيح پرداخته كه گويا يك عمر فعاليت هنري و سينمايي خود را مقدمه¬اي براي اين كار قرار داده¬ و تحت تأثير پدر ـ كه او نيز مسيحي متعصبي است ـ تهيه، نوشتار، كارگرداني و همه هزينههاي فيلمش را خود برعهده گرفته است؛ اين خاستگاه دروني سازنده فيلم، همان حلقه مفقوده اخلاق در فرآيند شناخت است كه حضورش در اين اثر به تنهايي بخش مهمي از تأثيرگزاري آن را تضمين كرده و آن را نسبت به نمونههاي قبلي كه از وجود چنين پايه¬اي قوي محروم بودند، متمايز ساخته است. البته هوشمندي گيبسون را نيز نبايد از نظر دور داشت؛ عاملي كه براساس زمان-سنجي و نيازسنجي صورت¬گرفته در رابطه با مخاطبان به كمك ساير عواملي كه تحليل آنها گذشت، فروشي بيش از بيست¬برابر هزينه توليد و توزيع فيلم را براي او به ارمغان آورد. ردپاي اين فراست و دقت را در ساختار محتوايي فيلم نيز ميتوان ديد؛ مصائب مسيح بنا ندارد تا همچون آثار مسيح زفيرلي، استيونس و پازوليني روايتي لفظبهلفظ از كتابمقدس به¬دست دهد. همچنين قصد ندارد تا همچون اسكورسيزي در آخرين وسوسههاي مسيح و رانهاوارد در رمز داوينچي به افسانه¬سرايي و اسطوره¬سازي بپردازد بلكه گيبسون كوشيده است تا با پرداختن به ساعات پاياني عمر مسيح، ضمن فرار از چنگ مخاصمات كلامي و دعواهاي الهياتي در باب ماهيت او، تنها و تنها مصائب مسيح را به تصوير كشد. هرچند اين رويه، به دوري از متن اصلي نيانجاميده و پاي¬بندي اثر به انجيل البته با بهره-گيري از تفاسيري كه به روايت اثر جذابيت بيشتري بخشيده¬اند، در جاي¬جاي فيلم قابل مشاهده است.
قالب و فرم اين اثر نيز، هم¬چنان كه محتوا و ساختارش، بي¬نظير مي¬نمايد. انتخاب بازيگران و گماردن آنان در بطن شخصيت¬هاي داستان كه از دشوارترين بخش¬هاي توليد فيلم¬هاي اين¬چنيني است، در مصائب مسيح به بهترين شكل صورت پذيرفته؛ از انتخاب جيمز كاويزل[۳۹] براي نقش مسيح ـ كه يكي از پنج فرزند خانواده¬اي كاتوليك است و دوران جواني¬اش را با ورزش و تعاليم مذهبي سپري كرده است ـ گرفته تا گزينش بازيگران نقش¬هاي مريم مقدس، شيطان، حاخام¬هاي يهودي، فرماندار و سربازان رومي، همگي نشان از دقت¬نظر گيبسون بر تناسب شخصيت بازيگران با نقش¬هاي آنان دارد، چه اوج اين روند را ميتوان در انتخاب بلوچي[۴۰] براي نقش¬ مريم مجدليه به نظاره ¬نشست؛ قرارگرفتن بازيگري كه در ديد تماشاگران و ذهنيت مخاطبان تناسب زيادي با زنان بدكاره دارد در نقش فاحشه¬ای كه در مقابل مجازات كاهنان يهودی توسط مسيح نجات مييابد و در ادامه در رنج دستگيري و بهصليب¬كشيدن او مي¬سوزد، اين امكان را فراهم مي¬سازد تا گناه¬كارترين انسان¬ها هم بتوانند از طريق هم¬حسي با او، روزنه¬اي به نجات بيابند. درست مانند نقش¬هاي ديگري كه كارگردان اجازه ميدهد همه مخاطبان از كوچك و بزرگ و مرد و زن،جايي براي حضور در كنار مسيح اين فيلم بيابند؛ آنجا كه كودكي در انبوه آزاردهندگان مسيح كاسه¬آبي به دست او ميدهد و يا دختركي پارچه خود را به خون دست و صورت مسيح تبرك مي¬كند و بر فراز همه اين¬ها بازي استادانه مرگنسترن[۴۱] در نقش مريم مقدس كه صبورانه، قدم¬به¬قدم همراه مسيح مي¬رود و در زير هجوم نگاههاي بي¬تفاوت مردم و خندههاي مستانه سربازان رومي، نه تنها سعي در پنهان¬ نمودن مصيبت خود دارد كه میكوشد پناهي براي ديگر داغداران پسرش باشد.
مصائب مسيح فرصتي است تا بيننده در حدود دو ساعت بتواند در سفري به گذشته، همچون يكي از ساكنان شهر اورشليم آن روزگار، لحظهبهلحظه در جريان بهصليبكشيدن مسيح قرار گيرد. انتخاب منطقه جغرافيايي شهر و ترسيم طبيعي فضاها و نماهايي از باغ جتسيمان تا خيابان غم¬ها و كوه محل تصليب و گزينش زبان آرامي و عبري در فيلم كه اثرگزاري ديالوگ¬ها و شخصيت¬ها را دوچندان ميكند، در كنار كادربندي موفق كه مانع از دلزدگي ناشي از حضور هميشگي مسيح در جريان فيلم مي¬شود و بازگشت¬هايي به كودكي او و تعاملات و گفتگو¬هايش با مادر و حواريون از جمله تمهيداتي بهشمارمي¬روند كه براي ترسيم دقيق فضاي داستان رعايت شده¬اند. علاوه بر اين بسترسازي براي توزيع و تبليغ فيلم، چه با بهراهانداختن جنجال¬هاي ديني رسانه¬اي بر سر محتواي آن و چه با ارائه همزمان فيلم حتي در كشورهاي اسلامي و عربي باعث شد تا جماعت افزون¬تري مخاطب پيام مسيح البته از زبان گيبسون باشند.
با اين همه توصيف و تعريف و برخلاف رويه رايج، گمان نمي¬رود كه مصائب مسيح حامل صادقي براي اعتقاد و ايمان مسيحي بوده باشد. اين فيلم همچون ساير آثار قبلي گرفتار يك¬جانبه¬گرايي است و همچنان كه هركدام از فيلم¬هاي اين¬چنيني بر بعدي از ابعاد ماجراي مسيح تكيه كرده و به بزرگ-نمايي آن مي¬پرداخته¬اند، به¬نظر ميرسد توجه به مصائب و رنج¬ها مانع از به تصويركشيده¬شدن همه ابعاد شخصيت مسيح شده است آنچنانكه گيبسون در يك انتخاب گزينشي از همه گفتگوها و مناظرات عيسي با مردم و به¬خصوص سران يهود چشم پوشيده و تنها لباس تسليم و دل¬سپردن به تقدير را بر تن مسيح برگزيده است؛ شخصيتي كه نه در هنگامه دستگيري و محاكمه و نه آن زمان كه صليب خودش را بر دوش مي¬كشد و نه در پايان داستان، هيچ¬گاه از خود دفاع نمي¬كند و حرفي جز اين ندارد كه رنج¬ها مستحق كسي است كه حتي براي دشمن خويش سرشار از محبت است!
از سوي ديگر گيبسون در آثار قبل و بعد خود نشان داده است كه در ساختن فضاي فوق خشن تخصص دارد. با كمي تأمل بيشتر ميتوان تأثير مصائب مسيح بر خاطب را در نتيجه استفاده ابزاري كارگردان از معنويت و خشونت دانست؛ آنجا كه لطافت موضوع فيلم از يك¬سو بسترساز برهنگي ذهن و اعتقاد و احساس مخاطب مي¬شود و از سوي ديگر اين وضعيت آماج حملات و فشارهاي روحي و عصبي قرار ميگيرد كه گيبسون با استفاده از هر آنچه در چنته داشته ـ از بهكارگيري موسيقي گرفته تا بهره¬مندي از رايانه براي نشان¬دادن زخم¬هاي پيكر مسيح ـ به مخاطب هديه مي¬كند؛ و اينچنين شاخص¬ترين اثر سينماي مسيحي به فيلمي تبديل مي¬شود كه هرچند موضوع آن ديني اما روش آن تماماً غيرديني است.
بزرگترين مسئله مسيحيت تا زمان ما همچنان که در ابتداي راه خويش، همان موضوع تکراري حقيقت ماهيت و سرگذشت عيسي مسيح است و روايت داستان و پيام حقيقي مسيح، نياز و دغدغه هميشگي مسيحيان، از گذشته تا امروز! به راستي چگونه ميتوان سردرگمي آثار هنري¬ و سينمايي مسيحي را بدون برطرف¬كردن ابهام علمي آن¬ها از بين برد؟ آنجا كه بار ديگر اهميت درنظرگرفتن مراحل سه¬گانه شناخت و رعايت ترتيب آنها مشخص مي¬شود، ضرورت رجوع به منبعي قابلاعتماد كه حقيقت مسيح را تلاوت كند، براي برون¬رفت از گمراهي موجود بيشازپيش احساس مي¬شود؛ مرجعي كه ابتدا و انتهاي زندگي و سرنوشت مسيح را نه از منظر انساني و خدايي بلكه در قالب رسالت و پيامبري بازگو كند.
پینوشتها
* اين مقاله در دومين شماره فصلنامه ادبي، هنري <عصر آدينه> به چاپ رسيده است.
۱. این اصطلاح از آنجا گرفتهشد که هندیان قدیم حیوان خاص مورد پرستش خود را توتم نامیدند و از قبیله خود و هر یک از افراد آن را نیز چنین یادکردهاند و بعدها این اسم مأخذ قرارداده شده و پرستش اشیاء و حیوانات بهطورکلی توتمپرستی نام گرفتهاست. این توتمها معمولاً حیوان و احیاناً بهصورت گیاه بودهاند که برای متحدساختن افراد قبیله با یکدیگر عامل مؤثری بهحساب میآمدند؛ همچنين همه افراد یک قبیله می¬پنداشتند که به وسیله توتم با یکدیگر ارتباط دارند یا همه از آن به وجود آمده¬اند.
۲. ر.ك: ويل دورانت، تاريخ تمدن، ج۱، فصل چهارم، معبودهاي مختلف ديني.
۳. مسيح در ابتدا يشوعا ناميده مي¬شد و بعد¬ها تحت همينتأثير به عيسي (Jesus) تغييرنام يافت كه قرابت زيادي با لفظ زئوس (Zeus) دارد؛ (Zeus => Jesus).
۴. ر.ك: ويل¬ دورانت، تاريخ تمدن، ج۲، تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، ۱۳۷۸، صص ۲۰۹ و ۲۱۱.
۵.The Robe (۱۹۵۳)
۶. Lloyd C. Douglas
۷. Luis Buñuel (۱۹۰۰-۱۹۸۳)
۸. Nazarín (۱۹۵۹)
۹. Viridiana (۱۹۶۱)
۱۰. Fratello sole, sorella luna (۱۹۷۲)
۱۱. Franco Zeffirelli
۱۲. Jesus of Nazareth (۱۹۷۷)
۱۳. The Greatest Story Ever Told (۱۹۶۵)
۱۴. Vangelo secondo Matteo (۱۹۶۴)
۱۵. Jesus (۱۹۷۹)
۱۶. The Last Temptation of Christ (۱۹۸۸)
۱۷. Nikos Kazantzakis
۱۸. Martin Scorsese
۱۹. Se۷en (۱۹۸۸)
۲۰. Stigmata
۲۱. www.IMDB.com
۲۲. The Matrix Revolutions
۲۳. SpiderMan
۲۴. Superman Returns
۲۵. X-Men
۲۶. The Incredibles
۲۷. What Dreams May Come
۲۸. The Others
۲۹. House of ۹
۳۰. Constantine
۳۱. The Omen
۳۲. The Lord of the Rings
۳۳. Harry Potter series
۳۴. Kingdom of Heaven
۳۵. The Da Vinci Code
۳۶. The Nativity Story
۳۷. The Passion of the Christ
۳۸. Mel Gibson
۳۹. James Caviezel
۴۰. Monica Bellucci
۴۱. Maia Morgenstern
الحمد لله الّذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیـــــــرالمومنین و الآئمّة المعصومین علیهم السّلام