چکیده
صهيونيزم مسيحي ترکيبي از دو واژه متفاوت است که به نظر مي‌رسد به طور اتفاقي در کنار هم قرار گرفته‌اند اما از آنجا که هر دو آنها ريشه در سنت يهودي دارند مي‌توان با مراجعه به پيشينه تاريخي يهوديت و بازخواني مجدد آن به تحليل هر يک از آنها و پيوند ميان اين دو پرداخت. صهيونيزم، اشاره به آرماني دارد که يهوديت از نخستين روزهاي پيدايش و زندگي خود با آن گره خورده تا آنجا که مي‌توان تاريخ يهود را با توجه به اين آرمان توضيح داد و تحليل نمود. در سويي ديگر مسيحيت در معناي واقعي خود حاکي از اعتقادي يهودي بوده و هست که بر محور حاکميت فرمانروايي نجات‌بخش براي قوم اسرائيل شکل گرفته و بعدها با ظهور و بعثت عيسي مسيح قالبي مشخص به خود گرفت و به صورت ديني مجزا راه خود را از يهوديت جدا کرد.
تا آنجا که به آثار، نوشته‌ها و واقعيات زمانه ما مربوط مي‌شود، صهيونيزم مسيحي جرياني مذهبي‌ ـ سياسي است که ظاهراً در بدو قرن بيستم ميلادي آغاز شده است و با بهره‌گيري از الهياتي تاريخي و برداشتي تقديرگرايانه از کتاب‌مقدس از يک‌سو و به ياري نفوذ و سلطه اقتصادي و سياسي خود بر کانون‌هاي قدرت از سوي ديگر سعي در آماده‌سازي جهان براي وقوع پديده‌اي آخرالزماني و کيهاني دارد. آنچه در اين بين مهم به نظر مي‌رسد تحليل اين جريان با توجه به پيشينه اعتقادي و نگاه موعودباورانه و فرجام‌شناسانه آن ـ البته از منظر حقيقي و اسلامي ـ است که گويي در ميان انبوه نوشته‌ها و گفته‌ها جاي آن خالي است. گذشته از آن که تحليل اين جريان از منظري اسلامي و ارائه روايتي مطابق با آموزه‌هاي وحياني از آن، مي‌تواند بار بزرگي از سنگيني و دشواري شناخت و فهم روابط و مناسبات دنياي امروز بردارد و زمينه‌اي براي درک همه‌جانبه اين جريان به خصوص از منظر اعتقادي فراهم آورد.
اين مقاله، فصل دوم از بخش دوم کتاب {هویت، موعودیت و جهانی‌شدن} است.

واژگان کليدي
تاريخ، حق و باطل، يهوديت، مسيحيت، مهدويت، مارکسيزم، ليبراليزم، صهيونيزم مسيحی


۱. توصيف زندگي انسان
زندگي و حيات در منظري وسيع، سايه خود را بر فردفرد انسان‌ها، جامعه و تاريخ انساني و نيز کل طبيعت و هستي گسترانده است. در نگاه اسلامي جهان، جامعه و انسان نقطه آغازي دارند و با عبور از مراحل مختلف و تجربه تحولات و تغييرات در نهايت به پايان خود مي‌رسند و اينچنين مي‌ميرند و حيات مي‌يابند. زندگي انسان از تولد آغاز مي‌شود و در مرگ خاتمه مي‌يابد، جامعه انساني در ابتداي تاريخ شکل مي‌گيرد و در پايان آن به سرانجام خود مي‌رسد و هستي نيز خلقت مي‌يابد و در نهايت به قيامت منتهي مي‌شود. اين شوون مختلف حيات در هستي، جامعه و انسان حاکي از حضور اراده الهي و حاکميت او بر زندگي است، به‌گونه‌اي که راه فراري از آن وجود ندارد و همه موجودات مقهور و محکوم اراده الهي در خلق و تدبير حيات، به سوي هدف مشخصي در حرکت و تکاپو هستند. آنچنان‌ که نمي‌توان در ابتداي زندگي از محدوده خالقيت خداوند خارج شد، در پايان زندگي هم نمي‌توان از لقاي پروردگار سر باز زد و از حکومت و حاکميت او فرار کرد و او را عاجز و ناتوان گرداند.[۱] اين‌گونه ابتدا و انتهاي زندگي به خداوند مي‌رسد و راه زندگي انسان و جهان از خدا آغاز مي‌شود و به خدا ختم مي‌گردد؛ آغاز راه جز رب‌العالمين و پايان آن جز مالک‌يوم‌الدين نيست و زندگي مسيري است ميان اين شروع و اين پايان. سرباززدن و خروج از اين تقدير و تکوين محال است چرا که بريدن از خداي نامحدود و پيوستن به غير از او به معناي بيرون رفتن از هستي نامحدود است که استحاله آن بديهي است. [۲] بنابراين همه موجودات مطابق با اراده الهي در مسير ميان مبداء و معاد قرارگرفته‌اند و به سمت هدف آفرينش پيش مي‌روند،[۳] هرچند در ظاهر و از نظر تشريعي اين حاکميت را نپسندند و به مخالفت و نفي آن برخيزند که البته اين مخالفت تنها درباره انسان امکان دارد چرا که در ميان همه موجودات، تنها او مختار است. از آنجا که غير از انسان، همه موجودات تن به اراده الهي سپرده‌اند و در مسير زندگي به سوي هدف آفرينش در حرکتند[۴] مي‌توان ادعا کرد که آدمي تنها موجودي است که عليرغم محکوميت در طرح کلي خلقت فرصت انتخاب و اختيار يافته و به عبارتي زندگي او محصول دو اراده الهي و انساني است.

۱-۱. آغاز و ايده‌آل زندگي
اينکه زندگي انسان، جامعه و هستي از خداوند آغاز مي‌شود و به تعبير صحيح‌تر توسط او خلق مي‌شود، بيانگر حالت ايده‌آل زندگي و شکل آرماني آن است. آنچه خداوند خلق مي‌کند و قرار مي‌دهد بهترين شکل و حالتي است که براي زندگي انسان در فرد و اجتماع و همچنين طبيعت و هستي متصور است. اين حالت اوليه زندگي نه تنها بکر و دست‌نخورده است که ايده‌آل و آرماني است و به عبارتي حاکي از چگونگي زندگي و شکل مطلوب آن است و در نگاهي کلي اين شروع، همان وضع ايده‌آل زندگي است و تمام تلاش آدمي مي‌بايست به سمت حفظ اين وضعيت و مراقبت از هبوط و عدول از آن معطوف گردد؛ وضعيتي که تبديل و دگرگوني در آن راه ندارد و از آنجا که محصول خالقيت خداست داراي وحدت و ثبات است.[۵] کامل‌ترين جنبه اين وضعيت درباره هستي و طبيعت است چرا که با توجه به عدم اختيار موجودات (به جز انسان)، نحوه خلقت اوليه همان شکل ايده‌آل و آرماني است که هدف زندگي در آن حالت محقق مي‌شود. چنين حالتي براي فرد انسان، همان فطرت است که هر مولودي براساس آن تولد مي‌يابد و مقصود از آن، اين است که انسان به واسطه انسان‌بودنش دريابد که او مخلوق خداست و از اين طريق امکان درک اراده الهي و زيستن مطابق با آن در زندگي‌اش ميسر گردد.[۶] تاريخ زندگي جمعي انسان نيز در نخستين منزل خود شاهد چنين وضع ايده‌آلي بوده است و حضور نياکان بشر در بهشت دنيايي ناظر بر همين حالت آرماني است که جامعه انساني نيز از آن مستثني نمي‌باشد. تا آنجا که به اراده الهي مربوط مي‌شود، هدف زندگي انسان در صورتي محقق مي‌شود که زندگي انسان و جامعه براساس همين وضع آرماني شکل بگيرد و ادامه يابد و به هر ميزان که انسان از اين حالت فاصله بگيرد، امکان حرکت به سوي هدف زندگي کاهش مي‌يابد. در اين ميان انتخاب و اختيار انسان است که سبب مي‌شود تا آدمي در مسير اين حالت اوليه و ايده‌آل حرکت کند و يا از آن سرباز زند و راه نابودي درپيش گيرد.[۷]
اين مدل ايده‌آل زندگي هم وجود دارد و هم دست‌يافتني است و البته از آن جهت که معنوي است، نزديک است و در هر برهه از تاريخ مي‌توان به آن نزديک شد.[۸] اين آدمي است که بايد پس از درک آن، راه بيفتد و مطابق با آن زندگي کند.

۱-۲. پايان و هدف زندگی
تقدير اين‌چنين رفته است که سيطره و شکوه کامل حق در نهايت زندگي انسان و مراتب هستي آشکار شود و گويي بي اين تقدير که ناظر به هدف آفرينش است هر خلقتي عبث و بيهوده مي‌ماند؛ انسان در پايان زندگي خود مرگ را مي‌چشد و آنجاست که با حقيقت و حقانيت زندگي روبرو مي‌شود و آن را مي‌يابد و بسته به اعمال و افکاري که زندگي چندين ساله‌اش را شکل داده‌اند به‌ استقبال آن مي‌رود و اينچنين همه انسان‌ها در نهايت به خدا مي‌رسند و او را ملاقات مي‌کنند اما نحوه اين ملاقات متفاوت است. چه برخي به ديدار ارحم‌الراحمين مي‌روند و برخي ديگر به ديدار اشدالمعاقبين.[۹] در گستره‌اي وسيع‌تر، تاريخ انساني پس از ماجراي بهشت آدم و حوا که نقطه آغاز زندگي جمعي انسان در تاريخ بوده است، در آخرين مرحله خود ظهور حق و مظهر آن را تجربه مي‌کند و روزگار حاکميت عبوديت بر جامعه انساني محقق مي‌شود که البته مقدمه و مراتبي از قيامت کبري است.[۱۰] در کل هستي نيز، جهان به پايان مي‌رسد و به قيامت و روز ديگر مي‌پيوندد و اينچنين پايان زندگي انسان، جامعه و هستي به مرگ، ظهور و قيامت مي‌رسد و در هر يک از آنها حق به کامل‌ترين شکل خود تجلي مي‌يابد. اين هر سه موعودند و وعده‌داده شده و حتمي و قطعي و گريزناپذير. در اين مواقف است که عظمت حق آشکار مي‌شود، زندگي به هدف خود مي‌رسد و فرصت و مسير به پايان مي‌رسد تا هنگامه داوري آغاز شود و ميزان آماده گردد تا مسير طي شده برطبق آن سنجيده شود.
انسان، جامعه و جهان در مرگ، ظهور و قيامت به کمال مي‌رسند و به ملاقات حق مي‌روند اما لزوماً در هر يک از اين پايان‌ها حقيقت جلوه خوشي ندارد. همه انسان‌ها مرگ را تجربه مي‌کنند، همه جوامع و کليت تاريخ، ظهور را درک مي‌کنند و همه موجودات و جهانيان قيامت را ديدار مي‌کنند اما مهم آن است که اين ديدار براي برخي شيرين و براي ديگران تلخ است.
انسان مؤمن ايده‌آل خود را در مرگ مي‌يابد و انسان منتظر در هنگامه ظهور و اين هر دو به طور کلي و در کامل‌ترين وجه به قيامت مي‌رسند که وعده حق الهي است. حقيقت موعود اقتضا مي‌کند تکليف و مسئوليتي در ميان بيايد تا آدمي مطابق آن زندگي کند و سپس بر طبق همان ارزيابي گردد. اين همان هدف زندگي انسان، خداي نامتناهي، است که مبناي برنامه‌ريزي و معيار ارزيابي زندگي اوست. بر اين اساس آنها که مي‌خواهند مطابق با اراده الهي و هدف هستي زندگي کنند و مسير ميان تولد تا مرگ را درست طي کنند، با درک قانون‌مندي خلقت و روابط، حدود و حقوق هستي و نيز محدوديت آن، به غيب و الله روي مي‌آورند و عهد و پيمان الهي را پذيرا مي‌شوند و به دين مي‌رسند. دين و آموزه‌هاي آن، همان راه درست زندگي است[۱۱] که از جانب خالق و حاکم زندگي به انسان عرضه شده تا او بتواند بر طبق آن حرکت کند و اراده‌اش را با اراده الهي وفق دهد و در زندگي به موفقيت و سعادت دست يابد؛ چنين انساني در دنيا سرگردان نيست و به مظاهر آن قانع نمي‌شود و چشم از هدف برنمي‌دارد و در آرمان‌شهر رفاه و عدالت چشم بر توحيد نمي‌بندد چرا که همه چيز را تنها براي خدا و براي رسيدن به او مي‌داند. اين اعتقاد به غيب و حقيقت و تحمل سختي‌ها براي رسيدن به آن، مبناي ابتلا و آزمايش است و صبر بر سختي‌ها و وفاي به عهدها را ضروري مي‌سازد. دستيابي به حقيقت تنها از مسير تکليف و وظيفه ميسر است و آنکه طالب حقيقت است بايد از راه آن وارد شود که همان صبر و تعهد ـ چه در فرد، چه در تاريخ و چه در کل هستي ـ است تا زندگي به معاد برسد و حقيقت ظرف ظهور بيابد.[۱۲] با اين نگاه، ايمان به غيب در هر سه موقف مرگ، ظهور و قيامت به هم مي‌پيوندند تا شاخصه اصلي انسان مسلمان، مؤمن و منتظر، گرايش، عشق و حرکت به سمت خداوند و هدف هستي گردد و همه شؤون زندگي بر محور آن شکل گيرد.

۱-۳. رابطه‌هاي زندگي انسان
انسان روابطي دارد؛ با خود، با ديگران، با طبيعت و با خدا. از اين ميان آنچه اصالت دارد و به عنوان اساس و بنيان روابط انسان مطرح است، رابطه انسان با خداست. چه همين رابطه است که در نگاه اسلامي هويت انسان را شکل مي‌دهد و آن را از گرفتارآمدن در دام نژاد، زمان، مليت و ثروت در امان مي‌دارد. به عبارت ديگر براساس مدل ايده‌آل زندگي، رابطه انسان با خودش، با هم‌نوعانش و با طبيعت مي‌بايست از مسير اراده‌ الهي بگذرد. ناديده‌گرفتن خداوند و هدف زندگي سبب مي‌شود تا حدود و حقوق مطرح در رابطه با خود، ديگران و طبيعت فروريزند و آدمي در مرداب فردگرايي و روان‌پريشي، ظلم و بي‌عدالتي و همچنين بحران زيست‌محيطي گرفتار شود. اينچنين است که اعتقاد به خداوند و ايمان به او، نه تنها ترسيمي معنوي و زنده از عرصه‌هاي حيات بشر به دست مي‌دهد که پشتوانه‌اي قويم براي مرزبندي‌ها و حقوقي که در رابطه با خود، سايرين و جهان طبيعت مطرح است فراهم مي‌آورد و اساساً همين حضور الهي است که از يک سو با گشودن عوالم غيب و معنويت بر روي انسان، به زندگي معنا مي‌بخشد و از سوي ديگر با به‌وجودآوردن حقوق از دل حدود، ادامه زندگي را ميسر مي‌سازد.
راه درست زندگي که روابط انسان را در شکل ايده‌آل درنظر مي‌گيرد و مسير زندگي او را از مبداء حيات تا هدف نهايي ترسيم مي‌کند، همان صراط مستقيمي است که از رب‌العالمين آغاز مي‌شود و به مالک‌يوم‌الدين ختم مي‌شود. چنين راهي گمشده و مطلوب انسان است و کسي که آن را شناخت، نزديک‌ترين و بهترين راه را يافته و به نعمت رسيده است.[۱۳] آنها که راه يافته‌اند، نعمت يافته‌اند و اين نعمت مطابعت از خدا و حجت اوست.[۱۴]
به‌طور کلي انسان در زندگي محتاج دو چيز است: هدف و وسيله. مقصد و راه. علم و ادب. نقشه و راهنما. اينکه کجا و چگونه برود و به بيان کامل چرا و چگونه زندگي کند. آنچنان که دست‌يابي به هدف بدون درنظرگرفتن وسيله به تخيل صرف و ذهن‌گرايي و يأس و نااميدي مي‌رسد، توجه به وسيله بدون التفات به هدف نيز انسان را به ابزارگرايي و بي‌معنايي مي‌کشاند. از اين‌رو موفقيت در زندگي مستلزم اين است که انسان در گام نخست راه چگونه زيستن را بيابد و در مرحله بعد، در آن مسير به راه بيفتد و حرکت کند. برطبق همين تقسيم، هدايت الهي نيز به دوگونه است؛ نخست نشان‌دادن راه دستيابي به هدف زندگي که ارائه طريق است و ديگر رساندن راهيان به هدف که از آن به ايصال به مطلوب تعبير مي‌شود. برطبق آموزه‌هاي اسلامي، وحي و کلام خدا نقش راه‌يابي و ارائه طريق دارد و حجت‌هاي خداوند وسيله هدايت و به مقصد رسيدن هستند. بر اين اساس از يک سو رابطه انسان با خدا، محور و اساس روابط او در زندگي قرار مي‌گيرد و از سويي ديگر اين رابطه به حضور حجت خدا مشروط مي‌گردد.[۱۵] حجت خدا نه تنها به عنوان يک واسطه در ارتباط ميان انسان و خدا مطرح است که نقشي محوري و اساسي در رابطه انسان با خود، ديگران و طبيعت دارد. حجت خدا در رابطه انسان با خود به عنوان انسان کامل و کمال انسان طرح مي‌شود و اينچنين آدمي هدف و الگويي براي برخورد و رفتار با خود مي‌يابد.[۱۶] همچنين در جامعه انساني که اراده‌هاي انساني حضور دارند و محل تزاحم و درگيري آنان است، اين حجت خداست که نقش اتحاد، آموزش، قضاوت و رهبري آنها را برعهده دارد.[۱۷] در مقياس کلي نيز، حجت خدا به واسطه برآوردن هدف خلقت در هر لحظه از زمان، بهانه وجود و استمرار هستي و طبيعت است [۱۸] که با درنظرگرفتن ابعاد گوناگون روابط انسان، وابستگي زندگي انسان، جامعه و جهان به حجت الهي بيش از پيش روشن مي‌گردد. حضوري که از ابتداي خلقت و تاريخ انساني وجود داشته و همراه با انسان و جهان ادامه مي‌يابد و تا آخرين لحظه حيات استمرار دارد.[۱۹] با اين نگاه، حجت الهي همان صراط مستقيمي است که زندگي فرد، جامعه و جهان بر محور او و از طريق او به هدف خود مي‌رسند.[۲۰] اين صراط مستقيم در دنيا به صورت دين و اولياي آن يعني پيامبران و امامان معصوم ظهور مي‌کند و در زندگي پس از مرگ و عالم آخرت به صورت پلي بر روي جهنم.[۲۱]

۲. جهت‌گيري انسان در برابر اراده الهي
مدل ايده‌آل زندگي و راه درست‌زيستن که همان استمرار و ثبات فطرت و خلقت است، يگانه است و در ميان همه راه‌هايي که به حقيقت مي‌رسند، تنها يک راه مستقيم و ديگر راه‌ها انحرافي و اشتباه هستند و رهروان خود را به گمراهي و ضلالت مي‌رسانند.[۲۲] البته اينطور نيست که در هستي بيش از يک راه باشد، چه تنها يک راه انسان را به حقيقت زندگي مي‌رساند که هدايت‌شدگان و نعمت‌يافتگان اين راه را به طور مستقيم طي مي‌کنند و به دين و حجت اضطرار و التزام مي‌يابند حال‌آنکه ديگران سعي دارند تا همين راه را کج بپيمايند.[۲۳]
به طور کلي انسان در زندگي و راهيابي به ايده‌آل آن، يا موفق مي‌شود و يا اشتباه مي‌کند و اين بسته به اختيار و انتخاب خود اوست. آنها که توفيق مي‌يابند يا از ابتدا دين خدا را مي‌يابند و به حجت او دل مي‌سپارند و به راه مي‌افتند و يا تجربه بن‌بست‌ها و رکودها زمينه‌ساز بازگشت آنها مي‌شود و به‌اصطلاح، اضطرار چاره‌ساز مي‌شود و توبه معنا مي‌يابد. اما کساني که اشتباه مي‌کنند خود دو دسته‌اند؛ آنها که راه درست را مي‌دانند و آنها که گمراه شده‌اند. گروه نخست اگر چه حقيقت را شناخته‌ است اما بناي گام‌نهادن در آن را ندارد و لاجرم از پيمودن آن سرباز مي‌زند و در پي راهي است که خود مي‌خواهد و خود مي‌پسندد حال آنکه انحراف راه مستقلي نيست و صحبت تنها بر سر رفتن و نرفتن در مسير ايده‌آل است و کسي که از ايده‌آل زندگي چشم بپوشد جز گمراهي و نابودي سهمي نخواهدبرد.[۲۴] گمراهان نيز اگر چه عناد نداشته باشند، چون از صراط مستقيم دور مانده‌اند به ناچار به رنج و ضرر مي‌افتند. اينچنين است که داستان زندگي آدمي بر اين سه روايت بنا مي‌شود و انسان[۲۵] يا راه سعادت و نعمت را مي‌يابد و در آن حرکت مي‌کند، يا در برابر صراط مستقيم عناد مي‌ورزد و توقف مي‌کند و يا راه را نمي‌يابد و در هزارتوي زندگي گم مي‌شود.[۲۶]
براساس اين مدل کلي مي‌توان انسان‌ها و جوامع را شناسايي کرد و بسته به جهت‌گيري‌شان در برابر نظام هستي در طول تاريخ، آنها را از ديگران متمايز ساخت. براي اين کار نمي‌توان از روش آماري بهره جست چرا که هم محال است و هم نامطلوب. بلکه مي‌بايست خصوصيات اين سه گروه را در افکار، اعتقادات و عملکرد انسان‌ها جستجو کرد تا به نتيجه رسيد. سيري در ميان انديشه‌ها و اعمال ملل و نحل در طول تاريخ ما را به اين نتيجه رهنمون مي‌سازد که مسلمانان و به‌خصوص شيعيان ـ به دليل پايبندي و حفظ اعتقاد به حجت خدا ـ مصداق نعمت‌يافتگان‌اند، يهوديان و فرزندان بني‌اسرائيل به واسطه نپذيرفتن وحي و نافرماني از حجج الهي همان مغضوبين و اهل عناد هستند و مسيحيان بدان جهت که از شناخت درست حقيقت دين و حجت‌خدا بازماندند در زمره گم‌شدگان قرار مي‌گيرند.[۲۷]
اين‌گونه آنها که در برابر دين خدا تسليم هستند و بر ياري حجت او گردآمده‌اند، واقعيت و حقيقت را مي‌فهمند، در دنيا محصور نمي‌مانند و همچون محل‌گذر با زندگي دنيايي برخورد مي‌کنند تا به مقصد برسند و در راه نمانند؛ آنها هم راه يافته‌اند و هم در آن مي‌روند. ظاهربينان و پيمان‌شکنان، در زندگي دنيا مي‌مانند و سعي مي‌کنند آن را به جاي مقصد نهايي زندگي بيارايند و اگر چه مي‌دانند که راه چيست، اما عناد مي‌ورزند و مي‌خواهند راه خود را بروند که اين بي‌ادبي، درنهايت آنها را به کفر مي‌رساند. گم‌شدگان نيز در درک صحيح هستي و زندگي ناکام مي‌مانند و در دام تعارض ميان ماده و معنا و دنيا و آخرت گرفتار مي‌شوند تا با کناره‌گيري از زندگي محکوم به تحمل رنج شوند.

۲-۱. انحصار هدايت در اهل حق
راز اينکه راه نعمت‌يافتگان، مغضوبين و گمراهان از يکديگر جداست، اين است که آدمي به هر ميزان که از فطرت خود که همان خداپرستي[۲۸] و حالت ايده‌آل و کمال انسان است فاصله گيرد، از معنا و هدف زندگي دور مي‌ماند. تمام مطلب اين است که آدمي بفهمد و بپذيرد که مخلوق و مصنوع خداست و بايد محکوم او شود و از او بياموزد تا جايگاه خود را در هستي بيابد و به از خودبيگانگي دچار نشود. آنچه باعث مي‌شود اين جريان شکل نگيرد و انسان راه خود را نيابد و به مقصود نرسد، کبر و غروري است که برخاسته از توهم و ناديده‌گرفتن واقعيات و چشم‌پوشي بر آنهاست. آنچه واقعيت دارد، محکوميت انسان و حاکميت خداست و آنچه حقيقت دارد، خضوع آدمي و تکبر الهي است. برهم‌زدن اين رابطه و سرباززدن از آن، چه از بي‌اهميتي ناشي شود و چه به خاطر عناد باشد، زندگي را به جهنمي تبديل مي‌کند که هر روز آن برخورد و بن‌بست است و در نتيجه ضالين و مغضوبين هر دو مجرم و گمراهند اگر چه با يکديگر نزاع دارند و هر يک ديگري را مقصر مي‌داند.[۲۹] عناد يهود گرچه زمينه‌ساز انحراف نصاري است اما بهانه‌اي نيست تا با تمسک به آن بتوان از دام ضلالت و گمراهي خارج شد و آنها که راه نيافته‌اند تنها در صورتي پذيرفته مي‌شوند که در استضعاف مانده باشند و قاصر باشند وگرنه هر آن که بر فطرت انساني و حاکميت الهي چشم بپوشد گمراه است و مورد غضب خدا.[۳۰]

۲-۲. اهل حق و اهل باطل
با اين اوصاف مي‌توان انسان‌ها را به دو گروه حق و باطل تقسيم کرد؛ آنها که بر مسير درست راه مي‌پيمايند و آنها که راه غلط در پيش گرفته‌اند. اهل حق، جهان و زندگي را کامل مي‌بينند و در نگاه آنها انسان، هستي و مخلوقات، آفريدگار، مدبر و رب، دين، راهنما و منجي همه و همه وجود دارند و تنها انسان است که مي‌بايست جاي خود را در اين عرصه بيابد و با نظام هستي هماهنگ شود. پس آنچه مهم است شناخت خود، نقش خود و سپس هدف خود است تا بتوان حرکت کرد و در جايگاه خود زندگي کرد. حال آنکه اهل باطل با نفي همه اينها و ناديده‌گرفتن نظام موجود، از آنجا که نمي‌توانند جايگاه خود را در اين گستره بيابند، يا به کمتر از خود رضايت مي‌دهند و بر جاي حيوان و آهن مي‌نشينند و يا از حد خود فراتر رفته و خود درصدد خلق و تدبير انسان و جهان و راهنمايي و نجات برمي‌آيند که تنها همين امر براي جهل و خطاي آنها کافي‌است.[۳۱] با عنايت به داستان اسلام، يهود و نصاري، آدمي يا مي‌خواهد بر جايگاه خدايي تکيه زند که محال است و يا از طبيعت تقليد کند که نقش و قدر خود را گم مي‌کند و به پوچي مي‌رسد و يا حجت خدا را الگو بگيرد که از قضا مدل صحيح همين است.[۳۲]
اگر از گمراهان و بازي‌خوردگان بگذريم، شناخت اهل حق و باطل وارد مرحله جديدي مي‌شود و شکلي ديگر به خود مي‌گيرد. در اين گام يهوديان و شيعيان را در دو سوي جبهه حق و باطل مي‌بينيم که هرچند در مقابل يکديگر قرار مي‌گيرند اما به ظاهر بسيار به هم شبيه هستند. برخلاف اکثريت انسان‌ها که گم‌شده‌اند و دچار تناقض هستند، اين دو اقليت به هيچ وجه در ميان هدف و وسيله و ماده و معنا سرگردان نيستند و همه چيز را براي رسيدن به هدف، هماهنگ مي‌دانند و از اين رو اساساً سکولار ـ به معناي واقعي کلمه ـ نيستند و هيچ چيز را جز از زاويه هدف نمي‌نگرند. براي اين دو گروه، دين يک ماجراي معمولي مربوط به ايام مقدس نيست بلکه دين در نظر آنها بر تمامي ارکان زندگي سايه گسترانده و حتي به ريزترين جزييات هم وارد گشته و تمامي فعاليت‌ها و روابط آنها را تحت تاثير قرار داده و تنظيم مي‌کند. با اين وجود، اين اشتباه است که بدون درنظرگرفتن عوالم و مقاصد، دو چيز را با يکديگر مقايسه کنيم و حکم به مشابهت آنها دهيم. ويژگي‌هايي همچون تمام و کمال‌انگاري دين و مذهب، نگاه و عمل تشکيلاتي و سازماني، اتکا بر آموزش و تربيت، جهان‌نگري و جهان‌شمولي که همگي حکم وسيله را دارند، از جمله مهم‌ترين شباهت‌هاي اعتقادي و رفتاري يهود و شيعه است اما آنچه اين دو را از يکديگر متمايز مي‌سازد، تفاوت در اهداف و غايات است؛ يکي به ظاهر حيات و زندگي دنيايي نظر دارد و ديگري به باطن آن و روز ديگر دل بسته است. يکي به شهادت و ديگري به غيب نظر دارد. يکي اهل بصر است و مي‌خواهد همه چيز را به چشم ظاهر برگرداند اما ديگري اهل بصيرت است و در جستجوي معنا روان است. در اين ميان، مرگ از آنجا که همه روياها و آرزوي‌هاي دنياي را از بين مي‌برد و آدمي را به سراي ديگر مي‌کشاند، نقطه کليدي تعارض اهل حق و باطل است که حق آن را مي‌پذيرد و مي‌خواهد[۳۳] و باطل در پي راهي براي فرار از آن است.[۳۴] جالب آنکه همين مرگ، مي‌تواند خود معياري براي صدق و کذب ادعا باشد.[۳۵]
اين شباهت حق و باطل، از آنجا ناشي مي‌شود که اساساً باطل تصويري از حق است و تنها نقش شيطان، بدل‌سازي و تصويرسازي است.[۳۶] اين امر به بهترين وجه صورت مي‌پذيرد و عجيب نيست که ميان راه و بي‌راه شباهتي بي‌نظير برقرار باشد و گوساله سامري نيز معبود انسان شود. با اين وجود، باطل چون محدود است و در طرح حق گرفتار شده و نمي‌تواند جز آنچه حق درنظرگرفته ايجادکند، هميشه مقهور است[۳۷] و چون به بدل‌سازي و تصويرسازي از واقعيت و حقيقت مي‌پردازد، در خط دوم جاي دارد. از اين رو مي‌کوشد تا با تقليل و تخفيف اهداف و گسستن حدود و پيمان‌ها مانع رفتن و رسيدن شود. با اين نگاه راه باطل، محدودسازي و تقليل‌دهي است، چه در هدف و غايت زندگي و چه در حدود، حقوق و پيمان‌ها و ميثاق‌هايي که زندگي بر آنها استوار مي‌گردد؛ از روابط توليدي سخن مي‌گويد در حالي که بايد از توليدکننده و ساخت و بافت انسان شروع کند. از طبيعت و هستي مي‌پرسد اما نه به چرايي که به چگونگي و از حق انسان مي‌گويد حال آنکه تکليف و مسئوليت او در برابر هستي‌بخش مقدم است. باطل، دنيا را به جاي آخرت، متافيزيک را به جاي دين و در نهايت، بت، گوساله و انسان را به جاي خدا مي‌خواهد و به آن دعوت مي‌کند.

۲-۳. از زمين تا آسمان
جريان باطل چه در تعيين اهداف و چه در استخدام وسايل، نگاه و کارکردي تقليلي و مجازي دارد. بر اين اساس مي‌توان شاخصه‌هاي اصلي آن را دو چيز دانست؛ نخست، نگاه مادي و غيرمعنايي به زندگي و شؤون گوناگون آن و ديگر ناديده‌گرفتن و برهم‌زدن حدود و مرزها. در اولي ظاهر و ماده اصالت مي‌يابد و زندگي معناي خود را از دست مي‌دهد و در دومي با تبديل واقعيات به مجاز، مرزهاي معرفتي و حقوقي رنگ مي‌بازند و امکان شناخت و عمل از بين مي‌رود. روي ديگر اين سکه، نفي غيب و پيمان‌شکني است؛ نفي غيب و معاد، نفي آرمان و هدف است و مربوط به حوزه نظر، حال‌آنکه پيمان‌شکني و عهدشکني مانع رسيدن به هدف و مربوط به حوزه عمل. نفي غيب به دنياگرايي و اصالت‌بخشي به دنيا مي‌رسد و آدمي را از مرگ و زندگي پس از آن غافل مي‌سازد تا آرمان گم شود و آدمي به تنوع مشغول شود و تمام فکر و عشق‌اش به دنيا محدود گردد که اين خود آغاز انحراف و نيستي است.[۳۸] حال‌آنکه حق، دنيا را نفي نمي‌کند بلکه محدوديت آن را گوشزد مي‌کند و نسبت به غفلت از آخرت هشدار مي‌دهد.[۳۹] آنچه مذموم است زندگي دنيايي و راضي‌شدن به آن است[۴۰] و نه خود دنيا، که خوبي و بدي در رابطه‌ها پديد مي‌آيد نه در ذوات مخلوقات.
باطل با تزيين و زيبا جلوه‌دادن نعمت‌ها و زيورهاي دنيا انسان را به دام تمنيات و آرزوهاي دور و دراز گرفتار مي‌سازد و حقيقت زندگي را به اين سطح تقليل مي‌دهد[۴۱] در حالي که زينت‌هاي ظاهري مايه آرايش زمين است و ابزار آزمايش انسان نه مايه آراستگي او [۴۲] و آنچه زينت انسان است ايمان اوست.[۴۳] بنابراين گرويدگان به زينت زمين تحت ولايت شيطان هستند و گرويدگان به ارزش‌هاي معنوي تحت ولايت رحمان. آنچه مدنظر اهل باطل است طبيعت و تغيير و انقلاب آن است[۴۴] و آنچه اهل حق به احياي آن مي‌پردازند، عقول انساني است که پذيراي دين و ايمان است.[۴۵]
ميان اين ظاهربيني و ماده‌گرايي با مرزشکني و بي‌قانوني ارتباط نزديک و مستقيمي برقرار است. آنچه باعث مي‌شود حدود و مرزها باقي بمانند و پاس داشته شوند، حضور و معنايي است که در پس آنها در جريان است و با نفي آن ديگر دليلي براي برقرارماندن حدود و حقوق باقي نمي‌ماند. آموزه‌هاي ديني در اولين گام با تکيه بر غيب و ايمان به آن، به کشف و تبيين معنا و هدف زندگي مي‌پردازند و سپس با نشان‌دادن محدوديت‌ها و حقوقي که اين حدود به وجود مي‌آورند، سعي در رساندن انسان از واقعيت زندگي به حقيقت آن دارند.[۴۶] چه در اين تقابل ميان حق و باطل، اساسي‌ترين راهبرد اهل حق و قبله‌داران آن پس از دعوت به غيب و معنا، روشن‌ساختن حدود و تفاوت‌هاست تا مواضع تحريف آشکار گردد و راه از بي‌راه شناسانده شود.
با اين اوصاف رد پاي اين دو شاخصه اصلي باطل را مي‌توان در حوزه‌هاي مختلف حيات انساني مشاهده کرد که البته ميراث يهودي و غربي از ابتدا تاکنون دربردارنده مجموعه‌اي کامل از اين ردپاهاست. نگاه مادي به معرفت‌شناسي، تفکر، انسان، جامعه، تاريخ، زمان، خانواده، هويت و حتي دين و مذهب و به طور کلي نقش انسان باعث شده است تا مفاهيمي چون حس‌گرايي و پوزيتيويسم، فلسفه، داروينيسم، سوسياليسم و مارکسيزم، پيشرفت،[۴۷] فردگرايي و زندگي اشتراکي، نژادپرستي و ناسيوناليسم و نيز اومانيسم و دين انسان‌گرا [۴۸] پا به عرصه وجود گذارند تا نمايان‌گر تلاش آدمي براي احاطه بر تمام هستي و حيات و غصب مقام الوهيت باشند.
اينچنين نگاه‌هاي مادي و محدود به انسان، جامعه و هستي زمينه‌ساز رخت‌بربستن حدود و مرزهاي واقعي زندگي و بروز پديده‌هايي‌است که در رأس آنها ليبراليزم و اباحه‌گري وجود دارد. ناديده‌گرفتن مرزها چه در حوزه حقيقت و چه در حوزه عدالت، ارمغاني است که جريان باطل در واپسين دوران حيات خود عرضه نموده است.[۴۹]

۳. تاریخ
تاريخ عبارت است از زندگي انسان در بستر زمان اما آنچه تا به اکنون در جريان تاريخ‌نگاري مرسوم بوده است نه همه تاريخ که تنها بخش کوچکي از آن به شمار مي‌رود. تاريخ زندگي انسان را مي‌بايست با توجه به گستره زندگي در فرد، جامعه و جهان و براساس جهت‌گيري انسان دربرابر نظام هستي مطالعه کرد و نه اينکه تنها به رابطه ارباب و رعيت و برده و آزاده توجه داشت و فقط به حکايت پادشاهان و سلسله‌ها پرداخت. با اين نگاه، تاريخ حقيقي زندگي انسان که تمام روابط و پيوندهاي او را دربربگيرد، تاريخ دين است که از يک سو ناظر به همه لايه‌هاي زندگي است و از سوي ديگر جهت‌گيري انسان‌ها را در برابر نظام زندگي به تصوير مي‌کشد.
در اين نگاه، تاريخ از نقطه‌اي آغاز شده است و با گذر از دوره‌هاي مختلف، به سوي فرجامي مشخص در حرکت است که البته ادوار اين تاريخ نه براساس ساليان حکومت امپراطوري‌ها و سلسله‌ها که بر پايه ادوار ظهور و بعثت انبياء و حجت‌هاي الهي تعريف مي‌شود. بعثت هر پيامبر، انقلابي در تاريخ است تا جريان زندگي را پس از انحرافات و اعوجاجاتي که به واسطه اختيار و سوء‌انتخاب آدمي در هر عصر به خود ديده است، به شکل ايده‌آل آن بازگرداند. آنچه به عنوان نخ تسبيح، دعوت‌هاي مکرر انبياء را به هم پيوند مي‌دهد، دعوت به عبوديت و بازگشت به بهشت ابتدايي است که تاريخ انساني در آغاز خود آن را تجربه کرده است. در هر انقلاب، مرحله جديدي از تاريخ تأسيس مي‌گردد و طي آن عالمي مي‌رود و عالم ديگري جاي آن را مي‌گيرد و به عبارتي آنچه در هر انقلاب رخ مي‌دهد تغيير اساس و بنيان زندگي است. در هر انقلاب، احساس و شناختي جديد نسبت به انسان، جهان و خدا ايجاد مي‌شود و اين شناخت و احساس در همه شؤون مختلف زندگي از فلسفه و هنر گرفته تا حکومت و سياست و علم وارد مي‌شود و تحولاتي را به وجود مي‌آورد و اين احساس همگاني و جهاني مي‌شود تا آنکه اين مرحله نيز مسخ شود و انقلابي ديگر پديد آيد. اين در حالي است که تاريخ براساس اراده خالق و مدبر هستي به سمت هدف معين خود پيش مي‌رود و از دوري بودن برکنار مي‌ماند. براين اساس مي‌توان از تاريخ حق و تاريخ باطل و ادوار هر يک سخن گفت و تحولات اين دو را از ابتدا تا به اکنون ترسيم کرد.
تاريخ اهل حق را مي‌بايست تاريخ حجت‌هاي الهي دانست چرا که در هر يک از رابطه‌هاي انسان با خود، ديگران، طبيعت و خدا، نقش اساسي از آن حجت الهي است و اين اوست که محور زندگي هستي و مورد توجه اهل‌حق است. تاريخ انساني در ابتداي خود، نمونه کامل و مدل ايده‌آل زندگي را بر محور عبوديت تجربه کرده است[۵۰] و پس از آن، اهل حق همواره معتقد و ملازم حجت زنده خدا بوده‌اند تا از اين طريق حضور الهي و هدف زندگي در بطن آن جريان و استمرار داشته باشد و زمينه‌ساز بازگشت به همان فطرت ابتدايي و نهايي انسان باشد. با اين نگاه تاريخ اهل حق از آدم و حجت نخستين آغاز مي‌شود و تا زمانه حجت ديگر خدا، نوح عليه‌السلام، اولين مرحله خود را سپري مي‌کند. در مرحله بعد و پس از خلقت مجدد، انسان و نسل او در زمين پراکنده مي‌شود و اقوام و ملل مختلف شکل مي‌گيرند.
با ظهور و بعثت نياي پيامبران، ابراهيم خليل‌الله، تاريخ وارد مرحله جديدي مي‌شود و امامت و رهبري مطرح مي‌گردد. آنچه تا قبل از اين انقلاب جريان داشت، دعوت مستمر به فطرت و يگانه‌پرستي است که پس از آن اراده الهي چنين شکل مي‌گيرد که از ميان انسان‌ها، عده‌اي برگزيده شوند و به عنوان نمونه و الگوي مردمان شناخته شوند. با اين نگاه، راز برگزيده‌شدن فرزندان اسرائيل، ارائه نمونه و اتمام حجت بر جهانيان است که اين امر با پيماني ميان خدا و آنها کامل مي‌گردد تا تاريخ انسان، از اين مرحله تا پايان ماموريت بني‌اسرائيل، داستان عهدي باشد که خداوند با قوم برگزيده خود مي‌بندد. اين مرحله از خانه ابراهيم آغاز مي‌شود و از مسير اسحاق و يعقوب و فرزندان او عبور مي‌کند تا آنکه بني‌اسرائيل وارد مصر مي‌شوند و در آنجا پس از عمري به استضعاف و استخفاف فرعون کشانده مي‌شوند.
صبر و استقامت فرزندان يعقوب، ظهور منجي و رهايي از مصر را به دنبال دارد اما به واسطه نافرماني و پيمان‌شکني از موسي، قوم اسرائيل به سرگرداني و گمراهي مبتلا مي‌گردد تا آنکه بعدها فرزندان آنها به سرزمين وعده‌داده شده مي‌رسند و دوران حاکميت‌شان فرامي‌رسد. پس از سليمان و فرمانروايي بي‌مثالش، دوباره شيرازه قوم از هم‌ مي‌پاشد و پيامبر‌کشي و مصائب بني‌اسرائيل آغاز مي‌شود تا اينکه در نهايت با بعثت عيسي مسيح، مأموريت اين قوم پايان مي‌يابد و اين مرحله از تاريخ سپري مي‌شود تا اراده الهي، استمرار تاريخ را به نسل اسماعيل و پيامبر آخرالزمان بسپارد.
در اين مرحله است که نياز انسان به نقشه و هدف در کامل‌ترين و گسترده‌ترين شکل خود تکميل مي‌گردد و از آن پس راهنمايي و راهبري آغاز مي‌شود. در دوران امامت اگر چه اراده الهي شکلي پررنگ‌تر به خود مي‌گيرد و حجت‌هاي خدا حضوري بي‌سابقه در ظاهر تاريخ از خود به جاي مي‌گذارند اما اين روند با استقبال شايسته انسان‌ها توأم نمي‌شود و طبيعتاً دوران غيبت آغاز مي‌گردد تا راهبري و امامت شکل ديگري به خود بگيرد و تا امروز چنين وضعي ادامه دارد.
شکل ايده‌آل زندگي انساني و سرمنزل و مقصود تاريخ اهل حق، ايجاد حاکميتي است بر محور حجت‌خدا که هرچند در مقياس ضعيف و کوچک در ابتداي تاريخ تجربه شد اما کمال و تماميت خود را در انتهاي آن مي‌يابد و آغازگر دوران زندگي حقيقي انسان‌ها مي‌شود. چنين جامعه آرماني که در آن همه روابط انسان با خود، خدا، طبيعت و ديگر انسان‌ها برپايه خداپرستي و برمحور حجت‌خدا شکل مي‌گيرد، پيوندي است ميان معنويت و عدالت که زمينه‌ساز توحيد مي‌گردد.[۵۱]
چنين حکومتي در گستره هستي، براي رهايي مستضعفان و برداشتن اغلال از دوش آنها و حرکت در صراط مستقيم زندگي است و وفور نعمت و آباداني زمين، ثمره عبوديت و تقوي است که به گواه قرآن هرگاه انسان‌ها در مسير هدف هستي گام بردارند، زمين و آسمان بر آنها مي‌بارد و در خدمت آنان در مي‌آيد.[۵۲] محور اين آرمان موعودي است که پايان‌بخش سلسله انبيا و حجت‌هاي الهي است و جامعه و وضع مطلوب تنها به دست او محقق مي‌گردد. در چنين حکومتي و در پي چنين انقلابي نگرش و رفتار انسان نسبت به خود، همنوعان و هستي متحول مي‌شود تا انسان آن‌گونه زندگي کند که بايد و جهان آن‌گونه باشد که بايد. اين وضع برآورده‌کننده شکل مطلوب زندگي انسان و جهان است که برطبق آن همه موجودات زمين و آسمان مسخر انسان مي‌گردند و انسان راه خداپرستي را در پيش مي‌گيرد و به برتر از خود روي مي‌آورد. روزگار مهدي عليه‌السلام هنگامه بازگشت به وضع ايده‌آل زندگي است که خداوند، انسان و جهان را مطابق آن و بر سبيل آن آفريد. در چنين وضعي، صالحان تاريخ، زمين را به ارث مي‌برند[۵۳] و آنها که با نظام هستي هماهنگ بوده‌اند به پايان نيک خود مي‌رسند.[۵۴]

۳-۱. مراحل تاريخ باطل
تاريخ باطل چيزي نيست جز تصويري از تاريخ حق البته آنگونه که خود مي‌پسندد. محدوديت باطل در طرح حق نه تنها در انديشه و نظر که در عمل نيز جريان دارد و تاريخ باطل همه تلاش‌هاي آدمي براي فرار از حاکميت خدا و سرگزاردن به بي‌راهه‌هايي جز راه درست زندگي است. آنچه حق و باطل را از يکديگر جدا مي‌کند، انتخاب راه و روش زندگي و حيات است و بر همين اساس، حق صراط مستقيم را برمي‌گزيند و باطل از آن چشم مي‌پوشد. براين اساس هر اندازه که تاريخ حق به سمت زندگي و حيات و وضع مطلوب آن پيش مي‌رود، تاريخ باطل را مراحل حرکت به سمت نيستي و نابودي شکل مي‌دهد. برهمين منوال از همان ابتدا که ابليس در واقع از عبوديت و اطاعت امر خداوند و نه سجده بر آدم سرباز مي‌زند، تاريخ عصيان آغاز مي‌گردد و در همان مرحله تکليف پايان آن نيز روشن مي‌گردد و مهلت باطل معين مي‌گردد.[۵۵] با جريان يافتن تاريخ، به موازات دعوت انبياء به يکتاپرستي، اهل باطل و طلايه‌داران آن‌ها، خداياني از جنس سنگ و گل و چوب و ماه و ستاره و درخت و پادشاه مي‌سازند و فطرت مردمان را به کژراهه مي‌کشانند که اخبار و احاديث به جاي مانده از اديان خاموش و تمدن‌هاي مصر و يونان و بين‌النهرين، دريايي از اين‌ها را دربردارد که البته هنرنمايي ابراهيم خط بطلاني بود بر همه اين‌ها.
مرحله ديگر تاريخ باطل همچون گذشته در کنار اهل حق سپري مي‌شود و همراه جريان توحيد که به اجتماع و رهبري رسيده و معنويت و عدالت را در جامعه و در نسل‌ها مي‌خواهد،[۵۶] ادامه مي‌يابد و به ظهور و شکل‌گيري يهود منتهي شود. در فاصله ابراهيم تا عيسي که يهوديت دوران کلاسيک خود را کامل مي‌کند و پشت سر مي‌گزارد، تمام شالوده‌ها و بنيان‌هاي اعتقادي و فکري باطل پايه‌ريزي مي‌شود و در کنار جريان وحي و نبوت که مي‌کوشد قوم اسرائيل را براي برعهده‌گرفتن مأموريت الهي آماده سازد، هسته انحرافي يهوديان درصدد است تا راه ديگري بجويد و سير ديگري را بپيمايد. اين فرآيند پس از رهايي از مصر با الهه‌پرستي‌ها و نافرماني‌ها آغاز مي‌شود و تا بهانه‌گيري‌ها و سرگرداني‌ها ادامه مي‌يابد.
آنچه به عنوان بهانه‌هاي بني‌اسرائيلي معروف شده است، نه تنها براي فهم بهتر وظيفه و تکليف نيست که تلاش‌هايي براي فرار از اطاعت و تعهد، در مقابل پيمان‌هاي الهي و انجام وظايف است و زيربار حق نرفتن و عنادورزيدن را به دنبال دارد که اين روند پرسش‌گري بي‌حدوحصر در الهيات، تا به اکنون نيز ادامه دارد و انبوه گزاره‌هايي که در حوزه کلام يهودي و مسيحي از گذشته تا حال مطرح شده‌اند، خاست‌گاه و کارکردي جز اين ندارند.
در ادامه نوبت به فتح سرزمين وعده داده شده توسط قوم برگزيده خدا مي‌رسد که اين اراده الهي در نگاه باطل شکلي ديگر مي‌يابد. مشکل باطل آن است که نعمت‌ها، پاداش‌ها و داده‌ها را ملاک برتري مي‌داند و نمي‌خواهد راز برگزيدگي و دعوت به سوي سرزمين مقدس را درک کند. از اين‌رو مسئله طور ديگري طرح مي‌شود و برگزيدگي قوم اسرائيل را به نژاد بازمي‌گرداند و سرزمين مقدس و فتح آن را حق خود و نه از باب تکليف مي‌شمارد. اين‌چنين است که به هنگامه دعوت به مبارزه و نبرد براي پيروزي بر اقوام مشرک ساکن در ارض موعود، نشستن را به رفتن ترجيح مي‌دهد و مرز ميان اراده الهي و تکليف انساني را از بين مي‌برد. آنچه وظيفه انسان است چيزي است و خواست و اراده خداوند چيز ديگر بنابراين واگذاري کار به خداوند و شانه از زيربار مسئوليت خالي کردن و پيمان‌ها را رها ساختن وضعيت محتملي است که جز از باطل و اهل آن برنمي‌آيد.
گذشته از آن، تحريف آرمان سرزمين مقدس و ترسيم آن در قالب سرزميني با شير و شراب و با حاکميتي يهودي، زمينه‌اي براي طرح و گسترش يوتوپيانيسم در تاريخ انديشه غرب فراهم آورد که ورود يهوديان به هلند و سپس به انگلستان و نيز غصب قاره آمريکا نمونه‌هاي عملي اين آرمان تحريف شده به شمار مي‌رود. مدينه فاضله و يوتوپيا،[۵۷] آرماني زميني است که در نهايت تاريخ قراردارد و اساساً مفهوم پيشرفت و تکامل در آن نهفته است و همچنين خاصيت جزيره‌اي بودن آن را از ديگران و دشمنانش حفظ مي‌کند؛ چنين ترسيمي هرچند با ظهور مسيحيت رنگي آسماني‌ به خود گرفت اما ريشه‌اي عميق در تاريخ يهود دارد. يهود، آرمان‌شهر و سرزمين و زمانه موعودش را همگي در جهت سيطره و حاکميت خود بر هستي مي‌داند و حتي موعودش با آنکه ميراثي الهي و آسماني دارد، وظيفه‌اش تحقق اين سلطنت براي يهود، در سراسر زمين و بر همه انسان‌ها و طبيعت است.
با ورود بني‌اسرائيل به اورشليم و ايجاد حاکميت سليمان که به عنوان دستاورد جريان حق و بر محور پيامبر خدا بنا شده بود، بر طمع هسته انحرافي بني‌اسرائيل افزوده شد تا با مرگ سليمان مملکت بني‌اسرائيل دو تکه شود و سبط يهودا ديگر اسباط بني‌اسرائيل را گم کند و وارث تمام ميراث آنها ـ از دين و خدا گرفته تا حکومت و سرزمين ـ شود و از اين پس تاريخ نام يهوديان را به جاي بني‌اسرائيل بشناسد و استعمال کند. هسته انحرافي بني‌اسرائيل که در اين مرحله فرصت يافته بودند، بر اوضاع مسلط شدند تا آنکه دوران انحطاط آغاز شد و مصائب و سختي‌ها به پيشگويي انبياء سلف مبني بر ظهور پادشاه نجات‌بخش قوم اسرائيل شکل جدي‌تري بخشيد و زمينه را براي انتظاري همگاني آماده ساخت. اگر چه يهوديان با مسيح موعود، چنان کردند که با انبياء پيشين کرده بودند اما ظهور عيسي مسيح و عروج و نه مرگ او، پاياني بود بر يکي از مهم‌ترين مراحل تاريخ باطل.
اين مرحله از تاريخ يهود، هر دو شاخصه باطل ـ مادي‌گرايي و پيمان‌شکني ـ را به آشکارترين حالت ممکن به نمايش گذاشت تا ميراثي باشد براي آيندگاني که به گذشته پدران خود، راضي و خشنود هستند. کل نظام ديني يهود از ابتدا تا اين مرحله، چيزي نبود جز قراردادي ميان خدا و قوم منتخب او، با تمام پيامدها و وظايف هر قرارداد ديگر، که بر دو محور اساسي استوار شده بود: پرستش خداي يکتا و نفي شرک و طاغوت و برعهده‌گرفتن ماموريت الهي براي استقرار و توسعه توحيد و يکتاپرستي در هستي. کارنامه يهوديان در اين رابطه نااميدکننده بود، چه آنها از هيچ فرصتي براي دست‌اندازي به اعتقادات مشرکانه و الهه‌پرستي فروگزار نکردند و از سوي ديگر تا آنجا که در توان داشتند، پيمان‌هاي الهي را که در قالب بعثت پيامبران و حجت‌هاي خدا متجلي مي‌شدند، شکستند و از ميان ‌بردند.[۵۸] ديانت يهودي ـ که البته مشکل بتوان ميان آن و فرهنگ، نژاد و تاريخ قوم يهود تمايز قايل شد ـ در قديمي‌ترين شکل خود غير از جهان‌بيني زميني و مادي هيچ چيز ديگري نمي‌شناسد و مطابق با آن حتي کيفر و پاداش خداوند در همين دنيا محقق خواهدشد و اصلاً ردپايي از آخرت و جهان ديگر در اعتقادات و عملکرد آنها وجود ندارد.

۳-۲. تولد مسيحيت
باطل براي ادامه حيات خود و استمرار حضورش در تاريخ، محتاج برهم‌زدن مرزهاست تا اين‌گونه خود را در پشت نقاب نام‌ها و صور گوناگون حفظ کند و پيش رود. اين انطباق‌پذيري نه با حق که با شرايط و وضع پيش‌آمده، صورت مي‌گيرد و از آنجا که باطل راهي جز بي‌راهه ندارد و نمي‌تواند حاکميت خداوند را بپذيرد و به نظام هستي تن در دهد، بي‌راه‌هاي ديگر برمي‌گزيند تا در شرايط جديد امکان ادامه حيات بيابد و اين خود مستلزم چشم‌پوشي بر حدود و اعتقادات است. با اين تفسير، ثبات و صداقت براي باطل بي‌معناست و آنچه مهم است، رسيدن به هدف است که در اين راه استخدام هر وسيله‌اي مشروع مي‌گردد اگر چه اين وسيله نفي خود و به ظاهر دشمن‌تراشي باشد. بدين‌ترتيب تاريخ باطل شاهد مواقفي است که اهل آن با جعل بي‌راهه‌ها و از ميان برداشتن فاصله‌ها، به‌اصطلاح لايه‌اي ديگر تشکيل داده‌اند که در آن ديگر اثري از شکل و شمايل سنتي باطل به چشم نمي‌آيد و حتي گاهي متضاد به نظر مي‌رسد. با اين نگاه در لايه اول همان معتقدان و راست‌کيشان حضور دارند که هدف مادي و زميني خود را به همان شکل سنتي ادامه مي‌دهند و در مقابل در لايه دوم که حلقه‌اي وسيع‌تر و گسترده‌تر را شامل مي‌شود، آداب و مرزها درهم‌مي‌ريزد و به‌اصطلاح تساهل رخ مي‌دهد که در چنين وضعي حتي آرمان‌هاي آسماني و معنوي نيز زمين‌گير مي‌شوند و در ظرفي مادي فهم و درک مي‌شوند و در نهايت به گمراهي مي‌رسانند. کارکرد اين تساهل از طرف لايه اول، بهره‌گيري از توانمندي سايرين و غيرخودي‌ها در جهت نيل به اهداف خود است تا بتوان در جبهه‌اي جديد‌تر و وسيع‌تر به نبرد پرداخت و ادامه يافت. آنچه در اين بين روي مي‌دهد تحريف است که طي آن جماعت وسيعي از گمراهان به استضعاف و استخفاف فکري و عملي مبتلا مي‌شوند. چنين مدلي را به کامل‌ترين شکل آن در جريان پيدايش آيين مسيحيت مي‌توان ديد که البته بعدها در جريان رنسانس و سپس صهيونيزم مسيحي تکرار مي‌شود. آنچه امروزه به عنوان مسيحيت مطرح است، در واقع سنتزي از فرهنگ و ميراث يهود و يونان است. چه قديس پولس ـ موسوم به مؤسس دوم مسيحيت ـ روحاني يهودي بود که فلسفه و انديشه يونان را آموخته بود و براساس همين دو جريان نيز الهيات خاص خود مبني بر انسان‌خدايي و الوهيت مسيح را پايه‌ريزي کرد و با سفرهاي متعدد به گسترش و بسط آن کمر بست تا امروز خيل عظيمي از انسان‌ها که خود را مسيحي مي‌دانند به واقع مقلد پولس و معتقد به الهيات دست‌ساز او باشند و نه آموزه‌هاي عيسي مسيح. او به شيوه‌اي مشکوک توانست پيام واقعي مسيح را چه با دستبرد معرفتي و چه با به‌مخالفت‌برخاستن در مقابل جانشين برحق او تحريف کند. در اين رويداد، جريان باطل توانست ميراث مشرکانه الهه‌پرستي مصر و بين‌النهرين و اسطوره‌هاي کهن اقوام و ملل مشرک را با جريان غالب موجود در يونان و روم ترکيب کند و براساس آن تصويري از آرمان‌هاي يهودي بيافريند که اگرچه در ظاهر فرسنگ‌ها با آن فاصله دارد و گويي در تقابل با آن است اما کارکردي جز مقابله با جريان حق نداشته باشد. چنين رويکردي، مرحله ديگر تاريخ باطل را از آغاز مسيحيت تا عصر نوزايي و در تمام عرصه‌هاي زندگي قرون‌وسطايي، رقم زد تا مسيحيان براي اولين بار قرباني تحريف يهود شوند و از حقيقت دور بمانند و خدايي را بپرستند که انسان خود به وجود آورده است.
در مرحله بعد از تاريخ باطل، انقلابي رخ داد که طي آن باطل فرصت يافت تا همه آنچه از عصيان و نافرماني نسبت به خدا در خود جمع کرده بود را به يکباره بيرون بريزد و به تمام شؤون زندگي تسري دهد. اين واقعه اگرچه در ظاهر با جنبش‌ها و حرکت‌هايي در علم و سياست آغاز شد اما در حقيقت جان‌مايه آن را نهضت اصلاحات ديني و حرکتي که لوتر انجام داد، شکل مي‌دهد. آنچه در پروتستانتيزم انجام گرفت، احياي فرهنگ و انديشه يهودي بود که از طريق اعتباريافتن عهدعتيق و قوانين يهودي همچون حليت ربا صورت پذيرفت. در واقع خودبنيادي و استکبار باطل در رنسانس به اوج خود رسيد تا از طريق نگاه جديد به انسان و جهان و خدا که در قالب الهيات جديد مطرح شد، تمام عرصه‌هاي زندگي بشري از فلسفه گرفته تا علوم طبيعي و هنر تحول يابند و به اصطلاح مدرن شوند. پيدايش قارچ‌گونه فرقه‌هاي پروتستاني رفته‌رفته به بسط و پايه‌ريزي بنيادهاي دنياي مدرن از جمله سرمايه‌داري انجاميد و از آن پس، هر از چندگاهي مکتبي اختراع مي‌شد تا حاکميت انسان را بر هستي و زندگي مقدر سازد و راهي براي رفتن پيشنهاد دهد. با اين وصف همه جرياناتي که در بستر رنسانس فرصت ظهور و بروز يافتند، همگي محصول يک انقلاب بودند و چيزي جداي از آن نداشتند بلکه تنها شورش‌ها و اصلاحاتي بودند در مسير تحقق آرمان‌شهر اومانيسم و بهشت زميني که آدمي آن را به جاي جهان غيب و سراي ديگر برگزيده بود و در مقابل آن علم کرده بود. در اين ميان دو انديشه و نگاه سربرآوردند که به دليل گستره و ربشه‌داري، گوي سبقت را از ساير مکاتب ربودند و به عنوان دو دستاورد و شاخصه‌ اصلي تمدن باطل مطرح شدند؛ نخستين آنها مارکسيزم است که نگاهي مادي به انسان، جهان و تاريخ داشت و با نفي هرگونه دين، معنويت و معنا همراه است تا مصداق کامل اولين شاخصه باطل که همان مادي‌گرايي و غيب‌انکاري است، باشد. انديشه مارکسيزم، تقليل در هدف و معناي زندگي را به وجود آورد و ايده‌آلي از زندگي ترسيم کرد که در نهايت به جامعه ماشيني و تعارض ميان کارگر و سرمايه‌دار محدود شد هرچند نظام‌مندي و قانون‌مداري را در دل خود حفظ کرد.
در طرف مقابل ليبراليزم سر بر داشت تا حدود، قيود و مرزهاي زندگي را در همه حوزه‌هاي فرهنگ، سياست و اقتصاد از ميان بردارد و هيچ آرمان، هدف و عقيده‌اي حتي فرصت بروز و اثبات نيابد. ليبراليزم، با نماد زن برهنه اسلحه‌به‌دست که خشونت و شهوت را توأمان دارد، مساوي است با تجاوز از حدود و ناديده‌گرفتن نظام‌ها و مرزها تا مطابق با آن جامعه‌اي جنگل‌وار شکل بگيرد که در آن هيچ حدومرز حيواني نيز رعايت نشود و هر کس آن کند که مي‌خواهد. ليبراليزم حتي پا را از مارکسيزم هم فراتر نهاد و با کفر بر حدود و قيود ـ که برپايه آنها مي‌توان به بحث پرداخت و به نتيجه رسيد ـ نه تنها راه غلط را در پيش گرفت که اساساً منکر راه شد و هر هدفي را براي زندگي بي‌معنا ساخت و هر آرمان‌شهري را ناکجاآباد خواند تا در نهايت به نسبي‌گرايي حقيقت و رنگ‌باختن عدالت و در نتيجه پوچ‌گرايي رسيد.
جهان امروز جهنمي است که در آن هرج‌ومرج و بحران و جنگ و شورش و آشفتگي و تناقض اصالت يافته و عاري از هرگونه معنويت و عدالت است. امروزه اصالت با ناسوت و انسان و دنيا است و حتي دين و خدا تابع اين اصالت قرارگرفته تا بيشتر بتوان به دنيا و انسان سود رساند و اين‌چنين تاريخ باطل به هر سه معناي تمام شدن ـ مصرف‌شدن، به‌کمال‌رسيدن و نيست‌شدن ـ تمام شده است و بايد چشم به افق ديگري دوخت تا حق بيايد و باطل نابود گردد.[۵۹]
نيست‌انگاري باطل، با يهود و يونان آغاز شد اما خودبنياد نبود و مفهوم پرستش در آن حضور داشت اما در رنسانس انسان به جاي خدا نشست و نيست‌انگاري خودبنياد شد. به عبارت ديگر در يهود و يونان قديم، جهان و نظم کيهاني و در قرون وسطي، دين و سازمان ديني منحرف و در دوران مدرن، انسان دائر مدار است. اين تکبر و خودبنيادي وقتي به انتها برسد، زمان به آخر مي‌رسد و آخرالزمان مي‌شود تا آن‌که ظلم مملوء، زمينه‌‌ساز ظهور عدل گردد.

۴. آغازی بر يک پايان
باطل در هر برهه از زمان که حيات خود را در خطر مي‌ديد، دست به فريب مي‌برد و مردمان را به گمراهي مي‌کشاند. يهوديان به هنگام بعثت مسيح، نخستين فريب بزرگ مسيحيان را جامه عمل پوشاندند و با قراردادن انسان در برابر خدا و به دست‌دادن تصوري مادي از خدا، آب را از چشمه بر رهپويان حقيقت بستند. اين حادثه دوباره و در جريان رنسانس به وقوع پيوست و يهود از راه نهضت اصلاح ديني بار ديگر به فريب مسيحيان پرداخت و راه را براي توسعه و کمال خود هموار کرد تا تقابل تاريخي ميان انسان و خدا در انديشه يهود به نفع انسان خاتمه يابد و عصيان در برابر اراده الهي جنبه همگاني و فراگير پيدا کند. اکنون نيز که تمدن باطل به انتهاي خود رسيده است و نشانه‌هاي پايان آن آشکار شده است، بار ديگر يهوديان صهيونيست دست‌به‌کار شده‌اند و براي سومين بار درصدد فريب مسيحيان برآمده‌اند تا تحت لواي صهيونيزم مسيحي، ائتلافي يکپارچه عليه جبهه حق شکل گيرد و نبرد پاياني تاريخ به سود آنان خاتمه پذيرد.[۶۰]
آنچه در درون جنبش صهيونيزم مسيحي مطرح است، نه کمک به يهوديان براي ساخت معبد سليمان در اورشليم و نه زمينه‌سازي براي بازگشت دوباره مسيح است بلکه هرچه پيش مي‌رويم ماهيت حقيقي آن روشن‌تر مي‌گردد. صهيونيزم مسيحي آخرين تلاش باطل براي مقابله با جريان حق است که در اين راه از هيچ نيرو و امکاني ـ از کليسا و معبد گرفته تا رسانه و سينما ـ دريغ نمي‌کند تا آنجا که دست به اسلحه برده و در هيئت مبارزه با تروريسم و استقرار دموکراسي، به لشگرکشي نيز پرداخته است. يهوديان موردغضب خدا، از آنجا که نيک دريافته‌اند ظهور حق نابودي و نيستي آنها را در پي ‌خواهدداشت، آخرين امکانات و توان خود را بسيج کرده‌اند و به‌نظرنمي‌رسد که خيال بازگشت و توبه داشته باشند اما در اين‌ ميان آنها که طالب حقيقت‌اند و در گمراهي به سرمي‌برند، مي‌بايست نجات را خارج از تاريخ و تمدن باطل جستجو کنند و آن‌گونه که انسان نخستين از طريق کلمات توبه کرد، مسير توبه را به واسطه کلمه و حجت زنده خدا درپيش‌گيرند. چنين راهي، مدل ايده‌آل زندگي است که آدمي را از مسير معنويت و عدالت به توحيد مي‌رساند و از بي‌راهه‌هاي عدالت منهاي معنويت (مارکسيزم) و معنويت منهاي عدالت (ليبراليزم) در امان است.
زير بار حاکميت الهي نرفتن، در نهايت به انکار خدا مي‌رسد و ادعاي خدايي را در پي دارد؛ يهود که خود روزگاري در بند فرعون بود، با نافرماني و عهدشکني و زير بار عبوديت حق نرفتن، اکنون خود داعيه ربوبيت دارد و فرعون‌وار ملت‌ها را به استضعاف و استخفاف مي‌کشاند اما موساي موعود مي‌آيد تا مستضعفان منت يابند و وارث زمين گردند.[۶۱]
شيطان و اهل باطل همچون کودکان عصيانگر، در پي برهم‌زدن وضع موجود و ايده‌آل هستي هستند که توسط خداوند برقرار شده است[۶۲] و در مقابل، اهل حق، در حفظ حالت ايده‌آل و فطرت و خلقت الهي مي‌کوشند و آنجا که باطل سيطره مي‌يابد، مؤمنين درصدد برهم‌زدن حکومت طاغوت و باطل‌ برمي‌آيند. در اين حالت نيز هدف و ‌الگو وجود دارد چرا که آفريدگار انسان و جهان، هم انسان و هم تاريخ او را با فصلي زرين آغاز کرده است. چه انسان در بدو تولد بر فطرت متولد مي‌شود و تاريخ انسان نيز از بهشت عبوديت، هستي مي‌گيرد.
براين اساس مؤمنين اگر مي‌خواهند نظمي را برهم زنند و عصياني داشته باشند، اين عصيان معطوف به انقلاب و بازگشت به وضع اوليه ايده‌آل است که وجود داشته و توسط انسان و فساد و ظلم او برهم زده شده[۶۳] و اينچنين تمناي ظهور مهدي عليه‌السلام، ميل بازگشت به همان بهشت ايده‌آل ابتدايي است که جوهره آن عبوديت حق است؛ عبوديتي که هدف خلقت است[۶۴] و چرخ زندگي تنها بر محور آن مي‌چرخد.
در اين صورت، مسئله اهل حق، ياري حجت خدا براي تحقق عبوديت خدا در همه زمين و در ميان همه آدميان است که اين ياري بر پايه عهد و پيمان استوار مي‌شود. آنچه در تاريخ باطل جلوه‌گر شده، پيمان‌شکني است و آنچه از اهل‌حق خواسته‌اند، همدلي در وفا به عهد و پيماني است که با حجت خدا بسته‌اند.[۶۵]

پی‌نوشت‌ها
* این مقاله به سومین همايش بين‌المللي دکترين مهدويت ارائه گردید و به عنوان مقاله برگزیده پذيرفته شد.
۱. وَ الَّذِينَ يَسْعَوْنَ فِي آياتِنا مُعاجِزِينَ أُولئِكَ فِي الْعَذابِ مُحْضَرُونَ (سباء، ۳۸) ـ وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَبَقُوا إِنَّهُمْ لا يُعْجِزُونَ (انفال، ۵۹)
۲. ر.ک: جوادي آملي، تسنيم، ج۱، ص۴۸۸
۳. ما مِنْ دَابه إِلاَّ هُوَ آخِذٌ بِناصِيَتِها إِنَّ رَبِّي عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (هود، ۵۶)
۴. تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الأَْرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ (اسراء، ۴۴) ـ أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الأَْرْضِ وَ الطَّيْرُ صَافَّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبِيحَهُ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَفْعَلُونَ (نور،۴۱)
۵. فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ (روم، ۳۰)
۶. كُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى الْفِطْرَه يَعْنِي الْمَعْرِفَةَ بِأَنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ خَالِقُهُ كَذَلِكَ قَوْلُهُ وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ (کليني، الکافي، ج۲، ص۱۳)
۷. مَا مِنْ مَوْلُودٍ يُولَدُ إِلَّا عَلَى الْفِطْرَه فَأَبَوَاهُ اللَّذَانِ يُهَوِّدَانِهِ وَ يُنَصِّرَانِهِ وَ يُمَجِّسَانِهِ. (صدوق، من‌لايحضره‌الفقيه، ج۲، ص۴۹)
۸. باورمندان به خالق و خلقت، آن را نزديک مي‌دانند و کافران آن را دور مي‌پندارند ؛ إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً وَ نَراهُ قَرِيباً (معارج، ۶و۷)
۹. يا أَيُّهَا الإِْنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ فَأَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ بِيَمِينِهِ فَسَوْفَ يُحاسَبُ حِساباً يَسِيراً وَ يَنْقَلِبُ إِلى أَهْلِهِ مَسْرُوراً وَ أَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ فَسَوْفَ يَدْعُوا ثُبُوراً وَ يَصْلى سَعِيراً (انشقاق، ۶ـ۱۲)
۱۰. أيام الله عز و جل ثلاثة يوم يقوم القائم و يوم الكرة و يوم القيامة (شيخ صدوق، معاني‌الاخبار، ص۳۶۶)
۱۱. قُلْ إِنَّنِي هَدانِي رَبِّي إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ دِيناً قِيَماً (انعام، ۱۶۱)
۱۲. زندگي تا هنگامه فرارسيدن مرگ، ظهور و قيامت، صحنه عمل، انتظار و تکليف است و اين جريان تا هنگام رسيدن به حقيقت ادامه دارد. آنها که بي‌انديشه راه به هدف فکر مي‌کنند و خواهان وصال حقيقت از مجراي غيرطبيعي آنند يا به بن‌بست‌ها مي‌رسند و يا به هلاکت مي‌افتند ؛ يهودياني که خواستار رويت حقيقت شدند، همگي مردند چون چاره‌اي جز اين وجود ندارد و مي‌بايست تاوان ديدار و ملاقات حق را کشيد و مرگ را تجربه کرد تا در ظرفي محدود انتظار وصال نامحدود را نداشت. (ر.ک: بقره، ۵۵ـ۵۶)
۱۳. اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ (فاتحه‌الکتاب، ۶و۷)
۱۴. وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً (نساء، ۶۹)
۱۵. قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ (آل‌عمران، ۳۱) ـ وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَخْشَ اللَّهَ وَ يَتَّقْهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ (نور، ۵۲) ـ قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيْكُمْ ما حُمِّلْتُمْ وَ إِنْ تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ (نور، ۵۴)
۱۶. لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الآْخِرَ (احزاب، ۲۱)
۱۷. فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ (نساء، ۵۴) ـ فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً (نساء، ۶۵) ـ وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (حشر، ۷)
۱۸. بنا يمسك الأرض أن تميد بأهلها و بنا ينزل الغيث و ينشر الرحمة و تخرج بركات الأرض و لو لا ما في الأرض منا لساخت الأرض بأهلها (طبرسي، الاحتجاج، ج۲، ص۳۱۷)
۱۹. الْحُجَّةُ قَبْلَ الْخَلْقِ وَ مَعَ الْخَلْقِ وَ بَعْدَ الْخَلْقِ (کليني، الکافي، ج۱، ص۱۷۷)
۲۰. معاشر الناس أنا صراط الله المستقيم الذي أمركم باتباعه ثم علي من بعدي ثم ولدي من صلبه أئمة يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ (مجلسي، بحارالانوار، ج۳۷، ص۲۱۲)
۲۱. سئلت اباعبدالله (عليه السلام ) عن الصراط فقال:... و هما صراطان: صراط فى الدنيا فى الآخرة، فاءما الصراط فى الدنيا فهو الامام المفترض الطاعة من عرفه فى الدنيا و اقتدى بهداه مر على الصراط الذى هو جسر فى الآخرة و من لم يعرفه فى الدنيا زلت قدمه عن الصراط فى الآخرة فتردى فى نار جهنم (الحويزي، نورالثقلين، ج۱، ص۲۱)
۲۲. مِنْ دُونِ اللَّهِ فَاهْدُوهُمْ إِلى صِراطِ الْجَحِيمِ (صافات، ۲۳)
۲۳. الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ يَبْغُونَها عِوَجاً وَ هُمْ بِالآْخِرَةِ كافِرُونَ (اعراف، ۴۵)
۲۴. فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلالُ (يونس، ۳۲)
۲۵. تنها انسان است که مي‌تواند راه انحراف در پيش گيرد چه اگر موجود مختاري وجود نداشت، صحبت از راه و بي‌راه بي‌معني بود.
۲۶. سألت أبا عبد الله (ع) عن قول الله « غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَا الضَّالِّينَ» قال هم اليهود و النصارى (عياشي، تفسيرالعياشي، ج۱، ص۲۴) ـ المغضوب عليهم و هم اليهود الذين قال الله فيهم هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِكَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللَّهِ مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ وَ غَضِبَ عَلَيْهِ و أن يستعيذوا من طريق الضالين و هم الذين قال الله فيهم قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ غَيْرَ الْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعُوا أَهْواءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَ أَضَلُّوا كَثِيراً وَ ضَلُّوا عَنْ سَواءِ السَّبِيلِ و هم النصارى (مجلسي، بحارالأنوار، ج۲۵، ص۲۷۴)

۲۷. از آنجا که مسئله از اين زاويه مورد بررسي قرارگرفته است نمي‌توان اشکال کرد که اين نامگذاري و مصداق‌يابي اغراق‌آميز است چرا که اولاً هدف شناسايي و بررسي است و نه محکوم‌کردن و گناه يک عده را به کل نسبت دادن و ثانياً اگر مثلاً اسکيموها هم چنين اعتقادات و عملکردي داشته باشند جاي يهوديان يا مسيحيان را خواهندگرفت چرا که مسئله قوميت و نژاد نيست، آنچه مهم است تاثير فکر و اعتقاد بر عمل انسان‌هاست. چه اينکه در ادوار بعدي تاريخ، گروه ديگري نيز مصداق اين تقسيم‌بندي قرار گرفته‌اند ؛ المغضوب عليهم النصاب و الضالين الشكاك الذين لايعرفون الإمام (عياشي، تفسيرالعياشي، ج۱، ص۲۴) حتي آدمي نيز مي‌تواند در برهه‌اي اهل حق و در برهه‌اي ديگر اهل باطل باشد چون اين دسته‌بندي به جهت‌گيري انسان نسبت به نظام هستي و زندگي برمي‌گردد و با تغيير اين جهت‌گيري تغيير مي‌کند. يهوديان خود مصداق بارزي بر اين گفته‌اند که خود روزي برگزيده مي‌شوند و روزي ديگر مورد نفرين و غضب واقع مي‌شوند (ر.ک: نهج‌البلاغه، خطبه ۱۹۲ ؛ فَاعْتَبِرُوا بِحَالِ وَلَدِ إِسْمَاعِيلَ وَ بَنِي إِسْحَاقَ وَ بَنِي إِسْرَائِيلَ... ).
۲۸. الْفِطْرَةِ يَعْنِي الْمَعْرِفَةَ بِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَالِقُهُ (کليني، الکافي، ج۲، ص۱۳)
۲۹. ر.ک: سباء، ۳۱ـ۳۳
۳۰. كل من كفر بالله فهو مغضوب عليه و ضال عن سبيل الله (مجلسي، بحارالأنوار، ج۲۵، ص۲۷۴)
۳۱. شُغِلَ مَنِ الْجَنَّةُ وَ النَّارُ أَمَامَهُ سَاعٍ سَرِيعٌ نَجَا وَ طَالِبٌ بَطِي‏ءٌ رَجَا وَ مُقَصِّرٌ فِي النَّارِ هَوَى الْيَمِينُ وَ الشِّمَالُ مَضَلَّةٌ وَ الطَّرِيقُ الْوُسْطَى هِيَ الْجَادَّةُ عَلَيْهَا بَاقِي الْكِتَابِ وَ آثَارُ النُّبُوَّةِ وَ مِنْهَا مَنْفَذُ السُّنَّةِ وَ إِلَيْهَا مَصِيرُ الْعَاقِبَةِ هَلَكَ مَنِ ادَّعَى وَ خابَ مَنِ افْتَرى مَنْ أَبْدَى صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَكَ وَ كَفَى بِالْمَرْءِ جَهْلًا أَلَّا يَعْرِفَ قَدْرَهُ (نهج‌البلاغه، خطبه۱۶)
۳۲. لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الآْخِرَ (احزاب، ۲۱)
۳۳. وَ اللَّهِ لَابْنُ أَبِي طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّهِ (نهج‌البلاغه، خطبه۵)
۳۴. وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلى حَياةٍ وَ مِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ وَ ما هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذابِ أَنْ يُعَمَّرَ وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما يَعْمَلُونَ (بقره، ۹۶)
۳۵. قُلْ يا أَيُّهَا الَّذِينَ‌هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (جمعه، ۱۱)
۳۶. شيطان براي فريب و اغواي آدميان نعمت‌هاي ظاهري را تزيين مي‌کند و در نتيجه توهم مي‌سازد: قالَ رَبِّ بِما أَغْوَيْتَنِي لأَُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الأَْرْضِ وَ لأَُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ. (حجر، ۳۹ )
۳۷. شيطان حتي آنجا که مي‌خواهد استواري تصميم خويش را ثابت کند به عزت خداوند قسم مي‌خورد: قالَ فَبِعِزَّتِكَ لأَُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ (ص، ۸۲). چرا که خود بهتر از هر کس مي‌داند که حقيقت چيست و جز او رنگي در ميان نيست: وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً (بقره، ۱۳۸)
۳۸. حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَةٍ (کليني، الکافي، ج۲، ص۱۳۱)
۳۹. يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ عَنِ الآْخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ (روم، ۷)
۴۰. أَ رَضِيتُمْ بِالْحَياةِ الدُّنْيا مِنَ الآْخِرَةِ فَما مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا فِي الآْخِرَةِ إِلاَّ قَلِيلٌ (توبه، ۳۸)
۴۱. لأَُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الأَْرْضِ وَ لأَُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ (حجر، ۳۹ )
۴۲. إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى‌الأَْرْضِ زِينَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ‌أَحْسَنُ عَمَلاً (کهف،۷)
۴۳. وَ لكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الإِْيمانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيانَ (حجرات، ۷)
۴۴. أَ وَ لَمْ يَسِيرُوا فِي الأَْرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ أَثارُوا الأَْرْضَ وَ عَمَرُوها أَكْثَرَ مِمَّا عَمَرُوها (روم، ۹)
۴۵. فَبَعَثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَيْهِمْ أَنْبِيَاءَهُ لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِيَّ نِعْمَتِهِ وَ يَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْلِيغِ وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ (نهج‌البلاغه، خطبه اول)
۴۶. الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ (بقره، ۳)
۴۷. Progress
۴۸. Religion of Humanity
۴۹. باطل از يک سو با تحريف مواضع و جعل بي‌راهه‌ها به اختلاف و تفرقه دامن مي‌زند و از سوي ديگر با ازميان برداشتن قوانين و مرزها به خشونت، ترور و نسل‌کشي مي‌پردازد.
۵۰. حضور آدم و همسرش در بهشت دنيايي و برقراري روابط و مناسباتي خاص در آن ثمره عبوديت و فرمان‌بري از خداست. استمرار اين وضع ايده‌آل زندگي مشروط به همين عبوديت است که با نقض اين شرط هبوط رخ مي‌دهد و آن وضع از بين مي‌رود.
۵۱. وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الأَْرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنِي لا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ (نور، ۵۵)
۵۲. وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الأَْرْضِ وَ لكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ (اعراف، ۹۶)
۵۳. وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الأَْرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ (انبياء، ۱۰۵)
۵۴. إِنَّ الأَْرْضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ (اعراف، ۱۲۸)
۵۵. قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِي إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ قالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ إِلى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ (حجر، ۳۶ـ۳۸)
۵۶. وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ (بقره، ۱۲۴)
۵۷. Utopia
۵۸. ر.ک: طباطبايي، الميزان، ذيل آيه ۷۴ سوره بقره
۵۹. وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً (اسراء، ۸۱) ـ فِي قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ قَالَ إِذَا قَامَ الْقَائِمُ ع ذَهَبَتْ دَوْلَةُ الْبَاطِلِ (کليني، الکافي، ج۸، ص۲۸۷)
۶۰. براي آگاهي پيرامون جزييات جنبش صهيونيزم مسيحي رجوع کنيد به: رضا هلال، مسيح يهودي و فرجام جهان (مسيحيت سياسي و اصولگرا در آمريکا)، ترجمه قبس زعفراني، تهران، هلال، ۱۳۸۳
۶۱. وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الأَْرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ (قصص، ۵)
۶۲. وَ لأَُضِلَّنَّهُمْ وَ لأَُمَنِّيَنَّهُمْ وَ لآَمُرَنَّهُمْ فَلَيُبَتِّكُنَّ آذانَ الأَْنْعامِ وَ لآَمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ (نساء، ۱۱۹)
۶۳. ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ (روم، ۴۱)
۶۴. وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الإِْنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ (ذاريات، ۵۶)
۶۵. و لو أن أشياعنا وفقهم الله لطاعته على اجتماع من القلوب في الوفاء بالعهد عليهم لما تأخر عنهم اليمن بلقائنا و لتعجلت لهم السعادة بمشاهدتنا على حق المعرفة و صدقها منهم بنا (طبرسي، الاحتجاج، ج۲، ص۴۹۸)
 
منبع : وب سایت شخصی یاسر آیین   http://yaseraeen.ir