از زاویه دیگر; مراسم شام غريبان اباعبدالله الحسين عليه السلام در دبی

مراسم شام غريبان اباعبدالله الحسين عليه السلام در دبي

رنج‌نامه سيدالشهدا (ع) به روايت حضرت سكينه خاتون (س)

ابيات زير رنج‌نامه‌اي منسوب به حضرت سيدالشهدا ست كه از سكينه خاتون دخت مكرم حضرت اباعبدالله (ع) روايت شده است.



شيعتــــي يا كـــرام يا عظـــام المقــــام
اي شيعيانم، اي اهل كرم و اي والا مرتبگان

فانـــدبوا ياحسيـــن بفــؤاد حــــــزيــــن
نواي "يا حسين " را با دلي اندوهگين سر دهيد

شيعتي إني غريب بين أقوام بغاة
اي شيعيانم، همانا غريبي هستم كه توسط قومي گمراه و ستمگر احاطه شده‌ام

وأنا الضامي وأسقى من كؤوس النائبات
من تشنه‌اي هستم كه از جام‌هاي مصيبت سيراب مي‌شوم

قطعوا رأسي ظلماً بسيوف مرهفـــات
گردنم را به ناحق با شمشيرهاي تيز بريدند

رفعوه بعد قتلي فوق أطراف القــناة
و سرم را بعد از بريدن در كنار آب بالا بردند

ذاك رأســـي مشال في رماح طوال
و سرم با نيزه‌هاي طولاني بالا برده شد

وقطيــــع الوتيــــن بفؤاد حزيـــــــن
همانم كه شاهرگ‌ من با دلي غمگين بريده شده

شيعتي إن غاب عنكم في سماء الموت فرقد
اي شيعيانم! چنانچه روزي ستاره فرقد در آسمان مرگ از نظر شما غائب گشت

فاذكروا الأكبر لما غاله السيف المجـــرد
علي اكبر را به ياد آوريد كه توسط شمشير برّان كشته شد

واقتيلاً فوق الأرماح والأسياف سجــد
و هنگامي كه با نيزه و شمشير وي را به قتل رساندند

وبه قد صرعوا فوق الثرى جسم محمد
گويي كه جسم حضرت پيامبر(ص) را بر زمين انداختند

وشبيه الرســـــول وطأتــــه الخيـــول
و شبيه‌ترين فرد به حضرت پيامبر(ص) را به ياد آوريد كه زير پاي اسبان قرار گرفت

وفقدت البــــــــنين بفؤاد حزيـــــــن
و پسران را با دلي اندوهگين از دست دادم

شيعتي ما إن سمعتم من مناد وأخاه
اي شيعيانم هرگاه صداي منادي كه برادرش را مي‌خواند را شنيديد

فاذكروا العباس لما قطعت منه يداه
(حضرت) عباس (ع) به هنگامي كه دستانش بريده شد، را به ياد آوريد

جئته نحو الفرات قاصداً كيمـــا أراه
براي ديدنش به سمت رود فرات رفتم

فوجدت الجسد الطاهر تكسوه دمـــاه
و جسم مطهرش را غرق در خون يافتم

فاهتــفوا بانكســـار أين ذاك اليســـــار
با دلي شكسته بانگ بر آوريد: "آن دست چپ كجاست؟ "

ايــــن ذاك اليميـــن بفــؤاد حزيـــــــن
و با دلي اندهگين صدا بزنيد "دست راست (حضرت عباس) كجاست؟

شيعتي ما إن فقدتم من غلام ذي مكارم
اي شيعيانم هرگاه جوان با كرامتي را از دست داديد

فاندبوه بدموع واذكروا لوعة قاســــم
با چشماني گريان مصيبت دردناك (حضرت) قاسم (ع) را به ياد آوريد

هو كالبدر تجلى وجلى في الغمائـــم
او چون ماه شب چهارده است كه از پشت ابر هم مي‌تابد

بدل الأشمع قد زف بأطراف الصوارم
و به جاي شمع‌ها با لبه فروزان شمشير به حجله رفت

غاب ذاك الهلال في بروج القتال
آن هلال از برج‌هاي مبارزه غائب گشت

غاب نور اليقين بفؤاد حزيـــــــن
و آن نور يقين با دلي اندوهگين از ميان ما رفت

شيعتي ما إن فقدتم من رضيع وهو ظام
اي شيعيان هنگامي كه كودك شيرخوار تشنه را از دست دهيد

فاذكروا طفلـــــي لما قتلوه باهتضام
طفل شيرخوار مرا كه به ناحق كشته شد را به ياد آوريد

بدل الماء سقوه من انابيب الحمام
به جاي آب او را از لوله‌هاي مرگ سيراب كردند

بأبي من ذاق طعم الموت من قبل الفطام
و قبل از اينكه از شير گرفته شود، ‌طعم مرگ را چشيد

ذاك نحر الرضيع فاض منه النجيع
و گردن طفل شيرخوار در خون غوطه‌ور شد

ودفـــنت الجنين بفـــؤاد حزيــــــن
و طفل را با دلي غمگين دفن كردم

شيعتي ما أن سمعتم في نسوة تشكو الرزايا
اي شيعيانم هر گاه ديديد كه زناني از شدت مصيبت‌ها گله مي‌كنند

فاذكروا نسوتنا اللآتــي تحملن البلايـــا
پس زنان ما كه متحمل بلاها شدند، را به ياد آوريد

وعلى الأكوار ظلماً حملوهن سبايــــا
و آنها را بر روي كجاوه‌ها به اسارت بردند

شاكيات باكيات فوق أقتاب المطايـــا
و با حالت گريان بر روي مركب‌ها قرار داده شدند

فاسألـــوا كربلاء من لتلك النساء
واقعه كربلا را از آن زنان بپرسيد

من لحــزن كمين بفـــؤاد حزيـــــن
ازاندوه پنهان و قلب اندوهگين سئوال كنيد

شيعتي ما إن شربتم عذب ماء فاذكروني
اي شيعيانم،‌ مرا به هنگام خوردن آب گوارا ياد كنيد

او سمعتم بقتيل أو شهيد فاندبوني
و هرگاه از كشته يا شهيدي آگاه شديد، ‌مرا صدا كنيد

فأن السبط الذي من غير جرم قتلوني
من نوه پيامبرم كه بدون هيچ جرمي مرا كشتند

وبجرد الخيل بعد القتل عمداً سحقوني
و بعد از قتل با سم اسبان بر روي بدنم راه رفتند

ليتكم حاضــــرون للندا تسمعــــــون
اي كاش حاضر مي‌بوديد و نداي مرا مي شنيديد

هاتفــــا بالأنيـــــن بفـــؤاد حزيـــــــن
با دلي غمگين، ناله سر مي‌دادم

ويژه‌نامه محرم در خبرگزاري فارس

فصل سردي مي‌آيد كه «بهار» مؤمن است

قرآن، مؤمنان را به تفكر در چرخش زمين و ستارگان سفارش مي‌كند كه در پي آن تغييرات فصلي حاصل مي‌شود و بي‌دليل نيست كه با هر تحول و انقلاب طبيعت، مسلمان در فلسفه اين تحولات به تفكر مي‌رود و البته از آنجا كه مؤمن در هيچ امري حتي در صرف زمان اسراف نمي‌كند، نوع تفكرش را با مدد از آنچه از اولياي الهي رسيده؛ سمت و سو مي‌بخشد و در تعقل در رسيدن فصل زمستان، با اشاره به احاديثي كه از پيامبر گرامي اسلام (ص)، امام جعفر صادق (ع) و امام هادي (ع) به او رسيده، آن را بهاري براي خودش مي‌پندارد.
«زمستان، بهار مؤمن است» اين حديث كه از زبان ائمه معصومين (ع) و گاه به نقل از پيامبر (ص) بيان شده است، اين ذهنيت را در انسان ايجاد مي‌كند كه اولاً؛ هرچه از خداي تعالي به بنده‌اش مي‌رسد، نعمتي است بزرگ كه شكر آن واجب است و هديه بزرگ زمستان به بندگان شكرگزار، شب‌هاي طولاني آن است كه فرصت عاشقي و دلدادگي را به او مي‌بخشد.
روزهاي كوتاه و شب‌هاي بلند، خاصيت زمستان است و بهره بردن از فرصت‌هاي پيش‌آمده براي ذكر و عاشقي، خاصيت مؤمن است كه در شب‌هاي زمستان، با آن آرامش ذاتي و سكوت معنادار شب‌هايش كه در آن تنها ذكر باد را و نجواي شبانه برگ‌هاي درختان ايستاده را پراكنده مي‌كند، فضاي عرفاني مناسبي را در اختيار عشاق و اشك‌ريزان شب‌ها مي‌دهد.
درباره فرصتي كه زمستان به آدمي مي‌دهد تا در آن به تزكيه نفس برسد را زياد بيان كرده‌اند. مانند معلم اخلاق و مرد تهذيب مرحوم آيت‌آلله مشكيني كه روايت «زمستان بهار مؤمن است» را در كتاب «نصايح» نقل مي‌كند و در توضيحش مي‌نويسد؛ «چون زمستان شب‌هاي طولاني دارد، مؤمن مي‌تواند به اندازه كافي استراحت كند و در فرصت مناسب نماز شب بخواند.»
اين نگاه عارفي بزرگ است به شب در فصل زمستان كه در آن فرصت براي عشق بازي مهياست و البته اگر عاشق، به دنبال بهانه‌هاي بيشتري باشد، چه خوب كه روزهاي كوتاه اين ماه را روزه بگيرد كه در اين حال «هم فال است و هم تماشا».
البته اين برداشتي است كه از رئيس مذهب حقه جعفري، امام صادق (ع) رسيده است؛ آنجا كه مي‌فرمايد: «زمستان بهار مؤمن است. چون شب‌هايش طولاني است كه براي عبادت نيمه شب از آن كمك مي‌گيرد و روزهايش كوتاه است كه براي روزه گرفتن از آن ياري مي‌جويد.» (أمالي الصدوق، ص237)
يلدا هم بهانه و دروازه ورود به زمستان است كه در آن رسوم سنتي و آييني ايرانيان، فرصت را براي خشنودي خالق پديد مي‌آورد.
استفاده از نعماتي كه مخصوص اين ايام از سال هستند و حس تشكري كه از آفريدگار در دل ايجاد مي‌كند، حسنات خداي مهربان‌ترين را به سمت بندگان سرازير مي‌كند.
حضور در جمع بستگان و ديدار با اعضاي خانواده كه نمود بارز «صله رحم» اين سنت پسنديده اسلامي است و البته نزد ايرانيان از هزاران سال پيش مورد اهميت قرار داشت، پيش خدا، عبادت محسوب مي‌شود و چه بسيار دل‌هاي مؤمناني كه در اين شب شاد مي‌شوند و به گفته صاحب دين، محمد مصطفي (ص)، «شاد كردن دل مؤمن از بالاترين عبادت‌هاست.»
اميد آنكه خداي تعالي ما را در شناخت راه اصلي، ياري رساند و ما را جزو هدايت‌يافتگان بشمارد، و زمستان را همچون بهار و تابستان و پاييزمان، زماني براي رستگاري ما قرار دهد، و با هر تغيير و تحول در فصول سال، قوه انديشه و تعقل را در ما قدرت بخشد تا بيش از هميشه به قدرتش پي ببريم و عبادتش كنيم.

فارس

از زاویه دیگر; شهید ادواردو آنیلی در نماز جمعه تهران

شهید ادواردو آنیلی; در گفتگویی با دکتر قدیری ابیانه

ادواردو آنیلی یا «مهدی آنیلی» مسلمان و شیعه و تنها پسر و وارث سناتور و میلیاردر ایتالیایی «جیووانی آنیلی» بود که در سال 1379 شمسی مطابق با سال 2000 میلادی به طرز مشکوکی به دست صهیونیست ها به شهادت رسید.

ادواردو آنیلی در 6 ژوئن 1954 در نیویورک به دنیا آمد. پدرش سناتور جیووانی آنیلی ثروتمندترین مرد ایتالیا و مالک اتومبیل سازی فیات، لامبورگینی، لانچیا، آلفارومئو به همراه چند کارخانه تولید قطعات صنعتی، چند بانک خصوصی، شرکت های طراحی لباس و روزنامه پر تیراژ ایتالیا و باشگاه فوتبال یوونتوس می باشد میزان نفوذ و ثروت خانواده آنیلی به حدی زیاد است که آنها را مهم تر از خانواده سلطنتی ایتالیا می دانند. در آمد سالانه این خانواده بالغ بر 60 میلیارد دلار تخمین زده شده است. ادواردو تحصیلات مقدماتی را در ایتالیا طی کرد و بعد به کالج آتلانتیک در انگلستان رفت و بعد از آن در رشته ادیان و فلسفه شرق از دانشگاه پرینستون آمریکا با اخذ درجه دکتری فارغ التحصیل شد. او از همان دوران جوانی علاقه ای به استفاده از ثروت پدری نداشت و زیر بار مسئولیت اداره امور کمپانی های پدرش نرفت. او اغلب اوقات را به مطالعه، سفر، روزنامه نگاری و فعالیت های بشردوستانه گذراند. ادواردو رو به دین اسلام آورد. او شرح مسلمان شدنش را در کتاب خاطرات خود چنین می گوید: «در نیویورک که بودم یک روز در کتابخانه قدم می زدم و کتاب ها را نگاه می کردم، چشمم افتاد به قرآن. کنجکاو شدم که ببینم در قرآن چه چیزی آمده است. آن را برداشتم و شروع کردم به ورق زدن و آیاتش را به انگلیسی خواندم. احساس کردم که این کلمات، کلمات نورانی است و نمی تواند گفته بشر باشد. خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم. آن را به امانت برداشتم و بیشتر خواندم و احساس کردم آن را می فهمم و قبول دارم.» پس از این ماجرا به یک مرکز اسلامی در نیویورک مراجعه و مسلمان شدن خود را اعلام کرد. آنها هم نام «هشام عزیز» را برای وی انتخاب کردند. اولین آشنایی وی با تشیع و انقلاب اسلامی ایران از طریق یکی از مصاحبه های دکتر «محمدحسن قدیری» (رایزن مطبوعاتی سفارت ایران در ایتالیا در بین سالهای 58 تا 61) از طریق تلویزیون ایتالیا بود و بعد از آن زمانی که فخرالدین حجازی به ایتالیا سفر می کند، با ادواردو آشنا شده و از او می خواهد که یک بار دیگر تشرف خویش را به تشیع اعلام کند و نام «مهدی» را برای وی برگزیند. او چند بار به ایران سفر کرد و با امام خمینی (ره) و مقام معظم رهبری دیدار کرد و به زیارت امام رضا (ع) مشرف شد. در 15 نوامبر سال 2000 جسد ادواردو را در زیر پل ژنرال فرنکورومانو پیدا کردند. قضیه نشان می داد که وی را از روی پل به پایین پرتاب کرده اند اما دادگاه ایتالیا باز هم برای پنهان کردن موضوع، این مرگ را خودکشی اعلام کرد. آثار زیادی پیرامون ادواردو آنیلی تهیه شده که از جمله آنها فیلم ادواردو می باشد.

اگر موافق باشید، ابتدا مقداری درباره خانواده شهید ادواردو و جایگاه آن‎‎ها در کشور ایتالیا توضیح بفرمایید.

اجداد ادواردو با راه‎اندازی کارخانه فیات در ایتالیا این صنعت عظیم را در آن‎جا بنا گذاشتند که امروزه بستگانش سهامدار عمده شرکت فیات، صاحب بانک‎‎ها و بیمه‎ها، باشگاه یوونتوس و... هستند. پدر ادواردو کاتولیک و مادرش یک پرنسس یهودی است. اما چه اتفاقی می‎افتد که پدرش که یک کاتولیک مسیحی بوده می‎رود با یک زن یهودی ازدواج می‎کند؟ این ازدواج را اتفاقی نمی‎دانم، چون زمینه‎ساز آن صهیونیست‎‎ها بودند تا بعدا بر این ثروت عظیم دست یابند.

نکته مهم دیگر، این‎که وقتی یک زن یهودی با یک مرد مسیحی ازدواج می‎کند و یا بالعکس، در آن خانواده مرگ و میر آغاز می‎شود؛ به‎نحوی که ثروت بیشتر به فردی که همسر یهودی دارد برسد.

یکی از عمو‎های ادواردو بعد از این ازدواج فوت می‎کند که قابل‎بررسی است و جالب این‎که خواهر ادواردو با یک خبرنگار یهودی به نام «الکان» ازدواج می‎کند و از او چهار بچه دارد - چون هرچه بچه‎های بیشتری در این خانواده به دنیا بیایند به‎نفع یهودیان است - ولی در آخر کارشان به اختلاف می‎کشد و خواهر ادواردو طلاق می‎گیرد و با یک مسیحی ازدواج می‎کند. از این‎جا به بعد، یک نوع رقابت بین یهودیت و مسیحیت در مورد فرزندان خواهر ادواردو به‎وجود می‎آید. در نهایت، چون بعد‎ها ادواردو مسلمان شد، پدرش حاضر نشد که ارث و میراثش را به‎دست او بسپارد؛ لذا پسرعموی مسیحی‎اش را به‎عنوان جانشین تعیین کردند. اما ناگهان این خبر پیچید که او بر اثر سرطان ناشناخته‎ای فوت کرد. اگر زنده می‎ماند، مدیریت این اموال به یک مسیحی می‎رسید و این چیزی نبود که یهودیان مایل به آن باشند؛ لذا معتقدم که او را هم کشتند.

بعد از شهادت ادواردو این ارث قانونا به خواهرش می‎رسید، اما با کمک مادر ادواردو حدود 500 میلیون دلار را که در مقابل ثروت خانواده ادواردو بسیار ناچیز است، به خواهرش دادند و با فریب از او امضا گرفتند و به نوعی او را از ارث محروم کردند که بعد‎ها وی از دست مادر خود در دادگاه به‎خاطر این موضوع شکایت کرد، اما به هر حال مدیریت این سرمایه عظیم دست خواهرزاده‎‎های یهودی ادواردو افتاد.

ادواردو کی و چگونه مسلمان شده بود؟

ادواردو کسی بود که خانواده او تعیین می‎کردند که مردم چگونه باید فکر کنند. لذا او پشت‎پرده‎‎ها را می‎دانست، می‎دانست که صاحبان صنایع برای حفظ ثروت‎شان و برای افزایش آن و برای این‎که مقاومت‎‎های اجتماعی در این رابطه رخ ندهد، باید افکار عمومی را بسازند؛ لذا خانواده‎ای به این ثروتمندی هزاران راه را می‎پیماید تا افکار عمومی را شکل دهد. احساس آزادی در غرب بسیار مهم است؛ فرد باید اسیر باشد، ولی احساس آزادی کند. لذا در این زمینه سرمایه‎گذاری زیادی می‎کنند، مثلا در محافل دانشجویی غربی ظاهر امر این است که دانشجویان می‎توانند هر فعالیتی که می‎خواهند انجام دهند، اما اگر آن‎‎ها فعال سیاسی شدند و حرکتی کردند که از آن احساس خطر شود، در این صورت، حکومت راه‎‎های دیگری را انتخاب می‎کند؛ مثلا مواد مخدر را در ماشین فعال سیاسی می‎گذارند و بعد آن را کشف می‎کنند و به این جرم وجهه او را خراب می‎کنند؛ همان کاری که با ادواردو کردند و کوشیدند او را متهم به حمل 300 گرم هروئین کنند؛ در حالی‎که او در سفری که به ایران داشت با برادر یکی از دوستان ما که معتاد بود کلی صحبت کرد و خیلی تلاش کرد تا او را با منطق و استدلال از مصرف مواد مخدر وابدارد.

بنابراین او که از نحوه قربانی کردن مردم و افکار خبر داشت، نمی‎توانست خودش قربانی باشد. لذا مثل مردم عادی فریب تبلیغات را نمی‎خورد و چون پدرش مسیحی و مادرش یهودی بود، نمی‎توانست هم مسیحی و هم یهودی باشد، بنابراین دنبال حقیقت بود. این بود که برای کشف حقیقت شروع به خواندن فلسفه ادیان کرد. نکته مؤثر دیگر، این‎که ادواردو همه چیز‎هایی را که دیگران فکر می‎کنند داشتن آن‎‎ها خوشبختی می‎آورد، داشت ولی می‎دانست هیچ‎کدام از این‎‎ها برای او خوشبختی نمی‎آورد. البته ادواردو تنها کسی نبود که در اوج داشتن امکانات به‎دنبال کشف حقیقت بود. کسان دیگری را در ایتالیا می‎شناختم که یکی از آن‎‎ها قهرمان کاراته ارتش‎‎های جهان بود. او روزی که حمله طبس رخ داد، به من زنگ زد و با هیجان گفت: «دیدی فرشته‎‎ها چه کردند؟» او شخصی بود که می‎گفت: «من مرتکب هر گناهی که شما فکر کنید، شده‎ام؛ هرچه می‎خواستم، به‎دست آورده‎ام و وقتی به همه آن‎چه می‎خواستم رسیدم، دیدم آن چیزی که من به‎دنبالش بوده‎ام، این‎‎ها نبوده و از آن‎جا به بعد بود که مذهبی شدم.» البته مسلمان نشده بود، ولی به این نتیجه رسیده بود که اسلام دین الهی است و پیامبر اسلام پیامبر خداست، ولی او معتقد بود که خدا اسلام را برای خاورمیانه خواسته و به‎شدت هم به امام‎خمینی علاقه داشت و حتی می‎گفت: «من فکر می‎کنم آن کسی که شما منتظرش هستید، ایشان است.»

ادواردو دانشجوی فلسفه ادیان در دانشگاه معروف «پرینستون» نیویورک بود. خودش هم متولد نیویورک بود. او انجیل و تورات را خوانده، اما این‎‎ها او را قانع نکرده بود. در 20 سالگی برحسب اتفاق در کتابخانه چشمش به قرآن افتاده و چند آیه از آن را می‎خواند و احساس می‎کند این نمی‎تواند کلام بشر باشد. قرآن را کامل می‎خواند و تصمیم می‎گیرد مسلمان شود؛ بدون این‎که نیاز به مشورت با کسی را احساس کند. به یک مرکز اسلامی در نیویورک می‎رود و آن‎جا می‎گوید من می‎خواهم مسلمان شوم، شهادتین را می‎گوید و آن‎جا نامش را «هشام عزیز» می‎گذارند. حالا یک جوان 20 ساله که پدر و مادرش را دوست دارد و راه بهشت را پیدا کرده است، طبیعتا می‎خواهد راه بهشت را به پدر و مادرش هم نشان بدهد. لذا تصمیم می‎گیرد آن‎‎ها را هم به دین اسلام دعوت کند. آن‎‎ها ابتدا سعی کردند که او، دست از اسلام بردارد. فکر می‎کردند این یک احساس زودگذر است و آن را خیلی جدی نگرفتند، ولی او هرچه بیشتر مطالعه می‎کرد، محکم‎تر می‎شد.

شما چگونه با ایشان آشنا شدید؟


در دهه فجر انقلاب و در شهریور 1358 به‎عنوان رایزن مطبوعاتی مشغول به کار در سفارت ایران در ایتالیا شدم؛ در حالی‎که هنوز دانشجو بودم. شش ماه قبل از جنگ ایران و عراق در فروردین 1359 من را دعوت کردند برای شرکت در مناظره‎ای با مسئولین مطبوعاتی سفارت‎خانه‎‎های آمریکا، عراق، یک خبرنگار ایتالیایی و یک مجری در شبکه دو تلویزیون ایتالیا. این زمانی بود که به‎خاطر مسئله گروگان‎گیری‎‎ها اخبار ایران در اوج رسانه‎‎ها بود. گفتم حاضر به مناظره با دیپلمات‎های آمریکا نیستم، مگر این‎که هر دو طرف به‎عنوان خبرنگار برویم. عنوان برنامه به‎نظرم «بحران خلیج‎فارس، خطری برای جهان» بود. من آن مناظره را این‎گونه آغاز کردم: به نام خداوند بخشنده مهربان و به نام خداوند قوی‎تر از ناو‎های آمریکا و بعد گفتم من این عنوانی را که شما برای برنامه انتخاب کردید، قبول ندارم. من می‎گویم «سلطه‎گری آمریکا خطری برای جهان» و مناظره را شروع کردم. من پیروز مطلق این مناظره بودم. بر حسب اتفاق، ادواردو این مناظره را دیده و خوشش آمده بود. یک هفته بعد ادواردو آمد منزل ما، با یک موتورسیکلت گازی دست دوم، بدون این‎که خودش را معرفی کند؛ به نگهبان در منزل ما که ایتالیایی بود، گفته بود می‎خواهم آقای «قدیری» را ببینم. در آن زمان من خیلی مشغله داشتم. برای همین گفتم به او بگویید فردا به سفارت بیاید تا با هم صحبت کنیم. ولی چون ممکن بود در آن‎جا او را بشناسند، نمی‎خواست به آن‎جا بیاید. بنابراین پیغام داد به قدیری بگویید خداوند هر در بسته‎ای را می‎گشاید و من به محض گرفتن این پیغام گفتم، او را به داخل راهنمایی کنید. به استقبالش رفتم. او جوان قدبلندی بود. خواستم خودش را معرفی کند. گفت من ادواردو آنیلی هستم. من بدون آن‎که انتظار جواب مثبتی داشته باشم، پرسیدم شما با آن خانواده معروف آنیلی نسبتی دارید؟ گفت بلی، من پسرش هستم. گفتم تو اگر واقعا پسر آنیلی هستی پس چرا با این موتور دست دوم آمده‎ای؟ گفت این مال نگهبان‎مان است و من با این آمده‎ام تا شناخته نشوم. من مصاحبه شما را دیدم و مسلمان هستم. گفتم چه زمان مسلمان شدی؟ گفت چهار سال قبل. شرح مسلمان شدنش را گفت. می‎خواست که با هم دوست باشیم. از آن به بعد هر وقت که به شهر رم می‎آمد - منزلش در شهر تورینو بود - به من هم سر می‎زد. بعد از چند جلسه که با هم بودیم، شیعه شد. وقتی برایش راجع به تشیع توضیح دادم، خوشش آمد. بعد از شیعه شدن و ذکر شهادتین در نزد آقای فخرالدین حجازی، نام او را «مهدی» گذاشتیم. بار اول که به ایران آمد، خدمت حضرت امام (رحمت‎ا... علیه) رفت. در آن ملاقات، حضرت آیت‎ا... خامنه‎ای، آقای هاشمی، سیداحمد خمینی و فخرالدین حجازی حضور داشتند و این دوست ایرانی ما که الان در مشهد است و نمی‎خواهد اسمش را ببریم و دوست ادواردو نیز بود، کار ترجمه را بر عهده داشت. این دوست مشترک‎مان بعد‎ها گفت که بعد از دیدار با امام به نماز جمعه رفتیم که ادواردو در صف اول بود. بنابراین من پیگیری کردم تا عکس‎‎‎ها و فیلم‎‎های مربوط به آن نماز را که ادواردو در آن حضور داشت، پیدا کنم. بعد از پخش فیلم و عکس‎‎های نماز جمعه، ایتالیایی‎‎ها موضوع را انکار کردند و روزنامه‎‎های اصلاح‎طلب هم همین‎طور. این همسویی آن‎‎ها در این زمینه با غرب شگفت‎انگیز است. البته از کسانی‎که می‎خواهند جوانان ما از دین دور شوند و حکومت دینی نباشد و الگوی‎شان نیز جوامع غربی است، بعید نیست. در این سفر او به مشهد، برای زیارت امام‎رضا رفت. وقتی یکی از دوستان او را به یک شهربازی که به‎تازگی در آن‎جا ساخته شده بود برد، به او گفت که مراقب باشید که مشهد جنبه مذهبی خودش را حفظ کند؛ چراکه لاییک‎‎ها برای آن‎که جنبه مذهبی شهر‎های مذهبی را بگیرند، مراکز تفریحی متعددی در آن‎جا ساختند؛ به‎طوری که در اذهان جنبه تفریحی این شهر‎ها برجسته‎تر از جنبه مذهبی آن شد. مراقب باشید مشهد هم دچار این بحران نشود. در آن‎جا به‎شدت تحت تأثیر زیارت قرار گرفته بود و می‎گفت که من وجود امام رضا را حس می‎کردم. وقتی از او پرسیدم از امام رضا چه‎چیزی خواستی؟ گفت: خواستم که از خدا بخواهد که قلب پدرم را نسبت به من مهربان کند.

نظر او درباره ایران و انقلاب اسلامی چه بود؟

وی به‎شدت طرفدار انقلاب اسلامی ایران بود و اخبار آن را دنبال می‎کرد. او انسان ایده‎آلی را که اسلام معرفی می‎کند، در وجود امام می‎دید. اما سعی کرده بود با سفرای ما ارتباط بگیرد با آقای سلمان غفاری که زمانی سفیر ایران در واتیکان بود، ملاقات کرده بود و ایشان گواهی شیعه بودن ادواردو را صادر کرده بود. البته بعد از شهادت او ما هرچه گشتیم، سابقه‎ای از آن گواهی نیافتیم. هنگامی‎که یکی از سفرای ما در واتیکان که از روحانیون اصلاح‎طلب بود به شهر تورینو سفر می‎کند، ادواردو از او تقاضای وقت ملاقات می‎کند ولی به او وقت ملاقات نمی‎دهند. جالب است بدانید که مرجع تقلید شهید آنیلی حضرت امام و بعد از رحلت ایشان هم حضرت آیت‎ا... خامنه‎ای بودند. در یکی از سفر‎ها به ایران، فردی به نام آقای کنت لوکا که یک جوان خوش‎تیپ و ورزشکار بود و خانواده‎اش بیش از دو قرن است تولیدکننده شراب در ایتالیا هستند و برادر او اداره‎کننده سایت‎های اینترنتی پورنو ایتالیاست، همراه او بود. ادواردو به من گفت من با لوکا صحبت کرده‎ام و او را تا مرز مسلمان شدن آورده‎ام ولی حاضر نیست مسلمان شود. تو با او صحبت کن. چون معتقدم او فقط به یک هل دادن نیاز دارد. من دو ساعت در هتل آزادی به تنهایی با او صحبت کردم، احساس کردم یک‎چیزی مانع اسلام آوردن او می‎شود. من پس‎زمینه ذهنی غربی‎‎ها را و تبلیغات منفی علیه اسلام را می‎دانستم. این خیلی مشکل است برای یک فرد ایتالیایی که بیاید دینی را قبول کند که زن‎‎ها باید حجاب داشته باشند یا در این دین تعدد زوجات باشد و این‎‎ها برایش قابل‎هضم نبود. فلسفه حجاب در اسلام را برای او شرح دادم و وقتی این مسئله برای او حل شد، او مسلمان شد. جالب است بدانید که من همین فلسفه را در دورانی که در مکزیک بودم و از ما سئوال می‎کردند که چرا زن‎‎های شما حجاب دارند، وقتی توضیح می‎دادم، همه قانع می‎شدند. غربی‎‎ها فلسفه حجاب را بهتر از ما درک می‎‎کنند، چون شرایط مکانی را که در آن حجاب رعایت نمی‎شود، آن‎‎ها دیده‎اند. بسیاری از خارجی‎‎ها فکر می‎کنند زنان مسلمان در خانه هم حجاب دارند. سفیر رومانی در مکزیک که یک زن بود می‎گفت: من در یک خبری خواندم که یک زن بعد از 35 سال زندگی با شوهرش اصرار کرده بود به شوهرش که اجازه بده من صورت خودم را به تو نشان دهم و شوهرش قبول نمی‎کند. به او گفتم کسی که این خبر را جعل و به تو ابلاغ کرده، مخاطبش را احمق فرض کرده است. به هر حال او مسلمان و شیعه شد و شهادتین را نزد آیت‎ا... گلپایگانی که امام جماعت یک مسجد در یوسف‎آباد بود، به زبان جاری کرد. زمانی‎که من به منزلش در رم رفتم، از خانواده‎اش جدا شده و یک منزل محقرانه‎ای داشت. در واقع لوکا از زمان دوستی‎اش با ادواردو یک زندگی ساده را به یک زندگی فاسد پر از ثروت، ترجیح داده بود. او با یک خانمی زندگی می‎کرد که طراح دکور بود. عاقبت لوکا هم به طرز مشکوکی کشته شد.

همان زمان در روزنامه‎‎ها نوشته شد که ساعت دو نصف شب کسی به لوکا زنگ می‎زند و او را دعوت به‎جایی می‎کند و فردا جسدش زیر یک پل در نزدیکی منزلش پیدا می‎شود؛ در حالی‎که خونین بوده است. جالب این‎که خون او بر روی راه‎پله‎‎هایی که به پایین پل می‎رفت هم دیده شد. همچنین همان روز در روزنامه‎‎های محلی خبری منتشر شد مبنی بر این‎که یک آمریکایی که در بدن او آثار چاقو خوردن وجود دارد، در بیمارستانی در حوالی همان محله و پل بستری شده است. این نکته را هم اضافه کنم که لوکا ورزشکار بود و قدرت زیادی داشت و چه‎بسا آن آمریکایی هم در ارتباط با همین حادثه زخمی شده باشد. به هر حال علت مرگ او را هم خودکشی اعلام کردند؛ در حالی‎که مرگ او کاملا مشکوک بود.

ادواردو در ایتالیا فعالیت‎‎های اسلامی و مذهبی خاصی هم داشت؟

به این شکل که عضو مجمع یا تشکیلاتی باشد خیر. اما با اعمال نفوذی که داشت، کانال یک تلویزیون ایتالیا را قانع می‎کند یک فیلم مستند راجع به کشور‎های اسلامی بسازد و تهیه‎کنندگی فیلم را نیز خودش بر عهده می‎گیرد. در این راستا به ایران هم آمد و بعد هم این فیلم‎ را در تلویزیون به نمایش می‎گذارد. بعد از نمایش آخرین قسمت با فردی به نام «ایگور من» که خبرنگار روزنامه «لاستامپا» است، درباره اسلام به مناظره می‎نشیند. وقتی کتاب سلمان رشدی منتشر شد، یک ناشر ایتالیایی تصیم گرفت آن را منتشر کند. ادواردو به دیدن او رفته و به او به خاطر انتشار این کتاب اعتراض کرده بود. او می‎گفت که نمی‎توانم ببینم به مقدسات من توهین شود و من هیچ حرفی نزنم. همچنین در برابر جنایات اسراییل در فلسطین طاقت نمی‎آورد و به نخست‎وزیر و رییس‎جمهوری و حتی سران کشور‎های دیگر زنگ می‎زد و خواستار جلوگیری از این اقدامات می‎شد که من به او گفتم داری با این کار‎ها شهادتت رو جلو می‎اندازی. صهیونیست‎ها دست از سر تو بر نخواهند داشت، از این کار‎ها پرهیز کن.

او پیش‎بینی می‎کرد که چنین سرانجامی پیدا کند؟

من به ادواردو گفته بودم که این‎‎ها نمی‎گذارند ثروت خانواده‎ات به دست تو برسد و بلایی سرت خواهند آورد؛ چراکه یهودی‎‎هایی مثل شوهرخواهرش، برای به‎دست آوردن آن ثروت نقشه کشیده بودند. خودش هم می‎گفت که می‎دانم این کار را با من خواهند کرد؛ منتها نخواهند گفت که به قتل رسیده، بلکه آن را یک حادثه تصادفی یا خودکشی یا بیماری اعلام می‎کنند. یکی از کار‎هایی که خانواده با او کردند این بود که او را به یک مرکز روانی‎ بردند در شمال ایتالیا (در مرز سوئیس) که ویژه فوق‎العاده ثروتمند‎ها بود و تمام اعضای آن مرکز هم صهیونیست بودند. او خودش تعریف می‎کرد که تنها نگرانی من این بود که توانایی مغزی من را از بین ببرند و به این ترتیب به‎دلیل نداشتن سلامت عقلی، طبق قانون اموال خانواده‎ام به‎دست من نرسد. او می‎گفت قبلا دیده‎ام که چنین کاری را با فرد دیگری کرده‎اند؛ بنابراین از آن‎جا فرار کرد. البته معتقد بود تا زمانی‎که پدرش زنده است، او مانع انجام سوء‎قصد به جان وی خواهد شد. او را زمانی به قتل رساندند که اخبار بیماری بحرانی پدرش در اوج بود و نگران این بودند که اگر پدرش فوت کند، کنترل موضوع از دست‎شان خارج شود و برای همین او را زودتر کشتند. کسی که آشپز ادواردو بود، می‎گوید صبح روزی که او به قتل رسید، به وی حتی سفارش نوع غذای ناهارش را داده بود. این‎جا این نکته وجود دارد که کسی که قصد خودکشی داشته باشد، سفارش غذا برای دو یا سه ساعت بعدش را نمی‎دهد و البته دلایل دیگری هم برای اثبات عدم خودکشی او وجود دارد که قابل بررسی است. برخی اسناد آن در مستند ایرانی که ساخته شد، آمده است. همچنین چند سال پیش کتابی در ایتالیا منتشر شد تحت عنوان «80 متر رمز و راز» که متأسفانه در ایران ترجمه نشده است. نویسنده کتاب چندی قبل به من ای‎میل زد که چرا در دو سه سال اخیر که در ایتالیا به این مسئله پرداخته شده، در ایران خبری نیست؟ او گفت که قصد دارد در این‎باره کتاب جدیدی هم منتشر کند. کتاب دیگری هم در آن‎جا منتشر شده با عنوان «پادشاه بدون تاج و تخت» که در آن‎هم، فرضیه قتل ادواردو مطرح شده است.

لطفا از ماجرای خبری که در رسانه‎‎های داخلی درباره شهادت ایشان منتشر شد، بگویید.


روزی من ماشینم را به تعمیرگاه بردم و در راه یک روزنامه جمهوری اسلامی هم خریدم، در لابه‎لای آن چشمم به این خبر افتاد: ادواردو آنیلی پسر میلیاردر ایتالیایی خودکشی کرد، همان‎موقع حدس زدم که او خودکشی نکرده است، بلکه او را کشته‎اند. بلافاصله به آقای شریعتمداری زنگ زدم گفتم او شیعه بود و احتمالا یهودی‎‎ها او را کشته‎اند. روزنامه کیهان هم طبق گفته‎‎های من این خبر را چاپ کرد: صهیونیست‎‎ها ادواردو (مهدی) را خودکشی کردند. وقتی خبر اولیه خودکشی ادواردو در روزنامه‎‎ها چاپ می‎شود، این خبر برای آقای سیاوش سرمدی که کارگردان است، جالب به‎نظر می‎آید. بعد هم خبر دوم را می‎بیند که او را به قتل رسانده‎اند. لذا این اخبار را می‎برد پیش آقای کاسه‎ساز و می‎گوید: یعنی یک میلیاردر خودکشی کرده!؟

بالاخره با تشویق من و حمایت صدا و سیما و دفتر حفظ و نشر آثار امام، آقای کاسه‎ساز و سرمدی با همکاری چند تن از دوستان دیگر به ایتالیا رفتند، برای ساختن فیلمی مستند در مورد ایشان. اما در ‎آن‎جا سفیر ایران در رم، رایزن فرهنگی ایران و سفیرمان در واتیکان هر سه، آن‎‎ها را ‎از ساخت چنین مستندی نهی می‎کنند. حتی وقتی نزد سفیرمان در واتیکان می‎روند، او به آن‎‎ها می‎گوید که با طناب پوسیده قدیری به چاه نروید و سعی می‎کنند آن‎‎ها را منصرف کنند. به آن‎‎ها می‎گویند که ادواردو معتاد بوده و از این حرف‎ها.

آن‎‎ها در حین فیلم‎برداری توسط پلیس به اتهام مشارکت در ترور پادشاه سابق افغانستان دستگیر می‎شوند و سفارت هیچ اقدامی برای آزادی‎شان نمی‎کند؛ چرا؟ چون از اول آن‎‎ها را از این کار نهی کرده بودند. بعد از آزادی‎شان و تهیه شدن فیلم، وزارت خارجه خواستار عدم پخش فیلم شد؛ چراکه ممکن است دولت ایتالیا برنجد و به روابط ما با ایتالیا لطمه بخورد! حتی روزنامه ایران در ستون دیگه چه خبر، خبری را به نقل از سفیر ایتالیا منتشر کرد که وی تهدید کرده در صورت پخش این فیلم، به روابط ما لطمه خواهد خورد. البته من بعدا تحقیق کردم و دیدم اصلا چنین خبری صحت ندارد. تهیه‎کننده فیلم، آن را می‎فرستد خدمت مقام معظم رهبری؛ ایشان می‎پسندند و می‎فرمایند که این فیلم ابتدا در دانشگاه‎‎ها پخش و میزگرد در مورد آن برگزار شود، سپس در تلویزیون هم پخش شود. در همان ایام من به‎خاطر این‎که دوست ادواردو بودم، برای این میزگرد‎ها مرتبا دعوت می‎شدم و چند ماهی وقتم را روی این کار گذاشتم. به همین‎خاطر هم در وزارت خارجه دوران اصلاحات به‎عنوان یک آدم تندرو قلمداد ‎شدم و در طول دوران اصلاحات هیچ سمتی در وزارت خارجه به من ندادند. هنگامی‎که تلویزیون این مستند را پخش کرد، کمیسیون سیاست خارجی مجلس ششم، آقای لاریجانی را احضار کرد که چرا این فیلم را پخش کردید؟ حتی در دانشگاه‎‎هایی که مدیریت آن در دست دوم خردادی‎‎ها بود، آن‎‎ها مانع پخش فیلم توسط دانشجویان می‎شدند و در روزنامه‎های‎شان هم یک کلام درباره فرضیه قتل او مطلبی ننوشتند. تنها مطلبی هم که نوشتند، انتقاد از ساخت این فیلم توسط افراطی‎ها بود. پخش این فیلم بسیار مؤثر بود جوانان زیادی را تحت تأثیر قرار داد. کسانی بودند که به من گفتند ما بیش از 10 بار این فیلم را دیدیم و هر بار هم گریه کردیم برای مظلومیت این فرد. من فکر می‎کنم آن‎‎ها می‎خواستند با کشتن ادواردو جلوی رشد اسلام را بگیرند، اما خون او و پیام او مردنی نیست. این فیلم مستند خوشبختانه به زبان‎‎های مختلف ترجمه شده و حتی کانال‎‎های مختلفی در ترکیه، لبنان و... این فیلم را نمایش دادند. حتی یک طلبه روسی که در قم درس می‎خواند به من گفت من این فیلم را به روسی ترجمه کردم و نسخه‎ای از آن را به یک پلیس روس دادم؛ فیلم را که دید مسلمان شد. معتقدم که نباید گذاشت ماجرای ادواردو به سکوت بگذرد. باید تلاش‎مان را برای افشای این ماجرا بکنیم که در حقیقت افشای ماهیت صهیونیست‎هاست.

در پایان اگر نکته‎ای هست، بفرمایید.

خیلی‎‎ها از من می‎پرسند ادواردو در اسلام چه دیده بود که مسلمان شد؟ من به شما می‎گویم اگر کسی اسلام را بشناسد و مسلمان نشود، امری عجیب است.

در مکزیک من به شیوه خودم سخنرانی می‎کردم؛ چون مسیحیت و پس ذهن آن‎‎ها را می‎دانم و می‎شناسم. نبود جلسه‎ای که ما در مورد اسلام صحبت کنیم و در آن جلسه کسی مسلمان نشود. آن‎قدر خرافات در مسیحیت و یهودیت آمده که اگر یک نفر اسلام را بشناسد، عجیب است مسلمان نشود. معتقدم اگر ما اسلام را آن‎طور که واقعا هست به مردم جهان نشان دهیم، شاهد گرایش فوج‎فوج مردم به اسلام خواهیم بود. چرا قرآن‎سوزی را پیشنهاد می‎دهند؟ برای‎ این‎که در مقابل منطق قرآن کم می‎آورند. در مسیحیت آموزه‎‎ها به مردم بر اساس فکر و تفکر آموخته نمی‎شود و می‎گوید بدون تفکر و تردید بپذیر و الا گناه کرده‎ای.

توصیه‎ام به خوانندگان این است که خوشبختی را در ثروت و موقعیت اجتماعی و شهرت و این چیز‎ها دنبال نکنند؛ این‎‎ها سرابی بیش نیست. قدر ایمان خودشان و مملکت و نظام اسلامی خودشان را بدانند و در مسیر اسلام حرکت کنند

منبع: هفته نامه پنجره

معنا و ماهیت دموکراسی

از نیمه‌ دوم قرن هیجدهم به بعد در جوامع غربی تدریجاً واژه «دموکراسی» به امری شبه مقدس و در زمره مشهورات و مسلمات  بدل گردید و از سال‌های پس از جنگ جهانی دوم این وجه شبه مقدس و در زمره مشهورات و مسلمات بودن دموکراسی به جوامع غرب‌زده استعمارزده و نیمه مستعمره نیز به صورت بسیار گسترده انتقال یافت. البته از اواسط قرن نوزدهم، استعمار مدرن سرمایه‌سالار به میان هر ملت غیرغربی و غرب‌زده که رفت [اعم از غرب‌زده‌های مدرن یا شبه‌مدرن و نیز اعم از جوامع غرب زده‌ای که بعدها خود به رژیم‌های امپریالیستی سرمایه‌سالار تبدیل شدند (مثل چین) و یا آنها که به صورت مستعمره‌هایی با نظام‌های سرمایه‌سالاری پیرامونی باقی ماندند (مثل مصر، پرو، تایلند و...)] به نحوی به ترویج دموکراسی به عنوان الگوی نجات بخش جوامع بشری و یک امر مسلّم و مقبول و مشهور خدشه‌ناپذیر و غیرقابل تردید پرداخت.

در کشور ما که تاریخی قریب به دو قرن کشمکش با استعمار مدرن و نیز میراث بیش از یک صد سال سلطه و سیطره «غرب‌زدگی شبه مدرن و مدرن» را دارد نیز این اصطلاح به عنوان هسته مرکزی نسخه نجات‌بخش برای رهایی از استبداد و بی‌عدالتی و حتی فقر و انحطاط و خلاصه هر چه تباهی و پلیدی است مطرح گردید و روشنفکران مدرنیست ایرانی از مشروطه به بعد به صورت گسترده و منظم و مستمر به تبلیغ و ترویج و تقدس سازی برای آن پرداخته‌اند.

 بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و به ویژه از سال‌های پس از خاتمه جنگ، پروژه «تبلیغ و ترویج فراگیر و مستمر دموکراسی به عنوان راه حل همه مشکلات و رهایی از همه معضلات و دموکراسی را معادل «آزادی‌خواهی» دانستن و مخالفت با دموکراسی را معادل دفاع از استبداد نامیدن» و نظایر این مدعاها به صورتی بسیار وسیع‌تر و سازمان یافته‌تر از پیش، حتی از ناحیه جناحی از داخل جمهوری اسلامی و توسط جراید موسوم به «روشنفکری دینی» به موازات «روشنفکری آته‌ئیست» [غیردینی و بی‌اعتقاد به خداوند متعال] در داخل کشور دنبال شد و هنوز نیز به انحاء مختلف این روند ادامه دارد.

ویژگی‌ مهم در تمامی اشکال به راه انداختن هیاهوی تبلیغاتی درباره دموکراسی و تقدس سازی برای آن، این است که در میان طیف گسترده مروجان و مبلغان و مدافعان  دموکراسی [که کوشیده‌اند و می‌کوشند تا دموکراسی را به یک مشهور مورد پذیرش همه بدل نمایند] کمتر بحث و فحص و تحقیقی جدی در خصوص درک ماهیت دموکراسی و حتی فهم معنای آن صورت می‌گیرد و آنچه که از طریق برخی ژورنالیست‌ها و سیاستمداران و ایدئولوگ‌ها و روشنفکران و نویسندگان و... ارائه می‌شود، فاقد یک پرسش عمیق متفکرانه از چیستی و حقیقت دموکراسی است و عمدتاً تکرار بیانی کلیشه‌وار و تبلیغاتی و سطحی و حتی وهم‌آلود و بی‌اساس و غلط از ماهیت و معنای این واژه است. در این مقال می‌‌کوشیم تا به اجمال درباره ماهیت و معنای دموکراسی سخن گوییم.

 دموکرسی به چه معناست؟
دموکراسی، واژه ای یونانی است که از دو جزء «دموس» و «کراتوس» تشکیل شده است. «دموس» نزد یونانیان باستان که واضح اصطلاح دموکراسی بوده‌اند،  غالباً‌ به معنای «مردم» به کار می‌رفته و به تعبیر دقیق‌تر، به معنای آن دسته از انسان‌ها که «شهروند» محسوب می‌شده‌اند به کار می‌رفته است. برای توضیح بیشتر باید گفت که در «آتن» باستان که اصلی‌ترین دموکراسی یونانی بوده است، بردگان و اشخاص آتنی‌ای که پدر و مادرشان آتنی نبوده‌اند، «شهروند» محسوب نمی‌شدند و از شرکت در امور سیاسی محروم بوده و از این رو به عنوان مصداق «دموس» شناخته نمی‌شدند. البته در طی تاریخ تطور تمدن غرب، دامنه و شاخص‌های مفهومی و مصداقی «دموس»  تغییر کرده است. در آتن باستان فقط مردان آزاد بالغی که پدر و مادر آنها نیز آتنی بوده‌اند، به عنوان «شهروند» و یا «دموس» مطرح می‌شدند و تعداد این اشخاص نسبت به کل ساکنان آتن قرون پنجم و چهارم قبل از میلاد در حدود یک دهم بوده است.1

دولت شهر آتن باستان وسعتی به اندازه کشور لوکزامبورگ امروز و جمعیتی در حدود 40 تا 45 هزار نفر داشته است.2

 جزء دوم دموکراسی، واژه «کراتوس» است که هم به معنای حکومت کردن و حاکمیت داشتن و هم به معنای قانون و قانونگذاری است. بدین‌ترتیب، دموکراسی در لغت، اجمالاً به معنای حاکمیت و حکومت و قانونگذاری توسط «مردم» (دموس) است. به عبارت دقیق‌تر دموکراسی به معنای اصالت دادن به «مردم» یا «دموس» [با تمام ابهام و نیز تغییراتی که در مفهوم و مصداق این واژه رخ داده است] در امر «حاکمیت» و «قانونگذاری» است و این امر در تضاد ذاتی با اعتقاد دینی به حق حاکمیت بالاصاله و قانونگذاری بالاصاله توسط خداوند قرار دارد.

آنتونی آربلاستر درباره اصطلاح دموکراسی می‌نویسد:
«دموکراسی مانند بسیاری از اصطلاحات اصلی علم سیاست... در اصل واژه‌ای است یونانی که از دو واژه کوتاه‌تر «دموس» و «کراتوس» تشکیل شده است. هر دو اصطلاح چند معنا دارند. دموس می‌تواند هم به معنای کلیه شهروندانی باشد که در «پولیس» polis یا «دولت – شهر» زندگی می‌کنند، و هم به معنای «اراذل و اوباش» یا «توده عوام» و یا «اقشار فرودست» به کار رود. «کراتوس» می‌تواند هم به معنای «قدرت» و هم به معنای «قانون» باشد که این دو معنای یکسانی ندارند.»3

 اساساً دموکراسی قبل از هر چیز و بیش از هر چیز یک مجموعه مفهومی سازمان یافته [پارادایم] است که بر حق حاکمیت بالذات و مستقل از خداوند و قانونِ آسمانی بشر و نیز حق اصیل و بالذات و مستقل و منقطع از وحی بشر [که این بشر را در مفهوم «دموس» یا «مردم» تعریف می‌کند] در امر قانونگذاری تاکید می‌کند.4  به عبارت دیگر دموکراسی‌در یک عبارت کوتاه یعنی به رسمیت شناختن حق حاکمیت و حکومت بشر به صورت بالذات و بالاصاله و مستقل از خداوند [و نه در طول اراده الهی و در ذیل آن] و نیز به رسمیت شناختن حق قانونگذاری بشر به صورت بالاصاله و مستقل از خداوند و منقطع از وحی [و نه تنظیم برخی مقررات و یا حتی وضع برخی قوانین در امور کشوری و روزمره آن هم در ذیل قانون الهی و در چارچوب شریعت آسمانی] که در یونان باستان و به صورت تدریجی از حدود قرن هفتم تا قرن پنجم قبل از میلاد پدید آمده است و با انحطاط مدینه آتن نیز در روح مردمان ساکن یونان و مقدونیه و سپس روم باستان تداوم می‌یابد. در کل و به یک اعتبار می‌توان در تاریخ تطور غرب از  دو صورت دموکراسی نام برد: 1- دموکراسی مدینه محور [یا دموکراسی دولت - شهری] یونان باستان  2- دموکراسی اومانیستی مدرن؛ که هر یک از این دو صورت دموکراسی دارای اشکال و انحاء متفاوتی در تحقق تاریخی خود بوده‌اند. در عین وجود یک سلسله اشتراکات مابین دموکراسی یونان و دموکراسی مدرن، برخی تفاوت‌های ماهوی نیز میان آنها وجود دارد که انشاءالله به اجمال به آن اشاره خواهیم کرد.

  باطن و انواع دموکراسی
انسان همیشه اهل ولایت و تعلق داشتن است. اساساً «عهد امانت» یا «عهد الست» که «انسانیت» انسان، قائم به آن است به یک اعتبار پذیرش ولایت حق [ولایت الهی] است.

«شرق» در معنای تاریخی- فرهنگی آن و نه در مفهوم صرف جغرافیایی یا سیاسی‌اش چیزی نیست مگر آن مجموعه تاریخی- فرهنگی که براساس «تذکر» نسبت به عهد امانت و پذیرش ولایت الهی شکل گرفته است. هرچند که شرق [در معنای تاریخی- فرهنگی آن] در سیر تحقق و تطور تاریخی خود گرفتار ممسوخیت گردید و در پی این ممسوخیت، «غرب» تاریخی – فرهنگی و نه مفهوم جغرافیایی یا سیاسی غرب، برای اولین ‌بار در حدود قرن هفتم و ششم قبل از میلاد در یونان باستان ظهور می‌کند و تدریجا مشرق را در حجاب خود فرو می‌برد.

بنیان غرب تاریخی- فرهنگی با «غفلت» از عهد الست و سپس انکار آن «و نفی حضور و هدایت و ربوبیت قدسی» [حقیقت «نیهیلیسم» یا نیست انگاری چیزی نیست مگر همین نفی حضور و هدایت و ربوبیت قدسی] گذارده می‌شود که به معنای نادیده گرفتن ولایت حق [ولایت الهی] بر بشر و تاکید بر «ولایت بشر بر بشر» است و این همان دموکراسی است که از ابتدای ظهور غرب [در معنای تاریخی – فرهنگی آن] در هیات نظام‌ اجتماعی- سیاسی و حقوقی غرب و اساس دولت شهرهای یونانی و نیز دیگر اقسام تمدن غرب باستان [مثل هلنیسم و روم باستان] تداوم یافت و در صورت نوعی غرب قرون وسطی [غرب مسیحی یا غرب سده‌های میانه] تا حدود زیادی در اختفاء قرار گرفت و ظهور و بروز  ظاهری آن کمرنگ گردید و در غرب مدرن در هیات دموکراسی مدرن با ماهیت اومانیستی محوریت یافت و متاسفانه در پی استیلای غرب مدرن و ظهور غرب زدگی، تقریبا بر همه سیاره زمین [البته به مراتب و درجات مختلف] سیطره یافت و از دل آن، اقسام ایدئولوژی‌های سکولاریست مدرن [لیبرالیسم، فاشیسم، سوسیال، دموکراسی، نئولیبرالیسم، سوسیالیسم رادیکال، ناسیونالیسم، کنسرواتیسم (محافظه‌کاری) ، فمنیسیم و...] ظاهر شدند و بر نقاط مختلف این سیاره حاکم گردیدند.

 بنابراین مشخص می‌شود که باطن دموکراسی، نفی «ولایت حق بر بشر» و اثبات «ولایت بشر بر بشر» است. این ولایت بشر بر بشر بر پایه نفی قانون الهی و حق حاکمیت الهی است فلذا ماهیتی غیرالهی و غیررحمانی دارد و به عبارت دیگر، «شیطان» است و به همین دلیل ذات آن، قهر و استیلای طاغوتی است. ولایت حق بر بشر بر پایه ولایت و لطف الهی به آدمی و هدایت او استوار است، اما باطن دموکراسی [ولایت بشر بر بشر] که پوششی برای ولایت شیطان بر بشر است، بر استیلا و استبداد و خشونت قرار دارد.

در طی تاریخ غرب، دو نوع کلی دموکراسی پدید آمده است که هر یک برای خود اقسام و اشکالی نیز داشته‌اند:
1- دموکراسی کاسموسانتریک و مدینه محور غرب باستان (یونانی- رومی)
2- دموکراسی اومانیستی مدرن
در غرب باستانی، بشر خود را دائر مدار عالم و «خودبنیاد» تعریف نمی‌کرد بلکه خود را به صورت موجودی در ذیل نظام مدینه یونانی polis که خود آن نیز تابع نظام حاکم بر کل عالم (کاسموس) تلقی می‌گردیده، تعریف می‌کرده است. به همین دلیل می‌توان دموکراسی یونانی را «کاسموسانتریک» یعنی «کاسمومدار» یا «دنیامدار» یا «عالم مدار» [برگرفته از دو واژه «کاسموس» به معنای «جهان» و «عالم» و «دنیا» و «سانتریک» برگرفته از center به معنای مرکز یا مدار] نامید.

 یونانیان باستان [پدیدآورندگان تمدن غرب] با نفی هر نوع تفکر دینی و حتی باورهای اسطوره‌ای، تفکری نیست انگار [نیهیلیست] پدید آوردند که برخی آن را «متافیزیک نیست‌انگار یونانی» نامیده‌اند و می‌توان آن را «متافیزیک نیست‌انگار کاسموسانتریک» نیز نامید. زیرا با نفی اعتقاد به ساحت قدس و عالم غیب، مفهومی غیردینی و حتی غیراسطوره‌ای به نام «کاسموس» [عالم، کیهان، دنیا] را به عنوان مبنا و معیار و «بنیاد تفکر» مطرح می‌کند [از همین رو است که تفکر یونانی و بشر یونانی را «بنیاداندیش» نامیده‌اند] ظهور و بروز انحاء و اقسام این مفهوم «کاسموس» و محوریت آن در اندیشه غرب یونانی – رومی [غرب باستان] را در فلسفه‌های «افلاطون»، «ارسطو»، «رواقیان»، «طالس»، «آنکسیمندر»، «آناکسیمنس»، «هراکلیتوس» و اساساً‌ شاکله اندیشه یونانی- رومی می‌توان مشاهده کرد.

بشر یونانی اگرچه به یک اعتبار برای خود حق حاکمیت و قانونگذاری قائل است و عقل یونانی، عقلی منقطع از وحی است اما در عین حال حاکمیت و قانونگذاری خود را مشروط و محدود به برخی الزامات و اقتضائات [به تعبیر او برخاسته از] کاسموس می‌داند و بنابراین این حاکمیت و قانونگذاری را اولاً محدود و مشروط و نه نامحدود و نامشروط و ثانیاً مبتنی بر بنیادی به نام کاسموس فلذا «بنیاداندیش» و نه «خود بنیاد» می‌داند. البته این کاسموس به عنوان بنیاد اندیشه و زندگی و به تبع آن دموکراسی یونانی، مفهومی دینی و قدسی و حتی اسطوره‌ای نبوده و کاملاً ماهیتی ناسوتی دارد. در چارچوب دموکراسی کاسموسانتریک یونانی، Polis یا مدینه اساس دموکراسی را تشکیل می‌دهد. در این دموکراسی، «فرد» [به عنوان یک مفهوم حقوقی- سیاسی آن گونه که در عصر مدرن مطرح می‌شود و یکی از تجلیات «سوژه» است] اصلاً مطرح نیست و به عنوان یک مفهوم درخصوص بشر محلی از اعراب ندارد. در اندیشه یونانی polis یا دولت – شهر ایده‌آل نسخه ثانی کاسموس است و انسان ایدآل (یا به تعبیری «انسان کامل») نسخه ثانی polis است و هر آدم با عضویت در دولت شهر و تابعیت از نظام مدینه polis و به عنوان شهروند که اصلاً «انسان» دانسته می‌شود و انبوه مردمانی که فی‌المثل در آتن یا دیگر دولت شهرهای یونانی [به دلیل زن بودن یا برده بودن یا دلایل دیگر] در زمره شهروند [تابع polis یونانی] محسوب نمی‌شدند و یا یونانی نبودند [به اقوام غیریونانی که یونانی‌ها آنها را «بربر» می‌نامیدند تعلق داشتند] اصلا «انسان» دانسته نمی‌شدند. بنابراین براساس بنیان‌ها و مفروضات نظری اندیشه و دموکراسی یونانی جماعت‌هایی که آنها را بشر می‌نامیم به دو دسته کلی تقسیم می‌شوند:

 الف) شهروند یونانی‌اند فلذا «انسان‌» اند.
ب) غیریونانی (بربر) و غیر شهروند یونانی‌اند، فلذا «انسان» نیستند و باید در مقام بردگی [ارسطو «برده» را «افزار جاندار» می‌دانست] یونانیان قرار گیرند.
علی ای حال، دموکراسی یونانی صورتی از انکار و نفی ولایت الهی بر بشر و صورتی از ولایت بشر بر بشر [بشر بنیاداندیش] است که بر پایه متافیزیک نیست انگار کاسموسانتریک [که هسته اصلی آن «عقل منقطع از وحی» یونانی است] قرار دارد و در ماهیت خود غیرالهی فلذا شیطانی است اما هنوز دموکراسی مبتنی بر «نفس اماره» [«سوژه مدرن» یا همان «بشر خودبنیادانگار نفسانی»] نیست. در حقیقت در دموکراسی یونانی، شیطان از طریق کاسموسانتریسم و نحوی نفسانیت با واسطه و در حجاب بر بشر ولایت دارد و او را راه می‌برد، اما در دموکراسی مدرن غربی [دموکراسی اومانیستی] بشر به عنوان «سوژه مدرن» [که همان نفس اماره است] خود را در مقام حاکمیت و قانونگذاری قرار می‌دهد و «خودبنیاداندیش» و «خودبنیادانگار» می‌گردد. صورت مثالی بشر مدرن، حق حاکمیت و قانونگذاری خود را نامشروطه و نامحدود می‌داند و «قانون» و «حاکمیت» و «حکومت» خود را بی‌واسطه به عنوان تجسم اراده معطوف به نفس اماره می‌داند و به آن مباهات نیز می‌کند. درباره تفاوت‌های دموکراسی کاسموسانتریک یونانی – رومی [دموکراسی غرب باستانی] با دموکراسی اومانیستی مدرن [دموکراسی مدرن] گفتنی‌های بسیاری وجود دارد که به جهت ضیق مجال از گفتن آن خودداری می‌کنیم.5

 دموکراسی مدرن، دموکراسی «اومانیستی» است. اومانیسم در یک تعریف کوتاه به معنای «اصالت انسان» در برابر «اصالت خدا» و نشانه‌ای از روح طغیان بشر (در صورت مثالی و نوعی خود) نسبت به خداوند و شریعت آسمانی و مباهات به این طغیان است. در چنین وضعی صورت مثالی بشر تجسم نفس اماره است که نه فقط حقایق دینی را نفی می‌کند بلکه حتی بنیادهای مخلوط و مغشوش و شرک‌آلود کاسموسانتریک یونانی و یونانی- مسیحی قرون وسطی [مسیحیت تحریف شده‌ای که شاکله آن بر بنیانی یهودی- یونانی و در تضاد با حقیقت وحیانی و توحیدی تعالیم حضرت عیسی (ع) تحقق یافت و می‌توان آن را مسیحیت تاریخی نامید] را نیز به کناری نهاده و به صورت خودبنیاد، نفس اماره را عین قانون و مبنا و معیار و میزان همه امور قرار می‌دهد و «حق» حاکمیت را به آن می‌دهد.
بشر به عنوان اراده مجسم نفس اماره همان «سوژه مدرن» است که در فلسفه‌های «دکارت» و «کانت» و «هگل» مرکزیت می‌یابد و بسط پیدا می‌کند. این سوژه مدرن [که صورت مثالی بشر مدرن است و موجودیت بشر غربی در عصر مدرنیته از حیث جمعی و به صورت کلی در ذیل آن تحقق یافته است] را «انسان بورژوا» نیز نامیده‌اند. لفظ «بورژوا» در اینجا در مفهوم مارکسیستی آن که مترادف طبقه سرمایه‌داران صنعتی و تجاری و مالی است به کار نرفته بلکه یک مفهوم تاریخی- فرهنگی است که صفات مختلف آن، وجوه متکثر بشر اومانیست را نشان می‌دهد و به عنوان صورت مثالی بشر مدرن، طبقات و اقشار و گروه‌ها و افراد در تمدن غرب متجدد در ذیل آن ظهور و بروز و تحقق یافته و می‌یابند.

سوژه مدرن که ماهیتی اومانیستی دارد به لحاظ مصداق دارای دو قسم «فردی» و «جمعی» است. بر این پایه، دو قسم کلی دموکراسی اومانیستی [یعنی تحقق «حاکمیت» و «قانون» و همه امور دیگر بر پایه نفس اماره بشری و به عنوان تجسم آن] خود دارای اقسام ریزتری هستند که در ذیل پارادایم دموکراسی مدرن پدید آمده‌اند و ایدئولوژی‌های سکولار مدرنیستی را راهنمای عمل خود قرار داده‌اند.
تمامی اقسام ایدئولوژی‌های مدرن از دل مادر و بستری به نام «دموکراسی اومانیستی» [که خود دارای دو قسم کلی و بزرگ «فردی» و «جمعی‌» است] پدید آمده‌اند. در نظام دموکراسی فردگرا، «فرد» به عنوان مصداق دموس لحاظ می‌شود و اصالت می‌یابد. «فرد» کیست؟ «فرد» مفهومی است که در چارچوب آن، بشر به عنوان «یک اتم نفسانی [تجسم نفس اماره] قائم به خود که با محرک‌های سه‌گانه «سودجویی» مداوم و نامحدود و «لذت‌طلبی» مداوم و نامشروط و «قدرت‌طلبی» مطلق و دائمی حرکت می‌کند با «فرد»های دیگر که آنها نیز ماهیتی همین گونه دارند [یعنی هر یک در مقام یک اتم نفسانی قائم به خود و با محرک‌هایی که گفتیم تعریف می‌شوند و تقرر می‌یابند] روبه‌رو و درگیر رقابت و ستیز و کشمکش می‌گردد. بر این پایه است که به قول «توماس هابز»، «بشر، گرگ بشر» می‌گردد و البته آنچه «حقوق بشر» اومانیستی است، تلاشی برای سامان دادن به این رقابت و ستیز و کشاکش گرگ‌ها است.

 دموکراسی فردگرا که به صورت فردی «دموس» اصالت می‌دهد و حق حاکمیت و قانونگذاری را از آن فرد [نفس اماره فردی یا صورت فردی سوژه مدرن] به عنوان مصداق [به ادعای خودش] حقیقی دموس می‌داند، همان چیزی است که «دموکراسی لیبرال» نامیده می‌شود و خود دارای سه قسم کوچک‌تر الف) لیبرالیسم کلاسیک، ب) سوسیال دموکراسی لیبرال و ج) نئولیبرالیسم می‌باشد.

دموکراسی لیبرال در حقیقت به معنای ولایت نفس اماره هر کس بر خود او است و چون هر فرد خود را مصداق «موضوع نفسانی‌» (سوژه مدرن) می‌داند و به خود اصالت می‌دهد، نحوی «سوبژکیتویسم فردی» [اصالت موضوعیت نفسانی فردی] به وجود می‌آید که موجب تزاحم و رقابت شدید نفوس می‌گردد و وظیفه دولت لیبرال و نظام حقوقی مدرن [که باطن آن همان حقوق بشر است] سامان قانونمند و منظم و حتی‌المقدور غیرخونین و غیرخشونت‌بار این رقابت گرگ‌ها با یکدیگر بر پایه قاعده معروف «آزادی هر فرد در پیشبرد اغراض و اراده نفسانی و جستجوی اهواء‌ خود تا آن جا که مانع آزادی فرد دیگر در پیشبرد اغراض و اراده نفسانی و جستجوی اهوائش نگردد» می‌باشد.

«دموکراسی جمع‌گرا» Collectivist به مصداق «جمعی» دموس اصالت می‌دهد. سوژه مدرن [همان اراده معطوف به نفس اماره] را در صورت جمعی آن، «حقیقی و اصیل» می‌داند و بنابراین یک سوبژکیتویسم جمعی یا اصالت موضوعیت نفسانی جمعی ایجاد می‌کند که در آن مصداق مفهوم مدرن و اومانیستی دموس را باید در صورت جمعی سوژه [یا نفس اماره جمعی] جستجو کرد. دموکراسی جمع گرا نیز مثل دموکراسی فردگرا (دموکراسی لیبرال) ماهیتی اومانیستی دارد و تجسم سیطره نفس اماره بشر بر حکومت و قانونگذاری و دیگر شئون زندگی است. در دموکراسی جمع‌گرا، به جای «فرد» (نفس اماره فردی)، «جمع»‌ (نفس اماره جمعی) است که ولایت دارد. روشن است که هر دو صورت کلی دموکراسی فردگرا و دموکراسی جمع‌گرا، صور مختلف ولایت شیطان بر بشر هستند و ماهیتی نیهیلیستی و سکولاریستی و ضد دینی دارند.

«آلن دوبنوا» در بیانی تقریبا تاییدآمیز درخصوص روح غیردینی فلسفه جدید (مدرن) که دموکراسی مدرن از دل آن پدید آمده است، چنین می‌نویسد:
«خلاصه، در فلسفه جدید انقلابی به وجود آمد، زیرا انسان از قید هر گونه تصور تحمیلی خارج از ذهنیات خود رها شد و قائم به خود شد و هر گونه قانون الهی را کنار گذاشت و حتی خود مفهوم خدا را به فراموشی سپرد و بنای زندگی و کار و فکر  خود را بر عقل و اراده خود گذاشت.»7

دموکراسی جمع‌گرای اومانیستی اقسامی دارد که دو قسم آن را صرفا نام می‌بریم:
الف) دموکراسی سوسیالیستی رادیکال (مارکسیستی- لنینیستی، مائوئیستی...) که مصداق دموس [به عنوان مظهر نفس اماره جمعی] را در «پرولتاریا» جستجو می‌کند و در تئوری خواهان ولایت این طبقه بر جامعه است.
ب) دموکراسی فاشیستی که مصداق دموس را «ملت و نژاد آریایی» [در شکل فاشیسم آلمانی: ناسیونال- سوسیالیسم] و «ملت ایتالیا به عنوان وارث روم باستان» [در شکل فاشیسم موسولینی که ضعیف‌تر از شکل آلمانی آن بود] و اساساً در نحوی ناسیونالیسم آمیخته با سوسیالیسم ملی جستجو می‌کند و رنگ و بوی تند نژادپرستی و «شووینیسم» (برتری طلبی)‌ دارد و قائل به ولایت نژاد یا ملت برتر است.

 اساساً دموکراسی مدرن، پارادایمی است که همه ایدئولوژی‌ها و اندیشه‌های سیاسی- اجتماعی- اقتصادی مدرن از خاک آن روییده و می‌رویند و در ذیل آن قرار می‌گیرند و دموکراسی اومانیستی در حکم مادر تمامی آنهاست. همه اقسام و اشکال دموکراسی مدرن به دلیل ماهیت اومانیستی‌شان، خصیصه سکولاریستی و ضد دینی دارند و چون تمامی اقسام و اشکال دموکراسی مدرن [اعم از فردگرا یاجمع‌گرا] حالت‌ها و کیفیت‌های مختلف سیطره نفس اماره هستند فلذا همگی مخالف و مانع رشد بشر [که در تقرب به  درگاه الهی و با کمال معنوی تحقق می‌یابد] بوده و بدین دلیل صبغه استبدادی دارند. زیرا «استبداد» در حقیقت به معنای آن موانع و یا محدودیت‌ها و موقعیت‌ها و یا فقدان‌هایی است که مانع رشد معنوی و دینی بشر شود و واضح است که هر قسم از سیطره نفس اماره، محدود کننده و چه بسا نابودکننده رشد بشر و نحوی استبداد [در معنای حقیقتی آن] می‌باشد.

 دموکراسی در «لیبرال – دموکراسی» منحصر نمی‌شود
تبلیغات ایدئولوگ‌های لیبرال و ژورنالیست‌های پیرو آنها به نحوی است که دموکراسی را منحصر در «دموکراسی‌های لیبرال» جلوه می‌دهند و هنگام بر شمردن صفات «دموکراسی»، آن شاخص‌هایی را که لیبرال- دموکرات‌ها مدعی آن هستند به عنوان مشخصات دموکراسی عنوان می‌کنند. در همین تبلیغات لیبرالی، «دموکراسی» معادل «آزادی‌خواهی» دانسته شده و «فاشیسم» به عنوان نظامی در تقابل و ضدیت با «دموکراسی» مطرح می‌گردد، در حالی که تمامی این ادعاها، بی‌پایه است.
اولاً، دموکراسی اقسامی دارد که لیبرال- دموکراسی (لیبرالیسم)  یکی از اقسام آن و فاشیسم نیز قسم دیگری از آن است، همان گونه که «سوسیالیسم رادیکال» نیز یک قسم دیگر از دموکراسی است. حقیقت این است که فاشیسم، لیبرالیسم، سوسیالیسم رادیکال، فمینیسم و دیگر ایدئولوژی‌های عالم مدرن همگی در ذیل معنا و باطن و پارادایم دموکراسی، تحقق یافته‌اند و اگرچه به عنوان اقسام مختلف ظهور  بروز دموکراسی با یکدیگر تفاوت‌هایی ملموس دارند، اما ماهیتا یکسان بوده و همگی دارای بنیا‌ن‌های فلسفی اومانیستی و خصایصی چون سکولاریسم، نیست‌انگاری، تعلق داشتن به ساحت و افق مدرنیته هستند. بنابراین بر شمردن مولفه‌های دموکراسی به‌گونه‌ای که گویا دموکراسی مفهوماً مترادف لیبرالیسم (دموکراسی لیبرال) است و بدینسان هر نوع ایدئولوژی یا نظام غیرلیبرالیستی را «غیردموکراتیک» نامیدن یک مغالطه و دروغ آشکار است.

ثانیاً طرح تقابل و تضاد وهمی دموکراسی با فاشیسم، دروغ و مغالطه‌ای در امتداد نیرنگ قبلی است. فاشیسم، در مقابل دموکراسی قرار ندارد بلکه همچون ایدئولوژی‌های دیگر عالم مدرن [مثلاً سوسیالیسم مارکسیستی، لیبرالیسم، آنارشیسم، فمینیسم و...]  در ذیل دموکراسی قرار دارد و قسمی از اقسام دموکراسی و نحوی از انحاء تجلی و تحقق مفهوم مدرنیستی دموس [همان سوژه مدرن یا نفس اماره که مصادیق متکثر فردی و جمعی دارد] می‌باشد. علاوه بر این که ادله نظری روشن و مستدل برای این مدعا وجود دارد [مثل داشتن مبانی نظری یکسان در چارچوب اومانیسم سوبژکتیو، سکولاریته، نیست‌انگاری، تعلق داشتن به عالم مدرن، میراث فلسفی مشترک و...] اندیشمندان جدی غربی معاصر نیز بدان اذعان دارند. اشخاصی چون «نیچه»، «هیدگر»، «اشپنگلر» و حتی ایدئولوگی چون سی‌.بی‌.‌مک فرسون آشکارا از وجود «دموکراسی‌های غیرلیبرالی» نام می‌برد.7 و یا در نمونه‌ای دیگر، «دیوید هلد» در توصیف دولت ایده‌ال «مارکس»، آن را «دموکراسی مستقیم» می‌نامد8 [حال آن که مطابق تبلیغات ایدئولوگ‌ها و ژورنالیست‌های مغرض لیبرال، سوسیالیسم مارکس یک ایدئولوژی غیردموکراتیک و ضددموکراتیک است] «بنیتوموسولینی» رهبر فاشیسم ایتالیا، فاشیسم را نحوی «دموکراسی سازمان یافته، متمرکز و قدرتمدار»9 می نامد و البته در این امر که فاشیسم را صورتی از  دموکراسی مدرن می‌داند، خطایی نمی‌کند.

 ثالثا، لیبرال‌ها در تبلیغات خود مخالفان و منتقدان دموکراسی را «مخالفان آزادی» و «طرفدار استبداد» می‌نامند حال آن که دموکراسی به معنای آزادی خواهی نیست و مخالفت، تقابل یا تضاد با دموکراسی نیز به معنای طرفداری از استبداد نمی‌باشد. دموکراسی به معنای «اصالت دادن به بشر منطقع از هدایت وحیانی در امر قانونگذاری و حاکمیت به صورت مستقل از اراده الهی است» و در  دموکراسی مدرن به معنای اصالت دادن به اهواء نفسانی در حاکمیت و قانونگذاری است. دموکراسی به ویژه دموکراسی مدرن نه‌ تنها در تضاد با استبداد نیست بلکه عین استبداد است زیرا به معنای سیطره نفس اماره و استبداد نفس اماره است و بدترین و بزرگ‌ترین صورت استبداد، استبداد نفس اماره است که آدمی را از رشد بازمی‌دارد و به هلاکت می‌رساند.
حتی با معیارهای غربی و لیبرالی آزادی نیز، بسیاری از رژیم‌های دموکراتیک غربی [مثلاً رژیم موسولینی در ایتالیای قرن بیستم یا رژیم هیتلر در آلمان قرن بیستم و نمونه‌های دیگر] کاملاً ضد آزادی [حتی در مفهوم مدرن لیبرالی آزادی] و استبدادی [حتی استبداد در مفهوم مدرن آن] بوده‌اند و این دو گانه دموکراسی/ استبداد که لیبرال‌ها عنوان می‌کنند یک دروغ و مغالطه بیش نیست. در خود غرب مدرن، اندیشمندی چون «ادموند برک» از مفهوم «استبداد دموکراتیک» استفاده کرده و رژیم «ربسپیر» در فرانسه پس از انقلاب (سال‌های 1792 م تا 1794 م) را مصداقی از آن دانسته است. مدل رژیم مطلقه «هابز» یا همان «لویاتان» و یا تعریف «روسو» از «دموکراسی بر پایه اراده عمومی» را نیز می‌توان نمونه‌هایی از آراء فرموله استبداد دموکراتیک دانست. درخصوص ماهیت استبدادی دموکراسی علی‌الخصوص دموکراسی مدرن و نیز مصادیق متعدد و شئون و وجوه استبداد دموکراتیک نکته‌های زیادی وجود دارد که جهت پرهیز از اطاله کلام از آن درمی‌گذریم.

 برخی ایرادات نظری وارد بر دموکراسی
بر مبادی و غایات و بنیان‌ها و مفروضات نظری و تئوریک دموکراسی، به ویژه دموکراسی مدرن [که محل اصلی بحث و نیز مبتلا به ما است] ایرادات و انتقادات بسیاری وارد است و صاحب‌نظران مختلف در این باره بسیار سخن گفته‌اند که در این مقاله فرصت پرداختن مبسوط به این مقوله وجود ندارد و علاقه‌مندان را به کتابی از صاحب همین قلم ارجاع می‌دهم. 11 اما در این وجیزه به صورت بسیار مختصر فشرده، و فهرست‌وار صرفاً به چند نقد نظری وارد بر دموکراسی مدرن، از منظر حکمت اسلامی اشاره می‌کنیم:
1- دموکراسی بر نفی حاکمیت خداوند و شریعت الهی بنیانگذاری گردیده است. در حقیقت، دموکراسی مدرن به عنوان پارادایم اجتماعی- سیاسی غرب مدرن بر پایه نادیده گرفتن و نفی ربوبیت تشریعی خداوند سامان گرفته است فلذا ماهیتی شرک‌آلود دارد.

2- طرفداران دموکراسی، جوهر آن را عبارت از «حاکمیت مردم بر اساس قانونگذاری مردم» می‌دانند، اما نکته مهم این است که «مردم» (دموس) مفهومی گنگ، مبهم و متغیر است و به یک اعتبار می‌توان گفت یک مفهوم کاملاً انتزاعی است که هیچ ما به ازاء واقعی ندارد، زیرا هیچ مقوله و مسئله‌ای وجود ندارد که درخصوص آن، «مردم» [که انشعابات کثیر قومی و ملیتی و جغرافیایی و فرهنگی و هویتی و طبقاتی و... دارند.] مطلقاً دارای یک رای واحد باشند به‌گونه‌ای که بتوان از تحقق واقعی مفهوم مردم و سپس حاکمیت آن نام برد و این نکته‌ای است که «ژان ژاک روسو» [یکی از اندیشمندان دموکراسی در قرن هیجدهم فرانسه] به خوبی به آن پی برده و اشاره کرده است. براین اساس تحقق حکومتی که نماینده اراده و خواست همه «مردم» باشد، تقریبا غیرممکن است و اساساً رسیدن به نقطه‌ای که همه مردم در امری دارای وحدت نظر در قانونگذاری و حاکمیت باشند، غیرعملی و وهم‌آلود است، از این رو مفهوم دموکراسی بالذات مفهومی گنگ و غیرواقعی است. زیرا چنان که در پیش گفتیم، مردم مجموعه‌ای پیچیده از گروه‌ها و طبقات اجتماعی دارای منافع و خواست‌های متفاوت و بعضا مزاحم هستند که رسیدن آنها به وحدت رأی یا عملی درخصوص یک موضوع تقریباً غیرممکن است و بلکه محال است. بنابراین طراحان و مبلغان و مروجان و حامیان دموکراسی در حقیقت دست به فریب مردم زده و آنها را حول تحقق امری محال گردآورده و به نفع اغراض سیاسی و اقتصادی خود جهت می‌دهند.

 3- دموکراسی مدرن تجسم سیطره اهواء‌نفسانی و بشر جدید غربی و نیست‌انگاری مضاعف است، از این رو ذاتاً ضددینی و نیز سکولاریستی و چنان که  گفتیم تجسم حاکمیت شرک مدرن است. بنابراین، روح دموکراسی و جهت وجودی آن، شیطانی و گمراه کننده و ظلمانی و در حکم ولایت طاغوت مدرن است. دموکراسی مدرن، ماهیتاً در تضاد با حقیقت دین و اسلام قرار دارد و از منظر تفکر اصیل شیعی بی‌تردید، محکوم است.

4- ایراد دیگری که برمبانی نظری دموکراسی و مدرن وارد است، این است که اساساً کدامین  دلیل عقلانی و یا حتی تجربی و تاریخی، موید صحت و حقانیت و درستی حاکمیت مردم می‌باشد و یا بیانگر این است که آنچه (بر فرض محال) همه مردم و یا اکثریت آنها برگزیده‌اند، الزاما صحیح و صواب می‌باشد؟ در حالی که تجربیات و مویدات مکرر تاریخی و نیز استنتاج‌های عقلانی رهنمای به این حقیقت است که گزینش‌های اکثریت مردم در موارد بسیاری اشتباه بوده است و به عنوان مثال می‌توان به نمونه‌های تاریخی‌ای چون حمایت گسترده مردمی از رژیم موسولینی در ایتالیا در سال‌های دهه سی قرن بیستم، حمایت طیف گسترده‌ای از مردم از استالین در سال‌های دهه سی قرن بیستم و پس از آن، حمایت اکثریت مردم فرانسه در انتخابات دسامبر 1851 م از «گوئی ناپلئون» و کودتای او در همان سال و موارد بسیار دیگر اشاره کرد. این نمونه‌ها و موارد عدیده دیگر نشان می‌دهد که در بسیاری از اوقات، اکثریت مردم حتی در تشخیص منافع صرف دنیوی یا خود دچار اشتباهات فاحش گردیده و می‌گردند؟ حال باید پرسید، چه دلیل عقلانی یا تاریخی- تجربی‌ای برای پیروی از رأی اکثریت مردم وجود دارد؟ اینجا است که اشارات حکیمانه قرآن عظیم در خصوص «اکثرهم لایعقلون» و «اکثرهم لایشعرون» بیش از پیش قابل فهم می‌شود.

 5- هدف از تاسیس حکومت در اسلام، تامین عدالت و تحقق آزادی حقیقی انسانی [و نه آزادی اهوا‌ء‌ و سیر در مراتب اسفل حیوانیت] و بسترسازی برای رشد و کمال معنوی آحاد جامعه است و تحقق این اهداف، مستلزم این است که فقیهی صاحب بصیرت و پارسا که زمان آگاه و خبره در شریعت اسلامی است، اداره امور حکومت را به دست گیرد. حال از مبلغان و مدافعان دموکراسی مدرن باید پرسید که شما چگونه از اکثریت ناآزموده «میان مایه» انتظار تحقق و یا حتی راهنمایی به سوی غایات مبارکی چون عدالت و آزادی و بسترسازی برای کمال انسان‌ها را دارید؟ پاسخ این پرسش این است که دموکراسی، (صرف‌نظر از شعارها و تبلیغات) اساساً در امر حکومت و قانونگذاری به دنبال تعمیق عدالت و آزادی و کمال و رشد معنوی انسان و بسترسازی برای بندگی الهی نیست بلکه دموکراسی مدرن در پیوند با سرمایه‌سالاری مدرن، در پی تامین سود اقلیت صاحب سرمایه و قدرت [حاکمان پنهان حقیقی] و تحمیق و تخدیر اکثریت مردم [حکومت‌شوندگان] است و هم اقلیت حاکمان و هم اکثریت حکومت شوندگان در دموکراسی مدرن، بردگان نفس اماره و گرفتار زنجیر غفلت و سالکان مسیر ظلمت و گمراهانی خسران زده‌اند که هر یک به طریقی اهواء نفس اماره را دنبال می‌کنند و لحظه به لحظه در منجلاب بندگی شیطان و مصداق خسر‌الدنیا و الاخره شدن فرو می‌روند.

در نقد مبادی و غایات و اصول و مبانی و شئون و وجوه صورت نوعی دموکراسی مدرن و اقسام مختلف آن گفتنی‌های بسیاری هست که طرح آنها از حوصله این مقال خارج است و لذا از طرح آن خودداری می‌ورزیم.

 سخنی کوتاه درباره «مردم‌سالاری دینی» در ایران
مشاهدات تجربی و تاریخی و اجتماعی و همچنین ملاحظات و تاملات نظری، حکایتگر آن است که عصر انقلاب‌های دموکراتیک که می‌توان گفت از قرون شانزده و هفده میلادی آغاز گردیده بود، دیگر کاملاً به پایان رسیده است. از سال‌های نیمه دوم قرن بیستم به بعد در ذیل پارادایم دموکراسی مدرن هیچ ایدئولوژی مستقلی که بتواند مؤسس یک نظام سیاسی- اجتماعی‌ای متفاوت از نظام‌های مبتنی بر ایدئولوژی‌های مرسوم دموکراتیک [مثل لیبرالیسم و انحاء آن، سوسیالیسم رادیکال و انحاء آن، فاشیسم و ناسیونال سوسیالیزم، ناسیونالیسم و...] باشد ظهور نکرده است و به نظر می‌رسد، همراه با به تمامیت رسیدن تفکر اومانیستی در غرب مدرن، تمامی ظرفیت‌ها و قابلیت‌های پارادایم‌ دموکراسی مدرن، نیز از قوه به فعل درآمده است. بحران تئوریک دموکراسی مدرن آن قدر جدی است که بسیاری از هواداران و طرفداران آن نیز بدان اذعان دارند.

به عنوان مثال می‌توان از «ژوزف شومپینز» [که خود مبلغ یکی از اقسام دموکراسی لیبرال در قرن بیستم بوده است] نام برد که آرمان دموکراسی را اساساً امری ناممکن و نامطلوب نامیده است.11 یا در نمونه‌ای دیگر از «ژان ماری گنو» دموکرات فرانسوی معاصر نام برد که صراحتاً «از پایان دموکراسی» سخن می‌گوید.12 «آلن دوبنوا» نیز با فهم تضادهای مبنایی دموکراسی لیبرال و قطع امید از وضع کنونی در جستجوی یافتن مدلی است که بتواند بر بحران فقدان مشروعیت و اضمحلال ساختاری لیبرال دموکراسی‌ها غلبه نماید.13 البته طرح مطروحه او هیچ امکان واقعی برای تحقق ندارد، زیرا اگر بخواهد به بنیان‌ها و مفروضات لیبرال دموکراسی متعهد بماند که عملاً در چنبره همان مشکلات و تضادها اسیر خواهد بود و در غیر این صورت نیز در خوش‌بینانه و «موفق‌ترین» حالت چیزی جز کوششی برای احیای مدلهای جمع‌گرا و ورشکسته دموکراسی نخواهد بود. زیرا در دموکراسی مدرن [دموکراسی اومانیستی] امکان و استعداد دیگری برای گشودن یک افق متفاوت و غیر منحط و رها از بحران ذاتی کنونی [که ریشه در مرگ تاریخی تفکر اومانیستی و به پایان رسیدن تاریخ غرب دارد] وجود ندارد. وضع کنونی عالم را می‌توان وضعیت «بحران جهانی دموکراسی مدرن» نامید و در ساحت مدرنیته و افق تاریخ غرب، امکان دیگری برای ظهور و فعلیت یافتن وجود ندارد. ادله نظری و شواهد تاریخی و تجربی بسیاری در اثبات این مدعا وجود دارد که چون مطرح کردن آنها خارج از مجال و حوصله این مقال است و به برخی از آنها در کتاب سابق‌الذکر نگارنده این سطور تحت عنوان «درباره دموکراسی» اشاره شده است. فعلا از بیان آنها در می‌گذریم.

به لحاظ وضع تاریخی- فرهنگی، سیاره زمین تدریجا از اوایل قرن بیستم در سپیده‌دم یک گذار تاریخی در جهت «عبور از مدرنیته» قرار گرفته است و این امر با ظهور انقلاب اسلامی در مقیاس جهانی وارد مرحله جدید و دوران سازی قرار گرفته و در ایران ما نیز در پی ظهور انقلاب اسلامی، نحوی سلوک تاریخی در جهت عبور از غرب‌زدگی شبه مدرن منحط و استعمار ساخته آغاز گردیده است. فرماسیون شبه مدرنیته در کل در افق و ساحت مدرنیته قرار داد و می‌توان آن را نحوی مدرنیته نازل دانست که البته ماهیتی متفاوت و متمایز از غرب‌زدگی مدرن ندارد. به لحاظ اقتصادی – اجتماعی و فرهنگی نیز شرایط کشورهای غرب زده شبه مدرن [مثلا عراق، مصر، ایران پیش از انقلاب و...] از منظر معیارهایی چون میزان تحقق عدالت اقتصادی- اجتماعی، فقر و استضعاف، بحران هویت فرهنگی، فقدان استقلال سیاسی و فرهنگی، مستعمره بودن، فقدان خودآگاهی تاریخی نسبت به ماهیت غرب و غرب زدگی مدرن، فساد گسترده اخلاقی و برخی موازین دیگر تفاوت‌های ماهوی و حتی کیفی‌ای با بسیاری کشورهای غرب زده مدرن [نظیر پرو، تایلند،‌تایوان، هند و...] ندارد. بنابراین، آغاز سلوک انقلاب اسلامی برای عبور از سیطره استبدادی غرب‌زدگی مدرن در ایران را کاملا می‌توان همسو و همراه به موازات آغاز سلوک جهانی برای عبور از ساحت غرب مدرن و غرب‌زدگی مدرن و سیطره تاریخ غرب دانست. ما مراتب نازل غرب‌زدگی مدرن را اعتباراً‌  «غرب زدگی شبه‌مدرن» نامیده‌ایم که صرفا بیانگر یک تفاوت اشتدادی و کمی در مرتبه تحقق مدرنیته [مابین غربزدگی مدرن و غرب‌زدگی شبه‌مدرن] می‌باشد و حتی حکایتگر تفاوت چشمگیر کیفی میان آن دو نیز نمی‌باشد.

دوران گذار از یک عالم تاریخی- فرهنگی به یک عالم تاریخی – فرهنگی دیگر همیشه دورانی دشوار و پیچیده و همراه با سردرگمی‌های گسترده و استفاده از مدل‌ها و گاه گرفتاری در هویت‌های برزخی بوده و اقتضائات خاص خود را داشته است. امروز در ایران پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز ما در یک دوران گذار تاریخی- فرهنگی قرار داریم و برای مدیریت صحیحِ عبور سالم و پیروزمندانه از ساحت منحط غرب‌زدگی مدرن به سوی یک جامعه نسبتا اسلامی [که البته تحقق کامل و مطلوب آن مربوط به عصر ظهور معصوم (ع) است و آنچه شیعیان در عصر غیبت می‌توانند انجام دهند فقط آماده‌گری برای ظهور از طریق اجرای مدل‌های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی ویژه دوران گذار است که سمت و سوی حرکت ما را در مسیر بسترسازی برای ظهور و تحقق تمدن عظیم شیعی توسط امام معصوم (ع) جهت می‌دهد و در حد بضاعت و توان از منجلاب مدرنیته دور می‌کند انشاءالله] نیازمند مدلهای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، ادبی، هنری، علمی و.... خاص دوران گذار هستیم.

«مردم‌سالاری دینی» مدل سیاسی مناسب مقطع کنونی دوران گذار از سیطره غرب‌زدگی مدرن با توجه به شرایط جهانی و داخلی و اقتضائات ناشی از آنها و ظرفیت‌ها و بضاعت فعلی ما است.

بی‌تردید تمدن اسلامی‌ای که در چشم‌انداز پایانی تاریخ ظهور خواهد کرد با خود مدل سیاسی و اجتماعی‌ای به همراه می‌آورد که چیزی جز نظام امامت معصوم(ع) نخواهد بود. اما در شرایط کنونی که هنوز بساط سلطه تمدن رو به انحطاطا اومانیستی تا حدودی بر بسط زمین پهن است و انقلاب اسلامی  در محاصره صور مختلف رژیم‌های مدرن و شبه‌مدرن و سلطه‌گر استکباری است،‌جهت پی‌ریزی یک ساختار سیاسی کارآمد که اولا، اصالت و صبغه دینی و اسلامی داشته باشد و ثانیا، متعلق به دوره گذار و هماهنگ با مقتضیات آن باشد [دوره گذاری که شاید دهه‌ها به انحاء مختلف تداوم داشته باشد] نیازمند یک مدل سیاسی خاص چنین شرایط هستیم که امروز در هیات «نظام مردم سالاری دینی» در ایران تبلور و تحقق یافته است. مردم‌سالار دینی به عنوان یک مدل و ساختار سیاسی اولا، فراتر از مرزهای معمول دموکراسی اومانیستی قرار گرفته است و حول محور «رابطه امت با ولی فقیه» سازمان می‌یابد و از این رو از بسیاری از آفات و تضادهای بنیادین رژیم‌های دموکراتیک رها و فارغ است. ثانیاً، به دلیل وجه مردم‌سالارانه‌ای که دارد با برخی شرایط و مقتضیات خاص دوران گذار و التهابات ناشی از سیطره سپهر غرب اومانیستی دموکراتیک سازگاری دارد. ثالثا، بنیان‌های نظری و مبانی مشروعیت و محرک‌ها و مکانیسم‌های اصلی هدایتی آن عموما برگرفته از تفکر اصیل اسلام شیعی است. رابعاً، به عنوان یک مدل سیاسی دوران گذار، می‌تواند در نقش بسترساز و آماده‌گر ظهور حضرت حجت علیه السلام عمل نموده و در عین حال پاسدار حریم استقلال سیاسی و فرهنگی و عزت‌ و هویت شیعی مردم ما نیز باشد. ان‌شاءالله مردم‌سالاری دینی در ایران امروز که در هیات «جمهوری اسلامی» و بر پایه ولایت فقیه ساماندهی نظری و عملی گردیده است، این مزیت بزرگ را دارد که ضمن تاکید بر مبانی الهی مشروعیت نظام، مجراها و مکانیسم‌هایی برای تحقق مشارکت گسترده و فعال حمایتی – نظارتی مردم تعبیه کرده است که موجب تقویت پشتوانه مردمی نظام [به عنوان عامل ایجاد کننده مقبولیت نظام و تضمین کننده تحقق تداوم حیات آن در جهان دشمن کام کنونی] می‌گردد، در عین حال که مرزبندی ماهوی نظام با دموکراسی اومانیستی سکولار و اقسام مختلف آن را حفظ می‌کند فلذا به برخی آفات و مصائب ذاتی وساختاری آنها مبتلا نمی‌باشد.

 درحقیقت در شرایط پرمخاطره و پرفشار کنونی عالم و با توجه به اقتضائات تحمیلی ناشی از سلطه نظام جهانی استکبار اومانیستی، مردم‌سالاری  دینی به عنوان یک صورت ممکن و قابل تحقق و در عین حال پایبند به اصالت‌های دینی و آرمانی انقلاب اسلامی و به عنوان جایگزینی در برابر مدل‌های اومانیستی و سکولاریستی و بحران‌زده دموکراسی مدرن مطرح است و قابلیت آن را دارد که با در آمیختن عنصر هدایت آگاهانه و تربیت کننده دینی برخاسته از نحوی خودآگاهی تاریخی شیعی منتقد مدرنیته با عنصر شور و حضور انرژی بخش و محرک مردمی، تنها نظام سامان گرفته بر پایه آرمان‌های اصیل و رهبری شیعی [از زمان شهادت حضرت امیر (ع) در مسجد کوفه به سال 40 ق تاکنون] موجود را از دوران پرمخاطره «عصرگذار» عبور داده و به عصر طلوع خورشید تابناک ولایت معصوم علیه السلام برساند. انشاءالله.
البته نظام مردم‌سالاری دینی مبتنی بر رهبری وولایت فقیه به عنوان یک تجربه حکومتی کاملا بدیع و بی‌نظیر و بی‌سابقه و با توجه به ابعاد پرفشار و حیرت‌انگیز توطئه‌های جهانی علیه انقلاب و تفکر اصیل دینی، در بستر زمان نیازمند بسط یافتن و بالیدن و تجربه‌ اندوختن هرچه بیشتر به‌منظور کارآمدتر کردن خود می‌باشد اما یک نکته بسیار مهم درخصوص تجربه مردم‌سالاری دینی ولایی در ایران امروز که باید به آن توجه داشت، این است که در ترکیب ساختاری نظام مردم‌سالاری دینی، در عمل، [همان گونه که روح تئوری ولایت مطلقه فقیه و نص قانون اساسی نیز بر این امر تاکید دارد] باید اراده مقام منیع ولایت و رهبری امت هرچه بیشتر در کلیت نظام و جامعه ساری و جاری و فعال و حاکم تام گردد، زیرا فقط این اراده است که می‌تواند جامعه را در برابر سموم تزریقی و انبوه فشارها و تضیقیات نظام جهانی سلطه ماسونی- صهیونیستی از یک سو و برخی بحران‌های ناگزیر برخاسته از بعضی خواص مدل سیاسی دوران گذار [که می‌تواند برخی روزنه‌ها را برای نفوذ در سیستم و بحران‌سازی برای کل جامعه در مقاطعی نظیر انتخابات یا برخی قلمروها و حوزه‌های دیگر ایجاد نماید] محافظت و مراقبت نماید و سلامت و اصالت و رشد و ماهیت دینی نظام را حفظ نماید.

پی نوشتها:
1- بال، ترس و دادگری، ریچارد/ ایدئولوژی‌های سیاسی و اید‌آل‌های دموکراتیک/ رویا منتظمی (کیوان شکوهی)/ پیک بهار/ 1384/ ص 42
2- دوبنوا، آلن، تأمل در مبانی دموکراسی، بزرگ ناورزاد، نشر چشمه، 1378، ص 112
3- آربالستر، آنتونی، دموکراسی، حسن مرتضوی، انتشارات آشیان، 1379، ص 29
4- نگاه کنید به: youngc charls/ Democracy/ Harper/ 1911
نیز نگاه کنید به:
زرشناس، شهریار، درباره دموکراسی، کتاب صبح، 1387
5- برای بحث بیشتر درباره دموکراسی یونانی- رومی و تفاوت‌ها و تشابهات آن با دموکراسی اومانیستی مدرن به منبع فارسی‌ای که در شماره 4 نام بردیم رجوع شود.
6- دوبنوا، آلن، تأمل در مبانی دموکراسی، ص 12.
7- مک فرسون، سی.بی، جهان حقیقی دموکراسی، مجید مددی، نشر البرز، ص 1369، صص 23-67
8- هلد، دیوید، مدل‌های دموکراسی، عباس مخبر، انتشارات روشنگران، ص1369، ص 204
9- نگاه کنید به کتاب نگارنده تحت عنوان «درباره دموکراسی» که مشخصات کتابشناسی آن در ذیل پی‌نویس شماره 4‌ آمده است.
10- آربلاستر،‌ دموکراسی، ص 87
11- نگاه کنید به:
12- گنو، ژان ماری، پایان دموکراسی، عبدالحسین نیک‌گهر، انتشارات آگاه، 1381
13- دوبنوا،‌آلن، تأملی در مبانی دموکراسی، بزرگ نادرزاد، نشر چشمه، 1378
 
 شهریار زرشناس

منبع: سمات

بازخوانی پرونده انجمن حجتیه

انجمن حجتیه را برخی ساخته دست استعمار می‌دانند و برخی دیگر، آن را برآیند توطئه استعمار در آفرینش بهائیت دانسته‌اند. هنگامی که مردم ایران درگیر مبارزه با ظلم شاه بودند، اعضای این انجمن، وقتشان را صرف راهنمایی بهائیان می‌کردند و خودشان را از جریان انقلاب دور نگاه می‌داشتند.

گذشته از علت شکل‌گیری انجمن حجتیه آنچه که با قاطعیت می‌توان گفت این است که انجمن برخلاف حرکت اسلام سیاسی و انقلابی حرکت کرده و با جدایی دین از سیاست نیروی خود را مصروف عوامل فرعی کرده از مبارزه با اصل و ریشه فساد غافل ماند و به همین جهت مورد استقبال دربار قرار گرفت.

نوشتار پیش رو، برگرفته از آموزه های تربیتی این مکتب است که به زبان و قلم یکی از شاگردان این مکتب به رشته تحریر درآمده و تأملی در این نکات، آسیب های منبعث از جریان فکری اعتقادی انجمن حجتیه را بیش از پیش نمایان می سازد.

محمدمهدی میرزایی پور: برای منی که سال‎‎ها در محیط انجمن تربیت شدم و به فضل خدا توانستم با کلنجار بسیار در دانشگاه از افکار آن تاحد زیادی جدا بشوم، نوشتن درباره انجمن واقعا کار سختی است. شاید نوشتن درباره خودم و نقد کردن گذشته خودم باشد، و این جدای از مشکلات احتمالی در روبه‎رو شدن با دوستان قدیمی و اساتید مدرسه و... است.

از خدای بزرگ می‎‎خواهم که جز حقیقت ننویسم و این مقاله نتیجه‎ای جز تداوم راه امام و شهدای عزیز و کمک به پیروزی نهضت جهانی اسلام نداشته باشد.

یکم؛ وابستگی به اخباری‎گری
تقابل انجمن حجتیه با انقلاب اسلامی(1) یک اتفاق ساده و یک انحراف جدید و تصادفی نیست، بلکه زاییده اختلافی ریشه‎دار و صد‎ها ساله میان دو طیف از علمای تشیع یعنی اخباریون و اصولیون است. از قدیم‎الایام افرادی بوده و هستند که به منظور حفظ جایگاه رفیع ائمه اطهار علیهم‎السلام در کسب معرفت، به اشتباه کسانی را که حرفی جدید در حوزه معارف دینی - ولو با پایبندی تام و تمام به نقل - می‎‎زدند کافر و نجس معرفی می‎‎کرده‎اند. علی‎الخصوص فلاسفه و عرفای اسلامی آماج اصلی این هجمه‎‎ها از سوی اخباریون بوده‎اند. برای توضیح سریع اختلاف مثالی ذکر می‎‎کنم. تلاش اخباریون عموما بر این بوده است که به ظاهر متون اسلامی عمل بکنند و تاحد ممکن از شناسایی منشأ صدور احکام پرهیز کنند. به همین دلیل، حکمی که حضرت امام (رضوان‎الله تعالی علیه) درباره عدم حرمت شطرنج صادر فرمودند، بعضا مورد طعن این طیف قرار گرفت؛ در حالی‎که استدلال حضرت امام رضوان‎الله تعالی علیه این بود که ائمه اطهار با یک تکه چرم و چند تا مهره مشکلی ندارند، بلکه مصلحت عدم ترویج قمار در جامعه اسلامی بوده است که باعث تحریم شطرنج شده است.

به یقین، بدون در نظر گرفتن محل رشد و نمو تاریخی تفکر انجمن حجتیه نمی‎‎توان تحلیل درستی از رفتار‎های آن ارائه داد. از این دیدگاه، انجمن حجتیه با مکتب تفکیک هم قرابت‎‎های فکری زیادی دارد. بخشی از بدنه متفکرین مکتب تفکیک را نیز همفکران انجمن تشکیل می‎‎دهند. این افراد معمولا رفتار‎های حذفی با فلاسفه و عرفای اسلامی نشان می‎‎دهند و حتی گاهی آنان را تکفیر می‎‎کنند! البته هیچ‎گاه نباید نسبت به آن دسته از متفکرین و علمای مجاهد و انقلابی چه در مکتب تفکیک و چه در طیف اخباری حوزه‎‎های علمیه قدرناشناس و فراموشکار باشیم.

دوم؛ غلو در جایگاه ائمه اطهار و تقابل با انقلاب اسلامی
در این‎که انجمن حجتیه (چه در فعالیت‎‎های گذشته و چه در فعالیت‎‎های کنونی‎اش) طیفی نزدیک به اخباریون است، شکی نیست. در عین‎حال، ریشه اصلی تقابل انجمن با انقلاب اسلامی را می‎‎توان در همین مسأله جست‎وجو کرد. پندار انجمنی‎‎ها این است که وقتی عقل هیچ تشخیص تعیین‎کننده‎ای نمی‎‎تواند داشته باشد، طبیعتا هیچ فرد غیرمتصل به وحی نمی‎‎تواند جامعه را اداره کند. در حالی‎که وظایف مسلمین در برپایی اجرای احکام اسلام و برقراری عدالت اجتماعی بدون برپایی حکومت ممکن نیست.
 
همچنین انجمن عنایت ویژه‎ای به احادیثی دارد که درباره «محبت به ائمه اطهار» و یا «معیار بودن این اعتقاد به شخص ائمه (علیهم‎السلام) برای ایمان و کفر» هستند و برای ریشه‎دار کردن این حس، هیچ بدیلی را در هیچ شأنی برای آن حضرات نمی‎‎پذیرد. علی‎الخصوص در ‎شأن حکومتی، تئوری ولایت فقیه بعضا در جمع‎‎های تندرو این انجمن به‎عنوان انحرافی مثل بهاییت معرفی می‎‎شود! یا از آن‎جایی که تشیع را تنها معیار حقانیت می‎‎دانند، بعضا معتقدند که امام زمان علیه‎السلام نیز برای نجات شیعیان (نه بشریت) ظهور می‎‎فرمایند. یا در برابر امام می‎‎گفتند که شاه شیعه است، چرا می‎‎گویید باید برود؟!(2)

سوم؛ ناامیدی، شاه‎بیت مخالفت
علاوه‎بر موارد فوق، اشتباه در برداشت از احادیثی که ظهور حضرت مهدی (عجل‌الله فرج الشریف) را تنها پس از بروز فساد اجتماعی گسترده در جامعه ممکن می‎‎داند، همچنین برخی روایاتی که هر پرچم عدالت‎خواهانه بلند شده قبل از ایشان را در آتش معرفی می‎‎کند، باعث پیدایش ناامیدی نسبت به وضع اجتماعی جهان در همفکران انجمن می‎‎شود. به‎عنوان مثال، موضع‎گیری عجیب شیخ محمود حلبی، بنیان‎گذار این انجمن، درباره جنگ تحمیلی شایسته توجه است که می‎‎گفت جواز مبارزه با عراق را باید امام زمان (عجل الله فرج‌ الشریف) بدهند! که همین سخنان باعث موضع‎گیری شدید امام راحل رضوان‎الله تعالی علیه شد.(3)
در نتیجه این ناامیدی، هرگونه قیام اجتماعی قبل از ظهور (از جمله انقلاب اسلامی) حداقل عملی کم‎فایده تلقی و جانفشانی برای آن، هدر دادن جان معرفی می‎‎شود. به‎هرحال، نتیجه چنین تفکری اعتقاد به عدم دخالت دین در زندگی اجتماعی و در حکومت است؛ یعنی سکولاریسم! اگر سکولاریسم به معنی ناامیدی از دین در اداره اجتماع باشد، تفکر انجمن حجتیه به معنی ناامیدی از اجتماع در دینی شدن است! و این هر دو نتیجه‎ای واحد دارند و هر دو با کسانی‎که بخواهند عدالت اسلامی را در سطح وسیع اجتماعی به منظور برقراری حیات طیبه اجرا کنند، دشمن هستند. از این روی، انجمن حجتیه به‎صورت ناخودآگاه (و بعضا خودآگاه) به‎وسیله مدارس مذهبی که در سطح تهران دارد، یکی از تأمین‎کنندگان اصلی بدنه کم‎تحرک جناح اصلاح‎طلب در اجتماع ماست.

چهارم؛ دشمن اصلی از دیدگاه انجمن
اهالی انجمن از آن‎جایی که معیار حق و باطل را (به‎دلیل اخباری‎گری‎شان) شخص معصومین نه رفتار آن‎‎ها می‎‎پندارند، خطر اصلی در برابر اسلام را اهل سنت معرفی می‎‎کنند. یعنی انجمن به‎جای این‎که با دشمنان رسمی بشریت یعنی استکبار جهانی به ستیز برخیزد با اهل تسننی دشمنی می‎‎کند که خلفای راشدین را نه به‎دلیل شرارت نفس بلکه به‎دلیل عدالت‎خواهی و ساده‎زیستی که از آن‎‎ها سراغ دارند، قبول دارند. اهل تسننی که به هر دلیل حاضر نیستند ظلم به هیچ‎کسی را در جهان بپذیرند و با اعتقاد راستینی که به قرآن دارند، می‎‎توانند همسنگرانی خوب در جهت احیای عدالت بشری باشند. دشمن انگاشته می‎‎شوند، در حالی‎که دشمن بزرگ ما امریکا از ترویج هرزگی و بی‎بند و باری و آلوده کردن زندگی انسان‎‎ها هیچ ابایی ندارد و عالمانه و عامدانه هر ظلمی که می‎‎خواهد در حق مسلمین و تمام بشریت روا می‎‎دارد.

خدمات انجمن را در مبارزه صحیح با وهابیت و بهاییت نباید نادیده گرفت؛ ولی عدم معرفی دشمن اصلی باعث شده است نیرو‎های عظیمی از دست بروند و حتی بسیاری از نیرو‎های تعلیم یافته توسط انجمن به‎دلیل پیدا نکردن آرمان جهاد و مبارزه در اسلام، در مقطع انقلاب به گروه‎‎هایی مثل مجاهدین خلق پیوستند و حضور فارغ‎التحصیلان دبیرستان‎‎هایی مانند علوی در آن سازمان چشم‎گیر بود.

پنجم؛ نتایج فکری و فرهنگی بر اعضا
در حقیقت مدعای اصلی انجمن این است که تا امام زمان علیه‎السلام ظهور نفرمایند، چیزی درست نمی‎‎شود، پس اگرچه مسائل مردم مهم است ولی ما نمی‎‎توانیم کاری جدی برای بهبود وضع بکنیم. پس بهتر است تا ظهور حضرت، دین خودمان را حفظ کنیم و در این‎باره روایت هم می‎‎خوانند که حفظ دین در آخرالزمان درست مثل نگه داشتن ذغال گداخته در دست است. اما نتیجه واقعی این ادعا این می‎‎شود که پس از مدتی تمام مباحث به حفظ دین شخصی محدود می‎‎شود و دیگر دغدغه اجتماعی برای افراد از اولویت می‎‎افتد.

در نتیجه، علاوه‎بر دشمنی غیر‎مستقیمی که با مصلحان اجتماعی (مثل امام و شهدا) پدید می‎‎آید، بعضا به‎دلیل عدم وجود دغدغه‎مندی نسبت به مشکلات اجتماعی از جمله فقر، احساس معنویت توأم با رفاه‎زدگی در میان اعضای ثروتمند انجمن مشروع (تئوریزه) می‎‎شود. از دلایل رواج این تفکر در مناطق ثروتمند تهران نیز همین مسأله است.

علاوه‎بر این، ضعف و شکست‎پذیری زیادی در تربیت‎شدگان انجمن نسبت به تهاجم مدرنیته وجود دارد. چراکه افراد همفکر انجمن سعی می‎‎کنند به‎جای مواجه کردن فرزندان‎شان با دنیای بیرون و یاد دادن راه مبارزه علیه بی‎بند و باری، آن‎‎ها را به‎کلی از دنیای بیرون بترسانند و ایزوله کنند. اما این افراد وقتی وارد دانشگاه می‎‎شوند، به‎صورت ناگهانی در معرض تهاجم مدرنیته قرار می‎‎گیرند و از آن‎جایی که نسبت به برپایی اسلام اجتماعی بسیار ناامید هستند، قدرت را در دست کشور‎های غربی می‎‎بینند و مجذوب پیشرفت آنان می‎‎شوند و به‎سادگی به روش زندگی غربی تن می‎‎دهند.

ششم؛ انجمن حجتیه؛ مکتب تربیتی نه نظام فکری
با تعجب مشاهده می‎‎کنیم که آثار روحی و تربیتی که در افراد انجمن بروز و ظهور پیدا می‎‎کند تا حد زیادی با آن‎چه مقصود و مدعای‎شان است، متفاوت است. اما دلیل چیست؟
«مکتب تربیتی» مقوله‎ای بسیار فراتر از یک نظام فکری است. یک مکتب تربیتی لزوما ارتباط منطقی دقیقی بین گزاره‎‎های مورد ادعایش برقرار نمی‎‎کند ولی با این حال، می‎‎تواند رفتار و عقاید افراد تابعش را شکل بدهد. همچنین ممکن است مواضع علنی آن با نتایج تربیتی‎اش فرق داشته باشند. این در حالی است که در تصمیم‎گیری‎‎های اجتماعی، بیشتر نتایج تربیتی نقش‎آفرینی می‎‎کنند و نقش گزاره‎‎های منطقی معمولا کمتر است. یک مکتب تربیتی توانایی این را دارد که انبوهی از «اعتقادات ناخودآگاه» را در اذهان پیروانش کار بگذارد. از بین بردن و ریشه کن کردن آن با منطق و استدلال کار آسانی نیست؛ چون مکتب تربیتی علاوه‎بر روشن فکر کردن، روش زندگی کردن افراد را نیز تعیین می‎‎کند. در عین‎حال، یک مکتب تربیتی می‎‎تواند بدون حزب و تشکیلات و عضوگیری گسترش پیدا کند. فقط کافی است مؤلفه‎‎های آن به‎صورت همه‎جانبه به افراد عرضه شوند تا آن‎‎ها نیز علاقه‎مند به آن مسلک بشوند. افراد ممکن است صادقانه و مخلصانه برای ترویج آن فعالیت بکنند، ولی توانایی نقد کردن مکتب فکری خودشان را نداشته باشند. در نتیجه، برخورد اطلاعاتی برای ریشه کن کردن چنان‎چیزی بعضا کم‎فایده و حتی بی‎فایده است و کار فرهنگی متقابل می‎‎تواند بهترین راه پیشگیری باشد.

هم‎اکنون با مکاتب مختلف تربیتی در اجتماع‎مان مواجه هستیم. مکتب تربیتی اسلام انقلابی، مکتب تربیتی مدرن و مکتب تربیتی انجمن حجتیه که حضرت امام لااقل از برخی مصادیق آن شدیدا انتقاد می‎‎کنند(4). انجمن یک تفکر است نه یک تشکیلات و بعضا ریشه‎‎های کهنه و عمیقی در حوز‎های علمیه و متدینین دارد. حتی اگر اعلامیه تعطیلی بدهد،(5) به این سادگی منحل نمی‎‎شود(6)
اما راه‎حل چیست؟ به‎هرحال طرد کردن کامل افرادی که به هر طریقی دوستدار تفکرات انجمن هستند، کاری اشتباه است؛ چراکه بسیاری از آنان بدون عناد با جمهوری اسلامی مبارزه با استکبار را در اولویت‎‎های پایین آرمانی خود می‎‎پندارند. در نتیجه باید در وهله اول از مشترکات‎مان استفاده کنیم تا بلکه وحدت نهایی با کمترین هزینه تأمین بشود. یقینا بهترین کار‎ها در مواجهه انقلاب اسلامی با این تفکر، نشان دادن زیبایی‎‎ها و برتری‎‎های زیست انقلابی و در عین‎حال مطابق فرموده حضرت روح‎الله بذل جان در راه برپایی عدالت و نشان دادن حقانیت انقلاب از طریق آن است.(7)

منبع: هفته نامه پنجره/ شماره 71

مجموعه سخنرانی با موضوع مهدویت بخش چهارم + دانلود

 

 حجت الاسلام رضى موسوى

  امام حسين و امام زمان عليهما السلام 13

151

 

 حجت الاسلام مرحوم كافى

  علامه حلى و امام زمان عليه السلام

152

 

 حجت الاسلام و المسمين مهدي‌پور

  لزوم تفكيك علائم حتمي‌ظهور از علائم غيرحتمي

153

 

 پروفسور جوچن روپكه از كشور آلمان

  راز طول عمر امام زمان

154

 

 حجت الاسلام والمسلمين حائری قزويني

  هنگامه ظهور و شباهتهای آن به قيامت

155

 

 حجت الاسلام والمسلمين دين‌پرور

  مهدويت از ديدگاه نهج البلاغه

156

 

 ايت الله العظمى وحيد خراسانى

  مهدويت و لوح جابر

157

 

 حجت الاسلام فلسفى

  امام زمان عليه السلام

158

 

با سلام به ساحت حضرت مهدی(ع) و دوستاران آن حضرت مجموعه کامل و بی نقصی را برای شما آماده کردم که زندگی ما را عوض میکند حتما دانلودش کنید هر کس از دستش بده حتما ضرر کرده گفتند هر کس امام خویش را نشناسد به جاهلیت مرده.امیدوارم که استفاذه لازم را ببرید برای ظهورش صلوات.ما را هم دعا کنید نظر هم یادتون نره. یا علی.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

http://golekhoshbo.blogfa.com

مجموعه سخنرانی با موضوع مهدویت بخش سوم + دانلود

 

 ايت الله العظمى ناصر مكارم شيرازي

  زمان غيبت و وظائف ما 101
 

 حجت الاسلام مرحوم كافى

  تشرف مرد كاشانى 102
 

 حجت الاسلام مرحوم كافى

  تشرف ايت الله مقدس اردبيلى 103
 

 حجت الاسلام مرحوم كافى

  تشرف ابوبقل كاتب 104
 

 حجت الاسلام مرحوم كافى

  شيخ مفيد عليه الرحمه و امام زمان عليه السلام 105
 

 حجت الاسلام مرحوم كافى

  شيخ حسين آل رحيم و امام زمان عليه السلام 106
 

 حجت الاسلام مرحوم كافى

  مباحثى راجع به امام زمان عليه السلام 107
 

 حجت الاسلام مرحوم كافى

  توسل به امام زمان عليه السلام مسجد جمكران 108
 

 ايت الله العظمى ناصر مكارم شيرازي

  رهبرى امام عصر عليه السلام 109
 

 استاد رحیم پور ازغدی

  دولت عاشقی و عدل جهانی 110
 

 دکتر بلخاری

  مهدویت در تمدن های مختلف 111
 

 ايت الله العظمى وحيد خراسانى

  وضعيت علم در عصر غيبت 112
 

 ايت الله العظمى وحيد خراسانى

  اهميت شناخت و معرفت امام عليه السلام 113
 

 ايت الله العظمى وحيد خراسانى

  شرح (سلام على آل يس) 114
 

 ايت الله العظمى ناصر مكارم شيرازى

  طول عمر امام زمان عليه السلام 115
 

 حجت الاسلام مرحوم كافى

  ابن مهزيار تشرف 116
 

 ايت الله العظمى ناصر مكارم شيرازي

  هدف خلقت 117
 

 حجة السلام مرحوم كافى

  توسل به امام زمان عليه السلام خوف و رجاء 118
 

 ايت الله العظمى ناصر مكارم شيرازي

  انتظار امام زمان عليه السلام و آثار آن 119
 

 ايت الله العظمى ناصر مكارم شيرازي

  لزوم حجت خدا بر زمين 120
 

 ايت الله العظمى ناصر مكارم شيرازي

  حكومت امام زمان عليه السلام 121
 

 ايت الله العظمى ناصر مكارم شيرازي

  علائم ظهور 122
 

 ايت الله العظمى ناصر مكارم شيرازي

  علائم ظهور 123
 

 ايت الله العظمى وحيد خراسانى

  اسماء حضرت و شؤون معرفت از طريق آن 124
 

 ايت الله العظمى ناصر مكارم شيرازى

  ظهور و قيام امام زمان عليه السلام 125
 

 حجت‌السلام‌و‌المسلمين‌ شمس‌الدين از لبنان

  شبهات مهدوِِِی دوران ما 126
 

 حجت الاسلام و المسلمين اعرافي

  كاركرد تربيتي اعتقاد به مهدويت در عصر حاضر 127
 

 استاد علي دواني

  شناخت وجود مبارك امام زمان 128
 

 حجت الاسلام و المسلمين دكتر خاموشي

  امام زمان (عج) 129
 

 دكتر حداد عادل

  ميلاد امام زمان (عج) 130
 

 دكتر ولايتي

  امام مهدي و شكوفايي فرهنگ وتمدن اسلامي‌ در جهان 131
 

 حجت الاسلام فلسفى

  مقدمات جهانى حكومت حضرت عليه السلام 132
 

 دكتر بلخاری

  آسيب شناسي مهدويت 133
 

 حجت‌الاسلام‌والمسلمين‌حسينی بوشهری

  امام زمان (عج) 134
 

 آقاي دكتر دينانی

  امام زمان (عج) 135
 

 حجت الاسلام والمسلمين دكتر احمدی

  ميزان دسترسي عقل به باورهای مهدوی 136
 

 حجت الاسلام مرحوم كافى

  تشرف محمد بن عيسى بحرينى 137
 

 حجت الاسلام فلسفى

  امام مهدى عليه السلام 138
 

 حجت الاسلام رضى موسوى

  امام حسين و امام زمان عليهما السلام 1 139
 

 حجت الاسلام رضى موسوى

  امام حسين و امام زمان عليهما السلام 2 140
 

 حجت الاسلام رضى موسوى

  امام حسين و امام زمان عليهما السلام 3 141
 

 حجت الاسلام رضى موسوى

  امام حسين و امام زمان عليهما السلام 4 142
 

 حجت الاسلام رضى موسوى

  امام حسين و امام زمان عليهما السلام 5 143
 

 حجت الاسلام رضى موسوى

  امام حسين و امام زمان عليهما السلام 6 144
 

 حجت الاسلام رضى موسوى

  امام حسين و امام زمان عليهما السلام 7 145
 

 حجت الاسلام رضى موسوى

  امام حسين و امام زمان عليهما السلام 8 146
 

 حجت الاسلام رضى موسوى

  امام حسين و امام زمان عليهما السلام 9 147
 

 حجت الاسلام رضى موسوى

  امام حسين و امام زمان عليهما السلام 10 148
 

 حجت الاسلام رضى موسوى

  امام حسين و امام زمان عليهما السلام 11 149
 

 حجت الاسلام رضى موسوى

  امام حسين و امام زمان عليهما السلام 12 150

با سلام به ساحت حضرت مهدی(ع) و دوستاران آن حضرت مجموعه کامل و بی نقصی را برای شما آماده کردم که زندگی ما را عوض میکند حتما دانلودش کنید هر کس از دستش بده حتما ضرر کرده گفتند هر کس امام خویش را نشناسد به جاهلیت مرده.امیدوارم که استفاذه لازم را ببرید برای ظهورش صلوات.ما را هم دعا کنید نظر هم یادتون نره. یا علی.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

http://golekhoshbo.blogfa.com

بدون شرح

مجموعه سخنرانی با موضوع مهدویت بخش دوم + دانلود

 

 حجت الاسلام انجوی نژاد

  امام شناسی 1 51
 

 حجت الاسلام انجوی نژاد

  امام شناسی 2 52
 

 حجت الاسلام عالي

  استقامت در کنار امام 53
 

 حجت الاسلام انجوی نژاد

  شرایط انتظار - نیمه شعبان 84 54
 

 استاد رحیم پور ازغدی

  جنگ نرم افزاری 55
 

 حجت الاسلام انجوی نژاد

  معرفت انتظار 1 56
 

 حجت الاسلام انجوی نژاد

  معرفت انتظار 2 57
 

 حجت الاسلام انجوی نژاد

  معرفت انتظار 3 - نیمه شعبان 83 58
 

 حجت الاسلام انجوی نژاد

  معرفت انتظار 4 59
 

 حجت الاسلام انجوی نژاد

  معرفت انتظار 5 60
 

 حجت الاسلام انجوی نژاد

  حقیقت انتظار - نیمه شعبان 81 61
 

 حجت الاسلام انجوی نژاد

  شناخت بهائیت 62
 

 استاد رحیم پور ازغدی

  حکومت بر مردم و برای مردم 63
 

 استاد رحیم پور ازغدی

  رنسانس اسلامی و تولید علم 64
 

 حجت الاسلام پناهيان

  جامعه مهدوی 1 65
 

 حجت الاسلام پناهيان

  جامعه مهدوی 2 66
 

 حجت الاسلام پناهيان

  جامعه مهدوی 3 67
 

 حجت الاسلام پناهيان

  جامعه مهدوی 4 68
 

 حجت الاسلام پناهيان

  جامعه مهدوی 5 69
 

 حجت الاسلام پناهيان

  جامعه مهدوی 6 70
 

 استاد فاطمی نیا

  تفسیرقرآن - امام زمان شناسی 1 71
 

 استاد فاطمی نیا

  تفسیرقرآن - امام زمان شناسی 2 72
 

 استاد فاطمی نیا

  تفسیرقرآن - امام زمان شناسی 3 73
 

 استاد فاطمی نیا

  تفسیرقرآن - امام زمان شناسی 4 74
 

 استاد فاطمی نیا

  تفسیرقرآن - امام زمان شناسی 5 75
 

 استاد فاطمی نیا

  تفسیرقرآن - امام زمان شناسی 6 76
 

 استاد فاطمی نیا

  تفسیرقرآن - امام زمان شناسی 7 77
 

 استاد فاطمی نیا

  تفسیرقرآن - امام زمان شناسی 8 78
 

 استاد فاطمی نیا

  تفسیرقرآن - امام زمان شناسی 9 79
 

 استاد فاطمی نیا

  تفسیرقرآن - امام زمان شناسی 10 80
 

 استاد رحیم پور ازغدی

  مدینه فاضله 81
 

 استاد رحیم پور ازغدی

  عقلانیت و عدالت از علی تا مهدی 82
 

 استاد رحیم پور ازغدی

  مهدی نیمی شرقی نیمی غربی 83
 

 استاد رحیم پور ازغدی

  ده انقلاب در یک انقلاب 84
 

 استاد رحیم پور ازغدی

  جهانی شدن پایان تاریخ و مهدویت 85
 

 استاد رحیم پور ازغدی

  جهانی که مهدی خواهد ساخت 86
 

 حجت الاسلام پناهيان

  سالروز آغاز حکومت امام زمان 87
 

 استاد رحیم پور ازغدی

  حال نوبت جهانی ماست 88
 

 استاد رحیم پور ازغدی

  انقلاب آخر الزمان ؛ نجات سراسری 89
 

 شهید دکتر چمران

  انقلاب اسلامی ایران زمینه ساز ظهور مهدی 90
 

 شهید دکتر چمران

  انقلاب اسلامی ایران زمینه ساز ظهور مهدی 91
 

 دکتر بلخاری

  نقش رسانه ها در تخریب چهره اسلام 92
 

 حجت الاسلام مرحوم كافى

  ايت الله اصفهانى 93
 

 حجة السلام مرحوم كافى

  تولد امام زمان عليه السلام قسمت دوم 94
 

 حجة السلام مرحوم كافى

  تولد امام زمان عليه السلام قسمت اول 95
 

 حجت الاسلام مرحوم كافى

  (تشرف) مولا عبد الحميد قزوينى 96
 

 حجت الاسلام مرحوم كافى

  تشرف اسماعيل هرقلى 97
 

 حجت الاسلام مرحوم كافى

  تشرف مير اسحاق استر آبادى 98
 

 حجت الاسلام مرحوم كافى

  علامه بحر العلوم و امام زمان عليه السلام 99
 

 حجت الاسلام مرحوم كافى

  دعاى ندبه 100

با سلام به ساحت حضرت مهدی(ع) و دوستاران آن حضرت مجموعه کامل و بی نقصی را برای شما آماده کردم که زندگی ما را عوض میکند حتما دانلودش کنید هر کس از دستش بده حتما ضرر کرده گفتند هر کس امام خویش را نشناسد به جاهلیت مرده.امیدوارم که استفاذه لازم را ببرید برای ظهورش صلوات.ما را هم دعا کنید نظر هم یادتون نره. یا علی.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

http://golekhoshbo.blogfa.com

مجموعه سخنرانی با موضوع مهدویت بخش اول + دانلود

 

سخنران

 عنوان
 

 حجت الاسلام پناهيان

  مفهوم انتظار - سخنرانی دانشگاه شیراز 1
 

 حجت الاسلام پناهيان

  دعای ندبه شعور یا شعار 2
 

 حجت الاسلام پناهيان

  دعای ندبه و فلسفه گریه 3
 

 حجت الاسلام پناهيان

  دعای ندبه و مساله ولایت 4
 

 حجت الاسلام پناهيان

  دعای ندبه و حضرت صدیقه کبری 5
 

 حجت الاسلام پناهيان

  نقش زنان در زمینه سازی برای ظهور 6
 

 حجت الاسلام پناهيان

  امام خمینی زمینه ساز ظهور مهدي (عج) 7
 

 حجت الاسلام پناهيان

  توصیف یاران امام زمان 8
 

 حجت الاسلام پناهيان

  فضیلت انتظار -نیمه شعبان 81 9
 

 حجت الاسلام انجوی نژاد

  وفای به امام زمان 10
 

 حجت الاسلام صدیقی

  بی تاب مهدی 11
 

 حجت الاسلام پناهيان

  آمادگی برای ظهور و درک امام زمان 12
 

 حجت الاسلام پناهيان

  محبت به امام زمان 13
 

 حجت الاسلام پناهيان

  معرفت به امام زمان 14
 

 حجت الاسلام عالي

  راه بندگی 15
 

 حجت الاسلام عالي

  فرهنگ فاطمی 16
 

 حجت الاسلام عالي

  رجعت و حدیث لوح فاطمه 17
 

 حجت الاسلام انجوی نژاد

  انحراف در مکتب امام زمان 1 18
 

 حجت الاسلام انجوی نژاد

  انحراف در مکتب امام زمان 2 19
 

 حجت الاسلام انجوی نژاد

  انحراف در مکتب امام زمان 3 20
 

 دکتر شاه حسینی

  سینما و آخرالزمان 21
 

 حجت الاسلام انجوی نژاد

  سیاست انتظار 1 22
 

 حجت الاسلام انجوی نژاد

  سیاست انتظار 2 23
 

 حجت الاسلام انجوی نژاد

  سیاست انتظار 3 24
 

 حجت الاسلام انجوی نژاد

  سیاست انتظار 4 25
 

 حجت الاسلام انجوی نژاد

  سیاست انتظار 5 26
 

 حجت الاسلام انجوی نژاد

  سیاست انتظار 6 27
 

 حجت الاسلام انجوی نژاد

  سیاست انتظار 7 28
 

 حجت الاسلام انجوی نژاد

  شناخت امام زمان - نیمه شعبان 79 29
 

 حجت الاسلام صدیقی

  ضرورت حضور امام 30
 

 حجت الاسلام عالي

  ظهور نزدیک است 31
 

 استاد رحیم پور ازغدی

  عبور از ترجمه 32
 

 شیخ حسین انصاریان

  حکومت مهدی و انتظار فرج 33
 

 آیت الله فاطمی نیا

  فرهنگ امام زمان شناسی 34
 

 آیت الله فاطمی نیا

  امام حاضر 35
 

 حجت الاسلام دکتر آقا تهرانی

  راههای ارتباط با امام زمان (عج) 36
 

 حجت الاسلام پناهيان

  مشکلات عصر غیبت 37
 

 حجت الاسلام عالي

  اضطرار شرط ظهور 38
 

 حجت الاسلام انجوی نژاد

  وفای به عهد 39
 

 حجت الاسلام عالي

  راههای زمینه سازی برای ظهور 40
 

 حجت الاسلام عالي

  علت طولانی شدن غیبت 41
 

 حجت الاسلام عالي

  اعتقاد به مهدویت 42
 

 حجت الاسلام عالي

  درسهایی از داستان مهزیار 43
 

 حجت الاسلام تائب

  دشمن شناسی دینی 44
 

 حجت الاسلام انجوی نژاد

  هیئت علیه هیئت 45
 

 حجت الاسلام دکتر آقا تهرانی

  پیوند امام حسین با امام عصر 46
 

 آقاي محمود حكيمي

  ويژگيهاي اخلاقِِِِی امام زمان 47
 

 حجت الاسلام انجوی نژاد

  بصیرت علمی 48
 

 حجت الاسلام انجوی نژاد

  جهاد علمی 49
 

 حجت الاسلام انجوی نژاد

  جهاد ومقاومت 50

با سلام به ساحت حضرت مهدی(ع) و دوستاران آن حضرت مجموعه کامل و بی نقصی را برای شما آماده کردم که زندگی ما را عوض میکند حتما دانلودش کنید هر کس از دستش بده حتما ضرر کرده گفتند هر کس امام خویش را نشناسد به جاهلیت مرده.امیدوارم که استفاذه لازم را ببرید برای ظهورش صلوات.ما را هم دعا کنید نظر هم یادتون نره. یا علی.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

http://golekhoshbo.blogfa.com

مولا ويلا نداشت !!!

امروزه هنوز هم موسپيد كردگان انقلاب اسلامي كه دلي هم در گروي ادب و هنر برخاسته از آتش انقلاب دارند، علي‎رضا قزوه را با «مولا ويلا» نداشت و مجموعه «از نخلستان تا خيابان» مي‎شناسند. او با اين شعر خود، ره صدساله را يك‎شبه پيمود.
در سال برزخي 1366، اين شعر و ديگر اشعار مجموعه « از نخلستان تا خيابان» فرياد كننده حديث دل بسياري از دل‎سوختگاني بود كه همواره به سبب رعايت مصالح انقلاب اسلامي، به سكوت و دندان بر دندان ساييدن و خون دل خوردن خو گرفته بودند. هرچه بود، « مولا ويلا نداشت« بي‏شك از آتش دل بسيجيان زبانه كشيد. بسيجياني كه لهيب خوفناك كربلاي 5 را با گوشت و پوست خود چشيده بودند، پايي استوار در جبهه و گام لنگي در شهر داشتند و مقايسه اين دو فضا، بغض فرساينده اي را در وجودشان پديد مي آورد.
علي‎رضا قزوه درباره اين سروده خود گفته است: «مولا ويلا نداشت اپيزودهاي مختلفي از شعرهاي بسيار كوتاهي است كه همه شعرهاي اعتراض و طنز تلخ بود. يك سلسله حرفهايي بود كه يكي دو ماه ذهنم را مشغول كرده بود و تكه‎تكه نوشته بودم كه دقيقا فكر مي‎كنم در درگيري ها و فضاهاي سياسي به هر حال جنگ فقر و غنا و اين بحث‌ها و انتقادها بود.» البته فرياد كردن اين سكوت در سال هاي پاياني دفاع مقدس، تبعاتي هم داشت كه آقاي قزوه درباره آنها گفته است: «معاون فرهنگي زندان اوين نامه يكي از مقاماتي را كه الآن فوت شده و نمي‌خواهم اسمش را بياورم آورده بود كه به خاطر شعر "از نخلستان تا خيابان " بايد مرا مي بردند زندان و از من سؤالاتي مي كردند كه احمد زارعي ايستاد و اجازه نداد و گفت بايد مرا ببرند. آن موقع من در دفتر مجله پيام انقلاب بودم چند مورد هم ديدم با آقاي دعايي در مجلس درگير شدند. اين شعرها در مجلس دعوا راه انداخته بود».


گفتم: چيزي بخوان.
گفت: شرمنده‏ام.
يك سال است چيزي نگفته‏ام.
گفتم: براي عاطفه‏اي كه در ما مرده است
رحم الله من يقرء الفاتحة مع الصلواة!

گفتم: چيزي بخوان.
گفت: رويم سياه،
آخر مي داني كه . . .
گفتم: مي‎دانم خشكسالي است
اما در كيف‎هاي سامسونت هم
يك خروار مضمون ناب نهفته است.

امسال شعرها چنگي به دل نزد
رباعي‎ها مثل هم بود
بعضي خودشان را كشف كردند
بعضي خودشان را باور كردند
بعضي خودشان را گم كردند
بعضي در مصاحبه‎هايشان خودكشي كردند

شاعران پروازي
هتل بازي
آدمهاي از خود راضي
دكه‎هاي سكه‎سازي!
اصلاً مردم حق دارند كاسه «انوري»*(1) را بر سرتان خرد كنند
كارمندان هنر فقط گزارش كار پر مي‎كنند
وقتي تابوت عاطفه بر زمين مانده بود
جمعي به جيغ بنفش مي‎انديشيدند
و براي كشف زوزه صورتي
هفت مرتبه «اليوت»(2) و «اكتاويو پاز»(3) را ورق مي‎زدند ...

برای خواندن متن کامل به ادامه متن بروید.

ادامه نوشته

روایت شگفت چند تصویر از صحرای كربلای ایران

خبر گزاری فارس: شما در هر سه مرحله " عمليات رمضان " حضور داشتيد؟

فريدونی(عکاس دوران دفاع مقدس): بله. در مرحله سوم عمليات بعد از تجديد قوا، نيروها به ميدان مين برخورد كردند كه دستور عبور از آن داده شد. عبور از ميدان مين از دو محور بود كه يك سمت سپاه و بسيج بودند و سمت ديگر دست ارتش بود. 150 نفر از بچه‌هاي سپاه و بسيج بعد از شنيدن دستور عبور از ميدان مين داوطلب ‌شدند تا قلت بزنند روي مين تا معبري باز شود و ديگران رد شوند، (من در سنگر فرماندهي بودم كه فرماندهان اصلي آنجا بودند، از قبل پنهان شده بودم تا آنها مرا نبينند اما صدايشان را مي‌شنيدم.) از بي‌سيم‌ها صداي "الله اكبر " گفتن رزمنده‌ها مي‌‌آمد و بعد صداي انفجار مين شنيده مي‌شد. در آن سوله يك طرفه فرماندهان سپاه و يك طرف فرماندهان ارتش بودند.
بچه‌هاي سپاه ميدان ميان را رد كردند اما نيروهاي ارتش از اين دستور سر باز زدند و به اين دليل كه آنها عبور نكردند. زمان گذشت و هوا روشن شد. عراقي ها متوجه شدند و بچه‌هاي سپاه بسيجي را قيچي كردند، عده زيادي قتل عام شدند و عده‌اي ديگر راه برگشت را گم كردند. هنگام برگشت از جاده‌هاي "رملي " آنقدر خسته شده بودند كه اسلحه و لباس خود را زمين انداخته بودند.

عكس از : علي فريدوني- يكي از تصاويري كه قتلگاه بچه ها در عمليات رمضان گرفتم. اين منظره به طور وضوح براي من خاطره دشت كربلا را زنده كرد.

فضا واقعا وحشتناك و دلخراش بود. اولين آمبولانس كه آمد من با خواهش به همراه بچه‌هاي تخريب رفتم جلو. وسط ميدان مين جنازه‌هاي زيادي بود. يكي از عكس‌هايي را كه از آن صحنه گرفتم از بس دلخراش بود سال گذشته با نام "صحراي كربلا " اجازه انتشار گرفت.

عكس از : علي فريدوني- قتلگاه بچه ها در ميدان مين در عمليات رمضان

رزمنده‌ها با حالت‌هاي زيبايي به شهادت رسيده بودند. يكي از آنها با مشت گره شده شهيد شده بود و اين نشان از تعصب او داشت، دستش خشك شده بود و مجبور شدند استخوانش را بشكنند بعد او را دفن كنند.

عكس از : علي فريدوني- يكي از تصاويري كه قتلگاه بچه ها در عمليات رمضان گرفتم. اين منظره به طور وضوح براي من خاطره دشت كربلا را زنده كرد.

يكي ديگر از شهدا به حالت سجده افتاده بود.

عكس از : علي فريدوني- يكي از تصاويري كه قتلگاه بچه ها در عمليات رمضان گرفتم. اين منظره به طور وضوح براي من خاطره دشت كربلا را زنده كرد.

يكي از شهدا " آرپي‌جي " اش را به حالتي بغل كرده بود كه انگار معشوق‌اش را در آغوش گرفته است. ديدن اين صحنه برايم بسيار سخت و تلخ بود. من در طول عمرم دوباره صحراي كربلا را درك كردم كه يك دفعه در اين روز بود.

یک پوستر عاشورایی

کاری از محمد امیری

محرم به روايت شهيد سيد مرتضي آوينی; بخش نخست

متن كامل كتابي ناتمام از شهيد «سيد مرتضي آويني» پيرامون «مقتل سيداشهدا»(صلوات الله عليه). اين كتاب پس از شهادت نويسنده آن منتشر شد و با استقبال چشمگيري از سوي علاقمندان سيد شهيدان اهل قلم مواجه گرديد.

متن كتابي ناتمام از شهيد «سيد مرتضي آويني» پيرامون «مقتل سيداشهدا«(صلوات الله عليه). اين كتاب پس از شهادت نويسنده آن منتشر شد.

**فصل اول: آغاز هجرت عظيم

*راوي:

در سنه چهل و نهم هجرت، ‌هنگام شهادت امام حسن مجتبي، ‌ديگر روياي صادقه پيامبر صدق به تمامي تعبير يافته بود و منبر رسول خدا، يعني كرسي خلافت انسان كامل، اريكه اي بود كه بوزينگان بر آن بالا و پايين مي رفتند. روز بعثت به شام هزار ماهه سلطنت بني اميه پايان مي گرفت و غشوه تاريك شب، پهنه اي بود تا نور اختران امامت را ظاهر كند، و اين است رسم جهان : روز به شب مي رسد و شب به روز. آه از سرخي شفقي كه روز را به شب مي رساند !
بخوان قل اعوذ برب الفلق، كه اين سرخي ازخون فرزند رسول خدا، حسين بن علي رنگ گرفته است و امام حسن مجتبي نيز با زهري به شهادت رسيد كه از انبان دغل بازي معاوية بن ابوسفيان بيرون آمده بود، اگر چه به دست «جعده» دختر «اشعث بي قيس»
آه از سرخي شفقي كه روز را به شب مي رساند وآه از دهر آنگاه كه بر مراد سِفلگان مي چرخد !
نيم قرني بيش از حجة الوداع نگذشته است و هستند هنوز ده ها تن از صحابه اي كه در غدير خم دست علي را در دست پيامبر خدا ديده اند و سخن او را شنيده، كه: من كنت مولاه فهذا علي مولاه ...
اما چشمه ها كور شده اند و آينه ها راغبار گرفته است. بادهاي مسموم نهال ها را شكسته اند وشكوفه ها را فروريخته اند و آتش صاعقه را در همه وسعت بيشه زار گسترده اند. آفتاب، محجوب ابرهاي سياه است وآن دود سنگيني كه آسمان را از چشم زمين پوشانده ... و دشت ،‌جولانگاه گرگ هاي گرسنه اي است كه رمه را بي چوپان يافته اند. عجب تمثيلي است اين كه علي مولود كعبه است ... يعني باطن قبله را در امام پيداكن ! اما ظاهرگرايان از كعبه نيز تنها سنگهايش را مي پرستند . تماميت دين به امامت است ، اما امام تنها مانده و فرزندان اميه از كرسي خلافت انسان كامل تختي براي پادشاهي خود ساخته اند .نيم قرني بيش از حجة‌الوداع و شهادت آخرين رسول خدا نگذشته ، آتش جاهليت كه د رزير خاكستر ظواهر پنهان مانده بود بار ديگر زبانه كشيد و جنات بهشتي لااله الا الله را در خود سوزاند. جسم بي روح جمعه و جماعت همه آن چيزي بود كه از حقيقت دين برجاي مانده بود ، اگرچه امام جماعت اين مساجد « وليد » ،‌ برادر مادري خليفه سوم باشد كه از جانب وي حاكم كوفه بود ؛ بامدادان مست به مسجد رود و نماز صبح راسه ركعت بخواند و سپس به مردم بگويد : « اگر مي خواهيد ركعتي چند نيز بر آن بيفزايم !» ... اما عدالت كه باطن شريعت است و زمين و زمان بدان پابرجاست ، گوشه انزوا گرفته باشد . نه عجب اگر در شهر كوران خورشيد را دشنام دهند وتاريكي را پرستش كنند ! آنگاه كه دنيا پرستان كور والي حكومت اسلام شوند، كاربدينجا مي رسد كه در مسجد هايي كه ظاهر آن را بر مذاق ظاهر گرايان آراسته اند ، درتعقيب فرايض ، علي را دشنام مي دهند؛ واين رسم فريبكاران است :‌نام محمد را بر مأذنه ها مي برند ، اما جان او را كه علي است ، دشنام مي دهند . تقدير اينچنين رفته بود كه شب حاكميت ظلم و فساد با شفق عاشورا آغاز شود و سرخي اين شفق ، خون فرزندان رسول خدا باشد . جاهليت بلد ميتي است كه درخاك آن جز شجره زقوم ريشه نمي گيرد . اگرنبود كوير مرده دلهاي جاهلي ، شجره خبيثه امويان كجا مي توانست سايه جهنمي حاكميت خويش را بر جامعه اسلام بگستراند ؟
جاهليت ريشه در درون دارد واگر آن مشرك بت پرست كه در درون آدمي است ايمان نياورد ،‌ چه سود كه بر زبان لا اله الاالله براند ؟ آنگاه جانب عدل و باطن قبله را رها مي كند و خانه كعبه را عوض از صنمي سنگي مي گيرد كه روزي پنج بار در برابرش خم و راست شود و سالي چند روز گرداگردش طواف كند ... آيا فرزندان ابوسفيان كه به حقيقت ايمان نياورده بودند ، همواره فرصتي مي جستند كه انتقام « بدر» را از تيره بني هاشم باز ستانند ؟ اگر اينچنين باشد چه زود آن فرصت بدست آمد !آيا خلافت ،‌مسند خليفة اللهي انسان كامل است در خدمت اقامه عدل و استقرار حق ، يا اريكه قدرت دنياپرستان دغل باز است كه چون ميراثي از پدران به فرزندان منتقل شود ؟ چه رفته بود برامت محمد (ص)‌كه نيم قرن بعد از رحلت او ، زنازاده دغل باز ملحدي چون يزيد بن معاويه برآنان حاكم شود؟ مگر نه اينكه خدا فرموده است :‌ان الله لايغير ما بقوم حيت يغيروا ما بانفسهم؟ چه بود آن تغيير انفسي كه اين امت را سزاوار چنين فرجامي ساخته بود ؟ ... معاوية بن ابي سفيان كه اين رجعت انفسي را با عقل شيطاني خويش به خوبي دريافته بود ، آنچه را كه در نهان داشت آشكار كرد و يزيد رابه جانشيني خويش برگزيد و از آن ديار مردگان ، جولانگاه كفتارها و لاشخورهاي مرده خوار ، سخني به اعتراض برنخاست . اينجا ديگر سخن از خليفة اللهي و حكومت عدل نيست ، سخن از شيخوخيت موروثي قبيله اي است كه بعد از مرگ پدر به فرزند ارشد مي رسد . از كوخ كاهگلي پيامبر اكرم‌(ص) تا كاخ خضراي معاويه ،‌از دنيا تا آخرت فاصله بود ... با اين همه ، اگر پنجاه سال پس از آن بدعت نخستين در سقيفه بني ساعده ، اين بدعت تازه پديد نمي آمد ، كار هرگز بدانجا نمي رسيد كه خورشيد تاريخ در شفق سرخ عاشورا غروب كند وخون خدا بريزد.... اما دل به تقدير بسپار كه رسم جهان اين است ! ساحل را ديده اي كه چگونه در آيينه آب وارونه انعكاس يافته است ؟ سر آنكه دهر بر مراد سفلگان مي چرخد اين است كه دنيا وارونه آخرت است .
عجبا ! « مروان بن حكم بن عاص » كه پيامبر خدا درباره پدرش فرمود : لعنك الله ولعن ما في صلبك ـ لعنت خدا بر تو و آن كه در صلب توست ـ اكنون به امر معاويه از مردم مدينه براي يزيد بيعت مي گيرد . عجبا ، كار امت محمد به كجا كشيده است ! مروان بن حكم به دروغ مي گويد :‌« معاويه در اين كار بر سنت ابوبكر رفته است »‌. و تنها واكنشي كه اين سخن در مسجد مدينه بر مي انگيزد اين است كه « عبدالرحمن بن ابي بكر » فرياد مي كند :« دروغ مي گويي! ابوبكر فرزندان و خويشاوندان خود را كنار گذاشت و مردي از بني عدي را به زمامداري مسلمانان برانگيخت .» .... وديگر هيچ.مروان بن حكم در برابراين سخن چه بگويد ؟
مورخي كه اين سخن را از او نقل كرده ايم نوشته است :
نه عجب اگر مروان بن حكم بن عاص در آنچنان جمعي دروغي اينچنين بگويد ، چرا كه در آن روز چهل سال بيش از مرگ ابوبكر مي گذشت و مردمي كه مروان براي آنان سخن مي گفت در آن روز يا به دنيا نيامده و يا كودكاني نوخاسته بودند كه در اين باره چيزي به خاطر نداشتند ...

راوي :

آيا آنان نمي دانستند كه خلافت امتيازي موروثي نيست كه از پدر به فرزند ارشد انتقال يابد ؟ غبار غفلت بر همه چيز فرو مي نشيند و آيينه هاي طلعت نور كور مي شوند و رفته رفته ياد خورشيد نيز از خاطره ها مي رود ، ونه عجب اگر در ديار كوران بوزينگان را انسان بينگارند ! اكثريت كامل مردم سنه شصت و يكم هجري قمري كساني بودند كه در دوره عثمان به دنيا آمده ، در پايان عهد علي رشد يافته بودند . اكنون در دوره معاويه ، اينان حتي ازتاريخچه زمامداري معاويه در دمشق خاطره اي روشن نداشتند .معاوية‌ ابن بي سفيان ولايت شام را از خليفه اول گرفته بود واكنون نزديك به چهل سال ازآن روزها مي گذشت .
دركتاب « پس از پنجاه سال» در اين باره آمده است :

پنجاه ساله هاي اين نسل پيغمبر را نديده بودند و شصت ساله ها هنگام مرگ وي ده ساله بودند . از آنان كه پيامبر را ديده و صحبت او را دريافته بودند ، چند تني باقي بود كه دركوفه ، مدينه، مكه و يا دمشق به سر مي بردند ... اكثريت مردم، به خصوص طبقه جوان كه چرخ فعاليت اجتماع را به حركت درمي آورد يعني آنان كه سال عمرشان بين بيست و پنج تا سي و پنج بود ، آنچه از نظام اسلامي پيش چشم داشتند ،‌حكومتي بود كه « مغيرة بن شعبه »‌، «سعيد بن عاص » ، «‌وليد » ، « عمروبن سعيد » و ديگر اشراف زاده هاي قريش اداره مي كردند ،‌مردماني فاسق ،‌ ستمكار ، مال اندوز، تجمل دوست و از همه بدتر نژادپرست . اين نسل تاخود و محيط خود را شناخته بود، حاكمان بي رحمي برخود مي ديد كه هر مخالفي را مي كشتند و يا به زندان مي افكندند ... آشنايي مردم اين سرزمين با طرز تفكر همسايگان و راه يافتن بحثهاي فلسفي در حلقه هاي مسجد ها راه را براي گريز از مسئوليتهاي ديني فراخ تر مي كرد ... { و بالاخره ،} هر اندازه مسلمانان از عصر پيامبر دور مي شدند ، خويها و خصلتهاي مسلماني را بيشتر فراموش مي كردند و سيرتهاي عصر جاهلي به تدريج بين آنان زنده مي شد :‌برتري فروشي نژادي ، گذشته خود را فراياد رقيبان خود آوردن ، روي در روي ايستادن تيره ها و قبيله ها به خاطر تعصب هاي نژادي و كينه كشي از يكديگر ...

يك سال پيش از آنكه معاويه بميرد، حضرت حسين بي علي در ايام حج بني هاشم را از مردان و زنان و مواليان آنها ،‌پسر خواندگان و هم پيمانانشان و نيز آشنايان ،‌انصار و اهل بيت خويش را گرد آوردند و آنگاه رسولاني اعزام داشتند كه :« يك نفر از اصحاب رسول خدا را كه معروف به زهد و صلاح و عبادت است فرومگذاريد، مگر آنكه همه آنها را در سرزمين مِني نزد من گرد آوريد .» در سرزمين مِني ، در خيمه بزرگ وافراشته آن حضرت ، دويست نفر از اصحاب رسول خدا كه هنوز حيات داشتند و پانصد نفر از تابعين گرد آمدند . پس حسين بن علي در ميان آنان به پا خاست و پس از حمد و ثناي خدا فرمود :« اين طاغي با ما و شيعيان ما آن كرد كه شما ديده ايد ودانسته ايد و شاهديد ... اينك من با شما سخني دارم كه اگر بر صدق آن باور داريد مرا تصديق كنيد واگر نه ، تكذيب ؛ واز شما به حقي كه خدا را و رسول خدا را بر شماست و به قرابتي كه با رسول شما دارم ، مي خواهم كه اين مقام و مجلس را و آنچه از من شنيده ايد ، به شهرهاي خويش بازبريد ودر ميان قبايل و عشاير وامانتداران و موثقين خويش بازگو كنيد و آنان را به حقي كه براي ما اهل بيت مي شناسيد دعوت كنيد كه من مي ترسم اين امر فراموش شود وحق از ميان برود و باطل غلبه يابد... و الله متم نوره و لو كره الكافرون ـ اگر چه خداوند تحقق نور خويش را هر چند كافران نخواهند ،‌به اتمام مي رساند .» آنگاه همه آياتي را كه در شأن اهل بيت نازل شده است فرا خواند و تفسيركرد و از گفتار رسول خدا نيز آنچه را كه در شأن ايشان بود سخني فرو مگذاشت مگر آنكه روايت كرد و بر اين همه ، سخني نبود مگر آنكه صحابه رسول خدا مي گفتند : « اللهم نعم ، آري خدايا ما اين همه را شنيده ايم و بر آن شهادت مي دهيم .» و تابعين نيز مي گفتند ، «‌آفريدگارا ، ما نيز اين سخنان را از صحابه اي كه مورد وثوق و مؤتمن ما بوده اند شنيده ايم .»
«سليم بن قيس هلالي كوفي » مي گويد: « واز جمله آن مناشدات اين بود كه پرسيد : خدا را ، مگر نه اينكه علي بن ابي طالب برادر رسول خدا بود و آنگاه كه او بين اصحابش عقد اخوت مي بست ،‌او را برادر خويش قرار داد و گفت : انت اخي و انا اخوك في الدنيا و الاخرةـ تو برادر من هستي و من نيز برادر تو در دنيا و آخرت . آنان حسين بن علي را تصديق كردند و گفتند :‌اللهم نعم .» ...
«خدا را ، مگر نه اينكه رسول خدا او را در روز غدير خم نصب فرمود و بر ولايت امر ندا درداد و گفت كه اين سخن مرا شاهدين براي غايبين بازگو كنند؟ گفتند : اللهم نعم . آفريدگارا ،‌آري.»
« و باز حسين بن علي پرسيد : خدا را ، مگر نه اينكه رسول خدا مي گفت هر كه مي پندارد كه مرا دوست مي دارد وعلي را مبغوض ، بداند كه دروغ مي گويد ؟‌ و از ميان جمع كسي پرسيد :‌يا رسول الله و كيف ذلك ـ چگونه اين تلازم وجود دارد ؟‌ـ و رسول خدا جواب گفت : زيرا كه علي از من است و من از او هستم ؛ هر آنكه حب او را در دل دارد ،‌به حقيقت من را دوست مي دارد و آن كه مرا دوست مي دارد ، به حقيقت حب خدا در دل اوست و آنكه با علي بغض مي ورزد، به حقيقت مرا مبغوض داشته است و آنكه بامن بغض ورزد ، به حقيقت بغض خدا راست كه در دل دارد . و آنها گفتند :‌آري آفريدگارا، شنيده ايم و بر آن شهادت مي دهيم . و بر همين پيمان ،‌پيماني كه با حسين بن علي بسته بودند پراكنده شدند تا اين همه را در ميان قبايل و عشاير و امانتداران وموثقين خويش بازگوكنند .»
يك سال بعد معاويه مرد و يزيد سلطنت خويش را از مردم بيعت گرفت .

راوي:

كجا رفتند آن تابعين و صحابه اي كه با حسين بن علي در مِني بر اداي امانت ،‌ پيمان تبليغ بستند ؟ آيا اين هفتصد تن حق اين مناشدات را آنگونه كه با حسين عهد بسته بودند ، در شهرها و در ميان قبايل خويش ادا كرده اند ؟ اگر اينچنين بوده ،‌ پس آن احرار حق پرست كجا رفته اند ؟ آيا در ميان آن فراموشيان عالم اموات جز آن هفتاد و چند تن ، زنده اي نمانده است كه امام را پاسخ دهد ؟‌ آيا جز آن هفتاد وچند تن در آن ديار ،‌مردي كه مردانه بر حق پاي فشرد باقي نمانده است ؟
معاويه در شب نيمه رجب سال شصتم هجري مرد و خلافت مسلمين همچون ميراثي قبيله اي به فرزند ارشدش يزيد بن معاويه انتقال يافت . او « وليد بن عتبه بن ابي سفيان » را كه از جانب معاويه حاكم مدينه بود مأمور داشت تا براي او از حسين بن علي « عبدالله بن عمر » و « عبد الله بن زبير» بيعت بگيرد . « ابن شهرآشوب »‌ نام « عبدالرحمن بن ابي بكر»‌ را نيز بر اين نامها افزوده است . حال آنكه در منابع ديگر ، نامي از او به ميان نيامده.
عمربن خطاب و زبير دو تن از مشهورترين صحابه رسول خدا بودند ، اما سرپيچي فرزندان آنان از بيعت با يزيد نه از آن جهت بود كه دو داعيه دار حق و عدالت باشند ؛ اگر اينچنين بود ،‌مي بايست كه در وقايع بعد ، آن دو را دركنار حسين بن علي بيابيم . اما عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير هيچ يك نگران عدالت و انحراف خلافت از مسير حقه خويش نبودند ؛ آن دو داعيه دار نفس خويش بودند ، و امام نيز با آگاهي از اين حقيقت ، حتي براي لحظه اي با آنان در يك جبهه واحد قرار نگرفت ، حال آنكه عقل ظاهري اينچنين حكم مي كند كه امام حسين براي مبارزه با يزيد ، مخالفين سياسي او را در خيمه حمايت خويش گرد‌آورد ... و آنان كه عقل شيطاني معاويه و شيوه هاي سياسي او را مي ستودند ، پر روشن است كه حسين بن علي رانيز همانند پدرش به باد سرزنش خواهند گرفت . اما چه باك، سرزنش و يا ستايش اصحاب زمانه ما را به چه كار مي آيد ؟ اگر راه روشن سيد الشهدا به اينچنين شائبه هايي ازشرك آلوده مي شد ، چگونه مي توانست باز هم طلايه دار همه مبارزات حق طلبي در طول تاريخ باقي بماند ؟ وليد بن عتبه كه از جانب فرزند خليفه دوم اضطرابي نداشت ، كار را بر او چندان سخت نگرفت . تقاعد عبدالله بن عمر نمي توانست خطرناك باشد ، چرا كه او با علي بن ابي طالب نيز بيعت نكرده بود... اما عبدالله پسر زبير ، او از آن جربزه شيطاني كه براي فتنه انگيزي لازم است بهره مند بود ،‌اگر چه او هم داعيه دار حق و عدالت نبود و براي كسب قدرت مبارزه مي كرد . مورخين درباره وليد بن عتبه گفته اند كه او دوستدار عافيت و سلامت بود و از جنگ پرهيز داشت و بر مقام و منزلت امام حسين بيش از آن واقف بود كه بتواند با ايشان آنچنان رفتار كند كه يزيد بن معاويه مي خواست ، يزيد نيز ولايت مدينه را به جاي او به « عمرو بن سعيد بن عاص » سپرد . عبدالله بن زبير شب شنبه ، بيست و هفتم رجب، از مدينه گريخت و هر چند وليد مردي از بني اميه راهمراه با هشتاد سوار درتعقيب او گسيل داشت ، اما عبد الله توانست كه از راه هاي غير متعارف خود را به مكه برساند و از بيعت با يزيد سر باز زند .
عبد الله بن زبير كه بود ؟
عبد الله فرزند زبير و « اسماء » ( دختر ابوبكر‌، خواهر زاده عايشه »‌است و عايشه در ميان اقوام و عشيره خويش عبدالله را بيش ازهمه دوست مي داشت . هم او بود كه در جنگ جمل عايشه را از مراجعت بازداشت و باز هم اوبود كه زبير (پدرخويش ) را به وادي تاريك و نا امن دشمني با علي بن ابي طالب كشاند ... حسين بن علي ، آنچنان كه مي دانيم ، براي حفظ حرمت حرم امن خدا ازمكه خارج شد ، اما عبدالله بن زبير ، بالعكس ، از خانه كعبه مأمني براي جان خويش ساخته بود . يزيد بن معاويه هرچند براي كشتن عبدالله بن زبير خانه كعبه را ويران كرد و به آتش كشاند، اما نتوانست عبدالله را از بين ببرد و يا او را به بيعت باخويش وادار كند . عبدالله تا سال هفتاد و دوم هجري ، يعني يازده سال بعد نيز در مكه ماند . در آن سال «حجاج بن يوسف ثقفي » كه از جانب خليفه وقت ( عبدالملك مروان ) مأمور بود ، پس از پنج ماه محاصره ، بار ديگر كعبه را مورد تهاجم قرار داد و ديوارها وسقف آن را ويران كرد و به آتش كشاند و در نيمه جمادي الآخر ،ابن زبير را در داخل مسجد الحرام كشت . روز شنبه بيست و هفتم رجب ، فرداي آن شبي كه وليد امام حسين را به بيعت بايزيد فراخوانده بود ،ايشان در كوچه هاي مدينه با مروان بن حكم روبه رو شدند. مروان كيست ؟ و چرا بايد به اين پرسش پاسخ دهيم كه مروان كيست ؟ ارزش تاريخي اين ديدار درگرو شناخت مروان بن حكم و هويت سياسي اوست ، و گرنه ، چرا بايد ازاين واقعه سخني به ميان آيد ؟ مروان بن حكم به « وزغ بن وزغ » مشهور است و اين شهرت به حديثي بازمي گردد كه درجلد چهارم « مستدرك » از رسول خدا نقل شده است . چشم باطن نگرِ رسول خدا در همان دوران كودكي مروان ، صورت حَشريه او را ديده بود كه فرمود : « او قورباغه فرزند قورباغه است و ملعون پسر ملعون » حكم بن عاص ، پدر مروان ، كسي است كه رسول خدا درباره او فرموده است : لعنك الله و لعن ما في صلبك . به راستي آن مهربان ، مظهر كامل رحمت عام و خاص خداوند ، چه ديده بود از حكم بن عاص و مروان كه درباره آنان سخني اينچنين مي فرمود ؟ ... چه كرده بود اين وزغ منفور زشت كه نبي رحمت ، او را و فرزندش را از مدينه به طائف تبعيد نموده بود ؟مروان تا دوران حكومت خليفه سوم‌ درتبعيد بود ، اما « عثمان بن عفان » او را بازگرداند و به مشاورت خاص خويش برگزيد... او درجنگ جمل از‌آتش گردانان جنگ و جزو اسيران جنگي بود كه مورد عفو امير مؤمنان قرار گرفت ، اما پس از جنگ بصره ، در شام به معاويه پيوست و بعد از آنكه معاويه بر مسلمين سلطنت يافت ،از جانب معاويه به حكومت مدينه و مكه و طائف دست يافت و در اواخر عمر نيز آنچه علي درباره اش پيش بيني كرده بود به وقوع پيوست و براي دوراني بسيار كوتاه به خلافت رسيد ؛ آن همه كوتاه كه سگي بيني خود را بليسد. حال ، اين مروان بن حكم است كه در برابر امام حسين دركوچه هاي مدينه ايستاده واورا به سازش با يزيد پند مي دهد ، و چگونه مي توان پند اينچنين كسي را پذيرفت ؟ امام حسين در جواب او فرمود : « انا لله و انا اليه راجعون و علي الاسلام السلام ... واي بر اسلام آنگاه كه امت به حكمروايي چون يزيد مبتلا شود ! و به راستي ازجدم رسول الله شنيدم كه مي فرمود خلافت بر آل ابي سفيان حرام است ... پس آنگاه كه معاويه را ديديد كه بر منبر من تكيه زده است، شكمش را بدريد ، اما وا اسفا كه چون اهل مدينه معاويه رابر منبر جدم ديدند و او را از خلافت بازنداشتند ، خداوند آنان را به يزيد فاسق مبتلا كرد .»
امام شب بيست و هفتم رجب چون عزم كرد كه ازمدينه به جانب مكه خارج شود، همه اهل بيت خويش را جز « محمد بن حنيفه» ـ برادرش ـ و « عبد الله بن جعفر بن ابي طالب » ـ شوي زينب كبري ـ باخود برداشت و پس از زيارت قبور ، در تاريكي شب روي به راه نهاد در حالي كه اين مباركه را بر لب داشت: فخرج منها خائفا يترقب قال رب نجني من القوم الظالمين ... و اين آيه در شأن موسي است ، آنگاه كه از مصر به جانب مَدين هجرت مي كرد .

راوي:

و اينچنين بود كه آن هجرت عظيم در راه حق آغاز شد قافله عشق روي به راه نهاد . آري آن قافله ، قافله عشق است و اين راه ، راهي فراخور هر مهاجر در همه تاريخ . هجرت مقدمه جهاد است و مردان حق را هرگز سزاوار نيست كه راهي جز اين در پيش گيرند ؛ مردان حق را سزاوار نيست كه سرو سامان اختيار كنند و دل به حيات دنيا خوش دارند آنگاه كه حق درزمين مغفول است و جُهال و فُساق و قداره بندها بر آن حكومت مي رانند . امام در جواب محمد حنيفه ( رحمه الله) كه از سر خيرخواهي راه يمن را به او مي نمود ، فرمود : « اگر در سراسر اين جهان ملجأ و مأوايي نيابم ، باز با يزيد بيعت نخواهم كرد .» قافله عشق روز جمعه سوم شعبان ، بعد از پنج روز به مكه وارد شد.

راوي :

گوش كن كه قافله سالار چه مي خواند : و لما توجه تلقاء مدين قال عسي ربي ان يهديني سواء السبيل ... آيا تو مي داني كه از چه امام آياتي كه در شأن هجرت نخستين موسي است فرا مي خواند ؟ عقل محجوب من كه راه به جايي ندارد ... اي رازداران خزاين غيب ، سكوت حجاب را بشكنيد و مهر از لب فروبسته اسرار برگيريد و با ما سخن بگوييد . آه از اين دلسنگي كه ما را صُمُّ بُكم مي خواهد ... آه از اين دلسنگي !
سر آنكه جهاد في سبيل الله با هجرت آغاز مي شود در كجاست ؟ طبيعت بشري درجست و جوي راحت و فراغت است و سامان و قرار مي طلبد . ياران ! سخن از اهل فسق و بندگان لذت نيست ، سخن از آنان است كه اسلام آورده اند اما در جستجوي حقيقت ايمان نيستند . كنج فراغتي و رزقي مكفي ... دلخوش به نمازي غراب وار و دعايي كه برزبان مي گذرد اما ريشه اش در دل نيست ، در باد است . در جست و جوي مأمني كه او را ازمكر خدا پناه دهد ؛ در جست و جوي غفلت كده اي كه او را از ابتلائات ايماني ايمن سازد، غافل كه خانه غفلت پوشالي است و ابتلائات دهر ، طوفاني است كه صخره هاي بلند را نيز خرد مي كند و در مسير دره ها آن همه مي غلتاند تا پيوسته به خاك شود. اگر كشاكش ابتلائات است كه مرد مي سازد ، پس ياران ، دل از سامان بركنيم و روي به راه نهيم . بگذار عبدالله بن عمر ما را از عاقبت كار بترساند . اگر رسم مردانگي سرباختن است ، ما نيز چون سيد الشهدا او را پاسخ خواهيم گفت كه : « اي پدر عبدالرحمن ، آيا ندانسته اي كه از نشانه هاي حقارت دنيا در نزد حق اين است كه سر مبارك يحيي بن زكريا رابراي زني روسپي از قوم بني اسرائيل پيشكش برند ؟ آيا نمي داني كه بر بني اسرائيل زماني گذشت كه مابين طلوع فجر و طلوع شمس هفتاد پيامبر را كشتند و آنگاه در بازارهايشان به خريد و فروش مي نشستند ،آن سان كه گويي هيچ چيز رخ نداده است ! و خدا نيز ايشان را تا روز مؤاخذه مهلت داد .» اما واي از آن مؤاخذه اي كه خداوند خود اينچنين اش توصيف كرده است : اخذ عزيز مقتدر .
آه ياران ! اگر در اين دنياي وارونه ، رسم مردانگي اين است كه سر بريده مردان را در تشت طلا نهند و به روسپيان هديه كنند ... بگذار اينچنين باشد .اين دنيا و اين سر ما !



**فصل دوم: كوفه

راوي:

اي تشنگان كوثر ولايت! بياييد ... من سرچشمه را يافته ام . وا اسفا! باطن قبله را رها كرده ايد و بر گرد ديوارهايي سنگي مي چرخيد ؟ بياييد ... باطن قبله اينجاست . به خدا ، اگر نبود كه خداوند خود اينچنين خواسته ، مي ديدي كعبه را كه به طواف امام آمده است و حجرالاسود را مي ديدي كه با او بيعت مي كند . مگر نه اينكه انسان كامل ، غايت تكامل عالم است ؟ ... اي امت آخر ! بر شما چه رفته است ؟ مگر تا كجا مي توان درمحاق غفلت و كوري فرو شد كه خورشيد را نشناخت ؟ معاويه مرده است و يزيد بر خلافت خويش از مردم بيعت مي گيرد . آيا مي توان دست بيعت به يزيد داد و آنگاه باز هم به جانب قبله نماز گزارد ؟ يزيد كه قبله نمي شناسد ، يزيد كه نماز نمي گزارد. چه رفته است شما را اي امت آخر ؟... مكه ، مدينه ، بصره ... دمشق . آيا در اين ديار خاموشان زنده اي باقي نمانده است كه سحر شيطان او را از خويشتن نربوده باشد؟ آيا كسي هست كه روح خويش را به شيطان نفروخته باشد؟ وامحمدا! چرا هيچ دستي و عَلَمي ازهيچ جا به ياري حق بلند نمي شود؟ آيا همه دست ها را بريده اند؟ زبان ها را نيز؟‌پس چرا هيچ فريادي به دادخواهي برنخاسته است ؟ حضرت امام حسين از روز جمعه سوم شعبان كه قافله عشق به مكه رسيده است تا هشتم ذي الحجه كه مكه را ترك خواهد كرد ، چهارماه و چند روز در اين شهر توقف داشته است ...چهار ماه و چند روز. نه ،واقعه آن همه شتاب زده روي نداده است كه كسي فرصت انديشيدن در آن را نيافته باشد ... و اب اين همه ، ازهيچ شهري جز كوفه ندايي برنخاست . ما كوفيان را بي وفامي دانيم ، مظهر بي وفايي ، و اين حق است؛ اما آيا نبايد پرسيد كه از كوفه گذشته ، چرا ازمكه و مدينه و بصره و دمشق نيز دستي به ياري حق از آستين بيرون نيامد جز آن هفتادو چند تن كه شنيده ايد و شنيده ايم ؟ اگر نيك بينديشيم ، شايد انصاف اين باشد كه بگوييم باز هم كوفيان ! كه در آن سرزمين اموات ، جز ازكوفه جنبشي برنخاست ؛ بازهم كوفيان ! فصل انجماد رسيده و قلب ها نيز يخ زده بود .حيات قلب در گريه است و آن « قتيل العَرَبات » كشته شد تا ما بگرييم و ... خورشيد عشق را به ديار مرده قلب هايمان دعوت كنيم و برف ها آب شوند و فصل انجماد سپري شود . مدينه، سرزمين انصار مقصد هجرت رسول اكرم، رضا به هجرت فرزند و رسول خدا داد و خاموش ماند. آيا راست است كه چون مركز خلافت از مدينه به كوفه انتقال يافت ، مدينه الرسول آسوده از دغدغه خاطر ، تن به تن آسايي و عافيت طلبي سپرد ؟ و اگر حق جز اين است ، چرا آنگاه كه حسين مدينه را به قصد مكه ترك گفت ، واكنشي آنچنان كه شايسته است از مردم ديده نشد؟... مكه نيز خود را به تغافل سپرد و كناره گرفت و منتظر ماند تا كار به پايان رسد . در بصره نيز جز دو قبيله ازقبايل پنجگانه شهر ، امام را پاسخي شايسته نگفتند و آن دو قبيله نيز تا خود را به صحراي كربلا برسانند ، كار از كار گذشته بود . اما دمشق ، از آغاز ، قلمرو معاويه بن ابي سفيان و والياني از زمره او بود و آنان درطول اين سالها با دغل بازي كار را بدانجا كشيده بودند كه عداوت مردم شام با علي بن ابي طالب صبغه اي ديني يافته بود... و بالاخره كوفه ـ چه آهنگ ناخوشايندي دارد اين نام ، و چه بار سنگيني از رنج با خود مي آورد ! باري به سنگيني همه رنج هايي كه علي (ع) ازكوفيان كشيد ... بگذار رنج هاي زهرا و حسن و حسين را نيز بر آن بيفزاييم ؛ باري به سنگيني همه رنجي كه دراين آيه مباركه نهفته است : لقد خلقنا الانسان في كبد . آه چه رنجي !
در كتاب « پس از پنجاه سال » درباره كوفه و كوفيان آمده است :

چون معاويه از ابن كوا پرسيد مردم شهرهاي اسلامي چگونه خلق و خويي دارند ، وي درباره مردم كوفه گفت : « آنان با هم در كاري متفق مي شوند ، سپس دسته دسته خود را از آن بيرون مي كشند .» از سال سي و ششم هجري تاسال هفتاد و پنجم كه عبدالملك بن مروان ، حجاج را بر اين شهر ولايت داد و او با سياست خشن و بلكه وحشتناك خود نفسها را در سينه صاحبان آن خفه كرد ، سالهاي اندكي را مي توان ديد كه كوفه از آشوب و درگيري و دسته بندي بركنار بوده است .به خاطر همين تلون مزاج وتغيير حال آني است كه معاويه به يزيد سفارش كرد اگر عراقيان هر روز عزل عاملي را از تو بخواهند بپذير ، زيرا برداشتن يك حاكم ، آسان تر از روبه رو شدن با صدهزار شمشير است و گويا پايان كار اين مردم را به روشني تمام مي ديد كه وقتي درباره حسين(ع) به او وصيت مي كرد، گفت : « اميدوارم آنان كه پدر تو را كشتند و برادر او را خوار ساختند گزند وي را از تو بازدارند.» مي توان گفت : بيشتر مردم كوفه كه علي را در جنگ بصره ياري كردند، سپس در نبرد صفين در كنار او ايستادند براي آن بود كه مي خواستند مركز خلافت اسلامي از حجاز به عراق منتقل شود تا با بدست آوردن اين امتياز بتوانند ضرب شستي به شام نشان دهند . رقابت شامي و عراقي تازگي نداشت ... همين كه معاويه مرد، كوفه دانست كه فرصتي مناسب براي اقدامي تازه بدست آمده است. بدون شك دراين هنگام گروهي نه چندان اندك از مسلمانان پاكدل در اين شهر زندگي مي كردند كه از دگرگون شدن سنت پيامبر به ستوه آمده بودند و در دل رنج مي بردند و مي خواستند امامي عادل برخيزد و بدعتهاي چندين ساله را بزدايد، اما اكثريت قوي اگر هم چنين ادعايي داشتند سرپوشي بود براي انتقام از شكستهاي گذشته و از جمله شكست در نبرد صفين ، و كينه كشي يماني از مضري ...

در همين روزها كه دمشق نگران بيعت نكردگان حجاز بود ، در كوفه حوادثي مي گذشت كه از طوفاني سهمگين خبر مي داد . شيعيان علي كه در مدت بيست سال حكومت معاويه صدها تن كشته داده بودند و همين تعداد و يا بيشتر از آنان درزندان بسر مي برد ، همين كه ازمرگ معاويه آگاه شدند ، نفسي براحتي كشيدند . ماجراجوياني هم كه ناجوانمردانه علي(ع) را كشتند و گرد پسرش را خالي كردند تا دست معاويه در آنچه مي خواهد باز باشد ـ و به حكم من اعان ظالما سلطه الله عليه همين كه معاويه به حكومت رسيد و خود را از آنان بي نياز ديد به آنها اعتناي درستي نكرد ؛ از فرصت استفاده كردند و در پي انتقام برآمدند ، تا كينه اي كه از پدر در دل دارند ، ازپسر بگيرند . دسته بنديها شروع شد . شيعيان علي در خانه سليمان بن صرد خزاعي گرد هم آمدند ، سخنراني ها آغاز شد. ميزبان كه سرد و گرم روزگار را چشيده و بارها رنگ پذيري همشهريان خود را ديده بود گفت : « مردم ! اگر مرد كار نيستيد و بر جان خود مي ترسيد ، بيهوده اين مرد را مفريبيد !» از گوشه و كنار فريادها بلند شد كه : « ابداً‌ ابداً ما ازجان خود گذشتيم ، با خون خود پيمان بستيم كه يزيد را سرنگون خواهيم كرد و حسين را به خلافت خواهيم رساند !» سرانجام نامه نوشتند : « سپاس خدا را كه دشمن ستمكار ترا در هم شكست . دشمني كه نيكان امت محمد را كشت و بدان مردم را برسركار آورد . بيت المال مسلمانان را ميان توانگران و گردنكشان قسمت كرد. اكنون هيچ مانعي در راه زمامداري تو نيست . حاكم اين شهر ( نعمان بن بشير) در كاخ حكومتي بسر مي برد. ما نه با او انجمن مي كنيم و نه در نماز او حاضر مي شويم .» تنها اين نامه نبود كه چندين تن ازشيعيان پاك دل و يك رنگ حسين براي او فرستادند. شمار نامه ها را صدها و بلكه هزارها گفته اند . اما در همان روزها كه پيكي از پس پيكي ازكوفه به مكه مي رفت و چنانكه نوشته اند گاه يك پيك چند نامه با خود همراه داشت ، نامه براني هم ميان كوفه و دمشق در رفت و آمد بودند و نامه هايي با خود همراه داشتند كه در آن به يزيد چنين نوشته شده بود « اگر كوفه را مي خواهي بايد حاكمي توانا و با كفايت براي اين شهر بفرستي چه نعمان بن بشير مردي ناتوان است، يا خود را به ناتواني زده است .» متأسفانه تاريخ متن همه آن نامه ها را كه به مكه و دمشق فرستاده شده و نيز نام امضاكنندگان آن را ، براي ما ضبط نكرده است . اگر چنين اسنادي را در دست داشتيم يا اگر آن نامه ها تا امروز مانده بود ، مطمئناً مي ديديم كه گروهي بسيار به خاطر محافظه كاري و ترس از روز مبادا زير هر دو دسته از نامه ها را امضا كرده اند .شمار نامه ها تا آنجا كه افزايش يافت كه امام از پاسخ ناگزير شد . امام حسين(ع) بر همان پيماني عمل كرد كه خداوند از انبيا و اوصياي ايشان و علما در امر به معروف و نهي از منكر ستانده است. آري ، حضور ياران حق حجت را تمام مي كند ... اما آيا امام مردم كوفه را نمي شناخته است ؟ آيا او فراموش كرده بود كه پدرش از مردم كوفه چه كشيده است ؟

راوي:

آن كدام رنج طاقت فرسايي است كه چاه ها را رازدار ناله هاي علي(ع) كرده است ؟ هيچ ديده اي كه نخل ها بگريند ؟ ... هرگز غروب هنگام در نخلستان هاي كوفه بوده اي ؟ گويي هنوز صداي بغض آلود امام علي(ع) از فاصله قرن ها تاريخ به گوش مي رسد كه با مردم كوفه مي گويد : « يا اشباه الرجال و لا رجال ... ـ اي نامردمان مردم نما ، اي آنان كه همچون اطفال در عالم روياهاي خويش غرقه ايد و عقلتان همچون نوعروسان تازه به حجله رفته است ! دوست داشتم كه شما را هرگز نمي ديدم و نمي شناختم كه مرا از آن جز ندامت و اندوه نصيبي نرسيده است . خداوند مرگتان دهد كه قلبم را سخت چركين كرده ايد و سينه ام را از ‎غيظ آكنده ايد ... چون در ايام تابستان شما را به جنگ فراخواندم ، گفتيد اكنون در بحبوحه خرماپزان است ، بگذار تا گرما كمي پايين افتد ! و چون در زمستان شما را گسيل داشتم ، گفتيد اكنون چله زمستان است ، بگذار تا سوز و سرما فرو نشيند ! و اين بهانه ها همه تنها براي فرار از سرما و گرماست . شما كه از سرما و گرما اينچنين مي گريزيد ، از شمشير دشمن چگونه خواهيد گريخت ؟...» مگر امام فراموش كرده بود كه كوفيان با برادرش امام حسن مجتبي چه كردند ؟ از يك سو گرداگرد او را گرفتند و از ديگر سو براي معاويه نامه نوشتند كه اگر مي خواهي ، حسن را دست بسته نزد تو مي فرستيم ! آري ، امام كوفيان را مي شناخت ، اما امام ، در اداي آن عهد ازلي . هرگز مأذون نيست كه حجت ظاهر را رها كند. چگونه مي توان همه آن هزاران نامه را ناديده انگاشت و حكم بر تأويل كرد ؟ و از آن گذشته ، اگر امام به دعوت كوفيان اعتماد نكند چه كند؟ آيا مي توان با يزيد دست بيعت داد و باز هم به جانب قبله نماز گزارد ؟ مفهوم صلح با يزيد چه مي توانست باشد ؟ معاويه بن ابي سفيان خلافت را با حكم شوراي حكميت غصب كرده بود . اما يزيد چه؟ با اين بدعت تازه كه خلافت را به سلطنت موروثي تبديل مي كرد چه بايد كرد ؟ آيا امام خود را به يمن برساند و آنجا ، ايمن از شر يزيد ، دل به حيات دنيا خوش دارد و امت محمد را به بني اميه واگذارد ؟ چاره چيست ؟ معاويه بن ابي سفيان يزيد را توصيه كرده است كه امام حسين(ع) را به خودش وانگذارد . يا بايد با يزيد بيعت كرد و بر اين بدعت تازه در حاكميت اسلام مهر تأييد نهاد و تاريخ آينده را سراسر به بي راهه اي ظلماني و بي سرانجام كشاند، و يا از بيعت با يزيد سرباز زد ؛ ودراين صورت ،آيا بايد رمه را به گرگي كه خود را به چهره شبانان آراسته است واگذاشت و گريخت ؟

راوي:

خون حسين واصحابش كهكشاني است كه بر آسمان دنيا راه قبله را مي نماياند .بگذار اصحاب دنيا ندانند . كِرم لجن زار چگونه بداند كه بيرون از دنيايي كه او تن مي پرورد ، چيست؟ زمين و آسمان او همان است ، و اگر او را از آن لجن زار بيرون كشند ، مي ميرد.امت محمد را آن روز جز حسين ملجاً و پناهي نبود. چه خود بدانند و چه ندانند ، چه شكر نعمت بگزارند و چه نگزارند . واقعه عاشورا دروازه اي از نور است كه آنان را از ظلم آباد يزيديان به نورآباد عشق رهنمون مي شود... اگر نبود خون حسين ، خورشيد سرد مي شد و ديگر در آفاق جاودانه شب نشاني از نور باقي نمي ماند... حسين چشمه خورشيد است .
شمار نامه ها تا آنجا افزايش يافت كه حجت ظاهر تمام شد و امام را ناگزير داشت كه پاسخ دهد :« سخن شما اين بود كه ما را پيشوايي نيست و مرا انتظار مي كشيد كه به سوي شما بيايم ، شايد كه خداوند بدين سبب شما را بر حق و هدايت گرد آورد. اكنون برادر و عموزاده ام را كه سخت مورد وثوق من است به سوي شما گسيل مي دارم ، تا مرا از صدق آنچه درنامه هاي شماست بياگاهاند و اگر اينچنين شد ، زود است كه به جانب شما شتاب كنم . به جان خود سوگند مي خورم كه امام آن كسي است كه در ميان مردم بر كتاب خدا حكم كند و مجري عدالت باشد ، حق را بپايد و خود را برآنچه مرضي خداست حفظ كند .» امام اين نامه را به « مسلم بن عقيل » سپرد و او را همراه با « قيس بن مسهر صيداوي »روانه كوفه ساخت . آيا بايد همه آنچه را كه بر اين دو مظلوم رفت باز گوييم؟ مسلم بن عقيل با همه دشواري هايي كه در راه داشت و ذكر آنها به درازا مي كشد به كوفه رسيد، اما با فاصله چند روز عبيدالله بن زياد نيز خود را به كوفه رساند. نوشته اند : « مسلم به كوفه درآمد و درخانه مختار بن ابي عبيده ثقفي سكونت كرد . شيعيان دسته دسته به خانه مختارمي آمدند و او نامه حسين را براي آنان مي خواند و آنان مي گريستند و بيعت مي كردند . مورخان شيعه و سني در شمار بيعت كنندگان به اختلاف سخن گفته اند و بعضي به راه مبالغه رفته اند . رقم بيشتر ، تمام مردم كوفه وكمتر از آن يكصد هزار و هشتاد هزار و كمترين رقم دوازده هزار نفر است ... {مسلم } وقتي استقبال مردم شهر را ديد به حسين نوشت : به راستي مردم اين شهر گوش به فرمان و در انتظار رسيدن تواند .» اين آغاز كار بود و اما پايان آن را شنيده ايد ! جاسوسان كه عبيد الله را از نهانگاه مسلم خبر دادند ، عبيدالله « هاني بن عروه » را به قصر كشاند و او را واداشت كه مسلم را تسليم كند .هاني استنكاف كرد و مجروح و خون آلود به زندان افتاد... مسلم دانست كه ديگر درنگ جايز نيست و بايد ازنهانگاه بيرون آيد و جنگ را آغاز كند . جارچيان شعار « يا منصور اَمِت » دادند. و ياران مسلم ازهر سوي گرد آمدند. مسلم آنها را به دسته هايي چند تقسيم كرد و هر دسته اي را به يكي از بزرگان شيعه سپرد . دسته اي ازاين جمعيت به سوي قصر ابن زياد هجوم بردند ... « ابي مخنف » از « يونس بن اسحق » و او از «عباس جدلي » روايت كرده است كه گفت: «ما چهار هزار نفر بوديم كه همراه با مسلم بن عقيل براي دفع ابن زياد به قصر الاماره هجوم برديم، اما هنوز بدانجا نرسيده بوديم كه سيصد نفر شديم ... مردم با شتاب پراكنده مي شدند و مسلم را وا مي گذاشتند ، تا آنجاكه زن ها مي آمدند و دست پسران يا برادران خويش را مي گرفتند و به خانه مي بردند و مردان نيز مي آمدند و فرزندان خويش را مي گفتند كه سر خويش گيريد و برويد كه فردا چون لشكر شام رسد ، در برابر ايشان تاب نخواهيم آورد ... و كار بدينسان گذشت تا هنگام نماز شد . آنگاه كه مسلم نماز مغرب را در مسجد ادا كرد از آن جماعت جز سي تن با او نمانده بودند و آن سي تن نيز بعد از نماز پراكنده شدند تا آنجا كه مسلم چون پاي از باب كِنده بيرون نهاد هيچ كس با او نبود .» شايد در اين روايت ، عباس جدلي كار را به اغراق كشانده باشد تا از تنهايي و غربت مسلم دركوفه تصويري هرچند دردناك تر بسازد ، چرا كه ما مي دانيم از اصحاب كربلايي امام عشق كه در عاشورا با او به شهادت رسيدند ، بودند مرداني چون « حبيب بن مظاهر » و « مسلم بن عوسجه » كه در كوفه نيز مسلم را همراهي مي كردند ... اما چه شد كه چون مسلم بن عقيل از مسجد بيرون آمد ، هيچ كس با او نبود؟ خدا مي داند . روايات در اين باره گويايي ندارند. اما آنچه كه از پاسخ گفتن به اين سؤال مهم تر است ، اين است كه ما بدانيم چرا مردم كوفه با آن شتاب از گرد مسلم پراكنده شدند . چنان كه نوشته اند ، در آن ساعت كه مردم قصرالاماره را در محاصره گرفتند ، تنها سي تن از قراولان و بيست تن از سران كوفه و خانواده ي ابن زياد در آنجا بودند . چه شد كه اين جمعيت چند هزار نفري نتوانستند كار را يكسره كنند و آن همه درنگ كردند كه ... گاهِ نماز مغرب رسيد و آن شد كه شد ؟ براي پاسخ دادن به اين سؤال بايد مردم كوفه را شناخت . آنچه از بازنگري تاريخ كوفه برمي آيد اين است كه مردم كوفه همواره در برابر اميران ستمكار ناتوان بوده اند ، اما نرم خويي را هميشه با درشتي پاسخ داده اند :

عاجز و مسكين هر چه ظالم و بدخواه

ظالم و بدخواه هر چه عاجز و مسكين

روحيه اي كه بنيان وجود خوارج در خاك آن پا گرفته است ، بيش ازهمه در مردم كوفه ظهور دارد :‌جهالت ، زودخشمي ، ظاهرگرايي و ظاهر بيني ،‌تذبذب و ترديد و هيجان زدگي ، خشوع شرك آميز در برابر ظلمه و تكبر در برابر مظلوم ، عجولانه و بي تدبير گام پيش نهادن و تسليم در برابر ندامت ... آن همه شتاب زده پاي درعمل مي نهادند كه فرصتي براي تفكر و تدبير باقي نمي ماند و چه زود كارشان به پشيماني مي كشيد ؛ و عجبا كه براي جبران اين پشيماني نيز به راه هايي مي افتادند كه بازگشتي نداشت ! عبيدالله بن زياد چه نيك اين مردم را مي شناخت . شيوه كار او در اين واقعه براي همه تاريخ بسيار عبرت انگيز است . جماعتي از اشراف را كه در اطرافش بودند به ميان مردم فرستاد تا آنان را از سپاه موهوم شام بترسانند :

«مگر نمي دانيد كه سپاه شام در راه است؟ بترسيد از آنكه لشكريان شام بر شما مسلط شوند . آنان را كه مي شناسيد ؛ دشمني ديرينه آنان را كه با خود مي دانيد. واي اگر آنان بر شما تسلط يابند ! خشك و تر را مي سوزانند و زنان و دختران شما را در ميان خويش قسمت مي كنند .» و آتش شايعه چه زود درميان بيشه زار خشك گسترده مي شود ! وقتي مردمي اينچنين اند ، ديگر چه نيازي است كه ابن زياد دست به اسلحه برد؟ سپاه موهوم شام ! آن هم در آن هنگامه اي كه شام هنوز از اضطراب مرگ معاويه به خود نيامده ، نگراني حجاز و مصر نيز بر آن افزون گشته است ... و هيچ عاقلي نبود كه بينديشد : گيريم كه اينچنين سپاهي نيز در راه باشد ، كِي به كوفه خواهد رسيد ؟ يك ماه ديگر ، بيست روز ديگر؟

حيله ابن زياد كارگر افتاد و جمعيت از گرد مسلم پراكنده شدند . مسلم تنها ماند ، اگر چه از اصحاب عاشورايي امام حسين ، بودند مرداني كه آن روز در كوفه مي زيستند و هنوز به موكب عشق الحاق نيافته بودند : عبدالله بن شداد ارحبي ، هاني بن هاني سبيعي ، سعيد بن عبدالله حنفي ، حبيب بن مظاهر ، مسلم بن عوسجه و ... آنها بعدها نشان دادند كه از آن پايمردي كه تا آخرين لحظه در كنار مسلم بمانند و بجنگند ، برخوردار بوده اند .چه شد كه مسلم آن همه تنها وغريب ماند كه گذارَش به خانه « طوعه » كنيز آزاد شده اشعث بن قيس و زوجه « اسد خضرمي »بيفتد ؟ هر آن سان كه بود ، ابن زياد از نهانگاه مسلم آگاه شد و « محمد بن اشعث بن قيس » را كه از سرهنگان معتمد او بود همراه با « عبيدالله بن عباس سُلَمي» و هفتاد تن از قبيله قيس فرستاد تا مسلم را بگيرند و بياورند . مسلم چون صداي پا و شيهه اسبان را شنيد ، دانست كه چه روي داده است و خود شمشير كشيده بيرون آمد تا اهل خانه را از گزند سپاهيان ابن زياد در امان دارد و چون پاي بيرون گذاشت و ديد كوفيان را كه از فراز بام ها ، با سنگ و رسته هايي آتش زده از ني بر او حمله ور شده اند ، با خود گفت :‌« آيا اين هنگامه براي ريختن خون فرزند عقيل بر پا شده است؟ اگر اينچنين است ، پس اي نفس بيرون شو به سوي مرگي كه از او گريزگاهي نيست ...» مسلم را به بام قصر بردند و گردن زدند و بدنش را به زير افكندند. هاني بن عروه را نيز ... دست بسته به بازار بردند و به قتل رساندند، در حالي كه مي گفت : « الي الله المنقلب والمعاد اللهم الي رحمتك و رضوانك ـ بازگشت به سوي خداست ... معبودا ، اينك به سوي رحمت و رضوان تو بال مي گشايم .» بعد از آن به فرمان ابن زياد ، « عبدالاعلي كلبي » و « عارة بن صلخت ازدي» را نيز كه از ياوران مسلم در قيام كوفه واز شجاعان شهر بودند ، به قتل رساندند . آنگاه جنازه مطهر مسلم و هاني را در كوچه و بازار بر زمين كشاندند و در محله گوسفند فروشان به دار كشيدند ... قيام مسلم در كوفه در روزهشتم ذي الحجه بود ، كه آن را « يوم الترويه ‌» گويند ، و شهادتش در روز عرفه ، چهارشنبه نهم ذي الحجه ... امام اكنون در راه كوفه است و دو تن از فرزندان مسلم بن عقيل ( عبدالله و محمد ) نيز با او همراهند. آه ! نزديك بود كه فراموش كنم ؛ اگر روايت « اعثم كوفي » درست باشد ، اكنون دختر سيزده ساله مسلم نيز در راحله عشق همسفر دختران امام حسين(ع) است.

**فصل سوم : مناظره عقل و عشق

راوي:

آماده باشيد كه وقت رفتن است .عقل مي گويد بمان و عشق مي گويد برو... واين هر دو، ‌عقل وعشق را، خداوند آفريده است تا وجود انسان در حيرت ميان عقل و عشق معنا شود. در روز هشتم ذي الحجه، يوم الترويه، امام حسين آگاه شد كه عمرو بن سعيد بن عاص با سپاهي انبوه به مكه وارد شده است تا او را مخفيانه دستگير كنند و به شام برند و اگرنه ... حرمت حرم امن را با خون او بشكنند. آنان كه رو به سوي قبله خويش نماز مي گزارند معناي حرمت حرم امن راچه مي دانند؟ كعبه آنان كه درمكه نيست تا حرمت حرم مكه را پاس دارند؛ كعبه آنان قصر سبزي است در دمشق كه چشم را خيره مي كند. آنجا بهشتي است كه در زمين ساخته اند تا آنان را از بهشت آسماني كفايت كند... واز آنجا شيطان بر قلمرو گناه حكم مي راند، بر گمگشتگان برهوتِ وهم ، بر خيال پرستاني كه در جوار بهشت لايتناهاي رضوان حق، ‌سر به آخور غرايز حيواني و دل به مرغزارهاي سبزنماي حيات دنيا خوش داشته اند ، حال آنكه اين همه ، سرابي است كه از انعكاس نور در كوير مرده دل هاي قاسيه پيدا آمده است . كعبه قبله احرار است . رستگان از بندگي غير؛ اما اينان بت خويشتن را مي پرستند . امام براي اعمال حج احرام بسته است و لكن اينان احرام بسته اند تا شمشيرهاي آخته خويش را ازچشم ها پنهان دارند ... شكستن حرمت حرم خدا براي آنان كه كعبه را نمي شناسند چندان عظيم نمي نمايد و اگر با آنان بگويي كه امام حسين(ع) براي پرهيز از اين فاجعه مكه را ترك گفته است در شگفت خواهند آمد... اما آن كه مي داند حرم خدا نقطه پيوند زمين و آسمان است ، درمي يابد كه شكستن حرمت حرم آن همه عظيم است كه چيزي را با آن قياس نمي توان كرد. بلا در كمينِ نزول بود و ابرهاي سياه ازهمه سو ، شتابان ، بر آسمان دره تنگ مكه گرد مي آمدند و فرشتگانِ همه آسمان ها در انتظار كلام « كُن » بي قرار بودند ؛‌ و اذا قضي امرا فانما يقول له كن فيكون . در ميان « كُن » و « يكون» تنها همين « فا » ( ف )‌فاصله است ،‌ و آن هم در كلام ، نه در حقيقت . آيا امام كه خود باطن كعبه است ، اذن خواهد داد كه اين بدعت عظيم واقع شود و حرمت حرم باخون او شكسته شود‌؟ ... خير.
امام حج را با نيت عمره مفرده به پايان بردند و آنگاه عزم رحيل را با كاروانيان در ميان نهادند: « الحمدلله ، ماشاءالله و لا قوه الا بالله و صلي الله علي رسوله ... مرگ ، بر بني آدم ، چون گردن آويزي بر گردن دختري زيبا آويخته است ، و چه بسيار است وَلَه و اشتياق من به ديدار اسلافم ، {چون } اشتياق يعقوب به ديدار يوسف ؛ و براي من قتلگاهي اختيار شده است كه اكنون مي بينمش . گويا مي بينم كه بند بند مرا گرگان بيابان ، بين نواويس و كربلا از هم مي درند و از من شكمبه هاي خالي و انبان هاي گرسنه خويش را پر مي كنند .» «گريزگاهي نيست از آنچه بر قلم تقدير رفته است . رضايت خدا ، رضايت ما اهل بيت است ؛ بر بلايش صبر مي ورزيم و او نيز با ما در آنچه پاداش صابرين است وفا خواهد كرد . اگر پود از جامه جدا شود، اهل بيت نيز از رسول خدا جدا خواهند شد ... آنان در حظيره القدس با او جمع خواهندآمد ، چشمش بدانان روشن خواهد شد و بر وعده اي كه بدانان داده است وفا خواهد كرد . اكنون آن كه مشتاق است تا خون خويش را در راه ما بذل كند و نفس خود را براي لقاي خدا آماده كرده است ... پس همراه با عزم رحيل كند كه من چون صبح شود به راه خواهم افتاد . ان شاءالله .»

راوي:

صبح شد و بانگ الرحيل برخاست و قافله عشق عازم سفر تاريخ شد. خدايا ، چگونه ممكن است كه تو اين باب رحمت خاص را تنها بر آنان گشوده باشي كه در شب هشتم ذي الحجه سال شصتم هجري مخاطب امام بوده اند ،‌ و ديگران را از اين دعوت محروم خواسته باشي ؟ آنان را مي گويم كه عرصه حياتشان عصري ديگر از تاريخ كره ارض است . هيهات ما ذلك الظن بك ـ ما را از فضل تو گمان ديگري است . پس چه جاي ترديد؟ راهي كه آن قافله عشق پاي در آن نهاد راه تاريخ است و آن بانگ الرحيل هر صبح در همه جا بر مي خيزد. واگر نه ، اين راحلان قافله عشق ، بعد از هزار و سيصد چهل و چند سال به كدام دعوت است كه لبيك گفته اند ؟
الرحيل ! الرحيل !
اكنون بنگر حيرت ميان عقل و عشق را !
اكنون بنگر حيرت عقل و جرأت عشق را ! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند ... راحلان طريق عشق مي دانند كه ماندن نيز در رفتن است . جاودانه ماندن در جوار رفيق اعلي ، و اين اوست كه ما را كشكشانه به خويش مي خواند .
« ابوبكر عمر بن حارث » ، « عبدالله بن عباس » كه در تاريخ به « ابن عباس » مشهور است، عبدالله بن زبير و عبدالله بن عمر و بالاخره محمد بن حنيفه ، هر يك به زباني با امام سخن از ماندن مي گويند ... و آن ديگري ، عبدالله بن جعفر طيار ، شوي زينب كبري ، از «يحيي بن سعيد » ، حاكم مكه ، براي او امان نامه مي گيرد... اما پاسخ امام در جواب اينان پاسخي است كه عشق به عقل مي دهد ؛ اگر چه عقل نيز اگر پيوند خويش را با سرچشمه عقل نبريده باشد ، بي ترديد عشق را تصديق خواهد كرد . محمد بن حنيفه كه شنيد امام به سوي عراق كوچ كرده است، با شتاب خود را به موكب عشق رساند و دهانه شتر را در دست گرفت و گفت : « يا حسين ، مگر شب گذشته مرا وعده ندادي كه بر پيشنهاد من بينديشي؟» محمد بن حنيفه ، برادر امام ، شب گذشته او را از پيمان شكني مردم عراق بيم داده بود و از او خواسته بود تا جانب عراق را رها كند و به يمن بگريزد .
امام فرمود: « آري ، اما پس از آنكه از تو جدا شدم ، رسول خدا به خواب من آمد و گفت : اي حسين ، روي به راه نِه كه خداوند مي خواهد تو را در راه خويش كشته بيند.» محمد بن حنيفه گفت :‌‌« انا لله وانا اليه راجعون ...»

راوي:

عقل مي گويد بمان و عشق مي گويد برو ؛ و اين هر دو ، عقل و عشق را ، خداوند آفريده است تا وجود انسان در حيرت ميان عقل و عشق معنا شود، اگرچه عقل نيز اگر پيوند خويش را با چشمه خورشيد نَبُرد ، عشق را در راهي كه مي رود ، تصديق خواهد كرد ؛ آنجا ديگر ميان عقل و عشق فاصله اي نيست . عبدالله بن جعفر طيار ، شوي زينب كبري(س) نيز دو فرزند خويش ـ « عون » و « محمد » ـ را فرستاد تا به موكب عشق بپيوندند و با آن دو ، نامه اي كه در آن نوشته بود :‌« شما را به خدا سوگند مي دهم كه ازاين سفر بازگردي. از آن بيم دارم كه در اين راه جان دهي و نور زمين خاموش شود . مگرنه اينكه تو سراج مُنير راه يافتگاني ؟»... و خود از عمروبن سعيد بن عاص درخواست كرد تا امان نامه اي براي حسين بنويسد و او نوشت .

راوي:

عجبا! امام مأمن كره ارض است و اگر نباشد ،‌خاك اهل خويش را يكسره فرو مي بلعد ، و اينان براي او امان نامه مي فرستند ... و مگر جز در پناه حق نيز مأمني هست ؟ عقل را ببين كه چگونه در دام جهل افتاده است! و عشق را ببين كه چگونه پاسخ مي گويد :« آن كه مردم را به طاعت خداوند و رسول او دعوت مي كند هرگز تفرقه افكن نيست و مخالفت خدا و رسول نكرده است . بهترين امان ، امان خداست .و آنكس كه در دنيا از خدا نترسد ، آنگاه كه قيامت برپا شود در امان او نخواهد بود . و من از خدا مي خواهم كه در دنيا از او بترسم تا آخرت را در امان او باشم ... »
عبدالله بن جعفرطيار بازگشت ، اگرچه زينب كبري(س) و دو فرزند خويش ـ عون و محمد ـ را در قافله عشق باقي گذاشت .

راوي:

ياران ! اين قافله ، قافله عشق است و اين راه كه به سرزمين طف در كرانه فرات مي رسد ، راه تاريخ است و هر بامداد اين بانگ از آسمان مي رسد كه :‌الرحيل ، الرحيل . از رحمت خدا دور است كه اين باب شيدايي را بر مشتاقان لقاي خويش ببندد. اي دعوت فيضاني است كه علي الدوام ، زمينيان را به سوي آسمان مي كشد و ... بدان كه سينه تو نيز آسماني لايتناهي است با قلبي كه در آن ، چشمه خورشيد مي جوشد و گوش كن كه چه خوش ترنمي دارد در تپيدن ؛ حسين ، حسين ، حسين ،‌حسين . نمي تپد ، حسين حسين مي كند . ياران ! شتاب كنيد كه زمين نه جاي ماندن ، كه گذرگاه است ... گذر از نفس به سوي رضوان حق . هيچ شنيده اي كه كسي در گذرگاه ، رحل اقامت بيفكند ؟... و مرگ نيز در اينجا همان همه با تو نزديك است كه در كربلا ، و كدام انيسي از مرگ شايسته تر ؟ كه اگر دهر بخواهد با كسي وفا كند و او را از مرگ معاف دارد ، حسين كه از من و تو شايسته تر است . الرحيل ، الرحيل ! ياران شتاب كنيد.

**فصل چهارم: قافله عشق درسفرتاريخ

راوي:

قافله عشق در سفر تاريخ است و اين تفسيري است بر آنچه فرموده اند: كل يوم عاشورا و كل ارضٍ كربلا... اين سخني است كه پشت شيطان را مي لرزاند و ياران حق را به فيضان دائم رحمت او اميدوار مي سازد.
... و تو ، اي آن كه در سال شصت و يكم هجري هنوز در ذخاير تقدير نهفته بوده اي و اكنون ، در اين دوران جاهليت ثاني و عصر توبه بشريت ، پاي به سياره زمين نهاده اي ، نوميد مشو ، كه تو را نيز عاشورايي است و كربلايي كه تشنه خون توست و انتظار مي كشد تا تو زنجير خاك از پاي اراده ات بگشايي و از خود و دلبستگي هايش هجرت كني و به كهف حَصينِ لازمان و لامكان ولايت ملحق شوي و فراتر از زمان و مكان ، خود را به قافله سال شصت و يكم هجري برساني و در ركاب امام عشق به شهادت رسي... ياران! شتاب كنيد ، قافله در راه است . مي گويند كه گناهكاران را نمي پذيرند ؟ آري ، گناهكاران را در اين قافله راهي نيست ... اما پشيمانان را مي پذيرند . آدم نيز در اين قافله ملازم ركاب حسين است ، كه او سرسلسله خيل پشيمانان است ، و اگر نبود باب توبه اي كه خداوند با خون حسين ميان زمين و آسمان گشوده است ، آدم نيز دهشت زده و رها شده و سرگردان ، در اين برهوت گمگشتگي وا مي ماند . « زهير بن قَين بَجلي » را كه مي شناسيد ! مرداني از قبيله « بني فزاره » و « بجيله » گويند : « آنگاه كه ما همراه با زهيربن قين بجلي از مكه بيرون آمديم... در راه ناگزير با كاروان حسين بن علي همسفر شديم .» آنها مي گويند كه : « ما را ناگوارتر از آنكه با او در جايي هم منزل شويم ، هيچ چيز نبود... چرا كه زهير از هواداران عثمان بن عفان خليفه سوم بود .» « ما در اين سو و حسين در آن سو اردو زديم . برسفره غذا نشسته بوديم كه فرستاده اي از جانب حسين(ع) آمد و سلام كرد و با زهيرگفت :‌ابا عبدالله الحسين مرا فرستاده است تا تو را به نزد او دعوت كنم و ما هر آنچه را كه در دست داشتيم ،‌انداختيم و خموش نشستيم ،‌ آنچنان كه گويا پرنده اي بر سر ما لانه ساخته است . » « ابي مخنف » گويد : از « دَلهم » دختر « عمرو» كه همسر زهير بود ، اينچنين روايت شده است :‌ « من به زهير گفتم :‌آيا فرزند رسول(ص) خدا تو را دعوت مي كند و تو از رفتن امتناع مي ورزي ؟ سبحان الله ! بهتر نيست كه به خدمتش بروي ، سخنش را بشنوي و سپس بازگردي ؟ زهير با ناخشنودي پذيرفت و رفت ، اما ديري نگذشت كه با چهره اي درخشان بازگشت و فرمود تا خيمه اش را بكنند و راحله اش را نزديك امام حسين(ع) برند . آنگاه مرا گفت كه تو را طلاق مي گويم ؛ ازاين پس آزادي و مرا حقي بر گردن تو نيست ،‌چرا كه نمي خواهم تو نيز به سبب من گرفتار شوي. من عزم كرده ام كه به حسين(ع) بپيوندم و با دشمنانش نبرد كنم و جان در راهش ببازم . سپس مَهر مرا پرداخت و به يكي از عموزاده هايش واگذاشت تا مرا به خانواده ام برساند ... آنگاه به يارانش گفت : از شما هر كه مي خواهد ، مرا پيروي كند ،‌و اگر نه ، اين آخرين ديدار ماست . بگذاريد تا حديثي را از سال ها پيش ، آنگاه كه در سرزمين« بَلَنجَر » از بلاد خزر نبرد مي كرديم براي شما نقل كنم ... از سلمان فارسي ،‌كه چون ما را از كثرت غنايمي كه به چنگ آورده بوديم خشنود ديد ، فرمود : اگر امروز اينچنين خشنود شده اي ، آن روز كه سرور جوانان آل محمد(ص) را درك كني و در ركاب او شمشير زني ، تا كجا خشنود خواهي شد ؟ ياران ! اكنون آن تقدير محتومي كه انتظار مي كشيدم مرا دريافته است و بايد شما را وداع گويم .» و از آن پس ، زهير بن قين بجلي نيز به خيل عاشوراييان پيوست . « عبدالله » پسر « سليم » و « مذري » پسر « مشمعل » كه هر د و از طايفه « بني اسد » بوده اند، گفته اند كه ما چون از مناسك حج فارغ شديم در اين انديشه بوديم كه هر چه سريع تر خود را به كاروان حسين برسانيم و بنگريم كه سرانجام كارش به كجا خواهد كشيد . شتاب كرديم و چون در منزل « زَرود» خود را به آن حضرت رسانديم ، مردي از اهالي كوفه را ديديم كه با ديدن كاروان حسين بن علي(ع) به بيراهه زد تا با او رودر رو نشود . امام كه ايستاده بود تا او را ببيند ، دل از او بريد و به راه افتاد . ولكن ما خود را به او رسانديم تا از اخبار كوفه جويا شويم . از قبيله اش پرسيديم و چون دانستيم كه او نيز از بني اسد است سؤال كرديم : « در كوفه چه خبر بود ؟» و او پاسخ داد : « من كوفه را ترك نكردم مگر آنكه ديدم كشته هاي مسلم بن عقيل و هاني بن عروه را كه در بازار بر زمين مي كشند .» بازگشتيم وهمپاي كاروان امام آمديم تا شامگاهي كه درمنزل « ثعلبيه » فرود آمد. فرصتي شد كه به خدمت او رسيديم و عرض كرديم : « رحمت خداوند بر شما باد!... ما را خبري است كه اگر بخواهي آشكارا و يا پنهاني بر تو بازگو كنيم .»
امام نگاهي به اصحاب خويش انداخت و جواب داد :« من چيزي از ايشان پنهان ندارم.» گفتيم :« آن سوار را كه ديروز غروب هنگام در منزل زرود از شما كناره گرفت به ياد مي آوريد ؟ ... او مردي بود از قبيله بني اسد ، خردمند و راستگو ، كه ما را از آنچه در كوفه گذشته است خبر داد ... مي گفت كه هنوز از كوفه خارج نشده ، ديده است جنازه هاي مسلم و هاني را كه در بازار بر زمين مي كشيده اند .» امام فرمود :« انا لله وانا اليه راجعون ، رحمت خدا بر ايشان باد !» و اين سخن را چند بار تكرار كرد .
گفتيم : « از همين منزل بازگرديد. ما در كوفيان نمي بينيم كه به ياري شما قيام كنند و چه بسا كه شمشيرهايشان را به سوي شما بگردانند . » امام (ع) نگاهي به پسران عقيل كرد و از آنان پرسيد كه رأي شما در شهادت پدرتان مسلم چيست . آنان گفتند :« والله ما بازنگرديم مگر انتقام خون او را بازگيريم و يا همچون او به شهادت رسيم .» امام رو به ما كرده و فرمود : « بعد از آنها خيري در حيات نيست.» ... و ما دانستيم كه امام هرگز از قصد خويش باز نخواهد گشت. كاروان عشق شب را در آن منزل بيتوته كردند . سحرگاهان به فرموده امام آب بسيار برداشتند و كوچ كردند تا منزلگاه « زُباله» ، كه درآنجا امام را خبر رسيد كه قيس بن مسهر نيز به شهادت رسيده است . در بعضي ازمقاتل ترديد كرده اند كه آيا نام اين فرستاده امام ، قيس بن مسهّر بوده است و يا « عبدالله بن يَقطُر » (برادر رضايي امام ) ، لكن درنحوه شهادت اين مظلوم اختلافي در مقاتل وجود ندارد. او را از طَمار قصر به زير افكنده اند و سرش را «عبدالملك بن عُمَير »، قاضي كوفه از تن جدا كرده است .

راوي :

اكنون هنگام آن است كه در قافله امام ، صف اصحاب عاشورايي از فرصت طلبان ابن الوقت و بادگرايان جدا شود، چرا كه ديگر همه مي دانند كوفه در تسخير ابن زياد است .از كوفه نسيم مرگ مي وزد، نسيمي كه بوي خون گرفته است... اما هنوز راه هاي بازگشت مسدود نيست و بيابان ، وادي حيرتي است كه از اختيار انسان تا جبروت حق گسترده است . براي آنان كه دل به امام نسپرده اند، اين وادي ، عرصه بي فرداي دهشتي طاقت فرساست . اما براي اصحاب عاشورايي امام عشق ... آنها دركوي دوست منزل گرفته اند واينچنين ،از زمان و مكان و جبر واختيار گذشته اند ... اين باد نيست كه بر آنان مي وزد؛ آنها هستند كه برباد مي وزند . آنها از اختيار خويش گذشته اند تا جز آنچه او مي فرمايد اراده اي نكنند و چون اينچنين شد ، جبروت حق از آيينه اختيار تو ساطع مي شود . آيينه را رسم اين است كه « انا الشمس » بگويد ، اما تو او را اذن مده تا اين « انا » را حجاب «هو» كند .
درمنزلگاه زباله ، امام حسين(ع) كاروان را گردآورد و عهد خويش را از آنان برداشت و آنان را به اختيارخويش واگذاشت كه بروند يا بمانند . آمده است كه در اينجا مردم با شتاب از كنار او پراكنده شدند و رفتند و جز همان اصحاب عاشورايي ـ كه مي شناسي ـ ديگر كسي با او نماند .

راوي :

اي دل! تو چه مي كني؟ مي ماني يا مي روي؟ داد از آن اختيار كه تو را از حسين جدا كند ! اين چه اختياري است كه براي روي آوردن بدان بايد پشت به اراده حق نهاد ؟ اي دل! نيك بنگر تا قلاّده دنيا ا برگردنشان ببيني و سررشته قلاّده را ، كه در دست شيطان است . آنان مي انگارند كه اين راه را به اختيار خويش مي روند ، غافل كه شيطان اصحاب دنيا را با همان غرايزي كه در نفس خويش دارند مي فريبد. قافله عشق ازمنزلگاه « شَراف » نيز گذشت. اولِ روز را كه آزار گرما كمتر است ، همچنان رفتند . نزديك ظهر ، امام شنيد كه يكي از يارانش تكبير مي گويد. فرمود: « الله اكبر، اما تو براي چه تكبير گفتي؟» گفت : « نخلستاني به چشمم رسيده است .»... اما آنچه او ديده بود ، نخلستان نبود؛ «حر بن يزيد رياحي » بود همراه به هزار سوار كه مي آمد تا راه بر كاروان ببندد. چيزي نگذشت كه گردن اسبان نمودار شد . نيزه هايشان گويي شاخ زنبورهاي سرخ ، و پرچم هايشان گويي بال سياه غُراب بود.

راوي:

از اين سوي، آنك ، سپاه فاجعه نزديك مي شود... اما از ديگر سوي ، اين سياره سرگردان حُر است كه در مدار كهكشاني اش با شمس وجود حسين اقتران مي يابد و لاجرم ، جاذبه عشق او را به مدار يار مي كشاند . امام كاروان خويش را به جانب كوه «ذوحُسُم » كشاند تا از راه آنان كناره گيرد و چون به دامنه كوه ذوحُسُم رسيدند و خيمه ها را برافراشتند ،‌حربن يزيد نيز با هزار سوار از راه رسيد ، سراپا پوشيده در سلاح ، تا آنجا كه جز چشمانش ديده نمي شد . امام پرسيد : «كيستي ؟» و حر پاسخ گفت :« حُربن يزيد » امام ديگر باره پرسيد: « با مايي يا بر ما ؟» و حر پاسخ گفت :« بل عليكم » آنگاه امام چون آثار تشنگي را در آنان ديد ، بني هاشم را فرمود كه سيرابشان كنند ؛ خود و اسبانشان را . « علي بن طعان محاربي » گويد:« من آخرين نفر از لشكر حُر بودم كه از راه رسيدم ،‌ هنگامي كه راويه ها بسته بودند و امام بر در خيمه نشسته بود . مرا گفت : راويه را بخوابان . چون من مراد او را در نيافتم بار ديگر فرمود: شتررا بخوابان . شتر را خوابانيدم ، اما از شدت عطش نتوانستم كه آب بياشامم .امام فرمود : دَرِ مشك را برگردان . و چون من باز كلام او را درنيافتم ، خود برخاست و لب مشك را برگرداند و مرا سيراب كرد ...»

راوي:

اين حسين است ، سرسلسله تشنگان ، كه دشمن راسيراب مي كند... اما هنوز ، گاه آن نرسيده است كه غزل تشنه كامي كربلاييان را بسراييم... حربن يزيد نشان داده است كه دروغگو نيست . او در جواب امام كه خورجين آكنده از نامه هاي مردم كوفه را در برابر او ريخته بود ، مي گويد : « ما از زمره آنان نيستيم كه اين نامه ها را نوشته اند !» حُر را در همه روايات مربوط به واقعه كربلا باصفاتي چون صداقت، شجاعت ، ادب و حفظ حرمت اهل بيت و مخصوصاً فاطمه زهرا(س) ستوده اند... و اصلاً وقايع كربلا خود شاهدي است برآنكه چراغ فطرت آزادگي و حق جويي هنوز در باطن حر، محجوب تيرگي گناه نگشته است و به خاموشي نگراييده . اما هنوز جاي اين پرسش باقي است كه انساني اينچنين را با دستگاه حكومتي ارباب جور چه كار؟ چگونه مي توان به منصبي كه حُر در دارالاماره كوفه داشت راه يافت وباز آنچنان ماند كه حُر مانده بود‌؟ « آزادگي » كه با پذيرش ولايت ظالمان در يك جا جمع نمي شود!

راوي:

راستي را كه تحليل وقايع تاريخ سخت دشوار است . سرّ دشواري كار ، در پيچيدگي هاي روح آدمي است . وقتي كه مه در عمق دره ها فرو مي نشيند ، اگر چه تاريكي كامل نيست، اما آفتاب پنهان است و چشم انسان جز پيش پاي خويش را نمي بيند . اگر نباشد اينكه آفريدگار، ما را در كشاكش ابتلائات مي آزمايد ، عاداتمان را متبدّل مي سازد و شياطين پنهان در زواياي تاريك درون را در پيشگاه عقل رسوا مي دارد، چه بسا كه دراين غفلت پنهان همه عمر را سر مي كرديم و حتي لحظه اي به خود نمي آمديم . آنچه حُر را در دستگاه بني اميه نگه داشته ، غفلت است ... غفلتي پنهان . شايد تعبير « غفلت در غفلت » بهتر باشد ، چرا كه تنها راه خروج از اين چاهِ غفلت آن است كه انسان نسبت به غفلت خويش تذكر پيدا كند . هر انساني را ليله القدري هست كه در آن ناگزير از انتخاب مي شود و حُر رانيز شب قدري اينچنين پيش آمد ... «عمربن سعد » را نيز ... من و تو را هم پيش خواهد آمد .اگر باب يا ليتني كنت معكم هنوز گشوده است، چرا آن باب ديگر باز نباشد كه : لعن الله امه سمعت بذلك فرضيت به ؟ حرگفت : « من از آنان كه براي شما نامه نوشته اند نيستم . ما مأموريم كه از شما جدا نشويم مگر آنكه شما را به كوفه نزد عبيد الله بن زياد برده باشيم .» امام فرمود : « مرگ از اين آرزو به تو نزديك تر است .» و ياران را گفت تا برخيزند و زين بر اسب ها نهند و زنان و كودكان را در محمل ها بنشانند و راه مراجعت پيش گيرند . اين سخن در بسياري از تواريخ آمده است ، اما به راستي آيا امام قصد مراجعت داشته اند ؟ هر چه هست ،در اينكه لشكريان حر تاخته اند وبر سر راه او صف بسته اند ، ترديد نيست. امام مي فرمايد : « ثكلتك امك! ما تريد مِنّي؟ ـ مادرت در عزاي تو بگريد، از من چه مي خواهي ؟ » آنچه حر بن يزيد در جواب امام گفته ، سخني است جاودانه كه او را استحقاق توبه بخشيده است . روزنه اي از نور است كه به سينه حُر گشوده مي شود و سفره ضيافتي است كه عشق را به نهانخانه دل او ميهمان مي كند. حُر گفت :« هان والله ! اگر جز تو عرب ديگري اين سخن را بر زبان مي آورد ، در هر حال، دهان به پاسخي سزاوار مي گشودم . كائناً ما كان : هر چه باداباد... اما والله مرا حقي نيست كه نام مادر تو را جز به نيكوترين وجه بر زبان بياورم .» جمله ارباب مقاتل و مورخين حُربن يزيد را بر اين سخن ستوده اند وحق نيز همين است. سخن ، ثمره گلبوته دل است و حُر را ببين كه از دهانش ياس و ياسمن مي ريزد . اين سخن ريحاني از رياحين بهشت است كه ازگلبوته ادب حُر برآمده .
... آنگاه حُر چون ديد كه امام بر قصد خويش سخت پاي مي فشارد و نزديك است كه كار به مجادله بينجامد، از امام خواست كه راهي را ميان كوفه و مدينه در پيش گيرد تا او از ابن زياد كسب تكليف كند ، راهي كه نه به كوفه منتهي شود و نه به مدينه بازگردد. در بعضي از تواريخ هست كه حُر بن يزيد در ادامه اين سخن افزوده است: « همانا اين نكته را نيز هشدار مي دهم كه اگر دست به شمشير بريد و جنگ را آغاز كنيد ،بي ترديد كشته خواهيد شد.» و امام در پاسخ او فرموده است:« آيا مرا از مرگ مي ترسانيد، و مگر بيش از كشتن من نيز كاري از شما ساخته است؟ شأن من ، شأن آن كس نيست كه ازمرگ مي ترسد. چقدر مرگ در راه وصول به عزت و احياي حق، سبك و راحت است! مرگ در راه عزت ، نيست مگر حيات جاويد و حيات با ذلت ، نيست مگر موتي كه نشاني از زندگاني ندارد .‌آيا مرا از مرگ مي ترساني ؟ هيهات ، تيرت به خطا رفت و ظني كه درباره من داشتي به يأس رسيد . من آن كسي نيستم كه ازمرگ بترسم ، نفس من بزرگتر از آن است و همتم عالي تر از آن كه از ترس مرگ زير بار ظلم بروم ومگر بيش از كشتن من نيز كاري از شما ساخته است ؟ مرحبا بركشته شدن در راه خدا ، اگر چه شما بر هدم مَجد من و محو عزت و شرفم قادرنيستيد و اينچنين، مرا از كشته شدن ابايي نيست .» قافله عشق آمد ، تا هنگام نماز صبح به « بيضه» رسيد كه منزلگاهي است ميان « عُذيب الهِجانات» و « واقصه » ؛ حُرّ بن يزيد نيز با سپاهش ... عجبا آنان نماز را با امام به جماعت مي گزارند ! اگر او را در نماز به مقتدايي پذيرفته اند ، پس ديگر چه داعيه اي بر جاي مي ماند؟

راوي:

اگر كسي بينگارد كه جدايي دين از سياست تفكري است خاص اين عصر ، دراشتباه است. بيايد و ببيند كه اينجا نيز، نيم قرني پس از حجه الوداع ، همان انگار باطل حاكم است . حكام جور را در همه طول تاريخ چاره اي نيست جز آنكه داعيه دار اين انديشه باشند، اگر نه ، مردم فطرتاً پيشوايان دين را به حكومت مي پذيرند و حق هم همين است . اما در اينجا نكته ظريف ديگري نيز هست. ظاهرِ دين ، منفكّ ازحقيقت آن ،هرگز ابا ندارد كه با كفر و شرك نيز جمع شود و اصلاً وقتي كه دين از باطن خويش جدا شود، لاجرم به راهي اينچنين خواهد رفت .
امام حسين(ع) بعد از اداي فريضه صبح بار ديگر فرصتي يافت تا با سپاهيان حُر به سخن بايستد :‌« ايها الناس ! همانا رسول خدا فرموده است: كسي كه ديدار كند سلطان جائري را كه حرام الله را حلال كرده است ، عهد او را شكسته و در ميان بندگانش ، مخالف با سنت رسول الله ، با ظلم وجنايت حكم مي راند و بر او با فعل و قول قيام نكند، حق است بر خدا كه او را در همان دوزخي كه مدخل آن سلطان جائر است وارد كند .زنهار كه اينان نيز به اطاعت شيطان گراييده اند و از اطاعت رحمان روي برتافته اند، زمين را به فساد كشيده اند و حدود را معطل نهاده اند و خراج مسلمين را تاراج كرده اند ، حرام الله را حلال داشته اند وحلال او را حرام . و اكنون من از هر كس ديگري شايسته ترم . اي كوفيان ! اگر هنوز هم بر آن بيعتي كه با من بسته ايد استواريد و راه رشد خويش را باز يافته ايد ، پس اين منم ، حسين بن علي فرزند فاطمه ، دخت رسول الله ، جان من و جان شما ،اهل من و اهل شما ؛ و منم بر شما اسوه اي حسنه كه بايد از آن تبعيت كنيد، و اگر نه ، اگر پيمان خويش را بريده ايد و بيعت مرا از گردنتان بازگرفته ايد ، اين از شما عجيب نيست ، چرا كه شما با پدر و برادر عموزاده ام مسلم نيز اينچنين كرديد. فريب خورده است آنكه به شما اعتماد كند ،كه درحظّ خويش از سعادت به خطا رفته ايد و نصيب خويش را ضايع كرده ايد. آن كه پيمان بريده است بايد پذيراي عاقبت آن نيز باشد كه به او بازخواهد گشت و اميدوارم كه به زودي خداوند مرا از شما بي نياز كند ... » كاروان حسين(ع) همچنان به راه خويش مي رود تا منزلگاه « قصر بني مقاتل » ... آنجاست كه يك بار ديگر شب را فرود آمده اند تا در ساعات آخر شب باز مشك ها را پر آب كنند و رحل بردارند . «عقبه بن سمعان» گويد : هنوز از قصر بني مقاتل چندان فاصله نگرفته بوديم كه آواي استرجاع امام در گوش شب پيچيد : انا لله و انا اليه راجعون و الحمد لله رب العالمين ... و چند بار تكرار شد . كلام « استرجاع » نشانه ي آن است كه قائل را امري عظيم پيش آمده است . مگر امام را چه پيش آمده بود ؟
حضرت علي اكبر خود را شتابان به موكب امام رساند تا علت اين امر را دريابد . امام فرمود:‌« هم اكنون خواب لمحه اي مرا در ربود وسواري بر من ظاهر شد كه مي گفت : اين قوم مي روند و مرگ نيز با آنان همراهي ميكند. دانستم اين خبر مرگ ماست كه مي دهند.» علي اكبر پرسيد: « خدا بد نياورد ، مگر ما بر حق نيستيم ؟» و امام فرمود : « آري ، والله كه ما جز به راه حق نمي رويم . » علي اكبر گفت : « اگر اينچنين است ، چه باك از مردن در راه حق ؟‌» و آن همه اين سخن درجان امام شيرين نشست كه فرمود: « خداوند تو را از فرزندي جزايي عطا كند كه هيچ فرزندي را از جانب پدر عطا نكرده باشد.» چون كاروان عشق در كشاكش آن بيراهه اي كه به سوي كوفه مي پيمودند به نينوا رسيد ، سواري را ديدند كه از افق كوفه مي آيد ... بر اسبي اصيل ، با كماني بر شانه . او « مالك بن نسر كِندي » بود كه از كوفه مي آمد. و چون نزديك شد ، حُر و يارانش را سلام گفت وامام را اعتنايي نكرد . نامه اي از ابن زياد براي حُر آورده بود كه : « اما بعد ، هر جا كه اين نامه به تو رسيد كار را برحسين سخت و تنگ كن و مگذار فرود آيد جز در زميني بي آب و علف ... و بدان كه اين فرستاده من مأمور است كه ازتو جدا نشود و همواره نگران باشد تا اين امر را به انجام برساني .» « يزيد بن زياد بن مهاجر كِندي » كه يكي از اصحاب عاشورايي امام بود و خود را پيش از حُر به كاروان عشق رسانده بود ، به فرستاده ابن زياد گفت: « ثكلتك امك ... مادرت بر تو بگريد ، به چه كار آمده اي ؟ » جواب داد : « به كاري كه اطاعت از پيشوايم باشد و عمل بر پيمان بيعتي كه با او بسته ام .» يزيد بن مهاجر كِندي گفت : « عصيان آفريدگارت كرده اي و اطاعت از امامت، اما در طريق هلاكت خويش ننگ و جهنم خريده اي كه امام پليد تو مصداق اين كلام الهي است كه وجعلناهم ائمه يدعون الي النار. او تو را به سوي آتش مي برد.» آنجا سرزمين خشك و بي آب و علفي بود در نزديكي نينوا ، اما كربلا هم نبود؛ اگر چه كربلا را نيز « عشق » كربلا كرد. حُر بن يزيد از امام خواست كه در همان جا فرود آيند . امام گفت : « ما را بگذار كه در يكي از قريه هاي نزديك فرود آييم ،‌نينوا ،‌ غاصريه و يا شفيه .» حُر كه هنوز « حُر» نگشته بود ، گفت: « نه ، نمي توانم ؛ اين مرد را به مراقبت من گماشته اند.» زهير بن قين گفت : « اي فرزند رسول الله ، جنگ با اينان سهل تر از جنگ با كساني است كه ازاين پس به مقابله ما مي آيند . » و حسين فرمود : « من نيستم آن كه جنگ را آغاز كند.»

راوي:

قافله عشق به سرمنزل جاودان خويش نزديك مي شود... واين عاقبت كار عشق است . موكب امام به هر سوي كه مي رفت ، به سوي ديگرش سوق مي دادند تا روز پنجشبه دوم محرم سال شصت و يكم هجري به كربلا رسيد .

خبرگزاري فارس

هر كس كه آب خواست دهندش به تيغ، آب

محمد‌ شفيع شيرازي ملقب به وصال از بزرگترين شاعران، اديبان و خوشنويسان سده سيزدهم هجري است، كه با قلمي زيبا اشعاري را درباره واقعه و شهداي مظلوم دشت كربلا سروده است.

وصال در مرثيه سرايي از تمامي شعرا گوي سبقت را ربود، او در اين ميان با سرايش اشعاري مستحكم ديواني تحت نام شعر و مثنوي «بزم وصال» را گردآورد، اما اين شاعر در ادامه مثنوي «فرهاد و شيرين» وحشي بافقي را به پايان رساند، وي همچنين «اطواق الذهب» اثر زمخشری را به فارسي ترجمه كرده است.

شعر زير از نمونه‌ غزليات وصال شيرازي كه در رثاي شهداي مظلوم دشت كربلا سروده است:

دردم، زكودكي است كه با روي همچو ماه
آمد برون ، به ياري آن شاه بي سپاه


بي تاب چون دل از بر زينب فرار كرد
آمد چو طفل اشك روان، در كنار شاه


كاي عم تاجدار، به خاك از چه خفته‌اي ؟
برخيز از آفتاب بيا تا به خيمه گاه


نشنيده‌اي مگر سخن عمه را چو من؟
تنها ز خيمه آمده‌اي نزد اين سپاه


هر كس كه آب خواست دهندش به تيغ، آب
باز گرد سوي خيمه و آب از كسي مخواه


مي‌گفت و مي‌گريست، كه دژخيمي از ستيز
تيغي حواله كرد به آن ماه دين پناه


آن طفل، دست خويش سپر كرد پيش تيغ
دست اوفتاد از تن معصوم بي گناه


بي‌دست، جان سپرد به دامان عم خويش
چون ماهي به لجّه‌ي خون مانده در شناه


مي‌داد جان به دامن شاه الغياث گوي
مي‌كرد شاه تشنه به حيرت بر او نگاه

ويژه‌نامه محرم در خبرگزاري فارس

امان از دل زينب ...

ديگر از آن همه سرو صدا و ولوله خبري نيست ، گويا دشت نينوا به خوابي سنگين فرو رفته است، اما در دل زنان و كودكان آل طه غوغايي است، شب عاشورا با تاريكي خود در راز و نياز زينب شريك مي‌شود و زينب در اين شرايط نماز شب خود را با حالتي نشسته اقامه مي‌كند تا نشان دهد اين شهادت‌ها براي ستون اسلام ،نماز، بوده است، از اينجاست كه عاشورا در دل تاريخ مي‌ماند، چرا كه اگر زينب سلام الله عليها نبود ، عاشورا نيز نبود.

در عصر عاشورا نزديك غروب آفتاب، هنگامي كه دشمنان با يورش وقيحانه خود دل اهل حرم را به لرزه درآوردند، زينب سلام الله عليها از امام سجاد عليه السلام كسب تكليف كرد و گفت «اي يادگار گذشتگان و پناهگاه بازماندگان ! خيمه‌هاي ما را به آتش كشيده‌اند، در اين باره چه فرمان مي دهي؟، امام علي بن حسين عليه السلام فرمود «فرار كنيد.»
در اين وقت زنان و كودكان خاندان آل رسول صلي الله عليه و آله با حالتي گريان سر به بيابان نهادند، اما زينب سلام الله عليها، اين شيرزن فاطمي، در آن هنگامي كه آتش خيمه ها شعله‌ور بود ، دست بر سر كوبان به آسمان نگاه مي‌كرد و درون خيمه مي‌رفت و باز مي‌گشت، چرا كه امام سجاد عليه السلام درون خيمه بود و توان آن را نداشت كه از خيمه بيرون بيايد.

عمه سادات با حالي زار و نگران از آينده، به دنبال طفلان و امانت‌هاي برادرش است كه بعد از ظهر، پس از يورش لشكريان از خدا بي خبر كوفه به زنان و كودكان، براي به دست آوردن زيورآلات آنها به عنوان غنيمت جنگي، به اطراف دشت نينوا گريختند تا شايد از دست اين سگ صفتان آرامش داشته باشند.

زينب سلام الله عليها همه را به گردهم جمع مي‌آورد، ولي انگار از دو طفل حسين عليه السلام خبري نيست، باز در اين بيابان كرب و بلا به جستجو مي‌پردازد و مي‌بيند، اين دو طفل دست در گردن يكديگر گذاشته و به خواب فرو رفته‌اند، ولي هر چقدر آنها را صدا مي‌زند، بلند نمي‌شوند، چرا كه روح آنان به علت ترس از بدن جدا شده و به ملكوت پرواز كرده است.

در اين حين به گذشته بر مي‌گردد؛ هنوز شش سالش نشده بود كه نزديك رحلت پيامبر، صلي اله عليه و آله، خدمت جدش رسيد و از خواب پريشان خود تعريف كرد «اي رسول خدا! ديشب خواب ديدم، باد شديدي وزيدن گرفت و همه دنيا را تاريك و سياه كرد، آن باد مرا از سويي به سوي ديگر انداخت، تااينكه چشمم به درخت بزرگي افتاد ، از شدت وزش باد به آن درخت پناه بردم ، ولي باد آن را ريشه كن كرد و بر زمين انداخت ، آن گاه به يكي از شاخه هاي نيرومند آن درخت پناه بردم ، ولي باد آن را نيز قطع كرد، پس از آن به شاخه ديگري پناهنده شدم و آن را نيز باد در هم شكست،، سرانجام به دو شاخه متصل به هم از آن درخت، چنگ زدم ، باد آن دو را نيز درهم شكست، در اينجا از خواب بيدار شدم.»

رسول خدا صلي الله عليه و آله كه اشك از چشمانش سرازير شد، در اين هنگام به دخترش زينب سلام الله عليها فرمود « اي نورديده! آن درخت جد توست كه به زودي تند باد اجل او را از پاي در مي‌آورد، آن شاخه نخست كه به آن چنگ زدي مادرت ، زهراست! شاخه دوم پدرت علي است و آن دو شاخه به هم متصل برادرانت حسن و حسين هستند كه در سوگشان دنيا تاريك مي‌شود و تو لباس سياه بر تن مي‌كني.»

و اكنون نيم قرن از آن موقع گذشته است، زينب سلام الله عليها كه براي ايفاي مسئوليت بزرگ و پيام رساني از دوران كودكي تحت تربيت پيشوايان معصوم قرار گرفته بود، پس از شهادت برادرش عهده دار سرپرستي زنان و كودكان است.

عمه با اينكه در سن 55 سالگي قرار داشت و حدود 5 ماه از وطن خود دور شده بود، و در مدت كمتر از نيم روز تعداد زيادي از برادران ، برادرزادگان ، عمو زادگان خود را در مقابل چشمانش با بدترين و فجيع ترين شيوه از دست داده بود و سوگ هر يك از آنان كافي بود ، هر انسان قوي و نيرومندي را به زانو درآورد؛ وظيفه داشت در چنين شرايط جسمي و روحي در ميان دشمن و در حال اسارت كه قلم از بيان آن عاجز است به پيام رساني خون شهيدان كربلا و پرستاري از امام زمان خود، حمايت و دفاع از زنان و كودكان اهل بيت بپردازد.

زينب كبري سلام الله عليها به خوبي مي‌دانست كه بايد از امام سجاد عليه السلام به نحوي محافظت كند تا سلسله امامت با مرگ برادرزاده خاموش نشود و هرگاه دشمن قصد جسارت به امام سجاد عليه السلام را داشت، ايشان يك تنه در برابر دشمن مي‌ايستاد و با سپر كردن خود راه هر گونه تعرض به امام را مي‌بست.

شب شام غريبان اهل بيت است كه از يك سو بدن هاي زخم خورده و سر از بدن جدا شده شهيدان بر روي خاك فتاده و از سوي ديگر زنان مصيبت زده، و از طرفي بانوي دل شكسته نزد تنها يادگار برادر در خيمه هاي سوخته او را دلداري مي‌دهد. از فرط خستگي ناگه خوابش مي‌برد و در عالم رويا مادرش را مي‌بيند و مي‌خواهد شكوه عاشورا را پيش مادر بيان كند كه فاطمه مي‌فرمايد « تاب شنيدن ندارم، هنگامي كه سر از بدن فرزندم حسين جدا مي‌كردند من حاضر بودم، اكنون برخيز و سكينه را پيدا كن.»
زينب برخاست، هر چه سكينه را صدا كرد او را نيافت ، سپس با ام كلثوم به دنبال او گشتند و در نهايت عزيز پدر را نزديك قتلگاه پيدا كردند كه دستش را به سينه پدر چسبانده بود و با جسم بي سر، درد و دل مي‌كرد.

عمه سادات دردانه حسين را در آغوش گرفت و از او پرسيد « چگونه پيكر پدر را پيدا كردي؟ » طفل حسين عليه السلام جواب داد «آن قدر بابا بابا كردم كه ناگهان صداي پدر را شنيدم كه گفت؛ بيا اينجا! بيا اينجا! من اينجا هستم»

آري زينب با اين شرايط بايد جواب طفلان اهل حرم را مي‌داد، يكي مي‌گفت ؛ عمه سيلي خورده‌ام ، ديگري مي‌گفت؛ عمه دامنم آتش گرفت و پايم سوخته است،آن طفل ديگر نيز سراغ پدر را از او مي‌گيرد.

عمه چقدر سخت است، شرايط بر تو و اين همه اندوه و غم كه بر تو چيره گشته است، عمه! بازگو كن از مصائب شام غريبان آل طه و يس، بگو از تشنگي كودكان در شام غريبان هنگامي كه آب برايشان آورده شد، ولي حاضر نبودند لب به آب بزنند و مي‌گفتند «چگونه آب بياشاميم با اين كه فرزند رسول خدا را با لب تشنه شهيدش كردند.»

بگو از آن هنگامه‌اي كه آب را به سكينه دادند تا بياشامد، ولي او دوان دوان به سوي قتلگاه حركت كرد تا باباي تشنه لبش را پيدا كند و با قطره‌ايي آب او را سيراب گرداند.

بگو زينب! چگونه عزيزان مي توانستند، آرام بگيرند و به جاي اشك ، خون از چشمان‌شان سرازير نشود، در حالي كه اجساد جان باختگان حسيني بر خاك گرم كرب و بلا افتاده است.

زينب جان! لب به دعا بازكن! چرا كه يوسف زهرا فرموده است؛ هرگاه فرج ظهورم را از خدا خواستيد، خدا را به عمه ام زينب قسم دهيد تا در ظهور تعجيل فرمايد.
آري زينب، عمه سادات! دعا كن تا مهدي فاطمه، فرزند حسين ظهور كند تا اين منتقم خون سالار شهيدان با خونخواهي خود، دل شما را شاد سازد و دل شيعه را پس از 14 قرن التيام بخشد.

ويژه نامه محرم در خبرگزاري فارس

و گوش كن كه چه خوش ترنمي دارد در تپيدن: حسين، حسين‌ ...

Kerbela-Muharrem Ay? Matemleri ba?lad?

«و بدان كه سينه تو نيز آسماني لايتناهي است با قلبي كه در آن‌، چشمه خورشيد مي‌جوشد و گوش كن كه چه خوش ترنمي دارد در تپيدن: حسين، حسين‌، حسين‌، حسين؛ نمي‌تپد، حسين حسين مي‌كند.

بلا افق طلعت شمس اشتياق است و آن تشنگي كه كربلاييان كشيده‌اند، تشنگي راز است و اگر كربلاييان تا اوج آن تشنگي كه مي‌داني نرسند، چگونه جانشان سرچشمه رحيق مختوم بهشت شود؟ آن شراب طهور را كه شنيده‌اي بهشتيان را مي‌خورانند، ميكده‌اش كربلاست و خراباتيانش اين مستانند كه اينچنين بي سر و دست و پا افتاده‌اند. آن شراب طهور را كه شنيده‌اي، تنها تشنگان راز را مي‌نوشانند و ساقي‌اش حسين است؛ حسين از دست يار مي‌نوشد و ما از دست حسين.
»

سید شهیدان آل قلم سید مرتضی آوینی

 

تصاوير لحظه‌به‌لحظه حرم امام حسين(ع) و حرم حضرت اباالفضل‌العباس(ع)

Kerbela-Muharrem Ay? Matemleri ba?lad?

حرم امام حسين(ع)، فضاي اطراف ضريح حضرت و زير قبه حسينی

http://www.atabat.org/web/ziarat-karbala.php

زيارت حرم حضرت اباالفضل‌العباس(ع)

http://www.atabat.org/web/ziarat-abbas.php

التماس دعا

عطش‌ و عشق‌

كيستي‌ اي‌ مرد خدايي‌ تبار؟
اي‌ نفست‌ آيه‌ پروردگار!

كيستي‌ اي‌ كوه‌ترين‌ مردها؟
گم‌ شده‌ در جوهره‌ات‌ دردها

چشم‌ فلك‌ منتظر گام‌ تو
جن‌ و ملك‌ ريزه‌ خور نام‌ تو

كيستي‌ اي‌ مرد كه‌ چون‌ شيرها
مي‌چكد از پيرهنت‌ تيرها؟

سرو كجا و قد والاي تو؟
ماه فرود آمده در پاي تو

رد قدم‌هات، گل‌ رازقي‌!
هرم لبان تو خط عاشقي‌

عشق فقط شاخه‌اي از تاك تو
عقل فرو مانده در ادراك تو

عقل در انديشه احوال تو
عشق دويده ست به دنبال تو
....

مي‌كشم‌ از سينه‌ دلخسته‌ آه‌
منتظرم‌ بلكه‌ بتابي‌ چو ماه‌

ماه‌ «بني‌ هاشم‌» اگر نيستي‌
خود بگو اي‌ ماه‌ترين‌ كيستي‌؟

اي‌ همة‌ عشق‌ بگو كيستي‌؟
حضرت‌ عباس‌ مگر نيستي‌؟

سوره اخلاص، سلام عليك
حضرت عباس، سلام عليك

كيستي‌ اي‌ ساقي‌ جام‌ الست‌
جام هم از نام‌ تو گرديده‌ مست‌

آب‌ كه‌ شرمنده‌ لب‌هاي‌ توست‌
تشنه‌تر از قامت‌ رعناي‌ توست‌

ساقي‌ اين‌ لشكر عاشق‌ تويي‌!
با خطر و عشق‌ موافق‌ تويي‌!

...
ظهر شد و خيمه عطشناك شد
ولوله در آن سوي افلاك شد

نوبت جانبازي عباس شد
وقت سرافرازي عباس شد
...

جرعه‌اي از مشك تو آب حيات
قطره‌اي از اشك تو يعني فرات

عاشق و سرمست، كه ديد اين چنين
ساقي بي‌دست، كه ديد اين چنين

شعله اشك است اگر بشنويم
گريه مشك است اگر بشنويم

مشك عزادار لب تشنه‌ات
علقمه خونبار لب تشنه‌ات
....
ذره‌اي‌ از عشق‌ خود اينجا بپاش‌!
قطره نوري به‌ دل‌ ما بپاش‌!

ما همه لب تشنة‌ جام‌ توايم‌
تشنة‌ يك‌ جرعه‌ كلام‌ توايم‌
...
باز كن‌ اين‌ پنجرة‌ بسته‌ را
مست‌ كن‌ اين‌ تشنه‌ لب‌ خسته‌ را

تشنه لبم تشنه! بيا باز هم‌
تشنگي‌ آموز مرا، باز هم‌

باز علم‌ گير و به‌ ميدان‌ بيا
سوي‌ حرم‌ مشك‌ به‌ دندان‌ بيا

باز علم‌ گير و علمدار باش‌!
در سپه‌ عشق‌ سپهدار باش‌!

مثل‌ تو سردار ندارد حسين‌!
چون‌ تو علمدار ندارد حسين‌!

عالم‌ و آدم‌ به‌ فداي‌ تو باد
عشق‌، دمادم‌ به‌ فداي‌ تو باد

اي‌ به‌ فداي‌ تو و همدردي‌ات‌
گشته‌ جهان‌ محو جوانمردي‌ات‌

بيرق‌ نام‌ تو تكان‌ مي‌خورد
تا عطش‌ و عشق‌ مرا مي‌برد

شعري از عبدالرحيم سعيدي‌راد نذر حضرت عباس(ع)

یک نقاشی

نماز عشق با وضوی خون

عارفان، امام حسين(ع) را جزو مصاديق انسان كامل مي‌دانند. از اين نظر موقعيت آن حضرت نزد ايشان از حد امام يا رهبر اجتماعي بسيار فراتر مي رود؛ زيرا اگر امام از نقطه نظر سياسي مسئول اداره امور مسلمانان است، انسان كامل درباره كل هستي مسئوليت دارد. به تعبير ديگر انسان كامل جانشين خدا در روي زمين است و اگر از بين برود نظام هستي و حيات از بين مي رود. از اين‌رو ايشان به حادثه عاشورا به عنوان واقعه‌اي مي‌نگرند كه انسان كامل در آن حضور داشته است.

وقتي سخني از عرفا به ميان مي‌آيد، مراد نگاه شهودي به موضوعي از قبيل امام حسين(ع) و قيام عاشورا است. حادثه عاشورا را مي توان از جوانب مختلف مورد بررسي قرار داد اما از اين زاويه نيز مي توان آن حادثه را مورد سنجش قرار داد. به تعبير ديگر در نگاه عرفاني به عاشورا درصدد پاسخگويي به اين سئوال هستيم كه از نقطه نظر شهودي اين حادثه چگونه ارزيابي مي‌شود؟

عموما عارفان در تحليل عرفاني يك حادثه مساله بصيرت دروني را مد نظر قرار مي‌دهند. بصيرت از نظر عرفاني عقلي است كه با نور قدسي منور شده و از طريق هدايت الهي به روشنگري رسيده است لذا دچار خبط و خطا نمي‌شود و همواره حقيقت را پيدا و نمايان ديده و باطل را نابود و زايل‌شدني مي‌يابد. البته دارندگان چنين بصيرتي هيچ وقت دچارحيرت ناپسند نمي شوند بلكه اساسا شك وترديد به وجود ايشان راه نمي‌يابد.1 پس در اين رهيافت، پژوهنده در صدد دستيابي به حقيقت از نظر نقطه نظر شهودي است. به تعبير ديگر او درصدد فهم حقيقت يك پديده است چنين امري را معرفت نيز گويند كه امري شبيه به بصيرت است.2 اينك در صدديم تا عاشورا را از اين نقطه نظر مورد بررسي قرار دهيم.

در نگرش عرفاني به عاشورا، نظرات و مقامات عرفاني مورد توجه قرار گرفته و همه اركان و مولفه هاي عرفان در باب اين مورد تبيين شده است. در اين صحنه هريك از افراد عاشورا هم به عنوان مصداق يك مؤلفه عرفاني‌اند و هم به عنوان نماد آن؛ به گونه‌اي كه هيچ يك از عناصر مؤثر در سلوك عرفاني نيست كه مورد توجه قرار نگرفته باشد. امام حسين(ع) به عنوان قطب عرفان و ساير بزرگواران نقش هاي ديگر را عهده دار هستند. البته عموم عارفان از هر دين و مسلك و مذهبي به عاشورا از اين زاويه نگريسته‌اند. اما موضوع اين مقاله بررسي رهيافت عارفان مسلمان است. در ضمن هدف نگارنده بررسي نظرات همه عارفان نيست بلكه از خيل عرفا تنها عارفان مشهور و بر جسته مورد توجه قرار گرفته است.

1) سنايي غزنوي و مبارزه ظلمت‌ستيزان با ظلمت‌پرستان

حكيم سنايي (متوفي 525يا545 ه. ق) با كمال ارادت به خاندان پيامبر(ص) اميد داشت كه اين ارادت به آنان و بيزاري از بني اميه موجب رستگاري او شود و با دوستي علي(ع) و دو فرزندش حسنين(ع) به بهشت برين وارد گردد.

دو سبب را اميد مي‌دارم

گرچه آلوده و گنهكارم

كه نجاتم دهي بدين دو سبب

زين چنين جمع بي‌خبر يارب

آن يكي حب خاندان رسول

حب آن شير مرد جفت بتول

و آن دگر بغض آل بوسفيان

كه از ايشان بدو رسيد زيان

مر مرا زين سبب نجات دهي

وز جهنم مرا برات دهي

مايه من به روز حشر اين است

ظن چنان آيد كه اين دين است3

ابيات فوق بيان كننده دو اصل تولي و تبري است، تولي نسبت به حسين(ع) و تبري از يزيد و قاطبه بني اميه. مضاف بر اين كه محبت حسن(ع) و حسين(ع) مايه نجات و دستيابي به بهشت الهي است.

هشت بستان را كجا هرگز تواني يافتن

جز به حب حيدر و شبير و شبر داشتن 4

او بر اين باور بود كه براي سخن گفتن از حسنين(ع)، بايد حال و خلق و خوي حسيني داشت.

چند گويي زحال خير كه قال

قال بيحال عار باشد و شين

چون سنايي ز خود نه منقطعي

چه حكايت كني ز حال حسنين5

سنايي بر اين نظر اعتقاد داشت كه مدعي پيروي از اهل بيت بايد از هر جهت خود را آماده كند تابه اخلاق نيكو متخلق شود.

دعوي ايمان كني و نفس را فرمان بري

با علي بيعت كني و زهر پاشي بر حسن6

سنايي به حدي نسبت به يزيد و دار و دسته‌اش ابراز احساس بيزاري مي‌كند كه بيعت كنندگان با يزيد را يزيدي ديگر مي‌خواند و الا انسان داراي وجدان سالم هرگز حاضر نمي شود با يزيد بيعت كند چه رسد به انسان مؤمن.

دين حسين توست، آز و آرزو، خوك و سگ است

تشنه اين را مي‌كشي و آن هر دو را مي‌پروري

بر يزيد و شمر ملعون چون همي لعنت كني

چون حسين خويش را «شمر» و «يزيد» ديگري...

گرد جعفر گرد، گر دين‌جعفري خواهي همي

زانكه نبود هر دو: هم دينار و هم دين‌جعفري‌7

در مقابل نگرشي كه به يزيد و شمر دارد امام حسين(ع) را سرآمد همه شهيدان تاريخ مي داند.

سراسر جمله عالم پرشهيد است

شــهــيدي چـون حسيــن كربلا كو 8

سر بر آر از گلشن تحقيق تا در كوي دين

كشـتـگان زنده بيـني انجــمن در انجــمن

در يكي‌صف، كشتگان بيني به تيغي چون حسين

در دگر‌صف، كشتگان بيني به زهري چون حسن9

از ديدگاه سنايي غزنوي عامل و علت پيدايي قيام عاشورا آن بوده است كه گروهي دنياخواه، تاب تحمل شخصيت لامكاني حسين(ع) را نداشتند و به همين دليل از آنجا كه ظالمان ظلمت‌پرست، چشم ديدن نور خورشيد را ندارند و خفاش‌وار شبانگاهان بيرون مي‌آيند‌؛ لذا در صدد برآمدند خورشيد وجود امام حسين(ع) را به تاريكي بكشانند تا بدين وسيله در زندگي ديجور خود غوطه‌ور شوندو هيچ مانع و رادعي در ميان نبينند.

لامكان گوي، كاصل دين اين است

سر بجنبان كه جاي تحسين است

دشمني حسين از آن جسته‌ست

كه علي لفظ لامكان گفته‌ست10

اين گروه گمراه نه تنها با حسين(ع) چنين برخورد كردند بلكه پيش از او، با پدر گرامي‌اش نيز همان رفتار را نمودند و فلسفه اصلي مخالفت با آنان با حضرت امير در همين نكته نهفته بود. البته سر نبرد علي(ع) با آنان را نيز در همين مسأله مي‌توان جستجو كرد. زيرا هر ضربت شمشير علي(ع) كه بر فرق شب‌پرستان فرود مي‌آمد تا گستره نور الهي را وسيع‌تر كند و آدميان را از آن بيشتر بهره‌مند سازد.

كافراني در اول پيكار

شده از زخم ذوالفقار، فگار

همه را برزده علي صد داغ

شده يكسر قرين طاغي و باغ11

چون آنان ضربات سهمگين علي(ع) را چه در عصر جاهليت و چه در زمان خلافتش متحمل شده بودند، لذا در سال 61 هجري در صدد انتقام بر آمدند تا بخشي از آن شكست‌ها را جبران كنند و با شماتت حسين(ع) و خانواده و يارانش در صدد ضربه زدن بر آن حضرت(ع) بر آيند.

كين دل بازخواسته ز حسين

شده قانع بدين شماتت و شين12

پس قتل حسين(ع) را بايد تاوان شكست‌هايي بدانيم كه جاهلان و ظلمت‌پرستان يزيدي از ذوالفقار علي(ع) متحمل شده بودند.

سنايي، ‌با توجه به چنين نگرش عرفاني است كه يزيد و دار و دسته‌اش را مستحق لعن و نفرين دانسته و بدگويي از آنان را عامل و علت صدرنشيني آدمي در اين دنيا و عالم آخرت مي داند.

هركه بد گوي آن سگان باشد

دان كه او شاه آن جهان باشد13

سنايي آشكارا و بي‌واهمه به يزيد و شمر لعن مي‌فرستد و آنان را ملعونان ابدي مي‌داند. سنايي در ضمن لعنت‌نامه خويش، نام جلادان را يك به يك ياد مي‌كند و نفرين خود را نثار آنان مي‌سازد و كارهاي آنان را بسيار شرم‌آور دانسته، آنان را محكوم كرده، مطرود اعلام مي‌دارد.

كربلا چون مقام و منزل ساخت

ناگــه ابن‌زيـاد بر وي تاخت

سـرش از تـن به تيغ ببريدند

و انـدر آن فعل سود مي‌ديدند

علـي‌الاصـغـر ايـسـتاده بـه‌ پاي

وآن سـگان بـه ظـلم داده رضا14

سنايي در مواردي يزيد و دار و دسته‌اش را به قوم ثمود تشبيه كرده و بيان مي‌كند كه ايشان نيز همان كارهايي را انجام مي‌دهند كه قوم ثمود بدان مرتكب شده بود.

عمرو عاص و يزيد و ابن زياد

همچو قوم ثمود و صالح و عاد

بر جـفا كرده آن سگان اصرار

رفتـه از حقـه بر ره انـكـار

هيچ نــاورده در ره بـيداد

مصطـفي را و مـرتضي را ياد

يكسـو انداخته مـجـامـله را

زشـت كـرده ره مـعـامله را

كـرده دوزخ براي خويش معد

بـوالـحكم را گزيده بر احمد

راه آزرم و شـرم بـربـسـته

عـهد و پيمان شرع بشكسته15

اما البته در ميان آدميان، كساني هستند كه چون دل تاريك و خدا ناشناسي دارند از عرفان اندك بهره اي نبرده اند، خود را به ثمن بخسي به دنيا مي فروشند و در صف يزيديان قرار مي دهند. لذا، آدم خيره سر است. هر كسي به ريختن خون امام حسين(ع) راضي باشد البته مستحق لعن و نفرين نيكان و عارفان خواهد بود.

خيره راضي شود به خون حسين

كه فزون بود وقعش از ثقلين16

بنابر اين هر كسي كه پيرو آدمهاي پليدي چون يزيد و عمرو عاص باشد و به پيروي آنان افتخار كند، يقينا در دنيا نه تنها از دعاي خير صاحب نفسان محروم خواهد بلكه نفرين و لعن آن ها را، هم در دنيا و هم در آخرت شامل حال خود خواهد كرد.

پس تو گويي يزيد مير من است

عمروعاص پليد پير من است

آنكه را عمرو عاص باشد پير

يا يزيد پليد باشد ميــــر

مستحق عذاب و نفـرين است

بدره و بدفعال وبددين است17

نه تنها يزيد و دار و دسته‌اش در دنيا و آخرت مستحق عذاب خدا و نفرين اولياي خدا هستند؛ بلكه هر كسي كه به نا حق از آنان به نيكي ياد كند نيز، در زمره آنان خواهد بود:

لعنت دادگر بر آن كس باد

كه مر او را كند به نيكي ياد18

اما البته عارفان و اولياي الهي و سالكان طريقت، ثنا و ستايش بر حسين(ع) و ياران فداكار و عارف او را وظيفه طريقتي خود مي دانند و از اين جهت همراهي و همگامي خود را با كساني اعلام مي‌كنند كه با نور الهي راه مي پيمايند و بر سر نيزه نداي قرآن سر مي‌دهند.

ثناي حسين(ع) و ياراني و لعن و نفرين يزيد و دار و دسته اش، در واقع استمرار مبارزه نيروهاي متضادي است كه از ابتداي خلقت آدمي تا به امروز وتا پايان جهان ادامه دارد. لذا موضع آدمي نسبت به يزيد و يا نسبت به امام حسين(ع) دور نمي شودو همگامي با آن را عين طريقت به سوي حق مي دانند و بر آن پافشاري مي‌كنند.

از سنايي به جان مير حسين

صد هزاران ثناست دايم دين19

در همين راستا، لعن و نفرين بر يزيد و شمر و ياران آنها، در نگرش عرفاني معنا ومبنا پيدا مي‌كند. سنايي با اشاره به همين دليل اعلام موضع آنچنان مي‌سرايد.20

ياد فاجعه كربلا، قوت قلب ره‌پويان وصال

سنايي براي تأكيد بر لزوم تحمل رنج و بلا در انجام دادن اعمال ديني و نيز تحمل سختي هاي مراحل طريقت، از حسين بن علي(ع) مدد مي جويد و تجربه تاريخي (در عرصه عرفان) آن حضرت و يارانش را الگويي تكرارناپذير مي‌داند و بدين‌لحاظ مطالعه داستان عاشورا را بر خود و ره‌پويان حقيقت فرض مي‌داند.

تا ز سر شادي برون ننهند مردان صفا

پاي نتوانــند بـردن بــر بساط مصطفي

خرمي چون باشد اندر كوي دين كز بهر مل

خون روان كردند از حلق حسين در كربلا

از براي يك بلي كاندر ازل گفته ست جان

تا ابد اندر دهد مرد «بــلي» تن در بــــلا21

بدين ترتيب سنايي، حسين(ع) و شهادت او را الگوي منحصر به فردي مي‌داند كه فراروي سالكان طريقت، قرار گرفته است.

سراسر، جمله عالم، پرشهيد است

شهيدي چون حسين كربلا كو22

الگونمايي عاشورا از ديدگاه سنايي، نه تنها به سبب فداكاري عارفانه است كه حسين آن را به منصه ظهور رسانده است، بلكه علاوه بر آن عارفان و به ويژه سنايي و حسين(ع) و يارانش رابه عنوان كساني مي شناسد كه مرگ پيش از مرگ طبيعي را تجربه كرده اند؛ چه از اين ديدگاه اوليا و مردان خدا آنان‌اند كه در اين نشئه، مرگ نفس خود را ديده‌اند؛ «موتوا قبل ان تموتوا»

سنايي غزنوي با اشاره به اين تجربه عرفاني كه حسين بن علي(ع) آن را نيك آزموده بود چنين سروده است:

كاين طريق است كه در وي چو شوي، توشه تو را

جز فنا بودن -اگر بـوذري و سلــمان- نــيست

اين عروسي‌ست كه از حسن رخـش با تـن تو

گر حسيني، همه جز خنجر و جز پيكان نيست23

و نيز:

سـر برآر از گـلشن تحقـيق تا در كـوي دين

كشـــــتگان زنـده بيـني انـجمـن در انجـمـن

در يكي‌صف كشتگان بيني به تيغي چون حسين

در دگر‌صف خستگان بيني به زهري چون حسن24

سنايي، معرفت‌يابي به ماهيت قيام عاشورا و شخصيت امام حسين(ع) را در صورتي ممكن مي داند كه شخص، انقطاع از اغيار را تجربه كرده باشد و الا حكايت حسين(ع) را خواندن، سودي نخواهد داشت زيرا حسين(ع) دست به تجربه‌اي زده است كه جز «ميرندگان پيش از مرگ» نمي‌توانند آن را تجربه كنند و به فهم و درك و لمس آن نايل آيند.

چون سنايي ز خود نه منقطعي

چه حكايت كني ز حال حسين25

پيروزي حسين(ع) و استمرار راه او

سنايي بر اين اعتقاد داشت كه حق هميشه پيروز است هر چند كه چند صباحي زير ابرهاي ظلمت و تاريكي پنهان بماند از اين رو امام حسين(ع) حركتي را آغاز كرد كه ريشه در حقانيت الهي دارد از اين جهت هرگز فراموش نخواهد شد و گرد شكست بر روي او نخواهد نشست.

به اعتقاد سنايي اگر چه ظالمان بدكردار، جاهلانه حرمت دين خدا را شكستند ودر ناب خاندان رسالت را كه گزينه خوبان عالم بود پايمال نمودند و سرهاي آل ياسين را بر سر نيزه ها كردند و تن‌هايشان را آماج زخم پيكان شمشيرها گردانيدند و با اين عمل بد خويش خود را گرفتار نفرين ابدي ساختند چنانچه من سنايي از اين خاندان بني اميه بيزارم، اما نسيم كربلا، پيام آور بهشت است و قابل متابعت و پيروي، لذا من غلام آن زني هستم كه براي بوئيدن نسيم خوش كربلا هر روز به بيرون شهر مي آمد و از دشمن جفاكار نيز هيچگونه هراسي نداشت. راز و رمز ماندگاري حسين(ع) و يارانش در اين بود كه ايشان تجلي كنندگان حق و اوصاف او بودند.از اين نظر آينه‌هاي جمال الهي هرگز شكسته نمي شوند بلكه در هر عصري و مصري پايدار خواهند ماند. از نظر سنايي، كربلا قطعه‌اي از بهشت الهي است كه در زمين تحقق يافته است و شهيدان كربلا گل‌هاي پاكي هستند كه بر روي خاك كربلا شكفته‌اند و جهان را عطرآگين ساخته اند.

حبذا كربـلا و آن تعـظـيم

كز بهشت آورد به خلق، نسيم

و آن تن سر بريده در گل و خاك

و آن عزيزان به تيغ، دل‌ها چاك

و آن تن سـر به خـاك غـلـطـيده

تـن بـي‌سـر بسي بد افتاده26

از نظر سنايي امام حسين(ع) برگزيده همه جهان بوده است اما به دست اهل جفا شربت شهادت نوشيد.

و آن گزين همه جهان كشته

در گل و خـون تـنـش بـياغشته

و آن چـنان ظالمان بدكردار

كرده بر ظلـم خويشـتن اصـرار

حرمت دين و خاندان رسول

جمله بـرداشـته ز جـهل و فضول

زخم شـمشير و نـيزه و پيكان

بر سر نيـزه سـر به جـاي سـنان

آل ياسين بـداده يـكسر جان

عاجز و خوار و بي‌كس و عطشان

كرده آل زيـاد و شـمر لعين

ابـتدا ايـن چـنين تــبـه در ديـن27

سنايي صراحتا بيزاري خود را از يزيد و خاندان و اعوانش و حتي پدرش و عمر و عاص اعلام مي كند و آنان را مستحق نفرين وعذاب الهي مي داند. بلكه اين لعنت شامل كساني مي شود كه از يزيد و... به نيكي ياد كنند.

من از ايـن ابن‌خال بيزارم

كز پـدر نيز هم دل‌آزارم

لعنت دادگر بر آنكـس باد

كه مر او را كند بـه نيكي ياد28

سنايي كرارا اعلام مي‌كند كه من دوستدار يزيد و شمر نيستم.

من نيم دوستدار شمر و يزيد

زان قـبـيله منـم به عهد، بعيد

هر كه راضي شود به بـد كردن

لعنتش طوق گشت در گردن

از سنايي به جان مير حسين

صد هزاران ثناست دايم دين29

2) شيخ احمد جام( 440-536 ه.ق)

اين عارف بزرگ حنفي‌مذهب كه معروف به «ژنده‌پيل» است حسنين را دو سبط پيامبر و دو نور ديده خود داند.

آن دو سبط نبي حسن و حسين

ديده ي ما شبير و شبر ماست30

كه عاشقان و عارفان با اقتدا به آن دو مي توانند مسير طريقت و شهادت را طي كنند و در نهايت وصال حق را در آغوش بگيرند. اين امامان همانند پدر بزرگوارشان توانسته اند بر ديو نفس پيروز شوند.

همچو حيدر در شجاعت نفس خود را كشته‌اند

چون حسين و چون حسن سوي شهيدان رفته‌اند31

او كه دلش سرشار از محبت آل و اصحاب پيامبر (ص) بود معتقد است كه شهيدي چون حسين احمد ژنده‌پيل نيز همانند سنايي امام حسين(ع) را شهيد بي‌نظيري مي‌داند كه مثل او نه آمده و نه خواهد آمد. زيرا او توانست با پيوند شهادت و عرفان از هر دو موهبت برخوردار شود.

حب آل و صحبت تو دارد ميان جان وطن

در دل ما سر به سر مهر است از ياران تو32

سراسر جمله عــــالم پر شهــيدنــد

شهــيدي چــون حســين كربــلا كــو33

لذا سفارش مي كند كه براي رستگاري آخرت و رسيدن به لقاي پروردگار مي‌بايست به دامان آل مرتضي توسل جست و خلق و خوي حسن عليه‌السلام و خون حسين شهيد(ع) را وسيله قرار داد و در غم شهيد كربلا صبح وشام ناله جان سوز سر داد. ازاين جهت است كه احمد جام از عزاداري فردي و جمعي براي امام حسين(ع) استقبال مي كند. زيرا مشاركت در چنين امري در واقع طي كردن مرحله‌اي از طريقت است.

گر نجات آن جهان مطلوب داري اي عزيز

دست در دامان آل مرتضي بايد زدن

ناله دلسوز و اندوه جگر در صبح و شام

از بـراي آن شهيد كربلا بايد زدن

از براي ميوه جان عزيــز مـرتـضي

هر زمان از سوز باطن ناله‌ها بايد زدن34

از نظر احمد جام امام حسين(ع) گنج معرفتي است كه خدا در روي زمين به وديعت گذاشته است كه اگر كسي به او بنگرد اوصاف تحقق يافته خدا را ملاحظه خواهد كرد.

به خلق و خوي حسن آن شه زمين و زمان

كه گنج معرفتي بود در خداخواني

به آتش جگر خسته حســـين شــــهيد

كه خاك درگه او بود آب حيواني35

اين نظر احمدجام مبين جايگاه والاي امام حسين(ع) است زيرا چنين جايگاهي تنها به انسان كامل اختصاص دارد.

3) شيخ فريدالدين عطار نيشابوري (537-628 ه.ق)

شيخ فريد الدين ابو حامد محمد بن ابوبكر عطار نيشابوري در «مصيبت نامه » در دو قصيده ي جداگانه به مدح حسنين پرداخته و آندو را نور چشم مصطفي و علي مرتضي داند.او با تمجيد از بخشندگي و مروت امام حسن(ع) گويد:

لبي كه شير زهرا را نوشيد و مصطفي(ص) بر آن بوسه زد، دشمن به او زهر داد لكن جوانمردي حسن سبب شد كه نام خصم را بر زبان نياورد و چون رازي در دل نگه دارد.

عطار در آثار خود هم امام حسن(ع)و هم امام حسين(ع) را مدح كرده است. اما عنايت ويژه اي به جريان عاشورا داشته است. عطار از دو جنبه به امام حسين(ع)و عاشورا نگريسته است :يكي از جهت مدح و توصيف، و ديگري از نقطه نظر مباحث عرفاني.

آن لبي كو شير زهرا خورد بـاز

مصـطفي دادش بدان لب بوسه باز36

چون توان كردن گذرگه زهر را

خون توان كردن جگر اين قهر را

او راجع به امام حسين(ع) گويد: لعنت خدا بر كافراني باد كه فرزند دختر پيامبر(ص) را در كربلا شهيد كردند، او آرزو مي‌كند كه كاش سگ كوي حسين بودمي تا در دفاع از آن حضرت جانم را فدا مي نمودم.

گيسوي او تا به خون آلوده شد

خون گردون از شفق پالوده شد

كي كنند اين كافران با اين همه

كو محمد؟ كو علي ؟ كو فاطمه؟

عطار صحنه كربلا را به عرصه محشر تشبيه مي كند كه همه پيامبران در آن اجتماع كرده‌اند ولي به ياد

اباعبدالله تمرين تشنگي مي‌كنند. شكوه و شكايت آنان از دست عاملان جنايت به آسمان بلند است و همه يك صدا بر يزيد و عمالش لعن و نفرين مي كنند.

صد هزاران جان پاك انبيا

صف زده بينم به خاك كربلا

در تموز كربلا تشنه‌جگر

سر بريدندش، چه باشد زين تبر؟37

با جگرگوشه‌ي پيمبر اين كنند

و آنگهي دعوي داد و دين كنند

عطار نيز همچون سنايي كساني را كه يزيد و دار و دسته‌اش را مي‌پذيرند، كافر و بي‌دين شمرده است. در مقابل آرزو مي‌كند كاش در آن زمان حضور داشت و مي‌توانست از حسين(ع) دفاع كند.

كفرم آيد، هر كه اين را دين شمرد

قطع باد از بن زباني كاين شمرد

هر كه در رويي چنين آورد تيغ

لعنتم از حق بدو آيد دريـغ

كاشكي، اي من سگ هندوي او

كمترين سگ بودمي در كوي او

يا در آن تشوير آبي گشتمي

در جگر او را شرابي گشتمي38

از نظر عطار راهپويان طريقت بايد راه حسين(ع) را طي كنند زيرا راه او راه عرفان و طريقت است. بلكه اگر كسي محبت آن حضرت را در دل نداشته باشد سالك شمرده نمي شود.

سالك آن باشد كه در ياران او

دوست دارد مر وفاداران او39

از نظر عطار، هم حسين(ع) و هم يارانش همه اهل يقين بوده‌اند و در سايه چنين يقيني توانستند رضايت حق را كسب كرده، در ظاهر و در باطن به فنا برسند.

جان خود ايثار كردند از يقين

درگذشتند از مكان و از مكين

يارب اين سر را تو مي‌داني و بس

خستگان عشق را فرياد رس 40

به اعتقاد عطار كمتر عاشقي چون حسين(ع) مي توان يافت كه در طلب ديار عشق حركت كند زيرا حسين(ع) توانست سلوك عرفاني‌اش را با شهادت قرين سازد.

آتــش عـشق ومحـبت برفروز

تا بسوزد هر كه او يكرنگ نيست...

نيست منصور حقيقي چون حسين

هر كه او از دار عـشق آونگ نيست41

از نظر عطار بهترين عارف كسي است كه بتواند راه حسين(ع) را طي كند و عرفانش را به شهادت ختم كند.

همچو آن حلاج، بدمستي مكن

يا حسيني باش يا منصور باش 42

4) مولوي(604-672ه.ق)

مولوي جزو عارفاني است كه كه هم به مدح و ثناي حسين(ع) پرداخته و هم در باره آن نظرياتي داده است. از نظر او حسين(ع) عاشق صادق وارسته‌اي است كه جان خود را بر طبق اخلاص نهاده است. به اعتقاد وي نخستين صفت عاشق راستين آن است كه بايد آماده باشد تا خود را بهر حق قربان كند و چون حسين(ع) آماده شهادت در راه حضرت حق باشد از نظر مولوي مصداق بارز عشق وعاشقي حسين(ع) است كه آن را در صحراي كربلا محقق ساخت.

چيست بـا عشــق آشنـا بـودن

به جز از كـام دل جـدا بودن

خون شدن، خون خود فروخوردن

با سـگان بر در وفـا بـودن

او فدايي‌سـت، هيچ فرقي نيـست

پيش او مرگ و نقل پا بودن

رو مسلمان، سپر سلامـت باش

جهـد مي‌كـن به پارسا بودن

كين شهيدان زمرگ نشـكيبـند

عاشـقان‌اند بـر فـنا بـودن

از بلا و قضا گـريـزي تـو

ترس ايشـان ز بـي‌بلا بودن

شيشه مي ‌گير و روز عاشورا

تو نتاني به كربــلا بـودن43

اگر حسين(ع) نمونه‌اي است شايسته تقليد، نه بدين جهت است كه به دست تبهكاران بدگهر كشته شد، اين از بديهيات است. آنچه به راستي درباره زندگي او شايسته ذكر است پيروزي اوست در جهاد اكبر. تنها به بركت عظمت معنوي اوست كه وقايع منجر به شهادت جسمانيش معني مي‌يابد. پس تقليد از آن‌حضرت يعني تكليف بر پيروانش كه به جهاد اكبر برخيزند. از اين جهت است كه مولوي امام حسين(ع) را پيروز ميدان مبارزه با نفس مي‌داند و از پيروان او مي‌خواهد تا ايشان نيز در ميدان مبارزه با نفس پيروز شوند. چه، پيروزي در اين ميدان، مهم‌تر از پيروزي در ساير ميادين است. چنين فردي شايستگي آن را دارد كه پيش معشوق رود و با او يكي شود.

مشين اينجا تو با انديشه خويش

اگر مردي برو آنجا كه يار است

مگو باشد كه او ما را نخواهد

كه مرد تشنه را با اين چه كار است

كه پروانه نيـنـديشـد ز آتش

كه جان عشق را انديشه عار است

چو مرد جنگ بانگ طبل بشنيد

در آن ساعت هزار اندر هزار است

شنيدي طبل، بركش زود شمشير

كه جان تو غلاف ذوالفقار است

بزن شمشير و ملك عشق بستان

كه ملك عشق ملك پايدار است44

از نظر مولوي حسين(ع) كسي است كه در اثر مجاهدت با نفس و شفقت بر خلق توانست وارد ميدان بعدي شود و عشق الهي را در وجود شعله‌ور سازد.

حسين كربلايي آب بگذار

كه آب امروز تيغ آبدار است45

اما براي ستاندن ملك عشق، انسان بايد كه نخست درد رنج عشق و عاشقي و رنج معشوق را بر دل كشد. زيرا هر چه به معناي هدف خودش وقوف پيدا كند به‌ شدت ناتواني خود بيشتر پي‌مي‌برد بلكه هر اندازه نسبت به عظمت معشوق آگاهي بيشتري بيابد درد و رنج بيشتري را احساس مي‌كند.

هر كه او بيدار‌تر پردردتر

هر كه او آگاه‌تر رخ‌زردتر46

با اين وصف دردي كه عاشق مي‌كشد هميشه او را به سوي معشوق مي كشد و سرانجام درد و رنج عشق به مرگ نفس و تولد در حق منتهي مي شود. در واقع عاشق در اين حالت نفس يزيد خودش را به پاي حقيقت حسيني‌اش قرباني مي‌كند.

...اي غم بكش مرا كه حسينم، تويي يزيد47

اين نكته روشن مي كند كه حسين(ع) به قدري براي مولوي مهم است كه او را نماد عشق‌ورزي مي‌داند و راه سلوك را جز از طريق طي كردن مسير عشق كه مسير حسين(ع) است، ميسر نمي‌داند.

مرتضاي عشق! شمس‌الدين تبريزي ببين

چون حسينم خون خود در زهر كش همچون حسن48

اگر حسين(ع) عاشق خداست، خدا نيز عاشق حسين است. از اين نظر حسين عاشق مي‌خواهد در راه و به اراده خداي معشوق خونش ريخته شود تا نزد معشوق پذيرفته‌تر حاضر شود.

هركآتش من دارد، او خرقه ز من دارد

زخمي چو حسين‌اش يا جامي چو حسن دارد49

مولوي نفس رحماني را به حسين(ع) تشبيه مي كند كه بايست از فرات معنويت تا مي‌تواند سيراب شود و لحظه‌اي را از دست ندهد. از اين جهت سالكان طريقت بايد در طريق خويش حسين‌وار عمل كنند و همانند او به شهادت برسند.

حشرگاه هر حسينـي گـر كنون

كــربـلائي كـربـلائي كـربـلا

مشك را بربند اي جان گر چه تو

خوش سقائي خوش سقائي خوش سقا50

نگاه مولوي به عاشورا

مولوي ضمن نقل داستان وضو ساختن حسنين و بازگو نمودن كمال حكمت‌انديشي آن دو بزرگوار را در «فيه ما فيه»51 در تشبيهي حسين(ع) را مركز و دل حقيقت مي‌داند و طرف مخاصم او يعني يزيد را فرسنگ‌ها از حقيقت دور دانسته و به فراق و هجران تشبيه كرده است.

دل است همچو حسين و فراق همچون يزيد

شهيد گشته دو صد ره به دشت كرببلا52

دشمني با خاندان پيامبر(ص) در حد كفر و ارتداد است تا جايي كه در داستان باغبان و تنها كردن صوفي و فقيه و علوي از يكديگر، اهانت به علوي خطاكار را نيز برنمي‌تابد و گويد: اگر آن باغبان نتيجه پدران مرتد نبود درباره خاندان رسالت اينگونه ياوه‌گويي نمي‌كرد و چون يزيد و شمر و خوارج، با آل رسول و آل ياسين برخورد نمي‌كرد.

خويشـتــن را بر عـلي و بر نـبي

بسته است اندر زمانه بس غبي

هر كه باشـد از زنـــا و زانيـان

اين بـرد ظـن در حـق ربـانـيـان

آنـچـه گـفـت آن بـاغـبان بوالفضول

حـال او بد دور از اولاد رسـول

گر نـبــودي او نتـيـجـه مـرتــدان

كي چنين گفتـي بـراي خـانـدان؟

خواند افسون‌ها، شنـيـد آن را فـقـيـه

در پيش رفـت آن سـتمكار سفيه

گفت: اي خر اندر اين باغت كه خواند؟

دزدي از پيـغمـبرت ميـراث ماند؟

شيــر را بـچـه هـمي مـاند بدو

تو به پيغمبر به چه مي‌مانـي؟ بگو...53

5) شاه نعمت‌الله ولي (730-834 ه.ق)

شاه‌نعمت‌الله ولي از عارفان صاحب‌نام اسلام است كه نظريات زيادي در حوزه عرفان نظري و عملي ارايه كرده است. او از طرفداران و مروجان اصلي عرفان وحدت وجودي و از ارادتمندان محي‌الدين ابن عربي است بي شك در برسي موضوعات مختلف به ساختارها و مولفه‌هاي اين نظام توجه كافي داشته است.

از نظر شاه نعمت راه حسين(ع) راه محمد (ص) است اگر كسي مدعي طي طريق نبوي باشد بايد كه راه حسين(ع) را استمرار بخشد و آن را بپويد.

آن يــار كه مـذهـب حـسيـــني دارد

او طالب سر احـمـدي خـواهد بود54

از سر صدق و صفا گر خرقه‌اي پوشيده‌اي

نسبت خرقه بدان آل عبا را دوستدار...

بــي فــنا دار بـقا را دوسـت نـتوان يـافتن

گر بقاي جاودان خواهي فنا را دوستدار

چون شهيد كربلا در كربـلا آسـوده اسـت

همچـو ياران مـوالي كربلا را دوستدار 55

ضمن اين كه حسن(ع) و حسين(ع) را نيز عين هم دانسته، تفاوت جدي ميان ايشان قايل نيست بلكه خصلت هر يك از آنها را بر ديگري نيز صادق مي‌داند.

خلق حسن باشدش هر كه حسيني بود

هر كه حسيني بود خلق حسن باشدش56.

او معتقد است كسي كه ترس از امتحان و آزمايش دارد نبايد با كربلا مانوس باشد زيرا كربلايي‌شدن به معناي رسيدن به نقطه نهايي طريقت است.

سر كوي بلاي او مقام مبتلايان است

اگر تو از بلا ترسي عنان از كربلا دركش. 57

و كساني كه با يزيد همراهي كردند خلاف حكم الهي عمل نمودند و به همين خاطر مستوجب لعن و نفرين الهي مي‌باشند زيرا يزيد و يزيديان نابختياراني هستند كه از حياتشان بهره نبرده‌اند. قدر حسين سالكان طريق دانند و بس.

شاه‌نعمت‌الله‌ولي، در قصيده‌اي به وصف و مدح امام علي(ع) و خاندان پاكش پرداخته، در نهايت توصيه مي كند كه طي طريقت جز از مسير ولايت عبور نمي كند و سالكان بايد از علي(ع) آغاز و همراه حسين(ع) در صحراي كربلا شاهد وصال را درآغوش بگيرند. زيرا اوصاف كبريايي خدا در اين بزرگواران عينيت يافته است.

او در قصيده مذكور معتقد است كه اوصاف كبريائي را مي توان از امام حسن آموخت و در عشق شهيد كربلا هر بلائي را مي بايست تحمل كرد.

دمـبـدم دم از ولاي مـرتـضي بايـد زدن

دست دل در دامـن آل عبـا بايد زدن

نقش حب خاندان بر لوح جان بايد نگاشت

مهر مهر حيدري بر دل چو ما بايد زدن

دم مـزن بـا هـر كه او بيگانه باشد از علي

گر نفس خواهي زدن با آشنا بايد زدن58

شاه نعمت الله البته به خامس آل عبا اكتفا نمي كند بلكه هر چهارده معصوم را الگوي خود و همه سالكان معرفي مي‌كند.

در دو عالم چارده معـصوم را بايد گزيد

پنج نوبت بر در دولت‌سرا بايـد زدن

از حسن اوصاف ذات كـبريا بايـد شنيد

خيمه خلق حسن بر كبريا بايـد زدن...

گر بلايي آيد از عشق شهيد كـربــلا

عاشقانه آن بلا را مرحــبا بايـد زدن

با تقي و با نقي و عـسگري يكرنگ باش

تيغ كين بر خصم مهدي بي‌ريا بايد زدن

هر درختي كو نـدارد ميوه حب علي

اصل و فرعش چون قلم سرتا بپا بايد زدن59

اگر كسي توانست مسير اين بزرگان را طي كند شايسته آن خواهد بود تا از وفاداري نسبت به پيامبر (ص) دم زند و الا طريقت او ناتمام خواهد ماند.

دوستان خاندان را دوست باشد داشت دوست

بعد از آن دم از وفاي مصطفي بايد زدن 60

او دوستداران آل پيغمبر را دوست داشت و رحمت الهي را براي آنان مي طلبيد.

نعمت الله از خدا جويد مدام

هر كه يار آل پيغمبر بود61

6) عبدالرحمن جامي (817-898 ه ق)

مولانا عبدالرحمن جامي، فقيه و عارف حنفي‌مذهب قرن نهم هجري در مدح حسنين اگر چه بطور جداگانه مديحه‌اي ندارد اما او خود را مادح اهل بيت دانسته و عشق خود را به آل و اصحاب پيامبر (ص) آشكار مي‌سازد تا جائي كه جريان رافضي‌گري را مطرح مي‌كند و مي‌گويد: اگر دوستي خاندان پيامبر(ص) رفض است پس همه گواه باشند كه من «جامي» نيز با تولاي به فرزندان فاطمه رافضي هستم. لكن او جريان رافضي‌گرائي را كه بغض اصحاب پيامبر (ص) را طرح مي‌نمايد رد كرده و زير سئوال مي‌برد.

جامي نيز نظير شاه نعمت الله ولي جزو عارفان وحدت وجودي است و داستان عاشورا و ساير موضوعات مورد علاقه‌اش را از اين زاويه مورد بررسي قرار مي دهد. جامي صراحتا تاكيد مي كند كه حسين(ع) و يارانش بهشتي‌اند و دشمنانشان جهنمي‌اند. از اين جهت لعن يزيد را لازم مي‌داند و اعلام نفرت از ايشان را بخشي از طريقت الهي مي‌داند زيرا دوستي ايشان را نشانه ايمان و بغض آن دو و ساير اهل بيت پيامبر (ص) را نشانه كفر مي داند.

مگر آنكس كه از رسول خدا

شد مبشر به جنه‌المأوي

گرچه ده كس بود به آن مشهور

اندر آن ده مدارشان محصور

زآنكه جمعي ز آل پاك‌سرشت

هم بشارت رسيدشان به بهشت62

7) سيد بن طاووس و شهادت وسيله تقرب به خدا

سيد بن طاووس(متوفي 664 هـ. ق) هم از جمله كساني است كه به عاشورا و قيام حسيني از منظر عرفان، نظر انداخته است.از آنجا كه مرگ براي اولياي الهي و در رأس آنان پيامبران الهي و ائمه اطهار، وسيله‌اي جهت رسيدن به حق و آرميدن در جوار او و وصال به حضرت باري است، لذا از هر وسيله‌اي كه باعث تسريع الحاق آنان به خدا شود، سخت استقبال مي كنند. به ويژه اگر اين وسيله باعث شود مرگ آنها به شهادت ختم شود كه در اين صورت، نه تنها اجر وپاداش اولياي خدا بيشتر مي شود بلكه تقربشان به جوار الهي بيشتر مي‌گردد و در نهايت به مقام فنا دست مي‌يابند.

بنابراين ولي الهي، در صدد دستيابي به شهادت از هيچ وسيله‌اي كه مشروع باشد صرف نظر نمي‌كند. البته اين نوع مرگ و شهادت‌طلبي، با به هلاكت انداختن خود بسيار فاصله دارد؛ چه، افتادن در هلاكت، توجيه عقلي و عرفاني و شرعي ندارد ولي شهادت‌طلبي نه تنها توجيه شرعي دارد بلكه خود محبوب، خواهان چنين مرگي است.

بر اين اساس است كه سيد بن طاووس معتقد است كه «امام حسين عليه‌السلام از همان آغاز، به قصد كشته‌شدن حركت كرد...‌63» در جاي ديگر بر مدعاي خود چنين دليل مي‌آورد: «من مي‌گويم، شايد بعضي از حقيقت رسيدن به سعادت شهادت بي‌اطلاع (باشند) و اعتقاد داشته باشند كه با چنين حال (كشته شدن)، نتوان خدا را پرستش كرد و آن كس كه چنين اعتقادي دارد مگر نشنيده است كه در قرآن راست گفتار است كه: طايفه‌اي كشتن خود، خدا را عبادت كردند و خداي تعالي فرمود : فتوبوا الي بارئكم فاقتلوا انفسكم ذلكم خير لكم عند بارئكم، شايد منشأ اين عقيده آيه شريفه «و لا تلقوا بايديكم الي التهلكه» باشد و مقصود كشته شدن است. در صورتي كه چنين نيست و عبادت خداي تعالي با كشته شدن از مهم‌ترين وسايلي است كه شخص را به درجات سعادت و نيك‌بختي مي‌رساند.64» عبارت زير از سيد بن طاووس بيان‌كننده نوع ديدگاه به عاشورا است:

«دوستان و اولياي خدا هنگامي كه پي مي‌برند حيات و بقايشان، مانع از تعقيب و ادامه پيروي از مقصد و مرام الهي است و زنده ماندنشان، حايل و مانع بين آنان و اكرام و بخشش الهي مي‌باشد، لباس‌هاي حيات را از تن بيرون مي‌كنند و در‌هاي لقاي محبوب را مي‌كوبند و با بذل جان‌ها و تقديم ارواح خويش، در طلب و جستجوي اين پيروزي، متلذذ و كامياب مي‌گردند و بدن‌هاي خود را در معرض مخاطرات شمشيرها و نيزه‌ها و آماج تيرها قرار مي‌دهند...

اين علاقه از سوي امام حسين(ع) جهت ملاقات خدا بود انجذابي كه از سوي خدا نشان داده مي‌شد بر سرعت اقبال امام حسين(ع) به شهادت افزود و در نهايت، او را به مسلخ عشق رهنمون ساخت و او با سري بريده به بارگاه الهي راه يافت و تشرف خود را به محضر الهي با قرائت قرآن آغاز كرد. به همين دليل است كه سيد بن طاووس مي‌نويسد : «قتل امام حسين(ع) را خدا خواسته است.»65

سيد بن طاووس، در مبناي انديشه عرفاني خود درباره عاشورا مي‌نويسد: «و چون ببيند كه زندگي دنيا، آنان را از پيروي خواسته خداوند مانع است و ماندن در اين عالم، ميان آنان و بخشش هاي خداوند، حايل است؛ بي‌تأمل، جامه ماندن از تن بركنند و حلقه بر درهاي ديدار بكوبند و از اينكه در راه رسيدن به اين رستگاري تا سر حد جانبازي فداكاري مي‌كنند و خود را در معرض خطر شمشير‌ها و نيزه‌ها قرار مي‌دهند، لذت مي‌برند.

مرغ جان مردان صحنه كربلا در اوج چنين شرافتي به پرواز در آمد كه براي جانبازي، از يكديگر پيشي مي‌گرفتند و جان‌هايشان را در برابر نيزه‌ها و شمشيرها به يغما مي‌دادند.»66

شكي در اين نيست كه اگر عمر آدمي (به ويژه اولياي الهي) با شهادت به ختم برسد خيلي مطلوب است و معصومان بزرگوار(ع) از ابتدا تا آخر عمر در انتظار شهادت به سر مي بردند. به عنوان مثال امام علي(ع) از كمتر از 20 سالگي آرزوي شهادت مي‌كرده است.67 اما بايد دانست كه منحصر كردن كار عظيم اباعبدالله(ع) در تقرب به خداوند و عدم توجه به جوانب اساسي و اجتماعي آن، به يقين اذهان را از اهداف اصلي آن حضرت منحرف مي‌سازد.

براي نقد و بررسي نظريه مرحوم سيد بن طاووس به چند نكته بايد توجه كرد:

1- تأثير مشي سيد در تبيين حركت عاشورا. از آنجا كه اين مورخ و نظريه‌پرداز شيعه، خود زندگي‌اش با زهد و تقواي كم‌نظيري به سر برده است و فلسفه حيات را تعبد به خداوند و زندگي عارفانه مي‌دانست و به همان گونه هم زيست كرد لذا اين مشي، توجيه‌گر او در تبيين عرفاني عاشورا شد. در حالي كه در نهضت عاشورا اين مسأله از اهداف شاخص و كليدي به شمار نمي‌رود.

2- هر چند رسيدن به شهادت براي اولياي خدا بسيار مطلوب بوده است اما خود دست به كاري نمي‌زدند تا به طور اختياري به استقبال شهادت بروند بلكه در راه خدا به جهاد مي‌پرداختند و به احدي الحسنين مي‌رسيدند كه بي‌گمان يكي از آنها هم شهادت بود. اما اگر به فيض شهادت نايل نمي‌آمدند هرگز در صدد بر نمي‌آمدند بهانه‌تراشي كنند تا شايد به شهادت برسند؟! اينگونه كارها –همچنان كه خود سيد بن طاووس هم اشاره كرده است- خود را به هلاكت انداختن است كه خداوند عموم مسلمانان را از آن باز داشته است، چه رسد به عارفان و بزرگان دين چون امام حسين(ع)!

3- براي رسيدن به مقامات عاليه معنوي لزوما به راه‌انداختن جنگ و كشتار ضرورتي ندارد و به هيچ وجه مؤمنين و مؤمنات (هرچند عارف هم باشند) به چنين اقدامي توصيه نشده‌اند.

4- رفتن امام(ع) به ميدان نبرد به قصد كشته شدن هيچ گونه توجيهي ندارد (نه شرعي و نه عقلي) زيرا اگر هدف والايي در كار نباشد، لازم نيست شخص معصوم دست به چنين كاري بزند، حتي اگر بخواهد به بهترين وجهي به خدا برسد. علاوه بر اين، وقتي جنگي به راه مي‌افتاد سيره و روش پيامبر عظيم‌الشأن اسلام(ص) و امير مؤمنان(ع)، اين بود كه تا حد امكان جان خود را حفظ كنند تا بيشتر بتوانند از دين و ايمان دفاع و حمايت كنند، نه اينكه خود را به كشتن دهند تا به مقامات الهي دست يابند. دعوت امام(ع) از افراد براي شركت درجنگ و اذن خواستن ايشان براي بازگشت به مدينه از دلايل متقني است كه نظريه سيد بن طاووس را باطل مي‌سازد.

5- استناد به آيه مذكور نيز وجهي نمي‌تواند داشته باشد زيرا شأن نزول اين آيه درباره يهودياني است كه پرستش گوساله و كشتن پيامبران متهم بودند و به تعبير مرحوم علامه طباطبائي «اين كشتن هم لزوماً شامل حال همه افراد يهود نمي‌شد، بلكه «واقتلوا انفسكم» كه به عموم نسبت داده شده بود نيز مربوط به بعضي از آنها ست يعني گوساله‌پرستان را بكشيد. شاهد اين مدعا جمله «انكم ظلمتم انفسكم باتخاذكم العجل» است و جمله، «ذلكم خير لكم عند بارئكم»، متمم كلام سابق از قول موسي(ع) است و نيز جمله... فتاب عليكم به عنوان اعلام قبولي توبه آنهاست، و به طوري كه در پاره‌اي از روايات نقل شده (است)، قبولي توبه آنها وقتي اعلام شد كه تمام گنهكاران هنوز كشته نشده بودند.»68

پس، خودكشي در اينجا مربوط به انسان‌هاي گناهكاري است كه يا گوساله را پرستش مي‌كردند و يا پيامبران را مي‌كشتند نه مربوط به معصوماني كه در دنيا و عمر خود دستشان به گناهي آلوده نشده است‌؟! پس قيام حسين بن علي(ع) براي كشته شدن ورسيدن به تقرب الهي نبوده است.

در تفسير مجمع البيان نيز درباره آيه مزبور، كما بيش معناي فوق ذكر شده است. «ابن عباس مي‌گويد: يعني بي گناهان، گناهكاران را بكشند. مانند آيه كريمه: فإذا دخلتم بيوتا فسلموا علي انفسكم69؛ چون به خانه‌اي در آمديد خويشتن را سلام گوييد، يعني بعضي از شما به بعضي ديگر سلام گويد.‌70»

8) محمد اقبال لاهوري و حريت‌بخشي معنوي عاشورا

از ديگر كساني كه درباره عاشورا قرائت عرفاني به دست داده اند مي توان از اقبال لاهوري (متوفي 1938م.) نام برد كه فلسفه قيام عاشورا را در حريت‌بخشي معنوي مي‌داند. از ديدگاه اقبال، امام حسين(ع) و يارانش براي كسب آزادي و گريز از بندگي طاغوت و غير خدا و اثبات بندگي نسبت به خدا و بر خوردار كردن ديگران از آزادي در سايه تعبد الهي قيام كردند. لذا بهترين درسي كه از قيام حسين بن علي(ع) مي توان آموخت. همين حريت خواهي معنوي است.

در نواي زندگي، سوز از حسين

اصل حريت بياموز از حسين71

بنابر اين تنها كساني مي توانند پيرو واقعي امام حسين(ع) باشند كه در درجه اول، آزادي طلب باشند و در ثاني پس از كسب آن، ديگران را هم از آن بهره مند سازند. پس تازماني كه آدمي در درون خود نيازي به آزاد ي نكند و دشمنان دروني آزادي را نشناسد و به دربند بودن خود پي نبرد هرگز در صدد دانش آموزي از مكتب آزادي بخش بر نخواهد آمد. پس فلسفه قيام عاشورا، در آزادي‌بخشي آن است. هر چند كه عاشورا، آزادي از موانع دروني و بيروني را به انسانها ارزاني مي دارد ولي از ديدگاه اقبال تقدم با آزادي دروني است، زيرا تا زماني كه آدمي ارزش آن را نداند و قدر آن را نشناسد هرگز در بيرون، بهره كافي را از آن نخواهد برد.

بنابر اين، آن امام همام قيام كرد تا روح حريت را در امت بدمد؛ پس از آن كه يزيد آزادي‌كش آن را محبوس كرده بود.

چون خلافت رشته از قرآن گسيخت

حريت را زهر اندر كام ريخت

خواست آن سر جلوه خير الامــم

چون سحاب قبله باران در قدم72

حسين بن علي(ع) از ديدگاه اقبال لاهوري نه تنها آزادي‌بخش است، بلكه حيات‌بخش هم مي‌باشد يعني در روزگاري كه آدميان از حق زيستن هم محروم‌اند به آنان حيات مي‌بخشد وبه دنبال آن آزادي را نخستين و اساسي‌ترين هدف آنهاا ز زندگي قرار مي‌دهد.

بر زمين كربلا باريد و رفت

لاله در ويرانه‌ها كاريد و رفت73

نيك مي‌دانيم كه مستبدان و طاغوت‌ها در هر عصري، آدميان را از هر دو نوع آزادي - دروني و بيروني- محروم مي‌كنند. قيام عاشورا هم زمينه دستيابي آدميان بر اين دو نوع آزادي را فراهم كرد و تا ابد به آدميان درس داد كه بر وجود هيچ استبدادي رضايت ندهند و هيچ طاغوتي را برنتابند. حسين(ع) تا ابد با استبداد مبارزه خواهد كرد مستبدان را از صحنه روزگار محو خواهد كرد، البته در صورتي كه ملت‌ها درس نيكو بگيرند وآن را به كار بندند.

تا قيـامـت قـطع اسـتبـداد كـرد

موج خون او چمن ايجاد كرد

بهر حق در خاك و خون غلطيده است

پس بنـاي لا اله گـرديـده اسـت74

او اميدوار بود كه بتواند چون حسين(ع) قيام كند و موجب براندازي حكام فاسد روزگار گردد و انسانهاي خفته را بيدار نمايد.

تير و سنان و خنجر و شمشيرم آرزوست

با من ميا كه مسلك شبيرم آرزوست75

هر چند نتيجه عملي حريت بخشي قيام عاشورا در عرصه اجتماع نيز ظاهر مي شود، ولي اقبال دستيابي به حكومت را، فلسفه اصلي قيام عاشورا نمي داند و مدعيان چنين فلسفه‌اي را به باد انتقاد مي گيرد.

از نظر اقبال قيام امام حسين(ع) باعث شد تا پرچم توحيد در عالم بر افراشته شود تا موحدان و عارفان بتوانند دور آن فراهم گردند.

بهر حق در خاك و خون گرديده است

پس بناي لا اله گرديده است76

ايشان در باب فلسفه قيام آن حضرت در ادامه مي‌افزايد: اگر قصد آن حضرت نفس حكومت بود عشق را كنار مي گذاشت و اينچنين حركت نمي‌كرد، بلكه به فكر جمع‌آوري لشكر و سپاهي شد، در حاليكه قيام آن حضرت فقط جهت اصلاح امت و احياء دين و امحاء مفسدين بود كه اثر آن قيام تا به حال باقي است و تازگي ايمان، نشأت گرفته از قيام آن حضرت مي باشد. البته در كنار اين احياي دين و اخلاق عرفان اسلامي نيز احيا مي‌شد.

هر چند كه حسين(ع) در ظاهر شكست خورد اما توانست با خون خويش به تمام اهدافش برسد و به خواسته هاي خود جامه عمل بپوشاند.

دشمنان چون ريگ صحرا لاتعد

دوستان او به يزدان هم عدد77

از نظر اقبال حسين(ع) سري در دل داشت كه پيش از او پيامبر اسلام وحتي پيامبران پيشين در سر داشتند.

سر ابراهيم و اسمعيل بود

يعني آن اجمال و تفصيل بود78

به همين دليل او مي‌بايست عزم خود را جزم مي‌كرد تا بتواند آن سر را محفوظ نگه داشته در زمان خاصي آشكار سازد. از اين جهت تمام تلاش آن حضرت محض رضاي خدا و دستيابي به وصول او بوده است.

عزم او چون كوهساران استوار

پايدار و تند سيرو كامكار

تيغ بهر عزت دين است و بس

مقصد او حفظ آيين است و بس

ما‌سوي‌الله را مسلمان بنده نيست

پيش فرعوني سرش افكنده نيست79

او خونش را نثار كرد تا اسرار نهفته در دلش تفسير گردد.

خـون او تـفسير اين اسـرار كرد

ملت خوابـيده را بيــدار كرد

تيغ لا چون از ميان بيرون كشيد

از رگ ارباب باطل خون كشيد

نقـش الاالله بر صحـرا نوشـت

سطر عنـوان نـجات ما نوشـت

رمز قرآن از حسين آموختيم

زآتش او شعله‌ها اندوختيم

شوكت شام و فر بغـداد رفت

سطوت غرناطه هم از ياد رفت

تار ما از زخمه‌اش لرزان هنوز

تازه از تكبير او ايمان هنوز

اي صبا اي پيك دور افتادگان

اشك ما بر خاك پاك او رسان80

مدعايش سلطنت بودي اگر

خود نكردي با چنين سامان سفر81

اما عزت، كه نتيجه حتمي حريت‌بخشي است، در كلمات و ابيات اقبال به عنوان فلسفه قيام عاشورا دانسته شده است. اين عزت‌بخشي نيز به نوعي با حفظ دين ارتباط دارد. چرا كه اهل عزت براي حفظ دين از خواسته‌هاي دنيوي‌شان مي‌گذرند و در راه آن جانفشاني مي كنند.

تيغ، بهر عزت دين است و بس

قصد او هم حفظ آئين است و بس82

پس، از ديدگاه اقبال، امام حسين(ع) عبادت آزادانه و عزتمندانه را براي انسان‌ها به ارمغان آورده است و سر تعظيم فرود آوردنش را در برابر هيچ انسان فرعون‌صفتي نمي‌پذيرد.

ما‌سوي‌الله را مسلمان بنده نيست

پيش فرعوني سرش افكنده نيست83

به همين دليل است كه ملت مسلمان در سايه قيام عاشورا نه تنها به عبادت عزتمندانه و درك عزيزانه دين توفيق مي‌يابند، بلكه در نظام اجتماعي جهان همواره آگاه و هوشيار و بيدار مي‌مانند تا هر زمان كه فرعون‌ها مانع از اين گونه عبادت مي‌شوند دست به قيام زنند و از عبادت صحيح الهي دفاع كنند.

خون او تفسير اين اسرار كرد

ملت خوابيده را بيدار كرد

تيغ را چون از ميان او بركشيد

از رگ ارباب باطل خون كشيد

نقش الاالله بر صحرا نوشت

سطر عنوان نجات ما نوشت

تار ما از زخمه اش لرزان هنوز

تازه از تكبير او ايمان هنوز84

پس امام حسين(ع) سر لااله الاالله را افشا كرد و بر هر چه باطل، خط قرمز كشيد. از تكبير خونين او كه از سر نيزه‌اش به گوش آدميان رسيد ايمان راستين زنده شد چنانكه مكتب درس آموز او هنوز هم داير است.

نبرد عقل و عشق در صحنه كربلا

اقبال در باب قيام امام حسين(ع) بر اين باور بود كه حضرت حسين(ع)در صحراي كربلا با تسليم نشدن در برابر غير خدا به تفسير عملي «لااله الا الله» پرداخت و با خون خود و ياران و فرزندانش شهادت داد كه جز خدا معبودي نيست، به اعتقاد او امام حسين(ع) ترجمان عملي قيام موسي و هارون(ع) در قرآن عليه فرعون بود و با همنامي فرزند هارون يعني شبير، آيات مربوط به قيام موسي عليه فرعونيان را در مقابله با يزيديان عملي ساخت و به جهانيان آموخت كه چگونه در برابر ظلم و استعمار فرعون و يزيديان به پا خيزند و به نفي طاغوتها و شياطين بپردازند تا به حيات سعادتمندانه و آزادي نائل گردند. اين اقدام امام حسين(ع) دقيقا مي‌تواند تفسير عرفاني دينداري تلقي شود زيرا هدف و غايت اصلي عرفا رسيدن به توحيد محض است. در اين مرتبه است كه سالك كاملا در حضرت حق محو مي شود و فنا و بقا را يك جا دريافت مي‌كند.

آن امام عـاشقـان پور بتول

سـرو آزادي ز بـستان رسول

الله‌الله بـاي بسـم الـله پـدر

معني زبح عظيـم آمـد پـسر

بهر آن شهزاده‌ي خير الملل

دوش ختم المرسلين نعم الجمل

سرخ‌رو عشق غيور از خون او

شوخي اين مصرع از مضمون او

در مـيان امـت كـيوان جـناب

همچو حرف قل‌هوالله در كتاب

موسـي و فرعون و شبير و يزيد

اين دو قوت از حيات آيد پديد

زنده حق از قوت شبيري است

باطل آخر داغ حسرت‌ميري است85

در واقع، ‌مي‌توان انديشه اقبال را درباره عاشورا در مبارزه عقل وعشق خلاصه كرد؛ چه، امام حسين(ع) در اين ميدان نبرد مظهر عشق، و مصلحت‌جويان دنيا پرست، مظاهر عقل مصلحت جويند.جانبازي و رفتن بر سر دار تقرب از شاهكارهاي عشق است كه بي هيچ مصلحت‌انديشي، عاشق را به ميدان قمار‌بازي مي‌فرستد كه تمام هستي‌اش را در آن به معشوق ازلي مي‌بازد و از او جز نام، چيزي باقي نمي‌ماند. به تعبير مولانا اين عاشق است كه در ميدان شهادت لاابالي مي‌شود و به هيچ چيز وقعي نمي‌نهد.

لاابالي عشق باشد ني خرد

عقل آن جويد كز آن سودي برد86

حسين(ع)همان عاشقي است كه با عقل‌ورزان - كه جز سود دنيوي خود چيزي نمي ديدند- به جنگ برخاست و با اين مبارزه، مصاف اين نيروي دروني و مظاهر بيروني آن را تا ابد مفتوح گذاشت.

آن شنيدستي كه هنگام نبرد

عشق با عقل هوس‌پرور چه كرد

سرخ‌رو عشق غيور از خون او

شوخي اين مصرع از مضمون او87

9) عمان ساماني و عاشورا، مدرسه عشق و عرفان

از جمله كساني كه به صحنه عاشورا از منظر عرفان نظر كرده است، عمان ساماني (1322 هـ.ق) است.عمان در نگاه عرفاني خود به واقعه جانسوز كربلا، از تجلي حضرت حق در هستي و ظهور عشق و عرضه آن بر موجودات و پذيرش آن از سوي انسان و بدنبال آن صف‌بندي سعادتمندان و شقاوت‌پيشگان در طول تاريخ انسان، تصويري منسجم و يكپارچه مي‌پردازد كه كربلا مركز به اوج رسيدن عشق رباني ماندگارترين صحنه آن بشمار مي‌آيد.

او عاشورا را ميداني مي‌داند كه سالكان در آن سلوك مي‌كنند تا به مراد و مقصود خود برسند. در اين ميدان امام حسين(ع)، قطب عرفان و مرشد سالكان است و اصحاب او مريدان و رهپويان وصال‌اند. حسين(ع) در اين مسلخ، در صدد آزمايش دانسته‌هاي عرفاني خود است و آنها را در بوته تجربه و آزمايش قرار داده است؛ به تعبيري ديگر، بايد گفت كه از نظر عمان ساماني مسير مدينه تا كربلا هفت شهر عشق است كه امام و همراهانش بايد وادي‌هاي طريقت را يكي پس از ديگري پشت سر بگذارند تا به سيمرغ عشق دست يابند. گويي كه كربلا آخرين گردنه‌اي است كه كاروان اباعبدالله بايد آن را پشت سر نهد تا بر فراز شهادت به ديدار عنقاي قاف‌نشين نايل آيد. كربلا و شهادت نقطه كمال اين حركت است؛ چه «در عشق دو ركعت (نماز) است كه وضوي آن جز به خون راست نايد.» و امام(ع) و يارانش در روز عاشورا از خون خود وضو ساختند و در صحراي كربلا بر مسلخ رفتند و نماز خونين به پا كردند در واقع ورود به صحنه عاشورا ورود به دارالوصال بوده است.

تا بدانند آن امام خوش خصال

پا چه‌سان هشت اندر آن دارالوصال88

امام وتجلي صفات الهي در او

عارفان، آفرينش را براساس عشق حق به جمال خويش و جلوه ازلي اين جمال در هستي تفسير كرده‌اند. اين اصل كه زير بناي جهان بيني عرفاني است، خود مبتني بر حديث قدسي معروفي است كه بر طبق آن خداوند بزرگ، در پاسخ به سئوال حضرت داود(ع) از علت و انگيزه آفرينش، چنين مي فرمايد: «كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف، فخلقت الخلق لكلي اعرف.»

عمان بخش نخست مثنوي خود را با استناد به اين حديث آغاز مي كند و تجلي حضرت حق در هستي و طلوع عشق رباني با آشكار شدن جمال بي‌مثال خداوندي در آينه ما‌سوا را در تصويري شاعرانه در قالب 22بيت مي‌پردازد، كه پاره‌اي از آن بدين قرار است:

لاجرم آن شاهد بـالا و پسـت

با كمـال دلـربايـي در الـست

جلوه‌اش گرمي بازاري نداشت

يوسف حسنش خريداري نداشت

غمزه‌اش را قابـل تـيري نبود

لايق پيكانش نخجـيري نبود

عشوه‌اش هر جا كمندانداز گشت

گردني لايق نـيامد، بـازگشت

ماسوا آييـنـه آن رو شـدند

مظـهر آن طلـعت دلجو شدند

پس جمال خويش در آيينه ديد

روي زيبا ديد و عشق آمد پديد89

از نظر عمان ساماني، امام كسي است كه صفات الهي را در خود متجلي ساخته و بر اثر عبادات و رياضت‌‌هايي كه متحمل شده به مرحله خدا‌گونگي رسيده است. از اين منظر، امام حسين(ع) مصداق بارز آموزه «تخلقوا باخلاق‌الله‌» بوده و بر اثر اين تخلق، جلوه‌گاه اوصاف خداوند شده است. عمان ساماني در اين‌باره از زبان امام حسين(ع) چنين سروده است:

من همه حق و شما باطل همه

از حلي من شده باطله همه90

در نگاه عمان شاه شهيدان حسين بن علي(ع) كامل‌ترين انسان در معركه عشق و عاشقي است و اوست كه در ميان فرزندان آدم، ساغر عشق را بطور كامل نوشيده و دعوت حضرت ساقي را بدون ذره‌اي كاستي لبيك گفته است.

عمان بر اين باور است كه گرچه در تجلي دوم آنگاه كه امانت‌ گران عشق بر هستي عرضه شد، انسان به تمناي آن برخاست، اما آنچه انسان به قدر ظرفيت و استعداد خود از اين شراب طهور نوشيده جرعه‌اي بيش نبوده است. از اينرو لازم آمد تا عاشقي از جنس همين انسان برخيزد و با نوشيدن بي كم و كاست شراب خوشگوار عشق رباني، استمرار حيات هستي را ضمانت نمايد. حضرت ساقي كه ساغر عشق خود را مالامال مي بيند بار ديگر ندا سر مي‌دهد و اكمل عشاق را فرا مي‌خواند، اين بار پير ميخواران و سرخيل عاشقان، حسين(ع)، نداي حضرت دوست را لبيك مي‌گويد.

باز ساقي گفت :«تا چند انتظار؟

اي حريف لاابالي سر بر آر!

اي قدح‌پيما درآ، هويي بزن

گوي چوگانت سرم، گويي بزن»

چون به موقع ساقيش درخواست كرد

پير ميخواران ز جا قد راست كرد

زينت افزاي بساط نشأتين

سرور و سرخيل مخموران حسين

گفت: «آن كس را كه مي‌جويي، منم

باده‌‌خواري را كه مي‌گويي، منم»91

شرط‌هايش را يكايك گوش كرد

ساغر مي را تــمامي نوش كرد

باز گفت: «از اين شراب خوشگوار

ديگرت گر هست، يك ساغر بيار...»92

از اين ديدگاه «اني اناالحق» معنا پيدا مي‌كند؛ چه، آدمي از طريق عبادت، خدا نمي‌شود بلكه خداگونه مي‌شود. عمان ساماني با اشاره به اين مسأله، از زبان امام حسين(ع) مي گويد:

من خداوند و شما شيطان‌پرست

من ز رحمان و شما ابليس مست

آنچه فرمود او به آن قوم از صواب

غير تير از هيچ كس نامد جواب93

مولوي براي توجيه «اناالحق» كه بايزيد وحلاج بيشتر بر زبان جاري مي‌كردند تمثيل جالبي آورده است، مبني بر اين كه وقتي آهني در آتشي قرار گيرد و حرارت زياد به آن داده شود؛ آهن از خاصيت آهن بودن خارج نمي‌شود ولي همان اوصاف و كاركردهايي را پيدا مي‌كند كه آتش داشته است و آن همان سوزاندن است.

چون در آن خم اوفـتد گوييـش قـم‌

از طرب گويد منـم خـم لا تلــم

آن «منم خم» خود، اناالحق گفتن است

رنـگ آتـش دارد الا آهـن اسـت

رنگ آهن محـو رنـگ آتـش اسـت

زآتشي مي‌لافد و خامش‌وش است

چون به سرخي گشت همچون زر كان

پـس اناالنار ست لافـش بـي‌زبـان

شـد ز رنــگ و طـبع آتـش محتشم

گـويـد او مـن آتـشم مـن آتـشم

آتشم من گر تو را شك است و ظن

آزمون كـن دسـت را در من بزن

آتشم من گر تــو را شـد مـشتــبه

روي خود بر روي من يكدم بنه94

عمان ساماني به وحدت امام با حق، اشارات زيادي كرده و امام(ع) را انسان به‌حق‌پيوسته و از‌همه‌چيز‌رسته مي‌داند و اين وحدت را حاصل اخلاص و عبادت آن حضرت مي‌داند. از ديدگاه عمان ساماني، مرتبه امام حسين(ع) در عرفان، به اندازه‌اي است كه مي تواند با جبرئيل به گفتگو نشيند و در يكي از همين گفتگو‌ها است كه به وحدت امام(ع) با حق اشاره شده است.

جبرئيل آمد كه اي سلطان عشق

يكه‌‌تاز عرصه ميدان عشق

دارم از حق بر تو اي فرخ امام

هم سلام و هم تحيت هم پيام95

محكمي‌ها از تو ميثاق مراست

روسـپيدي از تـو عـشاق مراست

اين دوئي باشد ز تسويلات ظن

من توام اي من، تو در وحدت، تو من96

دستيابي به وحدت، علاوه بر اخلاص، لازمه ديگري هم دارد وان زدودن آثار خودي است؛ چه، عاشق پاكباخته كسي است كه جز معشوق چيزي نشناسد و جز او برايش چيزي باقي نماند. از ديدگاه عمان، امام حسين(ع) به اين مقام، دست يافته است و اين دو لازمه را در خود به تحقق رسانده است.

چون خودي را در رهم كردي رها

تو مرا خوان من تو رايم خونبها

هرچه بودت داده‌اي اندر رهم

در رهت من هر چه دارم مي‌دهم97

امام(ع) شمه‌اي از مقامات عرفاني‌اش را به جبرئيل بازگو مي‌كند تا او هم در جريان تعالي روحاني امام قرار گيرد.

آنكـه از پيشـش سـلام آورده‌اي

وآنـكـه از نـزدش پيـام آورده‌اي

بي‌حجاب اينك هم آغوش من است

بي تو رازش جمله در گوش من است

از مـيان رفـت آن مني و آن تويي

شد يكـي مـقصود و بيرون شد دويي

البته عمان ساماني از افتادن در دام حلول و اتحاد به شدت مي‌پرهيزد و هشدار مي‌دهد كه وحدت امام(ع) با خدا، از اين انواع نامقبول و مردود نيست بلكه همچنان كه پيشتر يادآور شديم مانند نسبت آتش و آهن است.

حق همي‌داند كه غالي نيستيم

اشعري و اعتزالي نيـستيم

اتحادي و حلـولي نيستــيم

فارغ از اقوال بي‌معني‌ستيم98

شهادت امام، خواست خدا

عمان ساماني بر اين اعتقاد است كه شهادت امام(ع) بر اساس خواست و مشيت الهي صورت گرفته است و چون نوبت به او رسيده است وصول او به شهادت رقم خورده است.

گويد او چون باده‌خواران الست

هر يك اندر وقت خود گشتند مست

زانبياء و اوليا از خاص و عام

عهد هر يك شد به عهد خود تمام

نوبت ساقي سرمستان رسيد

آنكه بد پا تا زسر مست آن رسيد99

از نظر عمان ساماني، شهادت امام حسين(ع)، معلول نازي بود كه معشوق كرد و عاشق را طلبيد و بهترين راه براي پاسخگوئي به ناز او، جز شهادت چيزي ديگر نمي‌توانست باشد؛ چه، عاشقان تنها چيزي كه برايشان مهم است، رضايت و خشنودي معشوق است نه خواست خودشان.

ناز معشوق و نياز عاشقي

جور عذرا و رضاي وامقي

گفت اينك آمدم من اي كيا

گفت از جان آرزومندم بيا100

وقتي عاشق، اين پيغام را از سوي معشوق مي شنونددر هستي نمي گنجد و مرگ خويش را مي خواهد تا به وصل آن نازنين نايل آيد.خدا براي حسين(ع) چنين كاري انجام دادو او را واله و شيداي خود ساخت.

گفت بنگر بر زدستم آستـين

گفت من هم بر زدم دامن ببين101

لاجرم زد خيمه، عشق بي‌قرين

در فضاي ملك آن عشق‌آفرين

بي‌قريني با قرين شد هم‌قران

لامكاني را مكان شد لامكان102

و بهترين محل ابتلاي حسين(ع) كربلا بود؛ چه، بهشت و لقاي معشوق را به بها و امتحان بدهند، نه به بهانه. بدين جهت براي هر چه خالص‌تر شدن، خدا حسين را به كربلا فراخواند تا خون خود ريزد و خون خدا شود.

كرد بر وي باز درهاي بــلا

تا كشانيدش به دشت كربلا103

و از آن طرف قاتلان و جلادان را هم مهيا ساخت تا در مصاف حسين(ع) درآيند و بر او تيغ بلا كشند و خون او بريزند كه معشوق از عاشق خونين‌دامن، راضي‌تر بودكه راست گفته‌اند عشق از اول خوني بود.104

داد مستان شهادت را خــبر

كاينك آمد آن حريف در به در105

عاشورا، حلقه درس عرفان

از مهم‌ترين شرايط سير وسلوك در نگاه عارفان همراهي و پيروي از «ولي» و به تعبيري «پير طريقت» است.«پير كسي است كه كه سرپرستي سالك را به عهده مي‌گيرد و او را در مراحل سير وسلوك همراهي كرده و راهنمايي مي‌كند.»

عمان در نگاه عرفاني خود به واقعه دلخراش كربلا اين اصل عرفاني رانيز از نظر دور نداشته و به نيكي به شرح آن پرداخته است. امام(ع) پس از نزديك يافتن تحقق وعده حضرت ساقي، همراهان را گرد خود فراخواند و آنچه از سختي و محنت و مصيبت در انتظارشان بود بر آنان باز گفت:

اي اسيران قضا در اين سـفر

غيـر تسـلـيم و رضـا اين‌المفر؟

همره ما را هواي خانه نيـست

هركه جست از سوختن، پروانه نيست

نيست در اين راه غير از تير و تيغ

گو ميا هر كــس ز جان دارد دريغ 106

سخنان امام(ع) گر چه براي سرخوشان عشق، نويد از نزديك بودن وصال معشوق مي‌داد، اما براي نامحرمان اغيار نهيبي بود تا هر چه سريع‌تر راه خود را از كاروان عشق جدا سازند.

هر كه بيروني بد، از مجلس گريخت

رشته الفت ز همراهان گسيخت107

اينك خالص‌ترين حلقه عشاق هستي پيرامون ولي مطلق حق زانوي ادب زده و با همه وجود طالب آنند تا آخرين آداب سلوك خونين را از پير خود فرا گيرند. امام نيز پرده‌ها را كنار مي‌زند و انوار حقيقت را بر آنان آشكار مي‌سازد، عهد الست را بياد آنان مي‌آورد، جلوه‌اي از رخ زيباي ساقي را عيان و جمله عشاق را از شراب عشق سرمست مي‌كند و نزديك بودن وصال معشوق را به آنان بشارت مي‌دهد.

پير ميخواران به صدر اندر نشست

احتياط خانه كرد و در ببست

محرمان راز خود را خواند پيش

جمله را بنشاند پيرامون خويش

با لب خود گوششان انبـاز كرد

در ز صـنـدوق حقيقت باز كرد

جمله را كرد از شراب عشق مست

يادشــان آورد آن عـهد الـست

گفـت شـاباش اين دل آزادتان

باده خورده‌سـتيد، بادا يادتان

يادتان باد اي فرامش‌كرده‌ها

جلوه ساقي ز پشت پرده‌ها

يادتان باد اي به دلتان شور مي

آن اشارت‌هاي ساقي پي ز پي108

در عاشورا امام حسين(ع)، نه تنها سر حلقه مستان سالك طريق بود بلكه او در مقام ارشاد و اصحابش در مقام‌طلب بودند. از ديدگاه عمان ساماني، هريك از اصحاب عاشورا در مرتبه‌اي از سلوك قرار داشتند و به فراخور نيازشان از چشمه‌سار معرفت امام، سيراب مي‌شدند و اما به فراخور هر يك اسراري فاش مي‌كرد.

در جاده سلوك، «رازداري» و پوشاندن اسرار حق از نا محرمان جزء شرايط اصلي است.

پيران طريقت همواره سالكان را بر كتمان اسرار راه توصيه مي‌كنند. اينك كه ناب‌ترين حلقه عاشقان نشانه‌هاي وصال معشوق را بند بند وجود خود دريافته‌اند و خويشتن را بر دروازه فنا كه نهايت سير سالك خداجوست مي‌بينند، امام(ع) آنان را بر رعايت اصل رازداري تا پايان راه فرا مي‌خوانند:

سري اندر گوش هريك باز گفت

باز گفت: اين راز را بايد نهفت

با مخالف پرده ديگر‌گـون زنيد

با منافق نعل را وارون زنيد

خوش ببينيد از يسار و از يمين

زآنكه دزدان‌اند ما را در كمين

كس مبادا ره بدين مستي برد

پي بدين مطلب به تردستي برد109

يكي از شيفتگان دشت معرفت، عباس(ع) بود كه به عنوان مريدي مخلص در دفتر ارشاد ثبت نام كرده بود و در عرصه مجاهدت، در ركاب امام جنگيد و آموخته هايش را تجربه كرد. در شريعه فرات، چون گام نهاد، آبي از حقيقت بر گرفت و از شط يقين در گذشت.

جانب احزاب تازان با خروش

مشكي از آب حقيقت پر به دوش

كرده از شط يقين آن مشك، پر

مست و عطشان، همچو آب‌آور شتر110

در اين ميان امام(ع) هم همچون راهبري دلسوز، گام به گام به تعليم و هدايت طالبان و سالكان مشغول بود و در دستگيري آنان از هيچ كوششي فروگذار نبود. امام، در خطاب به فرزند برومندشان علي‌اكبر(ع) فنا و بقاي عرفاني را چنين تعليم و توضيح مي‌دهد:

از فنا مقصود ما عين بقاسـت

ميل آن رخسار و شوق آن لقاست

شوق اين غم از پي آن شادي است

اين جـزا از بـهر آن آبـادي است

رويي اندر موت و رويي در حيات

رويي اندر ذات و رويي در صفات

دستي اندر احتياج و در غنــا

دست ديگر در بقــا و در فــنا111

امام(ع) با تشكيل مجالس مختلف، هم از عرفان نظري سخن مي گفت و هم از وعده‌هايي كه براي عارفان داده‌اند ذكري به ميان مي‌آورد تا بدين طريق، بر قوت قلب سالكان طريقت بيفزايد و در مواردي هم خود، با بهره‌گيري از قدرت عرفاني و غيبي‌اش جلوه‌هايي از جمال حضرت حق را بر آنان آشكار سازد. عمان ساماني به اين موارد چنين اشاره كرده است:

پير ميخواران به صدر اندر نشست

احتيـاط خـانه كرد و در ببست...112

نهايت تعليم آن مرشد طريقت، تذكار طالبان و سالكان به مقام رضا بود؛ چه، همين مقام بود كه صبر و شكيبايي‌اش را فزوني بخشيد و امام، در برابر تمام مصائب ياراي مقاومت و پايداري پيدا كرد.

اي اسيران قضا در اين سفر

غير تسليم و رضا اين‌المفر

از مهم‌ترين آموزه هايي كه در عرفان مطرح است، نوسان بين قبض و بسط مي باشد و بر سالك واصل فرض است تا از اين دو حالت غافل نشود و هميشه در صدد جمع بين آنها بكوشد. از ديدگاه ساماني، امام(ع) هم، از اين مهم صرف نظر نكرده، در مواضع مختلف آن را بر اهل سلوك، تذكار مي داد.

دستي اندر قبض و بسط و عزم و فسخ

دستي اندر قهر و لطف و طرح و نسخ

دسـتي انـدر ارض و دسـتي در سما

دسـتي انـدر نشـو و دسـتي در نما113

در سلوك خونين عاشقان ناب، دشوارترين و جانكاه‌ترين لحظه سلوك زماني است كه نوبت قرباني كردن و سوزاندن تعلقات فطري و ذاتي به پاي معشوق فرا‌مي‌رسد. پيش از اين ابراهيم خليل(ع) بمنظور تقرب به محبوب، فرزندش اسماعيل را به قربانگاه برده بود و اينك كه نوبت عاشقي اكمل عشاق هستي رسيده است، اين نوع تعلق‌سوزي بار ديگر تكرار مي شود. امام(ع) را با ميوه دلش علي اكبر(ع) تعلقي از جنس ديگر بود و همه چيز حكايت از اين داشت كه براي مقصدي الهي از اين تعلق نيز بايد دست بشويد:

بر هـدف تير مراد خود نشاند

گـرد هستي را به كـلي برفشاند

گرد ايثار آنچه گردآورده بود

سوخت هرچ آن آرزو را پرده بود

از تعلق پرده‌اي ديگر نماند

سـد راهـي جز عـلي‌اكبر نماند

علي اكبر(ع) كه در صورت و سيرت نمادي از پيامبر (ص) بود، با دلي شيدا خود را به حضور ولي‌الله رساند واز جا ماندن از قافله شهدا و رنجي كه از اين بابت آزارش مي داد، شكوه كرد و از پدر خواست تا رخصت دهد او نيز براي جانبازي پا در ركاب شود:

كـاي پـدرجان هـمرهان بسـتند بار

ماند بـار افـتاده انـدر رهـگذار

هر يك از احباب سرخوش در قصور

وز طـرب پيـچان سر زلفين حور...

دير شـد هنـگـام رفتــن، اي پــدر

رخصتي گر هست، باري زودتر

امام(ع) با دقت بر قامت دلرباي فرزند محبوبش نگاهي انداخت، چنان متأثر شد كه به تأملي سخت گرفتار آمد، اما مقصدي بلند در پيش بود كه وصال آن راهي جز دست كشيدن از علي اكبر پيش پاي امام(ع) باقي نگذاشته بود.

گفت كاي فرزند مقبل آمــدي

آفـت جان، رهــزن دل آمــدي

كرده‌اي از حق تجلي اي پــسر

زين تجلي، فتـنه‌ها داري به سـر

راست بهر فتنه قامت كــرده‌اي

وه كز اين قامـت، قيامت كرده‌اي

نرگست با لاله در طنــازي است

سنبلت با ارغـوان در بــازي اسـت

از رخت مست غرورم مــي‌كني

ز مــراد خـويــش دورم مــي‌كني

گه دلم پيش تو، گاهي پيش اوست

رو، كه در يك دل نمي‌گنجد دو دوست114

اينك كه علي اكبر در دشوارترين جاده سلوك، كه رنگ خون دارد، گام برداشته، زبان حالش از لبريز شدن وجودش از عشق رباني حكايت دارد، آتش عشق چنان هستيش را سوزانده كه بيم سركشي و دعوي خدائيش مي رود. ادب عشق –كه در مكتب حسين آموخته – او را بر اين مي‌دارد تا در چنين هنگامه‌اي به سوي ولي حق بشتابد و آئين رازداري در مرحله فنا را از مولايش حسين(ع) بياموزد.

ديد شاه دين –كه سلطان هـداست

اكبر خود را كه لبريز از خداست

عشق پاكش را بناي سركشي است

آب و خاكش را هواي آتشي است...

اينك از مجلـس جدايي مـي‌كـند

فـاش دعـوي خـدايي مـي‌كند

امام(ع) كه خود معلم مكتب عشق است به نيكي بر حالت الهي فرزند سالكش واقف است، دهان بر دهان فرزند و خاتمش را بر لبان او گذاشت و بدينوسيله آنچه را از ادب راه مانده بود به اومنتقل و لبانش را براي هميشه مهر كرد.

پس سليمان بر دهانش بوسه داد

اندك اندك خاتمش بر لب نهاد

مهر، آن لب‌هاي گـوهرپاش كــرد

تا نـيارد سر حق را فاش كرد

هر كه را اســرار حـق آموختند

مـهر كردند و دهانش دوختند115

عاشورا، صحنه نبرد عقل و عشق

مبارزه و معارضه و مناظره عقل وعشق و برتر از آنها، غلبه عشق بر عقل، از موضوعاتي است كه در متون عرفاني به طور زايدالوصفي مطمح نظر نظر عارفان بوده است. شايد به جرأت بتوان گفت كه هيچ عارفي دست به قلم نبرده است مگر اينكه به اين موضوع پرداخته باشد. عمان ساماني نيز از اين قاعده مستثني نيست از نظر او صحنه عاشورا هر چند در ظاهر، نبرد بين دو گروه به رهبري امام حسين(ع) و يزيد بن معاويه بود اما در باطن، واقعيت چيز ديگري را نشان مي دهدو آن نبرد و مبارزه بين عاقلان مصلحت‌نگر و عاشقان سوخته‌جان است.و جناح اباعبدالله مظاهر عشق‌اند وطرف يزيد مصاديق روشن عقل مصلحت‌نگر و دنياخواه.

اما چنانكه اسلاف عمان هم معتقد بودند، او هم، پيروزي نهايي اين ميدان را از آن عشق مي‌داند نه عقل؛ چه، عقل را توانايي مصاف با عشق نيست.

عقل را با عشق، تاب جنگ كو

اندر اينجا سنگ بايد، سنگ كو116

باز دل افراشت از مستـي علم

شد سپـهدار علـم جـف‌القلم117

نبرد عقل و عشق، نه تنها در ارتباط با خود امام(ع) بود بلكه اعضاي كاروان كربلا هم به نوعي در اين نبرد شركت داشتند. از آن جمله علي اكبر(ع) است كه وقتي به ميدان راهي مي‌شود در باطن به نبرد ميان عشق و عقل مي‌پردازد.

مست گشت از ضربت تيغ و سنان

بي‌خودي‌ها كرد و داد از كف عنان

عشق آمد عقل از او پامال شـد

آن نـصيحت‌گـو زبانـش لال شد

وقت آن شد كز حقيقت دم زنـد

شعله بـــر جــان بنــي‌آدم زنـد

باز عقل آمد زبانـش را گرفـت

پير ميخــواران عنــانش را گرفت118

كاملا واضح است كه پيروزي از آن عشق است، هرچند عاشق به تيغ جور، در خون خود بغلتد، اما در باطن هم او چيره و غالب است.

نماز عشق با وضوي خون

كائنات به جنبش در آمده بود، خورشيد رنگ خون گرفته بود، زمان به لحظه‌هاي توقف خود نزديك مي‌شد و زمين شرمسار از آن همه زشتي و پليدي كه بر بال خود به‌ بار آورده است. اينك پيشواي شهيدان، يكه و تنها، آخرين سطور درس‌نامه عشق و عرفانش را مي‌نگاشت. ديگر گردنه‌اي نبود تا وصال معشوق را به تأخير بيندازد و تعلقي نداشت تا بر پاي شوقش زنجير شود، هرچه بود خدا بود و بس.

سرمستان باده شقاوت نيز هر چه از پليدي و پستي در توان داشتند به عرصه كارزار آوردند، تير، نيزه، سنگ، ناسزاه، هلهله و پايكوبي، سر دادن نغمه شوم پيروزي و سرانجام محاصره ولي حق. رقت‌بارترين صحنه حيات انسان در حال شكل‌گيري بود. كسي نديده وحتي نشنيده است كه جماعتي با پيشواي مشفق و دلسوز خويش از سلاله پيامبري كه خود را پيرو او مي‌دانند اينگونه رفتار كرده باشند.

ديري نپائيد كه نشانه‌هاي وصال محبوب در وجود سر حلقه عاشقان هويدا شد، امام(ع)خود را در دروازه فناي حضرت حق مي‌ديد.

از ميان رفت آن مني وآن‌تويــي

شد يكي مقصود و بيرون شد دويي

آشكار شدن نشانه هاي وصال معشوق، چنان شوري در وجود امام(ع) بپا ساخت كه براي سجده‌اي خونين بي‌اختيار از فراز زين به زمين افتاد و با وضوي خون پرستشي از نوع نماز عشق آغاز كرد.

از سر زيـن بر زمـيـن آمـد فـراز

وز دل و جان برد بر جانان نـماز

با وضويي از دل وجان شسته دست

چار تكبيري بزد بر هر چه هست

گشته پر گل ساجدي عمامه‌اش

غرقه اندر خون، نمازي جامه‌اش

بر فقيه از آن ركوع و آن سـجود

گفت اسـرار نزول و هـم صعـود

سرمستان باده شقاوت بر اين نماز عاشقانه نيز ترحم نداشتند و مستانه براي آشاميدن خون خدا، گوي سبقت ربودند.

تير بر بالاي تير بي‌دريغ

نيزه بعد از نيزه تيغ از بعد تيغ

اينك سرور عاشقان در پايان نماز عشق به راز و نياز با معشوق پرداخته و به اين توفيق وصال كه از لطف و رحمت بيكران معبود يگانه نصيبش گرديده، خدا را سپاس مي‌گويد. گويا ندايي از عرش برين برخاسته و اينگونه وصال حسين(ع) را تبريك مي‌گويد: «يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه فادخلي في عبادي وادخلي جنتي»

قصه كوته، شمر ذي‌الجوشن رسيد

گفتگو را آتش خرمن رسيد

زآستين غيرت برون آورد دست

صفحه را شست و قلم را سر شكست

ديگر از ساقي نشان باقي نماند

زآنكه آن ميخواره جز ساقي نبود

خود به معني باده بود و جام بود

گر به صورت رند دردآشام بود

شد تهي بزم از مني و از تويي

اتحاد آمد، به يك سو شد دويي

پي‌نوشت:

1-كاشاني، عبدالرزاق، شرح منازل السائرين، قم، بيدار، 1372، ص‌337.
2-همان، ص 565.
3- حديقه الحقيقه، 643.
4- ديوان سنايي، 470.
5- ديوان سنايي، 552.
6- ديوان سنايي، 530.
7- ديوان سنايي، 655.
8- ديوان سنايي، 571.
9- ديوان سنايي، 485.
10- سنايي، حديقه الحقيقه، ص 66، به كوشش مدرس رضوي، انتشارات دانشگاه تهران، 1359.
11- همان، ص 270.
12- همان، ص 271.
13- سنايي، حديقه الحقيقه، ص 271.
14- حديقه الحقيقه، 269-269.
15- همان.
برفي – محمد –سيماي حسنين از منظر اهل سنت – تهران -1381 – مؤلف – صص 245-243.
17- سنايي، حديقه الحقيقه، ص 272.
17- همان.
18- همان.
19- همان.
20- سنايي، مجدود بن آدم، ديوان سنايي، به كوشش مدرس رضوي، تهران، 1362، انتشارات سنايي، ص 655.
21- همان، صص 40-41.
22- همان، ص 571.
23- همان، ص 97.
24-ديوان سنايي، ص 485.
25-همان، ص 552.
26- حديقه الحقيقه، صص 270-271.
27- حديقه الحقيقه، صص272-270.
28- همان.
29- همان.
30- ديوان احمد جام، 87
31- ديوان احمد جام، 143
32- ديوان احمد جام، 345
33- ديوان احمد جام، 347
34- ديوان احمد جام، 326
35- ديوان احمد جام، 424
36- مصيبت نامه، 36
37- مصيبت نامه، 37
38-مصيبت نامه، 37
39-اشتر نامه، ص 12
40- همان، 12-14
41-ديوان عطار، 90
42- همان، ص 346
43-روزه داشتن در شش روز پس از عيد فطر كه سنت است.
43-كليات شمس، غزل ش 2102.
44-كليات شمس 1/137، ابيات 3662-3656
45-همان
46- مثنوي، 1/43، بيت 629
47-كليات شمس، بيت 9206
48-كليات شمس، بيت 7/205
49-كليات شمس، 1/243، بيت 6358
50- كليات شمس، 1/74
51- فيه ما فيه، 158.
52- برفي – محمد –سيماي حسنين از منظر اهل سنت – تهران -1381 – مؤلف – 264
53-كليات شمس، 1/97، غزل، 230
54- مثنوي معنوي، 2/254، ابيات 2105-2195
55- كليات اشعار شاه نعمت الله ولي، 683
56- كليات اشعار شاه نعمت الله ولي، 337
57- كليات اشعار شاه نعمت الله ولي، 648
58- كليات اشعار شاه نعمت الله ولي، 358
59-كليات اشعار شاه نعمت الله ولي، 27-28
60- كليات اشعار شاه نعمت الله ولي، 27-28
61- همان
62- همان، 269
63- مثنوي هفت اورنگ، 179
64-لهوف ص 28
65- همان
66- لهوف، ص 28
67- همان، ص 3
68- نهج البلاغه، ص 27
69-طباطبائي، علامه سيد محمد حسين. تفسير الميزان، ترجمه ناصر مكارم شيرازي، ج 1، ص 251، بنياد فكري علامه طباطبائي با همكاري نشر رجاء، بي تا
70- نور، ص 61
71- علامه طبرسي، تفسير مجمع البيان، ترجمه حسين نوري و دكتر محمد مفتح، ج1، ص177، انتشارات فراهاني، بي تا
72-اقبال لاهوري، محمد.كليات اشعار فارسي، ص 103، به كوشش احمد سروش 1343.
73-كليات اشعار فارسي، ص75.
74-همان
75-كليات اشعار فارسي، ص75.
76- كليات اقبال، ص 75
77-كليات اقبال، 75
78- كليات اقبال، 248
79- همان
80- كليات اقبال، 248
81- همان
82- كليات اشعار فارسي، ص 75
83-كليات اشعار فارسي، ص75
84- كليات اشعار فارسي اقبال، به كوشش احمد سروش، ص 75
85- كليات اقبال، ص 74
86- مولوي، مثنوي، دفتر 6، بيت 1967، به تصحيح نيكلسون، به كوشش نصر الله پور جوادي، تهران؛ انتشارات امير كبير، 1363 هـ ش
87-كليات اشعار فارسي اقبال، ص 74
88- ساماني، عمان، گنجينه الاسرار، ص120، نسخه خطي، انتشارات ميثم تمار، بي جا، بي تا
-گنجينه الاسرار، ص 40، 41
90- ساماني، عمان، گنجينه الاسرار، ص120، نسخه خطي، انتشارات ميثم تمار، بي جا، بي تا
91-سيري در سلوك حسيني، ص 44
92- گنجينه الاسرار، ص 47و46
93-ساماني، عمان، گنجينه الاسرار، ص120، نسخه خطي، انتشارات ميثم تمار، بي‌جا، بي‌تا
94-مثنوي، دفتر دوم، ابيات 1346-1352
95-گنجينه‌الاسرار، ص‌121
96-گنجينه‌الاسرار، ص‌121
97-همان، ص 122
98-گنجينه‌الاسرار، ص122
99-همان ص 61
100-همان
101-همان
102-همان، ص 62
103-همان
104-عشق از اول سركش و خوني بود، تا گريزد هر كه بيروني بود (مثنوي، دفتر سوم، بيت4751)
105-گنجينه‌الاسرار، ص 62
106-همان، ص 63
107-همان، ص 64
108-گنجينه الاسرار، 64
109-همان، ص 67
110-همان، ص 73
111-گنجينه‌الاسرار، ص 86
112-همان، ص62
113-همان، ص86
114-گنجينه‌الاسرار، ص 83-84
115-گنجينه‌الاسرار، ص 92
116-همان، ص 72
117-همان
118-همان، ص 88

بخشعلی قنبری

نظريه ‌پردازی‌های عالمان اهل سنت درباره عاشورا

عاشورا صحيفه‌اي است كه از چشم‌انداز‌هاي متفاوتي مي‌توان بدان نظر افكند. از زماني كه اين قيام به وقوع پيوست عالمان نظرات مختلفي درباره آن پرداخته‌اند و هر يك آن را از چشم‌انداز خاصي مورد توجه و بررسي قرار داده‌اند. نه تنها عالمان شيعه كه علماي اهل سنت بلكه عالمان ساير اديان عاشورا را موضوع تحقيق خود قرار داده، به بررسي، بازخواني و واكاوي آن پرداخته‌اند. در اين ميان عالمان اهل سنت سهم ويژه‌اي به خود اختصاص داده‌اند كه در اين مجال و مقال بررسي نظرات برخي از صاحب نظران اهل سنت مي‌پردازيم.

1) ابن‌خلدون. ابن خلدون (متوفي، 808ق.) در مقدمه مي‌نويسد: «نمي‌توان گفت يزيد هم در كشتن امام حسين (رض) اجتهاد كرد پس بي‌تقصير است، چون صحابه‌اي كه با امام حسين در قيام شركت نكرده بودند، هرگز اجازه‌ قتل حضرت را نداده بودند. اين يزيد بود كه با امام جنگيد. اين عمل يزيد، يكي از اعمالي است كه فسق بر او تاكيد كرده، تاييد مي‌كند و حسين در اين واقعه شهيد و در نزد خدا مأجور است و عمل او بر حق و از روي اجتهاد است.»1

شايستگي اباعبدالله(ع) براي رهبري. ابن خلدون امام حسين(ع) را از جمله صحابي مجتهدي مي‌داند كه شايستگي فوق‌العاده‌اي براي رهبري قيام عليه يزيد را دارا بوده است. او در اين زمينه مي‌نويسد: «اما درباره شايستگي [حسين(ع)‍‍‍] همچنانكه [حسين(ع)] گمان كرد درست بود بلكه بيش از آن هم شايستگي داشت.»2

بدين ترتيب ابن خلدون ادعاي امام حسين(ع) مبني بر شايستگي رهبري قيام عليه يزيد را تأييد كرده بلكه بيش از آنچه امام(ع) فرموده بود براي او شايستگي قايل مي‌شود و اما شرايط براي اقدام به قيام را مناسب ندانسته‌اند لذا عمل امام(ع) را [نغوذ بالله] نادرست مي‌داند.

جمع ديدن شرايط قيام، فلسفه عاشورا. ابن‌خلدون معتقد است كه هر كس، در هر زماني، شرايط رهبري قيامي را داشته باشد و زمينه قيام نيز فراهم باشد، بر چنين شخصي اقدام به قيام جايز است. او درباره عاشورا بر اين اصل اعتقاد دارد كه امام حسين(ع) چون شرايط رهبري را در خود جمع مي‌ديد و از طرفي شاهد وضع آشفته و ناهنجار و تحمل‌ناپذير عصر خود و جنايات و فسق و فجور يزيد بود، لذا دست به قيام زد، و همين يك دليل براي تحليل عاشورا كافي به نظر مي‌رسد. ابن خلدون در اين باره مي‌نويسد: «اما درباره حسين(ع) و اختلافي كه روي داد، بايد گفت چون فسق و تبه‌كاري يزيد در نزد همه مردم عصر او آشكار شد پيروان و شيعيان خاندان پيامبر در كوفه هيأتي نزد حسين(ع) فرستادند كه به سوي ايشان برود تا به فرمان وي برخيزند.

حسين(ع) ديد قيام عليه يزيد تكليفي واجب است، زيرا او متجاهر به فسق است و به ويژه اين امر بر كساني كه قادر بر انجام دادن آن هستند لازم است و گمان كرد خود او، سبب شايستگي و داشتن شوكت و نيرومندي خانوادگي بر اين امر تواناست».3

ابن خلدون سه عامل را از شرايط رهبري قيام مي‌داند و امام حسين(ع) را جايز آن شرايط مي‌داند .اين ويژگي‌ها عبارتند از: شايستگي فردي كه قطعاً امام آن را دارا بود و نيرومندي خانوادگي كه هيچ شكي در آن نبود. اما ويژگي سوم شوكت است، كه ابن خلدون باديده ترديد به آن مي‌نگرد و امام را [نعوذ‌ بالله] فاقد آن مي‌داند و همين امر را باعث نادرستي قيام امام مي‌شمارد.

اعتراف به فسق يزيد. ابن خلدون با وجود آنكه به فسق آشكار يزيد اعتراف مي‌كند، هرگز به قيام عليه وي فتوي نمي‌دهد و امام حسين(ع) را به سبب اقدام به قيام دچار اشتباه دانسته، حركت حضرت را بي‌نتيجه و شكست خورده قلمداد مي‌‌كند از اين جهت مي توان گفت كه نظريه او داراي ناسازگاري دروني بوده،از تناقض دروني رنج مي برد. او درباره فسق آشكار يزيد مي‌نويسد: «مي‌توان گفت كه اين عمل يزيد يكي از اعمالي است كه فسق او را تاكيد و تاييد مي‌كند و حسين(ع) در اين واقعه شهيد و نزد خدا ماجور است و عمل او بر حق و از روي اجتهاد است و صحابه‌اي كه با يزيد بوده‌اند نز راه حق و اجتهاد را پيموده‌اند».4 تناقض گويي ابن خلدون وقتي آشكار مي شود كه سئوالات زير مطرح مي شود زيرا سرانجام معلوم نشد كه يزيد با وجود فسق آشكار قبل و بعد از شهادت حسين بن علي(ع) آيا مستحق مجازات و شورش بوده است يا نه؟ همچنين معلوم نشد كه آيا كساني كه با اجتهادشان از يزيد فاسق حمايت كردند و لب به اعتراض نگشودند، همان اجري را دارا هستند كه پيشواي مجتهدان، امام حسين(ع) دارد؟ آيا مي‌توان اينان را با هم مقايسه كرد و حتي هر دو نسبت به حق و حق مداري و مأجور بودن نزد خدا يكسان دانست؟ آيا همكاري با فاسق با قيام عليه او يكسان است؟ آيا اساساً اين قياس ظالمانه نيست؟ آيا دور از انصاف نيست كه تأييد كنندگان ظلم و تماشاگران صحنه نبرد، حق و باطل را با حق خواهان و شهيدان راه حق تطبيق داده، هر دو را حق پنداريم؟ وه چه ظلمي مضاعف!

2) نظر عباس محمود عقاد (1889-1964). عباس محمود عقاد شاعر، ناقد، پژوهشگر، نويسنده، روزنامه‌نگار مصري معتقد است كه از شخصي مثل حسين(ع) بعيد بود كه با يزيد بيعت كند زيرا اساساً حسين(ع) حقيقت‌جو است و يزيد عين باطل است.

عقاد در زمينه علل عدم بيعت مي‌نويسد:«بسي جاي شگفتي است كه از كسي همچون حسين بن علي (رض) بخواهند كه با كسي مانند يزيد بيعت كند و او را به عنوان پيشواي مسلمانان بپذيرد و به مسلمانان بگويد كه يزيد سزاوارترين و محق‌ترين و تواناترين كس براي امر خلافت است. حسين (رض) نمي‌توانست به هيچ يك از خصلت‌هاي يزيد دل خوش دارد. از اين جهت تأييد حكومت يزيد پا گذاشتن روي عقايد و افكار خود او است.5

به علاوه امام حسين(ع) به چند دليل ذيل هرگز نمي‌توانست با يزيد همكاري يا بيعت كند: 1)بيعت با يزيد پشت پا زدن به عقايد امير مومنان و پيامبر(ص) و ناديده گرفتن كوشش‌هاي آنان است؛ 2)بيعت با يزيد به معناي تأييد دشنام‌هاي يزيد بر علي(ع) و خاندانش است؛ 3)به علت حسن وفا و صدق باطني كه از او سراغ داريم هرگز راه بازگشتي در پيش نداشت، اگر با يزيد بيعت مي‌كرد، ديگر تا پايان عمر به او وفادار مي‌ماند، چنانچه وقتي برادرش امام حسن (ع) به عهدي كه با معاويه كرده بود وفادار ماند. به ويژه آنگاه كه از كاستي‌هاي بسيار يزيد آگاه بود، كاستي‌هايي كه حتي بهانه جويان را نيز به هر عهدشكني و سر به شورش برداشتن كافي بود...

همراه با تمامي رخداد‌هاي پيش گفته كه با ايجاد حكومت جديد اتفاق مي‌افتاد، بدين معنا بود كه بيعت به حاكمان فاسق به صورت «سنتي مقرر» در مي‌آمد و طي نسل‌ها استقرار ميافت و آنگاه هرگونه اميدي به تغيير و دگرگوني وضع موجود از بين مي‌رفت.6

از نظر عقاد حسين(ع) مي‌دانست كه مردم دين را بازيچه دنيايشان كرده بودند از اين نظر با قيام خود در صدد مبارزه با چنين وضعي بر آمده بود. از اين جهت از ديدگاه عقاد قيام حسين(ع) هم قيام عليه حاكميت بني اميه بود و هم عليه فرهنگ حاكم بر آن عصر به اين دليل است كه امام در صدد بر مي‌آيد تا هم حكومت جائر را سرنگون كند و هم فرهنگ مبتني بر اسلام را حاكم گرداند.

بايد گفت: حسين(ع) به روحيات مردم كوفه واقف بود و همين خاطر مسلم بن عقيل را جهت ارزيابي به كوفه مي‌فرستد و در گفتاري راجع به روحيه دينداري مردم نيز پرده از اين واقعيت بر مي‌دارد و مي‌گويد: مردم بنده دنيايند. دين لقلقه زبان آنهاست. دين را تا آنجا مي‌خواهد كه با آن زندگي خويش را سر و سامان دهند و چون آزمايشي در ميان آيد دينداران اندك خواهند بود.7

عقاد بر اين باور است كه حسين(ع) با آگاهي و علم كامل حركتش را آغاز كرد. به اين لحاظ در صدد بر آمد تا جلو هرگونه بهانه تراشي را بگيرد تا امر براي مردم مشتبه نشود.او در ادامه با تاكيد بر اين كه حسين (ع) دليل كافي براي قيام داشت، مي‌نويسد: حسين(رض) كه عزم خويش را براي مبارزه با يزيد جزم كرده بود، مي‌بايست قوي‌ترين دليل را در دست مي‌داشت بر ضد دشمنان خويش مي‌بايست استوارترين حجت را مهيا مي‌ساخت تا با چنين دلايل و برهان‌هاي استواري اگر شكست مي‌خورد و تلاشش به نتيجه نمي‌رسيد نشانه درستي قصد و تصميم آن حضرت باشد، آنگاه اگر پيروز مي‌شد، با اين پشتوانه در استوارترين جايگاه قرار مي‌گرفت و اگر شكست مي‌خورد باز با عنايت به آنچه گفته شد، دشمنانش بيشتر از هر زماني مورد خشم قرار مي‌گرفتند.8

1-2) عباس محمود عقاد و مبارزه ميان دولت دنيوي و امامت ديني: عباس محمود عقاد (1889-1964م.) در تحليل عاشورا به مسأله قوميت و نوع تربيت دو خانواده بني اميه و بني هاشم تأكيد مي‌ورزد و بر اساس آن به قضاوت و داوري عاشورا مي‌نشيند. اگر سخن عقاد را بر چيز ناشي از موقعيت زماني و مكاني در ارتباط با مسأله تربيت،حمل نكنيم، حداقل مي‌توان گفت كه او ريشه‌هاي قيام عاشورا را در مقايسه تربيتي اين دو خانواده مي‌جويد و بر آن اعتقاد است كه همين نوع تربيت و پرورش فردي افراد اين دو خانواده باعث رويارويي تاريخي آنان با يكديگر شده است و چاره‌اي جز وقوع حادثه عاشورا نبوده است. از ديدگاه عقاد، حسين(ع) از خانواده‌اي است كه بر منهج حق و عدل رشد كرده است و در صدد ايجاد و تأسيس امامت و ديني بوده‌اند، در حالي كه خاندان بني اميه مترصد فرصتي بودند تا به تشكيل دولت دنيوي اقدام نمايند و از طريق آن به مطامع دنيوي خود نايل شوند عقاد در اين زمينه مي‌نويسد: «ما در كتاب «عبقرية الامام» گفتيم كه مبارزه بين علي و معاويه مبارزه بين دو فرد يا دو عقل و دو حيله نبوده است؛ بلكه در حقيقت مبارزه بين امامت ديني و دولت دنيوي بوده است و البته روزگار از آن دولت دنيوي شد و دعوت كنندگان به اين دولت از حزب معاويه، پيروز شدند و دعوت كنندگان به امامت ديني از حزب امام، به پيروزي دست نيافتند... [مبارزه يزيد و حسين(ع) نيز چنين بوده است] مبارزه بين آنان مبارزه بين امارت و پادشاهي دنيوي بوده است».9

عقاد مقام امام حسين(ع) را آنقدر والا مي‌داند و يقيناً هم چنين است كه به خود اجازه نمي‌دهد بين آن حضرت و يزيد مقايسه به عمل آورد، زيرا يزيد از هيچ گونه فضيلتي برخوردار نيست تا در مقام تطبيق درآيد. عقاد در اين زمينه مي‌نويسد: «البته در صدد مقايسه بين حسين و يزيد نيستم جرا كه با توجه به خصوصيات شخصي آنان وجهي براي اين مقايسه باقي نمي‌ماند10 زيرا براي يزيد هيچ گونه فضل كوچك يا بزرگي نبود. در حالي كه حسين هيچ‌گونه عيبي بنا به اعتراف [افرادي حتي] معاويه نداشت. وقتي پيروان معاويه از او خواستند در تحقير حسين چيزي بنويسد گفت: ما أري للعيب فيه موضعاً... در حسين جايي براي عيب‌جويي نمي‌بينم».11

2-2) حسين(ع) و يزيد، نمونه‌هاي كامل از دو خانواده: از نظر عقاد، امام حسين(ع) و يزيد نمونه كاملي از دو خانواده بودند. با اين اختلاف كه حسين(ع) واجد فضايل هاشمي بود ولي يزيد حتي فاقد صفات مادي خوب اموي‌ها بود! همين عامل در واقع منجر به مبارزه دايمي بين اين دو خانواده كه در واقع مصاديق بارز حق و باطل در طول تاريخ بودند، شد. به اعتقاد عقاد اين مبارزه از زمان ولادت عبدمناف و عبد الشمس پديد آمد و به تدريج در هر عرصه‌اي كه امكان بروز ميافت، عينيت پيدا مي‌كرد. تا اين كه به عصر يزيد مي‌رسيم كه در آن زمان، «يزيد از همان ابتداي كار، بنا را بر سب و دشنام به علي(ع) گذاشت و اگر حسين(ع) بيعت مي‌كرد ناچار بود وفا كند و اين خود امضاي اين سنت سيئه بود و نسل به نسل مورد قبول واقع مي‌شد».12 و اين عامل به اضافه عوامل ديگر كه از همان اختلاف ذاتي بين اين دو خانواده صورت گرفته بودند، منجر به قيام همه جانبه ابا عبدالله(ع) عليه حاكميت ظالمانه يزيد و خاندان بني اميه شد. البته در عصر يزيد، خاندان بني اميه، به ظاهر به اسلام گرويدند، اما هيچ وقت آن خصايص ذاتي و پست اين خاندان، با تكرار شهادتين رخت بر نبست و ريشه خباثت همچنان در ضمير وجود آنان باقي ماند و حتي رشد كرد. لذا عقاد معتقد است كه: «هم سپاه يزيد هم ياران حسين(ع) به آخرت ايمان داشته‌اند ولي عقيده و ايمان در يك طرف، در روحي بوده [است] كريم، و در طرف ديگر، در روحي لئيم و پست؛ آنها بالطبيعه ايده آليست و صاحب هدف بوده‌اند و اينها بالطبيعه منفعت پرست»13. او معتقد است كه حسين(ع) داراي انگيزه‌اي كاملاً الهي و معنوي براي نجات دين بود كه نتايج مورد نظر نهضتش نيز به زودي به دست آمد؛ بعني يزيد، پس از چهار سال در كمال ذلت مرد، عاملان فاجعه ي عاشورا به سزاي اعمالشان رسيدند و سلسله بني اميه نيز در مدت اندكي سقوط كرد. البته به هيچ شكي، بايد اعتراف كرد كه از ديدگاه عقاد دين به واسطه حاكم شدن آن خانواده ذاتاً لئيم و مخالفت خاندان بني هاشم مورد هجمه قرار گرفته بود، لذا امام براي نجات دين از دستبرد بني اميه، دست به قيامي خونين زد. همچنان كه متذكر شديم عباس محمود عقاد، اختلاف خانوادگي و اصالت و نسب حسين(ع) و يزيد را يكي از مهم‌ترين عوامل قيام عاشورا مي‌داند. البته از ديدگاه عقاد اختلاف بين اين دو خاندان اساساً در فضايل و رذايل است كه هر فضيلتي را منحصر به خاندان بني هاشم و هرگونه رذيلتي را محدود به خاندان بني اميه مي‌داند. عقاد در توصيف ويژگي‌هاي اين دو خاندان يادآور مي‌شود كه خاندان بني هاشم در مكه ماندند و به خدمت مردم پرداختند ولي خاندان بني اميه در شهرها در رفت و آمد بودند تا مال دنيوي بيشتري به دست آورند و چون مكه فتح شد ابوسفيان و پسرش معاويه، به ظاهر اسلام آوردند و حتي اين پيروزي را هم دنيوي مي‌دانستند؛ چه، ابوسفيان خطاب به عباس، عموي پيامبر، گفت: چه پادشاهي عظيمي! عباس گفت: پادشاهي و سلطنت نيست بلكه نبوت و پيامبري است.14

عقاد اعتقاد دارد كه مبارزه ميان بني اميه و بني هاشم همچنان ادامه يافت تا به محل افتراقي رسيد كه هيچ گونه توصيفي در پيوند ميان آن دو وجود نداشت. اين مبارزه هيچ وقت قطع نشده و نسل به نسل ادامه يافته است، هر چند براي مدت كوتاهي در زمان رسول خدا(ص) و در عهد ابوبكر صديق و عمر فاروق از ميان رفت.15

2-3) جلوه‌گاه‌هاي اختلاف اين دو خاندان: اختلاف اصلي اين دو خاندان در عرصه‌هاي مختلفي ظهور و بروز يافته است از جمله، پرداختن يك خانواده به امر خدمت و اقدام ديگري به امور خيانت‌آميز. گذشتن از دنيا و بذل و بخشش مال به نيازمندان و جمع‌آوري مال و اموال و خودخواهي و سودطلبي و افزون خواهي، از مظاهري اند كه دو نماينده فضيلت‌ها و رذيلت‌ها در طول تاريخ از خود نشان داده‌اند. اما مهم‌ترين نكته‌اي كه مي‌توان به عنوان بهترين نمود اختلافف از آن ياد كرد مسأله حكومت و علاوه بر آن بيعت خواهي تحكمانه يزيد از ابا عبدالله الحسين(ع) بود. به همين دليل سات كه مي‌توان يكي از مهم‌ترين علل و انگيزه‌هاي قيام حسين(ع) را بيعت خواهي يزيد دانست. مهم‌ترين بدعتي كه معاويه پديد آورده بود و حسين(ع) به شدت با آن مبارزه مي‌كرد، مسأله ارثي كردن خلافت و حكومت بود كه يان كار را معاويه در اواخر عمر خود به انجام رسانيد. عقاد در اين زمينه مي‌نويسد: «موروثي كردن حكومت و انتخاب يزيد به عنوان وارث خلافت، به هيچ وجه از سلف صالح وصيت نشده بود؛ بلكه آن بدعت هر قلي بود و معقول هم نبود كه عرب در صدر اسلام اطاعت از يزيد را به اين دليل واجب بدانند كه او چون پسر معاويه است بايد از او اطاعت كرد و البته كه اطاعت او را، رسول خدا(ص) هم واجب نكرده بود به سبب اينكه حسين(ع) قرابتي با پيامبر داشته است».16 لذا موروثي كردن حكومت هرگز مورد پذيرش مسلمانان قرار نگرفته بود و به همين دليل، امام حسين(ع) عليه آن قيام كرد. از ديدگاه عقاد، فرار از بيعت ننگين و ذلت باري كه يزيد در صدد تحميل آن بر امام حسين(ع) بود از ديگر عوامل قيام آن حضرت است. شانه خالي كردن از بيعت با يزيد كه انساني پليد و وارث اخلاقيات بد خاندان عبدالشمس است هم از انگيزه‌هاي قيام حسين(ع) بود. عقاد در اين باره مي‌نويسد: «شگفت‌آورتر اينكه حسين را دعوت مي‌‌كنند تا با كسي مثل يزيد بيعت كند تا وسيله‌اي جهت تزكيه او باشد و [مجبور شود تا] شهادت دهد كه او بهترين خليفه و صاحب حق خلافت و قادر بر آن است. در اين زمان براي حسين(ع) دو راه بيشتر نمي‌ماند يا بايد بيعت كند و يا خروج. چرا كه آنان هرگز او را به حال خود وا نمي‌گذاشتند... اما حسين كه قوي‌ترين ايمان و اعتقاد ديني را داراست و سبط پيامبر(ص)، است چگونه مي‌تواند بيعت كند». پس براي گريز از بيعت به كربلا مي‌رود و قيام خونين را بر بيعت ذليلانه ترجيح مي‌‌دهد و مردانه مي‌جنگد تا با جنگيدن و شهادت خود، بر يزيد و يزيديان و برخواست‌هاي نامشروع آن‌‌ها، «نه» بگويد و به جنگ بين خاندان با فضيلت بني هاشم (پرچم داران حق)، با خاندان سر تاپا رذيلت (پرچم داران باطل)، همچنان استمرار بخشد.

به هر حال عباس محمود عقاد با عنايت به مطالب ذكر شده، حركت امام حسين(ع) را يك قيام اصلاحي غير قابل اجتناب در مورد حكومت اسلامي دانسته و حركت فرزند پيغمبر را تا سرحد اعجاب تقديس كرده است.

عباس محمود عقاد ضمن تمجيد از قيام عاشورا در كتابش «ابوالشهداء حسين بن علي» به بررسي قيام امام حسين(رض) از دو زاويه، يعني هم از نظر انگيزه‌ها و هم از نظر نتايج مي‌پردازد و در هر دو مورد حكم او مثبت است: انگيزه‌هاي امام حسين(ع) كه كاملاً اخلاقي و بي‌‌هيچ چون و چرايي نجيبانه و شريفانه بود، از ايمان راسخ او به اسلام نشأت مي‌گرفت و نتايجي كه در مد نظر داشت، به موقع حاصل شد. يزيد چهار سال پس از شهادت اما حسين(رض) درمانده‌وار در گذشت و تمام دست اندركاران فجايع كربلا به مكافات خود رسيدند، و شصت سال بعد سلسله بني اميه بر افتاد و اين از آن بود كه خاطره شهادت امام حسين (رض) همچون بيماري لاعلاجي در جسم و جان سياستش نفوذ كرده بود.17

3) ابوالاعلي مودودي (متوفي 1358ش). ابوالاعلي مودودي نقطه مهمي را مورد توجه قرار مي‌دهد و آن اين كه يزيد حتي بر خلاف آنچه وانمود مي‌كرد، از جريان عاشورا آگاه بود و كاملاً محقق بودن حسين را نيز مي‌دانست زيرا به رغم اظهاراتش هرگز در صدد برنيامد تا قاتلان و مسئولان عاشورا را مجازات كند. او در كتاب «خلافت و ملوكيت» راجع به قيام امام حسين مي‌نويسد: «از هيچ‌كس اين قول را در نيافته‌ام كه اين عزيمت را ناجايز بداند و اقدام آن حضرت را براي ارتكاب فعل نامشروع بداند. اصحابي كه او را زا اين اقدام باز مي‌داشتند، علتش اين بود كه اقدام وي از نگاه تدبيرشان نامناسب بود... بر طبق قانون فقه در تمام كتب مبسوط فقه، اگر بنگريم مي‌بينيم كه همه آن اقدامات عليه حسين(رض) از ميدان كربلا گرفته تا دربارهاي كوفه و دمشق جزء به جزء آن كاملاً حرام بوده و ظلمي بس شديد. اگر اين روايت را صحيح بپنداريم كه يزيد در هنگام ديدن سر حضرت حسين(رض) و يارانش، اشك از چشمانش فرو ريخت و گفت: «من بدون قتل حسين نيز از اطاعت شما خشنود بودم»، اين سئوال پيش مي‌آيد كه او در مقابل اين ظلم بزرگ،آيا استاندار سرسپرده خود را به چه كيفري محكوم ساخت؟ حافظ ابن كثير مي‌گويد كه او نه كيفري به ابن زياد داد و نه او را از شغلش بركنار ساخت و نه نامه‌اي براي ملامت كردن او نوشت! اسلام بدون شك ديني است عادل، اما اگر يزيد شمه‌اي از شرافت انساني مي‌داشت، مي‌انديشيد كه پيامبر(ص) بعد از فتح مكه تمام اعضاي دودمان او را مورد چه كساني قرار داد، اما حكومت او با نواده پيامبر چه رويه‌اي را در پيش گرفت18

ابوالاعلي اعمال يزيد را مورد سرزنش قرار داده بر آنان لعن و نفرين مي‌فرستد و بطلان آشكار راه يزيد و حقانيت واضح راه حسين(ع) را تاييد مي‌كند. ابوالاعلي مودودي ضمن يادآوري احاديثي لعن يزيد از ديدگاه اين كثير و حس بصري جايز مي‌داند.»19

4) خالد محمد خالد و حسين(ع) و شرافتمندي فداكاري. از جمله كساني كه در زمينه عاشورا مسأله فداكاري و ميل و رغبت به آن از سوي امام حسين(ع) را مطرح كرده‌اند خالد بن محمد خالد است كه انگيزه اصلي امام حسين(ع) در اقدام به قيام خونين كربلا را شرافت فداكاري مي‌داند.

خالد محمد خالد قيام عاشورا را از نقطه نظر اخلاقي با تكيه بر عنصر ايثار و فداكاري مورد توجه قرار داده است. منتها موضوع اين فداكاري دين و نتيجه و غايت آن حفظ دين اسلام است.20

طبيعتاً آدمي هر چند هم فداكار باشد تا زمينه‌ها و مقتضيات فراهم نشود نمي‌تواند دست به فداكاري بزند، زيرا ظن و گمان تلف كردن خود و انرژي‌هاي موجود، بر اذهان غلبه ميابد. به علاوه دين مبين اسلام بر اين تصريح فرموده است كه جان و مال و انرژي خود را به هدر ندهيد و خود را به دست خود هلاك نسازيد: «و لا تلقوا بايديكم الي التهلكه؛ با دست خود، خويشتن را به هلاكت نيندازيد». پس بايد زمينه‌اي فراهم شود تا آدمي بتواند آن چنان كه بايد و شايد فداكاري كند. از اين نكته مي‌توان عظمت فداكاري‌ها را نسبت به موضوعات آنها سنجيد، زيرا امري كه فداكاري مي‌طلبد هر قدر ارج و اهميتش بيشتر باشد، به همان اندازه هم فداكاري ارزش مي‌يابد.

در ديدگاه خالد محمد خالد، امام حسين(ع) براي حفظ دين دست به فداكاري زد. از آنجا كه اسلام پايان بخش سلسله اديان و در يك كلمه عصاره همه اديان است لذا حفظ اين دين از اهم كارهايي است كه مومنان بايد بدان اهتمام بورزند.

تلاش‌هاي صادقانه پيامبر اكرم(ص) و ائمه اطهار(ع) و اولياي بزرگوار، همه و همه در راستاي حفظ دين صورت گرفته است. بنابراين موضوع قيام عاشورا دين بود چرا كه در زمان امام حسين(ع) نياز زيادي به حفاظت آن احساس مي‌شد وامام حسين(ع) مسئولانه‌تر از همه كس، مي‌بايست فداكاري لازم را به عمل مي‌آورد. خالد محمد خالد در اين زمينه مي‌نويسد: «موضوع [در قيام عاشورا] دين بود. اگر اول [حسين(ع)] از مبارزه دست برمي‌داشت درست مثل اين بود كه از دين دست كشيده است».21 پس امام(ع) براي انجام دادن امور عاطفي و يا حتي كمك به ديگران فداكاري نكرد، بلكه هدف اصلي او فداكاري براي حفظ دين خدا بود. وضع ناهنجاري كه دين و امت اسلامي و جامعه ديني عصر يزيد داشتند حسين بن علي(ع) را وا مي‌داشت تا براي تغيير شرايط دست به اقدامي فداكارانه بزند، زيرا اگر نمي‌توانست يزيد را به زير بكشد، حداقل مي‌توانست با دست زدن به عملي فداكارانه، نسبت به وضع موجود شكايت كند و مردم را به حفظ امانتي كه پيامبر اسلام به آن سپرده، ملتفت و متوجه سازد. حال در اين وضع آشفته، در اين زماني كه نداي هل من ناصر ينصرني، از هر گوشه‌اي به گوش مي‌رسد چه كسي براي اجابت كردن و دست زدن به اقدامي فداكارانه، از حسين بن علي(ع) برازنده تر و مستحق‌تر است؟ «چه كسي مي‌توانست بهتر از اباعبدالله الحسين رهبري اين امت آزادگان را به عهده بگيرد؟... بهترين فرزند از بهترين پدر... برجسته‌ترين وارث از خانواده فداكاري و قهرماني و بخشش».22 بنابراين، روزي بايد فرا رسد كه حسين(ع) به وظيفه خود جامه عمل بپوشاند، و اين روز جز عاشورا كدامين روز مي‌تواند باشد؟ پس روز عاشورا روز فداكاري است. «اگر امروز، روز فداكاري نباشد پس چه روزي ،روز فداكاري خواهد بود ؟»23 روي اين اصل حسين (ع) بايد مقاومت كند، حتي اگر عراق او را دعوت نكند و از كوفه به وي نامه‌اي نرسد. خواسته مردم عراق و نامه اهالي كوفه، تنها نهضت او را جلو انداخت [نه اينكه آن را به وجود آورد]... حسين (ع) براي آن شهيد شد كه از روي عقل و درايت كامل و با علاقه به استقبال مرگ رفت.24 تا فداكاري خود را در حافظت از دين خدا به اثبات برساند.

1-4) عوامل و زمينه‌هاي فداكاري: از نظر خالد محمد خالد يزيد زمينه‌اي فراهم آورد كه امام حسين(ع) براي حفظ دين راه و چاره ديگري جز فداكاري نداشت. از اين رو تمام دارايي و هستي خود را در طبق اخلاص نهاد تا بتواند اسلام را احيا كند.

پيشتر گفتيم كه براي انجام دادن امر فداكارانه بايد زمينه‌ها و مقتضياتي فراهم باشد تا شخص بتواند بدون اينكه مرتكب خودكشي يا خودآزاري شود، به لحاظ شرعي و عقلي در عرصه زندگي به فداكاري دست زند. حال بايد پرسيد كه چه عوامل و زمينه‌هايي دست به دست هم دادند و مقدمات فداكاري اباعبدالله(ع) را فراهم ساختند؟ براي پاسخ به اين سئوال خالد محمد خالد عوامل زير را مهم مي‌شمرد:

1) حاكميت انديشه و تفكر اشراقي و ضد ديني: «حقيقت قضيه براي هر فردي روشن بود كه «حسين» با بصيرت كامل، تنها به جنگ شخصي با يزيد نمي‌رفت بلكه هدفش مبارزه با فكر يزيد بود، همان گونه كه پدر بزرگوارش با فكر معاويه سرجنگ داشت».25 با توجه به اين كه حسين(ع) در اين مبارزه واقعاً تنها بود جز از طريق فداكاري از هيچ راه ديگري نمي‌توانست به هدف خود، يعني مبارزه با فكر يزيدف دست يابد. لذا تا سر حد امكان فداكاري كرد.

2) بازيچه قرار دادن دين براي طلب دنيا: اميرمومنان علي(ع) در نهج البلاغه درباره اصناف انسان‌هاي بد و بدخواه مي‌فرمايد: «برخي از اين آدميان كساني هستند كه دين را براي كسب دنيا مي‌خواهند، نه دنيا را براي تحصيل دين»26 وقتي بين منافع گروهي و ترويج و قرائت خاصي از دين پيوند مستحكمي برقرار شود، دين وسيله‌اي براي دستيابي به دنيا و بازيچه‌اي جهت رسيدن به مطامع زودگذر دنيوي مي‌شود. در واقع يزيد از صميم قلب به دين اسلام اعتقاد نداشت، امام براي اينكه بر مردم مسلمان حكومت كند ناچار بود به دينداري تظاهر كند و به تعبير بهتر بين علقه‌هاي نفساني خود و دين، پيوند برقرار سازد و دين را در خدمت خود قرار دهد. از ديدگاه خالد محمد خالد، امام حسين(ع) براي اين به قيامي سرشار از فداكاري دست زد كه با چنين قرائتي از اسلام مبارزه كند و البته اين گونه روش، از نهاد پاك حسين(ع) براي اين به قيامي سرشار از فداكاري دست زد كه با اين برخورد با دين مبارزه كند و البته اين گونه روش، از نهاد حسيني حسين(ع) نشأت گرفته بود نه اينكه تابعي از عوامل بيرون باشد. خالد محم خالد در اين باره مي‌نويسد: «به عقيده ما، همه عوامل شورش عليه گمراهي‌ها در نهاد او (حسين) موجود بود... اين تصميم مولود ادراك صحيح او بود... او مي‌دانست كه براي نگاهداري دين مبين، احتياج به فداكاري و شايد قرباني شدن دارد. او اين تصميم را براي اين نگرفت كه مردم «كوفه» از او دعوت كرده بودند تا با وي بيعت كنند و حتي نمايندگاني براي اين منظور به سوي حضرتش فرستاده بودند... البته مردم كوفه مي‌خواستند عليه يزيد بشورند و تحت رهبري «حسين» با حكومت وي مبارزه كنند. آري... حسين(ع) نمي‌توانست اجازه دهد كه دين خدا و دنياي مردم بازيچه دست يزيد باشد. اوخود را براي مقاومت و مبارزه با حكومت پليدان آماده مي‌كرد، تا ضربت قاطع خود را بزند... خواه مردم كوفه او را دعوت كرده و خواه نكرده بوند؛ (مسئوليت خود را خوب مي‌دانست و به نداي وجدان گوش مي‌داد... هيچ نيروي خارجي هم نبود كه او را تشويق و تحريك كند، زيرا احتياج به تشويق و حيت تأييد خارجي هم نداشت...»27

عوامل قيام. خالد محمد خالد معتقد است كه بدون زمينه سازي نمي‌توان قيام كرد. از اين رو عواملي را بر مي‌شمارد كه دست به دست هم دادند تا زمينه ساز قيام حسين(ع) شدند. البته اين امر با ايثارگري ذاتي امام حسين(ع) نمي‌توانست منافات داشته باشد از اين رو آن حضرت در همه حال ايثارگر بود اما يزيد زمينه‌اي را فراهم آورد تا آن حضرت ايثارگري خود را به شيوه ديگر متحقق سازد.

هر چند خالد محمد خالد معتقد است كه اصل فداكاري ذاتي حضرت امام حسين(ع) براي آغاز قيام آن حضرت كافي بود، ولي در عين حال، به اين نكته هم اشاره مي‌‌كند كه عواملي باعث ظهور و تجلي سريع‌تر فداكاري حضرت امام(ع) شد كه ذيلاً از ديدگاه خالد محمد خالد به برخس از آنها مي‌پردازيم:

1) اطلاع از عدم توجه آن سفيان به عهد و پيمان. امام حسين(ع) شاهد قرارداد صلح بين امام حسن(ع) و معاويه بوده است. ولي، هم در عصر آن امام همام و هم پيش از آن، اين خاندان نتوانستند صداقت خود را در وفاي به عهد ثابت كنند و آنچه در مقام تجربه از اين خاندان مشهور بود، بي‌وفايي و بي‌توجهي به عهد و پيمان خودشان بوده است . از اين جهت است كه خالد محمد خالد مي‌نويسد: «اول [امام حسين(ع)] معتقد بود كه «آل سفيان» نه به عهد و پيمان اهميت مي‌‌دهند و نه براي دوستي ارزشي قائلند... او [امام(ع)] مخالفت مصالح [در زمان امام حسن(ع)] بود».28 هر چند بنا به وجوب تبعيت از خليفه و امام وقت، هرگز در صدد اظهار مخالفت خود بر نيامد و هيچ اقدامي عليه صلح با معاويه نكرد.

2) آگاهي از تصميم يزيد براي بيعت گرفتن از خودش به هر قيمتي. تجربه ثابت كرده است و تاريخ هم بر اين ادعا صحه مي‌گذارد كه يزيد به هر ترتيب و به هر قيمتي كه بود، در صدد اخذ بيعت از امام(ع) برآمد. زيرا معاويه و حتي نزديكان و مشاوران يزيد هم بر وي تأكيد كرده بودند كه تا زماني كه از بزرگان مدينه و من جمله شاخص‌ترين آنها يعني امام حسين(ع) بيعت گرفته نشود حكومت يزيد ثبات پيدا نمي‌كند. با علم به اين تصميم گيري يزيد بود كه صفت فداكاري امام زودتر به تحقق و تجلي رسيد. خالد محمد خالد در اين زمينه مي‌نويسد: « امام حسين(ع) مي‌داند كه يزيد، از او دست بر نخواهد داشت تا با وي بيعت كند. او نيز به هيچ قيمتي با يزيد بيعت نخواهد كرد».29 همچنان كه ملاحظه مي‌شود، هر دو طرف –يزيد و امام حسين(ع)- در عقيده خود پافشاري مي‌كنند و هرگز حاضر به عدول از آن نيستند. لاجرم در اينجا اين امام حسين است كه با دست زدن به يك اقدام فداكارانه بايد خود را از افتادن درچاه ذلت برهاند. لذا كربلا را انتخاب مي‌كند و شهادت را وسيله نيكويي ميابد كه مي‌تواند او را از آلوده كردن دامنش به گناه ذلت‌بار بيعت، پاك سازد.

3) حسين يك طبع انقلابي دارد. نتيجه ارتباط او با مقدس‌ترين و بزرگ‌ترين مرد روي زمين «محمد بن عبدالله(ص)» است كه اجازه نمي‌دهد دست از مقاومت و مبارزه و استقامت بردارد».30

اين عوامل و زمينه‌ها، تمهيدات خوبي بودند تا حسين بن علي(ع) به يك اقدام فداكارانه دست بزند.

3-4) فداكاري، هدف اصلي: اگر بگوييم از ديدگاه خالد محمد خالد، هدف اصلي امام حسين(ع) از دست زادن به قيام اثبات و اظهار فداكاري خود بود سخن گزافي نگفته‌ايم؛ چرا كه دين در آن عصر تنها با فداكاري حسين(ع) مي‌توانست كمر راست كند و همچنان به حيات خود ادامه دهد. خالد محمدخالد مي‌نويسد: «هفتاد و دو قهرمان، پشت سر پيشواي عظيم خود (اباعبدالله) ايستادند و اطمينان كامل داشتند كه در مقابل دشمن شكست مي‌خوردند... مي‌دانستند كه با سلاح دشمن فاسق، فاجر، وحشي، و ديوانه كشته مي‌شوند... البته در مقابل آنها،... اگر مي‌خواستند امكانات نجات وجود داشت... اما آنان نجات را نخواستند. زيرا معتقد بودند كه قدسيت حق و افتخار شهيد شدن بيش از نجات ارزش دارد...»31 او در ادامه مي‌نويسد: «به خاطر اين فداكاري و به خاطر عظمت اين روز بزرگ در اين كتاب، از روز كربلا به عنوان فاجعه و مصيبت ياد نمي‌شود و آن روز را مناسب گريه و زاري نمي‌دانيم».32 بايد گفت كه در قرائت خالد محمد خالد عنصر فداكاري، شرافت ذاتي داشته است كه ابا عبدالله هرگز نمي‌توانست از آن چشم پوشي كند؛ چرا كه هم خود از انسان‌هاي شريف و فداكار بود و هم در چنين خانداني رشد كرده بود. چه، در صورت عدم دستيابي به آن، به يقين، ذلت و خواري دامن او را مي‌گرفت كه براي شخصي مثل حسين(ع) هرگز تحمل كردني نبود، نه تنها شرافت فداكاري باعث روي آوردن امام حسين(ع) به قيام فداكارانه شد، بلكه خود فداكاري اين اندازه ارزش دارد كه بدون اينكه آن را وسيله‌اي جهت بزرگداشت چيز ديگري بدانيم، آن را هدف خود در نظر بگيريم. از ديدگاه خالد محمد خالد، حسين بين علي(ع) با اين هدف دست به اقدام فداكارنه زد. «درست است كه اين شرافتمندان، انتظار بهشت را داشتند [فداكاري براي كسب بهشت] ولي اگر اين جنگ و اين لزوم فداكاري هم پيش نمي‌آمد آنها بي‌شك و ترديد، جايشان در بهشت بود. اين را هم بايد گفت كه فداكاري، تنها يك ثواب نيست كه قهرمانان آن را از مزايا و عطاياي آن محروم كنند... بلكه اين مزايا و عطايا را به يك مرحله قديست و جاوداني مي‌رساند...»33 «آن‌ها اين فداكاري را به سبب اينكه ممكن است پيروزمند شوند نكردند، بلكه فداكاري را به جهت خود فداكاري انجام دادند»34 از اينجاست كه حسين بن علي بزرگ معلم فداكاري است و مكتب فداكاري را براي هميشه در تاريخ داير كرده است. خالد محمد خالد با اشاره به درس آموزي فداكاري امام حسين(ع) مي‌نويسد: «درس بزرگ كربلا در واقع «فداكاري» در راه عقيده بود كه بايد براي هميشه سرمشق مسلمانان باشد و مورد ستايش قرار گيرد. شهادت حسين(ع) نيز بايد فرصتي باشد براي شادماني به سوگواري، درست همان گونه كه عيد بزرگ مسلمانان (عيد قربان) كه آن نيز خاطره‌اي از فداكاري است، با جشن و سرور همراه مي‌باشد.»35 ناگفته معلوم است كه نظريه فداكاري خالد محمد خالد را در دو حوزه اخلاق و عرفان مي‌توان تفسير كرد. در هر دو صورت اين صحنه به ظاهر فاجعه گونه از هر گونه تعزيه و سوز و گداز بي‌نياز است، چرا كه اگر فداكاري را در حوزه اخلاق در نظر بگيريم، بايد به كسي كه توانسته است دست به چنين فضيلت اخلاقي بزند و از عهده آن به خوبي برآيد، تبريك گفت. اما در حوزه عرفان، مسأله بسيار واضح‌تر از اين به نظر مي‌رسد. زيرا در حوزه عرفان، خداوند بنده خود را در رنج مي‌خواهد و بدين وسيله همت عالي او را در پايداري هب عشق الهي مي‌آزمايد. و چون بنده اين آزمايش سخت را پشت سرگذارد قطعاً مورد تشويق آن معشوق عاشق كش خواهد بود و باز جاي تبريك است نه تسليت. و نيز هرگز براي شخص واصل به خويشانش، ناله‌اي سرداده نمي‌شود بلكه جشن و پايكوبي به راه مي‌افتد. حسين(ع) در واقع همان عاشقي است كه در صدد رسيدن به خدا بود اما بهترين راه آن دست زدن به فداكاري مشروع بوده است و حسين(ع) در واقع همان عاشقي است كه در صدد رسيدن به خدا بود اما بهترين راه آن دست زدن به فداكاري مشروع بوده است و حسين(ع) هم چنين كرد و با رويي باز و فرقي خونين به لقاي پروردگار نائل آمد و مدال فداكاري را به گردن آويخت و به تيغ عشق كشته شد.

5) طه حسين (متوفي 1973م.) و احتزار امام(ع) از بيعت و تسليم به ذلت. طه حسين ساكت بودن در برابر ظلم را گناهي نابخشودني مي‌داند و آن را همدستي با بدعت گذاران و سنت شكنان وحاكمان جائر مي‌داند. او معتقد است: از آنجا كه حسين(ع)، از يك سو، مسئول حفظ دين و از سوي ديگر آزاده و قهرمان است هرگز در قبال بيعت خواهي يزيد، سر تسليم فرود نخواهد آورد. پس براي رسيدن به هدف خود، بايد به هر كار مشروعي دست مي‌زد. بنابراين براي احتراز و دوري از امر بيعت، به كوفه رو آورد و شهادت را بر بيعت با يزيد كه به نوعي تأييد ستم‌هاي او بود، ترجيح داد. طه حسين مي‌نويسد:«ابن عباس به او (امام حسين) نصيحت كرد كه به سوي يمن برود تا به شيعياني كه در آنجا دارد، نزديك شود و سعد بن عاص، عامل يزيد بر مكه بر او مدارا كرد و گفت به كوفه نرود و با خانواده خود در مكه بماند و امر نماز را به وي وعده داد، ولي حسين نپذيرفت، زيرا حسين بيعت با يزيد را گناه بزرگي مي‌دانست و معتقد بود كه اگر بيعت نكند، يزيد به هر قيمتي شده است او را وادار به بيعت خواهد كرد. حسين(ع) رفتار يزيد با ابن زبير را ديده بود و مي‌دانست كه اگر نصيحت ابن عباس را بپذيرد و خانواده خود را در مكه گذارد و خود به كوفه برود، يزيد در غياب او اهل بيتش را اسير خواهد كرد»36 به همين دليل است كه راه كوفه را در پيش گرفت و موقعيت مورد انتظار كربلا را ترجيح داد.

طه حسين نظريه حكومت خواهي امام حسين(ع) را رد كرده است و فلسفه قيام آن حضرت را گريز از بيعت با يزيد مي‌داند، زيرا همه تلاش خود را به كار گرفت تا از زير بار بيعت رها شود. وي در اين زمينه مي‌نويسد: «شايد گفته شود كه حسين بر يزيد شوريد و بيعت او را شكست، مي‌خواسته است زمام امور را از دست وي خارج سازد و جنگ ميان مسلمانان به همان حالتي كه در زمان پدرش علي بوده است، در آورد، از اين رو يزيد از حق حاكميت خود دفاع كرد و جلو تفرقه بين مسلمانان را گرفت! ولي اين گفته صحيح نيست، زيرا حسين(ع) اگر براي جنگ پايداري مي‌كرد حاضر به مذاكره نمي‌شد و او سه پيشنهاد داد كه هر كدام از آنها پذيرفته مي‌شد قضيه خاتمه ميافت. ولي همراهان نادان ابن زياد اصرار داشتند كه او و همراهانش را خوار و ذليل كنند و تسليم ابن زياد نمايند».37 يكي از اين پيشنهادها بازگشت امام حسين(ع) به حجاز بود ولي مزدوران ابن زياد حتي آنرا هم نپذيرفتند. البته طه حسين، اختلافات امام حسين(ع) و يزيد و به طور كلي بني اميه را، از زمان جاهليت و از اختلافات اساسي بين خاندان بني هاشم و بني اميه جستجو مي‌كند، چه، از آن تاريخ به بعد اين دو دسته پيدا و پنهان در تقابل با يكديگر بسر مي‌بردند و هر جا و هر زمان موقعيت ايجاب مي‌كرد اختلافات خود را بروز مي‌دادند و آشكارا جلو هم صف آرايي مي‌كردند. اين اختلاف گرچه از زمان پيامبر و به ويژه علي(ع) وجود داشت، با قتل حسين(ع) به اوج خود رسيد».38 طه حسين با ذكر نمونه‌هايي از جنايات بني اميه عليه بني هاشم مي‌نويسد: «شيعيان [پيروان اهل بيت و هاشميان] از بني اميه دل پرخوني داشتند، زيرا در زمان معاويه، حجر بن عدي و يارانش را كشتند و يزيد نيز، حسين بن علي وعده‌اي از يارانش را به شكل فجيع و رقت باري به قتل رساند. [در مقابل] بني اميه مدعي بودند كه از شيعيان و خوارج، خوني طلبكارند، زيرا آنها مي‌گفتند كه عثمان، به دست شورشيان كشته شد كه بعضي از آنها نسبت به علي وفادار ماندند و عده‌اي هم بر او خروج كردند، علاوه بر اين، بني اميه از مسلمانان، خون‌هايي مخصوصاً خون كشتگان جنگ بدر را خواستار بودند».39

بنابراين از نظر طه حسين، علاوه بر تكيه امام حسين(ع) بر ارزش‌هاي معنوي كه گمان مي‌‌كرد با بيعت او با يزيد از ميان خواهد رفت، مسايل قومي و قبيله‌اي نيز در عميق‌تر شدن شكاف ميان امام(ع) و يزيد نقش اساسي داشته است.

طه حسين مي‌نويسد: «پس اختلاف بين اين دسته‌ها وجود داشت و خون‌هايي از همديگر مطالبه مي‌‌كردند. مي‌توان گفت كه تعصب قومي سبب ايجاد اين فتنه‌ها و آشوب‌ها شده بود و اين فتنه‌ها، مسلمانان را گرفتار چنان مصايبي كرد كه با قتل حسين و مرگ يزيد نيز خاتمه نيافت».40

6) نظر شيخ عبدالله علايلي (متوفي 1996م.). شيخ عبدالله علايلي از علماي اهل سنت از نقطه نظر انجام وظيفه قيام امام حسين(ع) را مورد توجه و بررسي قرار داده است. از نظر او امام حسين(ع) به عنوان يكي از افراد مسئول وظايفي درباره خود، خدا، جامعه و خدا داشته است كه خودرا موظف مي‌دانست تا آنها را به نحو احسن انجام دهد. مهم‌ترين وظيفه امام حسين(ع) از نظر شيخ علايلي در حوزه دين و مديريت جامعه كوشش براي زدودن بدعت‌ها و مبارزه عليه ستم و ستمگري است. از اين جهت شيخ عبدالله علايلي در تحليل قيام امام حسين(ع) تحت عنوان شهادت در راه انجام وظيفه مي‌نويسد: «حسين علاقه به ماندن را با انجام وظيفه به سنجش گذاشت، پس ديد كه راه انجام وظيفه به رويش گشاده‌تر است و در پيشگاه خدا و مردم موجب خشنودي بيشتر. و چون از فرا زمان به افق دور نگريست، روزگار درخشان را ديد كه اندك اندك به از هم پاشيدن و فرو رفتن آغاز نهاده تا راه را براي جهاني نو و گونه‌اي زندگي نو بگشايد، و از آن روزگار جز نمادي از گذشته آرماني مقدس نمانده است، لذا رنگ و رويش بر افروخته‌تر شد.

حسين به سوي پيروزي با مرگ گام گذاشت. و مگر در جهان همان پيروزي منفي است، پس هر كس جهاد كرد، و مرد، جامه زميني را از تن بركنده تا حلقه آسمان، جامه فاخر جاودانگي را بر تن او بپوشاند».41

بي‌شك حسين(ع) اين وظيفه را از قرآن اخذ كرده بود زيرا اين كتاب آسماني انسان را به مبارزه عليه ستمگري و فتنه و بدعت فرا خوانده است. از اين رو آن حضرت با اقليت با ايمانش به جنگ رفت، و در نبرد حق با باطل پايداري و پايمردي كرد و برهان پروردگارش را ميان ديدگان خود گذاشت: «و قاتلوهم حتي لا تكون فتنه و يكون الدين كله لله: با آنان بجنگيد تا فتنه از ميان برخيزد و دين سراسر براي خدا باشد». اين فتنه كه در آيه آمده است به معناي اختلاف و ستيزه با هم نيست، بلكه به معناي گسترش تبهكاري و نابكاري است، پس قيام حسين -چنان كه برخي متهم مي‌كنند- فتنه نبوده، بلكه مبارزه و جنگيدن با فتنه به شمار مي‌رود، لذا هر تلاش و انقلابي عليه فساد، در راه برآوردن همه دين براي خدا، فرماني است كه به ما همگي داده شده است؛ بنابراين حسين(رض) با قيام خود از برهان پروردگارش تجاوز نكرده است.42

امام از مرگ هيچ واهمه‌اي نداشت. آنچه براي حسين(ع) اهميت داشت انجام وظيفه بود. بدين ترتيب امام پس از نبردي هولناك و سخت، پس از طنين انداز كردن گلواژه حق در فضا، گلواژه‌اي كه بر گرد پرستشگاه‌ها طواف كرده سرور شهيدان شد، به شهادت بر زمين غلتيد... حسين به ما آموخت چگونه به اصول گردن نهيم و چگونه پاسداري كنيم و به ما آموخت چگونه عقيده را مقدس بداريم و چگونه از آن به دفاع برخيزيم. و به همه انسانها چگونه مردن را آموخت ، همان‌گونه كه چگونه بزرگوارانه و با كرامت زيستن را آموخت و راه جاودانگي معنوي و مردمي را از راه درست خود ترسيم كرد. پس بر او سلام باد روزي كه مي‌ميرد و روزي كه زنده بر انگيخته مي‌شود».43

5) شيخ عبدالله علايلي و اعتراض امام(ع) به نظام موجود: از نظر علايلي اعتراض به وضع موجود وظيفه‌اي ديني، اخلاقي، انساني و شرعي است كه او بايد انجام مي‌داد. از اين نظر است كه شيخ عبدالله علايلي (1914-1996م.) از علماي اهل سنت، فلسفه قيام امام حسين(ع) را اعتراض به حكومت يزيد مي‌داند كه ساختمان اساسي دين و حكومت اسلامي را برهم زده بود. از ديدگاه علايلي، امكانات امام حسين(ع) براي ساقط كردن نظام حكومتي يزيد كافي نبود. لذا با اين قيام تنها در صدد رساندن پيام اعتراض خود به گوش صاحبان حكومت و مردم عصر خود بود تا در صدد تغيير حكومت يزيد.

علايلي با تحليل اوضاع زمان يزيد سكوت را بر هيچ انسان ديندار و آزاده‌اي جايز نمي‌داند. از اين جهت بود كه برخي از بزرگان دين با دست زدن به اقداماتي عليه نظام حاكم اعتراض مي‌كردند، اما در اين ميان كسي كه از همه بيشتر مسئوليت داشت و در اعتراض به وضع ناهنجار آن عصر، از شايستگي بيشتري برخوردار بود، امام حسين(ع) بود. علايلي در اين زمينه مي‌نويسد: «براي همه متفكران مسلمان آن روزگار ثابت شده بود كه يزيد، با توجه به اخلاق خاص و تربيت مشخص آن چناني، وسيله‌اي است، و براي هيچ مسلماني سكوت در آن موقعيت هرگز جايز نبود و وظيفه آنان مخالفت و اعتراض آشكار بود. در اين صورت قيام حسين(ع) در حقيقت اعلام نامزدي خود براي حكومت نبود، بلكه ذاتاً و بيش از هر چيز،اقدام او به عنوان اعتراض به ولايت يزيد به شمار مي‌رفت. گواه اين ادعا گفتار حسين(ع) به وليداست كه چون از او خواست بيعت كند گفت: يزيد فاسقي است كه فسقش براي خدا آشكار مي‌باشد».44

از ديدگاه علايلي همين عامل، دليل كافي براي مبارزه و اقدام امام به قيام بود كه مدت‌ها بعد نتيجه خود را نشان داد. قيام حسين(ع) خواست همه مسلمانان بوده است. اين قيام انعكاس و طنين گسترده‌اي به جاي گذاشت و تا آنجا پيش رفت كه تخت سلطنت امويان را به لرزه در آورد و سرانجام به نابودي كشاند».45

پي‌نوشت‌ها:

1- ابن خلدون، مقدمه ابن خلدون، ترجمه محمد پروين گنابادي، ج اول، ، علمي فرهنگي، تهران، 1375، ص417.
2- همان.
3- ترجمه مقدمه ابن خلدون، ج اول، ص415.
4- ترجمه مقدمه ابن خلدون، ج اول، ص417.
5- واقعه كربلا، صص 97-99.
6-واقعه كربلا، 97-99.
7- واقعه كربلا، 106.
8- واقعه كربلا، 101-102.
9-عقاد عباس محمود، ابوالشهداء الحسين بن علي، ص9، مطبعه‌ي سعد، قاهره، 1959.
10- همان، ص11.
11- همان، ص10.
12- عقاد عباس محمود، ابوالشهداء الحسين بن علي، ص 116.
13- همان، ص18.
14- همان، صص22-23.
15- همان، ص35.
16- ابو الشهداء الحسين بن علي، ص 81.
17- از ابوالشهداء، ص 79.
18- خلافت و ملوكيت، 218-220.
19- همان، صص 222-224.
20- از علماي معاصر اهل سنت.
21- خالد، محمد خالد، فرزندان پيامبر در كربلا، ترجمه‌ي حسن فرامرزي، ص40، ابن سينا، تهران، 1347.
22- فرزندان پيامبر در كربلا، ص108.
23- همان، ص110.
24- همان.
25- همان، ص41.
26- نهج البلاغه، خ32.
27- فرزندان پيامبر در كربلا، ص104.
28- فرزندان پيامبر در كربلا، ص105.
29- همان.
30- همان.
31- فرزندان پيامبر در كربلا، ص7.
32- همان.
33- همان، ص258.
34- همان، ص259.
35- ابناء الرسول (اصل عربي كتاب خالد محمد خالد)، ص35، قاهره، 1986.
36- طه حسين، علي و فرزندانش. ترجمه‌ي محمد علي شيرازي، ص256، انتشارات گنجينه، 1354ه.ش.
37- علي و فرزندانش، ص262.
38- همان.
39- علي و فرزندانش، ص162.
40- همان.
41- برترين هدف در برترين نهاد، ج2، صص245-247.
42- بر ترين هدف در بر ترين نهاد ،2/245-247
43- برترين هدف در برترين نهاد، 2/245-247.
44- علايلي، شيخ عبدالله، برترين هدف در برترين نهاد، ترجمه‌ي دكتر محمد مهدي جعفري، صص 88-89، انتشارات وزارت ارشاد اسلامي، تهران، 1371.
45- علايلي، شيخ عبدالله، ص90.

منابع و مآخذ

1. قرآن كريم ،
1.ابوالشهداءالحسين بن علي،عباس محمود عقاد،القاهره مطبعة سعد،1959.
2.ابناءالرسول في كربلا،خالد محمد خالد،القاهره،1986.
3.برترين هدف در برترين نهاد،شيخ عبدالله علايلي ،محمد مهدي جعفري ،انتشارات وزارت ارشاد،1371.
4.خلافت وملوكيت،ابو الاعلي مودودي، لاهور ،مطبعه دار العروبة منصوره،1983م.
5.علي و فرزندانش،طه حسين،محمد علي شيرازي ،تهران،گنجينه ،1354 ش.
6.فرزندان پيامبر (ص) در كربلا،خالد محمد خالد،حسن فرامرزي ،تهران ،ابن سينا،1347
7.مقدمه ابن خلدون،ابن خلدون،محمد پروين گنابادي،تهران،علمي و فر هنگي،1375

بخشعلی قنبری

فلسفه عاشورا از ديدگاه انديشمندان جهان اسلام

كتاب برگزيده جشنواره معلمان مؤلف در سال 81

نويسنده: بخشعلی قنبری

كتاب فلسفه عاشورا از ديدگاه انديشمندان جهان اسلام از آن جهت شايان توجه است كه حاوي نظرات مختلف و رويكردهاي متعدد انديشمندان در مورد قيام عاشورا مي‌باشد. نويسنده اين كتاب به اين باور رسيده است كه براي جوابگويي به نيازهاي علمي، معنوي و روحي همه اقشار جامعه و ارائه نگرشي همه‌جانبه از حادثه عاشورا بايد رويكردهاي مختلف را در يكجا بررسي و ارزيابي كرد. البته ذكر اين نكته ضروري است كه مولف در بعضي موارد به دليل وجود تناقض پنهاني نظريات و براي جلوگيري از استفاده‌هاي نادرست، ناچار به نقد آنها نيز پرداخته است. معيار اين كتاب در انجام اين نقد و بررسي‌ها سه چيز بوده است:

1- عقل و منطق 2- توجه به كاربرد دنيوي دين 3- توجه به كليت دين

فصل اول: كليات

فصل اول كتاب با طرح اين مسأله آغاز مي‌شود كه انگيزه اصلي و اصيل از اقدام به اين قيام بي‌بديل چه بوده است؟ براي جواب به اين سوال نگارنده نظريه‌اي مطرح نكرده است بلكه درصدد برآمده است با طرح مسأله به جستجوي پاسخ‌ها و راه‌حل‌هاي انديشمندان مسلمان بپردازد و با تبيين نظريات ايشان، گامي در جهت شناساندن قيام عاشورا و تنوير اذهان در تحليل درست و همه‌جانبه از آن بردارد. كتاب براي انجام اين كار رهيافت‌هاي مختلف علما را مورد بررسي قرار داده و محتاطانه رهيافت‌هاي ارجح را مطرح مي‌كند ولي با اين حال قضاوت‌هاي نهايي را برعهده خوانندگان مي‌گذارد.

پس از طرح مسئله، پيشينه تحقيق مطرح مي‌شود. همانطور كه قبلاً نيز اشاره شد تاكنون كتابي منتشر نشده است كه حاوي نظريات مختلف گروه انديشمندان درباره قيام عاشورا باشد البته در مورد عاشورا كتب فراواني نگاشته شده است و در تعدادي از آنها علاوه بر رهيافت‌ نويسنده، به برخي از رهيافت‌هاي ديگر نيز اشاره شده است؛ از جمله اين آثار كتاب «حسين ‌بن علي عليه‌السلام را بهتر بشناسيم» نوشته آيت‌الله يزدي است كه در بخشي از آن به برخي نظريات ديگر بويژه نظريات منفي مستشرقان اشاره شده است. مقاله صالحي نجف‌آبادي در كنگره امام خميني(ره)، تحت عنوان تطبيق قيام امام حسين عليه‌السلام با موازين فقهي حاوي نظريات مطروحه در اين باب و تطبيق اين نظريات مي‌باشد. اما فقط دو نگرش كلي، «قيام براي حكومت» و «قيام براي تعبد و رسيدن به شهادت» در آن مورد بحث واقع شده است همچنين در كتاب «بررسي و تحقيق پيرامون نهضت حسيني» نوشته سيدعلي فرخي اشاراتي به برخي رويكردهاي مختلف درباره عاشورا شده است ولي هيچكدام از موارد فوق به صورت مبسوط و تفصيلي و بوسيله روش‌هاي علمي تدوين نشده‌اند و در بر دارنده هدف مولف اين كتاب نيستند.

در پايان اين فصل مولف نظر خود را در اين باب چنين بيان مي‌كند كه هدف امام عليه‌السلام در قيام خونينش همانا اصلاح دين، احياي آن و بازگرداندن جامعه به اصول اوليه اسلام است.

فصل دوم: نظريات سياسي و حكومتي

در اين فصل نظريات كساني كه به عاشورا از منظر جامعه‌شناسي نظر كرده‌اند و هدف اصلي قيام را حكومت‌خواهي براي انجام اصلاحات در دين و امور جامعه دانسته‌اند بررسي شده است. نويسنده توضيح دو نكته مهم را براي درك بيشتر نظريات گروه فوق‌الذكر ضروري ديده است:

1- ضرورت حفظ تعادل جوانب گوناگون دين از طريق حفظ نظم سياسي جامعه
2- شكل‌گيري همه جوانب اجتماعي از قبيل فرهنگ، اقتصاد و... با توجه به قدرت سياسي

مؤلف نظريات حكومتي در مورد عاشورا را بر دو دسته تقسيم كرده‌ است:

1- ديدگاهي كه در آن اعتقاد به براندازي اصل حكومت و جايگزين كردن حكومتي مبتني بر عدل و داد است. از اين گروه مي‌توان به سيدمرتضي، شيخ مفيد و امام خميني(ره) اشاره كرد.
2- ديدگاهي كه اصل حكومت را قابل دفاع مي داند و هدف امام را ايجاد اصلاحات در حكومت مي‌داند. ابوالاعلي مودودي (سني‌مذهب) چنين نظري دارد.

اولين انديشمندي كه مولف نظريه او را بررسي مي‌كند سيد مرتضي علم‌الهدي است. از ديدگاه وي چون شرايط پيروزي براي امام مهيا مي‌شود اقدام به قيام مي‌كند تا از طريق دستيابي به حكومت و اجراي صحيح احكام اسلامي هم به بشريت خدمت كند و هم دين جدش را اصلاح نمايد.

نظريه ابن‌خلدون مبتني بر نظريه عصبيت وي مي‌باشد. وي با آنك تمام شرايط رهبري را در امام حسين عليه‌السلام مي‌بيند ولي علت ناكامي قيام وي را بي‌اعتنايي به عصبيت قومي و عدم برخورداري از شوكت و نفوذ اجتماعي مي‌داند. هبه‌الدين شهرستاني، طه حسين، شيخ علايلي، امام خميني(ره)، سيدهادي مدرسي، علامه عسكري و صالحي نجف‌آبادي انديشمندان ديگري هستند كه نظريات سياسي- حكومتي آنها در اين فصل مورد بررسي قرار گرفته است. با اشاره كوتاهي به نظريه امام خميني(ره) اين فصل را پشت سر مي‌گذاريم. امام(ره) معتقدند كه امام حسين عليه‌السلام اساساً‌ براي اين قيام كردند كه حكومت را بدست آوردند و با استفاده از آن اصلاحات بنيادي را پي‌ريزي كنند و به اهميت عدالت و نقش آن در تشكيل حكومت اسلامي از سوي امام حسين عليه‌السلام تاكيد فراوان دارند.

فصل سوم: نظريات اجتماعي

كساني كه تحليل جامعه‌شناختي از اين قيام دارند بدنبال دستيابي به مواردي هستند كه بتوانند از قضيه عاشورا استفاده كاربردي برده و آن را راهنما و راهگشاي زندگي مسلمانان قرار دهند. در متون جامعه‌شناسي، دين يك نهاد اجتماعي محسوب مي‌شود كه يكي از كاركردهاي اساسي آن دادن معنايي از اجتماع به جامعه و تحكيم روابط اجتماعي است. با عنايت به اين رهيافت است كه عاشورا در تحول بخشيدن به حركت‌ها و انسجام دادن به جوامع كارگشا مي‌شود (همچون تاثير آن بر جوامع شيعي در طول تاريخ)

در اين فصل نگارنده نظريات ابوعلم، جلال الدين همايي، خالد مجد خالد، سيد محسن امين، سيد حسين محمد جعفري هندي، دكتر شريعتي، شهيد مطهري و شيخ محمد شمس‌الدين را مورد بررسي قرار مي‌دهد كه ما به خلاصه‌اي از نظريات دكتر شريعتي بسنده مي‌كنيم. نظريه وي را در حوزه جامعه‌شناختي مي‌توان ابزاري و ايدئولوژيكي دانست چه او بدان قصد به عاشورا پرداخته است كه آن را وسيله دميدن روح انقلاب در كالبد مردم ايران و حتي جهان اسلام قرار دهد تا از آن طريق به دين رنگ اجتماعي بزند، آن را پويا سازد و مردم را بدان وسيله به پويايي و تحرك وادارد. دكتر شريعتي دو اصل را ارائه مي‌دهد كه مدعي است بدون توجه به آنها نمي‌توان درك درستي از عاشورا بدست آورد: 1- اصل وراثت، وي حسين عليه‌السلام را وارث رسالتي مي‌داند كه خداوند براي بندگان صالح خود از آدم عليه‌السلام تا خودش در نظر گرفته است. 2- درك مفهوم شهادت. شريعتي شهادت را آميزه‌اي از يك عشق گذرا و يك حكمت عميق و پيچيده مي‌داند و وسيله‌اي كه اگر در اختيار كسي قرار گيرد و شرايط مناسب فراهم گردد مي‌تواند بهره‌هاي زيادي از آن ببرد.

فصل چهارم: نظريات تاريخی - قومی

در اين فصل نظريات انديشمنداني مورد بررسي قرار مي‌گيرد كه در تحليل عاشورا به بررسي ريشه‌هاي اصلي اختلاف خاندان بني‌هاشم و بني‌اميه پرداختند. از اين ديدگاه فرزند بني‌اميه و هاشم به هيچ‌وجه با هم صلح نكردند و فقط مدت كوتاهي با ظهور پيامبر صلي‌الله‌ عليه ‌و آله اين اختلاف به ظاهر فروكش كرد. در اين نگرش مدارك اصلي اسناد تاريخي هستند و به متون ديني پرداخته نمي‌شود. قضاوت اكثريت كساني كه از اين منظر به قيام عاشورا پرداخته‌اند اين است كه اختلاف اين دو در پيروي گروه اول از حق و حقانيت و حاكميت دين و باطل دانستن دين از سوي گروه ديگر بوده است كه در آن صورت انگيزه و فلسفه قيام اباعبدالله در واقع احياي حق و امحاي باطل محسوب مي‌شود. از جمله كساني كه از اين منظر به حادثه كربلا نگريسته‌اند مي‌توان به عباس محمود عقاد (استاد ادبيات عرب در مصر) و دكتر شهيدي اشاره كرد.

فصل پنجم: نظريات عرفانی

در اين فصل ديدگاه عرفا در مورد واقعه عاشورا مورد برسي قرار مي‌گيرد. غالباً عارفان از چشم خدا به دنيا مي‌نگرند و از اين جهت جز زيبايي در پديده‌هاي عالم و جز امتحان الهي در وقايع مربوط به انسان‌ها چيزي احساس نمي‌كنند. عارف صحنه هستي را تجلي‌گاه ظهور الهي مي‌داند و از وسيله‌اي استفاده مي‌كند تا به تماشاي حضور الهي بپردازد و فارغ از همه چيز در فكر و انديشه وصال با حق تعالي است. او بهترين راه وصل و لقا را شهادت مي‌داند چرا كه پسنديده جانان است. امام حسين عليه‌السلام نيز در موقعيتي قرار گرفتند كه بهترين نوع مرگ برايشان فراهم شد و همواره در طول حركت شكرگزار اين نعمت الهي بودند. از جمله كساني كه عاشورا را از منظر عرفاني مورد ارزيابي قرار داده و با اين كار شاهدي چون عاشورا براي حقانيت طريقت خود ارائه كرده‌اند مي‌توان به سنايي غزنوي، سيدبن‌طاوس، اقبال لاهوري و عمان ساماني اشاره كرد.

فصل ششم: نظريات اسطوره‌ای

برخي از كساني كه تحقيقاتشان به نوعي با اسطوره مرتبط مي‌باشد معتقدند كه اسطوره‌هاي ايراني، فرهنگ تشيع را بستر مناسبي براي ادامه و استمرار حيات خود يافته‌اند. از منظر ايشان در ايران باستان و بين‌النهرين هم مفهوم «شهيد» وجود داشته است. در بين‌النهرين قبل از حلول سال نو «رموزي» خداي شهيد‌شونده به شهادت ‌مي‌رسد و باعث قطع آب‌ها مي‌شود و در چهره اجتماع عزاداري ده‌روزه را باعث مي‌شود. يك نقطه‌اشتراك بين اين دو ماجرا به چشم مي‌خورد؛ اينكه وقتي خدايان به‌ناحق كشته مي‌شوند بستر توجه به امور ماورايي فراهم مي‌شود كه همين موضوع منجر به تقرب آنان به معبودهاي خود مي‌گردد. همچنين تاثير فرهنگ مسيحي بر نظريات اسطوره‌اي كاملاً مشهود است. زيرا در مسيحيت نيز نگرش اسطوره‌اي به شهيد (عيسي) حول محور نجات‌بخشي و رستگاري در آخرت دور مي‌زند. از اين ديدگاه امام حسين عليه‌السلام جاي مسيح را در فرهنگ اسلامي پر مي‌كند. مولف در تحليل اين نظريه چند نكته را متذكر مي‌شود: يكي آنكه ماجراي عاشورا مستند به اسناد تاريخي است پس نمي‌توان در اصل آن خدشه وارد كرد. البته ممكن است شيعيان در برگزاري آيين‌هاي عاشورا از مراسم عزاداري بين‌النهرين تاثير پذيرفته باشند. نكته ديگر اين است كه رويكرد اسطوره‌اي به عاشورا مانع از الگوپذيري سياسي، اجتماعي و ديني براي مردم است و موجب مي‌شود كه از نگاه ماورايي به حادثه نگريسته شود، و اين جريان، دين و عاشورا را از عرصه زندگي بشري دور مي‌سازد.

به نظر مي‌رسد نگارنده در رسيدن به هدف خود كه آشناسازي خوانندگان با نظريات مختلف انديشمندان درباره عاشورا است موفق بوده است. وي با عنايت به آثار مختلفي كه در اين زمينه نگاشته شده است و با روش تحليلي استنباطي كه بكار برده است نظريات مختلف را مورد بررسي موشكافانه قرار داده و در موارد مورد نياز به نقد نظريات انديشمندان پرداخته است. كتاب مورد بحث از آن جهات كه حاوي رويكردهاي متعدد در مورد حادثه عاشورا مي‌باشد جوابگوي نيازهاي علمي، معنوي و روحي همه اقشار جامعه مي‌باشد.

http://www.ido.ir

اصحاب امام حسين (ع)

اصحاب شهادت طلب و با وفاى سيد الشهدا(ع) ،نمونه بارز آگاهى،ايمان،شجاعت و فداكارى بودند و فضيلت آنان بيش از آن است كه در اين مختصر بگنجد.رواياتى در فضيلت ياران امام وارد شده است.(1) خصوصيات آنان نيز در برخى كتب آمده است.(2)

مرورى بر زيارتنامه‏هاى شهداى كربلا،فضيلتهايى چون وفاى به عهد،بذل جان در نصرت حجت خدا،وفا دارى به امام و...را ياد آور مى‏شود.ويژگيهاى افراد جبهه حسينى به تعبير يكى از پژوهشگران چنين است:

1ـاطاعت محض و عاشقانه 2ـهماهنگى كامل با رهبرى(تا جايى كه بدون اجازه نمى‏جنگيدند)3ـخطر پذيرى و شهادت طلبى 4ـشجاعت ويژه 5ـصباريت و مقاومت جاودانه 6ـسازش ناپذيرى 7ـجديت،قاطعيت و عزم راسخ 8ـخدا بين و خدا خواه 9ـاز همه چيز بريده و به خدا پيوسته 10ـدقيق،منظم،منضبط 11ـنهايت رشد و كمال، صلاح(سياسى،فرهنگى)12ـالگوى عملى دفاع و مقاومت(لكم فى اسوة)

13ـباوفاترين و پاى بندترين ياران بر پيمان 14ـآزادگى(هيهات منا الذلة)15ـفرماندهى ويژه،مديريت نمونه 16ـغناى روحى از ما سوى الله(انطلقوا جميعا)17ـشركت در ميدانهاى جنگ سياسى،فرهنگى،اقتصادى،نظامى در طفوليت و سنين پايين 18ـ«كل»

بينى نه«جزء»بينى(كل يوم عاشورا...مثلى لا يبايع مثله)19ـسازنده حركتهاى تاريخساز 20ـمقاومت و مبارزه نابرابر در تنهايى 21ـيقين و بصيرت كامل،شك شكن 22ـپافشارى و استقامت در حق با اقليت،در برابر اكثريت مخالف(لا تستوحشوا فى طريق الهدى لقلة اهله)23ـنقش زن در سرنوشت مبارزات سياسى،فرهنگى بشريت 24ـسپر دين بودن،نه دين سپرى 25ـاصالت با جهاد اكبر 26ـساختار روحى و جسمى مناسب و هماهنگ با استراتژى عاشورا.(3)

آنان كه در ركاب سيد الشهدا به فيض شهادت رسيدند،جمعى از بنى هاشم بودند، جمعى از مدينه با آن حضرت آمده بودند،برخى در مكه و طول راه به وى پيوستند،برخى هم از كوفه توانستند به جمع آن حماسه سازان شهيد بپيوندند.كسانى هم در راه نهضت حسينى،پيش از عاشورا شهيد شدند كه آنان نيز جزء اصحاب او به شمار مى‏آيند.تعداد 6 نفر از ياران امام كه در كوفه شهيد شدند،عبارتند از:عبد الأعلى بن يزيد كلبى،عبد الله بن بقطر،عمارة بن صلخب،قيس بن مسهر صيداوى،مسلم بن عقيل و هانى بن عروه.

شهداى بنى هاشم:تعداد 17 نفر از شهداى كربلا كه شهادتشان اجماعى است،عبارتند از:

على بن الحسين الأكبر،عباس بن على بن ابى طالب،عبد الله بن على بن ابى طالب،جعفر بن على بن ابى طالب،عثمان بن على بن ابى طالب،محمد بن على بن ابى طالب،عبد الله بن حسين بن على،ابو بكر بن حسن بن على،قاسم بن حسن بن على،عبد الله بن حسن بن على، عون بن عبد الله بن جعفر،محمد بن عبد الله بن جعفر،جعفر بن عقيل،عبد الرحمن بن عقيل، عبد الله بن مسلم بن عقيل،عبد الله بن عقيل،محمد بن ابى سعيد بن عقيل.(4) نام ده نفر ديگر نيز نقل شده كه البته يقينى نيست،آنان عبارتند از:ابو بكر بن على بن ابى طالب،عبيد الله بن عبد الله بن جعفر،محمد بن مسلم بن عقيل،عبد الله بن على بن ابى طالب،عمر بن على بن ابى طالب،ابراهيم بن على بن ابى طالب،عمر بن حسن بن على،محمد بن عقيل و جعفر بن محمد بن عقيل.(5)

شهداى ديگر:نام كسانى غير از بنى هاشم كه در كربلا در ركاب امام حسين«ع»به شهادت رسيدند و توضيح مختصرى در باره هر يك،در جاى مناسب هر كدام در اين كتاب(به ترتيب الفبا)آمده است.در اينجا فهرستى از همه آنان را يكجا بر اساس نقل كتاب «انصار الحسين»مى‏آوريم.

در كتب ياد شده،دو جدول نام است.يكى نامهايى كه در زيارت ناحيه مقدسه و نيز در منابع ديگرى همچون رجال شيخ،يا رجال طبرى آمده است.

اين جدول كه نام 82 نفر را در بر دارد چنين است:اسلم تركى،انس بن حارث كاهلى،انيس بن معقل اصبحى، ام وهب،برير بن خضير،بشير بن عمر حضرمى،جابر بن حارث سلمانى،جبلة بن على شيبانى،جنادة بن حارث انصارى،جندب بن حجير خولانى،جون مولى ابو ذر غفارى،جوين بن مالك ضبعى،حبيب بن مظاهر،حجاج بن مسروق،حر بن يزيد رياحى، حلاس بن عمرو راسبى،حنظلة بن اسعد شبامى،خالد بن عمرو بن خالد،زاهر مولى عمرو بن حمق خزاعى،زهير بن بشر خثعمى،زهير بن قين بجلى،زيد بن معقل جعفى، سالم مولى بنى المدينة كلبى،سالم مولى عامر بن مسلم عبدى،سعد بن حنظله تميمى، سعد بن عبد الله،سعيد بن عبد الله،سوار بن منعم بن حابس،سويد بن عمرو خثعمى، سيف بن حارث بن سريع جابرى،سيف بن مالك عبدى،حبيب بن عبد الله نهشلى،شوذب مولى شاكر،ضرغامة بن مالك،عابس بن ابى شبيب شاكرى،عامر بن حسان بن شريح، عامر بن مسلم،عبد الرحمان بن عبد الرحمان بن عبد الله ارحبى،عبد الرحمان بن عبد ربه انصارى،عبد الرحمان بن عبد الله بن يزيد عبدى،عبيد الله بن يزيد عبدى،عمران بن كعب، عمار بن ابى سلامه،عمار بن حسان،عمرو بن جناده،عمر بن جندب،عمرو بن خالد ازدى، عمر بن خالد صيداوى،عمرو بن عبد الله جندعى،عمرو بن ضبيعه،عمرو بن قرضه،عمر بن قرضه،عمر بن عبد الله ابو ثمامه صائدى،عمرو بن مطاع،عمير بن عبد الله مذحجى،قارب مولى الحسين«ع»،قاسط بن زهير،قاسم بن حبيب،قرة بن ابى قره غفارى،قعنب بن عمر، كردوس بن زهير،كنانة بن عتيق،مالك بن عبد بن سريع،مجمع بن عبد الله عائذى، مسعود بن حجاج و پسرش،مسلم بن عوسجه،مسلم بن كثير،منجح مولى الحسين«ع»، نافع بن هلال،نعمان بن عمرو،نعيم بن عجلان،وهب بن عبد الله،يحيى بن سليم،يزيد بن حصين همدانى،يزيد بن زياد كندى،يزيد بن نبيط.

جدول دوم،اسامى كسانى است كه در منابع متأخرترى مانند زيارت رجبيه،«مناقب»ابن شهرآشوب،«مثير الأحزان»يا«لهوف»آمده است كه عبارتند از:(29 نفر)ابراهيم بن حصين،ابو عمرو نهشلى،حماد بن حماد،حنظلة بن عمرو شيبانى،رميث بن عمرو،زائد بن مهاجر،زهير بن سائب،زهير بن سليمان،زهير بن سليم ازدى،سلمان بن مضارب، سليمان بن سليمان ازدى،سليمان بن عون،سليمان بن كثير،عامر بن جليده(يا:خليده)، عامر بن مالك،عبد الرحمان بن يزيد،عثمان بن فروه،عمر بن كناد،عبد الله بن ابى بكر، عبد الله بن عروه،غيلان بن عبد الرحمان،قاسم بن حارث،قيس بن عبد الله،مالك بن دودان، مسلم بن كناد،مسلم مولى عامر بن مسلم،منيع بن زياد،نعمان بن عمرو،يزيد بن مهاجر جعفى.

از نظر سن و سال،تعدادى از اين شهدا جوان بودند.نام اين جوانان شهيد در ركاب حسين«ع»از بنى هاشم و ديگران اينهاست:على اكبر،عباس بن على،قاسم،عون بن على، عبد الله بن مسلم،عون و محمد(پسران زينب كبرى)،وهب،عمرو بن قرظه،بكير بن حر، عبد الله بن عمير،نافع بن هلال،سيف بن حارث،اسلم،عمرو بن جناده،مالك بن عبد و....

ستايش عظيمى را كه سيد الشهدا«ع»شب عاشورا از ياران خويش كرد،نام آنان را جاويدان و مقامشان را جلوه‏گر ساخت.آنجا كه فرمود:من اصحابى شايسته‏تر و بهتر از ياران خود نمى‏شناسم«فانى لا اعلم اصحابا اولى و لا خيرا من اصحابى و لا اهل بيت ابر و لا اوصل من اهل بيتى،فجزاكم الله عنى جميعا خيرا».(6) در زيارت ناحيه مقدسه هم امام زمان«ع»به آنان اينگونه سلام داده است:«السلام عليكم يا خير انصار...».

در توصيف آن شير مردان عارف،بسيار سخن مى‏توان گفت.از زبان دشمن هم مى‏توان حقايق را شناخت.به مردى كه روز عاشورا همراه عمر سعد در كربلا شركت داشته،گفتند:واى بر تو!آيا ذريه رسول خدا«ص»را كشتيد؟گفت:...اگر تو شاهد چيزى بودى كه ما ديديم،تو هم همچون ما مى‏كردى.گروهى بر ما تاختند كه دستهاشان بر قبضه شمشيرها بود،همچون شيران خشمگين،سواران را از چپ و راست درهم مى‏نورديدند و خويش را به كام مرگ مى‏افكندند.نه امان مى‏پذيرفتند،نه علاقه به مال داشتند و نه چيزى مى‏توانست مانع ورودشان بر بركه‏هاى مرگ گردد!اگر اندكى از آنان دست بر مى‏داشتيم،جان همه سپاه را مى‏گرفتند.اى بى مادر،پس مى‏خواستى چه كنيم؟ !...(7) براى آشنايى با برخى فضايل آنان،كه حواريين امام حسين«ع»بودند،رجوع كنيد به«منتخب التواريخ»،ص 245 تا 255 كه بيست و شش فضيلت براى آنان بر شمرده است،از جمله:

رضايت از خدا،با وفاترين اصحاب،ثبت بودن نامشان در لوح محفوظ،برتر بودن مقامشان از همه شهدا،همت والا با عده كم،توفيق باز گشت به دنيا در عصر رجعت، معروف بودنشان در آسمانها،شوق شهادت در ركاب امام حسين«ع»،ياران واقعى دين خدا،وارستگى و زهد و عبادت،دفن در سرزمين مقدس كربلا و....همين فضيلتهاست كه آنان را محبوب دلها ساخته و در دنيا و آخرت،مورد غبطه جهانيانند.قبر شهداى كربلا همه يكجا در حرم سيد الشهدا«ع»است.

در راه دوست كشته شدن آرزوى ماست‏

دشمن اگر چه تشنه به خون گلوى ماست‏

گرديم دور يار،چو پروانه گرد شمع‏

چون سوختن در آتش عشق آرزوى ماست‏

از جان گذشته‏ايم و به جانان رسيده‏ايم‏

در راه وصل،اين تن خاكى عدوى ماست‏

خاموش گشته‏ايم و فراموش كى شويم‏

بس اين قدر كه در همه جا گفتگوى ماست‏

ما را طواف كعبه بجز دور يار نيست‏

كز هر طرف رويم،خدا روبروى ماست‏

پى‏نوشته

1ـاز جمله در سفينة البحار،ج 2،ص .11

2ـر.ك:انصار الحسين،الدوافع الذاتية لأنصار الحسين،ابصار العين فى انصار الحسين،فرسان الهيجاء،عنصر شجاعت،اسوه‏هاى جاويد،مقاتل الطالبيين،موسوعة المصطفى و العترة،ج 6،ص 201 و....

3ـجزوه«تشكيلات توحيدى عاشورا»،فاطمى پناه،ص .23

4ـانصار الحسين،محمد مهدى شمس الدين،ص .111

5همان،ص 117،در باره شهداى عاشورا،از جمله ر.ك:مجله«تراثنا»،شماره 2،مقاله«تسمية من قتل مع الحسين».

6ـمقتل خوارزمى،ج 1،ص 246،لهوف،ص .79

7ـشرح نهج البلاغه،ابن ابى الحديد،ج 3،ص .263

فرهنگ عاشورا ص ۴۹

جواد محدثی

http://www.aviny.com

خاطره‌اي از شفاي يك كودك عليل توسط دو دست بريده علمدار كربلا

حدود 30 سال پيش در يك روز جمعه بنده در حرم نشسته بودم كه شب فرا رسيد و يك مرد جوان عرب بيابان‌گرد وارد حرم شد، در حالي كه فرزندي عليل به‎روي دست داشت كه آن فرزند پسر حدود 8 سال سن داشت و به دليل معلوليت توان هيچ گونه حركتي ـ حتي تكلم ـ نداشت و مانند تكه‌اي گوشت به‎روي دست پدر جابه‌جا مي‌شد.
خادم حرم حضرت ابوالفضل(ع) افزود: ساعت 12:30 دقيقه شب بود كه پدر اين كودك معلول به همان لهجه عربي و محلي خود با ابوفاضل صحبت مي‌كرد و گلايه داشت كه: «آقا اباالفضل! من از تو اولاد سالم خواسته‌ام، اما اولاد ناقص داده‌اي و چه فايده دارد، من 8 سال است كه مبتلاي اين بچه شده‌ام حال اين بچه را بگير و براي خودت باشد»...

خاطره گويي عباس محمد علي الكشوان «خادم حرم حضرت ابالفضل العباس (ع)» 

لبیک یا حسین (ع)

محرم امسال نیز چون سالهای گذشته ، با مولیمان عهد ببندیم که ...

اما اینبار بر سر عهدمان  بمانیم.

http://harimesorkh.blogfa.com

مظلوم حسین جانم ، مظلوم حسین جان

عاشورا در مذهب تسنن و ساير اديان

امام حسين عليه‌السلام و قيام عاشورا بازتاب‌هاي مختلفي در عرصه‌ افكار عمومي و اهل علم داشته است. اهل سنت همپاي شيعيان نسبت به اين حادثه واكنش نشان داده‌اند. امام حسين عليه‌السلام و قيام عاشورا از نقطه‌نظرات مختلف مورد توجه قرار گرفته است. عالمان اهل سنت به‌طور عمده در دو حوزه راجع به امام حسين عليه‌السلام سخن گفته‌اند: دسته‌اي از ايشان به وصف و مدح آن حضرت پرداخته‌اند و احاديث و روايات مختلفي در فضيلت آن حضرت نقل كرده‌اند. دسته‌اي ديگر علاوه بر اين امور به بررسي علمي قيام عاشورا اهتمام ورزيده‌اند. اين گروه نيز خود شامل دو دسته‌اند: دسته‌اي كه تنها به وصف و مدح و تمجيد از قيام عاشورا پرداخته‌اند، به تعبير ديگر به توصيف عاشورا اقدام كرده‌اند، و دسته‌اي كه علاوه بر مثبت قلمداد كردن قيام عاشورا به تحليل آن پرداخته‌اند. البته در اين مجال بيشتر به توصيف امام حسين عليه‌السلام و قيام عاشورا پرداخته‌ايم و تحليل آن‌ را به مقاله‌ ديگري موكول كرده‌ايم.

توصيفاتي كه در روايات اهل سنت درباره امام حسن عليه‌السلام و امام حسين عليه‌السلام آمده است به سنجش‌هاي مختلف قابل انقسام است كه موارد ذيل از جمله آنهاست:

1) وصف حسين عليه‌السلام. علماي اهل سنت در وصف و مدح امام حسين عليه‌السلام و شهادتش روايات متعددي را از پيامبر اسلام ‌‌صلي‌ الله عليه و آله نقل كرده‌اند. حسن بصري در تقبيح عاملان شهادت امام حسين عليه‌السلام مي‌گويد: «چه ذلت بزرگي است امتي را كه پسر دختر پيغمبرشان را زنازاده‌اي به شهادت رساند؟! سوگند به خدا كه سر حسين به سوي جد او برگردانده مي‌شود و جدش از پسر مرجانه انتقام خواهد گرفت!»1 او با اظهار ناخشنودي از بني‌اميه از چهار ويژگي نامناسب معاويه ياد مي‌كند كه عبارتند از: جدال با علي (عليه‌السلام) و تسلط بر امور امت، ولايتعهدي يزيد ميخواره، انفاق زياد به خانواده ابوسفيان، و كشتن حر و يارانش، و مي‌افزايد كه براي بد شدن، يكي از آن چهار كافي است.2

برخي از عالمان اهل سنت، قاتلان حسين عليه‌السلام را در همين حد تقبيح مي‌كنند كه اگر از كم‌ترين وجدان برخوردار بودند هرگز دست به چنين كاري نمي‌زدند. از ابراهيم نخعي فقيه عراق نقل شده كه گفت: اگر من از قاتلان حسين بودم و خداوند مرا مي‌بخشيد و روانه بهشت مي‌ساخت، هيچ گاه وارد بهشت نمي‌شدم، زيرا كه از روي پيامبر شرم مي‌كردم.3

عمر عبدالعزيز از خلفاي اهل سنت يزيد را چنان تقبيح مي‌كند كه حتي نسبت دادن عنوان امير مؤمنان به او را جرم مي‌داند و نسبت‌دهنده را مستحق مجازات مي‌شمارد.

نقل است كه درمجلس عمربن عبد العزيز فردي ضمن يادآوري، از يزيد به عنوان «اميرالمومنين» ياد مي‌كند. عمربن عبدالعزيز با شگفتي و نگراني مي‌گويد: تو يزيد را اميرالمومنين مي‌خواني!؟ لذا او را به بيست ضربه شلاق محكوم مي‌نمايد.4

قاطبه عالمان و مردم سني‌مذهب لعن يزيد را امري روا مي‌دانند. برخي از علما در اين موضوع از اتفاق نظر عالمان خبر داده‌اند. علامه تفتازاني در كتاب «شرح العقائد» مي‌نويسد: «علما متفق گشته‌اند بر جايز بودن لعنت كسي كه حسين را كشته يا به آن دستور داده يا آن را جايز شمرده و به آن راضي بوده باشد... و حقيقت اين است كه رضايت يزيد به قتل حسين (رض) و شاد شدن او بدان خبر و اهانت كردنش به اهل بيت پيامبر‌‌صلي‌ الله عليه و آله از اخباري هستند كه در معنا متواتر است، هر چند تفصيل آن از آحاد اخبار باشد و ما در مورد او بلكه در كفر وي درنگ نمي‌كنيم كه لعنت خداوند بر او و بر ياران و اعوانش باد.»5

زمخشري صاحب تفسير معروف كشاف در صفحه 513 كتاب ربيع‌الابرار نقل مي‌كند: فاطمه صلوات الله عليها با فرزندانش حسن و حسين عليهما السلام خدمت رسول خدا ‌‌صلي‌ الله عليه و آله رسيده و عرض كردند يا رسول الله هديه‌اي به اين دو (اشاره به امام حسن و امام حسين) بده. حضرت فرمود: پدرم فدايت! من مالي ندارم تا هديه كنم، سپس امام حسن عليه‌السلام را بغل كرد و بوسيد و روي پاي راست خود قرار داد و فرمود: به اين فرزندم اخلاق و هيبت خود را هديه مي‌كنم، و حسين عليه‌السلام را نيز بغل كرد و بوسيد و بر روي پاي چپ خود نهاد و فرمود شجاعت وجود خود را بدو بخشيدم (هديه دادم).6 بنابراين پيامبر ‌‌صلي‌‌الله عليه و آله اخلاق و هيبت را به حسن عليه‌السلام و شجاعت را به حسين عليه‌السلام عنايت كرده است. البته اين به معناي آن نيست كه امام حسن عليه‌السلام از شجاعت و امام حسين عليه‌السلام از اخلاق بهره كم‌تري دارد بلكه به آن معناست كه اقتضاي شرايط آن بزرگواران ايجاب مي‌‌كند كه هر كدام خصوصيات ويژه‌اي را تحقق سازند.

1-1) امام حسين عليه‌السلام سرور جوانان بهشت. ابوالمؤيد موفق بن احمد در مقتل‌ الحسين از راويان مختلف و آنها از ابوبكر نقل مي‌كنند كه پيامبر ‌‌صلي‌ الله عليه و آله فرمود: حسن و حسين سرور جوانان بهشت هستند. و نيز حافظ ابونعيم اصفهاني در حليه‌الاوليا (ج4، ص139) با سلسله راويان مختلف از جمله عمر بن خطاب نقل مي‌كند كه پيامبر فرمود: حسن و حسين سرور جوانان بهشت هستند.7

ابوالقاسم اسحاق بن محمد معتقد است كه اگر كسي يزيد را حق بداند و حسين عليه‌السلام را باغي، كافر شده است. ابوالقاسم اسحاق بن محمد بن اسماعيل بن ابراهيم معروف به حكيم سمرقندي به نقل از محمد بن موسي بن ابوبكر خوارزمي (متوفي 290 ه‍.ق) مي‌نويسد: «عالمان مدينه جمع شدند و اتفاق كردند كه دوازده مسأله سبب كفر اهل ايمان مي‌گردد... هفتمين گروه كساني‌اند كه مي‌گويند: حسين بن علي (رضي الله عنهما) باغي بود، و حق با يزيد بود.»8 پس روشن است كه امام حسين عليه‌السلام به قدري اهميت دارد كه نپذيرفتن قيام او باعث كفر شخص مي‌شود.

2-1) سفارش به دوستي امام حسين عليه‌السلام و منع از دشمني او. سعيد بن ابي‌راشد از يعلي عامري نقل مي‌‌كند كه همراه رسول‌الله براي صرف غذا به سوي قومي كه حضرت را دعوت كرده بودند رفتيم و حسين همراه بچه‌ها بازي مي‌كرد. پس از بازي، پيامبر‌‌ صلي‌ الله عليه و آله او را خواند و يك دست بر پشت سر او و دست ديگرش را بر چانه او گذاشت و دهانش را روي لبان او نهاد و فرمود: «حسين از من است و من از حسينم. خدا آن كس را دوست دارد كه حسين را دوست داشته باشد.»9

حديث ديگر: «انا حرب لمن حاربكم و سلم لمن سالمكم؛ من با كسي كه با شما به جنگ برخاسته در جنگ هستم و با كسي كه با شما در صلح و آرامش است در صلح هستم.» و نيز فرمود: «علي و فاطمه و فرزندان آنها حسن و حسين نزديكان من هستند كه مزد رسالت من دوستي با آنهاست.»10

3-1) شهادت حضرت و حقانيت آن و بطلان يزيد. امام ابوالحسن اشعري (متوفي به سال 324.ه) پيشواي مكتب فكري اشعري در اين زمينه مي‌گويد: چون ستمگري يزيد از حد گذشت امام حسين عليه‌السلام با ياران خود عليه بيداد او قيام كرد و در كربلا به شهادت رسيد.11

شيخ محمد عبده مصلح بزرگ جهان اسلام مي‌نويسد: هنگامي كه در دنيا حكومت عادلي وجود دارد و هدفش اقامه شرع و حدود الهي و در برابر آن حكومتي سمتگر است كه مي‌خواهد حكومت عدل را تعطيل كند، بر هر مسلماني ياري و مساعدت حكومت عدل واجب است و در همين باب انقلاب امام حسين عليه‌السلام است كه در برابر حكومت يزيد كه خدا او را خوار كند ايستاد.12

محمد علي جناح، رهبر بزرگ پاكستان مي‌گويد: به عقيده من تمام مسلمين بايد از سرمشق اين شهيدي كه خود را در سرزمين عراق قرباني كرد پيروي نمايند.13

4-1) لعن قاتلان حسين عليه‌السلام. درباره لعن قاتلان امام حسين عليه‌السلام در ميان علماي اهل سنت و جماعت دو نظر غالب وجود داشته است. يك عده معتقدند كه چون پيامبر‌‌ درباره مردگان توصيه به ذكر خير از آنها كرده‌اند، احتياطاً لعن يزيد را جايز نمي‌دانند كه از آن جمله امام محمد غزالي را مي‌توان نام برد.14 در مقابل گروه زيادي از علما كه اكثريت را تشكيل مي‌دهند يزيد را خطاكار دانسته و لعن او را جايز و حتي واجب مي‌دانند. علامه آلوسي (متوفي به سال 1270ه‍.( كه مرجع و مفتي اهل سنت عراق بود در تفسير روح‌المعاني ذيل آيه «فهل عسيتم ان توليتم... ان‌تفسدوا في‌الارض و تقطعوا ارحامكم اولئك الذين لعنهم الله... (سوره محمد‌‌ /26) از احمد بن حنبل نقل مي‌كند كه پسرش از وي درباره لعن يزيد سوال كرده او در جواب گفت: كيف «يلعن من لعنه الله تعالي في كتابه» چگونه لعن نشود كسي كه خدا او را در كتابش لعنت كرده است. عبدالله (پسر احمد بن حنبل) پرسيد من كتاب خدا را خوانده‌ام ولي لعن يزيد را نديده‌ام. احمد بن حنبل پاسخ داد: فهل عسيتم... آنگاه گفت: اي فساد و قطيعه اشد مما فعله يزيد» چه فساد و قطع رحمي از فسادي كه يزيد مرتكب آن شده بالاتر است؟!15

آلوسي بعد از آوردن سخنان مي‌گويد: در لعن يزيد توقف نيست چون اهل كبائر و داراي اوصاف خبيثه بود و بر مدينه ظلم و تعدي كرد و حسين را كشت و به اهل بيت اهانت كرد.16

جلال الدين سيوطي به جواز لعن يزيد اقرار دارد و حافظ ابن جوزي، قاضي ابويعلي به كفر يزيد فتوي داده‌اند و علامه تفتازاني نيز لعن يزيد را جايز شمرده است.17

تفتازاني در كتاب شرح العقايد مي‌نويسد: حقيقت اين است كه رضايت يزيد به قتل حسين عليه‌السلام و شاد شدن او بدان خبر و اهانت او به اهل بيت پيامبر از اخباري مي‌باشد كه در معنا متواتر است هر چند كه تفاصيل آنها تك تك (خبر واحد) مي‌باشد ولي توافقي درباره مقام يزيد بلكه درباره ايمان او كه لعنت خدا بر او و يارانش باد نداريم.18

2) امام در منابع مذاهب اهل سنت. بي‌شك اهل سنت نيز همانند تشيع داراي مذاهب و فرق مختلفي است. از آنجا كه همه اين فرق و مذاهب ارادت ويژه‌اي به امام حسين عليه‌السلام دارند، مناسب ديديم كه نظر ايشان و روايات مندرج در منابعشان را به تفكيك بيان كنيم.

1-2) امام حسين عليه‌السلام در منابع حنفي. حنفيان نيز همانند ساير مذاهب اهل سنت دوستدار حسين بن علي عليه‌السلام و ساير اهل بيت پيامبر بوده‌اند.

1-1-2) فضيلت حسين عليه‌السلام. حذيفه بن يمان مي‌گويد:‌ پيامبر‌‌ دست حسين بن علي عليه‌السلام را گرفت و فرمود: اي مردم اين حسين بن علي است او و فضل او را بشناسيد، جدش از جد يوسف نزد خدا بالاتر است، اين حسين بن علي جدش، جده‌اش، مادر و پدرش، عمو و عمه‌اش، دايي و خاله‌اش، برادرش و خودش و دوستانش و دوستان دوستانش در بهشت‌اند.19

اين حديث را قندوزي از علماي بزرگ مذهب حنفي در ينابيع‌الموده ص278 نيز نقل كرده است. به ارج و منزلت امام حسين عليه‌السلام در منابع حنفي نيز اشاره شده است. پيامبر‌‌ در حديث معروفي فرمودند: الحسن و الحسين سبطان من الاسباط. (به تعبير ديگر: هذه الامه)20

2-1-2) ملاك دوستي با رسول خدا. براي حنفيان مهم است كه با چه كساني دوستي يا دشمني كنند. از اين نظر با توجه به روايات پيامبر‌‌، اين معيار را در حب اهل بين عليه‌السلام به ويژه حسين عليه‌السلام يافته‌‌اند. بسياري از حنفي‌مذهبان با ذكر احاديثي ملاك دوستي و دشمني با پيامبر را در دوستي و دشمني با امام حسين عليه‌السلام نقل دانسته‌اند. زرندي حنفي‌مذهب در كتاب «نظم درر السمطين، ص205» مي‌نويسد: ابوهريره نقل مي‌كند كه پيامبر فرمود: هر كس مرا دوست دارد بايد حسن و حسين را نيز دوست بدارد.21 همو در ص 209 همان كتاب آورده است كه پيامبر فرمود: هر كس آنها را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است.22 زرندي حديث «‌الحسن و الحسين سيد اشباب اهل الجنه» را نيز روايت كرده است.23

حاكم نيشابوري در كتاب «المستدرك، ج3، ص166» به نقل از احمد بن جعفر قطيفي و او از ابوجعفر بن علي شيباني و... روايت مي‌كند، از پيامبر شنيدم كه فرمود: حسن و حسين فرزندان من هستند، هر كس آنها را دوست داشته باشد مرا دوست داشته است و هر كس مرا دوست دارد خدا را دوست داشته است و هر كس خدا را دوست داشته باشد خدا او را به بهشت داخل مي‌كند و هر كس با آنها دشمني كند با من دشمني كرده است و هر كس با من دشمني كند با خدا دشمني كرده است و هر كس دشمن خدا باشد خدا او را وارد جهنم مي‌كند.24

3-1-2) شهادت امام حسين عليه‌السلام. برخي از عالمان حنفي بر اين نظر هستند كه پيامبر‌‌ پيش از وقوع عاشورا از آن خبر داده بود. از اين نظر شهادت امام حسين عليه‌السلام در ميان صحابه امري آشنا بوده است.

سليمان بن ابراهيم قندوري حنفي نقل مي‌كند: ام‌فضل همسر عباس مي‌گويد: نزد رسول خدا رفتم و عرض كردم خواب عجيبي ديده‌ام با اين توضيح كه در خواب ديدم پاره‌اي از بدن شما جدا و روي پاهاي من گذارده شده، فرمود: «فاطمه پسري به دنياي مي‌‌آورد و تو او را روي پاي خود مي‌گذاري.» سپس رسول خدا گريه كرد و فرمود: «اين فرزند شهيد مي‌شود.» عالمان اهل سنت حتي نصرت‌خواهي پيامبر‌‌ را نيز آورده‌اند و بر اين نكته تاكيد كرده‌اند كه پيامبر به مومنان توصيه ياري حسين عليه‌السلام را كرده است. از بخاري، بغوي و ابن‌سكين نقل شده كه پيامبر فرمود: فرزندم حسين عليه‌السلام در كربلا شهيد مي‌شود، پس هر كس حاضر است بايد او را ياري كند.25

جز شهادت حسين عليه‌السلام نه تنها از پيامبر بلكه از علي عليه‌السلام نيز نقل شده است. همو نقل مي‌كند كه علي عليه‌السلام هنگام رفتن به صفين از كربلا مي گذشت، گريه كرد و از قول پيامبر شهادت امام حسين عليه‌السلام را خبر داد. روز شهادت حسين عليه‌السلام خون باريد و ديوارها و خانه‌ها را رنگين كرد. قندوزي نيز همانند ساير علمايي بزرگ اهل سنت از عاقبت بد قاتلان امام حسين و يارانش خبر داده و نوشته است كه تمام كساني كه در كربلا حاضر بودند ولي امام را ياري نكردند يا كور شدند و يا مرگ وحشتناكي داشتند.26 و از كتاب موده‌القربي از امام حسين عليه‌السلام نقل كرده كه جدم فرمود: «تو پاره جگر مني. خوشا به حال كسي كه تو را و ذريه تو را دوست بدارد و واي به قاتل تو در روز قيامت!»27

نيز نقل شده است كه پيامبر مكان شهادت امام حسين عليه‌السلام و يارانش را نيز بيان كرده است. قندوزي نقل مي‌كند: «ام‌سلمه مي‌گويد: پيامبر خدا‌‌ را ديدم در حالي كه دست بر سر حسين عليه‌السلام مي‌كشيد و گريه مي‌كرد، سبب گريه آن حضرت را پرسيد فرمود: جبرئيل به من خبر داده فرزندم حسين در سرزميني به شهادت خواهد رسيد كه آن را كربلا گويند.»28

4-1-2) نمونه‌اي از اشعار علماي حنفي (مرثيه‌سرائي.) شاعران حنفي نيز پا به پاي عالمان حنفي نسبت به قيام عاشورا حساسيت نشان داده و به زبان شعر و شعور آن را بيان كرده‌آند. پاره‌اي از اشعاري كه در آثار حنفيان آمده به قدري سوزناك است كه دل هر خواننده و شنونده‌اي را به درد مي‌آورد. نكته جالب اينجاست كه محدثان و راويان حنفي اين اشعار را از زبان پيامبر‌‌ و يا فرشتگان نقل كرده‌اند.

سبط ابن‌جوزي حنفي‌مذهب از زبان شعبي نقل مي‌كند كه گفت: اهالي كوفه از زبان شخصي شنيده‌اند كه مي‌سرود:

ابكي قتيلا بكربلا

مضرح الجسم بالدماء

به كشته كربلا مي‌گريم كه بدنش به خون آغشته است.

ابكي قتيلاً الطغاه ظماً

بغير جرم سوي الوفاء

به كشته‌اي مي‌گريم كه انسان‌هاي سركش او را ز روي ظلم و ستم كشتند كه گناهي جز وفاداري نداشت.

ابكي قتيلاً بكي عليه

من ساكن الارض و السماء

به كشته‌اي گريه مي‌كنم كه ساكنان زمين و آسمان بر او گريه مي‌كنند.

يا بأبي جسمه المعري

الا من الدين و الحياء29

پدرم فداي كسي كه لباسي جز دين و حيا بر تن نداشت.

سبط ابن جوزي با ذكر مراثي و اشعار زيادي كه درشهادت حسين عليه‌السلام و مدح او ارادت قلبي خود را به خاندان پيامبر‌‌ اظهار مي‌كند. او در حدود سه صفحه كامل مراثي امام حسين عليه‌السلام را آورده است.

زيد بن حسن با چند واسطه از ابن عباس نقل مي‌كند كه پيامبر‌‌ را در خواب ديدم كه در دستش ظرفي بود به آن حضرت عرض كردم يا رسول‌الله اين ظرف چيست؟ فرمود خون حسين و اصحاب اوست سبب آن را مي‌جستم تا اينكه متوجه شدم مربوط به روزي است كه حسين كشته خواهد شد. همچنين سبط ابن‌جوزي حنفي‌مذهب به نقل از زهري حكايت مي‌كند كه از ام‌سلمه شنيدم كه مي‌گفت ناله جنيان را نشنيده‌ام مگر در آن شبي كه حسين كشته شد، شنيدم كه (ناله كننده‌اي) مي‌سرود:

الا يا عين فاختلفي بحمد

و من يبكي علي الشهداء بعدي

اي چشم به سختي گريه كن، چه كسي بعد از من بر شهيدان خواهد گريست.

علي رهط تقود هم المنايا

الي متجبر في ثوب عبد

بر آن گروهي گريه كن كه مرگ آنها را به سوي جباري در لباس بردگان مي‌راند.

5-1-2) لعن يزيد و قاتلان امام حسين عليه‌السلام. عالمان حنفي‌مذهب هم خودشان مسببان و مباشران عاشورا را مستحق لعن و نفرين مي‌دانند و هم از آنان به شدت بيزاري مي‌جويند و لعن آنان را نيز جايز مي‌دانند.

ابوالفرج در كتاب «الرد علي المتعصب العنيد المانع من دم يزيد» مي‌نويسد: كسي از من پرسيد نظر شما درباره يزيد چيست؟ گفتم: آنچه (از گناه) به گردن اوست بس است. گفت لعن او را جايز مي‌داني؟ گفتم: عالمان با ورع مانند احمد ابن حنبل در حق يزيد بيش از لعن گفته‌اند.30

سبط ابن‌جوزي مي‌نويسد: عده‌اي با عبدالله بن حنظله (غسيل‌الملائكه) بيعت كردند. عبدالله خطاب به آنها مي‌گفت: ما عليه يزيد قيام نكرديم مگر آنكه ترسيديم از آسمان بر ما سنگ ببارد، يزيد كسي است كه مادر و دختر و خواهر را به نكاح هم مي‌آورد. خمر مي‌نوشيد، نماز نمي‌گذارد و اولاد پيامبر را مي‌كشت.31 و نيز نقل مي‌كند كه ابوالفرج در بغداد بر بالاي منبر يزيد را لعنت كرد. بزرگان علما هم آنجا بودند گروهي به عنوان اعتراض جلسه را ترك كردند. ابوالفرج گفت: الا بعداً لمدين كما بعدت ثمود.32

نكته جالب اين كه برخي از علماي اهل سنت لعن يزيد و دار و دسته‌اش را اصل مي‌دانند. به همين دليل وقتي درباره آن مورد سوال قرار مي‌گيرند جواب نمي‌دهند. زيرا آن را آن قدر آشكار مي‌دانند كه جاي سوال نيست. از سبط ابن‌جوزي در مورد لعن يزيد سوال شد، او در جواب گفت احمد بن حنبل لعن او را جايز كرده است ما نيز او را دوست نمي‌داريم به خاطر جناياتي كه نسبت به پسر دختر رسول خدا مرتكب شد و اگر كسي به اين حد (دوست نداشتن يزيد) راضي نمي‌شود ما هم مي‌گوييم اصل، لعنت كردن يزيد است.33

ابن‌عماد فقيه حنبلي (متوفي1089ه‍.ق.) در كتاب «شذرات الذهب» مي‌نويسد: «در مورد لعن يزيد، امام احمد بن حنبل دو قول دارد كه در يكي تلويح و در ديگري تصريح به لعن او مي‌كند و نيز امام مالك و امام ابوحنيفه نيز هر كدام، هم تلويحاً و هم تصريحاً يزيد را لعنت كرده‌اند و به راستي چرا اينگونه نباشد و حال آنكه يزيد فردي قمارباز و دائم‌الخمر بود.»34 با عنايت به اين نكته مي‌توان صريحاً به اين نتيجه رسيد كه لعن يزيد، دايم‌الخمر بودن و ستمگري‌اش نزد عالمان اهل سنت امري محرز است و محتاج دليل و احتجاج نيست.

ابن‌عماد در كتاب شذرات الذهب مي‌نويسد: همه فقها و صاحب‌نظران بر تحسين و تأييد قيام حسين (رض) اتفاق نظر دارند... و قاتلان حسين (رض) و كساني كه به نوعي مشاركت در قتل آن حضرت داشتند را بي‌دين و زنديق شمرده و مصداق اين سخن پيامبر‌: «هلاك امت من به دست غلامباره‌اي از افراد قريش است» مي‌دانند.35 اين غلامباره همان يزيد بود كه با همدست نابكارش ابن‌زياد خود را در دريايي از جنايت غوطه‌ور ساخت. ابن‌عساكر گفته است كه اگر شعر منسوب به يزيد «ليت أشياخي ببدر شهدوا...» درست باشد بدون شك يزيد كافر است. و همچنين امام شافعي مي‌گويد: حكم كسي كه حسين (رض) را كشته يا فرمان به قتل وي داده، اين است كه وي كافر است و هر كس آن را حلال شمارد نيز كافر مي‌باشد.»36

بنابراين از نظر ابن‌عماد هم يزيد و هم دار و دسته‌اش از نابكاران تاريخ‌اند و در جرم آنها همين بس كه با خاندان رسالت در افتاده‌اند و در ريختن خون حسين عليه‌السلام مشاركت داشته‌اند.

مولوي محمد شهداد حنفي در باب قيام سيدالشهدا مي‌نويسد: «حسين عليه‌السلام در راه آنچه آن را حق و حقيقت مي‌دانست جان خود را تسليم جان‌آفرين كرد ولي تسليم باطل نشد. با آنكه به حد كافي يار و انصاري نداشت عليه باطل با تمام قدرت و شهامت ايستادگي نمود تا اينكه به مقام شهادت عظمي نائل آمد. لذا گفتار كساني كه اين همه ايثار و قرباني حضرت امام را بغاوت قرار داده‌اند مردود و صريح‌البطلان است.»37 پس روشن مي‌شود كه عالمان معاصر حنفي، قيام حسين عليه‌السلام را حق دانسته، حتي نسبت دادن عنوان خروج بر آن امام را جايز نمي‌دانند بلكه چنين سخناني را ياوه‌اي بيش نمي‌دانند و چنين سخناني را به خوارج نسبت مي‌دهند كه سخن درستي است. در اين زمينه علامه ملاعلي قادري حنفي مي‌نويسد: «اينكه برخي از مردم نادان و جاهل حرف‌هاي نادرستي را انتشار مي‌دهند كه امام حسين رضي الله عنه باغي بوده نزد اهل سنت و جماعت، گفتار باطل و نادرستي است و احتمال قوي دارد كه از هذيانات و ياوه‌سرايي‌هاي فرقه خوارج باشد و اين گروه در واقع از حق منحرف و از جاده مستقيم خارج شده‌اند.38

عبدالرحمن سربازي از علماي معاصر در اين زمينه نوشته است: به محض اينكه منصب زمامداري و حكومت از مسير اصلي خود انحراف پيدا كرد و نااهلاني مانند يزيد زمام امور را به دست گرفتند حضرت سرور شهيدان تا پاي جان خود و عزيزانش ايستادگي فرمود و با نثار خون پاكش روسياهي باطل و سربلندي حق را بر صفحات تاريخ عالم تا قيام قيامت ثبت نمود.39

2-2) امام حسين عليه‌السلام و مذهب شافعي. شافعيان نيز همانند ساير مسلمان به مقام و منزلت حسين عليه‌السلام واقف‌اند و هم راجع به عاشورا حساسيت خاصي دارند.

در ميان رهبران مذاهب اسلامي امام شافعي بيش از ديگران ارادت قلبي خود را نسبت به خاندان اهل بيت عليه‌السلام به ويژه علي عليه‌السلام و حسين عليه‌السلام ابراز داشته است. شافعيان به تبعيت از امام شافعي نسبت به اهل بيت به ويژه امام حسين عليه‌السلام ارادت ويژه دارند. شافعي در اشعار و سخنان خود بارها از ارادت را اظهار كرده است. علاقه امام شافعي به خاندان رسالت باعث نزديكي هر چه بيشتر پيروان اين مذهب با شيعيان علي ابن ابي‌طالب عليه‌السلام شده است. شافعي همچنان كه درباره علي عليه‌السلام اشعار نغز و پرمغزي سروده درباره واقعه عاشورا نيز اشعاري زيبا و جانسوز دارد. در اينجا به برخي از آنها اشاره مي‌كنيم.

و مما نفي نومي و شيب لحيتي

تعاريف ايام لهن خطوب

اين حادثه از حوادثي است كه خواب مرا ربوده و موي مرا سپيد كرده است.

تأوب همي و الفواد كتيب

وارق عيني و ارقاد غريب

دل و ديده مرا به خود مشغول ساخته و مرا اندوهگين كرده است و اشك چشم جاري و خواب از آن پريده است.

تزلزلت الدنيا لآل‌محمد‌‌

و كادت لهم صم الجبال تذوب

دنيا از اين حادثه خاندان پيامبر‌‌ متزلزل شده و قامت كوه‌ها از آن ذوب شده است.

فمن بلغ عن الحسين رساله

و ان كرهتها انفس و قلوب

آيا كسي هست كه از من به حسين عليه‌السلام پيامبر برساند اگر چه دل‌ها آن را ناخوش دارند.

قتيل بلاجرم كان قميصه

صبيغ بماء الارجوان خصيب

حسين كشته‌اي است بدون جرم و گناه كه پيراهن او به خونش رنگين شده.

نصلي علي المختار من آل هاشم

و نوذي بينه ان ذاك عجيب

عجب از ما مردم آن است كه از يك طرف به آل پيامبر درود مي‌فرستيم و از سوي ديگر فرزندان او را به قتل مي‌رسانيم و اذيت مي‌كنيم.

لئن كان ذنبي حب آل محمد‌‌

فذلك ذنب لست عنه اتوب

اگر گناه من دوستي اهل بيت پيامبر است از اين گناه هرگز توبه نخواهم كرد.

هم شفعائي يوم حشري و موقفي

و بغضهم للشافعي ذنوب40

اهل بيت پيامبر در روز محشر شفيعان من هستند و اگر نسبت به آنان بغضي داشته باشم گناه نابخشودني كرده‌ام.

امام شافعي كه در دوستي اهل بيت زبانزد مي‌باشد، اشعار بسياري در فضائل اهل بيت سروده است. او همچون ساير ائمه اهل سنت در ابراز ارادت خود نسبت به خاندان پيامبر‌‌ صلي‌ الله عليه و آله از هيچ كوششي دريغ نكرد و حتي از اينكه او را به خاطر اين ارادتمندي رافضي خوانند ابا نكرد و فرمود:

يا راكباً قف بالمخصب من مني

واهتف بقاعد خيفها و الناهض

سحراً اذا فاض الجيج الي مني

فيضاً كملتطم الفرات الفائض

ان كان رفضاً حب آل محمد

فليشهد الثقلان أني رافض41

يعني اي سواره، اگر به مكه مي‌روي در ريگزار مني بايست و سحرگاهان خطاب به ساكنان مسجد خيف كه همانند امواج خروشان دريا به مني سرازير مي‌شوند ندا سرداده و بگو: اگر دوست داشتن آل محمد رفض است، انس و جن گوه باشند كه من )شافعي) رافضي هستم.

امام شافعي معتقد است كه محبت خاندان رسالت حكم واجبي است كه خداوند در قرآن دستور داده و براي نشان بزرگي و فضيلت ايشان همين كافي است كه اگر كسي بر آنها در نماز و سلام و صلوات نفرستد نمازش ادا نخواهد شد.

يا آل بيت رسول الله حبكم

فرض من الله في القرآن أنزله

يكفيكم من عظيم الفخر أنكم

من لم يصل عليكم لا صلاه له42

يعني اي آل محمد محبت شما امر واجبي است كه خدا آن را در قرآن نازل كرده و همين يك دليل بر عظمت قدر شما كافي است كه هر كسي نماز بخواند و بر شما درود نفرستد نمازش نماز نيست. او با توسل به آنها و اميد اينكه شفيع او در قيامت واقع شوند گويد:

آل النبي ذريعتي

و هم اليه وسيلتي

أرجو بهم اعطي غداً

بيدي اليمين صحيفتي43

يعني اهل بيت پيامبر‌‌ وسيله نزديكي من به خداي يگانه‌اند و به وسيله آنها اميدوارم كه نامه اعمالم فرداي قيامت به دست راستم داده شود.

ارادت و علاقه امام شافعي به اهل بيت پيامبر‌‌ چنان بود كه بر خي از اهل سنت او را شيعه پنداشتند و حتي جهت محاكمه به بغداد برده شد. او معتقد بود كه ارادت به خاندان علي عليه‌السلام را بايد علني و آشكار ساخت و اين پندار باطل را از اذهان دور كرد كه رفض را در دوستي علي و فاطمه و فرزندان آن دو مي‌داند و يا ناصبي‌گري را در دوستي ابوبكر و عمر عليه‌السلام. به اعتقاد او جريان رافضي‌گري و ناصبي‌گري كه دوستي و دشمني افراطي را در حق علي عليه‌السلام دنبال مي‌كردند نادرست است. يعني انسان مومن به خدا و رسولش كسي است كه محبت اهل بيت را آشكار كند. تقسيم بندي مسلمانان به رافضي و ناصبي تقسيم بندي مطرودي است و افرادي كه مسلمانان را به اين دو دسته تقسيم مي‌كنند قطعاً مجرم و گناهكارند زيرا محبت علي و خاندانش از اصول دين اسلام است و اگر كسي چنين امري را آشكار كند به اصل اسلام عمل كرده و به ايمان خويش استحكام بخشيده است.

اذا في مجلس نذكر علياً

و سبطيه و فاطمه الزكيه

يقال تجاوزوا يا قوم هذا

فهذا من حديث الرافضيه

برئت الي المهيمن من أناس

يرون الرفض حب الفاطميه44

يعني «زماني كه در مجلس ذكر علي و فاطمه و حسن و حسين مي‌شود بعضي از دشمنان مي‌گويند اي مردم از ذكر علي و فرزندان او بگذريد كه اين‌ها از سخنان رافضي‌هاست. من از مردمي كه دوستي فاطمه را رفض مي‌دانند به خدا پناه مي‌برم.»

در مقام و منزلت امام حسين عليه‌السلام همين بس كه شيخ عبدالرحمن صفوري شافعي (متوفي به سال 884ه‍.( در كتاب نزهه‌المجالس، ج2، ص234 نقل مي‌‌كند كه پيامبر‌‌ صلي‌ الله عليه و آله فرمود: «در روز قيامت ما انبيا در يك جا محشور مي‌شويم و منادي ندا مي‌دهد كه اي گروه پيامبران به فرزندان خود افتخار كنيد و من به فرزندانم حسن و حسين (عليهماالسلام) افتخار مي‌كنم.45» و نيز حافظ بن مسعود شافعي در كتاب مصابيح‌السنه، ص205 روايت مي‌كند: ابن عمر درباره حسن و حسين از پيامبر نقل كرده كه فرمود: «آنها دو گل خوشبوي من در دنيا هستند.»46 علماي شافعي نيز مانند ساير دانشمندان و محدثان مذاهب اسلامي حديث «حسن و حسين سرور جوانان بهشت‌اند» را نقل كرده‌اند. شيخ جلال‌الدين عبد‌الرحمان شافعي اين حديث را كرده است.47

ابن‌كثير از علماي معروف شافعي‌مذهب درباره ارج و منزلت امام حسين عليه‌السلام مي‌نويسد: پيامبر خدا‌‌ امام حسن عليه‌السلام و حسين عليه‌السلام را گرامي مي‌داشت و به آنها محبت زايدالوصفي مي‌كرد. لذا امام حسين عليه‌السلام از صحابه پيامبر به شمار مي‌رود و با آن حضرت تا دم مرگ آن بزرگوار محشور و مصاحب بوده و حضرت رسول نيز از او رضايت كامل داشته اگر چه حسين عليه‌السلام در سنين كودكي بود. پس از پيامبر‌‌صلي‌ الله عليه و آله ابوبكر، عمر و عثمان نيز او را گرامي مي‌داشتند و بعد از اين سه خليفه حسين عليه‌السلام از صحابه پدر گراميش به شمار مي‌رفت و از او حديث روايت مي‌كرد و در تمام حالات نيز با او همراه بوده است.48

همو ادامه مي‌دهد: حسين عليه‌السلام در ميان تمام مردم از ارج و عظمت بالايي برخوردار بوده است و مردم علاقه شديد به او داشته‌اند زيرا فرزند پيامبر‌‌ بوده و در روي زمين هيچ نظيري نداشت.49 ابن كثير نيز مانند ساير محدثين و مورخين حديث «حسين مني و انا من حسين» را نقل كرده است.50

ابن كثير مي‌نويسد: بخاري از ابو نعيم نقل مي‌كند كه از عبدالله بن عمر شنيدم كه در جواب كسي كه از او درباره كشتن مگس در ماه محرم پرسيده بود گفته است. مردم چرا درباره كشتن مگس سئوال مي‌كنند در حالي كه پسر دختر رسول الله‌‌ را كشته‌اند (و از آن سوال نمي‌كنند) در حالي كه پيامبر‌‌صلي‌ الله عليه و آله درباره حسن و حسين گفته است آنها گل‌هاي خوشبوي من در دنيا هستند.51

ابن كثير از قاطبه علماي اهل سنت نقل مي‌كند امكان ندارد فردي اعمال يزيد را توجيه كند. بلكه قاطعانه مي‌توان گفت كه مطرود بودن يزيد و منكر بودن عمل وي امري واضح است. ابن كثير را جع به شهادت حسين عليه‌السلام مي‌نويسد: قاتلان حسين (رض) عمل خود را توجيه نموده و او را تفرقه انگير معرفي كردند، حال آنكه اين توجيه درست و منطقي نبود و هيچ يك از پيشوايان ما در گذشته و امروز عمل جنايت‌آميز يزيد را در حادثه‌ كربلا تأييد نكردند.

نكته بسيار جالب اين كه شافعيان در عصر حاضر نسبت به عاشورا همان اموري را فرعي مي‌دارند كه شيعيان مورد توجه قرار مي‌دهند. مردم كرد كه همگي شافعي مذهبند براي عزاداري و نام مبارك سالار شهيدان امام حسين عليه‌السلام احترام خاصي قائلند به همين دليل در روزهاي تاسوعا و عاشورا كه شيعيان مهاجر در شهرهاي كردنشين به صورت دسته‌هاي سينه زني در خيابان‌هاي اين شهرها به راه مي‌افتند و به عزاداري مي‌پردازند، مردم از خود عكس العمل‌هايي نشان مي‌دهند كه بيانگر محبت آنها به امام حسين عليه‌السلام است:

1. در مسير عزاداري در موارد متعددي مردم با شربت از عزاداران پذيرايي مي‌كنند.

2. مردم زير پاي عزاداران دستمال انداخته و از آن به عنوان تيمن و تبرك استفاده مي‌كنند.

3. مردم به صورت انفرادي و گروهي خصوصاً بانوان و بچه‌ها و افراد كهنسال براي شفا گرفتن يا رفع گرفتاري‌ها در بين صفوف عزاداران مي‌نشينند و تا كنون افراد زيادي از اين طريق به حوائج خود نائل شده‌اند.

4. گاهي كه عزاداران در مسير عزاداري اقدام به خواندن مصيبت مي‌كنند مشاهده مي‌شود كه تعداد قابل توجهي از مردم براي مصائب سالار شهيدان گريه مي‌كنند.

عالمان شافعي نيز درباره لعن يزيد و اطرافيانش با ساير علماي اهل سنت هم داستان‌اند و آنها را مستحق لعن و نفرين مي‌دانند. در باب لعن يزيد امام شوكاني در كتاب نيل‌الاوطار در رد بعضي از سخنوران درباري مي‌نويسد: به تحقيق عده‌اي از اهل علم افراط كرده حكم نمودند كه حسين عليه‌السلام نوه پيامبر ‌‌صلي‌ الله عليه و آله نافرماني يك آدم شرابخوار و دائم الخمر را كرده است و حرمت شريعت يزيد بن معاويه را نگه نداشته است. خداوند آنها را لعنت كند چه سخنان عجيبي كه از شنيدن آنها مو بر بدن انسان راست مي‌شود.52

يزيد هم به دليل ارتكاب به جنايت در كربلا مستحق لعن است و هم به علت جناياتي كه در مدينه مرتكب شده است. در روايت است كه پيامبر فرمود:« هر كس اهل مدينه را بترساند خداوند او را مي‌ترساند و بر او لعنت خدا و ملائكه و همه مردم باد.» بدون شك يزيد اهل مدينه را ترسانده است لشكريان او در مدينه حدود 300 دختر باكره را ضايع كردند و همين تعداد از صحابه را به قتل رسانده ودر حدود 70 قاري قرآن را كشته اند. مردم مدت‌ها جرأت نمي‌كردند به مسجد مدينه داخل شوندبه حدي كه سگ وارد مسجد و بر منبر بول كرد و از مردم به عنوان عبيد يزيد بيعت گرفتند كه اگر خواست آنها را بفروشد و اگر خواست آزاد كند.53 و نيز روايت شده كه پيامبر فرمود: هر كس حسن و حسين را دشمن بدارد در جهنم است.54

3-2) امام حسين عليه‌السلام و مذهب مالكي. جاي تعجب نيست كه مالكيان امام حسين عليه‌السلام را دوست داشته باشند و نسبت به جريان عاشورا اهميت بدهند زيرا حسين عليه‌السلام فرزند پيامبر‌‌ صلي‌الله عليه و آله است و بدون حب آن حضرت معناي پيروي از پيامبر‌‌صلي‌ الله عليه و آله تحقق نمي‌يابد. از اين نظر اين مذهب اسلام نيز در مدح و ستايش امام حسين عليه‌السلام و تصديق قيام عاشورا با ساير مسلمانان هم‌عقيده است.

مالكيان و علماي مذهب مالكي نيز مانند ساير علماي مذاهب اسلامي در وصف و مدح امام حسين عليه‌السلام روايات زيادي نقل كرده‌اند. شيخ محمد بن محمد مخلوق مالكي در طبقات مالكيه، ج2، ص 89 مي‌نويسد: حسين عليه‌السلام انسان با فضل و بسيار اهل نماز و روزه بود و بيست و شش بار پياده خانه خدا را زيارت كرده است.55 و نيز شيخ نورالدين علي بن صباغ مالكي در فصول المهمه ص183 مي‌نويسد: امام حسين عليه‌السلام وقتي به نماز مي‌ايستاد رنگش زرد مي‌شد وقتي از او درباره اين حالت پرسيدند در جواب فرمود چه مي‌دانيد مي‌خواهم در برابر چه كسي (به نماز) بايستم.56

درباره جوانمردي آن حضرت شيخ نورالدين علي بن صباغ مالكي مي‌نويسد: انس مي‌گويد: خدمت حسين عليه‌السلام بودم كه كنيزكي آمد و با خود دسته گلي آورد و به امام هديه كرد امام عليه‌السلام فرمود برو در راه خدا آزاد هستي، پس به او عرض كردم او كه كار مهمي انجام نداد و چنين پاداشي دريافت كرد؟ حضرت فرمود آيا نشنيده‌اي سخن خدا تعالي را كه «و اذا حييتم بتحيه فحيوا بأحسن منها» چون شما را به درودي نواختند به درودي بهتر از آن يا همانند آن پاسخ گوييد (نساء86). و بهتر از آن آزادي او بود.57 و نيز در ص159 همان كتاب مي‌‌نويسد: برخي از نزديكان مرتكب خطايي بزرگ شده بودند و امام دستور داد آنها را ادب كنند و چون خاطيان نزد آن حضرت حاضر شدند گفتند: اي سرور ما خداي تعالي فرموده است: «الكاظمين الغيظ» حضرت فرمود: رهايشان كنيد، خشم فرو خوردم. و گفتند: «و العافين عن الناس» فرمود: بخشيدم و گفتند: «و الله يحب المحسنين» فرمود: آزاد هستيد. و درنهايت دستور داد جايزه نيكويي مر اينان را بدهند.58

اهل سنت به ويژه مالكيان امام حسين عليه‌السلام را شبيه‌ترين مردم به پيامبر‌ مي‌دانند. از اين جهت ديدن روي آن حضرت را همانند ديدن چهره مبارك پيامبر مي‌دانند. ابن‌صباغ همچنين در شباهت امام حسين عليه‌السلام به پيامبر حديثي از علي عليه‌السلام آورده كه فرمود: «من اراد أن ينظر إلي وجه رسول الله‌‌ من راسه الي عنقه فلينظر الي الحسن و من اراد ان ينظر الي ما لدن عنقه الي رجله فلينظر الي الحسين؛ هر كه خواهد به سر مبارك پيامبر خدا بنگرد به حسن بنگرد و هر كه خواهد بدن پيامبر از گردن به پايين‌تر را بنگرد به حسين بنگرد.»

همين محدث مالكي است كه حديث «الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنه» را روايت كرده است.59 عالمان مالكي در وصف و مدح آن حضرت از پيامبر احاديث زيادي نقل كرده‌اند. در طي اين احاديث پيامبر‌‌ ابعاد وجودي و اخلاقي حضرت امام حسين عليه‌السلام را مورد توجه قرار داده است. به عنوان مثال در باب مناعت طبع آن حضرت ابن صباغ مالكي مي‌نويسد: گويند معاويه وقتي به مكه رسيد به امام حسين عليه‌السلام مال زيادي را بخشيد. امام همه آنها را بازگرداند و هيچ چيزي از آنها را نپذيرفت.60 بدين وسيله كرم و جوانمردي و مناعت طبع خود را نشان دادند.

عالمان مالكي نيز همانند عالمان ساير مذاهب اسلامي اعمال يزيد را محكوم كرده، او و اعوان و انصارش را مستحق لعن و نفرين مي‌دانند. در بين علماي مالكي بودند كساني كه يزيد را از عمل زشت و ننگينش تبرئه مي‌كردند اما به گفته ابن خلدون نمي‌توان گفت يزيد هم در كشتن امام حسين عليه‌السلام اجتهاد كرد پس بي‌تقصير است چون صحابه‌اي كه با امام حسين عليه‌السلام در قيام شركت نكرده بودند هرگز اجازه قتل حضرت را نداده بودند اين يزيد بود كه با امام جنگيد. اين عمل يزيد نشانه فسق اوست و حسين عليه‌السلام درشهادتش مأجور است در حالي كه يزيد از عدالت بدور بوده و حسين عليه‌السلام عليه يك حاكم ظالم قيام كرده بود.61

4-2) امام حسين عليه‌السلام و مذهب حنبلي. حنبليان كه عمدتاً اهل حديث‌اند اسناد و دلايل و مدارك زيادي در وصف امام حسين عليه‌السلام دارند. از اين رو قاعدتاً بيشتر از ديگران سند بريا حب اهل بيت عليه‌السلام دارند زيرا بيشتر منابع حديثي اسلام محصول زحمات عالمان حنبلي است. البته با رشد وهابيت در بستر اين مذهب اختلافاتي پيش آمده و مراسم عاشورا گاه با خشونت‌هايي مواجه است اما اين امر هرگز ذره‌اي از محبت آنان نسبت به امام حسين عليه‌السلام و تصديق قيام عاشورا كم نمي‌كند.

حنبليان نيز مانند ساير مذاهب احاديث مربوط به منزلت امام حسين عليه‌السلام را روايت كرده‌اند. ابوالفرج ابن جوزي از علماي معروف حنبلي دركتاب صفه الصفوه، ج1، ص321 از عبدالله روايت مي‌كند كه پيامبر فرمود: اينها (حسن و حسين) فرزندان من هستند هر كس آنها را دوست بدارد مرا دوست داشته است.62 و شيخ ابوفلاح عبدالحسن بن عماد حنبلي (متوفي به سال 1089ه) در كتاب شذرات الذهب، ج1، ص 85 مي‌نويسد: نقل است كه علي و ذمي پيش شريح قاضي رفتند و ... حضرت فرمود حسن و قنبر شاهدهاي من هستند. شريح گفت شهادت قنبر قبول است ولي حسن را نه! حضرت فرمود... مگر نشنيده‌اي كه پيامبر فرمود حسن و حسين عليهماالسلام سرور جوانان بهشت‌اند.63

امام احمد بن حنبل امام حنبليان از ابوهريره روايت مي‌كند كه پيامبر فرمود: «هر كس آنها (حسن و حسين) را دوست دارد مرا دوست داشته و هر كس با آنها دشمني كند با من دشمني كرده است و نيز نقل كرده كه پيامبر به علي، حسن، حسين و فاطمه (عليهم السلام) نگاه كرد و فرمود: من با كسي كه با شما در جنگ و دشمني باشد دشمن هستم و با هر كسي كه با شما در صلح و آرامش باشد در صلح و سلامتي هستم.»64

احمد بن حنبل در مسند خود، ج5، ص369 به نقل از راويان متعدد مي‌نويسد: «پيامبر حسن و حسين را به سينه خود مي‌چسباند و مي‌فرمود: خدايا من اين دو را دوست دارم تو نيز آنها را دوست بدار.65 و نيز همو با چند واسطه از عبدالله بن شداد و او از پدرش نقل مي‌كند كه يك روز حضرت رسول در حالي كه حسن و حسين عليهماالسلام را به همراه داشت پيش ما آمد و نمازگزارد و در حين نماز سجده را آن قدر طولاني كرد كه من سر از سجده برداشتم و ديدم كه رسول خدا‌‌ در سجده است و آن طفل (حسن يا حسين) بر پشت پيامبر‌‌صلي‌ الله عليه و آله سورا است وقتي نماي تمام شد مردم به پيامبر عرض كردند يا رسول الله سجده را آنقدر طول داديد كه گمان كرديم اتفاقي افتاده و يا به شما وحي شده است حضرت در پاسخ فرمود: هيچ يك از اين مسائل نبود بلكه پسرم از من سواري مي‌گرفت و نخواستم عجله كنم و كار او ناتمام بماند پس صبر كردم تا كارش تمام شود.»66

در باب محبت به امام حسن و امام حسين عليهماالسلام درمنابع حنبلي به ويژه فضائل الصحابه به امام احمد بن حنبل احاديث زيادي وارد شده است. امام احمد بن حنبل مي‌نويسد: روزي پيامبر امام حسين را مي‌بوسيد و به سينه خود مي‌چسبانيد مردي از انصار گفت من پسر دارم تا كنون كه بالغ شده او را نبوسيده‌ام حضرت فرمود: «وقتي خدا رحمت و محبت را از دلت برده چه كنم؟»67

آن حضرت درباره امام حسن و امام حسين عليهماالسلام فرمود: هر كس دو (حسن و حسين) را دوست بدارد مرا دوست داشته و كسي كه آنها را به خشم آورد مرا به خشم آورده است.68

حنبليان نيز همانند ساير مسلمانان يزيد و اطرافيانش را مستحق لعن و نفرين مي‌دانند. ابوفلاح عبدالحي بن عماد حنبلي از علماي معروف حنبلي و صاحب كتاب شذرات الذهب في اخبار من ذهب درباره لعن يزيد و خطاي نابخشودني او مي‌‌نويسد: حسن بصري گويد شانزده تن از اهل بيت امام حسين عليه‌السلام كه در آن روزگار كسي همانند آنها نبود همراه او به شهادت رسيدند و فاجري سر حضرت را نزد ابن زياد برد و گفت: «قتلت خير الناس اماً و اباً؛ بهترين مردم از نظر مادر و پدر را كشتم» ابن زياد بر او خشم گرفت و او را كشت... آنگاه اهل بيت را اسير كردند. خدا انجام دهنده آن را بكشد و خوار گرداند هر آنكس را كه بدان امر كرد و رضايت داد.69

تحسين و تصديق قيام حسين عليه‌السلام از اموري است كه حنبيليان نيز آن را مورد توجه قرار داده‌اند و نسبت نسبت دادن عنوان اميرمومنان به يزيد را نقبيح مي‌كنند، بلكه او را مستحق مجازات نيز مي‌دانند. او همچنين مي‌نويسد:‌همه علما اتفاق دارند در تحسين قيام امام حسين عليه يزيد.70 و نيز از يافعي نقل مي‌كند كه گفت حكم كسي كه امام حسين را كشت يا به قتل او امر كرد و آن را جايز دانست كفر است واگر قتل او را حلال و جايز نمي‌دانست فاسق و فاجر است.71

ابن حجر عسقلاني در كتاب الصواعق المحرقه مي‌نويسد: از امام احمد بن حنبل درباره لعن يزيد سئوال كردند امام احمد در جواب گفت: چگونه لعنت نشود كسي كه خداوند او را در قرآن لعن كرده است آنجا كه مي‌فرمايد: «فهل عسيتم ان توليتم ان تفسدوا في الارض و تقطعوا ارحامكم اولئك الذين لعنهم الله...» و چه قطع رحمي بالاتر از آنچه يزيد انجام داده است.

5-2) عزاداري عاشورا و فقهاي اهل سنت. عالمان اهل سنت به اتفاق درباره امام حسين عليه‌السلام؛ جايگاهش و قيام عاشورا سخن گفته‌اند و قاطعانه عمل حسن عليه‌السلام را تأييد و عمل يزيد را محكوم كردند ونسبت به عزاداري حسين عليه‌السلام اهتمام داشته‌اند و محزون شدن را جايز مي‌دانند اما ايشان ضمن اظهار همدردي درباره نحوه برگزار آيين‌هاي عزاداري با شيعيان اختلاف دارند. البته در برخي از مناطق سني نشين ايران و كشورهاي ديگر عزاداري به شيوه شيعيان در ميان اهل سنت نيز رايج است با اين تفاوت كه شيعيان مراسم عاشورا را جدي‌تر برگزار مي‌كنند ولي آنان به گونه ديگر عمل مي‌كنند. نكته جالب اين كه در كشور مصر هم عزاداري حسين عليه‌السلام مطرح است و هم به هنگام برگزاري مراسم عروسي، عروس و داماد پيش از انجام مراسم بايد به زيارت قبر منسوب به حضرت زينب بروند. جالب توجه اين كه محوطه قبر حضرت زينب محدوديت عبور و مرود دارد اما براي عروس و دامادها آزاد است تا بتوانند پيش از مراسم عروسي قبر آن حضرت را زيارت كنند. بنابراين اهل سنت نه تنها مراسم عزاداري بلكه مراسم عروسي خودشان را به قيام اباعبدالله عليه‌السلام گره زده‌اند.

6-2) تاثير امام حسين عليه‌السلام و قيام عاشورا در نويسندگان اهل سنت. واقعيت آن است قيام حسين عليه‌السلام نه تنها بر مردم و فرهنگ اسلامي رايج در ميان اهل سنت اثر گذاشته بلكه در ميان اهل قلم تاثير به سزايي به جا گذاشته است. بي‌ترديد مي‌‌توان ادعا كرد كه امام حسين عليه‌السلام از طريق خواص بر عوام تاثير گذاشته است زيرا نويسندگان زيادي دست به قلم شدند و ياد و نام امام حسين عليه‌السلام و قيام عاشورا را زنده نگه داشته‌اند و همين باعث استمرار فرهنگ عاشورا در ميان آنان شده است. توجه اهل قلم اهل سنت به عاشورا به قدري زياد بوده است كه به جرأت مي‌توان گفت كه كمتر نويسنده مشهور اهل سنت است كه درباره عاشورا يك كتاب مستقل يا دست‌كم يك مقاله ننوشته باشد.

معمولاً در هر دوره‌اي كه نگاه قابل توجه و مطلوبي به حسين عليه‌السلام داشته‌اند حماسه‌آفرين نيز شده‌اند. در دروه معاصر با نگاهي به تأليفات انديشمندان جامعه اهل سنت مشاهده مي‌كنيم اغلب كساني كه در اين ارتباط قلم زده‌اند از روح حماسي ملهم از امام حسين عليه‌السلام نيز برخوردار بوده‌اند كه نمونه‌اي از اين تأليفات عبارتند از:

1. ذكري ابي الشهداء، تأليف سيد قطب.

2. استشهاد الامام الحسين(رض) تأليف سيد ابوالاعلي مودودي.

3. شهيد اعظم تأليف مولانا ابوالكلام آزاد.

4. ابوالشهداء، الامام الحسين، تأليف عباس محمود عقاد كه توسط مسعود انصاري با عنوان «واقعه كربلا» به فارسي ترجمه شده است.

5. أبناء رسول في كربلاء، تأليف خالد محمد خالد كه توسط حسن فرامرزي با عنوان «فرزندان پيامبر در كربلا» به فارسي ترجمه شده است.

6. اشعه من حياه الحسين. تأليف شيخ عبدالله علايلي كه توسط سيد محمد مهدي جعفري با عنوان «بدترين هدف در بدترين نهاد» به فارسي ترجمه شده است.

7. آل محمد في كربلا... و الحسين بن علي حفيد محمد بن عبدالله‌‌، تأليف عمر ابونصر كه توسط مير سيد جعفر غضبان با عنوان «سيدالشهدا» ترجمه شده است.

8. الحسين ثائراً شهيداً، تأليف عبدالرحمن شرقاوي.

9. شهيد كربلا، تأليف مفتي محمد شفيع دئوبندي كه توسط محمد امين حسين بر فارسي ترجمه شده است.

10. حيات الامام الحسين، تأليف محمود شبلي.

11. الحسن و الحسين(رض) تأليف محمد رضا مصري.

12. سيد شباب اهل الجنه ابن بنت رسول الله‌‌صلي‌ الله عليه و آله الحسين بن علي (رض)، تأليف حسين محمد يوسف مصري.

13. سيده الامام الحسين (رض)، تأليف محمد محمود عبدالحميد و...

14. ابوالشهدا‌ الحسين، تأليف توفيق ابوعلم.

اين آثار و ده‌ها نمونه ديگر بيان كننده آن است كه امام حسين عليه‌السلام و قيام عاشورا موضوعي پويا در ميان علما و پژوهشگران اهل سنت است، مضاف بر اين كه تاريخ عاشورا نيز در سده‌هاي نخستين توسط عالمان اهل سنت به نگارش در آمده است.

3) امام حسين در اديان ديگر. قيام امام حسين عليه‌السلام تمام آفاق و انفس را پشت سر گذاشت و قلوب انسان‌ها به ويژه عالمان و مصلحان را فتح كرده است و تأثيرات بسيار زيادي از خود به جا گذاشته است به گونه اي كه در اقصي نقاط عالم الهام بخش مصلحان دين و اجتماعي شد. از اين نظر در پيروان ساير اديان تأثير بسزايي گذاشت. اين تأثير گذاري عمدتاً در دو حوزه بوده است: 1)در حوزه آييني و در گفتمان توده مردم . در سايه چنين تأثير گذراي است كه پيروان ساير اديان همانند شيعيان روز عاشورا را گرامي داشته، مراسمي برگزار مي‌كنند. 2)در حوزه نظريه پرداز الهام بخشي. اولاً در اين حوزه دانشمندان زيادي علاقمند به تحقيق شده، آثاري نوشته‌اند، ثانياً مصلحان اجتماعي از حركت حسين الهام گرفته در اديان و با كشورهاي خود نهضت‌هايي را به راه انداخته‌اند.

حسين عليه‌السلام مرزهاي جهان اسلام را در هم نورديده و تمام آفاق جهان را در بر گرفته است. اينك پيام او نه تنها در ميان شيعه و سني (اعم از تمام مذاهب و فرق) گسترش يافته بلكه در جهان مسيحيت، هندوئيسم و... جايگاه ويژه‌اي براي خود يافته و موجب پيدايش نهضت‌ها و قيام‌ها و انقلاب‌هاي زيادي عليه ستمگران و حكام جور شده است. مهاتما گاندي رهبر انقلاب بزرگ هندوستان مي‌گويد: من زندگي امام حسين آن شهيد بزرگ اسلام را به دقت خوانده‌ام و توجه كافي به صفحات كربلا نموده‌ام و بر من روشن شده است كه اگر هندوستان بخواهد يك كشور پيروز گردد بايستي از سرمشق امام حسين عليه‌السلام پيروي كند.72

توماس كارلايل دانشمند انگليسي مي‌نويسد: بهترين درسي كه از تراژدي كربلا مي‌گيريم اين است كه حسين و يارانش ايمان استوار به خدا داشتند آنها با عمل خود روشن كردند كه تفوق عددي در جايي كه حق و باطل روبرو مي‌شوند اهميت ندارد و پيروزي حسين با وجود اقليتي كه داشت باعث شگفتي من است.73

پروفسور ادوارد براون مي‌گويد: حتي غيرمسلمانان نيز نمي‌توانند پاكي روحي را كه اين جنگ اسلامي در تحت لواي آن انجام گرفت را انكار كنند. واشنگتن ايروينگ مورخ آمريكايي نيز به اين عظمت اعتراف كرده و مي‌گويد: در زير آفتاب سوزان سرزمين خشك و در روي ريگ‌هاي تفديده عراق روح حسين فنا ناپذير است؛ اي پهلوان و اي نمونه شجاعت و اي شهسوار من اي حسين!

توماس ماساريك مي‌نويسد: گر چه كشيشان ما هم از ذكر مصائب حضرت مسيح مردم را متأثر مي‌سازند ولي آن شور و هيجاني كه در پيروان حسين عليه‌السلام يافت مي‌شود در پيروان مسيح يافت نخواهد شد و گويا سبب اين باشد كه مصائب مسيح در برابر مصائب حسين مانند پر كاهي است درمقابل يك كوه عظيم‌پيكر.74

مسيو ماربين آلماني مي‌گويد: اين سرباز رشيد عالم اسلام به مردم دنيا نشان داد كه ظلم و بيداد و ستمگري پايدار نيست وبناي ستم هر چند ظاهراً عظيم و استوار باشد در برابر حق و حقيقت چون پركاهي بر باد خواهد رفت. پيروان وجدان اگر با نظر دقيق اوضاع و احوال آن دوره و پيشرفت مقاصد بني اميه و وضع(حكومت) و دشمني و عداوت آنها را با حق و حقيقت بنگرند، بدون تأمل تصديق خواهند كرد كه حسين عليه‌السلام با قرباني كردن عزيزترين افراد خود و با اثبات مظلوميت و حقانيت خود به دنيا درس فداكاري و جانباري آموخت و نام اسلام و اسلاميان را در تاريخ ثبت و در عالم بلند‌آوازه ساخت و اگر چنين حادثه جانگدازي پيش نيامده بود قطعاً اسلام به حالت كنوني خود باقي نمي‌ماند و ممكن بود يكباره اسلام و اسلاميان محو و نابود گردند... رفتار ظالمانه بني اميه و سلوك بيرحمانه آنان نسبت به اهل بيت حسين عليه‌السلام به اندازه‌اي در قلوب مسلمانان مؤثر افتاد كه اثرش از كشته شدن حسن و همراهانش كمتر نبود.75

او همچنين ادامه مي‌دهد: مي‌توان ادعا كرد كه تا به امروز تاريخ بشريت نظير چنين شخص مآل‌انديش و فداكار به خود نديده و نخواهد ديد. هنوز اسراي عاشورا نزد يزيد نرسيده بودند كه علم خون خواهي حسين عليه‌السلام برافراشته شد و نهضت عظيمي عليه يزيد آغاز شد.76

يكي از دانشمندان انگليسي در دايره المعارف قرن 19 فرانسه در مقاله‌اي تحت عنوان «سه شهيد» مي‌نويسد: بزرگ‌ترين دليل بر اثبات مظلوميت امام حسين مسلمان‌ها، قرباني دادن بچه شير‌خواره بود كه در هيچ تاريخي سابقه ندارد كه بجه شيرخواري را براي طلب آب بياورند و آن مردم عوض آب او را طعمه تير جفا قرار دهند. دكتر ماربين آلماني و دكتر جوزف فرانسوي و جمع ديگري از مورخين اروپايي همگان در تاريخ‌هاي خودشان اعتراف دارند كه عمليات امام حسين عليه‌السلام و فداكاريش سبب حيات جاويد دين اسلام گرديد.77

موريس دوكبري مي‌نويسد: اگر مورخين ما حقيقت اين روز (عاشورا) را مي‌دانستند و درك مي‌كردند كه عاشورا چه روزي است اين عزاداري را مجنونانه نمي‌پنداشتند زيرا پيروان حسين به واسطه عزادار حسين مي‌دانند كه پستي و زيردستي و استعمار و استثمار را نبايد قبول كنند زيرا شعار پيشرو و آقاي آنها تن ندادن به ظلم و ستم بود...78 او در ادامه مي‌نويسد: حسين شبيه‌ترين انسان روحاني به حضرت مسيح است ولي مصائب او سخت‌تر و شديدتر است.79
نيكلسن نويسنده و محقق انگليسي مي‌گويد: تاريخ نيز به‌حق امويان را در اين مورد (كشتن امام حسين) محكوم مي‌‌كند.80

دكتر ژوزف فرانسوي مي‌گويد: مي‌توان گفت در دو قرن ديگر عدد آنها (شيعيان) بر ساير فرق مسلمانان بيشتر خواهند شد و علت اين امر به واسطه سوگواري حسين است، امروز در هيچ نقطه از جهان نيست كه براي نمونه دو الي سه نفر شيعه يافت شوند و اقامه عزاداري ننمايند. در بندر مارسي عربي را ديدم كه پيرو مذهب تشيع بود و در مهمانخانه جنب اتاق من مسكن داشت، در روز عاشوراي حسين به‌تنهايي احوالات حسين را مي‌خواند و گريه مي‌كرد و سپس مقداري آش كه با شكر و برنج تهيه نموده بود بين فقرا تقسيم مي‌نمود.81

1-3) تعزيه امام حسين و شركت هندوان. قيام امام حسين عليه‌السلام در هندوستان از سوي سه طيف به شدت مورد استقبال قرار گرفت. نخست اهل تحقيق كه به محض با خبر شدن از وقوع چنين حادثه‌اي در صدد حقيقت جويي برآمدند و تحقيق درباره عاشورا را آغاز كردند. دوم مصلحان اجتماعي كه هميشه در فكر ايجاد اصلاحات در جامعه خود بوده، يا در صدد بودند تا مردم هند را از دست انگليسي‌ها نجات دهند. اينان در صدد يافتن الگوهاي مناسب براي مبارزه با استعمار بودند. در رأس اين دسته مهاتماگاندي بوده است كه نهضت خود را محصول و معلول مطالعه و تحقيق درباره قيام عاشورا مي‌داند. او صراحتاً اعلام مي‌كند كه براي مردم هند چيز تازه‌اي به ارمغان نياورده بلكه آنچه عرضه مي‌كند نتيجه مطالعات وي درباره عاشورا است. دسته سوم توده مردم است كه آنان از زاويه ديگري به قضيه مي‌نگرند به اين معنا كه امام حسين عليه‌السلام و شركت در مراسم عاشورا را امري متبرك مي دانند كه باعث مي‌شود آنان به آرامش برسند؛ وحدت و همدلي‌شان افزايش پيدا كند، بيماري‌هاشان برطرف شود ونهايتاً اين كه نزد خدا ارج و منزلت بيشتري پيدا كنند.

از قرن دوازده هجري همه شاعران مسلمان و هندو در اين زمينه (عزاداري) طبع آزمايي كرده‌اند. در قرن سيزده هجري در هند جنوبي و شمالي و بيشتر بلاد شبه قاره رسم عزاداري و روضه خواني بين شيعيان و سني‌ها و حتي هندوان معمول بود و شاعران بزرگي ويژه سوزسرايي و مرثيه گويي در لكهنو به زبان اردو پيدا شدند كه اشعارشان تا امروز در سراسر هند خوانده مي‌شود... هنوز هم هندوان با مسلمانان در ماتم عاشورا شركت مي‌كنند، رسم تعزيه و ضريح سازي تا امروز در همه بلاد هند و پاكستان و كشمير و نپال و بين هندوان آفريقا رواج دارد و بعضي از آنها اين مراسم را تا روز هشت ربيع الاول كه به روايتي روز شهادت حسن عسكري است ادامه مي‌دهند. در آن روز بانگ سينه‌زني و عزاداري خاموش مي‌گردد و به همين جهت آن را «چوب تعزيه» يعني روز خاموشي نام داده‌اند.82

در هندوستان در برابر حسينيه محل تعزيه غالباً آتشي بزرگ مي‌افروزند و آن را «دودبر» گويند. عامه شيعيان و هندوان اين آتشدان را از خود تعزيه بيشتر حرمت مي‌گذراند. در برابر آن مي‌ايستند و مي‌گريند و نذر و نياز مي‌كنند يا در آتش مي‌جهند و از ميان آن رد مي‌شوند.83

در شهرستان‌هاي مسلمان نشين هند، گورستاني به نام كربلا وجود دارد كه معمولاً نزديك رودخانه است، قبل از روز عاشورا، گورهايي در اين كربلاها براي تعزيه‌ها آماده مي‌كنند و بعد از ظهر عاشورا تعزيه‌هاي بزرگ در يك رديف و تعزيه‌هاي كوچك را در رديف ديگر به خاك مي‌سپارند، براي سهولت در دفن آنها ابتدا پايه‌ها و گنبد را از آن جدا مي‌كنند و بعد از دفن آب بسيار بر روي قبر تعزيه مي‌پاشند تا هم زودتر بپوسد و گور براي سال آينده آماده شود و هم يادي از تشنه‌لبان كربلا شده باشد.84

2-3) امام حسين عليه‌السلام نزد مسيحيان. مسيحيان به دليل شباهت‌هايي كه ميان نحوه شهادت امام حسين عليه‌السلام و عيسي عليه‌السلام يافته‌اند، به آن حضرت ارادت ويژه‌اي پيدا كرده‌اند. امام حسين عليه‌السلام و قيام عاشورا در ميان مسيحيان نيز در سه حوزه مورد توجه قرار گرفته است:

1)حوزه تحقيق و حقيقت جويي. محققان، نظريه پردازان و حتي روحانيان مسيحي كه داعيه حقيقت جويي را داشته و دارند در صدد برآمدند كم و كيف قضيه عاشورا را تحقيق كنند. از اين نظر قرن‌ها پيش كه اروپاييان با قيام عاشورا آشنا شدند چنين تحقيقاتي به راه افتاد و انديشمندان زيادي دست به تحقيق زده، آثار برجسته‌اي را خلق كرده، باعث آشنايي بيشتر مسيحيان با امام حسين عليه‌السلام و قيام عاشورا شدند. جرجي زيدان، توماس كارلايل، سليمان كتاني و... از جمله اين افرادند. البته اين دسته علاوه بر بررسي پديدار شناختي عاشورا به بررسي توصيفي و تحليلي آن نيز پرداخته‌اند.

2)مورخان وآيين دوستان. دسته ديگر از اهل علم مسيحيت عاشورا را از آن جهت مورد توجه و بررسي قرار دادند كه عاشورا با آيين‌ها و مراسمي همراه است. لذا براي اين دسته جنبه‌هاي آييني عاشورا بيشتر مورد توجه قرار گرفت. البته كسان ديگري در اين طيف قرار دارند كه آنها به بررسي تاريخ عاشورا و تاريخ اين آيين‌ها پرداخته‌اند.

3)توده مردم. التبه توده مردم مسيحي مخصوصاً مردم كشورهايي كه هم مرز مسلمانان بوده و هستند به جنبه‌هاي آييني عاشورا توجه بيشتر كرده‌اند. اينان البته خود صاحب نظر نبوده بلكه تحت تأثير صاحب نظر و مطابق نظريه‌هايي كه داده شده، اقدام به برپايي مراسمي كرده‌اند. اين گروه عمدتاً تحت تاثير اين نظريه هستند كه امام حسين عليه‌السلام براي مسلمانان همان كاري را انجام داد كه مسيح براي مسيحيان انجام داد. از اين جهت بر اساس نظريه فداكاري به برگزاري مراسم خاص عاشورا اهتمام مي‌ورزند. از نظر ايشان امام حسين عليه‌السلام جان خود را فدا كرد تا مردم مسلمان نجات يابند چنانكه مسيح جان خود را فدا كرد تا مسيحيان نجات يابند. به تعبير ديگر از نظر ايشان حسين ادامه دهنده راه عيسي عليه‌السلام است. بازتاب اين نظريه چند امر بود: 1)پيدايش فرقه‌هايي با محوريت عيسي و حسين نظريه فرقه علويان، 2)برگزاري مراسم ويژه شهادت امام حسين عليه‌السلام در جاهاي مختلف مسيحي نشين. نظير لبنان و ايران كه سخت به مراسم عاشورا توجه دارند. 3)تقويت تقريب ميان مسيحيان و شيعيان و افزايش تعلق عالمان مسيحي به تشيع.

گفتني است كه مسيحيان ارمني ايران در مراسم عاشورا به طور فعال شركت مي‌كنند. مشاركت ايشان در مراسم عاشوران به اشكال مختلفي است: 1)شركت در مراسم عاشورا از طريق بر پا كردن تكيه‌هاي مستقل يا مشترك با مسلمانان؛ 2)اداي خيرات و انجام نذر و نياز؛ 3)مشاركت در مراسم عزاداري.

پي‌نوشت:

1- سپهر، محمدتقي ناسخ التواريخ، 3/88
2- البدايه و النهايه، ج ، 8/124
3- العقد الفريد، 5/125 و الاصابه، 1/355
4- تاريخ الخلفا، 209، و شذرات الذهب، 1/69
5- شذرات الذهب،‌1/68
6- شوشتري، قاضي نورالله، احقاق الحق، ج 10، ص708
7- همان، ص565-564
8- السواد الاعظم، 188
9- احمد عبدالرحمن البنا بلوغ الاماني، فتح الباري و معه كتاب، ج 23 و24، ص178
10- ابوالقاسم سليمان بن‌احمد الطبراني، المعجم الكبير، ج3، صص40-47
11- مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلين، ص45
12- بصائر شماره7-8، ويژه‌نامه محرم ص25 به نقل از تفسير المنار، ج1، ص367 و ج 2 ص183
13- هاشمي‌نژاد، عبدالكريم، درسي كه حسين به انسان‌ها آموخت، ص447
14- مجله بصائر، شماره 7-8، ويژه نامه محرم ص 24، به نقل از مقتل الحسين، ص 30
15- همان
16- رسولي محلاتي، سيد هاشم، زندگاني امام حسين، ص 152
17- همان
18- بصائر، شماره، 8-7 ويژه‌نامه محرم، ص24، به نقل از شرح العقايد، ص181
19- البيان و التعريف، ج 2، ص 23
20- احقاق الحق، ج 11، ص283
21- احقاق الحق، ج1، ص687، و نيز ينابيع الموده، ص167
22- احقاق الحق، ج1، ص696
23- همان، ص568
24- همان، ص700
25- ينابيع الموده، ص318
26- همان، صص322-323
27- همان، ص319
28- ينابيع الموده، ص318
29- سبط ابن جوزي، تذكره الخواص، ص269
30- تذكره الخواص، ص 287
31- همان، ص289
32- همان، ص291
33- بصائر، شماره 7-8، ص24، به نقل از مراه الزمان، ج8، ص496
34- تذكره الخواص، ص257
35- شذرات الذهب، 1/68
36- شذرات الذهب، 1/69
37- شهداد، محمد، سرور شهيدان امام حسين، صص44-45، به نقل از شرح فقه اكبر، ص87
38- همان منبع
39- سربازي، عبدالرحمن، شهسوار كربلا، ص31
40- مجله بصائر، شماره7-8، ويژه‌نامه محرم، ص25
41- حادثه كربلا از نظر اهل سنت، به نقل از الصراط السوي في مناقب آل النبي، ص94
42- سيماي علي عليه‌السلام از منظر اهل سنت، 175، به نقل از ديوان امام شافعي، 62
43- الشكعه، مصطفي الاربعه الائمه، ج3، ص53
44- سيماي علي از منظر اهل سنت، 176
45- احقاق الحق، ج1، ص642
46- همان، ص597
47- همان، علاوه بر ايشان انگچي شافعي نيز اين حديث را نقل كرده است.
48- ابن كثير، البدايه، ج4، جز8، ص142
49- البدايه و النهايه، ج4، جز8، ص144
50- همان، ص194
51- البدايه و النهايه، ج4، جز8، ص193
52- مجله بصائر، شماره7-8، ويژه‌نامه محرم، ص24، به نقل از نيل الاوطار، ج7، ص147
53- ينابيع الموده، ص324
54- همان، ص338
55- احقاق الحق، ج 11، ص42
56- همان، ص422
57- احقاق الحق، ج11، ص444
58- همان، ص448
59- احقاق الحق، ج10، ص549، نقل از فصول المهمه، ص136
60- احقاق الحق، ج11،ص45
61- ابن خلدون، مقدمه، ترجمه محمد پرويز گنابادي، ص415
62- احقاق الحق، ج10، ص704
63- همان، ص576
64- البدايه و النهايه، ج4، جز8، ص193، و نيز احمد بن حنبل، فضائل الصحابه، ج2، ص767
65- احقاق الحق، ج10، ص663
66- همان، ص 727، اين حديث را ابن قيم جوزي، حنبلي مذهب نيز در كتاب اغاثه، ج 1، ص152 نقل كرده است.
67- فضائل الصحابه، ج2، ص769
68- همان، ص771
69- شذرات الذهب في اخبار من ذهب، ج1-2، ص67
70- همان، ص68
71- مجله بصائر، شماره7-8، ويژه نامه محرم، ص24، به نقل از مقتل الحسين، ص30
72- شهيد هاشمي‌نژاد، عبدالكريم، درسي كه حسين به انسان‌ها آموخت، ص447
73- پيشين
74- همان، ص451
75- پيشين، ص441
76- پيشين
77- كاظميني بروجردي، سيدمحمدعلي، شيعه شناسي از نظر فريقين، ص136
78- درسي كه حسين به انسان‌ها آموخت، ص454
79- همان
80- برترين هدف در برترين نهاد، شيخ عبدالله علايلي، ترجمه سيد محمد مهدي جعفري، ج1، ص91
81- پيشين
82- دايره المعارف تشيع، ج4، ص448
83- همان
84- همان

منابع و مآخذ:

1.قرآن كريم.
2. احقاق الحق، نور الله شوشتري.
2.»امام حسين عليه‌السلام از ديدگاه اهل سنت» محمد برفي ،مجله بصاير،شماره7-8.
3.الائمه الاربعه ،مصطفي الشكعه.
4.البدايه و النهايه،ابن كثير ،قاهره ، دار الحديث،1413 ق.
5. بر ترين هدف در برترين نهاد ،شيخ عبدالله علايلي ،محمد مهدي جعفري ،تهران،چاپ و نشر ارشاد،1371
6.تذكرهالخواص ،سبط ابن حوزي،بيروت،موسسه اهل بيت ،1401 ق.
7.دايره المعارف تشيع ،تهران ،1381
8.درسي كه امام حسين عليه‌السلام به انسانها آموخت،عبد الكريم هاشمي نژاد.
9.سرور شهيدان ،امام حسين عليه‌السلام ،محمد شهداد.
10. السواد الاعظم،حكيم سمرقندي ،تهران،بنيادفرهنگ ايران،1348 ق.
11.سيماي امام حسين عليه‌السلام از منظر اهل سنت، محمد برفي ،تهران مولف،1381.
12.شهسوار كربلا ،عبد الرحمن سربازي .
13.شذرات الذهب، ابن عماد حنبلي ،بيروت، دار احياء التراث العربي.
14.شيعه شناسي از نظر فريقين، سيد محمد علي كاظميني بروجردي .
15.العقد الفريد،ابن عبدريه اندلسي ،بيروت ،دارالفكر.
16.مقدمه ابن خلدون،ابن خلدون،محمد پروين گنابادي ،تهران علمي و فرهنگي 1375.
17.فتح الباري .
18.المعجم الكبير،ابوالقاسم سليمان ابن احمد الطبراني.
19.مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلين.
20. ناسخ التواريخ، محمد تقي سپهر.
21.ينابع الموده، قندوزي.

بخشعلی قنبری

بدون شرح

آوای اذان پیچید ...

...سپس روز از نفس افتاد و ـ راوی گفت : "آوای اذان پیچید..."


صدا آری صدای زخمی زن در گلوی آسمان پیچید



صدا اما صدایی چون صدای غربت مولا ـ که راوی گفت

:طنین خطبه اش انگار در صفین و گوش نهروان پیچید -



نفس ها حبس شد در سینه خم شد شانه های زیر بار شرم

صدا تا در سکوت سربی وسنگین زنگ اشتران پیچید



: "واما بعد ..."

وبا انگشت سویی را نشان می داد و ـ راوی گفت

:که از آن سو چه بوی سیب سرخی در مشام کاروان پیچید!ـ



" الا سرهای در پستوی دکان های بیعاری به خود سرگرم!

که باری با شما سودای زر طوماری از سود و زیان پیچید



شمایان! با شمایم! "سایه مردان" شراب و شعر و شمشیر آی!

که نقل ننگتان هفتاد منزل در دهان این و آن پیچید



بپرس آیا کجا بودید وقتی رود رود آب...

ـ راوی گفت: شنیدم ؟! یا که دیدم؟! ـ

...مثل دود آه من تا بیکران پیچید؟



کجا بودید وقتی شیهه خونین آن اسب غیور از دور

میان دشنه دشنام و تیر طعنه و زخم زبان پیچید؟"



خبر: آن دستهای روی خاک افتاده چون پیچک سروی ست

که دور از آب دور ساقه تنهای دست باغبان پیچید



خبر :آری خبر ماییم در زنجیر و راه ـ این راه ناهموار ـ

که با هر پیچ وخم وادی به وادی پا به پای ساربان پیچید

*
"نمی جنبید برگ از برگ" ـ راوی گفت ـ

و "شب شط علیلی بود"

شبی که داغ با هر واژه دردی تازه شد در استخوان پیچید

**

" نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری..." همچنان از کی؟

که روی منبر نی صوت قرآن در سکوت روضه خوان پیچید



چه بود این؟ " این صدای گریه من بود"؟ "در من گریه می کرد ابر"؟

که بود این آی راوی! او که نامش روضه شد در داستان پیچید ؟...

علیرضا رجبعلی زاده کاشانی

تاریخ عاشورا

  ولادت امام حسين (ع)
  بيعت نكردن با يزيد
 حركت امام حسین (ع) به سمت مكه
  نامه هاي كوفيان
  نامه های امام حسین (ع)
  فرستادن حضرت مسلم به جانب كوفه و کیفیت بیعت مردم
 رفتن ابن زياد به كوفه
  حركت امام حسین (ع) از مكه به سمت كوفه
  شهادت حضرت مسلم
  اسارت و شهادت طفلان حضرت مسلم
  برخورد امام (ع) با لشكر حر
  رسيدن كاروان به كربلا
  وقايع تا روز تاسوعا
  شب عاشورا
  وقایع صبح عاشورا و خطبه حضرت امام حسین (ع)
  پيوستن حضرت حر به امام حسين (ع)
  مقتل شهدای حمله اول

 مقتل حرّ بن یزید ریاحی (رضی الله عنه)
  نماز ظهر عاشورا و شهادت حبیب بن مضاهر
  مقتل دیگر یاران امام حسین (ع)
  مقتل جوانان هاشمی
  شهادت حضرت قاسم (ع)
  شهادت حضرت عباس (ع)
  شهادت حضرت علي اصغر (ع)
  شهادت حضرت علی اکبر (ع)
  شهادت امام حسين (ع)
  بعد از شهادت امام حسين(ع)
  فرستادن سرهای شهدا به کوفه
  دفن اجساد طاهرة شهداء
  ورود اهلبيت (ع) به كوفه و ذكر خبر مسلم حصاص
  در بيان ورود اهل بيت (ع) به درالاماره
  شهادت عفيف
  نامه ابن زياد به يزيد و رسیدن خبر شهادت امام (ع) به مدینه
  فرستادن جواب نامه ابن زياد از طرف يزيد
  ورود اسراء و رؤس شهداء به شام
  ورود اهل بيت به مجلس يزيد پليد

  در مقابل يزيد (ل)
  فرستاده پادشاه روم
  ورود اهل  بیت (ع) به مدینه

 

http://www.emamhossein.com

شيعتي ما ان شربتم عذب ماء فاذكروني

شيعتي ما ان شربتم عذب ماء فاذكروني او سمعتم بغريب او شهيد فاندبوني

اي شيعيان من! اگر آب شيرين و گوارا نوشيديد مرا ياد كنيد يا اگر شنيديد كسي غريب يا شهيد شده بر من ندبه نماييد.
 
الخصائص الحسيننية، شوشتري، ص99

در حنجره ی زمانه تابید اصغر ...

در حنجره ی زمانه تابید اصغر

هی گریه نکرد! هی ننالید اصغر

دیگر نگران نباش آرام بگیر

آسوده تر از همیشه خوابید اصغر

مریم حقیقت

در بيان شهادت حضرت علی اصغر (ع)

پس حضرت بر در خيمه آمد و به جناب زينب سلام الله عليه فرمود كودك صغيرم را به من سپاريد تا او را وداع كنم، پس آن كودك معصوم را گرفت و صورت به نزد او برد تا او را ببوسد كه حرمله بن كامل اسدی لعين تيری انداخت و بر گلوی آن طفل رسيد و او را شهيد كرد. و باين مصيبت اشاره كرده شاعر در اين شعر:

فَقَبَّلَ مِنْهُ قَبْلهُ السَّهْمُ مَنْحَراً

وَ مُنْعَطِفِ اَهْوي لِتَقْبيلِ طِفْلِهِ

پس آن كودك را به خواهر داد، زينب سلام الله عليه او را گرفت و حضرت امام حسين عليه السلام كفهاي خود را زير خون گرفت همينكه پر شد به جانب آسمان افكند و فرمود سهل است بر من هر مصيبتي كه بر من نازل شود زيرا كه خدا نگران است.

سبط ابن جوزي در تذكره از هشام بن محمد كلبي نقل كرده كه چون حضرت امام حسين عليه السلام ديد كه لشكر در كشتن او اصرار دارند قرآن مجيد را برداشت و آنرا از هم گشود و بر سر گذاشت و در ميان لشكر ندا كرد:

بَيْني وَ بَيْنَكُمْ كِتابُ الله وَجَدّدي مُحَمّّدٌ رَسُولُ اللهِ صَلّي الله عَلَيْه و الِهِ.

اي قوم براي چه خون مرا حلال مي‌دانيد آيا من پسر دختر پيغمبر شما نيستم؟ آيا به شما نرسيد قول جدم در حق من و برادرم حسن عليه السلام.

هذانِ سَيّدِا شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّهِ.

در اين هنگام كه با آن قوم احتجاج مي‌نمود ناگاه نظرش افتاد به طفلي از اولاد خود كه از شدت تشنگي مي‌گريست حضرت آن كودك را بر دست گرفت و فرمود:

يا قَوْمُ اِنْ لَمْ تَرْحَمُوني فَارْحَمُوا هذا الطّفْلَ.

اي لشكر اگر بر من رحم نمي‌كنيد پس بر اين طفل رحم كنيد، پس مردي از ايشان تيري به جانب آن طفل افكند و او را مذبوح نمود. امام حسين عليه السلام شروع كرد به گريستن و گفت اي خدا حكم كن بين ما و بين قومي كه خواندند ما را كه ياري كنند بر ما پس كشتند ما را، پس ندائي از هوا آمد كه بگذار او را يا حسين كه از براي او مرضع يعني دايه‌ايست در بهشت.

در كتاب احتجاج مسطور است كه حضرت از اسب فرود آمد و با نيام شمشير گودي در زمين كند و آن كودك را به خون خويش آلوده كرد پس او را دفن نمود.

طبري از حضرت ابوجعفر باقر عليه السلام روايت كرده كه تيري آمد رسيد بر گلوي پسري از آن حضرت كه در كنار او بود پس آن حضرت مسح مي‌كرد خون را بر او و مي‌گفت:

 اَلَلّهَمَّ احْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْم دَعَوْنا لِيَنْصُرُونا فَقَتَلُونا.

http://www.emamhossein.com

طفل شش ماهه تبسم نكند پس چه كند  

يكى از فرزندان امام حسين‏ (ع) كه شير خوار بود و از تشنگى، روز عاشورا بى تاب‏ شده بود. امام، خطاب به دشمن فرمود: از ياران و فرزندانم، كسى جز اين كودك نمانده ‏است. نمی ببينيد كه چگونه از تشنگى بى تاب است؟ در"نفس المهموم" آمده است كه‏ فرمود: " ان لم ترحمونى فارحموا هذا الطفل‏"در حال گفتگو بود كه تيرى از كمان حرمله ‏آمد و گوش تا گوش حلقوم على اصغر (ع) را دريد. امام حسين‏(ع‏) خون گلوى او را گرفت و به آسمان پاشيد.(1)

در كتابهاى مقتل، هم از"على اصغر"(ع) ياد شده،هم از طفل رضيع (كودك‏ شيرخوار)و در اينكه دو كودك بوده يا هر دو يكى است، اختلاف است.

در زيارت ناحيه مقدسه، درباره اين كودك شهيد، آمده است: "السلام على عبد الله بن ‏الحسين، الطفل الرضيع، المرمى الصريع، المشحط دما، المصعد دمه فى السماء، المذبوح‏ بالسهم فى حجر ابيه، لعن الله راميه حرملة بن كاهل الاسدى‏".(2) و در يكى از زيارتنامه‏ هاى ‏عاشورا آمده است:" و على ولدك على الاصغر الذى فجعت به" ز اين كودك،با عنوانهاى‏ شيرخواره، شش ماهه، باب الحوايج، طفل رضيع و...ياد می ‏شود و قنداقه و گهواره از مفاهيمى است كه در ارتباط با او آورده می ‏شود.

طفل شش ماهه تبسم نكند پس چه كند   

    آنكه بر مرگ زند خنده، على اصغر توست

"على اصغر، يعنى درخشانترين چهره كربلا، بزرگترين سند مظلوميت و معتبرترين ‏زاويه شهادت... . چشم تاريخ، هيچ وزنه ‏اى را در تاريخ شهادت، به چنين سنگينى نديده‏ است."(3) على اصغر را باب الحوائج می ‏دانند،گر چه طفل رضيع و كودك كوچك است، امّا مقامش نزد خدا والاست. (4)

______________________________

۱-معالى السبطين،ج 1،ص 423.

2-بحار الانوار،ج 45،ص 66.

3-اولين دانشگاه و آخرين پيامبر،شهيد پاك نژاد،ج 2،ص 42.

4ـفرهنگ عاشورا،جواد محدّثی.

http://www.emamhossein.com

پيوسته آفرين كن بر اهل بيت زهرا (س)

ابوالحسن مجدالدين كسايي مروزی، متولّد سال 341 ق است كه از او به عنوان نخستين شاعر فارسي زبان شيعي ياد مي‌كنند كه اشعار آييني او در حافظه تاريخي ادبيات فارسي به ثبت رسيده است.

مرثيه عاشورايي كسايی مروزي كه اولين سند مكتوب شعر عاشورا در زبان فارسي است، علي رغم ساختار متوسط لفظی، از محتواي دلنشيني برخوردار است:

باد صبا درآمد، فردوس گشت صحرا
آراست بوستان را نيسان به فرش ديبا


دست از جهان بشويم عزّ و شرف بجويم
مدح و غزل نگويم، مقتل كنم تقاضا


ميراث مصطفي را، فرزند مرتضي را
مقتول كربلا را، تازه كنم تولا


تخم جهان بي‌بر، اين است و زين فزون‌تر
كهتر عدوي مهتر! نادان عدوي دانا!


بر مقتل اي «كسايي»! برهان همي نمايي
گرهم بر اين بپايي، بي‌خار گشت خرما


تا زنده‌اي چنين كن، دل‌هاي ما حزين كن
پيوسته آفرين كن بر اهل بيت زهرا(س)

گزيده‌ای از خطبه‌های سيد‌الشهداء عليه‌السلام از مدينه تا كربلا

امام حسين (ع)به اهل كوفه فرمودند: اگر به بيعتتان با من وفادار باشيد، رشد خود را ثابت كرده‌ايد و مي‌دانيد كه من حسين فرزند علي و پسر فاطمه دختر رسول خدا (ص) هستم؛ اگر بيعت خود را حفظ كنيد خودم با شما و اهل و عيالم با اهل و عيال شما خواهند بود و بر شماست كه از من پيروي كنيد.


*حركت به سوي شهادت

سپاس به درگاه خداوند، آنچه او خواهد انجام گيرد، و نيرويي نيست جز به اراده ذات اقدس او. همان‌گونه كه گردن‌بند، زينت ملازم دختران جوان است، مرگ نيز ملازم لا‌يَنفَكّ اولاد آدم است. آن‌چنان كه يعقوب شوق ديدار يوسف داشت، من نيز به شدت اشتياق ديدار پدران و گذشتگانم را دارم. دست تقدير الهي براي من قتلگاهي برگزيده است كه بايد به ديدار آن بشتابم. مي‌بينم كه به همين زودي گرگ‌هاي گرسنه‌ي نواويس {1} و كربلا، مرا در محاصره انداخته، بند بند اعضاي بدنم را از هم جدا مي‌كنند و شكم‌هاي خود را از آن پر مي‌كنند و عطش دروني خود را با كشتن من فرو مي‌نشانند.

از چنين روزي كه قلم تقدير بر آن گذشته است، تدبير و فراري امكان پذير نيست. ما اهل بيت (ع) به آنچه خداوند راضي باشد رضايت داريم، بر اين بلا كه براي ما خواسته است صبر مي‌نماييم و البته او نيز پاداش صابران را به ما عطا خواهد فرمود. ما پاره‌هاي تن پيامبريم و پاره‌هاي تن پيامبر (ص) از او جدا نمي‌شوند، بلكه در بهشت، اطراف پيامبر گرد خواهند آمد و با ديدن آنان چشم پيامبر (ص) روشن شده، وعده‌هايي كه داده شده است در حق آنان عملي خواهد شد.
اينك در ميان جمع ما هر كس جان بر كف آماده شهادت است و خود را براي مرگ و ملاقات الهي مهيا ساخته است، به همرا ما كوچ كند كه من فردا صبح به ياري خدا رونده‌ام.

*حركت به سوي عراق

امام حسين (ع) رو به جانب ابن‌عباس كرده و فرمود: درباره مردمي كه پسرِ دختر پيامبر خود را از وطن و خانه و قرارگاه و حرم جدش بيرون كرده، او را تك و تنها رها ساخته، تسليم ترس و رعبش مي‌نمايند چه مي‌گويي؟ نه مي‌تواند در محلي قرار گيرد و نه ياراي آن را دارد كه در همسايگي كسي بماند. با آنكه نه به خداوند شرك ورزيده و نه مرتكب منكر و جرمي شده است، كمر به قتلش بسته و مي‌خواهند خونش را بريزند.
ابن عباس در پاسخ به حضرت عرض كرد: حسين جان! فدايت شوم، اگر از سفر كوفه ناگزير هستي، اهل بيت و زنانت را همراه خود مبر.
حضرت فرمود: عمو زاده! رسول خدا (ص) را در خواب ديدم و به من دستوري داده كه نمي‌توانم خلاف آن عمل كنم؛ رسول خدا (ص) دستور داده كه اهل بيت و زنان را نيز با خود همراه ببرم.

*پاسخ امام حسين (ع) به فَرَزدق

فرزدق از حضرت پرسيد: يابن رسول‌الله! چه شد كه عجله كردي و حج را ناتمام گذاشتي؟
امام در پاسخ فرمود: اگر عجله نمي‌كردم غافل‌گير مي‌شدم.
آنگاه حضرت از اوضاع مردم كوفه پرسيدند، فرزدق گفت: شمشيرهاي آنان براي جنگ با شما آماده شده است.
امام فرمود: كارها به دست خداست و خدا هر چه را اراده كند انجام مي‌دهد و پروردگار ما هر روز در كاري است. اگر قضاي الهي طبق خواسته ما انجام گرفت، سپاس نعمت‌هاي الهي را به جا مي‌آوريم و خدا مدد مي‌دهد تا به اداي شكرش توفيق يابيم‌. و اگر قضاي الهي مانع از برآمدن خواسته ما شد، باز آن‌ كس كه طالب حق باشد و داراي روح ايمان و تقوا، اهل تجاوز نخواهد بود. سپس با فرزدق وداع كرد و از يكديگر جدا شدند.

*هشدار به ياران حر

خطبه‌اي كه حضرت در منزل بَيضَة براي حر و يارانش ايراد كردند. پس از حمد و ثناي الهي فرمود: اي مردم! رسول خدا (ص) فرمودند: هر كس پادشاه ستمگري را ببيند كه حرام خدا را حلال ساخته، پيمان الهي را مي‌شكند و با سنت و راه و روش رسول خدا (ص) مخالفت مي‌ورزد و در ميان بندگان خدا به گنهكاري و ستمگري مي‌پردازد ولي با گفتار و رفتار خود بر اين سلطان نشورد، بر خداوند لازم است كه آن كس را با آن سلطان در يك محل محشور سازد.

مردم آگاه باشيد كه دستگاه حكومت بني‌اميه سر در خطّ فرمان شيطان نهاده و از اطاعت فرمان الهي سرپيچي مي‌نمايد. فساد را آشكار ساخته، حدود الهي را تعطيل نموده، ماليات اسلامي را در راه مصالح شخصي به كار برده و حرام الهي را حلال و حلال الهي را حرام نموده‌اند.

من از همه كس به دگرگون ساختن دستگاه حاكم سزاوارترم. نامه‌هاي شما برايم آمده و فرستادگان شما خبر بيعت شما را براي من آورده و نويد داده‌اند كه مرا تسليم بني‌اميه نمي‌سازيد و مرا بي‌ياور نمي‌گذاريد؛ حال اگر به بيعتي كه با من كرده‌ايد وفادار باشيد، رشد خود را ثابت كرده‌ايد و مي‌دانيد كه من حسين فرزند علي و پسر فاطمه دختر رسول خدا (ص) هستم؛ اگر بيعت خود را حفظ كرديد خودم با شما و اهل و عيالم با اهل و عيال شما خواهند بود و بر شماست كه از من پيروي نماييد.

و اگر بر سر پيمان خود نمانيد و از بيعت من رويگردان شويد، به جان خودم سوگند كه نقض بيعت و پيمان شكني شما تازگي ندارد، شما مردم سست عهد و بي‌وفا همين كار را با پدر و برادر و پسر عمويم مسلم‌بن‌عقيل انجام داديد. هر كس كه به شما اعتماد كند و به عهد و پيمان شما دل ببندد فريب خورده است و البته دودش به چشم خودتان خواهد رفت و بهره خود را بر باد داده‌ايد، زيرا هركس بيعت شكني كند به زيان خود كرده است و به همين زودي است كه خدا مرا از شما بي‌نياز خواهد ساخت.

*وداع امام با اهل بيت خود

ايشان هنگام وداع با عيال خود آنان را به صبر امر نموده و فرمود: آماده شويد براي تحمل مصيبت‌ها، و بدانيد كه خداوند نگهبان و حافظ شماست و به زودي شما را از شر دشمنان نجات خواهد داد و سر انجام كارتان را به نيكي برگزار خواهد كرد، و خداوند دشمن شما را به انواع عذاب‌ها شكنجه خواهد داد و در مقابل تحمل اين بلاها به شما انواع نعمت‌ها و كرامت‌ها عنايت خواهد فرمود. بنابريان شكايت نكنيد و سخني بر زبان نياوريد كه از قدر و منزلتتان در نزد خدا بكاهد.

---------------------------------------------
منابع:
1. نام ديگر كربلا
- اللهوف سيد‌بن‌طاووس، ص 25و26
- مثير‌الأحزان ابن‌نما، ص 41
- لمعة‌ من بلاغة‌الحسين(ع)، سيد مصطفي اعتمادي، ص 29
- الإرشاد شيخ مفيد، ص 218
- كامل ابن‌اثير، ج 3، ص 401
- مقتل‌الحسين مقرّم، ص 203 و 204 به نقل از جلاء‌العيون علامه مجلسي
- طبري، ج 4، ص 304


*ويژه‌نامه محرم در خبرگزاري فارس

چیزی کم از بهشت ندارد هوای تو!

 

* یازده ماه بعد از برادر

این پیامبر است که در گوش راست او اذان می‌گوید

و در گوش چپ، اقامه

ـ نامش حسین است

مبارک باشد دخترم

* سجده پیامبر طولانی شده

جماعت نمازگزار، بعد از نماز خدمت پیامبر می‌رسند.

گویا حسین کوچک، برای بازی آمده بود پشت رسول.

* کوچه‌های مدینه

مسجد کوفه، خانة حقیر برادر

روزگار، حسین را قوی بارآورده و صبور

حسین، عباس را هم دارد.

* کوفیان شور کردند، نامه نوشتند:

حسین... بیا !

* زنان و کودکان نیز همراه مولایند

ـ : زیر لباس احرام این حرامیان، شمشیرها می‌بینم.

انگار دنیا، منتظر یک غوغاست.

* باید رفت این راه را

به خاطر حرمت خانة خدا، و دعوتنامة کوفیان، و رؤیایی که حسین از پیامبر دیده بود.

ـ عزم عراق می‌کنیم.

* مسلم گریه کرد

خندیدند که: هی! مسلم گریه می‌کند!

مسلم اما سست‌عهدی کوفیان را فریاد می‌زد؛

ـ حسین نیا... دیگر نیا...

* یا علی! از خاک تفتیده و سرخ نینوا گفته بودی،

گویی همین جاست.

حسین سجده می‌کند...

ـ مگر دشتی از خون، این شب‌زدگان را بیدار کند.

* هفت محرم...

در نامة ابن‌زیاد آمده است:

آب را بر کاروان حسین ببندید،

نه، حتی یک قطره...

* شب...

ـ یارانی باوفاتر از شما سراغ ندارم

اما بدانید؛ خورشید فردا چون به نیمه آسمان رسد، در این دشت غوغا می‌شود.

آن‌ها را با شما کاری نیست.

عهد از دوش شما برداشتم... هر کس خواست برود، برود.

ـ نگو حسین! تو که ما را کشتی، نگو.

* این همه بوته خار را که نمی‌شود بی‌ریشه کرد

اما همین هم غنیمت است

شاید فردا رقیه سریع‌تر بدود.

* روز دهم...

وهب، حر، زهیر، نافع، قیس، جون، مسلم، حبیب، سعید، سوید، عابس...

هر بدرقه، بی‌برگشت

حکایت شوریدگی‌ها و دلدادگی‌ها...

* نخستین جنگجوی‌ هاشمی؛ علی‌اکبر

شبیه‌ترین به رسول

خَلقاً و خُلقاً و منطقاً

ـ علی من، برو که خیلی زود سیراب می‌شوی از دست جدت رسول خدا.

علی هم رفت، خدا، شاهدم باش.

* از بالای تل، زینب به میدان نگاه می‌کند

حسین بالای سر علی، انگار دارد جان می‌دهد

راستی در این نیم‌روز، حسین بیش‌تر پیر شد یا زینب؟!

* حالا دیگر سقا هم از نخلستان نیامد

ـ یا اخا! ادرک اخاک...

حسین تا آن روز نشنیده بود که عباس، برادر صدایش کند

عباس هم رفت، خدا!

* و آخرین جنگجو؛ حسین

لباس مادر را به سفارش زینب می‌پوشد

زینب،

پیشانی و گلوی برادر را بوسه‌باران می‌کند

* 120 نیزه، 23 تیر، 34 زخم شمشیر... این‌ها به کنار

آن‌چه برای حسین مهم است

هجوم وحشیان به خیام است

ـ اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید

* ـ : وای پسرم، وای پسرم!...

این صدا چیست که در سراسر این دشت سرخ، طنین انداخته؟!

* کاروان زنان و کودکان؛ تا شام

نگاه همه آن بالاست. آن بالا، نوک نیزه‌ها...

* ـ جز زیبایی چیزی ندیدم

ستون‌های کاخ یزید می‌لرزید از این کلام زینب

* و اینک... زمزمه‌ مهدی

سلام بر او که ملائک تا ابد بارانی وجود اویند.1

* ...

پاورقی:

1. قسمتی از زیارت ناحیه مقدسه

 

پدیدآورنده: سیده زهرا برقعی

دیدار آشنا :: بهمن و اسفند 1386، شماره 88

نجف، کربلا... ملکوت; دل‌نوشته‌های یک زیارت

 

به لطف محرم و صفر امسال که تقریباً ‌نسبت به سال‌های گذشته درک بیش‌تری داشتم، انگار ناخواسته اقدام به ثبت‌نام کردم؛ در حالی که اصلاً قصد سفر به عراق‌رو نداشتم.

یکی می‌گفت: نرو خطرناکه! یکی می‌گفت: ول کن این حرفا رو!

ولی دلم می‌گفت: بی‌خیال این حرفا! من که با پای خودم نمی‌رم دلم داره منو می‌بره، پس اگه نرم ضرر می‌کنم.

به هر سختی بود راه افتادیم. از ابتدای سفر فهمیدم که کربلا واقعاً دشت بلاست. بعداً می‌گم توی راه چه بی‌چارگی‌هایی کشیدیم! به اندازه چهل کاروان در پشت مرز، معطلی داشتیم خلاصه بعد از چهارده‌ ساعت از مرز مهران گذشتیم.

توی اون بی‌آبی و آفتاب سوزان مستقیم، یک سر پناه هم پیدا نمی‌شد تا زیر آن برویم، تازه چندین کاروان بودند که یک شب توی مرز مونده بودند. خلاصه چاشنی‌های این‌جوری این‌سفر خیلی زیاد بود؛ از همین جا فهمیدم که دیدن حرم آقا و زیارتش به این آسانی‌ها هم نیست؛ باید خالص‌تر بشیم؛ ولی می‌ارزید.

*

بالاخره ساعت 8 شب رسیدیم نجف. از همون در ورودی شهر، صدای مولایم علی به گوش می‌رسید: فرزندم خوش آمدی، دخترم خوش آمدی!

وقتی گنبد طلایی مولود کعبه را دیدم، درست مثل لحظه‌‌ای بود که برای اولین بار، خانه کعبه محل زادگاهش را دیده بودم؛ بی‌اختیار مات و مبهوت ماندم، چه عظمتی!

صدایش را با گوش جان می‌شنیدم، بی‌صبرانه منتظر ورود به حرم بودم. احساسم جور دیگری بود؛ داشتم می‌رفتم دیدن یه پادشاه؛ پادشاه خوبان، پدر شیعیان. احساس می‌کردم اینجا مرکز حکومت عالم هستی‌است؛ مرکز حکومت علی و من به دیدن آن پادشاه می‌روم. مراحل ورود گذشت و اجازه صادر شد.

اشک از چشمانم سرازیر شد... وارد شدیم؛ ولی انگار ضریحی وجود نداشت. مولایم علی با آغوش باز منتظر من بود؛ چه استقبال گرمی. از محبت مولا به شوق آمده بودم تازه عشق او را در وجودم می‌فهمیدم. تازه وقتی که در آغوش مهرش جا گرفتم فهمیدم که از ابتدای ورودم به این جهان، قلبم با صدای یا علی می‌تپیده، تازه فهمیدم که نعمت عشق مولایم علی چه برکاتی در وجود خشکیده من داشته، که نمی‌دانستم از کجاست ولی آن لحظه فهمیدم.

کویر وجودم را بذر سبز شدن پاشید. چقدر بزرگوار، چقدر مهربان، چقدر مهمان‌نواز... مولایم علی مرا به خانه‌اش دعوت کرد؛ اتاقش، اتاق دخترش، اتاق حسن و حسینش، محل زندگی دختر پیامبر و جایی که غسلش داده بود. خدایا! چه غریبانه زندگی می‌کرده مولایم.

من روسیاه گناه‌کار را به خانه‌اش راه داد تا در خانه‌اش نماز بخوانم. نماز در خانه مولا برایم نماز در آسمان بود. کاش محراب به اوج رفتنش را در مسجد کوفه نشانم نمی‌داد. سنگینی آن فضا بغض دشمنانش را در وجودم بیش‌تر کرد چقدر قلبم در آن لحظه با سوز می‌تپید.

انگار لحظات وداع از نجف، لحظات سنگین و حزن مولایم علی بود؛ احساس می‌کردم نگران است؛ نگران که مبادا بعد از آن‌که به دیدن پسرش حسین می‌رویم، در حقش جفا کنیم؛ مولایم نگران بود از پیمان‌شکنی ما و این‌که در خیمه‌گاه حسین نمانیم.

کیلومترها دورتر از کربلا گنبد حضرت عباس نمایان بود. نمی‌دانم چرا احساس می‌کردم هنوز هم مراقب و حامی امامش و برادرش حسین است؟ احساس می‌کردم هر کس وارد شهر کربلا می‌شود، اول گنبد ابوالفضل‌العباس را می‌بیند. شاید عباس می‌خواهد بگوید هر کس که قصد زیارت مولایم حسین را دارد، باید اول پیش من، مهر و وفایش را ثابت کند.

شاید عباس می‌خواهد بگوید انتخاب سرباز حسین با من است. شاید...

*

عباس هم مثل پدر بزگوارش مهربانانه و با لبخند و آغوش باز، منتظرمان بود. خدایا! از محبت این خاندان، دل و جان آدمی ذوب می‌شود.

ایا من شرمنده گناهکار، لایق هستم؟ ایا مرا به خیمه‌گاه حسین راه می‌دهند؟ ایا عباس، مرا به سربازی حسین زمان انتخاب می‌کند؟ ایا اجازه می‌دهد که در رکاب مهدی باشم؟

*

حرم مولایم حسین، کعبه دل‌ها بود؛ یک راه میانبر به ملکوت. این‌جا تا خدا فاصله‌ای نیست. با دیدن این بارگاه عرشی هم براندامت لرزه می‌افتد و هم بر دلت، و من نمی‌توانستم از شوق سر بلند کنم.

وقتی می‌گویم: اللهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود قلب و روحم به لرزه می‌افتد، و بعد متحیر می‌مانم که ایا لیاقت گفتن این جملات را دارم یا نه؟

درکنار گودال قلتگاه زمین می‌لرزد. آسمان گریه می‌کند. دل‌ها آب می‌شود و صدای مادرم زهر به گوش می‌رسد؛ غریب مادر حسین!

بوی عطر سیب، بوی عطر تربت حسین به مشام می‌رسد، و من با مولایم مهدی عهدی می‌بندم که تنهایش نگذارم، و مثل مردم کوفه نباشم...

پدیدآورنده: مریم پناهگاه

دیدار آشنا :: بهمن و اسفند 1386، شماره 88

روز عاشورا شب اسرای من! یادکردی از شاعر عارف، عمان سامانی و گنجینه اسرار او

زندگینامة عمان سامانی

میرزا نورالله عمان‌سامانی ملقب به تاج‌الشعراء و متخلص به عمان از شعرای پرآوازة ایینی در نیمة دوم سدة 13 و اوایل سدة 14 هجری است که به سال 1258ه.ق در سامان (مرکز بخش لار استان چهارمحال بختیاری) به دنیا آمده و به سال 1322ه.ق در سن 64 سالگی در زادگاهش بدرود حیات گفته است.

پدرش میرزا عبدالله متخلص به ذرّه و مؤلف جامع‌الانساب، عمویش میرزا لطف‌الله متخلص به دری و نیای او میرزا عبدالوهاب متخلص به قطره از شعرای مطرح اصفهان در عهد ناصری به‌شمار می‌رفتند و فرزندش محیط سامانی (1355ـ 1290ه.ق) نیز از شعرای سرشناس آن سامان بوده و لقب تاج‌الشعرایی پدر را پس از او به صواب‌دید اعضای انجمن ادبی اصفهان به خود اختصاص داده است.

جنازة عمان سامانی در مسجد جامع زادگاهش به رسم امانت به خاک سپرده می‌شود و بعدها براساس وصیت او به نجف اشراف منتقل و در وادی‌السلام مدفون می‌شود.

حیات ادبی عمان سامانی

عمان سامانی از اعضای اصلی انجمن ابوالفقرای اصفهان بوده و تا سال 1286ه.ق ـ که تاریخ فوت ملا محمدباقر اصفهانی معروف به ابوالفقراء است ـ در جلسات هفتگی این انجمن شرکت می‌کرده و در این ایام، شاعری 26 ساله بوده است. وی در قصیدة انجمنیة خود از 14 نفر از شعرای بنام اصفهان که عضو انجمن ابوالفقراء بوده‌اند یاد کرده است؛ ابوالفقراء، مسکین، پرتو، افسر، بق، عنق، سرگشته، آشفته، فرّح، ساغر، پروین، دهقان، شعری و جوز.

پس از درگذشت ابوالفقراء جلسات هفتگی انجمن ادبی در منزل ملک‌الشعراء(عنقا) تشکیل می‌شده و عمان سامانی نیز در آن شرکت می‌کرده است. استاد فقیه مرحوم همایی (سنا) در مقدمه دیوان طرب به نقل از مرحوم سه و بعضی از بزرگان شعرای اصفهان، مرقوم داشته‌اند که عمان سامانی قصیدة معروف لامیة خود را در مدح امیرمؤمنان علی در ایامی که جلسات انجمن در منزل عنقا برگزار می‌شده، سروده است:

به پرده بود جمال جمیل عزّوجّل

به خویش خواست کند جلوه‌ای به صبح ازل

چو خواست آن که جمال جمیل بنماید

علی شد اینه، خیرالکلام قلَّ و دل!

آثار ادبی عمان سامانی

آثاری که از عمان سامانی به یادگار مانده، عبارتند از: گنجینه‌اسرار، معراج نامه، محزن الدُّرر و دیوان اشعار.

به روایت بازماندگان عمان، دیوان خطی او در خانوادة ثقفی اصفهان موجود است و تاکنون به چاپ نرسیده؛ محزن‌الدرر او نیز ـ که ظاهراً اثری تذکره‌گونه است ـ مجال چاپ و نشر نیافته است. منظومة معراج نامة عمان که تاکنون چندین بار تجدید چاپ شده از نظر ساختار محکم لفظی و غنای محتوایی، قابل مقایسه با گنجینه‌اسرار نیست و حاصل طبع‌آزمایی‌های اولیه و شاید اولین تجربة مثنوی‌سرایی وی در این مقطع از سنین زندگی او باشد.

منزلت ادبی و عرفانی گنجینه‌اسرار

اگرچه زبده‌الاسرار صفی اصفهانی بر گنجینه‌اسرار عمان سامانی قدمت زمانی دارد و صفی اصفهانی در منظومة عاشورایی خود برای اولین بار با قرائت عرفانی از فرهنگ خون‌نگار کربلا به تجزیه و تحلیل عارفانة این رخداد بی‌نظیر تاریخی پرداخته (پیش از او هیچ شاعر فارسی‌زبانی در این وادی خطیر و خطرخیز، گام استوار و اساسی برنداشته) ولی حضور اصطلاحات فراوان فلسفی، حکمی، عرفانی و سلوکی در منظومة عارفانه و عاشورایی او از یک‌سو و غموض بیانی و افت و خیزهای کلامی او در تبیین این مقوله‌های مجرد ذهنی ـ که طبعاً ناملموس و نامحسوس‌اند ـ از سویی دیگر، دامنة تأثیرگذاری این اثر را کوتاه و محدود کرده است؛ به گونه‌ای که فقط اهل فن از آن بهرة وافر می‌گیرند و لاغیر، ولی گنجینة عمان سامانی به خاطر شیوة بیانی بی‌دلانه‌ای که دارد مقوله‌های دور از دسترس عرفانی را به عینیت جامعه منتقل می‌کند و مفاهیم مجرد ذهنی را با ابزارهای بیانی عاشقانه به صورت کاملاً ملموس و محسوس به تصویر می‌کشد و با استفاده از جاذبه‌های سبک وقوع به واقعة عاشورا صبغه‌ای بی‌دلانه می‌بخشد، ولی با این همه در تأثیر پذیری عمان از صفی در آفرینش این اثر ماندگار عاشورایی نباید تردید کرد و میزان این تأثیرپذیری را هنگامی درمی‌یابیم که می‌بینیم عمان سامانی در سرودن این منظومة فاخر عرفانی از همان وزن عروضی زبده‌الاسرار بهره گرفته است؛ یعنی فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلات.

صرف‌نظر از تسامحات ادبی معدودی که عمان در این اثر جاودانة عاشورایی داشته، گنجینة او را باید به عنوان یک اثر فاخر و استثنایی در پیشینة شعر عاشورا تلقی کرد که مرور زمان نه تنها از جاذبه‌های کلامی و روحانی آن نکاسته بلکه شاهد بالندگی و شکوفایی اعجاب‌برانگیز آن در طول سدة اخیر بوده‌ایم که به‌تدریج بر میزان اقبال شیفتگان ادب عاشورا از این اثر ماندگار افزوده شده است. تا باد چنین بادا!

عمان‌سامانی را باید یک شاعر تمام‌عیار ولایی قلمداد کرد که عطش دیرپای خود را با زلال گوارای فرهنگ ارزشی آل‌الله فرو می‌‌نشاند و با سلوک بی‌وقفة خود در طریق معرفت، مشاهدات روحانی خود را در خلوت کشف و شهود هنرمندانه به تصویر می‌کشد و هنگامی که اتصال باطنی او برای لحظاتی با عوالم ماورایی قطع می‌گردد، با پریشان‌گویی‌های خود از قبض موقتی که به سراغ او آمده، خبر می‌دهد و پس از برقراری ارتباط درونی، بی‌درنگ از حاشیه به متن می‌رود و دنبالة مطلب را پی می‌گیرد، و این همان فرق اساسی شعر جوششی از نوع کوششی آن است.

با اینکه ابیات این منظومة حماسی عرفانی از 831 بیت تجاوز نمی‌کند، ولی به اقیانوس کران‌ناپیدایی می‌ماند که افق‌های دور از دسترس خود را با آبی آسمان پیوند داده باشد. گنجینة عمان در حقیقت یک سفرنامه است؛ سفرنامه‌ای عارفانه و روحانی که حرکت قافلة عشق را در مسیر شهادت مرحله به مرحله گزارش می‌کند. قافله‌ای که از روز الست به راه افتاده و با عبور از نشئات مختلف وجود، به این جهان خاکی ـ که آخرین مرحلة سیر نزولی اوست ـ قدم می‌گذارد و در پایان این سفر دور و دراز روحانی، در وادی طف منزل می‌کند تا به عهدی که در روز ازل با خدای خود بسته است، وفا کند، و با کوله‌باری از یقین و استقامت و شهادت، مسیر تکاملی خود را در مسیر صعودی ادامه دهد.

گنجینة عمان مبتنی بر قرائت عرفانی از فرهنگ خون‌نگار عاشورا است؛ قرائتی که به مقوله‌های تاریخی و جغرافیایی و اجتماعی اعتنایی ندارد و تنها از منظر معرفتی به واقعة کربلا نگاه می‌کند و در تبیین راز و رمزهای آن از شیوة بی‌دلانه سود می‌جوید. عمان سامانی برآن‌ست تا گلخروش شهیدان نینوا را ـ که در عوالم هستی طنین‌افکن دیده است ـ به گوش اسیران خاک برساند؛ تا با قدم نهادن در مسیر این خاکیان افلاکی، فاصلة خود را با کاروان کربلا کمتر کنند به کاروانی که پیوسته در حرکت است و لحظه‌ای از رفتن باز نمی‌ایستد و باید کوشید تا به این کاروان رسید. عمان، ماجرای این حرکت الهی را از عالم ذر به روایت می‌نشیند و از صلای عام اَلَسْتُ بِرَبِّکُم ربوبی و قالوا بلی این نفوس کروبی با ما سخن می‌گوید، تا صبغة ماورایی قیام سالار شهیدان حسین‌بن‌علی را در بی‌رنگی محض به تصویر کشد.

این کاروان از غروب روز عاشورا به بعد با به جای نهادن پیکرهای پاک و غرقه به خون 72 شهید همیشه سرافراز در بیابان تَف‌آلود کربلا، به قافله‌سالاری امام زین‌العابدین و حضرت زینب‌کبری به حرکت سرنوشت‌ساز خود ادامه می‌دهد تا به رسالت خطیری که بر عهده دارد، عمل کند و پیام رهایی‌بخش عاشورا را به گوش جهانیان برساند؛ پیامی که تا همیشة تاریخ، منشأ حرکت‌های خودجوش مردمی در رویارویی مستمر با قدرت‌های مستکبر جهانی است و انقلاب شکوهمند اسلامی ما با الهام از همین رهنمودهای عاشورایی توانست معادلة قدرت زورمداران را در عرصة جهانی درهم بریزد و نظر مردم آزادة جهان را به رویکردی جدی‌تر در مفاهیم ارزشی فرهنگ عاشورا معطوف سازد.

شرح میدان رفتن سالار شهیدان

عمان سامانی در بیان مهیا شدن آن میدان‌مردی را چابک‌سوار و پای در رکاب آوردن آن سید بزرگوار و مکالمات با ذوالجناح و ذوالفقار بر مشرب صافی مذاقان گوید:

دیگرم شوری به آب و گل رسید

گاه میدان‌داری این دل رسید

روی در میدان این دفتر کنم

شرح میدان رفتن شه، سر کنم

چونکه خود را یکه و تنها بدید

خویشتن را دور از آن تن‌ها بدید

قد برای رفتن از جا، راست کرد

هر تدارک خاطرش می‌خواست، کرد

پس به چالاکی به پشت زین نشست

این بگفت و برد سوی تیغ، دست:

ای مشعشع ذوالفقار دل شکاف1

مدتی شد تا که ماندی در غلاف

آن‌قدر در جای خود کردی درنگ

تا گرفت ایینة اسلام، زنگ

هان و هان ای جوهر خاکستری2

زنگ این ایینة می‌باید بری

من کنم زنگ از تو پاک ای تابناک

کن تو این ایینه را از زنگ پاک

من تو را صیقل3 دهم از آگهی

تا تو آن ایینه را صیقل دهی

شد چو بیمار از حرارت ناشکیب

مصلحت را، خون ازو ریزد، طبیب

چونکه فاسد گشت خون اندر مزاج

نیشتر باشد بکار اندر علاج

در مزاج کفر شد، خون بیشتر

سر بر آور، ای خدای را نیشتر

پانوشت

1. حضرت خطاب به شمشیر خود می‌گوید ای ذوالفقار مشعشع و دل‌شکاف، مشعشع یعنی درخشان و تابان، و دل شکاف یعنی دل شکافنده.

2. جوهر خاکستری کنایه از شمشیر حضرت است که به‌جهت جوهردار بودن رنگش به‌خاکستری می‌زد.

3. جلا دادن.

سوتیتر

گنجینة عمان در حقیقت یک سفرنامه است؛ سفرنامه‌ای عارفانه و روحانی که حرکت قافلة عشق را در مسیر شهادت مرحله به مرحله گزارش می‌کند. قافله‌ای که از روز الست به راه افتاده و با عبور از نشئات مختلف وجود، به این جهان خاکی قدم می‌گذارد و در پایان این سفر دور و دراز روحانی، در وادی طف منزل می‌کند تا به عهدی که در روز ازل با خدای خود بسته است، وفا کند.

گنجینة عمان مبتنی بر قرائت عرفانی از فرهنگ خون‌نگار عاشورا است؛ قرائتی که به مقوله‌های تاریخی و جغرافیایی و اجتماعی اعتنایی ندارد و تنها از منظر معرفتی به واقعة کربلا نگاه می‌کند و در تبیین راز و رمزهای آن از شیوة بی‌دلانه سود می‌جوید.

جناب آقای پرنیان این فیلمنامه آخرین صفحه ویژه نامه محرم است

پدیدآورنده: محمدعلی مجاهدی

دیدار آشنا :: بهمن و اسفند 1386، شماره 88

وقتی حسیــــــن در صحنه است ...

وقتی حسیــــــن در صحنه است اگر در صحنه نیستی هر کجا خواهی باش

چه ایستاده به نماز چه نشسته بر سفره شراب

زیارت عاشورا + دانلود

 :: زیارت عاشورا ::

ردیف

عنوان

مداح اجرا

حجم
(KB)

زمان
1 زیارت عاشورا باسم کربلایی 2,613 0:11:07
2 زیارت عاشورا آهنگران 5,882 0:33:10
3 زیارت عاشورا ارضی 6,100 0:34:24
4 زیارت عاشورا حبیبی 6,100 0:34:24
5 زیارت عاشورا حدادیان 7,302 0:41:14
6 زیارت عاشورا کریمی 8,158 0:46:07
7 زیارت عاشورا خلج 8,662 0:48:59
8 زیارت عاشورا منصوری 4,008 0:22:30
9 زیارت عاشورا سازور 5,730 0:32:18
10 زیارت عاشورا طاهری 6,624 0:37:23
11 زیارت عاشورا سماواتی 5,977 0:20:13
12 زیارت عاشورا فرهمند 2,537 0:16:42
13 زیارت عاشورا ---- 956 0:15:26
14 زیارت عاشورا شیخ باقر مقدسی 649 0:10:27
15 زیارت عاشورا مسلم زمانیان 2,610 0:11:05
16 زیارت ناحیه مقدسه میرداماد 6,820 0:38:30
17 زیارت وارث (زیارت مطلقه امام حسین علیه السلام) ---- 369 0:05:53
18 زیارت امام حسین (ع) ---- 485 0:07:46
19 صلوات امام حسین (ع) حسن زاده 1,605 0:06:48
20 توسل به امام حسین (ع) ---- 280 0:01:09

تجلی کرد دستی پرده بالا رفت آدم را ...

 

تجلی کرد دستی پرده بالا رفت آدم را

در آن تاریک روشن ها تبسم کرد عالم را

هوس بارید شیطان پشت گندم زار می خندید

هبوط ناگهان در ناکجا افکند آدم را

نگاهی کرد آدم خیره بر بام بلند عرش

در آنجا دید چرخاچرخ ارواح مکرم را

خدایا توبه آیا قبول افتاد؟ آدم گفت

بگیرم دامن سبز کدامین اسم اعظم را؟

خطاب آسمان: آدم تماشا کن، کشید آن گاه

سرانگشت خدا تصویری از ظهر محرم را

ازل بود و مسیح از اضطرابی سرخ می لرزید

ورق می زد نفس های شهید باغ مریم را

سپس باران گرفت و توبه آدم قبول افتاد

شکوه گریه اش آن جا پدید آورد شبنم را

تمام کشتی پیغمبران ساحل نشین او

به زیر بادبانش بر می افرازند پرچم را

به بام منبری از نی نزول سوره کهف است

و رستاخیزی از اعجاز، قرآن مجسم را

قلم اینجا رسید و خون به بیت آخرم افتاد

در این ظهر عطش آتش به موج دفترم افتاد

علیرضا قزوه

خون خدا

نمي‌دانم تو را در ابر ديدم يا كجا ديدم
به هر جايي كه رو كردم فقط روي تو را ديدم

تو را در مثنوي، در ني، تو را در‌ هاي و هو، در هي
تو را در بند بند ناله‌هاي بي‌صدا ديدم

تو مانند ترنم، مثل گل، عين غزل بودي
تو را شكل توسل، مثل ندبه، چون دعا ديدم

دوباره ليلة القدر آمد و شوريدگي‌هايم
تب شعر و غزل گل كرد و شور نينوا ديدم

شب موييدن شب آمد و موييدن شاعر
شكستم در خودم از بس كه باران بلا ديدم

صدايت كردم و آيينه‌ها تابيد در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتي تازه وا ديدم

نگاهم كردي و باران يك ريز غزل آمد
نگاهت كردم و رنگين كماني از خدا ديدم

تو را در شمع‌ها، قنديل‌ها، در عود، در اسپند
دلم را پَرزنان در حلقه پروانه‌ها ديدم

تو را پيچيده در خون، در حرير ظهر عاشورا
تو را در واژه‌هاي سبز رنگ ربنا ديدم

تو را در آبشار وحي جبرائيل و ميكائيل
تو را يك ظهر زخمي در زمين كربلا ديدم

تو را ديدم كه مي‌چرخيد گردت خانه كعبه
خدا را در حرم گم كرده بودم، در شما ديدم

شبيه سايه تو كعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودي، تو را هم مروه ديدم، هم صفا ديدم

شب تنهاي عاشورا و اشباحي كه گم گشتند
تو را در آن شب تاريك، «مصباح الهدي» ديدم

در اوج كبر و در اوج رياي شام ـ ‌اي كعبه ـ
تو را هم شانه و هم شان كوي كبريا ديدم

دمي كه اسب‌ها بر پيكر تو تاخت آوردند
تو را‌ اي بي‌كفن، در كسوت آل عبا ديدم

دليل مرتضي! شبه پيمبر! گريه زهرا(س)
تو را محكمترين تفسير راز «انّما» ديدم

هجوم نيزه‌ها بود و قنوت مهربان تو
تو را در موج موج ربنا در «آتنا» ديدم

تو را ديدم كه داري دست در دستان ابراهيم
تو را با داغ حيدر، كوچه كوچه، پا به پا ديدم

تو را هر روز با ‌اندوه ابراهيم، همسايه
تو را با حلق اسماعيل، هر شب همصدا ديدم

همان شب كه سرت بر نيزه‌ها قرآن تلاوت كرد
تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفي(ص) ديدم

تنور خولي و تنهايي خورشيد در غربت
تو را در چاه حيدر همنواي مرتضي ديدم

سرت بر نيزه قرآن خواند و جبرائيل حيران ماند
و من از كربلا تا شام را غار حرا ديدم

به يحيي و سياوش جلوه مي‌بخشد گل خونت
تو را ‌اي صبح صادق با امام مجتبي(ع) ديدم

تو را دلتنگ در دلتنگي شامي غريبانه
تو را بي‌تاب در بي‌تابي طشت طلا ديدم

شكستم در قصيده، در غزل، ‌اي جان شور و شعر
تو را وقتي كه در فرياد «ادرك يا اخا» ديدم

تمام راه را بر نيزه‌ها با پاي سر رفتي
به غيرت پا به پاي زينب كبري(س) تو را ديدم

دل و دست از پليدي‌هاي اين دنيا شبي شستم
كه خونت را حناي دست مشتي بي حيا ديدم

چنان فواره زد خون تو تا منظومه‎ي شمسي
كه از خورشيد هم خون رشيدت را فرا ديدم

مصيبت ماند و حيرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا ديدم

تصور از تفكر ماند و خون تو تداوم يافت
تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا ديدم

علیرضا قزوه

همه چیز در مورد هدفمندی یارانه ها + دانلود

کتاب الکترونیکی که شما مشاهده خواهید کرد با زبانی ساده  در مورد هدفمندی یارانه ها ، ضرورت های ایجاد شده برای این طرح و همچنین چالشهای پیشرو را  تبیین می کند .

برای دریافت کتاب "آشنایی با طرح هدفمند سازی یارانه ها" کلیک کنید

حکایت یک گفت‌وگوي صميمانه

حاح عباس خاطره‌اي زيبا از گفت‌وگوي صميمانه عربي بيابان نشين با حضرت ابوالفضل (ع) را باز مي گويد كه قبل از حكومت صدام در زمان حكومت احمد حسين البكر اتفاق افتاده است و اضافه مي‌كند اين ماجرا - كه به چشم خويشتن ديده‌ام - از قشنگ‌ترين و به ياد ماندني‌ترين خاطره‌هاي من است: رفيقي داشتم به نام «ملا ناي» با هم خيلي محشور بوديم و نسبت به هم اخلاص و علاقه‌اي وافر داشتيم، خدا او را بيامرزد.
ظهر يك روز تابستاني در حرم حضرت ابوالفضل (ع) به صحبت نشسته بوديم كه عربي بيابان نشين را ديدم، پا برهنه با پيراهني كهنه و چفيه و عقالي كهنه، وارد حرم شد و به طرف ضريح مظهر رفت دست بر ضريح گذاشت و با صميمي‌ترين وصف‌ناپذير با حضرت به گفت‌وگو ايستاد.
- «آقا ابوالفضل، سلام عليكم. اشلونك؟ يعني حالت چطور است؟
حالت خوبه انشاء‌الله؟ سالميد آقا؟
بعد با همان لحن خودماني، ادامه داد: «الحمدالله، دست شما را مي‌بوسم، نه نه خوبم. پدر و مادرم سلام رساندند.
آقا! خيلي خوبم.... الحمدالله دست شما بر سرمان هست. راحت هستيم.»
عرب بيابان نشين مانند كسي كه حضرت را به چشم مي‌بيند، با حضرت به گفت‌‌وگو مشغول بود. حيف بر ما كه نه چيزي مي‌بينيم و نه مي شنويم!
«آقا جان! مي‌داني كه من عيال و بچه‌هايم و پدر و مادرم را در بيابان تنها گذاشتم و پيش شما آمده‌آم اجازه بدهيد كه بروم».
معلوم است كه حضرت ابوالفضل (ع) به او مي‌فرمايند: «هنوز وقت داريد بيشتر اينجا بمانيد!»
عرب گفت: «مي‌داني آقا! امسال مركب سواري نداشتم، از آنجا تا اينجاپ يپاده آمده‌ام. پاهايم خيلي درد مي‌كند. يك كاري بكن كه دوباره برگردم. پاهايم را شفا بده!»
بعد يك پايش را روي ضريح گذاشت دور پاشنه‌ پاهايش ترك خورده و مجروح بود در همان حال مي‌گفت: «آقا اين، اين، اينجا آقا!»
جاي جراحت را به آقا نشان مي‌داد و مي‌گفت «آقا! جانم فداي دستت!»
من و ملاناجي - حيران از اين ماجرا - شاهد بوديم كه زخم‌ها محو شد و ترك ها جوش خورد.
عرب پاي ديگر را به طرف ضريح گرفت و گفت: «الاحسان بالاتمام» يعني نيكي را بايد به آخر رساند و تمام كرد.
پاي ديگر را هم ديديم كه خوب شد. عرب بيابان نشين با همان صميمت رو به ضريح كرد و گفت: «ابوالفضل، آقاجان، ببخش، اروح - يعني مي‌روم - آخر پدر و مادرم چشم انتظارند. آقا! اجازه مي‌دهي بروم؟»
اجازه گرفت و گفت: «في‌امان الله، خداحافظ، في امان الله، في امان‌الله، في امان‌الله».
عرب بياباني كه مي‌رفت، ملاناجي به او سلام كرد و گفت: «قبول باشد زيارت قبول. آقا را زيارت كردي؟»
عرب گفت: بله زيارت كردم. برو زيارتش كن. برو. برو زيارتش كن!
ملاناجي با آن علم و مقام‌اش نمي‌توانست به عرب بياباني بگويد كه «نمي‌بينم، نمي‌‌توانم ببينم».
عرب افزود: «مگر نمي‌بيني، ابوالفضل(ع) قامت‌اش مانند كوه پابرجاست چرا نمي‌بيني؟ ابوالفضل در مقابل توست، دارد تو را نگاه مي‌كند برو، برو زيارتش كن!
ملاناجي - همچنان حيرت زده گفت: «چشم، چشم!»
و عرب پابرهنه از حرم خارج شد.

حكايت اسحاق يهودی از زبان خادم اقدم حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع)

شيخ عباس مي‌گويد: در عراق مرسوم است كه شيعيان در روز اربعين خود را به شهر كربلا مي‌رسانند، تا در آيين سوگواري آل الله شركت كنند.
حدود 45 سال پيش در بازار بغداد كاروانسرايي بود به نام «كاروانسراي مرغي» حجره‌داران آن كاروانسرا نيز يك به يك روانه كربلا شدند فقط دو حجره دار ماندند يكي فردي شيعه به نام «محمد حسين» و ديگري حجره‌داري به نام «اسحاق».
محمد حسين نيز قصد كربلا مي‌كند براي خداحافظي نزد اسحاق مِ‌آيد و مي‌گويد: «من راهي كربلايم» اسحاق مي‌گويد: «من هم مي‌آيم».
محمد حسين نگران از شناسايي اسحاق يهودي و برانگيخته شدن عواطف مردم مي‌گويد: تو كه يهودي هستي در آنجا كاري نداري تازه ممكن است تو را بشناسند و برانند يا حادثه‌اي پيش آيد.»
اسحاق مي‌گويد: «لباس عربي مي‌پوشم و با عشاير بصره همراه مي‌شوم، در آن صورت كسي مرا نخواهد شناخت»، گفت‌وگوي آ» دو به پايان مي‌رسد، محمد حسين راهي كربلا مي‌شود و روزي پس از اربعين به بغداد باز مي‌گردد.
شبانگاه در خواب مي‌بيند كه به زيارت مرقد مطهر امام حسين (ع) مشغول است. امام (ع) از حرم بيرون مي‌آيند. ابوالفضل (ع) علي اكبر (ع) قاسم بن حسن (ع) و حبيب بن مظاهر همراهان حضرت‌اند، امام از حبيب مي‌خواهد تا نام زائران را بنويسد، حبيب نام‌ها را نوشته و به امام تقديم مي‌كند، پس امام از حضرت ابوالفضل (ع) مي‌خواهند كه بررسي كنند، مبادا نامي از قلم افتاده باشد.
حضرت ابوالفضل مي‌فرمايند: «نام فردي يهودي به نام اسحاق از قلم افتاده است».
حضرت امام حسين (ع) مي‌فرمايند: همان كه در سوگواري ما شركت داشت، نام ايشان را هم بنويسيد.
صبح، محمد حسين از خواب برمي‌خيزد، شگفت زده از ماجرايي كه در رويا ديده، به حجره مي‌رود تا قصه را با اسحاق باز گويد. به حجره كه مي‌رسد، اسحاق را مي‌بيند كه خانواده‌اش برگرد او جمع‌اند. پس از آن كه محمد حسن چيزي بگويد، اسحاق لب مي‌گشايد كه «لازم نيست شما چيزي بگوييد ان چه شما در خواب ديديد، من نيز در خواب ديدم».
در پي اين ماجرا كه نشان از عنايت ابا عبدالله دارد اسحاق يهودي نزد آيت‌الله العظمي( محمد علي هبه الدين) شهرستاني مرجع بزرگ زمان مي‌رود و ضمن تشرف به اسلام، خواستار اجازه‌نامه‌اي مي‌شود كه با استناد به آن رخصت يابد تا در كربلاي معلي سكونت گزيند.
اسحاق با خانواده‌اش به كربلا مي‌آيند و در خيابان عباس (شارع عباس) ساكن مي‌شوند. جمعيت آنها اكنون به هفتصد تا هفتصد و پنجاه نفر مي‌رسد و در آن محله كوچه‌اي به نام آنهاست و حمام و مغازه‌ها و خانه‌ها.

یا حسين

 

شيخ عباس حاج محمد علي الكشوان; كليددار و خادم اقدم حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع)

شيخ محمد علي الكشوان آل شيخ خادم اقدم حرم ابوالفضل(ع)

شيخ عباس متولد 1936 كربلا است كه به گفته خود از 485 سال قبل خاندان آنها از ايران به كربلا مهاجرت كرده و 12 نسل پشت سر هم همگي خادم، كفشدار و كليددار حرم حضرت ابوالفضل(ع) بوده‌اند.خود شيخ عباس بعد از 36 سال كار بازنشسته شده و هر روز منزل كوچكش پذيراي كاروانهاي مشتاق زائران ايراني و غيره است كه به عشق شنيدن گوشه‌اي از خاطرات و معجزات به ديدن شيخ مي‌آيند.

ميرحميد ميرمعصوم‌نژاد در كتاب مسافر نگاه سرخ، خاطرات شيخ عباس حاج محمد علي الكشوان آل شيخ كليددار و خادم اقدم حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) را در طي چندين سفر به كربلا به رشته تحرير درآورده است.در اين كتاب آمده است:

"كربلا منظره‌اي است با چشم‌انداز‌هاي بسيار زيبا، باغستاني با گلهاي معطر، در اين چشم‌انداز گلهاي باغ زهرا (س) بسيارند، حضرت علي اكبر، كه شباهتي شگفت به پيامبر (ص) خدا دارد، حضرت علي اصغر (ع) كه نازدانه شهداست. حضرت قاسم (ع) كه دردانه حضرت مجتبي (ع) است، حبيب بن مظاهر كه پير برناست، حربن يزيد رياحي كه آينه‌دار توبه‌اي صادقانه است و گلهاي ديگر كه هر يك به رنگي و بويي است.
اما گل هميشه بهار عشق و جوانمردي حضرت عباس (ع) گلي ديگرست و در كنار برادر سالارش گل گلهاست، سردار گل‌هاست و گذر قرن‌ها ذره‌اي از زيبايي و رعنايي اين گل هميشه بهار كم نكرده است.
سهل است! كه بر كرامات گل افزوده خواهد شد، جوانمرد جوانمردان يل يلان، ساقي افشان كه دليري و فرزانگي و عشق و صفا و وفا در جريان هميشه جوانش به يگانگي مي‌رسند.
از اين جا به بعد، برگ‌هاي اين سفرنامه به ياد ماه بني‌هاشم (ع) معطر است، تا شرح دقايقي باشد از يك ديدار صميمانه، و از شما چه پنهان! ديدار خادمان كوي اولياء نيز صفايي دارد، چون سرشار از ذكر شيرين اولياست."


* ديدار با خادم

ما به ديدار «حاج عباس آل الشيخ» خادم پير آستان مقدس حضرت ابوالفضل (ع) مي‌رويم، به روز دوشنبه پنجم فروردين هزار و سيصد و هشتاد و هفت، در كربلاي معلي، ديداري لطيف و دل افزا. حاج عباس كه در دامان دايه‌اي ايراني پرورش يافته، با زبان فارسي به خوبي آشناست، هر چند كه لهجه عربي‌اش را نمي‌تواند پنهان كند.
او با روي گشاده و مهربان پذيراي مان مي‌شود تا گوشه‌هايي ملموس از عشق ورزي با سالار عشق و وفا حضرت عباس (ع) را برايمان بازگويد: نياكان حاج عباس، نسل به نسل، خادمان حرم ابوالفضل (ع) بوده‌اند. پس از يازده نسل و گذشت 485 سال، اين ميراث پرافتخار به اوج رسيده است. حاج عباس سي و پنج سال خدمتگزار اين آستان عرشي بوده و كليد حرم، سرداب و خزانه آستانه مقدس در دست او بوده است.
اما در پي مخالفت با رژيم سفاك صدام از كار بركنار مي‌شود و يكي از برادرانش به زندان اعدام سپرده مي‌شود. خود وي را نيز پس از مصادره اموال به بغداد تبعيد مي‌كنند.
شيخ عباس به حضرت ابوالفضل (ع) توسل مي‌جويد و در پي تفضل ماه بني‌هاشم (ع) بعثيان از ادامه تبعيد وي صرف‌نظر مي‌كنند و او به شهر و ديار خود بر مي‌گردد. او از سال‌هاي پربركت خدمتگزاري در آُتان مقدس حضرت ابوالفضل (ع) خاطره‌ها دارد و مي‌گويد كه در حال نوشتن آن خاطره‌هاست.

خبرگزاری فارس

میرسد از راه ماه محرم، ماه عاشقی، ماه حسین (ع) ...

40 حدیث در مورد امام حسین (ع)

قرار دل بیقرارم

در مکتب شیعه شخصیت و زیارت امام حسین علیه السلام از موقعیت ویژه ای برخوردار است و روایات بسیاری در مورد ایشان ذکر شده است. در این مطلب چهل حدیث از اهل بیت علیهم السلام در مورد امام حسین علیه السلام می آوریم تا معرفت خود را نسبت به این بزرگوار هر چه بیشتر نماییم.

۱- حریم پاک:
عن النبى (ص) قال: … و هى اطهر بقاع الارض واعظمها حرمة و إنها لمن بطحاء الجنة.
پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله در ضمن حدیث بلندى میفرماید:
کربلا پاک ترین بقعه روى زمین و از نظر احترام بزرگترین بقعه‏ها است والحق که کربلا از بساط هاى بهشت است.(۱)

۲- سرزمین نجات:
قال رسول الله صلى الله علیه و آله: یقبر ابنى بأرض یقال لها کربلا هى البقعة التى کانت فیها قبة الاسلام نجا الله التى علیها المؤمنین الذین امنوا مع نوح فى الطوفان.

پیامبر خدا (ص) فرمود: پسرم حسین در سرزمینى به خاک سپرده مى‏شود که به آن کربلا گویند، زمین ممتازى که همواره گنبد اسلام بوده است، چنان که خدا یاران مومن حضرت نوح را در همانجا از طوفان نجات داد .(۲)

۳- مسلخ عشق:
‏قال على علیه السلام: هذا… مصارع عشاق شهداء لا یسبقهم من کان قبلهم ولا یلحقهم من کان بعدهم.
حضرت على علیه السلام روزى گذرش از کربلا افتاد و فرمود: اینجا قربانگاه عاشقان و مشهد شهیدان است شهیدانى که نه شهداى گذشته و نه شهداى آینده به پاى آنها نمى‏رسند.(۳)

۴- عطر عشق:
قال على علیه السلام: واها لک ایتها التربة لیحشرن منک قوم یدخلون الجنة بغیر حساب. (۴)
امیرالمومنین علیه السلام خطاب به خاک کربلا فرمود: چه خوشبویى اى خاک! در روز قیامت قومى از تو به پا خیزند که بدون حساب و بى درنگ به بهشت روند.

۵- ستاره سرخ محشر:
قال على بن الحسین علیه السلام: تزهر أرض کربلا یوم القیامة کالکوکب الدرى و تنادى انا ارض الله المقدسة الطیبة المبارکة التى تضمنت سیدالشهداء و سید شباب اهل الجنة.(۵)
امام سجاد علیه السلام فرمود: زمین کربلا در روز رستاخیز، چون ستاره مرواریدى مى‏درخشد و ندا مى‏دهد که من زمین مقدس خدایم، زمین پاک و مبارکى که پیشواى شهیدان و سالار جوانان بهشت را در بر گرفته است.

۶- کربلا وبیت المقدس‏:
قال ابوعبدالله علیه السلام: الغاضریة من تربة بیت المقدس.(۶)
امام صادق علیه السلام فرمود: کربلا از خاک بیت المقدس است.

۷- فرات و کربلا:
قال ابوعبدالله: ان أرض کربلا و ماء الفرات اول ارض و اول ماء قدس الله تبارک و تعالى…(۷)
امام صادق علیه السلام فرمود: سرزمین کربلا و آب فرات، اولین زمین و نخستین آبى بودند که خداوند متعال به آنها قداست و شرافت بخشید.

۸- کربلا کعبه انبیاء:
قال ابوعبدالله علیه السلام: لیس نبى فى السموات والارض و الا یسألون الله تبارک و تعالى ان یوذن لهم فى زیارة الحسین علیه السلام ففوج ینزل و فوج یعرج.(۸)

امام صادق علیه السلام فرمود: هیچ پیامبرى در آسمانها و زمین نیست مگر این که مى‏خواهند خداوند متعال به آنان رخصت دهد تا به زیارت امام حسین علیه السلام مشرف شوند، چنین است که گروهى به کربلا فرود آیند و گروهى از آنجا عروج کنند.

۹- کربلا، مطاف فرشتگان:
‏قال ابوعبدالله علیه السلام: لیس من ملک فى السموات والارض إلا یسألون الله تبارک و تعالى ان یوذن لهم فى زیارة الحسین علیه السلام ففوج ینزل و فوج یعرج.(۹)
امام صادق علیه السلام فرمود: هیچ فرشته‏اى در آسمانها و زمین نیست مگر این که مى‏خواهد خداوند متعال به او رخصت دهد تا به زیارت امام حسین علیه السلام مشرف شود، چنین است که همواره فوجى از فرشتگان به کربلا فرود آیند و فوجى دیگرعروج کنند و از آنجا اوج گیرند.

۱۰- راه بهشت:
‏قال ابوعبدالله علیه السلام: موضع قبرالحسین علیه السلام ترعة من ترع الجنة.(۱۰)
امام صادق علیه السلام فرمود: جایگاه قبر امام حسین علیه السلام درى از درهاى بهشت است.

۱۱- کربلا حرم امن‏:
قال ابوعبدالله علیه السلام: ان الله اتخذ کربلا حرما آمنا مبارکا قبل ان یتخذ مکة حرماً.(۱۱)
امام صادق (ع) فرمود: به راستى که خدا کربلا را حرم امن و با برکت قرار داد پیش از آن که مکه را حرم قرار دهد.( شایان ذکر است منظور از این روایت درعالم بالا می باشد که قبل از مکه، کربلا حرم امن الهی قرار گرفت.)

۱۲- زیارت مداوم:
‏قال الصادق علیه السلام: زوروا کربلا ولا تقطعوه فان خیر أولاد الانبیاء ضمنته…(۱۲)
امام صادق (ع) فرمود: کربلا را زیارت کنید و این کار را ادامه دهید، چرا که کربلا بهترین فرزندان پیامبران را در آغوش خویش گرفته است.

۱۳- بارگاه مبارک:
‏قال الصادق علیه السلام: « شاطى‏ء الوادى الایمن» الذى ذکره الله فى القرآن،( قصص/۳۰) هو الفرات و« البقعة المبارکة» هى کربلا. (۱۳)
امام صادق (ع) فرمود: آن « ساحل وادى ایمن» که خدا در قرآن یاد کرده فرات است و « بارگاه با برکت» نیز کربلا است.

۱۴- شوق زیارت:
‏قال الامام باقرعلیه السلام: لو یعلم الناس ما فى زیارة قبرالحسین علیه السلام من الفضل، لماتوا شوقاً.(۱۴)
امام باقرعلیه السلام فرمود: اگر مردم مى‏دانستند که چه فضیلتى در زیارت مرقد امام حسین علیه السلام است از شوق زیارت مى‏مردند.

۱۵- حج مقبول و ممتاز:
قال ابوجعفرعلیه السلام: زیارة قبر رسول الله صلى الله علیه و آله و زیارة قبور الشهداء، و زیارة قبرالحسین بن على علیهما السلام تعدل حجة مبرورة مع رسول الله صلى الله علیه و آله.(۱۵)
امام باقر علیه السلام فرمودند: زیارت قبر رسول خدا (ص) و زیارت مزار شهیدان، و زیارت مرقد امام حسین علیه السلام معادل است با حج مقبولى که همراه رسول خدا (ص) بجا آورده شود.

۱۶- تولدى تازه‏:
عن حمران قال: زرت قبرالحسین علیه السلام فلما قدمت جاء نى ابو جعفر محمد بن على علیه السلام … فقال علیه السلام ابشر یا حمران فمن زار قبور شهداء آل محمد (ص) یرید الله بذلک وصلة نبیه حرج من ذنوبه کیوم ولدته امه.(۱۶)
حمران مى‏گوید هنگامى که از سفر زیارت امام حسین (ع) برگشتم، امام باقرعلیه السلام به دیدارم آمد و فرمود: اى حمران! به تو مژده مى‏دهم که هر کس قبور شهیدان آل محمد (ص) را زیارت کند و مرادش از این کار رضایت خدا و تقرب به پیامبر(ص) باشد، از گناهانش بیرون مى‏آید مانند روزى که مادرش او را زاده است.

۱۷- زیارت مظلوم‏:
عن ابى جعفر و ابى عبدالله علیهماالسلام یقولان: من احب أن یکون مسکنه و مأواه الجنة، فلا یدع زیارة المظلوم.(۱۷)
از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام نقل شده که فرمودند: هر کس که مى‏خواهد مسکن و مأوایش بهشت باشد، زیارت مظلوم – امام حسین- را ترک نکند.

۱۸- شهادت و زیارت‏:
قال الامام الصادق علیه السلام: زوروا قبرالحسین علیه السلام ولا تجفوه فانه سید شباب أهل الجنة من الخلق و سید شباب الشهداء.(۱۸)

امام صادق (ع) فرمود: مرقد امام حسین علیه السلام را زیارت کنید و با ترک زیارتش به او ستم نورزید، چرا که او سید جوانان بهشت از مردم و سالار جوانان شهید است.

۱۹- زیارت، بهترین کار:
قال ابوعبدالله علیه السلام: زیارة قبرالحسین بن على علیهماالسلام من أفضل ما یکون من الأعمال.(۱۹)
امام صادق (ع) فرمود: زیارت قبر امام حسین علیه السلام از بهترین کارهاست که مى‏تواند انجام یابد.

۲۰- سفره‏هاى نور:
قال الامام الصادق علیه السلام: من سره ان یکون على موائد النور یوم القیامة فلیکن من زوارالحسین بن على علیهماالسلام.(۲۰)
امام صادق (ع) فرمود: هر کس دوست دارد روز قیامت، بر سر سفره‏هاى نور بنشیند باید از زائران امام حسین علیه السلام باشد.

۲۱- شرط شرافت:
‏قال الصادق علیه السلام: من اراد ان یکون فى جوار نبیه و جوارعلى و فاطمه علیهم السلام فلا یدع زیارة الحسین علیه السلام. (۲۱)
امام صادق (ع) فرمود: کسى که مى‏خواهد در همسایگى پیامبر(ص) و در کنارعلى (ع) و فاطمه (س) باشد زیارت امام حسین (ع) را ترک نکند.

۲۲- زیارت، فریضه الهى:
‏قال ابوعبدالله علیه السلام: لو ان احدکم حج دهره ثم لم یزرالحسین بن على علیهماالسلام لکان تارکا حقا من حقوق رسول الله (ص) لان حق الحسین فریضة من الله تعالى واجبه على کل مسلم.(۲۲)
امام صادق (ع) فرمود: اگر یکى از شما تمام عمرش را احرام حج ببندد اما امام حسین علیه السلام را زیارت نکند حقى از حقوق رسول خدا (ص) را ترک کرده است؛ چرا که حق حسین (ع) فریضه الهى و بر هر مسلمانى واجب و لازم است.

۲۳- کربلا کعبه کمال:
‏قال ابوعبدالله علیه السلام: من لم یأت قبرالحسین علیه السلام حتى یموت کان منتقص الایمان منتقص الدین، ان ادخل الجنة کان دون المؤمنین فیها.(۲۳)
امام صادق (ع) فرمود: هر کس به زیارت قبر امام حسین (ع) نرود تا بمیرد، ایمانش ناتمام و دینش ناقص خواهد بود به بهشت هم که برود پایین تر از مومنان در آنجا خواهد بود.

۲۴- از زیارت تا شهادت:
‏قال ابوعبدالله علیه السلام: لا تدع زیارة الحسین بن على علیهماالسلام و مُرّ أصحابک بذلک یمدالله فى عمرک و یزید فى رزقک و یحییک‏ الله سعیدا ولا تموت الا شهیدا.(۲۴)
امام صادق (ع) فرمود: زیارت امام حسین علیه السلام را ترک نکن و به دوستان و یارانت نیز همین را سفارش کن! تا خدا عمرت را دراز و روزى و رزقت را زیاد کند و خدا تو را با سعادت زنده دارد و نمیرى مگر با شهادت.

۲۵- حدیث محبت‏:
عن ابى عبدالله قال: من اراد الله به الخیر قذف فى قلبه حب الحسین علیه السلام و زیارته و من اراد الله به السوء قذف فى قلبه بغض الحسین علیه السلام و بغض زیارته.(۲۵)
امام صادق (ع) فرمود: هر کس که خدا خیر خواه او باشد محبت حسین (ع) و زیارتش را در دل او مى‏اندازد و هر کس که خدا بدخواه او باشد کینه و خشم حسین (ع) و خشم زیارتش را در دل او مى‏اندازد.

۲۶- نشان شیعه بودن:
‏قال الصادق علیه السلام: من لم یأت قبرالحسین علیه السلام و هو یزعم انه لنا شیعة حتى یموت فلیس هو لنا شیعة و ان کان من اهل الجنة فهو من ضیفان اهل الجنة.(۲۶)
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که به زیارت قبر امام حسین نرود و خیال کند که شیعه ما است و با این حال و خیال بمیرد او شیعه ما نیست و اگر هم از اهل بهشت باشد از میهمانان اهل بهشت خواهد بود.

۲۷- سکوى معراج‏:
قال الصادق علیه السلام: من اتى قبرالحسین علیه السلام عارفا بحقه کتبه الله عزوجل فى اعلى علیین.(۲۷)
امام صادق (ع) فرمود: هر کس که به زیارت قبر حسین علیه السلام نایل شود و به حق آن حضرت معرفت داشته باشد خداى متعال او را در بلندترین درجه عالى مقامان ثبت مى‏کند.

۲۸- مکتب معرفت:
‏قال ابوالحسن موسى بن جعفرعلیه السلام: أدنى ما یثاب به زائر ابى عبدالله علیه السلام بشط فرات إذا عرف حقه و حرمته و ولایته ان یغفر له ما تقدم من ذنبه و ما تأخز.(۲۸)
حضرت امام موسى کاظم علیه السلام فرمود: کمترین ثوابى که به زائر امام حسین علیه السلام در کرانه فرات داده مى‏شود این است که تمام گناهان بخشوده مى‏شود. بشرط این که حق و حرمت ولایت آن حضرت را شناخته باشد.

۲۹- همچون زیارت خدا:
قال الرضا علیه السلام: من زار قبرالحسین (ع) بشط الفرات کان کمن زار الله.(۲۹)
امام رضا علیه السلام فرمود: کسى که قبر امام حسین علیه السلام را در کرانه فرات زیارت کند، مثل کسى است که خدا را زیارت کرده است.

۳۰- زیارت عاشورا:
قال الصادق علیه السلام: من زارالحسین علیه السلام یوم عاشورا وجبت له الجنة.(۳۰)
امام صادق (ع) فرمود: هر کس که امام حسین علیه السلام را در روز عاشورا زیارت کند بهشت بر او واجب مى‏شود.

۳۱- بالاتر از روسپیدى:
قال ابوعبدالله علیه السلام: من باب عند قبرالحسین علیه السلام لیلة عاشورا لقى الله یوم القیامة ملطخا بدمه کأنما قتل معه فى عرصة کربلا.(۳۱)
امام صادق (ع) فرمود: کسى که شب عاشورا در کنار مرقد امام حسین علیه السلام سحر کند روز قیامت در حالى به پیشگاه خدا خواهد شتافت که به خونش آغشته باشد، مثل کسى که در میدان کربلا و در کنار امام حسین علیه السلام کشته شده باشد.

۳۲- نشانه‏هاى ایمان‏:
قال ابو محمدالحسن العسکرى علیه السلام: علامات المؤمن خمس: صلاة الخمسین، و زیارة الاربعین، والتختم فى الیمین، و تعفیر الجبین والجهر ببسم الله الرحمن الرحیم.(۳۲)
امام حسن عسکرى علیه السلام فرمود: نشانه‏هاى مؤمن پنج چیز است: ۱ ـ پنجاه رکعت نماز( نماز یومیه و نمازهای نافله) ۲ ـ زیارت اربعین ۳ ـ انگشتر به دست راست کردن ۴ ـ بر خاک سجده کردن ۵ ـ بسم الله الرحمن الرحیم را در نماز بلند گفتن.

۳۳- رواق منظر یار:
قال رسول الله (ص): الا و ان الإجابة تحت قبته والشفاء فى تربته، و الائمة علیهم السلام من ولده.(۳۳)
پیامبر خدا(ص) فرمود: بدانید که اجابت دعا، زیر گنبد حرم او و شفاء در تربت او، و امامان علیهم السلام از فرزندان اوست.‏

۳۴- تربت و تربیت:
‏قال الصادق علیه السلام: حنکوا اولادکم بتربة الحسین (ع) فإنها امان.(۳۴)
امام صادق (ع) فرمود: کام کودکانتان را با تربت حسین (ع) بردارید چرا که خاک کربلا فرزندانتان را بیمه مى‏کند.

۳۵- بزرگترین دارو:
قال ابوعبدالله علیه السلام: فى طین قبرالحسین علیه السلام الشفاء من کل داء و هو الدواء الاکبر.(۳۵)
امام صادق (ع) فرمود: شفاى هر دردى در تربت قبر حسین علیه السلام است و همان است که بزرگترین داروست.

۳۶- تربت و هفت حجاب‏:
قال الصادق علیه السلام: السجود على تربة الحسین علیه السلام یخرق الحجب السبع.(۳۶)
امام صادق (ع) فرمود: سجده بر تربت حسین علیه السلام حجابهاى هفتگانه را پاره مى‏کند.

۳۷- سجده بر تربت عشق:
‏کان الصادق (ع) لا یسجد الا على تربة الحسین (ع) تذللا لله و إستکانة الیه.(۳۷)
رسم حضرت امام صادق (ع) چنین بود که: جز بر تربت حسین (ع) به خاک دیگرى سجده نمى‏کرد و این کار را از سر خشوع و خضوع براى خدا مى‏کرد.

۳۸- تسبیح تربت:
قال الصادق (ع): السجود على طین قبرالحسین (ع) ینور الى الارض السابعة و من کان معه سبحة من طین قبرالحسین (ع) کتب مسبحا و ان لم یسبح بها…(۳۸)
امام صادق (ع) فرمود: سجده بر تربت قبر حسین (ع) تا زمین هفتم را نور باران مى‏کند و کسى که تسبیحى از خاک مرقد حسین (ع) را با خود داشته باشد، تسبیح گوى حق محسوب مى‏شود، اگر چه با آن تسبیح هم نگوید.

۳۹- تربت شفا بخش:
عن موسى بن جعفرعلیه السلام قال: ولا تأخذوا من تربتى شیئا لتبرکوا به فأن کل تربة لنا محرمة الا تربة جدى الحسین بن على علیهماالسلام فأن الله عزوجل جعلها شفاء لشیعتنا و أولیائنا.(۳۹)
حضرت امام کاظم (ع) در ضمن حدیثى که از رحلت خویش خبر مى‏داد فرمود: چیزى از خاک قبر من برندارید تا به آن تبرک جویید؛ چرا که خوردن هر خاکى جز تربت جدم حسین (ع) بر ما حرام است، خداى متعال تنها تربت کربلا را براى شیعیان و دوستان ما شفا قرار داده است.

۴۰- یکى از چهار نیاز:
قال الامام موسى الکاظم (ع): لا تستغنى شیعتنا عن أربع: خمرة یصلى علیها و خاتم یتختم به و سواک یستاک به و سبحة من طین قبر أبى عبدالله علیه السلام… (۴۰)
حضرت امام موسى بن جعفر علیهماالسلام فرمود: پیروان ما از چهار چیز بى‏نیاز نیستند:
۱ ـ سجاده‏اى که بر روى آن نماز خوانده شود.
۲ ـ انگشترى که در انگشت باشد.
۳ ـ مسواکى که با آن دندانها را مسواک کنند.
۴ ـ تسبیحى از خاک مرقد امام حسین (ع).

پانوشت ها:
۱- بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۱۱۵/ کامل الزیارات، ص ۲۶۴٫
۲- کامل الزیارات، ص۲۶۹، باب ۸۸، ح ۸ .
۳- تهذیب، ج ۶، ص۷۳ / بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۱۱۶٫
۴- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۴، ص ۱۶۹٫
۵- ادب الطف، ج ۱، ص ۲۳۶، به نقل از کامل الزیارات، ص ۲۶۸٫
۶- کامل الزیارات، ص ۲۶۹، باب ۸۸، ح۷ .
۷- بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۱۰۹/ کامل الزیارات، ص ۲۶۹ .
۸- مستدرک الوسائل، ج ۱۰، ص ۲۴۴ به نقل از کامل الزیارات، ص ۱۱۱٫
۹- مستدرک الوسائل، ج ۱۰، ص ۲۴۴ به نقل از کامل الزیارات، ص ۱۱۱٫
۱۰- کامل الزیارات، ص ۲۷۱، باب ۸۹، ح ۱٫
۱۱- کامل الزیارات، ص ۲۶۷/ بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۱۱۰٫
۱۲- کامل الزیارات، ص ۲۶۹٫
۱۳- بحارالانوار، ج ۵۷، ص ۲۰۳؛ به نقل از تهذیب. ‏
۱۴- ثواب الاعمال، ص ۳۱۹؛ به نقل از کامل الزیارات.
۱۵- مستدرک الوسائل، ج ۱ ص ۲۶۶/ کامل الزیارات، ص ۱۵۶٫
۱۶- امالى شیخ طوسى، ج ۲، ص ۲۸، چاپ نجف/ بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۲۰٫
۱۷- مستدرک الوسائل، ج ۱۰، ص ۲۵۳٫
۱۸- مستدرک الوسائل ج ۱۰، ص ۲۵۶ / کامل الزیارات ، ص ۱۰۹٫
۱۹- مستدرک الوسائل، ج ۱۰، ص ۳۱۱٫
۲۰- وسائل الشیعه، ج ۱۰، ص ۳۳۰/ بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۷۲٫
۲۱- وسائل الشیعه، ج ۱۰، ص ۳۳۱، ح ۳۹٫
۲۲- وسائل الشیعه، ج ۱۰، ص ۳۳۳٫
۲۳- وسائل الشیعه، ج ۱۰، ص ۳۳۵٫
۲۴- وسائل الشیعه، ج۱۰، ص۳۳۵٫
۲۵- وسائل الشیعه، ج ۱۰، ص ۳۸۸/ بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۷۶ .
۲۶- کامل الزیارات، ص ۱۹۳/ بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۴٫
۲۷- من لا یحضره الفقیه، ج ۲، ص۵۸۱٫
۲۸- مستدرک الوسائل، ج ۱۰، ص ۲۳۶، به نقل از کامل الزیارات، ص ۱۳۸٫
۲۹- مستدرک الوسائل، ج ۱۰، ص۲۵۰؛ به نقل از کامل الزیارات.‏
۳۰- اقبال الاعمال، ص ۵۶۸٫
۳۱- وسائل الشیعه، ج ۱۰، ص ۳۷۲٫
۳۲- وسائل الشیعه، ج ۱۰، ص ۳۷۳ / التهذیب، ج ۶، ص ۵۲ .
۳۳- مستدرک الوسائل، ج ۱۰، ص ۳۳۵٫
۳۴- وسائل الشیعه، ج ۱۰، ص ۴۱۰٫
۳۵- کامل الزیارات، ص ۲۷۵ / وسائل الشیعه، ج ۱۰، ص ۴۱۰٫
۳۶- مصباح التمهجد، ص ۵۱۱/ بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۱۳۵٫
۳۷- وسائل الشیعه، ج ۳، ص ۶۰۸٫
۳۸- من لایحضره الفقیه، ج ۱، ص ۲۶۸/ وسائل الشیعه، ج ۳ ص ۶۰۸٫
۳۹- جامع الاحادیث الشیعه، ج ۱۲، ص ۵۳۳٫
۴۰- تهذیب الاحکام، ج ۶، ص ۷۵٫

منبع : سایت رهبران شیعه      http://www.shia-leaders.com

پوستر فیلم محمد رسو ل الله; به یاد مرحوم مصطفی عقاد

فیلم محمد رسولا الله به کارگردانی مرحوم مصطفی عقاد

روز شمار محرم الحرام

بسم الله الرحمن الرحيم


يا رب الحسين عليه السلام بحق الحسين عليه السلام اشف صدرالحسين عليه السلام بظهور الحجه عليه السلام

السلام علي الحسين
و علي علي بن الحسين
و علي اولاد الحسين
و علي اصحاب الحسين

روز اول محرم الحرام
آغاز سال ۱۴۳۱ قمري
آغاز ايام حسيني
ماجراي شعب ابيطالب عليه السلام
جنگ ذات الرقاع
امام حسين عليه السلام در راه كربلا ۶۱قمري.
قيام مردم مدينه عليه يزيد
وفات آيت الله سيد عبدالله شيرازي سال ۱۴۰۵قمري.
يورش ابرهه به مكه معظمه براي نابودي كعبه - ۵۳سال پيش از هجرت
سريه ابو سلمه بن عبد الأسد - سال چهارم هجري قمري
فرمان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلّم براي دريافت زكات - سال نهم هجري قمري
واقعه {مرج صُفَّر} در شام - سال ۱۴هجري قمري
آغاز خلافت عثمان بن عفان. - سال ۲۴هجري قمري
وفات محمد حنفيه، فرزند امير مومنان عليه السلام - سال ۸۱هجري قمري.
درگذشت شيخ حسن صاحب معالم فرزند شهيد ثاني ۱۰۱۱قمري.

روز دوم محرم الحرام
ورود امام حسين عليه السلام به كربلا
نامه امام حسين عليه السلام براي اهل كوفه

روزسوم محرم الحرام
ورود عمر بن سعد ملعون به كربلا با ۴۰۰۰نفر.
خریداری بخشی از زمین کربلا به دست امام حسین عليه السلام . این زمین ها همان مکانی است که قبر مطهر در آن قرار دارد.|
بركناري مستعين عباسي از خلافت - سال ۲۵۲هجري قمري

روز چهارم محرم الحرام
سخن پراكني عبيداللّه‏ بن زياد ملعون عليه امام حسين عليه‏السلام در مسجد كوفه و مسدود شدن راههاي ورودي و خروجي كوفه به دستور او.
فتواي شريح قاضي به قتل امام حسين عليه السلام
ولادت قابیل
خراب شدن قصر نمرود

روز پنجم محرم الحرام
دعوت ابن زياد از شيث ربعي فرمانده پيادگان عمر سعد ملعون براي جنگ با امام حسين عليه السّلام
اعزام سپاه ابن زياد جهت ممانعت از حركت مردم كوفه براى يارى امام حسين عليه‏السلام.
آغاز سريه عبدالله بن اُنيس - سال ششم هجري قمري

روز ششم محرم الحرام
دعوت حبیب بن مظاهر از طایفه بنی اسد برای یاری امام حسین عليه السلام
وفات عالم بزرگ سيد ابوالحسن محمدبن حسين رضي رضي الله عنه ۴۰۶ قمري.

روز هفتم محرم الحرام
بستن آب بر امام حسين عليه السلام
نامه عبيدالله بن زياد به عمر بن سعد مبني بر سختگيري بر امام حسين عليه السلام
نبرد سرنوشت ساز هواداران بني عباس با سپاهيان اموي - سال ۱۳۲ هجري

روز هشتم محرم الحرام
قحط آب در خيمه هاي حسيني
ملاقات امام حسين عليه السلام با ابن سعد ملعون
وفات عالم جليل آيت الله شيخ محمد رازي ۱۴۲۱قمري.

روز نهم محرم الحرام
تاسوعاي حسيني
محاصره خيمه ها در كربلا
آمدن امان نامه براي فرزندان ام البنين عليها السلام و امتناع حضرت عباس عليه السلام و برادرانش از پذيرش امان نامه دشمن
صدور فرمان حمله عمومي به خيام امام حسين عليه السلام از سوي عمر بن سعد.
درخواست تاخير جنگ از سوي امام حسين عليه السلام تا یک شب دیگر
آمدن لشكر تازه نفس به كربلا به دستور ابن زیاد
خطابه امام حسين عليه السلام براي اصحابشان.
ورود شمر بن ذي الجوشن به كربلا - سال ۶۱هجري قمري
درگذشت آيت الله ميرزا علي فلسفي ۱۴۲۷قمري.

روز دهم محرم الحرام
عاشوراي حسيني
روز عزای آل الله علیهم السلام
پیوستن حربن یزید ریاحی به اباعبدالله الحسین علیه السلام و شهادت آن جناب رضي الله عنه
شهادت امام حسين عليه السلام و دیگر اصحاب عليهم السلام
غارت اموال حرم حسيني توسط لشكريان ابن زياد.
جدا شدن سرهاي مطهر
به آتش كشيدن خيمه هاي آل الله
فرستادن راس مطهر امام حسين عليه السلام به كوفه در عصر عاشورا توسط خولی ملعون
قتل ابن زياد در عاشورای ۶۷هـ به فرمان مختار
وفات ام سلمه ۶۲-۶۳هـ.
برگزاري اولين مراسم رسمي عزاي امام حسين عليه السلام به دستور معزالدوله ديلمي ۳۵۲قمري.
آغاز غزوه ذات الرّقاع سال پنجم هجري قمري.
وقوع سريه قُرطاء - سال ششم هجري قمري
وفات بشر حافي سال ۲۲۶هجري قمري.
بمب گذاري در حرم حضرت رضا عليه السلام توسط منافقين و شهادت ۲۷نفر سال ۱۴۱۵قمري.

روز يازدهم محرم الحرام
حركت كاروان اسرا از قتلگاه كربلا

روز دوازدهم محرم الحرام
دفن شهداي كربلا
ورود اهل بيت عليهم السلام به كوفه
شهادت حضرت سجاد عليه السلام بنابر قولی سال 95 قمري.

روز سيزدهم محرم الحرام
اسراي اهل بيت عليهم السلام در مجلس يزيد عليه اللعنه والعذاب
انتشار خبر شهادت امام حسين عليه السلام در مدينه و شام
شهادت عبدالله بن عفيف ازدي - سال 61 هجري قمري.
درگذشت علامه شيخ محمد صالح مازندراني ۱۳۹۱قمري.

روز چهاردهم محرم الحرام
درگذشت آيت الله صدرالدين عاملي اصفهاني ۱۲۶۳قمري.

روز پانزدهم محرم الحرام
وفات آيت الله ميرزا جليل كوه كمره‌اي ۱۴۰۵قمري.
ولادت عالم بزرگوار سيد رضي الدين علي بن موسي بن طاووس مشهور به سيدبن طاووس سال ۵۸۹قمري.
وقوع غزوه خيبر - سال هفتم هجري قمري.
ورود نمايندگان طايفه {نخع} به مدينه و پذيرش دين اسلام - سال ۱۱هجري.
آغاز غزوه كُدر - سال ۱۶هجري قمري

روز شانزدهم محرم الحرام
هجوم مسلمانان به دمشق - سال ۱۴هجري قمري.
تدوين تاريخ اسلامي - سال ۱۶هجري قمري

روز هفدهم محرم الحرام
نزول عذاب سجيل بر اصحاب فيل.
ولادت فقيه و محدث فرزانه بهاءالدين محمد عاملي معروف به شيخ بهايي قدس سره در سال 953 قمري.

روز هجدهم محرم الحرام
تغيير قبله مسلمانان از بيت المقدس به مكه معظمه سال دوم هجري.
درگذشت فقيه عالي قدر آيت الله محمد حسن مامقاني در سال ۱۳۲۳ قمري.

روز نوزدهم محرم الحرام
حركت كاروان كربلا از كوفه به سوي شام

روز بيست و يكم محرم الحرام
وفات عالم جليل القدر حسن بن يوسف بن مطهر معروف به علامه حلّي رضي الله عنه سال 726 قمري.

روز بيست و دوم محرم الحرام
وفات شيخ الطائفه محمدبن حسن طوسي رضي الله عنه سال ۴۶۰ قمري.
ورود امام علي بن ابي طالب عليه السلام به صفين، جهت نبرد با سپاه معاويه

روز بيست و سوم محرم الحرام
وفات علامه ملا مهدي نراقي رضي الله عنه.
مرگ مهدي عباسي - سال ۱۶۹ هجري قمري.
تخريب بارگاه عسكريين عليهماالسلام در سامراء ۱۴۲۷ قمري.

روز بيست و چهارم محرم الحرام
بيدار شدن اصحاب كهف پس از خوابي طولاني.
درگذشت عالم جليل القدر ملا محمد تقي استرآبادي ۱۲۷۲قمري.

روز بيست و پنجم محرم الحرام
شهادت امام سجاد عليه السلام سال ۹۵ قمري.
كشته شدن امين به دست سپاهيان برادرش مامون عباسي - سال ۱۹۸ قمري.

روز بيست و ششم محرم الحرام
محاصره و سنگ باران کعبه معظمه به دست سپاهیان یزید بن معاویه در سال ۶۴ هجری
شهادت علي بن حسن مثلّث در زندان منصور دوانقي - سال ۱۴۶ هجري

روز بيست و هفتم محرم الحرام
وفات عالم بزرگ ملا علي كني قدس سره سال ۱۳۰۶ قمري.
لشكر كشي مامون عباسي به سرزمين روم - سال ۲۱۵ هجري قمري

روز بيست و هشتم محرم الحرام
وفات حذيقه بن يماني .
تبعيد امام جواد عليه السلام از مدينه به بغداد توسط معتصم عباسي – سال 220 قمري.
هلاكت معتصم عباسي و پايان دولت بني عباس سال 656 قمري.

روز بيست و نهم محرم الحرام
رسيدن كاروان اسرا به شام
وفات ماريه قبطيه
وفات آقا سيد علي كوه كمره اي ۱۲۶۰ قمري

روز سي‌ام محرم الحرام
قتل جعفر بن يحيي برمكي به دستور هارون سال ۱۸۹ هجري قمري

وبلاگ "رسم زمانه "

صلوات خاصه ی امام رضا (ع) با صدای محمد اصفهانی + دانلود

این نوا در مرکز آفرینش های هنری آستان قدس رضوی تهیه شده

برای دانلود این نوای ارزشمند کلیک کنید

9 فیلم تاریخی که حقیقت داشتند

Rachel Henryv
Henry V
1989, Kenneth Branagh
 
Nameotrose
The Name of the Rose
1986, Jean-Jacques Annaud
 
The Message - Muslim Warriors
The Message
1976, Moustapha Akkad
 
Filmlist.Elcid
El Cid
1961, Anthony Mann
 
Andrei Rublev
Andrei Rublev
1969, Andrei Tarkovsky
 
A Man For All Seasons
A Man for All Seasons
1966, Fred Zinnemann
 
1313377055
The Return of Martin Guerre
1982, Daniel Vigne
 
Moviethelioninwinterhepburn
The Lion in Winter
1968, Anthony Harvey
 
19911 0001
The Passion of Joan of Arc
1928, Carl Theodor Dreyer

مثنوي شرمساری

شب است و سكوت است و ماه است و من
فغان و غم اشك و آه است و من

شب و خلوت و بغض نشكفته‌ام
شب و مثنوي‌هاي ناگفته‌ام

شب و ناله‌هاي نهان در گلو
شب و ماندن استخوان در گلو

من امشب خبر مي‌كنم درد را
كه آتش زند اين دل سرد را

بگو بشكفد بغض پنهان من
كه گل سرزند از گريبان من

مرا كشت خاموشي ناله‌ها
دريغ از فراموشي لاله‌ها

كجا رفت تأثير سوز و دعا؟
كجايند مردان بي‌ادّعا؟

كجايند شور‌آفرينان عشق؟
علمدار مردان ميدان عشق

كجايند مستان جام الست؟
دليران عاشق، شهيدان مست

همانان كه از وادي ديگرند
همانان كه گمنام و نام‌آورند

هلا، پير هشيار درد آشنا!
بريز از مي صبر، در جام ما

من از شرمساران روي توام
ز دُردي كشان سبوي توام

غرورم نمي‌خواست اين سان مرا
پريشان و سر در گريبان مرا

غرورم نمي‌ديد اين روز را
چنان ناله‌هاي جگر‌سوز را

غرورم براي خدا بود و عشق
پل محكمي بين ما بود و عشق

نه، اين دل سزاوار ماندن نبود
سزاوار ماندن، دل من نبود

من از انتهاي جنون آمدم
من از زير باران خون آمدم

از آن‌جا كه پرواز يعني خدا
سرانجام و آغاز يعني خدا

هلا، دين‌فروشان دنيا‌پرست!
سكوت شما پشت ما را شكست

چرا ره نبستيد بر دشنه‌ها؟
نداديد آبي به لب تشنه‌ها

نرفتيد گامي به فرمان عشق
نبرديد راهي به ميدان عشق

اگر داغ دين بر جبين مي‌زنيد
چرا دشنه بر پشت دين مي‌زنيد؟

خموشيد و آتش به جان مي‌زنيد
زبونيد و زخم زبان مي‌زنيد

كنون صبر بايد بر اين داغ‌ها
كه پر گل شود كوچه‌ها، باغ‌ها

شب است و سكوت است و ماه است و من...

علیرضا قزوه

از زاویه دیگر; حمله عقاب به قو!

تمام مشکلات فلسطین حل خواهد شد!

تمام مشکلات فلسطین حل خواهد شد
کافی ست ما نباشیم و
شاعران خفقان بگیرند
کافی ست چشم ها را ببندیم و کشتی کچ نگاه کنیم
یا سرگرم انتخاب دختران شایسته سارکوزی شویم
کافی ست افغان ها
تنها یک زلمای ذلیل زاد داشته باشند
ایرانی ها
یک نوری زاده
تا خلیج فارس الخلیج شود
کافی ست محمد حرب ترور شود
کافی ست یحیی عیاش ها منفجر شوند و
تهران سکوت کند
چه فرق می کند اسماعیل هنیه باشد یا محمود عباس
خالد مشعل باشد یا سلام فیاض
360 کیلومتر نوار غزه باشد یا یک آپارتمان 36 متری
با پرچم سفید
نگاه کن و لذت ببر
از خادم الحرمینی که العربی می رقصد
از پادشاه کوچک امانی
که با فرشته های یهودی تزویج شد
نگاه کن که پادشاه رشید طرابلس
چگونه یک روبات شد
نه از میان این همه اعراب
کسی کاری نمی کند
رجال شان دست بوس رایس اند
نساء شان دست بوس بوش
مگر بازشکاری ولیعهد دوبی
کاری کند
و دست بوش را گاز بگیرد
به اشتباه!

علیرضا قزوه

متن کامل کتاب خاطرات جاسوس انگليسي"مستر همفر" + دانلود

متن کامل کتاب خواندنی خاطرات جاسوس انگليسي"مستر همفر"

برای دانلود کتاب کلیک کنید

این راه بی نهایت

از زاویه دیگر;جاناتان و مادرش هر دو میخندند ...

جاناتان کودک 8 ماهه که ناشنوا به دنیا آمده است. پزشک معالج او با یک عمل جراحی حساس، عضو مصنوعی ریزی را در گوش میانی او کار می گزارد. بعد از این جراحی جاناتان برای اولین بار می تواند، صدای مادرش را بشنود.

درست در لحظه آزمایش نتیجه این جراحی، پدر جاناتان از این لحظه حساس و هیجان انگیز فیلمبرداری می کند. عکس العمل جاناتان بعد از شنیدن صدای مادرش بسیار دیدنی و منقلب کننده است.


چند لحظه قبل از شروع تست شنوایی جاناتان




پستانک از دهان شگفت زده و شاد او می افتد و با دهانی باز و متعجب مادرش را نگاه می کند! او صدای مادرش را می شنود که می گوید؛ سلام جاناتان، سلام، صدای منو می شنوی؟

جاناتان لبخند میزند.
مادر تکرار می کند:سلام عزیزم. می تونی صدای منو بشنوی؟




جاناتان و مادرش هر دو میخندند...

مادرش سعی می کند سر او را که با هیجان و خوشحالی به عقب پرت می کند، کنترل کند.

این یک هدیه کریسمس به جاناتان کوچولو از طرف پزشک معالجش بود. پدر و مادر جاناتان هرگز نمی توانند احساس خودشان را در این لحظه خاص توصیف کنند.

این فیلم در مدت کوتاهی به یکی از پر بیننده ترین کلیپ های اینترنت تبدیل شد. چرا که حدود 1.4 میلیون بیننده به خود جذب کرده است.

دغدغه های «میشل فوکو» درباره «انقلاب اسلامی ایران» 2

  :: بخش دوم :: 

ادامه بخش اول:

ب) حکومت اسلامی در نزد فوکو (تخیلی، مدرن یا فرامدرن)

بر اساس تحقیقات و مشاهدات فوکو، ایرانیان و نگاه آنان درباره «حکومت اسلامی » را می توان سه دسته دانست:

دسته اول:

گروهی که حکومت اسلامی نزد آن ها یک «ایده آل » بود. فوکو وقتی با این دسته درباره ماهیت حکومت اسلامی مصاحبه می کند، چنین جواب می شنود:

چند نفری به من گفتند که «نوعی ناکجا آباد است بی آن که قصد سوء تعبیر داشته باشند. بیشتر مردم می گفتند که یک آرمان است. به هرحال چیزی است بسیار کهن سال و در عین حال در آینده بسیار دور، بازگشت به اسلام عصر پیامبر؛ و در عین حال پیش رفتن به سوی نقطه ای روشن و دوردست که در آن بتوان به جای فرمانبرداری، با نوعی پایبندی تجدید عهد کرد.[118]

دسته دوم:

کسانی هستند که در عین توجه و اهمیت دادن به متون مقدس مذهبی و استفاده از آنان به عنوان الهام بخش رهنمودهای کلی، آزادی بیان را نیز ارزش نهاده و تکریم می نمود. این نوع از حکومت اسلامی حکم به تبعیت و پیروی کورکورانه از قوانین اسلام نمی دهد؛ ولی قطعا به اصول اساسی و عام اسلام وفادار می ماند. در این الگو، آزادی ها تا حدی که استفاده از آن ها به دیگران آسیب نرساند، محترم خواهند بود. از اقلیت ها حمایت خواهد شد. بین زن و مرد برابری در حقوق و کار خواهد بود و تصمیم ها با اکثریت گرفته خواهد شد و....[119]

این تعریف و توصیف از حکومت اسلامی، جذابیتی برای فوکو نداشته و او را شیفته خود نمی کند. به نظر اندیشمند فرانسوی، تحقق چنین محتوایی، نمی تواند پیام آور پدیده جدید و نوینی باشد؛ زیرا چنین امری «بسیار آشنا و کمتر اطمینان بخش است. اینها همان فرمول های بنیادین دموکراسی، چه از نوع بورژوازی [لیبرالی سرمایه داری] و یا انقلابی [سوسیالیستی مارکسیستی] آن هستند». فوکو در این زمینه به صراحت اعلام می دارد که «ما از قرن هجدهم به بعد دائم در حال تکرار این حرف ها هستیم و شما می دانید که این ها ما را به کجا برده اند.»[120] در نتیجه به اعتقاد فوکو حکومت اسلامی با چنین تعریفی برگردانی از دموکراسی غربی می باشد که خود دچار معضلات و مشکلات بنیادین است. به نظر او، بعضی از مقامات مذهبی و برخی از محافل سیاسی هستند که چنین تعریفی را ارائه نموده و آن را تبلیغ می کنند.

دسته سوم:

به حکومت اسلامی نه به صورت یک آرمان دست نیافتنی و نه به صورت تقلیدی از نظام موجود غرب نگاه می کنند. فوکو خود دقیقاً این نوع سوم را نمی شناسد؛ اما می گوید:

وقتی ایرانیان از حکومت اسلامی حرف می زنند، وقتی جلوی گلوله در خیابان ها، آن را فریاد می زنند، وقتی به نام آن، زد و بندهای حزب ها و سیاست مداران را رد می کنند، و با این کار شاید خطر یک حمام خون را به جان می خرند، چیزی جز این فرمول ها که به همه جا راه می برد و به هیچ جا راه نمی برد، در سرشان می گذرد. و در دل شان هم چیز دیگری می گذرد، به نظر من به واقعیتی می اندیشند که به ایشان بسیار نزدیک است؛ زیرا خود بازیگر آنند.[121]

به عبارت دیگر فوکو، معتقد است که حکومت اسلامی به معنای سوم معنای خاصی دارد که تنها باید آن را از زاویه دید ایرانیان معتقد نگریست؛ هرچند خودش هم دقیقاً ماهیت آن را نمی شناسد. او تنها می داند که این حکومت در قدم اول «به حرکتی می اندیشد که به نهادهای سنتی جامعه اسلامی در زندگی سیاسی نقشی دایمی» بدهد. و در مرحله بعد می خواهند «کاری کنند که این زندگی سیاسی مثل همیشه سد راه معنویت نباشد بلکه به پرورشگاه و جلوه گاه و خمیرمایه آن تبدیل شود.»[122]

تفکرات و اندیشه های این دسته، فوکو را به شدت تحت تأثیر قرار داده است؛ بطوری که فوکو نیز به حکومت اسلامی نه به صورت یک آرمان، بلکه به صورت یک واقعیت که می تواند بشر را از گرداب مدرنیته نجات دهد، نگاه می کند. او می گوید:

من دوست ندارم که حکومت اسلامی را «ایده» یا حتی «آرمان» بنامم؛ اما به عنوان «خواست سیاسی» مرا تحت تأثیر قرار داده است. مرا تحت تأثیر قرار داده است، چون کوششی است برای این که، برای پاسخ گویی به پاره ای مسائل امروزی، برخی از ساختارهای جدایی ناپذیرِ اجتماعی و دینی، سیاسی شود؛ مرا تحت تأثیر قرار داده است چون از این جهت کوششی است برای این که سیاست، یک بُعد معنوی پیدا کند. برای مردمی که روی این خاک زندگی می کنند، جست وجوی چیزی که ما غربی ها امکان آن را پس از رنسانس و بحران بزرگ مسیحیت، از دست داده ایم چه معنی دارد: جست و جوی معنویت سیاسی؟ ...

برای خواندن متن کامل به ادامه مطلب بروید.

ادامه نوشته

عجز علی محمد شیرازی از پاسخگویی به سؤ‌ال علمای اصفهان

زنده‌یاد استاد محیط طباطبائی، شخصیتی است که به «وسعت اطلاع»، و «دقت نظر» و «امانت در نقل»، شهره مجامع علمی است. وی داستان جالبی را به نقل از مرحوم ابوالحسن جلوه (حکیم مشهور پایتخت در عصر قاجار) درباره مناظره علمای اصفهان با باب نقل می‌کند که شنیدنی است. استاد محیط داستان را از سید محمد علی فتوحی «ضیاءالحکما»، طبیب سالخورده و مورد اعتماد مردم تهران، شنیده که مدتی در جوانی، انیس جلوه بوده است. جلوه همراه استادش: حکیم میرزا حسن نوری، در مجلس مناظره علمای اصفهان با باب حضور داشت و استادش وارد بحث با باب شده بود. 
ضیاء الحکماء برای محیط نقل می‌کند که:

تصویر منتسب به سید علی محمد شیرازی (باب)

من در دوران جوانی مدتی در مدرسه دارالشفای تهران نزد حکیم جلوه بوده و در این مدت شاهد بودم که آن حکیم، راجع به فرقه‌های مذهبی قدیم و جدید که در میان مردم به تبلیغ و ترویج عقاید خود مشغول بودند چیزی به زبان نمی‌آورد. طول مدت سکوت او از این بابت حتی در مواردی که اشاره‌ای از جلوه را ضروری می‌دیدم، در دل من عقده‌ای شده بود. روزی مجالی مناسب یافتم و از جلوه پرسیدم شما درباره حضرات جدیدی هیچ حرف نمی‌زنید، در صورتی که هنگام اقامت در اصفهان برای تحصیل، با آغاز این امر معاصر و شاهد و ناظر بوده‌اید. 
مرحوم جلوه گویی در دل خود احساس سنگینی از این بار سکوت ممتد می‌کرد و همین که پرسش از این طرف آغاز شد، پاسخ را در ضمن نقل حکایتی افاده کرد و چنین فرمود: «وقتی سید علی محمد باب... در اثر بروز وبای شدید شیراز، مجال خروج از شهر را پیدا کرد و به اصفهان آمد و در عمارت منوچهر خان گرجی معتمدالدوله [حاکم اصفهان] دور از انظار اقامت گزید، معتمد الدوله حمایت خود را از سید باب دریغ نمی‌کرد و به نگهداری جانب او می‌پرداخت. روزی که استاد من (جلوه)، مرحوم میرزا حسن نوری، بنا به اشاره یا درخواست و یا دعوت معتمدالدوله با سید باب قرار ملاقات داشت، من هم یکی از چند تن شاگردی بودم که از استاد خواستیم اجازه بدهد در خدمت او باشیم و به همراه او رفتیم و باب را در آنجا دیدیم و شاهد مذاکراتی بودیم که میان استاد ما با سید علی محمد صورت می‌گرفت. 
استاد از غوامض مسائل حکمت الهی و فلسفه اعلی سخن می‌گفت و سید، بنا به شیوه شیخیه، سخنانی مناسب با میزان اطلاع و دریافت خود جواب می‌داد. حکیم نوری بدون آن که جنبه مکابره و مناقشه به مناظره یا گفتگو بدهد، بعد از موضوعی به موضوعی دیگر می‌رفت ولی سید در جواب، مکث و سکوت خود را آن قدر امتداد می‌داد که استاد از تعقیب مطلب خود صرف نظر کند و به موضوع دیگری بپردازد. از صورت کلی گفتگوها، چنین مفهوم ما شاگردان حکیم نوری شد که سید باب با مطالب و مسائل معلوم و معروف حکمای اسلام انس خاطری ندارد و استاد ما هم نمی‌خواست با ذکر چنین نتیجه‌گیری او را آزرده خاطر سازد و مجلس را خاتمه داده بیرون آمد. شاگردان در راه مراجعت، از استاد خود پرسیدند او را چگونه دیدید؟ استاد به اندیشه فرو رفت و سر انگشت سبابه خود را روی کاسه سر نهاد و گفت: " چه کار به او دارید؟ سید اولاد پیغمبر است؛ او را به جدش ببخشید" و دیگر چیزی بر آن نیفزود. شاگردان، به اعتبار وضعی که استادشان در این پاسخ کوتاه به خود گرفت، چنین دریافتند که میرزا حسن در او خستگی اعصاب شدید و تشویش حواس یافته است. اما من که جلوه بودم، بعد از این مجلس دیدار، در نظر مریدان دلباخته سید در اصفهان حرمتی کسب کردم. زیرا شکل ریش و سر و صورت باب، به قیافه من شباهت داشت و بدین نظر، آنان که برای ایشان امکان ملاقات سید در سرای معتمد میسر نمی‌شد یا در نتیجه تغییر وضع سید پس از مرگ معتمد، راه وصول به مطلوب به روی ایشان بسته شده بود، از مشاهده سر و صورت من در راه عبور و مرور یا حیاط مدرسه کاسه‌گران ـ بی آن که خود بدانم ـ لذت می‌بردند. این موضوع را بعد از مدتی که گذشت در اصفهان شنیدم. 
سالها بعد وقتی از اصفهان به تهران منتقل شدم، برخی از رجال عصر که بر این دیدار میرزا حسن نوری، استاد من، با سید باب در عمارت سرپوشیده سرای معتمدالدوله آگاهی داشتند، روزی در مجلسی که چند تن از شاهزادگان دانش‌دوست قاجاریه حاضر بودند، علیقلی میرزا اعتضاد السلطنه کیفیت ملاقات مرحوم میرزا حسن را با سید باب از من پرسید، من هم بدون کم و زیاد، قضیه را نقل کردم. این سخن از آن مجلس به خارج راه یافت و روزی دیگر یکی از رجال نامدار عصر از من قضیه را پرسید و بر همان زمینه، جواب شنید. 
مدتی از این اتفاق گذشت. روزی در ایوان حجره خود درون مدرسه دارالشفا نشسته بودم. شیخی که هنگام تحصیل در اصفهان یکی از طلاب علوم دینیه بود و مدتی می‌گذشت که از حال او خبری نداشتم، از راه رسید و سلام کرد. احساس کردم او گویی تقاضایی دارد. او را به درون حجره بردم. وقتی داخل حجره آمد گفت: مطلبی که باید به عرض شما برسانم مفصل است و من اکنون در وضعی هستم که باید دور از انظار سخن خود را بگویم. پیش خود پنداشتم ممکن است گرفتاری خاصی داشته باشد. از مدرسه به اتفاق شیخ گلپایگانی داخل مسجد شاه شدم. او به سوی رواق شبستان روبرو رفت. من هم بی‌دغدغه و هراسی به دنبال او رفتم. شیخ پای یکی از ستونهای میان رواق نشست. از این اصراری که درباره تغییر محل کرده بود عذر خواست. (مرحوم ضیاءالحکما نام این شیخ را که اصلا گلپایگانی بود بر زبان آورد، که غیر از میرزا ابوالفضل بود. من آن را درست به یاد نمی‌آورم؛ گویا محمد علی بود).

http://bahairesearch.mihanblog.com

دغدغه های «میشل فوکو» درباره «انقلاب اسلامی ایران» 1

  :: بخش اول :: 

میشل فوکو فیلسوف اجتماعی فرانسه، یکی از اندیشمندانی می باشد که توجه ویژه ای نسبت به انقلاب اسلامی ایران نشان داده است. این فیلسوف بزرگ عالم غرب، که هیچ گونه پیوندی با مردم ایران نداشت، قبل از پیروزی انقلاب به حمایت از انقلاب و مردم ایران برمی خیزد؛ اما درست بعد از پیروزی انقلاب مطالبی از او منتشر می شود که ظاهراً نشان می دهد نظر او نسبت به این انقلاب تغییر کرده است.

فوکو در کوران مبارزات انقلابی مردم ایران و به درخواست یک نشریه ایتالیایی، روزنامه مشهور «کوریر دلا سرا»[1] طی دو مسافرت در سال 1357 از 25 شهریور تا 2 مهر و 17 تا 24 آبان به تهران آمده است. او در مدت اقامت خود در ایران، نُه مقاله با عناوین گویا و جالب توجه برای این روزنامه ارسال می دارد: «ارتش، زمانی که زمین می لرزد»، «شاه صد سال دیر آمده است »، «تهران دین بر ضد شاه »، «ایرانی ها چه رؤیایی در سر دارند؟»، «شورش با دست خالی»، «آزمون مخالفان»، «شورش ایران روی نوار ضبط صوت پخش می شود» و «رهبر اسطوره ای شورش ایران ».

مقاله های مذکور در مهرماه 1365 در مجله «لونوول ابزرواتور»[2] نشریه فرانسوی نیز تحت عنوان «ایرانیان چه رؤیایی در سر دارند؟» به چاپ رسید. مصاحبه ای نیز توسط خانم «کلر بری یر» و «پی یر بلانشه» با میشل فوکو در خصوص انقلاب ایران صورت گرفت، که در سال 1979 در پاریس به چاپ رسید؛ ترجمه فارسی آن نیز تحت عنوان «ایران روح یک جهان بی روح » به همراه 9 مصاحبه دیگر در ایران نیز چاپ شد. فوکو بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، «نامه سرگشاده ای به مهدی بازرگان » و مقاله ای استفهامی تحت عنوان «طغیان بی حاصل»[3] در انتقاد از عملکرد جمهوری اسلامی، منتشر نمود. فوکو در دو نوبت به حملاتی که علیه او در نشریات صورت گرفت پاسخ داد: «پاسخ به یک خواننده زن ایرانی »[4] و «پاسخ به میشل فوکو و ایران »[5] عناوین جوابیه های فوکو به کسانی است که او را متهم به طرفداری از انقلاب ایران نموده و به او اعتراض کرده اند.

با توجه به مطالب فوق لازم است: 1. با کاوش در اندیشه های وی به کشف علت حمایت اولیه او از انقلاب ایران برآییم؛ 2. بررسی شود که آیا او از نظرات اولیه خود درباره انقلاب اسلامی ایران عدول کرده است یا نه؛ 3. با تأمل در اندیشه های این متفکر آیا می توان جایگاه نظری خاصی در تفکر پست مدرن غرب برای این انقلاب در نظر گرفت؟

در ابتدا مناسب است نگاهی اجمالی به زندگی نامه این اندیشمند داشته باشیم:

«پاول میشل فوکو»[6] (1926 1984) در پواتیه[7] فرانسه به دنیا آمد و دومین فرزند خانواده « پاول فوکو» و «آن مالاپرت فوکو»[8] بود. پدر فوکو، جراح موفق و استاد تشریح و کالبدشناسی در دانشکده پزشکی محل بود. ظاهراً فوکو از پدر جراح خود نفرت داشت؛ به گونه ای که قسمت مسیحی اسم پدر (پاول) را از اسم خود حذف کرد و تجارب کودکیش درباره جنگ جهانی دوم بیشتر از تجارب او در رابطه با خانواده اش بود.[9]

با وجود ادامه جنگ جهانی دوم، فوکو دبیرستان را با موفقیت به اتمام رساند و در مرحله بعد تلاش کرد اجازه ورود به دانشکده معتبر فلسفه «اکول نرمال سوبریر»[10] در پاریس را بدست آورد.[11] او لیسانس فلسفه را در سال 1948، لیسانس روان شناسی را در سال 1949 و دیپلم آسیب شناسی روانی را در سال 1952 دریافت کرد.[12] علاقه او به این رشته اخیر تا حدّی ناشی از مشکلات شخصی بود که به بستری شدن وی در بیمارستان روانی «سنت آن»[13] منجر شد. در این دوران بود که مسؤولیت آزمایشگاه الکتروانسفالوگرافی در بیمارستان روانی «سنت آن» به عهده او گذاشته شد و همزمان در ترجمه کتاب «رؤیا و اگزیستانس» نوشته اتوبینونگ[14] سوئیسی، با دوستانش مشارکت نمود.[15]

فوکو بعد از فارغ التحصیلی و قبل از آن که مدیر موسسه «مایسون فرانسیس»[16] در «آپسَلای سوئد»[17] گردد، در دانشگاه لایل[18] به تدریس مشغول شد. در آنجا او رساله دکترای خود را نوشت که با یک ویرایش خلاصه شده تحت عنوان دیوانگی و تمدن[19] در سال 1961 به چاپ رسید. بدنبال تدریس کوتاهی در شهر ورشوِ لهستان و هامبورگِ آلمان، فوکو به جهت در اختیار گرفتن کرسی تدریس در دپارتمان فلسفه دانشگاه «کلرمنت فرند»[20] به فرانسه بازگشت. او بعد از چاپ کتاب «نظم تفکر» (1966) مشهور گشت،[21] در آنجا او کتاب «دیرینه شناسی دانش»[22] (1969) را نوشت. سال بعد یعنی در سال 1970 کرسی تدریس «تاریخ نظام های اندیشه»[23] در «کلژدوفرانس»[24] را عهده دار شد. در این موقعیت، فوکو دوره مسافرت علمی به امریکا، کانادا، ژاپن و برزیل ترتیب داد و بدین وسیله شهرت جهانی بدست آورد.

در سال 1976 سه جلد کتاب «تاریخ جنسیت» را تکمیل کرد و قبل از آنکه بتواند جلد چهارم را کامل کند، به مرض ایدز درسال 1984 فوت کرد.[25]

به طور کلی فوکو در مسیر زندگی خود مجذوب فعالیت هایی شده است که بر توسعه پذیرش فرهنگی تأکید دارد. او غالباً در بین موقعیت های رادیکال مردد بوده است؛ به عنوان مثال در اوایل دهه 1950 او عضو حزب کمونیست فرانسه بود؛ ولی بعداً موضع شدیداً ضدکمونیستی اتخاذ کرد؛ همچنین علائق سیاسی او درباره انقلاب اسلامی ایران[26] نیز بعدها دچار فراز و فرود شد.

آثار فوکو از حیث محتوا به سه بخش عمده تقسیم می شود:

بخشی که تحت تأثیر هرمنوتیک هایدگری است، که اوج این گرایش در کتاب «تاریخ جنون» آشکار شده است. بخش دیگر را می توان باستان شناسی یا دیرینه شناسی معرفت نامید، که تحلیلی شبه ساختاری یا نیمه ساختاری دارد که مهم ترین آثار او در این نگرش در «پیدایش درمانگاه» (1963)، «واژگان و اشیاء» یا «نظم اشیاء» (1966) و «باستان شناسی معرفت» (1969) متجلّی است.

بخش سوم آثار فوکو آثار تبارشناسانه اوست که به بررسی رابطه گفتمان و معرفت از یک طرف و قدرت از طرف دیگر، می پردازد. «نظم اشیاء» (1970) «مراقبت و مجازات» و جلد اول «تاریخ جنسیت»، «تبارشناسی و تاریخ» (1971) از نوشته های مربوط به این نگرش است.[27]

مهم ترین آثار فوکو عبارتند از:[28]

1. دیوانگی و تمدن:[29] تاریخ جنون در عصر خرد (1961) (ترجمه شده به انگلیسی در سال های 1965، 1977)؛

2. تولد درمانگاه: دیرینه شناسی فهم پزشکی (1963) (ترجمه شده به انگلیسی در سال های 1975، 1977، 1979)؛

3. نظم اشیاء: دیرینه شناسی علوم انسانی، (1966) (ترجمه شده به انگلیسی در سال های 1966، 1969، 1977)؛

4. دیرینه شناسی دانش[30] و گفتمان درباره زبان (1969) (ترجمه شده به انگلیسی در سال های 1969، 1975)؛

5. مراقبت و تنبیه:[31] تولد زندان (1975) (ترجمه شده به انگلیسی در سال های 1977، 1979، 1995)؛

6. تاریخ جنسیت، جلد 1: مقدمه (1976)؛

7. تاریخ جنسیت، جلد 2: کاربردهای لذت (1984)؛

8 . تاریخ جنسیت، جلد 3: توجه به نفس(1984)؛

9. مرگ و پیچیدگی دنیای راموند راسل(1963)؛[32]

10. گفتار بی باک (1981)؛[33]

11. باید از جامعه دفاع کرد (1976-1975)؛

12. غیر طبیعی: سخنرانی فوکو در کالج (1975 1974)؛

13. اخلاق، فردیت و حقیقت؛

14. زیبایی شناسی، روش و شناخت شناسی؛

15. قدرت.

أ) فوکو و انقلاب اسلامی

1. چارچوب نظری فوکو در تحلیل انقلاب اسلامی ایران

میشل فوکو، انقلاب ایران را نویدبخش ظهور گفتمان رادیکال سیاسی عرفانی جدیدی می داند که از دل مفاهیم و آموزه های مذهبی که در طی قرون متمادی در پس لایه های غبار خرافه، ارتجاع و نسیان مدفون شده بود، سربرآورد است.[34]

او به عنوان یک فیلسوف مورّخ غربی با نگاهی جدید و از دریچه پساساختارگرایی پسامدرن و در نقطه مقابل تاریخ نگاری های رایج کلاسیک سنتی و مدرن، به تجزیه و تحلیل وقایع و رخدادهای تاریخی پرداخته است.[35] تحلیل های وی در این خصوص بویژه از این جهت حائز اهمیت است که نگاه روش شناختی و تحلیل های تاریخی وی در مقام یک تاریخ نگار، تمامی قواعد و چارچوب های رسمی و رایج در تاریخ نگاری کلاسیک و مدرن را درهم ریخته و مبانی و شالوده های این نوع تاریخ نگاری های غالب بر مراکز علمی تحقیقاتی و دانشگاهی را زیر سؤال برده و مورد چالش جدی قرار داده است؛ در عوض با تکیه بر شالوده شکنی، ساخت گشایی و...، شیوه جدیدی در تاریخ نگاری قرن بیستمی ارائه داده است.[36]

تبیین انقلاب اسلامی ایران از نظر فوکو، بر پایه نظریه های او درباره مقوله های تاریخ، قدرت و مدرنیسم استوار است که ذیلاً ذکر می شود ...

برای خواندن متن کامل به ادامه مطلب بروید.

آفرینش زیباست ...

مجموعه سخنرانی با موضوع آشنایی با فرق انحرافی + دانلود

سحنران : استاد محمد مردانی

انحراف مسیحیت از تعالیم حضرت مسیح (ع)

نقد عقاید و مرام بابیت

بنیانگذاران بابیت

شناخت علی محمد باب

وصیت نامه علی محمد باب

استدلال به احادیث ضعیف

بررسی کتب بابیت

خاتمیت حضرت محمد(ص) و بابیت (1)

خاتمیت حضرت محمد(ص) و بابیت (2)

آیین اشتراکی

http://golekhoshbo.blogfa.com

از زاویه دیگر; خرامیدن یک طاووس

مهناز رئوفی کیست ؟

 http://i.friendfeed.com/46d6adb8c6b6fd14a5e52db1c99f781899ca4d0c

قريب 25 سل از عمر خود را در داخل تشکيلات محدود و مسدود و در عين حال مستبد  و با نفوذ گذراندم تشکيلاتي که از عناصر و عمّال خويش در قالب دينداري و خدمت بهره کشي کرده و به آن مجال انديشه و مطالعه و فرصت خود پروري نمي داد و کودکان را پيش از دبستان در کلاسهاي به اصطلاح مهد کودک و غيره چنان آموزش مي داد که از همان اوان رشد و شکوفائي بذر نفرت و کدورت نسبت به اسلام در قلب آنان جوانه مي زد و چون کرمهاي ابريشم دنيا را در همان پله محدود بهائيت مي ديدند و براي نوجوانان به سبب روح سرکش و کنجکاو شان با بهترين وجه امکانات رسيدن به خواسته ها و تمايلات غريزي را در اختيارشان گذاشته و انواع سرگرمي ها و کلاسها را براي شستشوي مغزشان بکار مي گرفت نوجواني که روح بلند پرواز و انعطاف پذيرش آماده ياد گيري و نقش پذيري است با تشويقها و ترغيب هاي کاذب و باوعده و وعيد هاي کاذب اعتقاد تحميل شده را برترين و بهترين اعتقاد مي دانست و در تلاش تشکيلاتي شدن و اصطلاح تحريف شده اش (( خادم )) شده گام بر مي داشت و جوانان اين گونه تربيت يافته و شکل مي گيرد .

محروميت و محدوديت را به جان مي خريدند چرا که با آن همه مسئوليت تشکيلاتي و مسموميت ذهني اگر چه خلاء ها و کمبودهايي را احساس مي کردند ديگر نه توان اعتراض داشتند و نه زبان ابراز , آنان براي پيشبرد  اهداف تشکيلاتي تمامي قواي خود را به کار مي گرفتند به گمان اينکه همان شده اند که از کودکي آرزويش را داشته اند . اما تمام احساسات معنوي  ذهن حقيقت جو و پوياي خويش را کور و خاموش نموده و هزاران سوال بي جواب در پرده بي اعتنائي رها مي شد .

من نيز يکي از آن جواناني بودم که راه هر گونه پيشرفت علمي و معنوي به رويم بسته بود . آموخته بودم که بايد خود را فداي اهداف تشکيلاتي نمايم آموخته بودم که آموخته هاي خويش را به کوچک تر ها    بياموز م اما براي رهايي از آن همه خفقان و براي ابراز عقده ها و درد دل ها به هنر پناه بردم و خود را غرق شعر و موسيقي نمودم  , موسيقي گرچه مرا به حقيقت نمي رساند اما از غرق شدن بيشتر در تعليمات کاذب تشکيلات درو مي کرد  و اين خود يک جنبه مثبت بود . سالها به آموزش موسيقي پرداختم و همين که قابل بهره برداري شد از سوي  تشکيلات کلاسهاي مختلفي ازجمله سرپرستي گروه سرود و تشکيل هيئت موسيقي و تعليم ساز را عهده دار شدم , هنوز با آن همه مشغله و مسئوليت کمبود و خلاء معنوي شديدي داشتم که  باعث شد که در صدد تحرير رماني بر آيم  مي خواستم با نوشتن داستان خود را از محدوده مسدود خارج کرده و به دنياي ديگر سفر کنم و خود را براي مدتي آزاد حس کنم و در گستره معنوي ديگران سير نمايم .

قصه ساده زيستي روستاييان بود . روستايياني  که تعاون و همکاريشان , محبت و اخلاصشات ,  عشق و تعلقاتشان همه در سايه ايماني عميق بود و اين قوه در پرتو ايمان به آنان  خط و مشي داده بود و آنچنان با صفا و بي ريا زندگي را به سر مي بردند . داستان قصه زندگي روستاييان مسلمان بود  مي با يست تا  اندازه اي با اسلام آشنا مي شدم و اسلام را از زاويه ديد آنان           مي نگريستم براي اين منظور تصميم به مطالعه کتب اسلامي گرفتم از طرفي بهائيان طرف مقابل اسلام بودند و تبليغات ضد اسلامي در گوش و جانم رخنه کرده بود گاهي از آن همه خشم و نفرت از آن همه تبليغات سوء و از آن همه کوچک جلوه دادن اسلام متعجب و متحيّر مي شدم چرا که بهائيان معتقد به حقانيت اسلام بودند ولي آن را نسخ شده مي پنداشتند و  نمي بايست آن همه بر عليه آن تبليغ مي نمودند با اين حال گوئي چيزي مرا وادار به مطالعه ميکرد از مطالعه کتابهاي محدود و تکراري بهائيان به ستوه آمده بودم طالب و تشنه شنيدن حرفهاي ديگران بودم خصوصا حرف و حديث اسلام که نقطه مقابل بهائيت بو د . ناچار براي به ثمر رساندن کتابم به مطالعه کتب گرانبهاي شهيد جليل القدر استاد مرتضي مطهري عليه الرحمه و همچنين آيت الله دستغيب و نيز کتابهاي پربار آقاي سبحاني پرداختم .

هر چه مي خواندم گوئي فروغ نوري در درونم فروزان مي شد و بر عظمت اين ديانت الهي و پوچي و کوچکي بهائيت بيشتر  معترف مي شدم با اينکه مطالعاتم در سطح وسيعي نبود متوجه شدم بهائيت چيز تازه اي به ارمغان نياورده و نه تنها حرف تازه اي ندارد بلکه با استفاده از احکام و مباني اسلام  و با وارونه کردن دستورات الهي ( همچون حلال کردن ربا خواري و کشف حجاب ) و بسياري از مسائل ديگر و با تفسير هاي غلط از آيات مبارک قرآن قصد دارد تيشه به ريشه اسلام وارد کند در مراحل اول کتاب ها را جهت مطلع شدن از آداب و سنن اسلامي مطالعه مي کردم اما در حين مطالعه به مسائلي بر مي خوردم که به ما گفته شده بود چنين مطالبي در هيچ کتابي وجود ندارد و فقط از آثار تازه بهائيت است و متوجه شدم زيباترين جملات فارسي و عربي را که به نام خود به خورد ما داده بودند از بيانات شيواي ائمه اطهار است و بهترين نصايح اخلاقي را مفتخرانه به اوامر خود نسب داده بودند که چنين نصايح مشفقانه اي فقط  مي توانست از زبان بزرگان دين صادر شود .

کم کم به اين باور رسيدم که دين اسلام دين کامل و بي نقصي است حتي جاي سوال باقي نگذاشته و هيچ ضرورتي نداشت که دين جديدي ظهور نمايد .

که پس از ادعاي صاحب زماني باب و بهاء جنگ جهاني دوم رخ داد و با سلاح هاي اتمي ميليونها انسان بی گناه قرباني شدند و هيچ عدل و قسطي در جهان حاکم نشد و فساد و فحشاء به منتهي درجه حيوانيت رسيد .

در هر کتابي که مطالعه مي کردم به  احاديثي در ارتباط با ظهور مبارک ولي عصر (عج ) بر مي خوردم که هيچ مناسبتي با قيام باب و بهاء نداشت و هيچ مقايسه اي در اين ارتباط نمي شد کرد با خود مي گفتم اين همه حديث و اين همه روايت در اسلام هست که دلالت بر ظهور کسي مي کند که هيچ شباهتي به اين دو ظهور ندارد چگونه است که تنها با چند روايت که در کتاب بحار الانوار موجود است و احاديث و روايات معتبري نيست و به هزار شکل تفسير و تنظيم شده بهائيان معتقد به باب و بهاء شده اند و کمترين توجهي به ساير روايات ننموده اند و بالاخره پس از روئيت خوابي  که بارها در جرايد آن را بازگو نموده ام که بيشتر مرا به فکر فرو برده و به قرآن مجيد نزديک نمود متوجه شدم که در کتاب خدا نيز درباره قيامت و روز رستاخيز مباحثي وجود دارد که هيچ جاي تفسير تاويل ندارد . روز قيامت به طرزي تشريح شده که هيچ جاي سوالي باقي نگذارده و شکي نيست که هنوز آن روز بزرگ رخ  نداده است . با کدام سند و با کدام منطق متين و اساسي مي توان گفت که منظور از آن روز بزرگ يک روز عادي و معمولي است که يک فرد عادي ادعاي مهدويت و سپس نبوت کرده است که دوران نبوتش هم فقط 9 سال طول کشيد ! هر چه بيشتر در مطالعاتم انديشه مي کردم بر تعداد سئوالات و مجهولات ذهني ام افزوده مي شد و هنگامي که موقعيتي پيش مي آمد و اين سئوالات را اظهار مي کردم نه تنها پاسخ قانع کننده اي دريافت نمي نمودم بلکه به ترد شدن از جامعه بهائيت تهديد مي شد . تا اينکه کم کم مسائل بزرگتر براي کشف شد و دريافتم که تا کنون هرگز مالک آزادي تفکر و تعقل خويش نبوده و تحت تسلط چنين تشکيلاتي ممکن است ارزش و حيثيت انساني را نيز از دست بدهم با اينکه جدا شدن از تمامي اعضاء خانواده ام به قول تشکيلات ترد شدن از پدرو مادر برايم مشکل بود و با اينکه در آن ايام سخت ترين لحظه ها را از لحاظ عاطفي گذراندم اما شور و شعف عجيبي در من بود که مرا به زندگي اميدوار مي کرد و از اينکه خداوند برمن نظر لطف و عنايتي     بي اندازه داشته و مرا از ورطه هولناک فنا و نيستي نجات داده بود در پوست نمي گنجيدم من مسلمان شدم و بدين سان جان تازه و ارزش تازه يافتم و هيچ موهبتي بالاتر از اين نيست که مورد رحمت الهي قرار گرفته بودم رحمتي که شايد مستحق آن نبودم براي آگاه نمودن همسرم راهي جز اينکه خلاصه شده مطالعات و تحقيقاتم را به رشته تحرير در آوردم و تقديمش کنم نبود با اينحال هرگز فکر نمي کردم موثر باشد و امکان اينکه با کشف حقيقت جدائي تلخي رخ دهد و ما با وجود آن همه عشق و علاقه ترک هم گوئيم وجود داشت .

با توکل به خدا نامه اي برايش نوشتم براي بيداريش از هر آنچه که در توان داشتم استعانت جسم و زبان از شکر خداي مهربان عاجز است که او چنان مسلمان شد که گوئي سالها پيش از من مسلمان بودم سرشار از سرور اين تحول عظيم هر دوي ما هم پيمان شديم که در راه هدايت مستعدين گام برداريم شايد که پروردگار ياري کند و عده اي از منجلاب گمراهي رهائي يافته و رستگار شوند .

                     منم که ديده به ديدار دوست کردم باز

                                                         چه شکر گويمت اي کار ساز بنده نواز

والسلام

مهناز رئوفی

http://www.bahaismiran.com

بهاییت; وقتی شیطان با نام خدا وارد می شود

فرقه ضاله بهاییت، کمتر از 170 سال سابقه دارد. این فرقه از زمان پیدایش تاکنون، بدون پشتیبانی خارجی هیچگاه زنده و فعال نبوده است و به ترتیب، روسیه، انگلیس، آمریکا و رژیم ‌صهیونیستی در این مدت از این فرقه حمایت کرده‌اند.

ایجاد ادیان و فرقه های ساختگی، یکی از ترفندهای مرسوم دولت‌های استعمارگر برای به انحراف کشیدن جریان صحیح دینداری بوده است. در حقیقت، هدف کلی این بوده که فرق دست‌ساز در نهایت جایگزین ادیان الهی شده یا دست کم چهره ادیان الهی را مشوش سازند.

نگاهی گذرا به نقش دولت های استعماری و مستکبر زوایای بیشتری را از پیدا و پنهان این فرقه انحرافی را روشن می سازد:

1 ـ روسیه

سفارت روسیه از آغاز فتنه بابیه و پیدا شدن فرقه بابیه و بهاییه از رهبران این فرقه حمایت می‌‌کرد؛ برای نمونه، دالگورکی، سفیر روسیه در تهران، برای نجات بهاء اله از زندان پادرمیانی کرد و فرستاده خود را با وی همراه نمود تا به سلامت از ایران خارج شود.

2 ـ انگلستان

پس از انتقال رهبری بابیت و بهاییت به عراق و سپس فلسطین، رهبران این فرقه به تبعیت استعمار انگلیس درآمدند. در اواخر جنگ جهانی اول، وزیر امور خارجه انگلیس در نوامبر 1917م. اعلامیه خود را بر مبنی بر تشکیل وطن ملی یهود در فلسطین صادر کرد و در همین ایام، جمال پاشا، فرمانده کل دولت عثمانی، به دلیل حمایت عبدالبهاء از انگلیس و دادن آذوقه به ارتش انگلیس، تصمیم به قتل وی و انهدام مرکز بهاییت در عکا و حیفا گرفت.

وزیر خارجه انگلیس با واکنش تند و جدی به سالار سپاه انگلیس دستور داد تا با جمیع قوا در حفظ و صیانت حضرت عبدالبهاء بکوشد و بر اثر همین حمایت عبدالبها از انگلیس، فلسطین به دست سپاه انگلستان افتاد و زمینه پدید آمدن رژیم صهیونیسم به وجود آمد؛ به گونه ای که پس از پایان جنگ جهانی اول، به پاس خدماتی که عبدالبهاء برای استعمار انگلیس انجام داده بود، طی مراسمی لقب سِر(Sir)  و بزرگ‌ترین نشان خدمتگذاری، نایت هود(Knight Hood) را دریافت کرد.

3 ـ آمریکا

بر اثر حمایت‌های آمریکا، بهاییان به ستون پنجم و یکی از ابزارهای استکباری آمریکا پس از جنگ جهانی اول مبدّل شد.

بنا بر آمار منتشره در سایت رسمی محفل ملی بهائیان آمریکا، تعداد کل بهاییان آمریکا، رقمی در حدود 155 هزار نفر است که شامل ایرانی‌های بهایی در آمریکا هم می‌شود. همین منابع، تعداد کل بهاییان دنیا را رقمی در حدود شش میلیون نفر اعلام می‌کنند و این بدان معناست که بهاییان آمریکا در حدود 5/2 درصد کل بهاییان جهان را تشکیل می‌دهند.

با توجه به این امر، جای این پرسش هست که چرا در حالی که تنها 5/2 درصد بهاییان، مقیم آمریکا هستند، 70 تا 80 درصد کرسی‌های نه نفره بیت‌العدل اعظم در قبضه آمریکایی‌هاست؛ آن هم آمریکایی‌هایی که نه بهایی‌زاده بوده و نه سابقه درخشانی در بهاییت داشته‌اند.

4 ـ رژیم صهیونیستی

بهائیت از آغاز پیدایش خود با یهود همکاری داشت، به گونه ای که دکتر احمد شلبی در بیان عقاید این فرقه در کتاب «مقارنة الادیان الیهودیه» می‌‌نویسد: هیأت بین المللی حیفا در نامه‌ای به محفل روحانی ملی بهاییان ایران، در اول ژوئیه 1952 رابطه شوقی افندی را با حکومت اسرائیل اعلام داشت.
«بندر حيفا»، مهمترين شاهرگ اقتصادي اسراييل غاصب و کوتاهترين مسير به سوي خزانه هاي اين رژيم است. اين بندر که علاوه بر موقعيت جغرافيايي، از لحاظ نظامي و اقتصادي نيز چهره اي جهاني يافته، به دليل وجود مکان هاي گردشگري در آن هم اهميت چشمگيري دارد. اما در اين ميان، معبد بهائيان با تمام جاذبه هاي توريستي و جهانگردي، موقعيتي منحصر به فرد را در قلب حيفا پدید آورده است.

خليج نيم دايره اي حيفا ميزبان گردشگران و زایراني است که با نشان ستاره داود بر گردن و دست ها، ديوارهاي ضخيم اين قلعه را به نظاره نشسته اند. درخشش دوازده هزار آجر طلايي بر فراز گنبد همراه با بازتاب نور هجده پنجره الوان، کوه کرمل را در اقيانوسي از نور فرو مي برد که جلوه ي آن، گردشگران بسياري را به سوي خود مي کشاند؛ قالي هاي بسيار نفيس ايراني که يکي از کلکسيون هاي فرش دنيا را تشکيل مي دهد، براي تشريف فرمايي رسمي يکي از رؤساي دولت آذين مي شود؛ رييس جمهور اسراييل، اسحاق بن زوي.

در سال 2000 ميلادي، شمار جهانگرداني که به اسراييل آمدند، از 2/4 ميليون نفر فراتر رفت و در سال 2005 با برقراري آرامش نسبي، ورود آنان افزايش يافت. 54 درصد اين گردشگران از اروپاي غربي، 28 درصد آمريکايي و 10 درصد بقيه آسيايي هستند.(2) اين تنها يکي از ارتباط هاي دوسويه بهائيسم و صهيونيسم در يک منفعت مشترک است.


 بهاءالله بنیانگذار فرقه ضاله بهائی به پیروانش دستور می‌دهد که در هر شهری ساختمانی به بهترین صورت ممکن به نام خداوند ساخته شود و در آن به ذکر پروردگار پردازند. به این بناها مشرق‌الاذکار گفته می‌شود. همچنین بهاءالله گذاشتن تصاویر را در مشرق‌الاذکار نهی کرده‌است. مشرق‌الاذکارها در دین بهائی مختص بهائیان نیست و هر کس با هر دین و اعتقادی، می‌تواند در آن به هر نوعی که علاقه و اعتقاد دارد، به دعا با خالق خویش بپردازد.


عبدالبهاء مبیّن آثار دین بهائی در مورد مشرق‌الاذکار چنین می‌گوید:

«مشرق‌الاذکار مغناطیس تأیید پروردگار است، مشرق‌الاذکار اساس عظیم حضرت آمرزگار است. مشرق‌الاذکار رکن رکین آیین کردگار، مشرق‌الاذکار تأسیس سبب اعلاء کلمة‎الله، مشرق‌الاذکار تهلیل و تسبیح ش مفرح قلوب هر نیکوکار، مشرق‌الاذکار نفحات قدسش روح بخش کل ابرار، مشرق‌الاذکار نسیم جان‌پرورش حیات بخش عموم احرار و... است.»


ساختمان مشرق‌الاذکار باید نوعی بنا شود که دارای ۹ در باشد که به ۹ خیابان باز شود و در اطراف مشرق‌الاذکار باید تأسیساتی چون موسسات فرهنگی، بهداشتی، محل نگهداری بینوایان و عاجزان (دار العجزه)، محل مشورت و ملاقات، یتیم خانه و موسسات تحقیقات علمی و ... بنا گردد. مشارق‌اذکار هر یک طرحی مخصوص به خود دارند و بهائیان بر این باورند که مشارق اذکار جهانیان را از ادیان و نژادهای گوناگون، دعوت به عبادت خالق عالمیان می‌نمایند و نمودار عشق بشر به خداوند یگانه هستند.

نخستین مشرق‌الاذکار در سال ۱۹۰۸ در عشق‌آباد در آسیای مرکزی در روسیه ساخته شد (ترکمنستان کنونی). تا سال ۱۹۳۸ که مقامات کشوری (دولت کمونیست) آن را تصرّف کردند بهائیان آن منطقه از آن استفاده می‌کردند. در سال ۱۹۴۸ توسط زلزله شدیدی بنایش متزلزل شد و به آن صدمه زیادی وارد آورد که به تخریبش انجامید (۱۹۶۳).
نخستين مشرق الاذکار مغرب زمين در سال ۱۹۵۳ در آمريکا در شمال شيکاگو در ويلمت کنار درياچه ميشيگان ساخته شد. گنبد مشبّک و تزئينات نمای آن تلفیقی از معماری شرقی و غربی است.

بعداً دیگر مشرق الاذکارها در کامپالا در کشور يوگاندا (افريقا) و سيدنی در استراليا – فرانکفورت در آلمان در شهر پاناما و آپيا در ساموآی غربی ساخته شد. جديدترين مشرق الاذکاری که ساخته شد در سال ۱۹۸۶ در شهر دهلی نو در هندوستان است. معماريش از گل نيلوفر آبی الهام گرفته که مرکب از ۲۷ گلبرگ است که با سنگ مرمر ساخته شده و هر يک از نُه طرفش سه گلبرگ دارد و نُه در بزرگ به تالار مرکزی به ظرفيّت ۲۵۰۰ نفر باز شده ارتفاعش کمی بيش از ۴۰ متر است و سطحش شفّاف است و در زمينی به مساحت ۲۶ جريب در کنار پايتخت هندوستان نشسته است.

تابناک

برای فرار از کمین شیطان بخوانید!

روزي شيطان در گوشه مسجد الحرام ايستاده بود. حضرت رسول صلي الله عليه و آله هم سرگرم طواف خانه كعبه بودند. وقتي آن حضرت از طواف فارغ شد، ديد ابليس ضعيف و نزار و رنگ پريده، كناري ايستاده است.

فرمود: اي ملعون! تو را چه مي شود كه چنين ضعيف و رنجوري؟!

گفت: از دست امت تو به جان آمده و گداخته شدم.

فرمود: مگر امت من با تو چه كرده اند؟

گفت: يا رسول الله! چند خصلت نيكو در ايشان است، من هر چه تلاش ‍ مي كنم اين خوي را از ايشان بگيرم نمي توانم.

فرمود: آن خصلت ها كه تو را ناراحت كرده كدامند؟

گفت: اول اينكه هرگاه به يكديگر مي رسند سلام مي كنند و سلام يكي از نام هاي خداوند است. پس هر كه سلام كند حق تعالي او را از هر بلا و رنجي دور مي كند و هر كه جواب سلام دهد، خداوند متعال رحمت خود را شامل حال او مي گرداند.

دوم اينكه، وقتي با هم ملاقات كنند به هم دست مي دهند و آن را چندان ثواب است كه هنوز دست از يك ديگر برنداشته حق تعالي هر دو را رحمت مي كند.

سوم، وقت غذا خوردن و شروع كارها بسم الله مي گويند و مرا از خوردن آن طعام و شركت در آن دور مي كنند.

چهارم، هر وقت سخن مي گويند: ان شاءالله بر زبان مي آورند و به قضاي خداوند راضي مي شوند و من نمي توانم كار آنها را از هم بپاشم، آنان رنج و زحمت مرا ضايع مي كنند.

پنجم، از صبح تا شام تلاش مي كنم تا اينان را به معصيت بكشانم. باز چون شام مي شود، توبه مي كنند و زحمات مرا از بين مي برند و خداوند به اين وسيله گناهان آنان را مي آمرزد.

ششم، از همه اينها مهم تر اين است كه وقتي نام تو را مي شنوند با صداي بلند صلوات ميفرستند و من چون ثواب صلوات را مي دانم، از ناراحتي فرار مي كنم؛ زيرا طاقت ديدن ثواب آن را ندارم.

هفتم هم اینکه ايشان وقتي اهل بيت تو را مي بينند، به ايشان مهر مي ورزند و اين بهترين اعمال است.

پس حضرت روي به اصحاب كرده و فرمودند: هر كس ‍ يكي از اين خصلت ها را داشته باشد از اهل بهشت است.

http://javanemrooz.com

طرحی برای غدیر

طرحی از استاد اسماعیل راشوند

محرم نزدیک است

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین

نقش رسانه‌ها در شكل‌گيري انقلاب‌هاي رنگي 3

 -- قسمت سوم --


اينترنت و انقلاب‌هاي رنگي
به دليل نقش گسترده‌ي اينترنت به عنوان يكي از فناوري‌هاي نوين ارتباطي در شكل‌گيري انقلاب‌هاي رنگي در اين بخش به طور مستقل به آن پرداخته مي‌شود. همان طور كه قبلاً در كنار تشريح انقلاب رنگي صربستسان ذكر شد، ‌مأموران دولتي به دنبال اينترنت مي‌گشتند تا با خراب‌كردن آن، ‌ارتباط احزاب و جبنش‌هاي جوانان را قطع كنند. اينترنتي كه با اتصال گروه‌ها به هم و ردوبدل پست الكترونيكي باعث صدور انقلاب به ديگر كشورها شد.
شايد بتوان اذعان كرد كه اينترنت، امروزه جاي نوارها و اعلاميه‌هاي چاپي را گرفته و به ابزاري مؤثر و گسترده براي مبارزات سياسي و جنگ‌هاي رسانه‌اي تبديل شده است (جنگ نرم 2، 1387: 276).
به اعتقاد كارشناسان علوم سياسي، ‌حضور اينترنت در يك قالب سياسي از دو طريق اصلي صورت گرفته است. از يك‌سو، اينترنت به شكل فزاينده‌اي به وسيله نهادهاي سياسي متعارف مانند دستگاه‌هاي دولتي و احزاب سياسي مورد استفاده قرار گرفته اما از سوي ديگر،‌ارتباطات اينترنتي ظهور اشكال جديدي از سازمان‌ها و تعاملات سياسي را ممكن كرده است.
امروزه دولت‌ها و احزاب سياسي به صورت رزومره از اينترنت به عنوان ابزاري براي تعامل با موكلان خود از خلال وب‌سايت‌ها، پست الكترونيكي و گاهي اوقات بحث و گفت‌وگو استفاده مي‌كنند. آن‌ها به كمك اين ابزار به انتشار اطلاعات و تبليغات مي‌پردازند، افكارسنجي مي‌كنند و در فعاليت‌هاي انتخاباتي وارد مي‌شوند. اينترنت براي دولت‌ها و احزاب داراي فوايد بالقوه بسياري است. زيرا ابزاري براي گردآوري پيام‌ها از سراسر كشور فراهم مي‌اورد (باكلر و دولوتيز، 1386: 12).
به اعتقاد مانوئل كاستلز، بازيگران سياسي از طريق رسانه‌ها در بازي قدرت حضور دارند و از آن‌جا كه اطلاعات و ارتباطات،‌عمدتاً از طريق شبكه‌ي جهاني اينترنت و ماهواره‌ها و خبرگزاري‌ها صورت مي‌گيرد، بازي سياسي،‌به نحو فزاينده‌اي در فضاي رسانه‌ها صورت مي‌گيرد (كاستلز، 1380: 551).
به طور كلي، به اعتقاد پيپانوريس، اولاً،‌اينترنت ممكن است به آگاه‌سازي، سازماندهي، بسيج و درگيرسازي مدني افراد و گروه‌هاي به حاشيه رانده شده، جوان‌ترها و اقليت‌هاي سياسي منجر شود. ثانياً، مي‌تواند در اشاعه ارزش‌هاي سياسي دموكراتيك از قبيل مشاركت، آزادي بيان،‌تساهل،‌عدالت و غيره تأثيرگذار باشد. و ثالثاً، اينترنت به مثابه‌ي تريبوني براي احزاب و گروه‌هاي سياسي معترض و اقليت مي‌تواند به تضعيف حكومت‌هاي اقتدارگرا و گسترش دموكراسي كمك كند.
بنابراين، رسانه‌هاي نوين، از جمله اينترنت، پادزهر آزادي را به چهار گوشه‌ي جهان اشاعه مي‌دهند و با انعكاس واقعيت‌ها و اطلاعات سياسي و بيدارسازي سياسي، مي‌توانند به دموكراسي در سطح جهان سرعت بخشند. همان طور كه آلفرد سوويوسايل خبري را كليد دموكراسي ناميده است.
همچنين، گراس من، پست الكترونيك، كنفرانس‌هاي اينترنتي،‌تريبون‌هاي اينترنتي و ماهواره‌ها را از مصاديق تله دموكراسي مي‌داند. به عبارت ديگر،‌اهميت فناوري‌هاي نوين،‌به اندازه‌اي زياد است كه برخي براي آن، واژه‌ي تله دموكراسي، يا دموكراسي از راه دور را به كار مي‌برند. در واقع، اينترنت به عنوان تريبون مي‌تواند با شرايط گفتگوي مطلوب و ايده‌آل مورد نظر يورگن هابرماس در حوزه عمومي سازگار باشد (سردارنيا، 1385: 112).


@تأثير رسانه‌ها بر حكومت و دولت
برخي معتقدند، رسانه‌هاي نوين (ماهواره‌ها و اينترنت) بزرگ‌ترين چالش‌گر و تهديد‌كننده‌ي اقتدار دولت‌هاي ملي و بدترين كابوس ديكتاتورهاست.
امروز دوراني را سپري مي‌كنيم كه در سايه پيشرفت‌هاي چشم‌گير در زمينه فناوري‌هاي ارتباطي و اطلاعاتي، مرزهاي سياسي، اقتصادي و فرهنگي بسيار آسيب‌پذير شده است و دولت‌هاي ملي نمي‌توانند تنها به توجيه‌هاي وستفاليايي چون استقلال دولت در امور داخلي و خارجي تكيه كنند و با اين استدلال، با چالش‌هاي سياسي از ناحيه بازيگران فراملي روبه‌رو نشوند (سردارنيا، 1386: 106).
زيرا فناوري‌هاي اطلاعاتي، داراي مركز و رأس نيست و گروه‌ها و فعالان سياسي مي‌تواند از هر نقطه اتصال وارد شبكه شوند و افكار عمومي جهاني را عليه رژيم‌هاي اقتدارگرا بسيج كنند (همان: 108).
در واقع، ديگر نمي‌توان دولت‌هاي ملي را به سادگي به عنوان جايگاه قدرت سياسي مؤثر تلقي كرد. نيروها و مؤسسات گوناگون در سطوح ملي،‌منطقه‌اي و بين‌المللي در قدرت سهيم هستند و با دولت مبادله دارند. علاوه بر اين، انديشه‌ي سرنوشت يك جامعه‌ي سياسي - يك جمع خودمختار - را ديگر نمي‌توان در داخل مرزهاي يك دولت ملي منفرد به تنهايي و به طور معناداري مشخص كرد (هلد و مك گرو، 1382: 143).
همچنين، پيتر فرديناند معتقد است،‌اينترنت به وضوح يك تهديد استراتژيك دراز مدت و قابل توجه براي رژيم‌هاي اقتدارگراست،‌تهديدي كه اين‌گونه رژيم‌ها را از مقابله‌ي مؤثر ناتوان مي‌سازد. قبل از شكل‌گيري انقلاب‌هاي رنگي در كشورهاي اروپاي شرقي نيز مي‌توان شاهد تأثير اين رسانه و ناتواني رژيم‌ها در مهار آن‌ها بود.
به عبارت ديگر، با پيدايش جامعه‌ي شبكه‌اي و اطلاعاتي، گونه‌هاي قديمي سانسور منسوخ گشته و حاكميت دولت بر رسانه‌هاي تازه ارتباطي و سانسور محتواي رسانه‌ها به گونه‌اي چشم‌گير دشوار شده است. ماهواره‌ها، اينترنت و وب‌سايت‌هاي خبري و گروه‌هاي سياسي مجازي، كمتر قابل كنترل است. اين فضاي ديجيتالي و الكترونيك، همچون فضايي تمركززدايي شده و ازاد است كه هيچ ساختار اقتدارگرايي در آن نمي‌تواند نهادينه شود، زيرا نه مركز ويژه‌اي دارد و نه مالك و دارنده خاص (Sassen, 2000: 22)
آلوين تافلر معتقد است كه دوران تازه به انقلاب انفجارآميز سياسي در جوامع اقتدارگرا و استبدادي خواهد انجاميد. از ديد او، انقلاب ارتباطات، با گسترش آگاهي‌هاي سياسي و اجتماعي، زمينه را براي بررسي چند و چون مشروعيت رژيم‌هاي اقتدارگرا آماده خواهد كرد و اين حكومت‌ها را متزلزل‌تر خواهد ساخت (سردارنيا، 1386: 111).
و اخبار جهاني، به درون ملت‌هايي كه تحت استيلاي رژيم‌هاي اقتدارگرا هستند، انتقال داده مي‌شود و اين اخبار با اخبار تحريف شده‌ي حكومت‌ها برخورد مي‌كند و در نتيجه اعتبار و مقبوليت چنين رژيم‌هايي را تضعيف و ناآرامي‌ها را تشويق مي‌كند. بنابراين، دولت‌ها نمي‌توانند با استناد به اقتدار سياسي خود،‌به سركوب منتقدين و حركت‌هاي دموكراتيك اقدام كنند (همان).
بازيگران فراملي، از طريق فناوري‌هاي ارتباطي و وب‌سايت‌هاي سياسي خود در شبكه‌ي اينترنت و ماهواره‌ها، شرايط را براي انقلابي كردن فضاي سياسي جامعه‌ و تقويت جامعه‌ي مدني آماده مي‌سازند و به تبع آن، رژيم‌هاي اقتدارگرا، روز به روز به منظور دست كشيدن از كنترل تماميت‌خواهانه جامعه تحت فشار قرار مي‌گيرند. (Ferdinand, 2000: 19).
جوامع سياسي را ديگر نمي‌توان به سادگي "حوزه‌هاي متمايز " يا فضاهاي سياسي خود محصور يا منزوي تلقي كرد. (البته اگر آن‌ها بتوانند به هر قيمتي اين كار را انجام مي‌دهند). جوامع سياسي درگير ساختارهاي پيچيده نيروها، روابط و شبكه‌هاي داراي وجوه اشتراك هستند. حتي نيرومندترين آن‌ها - از جمله نيرومندترين دولت‌ها - از تأثيرات شرايط و فرآيندهاي متغير سنگربندي منطقه‌اي و جهاني دور نمي‌مانند. حتي در مواردي كه حق حاكميت هنوز دست نخورده به نظر مي‌رسد، دولت‌ها ديگر بر آن‌چه در درون محدوده‌هاي قلمروي خودشان رخ مي‌دهد كنترل انحصاري ندارند (هلد و مك گرو، 1382: 143).
از طرفي، با وجود اين‌كه جهان‌گرايان نتيجه‌گيري مي‌كنند كه جهاني شدن موجب تضعيف توانايي دولت ملي در جهت عمل مستقل براي اعلام و پيگيري هدف‌هاي سياسي داخلي و بين‌المللي مي‌شود، قدرت و نقش دولت ملي قلمروگرا در حال دگرگون شدن است. شكاكان با مخالفان جهاني شدن ادعا مي‌كنند قدرت سياسي در حال تجديد آرايش است (همان).
مانوئل كاستلز معتقد است،‌هنوز دولت‌ها بر رسانه‌هاي مهم كنترل دارند، ولي دولت‌ها قدرت پيشين خود را در جهت نظارت بر رسانه‌ها از دست داده‌اند. علاوه بر اين، رسانه‌هاي وابسته به دولت هم ناگزير هستند به منظور حفظ اعتبار خود در نزد مخاطبان، ‌تا حدي استقلال خود را حفظ كنند. دولت‌هاي اقتدارگرا، براي سانسور و مقابله با رسانه‌ها هستند (كاستلز، جلد دوم، 1380: 309).
در جمع‌بندي اين مطلب مي‌توان گفت كه با توجه به نظرات كارشناسانه متخصصان علوم سياسي و علوم ارتباطات ديگر نمي‌توان رسانه‌ها را مانند سابق به دارا بودن چند نقش كليشه‌اي از جمله سرگرمي، انتقال فرهنگ و يا اطلاع‌رساني صرف محدود كرد، بلكه همان طور كه برخي معتقدند: "رسانه‌هاي نوين ارتباطي (ماهوراه‌ها و به ويژه اينترنت) بزرگ‌ترين چالش‌گر و تهديدكننده‌ي اقتدار دولت‌هاي ملي و بدترين كابوس ديكتاتورهاست " (Sussman, 2000: 53).


@ويژگي‌هاي رسانه‌هاي نوين و مخاطبان
پيشرفت‌هاي فناوري در عرصه ارتباطات در ربع آخر سده‌ي بيستم، آن‌ اندازه مهم بوده كه برخي از جايگزيني جنگ‌هاي اطلاعاتي به جاي جنگ‌هاي نظامي ياد كرده‌اند. در عصر وقوع جنگ‌هاي اطلاعاتي، فناوري اطلاعات و محتوي پيام آن‌ها، مهم‌ترين تسليحات مورد استفاده است (صدوقي، 1381: 31). تسليحاتي كه در صورت استفاده در مكان و زمان صحيح و مناسب، مي‌توانند مردم را به صحنه سياست و مشاركت بياورند. همان‌طور كه در انقلاب‌هاي رنگي توده‌هاي مردم و مخاطبان رسانه‌ها را در كشورهاي صربستان، گرجستان، اوكراين و تغييرات نرم در ديگر كشورها به صحنه كشاند.
يكي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي فناوري‌هاي نوين ارتباطي در عصر حاضر از نظر مارسال مك‌لوهان، سياسي شدن و تشديد آگاهي‌هاي سياسي و اجتماعي انسان‌هاست. (ساروخاني، 1373: 32). زيرا فناوري‌هاي نوين آگاهي و بيداري سياسي مخاطبان را بيشتر كرده است.
بازتاب اخبار و رويدادهاي مربوط به نقض حقوق بشر، شكنجه و سركوب فعالان سياسي، منتقدان و مخالفان به دست رژيم‌هاي اقتدارگرا، نيمه دموكرات و حتي دموكراتيك، از راه رسانه‌هاي تازه‌ي ارتباطي، نقش مؤثري در افزايش آگاهي سياسي مخاطبان دارد و تنوع رسانه‌ها و كانال‌هاي ارتباطي و آگاهي افزاينده‌ي مردم در عصر جديد، باعث شده كه فرض‌هاي پيشين، مبني بر نقش انفعالي مخاطبان رد مقابل پيام‌هاي رسانه‌ها و فعالان سياسي (به ويژه مخاطبان آگاه) بي‌اعتبار گردد (سردارنيا، 1386).
همچنين رشد رسانه‌هاي همگاني در كنار چندپارگي و متكثر شدن ارزش‌ها و شيوه‌هاي زندگي،‌مصرف‌گرايي به اين معني است كه هويت‌هاي اجتماعي خدشه‌ناپذير و مسلم انگاشته شده‌ي سابق اكنون سياسي شده‌اند. امروزه سياست پديده‌اي است كه در همه‌ي تجربه‌هاي اجتماعي حضور دارد (علوي، 1385: 32).
شيوه‌ي جديد اطلاع‌رساني به نوبه‌ي خود سبب ايجاد آگاهي‌هاي جديدي شده و انسان‌هايي نو مي‌آفريند، اطلاعاتي كه در عصر دوم رسانه‌ها توليد و عرضه مي‌شود،‌ غالباً مخاطباني فراملي و بين‌المللي دارد. انسان‌هاي بي‌شماري با ديگران و غريبه‌ها ارتباط برقرار كرده و تبادل اطلاعات مي‌كنند. انسان‌هاي عصر دوم رسانه‌ها، با وجود فاصله‌ي فيزيكي بسيار زياد، ‌مي‌توانند به مقدار زيادي به يكديگر نزديك شوند. همچنين شهروندان سراسر جهان مي‌توانند همزان پاي چند كانال ماهواره‌اي بنشينند و به شبكه‌هاي خبري بي‌بي‌سي و سي‌ان‌ان كه در آن ميدان‌داري مي‌كنند را تماشا كنند (جنگ نرم 2، 1387: 279). و رسانه‌ها با كاركردهايي چون هويت‌بخشي، اطلاع‌رساني و آگاهي‌سازي، انسجام‌بخشي،‌گسترش روابط اجتماعي و كاركرد نظارتي بر سياست تأثير گذاشته‌اند و مشاركت مردم را بالا برده‌اند.
به جرأت مي‌توان گفت آن‌جا كه رسانه‌ها مجالي براي حضور در عرصه داشته‌اند، نقش مؤثر و فعالي از خود در جريان‌هاي سياسي به جا گذاشته‌اند كه نمونه‌ي بارز آن انقلاب‌هاي رنگي است. تنها پوشش وسيع توسط رسانه‌هاست كه توانست مردم اوكراين را در سرماي شديد به مدت شش روز در خيابان‌ها جمع كند و آن‌ها را در خيابان‌ها جمع كند و آن‌ها را در صحنه‌ي مبارزه و اعتراض نگه دارد.
پالتر كاركردهايي را براي فناوري‌هاي ارتباطي - اطلاعاتي نوين ذكر مي‌كند و مي‌گويد.
1. رسانه‌هاي نوين تريبوني براي بيان اهداف، ‌آرمان‌ها، ‌تجربيات و فعاليت‌هاي سياسي و مبارزاتي جنبش‌هاي اجتماعي است.
2. رسانه‌هاي نوين باعث شكل‌گيري، انسجام و تحكيم هويت جمعي و عمومي جنبش‌هاي اجتماعي مي‌شوند.
3. رسانه‌هاي نوين منجر به بسيج نيروهاي بالقوه در جهت حمايت از جنبش‌ها مي‌گردند.
4. پوشش رسانه‌اي، مي‌تواند بين جنبش‌ها و ساير عاملان سياسي و اجتماعي نظير احزاب سياسي، ‌اتحاديه‌ها، دولت‌ها و فعالان سياسي پيوندهاي نمادين برقرار سازد.
5. رسانه‌ها مي‌توانند در روابط دروني جنبش‌ها مؤثر واقع شوند. و باعث تقويت انگيزه و روحيه‌ي اعضا و هواداران جنبش مي‌شوند و از مرگ آن‌ها جلوگيري مي‌كنند (پالتر، 1381: 4).


@نتيجه گيري
در واقع رسانه‌ها همچنان به عنوان ركن چهارم دموكراسي، بيش از پيش به يكي از اهرم‌هاي قدرت در تحولات سياسي درعصر حاضر تبديل شده‌اند. همان‌طور كه سال‌ها قبل توماس جفرسون (1787) گفت: "اگر مخير شوم كه بين حكومتي بدون مطبوعات و مطبوعاتي بدون حكومت يكي را انتخاب كنم، لحظه‌اي در گزينش دومي شك نمي‌كنم " (كين، 1383).
همچنين با توسعه و پيشرفت كشورها در زمينه‌هاي ارتباطي - اطلاعاتي و توجه به مقوله جهاني شدن، رسانه‌هاي نوين توانسته‌اند با موفقيت مشاركت سياسي مردم را افزايش داده و انسجام و همبستگي بين توده‌هاي مردم، جنبش‌هاي دانشجويي، مردمي، شهروندي، بنيادها و سازمان‌هي غيردولتي را بيشتر كنند.
همان‌طور كه در بخش‌هاي مختلف اين مقاله نيز ذكر شد، رسانه‌ها به عنوان يكي از مؤلفه‌هاي مؤثر - از به كار بردن پيامك (SMS) و پست الكترونيك گرفته تا شبكه‌هاي راديويي و تلويزيوني ماهواره‌اي - در رهبري انقلاب‌هاي رنگي نقش فعال ايفا كرده‌اند و با اطلاع‌رساني و وصل گروه‌ها، احزاب و فعالان سياسي اپوزيسيون به مخاطبان فعال و رهبران فكري مردم باعث پيشبرد اهداف سياسي و ناتوان كردن حكومت‌هاي مستقر شده‌اند.
به طور كلي، براي ايجاد تغييرات اساسي در يك كشور (ضمن درنظر گرفتن شرايط فرهنگي، اقتصادي، اجتماعي، هويتي و...)، بدون استفاده از ابزار خشونت و اتلاف هزينه، مي‌توان از حداكثر توان هر رسانه با توجه به امكانات انتشار مكتوب، چاپي، صوتي، تصويري، چندرسانه‌اي، اينترنتي و سرانجام انتشار آن‌لاين استفاده كرد و وسايل ارتباطي جمعي را فعال كرد.

-------------------------------
منبع: معاونت سياسي سازمان صدا و سیما

هر كسي تاب ندارد به سلامت باد ...

rsz_27

پير ما گفت كه امشب شب عاشوراست

هر كسي تاب ندارد به سلامت باد

هر كه چون صاعقه بر خصم نياشوبد

تا ابد دستخوش ننگ و ندامت باد

http://ahestan.wordpress.com

معرفی و خلاصه کتاب "مدیریت رسانه"

کتاب "مدریت رسانه" (Media Management: A Casebook Approache) نوشته پنج تن از اساتید مطرح رشته مدیریت رسانه دانشگاه‏های ایالات متحده (ژان لوبلان ویکس، جورج سیلوی، سی. آن هالبفیلد، استفن لیسی و آردیس برودریک سان) در سال 2004 به چاپ سوم خود رسید. دکتر طاهر روشندل اربطانی که امروزه به عنوان اولین فارغ التحصیل دوره دکتری مدیریت رسانه به چهره شناخته شده‌ای در این عرصه تبدیل شده است، ترجمه این کتاب را بر عهده داشته است. این را در اصل می‌توان اولین اثر جدی منتشر شده در این حوزه نوپا در ایران دانست؛ چرا که کتاب دیگری در حوزه مطالعات مدیریت رسانه ها به سبک و سیاق و جامعیت این کتاب وجود ندارد. مترجم در مقدمه این اثر به اهمیت وسایل ارتباط جمعی در جوامع امروز می پردازد و می نویسد:

"هرچه بر اهمیت وسایل ارتباط‏جمعی در جوامع افزوده شده، هم خود آنها و هم فرایند ارتباط‏جمعی بیشتر مورد توجه قرار گرفته است. رسانه‏های جمعی امروزه به ‏عنصر جدایی‏ناپذیری از زندگی بشری مبدل شده‏اند که در تمامی عرصه‏های آن از اقتصاد گرفته تا سیاست و فرهنگ نقش بی‏بدیلی ایفا می‏کنند. آنها یکی از مهم‏ترین عاملان تغییر اجتماعی در جوامع محسوب شده اند، و همچنین در شکل گیری واقعیت‏های اجتماعی و مسلم و بدیهی انگاشته شدن آنها مؤثرند".
در این میان سازمان های رسانه ای با تبعیت از ساختار کلی جوامع، قواعد و مولفه های اصلی نظام بازار را درونی کرده اند. آنها لازم است که در این بازار عظیم از قواعد بازی تبعیت کنند تا بتوانند به دو هدف اصلی خود یعنی کارایی و اثربخشی نایل شوند. این نگاه نیازمند اتخاذ بینشی علمی و سیستماتیک به مدیریت رسانه های مختلف است. بر اساس این نگرش مترجم معتقد است:
"بی‏تردید رشد و گسترش رسانه‏ها در چند دهه اخیر به ‏لحاظ تعدد و تنوع، مسئله رقابت را برای سازمان‏های رسانه‏ای بیش از گذشته مطرح ساخت. این سازمان‏ها در چنین شرایط پرفشار رقابتی نیازمند مدیران، سیاست‏گذاران و استراتژیست هایی بودند که با تدوین و اجرای راهبردهای رقابتی پیشتاز عرصه رقابت باشند. تحت چنین شرایطی توجه به بعد مدیریتی سازمان‏های ارتباط‏جمعی در کانون توجه صاحب‏نظران قرار گرفت و بدین‏ترتیب رشته‏ای آکادمیک با عنوان مدیریت رسانه ابتدا در ایالات متحده آمریکا و سپس به‏تدریج در بسیاری از کشورهای دیگر دنیا، تولد یافت".
اما آیا می توان حد و مرز رشته ای بنام مدیریت رسانه را مشخص کرد؟ این رشته چه نسبتی با سایر رشته ها دارد؟ بی شک در این میان می توان به نسبت میان دو علم مدیریت و ارتباطات به عنوان مهم ترین مولفه های نشکیل دهنده ی مدیریت رسانه اشاره کرد. بر این اساس می توان معتقد بود که مدیریت رسانه از تلفیق این دو رشته حاصل می شود. حال از یک منظر می توان مدیریت را در هسته این حوزه قرار داد و ارتباطات و دانش رسانه ای را به عنوان متمم آن قرار داد و یا می توان رویکردی متضاد اتخاذ کرد و ارتباطات را در هسته این حوزه قرار داده و مدیریت را به عنوان متمم آن در نظر گرفت. این دو دیدگاه به عنوان دو نوع نگاه رایجی مطرح می شود که در بین اندیشمندان این حوزه در کشور ما رایج بوده است. اما اگر نگاه دقیق تری به این حوزه مطالعاتی (و سایر حوزه های مشابه مانند مطالعات فرهنگی و یا حتی فلسفه رسانه ها) داشته باشیم به وضوح به خصلت بین‌رشته ای بودن این حوزه های مطالعاتی اذعان خواهیم کرد؛ چرا که نمی توان مرزهای این حوزه ها را دقیقا از یکدیگر منفک کرد. مترجم به درستی اشاره می کند که "همانند سایر گرایش‏های مدیریت، مدیریت رسانه نیز از ویژگی میان‏رشته‏ای بودن برخوردار است. ارتباطات، علوم سیاسی، اقتصاد، روان‏شناسی اجتماعی، جامعه‏شناسی، مطالعات فرهنگی، تکنولوژی اطلاعات و چندین رشته علمی و مطالعاتی دیگر در زمره رشته‏هایی‏اند که در شکل‏گیری مدیریت رسانه نقش داشته‏اند". بنابراین در بررسی مسایل موجود در این حوزه لازم است دیدگاهی چندجانبه اتخاذ شود و تاثیر مولفه های مختلف مورد بررسی قرار گیرد.
اما ذکر این نکته هم لازم است که برای بنانهادن حوزه مطالعاتی مدیریت رسانه گرچه نمی توان مرزهای دقیق برای آن مشخص کرد (و چه بسا تعیین مرزها و حدود آن مانند یک دیوار بتونی مانع رشد و پویایی این حوزه مطالعاتی شود) اما لازم است تعاریف اولیه ای ارائه شود تا بتوان مسئله های مرتبط با این حوزه مطالعاتی را مشخص کرد. دکتر روشندل معتقد است: "مدیریت رسانه به‏عنوان یک رشته علمی و دانشگاهی به مطالعه سازمان‏های رسانه‏ای و مدیریت و راهبری این تشکیلات بزرگ و پیچیده می‏پردازد. به‏مانند دیگر گرایش‏های مدیریت در اینجا نیز بسیاری از اصول و مفاهیم مدیریت عمومی کاربرد دارند لکن مدیریت سازمان‏های رسانه‏ای از برخی جهات تفاوت‏ها و پیچیدگی‏های خاصی به خود می‏گیرد که طبیعتاً از ماهیت این سازمان‏ها ناشی می‏شود. برخورداری از محیط فعالیتی پیچیده، متغیر و نامطمئن در کنار برخی ویژگی‏های دیگر نظیر دشواری در سنجش اثربخشی، کار مدیریت را در این سازمان‏ها دشوار می‏سازد".
کتاب حاضر در 10 فصل تنظیم شده است. در هر فصل ابتدا مفاهیم بنیادین مرتبط با هر فصل به شکل نظری مطرح می شود و سپس مهمترین مزیت کتاب در قالب ارائه مطالعات موردی از سازمانهای رسانه ای به عنوان تکمله ای بر مباحث نظری ارائه می شود. اصل کتاب بر چارچوبی بنیاد نهاده شده است که بیشترین وزن و اهمیت را به مباحث مدیریتی می دهد و سعی دارد این مفاهیم را در سازمان های رسانه ای عملی کند که در این راستا به خوبی از پس خواسته خود بر می آید.
در ادامه به معرفی اجمالی عناوین و فصول این کتاب می پردازیم:

فصل 1. تصمیم‌گیری مدیریتی
فصل اول به موضوع تصمیم‏گیری مدیریتی می پردازد که در آن انواع تصمیمات و سبک‏های تصمیم‏گیری، فرایند تصمیم‏گیری و موضوعات مرتبط با این مفهوم مورد بحث و بررسی قرار می گیرد. این فصل با ارائه ی تعریف تصمیم گیری شروع می شود که در ادامه مفاهیم پایه ای تشکیل دهنده این تعریف از نقطه نظر نویسندگان مختلف (مانند تخصیص، کمیابی، افراد و گروهها و هدف) مورد مداقه بیشتر قرار می گیرد تا ابعاد نظری و عملی این تعریف مشخص شود. در این فصل مراحل تصمیم گیری در قالب شش گزینه اساسی برشمرده می شود. این شش مرحله عبارتند از:
تعریف مسئله، تعیین اهداف، توسعه راه حل ها، انتخاب راه حل، اجرای راه حل و نهایتا ارزیابی راه حل انتخاب شده.
به شکل خلاصه مولفان، تصمیم گیری را قلب مدیریت می دانند که به دو شکل برنامه ریزی شده و یا برنامه ریزی نشده ارائه می شوند و در یک دسته بندی دیگر به شکل گروهی یا فردی محقق می شوند. بر این اساس، فصل با بررسی های موردی در حوزه رسانه ها (مانند وب سایت ها و تبلیغات) به پایان می رسد.

فصل 2. رهبری و نیروی کار
فصل دوم به موضوع رهبری و نیروی کار اختصاص دارد که در آن به موضوعات مختلفی در خصوص راهبری کارکنان و به‏ویژه چالش‏های مدیران در رابطه با نیروهای انسانی توجه شده است. در این فصل به مسائلی مانند ویژگی های جمعیت‌شناختی در حال تغییر، تحول تکنولوژیک و آموزش به عنوان مفاهیم بنیادین مرتبط با نیروی انسانی و نوع مدیریت اشاره شده است. بر این اساس لزوم اتخاذ استراتژی های منعطف در سبک های مدیریتی و رهبری سازمان های رسانه ای به امری ضروری بدل شده است. رهبران لازم است که از استراتژی های تیمی و مشارکتی در پیشبرد امور استفاده کنند. در انتها این مباحث مولفان نشان می دهند که برای اجرای یک رهبری اثربخش، توجه به زمینه های فرهنگی (مانند زبان و سبک های ارتباطی) به اندازه مقوله هایی مانند طراحی اهداف سازمان و میزان رضایت شغلی کارکنان اهمیت دارد.

فصل 3. انگیزش
در فصل سوم مباحث مربوط به انگیزش کارکنان مطرح است که در این رابطه تئوری‏های مختلف انگیزش در بافت سازمان‏های رسانه‏ای طرح شده است. مولفان در این فصل به رابطه میان اقتصاد جهانی و نیروی کار اشاره می کنند و از خلال این بحث مفهوم انگیزش به مثابه یکی از مهمترین مفاهیم در مدیریت سازمانها (و بالتبع آن سازمان های رسانه ای) را مطرح می کنند. برای مدیریت این مسئله بنیادین سازمان های رسانه ای لازم است مدیران در وهله اول اطلاعات اساسی درباره زمینه کاری را بدست آورند تا رابطه میان مدیریت و این مولفه مشخص شود و همچنین اینکه بررسی شود که نگرش کارکنان بر چه اساسی باید استوار شود تا بالاترین کارایی برای کل مجموعه و بیشترین رضایت برای کارکنان تامین شود.
برای نیل به این هدف لازم است که اصل پذیرش "تنوع" به عنوان اصلی اساسی از سوی مدیران مورد قبول واقع شود و آنها این اصل را نه به شکل تصنعی، بلکه به شکل جدی درونی کنند. پذیرش چنین نگاهی در دو سطح کلی و فردی سبب می شود تا سازمان به راحتی به اهداف خود دست پیدا کند. از سوی دیگر، محیط سازمان های رسانه ای، محیطی به غایت پیچیده و متغیر است و افرادی که در این سازمان ها فعالیت می کنند بیشتر از آن که توسط عوامل بیرونی ارضا شوند بر اساس مولفه های شخصی و درونی انگیخته می شوند. بر این اساس لازم است مدیران رسانه های ابزارهای لازم برای شناخت و ارضای خواسته ها و اهداف درونی افراد را تامین کنند تا آنها با بالاترین حد انگیزش به فعالیت خود بپردازند.

فصل4. ساختار جهانی سازمان های رسانه‌ای
فصل چهارم به ساختار جهانی سازمان‏های رسانه‏ای مربوط می‏شود. انواع بخش‏بندی‏های متداول در سازمان‏های مختلف رسانه‏ای اعم از رسانه‏های پخشی یا چاپی از اهم موضوعات مطرح شده در این فصل است. مولف این فصل از کتاب مدیریت رسانه، به‌درستی معتقد است که سازمان های رسانه ای در آینده نزدیک در یک محیط چندرسانه ای و چندمهارتی عمل خواهد کرد که در آن، مدیران سطوح پایین و زیردستان بخش اعظم وظایف (70 تا 80 درصد کل وظایف سازمان رسانه ای) را انجام خواهند داد. بر این اساس، ساختارهای رسمی و غیررسمی این سازمان ها با تغییرات اساسی روبرو خواهد شد. زمانی که تقسیم کار بین مدیریت سطوح بالا و سطوح پایین از چنین الگویی تبعیت کند لازم است رابطه میان این دو بخش مدیریتی نیز به شکل جدیدی صورتبندی شود. به این معنی که در چنین وضعیتی، مدیران سطح پایینی هستند که راه حل های اساسی را به مدیریت سطوح بالا پیشنهاد می کند و میزان آزادی عمل مدیریت سطح پایین به میزان قابل توجهی افزایش خواهد یافت.
بنابراین، توانایی در تلفیق نگرش ها به توانایی و اراده مدیریت در ایجاد سازگاری با محیط متغیر سازمان بستگی دارد. مدیران اجرایی در شرکت های مختلط رسانه ای، لازم است که بینش و نگرش جدیدی نسبت به محیط، کارکنان و اهداف خود داشته باشند.
در ساختار جهانی سازمان های رسانه ای مالکیت از الگوهای سنتی مالکیت تبعیت نمی کند چرا که مدیران در این فضا لازم است رویکردهایی اقتضایی به کار ببندند تا بتواند متغیرهای بیشمار دخیل در کارایی و اثربخشی سازمان را تحلیل کرده و بهترین ساختار عمل و تصمیم گیری را انتخاب کنند.

فصل 5. تکنولوژی و آینده
در فصل پنجم به تکنولوژی و آینده سازمان‏های رسانه‏ای پرداخته می‏شود. در این فصل علاوه بر طرح رویکردهای مختلف به مقوله فناوری به تأثیرات مدیریتی تکنولوژی و خصوصاً تأثیر آن بر بازار مخاطبان توجه شده است. اما به راستی تکنولوژی چیست؟ چه نگرش هایی را می توان در یک سازمان رسانه ای نسبت به این مفهوم اتخاذ کرد؟ مولفان این فصل از کتاب معتقدند که در یک نگاه کلی، تکنولوژی ها تاثیرات داخلی و خارجی با خود به همراه می آورند و مدیران لازم است که اولاً تکنولوژی را به عنوان یک مقوله بسیار مهم در سازمان خود بشناسند و ثانیاً تعدیلات و تغییرات لازم برای سودمند شدن آن در سازمان خود را اعمال کنند. پس مدیر یک سازمان رسانه ای با بررسی این مقوله، سایر مولفه های کاری سازمان خود را می چیند؛ او طبیعت کاری را بر این اساس انتخاب می کند و سایر مولفه های مدیریت خود مانند برنامه ریزی، سازماندهی، تامین نیروی انسانی، انگیزش و کنترل را با توجه به نوع و میزان تاثیری که از تکنولوژی می گیرند تنظیم می کند.
از سوی دیگر، تکنولوژی با ویژگی برجسته ای با عنوان تغییر مداوم همراه است. ذات تکنولوژی تغییر است و بر این اساس لازم است مدیر رسانه خود را برای فعالیت در یک محیط کاملا متغیر آماده کند. حال با توجه به تغییرات روزافزون تکنولوژی های رسانه ای و ارتباطی این وظیفه دوچندان می شود. میزان موفقیت یک سازمان رسانه ای ارتباط تنگاتنگی با نوع نگرش و عمل مدیریت و کارکنان آن سازمان در ارتباط با مقوله تکنولوژی دارد.

فصل 6. مقررات و خودتنظیمی
فصل ششم به مسائل حقوقی و قانونی سازمان‏های رسانه‏ای پرداخته و در آن ضمن طرح موضوعاتی نظیر حریم خصوصی، توهین و افترا، فریبکاری در تبلیغات، رهنمودهایی در جهت انضباط و خودتنظیمی سازمان‏های رسانه‏ای ارائه می‏شود. سوال محوری این فصل از کتاب مدیریت رسانه را می توان اینگونه مطرح کرد: نسبت میان رسانه ها و قوانین چیست؟ یک سازمان رسانه ای لازم است که قوانین و نحوه مراوده با این قوانین را بشناسد تا بتواند به حیات خود ادامه دهد به اهداف خود برسد. در این فصل سعی شده است با ارائه مثال هایی، اصول و اقداماتی را که لازم است تمام مدیران رسانه برای اجتناب از مشکلات قانونی رعایت کنند مطرح کرده و به مدیران رسانه نحوه تعامل با قوانین و فضاهای قانونی را نشان دهد.
برای نیل به این هدف لازم است اشاره مدیران رسانه با هوشیاری و احتیاط، اطلاعات لازم را جمع آوری کرده و مطالعه کنند و از مشاوره های مفید استفاده کنند. آنها باید هر لحظه در جریان قوانین متغیر حرفه ای و قانونی باشند که سازمان های رسانه ای را تحت تاثیر قرار می دهند.

فصل 7. برنامه ریزی
فصل هفتم به مبحث مهم برنامه‏ریزی در سازمان‏های رسانه‏ای اختصاص دارد که در آن به انواع برنامه‏های راهبردی، میان‏مدت و کوتاه‏مدت در سازمان‏های مزبور پرداخته شده است. اغلب گفته می شود که فرایند برنامه ریزی برای شرکت های رسانه ای به یکی از اشکال برنامه ریزی استراتژیک، بلندمدت و یا کوتاه مدت عملی می شود. در این فصل ابتدا به ویژگی های اساسی هر یک از این سه‌نوع برنامه ریزی اشاره می شود و تفاوت ها و مشابهت های آنها با یکدیگر عنوان می شود.
برنامه ریزی استراتژیک نوعی برنامه ریزی بلندمدت است که معمولا سه تا پنج سال به طول می‌انجامد. برنامه ریزی میان مدت اغلب شش ماهه تا دو ساله است و برنامه ریزی کوتاه مدت از یک هفته تا یک سال طول می کشد.
ذکر این نکته لازم است که مشابهت های فراوانی میان برنامه‌ریزی و تصمیم‌گیری وجود دارد. به عنوان مثال در تصمیم‌گیری نگاه دقیق به تحولات جهانی و بیرونی سازمان رسانه ای امری حیاتی است. بر این اساس، در شتاب جهانی شدن سریع و به طور فزاینده رسانه ها، مدیران رسانه ها باید از مهارت های زبانی، دانش چندفرهنگی و چشم اندازی جهانی برخوردار باشند و بتوانند مسایل پیچیده مرتبط با مدیریت سرمایه گذاری رسانه ای را تجزیه و تحلیل کرده و بهترین برنامه ریزی را انجام دهند.

فصل 8 و 9. تحلیل بازار و تحقیقات بازاریابی
فصل هشتم به تحلیل بازار و فصل نهم به تحقیقات بازاریابی اختصاص دارند که بر پیش‏بینی، تحلیل روند و همچنین مخاطب‏پژوهی تأکید ویژه‏ای دارند، منابع تحقیقاتی خوبی را نیز بدین منظور معرفی کرده اند. در فصل هشتم تحلیل بازار مطرح شده است. تحلیل بازار عبارتست از بررسی دقیق و نقادانه عوامل و مولفه هایی که بر موفقیت یا عدم موفقیت در یک محیط رقابتی موثر اند. اما چه مواقعی یک سازمان به تحلیل بازار نیاز دارد؟ تحلیل بازار برای بررسی پتانسیل های یک سرمایه گذاری یا یک محصول جدید بکار می رود. اینکه چه تهدیدها و فرصت هایی در محیط متغیر رسانه ها وجود دارد و مدیران چگونه باید آنها را در نیل به اهداف خود مدیریت کنند اینها سوالاتی هستند که در تحلیل بازار مورد بررسی قرار می گیرند. مولفان این بخش از کتاب معتقدند که مسائل و مباحث خاصی در هر تحلیل بازار وجود دارد که از پروژه ای به پروژه دیگر متفاوت است. اما یک تحلیل بازار در نگاهی کلی، شامل بررسی شرایط خارجی، شرایط داخلی و وضعیت مالی سازمان است. نتایج بدست آمده از یک تحلیل بازار به مدیران کمک می کند تا به نحو اثربخشی، محیط رقابتی فعالیت خود را زیر نظر بگیرند، از مزایای فرصت های جدید بهره‌مند شوند و با تهدیدات نوظهور بهتر مواجه شوند.
نسبت مستقیمی میان تحلیل بازار و تحقیقات بازاریابی وجود دارد. فصل نهم کتاب مدیریت رسانه سعی دارد ابعاد مختلف تحقیقات بازاریابی در سازمان های رسانه ای را مورد بررسی قرار دهد. مولفان معتقدند که تمام مدیران رسانه ها لازم است با دیدی وسیع به مقوله تحقیق نگاه کنند تا از آن به صورت ابزاری موثر و مفید در پیشبرد امور سازمان رسانه ای استفاده کنند.
برخی مقوله های تحقیق مانند تحقیقات اولیه، ثانویه، صنفی، اکتشافی، توصیفی و علی برای مدیریت اثربخش رسانه حائز اهمیت‌اند. برخی روش های تحقیق کاربردی شامل مخاطب‌پژوهی، موقعیت‌یابی، تحقیق تکوینی و تلخیصی هستند.
طرح های گردآوری داده ها نیز عباتند از: گروههای کانونی، مصاحبه های عمیق، پیمایش و آزمایش‌ها.
مدیران رسانه ها با جمع آوری اطلاعات مصرف‌کننده، تصمیمات راهبردی آگاهانه تری اتخاذ کرده و ابزارهای تبلیغاتی را به نحو اثربخش تری برای تبلیغات‌کنندگان بکار می بندند.

فصل 10. بودجه بندی و تصمیم گیری
فصل دهم به موضوع بودجه‏بندی در رسانه‏ها اختصاص پیدا کرده که در آن تلاش شده تا پیوند بین بودجه به‏عنوان یک برنامه و تصمیم‏گیری‏های مدیریتی روشن شود. این فصل نیز ‏مانند همه فصل‏های دیگر با طرح موردکاوی‏هایی در پایان فصل خاتمه می‏یابد.
مدیران برای تصمیم گیری از چندین نوع اطلاعات استفاده می کنند. در این فصل از کتاب سعی شده است نشان داده شود که مدیران رسانه ها چگونه از اطلاعات حسابداری برای برنامه ریزی و کنترل رفتار سازمانی بهره می گیرند. بدون اطلاعات حسابداری، مدیران دچار فقدان اطلاعات ضروری برای برنامه ریزی و ارزیابی عملکرد می شوند و سازمان (حتی اگر هدفی را سرلوحه فعالیت های خود قرار داده باشد) تعریفی ضعیف از این اهداف خواهد داشت و در نهایت رشد سازمانی برای چنین سازمانی امری دور از دسترس خواهد بود.
در یک نگاه کلی، فعالیت های حسابداری به دو دسته تقسیم می شود: مالی و مدیریتی. حسابداری مالی اساساً مورد استفاده افرادی قرار می گیرد که خارج از سازمان قرار دارند و ترازنامه معرف این نوع از حسابداری است. حسابداری مدیریتی، با هدف تهیه اطلاعات مورد نیاز برای تصمیم گیری در اشکالی مانند بودجه ها و صورت های درآمدی تنظیم می شوند. سازمان های رسانه ای لازم است از این ابزارها به شکل موثری در برنامه ریزی ها و

***

مترجم در نوشته خود در باره امکاناتی که این کتاب برای مطالعات رسانه ای در کشورمان فراهم کرده است می نویسد: "کتاب حاضر با محتوای یادشده قابلیت استفاده در دروس مختلف رشته مدیریت رسانه خصوصاً دروس مدیریت رسانه (1) و مدیریت رسانه (2) مقطع کارشناسی ارشد این رشته را داراست. همچنین در دیگر درس‏های دوره نظیر مدیریت عمومی، مدیریت ارتباطات و رفتار سازمانی و مدیریت استراتژیک نیز می‏توان از مطالب آن بهره جست. استفاده از این کتاب همچنین به تمامی مدیران رسانه‏های کشور توصیه می‏شود. بی‏تردید مطالب این کتاب افق‏های جدیدی پیش‏روی آنها قرار خواهد داد و درک عمیق‏تری از مدیریت در سازمان‏های رسانه‏ای به آنها می‏دهد".
امید است این کتاب فتح بابی باشد در شکوفایی رشته نوپای مدیریت رسانه در ایران.

----------------------------
منبع:
لوبلان ویکس، ژان و سیلوی، جورج و هالیفیلد، سی. آن و لیسی، استفن و برودریک‌سان، آدریس (1387). مدیریت رسانه، ترجمه طاهر روشندل اربطانی، تهران: دفتر پژوهش‌های فرهنگی.

نقش رسانه‌ها در شكل‌گيري انقلاب‌هاي رنگي 2

-- قسمت دوم --


حضور پررنگ رسانه‌ها، ويژگي برجسته‌ي انقلاب رنگي

تمامي دگرگوني‌هاي سياسي كه از آن‌ها با نام انقلاب‌هاي رنگين ياد مي‌شود، ‌واجد ويژگي‌هاي پيوسته و همگون در علل و شكل تحولات‌اند، نظير:
1. تمامي آن‌ها به جز قرقيزستان بدون استفاده از ابزارهاي خشونت‌آميز و طي راهپيمايي خياباني به پيروزي رسيدند.
2. تمامي اين تحركات با شعارهايي مبتني بر دموكراسي خواهي و ليبراليسم انجام گرفتند.
3. نقش دانشجويان و نهادهاي غيردولت (NGOs) در بروز آن‌ها پررنگ بود.
4. دليل اصلي وقوع انقلاب وجود خصوصياتي چون اقتدارگرايي، فقدان چرخش نخبگان، ناكارآمدي در حل مشكلات عمومي و عدم مقبوليت عمومي حكومت وقت بود و جرقه‌ي انقلاب به دنبال بروز خطايي از سوي حكومت، نظير تقلب در انتخابات روشن شده بود.
5. تحركات انقلابي به‌طور مستقيم يا غيرمستقيم مورد حمايت آمريكا و اروپاي غربي بود (اصطباري، 1385: 28).
همچنين به اعتقاد برخي صاحب‌نظران، ‌براي تشريح ويژگي‌هاي انقلاب رنگي، مي‌توان به چهار گزينه اشاره كرد كه محتواي آن‌ها را به ترتيب مسالمت‌جويي، جنبش‌گرايي، بهره‌گيري از امكانات نوين ارتباطي و استفاده از سرمايه خارجي شكل مي‌دهد (پورسعيد، 1387: 100).
به نظر نگارنده، در كنار تمام اين ويژگي‌ها، بايد به ويژگي برجسته و نقش خاص رسانه‌هاي نوين و فناوري‌هاي جديد اطلاعاتي نيز در شكل‌گيري اين انقلاب‌ها توجه كرد. به جرأت مي‌توان گفت، رسانه‌ها نقش وصل‌كننده‌ي ويژگي‌هاي فوق را به همديگر داشته‌اند (رسانه‌ها ارتباط بين احزاب، جنبش‌هاي دانشجويي، بنيادها و سازمان‌هاي غيردولتي و به‌ويژه توده‌هاي مردم با همديگر را تسهيل مي‌كنند). چه بسا كه فقدان همين حلقه‌ي اصلي در رخدادهاي ونزوئلا و بلاروس مانع به وقوع پيوستن انقلاب رنگي ديگري در اين كشورها شد. در واقع با كنترل رسانه‌ها، مبارزه مخالفان و جنبش‌هاي دانشجويي عليه هوگوچاوز و الكساندر لوكاشنكو در ونزوئلا و بلاروس به نتيجه نرسيد.


@بررسي انقلاب‌هاي رنگي و رسانه‌ها در چند كشور
در اين بخش به طور مختصر انقلاب‌هاي رنگي در كشورهاي صربستان، گرجستان، اوكراين و قرقيزستان و نقش رسانه‌ها و چگونگي تأثير آن‌ها بر پيروزي اين انقلاب‌ها با ذكر نمونه‌هايي بررسي مي‌شوند.


1. انقلابيون بولدوزر صربستان
نخستين نمونه‌اي كه براي جنبش‌هاي غيرخشونت‌آميز در قرن 21 مطرح مي‌كنند جنبش مقاومت يا اتپور در صربستان عليه حكومت اسلوبودان ميلوسوويچ است. اكتبر 2000، انتخابات پارلماني و رياست‌جمهوري صربستان با شركت احزاب مختلف و زير نظر ناظران بين‌المللي برگزار شد. مخالفان ميلوسوويچ درائتلاف مخالفان دموكراتيك صربستان گرد هم آمده بودند كه از حمايت گروه‌هاي دانشجويي و سازمان‌هاي غيردولتي در داخل و كشورهاي اروپايي و آمريكا در خارج برخوردار بودند.
دانشجويان با شعارهايي چون "او تمام شد " نقش مهمي در بسيج نيروي جوان براي مشاركت در انتخابات ايفا كردند. پس از ده روز حزب حاكم نتايج انتخابات را به نفع خود اعلام نمود. جمعيت خشمگين در بلگراد به خيابان‌ها ريختند و عليه دولت به تظاهرات پرداختند. و توده جمعيت به همراه بولدوزرهاي كشاورزي محلي خود ساختمان پارلمان را به محاصره درآورندند. جنبش مقاومت غيرخشونت‌آميز بعد از انتخابات تشديد شد و در نهايت به سقوط دولت ميلوسوويچ منجر شد و رقيب وي كوشتاتيسا مراسم تحليف رياست جمهوري را به جاي آورد (عبدوس، 1386). كوشتونيتسا در راديو و تلويزيون كه در كنترل مردم قرار گرفته بود با اعلام پيروزي در انتخابات رياست‌جمهوري مردم را به آرامش دعوت كرد و انقلاب نرم صربستان به پيروزي رسيد.
اما پيروزي اين انقلاب بدون پوشش وسيع رسانه‌هاي جمعي داخلي و خارجي در كنار حضور فعال نهضت مقاومت جوانان (اتپور) و نهادهاي غيردولتي و در نتيجه حضور توده‌هاي مردم در صحنه محقق نمي‌شد.
حضور فعال رسانه‌ها و اهميت آن‌ها در اين انقلاب را از آن‌جايي مي‌توان درك كرد كه نام اين انقلاب را انقلاب بولدوزر هم گذاشته‌اند. بولدوزري كه مردم با آن ديوارهاي اداره مركزي راديو و تلويزيون دولتي را خراب كردند.
از طرفي استفاده از SMS (شعارهايي چون "ما همچنان مراقب رفتار شما هستيم ") و شبكه‌ي اينترنت در ارسال و انتقال پيام‌ها و برقراري ارتباط با ديگر اعضاي گروه‌ها حاكي از نقش فعال رسانه‌ها و فناوري‌هاي نوين ارتباطي در اين انقلاب است.
در واقع، جنبش مقاومت شعارهايي چون "كارش تمام است " و "وقتش رسيده " را عليه ميلوشويچ بر سر زبان‌ها انداخت. دانشجويان عضو اين جنبش، ‌از طريق تلفن همراه و اينترنت، در شهرهاي مختلف يوگسلاوي، شاخه‌هايي بدون رياست، نامتمركز و بدون خشونت تشكيل دادند (پورسعيد، 1387: 103).
به طوري كه وقتي مأموران ميلوسوويچ دريافتند جنبش دانشجويي در حال ساماندهي يك مقاومت است، به يكي از اماكن ملاقات آنان حمله كردند و فرياد زدند: "اين اينترنت لعنتي كجاست؟ " آن‌ها فكر مي‌كردند با خراب كردن يك كامپيوتر در يك محل مي‌توانند اين شبكه گسترده ارتباطي را براي هميشه از بين ببرند (بارسقيان، 1386: 31).


2. انقلاب گل رز گرجستان
نقطه آغازين روزشمار تحول در گرجستان را مي‌توان از زمان برگزاري انتخابات پارلماني اين كشور در 11 آبان 1382 (2 نوامبر 2003) قرارداد. چهارمين انتخابات پارلماني گرجستان به منظور انتخاب 235 نماينده با حضور 1368 ناظر بين‌المللي و 300 ناظر داخلي برگزار شد كه همين مسئله حاكي از حساسيت برگزاري اين دور از انتخابات بود.
با اعلام نتايج اوليه انتخابات از سوي كميسيون مركزي انتخابات، احزاب مخالف به نتايج اعلام شده اعتراض كردند اما رئيس‌جمهور گرجستان بي‌اعتنا به اين مخالفت‌ها فرمان تشكيل اولين جلسه پارلمان را صادر كرد. در جريان برگزاري اين مراسم ميخائيل ساآكاشويلي و همراهانش با در دست داشتن شاخه‌اي گل رز وارد مجلس شدند و در طول سخنراني ادوارد شواردنادزه با صداي بلند خواستار استعفا و خروج وي از پارلمان گرديدند. با آغاز درگيري و ورود نمايندگان مخالف و طرفدارانش به مجلس، پارلمان به تصرف كامل مخالفان درآمد (كولايي، 1384: 36).
به دنبال اين رويداد، شوارد نادزه حالت فوق‌العاده اعلام كرد اما با مقاومت نيروهاي مخالف و سقوط ديگر نهادها و ارگان‌هاي دولتي، رئيس جمهور ظرف 48 ساعت مجبور به استعفا شد. كميسيون مركزي انتخابات نيز نتايج چهارمين دوره انتخابات پارلماني را باطل اعلام كرد. پس از برگزاري مجدد انتخابات رياست‌جمهوري، ميخائيل ساآكاشويلي با كسب 25/96 درصد آرا به رياست‌جمهوري گرجستان انتخاب شد (همان: 37).
حميدرضا حافظي، كارشناس مسائل آسياي مركزي و قفقاز، در كنار تمام متغيرهاي تأثيرگذار بر دگرگوني‌هاي گرجستان و عوامل داخلي و خارجي از جمله تركيب ناهمگون ساختار اجتماعي گرجستان، تصور نادرست از حمايت احتمالي روسيه از شواردنادزه، تقلب درانتخابات، مقاومت هاي مردمي، بحران اقتصادي و نقش بنياد سوروس در سازمان‌دهي مخالفت‌ها با همكاري جنبش دانشجويي كمارا و به مساعدت شبكه‌ي تلويزيوني روستاوي با پشتيباني سفارت آمريكا در گرجستان اشاره مي‌كند.
صحنه‌اي كه در آن رقيب شواردنادزه،‌ ساآكاشويلي تنها به سركشيدن ليوان آب رئيس‌جمهور كفايت كرد و با اين عمل نمادين، پايان كار رئيس‌جمهور را در برابر رسانه‌هاي جمعي اعلام كرد، در واقع گواه آشكار ديگري از حضور فعالانه و لحظه به لحظه رسانه در صحنه‌ي سياست گرجستان و انقلاب گل سرخ آن است.
البته گرجستاني‌ها استفاده از رسانه‌ها را خيلي قبل‌تر از بروز جريانات سياسي كشور آغاز كرده بوند. به طوري كه قبل از سقوط شواردنادزه، جوانان و فعالان گرجي ايميلي براي اتپورهاي صربستاني ارسال كرده بودند با اين مضمون: "دوستان عزيز، ما در اين‌جا در موقعيت پيش از انقلاب به سر مي‌بريم. شما يك حكومت فاسد را با موفقيت از ميان برداشتيد. ما نيز همين را مي‌خواهيم. آيا مي‌توانيد به ما بگوييد چگونه اين كار را انجام دهيم؟ " (بارسقيان، 1386: 31).
صرب‌ها هم انتقال پيام را آغاز كردند و فيلم "ديكتاتور را سرنگون كنيد " پيتر آكرمان كه گزارش سرنگوني ميلوسويچ بود را براي جوانان گرچي فرستادند.
نمونه‌هايي چون رد و بدل ايميل و استفاده از فيلم تنها نمونه‌هاي كوچكي از تأثير رسانه‌ها و فناوري‌هاي روز اطلاعاتي بر شكل‌گيري انقلاب رنگي و صدور آن به كشورهاي ديگر است.


3. انقلاب نارنجي اوكراين
تحولات اوكراين كه در نتيجه آن ويكتور يوشچنكو (يوشنكو) با كسب 52 درصد آرا به رياست‌جمهوري اوكراين انتخاب شد و رهبري انقلاب نارنجي را به دست گرفت از 21 نوامبر 2004 شروع و تا 26 دسامبر همان سال به طول انجاميد (حافظي، 1384: 102).
شايد بعد از ايفاي نقش مهم اين كشور در فروپاشي اتحاد شوروي در 8 دسامبر 1991 به همراه رؤساي جمهور روسيه و روسيه سفيد بتوان مهم‌ترين رويداد اين كشور را وقوع جنبش يا به اصطلاح انقلاب نارنجي در ماه‌هاي اكتبر، نوامبر و دسامبر 2004 دانست كه در جريان آن ويكتور يوشچنكو توانست بر رقيب خود ويكتور يانوكوويچ غلبه نمايد و به عنوان رئيس‌جمهور اوكراين انتخاب گردد (كولايي، 1384: 104).
در دوم آذر ماه 1383 متعاقب برگزاري انتخابات رياست‌جمهوري اوکراين و اعلام پيروزي ويكتور يانوكوويچ با احراز 58/49 درصد آرا، اپوزيسيون داخلي و ناظران بين‌المللي (به‌ويژه ناظران سازمان امنيت و همكاري اروپا) موارد عديده‌اي از تخلف در جريان رأي گيري را اعلام نمودند. اين در حالي بود كه ناظران اعزامي از كشورهاي مشترك‌آلمنافع به رغم وجود تخلفات زياد روند برگزاري انتخابات را قانوني اعلام نمودند. حمايت كرملين از يانوكوويچ به طور جدي دنبال مي‌شد و در همين‌باره ولاديمير پوتين پيش از برگزاري انتخابات دو بار به "كيف " سفر كرد. به دنبال اين رويداد، جمعيتي حدود دويست‌هزار تن در خيابان‌هاي كيف تحصن كردند و خواهان اعلام پيروزي يوشچنكو از سوي كميسيون انتخابات شدند. همچنين براي نخستين‌بار در خيابان‌هاي كيف طرفداران يوشچنكو عليه روسيه شعار دادند. در نهايت با رأي دادگاه عالي اوكراين به بطلان انتخابات رياست‌جمهوري و برگزاري مجدد انتخابات در اوکراين، پيروزي ويكتور يوشچنكو با كسب 21/52 درصد آرا قطعي شد (حافظي، 1384: 104-105).
از آن‌جايي كه رنگ شاد به عنوان سمبل طرفداري از يوشچنكو به صورت‌هاي مختلف (روبان، شال‌گردن، پرچم، ‌بازوبند و...) توسط مردم استفاده شد، انقلاب نرم اوكراين به انقلاب نارنجي معروف شد.
عوامل متعددي در حضور توده‌هاي مردم با وجود سرماي شديد و جنبش نافرماني مدني آن‌ها نقش داشت. از جمله اين عوامل مي‌توان به نقش رسانه‌هاي جمعي از جمله پخش زنده اخبار اشاره كرد.
به طور كلي، "ايجاد شبكه تلويزيوني هم‌سو با عنوان ابزار خط‌دهي و هدايت افكار عمومي نسبت به ديدگاه‌هاي مخالف تأثير قابل توجهي در بسيج و خط‌دهي به افكار عمومي داشت. اطلاع‌رساني وسيع و گسترده شبكه‌هاي خبري غربي (بي.بي.سي، سي.ان.ان، يورونيوز) در خصوص انتشار اخبار مخالفت‌ها به نفع يوشچنكو و بزرگ‌نمايي آن عليه حكومت بود كه در اين راستا يورونيوز نقش اول را ايفا مي‌نمود. همچنين كانال 5 اوكراين در سايت‌هاي اينترنتي مصاديقي از جنگ رواني آمريكا و اروپا عليه جناح روس‌گرا را به نمايش مي‌گذاشت " (كولايي، 1384: 112).
به علاوه،‌ بهره‌گيري از اينترنت و استقبال شديد جوانان از اينترنت و كافي‌نت‌هاي متعدد، نقش زيادي در بسيج فعالان جوان به جنبش نارنجي داشت. (حافظي، 1384: 116).


4. انقلاب گل لاله قرقيزستان
بعد از انقلاب مخملي گرجستان و انقلاب نارنجي اوكراين، نوبت به قرقيزستان رسيد. اين‌بار نيز همانند موارد گذشته اعترضات از انتخابات شروع شد و مردم به خيابان‌ها ريختند تا به نتايج انتخابات اعتراض كنند (عبدوس، 1386).
البته، انقلاب گل لاله درقرقيزستان از آن زمان جدي شد كه مخالفان آقايف، رئيس‌جمهور وقت قرقيزستان، مدتي قبل از انتخابات پارلماني 27 فوريه 2005 نسبت به احتمال تقلب در اين انتخابات هشدار داده بودند. اما اين اتفاق افتاد. مخالفان مي‌گفتند آقايف مي‌خواهد با انتصاب اعضاي پارلمان راه را براي تغيير قانون و رئيس‌جمهور شدن خودش براي بار سوم هموار كند. بعد از پايان دور دوم انتخابات در 13 مارس سازمان امنيت و همكاري اروپا روند برگزاري انتخابات را همراه با نقايص فراوان توصيف كرد. اگرچه سازمان دوست‌هاي مستقل مشترك‌المنافع نزديك به روسيه رأي‌گيري را آزادانه خواند (شجاعي، 1386: 34).
اعتراضات مردمي آغاز شد. آقايف كه انتظار چنين مخالفت‌هايي را داشت از قبل طرفداران خود را در شهرستان‌ها به پايتخت آورده بود و به آن‌ها يادآور شده بود كه از دولت حمايت كنند اما در عمل اين شيوه جواب نداد (عبدوس، 1386).
18 مارس اولين اعتراض‌ها به نتايج انتخابات در شهرهاي جنوبي آغاز شد و زير فشار شديد دستور بررسي تخلفات احتمالي را صادر كرد. بالاخره روز 24 مارس در جريان اولين تظاهرات بزرگ مخالفان در بيشكك، مردم به ساختمان اصلي دولت حمله بردند و با مقاومت جدي روبه‌رو نشدند و دولت قرقيزستان به راحتي سقوط كرد. چهارم آوريل بيانيه استعفاي آقايف در پارلمان قرائت شد و قورمان باقيف با وعده‌ي تغيير قانون اساسي در انتخابات جولاي 2005 پيروز شد. خيزش مردم را به خاطر همزماني با فصل بهار انقلاب گل لاله ناميدند (شجاعي، 1386: 36).
همانند انقلاب‌هاي قبلي، رسانه‌هاي گروهي در اين انقلاب نيز نقش ويژه‌اي ايفا كردند. از جمله مي‌توان به چاپ عكس‌هايي از كاخ مجلل در دست احداث آقايف كمي قبل از انتخابات اشاره كرد كه باعث خشم مردم شد.
و يا روزنامه‌هايي كه كمك مالي خود را از آمريكا دريافت مي‌كردند. همچنين راديو اروپاي ازاد نمونه‌اي ديگر از تأثير رسانه‌ها و نقش آن‌ها در شكل‌گيري انقلاب رنگي در قرقيزستان است. اين راديو به طور مرتب از وابستگان به آمريكا و قرقيزستان حمايت مي‌كرد (همان).


جهاني شدن، ‌رسانه و تأثير آن بر انقلاب‌هاي رنگي

يكي از مؤلفه‌هاي اصلي جهاني شدن، رسانه‌ها و فناوري‌هاي نوين ارتباطي - اطلاعاتي است و پايمدهاي آن در عرصه سياست كشورها گواه تأثير رسانه‌ها بر شكل‌گيري جرياناتي چون انقلاب‌هاي رنگي در اروپاي شرقي و آسياي مركزي و نقش آن‌ها در صدور اين جريانات سياسي بدون خشونت به ديگر نقاط جهان است. در ادامه‌ اين تأثيرگذاري مي‌توان به انتخابات اخير برمه، كنيا، زيمبابوه و رخدادهاي تبت كه همچنان هم ادامه دارد، اشاره كرد. از يك منظر و مطابق آن‌چه كه از پيامدهاي رسانه‌هاي الكترونيك جديد مطرح است، جهان وارد عصر دوم رسانه‌ها شده است كه بر خلاف دوره‌ مدرن و عصر اول رسانه‌ها، آينده آن به طور كامل قابل پيش‌بيني نيست، زيرا عصر دوم رسانه‌ها كه در آن بحث رسانه‌هاي الكترونيك جديد، حاكميت دارند و اطلاعات حرف آخر را مي‌زنند، پديده‌ها كمتر قابل پيش‌بيني شده‌اند (جنگ نرم 2، 1387: 278).
در حال حاضر، "پيشرفت سيستم‌هاي ارتباطي جديد دنيايي را پديد آورده است كه در آن ويژگي‌هاي مكان و فرديت همواره از طريق شبكه‌هاي ارتباطي منطقه‌اي و جهاني بازنمايي و دوباره تفسير مي‌شوند. اما وابستگي اين سيستم‌ها به فراسوي اين موارد مي‌رود. زيرا براي احتمال سازماندهي عمل سياسي و اعمال قدرت سياسي در فواصل دوردست بنيادي تلقي مي شوند " (ديبرت، 1997).
علاوه بر اين ملت‌ها، مردم و سازمان‌ها به وسيله انواع جديد ارتباطات در مرزهاي كشورها به يكديگر متصل‌اند. انقلاب ديجيتالي در ميكروالكترونيك، در فناوري اطلاعات و در رايانه‌ها موجب برقراري تماس‌هاي تقريباً آني در سراسر جهان شده، كه همواره با فناوري تلفن، تلويزيون، كابل، ماهواره و حمل و نقل با هواپيماي جت، ماهيت ارتباطات سياسي را به طور چشم‌گيري دگرگون كرده‌اند. پيوند عميق ميان "محيط فيزيك "، "موقعيت اجتماعي " و سياست كه مشخصه‌ بيشتر كانون‌هاي سياسي از دوران ماقبل مدرن تا مدرن بود، ‌از هم گسيخته است (هلد و مك‌گرو، 1382: 21).
مهم‌ترين تأثيرات سياسي فناوري‌هاي ارتباطي - اطلاعاتي تضعيف دولت‌هاي ملي، اشاعه‌ اطلاعات سياسي و درگيرسازي مدني با مشاركت سياسي افراد و گروه‌هاست. در حقيقت، فناوري‌هاي نوين ارتباطي و اطلاعاتي، موتور اصلي جهاني شدن بود و تمام ابعاد حيات سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي را تحت‌تأثير قرار داده است. شايد، هيچ تحولي را در عصر حاضر نتوان سراغ گرفت كه از حيث ايجاد تغيير در حيات سياسي و اجتماعي بتواند با اين فناوري‌ها برابر مي‌كند. كنترل اطلاعات در عصر جديد اهرم اصلي قدرت بازيگران جهاني، ملي و محلي است (سردارنيا، 1386: 104). اهرمي كه در انقلاب‌هاي رنگي در اختيار بنياد سوروس و سازمان‌هاي غيردولتي و جنبش‌هاي دانشجويي قرار گرفت و رهبران احزاب و جنبش‌ها بيشترين بهره را از آن بردند.
در هر حال، فرايند جهاني شدن را معمولاً در چهار حوزه فناورانه، اقتصادي، سياسي و فرهنگي بررسي مي‌كنند. انقلاب صنعتي سوم كه در پايان قرن بيستم رخ داد، تحولاتي اساسي در حوزه ارتباطات و اطلاعات به همراه آورد. فناوري اطلاعات را فراهم آورده و كيفيت اطلاعات قابل حصول را به گونه‌اي انقلابي دگرگون ساخته است (ابو، 1385: 1).
مي‌توان گفت به مدد رسانه‌هاي نوين ارتباطي و اطلاعاتي جهان به دهكده‌اي مبدل شده كه اطلاعات و رسانه‌ها، سيتسم‌هاي عصبي و اجزاي اين دهكده را به هم متصل ساخته است. اين فناوري‌ها شامل اينترنت، ماهواره، تلفن همراه، تلويزيون‌هاي كابلي، كامپيوترهاي خانگي و ويديو هستند (سردارنيا، 1386: 105).
در پاسخ به اين پرسش كه چگونه مي‌شود مردم كشورها بدون بهره‌گيري از ابزارهاي خشونت‌آميز ساختارهاي سياسي كشور خود را تغيير دهند، مي‌توان به تأثير جهاني شدن و نوع ارتباطات جديد اشاره كرد. زيرا، "اين وضعيت جديد بيش از هر چيز مولود تحولات منبعث از روند جهاني شدن و جايگاه تغييريافته دولت‌هاي اقتدارگرا در اين روند است. دولت‌ها همگي متأثر از جهاني شدن هستند. دولت‌هاي اقتدارگرا كه تا امروز با بهره‌گيري از سركوب خشونت‌آميز مخالفان، همسان‌سازي توده‌ها و به انزوا كشيدن مخالفان و انكار رقيب و برگزاري انتخابات صوري خود را سرپا نگه داشته‌اند، با جهاني شدن از كاربرد عوامل فوق براي پيشبرد اهداف خود بازمانده‌اند " (اصطباري، 1386: 28).
جهاني شدن، قدرت دولت‌ها را در عرصه‌هاي اقتصادي، سياسي و فرهنگي تا حد زيادي كاهش داده است و قدرت دولت ملي تحت‌تأثير نهادها و فرآيندهاي ديگر قرار گرفته است (علوي، 1385: 31).
از سوي ديگر، دولت‌هاي اقتدارگرا نيز با استفاده از ابزارهاي ارتباطي نوين همچنان در صدد انكار گفتمان رقيب برمي‌آيند. اما چون تنوع ابزارهاي رسانه‌اي به خودي خود آزادي مخاطب را در انتخاب رسانه موجب مي‌شود، دولت اقتدارگرا توفيق چنداني در استفاده از رسانه براي تحميل گفتمان خود بر جامعه نخواهد داشت. بدين ترتيب جهاني شدن راه‌هاي تقابل بين دولت اقتدارگرا و مخالفانش را تنوع بخشيده است. بر اين اساس پيش از وقوع انقلاب‌هاي رنگين، برخي نظريه‌پردازان از تحول در ماهيت انقلاب در عصر جهاني شدن خبر داده بودند. انقلاب‌هاي رنگي تجلي اين تحول هستند (اصطباري، 1386: 28).
انقلاب رنگي بيش از هر چيز، امكانات نويني را كه روند جهاني شدن در اختيار بشر امروز نهاده، به خدمت مي‌گيرد. بر اين اساس، در دنياي جهاني شده كنوني، مسئله اصلي، تأثير بر افكار عمومي است و حلقه‌ي مركزي براي اين تأثير، رسانه‌هاي جمعي و ارتباطات جهاني است و جهاني شدن اين امكان را به وجود آورده كه شبكه‌ي ارتباطات، تبديل به عمل جمعي و حركت جمعي شود. به اين معنا، انقلابيون پست مدرن، از فراگرد جهاني شدن سود مي‌جويند. آنان ماهرانه با امكانات تكنولوژي و ارتباطات مانند اينترنت آشنايي دارند. سايت‌هاي انتقادي را عليه رژيم سازمان مي‌دهند، پيام‌هاي كوتاه را از طريق تلفن‌هاي همراه رد و بدل مي‌كنند و مرتب قرارهاي جديدي مي‌گذارند. آن‌ها همچنين مي‌دانند كه چگونه از تلويزيون، كه تأثير همگاني گسترده‌اي دارد، به بهترين شكل استفاده كنند.
كاركرد مهم رسانه‌هاي نوين كه كنترل‌شان بسيار دشوار است، تأثير بر افكار عمومي و بسيج ان است. به گونه‌اي كه به واسطه‌ي اين رسانه‌ها، نوعي فضاي عمومي مي‌گيرد و بسياري از افراد، بدون آن‌كه يكديگر را ببينند و تبادل نظر كنند، مانند يكديگر فكر و در نتيجه مانند يكديكر نيز عمل مي‌كنند. بر اين اساس، از طريق توليد پيام، شعار و انديشه به شيوه‌اي هنري و از طريق تصوير، گرافيك، صدا و موسيقي، تصورات دستكاري و بسيج مي‌شوند و در نهايت فعاليت سياسي، اين امكان را مي‌يابد كه با زندگي روزمره آميخته شود.
در اين صورت ديگر مانند گذشته، نيازي نيست كه براي تبديل افكار عمومي به نيروي اجتماعي و تغيير اوضاع سياسي، به اهرمي مانند حزب سياسي متوسل شد و اگر اين تغيير در افكار عمومي پيدا شود، مردم در بزنگاه تاريخي، خودشان راه را باز مي‌كنند و احتياجي به اعمال نيرو، فشار و زور از طريق اهرم‌هاي جدا از مردم وجود ندارد (پورسعيد، 1387: 109-110).


بنيادها، نهادهاي ملي و كاربرد رسانه
"با توجه به مسائل مرتبط با جهاني شدن و پيدايش جامعه‌ي مدني، نهادهاي مدني جهاني از جمله نهادهاي غيرحكومتي از طريق اينترنت و در فضاي سايبر به يكديگر پيوسته‌اند و صداي ديگران را به گوش افكار عمومي جهاني مي‌رسانند " (علوي، 1385: 20).
به عبارت ديگر، "با وقوع انقلاب ارتباطات در ربع آخر قرن بيستم، نوعي جامعه‌ي اطلاعاتي و شبكه‌اي شكل گرفته است كه نقاط اتصال اين شبكه‌ها را گروه‌ها و نهادهاي مدني، سازمان‌هاي بين‌المللي غيردولتي، جنبش‌هاي اجتماعي و سياسي، فعالان سياسي،‌گروه‌هاي مخالف حكومت و دولت‌ها شكل مي‌دهند و اين نقاط از طريق اطلاعات و اخباري كه در شبكه جريان مي‌يابد، به هم متصل مي‌شود.
برخي انديشمندان، ترجيح مي‌دهند در عصر جديد و جامعه شبكه‌اي از حاكميت اجتماعي گروه‌هاي مختلف سياسي، ‌فرهنگي و اجتماعي درون ملي و فراملي به جاي حاكميت سياسي دولت‌ها صبحت كنند. روبرت لاتام حاكميت در جهان امروز را از آن گروه‌هاي اجتماعي و سياسي مي‌داند نه دولت‌ها. گروه‌هاي اجتماعي و سياسي و سازمان‌هاي غيردولتي در شبكه ي ارتباطات جهاني مي‌توانند حاكميت دولت‌ها را به چالش بكشند ". (Latham, 2000:8).
جنبش‌هاي مدني، فرهنگي و اجتماعي در سطح جهان جزئي از جامعه مدني جهاني‌اند. (جنبش زنان، جوانان، مهاجران و غيره). اينترنت و فضاي اطلاعاتي سايبر موجب پيوند نهادهاي مدني ملي به يكديگر شده است و سازمان‌هاي غيرحكومتي صداي اقليت‌ها و ساير گروه‌هاي در حاشيه را به گوش افكار عمومي جهان مي‌رسانند (علوي، 1385: 29).
در تشريح و تأييد اين بحث در مورد حضور سازمان‌هاي غيردولتي و جنبش هاي مدني و شهروندي، مي‌توان از نقش فعال چهار بنياد سوروس، بنياد NED، بنياد ويلسون و كارنگي، به ويژه نقش رسانه‌اي اين سازمان‌ها در فعال كردن نهادهاي مدني داخل كشورها، جنبش‌هاي اجتماعي، سياسي و فعالان مستقل اجتماعي و مخالف حكومت‌ها و تأثير آن‌ها در شكل‌گيري انقلاب‌هاي رنگي نام برد. اين بنيادها با در اختيار داشتن شبكه وسيعي از رسانه‌هاي جمعي و فعال سازي فناوري‌هاي نوين در كشورهاي اروپاي شرقي و اسياي مركزي و اتحاد شوروي سابق، در كنار كمك‌هاي مالي به گروه‌ها و فعالان سياسي اين كشورها زمينه را براي انقلاب‌هاي نرم و مخملي فراهم كرد.
هرچند، رئيس بنياد سوروس (فعال‌ترين بنياد از ميان بنيادهاي ذكر شده) و رئيس مؤسسه جامعه‌ي باز خود مدعي است كه در انقلاب‌هاي رنگي نقشي نداشته است اما اين نكته هم قابل انكار نيست كه اين بيناد در كنار بنياد رسانه‌اي رابرت مردوخ (مرداك) دومين سازمان رسانه‌اي جهان است كه بيشترين شبكه‌هاي تلويزيوني، خبرگزاري‌ها، خبرنامه‌ها و روزنامه‌ها را در سطح جهان مديريت و هدايت مي‌كند. اين مديريت و هدايت گاه صورتي آشكار دارد و گاه با واسطه و به صورت نهان انجام مي‌گرد. همچنين، فعاليت رسانه‌اي مردوخ آشكار است و جسورانه در اداره و خريد شبكه‌هاي بزرگي چون "فاكس‌نيوز " تا "الجزيره " و حتي رسانه‌هاي آسياي دور ظاهر مي‌شود (عرفاني، 1386: 8).
بنياد سوروس از طريق سايت‌هاي اينترنتي،‌روزنامه‌ها، شبكه‌هاي تلويزيوني، طرح‌هاي آموزشي، كتاب‌ها و مؤسسات غيردولتي در كشور قزاقستان و قرقيزستان زمينه‌هاي شكل‌گيري دموكراسي را فراهم مي‌سازد.
اين بيناد در بيش از سي كشور جهان از جمله جمهوري‌هاي آذربايجان ارمنستان، ازبكستان، اوكراين، تاجيكستان، روسيه، گرجستان، قرقيزستان، قزاقستان و مولداوي نمايندگي فعال دارند. روند كاري بيناد سوروس به اين شكل است كه اين بنياد مركزي مطالعاتي را در كشورهاي مختلف فعال و از مطبوعات حمايت مي‌كند و با استفاده از امكانات زنجيره‌اي متنوع و بسيار گسترده رسانه‌اي، سررشته‌ي تحولات سياسي،‌اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي كشورها و ملت‌ها را به دست مي‌گيرد. به طور مثال، بنياد سوروس جهت براندازي شواد نادزه حدود پانصدهزار دلار در شبكه‌ي روستاوي 2، كه نقش برجسته‌اي در انقلاب مخملي گرجستان داشت، سرمايه‌گذاري نمود تا از اين طريق ضمن تشويق مردم به شورش، آموزش لازم آن‌ها را براي رسيدن هر چه زودتر به انقلاب نزديك نمايد (همان: 9).
همچنين، بنياد NED كه نام كامل آن بنياد ملي براي دموكراسي است نيز كمك‌هاي خود را با هدف ارتقاي دموكراسي بين سازمان‌هاي خصوصي و نهادهاي اجتماعي توزيع مي‌كند. از سوي ديگر، بنياد ويلسون نيز با اين‌كه در حيطه‌ي تحقيقاتي در ايالات متحده فعال است، محققان را براي دوره‌هاي تحقيقاتي به واشنگتن دعوت مي‌كند و همچنين بورسي 9 ماهه به اساتيد، مقامات دولتي و روزنامه‌نگاران ارائه مي‌دهد. به طور كلي اين بنيادها به ويژه بنياد سوروس از طريق سايت اينترنتي، روزنامه‌ها، شبكه‌هاي تلويزيوني، طرح‌هاي آموزشي، كتاب‌ها و مؤسسات غيردولتي زمينه‌هاي شكل‌گيري دموكراسي را فراهم مي‌سازد. همچنين جنبش‌هاي اتپور در صربستان، پورا در اوكراين، كمارا در گرجستان، زوبر در بلاروس و ديگر فعالان به طور گسترده‌اي از طريق رسانه‌هاي متنوع و فناوري‌هاي نوين اطلاعاتي با هم در ارتباط بودند. 

-------------------------------
منبع: معاونت سياسي سازمان

این نامه ای است از محمد(ص) رسول خدا به ملت نجران و حومه آن ...

هیات نمایندگی نجران از پیامبر در خواست کرد مقدار مالیات سالانه آنان در نامه نوشته شود و در آن نامه امنیت منطقه نجران از طرف پیامبر تضمین گردد. حضرت علی(ع) به فرمان پیامبر(ص) نامه زیر را نوشت:

به نام خداوند بخشنده مهربان

این نامه ای است از محمد(ص) رسول خدا به ملت نجران و حومه آن; حکم و داوری محمد(ص) در باره تمام املاک و ثروت ملت نجران این شد که اهالی نجران هر سال دوهزار لباس که قیمت هریک از چهل درهم تجاوز نکند، به حکومت اسلامی بپردازند. آنان می توانند نیمی از آن را در ماه صفر ونیم دیگر را در ماه رجب پرداخت کنند. هرگاه از ناحیه یمن جنگی رخ داد، باید ملت نجران به عنوان همکاری با دولت اسلامی، تعدادسی زره و سی اسب و سی شتر، به عنوان عاریه مضمونه، در اختیارارتش اسلام بگذارند و پذیرایی از نمایندگان پیامبر(ص) درسرزمین نجران به مدت یک ماه به عهده آنان است. هرگاه نماینده ای از ناحیه وی به سوی آنان آمد، باید از او پذیرایی کنند. درمقابل جان و مال و سرزمینها و معابد ملت نجران درامان خدا و رسول اوست. مشروط بر اینکه از همین اکنون از هرنوع ربا خواری خود داری کنند.در غیر این صورت ذمه محمد ازآنان بری بوده و تعهدی در برابر آنان نخواهد داشت.

آیه مباهله، سند افتخار

«فمن حآجک من بعد ما جآءک من العلم فقل تعالو ندع ابناءنا وابناء کم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنه الله علی الکذبین »

 پس هر کس بعد از دانشی که (درباره مسیح) به تو رسیده است با تو به ستیز و محاجه بر خیزد (و ازقبول حق شانه خالی کند) بگو:بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم و شما فرزندان خود را وما زنان خود را بخوانیم و شما زنانتان را و ما نفوس خود رابخوانیم و شما نفوستان را پس لعنت خدا را بر دروغگویان قراردهیم.

یکی از ادله شایستگی اهل بیت پیامبر(ص) برای جانشینی آن حضرت آیات قرآنی است که در شاءن این بزرگواران نازل شده است.یکی از این آیات، آیه معروف مباهله (آیه 61 سوره آل عمران)است.

مباهله در اصل از ماده «بهل » به معنای رها کردن و قیدو بند را از چیزی بر داشتن است. به همین جهت، حیوانی را که به حال خود واگذارند و پستانش را در کیسه قرار ندهند تا نوازدش بتواند به آزادی شیر بنوشد، باهل می خوانند.

ابتهال به معنای تضرع و واگذاری کار به خداست. مباهله، از نظر مفهوم متداول که در آیه فوق گرفته شده، به معنی نفرین کردن دو نفر به یکدیگراست.

بعضی بهل را به معنی لعن گرفته اند. طبق این نظریه درباره ابتهال دو قول وجود دارد.

1- ابتهال به معنای التعان یعنی یکدیگر را لعنت کردن.

2- بهله الله یعنی لعنه الله.

شاءن نزول:

در مورد شاءن نزول آیه مباهله از ابن عباس وقتاده و حسن روایت شده است که چون پیامبر اکرم(ص) مسیحیان را به مباهله دعوت کرد، از وی تاصبح فردا مهلت خواستند; و چون به بزرگان خود مراجعه و باآنها مشورت کردند، اسقف آنان گفت: فردا بنگرید: اگر محمد(ص)با اهل و فرزندش آمد، از مباهله بپرهیزید; ولی اگر با اصحابش آمد، پس مباهله کنید که کاری از او ساخته نیست.

نگاهی تاریخی به مباهله:

بخش باصفای نجران با هفتاد دهکده تابع آن در نقطه مرزی حجاز ویمن قرار گرفته است. در آغاز طلوع اسلام، این نقطه تنها منطقه مسیحی نشین حجاز بود که به عللی از بت پرستی دست کشیده، به آئین مسیح گرویده بودند. پیامبر(ص) به موازات مکاتبه با سران دول جهان و مراکز مذهبی، نامه ای به اسقف نجران ابوحارثه نوشت و طی آن ساکنان نجران را به آیین اسلام دعوت کرد. مضمون نامه چنین است:

به نام خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب; از محمد پیامبر و رسول خدا به اسقف نجران. خدای ابراهیم واسحاق و یعقوب را حمد وستایش می کنم و شما را از پرستش بندگان به پرستش خدا دعوت می نمایم. شما را دعوت می کنم که از لایت بندگان خدا خارج شویدو در ولایت خداوند وارد آیید; و اگر دعوت مرا نپذیرفتید، بایدبه حکومت اسلامی مالیات و جزیه بپردازید در غیر این صورت، به شما اعلام خطر می شود. نمایندگان پیامبر وارد نجران شده، نامه پیامبر(ص) را به اسقف نجران دادند. وی نامه را به دقت خواند وبرای تصمیم گیری در این باره شورایی مرکب از شخصیتهای بارزمذهبی و غیر مذهبی تشکیل داد. یکی از افراد طرف مشورت «شرجیل » بودکه به عقل و درایت و کاردانی معروفیت داشت. وی گفت: ما مکرر از پیشوایان مذهبی خود شنیده ایم که روزی منصب نبوت از نسل اسحاق به فرزندان اسماعیل انتقال خواهد یافت وهیچ بعید نیست محمد، که از اولاد اسماعیل است، همان پیغمبرموعود باشد. بعد از سخنان شرجیل، شورا نظر داد که گروهی به عنوان هیاءت نمایندگی نجران به مدینه برود تا از نزدیک بامحمد(ص) تماس گرفته و دلایل نبوت او را مورد بررسی قرار دهد.بدین ترتیب، شصت تن از داناترین مردم نجران انتخاب گردیدند که در راءس آنها سه پیشوای مذهبی قرار داشت:

1- ابوحارثه بن علقمه، اسقف اعظم نجران که نماینده رسمی کلیساهای روم وحجاز بود.

2- عبدالمسیح، رئیس هیاءت نمایندگی که به عقل و کاردانی شهرت داشت.

3- ایهم که فرد کهنسال و شخصیت محترم ملت نجران به شمارمی رفت.

مشروح جریان مباهله و نیز مذاکرات پیامبر اسلام باهیاءت مسیحی در کتاب گرانسنگ «اقبال » سیدبن طاووس ذکر شده است. در این مقال به ذکر گوشه ای از آن که به جریان مباهله منجر می شود، اکتفا می گردد. پیامبر اسلام(ص): من شما را به آیین توحید و پرستش خدای یگانه و تسلیم در برابر اوامر او دعوت می کنم.

نمایندگان نجران: اگر منظور از اسلام، ایمان به خدای یگانه جهان است، ما قبلا به او ایمان آورده و به احکام او عمل می کنیم. پیامبر(ص): اسلام نشانه هایی دارد. برخی از اعمال شماحاکی است که به اسلام واقعی نگرویده اید. چگونه می گویید خدای یگانه را می پرستید؟ در صورتی که صلیب را می پرستید و از خوردن گوشت خوک پرهیز نمی کنید و برای خدا فرزند معتقدید.

نمایندگان نجران: ما او را (مسیح) خدا می دانیم، زیرا اومردگان را زنده کرد و بیماران را شفا بخشید و از گل پرنده ساخت و آن را به پرواز در آورد و تمام این اعمال حاکی است که او خداست.

پیامبر(ص): مسیح بنده خدا و مخلوق اوست که او را در رحم مریم قرار داد و این توانایی را خدا به او داده بود.نماینده نجران: آری، او فرزند خداست; زیرا مادرش مریم بدون اینکه با کسی ازدواج کند او را به دنیا آورد، پس ناگزیر پدرش باید همان خدای جهان باشد.

در این موقع، فرشته وحی نازل شد و به پیامبر خطاب کرد: به آنان بگو: وضع حضرت عیسی از این نظر مانند حضرت آدم است که اورا با قدرت بی پایان خود، بدون اینکه دارای پدری و مادری باشد، از خاک آفرید; و اگر نداشتن پدر گواه بر این باشد که اوفرزند خداست، پس حضرت آدم برای این منصب شایسته تر است، زیرااو نه پدر داشت و نه مادر. نمایندگان نجران: سخنان شما ما راقانع نمی کند.

در این هنگام، فرشته وحی نازل شد و فرمود: ای پیامبر، به کسانی که پس از روشن شدن جریان حضرت عیسی با تو مجادله و ازقبول حق شانه خالی می کنند، بگو فرزندان و زنان و نزدیکان خودرا گرد آوریم و به درگاه خدا ابتهال کنیم که بر دروغگویان نفرین و لعنت کند; یعنی هر نفرین که دامن گروه مقابل را گرفت،باطل بودن راه آنان را مشخص سازد و بدین جدال پایان دهیم.

مساله مباهله به این شکل شاید تا آن زمان در بین عرب سابقه نداشت و راهی بود که صد در صد حکایت از ایمان و صدق دعوت پیامبری می کرد. مسلما ورود در چنین میدانی بسیار خطرناک است،زیرا اگر دعای او به اجابت نرسد و اثری از مجازات مخالفان آشکار نگردد، نتیجه ای جز رسوایی دعوت کننده نخواهد داشت.

چگونه ممکن است آدم عاقل و فهمیده ای بدون اطمینان به نتیجه درچنین مرحله ای گام بگذارد؟ از اینرو، دعوت پیامبر به مباهله یکی از نشانه های صدق دعوت و ایمان قاطع اوست.

هنگامی که پای مباهله به میان آمد، نمایندگان مسیحیان نجران از پیامبر مهلت خواستند تا با بزرگان خود به مشورت بنشینند.نتیجه مشاوره آنها، که از یک نکته روان شناسی سرچشمه می گرفت،این بود که به طرفدارانشان دستور دادند: اگر مشاهده کردیدمحمد با جمعیت و جار و جنجال به مباهله آمد، نترسید و با اومباهله کنید; زیرا حقیقتی در کار نیست که متوسل به جارو جنجال شده است; ولی اگر با نفرات بسیار محدودی از خاصان نزدیک وفرزندان خردسالش که عزیزترین کسان اویند، به میعادگاه آمد،بدانید که پیامبر خداست و از مباهله با او بپرهیزید که خطرناک است. وقت مباهله فرا رسید. پیامبر و هیاءت نجران توافق کرده بودند که مراسم مباهله در نقطه ای خارج از شهر مدینه در صحراانجام گیرد.پیامبر گرامی اسلام از میان مسلمانان و بستگان خود تنها چهارتن را انتخاب کرد که عبارتند از: علی بن ابی طالب، حضرت زهرا،امام حسن و امام حسین(علیهم السلام); زیرا در میان مسلمانان نفوسی پاکتر و ایمانی استوارتر از نفوس و ایمان این چهارتن وجود نداشت. او فاصله منزل تا نقطه مباهله را با وضع خاصی پیمود. در حالی که حسین را در بغل داشت، دست حسن را گرفته بودو علی و زهرا(س) پشت سرش حرکت می کردند. به میدان مباهله گام نهاد. او پیش از ورود به همراهانش گفت: هرگاه دعا کردم، شماآمین بگویید. اسقف مسیحیان گفت: من چهره هایی را می بینم که اگراز خداوند بخواهند کوه از جا کنده می شود; و اگر این افرادنفرین کنند، یک مسیحی بر روی زمین باقی نمی ماند.

مسیحیان نجران بادیدن این صحنه از مباهله منصرف شدند و به مصالحه رضایت دادند. بر این اساس که هر سال دو هزار حله هرکدام به قیمت چهل درهم به مسلمانان داده و جزیه را رعایت کنند.

قویترین دلیل بر فضلیت اصحاب کساء

نظر به اهمیت این رویداد در تاریخ اسلام، بدیهی است بایدافرادی در آن شرکت کنند که از شایستگی کافی برخور دار باشند;زیرا این رخداد در تاریخ دین اسلام ثبت خواهد شد. به همین جهت،پیامبر بزرگوار اسلام از میان کسان و اصحاب خود تنها چهار تن را انتخاب کرد که عبارتند از: حضرت علی بن ابی طالب، حضرت زهرا، امام حسن و امام حسین(علیهم السلام).

از عایشه چنین نقل شده است:

روز مباهله پیامبر اسلام چهار تن همراهان خود را زیر عبای مشکی وارد کرد و این آیه را خواند: «انما یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا».

زمخشری می گوید: سرگذشت مباهله و مفاد آیه آن قویترین دلیل بر فضلیت اهل کساست.

نکات مهم آیه مباهله:

1- مفسران و محدثان شیعه و سنی تصریح کرده اند که آیه مباهله در حق اهل بیت پیامبر نازل شده و پیامبر تنها فرزندانش حسن وحسین و دخترش فاطمه و پسرعمش علی(ع) را به میعادگاه برد.بنابراین، منظور از «ابنائنا» در آیه منحصرا حسن و حسین(ع)هستند. ابوبکر رازی می گوید: این آیه دلیل است که حسنین پسران رسول خدا(ص) هستند و فرزند دختر هم حقیقتا فرزند انسان است.همانطور که منظور از «نسائنا» فقط فاطمه(س) است. و نیز مراداز «انفسنا» فقط علی(ع) است، زیرا خود پیامبر که نمی تواندمراد باشد; چون او دعوت کننده است و معنی ندارد که انسان خودرا دعوت کند، همیشه داعی غیر از مدعو است; پس حتما مراد شخص دیگری غیر از نبی اکرم است. پس حتما اشاره به علی(ع) است.زیرا هیچ کس نگفته جز علی و فاطمه و حسنین کسی در مباهله شرکت داشته است. این مطلب بر علو مکان وی و درجه ای که هیچ کس به آن راه نیافته، بلکه به نزدیک آن هم نرسیده است، دلالت دارد.

پیامبر به بریده اسلمی فرمود:ای بریده علی را دشمن مدار که او از من است و من از اویم.مردم از درختهای متفرق خلق شده اند و من و علی از یک درخت آفریده شده ایم.

مرحوم قاضی نورالله شوشتری، در جلد سوم احقاق الحق، می گوید: مفسران در این مساله اتفاق نظر دارند که «ابنائنا» اشاره به حسن و حسین و «نسائنا» اشاره به فاطمه(س) و «انفسنا» اشاره به علی(ع) است. سپس در پاورقی همین کتاب نام شصت نفر از بزرگان اهل سنت را نقل می کند که گفته اند: آیه مباهله در مورد اهل بیت(علیهم السلام) نازل شده است. از جمله شخصیتهایی که این مطلب از آنها نقل شده عبارتنداز:

1- مسلم در کتاب صحیح، ج 2، ص 448.

2- احمد بن حنبل در مسند، ج 1، ص 185.

3- حاکم در مستدرک، ج 3، ص 150.

4- واحدی نیشابوری در اسباب النزول، ص 68.

5- ابن اثیر در جامع الاصول، ج 9، ص 470.

6- ابن جوزی در تذکره الخواص، ص 23.

7- زمخشری در کشاف، ج 1، ص 370.

8- ابن حجرعسقلانی در الاصابه، ج 2، ص 509.

9- ابن صباغ مالکی در فصول المهمه، ص 120.

10- قرطبی در الجامع لاحکام القرآن، ج 4، ص 140.

در کتاب های روایی شیعه نیز این مساله جایگاهی خاص دارد. تنهابه یک نمونه از آن اکتفا می کنیم.

امام رضا(ع) در جلسه بحثی که در دربار مامون تشکیل شده بود،فرمود: خداوند پاکان بندگان خود را در آیه مباهله مشخص ساخته است...; این مزیتی است که هیچ کس در آن بر اهل بیت(علیهم السلام) پیشی نگرفته; فضلیتی است که هیچ انسانی به آن نرسیده وشرفی است که قبل از آن هیچ کس از آن بر خور دار نبوده است.

آیه مباهله جز معرفی نزدیکتر افراد به رسول گرامی(ص) حاوی پیامهای دیگری است که فهرست وار اشاره می شود:

1- استمداد از غیب بعد از به کارگیریی توانایی های عادی.

2- زن و مرد دوشادوش هم و در کنار همدیگر مطرحند.

3- اگر انسان به هدف خود ایمان داشته باشد حاضر است حتی خودو نزدیکترین بستگانش را در معرض خطر قرار دهد.

4- در دعا کردن آنچه مهم است انگیزه ها و شخصیتهاست نه تعدادو کثرت جمعیت.

5- در مجالس دعا باید کودکان را شرکت داد.

6- کسی که منطق و استدلال و معجزه او را تسلیم به پذیرش حق نمی کند باید تهدید به نابودی شود.

7- دعا آخرین برگ برنده و سلاح مومن است.

8- استدلال را باید پاسخ داد، ولی مجادله و لجاجت را بایدسرکوب کرد.

9- اگر شما محکم بایستید، دشمن به دلیل باطل بودن عقب نشینی می کند.

10- قوام و اساس دین به خاطر همین چند نفر است و گرنه پیامبر(ص) می توانست خود شخصا نفرین کند.

خدا و پیامبر(ص) با این عمل به همه ما می فهماند که این افرادیاران و نزدیکان رسول خدا(ص) در دعوت به حق و هدف او هستند وهمراه او آماده استقبال از خطر بوده، ادامه دهنده حرکت اویند.

پدیدآورنده: شمس الله صفرلکی

کوثر :: فروردین 1378، شماره 25

نقش حضرت زهرا (س) در روز مباهله

روز 24 ذی الحجه که به روز مباهله شناخته می شود روزی است که پیامبر به همراه نوه ها، دختر و دامادش برای مباهله با نصاراي نجران از مکه خارج شد.

پیامبر در این روز از همه مردان مسلمان تنها یک نفر به همراه داشت و آن هم امیرمومنان بود، و از همه بانوان مسلمان نیز تنها یک نفر، که آن هم دخترش «فاطمه» بود و از تمامی کودکان مسلمان نیز دو کودک به همراه برد که حسن و حسین بودند و دیگر هیچ‌کس، حتّی یکی از همسران خویش را نیز نبرد.

تنها بردن فاطمه علیها‌السلام با وجود آیه شریفه که می‌فرماید: «و نسائنا و نسائکم» نشانگر این حقیقت است که تنها بانوی بانوان فاطمه علیها‌السلام سراپا شایسته حضور در آن مباهله و همایش بزرگ بود و نه هیچ‌کس دیگر. و این امتیاز ویژه اوست که پیامبر تنها او را برگزید. 

انتخاب فاطمه به عنوان تنها زن حاضر در روز مباهله در حالی صورت می گرفت که همه همسران پیامبر و عمه ها و زنان هاشمی و مهاجر و انصار  در خانه‌‌های خویش بودند. 

«قندوزی حنفی» در کتاب ینابیع المودّه، ص 244  از پیامبر روایت آورده است که: اگر خدا می‌دانست که در روی زمین بندگانی گرانمایه‌تر از علی و فاطمه و حسن و حسین بودند، به من دستور می‌داد که با آنان به مباهله بروم امّا چون از اینان پرشکوه‌‌تر نبود دستور آمد که به همراه اینان بروم و همین سند برتری آنان بر تمامی انسان‌هاست.

http://jahannews.com

مباهله

معنای لغوی و اصطلاحی مباهله

مباهله در اصل از «بَهل» به معنی رها کردن و برداشتن قید و بند از چیزی است. اما مباهله به معنای لعنت کردن یکدیگر و نفرین کردن است. کیفیت مباهله به این گونه است که افرادی که درباره مسئله مذهبی مهمی گفتگو دارند در یک جا جمع شوند و به درگاه خدا تضرّع کنند و از او بخواهند که دروغ گو را رسوا سازد و مجازات کند.

شرح مختصر واقعه مباهله

مباهله پیامبر با مسیحیان نجران، در روز بیست وچهارم ذی الحجّه سال دهم هجری اتفاق افتاد. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم طی نامه ای ساکنان مسیحی نجران را به آیین اسلام دعوت کرد. مردم نجران که حاضر به پذیرفتن اسلام نبودند نمایندگان خود را به مدینه فرستادند و پیامبر آنان را به امر خدا به مباهله دعوت کرد. وقتی هیئت نمایندگان نجران، وارستگی پیامبر را مشاهده کردند، از مباهله خودداری کردند. ایشان خواستند تا پیامبر اجازه دهد تحت حکومت اسلامی در آیین خود باقی بمانند.

موقعیت جغرافیایی

بخش با صفای نجران، با هفتاد دهکده تابع خود، در نقطه مرزی حجاز و یمن قرار گرفته است. در آغاز طلوع اسلام این نقطه، تنها نقطه مسیحی نشین حجاز بود که مردم آن به عللی از بت پرستی دست کشیده و به آیین مسیح علیه السلام گرویده بودند.

دعوت به اسلام

پیامبر اکرم، حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم برای گزاردن رسالت خویش و ابلاغ پیام الهی، به بسیاری از ممالک و کشورها نامه نوشت یا نماینده فرستاد تا ندای حق پرستی و یکتاپرستی را به گوش جهانیان برساند. هم چنین نامه ای به اسقف نجران، «ابوحارثه»، نوشت و طی آن نامه ساکنان نجران را به آیین اسلام دعوت فرمود.

نامه حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم به اسقف نجران

مشروح نامه پیامبر به اسقف نجران چنین بود: «به نام خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب. [این نامه ایست] از محمد، پیامبر خدا، به اسقف نجران. خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب را ستایش می کنم و شما را از پرستش بندگان به پرستش خدا فرا می خوانم. شما را دعوت می کنم که از ولایت بندگان خدا خارج شوید و در ولایت خداوند درآیید و اگر دعوت مرا نپذیرفتید باید به حکومت اسلامی مالیات (جزیه) بپردازید [تا در برابر این مبلغ، از جان و مال شما دفاع کند] و در غیر این صورت به شما اعلام خطر می شود».

عکس العمل نجرانی ها

نمایندگان پیامبر که حامل نامه دعوت به اسلام از جانب پیامبر بودند، وارد نجران شدند و نامه را به اسقف نجران دادند. او نیز شورایی تشکیل داد و با آنان به مشورت پرداخت. یکی از آنان که به عقل و درایت مشهور بود گفت: «ما بارها از پیشوایان خود شنیده ایم که روزی منصب نبوت از نسل اسحاق به فرزندان اسماعیل انتقال خواهد یافت و هیچ بعید نیست که محمد ـ که از اولاد اسماعیل است ـ همان پیامبر موعود باشد». بنابراین شورا نظر داد که گروهی به عنوان هیئت نمایندگان نجران به مدینه بروند تا از نزدیک با محمد صلی الله علیه و آله وسلم تماس گرفته، دلایل نبوت او را بررسی کنند.

گفتگوی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم با هیئت نجرانی

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم در مذاکره ای که با هیئت نجرانی در مدینه به انجام رسانید آنان را به پرستش خدای واحد دعوت کرد. امّا آنان بر ادعای خود اصرار داشتند و دلیل الوهیت مسیح را، تولد عیسی علیه السلام بدون واسطه پدر می دانستند. در این هنگام فرشته وحی نازل شد و این سخن خدا را بر قلب پیامبر جاری ساخت: «به درستی که مَثَل عیسی نزد خداوند مانند آدم است که خدا او را از خاک آفرید». در این آیه، خداوند، با بیان شباهت تولد حضرت عیسی علیه السلام و حضرت آدم علیه السلام ، یادآوری می کند که آدم را با قدرت بی پایان خود، بدون این که دارای پدر و مادری باشد، از خاک آفرید و اگر نداشتن پدر گواه این باشد که مسیح فرزند خداست، پس حضرت آدم برای این منصب شایسته تر است؛ زیرا او نه پدر داشت و نه مادر. اما با وجود گفتن این دلیل، آنان قانع نشدند و خداوند به پیامبر خود، دستور مباهله داد تا حقیقت آشکار و دروغ گو رسوا شود.

مباهله، آخرین حربه

خداوند پیش از نازل کردن آیه مباهله، در آیاتی چند به چگونگی تولد عیسی علیه السلام می پردازد و مسیحیان را با منطق عقل و استدلال روبرو می کند و از آنان می خواهد که عاقلانه به موضوع بنگرند. بنابراین پیامبر، در ابتدا سعی کرد با دلایل روشن و قاطع آنان را آگاه کند، اما چون استدلال موجب تنبّه آنان نشد و با لجاجت و ستیز آنان مواجه گشت، به امر الهی به مباهله پرداخت. خداوند در آیه 61 سوره آل عمران می فرماید: «هرگاه بعد از دانشی که به تو رسیده، کسانی با تو به محاجّه و ستیز برخیزند، به آنها بگو بیایید فرزندانمان و فرزندانتان و زنانمان و زنانتان، و ما خویشان نزدیک و شما خویشان نزدیک خود را فرا خوانیم؛ سپس مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغ گویان قرار دهیم».

دیدگاه بزرگان نجران درباره مباهله

در روایات اسلامی آمده است که چون موضوع مباهله مطرح شد، نمایندگان مسیحی نجران از پیامبر مهلت خواستند تا در این کار بیندیشند و با بزرگان خود به شور بپردازند. نتیجه مشاوره آنان که از ملاحظه ای روان شناسانه سرچشمه می گرفت این بود که به افراد خود دستور دادند اگر مشاهده کردید محمد با سر و صدا و جمعیت و جار و جنجال به مباهله آمد با او مباهله کنید و نترسید؛ زیرا در آن صورت حقیقتی در کار او نیست که متوسل به جاروجنجال شده است و اگر با نفرات بسیار محدودی از نزدیکان و فرزندان خردسالش به میعادگاه آمد، بدانید که او پیامبر خداست و از مباهله با او بپرهیزید که خطرناک است.

در میعادگاه چه گذشت؟

طبق توافق قبلی، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و نمایندگان نجران برای مباهله به محل قرار رفتند. ناگاه نمایندگان نجران دیدند که پیامبر فرزندش حسین علیه السلام را در آغوش دارد، دست حسن علیه السلام را در دست گرفته و علی و زهرا علیهماالسلام همراه اویند و به آنها سفارش می کند هرگاه من دعا کردم شما آمین بگویید. مسیحیان، هنگامی که این صحنه را مشاهد کردند، سخت به وحشت افتادند و از این که پیامبر، عزیزترین و نزدیک ترین کسانِ خود را به میدان مباهله آورده بود، دریافتند که او نسبت به ادعای خود ایمان راسخ دارد؛ زیرا در غیر این صورت، عزیزان خود را در معرض خطر آسمانی و الهی قرار نمی داد. بنابراین از اقدام به مباهله خودداری کردند و حاضر به مصالحه شدند.

سخنان ابوحارثه درباره مصالحه

هنگامی که هیئت نجرانی پیامبر را در اجرای مباهله مصمّم دیدند، سخت به وحشت افتادند. ابوحارثه که بزرگ ترین و داناترین آنان و اسقف اعظم نجران بود گفت: «اگر محمد بر حق نمی بود چنین بر مباهله جرئت نمی کرد. اگر با ما مباهله کند، پیش از آن که سال بر ما بگذرد یک نصرانی بر روی زمین باقی نخواهد ماند». و به روایت دیگر گفت: «من چهره هایی را می بینم که اگر از خدا درخواست کنند که کوه ها را از جای خود بکند، هر آینه خواهد کَند. پس مباهله نکنید که در آن صورت هلاک می شوید و یک نصرانی بر روی زمین نخواهد ماند».

سرانجام مباهله

ابوحارثه، بزرگ گروه، به خدمت حضرت آمد و گفت: «ای ابوالقاسم، از مباهله با ما درگذر و با ما مصالحه کن بر چیزی که قدرت بر ادای آن داشته باشیم». پس حضرت با ایشان مصالحه نمود که هرسال دوهزار حُلّه بدهند که قیمت هر حلّه چهل درهم باشد و بر آنان که اگر جنگی روی دهد، سی زره و سی نیزه و سی اسب به عاریه بدهند.

مباهله، اثبات صدق دعوت پیامبر

مباهله پیامبر با نصرانیان نجران، از دو جنبه نشان درستی و صداقت اوست. اوّلاً، محض پیشنهاد مباهله از جانب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم خود گواه این مدعاست؛ زیرا تا کسی به صداقت و حقانیّت خود ایمان راسخ نداشته باشد پا در این ره نمی نهد. نتیجه مباهله، بسیار سخت و هولناک است و چه بسا به از بین رفتن و نابودی دروغ گو بینجامد. از طرف دیگر، پیامبر کسانی را با خود به میدان مباهله آورد که عزیزترین افراد و جگرگوشه های او بودند. این خود، نشان عمق ایمان و اعتقاد پیامبر به درستی دعوتش می باشد که با جرأت تمام، نه تنها خود، بلکه خانواده اش را در معرض خطر قرار می دهد.

مباهله، سند عظمت اهل بیت

مفسران و محدثان شیعه و اهل تسنّن تصریح کرده اند که آیه مباهله در حق اهل بیت پیامبر نازل شده است و پیامبر تنها کسانی را که همراه خود به میعادگاه برد فرزندانش حسن و حسین و دخترش فاطمه و دامادش علی علیهم السلام بودند. بنابراین منظور از «اَبْنائَنا» در آیه منحصرا حسن و حسین علیهماالسلام هستند، همان طور که منظور از «نِساءَنا» فاطمه علیهاالسلام و منظور از «اَنْفُسَنا» تنها علی علیه السلام بوده است. این آیه هم چنین به این نکته لطیف اشاره دارد که علی علیه السلام در منزلت جان و نفس پیامبر است.

دو روایت در شأن اهل بیت

در کتاب عیون اخبار الرّضا درباره مجلس بحثی که مأمون در دربار خود تشکیل داده بود، چنین آمده است: امام علی بن موسی الرضا علیه السلام فرمودند: «خداوند پاکان بندگان خود را در آیه مباهله مشخص ساخته است و به دنبال نزول این آیه، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام را با خود به مباهله برد. این مزیّتی است که هیچ کس در آن بر اهل بیت پیشی نگرفته و فضیلتی است که هیچ انسانی به آن نرسیده و شرفی است که قبل از آن، هیچ کس از آن برخوردار نبوده است».

در کتاب غایة المرام به نقل از صحیح مسلم آمده است: روزی معاویه به سعد بن ابی وقاص گفت: چرا ابوتراب را دشنام نمی گویی؟ گفت: از آن وقت که به یاد سه چیز افتادم که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم درباره علی فرمود، از این کار صرف نظر کردم. یکی آن بود که وقتی آیه مباهله نازل شد پیغمبر تنها از فاطمه و حسن و حسین و علی دعوت کرد و سپس فرمود: «اللهم هؤلاء اهلی؛ خدایا، اینها خاصّان منند»...

نزول آیه تطهیر در روز مباهله

روزی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم قصد مباهله کرد، قبل از آن عبا بر دوش مبارک انداخت و حضرت امیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام را در زیر عبای مبارک جمع کرد و گفت: «پروردگارا، هر پیغمبری را اهل بیتی بوده است که مخصوص ترینِ خلق به او بوده اند. خداوندا، اینها اهل بیت منند. پس شک و گناه را از ایشان برطرف کن و ایشان را پاکِ پاک کن.» در این هنگام جبرئیل نازل شد و آیه تطهیر را در شأن ایشان فرود آورد: «همانا خداوند اراده فرمود از شما اهل بیت پلیدی را برطرف فرماید و شما را پاکِ پاک کند.

اعمال روز مباهله

روز بیست و چهارم ذی الحجّه، روز مباهله پیامبر با مسیحیان نجران است که در نزد مسلمانان، اهمیت خاصّی دارد؛ چرا که گواه حقانیت و درستی دعوت پیامبر و عظمت شأن اهل بیت مکرّم اوست. در کتاب شریف مفاتیح الجنان، اعمال مخصوصی بدین شرح برای این روز ذکر شده است:

اول: غسل، که نشان پالایش ظاهر از هر آلودگی و آمادگی برای آرایش جان و صفای باطن است؛

دوم: روزه، که سبب شادابی درون است؛

سوم: دو رکعت نماز؛

چهارم: دعای مخصوص این روز که به دعای مباهله معروف است و شبیه دعای سحر ماه رمضان می باشد.

هم چنین در این روز خواندن زیارت امیرالمؤمنین به ویژه زیارت جامعه روایت شده است. احسان به فقرا و محرومان به تأسّی از مولی الموحدین علی علیه السلام که در رکوع نمازش به نیازمند احسان فرمود، سفارش شده است.

بخش هایی از دعای روز مباهله

خداوندا، بر محمد و آل محمد درود فرست و به من شادی و خرّمی، استقامت و گشایش، عافیت و سلامت و کرامت، روزی پاک و فراوان، و هر نعمت و وسعت که نازل شده یا از آسمان به زمین نازل می شود، قسمت کن.

خداوندا، اگر گناهان چهره مرا نزد تو فرسوده اند و میان من و تو حایل شده اند و حالم را نزد تو دگرگون کرده اند، از تو درخواست می کنم به نور آبرویت که خاموش نشود و به آبروی حبیبت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم و به آبروی وصیّت علّی مرتضی علیه السلام و به حق اولیائت که آنها را برگزیدی که بر محمد و آل محمد درود بفرستی و هر گناه که کرده ام بیامرزی و مرا در باقی مانده عمرم حفاظت کنی.

خداوندا، من مطیع توام، پس از من خشنود باش. عملم را ختم به خیر کن و ثواب آن را برایم در بهشت مقرّر دار و آنچه خود سزاوار آنی برای من انجام ده، ای سزاوار تقوا و آمرزش. رحمت فرست بر محمد و آل محمد و به رحمت خود به من رحم کن، ای مهربان ترینِ مهربانان.

 

پدیدآورنده: ملیحه آقاجانی

گلبرگ :: اسفند 1380، شماره 27

آيه مباهله در قرآن كريم

«به آنها (نصارای نجران) بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت می‌كنيم شما هم فرزندان خود را، ما زنان خويش را دعوت می‌كنيم شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت می‌كنيم شما نيز از نفوس خود، آنگاه مباهله می‌كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار می‌دهيم

(آيه 61 آل عمران)

24 ذى حجه؛ روز مباهله

روز مباهله، شكوه ومنزلت والاى پنج تن پاك، عيان تر شد؛ مناسبتى كه خداى متعال، على عليه السلام، فاطمه سلام الله عليها وحسن وحسين عليهماالسلام را نفس، وكسان پيامبر صلّى الله عليه وآله خواند، اين روز بر تمام مسلمانان به ويژه شيعيان مبارك باد.

روز مباهله

اين روز از يك سو روز مباهله اهل بيت عليهم السلام با نصاراى نجران است واز سوى ديگر نزول آيه تطهير در شأن اهل بيت در اين روز بوده است.(1)
هنگامى كه اين آيه نازل شد پيامبر صلّى الله عليه وآله، على وفاطمه وحسن وحسين عليهم السلام را فرا خواند وفرمود: «اللّهم هؤلاء أهلي؛ بار الها اينان اهل من هستند»(2).

نامه پيامبر صلى الله عليه وآله به نصاراى نجران

در سال دهم هجرى پيامبر صلى الله عليه وآله نامه اى به نصاراى نجران فرستادند، به اين مضمون كه خداى يكتا را عبادت كنند ومسلمان شوند، يا به مسلمين جزيه بدهند وبه مذهب خود باشند وگرنه آماده جنگ باشند.
بنى نجران در كليساى بزرگ خود به مشورت پرداختند، عده اى مانند سيد كه از بزرگان قوم بود وعاقب كه اسقف نجران بود مخالفت خود را با تسليم در برابر خواسته پيامبر صلى الله عليه وآله اعلام كردند. در مقابل عده اى مانند ابوحارثه اسقف اعظم نجران كه 120 سال عمر داشت ودر باطن مسلمان بود با امر پيامبر صلى الله عليه وآله موافق بودند. بعد از دو روز مشورت قرار شد كتاب «جامعه» را كه صفات پيامبر بعد از حضرت عيسى عليه السلام را ذكر كرده بود، وصحيفه حضرت شيث عليه السلام را بخوانند. در حضور جمع مسيحيان وفرستادگان پيامبر صلى الله عليه وآله فصل هاى جامعه قرائت شد وبا اذعان به آنچه در جامعه آمده بود تصميم گرفتند هفتاد نفر از جمله سيد وعاقب وابو حارثه را براى تحقيق به مدينه بفرستند.

نجرانيان در مدينه

آنان به مدينه آمدند وخدمت پيامبر صلى الله عليه وآله شرفياب شدند. هرچه آن حضرت دليل وبرهان آورد آنان قبول نكردند وامر به مباهله واگذار شد. جبرئيل عليه السلام نازل شد واين آيه را آورد: «فَمَنْ حَآجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءكُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءكُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ؛(3) اگر كسى با تو مجادله كند بعد از علمى كه نزد تو آمده، بگو بياييد تا فرا خوانيم پسران خود و زن هاى خود وكسى كه به منزله جان ماست. آنگاه نفرين كنيم ولعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم».
لذا قرار بر مباهله شد وسيد وعاقب به محل اردوى خود در خارج مدينه رفتند. آنان با يكديگر مشورت كردند وبعضى از علماى آنها گفتند: «اگر فردا محمد با اصحاب وجمعى كثير براى مباهله حاضر شود اين روش پادشاهان است وترسى به خود راه ندهيد. ولى اگر خواص اهل بيت خود را آورد اين كار انبياء است».

مراسم مباهله

روز ديگر هنگام بالا آمدن آفتاب، پيامبر صلى الله عليه وآله دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت واز حجره بيرون آمد. امام حسن وامام حسين عليهماالسلام را پيش رو روانه فرمود وحضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا سلام الله عليها از پشت سر آمدند، تا بين دو درختى كه قبلاً تعيين شده بود رسيدند. قبلاً به دستور حضرت زير آن دو درخت را جارو زدند، وبه عنوان سايه بان عباى سياهى بالاى درخت قرار دادند. مسلمانان مدينه هم آمدند، بنى نجران هم با فرزندان خود آمدند. پيامبر صلى الله عليه وآله كسى را نزد سيد وعاقب فرستاد كه ما آماده ايم.
اسقف با همراهان آمد وگفت: با چه كسانى با ما مباهله مى كنيد؟ پيامبر صلى الله عليه وآله فرمود: «با بهترين اهل زمين ونيكوترين جهانيان نزد خداى متعال، چرا كه از طرف خدا امر شده ام كه آنها را بياورم»، واشاره به آل عبا عليهم السلام فرمودند.
سيد وعاقب واسقف همين كه چشمشان به پيامبر صلى الله عليه وآله وآل عبا عليهم السلام افتاد، وحشت كردند به حدى كه چهره هايشان زرد شد. ابوحارث كه ميل به اسلام داشت فرصت را مغتنم شمرده، پا پيش گذاشت ودست سيد وعاقب را گرفته پس كشيد وآنها را نصيحت كرد واز عواقب اين مباهله مطلع كرد وگفت: صفات او واهل بيت او را در كتاب ها خوانده ايد. اين محمد همان پيامبر است، مگر نمى بينيد ابرهاى سياه را، ودگرگونى آفتاب را، وشاخه هاى درختان را كه خم شده، وصداى مرغان، ودود سياه اطراف وآثار زلزله را كه در كوه ها نمودار شده است. آن بزرگواران منتظرند كه دست به دعا بردارند. به خدا قسم اگر سخنى گويند از ما نشانى نمى ماند. برويم وبا او صلح كنيم.

پرهيز نجرانيان از مباهله

او را فرستادند وابو حارث مسلمان شد وعرض كرد: مردم نجران پشيمان شده اند. حضرت فرمود: اسلام بياورند. گفت: قبول نمى كنند. فرمود: آماده جنگ باشند. گفت: قدرت اين كار را ندارند، ولى حاضرند جزيه را قبول كنند.
پيامبر صلى الله عليه وآله به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند: «شرايط ذمه ومقدار آن را به آنها بگوييد». بعد از معين نمودن جزيه وشرايط آن، اميرالمؤمنين عليه السلام آنها را نزد پيامبر صلى الله عليه وآله آوردند، وپيامبر صلى الله عليه وآله فرمودند: «اگر با من واين جماعت اهل بيت من مباهله مى نموديد، به صورت ميمون وخوك مى شديد واين وادى بر شما آتش مى شد ويك سال نمى گذشت كه تمامى نصارى نابود مى شدند»(4).

2. روز خاتم بخشى

در اين روز اميرالمؤمنين عليه السلام در مسجد پيامبر صلى الله عليه وآله انگشتر خود را در حالت ركوع به سائل بخشيد، وآيه مباركه: «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ»؛(5) در شأن آن حضرت نازل شد(6).
از اميرالمؤمنين عليه السلام معناى اين آيه شريفه را سؤال كردند كه مى فرمايد: «يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللّهِ ثُمَّ يُنكِرُونَهَا؛(7) نعمت خدا را مى شناسند وسپس آن را انكار مى كنند». حضرت فرمودند: هنگامى كه آيه مباركه: «انما وليكم الله...» نازل شد، عده اى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه وآله در مسجد مدينه جمع شدند. بعضى به بعض ديگر گفتند: درباره اين آيه چه مى گوييد؟ بعضى گفتند: اگر منكر اين آيه بشويم ساير آيات را هم بايد منكر شويم واگر ايمان به اين آيه بياوريم وقبول كنيم براى ما ذلت است، زيرا على بن ابى طالب عليه السلام بر ما مسلط مى شود. عده اى از منافقين گفتند: ما مى دانيم كه محمد در آنچه مى گويد صادق است. او را به ظاهر دوست داريم، ولى از على در آنچه امر مى كند اطاعت نمى كنيم.
حضرت فرمودند: در اين هنگام اين آيه نازل شد: «يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللّهِ ثُمَّ يُنكِرُونَهَا...»؛(8)، يعنى: ولايت على بن ابى طالب عليه السلام را مى شناسد وحال اين كه اكثر آنها كه آن را مى شناسند نسبت به ولايت آن حضرت كافرند.(9)
بعضى از مخالفين گفته اند: براى كسى اتفاق نيفتاده كه در يك زمان جمع بين دو عبادت مالى وبدنى نمايد مگر على بن ابى طالب عليه السلام، وبراى احدى نيامده از فضايل مثل آنچه براى على عليه السلام آمده است.

3. نزول سوره هل اتى

در اين روز سوره «هل اتى» در شأن اميرالمؤمنين وفاطمه زهرا وامام حسن وامام حسين عليهم السلام نازل شده است.(10) اين مهم بعد از سه روز روزه آنان واعطاى افطارشان به مسكين ويتيم واسير بود كه آن طعام بهشتى نازل شد. بنا بر نقلى روز 25 ذى حجه سوره مباركه نازل شد.(11)
امام صادق عليه السلام فرمودند: «آن كاسه اى كه طعام از بهشت آوردند وآن بزرگواران ميل كردند نزد ماست وحضرت صاحب الامر عليه السلام آن را ظاهر خواهد كرد، وطعام بهشتى از آن تناول خواهند فرمود.(12)  

تقويم شيعه ـ عبد الحسين نيشابورى


1. مسار الشيعه: ص22ـ23. العدد القوية: ص307ـ308. مصباح كفعمى: ج2، ص601. بحارالانوار: ج97، ص168، 384. فيض العلام،

    ص127ـ129. زاد المعاد: ص287.
2. تاريخ الخلفاء: ص169.
3. آل عمران(3)، آيه61.
4. تفسير برهان: ج1، ص287ـ288. قلائد النحور: ج ذى حجه، ص427، 438، 441.
5. مائده(5)، آيه55.
6. قلائد النحور: ج ذى حجه، ص426. اكابر اهل سنت اتفاق دارند كه آيه: «انما وليكم الله...» در شأن اميرالمؤمنين عليه السلام نازل شده

   است. مانند فخر رازى، محمد صدر عالم، ابن مردويه، خطيب بغدادى، ابن عساكر، محمدبن اسماعيل الامير، ابن مغازلى، ابو الليث

   سمرقندى، ثعلبى، سبط ابن جوزى، شهاب الدين احمد، ابن صباغ، ابو نعيم، ملا على قوشجى، سمعانى، واقدى، بيهقى، نسائى،

   خوارزمى، طبرى، كلبى، حموينى و...
7. نحل(16)، آيه83.
8. همان.
9. تفسير برهان: ج1، ص479.
10. زاد المعاد: ص301.
11. توضيح المقاصد: ص32. مسار الشيعه: ص23. مصباح المتهجد: ص712. العدد القوية: ص315. مصباح كفعمى: ج2، ص601. فيض

     العلام: ص128.
12. زاد المعاد: ص301.

یاد مردان دلید جان به کف

نقش رسانه‌ها در شكل‌گيری انقلاب‌های رنگی 1

 

مقدمه
در بررسي و تحليل وقوع انقلاب‌هاي رنگي در اروپاي شرقي و آسياي ميانه، علل و عوامل متعدد سياسي، تاريخي، هويتي، قوميتي، اجتماعي، اقتصادي و.. نقش داشته‌اند. از جمله مي‌توان به نقش جنبش‌هاي دانشجويي، بنايدها و سازمان‌هاي غير دولتي (NGOs)، رقابت‌هاي روسيه - آمريكا و حمايت ايالات متحده آمريكا و اروپاي غربي از رهبران اين انقلاب‌ها اشاره كرد.
در عين حال كمتر به نقش مستقيم رسانه‌ها و فناوري‌هاي نوين اطلاعاتي - ارتباطي در جريان شكل‌گيري اين انقلاب‌ها پرداخته شده است. به طوري كه حضور مداوم رسانه‌هاي جمعي امري معمول و بديهي فرض شده است. اين در حالي است كه برجستگي نقش رسانه‌ها در تمام مراحل اين جريانات و تأثير آن‌ها در به نتيجه رسيدن انقلاب‌هاي رنگين در صربستان (سال 2000) و سپس صدور انقلاب از طريق رسانه‌ها به كشورهاي گرجستان (2003)، اوكراين (2004) و قرقيزستان (2005) قابل تأمل و بررسي است. هرچند كارشناسان به طور عام از اهميت جنگ نرم و جنگ رسانه‌اي در جهان امروزي سخن به ميان آورده‌اند، اما به طور خاص به كشورهاي اورپاي شرقي نپرداخته‌اند.
از نظر آنان، "جنگ رسانه‌اي - كه جنگ نرم، جنگ بدون خون‌ريزي، جنگ آرام، بهداشتي و يا تميز تلقي مي‌شود - استفاده از رسانه‌ها براي تضعيف كشور هدف و بهره‌گيري از توان و ظرفيت رسانه‌ها (اعم از مطبوعات، خبرگزاري‌ها، راديو، تلويزيون، اينترنت و اصول تبليغات) به منظور دفاع از منافع ملي است. (جنگ نرم 2، 1387: 11)
برجسته‌ترين جنگ رسانه‌اي را نيز جنگ نرم و جنگ‌هاي جديد بين‌المللي ‌دارند كه تنها توان خود براي پيشبرد اهداف سياسي خويش با استفاده از رسانه‌ها بهره‌گيري مي‌كند. جنگي كه بر صفحات روزنامه‌ها، ميكروفون راديوها، صفحات تلويزيون و عدسي دوربين‌ها جريان دارد. (همان: 13).
به هر حال اين مقاله در پي آن است كه ضمن معرفي اجمالي انقلاب‌هاي رنگي يا مخملي، كه ويژگي اصلي آن‌ها، مقاومت بدون خشونت در برابر حكومت اقتدارگرا و مبارزه از طريق نافرماني‌هاي مدني است، به بررسي نقش رسانه‌ها و تأثير آن‌ها در به وجود آمدن انقلاب‌ها در عصر جديد بپردازد. انقلاب‌هايي كه بر خلاف انقلاب‌هاي بزرگ دنيا، در دهه گذشته، بدون آسيب جدي به كل مجموعه يك كشور، نظام‌هاي اقتدارگرا را از قدرت بركنار كرده اند. آيا رسانه‌هاي جمعي تأثيري در تغيير شيوه‌ي مبارزات مردم عليه دولت‌هاي اقتدارگرا و به طور كلي استبداد در كشورهاي شرقي داشته‌اند؟ نقش رسانه‌ها در انقلاب بولدوزر صربستان، انقلاب گل رز گرجستان، انقلاب نارنجي اوكراين، انقلاب لاله‌اي در قرقيزستان و اخيراً انقلاب انگوري در مولداوي چه بوده است؟
و بالاخره رسانه‌ها در تحولات اخير در لبنان، برمه، زيمبابوه، تبت، كنيا و مولداوي چه نقشي دارند؟ تحولاتي كه ويژگي‌هاي‌شان مانند انقلاب‌هاي رنگي است، هر چند نماد مردم اين كشورها رنگ‌هاي نارنجي، آبي، سبز، گل‌رز و غيره نيست. آيا رسانه‌ها در انتقال شيوه‌هاي مبارزات مسالمت‌آميز به ديگر كشورها و مناطق جهان نقش دارند؟
اين جستار، پس از تعريف انقلاب‌هاي رنگين و اشاره‌اي كوتاه به منشأ و ماهيت آن‌ها، برخي انقلاب‌هاي برجسته از سلسله‌ي اين انقلاب‌ها را تشريح و نقش رسانه‌ها را در شكل‌گيري‌شان با ارائه مصاديقي بررسي مي‌كند و پس از آن با اشاره به نظريات برخي صاحب‌نظران علوم ارتباطات و علوم سياسي، به مقوله‌ي جهاني شدن و تأثير آن درانقلاب هاي رنگي و به طور كلي جريان‌هاي سياسي، استفاده احزاب، بنيادها نهادهاي مدني، جنبش‌هاي دانشجويي از رسانه‌ها، تأثير رسانه‌ها بر حكومت‌هاي اقتدارگرا و ويژگي‌هاي رسانه‌اي نوين و مخاطبان امروزي مي‌پردازد تا نقش رسانه‌ها هر چه بيشتر تبيين شود.


@تعريف انقلاب‌هاي رنگي
تعريف‌ها و نام‌هاي متعددي بر تحولاتي كه در كشورهاي اروپاي شرقي و آسياي ميانه اتفاق افتاد، ارائه شده است. انقلاب رنگين، انقلاب مخملي، انقلاب زرد، انقلاب گل‌ها و انقلاب نرم از مصطلح‌ترين عبارت‌هاي به كار رفته براي جريان‌هاي سياسي اين كشورها هستند. هر چند برخي از عبارت انقلاب‌هاي گل‌منگلي، (مرادي، 1383) نيز براي ناميدن اين انقلاب‌ها استفاده كرده‌اند.
همچنين برخي اصلاً اين رخدادها را انقلاب نمي‌دانند. به نظر آنان، "به انقلاب رنگي اصولاً نمي‌توان عنوان انقلاب در معناي علمي و شناخته شده كلمه اطلاق كرد. انقلاب درتئوري‌هاي تغييرات اجتماعي به دگرگوني‌هايي بنياديني اطلاق مي‌گردد كه به ساقط كردن يك نظام سياسي اجتماعي و جانشين شدن يك نظام سياسي - اجتماعي ديگر مي‌انجامد. با بررسي دقيق انقلاب‌هاي رنگي متوجه مي‌شويم كه اتفاقاتي كه روي داده به تحولات عميق اجتماعي - كه قاعدتاً از يك انقلاب انتظار مي‌رود - حتي در مسير همان دموكراتيزاسيون منجر نشده و مسئله صرفاً به تغيير و جابه‌جايي اقليت سياسي حاکم بر جامعه در امتداد تغيير بالانس قوا در سطح جدال‌هاي غرب و روسيه محدود مانده است) (كلانتري، 1384).
به طور مثال، در مورد انقلاب نرم اوكراين، گاردين انگليسي و چپ گرا اصطلاح انقلاب نارنجي را، كه از سوي رسانه‌ها به وقايع اوكراين نسبت داده مي شد،‌خنده‌دار مي‌دانست و مي‌نوشت كه چرا اينديپندنت چپ‌گرا و ديلي‌تلگراف راست‌گرا هر دو از قدرت مردم در جريان انقلاب سخن مي‌گويند؟ چطور مي‌شود جريان اوكرايني كه انگار در يك موسيقي راك خياباني شركت كرده‌اند، را انقلابي دانست؟! (سالمي، 1386: 32).
اگرچه، براي اولين‌بار واسلاو هاول رئيس‌جمهور سابق چك كه در آن زمان رهبر مخالفان اين كشور بود، واژه انقلاب رنگي را بر سر زبان‌ها انداخت (http://enwikipedia.org) اما گاهي عنوان انقلاب نارنجي اوكراين نيز (به دليل وسعت تأثير و اوج اين انقلاب‌ها دراين كشور) به اين نوع جريانات اطلاق مي‌شود.
به نظر نگارنده، اگر رخ‌دادن اين انقلاب‌ها به صورت منحني در نظر گرفته شود (منحني‌اي كه هنوز به شيب نرسيده است)، انقلاب نارنجي اوكرايني رأس و اوج اين انقلاب‌هاست. انقلابي كه پس از گذشت پنج‌سال از وقوع آن همچنان خط سير خود را پيموده و بر خلاف ديگر انقلاب‌هاي رنگي كمتر از ويژگي اصلي خود، كه همان حضور گسترده‌ي مردم در صحنه و تغييرات نرم است، منحرف شده است. بر خلاف انقلاب گل سرخ كه در حال حاضر برنده‌ي اين انقلاب، ميخائيل ساآكاشويلي، خود با چالش‌هايي روبه‌رو شده است و محدوديت‌هايي براي مردم و رسانه‌ها ايجاد كرده است.
برخي ناظرين، انقلاب‌هاي رنگي را چنين تعريف كرده‌اند: "انقلاب‌هاي رنگي، دگرگوني بدون خونريزي، به يك رشته از تحركات مرتبط با هم اطلاق مي‌شود كه در جوامع پساكمونيستي در اروپاي شرقي، مركزي و آسياي مركزي توسعه يافت. هيأت حاكمه‌ي اين كشورها جاي خود را به حكومت‌هاي يك‌سره طرفدار غرب داده‌اند. " (http://enwikipedia.org)
در تعريف ديگري آمده است: "انقلاب رنگي مقاومتي بدون خشونت است در برابر يك حكومت اقتدارگرا كه منجر به تغيير نظام مي‌شود " (اصطباري، 1385: 28) و باز در يك تعريف ديگر، انقلاب‌هاي رنگي به ايجاد تغييرات بنيادين درون يك كشور از طريق مديريت اعتراضي مدني در قالب فرآيند اجراي دموكراسي تعبير شده است (عبدوس، 1386). همچنين حركتي كه مردم در آن با نهاد كردن يك رنگي يا گل و پوشيدن لباس، شال، روسري و گرفتن پرچم و پلاكاردهايي به همان رنگ در برابر نظام حاكم اعتراض مي‌كنند و با آن رنگ همبستگي خود را نشان مي‌دهند، به انقلاب رنگي معروف است (ويكي‌پديا).
وجه مشترك تمام اين تحركات و تغييرات،‌حركات مبارزاتي منفي هستند كه عمدتاً بر ضد حكومت‌هايي كه خود را متعصب و ديكتاتور نشان داده‌اند، به كار گرفته مي‌شود. علت ناميدن اين‌گونه تغييرات به انقلاب‌هاي رنگي آن است كه از تمام حالات، يك رنگ يا گل خاص به عنوان نماد توسط مخالفان رژيم حاكم مورد استفاده قرار مي‌گرفته است (عبدوس، 1386).
در مقدمه كتاب شواليه هاي ناتوي فرهنگ ضمن اشاره به نقش رسانه‌ها، انقلاب‌هاي رنگي نيز چنين تعريف مي‌شود:
تا 15 سال پيش "توپ‌خانه‌ها " در خط اول حمله دشمن بودند و "رسانه‌ها " آتش توپ‌خانه‌ها را پشتيباني مي‌كردند. اما، امروز رسانه‌ها به خط مقدم آمده‌اند و توپ‌خانه‌ها نقش پشتيبان رسانه‌ها را برعهده گرفته‌اند. اگر تا 15 سال قبل، توپ‌خانه‌ها گلوله‌هاي آتش‌زا شليك مي‌كردند و در پي قتل عام انسان‌ها و تخريب خانه‌ها و ساختمان‌ها بودند. اكنون رسانه‌ها، توهم مي‌پراكنند و دروغ شليك مي‌كنند و تغيير باورها را پي مي‌گيرند. و اين، همان تهاجم فرهنگي است كه 15 سال قبل، رهبر معظم انقلاب با مشاهده‌ي اولين نشانه‌ها، نسبت به آن هشداري جدي دادند، تهاجمي در عرصه‌ي افكار كه استراتژيست‌هاي آمريكايي با عنوان "جنگ نرم " از آن ياد مي‌كند و گاه به تداعي آن‌چه در برخي از كشورهاي آسياي ميانه انجام داده‌اند، آن را "انقلاب رنگي " و "انقلاب مخملي " نيز مي‌نامند.
و بالاخره در ايران، انقلاب‌هاي مخملي به پروژه‌اي از تحولات سياسي گفته مي‌شود كه مديريت رسانه‌اي و افكار عمومي و همزمان مهندسي اجتماعي آغاز مي‌شود تا به يك مهندسي جديد سياسي و تغييرات شبه‌دموكراتيك در يك نظام سياسي معطوف گردد (عرفاني، 1386: 3).
همان‌طور كه ديده مي‌شود، در تعريف آخر، براي رسانه، نقش خاصي قائل شده است. رسانه‌اي كه مي‌تواند با مديريت افكار عمومي در كنار عوامل ديگر باعث تغيير نظام سياس و به وجود آمدن انقلاب نرم شود.
زيرا اين عقيده وجود دارد كه اگر بتوان افكار عمومي را نسبت به موضوع يا پديده‌اي قانع كرد يا به آن سمت و سو و جهت خاصي بخشيد، مسلماً دولت‌ها نيز تحت فشار افكار عمومي به آن سمت كشيده خواهند شد (جنگ نرم 2، 1387: 13).


@منشأ و ريشه انقلاب‌هاي رنگي
درباره منشأ وقوع انقلاب هاي رنگي نظرات متعددي ارائه شده است. به اعتقاد برخي تحليل‌گران، پس از پايان جنگ سرد و فروپاشي بلوك شرق، كشورهاي بلوك مذكور با خروج از سيطره كمونيست اين بار به دام اقتدارگرايي گرفتار شدند. چنين كشورهايي اولين هدف انقلاب‌هاي رنگي واقع شدند، هدف اصلي اين انقلاب‌ها حذف كامل دو مانع بزرگ هژموني آمريكا بر جهان، يعني روسيه و چين است، اين تلاش ها در غالب يك جنگ سرد غيرايدئولوژيك همچنان در جريان است و هنوز نتيجه نهايي خود را آشكار نساخته است (كرمي، 1386: 27).
همچنين،‌ به گفته دكتر جهانگير كرمي كارشناس جمهوري‌هاي شوروي سابق و عضو هيأت علمي دانشگاه در 15 سال گذشته، غرب همواره كوشيده است تا جمهوري‌هاي جدا شده از شوروي را در مقابل روسيه قرار دهد و مانع از گسترش نفوذ روسيه شود كه اين جريان در انقلاب رنگي در كشورهاي قفقاز، آسياي مركزي و اوكراين نمودار شد (آفتاب‌نيوز، 1386).
در واقع آمريكا براي دسترسي به منابع عزيم نفت و گاز آسياي مركزي و قفقاز و ايجاد پايگاه‌هاي نظامي در منطقه و فشار بر كشورهايي كه با سياست‌هاي آمريكا در تضاد هستند دست به طراحي يك‌سري تغييرات آرام زد تا ضمن كاهش نفوذ روسيه در منطقه و سرنگوني حكومت‌هاي تحت‌الحمايه روسيه يك سري حكومت‌هاي طرفدار خود را روي كار آورد. اين قبيل تغييرات تدريجي كه تا كنون در كشورهاي باقي‌مانده از بلوك سابق شرق اتفاق افتاده را به انقلاب‌هاي رنگي تغبير مي‌كنند (عبدوس، 1386).
اين در حالي است كه برخي تحليل‌گران انقلاب‌هاي رنگي را با بحران جانشيني كشورهاي تازه استقلال يافته مرتبط مي‌دانند.
"به نظر مي‌رسد روند تحولات در سه جمهوري قرقيزستان، گرجستان و اوكراين را مي‌توان در چارچوب بحران جانشيني تحليل كرد. اگر كارنامه نسل اول حاكمان اين كشورها پس از اعلام استقلال آن‌ها و روند انتقال قدرت در اين جمهوري‌ها به نسل دوم بررسي شود. مي‌بينيم كه در روسيه و آذربايجان بحران جانشيني مديريت شده است. ولي در گرجستان، اوكراين و قرقيزستان بحران جانشيني روند ديگري پيدا مي‌كند. در روسيه يلتسين موفق شد تمهيداتي فرآهم آورد و پوتين را جانشين خود نمايد. در آذربايجان نيز حيدرعلي‌اف موفق شد با اجراي تمهيداتي پسرش الهام علي‌اف را جانشين خود نمايد. در اين كشورها بحران‌هايي مشابه آن‌چه در گرجستان، اوكراين و قرقيزستان پيش آمد. روي نخواهد داد. در اين وضعيت اگر بعضي دولت‌ها بتوانند پيش‌بيني كنند كه چه اتفاقي خواهد افتاد، مي‌توانند از اين تحولات به نفع خودشان استفاده كنند " (موسوي، 1384: 156).
"به لحاظ نظري اعتقادي ندارم كه هر آن‌چه در اين منطقه روي داده است، نسخه پيچيده شده‌ي آمريكاست، بلكه فكر مي‌كنم آمريكا از تحولاتي كه در نتيجه تغيير نسل در اين كشورها روي مي‌دهد، به خوبي استفاده مي‌كند. آمريكايي‌ها با تحليل و شناخت نظريه‌ها و منطق تحولات حتي مي‌دانند كه چه اتفاقاتي در حال وقوع است و از آن بهره‌برداري مي‌كنند. در تحليلي واقع‌بينانه بايد پذيرفت كه در تمامي اين جمهوري‌ها، بحران جانشيني وجود دارد كه اگر بتوانند آن را به گونه‌اي پشت سر بگارند دوره‌ي گذار را تا حدودي با موفقيت طي كرده‌اند و گر نه انقلاب‌هاي رنگين زرد، بنفش و نارنجي در همه كشورها رخ مي‌دهد " (همان، 158).


@جين‌شارپ و سياست عدم خشونت
برخي سياست‌مداران معتقدند، انقلاب‌هاي رنگي در اروپاي شرقي و آسياي ميانه خصوصاً مبارزات جنبش‌هاي جوانان و دانشجويان، از بعد انديشه‌اي و علمي تا حدودي تحت تأثير انديشه‌ها و آثار جين‌شارپ از نويسندگان و عالمان علم سياست است. ايده‌هاي جين‌شارپ محور اصلي رهيافت عمل غيرخشونت‌آميز را به سه دسته تقسيم مي‌كند:
1. روش اقناع و اعتراض
2. روش‌هاي فقدان همكاري
3. روش مداخله غيرخشونت‌آميز
به كار بردن اين سه روش مي‌تواند باعث تغييرات وسيعي براي دولت‌ها و مردم شود (اصطباري، 1385: 29).
البته در اين مقاله به بررسي نقد نظريات جين‌شارپ پرداخته نمي‌شود و به ذكر همين نكته اكتفا مي‌شود كه كتاب‌هاي جين شارپ (مثل كتاب از ديكتاتوري به دموكراسي) به عنوان يك رسانه در همه‌ي كشورهاي اروپاي شرقي به‌ويژه كشور صربستان دست به دست بين دانشجويان مي‌گشت و مهم‌ترين خطوط آموزش وي در دفترهاي جنبش مقاومت به صورت جزوه خلاصه شده بود.

-------------------------------
منبع: معاونت سياسي سازمان صدا و سیما

از زاویه دیگر; شهید شیرودی رکورد دار عملیات های هوایی در جهان

او هنوز باحدودا ۳۰ هزار ساعت پرواز جنگی

رکورد دار عملیات های هوایی در جهان است.

آیت الله خامنه ای: شیرودی اولین نظامی است که در نماز به او اقتدا کردم.

گزارش تصويری از زائران خانه خدا در سال 1953

تصاویر دیدنی قدیمی از مسجد الحرام ، رمی جمرات، عیدقربان، صحرای عرفات، بندرگاه و فرودگاه در نیم قرن پیش

تنها ره جنت از علی می گذرد ...

در فصل خطر

امیر را گم نکنیم

این وسعت کم نظیر را گم نکنیم

تنها ره جنت از علی می گذرد

ای همسفران غدیر را گم نکنیم

نگاهی به فیلم "سرآغاز"

جنگ نرم با سلاح خوابگردها

سالها پیش در دورانی نوجوانی ، رمانی 3 قسمتی در 3 جلد کتاب با عناوین "کوههای سفید" ، "شهر طلا و سرب" و "برکه آتش" انتشار یافت که نویسنده آن جان کریستوفر بود. یادش بخیر در سال دوم راهنمایی دبیر ادبیاتی داشتیم که مطالعه این کتاب ها را توصیه کرد و حتی برای تکلیف نوروزی خلاصه نویسی یکی از آنها را از ما خواست. ( برای معرفی هر چه بیشتر آن دبیر ادبیات ، همین بس که به عنوان جایزه شاگرد اولی در آن سال ، کتابی به من هدیه داد با نام  "اورشلیم ؛ پایتخت سه مذهب" که مجموعه ای از مقالات لوموند درباره زمینه ها و پس زمینه های اشغالگری اسراییل در سرزمین فلسطین بود. شاید آنها که سنشان قد می دهد و از نسل ما یا قبل از ما هستند درک کنند که هدیه دادن چنان کتابی در اوایل سال 1355 که اوج خفقان رژیم شاه بود ، چه مفهومی داشت. اگرچه تعصب ضد اسراییلی در میان قشر مسلمان بسیار شدید بود اما عوامل کوچک و بزرگ صهیونیسم همه امور کشور را رسما در دست داشتند).

خلاصه داستان آن 3 کتاب این بود که در آینده ای دور ، موجوداتی به نام "سه پایه ها" یا "ترایپادها" از فضا به کره زمین آمده و اهالی آن را به بردگی می کشند. شاید چنین خلاصه داستانی ، موضوع چندان جدیدی به نظر نیاید اما اینکه آن موجودات فضایی چگونه بر مردم کره زمین مسلط شدند ، ماجرایی جالب داشت که شاید در آن زمان برای ما و در آن سن 13-14 سالگی چندان قابل درک نبود. موجودات یاد شده سالها با مردم کره زمین بوسیله انواع و اقسام سلاح جنگیدند ولی نتوانسته بودند پیروزی مورد نظرشان را بدست آورند تا اینکه سرانجام به فکر طرح و نقشه ای عجیب و موثر افتادند. آنها از طریق تلویزیون و با پخش برنامه ای خاص ، در یک زمان واحد ، همه مردم کره زمین را در حالتی نیمه هوشیار و مسخ شده قرار داده و از این طریق با از کار انداختن هوش و حواس آنها ، در کره زمین پیاده شدند. سپس بر سر همه مردم ، کلاهکی خاص قرار داده و از طریق این کلاهک مغز آدم ها را تحت کنترل خود درآوردند و آنها را به بردگی کشاندند.

به نظر می آید این ساده ترین مصداق برای پدیده ای باشد که در فرهنگ سیاسی امروز دنیا ، جنگ نرم یا Soft War نام دارد. همان پدیده ای که ژنرال دوایت آیزنهاور رییس جمهوری ایالات متحده آمریکا در سالهای اولیه جنگ سرد در توضیحش گفت :

"ما به هیچ وجه قصد نداریم که در جنگ نرم ، از طریق فشار و اعمال زور بر قلمرو یا ناحیه ای مسلط گردیم. هدف ما به مراتب عمیق تر، فراگیرتر و کامل تر است. ما در تلاشیم تا جهان را از راه های مسالمت آمیز،از آن خود گردانیم...ابزارهایی که برای گسترش این واقعیت استفاده می کنیم ، به ابزارهای روانی مشهورند. اما از لحاظ این که این کلمه چه کاری قادر است انجام دهد، هیچ نگرانی به خود راه ندهید. جنگ نرم در واقع اذهان و اراده های افراد را مورد هدف قرار می دهد..."

جوزف نای (تئوریسین معروف آمریکایی) در کتابی با نام "قدرت نرم" یا "Soft Power "برای تئوری فوق، مثال هایی  ذکر می کند:

"...به جوان هایی فکر کنید که پشت پرده آهنی از طریق رادیوی اروپای آزاد (سلف رادیو فردا ) به موسیقی و اخبار آمریکایی گوش می کردند و یا تظاهرات سمبلیک دانشجویان چینی را با استفاده از نمادهای آزادی در میدان تیان آن من به یاد آورید ، به افغان های تازه آزادی یافته فکر کنید که در سال 2001 یک نسخه از لیست حقوق شهروندان را از آمریکا درخواست کردند ، اینها همگی مظاهر قدرت نرم آمریکاست. "

به نظر می آید سرنوشت آن جوان های پشت به اصطلاح پرده آهنین یا دانشجویان چینی میدان "تیان آن من" و یا افغان های ظاهرا تازه آزادی یافته ، بسیار به برده های داستان های جان کریستوفر شبیه است که از راه توپ و تانک و ارتش های مجهز و به قول جوزف نای از راه سیاست "چماق و هویج"  تسلیم نشدند و مثل آنچه سه پایه ها در سه گانه "کوههای سفید" و "شهر طلا و سرب" و " برکه آتش" انجام دادند از طریق رسانه یا رادیو و تلویزیون (همانند رادیوی اروپای آزاد) ، هوش و حواس خود را به کلاهک هایی سپردند که بوسیله آنتن ها وامواج برسرشان نهاده شد و همان را خواستند که آمریکاییان می خواستند.

جوزف نای در همان کتاب "قدرت نرم" ، در تشریح جنگ نرم می نویسد :

"... وقتی بتوانی دیگران را وادار کنی ایده هایت را بپذیرند و آنچه را بخواهند که تو می خواهی ، در این صورت مجبور نخواهی بود برای هم جهت کردن آنها با خود ، هزینه زیادی صرف سیاست هویج و چماق کنید. اغوا همیشه موثرتر از اکراه است و ارزش های زیادی مانند دمکراسی ، حقوق بشر و فرصت های فردی وجود دارند که به شدت اغوا کننده اند..."

این همان تئوری است که در فیلم Inception یا "سرآغاز " به عنوان مانیفست عمل ، در دستور کار فردی به نام "دام کاب" قرار می گیرد. اساسا در صحنه ای از این فیلم ، کلمه  Inception به معنی "کاشتن ایده ای در ذهن ناخودآگاه فرد هدف از طریق خواب " تعریف می شود.

شاید برای اولین بار در تاریخ سینما این تعریف و معنی از Inception  را بتوان در کارتون "دامبو" (بن شارپستین-1941) به شکلی ساده و فانتزی یافت، وقتی تیموتی موشه ، به هنگام خواب رییس سیرک ، نام دامبو را مدام در گوش وی فریاد زد تا وقتی بیدار می شود ، ناخودآگاه آن بچه فیل بزرگ گوش را تنها راه نجات سیرکش بیابد! اما هشدار دهنده ترین Inception تاریخ سینما را می توان در رمان ریچارد کاندان و فیلمنامه جرج اکسلراد و فیلمی که در سال 1962 جان فرانکن هایمر براساس این دو نوشته تحت عنوان "کاندیدای منچوری" ساخت، جستجو کرد.جایی که یک قهرمان شستشوی مغزی داده شده در جنگ کره ، قرار است بعد از ترور کاندیدای پیروز ریاست جمهوری آمریکا به عنوان معاون اول وی به کاخ سفید رفته و دنیا را به سود کمونیست ها بچرخاند. این برداشت تکان دهنده از یک تهدید جهانی در بازسازی جاناتان دمی از این رمان در سال 2004 و در غیاب قدرت های کمونیستی ، به سوی شرکت های چند ملیتی تغییر جهت داد.

تازه ترین فیلم کریستوفر نولان ( که وی را با اثر غیرمتعارفی به اسم "یادگاری" شناختیم  ولی بعدا با آثاری همچون "بی خوابی و دو فیلم آخر "بت من" به جرگه سینماگران تبلیغاتی و ایدئولوژیک هالیوود درآمد) فیلمی در ظاهر پیچیده به نظر می آید که تماشاگرش را از لابیرنت ها و هزارتوی اذهان ناخودآگاه و رویاهای تو درتو می گذراند تا در تسخیر آنها ، شریکشان سازد.

در این فیلم ، دام کاب (با بازی لئوناردو دی کاپریو) یک سارق رویا به شمار می آید که زمانی توسط برخی مقامات سیاسی ، امنیتی و اطلاعاتی آمریکا استخدام شد تا اطلاعات اشخاص مهم را در هنگام خواب از ذهن آنها دزدیده و در اختیار آن مقامات قرار دهد. او برای این دزدی، وارد لایه های دوم و سوم رویاهای افراد گردیده و پنهان ترین اطلاعات آنان را شکار می کند. به نظر می آید نولان برای این گونه خواب گردی و کسب اطلاعات از طریق رویا یا کابوس ، وامدار آثاری همچون "طلسم شده" آلفرد هیچکاک یا "ادری رز" رابرت وایز باشد. در فیلم "طلسم شده" ، بن هکت و انگوس مک فیل براساس رمان "خانه دکتر ادواردز" نوشته فرانسیس بیدینگ ، یک دکتر روانشناس را در لایه های چندگانه رویاهای بیماری روانی فرو بردند تا راز یک قتل افشاء شود. یا "د فلیتا" در رمان و فیلمنامه "آدری رز" ، از طریق هیپنوتیزم به سیری در ضمیر ناخودآگاه دختر نوجوانی می پردازد که قرار است راز کابوس هایش را بازگوید.

اما سیر و سیاحت دام کاب در خواب و رویاهای دیگران با نیت دزدی اطلاعات ، موجب رسوایی وی می شود. بنابراین مقامات فوق الذکر به کناره گیری از کاب ناچار شده و او  به خاطر گریز از بازداشت و محاکمه در آمریکا، درگیر یک خود تبعیدی در خارج از این کشور می گردد، در حالی که همچنان در آرزوی بازگشت به این کشور و دیدن دو فرزند کوچکش به سر می برد. دام کاب در این مسیر در معرض پیشنهاد قابل توجه یک سرمایه دار ژاپنی به نام "سایتو"(بابازی کن واتانابه)قرار می گیرد که می تواند ترتیب منع تعقیب او در آمریکا و دیدار فرزندانش را بدهد به شرطی که از پدیده Inception  استفاده کرده و ایده مورد نظر سایتو را در ذهن شخصی به نام رابرت فیشر ( وارث یک امپراتوری عظیم انرژی) در عالم رویا بکارد تا سایتو بتواند آن امپراتوری را از چنگ وی درآورده و کلیت منابع انرژی در جهان را در اختیار گرفته و به ابرقدرتی بی رقیب بدل گردد.

دام کاب پیش از این یک بار از پدیده Inception استفاده کرده و دنیایی مجازی را برای همسر فقیدش "مل" بوجود آورده بود که سرانجام به خودکشی وی انجامید. برای انجام Inception  نیاز است که نه تنها از لایه های دوم و سوم رویا گذشت بلکه به لایه چهارم ورود پیدا کرده و در آن لایه ، دنیایی مجازی بنا نمود. دنیایی که دیگر چندان کنترلی برآن وجود نداشته و با کوچکترین اشتباهی، هر لحظه امکان سقوط و غرق شدن در لایه های آن وجود دارد. کاب برای چنین عملی توسط پدر همسرش ، پرفسور مایلز ( مایکل کین) ، یک آرشیتکت ماهر به نام "اریادنی" ( الن پیج ) را استخدام می کند تا دنیای مجازی مورد نظر را در لایه چهارم رویاها برایش بسازد. همچنین از همکاری دوست قدیمی اش "آرتور" به علاوه  یک استاد حرکات خاص به نام "ایمز" و یک شیمی دان اعجوبه به نام "یوسف" سود می برد.

از این پس فیلم وارد فضاهایی عجیب و غریب با جلوه های تصویری پرزرق و برق و البته ایده های نه چندان تازه و نو می شود.

فیلم Inception  با یک ورودیه جیمزباند گونه ، تماشاگر را به دنیای نامتعارف دام کاب و دوستانش وارد می سازد، در حالی که او درگیر اجرای یکی از ماموریت هایش در رویای فرد هدف است و با چاشنی درگیری و تعقیب و گریز ( به سیاق آثار معمول سینمای هالیوود) از یک مخمصه خطرناک می گریزد. پس از این به سرعت با شخصیت وی ، شغل حیرت آورش و آرزوی  دیدار فرزندانش آشنا می شویم. شخصیت های اصلی فیلمنامه در همان یک چهارم اول کار ، معرفی شده و خیلی سریع و سرراست به سوی ماجرای اصلی سوق داده می شویم. الن پیج در نقش "اریادنی" (نام زنی در اساطیر یونان که به تزئوس کمک کرد تا از دخمه پر پیچ و خم مینوتار،جانوری که نیمی از بدنش گاو و نیم دیگرش انسان بود،بگریزد) به عنوان معماری با استعداد وارد قصه شده و کم کم به عنوان فردی که قرار است دام کاب را با گذشته دردناکش مواجه کند ، جلوه می نماید.

همچنانکه پیش از این نیز گفته شد ، کریستوفر نولان در نوشتن فیلمنامه Inception از ایده های موجود در بسیاری از آثار مهم تاریخ سینما، بهره جسته است. علاوه بر آثاری که نام برده شد ، نولان از ایده دنیای مجازی فیلم هایی مانند "ماتریکس" و "طبقه سیزدهم"(جوزف راسنک – 1999) و  ""Surrogates(جاناتان ماستو-2009) گرفته تا مرگ در خواب "کابوس الم استریت" و تا تلاش برای تغییر آینده از طریق سفر در زمان و مکان فیلم هایی همچون Deja vu ( تونی اسکات – 2006) یا "بازگشت به آینده" و ... را مدنظر قرار داده است.

اما به جز اینها به نظر می آید کریستوفر نولان برای نوشتن فیلمنامه Inception  به خصوص در بخش ملودراماتیک – فلسفی آن ، بیش از هر اثری مدیون و وامدار درونمایه و روایت رمان "سولاریس" نوشته استانیسلاو لم و فیلم برگرفته از آن ساخته آندری تارکوفسکی در سال 1972 است.

در فیلم سولاریس ، دانشمندی به نام کریس کلوین برای سردرآوردن از وقایع عجیبی که در یک ایستگاه فضایی مجاور سیاره ای به نام سولاریس رخ داده ، عازم آنجا می شود ولی این عزیمت وی در واقع همچون سفری ذهنی و درونی اتفاق می افتد. گفته می شود اقیانوس سیاره سولاریس ، با استفاده از بازتاب ذهنی ساکنان ایستگاه فضایی نامبرده ، خطاها و گناهان آنها را همچون وجدانی سرزنش کننده، مجسم می سازد و در این رابطه از همان لحظه ورود کریس به ایستگاه فضایی ، همسر متوفایش به نام هری که 10 سال قبل خودکشی کرده، در کنارش قرار می گیرد. همسری که کریس خود را در مرگ وی مقصر می داند. درست مانند دام کاب که خود را در خودکشی و مرگ همسرش متهم می نماید.

در دنیای سولاریس ، کریس به هیچوجه قادر نیست ، همسرش را از خود دور کند و همچنانکه خاطره او از ذهنش پاک نشدنی است ، حضور مجسمش نیز گریز ناپذیر به نظر می آید. در واقع جهان سولاریس می تواند یکی از لایه های ذهنی یا رویای کریس کلوین باشد که در آن همواره با همسرش زندگی می کند. استیون سودربرگ در بازساری فیلم "سولاریس" در سال 2002 ، به نحو موکدتری این زندگی ذهنی را به تصویر کشید.

جهانی که دام کاب نیز در لایه چهارم رویا بنا کرده و یا در واقع Inception  نموده ، با طرح و مصالحی است که از خاطرات همسرش بنا گردیده است. از همین رو امکان تخریب آن وجود ندارد و مانند همان وجدان مجسم و سرزنش گر، در هر ذهنیت و رویایی وی را رنج می دهد. او در هر یک ازماموریت های ذهنی اش در رویای دیگران ، به نوعی حضور همسر فقید و یا کودکانش را حس کرده و از آنها به هیچوجه گریزی ندارد. همچنانکه وجود هری برای کریس در سولاریس اجتناب ناپذیر است. کریس نیز حضور هری را در هر لایه از رویاهایش پذیرفته و به عنوان یکی از ساکنان ایستگاه فضایی ، وجودش را حتی بر دیگر افراد آن ایستگاه نیز تحمیل کرده است. همانطور که "اریادنی" نیز در لایه های ذهنی و رویاهای مشترک با دام کاب ، "مل" را به وضوح می بیند. شاید از همین روست که هنگام نخستین  طرح های معماری "اریادنی" ، کاب به وی تاکید می کند که به هیچوجه از خاطره استفاده نکند، چرا که در ماندگاری آن اسیر خواهد شد.

گذر زمان و بازی با بعد چهارم نیز شباهت های فراوانی در دو فیلم Inception  و "سولاریس" دارد. در فیلم سولاریس ، هری با شکل و شمایل 10 سال قبل و حتی با زخم روی پیشانی ( همان جراحتی که هنگام خودکشی برداشته بود) ظاهر می شود ، درحالی که زخم های دیگری که در زمان حال ودر ایستگاه فضایی برمی دارد ، سریعا بهبود می یابد، درست همان گونه که کریس می خواهد؛ یک بار هنگامی که کریس او را از اتاقش بیرون کرده و وی با فشار از لایه های آهنی اتاق عبور نموده تا به همسرش برسد و در این راه زخم های عمیقی برمی دارد و بار دیگر وقتی با نیتروژن مایع خودکشی   می کند که به سرعت التیام می یابد. فرستادن هری به دورترین نقاط فضا نیز کریس را از دستش خلاص نمی کند و به آنی دوباره در کنار او قرار می گیرد ، گویی نه تنها زمان که مکان نیز برایش معنا و مفهومی ندارد.

این گذر زمان در Inception   حال و هوای شگفت آورتری دارد که البته با منطق رویا و خواب جور در می آید. همان طور که زمان در خواب و رویا بسیار سریعتر از واقعیت بیداری در گذر است ( یعنی در حالی که چند ساعتی بیش نخوابیده ایم گاه رویاهایی را می بینیم که چندین روز یا زمانی طولانی تر به درازا می کشد) ، کریس نولان نیز از این خاصیت بهره گرفته و گذر زمان را در لایه های درونی تر رویا و خواب سریعتر نشان می دهد. مثلا اگر این زمان در لایه نخست 26 برابر میزان واقعی است ،در لایه دوم 520 برابر می شود. دام کاب می گوید اگر در زمان واقعی یک هفته طی شود ، این مدت در لایه اول رویا به 6 ماه و در لایه دوم 10 سال می شود. با این فرض است که دام کاب توانسته در لایه چهارم رویا، دنیایی مجازی برای همسرش بسازد و در آن 50 سال با وی زندگی کند تا همان گونه که به وی قول داده بود ، پیر شوند و با همین فرض است که گروه دام کاب بهترین فرصت برای راه یابی به لایه های زیرین رویای رابرت فیشر و اجرای عملیات Inception را مسافرت هوایی 10 ساعته سیدنی تا لس آنجلس انتخاب می کنند که می تواند در لایه اول ، 10 روز و در لایه دوم 7 ماه به آنها فرصت انجام عملیات فوق را بدهد.

اما کریستوفر نولان با هر یک از این لایه ها، معنی و مفهوم خاصی را القاء می نماید. در لایه اول که از خواب درون هواپیما شروع می شود ، دام کاب و گروهش به همراه رابرت فیشر به دنیای گنگستری پا می گذارند که قرار است با ربودن فیشر ، او را برای بدست آوردن کد رمز و در اختیار گذاردن کمپانی تحت فشار قرار دهند اما مورد هجوم محافظان فیشر قرار گرفته و سایتو زخم مهلکی برمی دارد که اگر به مرگ وی بیانجامد آنها برای همیشه در رویای فیشر حبس شده و یا در لایه های دیگر رویای وی سرگردان می مانند. از همین رو مجبور می شوند لایه اول را در یک تعقیب و گریز طولانی با باند محافظ فیشر ترک گفته و به لایه دوم بروند که دنیای مافیا و شرکت های چندملیتی و جاسوسان آنها است و در یک هتل می گذرد. به عبارتی لایه دوم مانند فیلم "کاندیدای منچوری" در دنیای سیاست کمپانی های امپریالیستی و جاسوسان مغز شسته آنها می گذرد.

پس از آن و در لایه سوم به دنیای میلیتاریستی وارد می شویم که مرکز امپراتوری فیشر در آن قرار دارد و بایستی رمز مورد نظر پس از درگیری طولانی مسلحانه و ورود به مرکز فوق که همانند قلعه ای نظامی به نظر می رسد،کشف شده و تصاحب آن عملی شود. تمهید کریس نولان برای صحنه پردازی این سکانس که در منطقه ای یخبندان و سردسیر انجام می شود، بدون درنگ ، تصویر درگیری های نظامی و شبه نظامی پیرامون پایگاههای نظامی روسیه یا کره شمالی را در فیلم های جیمزباند و مانند آن را به خاطر می آورد.

اما در حین این جنگ و جدال نظامی که برروی خودروهای سورتمه ای و با انوع و اقسام مسلسل و تفنگ های خودکار صورت می پذیرد ، تیر خوردن فیشر ، نقشه را به هم می زند و ظاهرا دیگر فرصتی برای کشف رمز یا بازگشت باقی نمی ماند. گروه از موفقیت کار ناامید شده و خود را برای غرق شدن در لایه های تو درتوی رویای رابرت فیشر آماده می سازند که "اریادنی" پیشنهاد ورود به لایه چهارم را می دهد، لایه ای که در آن هنوز دنیای مجازی 50 ساله دام کاب و همسرش اگرچه در حال اضمحلال اما همچنان باقی است. در واقع لایه چهارم که موجب بقا و احیای سایر لایه ها می شود از یک درنمایه ملودرام و سانتی مانتال برخوردار است که به اصطلاح آخرین مرحله Inception  و کاشتن ایده مورد نظر در ذهن هدف را تشکیل می دهد. یعنی پس از گذر از مراحل مختلف گنگستریسم و جاسوسی و میلیتاریسم ، سرانجام برانگیختن و اغوای احساسات انسانی است که به کمک می آید و می تواند ایده مورد نظر را در عمق ذهن فیشر بکارد. همان تئوری که در ابتدای این مقاله از قول ژنرال آیزنهاور نقل کردم و سپس از نوشته جوزف نای در کتاب "قدرت نرم" مثال برایش آوردم. همان نظریه ای که گفتم در فرهنگ سیاسی امروز به آن "جنگ نرم" گفته می شود.

در واقع رویای چهارم و بقای عشق مجازی دام کاب و مل در آن دنیای غیر واقعی باعث می شود تا قفل بسته 3 رویای دیگر باز شود و رابرت فیشر به مرکز امپراتوری انرژی پدرش وارد شده و رمز مورد نظرش را بر گاو صندوقی ببیند که راز علاقه پنهان مانده پدر و فرزند در آن نهاده شده است. یعنی در اینجا هم گروه دام کاب برای اغوای رابرت فیشر از احساسات گمشده او نسبت به پدرش ، سوء استفاده می کنند تا ذهنش را برای تسلیم در اختیار بگیرند. به این ترتیب رخنه در ذهن هدف که با زور آدم ربایی لایه اول رویا امکان پذیر نشد و در لایه دوم نیز از طریق انواع و اقسام فریب و نیرنگ ها به جایی نرسید و در لایه سوم هم با آن عملیات نظامی و درگیری و جنگ و جدال نتیجه ای عاید نکرد،  سرانجام با فریب احساسات و استفاده از ابزارهای روحی و روانی یا در واقع از طریق نوعی جنگ نرم، عملی شده و موفقیت آمیز جلوه می نماید.

اما کریس نولان در پایان بندی فیلمش نیز از "سولاریس" الهام گرفته است. آنجا که پس از باقی ماندن دام کاب درون لایه چهارم رویا و بیدار نشدنش در رویای دوم یعنی داخل همان ون که درون رودخانه سقوط کرده ، ناگهان وی را می بینیم که در زمان واقعی یعنی در هواپیما از خواب بیدار شده ، به خود آمده و مشاهده می کند که بقیه هم بیدار شده اند، در فرودگاه لس آنجلس ، مورد استقبال پرفسور مایلز و بچه ها قرار می گیرد و بدون مشکل قضایی وارد خاک ایالات متحده می شود. همه چیز به نظر واقعی می آید و گویی به روال معمول ، همه چیز به خوبی و خوشی و به اصطلاح با هپی اند پایان خواهد پذیرفت. اما تنها موردی که شک و تردیدی عمیق در همه این وقایع ایجاد می کند ، چرخش پایان ناپذیر فرفره یا توتم دام کاب است. یعنی همان وسیله ای که قرار است باعث تمیز دنیای واقعی و  جهان رویا گردد. آنچه که در اغلب صحنه های فیلم نامعلوم می ماند. مثلا اینکه آیا اصلا دام کاب فرزندانی دارد یا خیر؟ یا او و مل  در همان دنیای مجازی لایه چهارم  و در طول 50 سال زندگی ، صاحب فرزند شده اند؟! ابراز ترحم پرفسور مایلز در مقابل اینکه دام کاب تنها راه بازگشت نزد فرزندانش را ، انجام این عملیات می داند و اینکه ملتمسانه به او نصیحت می کند تا به دنیای واقعی بازگردد ، خود تاکیدی بر همین حقیقت می تواند باشد.

پایان فیلم Inception  شباهت بسیاری به آخر فیلم "سولاریس" دارد. در فیلم "سولاریس" ، پس از گذشت سلسله وقایعی ، کریس کلوین را می بینیم که گویا نزد پدرش و به همان خانه قدیمی دوران کودکی بازگشته و از پدر عذرخواهی می کند. گویا همه چیز به پایانی خوش انجامیده اما وقتی دوربین از آنها فاصله گرفته و اوج پیدا می کند ، مشاهده می کنیم که همه آن خانه قدیمی و مزرعه اطرافش درون اقیانوس سولاریس قرار دارد و گویا بازتاب و تجسمی دیگر از وجدان سرزنش گر کریس بوده است.

تعلیق فضای فیلم مابین واقعیت و رویا از جمله تمهیدات هوشمندانه ای است که نولان برای تداوم داستان فیلم در ذهن مخاطبش ، به کار گرفته است. در اولین صحنه ای که دام کاب مشغول آموزش برخی اصول معماری Inception به "اریادنی "است، آنها را در یک رستوران خیابانی می بینیم که ناگهان "اریادنی"(و البته تماشاگران)از توضیح کاب متوجه می شود درون رویای مشترک خود و دام کاب قرار گرفته است .

 کاب برای توضیح این موقعیت از "اریادنی" می پرسد که آیا هیچگاه آغاز یک رویا را به خاطر دارد؟ و ادامه می دهد که همیشه در میانه یک خواب متوجه آنچه که در رویا می گذرد، می شویم. و پس از آن است که به وی نشان می دهد چگونه واقعیت در رویا با استفاده از ضمیر ناخودآگاه تغییر می کند.

سوژه تعلیق مابین واقعیت با رویا یا با فرا واقعیت و سورئالیسم ، در فیلم های یکی دو دهه اخیر از فیلم "حس ششم" ام نایت شیامالان مطرح شد که دکتری روانشناس با بازی بروس ویلیس مرگ خود را متوجه نشده و رابطه طولانی اش با پسربچه ای که ارواح را می بیند، باعث می شود تا هم او و هم تماشاگر، فریب فضای غیررئال جاری را بخورد و متوجه اتفاق روی داده نشود. این گونه پرداخت معکوس در فیلم "دیگران" آلخاندرو آمنابار به اوج خود رسید. آنجا که مادر و دو فرزند مرده اش در قالب ارواح سرگشته خانه ای،(به همراه تماشاگران فیلم) می پندارند که خود زنده اند و این اهالی زنده آن خانه هستند که مرده و به صورت روح نمایان می شوند.

البته این گونه اختلاط فضای واقعی با دنیای فراواقعی یا غیرواقعی در آثار اخیرتر دیوید لینچ مانند "شاهراه گمشده"، "جاده مالهالند" و "اینلند امپایر" وجوه فلسفی تر پیدا کرد. حکایت همان راهب بودایی که شبی در خواب دید به پروانه تبدیل شده است ولی از خواب که برخاست از خود پرسید: آیا این او بوده که در خواب تبدیل به پروانه شد یا پروانه در خوابش به او بدل شده بود!؟

این همان تمهیدی است که دهها سال مورد استفاده رسانه های جهان سلطه قرار گرفته و می گیرد. همان تمهیدی که دنیای واقعی را غیر واقعی و جهان دروغین را حقیقی جلوه می دهند و بشریت را در میانه حقیقت و دروغ سرگردان می سازند تا سود خویش ببرند.

در پروتکل پنجم از متن معروف به پروتکل های زعمای صهیون(مانیفست راهبردی حکومت جهانی صهیون) آمده است :

"...ما جوانان را در دریایی از افکار رویایی و غیرواقعی غرق می کنیم و آنها را براساس تئوری‏ها و اصولی که نادرست می دانیم، تربیت می کنیم تا بتوانیم‏ آنان را به فساد بکشانیم. و بدون آن که قواعد را از اساس عوض کنیم ، آنها را به تعبیر و تفسیرهای‏ متناقض تبدیل می سازیم ..."

 

وبلاگ سعید مستغاثی   http://smostaghaci.persianblog.ir

اشک خاک

خاک زیباست ، پاک است ، ساده است ، خوب است .همه ی ما از خاکیم .

ولی بسیجی ها چیز دیگری بودند.

خیلی زیبا ، خیلی پاک ، خیلی ساده و خیلی خوب بودند ، مثل اشک .

یعنی هم اشک بودند هم خاک .

بسیجی ها ، اشک خاک بودند .

http://www.sereshkekhak.blogfa.com

از زاویه دیگر; پرواز شماره 655 ایران ایر

تمبر یادبود حمله ناو آمریکا به هواپیمای مسافربری ایران

تاريخچه بی بی سی فارسی

در هجدهم نوامبر سال 1922،‌ فعاليت شركتي خصوصي با مسئوليت محدود، متشكل از صاحبان شركتهاي انگليسي فعال در صنعت بي¬سيم، در لندن آغاز شد. اين شركت «بنگاه سخن پراكني بريتانيا» ناميده شد كه امروزه با نام اختصاري «بي بي سي» از معروفترين سازمانهاي رسانه¬اي جهان به شمار مي¬رود كه در ايران نيز از شبكه¬هاي راديويي و تلويزيوني شناخته شده به شمار مي¬رود. پخش برنامه¬هاي راديو BBC به زبان فارسي از 29 دسامبر 1940 ميلادي (9 دي 1319 ه . ش) آغاز شد. اولين برنامه فارسي بي بي سي،‌ يك ساعت برنامه خبري در هفته بود كه اخبار جنگ جهاني دوم را پوشش مي¬داد. «از علل پخش برنامه¬هاي راديو BBC به زبان فارسي،‌ شروع جنگ جهاني دوم و پخش برنامه¬هايي به زبان فارسي و با مضمون تبليغي براي آلمانها از راديو برلين بود ] راديو بي بي سي فارسي در حقيقت در آن برهه حساس زماني براي مقابله با تبليغات و پروپاگانداي طراحي شده توسط دكتر يوسف گوبلز،‌ وزير تبليغات هيتلر‌ راه¬اندازي شد [. از اين رو،‌ دولت انگليس،‌ بعد از مدتها تلاش، موفق به پخش برنامه¬هاي فارسي راديو BBC شد. بخش قابل توجهي از مطالب برنامه¬هاي فارسي راديو BBC توسط «آن لمبتون»،‌ وابسته مطبوعاتي سفارت انگليس در تهران و از محققان ايران شناس،‌ تهيه و به وسيله سر ريدر ويليام بولارد، سفير انگليس در ايران،‌ به لندن فرستاده مي¬شد. انگليسيها در مقاطع مختلف، به نقش برجسته خود در حوادث ابتداي دهه 1330 در كشورمان اذعان كرده¬اند و در برخي منابع آنها،‌ نقش بخش فارسي راديو BBC را در وقوع رخدادهاي تاريخ معاصر ايران،‌ مد نظر داده اند كه از آن جمله مي¬توان از برنامه¬هاي اين راديو در شبهاي سوم شهريور 1320 و 28 مرداد1332 نام برد. از برنامه هاي شاخص راديويي بي بي سي كه به صراحت و تفصيل در آن به اين موضوع اذعان شده، مي¬توان به يك مجموعه معروف مستند درباره كودتاي28 مرداد و نقش انگليس، آمريكا و به ويژه بخش فارسي راديو ‌ BBC در اين رخداد اشاره كرد. «در اين برنامه 28 دقيقه اي با عنوان «يك كودتاي كاملاً بريتانيايي» كه دوشنبه 22 اگوست سال 2005 از راديو 4 انگليس پخش شد، مايك تامسون، از برنامه سازان با تجربه BBC ضمن بررسي اسناد آرشيوي BBC و ديگر بايگاني¬هاي دولتي، مصاحبه با آخرين كارگزار انگليس در رخداد 28 مرداد،‌ گفتگو با استادان متخصص درباره تاريخ معاصر ايران و برخي شاهدان عيني اين رخداد، به بررسي آن پرداخت». (برومند، 1386: 46). بي بي سي در تاريخچه¬اي كه خودشان از فعاليتشان در ايران منتشر كرده¬اند،‌ معترف بوده¬اند كه به علت خشم انگليسيها از تلاش ايرانيها براي ملي شدن صنعت نفت،‌ در ارتباطي تنگاتنگ با وزارت امور خارجه انگليس به منظور تخريب وجهه دكتر مصدق بسيار تلاش كردند؛ در يادداشتي با عنوان «خط خبري براي بي بي سي» سفارت انگليس در تهران در ساعت 30: 5 روز 19 مارس 1953 اطلاعاتي مفصل و همراه با جزئيات را در اختيار راديو بي بي سي قرار داد تا حول محورهاي ذيل، ‌شخصيت دكتر مصدق و نحوه تعامل او در قضاياي مربوط به ملي شدن صنعت نفت را براي مخاطبان معرفي نمايد:
1- حداقل اظهار نظر درباره شركت نفت ايران و انگليس؛
2- تاكيد بر اين كه مصدق راه حل عادلانه و منصفانه را رد كرده است؛
3- تاكيد بر اين كه پيشنهاد از جانب انگليس و آمريكا بوده است؛
4- سخنراني مصدق،‌ حاوي اطلاعات غلط درباره در آمدهاي نفتي بود؛
و ...
بي بي سي در جريان مبارزات ملّت ايران با رژيم پهلوي، اخبار مربوط به انقلاب ملّت ايران را به صورت گسترده پوشش داد و همين موضوع بعدها سبب گلايه اطرافيان شاه از بي بي سي شد و چرا كه آنها نقش مهمي براي اين رسانه،‌ در جريان اين مبارزات قائل شده¬اند و حق هم همين است چرا كه در آن دوران رسانه¬ها به گستردگي امروز در عرصه¬هاي مختلف حضور نداشتند. ديدگاه غالب در خصوص نقش فعّال
بي بي سي در دوره مذكور اين است كه بي بي سي به نيروهاي ملي¬گراي متمايل به غرب دل بسته بود، تا با سقوط حكومت پهلوي و روي كار آمدن اين نيروها انگليس نيز نقش از دست رفته¬اش در پي كودتاي 28 مرداد كه پس از آن آمريكايي ها نقش كليدي را در ايران ايفا مي¬كردند،‌ بازپس گيرد. امّا اين اميد بي بي سي چندان دوام نياورد و با پوشش مغرضانه رويدادهاي ايران در اوايل انقلاب، در سال 1358(1980م )،‌ دفتر بي بي سي در تهران تعطيل شد و تا سال 1378 (1999) بازگشايي نشد. در اين دوره، ‌خبرنگاران بي بي سي همچون جان سيمپسون، گهگاهي به ايران سفر مي¬كردند و گزارشهايي را كه اغلب داراي سوگيري منفي بود از ايران تهيه مي¬كرد. در سال 2001 سایت خبری «بی‌.بی‌.سی» فارسی راه‌اندازی شد و پس از مدتی در سال 1385 وزیر دارایی وقت انگلیس از تخصیص سالانه پانزده میلیون پوند( حدود 22 ميليون دلار) برای راه‌اندازی شبکه تلویزیونی فارسی زبان «بی‌.بی‌.سی» خبر داد که این طرح در 25 دی ماه سال 1387 تحقق یافت.

‌ تأسيس شبکه تلويزيونی بي بي سي فارسی
بي‌بي‌سي که 7 دهه پيشگام حضور راديويي در ايران بود از سال گذشته به طور جدي بر رساندن تصوير خود به ايران و ايرانيان متمركز شده است که از مدت‌ها پيش رسانه‌هاي ديگر در اين زمينه از آن پيشي گرفته بودند. تجربه نشان داده بنگاه خبري بي‌بي‌سي، تأثيرگذاري در بلندمدت را به جاي زود بازده بودن، هدف قرار داده است.به اين ترتيب شبکه بي بي سي فارسي از روز 25 دي ماه سال 1387، با برنامه‌سازي خاص و متفاوت خود به خانه‌هاي ايرانيان سرک کشيد و با پخش روزانه 8 ساعت برنامه در پي رسيدن به هدف خود بود و در كمتر از چند ماه توانست به تدريج در ميان بخشهايي از جامعه ايران و نيز تعداد بسيار كمتري از مخاطبان كشورهاي فارسي زبان افغانستان و تاجيكستان‌،‌ جاي پايي باز كند و حتي در مقاطعي پس از دهمين دوره انتخابات رياست¬جمهوري در ايران، به بازيگري جدي در حوادث پس از انتخابات تبديل شد،‌ به گونه¬اي كه در طول چند ماه گذشته بارها با تقدير نمايندگان مجلس عوام انگليس مواجه شد. مايك گيپس،‌ رئيس كميته روابط خارجي مجلس عوام انگليس در صفحه 20 از گزارش خود درباره عملكرد سرويس جهاني بي بي سي با ابراز رضايت وافر از عملكرد بي بي سي در سال 2009 چنين نوشته است: «ما از افزايش موقت ساعات پخش بي بي سي فارسي به 24 ساعت استقبال مي¬كنيم و متاسفيم از اين كه به دليل محدوديت مالي،‌ قادر به ادامه اين كار نبوديم. ما پيشنهاد مي¬كنيم كه پخش 24 ساعته بي بي سي فارسي بايد در صدر اولويتهاي سرويس جهاني بي بي سي در سال 2010 قرار گيرد و همه امكانات و توانمنديهاي فني به كار گرفته شود تا تلاشهاي دولت ايران براي محدود كردن دسترسي شهروندان ايراني به بي بي سي فارسي ناكام شود.» (2)
با گذشت بيش از 13 ماه از تاسيس شبكه ماهواره¬اي بي بي سي فارسي،‌ اكنون اهميت آن در فضاي ارتباطي و رسانه¬اي كشورمان بر همگان روشن شده است و مناسب است كه مطالعات و بررسيهاي دقيقي در خصوص اين شبكه و رويكردهاي آن در برنامه¬سازي و جذب مخاطبان صورت گيرد تا‌ علاوه بر اين كه در مقايسه،‌ ضعفها و نقاط آسيب داخلي شناسايي مي¬شوند،‌ از نقاط قوت برنامه¬سازي اين گونه شبكه¬ها نيز در آموزشهاي رسانه¬اي حرفه¬اي و نه كپي¬برداري¬هاي ساده انگارانه و سطحي،‌ بهره گرفته شود.‌

------------------------------------
منابع:
1. برومند، صفورا، تاریخ نگاری به شیوه رادیو بی بی سی، دفتر پژوهش¬های رادیو، 1386

عبدالله بیچرانلو

ای تشنه لب حسین جان ...

هيهات منا الذلة ...

یا رب الحسین بحق الحسین اشف صدر الحسین بظهور الحجة (ع)

درآمدی بر روش‌‌های جنگ روانی

ما در دنیایی زندگی می‌كنیم كه به‌طور روزافزون توسط ابزارهای ارتباط‌جمعی احاطه می‌شود و در حقیقت دسترسی به اطلاعات و كاربرد آن، ماهیت زندگی‌ معاصر را تشكیل می‌دهد. در این محیط استفاده از تكنیك‌ها و روش‌هایی برای پیروز شدن در رقابت اطلاعاتی از سوی قدرت‌های برتر همواره در دستور كار قرار می‌گیرد. از این روش‌ها معمولاً به جنگ روانی تعبیر می‌شود.
جنگ روانی درازمدت، شامل نشر خبر به روش مستمر با استفاده از وسایل مختلف و هدف كمك به سیاست خارجی دولت، بالابردن شهرت و اعتبار آن و دستیابی به دوستی و تأیید است. شاید بهترین تعریف‌ها برای جنگ روانی و نظامی، چیزی باشد كه پل لاینبرگر (Paul Laeinberger) از نویسندگان پیشرو در این مبحث، به رشته‌ی تحریر درآورده است. او در كتاب مشهور خود كه در سال 1954 به چاپ رسیده، جنگ روانی را در معنای محدود آن تعریف می‌كند: "جنگ روانی استفاده از تبلیغات علیه دشمن، همراه با اقدامات عملی است كه دارای ماهیت نظامی، اقتصادی یا سیاسی است." او سپس تبلیغات نظامی را استفاده‌ی برنامه‌ریزی شده از هریك از انواع ارتباطات، به منظور تأثیر بر افكار و عواطف گروه دشمن، بی‌طرف یا دوست، برای رسیدن به هدف استراتژیك یا تاكتیكی معین تعریف می‌كند.
جنگ روانی هم با تبعیت از اصول كلی جنگ، دارای پایه‌ها و اركانی است؛ هرچند میان جنگ نظامی و جنگ روانی از نظر ابزار و روش‌ها تفاوت‌های فاحشی وجود دارد. جنگ روانی مجموعه‌ای از پیام‌ها است كه مخاطب اصلی آن دشمنان هستند؛ آن‌ها فرصت اظهار نظر پیدا نمی‌كنند و وقتی تأثیر مورد انتظار در مخاطب ایجاد شد، فرستنده‌ی پیام به راحتی تغییرات و به عبارتی دستكاری‌های دلخواه خود را در پیام اعمال می‌كند. بنابراین به جای بیان حقایق، مسئله را آن‌گونه كه خود می‌خواهد بازگو می‌كند.
در حقیقت اصل جنگ روانی بر بیان غیرواقعی حقیقت بنا نهاده شده و از آن‌جا كه مخاطب آن جمع كثیری از مردم عامی هستند، نظریات فرستنده به راحتی می‌تواند در مخاطبان القا و از این راه مقاصد و امیال فرستنده بر آن‌ها تحمیل شود. نظرات و عقاید سیاسی، نظامی، اقتصادی، اجتماعی و حتی مذهبی فرستنده به صورت منتخب و دست‌چین شده حتی از طریق تبلیغات تلویزیونی به مخاطب گفته می‌شود و بدون این‌كه اجباری در كار باشد، به تدریج این عقاید و افكار در شنونده به صورت باور و یقین بروز پیدا می‌كند. این همان چیزی است كه در جنگ روانی به صورت یك هدف اصلی تعریف شده است. در لغت‌نامه‌های كشورهای غربی و به خصوص در سال‌های اخیر، پروپاگاندا یا جنگ روانی به وضعیتی اطلاق می‌شد كه در آن نویسنده یا فرستنده‌ی پیام معمولاً تفكر یا عقیده‌ی منفی و غیر قابل قبولی را به نحوی در جامعه پراكنده و منتشر كند كه هم قابل قبول و موجه به نظر برسد و هم بتواند از طریق آن، اهداف بلندمدت خود را كسب كند؛ در حقیقت پیام را آن‌گونه كه صاحب پیام می‌خواهد، دریافت كند و هیچ‌گونه استنباط و برداشت دیگری غیر از هدف تعیین شده صورت نگیرد.


vتكنیك‌های جنگ روانی

دسته‌ی موزیك: در این تكنیك به بسیاری از جمعیت هدف گفته می‌شود كه كاری معین انجام دهند یا باوری مشخص را بپذیرند؛ چرا كه دیگر افراد نیز این كار یا عقیده را پذیرفته‌اند. نمونه‌ی این پدیده را می‌توانیم در تبلیغ كالاهای مصرفی كاذب مثل نوشابه‌ها ببینیم كه چگونه جمع كثیری از مردم، از هنرپیشه یا یك گروه خاص مشهور به صورت كوركورانه تبعیت می‌كنند و به كالاهای غیر ضروری، به عنوان ضروریات زندگی خود نگاه می‌كنند. در این روش كسی كه می‌خواهد فكر یا كالایی به خورد جمعیت بدهد، به‌طور كلی از چهره‌های محبوب و مشهور استفاده و در بسیاری از موارد سوءاستفاده می‌كند.

سفارش و توصیه: در این تكنیك جنگ روانی از كلمات و جملات یا حتی شخصیت‌های مشهور و توصیه‌ها و نظرات دیكته شده‌ی آن‌ها برای تحریك و اغوای مردم ناآگاه استفاده می‌شود. در بسیاری از موارد دیده شده كسانی كه به سختی با عقیده‌ای مخالف بوده‌اند، با دیدن نظرات شخصیت محبوب‌شان، نظرات خود را درباره‌ی آن موضوع تغییر داده‌اند. در یك برنامه‌ی تلویزیونی شخصیت ورزشی به تماشاگران برنامه یك نوع كفش یا حتی عقیده‌ی خاصی را توصیه می‌كند. جالب این‌جاست كه هیچ اجباری نیز در كار نیست اما افراد برای این‌كه خود را شبیه چهره‌‌های محبوب خود كنند، به صورت ناخودآگاه مثل آن‌ها رفتار یا شاید اندیشه می‌كنند.

انتقال: در این روش گردانندگان و استراتژیست‌های دولتی و غیردولتی برای فروش كالا و افكار خود، باز هم از انسان‌های مشهور و مورد احترام استفاده می‌كنند اما به جای این‌كه آن‌ها را وارد میدان كنند، وسیله یا تفكری خاص را به ایشان نسبت می‌دهند. در این حال به مخاطب گفته می‌شود كه فلان شخص مورد احترام جامعه، چنین فكر می‌كند و حتی در خبرهای رسمی، اقدام به انتشار اخبار جعلی درباره‌ی شخص مورد نظر و ارتقاء جایگاه معنوی او و متعاقب آن كالا یا فكر مورد نظر می‌كنند. عكس این مورد نیز وجود دارد كه در آن برای نزول درجه‌ی یك شخص، از اخبار جعلی با دروغ‌های بیشتر، برای نابودكردن شخصیت فرد مورد نظر استفاده می‌شود. از این مورد بیشتر در جنگ‌های نظامی برای حقیر جلوه دادن افراد جبهه‌ی مقابل استفاده می‌شود.

تكرار: وقتی در رسانه‌‌ها‌ی دیداری و شنیداری نام كالا و خدماتی بسیار گفته و تكرار شود، بعد از مدتی مردم برای استفاده از آن رغبت نشان می‌دهند. در جنگ روانی هم وضعیت مشابهی وجود دارد. در این مورد كسانی كه می‌خواهند عقیده و تفكری را در میان مردم رواج دهند، به مراتب و با استفاده از برنامه‌ها و كارشناسان ماهر، به تكرار جملاتی درباره‌ی آن گزاره اقدام می‌كنند. به مرور زمان حتی مخالفان هم آن مسئله را در نظر خود موجه تلقی می‌كنند و در نهایت آن را می‌پذیرند. در این مورد گردانندگان تبلیغات و رسانه‌های بزرگ از برنامه‌ها و به‌طور كلی از هرچیزی كه جذاب باشد استفاده می‌كنند تا این عقیده و كالا در نظر مردم مفید و قابل استفاده به نظر آید.

جملات مهیج و جذاب: ذهن انسان همواره طالب زیبائی‌هاست. هرچند ممكن است انسان در شناخت زیبائی‌های واقعی اشتباه كند و حتی عقاید خود را بر اساس این زیبائی‌های ظاهری بنا گذارد، واقعیت این است كه كلمات و جملات زیبا و مهیج نیز به سادگی همین حس درونی انسان را در قبول باور و عقیده‌ای نسبت به كالا و تفكری خاص، برمی‌انگیزند و احساسات مثبتی نسبت به آن پدیده ایجاد می‌كنند. رسانه‌ها با استفاده از كلماتی مثل بهشت، نعمت، خوشی و... حتی از عقاید مذهبی افراد برای رسیدن به اهداف خود بهره می‌برند.

سكوت: از شیوه‌های ضد عملیات روانی است كه به آن تبلیغات منفی یا سلبی نیز گفته می‌شود. به طور معمول، زمانی كه جنگ روانی و اقدام‌های تبلیغی دشمن مهم و قابل اهمیت نیست و یا قصد آن تحریك متخصصان جنگ روانی خودی برای پاسخ‌گویی انفعالی و عجولانه است، یكی از بهترین شیوه‌های ضد جنگ روانی، سكوت و بی‌اعتنایی ظاهری است. البته پیش از انتخاب این روش باید میزان تأثیر سكوت بر روی مخاطبان موردنظر، تجزیه و تحلیل شود. بسیاری از اوقات سكوت نوعی مبارزه‌ی منفی محسوب شده و سخنان و حركات دشمن را بی‌ارزش و بی‌اعتبار می‌سازد و همچنین امكان بررسی بازخورد تبلیغات دشمن را كاهش می‌دهد. جمله‌ای كه بیشتر همراه این فن استفاده می‌شود، این است كه اتهام‌های دشمن آنچنان واهی است كه ارزش پاسخ دادن ندارد.

محمد حسن لو

از زاویه دیگر; اي سگ، اين آخرين بوسه توست ...

منتظر الزيدي خبرنگار شیعه شبكه البغداديه

صحنه پرتاب لنگ كفش خبر نگار عراقي و جمله وي خطاب به بوش كه گفت:

"اي سگ، اين آخرين بوسه توست"

زن قرمز پوش ؛ ابزار دست شیطان

http://zohur12-2.persiangig.com/image/Lady%20in%20red,illuminati/chrisdeburgh3h.JPG

زن قرمز پوش یکی از بارزترین نمادهای مخفی فراماسونری است که باید بسیار بر آن دقت داشت…درباره این نماد اطلاعات موثق و زیادی نیست…این نماد در کتاب مقدس اینگونه شرح داده است : زنان با لباس های قرمز مایل به زرد منظم بودند و خود را با طلا و مروارید آراسته کرده بودند و فنجان هایی طلایی در دست داشتند که در حال فساد بودند و بر پیشانی شان این نوشته بود:[ رمز و راز بابل  بزرگ،مادر فاحشه ها و هیولای اعجوبه زمین است...

مکاشفه [17:04 - 17:05]

در باره این خواننده قبلا مقاله ای دادیم و برخی دوستان شواهد آن مطلب را ناقص دانستند برای درک بیشتر این عزیزان سعی کردیم در این مقاله کمی هم بر روی این خواننده مطلب دهیم تا برای دوستان مکملی بر مقاله ” لیدی گاگا سردار ارتش ایلومناتی ” باشد…3 عکس اول را خودتان مشاهده کنید اما در عکس آخر میبینید که این خواننده زن(لیدی گاگا) خود را در لباس مخصوص( زن قرمز پوش) با اشاره به نماد تک چشم در آورده و مدل موهای خود را به مانند هاله ای که دور فاطیما(مریم مقدس)که نشانه پاک بودن وی است آماده کرده است…

http://zohur12-2.persiangig.com/image/Lady%20in%20red,illuminati/img-sx-top---lady-gaga-queen-bows_173740155141_001.jpg

http://zohur12-2.persiangig.com/image/Lady%20in%20red,illuminati/best-video-moment-lady-gaga-bad-romance.jpg

http://zohur12-2.persiangig.com/image/Lady%20in%20red,illuminati/LADY-GAGA_001.jpg

http://zohur12-2.persiangig.com/image/Lady%20in%20red,illuminati/lady-gaga-red-lace-533x800_001.jpg

http://zohur12-2.persiangig.com/image/Lady%20in%20red,illuminati/fatima3_001.jpg

برای زن قرمز پوش توصیفاتی داشته اند که به شرح زیر است : این نماد ، پیامی برای مردان هوسران است تا آنها را برای تفکر دجال آماده کند ، همچنین وی را نماد ضدمسیح(antichrist) دانسته اند و از مشخصه های آن لباسی قرمز رنگ یا خال خال قرمز است این نماد حالتی دو رویی دارد ظاهر خوب اما باطنی کاملا شیطانی،این نمادی بر عشق شهوت و پول و غرور و خودبینی است…

البته شاید جالب باشد که سری به عکس های زنان معروف و تاثیر گذار سال های قبل بزنیم و از وجود این نماد مخفی آگاه تر شویم…

http://zohur12-2.persiangig.com/image/Lady%20in%20red,illuminati/Lady%20in%20red.illuminati%20%284%29.jpg

http://zohur12-2.persiangig.com/image/Lady%20in%20red,illuminati/Lady%20in%20red.illuminati%20%283%29.jpg

http://zohur12-2.persiangig.com/image/Lady%20in%20red,illuminati/Lady%20in%20red.illuminati%20%282%29.jpg

http://zohur12-2.persiangig.com/image/Lady%20in%20red,illuminati/Lady%20in%20red.illuminati%20%281%29.jpg

رنگ قرمز به دلیل تند و مورد توجه قرار گرفتن به نظر بهترین رنگ و آگاهانه ترین انتخاب برای این کار بوده که انجام داده اند…البته کاربران متوجه منظور ما شده اند و کاملا درک این موضوع را دارند که رنگ قرمز بر روی پوست یک زن چه حالت و تاثیری دارد…برای شما دوستان تکه ای کلیپ کم حجم قرار داده ایم که در آن زنان قرمز پوش را در انواع جشنواره ها نشان میدهد…دانـلـــــ ــود

شاید این نام برای برخی کاربران آشنا باشد (Chris de Burgh) کریس دی برگ ، خواننده ای که طی همین چندسال با چند گروه ایرانی آهنگ هایی وارد بازار کرده اند…جالب اینجاست که این فرد آهنگی با نام زن قرمز پوش (Lady In Red) که به گفته طرفدارانش جاودانه ترین آهنگ وی است روانه بازارکرده است البته با گفتن این موضوع قصد تهمت زدن نداریم اما جالب تر میشود که به تکه ای از ترجمه این آهنگ توجه کنید…

I’ve never seen you shine so bright – هیچوقت انقدر تورو درخشان ندیده بودم

They’re looking for a little romance – اونا به دنبال کمی حال و هوای عاشقانه بودن

And I’ve never seen that dress you’re wearing – تا بحال این لباسی رو که پوشیدی رو ندیده بودم(لباس قرمز)!

I have been blind - کور بودم که نمی دیدم

Lady in red is dancing with me – بانوی قرمز پوش داره با من می رقصه

http://zohur12-2.persiangig.com/image/Lady%20in%20red,illuminati/images.jpg

در فیلم وکیل مدافع شیطان هم که Alpacino و Connie neilsen در آن ایفای نقش میکنند…در این فیلم در اکثر صحنه ها زنی ایفای نقش میکند که لباسی قرمز رنگ پوشیده است و موهای سرخ رنگی دارد که البته این نقش را خانم Connie neilsen اجرا میکند…کاری به دیگر کراکتر های این فیلم نداریم که خود این فیلم از هر جهت باید مورد بررسی قرار بگیرد اما این زن که لباس قرمزی به تن دارد و در آخر مشخص میشود آن زن نشانه ضعف و ناتوانی آن فرد است و به نوعی آزادگی دنیوی برای وی به وجود می آورد و به نوعی لذات زودگذر دنیوی را بر اخروی ترجیح میدهد که اگر فیلم را دیده باشید متوجه میشوید آن زن یکی از ابزار شیطان در آن فیلم است…

دوستان باید به بسیاری از این فیلم هایی که میبینیم دقت کنیم در فیلم ماتریکس که متاسفانه از صدا و سیمای ما نیز پخش شد شما تماما افکار فراماسونری را یک مرور میکنید در واقع میشود گفت این فیلم نوعی فیلم آموزشی است نه تخیلی یا اکشن…در صحنه ای از این فیلم کارکتر اصلی فیلم در حال گذر از خیابانی که است که همراه وی در حال گوشزد کردن نکاتی به کارکتر اصلی فیلم است که ناگهان زنی از کنار وی عبور میکند و این کارکتر تمام توجه اش به سمت آن میرود که در عکس پایین میتوانید ببینید که زنی با لباس قرمز رنگ از کنار وی عبور میکند که البته خودتان متوجه موضوع شدید…اما ذکر این نکته به جاست که این پیام یا نماد در فیلم هایی استفاده میشود که از بازخورد و تاثیر گذاری بالایی بر مردم برخوردار باشد…

http://zohur12-2.persiangig.com/image/Lady%20in%20red,illuminati/13-The%20Arrivals%20_Lady%20in%20Red_%20043_0001.jpg

در آخر هم از دوستان خواهشمندیم که درباره این مطلب معقولانه تر بیاندیشند و هر رنگ قرمزی را به نمادی برای خود نپندارند و صرفا تمام این مطلب برای دوستانی بود که تمایل زیادی برای دانستن مطالب بیشتری در این باره داشتند بود…امیدواریم که این مطلب با تمام کاستی ها مورد توجه شما عزیزان قرار گرفته باشد…البته سعی میکنیم در آینده نه چندان دور مطالب کاملتری ارائه کنیم…

تیم ظهور12 : به امید ظهور برای ظهور

منبع : http://zohur12.ir

من علی اکبر شیرودی فرزند دهقان زاده شهسواری ...

شهید علی اکبر شیرودی در دیماه ۱۳۳۴ در روستای بالاشیرود تنکابن در استان مازندران چشم به جهان گشود . پدر این شهید بزرگوار در مورد خوابی که پیش از بدنیا آمدن علی اکبر دیده می گوید :" پیش از تولد علی اکبر در خواب دیدم که بر فراز بام خانه، ستاره درخشانی است که چشمها را خیره می کند به طوری که اهالی از اطراف برای تماشای آن می آمدند. علی اکبر که متولد شد، درشت تر از نوزادان دیگر بود و اعجاب اقوام و همسایگان را بر انگیخت".
 



هنگامی که شهید شیرودی طفلی بیش نبود پدرش تحت تأثیر خوابی که دیده بود در تعلیم قرآن به فرزند همت گمارد. در دوران دبستان نیز نه تنها از نظر جسمی جثه ای درشت داشت بلکه از نظر هوش و استعداد از بسیاری از همسالان خود گوی سبقت را ربوده بود. بعد از اتمام دوره ابتدایی و کسب رتبه شاگرد اولی، به دلیل نبود دبیرستان در روستای بالاشیرود در دبیرستان شیرود در شش کیلومتری محل سکونتش ادامه تحصیل داد. وی که از مشکلات مالی خانواده مطلع بود از طریق کارگری و کشاورزی به پدرش کمک می کرد.

در دوران جوانی همچنان از لحاظ ایمان، اخلاق و تحصیل سرآمد جوانان آن منطقه بود. معلم تعلیمات دینی وی در خصوص ویژگی های اخلاقی علی اکبر می گوید : "اخلاق اسلامی و رفتار جوانمردانه او نشانه هایی از خصوصیات جوانی میرزا کوچک خان را مجسم می کرد."

شهید علی اکبر قربان شیرودی در سال آخر دبیرستان جهت یافتن کار به تهران آمد و در کنار کار به ادامه تحصیل پرداخت. در سال 1350 با افکار و مبارزات امام خمینی (ره) آشنا شد و شروع به مطالعه معارف و کتابهای ادیان مختلف همچنین کتب فلسفی و سیاسی از جمله نوشته های شهید مطهری کرد.

شهید شیرودی، در سال1351 وارد دوره مقدماتی خلبانی شد و پس از مدتی برای گذراندن دوره کامل به پادگان هوا نیروز اصفهان منتقل شد. با اتمام دوره خلبان هلیکوپتر کبری به این موضوع پی برد که نفوذ آمریکایی ها در ارتش و فرهنگ کشور بیش از آن است که تصور می شد. وی پس از پایان دوره خلبانی به عنوان خلبان به استخدام ارتش در آمد و به پادگان هوانیروز کرمانشاه منتقل شد. در این ایام با شهید احمد کشوری، از خلبانان مؤمن که از همشهریانش نیز بود آشنا شد.
 


این شهید بزرگوار در دوران مبارزات انقلاب اعلامیه های حضرت امام خمینی(ره) را در کرمانشاه پخش می کرد و در آستانه پیروزی انقلاب همراه با حجت الاسلام آل طاهر مسئولیت حفاظت از کرمانشاه به خصوص رادیو و تلویزیون و ادارات مهم دولتی را بر عهده گرفت. در غائله کردستان داوطلبانه به این منطقه شتافت و در مقابل گروه های ضد انقلاب به مبارزه پرداخت. در همین دوره و در سن 24 سالگی به دلیل فداکاری های کم نظیر و تحرکات فوق العاده اش به عنوان فرمانده خلبانان هوانیروز انتخاب شد.

شهید شیرودی در حماسه پاوه نیز نقش تعیین کننده ای در آزادسازی شهر ایفا کرد به طوری هاشمی رفسنجانی به نشانه سپاسگزاری از وی گفت : "شیرودی حق بزرگی در این کشور دارد." شهید چمران در خصوص رشادت های شهید شیرودی در غائله کردستان و پاوه می گوید: "هنگام هجوم به دشمن با هلیکوپتر به صورت مایل شیرجه می رفت و دشمن را زیر رگبار گلوله می گرفت و مثل جت جنگنده فانتوم مانور می داد. او با آن وحشتی که در دل دشمن ایجاد می کرد، بزرگترین ضربات را به آنها می زد".همرزمان این شهید بزرگوار در خصوص شخصیت والای خلبان شیرودی می گویند: روزی در تعقیب ضد انقلاب وقتی خواست راکتی شلیک کند متوجه حضور بچه ای در آن حوالی شد، برگشت و ابتدا با بال هلیکوپتر بچه را ترساند و از آنجا راند و بعد برگشت و حمله کرد.
 


شهید شیرودی پس از سه سال مبارزه با ضد انقلاب در غرب کشور به اصرار روحانیون و همرزبان پاسدارش در 20 شهریور 1359 به مدت یک ماه به مرخصی رفت، اما بیش از 10 روز در تنکابن نماند، چراکه با شنیدن حمله عراق به جنوب ایران به منطقه بازگشت. در آن چند روز نیز با اینکه منافقان و ضد انقلاب در تعقیب او بودند، وی بدون محافظ و تنها با یک قبضه کلت کمری که از حجت الاسلام حاج احمد خمینی هدیه گرفته بود در تنکابن تردد می کرد و اغلب اوقات با لباس کار به میان روستاییان می رفت و در کشتزارها به سالخوردگان کمک می کرد.

با شروع جنگ تحمیلی در ۳۱ شهریور ماه سال ۱۳۵۹ به منطقه کرمانشاه رفت. وی هنگامی که شنید بنی صدر دستور داده پادگان تخلیه و انبار مهمات منهدم شود از دستور سرپیچی کرد و به دو خلبانی که با او همفکر بودند گفت : "ما می مانیم و با همین دو هلیکوپتری که در اختیار داریم مهمات دشمن را می کوبیم و مسئولیت تمرد را می پذیریم". در طول ۱۲ ساعت پرواز بی نهایت حساس و خطرناک، این شهید به عنوان تنها موشک انداز پیشاپیش دو خلبان دیگر به قلب دشمن یورش برد. شجاعت و ابتکار عمل این شهید نه تنها در سراسر کشور، بلکه در تمام خبرگزاری های مهم جهان منعکس شد. بنی صدر برای حفظ ظاهر دو هفته بعد به او ارتقاء درجه داد، اما خلبان شیرودی درجه تشویقی را نپذیرفت و تنها خواسته اش این بود که کارشکنی های بنی صدر و بی تفاوتی برخی از فرماندهان را به عرض امام (ره) برساند. در همان ایام به دستور فرماندهی هوانیروز چند درجه تشویقی گرفت و از ستوانیار سوم خلبان به درجه سروانی ارتقاء یافت، اما طی نامه ای به فرمانده هوانیروز کرمانشاه در ۹ مهر ۱۳۵۹ چنین نوشت:" اینجانب خلبان پایگاه هوانیروز کرمانشاه می باشم و تا کنون برای احیای اسلام و حفظ مملکت اسلامی در کلیه جنگ ها شرکت نموده اند، منظوری جز پیروزی اسلام نداشته ام و به دستور رهبر عزیزم به جنگ رفته ام. لذا تقاضا دارم درجه تشویقی که به اینجانب داده اند، پس گرفته و مرا به درجه ستوانیار سومی که بوده ام، برگردانید".

شهید شیرودی در عملیاتهای پروازی خود تلفات سنگینی را به نیروها و تجهیزات دشمن در نقاط استراتژیکی غرب کشور وارد کرد. در ۱۳ دی ماه ۱۳۵۹ وقتی خیانت های آشکار بنی صدر را دید به افشاگری پرداخت و از شنوندگان سخنانش خواست با ایمان و اسلحه و چنگ و دندان از میهن اسلامی دفاع کنند. در همین ایام شهید علی اکبر شیرودی را به خاطر باز پس گیری ارتفاعات بازی دراز بازداشت تنبیهی کردند و در واکنش به این مساله روحانیون متعهد و اعضای سپاه کرمانشاه مراتب ناراحتی خود را در اسرع وقت به اطلاع اعضای شورایعالی دفاع از جمله آیت الله خامنه ای و حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی رساندند و حکم بازداشت وی در ۶ دی ماه سال ۱۳۵۹ منتفی شد.
 


وی در مصاحبه ای که در مجله پیام انقلاب منتشر شد، علت زنده مانده اش را پس از چند هزار مأموریت هوایی و انجام بالاترین پروازهای جنگی در دنیا و نجات یافتن از ۳۶۰ خطر مرگ مشیت و عنایت الهی عنوان می کند.

او به دلیل لیاقت و شجاعت ظرف هفت ماه از درجه ستوانیاری به درجه سروانی ارتقاء یافت. شهیدعلی اکبر شیرودی از شهادت خود آگاه بود، چنان که به یکی از روحانیون متعهد کرمانشاه گفته بود: " شهید احمد کشوری را در خواب دیدم که به من گفت شیرودی یک عمارت خیلی خوبی برایت گرفته ام و باید بیایی و در این عمارت بنشینی".
 
 
 


 
آخرین عملیات پروازی خلبان شیرودی در بازی دراز صورت گرفت. عراق لشکری زرهی با 250 تانک و با پشتیبانی توپخانه و خمپاره انداز و چند فروند جنگنده روسی و فرانسوی، برای بازپس گیری ارتفاعات «بازی دراز» به سوی سر پل ذهاب گسیل می کند.

خلبان یاراحمد آرش که به همراه شهید شیرودی در این عملیات پروازی شرکت داشت، درمورد چگونگی شهادت این خلبان دلاور چنین می گوید: " بارها او را در صحنه جنگ دیده بودم که خود را با هلیکوپتر به قلب دشمن زده و حتی هنگام پرواز مسلسل به دست می گرفت. درآخرین نبرد هم جانانه جنگید و بعد از آنکه چهارمین تانک دشمن را زدیم، ناگهان گلوله یکی از تانک های عراقی به هلیکوپتر اصابت کرد و در همان حال شیرودی که مجروح شده بود با مسلسل به همان تانک شلیلک کرده و آن را منهدم نمود و خود نیز به شهادت رسید."


شهید شیرودی از نگاه رهبرمعظم انقلاب:

سروان شیرودی یک خلبان هوانیروز بود و انسانی همیشه آماده شهادت . به یکی از برادران از دوستان قدیمی اش و از روحانیون متعهد کرمانشاه است گفته بود ،فلانی بیا یک خداحافظی از روی خاطر جمعی با تو بکنم ،زیرا می دانم که باید شهید بشوم .این برادرمان گفته بود که خدا کند حفظ بشوی و خدمت کنی .گفته بود نه ،شهید کشوری را در خواب دیدم که به من گفت :شیرودی یک عمارت خیلی خوبی برایت گرفته ام ،باید بیایی توی این عمارت بشینی ،لذا می دانم که رفتنی هستم .به یکی از برادران هم گفته بود که دعا کن تا شهید شوم ،از بعضی تاز جریانات سیاسی دلم گرفته است .درگیریهای سیاسی این جوان مومن را بسیار آشفته و ناراحت کرده بود .

شهید فلاحی (رئیس سابق ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی ایران) :
وقتی خبر شهادت شهید شیرودی را به حضرت امام رساندم ایشان شدیدا منقلب شد و متاثر گشت و پس از آنکه اشک از چشمانش سرازیر شد فرمود :«شیرودی آمرزیده است.»

 
محمد علی صمدی:
- در مهر ماه سال 59 یکی دو فروند میگ عراقی که بر فراز پایگاه هوانیروز کرمانشاه به قصد حمله ظاهر شده بودند مورد هدف پدافند هوانیروز قرار گرفته و لاشه آن درست روی ساختمان محل زندگی شهید شیرودی سقوط کرده و ساختمان را ویران می کند .در آن زمان شیرودی ، عازم به ماموریتی بود .به او گفتند سری به منزلت بزن ببین چه بلایی سرش آمده .ولی در کمال تعجب وی با خنده و خونسردی کامل گفت :ترجیح می دهم به منطقه بروم ؛و رفت و کلید منزلش را فرستاد تا دوستانش بروند واگر اثاثیه ای مانده است به جای دیگر ببرند .بچه های انجمن اسلامی رفتند و داوطلبانه اثاثیه منزل او را به خانه دیگری منتقل کردند و شیرودی پس از انجام چند پرواز بر گشت و به منزل جدیدش سر زد .


- در یکی ار عملیات هایی هم که در کردستان داشتیم ،حین نبرد با دمکراتها ،علی اکبر پس از اتمام مهماتش می بیند که یک اتومبیل حامل دمکراتها در حال فرار است ؛فورا پایین می آید و اتومبیل را با« اسکیتهای» هلی کوپتر از زمین بلند کرده و به همراه سر نشینان با خود به پادگان می آورد ،بسیار سریع و برق آسا این کار را انجام می دهد .

- در زمانی که طی یکی از عملیات ،ضد انقلاب پی در پی آماج حملات دشمن شکن شهید شیرودی قرار می گیرد و نجات خود را تنها در گرو خاموشی آتشباریهای هلی کوپتر علی اکبر می بیند ،برای شخص او پیغامی می فرستند ،بدین مضمون که ما دو راه در مقابل خلبان شیرودی قرار می دهیم ،یا به ما بپیوندد و در خدمت ما بجنگد که در این صورت ماهیانه صد هزار تومان – در سال 59 – به عنوان حقوق در یافت می نماید و یا به شهر خود بازگشته و تنها از حضور در جبهه ها خود داری کند که در آن صورت مبلغ سی هزار توما ن از ما در یافت می دارد .راه سومی هم هست .در صورت نپذیرفتن این دو راه خلبان شیرودی باید یقین داشته باشد که سر بریده اش را برای خانواده اش ارسال خواهیم کرد . در همان زمان که شیرودی مشغول پیکار با ضد انقلاب و متجاوزین بعثی بود ،جبهه ای دیگر نیز از سوی لیبرالها و عوامل دولت موقت و سپس بنی صدر در مقابل او تشکیل شد. قلب مهربان او که به عشق اسلام ،امام و امت می تپید ،همواره از کار شکنی ها و اخلال آن روباه صفتان به درد می آمد و روح بلندش آزرده می گشت ،اما طبق قول خودش اگر چه می تواند آنان را رسوا و افشا نماید ،اما به خاطر فرمان و اراده حضرت امام سکوت اختیار می کند.

فرازهایی از خاطرات شهید شیرودی:

- 12 نفر آدم با 3 هلیکوپتر در پادگان ابوذر ،سه تا لشگر را لت و پار کردیم .یک ستون سوخته در مسیر گیلان غرب است ،یک ستون سوخته در مسیر قصر شیرین و سر پل ذهاب است ،یک ستون سوخته توی دشت ذهاب است ،باید یادم باشد وقتی رفتم از آنجا عکسی بردارم .این کارها یی بود که ما درست در عرض 48 ساعت انجام دادیم .این کارهایی بود که ما با سه تانک و فقط یک دانه آتشبار این کار را کردیم. سه تا تانک در مقابل 120 الی 150 تا تانک عراقی فقط در جبهه سر پل ذهاب . ما اینجا را در همان 48 ساعت اول گرفتیم .شما فکر می کنید این قدرت من است ؟نه ،این قدرت خداست ،که آنجا حکمفرما یی می کند .این قدرت حق است ،اینجاست که خداوند می فرماید اگر تو حرکت کنی برکت از من است .ما حرکت کردیم و این همه برکت به دست آوردیم .12 نفر حرکت کردیم و باور کنید 12 هزار نفر را عقب راندیم ،درست یک ماه هیچ کس پیش ما نیامد ،یک ماه تنها در آنجا بودیم و من فرمانده تیپ بودم ،فرمانده تیپ ما در رفته بود چون یک زره ایمان در این مرد نبود ،که خوشبختانه الان در زندان است .خلاصه ما ماندیم و این سه لشگر را عقب زدیم و این خاک را گرفتیم و حفظ کردیم تا عزیزان پاسدار آمدند به یاری ما .تا بسیج آمد به یاری ما .

- من علی اکبر شیرودی فرزند دهقان زاده شهسواری هستم . من روستا زاده افتخار می کنم که در خدمت شما هستم و این قدر هم که از من تعریف می کنید ،می ترسیم خودم را گم کنم و فکر کنم واقعا لیاقتش را ندارم .من خواهش می کنم من را بزرگ نکنید ،من لیاقت این همه بزرگی را ندارم ،من یک سرباز ساده اسلام هستم که هنوز نتوانسته ام خودم را در حد کمال قرار دهم ،یک سرباز ساده باشیم تاروزی که به شهادت برسیم و در آن روز خداوند بزرگترین در جه افتخار را به ما عنایت می فرماید .تا آن روز ما سرباز ساده ای هستیم و بهتر است که ما را بزرگ نفرمایید تا خودمان را گم نکنیم .

من نوکر آن کسی هستم که طرفدار امام باشد ،من نوکر کسی هستم که مطیع و مقلد امام است و در غیر این صورت سرور آن کس هستم.

...ما در اوایل جنگ کردستان تعدادمان کم بود ،به کمک اینها احتیاج داشتیم و آقایان لیبرال می گفتند ما درون مرزی نمی جنگیم . ما سربازیم و ارتشی و برون مرزی می جنگیم .ما برای ملت می جنگیم و اگر روزی یک کشوری خواست کشور ما را بگیرد آن وقت ما می جنگیم ،طرف فکر می کرد کردستان آن موقع جزو کشور ایران است .گفتیم خوب شما در کردستان نجنگید ،ما با بچه های سپاه در کردستان می جنگیم .شما نیایید .زمانی که جنگ مرزی شروع شد آقایانی که می گفتند ما ملی گرا هستیم در جنگ شرکت نکردند .من چند روزی اینجا بودم و بعد برگشتم و رفتم به کردستان .گفتند آی بیا به دادمان برس که عراق دارد می آید ،گفتم خوب شما که گفتید ما در منطقه مرزی می جنگیم ،بفرمایید بروید .من تو منطقه مرزی نمی جنگم ،آقایان ملی گرا ها برن تو مرز بجنگن ،من مذهبی هستم ،من داخل مرز می جنگم ،اما برای من ،تنکابن ،اصفهان ،کرمانشاه ،کردستان یا سر مرز ،برای من فرقی ندارد ،هر جا ،هر کس ،حتی درون خانه من کسی بخواهد علیه اسلام حرف بزند ،خفه اش می کنم ،هر کس در هر جایی که باشد و علیه اسلام قیام کند ،من هم او را خواهم کشت ،برای من شهر ،مکان و خانه مطرح نیست .اسلام مطرح است .


...در حال حاضر اگر تعریف نباشد فکر می کنم بالاترین ساعت پرواز جنگ در دنیا را داشته ام ( دو هفته پیش از شهادت ) تا به حال 360 بار از خطر گلوله های دشمن جان سالم به در برده ام .تیر خورده ام که البته همه آنها قابل تعمیر بوده و هم اکنون قابل استفاده اند .در حال حاضر فکر می کنم بیش از بیست هزار ماموریت انجام داده باشم و آنچه که مسلم است قدرت خداست که من تا به حال زنده ام و امیدوارم که تا روزی که اسلام به پیروزی می رسد زنده بمانم .
وقتی که پرواز می کنم حالتی دارد که یک نفر عاشق ،به طرف معشوق خود می رود . هر آن فکر می کنم که به معشوق خودم نزدیکتر می شوم و وقتی در حال برگشتن هستم هر چند که پروازم موفقیت آمیز بوده باشد ،باز مقداری غمگین هستم ،چون احساس می کنم هنوز آن طور که باید خالص نشده ام تا مورد قبول خدا قرار بگیرم.

...از شما مردم می خواهم که مواظب باشید ،مواظب شایعات باشید ،سپاه را بشناسید ،،ارتش را بشناسید و ببینید سپاهی که از قلب این ملت بر خاسته و ارتشی که این همه «حر» تحویل جامعه قهرمان پرور ایران داده تا به حال چه حماسه هایی آفریده اند ...ارتشی که پشتیبانش ملت باشد حتما پیروز است ،مخصوصا وقتی که این ارتش مکتبی باشد و ما امیدواریم که تمامی پرسنل ارتش ما روزی مکتبی باشند و ما امیدواریم که تمامی پرسنل ارتش ما روزی مکتبی بشوند و آن روز ،روزی است که آمریکا باید بر خودش بلرزد ،چون یک ارتش مکتبی می خواهد دنیا را به زانو در آورد .

... دوباره به همه ملتهای مسلمان جهان اعلام می کنم که من و همرزمانم سرباز اسلام هستیم و برای اسلام می جنگیم و نه برای هیچ چیز دیگر .ما برای احیای اسلام می جنگیم و من به نوبه خودم اگر برای اسلام نبود حتی اسلحه به دست نمی گرفتم .من بر می گردم به منطقه تا سنگر خالی نباشد .من برمی گردم تا آنجایی که نفس دارم بکوشم این مزدوران عراقی را از کشور عزیزمان بیرون کنیم و در عراق ساقطشان کنیم .ما به امید سقوط دادن رژیم عراق و همچنین رژیم های ظالم کشور های دیگر می جنگیم ،مکتب ما پیروز است ،مکتب ما قوی است .این مکتب است که سربازان را به جبهه می فرستد و این طور رشادت به خرج می دهند و این چنین از خودشان فقط مقداری خاکستر به جا می گذارند و اسم عزیز شان در ایران و در تاریخ کلیه جنگها ی جهان علیه ظلم زنده خواهد بود ... از قول من به امام بگویید :« امروز در جنگ ،مکتب است که می جنگد نه تخصص .

الف    http://alef.ir