یک متر فاصله

...دکتر بی اختیار جلو پای مرد بلند شد. قدی متوسط، ریش هایی كه فاصله ای با موها نداشتند، چشم هایی سیاه، لبانی بسته كه قیافه ای خشن اما معصومانه به مرد می داد. انگار تمام خوبی های عالم را در چهره ی مرد دیده بود؛ خوبی پدر، نوازش مادر، محبت همسر و حتی معصومیت ساناز را...
- بفرمایید بنشینید.
سر ارمیا پایین آمد. چشمانش با مكثی طولانی بسته شد. مثل یه تشكر بود... به تنها كاغذ درون پرونده خیره شد.
نام: ارمیا معمر
سن: نوزده سال
مدت حضور در جبهه: شش ماه
ناراحتی كلی: جراحی تركش در كمر
شغل: دانش جو (دكتر بی اختیار از زیر عینك نگاهی به ارمیا كرد. می توانست دانشجو هم باشد)
توضیحات: بیمار از هفته ی گذشته بهترین و شاید تنها دوستش در جبهه را جلو چشمش از دست داده. بعد از دو روز دوستانش وجود تركش در كمر و خونریزی خفیف او را متوجه شدند. اما خودش هیچ نگفته بود. معاینه شود. احتمال موج گرفتگی و اندوه شدید یا افسردگی.
پزشك گردان ۲۴لشكر امیرالمومنین / دكتر معتمدی
دكترپرونده را بست به ارمیا نگاه كرد.
- آقای ارمیا. درست گفتم؟ حال تان چه طور است؟
- این وظیفه ی شماست كه بفرمایید حالم چه طور است، وگرنه من همان جا هم گفتم نه بد، نه خوب.
- خوب شما دوستی را از دست دادید. خیلی بهتان نزدیك بود، نه؟
- مصطفا! نه! اصلاً به من نزدیك نبود. اگر نزدیك بود كه من الان اینجا نبودم، من هم شهید شده بودم. مصطفا كجا و من كجا؟! او یك مرد بود. بزرگ بود. البته من هم بزرگ می شوم...
- ببخشید وسط حرفتان می آیم، اما خود این بزرگ شدن خیلی خوب است. ما به این حالت امیدوار كننده می گوییم...
- شما هم ببخشید وسط حرفتان می آیم. من بزرگ می شدم، اما مثل ناخن. من را كند و رفت.
دكتر بغضش را نیمه كاره خورد.
- پس بنویسیم شهید خیلی هم به شما نزدیك نبود.
- نه ننویسید! بنویسید نزدیك بود. خیلی هم نزدیك بود. یك متر بیشتر فاصله نداشت. بنویسد سعادت نداشته. بنویسید شانس نبوده. مساله یك مساله ساده احتمال نیست، وگرنه هم او باید می رفت و هم من. یك متر كه فاصله ای نیست. بنویسید ارمیا معمر آدم نیست. ناخن است. باید گرفتش، باید كوتاهش كرد. بنویسید هنوز هم آدم نشده، وگرنه من كه تازه نمازم تمام شده بود. بنویسید...
- می نویسم. می نویسم همه اش را...
ارمیا خیلی حرف زده بود. این را از حرف های دکتر فهمید. دستش را در جیبش برد. انگشتانش با چیزی درون جیبش بازی می كردند.
- ببخشید طبق وظیفه باید یك نوار مغز از شما بگیرم، اما دستگاه خراب است، چون...
- خوب نوار مغز هم خیلی لازم نیست. من مشكل بینایی دارم، یعنی با بخش چشم پزشكی كار دارم.
- با بخش چشم پزشكی! كارتان چیست؟!
ارمیا دستش را از جیبش در آورد.
می خواستم شماره این را برایم تعیین كنند.
شیشه ی عینك مصطفا بود. همان كه در تاریكی پیدا كرده بود. با لكه ی قهوه ای از خون خشك شده ی مصطفا.
دكتر شیشه را گرفت: «این شیشه مال یه آدم دوربین است، با دیوپتری حدود...»
ارمیا آرام تكرار می كرد: «دوربین، یك آدم دوربین»
بعد اشكش بود كه روی ریشهایش برق زد. گفت:
- خیلی دوربین بود. جاهایی را می دید كه من نمی دیدم. كمتر كسی آن جاها را می دید. مطمئنم از داخل سنگر، انتهای بهشت را می دید. ولی نه از آنهایی كه شیر و عسل و حوری ها را دید بزنند. مصطفا می توانست طول وجودت را اندازه بگیرد. می توانست بیاید داخل بدنت، نه مثل رادیولوژیست. می توانست سنگ قلب را بشكند، قلبت را دیالیز می كرد...
دكتر شیشه ی عینك را روی میز گذاشت. صورتش را میان دستهایش پنهان كرد. از اتاق بیرون رفت. ارمیا آرام از اتاق بیرون آمد. سرباز وظیفه مبهوت كنار در ایستاده بود...
قسمت هایی از رمان «ارمیا» (برنده ی جایزه ی برتر بیست سال داستان نویسی دفاع مقدس)
به نقل از e-حدیث نفس http://e-hadisenafs.blogfa.com
الحمد لله الّذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیـــــــرالمومنین و الآئمّة المعصومین علیهم السّلام