خبر شفای آیت الله محلاتی بدست امام زمان سلام الله علیه توسط حاج آقای لطیفی
تابستان
گرمی بود. هوای قم آزار دهنده بود. برای فرار از گرمای قم و انجام وظیفۀ
صلۀ ارحام عازم تبرز بودم. از سویی صدیق ارجمند علامۀ ارزشمند مرحوم حاج
آقا جلال الدین آیت الله زاده (اخوی مکرم مرحوم آیت الله العظمی حاج شیخ
بهاء الدین محلاتی) اصرار داشتند که چند روزی به صفحات شیراز سفر کنم. از
سویی دیگر پدرم مرتّب زنگ می زد که هوا گرم شده و منتظر چه هستند؟ به خدمت
مرحوم آیت الله زاده زنگ زدم. تلفنی از خدمتشان عذر خواستم. از احوالات
آیت الله محلاتی جویا شدم. فرموند: آمریکا هستند و از آنجا عازم حج و عمرۀ
رجبیّه را انجام داده و به شیراز بر می گردند.
چند روزی در تبریز از دیدار اقوام، اساتید، دوستان و هوا خوری و سفرهای تفریحی در محدودۀ آذربایجان مسرور و مشعوف بودم.
اوّل
صبح بود، در منزل ابوی معظّم مشغول مطالعه بودم که تلفن به صدا درآمد. با
صدای گرم و دلنشین مرحوم آیت الله حاج شیخ محمّد خادمی شیرازی مواجه شدم.
پس از تعارفات معموله فرمود: آیا از آیت الله محلاتی خبر دارید؟ گفتم:
ایشان آمریکا بودند و از آنجا عازم عمره بودند، علی القاعده الان در مدینه
هستند.
فرمودند: نخیر. ایشان هنوز در آمریکا هستند و نتوانستند به
عمره مشرّف شوند. پرسیدم: چرا؟ فرمودند: آنجا به شدّت مریض و دچار ایست
قلبی شدند. همۀ پزشکان مأیوس شدند؛ خانواده شان از ایشان دست شستند و طبّ
پیشرفتۀ آمریکا هم نتوانست کاری از پیش ببرد؛ ولی آقا روحی فداه دیشب به
ایشان عنایت فرمودند و ایشان را از مرگ حتمی نجات دادند.
پرسیدم
هنوز بیمارستان هستند؟ فرمودند: نخیر، دیگر تمام شد نیازی به بیمارستان
ندارند وقتی آقا روحی فداه به کسی عنایت می کند کارش را یکسره می کند.
پرسیدم:
از چه طریق مطّلع شدید؟ فرمودند: حاج آقا لطیفی از تهران زنگ زدند و اطلاع
دادند که: آقا مجدالدّین از دست رفته بود، آقا روحی فداه به ایشان روحی
دوباره دادند.
به خدمت آقای آیت الله زاده (عموی حاج آقا مجد
الدین) تلفن کردم و از حال آیت الله محلاتی جویا شدم. فرمودند هنوز آمریکا
هستند. پرسیدم: چرا به عمره مشرّف نشدند؛ فرمودند: نمی دانم؛ فقط شنیده ام
که حالشان خوب نیست.
توقّف ایشان در آمریکا در حدود چهار ماه به
طول انجامید. در نخستین روزهایی که به شیراز باز گشتند، سفری به شیراز
نمودهو پس از عتبه بوسی حرم مطهّر شاهچراغ علیه السلام و دیدار کوتاهی با
مرحوم آیت الله زاده به خدمت آیت الله محلاتی شرفیاب شدم.
خوشبختانه
تنها بود. حال خوشی داشتند. تا از داستان کسالت شان جویا شدم، با لحن
شیرین و بیان زیبا داستان کسالت شان را مشروحاً بیان کردند، که با گذشت
زمان بسیاری از نکات ریز آن از خاطره محو شده؛ ولی تا جایی که حافظه یاری
می کند برای استفاده و نورانیّت دلهای شیفتگان حضرت در اینجا منعکس می کنم.
فرمودند:
روز چهارشنبه که قرار بود از نیویورک رهسپار عربستان شویم، پرواز انجام
نگرفت و به چهارشنبۀ بعدی موکول شد. من متأثر شدم؛ ولی بچّه ها خوشحال
بودند که بدین وسیله یک هفته اقامت ما در نزد آنها تمدید شد.هفته به پایان
رسید و روزهای تعطیلی (شنبه و یکشنبه) فرا رسید.
پسرم امیر پیشنهاد کرد
که از تعطیلات استفاده کرده برای بازدید برخی از دوستان به یکی از ایالتها
سفر کنیم. من نیز به جهت صلۀ رحم و ادای حقوق متقابل دوستی موافقت کردم.
روز شنبه به یکی از ایالتها رفته و به یکی از دوستان که سرپرست بیمارستانی
در آنجا بودند وارد شدیم.
منزل ایشان به بیمارستان متّصل بود و در
میانی ای داشت که از آنجا به بیمارستان رفت و آمد می کردند. شب را در منزل
ایشان بودم. پیش از اذان صبح به مجرّد اینکه چراغ را روشن کردم میزبان
عزیز آمد که مرا راهنمایی کند.
به او گفتم من در بازوهای خود
مقداری احساس سنگینی می کنم، به نظر شما چه عاملی ممکن است داشته باشد؟
گفت: هنوز تا اذان صبح مدّتی وقت هست. تشریف بیاورید قدم زنان به
بیمارستان برویم تا فشار شما را بگیرند. گفتم: شاید نیازی نباشد. گفت
الحمد لله وسائل فراهم است چرا استفاده نکنیم؟
با یکدیگر راه
افتادیم وارد بیمارستان شدیم. به دستور ایشان خانمی آمد که فشار مرا
بگیرند. تا فشار مراگرفت گفت: زود ایشان را به داخل سی سی یو ببرید که در
آستانۀ سکتۀ خطرناکی است.
مرا به داخل سی سی یو بردند. همۀ پزشکان
کشیک را بسیج کردند. در اندک زمانی همۀ امکانات بکار گرفته شده و همۀ
مراقبت های لازم در بالاترین سطح ممکن منظور شد. آنگاه دو سکته پشت سر هم
آمد و رد شد. پزشکان متّفق القول بودند که اگر این سکته در خارج از محدودۀ
سی سی یو پیش می آمد در همان لحظۀ اوّلی رفته بود.
سکته ها رد شد؛
ولی فشار من به چهار پایین آمد و عقربۀ فشار سنج روی عدد چهار ثابت ماند.
به دستور رییس بیمارستان همۀ قدرت پزشکی ایالات متّحده را بکار گرفتند؛
ولی هرگز عقربۀ فشار سنج حرکت نکرد. پزشکان اظهار یأس کردند و گفتند: اگر
داخل آمریکا اقوام نزدیکی دارید اطلاع دهید که به دیدارتان بیاید؛ ولی به
ایران اطلاع ندهید که دیگر دیر شده است ...
وقتی از نظر پزشکان
مطلع شدم به امیر گفتم: من وصّیت های خود را املا می کنم شما بنویسید.
عواطف مانع شد و نتوانست خودش را کنترل کند از اطاق سی سی یو بیرون رفت...
چندین بار این صحنه تکرار شد. گفتم: پسرم مرگ برای همه است، الحمدلله آمدم
شما را دیدم اگر اجل موعود فرا رسد هیچ مشکلی ندارم. در ثانی وصّیت کردن،
اجل را جلو نمی اندازد، خواهش می کنم به وصایای من گوش دهید و آنها را
بنویسید. البتّه چندین وصیّتنامۀ مکتوب در شیراز دارم که به جهت فرا رسیدن
اجل در این سرزمین می خواهم چند فرازی به وصایای خود اضافه کنم.
سرانجام
تسلیم شد و در حالی که قطرات اشک به صورتش روان بود چند سطری من املا کردم
و ایشان نوشت. آن روز گذشت رقم فشار روی تلویزیون مدار بسته جلو چشم بود و
اصلاً حرکتی نداشت.
این بیمارستان در منتهی الیه شهر بود و پنجره
های اطاق سی سی یو به طرف صحرا بود. مناظر طبیعی صحرا روزها جلوۀ خاصّی
داشت. شبها نیز مشاهدۀ ستارگان برای امثال من که می بایست تا سحر روی تخت
بیمارستان بیدار بمانم و ستاره ها را شماره کنم از لطافت خاصّی برخوردار
بود. عقربۀ ساعت، یک و نیم بعد از نیمه شب را نشان می داد و عقربۀ فشار
سنج نیز بر فراز صفحۀ تلویزیون روی رقم چهار منزل کرده بود و به هیچ وجه
نمی خواست از این منزل حرکت کرده و مأوای جدیدی برگزیند.
این من
بودم که در اندیشۀ منزل جدید بودم و خود را مهیّای استقبال از مأمورین
الهی می نمودم. حال بسیار خوشی داشتم. در خلوت بیمارستان به خدای خود راز
دل می گفتم و از حضرتش می خواستم که قطره ای از دریای کرمش را به این بندۀ
نیازمند عنایت کند و او را با ندای: (ارجعی الی ربک راضیه مرضیه) مخاطب
سازد. مکرّر در مکرّر کلمۀ طیّبۀ شهادتین را بر زبان جاری می کردم و اسامی
چهارده نور پاک را بر زبان می راندم و به یکایک آنها توسّل می جستم.
به
پایان خط رسیده بودم و با آقای دو جهان حضرت صاحب الزّمان عجل الله تعالی
فرجه الشریف راز دل می گفتم و عرض می کردم: مولا جان پس کی می آیی؟ جان به
لب رسیده و نیامدی!
مکرر می گفتم:
گر طبیبانه بیایی به سر بالینم به دو عالم ندهم لذّت بیماری را
در
این اثنا یک مرتبه صدای شیهۀ اسبی از سوی بیابان به گوشم رسید. دلم کنده
شد و عرضه داشتم: مولا جان، اگر شما بیایید از سوی صحرا می آیید؟
آقا، اگر شما بیایید با اسب تشریف می آورید؟
طوفانی
شدید در دلم پدیدار شد. دیگر از همه چیز غافل بودم. جز نام حبیب و یاد
محبوب و آروزی دیدار چیزی در بایگانی حافظه ام ورق نمی خورد.
مدتی
در فراقش اشک ریختم و چشم براهش دوختم و از آنچه در اطرافم می گذشت بی خبر
بودم. چون بخود آمدم دیدم که در بیمارستان هستم و روی تخت بیماری و تخت
مراقب ویژه در اطاق سی سی یو. ناگهان چشم به عقربۀ فشار سنج افتاد، دیدم
که او نیز با من گشت و گذار رفته من بجای نخستین بازگشته ام؛ ولی او مراحل
زیادی را پیموده با یک پرش و جهش از ایستگاه چهارم به ایستگاه چهاردهم
رسیده و به جای عدد چهار عدد مقدّس 14 را نشان می دهد.
خانم
پرستاری که در بیرون از اطاق سی سی یو از طریق تلویزیون مدار بسته مراقب
من بود نا باورانه مشاهده کرد که عقربۀ فشار سنج رقم 14 را نشان می دهد.
سراسیمه به اطاق استراحت رییس بیمارستان دوید تا او را از این خبر مسرّت
بخش مطّلع سازد؛ ولی بقدری دست و پاچه شده بود که کلمات را بریده بریده
ادا می کرد. رییس بیمارستان که بشدّت نگران وضع من بود از این حرکات غیر
عادی پرستار بشدّت ترسید و پرسید: چه شده آقا تمام کرد؟ گفت: نخیر آمدم
بشارت بدهم که آقا خوب شد.
به دستور رییس بیمارستان پزشکان مربوطه
به اطاق سی سی یو سرازیر شدند، همۀ ارگان های بدن را مورد بررسی قرار
دادند و گفتند ایشان از صحّت کامل برخوردار است و دیگر نیازی به مراقبت
ندارد. نظر به اینکه منزل رییس بیمارستان متّصل به بیمارستان بود اظهار
کردند که نیازی نیست که ایشان در بخش بستری شوند می توانند به منزل منتقل
گردند. به هنگام سحر بود که ما به منزل میزبان منتقل شدیم و هنوز اذان صبح
نگفته بودند که زنگ تلفن به صدا در آمد. میزبان گوشی را برداشت و گفت:
آقایی از تهران تلفن کرده اند و شما را می خواهند.
وقتی گوشی را
گرفتم، دیدم یکی از دوستان قدیمی من و پدرم است . او کسی جز بندۀ صالح خدا
جناب حاج قدرت الله لطیفی نسب نبود که از پاک باختگان آستان مقدّس حضرت
بقیه الله ارواحنا فداه بود. پرسیدم: چه شده؟ چه عجب این موقع شب به من
زنگ زده اید؟ گفت: وجود مقدّس آقا بقیه الله ارواحنا فداه این شماره را به
من دادند و فرمودند: به این شماره زنگ بزن و به آقا مجد الدین بگو:
ما تو را شفا دادیم و از مرگ حتمی نجات دادیم، دیگر باکی بر شما نیست.
از شنیدن این سخن بر خود لرزیدم و خشکم زد. نمی دانم که آیا با ایشان
خداحافظی کردم یا بدون خداحافظی گوشی را بر زمین نهاده و سر به سجده
گذاشتم، از این همه عنایت و بزرگواری آقا، سرور، مولا و ارباب به این
کمترین غلام درگاه سپاس گفتم. میزبانم پرسید: کی بود؟ چی می گفت؟ شماره
تلفن ما را از کجا به دست آورده بود؟ سعی کردم بر خود مسلط باشم و از آنچه
گذشته او را مطلع نسازم. صبح شد و صبحانه به صورت خیلی معمولی صرف شد.
امیر
گفت: بابا! اگر وضع شما کاملاً طبیعی باشد به نیویورک برویم تا شما در
منزل استراحت کنید و من به سر کار بروم.گفتم: با پزشک معالج خود مشورت می
کنم اگر اجازه دادند می رویم. در معیّت میزبان گرامی قدم زنان به داخل
بیمارستان رفتیم. پزشک معالج به دقّت مورد معاینه قرار داد و گفت: از نظر
من بلا مانع است. از پزشکان و دیگر دست اندرکاران بیمارستان خداحافظی
کردم، از میزبان محترم که تا چند روز زحمات طاقت فرسایی را متحمّل شده
بودند سپاسگذاری کرده به سوی نیویورک عزیمت نمودیم.
من در منزل
استراحت کردم. امیر به سر کارش رفت هنگامی که به منزل بازگشت گفت: بابا
اینجا یک پروفسور خیلی خوبی هست که متخصص قلب است و با من دوست است اگر
موافق باشید به او نیز سری بزنیم تا در مدّت اقامت تان زیر نظر او باشید،
گفتم: مانعی نیست.
تلفن کرده وقت گرفت. به نزد پروفسور رفتیم. امیر
پروندۀ پزشکی را روی میز دکتر گذاشت. دکتر مدتی بسوی من خیره شد. به امیر
گفت: این پرونده متعلق به این آقا است؟ گفتم: بلی، گفت: مطمئن هستید که
اشتباه نمی کنید؟ امیر گفت: نخیر آقای پروفسور. ایشان پدر من است و این
پرونده متعلق به ایشان است. پروفسور با عصبانیّت گفت: مرا مسخره کرده اید؟
امیر با تعجّب گفت: برای چه؟
پروفسور گفت: شما می گویید این پرونده
مربوط به این آقا است که تا ساعت یک و نیم بامداد امروز در اطاق سی سی یو
و فشارش چهار بوده و امروز از فلان ایالت تا اینجا طی مسافت کرده و اینک
با پای خود به مطب من آمده و در حضور من نشسته است؟ امیر گفت: آقای دکتر!
مطمئن باشید هیچ غرضی در کار نیست. ایشان پدر من هستند. برای دیدار ما
اینجا آمده اند و اینجا مبتلا به ایست قلبی شدند که الحمدلله بخیر گذشته
است. فقط فشارش پایین آمده بود و آن هم الحمدلله یک مرتبه و بدون مداخلۀ
پزشک خوب شده و به حال طبیعی بازگشته است.
آیت الله محلاتی می
فرمود: دکتر از جای خود برخاست. بسوی من آمد از نزدیک بر چهره و وجنات من
دقّت کرد و از امیر پرسید: ایشان چکاره هستند؟ امیر گفت: روحانی هستند.
دکتر با دقت هر چه تمام تر مرا مورد معاینه قرار داد. سپس گفت: اگر واقعاً
این پرونده متعلق به ایشان باشد بدون هیچ شک و تردیدی حضرت عیسی مسیح
بسراغش آمده است. به امیر گفتم: بگو: حضرت عیسی نه، بلکه آقا مولا و
مقتدای عیسی .
امیر خواست عین الفاظ را به ایشان منتقل نکند؛ ولی
ایشان با فراست دریافت و با اصرار از امیر خواست که عین الفاظ را برای
ایشان ترجمه کند. وقتی امیر عین الفاظ را برای ایشان ترجمه کرد، پروفسور
از ایشان توضیح خواست. آنگاه در مورد جایگاه حضرت بقیه الله ارواحنا فداه
برنامه های ظهور، نزول حضرت عیسی و دیگر مسایل مربوطه توضیح داده شد.
دکتر پس از این گفتمان گفت: در این صورت ایشان هیچ نیازی به مراقبت
ندارند؛ ولی شغل پزشکی من ایجاب می کند که من از ایشان بخواهم تا چهار ماه
این سرزمین را ترک نکند تا اگر خدایی نا کرده حادثه ای پیش آمد از امکانات
پیشرفتۀ ایالات متحده برخوردار باشد.
اگر چه مطمئن بودم که دیگر
نیازی به پزشک ندارم؛ ولی عملاً با نظر پزشک مخالفت نکردم و با پیشنهاد
دکتر و اصرار بچه ها مدت چهار ماه آنجا ماندم و با دوستان مأنوس شدم. رجب
و شعبان سپری شد و ماه رمضان از راه رسید. با پیشنهاد دوستان برنامۀ منبر
تنظیم گردید و به مدت 30 شب منبر رفتم و اجتماع با شکوهی شد. دوستان از
راههای دور و نزدیک می آمدند و جلسۀ انس خوبی بود. یکی از دوستان که همه
شب در مجلس حضور می یافت و بعدها متوجّه شدم که از یک مسافت 700 کیلومتری
می آید. هر شب پس از افطار با هواپیما می آید و پیش از سحر به محل اقامتش
بر میگردد.
نگارنده می گوید:
مرحوم آیت الله محلاتی این
داستان دل انگیز را در یک حال خوش در یک فضای بسیار معنوی برای این کمترین
نقل کرد و من از شنیدن آن بسیار لذّت بردم و تا مدّتی آثار پر بار آن را
در خود احساس می کردم. در همان ایّام، فشردۀ آن را به مرحوم آیت الله حاج
شیخ محمد خادمی که خود در جریان عنایت خاص حضرت به ایشان قرار داشت و
اوّلین بشارت را ایشان تلفنی به اینجانب داده بود بازگو کردم. ایشان که
شیفته و عاشق بی قرار مولا بودند اشک فراوان ریخته و اظهار داشتند که آیت
الله محلاتی واقعاً شایسته چنین عنایتی هستند. آنگاه فصلی در مورد پدر
بزرگوارشان مرحوم آیت الله حاج شیخ بهاء الدین محلاتی و عشق سوزانش به
حضرت بقیه الله ارواحنا فداه سخن گفتند.
پس از ارتحال مرحوم آیت
الله محلاتی به نظر می رسید که این داستان را برای ثبت در تاریخ تا جایی
که حافظه ام یاری می کند بر صفحات کاغذ منعکس کنم تا روزی در یکی از آثار
مکتوب منتشر شود و موجب نورانیّت دلهای شیفتگان و پاکباختگان حضرت صاحب
الزمان عجل الله تعالی فرجه بشود.
و اینک در آستانۀ سالگرد ارتحال
یار دیرینه، عزیز از دست رفته عاشق شیفته و دلباختۀ آستان حضرت بقیه الله
ارواحنا فداه شادروان حاج آقای لطیفی همان دست نوشته با اندک ویرایش لفظی
تقدیم ارادتمندان مولا می شود.
مرحوم آیت الله محلاتی که روابط تنگاتنگی با حاج آقا لطیفی داشتند و فی
الجمله از روابط ایشان با حضرت ولی عصر علیه السلام مطلع بودند با استعجاب
می فرمودند: اگر خانواده ام از ایران می خواست با من تماس بگیرد به آن
راحتی نمیتوانست شماره تلفن میزبانم را در ایالت متحده پیدا کند؛ ولی
ایشان در آن وقت شب زنگ زد و گفت: این شماره را حضرت به من عنایت کردند و
فرمودند: به این شماره زنگ بزن و به آقا مجد الدین بگو: ما ترا شفا دادیم
و از مرگ حتمی نجات دادیم دیگر بر شما باکی نیست.
نام
و یاد همه عزیزان از دست رفته ای که در این نوشتار نام نامی و یاد
گرامیشان ذکر شد را گرامی می داریم و از خداوند منان برای همه شان طلب
مغفرت و علو درجات می نماییم .
«به نقل از حجة الاسلام والمسلمین علی اکبر مهدی پور»
الحمد لله الّذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیـــــــرالمومنین و الآئمّة المعصومین علیهم السّلام