قیام حسینی با همه رمز و رازهای آشکار و نهانش، شاهدی برای از جان گذشتگی و ایثار افلاکیانی است که بدون توجه به ظواهر دنیایی، زیباترین و خوش‌ترین عاقبت‌ها را برای خود خریداری کردند. 
شهدای کربلا را باید جزو برترین انسان‌های تاریخ و همنشین انبیا و اولیا در بهشت جاویدان خدا نامید. 
این سلسله مطالب، نوشتاری کوتاه از شرح حال تعدادی از اولیای دشت نینوا با استناد به دانشنامه 14 جلدی امام حسین(ع) است که در اولین گام «بُرَیر بن خضیر» و «شوذب» معرفی می‌شوند. 

* بریر بن خضیر 

بریر، همان کسی است که به دلیل یقین به زندگی پس از مرگ، در صبح عاشورا، هنگامی که امام(ع) و یارانش در حلقه محاصره دشمن بودند و فاصله‌ای با شهادت نداشتند، از آرامش خاصی برخوردار بود و با دوست خود، عبدالرحمن‌، با چهره‌ای خندان، گفت‌وگو می‌کرد. دوستش به وی ایراد گرفت و گفت: ای بریر! می‌خندی؟!‌ الآن، نه وقت خنده است و نه کار بیهوده. 
بریر،‌ در پاسخ وی گفت: «قوم من می‌دانند که من، نه در جوانی و نه در پیری به کار بیهوده علاقمند نبوده‌ام. این کار را برای خجستگی آنچه برایمان اتفاق می‌افتد، می‌کنم. به خدا سوگند، جز این نیست که ما با این گروه، با شمشیرهایمان رویاروی می‌شویم و ساعتی را با آنها می‌جنگیم و سپس با حورالعین، هم‌آغوش می‌گردیم.» 
وی در روز عاشورا، پس از نبردی دلیرانه، به وسیله کعب‎بن جابر، به شهادت رسید. در «زیارت ناحیه» آمده است: 
سلام بر یزیدبن حصین هَمْدانی مِشرَقی قاری [در برخی کتاب‌ها، بریر با این نام معرفی شده است] که با شمشیر مَشرَفی، زده شد! 
نام او در «زیارت رجبیه» هم آمده است. 
آنچه در پی می‌آید، گزیده‌ای از شرح حال بریر است که در کتاب‌های معتبر شیعی و سنی وارد شده است. 

«الامالی»، شیخ ‌صدوق به نقل از عبدالله‎بن منصور، از امام صادق(ع)، از پدرش امام باقر(ع)، از جدش امام زین‌العابدین(ع): بریربن خضیر همدانی ـ که بهترین قاری روزگارش بود ـ به میدان آمد، در حالی که می‌گفت: 
«من، ‌بریرم و پدرم، خضیر است 
خیری نیست در کسی که خیری ندارد.» 
آن‌گاه، سی تن از آنان را کشت و سپس، به شهادت رسید. رضوان خدا بر او باد! 

«الملهوف»: بریربن خضیر ـ که زاهد و عابد بود ـ به میدان آمد. یزیدبن معقل، به سوی او بیرون آمد و با هم،‌ قرار مباهله گذاشتند و از خدا خواستند که هرکه به‎حق است، آن را که بر باطل است، بکشد. آن‌گاه با هم جنگیدند و بریر او را کشت. سپس پیوسته جنگید تا به شهادت رسید. خداوند، از او خشنود باد! 

«تاریخ الطبری» به نقل از ابومخنف: یوسف‎بن یزید، از عفیف‎بن زهیربن ابی‎اخنس ـ که در هنگام شهادت حسین(ع) حضور داشت ـ برایم نقل کرد: یزیدبن معقل از قبیله‌ عمیرةبن ربیعه ـ که تیره بنی‎سلیمه از قبیله عبدقیس هم‎پیمان بودند ـ بیرون آمد و گفت: ای بریربن خضیر! می‌‌بینی که خدا، برای تو چه خواسته است؟ 
بریر گفت: به خدا سوگند که برای من خوبی خواسته است و برای تو، بدی! 
یزید گفت: دروغ می‌گویی، در حالی که پیش از این، دروغگو نبودی. آیا به یاد می‌آوری که در محله بنی‎لوذان، با هم می‌رفتیم و تو می‌گفتی: عثمان‎بن عفان بر خود ستم کرد و معاویة‎بن ابی‌سفیان، گمراه کننده است و بی‌تردید، پیشوای هدایت و حقیقت، علی‎بن ابی‎طالب است؟ 
بریر گفت: گواهی می‌دهم که این،‌ نظر و گفته من است. 
یزیدبن معقل به او گفت: من، گواهی می‌دهم که تو از گمراهان هستی. 
بریزبن خضیر به او گفت: اگر موافقی با همدیگر مباهله کنیم و خدا را بخوانیم تا دروغگو را لعنت کند و هرکدام را که بر باطل هستیم، بکشد. سپس بیرون بیا، تا با هم، تن به تن بجنگیم. 
هر دو بیرون آمدند و دستانشان را به سوی خدا بلند کردند و از او خواستند که دروغگو را لعنت کند و آن که به‎حق است، دیگری را که بر باطل است، بکشد. سپس در برابر یکدیگر ایستادند و به نبرد با هم پرداختند و دو ضربه بر هم زدند. یزیدبن معقل، ضربه‌ای آرام به بریربن خضیر زد که آسیبی به او نرساند و بریربن خضیر نیز ضربه‌ای به او زد که کلاه‎خود او را شکافت و تا مغز سرش رسید و چنان (برزمین) افتاد که گویی از بلندی، سقوط کرده است. شمشیر ابن‎خضیر هم در سرش گیر کرد؛ و گویی او را می‌بینم که آن را تکان می‌دهد تا آن را از سرش بیرون بکشد. 
سپس، رضی‏بن منقذ به بریر حمله برد و با او گلاویز شد و لختی درگیر بودند. سپس بریر بر سینه‌اش نشست. رضی گفت: جنگاوران و مدافعان، کجایند؟ 
کعب‎بن جابربن عمرو ازدی، ‌رفت تا به بریر، حمله ببرد. به او گفتم: این بریربن خضیر قاری است که در مسجد، به ما قرآن آموخت. 
اما او با نیزه به او یورش برد و آن را در پشت بریر، جای داد. بریر، چون سوزش نیزه را احساس کرد، بر او جست و صورتش را گاز گرفت و نوک بینی‌اش را کند؛ ولی کعب‎بن جابر، او را زد تا بر زمینش انداخت و نیزه را کاملاً در پشت او فرو کرد. سپس به او روی آورد و چندان با شمشیرش بر او زد تا او را کشت. 
عفیف [ابن‎زهیر] می‌گفت: گویی مرد عبدیِ از پای افتاده را می‌بینم که برخاست و خاک از جامه‌اش تکاند و گفت: ای برادر ازدی! نعمتی به من دادی که هرگز آن را فراموش نمی‌کنم. 
[یوسف‏بن یزید] می‌گفت: به عفیف گفتم: تو خود، اینها را دیدی؟ 
او گفت: آری. به چشم خود دیدم و با گوش خود شنیدم. 
هنگامی که کعب‎بن جابر بازگشت، همسرش [یا خواهرش] نَوار دختر جابر، به او گفت: دشمنان فرزند فاطمه را یاری دادی و بزرگ قاریان را کشتی! کار فجیعی انجام دادی. به خدا سوگند، دیگر هیچ‎گاه، حتی یک کلمه هم با تو سخن نمی‌گویم! 

«مقتل الحسین(ع)» خوارزمی: حسین(ع)، صبح‎گاهان، با یارانش نماز گزارد، سپس اسبش را برایش آوردند و بر آن نشست و با چند تن از یارانش به سوی لشکر دشمن، پیش آمد. بریربن خضیر همدانی، جلوی ایشان بود. حسین(ع) به او فرمود: «ای بریر! با اینان، سخن بگو و آنان را نصیحت کن». 
بریر، پیش رفت و نزدیک لشکر دشمن ـ که همگی به سوی حسین(ع) پیش آمده بودند ـ ایستاد. 
سپس، بریر به آنان گفت:‌ ای مردم! از خدا پروا کنید، که باقی‎مانده گران‌قدر پیامبر(ص)، میان شما آمده است و اینان، فرزندان و خاندان و دختران و حرم (نزدیکان) او هستند. نظر و دلیلتان را بیاورید و بگویید که می‌خواهید با آنان چه کنید؟ 
گفتند: می‌خواهیم که آنان را در اختیار امیر عبیدالله‎بن زیاد بگذاریم تا درباره ایشان، نظر دهد. 
بریر گفت: آیا راضی نمی‌شوید که ایشان، به همان جایی که از آن آمده‌اند، بازگردند؟ وای بر شما، ای کوفیان! نامه‌هایی را که برای آنان فرستادید و تعهدهایی را که از جانب خود به ایشان دادید و خدا را بر آن گواه گرفتید، فرموش کرده‌اید و خدا برای گواهی دادن، کافی است. وای بر شما! خاندان پیامبرتان را دعوت کردید و ادعا کردید که جانتان را برای آنان، فدا می‌کنید؛ اما چون نزد شما آمدند، آنان را در اختیار عبیدالله گذاشتید و آب جاری فرات را که در دسترس همه است و یهود و نصارا و مجوس از آن می‌نوشند و سگ و خوک هم به آن درمی‌آیند، از آنان بازداشتید. پس از محمد(ص)، با ذرّیه‎اش بد کردید. شما را چه می‌شود؟! خداوند، روز قیامت، شما را سیراب نکند! چه بد قومی هستید شما! 
برخی از آنها به او گفتند: ‌ای مرد! ما نمی‌دانیم که چه می‌گویی. 
بریر گفت: ستایش، ویژه خدایی است که بصیرتم را درباره شما افزون کرد. خدایا! من از کردار این گروه، به سوی تو بیزاری می‌جویم. خدایا! میانشان درگیری و هراس بینداز، تا تو را خشمگین بر خودشان، ملاقات کنند. 
آنان،‌ به سوی او تیراندازی کردند و بریر به عقب بازگشت. 

* شوذب، هم‎پیمان قبیله شاکر 

شوذب، که نام او سُوَید نیز گفته شده، بر پایه برخی از گزارش‌ها، از محدثان و بزرگان شیعه بوده است. درباره او گفته شده: «شوذب، در مجلسی می‌نشست و شیعیان برای شنیدن حدیث نزد وی می‌آمدند. وی در تشیع پیش‌گام بود.» 
و برخی از متأخران، وی را چنین توصیف کرده‌اند: «سیره‌نویسان گفته‌اند که او از بزرگان و شخصیت‌های شیعه و جنگ‌جویی دلاور و حافظ حدیث بود و از امیر مؤمنان(ع) حدیث نقل می‌کرد. او در مجلس می‌نشست و شیعیان برای استماع حدیث نزد او می‌آمدند.» 
این گزارش‌ها ـ اگر ثابت باشد ـ با گزارش‌هایی که حاکی از آن است که وی غلام عابس بوده، ظاهرا هماهنگ نیست. به‎همین دلیل محدث قمی می‌گوید: «شاکر، قبیله‌ای در یمن از قبیله هَمْدان است که نسبشان به شاکربن ربیعةبن مالک می‌رسد و عابس نیز از این قبیله است، و شوذب، هم‌پیمان آنهاست، نه غلام عابس یا آزادشده یا برده‌اش ـ چنان‎که در ذهن‎هاست ـ بلکه شیخ بزرگوار ما محدث نوری، مؤلف المستدرک گفته است:‌ چه‎بسا که مقام شوذب، از مقام عابس بالاتر باشد؛ چرا که در حقش گفته‌اند: شوذب، در تشیع، پیش‌گام بود.»
در زیارت «ناحیه مقدسه» آمده است: «سلام بر شوذب، هم‌پیمان بنی‌شاکر!» و در «زیارت رجبیه» نیز آمده: «سلام بر سوید، هم‌پیمان بنی‌شاکر!» 
همچنین در تاریخ الطبری به نقل از محمدبن قیس آمده است: عابس‎بن ابی‎شبیب شاکری، با شوذب هم‎پیمان (وابسته) قبیله‎اش، آمد و به شوذب گفت: قصد داری چه کنی؟ 
شوذب گفت: چه کنم؟! همراه تو در دفاع از فرزند فاطمه دختر پیامبر خدا(ص) می‌جنگم تا کشته شوم. 
عابس گفت: همین‌گونه هم به تو گمان می‌رفت؛ اما نه! پیشِ‎روی اباعبدالله(ع) برو، همان‏گونه که شهادت دیگر یارانش را دیده، شهادت تو را نیز ببیند و پاداش شکیبایی بر آن را ببرد. من نیز همین کار را می‌کنم که اگر در این لحظه، کس دیگری از تو نزدیک‌تر داشتم، خوش داشتم که او را پیش بیندازم. تا پاداش شکیبایی بر او را به حساب خدا بگذارم که امروز، برایمان سزاوار است با هرچه می‌توانیم، کسب پاداش کنیم؛ زیرا پس از امروز دیگر عملی نیست و تنها محاسبه است. 
شوذب آمد و بر حسین(ع) سلام داد و روانه میدان شد و جنگید تا کشته شد. 
شیخ مفید در کتاب «الارشاد» می‌نویسد: شوذب، هم‌پیمان قبیله شاکر، . . . پیش آمد و گفت: سلام بر تو ـ ای اباعبدالله ـ و نیز رحمت و برکات خدا بر تو باد! تو را به خدا می‌سپارم و از تو می‌خواهم که به فکر من باشی. 
سپس جنگید تا کشته شد. خداوند، رحمتش کند!

*ویژه نامه محرم و صفر خبرگزاری فارس