داستانک: حج خونین
:: به بهانه نهم مرداد 1366، سالروز قتل عام زائران بیت الله الحرام ::

بالاخره هواپیما از روی باند بلند شد. باورم نمی شد به زیارت خانه خدا مشرف می شوم. مهریه ام صد و پنجاه تومان بود. پدر شوهرم به من گفت...
بالاخره هواپیما از روی باند بلند شد. باورم نمی شد به زیارت خانه خدا مشرف می شوم. مهریه ام صد و پنجاه تومان بود. پدر شوهرم به من گفت مهریه ات را ببخش، به پسرم می گویم با ثبت نامتان کند مکه. همین هم شد. ثبت نام کردیم و رفتیم زیارت خانه خدا. همه چیز سفر خوب بود و داشت مثل رویاهایم پیش می رفت. با خانواده های جوانتر کاروان حسابی گرم گرفته بودیم. هرچه بود سفری بود به خانه خدا. همه چیزش به نظرم منحصر بفرد می آمد. حتی اتفاقات تلخ روز آخرش.
بالاخره هواپیما از روی باند بلند شد. بلند شد و ما را به سوی ایران برگرداند.تا آن روز، انقدر همسفرانم را خوشحال ندیده بودم. ولی من حسی جدید داشتم خوشحالی توام با اشک هایی که از سر بی کسی از چشمانم سرازیر بود. انگار چیزی را جاگذاشته بودم. قلبم می خواست از سینه ام بیرون بزند. دلم می خواست همان لحظه هواپیمای لعنتیمان دور می زد و بر می گشت جده. برمی گشت پیش جوادم. بر می گشت و من را هم همانجا می گذاشت. شانه هایم می لرزید. صندلی کناری ام خالی مانده بود. خانم یعقوبی که در جریان سفر با او دوست شده بودم سرم را به سینه اش می فشرد و با حرکت آرام بدنم به جلو و عقب، پا به پایم گریه می کرد.
بالاخره هواپیما از روی باند بلند شد و پس از مسافتی نه چندان طولانی روی باند جده آرام گرفت. کشور هنوز در جنگ بود و ما با داشتن رهبری مثل امام احساس غرور و افتخار می کردیم. مسلمانهای کشور های دیگر از اوضاع و احوال انقلاب و امام می پرسیدند. اسرائیل لبنان را اشغال کرده بود و امام یک تنه در برابر شرق و غرب و اسرائیل و دشمنان بشریت موضع گیری می کرد. یادم هست بارها و بارها امام درباره لزوم وحدت بین مسلمان ها سخن گفته بود. گفته بود اگر هر مسلمانی یک سطل آب روی اسرائیل بریزد غرق خواهد شد. پیامش برای آل سعود را هم برایمان خوانده بودند. جواد می گفت در این شرایط بحرانی دعوای بین مسلمانها آرزوی آمریکاست.
آن سال هم مثل سالهای قبل ما برای اعلام برائت از کفار و مشرکین آماده شدیم. اواخر جنگ بود. سال 66. دقیقا نهم مرداد 66. نماز عصرمان را که خواندیم رفتیم برای راهپیمایی و تظاهرات و رساندن اعتراض و خشممان به کسانی که خون هزاران بیگناه را در سراسر دنیا می ریزند.غالب جمعیت را ایرانی ها تشکیل می دادند. البته از زائرهای کشور های دیگر هم بودند اما آن روز به طور غیر منتظره ای حاجیان کشور های دیگر کمتر دیده می شدند . اصلا روسای کاروانها قرار گذاشته بودند که حجاج خود را بیاورند. اما نمی دانم چرا آن جمعه ایشان نیامده بودند. البته بعد ها معلوم شد که یکساعت قبل از شروع راهپیمایی، درهای ورودی به بنای بزرگ مخصوص حجاج اردنی و فلسطینی بسته شده و به هیچ کس اجازه داخل یا خارج شدن از آن داده نمی شده است. بعدا شوهر خانم یعقوبی به من گفت می خواستند ایرانی ها را قلع و قمع کنند.
برنامه تظاهرات و راهپیمایی ساعت چهار و نیم بعد از ظهر با تلاوت قرآن کریم شروع شد.رفته بودیم منطقه العباده و قرار بود به طرف مسجد الحرام حرکت کنیم تا بتوانیم با اتمام تظاهرات در برنامه نماز مغرب و عشا شرکت نماییم.
بعد از قرائت قر آن آقای کروبی به عنوان نماینده امام پیام ایشان را که به حاجیان داده بودند خواند. پیام امام مثل همیشه پر غرور و انرژی بخش بود.
« قلم ها و زبان ها و گفتار ها و نوشتار ها عاجز است از شکر نعمت های بی پایانی که نصیب عالمیان شده و می شود ...
... و حمد و شکر بی پایان بر ذات مقدس ربوبیت که با تربیت های معنوی خود ملت ایران را از غرقاب فساد و ستمشاهی نجات بخشید و راه و رسم زیستن مستقل در پناه بیرق شکوهمند اسلام را به آنان آموخت و امروز در جهان کشوری نیست جز ایران که از دخالت ابرقدرت ها پیراسته باشد و سرنوشت خویش را خود بر اساس اسلام عزیز تعیین کند...
... مگر تحقق دیانت جز اعلام محبت و وفاداری نسبت به حق و اظهار خشم و برائت نسبت به باطل است ؟ حاشا که خلوص عشق موحدین جز به ظهور کامل نفرت از مشرکین و منافقین میسر شود و کدام خانه ای سزاوارتر از خانه کعبه و خانه امن و طهارت و ناس که در آن به هر چه تجاوز ستم و استثمار و بردگی و یا دون صفتی و نامردی است عملاً و قولاً پشت شود...
فریاد برائت ما ، فریاد برائت مردم لبنان و فلسطین و همه ملت ها و کشورهای دیگری است که ابرقدرت های شرق و غرب خصوصاً آمریکا و اسرائیل به آنان چشم طمع دوخته اند و سرمایه آنان را به غارت برده اند و نوکران و سرسپردگان خود را به آنان تحمیل کرده اند و از فواصل هزاران کیلومتر راه به سرزمین های آنان چنگ انداخته و مرزهای آبی و خاکی کشورشان را اشغال کرده اند....
خداوندا تو میدانی که فرزندان این سرزمین در کنار پدران ومادران خود برای عزت ودین تو به شهادت می رسند و بالبی خندان و دلی پر از شوق و امید به جوار رحمت بی انتهای تو بال و پر می کشند... »
بالاخره جواد من هم پر کشید. درست مثل هواپیمایی که مدت مدیدی باشد بخواهد از روی باند کنده شود. از آن روز به بعد هر وقت می خواهم با هواپیما جایی بروم درست لحظه کنده شدنش از روی زمین بغضم می ترکد و مهماندار ها شتابان خودشان می رسانند.
از آن روز و از آن سفر به بعد فقط به کربلا می روم. وقتی به صحن و سرای اباعبدلله وارد می شوم حس می کنم جوادم میان کشته های حسین آرمیده است.
اما خاطره درناک آن روز هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شود.
آن روز غروب بعد از اینکه راهپیمایی تمام شد و پلاکاردها را جمع کردیم . ستونهای بیشماری از سربازان سعودی به سمتمان حمله ور شدند. با پاشیدن آب سعی در پراکنده کردن ما داشتند. ولی نه، انگار از قبل همه چیز برنامه ریزی شده بود. از پشت بام های خانه های سمت چپ مشرف به جمعیت، به سمتمان سنگ و آجر پرتاب می شد. خشابهایشان پر بود و اسلحه هایشان مسلح. جواد از من دور و دور و دور تر شد. روحانی کاروان داد می زد مسلمانان مگر این جا مکان امن الاهی نیست...
در این سانحه دردناک قریب 500 تن کشته و 700 نفر زخمی شدند. جواد لاهوتی، به علت صدمات وارد شده در روز درگیری و عدم پذیرش بیمارستانهای سعودی در روزهای بعد از واقعه، به فیض شهادت نایل آمد.
حضرت امام خمینی (ره) در پاسخ به نماینده خود در حج و در خصوص این واقعه فرمود:
اگـر هـزاران مـبـلـغ روحانی را به اقطار عالم می فرستادیم تا مرز واقعی بین اسلام راستین واسلام آمریکایی و فرق بین حکومت عدل و حـکـومت سرسپردگان مدعی حمایت از اسلام را مشخص کنیم ، بصورتی چنین زیبا نمی توانستیم.
الحمد لله الّذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیـــــــرالمومنین و الآئمّة المعصومین علیهم السّلام