مقایسه ایران و عراق در ابتدای دفاع مقدس

درباره علت وقوع جنگ بین ایران و عراق در سال 1359 از سوی کارشناسان و تحلیل‌گران سیاسی دلایل مختلفی بیان شده است؛عمده کارشناسان ظهور انقلاب اسلامی ایران در منطقه خاورمیانه و مخالفت آن به صورت آشکار با سلطه دو ابرقدرت شرق و غرب، ناکامی آمریکا در حفظ ثبات، امنیت و برقراری توازن بین بلوک شرق و غرب در منطقه خاورمیانه، تلاش رژیم بعث عراق به منظور ایفای نقش جایگزین ایران به عنوان ژاندارم نظامی آمریکا در منطقه، وجود اختلاف ارضی بین ایران و عراق و مخالفت رژیم بعث عراق با قرارداد 1975 الجزایر، مشکل ژئوپلیتیکی عراق در شمال خلیج فارس، پیشینه تاریخی جنگ‌های قدیم بین عرب و عجم و شورش‌های جدایی‌طلبانه در کردستان، خوزستان، سیستان و بلوچستان را از زمینه‌های وقوع جنگ 8 ساله می‌دانند.

در این گزارش ضمن اشاره به وضعیت ایران و عراق در جنگ 8 ساله به بررسی تطبیقی نیروهای نظامی دو کشور می‌پردازیم.

اوضاع ایران در آستانه جنگ

در سال 1359 ایران 37 میلیون جمعیت داشت. 52 درصد شهری و 48 درصد روستایی، ایران مردمی از قومیت‌های مختلف فارس، ترک، کرد، لر، عرب و باقی نژادها دارد که فارس‌ها و ترک‌ها بیشترین هستند. 98 درصد ایرانی‌ها مسلمان هستند و مابقی ارمنی، کلیمی و زرتشتی؛ 91 درصد مسلمان‌ها هم شیعه و باقی سنی.

اقتصاد ایران به فروش نفت متکی بود. از سال 1353 قیمت نفت زیاد شد و درآمدهای ایران هم زیاد، اما اقتصاد ناموزون ایران این درآمد را هضم نکرد و تورم در این کشور بالا رفت.

هر چند تا حدودی خدمات رفاهی بهتر از گذشته شد. دولت در صنعت بیشتر سرمایه‌گذاری کرد. کارشناسان مختلف خارجی به ایران آمدند و صنایع ایران را رونق دادند، البته این صنعت بیشتر صنعت مونتاژ بود و کارشناسان خارجی بر آن مسلط بودند و نمی‌گذاشتند نیروهای بومی از روند کار سر در بیاروند و توسعه صنعت و رفاه در شهرها و محرومیت روستاها منجر شده به مهاجرت روستایی‌ها به شهرها و رها کردن روستاها. در نتیجه کشاورزی ایران شدیدا آسیب دیدند و دولت با واردات این ضعف را پوشش داد.

از سال 57 که انقلاب مردم ایران اوج گرفت، اعتصاب در صنایع و شرکت نفت درآمد ملی کشور را شدیدا کاهش داد و وضعیت اقتصادی وخیم شد. بعد از پیروزی انقلاب هم دولت انقلاب بحران‌های مختلفی داشت و نمی‌توانست وضع آشفته و کم رونق اقتصاد ایران را ساماندهی دهد.

پس از پیروزی انقلاب مردم گوشه و کنار ایران خود را مظلوم‌ترین و محروم‌ترین مردم کشور در دوران شاه می‌دیدند و دوست داشتند بیش از همه به آنها توجه شود.

امام‌خمینی همان ابتدای انقلاب برابر درخواست‌های مکرر این مردم گفت "اینها مکرر آمدند پیش من که در اطراف ما بیکاری زیاد است و هیچ نداریم، آب و برق نداریم، دبستان نداریم، بیمارستان نداریم و از این حرف‌ها، خب هر کسی از هر جا هست می‌آید می‌گوید و غالبا هم می‌گویند هیچ جا مثل ما محروم نبوده. ما به اینها می‌گوییم که خب این تازه شده است؟ یا از قدیم بوده است؟ انقلاب این را آورده است یا خیر این سابق بوده است و حالا ما وارد شدیم به جایی که همه اینها نبود، بختیار می‌گوید که ما از همه محروم‌تر بودیم سیستانی می‌گوید ما از همه محروم‌تریم بلوچستانی هم همین را می‌گوید. کردستانی هم. همه هم راست می‌گویند که محروم بوده‌اند باید قدری صبر کنند، ببینند که باید چه بکنند اینها خیال نکنند که حالا که ما بیکار هستیم، پس یا الله بدهید."

پیش از انقلاب ایران را ژاندارم آمریکا در منطقه می‌دانستند و با پیروزی انقلاب ایران متحدی نداشت و از نظر سیاسی و نظامی هیچ کشوری تعهدی برای دفاع از ایران نداشت. اوضاع سیاسی داخلی هم کاملا آشفته بود. گروه‌های سیاسی درگیری‌شان را پس از پیروزی انقلاب و پیش از چنگ آغاز کرده بودند. هر گروهی از نقش خود در پیروزی انقلاب می‌گفت و با پررنگ نشان دادن نقش مبارزاتیش سهم‌خواهی می‌کرد.

رهبران گروه‌های سیاسی که بسیاری‌شان مسلح بودند ارتش را بزرگ‌ترین مانع در مسیر خود می‌دیدند. در سخنرانی‌های پرشورشان از انحلال ارتش می‌گفتند. امام‌خمینی مخالف انحلال ارتش بود و می‌گفت اینها می‌خواهند قدرت ارتش را کنار بزنند و بعد بیایند سراغ انقلاب، روحانیت و مردم. امیر نمکی از فرماندهان نیروی هوایی ارتش می‌گوید در بیشتر انقلاب‌ها، نظام پیشین منحل شده است. این انقلاب تنها انقلاب بزرگی است که ارتش را حفظ کرده و این از درایت امام بوده است. امام این ارتش را حفظ کرد.

اوضاع عراق در آستانه جنگ 

این کشور یک سال قبل از جنگ نزدیک به 13 میلیون نفر جمعیت داشت که 60 درصدش روستایی و 40 درصد شهری بودند.

95 درصد عراقی‌ها مسلمان و بین آنها دست کم 55 درصدشان شیعه بودند. عراق کشوری مهاجرپذیر بوده و از اقوام مختلفی در آن زندگی می‌کردند. 5/5 میلیون عرب، 1 میلیون کرد، 1 میلیون آشوری و ارمنی، 500 هزار نفر ایرانی و باقی یهودی و پراکنده از اقوام مختلف؛ زبان رسمی این کشور عربی بود و در قانون اساسی زبان دوم کردی بود، البته زبان‌های مختلفی از جمله فارسی در مناطق رایج بود.

جدی‌ترین ناراضیان دولت عراق همواره کردها بودند، شیعیان هم جزو معترضانی محدود شده بودند که گرچه غالب‌شان فقیر بودند، اما سطح سوادشان خوب بود،  البته دولت عراق بارها شیعیان تاثیرگذار و معترض را از عراق خارج کرده بود که معروف‌ترینش اخراج 50 هزار شیعه در سال 1348 و ده‌ها هزار نفر قبل از آغاز جنگ در سال‌های 1358 و 1359 بود.

عراق سه روزنامه اصلی داشت به نام‌های الجمهوریه تاسیس سال 1963 ارگان رسمی شورای فرماندهی انقلاب، الثوره(تاسیس 1348) اختصاصی حزب بعث و بغداد آبزرور تاسیس سال 1967 که دولت آن را انگلیسی منتشر می‌کرد. گروه‌ها و حزب‌ها هم روزنامه‌های کم‌تیراژی داشتند. 96 درصد اقتصاد عراق از نفت تامین می‌شد و سیستم اداره مملکت سوسیالیستی بود و جز بخش‌های محدودی در کشاورزی و تجارت و خدمات همه چیز در اختیار دولت بود.

صنعت در عراق کم رونق و مونتاژی بود و کشاورزی عراق تا قبل از روی کار آمدن حزب بعث رونق داشت، اما بعد از آن فقط در بخش‌هایی از جنوب عراق مردم کشاورزی می‌کردند. در برنامه پنج سال قبل از جنگ پیش‌بینی شده بود عراق تولید نفتش به 320 میلیون بشکه در سال برسد. قبل از آغاز جنگ پیش‌بینی ذخایر عراق 764 میلیارد متر مکعب نفت بود.

صنایع عراق چند مجتمع پتروشیمی و چند کارخانه ذوب آهن تولید آلومینیوم و سیمان در بصره، تکریت، بغداد و کرکوک بود. سال 1357 یک دلار آمریکا 295 فلس عراق بود. راه و جاده‌سازی در عراق مناسب نبود، اما با افزایش قیمت نفت در چند سال مانده یه جنگ، ذخایر اراضی عراق و تجارتش پررونق‌تر شد و شوروی، ژاپن، انگلیس، فرانسه، ایتالیا و برزیل مهمترین طرف‌های تجاری عراق  بودند.

عراق ابتدای جنگ شانزده استان داشت و بعد از مصر دومین کشور عربی بود که با شوروی پیمان همکاری و دوستی امضا کرد. قراردادی اقتصادی و فرهنگی و نظامی از سوی ارتش عراق به مستشاران روسی سپرده شد و شوروی برابر کمک‌های آمریکا به ایران، عراق را مجهز می‌کرد. پس از قرارداد 1975 الجزایز که عراق را از بی‌ثباتی نجات داد، افزایش قیمت و اهمیت نفت در جهان عراق را به غرب هم مایل کرد و صادرات نفتی عراق به آمریکا و اروپا رونق گرفت.

همزمان با سفر نخست‌وزیر فرانسه به عراق در سال 1977 فرانسه از دیگر کشورهای غربی پیشی گرفت و قرادادهای تجاری و نظامی فراوانی با عراق ایجاد کرد و متحد اصلی اروپایی عراق شد. فرانسه در تاسیسات هسته‌ای و نظامی عراق نقش زیادی داشت.
 
منبع: تسنیم

نخستین کسی که در روز غدیر شعر سرود

درباره عید غدیر و واقعه غدیر شعرا و ادبا و سخنوران، سخنان زیادی بر لب جاری نموده اند اما یکی از مسائلی که به ذهن خطور می کند این است که کدام شاعر برای نخستین مرتبه در محضر رسول خدا(ص) برای این روز مهم شعری سروده است.

اولین شاعری که در روز غدیر با اجازه رسول خدا شعر سرود، حسان بن ثابت بود.

او شاعر رسول خدا(ص) بود که جاهلیت و اسلام را درک نمود. هنگامی که پیامبر(ص) به مدینه هجرت نمود، حسان شصت ساله بود. حسان شاعری ماهر و در فن شعر استادی برجسته بود،و شعر او در لفظ و معنا از دین متأثر شده بود.

حسان بن ثابت بعد از خطبه خواندن پیامبر(ص) در روز غدیر و معرفی نمودن علی(ع) به عنوان رهبر مسلمانان، از پیامبر(ص) اجازه خواست به مناسبت غدیر اشعاری بسراید، پس اشعار معروف خود را چنین آ‌غاز نمود:


ینادیهم یوم الغــــدیر بنیّهم بخمٍّ واسمع بالـــرسول منادیاً

فقال فمن مولاکـم و نبیکم؟ فقالوا و لم یبدوا هناک التعامیا

إلهــک مولانا و أنت نبیُّنــا و لم تلق منّا فی الولایة عاصیاً

فقــال له قـم یا علیّ فإنّنی رضیتُک‌مِن‌بعدی‌إماماً‌ و هادیاً

فمن کنـتُ مولاه فهذا ولیُّه فکونــوا له اتباع صدق والیاً

هنـاک دعا اللّهم و ال ولیّه و کن للذی عاد علیاً معادیاً

پیامبرشان در روز غدیر در سرزمین خم به آنها ندا داد (و چه ندا دهنده گرانقدری) فرمود:‌ مولا و پیامبر شما کیست؟

آنها بدون چشم پوشی و صریحاً پاسخ دادند: خدای تو مولای ما است و تو پیامبر مایی و ما در پذیرش ولایت تو سرپیچی نخواهیم کرد. پیامبر(ص)، به علی(ع) گفت: برخیز زیرا من تو را بعد از خودم امام و رهبر انتخاب کردم.

سپس فرمود: هر کس من مولا و رهبر اویم، این مرد مولا و رهبر او است، پس شما همه از سر صدق و راستی از او پیروی کنید. در این هنگام پیامبر(ص) افزود: بار الها! دوست او را دوست بدار و دشمن او را دشمن بدار.

متأسفانه حسان پس از رحلت پیامبر(ص) درباره‌ امیرالمؤمنین(ع) سخت منحرف شد و از عثمان طرفداری نمود و مردم را علیه علی(ع) شوراند.

حسان 120 سال عمر کرد. در خصوص تاریخ وفات وی اختلاف نظر است. تاریخ وفات وی را سال چهلم یا پنجاهم و یا پنجاه و چهارم هجرت گفته اند.

صبرا و شتیلا؛ زخمی که همچنان تازه است

سی و چهارمین سالگرد جنایت صهیونیست‌ها در اردوگاه‌های «صبرا و شتیلا» در حالی فرا رسیده که جهان هنوز در بهت این جنایت فرو رفته است.

در تاریخ 16 تا 19 سپتامبر 1982 نظامیان صهیونیست به رهبری «آرییل شارون» وزیر جنگ وقت رژیم صهیونیستی و نیروهای «فالانژ» لبنان دست به کشتاری وسیع در اردوگاه‌های «صبرا و شتیلا» زدند، این دو اردوگاه در محله‌های فقیر جنوب بیروت قرار داشت و آوارگان فلسطینی را در خود جای داده بود.

صبرا و شتیلا؛ زخمی که همچنان تازه است + تصاویر

 بر اساس گزارش‌های رسانه‌های فلسطینی، این جنایت به بهانه ترور «بشیر جمیل» رهبر وقت حزب فالانژ لبنان (معروف به کتائب) و به ادعای خونخواهی وی انجام شد؛ همچنین شارون ادعا کرد که سازمان آزادی‌بخش فلسطین که یک ماه پیش از این جنایت لبنان را ترک کرده بودند حدود 3 هزار نفر از اعضایش را در این 2 اردوگاه نگه داشته است و حال باید پاکسازی شوند، اینگونه شد که نظامیان صهیونیست با همکاری مزدوران خود در لبنان روزهای پنج‌شنبه، جمعه و شنبه (16، 17 و 8 سپتامبر) وحشیانه به اردوگاه‌های صبرا و شتیلا هجوم بردند و دست به قتل، شکنجه ، تجاوز به زنان و تکه تکه کردن جسد آنها پرداختند، جنایت به بیمارستان‌های عکا و غزه در نزدیکی این 2 اردوگاه نیز کشیده شد و پرستاران و پزشکان این بیمارستان‌ها را نیز در برگرفت.

صبرا و شتیلا؛ زخمی که همچنان تازه است + تصاویر

این جنایت با نظارت 3 شخص اصلی یعنی آریل شارون، «رافائل ایتان» رئیس ستاد مشترک ارتش رژیم صهیونیستی و «ایلی حبیقه» مسئول امنیتی نیروهای لبنان انجام شد.

روزنامه «نیویورک تایمز» در سال 2012 اسناد سری جدیدی را فاش کرد که حاکی از دخالت طرف‌های آمریکایی در جنایت صبرا و شتیلا بود. این اسناد در مقاله ای تحت عنوان «کشتاری که امکان جلوگیری از وقوع آن وجود داشت» به قلم «سیت انزیسکا» پژوهشگر امریکایی دانشگاه کلمبیا منتشر شده است که توانسته علاوه بر دستیابی به اسنادی مهم از رژیم صهیونیستی، گفتگوهای مقامات آمریکایی در این مدت را به صورت مستند ثبت نماید.

سندی که در تاریخ 17 سپتامبر 1982 صادر شده است، رویدادهای جلسه آریل شارون و «موریس دراپر» فرستاده رئیس جمهور آمریکا به منطقه را نقل می کند.

صبرا و شتیلا؛ زخمی که همچنان تازه است + تصاویر

براساس این سند، شارون به «دراپر» اطمینان داده است که آمریکا را وارد این جنایت نخواهد کرد. شارون خطاب به دراپر گفته بود: اگر نگران آن هستی که تو هم به همراه ما وارد این جریان شوی اشکالی ندارد، آمریکا می تواند به راحتی این موضوع یا اطلاع از آن را انکار کند و ما نیز به نوبه خودمان این امر را انکار می کنیم.

این روزنامه خاطر نشان می کند که این گفتگو نشان دهنده آن است که اسرائیلی‌ها از ورود هم پیمانان لبنانی شان به اردوگاه و آغاز قتل عام اطلاع داشتند.

صبرا و شتیلا؛ زخمی که همچنان تازه است + تصاویر

یک سند دیگر از دیدار فرستاده امریکا با شارون در حضور سفیر امریکا در سرزمین های اشغالی و رافائل ایتان و «یهودا ساگی» رئیس دستگاه اطلاعات نظامی پرده برمی دارد که براساس آن دراپر از موضع امریکا مبنی بر درخواست خروج نیروهای رژیم صهیونیستی از بیروت سخن گفته بود؛ اما شارون در پاسخ وی گفته بود: "تروریست ها هنوز در پایتخت حضور دارند و ما اسامی شان را در اختیار داریم. تعداد آنها 2000 تا 3000 نفر است. ولی باید پرسید که چه کسی امنیت اردوگاهها را تأمین می کند؟".دراپر در پاسخ گفته بود: "ارتش و نیروهای امنیتی لبنان این کار را خواهند کرد".

صبرا و شتیلا؛ زخمی که همچنان تازه است + تصاویر

سر انجام سه روز پس از این گفتگو و بحث و جدل‌های بسیار، نیروهای رژیم صهیونیستی در هفدهم سپتامبر خروج از لبنان را آغاز کردند. این روز بدترین روز کشتار بود. نیروهای سازمان آزادی بخش فلسطین عملا بیروت را تخلیه کرده بودند، و پس از دو شب رعب و وحشت، صبح روز شنبه نیروهای لبنانی فالانژ از اردوگاهها عقب نشینی کردند و آنگاه بود که حجم کشتارها مشخص شد.

این جنایت سر و صدای بسیاری در جهان برپا کرد به نحوی که رژیم صهیونیستی مجبور شد به صورت نمایشی هم که شده کمیته‌ای در این مورد تشکیل دهد، بنابراین «مناخیم بگین» نخست‌وزیر وقت دستور تشکیل کمیته تحقیقاتی «کاهان» به ریاست «اسحاق کاهان» رئیس وقت دادگاه عالی  را در فوریهٔ 1982 میلادی صادر کرد. این کمیته مستقل در نتایج تحقیقاتش آریل شارون را که فرمانده محلی نیروهای ارتش صهیونیستی در منطقه بود، به دلیل سهل‌انگاری و دست کم گرفتن واکنش فالانژهای لبنان، مقصر اعلام کرد.

صبرا و شتیلا؛ زخمی که همچنان تازه است + تصاویر

این کمیته همچنین بگین، رافائل ایتان ودیگر فرماندهان اطلاعاتی را به دلیل عدم اتخاذ تصمیمات مناسب برای جلوگیری از این جنایت مقصر شناخت، در نهایت شارون مجبور به استعفا از منصب خود شد اما وی بار دیگر در سال 2001 با پیروزی در انتخابات به عنوان نخست‌وزیر رژیم صهیونیستی منصوب گردید گرچه لکه ننگ جنایت صبرا و شتیلا همیشه همراه وی بود.

پس از انتخاب آریل شارون به نخست‌وزیری ، خانوادهٔ قربانیان کشتار با استناد به قانونی که برای اولین بار در سال 1993 در مورد نسل‌کشی «روآندا» اعمال شد و اجازه تعقیب جنایتکاران جنگی را می‌داد علیه شارون اقامه دعوی کردند؛ تحقیقات آغاز شد و ایلی حقیبه در میان فشار شدید رسانه‌ای اعلام کرد حاضر است در مقابل دادگاه شهادت دهد و به نحوی که مسیر گزارش کمیته کاهان را تغییر دهد اما طولی نکشید که وی با 4 تن از همراهانش در سال  2002 به دست اطلاعات رژیم صهیونیستی ترور شدند و در نهایت پس از فشارهای آمریکا و رژیم صهیونیستی دادگاه عالی بلژیک قرار منع تعقیب آریل شارون را برای اتهام جنایت جنگی صادر کرد و دلیل آن نداشتن تبعیت بلژیکی شاکیان در زمان وقوع حادثه اعلام کرد.

صبرا و شتیلا؛ زخمی که همچنان تازه است + تصاویر

بر اساس شهادت «رالف شونمان» نویسنده آمریکایی در مقابل کمیسیون اوسلو در دسامبر 1982 بین 4000 تا 4500 نفر از 12 تابعیت مختلف از جمله فلسطینی، لبنانی، پاکستانی، بنگلادشی، اردنی، ترک و سودانی در این جنایت کشته شدند.

 
منبع: فارس

زجر‌های یک چریک اسلامی به روایت همسرش

 آنچه پیش روی دارید، شمه‌ای از خاطرات زندگی مشترک با یک انقلابی بزرگ است که هم اینک به بیان بانو کبری سیل سپور همسر شهید سید علی اندرزگو درآمده است. مطالب این گفت‌و‌شنود بدان پایه شفاف هست که مارا از هر توضیحی مستغنی دارد. امید آنکه مقبول افتد.

*خانم اندرزگو قدری از خودتان بگویید.

اهل شمیران هستم. دوروبر اختیاریه و اسمم کبرا سیل‌سه‌پور است.

*چطور شد با شهید اندرزگو آشنا شدید؟

شاید شانزده سال بیشتر نداشتم که ایشان به خواستگاری من آمدند. البته حاج آقا موسوی خانواده ما را به ایشان معرفی کرده بودند. حاج آقا موسوی الان به رحمت خدا رفته. آن روزها پیش نماز محله بودند و در حوزه علمیه چیذر درس می‌دادند یا می‌خواندند. در همین مدرسه با شهید اندرزگو آشنا شدند که تازه به چیذر آمده و طلبه شده بود.

*شهید اندرزگو هم اهل همان محله‌های اطراف بودند؟

خیر، آقای اندرزگو مادرشان اصفهانی بود و پدرشان تهرانی. خود ایشان هم در تهران متولد شده بود. بچه میدان غار بود و همان جا هم بزرگ شده بود؛ درست در جنوبی‌ترین نقطه تهران.

*ایشان با خانواده‌شان آمده بودند خواستگاری؟

نه! تنها آمده بود، چون فراری بود. حدود شش سالی می‌شد که دور از خانواده زندگی می‌کرد. البته این را بعدها فهمیدم.

*از حرف های آن روز چیزی یادتان مانده است؟

ایشان وقتی آمدند گفتند من زیر بوته به عمل آمده‌ام! اصلاً هیچ کس را ندارم. به مادرم گفت، «شما باید برای من مادری کنید. شما که دخترتان را به من می‌دهید همکاری و همیاری کنید.» ما نمی‌دانستیم، گفتیم بنده خدا لابد کسی را ندارد.

*مهریه شما را چقدر معلوم کردند؟

مهریه هفت هزار تومان بود. اما چون آن روزها، افراد با هفت هزار تومان مکه‌ای می‌شدند. من گفتم شش هزار و پانصد تومان باشد تا دینی به گردن ایشان نباشد.

*ازدواج شما در چه سالی بود؟

سال 1349. یک ماه مانده بود به تولد حضرت زهرا(س) که عقد کردیم. یک ماه عقد کرده ماندم و روز تولد حضرت زهرا(س) به خانه بخت رفتم. ایشان خانه‌ای در چیذر گرفته بود. مستأجر بودیم با دو اتاق.

*اولین فرزندتان «مهدی» در همین خانه به دنیا آمد؟

بله! آقا سید مهدی را خدا در همین خانه به ما داد. مهدی چهار ماهه بود که از این خانه رفتیم. خانه‌ای رهن کرده بودند کنار خانه آقای صدری. حدود چهار ماه آنجا بودیم که یک روز ایشان آمدند و گفتند، « من تحت نظر هستم و باید فرار کنیم. اگر شما مایل هستید با من بیایید.» مقداری از اسباب‌ها را زود جمع کردیم و آمدیم قم. به من می‌گفت، «به همه گفته‌ام برادرم تصادف کرده است و باید سری به او بزنم.» بخشی از اسباب و اثاثیه‌مان در همان خانه رهنی ماند.

*آمدید قم؟  

بله! اتاقی در کوچه جوب شور اجاره کرده بود. البته صاحب‌خانه، ایشان را از قبل می‌شناخت. چند ماه هم در همین کوچه که آن روزها در اطراف شهر قم بود، زندگی کردیم، ولی بعد به خاطر اینکه خانه لو رفته بود، دوباره فرار کردیم تهران. البته دیگر اسباب و اثاثیه نیاوردیم. یک ساک برداشتم و مهدی را.

*شما می‌دانستید ایشان فعالیت سیاسی ـ نظامی دارد؟

قبل از شروع زندگی با ایشان چیزهایی درباره ظلم سلطنت پهلوی و پانزده خرداد می‌دانستم. از آنجا که خانواده ما متدین بودند، این حرف ها در خانه ما هم مطرح می‌شدند، به خصوص کشتار حوزه علمیه قم همیشه برای من تأثرانگیز بود. بعداً فهمیدم که ایشان همان کسی است که در ترور حسنعلی منصور به همراه محمد بخارایی بود و موفق شد فرار کند و بیاید قم و از همان روز فرارهای پی در پی ایشان شروع شد. در قم هم درس طلبگی می‌خواند و هم کارهایی می‌کرد که کسی متوجه نشود؛ مثل مرغداری و...

یک روز در یکی از مدرسه‌های قم منبر رفت و علیه پهلوی حرف زد. ساواک هم قصد داشت   او را دستگیر کند؛ بدون اینکه بداند این همان کسی است که در ترور منصور نقش جدی داشته است. ایشان آمد تهران و در حوزه علمیه چیذر مشغول تحصیل شد.  

*روزی که به خواستگاری شما آمدند، لباس روحانی تنشان بود؟

خیر! آن موقع هنوز روحانی نشده بود. لباسش از آن کت‌های بلند بود که طلبه‌ها قبل از لباس پوشیدن، آن را به تن می‌کردند؛ اما وقتی عقد کردیم لباس روحانی پوشیدند. یک روز که به نظرم عید مبعث بود آقای فلسفی برای شرکت در جشن عید به حوزه علمیه چیذر آمد و مراسم عمامه گذاری هم بود که چند طلبه عمامه گذاری کردند که یکی‌شان هم شهید اندرزگو بود که به دست آقای فلسفی عمامه گذاشت  و به نام شیخ عباس تهرانی معروف شد.

*برگردیم به ماجرای فرار شما از قم به تهران.

وقتی رسیدیم تهران، سه روز ماندیم. ایشان تغییر لباس و ظاهر داد؛ کمی برنامه‌هایش را ردیف کردند و با قرض گرفتن یک اتومبیل پیکان از دوستی به طرف مشهد رفتیم. ده روزی مشهد ماندیم و دوباره مجبور به فرار شدیم. رفتیم زابل تا از آنجا برویم افغانستان و گذرنامه‌ای درست کنیم و برویم عراق و در این کشور ماندگار شویم. مسایل زیادی در آنجا پیش آمدند. پول‌هایی را از ما گرفتند تا کارمان را درست کنند؛ ولی نکردند. ما مجبور شدیم دوباره برگردیم مشهد، در حالی که تا آن سوی مرز افغانستان هم رفته بودیم.

*به خانه قبلی آمدید؟

نخیر! آمدیم منزل یکی از دوستان شهید اندرزگو که در بازار کار می‌کرد. خانه را برای ما خالی کرده بود، ولی پیرزنی در یکی از اتاق‌هایش زندگی می‌کرد که حواس درست و حسابی نداشت. ایشان هم تعدادی اسلحه داشت که آورد و در باغچه این خانه دفن کرد. وقتی از زابل دست خالی برگشتیم، شهید اندرزگو این بار خودش تنها رفت زابل و قرار شد همان برنامه قبلی را که تهیه پاسپورت افغانی و رفتن به عراق بود، دوباره اجرا کند. گفت، «اگر موفق شوم می‌آیم و شما را هم می‌برم.»

*با یک ساک و یک بچه چطور زندگی می‌کردید؟

در  خانه ای در خیابان تهران مشهد. از کمک‌های صاحبخانه هم بی‌نصیب نبودیم، ولی دیگر به این گونه زندگی کردن عادت کرده بودم؛یعنی ساختن با هیچ. یک ماه در مشهد به همین شکل ماندم تا اینکه یک روز خانم و آقایی آمدند دنبال من. از طرف شهید اندرزگو آمده بودند. بعد از انقلاب متوجه شدم آن خانم، خواهر شهید حسینی نماینده زابل بود یا شاید هم امام جمعه زابل؛ درست یادم نیست. در انفجار حزب جمهوری اسلامی شهید شد. آن آقا هم برادرشان بود.

*دوباره آمدید زابل؟  

بله! در این شهر هم یک ماه ماندم. صاحبخانه آقایی بود که خودش هم سیاسی بود،‌ اما نه مثل شهید اندرزگو. کسانی را هم می‌آورد خانه اش که من تصور می‌کردم آنها ساواکی هستند. آن موقع جوان بودم و درکم از این مسائل خیلی قوی نبود؛ ولی دلم یک چیزهایی می‌گفت. اتفاقاً آن روزها فرزند دوم را هم باردار بودم. شهید اندرزگو آن طرف مرز بود و من این طرف مانده بودم.

*در سفر اولتان به افغانستان با حادثه مهمی روبرو نشدید؟

چرا! خیلی مسایل بر ما گذشت. من به همراه یک بچه از رودخانه‌ای که آب آن هم خیلی زیاد بود، رد شدیم. با اینکه باردار بودم، آدم هایی که پول از ما گرفته بودند تا ما را از مرز عبور دهند، به نظر می‌رسید قصد جان ما را دارند. شهید اندرزگو می‌گفت، «من دعا می‌خوانم تا اتفاقی برای شما نیفتد.» وقتی رسیدیم آن طرف ایشان به سجده افتاد و گفت، «خدا را شکر که تو را و بچه‌ را از بین نبردند.» وقتی فهمید من باردار هستم، خیلی ناراحت شد. هی ذکر می‌گفت و شکر خدا را به جای می‌آورد.

*از سفر مرحله دوم بگویید.

یک ماه در آن خانه بودم. بچه‌ام اسهال خونی گرفته بود. آن روزها شرایط بهداشت در زابل پایین بود. وضعیت من طوری نبود که بچه را به دکتر ببرم؛ اما زن صاحبخانه مرا به یاد آسیه زن فرعون می‌انداخت. این خانم با من خیلی خوب تا می‌کرد. درست بر عکس شوهرش که حتی به شهید اندرزگو خبر رسانده بود که من زن و بچه تو را از بین می‌برم و در خانه‌ام دفن می‌کنم. او می‌ترسید که من دستگیر شوم و او را به ساواک لو بدهم. از ترس خودش می‌خواست ما را از بین ببرد. البته این موضوع را بعداً از شهید اندرزگو شنیدم . ایشان می‌گفت، «من وقتی این خبر را شنیدم سر گذاشتم به بیابان و نماز آقا امام زمان(عج) را خواندم و به ایشان متوسل شدم و گفتم اگر زن و بچه‌ام را سالم برسانید؛ می‌روم مشهد و پناهنده حضرت رضا(ع) می‌شوم و همان جا می‌مانم پیش حضرت و مبارزه‌ام را یک طوری ادامه می‌دهم.»

*این آقای صاحبخانه شما را تهدید جدی هم کرد؟    

وقتی از امام سجاد(ع) پرسیدند که در کجا به شما سخت گذشت، فرمودند، «الشام...الشام...الشام.» حال هم هر وقت از من می‌پرسند در کجا بیشتر به شما سخت گذشت می‌گویم، «الزابل...الزابل...الزابل» بله! این آقا یک شب ساعت یازده دوازده شب بود که آمد اتاق من. این خانه سه اتاق کوچک تودرتو داشت. قدیمی بود و اتاق ها به هم راه داشتند. او دستش را به طرف من گرفت و گفت، «این ده تا قرص را بخور!» من تب هم داشتم. وحشتی در جانم افتاد   که نگو! جواب دادم،« من نمی‌توانم بخورم.» و شروع کردم به گریه کردن. از بچه‌هایم می‌ترسیدم که از بین خواهند رفت، بچه‌هایی که سید هم هستند. آدم موقع خطر آن قدر به فکر خودش نیست که به فکر اولادش است. به این مرد گفتم‌، «چرا باید قرص ها را بخورم؟» او با تشر و دعوا گفت، «باید بخوری!» من هم قرصها را گرفتم. مرد به اتاق دیگر رفت. صدای خانم مهربانش که با گریه به او التماس می‌کرد دست از این کار بردارد به گوش می‌رسید. او با زبان بلوچی حرف می‌زد و دائم می‌گفت، «این زن حامله است. بچه‌اش سید است گناه دارد.» و مرد هم در جواب او می‌گفت‌، ‌«من باید اینها را بکشم و در همین خانه دفن کنم.» در میان این کشمکش‌ها من به حضرت زهرا(س) متوسل شدم. گفتم، «خانم فقط این قدر می‌دانم که اگر من گناهکارم این دو تا بچه گناهی ندارند. اینها را نجات بده.» این دعا را به خاطر شهید اندرزگو کردم که خیلی دلش می‌خواست از او نسلی باقی بماند. همیشه به من می‌گفت،‌ «من دوست دارم بچه‌هایم پسر باشند تا یادم را زنده نگه دارند.» می‌گفت، «پهلوی‌ها دوست دارند نسل من از بین برود، ولی من می‌خواهم نسلم باقی بماند.»

*قرص‌ها را چه کردید؟

نخوردم، یعنی اصلاً نمی‌توانم قرص بخورم. حساسیت دارم. آن آقا وقتی قرص‌ها را به من داد، رفت اتاق خودشان و زنش با او بگو مگو کرد. حدود ساعت دو نیمه شب سروصدا خوابید. حالا شما فکرش را بکیند که من تا صبح چه حالی داشتم . خیلی سخت گذشت. وقتی صبح شد، انگار دنیا را به من دادند. آقا رفت سر کار. معمولاً دوازده شب از کار برمی‌گشت. نمی‌دانم چه کاره بود. هر چه بود آدم مشکوکی بود. دوباره شب شد و ترس در جانم ریخت. ساعت هشت بود که در زدند. خانم مهربان صاحبخانه رفت دم در. مردی آمده بود و به خانم صاحبخانه می‌گفت، «خانمی به نام معصومه اینجا است. آمده‌ام او را ببرم.» شهید اندرزگو برای من با نام معصومه شناسنامه گرفته بود. فامیل جعلی هم داشتم که الان یادم نیست. خانم آمد و گفت که همراه آن آقا بروم. خدا گواه است نمی‌دانم چطور ساک و بچه را جمع و جور کردم. یک دستم بچه بود و یک دستم ساک. چادر کودری سنگینی هم سر کردم و با یک دمپایی رفتم دم در. آقایی که آمده بود گفت‌،‌ «به صورت من نگاه نکن. فقط به پشت پایم نگاه کن و دنبال من بیا.»

*شما هم همراهش رفتید؟

چه رفتنی! انگار پرواز می‌کردم. او قدم های بلندی برمی‌داشت و من هم دنبالش کشیده می‌شدم؛ با آن ساک، بچه و بچه‌ای که در شکم داشتم. آن شب مهتاب هم بود و من می‌توانستم جلوی پایم را ببینم. الان که فکر می‌کنم با آن شرایط چطور به دنبال او رفتم، تعجب می‌کنم. واقعاً نمی‌دانم چه کسی به دادم رسیده بود. البته از خانم صاحبخانه حسابی خداحافظی کردم و گفتم، «مرا ببخش که یک ماه مزاحم بودم و به شما زحمت دادم.» خانم هم به گریه افتاد و گفت،‌ «همین قدر که از خانه من به سلامت می‌روی خوشحالم. خدا پشت و پناهت.» در راه  نمی‌دانستم به کجا می روم و به حضرت زهرا(س) متوسل شدم و گفتم، «خانم! من دو تا بچه بی‌گناه دارم. شما به این دو بچه بی‌گناه رحم کنید.» نمی‌دانم چه مسافتی راه رفتیم. اصلاً به حال خودم نبودم. چشم من بود و پاهای مردی که ناشناس بود و من تا امروز نفهمیدم او که بود. واقعاً نمی‌دانم چقدر راه رفتیم که مرد جلوی در خانه‌ای ایستاد. من هم ایستادم. در زد. من هم به انتظاری که برایم هم شیرین بود و هم تلخ ایستاده بودم تا این که در باز شد و رفتیم تو.

*شهید اندرزگو در این خانه منتظر شما بودند؟

بله! وقتی رفتم تو، ایشان وسط راهرو ایستاده بود. راهروی کوتاهی بود که دو طرفش اتاق‌های کوچکی داشت. ایشان جلو آمد و دست انداخت گردن پسرم مهدی و او را بوسید. یک ماه بود که همدیگر را ندیده بودیم. اولین جمله‌ای که گفت این بود، «من نمی‌دانستم آقا امام زمان سلام‌الله علیه این طور به من محبت می‌کنند. نمی‌دانستم این طور دوباره زندگی را به من برمی‌گردانند. خانم! بدان که محبت آقا بوده. حواست باشد که شما و زنده‌ ماندنتان محبت آقا بوده.» این جمله‌ها را می‌گفت و مثل باران گریه می‌کرد. بسیار به اهل بیت علاقه داشت.

*آن آقایی که آمده بود دنبال شما، معلوم شد کی بود؟

والله نه! واقعیتش نفهمیدم. یادم نیست که از شهید اندرزگو سئوال کردم یا نه. یک ماه بود که همدیگر را ندیده بودیم و دلمان می‌خواست با هم حرف بزنیم. ایشان پشت سر هم می‌گفت، «آقا! تشکر می‌کنم. آقا! محبت کردید.» و هی گریه می‌کرد و اشک می‌ریخت. بعد رفتیم توی یکی از اتاق‌ها نشستیم به حرف زدن. ایشان گفت، «فردا باید برویم مشهد. اینجا برای چه بمانیم؟ دور و برمان همه‌اش دشمن است. اینجا می‌خواستند شما را از بین ببرند.»

*در همین سفر بود که شما اسلحه‌های ایشان را حمل کردید؟

بله! چند سلاح کمری و چند خشاب داشت. او می‌دانست که در پاسگاه‌های بین راه مسافران را می‌گردند، به خاطر حمل تریاک و مواد مخدر دیگر. اسلحه‌ها را در بقچه‌ای پیچیدیم و من آن را به کمرم بستم. چون چهارـ پنج ماهه حامله بودم، خیلی به چشم نمی‌آمد. فردا صبح سوار اتوبوس شدیم وبه طرف مشهد راه افتادیم. در میان راه ایشان نگران من بود. دائم می‌پرسید، «حالت خوب است؟ یک وقت بچه از بین نرود؟» من هم می‌گفتم، «احساس سنگینی می‌کنم. ولی فعلاً حالم خوب است.»

*در پاسگاه بین راه اتفاقی هم افتاد؟

در یکی از پاسگاه‌ها گفتند، «مسافرها پیاده شوند. می‌خواهیم همه را بگردیم.» و شروع کردند به گشتن. شهید اندرزگو هم آمد پایین وشروع کرد به حرف زدن که، «ای بابا! چقدر سخت است با زن مسافرت کردن...» من هم پیاده شدم و به ایشان گفتم،‌ «آقا! اگر بفهمند پدر ما را در می‌آورند.» ایشان گفت، «همین الان بی‌سیم می‌زنند و با هلیکوپتر می‌آیند و ما را می‌برند!» و بعد گفت،‌ «من الان به حضرت زهرا(س) می‌گویم خودشان مراقبت کنند. حالا ببین مادرم زهرا چه می‌کند.» ایشان به طرف رئیس پاسگاه رفت و گفت‌، «وضع خانم من خوب نیست. حالش به هم خورده است و باردار هم هست.» رئیس پاسگاه گفت، «این که غصه ندارد. ببرش توی قهوه‌خانه، آب و چای بده تا ما این مسافرها را بگردیم. آن وقت شما بیایید و سوار شوید.»

*شما هم رفتید؟

بله! به همین سادگی آمدیم و در قهوه‌خانه‌ای که نزدیک پاسگاه بود نشستیم و آب و چای خوردیم. در همین جا بود که دیدم حال شهید اندرزگو دگرگون شده و زیر لب می‌گوید، «من که بهت گفتم مادرم زهرا یک کاری می‌کند و بالاخره هم ما را نجات داد.» بعد از چند دقیقه آمدیم و و سوار اتوبوس شدیم.

*پاسگاه دیگری هم سر راه داشتید؟

دم غروب بود که به یک پاسگاه دیگر رسیدیم. از اتوبوس پیاده شدیم. چون هوا تاریک بود، من خودم را گم و گور کردم و بعد از تفتیش مسافرها، وقتی همه سوار شدند، من هم همراه مسافران آمدم و سوار شدم. اتوبوس راند به طرف مشهد و ما خیالمان کمی راحت شد.

*تا آنجا که می‌دانیمتا روز شهادت شهید اندرزگو در مشهد ماندگار شدید؟

همین طور است؛ ولی در آن چند سال آن قدر خانه عوض کردیم که تعداد آنها از یادم رفته است. آن قدر جابه جا شدیم که امید استقرار در یک خانه را ولو به مدت یک سال نداشتیم. البته در خانه آخری که فرزند سوممان به دنیا آمد، یک سالی بود که نشسته بودیم. سه فرزند من در مشهد به دنیا آمدند. چون کسی را نداشتیم، موقع وضع حمل همه کارها را خودم می‌کردم و بعد از چند روز بلند می‌شدم و به کارهایم می‌رسیدم. حالا خدا چه قوتی به من داده بود، فقط خودش می‌داند. البته هفته اول را خود شهید اندرزگو از خانه بیرون نمی‌رفت و به کارهایم می‌رسید. هنوز هم مدیون کمک‌ها و بزرگواری‌های او هستم.

*در این مدتی که مشهد بودید، شهید اندرزگو فعالیت هم داشت؟

بله! حداقل هر یک ماه، سه ـ‌ چهار بار به تهران می‌آمد یا به شهرهای دیگر می‌رفت و اسلحه جابه جا می‌کرد و یا قول و قرارهای سیاسی داشت. در این چند سال، یک سفر به لبنان داشت برای آوردن اسلحه و یک سفر هم به مکه، که این سفرها طولانی بودند. سفر لبنان چهار ماه طول کشید. آن روزها فرزند آخرمان دو ماهه بود که رفت. وقتی برگشت بچه شش ماهه شده بود.     می‌گفت در مکه هم که بود؛ به جای دویست نفر کار می‌کرد.

*ایشان شما را در جریان کارهایش قرار می‌داد؟

به طور کلی، یک چیزهایی می‌گفت. وقتی تعقیبش می‌کردند یا می‌خواست اسلحه‌ای را جابه جا کند، می‌گفت،‌ «دعا بخوان...» خودش هم دعا می‌خواند و اسلحه را در یکی از همین زنبیل‌های معمولی می‌گذاشت یا یک سبد دردار داشت که اسلحه را می‌چید زیر آن و رویش چیزهایی می‌گذاشت. درباره این جریان، مقام معظم رهبری، خاطره‌ای را برای پسر بزرگم سید مهدی که الان روحانی است، گفته‌اند. ایشان نقل می‌کنند، «یک روز شهید اندرزگو را در بازار مشهد دیدم. با ایشان سلام و علیک کردم؛ ولی دیدم با چشم و ابرو به من اشاره می‌کند که چرا این موقع با من سلام و علیک می‌کنید و فهمیدم که نباید با ایشان حرف می‌زدم. خیلی دلم سوخت. چون دیدم بچه‌هایش را ترک موتور گذاشته. به او گفتم، «اگر با مأموران ساواک درگیر بشوی، این بچه‌ها از بین می‌روند. من دلم برای بچه‌ها می‌سوزد. چرا اینها را با خود می‌آوری؟» یک بار هم نقل کردند که،‌ «من شهید اندرزگو را دیدم که دو تا سبد در دست داشت. به من گفت ، «این سبدها را نگاه کن،‌ مرغ و جوجه گذاشته‌ام.» نگاه کردم، دیدم یک خروس داخل یکی از سبدهاست.» شهید اندرزگو به شوخی، به آقا گفته بود، «تا به حال دیدید خروس تخم بگذارد؟» ایشان پاسخ داده بودند، «نه!» گفته بود، «می‌خواهید ببینید؟ » در سبد را کنار زده و زیر پای خروس، یک اسلحه را به ایشان نشان داده بود.

*در این جابه جایی اسلحه ها، شما هم ایشان را در مشهد همراهی می‌کردید؟

چند بار این کار را کردم؛ البته به پیشنهاد خودش. یک بار به من گفت،‌ «می‌خواهم اسلحه ببرم تهران. شما همراه بچه‌ها تا راه‌آهن همراه من بیایید. با سه ـ‌ چهار تا بچه کسی به من شک نمی‌کند.» من بچه‌ها را مرتب کردم و به دنبالش تا راه‌‌آهن رفتیم و بدرقه‌اش کردیم و رفت تهران.

*حفظ روحیه و خویشتنداری برای شما در آن شرایط مشکل نبود؟

من می‌دانستم که زندگی خاصی دارم. فراری بودن‌مان را می‌دانستم. در افغانستان هم که یک هفته در یکی از روستاها مهمان کدخدا بودیم. او طویله خانه‌اش را تمیز کرده و داده بود به ما. آن روز به کدخدا و چند نفری که می‌خواستند برای ما گذرنامه بگیرند، گفته بود، «من تیر خلاص را به حسنعلی منصور زدم و فرار کردم.» من می‌دانستم با چه کسی زندگی می‌کنم. ولی با همة این حرف ها، فکر می‌کنم آرامشی را که در آن روزهای فرار، در کنار آن شهید داشتم، الان ندارم. بعد از شهادت ایشان، آن آرامش را از دست دادم. شاید به خاطر این که ارتباطش با معصومین زیاد بود و این آرامش به من هم منتقل می‌شد. آن روز هم که چند سلاح کمری را پیچیدم دور کمرم و از زابل به طرف مشهد حرکت کردیم، آرامش من بیشتر از الان بود که در این اتاق نشسته‌‌ایم و دارم حرف می‌زنم. اصلاً دلم ناآرام نبود. وقتی می‌گفت، «من می‌دانم حضرت زهرا(س) ـ مادرم ـ کاری می‌کند.» من فکر می‌کردم واقعاً حضرت زهرا(س) آنجا ایستاده است.

*شهید اندرزگو درباره ترور شاه طرح‌هایی داشت. شما باخبر بودید؟

آن روزها، ما یک تلویزیون کوچک داشتیم که الان هم داریم. منتهی مأموران ساواک آن را شکسته‌‌اند.آن را به یادگار نگه داشته‌ام. یک روز ایشان اخبار ورود به کارتر به ایران را از تلویزیون تماشا می‌کرد. من هم کنار ایشان نشسته بودم. پرسیدم، «پس چرا این پهلوی را نمی‌کشی؟ چرا هیچ اقدامی دربارة نابودی این آدم نمی‌کنی؟» جواب داد،‌ «من شش ماه تمام روی طرحی زحمت کشیدم. برنامه تنظیم کردم، ولی حاصل کار من لو رفت. برای همین نتوانستم پهلوی را از بین ببرم. حالا شش ماه دوم را شروع کرده‌ام و دارم کار می‌کنم. این پهلوی را یا با دست خودم از بین می‌برم یا با خون خودم.» همان شب، یک بار دیگر که تلویزیون همین خبر را پخش می‌کرد، شهید اندرزگو یک دفعه برگشت و به من گفت،‌ «می‌بینی! یک روزی جمهوری اسلامی می‌شود. اوایل جمهوری اسلامی، یعنی همان سال های اول، همه مردم مورد امتحان خدا قرار می‌گیرند. همه مردم از عالم تا آدم عادی.»

*شهید اندرزگو کلمه «جمهوری اسلامی» را می‌گفت یا «حکومت اسلامی»؟

قشنگ می‌گفت، «جمهوری اسلامی. یک روزی جمهوری اسلامی می‌شود. اوایل مردم مورد امتحان قرار می‌گیرند. آقای خمینی به ایران تشریف می‌آورند.» پیشگویی‌هایی می‌کرد که من امروز آنها را به چشم می‌بیبنم. ولی آن روزها، این حرف ها را خیلی جدی نمی‌گرفتم. حتی یک بار گفت، «آقایی به نام سید علی رئیس جمهور می‌شود.» چون نام خودش هم سید علی بود، گفتم، «نکند خودت می‌خواهی رئیس جمهور شوی؟» جواب داد، «نه! من آن موقع نیستم. مسئولیت من خیلی سنگین است.»

قشنگ می‌گفت، «جمهوری اسلامی. یک روزی جمهوری اسلامی می‌شود. اوایل مردم مورد امتحان قرار می‌گیرند. آقای خمینی به ایران تشریف می‌آورند.»

*ایشان از لبنان اسلحه آورده بودند؟

بله! می‌گفت، «من یک سری اسلحه وارد کرده‌ام که از پشت بام خانه‌مان می‌توانم خیابان تهران را ببینم. وقتی شاه می‌آید مشهد، قشنگ می‌توانم او را بزنم. یک اسلحه‌ای وارد کرده‌ام، این طوری است...» همه‌اش شور بود. یکپارچه قد علم کرده بود که سلطنت پهلوی را سرنگون کند. ایشان آن قدر برای ساواک اهمیت داشت که حتی روزهایی که مبارزات مردم اوج گرفته بود ـ بعد از پانزده سال ـ هنوز به دنبال او بود.

*از شهادت ایشان، چگونه مطلع شدید؟

شانزدهم ماه مبارک رمضان سال 1357 بود که شهید اندرزگو آمد تهران. روز نوزدهم در خیابان سقاباشی به کمین ساواک افتاد و به شهادت رسید. ایشان آن روز تلفنی با من صحبت کرد. تلفن خانه ما هم کنترل می‌شد. ساواک هم شبانه به خانه ما ریخت. یعنی از در و دیوار بالا آمدند. من بیشتر شبها آیه الکرسی می‌خواندم. شهید اندرزگو گفته بود، «اگر این آیه را بخوانی،‌ هیچ اتفاقی نمی‌افتد.هر کس هم بخواهد شب بیاید، می‌رود و روز می‌آید. لازم نیست تو بترسی.» آن شب من آیه الکرسی را خواندم و خوابیدم. صبح که شد، دیدم ساواکی‌ها آمدند. بعد فهمیدم همان شب ساواکی‌ها داشتند از در و دیوار خانه بالا می‌آمدند که همسایه‌ها می‌بینند و می‌گویند، «این بنده خدا که شوهرش همیشه مسافرت است. زن جوان را با چهار تا بچه می‌گذارد و می‌رود. حالا هم دزدها دارند از دیوار خانه‌شان بالا می‌روند.» همسایه‌ها داد و قال راه می‌اندازند و ساواکی‌ها هم می‌روند و صبح می‌آیند. اول وقت ساواک خانه را محاصره می‌کند. من نمی‌دانستم دیشب در خیابان سقاباشی تهران چه اتفاقی افتاده است. از شهادت ایشان بی‌خبر بودم.

*بعد از محاصره خانه، ساواک چه کرد؟

چند مأمور مرا به کوی طلاب آوردند. آنجا یک قطعه زمین داشتیم. آنان خیال می‌کردند که ما در این زمین اسلحه دفن کرده‌ایم. چیزی آنجا نداشتیم. شهید اندرزگو به من گفته بود، «من همه وسایل را می‌گذارم دم دست که اگر ساواکی‌ها ریختند خانه، شما را اذیت نکنند، دیوارها را خراب نکنند. ایشان یک جاسازی‌هایی کرده بود که همه آنها را درآورد و ریخت توی کارتن و گذاشت کنار جا کتابی. وقتی ساواکی‌ها آمدند، هم بی‌سیم و هم اسلحه‌ ها را بردند. چند رادیوی کوچک هم بود.

*شهید اندرزگو از رادیوها استفاده خاصی می‌کرد؟

بله! ایشان به بحث تبلیغ اهمیت می‌داد. شاید جزو  معدود روحانیونی بود که در خانه تلویزیون داشت. می‌گفت، «باید علمای ما تلویزیون داشته باشند و برنامه‌هایش را ببینند و متوچه شوند که دشمن با چه شیوه‌هایی دارد اسلام را از دست ما می‌گیرد.» یک روز ایشان به من گفت،‌ «من با این رادیو می‌روم توی بیابان و علیه شاه صحبت می‌کنم.» گفتم، «چطوری؟» یک حرفهای فنی زد که من سر درنیاوردم. به من سفارش می‌کرد که موج های مختلف رادیو را بگیرم، ببینم صدایش شنیده می‌شود یا نه؟ دو، سه رادیوی کوچک هم برایم آورد. می‌گفت، «من خیلی صحبت می‌کنم. باید جوانان بیدار شوند. این دستگاه رادیویی مرا جوانان دوست دارند و می‌گیرند.»

*چند روز بعد شما را به تهران آوردند؟

سه روز بعد. اصلاً اجازه نمی‌دادند حتی برای خرید چیزهایی که لازم داشتیم؛ از خانه خارج شویم. با بلندگو توی کوچه اعلام کرده بودند هر کسی به این خانواده آذوقه برساند یا چیزی به   آنان بدهد، دستگیرش می‌کنیم. همسایه‌های آن کوچه هم ترسیده بودند و جلو نمی‌آمدند هر چه هم در خانه داشتیم، شهید اندرزگو خریده بود. روز روشن ماه مبارک رمضان، ساواکی‌ها جلوی چشم ما می‌خوردند و من در این روزها، بچه‌ها را با چند تا سیب که برای ما مانده بود، نگه داشتم.

*در این چند روز، شما عکس‌العملی به این شرایط نشان ندادید؟

آن روزها من سر نترسی پیدا کرده بودم. در حالی که هلیکوپتر بالای حیاط خانه‌مان می‌چرخید و سرتاسر کوچه محاصره بود، گفتم، «این طور نمی‌شود که من دست روی دست بگذارم و اینها محاصره‌ام کنند. من باید بروم حرم امام رضا(ع)، چون ما پناهنده امام رضا(ع) هستیم.» شهید اندرزگو این جمله را بارها گفته بود. حتی در زابل. بلند شدم دست چهار تا بچه را گرفتم و آمدم به حرم آقا. گفتم، «باید با آقا حرف هایم را بزنم.» کوچه سرتاسر محاصره بود. ساوکی‌ها کاری به کار من نداشتند. خیال می‌کردند می‌خواهیم جایی برویم که آنان می‌توانند کسی را هم دستگیر کنند؛ ولی من آمدم بالای سر آقا در حرم نشستم. به بچه‌ها سفارش کردم کاری به کار من نداشته باشند و شروع کردم به داد زدن. می‌دانستم چند ساواکی‌ هم به دنبال من آمده‌اند به حرم و مراقبم هستند. من هم حرف هایم را بلند بلند گفتم.

*چیزی از آن حرف ها به یادتان مانده؟

بله! بلند داد می‌زدم، «ای امام رضا! دشمن در خانه من نشسته است. مگر ما غیر از راه شما، راه دیگری رفته‌ایم؟» چادرم را کشیده بودم روی صورتم. طفلک بچه‌هایم جیک نمی‌زدند. آن روزها یکی هفت ساله بود، یکی پنج ساله، یکی چهارساله. یک هفت ماهه هم توی بغلم بود. حسابی حرم را گذاشته بودم روی سرم. داد می‌زدم، «ای حضرت رضا! دشمن‌ها با ما چه می‌کنند؟ آخر من چه کرده‌ام با چهار تا بچه کوچک که دشمن این طور بریزد به خانه من و این مصیبت ها را سر ما بیاورد؟ » بلند بلند این حرف ها را می‌زدم. بعد از یکی، دو ساعت انگار کسی مرا از حرم بیرون آورد. آمدم خانه‌مان. احساس کردم خیالم آن قدر راحت است که حساب ندارد.

*تعداد مأموران ساواک که در خانه شما بودند، یادتان مانده است؟

حدود پانزده نفر توی خانه بودند و عده‌ای هم بیرون. آنها مرا وسط اتاقی نشانده بودند و خودشان هم دور تا دور اتاق ها یا نشسته بودند و یا قدم می‌زدند. اصلاً اجازه نمی‌دادند از این اتاق به آن اتاق بروم. حتی وقتی می‌خواستم بچه‌ها را به دستشویی ببرم،‌ می‌آمدند و جلوی در توالت می‌ایستادند. شب آخر از آنان خواستم که بروم توی اتاق بچه‌ها و کنارشان بخوابم. بچه‌ها در این چند روز خیلی کلافه شده بودند.

*اجازه دادند؟

بله! رفتم توی اتاق بچه‌ها. خیلی خسته بودم. ساواکی‌ها از صبح تا شب از من بازجویی می‌کردند. بچه کوچکم را خواباندم. به یاد بعضی از حرفهای شهید اندرزگو افتادم که از معجزه ائمه برایم تعریف می‌کرد و من در آن لحظه‌ها باور کردم که ائمه مراقب من و بچه‌هایم هستند. در همین فکر و خیال بودم و ساعت حدود دوازده شب بود که یک دفعه صدای عجیب و غریبی از بیرون خانه آمد. انگار یک لشکر پشت در حیاط همهمه می‌کردند، زنگ در حیاط را می‌زدند، در حیاط را که بزرگ و آهنی بود می‌کوبیدند، طوری که انگار می‌خواستند در را از جا بکنند. ساواکی‌ها با عجله آمدند توی اتاق من و بچه‌ها  و با ترس و لرز گفتند، «اینها کی هستند که ریخته اند پشت در؟» گفتم،‌ «من کسی را اینجا ندارم. من جز حضرت علی و خدا هیچ کس را ندارم.» ساواکی‌ها به من فحش دادند و گفتند، «تو دیوانه‌ای! تو دیوانه‌ شده‌ای.» در اتاق را بستند و رفتند. تلفن زدند. بی‌سیم زدند.گفتند، «عده زیادی آمده‌اند پشت در. اینها کی هستند؟» وجواب شنیدند که، «مأمور دم در حیاط نشسته است. احدی در کوچه نیست. فقط مأموران ما هستند. شما اشتباه می‌کنید.»

*در این شرایط عجیب شما چه عکس‌العملی داشتید؟

یادم هست اولین جمله‌ای که زیر لب گفتم این بود،‌ «یا علی! دوباره اینها را بلرزان.» واقعاً آن شب دل من شکسته بود. گفتم، «این حادثه فقط به خاطر این است که ما دنباله‌رو دین حضرت علی هستیم و چیز دیگری نبوده است. چرا باید این ساواکی‌ها با یک زن غریب و چهار بچه این رفتار را داشته باشند. بیایند منزل من و این قدر ظلم کنند.» خیلی دلم شکسته بود. به حضرت علی گفتم، «دوباره تن اینها را بلرزان که من و بچه‌هایم را لرزانده‌اند.» ساعت حدود یک شب بود که دوباره این همهمه‌ و در زدن‌ها شروع شد. ساواکی‌ها اسلحه‌هایشان را مسلح کردند و پابرهنه دویدند طرف حیاط. در حیاط را باز کردند، ولی هیچ کس نبود. از مأمورهای توی کوچه پرسیدند. آنان هم گفتند، «غیر از ما کسی توی کوچه نیست. ما همه‌اش مراقب هستیم. کسی هم در حیاط نیامده است.»

*ساواکی‌ها خانه شما را کی ترک کردند؟

صبح همین شبی که داستانش را برای شما گفتم.اول صبح آمدند و گفتند،‌ «امضا بدهید که ما با شما کاری نداشته‌ایم.» نامه‌ای آوردند که امضاء کنم. به آنان گفتم، «بروید خدایتان را شکر کنید که دیشب تا صبح اینجا زنده مانده‌اید.» گفتند، «این چه حرفی است که می‌زنی؟» جواب دادم، «بروید! بعدها درباره‌اش فکر کنید که من به شما چه گفتم و شما چرا زنده مانده‌اید. این نامه را خودتان امضا کنید که سلامت ماندید.»

*آنان جوابی هم داشتند؟

فقط بددهنی کردند. البته برای من مهم نبود. آنان رفتند و یک ماشین آوردند و گفتند،‌ «می‌خواهیم شما را ببریم.» من هم آماده شدم. بچه‌هایم را هم آماده کردم. تابستان بود و هوا خیلی گرم. من اصلاً حواسم نبود برای بچه‌ها لباس مناسب بردارم که اذیت نشوند. وقتی نشستم توی ماشین، حال بچه‌ها از گرما به هم خورد. ساواکی‌ها ما را آوردند. آمدیم سر کوچه و من چند تا ماشین دیدم که کنارشان تعدادی کماندو ایستاده بودند. محله کاملاً در محاصره بود. ما را سوار یک پیکان آبی رنگ کردند و چقدر برای من سخت بود که توی ماشین، مردهای نامحرم باشند. مخصوصاً این طور برای ما سخت می‌گرفتند که عذاب بکشیم.

*با همین ماشین آمدید تهران؟

نخیر! وقتی رسیدیم به یک میدان، ساواکی‌ها گفتند، «به جایی نگاه نکن! از این ماشین برو توی آن ماشین.» یک لندرور بود. به همراه بچه‌هایم رفتیم داخل لندرور. سه مأمور هم از تهران آمده بودند که آنان هم سوار شدند و حرکت کردیم به طرف تهران. در راه هم به من سخت گذشت. چون بچه کوچک داشتم و باید لباس زیرش را عوض می‌کردم.

*آیا بین راه نگه داشتند تا غذایی بخورید یا به بچه‌ها برسید؟

یک بار نگه داشتند. قهوه‌خانه تمیزی نبود. من هم لباس بچه‌ها را عوض کردم. بعضی از لباس‌ها را شستم و انداختم روی لندرور تا خشک شود. بچه‌هایم آن قدر کوچک بودند که نمی‌توانستند خودشان را کنترل کنند. حتی پسر بزرگم نمی‌توانست مراقب کوچک‌تر از خودش باشد که من به دو تای دیگر برسم. مجبور بودم به هر چهارتاشان با هم برسم و نمی‌دانم خدا چه صبر و حوصله‌ای به من داده بود. ساواکی‌ها هم دور یک میز نشستند و برای ما هم سفارش غذا دادند.

*شما را آوردند تهران؟

شب رسیدیم آمل. من تابلو «به شهر آمل خوش آمدید» را دیدم. آمدیم ساواک آمل که لب جاده بود. شب را به همراه بچه‌هایم در یک سلول انفرادی گذراندم. شب هم دو، سه تا ساواکی می‌آمدند و می‌گفتند‌، «چرا نخوابیدی؟» من هم می‌گفتم،‌ « بچه کوچک دارم و نمی‌توانم بخوابم.» صبح بعد از نماز حرکت کردیم به طرف تهران.

*شما را به کدام زندان آوردند؟

زندان اوین. بعد از هفت سال من تهران را می‌دیدم. نزدیک اوین که رسیدیم، چشم مرا بستند. ساواکی‌ها با هم حرف می‌زدند. یکی از حرف هاشان این بود که، «الان این سربازها ما را می‌بینند و می‌گویند چرا اینها یک زن و چهار تا بچه را دستگیر کرده‌اند.» وسط راه یکی‌شان پیاده شد و رفت. دو نفر دیگر مرا آوردند و تحویل زندان دادند.

*از شما بازجویی هم کردند؟

بله! همان اول بازجویی‌ام کردند. بچه‌ها هم طفلک‌ها بلاتکلیف بودند. به همین خاطر، بی‌حوصلگی می‌کردند و این مسئله باعث اذیت و آزار اطرافیان می‌شد. همان روز پدر و مادرم را خواستند که بیایند و بچه‌ها را ببرند. فقط بچه شیرخوارم پیشم ماند که البته شیرم خشک شده بود و این هم مشکل دیگری برای بچه و خودم بود. بچه‌ها را تحویل پدر و مادرم دادم و من همراه طفل شیرخوارم راهی سلول شماره 29 شدم.

*کی از شهادت ایشان مطلع شدید؟

وقتی از زندان اوین آزاد شدم. آمدم خانه مادرم. آنان خبر داشتند. باورش برایم سخت بود. فهمیدم که ساواکی‌ها وقتی در کوچه سقاباشی محاصره‌اش می‌کنند و به طرفش تیراندازی می‌کنند، شهید اندرزگو با این که مجروح شده بود، کاغذهایی را که به همراه داشت وخیلی به درد ساواک می‌خورد،‌ با خون خودش آغشته کرده و خورده بود. وقتی هم او را روی برانکارد می‌‌گذارند که ببرند، خودش را از روی برانکارد، روی زمین می‌اندازد تا خون بدنش بیشتر برود و تا زنده است، به دست پهلوی ملعون نیفتد. در آن لحظه‌ها، می‌گویند حتی بعضی از ساواکی‌ها هم متأثر شده بودند. ایشان در آن حال اشهدش را می‌گفت. حالا هر ماه رمضان، خیلی این حالات ایشان به نظرم می‌آید و متأثرم می‌کند. بیشتر وقت ها که برای مصاحبه می‌آیند، این حالات شهید اندرزگو می‌آید جلوی چشمانم و گریه می‌کنم. با این که این همه مشکلات داشته‌ام و چهار پسر هم بزرگ کرده‌ام، ولی هنوز به همان شدت عاطفی هستم.

*خانم سیل‌ سه‌پور، در مسائل عاطفی هم از شهید اندرزگو متأثر بودید؟

چطور نباشم؟ درست است که او یک مبارز حقیقی بود و دایم در خطر قرار داشت، ولی کافی بود اسم علی‌اکبر امام حسین(ع) بیاید، زار زار گریه می‌کرد. ایشان عاشق حضرت علی‌اکبر بود و روضه‌اش را آن قدر قشنگ می‌خواندکه من واقعاً هنوز در میان مداح ها نشنیده‌ام کسی این طور روضه حضرت علی‌ اکبر را بخواند. یادم هست در مشهد که بودیم، همسایه‌مان ده روز روضه حضرت موسی بن جعفر(ع) داشت. شهید اندرزگو توی ایوان و رو به قبله می‌نشست. صدای روضه از بلندگو قشنگ شنیده می‌شد. ایشان می‌گفت، «خدایا! می‌شود من هم یک روزی آزاد بشوم و ده روز روضه امام حسین(ع) بر پا کنم؛ عمامه مشکی‌ام را روی سرم بگذارم.» و هی گریه می‌کرد. البته لباس‌های ایشان رسید به پسر کوچکم که همه‌اش اندازه اوست.

*صراط

بگیرید فرزند زن یهودی را ...

استاد شهید مطهری :

 "در قرآن کریم کلمه تحریف به کار رفته است؛ مخصوصا در مورد یهودی ها که این ها قهرمان تحریف در جهان اند؛ نه امروز، از وقتی که تاریخ یهودیت در دنیا به وجود آمده است. نمی دانم این نژاد چه نژادی است که تمایل عجیبی به قلب حقایق و تحریف کردن دارد و لهذا همیشه کارهایی را در اختیار می گیرند که در آن کارها بشود حقایق را تحریف و قلب کرد... قرآن چه عجیب درباره این ها حرف می زند. این خصیصه یهودی گری که تحریف است، در قرآن به صورت یک خصیصه نژادی شناخته شده است. "

در تمامی وقایع تاریخ اسلام که منجر به وقوع جنگ‎ها و خونریزی‎های فراوان در زمان حیات پیامبر گردید و همچنین حوادثی که باعث خروج مسیر حرکت اسلام از صراط مستقیم پس از پیامبر شد، همواره، ردپایی از خدعه‎های پنهان و پیدای یهود به چشم می‎خورد.

باید گفت این جریان در دوران حیات حضرت رسول، به صورت آشکارتر، به مبارزه با اسلام می‎پرداخته است اما پس از شهادت رسیدن ایشان که البته باز هم ردی از یهودی در آن دیده می‎شود، فعالیت و کارشکنی‎های یهود، به صورت پنهان ادامه داشت.

تا جایی که در برخی از موارد، یافتن ردپای آن‎ها در تاریخ، بسیار دشوار است و همین امر باعث شده که اهل بیت در مواردی به صورت آشکار، از توطئه یهودیت علیه دین اسلام، پرده بردارند.

باید گفت متاسفانه در جریان به شهادت رسیدن اهل بیت عصمت و طهارت همواره دست یهود به چشم می‎خورد و در صف آرایی در مقابل امام حسین (ع) و به شهادت رساندن نوادگان پیامبر با فجیع ترین شکل ممکن، اوج رذالت خود را به نمایش گذاشت.

باید گفت امام علی(ع) را نیز یک یهودی زاده به شهادت رسانده است. و این امر در همان دقایق ابتدایی توسط خود حضرت نقل شده است.

در کتاب "منتهی الآمال"، جلد اول، صفحه 258، آمده است: 

"از پس او ابن ملجم آمد... و شمشیر بر فرق آن حضرت فرود آورد... آن حضرت فرمود:... سوگند به خدای کعبه که رستگار شدم. و صیحه ی شریفه اش بلند شد که فرزند یهودیه (ابن ملجم) مرا کشت، او را مأخوذ دارید. " در کتاب "ره آورد مبارزات حضرت زهرا سلام الله علیها" آمده است: "ابن ملجم یهودی زاده، مسلمان می شود و از طرف مردم یمن با امام علی(ع) بیعت می کند و در جنگ جمل و صفین شرکت می کند و پس از حکمیت جزو خوارج شده به ترور امام روی می آورد.

در منابع تاریخی این‎گونه نقل است که خوارج  به این نتیجه رسیدند که همه فتنه ها از علی بن ابی طالب، معاویة بن ابی سفیان و عمرو بن عاص برمی خیزد و باید امت اسلام را از دست این پیشوایان گمراهی نجات داد تا جامعه اسلامی طعم خوشی و راحتی را بچشد؛ از این رو عبدالرحمن بن ملجم مرادی قتل علی علیه السلام را به عهده گرفت و بَرَک بن عبیداللّه تمیمی مأمور کشتن معاویه گردید و عمرو بن بکر تمیمی نیز عهده دار قتل عمروعاص شد. این سه ضمن هم قسم شدن با یکدیگر، پیمان بستند که در شب نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجری این نقشه را عملی کنند، سپس هر یک راهی مقصد خود شدند(1)

این گونه منقول است که بَرَک بن عبیداللّه در شام توانست شمشیری بر ران معاویه فرود آورد و او را مجروح کند ، ولی عمرو بن بکر در مصر موفق به ترور عمروعاص نشد؛ در آن روز برای نماز حاضر نشد و به جای خود خارجة بن حذافه رئیس داروغه را برای اقامه نماز فرستاد که وی با شمشیر عمرو بن بکر از پا درآمد(2) و تنها ابن ملجم مرادی توانست به این توطئه جامه عمل بپوشاند و امام را به شهادت برساند.

نکته‎ای که ذکر آن ضروری است، این است که به نظر می‎رسد مطرح کردن نام عمروعاص و معاویه برای ترور، از همان ابتدا به منظور انحراف افکار عمومی و توسط یهود انجام گرفته‎است و هدف اصلی این توطئه به شهادت رساندن امیرالمومنین (علیه السلام) بوده‎است.

زیرا یکی از استراتژی‎های یهود از همان ابتدا خودزنی برای مظلوم‎نمایی بوده‎است و از آن‎جا که از یک سو عمروعاص و معاویه، خدمات فراوانی برای پیشبرد اهداف یهود کرده‎بودند، و از سوی دیگر، دارای مقام و منصب در میان مسلمانان بودند،، می‎توانستند گزینه مناسبی برای انحراف افکار عمومی و حتی انحراف تاریخ باشند تا از این طریق، مسببان اصلی به شهادت رساندن امام اول شیعیان، مخفی بمانند اما امام، با تیزبینی خود، در همان دقایق ابتدایی مجروحیت، دست خونین یهود را برای تاریخ آشکار ساخت.

امام زمان (عج):

زَعَمَتِ الظَّلَمَةُ أَنَّ حُجَّةَ اللّهِ داحِضَةٌ وَ لَوْ أُذِنَ لَنا فِى الْكَلامِ لَزالَ الشَّكُّ
ستمگران پنداشتند كه حجّت خدا از بين رفته است، در حالى كه اگر به ما اجازه سخن گفتن داده مى‌شد، هر آينه تمام شكّ‌ها را از بين مى‌برديم.


فهرست منابع:

1-تاریخ الأمم و الملوک، ج4، ص 110؛ أنساب الأشراف، ج2،ص490؛ مناقب آل ابی طالب، ج3، ص311.
2-انساب الاشراف، ج2، ص490 و 491.

اگر در سوریه نجنگیم ...

شهید راه ولایت؛ شهید شیخ هشام صیمری

شیخ هشام صیمری شامگاه سوم تیرماه 1386 در خانه اش واقع در یکی از فقیرنشین ترین مناطق اهواز بنام کوی رزمندگان و بدست دو مرد مسلح ترور شد.

هشام صیـمری در سال 1340 در کویت متولد شد (در خانواده ای ایرانی) و دوران دبیرستان و دانشگاه را نیز در همین کشـور طی کرد. وی لیسانس علوم سیاسی را از دانشگاه کویت گرفت و بعد از آن فعالیتهای سیاسی خود را بر ضد دولت کویت شروع کرد تا آنکه در سال 1369 شمسی توسط اطلاعات کویت دستگیر و در دادگاه بدوی به اعدام محکوم شد که در دادگاه تجدیدنظر حکم به 15 سال زندان تقلیل یافت. همزمان با حمله عراق به کویت وی موفق به فرار از زندان شد و بلافاصله به ایران مهاجرت کرد و در قم ساکن شد و به تحصیـل در حوزه علمیه قم پرداخت. وی بعد از مدتی به اهواز آمد و در محله شلنـگ آباد اهواز (کوی علوی) ساکن و تبلیغ و نشر شعائر دیـنی مشغول شد. از جمله فعالیتهای شیـخ شهیـد میتوان به احداث 3 مسجد، راه اندازی دو مرکز فرهنگی و احداث 3 کتابـخانه در محـله های فقیـر نشین اهـواز بخصـوص کوی علـوی اشـاره کرد. نقـل است که در هنـگام راه اندازی یکی از مراکز فرهنگی برای تامیـن هزیـنه های مربوطه مجبور شد که کلیه لوازم زندگی خود را بفروشد.

 

نقل است که گاهی جلساتی در مورد مناطق محروم در استانداری برگزار میشد که ایشان علیرغم دعوتهای بسیار هیچوقت در این جلسات شرکت نکردند و درباره عدم پذیرش خود اشاره به این روایت می کردند: هرگاه دیدید علما بر در خانه ملوک میروند بگویند بد علمایی هستند و بد ملوکی و اگر دیدید ملوکان بر در خانه علما می روند بگویند خوب علمایی هستند و خوب ملوکی.

اصلی ترین دلیل شهادت ایشان، مقاومت شدید ایشان در مقابل سرمایه گذاری وسیع وهابیون در شهر اهواز و بخصوص مناطق فقیرنشین از جمله شلنگ آباد می باشد. ایشان از حدود دو سال پیش و پس از نقش فعالش در مهار ناآرامی های شهر اهواز (که وهابیون نقش فعالی در تحریک مردم ایفا کردند) همواره در معرض خطر قرار داشت و بارها تهدید به مرگ شده بود و وهابیون با شایعه سازی های بسیار زیاد سعی داشتند که ایشان را " مخبر" و "جاسوس" جلوه دهند در صورتی که بهتر است بدانید شیخ هشام تا پارسال خانه ای از خود نداشت و همین سال قبل موفق شد از اجاره نشینی خلاص شود و خانه ای در کوی رزمندگان (یکی از فقیرنشین ترین نقاط اهواز) برای خود دست و پا کند. و آیا کسی که "مخبر" و "جاسوس" است نباید وضع مالی اش آنقدر خوب باشد که حداقل بتواند خانه ای از خود داشته باشد؟

سایه سنگین یادگاری‌های جنگ آمریکا در عراق/ عید مردم عزا شد

بامداد دو روز قبل یک انفجار تروریستی در منطقه الکراده واقع در بخش مرکزی بغداد پایتخت عراق رخ داد. در نتیجه این حادثه حدود 213 نفر کشته شدند و 160 نفر زخمی شدند. انفجار الکراده خونین‌ترین حادثه تروریستی طی سال 2016 در بغداد بوده است.

نخست وزیر سه روز عزای عمومی اعلام کرد و پس از آن، فؤاد معصوم رئیس جمهور عراق در پیامی اعلام کرد که در هیچ یک از مجالس عید فطر شرکت نخواهد کرد. عراق به‌شدت در غم مردم سرزمینش می‌سوزد.

زندگی در عراق یعنی زندگی میان شک و تردید. شاید دقایقی دیگر هیچ زندگی‌ای پابرجا نباشد. کودک عراقی صبح پدرش را بوسیده و روانه بازار کرده است اما شب باید پیشانی غرق در خون او را ببوسد و در آغوش کشد. اینجا همه چیز به همین راحتی و در کسری از ثانیه تمام می‌شود.

عراقِ جنگ‌زده چیزی است که دیگر برای مردم کشورش طبیعی شده است، هر روز درگیر یک جنگ، یک روز اسیر سلطه نکبت‌بار صدام و روز دیگر اسیر طمع پادشاهان عرب. جنگ و خون اینجا همیشه جاری است. شاید همه اینها میراث مصافی ناحق باشد که بر اباعبدالله الحسین (علیه السلام) تحمیل شد اما هرچه بود دیگر این سرزمین روی آرامش را به خود ندید.

اینجا چیزی بسامان نیست، فقط یک نظام نامرتب وجود دارد که همه چیز را به بدترین شکل ممکن به یکدیگر متصل کرده است تا فقط مانع فروپاشی آن شود. یک روز کل دنیا در برابر ایران تجهیزش می‌کنند تا بجنگد، روز دیگر تمام دنیا مقابلش می‌ایستند که کیان و موجودیتش را از بین ببرند. اما حالا همان سرداران ایرانیِ نبرد با صدام به عراق آمده‌اند تا همراه نیروهای مردمی این کشور باز هم مقابل اراده ظالم بایستند.

عراق مردمان مظلومی دارد. آنها هیچ‌گاه روی آسایش و امنیت را به خود ندیدند ولی دیگر از صدای گلوله نمی‌ترسند چون با آن بزرگ شده‌اند. هر چند روز یک بار خبر انفجاری مهیب را در گوشه گوشه کشورشان شنیده‌اند. دوستی می‌گفت از صدای گلوله نباید ترسید چون هیچ کس صدای گلوله‌ای را که از پایش انداخته است نشنیده است.

حالا و یک روز مانده به عید بزرگ مسلمانان، شهرهای زیارتی عراق مثل نجف و کربلا هم عید درست و درمانی ندارند. هرچند مراسم‌های تشریفاتی برگزار می‌شود و نماز عید فطر در بین الحرمین خوانده می‌شود اما دل و دماغی برای جشن و پایکوبی در روزهایی که خانواده‌های بسیاری داغدار عزیزانشان هستند، وجود ندارد.

چند روز قبل راهپیمایی روز قدس همزمان با سراسر جهان اسلام در کربلا هم برگزار شد. جوانان عراقی تصاویر امام خمینی، امام خامنه‌ای و آیت‌الله سیستانی را در دست گرفتند و به خیابان قبله امام حسین (علیه السلام) آمدند. شعار «الموت لامریکا»ی آنها با «مرگ بر آمریکا»ی ما ایرانی خیلی تفاوت داشت. در همین یکی دو سال گذشته شعار «مرگ بر آمریکا»ی ما کمی دچار تعارفات سیاسی هم شد اما به‌برکت یادآوری جنایات آمریکا به حافظه تاریخی مردم این شعار باز هم قوت گرفت. در عراق روال کاملاً متفاوتی وجود دارد. اینجا کسی که «الموت لامریکا» می‌گوید، غرش جنگنده‌های آمریکایی را شنیده است، انفجارهای مهیب ادوات نظامی و متمدن غرب را دیده است. سربازِ تا بنِ دندان مسلح آمریکایی را دیده است که با لگد حریم خانه‌اش را شکسته است. جوان عراقی با کسی تعارف ندارد و از بند بند وجودش فریاد می‌زند، او هنوز سایه پرنده‌های بدون سرنشین آمریکایی را بالای سرش حس می‌کند. معلوم نیست که چه زمانی او هم قربانی این حملات شیک و مدرن آمریکایی شود.

سیزده سال‌ قبل یعنی در سال 2003 میلادی، آمریکا با بهانه مبارزه با تروریست وارد خاک عراق شد. پس از 10 سال با کشته و آواره شدن میلیون‌ها عراقی و البته با نابودی تروریسم، نیروهای نظامی آمریکا هم به خانه‌شان برگشتند و ماشین‌های نفت‌کششان را به یادگار در خاک این کشور باقی گذاشتند.

بامداد دو روز قبل یک انفجار تروریستی در منطقه الکراده واقع در بخش مرکزی بغداد پایتخت عراق رخ داد. در نتیجه این حادثه حدود 213 نفر کشته شدند و 160 نفر زخمی شدند. انفجار الکراده خونین‌ترین حادثه تروریستی طی سال 2016 در بغداد بوده است.

*تسنیم

عکسی که در جیب یک شهیدمدافع‎حرم بود

کتاب «راز جعبه آینه»

آیین رونمایی از کتاب «راز جعبه آینه» و مستند «راز مزار» با حضور علاقمندان در تبریز برگزار شد. علیرضا کمری، از بنیانگذاران ادبیات پایداری و پژوهشگر فرهنگ و هنر دفاع مقدس و همچنین دکتر محمدصادق کوشکی، استاد دانشگاه و از چهره های فعال در موضوع مزار شهدا به همراه محمدجواد مدرسی، نویسنده کتاب «راز جعبه آینه» مهمان نشست در تبریز بودند.

در بخش نخست این آیین، مستند «راز مزار» که رویکردی تحلیلی و انتقادی نسبت به موضوع یکسان سازی مزار شهدا دارد، اکران شد. پوستر این فیلم توسط پدر شهید «وحید نومی» و همچنین پدر شهید «عبدالصمد امام پناه» از شهدای جبهه مقاومت رونمایی شد. روح الله رشیدی، تهیه کننده این مستند در توضیح اهمیت مسئله گفت: به باور ما، خسارت ناشی از تخریب مزارهای شهدا به قدری بزرگ و قابل توجه است که سالها باید در موردش حرف زد. متاسفانه، عاملان این پروژه ی تخریبی، هیچگاه گوششان به حرفهای دلسوزان و اهل نظر بدهکار نبود. آنها، با اصرار بر این عملیات خسارت بار، دست نسل آینده را از ظرفیت عظیم و تاثیرگذار گلزارهای شهدا خالی کردند. به گفته ی رشیدی، بانیان یکسان سازی، با تکیه بر قدرت رسمی خود، اراده ی خود را عملی کردند در حالی که می گفتند منتقدان، حرفی برای گفتن ندارند! آنها اتهامات دیگری مانند منفعت طلبی و سودجویی را هم به منتقدان وارد کردند! اما هرکس نگاهی به صف منتقدان و مخالفان یکسان سازی داشت، می دید که در این جمع، از رزمنده های زخم خورده تا خانواده های شهدا و چهره های علمی و دانشگاهی، حضور دارند.

رشیدی مستند «راز مزار» را تنها یک تصویر مختصر از یک فاجعه فرهنگی عنوان کرد و بر ضرورت پیگیری حداکثری مسئله تا حصول نتیجه تاکید کرد.

مدرسی: جعبه آینه، جهان کوچک شده مادران شهدا

رونمایی از کتاب «راز جعبه آینه» در بخش دوم این برنامه صورت گرفت.

محمدجواد مدرسی، نویسنده کتاب «راز جعبه آینه» زمینه شکل گیری موضوع جعبه آینه ها را مربوط به دوران کودکی اش عنوان کرد و گفت: زمانی که 10 ساله بودم به بهشت رضای مشهد رفته و در لابه‌لای بوته‌ها قایم موشک‌بازی می‌کردم. دنیای حیرت انگیزی بود و پنهان شدن در پشت پرده‌های گلدوزی شده حس عجیبی داشت. کلا آن فضا، همیشه برایم دلچسب بود و جزئی از خاطراتم شد.

چند سال بعد که بار دیگر به بهشت رضا رفتم، ناباورانه، جز برهوت چیزی ندیدم. با پیگیری موضوع متوجه شدم خیلی از گلزارهای شهدا را با عنوان طرح یکسان‌سازی از بین برده‌اند. این حیرت و تاسف، باعث شد بعضی دریافت هایم را در این موضوع، یادداشت کنم. مجموعه آن یادداشت ها، تبدیل به کتاب «راز جعبه آینه» شد.

مدرسی با اشاره به محتوای کتاب، گفت: ویترین مزارهای سنتی شهدا، جهان کوچک شده یک مادر است. مادران شهدا در گذر ایام به جعبه آینه محتوای دیگری می‌بخشیدند، در عید سفره هفت‌سین برپا می‌کردند، یک روز حجله عروسی می‌آوردند؛ چیدمان ویترین حرف‌هایی را می‌گفت که مادر در طول سال‌ها نگفته بود.

وی تصریح کرد: من اسم نوشته‌هایم را تحلیل و دل‌نوشته نمی‌گذارم؛ من یک نقاش هستم و کارم دیدن است، من فقط دیدم و نوشتم. لذا شاید بتوان نوع قلم را کار تحلیلی رهگذرانه نام نهاد.

این پژوهشگر جوان، بر اهمیت مراقبت از مزارها تاکید کرد و گفت: زمانی مادرها کلیددار این جعبه آینه‌ها بودند و هر هفته بر سر مزار می‌رفتند، اما امروز معلوم نیست بعد از درگذشت آنان چه کسی کلیددار خواهد بود؛ آیا ما به فرزندان آنها یاد داده‌ایم چگونه مراقبت و کلیدداری کنند؟ آیا آنان می‌دانند راز جعبه آینه چیست؟

وی بیان داشت: زمانی که با طرح یکسان‌سازی مزارها را با خاک یکسان می‌کنند ما باید به دنبال مراقبت باشیم؛ آیا کسی هست که امروز مراقبت کند و مانع این کارها شود؟

کوشکی: یکسان‌سازی مزار شهدا، تعمدی و آگاهانه صورت گرفت

دکتر محمدصادق کوشکی، از اساتید دانشگاه، با انتقاد از نابودی قبور شهدای دفاع مقدس یادآور شد: مزارهای شهدا به بهانه سازندگی، آن هم به صورت تعمدی و آگاهانه تخریب شد. اینکه می گویم تعمدی بود شاید برای بعضی ها باورپذیر نباشد، ولی وقتی می بینیم در دو سال، از شهرها گرفته تا روستاهای دورافتاده، همه مزارهای شهدا با خاک یکسان شد، نمی توانیم بگوییم سهوی بوده و توسط چند کارمند معمولی، این اتفاق افتاده است. حتما پشت این قضیه، فکر و محاسبه ای بوده.

به اعتقاد کوشکی، بعد از جنگ، اراده ای مبتنی بر حذف آثار دفاع مقدس روی کار آمد که شروع کرد به دگرگون سازی مناطق عملیاتی و مناطق جنگ زده. کوشکی خاطرنشان کرد: حضرت امام در پیام 9 ماده ای برای بازسازی بعد از جنگ، صریحاً فرمودند ترکیب یک یا چند شهر خراب شده در جنگ به منظور ترسیم علنی تجاوز دشمنان علیه انقلاب و کشورمان و نشان دادن قدرت دفاع و مقاومت قهرمانانه ملت برای آیندگان، حفظ و نگهداری شود. آیا آقایان این فرمان را نشنیدند؟ چرا. شنیدند ولی اعتنا نکردند و تمام نشانه های جنگ را از شهرها، پاک کردند. ما زمانی 1200 کیلومتر مرز جبهه داشتیم که هزاران اثر از جنگ را در خود داشت، اما امروز در این جبهه گسترده، اثری از جنگ به چشم نمی‌خورد و حتی در تبریز، که بارها بمباران شده، نشانه ای که دلالت کند بر آن روزهای سخت وجود ندارد.

کوشکی افزود: اینکه آثار اصلی را در مناطق تخریب کرده و به جای آنها برخی یادمانها را قرار داده اند نمی تواند برای آیندگان مستند باشد. ما امروز وقتی اردوی راهیان نور می بریم و برای بچه ها توضیح می دهیم که چنین شده و چنان شده، شواهد عینی برای گفته هایمان نداریم و مخاطب باید تخیل کند! تازه این در حالی است که نسل دفاع مقدس و رزمنده ها و جانبازان، حاضرند؛ پنجاه سال بعد چگونه می خواهیم به نسل آن روز بگوییم که چنین واقعه ای رخ داده؟!

وی با تعمدی و سیاسی خواندن  تخریب آثار شهدا و دفاع مقدس یادآور شد: مسئولین ما تاکنون در سطح کشور چه حرکت یکسان و واحدی را در طول دو سال انجام داده و به فرجام رسانده اند؟ هیچ. فقط یکسان سازی مزار شهدا را! آثار شهدا از بین رفت چراکه عده‌ای نمی‌خواستند عالی‌ترین وجوه انقلاب و جهاد، در این نشانه ها متجلی بماند. آن‌ها که چنین کردند احمق نبودند؛ بلکه خوب می‌دانستند با از بین بردن آثار انقلاب تفکر انقلابی خاموش خواهد شد. آنها با حذف آثار جنگ، در واقع نشانه های قوت ایرانی ها را تخریب کردند. نشانه هایی که توانایی و ایمان ایرانی ها را به رخ می کشید. وقتی پل خیبر را از ضایعات ساختند، یعنی می توانند کارهای بزرگتری هم بکنند. آنها دنبال خاموش کردن این اراده ها بودند.

کوشکی با تعریض به انگیزه های عمرانی مسئولین کشور گفت: طرح‌های هادی برای بازسازی خانه‌های روستایی چندین سال است که روی هوا مانده و در کل کشور به صورت یک ‌دست اجرا نمی‌شود، اما طرح یکسان‌سازی مزار شهدا خیلی دقیق در کل کشور به مرحله اجرا درآمد. من شک ندارم که پشت پرده این موضوع، اغراض سیاسی بعضی ها جا خوش کرده! عده‌ای نمی‌خواهند از معنای شهادت چیزی بماند و برای همین کورسوهای باقیمانده را با یکسان‌سازی مزار شهدا خاموش می‌کنند.

این استاد دانشگاه، با اشاره به بیان حضرت امام(ره) مبنی بر اینکه «تربت شهدا، تا قیامت دارالشفای آزادگان خواهد بود»، همسان سازی مزارها را حرکتی در جهت تخریب این دارالشفاها و تبدیل آنها به سنگستانِ بی روح و مرده دانست.

کوشکی با اشاره به اینکه مزارهای شهدا قبل از یکسان‌سازی پر از خاطرات و یادآور سبک زیبای زندگیشان بود، اظهار داشت: مزارهای امروزی بعد از یکسان سازی، چیزی برای دیدن ندارد ولی مزار های قبلی، با داشتن صندوق هایی که یادگاری های شهید در آن بود خاطرات ارزشمندی داشت. اگر کسی بخواهد بر روی مزارهای یکسان شده ی امروزی پژوهش کند چیزی دستگیرش نمی‌شود اما مزارهای سنتی شهدا پر از ارزش های پژوهشی بود.

کوشکی تاکید کرد: کار کسانی که طرح یکسان‌سازی مزار شهدا را اجرا با وهابی ها چه فرقی دارد؟ اقدامات وهابی‌ها نشأت گرفته از تفکرات استعمار انگلیس است؛ مگر اینها همین بقیع را تخریب نکردند؟ زمانی کوچه پس کوچه‌های بقیع پر از خانه‌های امامان و نشانه‌های معصومین بود اما اکنون چیزی باقی نمانده است تا نشانه‌های توحید و پیوند مردم با اهل بیت را قطع کنند. وقتی مزارها و نشانه های دفاع مقدس را تخریب می کنند، در واقع دارند به ایده های استعماری کمک می کنند. باید جستجو کرد و دید که چه کسانی در این سیستم نفوذ کرده اند که اصرار بر حذف این آثار دارند.

کمری: نثر شورانگیز و شاعرانه کتاب «راز جعبه آینه» قابل اعتناست

علیرضا کمری با اشاره به فیلم مستند راز مزار که در ابتدای این نشست اکران شد از رسانه ملی خواست تا این فیلم را پخش کند؛ و گفت: بنده پس از پایان جنگ متوجه اتفاقات نامناسب بودم که ابزارآلات و خاکریزها در حال جمع آوری بود و من ابزارم قلم بود که مقالاتی را در سال 68 تا 70 در نشریه کتاب مقاومت منتشر کردم و بعد از آن مدتی وقفه افتاد تا سال 75 که خبردار شدم که دارد اتفاقاتی می افتد در مزار شهدا و مقاله ای نوشتم با عنوان «راز مزار» که در سال 77 منتشر شد.

وی با اشاره به تاریخچه مبحث مزارات شهدا، افزود: پس از آن دو جلسه نقد و بررسی درباره دگرسانی مزار شهدا در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار شد و بعدا در سال 85 با حضور دکتر کوشکی و آقای رحماندوست جلساتی برگزار شد و در سال 91 نیز مطالعات بناهای آرامگاهی و مزارات شهدا در دانشگاه اصفهان ارائه کردم و مجمعه مقالاتی را با عنوان نام آورد درباره نشانه شناسی مطالعات جنگ آوردم که از جمله آنها مزارات شهدا به مثابه متن آوردم و کتاب اثرنشان را هم منتشر کردم اما مسئولان که باید آن را می خواندند هیچ واکنشی به آنها نشان ندادند.

کمری با بیان اینکه شما جدایی میز تصمیم از میز مطالعات را می بینید، تصریح کرد: سه مسئله می توان در باب مزارات شهدا می توان مطرح کرد؛ موضوعیت، اهمیت و ضرورت مسائل مربوط به مزارشناسی به طور کلی، مزارات شهدای انقلاب و گلزار شهدا و سوم بررسی متن و محتوا و معرفی کتاب راز جعبه آینه است.

وی با اشاره به حادثه مشروطه در تبریز و بیان اینکه امروز برای برای دانستن درونیات اذهان مشروطه خواهان مجبوریم به نشانه شناسی عکسهای آن دوران بپردازیم، افزود: مسئله مزارشناسی مربوط به تاریخ، ادبیات و فرهنگ شناسی را این مسئله در بر می گیرد؛ و اگر قرار باشد در این حوزه ورود پیدا کنیم اینکه چگونگی درک مردم زمان را بفهمیم نیازمندیم.

کمری با بیان اینکه سخن امام مبنی بر دارالشفا بودن مزارات شهدا برای آزادگان جهان حوزه شناخت عرفانی است، تاکید کرد: فیزیک و فضا و مصالح جمع می شود تا القای حس شود و یک نکته آن است که در آن شیوه مردمی غیردولتی غیردستوری شما حس یک حرکت کاملا خودجوش مردمی می توانید ببینید و زائر سابق ما باید از مزار امروز ما سان ببیند.

وی با تاکید بر اینکه امروز باید به تاریخ فرهنگی رجوع کنیم، گفت: تاریخ فرهنگی در این دوره تبلور یافت چون مردم نقش اول را در انقلاب و در همه اتفاقات ایفا می کنند چه اینکه قبل این مردم جایگاهی نداشتند.

کمری با بیان چرایی اهمیت مزار شهدا، افزود: علت آن است که مفهوم انتزاعی شهادت و ایثار صورت عینی، انضمامی و مصداقی گرفت چه اینکه شهادت تا سال 55 مفهوم انتزاعی داشت و چون به میدان عمل آمد مفهوم بزرگی خلق شد که بخشی از این پهنه را در مزارات شهدا می بینید و این مکان یادها که همان ذکر قرآنی است به مثابه متن است که چه بسا متن و سرشار از داده هستند و روند تکوین آن نیازمند تحلیل است.

وی با اشاره به دیدار محققان فرانسوی و آمریکایی از مزارات شهدا، افزود: آنها حیرت زده عنوان می کردند که شما نیازمند موزه شهدا و جنگ نیستید چرا که آنها متن شناس هستند و می دانند آن مزارات کشته های جنگ یک دست مدرن در غرب کجا و این مزارات مبتنی بر دنیای سنت و مناسک کجا؟

کمری در بخش دیگری از سخنان خود با اشاره به تقسیم بندی مزارات شهدا در کشور، گفت: برخی مزارها توافق ضمنی بین مسئولان و خانواده ها بود مثل اصفهان و دوم مزاراتی که خانواده ها مردمی عمل کردند که از عزم تا اعزام شهید تا مجلس ترحیم و .... سلسله رخدادهای فرهنگی است که هر کدام موضوع مطالعه است و این ساماندهی درباره این قسم دوم شده و دسته سوم مزارها سازماندهی شده است که معنا از آنها خلع شده است.

وی با اشاره به مقدمه کتاب «راز جعبه آینه» افزود: نویسنده مقدمه به درستی عنوان کرده که ما شاهد یک دایره المعارف هستیم که شناختن جز جز آن مداخل دایره المعارف است و مزارات شهدا اگر جز شود، یک حصار است و سنگنوشته و نهایتا جعبه آینه؛ چه اینکه سنگ به عنوان متن نوشته شده تنها آغازه هایش قابل مطالعه است و بسامد کلمات، نوع حروف، جنس و رنگ و ارتفاع سنگ و ... نیز مهم است.

کمری ادامه داد: بخش مهمی جعبه آینه است که می توان از آن به عنوان خاطره خانه، آرمان خانه و مانیفست نما یاد کرد و در این کتاب از آن صحبت شده و در آن نحوه فکر و اندیشه خانواده و تلقی لطیف مادرانه را می توانید ببینید.

وی با بیان اینکه مردم می توانند با این جعبه آینه دیالوگ برقرار کنند، تاکید کرد: همه با آینه می توانند ارتباط برقرار کنند و سفره های آن و به معنای دیگر جعبه آینه مرثیه شور و حماسه ای است که می توان با دیدن آن را شنید.

کمری با اشاره به کتاب «راز جعبه آینه» و برخی جملات و بخش های مهم آن، گفت: کتاب سه قسم دارد، مقدمات و تفسیر مفاهیم کلی و جزشناسی ویترین مزارات شهدا؛ مقدمه یک مانیفست است و آغاز آن نیز با تفسیر مرگ است و بعد به زنانگی و نقش زنانه و پدیدارشناسانه این حجله گاه و تماشاخانه شهید اشاره شده است.

وی به برخی از انتقادهایش به کتاب پرداخت و افزود: متن کتاب به صورت آکادمیک نوشته نشده و صورت استدلالی در آن نیست و نوعی درک و دریافت نشانه شناختی اشراقی و حضوری است و این تلقی موجب شده تا متن شبه شاعرانه یافته است.

کمری با بیان اینکه جایگاه این کتاب در کلان این مبحث معلوم نیست، تاکید کرد: ممکن است کسی با درک اشراقی نویسنده همراه نباشد اما نمی تواند آن را منکر باشد و باید متن به گونه ای باشد که هم اعم و هم اخص را در نظر بگیرد و باید از فکوهی تا فیاض بتوانند آن را آموزش دهند هر چند که نمی خواهم بگویم که باید کار باید برود به سیاق متون اثباتی.

وی افزود: ما در مطالعات جنگ نیازمند جمع و ضربیم نه تفریق و باید عکاسان جنگ را تبارشناسی کنند و بقیه مباحث را همین گونه جمع گرایانه مطرح کنیم چراکه ما بر همه افراد حرف برای زدن داریم و دوری از مبحث علمی درست نیست و می تواند هم علمی باشد هم قابل درک عموم باشد.

این استاد دانشگاه به نکات مثبت این کتاب نیز اشاره کرد و گفت: تعابیر زیبایی در کتاب است و نثر شیوا و شورانگیز و شاعرانه قابل اعتنا و توجه است و مکان مندی مسئله ای است که باید توضیح داده شود و نویسنده وارد دریایی شده اما نمی خواهد خیس شود که این شدنی نیست.

وی ضمن ابراز امیدواری بر ارائه نسخه جدیدتر بر اساس مباحث علمی پیش از این در باب مزار شهدا، افزود: رده بندی از اشیا و تفسیر از پنجره و ... و تقسیم بندی از اشیا نیز قابل اعتناست و موخره کتاب نیز مهم است که اگر مستند به مباحث پیشینی می شد و به میز مسئولان می رفت اتفاق خوبی می افتاد.

*منبع: http://hvasl.ir

مستند «راز مزار»

 

«مزار شهدا» در تاریخ انقلاب اسلامی، تبدیل به یک نماد و نشانه ی ویژه شد. نماد و نشانه ای که حاملِ بسیاری از ارزش های فکری، فرهنگی و هنری مردمِ انقلابی است. می شود این مزارها را منظومه ی درخشانِ حرکت جوشنده ی انقلاب اسلامی دانست که همواره می تواند زبان گویای سلسله ی شهدای این سرزمین باشد. از حجله و محتوای خیره کننده اش گرفته تا سنگ نوشته های ارزشمند و پرمغزِ مزارهای شهدا، همگی به سانِ گنجی بی مثال است که باید با وسواس حفظش کرد و روی چشم گذاشت...

با همه ی این اوصاف و احوال، در سالهای اخیر با جریانی عجیب و حیرت انگیز روبروییم که با اصرار، در پی دگرگونی و تخریب این گنجینه های بی مانند است. به نام «بهسازی» وارد شدند و با فضاهایی «یکسان سازی» شده روبرویمان کردند. در این فرآیند تخریبی، بسیاری از مواریث فرهنگی، اعتقادی و هنری مزارهای شهدا از بین رفت. اما در گوشه و کنار کشور، هنوز هستند مزارهایی که اصالت و هویت خود را حفظ کرده اند. 

مستند «راز مزار» می کوشد تا ضمن بازخوانی ارزشهای متنوع و ارزشمند مزارهای اصیلِ شهدا، روند تخریب و یکسان سازی این مزارها را به نقد بنشیند. با این امید که این روندِ تخریبی، متوقف شود.

https://telegram.me/razemazar

برنامه مناجات ماه مبارک رمضان حاج منصور ارضی در مسجد ارک1395

 برای دومین سال همزمان با فرا رسیدن ماه مبارک رمضان مراسم مناجات و احیای شب قدر توسط حاج منصور ارضی هر شب زنده و مسقیم به صورت صوتی از سایت موسسه قدیم الاحسان پخش می‌گردد.

مراسم از شب اول ماه مبارک رمضان مورخ دو شنبه 1395/3/17 به مدت سی شب  به شرح ذیل برگزار می‌گردد:

1-تلاوت آیاتی از قرآن کریم از ساعت 23:45
2- سخنرانی از ساعت 24
سخنرانان به شرح ذیل می‌باشد:
حجت الاسلام و المسلمین سیدمهدی میرباقری   (5شب)
حجت الاسلام و المسلمین سید حسین مومنی   (5شب)
حجت الاسلام و المسلمین محمد حاج ابوالقاسم دولابی   (5شب)
حجت الاسلام و المسلمین غلامرضا قاسمیان  (5شب)
حجت الاسلام و المسلمین میرزا محمدی (10شب)
3-مناجات خوانی  00.50
حاج منصور ارضی

++ سخنان سخنرانان معظم از ساعت 24 و مناجات و روضه خوانی و عزاداری حاج منصور ارضی و دیگر مداحان اهل بیت(علیهم السلام) از ساعت 1:15 بامداد در مسجد ارک تهران

 

پـخـــــــش زنــــــــده

حقایق منتشر نشده از تفحص پیکر «۱۷۵ شهید غواص و خط شکن»

28 اردیبهشت ماه سال گذشته در مراسم ورود پیکر شهدای تازه تفحص شده به کشور بود که یک خبر از شهدا، بمب خبری بزرگی ایجاد کرد و منشأ یک تحول و آگاهی عظیم در میان مردم شد. خبر این بود: «کشف پیکر مطهر 175 شهید غواص دفاع مقدس با دستان بسته»  این شهدا که جمعی از غواصان و خط‌شکنان شهید عملیات کربلای4 بودند در دی ماه سال 65 یعنی 30 سال پیش در جریان عملیات کربلای4 که طرح آن توسط آواکس‌های آمریکایی لو رفته بود، خط عملیاتی اروند را شکستند و حتی از جزیره ام‌الرصاص هم عبور کردند. طبق شواهد موجود، این رزمندگان در حالی که بیشتر آنها مجروح بودند، جلوتر از خط مقدم به اسارت دشمن درآمدند و پیکرشان با دست‌ها و بعضاً با پاهای بسته شده در یک گور دسته‌جمعی دفن شده بود و پیکر مطهر آنان بعد از 30 سال توسط تیم تفحص پیکر مطهر شهدا کشف شد. نقطه‌ای که شهدا در آن پیدا شدند، 15 کیلومتر جلوتر از خط مقدم یعنی ابوفلوس در منطقه ابوالخصیب عراق بود.

حالا در آستانه سالروز ورود پیکر مطهر شهدای غواص و خط شکن عملیات کربلای 4 به کشور، ناگفته‌هایی از جریان تفحص، تبادل و تشییع شهدای غواص و خط شکن طی 12 پرده از حماسه کربلای 94 روایت می‌شود. این جزئیات به همت کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح با انتشار تصاویر عملیات تفحص پیکر این شهدا برای نخستین بار منتشر می‌شود. بخش اول این روایات که شامل چهار پرده از این حماسه است، در ادامه می‌آید:

 

پرده اول: جزیره ام الرصاص، عملیات شناسایی

شرکت‌های نفتی آمریکایی به کارگران، 400 هزار دینار عراقی می‌دهند تا جای شهدا را به ما اعلام نکنند/اطلاعات ما را به ابوالخصیب می‌رساند

مدتی است در پی اخبار و اطلاعات به دنبال یک گور دسته جمعی 200 نفره از شهدای عملیات کربلای 4 هستیم. عملیات کربلای 4 در منطقه عملیاتی ابوالخصیب و جزایر اروند در سوم دی ماه سال 65 انجام گرفت. سفرهای متعدد به جزیره و بازدیدهای متعدد صورت گرفته است. همزمان کار در مناطق دیگر هم در حال انجام است. از فاو در جنوب عراق تا شمال کردستان عراق. شرایط و حساسیت کار بالاست. شرکت‌های نفتی در حال فعالیت و احداث تاسیسات در مناطق نفتی هستند. در فاو نیز شرکت‌های زیرساختی در حال عبور فیبر نوری در دل زمین هستند. این شرایط باعث شده تا سرعت عمل برای ما تبدیل به یک اصل مهم شود. این موضوع تبدیل به یک جنگ جدید بین بچه‌های کمیته و شرکت‌های نفتی و تجاری شده است.

شناسایی جزیره ام الرصاص

ما نباید اجازه بدهیم به زمین‌هایی که شهدا در آن حضور دارند دست درازی شود. از طرف دیگر شرکت‌ها هم برای رسیدن به سود و نفت عراق عجله دارند تا زودتر زمین‌ها را (از نظر ما) خراب کنند. متوجه شدیم شرکت‌های نفتی آمریکایی در جزایر مجنون به کارگران، 400 هزار دینار عراقی می‌دهند تا جای شهدا را به ما اعلام نکنند.(نکند که کارشان متوقف شود ولی آن مرد شریف عراقی جای شهدا را به ما نشان داد و ما آن شهدای مظلوم را به میهن بازگرداندیم.) همه این موارد ما را مجبور می‌کند تا استراتژی و روش کار را به گونه‌ای مدیریت کنیم که بهترین نتیجه را داشته باشیم. لذا یک بار مجبور می‌شویم کاوش در مجنون را تقویت کنیم. یکبار در فاو و یکبار در العماره.

اطلاعات در جزیره ام‌الرصاص دقیق‌تر شده ولی این اطلاعات ما را از جزیره ام‌الرصاص دور می‌کند. برایمان جای سوال است چرا در حال دور شدن از جزیره هستیم؟! به هر حال رد اطلاعات را دنبال می‌کنیم. این اطلاعات ما را به ابوالخصیب می‌رساند.

 

پرده دوم: ابوالخصیب، روستای ابوفلوس

شهدا در عمق دو متری پیدا شدند/ وجه مشترک همه آن‌ها دستان بسته‌شان بود

اطلاعات اولیه به ما می‌گوید قریب 200 شهید در یک گور دسته جمعی در منطقه عملیاتی کربلای 4 دفن شده است. اما اینجا ابوفلوس 15 کیلومتر با جزیره ام‌الرصاص فاصله دارد. اطلاعات‌مان دقیق است ولی به طور معمول در عمق معمولی چیزی پیدا نکردیم. کار را رها نمی‌کنیم. توکل به خدا! هیچ شهیدی پیدا نشده. الان در عمق 2 متری هستیم. ولی باز هم خبری نیست. کار را متوقف نمی‌کنیم. اینجا حال و هوای دیگری دارد. باید کار را ادامه داد. بعد از دو سال کار اطلاعاتی و پیگیری حالا باید نتیجه بدهد.

السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س)...اولین شهید رخ نشان داد... بعد از چند دقیقه شهید دوم و سوم و... کار به روزهای آخر می‌رسد. باید خاک عراق را ترک کنیم. کار را ادامه دادیم و 20 شهید تفحص شد. همه این شهدا یک وجه مشترک داشتند. همگی دستشان بسته بود! شهدا را به مرکز پزشکی قانونی عراق منتقل کردند. ما هم با پایان کار به ایران برگشتیم.

چفیه شهید تازه تفحص شده در جزیره مجنون بر گردن سردار باقرزاده

 

پرده سوم: اهواز- پادگان شهید محمودوند، سنگرهای رینگی انتهای پادگان

این فکر لحظه‌ای ذهنمان را رها نمی‌کرد. چرا باید این شهدا همگی دستشان بسته باشد. اطلاعات به ما می‌گفت این شهدا که از چند محور هستند در جزیره ام‌الرصاص اسیر و به منطقه‌ای در ابوالخصیب به نام ابوفلوس منتقل و در آنجا در گور دسته جمعی دفن شدند. منتظر بودیم کار دوباره شروع شود تا پرده از این راز برداریم. باید 10 روز صبر می‌کردیم. لحظه‌ای از فکر این شهدای دست بسته غافل نبودیم. انگار دست این شهدا را بسته و در عمق زمین دفن کرده بودند تا دست کسی به این‌ها نرسد و صدایشان را کسی نشنود. ولی چرا صدای یک اسیر دست بسته نباید شنیده شود. مگر این‌ها می‌خواستند چه بگویند که صدایشان نباید شنیده شود؟ و برای همین چند متر خاک روی پیکرشان ریخته بودند. خدایا آنجا چه خبر بوده؟ انگار دلمان به دستان بسته این شهدا گره خورده است.

 

پرده چهارم: ابوالخصیب-ابوفلوس

عراق دو کانال به طول 100 و عمق 2 متر حفر و شهدا را به صورت دسته جمعی در آن دفن کرده بود

دوباره بازگشتیم به منطقه، لحظه شماری می‌کنیم برای رسیدن به جایی که 10 روز است خواب و خوراک را از ما گرفته. هرچه به منطقه نزدیک‌تر می‌شویم انگار قلبمان به شماره می‌افتد. باید سِرّ این دستان بسته را بفهمیم. رسیدیم به منطقه و به سرعت مشغول کار شدیم. از همان روز اول موفق بودیم. شهدا یک به یک از دل خاک بیرون می‌آمدند و همچنان همگی وجه اشتراکشان دستان بسته و بعضا لباس غواصی بود. ادامه کار به ما نشان می‌دهد که عراق دو کانال به طول یکصد متر و عمق دو متر حفاری کرده و این شهدا را به صورت دسته جمعی در این دو کانال دفن کرده است.

حاج محمود گودرزی مسئول عملیات کاوش در منطقه ابوفلوس

 

* تسنیم

ماجرای تحول شهید «احمدعلی نیری» به خاطر دوری از گناه

«شهید احمد علی نیری» در تابستان 1345 در روستای آینه ورزان دماوند چشم به جهان گشود. از همان زمان کودکی به حق الناس و نماز اول وقت بسیار حساس بود. در مقابل معصیت و گناه واکنش نشان می‌داد. همه می‌دانستند که اگر در مقابل او غیبت کسی را بکنند با آن‌ها برخورد سختی خواهد کرد. او در تاریخ 27 بهمن ماه سال 64 و در سن 19 سالگی طی عملیات والفجر8 به آرزوی دیرینه‌اش یعنی شهادت رسید. احمدعلی یکی از شاگردان خاص آیت الله حق شناس بود.

«دکتر محسن نوری» یکی از دوستان شهید بود که از دوران کودکی با او همراه بوده و خاطرات مشترکی با این شهید والامقام و عارف مسلک داشته است. او در مورد نحوه تحول این شهید که با وجود سن کمش اما مراتب عرفانی زیادی را طی کرده بود به ذکر خاطره‌ای از زبان خود شهید اشاره می‌کند. این خاطره در کتاب «عارفانه» کاری از «گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی» نقل شده است که در ادامه می‌آید:

رفتار و عملکرد احمد با بقیه فرق چندانی نداشت. در داخل یک جمع همیشه مثل آن‌ها بود با آن‌ها می‌خندید با آن‌ها حرف می‌زد و... احمد هیچ گاه خود را از دیگران بالاتر نمی‌دانست. در حالی که همه می‌دانستیم که او از بقیه به مراتب بالاتر است. از همان دوران راهنمایی که درگیر مسائل انقلاب شدیم احساس کردم که از احمد خیلی فاصله گرفتم. احساس کردم که احمد خداوند را به گونه‌ای دیگر می‌شناسد و بندگی می‌کند! ما نماز می‌خواندیم تا رفع تکلیف کرده باشیم اما دقیقا می‌دیدم که احمد از نماز و مناجات با خدا  لذت می‌برد. شاید لذت بردن از نماز برای یک انسان عارف و عالم طبیعی باشد اما برای یک پسر بچه 12 ساله عجیب بود. من سعی می کردم بیشتر با او باشم تا ببینم چه می‌کند. اما او رفتارش خیلی عادی بود و مثل بقیه می‌گفت و می‌خندید. من فقط می‌دیدم اگر کسی کار اشتباهی انجام می‌داد خیلی آهسته و مخفیانه به او تذکر می‌داد. احمد امر به معروف و نهی از منکر را فراموش نمی‌کرد. فقط زمانی برافروخته می‌شد که می‌دید کسی در یک جمعی غیبت می‌کند و پشت سر دیگران صحبت می‌کرد در این شرایط دیگر ملاحظه بزرگی و کوچکی را نمی‌کرد با قاطعیت از شخص غیبت کننده می‌خواست که ادامه ندهد. من در آن دوران نزدیکترین دوست احمد بودم. ما رازدار هم بودیم. یک بار از احمد پرسیدم که احمد من و تو از بچگی همیشه با هم بودیم اما سوالی از تو دارم نمی‌دانم چرا در این چند سال اخیرشما این قدر رشد معنوی کردید اما من... لبخندی زد و می‌خواست بحث را عوض کند اما دوباره سوالم را پرسیم بعد از کلی اصرار سرش را  بالا آورد و گفت: طاقتش را داری؟! با تعجب گفتم: طاقت چی رو؟! گفت بنشین تا بهت بگم.

نفس عمیقی کشید و گفت یک روز با رفقای محل و بچه‌های مسجد رفته بودیم دماوند. شما توی آن سفر نبودید همه رفقا مشغول بازی و سرگرمی بودند. یکی از بزرگترها گفت احمد آقا برو این کتری رو آب کن و بیار تا چای درست کنیم. بعد جایی رو نشان داد گفت اون جا رودخانه است برو اون جا آب بیار من هم را افتادم. راه زیادی نبود از لا به لای بوته‌ها ودرخت‌ها به رودخانه نزدیک شدم تا چشمم به رودخانه افتاد یک دفعه سرم را پایین انداختم وهمان جا نشستم! بدنم شروع به لرزیدن کرد نمی‌دانستم چه کار کنم! همان جا پشت بوته‌ها مخفی شدم. من می‌توانستم به راحتی یک گناه بزرگ انجام دهم. در پشت آن بوته‌ها چندین دختر جوان مشغول شنا کردن بودند. من همان جا خدا را صدا کردم و گفتم :«خدایا کمکم کن الآن شیطان من را وسوسه می‌کند که من نگاه کنم هیچ کس هم متوجه نمی‌شود اما به خاطر تو از این از این گناه می‌گذرم.»

بعد کتری خالی را از آن جا برداشتم و از جای دیگر آب آوردم. بچه‌ها مشغول بازی بودند. من هم شروع به آتش درست کردن بودم خیلی دود توی چشمانم رفت. اشک همین طور از چشمانم جاری بود. یادم افتاد که حاج آقا گفته بود:«هرکس برای خدا گریه کند خداوند او را خیلی دوست خواهد داشت.» من همینطور که اشک می‌ریختم گفتم از این به بعد برای خدا گریه می‌کنم. حالم خیلی منقلب بود. از آن امتحان سختی که در کنار رودخانه برایم پیش آمده بود هنوز دگرگون بودم. همین طور که داشتم اشک می‌ریختم و با خدا مناجات می‌کردم خیلی با توجه گفتم: «یاالله یا الله...» به محض این که این عبارت را تکرار کردم صدایی شنیدم ناخودآگاه از جایم بلند شدم. از سنگ ریزه‌ها و تمام کوه‌ها و درخت‌ها صدا می‌آمد. همه می‌گفتند: «سُبوحُ قدّوس رَبُنا و رب الملائکه والرُوح» (پاک و مطهر است پروردگار ما و پروردگار ملائکه و روح) وقتی این صدا را شنیدم ناباورانه به اطراف خودم نگاه کردم دیدم بچه‌ها متوجه نشدند. من در آن غروب با بدنی که از وحشت می‌لرزید به اطراف می‌رفتم از همه ذرات عالم این صدا را می‌شنیدم! احمد بعد از آن کمی سکوت کرد. بعد با صدایی آرام ادامه داد: از آن موقع کم کم درهایی از عالم بالا به روی من باز شد! احمد بلند شد و گفت این را برای تعریف از خودم نگفتم.گفتم تا بدانی انسانی که گناه را ترک کند چه مقامی پیش خدا دارد. بعد گفت: «تا زنده‌ام برای کسی این ماجرا را تعریف نکن.»

روایت فیلم بردار گروه شهید آوینی از لحظه شهادت "سید مرتضی آوینی"

ساعت ۱۰ صبح روز سه شنبه ۱۸/۱/۱۳۷۲ جمع شدیم توی روایت فتح، به همراه پرویز و یوسف وسایل را آماده کردیم و چیدیم داخل ماشین، بچه ها یکی یکی سرمی رسیدند.
احمد کوچکی، محمد جوانبخت، احمد شفیعی ها، آقا حشمت و بالاخره سعید قاسمی. سعید یکی را با خودش آورده بود که قبلا ندیده بودیمش، برعکس خود سعید، خیلی خجالتی بود، سعید رو کرد به ما و گفت: بچه ها! آقا سعید یزدان پرست از هم کلاسی های دانشگاه و از قدیمی های کردستان. بعد دو گروه شدیم، گروه اول بعد از ناهار، سوار بر دو تا ماشین شدند و حرکت کردند، ما هم باید با پرواز ساعت ده و نیم شب خودمان را به اهواز می رساندیم. قرارمان با گروه اول قبل از ظهر روز بعد سه راهی کرخه بود. 

عقربه ساعت فرودگاه مهرآباد، نه شب را نشان می داد. همه آمده بودند بجز یوسف صابری که منتظرش بودیم. آقا مرتضی با اصغر بختیاری با هم صحبت می کردند. هرازگاهی آقا مرتضی برای بچه هایی که از کنارش رد می شدند شکلک درمی آورد و گاه لپ بعضی از بچه ها را می کشید و می خندید. یوسف که رسید همگی سوار هواپیما شدیم. آقا مرتضی و قاسم روی صندلی جلویی ما کنار هم نشستند قبل از اینکه سر مهمان دار بخواهد حرف های تکراری اش را بگوید، آقا مرتضی سرش را از لای صندلی چرخاند و رو به ما گفت: نازنازی ها سلام و شروع کرد به خندیدن؛ درست مثل بچه ها. نیمه شب بود که رسیدیم اهواز، شب را در مهمان سرای استانداری اهواز خوابیدیم. 

صبح یک پاترول از استانداری گرفتیم که به اندیمشک برویم، نزدیکی شوش دانیال که رسیدیم نمی دانم آقا مرتضی بود یا قاسم، که گفت بریم زیارت دانیال نبی(ع). از زیارت که برگشتیم اصغر دست و دل بازی کرد و برای بچه ها سیب و پرتقال خرید، آقا مرتضی هم یک چفیه خرید، از آن چفیه های مشکی فلسطینی، چقدر سر به سرش گذاشتیم و شوخی کردیم. ساعت یازده رسیدیم سه راهی کرخه، کمی جلوتر از سه راهی، هر دو ماشین که روز قبل راه افتاده بودند با درهای باز زیر درختهای اکالیپتوس پارک شده بودند. سعید و یکی دو تا دیگه از بچه ها روی صندلی ها خوابیده بودند بقیه هم که مثل لشکر شکست خورده زیر سایه درخت ها دراز کشیده بودند با سر و صدای ما از خواب پریدند. همدیگر را بغل کردیم. انگار سالهاست که هم دیگر را ندیده بودیم. اصغر همه را به کیک و نوشابه دعوت کرد، راه زیادی در پیش داشتیم؛ 

به سمت فکه حرکت کردیم. توی افق ابرهای تیره و سیاه آسمان و زمین را به هم دوخته بودند، برق های پی در پی، صدای غرش رعد. بوی خوش و معطر گلهای بهاری، بوی خاک باران خورده، صدای پرنده هایی که آرام و قرار نداشتند موقعیتی استثنایی به وجود آورده بود. هرچه به فکه نزدیکتر می شدیم چاله چوله های جاده هم بیشتر می شد. آرام آرام آسفالت ته کشیده می شد. از زیر طاق نصرتی که رنگین کمان کشیده بود عبور کردیم، به موقعیت برغازه رسیدیم. بیست کیلومتری فکه، برغازه محل استراحت و اقامتگاه شبانه مان بود. بر اثر بارندگی، کف یکی دوتا از سنگرها آب جمع شده بود، قاسم چکمه پلاستیکی پوشید تا آب سنگرها را تخلیه کند، ما هم خجالت کشیدیم رفتیم کمکش. 
استراحت کوتاهی کردیم و حرکت به سمت فکه. نمی دانم چقدر از ظهر گذشته بود که رسیدیم فکه ، منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی، همان کانال معروف گردان کمیل، کمتر از دو ساعت تا غروب آفتاب مانده بود، خیلی وقت نداشتیم باید زودتر کار را شروع می کردیم، آقا مرتضی اشاره کرد دوربین را آماده کنیم. سعید قاسمی رفت داخل کانال، روی شنی تانکی که در عملیات از کار افتاده بود، ایستاد و شروع کرد به صحبت از طولانی بودن مسیر، خستگی بچه ها، لو رفتن عملیات، آماده بودن عراقی ها، قطع شدن ارتباط بچه های داخل کانال با عقبه. 

می گفت: بچه ها سه روز توی این کانال محاصره بودند، جنگیدند و مقاومت کردند، آب و غذای شان تمام شده بود روز آخر مهمات هم نداشتند، اما عراقی ها جرات نمی کردند نزدیک شوند. سعید از آخرین مکالمات بی سیمی حاج همت و بچه ها می گفت. بچه ها وصیت نامه هایشان را پشت بی سیم برای حاج همت می خواندند، حاجی سلام ما را به امام برسان، به امام بگو ما مقاومت کردیم، بگو ما تا آخر ایستادیم، صدای هق هق گریه آقا مرتضی و پرویز از پشت سر می آمد، بقیه بچه ها سرشان را پایین انداخته بودند برای اینکه صدایشان در نیاید لب شان را گاز می گرفتند. 

آقا مرتضی برگشت سمت قاسم، قاسم از اینجا چی یادت می یاد؟ قاسم رفت توی کانال، ما هم به دنبالش به زحمت از میان سیم های خاردار حلقوی گذشتیم قبل از اینکه به مین های گوجه ای و واکسی برسیم قاسم برگشت سمت دوربین گفت: روز سوم بود که بچه ها داخل این کانال محاصره بودند، ما عملیات کردیم، همراه چند تا دیگه خودمان را رساندیم داخل کانال، کسی را زنده و سالم پیدا نکردیم، داشتیم برمی گشتیم عقب دستی پام رو گرفت، اشاره کرد سرم روبردم نزدیک صورت ترکش خورده اش، با صدای ضعیفی گفت: آب، آب، کمی بهش آب دادم، با همان صدای ضعیف گفت: به امام سلام برسون بگو تا آخرین فشنگ جنگیدیم. 

آقا مرتضی چند متر آن طرف تر نشسته بود به یه جایی که معلوم نبود کجاست خیره شده بود، یواش یواش داشتیم از کانال خارج می شدیم یادم نیست اول چه کسی شروع کرد خیلی زود همه هم نوایی کردند. کجایید ای شهیدان خدایی بلاجویان دشت کربلایی. می خواندند و گریه می کردند. آقا مرتضی به اصغر گفت: یادت باشه فردا این شعر را بخوانیم و ضبط اش کنیم. الان هم زودتر بریم می خواهم برنامه ششم شهری در آسمان را ببینم. برگشت از من سئوال کرد، برنامه ششم را دیدی؟ بله دیدم. بانریشن (گفتارمتن) دیدی یا بدون نریشن؟ بدون نریشن. نه باید با نریشن ببینی یه چیزه دیگه است. موقع برگشت اصغر رانندگی می کرد آقا مرتضی هم کنارش نشسته بود، من و قاسم با دوتا دیگه از بچه ها عقب نشسته بودیم آقا مرتضی خیلی خوشحال و سرحال بود، تو مسیر برگشت گفتیم و خندیدیم نفهمیدیم کی رسیدیم، برنامه رو ندیدیم چون یک ساعت زودتر پخش شده بود. 
هوا هنوز تاریک بود که اصغر گفت حرکت می کنیم صبحانه را تو ماشین می خوریم، من و آقا مرتضی جلو نشسته بودیم یوسف و پرویز و قاسم هم عقب نشسته بودند و مشغول خوردن صبحانه، اصغر هم رانندگی می کرد، آقا مرتضی براش لقمه می گرفت. خورشید تازه طلوع کرده بود که رسیدیم پاسگاه رشیدیه. ماشین ها را نزدیک پاسگاه پارک کردیم، یوسف سه پایه را برداشت دو تا باطری با سه تا نوار هم داخل یک کیسه پلاستیکی گذاشتیم دادیم دست سعید یزدان پرست. پرویز تیپ را و من هم دوربین فیلم برداری و عکاسی را. اصغر هم دوربین عکاسی شخصی اش را برداشته بود، به سمت جایی که به قتلگاه معروف شده بود براه افتادیم. 

درست یک سال قبل هم قاسم و سعید با هفت هشت نفر از دوستانشان که در عملیات شرکت داشتن آمده بودند به همین محل قاسم یک دوربین بتاماکس قراضه تهیه کرده بود، اصغر هم فیلم بردارشان بوده آمده بودند جنازه شهید راحت را پیدا کنند، شهید محمد راحت از بچه های اطلاعات عملیات بوده تو عملیات نزدیک پاسگاه رشیدیه به شهادت رسیده بوده که بعد از عقب نشینی جنازه اش جامانده بوده. بچه ها پارسال همین مسیر را آمده بودند تا گودال بزرگ که بعداً به قتلگاه معروف شد بچه هایی را که زمان عملیات مجروح می شدند داخل این گودال می گذاشتند تا از تیررس دشمن در امان باشند، تعداد مجروحینی که داخل گودال معروف به قتلگاه از شدت جراحات و تشنگی همگی در کنار هم به شهادت رسیده بودند به ۱۲۰ تن می رسید، آقا مرتضی می خواست قتلگاه را روایت کند. حرکت کردیم به اول میدان مین رسیدیم آقا مرتضی اشاره کرد دوربین را روشن کنم، کنار سیم های خاردار بودیم که قاسم با صدای بلند گفت: اینجا میدان مین است، خیلی بااحتیاط حرکت کنید، پشت سرهم، پاهاتون رو جای پای نفر جلویی بگذارید، کسی خارج از ستون حرکت نکند، معارف وند پاهاشو گذاشت روی سیم های خاردار تا بقیه عبور کنند. 

دوربین را روشن کردم. قاسم، سعید، احمد شفیعی ها، یزدان پرست و احمد کوچکی وارد میدان مین شدند، آقا مرتضی اشاره کرد پشت سرشان حرکت کنم، تو مسیر حرکت هر از گاهی شاخک های زنگ زده مین های والمری از لابه لای بوته ها دیده می شد، بعضی جاها باد رمل ها را جابجا کرده بود مین ها مثل چغندر از خاک افتاده بودند بیرون، بااحتیاط بیشتری راه می رفتیم و درست پا را جای پای نفر جلویی می گذاشتیم، کسی حرف نمی زد تنها صدایی که شنیده می شد صدای خش خش پاها بود که از میان بوته ها عبور می کرد نفسم به شماره افتاده بود، قلبم با شدت بیشتری می زد، صدایش را می شنیدم. سی صدمتری، داخل میدان مین شده بودیم، قاسم به مسیری که انتخاب کرده بودیم اعتراض داشت، چند نفر با قاسم، هم عقیده بودند، حرفش این بود که این مسیر سال قبل نیست. اصغر آقا مرتضی را صدا کرد و گفت: همه منطقه مثل هم است چه فرقی می کند همین جا مصاحبه ها را بگیر. 

سعید قاسمی هم گفت: خداوکیلی ما همه اطلاعات و عملیات هستیم، سال گذشته هم آمدیم اینجا، الآن توی روز روشن بدون تیر و ترکش، بدون حضور دشمن و تهدید نمی توانیم راه را پیدا کنیم، بچه ها چطور شب عملیات زیر آتش دشمن در این میدان معبر زدند و راه را گم نکردند. 
آقا مرتضی اصرار داشت قتلگاه را پیدا کنیم می گفت من با آنجا کار دارم. اینجا دو گروه شدیم قرار شد هر که زودتر به قتلگاه رسید گروه دیگر را خبر کند حشمت، جوانبخت، احمد کوچکی و قاسم با هم رفتند، معارف وند تخریب چی و راهنما بود و سر ستون ما شد پشت سرش سعید قاسمی، احمد شفیعی ها، من و پرویز و آقامرتضی و سعید یزدان پرست پشت سرما، اصغر و یوسف هم نفرات آخر بودند. آقا مرتضی می خواست از پشت، از سروپاهای بچه ها فیلم بگیرم. تو مسیر حرکت ناخواسته به یک معبر رسیدیم، معبری که شب عملیات بچه ها باز کرده بودند، در طول معبر تجهیزات بجا مانده رزمنده ها و شهدا زیاد به چشم می خورد، کوله پشتی، اسلحه، خشاب، قمقمه، قوطی کنسرو و… همین راه نصف و نیمه غنیمت بود راه را گرفتیم و ادامه دادیم تا جایی که دیگر از معبر خبری نبود، ایستادیم، معارف وند و سعید به دنبال مسیر مطمئن می گشتند، احمد شفیعی ها رفت سراغ تجهیزات و آنها را وارسی می کرد، من هم مشغول فیلم گرفتن بودم، اصغر نشسته بود تا از یک پوتین و نارنجک عکس بگیرد، یک مین والمری تو فاصله نیم متری من بود داشتم ازش فیلم می گرفتم. 

آقامرتضی گفت چکار می کنی، اینکه ضد نوره، گفتم از پشت نور خورده، خیلی قشنگه. آقامرتضی به سعید گفت چرا وایستادید بریم دیگه، سعید گفت در میدان مین باید با طمأنینه رفت آوینی جان، چند لحظه بعد به راه افتادیم، چند قدمی نرفته بودیم که صدای انفجار گوشم را پر کرد، برای چند لحظه چیزی نمی شنیدم، آرام آرام زنگی در گوشم پیچید روبرو خبری نبود، به عقب برگشتم، دود و خاک ناشی از انفجار در هوا معلق بود نمی دانستم چه اتفاقی افتاده، پرسیدم کسی زخمی شده؟ پرویز پشت سر من بود گفت: من، من زخمی شدم، باد ملایمی می وزید، گرد و خاک پراکنده شد، دیدم آقامرتضی و سعید یزدان پرست نزدیک هم افتاده اند، صورت آقامرتضی روبه ما بود سعید را موج انفجار به پشت برگردانده بود سعید قاسمی "یا حسین” گویان به زخمی ها نزدیک می شد همان طور که نیم خیز بودم دوربین را رو شانه ام گذاشتم شروع کردم به فیلم گرفتن. سعید و معارف وند خیلی زود خودشان را به زخمی ها رساندند از داخل ویزور (چشمی) دوربین سعید را می دیدم که چفیه را از دور گردنش باز کرد و مشغول بستن پای آقامرتضی شد. 
  
متوجه شدم دوربین فیلم نمی گیرد نگاهی به دوروبرش کردم یکی از ترکش ها تیپ را سوراخ کرده بود، دوربین را کنار گذاشتم اصغر و یوسف هم رسیدند اصغر مشغول عکاسی شد احمد شفیعی ها کمرش را گرفته بود، یکی از ترکش ها تو کمر احمد نشسته بود، پرویز هم چنان روی زمین دراز کشیده بود و ناله می کرد، دلداریش دادم گفتم چیزی نیست عصبانی شد گفت: یعنی چی که چیزی نیست از پام داره خون می یاد، گفتم پشت سرت را نگاه کن وقتی برگشت و آن منظره را دید تا آخر چیزی نگفت. 
همه بچه ها کنار آقامرتضی و سعید یزدان پرست جمع شده بودند، بندهای کفش و کمربندم را باز کردم دادم به سعید تا بقیه شریان ها را ببندد مین درست زیر پای آقامرتضی منفجر شده بود پای راستش از زیر زانو قطع شده بود پشت ران پای چپش هم شکاف عمیقی برداشته بود تعدادی ترکش هم به بازو و کمرش خورده بود با این همه اصلا ناله نمی کرد سعید یزدان پرست که پشت سر آقامرتضی حرکت می کرد و مین مقابلش منفجر شده بود یک عالمه ترکش به سینه و شکمش خورده بود و چند تا هم به دست و صورتش زانوهایش هم در اثر موج انفجار شکاف برداشته بود.

پلاستیکی آقامرتضی را که خواستیم روی برانکاد بگذاریم فریادش بلند شد و گفت: مرا کجا می خواهید ببرید، می خواهم همین جا شهید شوم، بگذاریدم کنار همین بچه ها، دوست دارم همین جا بمانم. یکی از بچه ها به شوخی گفت: اگر قرار باشه شهید بشی، می شی، حالا باید بریم هم که دستش بود و نوار و باطری ها را داخل آن گذاشته بود سوراخ سوراخ بود مثل آب کش. 

آقامرتضی و سعید هیچ کدام ناله نمی کردند حتی صدای یک آخ هم ازشون شنیده نشد. گروه قاسم دهقان که صدای انفجار را شنیده بودند خودشان را به ما رساندند، قاسم تجربه اش بیشتر از بقیه بود، صحنه را که دید رفت سراغ تیرک های میدان مین، چهار تا از آنها را کند، اورکت بچه هارو گرفت و دکمه هایشان را بست و تیرک ها را از میانشان عبور داد. 

آقامرتضی ساکت و آرام دراز کشیده بود، دست چپش را زیر سرش گذاشته بود دست راستش را هم روی صورتش، مثل همیشه، همیشه همین طور دراز می کشید و می خوابید، فقط هرازگاهی نیم خیز می شد و به اطراف و پاهای زخمی و قطع شده اش نگاهی می کرد. اصغر کنار آقامرتضی نشسته بود عینک اش را از چشمش برداشت و وسایل داخل جیبش را که پراکنده شده بودند را جمع و جور کرد. قاسم برانکادها را آماده کرده بود، قرار شد چهار نفر یک برانکاد و چهار نفر دیگر برانکاد دوم را بردارند، آقا حشمت که تخریب چی و یک پایش مصنوعی بود قرار شد سر ستون باشد و معبری باز کند تا گروه به عقب بازگردد. از دور صدای بالگرد به گوش می رسید فکر کردیم به طرف ما می آید اما هرچه چشم انداختیم چیزی ندیدیم. آقامرتضی را که خواستیم روی برانکاد بگذاریم فریادش بلند شد و گفت: مرا کجا می خواهید ببرید، می خواهم همین جا شهید شوم، بگذاریدم کنار همین بچه ها، دوست دارم همین جا بمانم. 

یکی از بچه ها به شوخی گفت: اگر قرار باشه شهید بشی، می شی، حالا باید بریم. یزدان پرست هم آرام و ساکت بود، وضع اش هم وخیم تر بود و خیلی زود از هوش رفت. آقامرتضی کاملا به هوش بود سرحال، فکر نمی کردیم شهید شود. منطقه رملی بود و حرکت در آن بسیار مشکل، هرازگاهی بچه ها استراحت کوتاهی می کردند یکی از بچه ها پایش پنج سانتی متری یک مین والمری قرار گرفت که حشمت گفت: تکان نخور، مین را از زمین درآورد و کناری گذاشت، چندمتری مانده بود که از میدان مین خارج شویم، آقامرتضی مرا صدا زد و گفت: مرتضی فیلم بگیر، آخه نمی دانست دوربین ترکش خورده و چندلحظه بعد هم از هوش رفت. 
یاد جمعه قبل افتادم، روز سیزده بدر بود، در منطقه عملیاتی والفجر یک بودیم کارمان تمام شده بود، آفتاب هم داشت غروب می کرد، چند تا عکس یادگاری گرفتیم و به آقامرتضی گفتم: بایست می خواهم یک عکس تکی بگیرم، اورکت رنگ و رو رفته اش را روی شانه اش انداخت و دست هایش را روی سینه قلاب کرد و گفت: عکس حجله ای بگیر. 

*مرتضی شعبانی 

شهید امیر حاج امینی; ای شفیع لبیک گویان! ندای هل من ناصرت را من نیز لبیک گفتم ...

شهید امیر حاج امینی

امیر حاج امینی از جمله دلاورمردان عرصه دفاع مقدس است. وی در عملیات کربلای ۵ به شهادت رسید.

دو عکس از شهید امیر حاج امینی بیسیم‌چی گردان انصار از لشگر27 محمد رسول الله (ص)است، توسط آقای احسان رجبی به ثبت رسیده است.

این عکس‌ها در تاریخ ۱۰ اسفند ماه ۱۳۶۵ و در کربلای شلمچه در جنوب کانال پرورش ماهی گرفته شده است.  این دو عکس ازجمله تاثیرگذارترین عکس‌های گرفته شده از شهدای دفاع مقدس است.

نقل قولی از برادر شهید:

  • روزی سرمزار امیر نشسته بودم دیدم جوانی با ظاهری حزب‌اللهی مانند کنار من آمد و گفت: «شما با این شهید نسبتی دارید؟!» گفتم: «من برادرش هستم»، او گفت: «حقیقتش من از اول مسلمان نبودم اما بنا به دلایلی به اجبار و به ظاهر مسلمان شدم اما قلباً مسلمان نشده بودم تا اینکه برحسب اتفاق عکس برادر شما را دیدم، وقتی عکس را دیدم حال عجیبی به من دست داد. انگار این عکس با من حرف می‌زد، پس از آن قلباً به اسلام روی آوردم و الآن مدتی است که هر پنج‌شنبه به اینجا می آیم.»- بهشت زهرا/ قطعه29.

وصیت نامه شهید امیر حاج امینی:

سلام بر خدا و شهیدان خدا و بندگان پاک و مخلص او.

بعد از مدت‌ها کشمکش درونی که هنوز هم آزارم می‌دهد، برای رهایی از این زجر، به این نتیجه رسیده‌ام و آن در این جمله خلاصه می‌شود: خدایا! عاشقم کن.

از این که بنده بد و گنه کار خدایم، سخت شرمنده ام و وقتی یاد گناهانم می افتم، آرزوی مرگ می کنم؛ ولی باز چاره ام نمی شود. به راستی که (ان الانسان لفی خسر) هیچ برگ برنده ای ندارم که رو کنم؛ جز این که دلم را به دو چیز خوش کرده ام؛
یکی این که با این همه گناه، دوباره مرا به سرزمین پاک و اخلاص و صفا و محبت باز گرداند؛ پس لابد دوستم دارد و سر به سرم می گذارد؛ هر چند که چشم دلم کور است و نمی بینم و احساسش نمی کنم؛ اگر چنین نبود، پس چرا مرا به این جا آورد؟
دوم این که قلبی رئوف و مهربان دارم و با همه بدی هایم، بسیار دلسوزم. لحظه ای حاضر به تحمل هر گونه رنجی می شوم؛ بله به این دو چیز دلم را خوش کرده ام.

پس ای پروردگار من! اگر دوستم داری که مرا به این جا آورده ای، پس مرا به آرزویم که... برسان و یا به این خاطر که نمی توانم باعث رنجش کسی شوم، پس بیا و مرا مرنجان و خشنودم کن و مرا با خودت... .

دنیا برای ضعیف نفسان، یک گرداب هلاکت است. اگر لحظه ای به خودمان واگذارده شویم، وای بر ما که دیگر نابودیمان حتمی است. خوشا آن کس که به یاری او، در این گرداب هلاک گردد.

ای حسین!
ای مظلوم کربلا!
ای شفیع لبیک گویان! ندای هل من ناصرت را من نیز لبیک گفتم (به خواست او) شفاعتم کن و مگذار در این گرداب هلاکت هلاک گردم و ای خدا... .

بسیار بد و ضعیفم و در مقابل گناه، یارای مقاومت ندارم؛ زیرا هنوز نشناختمت و حتی در راه شناختت نیز زحمت نکشیده ام؛ زیرا ضعیف و پایبند به این دنیایم و نمی توانم از خوشی ها و آسایش های محض و پوشالی این دنیا دل بکنم و در راه شناختت سختی کشم؛ سختی ای که پر از شیرینی و لذت است؛ ولی افسوس که این سختی و حلاوت نصیبم نمی گردد.

خالقا! تو را به خودت قسم، تو را به پیامبران و امامان زجر کشیده و معصومت قسم، بسیار عاشقم کن.
اگر چنین کنی که از دریای رحمت و کرامتت چیزی کاسته نمی شود و زیانی به تو نمی رسد.

همه آرزویم این است که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم، برسم به آرزویی

اگر چنین کنی، دیگر هیچ نخواهم؛ چون همه چیز دارم. می دانم اگر چنین کنی، از این بند، رهایی یافته و دیگر به سویت پر... .

خدایا! دل شکسته و مهربانم را مرنجان.
تو خود گفتی که به دل شکستگان نزدیکم؛ من نیز دل شکسته دارم.

ای کسانی که این نوشته را یا بهتر بگویم این سوز دلم و این درد دل نمی دانم چه بگویم این تجربه تلخ و یا این وصیت نامه یا این پیام و یا در اصل این خواهش و تقاضای عاجزانه را می خوانید، اگر من به آرزویم رسیدم و دل از این دنیا کندم، بدانید که نالایق ترین بنده ها هم می توانند به خواست او به بالاترین درجات دست یابند؛ البته در این امر شکی نیست؛ ولی بار دیگر به عینه دیده اید که یک بنده گنه کار خدا به آرزویش رسیده است.

یا رب زِ کرم، بر من درویش نگر
هر چند نیَم لایق بخشایش تو
بر حال من خسته دل ریش نگر

حال که به عینه دیدید، شما را به خدا قسم، عاجزانه التماس و استدعا می کنم بیایید و به خاکش بیفتید؛ زار زار گریه کنید و امیدوار به بخشایش و کرمش باشید و با او آشتی کنید؛ زیرا بیش از حد مهربان و بخشنده است. فقط کافی است یک بار از ته دل صدایش کنید؛ دیگر مال خودتان نیستید و مال او می شوید؛ دیگر هر چه می کند، او می کند و هر کجا می برد، او می برد؛ ولی در این راه، آماده و حاضر به تقبل هر گونه سختی و رنج، همانند مظلوم کربلا حسین و پیامدار او زینب باشید؛ هر چند که سختی و رنج های ما در مقایسه با آنها نمی تواند قطره ای در مقابل دریا باشد. بله، خداگونه شدن، مشقات و مصائب دارد....

شنبه 7/4/65
ساعت 5 بعدازظهر
بنده مخلص و گنهکار، امیر حاج امینی

دختری که با"نردبان" به مدرسه می‌رود

دختر فلسطینی که برای رفتن به مدرسه باید نردبانش را با خودش ببرد تا بتواند از دیواری که اسرائیلی ها ساخته اند عبور کند.

خیریه همت

http://www.hemmat110.com

پول ربوی با کلاه شرعی حلال نمی شود!

اَللّهُمَّ فُکَّ کُلَّ اَسیرٍ ...

اولین سالگرد عروج هنرمند انقلابی "حسین احمدی سخا"

من کنت مولاه فهذا علی مولاه

مغز علی و دگران پوستند/ تمـام انبیـا علی دوستنـد

نغمۀ «یا هو»ست به هر موی من 
پر شده عالم ز«هوالهو»ی من 
روی من از چار طرف سوی حق 
دیدۀ حق از همه سو سوی من 
تا که دمم هست دم از او زنم 
بـانگ هوالحی و هوالهو زنم 
**** 
قبضۀ خاکی بُدم آدم شدم 
روح شدم نور شدم دم شدم 
خیل ملک نیز مرا سجده کرد 
از همه سو قبله عالم شدم 
عالم را برای من آفرید 
مرا برای خویشتن آفرید 
**** 
ذکر دلم مدح و ثنای علی است 
حال خوشم حال و هوای علی است 
ذات الهی که مرا خلق کرد 
هر چه به من داد، ولای علی است 
خلوت من جلوت من با علی است 
دار و ندارم همه یک یا علی است 
**** 
کیست علی؟ آنکه ندانند کیست 
کیست علی؟ آنکه خدا هست و نیست 
علی، علی، علی که پیش از مکان 
به ظل غیب لامکان داشت زیست 
لحم و دم و جانِ محمّد علی است 
تمـام قـرآن محمّد علی است 
**** 
کیست علی؟ بر همه عالم امیر 
کیست علی؟ رفیق پیر فقیر 
امـام یـازده امـام همـام 
سراج سیزده سراج المنیر 
مغز علی و دگران پوستند 
تمـام انبیـا علی دوستنـد 
**** 
امیرمؤمنین عالم علی است 
حقیقت رسول خاتم علی است 
کعبه علی، قبله علی، حج علی 
ذکر علی، حمد علی، دم علی است 
علی بود احمد و احمد علی است 
تمـام اسـلامِ محمّد علی است 
**** 
کسی که خون عَمرو جاری کند 
رسـول را یکتنه یـاری کند 
امیر مرحب کُش خیبر شکن 
دیده کسی یتیم داری کند؟ 
خاک کجا و مظهر هو کجا؟! 
تنور پیرزن کجا، او کجا؟! 
**** 
وای به من، من و ثنای علی 
عفـو کند مـرا خدای علی 
جهان چه قابل که فدایش شود 
فاطمه گـردیـده فدای علی 
آینۀ روی خدا چهر اوست 
دین تمام انبیا مهر اوست 
**** 
کیست علی؟ معلم جبرئیل 
کیست علی؟ پیر هزاران خلیل 
کیست علی؟ امیر، خیرالامیر 
کیست علی؟ وکیل نعم الوکیل 
کیست عـلی؟ تمـام آیین من 
عقل من و عشق من و دین من 
**** 
پاک سرشتم که سرشتم علی است 
مرغ بهشتم که بهشتم علی است 
«میثم» بی دست و زبانم، ولی 
هر چه که در نخل نوشتم علی است 
گو که در آرند ز تن پوستم 
تـا ابـدالـدهر علی دوستم 
 
غلامرضا سازگار

«علاءالدوله سمنانی»؛ عارف‌نمایی که امام زمان(عج) را وفات‌یافته می‌دانست!

در فرهنگ دینی ما یکی از دغدغه ها و چالش ها، نفوذ و ظهور اندیشه هایی بوده که هیچ اصل و ریشه ای در بنیان و شاکله دین نداشته اند و این هنجار فقط مربوط به  زمان گذشته و ایّام قدیم نمی شود  بلکه زمان معاصر و روزگار ما را نیز در بر می گیرد زیرا زمانی نیست که دین از هر حیث مورد هَجمه قرار نگیرد و باید مرزبانان عقیده و شریعت با تمام قوا و با هر سلاحی که در اختیار دارند از آن محافظت و مراقبت نمایند.
 
به گزارش رجانیوز از جمله آفت های دین همین عرفان های نادرست، التقاطی، مادّی، بی اساس و موهوم است که همچون تبر، ضربه ای جبران ناپذیر بر پیکره درخت سایه گستر و سر سبز دین وارد می سازند.
 
این عرفان های پوچ، هم در دوران قدیم بروز چشمگیری داشته اند و هم در دوران جدید و معاصر ظهور فراوان دارند و متاسّفانه برخی از مردم کم اطّلاع، کم سواد و حتّی خواص پر مدّعا بدان‌ها گرایش خاصّی داشته و دارند.
 
این  در حالی است که شناخت صحیح و راستین خدا بر اساس آموزه ها و تعالیم مکتب حَقّه شیعه 12 امامی بدون فهم حجّت مطلق زمان یا به عبارت روشن تر و صریح تر شخص شخیص امام زمان در هر عصر غیر ممکن و بی فایده است.
 
می ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
این ره که تو می روی به ترکستان است
 
در احادیث مهدویت در مراجع و منابع شیعه و سنّی هر کس موفّق به شناخت صحیح و اصولی از امام و پیشوای زمان خود نشود همچون انسان های جاهل  و متوحّش دوران جاهلیت پیش از اسلام از دنیا رفته است.(1)
 
 در فرهنگ ایرانی ما، عارف نماهای بسیاری وجود دارند که از آن ها حتّی به اشتباه به عنوان مفاخر ملّی یا حتّی بزرگان معنوی، عرفانی و مذهبی یاد می شود که با اندکی تامّل در مورد شخصیت آن ها  نه تنها هدایتگری، بزرگی و عظمت در وجودشان احساس نمی شود بلکه حقارت وجودی آن ها مایه سرافکندگی  و سرشکستگی همه هموطنان بوده و جایگاهشان  دوزخ  پر عذاب است و به راستی یک کور چه طور می تواند عصا کش و قائد کوری دیگر باشد.
 
أَ فَمَنْ يَهْدي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدّي إِلاّ أَنْ يُهْدى‏ فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ(یونس / 35)
 
(آيا كسى كه هدايت به سوى حق مى‏كند براى پيروى شايسته‏تر است يا آن كس كه خود هدايت نمى‏شود مگر هدايتش كنند؟ شما را چه مى‏شود، چگونه داورى مى‏كنيد؟)
 
 از همه بدتر با گذشت قرن ها و سده‌ها، غبار روزگاران بر آینه ذهن عوام و حتّی خواص بی‌بصیرت به طور آرام و آهسته می‌نشیند و  اندیشه‌ها و تفکّرات انحرافی و شیطانی آن منحرفان و بی‌مقداران  نادیده گرفته می‌شود و آن ها در اذهان مردم به طرز اعجاب‌آوری تبدیل به یک «عارف بزرگ» یا حتّی «امامزاده ای واجب التّعظیم» می شوند در حالی که پیشوایان راستین دین و شریعت و متعاقب ایشان خردمندان تابع و شیعه آنها، از این افراد  به طور صریح و مطلق بیزارند و پیوسته از آنها تبرّی می‌جویند.
 
این افتخار و توفیق بزرگ نصیب کشور اسلامی ما شده که قانون اساسی ما به نام مقدّس و نازنین امام زمان (عج) زینت داده شده و مذهب رسمی کشور بر اساس اعتقاد و پیروی از امام مهدی (عج) تصویب شده است و این کم مساله ای نیست ولی این همه افتخار اهل خرد نیست بلکه تازه این  اوّل راه است و این نگاه مهدوی باید در همه شئون زندگی ما ایرانی ها نفوذ و رسوخ پیدا کند و همه احوال ما را در برگیرد نه این که صرفا در قالب گفتار یا نوشتار در قانون اساسی یا جاهای دیگر باشد.(2)
 
اگر شخصی ادّعای عرفان و کمالات روحی و معنوی داشته باشد و در مسیری غیر از مسیر اسلام و اهلبیت عصمت و طهارت(ع) قدم بردارد، دروغ پردازی بیش نیست حتّی اگر به وحدانیت خدا شهادت دهد. این آموزه پیشوایان اسلام است و حرف من در آوردی و بی‌اساسی نیست.
 
حضرت امام حسین (ع) شناخت و معرفت خدا را منوط به شناخت هر امام در زمان خود می داند که اطاعتش واجب است(3) و همچنین حضرت امام صادق (ع) کسی را که همه امامان را بشناسد ولی به درک درست از امام زمان خود نرسد، اهل ایمان ندانسته است.(4)
 
با این بیانات همه کسانی که به دروغ خود را امام زمان یا نایب او یا وصی و فرستاده او می دانند  یا امام زمان(عج) را منکر می شوند یا به دروغ ادّعای ملاقات و تشرّف می کنند و هر نسبت ناروایی به ایشان روا می دارند، از عناد یا عدم معرفت صحیح آن ها ناشی می شود و قطعا دشمن حضرت  مهدی(عج) هستند و از عرفان  و معرفت الهی بهره و حظّی نبرده اند حتّی اگر به آن ها نسبت داده شوند.
 
 این گونه افراد اگر در مقام پیر، مراد، شیخ، قطب و ... در زنجیره عرفانی قرار بگیرند در اصل از هر قسمتی که در آن زنجیره و سلسله قرار گرفته اند،آن زنجیره از نظر معنوی پاره شده و گسست پیدا نموده است و جایگاهشان هیچ اعتباری برای اهل فهم و  صاحبان عقل و خرد ندارد.
 
شاهد روباه
 
یک ضرب المثل در ادبیات فارسی وجود دارد و آن ، این است که : به روباه گفتند که شاهدت کو؟ گفت دمم! این ضرب المثل در مورد یک عارف نما و یک مهدی نما به نام «سیّد محمّد نوربخش» مصداق  عینی و ظاهری پیدا می کند. 
 
«نوربخش» متوفّای869 ق. یکی از مدّعیان دروغین مهدویت بود که در کتاب« الهی نامه» خود در تایید و گواهی دروغ آشکار خود مطالبی را از برخی عارف نماها ی شبیه خود از جمله :«علاء الدّوله سمنانی» متوفّای 736 ق. در تایید مهدویت دروغینش در مقام شاهد نقل کرده است که برای نمونه  ما آن را در این فرصت  می آوریم :
«...مرشد حقّانی علاءالدّوله سمنانی ـ قدّس الله تعالی روحه ـ گوید:
 
 مهدی در سلسله من خواهد بود و قطب پنجم از من است. او فرزند رسول الله از سه نُطفه است: نطفه صُلبی به خاطر سیادت، قلبی به خاطر عفّت، و حقّی به خاطر ولایت. حسینی است از طرف پدر حسنی است از طرف برخی از مادران پدری. در مشرب توحید، معتدل است، نه تفریطی و نه افراطی.»(5)
 
البته سیّد محمد نوربخش  این ادّعا را به خود متّصل و منسوب کرده  است و آن قطب پنجم و آن مهدی موعود را خودش دانسته و برشمرده است و با ادّعای مهدویّت نابجا، راه دوزخ را سریع تر از دیگر هم فکران و هم قطاران خود پیموده است.
 
چه بسا نوربخش در مورد این ادّعا که علاء الدّوله سمنانی حضرت مهدی موعود(عج) را پنجمین قطب از خود دانسته، بسته به شرایط و احوال خود از روی اضطرار دروغی ساخته ، بافته و پرداخته است و در واقع امر، کارنامه علاء الدّوله از این جرم و گناه آشکار مبرّا باشد.
 
 ولی علاء الدّوله درکتاب خود به نام :« العروة لاهل الخلوة و الجلوة» در باب ششم ، مطلبی متوهّمانه و ناشایست بيان نموده که دلیل و مدرک معتبری بر دشمنی آشکار او با امام مهدی (عج) است که ما آن را در ادامه ذکر می کنیم.
 
در انتساب کتاب «عُروه» به علاء الدّوله اختلافی نیست و کتاب های بعد از او که  همین مطلب را نقل کرده اند بر تعلّق آن کتاب به او از دوران قدیم، صحّه می گذارند.  به خصوص این که فهرست نگار بزرگ، شیخ آقابزرگ (م.1390 ق.)، در کتاب سترگ خود : «ذَریعَه» آن را یاد آور شده و زمان تالیف آ ن را 721  ق. برشمرده است.(6)
 
با این بیان علاء الدّوله  در «عُروه» نوشته است:
 
«دیگر بدان که محمّد بن الحسن العسکری( رضی الله عنه و عن آبائه الکرام) [ مقصودش حضرت مهدی (عج) است] چون  غائب شد از چشم خلق ، به دایره اَبدال پیوست و ترقّی کرد تا سیّد افراد شد و به مرتبه قطبیت رسید بعد از آن که « علی بن الحسین البغدادی»به جوار حق پیوست ، او قطب شد به جای « علی» مذکور و مدفون است در «شونیزیّه» و نماز بر وی گزارد و به جای وی بنشست شانزده سال.
 
بعد از آن به جوار حق پیوست به روح و ریحان و نماز گزارد بر وی « عثمان بن یعقوب الجُوینی الخراسانی» و نماز گزارد  بر وی در مدینه رسول ( صلی الله علیه و علی آله و سلّم).
 
چون علی بن الحسین به جوار حق پیوست ، « احمد کوچک» ، که از فرزندان « عبدالرّحمن بن عوف» بود به جای او نشست و نماز بر وی بگزارد.
 
و گورهای اقطاب بر روی زمین پیوسته است یعنی بلند نیست و بر آن هیچ عمارت نکرده اند و هر سال یک نوبت زیارات آن مزارات می کنند.
 
و بی تکلّف دراز کردم سخن درباره ایشان از برای چند فایده:
 
یکی که بزرگ تر از همه است از برای آن که مردمان دریابند چیزی از قدرت حق تعالی و عجز عقل خود. نیز بدانند از درک کمال قدرت او ( جلّ ذکره) از آن که عقل جوهری است مفرد که به قیاس مجرّدات را فهم می کند در طور خود و آن چه زیر طور اوست، به آلات حس فهم می کند و آن چه بالای طور و مرتبه است اوست، اگر به هوی آلوده نباشد به نور حق در می یابد.
 
دوم ،  بیان تحقیق وفات محمّد بن حسن العسکری ( سلام الله علیه و علی آله و آبائه سادات الاولیاء)
 
سوم ، یقین دانستن مردمان به وجود اَبدال ... »(7)
 
نکته:  این مطالب دور از عقل است زیرا روایات معتبر تمامی آن ها را رد می کند. شخصیتّی چون « عثمان بن یعقوب جُوینی خراسانی» که ظاهرا یک ایرانی الاصل است و جانشین حضرت مهدی (عج) بعد از وفات ایشان شده، شخص شناخته شده ای نیست  و علی بن حسین بغدادی که بر طبق این متن حضرت مهدی (عج) جانشین او بوده است کسی نیست جز عامل و کارگزار «مدینه »در آن ایّام.
 
سَخاوی متوفّای 902 ق. در کتاب خود که در زمینه شناخت و احوال ساکنان« مدینه» نگاشته و اسامی رجال را در آن گرد آورده نام و منصب او را ذکر کرده و آورده است:
 
علي‏ بن‏ الحسين‏ بن إسماعيل :عامل المدينة، توارى حين طرقها الشريف إسماعيل بن يوسف بن إبراهيم الحسني (الماضي في سنة إحدى و خمسين و مائتين)...(8) و في سنة إحدى و خمسين و مائتين، كان العامل على المدينة، علي بن الحسين بن إسماعيل‏، أيام المعتز باللّه أبي عبد اللّه بن المتولي جعفر و قبله.(9)
 
علی بن حسین بن اسماعیل : کارگزار مدینه بود،هنگامی که «شریف اسماعیل بن یوسف بن ابراهیم حسنی» (در گذشته سال251 ق.) آمد، متواری از آن شهر شد... در سال 251 ق. او کارگزار مدینه شد در ایّام خلافت «المعتزّ بالله» و قبل از او.
 
به هر روی این مطلب که امام مهدی(عج) جانشین این شخص شده و در مدینه هم مدفون شده صحیح نیست و هیچ وقت به اثبات عقلاء نمی ر سد و این داستان پردازی ها جز از این عارف نماها که مکتب اهلبیت(ع) را در دین و مذهب حذف کرده اند و به «اسلام کودتا» تمایل داشته اند ، به نظر نمی رسد.
 
در این متن یک اشتباه هم وجود دارد که با توجّه به متن های بعدی که از کتاب علاء الدّوله نقل کرده اند در می یابیم که ناسخ اشتباه کرده است زیرا در متن یک جا جانشین علی بن حسین، حضرت مهدی (عج) معرّفی شده و در چند خط پایین تر « احمد کوچک» که این اشتباه از ناسخان و نسخه نویسان است زیرا در متن های بعدی که از همین کتاب نقل شده این خطا به چشم نمی خورد.
 
«عبدالرّحمن بن عوف» که احمد کوچک ، ظاهرا از نوادگان اوست ، صحابی معروف پیامبر(ص) است که در شورای منحوس «سقیفه»  و« شورای شش نفره» شرکت نمود و از جمله کسانی است که حقّ الهی و آشکار امیرالمومنین علی (ع) را تضییع کرد و «اسلام کودتا » را به جای «اسلام ناب محمّدی» به اهل اسلام خوراند.(10)
 
«شونیزیّه» که محل دفن علی بن حسین بغدادی ذکر شده است نام محل و قبرستانی در غرب «بغداد» است که ظاهرا در آن عبادتگاهی برای صوفیه بوده و عارف نماهایی در آنجا مدفون هستند.(11)
 
بحث و بررسی
 
الف)  گمراهی آشکار در قالب اعتقاد به وفات صاحب الزّمان (عج)
 
دست کم دو روایت معتبر از حضرات صادقین (ع) در مورد حضرت مهدی (عج) صدور یافته که طبق آن ها به نتایجی مرتبط با این موضوع مورد بحث در ادامه خواهیم رسید:
 
- مُفَضَّل بن عُمَر یکی از اصحاب امام صادق (ع)گوید که شنیدم امام فرمودند:
 
«لِصَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ غَيْبَتَانِ إِحْدَاهُمَا يَرْجِعُ مِنْهَا إِلَى أَهْلِهِ وَ الْأُخْرَى يُقَالُ هَلَكَ فِي أَيِّ وَادٍ سَلَك‏ »(12)
 
برای حضرت مهدی صاحب الزّمان (عج) دو غیبت و پنهان زیستی است در یکی از آن دو غیبت ،ایشان به خانواده خود مراجعه می کند و دیگری [ مقصود غیبت کبری] است که [ از سوی گمراهان و منحرفان] در مورد ایشان گفته می شود که ایشان وفات کرده یا در کدام بیابان گام نهاده است؟
 
-ابوالجارود  یکی دیگر از اصحاب امام باقر (ع)گویدکه ایشان به من فرمودند:
 
«إِذَا دَارَ الْفَلَكُ وَ قَالُوا مَاتَ أَوْ هَلَكَ وَ بِأَيِّ وَادٍ سَلَكَ‏ وَ قَالَ الطَّالِبُ لَهُ أَنَّى يَكُونُ ذَلِكَ وَ قَدْ بَلِيَتْ عِظَامُه‏»(13)
 
ای ابوالجارود! فلک بچرخد( یعنی روزگاران بگذرد و زمان غیبت کبری حضرت مهدی(عج) فرا رسد) و مردم بگویند: حضرت مهدی (عج) مُرده یا هلاک شده  و در کدام بیابان گام نهاده است؟ و طالب بگوید :کجا حضرت مهدی(عج) وجود دارد در حالی که استخوان های او نیز پوسیده است؟ ...
 
از کلام های معجز آسای صادقین (ع) به دو تن از اصحاب گرامی خویش راجع به دوران غیبت کبری حضرت مهدی(عج) و نگاه برخی گمراهان نسبت به عقیده بالنده مهدویت در می یابیم که توسّط ایشان از وجود منحوس افرادی در غیبت کبری پیشگویی شده که وجود امام زمان(عج) را فی نفسه قبول دارند ولی می گویند که: ایشان وفات نموده اند و در حقیقت این افراد با این شناخت ناقص و نا استوار از دشمنان حضرت حجّت (عج) محسوب می شوند.
 
ب)  مذهب علاء الدّوله 
 
برخی همچون«شوشتری» (م.1019ق.)، علاء الدّوله را شیعی مذهب می دانند(14)، این انسان گمراه و عارف نما، چه شیعه باشد و چه سنّی به هر روی با این ادّعای بی اساس خود مبنی بر وفات امام زمان (عج) خود را در زمره دشمنان ایشان در آورده است و اگر شیعه هم باشد جرم و گمراهیش سنگین تر و غیر قابل بخشش تر است .
حجّت تاریخ ، علامه شیخ آقا بزرگ تهرانی در ضمن  معرّفی کتابی از او راجع به مذهب او بعد از یاد کرد آن و نظر  برخی مبنی بر «عارف شیعی بودن» او ذکر نموده است:
 
«إن لم يكن إماميا اثني عشريا لما يظهر منه من ترديده في وجود حجة ابن الحسن‏ »(15) (با توجّه به تردید علاء الدّوله در وجود حضرت حجّت (عج) [ در زمان حاضر و به طور کل غیبت کبری] نمی توان او را شیعه دوازده امامی دانست) و همچنین در شرح کتابی دیگر از او ، نامبرده را «أنه شيعي غير اثني عشري»(16) (بی تردید علاء الدّوله شیعه ای است که دوازده امامی نیست) ترجمه و شرح نموده است.
 
ج) مآخذ دیگر 
 
در این جا به برخی از کتاب ها که ادّعا یا باور او را نقل کرده اند به ترتیب قدمت اشاراتی می کنیم:
 
الف) «جامی»(م.898ق.) در کتاب «شواهد النّبوه»
 
"و قال الشیخ علاء الدولة احمد بن محمد السمنانی قدس سره فی ذکر الابدال و اقطابهم و قد وصل الی الرتبة القطبیة محمد بن الحسن العسکری رضی الله تعالی عنه و عن آبائه الکرام ائمة من اهل بیت الطهارة و هو اذا اختفی دخل فی دائرة الابدال و ترقی مندرجا طبقة طبقة الی ان صار سید الافذاذ و کان القطب  علی بن الحسین البغدادی فلما جاد بنفسه و دفن فی شونیزیه صلی علیه محمد بن الحسن العسکری رضی الله عنهما و جلس مجلسه و بقی فی الرتبة القطبیة تسع عشره سنة ثم توفاه الله تعالی الیه بروح و ریحان و اقام مقامه عثمان بن یعقوب الجوینی بنفسه جلس احمد کوجک من ابناء عبدالرحمن بن عوف رضی الله عنه مجلسه و کان توفی فی العجم و صلی علیه و قبورهم لاصقة بالارض غیر مشرفة و لا مبنیة لا یعرفها غیرهم و هم یزورنها کل سنة"(17)
 
نکته :  با توجّه به متن ، جامی متن فارسی  علاء الدّوله را به عربی ترجمه کرده است،در متن علاء الدّوله شانزده سال  مقام قطبیت حضرت مهدی (عج) ذکر شده و در متون بعدی بلا استثناءبه صورت :«نوزده سال » و«تسع عشره» است که با متن اصلی تضاد دارد البته متن اصلی متن دست نویس شده است و احتمالا خطا دارد. این رقم چه در فارسی به صورت شانزده و نوزده و چه در عربی به صورت «ست عشره» و«تسع عشره» خیلی به هم شبیه نیستند که بخواهد تصحیف رخ دهد.
 
ب) شمس الدّین سَخاوی(م.902ق.) در کتاب التّحفه اللطیفه  فی تاریخ المدینه الشریفه 
 
"محمد بن الحسن العسكري: جلس بعد موت شيخه علي بن الحسين البغدادي المذكور، كل منهما بالقطبية، و دفنه بالسومرية، و دام تسع عشرة سنة، ثم مات ‏بعد أن أقام مقامه عثمان بن يعقوب الجويني الخرساني، و صلّى عليه و جميع أصحابه و دفنوه بالمدينة النبوية، ثم بعد الجويني جلس أحمد كوجك‏ العوفي، و ما عرفت تواريخهم.18   
نکته: در این کتاب به نام علاء الدّوله و کتابش اشاره نشده است و تفاوت هایی با متن عُروه وجود دارد: شونیزیّه به سومریّه تحریف و تصحیف شده است،متن مختصر تر است، تاریخ نگاری همچون سَخاوی نوشته است : "ما عرفت تواريخهم" ( تواریخ ایشان را ندانستم) آیا مقصود او جُوینی و احمد کوچک است ؟ یا همه افراد در متن اعم از علی بن حسین و حضرت مهدی(عج) و این دو تن؟
 
ج) میبدی (م. 904 - 911 ق.) در کتاب دیوان شعر امیرالمومنین(ع) 
 
" ... و امام محمّد بن امام حسن عسکری (ع) در وقت اختفا از ابدال بود و ترقّی کرد و چون علی بن حسین بغدادی که قطب آن زمان بود متوفّی شد و او  را در شونیزیّه دفن کردند ، امام محمّد قطب شد و نوزده سال قطب بود ، پس متوفّی شد و او را در مدینه دفن کردند و عثمان بن یعقوب جوینی قطب شد ، پس قطبیت به« احمد خُردک» که از اولاد عبدالرّحمن بن عوف بود انتقال یافت و قبور ایشان از غیر ایشان پنهان می باشد و سالی یک بار زیارت آن قبور کنند ...».(19)
 
نکته : میبدی این مطلب را از قول علاء الدّوله آورده است و در این متن احمد کوچک به «احمد خُردک »تعبیر و تثبیت شده است.
 
د) خواند میر(م. 942 ق . ) در کتاب حبیب السّیر 
 
«اهل سنّت و جماعت اگرچه بدان قايل نيستند كه صاحب الزّمان، محمّد بن حسن عسكرى است اما به عظم شأن و سُمُو مكان آن مقتداى طوايف انسان اعتراف دارند و او را از جمله كبار اوليا و اعاظم اصفيا مى‏شمارند دليل بر صدق اين سخن آن كه در «شواهد النّبوه» مسطور است كه:
 
قال الشيخ علاء الدوله احمد بن محمد السمنانى قدس سره فى ذكر الابدال و اقطابهم و قد وصل الى الرتبه القطبيه محمد بن الحسن العسكرى رضى اللّه عنه و عن آبائه الكرام ائمة اهل‏بيت الطهاره و هو اذا اختفى دخل فى دايرة الابدال و ترقى مندرجا طبقه الى انصار سيد الاوتاد و كان القطب على بن الحسن البغدادى فلما جاء بنفسه و دفن فى شونيزيه صلى عليه محمد بن حسن العسكرى عليه السّلام و جلس مجلسه و بقى فى رتبة القطبية تسع عشرة سنه ثم توفا اللّه تعالى اليه بروح و ريحان و اقام مقامه عثمان‏ بن‏ يعقوب‏ الجونى الخراسانى و صلى هو و جميع اصحابه عليه و دفنوه فى مدينة الرسول صلى اللّه عليه و سلم‏.»(20)
 
نکته: در عُروه و در متن و نسخه فارسی در دسترس ما صفت حضرت مهدی (عج) را «سیّد افراد» نوشته و ضبط کرده ، در شواهد النّبوه جامی ، «سیّد الافذاذ»  ، در حبیب السّیر بر اساس نسخه و نقل وَجاده ای که از کتاب علاء الدّوله داشته ، «سیّد الاوتاد» ضبط نموده است،  در متن سَخاوی و میبدی هم که هیچ صفتی ذکر نشده است.
 
این که احمد کوچک از اولاد و فرزندان «عبدالرّحمن بن عوف» از صحابیان پیامبر (ص) است به جز منبع اصلی فقط در شواهد النّبوه و دیوان شعر امیرالمومنین (ع) اشاره شده است و در کتاب سَخاوی به شکل «احمد کوجک العوفی» آمده است و در حبیب السّیر با این که از شواهد النّبوه نقل نموده ، یادکردی از بُنُوّت احمد کوچک با عبدالرّحمن بن عوف در میان نیست.
 
از رهگذر متن کتاب علاء الدّوله علاوه بر ادّعای پوچ  وفات یافتن حضرت مهدی(عج) ادّعاهای دروغ دیگری هم بر ایشان حمل نموده است. 
 
بنابراین از جمله و زمره گمراهان و دشمنان صاحب الزّمان(عج) همین عارف نمای دروغگو علاء الدّوله سمنانی  است که حضرت را وفات یافته دانسته با عنایت به این که نام او و نام پدر و پدران ایشان( به حسب تَرضّی که بر ایشان فرستاده است) و همین طور به مساله غیبت و پنهان زیستی ایشان اعتقاد داشته است ، لکن به ناحق جانشین برای ایشان در نظر گرفته مقام ایشان را در حد عارف نماها و اقطاب  پایان آورده و تنزّل داده، مولا و امام او را شخصی چون علی بن حسین بغدادی کارگزار مدینه بر شمرده و ناشیانه عقاید شیعی و سنّی را در هم آمیخته و مَلغَمه ای به نام عرفان به خورد جامعه اسلامی و منتظر صاحب الزّمان(عج) داده است.
 
گرایش های او به سوی مکتب خلافت در آثارش به هیچ وجه نباید نادیده انگاشته شود. توصیه  حضرت مهدی (عج) به یکی از باریافتگان به آستان مبارک و مقدّس خویش را فراموش نکنیم: 
 
"طلب المعارف من غير طريقنا اهل البيت مساو لانکارنا"(21)
 
( طلب معارف و دانش های [ معنوی] به غیر از روش اهل بیت (ع) [ بدون مدّ نظر قرار دادن ایشان] با انکار ما مساوی است) 
 
کسی  همچون او که نسبت به امام زمان (عج) شناخت صحیحی ندارد بدون تعارف و رو دربایستی عارف واقعی نیست و حرف های او مُشتی اوهام و اباطیل است که دل را می میراند و نتیجتا از مفاخر ملّی و فرهنگی کشور نیز محسوب نمی شود بلکه عقلا و شرعا باید او را از نمادهای بی دینی و  استوانه‌های بی‌فرهنگی در جامعه  اسلامی محسوب نمود.
 
 به خصوص علاء الدّوله وقاحت و بی شرمی را به حدّ اعلای خود رسانده و با نشر اکاذیب و داستان های دروغی که ساخته و پرداخته یا از مشایخ خود ناآگاهانه آموخته، تاکید مطلق بر وفات حضرت مهدی (عج) دارد به خصوص با این عبارت که: « .... بیان تحقیق وفات محمّد بن حسن العسکری ...» که مقصود و غرض شیطانی  او از این گفتار در کتاب بی ارزش او بر همگان آشکار و هویدا می شود.
 
بی دانشی در بین اهل دانش
 
آیا کشوری که دین رسمی آن بر اساس امامت حضرت مهدی (عج) است باید یک عارف نمایی به نام علاء الدّوله سمنانی را که دشمن درجه یک حضرت مهدی (عج) بوده و برای ایشان به دروغ زمان وفات، پیر و مراد و جانشین ناحق تعیین نموده در محیط علمی و آکادمیک به وسیله کتاب‌ها و مقالات آن وجود منحوس و دور از معرفت صاحب الزّمان (عج) را یک عارف تمام عیار شیعی و مرد خدا بدانیم؟
 
مثلا در مقاله زیر در مجلّه «مطالعات تقریبی مذاهب اسلامی» با رتبه علمی – ترویجی،  با عنوان: «تقریب مذاهب اسلامی در چهل مجلس علاء الدّوله سمنانی»(22) او را از افراد عارفی دانسته که در قرن هشتم به تقریب مذاهب اسلامی می‌پرداخته است. آیا کسی که حضرت مهدی(عج) را وفات یافته می‌داند می‌واند فهم درستی از تشیّع داشته باشد که به تقریب آن با دیگر مذاهب بپردازد؟ اصلاً این شخص جاهل ارزش توجّه دارد؟ آیا جاهلان به تقریب می‌پردازند؟
 
 
یا در مقاله زیر در یک مجلّه علمی - تخصّصی با عنوان : عرفان علاء الدّوله سمنانی«بحثی در تصوّف عابدانه و عاشقانه علاء الدّوله»(23) که نویسنده بسیار دلدادگی خود را به این شخصیت در قالب نوشتار  بیان کرده و محوریت مقاله خود را همان کتاب «عُروَه» ذکر نموده است. باید از نویسنده محترم پرسید آیا دشمن امام زمان(عج) از مفاخر استان سمنان است؟
 
 
 
آیا خنده دار نیست این علاء الدّوله، این شخصی که نماد بی دینی و گمراهی بوده و دشمن امام زمان(عج) در مملکت صاحب الزّمان (عج) است بیاییم و نامش را بر روی یک موسّسه آموزش عالی در شهر«گرمسار» با تصویب دولت و وزارت علوم- یعنی عالی ترین مقام علمی کشور- قرار دهیم؟24 به راستی این نشان از چیست؟
 
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است
کارم از گریه گذشته که بدان می خندم
 
 
زیارتگاههایی که الهی نیستند
 
آیا کشوری که دین رسمی آن بر اساس اعتقاد و التزام به حضرت صاحب الزّمان(عج) معرّفی شده ، باید در آن مزار امامزاده ای به نام «سیّد محمّد نوربخش» - در سولقان تهران- باشد که بسیار مورد توجّه مردم قرار گرفته در حالی که از دشمنان درجه یک امام زمان (عج) محسوب می شده است. آیا نباید فرهنگ سازی کنیم که رفتن به سر مزار این امامزاده مثل رفتن به سر مزار «شمر» و «یزید» و »ابن ملجم» و ... است که با امام زمان خود آشکارا به مخالفت پرداخته اند؟ چه بسا دشمنان مکتب اهلبیت(ع) با حضور ناآگاهانه ما در این امامزاده بحث توسّل را که از اعمال تایید شده قرآن و حدیث است، مورد تمسخر و استهزاء قرار دهند و بگویند شیعیان بر سر قبر دشمن امام زمانشان می روند متوسّل می شوند و به خیال خود حاجت روا می گردند!
 
 
در حالی که این مساله یا به تعبیر ما این «حفره امنیّتی فرهنگی» از بی توجّهی مسئولان فرهنگی اوقاف کشور و به خصوص اوقاف استان تهران ناشی شده که متاسّفانه حق و ناحق با هم در این فقره مخلوط شده است.
 
خشت اوّل گر نهد معمار کج

 

تا ثریا می رود دیوار کج
 
 از فضل خدا ما مقاله ای با عنوان : «امامزاده ای در استان تهران که دشمن امام زمان (عج) بود» نوشتیم (25) و با بضاعت قلمی خود از ساحت مقدّس حضرت مهدی (عج) دفاع کردیم.
 
بعد از انتشار این مقاله به خصوص در فضای سایبری و تارنماهای مختلف و گروه های اینترنتی باعث شد که بسیاری از مومنان از حضور در این مکان اجتناب کنند و ذکر این نکته هم الزامی است که معنویت به در و دیوار و معماری خاص یا تزئینات قدیمی نیست معنویت جنس درونی و باطنی با صبغه و رنگ و بوی الهی است لذا فریب ظواهر را نخوریم و فراموش نکنیم  گاهی با بی دانشی و بی توجّهی در اصل  داریم با دست خود دشمن امام زمانمان(عج) را در مملکت صاحب الزّمان(عج) می نوازیم.
 
مدفن منحوس علاءالدّوله سمنانی در روستای «صوفی‌آباد »یکی از روستاهای بخش مرکزی شهرستان« «سُرخه» در استان «سمنان» قرار گرفته و  این روستا  با تهران ۲۲۸ و با  شهر سمنان ۲۲ کیلومتر فاصله دارد.
 
آیا شایسته است مزار او را زیارتگاه بدانیم و بخوانیم و با نورپردازی سبز رنگ و هر کار دیگری از این دست ، نوعی قداست و معنویت کاذب به آن بی معنویت ببخشیم؟
 
ای بسا ابلیس آدم روی هست
پس به هر دستی نباید داد دست
 
 
 
 
آیا جایز است اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان سمنان - به عنوان یک مرکز و یک مقام ارشاد کننده به سوی اسلام-  این علاء الدّوله را که دشمن امام زمان(عج) است جزء مفاخر استان مزبور معرفی کند؟(26)
 
 
پس غیرت دینی ما کجاست؟  پس غیرت مهدوی ما کجاست؟ پس این بند از زیارت عاشورا که با اهل بیت (ع) پیمان می بندیم چه می شود؟ «إِنِّي سِلْمٌ‏ لِمَنْ‏ سَالَمَكُمْ‏ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ وَ وَلِيُّ لِمَنْ وَالاكُمْ وَ عَدُوٌّ لِمَنْ عَادَاكُم‏»(27) ( بی تردید من در صلحم با کسی که با شما در صلح است و در نبرد و پیکارم با کسی که با شما در نبرد و پیکار است و دوست هستم با کسی که با شما دوست است و دشمن هستم با کسی که با شما دشمنی دارد.) 
 
آیا اگر مزار دشمنان امام حسین(ع) هم وجود داشت آن ها را زیارتگاه قرار می دادیم؟ یا از آن ها به عنوان عارف و عابد یا افتخار ملّی یاد می کردیم؟ به راستی در کربلای مهدوی، ما کجای کاریم؟ امام حسین (ع) و امام مهدی(ع) فرقی ندارند. این ها همه  به علّت فاصله گرفتن جامعه ما از دانش واقعی، دین اصیل و مهدویت راستین است که بی شک در خور این مردم خدا جو ، این مملکت صاحب الزّمان(عج) و این شیعه خانه حضرت مهدی(عج) نیست.
 
برخی معتقدند که از باب « الباطِلُ‏ يَمُوت‏ بِتَرك‏ ذِكرِه» ( باطل با عدم یادآوری آن می میرد) باید با این قبیل موضوعات مواجه شد در حالی که این حرف تا زمانی درست است که خود « حق » با ترک آن نمیرد. وقتی که با عنایت به موارد یاد شده، رویکردهای نادرستی نسبت به علاء الدّوله حتّی در سطوح علمی ، دانشگاهی و اسلامی وجود دارد، دیگر جای سکوت و ترک ذکر باطل نیست. 
 
و گر بینم که نابینا و چاه است
اگر خاموش بنشینم گناه است
 
و در این مجال یک پیشنهاد معنوی و فرهنگی در رابطه با این مزارات دشمنان اسلام و مهدویت دارم و آن این است که مزارات افرادی همچون: «سیّد محمّد نوربخش» در سولقان تهران و این «علاء الدّوله سمنانی»در سمنان به پایگاه های مهدویت تبدیل شوند تا بر خلاف تمایل آن ها مهدویت راستین و اصیل تبلیغ گردد و ضریح و برخی چیزهای دیگر که قرار است جنبه تقدّس به آن غیر مقدّس ها دهند حذف شوند ولی جای قبر آن ها مشخّص باشد و معماری مکان هم حفظ شود و مزار  آن ها به طور مطلق از بین نرود تا خدای ناکرده طرفداران آن ها هیچگاه نسبت هایی چون «غیبت» و «عروج» بدان ها ندهند.
 
اگر چه دوست به چیزی نمی خرد ما را
به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست
------------------------------------------
پی نوشت‌ها:
1.ابن بابویه، محمد بن علی ( شیخ صدوق) (م.381 ق.)،کمال الدین ، دارالکتب الاسلامیه، تهران- ایران، 1359 ش.، ج 2 ص 409و  ر. ک : فقیه ایمانی ، مهدی، اصالة المهدویة فی الاسلام، موسسه معارف اسلامی، قم – ایران، ط1،1420 ق.، ص 27 به بعد. 
2.ر.ک : قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، اصل 5، 12.
3.ابن بابویه ، محمد بن علی ( شیخ صدوق) (م.381 ق.) علل الشرائع ،  کتابفروشی داوری ، قم – ایران، 1385 ش. ج 1 ،ص 9.
4.ابن بابویه ، علی بن الحسین(م.329 ق.)، الإمامة و التبصرة من الحيرة، مدرسة الإمام المهدى عجّل الله تعالى فرجه الشريف‏، قم – ایران، 1404 ق. ص  90.
5. جعفریان ، رسول ،(مجله)پیام بهارستان ، د2، س 5، ش 17، پاییز 1391 ش.،ص 702.
6.الذریعه ج 15، ص 249.
7.بیابانکی، ابوالمکارم رکن الدین احمد بن محمد بن احمد( علاء الدوله سمنانی ( م. 736 ق.)، العروة لاهل الخلوة و الجلوة ، تصحیح و توضیح : نجیب مایل هروی، مولی ، تهران – ایران، چ 1، 1362 ش. 1404 ق. صص 367-368.
8.السخاوی ، محمد بن عبدالرحمن ( م.902 ق.) ،  التحفة اللطيفة في تاريخ المدينة الشريفة ، دار الكتب العلمية، بیروت – لبنان ، ط 1، 1414 ق.ج2 ، ص 276 .
9.همان ، ج‏1، ص 55.
10.ابن عبدالبر ،  ابوعمر یوسف بن عبدالله ( م.463 ق.) الاستیعاب فی معرفة الاصحاب ، تحقيق: على محمد البجاوى، دار الجيل، بيروت- لبنان ، ط 1،  1412/1992،ج 2 ، ص 843 به بعد.
11.ر. ک:  ابن عبدالله الحموی ، یاقوت ،(م.626 ق.) ،معجم البلدان ، دارصادر، بیروت – لبنان، ط2، 1995 ،  ج 3، ص 374.
12.الکلینی، محمد بن یعقوب(م.329 ق.) ، الکافی، مصحح : علی اکبر غفاری ، محمد آخوندی، دارالکتب الاسلامیه، تهران – ایران ، 1407 ق.، ج 1 ،ص 340.
13.النعمانی، محمد بن ابراهیم(م.360 ق.)، الغیبة، محقق و مصحح : علی اکبر غفاری، صدوق، تهران – ایران، 1397 ق. ، ص 154.
14.شوشتری، قاضی نورالله(م.1019 ق.)، مجالس المومنین، دارالکتب الاسلامیه، تهران – ایران،1365 ش. ج 2 ، صص 127-128.
15.الطهرانی ، شیخ آغا بزرگ (م. 1390 ق.) الذریعة  الی تصانیف الشیعة ، اسماعيليان – اسلاميه ، قم – تهران ،ج 15 ص 251.
16.همان ، ج16 ص 300.
17.جامی ، عبدالرحمن( م.898 ق.) ، شواهد النبوه ، به کوشش : سید حسن امین ، میر کسری – تهران – ایران – 1379 ش . ص 263.
18.السخاوی ، محمد بن عبدالرحمن ( م.902 ق.) ،  التحفة اللطيفة في تاريخ المدينة الشريفة ، ج2 ، ص 470.
19.میبدی یزدی ، میرحسین بن معین الدین(م. 904 -911 ق.) شرح دیوان منسوب به امیرالمومنین (ع) ، به کوشش : اکرم شفایی، ص  104.
20.خواند مير، غياث الدين بن همام الدين(م.942 ق.)، تاریخ حبیب السیر ، خیام – تهران – ایران ، چ 4،1380 ش.، ج 2 ، ص 131.
21.موسوی ، جلال ، الاربعون فی المهدی ،  بقية العترة، قم – ایران، ط 2، 1428 ق. ص 221.
22.سرمد محمدی، حسین، (مجله)مطالعات تقریبی مذاهب اسلامی، سال 8 ، ش 32 ، پاییز 1392، ص 62 به بعد.
23.روزبهانی، سعید، فرهنگ قومس(ویژه نامه سال استان سمنان 1386)،ش 39-40.
24.http://www.asihe.ac.ir/
25.http://www.mohaddesin.ir/%D9%BE%DA%98%D9%88%D9%87%D8%B4-%D9%85%D9%87%D8%AF%D9%88%DB%8C/%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA/435-Maghalate-Mahdavi-0032.html
26.http://semnan.farhang.gov.ir/fa/semnanmarefe/semnan
27.ابن قولویه ، جعفر بن محمد ( م.367 ق.) ،  کامل الزیارات ،  محقق و مصحح : عبدالحسین امینی ،  دارالمرتضویه ، نجف – عراق ، 1356 ش .،ص 177.
-------------------------------------------
گروه معارف رجانیوز- سیّد مرتضی میرسراجی، کارشناس حدیث و پژوهشگر مهدویت

تک‌تیرانداز گروه تروریستی ارتش آزاد سوریه نوزاد 3 ماهه را به جرم شیعه بودن! هدف قرار داد

"فاطمه شاقول" نوزاد سه ماهه، زمانی که در امن‌ترین مکان عالم یعنی آغوش مادر، آرمیده بود و در خیال کودکانه‌اش نفس‌های مادر را حین کار در باغ زیتون شهرک شیعه نشین فوعه شمارش می‌کرد، ناگاه از پشت سوخت و هدف کین یک تک تیرانداز سنگدل گروه تروریستی فیلق شام وابسته به ارتش آزاد سوریه قرار گرفت.

وی هنگامیکه مادرش او را به باغ زیتون نزدیک خانه های روستای بنش المجاوره برده بود، با گلوله یکی از تک تیرانداز فیلق شام مجروح شد.

گلوله بدن نازنین فاطمه را درید، اما خوشبختانه به قلب او اصابت نکرد و قلب گرمش همچنان می‌تپد و نوزاد زنده می‌ماند، هرچند زخم عمیق بر این بدن نازک هر بیننده‌ای را متاثر می‌کند. دو شهرک شیعه‌نشین فوعه و کفریا در سوریه سال‌هاست تحت محاصره کامل تروریست‌های مورد حمایت آمریکا قرار دارند همه روزه هدف حملات خمپاره‌ای تکفیری‌ها قرار می‌گیرند. بر اثر این حملات تا کنون دهها تن از اهالی این دو منطقه به شهادت رسیده‌اند.

آیت الله فشارکی; ممنوع کردن مصرف تولیدات غیر ایرانی

 محمدحسین فشارکی فرزند محمد جعفر، عالم و مجتهد اصولی و از بزرگان علمای اصفهان در اواخر عصر قاجاریه و اوایل پهلوی است که در کارنامه سیاسی او مبارزه با استبداد داخلی و استعمار خارجی دیده می شود. 

او شاگردی اساتیدی چون محمدباقر نجفی، زین العابدین مازندرانی، حبیب الله رشتی و میرزای شیرازی(صاحب فتوای تنباکو) را در کارنامه داشته است. وی طی یک اقدام بدیع در اواسط جمادی الاول ۱۳۲۴ قمری (تیر 1285 شمسی) و در آستانه مهاجرت علمای تهران به قم که به مهاجرت کبری معروف شد (در ادامه نهضت مشروطه، پس از آن که خواسته های علما و مردم در مورد تاسیس عدالت خانه و اجرای قوانین اسلام و... عملی نشد، علما تصمیم گرفتند که به قم مهاجرت نموده و در حرم حضرت معصومه(س) تحصن کنند.)، به همراهی۱۳نفر از علمای طراز اول اصفهان اعلامیه‌ای صادر کردند و مواردی را متعهد شدند. 

آقا نجفی اصفهانی، حاج آقا نورالله نجفی اصفهانی، آیت الله ابوالقاسم دهکردی، شیخ مرتضی ریزی، میرزا محمدتقی مدرس، سیدمحمدباقر بروجردی، میرزا محمد مهدی جویباره ای، میرزا ابوالقاسم زنجانی، آقامحمدجواد قزوینی و رکن الملک شیرازی از جمله علمایی بودند که همراه با آیت الله فشارکی این اعلامیه را امضا کرده بودند. 

آن اعلامیه هنوز هم خواندنی است و درس‌های جالبی برای امروز ما دارد. اگر هر کدام از ما متعهد شویم در زندگی شخصی خود به مواردی این چنینی پایبند باشیم تحول بزرگی در جامعه ایجاد خواهد شد، متن کامل آن اعلامیه به این شرح است: 

وقتی علما مصرف تولیدات غیر ایرانی را ممنوع کردند


متن کامل بیانیه آیت الله فشارکی و 12 نفر از علمای طراز اول

 این خدام شریعت مطهره با همراهی جناب رکن الملک، متعهد و ملتزم شرعی شده ایم که مهماامکن بعد ذلک تخلف ننماییم، فعلا ۵ فقره است:

اولاً: قبالجات و احکام شرعیه از شنبه به بعد روی کاغذ ایرانی بدون آهار نوشته شود. اگر بر کاغذهای دیگر نویسند، مهر ننموده و اعتراف نمی نویسیم. قباله و حکمی هم که روی کاغذ دیگر نوشته بیاورند و تاریخ آن بعد از این قرارداد باشد، امضا نمی‌نماییم. حرام نیست کاغذ غیر ایرانی و کسی را مانع نمی شویم؛ ماها به این روش متعهدیم.

ثانیا: کفن اموات، اگر غیر از کرباس و پارچه اردستانی یا پارچه های دیگر ایرانی باشد، متعهد شده ایم برآن میت، ماها نماز نخوانیم. دیگری را برای اقامه صلوه بر آن میت بخواهند ماها را معاف دارند.

ثالثا: ملبوس مردانه جدید، که از این تاریخ به بعد دوخته و پوشیده می شود، قرار دادیم مهما امکن، هر چه بدلی در ایران یافت می شود، لباس خودمان را از آن منسوج نماییم و منسوج غیرایرانی را نپوشیم و احتیاط نمی کنیم و حرام نمی دانیم لباس های غیرایرانی را، اما ماها ملتزم شده ایم حتی المقدور بعد از این تاریخ ملبوس خود را از منسوج ایرانی بنماییم. تابعین ماها نیز کذلک و متخلف توقع احترام از ماها نداشته باشد. آنچه از سابق پوشیده و داریم و دوخته، ممنوع نیست استعمال آن.

رابعا: مهمانی ها بعد ذلک ولو اعیانی باشد، چه عامه، چه خاصه، باید مختصر باشد یک پلو و یک خورش و یک افشره. اگر زاید بر این کسی تکلف دهد، ماها را به محضر خود وعده نگیرد. خودمان نیز به همین روش مهمانی می نماییم. هر چه کمتر و مختصرتر از این تکلف کردند، موجب مزید امتنان ماها خواهد بود.

خامسا: وافوری اهل وافور را احترام نمی کنیم و به منزل او نمی رویم زیرا که آیات باهره:«إِنَّ الْمُبَذِّرِینَ کَانُوا إِخْوَانَ الشَّیَاطِینِ» «وَلا تُسْرِفُوا اِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ» «وَلا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَه» و حدیث «لاضرر و لاضرار» ضرر مالی و جانی و عمری و نسلی و دینی و عرضی و شغلی آن محسوس و مسری است و خانواده ها و ممالک را به باد داده. بعد از این هر که را فهمیدیم وافوری، به نظر توهین و خفت می نگریم.[1]

پی نوشت

[1] روزنامه حبل المتین کلکته، سال ۱۴، ش۲،۱۹جمادی الثانی ۱۳۲۴.

هر که از خدا فرمان برد...

* هرکس از خدا فرمان برد، از او فرمان می‌برند.
* کسی که از خودش راضی شود، ناراضیان از او فراوان شوند.
* عاق ]والدین[ ناداری در پی دارد و به خواری می‌کشاند.
* مردم در دنیا با اموالشان و در آخرت با اعمالشان هستند.
* هنگامه جان دادنت در برابر خانواده را به یاد آور که نه طبیبی می‌تواند مرگ را از تو دور کند و نه دوستی می‌تواند تو را یاری نماید.

حضرت امام هادی علیه‌السلام

من زنده‌ام!

کتاب را که باز می‌کنی، تا پایان صفحه 508، یک نفس می‌خوانی. شب و روز، صبح زود و نیمه شب، دیر یا زود، برایت مفهومی ندارد. سه روزه کتاب را به پایان رساندم. اگر کارهای روزمره نبود، زودتر تمام می‌شد. گاهی 7-8 ساعت یک کله خواندم.
به صفحه 128که رسیدم، علت نامگذاری کتاب را بهتر فهمیدم: سلمان به من گفت: فقط قول بده گاهی با یه نوشته ما را از سلامتی‌ات مطلع کنی.
با ناراحتی گفتم: چی؟ نوشته؟... نه نمی‌تونم، من کاغذ و قلم از کجا گیر بیارم؟
گفت: چقدر برای دو کلمه نوشتن چانه می‌زنی. نمی‌خواد شاهنامه بنویسی، فقط بنویس: «من زنده‌ام». 
روزی هم که در 12کیلومتری جاده آبادان به اسارت نیروهای بعثی درآمد، کاغذی از او به دست افسر عراقی افتاد که روی آن نوشته بود: «من زنده‌ام!»
در بازجویی، همین جمله کوتاه، شد یک رمز و سندی بر علیه معصومه!
پس از دو سال که از اسارت او می‌گذشت، صلیب سرخ یک برگ آبی به عنوان نامه فوری به او داد که روی آن فقط دو کلمه بنویسد و برای خانواده‌اش بفرستد. معصومه نوشت: من زنده‌ام... بیمارستان الرشید بغداد. 
وقتی این نامه در بهار سال 1361 به دست برادرش «سلمان» رسید، با خود گفت: معصومه! چقدر تلاش کرده‌ای که همه لحظه و روز و خاطرات را در دو کلمه خلاصه کنی، دو کلمه‌ای که می‌خواستی با نوشتن‌شان به قولی که داده بودی وفادار بمانی: «من زنده‌ام...»
حالا «من زنده‌ام»، یک کتاب شده است. کتابی با حرف‌های زیبا و گفتنی از دوران اسارت معصومه آباد. او به همراه شمسی بهرامی، فاطمه ناهیدی و حلیمه آزموده، در یک قفس زندانی بودند. چهار نفر با تفکرات و سلایق مختلف که همراهی چهار ساله، آنان را در همه چیز همدل و همزبان کرد، حتی اتهامشان نیز شبیه هم بود: عشق به امام و انقلاب و جمهوری اسلامی ایران.
معصومه آباد در این کتاب، نیم قرن زندگی‌اش را قلمی کرده است، دوران کودکی و نوجوانی و انقلاب، و دوران جنگ و اسارت.
از صفحه 119 تا پایان صفحه 508، مربوط به دوران جنگ و اسارت او، و به زندانی شدن در زندان‌های الرشید و موصل وعنبر است.
دوران مبارزات زینب‌گونه معصومه را همین صفحات در خود جای داده است. از همان آغاز اسارت، درس عفت و حیا می‌دهد و چون شیر در مقابل گرگ‌ها می‌ایستد.
بعثی‌ها او را «دختر خمینی» نام می‌گذارند و به او و همراهانش، ژنرال می‌گویند.
معصومه می‌گوید: عنوان بنت‌الخمینی و ژنرال به من جسارت و جرات بیشتری می‌داد... احساس کردم من سفیر انقلاب به سرزمین همسایه هستم! و تقدیر الهی این ماموریت را برایم رقم زده است.
با همین نگاه، ترس را شکست می‌دهد و با امید، جسارت را تسلیم خود می‌کند. گاه با صدای بلند و لحنی زیبا، قرآن می‌خواند. گاهی با دوستانش، سرودهای انقلابی می‌خوانند: خمینی ای امام! خمینی ای امام! ای مجاهدای مظهر شرف...
نیروهای بعثی با کابل‌های چرمی که از داخل‌شان سیم‌های برقی رد می‌شد، تا آنجا که قدرت داشتند به سر و تن او و شمسی و فاطمه و حلیمه زدند... معصومه یکباره کابل را از دست مامور بعثی کشید و تا آنجا که قدرت داشت به پاها و هیکل او ضربه زد!
شجاعت معصومه و دوستانش، محمدجواد تندگویان را به وجد آورده بود. او که در سلول کناری بود، فریاد زد: «نصرمن الله و فتح قریب» و بقیه اسرای مرد هم یکپارچه و «بشرالمومنین» را فریاد کردند.
اعتصاب غذای معصومه و شمسی و حلیمه و فاطمه ناهیدی، فرمانده زندان الرشید و ماموران بعثی را از پای درآورد و چهار زن ایرانی به هدف خود رسیدند. صلیب سرخ نام آنان را ثبت کرد و آنها به اردوگاه موصل منتقل شدند.
در آن حرکت شجاعانه، معصومه برای رسیدن به آزادگی و زندگی، راه مرگ را پیش پای خود گذاشت و همسفر مرگ شد، تا به آزادی نسبی رسید.
برای او فرق نمی‌کرد، بایستی در همه حال، با شجاعت، پاسدار حریم حیا باشد. به نقیب احمد- فرمانده اردوگاه موصل- گفت: حالا که ما نباید از داخل بیرون را نگاه کنیم، عدنان هم نباید از بیرون پنجره، داخل آسایشگاه ما را نگاه کند.
آقای ابوترابی به معصومه و دوستانش می‌گوید: شجاعت و پاکدامنی شما ما را سرافراز کرده... و از رنجی که شما در آن زندان‌‌ها بردید، ما مردها خجالت کشیدیم و دیگر از رنج ناله نکردیم! 
وقتی هم عدنان؛ نگهبان زندان زنان، بدون توجه به تذکر آنان، وارد سرویس بهداشتی می‌شود، با فریاد معصومه و فاطمه، پا به فرار می‌گذارد و آنها تا دفتر فرماندهی نقیب احمد، دنبالش می‌کنند!
گرچه این اتفاق، معصومه و فاطمه و شمسی و حلیمه را راهی اردوگاه نظامی عنبر می‌کند و در آنجا، مشکلاتشان بیشتر می‌شود؛ اما باز در برابر محمودی کثیف و بی‌غیرت می‌ایستند و می‌گویند: برادران ما اینجا زیر فشار شکنجه و بیماری و گرفتار گرسنگی و تشنگی و آلودگی‌اند، صدای این آوازه خوان‌ها همه را کلافه کرده است، لطفا این صداها را خاموش کنید!!
چقدر زیبا؛ فریادها و بغض فروخورده معصومه و همراهانش، بی‌اختیار به دعای: «مهدی مهدی به مادرت زهرا، امشب امضاء کن پیروزی ما را»؛ تبدیل شد.
در بین دعا، نگهبان‌های بعثی به اتاق خواهران ریختند و نعره کشیدند و با کابل بر دیوار و در کوبیدند تا بتوانند وحشت بیشتری ایجاد کنند.
برادران در آسایشگاه‌های دیگر به تصور اینکه بعثی‌ها به جان آنان افتاده‌اند، همصدا با معصومه و یارانش خواندند: مهدی مهدی به مادرت زهرا...
اردوگاه یکمرتبه با صدای تیر و الله‌اکبر، همراه شد! فردا سرهنگ محمودی ضحاک به معصومه گفت: شنیده‌ام دیشب آوازه‌خوان اردوگاه شده‌اید و یاد خمینی کرده‌اید!!
باز هم انتقال به قاطع یک!... قفسی نمناک و نمور، سرد و تاریک، بدون زیرانداز و روانداز.
روز سوم، نگهبان مثل همیشه شوربا و چای را بی‌سروصدا برای معصومه و همراهانش آورد؛ اما با ایما و اشاره به آنان فهماند که نخورند.
محمودی توی آش شوربا صابون ریخته و توی چای، ادرار کرده بود!!
در قفس زنان نیز بوی نامطبوع و ناخوشایندی می‌پیچید که تا ساعت‌ها آنها را از سر درد کلافه می‌کرد! سرگرد محمودی گفته بود: در را باز نگه دارید تا بوی چاه فاضلاب سرمست‌شان کند!
با این حال و در میان همه دردها و شکنجه‌ها و سختی‌ها و دوری‌ها، بیشتر وقت معصومه و هم‌سلولی‌هایش، صرف نوشتن دعاهای مفاتیح، روی کاغذهای نازک سیگار می‌شد. همگی غرق نوشتن دعاهای مفاتیح بودند و همه اردوگاه عنبر را زیر پوشش کتاب مفاتیح‌الجنان بردند!
این کار برای بعثی‌ها، دهن‌کجی بزرگی بود که با همت پنهانی چهار زن آزاده رقم می‌خورد.
شاید عراقی‌ها از دست معصومه و حلیمه و فاطمه و شمسی به تنگ آمده بودند که آن روز، صبحی فرمانده اردوگاه عنبر به آنان گفت: شما به زودی به ایران می‌روید!
مادر معصومه در قم به حضرت معصومه گفته بود: معصومه را به اسم تو «معصومه» اسم گذاشتم، تو هم باید برش گردونی! 
او خدا را هم قسم داده بود: خدایا من هشت پسر دارم و همه در جنگ و خط مقدم می‌جنگند. اگر قرار است سهمی از امانت تو را بدهم، یکی از پسرهایم را می‌دهم؛ اما معصومه را زنده به من برگردان!
بعد از روزهایی سخت، معصومه و فاطمه و شمسی و حلیمه، با تعدادی از اسرای مرد، با پیمودن یک مسیر دو ساعته، با ماشین‌های امنیتی وارد باند فرودگاه و هواپیما شدند.
تصورشان این بود که قرار است آنان را به آمریکا یا اسرائیل تحویل بدهند!... بعد از پروازی طولانی، در فرودگاه ترکیه، از هواپیمای عراقی، به هواپیمای ایران‌ایر منتقل شدند تا در روز 12بهمن 1362، وارد فرودگاه مهرآباد بشوند.
در هواپیما، خواهر کافی؛ از هیئت همراه هلال‌احمر که حال نگران معصومه را می‌بیند و می‌شنود که او به فکر زندان و درد و مرگ است، به معصومه می‌گوید: سعی کن همه چیز را فراموش کنی؛ تا بتوانی از این به بعد راحت‌تر زندگی نمایی! 
معصومه به او می‌گوید: من نمی‌خواهم رنجی را که با جوانی‌ام آمیخته است، از یاد ببرم... به خودم قول دادم هیچ وقت درد و رنج خود و لحظه‌های انتظار طاقت‌فرسای خانواده بزرگ اسیران درد کشیده را فراموش نکنم. اگر فراموش کنیم؛ دچار غفلت می‌شویم و دوباره گزیده می‌شویم!
برای همین دست به قلم برد و خاطرات خواندنی و تلخ و شیرین اسارتش را به نگارش درآورد تا من و ما، با خواندن کتاب «من زنده‌ام»، بدانیم زینب و عباس و اکبر یعنی چه! غیرت و شرف و مردانگی یعنی چه! دفاع از ارزش‌ها و انقلاب و دفاع از ناموس و حفظ حیا یعنی چه!
وقتی معصومه تازه اسیر شده بود و نگاه‌های چندش‌آور و کش‌دار مأموران بعثی از روی او برداشته نمی‌شد، یکی از اسرای آبادانی که هیکل بلند و درشتی داشت، با سر تراشیده و سبیل‌های پرپشت، بلند شد و به جواد- مترجم عراقی‌ها- گفت: هرچی گفتم، راست و حسینی براشون ترجمه کن تا شیرفهم بشن!
بعد رو به سرباز‌های بعثی کرد و ادامه داد: به من می‌گن اسمال یخی، بچه آخر خطم، نگاه به سرم کن ببین چقدر خط خطیه! هر خطش برای دفاع از ناموسمونه. ما به سر ناموسمون قسم می‌خوریم، فهمیدی؟ جوانمرد مردن و با غیرت و شرف مردن برای ما افتخاره!... ما به سبیلمون قسم می‌خوریم. چشمی که ندونه به ناموس مردم چطوری نگاه کنه، مستحق کور شدنه. وقتی شما زن‌ها رو به اسارت می‌گیرید؛ یعنی از غیرت و شرف و مردانگی شما چیزی باقی نمونده که بتونه معنی ناموس رو بفهمه و غیرت رو معنی کنه...
چه زیبا سیدناصر حسینی در کتاب «پایی که جا ماند»، غیرت آزادگان را تبیین کرده است: یکی از بچه‌ها که بعدها فهمیدم «محمد اسلام‌پناه» نام دارد، سینه و صورتش براثر اصابت ترکش خمپاره آبکش شده بود. استخوان‌های دست راستش از آرنج خرد شده بود و از تشنگی و ضعف نای حرف زدن نداشت. سخت جان داد! وقتی زخم‌هایش را بستیم، گفت: جان ما فدای یه تار موی امام!
سیدناصر درباره منصور قاسمی نیز می‌نویسد: روی پیراهنش نوشته بود: بی‌عشق خمینی نتوان عاشق مهدی شد! افسر عراقی فندک را به دستش داد و از او خواست نوشته روی آستین‌اش را با فندک بسوزاند... او حاضر نشد مقابل افسر عراقی و دیگر دژبان‌ها نوشته روی پیراهنش را بسوزاند... افسر عصبانی شد، با لگد به جانش افتاد و به دیوار کوبیدش. به دیگر دژبان‌ها دستور داد او را بزنند. دژبان‌ها با کابل و لگد به جانش افتادند... خون از بینی‌اش سرازیر شد... آدم شجاع و نترسی بود. همان جایی که نشسته بود، دست چپش را زیر بینی‌اش گرفت، خون از لای انگشتانش می‌چکید. منصور با انگشت راستش روی دیوار نوشت: خمینی!
سیدناصر حسینی از روزهای پایان جنگ می‌نویسد. معصومه‌آباد روزهای نخست جنگ هشت ساله را ترسیم می‌کند: عزیز، چوپان بود. با پنجاه گوسفند اسیر شده بود. از کاشان راه افتاده بود و در همان روزهای اول جنگ به سمت آبادان آمد. او با همان سادگی خود می‌گفت: ای کاش گوسفندها را زودتر برای برادرهای رزمنده به جبهه می‌فرستادند!
حالا این عزیز در دست عراقی‌ها اسیر بود. او را از پا آویزان کرده و با شلاق به سر و صورتش می‌کوبیدند. وقتی پایش را باز کردند، کلت روی شقیقه‌اش گذاشتند و به او گفتند: عزیز! این تیر خلاص است. هر وصیتی داری، سریع بگو... درحالی که از دهان و حلقش خون می‌ریخت، با لکنت زبان گفت: از گوسفندهایی که آورده‌ام، یکی را برای سلامتی امام خمینی قربانی کنید!
بعد از این جمله، دوباره تن عزیز را با شلاق تکه پاره کردند... براثر ضربات زیادی که بر سرش وارد شده بود، پی‌درپی دچار تشنج می‌شد و صبح همان روز، بعد از چند بار تشنج، به شهادت رسید!
معصومه از دردها و شکنجه‌ها هم می‌نویسد. از همراهی مردان با غیرت اردوگاه با زنان اسیر، از انقلاب زن و مرد ایرانی در اردوگاه دشمن.
معصومه یک بخش کتابش را نیز به انتظار خانواده اختصاص داده است. روزهای درد و فراق پدر و مادر و برادران و دو خواهرش! روزهای تنهایی بی‌بی و مادرش!
نزدیک چهار سال درد فراق و حالا همه آنان، چونان یعقوب به استقبال یوسف آمده‌اند! معصومه از دردها می‌گوید و برادران معصومه از روزهای سخت مفقودی او؛ تا چنگ زدن به نامه‌ها و در خلوت گریستن! همه آن حرف‌ها؛ «من زنده‌ام» شد؛ تا هرکس که می‌خواند، بگوید: من به خاطر دلاوریهای این آزادگان سرافراز زنده‌ام! پس همه آن رشادت‌ها را پاس دارم تا برای همیشه بتوانم ادعا کنم: من زنده‌ام!

* علی شیرازی

آریل شارون; قصاب صبرا و شتیلا

نماز در مساجد ویران شده

روحانیون و مردم بحرین خواستار بنای مساجد ویران شده توسط رژیم در محل خود هستند و با رویکرد آل خلیفه مبنی بر تغییر یافتن محل بسیاری از مساجد منهدم شده ابراز مخالفت کردند.

رژیم آل خلیفه در چارچوب سیاست انتقامجویانه و خصمانه خود علیه شیعیان در سال 2011 در آغاز انقلاب مردمی بحرین در این کشور حالت فوق العاده اعلام کرد و به دنبال آن 38 مسجد متعلق به شیعیان را با خاک یکسان کرد. این اقدام رژیم با واکنش های خشمگینانه داخلی و جهانی مواجه شد و شهروندان بسیاری از این مساجد را با هزینه شخصی خود تجدید بنا کردند. 

رژیم بحرین محل بسیاری از مساجد منهدم شده را تغییر داد که بسیاری از گزارش های نهادهای بین المللی از جمله آخرین گزارش آزادی های دینی وزارت خارجه آمریکا در سال 2015 این موضوع را تایید کرده اند.

بحرین از زمان سرکوب قیام مردمی در سال 2011 میلادی تاکنون شاهد موجی از اعتراضات از سوی مردم آن کشور است که خواستار اصلاحات سیاسی هستند. 

رژیم آل خلیفه به کمک نظامیان سعودی و مأموران امنیتی امارات که در قالب نیروهای سپر جزیره و نظامیان دیگر کشورهای عربی که در بحرین مستقر شده اند، اعتراضات مردمی این کشور را سرکوب می کنند. 

بر اساس اسناد منتشره در پایگاه ویکی لیکس، رژیم بحرین در سال 2012 برای سرکوب مخالفان از کشورهای مغرب و اردن نیز درخواست کمک نظامی کرده بود که با موافقت این دو کشور روبرو شد.