
مبادا شهــــــدا از یادمان بروند ،
که در این صورت هویت خود را فراموش خواهیم کرد

پرواز اولین بالن در ایران (تهران) ۱۹۸۷

1281- تولد در شهر تهران.
1285- مهاجرت به بغداد بدليل انتصاب پدرش بعنوان سفير ايران در عراق.
1287- مهاجرت به دمشق بهمراه خانواده.
1288- عزيمت به بيروت در سن 7 سالگي.
- آغاز تحصيلات ابتدايي در مدرسه فرانسوي بيروت و آشنايي با زبان فرانسه.
1293- اخذ ديپلم غريق نجات در رشته شنا.
1299- اخذ ليسانس ادبيات و علوم از دانشگاه آمريکايي بيروت.
1300- دريافت مدرک مهندسي راه و ساختمان از دانشکده مهندسي بيروت در سن 19 سالگي.
- گذراندن بخشي از برنامه آموزشي پزشکي دانشگاه بيروت.
1303- اخذ دانشنامه هاي ستاره شناسي و نجوم و زيست شناسي از دانشگاه آمريکايي بيروت.
1304- عزيمت به پاريس و اخذ درجه مهندسي برق از دانشکده برق پاريس.
1305- اخذ مدرک تحصيلات معدن مدرسه عالي معدن پاريس.
1306- اخذ مدرک دکتري فيزيک از دانشگاه سوربن فرانسه با نمره عالي در سن 25 سالگي تحت عنوان "حساسيت سلول هاي فتوالكتريك".
- بازگشت به ايران و استخدام در وزارت راه و ترابري بعنوان مهندس راه سازي.
- برنده جايزه اول مدرسه موسيقي ( کنسرواتور ) پاريس بدليل مهارت در نواختن ويولن و پيانو.
1307- تاسيس مدرسه مهندسي وزارت راه و ترابري و تدوين بخشي از نظامنامه آن.
- تهيه نقشه ساختماني راه ساحلي سراسري ميان بندرهاي خليج فارس از بوشهر تا بندر لنگه.
- تاسيس دارالمعلمين بدليل رشد تاسيس مدرسه هاي متوسطه و نياز مبرم به معلم براي تدريس دروس مربوطه.
- ساخت اولين راديو در کشور.
1308- تاسيس دانشسراي عالي و تدريس در آنجا.
1310- ايجاد اولين ايستگاه هوا شناسي در ايران.
- نصب و راه اندازي اولين دستگاه راديولوژي در ايران.
- راه اندازي اولين آنتن فرستنده در كشور .
- راه اندازي اولين مركز زلزله شناسي كشور.
- تاسيس و تشکيل انجمن فيزيک ايران و عضويت آن از همان سال در انجمن فيزيک اروپا، آمريکا، فرانسه و آکادمي علوم نيويورک.
1311- تعيين ساعت ايران.
1312- تاسيس بيمارستان خصوصي گوهرشاد به ياد مادرش و الزام به رعايت کامل حجاب توسط کارکنان.
1313- تدوين قانون و پيشنهاد تاسيس دانشگاه تهران به دولت وقت .
- تاسيس دانشکده فني و تدريس و عهده داري رياست آن بمدت 2 سال.
- تاسيس دانشکده علوم دانشگاه تهران و عهده داري رياست آن از سالهاي 1321 تا 1327 و همچنين از سال 1330 تا 1336 جمعا بمدت 12 سال.
- عضويت در شوراي دانشگاه.
- عضويت در انجمن اصطلاحات علمي.
- عضويت در شوراي عالي فرهنگ.
- تاسيس و رياست انجمن پژوهش فضاي ايران.
1314- نگارش کتاب با عنوان " راه ما ".
1318- تاليف کتاب فيزيک دوره اول متوسطه.
1324- نگارش رساله " تفسير امواج دوبروي ".
1325- تحقيق علمي با عنوان " استنتاج ساختمان ذرات اصلي هسته اتم از نظريه نسبيت عمومي اينشتين "دانشگاه پرينستون.
- نگارش رساله با عنوان " ماهيت ماده " در دانشگاه تهران.
1326- تدوين صورتجلسه آكادمي ملي علوم .
- نگارش مقاله با عنوان "ذرات پيوسته" چاپ آكادمي علوم آمريكا.
- تحقيق اثر مجاورت ماده بر مسير نور در دانشگاه شيكاگو با عنوان همكار تحقيقاتي در انيستيتوي علوم هسته اي شيكاگو.
- تحقيق علمي "اصلاح قانون جاذبه عمومي نيوتن" و "قانون ميدان الكترومانيتيك ماكسول".
- تحقيق علمي "اثر ماده بر مسير عبور نور و انحراف شعاع نوراني د ر مجاورت سطح يك جسم" انيستيتو علمي شيكاگو.
1330- تا سال 1349 اقدام به پايه گذاري مرکز تحقيقات و راکتور اتمي دانشگاه تهران.
- ايجاد اولين ايستگاه هواشناسي كشور (در ساختمان دانشسراي عالي در نگارستان دانشگاه تهران).
- تاسيس سازمان انرژي اتمي و عضويت در هيات دائمي کميته بين المللي هسته اي.
- پايه گذاري مدارس عشايري و تاسيس اولين مدرسه عشايري ايران.
- تاسيس و رياست موسسه ژئوفيزيک دانشگاه تهران.
- پايه گذاري شوراي عالي معارف .
- پايه گذاري مركز عدسي سازي اپتيك كاربردي در دانشكده علوم دانشگاه تهران .
- پايه گذاري بخش آكوستيك در دانشگاه و اندازه گيري فواصل گام هاي موسيقي ايراني به روش علمي .
- پايه گذاري و برنامه ريزي آموزش نوين ابتدايي و دبيرستاني.
- ايجاد اولين ايستگاه هواشناسي كشور (در ساختمان دانشسراي عالي در نگارستان دانشگاه تهران).
- تدوين آيين نامه كارخانجات نساجي كشور و رساله چگونگي حمايت دولت در رشد اين صنعت .
- پايه گذاري واحد تحقيقاتي صنعتي سغدايي (پژوهش و صنعت در الكترونيك, فيزيك, فيزيك اپتيك, هوش مصنوعي) .
- منصوب شدن بعنوان وزير فرهنگ در دولت دکتر مصدق.
- عضويت در هيات خلع يد انگليس از نفت ايران.
- اولين رئيس هيات مديره و مدير عامل شرکت ملي نفت ايران.
- راه يافتن به مجلس سنا و ادامه فعاليت در مجلس سنا تا سال 1342 .
- مخالفت جدي با طرحهايي چون کاپيتولاسيون و عضويت ايران در قرارداد سنتو.
1333- تدوين قانون استاندارد و تاسيس موسسه استاندارد ايران.
1335- تاسيس اولين رصدخانه نوين ايران.
- تاسيس اولين مرکز مدرن تعقيب ماهواره در شيراز.
1340- نگارش كتاب "ديدگاني فيزيكي".
- نگارش "واژه نامه تخصصي فيزيك" تا سال 1369.
- تدوين آيين نامه امور مالي دانشگاه تهران.
1342 - نگارش "فيزيك جديد و فلسفه ايران باستان.
1345- نگارش كتاب نگره کاهنربايي.
1346 - نگارش "شجره نامه خانواده حسابي.
1348- نگارش كتاب "فيزيك حالت جامد".
1349- پايه گذاري انجمن موسيقي ايران و مركز پژوهش هاي موسيقي.
- موسس و عضو پيوسته فرهنگستان زبان ايران.
1350- انتخاب بعنوان استاد ممتاز دانشگاه.
- نگارش کتاب با نام " توانايي زبان فارسي ".
1356- نگارش رساله با نام " نظريه ذره هاي بي نهايت گسترده " .
1358- نگارش كتاب " ديدگاني كوانتيك ".
1366- ملقب شدن به پدر فيزيک ايران در کنگره 60 سال فيزيک ايران.
1367- انتخاب بعنوان مرد علمي سال جهان.
1368- نگارش کتاب "وندها و گهواژه هاي فارسي".
1371- در 12 شهريور همان سال در بيمارستان دانشگاه ژنو بدرود حيات گفت و در شهر دانشگاهي تفرش چهره در نقاب خاک کشيد.
تهيه و تنظيم : محمد شکراله زاده http://www.jamejamonline.ir

روز عاشورا حسین آن شاه مظلومان
این چنین میگفت با آن قوم بیایمان
از پی اتمام حجت، با لب عطشان
کای لشکر شیطان، از تشنهکامی افغان
گر که در زعم شما، من خود گنهکارم
قتل من واجب بود هم لازم آزارم
شیرخواره کودکی در خیمهها دارم
از بهرش افگارم
وز گریه او نالان
شعر این نوحه در مایهی زابل دستگاه سهگاه خوانده میشود و حداقل سابقهی صد ساله دارد. این شعر از ص 16 کتاب گلبانگ محراب تا بانگ مضراب، خاطرات سید جواد بدیعزاده نقل میشود.

مؤسسة کتابخانه و موزة ملی ملک، که نخستین کتابخانه و موزة وقفی مخصوص ایران، یکی از شش گنجینة بزرگ نسخ خطی کشور، پنجمین موزة تاریخ ایران و همسن کتابخانه و موزة ملی ایران به شمار میآید، یادگاری است از زندهیاد حاجحسین ملک.
حسین ملک در 11 ربیعالاول 1288 ﻫ.ق/ 1250 خورشیدی در تهران متولد شد. خانوادهاش اصالتاً تبریزی و مجتهدزاده بودند. او در زندگینامهای خودنوشت، پدر جد خویش را «ملاابوعلی» فرزند حاجآقا بابا مجتهد تبریزی معرفی میکند.
با این حال، پدربزرگش- «آقا مهدی ملکالتجار تبریزی»- به کسوت روحانیان درنیامد، بلکه در جنگهای ایران و روس به قشون دولتی پیوست و تا درجة سرهنگی پیش رفت. پس از جنگ به تجارت روی آورد و از امتیاز دوستی با میرزا تقیخان امیرنظام (امیرکبیر بعدی) برخوردار شد. امیرنظام در آن سالها پیشکار ولیعهد قاجار در آذربایجان بود. وقتی محمدشاه قاجار از دنیا رفت، در خزانه پولی نبود که با آن ناصرالدینمیرزای ولیعهد را به تهران بیاورد و به تخت بنشاند. ناگزیر به آقا مهدی متوسل شد و صدهزار تومان از او قرض گرفت. آقا مهدی خود نیز به تهران آمد و به پاس خدماتش لقب ملکالتجاری گرفت.
بعد از آقا مهدی، لقب ملکالتجاری به فرزندش محمدکاظم رسید، که خصایل متفاوتی را از خود بروز میداد. در جوانی ورزشکار و نوچة پهلوان ابراهیم یزدی بود. سپس مثل پدر وارد تجارت شد. از سیاست نیز برکنار نبود، و با وجودی که حاجحسین او را «جدیدالباس» خوانده است، طبعی لطیف داشت و شعر میسرود.
چون پدر حسین به مدارس جدید با دیدة تردید مینگریست و آنها را مخل دیانت میدانست، حسین را به مدارس «دارالشفاء» و «صدر» تهران فرستاد تا به تحصیل علوم قدیمه همت گمارد. استادان او «سید محمدعلی مازندرانی» و «میرشهابالدین تبریزی» بودند و گویا با «میرزا ابوالحسن جلوه»، حکیم بزرگ عصر ناصری، هم مرافقت داشت. یک چند هم دور از چشم پدر به مدرسة فرانسوی «آلیانس» رفت تا زبان فرانسه بیاموزد.
محمدکاظم ملکالتجار، از راه تجارت و از جانب املاک وسیعی که در خراسان خرید، ثروت انبوهی برای فرزندانش به ارث گذاشت، و این اساس ثروت حاجحسین ملک بود. او دستیاری پدرش را در ادارة املاک خراسان بر عهده داشت و خود نیز املاکی را بدان افزود. گویا نخستین علقههای فرهنگیاش در سفری که همراه پدر به مشهد رفت، بسته شد. در آنجا به راهنمایی یکی از دوستان پدر با پارهای نفایس حرم رضوی آشنا شد و، بعدتر، به سال 1278 خورشیدی، وقتی در نیشابور نسخهای از دیوان «ابن یمین فریومدی»، شاعر سدة ششم هجری، را به دست آورد، فکر بنیاد یک کتابخانة بزرگ به ذهنش خطور کرد. در این زمان بیستوهشتساله بود.

کتابخانهای که ملک فراهم آورد، ابتدا در مشهد بود و سپس به خانة پدری او، در بازار بینالحرمین تهران، منتقل شد تا در اختیار اهل فضل و دانش قرار گیرد. 6 آبان 1316، خانة پدری خود را در بازار بینالحرمین تهران، به همراه تمام اثاثیه و کتابهای موجود در آن، وقف آستان امام رضاع کرد تا «شعبهای از کتابخانة مقدسة رضویه باشد» و «کافه و عامه افراد سکنة ایران بدون شرعیات ملیت حق استفاده داشته [باشند].» آنچه وقف شد، علاوه بر هزاران نسخة خطی نقیس یا چاپ سنگی، شامل فرشها، لوسترها، مبلمان و تابلوهای نقاشی بود که حاجحسین به عنوان لوازم و تجملات زندگی شخصی از آنها استفاده میکرد. همچنین دو مجموعة کممانند تمبر و سکه میانشان دیده میشد. این آثار ابتدا کنار کتابخانه به نمایش درآمدند و سپس هستة اولیة موزة ملک را شکل دادند.
کتابخانة ملک اکنون، در کنار کتابخانة ملی، کتابخانة مجلس شورای اسلامی، کتابخانة آستان قدس رضوی، کتابخانة مرکزی دانشگاه تهران و کتابخانة مرحوم آیتالله مرعشی نجفی، یکی از شش گنجینة بزرگ نسخ خطی ایران است و امتیاز آن به نفاست و ارزش هنری آثار است.
برای نمونه، در این کتابخانه، کتابها، قطعات و مرقعاتی وجود دارد که به وسیلة بزرگترین خوشنویسان تاریخ ایران نظیر یاقوت مستعصمی، بایسنغرمیرزا، شاهمحمود نیشابوری، میرعماد قزوینی، علیرضا عباسی، میرعلاءالدین تبریزی، عبدالباقی تبریزی، احمد تبریزی، درویش عبدالمجید طالقانی، میرزا غلامرضا، میرزا شفیع وصال شیرازی، میرزا شفیع ارسنجانی، زینالعابدین اشرفالکتاب اصفهانی و دهها خوشنویس نامدار دیگر نگهداری میشود.
همچنین مجموعة قرآنها، کتب ادعیه و دواوین موجود در کتابخانة ملک- چه از حیث کتابت و تذهیب و چه حتا از نظر تجلید- در زمره نوادر و نفایس آثار مکتوب ایران قرار میگیرند.
به اینها باید کتابهایی را افزود که در حوزة الهیات، فلسفه و علوم مختلف نگاشته شدهاند و نسخههای کممانند یا بیمانندی از آنها نظیر آثار ابن سینا، خواجه نصیرالدین طوسی و غیاثالدین جمشید کاشانی از سدة چهارم هجری به بعد در کتابخانة ملک نگهداری میشوند. بدین ترتیب هیچ پژوهشگری در راه مطالعة سیر هنر ایران و اسلام یا پژوهش در خصوص تاریخ و حکمت و علم بینیاز از کتابخانة ملی ملک نخواهد بود.
آثار موجود در این کتابخانه نه فقط نشاندهندة وقت و مال بسیاری هستند که حاجحسین ملک برای گردآوریشان صرف کرده است، بلکه نشان از تبحر او در انتخاب بهترین آثار مکتوب دارند. به گونهای که ملک را نباید صرفاً یک واقف آثار فرهنگی دانست، بلکه از آن فراتر او را باید یک کارشناس بزرگ و خبره در حوزة میراث مکتوب و آثار هنری به حساب آورد.
جالب آن که شم اقتصادی و ژرفنگری حاجحسین بدان پایه بود که اموال زیادی را وقف کتابخانه کرد تا پس از مرگش درآمدی برای توسعة کمیوکیفی آن فراهم باشد. نخستین بار در سال 1325 خورشیدی و سپس در 25 فروردین 1330 املاک و مستغلات زیادی را وقف آستان قدس رضوی کرد و درآمدشان را به کتابخانه اختصاص داد. املاک وقفی در سال 1330 شامل بیست قطعه زمین بزرگ کشاورزی در خراسان و تعداد زیادی دکان در بازار تهران بود.
امروزه این منابع برای ارتقای جایگاه کتابخانه و موزة ملک به کار گرفته میشوند، و از این روست که کتابخانة ملک، سیوهفت سال پس از درگذشت او، دارای نوزدههزار عنوان نسخة خطی، هفتادهزار کتاب چاپی، دوهزاروچهارصد کتاب چاپ سنگی و در حدود چهارهزار مجلد نشریة ادواری است.
حاجحسین ملک در سال های 1331 و 1334 برای چندمین بار املاک و مستغلاتی را وقف آستان قدس رضوی کرد و مقرر داشت، بخشی از عواید آنها به کتابخانه و موزه و بخش دیگر به ساخت و ادارة بیمارستانی در چناران خراسان اختصاص یابد. با این حال، موقوفات او از اینها فراتر میرفت. او، علاوه بر ساخت یک بیمارستان در چناران خراسان، زمینهای بزرگی را وقف امور خیریه کرد. دومیلیون متر مربع از اراضی وکیلآباد مشهد، که به آموزشوپرورش، ادارة مخابرات و شهرداری مشهد هدیه شده، تنها یک قلم از زمینهایی است که وقف امور عامالمنفعه کرده است.
موزة ملک نیز کم از کتابخانة او نیست. در مجموعة سکة این موزه، سکههای همة دودمانهای حکومتگر ایران، از هخامنشیان تا پهلوی، نگهداری میشود. در مجموعة تمبر، صدهزار تمبر تاریخ تمبر در ایران- از آغاز تا امروز- را روایت میکنند. مجموعة هنر لاکی موزه- چه به صورت جلد کتابها و چه در شکل قلمدانهای لاکی- مجموعهای کممانند است، که شاید در ایران نظیر آن را نتوان یافت. همچنین در تالار آثار هنری به تابلوهایی برمیخوریم که برخی مانند تابلوهای کمالالملک غفاری و آقالطفعلی صورتگر بخش مهمی از تاریخ هنر ایران را تشکیل میدهند.
مجموعة اسطرلابها، مبلمانهای پربها و خیلی چیزهای دیگر را افزود و واقفشان را در جایگاه بزرگترین واقف اموال فرهنگی در ایران نشاند.
حاجحسینآقا ملک، در 4 مرداد 1351 خورشیدی، در صدویکسالگی چشم از جهان فرو بست و در حرم امام رضاع به خاک سپرده شد. از او، علاوه بر کتابخانه و موزة ملی ملک، اموال وقفی دیگری را هم نام برد؛ از جمله، دو بیمارستان در چناران و تربت جام خراسان و بالغ بر شصتویکهزار هکتار زمینهای مزروعی در تهران و خراسان.
حمیدرضا حسیـنی
منبع : دو هفته نامه تندیس ، شماره 157
بسم الله الرحمن الرحیم
" مَن طَلَبَنی وَجَدَنی وَ مَن وَجَدَنی عَرَفَنی وَ مَن عَرَفَنی عَشَقَنی وَ مَن عَشَقَنی عَشَقتُهُ وَ مَن عَشَقتُهُ قَتَلتُهُ وَ مَن قَتَلتُهُ فَعَلی دِیَتُه وَ مَن عَلی دِیَتُه وَ اَنَا دِیَتُه "
" هرکس من را طلب می کند می یابد مرا، و کسیکه مرا یافت می شناسد مرا، و کسیکه من را دوست داشت، عاشق من می شود و کسیکه عاشق من می شود، من عاشق او می شوم و کسیکه من عاشق او بشوم، او را می کشم و کسیکه من او را بکشم، خونبهایش بر من واجب است، پس خون بهای او من هستم "
هدف من از رفتن به جبهه این است که، اولاً به ندای "هل من ناصر ینصرنی" لبیک گفته باشم و امام عزیز و اسلام را یاری کنم و آن وظیفه ای را که امام عزیزمان بارها در پیامها تکرار کرده، که هرکس که قدرت دارد واجب است که به جبهه برود، و من می روم که تا به پیام امام لبیک گفته باشم. آرزوی من پیروزی اسلام و ترویج آن در تمام جهان است و امیدوارم که روزی به یاری رزمندگان، تمام ملتهای زیر سلطه آزاد شوند و صدام بداند که اگر هزاران هزار کشور به او کمک کند او نمی تواند در مقابل نیروی اسلام مقاومت کند. من به جبهه می روم و امید آن دارم که پدر و مادرم ناراحت نباشند، حتی اگر شهید شدم، چون من هدف خود را و راه خود را تعیین کرده ام و امیدوارم که پیروز هم بشوم.
پدر و مادر مهربان من! از زحمات چندین ساله شما متشکرم. من عاشق خدا و امام زمان گشته ام و این عشق هرگز با هیچ مانعی از قلب من بیرون نمی رود، تا اینکه به معشوق خود یعنی «الله» برسم. و بحق که ما می رویم که این حسین زمان و خمینی بت شکن را یاری کنیم و بحق که خداوند به کسانی که در راه او پیکار می کنند پاداش عظیم می بخشد. من برای خدا از مادیات گذشتم و به معنویات فکر کردم، از مال و اموال و پدر و مادر و برادر و خواهر چشم پوشیدم، فقط برای هدفم یعنی الله .....

از اولین مظاهر اقتدار علی ابن ابی طالب نقل شده که وقتی حضرت کودک بودند و کودکان مکه سنگ باران می کردند پیامبر اکرم رو در اویل بعثت. امیرالمومنین به پیامبر گفتند یا رسول الله شما یه وظیفه ای دارید ما هم یه وظیفه ای داریم . من دیگه تحمل نمی تونم بکنم کودکان مکه شما رو سنگ بزنند . از فردا کودکی به شما سنگ بزنه من جوابشو می دهم و ایشون مقابل پیامبر اکرم راه افتادند هر کودکی که بنا بر برنامه ی قریش می اومد به پیغمبر اکرم سنگ بزنه علی ابن ابی طالب سنگ ها رو برمی داشت و به اونها می زد. هرکسی هم از علی ابن ابی طالب یک بار می خورد می رفت و دیگه پیداش نمی شد. اینجوری مشکل کودکان از سر پیامبر بزرگوار اسلام و علی ابن ابی طالب برطرف شد.
حالا او کسی است که از آغاز مشرکین مکه ضربه شصت اقتدار او رو دریافت کردند.
قسمتی از سخنان حجت الاسلام و المسلمین پناهیان در جلسه ی ششم همایش مظلوم مقتدر در دانشگاه تهران-بهار 89

نفر اول رفت .شکست خورد برگشت گفت اصلا نمی شه نمی شه. اونها تو یه قلعه ای ایستادند نمی شه اصلا به اونها دست رسی پیدا کرد. نفر دوم رفت شکست خورد برگشت. نفر سوم عمرو عاص بود رفت گفت نمی شه .یا رسول الله نمی شه. اونجا اونها پناه گرفتن برای زدن. نمی شه کاری کرد.
حالا صحنه رو تجسم بکنید. پیامبر گرامی اسلام فرمود علی جانم تو برو.
تا فرمود علی جانم تو برو اونها شروع کردن غر زدن. "آقا ما که رفتیم ما مگه چی بودیم؟ ما مگه چی مون کم بود؟ مگه ما نگفتیم نمی شه؟ حالا این کارها چیه می کنید؟"
آقا رسول گرامی اسلام فرمود: شما سه نفر هم پای رکاب علی ابن ابی طالب بروید. آقا دیگه اینها بدتر
تا اونجا نوشته غر زدند. "ما رفتیم دیگه مگه چی بود؟"
-خوب حالا دیگه ما هم می ریم ببینیم چی شد. ما هم یه کسی مثل شما.
نه ! دیگه علی جانم به همین سادگی ها نمی شه اینها رو راضی کرد. آقا امیرالمومنین علی علیه السلام رفتند. تمام اونها رو یا کشتند یا دستگیر کردند. یه دونه هم کشته ندادند برگشتند. اونوقت داشتند برمی گشتند پیامبر گرامی اسلام تو خیمه بودند تا شنیدند که علی ابن ابی طالب داره برمی گرده دوان دوان از خیمه آمدند بیرون علی رو در آغوش بگیرند . علی ابن ابی طالب تا رسول خدا رو دید از اسب اومد پایین. رسول خدا همون موقع صدا زد علی جانم روی اسب بنشین بیا. بنشین بیا جلو بعد بیا پایین. می خواستند محبت به علی ابن ابی طالب کنند. احترام بزرگتر به کوچکتر خودش یه مزه ای داره جلوی دیگران. گرچه جلوی دیگران خیلی ها رو کشتند اونجا یعنی خیلی ها مقتول شدن اونجا از شدت حسادت. بعد علی ابن ابی طالب از اسب اومدند پایین و پیامبر گرامی اسلام ایشون رو در آغوش گرفتند.
بعد جملاتی دارند اونجا (سریه ی ذات السلاسل) ایشون فرمودند :علی جانم می خوام یه چیزایی در مورد شما بگم که اگر اون چیزها رو بگم مردم خاک قدم های تو رو به تبرک بر خواهند داشت ولی نمی گم. می ترسم مردم در باره ی تو غلو بکنند و تو رو با خدا اشتباه بگیرند.
همین که هر کی نزدیک می شد از عجایب وجودی امیرالمومنین یه دفعه ای در مورد حضرت دچار غلو می شد . حتی در تاریخ هم این جملات وجود داره. حضرت از اول هم پیش بینی می کردند. ابوالعجایب است علی ابن ابی طالب علیه السلام.
ولی خوب علی ابن ابی طالب این نقش رو و این جایگاه رو که پیدا کرد یه عده حسود هم نسبت به خودش پیدا کرد.
قسمتی از سخنرانی استاد پناهیان در همایش مظلوم مقتدر در دانشگاه تهران- بهار 89

از نگاه امام علی (ع) قرآن دارای رتبه و مقامی بس والا است. بعضی از ویژگی هایی را که در نهج البلاغه جمع آوری شده است را می توان در محورهای زیر خلاصه کرد: 1- نصيحت دهندۀ خيرخواه،2- بهترین راهنما، 3- گويندۀ راستگو ،4- محکم ترین و مطمئن ترین پناه گاه و دست آویز، 5- شفا دهنده، 6- سرچشمۀ علوم و دانش ها، 7 - بالاترین ثروت ها، 8- موجب زندگی و نشاط دلها، 9- بالاترین شفاعت کننده،10- کتابی جامع و... .
»
امام علی (ع) به عنوان بزرگ ترین پرورش یافتۀ مکتب قرآن و پیامبر اعظم (ص) همواره در سراسر نهج البلاغه در کلمات، خطبه ها و نامه های خود به مناسبت های مختلف ویژگی های قرآن را بیان نموده و ارزش های آن را برای مردم برشمرده و از قرآن کریم تجلیل کرده اند و بارها مردم را به رعایت حق قرآن و تدبر در آن ترغیب فرموده اند. به طوری که حتی در واپسین لحظات زندگی دنیایی خویش فرزندان مادی و معنوی خود را در عمل کردن به آن وصیت می کند و می فرماید: "خدا را، خدا را دربارۀ قرآن (در نظر بگیرید) مبادا دیگران در عمل کردن به دستوراتش از شما پیشی گیرند".[1] همه این تأکیدات نشانۀ عظمت این کتاب آسمانی در نگاه امام علی (ع) است. این کلمات را می توان در محور های زیر ذکر نمود:
1. نصيحت دهندۀ خيرخواه: "بدانيد كه اين قرآن آن نصيحت دهندۀ خيرخواه است كه فريب نمىدهد".[2]
2. بهترین راهنما: "قرآن راهنمائی است كه گمراه نمىكند".[3]
3. گوينده راستگو: "گويندۀ حديث است كه دروغ نمىگويد".[4]
4. محکم ترین و مطمئن ترین پناه گاه و دست آویز: "بر شما باد عمل کردن به قرآن، که ریسمان محکم الاهی، و نور آشکار و درمان سودمند است، که تشنگی را فرو نشاند، نگه دارندۀ کسی است که به آن تمسک جوید و نجات دهندۀ آن کسی است که به آن چنگ آویزد، کجی ندارد تا راست شود و گرایش به باطل ندارد تا از آن برگردانده شود".[5]
5. شفا دهنده: "از قرآن براى بيماري هاى خود شفا بطلبيد، و به آن براى حل مشكلاتتان استعانت بجوئيد، چه اين كه در قرآن شفاى بزرگ ترين دردها است كه آن درد كفر و نفاق و گمراهى و ضلالت است".[6]
6. سرچشمۀ علوم و دانش ها: "... سرچشمۀ علوم و دانش ها همه در قرآن است".[7] در جای دیگر در باره علوم بی شمار قرآن می فرماید: "خداوند قرآن را فرو نشانندۀ عطش علمی دانشمندان، و باران بهاری برای قلب فقیهان و راه گسترده و وسیع برای صالحان قرار داده است...".[8]
7. بالاترین ثروت هاست: "بدانيد هيچ كس از شما بعد از دارا بودن قرآن كمترين نياز و فقر ندارد و احدى قبل از دارا بودن قرآن بىنياز نخواهد بود". [9]
8. موجب زندگی و نشاط دل ها است: "بهار دل ها در آن است...".[10]
9. بالاترین شفاعت کننده: "بدانيد قرآن است شفاعت كنندۀ پذيرفته شده و گويندۀ تصديق شده و هر كس كه روز قيامت قرآن براى او شفاعت كند، شفاعت قرآن در مورد او پذيرفته شود".[11]
10. کتاب جاودانه: "قرآن نوری است که خاموشی ندارد، چراغی است که درخشندگی آن زوال نپذیرد، دریایی است که ژرفای آن درک نشود، راهی است که روندۀ آن گمراه نگردد، شعله ای است که نور آن تاریک نشود، جدا کنندۀ حق و باطلی است که درخشش برهانش خاموش نگردد...".[12]
11. جامعیت قرآن کریم: حضرت دربارۀ جامعیت قرآن می فرماید: "کتاب پروردگار میان شما است که بیان کنندۀ حلال و حرام، واجب و مستحب، ناسخ و منسوخ، مباح و ممنوع، خاص و عام، پندها و مثل ها، مطلق و مقید، محکم و متشابه است، عبارات مجمل خود را تفسیر و نکات پیچیدۀ خود را روشن می کند".[13]
همچنین می فرماید: "در قرآن اخبار گذشتگان و آیندگان و احکام مورد نیاز زندگی تان وجود دارد".[14]
در خطبۀ 198حضرت به طور مفصل دربارۀ ارزش قرآن صحبت می کند. این کلمات آن قدر شیوا و گویا است و به خوبی ویژگی های و ارزش قرآن را در کلام ناب امیر المؤمنین روشن می کند که جا برای هیچ توضیح و تفسیری باقی نمی گذارد.
اینها نمونه های کوچکی از توصیف قرآن و جایگاه آن در کلام امیر المؤمنین (ع) به عنوان دومین مفسر کلام وحی است. باشد که با تمسک به آن به صراط مستقیم هدایت یابیم!
برای آگاهی بیشتر به نهج البلاغه خطبه های: 110، 183، 169، 157، 158، 133، 176،133 و 198 مراجعه فرمایید.
[1] نهج البلاغة، ترجمه، دشتی، محمد، نامۀ 47، ص 559.
[2] خطبه 176، وَ اعْلَمُوا.أَنَّ هَذَا الْقُرْآنَ هُوَ النَّاصِحُ الَّذِي لَا يَغُشُّ.
[3] خطبه 176،... وَ الْهَادِي الَّذِي لَا يُضِلُّ.
[4] خطبه 176،... وَ الْمُحَدِّثُ الَّذِي لَا يَكْذِبُ.
[5] خطبه 156، ص 291.
[6] خطبه 176، فَاسْتَشْفُوهُ مِنْ أَدْوَائِكُمْ وَ اسْتَعِينُوا بِهِ عَلَى لَأْوَائِكُمْ فَإِنَّ فِيهِ شِفَاءً مِنْ أَكْبَرِ الدَّاءِ وَ هُوَ الْكُفْرُ وَ النِّفَاقُ وَ الْغَيُّ وَ الضَّلَالُ.
[7] خطبه 176، و ينابيع العلم.
[8] خطبه 198، ص 419.
[9] خطبه ،176و اعلموا انه ليس على احد بعد القرآن من فاقة و لا لاحد قبل القرآن من غنى.
[10] خطبه 176، فيه ربيع القلب.
[11] خطبه 176، وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ شَافِعٌ مُشَفَّعٌ وَ قَائِلٌ مُصَدَّقٌ وَ أَنَّهُ مَنْ شَفَعَ لَهُ الْقُرْآنُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ شُفِّعَ فِيهِ.
[12] خطبه 198، ص 419.
[13] خطبه 1، ص 41.
[14] حکمت ها (کلمات قصار)، حکمت 313.

اومد بالاخره به محضر علی ابن ابی طالب و امیر المومنین به رفتار غلط او اعتراض کرد ولی او قبول نمی کرد .امیرالمومنین هرچه با نرمی با او صحبت کرد او متقاعد نشد .امیرالمومنین علی علیه السلام به او حرف درشتی زدند. او هم همین حرف درشت رو نا به حق به علی ابن ابی طالب علیه السلام نسبت داد. خوب حضرت وقتی این حرف درشت رو به او زده بودند او شایسته ی این حرف امیرالمومنین بود ولی امیرالمومنین شایسته ی این نبود که او چنین ناسزایی رو به امیرالمومنین بگه. اینقدر بد و غیر منطقی برخورد کرد که یکی از یاران علی ابن ابی طالب(فضل ابن عباس) خشمگین شد و برخواست و با شمشیر او رو کشت و در جا او رو به قتل رسوند.
خبر رسید یارانش می خواستند بیان فضل ابن عباس رو از بین ببرند. امیرالمومنین خودشون شمشیر کشیدند. و واقعا مردم اون زمان می ترسیدند از شمشیر کشیدن امیرالمومنین. بلافاصله یاران او در جا زدند و گفتند ما تسلیمیم.
علی ابن ابی طالب برخواست و وقتی داشت از اون مجلس خارج می شد به یاران او فرمود: سر صاحبتون رو پیش صاحب اصلی اش ببرید خون او دیه نداره.
این جور برخورد های قاطعانه ی امیرالمومنین علی علیه السلام که تازه در مقام امارت نبودند ضرب شصتی از اقتدار علی ابن ابی طالب در دفاع از حق و تنظیم جامعه ی اسلامی و حفظ سنت های الهی بجا گذاشت که طبیعی بود آثار متفاوتی ایجاد می کنه.
بعضی ها که اهل منافعی بودند که دزدیده بودند طبیعتا خیلی کینه نسبت به حضرت پیدا می کنند. بعضی های دیگه هم که منافعی نبرده بودند و منافعی نداشتند که بخواهند مستقیما با علی ابن ابی طالب مواجه بشوند از شخصیت مقتدر او می هراسیدند و می ترسیدند.اون ترسو ها هم به جمع کینه توزان نسبت به حضرت اضافه می شدند . چه باید کرد؟ شما بگید چی کار باید بکنه امیرالمومنین؟ این جو او رو مظلوم واقع می کرد.
خوب حضرت در موقعیت خودشون باقی مو ندند . منتظر بودند که اتفاقی می افته. بعد از اون مشاجره اونها رفتند پیش صاحبشون و گفتند که مامور تو توسط یکی از یاران علی ابن ابی طالب این گونه به قتل رسید.
او بلند شد مردم رو جمع کرد. و بهشون گفت باید حرکت بکنید علی ابن ابی طالب شورش کرده. و بروید علی ابن ابی طالب رو دستگیر کنید. این شورشی ها رو قلع و قمع بکنید. می دونید هنوز همون چند سال بعد از رحلت پیامبر اکرم (ص) هست. خوب داستان به اینجا ختم نشد. مردم رو وقتی جمع کرد. اونها با اینکه نوعا با علی ابن ابی طالب علیه السلام خوب نبودند. اما وقتی خلیفه ی اول اونها رو دعوت کرد به نبرد کردن با علی ابن ابی طالب می گه یه سکوت مرگ باری تو جلسه حاکم شد.
وقتی خلیفه ی اول گفت چی شده لال شدید؟ چرا جواب نمی دید؟ مگه نگفتم باید حرکت کنید و انتقام این مامور من رو از علی ابن ابی طالب بگیرید. اونها گفتند اگر خودت میای بریم. اگر نه تو می خوای ما رو به دست بزرگترین قصاب بسپاری؟ کسی که بی درنگ تمام ما رو از دم شمشیر خواهد گذروند. ما نمی ریم. حالا هر کدوم تعابیری دارند درباره ی امیرالمومنین . می دونید یکی از صفات امیرالمومنین این بود که به او می گفتند "قتال العرب".
قتال العرب یعنی کسی که کشنده ی همه ی عربه . اصلا ریشه کن کرد عرب رو. این جوری در مورد علی ابن ابی طالب گاهی سخن گفته می شه. می گفتند خوب او همه ی مارو از دم تیغ می گذرونه. اصلا برای او که فرق نمی کنه. البته امیرالمومنین مامور او رو به دار مجازات نیاویخته بودن . یکی از یاران امیرالمومنین اطرافیان امیرالمومنین این کار رو کردند. اون فرد هم حتما مستحق بوده . وقتی که جلوی حق ایستادگی زشتی داشته و داشته سنت بدی رو در جامعه ی اسلامی رواج می داده. زور گویی ها و چپاولگری هایی که از رانت قانون و اینها بخواد استفاده بکنه طرف و کینه های شخصی خودش رو بروز بده. خوب این سنت پلیدی بوده.
در داستان دیگری از علی ابن ابی طالب علیه السلام هست که خالد ابن ولید که در رفتار خود رفتار شومی داشت. او به یکی از اصحاب پیغمبر اکرم در اطراف مدینه حمله کرد به نام مالک. مالک با یاران خودش بیرون آمد برای نبرد. خالد نیرنگ زد گفت:من مهمان تو هستم. برای چی با هم بجنگیم؟(زمان خلیفه ی اول) و مالک هم او رو به خانه ی خودش راه داد مردانه. گفت:مهمان من هستی بیا. برای چی اومدی؟
خالد گفت:برای این اومدم ازت مالیات بگیرم به دست جانشین پیغمبر. مالک گفت:من او رو به جانشینی پیغمبر قبول ندارم.کی گفته؟ ما گفتیم؟ ما که نگفتیم. چند نفرتون دور هم جمع شدید. خالد گفت:حالا بحث نکنیم و بحث نکردند اما شب که در کنار او خوابیده بود یعنی توی خانه ی او خوابیده بود بیدار شد. با سربازان خودش خالد قرار گذاشته بود سر او رو و جمعی از اصحابش رو تعداد دوازده نفر از یاران نزدیک مالک رو بریدند. حتی زشته بگم که به ناموس او هم تجاوز کردند. و اومدند سر ها رو روی نیزه گذاشتند و در شهر مدینه گرداندند. که حالا خود کسانی که در این مذهب سیر می کنند می گویند که اشتباه کرده منتهی اشتباهش یک اشتباه اجتهادی بوده. اجتهاد کرده بوده که این اشکالی نداره .در همین حد قصه رو ختمش می کنند.
مکالمه ی خلیفه ی اول با مردم ادامه پیدا کرد. بر سر مردم نهیب می زد. خیلی تحقیرشون کرد. گفت که من هیچ وقت با شما نمیام. خالد میاد. خالد رو خیلی تشویق کرد.خالد اخرین سردار دشمن دین بود. که تسلیم شد در واقع. حالا این ایمان چقدر در قلب او وارد شده بود. ما که اعتقاد نداریم به این مسئله.
خوب ایشون رو فرمانده قرار داد. این ها حرکت کردند.خبر رسوندند به علی ابن ابی طالب علیه السلام که پانصد سوار زره پوش که اسلحه هاشون و زره شون داره به بدنشون سنگینی می کنه به سمت شما اومدند. فضل ابن عباس این رو به حضرت فرمودند که با تنی چند از یارانشون اونجا بودند. حضرت (در تاریخ این جوری نوشته) از بس می خواستند بی اعتنایی کنند گرفتند دراز کشیدند . فرمودند:اینها جای هیچ نگرانی رو برای من ایجاد نمی کنند . من فقط نگرانی ام از اینه که اینها از دین انحراف پیدا نکنند. نگران انحرافشون از حق ام. نگران خودشون نیستم.
حضرت از حالت دراز کش بلند نشدند تا اونها از راه رسیدند. اطرافیان امیرالمومنین تعجب کرده بودند از این همه بی اعتنایی امیر المومنین علی علیه السلام. بعد خالد رسید خالد به علی ابن ابی طالب جسارت کرد . امیرالمومنین علی ابن ابی طالب شمشیر کشید. حالا این که متن می نویسند تو تاریخ ببینید.ببینید اینها رو گوش کنید براتون مفیده بالا خره . گفت رنگ همه پرید. اولین کسی که به شدت ترسید خالد بود. چون می دونستند که وقتی علی علیه السلام شمشیر بکشه تا به خون این شمشیر رو آغشته نکنه به سر جای خودش باز نخواهد گرداند.
در جریان این ماجرا خالد رو فرستاده بودند با یارانش که در واقع حساب علی ابن ابی طالب علیه السلام رو برسه. امیر المومنین علی علیه السلام به او نهیب زدند فرمودند که "تو اومدی من رو بکشی؟"
او تا اومد اشتلم بکنه و حرف درشتی بزنه که خالد برای خودش سرداری بود. حضرت اسب خالد رو پی کردند یعنی کاری نکردند که با شمشیر بزنند . کاری کردند با پشت شمشیر زدند. اسب به زمین خورد تا اسب به زمین خورد گردن خالد رو گرفتند و روی زمین کشیدند. آهنی که ظاهرا میله ی مخصوصی است که به این سادگی خم نمی شه و در یه جایی از آسیاب استفاده می شه. این آهن رو دور گردن خالد سخت فشردند و پیچوندند . این دیگه راه نفس کشیدن براش سخت شده بود. رهایش کردند . گفتند: برو دیگه این طرف ها پیدات نشه . تو لیاقت اینکه به دست من کشته بشی هم نداری.
بعد خالد شروع کرد به ناله زدن. امیرالمومنین فرمود :ای خالد خود ابوبکر کجاست؟ در حالی که تو خودت رو در مقابل من به هلاکت می اندازی.و یارانت در مقابل من مثل گله ی گوسفندی اقدام کردند به فرار. تو اینجا چی کار می کنی؟ همه به تو خیانت کردند و پشتیبان ظالمان نباش.
خالد شروع کرد به التماسی حرف زدن."یا ابالحسن! انی اعرف بما تقول" من می فهمم شما چی می گی.(بله شما ما رو ببخشید) بعد شروع کرد خالد یه حرفهایی رو زد به علی ابن ابی طالب.
کسی که اومده علی علیه السلام رو بکشه حالا اومده از باب التماس داره یه حقایقی رومیگه . یه حقایقی که از زبان دشمن جاریه."عرب از تو روی گردان نشد مگر به خاطر خونخواهی پدران خودش که تو قدیم اون ها رو کشتی و به همین زودی ها سرهایشان را جدا کردی ." بعد مردم نرفتند سر بیعت با ابی بکر مگر به خاطر چی؟ سه تا دلایلش رو ببینید. دلایلی که ذکر می کنه. به خاطر اینکه اون کوتاه اومده با مردم راه اومده . اونکه مثل تو زیاد شمشیر نزده که. این هر جا لازم شده مقابل مردم کوتاه اومده. مردم دیدن این شله می تونند باهاش کنار بیان. بعد اونوقت رفتند باهاش بیعت کردند. نه اینکه اون به تو ترجیح داشته باشه. بیت المالشون رو گاهی بیش تر از استحقاقشون دریافت می کنه. منتهی می بینند نرم خو و انعطاف پذیره و باهاش می تونند کنار بیان. می گن جهنم این جا برد یه جا دیگه وادارش می کنیم کوتاه بیاد. تو رو نمی شه هیچ کی باهات رفیق بشه. سخت گیری!!
و این جمله رو ببینید .اینها حرفهای خالده تو مشت امیرالمومنین داره ناله می زنه به امیرالمومنین می گه . می خواد بگه من می فهممت. می دونم تو چرا غریبی. "امروز کمند کسانی که به سوی حق تمایل پیدا کنند. تو دنیای خودت رو به اخرت فروختی." یعنی دنیای خودت رو ول کردی. اصلا حساب این رو نمی کنی که کسی باهات رفیق می مونه یا نه. بعد برمی گرده این جوری می گه حضرت .
به حضرت می فرمایند که "اگر اخلاق تو نسبت به مردم مثل من باشه که مردم مخالفت نمی کنند با تو" یا امیرالمومنین تو اخلاق نداری. تو سخت گیری. تو در مقابل حق یک ذزه کوتاه نمیای. خیلی راحت بگو فارسی اش می شه که یا علی نمی شه با یه من عسل تو رو خورد.
با چه کسانی مردم رفیق می شن؟ اون وقت امیر المومنین تایید می کنند حرفهای خالد رو . می فرمایند" بله مردم به همین دلیل با من دشمنند . کینه های گذشته رو به یاد آوردند و شروع کردند به کینه توزی کردن." بعد می فرمایند" این کینه ها از دل این ها خارج نمی شه مگر اینکه روح از بدن اینها خارج بشه."
فقال خالد :"یا ابالحسن بحق اخیک لما قطعت هذا من نفسک" تو رو خدا ول کن حرفهای گذشته رو . قسمش می ده . بیا برو با احترام به شهر خودت برگرد. و مردم دیگه با تو کاری ندارند. هی می خواست قائله رو تموم بکنه . چون امیرالمومنین رفته بود بیرون شهر برای تنبیه کردن او و همون فرد هم که مامور خلیفه ی اول بود بیرون شهر به قتل رسیده بود . دیگه خالد داشت التماس می کرد که یا امیرالمومنین شما کوتاه بیا. شما بالاخره از این مردم بگذر . مردم فضاشون اینجوریه. غرض از اینکه امیرالمومنین برای دشمنانش هم پیدا بود. چیزی برای آینده ی خودش حفظ نکرده بود.
تا اینکه این رفت و ماجرایی داره . در ده تا دوازده صفحه ای کل این ماجرا رو در تاریخ توضیح دادند در منابع معتبر که هر چی کار کردند این آهن رو به هر وسیله ای باز کنند نتونستند. بعد گفتند این کار کار خود علی ابن ابی طالبه. خود حضرت باید این آهن رو باز بکنند.
حضرت رو صدا زدند خلیفه ی اول. حضرت فرمودند هر کس با من کار داره بیاد اینجا. من با کسی کاری ندارم. اونها مجبور شدند گروهی به محضر حضرت برسند. به حضرت امر کردند. حضرت تمرد فرمودند.برای چی؟ برای چی باید باز کنم؟ تنبیه کردم یک دیوانه ی جاهل نابکاری رو که در پناه حکومت شما جنایت می کنه. برای چی باید باز کنم؟
تا داستان به اینجا رسید که حتی اصحاب حضرت هم از حضرت تمنا کردند. و خلیفه ی اول حضرت رو قسم داد. به جان برادرت رسول خدا یا امیر المومنین! این آهن رو از گردن او باز کن. و بعد طی یک ماجرایی حضرت این آهن رو با دستان خودش قطعه قطعه می کرد و باز می کرد. فریاد تکبیر مردم هم سر داده می شد که این قدرت رو در بازو و دستان امیرالمومنین می دیدند.
قسمت هایی از سخنرانی حجت الاسلام والمسلمین پناهیان در جلسات ششم و هفتم همایش مظلوم مقتدر در دانشگاه تهران -بهار 89
)/4)%20AMAKEN/IRAQ/MASJEDE%20KOOFE5.jpg)
مسجد کوفه بیش از یکصد سال پیش
خورشید اسلام در سرزمین مکه طلوع کرد وپس از گذشت سیزده سال در آسمان یثرب ظاهر شد وبعد از ده سال نور افشانی در مدینه افول کرد، در حالی که افق نوی به روی مردم شبه جزیره گشود وسرزمین حجار وخصوصا شهر مدینه به عنوان مرکز دینی وثقل سیاست معرفی شد.
پس از درگذشت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، گزینش خلیفه به وسیله مهاجرین وانصار ایجاب کرد که مدینه مقر خلافت اسلامی گردد وخلفا با اعزام عاملان وفرمانداران به اطراف واکناف به تدبیر امور بپردازند واز طریق فتح بلاد وشکستن سدها وموانع، در گسترش اسلام بکوشند.
امیر مؤمنان علیه السلام که علاوه بر تنصیص وتعیین صاحب رسالت، از ناحیه مهاجرین وانصار برگزیده شده بود، نیز طبیعتا می بایست، همچون خلفای گذشته مدینه را مرکز خلافت قرار دهد واز همانجا به رتق وفتق امور بپردازد. او در آغاز کار خلافت از همین شیوه پیروی کرد وبا نامه نگاری واعزام افراد لایق وبرکنار کردن افراد دنیا پرست وایراد خطابه های آتشین وسازنده خود، امور جامعه اسلامی را اداره نمود ونظام اسلامی که در طی مدت بیست وپنج سال از آغاز خلافت ابوبکر در آن انحراف وکجیهایی پیدا شده بود در حال اصلاح بود که ناگهان مسئله «ناکثان »، یعنی پیمان شکنی کسانی که پیش از همه با او بیعت کرده بودند، رخ داد وگزارشهای هولناک وتکان دهنده ای به وی رسید ومعلوم شد که پیمان شکنان، به کمک مالی بنی امیه ونفوذ واحترام همسر پیامبر، جنوب عراق را تسخیر کرده اند وپس از تصرف بصره دهها نفر از یاران وکارگزاران امام علیه السلام را به ناحق کشته اند.
این امر سبب شد که امام علیه السلام برای تنبیه ناکثان ومجازات همدستان آنان، مدینه را به عزم بصره ترک گوید وبا سپاهیان خود در کنار بصره فرود آید. آتش نبرد میان سپاه بر حق امام ولشکریان باطل ناکثان مشتعل شد وسرانجام سپاه حق پیروز گردید وسران شورش کننده کشته شدند وگروهی از آنان پا به فرار نهادند وبصره مجددا به آغوش حکومت اسلامی بازگشت واداره امور آن به دست یاران علی علیه السلام افتاد واوضاع شهر ومردم حال عادی به خود گرفت وابن عباس، مفسر قرآن وشاگرد ممتاز امام، به استانداری آنجا منصوب شد.
اوضاع ظاهری ایجاب می کرد که امام علیه السلام از راهی که آمده بود به مدینه باز گردد ودر کنار مدفن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وبا همفکری گروهی از یاران وصحابه آن حضرت به نشر معارف اسلامی ومعالجه مزاج بیمار جامعه واعزام سربازان به نقاط دور دست برای گسترش نفوذ قدرت اسلامی ودیگر شئون خلافت بپردازد واز هر نوع کشمکش ورودر رویی با این وآن اجتناب کند. ولی این ظاهر قضیه بود وهر فرد ظاهر بینی به امام چنین تکلیفی می کرد; بالاخص که مدینه در آن روز از قداست ومعنویت وروحانیت خاصی برخوردار بود، زیرا مهد واقعی اسلام ومدفن پیام آور خدا ومرکز صحابه از مهاجرین وانصار بود که رشته گزینش خلیفه وعزل وخلع او را در دست داشتند.
با تمام این شرایط وجهات، امام علیه السلام راه کوفه را برگزید تا مدتی در آنجا رحل اقامت افکند. این کار، که پس از شور وتبادل نظر با یاران انجام گرفت (1) ، به دو جهت بود:
1- در حالی که امیر مؤمنان علیه السلام با گروه انبوهی از مدینه حرکت کرد وگروههایی در نیمه راه به او پیوستند، ولی بیشتر سربازان وجان نثاران امام را مردم کوفه وحوالی آن تشکیل می دادند. زیرا امام برای سرکوبی پیمان شکنان به وسیله صحابی بزرگ، عمار یاسر وفرزند گرامی خود امام حسن علیه السلام از مردم کوفه، که مرکز مهم عراق بود، استمداد طلبید وگروه انبوهی از مردم آن منطقه به ندای امام پاسخ مثبت گفتند وهمراه نمایندگان وی عازم جبهه شدند. (2) هرچند گروهی مانند ابو موسی اشعری وهمفکران او از هرگونه نصرت وکمگ خودداری کردند وبا رفتار وگفتار خود در حرکت مردم به میدان جهاد کارشکنی کردند.
پس از آنکه امام در نبرد با ناکثان پیروز شد ودشمن را تار ومار ساخت، حقشناسی ایجاب می کرد که از خانه وزندگی این مردم دیدن کند ولبیک گویان وجهادگران خود راتقدیر ومتقاعدان وبازماندگان از جهاد را توبیخ ومذمت نماید.
2- امام علیه السلام می دانست که شورش پیمان شکنان گناهی است از گناهان معاویه که آنان را به نقض میثاق تشویق کرده بود واز روی فریب، غایبانه دست بیعت به آنان داده وحتی در نامه ای که به زبیر نوشته بود خطوط شورش را کاملا ترسیم کرده ویاد آور شده بود که از مردم شام برای او بیعت گرفته است وباید هرچه زودتر کوفه وبصره را اشغال کنند وبه خونخواهی عثمان تظاهر کنند ونگذارند فرزند ابوطالب بر آن دو شهر دست بگذارد.
اکنون که تیر این یاغی به خطا رفته وشورش پایان یافته بود باید هرچه زودتر ریشه فساد قطع وشاخه شجره ملعونه بنی امیه از پیکر جامعه اسلامی بریده می شد. نزدیکترین نقطه به شام همان کوفه است. گذشته از این، عراق منطقه ای لشکر خیز وفدایی پرور بود وامام، بیش از هر نقطه، باید بر آنجا تکیه می کرد. امام علیه السلام خود در یکی از خطبه ها به این مطلب اشاره کرده است; آنجا که می فرماید:«و الله ما اتیتکم اختیارا ولکن جئت الیکم سوقا...». (3) یعنی: به خدا سوگند من به میل خود به سوی شما نیامدم بلکه از روی ناچاری بود.
این دو علت سبب شد که امام علیه السلام کوفه را به عنوان مقرخود برگزیند ومرکز خلافت اسلامی را از مدینه به عراق منتقل سازد.از این رو، در دوازدهم ماه رجب سال سی وشش هجری در روز دو شنبه همراه با گروهی از بزرگان بصره وارد شهر کوفه شد. مردم کوفه ودر پیشاپیش آنان قاریان قرآن ومحترمین شهر از امام استقبال به عمل آوردند ومقدم او را گرامی داشتند. برای محل نزول امام علیه السلام قصر«دار الاماره » را در نظر گرفته بودند واجازه خواستند که آن حضرت را به آنجا وارد کنند ودر آنجا سکنی گزیند. ولی امام از فرود در قصر، که پیش از وی مرکز کجرویها وستمها بود، ابا ورزید وفرمود: قصر مرکز تباهی است وسرانجام در منزل جعدة بن هبیره مخزومی فرزند خواهرام هانی(دختر ابوطالب) سکنی گزید. (4) امیر المؤمنین علیه السلام درخواست کرد که برای سخن گفتن با مردم در محلی به نام «رحبه » که سرزمین گسترده ای بود فرود آید وخود در آن نقطه ازمرکب پیاده شد.
نخست در مسجدی که در آنجا بود دو رکعت نماز گزارد وآنگاه بر فراز منبر رفت وخدا را ثنا گفت وبه پیامبر او درود فرستاد وسخن خود را با مردم چنین آغاز کرد:
ای مردم کوفه، برای شما در اسلام فضیلتی است مشروط بر اینکه آن را دگرگون نسازید. شما را به حق دعوت کردم وپاسخ گفتید. زشتی را آغاز کردید ولی آن را تغییر دادید... شما پیشوای کسانی هستید که دعوت شما را پاسخ گویند ودر آنچه که وارد شدید داخل شوند.
بدترین چیزی که برای شما از آن بیم دارم دو چیز است:پیروی از هوی وهوس ودرازی آرزو.پیروی از هوس از حق باز می دارد ودرازی آرزو سرای بازپسین را از یاد می برد. آگاه باشید که دنیا پشت کنان، کوچ کرده وآخرت اقبال کنان به حرکت در آمده است وبرای هر یک از این دو فرزندانی است.شما از فرزندان آخرت باشید. امروز هنگام عمل است نه حساب، وفردا وقت حساب است نه عمل.
سپاس خدا را که ولی خود را کمک کرد ودشمن را خوار ساخت ومحق وراستگو را عزیز وپیمان شکن وباطلگرا را ذلیل نمود. بر شما باد تقوی وپرهیزگاری واطاعت از آن کس که از خاندان پیامبر خدا اطاعت کرده است، که این گروه به اطاعت اولی وشایسته ترند از کسانی که خود را به اسلام وپیامبر نسبت می دهند وادعای خلافت می کنند. اینان با ما به مقابله بر می خیزند وبا فضیلتی که از ما به آنان رسیده است بر ما برتری می جویند ومقام وحق ما را انکار می کنند. آنان به کیفر گناه خود می رسند وبه زودی با نتیجه گمراهی خود در سرای دیگر روبرو می شوند.
آگاه باشید که گروهی از شما از نصرت من تقاعد ورزید ومن آنان را توبیخ ونکوهش می کنم.آنان را ترک کنید وآنچه را دوست ندارند به گوش آنان برسانید تا رضای مردم را کسب کنند وتا حزب الله از حزب شیطان باز شناخته شود. (5)
پی نوشتها:
1- الامامة والسیاسة، ص 85(طبع حلب).
2- مسعودی تعداد کوفیانی را که به لشکر امام پیوستند7000 وبه قولی 6560 نفر نوشته است - مروج الذهب، ج 2، ص 368. یعقوبی هم شش هزار نفر نوشته است - تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 182. ابن عباس می گوید:هنگامی که در ذی قار پیاده شدیم به امام گفتم که از کوفه بسیار کم به یاری شما آمده اند. امام فرمود:6560 نفر بدون کم وزیاد به کمک من خواهند آمد. ابن عباس می گوید: من از آمار دقیق آنها تعجب کردم وبا خود گفتم حتما آنها را خواهم شمرد. پانزده روز در ذی قار توقف کردیم تا اینکه صدای شیهه اسبها وقاطرها بلند شد ولشکر کوفه رسید. من آنها را دقیقا شمردم. دیدم درست همان تعدادی است که امام فرموده بود.گفتم: الله اکبر، صدق الله ورسوله. - شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 2،ص 187.
3- نهج البلاغه، خطبه 70.
4- وقعه صفین، ص 8.
5- وقعه صفین، ص 3; نهج البلاغه عبده، خطبه های 27 و41. مرحوم مفید در ارشاد (ص 124) قسمت اول این خطبه را نقل نکرده است.
جعفر سبحانی
منبع:پایگاه اینترنتی حوزه
مجموعه عکسهای منتخب عکاسان ایرانی در سال ۸۸ با عنوان “عکس سال ایران ۸۸″ به شکل کتاب مجازی منتشر شد.
در این مجموعه ۱۱۲ عکاس ایرانی آثار خود را برای انتشار در این مجموعه به سایت عکس آنلاین ارسال کردهاند که در این میان نام عکاسان شناخته شدهای چون مجید سعیدی، بهروز مهری، ساتیار امامی، فرزانه خادمیان، یلدا معیری، نیوشا توکلیان، حسین فاطمی و … نیز به چشم میخورد.
“عکس سال ایران” فراخوانی بود که از سوی سایت عکس آنلاین بعنوان یک رسانه مستقل، غیرانتفاعی و تخصصی عکاسی منتشر شده و در آن از عکاسان مطبوعاتی کشور برای ارسال برترین عکسهای سال دعوت شده بود.
این مجموعه به شکل کتاب مجازی منتشر شده است. منظور از کتاب مجازی نوعی از ارائه عکسهاست که در آن با استفاده ازتکنولوژی فلش، صفحات یک کتاب بازسازی میشود و کاربران مانند یک کتاب عکس با ورق زدن صفحات، عکسها را مشاهده خواهند کرد. در این شکل ارایه آثار، کاربران نیاز به نصب فلش پلیر روی سیستم خود دارند و بهتر است از اینترنت با سرعت بالا استفاده کنند تا سرعت لودینگ صفحات بالاتر برود.
برای تماشای کتاب مجازی “عکس سال ایران ۸۸″ اینجا کلیک کنید.

نسخه PDF عکس سال ایران ۸۸ را از اینجا دانلود کنید.


از امام صادق عليه السلام از پدرشان از پدرانشان از امير مؤمنان صلوات الله عليهم روايت شده كه ايشان فرمودند: حكما و فقها وقتى با يكديگر مكاتبه مى نمودند، سه مطلب را ذكر مى نمودند و مطلب چهارمى همراه آن نبود:
كسى كه تمام مقصود او آخرت باشد، خداوند مقصود او را از دنيا كفايت فرمايد؛
و كسى كه نهان خود را اصلاح نمايد، خداوند آشكارِ او را اصلاح فرمايد؛
و هر كس آنچه را كه بين او و خداوند است اصلاح نمايد، خداوند آنچه را كه بين او و مردم است اصلاح فرمايد.
|
عکاسی ماکرو به نوعی عکاسی گفته می شد که در آن تصویر اشیا بزرگتر از اندازه واقعی شان، با نسبتی بزرگتر از ۱:۱ گرفته میشود. ![]()
![]()
![]() ![]() ![]() ![]()
|
| منبع : amoozeshgah.net |

دلم ز جمله خوبان ترا گرفتار است
اسير حسن توام ورنه حسن بسيار است

" اگر خدای بزرگ از من سندی بطلبد، قلبم را ارائه خواهم داد و اگر محصول عمرم را بطلبد، اشک را تقدیم خواهم کرد . "
کتاب نوشتاری از مقام معظم رهبری میباشد که پیرامون فلسفه امامت امام صادق(ع)، فراز و نشیبهای دورهی امام صادق(ع) - وجود تشکیلات پنهانی سیاسی- ایدئولوژیک امامان(ع) به نگارش درآمده است.
برای مطالعه بیشتر بر روی پیوند زیر کلیک کنید :
نگاهی به کتاب رهبرانقلاب درباره امام صادق(ع)

در دوره امامت امام صادق ( عليه السلام ) مسلمانان بيش از پيش به علم و دانش روي آوردند و در بيشتر شهرهاي قلمرو اسلام بويژه در مدينه ، مكه ، كوفه ، بصره و ... مجالس درس و مناظره هاي علمي داير واز رونق خاصي برخوردار گرديد .
در اين زمان با استفاده از فرصت به دست آمده امام صادق( عليه السلام ) توانست نهضت علمي فرهنگي پدرش امام باقر( عليه السلام ) را ادامه داده و علوم و معارف اهل بيت را بيان كرده در همه جا منتشر كند . سفرهاي اجباري و اختياري امام به عراق و به شهرهاي حيره ، هاشميه و كوفه و برخورد با اربابان ديگر مذاهب فقهي وكلامي نقش بسزايي در معرفي علوم اهل بيت و گسترش آن در جامعه داشت .
در اين شهرها گروههاي مختلف براي فراگيري دانش نزد آن حضرت مي آمدند و از درياي دانش او بهره مند مي بردند . برخورد وي با گروههاي مختلف مردم سبب شد كه آوازه شهرتش در دانش و بينش ديني ، علم و تقوي ، سخاوت و جود وكرم و ...
در تمام قلمرو اسلام طنين انداز شود و مردم از هر سو براي استفاده از دانش بيكران وي رو سوي كنند . در اين دوره علوم و فلسفه ايراني ، هندي و يوناني به حوزه اسلامي راه يافت و بازار ترجمه علوم گوناگون از زبانهاي مختلف به زبان عربي گرم و پررونق گرديد .
همچنين مكتبهاي كلامي و فرقه مذهبي و فقهي در اين عصر پايه گذاري شد .
امام صادق ( عليه السلام ) با تمام جريانهاي فكري و عقيدتي آن روز برخورد كرده و موضوع اسلام و تشيع را در برابر آنها روشن ساخته و برتري بينش اسلام تشيعي را ثابت كرده است .
مناظرات امام صادق (عليه السلام) با اربابان دانشهاي گوناگون چون پزشكان ، فقيهان ، منجمان ، متكلمان ، صوفيان و... بويژه مناظرات وي با ابوحنيفه مشهور و در منابع شيعه و سني ثبت است .
شاگردان امام باقر (عليه السلام) پس از درگذشت آن حضرت به گرد شمع وجود امام صادق( عليه السلام ) حلقه زدند .
امام ( عليه السلام ) نيز با جذب شاگردان جديد به تأسيس يك نهضت عظيم فكري و فرهنگي و بالنده مبادرات ورزيد ، به گونه اي كه طولي نكشيد مسجد نبوي در مدينه منوره و مسجد كوفه در شهر كوفه به دانشگاهي عظيم تبديل شد . درگيري شديد بين بني عباس و بني اميه ، آنان را آن چنان به خود مشغول كرده بود ، كه فرصتي طلايي براي امام صادق ( عليه السلام ) و يارانش به دست آمد .
آن حضرت با استفاده از اين فرصت به بازسازي و نوسازي فرهنگ ناب اسلام پرداخت و شيفتگان مكتب حق از اطراف و اكناف ، از بصره ، كوفه ، واسط ، يمن و نقاط مختلف حجاز به مركز اسلام ؛ يعني مدينه ، سرازير شدند وچون پروانگي دلباخته به گرد شمع وجود امام صادق ( عليه السلام ) تجمع كردند .
امام صادق ( عليه السلام ) هر يك از شاگردان خود را رشته هاي كه با ذوق و قريحه او سازگار بود ، تشويق و تعليم مي نمود و در نتيجه ، هر كدام از آنها در يك يا دو رشته از علوم مانند : حديث ، تفسير ، فقه و كلام ، تخصص پيدا مي كردند .
دردانشگاهي كه امام بوجود آورده بود شاگردان بزرگ و برجسته اي همچون هشام بن حكم- محمد بن مسلم- ابان بن تغلب- هشام بن سالم - مومن الطاق - مفصل بن عمر - جابر بن حيان و... تربيت كرد كه هر يك از آنها شخصيتهاي بزرگ علمي و چهره هاي درخشاني بودند كه خدمات شاياني انجام دادند . به عنوان نمونه هشام بن حكم 31 جلد كتاب و جابر بن حيان بيش از 200 جلد در زمينه علوم گوناگون بخصوص رشته هاي عقلي طبيعي و شيمي كتاب نوشته است و به عنوان بدر علم شيمي مشهور است .
دانشمندان علم حديث شمار كساني را كه مورد اعتماد بوده اند - راويان ثقه - و از آن حضرت نقل كرده اند تا چهار هزار نفر را نوشته اند .
شاگردان دانشگاه امام منحصر به شيعيان نبوده بلكه پيروان اهل تسنن نيز از مكتب آن حضرت برخوردار مي شدند .
بزرگان اهل سنت چون مالي بن انس ، ابوحنيفه ، سفيان ثوري ، سفيان بن عيينه ، ابن جريح ، روح ابن قاسم و... ريزه خوار خوان دانش بيكران او بودند . ابو حنيفه كه دو سال شاگرد امام بود اين دوره را پايه علوم و دانش خود معرفي كرده مي گويد :
اگر آن دو سال نبود " نعمان " از بين رفته بود .

عصر امام صادق ( عليه السلام ) يكي از طوفانيترين ادوارتاريخ اسلام است كه ازيك سواغتشاشها و انقلابهاي پياپي گروههاي مختلف ، بويژه از طرف خونخواهان امام حسين (عليه السلام ) رخ ميداد ، كه انقلاب ابو سلمه در كوفه و ابو مسلم در خراسان و ايران از مهمترين آنها بوده است .
و از ديگر سو عصر برخورد مكتبها و ايدهئولوژيها و عصر تضاد افكار فلسفي و كلامي مختلف بود كه از برخورد امت اسلام با مردم كشورهاي فتح شده و نيز روابط مراكز اسلامي با دنياي خارج ، به وجود آمده و در
مسلمانان نيز شور و هيجاني براي فهميدن وپژوهش پديد آورده بود .
عصري كه كوچكترين كم كاري يا عدم بيداري و تحرك پاسدار راستين اسلام يعني امام ( عليه السلام ) ، موجب نابودي دين و پوسيدگي تعليمات حياتبخش اسلام ، هم از درون و هم از بيرون ميشد .
زمان امام صادق(عليه السلام) ، زمان تزلزل حكومت بني اميه و فزوني قدرت بني عباس بود واين دوگروه مدتي درحال كشمكش و مبارزه با يكديگر بودند .
از زمان هشام بن عبدالملي ، تبليغات و مبارزات سياسي عباسيان آغاز گرديد و در سال 129 وارد مرحله مبارزه مسلحانه و عمليات نظامي گرديد و سرانجام در سال 132 به پيروزي رسيد . بني اميه در اين مدت ، گرفتار مشكلات سياسي فراواني بودند ، لذا فرصت فشار و اختناق نسبت به شيعيان را نداشتند .
عباسيان نيز چون از دستيابي به قدرت در پوشش شعار طرفداري از خاندان پيامبرو گرفتن انتقام خون آنان عمل مي كردند ، فشاري از طرف آنان مطرح نبود . از اينرو اين دوران ، دوران آرامش و آزادي نسبي امام صادق ( عليه السلام ) و شيعيان بود و آن حضرت از اين فرصت استفاده كرده و تلاش فرهنگي وسيعي را آغاز كرد .
پيشواي ششم در چنين دوراني به فكر نجات افكار توده مسلمان ازالحاد وبدبيني وكفر و نيز مانع انحراف اصول و معارف اسلامي از مسير راستين بود ، و از توجيهات غلط و وارونه دستورات دين كه به وسيله خلفاي وقت صورت مي گرفت جلوگيري مي كرد .
اينجا بود كه امام( عليه السلام ) دشواري فراوان در پيش ومسئوليت عظيم بر دوش داشت . امام صادق ( عليه السلام ) در ظلمت بحرانها و آشوبها دنياي شيعه را به فروغ تعاعليم خويش روشني بخشيد و حقيقت اسلام را از آلايش انحرافات وگزند فريبكاران حفظ نمود . او آن قدر فقه و دانش اهل بيت را گسترش داد و زمينه ترويج احكام و بسط كلام شيعي را فراهم ساختكه مذهب شيعه به نام او به عنوان مذهب جعفري شهرت يافت . آن اندازه كه دانشمندان و راويان از دانش امام بهره مند برده واز ايشان حرف و حديث نقل كرده اند از هيچ يك از ديگرائمه نقل نكرده اند .
ليكن طولي نكشيد كه بني عباس پس از تحكيم پاييهاي حكومت و نفوذ خود ، همان شيوه ستم و فشار بني اميه را پيش گرفتند و حتي از آنان هم گوي سبقت را ربودند .
وضع به حدي ناگوار وشد كه همگي ياران امام ( عليه السلام ) را در معرض خطر مرگ قرار مي داد ، چنانچه زبده هايشان جزو ليست سياه مرگ بودند .
امام صادق ( عليه السلام ) كه همواره مبارزي نستوه و خستگي ناپذير وانقلابي بنيادي درميدان فكر و عمل بوده ، كاري كه امام حسين (عليه السلام ) به صورت قيام خونين انجام داد ، وي قيام خود را درلباس تدريس وتأسيس مكتب وانسان سازي انجام داد و جهادي راستين كرد .
رحلت امام را به سبب مسموميت دانسته اند . از ارتكاب اين جنايت را كه منصور درتوان خود نمي ديد به جعفر بن سليمان پسر عموي خويش و والي وقت مدينه محول كرد .
فرزند برومندش امام موسي بن جعفر( عليه السلام ) او را دو جامه سفيد مصري كه درآن احرام مي بست ودر پيراهني مه مي پوشيد ودرعمامه اي كه ازامام زين العابدين(عليه السلام ) به او رسيده بود ، كفن نمود و بر آن نماز خواند واو رادر بقيع در كنار قبر پدربزرگوارش سيد الساجدين( عليه السلام ) به خاك سپرد .
سلام بر او از ميلاد تا ميعاد

نام مبارکشان : جعفر
لقبهای حضرت : صادق- مصدق - محقق - کاشف الحقايق - فاضل - طاهر - قائم - منجي - صابر
كنيه : ابوعبدالله - ابواسماعيل - ابوموسي
نام پدر : حضرت امام محمد باقر ( عليه السلام )
نام مادر : فاطمه ( ام فروه ) دختر قاسم بن محمد بن ابي بكر
زمان تولد : هفدهم ربيع الاول سال 83 هجري
در روز جمعه يا دوشنبه ( بنا بر اختلاف ) در هنگام طلوع فجر مصادف با ميلاد حضرت رسول . بعضي ولادت ايشان را روز سه شنبه هفتم رمضان و سال ولادت ايشان را نيز برخي سال 80 هجري ذكر كرده اند . محل تولد : مدينه منوره
عمر شريفش : 65 سال
مدت امامت : 34 سال
زمان رحلت ( شهادت ) : 25 شوال سال 148 هجري درباره زمان شهادت نيز گروهي ماه شوال و دسته اي ديگر 25 رجب را بيان كردند . ( 2 )
قاتل : منصور دوانيقي بوسيله زهر
محل دفن : قبرستان بقيع
زنان معروف حضرت : حميده دختر صاعد مغربي ، فاطمه دختر حسين بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب( عليهم السلام )
فرزندان پسر : موسي ( عليه السلام ) - اسماعيل - عبدالله - افطح - اسحاق - محمد - عباس - علي
فرزندان دختر : ام فروه - فاطمه - اسما كه اسماعيل ، عبدالله وام فروه مادرشان فاطمه دختر حسين بن علي بن حسين ( عليهما السلام )( نوه امام سجاد ) است . وامام موسي كاظم (عليه السلام) ، اسحاق و محمد كه مادرشان حميده خاتون مي باشد . وعباس ، علي ، اسماء و فاطمه كه هر يك از مادري به دنيا آمده اند .
نقش روي انگشتر حضرت : ما شاء الله لا قوة إلا بالله ، أستغفرالله .
اصحاب معروف امام صادق (عليه السلام) : ابان بن تغلب - اسحاق بن عمار- بريد - صفوان بن مهران - ابوحمزه ثمالي – حرير بن عبدالله سجستاني زراره بن اعين شيباني - عبدالله بن ابي يعفور-عمران بن عبدالله اشعري قمي .
روز زيارت ايشان : روزهاي سه شنبه مي باشد .
رخسار حضرت : بيشتر شمايل آن حضرت مثل پدرشان امام باقر (عليه السلام) بود . جز آنكه كمي لاغرتر و بلند تر بودند .
مردي ميانه بالا ، سفيد روي ، پيچيده موي و پيوسته صورتشان چون آفتاب مي درخشيد . در جواني موهاي سرشان سياه و در پيري سفيدي موي سرشان بر وقار و هيبتشان افزوده بود . بيني اش كشيده و وسط آن اندكي برآمده بود وبر گونه راستش خال سياه رنگي داشت .
ريش مبارك آن جناب نه زياد پرپشت و نه زياد كم پشت بود . دندانهايش درشت و سفيد بود وميان دو دندان
پيشين آن گرامي فاصله وجود داشت . بسيار لبخند مي زد و چون نام پيامبر برده مي شد رنگ از رخسارش تغيير مي كرد .
گوشه اي از حيات امام صادق ( عليه السلام )
پدرش 26 ساله بود كه او زاده شد . دوازده تا 15 سال بنابر اختلاف از عمر شريفش را درکنار جدش امام سجاد ( عليه السلام ) و نوزده سال را در كنار پدرش امام باقر ( عليه السلام ) گذراند .
پيامبر اكرم ( ص ) در خصوص انتخاب نام و لقب امام ششم فرموده است: وقتي كه فرزندم جعفر متولد شد نام اورا صادق بگذاريد زيرا فرزند پنجمش جعفراست وادعاي امامت مي كند و او در نظر خداوند جعفر كذاب است .
ابن بابويه و قطب راوندي روايت كرده اند : كه از حضرت امام زين العابدين (عليه السلام) پرسيدند كه امام بعد از تو كيست ؟
فرمود : محمد باقر شكافنده علوم است . پرسيدند كه : بعد از اوامام كه خواهد بود ؟ گفت : جعفر كه نام اونزد اهل آسمانها صادق است.امام ششم شيعيان و رئيس مذهب تشيع درسال 114 هجري قمري در سن 31 سالگي به امامت رسيد و رداي ولايت بردوش گرفت.
دوران امامت آن امام 34 سال بوده كه با اواخر حكومت امويان واوايل حكومت عباسيان مصادف مي باشد .
كه حدود هجده سال آن ( 132-114 ) همزمان با حكومت امويان و شانزده سال آن ( 148-132 ة ) همزمان با حكومت عباسيان بود .
آن حضرت با پنج تن از خلفاي بني اميه - هشام بن عبدالملي ( 125-105 ه. ق ) ، وليد بن يزيد بن عبدالملي ( 126-125 ه. ق ) ، يزيد بن وليد بن عبدالملي ( 126 ه. ق ) ، ابراهيم بن وليد (126 ه. ق"( به مدت 70 روز )) و مروان بن محمد ملقب به حمار ( 132-126 ه.ق ) و دو تن از خلفاي بني عباس ابوالعباس ( عبدالله بن محمد ) معروف به سفاح ( 132- 136 ( 137 ) ه. ق ) و ابوجعفر معروف به منصور دوانيقي ( 158-136 ( 137 ) ه. ق ) معاصر بود .
در يك دسته بندي ، زندگاني امام جعفر صادق ( عليه السلام ) مي توان به سه دسته كلي تقسيم نمود :
الف - زندگاني امام در دوره امام سجاد و امام باقر ( عليهما السلام ) كه تقريبا نيمي از مر حضرت را به خود اختصاص مي دهد . در اين دوره ( 83-114 ) امام صادق ( عليه السلام ) از علم و تقوي و كمال و فضيلت آنان در حد كافي بهره مند شد .
ب - قسمت دوم زندگي امام جعفر صادق( عليه السلام ) ازسال 114 هجري تا 140 هجري مي باشد . دراين دوره امام از فرصت مناسبي كه بوجود آمده ، استفاده نمود و مكتب جعفري را به تكامل رساند . در اين مدت ، 4000 دانشمند تحويل جامعه داد و علوم و فنون بسياري را كه جامعه آن روز تشنه آن بود ، به جامعه اسلامي ارزاني داشت .
ج - هشت سال آخرامام( عليه السلام ) قسمت سوم زندگي امام را تشكيل مي دهد . دراين دوره ، امام بسيار تحت فشار و اختناق حكومت منصور عباسي قرار داشت . در اين دوره امام دائما تحت نظر بود و مكتب جعفري عملا تعطيل گرديد .

ای کلک گهـربار تو سرمایة خـط تعلـیم و تـعلم تـو بر مـایة خـط
تا مهر خطت ز مشرق نامه بتافت خوبان همـه آمدند در سایة خـط
میرزا غلامرضا اصفهانی، از اعاظم و اکابر تاریخ خوشنویسی ایران و از اهالی ذوالفنون هنر ایران است. کمال و یکتایی وی در هر دو حوزة نستعلیق و شکستهنستعلیق، بر همگان باهر است و حتا بر مغرضان واضح.
غلامرضا، پیش از تکیة محمدشاه بر اریکة سلطنت به سال 1246 ﻫ.ق، در تهران دیده بر دنیا گشود. پدرش میرزا جان از اصفهان به تهران آمده و حرفهاش قنادی بود. به نعمت داشتن چند دختر مشمول، اما، از برکت وجود پسر محروم بود. سالی زانوزنان به پابوس حضرت ثامنالحججع رفته و شرح نیاز به «آستان حاجتپناه» حضرتش میبرد.
حاجت روا شده و صاحب اولاد پسر میشود. به شکرانهاش نام «غلامرضا» بر او مینهد.
«غلامرضا»، به رسم مألوف آن روزگاران، در پنجسالگی، به سال 1251 ﻫ.ق، روانة مکتب میشود. در هفتسالگی «مصحف کریم» را بیغلط قرائت میکند. در محضر شریف میرسیدعلی تهرانی، پدر میرحسین خوشنویسباشی، مشق عشق در بغل میگیرد و نُهساله نشده، به حُسن خط، نامی درخور مییابد.
سطری از خط او را به حضور سلطان میبرند. محمدشاه، که خود نیز قلمش با دوات خوشنویسی آشنا بود، پس از مراتب امتحان، مجذوب خط غلامرضا شده و او را مسؤول تعلیم خط خوش به شاهزادگان قاجار مینماید.

سکوت سنتی تاریخ مکتوب هنر ایران در شرح احوالات و ظرایف زندگانی هنرمندان- علاوه بر امتناع معنوی خود ایشان- دلایل دیرینهای دارد که این مقال را مجال آن نیست. در این میانه، زندگینامة خودنوشتة میرزا غلامرضا- خود- اتفاقی است تاریخی. به اصطلاح فرنگی- این اتوبیوگرافی- سندی است منحصر و ممتاز، که از باب آشنایی با نثر و شیوة خودنگاری میرزای استاد، گزیدهای از آن به سمع میرسد:
"در اخبار ائمة اطهار علیهمسلاماللهالملکالجبار آمده که: خواب مجعول بهم بافتن از شاهراه صواب انحراف و از پیشگاه حضرت احدیت روی بر تافتن است. با وجود ایمان بدین فرمان، محض عرض تشکر و تفاخر به همگنان این چند سطر را به یادگار مینگارد. هنگام صبحی، که از آغاز نماست، قریب هفت سال از سنین عمرم گذشته و در دبستان به خواندن قرآن کریم و فرقان عظیم اشتغال داشت. شبی به خواب، بزرگواری ارشادم نموده، به تقبیل آستان ملائک پاسبان شاه اولیا علیه و علی ابنائه آلافالتحیه و الثناء راهبری فرمود. در دنبالش شتافتم تا فضایی که انتهایش ایوانی داشت یافتم که در گوشة آنجا حضرت شاه اولیا ارواحالعالمین لهالفدا توقف داشتند. حکم تقرب عتبه علیهام نمود. چون نزدیکتر شدم، فرمود، مشقات بیاور. علیالفور صفحة کاغذ و قلم و دواتی به حضور مبارک تقدیم نمودم. در وسط آن صحیفه لام الف و یایی بدین شکل نگاشته مرحمت و فرمودند، از این رو بنگار. زیاده از این به خاطری نیست. بالجمله فردای آن شب در دبیرستان به همگنان بیان این شرافت میکرد. معلم صورت خواب را سؤال نمود. این بنده صورت ماجرا کماجرا باز گفت. دیگر روز حقیر را به تحصیل خط واداشت. بعد از دو سال- زیاده یا کم- بر جمله همگنان برتری جسته و در سال پنجم آن تاریخ، محض امتیاز خط نستعلیق به خدمت شاهنشاه مبرور محمدشاه مغفور طابثَراه مشرف شده، مورد عواطف شایان و تشریفات بیکران آمده، چند سال حسبالامر ایام آدینه بدان فرخنده درگاه تشرف میجسته و همواره به مراحم عالیه و خلاع فاخره از قبیل قلمدان دوات مرصع و شالهای ترمه کشمیری و چند کلیچه ترمه و وجوه نقدی سرافراز مینمود. عجبتر آن که در سال چهلویک از سنین عمر به زیارت آن درگاه عرش اشتباه مفتخر آمد تا معلوم باشد که دولت در آن سرا و آسایش در آن در است. محض عرض تشکر قلمی شد."
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
امـید محکمی
منبع : دو هفته نامه تندیس ، شماره 157

حضرت علامه حسن زاده آملی در پی سفر رهبر معظم انقلاب به شهرستان آمل در سال 1377 کتاب "انسان و عرفان" خود را به ایشان تقدیم کردهاند، این متن ادبی و محبت آمیز به این شرح است:
بسم الله الرحمن الرحیم
الم تلک آیات الکتاب الحکیم هدی و رحمه للمحسنین
با سلام و دعای خالصانه، و ارائه ارادات بی پیرایه جاودانه به حضور باهرالنور رهبرعظیم الشان کشور بزرگ جمهوری اسلامی ایران حضرت آیت الله معظم،جناب خامنه ای کبیر- متع الله الاسلام و المسلمین بطول بقائه الشریف- ، این اثر نمونه دوران را اعنی،رساله انسان در عرف عرفان را به پاس تجلیل و تکریم و ابراز شادمانگی از نزول اجلال آن یگانه دوران در دارالاسلام و الایمان شهر هزار سنگر آمل مازندران ، از جانب خودم و از جانب همه شهروندان بزرگوار این بلدطیب و خطه شهرستان آمل بلکه از جانب همه فرزانگان گرامی و گرانقدر استان مازندران ، به پیشگاه مبارک آن ولی به حق که مصداق بارز رساله است با کمال ابتهاج و انبساط تقدیم می دارم، و عزت و شوکت روز افزون آن قائد اسوه زمان را همواره از حقیقه الحقائق خداوند سبحان مسئلت دارم.
یارب دعای خسته دلان مستجاب کن.
20/3/1377 حسن حسن زاده آملی

" یا ایّها العزیز جعنا ببضاعه مزجاة "
می گویند تاریخ را فاتحین می نویسند. اما قضیه درباره تاریخ مناسبات ایران و یونان باستان ، برعکس است . چراکه این ایرانیان بودند که اغلب در مقابل یونانیان ، پیروز میدان می شدند. اما یونانیان باستان ، تاریخ آن جنگ ها و نبردها را نوشتند و چون مغلوب میدان به حساب می آمدند و بارها در شکست از ایرانیان تحقیر شده بودند ، خیلی با عصبانیت آن را به رشته تحریر درآورده و در واقع حدیث خویش را روایت کردند!
"دان ناردو" از تاریخ نگاران معاصر در مقدمه کتاب "امپراطوری ایران" ( که در سال 1998 منتشر گردید) می نویسد:"...گزافه آمیزترین این نوشته ها ، کتاب تواریخ نوشته هرودت مورخ یونانی قرن پنجم پیش از میلاد است که به شرح نبردهای ایرانیان و یونانیان تا روزگار نویسنده اختصاص دارد. نویسندگان دیگر یونانی که کتاب هایشان حاوی اطلاعاتی درباره تاریخ و فرهنگ ایران است ، عبارتند از : گزنفون (سده چهارم قبل از میلاد) ، دیودوروس سیکولوس ( قرن اول قبل از میلاد) ، پلوتارک (قرن یک میلادی ) و آریان (قرن دوم میلادی)..."
در مقایسه با آثار افراد یاد شده ، بیش تر منابع ایرانی به جا مانده ، در سده بیستم میلادی کشف شده اند. این منابع ، کتیبه ها و برجسته کاری ها ، سنگ نبشته های روی گورها یا صخره ها و لوحه های گلی حاوی گزارش های اداری را در برمی گیرند. این آثار به جز استثنائاتی اندک ، اطلاعات ناچیزی درباره موضوعاتی نظیر تبارنامه شاهان و بزرگان ، لشکرکشی های مهم و طرح های ساختمانی بزرگ در اختیار ما می گذارندو اشارات بسیار اندک و ناقصی به رویدادهای تاریخی یا آداب و رسوم و آیین ها ، اعتقادات و زندگی روزانه مردم عادی دارند. در نتیجه ، بازناب تاریخی از ایران باستان حداقل تا اوایل دهه 1900 میلادی تقریبا به طور انحصاری از دریچه چشم یونانیان انجام گرفته است.
همان گونه که "اومستد" ، دانشمند بزرگ فرهنگ ایران می نویسد :"اکثریت منابع موجود درباره تاریخ هخامنشی به زبان یونانی بودند ...نتیجه طبیعی این امر آن بود که تاریخ امپراطوری نیرومند هخامنشی (در بیشتر متون تاریخی غرب) به صورت یک رشته رویدادهای بی ارتباط نشان داده می شد که فقط در صورتی وحدت و معنا پیدا می کردند که درون داستان دولت های کوچک یونانی گنجانده می شدند..."
"دان ناردو" در مقدمه کتابش چنین ادامه می دهد :"...شناخت و گزارش ناقص از فرهنگ ایران با تعصبات و جبهه گیری های شدید ضد ایرانی منابع یونانی در آمیخته بود و به دیدگاهی دو بعدی و تحریف شده از ایرانیان می انجامید. در اکثر موارد ، ادبیات و هنر مغرب زمین خواسته است کلیشه های قالبی مخلوق مردانی نظیر هرودت و ایسو کراتس را جاودانی سازد. رمان ها ، فیلم ها و حتی بسیاری از تاریخ های امروزی...این تصویرهای نادرست فقط به تقویت نژادپرستی قدیمی و پیشداوری های قوم گرایانه خدمت کرده اند ، چیزی که در روزگار ما نیز وجود دارد..."
گفته می شود کتاب "پرورش کوروش" گزنفون تا قبل از 1850 میلادی ، منبع اصلی مراجعه غربیان به تاریخ ایران بود ولی از اواسط قرن نوزدهم میلادی که مغرب زمین درگیر دو انقلاب خونین آمریکا و فرانسه برای رهایی از دست رژیم های پادشاهی خود شد و از همان زمان مسئله دمکراسی در اروپا مطرح گردید ، پای" هرودت" و دیدگاه تاریخی او به میان آمد که به زودی "پدرتاریخ" هم لقب گرفت.

اما واقعیت این است ، تصویر رایج از ایران باستان (آن گونه که برایمان نوشته و به کتاب درآورده اند) متأثر از کورش نامه یا سیروپدیای کزنفون بود . کزنفون، سردار آتنی، به دلیل دشمنی با حکمرانان وقت آتن ، سخت شیفته نظام اجتماعی اسپارت شد . در تاریخ آمده است ، اسپارت یک نظام خشن و متمرکز قبیله ای داشت که برخی مورخین آن را "کمونیسم سربازخانه ای" نام نهادند. کزنفون تصویر نظام ایده آل خودش را، که از ساختار سیاسی اسپارت الهام گرفته بود، در قالب کورش نامه ترسیم کرد و آرمان های خودش را به کورش نسبت داد که در آن زمان نام آورترین شخصیت جهان لقب گرفته بود. در تئوری های تاریخی امروز ،هیچ محققی سیروپدیای کزنفون را منبع تاریخ ایران باستان محسوب نمی کند بلکه آن را تنها به عنوان یکی از منابع تاریخ یونان باستان و نیز تاریخ اندیشه سیاسی تلقی می نمایند . ولی تجددگرایان و شبه روشنفکران ایرانی متاثر از تاریخ پردازی ماسونی و ملهم از آنچه سرجان ملکم انگلیسی در کتاب "تاریخ ایران" ساخته و پرداخته کرد، روایت کزنفونی از کورش را جدی گرفتند زیرا این تصویر یکی از پایه های ایدئولوژی باستان گرایانه آن ها را می ساخت.
این درحالی است که در برخی دیگر از منابع یونانی، کوروش نیز مانند سایر پادشاهان ، زندگیش را به لشکرکشی و کشورگشایی و جنگ و خون ریزی گذراند . اگرچه در بسیاری از تواریخ ، فرجام کارش را در ابهام گذارده اند اما هم مورخی به نام "کتزیاس" ، هم "هرودت" و هم "استرابوس" نوشته اند که وی در اواخر عمر چندین سال در لشکرکشی به نواحی شرقی و شمال شرقی امپراطوریش به سر برد و در یکی از این جنگها به دست تموریس ملکه ماساگت ها کشته شد . نقل است که آن ملکه سر کوروش را از تن جدا کرد و داخل تشت خونی انداخت و خطاب به وی فریاد زد که "بخور این همان خونی است که در همه عمر طلبیدی !"
اما گفتنی است که اهم جستجوهای باستان شناسانه منطقه بین النهرین و فارس به حدود 130 سال قبل و حضور نخستین گروه ماموران دولت هند بریتانیا (که همگی از شناخته شده ترین فراماسون ها بودند) باز می گردد. از آنجا که امثال سرجان ملکم و سر هار فورد جونز و جیمز موریه و برادران اوزلی به ایران مامور شدند.
از نخستین فراماسونرهای طراز اول انگلستان که پایشان به ایران باز شد ،"سرجان ملکم"بود. وی در سال 1800میلادی با سمت سفیر انگلستان به ایران آمد و به نوشته محمود محمود در جلد نوزدهم کتاب تاریخ روابط ایران و انگلیس: "از زمان ورودسرجان ملکم به ایران،هیچوقت ایران از دوستان دولتانگلیس خالی نبوده،این دوستان همه به نام فراماسون درایران وجود داشتند و کورکورانه از امیال محفل عالی که درلندن است،پیروی میکردند..."
همین سرجان ملکم بود که اساسا تاریخ باستان گرایانه یا آرکاییستی برای کشور ما نوشت که سرمشق همه روشنفکران متاثر از ماسونیسم شد و برای نخستین بار در تاریخ ، شکوفایی ایران باستان مطرح گردید. در واقع بسیاری از مورخان معاصر بر اساس ادعاهای سرجان ملکم ، به آگراندیسمان تاریخ باستان ایران پرداختند.
بعد ازسرجان ملکم، دولت انگلستان یکی دیگر از استادان اعظمفراماسونری را به نام"سرهارفورد جونز"روانه ایرانکرد.(1811-1804)البته"جونز"قبل از آنکه با سمت رسمی برای بیرون راندن"ژنرال گاروان فرانسوی" به ایران بیاید، مدتها در تهران و تبریز و فارس بسر برده بود و خصوصیاتاجتماعی ایرانیان را میشناخت.به دنبال"جونز" دوانگلیسی دیگر به ایران سفر کردند و به تحقیقاتی در گوشه وکنار ایران زمین دست یازیدند. این دو،"جیمز موریه" و "بایلی فریزر"بودند که به نوشته محمود محمود در کتاب تاریخ روابط ایران و انگلستان ، همراه با"جونز"،"بدون تردید از جمله اولین مبلغین فراماسون لندن بودند که در ایران محفل فراماسونی دایر کردند".
جیمز موریه هنگامی که در منطقه فارس به همراه سرهارفورد جونز است ، پاسارگاد را می یابد و ادعا می کند که آنجا مقبره کوروش است در حالی که پیش از آن ، از سوی اهالی محل ، آرامگاه مادر سلیمان خوانده می شد. پس از او ، ویلیام اوزلی نیز ادعای موریه را تایید می کند و به نوشته سر دنیس رایت در کتاب خاطراتش ، در ادامه ماموریتی که داشت به همراه جیمز موریه ، سرگرد استون و رابرت گوردون به اطراف و اکناف فارس گسیل می شوند تا به کشفیات باستانی بپردازند! در جریان همین کشفیات است که بسیاری از آثار باستانی که امروز می شناسیم سر از خاک بیرون آورده و ادعا می شود که به دوران باستان ایران تعلق دارند. در حالی که نشانی از بسیاری آثار باستانی متعلق به دوران پیش از هخامنشی مثلا دوره عیلامی ها مربوط به 3-4 هزار سال پیش از هخامنشی (که حتی تصاویرش در کتاب اشمیت ، دیگر مامور فراماسونی باستان شناس موجود است ) برجای نمانده است!!
استوانه گلی معروف به منشور کوروش نیز در ادامه همین جستجوهای باستان شناسانه گویا توسط فردی به نام هرمز رسام به دست می آید و فورا به لندن فرستاده می شود و در آنجا توسط سر هنری راولینسون ( یکی دیگر از فراماسون های اعزامی حکومت هند بریتانیا) ادعا می شود که منشور کوروش است و توسط خود وی نیز ترجمه می شود!! سرهنری راولینسون از نظامیانی بوده که زمانی نیز به عنوان سفیر دولت بریتانیا به جای کلنل شیل روانه ایران می شود. وی علاوه بر نظامی گری و سیاست و ماسونی ، گویا باستان شناس و از هیئت امنای موزه بریتانیا نیز بوده است!!!
همین منشور کوروش هنوز به عنوان نخستین سند حقوق بشر تاریخ مورد استناد بوده و گفته می شود ، اعلامیه حقوق شهروندی آمریکا از همان سند گرفته شده است. چنانچه در تاریخ معاصر این کشور آمده است که تامس جفرسن و جیمز مدیسن از نویسندگان قانون اساسی آمریکا ، کتاب "پرورش کوروش" گزنفون و کوروش هخامنشی را ستایش می کردند .

هنوز یهودیان عالم در جشن عید پوریم خود ، به احترام کوروش و داریوش (که آنها را آزادیبخش قوم خود می دانند) مراسمی ویژه دارند. بدین ترتیب ، مبداء تاریخ سرزمین ما با آزادشدن یهودیان بابل و ورود همزمانشان به سرزمین فلسطین و ایران گره زده شد تا همیشه این در ذهن ایرانیان القاء گردد که چه ریشه های مشترکی با یهودیان دارند. در این تاریخ نگاری ، در واقع بیش از آنچه که گذشته سرزمین ایران مطرح باشد ، تاریخ یهودیان ایران مهم جلوه می کرد . چنانچه "لطف اله حی" یکی از سران انجمن کلیمیان ایران در سال های پیش از انقلاب ، نماینده مجلس شورای ملی، از مشاهیر و معاریف فراماسون و عضو برجسته تشکیلات صهیونیسم که ریاست"شورای یهودیان ایران"در"شورای مرکزی جشنهای 2500 ساله شاهنشاهی"را نیز عهدهدار بود، در مهر ماه 1349،طی اطلاعیهای درمیان جامعه یهود ایران، درباره جشن های شاهنشاهی چنین نوشت:
"...این جشنها در حقیقت ماده تاریخ 2500 ساله جامعه یهودیان ایران شد...فی الواقع جشنهای شاهنشاهی برای یهودیان ایران جنبه جشن 2500 سالهتاریخ ما[یهودیان]در ایران است..."
نکته جالب اینکه در رونمایی اخیر از منشور کوروش در موزه ملی ایران ، رییس موزه بریتانیا تاکید کرد که منشور مذکور بخشی از تاریخ یهودیان است!!!
از همین رو برخی از کارشناسان و مورخین در اصالت منشور کوروش تردید روا داشته اند. از جمله :
کلاوس گالاس (Klaus Gallas) متخصص تاریخ هنر که در شهر وایمار سرگرم تدارک فستیوال فرهنگی آلمان و ایران بود و متوجه ناهمخوانیهایی در این منشور شد. او میگوید: "سازمان ملل یک خطای بزرگ مرتکب شده است."
پرفسور امیلی کورت از محققان تاریخ خاورمیانه به وجود دروغهای بزرگی در این منشور که کوروش برای توجیه فتح بابل بکار برده ، اشاره میکند و بروس لینکلن به چهار قیام مردم بابل بر علیه حکومت پارسها اشاره کرده و ماهیت این منشور را زیر سؤال می برد.
از طرف دیگر برمبنای همین ترجمه موجود از لوح معروف به منشور کوروش ، ادعای موحد بودن و یکتا پرست بودن نخستین پادشاه هخامنشی زیر علامت سوال می رود. از جمله اینکه وی در جملات منشور علاوه بر خدای بزرگ به خدای دیگری به نام "مردوک" که گویا بت بزرگ بابلیان بوده نیز ارادت ورزیده و سپس بر بازگرداندن تمامی بت ها به بتخانه های بابل امر کرده است! که چنین عملی از یک موحد یکتاپرست بعید به نظر می آید. نگاهی به سیره پیامبران الهی ، خصوصا حضرت ابراهیم(ع) ، به عنوان یکی از نخستین پیامبران موحد و یکتاپرست ، این ادعا را از هرگونه برهان دیگری بی نیاز می سازد.

اما مروری برتاریخ سلسله هخامنشی پس از کوروش و سیره جانشینانش هم می تواند صحت وجود یکتاپرستی و صلح طلبی و احترام به حقوق بشر بنیانگذار این سلسله را تایید یا رد کرده و یا حداقل زیر علامت سوال ببرد تا درباره اش تحقیق بیشتری صورت گیرد. پس به نقل از کتاب "روزگاران" عبدالحسین زرین کوب ، مروری به تاریخ ایران باستان می کنیم:
کمبوجیه یعنی جانشین کوروش بزرگ علاوه براینکه دو خواهر خود ( آتوسا و رکسانا) را به زنی گرفت و داوران قوم را ناچار ساخت که براین اقدام شنیع وی ، صحه گذارند ، برادرش "بردیا" را که فکر می کرد مزاحم سلطنت وی خواهد شد ، مخفیانه به قتل رساند و حتی کسانی را که مباشر یا عامل قتل بودند را کشت تا رازش افشاء نگردد و بعدا هم یکی از خواهرانش را که به وی مشکوک شده بود ، هلاک کرد.
خشایارشا هم نسبت به زن برادر و عروس خویش ، عشق های ناروا و بدفرجامی داشت که سرانجام باعث قتل مرموزش توسط وزیر خود، اردوان شد. همین اردوان باعث گردید که کوچکترین فرزند خشایارشا یعنی اردشیر درازدست به تخت بنشیند و وی را تحریک کرد تا در اولین اقدام خود ، برادر بزرگترش ، داریوش را به عنوان قاتل پدر به قتل برساند. پس از آن نیز توطئه برادر دیگرش یعنی ویشتاسب را دفع کرد! جالب است که وی همانند بسیاری دیگر از شاهان ، بسیار تحت نفوذ مادرش قرار داشت!!
پسر خشایارشا دوم هنوز برتخت جلوس نکرده توسط برادرش سغدیان کشته شد و سغدیان هم شش هفت ماه بعد توسط برادر دیگرش که داریوش دوم لقب گرفت ، به قتل رسید !! خود داریوش دوم که سلطنتی تحت نفوذ خواهر و زوجه اش ، ملکه پروشات داشت ، با طغیان برادری دیگر به نام ارسی تس و پسر برادر دیگرش ، ارتوفیوس روبرو گشت و هر دو را به خاکستر مرگ سپرد.
اردشیر دوم هم که در همان روز تاجگذاری با سوء قصد نافرجام برادرش کوروش مواجه شده بود ، او را در جنگ های بعدی کشت. اردشیر دوم از سیصد و شصت زن عقدی و غیرعقدی که در سرایش بودند ، یکصد و پانزده فرزند داشت. ولیعهدش داریوش که به خاطر یک زن وارد توطئه ای برای کشتن پدر شد ، به امر خود او به قتل رسید و دو پسرش ، اریاسپ و آرشام نیز به تحریک پسر دیگرش به کشته شدند!!
اردشیر سوم با قتل عام تمام برادران و خویشان ، سلطنتش را آغاز کرد !! و تعدادی از زنان و خواهران و حتی عموها و عموزادگانش را در این کشتار عام نابود کرد!!! این پدر کشی و برادر کشی در دوران اشکانیان و بعد از آن نیز ادامه یافت : فرهاد سوم توسط دو پسرش مهرداد و ارد ، به قتل رسید ، مهرداد هم بوسیله برادرش ارد کشته شد و همین ارد نیز در پیری به دست پسر و ولیعهدش فرهاد چهارم مرگ را چشید. فرهاد چهارم هم با قتل همه برادران و مدعیان سلطنت ، پادشاهی خود را شروع نمود.
سخن کوتاه که این کشت و کشتارها و توطئه ها ، همواره در سلسله شاهان رواج داشته و بنگر آنان که با نزدیکان و خویشان شان چنین قساوت و بیرحمی به خرج می دادند ، با دیگران و ملت تحت سلطه شان چه می کردند. نادرشاه که از دیگر افتخارات بلامنازع تاریخ ما به شمار می آید! ، در لشکر کشی ها و قتل عام های متعددش ، چشم های بسیاری را از حدقه درآورد و در این مسیر حتی به پسر خویش نیز رحم نکرد . آقا محمد خان قاجار (سر سلسله قاجاریه) نیز در کور کردن و چشم درآوردن مردم سرزمین هایی که تصرف می کرد ، ید طولانی داشت!!
و شگفت که برای گرامیداشت چنین شاهانی ، در مهرماه 1350 در همین مملکت ، جشنی برپا شد تحت عنوان جشن های 2500 ساله شاهنشاهی که هزینه ای بالغ بر 600 میلیون تومان از کیسه ملت به در برد. 9 امپراطور و پادشاه ، 5 ملکه ، 10 رییس جمهوری و نخست وزیر و 21 شاهزاده جهان امروز در این جشن نفرین شده حضور داشتند و بر اجساد قربانیان 2500 سال شاهنشاهی ایران پایکوبی کردند. به قول نشریات خارجی آن زمان ، 5 هزار کیلو پشم و مو به اندازه مصرف یکسال تمام تئاترهای اروپا ، برای آرایش سربازان تاریخ ، وارد ایران شد، 30 میلیون ایرانی ، ناچار گشتند نفری 1000 ریال برای تملق گویی از دو نفر بپردازند : کوروش و آریامهر !!
برای دکور چادرهای تخت جمشید ، 27 هزار متر پارچه مخمل خریداری شد ...پنج تن خاویار مخصوص و گرانقیمت از نوع طلایی سفارش داده شد...دویست و پنجاه میلیون دلار خرج برقراری شبکه مخابراتی ماکروویو گردید تا میهمانان شاه از داخل چادرها با دفاتر کارشان تماس بگیرند...4 میلیون لامپ رنگی و سفید برای چراغانی خریداری گردید...4000 عدد زین و برگ شامل افسار و دهانه و سپر محافظ اسب از انگلیس سفارش داده شد...ولی در همین حال ، از خانه های 27 متری جوادیه نگفتند که در برخی آنها بیش از 20 نفر زندگی می کردند ، از مردمی که در حاشیه فاضلاب ها برای خود با حلبی خانه ساخته بودند، حرفی نزدند، از آنها که کارتون های بادوام اجناس آمریکایی را برای ساختن لانه های حومه شهرها استفاده می کردند ، سخنی در نشریاتشان ننوشتند و...و در آن غوغا و سر و صدا و تبلیغات، تنها کلام امام خمینی بود که حقیقت را در دل تاریخ ثبت می کرد :
![]()
...شاهنشاهی ایران از اولی که زاییده شد تاکنون خدا می داند چه مصیبت هایی به بار آورده و چه جنایاتی کرده است. جنایات شاهان ایران روی تاریخ را سیاه کرده است. مردم را قتل عام می کردند و از سرهای بریده ، برج درست می کردند...مردم چه دلخوشی از سلاطین دارند؟ آیا برای آقا محمد خان قجر جشن بگیریم؟...برای کسانی که در مسجد گوهرشاد مسلمین را آن طور قتل عام کردند که خون هایش به دیوارها تا مدتی بود و درب مسجد را بسته بودند...برای کسی که 15 خرداد را پیش آورد و به طوری که گفته اند ...پانزده هزار نفر را قتل عام کرد ، جشن بگیریم؟!...ما مفاخرمان این است که آقا محمد خان قجر داشته ایم ؟ مفاخرمان این است که نادرقلی داشته ایم که یک آدم مزخرف و سفاکی بود که خدا می داند چه ها کرد؟... اینها جشن دارند؟ مسلمین باید عزا بگیرند برای اینگونه حکومت ها..."(از سخنرانی امام خمینی در 6 خردادماه 1350)
وبلاگ سعید مستغاثی http://smostaghaci.persianblog.ir

سـودای زلـف حـلقه بیرون درشـود
در هر دلی که ریشه دواند خیال خط
داستان روزگار خط و سیر تطور تاریخی آن از ابزاری جهت ثبت دانش شفاهی به پدیدهای بر چکاد خیال هنرمند، حکایتی است بس شگفتوشنیدنی. فرایندی است درازمدت و کُند و پیچیده، که شرحی افسونکننده دارد؛ ماجرایی که از تاریخ خود آدمی جدانشدنی است و هنوز بسیاری از وقایع مهم آن ناشناخته باقی مانده است. سابقة تاریخی خط در ساحت نوشتار، فاقد هر نوع تقسیمبندی، به بیستهزار سال و با لحاظ نظامهای مدون ساختارشناسی به ششهزار سال بالغ است. تاریخ سنگنبشتههای موجود در مصر و بینالنهرین به هزارة چهارم پیش از میلاد میرسد.
از صدر آغاز تا ذیل اکنون، طبیعت مواد خام مصرفی روزگاران خط را مهیا ساخته است.
اوستای زردشت را بر دوازدههزار پوست گاو بنبشتند و افسوس آنچه امروز بجا مانده، یکپنجم از اصل آغازین است. این نقل حتا در شمایل اسطورهمحور خود نیز حماسهای است.
نقر خطوط هیروگلیف مصری بر سنگ، ثبت اسناد مالکیت زمین در هند بر استخوان، برگ نخل و پوست درخت، یادداشتبرداریهای یونانیان بر صفحات فلزی و دهها مادة دیگر، همهوهمه مبین گستردگی و شوق ابنای بشر بر مکتوب و محفوظ داشتن اندیشه است.
از گذشتة بسیار دور، که گروهی از برگزیدگان هر جامعه وظیفة خطیر حفظ اطلاعات در حافظة خود و انتقال سینهبهسینة دانش بشری به نسل بعد را بر عهده داشتهاند، تا دیروزِ نزدیکتر، که کاتبان و خوشنویسان میراثدار این وظیفه بودند تا امروزِ روز، که جریان آزاد اطلاعات، دنیای مجازی، ماهوارهها و ابررایانهها با حافظههای سخت و چندصد گیگابایتی، این مهم را بر دوش گرفتهاند؛ آبگینة خطوخطاطی با چه سنگها همنشین بوده و چه صبرها چشیده؛ دورانی سراسر نیشونوش.
با پذیرش اسلام از سوی ایرانیان در پسین سقوط دولت ساسانی، هنر ایرانی خود را آمادة باشکوهترین پیوند تاریخی دوران میساخت؛ پیوندی عمیق و متقابل، که با روی کار آمدن اُمویان و گسترش هنر اسلامی، زمزمة ضمنی آن آغاز و با اقتدار عباسیان، به سال 1313 ﻫ.ق، در عراق منجر به نُضج یک شیوة هنری کاملاً ایرانی شد.
سلام روح ایرانی بر اسلام همانند چندبارههای دیگر تاریخ از حضوری بیرونی و بیگانه، جانانهای درونی پدید آورد زبانزد اهالی فرهنگور. این سلام تمامی عرصههای صحن بسیط هنر ایرانی را درنوردید و مبدأومنشأ تحولی سترگ گشت، خاصّه خوشنویسی، که نه تنها هنری بیبدیل، بل بیانیهای است باشکوه از فرهنگ جذبه و جدّ نیاکان ما به وحدت و کمالگرایی؛ همو که خاطر تمدن انسانی در سپیدهدم تاریخ هم از ایرانی به یادویادگار دارد.
با هر سنجه و معیاری خوشنویسی ایران وامدار تاموتمام کلام کامل وحی است. با توسعة روزافزون قلمرو امپراتوری جدید و فتوحات مسلمانان- که گاه از اسپانیا تا جنوب شرقی آسیا را شامل میشد- نیاز به طرح مبانی و انتقال مفاهیم بنیادین اسلام ناگریز مینمود. منبع ساری و جوشان این مفاهیم کتاب آسمانی، و ثبت و دقیق، صحیح و به دور از خبط و خطای این سرچشمة جلیل اولین رسالت خوشنویسان و کاتبان وحی قرار داده شد.
رسالت دومین، کتابت کلام وحی به شیوه و قاعدهای در شأن و منزلت صاحب کلام.
در پایان سدة سوم هجری و آغاز سدة چهارم، اصلاح خط عربی و در غایت اَمَل، کتابت کلام وحی با دو شرط صفای باطن و جلای ظاهر، یکی از چند نتایج مبارک این یک چراغی بود، از این گونه عصری، حُسن خط ورای یک مهارت، بالیدن گرفت. وه! چه بوالعجب کاری پیش دست و روی خوشنویس استاد قرار گرفت. از یک سو، خوشنویسی در ساحت هنر نیازمند فردیتی اعلا و نیل به لهجة شخصی است و از دیگر سو، میبایست به دور از شائبة مُنْیَت و مَنیّت رخ از نقاب برگیرد. این جمع اضداد، پیداوپنهانِ در مشقومشقّت و ایجاد وحدت در عین کثرت، کارستان بدیعی است که دُرّ خوشنویسی را به کمالی دیریاب بدل میسازد.
تا رسد یاری به یاری صبر باید روزگاری ...
خوشنویسان و کاتبان دیرزمانی است یکّه و بیهمتا کاربردی قرین هنر این خاک خسته را در قاطبة رگ و پی زندگی مردم وارد ساختند. از مساجد، که بزرگترین کانون ثقل اتفاقات فرهنگی و اجتماعی و سیاسی جوامع اسلامی بودهاند، تا بشقابهای بجا مانده از سدة سوم هجری در نیشابور و سایر تزئینات ریزودرشت، جملگی میدان شیدایی و هنرمندی آنان بوده است.
خط کوفی ابتدایی، به سبب خوانایی نسبی، انتخابی مناسب برای کتابت کلام وحی به شمار میرفت. پس از اسلام، ایرانیان بر دین مبین و تغییرات طبیعی حاصل از این جایگزینی و پذیرش، قریب پنج مورد (به طور پراکنده) خط کوفی و مشتقات تزئینی آن، خط معمول و مألوف برای نوشتن قرآن و کتیبههای تزئینی بناها یا وسیلة آرایش اشیا در ایران بود. لکن به دلیل زمختی و عدم ظرافت و کرشمة مورد پسند روح هنرورز ایرانی این خط تا حدودی از چشموچراغ ذوق و سلیقة ایرانی جدا افتاد.
علیرغم تلاشهایی که منجر به خلق شاهکارهایی همانند کتیبههای خط کوفی گلدار موجود در مسجد جامع نایین شد (به تاریخ 288 ﻫ.ق)، از اواخر سدة دوم هجری قمری، همزمان با رنگوبوی ایرانی گرفتن قدرت مرکزی عباسیان، ایرانیان بر تعهد جانانة خود با خوشنویسی، سمتوسیاقی تازه بخشیدند. هنرمند ایرانی خلاّق و جویای نوآوری، خط عربی را مأمن و محملی یافت برای پاسخ به عطش نوجویی از هنرمند پیشگام و طراز اولی چونان ابوعلیمحمدبنحسینبن مقله بیضاوی فارسی (متولد 272 ﻫ.ق در بغداد)، با وضع اقلام سته تا تراوش طراوت طبع ایرانی در ساحت شکستة نستعلیق و از کلک مرتضیقلیخان شاملو و سید شفیعا آنچه بر صحن خوشنویسی ایران گذشته، در مجال مجمل نمیگنجد و نیازمند مقالی است مفصل تا به تفکیک هر دوره و با شرح مختصات اجتماعی و معرفی نادرهکاران هر حوزه، تا حدودی از عهده برآمد؛ امید که حاصل آید.
امیـد محکمی
منبع : دو هفته نامه تندیس ، شماره 157

علاقهمندان برای مشاهدهی سایت اینترنتی نشریهی پلاکهشت میتوانند به آدرسهایwww.pelak8.ir ، www.pelak8.com ، www.pelak8.org مراجعه نمایند.

سایت جامع دفاع مقدس (ساجد)
صاحب امتیاز: بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس
مدیر مسئول: حمید داودآبادی

لشگر10 سيد الشهداء (ع) همانند ديگر يگانها در اين عمليات ، حماسه جاودانه از خود به يادگار گذاشت كه همواره نام عمليات كربلاي 5 با نام لشگر سيد الشهداء و نام رزمندگان اين لشگر به ويژه شهداي گرانقدر آن و فرمانده شجاع و خستگي ناپذير آن سردار حاج علي فضلي به خاطر اينكه شروع عمليات با شكستن خط دشمن و تصرف دژ پنج ضلعي و مواضع نوني دشمن توسط اين لشگر بود فراموش ناشدني است.
لشگر10سيد الشهداء در اين عمليات در چندين مرحله وارد عمل شد :
مرحله اول : گردانهاي غواص حضرت علي اكبر (ع) و حضرت زينب (س) در آب وارد عمل شدند و قسمتي از كمينها و موانع را از ميان برداشتند و سپس گردان امام سجاد (ع) از پد ضلع غربي منطقه عمليات اولين دژ منطقه را مورد هجوم قرار داد و با شكست خطوط اوليه و باز شدن خط ، گردانهاي لشگر و يگانها و لشگر هاي ديگر سپاه براي حمله به خطوط ديگر دشمن از اين نقطه عبور و وارد عمل شدند .
مرحله دوم : تيپ يكم ثار ا... لشگر به فرماندهي برادر جانباز تقي دليلي وارد عمل شد و گردانهاي زهير ، حضرت قاسم (ع) قمر بني هاشم (ع) و نيز گردانهاي كربلا، علي اكبر (ع) ، حضرت زينب (س) ، امام سجاد (ع) ، المهدي (ع) و گردانهاي زرهي وارد عمل شدند و حدود 2 كيلومتر از دژ كانالهاي ماهي را تصرف كردند .
|
نام و نام خانوادگي |
مسئوليت در اين عمليات |
تاريخ شهادت |
|
علي آملي |
جانشين گردان علي اكبر (ع) |
19/10/65 |
|
حاج غلامرضا كيانپور |
جانشين اطلاعات |
19/10/65 |
|
داود آجورلو |
فرمانده گردان علي اصغر |
22/10/65 |
|
حاج حسين مير رضي |
مسئول عمليات در مرحله اول |
23/10/65 |
|
سيد ابراهيم كسائيان |
جانشين تيپ سوم كربلا |
22/10/65 |
|
رسول كشاورز |
جانشين گردان امام سجاد (ع) |
25/10/65 |
|
حاج يدا... كلهر |
قائم مقام لشگر |
25/10/65 |
|
مصطفي زواره اي |
فرمانده مهندسي |
14/12/65 |
|
احمد عراقي |
مسئول اطلاعات |
14/12/65 |
|
شهيد محمدي |
فرمانده گردان مسلم |
14/12/65 |
|
حاج علي رسولي |
جانشين گردان زرهي |
14/12/65 |
|
داود حيدري |
فرمانده گردان زهير |
14/12/65 |
|
مسعود غفاري |
فرمانده پدافند و توپخانه |
|
|
سيد علي مير كاظمي |
جانشين تيپ يكم ثار ا... |
|
|
حاج علي اسحاقي |
فرمانده محورعملياتي |
|
|
حسن اسلامي |
سرتيم اطلاعات |
|
|
عليرضا رحماني |
مسئول تعاون |
|
|
حسين رضائيان |
معاون گردان حضرت علي اصغر |
|
|
محمود كاشيها |
فرمانده گردان المهدي (عج) |


یک قوم تو را شهید میخوانند
اما چه کنم که ناجوانمردان
تصویر تو را زخویش میرانند
26 سال بود که حاج غلامحسین هر روز که برای نماز صبح برمیخواست، نمازش را به این امید اقامه میکرد شاید که امروز چشمش به جمال برومند فرزندش و قامت رشیدش منور گردد. 26 سال بود که حاج غلامحسین صاحب قنادی متوسلیان هر روز به این امید که امروز شیرینی رهایی پسرش را خواهد پخت، کسب روزانهاش را آغاز میکرد. 26 سال بود که حاج غلامحسین امید آن را داشت که امروز دیگر خبر آزادی فرزندش را به مادر احمد خواهد داد و او را از انتظار خواهد رهانید ...
برای خوندن متن این نوشتار کلیک کنید
باز ساقی گفت تا چند انتظار؟
ای حريف لاابالی سر برآر
ای قدح پيما درآ، هويی بزن
گوی چوگانت سرم، گويی بزن
چون بموقع ساقيش در خواست کرد
پير ميخواران ز جا قد راست کرد
زينت افزای بساط نشاتين
سرور و سر خيل مخموران حسين
گفت آنکس را که می جويی منم
باده خواری را که می گويی منم
شرطهايش را يکايک گوش کرد
ساغر می را تمامی نوش کرد
باز گفت از اين شراب خوش گوار
ديگرت گر هست، يک ساغر بيار
عمان سامانی
بانک اشعار و نثر ادبی عاشورایی http://ashoora.persianblog.ir

وقتی حسیــــــن در صحنه است اگر در صحنه نیستی هر کجا خواهی باش
چه ایستاده به نماز چه نشسته بر سفره شراب
دکتر حسابی یکبار تابستان برای مدت کوتاهی به ایران بازگشت و در خانه ای متعلق به آقای جمارانی تابستان را سپری می کرد و در همین ایام در حین مطالعات به این فکر افتادند که علت وجود خاصیتهای ذرات اصلی باید در این باشد که این ذرات بی نهایت گسترده اند و هر ذره ای در تمام فضا پخش است و نیز هر ذره ای بر ذرات دیگر تاثیر می گذارد. به این ترتیب به فکر آزمایشی افتاد که این نظریه را اثبات و یا نفی کند . او با خود فکر کرد اگر این تئوری صحیح باشد باید چگالی یک ذره مادی به تدریج با فاصله از آن کم شود و نه اینکه یک مرتبه به صفر برسد و نباید ذره مادی شعاع معینی داشته باشد. پس در اینصورت نور اگر از نزدیکی جسمی عبور کند باید منحرف شود و پس از اینکه محاسبات مربوط به قسمت تئوری این نظریه را به پایان رسانید پس از بازگشت به امریکا به راهنمایی پرفسور انیشتین در دانشگاه پرنیستون به تحقیقات در این زمینه پرداخت. پرفسور انیشتین قسمت نظری تئوری را مطالعه کرد و دکتر حسابی را به ادامه کار تشویق کرد. دکتر حسابی به راهنمایی پرفسور انیشتین به تکمیل نظریه پرداخت سپس یک سال دیگر در دانشگاه شیکاگو به کار پرداخت و آزمایشهایی در این زمینه انجام داد. وی با داشتن یک انتر فرومتر دقیق توانست فاصله نوری را در عبور از مجاورت یک میله اندازه بگیرد و چون نتیجه مثبت بود آکادمی علوم آمریکا نظریه دکتر حسابی را به چاپ رسانید. برخی همکاران از نامأنوس بودن و جدید بودن این فکر متعجب شدند و برخی از این نظریه استقبال کردند.
شرح آزمایشهای انجام شده و نتیجه آن
در اثبات این نظریه اگر در آزمایش, نور باریک لیزر از مجاورت یک میله وزین چگال عبور داده شود, سرعت نور کم می شود. در نتیجه پرتو لیزر منحرف میگردد. هرگاه پرتو لیزر بطور مناسبی از میان دو جسم سنگین که در فاصله ای از هم قرار دارند عبور داده شود انحراف آن هنگام عبور از مجاورت جسم اول و سپس از مجاورت جسم دوم به خوبی معلوم میشود و این انحراف قابل عکسبرداری است. این آزمایش گسترده بودن ذره را نشان می دهد. بر طبق این آزمایش انحراف زیاد پرتو لیزر فقط در اثر پراش نبوده بلکه مربوط به جسم است. بر حسب این نظریه هر ذره, مثلاً الکترون, کوارک یا گلویون نقطه شکل نیست بلکه بی نهایت گسترده است و در مرکز آن چگالی بسیار زیاد بوده و هر چه از مرکز فاصله بیشتر شود آن چگالی بتدریج کم می شود. بنابراین یک پرتو نور از یک فضای چگالی عبور کرده و شکست پیدا میکند و انحراف می یابد.
اختلاف تئوری بی نهایت بودن ذرات با تئوریهای قبلی
در تئوریهای قبلی هر ذره قسمت کوچکی از فضا را در بر دارد یعنی دارای شعاع معینی است و خارج از آن این ذره وجود ندارد ولی در این تئوری ذره تا بی نهایت گسترده است و قسمتی از آن در همه جا وجود دارد. در تئوریهای جاری نیروی بین دو ذره از تبادل ذرات دیگر ناشی می شود و این نیرو مانند توپی در ورزش بین دو بازیکن رد و بدل می شود و این همان ارتباطی است که یبن آنها حاکم است و در تئوریهای جاری تبادل ذرات دیگری این ارتباط میان دو ذره را ایجاد میکند. مثلاً نوترون که بین دو ذره مبادله می شود, اما در تئوری دکتر حسابی ارتباط بین دو ذره همان ارتباط گسترده ایست که در همه جا بعلت موجودیت آنها در تمام فضا بین آنها وجود دارد.
ارتباط این تئوری با تئوری نسبیت انیشتین
تئوری انیشتین می گوید: خواص فضا در حضور ماده با خواص آن در نبود ماده فرق دارد, به عبارت ریاضی یعنی در نبود ماده, فضا تخت است ولی در مجاورت ماده فضا انحنا دارد. اگر بگوییم یک ذره در تمام فضا گسترده است در هر نقطه از فضا چگالی ماده وجود دارد و سرعت نور به آن چگالی بستگی دارد به زبان ریاضی به این چگالی می توان انحنای فضا گفت.
ارتباط فلسفی این تئوری با فلسفه وحدت وجود
در این نگرش همه ذرات جهان بهم مرتبط هستند. زیرا فرض بر این است که هر ذره تا بی نهایت گسترده است و همه ذرات جهان در نقاط مختلف جهان با هم وجود دارند.یعنی در واقع قسمت کوچکی از تمام جهان در هر نقطه ای وجود دارد.
مجتمع فرهنگی آموزشی علامه طباطبایی http://www.atcce.com
عباس تولیت
چكيده
مقابله با تهاجم فرهنگی مانند هر اقدام گروهی ديگر، نيازمند مديريت كارآمد است. در نوشتار حاضر «مديريت» در معنای گسترده اين كلمه به كار رفته كه شاملِ سياستگذاری، برنامهريزی، اقدامات اجرائی و بازرسی و نظارت ميگردد. دفاع مؤثر و سازنده در همه زمينهها از جمله فرهنگ، متوقف بر شناخت آسيبها و فرصتهاست. آسيبها ناظر به نقاط ضعف فرهنگ بيگانه و احياناً فرهنگ بومی و ملّی است و فرصتها عمدتاً ناظر به شناخت نقاط قوت فرهنگ خودی و احياناً فرهنگ بيگانه و بهرهگيری مناسب و مقتضی از آن است. اعتلا و عمق و گسترش معرفت و بصيرت دينی، تقويت فضايل اخلاقی و ايمان و تعميق روحيه دشمنشناسی و شناخت ترفندها و توطئههای دشمن عليه انقلاب اسلامی و منافع ملّی و ساماندهی مديريت فرهنگی و تقويت و كارآمد نمودن بازرسی و ارزيابی در بخش فرهنگ از اهم سياستهای كلی مقابله با تهاجم فرهنگی است...
ادامه مطلب...

شکسته خواند نیمه شب برادرم دو گانه را
سپیده زد چه میکنم نماز جوکیانه را ؟
بهل، فریضه را بهل به شیخ شب نماز کن
چه حاجتم روا شد از نماز شب دراز کن ؟
رهین چاه رستمم زننگ جاه زالها
سپیده زد، چه میکنم د رآسیاب سالها ؟
*
نرفت کاری از غنا، که کار فاقه میکند
بهل بگندد آبها، نمک افاقه میکند
*
الا به دام آرزو نه مردی و نه زیستی
به کام زندگی مپو، کجاست خنگ نیستی؟
الا کجاست اسب من که بشکنم مدار را
به آب نیستی زنم برافکنم گدار را
گریوه ماند و اهریمن، الا کجاست رخش من ؟
نهیب آذرخش من، درفش من، درخش من ؟
سحر فسرد و صاعقه کجاست عرق گبریم؟
که شعله سان برون برد از این رواق ابریم؟
*
نرفت کاری از غنا که کار فاقه میکند
بهل بگندد آبها نمک افاقه میکند
*
چه بنگره است در زمین ز بانگ بسط و قبضها ؟
که خفتهاند شبروان ، که مردهاند نبضها
فلک جنازه میبرد به جای هور از آسمان
لعاب مرده میچکد به جای نور از آسمان
صداع حجله میدهند از این عروس رایگان
چه بنگره است در زمین از این نبهره دایگان
چرا به نام آب و نان نشاط خون نمیکنی؟
فتاد لیلی از نفس ،چرا جنون نمیکنی ؟
،
سواد محمل است هان زدند راه عبله را
تو بیشرف چه میکنی حنا و عطر و طبله را ؟
جنازهها، جنازهها، جنازههای خونچکان
تو شیر شرزه خود نهای، دمی به لابه میتکان
به روم و روس میبری، به بوق و کوس میبری
نه مام توست این وطن ، که را عروس میبری؟
*
نرفت کاری از فنا که کار فاقه میکند
بهل بگندد آبها نمک افاقه میکند
*
زمانه رفت و سالها سخط نشد، رضا تو را
مگر به عید خون کشد عزای مرتضی تو را
دم ثمود و عاد کن الا دم فسرده را
به خون، به خون ضماد کن دو دست و پای مرده را
غریو رعد و رود را دو صبحدم ترانه کن
دو شب، دوشب، همین دو شب از آرزو کرانه کن
به راه صبح تا سحر شبی دو چشم تر بنه
اگر که خوابت آرزو به راه سیل سر بنه
سه روز و شب عشیره را طعام روزه گیر ده
پس آنچه دادهای ستان ،به خسته و اسیر ده
محرمی قبیله را به خشم اشقیا ببین
روی به هند و قدس اگر، برو و بیریا ببین
جنازهها، جنازهها، جنازههای سوخته
ردان آرمیده و ددان خود فروخته
*
نرفت کاری از فنا که کار فاقه میکند
بهل بگندد آبها نمک افاقه میکند
*
زمان رفت و سالها سخط نشد رضا تو را
مگر به عید خون کشد عزای مرتضی تو را
مرا بهل اگر به غم، دریغ او نمیکنم
برای گریه اقتدا، به تیغ او نمیکنم
من آه و خشم و کینه را به «تیغ زن» نهادهام
دریغ و داغ و گریه را به «تیغ» و «زن» نهادهام
*
نرفت کاری از فنا که کار فاقه میکند
بهل بگندد آبها نمک افاقه میکند
*
به انتقام عطسهای که بسته در دماغ من
زمانه سنگ نیستی شکسته بر ایاغ من
حدیث آب و نان بهل، اسیر و هم و شک نیم
تو پای بست برکهای، مرا بهل که وک نیم
کسی بر آب زندگی نمرده از تبار من
به خضر تشنه میرسد، نژاد شعله خوار من
حضور قهر بیغشم، زیاد اگر نمیروم
چو هیمه وقف آتشم، به باد اگر می روم
*
نرفت کاری از فنا که کار فاقه میکند
بهل بگندد آبها نمک افاقه میکند
*
چو کشته برق را زیم، در این نفس که میرود
چو قطره غرق را زیم، در این نفس که میرود
نفورم از دمی که شب نهفته هر سحر زند
وز آفتاب مردهای که هر سپیده سر زند
خیال صیحه میپزد در آستین سپند من
خمار شیعه میبرد بر آستان سمند من
به شب مجره میچکد طرب ز تیغ جوشنم
سپیده عشوه میدهد طلوع تیغ روشنم
اگر ز چاره بگسلم، نفس فلاخنی شود
زمین زبانه سر کند، زمانه گلخنی شود
*
نرفت کاری از فنا که کار فاقه میکند
بهل بگندد آبها نمک افاقه میکند
*
تو را بس این فرشتگی، زمین تیول دیو به
افاقه مفت آرزو، اگر «ریا» ز «ریو» به
الا درنگ و رنگ تو کجاست برملا شده؟
وز انفعال ننگ تو سکوت ما صلا شده
غریو صخره سنب شکسته استخوان شب
شرار شوره خوان ما نشسته در دخان شب
*
شکسته خواند نیمه شب برادرم دوگانه را
سپیده زد چه میکنم نماز جوکیانه را؟
رهین چاه رستمم ز زننگ جاه زالها
سپیده زد چه میکنم در آسیاب سالها؟

هیبت آنکه خواهد آمد و انتظار انسان را پایان خواهد داد از هم اکنون همه قلبها را فرا گرفته است. انقلاب اسلامی فجری است که بامدادی در پی خواهد داشت، و از این پس تا آنگاه که شمس ولایت از افق حیثیت کلی وجود انسان سر زند و زمین و آسمانها به غایت خلقت خویش واصل شوند، همه نظاماتی که بشر از چند قرن پیش در جست و جوی یوتوپیای لذت و فراغت - که همان جاودانگی موعود شیطان است برای آدم فریب خورده - به مدد علم تکنولوژیک بنا کرده است یکی پس از دیگری فرو خواهد پاشید و خلاف آنچه بسیاری میپندارند، آخرین مقاتله ما - به مثابه سپاه عدالت - نه با دموکراسی غرب که با اسلام آمریکایی است، که اسلام آمریکایی از خود آمریکا دیرپا تر است.
کتاب " آغازی بر یک پایان " شهید آوینی، چاپ اول، ص ۱۴۳

کیستم من بندهای از بندگان مرتضی
قطرهای از بحر ناپیداکران مرتضی
سایهوار افتادهام بر آستان مرتضی
مدعی هرگز نمیفهمد زبان مرتضی
باطن دین محمد بود جان مرتضی
***
بر زمین افتاده دیدم آسمان خویش را
رقص مرگ جان و پایان جهان خویش را
در کف طوفان رها کردم عنان خویش را
تا مگر پیدا کنم نام و نشان خویش را
گم شدم اندر نشان بی نشان مرتضی
***
آخرین دژ نیز ویران شد کجا پنهان شوم؟
در کدامین دره تاریک سرگردان شوم؟
با چه امیدی حریف مرگ درمیدان شوم؟
مردگان را بعد ازو چون بر در فرمان شوم؟
کیست بردارد درفش کاویان مرتضی
***
چیست ایمان جز انالحق گفتن رندان مست؟
کفر چبود؟ دستگاه رستن از بالا و پست؟
ظاهر مذهب اگر با مذهب ظاهر نشست
باید از ایمان و کفر خویش برداریم دست
همچو خیل دین فروش دشمنان مرتضی
***
جز منافق را ندیدم منکر مردان مرد
کاه اجمال حصولی کی شناسد کوه درد
درنگنجد در ضمیر صوفی سودا نورد
آنکه سر تا پا حضور آمد به میدان نبرد
در مسلمانی ندیدم همعنان مرتضی
***
شاه شطرنج سیاست مات خون مرتضاست
در کف جن و ملک رایات خون مرتضاسات
بر زبان جبرئیل آیات خون مرتضاست
نشر دین در انتشار ذات خون مرتضاست
دین ما شد تازه با خون جوان مرتضی
***
دین ما گفتم نه دین دین فروشان دغل
بوالحکم کیشان قبض و بسط جهل مستدل
آیت قرآن به لب تلمود پنهان در بغل
فهم دین مصطفی را جسته مفتاح از «هبل»
امت «بو شسب» یعنی منکران مرتضی
***
منکران مرتضی تنها نه مولان کرند
این طرف نیز از قفا مشتی جهولان خرند
کز پی قبض مضاعف همچون غولان بر درند
مول عقل بوالفضول و گول زهد ابترند
زین خوارج بود فریاد و فغان مرتضی
***
از من بیچاره تا درماندگان «جام جم»
در جفا با مرتضی پروا نکردیم از ستم
چون علی او در صمد افتاده و ما در صنم
زین میان شیر خدا او بود و ما شیر علم
بالله ار بودیم جز بار گران مرتضی
***
همسری با مرتضی دارند! مرد راه کو؟!
در میان شاعران یک جان مرگ آگاه کو؟!
در میان اهل حکمت یک شهادت خواه کو؟!
آن که چون حیدر بگرید نیمه شب در چاه کو؟!
گر تویی سام نریمان! نک کمان مرتضی
***
ای دریغا مقتدای خویش را نشناختم
والی صاحب ولای خویش را نشناختم
آشنایان! آشنای خویش را نشناختم
فاش میگویم خدای خویش را نشناختم
گرچه بودم زیر سقف آسمان مرتضی
***
مهدیا! اسلام را مغلوب مکر و فن مخواه
بر در و دیوار یزدان طرح اهریمن مخواه
جان مردان خدا را زیر پا و تن مخواه
امت لولاک را محجوب مشتی زن مخواه
یا امانی ده مرا همچون امان مرتضی

ما دست به دامان شهیدان هستیم
سرمست و غزلخوان شهیدان هستیم
از سرخی ایثار شهیدان سبزیم
شرمندهی احسان شهیدان هستیم


كتابی تحت عنوان "بوی باران، بوی باروت" که به شرح زندگی و فرماندهی سردار شهید حمید باكری در عملیات بیتالمقدس و آزادسازی خرمشهر میپردازد ؛ در قالب ۲۶ خاطره از دوستان و همرزمان این شهید بزرگوار توسط نشر عابد و با همكاری حوزه هنری و بنیاد شهید و امور ایثارگران آذربایجان غربی منتشر شده است.

هیلاری کلینتون وزیر خارجه دولت اوباما از شیمون پرز رئیسجمهور جنایتکار اسرائیل استقبال می کند؛ واشنگتن ـ ۲۸ سپتامبر ۲۰۱۰

فیلم کوتاه «تواتر» با نویسندگی و کارگردانی داوود مرادیان به روایت سه نسل از زندگی خانوادهای میپردازد که زمان مبارزات علیه رژیم شاه، جنگ تحمیلی و فتنهی سال ۸۸ را تجربه میکنند و در هر عرصه با فداکاری و از خودگذشتگی عزیزان خود را تقدیم میکنند تا ایران اسلامی سربلند و استوار بماند. مدت زمان این فیلم ۵ دقیقه و ۲۵ ثانیه است و میتوانید آن را از لینکهای زیر دریافت کنید.

برای دریافت فیلم کوتاه تواتر کلیک کنید


فیلم كوتاه گونهای از فرآورده یا محصول سینمایی است كه تفاوت عمدهای بانوع تعریف شده و رایج آن در پردههای سینمایی دارد.
اولین تمایز این آثار حضور پررنگ صداقت صاحب اثر است كه در جای جای فیلم حضور یافته و خودی نشان میدهد. فیلمسازان كوتاه به لحاظ عدم دغدغههای رایج تجربههای حسی بیواسطه دارند و سعی نمیكنند تا آثار خود را به رنگ و لعاب بزك كرده و قالب كنند.
از دیگر شاخصههای تمایز نگاه صاحبان آثار است. هر فیلم كوتاه به واسطه بیان یك فكر و ایده و زاویهای كه صاحب اثر از آن به هستی و پدیدههای پیرامون دارد شكل میگیرد. دغدغه اصلی فیلسمازان كوتاه حرفی است كه برای گفتن دارند یا چالشی است كه برای شكل دادن یك تجربهِ نوین با آن مواجه هستند.
پرداخت در آثار فیلم كوتاه تفاوتی فاحش با نوع تلویزیونی یا سینمایی آن دارد. ایجاز و ایهام در آثار كوتاه حرف اول و آخر را میزند. همه چیز به اختصار و در قدرت كامل بیان میشود و در همین موجزگویی چند لایه بودن و مفاهیم غنی مدنظر قرار میگیرد. آثار كوتاه معمولاً چند لایه است و هر لایه بخشی از یك مفهوم كلی را بازگو میكند. این ایجاز و ایهام باعث ایجاد فشردگی در زمان شده و به همین خاطر ظرف زمانی در فیلم كوتاه از اهمیتی دو چندان برخوردار میشود. تایم زمانی هر فیلم را قصه آن اثر تعیین میكند اما اصل كلی است كه معمولاً فیلمسازان كوتاه سعی میكنند در كمترین زمان ممكن، داستان خود را روایت كنند.
شروع فیلمهای كوتاه معمولاً مخاطب را در كمترین زمان ممكن وارد فضا و داستان اثر میكند. شكل پرداخت به گونهای است كه ما در دقایق اول میدانیم كه چه خطی در داستان را باید دنبال كنیم. فیلم كوتاه معمولاً تواءم با تعلیق است. ما در یك كشش دراماتیكی با خط اصلی فیلم همراه شده و اثر را برای پیبردن به راز نامكشوف آن دنبال میكنیم.در فیلم كوتاه هیچچیز زائد حضور ندارد. هر چیزی برای یك كاركرد یا ایجاد یك مفهوم و حس وارد صحنه شده است. معمولاً فیلم كوتاه مثل دیواری میماند كه اگر قالبی از آن كَنده شود احتمال آوار یا فرو ریختن آن میرود.
تمهای فرعی معمولاً در فیلم كوتاه حضوری آنچنان ندارند. زمان به اندازهای نیست كه بتوان به شاخههای فرعی رسید و آن را به موازات جریان فیلم پرداخت داد. به همین خاطر آثار سینمایی كوتاه سعی میكند بیشتر در مدار تم اصلی چرخیده، و جز كوچكی را برای ارائه برگزیند.در ساختار فیلمكوتاه آنچه بیش از همه حضور دارد تعیین نقش مفهومی به همهِ عناصر است. معمولاً به لحاظ تجربه كردن و تجربی بودن و دقت و وسواسی كه كارگردان فیلم كوتاه دارد، تجربه به كارگیری مفهومی این عناصر مشهود است و اغلب، شما در جای جای فیلم ردپایی از تجربه را میتوانید ببینید.پایان آثار كوتاه معمولاً غافلگیركننده است. یعنی شما به نقطهای میرسید كه اوج روایت است و همهِ خشتها كارگذاشته شدهاند تا آن لحظه اتفاق بیافتد.
حال هر چقدر این لحظه با پیشفرضهای ما متفاوت باشد تاءثیر شدیدتر خواهد بود. فیلمسازان باهوش سعی میكنند نوعی از تعلیق و انتظار را خلق كنند كه تماشاگر كمترین نشانهای برای این پایان باشكوه به دست نیاورد.
سينما فردا - مرکز اطلاع رساني فيلم کوتاه http://www.cinemafarda.com

در سالگرد فرارسیدن ایام دفاع مقدس ، رسانه دولتی انگلیس BBC اقدام به پخش یک گزارش و یک مستند نمود که ترکیب آن با سایر برنامه و نیز سایت فارسی این رسانه به مخاطب القا می کند که نبرد هشت ساله ایران با ارتش بعث صدام صرفاً یک نبرد صدام و امام است و سراسر شکست است و سرافکندگی. نگارنده قصد دارد در این یاد داشت دو برنامه پخش شده بی بی سی را از نظر صحت و سقم اسنادی و نیز کار رسانه ای و عملیات روانی بررسی نماید.
نخست : گزارش پخش شده
در گزارشی که فرن تقی زاده ، مجری برنامه نوبت شمای بی بی سی نیز آنرا در صفحه شخصی فیس بوک خود نشر داده است ، جنگ به نوعی القا می شود که با اینکه هر دو سوی جنگ شیعیان بوده اند لذا این جنگ صرفا انتقامجویی فردی دو نفر از یکدیگر است و برای شبیه سازی چهره امام به صیرت صدام در ابتدای گزارش تصویر صدام که سربازان عراقی خاک از شیشه اش می زدایند را به تصویر امام بر فراز انبوهی از مردم جمع آمده در میدان آزادی کات می کنند و برای مذهبی نشان دادن صدام تصویر نماز وی در حرم حضرت امام حسین را نیز به این آش شله قلمکار می افزایند حال آنکه عمدتاً صدام تا پیش از حمله به کویت چهره ای کاملا ناسیونالیستی داشته و در مقابل رسانه ها بصورت یک مقتدر نظامی حضور می یابد و تصویر مورد استفاده در گزارش بی بی سی (تا جایی که من مطمئنم) مربوط به بعد از حمله به کویت می شود. یعنی زمانی که صدام مورد تحریم واقع شد و بیم حمله داشت و برای جلب نظر امتهای مسلمان هم در برابر رسانه ها علناً نماز می خواند و هم الله اکبر را به میان ستاره های پرچمش اضافه کرد!
به این گزارش پر مشکل بیفزائید افاضات بنی صدر را که ادعا می کند: « ستاد مشترک ارتش یک برگه ای به من داد که عراق قصد دارد به ایران حمله کند و من آنرا به آقای خمینی دادم و او برگه را گرفت گذاشت کنار که این نظامی ها دروغ می گویند و می خواهند فلان کنند و هیچکس به کشور حمله نمی کند» و جالب آنکه گزارشگر بی بی سی هیچ سوالی مبنی بر سند یا شاهد چنین گزارشی طلب نمی کند حال آنکه اگر گزارشی از ستاد مشترک به فرماندهی کل قوا ارسال شود حتماً چند نسخه از آن در بایگانی ارتش باقی می ماند در حالی که تا امروز هرگز چنین سندی دیده نشده. دومین دلیل بر بطلان این ادعا حضور شخص بنی صدر در جلسه کرمانشاه است که در آن جلسه افراد مختلفی از جمله رحیم صفوی ویک سروان ارتشی که فرمانده سپاه کرمانشاه نیز بوده حضور داشته و نیز محمد بروجردی و احمد متوسلیان. تمامی گزارشات بیرون آمده از جلسه با آنچه سردار صفوی در مصاحبه ای که شخصاً با وی گرفتم ، مطرح کرد تطابق دارد. سردار صفوی در این خصوص گفت: « من و سروان… (من اسمش را فراموش کردم) که انقدر آدم خالصی بود به فرماندهی بخشی ازسپاه کرمانشاه منصوبش کردیم . با هم رفتیم و از روی ارتفاعات دیدیم که لشگر زرهی عراق پشت دیاله آرایش گرفته است. همین را به بنی صدردر جلسه کرمانشاه گفتیم و او یک تحلیل سیاسی انجام داد که اصلا شما سپاهی ها می دانید جنگ چیست ؟ برای وقوع یک جنگ باید موازنه قوا بین دو قطب جهانی بهم بخورد و شما سپاهی ها امنیت همین مناطق را حفظ کنید نمی خواهد در امر جنگ دخالت کنید و امر جنگ را به ارتش واگذارید.» سومین دلیل نوع عملکرد فرمانده کل قوا بنی صدر است. فرماندهی که می تواند در خلال شکستهای پیاپی در نبرد با عراق سپاه را مورد تحریم جدی قرار دهد و سرهنگ صیاد شیرازی را با سیلی و خلع درجه از ارتش به علت حمایت وی از سپاه اخراج کند و برای هیچکدام هیچ اجازه یا اذنی از رهبری نگیرد. اما نمی تواند برای ایجاد یک آرایش دفاعی در مرز کشور یک آماده باش ساده به ارتش بدهد و باید برای چنین حکم ساده ای دست بر سینه به اذن باشد؟
در این گزارش از قول افراد دیگری سعی می شود جنگ هشت ساله تحمیلی به ایران را شکست طرفین نشان بدهند حال آنکه این تنها جنگ در یکصد سال اخیر است که ایران از ده ها کشور دنیا رسما اسیر در اختیار داشت. با آمریکا مستقیم در خلیج فارس وارد نبرد شد. دشمنش از سوی کشورهای بزرگی چون شوروی ، آمریکا ، آلمان ، فرانسه و انگلیس تجهیز و حمایت شد. به شهرهایش حمله شیمیایی شد ( که بعد از جنگ جهانی اول بی سابقه بوده است) به کشتی های نفتکشش بر خلاف تمام معاهده های بن المللی توسط هواپیماهای اجاره شده با خلبان از فرانسه و موشک های اگزوسه هوا به دریا مورد هدف قرار می گرفت و کشتی های دشمنش با پرچم آمریکا و شوروی و هند اسکورت میشد و حتی آمریکا به اسم حمایت از کویت رسماً کشتی های عراقی را اسکورت می کرد که ننگ تاریخی کشتی بریجتون و انهدامش با تیر غیب الهی در برابر همه رسانه ها بر پیشانی واینبرگر و اعوان و انصارش ماند.
چگونه ممکن است باقی ماندن این نظام و این ملت و این انقلاب در پس چنین هجوم جهانی و حمایت ریالی و دلاری پیروزی نباشد؟ ما اکنون هستیم و با قدرتی مثال زدنی هستیم. این از نظر بی بی سی شکست است؟
دوم: مستند دو سرباز {؟}
بی بی سی مستندی از ژیار گل پخش کرد که داستان یک ایرانی و یک عراقی را روایت می کند. اینکه ژیار گل چگونه عداوت شخصی اش با انقلاب و خصوصا سپاه را تا کنون چندین بار در گزارش های بی طرفانه اش (!) نشان داده نیاز به سند خاصی نیست و کافی است گزارش هایی که وی با بهم چسباندن بخشی از صحبتهای محسن رضایی در یکی از برنامه های تلویزیونی درباره شکنجه ضد انقلاب و نیز دخالتهای مالی سپاه (بازهم بدون ارائه سند) تهیه کرده است را ببینید.
ژیار گل در این مستند سرتا پا نقیض ادعا می کند یک رزمنده داوطلب ایرانی و یک سرباز عراقی در خلال عملیات بیت المقمدس و فتح خرمشهر یکدیگر را ملاقات می کنند و رزمنده ایرانی دلش برای سرباز مجروح عراقی می سوزد و او را از دست تیر خلاص زنهای جمهوری اسلامی ! (اتهام جدید بی بی سی علیه دفاع مقدس) نجات می دهد و سپس بعد از نزدیک به سی سال آنها اتفاقی در کشور کانادا ! در حالی که جفتشان از تالمات جنگ از نظر روحی بسیار بهم ریخته اند یکدیگر را در یک مرکز روان درمانی ملاقات می کنند و این ملاقات به گوش ژیار که اونیز اتفاقی چند کوچه پایین تر است می رسد و اتفاقی به این بزرگی رخ می دهد که این دو باز یکدیگر را می بینند!
به هرحال بنده به عنوان یک مستند ساز چند سوال حرفه ای از آقای ژِیار گل و رسانه دولت انگلیس دارم که می تواند راستی آزمایی خوبی برای این مستند باشد.
۱- از نظر آماری چقدر ممکن است که از میان ۷۰ هزار نفر آقای الف و آقای ب یکدیگر را در خرمشهر ببینند و هر دو به سرنوشت مشابه (اسارت) مبتلا شوند و بعد از سی سال در بین حدود یک میلیارد انسان و انتخابهای متنوعی مثل (آمریکا و اروپا و استرالیا و ژاپن … که احتمال مسافرت این دو نفر به آنها زیاد باشد ) هردو سر از تورنتو کانادا (!) دربیاورند و اتفاقا از بین همه اماکن موجود در کانادا در همان مرکز مورد اشاره یکدیگر را ببینند و… از نظر رباضی چنین احتمالی را باید معجزه نامید!
۲- عراقی مورد اشاره ادعا می کند در محمره (اسم بعثی خرمشهر) در حالی اسیر شده که خدمه تانک بوده. تانکی که خدمه اش را چهارماه بیاموزندش نمی تواند از T52 یا T54 فراتر باشد و قاعدتاً یا در لشگر ۶ زرهی یا ۱۰ زرهی بوده و اگر در خرمشهر بوده حتما در لشگر ۱۰ زرهی بوده. در این عملیات بیش از ۱۲ هزار عراقی و عمدتا از همین لشگر اسیر گرفته شده پس داستان تیر خلاص چیست؟
۳- عراقی مذکور ادعا می کند ژنرال مافوقشان در یک عملیات ۵ روحانی را اسیر می کند که همه را با تانک له می نماید. اگر لشگر زرهی در خرمشهر بوده و سپس عملیات بیت المقدس منهدمشان کرده این پنج روحانی کجا بودند؟ اگر آنها از عمامه فهمیده اند اینها پنج روحانی اند یعنی بایستی از یگانهای تبلیغی باشند که این یگانها از اواسط سال سوم جنگ به بعد تشکیل شد و اصلا امکان حضور چنین روحانیونی آنهم ۵ نفر در خرمشهر ممکن نیست و هیچ اسمی هم در میان مدافعان خرمشهر از پنج روحانی اسیر و شهید دیده نمی شود.عراقیی که حتی عملیات رمضان را ندیده از کدام عملیات می گوید؟ و جالب است که عراقی مذکور دیالوگ های فیلم های سینمایی را می گوید و دیالوگ روی تصاویر رزمندگان ایران حک می شود و ما می شویم خونریز!
۴- عراقی مذکور می گوید که در زندانهای رژیم انقدر زجر و شکنجه دیده که تنها فکرش سیر کردن شکمش بوده! برای بررسی این ادعا کافیست به تصاویر بازگشت اسرای عراقی و اسرای ایرانی نگاهی بیندازیم و وضع سلامت عمومی ایشان را باهم مقایسه کنیم میزان صحت و سقم ادعای نامبرده معلوم می شود.
۵- ژیار گل در این مستند با صدای خود ادعا می کند که آیت الله خمینی به خاطر خصومت شخصی با صدام جنگ را ادامه داد و آتش بس را نپذیرفت! بر اساس کدام اصول خبرنگرایی بی بی سی چنین ادعایی را بدون ذکر سند پخش می کند؟ طبق کدام دستور کتبی یا کدام صفحه ی صحیفه نور؟
۶- در بخشی از مستند ترانس کلارک سفیر سابق انگلیس در بغداد ادعا می کند هر دو رهبر ادعا با غرب دشمن بودند. این ادعای کلارک صدو هشتاد درجه با منبع مهمی از تاریخ جنگ قرار دارد. کتاب ویرانی دروازه شرقی نوشته وفیق السامرایی ارشد ترین ژنرال استخباراتی عراق که رسما در این کتاب عنوان می شود که آمریکایی ها و غربی ها اطلاعات جبهه ایران را به روز به اطلاع عراق می رسانند حتی درحد زدن خاکریز در روزی جدید
به هرحال این مستند انقدر مشکل دارد که نمی توان آنرا مستند دانست اما می توان یک فیلم تبلیغی موثر برای کشور کانادا دانست . این را استفاده مکرر از پرچم در اهتزاز کانادا در قیاس با پرچم ایران بر فراز گورستان(به تعبیر بی بی سی) و به تعبیر ما مزار شهدای جاویدان می توان فهمید.
فاعتبرو یا اولی البصار. این گزارش را به مدیران کولر گازی رسانه نشناس صدا و سیما نشان بدهید که از خلاء های موجودتان چگونه سوء استفاده می شود.

یادداشت نویسنده
راقم این یاد داشت از سال 1380 تا 1381 در مدیریت فیلم و سریال ارتش و از از سال 1386 تا کنون بصورت فیلم ساز مستقل در حوزه دفاع مقدس و مستند سازی نظامی فعالیت داشته و بر آنچه می نویسد از نظر دانش نظامی تا حدی تسلط دارد. اگر آنچه راقم این یادداشت می نویسد قابل رد بوسیله سند است رسانه دولتی انگلیس می تواند اسناد رد آن را ارائه کند.
داوود مرادیان: وبلاگ هیس http://d-moradian.blogfa.com

پدر اگر تو نبودی وطن بهار نداشت
نهال غیرت ما بوی برگ و بار نداشت
اگر تو سینه خود را سپر نمیکردی
هجوم دشمنی آشفته جان مهار نداشت
تو مرد بودی و دیدی که آن پدیده شوم
ز ناگوارترینها فروگذار نداشت
دلاورانه به دریا زدی دل و رفتی
اگر چه بعد تو این سقف اعتبار نداشت
رها ز دلهره اینکه کودکی هر شب
برای دیدنت آرامش و قرار نداشت
به روزهای نداری، زمان بیماری
خیال خاطرهای از تو در کنار نداشت
و یا جوانی یک زن به چشم رهگذران
چه زود سوخت و خاکسترش غبار نداشت
رسیده قصه به جایی که من، تو … و مادر
و خانهای که دگر روز و روزگار نداشت
پروانه نجاتی

محو سخنان حاج همت بودم که در صبحگاه لشگر با شور و هیجان و حرکات خاص سر و دستش مشغول سخنرانی بود. مثل همیشه آنقدر صحبت های حاجی گیرا بود که کسی به کار دیگری نپردازد. سکوت همه جا را فرا گرفته بود و صدا فقط طنین صدای حاج همت بود و صلوات گاه به گاه بچه ها. تو همین اوضاع پچ پچی توجه ها را به خود جلب کرد. صدای یکی از بسیجی های کم سن و سال لشگر بود که داشت با یکی از دوستاش صحبت می کرد.
فرمانده دسته هرچی به این بسیجی تذکر می داد که ساکت شود و به صحبت های فرمانده لشگر گوش کند، توجهی نمی کرد. شیطنتش گل کرده بود و مثلاً می خواست نشان بدهد که بچه بسیجی از فرمانده لشگرش نمی ترسد. خلاصه فرمانده دسته یک برخوردی با این بسیجی کرد و همهمه ای اطراف آن ها ایجاد شد.
سرو صداها که بالا گرفت ، بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت هایش را قطع کرد و پرسید: «برادر! اون جا چه خبره؟ یک کم تحمل کنید زحمت رو کم می کنیم».
کسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت. حاجی سری تکان داد و رو به جمعیت کرد و خیلی محکم و قاطع گفت: «آن برادری که باهاش برخورد شده بیاد جلو.»
سکوتی سنگین همه ی میدان صبحگاه را فرا گرفت و لحظاتی بعد بسیجی کم سن و سال شروع کرد سلانه سلانه به سمت جایگاه حرکت کردن.
حاجی صدایش را بلند تر کرد: «بدو برادر! بجنب»
بسیجی جلوی جایگاه که رسید، حاجی محکم گفت: «بشمار سه پوتین هات را دربیار» و بعد شروع کرد به شمردن.
بسیجی کمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند.
حاجی کمی تن صدایش را بلندتر کرد و گفت: «بجنب برادر! پوتین هات»
بسیجی خیلی آرام به باز کردن بند پوتین هایش [مشغول شد]، همه شاهد صحنه بودند. بسیجی پوتین پای راستش را که از پا بیرون کشید، حاجی خم شد و دستش را دراز کرد و گفت: «بده به من برادر!» بسیجی یکه ای خورد و بی اختیار پوتین را به دست حاجی سپرد. حاجی لنگه پوتین را روی تریبون گذاشت و دست به کمرش برد و قمقمه اش را درآورد. در آن را باز کرد و آب آن را درون پوتین خالی کرد. همه هاج و واج مانده بودند که این دیگر چه جور تنبیهی است؟
حاجی انگار که حواسش به هیچ کجا نباشد، مشغول کار خودش بود و یکدفعه پوتین را بلند کرد و لبه آن را به دهان گذاشت و آب داخلش را نوشید و آن را دراز کرد به طرف بسیجی و خیلی آرام گفت: «برو سرجایت برادر!» بسیجی که مثل آدم آهنی سرجایش خشکش زد بود پوتین را گرفت و حاجی هم بلند و طوری که همه بشنوند گفت: «ابراهیم همت! خاک پای همه شما بسیجی هاست. ابراهیم همت توی پوتین شما بسیجی ها آب می خوره»
جوان بسیجی یکدفعه مثل برق گرفته ها دستش را بالا برد و فریاد زد: برای سلامتی فرمانده لشگر حق صلوات و انفجار صلوات، محوطه صبحگاه را لرزاند.
www.mashreghnews.ir

حاج حسين خرازي به سال 1336 در محله «كوي كلم» اصفهان ديده به جهان گشود. وي متعلق به نسلي بود كه به هنگام انجام خدمت نظام وطيفه ، براي سركوب شورشيان «ظفار» به كشور «عمان» اعزام شد و در سال 1357 نيز به فرمان حضرت امام خميني از پادگان محل خدمت خود گريخت و به جمع مردم انقلابي پيوست. حسين خرازي از بود تشكيل سپاه پاسداران ، لباس سبز پاسداري انقلاب را برتن كرد و از بلواي ضدانقلاب تا زمان شهادتش را در خطوط مقدم نبرد با دشمنان انقلاب اسلامي بسر برد. خرازي گرچه در هنگام شهادتش (در هشتم اسفند1365 ) رداي فرماندهي لشكر 14 امام حسين را بر دوش داشت اما به عنوان بسيجي ترين سردار دفاع مقدس شناخته مي شد كه كرامات درخشاني هم به او نسبت داده مي شود.
از شهيد حسين خرازي دو وصيت نامه برجاي مانده است. آن چه خواهيد خواند متن كامل دو وصيت نامه اين بزرگوار است .
متن كامل اولين وصيت نامه حاج حسين خرازي
بسم الله الرحمن الرحيم
من عبدالعاصي حسين خرازي، اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا عبده و رسوله و اشهد ان عليا و اولاده المعصومين حجج الله.
گواهي مي دهم كه ائمه معصومين گفتارشان بر ما حجت و امتثال امر و اطاعتشان واجب ، محبتشان به حكم حق لازم و پيروي آنها موجب نجات و مخالفتشان موجب عذاب و آنها امامان و شفعيان روز جزا هستند.
انا الله و انا اليه راجعون. اين جانب خود را لايق وصيت نميدانم ولي بنابراين كه وصيت بعد از رفتن هركس راهنماي راه او و بيانگر هدف اوست من هم بر حكم وظيفه چند كلمه مي نويسم.
شخصي هستم معتقد به انقلاب اسلامي ايران و رهبري و ولايت حضرت امام خميني روحي له الفداه ، در عصر غيبت امام زمان (عج). از مردم مي خواهم كه پشتيبان ولايت فقيه باشند. راه شهداي ما راه حق است، اول ميخواهم كه آنها مرا بخشيده و شفاعت مرا در روز جزا كنند و از خدا ميخواهم كه ادامه دهنده راه آنها باشيم. آنهايي كه با بودنشان و زندگيشان به ما درس ايثار دادند. با جهادشان درس مقاومت و با رفتنشان درس عشق به ما مي آموختند.
از خانواده شهدا اسرا، مفقودين ميخواهم كه صبر پيشه كنند چرا كه دنيا فاني است و ما معتقد به معاد هستيم و انشاءالله انتقام اين مظلومين را با مظلوم كربلا يكجا خواهيم گرفت.
از خانواده معلولين و مجروحين مي خواهم كه با اين عزيزان كه براي اسلام رفتند و چنين شدند با صبر و حوصله و خوش اخلاقي برخورد كنند چرا كه اين عزيزان به خاطر بيماري و اينكه اكنون دستشان از انجام وظايفشان كوتاه شد احتياج به مراقبت ومحبت بيشتري دارند. انشاءالله خداوند به شما اجر و صبر عنايت فرمايد. ديگر اينكه فرزندان شهدا را فراموش نكنيد آنها پدرانشان را به خاطر اسلام از دست دادهاند. در اسلام در مورد يتيمان سفارش زيادي شده است به خصوص يتيمي كه فرزند شهيد باشد ناگفته نماند كه درست است كه در مقابل هركدام از اينها به شما اجري داده مي شود ولي فراموش نكنيم كه اينها همه به عنوان يك وظيفه است براي ما كه مسلمانيم.
از تمام اقشار ملت، اعم از كسبه، اطبا مهندسين، علما و سپاهيان به عنوان يك فرد از اجتماع كه حق بر گردنش هست تشكر ميكنم و عرض ميدارم كه هركدام از شما ممكن است در كار خودكمبودهايي حس كنيد و مشكلاتي براي شما باشد. اين جانب خواهشمند است كه موقعيت اسلام و انقلاب و كشور را در نظر گرفته صبر بيشتري كنيد و توجه داشته باشيد كه در مشكلات است كه انسانها آزمايش ميشوند.
كاري نكنيد كه خدا نياورد آن روزي را كه شما در مقابل شهدا و خانواده محترمشان جوابي نداشته باشيد كه بدهيد ديگر از مسئولين محترم و مردم حزب الله ميخواهم كه در مقابل آن افرادي كه نتوانستند از طريق عقيده مردم را از انقلاب دور و منحرف كنند و الان در كشور دست به مبارزه ديگري از طريق اشاعه فساد و فحشاء و بي حجابي و... زدند در مقابل اينها ايستادگي كنند و با جديت هرچه تمامتر جلو اين فسادها را بگيريد.
و توصيهام به مردم حزب الله و شهيدپرور اصفهان ، شهري كه در جبهههاي نبرد با دشمن و اقتصاد و ديگر امور خير و صالح پش قدم و حضور فعال و چشمگير داشته است مي خواهم كه همچنان انقلابي و دوست داشتني بمانند و قدر امام جمعه و نماينده ارزشمند حضرت امام حضرت آيت الله طاهري را بدانند كه ميدانند.
و اما پدر و مادر عزيزم، اميدوارم كه مرا حلال كنيد و مرا ببخشيد چرا كه شما با زحمت زياد ما را بزرگ كرديد. با رنج زياد وسايل راحتي و تحصيل ما را فراهم كرديد. شما كسي هستيد كه در عظمت شما در قرآن خداوند فرمودند «و بالوالدين احسانا» يعني به پدر و مادرتان نيكي كنيد و يا آمده «و لا تقولو لهما اف...» به آنها اف نگوييد با آنها روي ترش نكيد حال اگر من در انجام وظايفم در مورد شما كوتاهي كردم شما ببخشيد چرا كه من فرزند شما و شما بزرگتريد و مادرم شما براي من خيلي زحمت كشيديد. در حديث داريم كه «الجنة تحت اقدام الامهات» بهشت زير پاي مادران است. به خصوص شما مادري كه درتمام احوال و اوقات مراقب اعمال و رفتار ما بوديد.... مادر، حسينت را حلال كن و از تمام دوستان و آشنايان و اقوام براي من حلاليت بطلب.
اللهم اجعلنا من التوابين، اللهم جعلنا من الشاكرين، اللهم اجعلنا من المتقين، اللهم اجعلنا من المؤمنين ، اللهم اجعلنا من الشهداء و احشر نامع الحسين و اصحاب الحسين، الحمدالله رب العالمين، اللهم عجل في فرج مولانا صاحب الزمان.
حسين خرازي
17/11/64
*بسمه تعالي
[....] در ضمن اين حقير سر تا پا تقصير نماز و روزه (140 روز) صد و چهل روز بدهكارم. مقدار قابل توجهي مثلا ده يا 15هزار تومان پول رد مظالم بدهيد. احيانا در مقابل كم كاريها و يا استفاده بي جا از وسايل بيتالمال سپاه لازم است. از همگي التماس دعا دارم.
متن كامل دومين وصيت نامه حاج حسين خرازي كه 50 روز پيش از شهادتش تحرير شده است
الهم اني اسئلك ان تملاء قلبي حبا لك و خشية منك و تصديقا بكتابك و ايمانا بك و خوفا منك و شوقا اليك يا ذالجلال و الاكرام حبب الي لقائك و احبب لقائي و اجعل لي في لقائك الراحة و الفرج و الكرامة
قبلا چند كلمهاي نوشته بودم فكر كنم تكميلي چندكلمه ديگر بايد بنويسم.
خدايا ! غلط كردم، استغفرالله، خدايا امان، امان از تاريكي و تنگي و فشار قبر و سوال منكر و نكير در روز محشر و قيامت. به فريادم برس. خدايا !من دلشكسته و مضطرم. صاحب پيروزي و موفقيت تو را مي دانم و بس، و بر تو توكل دارم. خدايا ! تا زمان عمليات فاصله زيادي نيست خدايا به قول امام خميني «تو فرمانده كل قوا هستي» ، خودت رزمندگانت را پيروز گردان و شر صدام و كفار را از سر مسلمين بكن.
خدايا ! از مال دنيا چيزي جز بدهكاري و گناه ندارم. خدايا ! تو خود توبه مرا قبول كن و از فيض عظماي شهادت، نصيب بهره مندم ساز. از تو طلب مغفرت و عفو دارم.
يا واسع المغفرة ، يا سبقت رحمتة غضبه
از همسر خوب و ايثارگرم كمال تشكر و سپاسگذاري را دارم. انشاءالله كه مرا مي بخشي. الحمدالله اگر خداوند فرزندي لطف و كرم فرمود ، به سلامتي او را مهدي و زهرا اسم بگذار و از خوراك و طعام حلال و طيب به او بخوران و او را سرباز و طلبه امام زمان بار و تربيت كن كه اين خود هديهاي است به پيشگاه خداوند باري تعالي و كاهشي باشد از عذاب قبر و آخرت و قيامت. مي دانم در امر بيت المال امانتدار خوبي نبودم و زياده روي كرده باشم . خلاصه برايم رد مظالم و آمرزش بخواهيد.
والسلام
خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار
رزمندگان اسلام پيروزشان بگردان
حسين خرازي
1/10/1365
ويژه نامه دفاع مقدس در خبرگزاري فارس


فرموده ای از شیخ اجل سعدی (علیه الرحمة) :
" حكيمان دير دير خورند و عابدان نيم سير و زاهدان سدّ رمق و جوانان تا طبق بر گيرند و پيران تا عرق بكنند اما قلندران چندان كه در معده جاى نفس نماند و بر سفره، روزى كس "

...دکتر بی اختیار جلو پای مرد بلند شد. قدی متوسط، ریش هایی كه فاصله ای با موها نداشتند، چشم هایی سیاه، لبانی بسته كه قیافه ای خشن اما معصومانه به مرد می داد. انگار تمام خوبی های عالم را در چهره ی مرد دیده بود؛ خوبی پدر، نوازش مادر، محبت همسر و حتی معصومیت ساناز را...
- بفرمایید بنشینید.
سر ارمیا پایین آمد. چشمانش با مكثی طولانی بسته شد. مثل یه تشكر بود... به تنها كاغذ درون پرونده خیره شد.
نام: ارمیا معمر
سن: نوزده سال
مدت حضور در جبهه: شش ماه
ناراحتی كلی: جراحی تركش در كمر
شغل: دانش جو (دكتر بی اختیار از زیر عینك نگاهی به ارمیا كرد. می توانست دانشجو هم باشد)
توضیحات: بیمار از هفته ی گذشته بهترین و شاید تنها دوستش در جبهه را جلو چشمش از دست داده. بعد از دو روز دوستانش وجود تركش در كمر و خونریزی خفیف او را متوجه شدند. اما خودش هیچ نگفته بود. معاینه شود. احتمال موج گرفتگی و اندوه شدید یا افسردگی.
پزشك گردان ۲۴لشكر امیرالمومنین / دكتر معتمدی
دكترپرونده را بست به ارمیا نگاه كرد.
- آقای ارمیا. درست گفتم؟ حال تان چه طور است؟
- این وظیفه ی شماست كه بفرمایید حالم چه طور است، وگرنه من همان جا هم گفتم نه بد، نه خوب.
- خوب شما دوستی را از دست دادید. خیلی بهتان نزدیك بود، نه؟
- مصطفا! نه! اصلاً به من نزدیك نبود. اگر نزدیك بود كه من الان اینجا نبودم، من هم شهید شده بودم. مصطفا كجا و من كجا؟! او یك مرد بود. بزرگ بود. البته من هم بزرگ می شوم...
- ببخشید وسط حرفتان می آیم، اما خود این بزرگ شدن خیلی خوب است. ما به این حالت امیدوار كننده می گوییم...
- شما هم ببخشید وسط حرفتان می آیم. من بزرگ می شدم، اما مثل ناخن. من را كند و رفت.
دكتر بغضش را نیمه كاره خورد.
- پس بنویسیم شهید خیلی هم به شما نزدیك نبود.
- نه ننویسید! بنویسید نزدیك بود. خیلی هم نزدیك بود. یك متر بیشتر فاصله نداشت. بنویسد سعادت نداشته. بنویسید شانس نبوده. مساله یك مساله ساده احتمال نیست، وگرنه هم او باید می رفت و هم من. یك متر كه فاصله ای نیست. بنویسید ارمیا معمر آدم نیست. ناخن است. باید گرفتش، باید كوتاهش كرد. بنویسید هنوز هم آدم نشده، وگرنه من كه تازه نمازم تمام شده بود. بنویسید...
- می نویسم. می نویسم همه اش را...
ارمیا خیلی حرف زده بود. این را از حرف های دکتر فهمید. دستش را در جیبش برد. انگشتانش با چیزی درون جیبش بازی می كردند.
- ببخشید طبق وظیفه باید یك نوار مغز از شما بگیرم، اما دستگاه خراب است، چون...
- خوب نوار مغز هم خیلی لازم نیست. من مشكل بینایی دارم، یعنی با بخش چشم پزشكی كار دارم.
- با بخش چشم پزشكی! كارتان چیست؟!
ارمیا دستش را از جیبش در آورد.
می خواستم شماره این را برایم تعیین كنند.
شیشه ی عینك مصطفا بود. همان كه در تاریكی پیدا كرده بود. با لكه ی قهوه ای از خون خشك شده ی مصطفا.
دكتر شیشه را گرفت: «این شیشه مال یه آدم دوربین است، با دیوپتری حدود...»
ارمیا آرام تكرار می كرد: «دوربین، یك آدم دوربین»
بعد اشكش بود كه روی ریشهایش برق زد. گفت:
- خیلی دوربین بود. جاهایی را می دید كه من نمی دیدم. كمتر كسی آن جاها را می دید. مطمئنم از داخل سنگر، انتهای بهشت را می دید. ولی نه از آنهایی كه شیر و عسل و حوری ها را دید بزنند. مصطفا می توانست طول وجودت را اندازه بگیرد. می توانست بیاید داخل بدنت، نه مثل رادیولوژیست. می توانست سنگ قلب را بشكند، قلبت را دیالیز می كرد...
دكتر شیشه ی عینك را روی میز گذاشت. صورتش را میان دستهایش پنهان كرد. از اتاق بیرون رفت. ارمیا آرام از اتاق بیرون آمد. سرباز وظیفه مبهوت كنار در ایستاده بود...
قسمت هایی از رمان «ارمیا» (برنده ی جایزه ی برتر بیست سال داستان نویسی دفاع مقدس)
به نقل از e-حدیث نفس http://e-hadisenafs.blogfa.com

خـــــــــــداوند نمــــــازی این چنین را دوست دارد.

- مأموریت تمام؛ احمد دهقان
- همیشه با هم؛ جهانگیرخسرو شاهی
- راهیان شط؛ عبدالمجید نجفی
- حمید باكری به روایت همسر؛ حبیبه جعفریان
- غروب آبی رود؛ جهانگیر خسرو شاهی
- حمید باكری؛ فرهاد خضری
- به مجنون گفتم زنده بمان(جلد1)؛ فرهاد خضری
- گمشدگان مجنون؛ مجید ناصر دوست و محسن بابازاده
- اسوههای ماندگار؛ حسین نجفی

سخنان شهید حمید باکری در سال ۶۱ و قبل از عملیات والفجر مقدماتی:
دعا كنید كه خداوند شهادت را نصیب شما كند، در غیر این صورت زمانی فرا میرسد كه رزمندگان امروز سه دسته میشوند:
اول؛ دستهای كه به مخالفت با گذشته خود برمیخیزند.
دوم؛ دستهای راه بیتفاوتی بر میگزینند و در زندگی مادی غرق میشوند و همه چیز را فراموش میكنند.
دسته سوم؛ به گذشته خود وفادار میمانند و احساس مسئولیت میكنند كه از شدت مصائب و غصهها دق خواهند كرد.
پس از خداوند بخواهید كه با وصال شهادت از عواقب زندگی بعد از جنگ در امان بمانید. چون عاقبت دو دسته اول، ختم به خیر نخواهد شد و جزء دسته سوم ماندن بسیار سخت و دشوار خواهد بود.

در آذر سال 1334 در شهرستان ارومیه چشم به جهان گشود. در سنین کودکی مادرش را از دست داد و دوران دبستان و سیکل و اول دبیرستان را در کارخانه قند ارومیه و بقیه تحصیلاتش را در دبیرستان فردوسی ارومیه به پایان رساند. بعلت شهادت برادر بزرگش علی که بدست رژیم خونخوار شاهنشاهی انجام شده بود با مسایل سیاسی و فساد دستگاه آشنا شد .
بعد از پایان دوران خدمت سربازی در شهر تبریز با برادرش مهدی فعالیت موثر خود را علیه رژیم شاهنشاهی آغاز کرد و خود سازی و تزکیه نفس شهید نیز بیشتر از این دوران به بعد بوده است .
در سال 1355 ظاهراُ بعنوان تحصیل به خارج از کشور سفر میکند، نخست به ترکیه و از ترکیه برای گذراندن دوره چریکی عازم سوریه می شود و بعد به آلمان رفته و در دانشگاه اسم نویسی کرده و فقط یک هفته در کلاس درس حاضر می شود، با هجرت امام «مد ظله العالی» به پاریس عازم پاریس می شود و از آنجا هم برای آوردن اسلحه به سوریه میرود و با پیروزی انقلاب اسلامی به ایران مراجعت می کند و برای پاسداری از دستاوردهای انقلاب اسلامی در مراکز نظامی مشغول فعالیت میشود و با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در سال 57 به عضویت سپاه درآمده و به عنوان فرمانده عملیات با عناصر دستنشانده امپریالیسم شرق و غرب که در گروهک ها و احزابی که بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب شروع به فعالیت کرده بودند به مبارزه میپردازد .
در عملیات پاکسازی منطقه سرو و آزادسازی مهاباد، پیرانشهر و بانه نقش مهم و اساسی داشته و در آزاد سازی سنندج با همکاری فرمانده عملیاتی منطقه با استفاده از طرح های چریکی کمر ضد انقلاب وابسته و ملحد را در منطقه شکسته و باعث شد که سنندج پس از مدتها آزاد شود .
شهید با فرمان امام مبنی بر تشکیل ارتش بیست میلیونی مسوول تشکیل و سازماندهی بسیج ارومیه شد ودر این مورد نقش فعالانه و موثری ایفا کرد. همیشه از بسیجی ها و از قدرت الهی آنها سخن می گفت.
با شروع جنگ تحمیلی برای مبارزه با بعثیون کافر به جبهه آبادان شتافت و دو ماه بعد بازگشت.
مدتی در شهرداری بصورت افتخاری در سمت مسوول بازرسی مشغول خدمت بود و چون کار اداری نتوانست روح بزرگ او را آرام کند مجدداً عازم جبهه آبادان شد و فرماندهی خط مقدم ایستگاه 7 آبادان را بعهده گرفته و به سازماندهی نیروهای مردمی پرداخت . وی در زمره خاطراتش که از بسیجی ها صحبت میکرد میگفت که دو سه تا نوجوان بودند هر قدر اصرار کردیم که پشت جبهه کار کنند قبول نکردند و شروع کردند به گریه کردن که باید ما در خط مقدم باشیم و میگفت: اینها به انسان نیرو می دهند و باعث تقویت ایمان در آدمی میشوند .
بعد از بازگشت مرتب از مزایای جنگ که بقول امام این جنگ یک نعمت است که فرزندان این مملکت را الهی کرده و آنها را از زندگی دنیایی به معنویت کشانده است. حمید برای مدتی از سوی جهاد سازندگی مسوولیت پاکسازی مناطق آزاد شده کردنشین در منطقه سرو را عهده دار شد که در آن شرایط کمتر کسی میتوانست چنان مسوولیتی را بپذیرد، سپس بعنوان مسوول کمیته برنامه ریزی جهاد استان تعییین شد و چون در هر حال جنگ را مسئله اصلی میدانست و میاندیشید که در جبهه مفیدتر است حضور دایمیاش را در جبهه های نبرد با صدام متجاوز از عملیات فتحالمبین شروع کرد، در عملیات بیتالمقدس فرمانده گردان تیپ نجف اشرف بود و با تلاشی که کرد نقش موثری در گشودن دژهای مستحکم صدامیان در ورود به خرمشهر را داشت و بالاخره با لشکر اسلام پیروزمندانه وارد خرمشهر شد و بعد از عملیات رمضان برای فعالیت دایمی در سپاه پاسدارن مصمم شد .
در عملیات موفقیتآمیز «مسلمبنعقیل» بعنوان مسوول خط تیپ عاشورا استقامتش در ارتفاعات سومار یادآور صبوری و شجاعت یاران امام حسین (ع) بود که چندین بار خودش در جنگ تن به تن و پرتاب نارنجک دستی به صدامیان شرکت کرد و از ناحیه دست مجروح شد و بر حسب شایستگی که کسب کرد از طرف فرماندهی کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عنوان فرمانده تیپ حضرت ابوالفضل (ع) منصوب شد.
بعد از عملیات والفجر مقدماتی بعنوان معاون لشکر 31 عاشورا راه مولایش حسین بن علی (ع) را ادامه داد استقامت و تدابیرش در مقابل صدامیان همیشه برای یارانش الگو بود شرکت در عملیات های والفجر 1 و2 و4 از افتخاراتش بود که همیشه دوش بدوش برادران رزمنده بسیجیاش در خطوط اول حمله شرکت داشت و با خونسردی زیادی که داشت همیشه فرماندهان زیر دستش را به استقامت و تحمل شداید صحنه های نبرد ترغیب می کرد و به آنها یاد میداد که چگونه با دست خالی از امکانات مادی در مقابل دشمن که سراپا پوشیده از زره و پیشرفته ترین امکانات جنگی عصر حاضر میباشد فقط با اتکاء به ایمان و روش حسینی باید جنگید.
در والفجر یک از ناحیه پا و پشت زخمی و بستری شد که پایش را از ناحیه زانو عمل جراحی کردند . اطرافیانش متوجه بودند که از درد پا در رنج است ولی هیچوقت این را به زبان نیاورد و بالاخره در عملیات فاتحانه خیبر با نخستین گروه پیشتاز که قبل از شروع عملیات بایستی مخفیانه در عمق دشمن پیاده میشدند و مراکز حساس نظامی را به تصرف در میآوردند و کنترل منطقه را در دست میداشتند عازم شد و در ساعت 11 شب چهارشنبه 3 اسفند 62 شروع عملیات خیبر بود که با بی سیم خبر تصرف پل مجنون (که به افتخارش پل حمید نامیده شد) در عمق 60 کیلومتری عراق را اطلاع داد . پلی که با تصرف کردن آن دشمن متجاوز قادر نشد نیروههای موجود در جزایر را فراری دهد و یا نیروی کمکی برای آنها بفرستد در نتیجه تمام نیروهایش در جزایر کشته یا اسیر شدند و این عمل قهرمانانه فرمانده و بسیجیهای شجاعش ضمانتی در موفقیت این قسمت از عملیات بود و عاقبت با دو روز جنگ شجاعانه در مقابل انبوه نیروهای زرهی دشمن فقط با نارنجک و آرپی جی و کلاش ولی با قلبی پر از ایمان و عشق به شهادت خودش و یارانش در حفظ آن پل مهم جنگیدند و در همانجا به لقاءالله پیوسته و به آرزوی دیرینهاش دیدار سرور شهیدان امام حسین (ع) نایل شد .
موسسه حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس لشگر31 مکانیزه عاشورا

نوای دلنشین اذانش ، یاد آور ملکوت است.
برای شادی روحش صلوات.

شماره حساب 3333 و 0103333333000 کمیته امداد نزد بانک ملی ایران شعبه پیام انقلاب اسلامی و دستگاههای خودپرداز این بانک و شماره حسابهای ارزی 333 ویژه دلار و 222 ویژه یورو نزد بانک ملی شعبه کمیته امداد جهت اهدای کمک های نقدی ایرانیان مقیم خارج از کشور و پایگاه اطلاع رسانی WWW.EMDAD.ir (کمک اینترنتی) آماده دریافت وجوه نقد هموطنان نوعدوست است.

سخنى چند در آداب سائر الى الله بياوريم - كه پا در كفش بزرگان كنيم و تشبه به آنان كه من تشبه بقوم فهو منهم - آرزو بر جوانان عيب نيست !
1 - قرآن كه صورت كتيبه انسان كامل - اعنى (::مقصودم ) حقيقت محمديه - است ، به اندازه اى كه از ان بهره برده اى ، به حقيقت خاتم (ص ) تقرب يافته اى ، اقرا و ارقه (::بخوان و بالارو).
رسول الله (ص ) فرمود: ان هذا القرآن مادبه ، فتعلموا مادبته ما التطعتم و ان اصفرا البيوت لجوف اصفر من كتاب الله تعالى . پس اى اخوان صفا و خلان وفا! به مادبه اى اييد كه فيها ما تشتهى الانفس و تلذ الاعين .
2 - اى عبادالرحمن ! تا سوره فرقان از عباد الرحمن الذين يمشون على الارض تا آخر سوره ، هر يك دستور العملى كاملى است .
3 - در باب سيزدهم و باب بيستم ارشاد القلوب ديلمى آمده است كه : قال النبى (ص ): يقول الله تعالى : من احدث و لم يتوضا فقد جفانى ، و من احدث و توضا و لم نصل ركعتين فقد جفانى ، و من صلى ركعتين و لم يدعنى فقد جفانى ، و من احدث و توضا و صلى ركعتين و دعانى فلم اجبه فى ما يسال من امر دينه و دنياه ، فقد جفوته و لست برب جاف .
حالا كه در اين عمل سهل رخيص چنين نتيجه عظيم و نفيس است ، خوشا حال آن كه از علو همت خود بعد از دادى اين دستور از حق تعالى مطلبى بخواهد كه آن را زوال و نفاد نباشد، اعنى حلوت ذكر و لذت لقا وشرف حضور بخواهد، و زبان حالش اين باشد كه :ما از تو نداريم به غير از تو تمنا
حلوا به كسى ده كه محبت نچشيده است .
4 - و كلوا و اشربوا و لا تسرفوا انه لا يحب المسرفين فضول طعام ، مميت (::ميرانده ) قلب است و مفضى (::كشاننده ) به سركشى نفس و طغيان اوست ، و از جل خصال مؤ من ، جوع (::گرسنگى ) است . نه چندان بخور كز دهانت بر آيد
نه چندان كه از ضعف جانت بر آيد
5 - همان طور كه فضول طعام ، مميت قلب است ، فضول كلام نيز از قلب قاسى بر خيزد. از رسول الله (ص ) روايت است : لا تكثروا الكلام بغير ذكر الله ، فان كثره الكلام بغير ذكر الله ، قسو القلب ، ان ابعد الناس من الله القلب القاسى .
6 - محاسبت نفس ، كه امام كاظم (ع ) فرمود: ليس منامن لم يحاسب نفسه فى كل يوم ، فان عمل حسنا، استزادالله ، و ان عمل سيئا، استغفرالله تعالى منه و تاب اليه .
7 - مراقبت و اين مطلب عمده است . قال الله تعالى : و كان الله على كل شى رقيبا. (125) و قال النبى (ص ) لبعض اصحابه : عبدالله كانك تراه ، فان لم تكن تراه ، فهو يراك .
8 - الادب مع الله تعالى فى كل حال در باب چهل و نهم كتاب ارشاد القلوب ديملى آمده است : روى ان النبى (ص ) خرج الى غنم له و راعيها عريان يفلى ثيابه ، فلما راه مقبلا لبسها، فقال النبى (ص ) : امض فلا حاجه لنا فى رعايتك .فقال . و لم ذلك ؟!) فقال : انا اهل بيت لا نستخدم من لا يتادب مع الله و لا يستحيى منه فى خلوته .
9-العزله . سلامت در عزلت است . با خلق باش و نباش .هرگز ميان حاضر و غائب شنيده اى
من در ميان جمع ودلم جاى ديگر است .
10 - التههجد، و من الليل فتهجد به نافله لك عسى ان يبعك ربك مقاما محمودا و قل رب ادخلنى مدخل صدق و اخرجنى مخرج صدق و اجعل لى من لدنك سلطانا نصيرا.11 - التكفكر، قال الله تعالى : الذين يذكرون الله قياما و قعودا و على جنوبهم و يتفكرون فى خلق السموات و الارض ، ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار.
1۱ - ذكر الله تعالى فى كل حال قلبا و لسانا. قوله سبحانه : و اذكر ربك فى نفسك تضرعا و خيفه و دون الجهر من القول بالغدو و الاصلا و لا تكن من الغافلين ان الذين عند ربك لا يستكبرون عن عبادته و يسبحونه و له يسجدون . 13 - رياضت در طريق علم و عمل بر نهجى (شيوه اى ) كه در شريعت محمديه (ص ) مقرر است و بس ، كه علم و عمل براى طيران به اوج كمال و عروج به معارج به منزلت دو بالند.
۱۲ - اقتصاد يعنى ميانه روى در مطلق امور حتى در عبادت .
1۳ - مطلب در دو كلمه است : تعظيم امر خالق ، و شفقت با خلق . فرزانه آن كه خواهد تعظيم امر خالق
ديگر كه باز دارد از خلق شر و شورش
گفتار بسيار است ، ولى دو صد گفته چون نيم كردار نيست ، تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد.
و السلام على من اتبع الهدى
قم ، حسن زاده آملى 21/3/1349ه . ش

سيد محمد حسين بهجت تبريزي در سال 1285 هجري شمسي در روستاي زيباي « خوشكناب » آذربايجان متولد شد. وي ابتدا در اشعارش بهجت تخلص ميكرد ولي بعدها دوبار براي انتخاب تخلص به ديوان حافظ تفال زد كه بار اول مصرع: «كه چرخ سكه دولت به نام شهرياران زد» و بار دوم مصرع: «روم به شهر خود و شهريار خود باشم» آمد.


تدوین قانون ملی شدن نفت و اولین رییس هیات مدیره شرکت ملی نفت ایران
بنیـان گــذاری رآکتــور اتمی و پـایه گــذاری سـازمان انــــرژی اتمـی کشـور
ایجاد انجمن زبان فارسـی و بنیان گــذاری فرهنگستـان زبــان ایـــران
اولین نقشه برداری مدرن فنی در ایران (بندر لنـــگه - بوشـهر)
پایه گذاری اولین کارگاه ساخت قطعات اتومبیل در کشور
ساخــت و راه انــدازی اولین آنتــن فرستنده کشور
ایجاد اولین ایستگاه هواشناسی در ایران
و ...

دانشگاه متروپلیتن لندن (London Metropolitan University) بزرگترین دانشگاه لندن، که در سال 2009 به افتخار دانشمند بزرگ ایرانی، پروفسور محمود حسابی، اقدام به اعطای بورس پروفسور حسابی به دانشجویان ایرانی نموده است و براساس آن کلیه هزینه های تحصیلی دانشگاه را پوشش می دهد.
برای ثبت نام در بورس پروفسور حسابی کلیک کنید


پروفسور سید محمود حسابی، در سال 1281 (ه.ش)، از پدر و مادری تفرشی، در تهران زاده شدند. پس از سپری نمودن چهار سال، از دوران كودكی در تهران، به همراه خانواده (پدر، مادر و برادر)، عازم شامات گردیدند. در هفت سالگی، تحصیلات ابتدایی خود را، در بیروت، با تنگدستی و مرارتهای دور از وطن، در مدرسه كشیشهایفرانسوی، آغاز كردند، و همزمان، توسط مادر فداكار، متدین و فاضله خود (خانم گوهرشاد حسابی)، تحت آموزش تعلیمات مذهبی و ادبیات فارسی، قرار گرفتند. استاد، قرآن كریم را، حفظ و به آن اعتقادی ژرف داشتن. دیوانحافظ را، نیز از بر داشته، و به بوستان و گلستان سعدی، شاهنامه فردوسی، مثنوی مولوی، منشآت قائم مقام، اشرافكامل داشتند.
شروع تحصیلات متوسطه ایشان، مصادف با آغاز جنگ جهانی اول، و تعطیلی مدارس فرانسوی زبان بیروت بود. از این رو، پس از دو سال تحصیل، در منزل، برای ادامه، به كالج آمریكایی بیروت رفتند، و در سن هفدهسالگی، لیسانس ادبیات، در نوزده سالگی لیسانس بیولوژی، و پس از آن، مدرك مهندسی راه و ساختمان را، اخذ نمودند. در آن زمان، با نقشهكشی و راهسازی، به امرار معاش خانواده، کمك میكردند. استاد، همچنین، در رشتههای پزشكی، ریاضیات و ستارهشناسی، به تحصیلات آكادمیك پرداختند. شركت راهسازی فرانسوی، كه استاد در آن، مشغول به كار بودند، به پاس قدردانی از زحماتشان، ایشان را، برای ادامه تحصیل، به كشور فرانسه اعزامكرد، و بدین ترتیب، در سال 1924 (م) به مدرسه عالی برق پاریس وارد، و در سال 1925 (م) فارغالتحصیل شدند. همزمان با تحصیل در رشته معدن، در راهآهن برقی فرانسه، مشغول به كار گردیدند، و پس از پایان تحصیل در این رشته، كار خود را، در معادن آهن شمال فرانسه، ومعادن زغال سنگ ایالت «سار» آغاز كردند. سپس، به دلیل وجود روحیه علمی، به تحصیل و تحقیق، در دانشگاه سوربن، در رشته فیزیك پرداختند، و در سال 1927 (م)، در سن بیست و پنج سالگی، دانشنامه دكترای فیزیك خود را با ارایه رساله یی، تحت عنوان «حساسیت سلولهای فتو الكتریك»، با درجه عالی، دریافت كردند.
استاد، با شعر و موسیقی سنتی ایران، و موسیقی كلاسیك غرب، به خوبی آشنایی داشتند، و در چند رشته ورزشی، موفقیتهایی كسب نمودند، كه از آن میان، میتوان به دیپلم نجات غریق در رشته شنا، اشاره نمود.
از جمله دستآوردهای عمر پربار استاد، و مشاغلی كه در مسند آن، خدمات علمی و فرهنگی شایان توجهی ارائه نمودند، میتوان به چند نمونه، اشاره كرد:
ماموریت وزارت راه و ترابری (طرق و شوارع عامه)، برای تهیه اولین نقشهبرداری علمی، فنی و مهندسیكشور (تهیه نقشه نوین راه ساحلی سراسری میان بنادر خلیج فارس، بندر لنگه به بوشهر) (1306 ه . ش)، تأسیس مدرسه مهندسی وزارت راه و تدریس در آن ( 1307 ه . ش)، تأسیس دارالمعلمین عالی، و تدریس درآن ( 1307 ه . ش)، ساخت اولین رادیو در كشور (1307 ه . ش)، تأسیس دانشسـرای عالی و تدریس در آن (1308 ه . ش)، ایجاد اولین ایستگاه هواشناسی در ایران ( 1310 ه . ش)، نصب و راهاندازی اولین دستگاه رادیولوژی در ایران ( 1310ه . ش)، تعیین ساعت ایران ( 1311 ه . ش)، تأسیس اولین بیمارستان خصوصی، در ایران، به نام "بیمارستان گوهرشاد" (به یاد مادر گرامیشان) (1312 ه . ش)، مأمور وزارت راه، برای ساخت راه تهران به شمشك، جهت معادن ذغال سنگ ( 1312 ه . ش)، پیشنهاد و تدوین قانون تأسیس دانشگاه تهران، و تأسیس دانشكده فنی ( 1313 ه . ش) و ریاست آن دانشكده تا (1315 ه . ش) و تدریس در آن، تأسیس دانشكده علوم، و ریاست آن دانشكده از (1321 تا 1327، و از 1330 تا 1336 ه . ش)، و تدریس در گروه فیزیك آن دانشكده، تا واپسین روزهای عمر، تأسیس مركز عدسیسازی- دیدگانی- اپتیك كاربردی، در دانشكده علوم دانشگاه تهران، ماموریت خلع ید، از شركت نفت انگلیس، در دولت دكتر مصدق، اولین رییس هیئتمدیره، و مدیرعامل شركت ملی نفت ایران، وزیر فرهنگ در دولت دكتر مصدق( 1330 ه . ش)، پایهگذاری مدارس عشایری، و تأسیس اولین مدرسه عشایری ایران ( 1330 ه . ش)، مخالفت با طرح قرارداد ننگین كنسرسیوم، وكاپیتولاسیون در مجلس، مخالفت با عضویت دولت ایران، در قرارداد سنتو «پاكت بغداد» در مجلس، پایهگذاری مؤسسه ژئوفیزیك دانشگاه تهران (1330 ه . ش)، پایهگذاری مركز تحقیقات، و رأكتور اتمی دانشگاه تهران، تأسیس سازمان انرژی اتمی، و عضو هیئت دایمی كمیته بینالمللی هستهای (1330 ، 1349 ه . ش)، تدوین قانون ستاندارد، و تأسیس مؤسسه استاندارد ایران ( 1333هـ.ش)، تأسیس اولین رصدخانه نوین در ایران، تأسیس اولین مركز مدرن تعقیب ماهوارهها، در شیراز (1335 ه . ش)، پایهگذاری مركز مخابرات اسدآباد همدان ( 1338 ه. ش)، تشكیل و ریاست كمیته پژوهشی فضای ایران، و عضو دایمی كمیته بینالمللی فضا (1360 ه . ش)، تاسیس انجمن موسیقی ایران، مؤسس، و عضو پیوسته فرهنگستان زبان ایران از (1349 ه . ش) تا آخرین روزهای فعالیت.
فعالیت در دو نسل كاری، و آموزش 7 نسل استاد و دانشجو، از خدمات ارزنده پروفسور حسابی، به شمار میرود، و در همین راستا، ایشان از سال ( 1350 ه . ش) به عنوان استاد ممتاز دانشگاه تهران، شناخته شدند.
استاد، به چهار زبان زنده دنیا: فرانسه، انگلیسی، آلمانی و عربی مسلط بودند، و به زبانهای: سانسكریت، لاتین، یونانی، پهلوی، اوستایی، تركی و ایتالیایی اشراف داشتند.
دكتر حسابی به ایران، فرهنگ و ادب و اعتقادات سنتی و مذهبی این سرزمین عشق، میورزیدند، و گذشته از سفر، به كشورهای متعدد عالم، به سراسر ایران، سفر كرده بودند، و از این مسافرتهای پربار داخلی و خارجی، یادداشتها و سفرنامههای بسیاری، به جای نهادند.
در زمینه تحقیق علمی: 25 مقاله، رساله و كتاب، از استاد به چاپ رسیده است. تئوری « بینهایت بودن ذرات» ایشان در میان دانشمندان و فیزیكدانان جهان، شناخته شده است.
نشان «اوفیسیه دولا لژیون دونور»، و همچنین، نشان «كوماندور دولا لژیون دونور»، بزرگترین نشانهای كشور فرانسه، به ایشان، اهدا گردید.
استاد، تنها شاگرد ایرانی پروفسور اینشتین بوده، و در طول زندگی، با دانشمندان تراز اول جهان، نظیر شرودینگر، بورن، فرمی، دیراك، بوهر، ... و با فلاسفه و ادبایی همچون آندرهژید، برتراند راسل، ... تبادل نظرداشتهاند. ایشان، از سوی جامعه علمی جهان، به عنوان « مرد اول علمی جهان » (1990 م) برگزیده شدند ، و در كنگره "شصت سال فیزیك ایران" (1366 ه . ش) ملقب به "پدر فیزیك ایران" گردیدند.
پروفسور حسابی، در 12 شهریور 1371 (ه . ش)، در بیمارستان دانشگاه ژنو، به هنگام معالجه قلبی، بدرود حیات گفتند.
مقبره استاد، بنا به خواسته ایشان، در زادگاه خانوادگی، در شهر دانشگاهی تفرش، قرار دارد.
بنیاد پروفسور حسابی http://www.hessaby.com

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خـــــــدا نزدیکتر باشم
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به
رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم
بخشی از وصیت نامه حسن پناهی

وقتی از این کانال که سنگرهای دشمن را به یکدیگر پیوند می داده اند بگذری به فــــــــرمانده خواهی رسید به علمــــــــــدار!
او را از آستین خالی دست راستش خواهی شناخت چه می گویم چهره ریز نقش و خنده های دلنشینش نشانه بهتری است.
مواظب باش آن همه متواضع است که اورا در میان همراهانش گم می کنی ...
شهید آوینی
شیعه فــــــوتـــــــو http://shiaphoto.blogspot.com

23 قطعه از سرودهای خاطره انگیز دوران دفـــــــــاع مقـــــــــدس
به همراه آهنگ
شب است و سکوت است و ماه است و من
یاران چه غریبانه رفتند از این خانه
ای لشکر صاحب زمان(عج)آماده باش
محمد نبودی ببینی شهر آزاد گشته

بدون آهنگ
ای لشکر صاحب زمان(عج)آماده باش
سوی دیار عاشقان رو به خدا می رویم
با نوای کاروان بار بندید همرهان
محمد نبودی ببینی شهر آزاد گشته
ای مهدی صاحب زمان(عج) آماده ایم


تصنیف جاودانه دایه دایه وقت جنگه با صدای مرخوم رضــــا سقایی


توی جبهه معروف بود به اينكه وقتي شهدا را ميارن ، هميشه اولين نفريه كه پيشونی ِ شهدا رو مي بوسه؛
هميشه هم مي گفت آدم يا نبايد شهيد بشه ،يا وقتي شهيد شد ، مثل خود آقا ، سر نداشته باشه.
عمليات شد.اين سری قرعه به نام خودش اُفتاد و پر كشيد.
ربقاش گفتن بريم مثل خودش ، پيشونيشو ماچ كنيم.
كفن رو باز كردن،همه سوختند از تهِ دل؛
اِرميا سر نداشت ...

همزمان با آغاز هفته دفاع مقدس ، نمایشگاه عکسی با عنوان "السابقون" با موضوع هشت ساله دفاع مقدس در موزه هنرهای معاصر فلسطین بر پا شده است.
این نمایشگاه با همت و همکاری خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران(ایرنا)، انجمن عکاسان انقلاب و دفاع مقدس، فرهنگسرای پایداری و موزه هنرهای معاصر فلسطین بر پا خواهد شد و 50 عکس رنگی و سیاه و سفید از 10 عکاس دفاع مقدس به نمایش خواهد گذاشت.
عکاسان صاحب اثر در این نمایشگاه عبارتند از:
جاویدالاثر کاظم اخوان، شهید داریوش گودرزی کیا، سیف ا.. صمدیان،امیر علی جوادیان، احمد ناطقی، محمد رازدشت، محمود ظهیرالدینی، علی فریدونی، مجید کریمیان، عربعلی هاشمی
موزه هنرهای معاصر فلسطین: میدان فلسطین، خیابان طالقانی، خیابان شهید برادران مظفر، تقاطع بزرگمهر، شماره 64
نمایشگاه تا 12 مهر از ساعت 10 تا 16 (پنجشنبهها 10 - 15) ادامه دارد.

نویسنده: عدنان اکتار
ترجمه: نصیر صاحب خلق
ناشر: هلال
این کتاب به بررسی روابط پنهانی موجود و تاثیرات مهم و طولانی لابی صهیونیستی در ساختار سیاسی کشور آمریکا می پردازد.کتاب حاضر داستان ناگفته هائی است که به نقل از منابع و ماخذ متعلق به خود آمریکا و اسرائیل تدوین و تنظیم شده است و در دو فصل عمده ابتدا به بیان تاریخی و سرگذشت این سرزمین از زمان کشف آن توسط کریستف کلمب پرداخته است و سپس در فصل دوم به تحلیل نظام حاکم بر کشور آمریکا و به تبع آن نظم نوین حاکم بر جهان که چگونه متاثر از نفوذ یهودیان و لابی صهیونیست می باشد،می پردازد.

پايگاه اطلاعرساني حضرت آيتالله خامنهاي متن بيانات معظم له دیدار با حانواده شهید بورنسی ديدار را به مناسبت هفته دفاع مقدس (1388/12/3) ، منتشر كرده است :
بسمالله الرحمن الرحيم
خدا انشاء الله شهيد عزيزمان را - مرحوم شهيد برونسى را، يا همانطور كه عرض كرديم اوستا عبدالحسين برونسى را - رحمت كند. اين خيلى براى جامعه ما و كشور ما و تاريخ ما اهميت دارد كه يك شخص خوانده شده به عنوان «اوستا عبدالحسين» - نه دكتر عبدالحسين است، نه به معناى علمى استاد عبدالحسين است؛ بلكه اوستا عبدالحسين است، اهل بنائى و اهل كار دستى و اهل شاگردى فلان مغازه؛ يعنى اوستا عبدالحسين بنا - از لحاظ معرفت و آشنايى با حقايق به جايى ميرسد كه قبل از پيروزى انقلاب در ظريفترين كارهاى انقلابى جوانهايى كه در مسائل انقلابى كار ميكردند شركت ميكند- البته من از نزديك در جريان آن كارها نبودم و در آن زمان يادم نمىآيد كه با اين شهيد ارتباطى داشته باشم؛ ليكن اطلاع دارم، ميدانم، شنيدم و توى كتاب هم خواندم - بعد از انقلاب هم وارد ميدان جنگ ميشود.
ميدانيد، در دفاع هشت ساله - در مجموعه داوطلبان و سپاه و اينها - هيچكس بعنوان فرمانده و رئيس وارد ميدان نميشد؛ همه بر اساس تلاش خودشان به مقامات بالا ميرسيدند؛ يعنى يك نفرى وارد ميشد، بسيجى معمولى بود؛ بعد مىديدند آدم قابلى است، ميشد فرمانده دسته يا فرمانده گروهان، بعد ميشد فرمانده گردان، بعد ميشد فرمانده تيپ، ميرفت بالا.
مديريت جنگ آن زمان هم فقط مديريت نظامى نبود؛ من چون اوايل كار، مدت كوتاهى از نزديك كارها را ميديدم، بعد هم كه از دور، تهران بوديم، ليكن جريان ها را ميفهميدم و ميدانستم. مديريت، صرفاً مديريت نظامى نبود، مديريت سياسى بود، مديريت فكرى بود، مديريت انسانى و ادبى و اخلاقى بود؛ تا كسى اين چيزها را نداشت، نميتوانست مجموعه زيردست خودش را اداره كند و هدايت بكند.
اين شهيد عزيز وارد ميشود؛ نه معلومات دانشگاهى دارد، نه عنوان و تيتر رسمى و دانشگاهى دارد، اما آنچنان در كار مديريت جنگ پيشرفت ميكند كه به مقامات عالى ميرسد و شخصيت برجستهاى ميشود؛ شخصيت جامعالاطرافى كه مثلاً فرمانده تيپ ميشود، بعد هم به شهادت ميرسد. ايشان اگر چنانچه به شهادت نميرسيد، مقامات خيلى بالاتر - از لحاظ رتبههاى ظاهرى - را هم طى ميكرد.
اينها جزو عجايب انقلاب ماست. جزو چيزهاى استثنايى انقلاب ماست كه ديگر نظير ندارد؛ نميشود هيچ جاى ديگر را با اين مقايسه كرد. همانطور كه آقاى استاندار خراسان نقل كردند، من از افرادى شنيدم كه ايشان در آن وقت، براى مجموعههاى دانشجويى و دانشگاهى كه از مشهد ميرفتند آنجا، صحبت ميكرد و همه را مجذوب خودش ميكرد.
خود من هم نظير اين را باز ديده بودم. مرحوم شهيد رستمى - كه او هم از شهداى خراسان است؛ يك فرد روستايى و به ظاهر عامى- توى جمعى كه فرماندهان درجه يك نشسته بودند و رئيس جمهور وقت آن روز هم نشسته بود، آمد صحبت كرد و گزارش ميدان جنگ داد، جورى كه همه اين فرماندهان رسمىاى كه نشسته بودند مبهوت شدند.
استعداد انقلاب براى پرورش شخصيتهاى برجسته و افراد، تا اين حد است و اينها را نبايد دست كم گرفت. اينها اهميت انقلاب و عظمت انقلاب و عمق انقلاب را نشان ميدهد. ماها به ظواهر نگاه ميكنيم، اين اعماق را بايد ديد.
وقتى انسان اين اعماق را مىبيند آن وقت افق در مقابل چشمش اصلاً يك چيز ديگرى ميشود و اين حوادث گوناگونى كه پيش مىآيد - اين مخالفتها، اين دشمنيها، اين ناخن زدنها و پنجه كشيدنها - ديگر به چشم انسان نمىآيد؛ اينها در مقابل آن حركت عظيمى كه دارد انجام ميگيرد چيزهاى كوچكى است.
به نظر من شهيد برونسى و امثال او را بايد نماد يك چنين حقيقتى به حساب آورد، حقيقت پرورش انسانهاى بزرگ با معيارهاى الهى و اسلامى، نه با معيارهاى ظاهرى و معمولى؛ به هر حال هر چه از اين بزرگوار و از اين بزرگوارها تجليل بكنيد زياد نيست و بجاست ...

آن چه خواهيد خواند بخشي از يادداشت ها و نامه هاي اوست :
*17 فروردين 1361:
مراسم تشييع جنازه مجيد خياطزاده انجام شد؛ خانواده شهيد هم حضور داشتند. مجيد در جريان عمليات فتحالمبين (با رمز يا زهرا) - كه در شوش و دزفول انجام گرفت - شهيد شد. رفتيم قبرستان آبادان و بعد از دفن او ساعت 11:30 به سپاه برگشتيم. نماز جماعت با حضور آقاي سيدمحمد صالح لواساني نماينده امام برگزار شد.
«جبار بيگي» ميگفت: «دوست دارم مرا در خرمشهر دفن كنند؛ من شرجي اينجا را دوست دارم. دلم ميخواهد بدنم را در اين شرجي دفن كنند.»
ساعت 3:45 دقيقه به اتفاق حاج آقا لواساني به سنگر خمپارهانداز كوتشيخ آمديم؛ پس از آن كه حاجآقا يك خمپاره 120 شليك كرد، تعدادي عكس گرفته شد. بعد از آن به ستاد فرماندهي كوتشيخ آمديم.
ساعت 5 داخل تونلهاي سنگر «تقي عزيزيان» رفتيم؛ داخل تونلها چه صفاتي داشت. خدايا! اجرا اين زحمات را در آخرت نصيب صاحبان آن بگردان... بيشتر نيروهاي اعزامي، از خمين هستند. تونلها را آب فرا گرفته، به خاطر همين نميشود داخل كانالهاي لب شط رفت.
تركش خمپارهها دمار از روزگار خانهها در آورده بود. به بازار كوتشيخ هم رفتيم؛ همه جا در هم ريخته بود؛ واقعاً چه صحنههايي ... اما بالاخره، انتهاي اين جنگ پيروزي اسلامي است.
نماز مغرب و عشا را به امامت نماينده امام در مقر فرماندهي كوتشيخ خرمشهر به جا آورديم. آقاي لواساني چهرهاش مثل چهره امام نوراني و جذاب بود.
*18 فروردين 1361:
خمپارههاي 120 دشمن، تا صبح كوتشيخ را ميكوبيد. شب را در ستاد كوتشيخ خوابيديم. نماز صبح به امامت آيتالله لواساني، در ستاد فرماندهي كوتشيخ انجام شد؛ بعد از آن براي صرف صبحانه به «پرشين» آمديم.
ساعت 8، براي بازديد از واحد 106 سپاه حركت كرديم كه «فرهاد ملايي» براي آيةالله لواساني توضيحاتي داد و چند عكس هم گرفته شد. بعد از آن ساعت 9 به طرف «محرزي» حركت كرديم كه برادر «حيدريان» (چيفتن) هم آنجا بود. آتش خمپاره دشمن خيلي شديد بود، براي همين يك مقدار معطل شديم. ساعت 10 به سپاه برگشتيم. آقاي «دهقان» (روحانياي از اطراف اصفهان) هم با ما بود؛ بعد برگشتيم به «فياضيه». ساعت 10:30 به بازديد از واحد توپخانه 105 اصفهان رفتيم؛ من به عنوان راهنما همراه آقاي لواساني بودم. نماز ظهر، آقاي «اسلامي» هم در سپاه بودند. آقاي اسلامي به من گفتند: «نميخواي بري خرمشهر؟» گفتم: «ما خودمان اينجاييم، اما فكرمان آن طرف رودخانه است.» آقاي اسلامي گفتند كه بايد ساعت 4 اهواز باشند. ساعت 3 از سپاه خرمشهر به طرف اهواز حركت كردند. آهسته از ايشان پرسيدم.» يك مرتبه دلم اميدوار شد. خدايا! آيا تا آن موقع من و دوستانم براي شركت در فتح خرمشهر زنده ميمانيم. امروز دلم عجيب هواي خرمشهر را كرده است؛ سر نماز مغرب همهاش در فكر فتح خرمشهر بودم.
*20 فروردين 1361 :
امروز صبح ميخواستم همراه امام جمعه كاشان به جبهه بروم. «اصغر وحيدي» گفت: «نرو!» ظهر كه با حيدريان صحبت ميكردم، گفت: «محمد عبدالخاني كه همراه امام جمعه كاشان به «محرزي» آمده بود شهيد شد. و محافظاش هم زخمي.» عبدالخاني تازه ازدواج كرده بود.
ظهر به نماز جمعه رفتيم و بعد از برگشتن، ساعت 3 به همراه 120 نفر به بازديد از جبهه «منصورن) يعني واحد خمپاره 106 سپاه و يك آتشبار از توپخانه 105 اصفهان رفتيم. در (فياضيه) بازديدكنندهها در مسير راه شعار ميدادند. براي آنها گفتم: «روزهايي بود كه همه از جبهه فرار ميكردند و كسي جرأت نميكرد اينجا بماند، اما امروز همه سعي ميكنند از هم سبقت بگيرند و به جبههها بيايند.»
بازديدكنندگان هداياي بچههاي مدرسهاي را آورده بودند كه در ميان هدايا، نامههايي بود كه خواندن آنها انسان را به وجد ميآورد؛ واقعاً چه دنيايي دارند اين بچهها ساعت 5 برگشتيم به سپاه.
غروب، بين دو نماز يكي از طلبههاي جوان اصفهاني گفت: «من براي اين به جبهه آمدهام كه خواب ديدهام به خرمشهر حمله كردهايم و پيروز شدهايم و حرم مطهر امام حسين (ع) را زيارت كردهايم.» بچهها همه شوق زده شدند. اين روزها همه حرف از حمله ميزنند. براي امام زمان (عج) هم دعا كرديم. نماز مغرب و عشا خيلي طول كشيد.
*21 فروردين 1361:
امروز به وقت صبحگاه يك خمپاره 120 روبروي پرشين منجفر شد كه الحمدالله به خير گذشت. همچنين هواپيماهاي دشمن، اطراف جبهه كوتشيخ را بمباران كردند.
ساعت 4 بعدازظهر جلسهاي در كتابخانه سپاه تشكيل شد كه بچههاي روابط عمومي در آن گزارش كار خود را دادند. بعد، اصغر وحيدي گفت: «ميدانيد كه قرار است به خرمشهر حمله كنيم. بنابراين تعدادي از بچهها به مرخصي رفتهاند و كار شما بيشتر است. بايد تابلوهاي فتح خرمشهر را آماده كنيم؛ مقداري پرچم سبز هم بايد تهيه شود چون امكان دارد عدهاي از بچهها شهيد شوند، بايد همه آماده باشيد اگر يك نفرتان شهيد شد شما كار او را در روابط عمومي به عهده بگيريد.»
امروز جريان يك كودتا خنثي شد؛ قرار بود طبق طرح كودتا، امام و اعضاي شوراي عالي دفاع همگي كشته شوند؛ صادق قطبزاده در اين رابطه دستگير شد.
... شب در اتاق ويدئو بوديم. «باقري» و يكي از گويندههاي راديو آبادان آمده بودند. باقري به من گفت: «ميخواهم از همه بچههاي خرمشهر نوار راديويي بگيريم.» (مثل اينكه همه منتظر رفتن ما هستند!). اين روزها همه چيز، گواهي بر يك پيروزي بزرگ ميدهد. خدايا! كمك كن تا خرمشهر را دوباره پس بگيريم.... خدايا! اگر قرار است بچههاي ما شهيد بشوند اين شهادت را بعد از فتح خرمشهر نصيب آنها كن. چون همه آنها آرزو دارند خاك خرمشهر را ببوسند.
*22 فروردين 1361:
مردم در مسجدالاقصي فرياد ميزدند: الله اكبر.... لاالهالاالله ... اي مسلمين متحد شويد، متحد شويد. مسلمانان با شنيدن اين پيام به داخل مسجد دويدند و فرياد زدند: ما از مسجدالاقصي با خون خود دفاع ميكنيم.
هواپيماهاي عراقي جزيره مينو و انبار سردخانه شهدا را بمباران كردند. «جواد علامه»، هم اتاقي من، وقتي ساعت 2 از در آمد، هنوز نرسيده گفت: «يك نيروي هزار نفره و يك نيروي 5 هزار نفره در راه است.» حالا از كجا فهيمده، خدا ميداند. در ضمن بچههايي را كه در مرخصي هستند، به وسيله تلفنگرام خبر كردند كه از مرخصي برگردند؛ هنوز خدا ميداند كه آمادهباش باشد يا خير.
ساعت 6 بعدازظهر به طرف شوشتر حركت كرديم. «خليل معطوفي»، «منوچهر صميمي»، «جعفر كازروني»، آقاي «بينا»، «احمد شليليان» و «احمد دلسوز» هم همراه ما بودند.
ساعت 11 شب به شوشتر رسيديم. شب را در سپاه شوشتر خوابيديم.
گروه ما براي عرض تسليت به خانواده «سيدمحمدضياءالدين كلانتر» به شوشتر آمد.
*23 فروردين 1361:
امروز به ديدار خانواده شهيد كلانتري رفتيم. كلانتر هم مثل خيلي از بچههاي ديگر خرمشهر، از خانواده پايين شهري بود. مادرش به ما گفت: «او آرزو داشت در فتح خرمشهر شركت كند.» ميگفت: «ذوق داشت؛ دوست داشت برود جبهه.» ميگفت: «چرا بگذارم وطنمان را عراقيها بگيرند.» كلانتر با اين كه چشمهايش ناراحت بود و برگه مرخصي او را هم صادر كرده بودند، اما به جبهه رفت و پشت فرمان، تركش خمپاره به او اصابت كرد. برادر ضياءالدين از قول او ميگفت: «نميتوانم تحمل كنم كه بچههاي ما دارند شهيد ميشوند، آن وقت در تهران و روز روشن يك عده دارند ملت را ميچاپند.» اما از ناراحت كنندهتر حرف خاله ضياءالدين بود كه گفت: «آمدهايد مبارك باد ضياء.»
ضياءالدين به مادرش گفته بود: «بعد از مرخصي آخر، خرمشهر را ميگيريم.» نماز ظهر را در مسجد معكون (طيب) شوشتر خوانديم. داشتند تابوت ميساختند؛ تابوتها را به هم نشان داديم. تابوتها براي شهداي جبهه جنگ بود.
بسمالله الرحمن الرحيم؛ ويل لكل همزه لمز الذّي جمع مالاّ و عدّده يحسب ماله اخلده كلاّ لينبدنّ فيالحطمه و ما ادريك ماالحطمه نارالله الموقده التي تطلع علي الافئده انها عليم موّصده في عمده ممدّده.
از شوشتر حركت كرديم و ساعت 7:30 غروب، به سپاه خرمشهر رسيديم.
*24 فروردين 1361:
ديروز كه از راه اهواز به آبادان ميآمديم. تعدادي تانك و خدمههاي آنها در حال حركت به طرف آبادان بودند. نيروهاي جديدي هم از دارخوين به طرف آبادان در بيابانها پياده شده بودند. در ايستگاه 12 هم چند واحد ارتش ديده ميشد كه به تازگي به منطقه آمده بودند. امروز هم دو اتوبوس نيرو كه در جريان فتحالمبين (حمله شوش و دزفول) شركت داشتند وارد سپاه خرمشهر شدند. همه چيز گواهي بر يك حمله ميدهد. بيشترين صحبت بچهها در مورد حمله خرمشهر است.
چند تابلو كه براي فتح خرمشهر بايد آماده شود، رنگ زده شد. طرح حمله تكميل است؛ تيپ خرمشهر كه در حمله شركت ميكند به نام «بدر» است. «عبدالله نوراني» يك تابلو خواست و گفت: «روي آن بنويس: قرارگاه تيپ 22 بدر خرمشهر.» قول دادم فردا اين كار را انجام بدهم. بچهها از لحاظ روحي در سطح بالايي قرار دارند. بعد از نماز ظهر، آقاي «گنابادي» وزير مسكن و شهرسازي صحبت كردند.
بالاخره بعد از يك سال و هفت ماه كم كم داريم به روز موعود نزديك ميشويم؛ شايد عدهاي از بچههاي خرمشهر، آخرين روزهاي عمرشان باشد. كسي چه ميداند؟ اما خوش به حال كسي كه لااقل خرمشهر را زيارت ميكند و بعد شهيد ميشود.
يك خمپاره هم در اين وقت شب نزديك هتل در فاصله نزديك منفجر ميشود. الحمدالله به خير گذشت.
*25 فروردين 1361:
امروز عصر هشت اتوبوس نيرو، وارد منطقه شد. گويا نيروهاي بيشتري در راه باشد. جنبوجوش نسبت به روزهاي گذشته زياد است. نيروها را در قسمتهاي مختلف تقسيم ميكنند. بعضي از اين نيروها ورزيده هستند و در حملات قبل مثل حمله آبادان - بستان - شوش و دزفول شركت داشتهاند.
*26 فروردين 1361:
صبح، مشغول تهيه تابلوهاي خرمشهر بوديم؛ بعدازظهر، به تمرين تيراندازي هجومي (تيراندازي بدون نشانهروي) گذشت. تعدادي عكس هم گرفته شد.
*27 فروردين 1361:
امروز طرح تقسيم نيروها را در اتاق عمليات سپاه خرمشهر ديدم. چهار گردان تشكيل شده بود كه فرماندهان و معاونين گردان از بچههاي خرمشهر بودند. محل استقرار خمپارهها و همچنين تعدادي 106 و رانندههاي آن، همچنين واحدهاي ديگر مشخص شده بود.
ظهر ماهي كپور خورديم. من، «علي نعمتزاده» و جواد علامه بوديم؛ يك ماهي خيلي بزرگ بود كه هر سه نفرمان را كفايت كرد. علي از ماهياي كه خريده بود، خيلي تعريف ميكرد، گفتم: «علي 50 تومان پول ماهي را من ميدهم.» گفت: «تو 50 تومان بگير، اما كسي را خبر نكن!»
ساعت 30:30 دقيقه بعدازظهر، با بچههاي روابط عمومي به طرف شوش حركت كرديم. ساعت 10 شب به شوش رسيديم. شب را در اعزام نيروي شوش گذرانديم.
*28 فروردين 1361:
ساعت 8 صبح از شوش به طرف سايت 4 دزفول حركت كرديم و بعد از بازديد از سايت كه منهدم شده بود به دزفول برگشتيم. منطقه سايت در حمله فتحالمبين از دشمن بازپس گرفته شده بود.
ساعت 10 صبح از پل نادري كرخه عبور كرده به رودخانه دزفول رفتيم. نماز جماعت را زير پل دزفول برپا كرديم. ناها را هم مهمان سپاه دزفول شديم. ساعت 2 از دزفول به طرف انديمشك حركت كرديم؛ مقصد ما عينخوش بود كه تازه آزاد شده بود. از جاده «دهلران» گذشته ساعت 3:30 وارد دشت عباس شديم؛ تعداد زيادي از تانكهاي دشمن سوخته بود. ساعت 3:45 به پادگان عينخوش رسيديم كه نيروهاي اسلام به تازگي در آن مستقر شده بودند؛ كمي جلوتر رفتيم.
يك سرباز كه با ما سوار مينيبوس شده بود؛ ميگفت: «نترسين! عراقيها نميزنن./ اگه بزنن، بچهها ميرن توپهاشونو غنيمت ميگيرن!»
كنار جاده سمت راست روستاي كوچكي بود خالي از سكنه، كه در آن لاشه چند خودرو عراقي به چشم ميخورد. از پل كه گذشتيم به دو راهياي رسيديم؛ مستقيم ادامه داديم. ساعت 3:55 هنوز با خاكريز اول 300 متر فاصله داشتيم، كه يك گلوله دشمن جلو ما منفجر شد؛ همه ترسيدند و از جلو رفتن منصرف شدند. بنابراين راننده سروته كرد. ساعت 4:30 به «امامزاده عباس» برگشتيم.
امامزاده عباس ويران شده بود، اما مقبرههاي آن سالم بودند. ميلههايي بود كه حافظ مقبره بود و به رنگ سبز كه سقف آن ضربه خورده بود. آن طرفتر امامزاده، سه تانك خودي در مقابل سه تانك عراقي منهدم شده بودند. خانههاي اطراف امامزاده خالي بود و زخم گلولهها بر پيكر آن مشهود. زيارت كرديم. عدهاي از عربهاي محلي به زيارت آمده بودند. بوسههاي آنها بر مقبره امامزاده عباس تماشايي بود، و من ناخودآگاه گفتم: «فصل بازگشت آوراگان است» ساعت 5:35 برگشتيم.
در بازگشت، نزديك پل نادري از خاكريز اول عراقيها ديدن كرديم كه صبح 2 فروردين شصت و يك آزاد شده بود. داخل سنگرهاي عراقيها همه چيز بود! موش، كك، شپش، هزارپا و كرم.
شب در سپاه، شام خورديم و به شوش برگشتيم. شب را در شوش خوابيديم.
*29 فروردين 1361:
صبح ساعت 7 از شوش آمديم سر جاده اهواز - انديمشك. تعدادي توپهاي كششي سنگين از لشكر 21 حمزه در حال حركت به طرف جبهه آبادان بود.
ساعت 7:35 از پل نادري عبور كرديم. عدهاي از نيروها به طرف جبهه، پياده در حركت بودند؛ آنها سربازان امام زمان (عج) بودند. پشت سر آنها عدهاي بچه مدرسهاي دزفول، براي بازديد از جبهه در داخل دو دستگاه مينيبوس بودند.
ساعت 8:50 صبح به يك ميدان مين رسيديم كه جلو خاكريز عراقيها بود. عدهاي از ارتشيها داشتند مينها را خنثي ميكردند. فيلمبردار صداوسيماي رشت كه همراه ما بود از آنها فيلم گرفت. اين منطقه نامش «سرخه» بود كه در غرب «كرخه» واقع شده بود. خداوند به ما رحم كرد؛ يك مين زير پاي سربازي به نام «اسماعيل سهرابي» بود كه خداوند كمك كرد و چيزي شبيه به معجزه براي اما اتفاق افتاد وگرنه پاي هر دوي ما قطع ميشد.
ساعت 4 به سايت چهار رسيديم. آن را دور زديم؛ هدف ما چنانه و دو سايت بود.
به تپه 1020 رسيديم و به سمت چپ جلو رفتيم. ساعت 9:40 صبح به چنانه رسيديم. يك روستا بود كه در آن تيپ 17 قم مستقر بود. به مقر قميها رفتيم. يك مرد تركزبان به ما خوشآمد گفت و از دلاوريهاي رزمندگان براي فتح تنگه رقابيه سخن راند؛ از جهاد گفت كه غوغا كرده است. ساعت 11 صبح به طرف «رقابيه» حركت كرديم. جاده خراب بود. برگشتم و به طرف اهواز راه افتاديم. غروب به سپاه خرمشهر رسيديم.
*30 فروردين 1361:
ديشب در مسير جاده اهواز شادگان، نيروهايي را ديدم كه براي فتح خرمشهر آمده بودند؛ مثل اين كه به ياري خدا، فتح خرمشهر نزديك است. داشتم تابلوهاي فتح خرمشهر را مينوشتم كه بچههاي صدا و سيماي رشت در مورد اين كه چرا نوشتهاي جمعيت: 36 ميليون نفر، با من صحبت كردند. فيلمبردار، ايرج جهانبين معروف به رجب بود. بعد هم چند عكس در زير تابلوها با هم گرفتيم.
*31 فروردين 1361
امروز صبح، خواب ديدم يك هواپيما عراقي در حال سقوط است و خلبان آن با چتر در حال فرود از آسمان، ساعت 30/6
امروز صبح، خواب ديدم يك هواپيماي عراقي در حال سقوط است و خلبان آن با چتر در حال فرود از آسمان، ساعت 30/6 كه براي نوشتن دنباله تابلو (به خرمشهر خوش آمديد) به محل كارم رفتم. سه تا از پاسدارهاي اعزامي هم آمدند؛ براي آنها خوابم را تعريف كردم. ساعت 9 صبح عيدي آمد و با خوشحالي گفت: يك هواپيماي عراقي با موشك هاگ سقوط كرد و خلبان آن را سالم دستگير كرديم. بعد كه خلبان هواپيما، از آسمان به زمين ميرسد، يك كتك مفصلي از بچههاي اصفهان در منطقه دار خوين نوش جان ميكند. درجههاي سرواني سه ستاره خلبان عراقي را رحيم نصاري به غنيمت گرفته بود.
امشب راديو اعلام كرد كه در اين ك ماه اول سال، 35 هواپيماي عراقي در منطقه آبادان سقوط كرده است.
يك نفر از بچههاي جهاد مركزي تهران به نام زهدي با من مصاحبه كرد. ميگفت: ميخواهند در مورد خرمشهر چيز بنويسد.
*1 ارديبهشت 1361
صبح تمرين تيراندازي هجومي داشتيم. چند عكس هم گرفتيم؛ كنار تابلوهاي «به خرمشهر خوش آمديد».
*2 ارديهشت 1361
ساعت 2 «صمد شفيعي» آمد. «هادي رفيعي» هم با قيافه مسخرهاي كه داشت از راه رسيد؛ لباس سربازي و پوتين به تن او گريه ميكرد؛ صمد تعدادي عكس و فيلم گرفت. واحدي كه او با آن به دار خوين آمده بود، تيپ كربلاست. صمد گفت: «مرتضي قرباني هم آمده؛ آنها در 65 كيلومتر آبادان مستقر شدهاند.» اين روزها نيروهاي بيشتري براي بازپس گرفتن خرمشهر به منطقه رسيدهاند. ساعت 4 همراه «رجبعلي جهانبين» (ايرج) عكاس و فيلمبردار صدا و سيماي رشت و «ابراهيم رحيمي» عكاس سپاه خرمشهر به كوتشيخ رفتيم و خيلي زود برگشتيم. امروز بچههاي سپاه، مشغول آماده كردن اسلحهها و تفنگهاي 106 بودند. كمكم وضعيت براي حمله نهايي مناسب ميشود. ديشب گردانهاي سپاه 40 كيلومتر پيادهروي داشتند.
*3 ارديبهشت 1361
صبح خواب ديدم به شلمچه رفتهايم. روي پل شلمچه بودم و عدهاي زيرپل، كنار آب داشتند ماهي ميگرفتند. مردي با پيراهن سفيد زير پل بود كه ماهي گرفت - شكم ماهي پر از خاويار بود- يكي فرياد زد ماهيها تخم دارند؛ نگيريد. من گفتم: ول كن بابا، خاويار داره يعني چه؟ و بعد آن مرد تعداد 8-9 ماهي ديگر گرفت و من زير پيراهنم را گرفتم و او ماهيها را روي آن انداخت. ماهيها همگي سفيد بودند و شكمهايشان گنده بود. بعد يك ماهي سياه بزرگ (سنگسر) زير پل بود، او را گرفتم؛ يك مرتبه ترسيدم و رهايش كردم. بعد متوجه شدم كه يك ماهي خطرناك است. آن طرفتر ماهيهاي باريك و لاغري بودند كه مثل ماهيهاي سفيد تنبل نبودند. وقتي به آنها نزديك ميشدي فرار ميكردند و دو سه متر آن طرفتر ميايستادند؛ عمق آب كم بود. عاقبت هر چه ماهي سفيد و شكمگنده بود گرفتيم، اما ماهيهاي سياه و چاق از دست ما فرار كردند.
ساعت 6 صبح همراه «صنايعي» (رضا) و يكي از دوستانش براي بازديد به كوتشيخ رفتيم. تا لب كارون رفتيم. موقع برگشتن ساعت حدود 7 بود كه يك خمپاره 120 در فاصله 20 متري پشت سر ما به زمين نشست. از يك مرگ حتمي نجات پيدا كرديم؛ خدا رحم كرد.
صداوسيماي آبادان از تبليغات سپاه فيلم گرفت.
*4 ارديبهشت 1361
ديروز ساعت 2 به ماهشهر رفتم. دو قالي را كه يكي به اسم «فرزاد» و ديگري به اسم خودم بود تحويل گرفتم. در ضمن به بازار ماهشهر رفتم. ساعت 11 ظهر به سپاه خرمشهر برگشتم (آبادان). امروز هم دنباله كار تبليغات حمله خرمشهر را گرفتيم. بچهها همه در محوطه سپاه جمع بودند. عدهاي نيروي جديد كه اهل رشت بودند در محوطه سپاه ميپلكيدند. سهراه شادگان - آبادان، تعداد 8 توپ كششي سبك را ديدم كه در حال حركت به طرف شادگان و مستقر شدن در دارخوين بودند. اين روزها، نيروهاي زيادي وارد دارخوين شده است و صحبت از فتح خرمشهر قوت گرفته. بچههاي روابط عمومي هم سخت مشغول تهيه بازوبندها و پرچمهاي حمله هستند. رنگ بازوبندها سرخ، سبز، سفيد و آبي آسماني و رنگ پرچمها همگي سبز است كه جملههاي لاالهالاالله، اللهاكبر و انا فتحنا لك فتحاً مبينا روي آنها نوشته شده است.
*5 ارديبهشت 1361
صبح خواب ديدم به حضور امام خميني رسيدهام و فاصله جايي كه من نشسته بودم با امام خميني خيلي نزديك بود؛ و براي همين تعجب ميكردم كه چرا فاصله من با امام اينقدر نزديك است؟ از اين كه امام را از نزديك ميديدم خيلي خوشحال بودم، اما حيف در خواب او را ديدم. بچهها ميگويند قرار است بعد از فتح خرمشهر به ديدار امام برويم؛ خوشا به حال كسي كه بعد از حمله خرمشهر زنده ميماند و امام را زيارت ميكند.
در اين چند شب بچهها در منطقه دارخوين از آب عبور كردهاند و به شناسايي دشمن پرداختهاند؛ خبر آوردهاند كه دشمن اطراف دارخوين نيرو ندارد؛ فقط تعدادي گشتي دارد و احتمال نفوذ تا پادگان دژ خيلي آسان است. همچنين گروهي كه ديشب را تا صبح در منطقه دشمن به شناسايي مشغول بودند خبر آوردهاند كه مانعي براي نفوذ به جاده خرمشهر - هواز وجود ندارد. فقط عراقيها از اطراف پادگان دژ را دارند مينگذاري ميكنند.
*7 ارديبهشت 1361
چيزي ننوشتم.
*8 ارديبهشت 1361
امشب شب حمله است.
*9 ارديبهشت 1361
امروز صبح «فرزاد» را به خواب ديدم؛ خواب ديدم در خيابان فردوسي خرمشهر سر «بازار سيف» هستيم. «محسن راستاني» يك پاكت نامه سربسته و دو برگ كاغذ به من داد تا نگه دارم؛ عجله هم داشت كه برود فيلمبرداري كند. يك مرتبه ديدم فرزاد در حالي كه پاي راستش ميلنگد آمد؛ خيلي خوشحال شدم، اما خودم را نگه داشتم. با خنده گفتم: مگر تو شهيد نشده بودي؟ گفت: من زخمي شدم، پايم زخمي شد! بعد اسير شدم. حالا آزاد شدهام. من از ديدن او خيلي خوشحال شدم و كاغذهاي محسن راستاني را به او پس دادم چون فرزاد را ديده بودم.
بعد از اين خواب، ساعت 2 بعدازظهر يك مرتبه ديدم محسن راستاني همراه سه نفر از صداوسيما براي فيلمبرداري از حمله خرمشهر وارد سپاه شدند. از دور به او گفتم: «ديشب خواب تو را ديدم و امروز تو آمدي.» تا اينجاي خوابم تعبير شد، اما بقيه آن هنوز تعبير نشده است. شايد شهيد شدن من تكميل تعبير خوابم باشد.
امروز جنب و جوش عجيبي است. صبح خبر آوردند، دو نفر از بچههاي سپاه خرمشهر و 6 نفر از بچههاي اراك كه براي شناسايي به موضع دشمن در دارخوين رفته بودند شهيد شدهاند. دو نفر يكي «سعيد سوزني» و ديگر «سلمان بهار» بوده است. چندتايي از بچهها هم سالم به اين طرف رودخانه رسيدهاند؛ از جمله «ام باشي» و «بحراني».
تمام نيروها به جبهه دارخوين رفتند؛ شهر خالي شده است. قرار است امشب حمله به خرمشهر شروع بشود؛ خداوند همه ما را ياري كند، بچهها سر از پا نميشناسند.
بعدازظهر رفتم جبهه كوت شيخ، نزديك پل به همراه «علي آبكار»، چند عكس گرفتم. به بچههاي كوت شيخ آمادهباش دادند. امشب را ميخواهم در حمله شركت كنم. اگر خدا يار باشد به اميد او، با اين كه اسمم جزو عمليات نيست اما شركت ميكنم و اميدوارم بتوانم دينم را ادا كنم.
دم غروب غسل شهادت كردم؛ منتظر دستور امشب هستيم. انشاءالله كه حمله همين امشب صورت ميگيرد.
اللهم اغفرلي الذنوب التي تحبس الدعا، اللهم اغفرلي الذنوب التي تنزل البلاء، اللهم اغفرلي كل ذنب اذنبته و كل خطيئة اخطأتها....
*18 تير 1361
جنازه «محمودرضا دشتي» را بعد از بيست و دو ماه در خرمشهر، پيدا كردم. ساعت 4.30 بعداز ظهر بود.
*19 تير 1361
مجدداً همراه بچههاي سپاه به ديدن استخوانهاي محمود دشتي رفتيم.
*26 تير 1361
دفن محمود در قبرستان خرمشهر
ويژه دفاع مقدس در خبرگزاري فارس

تابلوی به خرمشهر خوش آمدید جمعیت ۳۶ میلیون نفر را همه دیده ایم ، مبتکر آن "شهید بهروز مرادی" است ، کسی که جز اولین مدافعان خرمشهر بود و تا آخرین روز سقوط خرمشهر ، به همراه همرزمانش جانانه به دفاع از شهر پرداختند. تا سال ۱۳۶۷ که به شهادت رسید در جبهه حضور داشت. کسی که ناگفته های زیادی درباره آو وجود دارد ...

بــــرای شــــــادی روح شهـــــــــــــــدا صلوات

جاده مانده است و من و این سر باقیمانده
رمقی نیست در این پیکر باقیمانده
نخلها بی سر و شط از گل و باران خالی
هیچکس نیست در این سنگر باقیمانده
گر چه دست و دل و چشمم همه آوار شده
باز شرمنده ام از این سر باقیمانده
روز و شب گرم عزاداری شب بوهاییم
من و این باغچه پرپر باقیمانده
پیشکش باد به یکرنگیت ای مرد ترین
آخرین بیت در این دفتر باقیمانده
تا ابد مردترین باش و علمدار بمان
با تو ام ای یل نام آور باقیمانده
دکتر محمود رفیعی
يه عكسي به من نشون داد ، يه پسر مثلاً 19 ، 20 ساله اي بود ، گفت : اين اسمش عبدالمطلب اكبري هست ، اين بنده خدا زمان جنگ مكانيك بود ، در ضمن كر و لال هم بود ، يه پسر عموش هم به نام غلام رضا اكبري شهيد شده ، غلامرضا كه شهيد شد ، عبدالمطلب اومد بغل دست قبر غلام رضا نشست ، بعد هي با اون زبون كر و لالي خودش ، با ما حرف مي زد ، ما هم گفتيم : چي مي گي بابا !؟ محلش نذاشتيم ، مي گفت : هرچي سروصدا كرد هيچ كس محلش نذاشت .
گفت : ديد ما نمي فهميم ، بغل دست قبر اين شهيد با انگشتش يه دونه چارچوب قبر كشيد ، روش نوشت : شهيد عبدالمطلب اكبري ، بعد به ما نگاه كرد گفت : نگاه كنيد ! خنديد ، ما هم خنديديم ، گفتيم شوخيش گرفته ، مي گفت : ديد همة ما داريم مي خنديم ، طفلك هيچي نگفت ، سرش رو انداخت پائين ، يه نگاهي به سنگ قبر كرد با دست پاك كرد ، سرش رو پائين انداخت و آروم رفت . فرداش هم رفت جبهه . 10 روز بعد جنازه اش رو آوردند دقيقاً تو همين جايي كه با انگشت كشيده بود خاكش كردند . وصيت نامه اش خيلي كوتاه بود ، اينجوري نوشته بود :
بسم الله الرحمن الرحيم
يك عمر هرچي گفتم به من مي خنديدند ، يك عمر هرچي مي خواستم به مردم محبت كنم ، فكر كردند من آدم نيستم ، مسخره ام كردند ، يك عمر هرچي جدي گفتم ، شوخي گرفتند ، يك عمر كسي رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خيلي تنها بودم ، يك عمر براي خودم مي چرخيدم ، يك عمر . . .
اما مردم ! حالا كه ما رفتيم بدونيد هر روز با آقام حرف مي زدم ، و آقا بهم گفت : تو شهيد مي شي . جاي قبرم رو هم بهم نشون داد ، اين رو هم گفتم اما باور نكرديد !

در گرماگرم عملیات ، دیدم " فرهاد نصیری قره چه داغی " از کمر تاشده و روی زمین زانو زده.
گلوله دوشکا پهلویش را پاره کرده بود.
به پشت روی زمین خواباندمش و گفتم: " فرهاد جان لبخندی بزن که من با دوربین خودت یک عکس یادگاری قبل از شهید شدنت بگیرم "

ره چنان رو که رهـــــــروان رفتند
اگر به کلام حضرت امام خمینی (ره) معتقد باشیم ، همان طور که در پیامشان پس از پذیرفتن قطعنامه 598 فرمودند:
"...جنگ ما جنگ عقیده است و جغرافیا و مرز نمی شناسد و ما باید در جنگ اعتقادیمان ، بسیج برزگ سربازان اسلام را در جهان به راه اندازیم..."
اگر سخنان دوراندیشانه مقام معظم رهبری را در طول این 20 سال به خاطر داشته باشیم که از نخستین ماههای ولایتشان ، همواره بر تهاجم و جنگ فرهنگی دشمن علیه انقلاب و ایران تاکید داشته و دارند،

و اگر اعتراف برخی از سردمداران فکری غرب را از یاد نبریم مانند سخن رییس وقت بنیاد ملی برای دمکراسی (NED) وابسته به سازمان CIA که در گزارش سال 1996 نوشت :
"...جنگ فراگیر اندیشه ها به بزنگاه خود رسیده است. در عصری که مصالح و ارزش های ایالات متحده از یورش بی امان عقیدتی نیروهای بی شمار خصم در رنج است در چنین اوضاع و احوالی روا نیست که ایالات متحده میدان نبرد عقیدتی را به دشمنان خود واگذارد..."
آنگاه با این واقعیت و باور همراه خواهیم بود که دفاع مقدس ما به آن 8 سال جنگ تحمیلی محدود نشده و اگرچه در آن ایام ، در شکل و قواره ای سخت و پر سر و صدا جریان داشت ، اما پس از آن به شکلی پیچیده ، خاموش و نرم تداوم پیدا کرد و در تمامی این سالهای پس از جنگ تحمیلی در انواع و اقسام اشکال فرهنگی و اقتصادی و سیاسی و رسانه ای و علمی و ...ادامه داشته و دارد و هر روز جدی تر و عمیق تر و پردامنه تر می شود.
البته امروز اسناد و مدارک بسیاری در دست است که جنگ نرم علیه انقلاب اسلامی پیش از پایان جنگ تحمیلی شکل گرفته بود و از همان زمان، اتاق های فکر و استراتژیست های غرب، شکست خود و صدام را در جنگ پیش بینی کرده بودند. در سال 1986 میلادی برابر با سال 1365 هجری شمسی آنگاه که رزمندگان اسلام در عملیات والفجر 8 ، فاو را فتح کرده و با عملیات کربلای 5 در آستانه فتح بصره بودند ، فرانسیس فوکویاما ، نظریه پرداز و تئوریسین برجسته آمریکایی به مناسبت انتشار کتابش ( پایان تاریخ) ، در کنفرانسی تحت عنوان "بازشناسی هویت شیعه" در اورشلیم اسراییل حضور پیدا کرد و طی یک سخنرانی مهم به نقاط قوت انقلاب اسلامی و شیعیان در مقابله با غرب صلیبی/صهیونی ، به تفضیل اشاره نموده و راههای مقابله با آن را یک به یک و با تکیه برجزییات ذکر کرد. فوکویاما در بخشی از کنفرانس اورشلیم گفت:
"...شیعه پرنده ای است که افق پروازش خیلی بالاتر از تیرهای ماست ، پرنده ای است که دو بال دارد یک بال سبز و یک بال سرخ ".
وی ادامه داد: "...بال سبز این پرنده همان مهدویت و عدالت خواهی اوست چون شیعه در انتظار عدالت به سر می برد ، امیدوار است و انسان امیدوار هم شکست ناپذیر است نمی توانید ملتی را شکست دهید که مدعی است کسی خواهد آمد که در اوج ظلم و جور ، دنیا را پر از عدل داد خواهد کرد".
فرانسیس فوکویاما در ادامه صحبت هایش اضافه کرد:
"... بال سرخ شیعه ، شهادت طلبی است که ریشه در کربلا دارد و شیعه را فنا ناپذیر کرده است. شیعه با این دو بال ، افق پروازش خیلی بالاست و تیرهای زهراگین سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی ، اخلاقی و... به آن نمی رسد... "
اما برای فوکویاما آن نقطه که خیلی اهمیت دارد بعد سوم شیعه است ، او در این باره گفت :
"... این پرنده زرهی بنام ولایت پذیری بر تن دارد ..."
در بین کلیه مذاهب اسلامی ، شیعه تنها مذهبی است که نگاهش به ولایت، فقهی است؛ یعنی فقیه می تواند ولایت داشته باشد. فوکویاما معتقد است :
"... ولایت پذیری شیعه که براساس صلاحیت هم شکل می گیرد ، آن را تهدید ناپذیر کرده است ..."
فوکویاما در توضیح فناناپذیری شیعه گفت :
"...شیعه با شهادت دو چندان می شود. شیعه عنصری است که هر چه او را از بین ببرند بیشتر می شود "
او به جنگ ایران و عراق و فتح فاو اشاره کرد و خطر فتح بصره و کربلا را گوشزد نمود :
"... اینها (رزمندگان ایرانی) فاو را تسخیر کردند و می روند کربلا را هم بگیرند ، بعد از آن ، اینجا (اشاره به اورشلیم یا بیت المقدس که محل سخنرانی فوکویاما بوده) را هم قطعا میگیرند..."

فوکویاما پیشنهاد کرد که پیش از وقوع چنان فاجعه ای جنگ به هر صورت متوقف شود و برای پس از جنگ پروژه مهندسی معکوس برای شیعه و مهندسی صحیح برای غرب را پیشنهاد داد. فوکویاما معنی و مفهوم مهندسی معکوس برای شیعیان ایران را درابتدا "تهاجم به ولایت فقیه" ذکر نمود و تاکید کرد که "تا ولایت فقیه را نزنید ، نمی توانید به ساحت قدسی کربلا و مهدی تجاوز کنید" .
نظریه دیگری که فوکویاما برای مهندسی معکوس در مورد شیعیان ارائه داد را با عنوان "میکروپولتیک سلائق و میکروفیزیک قدرت" مطرح کرد. او گفت که برای پیروزی نهایی و قاطع بر یک کشور بایستی سلائق و تمایلات مردم را تغییر داد ، اگر میل و ذائقه مردم مسلمان ایران را از شهادت طلبی ، ایثار و جوانمردی و دهها ویژگی که به عنوان فرهنگ شیعه و انقلاب شکل گرفته به رفاه طلبی، مصرف گرایی و غرب زدگی و... تغییر دهیم ، راه غلبه سیاسی و نظامی نیز هموار می شود.
فوکویاما در ادامه مجددا تاکید کرد که :
"... شما باید ولایت فقیه را بزنید ، بعداگر بپرسید چگونه می شود ولایت فقیه را زد ؟ من می گویم از طریق اصلاح قانون اساسی . در قانون اساسی آنچه موجب قوام و بقای ولایت فقیه است شورای نگهبان است اگر بتوانید این رکن را از قانون اساسی حذف کنید ، خود بخود ولایت فقیه هم در یک رفراندم زده می شود ! شما باید این فیلتر را از بین ببرید ..."
او ادامه داد :
"اگر توانستید ولایت فقیه را بزنید بلافاصله پرنده شیعه افت می کند و سقف پروازش کاهش می یابد و تیرهای شما به راحتی به او می خورد ؛ آن وقت میکروپولتیک سلائق و تمایلات شما اثر می کند، آن فنا ناپذیری و تهدید ناپذیری هم به طریق اولی از بین می رود. آن وقت چنین جامعه ای از درون فرو می ریزد، بدون این که حتی یک تیر شلیک کنید..."
فوکویاما نتیجه گرفت:
" اگر ولایت فقیه را زدید ، در گام بعدی شهادت طلبی ایرانی ها را به رفاه طلبی تبدیل کنید. اگر این دو تا را زدید، خود بخود اندیشه امام زمانی از جامعه شیعه رخت بر می بندد و لاابالی گری و اباحه گری در جامعه گسترش می یابد..."
این نقطه آغاز جنگ نرم در سالهای پس از پایان جنگ تحمیلی علیه انقلاب و نظام اسلامی بود که دفاع مقدس ویژه خودش را می طلبید. فرهنگ رفاه طلبی و مصرف گرایی و غرب زدگی در فضای به اصطلاح سازندگی و توسعه اقتصادی پس از جنگ به شدت ترویج شد و پس از آن در دوران به اصطلاح اصلاحات و توسعه سیاسی ، همه آن اهداف و آرمان هایی که اساسا حضرت امام خمینی(ره) مد نظر داشت و انقلاب اسلامی را با دهها هزار شهید و جانباز به پیروزی و تثبیت رساند، زیر علامت سوال رفت تا همه عدالت طلبی و ظلم ستیزی نظام جمهوری اسلامی به فراموشی سپرده شود.
از همین رو بود که به تدریج حتی سینمای دفاع مقدس که تنها یادی از دوران آرمان خواهی و شهادت طلبی بود ، در آن عصر توسعه اقتصادی و سیاسی دوام نیاورد و به تدریج رو به تحلیل رفت تا اینکه در جشنواره فیلم فجر بیست و یکم در سال 1381 و اکران عمومی سال 1382 حتی یک فیلم درباره دوران جنگ تحمیلی برپرده سینماها نقش نبست.
اما پس از این انزوای مظلومانه سینمای دفاع مقدس ، در سالهای ابتدایی دهه 80 ، باز به لطف الهی و تلاش هنرمندان متعهد و مسلمان ، این نوع سینما از محاق درآمد و می رفت روزهای طلایی خود را در سینمای ایران تکرار نماید. سینمایی که به باور بسیاری از کارشناسان و منتقدان سینمای ایران ، تنها ژانر اریژینال و اصیل این سینما محسوب شده که عناصر سخت افزاری و نرم افزاری متعددی را برای سینمای ایران به ارمغان آورد و هنوز هم پربیننده ترین فیلم های سینمای پس از انقلاب ، به همین نوع سینما تعلق دارند.
اما در همان سال 1986 میلادی یعنی سال 1365 که فرانسیس فوکویاما در کنفرانس "بازشناسی هویت شیعه" در اورشلیم آن سخنان را درباره مقابله با شیعه و انقلاب اسلامی ذکر کرد و مهندسی معکوس را در این رابطه تشریح نمود ، طرح مهندسی صحیح درباره سیاست هایی که بایستی از سوی کانون های فرهنگی و هنری استعمار به درون ایران تزریق شود را هم ذکر کرد.

فوکویاما از جمله این سیاست ها را بی اعتبار کردن اسطوره ها و قهرمان های انقلاب و جنگ ذکر کرد و گفت که به هر شکل بایستی در سخنرانی ها ، کتاب ها ، داستان ها و فیلم ها ، از پدیده های انقلاب اسلامی به ویژه جنگ تحمیلی و دفاع مقدس اسطوره زدایی شود و براین نکته تاکید کرد که بایستی ماهیت دفاع مقدس از طریق زیر علامت سوال بردن آرمان ها و اهداف آن ، وارونه جلوه داده شود و به خصوص ارزش ها و اسطوره های آن که همواره این دفاع را به عنوان پتانسیل عملیاتی انقلاب زنده نگه می دارد ، مورد هتک و بی حرمتی قرار گیرد.
در این جا بود که متاسفانه سینمای دفاع مقدس دچار یک نوع آسیب و بهتر بگوییم آفت شد. نگاه ضد جنگ اگرچه در سینمای جنگ دنیا باب است (ارزشمندترین فیلم های جنگی تاریخ سینما در نوع ضد جنگ ساخته شد) اما در سینمای دفاع مقدس معنی و مفهومی نمی توانست داشته باشد. چراکه دفاع مقدس مردم ایران اساسا با جنگ های متعارف و رایج ، تفاوت ماهوی داشت.
دفاع مقدسی که اصلا ضدجنگ بود ولی در مقابل تجاوز، آن را از هر تکلیفی واجب تر می دانست چراکه این دفاع با ایدئولوژی ، تفکر، باور و اعتقادات دینی و ملی مردم ، ارتباطی تنگاتنگ داشت و در واقع برآمده از همان اعتقادات و باورها بود.
اگرچه از میانه دهه 80 فیلم هایی ظاهرا در حیطه سینمای دفاع مقدس ساخته شدند، اما متاسفانه برخی از آنها در خدشه دار نمودن ارزش ها و آرمان های دفاع مقدس تا آنجا پیش رفتند که حتی اصل آن را نیز زیر علامت سوال بردند. این بارزترین حضور جنگ نرم نظام سلطه در دل سینمای دفاع مقدس بود که به منصه ظهور رسید.
به بهانه اینکه قهرمانان و اسطوره های دفاع مقدس را بایستی برای نسل امروز ملموس تر و عینی تر به تصویر کشید ، همه آن ویژگی ها و خصوصیاتی را که در برخی فیلم های ضد جنگ هالیوودی و اروپایی دیده بودند از سربازان و مزدوران آمریکایی عینا کپی کرده و به قد و قامت سردارانی دوختند که یک دنیا را مات و مبهوت خود کردند و به راستی در یک جنگ جهانی حقیقی(که در واقع همه جهان استکبار و اعوان و انصارش را در مقابل ملت ایران و پشت سر صدام قرار داده بود)، حسرت حتی ربودن یک ریگ از خاک میهن را بر دل دشمنان تاریخی این آب و خاک گذاردند.
این به اصطلاح جنگی سازها ، بعضا دو طرف جنگ تحمیلی یعنی هم متجاوزین صدامی و هم ملتی را که فقط از آب و خاک و دین و کشورش دفاع می کرد را در یک ترازو قرار دادند و با یک میزان سنجیدند ، یا سرداران و فرماندهان جنگ را به استهزاء و سخره گرفتند و خلوت های عرفانی و الهی شان را با معیارهای دنیوی و مادی سنجیدند و یا در فیلم هایشان ساحت مقدس جبهه ها و سنگرهای پاک رزمندگان اسلام را به هر آنچه که سلائق بیگانه با دفاع مقدس می پسندید و شیفتگان وخود باختگان فرهنگ غرب می خواستند ، آلوده کردند تا به خیال خام خود ، غرب زده ها و از خود بیگانه ها را خوش بیایند و در خوش بینانه ترین نگاه به سینمای به اصطلاح دفاع مقدس جلب کرده و یا با سوء استفاده از نام و عنوان دفاع مقدس ، پول های هنگفت به جیب بزنند و در مقابل به قیمت خشنودی بیگانگان و دشمنان این ملت ، ارزش ها و مقدسات او را لگدمال کنند.
ایده ای که فرانسیس فوکویاما در سال 1986 ارائه داد و پس از آن هم توسط مجموعه ای از نهادها و مراکز فکری و اندیشکده ها و تینک تانک های غرب به صورت جزیی تر و با تدوین مانیفست ویژه ، تئوریزه شد و در راس دکترین جنگ نرم کانون های صهیونی قرار گرفت ، این بود که با بی اعتبار نمودن ارزش ها و اسطوره های اسلام و انقلاب و جنگ تحمیلی و بی تفاوت نمودن نسل جدید نسبت به آنها ، زمینه های فروپاشی ایدئولوژیک جامعه و پس از آن فروپاشی فیزیکال نظام جمهوری اسلامی را فراهم آورده و یا آن را دچار استحاله از درون گردانند. آنچه که در جریان فتنه سال 88 با تمام قوی و نیرو از سوی جبهه گسترده امپریالیسم جهانی دنبال گردید و متاسفانه در حیطه سینمای دفاع مقدس نیز خواسته یا ناخواسته برخی از فیلمسازان در دام آن گرفتار آمدند به خیال اینکه نگاهی نو نسبت به دفاع مقدس عرضه می دارند،غافل از آنکه همان ایده فوکویاما وتئوری های پژوهشکده های صهیونی را به مرحله اجرا در می آورند.
در اینجا برای فیلمسازان سینمای دفاع مقدس لزوم همان بصیرتی مطرح می شود که مقام معظم رهبری در جریان فتنه سال گذشته ، به کررات از آن سخن گفتند. اینکه اگرچه با نیت خیر و درست اما بدون بصیرت خدای ناکرده در زمین دشمن بازی خواهیم کرد و به جبهه خودی شلیک می نماییم و بر این تصوریم که دشمن را هدف گرفته ایم!

مقام معظم رهبری در سخنانی که به تاریخ 5 مرداد 1388 ایراد فرمودند ، مقوله بصیرت را مورد اشاره قرار داده و گفتند :
"... اگر من بخواهم یک توصیه به شما بکنم، آن توصیه این خواهد بود که بصیرت خودتان را زیاد کنید؛ بصیرت. بلاهائى که بر ملتها وارد میشود، در بسیارى از موارد بر اثر بىبصیرتى است..."
ایشان سپس در تشریح مقوله بصیرت ، مثال جبهه های جنگ را آورده و فرمودند:
"... بنده بارها این جبهههاى سیاسى و صحنههاى سیاسى را مثال میزنم به جبهه جنگ. اگر شما تو جبهه جنگ نظامى، هندسه زمین در اختیارتان نباشد، احتمال خطاهاى بزرگ هست. براى همین هم هست که شناسائى می روند. یکى از کارهاى مهم در عمل نظامى، شناسائى است؛ شناسائى از نزدیک، که زمین را بروند ببینند: دشمن کجاست، چه جورى است، مواضعش چگونه است، عوارضش چگونه است، تا بفهمند چه کار باید بکنند. اگر کسى این شناسائى را نداشته باشد، میدان را نشناسد، دشمن را گم بکند، یک وقت مىبینید که دارد خمپارهاش را، توپخانهاش را آتش میکند به طرفى، که اتفاقاً این طرف، طرفِ دوست است، نه طرفِ دشمن. نمیداند دیگر. عرصه سیاسى عیناً همین جور است. اگر بصیرت نداشته باشید، دوست را نشناسید، دشمن را نشناسید، یک وقت مىبینید آتش توپخانه تبلیغات شما و گفت و شنود شما و عمل شما به طرف قسمتى است که آنجا دوستان مجتمعند، نه دشمنان. آدم دشمن را بشناسد؛ در شناخت دشمن خطا نکنیم. لذا بصیرت لازم است، تبیین لازم است..."
وبلاگ سعید مستغاثی http://smostaghaci.persianblog.ir

ز آه سینه ی سوزان ترانه می سازم
چو نی ز مایه ی جان این فسانه می سازم
به غمگساری یاران چو شمع می سوزم
برای اشک دمادم بهانه می سازم
پر نسیم به خوناب اشک می شویم
پیامی از دل خونین روانه روانه می سازم
نمی کنم دل از این عرصه ی شقایق فام
کنار لاله رخان آشیانه می سازم
در آستان بخون خفتگان وادی عشق
برون ز عالم اسباب،خانه می سازم
چون شمع بر سر هر کشته می گزارم جان
ز یک شراره هزاران زبانه می سازم
ز پاره های دل من،شلمچه رنگین است
سخن چو بلبل از آن عاشقانه می سازم
سر و تن و دل و جان را به خاک می فکنم
برای قبر تو چندین نشانه می سازم
کشم به لجه شوریدگی بساط « امین»
کنون که رفت سفر چون کرانه می سازم
مقام معظم رهبری
وبلاگ زندگی زیبای رهبری http://payedars.blogfa.com
* مختصری از خودتان بگویید؟ اهل کجا هستید؟ چند فرزند دارید و زندگی را چگونه شروع کردید؟
بنام خدا، من مادر شهید محمدرضا شفیعی هستم، اهل قم و محله پامنار هستیم، از ابتدای زندگی با فقر و تنگدستی شروع کردم، شوهرم چرخ تافی داشت و در فصلهای تابستان بستنی فروش و در زمستانها لبو و شلغم فروش بود. چون صدای خوبی داشت به او حسین بلندگو هم می گفتند. اول زندگی چند تیکه طلا داشتم فروختم و 100 متر زمین خریدیم، شروع کردیم با شوهرم به ساختن. من خشت می گذاشتم او گل می مالید، خانه را نیمه کاره سرپا کردیم و رفتیم مشغول زندگی شدیم. برای تابستان مشکلی نداشتیم، ولی زمستان به مشکل بر می خوردیم، خرجی شوهرم فقط خانه را کفایت می کرد. شروع کردم به قالی بافتن یک قالی بافتم، خانه را کاه گل کردیم. یکی بافتم،برق کشیدیم، یکی دیگر را بافتم و لوله کشی آب کردیم، بالاخره با هزار مشقت یک خشت و گل روی هم گذاشتیم تا اینکه خدا محمدرضا را به ما داد و به برکت قدمش وضع زندگی ما کمی بهتر شد و منزلمان را توانستیم در همان محل عوض کرده و تبدیل به احسن کنیم.
* محمدرضا چه سالی به دنیا آمد و در میان فرزندانتان چه ویژگی داشت؟
محمدرضا در سال 1346 به دنیا آمد و با آمدنش رزق و روزی پدرش خیلی رونق گرفت.بچه زرنگ، کنجکاو و با استعدادی بود. به همه چیز خودش را وارد می کرد و می خواست همه چیز را یاد بگیرد. او مهربان و غمخوار بود. همیشه کمک من بود و نمی گذاشت یک لحظه من دست تنها بمانم. همیشه دوست داشت به همه کمک کند.11 ساله بود که پدرش از دنیا رفت. من وقتی گریه می کردم به من می گفت گریه نکن من هم گریه ام می گیرد. برای مرد هم خوب نیست گریه کند. بابا رفت من که هستم.
* از دوران کودکی او چه صحنه هایی را در ذهن دارید؟
در دوران کودکی شیطنت های کودکانه اش همه را با خود مشغول می کرد، در آن منزل قدیمی که بودیم ایوان کوچکی داشتیم که پله های آن به آب انبار منتهی می شد، محمدرضا می خواست سیم برق را داخل پریز کند که برق او را گرفت و با شدت هر چه تمامتر از بالای پله های ایوان به پایین پله های آب انبار پرت شد. من تنها بودم و پایم هم شکسته بود و در اتاق زمین گیر شده بودم. به هیچ وجه نمی توانستم از جایم بلند شوم. شروع کردم به یا زهراء و یا حسین گفتن. همسایه ها را صدا می زدم که تصادفاً خواهرم وارد خانه شد. با گریه و التماس از او خواستم محمدرضا را از پله های آب انبار بالا بیاورد، وقتی بچه را آوردند چهره اش سیاه و کبود شده بود و به هیچ وجه حرکت و تنفس نداشت. او را بردند به سمت بیمارستان، یک بقال در محله داشتیم که خدا او را بیامرزد به نام سید عباس، در بین راه خواهرم را با بچه روی دست دیده بود بعد از شنیدن ماجرا بچه را بغل کرده بود، او سید باطن دار و اهل معرفتی بود، خواهرم می گفت: سید عباس انگشتش را در دهان محمدرضا گذاشت و شروع کرد چند سوره از قرآن را خواندن، به یکباره محمدرضا چشمانش را باز کرد و کاملاً حالش عوض شد سید گفته بود نیازی به دکتر نیست، طبیب اصلی او را شفاء داده است.
* از چه زمانی تصمیم به رفتن به جبهه کرد و عکس العمل شما در مقابل خواسته او چه بود؟
14 سال داشت آمد و تقاضای جبهه کرد، ناراحت بود و می گفت مرا قبول نمی کنند و می گویند سن شما کم است، باید 15 سال تمام داشته باشید. به او می گفتم صبر کن سال بعد انشاءالله قبولت می کنند. ولی صبر نداشت و می گفت آنقدر می روم و می آیم تا بالاخره دلشان به حالم بسوزد. بالاخره شناسنامه اش را گرفت و دستکاری کرد و 1 سال به سن خود اضافه کرد، به من می گفت مادر هزار تا صلوات نذر امام زمان(عج) کردم تا قبولم کنند، با اصرار زیاد به مسئول اعزام، بالاخره برای اعزام به جبهه آماده شد. خوشحال بود و سر از پا نمی شناخت، روز بدرقه خیلی دلم می خواست پاهایم سالم بود ولااقل به جای پدرش من به بدرقه او می رفتم. ولی هر بار که اعزام داشت من به بدرقه اش نرفتم و الآن دلم از بابت این قضیه می سوزد.
* از جبهه که بر می گشت چه تغییراتی در حالات و رفتار او می دیدید؟
وقتی بر می گشت خیلی مهربان می شد، نمی گذاشت من یک تشک زیرش بیندازم، می گفت: «مادر اگر ببینی رزمندگان شبها کجا می خوابند! من چطور روی تشک بخوابم؟» اگر می گفتم آب می خواهم فوری تهیه می کرد. خرید می کرد مرا می برد حرم حضرت معصومه (س) می گفت نکند غصه بخورید، من دارم به اسلام خدمت می کنم، خدا عوضش را به شما می دهد. خدا یار بی کسان است. حدوداً از سال 60 تا 65 در جبهه حضور داشت هر بار که بر می گشت از قصه های خودش برایم تعریف می کرد. یکبار می گفت سوار قاطر بودم و داشتم از کمر تپه بالا می رفتم، قاطر را زدند، سرش جدا شد، ولی من یک ترکش ریز هم سراغم نیامد. می گفت یکبار دیگر داشتم با ماشین برای بچه ها غذا می بردم، محاصره شدیم هزار تا صلوات نذر امام زمان(عج) کردم، نجات پیدا کردیم.
بار دیگر موج او را گرفته بود و ناراحت بود که چرا فیض شهادت نصیبش نشده است. هر بار که مرخصی می آمد فقط به فکر مقابله با ضدانقلابها و اشرار بود، هر شب از خانه بیرون می رفت و قبل از نماز صبح می آمد.
* بارزترین خصوصیات او چه بود؟
بچه تودار و مظلومی بود تا لازم نمی شد حرفی را نمی زد و کاری را انجام نمی داد. مثلاً من به عنوان مادر، بعد از دو سال فهمیدم به سپاه رفته و پاسدار شده است، یک روز لباس سبزی به خانه آورد، به من گفت که شلوارش را کمی تنگ کنم، بعد از سؤالهای زیادی که کردم فهمیدم پاسدار شده و دوست داشت کسی از این موضوع با خبر نشود.
* در مورد ازدواج با او صحبتی نمی کردید؟
چرا به او می گفتم من تنها شدم، نمی گویم قید جبهه را بزن ولی بیا برویم خواستگاری، یک دختر خوب و مؤمنه پیدا کنیم، هم مونس من باشد، هم شریک زندگی تو. با خنده جواب می داد که خدا یار بی کسان است. زنم یک تفنگ است و همینطور خانه ام یک متر بیشتر نیست، ساخته و آماده نه آهن می خواهد نه بنا! می گفت غصه تنهایی را نخور خدا با ماست.
* اولین بار که مجروح شد را به یاد دارید؟
ما تلفن نداشتیم محمدرضا به خانه همسایه زنگ می زد. یک روز عید بود دیدم تماس گرفته، وقتی رفتم پای تلفن دیدم صدایش خیلی نزدیک است. وقتی پرسیدم، گفت: «قم هستم» و از من خواست گوشی را به خواهرش بدهم، وقتی خواهرش تلفن را گرفت به خواهرش گفته بود من زخمی شده ام و در بیمارستان گلپایگانی هستم، مادر را با احتیاط برای دیدنم بیاورید. وقتی وارد بیمارستان و بخش مجروحین شدم، یک جوان نشسته روی یک ویلچر روبرویم سبز شد، دستپاچه بودم تا محمدرضا را زودتر ببینم، به آن جوان گفتم: «شما محمدرضا شفیعی را می شناسی؟» گفت: «شما اگر او را ببینید می شناسیدش»؟ گفتم: «او پسر من است چطور او را نشناسم»! گفت: « پس مادر چطور من را نشناختی»؟! یکدفعه گریه ام گرفت، بغلش کردم، خیلی ضعیف شده بود و صورتش لاغر شده بود و ظاهراً خون زیادی از او رفته بود. سر و صورتش سیاه شده بود، گفتم: «مادر چی شده»؟ گفت چیزی نیست، یک تیغ کوچک به پایم فرو رفته. مهم نیست دکترها بیخودی شلوغش می کنند. که بعدها فهمیدم یک ترکش بزرگ از سر پوتین وارد شده پایش را شکافته و از انتهای پوتین خارج شده بود.
*از آخرین دیدار برایمان بگویید؟
اوائل ماه ربیع بود 6 عدد جعبه شیرینی خریده بود، عطر و تسبیح و مهر و جانماز خلاصه خیلی آماده و مهیا بود، می گفتم: «مادر تو که پول زیادی نداری، از این خرجها می کنی! فردا زن می خواهی»، خانه می خواهی، بعد با آرامش و لبخند شیرین جوابم را با این یک بیت شعر می داد:
«شما با خانمان خود بمانید
که ما بی خانمان بودیم و رفتیم»
بعد می گفت: «در منطقه قرار است جشن میلاد پیغمبر اکرم (ص) را داشته باشیم و به خاطر مراسم جشن این وسایل را خریده ام.
حالات عجیبی داشت، خلاصه خداحافظی کرد و حرف آخرش را به من زد که «مادر به خدا می سپارمت».
چند روزی طول نکشید که شب در عالم خواب دیدم محمدرضا از در خانه داخل آمد یک لباس سبز پر از نوشته بر تنش بود. از در که آمد یک شاخه گل سبز در دستش بود ولی جلوی من که آمد یک بقچه سبز کوچک شد. سه مرتبه گفت: مادر برایت هدیه آوردم، گفتم: «چطوری پسرم! این بار چرا! اینقدر زود آمدی» گفت: «مادر عجله دارم، فقط آمدم بگویم دیگر چشم به راه من نباشید»! صبح که بیدار شدم از خودم پرسیدم چه اتفاقی افتاده است؟ شاید دیشب حمله و عملیات بوده است. به دامادم تلفن زدم و قصه را گفتم. دامادم خواب را خیلی تایید نکرد. دوباره شب بعد همین خواب را دیدم محمدرضا گفت: «دیگر چشم به راه من نباشید»! وقتی برای بار دوم به دامادم گفتم، رفت سپاه و پرس و جو کرد ولی خبری نبود از ما خواستند یک عکس و فتوکپی شناسنامه را پست کنیم برای صلیب سرخ، که ما همین کار را کردیم.
* از اسارت و شهادتش چگونه مطلع شدید؟ آیا کسی او را در زمان شهادت دیده بود یا خیر؟
هشت ماه از این قصه گذشت یک روز عصر در خانه به صدا درآمد، در را که باز کردم چند نفر ایستاده بودند، با لباس سپاه که یک آلبوم بزرگ به دستشان بود، گفتند شما از این تصاویر کسی را می شناسید، من ورق می زدم دیدم چشمها همه بسته، دستها هم از پشت بسته، بعضی ها اصلاً قابل شناسایی نبودند، داشتم ناامید می شدم که در صفحه آخر عکس محمدرضا را دیدم، با حالت عجیبی در عکس خواب بود و لبهایش از هم باز شده بود، گفتم: «مادر به قربان لب تشنه اربابت حسین، آیا کسی به تو آب داده یا تشنه شهید شدی»؟برادر سپاهی گفت: شما مطمئن هستی این پسر شماست؟ گفتم: «بله مطمئنم این محمدرضای من است. گفت: «پس چرا در این عکس، محاسن ندارد ولی این عکس در اتاق صورتش پر از محاسن است»؟ راست می گفت او شب آخر محاسنش را کوتاه کرد و می گفت احتمالاً در این عملیات اسیر شوم می خواهم بگویم سرباز هستم نه پاسدار. خلاصه به ما اطلاع دادند که محمدرضا در ارودگاه شهر موصل، بعد از 10 روز اسارت به شهادت می رسد و جنازه او را در قبرستان الکخ مابین دو شهر سامرا و کاظمین دفن کرده اند. بعدها دوستی داشت به نام محسن میرزایی از مشهد که با هم زخمی شده و اسیر شده بودند و او بعدها آزاد شد، او می گفت: «محمدرضا ترکش توی شکمش خورده بود، زخمی داخل کانال افتاده بودیم، قرار بود بعد از چند ساعت ما را به عقبه منتقل کنند ولی زودتر از نیروهای کمکی، عراقیها رسیدند و ما اسیر شدیم. ما را به ارودگاه اسرا در شهر موصل منتقل کردند هر دو حالمان وخیم بود، ولی محمدرضا به خاطر زخم عمیق شکمش خیلی اذیت می شد، در روزهای اول از او خواسته بودند، به امام خمینی(ره) و انقلاب فحش بدهد و ناسزا بگوید ولی محمدرضا در مقابل همه درجه داران و افسران عراقی به صدام فحش و ناسزا گفته بود. بعد زده بودند توی دهنش که یکی از دندانهایش شکسته بود. پزشکان دستور داده بودند به خاطر زخم عمیقی که داشت به هیچوجه آب به او ندهیم. روز آخر خیلی تشنه اش بود، به من می گفت: «محسن من مطمئنم شهید می شوم، انشاءالله ما پیروز می شویم و تو آزاد می شوی بر می گردی کنار خانواده ات، تو با این نام و نشان به خانه ما می روی و می گویی من خودم دیدم محمدرضا شهید شد، دیگر چشم به راهش نباشند، بعدها که برادر میرزایی بعد از 4 سال آزاد شد، به منزل ما آمد و از لحظه شهادت محمدرضا برایمان تعریف کرد.روز آخر خیلی تشنه اش بود، یک لگن آب لب تاقچه گذاشته بودند. خودش را روی زمین می کشید تا آب بنوشد در بین راه افتاد و به شهادت رسید به لطف خدا و عنایت اهل بیت در همان لحظه صلیب سرخ برای بازدید از اردوگاه آمده بودند. با این صحنه که مواجه شدند از جنازه عکس گرفتند و شماره زدند او را برای تدفین بردند. این برادر می گفت: لحظه های آخر خیلی دلم آتش گرفت محمدرضا داد می زد، فریاد می زد جگرم می سوزد ولی من نمی توانستم به او آب بدهم. آخرین جمله را گفت و رفت: «فدای لب تشنه ات یا اباعبدالله» حالا آمدم بگویم اگر در خواب او را دیدید به او بگویید حلالم کند و از من راضی باشد.
* نحوه زیارت عتبات و دستیابی به شهید را برایمان توضیح دهید؟
سه سال پیش توفیق شد که به زیارت عتبات مشرف شوم. عکس و شماره قبر محمدرضا را برداشتم و با توکل به خدا راهی شدم. وقتی رسیدم به هر کسی التماس کردم از مأمورین تا بگذارند حتی یک ساعت بر سر قبر محمدرضا بروم، قبول نمی کردند. مرا منع می کردند و می ترسیدند خبر به استخبارات برسد. پسر برادرم دنبالم بود، او کمی عربی بلد بود، با یکی از رانندگان صحبت کردیم و 20 هزار تومان پول نقد به او دادیم، ما را به قبرستان الکخ رساند و رفت. عکسهای شهدا را نزده بودند ولی طبق آدرسی که داشتم قبر را پیدا کردم، ردیف 18، شماره 128. لحظه به یاد ماندنی بود، بی تاب بودم و خودم را بر روی مزارش انداختم. به محمدرضا گفتم شب اول خواب دیدم گلزار بودی، دلم می خواهد پیش من بیایی، خلاصه خیلی التماس کردم و بعد از آن در کربلا آقا سیدالشهداء را به جوان رعنایش علی اکبر قسم دادم تا فرزندم را به من برگرداند.
* این جدایی تا کی طول کشید و از بازگشت شهیدتان به قم چه حرفهایی دارید؟
حدود 2 سال از این قصه گذشت، یک روز اخبار اعلام کرد 570 شهید را به میهن باز گرداندند، به خودم گفتم یعنی می شود بچه من هم جزو اینها باشد. با پسر برادرم تماس گرفتم و گفتم: «ببینید محمدرضا بین این شهدا هست یا نه»؟ او هم گفت: «اگر شهدا را بیاورند خبر می دهند».گوشی را گذاشتم دیدم زنگ خانه به صدا درآمد: «گفتم کیه» گفت: «منزل شهید محمدرضا شفیعی» گفتم: بله محمدرضای من را آوردید. گفت: «مگر به شما خبر دادند که منتظر او هستید». گفتم: «سه چهار شب قبل خواب دیدم پدرش آمد به دیدنم با یک قفس سبز و یک قناری سبز». گفت: «این مژده را می دهم بعد 16 سال مسافر کربلا بر می گردد». آن برادر سپاهی می گفت: «الحق که مادران شهدا همیشه از ما جلوتر بودند، حالا من هم به شما مژده می دهم بعد 16 سال جنازه محمدرضا شفیعی را آوردند ولی پسر شما با بقیه فرق می کند». گفتم: «یعنی چه»، گفت: «بعد 16 سال جنازه محمدرضا صحیح و سالم است و هیچ تغییری نکرده است، الان هم در سردخانه بهشت معصومه است، اگر می خواهید او را ببینید فردا صبح بیایید تا قبل از تشییع جنازه او را ببینید.

وقتی وارد سردخانه شدم پاهایم سست شده بود، یاد آن روز اولی که مجروح شده بود افتادم، دلم می خواست دوباره خودش به استقبال بیاید. وارد اتاق شدیم، نفسم بند می آمد، اگر جای من بودید چه حالی پیدا می کردی؟ بعد از 16 سال جنازه ای را از زیر خروارها خاک بیرون آورده بودند، بالاخره او را دیدم نورانی و معطر بود، موهای سر و محاسنش تکان نخورده بود، چشمهایش هنوز با من حرف می زد، بعثی های متجاوز بعد از مشاهده جنازه محمدرضا برای از بین رفتن این بدن آن را 3 ماه زیر آفتاب داغ قرار داده بودند باز هم چهره او به هم نخورده بود، فقط بدنش زیر آفتاب کبود شده بود، حتی می گفتند یک نوع پودری هم ریخته بودند ولی اثر نکرده بود. بعدها می گفتند لب مرز، هنگام مبادله شهداء سرباز عراقی با تحویل دادن جنازه محمدرضا گریه می کرده و صدام را لعن و نفرین می کرده که چه انسانهایی را به شهادت رسانده است. خلاصه دو رکعت نماز شکر خواندم و آماده تشییع جنازه شدم.
*از تشییع و تدفین برایمان بگویید – استقبال مردم چگونه بود؟
مصلای قدس جای سوزن انداختن نبود، جمعیت زیادی با دسته های سینه زنی خود را به مصلا می رساندند. چشمان همه اشک گرفته بود، جنازه بچه ها را آوردند، وقتی مردم از قصه جنازه محمدرضا با خبر شدند چه عاشورایی به پا کردند. زیر تابوتها سیل جمعیت بر سر و سینه می زدند، باورم نمی شد بعد از 16 سال با این جمعیت پسر نازنینم باید بر روی دستها به سمت گلزار تشییع شود. حسین جان حاشا به کرمت چقدر بزرگوار بودی و من نمی دانستم. وقتی رسیدم بالای قبر با دردپا و ضعفی که در مفاصلم داشتم خودم داخل قبر رفتم و بچه ام را بغل کردم و داخل قبر گذاشتم. یک عده گریه می کردند، یک عده سینه می زدند. خلاصه غوغایی به پا شده بود، با دستان خودم محمدرضا را دفن کردم.یکی از همرزمان قدیمی محمدرضا، بالای قبر می گفت: من می دانم چرا محمدرضا بعد از 16 سالم بر گشته! او غسل جمعه اش، زیارت عاشورایش، نماز شبش ترک نمی شد، همیشه با وضو بود، و هر وقت در مجلس روضه شرکت می کرد یا ما در سنگر مصیبت می خواندیم، همه با چفیه اشکهایشان را پاک می کردند ولی محمدرضا اشکهایش را به بدنش می مالید و گریه می کرد.
* آیا هنوز که هنوز است حضور این شهید را حس می کنید و از این حضور چه خاطره ای دارید؟
همیشه و در همه حال او را کنار خودم می بینم، در خواب با او خیلی حرفها می زنم این حضور برایم خیلی خاطره انگیز بوده است. در همان زمان جنگ یک عکس کوچکی انداخته بود که ما یک دانه از این عکس را در آلبوم داشتیم. دخترم می گفت: این عکس با همه عکسهای محمدرضا فرق دارد، انگار با ما حرف می زند، اگر می شد این عکس را بزرگ کنیم خیلی خوب بود. پشت عکس را نگاه کردیم، مخصوص یک عکاسی در دزفول بود. به یاد پسرخاله محمدرضا افتادم که در دزفول کار می کرد، با او تماس گرفتیم قبول کرد تا عکاسی را پیدا کرده و با صاحب آن صحبت کند. بعد از مدتها عکاسی را پیدا کرده بود ولی صاحب عکاسی راضی نمی شد این فیلم عکس را بعد از 16 سال به ما بدهد، یا از روی آن تکثیر کند. چندین بار رفته بود و پیشنهادهای زیادی هم داده بود ولی فایده ای نداشت، تا اینکه بار آخر صاحب مغازه با چشمانی پر از اشک گفته بود: «چرا به من نگفتید این شهید چه طور شهیدی است»؟ پسرخاله اش گفته بود: «خب این شهید هم مثل دیگران مگر فرقی هم می کند». صاحب مغازه گفته بود: «دیشب در عالم خواب دیدم این شهید به یک هیبتی آمد سراغم». گفت: «چرا فیلم من را به این قمی ها نمی دهی؟ مگر نمی دانی مادرم منتظر است»؟ می گفت: «من از جا پریدم، دیدم بدنم دارد می لرزد، دویدم داخل عکاسی، 6 عکس بزرگ از این فیلم چاپ کردم». پسر خاله اش می گفت: «هر کاری کردم پول نگرفت»، یک عکس هم برای خودش یادگاری برداشت.
* در آخر حرفی، صحبتی، نصیحتی برای ما داشته باشید و حرف آخرتان را نیز بفرمایید؟
می سوزیم و می سازیم و امید داریم انشاءالله شهداء ما را شفاعت کنند. امیدوارم شهداء را بشناسیم و راه آنها را دنبال کنیم، یاد شهداء همیشه باید در متن کارهای ما قرار بگیرد، من همیشه در نمازهایم برای رهبر و مهمتر از همه برای امام زمان(عج) دعا می کنم تا آقا بیاید و همه سختی ها و مصائب تمام شود و ملتهای مظلوم از چنگال متجاوزان رهایی بیابند، از شما نیز تشکر می کنم و امیدوارم راه شهداء را تا ابد ادامه دهید.

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کان سوخته را جان شدو آواز نیامدپ
این مدعیان در طلبش بی خبرانند آن را که خبر شد خبری باز نیامد

طرح:عليرضا ذاکري

ما در جنگ حق و باطل پیروز بودیم ، در آینده نیز اینگونه خواهد بود ؟

" ...جنگ ما جنگ عقیده است و جغرافیا و مرز نمی شناسد و ما باید در جنگ اعتقادیمان ، بسیج برزگ سربازان اسلام را در جهان به راه اندازیم... "

احمد جبريل توانست دهها عمليات ويژه و دردناك را عليه صهيونيستها انجام دهد و در اين عملياتها، از مدرنترين روشها، وسايل و تاكتيكهاي نظامي بهره ببرد. اسرائيليها همچنان «احمد جبريل» را دشمن شماره يك خود ميخوانند ، بهطوري كه بارها تلاش كردهاند كه او را ربوده يا ترور كنند...
برای مشاهده این مصاحبه خواندنی بر روی عنوان هر بخش کلیک کنید :
خاطرات «احمد جبريل» مبارز كهنهكار فلسطيني 1
خاطرات «احمد جبريل» مبارز كهنه كار فلسطيني 2
خاطرات «احمد جبريل» مبارز كهنه كار فلسطيني 3
خاطرات «احمد جبريل» مبارز كهنه كار فلسطيني 4

رژيم صهيونيستي در سال 1956 به دنبال فعاليت هاي شديد ضد صهيونيستي در مصر، در يك همكاري آشكار با انگلستان و فرانسه ، طرح يك تجاوز مشترك به خاك مصر را تدارك ديدند. ارتش صهيونيستي علاوه بر تجهيز و آمادهسازي ماشين جنگي خودبراي آغاز تجاوز به مصر، عملياتي انحرافي را نيز آغاز نمود و با انجام تحركات وسيع در مرزهاي شرقي خود، اين توهم را ايجاد كرد كه قصد حمله به "اردن " را دارد. اين عمليات انحرافي تا روز آغاز جنگ با دقت دنبال شد و در غافل كردن دولت مصر از مرزهايش با فلسطين اشغالي كاملاً موفق بود.
آخرين مرحلة اين عمليات انحرافي، فاجعهاي در نزديكي مرز اردن به وجود آورد. درست در همان روزي كه جنگ آغاز شد، "گاردهاي مرزي اسرائيل " در نواحي مرزي اردن حكومت نظامي اعلام كردند. يكي از روستاهاي مرزي "كفرقاسم " نام داشت. كدخداي اين روستا، تنها سي دقيقه پيش از آغاز حكومت نظامي توسط "گارد مرزي " از ماجرا مطلع شده بود و براي او امكان نداشت كه بتواند خبر برقراري حكومت نظامي را به روستائياني كه هنگام غروب آفتاب به خانة خود باز ميگشتند برساند. وقتي كه فرماندة نيروهاي اسرائيلي مستقر در "كفر قاسم " از مافوق خود، براي اين مسأله كسب تكليف كرد، ژنرال اسرائيلي پاسخ داد:
"من از ابراز احساسات خوشم نميآيد... اين ديگر از بدشانسي خود آن هاست "
اتفاقاً نظاميان صهيونيست به هيچوجه احساساتي نشدند و بين ساعت 17 تا 18، در كمال خونسردي 47 روستايي را به قتل رساندند. روستائيان دستهدسته يا به تنهايي از سر كار خود بازميگشتند. بعضي پياده بودند و بيشترشان دوچرخه، گاري يا كاميون داشتند. در ميان آنان چندين زن و كودك نيز به چشم ميخورد. سربازان "گارد مرزي "، طبق فرامين مافوق خود، تنها از آنان ميپرسيدند كه آيا اهل "كفر قاسم " هستند يا نه. اگر جواب مثبت بود، روستائيان بيخبر از همهجا، به جرم "نقض قوانين حكومت نظامي " جابهجا تيرباران ميشدند.
با بالا رفتن آمار كشته شدگان، سرانجام دستور توقف تيربارانها صادر شد.
درست مصادف با تيرباران روستائيان بيخبر "كفر قاسم " ارتش "رژيم صهيونيستي " وارد خاك مصر شد و «بحران سوئز»آغاز گرديد.
پس از فروكش كردن التهاب "جنگ سوئز " ، با افشاي آن چه در "كفر قاسم " اتفاق افتاده بود تحركات مجامع بينالمللي، "دولت يهود " را مجبور كرد يازده افسر و سرباز "گارد مرزي " را به جرم كشتار در "كفر قاسم " محاكمه كند. اين محاكمه به يكي از طنزهاي تاريخي تبديل شد. تمامي اين متهمين از سوي ارتش به پنجاه درصد "اضافه حقوق " محكوم شدند!!
در مرحلة بعد، دادگاه براي افسران فرماندة اين كشتار (سرگرد "ساموئل ملينكي " و سروان "گاوريل داهان ") به ترتيب 17 و 15 سال زندان مشخص كرد. سرتيپ "ايشيشكار شادمي " (همان فرماندة مخالف ابراز احساسات) نيز در دادگاه ويژة نظامي به خاطر يك "اشتباه فني " گناهكار شناخته و توبيخ و جريمه شد. اما ماجرا به اينجا ختم نشد و دادگاه عالي نظامي تصميم گرفت در اين احكام "تند و شديد!! " تخفيف قائل شود. "سرگرد ملينكي " و "سروان داهان " پس از گذشت يك سال از دوران محكوميت خود آزاد شدند. "داهان " نه ماه پس از آزادي به سمت "افسر مسؤول امور اعراب " در شهر "رامالله " منصوب شد و "ملينكي " نيز با اعمال نفوذ ارتش، اجازه نامة افتتاح يك مركز توريستي را در جنوب فلسطين اشغالي دريافت كرد. به اين ترتيب، پروندة "كشتار كفر قاسم " نيز بسته شد و كابوس "كشتار كفر قاسم " به ليست بلند بالاي قتل عام مسلمانان بيدفاع توسط اشغالگران صهيونيست افزوده شد.

" تازه وارد منطقه شده بودم، بههم گفتند: چون بچه سد كرج هستي بايد راننده قايقي كه از جفير به سمت مجنون مي رود بشوي. كار اصلي ما رساندن مهمات و نيرو به جزيره بود. روز اول، كارمان تا ساعت 9 شب در منطقه طول كشيد. ماموريت جديدمان رساندن سه تا از جنازه هاي شهدا به عقب بود. با عينالله جوانمردي به سمت عقب راه افتاديم . هوا تاريك بود و راستش خيلي مي ترسيديم كه راه را اشتباهي برويم و سر از منطقه عراقي ها دربياوريم. به همين دليل مجبور شديم شب را ميان نيزارها تا صبح بمانيم و فردا صبح پشت سر يكي از قايق هاي خودي به سمت نيروهاي ايراني حركت كرديم. "

ما هر سال در سالگرد حماسة ذوالفقاري، در آبانماه، به آبادان ميآييم تا شاهد دوچرخه سواران خوشاخلاقي باشيم كه به ياد تو آن نُه كيلومتر را ركاب ميزنند تا به مقرّ سپاه برسند. نگو كه نيست، هست! وقتي ما دلمان چيزي را بخواهد هست، نگو كه نیست درياقلي، هست.كساني كه نام تو را در كتابي خواندهاند يا تو را ميشناسند، انگشت خود را بالا بگيرند و ما كه تو را نميشناسيم، آرام سرمان را پايين بيندازيم.نام تو، دريا را به ياد ميآورد، «بهمن شير» را به ياد ميآورد و «كوي ذوالفقاري آبادان» را. در آن نيمه شب ارتش بعثيها، چقدر راحت با قطع كردن نخلهاي قشنگ كوي ذوالفقاري روي بهمنشير پل ميزنند و بيسر و صدا به اين طرف آب ميآيند تا محاصرة آبادان را كامل كنند و آبادان هم بسان برادر دوقلويش، «خرمشهر» و مانند يك سيب سرخ در دامن خودخواهشان بيفتد. امّا ضربِشصت بچّههاي سبزگون خرمشهر به آنها اين درس را داده بودكه بايد منطقهاي آرام را براي ورود به آبادان انتخاب كنند...
ادامه مطلب...

رضا روي ميكند به آن دو و ميگويد: من ضامن نارنجك ها را ميكشم و كنار شما ميگذارم تا شما سريع آنها را پرتاب كنيد. سيد محمد و اصغر كه شش دانگ حواسشان متوجه كماندوهاي عراقي است. ميگويند: باشد.
شانزده روز از عمليات كربلاي پنج ميگذرد اما هنوز هيچ نشانهاي از پايان درگيري به چشم نميخورد. بر خلاف عملياتهاي قبل كه بيشتر از چند روز طول نميكشيد، اين عمليات همچنان به شدت ادامه دارد به گونهاي كه در يك روز چند بار حمله عراقيها دفع ميشود.
صبح روز هفدهم، ساعت هشت و نيم در حدفاصل نهر جاسم و جنب شش ضلعي ، عراقيها دست به پاتك سنگيني ميزنند. آنها با استفاده از تانك و نيروهاي زياد شكاف طبيعي كه بين دو لشكر نجف و فجر وجود دارد موفق به پيشروي ميشوند و موضعهايي را به اشغال در ميآورند. با رسيدن نيروهاي پشتيباني، بچههاي لشكر فجر با دشمن درگير ميشوند و پس از دو ساعت نبرد، عراقيها را عقب ميرانند.
آرامش كه به خط باز ميگردد، بچهها خسته و كوفته روي زمين ولو ميشوند تا نفسي چاق كنند. صداي آشناي پير لشكر «مشتي عباس» لبخند را بر لبان بچهها مينشاند: سربازهاي امام رضا، پالوده، پالوده خنك.
پيرمرد وقتي به جمع سه نفره، رضا، سيد محمد و اصغر، ميرسد تنها يك ظرف پالوده در دستش باقي مانده است.
او نگاهي به چهرهي بچهها مياندازد: شرمنده شما هستم. فقط همين مانده!
رضا پيش دستي ميكند، ظرف پالوده را از پيرمرد ميگيرد و با شوخي ميگويد: مشتي ناراحت نباش. من خودم جاي همه اينها نوش جان ميكنم.
سكوت بقيه باعث ميشود تا رضا حرفش را ادامه بدهد؛ او با اشاره به هيكل تپل و چاقش ميگويد: "تازه حق هم باشه پالوده حق كسي است كه چاقتر است. "
سيد محمد با لبخند ميگويد: مي ترسي لاغر بشوي؟
رضا با حاضر جوابي پاسخ ميدهد: "البته آقاي سيد محمد فقط اين نيست. ميدوني خوردن توي جبهه خودش عبادت است؛ من هم بيشتر براي ثوابش ميخورم. "
اصغر سكوت را ميشكند و ميگويد: "با اين فتوا بهتر نيست رساله بنويسي "
رضا هم در نميماند: اتفاقا تو فكر بودم. اما وقتي آخر رساله را سفيد ديدم، منصرف شدم.
مشتي عباس كه تا آن لحظه، محو تماشاي چهره و همچنين شنيدن گفتوگوي بچهها بود ميگويد: الهي داغتون رو نبينم.
بعد راهش را ميگيرد و ميرود.
رضا قصد چشيدن پالوده را دارد كه حاج مجيد صدايش ميزند: رضا، رضا زود بيا اينجا.
رضا سر برميگرداند به طرف حاجي، حاج مجيد از پشت خاكريز با دوربين داخل نخلستان را ميپايد. رضا كه مي داند بايد فوري خود را به حاجي برساند. پالوده را روي زمين ميگذارد و ميگويد: معلومه چشمتون دنبال پالوده بود. نخوريدش تا برگردم.
هنوز چند قدم بيشتر دور نشده كه صداي خنده بچهها باعث ميشود تا رو برگرداند سيد محمد و اصغر با خنده مشغول خوردن پالوده هستند اصغر ميگويد: به به عجب پالوده خنك و خوشمزه اي بالاخره حق به حق دار رسيد.
رضا از روي لج ميگويد: "الهي كوفتت بشه، مرده خوار! رضا بي معطلي خود را به حاج مجيد ميرساند و ميگويد: حاجي دربست، در اختيارتم.
حاجي دوربين را از جلو چشمانش بر ميدارد و از خاكريز پايين ميآيد و ميگويد: رضا! دوري توي خط بزن ببين روحيه بچهها چه جور، در ضمن آمار شهدا و مجروحهاي خط را برايم بياور.
او چشمي به حاجي ميگويد و دور ميشود. رضا پس از سركشي و گرفتن آخرين آمار برميگردد و ميگويد: حاجي روحيه بچهها خوبه، هفت شهيد و دوازده مجروح داشتيم كه به عقب منتقل شدند.
- وضع مهمات چطور است؟
- كمبودي نداريم.
ناگهان در گوشهاي از خاكريز همهه و سر و صداي بلند ميشود عدهاي از بچهها با دست به آخر خاكريز اشاره ميكنند. حاج مجيد به آنجا خيره ميشود. يكي از بچهها به طور خطرناكي بر روي خاكريز ايستاده و با دست خط عراقيها را نشان مي دهد و سپس به حالت سجده خود را روي خاكريز مياندازد. مدام اين حركت را تكرار ميكند. حاجي به رضا ميگويد: رضا ببين كدام بي كله رفته رو خاكريز؟
رضا به سرعت خود را به آخر خاكريز ميرساند. دقيق ميشود. با تعجب! دارعلي را ميبيند صدا ميزند دارعلي، دار علي تويي!؟ مگه زده به سرت كه رفتي تو تير رس؟
دارعلي بي توجه به صداي رضا همچنان به جلو اشاره ميكند و خود را بر روي خاكريز مياندازد و بلند بلند ميخندد و به نظر ميرسد متوجه حضور رضا نشده. رضا خيلي زود متوجه ميشود كه حركتهاي دارعلي به آدمهاي موجي ميبرد. از خاكريز بالا ميرود. در يك فرصت مناسب پاي دارعلي را ميچسبد و تلاش ميكند او را پايين بياورد. دارعلي پايش را ميكشد. رضا كه توقع اين واكنش را ندارد، از خاكريز به پايين ميافتد. شليك خنده سيد محمد و اصغر كه حالا خودشان را به او رساندهاند به هوا بلند ميشود. نگاهي به آن دو مياندازد و با حالتي بين شوخي و جدي ميگويد: بخنديد، نوبت من هم مي رسد.
سپس تكاني به خودش ميدهد و با يك طرف چفيه عرق سر و صورتش را پاك ميكند تازه متوجه ميشود كه تو اين مواقع آدمهاي موجي زورشان چند برابر ميشود. از جا بلند ميشود و نفس زنان، دوباره هيكل بزرگش را از خاكريز بالا ميكشد تا به دار علي برسد. خنده اي زوركي چاشني التماس ميكند و ميگويد: دارعلي! جان مادرت بيا پايين آبروي ما را بيشتر از اين نريز!
گوش دارعلي به اين حرفها بدهكار نيست و همچنان به كارش ادامه ميدهد. رضا به ناچار دل به دريا ميزند و روي خاكريز، كنار دارعلي ميايستد. بي اختيار به جايي كه دار علي اشاره ميكند چشم ميدوزد. آنچه را كه ميبيند در باورش نميگنجد. درجا خشكش ميزند. ميان نخلهاي پراكندهاي كه فاصله زيادي با خاكريز خودي ندارد عدهاي زيادي از كماندوهاي عراقي با شاخهاي نخل، خود را استتار كرده اند و سينه خيز پيش ميآيند. رضا تازه متوجه ميشود كه چرا تو اين مدت، دار علي حركتهاي غير عادي از خود نشان مي داده . رضا با لكنت زبان ميافتد و ميگويد: عـ عـ عر عرا عراقيها... صداي رضا آژيري ميشود براي ديگران . در مدت كوتاهي همه پشت خاكريز به صف ميشوند و از آن دفاع ميكنند. درگيري شديد و سختي به وجود ميآيد. تا حدي كه فاصله كماندوها تا خاكريز در بعضي از جاها به كمتر از ده متر ميرسد. نياز به پرتاب نارنجك ميشود. سيد محمد و اصغر تقاضاي نارنجك ميكنند. رضا تعدادي نارنجك كنار دستش ميگذارد تا به آنها بدهد. يك آن به ياد پالوده و خنديدن سيد محمد و اصغر ميافتد. زمان تلافي را مناسب ميبيند و شوخياش گل ميكند؛ كاري كه زياد از او سر ميزد. روي ميكند به آن دو و ميگويد: من ضامن ها را ميكشم و كنار شما ميگذارم تا شما سريع آنها را پرتاب كنيد. سيد محمد و اصغر كه شش دانگ حواسشان متوجه كماندوهاي عراقي است. ميگويند: باشد.
رضا از روي شيطنت لبخندي ميزند و با كمي مكث چهار، پنج تا نارنجك بين اصغر و سيد محمد ميگذارد: بفرماييد اين هم نارنجك هاي بدون ضامن براي پرتاب!
سيد محمد دست ميبرد تا نارنجكها را بردارد اما يكبار مكثي ميكند. نگاهي به اصغر و آنگاه نگاهي به رضا مياندازد و سپس با تشر بر سر رضا فرياد ميزند: ضامن اينها را كشيدي!؟
سيد محمد منتظر پاسخ نميماند و با دست پاچگي همراه با ترس دست دراز ميكند تا نارجكهاي را دور كند كه تازه متوجه ميشود ضامنها سر جاي خود هستد. نفس راحتي ميكشد و با خندهاي زوركي ميگويد: رضا خدا خفه ات كند!
رضا ميخندد و ميگويد: تا شما باشيد پالوده مرا نخوريد و بعد هم به ريشم نخنديد.
نارنجكها را كه پرتاب ميكنند، صداي حاج مجيد به گوش ميرسد: بچهها آتش! عراقيها دارند فرار ميكنند.
*پي نوشت ها:
1- مشتي عباس بي كس بعداز پايان جنگ سال 71 به رحمت خدا مي رود؛ در سن 75سالگي.
2- رضا رودكي.
3- سيد محمد عاطفه مند.
4- اصغر صحرايي.
5- حاج مجيد سپاسي( مسئول محور) شهيد.
*به همت: اكبر صحرايي
ويژهنامه سي سالگي دفاع مقدس در خبرگزاري فارس

جديدترين شماره از ماهنامه فرهنگي تاريخي "يادآور " ويژه گروهك فرقان با عنوان «بازخواني كارنامه فرقان و فرقان گونگي در تاريخ انقلاب؛ فاصله روشنفكري تا خشونت» از سوي موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران منتشر شد.

گودرزی رهبر گروه تروریستی فرقان
اين ماهنامه كه حوزه اصلي فعاليت خويش را انتشار اسناد شفاهي تاريخ معاصر ايران قرار داده، اين شماره در گفتگو با افراد مختلف و ديدگاههاي گوناگون به بررسي تمامي ابعاد اين گروهك پرداخته شده كه براي آشنايي بيشتر شما پاره اي از عناوين اين شماره را معرفي مي كنيم:
* "بازخواني كارنامه فرقان و فرقان گونگي در تاريخ انقلاب "
* "روايت امام خميني از انديشه، انگيزه و آثار ترورهاي فرقانيان "
* "روايت رهبر معظم انقلاب از مكانت علمي و عملي برخي از ترور شدگان فرقان "
* "زمينه هاي پيدايش فرقان و فرقان گونه گان " در گفتوگوي يادآور با آيت الله محمدتقي مصباح يزدي
* "زمينه هاي پيدايش فرقان و فرقان گونه گان " در گفتوگوي يادآور با آيت الله محمدعلي گرامي
* "زمينه هاي پيدايش فرقان و فرقان گونه گان " در گفتوگوي يادآور با دكتر غلامعلي حداد عادل
* "فرقانيان، قبل وبعد از دستگيري " در گفتوگوي يادآور با حجت الاسلام و المسلمين علي اكبر ناطق نوري
* "فرقانيان، قبل و بعد از دستگيري " در گفتوگوي يادآور با حجت الاسلام و المسلمين عبدالمجيد معاديخواه
* "ناگفته هاي از يك ترور و زمينه هاي آن " در گفتوگوي يادآور با آيت الله سيد رضي شيرازي
* "ناگفته هايي از پيشينه و شخصيت رهبر گروه فرقان " در گفتوگوي يادآور با حجت الاسلام و المسلمين سيد جعفر شيبري زنجاني
* "تاملاتي در انديشه و عمل فرقه فرقان " در گفتوگوي يادآور با حجت الاسلام و المسلمين سيد هادي خسروشاهي
* "مكانت تخصص در دين پژوهي و بازنگاهي به تاثيرپذيري فرقان از دكتر شريعتي " در گفتوگوي يادآور با حجت الاسلام و المسلمين دكتر علي ابوالحسني(منذر)
* "نمايي از انديشه و عمل گروه فرقان " نوشته مرحوم حجت الاسلام و المسلمين علي دواني
* " فرقان: بركشيده نظريه تشيع علوي و صفوي " نوشته حجت الاسلام و المسلمين رسول جعفريان
* "نيم نگاهي به هويت آموزگاران در سايه فرقان " در گفتوگوي يادآور با حجت الاسلام و المسلمين جعفر شجوني
* " ناگفته هايي از پيشينه عملي و سير رسيدگي قضايي به پرونده فرقان " در گفتوگوي يادآور با حميدرضا نقاشيان
* "تجربه فرقان، از تعامل تا تقابل " در گفتگو ياد آور با مرتضي الويري
* "بازنگاهي به نسبت فرقان با مجاهدين خلق " در گفتوگوي يادآور با اسدالله بادامچيان
* "ترديد در استقلال فرقانيان " عزت الله شاهي(مطهري)
* " چالش با انديشه فرقان در زندان " جلال الدين فارسي
* "گفتني هاي ناگفته از ترورهاي فرقان " در گفتوگوي يادآور با حسين مهديان
* "بسترهاي فكري و اجتماعي ظهور فرقان گونگي " در گفتوگوي يادآور با محمدحسين صفار هرندي
* "فرقان وزمينه هاي ترور شهيد آيت الله مطهري " در گفتوگوي يادآور با دكتر علي مطهري
* "روايتي ناگفته از واپسين لحظات و شهادت استاد مطهري " در گفتوگوي يادآور با مصطفي كتيرايي
* "ناگفته هاي از منش فكري و علمي شهيد آيت الله مطهري " حسين شريعتمداري
* "فرقان وريشه هاي شهادت آيت الله مفتح " در گفتوگوي يادآور با دكتر محمد مهدي مفتح
* "فرقان و زمينه هاي شهادت آيت الله مفتح " در گفتوگو با حجت الاسلام دكتر محمدهادي مفتح
* "فرقانيان و مسجد قبا " در گفت وگوي يادآور با ماشاء الله رحيمي
* "ريشه هاي ترور آيت الله قاضي طباطبايي، روايتي متفاوت " در ميزگرد يادآور با سيد محمدالهي، سيد محمد حسين قاضي طباطبايي و صمد اسماعيل زاده
*گفت وگوي منتشر نشده محمدحسن عبديزداني با محمدمتحدي ساعاتي پيش از اعدام
* "فرقان و زمينه هاي ترور شهيد مهدي عراقي " در گفتوگوي يادآور با امير عراقي
* "خاطراتي از گرايشات فكري و رفتارهاي سياسي فرقانيان، قبل و بعد از انقلاب " در گفتوگوي يادآور با مهندس هاشم صباغيان
* "نسبت فرقانيان با جريان روشنفكري ديني " در گفتوگوي يادآور با سيدمحمدمهدي جعفري
* "تاثير پذيري فرقان از دكتر شريعتي در ترازوي نقد " در گفتوگوي يادآور با دكتر احسان شريعتي
* "سيري در هويت فرقانيان، از تبريز تا تهران " در گفتوگوي يادآور با دكتر اصغر فردي
* "شهيدلاجوردي وچالش با انديشه فرقان، راهكارها و دستاوردها " در ميزگردبا مهندس محمد لاجوردي و دكتر حسين لاجوردي
* "مجاهدين در پوسته فرقان " احمد قديريان
*متن منتشر نشده محاكمه علني اكبر گودرزي
فارس


























